ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
اثر «مولى عبدالجبّار بن زينالعابدين الشكوئى»
گردآورنده: سيد جواد طباطبائى
اشاره:
كتاب «مصباح الحرمين» نوشته «مولى عبدالجبّار بن زينالعابدين شكويى»، از علماى قرن چهاردهم قمرىاست كه در سال 1321 قمرى نگاشته است.
مرحوم شيخ آقا بزرگ طهرانى در كتاب «الذّريعه» درباره كتاب پيشگفته چنين آورده است: «مصباحُ الحرمين للمولى عبد الجبّار بن زينالعابدين الشكوئى، أوّله [الحمدُ للَّهِ الّذي عظّم شعائرَ الإسلام] فرغَ منهُ 1321 و فيه تمام اعمال المدينة و المكّة المعظّمة، طبع في 1327». (1)آگاهىها واطلاعات ثبت شده در كتابِ «مؤلّفينكتب چاپىِ فارسى و عربى» نوشته «خانبابا مشار»، درباره آن چنين است: «آخوند عبدالجبّار بن آخوند حاج زينالعابدين، پيشنماز زاده شكوئى، زنده در سال 1323 قمرى، از فضلاى قرن چهاردهم هجرى و از مردمان قفقاز است ...». (2)كتاب «مصباح الحرمين»، كه در 460 صفحه و با خطى خوش و خوانا، در سال 1327 قمرى، بهشيوه سنگى در تبريز بهچاپ رسيده، دربرگيرندهمناسك، اسرار، فوايد و ثوابهاى حجّ بيتاللَّه الحرام و زيارتگاههاى مدينه منوّره و زيارت بزرگان مدفون در شهرهاى مكّه و مدينه است و شامل سه بخش اساسى است:
بخش نخست؛ مربوط به شهر مكّه و اعمال حجّ.
بخش دوّم؛ درباره شهر مدينه و مختصرى در مورد شام و فلسطين.
بخش سوّم؛ در مورد امام حسين عليه السلام.
مؤلّف با پژوهشى جامع و كامل، به بيان تاريخچه و فلسفه اعمال حجّاج و زائران بيتاللَّه پرداخته و در بخش پايانى، مقايسه مستندى ميانِ بخش اوّل و اعمال امام حسين عليه السلام و وقايع عاشورا كرده است؛ شباهتهاى خانه خدا و اعمال آن با امام حسين عليه السلام، كربلا، اعمال امام حسين عليه السلام در روز عاشورا و عزيمت كاروان اسيران از كربلا تا بازگشت به مدينه.
خلاصه، مىتوان گفت كه مؤلّف، كتابى كامل در موضوع خود و در زمان خويش نگاشته است.
درست است كه اكنون بيش از صد سال از زمان تأليف مىگذرد و بسيارى از بناهاى ياد شده در كتاب تخريب گرديده است، امّا اين اثر گرانسنگ مىتواند به عنوان تاريخنگارى از بناهاى موجود در آن زمان مورد استفاده قرار گيرد.
كتاب مزبور، افزون بر حروفچينى به شيوه روز، كار تصحيح، تحقيق، علامتگذارى، جملهبندى و مترادفنگارىِ برخى واژهها، براى استفاده بهتر خوانندگان بهنحو نيكو سامان يافته و با مورد استفاده قرار دادن بيش از دويست منبع (و در قالب بيش از پانصد مجلّد) منتشر شده است.
خلاصه و گزارشگونهاى از كتاب «مصباح الحرمين»
الف- فشردهاى از مقدّمه كتاب
بسم اللَّه الرَّحمنِ الرَّحِيم، الْحَمدُ للَّهِ الَّذي عَظَّمَ شَعائِرَ الْإِسْلامِ وَأَكْرَمَنا بِالْإِرْشادِ إلَى الحِلِّ وَ الحَرامِ وَ تَفَضَّلَ عَلَيْنا بِالرُّكُونِ إلَى الرُّكنِ وَ المَقامِ وَ عَرَّفَنا وُقُوفَ العَرَفاتِ وَ المَشعَرِ الحَرامِ وَ جَعَلَ لَنا حَرَماً آمِناً وَ حِصناً لِلْأَنامِ وَ كَهفاً حَصِيناً لِصُرُوفِ الأَيَّامِ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى مَنْ تَشَرَّفَ بِهِ البَيْتُ وَ الحِطامُ وَ استَقامَ بِهِ الرُّكنُ وَ المَقامُ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله سَيِّدِ الْأَنامِ وَ آلِهِ وَ أصحابِهِ الَّذِينَ هُمْ حَقائِقُ بَيتِ اللَّهِ الْحَرامِ وَ بَواطِنُ الحَجِّ وَ الْإِحْرامِ عَلى مُرُورِ اللَّيالِي وَ الْأَيَّامِ.
أَمَّا بَعدُ، چنين گويد ترابِ اقدامِ المؤمنين، و تشنهكام مياهِ (1)فيوضاتِ ربّ العالمين، عبد الجبّاربن زين العابدين الشّكوئى أظَلَّهُمَا اللَّهُ تَعَالى في ظِلِّ عَرشِهِ يَومَ الدّين، كه تأسّياً (2)للعلماء الرّاشدين، من المتقدّمين و المتأخّرين و شوقاً لما وعدهماللَّه عزّوجلّ من أعلى علّيّين، لازم و واجب دانستم كه رسالهاى مختصره، در باب زيارت و حجّ بيتاللَّه الحرام و بعضى اسرار و فوايد آن و بيان بعضى موارد و مقامات كريمه (كه غالباً از باب عدم اطلاع از كتب اخبار و عدم تتبّع صحايف اخيار، اكثر ناس را بىبصيرتى و بهجهت آن، قلّت ثواب و فيوضات الهيّه مىباشند) نوشته، خود را در عدادِ ساعين فِيالحَقّ داخل نموده و به شرف خدمت بر اضياف (3)ميهمانخانه الهيّه، مشرّف و مفتخر نمايم؛ فَمِن اللَّه الإعانة و منه التّوفيق.
ب- حج در قرآن كريم
1- ... وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ. (4)
2- وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ* لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... (5)
ج- حج در بيان اميرالمؤمنين عليه السلام
1- [حضرت] امير عليه السلام در بعضى از خطبههاى خود مىفرمايد:
«وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الْحَرَامِ»
واجب و فرض گردانيد بر شما اى طايفه مكلّفين، حجّ خانه خود را،
«الَّذِي جَعَلَهُ قِبْلَةً لِلْأَنَامِ»
خانهاى كه قبله قرار داده است آن را براى مخلوقات؛
«يَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ»
وارد مىشوند بر آن خانه مردم، همچون
وارد شدن حيوانات به آب هنگام تشنگى (كنايه از غايت ميل و رغبت است بهسوى آن)، «وَ يَأْلَهُونَ إِلَيْهِ وُلُوهَ الْحَمَامِ» سخت اشتياق مىرسانند به آن خانه، چون شدّت شوق كبوترانى كه در آن خانه هستند، نزد خروج ايشان از آن، «وَجَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلامَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ» گردانيد آن خانه را، حقّ سبحانه و تعالى، نشانه از براى فروتنى ايشان جلالت و بزرگى خود را، «وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ» و تصديق نمودن و اعتقاد كردن ايشان بر سلطنت و بزرگوارى او، «وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَيْهِ دَعْوَتَهُ» و اختيار كرد و برگزيد از ميان خلايق خود، شنوندگان را كه اجابت نمودند به جانب او خواندنِ او را، «وَ صَدَّقُوا كَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ وَتَشَبَّهُوا بِمَلَائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ» وتصديق نمودند كلمه او را، و ايستادند مطيعان حضرت منّان به اداى مناسك حج و ساير اعمال آن، به جاى ايستادن پيغمبران او (كه مواقف و مناسك حج است)، و شباهت رسانيدن به ملائكه مقرّبين كه طواف كنندگانند بر گِرد عرش اعظمِ او، (وجه شباهت طواف است و ترك لذّات نفسانيّه و دنيويّه از جميع ما يلزم تركه؛ چنانچه در ملائكه ارتكاب به لذّات دنيّه دنيويّه نيست)، «يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ (1)فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ يَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ» جمع مىكنند حاجيان و زائران، سودها را به جهتِ سرمايه ايمان، در تجارتخانه عبادتِ او، و مىشتابند نزد حج كردن، به مكان وعده مغفرت و آمرزش او، «وَجَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لِلْإِسْلامِ عَلَماً وَ لِلْعَائِذِينَ حَرَماً» و گردانيد آن خانه را حقّ (سبحانه و تعالى) نشانه براى دين اسلام و از براى پناهبرندگان بر آن موضع محرم حرمى، «فَرَضَ حَقَّهُ وَ أَوْجَبَ حَجَّهُ وَ كَتَبَ عَلَيْكُمْ وِفَادَتَهُ» و واجب نمود حجّ آن را و لازم گردانيد حقّ آن را و متحتّم ساخت معرفتِ آن را و فرض كرد بر شما آمدن به نزديك آن را بهجهت طلب فضل و صواب از حضرت او، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ». (2)و (3)
2- و جناب امير عليه السلام كه باب مدينه علم و حكمت است، مىفرمايد: آيا نمىبينيد كه خداوند عالم امتحان فرمودند اوّلينِ از زمانِ آدم را تا آخرين از اين عالم، به احجار چند كه نه ضرر مىرساند و نه نفع و نه چشم ديدن دارد و نه گوش شنيدن؟ پس چنين محلّى را كه همه آن سنگ است، بيتالحرامِ خود گردانيد، پس او را در جايى قرار داد كه سختترين و صعبترين بقعههاى زمين است و خاكش كمتر از همه قطعههاى زمين و بارانش كمتر و عيش او (آن) از همه بطون ارض تنگتر و آبش از همه محلهاى زمين كمتر، ميان كوههاى پست و
بلند؛ پس امر فرمود آدم عليه السلام و اولاد او را كه روى كنند به چنين مكانى كه نه ميوه دارد و نه آب و نه زمينِ نرمِ هموار و در ميانِ چه بسيار كوههاى صعب كه بايد طى نموده و چه درياها و وادى عميق كه بايد گذشت، با روهاى گَرد و غبارآلوده و سرهاى برهنه و موهاى افشان كرده، لبّيكگويان، ترك مستلذّات نموده، روى به چنين خانه آورند، به چنين حال و ذلّت و خوارى؛ اگر مىخواست مىگردانيد باغستانها كه جارى شود در تحت آنها نهرها، و اگر مىخواست بهجاى سنگ و آجر، خلق مىكرد زمرّد سبز و ياقوت سرخ با نور و ضياء، وليكن در آن وقت تشكيك (1)از سينهها برداشته مىشد و مجاهدت با ابليس دفع مىشد و همگىِ مردم با رغبت و خواهش نفس متوجّه مىشدند نه بهجهت امر و فرمانبردارى الهى و اين با حكمت كامله موافقت نمىكند؛ زيرا كه حكمت الهى چنين قرار يافته كه بندگان خود را به انواع سختىها امتحان كند و به اقسام مجاهدات و ناخوشىها مبتلا و ممتحَن نمايد تا اينكه تكبّر از سينهها رفع شود و بهجاى تكبّر، افتادگى و تذلّل و فروتنى قرار گيرد و به لباس تواضع متلبّس شود و آثار و شمايل عبوديّت در بنده ظاهر شود، پس درهاى فضل و رحمت و اسباب عفو و مغفرت گشوده شود. پس به جوايز و كرامتهاى الهى برسد؛ چنانكه فرمودهاند: الم* أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ (2)
، (3)يعنى: منم خداى داناى غيب و نهان؛ آيا گمان كردند مردم، بهمحض گفتنِ اينكه ايمان آورديم، دست از ايشان برداشته شود و حال آنكه امتحان نشده باشند به انواع بلاها و تنگىها و مجاهدات و تكليفات؟!
د- حجّ در بيان امام صادق عليه السلام
... ابن ابى العوجاء، كه از تلامذه حسن بصرى بود و از توحيد منحرف و زنديق شد و آمد به مكّه معظّمه متمرّداً و از روى انكار كسانى را كه حج مىنمودند مىنگريست و كار او به جايى رسيد كه علما از مجالستش دورى مىكردند، پس آمد خدمت حضرت صادق عليه السلام و نشست در ميان جماعتى از اصحاب و گفت:
يا اباعبداللَّه، مجلس ما امانات است و هركه حاجتى داشته باشد بايد سؤال كند. مرا اذن مىدهى كه با تو سخن بگويم؟ فرمود: بگو. پس گفت به عباراتى كه مضمون آنها اين است: تا چند مىگرديد حول اين خرمن و پناه مىبريد بر اين پارهسنگ و عبادت مىكنيد اين خانه را كه ساخته شده است از آجر و گِل و مىدويد و هروله مىكنيد مانند شترى كه گريخته باشد؟! هر
كه تفكّر كند و نظر نمايد بهاندازهاى در او (آن)، ردّ مىداند؛ كه اين كارى است كه محكم كرده است آن را كسى كه حكمت نداشته و صاحب عقل و نظر نبوده. جواب مرا بگو كه تو راستى در اين امر و سرآمدى بر همه اهل اين مذهب و پدر تو اصلِ اين اساس بود و به او تمام شد اين بنا.
حضرت در جواب فرمودند: كسى را كه خدا گمراه كرد و چشم باطنش را نابينا ساخت، حق به نظرش پست و زشت آيد و لذّت نمىبرد و خوشگوار او نمىشود و مىگردد شيطان ولىّ او و مونس و مربّى او و مىبرد او را تا برساند به درياها و گردابهاى هلاكت، پس بيرونش نخواهد آورد تا اينكه به وخامت و شقاوت عاقبت مىرود از دين؛ و اين خانه را چنين ديدى كه محض خشت و گِل است! و حال آنكه خانهاى است كه خداوند حكيم بندگان خود را به امتحان اين خانه، به عبادت خواسته است، و مردم را طلبيد به زيارت اين خانه تا امتحان بشوند در آمدن به اين خانه و تحريص نمود بندگان را به تعظيم و زيارت آن و اين خانه را محلّ قرار پيغمبران خود كرده و قبله نمازكنندگان گردانيده. پس اين يك شعبهاى است از شعبههاى رضاجويى خدا و يك راهى است از راههاى رسيدن به آمرزش خدا، نصب كرده شده بر وجهى كه دلالت مىكند بر اينكه بناكننده اين بنا در مرتبه جامعيّت كمال است و ظهور عظمت و جلال و كبرياىِ آن صانع بىمثال در اين بنا است، كه معنى بندگى و اطاعت و فرمانبردارى بنده مر مولاى خود را به محض اطاعت و فرمانبردارى، بدون شائبه حظّ نفس و التذاذ و متابعتِ هوا و هوسِ نفسانى؛ در ضمنِ اين بنا است كه اگر خلقت او را بر وجه ديگر مىكردند كه آراسته مىشد به حَلى (1)و حُلل (2)و جواهر گرانبها، و تو را مىخواند به خانه خود، كجا ظاهر مىشد كه آمدن تو به اين خانه، محضِ اطاعت معبود است نه متابعت است هواى نفس را؟ پس حقيق (3)و شايسته تردّد معبوديّت و فرمانفرمايى در امور و شايسته در اينكه قبولِ نهى او شود در مناهى، خداوندى است كه ابداع نمود ارواح را و انشا نمود صورتها را. (4)ه- ثواب حجّ
1- قال النّبيّ صلى الله عليه و آله: «حَجَّةٌ مَبْرُورَةٌ خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا» (5)و «حَجَّةٌ مَبْرُورَةٌ لَيْسَ لَها أَجْرٌ إِلَّا الْجَنَّةُ»؛ (6)پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرموده كه: «يك حجّ خالص و مقبول، بهتر است از دنيا و آنچه در دنيا
1) حَلْى؛ پيرايه، زيور، لغت نامه.
2) الحُلَل: بُرودُ الْيَمَن. لسانالعرب 11، ص 172. بُرود: جمع بُرْد؛ بُرْد: جامهاى بوده است قيمتى و گرانبها، قماشى است مخصوص يمن كه آن را بُرد يمانى گويند. لغت نامه.
3) حَقيق؛ لايق، درخور، درست، لغت نامه.
4) كافى، ج 4، ص 197، ح 1؛ احتجاج، ج 2، ص 335 با اندكى تغيير؛ امالى صدوق، ص 616، ح 4؛ التوحيد، ص 253، ب 36، ح 4؛ عللالشرائع، ج 2، ص 430، ب 142، ح 4
5) با اندكى تغيير مستدرك 8، ص 10، ب 1 ضمن، ح 8924- 10 و 8، ص 35، ب 24 ضمن، ح 9004- 4؛ بحار، ج 96، ص 11، ب 2، ح 34؛ فقهالرضا، ص 214، ب 31
6) با اندكى تغيير در واژهها مستدرك 8، ص 41، ب 24 ضمن، ح 9022- 22 و 8، ص 62، ب 41، ح 9078- 10؛ عوالىاللآلى 1، ص 427، ح 114 و 4، ص 33، ح 117؛ جامعالسعادات 3، ص 311
است از لذايذ آن، از هر قبيل باشد.» و: «حجّ خالص و مقبول را، اجر نيست مگر بهشت.»
2- در حديث ديگر، يك نفر اعرابى خدمت خاتمالأنبيا صلى الله عليه و آله آمده، عرض كرد:
يا رسولاللَّه، من از خانه خود بيرون آمدم به قصد حج، پس از من فوت شد (حج)، و من مرد متموّل و غنى هستم، پس امر فرما بر من تا بهعملآورم چيزى را كه مقابل ثواب حجّ باشد. فرمود: نظر كن به كوه ابوقبيس، (1)پس هرگاه بشود كوه ابوقبيس براى تو طلاى سرخ، و او [آن] را انفاق كنى در راه خدا، نمىرسى به آن ثوابى كه حج كننده مىرسد! پس فرمود: حجكننده وقتى كه تدارك خود را ديد، برنمىدارد چيزى و نمىگذارد الّا اينكه عطا مىكند خداوندِ عالم به هريك از آنها ده حسنه و محو مىكند از آن، ده سيّئه و بلند مىكند از براى او ده درجه، و زمانى كه به راحله خود سوار شد، قدمى برنمىدارد و نمىگذارد مگر اينكه بنويسد خداىتعالى براى آن [او] مثل آنچه ذكر شد. پس زمانى كه بيت را طواف كرد، بيرون مىآيد از گناهان خود و [زمانى كه] سعى كرد ما بين صفا و مروه، بيرون مىآيد از گناهان خود، و وقوف بهعرفات بكند خارج مىشود از گناهان خود، و وقتى كه وقوف به مشعر نمايد، خارج مىشود از گناهان خود، و زمانىكه رمى جمرات كرد خارج مىشود از گناهان خود.
حكمت الهى چنين قرار يافته كه بندگان خود را به انواع سختىها امتحان كند و به اقسام مجاهدات و ناخوشىها مبتلا و ممتحَن نمايد تا اينكه تكبّر از سينهها رفع شود
اعرابىگويد: آن حضرت صلى الله عليه و آله شمرد مواقف را يكى يكى و فرمود: در هر يكى از اينها كه حاجى وقوف بكند، خارج مىشود از گناهان خود، بعد فرمود كه: چگونه مىرسى تو به آن ثوابى كه مىرسد بر آن، حاجّ؟ (2)3- عمربن يزيد گويد: شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام مىفرمود كه: حج كننده زمانى كه داخل مكّه شد، موكَّل مىفرمايد خداىتعالى به آن كس دو ملكى كه حفظ مىكنند براى او طواف و نماز و سعى او را. پس زمانىكه وقوف به عرفه نمود، مىزنند آن دو ملك دست خود را به كتف راست او، بعد مىگويند: امّا به گناهان گذشته خود چاره نمودى، پس مواظب و متوجّه حال خود باش در باقىِ عمر خود. (3)
و- عقاب ترك حج
1- در حديث از [امام] كاظم عليه السلام روايت شده كه آن بزرگوار در تفسير قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ (1)بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا، (2)فرمود: زيانكارترين مردمان در عمل، آناناند كه حَجَّةالاسلام را به تأخير اندازند. (3)2- [امام] صادق عليه السلام فرمود: مراد از قول خدا كه فرموده: وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى (4)
كسانى هستند كه حج بر ايشان واجب شود و ادا نكنند. خلّاق عالم در روز قيامت آنها را كور محشور سازد. (5)ز- وفات در حرمين
در احاديث وارد شده كه اگر كسى در يكى از دو حرم مكّه يا مدينه بميرد، هول قيامت را نبيند و از او حساب نمىكشند، (6)و در حديث ديگر: اگر كسى در سفر حج بميرد با اصحاب بدر محشور مىشود، (7)ايضاً وارد است: كسى كه در حرم مدفون شود، ايمن مىباشد از فَزَعِ اكبر؛ (8)خواه از نيكوكاران باشد يا از گناهكاران. (9)ح- در باره مكّه و كعبه
1- گفتهاند كه مسلمين و يهود با همديگر تفاخُر مىكردند، پس يهود مىگفت:
بيتالمقدّس افضل و اعظم است از كعبه، بهجهت اينكه آنجا هجرتگاه انبيا است و زمينى است مقدّس و پاكيزه و مسلمين مىگفتند كه كعبه افضل از بيتالمقدّس است؛ پس نازل فرمود خلّاق عالم اين آيه شريفه را:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ. (10)«بهدرستى كه اوّل خانهاى كه قرار [داده] شده از براى مردم، بهجهت عبادت، هرآينه آن خانهاى است كه در بكّه است، در حالتى كه مبارك است و هدايت است بر عالميان.» (11)2- مروى است كه آن را كعبه گفتند، بهجهت اينكه مربّع است و مربّع شد بهجهت آنكه برابر بيتالمعمور واقع شده؛ و آن مربّع است بهجهت آنكه مُحاذى (12)عرش الهى است و عرش نيز مربّع است بهجهت كلماتىكه بناى اسلام آن است، [و آن كلمات] چهار است، و آن:
«سُبحانَاللَّه» و «الحَمدُ للَّه» و «لاالهَالّااللَّه» و «اللَّهُاكبر» است. (13)
1) عبارت متن: «انَبِّئُكُمْ». مصحّح.
2) كهف: 103
3) عوالىاللآلى، ج 2، ص 86، ح 232
4) طه: 124
5) التهذيب، ج 5، ص 18، ح 3؛ وسائلالشيعه، ج 11، ص 25، ب 6، ح 14151؛ مستدرك، ج 8، ص 16، ب 5، ح 8946؛ بحار، ج 96، ص 6، ب 2، ح 6؛ عوالى اللآلى، ج 3، ص 151، ح 4؛ فقه القرآن، ج 1، ص 326
6) عوالى اللآلى، ج 4، ص 30، ح 101
7) عوالى اللآلى، ج 4، ص 30، ح 101
8) فَزَعِ اكْبَر؛ كنايت از قيامت و رستاخيز است، لغتنامه.
9) كافى، ج 4، ص 258، ح 26؛ الفقيه، ج 2، ص 229، ح 2272؛ وسائلالشيعه، ج 3، ص 162، ب 13، ح 3291؛ بحار، ج 7، ص 302، ب 15، ح 54؛ المحاسن، ج 1، ص 72، ب 121، ح 147
10) آلعمران: 96
11) روضالجنان 4، ص 437؛ جلاء الاذهان 2، ص 84
12) مُحاذى؛ مقابل، روياروى. لغت نامه.
13) الفقيه، ج 2، ص 190، ح 2110؛ بحار، ج 55، ص 5، ب 4، ح 2؛ عللالشرائع، ج 2، ص 398، ب 138، ح 2
3- به سند معتبر از [امام] صادق عليه السلام منقول است كه خدا غرق كرد جميع زمين را در طوفان نوح عليه السلام، مگر خانه كعبه، پس از آن روز او را «عتيق» ناميدند كه از غرق شدن آزاد شد.
راوى پرسيد: به آسمان رفت؟ فرمود: نه، ولكن آب به آن نرسيد و از دورش بلند شد. (1)در بعضى از كتب مروى است كه: در طوفان نوح عليه السلام دو جا از روى زمين [را] آب نگرفت؛ يكى كعبه و ديگرى مدفن مقدّس امام حسين عليه السلام. (2)چنانچه ظالمين [به] آلمحمّد صلى الله عليه و آله، بعد از شهادتش مكرّر به آنجا آب بستند و شخم كردند كه زراعت كنند شايد كه اثر قبر مطهّرِ نور ديده خاتم الأنبيا صلى الله عليه و آله برطرف شود. هر دفعه آب بر دور آنجا حلقه زده، حيران ماند و روى هم بالا آمد. ايناست كه آن مكان مقدّس را حاير حسينيّه مىنامند. (3)ط- بناى كعبه
1- چون ملائكه به خدا ردّ كردند خلافت آدم را، دانستند كه بد كردهاند. پشيمان شدند و پناه به عرش بردند و استغفار كردند. پس خدا خواست كه به مثل اين عبادت او را بندگى نمايند. پس خلق فرمود در آسمان چهارم خانهاى در برابر عرش كه او [آن] را «ضراح» ناميدند و در آسمانِ اوّل خانهاى برابر ضراح خلق فرمود كه آن را «معمور» ناميدند. پس خانه كعبه را برابر بيتالمعمور ساخت [و] امر نمود آدم را كه طواف كند دور خانه كعبه، پس توبه او را قبول كرد و اين سنّت جارى شد تا روز قيامت. (4)2- از [امام] صادق عليه السلام سؤال كردند از ابتداى طواف خانه كعبه، فرمود كه: خدا چون خواست آدم را خلق كند، به ملائكه گفت كه: من در زمين مىخواهم خليفهاى قرار بدهم، پس دو ملك از ملائكه گفت: آيا كسى را خليفه مىگردانى كه افساد كند در زمين و خونها بريزد؟
پس حجابها ميان ايشان و نور عظمت الهى، كه پيشتر مشاهده مىكردند، به هم رسيد، دانستند كه حقتعالى به غضب آمده از گفتار ايشان، پس بسيار ملائكه گفتند كه چه چاره كنيم و چگونه توبه نماييم؟ گفتند: ما از براى شما توبه نمىدانيم مگر آنكه پناه بريد به عرش، پس پناه به عرش آوردند تا خدا توبه ايشان را فرستاد و حجابها از ميان ايشان و نور الهى برداشته شد.
پس خواست كه به اين روش او را عبادت كنند. پس خانه كعبه را در زمين خلق فرمود كه هر روز هفتاد هزار ملك داخل مىشوند كه ديگر بر نمىگردند تا روز قيامت. (5)3- منقول است كه پيوسته فرزندان اسماعيل عليه السلام واليان كعبه بودند و براى مردم، حجّ و
1) بحار، ج 11، ص 325، ب 3، ح 43 و 96، ص 58، ب 5، ح 14؛ علل الشرايع، ج 2، ص 399، ب 140، ح 5؛ قصصراوندى، ص 83، ف 3، ح 73
2) در مورد كعبه، بنا به مقتضيات متن، به منابع آن اشاره شده است، امّا در مورد كربلا، روايت مؤيّدمطلب فوق، در اين منابع ذكر شده است: مستدرك، ج 10، ص 324، ب 51، ح 12098- 6؛ بحار، ج 109، ص 98، ب 15، ح 15؛ كاملالزيارات، ص 269، ب 88، ح 8
3) بحار، ج 86، صص 89- 98 و 117
4) وسائلالشيعه، ج 13، ص 296، ب 1، ح 17788؛ بحار، ج 6، ص 96 ف 2، ح 2 و 11، ص 110، ب 1، ح 24 و 55، ص 58 ب 7، ح 5 و 96، ص 33، ب 4، ح 10؛ عللالشرايع 2، ص 406، ب 142، ح 7؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام 2، ص 90 ب 33 ضمن، ح 1
5) بحار، ج 11، ص 109، ب 1، ح 23 و 96، ص 31، ب 4، ح 6؛ عللالشرايع 2، ص 402، ب 142، ح 3
امور دين ايشان را برپا مىداشتند و بزرگى از بزرگ ميراث مىبردند تا آنكه زمان عدنانبنادَد شد (كه پشت هشتم بود از اولاد اسماعيل عليه السلام)، پس دلهاى ايشان سنگين شده و فساد ميان ايشان به هم رسيد و بدعتها در دين احداث نمودند و بعضى از ايشان بعضى را از حرم بيرون كردند. پس بعضى براى طلب معاش و تحصيل مال و بعضى از خوف قِتال (1)و جِدال، (2)متفرّق شدند و بسيار [از آيين] ملّت حنيفه ابراهيم عليه السلام ميان ايشان مانده بود؛ مانند حرمت مادر و دختر و ساير آنچه [كه] خدا در قرآن حرام فرموده، مگر حَليله «3»(3)پدر و خواهر و جمع ميان دو خواهر، كه اينها را حلال مىدانستند و اعتقاد به حجّ و تلبيه و غسل جنابت داشتند وليكن در حجّ و تلبيه بدعتها احداث كرده بودند و بتپرستى و كلمه شرك را به آن ضمّ كرده بودند (4)(و حضرت موسى عليه السلام در [زمان] ما بين اسماعيل عليه السلام و عدنان مبعوث گرديد) و نوشتهاند كه «معدّبن عدنان» ترسيد كه حرم مندرس گردد، ميلههاى حرم را نصب كرد و چون قبيله جُرهُم بر مكّه غالب شدند، ولايت كعبه را ايشان متصرّف گرديدند و از يكديگر ميراث مىبردند تا اينكه ايشان نيز شروع به ظلم و فساد كرده، حرمت مكّه را ضايع نمودند و اموال كعبه را متصرّف شدند و ظلم مىكردند بر هركه داخل مكّه مىشد و طغيان بسيار كردند. پس خدا مسلّط ساخت بر ايشان رُعاف (5)و طاعون (6)را و اكثر ايشانهلاك شدند.
پس قبيله خزاعه جمعيت كرده، باقىمانده جُرهُم را از حرم بيرون كردند. ايشان به زمين «جهينه» رفتند و چون قرار گرفتند، سيلى آمده، همه را هلاك كرد. بعد از آن، خزاعه واليان كعبه بودند تا اينكه «قُصَىّبنكلاب»، پدر «عبدمناف»، جدّ رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، بر خزاعه غالب شد و خزاعه را بيرون كرد و كعبه را تصرّف نمود و ولايت كعبه در اولاد او ماند تا زمان حضرت رسالتپناه صلى الله عليه و آله. (7)
1) قِتال؛ مقابله، با يكديگر كارزار كردن. لغت نامه.
2) جِدال؛ خصومت كردن با كسى. لغت نامه.
3) حَليلَة؛ زوجه، منكوحه. لغت نامه.
4) كافى، ج 4، ص 210، ح 17؛ بحار، ج 15، ص 170، ب 1، ح 97
5) رُعاف؛ خون بينى، خونى كه از دماغ به راه بينى برآيد. لغت نامه.
6) طاعون؛ مرگامرگى، شآمت و مرگ عام. لغت نامه.
7) كافى، ج 4، ص 211، ح 18؛ بحار، ج 15، ص 170، ب 1، ح 97
4- زنى كعبه را بُخُور به عود مىكرد و از آتشِ آن، شراره به جامه كعبه رسيد و شعلهور گشته، شراره به سقف خانه سرايت نموده، سقف سوخت. پس سيلى عظيم نيز آمد و داخل حرم شد و قدرى از ديوارهاى خانه [را] خراب كرد. چون قريش اراده بناى خانه نمودند، شنيدند كه يك كشتى از باد مخالف تباهى شد، چون به حوالى جدّه رسيد شكست و آن كشتى از قيصر روم بود كه از چوب و آهن و سنگ پر كرده، به مصاحبت با قوم نام، بهجهت تعمير كنيسه فُرس، كه سوخته بود مىفرستاد. پس وليدبن مغيره مخزومى با چند نفر به جدّه رفته، از چوب آن كشتى بهجهت كعبه خريدند. آنگاه مارى بزرگ از چاهى كه خزانه كعبه بود برآمده، بر گِرد خانه حلقه زده، دهن خود را گشاد؛ به نحوىكه اگر فيل به دَم او مىرسيد فرو مىكشيد، و مردم بسيار خائف و لرزان شدند. ناگاه مرغى از آسمان آمده، او را برداشت و به هوا برد (و اين مقدّمات بعد از فوت عبدالمطّلب بود و در آن وقت رسولخدا صلى الله عليه و آله بيست و پنج ساله بود و بعضى سى و پنج ساله گفتهاند) و چون خواستند كه باقىِ خانه را خراب نمايند كه تمامى خانه را تعمير سازند ترسيده، جرأت نكردند، تا آنكه وليدبن مغيره جرأت نمود و كلنگ را برداشته، قدرى را خراب كرد و مردم يك شب توقّف نمودند تا ببينند كه وليد سالم مىماند يا نه و چون سالم ماند، جرأت نموده و آن را خراب كردند تا به اساس ابراهيم عليه السلام رسانيدند و آن سنگى بود سبز، مشتمل بر چند وصله (1)به هم چسبيده. پس شخصى سر كلنگ را ميان دو وصله كرد كه يكى را بيرون آورد، چون آن را حركت داد، جميع مكّه به حركت آمد. پس دست از آن برداشتند و اسباب آن را جمع كردند. آنگاه عابدبن عمران مخزومى گفت: اى معشر قريش، داخل عمارت كعبه نكنيد از مال حرام و ربا و ظلم، بلكه از مال حلال صرف آن نماييد. پس [ساختن] اطراف خانه را به قريش قسمت نمود: ما بين ركن حجر تا ركن شامى را به بنىزهره و بنىعبدمناف داد و مابين شامى تا مغربى را به بنىعبدالدّار و بنىاسدبن عبدالعزّى و بنىعدىّبن كعب داد، و مابين مغربى تا يمانى را به بنى مذحج و بنىسهم، و مابين يمانى تا حجر را به بنىمخزوم داد. پس ابوحذيفةبن مغيره گفت: اى قوم، در خانه را از زمين بسيار بلند كنيد تا كسى داخل آن نتواند شد مگر به نردبان؛ چرا كه در اين صورت كسى داخل آن نشود مگر كسى كه موافق خواهش شما باشد و چون كسى را در آن بينيد كه مكروه شما باشد، او را به زير اندازيد تا آنكه عبرت ديگران شود. پس قريش چنان كردند و چون عمارت به حدّ حجرالاسود رسيد، در نصب حَجَر، ميان قبايل نزاع عظيم به هم رسيده و كار به كارزار
1) وَصْلَه؛ هرچيز كه آن را به چيز ديگر پيوند كنند، پاره جامه و كاغذ و غيره. لغت نامه.
انجاميد، آخرالأمر ابواميّةبن مغيره كه از صَناديد (1)قريش و بزرگان ايشان بود چنين گفت كه از منازعه دست بردارند و منتظر باشند تا اوّل كسى كه از بابالصّفا داخل حرم محترم شد، ميان ايشان حكم كند. همگى به آن راضى شدند. اتفاقاً اوّل كسى كه از در داخل شد، رسولخدا صلى الله عليه و آله بود. پس همه متّفقالقول گفتند: محمّدامين آمد و ما به حكم او راضى هستيم. چون حضرت بر نزاع آنها واقف شد، فرمود كه حجرالأسود را در بساطى گذاشتند و بزرگان اطرافِ او [آن] را برداشتند. حضرت با دست مبارك خود حَجَر را از بساط برداشته در موضعش گذاشت. (2)علامه حِلّى در تذكره ذكر نموده كه درِ خانه مبارك، به زمين چسبيده و دو در داشت:
مشرقى و مغربى؛ پس سيل آن را خراب كرد، قبل از بعثت حضرترسول صلى الله عليه و آله به ده سال، و قريش آن را ساختند، بر اين شكلى كه حالا هست و كوتاهى نمود مالهاى حلال و هدايا و نذورات كعبه از آنكه آن را بر اساسِ ابراهيم عليه السلام بسازند. پس، از سمت حجر اسماعيل عليه السلام بعضى از خانه را گم كردند و درِ ركن شامى را از اساس ابراهيم عليه السلام به عقب برده داخل خانه ساختند و تنگ كردند عرض ديوار را از ركن حَجَر تا ركن شامى كه پهلوى او است. پس باقى ماند از اساس خانه شبيه به ركن مرتفع و اين همان است كه «شاذروان» مىگويند.
5- چون عبداللَّهبن زبير بر بنىاميّه خروج كرد و خليفه آن وقت، عبدالملكبن مروان، حجّاج را به دفع او تعيين كرد و ابن زبير در مكّه بود، پس حَجّاج به جنگ او رفته، او تاب مقاومت نياورده، به حرم كعبه مُلتجى (3)شد. به امر حَجّاج، برابر كعبه منجنيق گذاشته، آنقدر سنگ انداختند كه خانه بر سر عبداللَّه خراب شد. پس عبداللَّه از خانه بيرون آمده، جنگ كرد تا كشته شد. حجّاج سر او را به شام، نزد عبدالمك فرستاد و مدّت محاربه او هفت ماه و خلافتش نُه سال، عمرش هفتاد و سه سال و قتلش در ذىالحجّه سنه هفتاد وسه هجرى بود. (4)و چون كعبه خراب شد، چند روز در خرابى ماند و مردم هنوز از تعب جنگ نياسوده بودند، اهل مكّه فرصت يافته بسيارى از خاك و اسباب آن را بهجهت تبرّك به خانههاى خود بردند. پس حَجّاج خواست كه او را بنا كند، مارى بيرون آمده مانع از بنا شد تا اينكه همه فرار نموده، حجّاج را خبر دادند. پس حجّاج بالاى منبر رفته، گفت: از خدا مىخواهم كسى را كه از سرّ اين بلا ما را آگاه سازد. پس مردِ پيرى از جاى خود برخاسته، گفت: به اين سرّ، عِلم نخواهد داشت مگر علىبن الحسين عليهما السلام. حَجّاج، كس فرستاده حضرت حاضر شد. پس خبر داد او را از منع خدا، آن حضرت فرمود: يا حجّاج، به مردم امر كن هركه از بيت هر چه برده،
1) صَناديد؛ مِهتران و بزرگان. لغت نامه.
2) با اندكى تغيير كافى، ج 4، ص 217، ح 3؛ الفقيه، ج 2، ص 247، ح 2320؛ وسائلالشيعه، ج 13، ص 214، ب 11، ح 17588؛ بحار، ج 15، ص 337، ح 7 و 8
3) مُلْتَجى؛ پناه جوينده، آنكه پناه مىگيرد به سوى كسى و يا چيزى. لغت نامه.
4) مشروح اين ماجرا در بحار، ج 68، ص 123، ب 123 ذيل، ح 1 نقل شده است.
برگرداند. حجّاج بدين منوال امر كرد. مردم تمام آنچه برده بودند، آوردند و به حضرت خبر دادند. فرمود بكَنند، پس شروع به كَندن نمودند، مار از ايشان غايب شد. كندند تا رسيدند به موضع قواعِد، (1)حضرت به جماعت فرمود: دور باشيد. آنها كنار ايستادند، حضرت عليه السلام رفت نزديك قواعد و پوشانيد قواعد را با لباس خود و گريه كرد و پوشانيد قواعد را با دست مبارك خود با خاك و امر نمود كه بنا گذارند. پس بنا را گذاشتند. زمانى كه اطراف ديوار بلند شد، حضرت فرمود آن خاكهاى پراكنده را كه مردم آورده بودند، به درون بيت ريختند. آن است كه اندرون بيت بلند شده و با پلّه صعود مىكنند؛ چنانچه الحال هست و زمين خانه مقابل آستانه است، (2)پس حضرت عليه السلام به دست خود، حجرالأسود را بر جايش گذاشت و قرار گرفت. بعد از آن، خانه را تمام كردند؛ به نحوى كه حالا هست و اين بنا در سنه هفتاد و چهار بود و بعد از آن، تا سنه هفتصد هجرى تغيير نيافت.
ى- حجّ انبيا و معصومين عليهم السلام
1- از [امام] باقر عليه السلام پرسيدند: چون آدم عليه السلام حج كرد، با چه چيز سرِ او را تراشيدند؟
فرمود: جبرئيل ياقوتى از بهشت آورد، چون بر سر او ماليد، موها از سرش ريخت. (3)2- در حديث معتبر منقول است كه: احرام بست موسى عليه السلام از رمله مصر و بر سنگستان روحا گذشت با احرام و ناقهاش را مىكشيد با مهارى كه از ليف خرما بود و تلبيه مىگفت و كوهها جواب او مىگفتند. (4)3- ... و انبيا و سلاطين مؤمنين هر سال هدى مىكردند؛ از جمله سليمان عليه السلام بود كه آمد به مكّه مكرّمه و چند روز توقّف فرمود در مكّه و هر روز پنج هزار شتر نَحر مىكرد، سواى بقر و غنم و مردم را خبر داد كه پيغمبرى از عرب از اين شهر مبعوث مىشود كه خاتم انبيا خواهد بود؛ «طُوبى لِمَن أَدْرَكَ زَمانَهُ وَ آمَنَ بِهِ وَ وَيْلٌ لِمَنْ كَفَرَ بِهِ وَ جَحَدَهُ». (5)4- ... و اين شيوه مرضيّه را تجديد و احيا فرمود، جناب مقدّس خاتمالأنبيا صلى الله عليه و آله، و هر قدر قبل از هجرت در مكّه بود حج مىكرد و چند مرتبه از مدينه حج نموده، كه دفعه آخرى را «حَجّة الوداع» گويند و اين هم اتفاق افتاده در سال دهم هجرت و اجمال اين احوال آن است كه:
نازل شد اين آيه شريفه كه در سوره حج است؛ مىفرمايد: وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِ
1) قَواعِدُ الْبَيْت؛ اساسُ البَيت، بنيادهاى خانه. لغت نامه.
2) كافى، ج 4، ص 222، ح 8؛ وسائلالشيعه،، ج 13، ص 218، ب 12، ح 17596؛ بحار، ج 46، ص 115، ب 8، ح 1
3) كافى، ج 4، ص 195، ح 6؛ وسائلالشيعه، ج 14، ص 211، ب 1، ح 19006؛ بحار، ج 11، ص 196، ب 3، ح 51؛ المناقب، ج 4، ص 204
4) وسائلالشيعه، ج 12، ص 376، ب 36، ح 16554؛ بحار، ج 13، ص 11، ب 1، ح 14 و 96، ص 185، ب 32، ح 13؛ علل الشرائع، ج 2، ص 418، ب 157، ح 5
5) بحار، ج 14، ص 128، ب 9، ذيل، ح 14 و 61، ص 285، ح 52
يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ* لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ...؛ (1)«ندا كن در ميان مردم به حج و اعلام ده و بطلب ايشان را به سوى آن، تا بيايند به سوى تو، در حالتى كه پيادگان باشند و سواران باشند بر هر شتر لاغرى و آيند به سوى تو از هر درّه عميقى يا از هر راه دورى. تا حاضر شوند منفعتهاى خود را براى دنيا و عُقبا.»
پس امر فرمود آن حضرت صلى الله عليه و آله مؤذّنان را كه اعلام دهند، مردم را به آوازهاى بلند به آنكه رسولخدا صلى الله عليه و آله در اين سال به حج مىرود. پس مطّلع شدند به حجّ رفتن آن حضرت، هركه در مدينه حاضر بود و اطراف مدينه و اعراب باديه و حضرت صلى الله عليه و آله نامه نوشت به سوى هركه داخل اسلام شده بود كه: رسولخدا صلى الله عليه و آله اراده حج دارد. پس هركه طاقت دارد حاضر شود. پس احدى از مسلمين نماند كه آن سال به حجّ نرود، تا آنكه به همه ايشان تعليم حج داد و مناسك را به ايشان بفهمانيد تا اينكه سنّت باشد بهجهت ايشان تا آخر زمان. (2)در اين سفر، حضرت صلى الله عليه و آله زنهاى خود را هم با خود برده بود و در مراجعت از اين سفر، قضيّه «غدير خم» اتّفاق افتاد كه آنجا رسولاللَّه صلى الله عليه و آله [حضرت] امير عليه السلام را بهجاى خود خليفه و جانشين تعيين فرمود.
5- بعضى از مشايخ اهل حديث گفته كه: شبى، در عالم رؤيا مردى از من سؤال كرد در پياده رفتن [امام] حسن عليه السلام به حج، و حال آنكه كشيده مىشد در معيّت آن حضرت عليه السلام محملها، كه سِرّش چيست؟ با وجود اينكه در اين عمل، به حسب ظاهر، تلف كردن مال بدون منفعت به نظر مىآيد و اين اسراف است و حرام! پس جواب دادم در عالم رؤيا به آن، كه: در اين فعل مقدّس حضرت عليه السلام حكمتهاى زياد و بسيارى هست:
اوّل اينكه: پياده رفتنِ آن حضرت عليه السلام از باب كم كردن نفقه راه حج نبوده و به اين صورت گمان كرده نشود در حقّ آن جناب.
دوّم، بيان جايز بودنِ اين كار و بيان استحسان (3)كه: به امكان استطاعت از ركوب، پياده رفتن فضيلتِ تمام دارد.
سيُّم، انفاق مال خود و صرف آن در راه خدا.
چهارم، مقابله و عوض نمودن آن حضرت عليه السلام بر زحمتهاى آن حيوانها كه در عرفات مىباشد؛ چنانكه روايت شده.
پنجم، احتمال احتياج بر محامل در صورت عجز از پياده رفتن.
حجكننده وقتى كه تدارك خود را ديد، برنمىدارد چيزى و نمىگذارد الّا اينكه عطا مىكند خداوندِ عالم به هريك از آنها ده حسنه و محو مىكند از آن، ده سيّئه و بلند مىكند از براى او ده درجه
ششم، تطيّب خاطر و اطمينان نفس و خاطر جمعى از وجود محامل كه مشقّت شديد در پيادگى حاصل نشود (و اين مطلبى است مُجرّب؛ چنانكه [حضرت] امير عليه السلام مىفرمايد: هركه خاطر جمعى داشته باشد به آبى، تشنگى بر او غالب و موذى نشود).
هفتم، سوار شدن در وقت مراجعت.
هشتم، سوار كردن آنهايى كه از پيادگى عاجز شده باشند، از فقراى حجّاج و ضعفاى آن.
نهم، احتمال قطّاع طريق (1)و احتياج به ركوب و مدافعه با آنها.
دهم، حضور اين اسباب و رَواحل (2)در مكّه و مشاعر بهجهت تبرّك نمودن آنها.
يازدهم، اظهار جلالت و نسب و شرافت خود و رفع اتّهام از السنه مردم و در اين، حكمتهاى بسيار است.
دوازدهم، ظاهر نمودن وفور نعمتهاى الهى بر آن جناب: وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ. (3)6- جناب امام حسين عليه السلام حج كرده بيست [و] پنج مرتبه پياده؛ با آنكه اسبان و شتران خوب، غلامان و خادمان مىكشيدند سوار نمىشد، (4)مثل برادرش [امام] حسن مجتبى عليه السلام.
در يكى از سفرهاى حجّ آن جناب عليه السلام، پاهاى مباركش ورم نموده، آماس كرد. يكى از مواليانش گفت: كاش سوار شوى كه آماس قدم مباركت ساكن شود. فرمود: هرگز سوار نمىشوم، لكن چون نزديكىِ اين منزل مىرسيم، مردى سياهرنگ پيش روى تو مىآيد و روغن با او خواهد شد، او [آن] را از وى بخر و [در] قيمت مضايقه مكن (يعنى به هر قيمت بفروشد بگير). گفت: پدر و مادرم فداى تو باد، پيش ما منزلى است كه كسى در آن باشد؟
فرمود: بلى هست. آن مرد پيش از رسيدن به آن منزل پيدا خواهد شد. چون يك ميل (5)راه رفتند، آن مرد سيه چهره پيدا شد. حضرت عليه السلام به غلام خود فرمود: اين است همان مرد. برو روغن را بخر. چون غلام نزد آن مرد سياه آمد و روغن خواست. گفت: بهجهتِ كه
مىخواهى؟ گفت: براى امامحسين عليه السلام. آن مرد روغن را داده، خودش متوجّه خدمت آن حضرت عليه السلام شد و عرض كرد: يابن رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، من از دوستان تو هستم و اين روغن را از شما قيمت نمىگيرم وليكن استدعا دارم كه دعا نمايى خدا من را پسرى بىعيب كرامت فرمايد و محبّ شما اهل بيت رسالت باشد. بدرستى كه من زن خود را در حالتى گذاشتم كه وجع طلق (1)او را گرفته بود. حضرت عليه السلام فرمود: برگرد به منزلِ خود كه خدا پسرى بىعيب و نقصان به تو كرامت فرمود. پس آن مرد برگشت، ديد كه زنش پسرى زاييده كه اعضاى او درست و بىعيب است. باز خدمت آن جناب عليه السلام آمد [و] دعاى خيرى به آن حضرت عليه السلام كرد. پس حضرت عليه السلام روغن را به قدمهاى مبارك ماليد، در ساعت ورمش زايل شد (2)(و عين اين حكايت را در خصوص امام حسن عليه السلام نيز نوشتهاند، ليكن صدور اين قضيّه بىزيادتى و نقصان از دو بزرگوار بسيار بعيد است. ظاهراً از معجزات امام حسين عليه السلام بوده باشد. تصحيف و اختلاف از نُسّاخ بوده بهجهت شباهت اسمهاى ايشان در كتابت). (3)7- شقيق بلخى گويد: در سال يكصد و چهل و نُه، اراده كعبه داشتم، چون به قادسيّه رسيدم، جوانى خوشرو، گندمگون و ضعيف اندام ديدم كه شَملهاى (4)پوشيده و نعلين در پا و از اهل قافله كناره كرده، مىرود. با خود گفتم: البتّه اين جوان [از] صوفيّه است و مىخواهد با قافله همراه شود و وبال ايشان باشد، بروم و او را ملامتى و سرزنشى كنم، شايد كه پشيمان شود.
چون نزد وى رسيدم، نگاهى به من كرده، گفت: «يا شَقيق: ... اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ...»؛ (5)
«نشنيدهاى كه خدا فرمود: گمانها به مردم نكنيد كه بعضى گمانها گناه است!؟» پس، از نظر من غايب شد. با خود گفتم كه نام من را گفت و بر آنچه از خاطر من گذشته بود اشاره نمود. پس، البتّه يكى از صُلَحا خواهد بود. هرچند از عقبش دويدم، اثرى از وى نديدم و در منزل ديگرش ديدم كه به نماز مشغول بوده، اشك از چشم مىريخت [و] به خشوع و خضوع تمام نماز مىكرد. گفتم، بروم و از او حلّيت خواهم، صبر كردم تا فارغ شد. پيش از آنكه حرف زنم، گفت: يا شقيق، حق تعالى فرموده: وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً .... (6)پس برخاسته، راهى شد و مرا آنجا گذاشت. با خود گفتم: بلى، يكى از ابدال خواهد شد كه دوباره از مافىالضّمير من خبر داد. چون به منزل ديگر رسيدم، ديدمش بر كنار چاهى ايستاده و ركوه (7)يعنى مَطهره (8)در دست دارد و مىخواهد از چاه آب بكشد كه به يكباره ركوه از دستش به چاه افتاد و مرا نگاه بر او بود، ديدم كه نگاه بر
1) طَلق؛ دردِ زادن. لغت نامه.
2) مستدرك، ج 8، ص 31، ب 21، ح 8994- 9؛ بحار، ج 44، ص 185، ب 25، ح 13؛ فرجالمهموم، ص 226
3) اين ماجرا، در خصوص امام حسن مجتبى عليه السلام در اين منابع نقل شده است: كافى، ج 1، ص 463، ح 6؛ وسائلالشيعه، ج 11، ص 80، ب 32، ح 14291؛ بحار، ج 43، ص 324، ب 15، ح 3؛ الخرائج 1، ص 239، ب 3؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 177، ح 4؛ كشفالغمّه، ج 1، ص 557؛ المناقب، ج 4، ص 7
4) شَمْلَه؛ نوعى از چادر كوتاه كه بر خود پيچيد. لغت نامه.
5) حجرات: 12
6) طه: 82
7) رَكوَه؛ مشك خُرد، نيم مشك، دلو خُرد. لغت نامه.
8) مَطْهَرَه؛ ظرفى كه بدان طهارت كنند و آب دست دان، ابريق، آفتابه. لغت نامه.
آسمان كرده، گفت:
أنتَ رَبِّي إذا ظمئت إلَى الْماء وَ قُوَّتِي إذا أَرَدْت الطعاما
«تويى سيرابى من، هر گاه تشنه شوم و تويى سيرى طعام، آنگاه كه گرسنه شوم.»
«اللَّهُمَّ سَيِّدي ما لِي غَيرها فلا تعدمنيها»؛ «بار الها غير از اين ندارم، چنان مكن كه گم شود.»
پس ديدم كه آب چاه جوشيده، بلند شد، تا به حدّى كه او دست دراز كرده، ركوه را برداشت و پر آب كرد و وضو ساخت و چهار ركعت نماز خواند و چون فارغ شد، از آن ريگى كه در آن صحرا بود مُشتى در آن ركوه كرد و حركت داد و از آن خورد. پيش رفته، سلام كردم، چون جواب داد، گفتم: از اين نعمتى كه خداى تعالى به تو عطا فرموده، من را هم بچشان و از سُؤر (1)خود تشنگى مرا بنشان. فرمود كه: نعمت الهى هميشه ظاهر و باطن مرا فرو گرفته و انعام او دائمى است. بايد كه تو اخلاص و اعتقاد خود را به خداى خود درست و راست كنى و ركوه را به من داد. چون خوردم، ديدم شكر و سويقى (2)است كه هرگز شربتى و طعامى به آن لذّت در مدّت عمر نخورده بودم و به آن خوشبويى هيچ بوى خوش به مشام من نرسيده بود. پس سير و سيراب گشتم و تا مدّتها مرا احتياج به نان و آب نشد و تا مكّه رسيدم ديگر او را نديدم. [وقت] صبحى ديدم كه [همان شخص] طواف بهجا آورده، از مسجد بيرون رفت. عقب وى رفتم، ديدم خدم و حشم و موالى و احباب (3)گِرد او را گرفتهاند [و] از هر طرف مردم به پابوسىاش ميل مىكنند و به سلامش تقرّب مىجويند و به زيارتش اقدام مىنمايند. از كسى پرسيدم كه اين كيست؟ گفت: نمىدانى؟! اين موسىبنجعفر عليهما السلام است.
گفتم: آنطور عجايبى البتّه بايد از اين قسم سيّدى باشد. (4)8- ... علىبن ابراهيمبن مهزيار، كه از اجلّه (5)است، مىفرمايدكه: بيست سال به حج رفتم و ضمناً رجاى زيارت حجّةاللَّه عليه السلام را داشتم ولى ميسّر نمىشد. شبى در خواب صدايى شنيدم كه [گفت]: يابن مهزيار، امسال به حجّ بيا كه به مقصود مىرسى! از اين خواب خوشحال شده، با رفيقى چند عازم مكّه شدم و تا مكّه در هر مكان متفحّص شدم، اثرى ظاهر نشد، تا آنكه شبى در مسجدالحرام خلوت نموده، مشغول عبادت بودم، ناگاه جوانى مليح در طواف ديدم كه دو بُرد يمانى پوشيده. چون نزديك او رسيدم، گفت: از كدام ديارى؟ گفتم: از اهوازم. گفت:
ابن الخصيب را مىشناسى؟ گفتم: وفات نموده. به رحمت او را ياد كرد. پس فرمود: علىبن
مهزيار را مىشناسى؟ گفتم: من همانم! فرمود: خوش آمدى يا اباالحسن. چه كردى آن علامت را كه ميان تو و عسكرى عليه السلام بود؟ گفتم: با من است فرمود: بيرون آور. پس بيرون آوردم انگشترىِ نيكويى را كه در او نقش بود «محمّد و على» (و به روايت ديگر: «يا اللَّه يا محمّد يا على»، چون نظرش بر آن افتاد، به غايت گريه كرده، فرمود: خدا رحمت كند تو را يا ابا محمّد، بهتحقيق كه تو امام عادل بودى. ابن الأئمّه و ابوالامام. پس فرمود: بعد از حج چه مطلب دارى؟ گفتم كه: حجّةاللَّه [را] طلب مىنمايم. فرمود: به مطلب خود رسيدهاى. او مرا بهسوى تو فرستاد. برو در منزل خود مهيّاى سفر باش و اين مطلب را مخفى دار، چون ثلث شب شود بيا بهسوى شعب بنى عامر كه به مطلب خود خواهى رسيد.
[على بن مهزيار] مىگويد: من به فرموده او عمل كرده، آن جوان را در شعب ديدم.
فرمود: بيا، خوش آمدى. پس با او مشغول رفتن شدم. از منا و عرفات گذشتيم تا اينكه صبح طالع شد. نماز صبح را خوانده، سوار شديم [و] تا بالاى عقبه رفتيم. گفت: نظر كن كه چه مىبينى؟ نظر كرده خيمه سبزى ديدم كه در اطرافش گياه بسيار داشت و نور از آن خيمه به آسمان تُتق مىكشيد، (1)چون از عقبه بيرون رفتم، فرمود كه پياده شو. چون پياده شدم، فرمود:
دست از مهار شتر بردار؛ گفتم: به كه سپارم؟ گفت: اين حرم است. داخل اين نمىشود مگر ولىّ خدا. چون نزد خيمه رسيديم. گفت: در اينجا باش تا اذن تحصيل كنم. بعد از مدّتى آمده، گفت: مأذونى. چون داخل خيمه شدم، ديدم آن حضرت عليه السلام نشسته روى نمدى و بر بالشى تكيه فرموده، سلام كردم. جواب فرمود. ديدم كه نور از پيشانى مباركش ساطع است؛ مانند ستاره درخشان. پس احوال محبّان را يك يك پرسيدند. من ظلم بنىعبّاس را كه در باره ايشان دارند عرض كردم. فرمود: روزى خواهد شد كه شما مالك آنها خواهيد بود و ايشان در دست شما ذليل خواهند بود.
پس چند روز خدمت آن حضرت مانده، مسائل مشكله از آن جناب سؤال مىكردم و مشمول مراحم عليّهاش (2)مىگشتم. آنگاه مرا مرخّص فرمود كه به اهل خود معاودت نمايم؛ وقت وداع، زياده از پنجاه هزار درهم با خود داشتم. خدمت آن حضرت بردم، التماس زياد نمودم كه قبول فرمايد. تبسّم نموده، فرمود كه: استعانت بجو با اين پولها در برگشتن بهسوى وطنِ خود كه راهِ دور در پيش دارى و دعاى بسيار در حقّ من فرمود. (3)
ك- وظايف حجگزار
اوّل آنكه، نيّت خود را از براى خدا خالص كند؛ بهنحوى كه شائبه هيچ غرضى از اغراض دنيويّه در آن نباشد. پس نهايت احتياط كند كه مبادا در خفاياى دل او نيّت ديگر باشد؛ از ريا و يا احتراز از مذمّت مردم به سبب نرفتن حج و يا قصد تجارت و شغل ديگر. چه، همه اينها عمل را از قربت و اخلاص خالى مىكند و مانع از مراتب ثواب موعود مىگردد و چه احمق كسى است آنكه متحمّل اينقدر زحمات شده، بهجهت خيالات فاسده خود بجز خسران فايدهاى و ثمرى نبرد.
دوّم آنكه، از گناهانى كه كرده، توبه خالص كند و از حقّالنّاس خود را برىء الذّمّه سازد و چنان تصوّر كند كه از اين سفر برنخواهد گشت و وصيّت خود را مضبوط سازد و آماده سفر آخرت شود؛ چه، غرض اصلى اين سفر نيز از جمله تدارك خانه آخرت است و تمام محبّت دنيا و اهل و عيال را از دل بيرون كند.
سوّم، بايد علىالدّوام در فكر و خيالات نفقه و تعلّم مسائل حج باشد؛ جهت اينكه حج عملى است قليل الابتلا و عبادتى است كه هميشگى به فعل نمىآيد كه تا مسائل آن مثل مسائل
عباداتِ ديگر (چون نماز و روزه) در نظر باشد؛ نه اينكه اوقات خود را به تماشا و سياحت صرف نموده و از مذاكره لوازم حج غافل شده، عنداللّزوم حيران و سرگردان مانده، عمل خود را ناقص كرده و زحماتش را وِزر و وبالِ خود گرداند و كوركورانه داخل مكّه شده و همانطور خارج بشود، مثل آن حاجى بيچاره كه بعد از مراجعت از مكّه از او پرسيدند كه حجرالأسود را ديدى؟ گفت: بلى، در مكّه ديدم، دكّان بقّالى داشت و به او بيع و شرى هم كرديم! گفتند: جناب حاجى، حجرالأسود سنگى است سياه! گفت: بلكه بعد از من در معاملهاش خيانت كرده، كم فروخته، خدا او را مبدّل به سنگ فرموده! پس اين كسى است كه اصلًا اعتنا به مسائل و لوازم حج ننموده و نتيجهاش اين بود كه معلوم شد.
چهارم، ملاحظه نكند سنگ و گِل بودن خانه خدا را، بلكه متذكّر باشد شأن و عظمت و بلندىِ رتبه او را كه خلّاق عالم زائران را زائر خود قرار داده و به منزله اين است كأنّه، العياذباللَّه، بلاواسطه و بلاحجاب، با حضرت كبريايى به مقام مكالمه آمده، نه اينكه مثل آن حاجىِ بيچاره، كه بعد از معاودت از او سؤال مىكنند كه به كجا رفتى و آمدى؟ جواب گفت كه: يك سال زحمت بيهوده كشيديم، به مكّه رفتيم، خدا كه درِ خانهاش بسته بود و هرچه داشتيم عربهاى برهنه بيابانى از ما گرفتند، برگشتيم!
پنجم، دلِ خود را فارغ سازد از هر چيزى كه در راه يا در مقصد دلِ او را مشغول سازد و احوال را منقلب و خاطرش را پريشان كند، كه بالاخره موجب ارتكاب معاصى و هلاك دنيا و آخرت او باشد.
ششم، سعى كند كه توشه سفر و خرجى راه او از مَمرّ حلال باشد و اموال مردم را [از اموال خود] برداشته، بدون ملاحظه حلال و حرام نرود، جهت اينكه: اوّلًا خداوند عالم اعمال حسنه را از اهل تقوا قبول مىكند و در ثانى اگر هم خيال داشته باشد كه بعد از برگشتن ادا بكند، باز خلاف كرده، به دو جهت:
اوّل آنكه، اداى حقّ النّاس مقدّم است بر ساير واجبات، به حسب امكان و ثانياً به حيات خود اعتبار نكند، بلكه رفت و برنگشت؛ چنانكه يك نفر از اراده كنندگان حج به كسى مبلغى قرض داشت و ادا نكرده، اراده سفر مىنمود، مرد طلبكار آمده مطالبه حقّ خود نمود و گفت:
تا حقّ من را ندادهاى راضى نيستم به رفتنِ تو. [و] گفت: بلكه رفتى و برنگشتى. حاجى گفت:
وقتى كه من مردم، بگذار از تو هم مبلغى رفته باشد!
خر عيسى گرش به مكّه برند چون بيايد هنوز خر باشد
هفتم آنكه، به مخارج راه وسعت دهد و با طيب نفس و گشادهرويى بذل و انفاق نمايد، بخل و تبذير از خود دور كند، بهجهت آنكه هر چه در آن راه صرف كند انفاق فى سبيلاللَّه است؛ مقصود اين است كه: نه اينكه لوازم اطعمه و اشربه خود را رنگين كرده شكمپرستى نمايد بلكه غرض آن است كه از فقرا و مساكين و عاجزين و واماندگان حجّاج دستگيرى و اعانت نمايد.
فى الحديث، رسولخدا صلى الله عليه و آله فرموده: «الحَجُّ الْمَبْرُورِ لَيْسَ لَهُ أَجْرٌ إِلَّا الْجَنَّةِ»، يعنى:
«نيست براى حج، اجر و مزد مگر بهشت.» عرض كردند: يا رسولاللَّه، چند چيز است بر حجّ؟
فرمود: «طِيبُ الْكَلامِ وَ إِطْعامُ الطَّعامِ»، يعنى: «در آن راه، نيكو و پاكيزه كردن كلام و احتراز از لغو و بيهودهگويى و اطعام نمودن بر مستحقّين.» (1)چه خوشبخت و مرد سعيد است آن مردى كه مال او در راه خير مصرف شود مطلقاً؛ چه خود به حج رفته باشد يا نه، چنانكه نوشتهاند كه علىّبن يقطين، وزير هارون، ممكنش نبود كه خودش به مكّه رود و در سوق هَدى كند، بعضى سالها ديده شد كه سيصد نفر و در بعضى از سنوات پانصد و پنجاه نفر از جانب خود نايب گرفته و به مكّه مىفرستاد؛ اقلّ آنها را هفتصد دينار و اكثر آنها را ده هزار دينار اجرت داده و در روايتى به نظر رسيده كه مقصودش ايصال آن اموال بود به مستحقّش و استنابه حجّ (2)را وسيله اين معنى كرده بود. (3)هشتم آنكه، در اين سفر هر قدر زحمت بدنى و مشقّت جانى و صدمات مالى وارد شده باشد، بايد مرد حاجّ متحمّل شده و به مقام انزجار آمده، بعضى كلمات نگويد كه باعث الخطاطِ (4)رُتبت (5)و نقصان اجر باشد، بلكه صبر نموده بر خود گوارا بداند كه خداوند احديّت از عوض دادن عاجز نيست؛ خواه در دنيا و خواه در آخرت، چنانكه مروى است كه يكى از اكابِرِ (6)تجّار گويد كه: سالى عزم خانه كعبه نمودم و هميانى كه هزار دينار طلا و جواهر در آن بود به ميان بسته بودم، در منزلى از منازل بهجهت قضاى حاجت نشستم و هميان از ميان گشاده شده مىافتد. وقتى ملتفت شدم كه مقدارى راه رفته بودم و مراجعت ممكن نبود. تن به قضاى الهى دادم و شكر كردم كه يقين باعث قبول حج من خواهد شد. چون به ولايت خود
1) مستدرك، ج 8، ص 62، ب 41، ح 9078- 10؛ عوالىاللآلى، ج 4، ص 33، ح 117 با اندكى تغيير.
2) عبارت متن «حجر». مصحح.
3) با اندكى تغيير مستدرك، ج 8، ص 73، ب 15، ح 9104- 1 و 9105- 2؛ رجالالكشى، ص 434، ح 820 و 824
4) الْخِطاط؛ اختلاط. لسان العرب؛ اختِلاط: آميخته شدن. لغت نامه.
5) رُتْبَت؛ رتبه و پايه و منزلت. لغت نامه.
6) اكابِر؛ جمع اكبر، بزرگان. لغت نامه.
برگشتم، روزگار بنا به عادت خود بىوفايى كرد و همه اموال از دستم رفت و عزّت به ذلّت مبدّل گرديد. از خجالت مردم و شماتت ايشان جلاى وطن نموده، اهل بيت خود را برداشته، رفتيم تا به دهى رسيديم و در كاروانسرايى منزل كرديم. شب تاريك بود و باران سخت مىباريد، عيال من هم حامله بود، از قضا آنجا وضع حمل نمود. به من گفت: اى مرد، برو چيزى طلب كن كه قوت من باشد وگرنه جانم در تلف است! من در آن شب تاريك، افتان و خيزان به دكان بقّالى رسيدم، از مال دنيا يك دانگ ونيم نقره داشتم. بسيار زارى كردم تا بقّال در دكان را گشود و به آن نقره قدرى دوشاب و روغنِ زيتون گرفتم، چون نزديك كاروانسرايى رسيدم، پايم لغزيده افتادم [و] آنچه در دست من بود ريخت و ظرف هم بشكست! از غايت اندوه و غم، به تضرّع و زارى درآمدم و خدا را شكر مىكردم و اشكم مىريخت. در آن نزديكى سرايى بود عالى، مردى از دريچه سر بيرون كرد و از احوال من پرسيد، قصّه خود را به آن [مرد] گفتم. گفت: اين همه گريه و زارى براى يك دانگ ونيم نقره است؟! محنت من از اين شماتت (1)بيشتر شد لكن صبر كردم. گفتم: اى مرد، خدا داناست كه مال دنيا پيش من قربى نداشت، امّا آنكه خود و زن و فرزند از گرسنگى خواهيم مرد وگرنه به خدا قسم در سفر حج هميانى زر و جواهر چند از من فوت شد و اصلًا خاطر من مشوّش نگرديد. از خدا بترس و من را سرزنش مكن تا به چنين بلا مبتلا نشوى! چون آن مرد اين سخن را شنيد، گفت: چگونه هميانى بود كه از تو فوت شده؟ من ديگر باره به گريه درآمدم كه:
در چنين حالى من را سخريّه (2)و استهزا مىكند. چه فايده از بيان كردن هميان و حال آنكه چند سال از [فقدان] آن گذشته؟! پس روان شدم. مرد من را آواز داد. ايستادم. گفت: بايد من را از شرح هميان مطلع سازى و الّا از دست من خلاص نمىشوى! پس، بجز بيان، چارهاى نيافته، كما يَنبغى (3)احوالات را نقل كردم. گفت: اى درويش، غم مخور و من را به سراى خود درآورد و كس به طلب اهل و عيال من فرستاد و به حرم خانه خود برد و لباس نو به من پوشانيد و گفت: چند روز در اينجا باش تا زنت رو به صحّت شود. پس من ده روز آنجا ماندم و ما را محبّت زياد مىكرد. پس بعد از آن گفت: چه كار توانى كرد؟ گفتم: تاجر بودم و در عمل تجارت و معامله بصيرتى دارم. گفت: تو را سرمايه دهم تا به شراكت من تجارت كنى.
قبول كردم. دويست دينار به من داده، مشغول تجارت شدم. بعد از مدّتى آنچه حاصل شده بود آورده پيش او نهادم. چون حال من بر او معلوم شد. در خانه رفته هميانى آورده پيش من
گذاشت. چون نيك نگاه كردم ديدم همان هميان من است كه از من گم شده بود. از غايت شادى نتوانستم چه كنم. گفتم: مگر تو فرشتهاى؟ گفت: نه، من مال تو را پيدا كرده بودم و چند سال است به رنج تمام آن را نگاه داشتم. در شب اوّل خواستم بدهم. ترسيدم كه از شادى هلاك شوى! پس او را دعاى خير نموده، به دولت رسيدم.
نهم آنكه، [در وقت سفر] خوش خُلق و گشادهرو و شيرين كلام باشد و مدارا و رفتار را با اهل قافله و رفقا و جَمّال (1)و سايرين پيشه خود قرار دهد و به هر چيز مختصرى به مقام ايرادگيرى و مؤاخذه نيايد و متحمّل زحمات رفقا باشد؛ از هر جهت چابكى كرده، كار خود را پيش ببرد و كَلِّ ديگران نباشد و از لغو گفتن و خروج از طاعت و جِدال و خصومت پرهيز كرده، خود را نگاه دارد؛ چنانكه [خداوند] در كلام مجيدى مىفرمايد: فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ (2)
و تمامى اين صفات مذمومه، منافى است و ضدّ است با غرض شارع از حج، و مشغول كننده است انسان را از اعمال خير.
دهم آنكه، ژوليده و متواضع و مُنكسِر باشد و خود را در راه زينت ندهد و ميل به اسبابى كه باعث فخر و خودنمايى است ننمايد و اگر تواند پياده رود؛ خصوصاً در مشاعر معظّمه؛ يعنى از مكه به منا و مشعر و عرفات، به شرط آنكه مقصود او از پياده رفتن صرفه اخراجات (3)نباشد، بلكه غرضش زحمت و مشقّت در راه خدا باشد و اگر مقصود صرفهاى باشد و وسعت هم داشته باشد. سوارى بهتر است و همچنين از براى كسىكه پيادهروى باعث ضعف از عبادت و دعا شود سوارى بهتر است.
يازدهم آنكه، هر روز بر فقرا اطعام كرده و تصدّق نمايد (4)كه باعث رفع بليّه و زيادى عمر و قبول عمل و محفوظ بودن جان و مالش باشد.
تبصره: از عبداللَّه مبارك منقول است كه گويد: سالى به حج مىرفتم، از قافله عقب ماندم، در بين راه زنى را ديدم تنها در صحرا نشسته، مىگويد: أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ ...، (5)عبداللَّه گويد: همينكه اين را شنيدم، نزد وى رفته، پرسيدم: كيستى؟ اين آيه را خواند: وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ، (6)سلامش كردم، گفت: سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ، (7)پرسيدم تو جنّى يا انس؟ گفت: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ، (8)گفتم: از كجا مىآيى؟ گفت: يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ، (9)گفتم: به كجا مىروى؟ گفت: أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ تارَةً أُخْرى، (10)گفتم: سؤال من آن است كه از
كدام شهر مىآيى؟ گفت: سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى، (1)گفتم: به كجا مىروى؟ گفت: وَ للَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبِيلًا، (2)گفتم: پس تنها در اين صحرا چه كار مىكنى؟
گفت: مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هادِيَ لَهُ، (3)گفتم: چند روز است در اين صحرا هستى؟ گفت: ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيّاً، (4)گفتم: پس مونس تو كه شده؟ گفت: وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ، (5)گفتم:
پس در اين چند روز، طعام چه خوردى؟ گفت: هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ، (6)گفتم: با چه چيز وضو گرفتهاى، اينجا كه آب نيست؟! گفت: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً، (7)گفتم: نزد من طعام هست، ميل دارى بدهم؟ گفت: ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ، (8)گفتم: ماه رمضان كه نيست، چه روزه است كه گرفتهاى؟ گفت: فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ، (9)گفتم: روزه واجبى كه نيست، افطار عيب ندارد. گفت: وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ. (10)گفتم: مثل ساير مردم چرا تكلّم نمىكنى؟ گفت: ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ. (11)گفتم: از كدام قبيلهاى و از كدام طايفه هستى؟ گفت: وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا، (12)گفتم: خطا كردم. من را حلال كن. گفت: لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ. (13)پس ديدم به آرامى مىرود. گفتم: شتاب كن در رفتن! گفت: لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها. (14)گفتم: مىخواهى تو را به شتر خود سوار كنم [و] به آن قافله رسانم؟ گفت: وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ. (15)گفتم: بيا رديف من باش. گفت: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا. (16)پس، از شتر پايين آمده، شتر را خوابانيده [او را] تكليف كردم به سوار شدن. گفت: قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ
أَبْصارِهِمْ. (1)پس چشم خود را پوشيدم، خواست سوار شود شتر نفرت كرده لباس او را به دهنش خاييد. گفت: وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ. (2)گفتم: صبر كن تا شتر را ببندم. گفت: فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ. (3)پس شتر را بستم براى او؛ سوار شده، گفت:
سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ. (4)پس از زمام شتر گرفته شروع به راه رفتن نمودم و در اثناى راه سؤال كردم كه اسمت چيست؟ گفت: ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً. (5)گفتم: من را به برادرى قبول كن! گفت: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ. (6)پس، عبداللَّه مىگويد كه سعى مىكردم و صيحه مىكشيدم كه خود را به قافله رسانم. گفت: وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ. (7)پس من به آرامى رفته و به آهستگى شعر مىخواندم.
گفت: فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ. (8)گفتم: فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً .... (9)گفت: وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا اْلأَلْبابِ. (10)پس من اين را شنيده، گفتم: اى سيّده، بگو كه شوهر دارى يا نه؟
گفت: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ. (11)گفتم: پندى ده من را. گفت: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً. (12)در اثناى راه پشتهاى ديده، گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ. (13)ناگاه از دور قافلهاى نمايان شد. سؤال كردم كه در اين قافله چه دارى؟ گفت: الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا. (14)سؤال كردم كه پيشه و حرفه اولاد تو چيست؟ گفت: وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ. (15)دانستم كه ايشان دليل حاجّند. (16)گفتم: اسم پسرهايت چيست؟ گفت: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا، (17)وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً، (18)يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ. (19)پس ميان قافله صدا زدم: ياابراهيم، يا موسى، يا يحيى. ناگاه سه جوان خوشسيما ديدم كه به طرف ما آمدند. شناختم كه پسرهاى او هستند. پس مادر خودشان را به منزل بردند. پس زن گفت: فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ. (20)پس يكى از ايشان رفته، طعامى گرفته، حاضر ساخت. زن گفت: كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِيئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِي اْلأَيَّامِ الْخالِيَةِ. (21)پس طعام را خورديم. زن به فرزندان خود رو كرده، گفت: يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ اْلأَمِينُ. (22)فهميدم كه مىخواهد به من اجرت بدهد. پس بعضى چيزها و رخت و خرما آوردند و به من تعارف كردند. زن گفت: وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ. (23)يعنى: كم است بيشتر از آن زحمت كشيدهاى. پس او را وداع كرده، گفتم: مرا پندى ده، گفت:
اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً. (24)پس، از يكى از آن جوانان پرسيدم كه اين
1) نور: 30
2) شورى: 30
3) انبيا: 79
4) زخرف: 13
5) فجر: 28
6) حجرات: 10
7) لقمان: 19
8) مزّمّل: 20
9) اشاره است به: وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اوتِيَ خَيْراً كَثِيراً؛ بقره: 269. مصحّح.
10) بقره: 269
11) مائده: 101
12) طه: 124
13) فاطر: 34
14) كهف: 46
15) نحل: 16
16) راهنماى حاجيانند.
17) نساء: 125
18) نساء: 164
19) مريم: 12
20) كهف: 19
21) الحاقّه: 24
22) قصص: 26
23) بقره: 261
24) اسراء: 14
زن كيست كه تمامى جواب حرفهاى من را به آيه قرآن داد؟ گفتند: اين، مادر ما، فضّه، كنيز فاطمه زهرا- سلاماللَّه عليها- است كه سالهاى سال و مدّت مديد است بغير از آيه قرآن به چيزى تكلّم نكرده. (1)ل- فقه الحج
1- مروى است كه سالى، جماعتى از صحابه براى حج به مكه آمده [بودند، فردى] از يكى از اصحاب پرسيد كه: من در احرام بودم. در بين راه رسيدم به موضعى كه شترمرغ تخم گذاشته بود. نفهميدم كه معصيت است. از روى جهل آنها را پخته، خوردم. چه چيز بايد كفّاره بدهم كه پاك شوم و مُعاقَب (2)نباشم؟ آن شخص گفت: حكم اين عمل در نظرم نيست.
بنشين شايد از اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله كسى پيدا شود، از او بپرسيم. در اين اثنا [حضرت] امير عليه السلام پيدا شد و [امام] حسين عليه السلام عقب سر آن حضرت بود. گفت: يا اعرابى، اين است علىبن ابىطالب عليه السلام، از او بپرس. اعرابى برخاسته از آن جناب سؤال كرد. حضرت اشاره نمود بهسوى امام حسين عليه السلام [و] فرمود: «سَلْ هذَا الْغُلامَ»: از اين پسر بپرس. اعرابى گفت: از هر كدام مىپرسم به ديگرى حواله مىكند. اين طفل جواب مسأله من را چه مىداند؟! پس مخلوقات گفتند: «وَيْحَكَ! هذا ابنُ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله»؛ اين فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله است. بپرس، جواب خواهى شنيد. پس قصّه خود را عرض كرد. امام حسين عليه السلام فرمود كه: شتر دارى؟ گفت: بلى، دارم.
فرمود: به عدد تخمها، شتر مادّه از شتر نر بكش، هرچه بچه آورد هدى (3)خانه كعبه قرار بده.
خليفه ثانى، عمر هم حاضر بود، گفت: يا امامحسين عليه السلام: «النُّوقُ يُزلِقْنَ» فقال عليه السلام: «إنَّ الْبِيضَ يَمْرُقْنَ» يعنى: ياحسين عليه السلام، شتر همهاش نمىگيرد و حامله نمىشود. حسين عليه السلام گفت: تخمها [نيز] همه جوجه نمىشود. بسا باشد كه تخم مىشكند و يا آنكه فاسد مىگردد. خليفه گفت:
درست فرمودى. امير عليه السلام برخاست، حسين عليه السلام را در آغوش كرده و بوسيد. فرمود: ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ، (4)حقّا كه تو پسر پيغمبرى و علم را ارث مىبرى. (5)(و اينكه امير عليه السلام به اعرابى فرمود از حسين عليه السلام بپرس، مىخواست مقام علم او را به مردم ظاهر فرمايد و الّا خودش مىفرمود).
2- ... از ميان علماى عصر، يحيى بن أكثم را كه در آن وقت قاضى بغداد بود و سرآمد فضلاى عصر و در علم فقه و حديث از همه مقدّم و اعتبارش از ساير علما بيشتر بود، انتخاب
نمودند و با او قرار كردند كه به آن امر اقدام نمايند و در روز موعود، جميع اعيان و علما و اهل ملل و اديان را طلبيدند. مأمون بر تخت حكومت نشسته، گفت كه: آن حضرت عليه السلام را طلب كنند و نزديك به خود بهجهت او مسند انداخته [بود]، چون آن حضرت عليه السلام حاضر شد، برخاسته تعظيم كرد و بهجاى خود نشانيد. پس يحيى متوجّه مأمون شده، گفت: امير مرا رخصت مىدهد كه از ابوجعفر عليه السلام سؤالى كنم؟ مأمون گفت: اين مجلس بهجهت همين منعقد شده، هرچه خواهى بپرس. پس يحيى متوجّه حضرت شده، گفت: رخصت مىدهى كه مسأله بپرسم؟ فرمود: «سَلْ عَمَّا شِئْتَ»؛ «هرچه خواهى بپرس.» پس گفت: چه مىگويى در باب كسى كه در راه مكّه احرام بسته باشد و صيدى را بكشد، كفّاره آن چه چيز است؟ حضرت فرمود:
آيا در بيرون حرم كشته يا درون حرم؟ دانسته اين عمل را كرده و علم به حرمتش داشته يا جاهل به مسأله بوده؟ و آيا آن عمل عمداً صادر شده يا خطا كرده؟ و اين شخص آزاد بوده يا بنده؟ بالغ بوده يا نابالغ؟ بار اوّل بوده يا بار ديگر هم اين كار كرده؟ و اين صيد كه كرده، از طيور است يا از جانوران ديگر؟ و آيا صيد كوچك است يا بزرگ؟ و از اين عمل پشيمان بوده يا نه؟ در شب اين صيد را كشته يا در روز؟ در احرام عمره بوده يا احرام حج؟ پس يحيى را لكنت به زبان افتاده، رنگش متغيّر شد و آثار عجز و انكسار بر او ظاهر گشت؛ اهل مجلس هر قدر انتظار كشيدند كه ديگر حرفى بزند نتوانست. مأمون گفت: الحمدُ للَّهكه ظنّ من خطا نبود و متوجّه حضرت شده، گفت: فداى تو شوم! اگر [از] آنچه پرسيدى يك [مسأله] را بهجهت ما بيان فرمايى، مستفيد مىشويم. پس حضرت عليه السلام شروع نموده، جواب هر يك را [فرمودند] بر وجهى كه صداى آفرين و احسنت از اهل مجلس بلند شد .... (1)م- طواف
1- ... موعظه؛ چون شروع به طواف نمايد، دل خود را از تعظيم و محبّت و خوف و رجا مملوّ سازد و بداند كه در حال طواف، شبيه است به ملائكه مقرّبين كه پيوسته در حول عرش اعظم طواف مىنمايند و بداند كه مقصود كلّى، طوافِ دل است به ياد خداى خانه؛ پس ابتدا و ختم طواف را بهياد او كند و چنانكه گفتهاند اين است سرّ اختيار طرف چپ به طرف راست؛ چون در طرف چپ است قلب و دل انسان، كه سلطان اعضاى بدن و منشأ تمام احكام و اختيارات مكلّف است كه در ملك بدن بهعمل مىآيد. پس روح طواف و حقيقت آن،
1) بحار، ج 50، ص 74، ب 4، ح 3؛ الاحتجاج، ج 2، ص 443؛ الارشاد، ج 2، ص 281؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 237؛ كشفالغمّه، ج 2، ص 353
طواف دل است در حضرت ربوبيّت؛ و خانه، مثال ظاهرى است در عالم جسمانى و خانه در عالم ملك و شهادت، نمونهاى است از حضرت ربوبيّت در عالم غيب و ملكوت و آنچه [از روايات] رسيده كه بيتالمعمور در آسمان در مقابل خانه كعبه است و طواف ملائكه بر آن، چون طواف بنى آدم است بر كعبه، دور نيست كه اشاره به اين مشابهت باشد و چون رتبه اكثر نوع انسان از طواف خانه اصلى قاصر است، امر شد به اينكه متشبّه به ايشان شوند و در طواف خانه كعبه: «فَإِنَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ»؛ «يعنى: هركه خود را شبيه به قومى كند، از ايشان محسوب است.»
(زائر بايد) ژوليده و متواضع و مُنكسِر باشد و خود را در راه زينت ندهد و ميل به اسبابى كه باعث فخر و خودنمايى است ننمايد
2- ... ثواب؛ زمانىكه حاج داخل مكّه شد با تواضع و زمانى كه داخل مسجدالحرام شد و قدمها را كوچك برداشت، مثل آدمِ خائف و ترسان، پس به همين حالت طواف خانه خدا كرد و دو ركعت نمازش را خواند. مىنويسد خداوند عالم از براى او هفتاد هزار حسنه و محو مىكند از او هفتاد هزار سيّئه و بلند كند از براى او هفتاد هزار درجه و شفاعتش را قبول مىفرمايد در هفتاد هزار حاجت و به منزله آن باشد كه هفتاد [هزار] غلام آزاد كرده است كه قيمت هر يك از آنها ده هزار درهم باشد. (1)3- ... وارد شده، كسى كه كعبه را يك دفعه طواف كند، مىنويسد خلّاق عالم از براى او هزار حسنه و محو مىكند از او هزار سيّئه و غرس مىكند بهجهت او هزار درخت در بهشت و مىنويسد از براى او ثواب آزاد كردن هزار بنده و مىگشايد بر روى او [در] روز قيامت هشت در بهشت را و مىفرمايد كه:
داخل شو از كدام در كه خواهى. و در ذيل همين حديث است كه: قضاىِ حاجت يك مؤمن افضل است نزد خداوند عالم از ده مرتبه طواف كردن. (2)4- رسولخدا صلى الله عليه و آله فرموده: چون حاج هفت بار طواف خانه خدا كند، او را مىباشد بهجهت اين طواف نزد خدا عهدى و ذكرى، كه حيا مىنمايد از او خداوند او كه عذاب نمايد
1) كافى، ج 4، ص 411 بابفضلالطواف ...، ح 1؛ الفقيه، ج 2، ص 206 بابفضائلالحجّ ...، ح 2151؛ وسائلالشيعه، ج 11، ص 121، ب 43، ح 14407؛ بحار، ج 96، ص 9، ب 2، ح 22؛ ثوابالاعمال، ص 49؛ المحاسن، ج 1، ص 64 ثوابالطواف ...، ح 117؛ المقنعه، ص 388، ب 3
2) وسائلالشيعه، ج 13، ص 304، ب 4، ح 17807؛ بحار، ج 71، ص 303، ب 20، ح 46؛ ثوابالاعمال، ص 49 ثوابالحجّ ...
او را بعد از آن و چون نزد مقام ابراهيم عليه السلام دو ركعت نماز خواند، بنويسد براى او دو هزار ركعت مقبوله. (1)5- [حضرت] صادق عليه السلام فرموده: بهدرستى كه خداوندِ عالم را در اطراف كعبه، صد و بيست رحمت است: شصت رحمت از آنها بهجهت طواف كنندگان او، چهل از براى نماز خوانندگان، و بيست رحمت از براى نظر كنندگان به سوى كعبه. (2)ن- سعى
1- موعظه؛ بدان كه چون حج كننده، بهجهت سعى، به ميدان صفا و مروه آيد، بايد متذكّر شود كه: اينجا شبيه است به ميدانى كه در بارگاه پادشاهى واقع باشد كه بندگان در آنجا آمد و رفت مىكنند؛ گاهى مىآيند و گاهى مىروند و بهجهت اظهار اخلاص خدمت و اميد نظرِ رحمت، در آنجا تردّد مىنمايند (مثل كسىكه به خدمت پادشاهى رسيده باشد و بيرون آمده باشد و نداند كه پادشاه در حقّ او چه حكم خواهد كرد. پس در درِ خانه آمد و رفت مىكند كه شايد در يك مرتبه بر او ترحّم نمايد) و در آنجا ياد آورَد آمد و رفت خود را در عرصات محشر، ميان دو كفّه ميزان اعمال خود و در هروله بهياد آورَد فرار كردن نفوس را از عيوب خودشان در وادى محشر و خود را چنين داند كه با اين حركت سريعه، از هوا و هوس خود فرار مىكند و از حول و قوّه خود بيزار مىشود و نفس خود را مهيّا نمود به مبذول داشتنِ اركان وجود در اطاعت الهى، و تجنّب از تكبّر و خودپرستى (كه منافات با عالم بندگى و خداپرستى دارد)، و در صدد تكميل وجود خود باشد در معنى، به مباشرت هر قسم از عبادت كه بوده باشد، ولو اينكه آن عبادت به سبب تسويلاتِ شيطانيّه، (3)در صورت ظاهر منافى با وَقر (4)و شخصيّت بنده باشد.
2- لطيفه؛ گويند كه يكى از صاحب منصبان شاه عبّاس در سالى سفر مكّه نمود و در سعى، هروله [را] كه مستحبّ بود به عمل نياورد، چون به اصفهان بازگشت، كيفيّت هروله كردن او به شاه عبّاس رسيد. او را احضار نموده فرمود كه: در كارخانه خدايى تأ نُّف (5)و استِنكاف (6)و استِكبار (7)مىورزى و هروله نمىكنى؟! پس امر كرد كه تَبَرزين (8)بر دوشش گذاشتند و حكم كرد كه در حضور پادشاه و اعيان دولت در ميدان شاه اصفهان هروله كند.
پس آن شخص لابد مانده، به آن حالت هروله نمود (باقىمانده عمل حج را در اصفهان به
1) الفقيه، ج 2، ص 202 بابفضائلالحجّ ضمن، ح 2138؛ بحار، ج 96، ص 3، ب 2 ضمن، ح 3؛ امالىصدوق، ص 549 س 51 ضمن، ح 22؛ الخرائج، ج 2، ص 514 ضمن حديث آخرصفحه.
2) كافى، ج 4، ص 240 بابفضلالنظر ...، ح 2؛ الفقيه، ج 2، ص 207 بابفضائلالحج، ح 2153؛ وسائلالشيعه، ج 13، ص 263، ب 29، ح 17700؛ بحار، ج 96، ص 61، ب 5، ح 30 ثوابالاعمال، ص 48 ثوابالحجّ.
3) تسويلات شيطانى؛ فريب و مكر و اغواى شيطان. لغت نامه.
4) وَقْر؛ وقار، سنگينى. لغت نامه.
5) تَأ نُّف؛ عار و ننگ دانستن. لغت نامه.
6) استِنكاف؛ ننگ داشتن، عيب داشتن. لغت نامه.
7) استِكْبار؛ بزرگمنشى كردن، گردنكشى كردن. لغت نامه.
8) تَبَرزين؛ سلاح، نوعى از تبر باشد كه سپاهيان در زين اسب نگاه دارند. لغت نامه.
عمل آورد!)، از هر طرف صداى تقبّل اللَّه به آسمان بلند شد!
معلوم مىشود كه اين حاجى بيچاره، مثل بعض معاصرين ما، به حساب خود پيروى عقل كرده و تصوّر نموده كه هروله چه معنى دارد و با عقل درست نمىآيد و ملاحظه اين نمىكند كه كدام را از فروعات و مسائل شرعيّه تطبيق به عقل قاصر مىتوان كرد، مادامى كه يك دليلى و راهنمايى نشان از اين معنى ندهد؟ جهت اينكه مصالح و تكاليف شرعيّه و مفاسد مناهى دينيّه، امورات واقعه مستوره از عقول بنىآدم و بلكه مستور از مطلق مخلوق است، چنانچه رد نمودن ملائكه بر خلّاق عالم در خلقت آدم عليه السلام، كه بالاخره ملتجى به عرش شده، هفت هزار سال طواف عرش نمودند، شاهد بر مدّعا است و نمىداند اسرار را مگر اشخاصى كه وجود ايشان مُخَمَّر است با علوم و انوار الهيّه و اصل در متابعت عقل بعد از اثبات اصول دين، عبارت است از تصديق كردن و گردنگذارى بر چيزهايى كه حضرت نبوى صلى الله عليه و آله به امر الهى دلالت بر آنها فرموده، و الّا اگر بنا باشد بر رسيدن به همه مصالح و مفاسد اوامر و نواهى شرعيّه، اكثر مردم بلكه تمامى آنها از دنيا بى دين مىروند بغير از اولياءاللَّه و بعضى از علماى راشدين، كه همّت خود را در راه شريعت مصروف داشته، ظاهر و باطن خود را با علوم دينيّه و معارف حقيّه مزيّن ساختهاند و در همه مسائل از انوار مقدّسه اهل بيت طاهرين عليهم السلام اقتباس نمودهاند؛ از جمله: نصيرالملّة و الدين، خواجه نصير طوسى- أعلى اللَّه مقامه- وقتى كه هلاكوخان از آن جناب درخواست نمود كه احكام عبادات را بر طبق عقل به نحوى كه عقل سلطان پسندد مدلّل سازد، پس خواجه قبول اين معنى كرد و همه احكام را به عقل چنان ثابت كرده كه هلاكو را پسند آمد.
س- قربانى
1- تدبّر؛ چون حاج ذَبح قربانى كند، ياد آورَد كه اين ذبح اشاره به آن است كه: بهسبب حج، به نفس امّاره و شيطان غالب شدم و ايشان را كشتم و از عذاب الهى خلاص شدم؛ پس در آن وقت سعى كند در توبه و بازگشت از اعمال قبيحه كه سابق مرتكب بود (و امّا در اين اشاره صادق باشد)، و فِى الجمله شيطان و نفس امّاره را ذليل كرده، حلقوم هوا و هوس و طمع را قطع نمايد و از اين جهت رسيده است كه: علامت قبول حجّ آن است كه حال آدمى بعد از حج بهتر از سابق گردد. و در خبر ديگر وارد است كه: از علامت قبول حج، ترك معاصى
است كه سابق مىكرد و بدَل كردن همنشينان بد را به همنشينان خوب، و مجالس لهو و غفلت را به مجالسى كه در آن ياد خدا مىشود.
2- ثواب؛ مروى است كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده كه: چون در مِنا ذبح كنى گوسفند قربانى را، يا نحر نمايى شتر قربانى را، بوده باشد براى تو به هر قطرهاى از خون آن كه حسنه نوشته شود براى تو در مستقبل عمر تو. (1)فرازى از بخش آخر كتاب «مصباح الحرمين»
1- كعبه اشرف مواضع است از جهت شأن و شرف، و هكذا سيد الشهدا عليه السلام اشرف ناس است در حسب و نسب؛ چنانكه ابن عبّاس گويد كه: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: «يا أيُّهَا النّاسُ أَلا أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ النّاسِ جَدّاً و جدَّةً؟»، يعنى: اى مَعاشِر ناس (2)، آيا خبر بدهم به شما بهترين مردم را از حيثيّت جدّ و جدّه؟ گفتند: بلى، يا رسولاللَّه (صلى الله عليه و آله). فرمود:
«الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ»، كه جدّ آنها رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و جدّه آنها خديجه بنت خويلد است. «أَلا أُخْبِرُكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ بِخَيْرِ النَّاسِ أَباً وَ أُمّاً» آيا خبر بدهم به شما اشرف ناس را از جهت پدر و مادر؟ گفتند: بلى يا رسولاللَّه (صلى الله عليه و آله). فرمود: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ (عليهما السلام)»، كه پدر آنها علىّ بن ابى طالب عليه السلام و مادر آنها فاطمه عليها السلام بنت محمّد صلى الله عليه و آله است. «أَلا أُخْبِرُكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ بِخَيْرِ النَّاسِ عَمّاً وَ عَمَّةً»؛ خبر بدهم شما را، خير ناس از حيثيّت عمّ و عمّه؟ گفتند: بلى يا رسولاللَّه (صلى الله عليه و آله).
فرمود: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ»، كه عمّ آنها جعفر بن ابى طالب و عمّه ايشان أُمّ هانى بنت أبى طالب است. «أَيُّهَا النَّاسُ أَلا أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ النَّاسِ خالًا وَ خالَةً»، ايّها النّاس، خبر دهم به شما اشرف ناس را از جهت خال (3)و خاله؟ گفتند: بلى يا رسولاللَّه (صلى الله عليه و آله). فرمود: «الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ (عليهما السلام)»، كه خال آنها قاسم بن رسولاللَّه (صلى الله عليه و آله) و خاله ايشان زينب بنت رسولاللَّه (صلى الله عليه و آله) است. «أَلا إِنَّ أَباهُما فِي الْجَنَّةِ وَأُمُّهُما فِي الْجَنَّةِ وَجَدَّتُهُما فِي الْجَنَّةِ وَ عَمَّهُما فِيالْجَنَّةِ وَعَمَّتُهُما فِي الْجَنَّةِ وَ هُما فِي الْجنّةِ وَ مَنْ أَحَبَّهُما فِي الْجَنَّةِ وَ مَن أَحَبَّ مَنْ أَحَبَّهُما فِي الْجَنَّةِ»، يعنى:
بهدرستى كه پدر آنها در بهشت است، [و مادر آنها در بهشت است]، و عمّه آنها در بهشت و جدّ آنها در بهشت و جدّه آنها در بهشت و عمّ ايشان در بهشت و عمّه ايشان در بهشت و آنها خودشان در بهشت، و كسى كه آنها را دوست دارد، دوست آنها هم در بهشت [است]. (4)
1) التهذيب، ج 5، ص 21، ب 3 ضمن، ح 3؛ الخرائج 2، ص 516 ضمن حديثى طولانى؛ روضةالواعظين، ج 2، ص 360 ضمن حديثى طولانى.
2) مَعاشِرِ ناس؛ گروههاى مردم. مصحّح.
3) خال: دايى، برادرِ مادر. لغت نامه.
4) با اندكى تغيير الفضائل، ص 119؛ كشفاليقين، ص 314 مبحث 19؛ و به نقل از راويان ديگر: بحار، ج 36، ص 319، ب 41، ح 170 و 37، ص 90، ب 50؛ ارشادالقلوب 2، ص 430؛ امالىصدوق، ص 437 س 67؛ بشارةالمصطفى 9، ص 173؛ الطرائف 1، ص 92؛ كفايةالأثر، ص 98
شعر
أَ يُقتَلُ خَيرُ الخَلقِ أُمّاً وَ ولَداً وَ أكرمُ خلقِ اللَّهِ وَ ابنُ نَذيرِهِما؟
وَ يُمنَعُ مِن ماءِ الفُراتِ وَ تغتذي وحوشُ الفَلى ريّانة مِن نميرِها
يديرُ على رأسِ السّنانِ بِرَأسِهِ سنانٌ ألا شلَّت يمينُ مديرُها
وَيمسي يزيدُ زافلًا في حريرِهِ وَيمسي حُسينٌ عارِياً في حرورِها؟!
«آيا كشته مىشود با ظلم و جور، بهترِ خلق از جهت پدر و مادر، و اكرم و عزيزترين مخلوقات و پسر پيغمبر بشير و نذير؟!
و از آب فرات ممنوع مىگردد و حال آنكه سيراب شد وحوش صحرا از آب گواراى فرات؟!
و مىگرداند سر مباركش را بر سر نيزه سنان بن انسِ ملعون! كاش شل مىشد دست راست او كه نيزه را مىگردانيد!
وا مصيبتاه! يزيد در لباس حرير متنعّم، و امام حسين عليه السلام برهنه در آفتاب مانده!»
2- مكّه يا كعبه را «بكّه» گويند بهجهت آنكه در آنجا گريه مىكنند مردان و زنان براى طلب مغفرت. هكذا در قبر امام حسين عليه السلام به مصيبت آن حضرت گريه مىكنند تمامى زوّار در شب و روز، بلكه گروهى از ملائكه كه تا روز قيامت خواهند گريست؛ چنانكه در حديث است كه حضرت صادق عليه السلام فرموده: «وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ إِنَّ حَوْلَ قَبْرِ الْحُسَين عليه السلام أَرْبَعَةَ آلاف مَلَكٍ شُعثٍ غُبْرٍ يَبْكُونَهُ إِلى يَوْمِ القيامَةِ» (1)يعنى: «قسم به خدايى كه نفس من در يد قدرت او است، بهدرستى كه در اطراف قبر جدّم امام حسين عليه السلام چهار هزار ملك است گرد آلود و غبار آلود، گريه مىكنند بر آن حضرت تا روز قيامت.»
3- «مكّه» سيّد بلاد، «كعبه» سيّد بيوت [است]؛ امّا «امام حسين» عليه السلام سيّد جوانان اهل بهشت است؛ چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ عليهما السلام فَهُما ابْنايَ و رَيحانَتايَ وَ هُما سَيِّدا شَبابِ أهْلِ الجَنَّة ...» (2)
1) وسائلالشيعه،، ج 14، ص 421، ب 37، ح 19505؛ بحار، ج 45، ص 223، ب 41؛ ثوابالاعمال، ص 97؛ كاملالزيارات، ص 84، ب 27، ح 9؛ و با اندكى تغيير در بيش از سى منبع ديگر از منابع مورد استفاده.
2) بحار، ج 37، ص 85، ب 50 ضمن،، ح 52 و 43، ص 25، ب 3 ضمن، ح 20؛ امالىصدوق، ص 486، س 73 ضمن، ح 18؛ بشارةالمصطفى، ج 9، ص 87 ضمن روايتى طولانى.
پىنوشتها
پژوهشى درباره ذيل دعاى عرفه
پژوهشى درباره ذيل دعاى عرفه (1)
حسين ترابى
مقدمه
ادعيه مأثوره از پيامبر خدا و خاندان مكرّمِ او، ميراث گرانقدر اسلام است كه هم راهِ طلب و هم ادبِ مناجات و دعا را به ما مىآموزد و با معارف بلند دين آشنا مىسازد.
از افتخارات علماى شيعه، حفظ و نگهدارى اين ميراث ارزشمند و انتقال آن به نسلهاى بعد بوده است. آنان همانگونه كه حفظ اين مجموعهها را بر خود لازم مىدانستند، از دخل و تصرّف و افزودن به آن، جلوگيرى مىكردند.
محدّثان بزرگوار، همواره دو موضوع را مهم شمردهاند:
1- رساندن سندِ روايت، به صورت موثّق، به امام معصوم.
2- به دست آوردن نسخههاى معتبر از مجموعه روايات.
نكتهاى كه شايسته است در اينجا بدان اشاره شود، اين است كه: دعا و مناجات نياز فطرىِ هر انسانى است و همين او را وامىدارد كه با هر زبانى با خدا مناجات كند و يا مناجات و دعاى خود را بهصورت مكتوب درآورده، در ميان مردم انتشار دهد. مسلّم است بر نشر چنين مضمونى، تا آنجاكه با مبانى دينى مخالفت نداشته باشد، اشكالى متوجه نيست و
1) از حضرات حجج اسلام، آقايان: رضا مختارى و محسن صادقى كه در تدوين اين مقاله مساعدت بسيار كردند و اصل نگارش آن به پيشنهاد ايشان بوده، صميمانه سپاسگزارم.
از سوى پيشوايان دين نهى نشده است؛ مانند دعاهاى مرحوم سيدبن طاووس كه در كتابهاى دعاى خود آورده و با صراحت به خود نسبت مىدهد، يا مناجات خواجه عبداللَّه انصارى و يا در دوران ما، الهىنامه استاد حسنزاده آملى و ....
از طرفى نسبت دادن دعاى ديگران به پيامبر صلى الله عليه و آله يا يكى از معصومين عليهم السلام، به هيچ وجه درست نيست. بنابراين، بايد از آن پرهيز شود. براى نسبت دادنِ هر كلامى؛ چه دعا و چه غير آن، به حضرات معصومين، بايد از راهى رفت كه علماى حديث در بررسى انتساب احاديث به معصومين پيمودهاند.
در اين ميان، از دعاهايى كه نياز به بررسى دارد و پژوهش در باره آن ضرورى است، ذيل دعاى شريف عرفه، منسوب به سالار شهيدان، حسينبن على عليهما السلام است كه در «الاقبال» سيدبن طاووس و «البلد الأمين» كفعمى و «بحارالأنوار» و «زاد المعاد» علامه مجلسى و «مفاتيحالجنان» شيخ عباس قمى رحمهم الله آمده است:
كلام محدث قمى در مفاتيح
محدّث قمى رحمه الله در ضمن اعمال روز عرفه، مىنويسد:
از جمله دعاهاى مشهورِ اين روز، دعاى حضرت سيدالشهدا عليه السلام است. بشر و بشير، پسران غالب اسدى روايت كردهاند كه پسين روزِ عرفه، در عرفات، در خدمت آن حضرت بوديم. پس، از خيمه خود بيرون آمدند با گروهى از اهلبيت و فرزندان و شيعيان، با نهايت تذلّل و خشوع. پس در جانب چپِ كوه ايستادند و روى مبارك را به سوى كعبه گردانيدند و دستها را برابر رو برداشتند؛ مانند مسكينى كه طعام طلبد، و اين دعا را خواندند:
«الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لَيْسَ لِقَضائِهِ دافِعٌ، وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ، ...- تا اين قسمت كه:- وَصَلَّى اللَّهُ عَلى خِيَرَتِهِ مُحَمَّدٍ خاتَمِ النَّبِيِينَ، وَآلِهِ الطَّيِبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمُخْلَصِينَ وَسَلَّمَ».
پس شروع فرمود آن حضرت در سؤال، و اهتمام نمود در دعا، و آب از ديدههاى
مباركش جارى بود. پس گفت: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَخْشاكَ كَأَنِي أَراكَ ... وَ ادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ».
پس سر و ديده خود را به سوى آسمان بلند گردانيد و از ديدههاى مباركش آب مىريخت مانند دو مشك و به صداى بلند گفت:
«يا أَسْمَعَ السَّامِعِينَ ... يا رَبِ يا رَبِ» پس مكرر مىگفت: «يا رَبِ» و كسانى كه دور آن حضرت بودند، تمام گوش داده بودند به دعاى آن حضرت و اكتفا كرده بودند به آمين گفتن. پس صداهايشان بلند شد به گريستن با آن حضرت، تا غروب كرد آفتاب و بار كردند و روانه جانب مشعرالحرام شدند.
مؤلف گويد كه: كفعمى دعاى عرفه حضرت امام حسين عليه السلام را در بلدالأمين تا اينجا نقل فرموده و علّامه مجلسى در زادالمعاد اين دعاى شريف را موافق روايت كفعمى ايراد نموده وليكن سيدبن طاووس در اقبال، بعد از «يا رَبِ يا رَبِ يا رَبِ» اين زيادتى را ذكر فرموده:
«إِلهِي أَنَا الْفَقِيرُ فِي غِنايَ فَكَيْفَ لا أَكُونُ فَقِيراً فِي فَقْرِي ... وَالْحَمْدُ للَّهِ وَحْدَهُ».
طرح سؤال
سؤالى كه در ابتدا به ذهن خطور مىكند، اين است كه چرا مرحوم كفعمى با وجود در اختيار داشتنِ اقبال، اين ذيل را نقل نكرده؟ آيا نسبت به صدور آن فقرات ترديدى داشته يا از مصدر ديگرى نقل كرده است؟
پرسش ديگر اين است كه علّامه مجلسى، با مقدم بودن سيدبن طاووس و نزديك بودن زمانش به زمان ائمه از شيخ كفعمى، چرا نقل كفعمى را ترجيح داده است.
نظريه علامه مجلسى در بحار
مرحوم علامه مجلسى در بحار (1)از بلدالأمين كفعمى، دعا را بدون ذيل «إِلهِي أَنَا الْفَقِيرُ ...» ذكر مىكند.
سپس از حاشيه كفعمى بر البلدالأمين نقل مىكند كه:
«و ذكر السيّد الحسيب النسيب رضي الدين علي بن طاوس قدّس اللَّه روحه في
1) ج 95، چاپ بيروت، ص 213
كتاب مصباح الزائر، قال: روى بشر و بشير الأسديان أنّ الحسين بن عليّ بن أبيطالب عليه السلام خرج عشية عرفة يومئذ من فسطاطه متذلّلا خاشعاً فجعل عليه السلام يمشي هوناً هوناً حتّى وقف هو و جماعة من أهل بيته و ولده و مواليه في ميسرة الجبل مستقبل البيت، ثمّ رفع يديه تلقاء وجهه كاستطعام المسكين، ثمّ قال: «الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لَيْسَ لِقَضائِهِ دافِعٌ ...» قلت: معنى هوناً أي مشياً رويداً رفيقاً يعني بالسكينة و الوقار، قاله العزيزي. انتهى ما في حاشية البلد الأمين». (1)سپس از مصباح الزائر سيدبن طاووس در بحث زيارت روز عرفه نقل مىكند كه «رَوى بِشْرٍ وَ بَشِيرٍ الْأَسَدِيَّانِ ...» و مىفرمايد: مثل آنچه در حاشيه بلدالأمين بود، سيد آورده و دعا را هم مثل نقل بلدالامين ايراد كرده.
سپس دعا را از اقبال سيدبن طاووس نقل مىكند كه البته در بحارِ چاپ جديد، ذيل هم افزوده شده است. (2)آنگاه مرحوم مجلسى مىفرمايد:
«أقول: قد أورد الكفعمي رحمه الله أيضاً هذا الدعاء في البلد الأمين و ابن طاوس في مصباح الزائر، كما سبق ذكرهما و لكن ليس في آخره فيهما بقدر ورق تقريباً و هو من قوله: إِلهِي أَنَا الْفَقِيرُ فِي غِنايَ ...» إلى آخر هذا الدعاء و كذا لم يوجد هذه الورقة في بعض النسخ العتيقة من الإقبال أيضاً و عبارات هذه الورقة لا تلائم سياق أدعية السادة المعصومين أيضاً و إنّما هي على وفق مذاق الصوفية و لذلك قد مال بعض الأفاضل إلى كون هذه الورقة من مزيدات بعض مشايخ الصوفية و من إلحاقاته و إدخالاته و بالجملة هذه الزيادة إمّا وقعت من بعضهم أوّلا في بعض الكتب و أخذ ابن طاوس عنه في الإقبال غفلة عن حقيقة الحال أو وقعت ثانياً من بعضهم في نفس كتاب الإقبال و لعلّ الثاني أظهر على ما أومأنا إليه من عدم وجدانها في بعض النسخ العتيقة و في مصباح الزائر و اللَّه أعلم بحقائق الأحوال». (3)از سخنان علّامه مجلسى، دانسته مىشود گذشته از مرحوم سيد، كه در مصباح دعا را بدون ذيل نقل كرده، مرحوم كفعمى هم آن را بدون ذيل آورده است. همچنين در بعضى نسخ
قديمىِ اقبال نيز اين ذيل وجود نداشته است.
با ملاحظه اين دلايل و شواهد، ترديد جدى در انتساب اين ذيل به حضرت امام حسين عليه السلام پيدا مىشود.
اما اينكه مرحوم مجلسى از قول «بعض الأفاضل» اين ذيل را از زيادتى بعض بزرگان صوفيه مىداند ادعايى است كه احتياج به دليل و مدرك دارد.
جرقه آغازين پژوهش
چند سال پيش، حضرت آيتاللَّه شبيرى زنجانى، پيش از روز عرفه، در مدرسه فيضيه چند دقيقهاى در مورد دعاى عرفه سخن گفتند و در ضمن، اشاره به ذيل دعاى عرفه كرده گفتند: مرحوم جلال همايى در مولوىنامه اين ذيل را از ابن عطاءاللَّه اسكندرانى دانسته است.
نقل اين مطلب سبب شد كه براى تحقيق و پژوهش، سراغ اين كتاب برويم و خوشبختانه پاسخِ پرسش خود و دليل بعض الأفاضل را- كه مرحوم مجلسى از او نقل مىكند- يافتيم.
توضيح جلال الدين همايى
مرحوم جلالالدين همايى در توضيح «إِلهِي أَنَا الْفَقِيرُ فِي غِنايَ فَكَيْفَ لا أَكُونُ ...» مىنويسد:
«اقتباس است از دعاى روز عرفه، منسوب به حضرت امام سيدالشهدا عليه السلام كه در روايت آن، از اين جهت اختلاف استكه كفعمى در بلدالامين و مجلسى در زادالمعاد اين فقرات را جزو آن دعا نياوردهاند. اما سيدبن طاووس رضى الدين على بن موسى متوفّاى ذىالقعده 664 ه. ق. در اقبال آورده است:
«نكته مهم تازهاى كه شايد نخستين بار از اين حقير مىشنويد، اين است كه تمام اين فقرات را عيناً و بى كم و زياد در نسخه قديم كتاب «الحكم العطائيه» ديدهام، شامل دعوات و مقامات عرفانى ابن عطاء اللَّه اسكندرانى شاذلى تاجالدين ابوالفضل احمدبن محمد صوفى، عارف معروف سده هفتم هجرى كه وفات او را در 709 ه. ق. نوشتهاند و مسلّم دارم كه در اين باره تخليطى شده، اما تفصيلش از عهده اين حواشى خارج است، واللَّه العالم.» (1)
1) مولوى نامه، ج 2، ص هجده، حاشيه.
حكم عطائيه و مؤلف آن
البته كتاب الحكم العطائيه همراه با شروح آن، بارها در مصر و بيروت چاپ شده و نسخ آن در دسترس همگان است و كلام مرحوم همايى كاملًا بجا و درست و مطابق واقع مىباشد.
براى نمونه مىتوان به شرح شيخ زروق بر حكم عطائيه و شرح ابن عجيبه حسنى شاذلى، به نام «ايقاظ الهمم فى شرح الحكم» و شرح ابى عبداللَّه محمدبن ابراهيم نفزى رندى مسمّى به غيثالمواهب العليه فى شرح الحكم العطائيه مراجعه كرد.
براى روشن شدن بيشترِ مطلب، خوب است توضيحى در مورد الحكم العطائيه و مؤلف آن داده شود:
از سخنان علّامه مجلسى، دانسته مىشود گذشته از مرحوم سيد، كه در مصباح دعا را بدون ذيل نقل كرده، مرحوم كفعمى هم آن را بدون ذيل آورده است.
الحكم العطائيه رسالهاى است كمحجم در اخلاق، به روش عرفا و كلمات حكيمانه و مناجات، كه حدود 15 صفحه است و بهطور جداگانه و كامل، در ابتداى شرح ابن عجيبه چاپ شده است.
اين رساله، اينگونه آغاز مىشود: «مِن علامة الاعتماد على العمل نقصان الرجاء عند وجود الزلل ...» و در آخر رساله مناجاتى آورده كه با جمله: «إِلَهِي أَنَا الْفَقِيرُ فِي غِنَايَ فَكَيْفَ لا أَكُونُ فَقِيرا فِي فَقْرِي» آغاز و با جمله: «وَ أَنْتَ الرَّقِيبُ الْحَاضِرُ وَاللَّهُ الْمُوَفِّقُ وَبِهِ أَسْتَعِينُ» پايان مىيابد. البته تفاوت آن با آنچه در اقبال آمده، اين است كه عبارت: «وَاللَّهُ الْمُوَفِّقُ وَبِهِ أَسْتَعِينُ» را اضافه دارد و بقيه كلمات، همان عبارات الحكم العطائيه است.
كلام حاجى خليفه
حاجى خليفه در كشف الظنون مىنويسد:
«الحكم العطائية للشيخ تاجالدين أبيالفضل أحمدبن محمّد بن عبدالكريم، المعروف بابن عطاءاللَّه الإسكندراني الشاذلي المالكي، المتوفّى بالقاهرة، سنة
(709) تسع وسبعمأة. أوّلها «من علامة الإعتماد على العمل نقصان الرجاء عند وجود الزّلل الخ» وهي حكم منشورة على لسان أهل الطريقة و لمّا صنّفها عرضها على شيخه أبي العبّاس المرسي فتأملها. و قال له: لقد أتيت يا بنيّ في هذه الكراسة بمقاصد الاحياء وزيادة ولذلك تعشقها أرباب الذوق لمارَقّ لهم من معانيها وراق و بسطوا القول فيها وشرحوها كثيراً».
سپس شروع آن را ذكر مىكند. (1)كلام مدرس تبريزى
مرحوم مدرّس تبريزى در ريحانةالأدب مىنويسد:
احمدبن محمدبن عبدالكريمبن عطاء اللَّه بن محمد شاذلى مالكى يا شافعى (2)اسكندرى يا اسكندرانى يا سكندرى ملقّب به تاجالدين و مكنّى به ابوالفضل و ابوالعباس و معروف به ابنعطا و ابن عطاءاللَّه، از اكابر علماى متصوفّه عامه است كه تفسير و حديث و اصول و نحو و فقه مالكى و ديگر علوم متداوله را جامع و در تصوّف اعجوبه زمان بوده و در قاهره اقامت كرده و به وعظ و ارشاد اشتغال داشته است و از تأليفات اوست:
تاج العروس و قمع النفوس.
التنوير فى اسقاط التدبير.
و اين هر دو، در تصوّف بوده و در مصر و قاهره چاپ شدهاند.
الحِكَم العطائيه يا حكم ابن عطاء در اخلاق و كلمات حكيمانه اهل طريقت را حاوى و محل توجه اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشتهاند و به تصديق مرشد و پير طريقتش، ابوالعباس مرسى تمامى مقاصد احياء العلوم (3)را با زيادتى ديگر جامع مىباشد و در فاس مستقلًا و با شرح ابن عجيبه سابقالذكر، چاپ شده.
مفتاح الفلاح و مصباح الارواح يا مفتاح الفلاح فى ذكر اللَّه الكريم الفتّاح، در اخلاق و در مصر چاپ شده است و صاحب ترجمه در سال هفتصد و نهم هجرت، در مدرسه منصوريه قاهره وفات يافته و در قرافه صغرى مدفون گرديده است. (4)
1) كشف الظنون، ج 1، ص 675
2) در دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 4، ص 307 آمده است كه: «شهرت خاندان ابن عطاءاللَّه دراسكندريه، به سبب فقهاى مالكىِ آن بوه است.» لابد ترديد مدرّس بهخاطر اين است كه نام ابن عطاءاللَّه در طبقات شافعيه سُبكى آمده است.
3) درست همين است كه مرحوم مدرس ترجمه كرده. بنابراين، مراد از الاحياء در كلام استادِ ابنعطا، مقاصد احياء العلوم است نه مقاصد زندگان، همانطور كه مرحوم طهرانى در «اللَّه شناسى»، ج 1، ص 251 ترجمه كرده است.
4) ريحانةالأدب، ج 6، ص 88
تحقيق خانم حفيظى در دائرة المعارف بزرگ اسلامى
در دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، تحقيق و پژوهش جامعى در مورد شخصيت و نوشتههاى ابنعطاءاللَّه انجام شده كه قسمتهايى از آن را مىآوريم:
ابوالعباس (ابوالفضل) تاجالدين احمدبن محمدبن عبدالكريم سكندرى جذامى، ملقّب به شيخ كبير، عارفِ شاعرِ نحوىِ محدثِ مفسّر و فقيهِ مالكى و از مشايخ بزرگ طريقت شاذليه. تاريخ ولادتش دانسته نيست. از پارهاى اشارات ابن عطاء بر مىآيد كه جدّش عبدالكريم در صوفيه به ديده انكار مىنگريسته است و در مورد خودِ ابن عطا آمده كه در ابتدا، آشنايىِ درستى با تعاليم شاذليه نداشته و با ايشان به مخالفت مىپرداخته است. ابن عطا در اوانِ جوانى، فقيهى معروف شد و در همين هنگام بود كه با صوفيان، خاصّه اصحاب ابوالعباس مرسى به مجادله مىپرداخت و امورى را به ايشان نسبت مىداد كه به زعم وى با ظاهر شرع ناسازگار بود. اما او خود در دورههاى بعد، مىگويد كه مخالفتش با مرسى پايه و اساس استوارى نداشته، از همين روى، بر آن شده كه براى درك حقيقت، خود به مجلس مرسى رود و از نزديك سخنان او را بشنود. مرسى در آن مجلس، از انفاسى كه شارع بدانها امر كرده؛ يعنى اسلام، ايمان و احسان سخن مىگفت و آنها را همان شريعت حقيقت و تحقيق مىدانست. ابن عطاءاللَّه كه سخت تحت تأثير اين مجلس قرار گرفت، در بازگشت، به خلوت پناه برد. پس بر آن شد كه ديگربار به نزد مرسى رود و اين بار حالات و احساسات قلبى خويش را آشكارا بيان كند. نخستين تعليمات مرسى به او در واقع همان اصول اوليه طريقه شاذليه بود. چندى بعد، ابن عطاءاللَّه به قاهره رفت و در قاهره به تدريس علوم دينى و تعليم تصوّف همت گماشت.
برخى از بزرگترين علماى آن عصر نيز در مجلس درس او حاضر مىشدند؛ منجمله تقى الدين سُبكى پدر تاجالدين سبكى. احتمالًا به همين سبب تاجالدين در طبقات الشافعيه خود ابن عطاءاللَّه را شافعى مذهب خوانده، گرچه مالكى بودنِ وى را نيز محتمل دانسته است. از نكات مهم زندگىِ او، دفاع وى از ابن عربى در برابر ابن تيميه است كه به همين منظور به همراه 500 نفر بر دارالاماره اجتماع كرده و از ابن تيميه به جهت اهانت به مشايخشان، خصوصاً ابن عربى، شكايت كردند. بسيارى از منابع كراماتى به او نسبت دادهاند و مقبرهاش، هماكنون نيز برپاست و زيارتگاه مردم است. (1)
1) دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 4، ص 307
نوشتههاى ديگرى هم براى ابن عطاءاللَّه ذكر شده است.
(مجموع كتب او به بيش از 17 مىرسد.) (1)شروح حكم عطائيه
شرحهايى كه بر حكم عطائيه نوشته شده، زياد است؛ از جمله:
ايقاظ الهمم فى شرح الحكم، نوشته عارف و مفسّر مراكشى ابن عجيبه حسنى، كه از سادات حسنى و از بزرگان طريقه در قاوى بوده. (61 يا 1160- 1224) (2)2. تنبيه ذوى الهمم، نوشته شهابالدين احمدبن محمد البرنسى معروف به شيخ زروق (846- 899) مىگويند هر بار حكم را تدريس كرده، شرحى بر آن نوشته و اين هفدهمين شرح آن است).
غيث المواهب العليه، ابوعبداللَّه محمدبن ابراهيمبن عبّاد النفزى الرُندى، معروف به ابنعبّاد رندى (733- 792) (3)
نك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 4، ص 180 حسين لاشىء.
ابن عباد رندى، حياته و مؤلفاته، غنيمى تفتازانى، ج 6، ص 250 و 251
4. احكام الحكم فى شرح الحكم، ابوالطيب ابراهيم بن محمود آقصرايى مواهبى شاذلى حنفى.المِنَح القدسية على الحكم العطائية، عبداللَّه شرقاوى.
الدرر الجوهرية، شيح محمد المدعو بعبدالرؤف المناوى المصرى الشافعى.
شرح صفى الدين ابو المواهب.
شرح عبدالمجيد الشرنوبى، (م 1348 ه. ق.).
نتيجه سخن
خلاصه مطلب اينكه، در انتساب اين كتاب به ابن عطاء اللَّه اسكندرانى، جاى گمان و شك نيست، همانگونه كه كسى در انتساب كتاب كافى به كلينى و تهذيب به شيخ طوسى ترديدى به خود راه نمىدهد؛ آنهم كتابى كه از زمان خودِ مؤلف مورد عنايت و توجه بوده و تا زمان حاضر چندين شرح بر آن نوشتهاند. حتى نقل مىكنند كه شيخ زروق (متوفّاى 899) سى شرح بر آن نوشته است. كتابى كه تا اين درجه از اهميت است و شخصيتى كه اين همه مورد توجه بوده، حتى اگر بپذيريم كه مىخواسته كلمات امام حسين عليه السلام را به نام خود نشر دهد،
1) خانم حفيظى، مناجات را تأليفى غير از حكم عطائيه مىداند. ايشان مىگويد: المناجاة الإلهيه، مناجات عرفانى ابن عطاء اللَّه است كه با توجه به مشابهت شيوه نگارش آن، با نثر حكم، احتمال مىرود كه در زمانِ تأليفِ حكم يا در همان دوران نوشته شده باشد. بعضى از شارحان حكم به شرح اين كتاب نيز پرداختهاند. مناجات بارها به ضميمه حكم و تاج العروس به چاپ رسيده است. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 4، ص 311
2) مدرس تبريزى در ريحانه و ناشر مصرىِ كتاب مصطفى البابى، تاريخ وفات او را 1266 نوشتهاند، اما صحيح آن، شوال 1224 است؛ همانگونه كه احمد رافع طهطاوى تحقيق كرده است. نك: ريحانهالادب، ج 6، ص 81؛ حاشيه اعلام زركلى، ج 1، ص 245؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 4، ص 213
3) اين كتاب بهنام «التنبيه» نيز شناخته شده است. حاجى خليفه به اشتباه، التنبيه را به على فرزند ابنعباد نسبت داده است، اما گفتنى است كه ابن عباد هرگز ازدواج نكرد و كنيزى نيز اختيار ننمود. بنابراين، فرزندى نداشته است.
قدرت و جسارت چنين سرقتى را نداشته است. پس اگر بر اساس گمان و حدس بگوييم كه ابن عطاءاللَّه اين بخش دعا را از دعاى عرفه گرفته و بدون ذكر منبع آورده، شايد بعيد و بلكه محال باشد.
بنابراين، با توجه به اينكه دقيقاً همان قسمتى كه شيخ كفعمى نقل نكرده، در كتاب حكم عطائيه آمده و با ضميمه عدم نقل كفعمى در بلدالأمين و سيدبن طاووس در مصباح الزائر (1)
نك: حسين على محفوظ در ادب الدعا، مجله البلاغ، 1، 6، 1386 ص 86- 56 و اتان گلبرگ كتابخانه ابن طاووس، ص 83
و يافت نشدن اين بخش در نسخ قديمىِ اقبال به شهادت علامه مجلسى (2)در نسخ كتابخانه آيةاللَّه مرعشى هم ذيل موجود بود.
، جاى شك و شبهه نمىماند كه اين ذيل از حضرت اباعبداللَّه عليه السلام نيست و از منشآت ابن عطاءاللَّه اسكندرانى، عارف مشهورِ قرن هفتم است.مؤيدات:
افزون بر دلايل پيشگفته، مؤيدهايى هم بر اين مطلب وجود دارد؛ مانند:
الف: عدم سازگارىِ لسان اين دعا با ادعيه صادره از معصومين عليهم السلام و همچنين با خودِ دعاى عرفه سيدالشهدا عليه السلام؛ بهطورى كه خواننده وقتى وارد اين قسمت از دعا مىشود، تغيير لحن را بهخوبى مىفهمد.
ب: عبارات دعا، در بعضى موارد، شبيه به اصطلاحات اهل معقول و عرفان است و شايد سرّ توجه بيش از حد بعضى به اين قسمت، همين بوده كه احساس كردهاند با اصطلاحات و كلمات فلاسفه و عرفا سازگارتر است.
1) البته در مصباح الزائر چاپ آلالبيت، دعاى عرفه سيدالشهدا نقل نشده. به نظر مىرسد نسخمعتمده آنها اين دعا را نداشته، اما از نقل كفعمى و مجلسى فهميده مىشود در نسخ آنها بوده است. بعضى مانند حسين على محفوظ، احتمال دادهاند كه شايد مصباحالزائر دو تحرير داشته است. البته چند نسخه خطى مربوط به قرن 11 ه. هم كه ملاحظه شد، دعاى عرفه سيدالشهداء را نقل نكرده بود، مثل نسخه كتابخانه مرعشى و دو نسخه از مجموعه ارموى. واللَّه اعلم.
2) با مراجعه به نسخ خطى كتابخانه آستان قدس رضوى معلوم شد نسخهاى كه به تاريخ 957 ه. ق. نوشته شده، اين ذيل را ندارد آقاى قيومى در مقدّمه اقبال، ج 1، ص 21 مىنويسد: اين نسخه اقدم نسخ موجود است. اما در بقيه نسخ ذيل موجود است كه به فاصله 1065 تا 1076 نوشته شدهاند و محتمل است از روى هم نوشته شده باشند و در دو نسخه بىتاريخ هم ذيل موجود بود.
براى نمونه به اين فقرات توجه كنيد كه هم اصطلاحىاند و هم با عبارات معصومين از حيث سبك همخوانى ندارند،
«كَيْفَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِمَا هُوَ مُحَالٌ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ».
«عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآْثَارِ وَ تَنَقُّلاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى لا أَجْهَلَكَ فِي شَيْءٍ».
«مَنْ كَانَتْ حَقَائِقُهُ دَعَاوِيَ فَكَيْفَ لا تَكُونُ دَعَاوِيهِ دَعَاوِيَ».
«إِلَهِي تَرَدُّدِي فِي الآْثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ».
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ».
«أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ».
«مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الآْثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ».
«إِلَهِي تَقَدَّسَ رِضَاكَ أَنْ يَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْكَ فَكَيْفَ يَكُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنِّي».
«إِلَهِي أَنْتَ الْغَنِيُّ بِذَاتِكَ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ فَكَيْفَ لا تَكُونُ غَنِيّا عَنِّي».
«فَصَارَ الْعَرْشُ غَيْباً فِي ذَاتِهِ».
«مَحَقْتَ الآْثَارَ بِالآْثَارِ».
«إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ».
«وَ اسْلُكْ بِي مَسْلَكَ أَهْلِ الْجَذْبِ». (1)ج: در اين تتمّه و ذيل دعا، حتى يك بار هم ذكر صلوات بر محمد و آل او نيامده است.
در صورتى كه روش و دأب ائمه عليهم السلام بر اين بوده كه، به ويژه در دعاهاى مفصل و طولانى، حتى اگر در اوايل دعا نام پيامبر و آلش نيايد و صلوات بر آنان نفرستد، در اواسط و خاتمه آن، مكرر نام محمد و آل او مىآيد. همين دعاى عرفه سيدالشهدا نيز چنين است و مىبينيم كه بعد از دو صفحه و نيم، به مناسبتى يادى از انبيا و رسل شده و بعد از هفت سطر (خاتمه قسمت اول دعا) صلوات بر محمد و آل او مىآيد. آنگاه قسمت دوم دعا آغاز شده و بعد از تقريباً 12 سطر، صلوات آمده و بعد از 15 سطر ديگر باز هم از پيامبر و آلش ياد شده و سپس بعد از
1) اصولًا از مباحث بسيار مهم در بررسى نسبت كلمات به هركس روش سبكشناسى است؛ يعنى دقت در استفاده از كلمات و سبك نگارش و گفتار آن دوره است، چون مىدانيم در هر دوره و زمانى مردم آن زمان به سبك خاصى تكلّم كرده و از لغات خاصى استفاده مىكردهاند؛ بهخصوص نسبت بهكلمات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام كه كلماتشان سبك منحصر به خود دارد و حتى لغت مستعمل در زمان آنها هم محدوده خاصى داشته و از بسيارى از لغاتِ استفاده شده در دورههاى بعد، در آن زمان اثرى نيست.
حدود سه صفحه و نيم، صلوات بر محمد و آل مىآيد. آنگاه پس از پنج سطر، صلواتِ ديگر و بعد از 7 سطر باز صلوات ديگر و بعد 4 سطر، از نام پيامبر ياد مىشود و بعد دو سطر صلوات بر محمد و آل او فرستاده مىشود تا اينكه در آخر دعا؛ يعنى قسمت سوم، سه سطر مانده به آخرِ دعا، صلوات بر محمد و آل او مىآيد.
اما در تتمه، نام پيامبر و آل او نيامده است و اين با ديگر دعاهاى مأثوره تفاوتى چشمگير دارد.
د: در هيچ جاى دعا، از موقف حج و عرفه ياد نشده، در حالىكه در دعاى امام عليه السلام چندين بار، به مناسبت، از آنها نام برده شده است.
استبعاد عدهاى نسبت به صدور اين كلام از غير معصومين
از آنجاكه اين مناجات و دعا، بسيار مورد توجه اهل معنا بوده و بعضى بهخاطر معانى راقى و مضامين عالىاش، تصور صدور آن از غير معصوم را نمىكنند، اكنون بهجاست اين اشكال مطرح شود كه چگونه ممكن است اين كلمات عالى و راقى از غير معصوم صادر شود؟!
از پژوهشى كه انجام شد، پاسخ اين اشكال هم دانسته مىشود؛ چرا كه «أدلّ شَيءٍ عَلى امكانه وُقوعه». اگر بنا باشد كه هر كلام زيبا و حكيمانهاى را تنها از ناحيه معصوم بدانيم، بايد بگوييم كه ديگر كلمات هم كه در كتاب حكم عطائيه آمده، از معصومين صادر شده است! به اين جملات دقت كنيد:
«مِن عَلامة الإعتماد عَلَى العمل، نقصان الرجاء عند وجود الزَّلل».
«الغافل إِذا أصبح ينظر ماذا يفعل والعاقل ينظر ماذا يفعل اللَّه به».
«أجهل الناس مَن ترك يقين ما عنده لظن ما عند الناس».
«من عرف الحقَّ شهده في كلّ شيء و من فنى به غاب عن كلّ شيء».
«العطاء مِن الْخلق حرمان و المنع من اللَّه إِحسان».
«معصية أورثت ذلّا وافتقاراً خيرٌ من طاعة أورثت عزّاً واستكباراً».
«متى أطلق لسانك بالطلب فاعلم أنّه يريد أن يعطيك».
«أنت إِلى حلمه إِذا أطعته أحوج منك إِلى حلمه إِذا عصيته».
«من علامات اتّباع الهوى، المسارعة إِلى نوافل الخَيرات والتكاسل عن القيام بالواجبات».
ما فاتَكَ مِن عُمرك لا عوض له و ما حَصَل لك مِنهُ لا قيمة له».
«العلم إِن قارنته الخشية فلك و إِلَّا فَعَلَيك».
وكلمات ديگر، كه حكيمانهاند و بسيار سنجيده. مانند اين كلماتِ حكيمانه، هم در گذشته بر زبان اولياى خدا جارى شده كه پيامبر و امام نبودهاند مثل كلمات حكيمانه لقمان، كه در قرآن كريم آمده و يا كلمات حكيمانه سلمان يا ابوذر و يا كلمات خواجه عبداللَّه انصارى و در زمان ما، علّامه حسنزاده آملى و حضرت امام خمينى قدس سره كه سخن معروف: «عالَم محضر خداست، در محضر خدا معصيت نكنيد» شبيه به كلمات انبيا و اوليا است! امّا همه مىدانيم كه اين كلام پيامبر و امام نيست.
پس معلوم مىشود كه توان و قدرت انشاى اين كلماتِ حكيمانه، منحصر به پيشوايان معصوم نيست بلكه كسانىكه اهل تأمل و صفاى باطن و تهذيب نفس بودهاند نيز اين امكان برايشان وجود دارد كه ينابيع حكمت از قلب آنها بر زبانشان جارى شود. (1)البته كلام پيامبر و امامان، با ديگر خلايق متفاوت است؛ لذا ما با مقايسه مىفهميم كه چه كلامى به كلمات آنها شبيه نيست. البته اين درك براى كسانى است كه مدتها با كلمات معصومين عليهم السلام سر و كار داشته و با جوامع حديثى مأنوس بودهاند.
امّا چگونه ممكن است اين دعا كه از شخص ديگرى است، به كتاب اقبال راه يافته باشد؟!
بايد گفت: اصل چنين امرى، هيچ بعيد به نظر نمىرسد؛ چه در زمان گذشته كه بسيار اتفاق مىافتاده و چه در زمان خودمان. اما در گذشته مثل دستكارى و كم و زياد كردن در كتب حديثى، كه نمونههاى آن فراوان است و مثل كم و زياد كردن در كتب محيىالدين عربى و يا اضافه كردن قسمتهايى در ردّ و ذمّ صوفيه به حديقةالشيعه. هرچند در انتساب حديقه به مقدس اردبيلى جاى شبهه نيست اما در انتساب بعضى قسمتها به ايشان، جاى ترديد وجود دارد. (2)و در زمان حاضر، مثل اينكه ناشرى، قرآنى با ترجمه مرحوم شعرانى چاپ كرده، در حالى كه مرحوم شعرانى اصلًا ترجمه قرآن نداشته است و برخى آثار علامه حسنزاده آملى را به نام آقاى شعرانى انتشار دادهاند.
در مورد اين ذيل، شايد اين دعا در حاشيه بوده و به متن ملحق شده و يا بعض از صوفيه مضامين آن را پسنديده و ملحق كرده و سپس اين نسخه مشهور شده است و ...
نظريه علامه تهرانى
و از جمله كسانى كه متوجه داخل شدن مناجات ابن عطاءاللَّه در دعاى عرفه امام حسين عليه السلام شدهاند، مرحوم علّامه سيدمحمد حسين حسينى طهرانى، از عالمان بزرگوار معاصر و از شاگردان برجسته مرحوم علّامه طباطبايى و مرحوم حاج سيد هاشم حداد است كه خود بسيار به اين معانى عرفانى دلبستگى داشته، اما آن دلبستگىِ شديد مانع از رؤيت حق و توجيه اين ذيل براى ايشان نشده است. ايشان در جلد اول كتاب گرانقدر «اللَّه شناسى» بعد از ذكر قسمتى از مناجات ابن عطاءاللَّه «كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ ...» مىفرمايد:
«بارى، اين دو مناجات آخر «كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ» و «عَمِيَتْ عَيْنٌ» فقره نوزدهم و بيستم از سى و پنج فقره مناجات شيخ تاجالدين احمدبن محمدبن عبدالكريمبن عطاءاللَّه اسكندرى (متوفّاى سنه 709 هجرى قمرى) است. (1)»
سپس بقيه آن را بتمامه نقل مىكند با ترجمه و توضيح مختصر، آنگاه در ادامه مىافزايد:
بارى اين دعا در كتب ادعيه شيعه يافت نمىشود، مگر در نسخ مطبوعه كتاب اقبال سيّدبن طاووس رحمه الله و ديگر، كتاب دعاى مفاتيح الجنان محدّث معاصر، مرحوم حاج شيخ عباس قمى رحمه الله كه در تتمّه مُذيّل دعاى روز عرفه به حضرت سيدالشهدا، اباعبداللَّه الحسين عليهافضلالصلوات منتسب شمردهاند.» (2)سپس كلمات مرحوم مجلسى را آورده و دو احتمال را كه علّامه مجلسى ذكر كرده، يادآور مىشود كه: يا سيد اين مناجات را الحاق كرده و يا بعدها ديگران چنين كردهاند. سپس مىفرمايد:
بارى، اين مناجات و حكمى كه از ابن عطاءاللَّه مشهور شده، از آن اوست و اسنادش به حضرت امام حسين، سيدالشهدا- روحى فداه- غلط است.
مرحوم سيدبن طاووس، كه وفاتش در پنجم ذو القعده، سنه 664 بوده است، چطور تصوّر دارد كه اين فقرات را از ابن عطاءاللَّه، كه وفاتش در جمادى الآخره، سنه 709 بوده است، اخذ كند و به حضرت نسبت دهد؟ ميان زمان ارتحال اين دو نفر، چهل و چهار سال و هفت ماه فاصله است و سيد بدين مدت؛ يعنى قريب نيم قرن پيش از انشاكننده اين دعاها رحلت نموده است. بنابراين، در اينجا بهطور حتم بايد گفت: الحاق اين فقرات به دعاى امام در روز عرفه، در كتاب اقبال، پس از ارتحال سيد تحقّق يافته است. بنابراين، احتمال دوم علّامه مجلسى بهطور يقين به تعيّن مبدّل مىگردد و احتمال اولِ او، كه شايد در بدو امر در كتب بعضى از آنان آمده است و ابن طاووس در كتاب اقبال با غفلت از حقيقت حال نقل كرده است، نادرست خواهد شد. حاشا و كلّا كه سيد، با آن عظمت مقام، كلام عارفى را از كتابى اخذ كند و بردارد به دنبال دعاى امام بگذارد و اسناد و انتسابش را به امام بدهد. شاهد بر اين، عدم ذكر سيد در كتاب مصباحالزائر و عدم ذكر آن در نسخههاى عتيقه از اقبال است؛ يعنى اين نسخهها در زمان حيات سيد بوده است و پس از وفاتش بدان الحاق نمودهاند، اما چون مجلسى از كتاب حكم عطائيه بىاطلاع بوده است، و از مؤلف آن و از زمان تأليفش خبر نداشته است، لهذا به چنين اسناد اشتباهى درافتاده است.
از سخنان علّامه مجلسى، دانسته مىشود گذشته از مرحوم سيد، كه در مصباح دعا را بدون ذيل نقل كرده، مرحوم كفعمى هم آن را بدون ذيل آورده است.
و اما اشتباه مرحوم محدّث قمى، آن است كه پس از آن كه ايشان كه خبره فن و تأليف و بحث و فحص هستند، كلام علامه مجلسى را در بحارالأنوار ديدهاند كه فرموده است: «اين فقرات از دعا در نسخ عتيقه كتاب اقبال يافت نشده است»، چرا در مفاتيحالجنان فرمودهاند: «وليكن سيد بن طاووس در اقبال بعد از يا رَبِ يا رَبِ يا رَبِ، اين زيادتى را ذكر فرموده است؟» زيرا كه اين عبارت، اسناد دعا را به سيدبن طاووس مىرساند. ايشان بايد فرموده باشند: «در بعضى از نسخ كتاب اقبال كه عتيقه نيستند، اين زيادتى ديده شده است.»
حاصلسخن آناست كهاين دعادعاى بسيارخوب با مضمون رشيق و عالىاست و خواندن آن در هر وقت مساعدى كه حال اقتضا كند- نه با تكلف- مغتنم و مفيد مىباشد، اما اسناد آن به حضرت سيدالشهدا عليه السلام جايز نيست وَالْحَمْدُ للَّهِ أَوّلًا وَآخِراً وَظاهِراً وَباطِناً». (1)
1) «اللَّه شناسى»، ج 1، صص 273- 271
نقد نظريه بعض بزرگان
با توجه به مطالب پيشگفته، پاسخ از ادله بعضى از بزرگان، كه خواستهاند اين ذيل را از حضرت سيدالشهدا عليه السلام بدانند، معلوم مىشود ايشان در شرح دعاى عرفه نوشتهاند:
«قسمت نخست دعاى شريف عرفه را همه نقل كردهاند، اما بخش پايانىِ آن را برخى مانند علامه مجلسى نقل نكرده است. از اينرو، بعضى احتمال دادهاند كه از امام حسين عليه السلام نباشد، ليكن قرائن و شواهدى بر صدور آن از سالار شهيدان گواهى مىدهد.
در بررسى اسناد روايات، آنچه اصل است و موضوعيت دارد، صدور آن از امام معصوم است؛ يعنى يك حديثپژوه بايد اطمينان يابد كه محتواى مورد نظرِ وى، از معصوم صادر شده است. اين اطمينان گاهى از راه وثاقت و اصالت و صداقتِ راوى بهدست مىآيد، گاهى از راهِ بلندىِ محتوا و اتقانِ متن و گاهى نيز از راه شواهد و قرائن منفصل و متصل. از اين رو، بررسى سندى احاديث از آن جهت مورد توجه قرار مىگيرد كه راهى براى حصول اين اطمينان است و به اصطلاح موضوعيت ندارد، بلكه داراى طريقيت است.»
البته با اين قسمت از سخنان ايشان موافقيم كه راه منحصر در بحث سند نيست، اما بايد پرسيد كه آيا هر محتواى بلند و متن متقنى، از امام معصوم صادر شده است؟! اين همان چيزى است كه پيشتر هم اشاره كرديم كه شناخت سبك و سياق كلام به ما كمك شايانى مىكند.
ايشان در ادامه قرائنى ذكر مىكنند:
«در كتابخانه آستان قدس رضوى، به نسخهاى قديمى و معتبر از اقبال الأعمال برخوردم كه ذيل دعا در آن آمده است.» (1)
اما عبارات دعا در اقبال و بلدالأمين با يكديگر اختلاف دارد بلكه نسخ اقبال كه ما ديدهايم متفق نيست و از آن نبايد عجب داشت، چون هرگز عنايت روات به حفظ الفاظ حديث به اندازه عنايت به حفظ قرآن نبوده است.
در پاورقى ترجمه ذيل دعا مىنويسد:
اين زيادتى در بلدالأمين نيست و ظاهراً كفعمى هم از سيد بن طاووس نقل كرده و راوى آن بشر و بشير اسدى هستند كه اصل دعا را نقل كردهاند. در كتابخانه آستانه مقدسه رضوى عليه السلام نسخه قديمى و معتبر از اقبال ديدم با اين زيادت و كفعمى آن را نقل نكرده. شايد براى آن كه در نسخه وى اين زيادت نبوده و من خود بعض نسخ اقبال را ديدم كه سقط بسيار داشت ... از جمله اين زيادت. بارى، از جهت معنى ضعفى در آن مشاهده نمىگردد و از جهت لفظ و بلاغت نيز اگر چند كلمه بدان جزالت نباشد كه در اول دعا هست، احتمال اختلاف نسخه و تصرف سهوى روات بعيد نمىنمايد چنانكه در اول دعا هم تغيير و زياده و نقصان و اختلاف ميان نسخ اقبال و بلدالأمين موجود است.
در پاسخ بايد گفت: اتفاقاً تمام خدشه در همين نقل است كه: آيا سيد چنين چيزى نقل كرده يا نه.1) مرحوم ميرزا ابوالحسن شعرانى در مقدمه فيضالدموع مىنويسد:
قرينه دوم عبارتِ «محتواى بلندِ اين دعاى نورانى، نشانه صدور اين متن از زبان معصوم است.» مىباشد كه پاسخ اين هم بهطور مشروح داده شد.
به عنوان قرينه سوم مىفرمايند:
«بخش آغازينِ دعاى شريف عرفه، محتواى عمومى دارد؛ مسألت كردن از خدا، در ميان گذاشتن مشكلات با ذات اقدس الهى، حوائج علمى و عينى را از او خواستن و ... اينها در ساير دعاها نيز هست، ليكن سلطانِ مباحثِ دعاى عرفه و كوهان بلند معارف آن، قسمتهاى پايانى دعاست كه شباهت محتوايى با سخنان ديگرِ امام حسين عليه السلام دارد!»
گويا مؤلف محترم، به صورت ناگفته، اعتراف به عدم شباهت اين قسمت با بقيه قسمتهاى دعا و ناهمگونى آن با همديگر دارد كه مىنويسد: «اين قسمت شباهت محتوايى با سخنان ديگرِ امام حسين عليه السلام دارد!» (1)شرح سيد خلف مشعشعى
از كسانى كه در مقام شرح دعاى عرفه برآمدهاند، عالم ربانى مرحوم سيدخلف مشعشعى موسوى، معاصر شيخ بهايى و ميرزا محمد استرآبادى است. ايشان به پيشنهاد مرحوم استرآبادى شروع به شرح اين دعاى شريف مىكنند و در گزارشى كه جناب حجةالاسلام دكتر حجتى از اين شرح در فصلنامه علوم حديث به چاپ رساندهاند (2)قسمتهايى از اين شرح را نقل كرده است. با توجه به قسمتهاى نقل شده، برمىآيد كه شرح اين عالم جليل، صبغه عرفانى دارد، لذا در توضيح و شرح فرازهايى از ذيل دعا مطالبى فرمودهاند و باتوجه به ندانستن منشأ اين قسمتها، آن مطالب را به حضرت سيدالشهدا نسبت داده است كه بايد توجه داشت كه شرح اين مطالب در حقيقت شرح و توضيح مراد جناب ابن عطاءاللَّه خواهد بود، لذا لوازم و آثار آن را نمىتوان به آن امام همام نسبت داد. بنابراين، نمىتوان گفت كه از كلام سيدالشهدا در دعاى عرفه مىتوان فهميد كه براى رسيدن به مؤثر بايد آثار و كثرات را پشت سر نهاد (3)يا استدلال براى حال جمع و توحيد آورد (4)يا از عبارت بالخدمة «الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ» و يا «فَاجْمَعْنِي عَلَيْكَ» نتيجه گرفت كه امام، مقام خدمت، كه مقامى است اكتسابى و دون شأن امام را درخواست كرده، آنگاه دست به توجيه زده و بگوييم امام مىخواسته انكسار و
تواضع خويش را به خدا عرضه كند، اما مطلوب برين همان مقام جمع العين است (1)و يا لازم نيست تقديم و تأخير حال وصول و حال جمع را توجيه كنيم و نمىتوان از عبارت «مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الآْثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ» پى برد كه سيدالشهدا اعتقاد داشته كه روش راه بردن از اثر به مؤثر را بىتمكين و ضعيف مىدانسته. (2)اينها نمونههايى بود كه شارح محترم با استفاده از عبارات مناجات ابن عطاءاللَّه اسكندرانى، به حضرت سيدالشهدا نسبت داده و درصدد اثبات ابحاث عرفانى برآمده كه در كتب اهل معرفت موجود مىباشد.
يا مثلًا با عبارت «مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاعْتِمَادِ عَلَيْهَا» در صدد اثبات تجريد است كه امام عليه السلام مىخواهد مقام تجريد را بيان كند. (3)البته ما در صدد انكار اين ابحاث شريف نيستيم بلكه هركدام از اينها در محل خود قابل اثبات است اما اينكه بخواهيم به حضرت سيدالشهدا نسبت دهيم، محل اشكال است و درست نيست، هرچند اهلبيت وحى، مطالبى را در توحيد و سلوك الى اللَّه بيان داشتهاند كه دستمايه تمام عرفا و اهل معنى است و در حقيقت آنها ريزهخوار سفره رسول خاتم و آل اويند. در حقيقت بايد به شروح مناجات ابن عطاءاللَّه يك شرح ديگر هم اضافه كرد كه آن هم همين شرح است.
سرِ بىصاحب تراشيدن:
انسان از مطالعه بعضى مطالب و مشاجرات در باره اين دعا، به ياد اين جمله معروف مىافتد كه اينها سرِ بىصاحب مىتراشند. چون پيش از آنكه در مورد انتساب ذيل دعا به حضرت امام حسين عليه السلام بررسى دقيق صورت گيرد، بعضى در صدد اثبات فلان مطلب عرفانى يا فلسفى و ... هستند و در مقابل، گروه ديگر درصدد ابطال اين برداشت و استنباط برآمده و طرف مقابل را تخطئه مىكنند و حال آنكه هر دو گروه بر خطايند و چون نديدند حقيقت، رهِ افسانه زدند. به قول عرب «ثَبِّتْ الْعَرش ثُمَّ انْقُش».
براى نمونه، دو مقالهاى است كه در مجله «مشكوة» مربوط به بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى در دو شماره آن چاپ شده، اوّلى به نام «عرفان سيدالشهدا» به قلم دكتر محمدكاظم فرقانى (شماره 82) و ديگرى به نام «آيا دعاى عرفه وحدت وجود را بيان
مىكند؟» به قلم دكتر محمد مهدى ركنى يزدى (شماره 83)
آقاى دكتر فرقانى با استشهاد به عباراتى از ذيل دعا، در صدد اثبات وحدت وجود بر مىآيند. نويسنده بعد از نقل كلام علّامه مجلسى، كه مىفرمايد «اين ذيل ناسازگار با سياق ادعيه معصومين و موافق مذاق صوفيان است» مىنويسد: «منظور از مذاق صوفيان، انديشه وحدت وجود است كه بدان شهرهاند و عباراتى كه در اين بخش از دعا موافق آن انديشه به نظر مىرسد، چنين است:
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ».
اين عبارت چند مطلب را بيان مىكند:
استدلال از طريق غير خدا بر وجود خدا نادرست است.
همه موجودات در وجود خود فقيرند.
وجود موجودات ديگر، غيرخدا نيز ظهور دارد (اصل پذيرش وجود موجودات غيرخدا)
خداى تعالى واجد هر ظهورى است كه ديگر وجودات دارند.
ما معتقديم كه محتواى اين بخش از دعا نهتنها با سياق ادعيه معصومين ناسازگار نيست بلكه علاوه بر وجود عباراتى مشابه آن، در ادعيه و سخنان آن حضرات، با آيات قرآن كريم نيز سازگار است و ادله عقلى نيز مؤيد آن مىباشد و اين بخش از دعاى عرفه مىتواند بهعنوان اوج بروز و بروز اوج عرفان حضرت سيدالشهدا عليه السلام به خداىتعالى و رابطه هستى با خدا و نحوه حضور خدا در هستى و كيفيت معرفت مخلوقات نسبت به خداوند مطرح شود.
آنگاه نويسنده به مطرح كردن سه تفسير از وحدت وجود مىپردازد كه به نظر ايشان با آموزههاى دينى ناسازگار نيست. در ذيل تفسير دوم كه وحدت تشكيكى وجود باشد، مىگويد:
«يك تفسير از جمله منقول از سيدالشهدا عليه السلام با اين نظريه سازگار است. آن تفسير اين است كه آيا غير تو ظهورى دارد كه تو [به آن اندازه] نداشته باشى؛ يعنى هر مقدار از ظهور كه در غير تو باشد، تو بيش از آن را واجدى. اين معنى براى غيرخدا نيز ظهورى را
اثبات مىكند هرچند خدا از ظهور بيشترى برخوردار است، اما بنابر نظريه بعدى، اصلًا غيرخدا را ظهورى جز ظهور خدا نيست و هرچه ظهور است از آنِ اوست، لذا بايد جمله سيدالشهدا عليه السلام را چنين معنى كرد كه آيا غير تو ظهورى دارد كه آن ظهور مال تو نباشد، البته مىتوان اين دو نظريه را به يكديگر بازگرداند و تشكيك در مراتب وجود را همان تشكيك در مظاهر آن دانست.»
آنگاه ايشان تفسير سوم از وحدت وجود كه وحدت شخصى وجود است را مطرح كرده و در ادامه مىافزايد:
«به نظر ما معناى صحيح عبارت منقول از دعاى عرفه، از طريق اين قول نمايان مىشود و كفه سخن عارفان و اصل و نتيجه حكمت متعاليه نيز همين قول است اما درك معناى آن، به مقدّمات فلسفى و عرفانى بسيار نيازمند است و بايد مواظب بود تا به دام قول به حلول خدا در جهان يا اتحاد خدا با جهان گرفتار نيايد.» (1)در شماره بعدى مجلّه مشكوة (83) (2)آقاى دكتر ركنى يزدى بر استفاده نويسنده از دعاى عرفه اعتراضاتى وارد كردهاند كه البته بيشتر به رد و انكار نظريه وحدت وجود بر مىگردد و چيزى در مورد استنباط نويسنده مقاله «عرفان سيدالشهدا عليه السلام از دعاى عرفه» به ميان نياورده، در هر حال، آنچه مهم است، عدم صحّت انتساب اين ذيل به حضرت سيدالشهدا است و اگر نويسنده محترم درصدد اثبات مسأله وحدت وجود است (آن هم به هر تفسيرى كه لحاظ شود)، بايد از راه ديگرى ريشههاى آن را در كلمات معصومين عليهم السلام بيابد، نه در كلام ابن عطاءاللَّه كه مسلماً از پيروان اين مسلك است.
نكته در خور توجه در مقالههاى دكتر فرقانى، تنبّه ايشان به ناسازگارى عبارتهاى ذيل دعا با ساير كلمات و ادعيه معصومين عليهم السلام است و ديگر توجه ايشان به مسائل زبانشناختى و دقت در تولّد لغات در هر دوره است. ايشان مىنويسد:
«نبايد به صرف ناسازگارىِ ظاهرى، بخشى از ادعيه با روايات، از صدور آن از معصومين عليهم السلام ترديد روا داشت، بلكه اين ترديد بايد مستند به تشكيك در وثاقت راويان، بخشهاى زبانشناختى دقيق، ناسازگارى با آيات قرآن يا ناسازگارى با عقل باشد.» (3)ايشان در بخش ديگر، تنها به يك مورد از مواردى كه ادعاى ناسازگارى زبانى با ساير
ادعيه و كلمات معصومين عليهم السلام دارد، پرداخته و به موارد مهمتر اشاره نكردهاند.
ايشان مىگويد:
«گفتنى است، پرسش اساسى در بحثهاى زبانشناختى اين است كه واژگانى كه در اين دعا به كار رفتهاند، آيا در زمان سيدالشهدا به همين معنى كاربرد داشتهاند؛ به عبارت ديگر، كاربرد هر واژه در يك معناى خاص، يك تاريخ تولد دارد و پيش از آن يا اصلًا آن واژه به كار نمىرفته يا اين معناى خاص را افاده نمىكرده است. در اين مورد تنها به ذكر اين نكته بسنده مىكنيم كه اگر به نظر برخى مىرسد كه اين بخش از دعاى عرفه به دليل آنكه لفظ «وجود» درآن آمدهاست، نمىتواند از حضرت سيدالشهدا عليه السلام صادر شده باشد (زيرا لفظ وجود اصطلاحى فلسفى است كه با ظهور فيلسوفان مسلمان وارد جهان اسلام شده است و پيش از آن به معناى وجدان و يافتن به كار مىرفته است.) به اينان يادآور مىشويم كه لفظ وجود با مفهوم فلسفى آن (تحقق شىء، نقيض عدم) و حتى لفظ حقيقت وجود در روايات بسيارى آمده است كه براى نمونه، مىتوان به معجم الفاظ احاديث بحارالأنوار مراجعه كرد.»
[علىرضا برازش المعجم المفهرس لألفاظ احاديث بحارالأنوار، مؤسسة الطباعة والنشر، وزارة الثقافة (1)والارشاد الاسلامى، 1373 ش، ج 28، ص 21154.]
البته تنبّه ايشان به اين نكته زبانشناختى، بسيار مغتنم و در خور توجه است.
امّا، اولًا: اشكال وارد بر ذيل دعا فقط منحصر به اين جمله نيست.
ثانياً: فقط لفظ وجود مورد اشكال نبوده بلكه همان طور كه گذشت، عبارات متعددى در اين ذيل يافت مىشود كه با ساير ادعيه و كلمات معصومين عليهم السلام از جهت سبك و لفظ همخوانى ندارد.
چقدر خوب بود كه ايشان بقيه موارد را هم بررسى مىكرد كه آيا مىتواند شاهدى براى
1) مسكوة، ش 82، ص 49
همخوانى آن فقرات بيابد يا نه.
نويسنده محترم در بخش ديگرى از مقاله، به بررسى سازگارى اين قسمت از دعا با آيات قرآن و ادعيه و روايات معصومين مىپردازد كه بر فرض تماميت اين تطبيق، باز انتساب اين ذيل محلّ خدشه است؛ زيرا آنچه مهم است، اثبات صدور اين كلمات از حضرت سيدالشهدا است، نه اينكه اين كلمات (از هر شخص صادر شده باشد) آيا با قرآن و روايات سازگار است يا نه؛ زيرا اين بررسى را مىتوان در مورد كلمات مندرج در اشارات بوعلى و اسفار ملا صدرا و رساله اعتقادات صدوق و ذخيره سيدمرتضى و تجريد محقّق طوسى و ديگران هم انجام داد و در آخر به اين نتيجه رسيد كه مثلًا فلان گزاره در اين كتابها با قرآن و روايات سازگار است.
آيا بايد نتيجه گرفت كه اينها صادر از معصوم است؟!
به نظر بنده آنچه مهم است و مغفول مانده، بررسى سندى و سبكشناسانه اين ذيل است نه بررسى محتوايى. چه بسا اين جملات از جهت محتوا بسيار عالى و راقى باشد اما دليل بر انتساب آن به سيدالشهدا نيست.
فهرستى از كتابهايى كه در شرح دعاى عرفه نوشته شده است:
بركات دعاى عرفه، عباس عزيزى، 1378 ش.، قم، سلسله.
تحفة الأبرار، مصطفى بن ابراهيم قارى (م 1080 ق.).
توحيد در مكتب امام حسين عليه السلام، جواد اميرى اراكى، قم، دارالنشر 1363 ش.
دعاى روز عرفه و شناخت و خودسازى، عبدالكريم بىآزار شيرازى، 1361- 68- 72 ش. دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
سيرى در دعاى عرفه امام حسين عليه السلام، علىرضا سيدكبارى، قم آستانه مقدسه، 1374 ش.
شرح دعاى عرفه، اثر شيخ محمدعلى بن شيخ ابوطالب زاهدى جيلانى اصفهانى (م 1181 ق.) 7. شرح دعاى عرفه، اكبر گودرزى (چاپ نشده).
شرح دعاى عرفه، سيد احمد فقيه امامى، (نسخه خطى).
شرح دعاى عرفه، سيد علىاكبر واعظ موسوى (محبّ الاسلام) [بىتا].
شرح دعاى عرفه، ماجدبن هاشم صادقى بحرانى شيرازى، اصفهانى (10972 ق.) تحقيق فارس حسون كريم، فصلنامه «ميقات حج» سال 2، ش 3، 1416 ق.)
شرح دعاى عرفه، محمد هادى بن ابىالحسن الشريف النائينى (ق 13) مجله تراثنا، ش 2، سال اول، ص 68
شرح دعاى عرفه، محمد ابراهيم موسوى كاشانى، (ق 12) قم، كتابخانه آيتاللَّه مرعشى، رساله سوم از مجموعه شماره 6025 (فهرست، ج 16، ص 26)
شرح دعاى عرفه، محمدتقى تقوى قائنى بدر، 1371
شرح دعاى عرفه، محمد على بن عباس على خروارى سبزوارى (م 1342 ش.) مشهد، كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، ش 478- 15857 (فهرست 1540).
شرح دعاى عرفه، محمدعلى فاضل خوانسارى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، ش 6746
شرح دعاى عرفه، مصطفى روحانى، انتشارات اصباح.
شرح گزيدهاى از دعاى عرفه، آيت اللَّه جوادى آملى.
شكواى سبز (دريافتهايى از سه مناجات ندبه، شعبانيه و عرفه) سيدمهدى شجاعى، تهران، كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، 76 ش.
كنوز المعرفه فى شرح دعاء عرفه، علىاكبر نصراللَّه موسوى حائرى موسوى شيرازى (ق 13) كتابخانه آيت اللَّه مرعشى، ش 8430 (فهرست ج 22).
مظهر الغرائب، تأليف سيد خلف بن حيدر مشعشعى موسوى حريزى، معاصر شيخ بهايى (10302 ه. ق.) الذريعه، ج 8، ص 193- فصلنامه علوم حديث، س 1، ش 1 پاييز 75 صص 152- 127، نسخهاى نفيس از شرح دعاى عرفه، دكتر حجتى.
نيايش امام حسين در صحراى عرفات، علّامه محمدتقى جعفرى، تهران مؤسسه نشر كرامت.
نيايش در عرفات، لطفاللَّه صافى گلپايگانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى.
وصال العارفين (شرح بر دعاى عرفه امام حسين عليه السلام) احمد زمرديان شيرازى، شيراز، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1378 ش.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
(پژوهشى نو در ميقات حاجيان مناطق شرق حجاز)
على ابراهيم المبارك/ حسين شانهچى
قرن المنازل، يكى از ميقاتهاى حج است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را تعيين نمودهاند. اين ميقات كه در مسير مناطقِ شرق مكه به اين شهر واقع است، مهمترين و مشهورترين ميقات براى حاجيانِ اين نواحى به شمار مىآيد. (1)از اين رو، شناختِ موقعيت جغرافيايى و وضعيت كنونى و نامهاى پيشين و امروزين اين مكان، از اهميت شايانى برخوردار است.
با مراجعه به آثارى كه از اين ميقات سخن به ميان آوردهاند، اختلافهايى در نام و محلّ دقيق و موقعيت آن ديده مىشود كه همواره سرگردانى محققّان و ديگر مراجعان را به دنبال داشته است. مىتوان گفت كه منشأ بخشى از اين اختلافات در تشابه اسمى و سبب نامگذارى اين ميقات است و بخشى ديگر در توصيفهاى موقعيت جغرافيايى آن مىباشد.
محقّق معاصر، آقاى على ابراهيم المبارك، در پژوهشى گسترده، در آثار جغرافىدانان، سفرنامهنويسان و لغتنگاران و نيز كتابهاى فقهى نگارشيافته در باره حج، كوشيده است ضبط صحيحِ نام اين ميقات، موقعيّت جغرافيايى و محل دقيق و نخستين آن را با ارائه قرائن و شواهدى بايسته تعيين كند و نگاشتههايى را كه در تعارض با آن بوده، به بوته نقد بگذارد. (2)
البته، به گفته نويسنده گرامى، بخشهايى از اين پژوهش با شتابزدگى در شمارههاى 10، 11 و 12 مجله «ميقات الحج» نگارش يافته كه با كتاب حاضر تفاوتهاى چشمگيرى دارد.
1) حاجيان مناطق شرق، عبارتاند از: ساكنان طائف، نجد، استان الشرقيه، سواحل شرقى جزيرةالعرب، بحرين، عمان، يمن. حاجيان كشورهاى شرق و شمال شرق آسيا كه از طريق اين سرزمينها به مكه مكرمه مىروند.
2) نويسنده محترم، در مقدمه كتاب خويش اشاره كرده است كه اين اثر با پژوهشى وسيع و طاقت فرسا در كتابخانههاى بحرين، كويت، عربستان و ايران و سفر به مناطق مورد بحث و در مدت 12 سال- از 1409 تا 1421 ه. ق.- به ثمر رسيده است. از اين رو، مىتوان گفت كه تلاش شايسته مؤلف، افزون بر آشنايىِ وى با منطقه جزيره و گزارشهاى بسيار و دقتهاى ايشان در اين اثر، پژوهشى ارزنده و در خور تأمل را فراهم آورده است.
نويسنده، مباحث خويش را در پنج فصل سامان داده است:
فصل 1: ابتدا از سبب نگارش و ثمره اين بحث و علل اختلاف در موضوع سخن گفته، آنگاه به بررسى واژه «قرن المنازل» و توصيفهاى بيان شده براى «القرن» و تشابه اسمىِ آن مىپردازد.
فصل 2: به بررسى در باره «قرن المنازل» و «وادى محرم» پرداخته و به يكى نبودن آندو نظر مىدهد.
فصل 3: در اين فصل، يكى بودن «قرن المنازل» با «السيل الكبيرِ» كنونى را به اثبات مىرساند.
فصل 4: با بررسى راههاى طائف به مكه و بيان فاصله آنها از «قرن المنازل»، شواهد ديگرى بر ادعاى خود ارائه مىكند.
فصل 5: كه آخرين فصل كتاب است، به مناقشه در برخى موضوعات جنبى مىپردازد؛ از جمله يكى بودن «السيل الكبير» با «ذات عِرق» و اشتراك «السيل الكبير» با «وادى محرم» در ميقات را مورد بررسى و نقد قرار مىدهد.
آنچه در ادامه آمده، گزارشگونهاى است از اين اثرِ پژوهشىِ ارزشمند:
با تأمل در سخنان مطرح شده در باره «قرن المنازل»، مىتوان اختلافات موجود را در سه احتمال منحصر دانست:
نخست آنكه، قرن المنازل همان «وادى مَحرم» است كه در نزديكى «الهَدا» واقع شده.
دوم، قرن المنازل همين مكانى است كه امروزه «السيل الكبير» ناميده مىشود.
سوم، قرن المنازل منطقه وسيعى است كه هر دو محل را در بر مىگيرد؛ به اين صورت كه «السيل الكبير» بخش پايين آن و «وادى مَحرم» و «الهَدا» سرزمينهاى بالايى آن است.
در اين ميان، نكته حايز اهميت آن است كه اين اختلاف، سبب ايجاد دو مكان براى احرام گشته، با نامهاى «ميقات وادى السيل» و «ميقات وادى مَحرم» (يا ميقات هَدا)، و حال آنكه بىترديد، تنها يكى از آن دو، ميقاتِ رسولخدا صلى الله عليه و آله بوده و احرام از آن محل جايز است و محل ديگر بايد «محاذى ميقات» به شمار آيد كه تنها به حكم برخى فقيهان، محرم شدن در
آن بى اشكال است.
البته گفتنى است، بيشتر ميقاتهايى كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله تعيين كردهاند، امروزه تغيير نام و مكان يافته است. نام نخست برخى از آنها به فراموشى سپرده شده و امروزه به نامى ديگر مشهوراند؛ مانند: ميقات «ذات عِرق» كه «الضَريبه» و «الخريبات» نام گرفته و «يَلَملَم» كه «السَعديه» و «قَرن المنازل» كه «السيل» و «الهَدا» ناميده مىشوند. همچنين در برخى ميقاتهاى نخست، به جهت فراهم نبودن آب و ديگر نيازهاى حاجيان و يا در امان نبودن از راهزنان، احرام بستن از آن محل رها شده و حاجيان در مكان مجاور آن، كه امكانات خوراك و پوشاك كافى فراهم است، لباس احرام بر تن مىكنند. مانند: «جُحفه» كه امروزه محل نخستين آن ترك شده و راهيان حج از «رابُغ»، كه محاذى جُحفه است، محرم مىشوند.
به هر حال، پيش از بررسى موقعيت جغرافيايى قرن المنازل، سخن از تشابه اسمى و ضبط دقيقِ نام آن، امرى ضرورى است.
اين ميقات را «قرن» ناميدهاند؛ زيرا كوهى كوچك و تنها در آنجا وجود دارد و «قرن المنازل» ناميده شده؛ زيرا محلى است كه راههاى حاجيان مناطق شرقى، نجد و طائف و يمن به هم نزديك مىشوند و آنگاه اين نام بر آن آبادى و وادى نيز نهاده شده است.
اين ميقات، در روايات و آثار لغتنويسان و فقهانِ پيشين، «قرن منازل» شناخته مىشد.
البته در بعضى روايات، نام آن «قرن» بدون هيچ اضافه نيز آمده است. همچنين برخى پيشينيان از جمله ابن اثير و قاضى عياض آوردهاند كه آن را «قرن الثّعالب» نيز مىنامند و بعضى ديگر نيز آن را «قرن المحرم» و «قرن الحوض» و «قرن الميقات» خواندهاند.
در علتِ ناميدن اين مكان به «قرن المنازل» دو احتمال وجود دارد:
اما آنچه سبب ضعف اين احتمال مىشود آن است كه «قرن المنازل» نام كوه نيست، بلكه نام يك آبادى يا يك وادى است كه امروزه نيز به همين اسم شناخته مىشوند. البته مىتوان گفت كه نامگذارى اين آبادى يا وادى به «قرن المنازل» به سبب وجود كوهى كوچك و تك
در آن مكان يا در مجاورت آن است كه شواهدى نيز بر اين مطلب مىتوان يافت.
به اين ترتيب، ناميدن آن آبادى و وادى به «قرن»، يا به سبب وجود كوهى كوچك و تك در آنجا است و يا «قرن» نام كوهى در آن منطقه بوده كه به اين روستا و وادى نيز اطلاق شده است و البته، در اين صورت افزودن اين اسم به «المنازل» جاى بررسى بيشتر دارد.
مؤيد اين نظريه، اختلاف رواياتى است كه درباره قرنالمنازل آمده، كه برخى آنجا را ميقات اهل نجد و طائف و بعضى ميقات اهل نجد و يمن و گروهى ميقات اهل نجد و بعضى ميقات اهل طائف دانستهاند.
همچنين عبارتى كه در معجمالبلدان، از قابسى نقل شده، تأييد ديگرى بر درستى اين احتمال است.
وى «قَرْن» را كوهى مشرف بر محل دانسته و «قَرَن» را مكانى شمرده كه راههاى متعددى از آن منشعب مىشود.
بنابراين، مىتوان گفت كه اين ميقات را «قرن» ناميدهاند؛ زيرا كوهى كوچك و تنها در آنجا وجود دارد و «قرن المنازل» ناميده شده؛ زيرا محلى است كه راههاى حاجيان مناطق شرقى، نجد و طائف و يمن به هم نزديك مىشوند و آنگاه اين نام بر آن آبادى و وادى نيز نهاده شده است.
«قَرْن» يا «قَرَن»؟
درباره شكل صحيح واژه «قرن» سه نظريه وجود دارد: برخى «قَرَن» را صحيح دانستهاند و بعضى «قَرْن» را و گروهى نيز با فتحه و سكون، هر دو را درست شمردهاند.
جوهرى در «الصحاح» نظريه نخست را برگزيده و نوشته است: القَرَن؛ نام محلى است و آن ميقات اهل نجد مىباشد و اويس قرنى اهل همانجا بوده است.
بيشتر لغتنويسان، با آنكه سخن وى را نقل كردهاند، اما آن را نپذيرفته و «القَرْن» را
صحيح دانستهاند؛ مانند فيومى در «المصباح المنير» و ابن اثير در «النهايه» و بغدادى در «مراصد الاطلاع» و ابن منظور در «لسان العرب».
افزون بر اين، برخى ديگر آشكارا سخن جوهرى را اشتباه دانسته و حتى نسبت «اويس قرنى» به آنجا را نادرست شمردهاند؛ مانند: فيروزآبادى در «القاموس». وى لقب اويس را منسوب به يكى از پدرانش دانسته است.
«معجم البلدان» نيز به نقل از غورى، وى را منسوب به قبيلهاى از يمن شمرده است.
در اين ميان، زبيدى در «تاج العروس»، با آنكه نظريه جوهرى درباره «قرن المنازل» را نادرست دانسته و از استاد خويش نقل كرده كه در هيچ گويشى واژه «قَرَن» با فتحه ثبت نشده، اما مىنويسد: در «الجمهره» و «الجامع» قزّاز اين واژه با فتحه ضبط شده كه البته اين سخن وى با مشابه همين نقل در «لسان العرب» تعارض آشكار دارد؛ زيرا كه ابن منظور در آنجا به نقل از «الجمهره» و «الجامع»، «القَرْن» را اسم يك مكان و «القَرَن» را قبيلهاى از يمن خوانده است.
به ناچار دو احتمال در سخن مؤلف تاج العروس وجود دارد:
الف: وى اين سخن را از لسانالعرب آورده اما در نقل آن اشتباه كرده است.
ب: آن را به نقل از ديگرى آورده ليكن چون گوينده آن را مشخص نكرده، در تعارض با كلام نويسنده لسانالعرب، داراى ارزش چندانى نيست.
خلاصه سخن آنكه: از آنچه درباره اين واژه مطرح شده، همان واژه «قَرَن المُنازل» صحيح است كه بيشتر اهل لغت نيز به آن قائل شدهاند.
ويژگىهاى مكانى
در توصيف «قرن المنازل» نيز اختلافاتى وجود دارد؛ برخى آن را نام يك «كوه»، بعضى «منطقه»، بعضى ديگر يك «آبادى» و گروهى نيز «وادى» خواندهاند:
1 معجمالبلدان به نقل از مهلبى، مىگويد: آن، روستايىاست در 51 مايلى مكه و 36 مايلى طائف.
ابنقدامه مىنويسد: روستايى است ميان طائف و مكه.
ابن خرداذبه و ادريسى آن را روستايى بزرگ و شيخ احمد رضا و برخى ديگر روستايى در طائف دانستهاند.
فيروز آبادى، زبيدى، حموى و صفىالدين بغدادى آنرا يك وادى شمردهاند.
اصمعى، مطرزى، قابسى، فيومى، صفىالدين بغدادى، ملا على، بلادى و برخى ديگر بر اين باورند كه آن، كوهى است مشرف بر عرفات.
جوهرى، ابن اثير، رازى و ابن منظور آن را يك محل ناميدهاند كه ميقات اهالى نجد مىباشد.
پر واضح است كه سخن گروه چهارم با نظريه دسته اول و دوم هيچ تعارضى ندارد؛ زيرا كه اعم از هر دو است. اما اطلاق يك محل بر كوه سخنى غير معمول است.
همچنين نظريه گروه اول و دوم قابل جمع است؛ زيرا شهرهاى بسيارى هستند كه به اسم واديى كه درآن قرار گرفتهاند، شهرت يافتهاند و به عكس، برخى وادىها نام شهرى را كه در آن واقع شدهاند به خود گرفتهاند؛ مانند: شهرِ «ينبع» كه نام خود را از «وادى ينبع» در غرب مدينه وام گرفته است. بنابراين، «قرن المنازل» نيز مىتواند هم اسم آن روستا و هم نام آن وادى باشد.
البته بايد مشخص شود كه محل دقيق ميقات كجاست؟ آن روستايى است كه در آن منطقه واقع است و با اين نام شناخته مىشود، يا تمام آن وادى است؛ زيرا كه حكم احرام در اين دو صورت تفاوت خواهد داشت.
اما گروه سوم كه قرن المنازل را كوه دانستهاند، منشأ سخن آنان به بيان اصمعى باز مىگردد كه گفته است: «القرن جبل مطل على عرفات» قرن، كوهى مشرف بر عرفات است. با اندكى دقت در عبارت اصمعى آشكار مىگردد كه وى سخنى از «قرن المنازل» به ميان نياورده بلكه «القرن» را بدون اضافه بهكار برده است و البته واژه «القرن» به تنهايى بر محلهاى متعددى اطلاق مىشود كه برخى در همان منطقه و بعضى در ديگر مناطق قرار دارد؛ از جمله، بر «قرن المنازل» كه ميقات آن منطقه است و بر «قرن الثعالب» كه كوه يا موضعى در منا است و بر «قرن البوباه» و «قرن الذهاب» و «قرن غزال» و ... آنچنان كه بلادى در كتاب خود «قرن» ها را در حجاز از بسيارى غيرقابل شمارش دانسته است.
*** از سوى ديگر بايد توجه داشت كه اختلاف در ميقات، امروزه نه فقط در ميان حاجيان اين مناطق، بلكه در احكام فقيهان و كتابهايشان نيز آشكارا راه يافته و در نتيجه برخى از آنان
قرن المنازل را كوهى مشرف بر عرفات خوانده و بعضى ديگر آن را همان قرن الثعالب دانستهاند.
اما از آنجا كه فقها و اهل حديث معمولًا اينگونه مطالب را از اهل لغت وجغرافيدانان وام مىگيرند، منشأ توهم ايشان را بايد در آثار همين دانشمندان جستجو كرد. با پژوهش در نگاشتههاى پيشينيان به روشنى مىتوان منشأ ادعاى اول را همان سخن اصمعى دانست كه پاسخ آن پيشتر گذشت و اما مبناى كلام دوم را بايد نقل معجم البلدان از قاضى عياض برشمرد كه قرن المنازل را همان قرنالثعالب دانسته و آنگاه ديگران به تبع او اين مطلب را در آثار خود (مانند النهايه، لسان العرب و مراصد الاطلاع) آوردهاند.
بر اين ادعا نيز كلمات پژوهشگران در يكى نبودن قرن الثعالب و قرن المنازل، پاسخ مناسبى خواهد بود؛ از آن جمله، در «اخبار مكه» آمده است: قرنالثعالب كوهى است مشرف بر بخش پايين سرزمين منا كه با مكه 1500 ذراع فاصله دارد. «رياض المسائل» نيز شبيه همين سخن را نقل كرده است. «معجم متن اللغه» قرن المنازل را نام يك آبادى يا تمام آن وادى دانسته كه ميقات اهل نجد است وقرن الثعالب را مكانى نزديك مكه مىداند.
همچنين «معجم معالم الحجاز» سخن قاضى عياض را نادرست شمرده و قرن الثعالب را در منا مىداند و رويانى نيز از بعضى قدماى شافعى نقل كرده كه اين دو، نام دو مكان است؛ يكى در پايين وادى، كه قرن المنازل خوانده مىشود و ديگر در قسمت بالاى آن، كه قرنالثعالب مىنامند.
بنابر اين، كوهى را كه اصمعى در توصيف «قرن» بدان اشاره كرده، از آنجا كه آن را مشرف بر عرفات دانسته، نمىتواند قرن المنازل و يا قرن الثعالب باشد و بايد احتمالات ديگرى بررسى گردد:
الف: وادى محسّر: گاه واژه «قرن» بر كوهى كه در «وادى محسر» قرار دارد اطلاق شده است.
حربى در «المناسك» اين قرن را در مسير منا به عرفات و در انتهاى وادى محسّر شمرده و روايتى را از عطا نقل كرده كه به اين مطلب اشاره دارد.
همچنين فاكهى در «اخبار مكه» خبرى را از ابن عباس روايت كرده كه اين سخن را تأييد مىكند.
با اين حال، اين كوه را به سبب بُعد مسافت، نمىتوان مشرف بر عرفات دانست بلكه تنها مشرف بر وادىِ محسِر و مزدلفه است.
ب: جبل كَرا: در برخى از آثار، جبل كرا را كوهى در آبادىهاى نزديك طائف معرفى نمودهاند كه محصولات باغى آن به مكه آورده مىشود. اما نام قرن را نمىتوان بر اين كوه نهاد؛ زيرا چنانكه پيشتر بيان شد، قرن به كوهى كوچك و تك گفته مىشود و حال آنكه جبل كرا كوهى كشيده است كه طول آن به 15 كيلو متر مىرسد.
ج: جبلالرحمه: مؤلف كتاب «معجم معالم الحجاز» و برخى ديگر، كوهى را كه اصمعى مشرف بر عرفات معرفى كرده، همان جبلالرحمه دانستهاند كه در عرفات واقع است.
اين احتمال را برخى توصيفها، كه براى قرن آمده، تقويت مىكند. اما اين نظريه نيز پذيرفته نيست؛ زيرا اين كوه در وسط صحراى عرفات قرار گرفته و نمىتوان آن را مشرف بر عرفات دانست.
د: قرن النابت: فاكهى در «اخبار مكه» به قرنى اشاره مىكند كه در عرفات واقع است و به آن «النابت» گفته مىشود كه اين احتمال نيز پاسخى مانند احتمال پيشين دارد.
ه: كوهى در وادى عرنه: احتمال ديگر آن است كه كوه مورد اشاره اصمعى، همان كوهى است كه در مرز وادى عرفه و داخل وادى عرنه قرار گرفته و چون بيرون از منطقه عرفات و بر مرز آن واقع شده، مىتوان آن را مشرف بر عرفات خواند.
فاكهى روايتى را از ابن عباس نقل كرده كه
شاهدى بر اين احتمال است.
افزون بر اين، احتمالات ديگرى نيز درباره كلام اصمعى بيان شده، اما بىترديد قرنى كه او توصيف نموده، قرن المنازل نيست.
خلاصه سخن آنكه، گرچه سخنان متفاوتى درباره «قرن المنازل» مطرح شده، ليكن با اين حال، ترديدى نيست كه اين مكان يكى از ميقاتهاى حج است كه از سوى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تعيين گرديده، بدين جهت، در ادامه سخن برآنيم تا محل دقيق «قرن المنازل» را مشخص كنيم تا آشكار شود كه قرن المنازل در «وادى محرم» و نزديك «الهَدا» واقع شده يا همان مكانى است كه امروزه «السيل الكبير» ناميده مىشود و يا چنانكه برخى معتقدند اين دو مكان، هر دو در وادى قرن المنازل قرار گرفتهاند و تمام آن منطقه ميقات است.
«وادى مَحرم» نام محلى در نزديكى طائف است كه بسيارى از حاجيانِ آن نواحى، كه از مسير «الهُدا» عازم مكه هستند، در آنجا مُحرم مىشوند. البته برخى نيز آن را «ميقات الهدا» و «محرم الهدا» مىنامند؛ زيرا در بخش پايين آن وادى و در سمت مكه، آبادى «الهدا» قرار دارد.
اين وادى از سمت غرب، ميان كوههاى «غفار» و از شرق به كوه «غمير» و از سمت جنوب در دامنه كوه «كَرا» قرار گرفته است و مسيرآن به مكه، از كوه كرا و وادى نعمان و عرفات مىگذرد.
در كتابهاى بسيارى شواهد و قرائن متعدد بر يكى بودن وادى محرم و قرن المنازل ارائه شده است. اين شواهد را مىتوان به سه دسته تقسيم كرد: 1. سخنان آنان كه قرن المنازل را همان «الهدا» دانستهاند 2. توصيفاتى كه قرن المنازل را كوهى مشرف بر عرفات گفته 3. برخى مشخصات كه براى اين قرن بيان شده است.
عياشى از كسانى است كه نگاشتهاش شاهد بر يكى بودن قرن المنازل و وادى محرم دانسته شده؛ وى در سفر نامهاش، به هنگام توصيف مكانهايى كه در مسير الهدا به طائف، از آنها گذر نموده، از ميقات اهل نجد نام برده است.
با اين حال، وى در عباراتش هيچ سخنى از قرن المنازل به ميان نياورده، بلكه ميقات نجديان را در آن مسير «قرن الثعالب» گفته است و چنانكه اشاره شد در روايات ميقاتِ اهل طائف و نجد هيچ نامى از قرن الثعالب به ميان نيامده و اين نامگذارى تنها در آثار برخى از لغتنگاران ديده مىشود كه نادرستى آن بيان شد.
همچنين نويسنده كتاب «الرحله المقدسه»، به هنگام توصيف ميقات اهل نجد و طائف، بيان كرده است كه نام اين مكان در زمان پيامبر، قرن المنازل يا وادى محرم بوده است.
خطا بودن اين سخن نيز آشكار است؛ چنانكه اشاره كرديم «وادى محرم» نامى است كه در كتابهاى متقدمان يافت نمىشود تا چه رسد به زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله.
سوّمين شخصى كه وادى محرم و قرن المنازل را يكى دانسته، عبدالحميد مرداد است.
وى در چندين مورد از كتابش، «رحلة العمر»، اين دو اسم را نام يك مكان و همان ميقات نجديان و اهل طائف برشمرده است.
پاسخ اين مدعا نيز با اندكى تأمل دركتاب وى آشكار مىگردد؛ زيرا موارد متعددى را مىتوان در اين اثر يافت كه گوياى كم آگاهى و آشنا نبودن نويسنده با نامها و موقعيتهاى جغرافيايى منطقه است. از اين رو، به نظر مىرسد كه وى با مشاهده محرم شدن حاجيان در وادى محرم و تطبيق اين موضوع با روايات ميقات، اين محل را همان قرن المنازل معرفى كرده است.
دومين قرينه يكى بودنِ اين دو مكان، توصيفى است كه اين دو را كوهى مشرف بر عرفات برشمرده، كه البته به منشأ و نادرستى اين سخن اشاره كرديم.
و سومين شاهد آن است كه در عبارات برخى جغرافىدانان آمده است: قرن المنازل ميقات اهل يمن و در مسير آنجا به مكه واقع شده است و لازمه اين موضوع، قرار داشتن قرن در جنوب شرقى مكه و در نزديكى «الهدا» و يكى بودن آن با وادى محرم است؛ زيرا يمن در جنوب مكه به سمت شرق قرار دارد و نمىتوان قرن المنازل را با «السيل الكبير» كه در شمال شرقى مكه است، يكى دانست.
در پاسخ اين ادعا بايد گفت: اولًا بيشتر فقيهان اهل سنت، قرن المنازل را ميقات اهل نجد گفتهاند و عموم رواياتشان نيز شاهد آن است و دانشمندان اماميه نيز هم نظرند كه قرن المنازل ميقات اهل طائف است و بيشتر رواياتى كه نقل مىكنند، گوياى اين سخن است. البته در
روايات اندكى، قرن المنازل، ميقات اهل يمن و نجديان عقيق نيزگفته شده است؛ همچنان كه براى اهل يمن، ميقات يلملم نيز ذكر شده است.
جمع اين روايات به دو گونه ممكن است؛ نخست آنكه مىتوان گفت: اين روايات شاهد آن است كه ساكنان منطقه وسيع نجد از دو مكان مى توانند محرم شوند؛ حاجيان شمال نجد همراه با اهل عراق از «عقيق» و حاجيان منطقه شرق نجد، از «قرن المنازل».
دوم آنكه براى حاجيان نجد، دو مسير وجود دارد: يكى از «عقيق» به مكه است و ديگرى از «قرن المنازل». به مانند همين سخن براى ساكنان يمن نيز گفته شده است؛ يعنى حاجيان يمنى براى رسيدن به مكه دو مسير را مىتوانند بپيمايند: يكى مسير داخلى يمن كه از «قرن المنازل» مىگذرد و ديگرى مسير ساحلى، كه از «يلملم» عبور مىكند.
به اين ترتيب، ميقات بودن قرن المنازل براى حاجيانِ يمن، لازمهاش در جنوب شرقى مكه قرار داشتن آن و يكى بودن با وادى محرم نيست.
و افزون بر اين، عبارات متعددى در آثار سفرنامه نويسان و دانشمندان جغرافيا يافت مىشود كه آشكارا مسير حاجيان يمن را از «السيل» نعرى كرده است.
همچنين برخى نويسندگان مسير اهل يمن را از «نخله يمانيه» گفتهاند و «نخله يمانيه» نيز در شمال شرق مكه و نزديك به «السيل» و جاده آن قرار دارد.
و بعضى ديگر در توصيف مسير يمن به مكه، از «زيمه» و «سوله» نام بردهاند كه اين دو محل نيز، در كنار نخله يمانيه واقعاند.
و نيز در برخى نقلها، در مسير يمن به مكه نام «چاه ابن المرتفع» و «المشاش» آمده كه هر دو محلهايى نزديك السيل مىباشد. علاوه بر اينها، در آثار عدهاى از معاصرين نيز تصريح شده كه نام كنونى قرن المنازل «السيل الكبير» بوده است.
از سوى ديگر قرائن و شواهد بسيارى وجود دارد كه يكى نبودن «قرن المنازل» و «وادى محرم» را تأييد مىكند؛ از جمله مىتوان به آثارى اشاره كرد كه جاده جبل كرا و مسير الهدا (در كنار وادى محرم) به مكه را توصيف كرده و نام مكانهاى اين مسير را آوردهاند و حال آنكه از قرن المنازل هيچ سخنى نگفتهاند.
خلاصهسخن آنكه، هيچيك از شواهد وقرائن ارائه شدهنمىتواند يكى بودن قرنالمنازل با وادى محرم را به اثبات رساند، بلكه ترديدى در جدا بودن اين دو از يكديگر نيست.
السيل الكبير منطقهاى است ميان مكه و طائف كه با كوههاى متعدد احاطه شده و از مركز آن تا مكه، حدود 78 كيلومتر و از محلى كه حاجيان در آن محرم مىشوند تا اين شهر 75 كيلومتر و فاصلهاش تا طائف 53 كيلومتر مىباشد.
در گذشته، منزلگاه و استراحتگاهى در آن منطقه به پا بوده و امروزه به جاى آن، ميان دو نخله شاميه و يمانيه روستايى بزرگ با برخى مراكز دولتى به چشم مىخورد.
سبب نامگذارى اين منطقه به «السيل» وجود نهرى است كه در تمام سال، در آن جارى است. منطقه كوچك ديگرى نيز به همين نام وجود دارد كه آن را «السيل الكبير» گويند.
از آثار پيشينيان و معاصران، قرائن و شواهد بسيارى در دست است كه يكى بودن اين مكان با ميقات قرن المنازل را تأييد مىكند؛ آنچنان كه جاى هيچ ترديد باقى نمىگذارد؛ از جمله آنها كلمات پژوهشگران و دانشمندان و مردم منطقه است. با پژوهش در آثارى كه در باره اين منطقه نگاشته شده، عبارات بسيارى مىتوان يافت كه برخى با صراحت نام امروزين قرن المنازل را السيل الكبير گفتهاند و بعضى نيز توصيفات و سخنانشان گوياى آن است.
رشدى الصالح مىنويسد: قرن المنازل در مسير نجد و يمن قرار دارد و امروزه آن را السيل مىگويند.
عبدالوهاب عزام نيز آورده است: «السيل» منطقه پهناورى است كه اطراف آن را كوهها احاطه كردهاند. اين منطقه در مسير مكه و رياض واقع شده و حاجيان نجد و طائف از آنجا محرم مىشوند و در آن، روستاى قرن المنازل قرار دارد كه در كتابهاى فقهى به عنوان ميقات ساكنان نجد از آن نام برده شده است.
عبدالجبار و عبدالعزيز الرفاعى در بخشى از گزارش خود از عربستان مى نويسند:
آنگاه به سمت السيل الكبير رفتيم كه در گذشته به قرن المنازل شهرت داشت و حاجيان طائف و نجد در آن محرم مىشوند.
شيخ فرج عمران نيز نوشته است: محل احرامى كه اكنون به السيل شهرت يافته، يكى از ميقاتهايى است كه پيامبر خدا براى ساكنان مناطق شرقى تعيين فرمود و همان است كه قرن المنازل ناميده مىشده و پيامبر آن را براى اهل طائف معين كرده است.
همچنين محمد طاهر كردى، حمد جاسر، عبداللَّه بن خميس و ابن بلهيد و بسيارى ديگر
به اين موضوع تصريح كردهاند.
افزون بر اين، در برخى سفرنامهها و گزارشهاى نگارش يافته از اين منطقه، نقل قولهاى متعددى از ساكنان و آگاهان به نامهاى اين سرزمين آمده كه گوياى يكى بودن السيل الكبير امروزين با قرن المنازل گذشته است.
در آثار دانشمندان جغرافياى پيشين نيز، كه به تعيين موقعيت جغرافيايى قرن المنازل پرداختهاند، توصيفات و خصوصياتى ديده مىشود كه با مشخصات جغرافيايى وادى محرم هيچ تناسبى نداشته، بلكه با خصوصيات السيل الكبير برابرى دارد و اين خود شاهدى است گويا بر يكى بودن اين دو مكان. از جمله اين وصفها مىتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
صبح الأعشى، ابن قدامه و ابن خردادبه در توصيف مسير مكه به قرن المنازل، از محلى با نام «چاه ابن مرتفع» ياد كردهاند. اين محل امروزه در مسير حاجيان عراق به مكه و اكنون مجاور جاده السيل و به دور از وادى محرم قرار دارد.
همچنين از عبارتى كه در معجم البلدان، مراصد الاطلاع، المصباح المنير و برخى منابع ديگر آمده، چنين بر مىآيد كه قرن المنازل در «نخله يمانيه» يا نزديك آن بوده است و از آن جهت كه «نخله يمانيه» در شمال مكه و در مسير عراق و با فاصله زياد از وادى محرم قرار گرفته، نمىتوان قرن المنازل را با وادى محرم يكى دانست، بلكه منطقهاى كه در اين حوزه و در مسير نخله يمانيه واقع شده، السيل الكبير است.
افزون بر اين، در آثار پيشينيان، قرن المنازل در نزديكى «زيمه» و «سوله» و در مسيرى كه از آن دو مكان مىگذرد وصف شده است و «زيمه» و «سوله» دو آبادى در نخله يمانيه است.
همچنين در مسير طائف به قرن المنازل و مكه، از مكانى به نام «مشاش» نام برده شده و «مشاش» محلى است در مسير جاده السيل الكبير و ميان مكه و شرائع (حنين) قرار دارد.
همچنين در مسير قرن المنازل به طائف، از گردنه يا مكانى كوهستانى به اسم «بوباه» ياد شده است. اين محل كه امروزه «بهيته» ناميده مىشود، در بخش فوقانى نخله يمانيه و در نزديكى جاده السيل الكبير واقع است.
علاوه برموارد بالا، قرينهها و نمونههاى متعدد ديگرى نيز موجود است كه به جهت اختصار، در اين نوشتار ذكر نگرديد، كه نمىتوان پذيرفت ميقات قرن المنازل وادى محرم باشد بلكه تنها با يكى بودن اين ميقات با السيل الكبير امروزين تناسب دارد.
يكى ديگر از راههاى شناخت موقعيتِ «قرن المنازل»، بررسى مسيرهاى ارتباطى ميان طائف و مكه است كه آشكارا يكى بودن آن را با «السيل الكبير» امروزين به اثبات مىرساند.
در ادامه براى تأييد بيشتر موضوع به بررسى برخى از اين راهها مى پردازيم:
الف: مسير قرن، همان مسير حركت كاروان هاست
از جمله امورى كه يكى بودن قرن المنازل را با السيل الكبير تأييد مىكند، نامى است كه برخى سفرنامه نويسان بر مسير السيل نهادهاند.
محمد صادق پاشا و البتنونى و بعضى ديگر، در سفرنامههاى خود اين مسير را «راه كاروان»، «جاده» و «مسير شتران» ناميدهاند. پر واضح است كه بيشتر حاجيانِ اين مسير، از مناطق دور دست؛ مانند عراق و بحرين ونجد مىآمدهاند و به سبب طولانى بودن مسافت تنها مىتوانستهاند از براى حمل بارهاى خود از شتر استفاده كنند. از سوى ديگر مسير وادى محرم به سبب گذر از كوههاى كرا، راهى سنگلاخ، سخت و داراى گردنههاى باريك بوده كه براى عبور شتران و كاروانها كار را بس دشوار مىنموده و در عوض راه يمانيه- كه از السيل عبور مىكند- مسيرى آسان و بدون مشكل بوده كه امكان تردد كاروانهاى متعدد و شتران آنها را داشته است
ب: آسان بودن مسير السيل
افزون بر اين، نقل شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير غزوهاى كه به طائف داشتند، همراه با سپاهيان، از قرن المنازل عبور كردهاند. بى ترديد هر فرمانده لشكرى جز در شرايط خاص، سعى مىكند سپاهيان خود را از مسيرى به ميدان كارزار منتقل كند كه توان كمترى از آنان هدر رود و صدمه كمترى را متحمل شوند و با وصفى كه از مسير وادى محرم و الهدا آورديم، مسلّما پيامبر خدا از راه السيل كه از گردنهها و مشكلات آن مسير عارى بوده، عبور نمودهاند.
همچنين آسان بودن گذر از مسير السيل و سختى و دشوارى راه كرا در آثار جغرافىدانان و سفرنامه نويسان آشكارا ديده مىشود.
از جمله عبدالحميد مرداد در توصيف اين دو راه، گذر از مسير كرا را به سبب دشوارى راههاى كوهستانى آن، تنها با كمك قاطر و الاغ ممكن دانسته است.
محمد صادق پاشا در «الطائف» و عياشى در «ماء الموائد» ملك عبداللَّه در «مذكراتى» و عبداللَّه بن خميس در «المجاز بين اليمامه و الحجاز» نيز به سختى راه وادى محرم و آسانى مسير السيل تصريح نمودهاند.
علاوه بر بررسى موقعيت جغرافيايى راهها، محاسبه مقدار مسافتهاى ميان قرن المنازل تا مكه از يكسو و تا طائف از سوى ديگر و مقايسه آن با مقدار مسافتهاى وادى محرم تا اين دو شهر شواهد مفيد ديگرى را بر يكى بودن قرن المنازل با السيل الكبير به دست مىدهد.
پاسخ به چند ابهام ...
برخى گفتهاند: «السيل» همان ميقات ذات عرق است و اين ادعا را به عبداللَّه بن باز (مفتى سابق عربستان) نسبت داده و نقل كردهاند كه وى در چاپ اول مناسك خود گفته است:
«السيل، همان ذات عرق است و قرن المنازل همان الهدا است.» اما در چاپهاى بعد نظر خود را تغيير داد و السيل را با قرنالمنازل يكى دانست.
گرچه ما ناقل اين سخن و مصدر آن را نيافتيم اما با فرض درستىِ اين نقل، پاسخ آن روشن و آشكار است؛ نخست آنكه تغيير نظر شيخ در چاپهاى بعد، بهترين شاهد بر نادرستى ادعاى اول اوست و دوم آنكه گرچه ايشان عالم بزرگ عربستان و از فقهاى سلفيون بوده، اما از آنجا كه تعيين موقعيت جغرافيايى، از مسائل فقهى به شمار نمىآيد و در حيطه دانش جغرافيا است، اظهار نظر در باره آن، نياز به آگاهى و تخصص در اين حيطه دارد كه شيخ به اين تخصص شهرتى نداشته است.
و افزون بر اين، چنانكه پيشتر ملاحظه كرديد، دلايل و شواهدى كه ارائه كرديم، آشكارا بر خلاف اين ادعا است.
همچنين ملك عبداللَّه بن الحسين، به هنگام توصيف مسير كاروانهاى مكه به طائف، از زيمه و سوله و ذات عرق نام مىبرد و نام كنونى آن را السيل مىداند.
اما آنچه ملك عبداللَّه در كتاب خود آورده، علاوه بر تعارض با كلام دانشمندان و محققان و جغرافىدانان، كه بدان اشاره كرديم و مخالفت با دلايل يكى بودنِ قرن المنازل و السيل مشكل ديگرى نيز دارد؛ زيرا ذات عرق در مسير مكه به طائف نيست بلكه در مسير مكه به عراق قرار دارد و البته اين دو مسير در مشاش از نخله يمانيه به هم مى پيوندند و احتمالا به
سبب نزديك بودن السيل با ذات عرق، اين دو يكى دانسته شده است.
گفتنى است كه مسير مكه به طائف به دو گونه است:
الف: مكه، شرايع (حنين)، سوله، زيمه، السيل الكبير (قرن المنازل)، مشاش، طائف.
ب: مكه، منا، مزدلفه، عرفه، نعمان، جبل الكرا، الهدا (وادى محرم)، طائف.
و اما ذات عرق در شمال غربى قرن المنازل و شمال شرقى مكه و در مسير عراق قرار گرفته است.
مسير مكه به عراق: مكه، مسلخ، غمره، ذات عرق، بستان، مشاش.
همچنين با بررسى موقعيت جغرافيايى ذات عرق و السيل و دقت نظر در نقشههاى ترسيم شده از اين دو محل و همچنين بررسى اقوال جغرافىدانان، يكى نبودن و فقط نزديك بودن اين دو مكان به روشنى آشكار مىگردد.
برآنيم تا محل دقيق «قرن المنازل» را مشخص كنيم تا آشكار شود كه قرن المنازل در «وادى محرم» و نزديك «الهَدا» واقع شده يا همان مكانى است كه امروزه «السيل الكبير» ناميده مىشود و يا ...
خلاصه سخن آنكه: به فرض پذيرفتن اين ادعا، السيل الكبير يا ميقات قرن المنازل است و يا ذاتعرق؛ و در هر دو صورت يكى از ميقاتهاى پيامبر خدا است كه از منظر فقاهتى محرم شدن در هر يك از آن دو صحيح و جايز است. اما الهدا (وادى محرم) چنانچه همان ميقات قرن المنازل باشد (كه اثبات كرديم كه نيست) احرام از آن جايز است و اگر چنين نباشد محاذى ميقات خواهد بود كه محرم شدن از آن صحيح نيست، مگر به حكم فقيهانى كه احرام را از محاذى روا دانستهاند.
نادرستى اين مدعا با مراجعه به آثار دانشمندان جغرافىدان پيشين، كه راههاى مكه به طائف را توصيف نمودهاند، به روشنى آشكار مىگردد؛ زيرا كه نگاشتههاى آنان از گذشته دور مسير كاروانهاى جاده يمانيه (نخله يمانيه) بوده كه امروز همان جاده السيل است.
پاسخ اين است كه در آثار پيشينيان، هيچ سخن يافت نمىشود كه وادى قرن المنازل را بر وادى الهدا و جبل كرا كه در آنجا قرار دارد، شامل بداند بلكه شواهد گوياى مجاورت قرن المنازل با نخله يمانيه است و اطلاق قرن بر وادى محرم سخنى غير مشهور و نادرست است.
همچنين تمام شواهدى كه براى تعيين موقعيت جغرافيايى ميقات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ارائه كرديم، بر قرار داشتن اين ميقات در بخش پايين وادى اشاره دارد و سخنى از بخش بالاى آن و وادى محرم در ميان نيست.
خلاصه سخن آنكه، بى ترديد ملاك و مبناى تعيين دقيق «ميقات قرن المنازل» تنها كلمات پيشينيان است كه بر يكى بودن آن با «السيل الكبير» امروزين گواه است.
پىنوشتها:
سير تاريخى حج در قرآن
طرح جايگزين شود.
ناصر شكريان
مقدمه
شكى نيست كه از نظر آيات مبارك قرآن، كعبه خانهاى كهن و منسوب به حضرت ابراهيم است، اما پرسش اين است كه آيا كعبه پيش از حضرت ابراهيم وجود داشته يا نه؟ همه مفسّران شيعه و بيشتر مفسّران اهل سنت بر آنند كه كعبه پيش از ابراهيم عليه السلام بوده و پيشينه آن، به زمان حضرت آدم، بلكه قبل از آن برمىگردد؛ چون از سويىظاهر اطلاق آيه: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً (1)
اين است كه كعبه كهنترين معبد است و از سوى ديگر همه انبيا براساس آيات 31، 58 و 59 مريم و آيات ديگر نماز و سجده مىگزاردند، پس اگر بگوييم قبلهگاه آنها غير از كعبه بوده، با اطلاق آيه سازگارى نخواهد داشت. (2)و همچنين، اين آيه و آيه پس از آن، در مقام بيان مزاياى خانه خدا است كه نخستين مزيّت آن، داشتن پيشينه طولانى و ممتد ذكر شده است؛ به اين معنى كه محلّى پيش از كعبه پرستشگاه عمومى مردم نبوده وگرنه اوّليت آن باطل خواهد شد.
دليل ديگر اينكه اين آيه در پاسخ به ايراد يهود در تغيير قبله بهسوى كعبه است كه اعتراض كردند بيتالمقدس سزاوار به استقبال است، چونكه قبل از كعبه ساخته شده و قبله گروهى از انبيا بوده است؛ خداوند بهوسيله نزول اين آيه مباركه، پاسخ داد: اگر كعبه قبله قرار گرفت، جاى تعجب نيست، چونكه نخستين خانه توحيد و با سابقهترين معبد در زمين است.
همچنانكه تاريخ و ساير منابع اسلامى هم دلالت دارند كه كعبه نهتنها پيش از بيتالمقدس بوده، بلكه از زمان حضرت آدم وجود داشته و در تاريخ آمده است كه از زمانهاى قديم، تمام ملل و اقوام هند و فارس و كلدانيان و بودائيان و اعراب، كه معتقد به پرستش بودند، به كعبه احترام
مىگذاشتند؛ بهطورى كه نوشتهاند از زمانهاى قديم هفت معبد بزرگ و عمومى بوده كه قديمىتر از همه، كعبه است. (1)از اينرو، موئير، خاور شناس مشهور انگليسى، در كتابى كه درباره شرح حال پيامبر اسلام نوشته، از تاريخنگارى بهنام ديودور- كه نيم قرن قبل از ميلاد مسيح مىزيسته- نقل كرده كه خانه كعبه قديمىترين محلى است كه بهعنوان بندگى خدا براى بشر ساخته شده است. (2)در جوامع روايى شيعه و سنى، روايات زيادى نقل شده كه دلالت بر وجود كعبه از زمان آدم دارد كه برخى از اين روايات، مربوط به دحو الأرض است. (3)اما بحث اين است كه آغاز مراسم حج و پيشينه تاريخى آن، به چه زمانى برمىگردد؟ آيا همزمان با وجود كعبه بوده يا از زمان حضرت ابراهيم؟
با توجه به اينكه در آيات قرآن، حج و كعبه به حضرت ابراهيم نسبت داده شده، لذا در اين مقاله بررسى تاريخى حج را در ضمن چهار دور، بهطور جداگانه مورد بررسى قرار خواهيم داد:
پيش از حضرت ابراهيم.
دوران حضرت ابراهيم.
پس از حضرت ابراهيم تا ظهور اسلام.
از زمان ظهور اسلام تا كنون.
پيش از بعثت حضرت ابراهيم عليه السلام
با توجه به مطالب مقدمه، كه در آن، موجوديت اجمالىِ كعبه پيش از زمان حضرت ابراهيم ثابت گرديد و با ضميمه اين مطلب كه كعبه اصولًا براى انجام مراسم حج بهوجود آمده است، از اين رو وجود اجمالى حج به كمك همان آيات و روايات، كه توضيح آنها در مقدمه گذشت، اثبات مىشود.
شاهد اين مطلب، تمسك امام صادق عليه السلام به همان آيات براى اثبات حج آدم و نوح و ...
مىباشد:
قال الحلبي سئل أبو عبد اللَّه عليه السلام عن البيت أ كان يحجّ قبل أن يبعث النبي صلى الله عليه و آله؟ قال: نعم و تصديقه في القرآن قول شعيب، قال لموسى حيث تزوّج عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ و لم يقل ثماني سنين، و إنّ آدم و نوحاً حجّا و سليمان بن داود قد حجّ البيت بالجنّ و الإنس و
الطير و الريح و حجّ موسى على جمل أحمر يقول: لَبَّيْكَ لَبَّيْك، و إنّه كما قال اللَّه: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ و قال: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ و قال: أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ و إنّ اللَّه أنزل الحجر لآدم و كان البيت». (1)روايت ديگر را زراره از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه از حضرت پرسيد:
«أَ كان يحجّ إليه قبل أن يبعث النبي صلى الله عليه و آله قال: نعم، لا يعلمون أنّ الناس قد كانوا يحجّون و نخبركم أنّ آدم و نوحاً و سليمان قد حجّوا البيت بالجنّ و الإنس و الطير و لقد حجّه موسى على جمل أحمر يقول لَبَّيْكَ لَبَّيْك، فإنّه كما قال اللَّه تعالى: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ. (2)و (3)
همانطور كه ملاحظه شد، امام صادق و امام باقر عليهما السلام براى اثبات حج انبياى سلف، تمسك به آياتى نمودند كه آن آيات درباره كعبه بود، اما از آنجاكه كعبه ملازم با حج بوده و گويى راز اصلىِ پيدايش كعبه، انجام مراسم با شكوه حج است، از اينرو، امام عليه السلام به اين آيات تمسك كرد و جالب اين است كه امام عليه السلام براى حج انبيا تعليل به اين آيات كرد و فرمود: «فإنّه كما قال اللَّه تعالى ...».
وشايد وجه استشهاد امام صادق عليه السلام بر سه آيه، اين باشد كه آيه نخست مربوط به حجّ انبيا، تا پيش از ابراهيم (4)و آيه دوم زمانِ ابراهيم و آيه سوم مربوط به بعد از زمان ابراهيم، يعنى سليمان و موسى باشد، چراكه در آيه سوم، ابراهيم مأموريت يافت كه خانه خدا را براى سه دسته (طائفين، عاكفين و ركّعالسجود) پاكسازى كند و روشن است كه مراد، فقط طواف كنندگانِ در زمان ابراهيم نيست، بلكه شامل آنهايى است كه بعداً هم مىآيند. پس با تمسك به آيات، مىتوان وجود اجمالى حج را از زمان آدم تا ابراهيم اثبات كرد.
علاوه بر اين آيات، روايات خاص ديگرى هم نقل شده كه دلالت بر انجام حج در اين برهه از تاريخ دارد، كه مىتوان اين روايات را تحت عناوين زير بيان كرد:
إِنَّ رَجُلًا سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «عَنْ أَوَّلِ مَنْ حَجَّ مِنْ أَهْلِ السَّمَاءِ، فَقَالَ: جَبْرَئِيلُ عليه السلام». (5)همچنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: بعد از اينكه آدم حجش را تمام كرد، جبرئيل به او
1) تفسير برهان، ج 1، ص 155 و تفسير العياشي، ج 1، ص 60 والحج في الكتاب والسنه، ص 181
2) آل عمران: 96
3) تفسير برهان، ج 1، ص 300 و تفسير عياشى، ج 1، ص 186
4) احتمال هم دارد كه آيه اول مربوط به همه ازمنه، از زمان آدم تا خاتم باشد، چنانكه ظاهر روايتدوم اين است.
5) علل الشرايع، ج 2، ص 465 و عيون أخبار الرضا، ج 1، ص 243
گفت: «هَنِيئاً لَكَ يَا آدَمُ لَقَدْ طُفْتُ بِهَذَا الْبَيْتِ قَبْلَكَ ثَلاثَةَ آلافِ سَنَةٍ». (1)و در روايت ديگر فرمود: «لَمَّا أَفَاضَ آدَمُ مِنْ مِنًى تَلَقَّتْهُ الْمَلائِكَةُ فَقَالُوا يَا آدَمُ بُرَّ حَجُّكَ أَمَا إِنَّهُ قَدْ حَجَجْنَا هَذَا الْبَيْتَ قَبْلَ أَنْ تَحُجَّهُ بِأَلْفَيْ عَامٍ». (2)مؤيد اين روايات، روايات ديگرى است كه زراره به امام صادق عرض مىكند:
«جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ أَسْأَلُكَ فِي الْحَجِّ مُنْذُ أَرْبَعِينَ عَاماً فَتُفْتِينِي، فَقَالَ: يَا زُرَارَةُ بَيْتٌ يُحَجُّ قَبْلَ آدَمَ عليه السلام بِأَلْفَيْ عَامٍ تُرِيدُ أَنْ تَفْنَى مَسَائِلُهُ فِي أَرْبَعِينَ عَاماً».
بعد از جبرئيل و فرشتگان، نخستين كسى كه خانه خدا را زيارت كرد و اعمال حج را انجام داد، حضرت آدم است كه روايات در اين زمينه زياد است و مرحوم كلينى در فروع كافى بابى با نام حجّ آدم (3)آورده است. اين روايات در بيشتر كتب تفسيرى (4)و جوامع (5)روايى نقل شده است.
افزون بر برخى از اين روايات، كه در آغاز اين بخش ذكر شد، روايات ديگرى هم نقل شده كه دلالت بر وجود حج در اين برهه از تاريخ دارد:
عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: «قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ عليه السلام إِنَّ سَفِينَةَ نُوحٍ كَانَتْ مَأْمُورَةً طَافَتْ بِالْبَيْتِ حَيْثُ غَرِقَتِ الْأَرْضُ ثُمَّ أَتَتْ مِنًى فِي أَيَّامِهَا ثُمَّ رَجَعَتِ السَّفِينَةُ وَ كَانَتْ مَأْمُورَةً وَ طَافَتْ بِالْبَيْتِ طَوَافَ النِّسَاءِ». (6)همچنانكه روايت «لم يزل كانت معمورة حتى زمن الطوفان» هم دلالت به ملازمه بر وجود حج در اين زمان خاص دارد، چنانكه از ابنجرير هم نقل شده كه: «فَلَمَّا كَانَ زَمَنُ الطُّوفَانِ رُفِعَ فَكَانَتِ الْأَنْبِيَاءُ عليهم السلام يَحُجُّونَهُ وَ لا يَعْلَمُونَ مَكَانَهُ حَتَّى بَوَّأَهُ اللَّهُ لِإِبْرَاهِيمَ عليه السلام فَأَعْلَمَهُ مَكَانَهُ ...». (7)از مجموعه آيات و روايات گذشته، وجود اجمالى حج از زمان آدم تا زمان ابراهيم استفاده شده، اما كيفيت و چگونگى مراسم حج در آن زمان براى ما مبهم و مجمل است.
1) علل الشرايع، ج 2، ص 401
2) فروع كافى، ج 4، ص 196 و من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 148
3) فروع كافى، ج 4، ص 190
4) برهان، ج 1، ص 155 و 300؛ نورالثقلين، ج 1، ص 126 و درالمنثور، ج 1، ص 305
5) بحار الأنوار، ج 96، ص 30 و 40؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 147 و 148 و فروع كافى، ج 4، ص 190
6) فروع كافى، ج 4، ص 213
7) درالمنثور، ج 1، ص 308
آنچه كه از نظر قرآن امر مسلّم، قطعى و انكار ناپذير مىباشد، وجود حج و احياى آن، در زمان حضرت ابراهيم است و اين مطلب را مىشود از آيات متعددى استفاده كرد كه صريحترين آنها آيه وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (1)
مىباشد كه حضرت ابراهيم مأمور شد اعلان عمومى كند براى همه انسانها؛ چه آنهايى كه در آن زمان بودند و چه بعداً مىآيند. از اين رو بعضى از مفسران گفتهاند كه هركس در هر زمان به حج مشرّف مىشود درحقيقت لبيك به همان دعوت ابراهيم است؛ چه اينكه در آيه مباركه «يأتوك» هست نه «يأتوه». (2)چنانكه از آيه ديگر هم مطلب فوق استظهار مىشود: وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (3)قدر متيقّن اين آيه مربوط به طوافكنندگان و زائران در زمان حضرت ابراهيم مىباشد.
بهعلاوه از آيه مباركه: أَرِنا مَناسِكَنا (4)
هم مىشود وجود اجمالى حج در زمان ابراهيم را اثبات كرد كه توضيح آن، در بحثهاى بعد خواهد آمد.
پس، وجود حج در زمان ابراهيم، امرى است مسلّم و قطعى، اما اينكه چگونه انجام مىگرفته و چه مناسكى وجود داشت، دقيقاً مشخص نيست. فىالجمله، از بعضى آيات و روايات مىشود برداشت كرد كه اعمال زير در آن زمان وجود داشته و جزو مناسك حج بوده است:
طواف: از آيه: طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ. (5)
سعى: از ظاهر آيه: إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما (6)
برداشت مىشود كه سعى، پيش از اسلام وجود داشته و احتمالًا به زمان ابراهيم بر مىگردد؛ چون يكى از حكمتهاى وجودِ سعى را همان هفت مرتبه سعى هاجر در ميان كوه صفا و مروه، براى يافتن آب جهت رفع تشنگى اسماعيل دانستهاند.
قربانى: آيات: 102 تا 107 سوره مباركه صافات، مربوط به ذبح حضرت اسماعيل است.
رمى: از رواياتى كه در ذيل آيات مربوط به ذبح اسماعيل نقل شده، استفاده مىشود
كه رمى از آن زمان تشريع شده است.
وجود حج در اين برهه از زمان هم جاى هيچ شك و شبهه نيست. علاوه بر آيات و رواياتى كه در آغاز اين فصل گذشت، آيات ديگرى هم دلالت بر وجود حج و كيفيت بعضى از مناسك حج در اين زمان خاص دارد كه شرح آنها در ذيل مىآيد.
فرمود:
«نعم و تصديقه في القرآن قول شعيب حين قال لموسى حيث تزوّج عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ و لم يقل ثماني سنين». (3)2. وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (4)
پيمان الهى از دو پيامبر بزرگوار اين بود كه: كعبه را براى زائران و طوافكنندگان و معتكفان و ركوع و سجدهگزاران؛ چه آنهايى كه الآن موجود هستند و چه آنانكه بعداً مىآيند، پاك و پاكيزه نگه بدارند؛ بهخصوص با عنايت به اينكه اين مأموريت در اواخر عمر حضرت
ابراهيم به او ابلاغ شد و بهيقين مربوط به زمان خاص نبوده است. شاهد قطعى اين برداشت، روايتى بود كه قبلًا ذكر شد كه امام صادق عليه السلام براى اثبات حج حضرت موسى و سليمان و ...
تمسك به همين آيه فرمودند:
«... إنّ آدم و نوحاً حجّا و سليمان بن داود ... و حجّ موسى ... إنّه كما قال اللَّه ... و قال وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ و قال: أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ .... (1)توضيح آن پيشتر گذشت.
علاوه بر اين آيات، رواياتى هم راجع به حجّ موسى و سليمان و داود و عيسى و ... در كتب روايى نقل شده كه مرحوم كلينى آنها را در فروع كافى با عنوان «حج الأنبياء»، (2)جمعآورى كرده است.
بعد از جبرئيل و فرشتگان، نخستين كسى كه خانه خدا را زيارت كرد و اعمال حج را انجام داد، حضرت آدم است كه روايات در اين زمينه زياد است.
و از بعض روايات استفاده مىشود كه براى مردم جاى سؤال بود كه آيا حج بهوسيله اسلام تأسيس شد يا قبل از اسلام هم وجود داشت؛ از جمله رواياتى كه زراره از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه از حضرت سؤال كردند: آيا قبل از بعثت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله حج انجام مىگرفت يا نه؟ فرمود: بله. سپس تعبيرى بهكار برد كه دلالت بر استمرار حج در زمانهاى گذشته دارد: «أَنَّ النَّاسَ قَدْ كَانُوا يَحُجُّونَ». آنگاه فرمود:
«نُخْبِرُكُمْ أَنَّ آدَمَ وَ نُوحاً وَ سُلَيْمَانَ قَدْ حَجُّوا الْبَيْتَ ... وَ لَقَدْ حَجَّهُ مُوسَى عليه السلام». (3)حج در دوران جاهليت
دسته ديگر از آيات، نهتنها دلالت بر وجود حج در زمان جاهيت دارد، بلكه چگونگى بعضى از مناسك حج را نيز بيان كرده است كه آن آيات به شرح زير است:
اين آيه ناظر به يكى از عادات مشركين مكه در زمان جاهليت است كه وقوف در عرفات را مربوط به كسانى مىدانستند كه از خارج مكه براى حج مىآمدند، اما قريش و طوايف اطراف حرم و وابستگان قريش، از اين كار معاف بودند، چنانكه امام صادق عليه السلام در بيان اين آيه فرمود:
«أُولَئِكَ قُرَيْشٌ كَانُوا يَقُولُونَ نَحْنُ أَوْلَى النَّاسِ بِالْبَيْتِ فَلَا تُفِيضُوا إِلَّا مِنَ الْمُزْدَلِفَةِ فَأَمَرَهُمُ اللَّهُ أَنْ يُفِيضُوا مِنْ عَرَفَةَ». (1)اين امتياز و برخى امتيازات ديگر را اصطلاحاً «حمس» (2)مىنامند، يعنى قريش معتقد بودند كه چون از فرزندان ابراهيم و سرپرستان خانه خدا و اهل حرم و ساكن مكه هستند و هيچيك از عربها مقام و منزلت آنها را ندارند، پس امتيازاتى بر ديگران دارند. استفاده كنندگان اين امتيازات را حُمس ناميدهاند و لذا مىگفتند چون عرفات از محيط حرم خارج است، پس وقوف در آن مربوط به اهل حرم نمىباشد، اما آيه مذكور، اينگونه امتيازات را لغو كرده است:
«كَانُوا إِذَا أَقَامُوا بِمِنًى بَعْدَ النَّحْرِ تَفَاخَرُوا فَقَالَ الرَّجُلُ: مِنْهُمْ كَانَ أَبِي يَفْعَلُ كَذَا وَ كَذَا فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ: فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً.» (4)
همچنين امام باقر عليه السلام در بيان آيه فرمود: «كانوا إذا فرغوا من الحجّ يجتمعون هناك و يعدّون مفاخر آبائهم ومآثرهم ويذكرون أيّامهم القديمة وأياديهم الجسيمة فأمرهم اللَّه سبحانه أن يذكروه مكان ذكرهم آبائهم في هذا الموضع أو أشد ذكراً». (5)4. إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ.
اين آيه كريمه ناظر به يك سنت غلط جاهلى بهنام «نسىء» بهمعناى تغيير دادن جاى
ماههاى حرام است كه اين عمل هر ساله طى مراسم خاصى در سرزمين منا انجام مىگرفت كه نشان از سودجويى آنها بود؛ چونكه با اين تغيير و تحوّل، قصد داشتند حج در موقعى برپا شود كه منافع بازرگانى و تجارتى آنها هم تأمين گردد. از اينرو، سعى مىكردند كه حج در خرمترين ايّام سال و آسانترين زمان براى رفت و آمدهاى تجارى انجام پذيرد. اما از آنجاكه حج بايد در ايام ذىحجه واقع شود و گاهى ذىحجه در فصل گرماى طاقتفرساى مكه مىافتد كه هم حجگزاران به زحمت مىافتند و هم معادلات تجارى به نحو مطلوب انجام نمىگرفت، از اينرو با عمل «نسىء» كارى مىكردند كه موسم حج، همواره در فصل معتدلى واقع شود و اين عمل تا سال دهم هجرت ادامه داشت تا اينكه بهوسيله پيامبر خدا در حجةالوداع، استفاده از اين عمل ممنوع و باطل اعلام گرديد (1)بلكه نسىء با نزول اين آيه كفر محسوب گرديد تا مراسم حج، بازيچهاى در دست سودجويان واقع نگردد. (2)5. لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ. (3)در زمان جاهليت، اين توهّم وجود داشت كه معامله و تجارت و باركشى و مسافربرى به هنگام موسم حج، حرام و گناه و موجب بطلان حج مىگردد، (4)اما خداوند با نزول اين آيه فرمود: هيچگونه مانعى براى تجارت در ايام حج وجود ندارد، بلكه براساس آيه: لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... و رواياتى كه از ائمه عليهم السلام نقل شده، يكى از حكمتهاى حج، منافع اقتصادى آن مىباشد.
1) مجمع البيان، ج 3، ص 29؛ نورالثقلين، ج 2، ص 217؛ درالمنثور، ج 4، صص 188 و 189
2) راجع به نسىء، معانى ديگرى هم ذكر شده كه بهخاطر مربوط نبودن به بحث، از ذكر آن خوددارى مىكنيم.
3) بقره: 198
4) درالمنثور، ج 1، صص 534 و 535
5) حج: 28
6) اين يكى از معانى آيه است، معانى ديگر هم براى آيه ذكر شده است.
7) بقره: 189
يكى از اعمال حج در جاهليت، سعى ميان كوههاى صفا و مروه بود، ولى در بالاى اين دو كوه، دو بت بهنامهاى اساف و نائله نصب بود كه آنها بههنگام سعى، براى اين دو بت احترام قائل مىشدند. مسلمانان بهخاطر سابقه اين موضوع، كراهت داشتند در ايام حج سعى ميان صفا و مروه كنند و تصور مىكردند اين يك عمل جاهلى است. خداوند با نزول اين آيه، آن تصوّرات را مردود دانست و سعى ميان صفا و مروه را يكى از شعائر دين مطرح كرد؛ چنانكه معاويةبن عمار از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت در ضمن حديثى طولانى فرمود:
«إِنَّ الْمُسْلِمِينَ كَانُوا يَظُنُّونَ أَنَّ السَّعْيَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ شَيْءٌ صَنَعَهُ الْمُشْرِكُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ... إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ ...». (1)از عادات ديگر جاهليت در مراسم حج، طواف در حال برهنگى است. آنان معتقد بودند كه تأمين لباس احرام در اختيار قريش قرار دارد و اگر كسى جامه احرام تهيه نمىكرد، مىبايست برهنه طواف كند و طواف با لباس و پارچهاى كه از خارج حرم باشد را باطل مىدانستند، چنانكه مرحوم فيض از امام صادق عليه السلام در اينباره روايت آورده كه آن حضرت فرمود:
«و كان سنة من العرب في الحج أنّه من دخل مكة و طاف بالبيت في ثيابه لم يحل له إمساكها و كانوا يتصدقون بها و لا يلبسونها بعد الطواف فكان من وافى مكة يستعير ثوبا و يطوف فيه ثم يرده و من لم يجد عارية اكترى ثياباً و من لم يجد عارية و لا كرى و لم يكن له إلّا ثوب واحد طاف بالبيت عرياناً فجائت امرأة من العرب وسيمة جميلة فطلبت ثوبا عارية أو كرى فلم تجده فقالوا لها إن طفت في ثيابك احتجت أن تتصدقي بها فقالت و كيف أتصدق و ليس لي غيرها فطافت بالبيت عريانة و أشرف لها الناس». (2)بعضى از مفسران، اين عادت زشت جاهليت را در ذيل آيه: وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (3)
ذكر كردهاند و مراد از فحشا يا يكى از مصاديق آن را، همين عمل قبيح جاهلى دانستهاند. (4)عادت ديگرِ آنها در مراسم حج اين بود كه مىگفتند: هركس از خارج حرم براى زيارت خانه خدا بيايد، نمىتواند از غذاى حل استفاده كند، (5)بلكه بايد از غذاى اهل حرم استفاده
كند. اين عمل در عين اينكه يك بدعت بود، سود فراوانى براى قريش داشت كه خود را متوليان حرم مىدانستند. بعضى از مفسران اين عادت را در ذيل آيه: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ (1)
يا آيه قبل ذكر كردهاند. (2)جمعبندى
از مجموعه آيات و روايات استفاده شد كه حج در اين برهه از تاريخ، نهتنها وجود داشته، بلكه امرى معروف و مشهور بوده؛ بهطورى كه معيار شمارش سال قرار گرفته بود و در هر سال اين عمل عبادى انجام مىگرفته است. منتهى بهوسيله سودجويان و قدرتطلبان، حج از حقيقت اصلى و توحيدىاش منحرف گشت و هركس براى منافع شخصى يا گروهى، چيزى را بر آن اضافه يا جايگزين نمود و عبادت مردم در پاكترين مركز عبادت، تبديل به سوت كشيدن و كف زدن و فحشا و تفاخرات موهوم و آلوده به انواع بدعتها و خرافات گرديد و كانون توحيدى كه بهوسيله ابراهيم پاكسازى شده بود، تبديل به بتخانه و بتكده شد؛ بهطورى كه هر گروهى كه به مكه مىآمد، براى خود بتى داشت و در مقابل آن تعظيم و كرنش مىكرد.
اين برهه از زمان را به سه دوره تقسيم نموده، سپس هر دوره را بهطور جداگانه بررسى مىكنيم:
*. حج در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله
*. حج در زمان ائمه معصومين عليهم السلام
*. حج در عصر كنونى
الف: حج در زمان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله
از مطالبى كه گذشت، اين نتيجه به دست آمد كه: حج در فاصله زمانى ميان حضرت ابراهيم و بعثت پيامبر خدا، از معناى حقيقى خود خارج و دچار تحريف گرديد و كانون توحيد، كه قهرمان توحيد ايجاد كرده بود، مبدّل به بتخانه و آلوده به مشتى خرافات و موهومات و بدعتها شد و اين وضع با ظهور اسلام تا زمان فتح مكه؛ يعنى سال هشتم هجرت
باقى ماند؛ چراكه مكه و كعبه تا آن زمان در دست مشركان و سران قريش بود. از اينرو، مراسم حج بر همان اساس جاهليت انجام مىگرفت. پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرت با نزول آيه أتِمُّوا الحَجَّ والعُمرَةَ (1)
تقريباً با 1400 نفر از مدينه بهقصد حج خارج شد و در مسجد شجره محرم گرديد. اما از آنجاكه مكه هنوز در سيطره و سلطه مشركان بود، جلوى كاروان حج را گرفتند كه منجر به صلح حديبيه گرديد (2)و آيه مباركه: لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ (3)
در آن زمان نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله با اصحاب خود به مدينه برگشتند، اما براساس يكى از بندهاى صلح حديبيه، پيامبر در سال بعد، تقريباً با 2000 نفر و هشتاد شتر قربانى، عمرةالقضاء را انجام داد (4)و مسلمانان، با شكوه و جلال خاصى لبيكگويان، در حالىكه عبداللَّهبن رواحه شتر پيامبر را در دست داشت، وارد مكه شد و قريش براى اينكه اين صحنه دشوار را نبينند مسجدالحرام را خالى و برفراز كوه ابوقبيس به تماشا ايستادند. پيامبر سواره وارد مسجدالحرام و سواره طواف نمود و بعد از پايان عمره، به مدينه برگشتند و اين نخستين عمرهاى بود كه در اسلام رسماً انجام پذيرفت.
عمره رسمى دوم (5)در سال هشتم هجرت، در فتح مكه انجام گرفت كه پيامبر در اين سال همچون ابراهيم خليل، مشغول پاكسازى حريم قدس كعبه از بت و بتپرستى شد و با تلاوت آيه: وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ (6)
بتها را يكى پس از ديگرى به زمين كشيد.
اما نخستين حج واجب كه بعد از بعثت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بهطور رسمى انجام گرفت، در سال نهم پس از هجرت بود كه به دلايلى، خودِ پيامبر در آن شركت نكرد و اميرالحاج در آن سال حضرت على، امير مؤمنان عليه السلام بود و در اين سال بود كه سوره برائت نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام مأموريت داد كه براى اعلام جدايىِ كاملِ مرز توحيد از شرك و كفر و جدايى صفوف مسلمانان از صفوف كفار، چند آيه از اوايل سوره برائت را همراه با قطعنامهاى در مجمع عمومى حج براى مردم قرائت كند و اين سال از يك طرف آخرين سال شركت مشركين در مراسم حج بود و از سوى ديگر، نخستين سالى بود كه مسلمانان و مشركان، با هم مراسم حج برگزار انجام كردند.
اما بزرگترين و شكوهمندترين حج در اسلام، در سال دهم هجرت واقع شد، كه پيامبر خدا در آن شركت كرد (7)و مناسك و اعمال واقعى حج را در عمل به مسلمانان آموزش داد و فرمود: «خُذُوا عَنِّيمَناسِكَكُمْ»؛ همانگونهكه در مورد نماز فرمود: «صَلُّوا كَما رَأَيتُمُونِي أُصَلِّي».
1) بقره: 196
2) بحار الأنوار، ج 20، ص 317 تا 377؛ تاريخ طبرى، ج 1، صص 627 و 628؛ ابن اثير، ج 1، صص 582 تا 590؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 308 تا 322
3) فتح: 18
4) ابن اثير، ج 1، ص 603 و سيره ابن هشام، ج 2، ص 370
5) تعداد عمره پيامبر ميان 3 و 9 ذكر شده است؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 275، باب 171 ووافى، ج 3، ص 230
6) اسراء: 81
7) بحار الأنوار، ج 21، ص 378 تا آخر؛ فروع كافى، ج 4، ص 245؛ ابن اثير، ج 1، ص 651 و 652؛ سيرهابن هشام، ج 2، ص 601 به بعد.
ابتدا و انتهاى اين مراسم، با مجموع خطبههاى آن حضرت در جوامع روايى و تاريخى فريقين نقل شده است. تلاش پيامبر در اين حج، اين بود كه مناسك حج را از آلودگىهاى شرك جاهلى و بدعتها و خرافات پاك كند و اين اوّلين حجى بود كه هيچ مشركى حق شركت در آن را نداشت. از اينرو، تمام ويژگىهاى حج جاهلى نفى و محتواى توحيدى حج در قالب مناسك حج به وسيله پيامبر مكرّم اسلام در عمل و منطق بيان شد و هرگونه امتيازطلبى و تبعيض لغو و حتى اختلافات ظاهرى بركنار گرديد و همه با يك شكل و يك لباس و يك نوع عمل، به انجام مناسك حج پرداختند و بدينوسيله افزون بر تعليم صحيح مناسك حج، عظمت اسلام و مسلمانان به نمايش گذاشته شد و اين اوّلين و آخرين حجى بود كه شخص پيامبر در جمع مسلمانان شركت كرد، اما در اينكه پيامبر چند حج و عمره انجام داد، اختلاف نظريه وجود دارد و در بعضى روايات، تا 20 حج براى پيامبر ذكر شده كه حضرت مخفيانه انجام داده است؛ چنانكه فرمود: «حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ ص عِشْرِينَ حَجَّةً مُسْتَسِرَّةً». (1)همچنانكه در سال وجوب حج در اسلام هم اختلاف وجود دارد كه آيا در سال ششم هجرت با نزول آيه: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ (2)
واجب شد يا در سال نهم و يا در سال دهم با نزول آيه: وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ (3)
كه پيامبر تصميم به حج گرفت.
ب: حج در زمان امامان معصوم عليهم السلام
از آنجاكه امامان معصوم تجسّم خط راستين اسلام ناب محمدى و وارثان صالح پيامبر و احياگر سنت رسولاللَّه و مروّج فرهنگ اصيل اسلام و حافظان زحمات رسول مكرّم اسلام و ...
هستند، در طول تاريخ زندگيشان با بذل جان و مال در حفظ و نگهدارى آن كوشيدند و امامان معصوم، به تعبير امام سجاد عليه السلام فرزندان راستين مكه و منا و كعبه و ... و پاسدار روح كعبه هستند و با حضور فكرى و تبليغى و شخصى و عينى خود، در حفظ و حراست حج، از هيچگونه تحريفى مضايقه نداشتند؛ چراكه حج يكى از سنگرها و پايگاههاى مهم براى ترويج و احياى فرهنگ غنى اسلام است. ازاينرو، ائمه عليهم السلام در طول زندگى، اصرار بر حضور شخصى خود در حج داشتند كه سفرهاى متعدد امامان و خطبه و سخنرانىهاى آنها در مواضع مختلفِ حج، گوياى حساسيت امامان معصوم بر مسأله حج است كه از هر فرصت مناسب در مسجدالحرام و عرفات و ... استفاده نموده و به تشكيل جلسه و ايراد سخنرانى مىپرداختند؛ چنانكه امام حسين عليه السلام براى حفظ قداست كعبه و حرم، حاضر شد حج را ناتمام گذارده، به بيابانها آواره گردد تا حريم امن الهى دچار خدشه نشود.
روايات و احاديثى كه درباره اهميت حج و بخشهاى مختلف اين نوشته و جوامع روايى، از امامان معصوم عليهم السلام نقل شده، شاهدى گويا بر اهميت و عظمت اين فريضه الهى و از سوى ديگر نشانه اهتمام ائمه عليهم السلام بر حفظ و حراست حج از هرگونه تحريف است و بنا به روايات مختلفى امام زمان عليه السلام در عصر غيبت، در هر سال، در مراسم باشكوه حج شركت مىنمايند، چنانكه امام صادق عليه السلام در اين زمينه فرمود:
«يَفْقِدُ النَّاسُ إِمَامَهُمْ يَشْهَدُ الْمَوْسِمَ فَيَرَاهُمْ وَ لَا يَرَوْنَهُ»، (1)همچنانكه از محمدبن عثمان، يكى از نواب خاص امام زمان عليه السلام نقل شده است كه:
«وَ اللَّهِ إِنَّ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ لَيَحْضُرُ الْمَوْسِمَ كُلَّ سَنَةٍ يَرَى النَّاسَ وَ يَعْرِفُهُمْ وَ يَرَوْنَهُ». (2)ج: حج در عصر كنونى
از آن جا كه مراسم با شكوه حج، مهم ترين سنگر و پايگاه براى ترويج اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله است و آثار و فوايد مختلفى در تمام زمينههاى فردى و اجتماعى، مادى و معنوى، سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى به همراه دارد و از سوى ديگر، موجب اتّحاد مسلمين جهان و شكوه و عزّت اسلام و در مقابل، موجب ضعف و زبونى دشمنان اسلام و مسلمين مىگردد. از اين رو، همه كسانى كه به نحوى منافعشان از طريق انجام حج به خطر مىافتد، سعى بر آن داشته و دارند كه حج را از مسير واقعى آن منحرف و بىاثر و بىخاصيت گردانند كه شيطانىترين راه
براى تأمين اين اهداف شوم، ابقاى ظاهرى حج و بىمحتوا كردن آن است؛ بهخصوص در اين چند سال اخير كه پاى استعمار به كشورهاى اسلامى باز شده و متوجه عظمت و قدرت حج گرديدهاند و فهميدهاند كه انجام صحيح حج، با منافع آنها سازگارى ندارد، به كمك سلاطين خود فروخته و وعاظ دربارى، درصدد بىروح و بىخاصيت كردن حج برآمدند كه متأسفانه تا حدودى موفق شدند و اين اهرم قوى و بىنظير را از دست مسلمانان گرفتند.
اين اولين بار نيست كه حج دچار تحريف شده، بلكه در دوران جاهليت هم تحريف گرديد كه با ظهور اسلام و بعثت نبىّ مكرّم، احيا و مورد پاكسازى شد.
اگردر آن روز، كفارقريش بت و ... را مىپرستيدند و اعمال حج را آلوده به انواع خرافات و بدعتها كرده بودند، امروز هم بتهاى غرب مورد پرستش واقع مىشوند و اعمال حج آلوده به انواع موهومات و بدعتها توسط وهابىها گرديده است كه اينبار نداى بازگشت به حج ابراهيمى از حلقوم پاك و نورانى بتشكن قرن، حضرت امام خمينى قدس سره نواخته شد و ملت مسلمان ايران، با الهام از رهنمودهاى حضرت امام راحل و مقام معظم رهبرى، حضرت آيةاللَّه خامنهاى، مصمم است حج را به همان حقيقت اصلىاش برگرداند و حج واقعى را از حج آمريكايى جدا كند و فرياد برائت از ظالمان و ستمكاران را به پيروى از حضرت على عليه السلام هرچه رساتر به گوش جهانيان برساند و دست برادرى و اتحاد را هرچه بيشتر بفشارند و از هرگونه عمل تفرقهانگيز خوددارى نمايند، بلكه از گرفتارىهاى برادران ايمانى مطلع و آگاه شوند و در رفع آن، در حد وظيفه اسلامى و وجدانى بكوشند و در راه استقلال و ريشهكن كردن سرطان استعمار همفكر و همپيمان شوند و براى آزادى سرزمين اسلامى فلسطين چارهاى بينديشند. (1)پىنوشتها:
1) با استفاده از رهنمودهاى حضرت امام خمينى قدس سره.
طرح جايگزين شود.
رسول جعفريان
مقدمه
محبوبيت حجاز براى مسلمانان، سبب شده است تا در درازاى تاريخ اسلام، مسلمانان، از هر طايفه و نژاد، به آن علاقهمند شده و بر آن باشند تا يك تصور جغرافيايى درست از آن در اذهان خويش داشته باشند. به دست آوردن اين تصور، زمينه فراهم آمدن نوعى معرفت جغرافيايى را نسبت به اين ديار در ميان بيشتر فرهنگهاى عربى و غير عربى در نقاط مختلف عالم اسلام از شرق اسلامى نا غرب آن فراهم كرده است.
ايرانيان و به طور وسيعتر، جماعت فارسى زبان نيز كه زبانشان پس از عربى دومين زبان جهان اسلام بوده و هست، در زمينههاى ادب و تاريخ حرمين و جايى كه آن را ديار عرب مىخواندند، تلاش هايى داشتهاند.
آنچه آنان را به اين تلاش واداشته وجود نوعى پيوند دينى و عاطفى با حرمين شريفين بوده و به همين جهت، آنچه در فارسى در باره حرمين نوشته مىشده، در همين چهارچوب، يعنى فضاى دينى و عاطفى اين شهر بوده است. اين فضا انگيزه شناخت ديار عرب را در آنان پديد آورده و زمينه را براى نوعى «حجازشناسى» در متون جغرافيايى و تاريخى پديده آمده ميان ايرانيان، فراهم كرده است.
در اينجا سه يادآورى لازم است:
نخست آن كه ميراث علمىِ دانشِ جغرافى در دنياى اسلام، گاه توسط مؤلفان حوزه ايرانى، گاه توسط مؤلفان ساكن در حوزه عربىِ مركزى و
زمانى هم توسط نويسندگانى از حوزه مغرب اسلامى پديد آمده است؛ نويسندگانى مانند ابوزيد بلخى (تولد در حدود 235 و زنده تا حوالى 308)، ابواسحاق فارسى اصطخرى (نويسنده «المسالك و الممالك» كه حوالى سالهاى 318- 321 تأليف شده) و ابوعبداللَّه جيهانى و نويسنده مجهول كتاب «حدود العالم» (احتمالا از اهالى جوزجان، و تأليف شده در حوالى سال 372) در حوزه ايران، و كسانى مانند ابن واضح يعقوبى (نويسنده كتاب «البلدان» و ابن حوقل (نويسنده «صورة الارض» كه در ميانه قرن چهارم تأليف شده) و مسعودى و قدامةبن جعفر در حوزه عربى مركزى و مقدسى در غرب اسلامى مىزيستند.
بنابراين، دانش جغرافىِ اسلامى، با همراهى كاوشگرانى از سراسر جهان اسلام، از شرق تا غرب، در دامن تمدن اسلامى رشد كرد.
دوم اين كه آثار جغرافىِ كلاسيك، از نوشتههاى بلخى و اصطخرى آغاز مىشود و به كتاب پر ارج «احسن التقاسيم» مقدسى، كه حاصل روندى طولانى در نگارشهاى جغرافيايى منظم است، پايان مىپذيرد. بعدها و همان زمان، صورتهاى ديگرى هم از دانش جغرافى پديد آمد كه البته نمىتوان آنها را جزو آثار كلاسيك در علم جغرافيا به حساب آورد. تواريخ محلّى؛ مانند «تاريخ جرجان»، «اخبار اصبهان» و «التدوين فى اخبار قزوين»، كه بخش عمدهاى از آنها اطلاعات جغرافى است، در اين شمار است. سفرنامهها را هم مىتوان در همين رديف به حساب آورد.
گفتنى است كه دانش جغرافى از علم منازل براى طى كردن راهها (براى بريد يا حج) آغاز شد و كم كم به استقلال رسيد.
سوم آن كه بسيارى از منابع جغرافيايى قديم، تأليف مؤلفان ايرانى است كه آنها را به عربى يا فارسى مىنگاشتند. حتى برخى از آنها كه عربى بود، در همان روزگار قديم به فارسى هم درآمد. اين درآميختگى به حدى بود كه در حال حاضر، به لحاظ تاريخى، روشن نيست كه براى مثال، تحرير نخست كتاب «مسالك و ممالك» اصطخرى، به عربى بوده و سپس به فارسى درآمده يا در اصل فارسى بوده و سپس عربى شده است. (1)بيفزاييم كه برخى از متون عربى مربوط به حجاز و گاه جزيرة العرب در ايران
1) تاريخ الادب الجغرافى فى العربى، كراتسكوفسكى، ترجمه صلاح الدين عثمان بن هاشم، دارالغرب الاسلامى، بيروت 1987، ص 1408. ص 216
تدوين شده و يا حتى براى قرنها از نسخههاى مهم مربوط به اين حوزه تاريخى، در كتابخانههاى ايران نگهدارى شده است. يك نمونه «كتاب المناسك و اماكن طرق الحج و معالم الجزيره» منسوب به امام ابوالقاسم حربى از دانشمندان قرن سوم هجرى است كه تنها نسخه آن در كتابخانه مشهد بود و علامه جزيرة العرب، استاد حَمَد جاسر به سال 1969/ 1389 آن را چاپ كرد.
اين كتاب ارجمندترين اثر جغرافى در باره جزيرةالعرب و راههاى حج است.
گفتنى است كه ابوالقاسم حربى در اصل، منسوب به مروالروذ از بلاد خراسان بود. شمارى از مروىها در بغداد در محله الحربيه (باب الحرب) ساكن شدند كه از آن جمله همين عالم است و به همين دليل به حربى شهرت دارد. گفتنى است كه چاپ جديد اين كتاب توسط داراليمامه، انتشاراتى كه آثار حمد جاسر را منتشر مىكند با مقدمه عبداللَّهبن ناصر الوهيبى است كه ضمن نوشتن مقدمهاى نسبت اين كتاب را به حربى مورد انكار قرار داده و آن را از قاضى وكيع دانسته است.
در اين كتاب، ضمن يك قصيده، مسير حج از بصره تا مكه آمده و براى هر منزل، يك مُخمّس؛ يعنى پنج بيت سروده شده است. (1)اين قصيده، يكى از كهنترين آثار براى نشان دادن راه ميان عراق عجم تا مكه مكرمه، مسيرى است كه در آن قرون بسيار آباد بود و حجاج عراق عرب و عجم از آن راه به حج مشرّف مىشدند. به دنبال آن، يك قصيده ديگر هم در وصف منازل ميان راه بصره تا مكه آمده است.
گفتنى است كه بحث «راه حج» يكى از انگيزههاى مهم براى پديد آمدن كتابهاى جغرافى در دنياى اسلام بوده است.
محوريت مكه در متون جغرافىِ كلاسيك، قرن سوم و چهارم هجرى
آنچه در منابع جغرافىِ قديم فارسى و عربى توليد شده، در حوزه ايرانى، در رابطه با حجاز بهويژه حرمين شريفين است. بر مبناى اين نگرش، مركز زمين كعبه معظّمه و طبعاً مكه مكرّمه است. اين مركزيت، بيش از آنكه توجيه جغرافيايى داشته باشد، توجيه مذهبى دارد.
مىدانيم كه در روايات، روز 25 ذى قعده به عنوان روز دحو الأرض نامگذارى شده و گفته
1) كتاب المناسك، صص 561- 545
مىشود به معناى روزى است كه زمين از زير كعبه بسط يافت.
براى نمونه در «مسالك و ممالك» ابواسحاق ابراهيم اصطخرى- از شهرهاى فارس- [كه هم متن كهن عربى دارد و هم متن فارسى شده از قرون نخست هجرى] بحث با «ديار عرب» آغاز مىشود. در ابتداى وصف ديار عرب آمده است:
«تبرك و تيمّن را ابتدا به ديار عرب و اطراف آن كرده شد، جهت آنكه قبله در آن جايگاه است و آن [يعنى مكه] اصل ديههاست و در آن موضع، به غير از عرب، هيچكس متوطن نيست و آن زمين خاصه ايشان راست كه هيچكس را با ايشان شركت نمىباشد.» (1)به دنبال آن، وصفى از جزيرةالعرب و اماكن آن آمده و آنگاه شرحى دقيق از مكه و اماكن تاريخى آن به دست داده، سپس به سراغ مدينه منوّره رفته و در باره آن شهر نيز توضيحات كافى و وافى داده است.
همين عبارات با اندك تغييرى در «اشْكال العالم» ابوالقاسمبن احمد جيهانى هم آمده است. (2)در «المسالك و الممالك» ابوالقاسم عبيداللَّهبن عبداللَّهبن خردادبه (متوفاى 272 يا 300) نويسنده كهنترين اثر جغرافيايى مدوّن- با تأكيد بر علم منازل و مراحل- در دنياى اسلام است. (3)اين دانشمند ايرانى، همانطور كه از نام جدّ او مشخص است، از خاندانى زردشتى بوده و جدش به اسلام گرويده است.
بحث حجاز، با شرح راه بصره به حجاز، كه راه مورد استفاده حجاج بوده، آغاز شده و سپس منازل و مراحل ميان شهرهاى مختلف حجاز و راههاى ارتباطى آن با بلاد ديگر آمده است. در اين بخش، بيشتر توضيحات مربوط به راههاى موجود ميان نقاط مختلف با مكه و مدينه است كه حجاج از آنها استفاده مىكردند. (4)از آن جمله، شرحى است كه از مسير هجرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به دست داده است. (5)اهميت دادن به شرح مسير هجرت، نشانگر عشق و علاقه وافر دينى او به اين ديار مقدس است. وى توضيحى هم در باره حدود حرم به دست داده است.
همين گرايش در كتاب «صورة الأرض» بن حوقل نيز ديده مىشود؛ مؤلفى عربى و به احتمال، اهل نصيبين، كه كتابش را به سيفالدوله حمدانى (م 356) هديه كرده است. وى بحث
1) مسالك وممالك، ترجمه محمد بن اسعد بن عبداللَّه تسترى، به كوشش ايرج افشار، تهران، 1373، ص 15
2) اشكال العالم، به كوشش فيروز منصورى، تهران، به نشر، 1368
3) تاريخ الادب الجغرافى العربى، ص 167
4) المسالك و الممالك، چاپ ليدن و افست مكتبة المثنى ببغداد صص 134- 130 در باب راهها ومنازل مختلف ميان مكه و شهرها نيز بنگريد: الخراج قدامةبن جعفر چاپ شده با المسالك و الممالك ابن خردادبه صص 192- 187. قدامة بن جعفر در اين كتاب، پيش از بيان راههاى ديگر، به دليل اهميت محورىِ مكه، ابتدا راههاى مكه و ساير شهرها را آورده و سپس بحث را از بغداد آغاز كرده و خود به اين ترتيب و اهميت آن تصريح كرده است. همان، ص 193. و إذ قد ذكرنا الطريق إلى مكّة من كلّ جهة و اتبعنا ذلك بالطريق إلى اكناف الجنوب مثل اليمن و ما يتّصل بها من اليمامة و عمار و البحرين ... فلنتبع ذلك بالطريق إلى ما ينحرف إليه تلك الجهات من نواحي المشرق ... و لنبدأ بمدينة السلام ...
5) المسالك و الممالك، ابن خردادبه، صص 130- 129
را با «ديار عرب» آغاز مىكند، با اين استدلال كه: «لأنّ القبلة بها و مكة فيها، و هي أُمّ القرى و بلد العرب و أوطانهم التي لم يشركهم في سكناها غيرهم». (1)ابن حوقل در مقدمه كتابش هم مىنويسد:
«و قد فصّلتُ بلاد الإسلام إقليماً إقليماً و صُقْعًا صُقْعًا و كورةً كورةً لكلّ عمل و بدأت بذكر ديار العرب، فجعلتها إقليماً واحداً لأنّ الكعبة فيها و مكة أُمّ القرى و هي واسطة هذه الأقاليم عندي» (2)تعبير اخير ابن حوقل در اينكه مكه «ميانه اقاليم» است، نشانگر نگرش دينى و حاكميت آن بر فكر جغرافيايى اوست.
ابن حوقل، پس از آن هم كه كتابش را با بحث از ديار عرب آغاز كرده، باز تأكيد مىكند:
«وَ أنا مبتدىء من ديار العرب بذكر مكة». (3)نويسنده ناشناخته «حدود العالم» هم كه كتابش را در نيمه دوم قرن چهارم هجرى به پارسى نوشته، فصلى را در ميانه كتاب، به ديارِ عرب اختصاص داده و در باره شهر مكه مىنويسد:
«مكه شهرى است بزرگ و آبادان و با مردم بسيار و بر دامنِ كوه نهاده و گِرداگرد وى كوههاست و شريفترين شهرى است اندر جهان، كى مولود پيغمبر ما صلّىاللَّه عليه و سلّم آنجا بوده است و خانه خدا (ى) عزّ و جلّ است.» (4)ابن رسته، جغرافىدان اواخر قرن سوم هجرى، نيز در كتاب «اعلاق النفيسه» پس از بحث از داستان فلك و شكل زمين، بحث را با مكه و سپس مدينه آغاز كرده و بحثى مفصل را به مكه و جزئيات مربوط به مسجد الحرام و اين شهر اختصاص داده است. شايد در ميان متون جغرافيايى عمومى، كمتر كتابى با اين وسعت به اين بحث پرداخته باشد.
ابن فقيه همدانى نيز در قرن چهارم، پس از كلياتى كه در باره شهرها آورده، بحث را از مكه و مدينه آغاز كرده است. (5)همچنين نويسنده كتاب فارسى «مجمل التواريخ و القصص» كه آن را در حوالى سال 520 هجرى نوشته، در بخش جغرافيا، خود با احتساب جزيرة العرب از اقليم دوم، پس از شرح
كليات اقاليم سبعه، بحث را با مكه آغاز مىكند:
«اول بنا اندر عالم، مكه بوده است و معظمتر و بلندتر مدينه است و آنجا طاعون نباشد. و بيشتر عجايب اندر اسلام به بيت المقدس است.»
وى سپس تحت عنوان «بيتاللَّه الكعبه» شرحى از مكه و نامهاى آن و كعبه و تاريخچه مسجدالحرام به دست داده و در ادامه، با كشيدن تصويرى از آن، شرحى از مدينه ارائه كرده و سپس به سراغ بيت المقدس رفته است. (1)ابوسعد خرگوشى شهر مكه و مدينه در قرن پنجم
كتاب «شرف النبى» صلى الله عليه و آله ابوسعد خرگوشى (متوفاى 406 و منسوب به محله خرگوش در شهر نيشابور) از علماى بزرگ اهل سنت در خراسان قرن چهارم، به زبان عربى بوده كه اخيراً با تعليقات فراوان در شش مجلد منتشر شده است. (2)اين كتاب در قرن ششم به دست نجمالدين محمود راوندى به فارسى برگردان شده است.
در اين كتاب، به رغم آنكه كتاب سيره و بر اساس روش آثار «دلائل النبوه» نوشته شده، شرحى دقيق از مكه، مسجدالحرام، كعبه و ديگر اماكن مقدس آورده است.
اين كتاب بهتازگى در شش مجلد، با تصحيحات و توضيحات فراوان، با عنوان «مناحل الشفا و مناهل الصفا بتحقيق كتاب شرف المصطفى» (تصحيح السيد ابوعاصم نبيلبن هاشم الغمرى آل باعلوى) به چاپ رسيده (دارالبشائر، 1424) ومطالب مربوط به مكه و مدينه در مجلد دوم، صفحات: 483- 199 آمده است.
ترجمه كهن فارسىِ اين كتاب، مطالب ياد شده را با حذف عناوين فرعى، از باب 35 (ذكر فضيلت مكه، ص 369) تا باب 50 (در آمدن رسول صلى الله عليه و آله به مسجد قبا، صص 447- 369) آورده است.
متأسفانه، نه مصحّحِ متن فارسى متن عربى كتاب را در اختيار داشته و نه مصحّح متن عربى به فارسىِ آن توجه كرده است و احيانا حذف و اضافاتى را كه به دست مترجم انجام گرفته، يادآور شده است.
بهجز احاديثى كه در اين بخش آمده، توضيحات تاريخى و جغرافيايى قابل ملاحظهاى از
مؤلف در باره حرمين درج شده كه بسيارى از آنها مطالب مهم و دقيقى است كه در باره اماكن مقدسه در اين كتاب درج شده و بيشتر تلخيص و يا عين مطالب اخبار مكه ابوالوليد ازرقى است.
وى كه خود حج بهجاى آورده، در پايانِ اشارهاش به مقام ابراهيم مىنويسد:
«قال ابوسعد عبدالملك بن محمد صاحب الكتاب- أعانه اللَّه على طاعته-: سألت الزمازمة حتّى أتوا إليّ بماء زمزم، ثمّ سألت بني شيبة أن يكشفوا لي عن المقام، فكشفوا في البيت، و سكبوا الماء موضع القدم، ثمّ شربت تبرّكاً بذلك، و رأيت أثر قدمي إبراهيم عليهالسلام مغموساً فيه و أصابع احدى رجليه عند عقب الأخرى، و كان في ذلك الوقت، المقام في البيت، و هذا دأبهم في الموسم، يخفون المقام فى مصعد السطح في البيت، و ذلك أنّه حمل المقام مرّة، فلمّا ردّ اللَّه تعالى عليهم ذلك، احتاطوا في ذلك الحفظ.» (1)البته اين احتمال وجود دارد كه نويسنده، مقام را با حجر الاسود اشتباه كرده باشد؛ زيرا به نظر مىرسد مقصودش اتفاقى است كه براى بردن حجر الاسود به وسيله قرامطه رخ داد.
ناصرخسرو و حجاز
يكى از آثار ايرانى، كه آگاهىهاى جالب و فراوانى در باره راه حج و حجاز، بهخصوص حرمين شريفين دارد، «سفرنامه» ناصر خسرو قباديانى، دانشمند بلندپايه ايرانى در قرن پنجم است كه در جمادى الثانيه، سال 437 (مارس 1046) راهى سفر حج شد. وى در سال 438 حج
1) شرف المصطفى، ج 2، صص 243 و 244
به جاى آورد. ناصر خسرو سه سفر ديگر در سالهاى 439، 440، 442 هجرى قمرى به مكه داشت. سه سفر نخستش از درياى سرخ به مرفأ الجار مىآمد و از آنجا به مدينه و سپس به مكه مىرفت. در سفر چهارم، از راه نيل به اسوان آمده، از آنجا به درياى سرخ و سپس از طريق جده به مكه رفت. (1)در اين سفر بود كه وى به طائف و تهامه و لحسا رفت و پس از ملاحظه منطقه تحت سلطه قرامطه، راهىِ بصره شده، از آنجا به اصفهان و سپس به خراسان رفت.
ناصرخسرو از اينكه طى شش سال سفرِ خود، از زمانى كه از خراسان حركت كرد (سال 437) تا آنگاه كه برگشت (سال 443)، چهار بار به مكه آمده، نشانگر اهميتى است كه مكه و كعبه در نگاه وى داشته و اعتبارى است كه يك مسلمان شيعه ايرانى، فيلسوف و شاعر، در آن رورگاز براى اين شهر مقدس قائل بوده است.
وى شرح حرمين و سفر حج را در چهارمين سفر خود نوشته و بنابراين، در سفر اول، تنها اشاره كرده كه مطالب مربوط به حج را بعداً خواهد گفت: «شرح مكه و حج اينجا ذكر نكردم تا به حج آخرين، بشرح بگويم.» (2)سفرنامه ناصرخسرو، به لحاظ جغرافيايى، از اهميت بالايى برخوردار بوده (3)و به عنوان منبعى قابل توجه شناخته مىشود. در واقع، اطلاعات ارائه شده در اين كتاب، بيش از آنكه شبيه سفرنامهها باشد، به كتابهاى جغرافى مىماند.
ناصر خسرو در سفر چهارم آنگاه كه به مكه مىرسد، وصف اين شهر را آغاز مىكند كه بسيار عالى و خواندنى است.
اين گزارش، متفاوت با بسيارى از مطالبى است كه در آثار ديگر آمده است؛ متفاوت از اين جهت كه وصف او از شهر، وصف دقيق، جزئى و گزارش عينى است؛ بهطورى كه هر آنچه را با چشمان خويش ديده، وصف كرده است.
اين وصف شامل چند قسمت است:
نخست، وصف مكه (صص 101- 97)
دوم، صفت زمين عرب و يمن (صص 103- 101)
سوم، صفت مسجد الحرام و بيت كعبه (107- 103)
چهارم، صفت درِ كعبه (صص 107 و 108)
پنجم، صفت اندرون كعبه (صص 112- 108)
ششم، صفت گشودن درِ كعبه- شرّفهااللَّه تعالى- (صص 114- 112)
هفتم، عمره جِعرانه (ص 114).
در ادامه، از طول مسيرها سخن مىگويد؛ چيزى كه در ميان كتابهاى جغرافى به «علم منازل» مشهور است. از آن پس، به بيان شرح سفر خود مىپردازد كه به لحاظ مرورش بر بخشهايى از جزيرةالعرب بسيار اهميت دارد.
اما شرح وى در باره مدينه، پيش از گفتارهاى بالاست. اشاره كرديم كه او در سه سفرِ نخستش از مدينه به مكه مىآمده و در يكى از همين سفرهاست كه شرحى از مدينه منوره به دست داده است (صص 83 و 84). اقامت ناصر خسرو در مدينه تنها دو روز بوده و به همين دليل آگاهىهايى ارائه شده از سوى وى در باره اين شهر اندك است. او اشاره مىكند كه: وقت تنگ بوده و ناگزير شده كه براى رسيدن به حج، زودتر از شهر بيرون رود. (1)همانجا هم باز اشارتى به مسائل حج و مكه دارد.
خلاصه، بايد گفت كه غنىترين بخش سفرنامه ناصرخسرو، همين آگاهىهايى است كه در باره حرمين شريفين آورده است.
زمخشرى و جزيرة العرب
ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشرى، مفسّر معتزلى و اديب سرشناس خوارزم (م 538) بيشتر به كار تفسير قرآن مىپرداخته و شهرتش در همين راستا است. كتاب «الكشاف» او در تفسير، شهرتى عالمگير دارد. به علاوه، در عربيت، از سرآمدان زبان عربى و لغت شناخته مىشود. وى كه به جاراللَّه شهرت دارد، با شريف مكه ابوالحسن عُلَىّ بن عيسى بن حمزة بن سليمان حسنى رفاقت داشت. اين رفاقت سبب شد تا يك كتاب جغرافى به صورت الفبايى و بسان كتاب «معجم ما استعجم» بكرى، با عنوان «الجبال و الأمكنة و المياه» نوشت. اين اثر به دليل آنكه در مكه مكرمه نوشته شده و به شريف مكه تقديم گرديده و از اطلاعات شريف هم به عنوان شواهد استفاده كرده، بهطور عمده در باره مكانها و كوههاى جزيرةالعرب است.
اولين مدخل اين كتاب «ابوقبيس» است كه زمخشرى در باره آن نوشته است:
1) سفرنامه ناصرخسرو، ص 84
بنى فيه و كان يسمى في الجاهلية الأمين، لأنّه الركن مستودعاً فيه عام الطوفان و هو الأخشبين.» (1)در ذيل عنوان «الجِعرانه» نوشته است:
«الجعرانة: هكذا بسكون العين و خفة الراء، آبار مقتربة، منها أحرم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و فيها مسجد لرسول اللَّه صلى الله عليه و آله.» (2)اماكنى كه در اين كتاب تعريف شده، به صورت عمده و شايد بيش از هشتاد درصد، متعلق به سرزمينهاى عربى است و همانگونه كه اشاره شد، براى برخى از اين مناطق، جملاتى از شريف مكه كه دوست وى بوده، آورده است. براى نمونه در باره «العمق» مىنويسد:
«قال على: العمق عين بوادي الفرع، و العمق أيضاً واد في آخر يسيل في وادي الفرع يسمّى عمقين و فيه عين لقبيلة من ولد الحسين بن على عليهماالسلام و في ذلك تقول امرأة منهم جلت من بلدها إلى ديار مصر ...» (3)در آخر عنوان القَبَليه و اينكه محلى است ميان مدينه و ينبع، به شمارش وادىهاى آن ناحيه مىپردازد كه از آن جمله تيتد نام دارد. زمخشرى در آنجا مىنويسد:
«و تيتد و هو المعروف بأذينة و فيه عرص فيه النخل من صداق رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نحلها فاطمة صلوات اللَّه عليها.» (4)حافظ ابرو و ديار عرب
شهابالدين عبداللَّه خوافى، مشهور به حافظ ابرو (م 832)، يكى از جغرافىدانان برجسته عالم اسلام است كه منسوب به شهر خواف در خراسان مىباشد. وى كه آثار متعددى داشته، نويسنده يك اثر جغرافيايىِ بسيار مفصل به زبان فارسى نيز هست و آن به تازگى در سه مجلد در ايران به چاپ رسيده است.
حافظ ابرو در شرح جغرافياى عالم، ابتدا توضيحاتى علمى در باره انواع تقسيمبندىهايى كه بهوسيله جغرافىدانان صورت گرفته آورده و آنگاه شرحى از درياها و كوهها به دست داده و ضمن كوهها، از چند كوه مكه ياد كرده است.
براى نمونه ذيل جبل حِرا مىنويسد:
«كوهى است به مكه، بر جانب شمال مغرب و اين كوهى معروف است و آن را جبل محمد صلى الله عليه و آله خوانند.»
در باره كوه ثبير مىنويسد:
«كوهى است كه آن را از منا و مزدلفه بتوان ديد و نزديك راهى كه از خراسان رود.»
و در باره كوه ابو قبيس نويسد:
«كوهى است بر شرقى خانه كعبه، و صفا بر وى باشد.» (1)زمانى كه بحث را از مناطق جغرافيايى جهان آغاز مىكند، بحث از ديار عرب را در همان آغاز مىآورد و در توجيه آن مىنويسد:
«و ابتدا كرديم به ديار عرب، كه قبله آنجاست و امّ القرى است و هيچ مملكت ايشان مشارك نيست [يعنى همه عرب هستند] و در زمين عرب، هيچ دريا و رود نيست كه كشتى بر آن كار كند ... و زمين عرب بر مثال جزيره افتاده است و آنچه به گرد آن درآمده است، اكثر دريا است ... و در زمين عرب، هر ناحيتى قبيلهاى نشيند. نواحى مكه را از جانب مشرق بنوهلال و بنوسعد و بنو هذيل باشند. و از جانب مغرب قبايل مضر، و ميان مكه و مدينه بنوبكربن وائل و بعضى از اين قبايل به حدود طايف. و در باديه بصره بنوتميم باشند تا بحرين و يمامه ... و اكثر زمين عرب، شرقى آن خليج فارس است و غربى خليج قلزم. و جنوبى درياى محيط كه آن خليجات از آن منشعب گشته.» (2)وى سپس به وصف شهر مكه مكرّمه مىپردازد:
«و مكه از اقليم دويم است ... صاحب مكه از سادات باشد و لقب او سلطان نويسند و سه طرف آن كوه است و يك طرف آن گشاده. هواى آن در تابستان به غايت گرمى برسد و كوهى بلندتر كه به شهر نزديك است، بوقبيس است و آن كوهى است چون گنبدى گرد بر شرقى مكه افتاده و بر سر كوه بوقبيس ميلى است ... و در شهر مكه عمارتهاى خوب بسيار كردهاند، اما اكثر آن خراب شده است ... و مسجد الحرام به ميانه شهر مكه كردهاند و
كعبه معظمه- شرفها اللَّه تعالى- در ميان مسجد الحرام است و همه گرداگرد مسجد، شهر نهادهاند و بازار.» (1)وى پس در وصف مسجد الحرام سخن گفته و در اين باره، وصف اجزاى مختلف آن و نيز اندازهها به صورت ريز و به احتمال، با استفاده از ديگر آثار جغرافيايى سخن گفته است. (2)در بخش بعد «ذكر مناسك» را آورده (صص 206 و 207) آنگاه از «صفت اندرون خانه كعبه» سخن گفته (ص 210- 207) است. وى در اينجا مىنويسد نقشهاى براى مكه كشيده، كه متأسفانه، همانگونه كه مصحح يادآور شده، در نسخههاى خطى موجود اثرى از آن نبوده است (ص 211).
بحث بعدىِ وى در باره مدينه منوره است (صص 21- 211) كه براى آن هم نقشهاى داشته كه آن نيز از ميان رفته است. از جمله گويد:
«و مدينه نسبت به مكه هوايى خوش دارد و حاكم آنجا شرفايند و ايشان را سلطان گويند.» (3)آنگاه از يمامه و جار و جده و طايف و حِجْر و تبوك سخن گفته و شرحى كوتاه براى بسيارى از اماكن شناخته شده ديار عرب آورده است (ص 229- 212). اين نقاط عبارتاند از:
بطن مرّ، جحفه، جَبَله، خيبر، ينبع، عِرْض، عُشَيره، كوه رضوى، فُرْع، مدينةالجندل، ودّان، تيما، تهامه، زبيد، صنعا، صَعْده، ظفار، شِبام، عَدَن، نجران، حَضْرموت، عمان، يمن، بحرين.
در پايان، فصلى با عنوان «ذكر مسافتهاى ديار عرب» آمده و فواصل ميان مناطق و شهرها بهخصوص راه حج آورده است (صص 233- 231).
وقتى به لحاظ زمانى جلوتر آمده و به زمان حال نزديك شويم، منابع تازهاى در ادب ايرانى به دست مىآيد كه براى شناخت ديار عرب بهويژه حجاز اهميت زيادى دارد.
در اين زمينه، درخشانترين دوره، قرن سيزدهم هجرى است كه آثار فراوانى توسط زائران ايرانى در باره حجاز به خصوص حرمين شريفين نوشته شد. در اين زمينه بايد به رساله «الوجيزة فى تعريف المدينه» از ميرزا محمد مهندس اشاره كرد كه در سال 1292 نوشته شده است. (4)
در قرن سيزدهم و اوايل قرن چهارم، بيش از صد سفرنامه فارسى در باره سفر حج نوشته شد كه بسيارى از آنها اطلاعات جغرافيايى ارزشمندى در باره حرمين شريفين و بسيارى از نقاط ديگرى كه در مسير حجاج و نويسندگان اين آثار بوده، در آنها درج شده است.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
دكتر محمد علاءالدين منصور (1)/ ترجمه: جواد محدثى
پيش درآمد:
خدا را سپاس و ستايش. درود بر بندگان برگزيده او و سلام بر آخرين انسانِ برگزيده؛ حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله.
مناسب مىبينم كه در طليعه اين بررسى، زندگينامه بسيار فشردهاى از پديدآورنده اديب گلستان، تقديم بدارم. كنيهاش «ابوعبداللَّه»، نامش «مشرفالدين مصلحالدين» و تخلّص شعرى او «سعدى» است كه برگرفته از نام ممدوحش اتابك سعدبن زنگى است. زادگاه و آرامگاهش در شيراز است.
در سال 580 ه. در خانواده دانش و دين بهدنيا آمد و در سال 690 ه، يعنى در سن بيش از يك قرن درگذشت.
فرهنگ شيخ سعدى، فرهنگى ادبى- اسلامى است كه آن را در ديوان بزرگ خود، كه دربردارنده شش رساله به نثر و يك مثنوى بهنام «بوستان» و كتاب نثر ديگرى بهنام «گلستان» است، نيز تعدادى قصيدههاى عربى و فارسى و سرودهها و غزلياتى در پند و حكمت و عشق الهى است.
سعدى را به «افصح المتكلّمين» و پادشاه سخن لقب دادهاند. وى به ممالك و شهرهاى زيادى سفر كرد و مردمان بسيارى را ديد و پس از سير و سفر به
1) وى استاد زبان فارسى در دانشكده ادبيات دانشگاه قاهره است. تاريخ نگارش مقاله، اول ماه مبارك رمضان 1425 ق. است، با عنوان «الحج في جلستان السعدي الشيرازي 580- 690».
كشورهاى مسلمان- كه محور آنها مكه مكرمه بود- كه سى سال از عمر او را دربرگرفت، به شيراز بازگشت، در حالىكه پيرمردى جا افتاده و تجربهديده بود و تا دم مرگ، به كار تأليف و عبادت پرداخت. (1)ويژگى اين اديب، افزون بر دانش و نبوغ و فرهنگ اسلامىاش، جوشش عواطف انسانى اوست كه انسان و جهان را دربرگرفته و از رهگذر سفرهاى درازمدت و صحنههاى زندگى و معاشرت با مردم به آنان رسيده است. علاوه بر آنچه در سرشت او بود؛ يعنى نگاه روشن و انديشه سيال و ژرف. از اينرو درباره انديشهها و اندوههاى مهم انسان در دوران ناتوانى و پيرى و عشق و جوانى و فقر و نيازمندى و بيمارى و مرگ، سخن گفته است و مردم را در همهجا از اين جهت كه تحوّلات زمان و حوادث روزگار آنان را در آسياب سختىها مىكوبد و مىفشارد، يكسان ديده و دگرگونىهاى حال مردم را بين تنگدستى و ثروت و ضعف و ناتوانى تجربه كرده است و ديده كه چگونه در معرض ضربات زندگى قرار مىگيرند. از اين جهت اين احساس را يافته كه مردم بايد همانگونه كه قرآن كريم فراخوانده است، اخلاق خويش را نيكو سازند، حكمرانان به صلاح مردم و به عدالت و انصاف رفتار كنند و بزرگان در برابر ضعيفان فروتنى و هركس به آنچه دارد راضى و قانع باشد. وى ديدگاه خود را مستند به حديث مشهور ساخته و چنين سروده است:
بنىآدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى بهدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بىغمى نشايد كه نامت نهند آدمى (2)
اما كتاب «گلستان» او، كه مورد پژوهش است، مجموعهاى از حكمت و تربيت و پند است كه در خلال حكايتهاى تمثيلى و لطيف و نكتههاى زيبا و غمگين گسترده است، با پوششى زيبا از شعر و نثر و روش نثر موزون و مسجّع. سخنان كوتاه و حكمتآميزى دارد كه سرشار از معانى زيباست؛ مثل آنجا كه در فرق ميان عالم و جاهل در باب هشتم (آداب صحبت) مىگويد: «مشك آن است كه
خود ببويد، نه آنكه عطار بگويد. دانا چو طبله عطار است، خاموش و هنرنماى و نادان چون طبل غازى بلندآواز و ميانتهى». (1)نيز مىگويد: «تلميذ بىارادت، عاشق بىزر است و رونده بىمعرفت، مرغِ بىپر و عالم بىعمل، درخت بىبر و زاهد بىعلم، خانه بى در.» (2)نيز گويد: «مراد از نزول قرآن، تحصيل سيرت خوب است، نه ترتيل سورت مكتوب».
حج در گلستان سعدى
بهطور كلى، در آثار ادبى، اشارات مخصوص به حج بسيار اندك است؛ از آنجمله در گلستان سعدى و اين مسألهاى طبيعى است؛ چرا كه اينگونه كتابها براى نقل سفرنامهها وتوصيف سفرها نگاشته نشده است، بلكه آثارى ادبى است كه پايهريزى آموزش بلاغت و بيان و انشا و آفرينش ادبى و پند و گاهى سرگرمى به نوآموزان است. در عينحال، در كتاب سعدى اشاراتى كه به حج دارد، تصويرى اجمالى و توصيفى كلّى از حج بهدست مىدهد كه از آنچه در سفرنامهها مفصل و مربوط به حج و سرزمينهاى مقدس است، چندان متفاوت نيست؛ مثل سفرنامه ابنجبير اندلسى و ابن بطوطه مراكشى و ناصر خسرو علوى ايرانى و جز اينها از سفرنامههايى كه در دورههاى ميانى نگاشته شدهاست. ليكن سعدى همچنان از آن سفرنامهنويسان، حتى از ابنجبيرِ اديب هم برتر است و برترى او در اين است كه مفاهيم مخصوص به حج را با روشى اديبانه و هنرمندانه پردازش و ترسيم كرده كه تصويرهاى ادبى و تعابير ابداعى او از سرشارى و زيبايى خاصى برخوردار است. بهطور كلى مىتوان اشارات سعدى را در كتابش به مسأله حج، در عناوين زير برشمرد:
سعدى، علىرغم فضل و دانشى كه داشت، پارسا بود و نمادى از توده مردم مسلمان بهشمار مىرفت و همانند آنان مىزيست و دردهايشان را احساس مىكرد و پياده و بىرهتوشه از زادگاهش به سفر مكه مىرفت و از تقوا كمك و مدد مىگرفت. گامهايش ورم مىكرد و از رفتن بازمىماند. بىخوابى او را بيمار مىساخت و هنوز به سرزمين مكه نرسيده، توانش را از
كف مىداد و از كاروانسالار حاجيان مىخواست كه او را به حال خود واگذارد تا استراحت كند، اما قافلهدار به او خطرهاى تنهايى و هجوم رهزنان مىگفت:
«اى برادر، حرم در پيش است و حرامى در پس. اگر رفتى بردى و اگر خفتى مردى.» (1)به كاروانهاى حج فقيران تنگدست مىپيوست و به شترسوارانى كه بدون رهتوشه و مركب كافى، جرأت كرده و در اين راه دشوار قدم نهادهاند، اعتراض مىكرد، ليكن شوق كعبه و زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله دل و هوش از آنان ربوده بود و به خطرها اعتنا نمىكردند و به مولايشان دل مىسپردند. آنگونه كه سعدى حكايت مىكند، يكى از آن پيادگان، سر و پا برهنه از كوفه بيرون آمده بود، با رهتوشهاى از سعادت و شادمانى روح. شترسوارى بر او اعتراض كرد كه چگونه جرأت كرده اينگونه به سفر آيد:
«اى درويش، كجا مىروى؟ برگرد كه به سختى بميرى!»
او اعتنايى نكرد. پيادهها و سواران ره سپردند تا آنكه كاروان به جايى به نام «نخلستان محمود» رسيد. آن سوار ثروتمند جان باخت. فقير نزد او آمد و در حالى كه آن توانگر درگذشته را در كفنى پيچيده بودند، خطاب به او گفت: «ما به سختى بنمرديم و تو بر بُختى بِمردى!» (2)روشن است كه ارزش سرزمين حجاز، بهخاطر جايگاه والاى كعبه و منزلت آن در دلهاست، چون كعبه، كانون علاقه دلها و مورد توجه نگاههاست و مقصد والاى چشمهاست.
سعدى معتقد بود كه ايمان راستين آن است كه در دل جا گرفته باشد و مؤمن را خصلت خوف و رجا بخشد و بيم و اميدش تنها از خدا و به خدا باشد و درد دورى از خدا را حس كند و مشتاق ديدار خدا باشد. از نظر او، مدار ايمان بر عبادت ظاهرى و خالى از روح و احساس عميق نسبت به عظمت آفريدگار و محبت نيست. نزد او فاصله عارفان به خدا و زاهدان ظاهرى بسيار است.
در يكى از سفرهايش به حجاز، گروهى از اين عارفان، همسفرش بودند و همراه كاروان حج، شعر مىخواندند و همنوا با آن سرودها ترنم بر لب داشتند. يك عابد سطحى به حال و
كار آنان اعتراض كرد، تا آنكه كاروان به «خيل بنىهلال» رسيد. كودكى سياه از قبيله آن عربها بيرون آمد و به آوازى مليح و صدايى زيبا شروع به خواندن كرد؛ آنچنان، كه از صداى زيبايش پرندگان فرود آمدند و شتر آن عابد هم به رقص آمد و عابد را به زمين انداخت. سعدى گفت:
دانى چه گفت مرا آن بلبل سحرى؟ تو خود چه آدميى كز عشق بىخبرى!
اشتر به شعر عرب در حالت است طرب گر ذوق نيست تو را، كژطبع جانورى (1)
همانگونه كه در قرون گذشته رايج بود، كاروانهاى حج در مسير رفتن به خانه خدا، هم كرم بزرگواران را مىديدند، هم با پستى فرومايگان روبهرو مىشدند. در يكى از سفرهاى حج كه سعدى به مكه مىرفت، رهزنان به كاروان آنان دستبرد زدند و هرچه حاجيان مال داشتند و يا مردم بخشنده بهعنوان صدقه به حجاج فقير به آنان بخشيده بودند، همه را غارت كردند، از جمله آنچه را كه سعدى با خود داشت.
سعدى مىگويد: فقير پارسايى در كاروان حجاز همسفرشان بود. يكى از اميران عرب صد دينار صدقه به او داد تا براى خودش يا هركه را مستحق صدقه مىداند باشد. دزدانِ «بنى خفاجه» راه بر كاروان بستند و هرچه را از اموال و مركبها داشتند به تاراج بردند. ناراحتتر از همه بازرگانانى بودند كه ثروت بسيار داشتند: «بازرگانان گريه و زارى كردن گرفتند و فرياد بىفايده خواندن.»
گر تضرّع كنى و گر فرياد دزد، زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درويش صالح كه برقرار خويش مانده بود و تغيّر در او نيامده. گفتم: مگر معلومِ تو را دزد نبرد؟ گفت: بلى، بردند وليكن مرا با آن الفتى چنان نبود كه به وقت مفارقت، خسته دلى باشد. (2)همه اينها براى آن است كه سعدى تأكيد كند حاجى كسى است كه هجرتش بهسوى خدا و پيامبر باشد، نه بهسوى تجارتى كه از كسادى آن بيم دارد، يا افزدن ثروتى كه بهدست مىآورد و آنچه حج را پذيرفته درگاه حق مىسازد، آن است كه حاجى، با دل و جانش روى به حج آورده باشد، نه با مال و مركب و سرمايهاش!
در حج و هنگام اداى مناسك، احساسها مىجوشد. اشكها فرو مىريزد. دستهاى نياز به آستان رحمت الهى و آمرزش خدا بالا مىرود و كعبه در ميان طوافكنندگان و عبادتگران و اهل ركوع و سجود قرار مىگيرد. زبانها به آنچه در دلها مىگذرد گويا مىشود.
سعدى، دو صحنه از صحنههاى آن نالهكنندگان نيايشگر را ترسيم مىكند؛ در يكى مىگويد:
«درويشى را ديدم سر بر آستان كعبه همىماليد و مىگفت: يا غفورُ يا رحيم! تو دانى كه از ظلوم جهول چه آيد:
بر در كعبه سائلى ديدم كه همى گفت و مىگرستى خوش
مى نگويم كه طاعتم بپذير قلم عفو بر گناهم كش» (1)
از ويژگىهاى حاجيان اين بود كه در حج، فرصتى براى تجديد پيمان با خداوند مىيافتند، به تقصير و كوتاهى خويش اعتراف مىكردند و اينكه خدا را در حدّ شايستگى و مقامش نشناخته و عبادت نكردهاند و از پروردگار، آمرزش و رحمت او را مىخواستند، نه بهخاطر طاعت خودشان، بلكه بهخاطر رحمت كردگارشان. سعدى چنين روايت مىكند:
«عبدالقادر گيلانى، آن عارف مشهور را در حرم كعبه ديدند كه بر سنگريزهها سجده مىكرد و با پروردگارش چنين مناجات مىكرد: اى خداوند! ببخشاى، وگرنه، هر آينه مستوجب عقوبتم، در روز قيامتم نابينا برانگيز، تا در روى نيكان شرمسار نشوم.» (2)سعدى از اين نكته هم فروگذار نمىكند كه گاهى آنچه را ميان برخى از حاجيان عوام اتفاق مىافتد، مثل بيرون رفتن از محدوده واجب مناسك و انجام كارهاى ناپسند و جدال و بگو مگو بر سر مسائل دنيوى نقل مىكند. از جمله حكايت مىكند:
«سالى نزاعى در ميان پيادگان حجيج افتاده بود و داعى در آن سفر هم پياده. انصاف در سر و روى هم فتاديم و داد فسوق و جدال بداديم. كجاوهنشينى را شنيدم كه با عديل خود مىگفت: يا للعجب! پياده عاج چو عرصه شطرنج به سر مىبرد، فرزين مىشود، يعنى به از آن
مىگردد كه بود و پيادگان حاج، باديه بهسر بردند و بَتَر شدند.
از من بگوى حاجى مردمگزاى را كو پوستين خلق به آزار مىدرد
حاجىتو نيستى، شتراست، ازبراى آنك بيچاره خار مىخورد و بار مىبرد (1)
اشاره سعدى به اين است كه در عرصه شطرنج، «پياده» اى كه از عاج ساخته مىشود، وقتى از خانهاى عبور مىكند، وزير مىشود؛ يعنى بهتر و والاتر از گذشته مىشود. اما حاجيان پياده كه آنهمه صحرا و دشت را پيمودهاند، بدتر از گذشته مىشوند.
در روزگار سعدى، مردم هنگام بازگشت حاجيان، مراسم باشكوهى برگزار مىكردند و با تهليل و تكبير به پيشوازشان مىرفتند و با بشارت و شادى تا دو منزل از منازل مسير حاجيان از آنان استقبال مىكردند. اين نكته از حكايتى كه سعدى درباره يكى از دوستانش كه به توصيه وى، والى آن ديار به كارش گماشته بود، آشكار است؛ آن دوست، هنگام بازگشت سعدى از سفر حج و زيارت مكه مكرمه، بهعنوان سپاسگزارى و حقشناسى از او، تا دو منزل بيرون شهر به پيشوازش رفت. سعدى مشاهده كرد كه حال و وضع دوستش نسبت به گذشته و قبل از مسافرتش عوض شده و پريشان گشته است. سبب را پرسيد. گفت: برخى از حسودان سخنچين نزد حاكم از من سخنچينى كردند ... «فىالجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم، تا در اين هفته كه مژده سلامت حجاج برسيد، از بند گرانم خلاص كرد و ملك موروثم خاص ...» كه حاكم، او را به بركت مژده بازگشت سالم حاجيان، آزاد كرد و آن عقوبت را از او برداشت و خلعتش داد و دوباره به مقام و منزلت سابقش بازگرداند و او را بهعنوان پيشواى استقبالكنندگان از حاجيان، به پيشواز فرستاد. مردم و حاكمان اينگونه بودند و از زائران خانه خدا كه از آن ديار مقدّس باز مىگشتند، با شادى استقبال مىكردند و تمنّايشان اين بود كه خداى متعال در سالهاى آينده به آنان نيز حج را روزى كند. (2)برخى از نيرنگبازان هم از اين زمينه كه مردم از حاجيان از مكه برگشته استقبال و پذيرايى مىكنند سوء استفاده مىكردند و خود را بهعنوان «حاجى» در ميان كاروان جا مىزدند و مردم نيز از روى خوشگمانى احترامشان مىكردند؛ از جمله حكايتى را كه سعدى نقل
مىكند كه جوانى بدينگونه مردم و حاكم را فريفت و نزد حاكم بهره يافت و پاداش گرفت، چون دروغش آشكار شد، اعتراف به خطا كرد و رهايش كردند. داستان سعدى چنين است:
«شيّادى گيسوان بافت يعنى علوى است و با قافله حجاز به شهرى درآمد كه از حج همى آيم وقصيدهاى پيش ملك برد كه من گفتهام. نعمت بسيارش فرمود و اكرام كرد، تا يكى از ندماى حضرت پادشاه كه در آن سال از سفر دريا آمده بود گفت: «من او را عيد اضحى در بصره ديدم، معلوم شد كه حاجى نيست. ديگرى گفتا: پدرش نصرانى بود در ملطيّه، پس او شريف چگونه صورت بندد؟ و شعرش را به ديوان انورى دريافتند. ملك فرمود تا بزنندش و نفى كنند، تا چندين دروغ در هم چرا گفت؟ ...»
سعدى از مفاهيم حج و معانى الفاظ و مرتبط با حج بهره گرفت و به آنها جنبه ادبى و بلاغى داده، تا هم بر تأثير آنها بيفزايد و هم با بهرهگيرى از تصويرسازىهاى تشبيهى و كنايى، بر صنعت ادبى خويش قوت بخشد. بهعنوان مثال به چند نمونه از اينگونه تشبيهات براى اثبات نكته يادشده اشاره مىشود:
چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ
تو را تحمل امثال ما ببايد كرد كه هيچكس نزند بر درخت بىبر، سنگ
سعدى، سير و سلوك درويشان را تشبيه به پيمودن راهى مىكند كه از يك سلسله مقامات و حالات پديد مىآيد. آغاز اين مراحل توبه است، سپس شكر، آنگاه صبر، پس از آن مراقبت، آنگاه خوف و رجا و رضا و پايان مراحل، به توحيد منتهى مىشود و سالك در اين مرحله از صفات ناپسند پيراسته مىشود و به صفات نيك آراسته مىگردد و با طىّ هر منزل، مرحلهاى از اين مراحل را مىپيمايد. سعدى اين راه را به «راه كعبه و حج» تشبيه مىكند، آنگاه كه حج بر كسى واجب مىشود، نيت حج مىكند، از خانهاش بيرون مىشود، آغاز اين سفر توبه است، در پى آن عبادت و بندگى است، سپس شكر و صبر بر خطرها و سختىهاى سفر و پيوسته مراقب خداست و بيم و اميدش به اوست و چشم اميد به رحمت الهى دارد و به تقدير الهى راضى است، تا آنكه به توحيد ربوبى برسد، در حالى كه مناسك حج را انجام مىدهد. سعدى به پيمودن اين راه بلند و سير اخلاقى توصيه مىكند، براى رسيدن به كعبه رضا، آنگاه كه با خداى خويش چنين مناجات مىكند:
اى بار خداى عالم آراى بر بنده پير خود ببخشاى
سعدى ره كعبه رضا گير اى مرد خدا درِ خدا گير
«اعرابيى را ديدم كه پسر را همىگفت: يا بُنى، إِنَّكَ مَسؤولٌ يَوْمَ القيامةِ ماذا اكتسبْتَ وَلا يُقال بِمَنْ انتسبْتَ؛ يعنى تو را خواهند بپرسيد كه عملت چيست، نگويند كه پدرت كيست.
جامه كعبه را كه مىبوسند او نه از كرم پيله نامى شد
با عزيزى نشست روزى چند لاجرم همچنو گرامى شد» (1)
پارسا بين كه خرقه در بر كرد جامه كعبه را جُل خر كرد
ترسم نرسى به كعبه اى اعرابى كاين رهكه تو مىروى به تركستان است
«عابدى را پادشاهى طلب كرد. انديشيد كه دارويى بخورم تا ضعيف شوم، مگر اعتقادى كه دارد، در حق من زيادت كند. آوردهاند كه داروى قاتل بخورد و بمرد.
آنكه چون پسته ديدمش همه مغز پوست بر پوست بود، همچو پياز
پارسايان روى در مخلوق پشت بر قبله مىكنند نماز»
از جمله هنرهايى كه عرب، بهخصوص پس از اسلام، آن را از ايرانيان به فرهنگ خود منتقل ساخت، هنر موسيقى بود. موسيقى فارسى بر دوازده «مقام» و آهنگ استوار است كه بعضى از نامها و نغمههايش هنوز هم رايج است، مثل: دوگاه، سهگاه، چهارگاه، راست، پرده،
1) همان، ص 113
نهاوند. سهتا از اين مقامها به جهت اهميتش بهنام سه منطقه نامگذارى شدهاست؛ همچون آهنگ خراسانى، عراقى، حجازى. روشن است كه ارزش سرزمين حجاز، بهخاطر جايگاه والاى كعبه و منزلت آن در دلهاست، چون كعبه، كانون علاقه دلها و مورد توجه نگاههاست و مقصد والاى چشمهاست. وقتى نوازندهاى در اين سه دستگاه مىخواند و مىنوازد، مردم به آن خوب گوش مىدهند، بهويژه اگر زيبارويى كنارشان باشد؛ چراكه هم، آهنگ دلنشين و هم چهره زيبا، هر دو جمع است. سعدى مىگويد:
پردهعشّاق و صفاهان و حجاز است از حنجره مطرب مكروه نزيبد (1)
ليكن از ميان اين نغمهها، سعدى نغمه حجاز را نرمتر و دلنشينتر مىداند، تا آنجا كه از فرط نرم و زيبايى و دلنوازى، نمىتواند در مقابل صداى كوبنده طبلهاى جنگى تاب آورد، تو گويى دانشمندى والامقام و با وقار و سنگين است كه جاهلى فريادكش و پرهياهو بر او چيره مىشود. در اين مورد، سعدى مىگويد:
«خردمندى را كه در زمره اجلاف سخن ببندد، شگفت مدار، كه آواز بربط با غلبه دُهل برنيايد و بوى عبير از گندسير فروماند.
بلندآواز نادان گردن افراخت كه دانا را به بىشرمى بينداخت
نمىداند كه آهنگ حجازى فروماند ز بانگ طبل غازى (2)
«پايان»
پىنوشتها:
عسگر شاهى
به نامِ حضرتِ منّان مدينه آمدهايم به بوىِ ختم رسولان مدينه آمدهايم
به بيقرارىِ جانِ اويسِ صاحبدل گرفتهايم به كف جان مدينه آمدهايم
براى يافتنِ مدفنى ز خاكِ بقيع كه شد غريب وپريشان مدينه آمدهايم
خموش كردنِ نارِ فؤادِ فاطمه را ز اشك ساخته باران مدينه آمدهايم
به گردگيرىِ آن كوچه بنىهاشم بهنوكِ جاروى مژگان مدينه آمدهايم
به مدحتِ حسنِ مجتبى كه زهرِ جفا جگر گداخت بر ايشان مدينه آمدهايم
به يادِ ذكرِ حسين و نمازخانه او به بوىِ نغمه قرآن مدينه آمدهايم
به يادِ زينالعبادت كه سوخت بال و پرش ميان خيمه سوزان مدينه آمدهايم
بهيادِ زينب و تبعيدِ وى ز خانه و شهر ملول و مرثيهگويان مدينه آمدهايم
كعبه
از عطش، صحرا به صحرا پيشوا آوردهام دجله دجله تشنهكامى كعبه را آوردهام
تا بريزم اشك را با مشك بر خاكِ حجاز مَن بَكى را بر حضورِ مَنْ يَشاء آوردهام
تا بهزيرِ ناودانِ زر بياسايم دمى شسته اندر خون مژه صفصف طلا آوردهام
چون به ميزان حوائج از عنايت برخورند حاجتى سنگينتر از كوهِ منا آوردهام
با دلى كاندر فلكها پرگشودن كارِ اوست بوىِ «الرَّحْمَن عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى» آوردهام
تا جهان را مست و مغلوب سفير دل كنم واههواهه حسرت و رهره دعا آوردهام
عقل و علم و فنّ و فضل و جان و تن را كرده حذف يا و سين و حا و ميم و طا و ها آوردهام
«شاهى» ام صد واهه شوق صد بيابان التهاب ز آستان حضرت موسى الرّضا آوردهام
تير غم
كجاست تيرِ غمت را نشانه يا زهرا كه روحِ خود كنم آنجا روانه يا زهرا
شنيدم اين سخن از كاروان باد كه گفت پس از تو خاك به چشم زمانه يا زهرا
براه يثربِ تو دستهدسته خار كجاست كه من به چشم نهم دانه دانه يا زهرا
ميانِ شور و شرارِ غمت چنان سوزم كه فهم بو نبرد زين ميانه يا زهرا
در آستانِ تو گر جان دهم عجب نبود كه روح رويد از اين آستانه يا زهرا
تو جوهرِ خِرَدى ديگران جوارحِ خُرد تويى حقيقت و باقى فسانه يا زهرا
كرانه از غم و دردت نگيرم اى مظلوم بگيرم از همه عالم كرانه يا زهرا
چو جانبه خاك به قيمت ببازم اى معصوم رسم به عرشِ برين و بنازم اى معصوم
بقيع و خُلد
اى عبدِ عرب لقاىِ زهرا بشنو ز عجم ثناى زهرا
كَندم ز هوا سر و شنيدم وَالنَّجْمْ، اذا هَواىِ زهرا
گر عرش در اختيارِ من بود مىريختمش به پاىِ زهرا
كمتر ز جنازه هست و جان نيست جانى كه نشد فداىِ زهرا
يك نكته ز سرِّ عشق گفتيم صد نكته ديگرش نهفتيم
خوبند بقيع و خلد، ليكن آن خوب كجا رسد به اين خوب
زهرا چو فرشته نيست، نبود چون شاخِ بنفشه تكّه چوب
روح و نَفَس و طبيعتِ گل بىفاطمه هر سه هست معيوب
بىفاطمه يا نماز كُن، يا هاون پر از آب كرده مىكوب
سير از دو سخن نمىشوم من از فاطمه گفتن و شنيدن
ابوابِ فلك گشاده گرديد چون نامِ گره گشايش آمد
عيسى ز رهِ سما به صد شوق هر شب به درِ سرايش آمد
بر ديده سيّدالبشر، نور زين سيدةالنسايش آمد
شد هديه مصطفى «علىالعرش» با فاطمه «استوايش» آمد
دينى كه به مهر او عجين نيست در منطقِ اهلِ عشق دين نيست
معصومِ مجلّل است زهرا جنّت نبود بدين جليلى
بر يك نخ معجرش برد رشك نُه پرده آسمانِ نيلى
با اين همه فرّ و جاه و حشمت بر صورت او زدند سيلى
با روحالامين گريست آن روز روحِ منِ زارِ اردبيلى
كم ماند ز تيغِ ماهِ مكّه دشمن شود آن زمان دو تكّه
گفتم به حكيمِ زنده جانى اى محرم غيب و اهلِ اسرار
اندر غمِ بىحسابِ زهرا يك كلمه چنان بگو كه صد بار
خونگريد و خونخورد دو عالم ناليد و دو بار گفت مسمار
او گفت و چو بانگِ بنده برخاست فريادِ درو نواىِ ديوار
بر چشمِ كسى بريز گِل را كاندر غم او نسوخت دل را
قيام حسن عليه السلام
سندِ مملكتِ حُسن به نامِ حسن است هر كجا اهل دلى هست غلامِ حسن است
با گُلى نوشده گفتم ز تو زيباتر كيست گفت بىشبهه و ترديد امام حسن است
عرصه در خانه و تير از غمو خنجر ز سكوت داستانيست كه مخصوص قيام حسن است
آنچه خون شهدا در عجب از قصّه اوست خون دل خوردن و ايثار مدام حسن است
نالد از حلمِ حسن لشكرِ الحاد و نفاق ترسد ابليس ز صبرى كه حسام حسن است
مىتوان زنده رسيدن به شهادت «شاهى» اين پيام من و ما نيست پيام حسن است
فهمِ اين فتوىِ نازك بكند هر كه چو من نوكرِ پيرِ حسين است و غلام حسن است
مصاحبه با دكتر شهرستانى
ايرانيان در گذشته خدمات ارزشمندى در توسعه و يا تعمير برخى از اماكن مقدس مكّه و مدينه داشتهاند كه برخى از تاريخنويسان و يا سفرنامهنويسان به ذكر آنها پرداختهاند.
يكى از چهرههاى ارزشمندى كه در دهههاى اخير توانسته آثار بيادماندنى در حرمين شريفين از خود به يادگار بگذارد آقاى دكتر محمّدعلى شهرستانى است.
ايشان در احداث منابع بزرگ آب در منا و عرفات و مشعر و نيز ارائه طرحهاى نو در رابطه با قربانگاهها و اسكان تعداد بيشترى از زائران در منا نقشى مهم و تعيين كننده داشته كه برخى از اين طرحها به اجرا در آمده و تعدادى نيز متأسفانه اجرا نشده است.
در حج گذشته توفيقى دست داد تا با ايشان گفتگويى داشته باشيم و از زبان خود ايشان، تاريخ حضور در حرمين شريفين و سوابق كارهاى عمرانى انجام شده را شنيديم كه بدينوسيله ضمن تشكر از ايشان توجّه خوانندگان را به مشروح اين گفتگو جلب مىكنيم:
: از فرصتى كه در اختيار فصلنامه «ميقات حج» قرار داديد. صميمانه سپاسگزاريم.
لطفاً مختصرى از شرح حال خودتان براى خوانندگان مجله بگوييد.
آقاى شهرستانى: بسم اللَّه الرحمن الرحيم وبه نستعين، درود خداوند بر محمد آلش.
محمدعلى شهرستانى، فرزند محمدصالح، متولّد كربلا (1311) هستم. رشته تحصيلىام مهندسى عمران بوده و از دانشكده فنى عراق فارغ التحصيل شدم. پس از آن، براى ادامه تحصيل به انگلستان رفته و دكترا در مهندسى بين المللى، در سال 1978 دريافت كردم.
اكنون در انگلستان رييس دو دانشگاه هستم:
دانشگاه اينترنشنال تكنولوژيكال يونيورسيتى [].
دانشگاه بينالمللى علوم اسلامى از جامعة العالمية للعلوم الاسلاميه در لندن.
: نخستين بار در چه سالى به حج مشرف شديد، آيا از آن سفر خاطرهاى داريد؟
آقاى شهرستانى: نخستين بار در سال 1337 ق. توفيق زيارت خانه خدا نصيبم شد.
وضعيت آن روز با وضعيت كنونى عربستان، مكه و مدينه تغيير اساسى كرده است. در آن دوران، در همين مدينه خانهاى براى سكونت وجود نداشت. ما با گروهى از زائران، در باغى كه پيرامون حرم بود ساكن بوديم و بعضى باغها خانههاى بسيار كوچكى داشتند كه زائران در آنها زندگى مىكردند.
قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و مسجد آن حضرت، تنها آن قسمتى بود كه با ستونهاى قرمز مشخص شده و در برابر آن حياطى بود و بس. ليكن اكنون مىتوان گفت كه بيش از صد برابر شده است!
در مكه مكرمه هم خانه قابل سكونت يافت نمىشد. يادم هست كه حتى آب آشاميدنى نبود و از افرادى كه سطلهايى به دوش داشتند و آب مىفروختند، مىخريديم.
در مكه مكرمه، در جايى موتور برق كوچكى بود و حوض خنككنندهاى داشت كه به آن «بركه» مىگفتند. مردم براى غسل و استحمام، از آن آب استفاده مىكردند. امروز بسيار متفاوت با آن دوران است.
يكى از آرزوهاى من در سفر اوّلم اين بود كه توفيق پيدا كنيم در اين شهر مقدس خدمتى انجام دهيم و از ايرانيان خدمتى به يادگار بماند.
نه شبكه لولهكشى بود، نه شبكه زهكشى و نه چيز ديگر و اين آرزو و درخواست را، در كعبه مباركه واقعاً از خدا تمنّا كرديم تا اينكه الحمد للَّهتوفيقاتى بعد از آن نصيبمان شد. بعضى كارها را توانستيم در اين سرزمين انجام دهيم. اين خاطره از سفر اوّلم بود.
: در آن دوران وضعيت راههاى عربستان چگونه بود و چه تعداد زائر براى زيارت مىآمدند؟
آقاى شهرستانى: در آن زمان آسفالتى وجود نداشت. راهها خاكى و يا شوسه بود و با سختى از جايى به جايى منتقل مىشديم. يادم هست كه وقتى مىخواستيم از مدينه به مكه برويم، در كاميونهاى بارى مىنشستيم، براى اينكه سرپوشيده نباشد و مقررّات و موازين شرعى مراعات شود، در عقب كاميون مىنشستيم و تمام شب را راه مىرفتيم، براى اينكه آفتاب در روز سوزان بود و اذيت مىكرد.
: در سالى كه به حج مشرف شديد (1337 ق.) چه تعداد زائر در سرزمين وحى حضور مىيافتند و آمار زائران ايرانى به چند نفر مىرسيد؟
آقاى شهرستانى: آمارى را كه از سال اول به ياد دارم و روز بعد از عيد منتشر كردند، حدود 120 يا 130 هزار نفر بود. آمار نشان مىداد كه زائران ايرانى چه تعداد و عرب چند نفر و بقيه مليّتها چه ميزان بودند، ولى الآن آمار آنها را بهطور جداگانه در خاطر ندارم.
: چند سال داشتيد كه اين سفر نصيبتان شد؟
آقاى شهرستانى: 27 ساله بودم.
: وقتى از خداوند درخواست كرديد كه توفيق انجام كارى در راستاى خدمت به زائران نصيب شما شود، چند سال بعد موفق شديد فعاليتهاى عمرانى را آغاز كنيد و همچنين بفرماييد آيا كسى اين پيشنهاد را به شما داد يا خودتان طرح داديد؟
آقاى شهرستانى: سفر دوّمم در سال 1354 بود؛ سالى كه آتشسوزىِ معروف در منا رخ داد. ما در آن سال، در منا شاهد آن آتشسوزى بوديم و ديگر ايرانيان و دوستانى كه با ما بودند، همگى مىپرسيدند: چرا اين مشكل حل نمىشود؟ چرا چادرها تبديل به ساختمان نمىشود؟ چرا وضع راهها اصلاح نمىگردد؟ چرا كسى درباره مشكلات حج؛ مانند راه، سكونت و كشتارگاه نمىانديشد؟
در تهران دفتر مهندسى داشتم و با چند مهندس كار مىكرديم. از آنان خواستم كه روى طرح منا كار كنيم و براى حلّ اين مشكلات چهارگانه؛ يعنى مسكن، راه، كشتارگاه و جمرات فعاليتى انجام دهيم، تا طرحى قابل قبول و از نظر فنى مورد پسند تقديم شود.
نزديك به يك سال روى اين طرح كار شد و در سال بعد (1355) باز مشرّف شدم و تصميم گرفتم به كمك دوستانم ملاقاتى با ملك فيصل داشته باشم، وقتى موفق شدم ايشان را ببينم، خطاب به وى گفتم: اين گرفتارى و ناراحتى كه سال گذشته براى حجاج بهوجود آمد، حتماً شما و همه مسلمانان را متأثر و نگران كرد، چرا در اين باره گامى برداشته نمىشود. ما، در اين زمينه طرحى را تهيه كردهايم. در همان لحظه، آلبومى را كه آماده كرده بودم و نقشهها در داخل آن بود ارائه كردم. جزئيات طرح به زبان عربى توضيح داده شده بود.
ملك فيصل وقتى طرح را ديد، گفت: اين طرح نزد من باشد تا در منزل بيشتر مطالعهاش كنم. در همان سال بود كه ايشان را ترور كردند و من نمىدانستم كه آيا اين طرح به مرحله اجرا درآمد يا نه؟ ولى در همان سال به ما اطلاع دادند كه مؤسسهاى به نام «تطوير منى» بهوجود آمده است؛ يعنى برتر و بهتر كردن وضع منا، كه ظاهراً بر اساس همان طرح، ايشان قبل از ترور شدنشان دستور داده بودند كه اين كار انجام شود.
آقاى امير متعب مسؤول اين كار شد. او اكنون علاوه بر آن پُست، وزارت مسكن و وزارت امور مشاغل عامه را نيز عهدهدار است.
مدت زيادى نگذشت كه ما دفترى در جده تأسيس كرديم. به ما گفتند كه طرحى براى سرويسهاى عمومى مكه تهيه شده، اگر شما مايل هستيد شركت كنيد و پيشنهاد خود را بدهيد.
به دنبال آن پيشنهاد، در باره طرح به مطالعه پرداختيم و پيشنهاد خود را به آنان ارائه كرديم و آنها با سرعت؛ يعنى در ظرف يك هفته نتيجه را از ما خواستند، بىدرنگ همان روز دوم و سوم به رياض رفتم و قرارداد احداث 51 واحد سرويس عمومى در منا را امضا كردم. اين سرويسها عبارت بود از توالتهاى عمومى كه منبعهاى آب روى آن قرار گرفته بود و حمامهاى متعدد، دستشويىها و محلهاى وضو با وضعيت بسيار خوب. با يارى خداوند آنها در مدت حدود 10 ماه ساخته و اجرا شد ولى با كمال تأسف، علماى عربستان بر اساس حديثى (أرض منى لا تُبنى عليها) اشكال شرعى گرفتند و گفتند: روى زمين منا نبايد بنايى احداث شود و دستور دادند اين ساختمانها متوقف و ناتمام بماند! البته فقط قسمتهايى كه تمام شده بود ماند و بقيه، همه با بلدوزر خراب و برداشته شد. افزون بر سرويسهاى عمومى، درمانگاههاى متعدّدى ساخته شد كه در ساخت آن، غير از شركتهاى ما ايرانىها، شركتهاى مصرى و سعودى نيز حضور داشتند، آنها را هم خراب كردند. تنها واحدهاى هلىكوپتر باقى ماند؛ چون اين واحدها روى ستونهايى قرار گرفته بود و مىگفتند از نظر بهداشتى و درمانى بسيار چيز لازمى است و هلىكوپترها بايد روى آن بنشينند و آمبولانسها مريض را آورده، با آسانسور به داخل هلىكوپتر برسانند و بدينوسيله به بيمارستان ببرند. در سال دوم، خواستند از آن استفاده كنند، ليكن متأسفانه اين هلىكوپترها وقتى پايين مىآمد، شدّت باد چادرها را مىخواباند.
پس از اين بود كه باز به ما مراجعه كردند و گفتند: در اين زمينه مطالعه كرده و راه حلّى براى اين مشكل بيابيد. ما هم مطالعهاى انجام داديم و الحمد للَّهطرح بسيار جالبى ارائه شد كه بتواند هوابرگردان داشته باشد؛ يعنى هوا به طرف پايين بيايد و روى اثر نگذارد تا هلىكوپترها بتوانند روى اين محل بايستند. البته چون در ارتفاع 12 متر
ساخته شده بود، به نظرم آمد كه يك طبقه در ارتفاع 6 متر بسازيم تا فعلًا از آن واحد بتوانند براى كارهاى ادارى استفاده كنند و بعدها اگر تجربه نشان داد كه خوب است، بهعنوان واحد مسكونىِ چند طبقه شود كه طبق طرح سابق ما، براى چهار طبقه در نظر گرفته شده بود.
وقتى در سال دوم اين كار انجام شد، من در موسم عربستان نبودم ولى تلفنى آگاه شدم كه اشكالى پيدا شده و آن اينكه علما مىگويند اين هم خلاف است و بايد خراب شود. به وسيله تلفن به آنان گفتم: در «رابطة العالم الاسلامى» فتوايى هست كه اگر روى زمين بنا نشود اشكالى ندارد. وقتى مراجعه كردند، ديدند كه چنين است و خوشبختانه موفق شدند كه اين واحد را نگهدارند، با همين وضعى كه اكنون هست.
بايد بگويم كه در منا، در همان محدوده ميان جبلين و ميان جمره و وادى مشعر، كه حدود منا شمرده مىشود، مىتوان بيش از چهار ميليون زائر را جا داد و آن به اين ترتيب است كه در طبقات متعدد، بهجز طبقه همكف، كه پيلوت باشد، مىتوان اتاقها و سالنهايى، طبق نقشههايى كه به ايشان داديم، بسازند و تعدادى زائر را در آن اسكان دهند و اين نيز در نظر گرفته شد كه بر اساس شيوههاى بسيار جديد حتى زبالهها و مواد فرسوده را با دستگاهى بيندازند زير سطح همكف و كانالها. تونلهايى نيز در نظر گرفته شد كه ماشينها بيايند و آن زبالهها را جمع كرده، به خارج ببرند، بدون اينكه بر وضع خودِ حجاج اثرى بگذارد.
: اين بسيار مهم بوده كه شما در آن سال چنين طرحى را به مسؤولان حج عربستان داديد. اگر طبق نظر شما عمل مىشد، گنجايش حدود 000 000 4 نفر زائر در منا به وجود مىآمد، آيا اكنون اصل آن طرح را داريد يا خير؟ و بفرماييد كه آيا اخيراً هم پيشنهادى دادهايد؟
آقاى شهرستانى: بله، آلبوم آن طرح را كه به ملك فيصل داديم، اكنون موجود است و حتى تمام نوشتهها را داريم و در آن، راه حلّ ترافيك را هم آوردهايم. همانگونه كه مستحضريد، روز عيد، زائران بعد از طلوع آفتاب مانند سيل از مشعر به طرف منا حركت مىكنند. با كمال تأسف ماشينهاى بارى و ماشينهاى متعدد ديگر از ميان
همين مردم به حركت در مىآيند و اين موجب مىشود كه تلفات انسانى زيادى داده شود. اگر كشتهاى هم نداشته باشد، اذيت و آزار فراوانى به وجود مىآورد. براى همين، تصميم گرفتيم كه طبقه همكف پيلوتى باشد و مطلقاً ماشين حركت نكند. در طبقه اول كه سه پل اصلى در آن است؛ يكى كنار اين سوى كوه، ديگرى كنار كوه مقابل و سومى هم در وسط، ولى به عرض 60 متر، فقط ماشينرو باشد. در اين صورت مىتوان زائر را حتى با بارها و چمدانهايش به آنجا آورد و پياده كرد و حاجى در اين طبقات؛ چه طبقه اول و چه طبقه چهارم راحت مىتوانست وسايل خود را ببرد. ماشينها هم مىتوانستند در آن خيابان 60 مترى، دو طرف پارك كنند و زمانى كه بارها خالى شد، به سوى مكه بروند. در اين صورت، زائر فقط در طبقه همكف حركت مىكرد و هيچگونه برخوردى ميان او و ترافيك يا ماشين و يا وسايل نقليه به وجود نمىآمد.
حتى در روزهاى تشريق، هنگام حركت به طرف جمرات، مىتوانست در سايه، بىاذيت و فشار جمعيت رفت و آمد كند و از مشكلات كنونى بهدور باشد. اين طرح را ما مطرح كرديم ولى با كمال تأسف، آنها طرحهايى از شركتها و مؤسسات ديگر؛ مانند شركتهاى انگليسى، آمريكايى و حتى ژاپنى گرفته بودند و آنها هم طرحهايى داده بودند كه ديگر براى قانع كردن مسؤولان اين بخش توان زيادى لازم بود. آنها با اينكه غيرمسلمان بودند و نمىتوانستند به حرم بيايند ولى در منا برايشان تلويزيونهايى گذاشتند و خود آنان در جده نشسته، حركت مردم را مىديدند و بر اساس آن، طرحهايى تهيه مىكردند.
آقاى امير متعب كه خود مسؤول اين كار بود، با اينكه به ما توجه و محبت بسيار داشت و هميشه در تمام مجامع عمومىِ شركتها اظهار مىكرد كه من تنها به اين شركت اطمينان دارم، ولى وضعيت بهگونهاى ديگر شد، و ما ديگر نتوانستيم آنان را متقاعد كنيم.
: ارتفاع طبقات چه اندازه بود؟
آقاى شهرستانى: ارتفاع طبقات حدود سه متر بود. در آن واحدهاى 20 نفره در نظر گرفته بوديم كه سرويسهاى مستقل داشت و حتى آشپزخانه در پشت سر آن بود و وصل
مىشد به يك ابزارى كه از بالا مىتوانست تمام فضولات و زبالهها را به طبقه زيرزمين برساند و در زيرزمين ماشينهاى زباله مىتوانستند از خارج منا وارد اين تونل شده، زبالهها را جمعآورى كنند.
عجيب است كه ساليانه مبلغ انبوهى براى تميز كردن منا هزينه مىشود ولى متأسفانه از روز اول، در همه خيابانها، ميان چادرها و ... پوست ميوهها و مانند آن بهقدرى زياد ريخته مىشود كه حتى پيمانكار قدرت حركت ندارد! بعد از اينكه حجاج رفتند، منا تميز مىشود؟!
: شما آن موقع براى مشكل مذبح چه طرحهايى را داده بوديد؟
آقاى شهرستانى: خوشبختانه اين طرح نيز بسيار زيبا حل شد. بايد گفت تمام اين مشكلات و موانع با مناجات و لطف الهى از راه برداشته مىشد.
در آنجا دو ورودى در نظر گرفته بوديم؛ يك ورودى از پشت مذبح بود كه گوسفندها و حيوانات بزرگ؛ مانند گاو و حتى شتر را در آنجا جمع مىكردند و تعدادش نسبت به گوسفند بسيار كم بود. ورودىِ ديگر براى ورود زائران بود كه در جهت عكس قرار داشت. با شبكهاى فلزى بود كه زائران مىتوانستند با ديد كامل گوسفند خود را انتخاب كنند و بعد هر كسى مىتوانست از قصاب بخواهد قربانىاش را ذبح كند و يا خودش ذبح مىكرد و لاشهاش را روى كانالى كه وجود داشت، بهطور كامل مىشست و با وسيله شيبدارى كه گذاشته شده بود، لاشه را به طرف زيرزمين مىانداخت.
لاشهها روى نقالهها مىآمد و باندهاى نقالهها لاشهها را جلوتر مىبُرد و سلاخى انجام مىگرفت و در آخر، گوشتها به سردخانههايى كه در نظر گرفته بوديم انتقال مىيافت و در تونلهاى فريزير، 40 درجه زير صفر سرد مىشد و تا مدّت طولانى مىماند؛ بهطورى كه مىتوانستند دو يا سه ماه بعد از حج از آنها استفاده كنند؛ مثلًا همه را قطعه قطعه كرده، در قوطى بگذارند و يا بهگونه ديگر به مصرف برسانند.
مىشود گفت كه الآن تقريباً بر اساس همان طرح عمل مىشود منتهى طرح ما كاملتر بود. گرچه هنوز هم آن طرح موجود است و مىشود ارائه كرد.
: براى مشعر و عرفات هم طرحى داشتيد؟
آقاى شهرستانى: بله، عرفات از دير زمان مشكل گرما و آب را داشت و مسؤولان بسيار نگران بودند كه از كجا آب بياورند و نگرانى ديگرشان تهيه وسايل نگهدارى و شبكههاى توزيع آب آشاميدنى و خنك كننده آن بود.
اكنون با اينكه حدود 28 سال از آن تاريخ و از ساخت آن منبعها مىگذرد، منبع عرفات، آب عرفات را تأمين مىكند. منبع بزرگ منا، هنوز در ايام حج، آب منا را تأمين مىكند.
دربررسىهايىكه خودشان كردند، بهاين نتيجه رسيدند كه آب را از چند چاه عميق و چشمه، كه در فاصلههاى پنجاه، هفتاد، صد وحتى صدوبيست كيلومترىاطراف مكه وجود دارد بياورند، و آنها منابع مهمى بودند؛ بهويژه چشمه بزرگى در فاصله 120 كيلومتر، بر بالاى كوه و در ارتفاع 200 مترى از سطح زمين است. بالاخره ما توانستيم آب را از آنجا بهطور طبيعى و بدون پمپاژ به منبع آبى كه ساخته شد، برسانيم. مخازن غولپيكر و عظيمى ساخته شد كهبتواند آن جمعيت انبوه را تا دو- سه روز تأمين كند.
مسؤولان حج عربستان تصميم گرفتند منبعهاى فلزى بزرگى را بسازند و در نظر داشتند يك منبع صد هزار متر مكعبى (20 ميليون گالنى) كه بزرگترين منبع دنيا بود در منا بسازند ومنبع 000 50 متر مكعبى براى مشعر ونيز منبعى براى عرفات درنظر گرفتند.
دولت عربستان براى ساخت آنها به شركت آرامكو، كه قوىترين شركت نفتى است، مراجعه كرد، امّا شركت آرامكو معذرت خواست و نپذيرفت. مدير كلّ مسؤول تطوير منا از من پرسيد كه شما مىتوانيد اين كار را انجام دهيد؟ گفتم: بله، با توانايى و با عنايات پروردگار مىتوانيم اين كار را بكنيم. در واقع از ما خواسته شد كه هم طرح و هم اجراى آن را در ظرف 8 ماه به پايان برسانيم. آنها خواستند چهار منبع بسازيم؛ يك منبع در عرفات. منبع دوم در مزدلفه و مشعر و منبع سوم و چهارم در منا، كه يكى بزرگ و صد هزار متر مكعبى و ديگرى هم بيست هزار مترمكعبى در
قلّه كوه.
ما الحمد للَّهبا عنايت پروردگار و لطف خداوند متعال، طرّاحى آنها را انجام داديم.
و آهن ورق آن را در ايران، از قراضه در كارخانه قطعات فولادىمان ذوب و تبديل به ورق كرديم و به اينجا آورديم و الحمدللَّه در اين مدت، شبانهروز كار شد و به آخر رسيد. اينها واقعاً از عنايات و لطف پروردگار و نزديك به معجزه است. براى اينكه حدود 110 كيلومتر جوشكارى داشت كه اگر در يك سانت آن اشكالى به وجود مىآمد، در تمامش خلل ايجاد مىشد و آب نشت مىكرد. الحمدللَّه با لطف پروردگار اين كار با دست كارگران ايرانى و با كمك همه دوستان فنى ايرانى انجام شد و قراضهها ذوب و به فولاد تبديل گرديد و فولاد به صورت ورق در آمد. حتى دستگاههاى خم كننده هم در ايران ساخته شد و به اينجا منتقل گرديد و سرانجام آن منبعها به اتمام رسيد.
ورق اوليه اين منبع حدود 35 ميلىمتر بود. سه سانت و نيم ضخامت را اگر تصوّر كنيد، مىدانيد چه نيرويى مىخواهد تا آن را خم كند! همه اينها با عنايات پروردگار و توجهات حضرت ولى عصر (عج) انجام شد و اكنون با اينكه حدود 28 سال از آن تاريخ و از ساخت آن منبعها مىگذرد، منبع عرفات، آب عرفات را تأمين مىكند. منبع بزرگ منا، هنوز در ايام حج، آب منا را تأمين مىكند. در غير ايام حج هم به مكه مكرمه آب مىرساند.
: شما غير از مكه، براى مدينه؛ مثلًا براى بقيع يا مسجدالنبى نيز طرحى داشتيد؟
آقاى شهرستانى: بايد عرض كنم، با كمال تأسف با وضعى كه در محيط مذهبى اينجا سراغ دارم، نسبت به بقيع اميدى ندارم كه بتوانم طرحى را بدهم. دادن طرح فايدهاى ندارد. مگر اينكه درخواستى از كسى يا گروهى بشود.
همچنين براى مدينه نيز طرحى ندارم. البته در توسعه قبر حضرت رسول و مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله تلاشهايى كرديم كه مشاركت كنيم ليكن با كمال تأسف شانسى در اين زمينه نداشتيم.
: از كارهايى كه حضرت عالى انجام داديد، چه مقدارش الآن باقى است؛ مانند كارهايى كه در منا كرديد، مثل باند هلىكوپتر و ...؟
آقاى شهرستانى: همه آنها الآن هست. باند هلىكوپتر همچنان فعّالاست. ساختمانى هم كه در وسط آن ساختيم، اكنون مركز وزارت كشور است و تمام كادر مديريت و به اصطلاح امنيتى پليس و امور مربوط به تنظيم منا باقى است؛ و چون در منطقه بلندى قرار گرفته، از آن استفاده مىشود.
ما طرحهاى ديگرى نيز اجرا كرديم كه آنها هم عمدتاً در منا و مزدلفه بود. مقدارى لولهكشى هم در خود عرفات انجام داديم. شبكه لولهكشىهاى آب آشاميدنى موقت بود كه بعد آن را برداشتند و شبكه دومى را بهوجود آوردند. با لطف و عنايت خداوند، ما در همه اينها سهيم بوديم و ساليان سال، الحمد للَّهافتخار تأمين آب آشاميدنى حجاج نصيب ما شد.
: بعضى معتقدند كه در مشعر چون زائر يك شب بيشتر نمىماند، خيلى نمىشود در آنجا كار عمرانى كرد، آيا شما اين سخن را مىپذيريد و اگر قبول نداريد، چه پيشنهادى داريد كه مشعر از اين وضعيت بيرون بيايد و زائر بتواند همان يك شب را راحت باشد؟
آقاى شهرستانى: به نظر من مشكل مشعر كمتر از منى است.
اولًا: از نظر عرض و طول خيلى وسيع است، ولى اشكال اين است كه همه زائران مايلند نزديك منا باشند تا بعد از طلوع آفتاب، زودتر خودشان را به جمرات برسانند و پيش از شلوغى و ازدحام و قبل از ظهر جمرات را رمى كنند تا بتوانند قربانى را ذبح و از احرام خارج شوند. بنابر اين، مردم با ازدحام از مشعر به سوى منا سرازير مىشوند.
اينجا است كه قسمت بالاى مشعر خالى مىماند و قسمت پايين بسيار شلوغ و پرتراكم مىشود. در اثر اين تراكم و ازدحام، هم در سرويسدهى امور بهداشتى مشكل ايجاد مىشود وهم نمىتوان بهآب دسترسى داشت و هم استراحت نمىشود كرد.
اين مشكل را بايد با خود مردم حل كرد و به امور فنى مربوط نمىشود.
اين نكته را هم بايد اضافه كنم كه واقعاً حج يك موسم بسيار عجيبى است. ملتهاى مختلف از سراسر جهان در اين سرزمين گردهم مىآيند و در ميان آنان، هم افراد برجسته و دانشمند هستند و هم افراد بىسواد و ناآگاه و كمفرهنگ. البته جمعيت گروه دوم بسيار بيشترند. افرادى روستايى فرض كنيد از اندونزى و مالزى (گرچه كشورهاى پيشرفتهاى هستند) و از گاناى آفريقا به اينجا مىآيند و با آن فرهنگ پايين و غير پيشرفته حركت مىكند، روشن است كه مشكلاتى ايجاد شود.
بنا بر اين، براى حل چنين مشكلاتى به هيچ وجه نمىتوان از وسايل مكانيكى يا الكترونيكى يا تكنولوژى پيشرفته استفاده كرد. در عمل ديدهايم هر وسيله مكانيكى كه به كار مىرود؛ چه به وسيله ما و چه به دست ديگران، و حتى از سوى خودِ سعودىها، در همان ساعتهاى نخستين، از ميان مىرود. جمعيت آن را خُرد مىكند و فشار آنقدر زياد است كه گاهى ديوارهاى بتونى را مىريزد.
اين مشكل همواره وجود دارد و بايد منصفانه گفت سعودىها در اين باره كوشش و تلاش خود را مىكنند ولى به جهت ايجاد ازدحام و پايين بودن فرهنگ مردم، مشكل حل ناشده مىماند.
چند سال پيش مىديديم كه در همين راههاى منا و همچنين در راه جمرات، چون سايه دارد و جاى خوبى است، مردم براى گريز از آفتاب در اين مسيرها مىخوابيدند و واقعا در آمد و شد حجاج براى رمى جمرات مشكل ايجاد مىكردند.
هر كارى كه مىكردند فايدهاى نمىبخشيد. گاهى آب مىريختند و زمين را خيس مىكردند ولى باز مردم مىنشستند.
تا اينكه اكنون يكى دو سال است كه وضع چادرها بهتر شده و تدابيرى براى اين مسأله انديشيده شد و در نتيجه وضعيت اين راهها كمى بهتر از گذشته است.
: در هنگام فعاليتهاى عمرانى، در عربستان ساكن بوديد يا آمد و شد داشتيد؟
لطفاً در اين زمينه كمى توضيح دهيد.
آقاى شهرستانى: من، پسرم و دوستان و شركايم حدود پنج سال در عربستان ساكن شديم؛ از تاريخ 1975 تا 1980 ميلادى. چون بايد لحظهبهلحظه آن را رسيدگى
مىكرديم، بنابراين، ناگزير بوديم تمام اين مدت را در عربستان باشيم.
لازم است اين قضيه را عرض كنم كه ما منزلى را در مكه از مدعى العموم اجاره كرديم براى مدتى كه در اينجا بوديم. اين آقا در هر چند روزى يك بار به ما سر مىزد و ما ميهمانش مىكرديم و با هم به صحبت مىنشستيم. او روزى گفت:
گزارشهايى كه از سوى مسؤولان امنيتى و پليس آمده، نشان مىدهد كه بهترين گروهها و بهترين مردمى كه در اينجا كار مىكنند، ايرانىها هستند! اين مطلب براى من خيلى جالب بود و البته طبيعى هم بود؛ زيرا پليسى كه در كنار خانه، براى كنترل ما گذاشته بودند، مىديد كه هر روز صبح كارگران و مهندسان ايرانى با احرام از خانه خارج شده براى انجام عمره مىروند و دنبال عبادتاند.
نكته ديگر اينكه وقتى ما منبعها را ساختيم و به پايان رسانديم، در حج همان سال آقاى امير متعب به سفير كشورمان گفت: ايرانيانى كه اين تأسيسات را ساختند، نه تنها آبرو براى شما بودند، بلكه آبروى ما را هم حفظ كردند.
چون كه سعودىها در سالهايى كه ما منبعها را مىساختيم و براى تأمين آب فعاليت مىكرديم، پادشاهان يا رؤساى جمهورى يا شخصيتهاى ديگر را مىآوردند و براى آنان توضيح مىدادند كه ما امسال مىخواهيم آب مشاعر را تأمين كنيم و ...
با عنايات و لطف خدا، ملّت صادق و با ايمان ايرانى فعاليت كردند و اثر خوب و بسيار جالبى بر جاى گذاشتند.
: اشاره داشتيد كه وقتى شما به حج مشرف شديد، در اينجا ساختمان مناسب براى سكونت نبود، تحوّلاتى كه از آن زمان تا كنون در حجگزارى ايرانيان به وجود آمده؛ يعنى از حج قبل از انقلاب اگر نكات برجستهاى به ذهنتان مىرسد، بفرماييد.
آقاى شهرستانى: اين امر مسلّم است كه تا درخواست نباشد توسعه به وجود نمىآيد و پيشرفت حاصل نمىشود. خوشبختانه چون ايرانيان بسيار منظم و مرتب و درخواست كننده مسكن خوب و استاندارد بودند و پول خوبى هم مىدادند، اين سبب شد كه افراد ثروتمند و زميندار در مكه و مدينه واحدهاى جالب، زيبا و در حدّ استاندارد بالا بسازند. بديهى است كه اگر ساختمانى جالب باشد راحتتر مىتوان اجاره داد و اگر
جالب نباشد كمتر مورد توجه اجاره كنندگان قرار مىگيرد.
متأسفانه گروههاى آفريقايى يا غيرآفريقايىِ فقير، دنبال چنين مكانهايى نيستند.
وجود ايرانىها، بهخصوص بعد از تشكيل جمهورى اسلامى، كه كارها روى روال مذهبى، ايمانى و اعتقادى بيشتر قرار گرفته بود، طبيعى است به امر حج اهميت بيشترى داده شد و چون درخواستها و توقّعات بالا رفته بود، اين سبب شد كه كه ساختمانهاى متعدّد و جالبى ساخته شود و اين بيشتر به دليل درخواست ايرانىها بود و گاهى هم غيرايرانىها؛ مانند مصرىها و ... ولى همه مىدانند و اذعان دارند استانداردى را كه ايرانى مىپذيرند با استانداردهاى ديگر تفاوت دارد و نيز مقدار ساختمانى را كه ايرانيها مىخواهند هم نسبتش به مراتب از ديگران بيشتر و بهتر است.
: در سفرنامهها هست، حجاجى كه براى زيارت خانه خدا مىآمدند، با مشكلات زيادى روبهرو مىشدند؛ مانند نبود بهداشت و محلهاى مناسب. و يا گاهى متأسفانه حساسيتهايى ميان شيعه و سنى وجود داشت كه اينها را اذيت مىكردند يا اينكه در راهها ناامنى به وجود مىآمد و به زائران حمله مىشد و ... شما در سالهايى كه مىآمديد، با مشكلاتى مواجه مىشديد؟
آقاى شهرستانى: اختلاف فرهنگ در آن زمان، بسيار بيشتر از الآن بود؛ هم فرهنگ مذهبى و هم فرهنگ عمومى. در امور مذهبى بايد گفت كه اينها افرادى بسيار متعصب به مذهب و تابع محمدبن عبدالوهاب بوده و هستند. لذا در آن سالها فشارها به مراتب سنگينتر و بيشتر بود. حتّى با كمال تأسف يكى از ايرانيان (مرحوم ابوطالب يزدى) را گردن زدند، به اين عنوان كه در كعبه تهوّع كرده و مدعى شدند كه نعوذ باللَّه، نجاست آورده و ... تعصّب مذهبى شديد بود وبسيارى از مردم و ماها همه با تقيه به حج مىآمديم. ولى الآن مىبينيد كه الحمد للَّهچنين نيست.
واقعيتى كه وجود دارد اين است كه اينها باديهنشين بودند و پيشينه شهرنشينى ندارند؛ بهخصوص نجدىها. لذا فرهنگ آنها فرهنگ بياباننشينى بود و من خوب به ياد دارم كه در سفر اول، روزهاى نزديك به حج، گروههايى از همين باديه نشينها و بياباننشينها با لباسهاى چرك و كثيف و متعفن مىآمدند. زن و مرد دست به دست
هم مىدادند و مانند رقص گروهى، ميان صفا و مروه حركت مىكردند. شما تصور كنيد اين فرهنگ با فرهنگ امروز چه اندازه تفاوت دارد!
: آن زمان وضعيت ميقاتها چگونه بود؟ از وضع مسجد شجره يا جحفه در آن روز كمى توضيع دهيد.
آقاى شهرستانى: در سالهاى گذشته، شيعيان سعى مىكردند كه اوّل مدينه بيايند، براى اينكه احرام در مسجد شجره متفق عليه و بدون اختلاف بود. لذا در مسجد شجره محرم مىشدند و راهى مكه مىشدند، ولى افرادى كه به اول مدينه نمىرسيدند، گرفتارىهاى زيادى برايشان پيش مىآمد. ماشين اجاره مىكردند تا به جحفه بروند.
راه را بلد نبودند و دليل و راهنمايى نداشتند. گاهى افرادى با عنوان دليل پولى مىگرفتند و زائر در راه گم مىكردند ولى اكنون وضع بسيار فرق كرده است. انسان امروز وقتى آن روزگار را به ياد مىآورد، از برنامهريزى خوب و نظم در امور حج واقعاً احساس لذّت مىكند.
: در باره نامهاى اطراف دو صحن مسجدالنبى، تاريخچهاى در ذهنتان هست.
اينها از چه زمانى نوشته شده، چه كسى آنها را آورده و به اين شكل نصب كرده است؟
آقاى شهرستانى: بخشى از مسحد پيامبر صلى الله عليه و آله، همانگونه كه مىدانيد مربوط به زمان خود آن حضرت است؛ همان قسمتى كه داراى بقعه دارد؛ «مَا بَيْنَ قَبْرِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ». قسمتى هم در زمان عمر توسعه داده شد. بخش ديگرى را وقتى عثمانىها آمدند توسعه دادند و آنچه من به ياد دارم، در سفر اوّلم همان توسعه عثمانى بود. در آن زمان، حياط جلو مسجد، حياط بازى بود كه الآن سايهبان و چتر دارد و در اطرافش نامهاى ائمه اطهار نقش بسته است. به نظر مىرسد كه فردى زبده، خيّر، مؤمن و خداپرست و دوستدار اهلبيت در ميان عثمانىها بوده و توصيه كرده كه اين نامها را در آن محلها نقش ببندند؛ من نديدهام ولى شنيدم كه زمانى در همين مكّه مكرمه در هر گوشهاى از گوشههاى آن، يكى از مذاهب چهارگانه نماز مىگزاردند ولى حالا يك
امام جماعت دارد. معروف است كه در آن وقت مرحوم آقاميرزا مهدى بحرالعلوم يكى از شاگردان برجسته وحيد بهبهانى به مكه آمد و به عنوان فقيهى مسلمان، مدتى در اين شهر ساكن شد و حلقات درس داشت. او ضمن درسهايى كه مىداد، بسيارى از معارف اهل بيت را به افراد آموخت.
لازم است بدانيم كه حجازىها، كه اهالى مكه و مدينه باشند، محبت اهلبيت را در دل دارند و واقعاً از نظر اخلاقى و خوى و صفت، انسان اينها را آدمهاى پيشرفته مىبيند. بسيار فرق دارند با نجدىها؛ چون در زمان حج، غير از حجاز، افراد ديگرى را از نجد مىآورند تا يارىشان كنند.
مىخواهيم بگويم كه محبّت اهلبيت در ميان اهالى مكه وجود دارد و اكنون موقوفات بزرگ و مهمى هست كه مال اشراف و سادات علوى بوده و خاندان اشراف و شريف حسين، پيش از سعودىها، از خاندان اهل بيت بوده است. بنابراين، اكنون آثارى كه ما در اين سرزمين مىبينيم. ممكن است از همان افراد معتقد و پاىبند به محبّت اهل بيت باشد.
: جناب آقاى دكتر شهرستانى! در باره شيعيان آن زمان مدينه، كه احيانا در مكه بودند، چيزى به خاطر داريد؟ در آن زمان وضعيت نخاوله و برخورد با آنان چگونه بوده است؟
آقاى شهرستانى: در مدينه تعداد شيعيان، حدود بيست تا بيست و پنج هزار نفر بودند ولى الآن مىگويند به حدود پنجاه هزار نفر مىرسند. اينها شيعيان تمامعيار و در اصطلاح، شيعههاى اثنىعشرىِ اصولى بودند و در اينجا زندگى مىكردند ولى چون اصيل بودند؛ يعنى مال همين زمين بودند و به ايمان خودشان واقعاً پابند بودند. آنان توانستند وجود خود را در ميان سنىهايى كه اطرافشان بودند، بلكه در بين وهابىهايى كه اطرافشان بودند، حفظ كنند، ولى با كمال تأسف، به دليل اينكه اولًا آنان را به مدارس راه نمىدادند، ثانياً از نظر اقتصادى هيچ كارى در اختيارشان گذاشته نمىشد، مردمان فقير و ضعيف و تهىدست بودند. باغات محدودى را داشتند از درآمد خرماى آن درختها استفاده مىكردند. وقتى موسم حج مىشد، اينها دستهدسته و درگروههاى
چهارنفرى، پنجنفرى مىآمدند جلوى كاروانها و با اين كاروانها صحبت مىكردند درد دل مىكردند و حجاج ايرانى به آنها كمك مىكردند محبت مىكردند. همهگونه اظهار لطف به ايشان مىكردند؛ چه مادى، چه معنوى. الآن با لطف خدا به دليل اينكه شهر چون بزرگ شد، باغهاى آنان ضمن شهر شد و زمينها قيمتهاى سرسامآورى را پيدا كرد؛ لذا وضع بسيارى از آنان الآن بسيار خوب است و از نظر اقتصادى ديگر ناراحتى ندارند ولذا آنچه را كه آن زمان مىديديم، از اين آقايان نخاولهها كه مىآمدند با گروههاى ايرانى درخواست كمك مىكردند چيزى ديده نمىشود.
: در بقيع و احد، ساختمانهايى ساخته و ديواركشى جديد كردهاند. وضعيت قبرها تا الآن، از سالى كه شما براى اولين بار مشرف شديد، يكسان است يا خير؟
آقاى شهرستانى: پيش از اين، قبرها وضعيتى ناراحت كننده داشت. كثيف و غيرمناسب بود. ديوار كوتاهى هم اطراف آنها بود. با گِل ساخته شده و راهها همينگونه بود كه امروز هست. مانند قبرستان ترك شده و فرسودهاى كه در شهرى قديمى وجود دارد.
الآن الحمد للَّهاين راهها همه سنگ فرش، مرتب و محدود شدهاند. قبرها تا حدى معلوم و مشخص است. خيلى فرق است ميان آنچه بود و آنچه الآن هست.
: اخيراً شنيدهايم كه حضرتعالى در كاظمين و بعضى شهرهاى ديگر عراق هم اقدامات بسيار خوبى انجام دادهايد. اگر ممكن است مقدارى از كارهاى خود در آن
اماكن مقدس توضيح دهيد.
آقاى شهرستانى: با لطف خداوند و عنايات پروردگار، در واقع ما بعد از توسعه حرم مطهّر حضرت علىبن موسىالرضا عليه السلام در مشهد و برداشتن آن ديوارى كه ميان مسجد بالاسر و ضريح بود، يكى از آقايان اهل علم به نام آقاشيخ محمدحسين مؤيد از من خواست همان كارى كه در مشهد و خراسان انجام شده را در كاظمين براى قبر امام موسىبن جعفر و امام محمد جواد عليه السلام انجام دهيد. چون اين تنگنايى است ميان ضريح و ستونى كه دو گنبد را بر مىدارد، در وقتش آمدم و طرحى را تهيه كردم و مطالعاتى را انجام داده، تقديم كردم، ولى وزارت اوقاف مخالفت كرد. بعد گروههاى مهندسين تشكيل شد. همه نظر دادند كه مىتوان اين كار را انجام داد، ولى متأسفانه وقتى خواستيم شروع كنيم، جلوى ما را گرفتند و وزارت اوقاف مانع فعاليت ما شد. لذا روز شمارى مىكرديم كه در عراق وضع تغيير يابد تا اينكه بتوانيم باز هم موفق شويم در قبر امامين جوادين عليهما السلام كارى را انجام دهيم كه يادگار بماند.
در سال گذشته، وقتى آمدم، ديدم كه متأسفانه وضع مانند گذشته است. از مسؤولان، بهخصوص جناب آقاى آيت اللَّه آقا سيدحسين صدر خواستم كه اگر اجازه دهند، ما اين توسعه را انجام دهيم. خوشبختانه همان شب دستور دادند كه ما را ببرند به حرم و وضع را با دقت ببينيم و از روز دوم، كار را آغاز كنيم.
كارى كه كرديم اين بود كه براى اينكه زوّار هميشه حركت داشته باشند و هنگام زيارت متوقف نشوند، از بام شروع كرديم و در داخل ستونها تونل كنديم و بتون ريختيم و پل بتون آرمه كنسولى ساختيم كه بتواند با وزنه سنگينى كه در پشت سرش دارد، گنبد را تحمّل كند. بعد از اينكه اين كار انجام شد، شروع كرديم به برداشتن اين دو ستون و فعلًا با عنايت پروردگار و توجّهات دو امام عليهما السلام، اين كار بهخوبى انجام شد و زوار مىتوانند به راحتى حركت كنند. اگر جمعيت حتى ده برابر شود، به راحتى و بدون ازدحام حركت مىكند. لذاست اين توفيق هم با لطف خدا و عنايات پروردگار نصيب ما شد.
يكى از گرفتارىهاى اساسى زوار محترم امام حسين عليه السلام در كربلا؛ اعم از عرب، ايرانى و غير ايرانى، وقتى به شهر مىآيند با كمبود واحدهاى بهداشتى مواجه مىشوند
از اول هم در مضيقه بودند. بنا به دستورات مرجعيت و كمك بعضى از خيّرين ايرانى قرار شد كه ما، واحد بزرگى كه شامل حدود چهارصد واحد توالت و سيصد محل وضو باشد و بهطور كامل و مدرن به نحوى كه در سطح بهترين واحدهاى دنيا مقايسه شود، انجام دهيم؛ با دو فرض، يك اين كه زوار از جهت تطهير بتوانند در آسايش باشند. دوّم اين كه نوع و سطح كار ايرانى را در آنجا ارائه كنيم و ببينند كه ايرانيان چقدر علاقه و ارادت به اين آستان مقدس دارند و امكانات و پيشرفتهاى فنى آنها از سطح جهانى كمتر نيست، لذا با اين دو هدف اين واحدها آغاز شد. اميدواريم كه در اربعين امسال از آن بهرهبردارى شود. گرچه وضع امنيتى تعريف ندارد و ناراحتىهايى وجود دارد، ولى ما توانستيم با بهطور شبانهروز كار كنيم و از خود سيدالشهدا كمك خواستيم اتمام اين برنامه.
اين برنامه در نظر آقايان؛ چه متبرّعين ايرانى و چه مرجعيت، اين است كه فقط به كربلا اختصاص نيابد، بلكه در كاظمين و سامرا هم اجرا شود. در نجف بلكه در راههاى ميان شهرهاى مذهبى هم چنين واحدى ساخته شود كه زوّار قبل از وارد شدن به حرم، به آنجا بروند و استراحت و تطهير كنند و وضويى بگيرند و باطهارت و شادابى به حرم مشرف شود. در صدد هستيم دنبال زمين برويم، اميدواريم كه خداوند عنايت كند و اينها هم انجا شود.
: اكنون پرسش آخر را طرح مىكنيم، آقاى دكتر! چند سال داريد و اهل كدام يك از شهرهاى ايران هستيد و چند فرزند داريد؟
آقاى شهرستانى: پيشتر گفتم كه در سال 1311 و در كربلا متولد شدم و در سال 1337، بعد از اوّلين انقلابى كه شد، هجرت كريم به ايران. حدود هفت، هشت سال ساكن مشهد بودم و توفيق يارىام كرد در حرم حضرت رضا عليه السلام كارهايى را انجام دهم. پس از آن، به تهران منتقل شدم و از آن زمان به بعد در تهران ساكن هستم. البته از آنجا كه معتقدم بايد پيام و رسالتى به كشورهاى ديگر نيز داشته باشيم، لذا بسيار سفر مىكنم تا شايد بتوانم از نظر مذهبى و اعتقادى كارى انجام دهم. و كارهايم را را توأم با كارهاى فنىمىكنم كه آن كارهاى فنى بتواند ارائه كننده توانايى يك ايرانى شيعه باشد.
اجداد ما از شهرستانك اصفهان هستند. ميرزا اسماعيل شهرستانى آخرين فرد از خاندان ما در ايران بوده. ميرزا مهدى شهرستانى، بعد از منقرض شدن حكومت صفوى (حدود 1000 هجرى) به كربلا هجرت مىكند و مشغول تحصى علوم دينى مىشود. در آن زمان مكتب اخبارىها رونق پيدا مىكند و مرحوم آقا شيخ يوسف بحرانى صاحب الحدائق، رياست حوزه كربلا و همچنين رياست حوزههاى علميه شيعه را در منطقه داشته است. شخصى به نام وحيد بهبهانى در زمان ايشان مطرح گرديده و پيرو مكتب اصولى مىشود و معروف است كه مىرود روى بام يكى از ايوانهاى صحن سيدالشهدا و فرياد مىزند «أَنَا الْمُجَدِّد رَأْس ألف سنة»، مردم را دور خودش جمع مىكند و مكتب اصولى را ترويج مىكند و پس از آن، شاگردان برجستهاى تربيت مىكند، بهطورى كه وقتى مىخواهد فوت كند، از ايشان سؤال مىكنند كه پس از شما به چه كسى مراجعه كنيم ايشان مىفرمايد: «عَلَيكُم به المعاد الأربعة» نام چهار تا از شاگردان برجسته ايشان مهدى بوده؛ ميرزا مهدى شهرستانى، ميرزا مهدى بحرالعلوم، ميرزا مهدى نراقى و ميرزا مهدى شهيد.
لذا بعد از فوت مرحوم وحيد بهبهانى، ميرزا مهدى شهرستانى در كربلا مىماند، ميرزا مهدى بحرالعلوم مدتى از عمر خود را در مكه سپرى مىكند و بعد به نجف برمىگردد و ميرزا مهدى نراقى و شهيد به ايران مهاجرت مىكنند. بنابراين، فاميل شهرستانى از هزاره هجرى تا حالا در كربلا بودهاند.
طرح جايگزين شود.
رحلة المكناسى و چند سفرنامه حج و حجاز
محمد المكناسى/ مصحّح: محمد بوكبوط
ابو جعفر اصفهانى
ادبيات حج در زبانهاى مختلف، در دنياى اسلام، جايگاه ويژهاى را به خود اختصاص داده است. در يكى از كهنترين متون فارسى؛ يعنى سفرنامه ناصر خسرو، شاهد گزارش خواندنى سفر وى به حج هستيم. علاوه بر اين، در ديوان او و ديگر شاعران پارسى زبان، از دير باز اشعارى را كه به نوعى به حج، كعبه، مكه و مدينه مربوط است مىيابيم. بخشى از اين ادبيات، مربوط به سفرنامههاى حج است كه مسلمانان طى قرون مختلف به نگارش آنها دست زدهاند. اين متون در زبانهاى عربى، فارسى و تركى به وفور يافت مىشود و حاوى نكات ارجمندى در ارتباط با حج، جغرافياى مكه و مدينه، شرح مسير كاروانهاى حج و آگاهىهاى ديگرى در اين زمينه است. در فارسى به جز آنچه در متون جغرافيايى قديم يا سفرنامههاى كهن در باره حج آمده، از عصر جديد، اطلاعات چندى از دوره صفوى و بيش از آن، از دوره قاجاريه داريم. تعداد سفرنامههايى كه در دوره قاجار در باره حج نوشته شده، بيش از چهل سفرنامه است كه به صورت نثر و نظم نگارش يافته است. در زبان عربى، سفرنامههاى بيشترى و در زبان تركى تعداد كمترى در عثمانى نوشته شده، اما به هر روى، در همه اين زبانها، اين ادبيات وجود داشته است. سفرنامهنويسى در بيشتر اين زبانها تا به امروز ادامه يافته و مىتوان گفت كه هر سال دهها سفرنامه به زبانهاى مختلف در ارتباط با حج نوشته مىشود.
در روزگار ما برخى از اين سفرنامهها به زبانهاى فرنگى هم منتشر مىشود. شمارى از آنها شامل گزارشهاى روزنامهنگارانه است كه در مطبوعات چاپ مىشود برخى هم به صورت كتاب در دسترس اهل مطالعه قرار مىگيرد. آنچه جالب است، چاپ سفرنامههاى روزگاران پيش است كه به صورت خطى در كتابخانهها مانده و اكنون با تصحيح و تنقيح به چاپ مىرسد. حسن اين آثار در آن است كه بخشى از تاريخ دورانهاى گذشته را نيز براى ما روشن مىكند و ما را در آن فضاها به گردش در مىآورد. يكى از آخرين اين نمونه سفرنامههاى عربى، كه به تازگى انتشار يافته و مربوط به قرن هيجدهم ميلادى و حوزه مغرب اسلامى است، سفرنامه مكناسى است. وى كه سفير مغرب در آستانه؛ يعنى استانبول بود، از راه مصر به شام آمد و از آنجا به حج رفت. نامش محمد بن عبدالوهاب المكناسى (م 1785 م/ 1200 هجرى) است و كتابش به تازگى به وسيله محمد بوكبوط در دارالسويدى ابوظبى و المؤسسة العربيه در بيروت، ضمن 420 صفحه به سال 2003 منتشر شده است. ادبيات حج حوزه مغرب اسلامى نسبتاً غنى است. آنان راهى طولانى را براى انجام حج طى مىكردند و تمام عرض آفريقا را براى رسيدن به درياى سرخ با كشتى مىپيمودند. بسا از طريق مصر به سمت شام رفته و از آنجا عازم مدينه منوره و سپس مكه مكرمه مىشدند. سفير مغرب كه حامل پيامى از سلطان مغرب هم بوده، به سمت استانبول رفته و در آنجا مورد استقبال رسمى قرار گرفته است. طبيعى است كه وى به عنوان يك حاجى، با موقعيت سياسى، دسترسى به اطلاعات دست اول و درستى در زمينههاى مختلف داشته است. وى در دمشق نيز به زيارت اماكن مهم تاريخى؛ از جمله جامع اموى و قبور منسوب به صحابه، مانند قبر بلال حبشى رفته و از آنجا همراه كاروان دولتى عثمانى، راهى مدينه شده است. مشكلات طول راه كه مهمترين آنها اعراب بدوى بودند، سبب شده است تا وى شرحى از آنها به دست دهد. زيارت قبر حبيب صلى الله عليه و آله در مدينه و نيز قبور صحابه و اهلبيت در بقيع و سپس عزيمت به مكه در دنباله آن آمده است. وصف مسجدالحرام و ارائه قصيدهاى از خودش در باره مناسك حج (268 279) مطالبى است كه در اين بخش عرضه شده است.
بخشى از اين اشعار در باره پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و توسل به ايشان و اهل بيت آن حضرت است:
«بجاه جبرئيل و ما به نزل عليه نحن عاكفون لم نزل و الآل و الأولاد و الأزواج فاطمة ذات السناء الوهّاج و بابن عمّك أبي الغصنين سيّدنا الحسن و الحسين»
وى پس از حج، همراه با كاروان شام به دمشق بازگشته، در حالى كه در غياب آنان، مرض وبا در اين شهر فراگير شده بود. در اين هنگام عازم زيارت قدس شريف مىشود.
زيارت قدس براى زائران ترك، مغربى و مصرى بسيار اهميت داشته، برخلاف زائران عراقى و ايرانى كه علاقهاى به زيارت قدس نداشتند؛ چرا كه در مسيرشان هم قرار نداشت. وى در بازگشت، شرحى از جزيره قبرس به دست داده و سپس در باره مسير بازگشت، كه از تونس و الجزاير بوده، اطلاعات ديگرى را ارائه كرده است.
اكنون كه اين كتاب را شناسانديم، بهتر است چندين اثر تازه چاپِ ديگر را در همين زمينه معرفى كنيم:
رحلة الى مكه، مراد هوفمان، چاپ شده در المدينة المنوره، مكتبة العبيكان 1421
نويسنده وقتى مسلمان شد و كتاب الاسلام كبديل را نوشت و در آلمان به چاپ رسانيد، گزارش سفر و زندگى خود را در آن آورد. در اين نوشته از محمد اسد كه او نيز يك يهودى مسلمان شده بود و كتاب «الطريق الى مكه» را نوشت، ياد كرده و مطالبى از آن آورده است.
رحلة في الجزيرة العربية الوسطى، الحماد، الشمر، القصيم، الحجاز، 1882- 1878 شارل هوبير، ترجمه به عربى: اليسار سعاده، بيروت، 2003
اين كتاب يك سفرنامه فرنگى است كه در سال 1885 ميلادى در پاريس چاپ شده و اين نخستين ترجمه عربى آن است كه به بازار عرضه مىشود. نويسنده از حجاز گذشته اما از مكه و مدينه ديدارى نداشته است. او در باره بسيارى از راهها، شهرها و كوهها و بيابانها آگاهىهايى را به دست داده و علاوه بر آن، شرحى هم در باره برخى از تحوّلات سياسى آن روزگار در عربستان ارائه كرده است.
الرحلة اليابانيه إلى الجزيرة العربية، ايجيرو ناكانو، ترجمه به عربى از ساره تاكاهاشى، دارة الملك عبدالعزيز، 1419
اين اثر گزارش سفر نويسنده به بخشهايى از جزيرةالعرب در سال 1939 است. به زبان ژاپنى چاپ شده و چاپ عربىِ آن، در ضمن سلسله منشوراتى كه به مناسبت يكصدمين سالگرد دولت سعودى، شامل يك صد جلد كتاب مهم تاريخى انتشار يافته، به مطالعه كنندگان عرضه شده است.
يوميات رحله في الحجاز (1384/ 1930) غلام رسول مهر، ترجمه سمير عبدالحميد ابراهيم، رياض، دارة الملك عبدالعزيز، 1417
اين اثر، سفرنامه حج است كه به اردو نگارش يافته و به عربى ترجمه شده است.
نويسنده، روزنامهنگارى پاكستانى بوده و گزارش روزانه سفر خويش به اماكن مقدس را نوشته است. اصل آن گزارشهايى بوده كه وى براى چاپ در نشريه صحيفه انقلاب به كشورش مىفرستاده است.
الارتسامات اللطاف في خاطر الحاج إلى اقدس مطاف، (1929) شكيب ارسلان، تقديم: ايمن حجازى، ابوظبى، دار السويدى، بيروت، المؤسسة العربيه للدراسات و النشر، 2004 اشاره كنم كه اين دو ناشر، طى سالهاى اخير دهها از اين دست سفرنامهها را، كه مربوط به كشورهاى مختلف مىشود، چاپ كردهاند. در باره شكيب ارسلان هم نياز به گفتن نيست كه از نويسندگان و اديبان مشهور دوره اخير بوده و برخى از آثارش به فارسى هم درآمده است.
اين سفر در سال 1348/ 1929 ق. انجام شده و مسير آن از محل اقامت آن زمانِ وى، يعنى لوزان سويس آغاز شده، از آنجا به ايتاليا، سپس از دريا به سمت پورت سعيد و از آنجا به درياى سرخ و سپس مكه انجام شده است. وى در ايام حج بيمار شده و براى بهبودى به طائف رفته است. به همين دليل بخش عمدهاى از كتابش به شرح وضعيت طائف مربوط مىشود.
حجم كتاب 376 صفحه و گزارش آن، از شهر مكه، طائف و طوايف ميان راه و ديگر مسائل جارى، كه مربوط به آغاز دولت سعودى بوده خواندنى است.
وى به برخى از اماكنى كه به تازگى به دست وهابىها تخريب شد، اشاراتى دارد كه از آنجمله بناى روى قبر عبد اللَّه بن عباس و عكاشةبن محصن در طائف است. اين اثر در شناساندن تاريخ و بهخصوص جغرافيا و قبايل و مسائل حاشيهاى ديگر، حاوى اطلاعات بسيار عالى و تازه است. مؤلف در جاى جاى كتاب از اطلاعات حديثى و تاريخى و جغرافيايى ساير كتابها بهره برده و كتاب را خواندنى كرده است.
الرحلهةالحجازيه، اوليا چلبى، ترجمه از تركى به عربى: دكتر الصفصافى احمد المرسى، قاهره، دار الآفاق العربيه، 1999
كمتر عالم و عامىِ تركيهاى را مىشناسيم كه با سفرنامه مفصل اوليا چلبى آشنا نباشد؛ سفرنامهاى كه در ده جلد است و شامل بخش مهمى از جغرافياى عالم متمدن در قرن يازدهم
هجرى مىشود. بهقدرى در باره اين كتاب گفته و نوشته شده كه نياز به معرفى آن نيست.
بخشى از اين سفرنامه شيرين و خواندنى مربوط به مكه و مدينه است. عامى نويسى مؤلف و تلاش او براى ارائه باورها و عقايد عاميانه در باره اين اماكن، كه گاه بسيار خندهدار و غير صحيح است، آن را به صورت يك اثر ارزشمند در آورده است. لازم است تا در جاى ديگرى به تفصيل در باره اين سفرنامه سخن بگوييم و خواندنىهاى آن را نقل كنيم.
الحجاز فى نظر الأندلسيين و المغاربه في العصور الوسطى، ابراهيم احمد سعيد، دمشق، الاوائل للنشر و التوزيع، 2004
اين كتاب مرورى است بر تعدادى از سفرنامههاى حج مغربىها، كه ضمن كتابشان شرحى از حجاز به دست دادهاند. سفرنامهها و كتابهايى كه مبناى كار اين مؤلف بوده، عبارتاند از سفرنامه ابن جبير، العبدرى، ابن بطوطه، البلوى، القلصادى. وى در هر بخش، گزيدهاى از مهمترين مطالب آنان را در باره شهر مكه و مدينه و ديگر مسائل مربوط ارائه كرده و در واقع، تلخيص و تهذيب مطالب آنها در باره حجاز است.
موسوعه مرآة الحرمين الشريفين و جزيرة العرب، (5 جلد)، ايوب صبرى پاشا، اشراف بر ترجمه: احمد حرب، قاهره، دار الآفاق العربيه، 2004
يك مجموعه پنج جلدىِ بسيار مفصل كه از همان زمان چاپ متن تركى آن در سال 1302 ق. در مطبعة البحريه، استانبول اثرى شناخته شده و قابل استفاده بوده است. در همان دوران قاجار، مجلدى از آن، با عنوان «مرآةالحرمين» كه قسمت مكه آن بود، به وسيله عبدالرسول منشى به فارسى برگردان و چاپ شد كه اخيراً به وسيله آقاى جمشيد كيانفر تصحيح و ضمن منشورات ميراث مكتوب، در تهران (1383) به چاپ رسيده است. اكنون متن كامل آن، به عربى برگردان شده و در پنج مجلد به چاپ رسيده است. به دليل آنكه نويسنده يكى از شخصيتهاى دولت عثمانى بوده و آنها با وهابيان بسيار تند برخورد مىكردند، توزيع كتاب در حال حاضر در كشور سعودى ممنوع است. اين علاوه بر اختلاف مشرب مذهبى آنها است. بىشك، اين مفصلترين اثر تاريخى، جغرافيايى و سفرنامهاى است كه در پايان دوره عثمانى تأليف شده و از هر جهت قابل اعتنا است. تأليف آن در اين مقطع، سبب شده است تا مؤلف ضمن آشنايى با تاريخنويسىِ جديد، به تحقيق و تتبّع ميدانى پرداخته و در عين حال از متون در دسترس نيز در تأليف آن استفاده كند.
طرح جايگزين شود.
مقدّمه خاطرات سرپرست حجّاج
پس از ماجراى دردناك قتل ابوطالب يزدى، در سال 1322 خورشيدى، به دست وهابيان، رابطه دولتهاى ايران و سعودى تيره شد و چند سالى، از عزيمت زائران ايرانى به حجاز پيشگيرى به عمل آمد. تا اينكه در سال 1327، دولت ايران اجازه سفر زائران خود به اين سفر معنوى را صادر كرد. پيشتر در ايران، گماردن سرپرست براى حاجيان مرسوم نبود، ازاينرو، حوادث ناگوارى براى آنان پيش مىآمد و كسى براى رفع مشكلات آنان اقدامى نمىكرد تا اينكه دولت وقتِ ايران، براى نخستين بار تصميم گرفت براى زائران ايرانى سرپرست بگمارد و به دنبال آن، محسن صدر، معروف به «صدرالأشراف» را كه در ميان رجال دولتى، پيشينه و صبغه مذهبى داشت و در عصر رضاخان چند سالى وزير عدليه بود، براى اين منظور تعيين كرد. وزير كشور
سيد جواد حسينى
وقت، او را براى تصدّى اين مسؤوليت فراخواند و به گفته وى، تلگرافى از آيتاللَّه آقاسيد محمد بهبهانى، رييس علماى تهران به او رسيد كه اين دعوت را رد نكند. وى همچنين در قم به ملاقات آيتاللَّه حاج آقا حسين بروجردى، مرجع تقليد شيعه رفت و به گفته خودش، حضرت آيتاللَّه اظهار ميل كردند كه وى اين مسؤوليت را بپذيرد.
به هر حال، او در اين سفر، سرپرستى حجاج را به عهده گرفت و خاطرات خود را نيز به رشته تحرير درآورد.
در اين سفر، گروهى از علماى اعلام؛ مانند حضرات آيات و حجج اسلام، سيد محمد بهبهانى، فيض قمى، سيد محمد تقى خوانسارى، حاج ميرزا حسين سبزوارى، حاج ميرزا خليل كمرهاى، شيخ بهاء الدين نورى و شيخ بهاء الدين محلّاتى و محمد تقى فلسفى نيز حضور داشتند.
گفتنى است، مرحوم فلسفى، گوشهاى از خاطرات اين سفر را بازگو كرده، كه در شماره 47 فصلنامه «ميقات حج» منتشر شده است. مرحوم فلسفى كه همراه زائران، از راه زمينى رفته، مقدارى از مشكلات سفر را نقل كرده و از اقدامات خود در رفع مشكلات سخن گفته است. وى همچنين از ملاقات خود با صدرالأشراف ياد كرده و اظهار تشكرِ او را آورده است.
معاون وى، ابوالفضل حاذقى، سرپرستىِ گروهى از زائران را، كه از راه زمين عازم حج بودند، به دوش داشته و او نيز خاطرات خود را نوشته و مقدارى از دشوارىهاى سفر را بازگو كرده است. ولى هيچكدام نامى از مرحوم فلسفى و اقدامات مؤثّر وى؛ مثل ملاقات با وليعهد عربستان، در جهت رفع مشكلات حجاج و نجات آنان از گرفتارى در صحرا و ... نبردهاند!
بارى، هرچند صدرالأشراف از رجال عصر پهلوى است و در كارنامهاش وزارت عدليه رضاخان را ثبت كرده و پسرش نيز نخست وزيرى، وكالت مجلس و رياست مجلس سنا را برعهده داشته، اما نقل خاطرات او در مجله، از چند زاويه مد نظر بوده است:
الف: مناسبات دولتهاى ايران و عربستان سعودى، از زبان سرپرست حجاج ايرانى، در آن دوره، به تصوير كشيده شده است.
ب: اين خاطرات، حاكى از مشكلات و دشوارىهاى سفر حج، در نيم قرن گذشته است.
ج: از ميزان تأثير فعاليت سرپرست حجاج، در جهت تسهيل امور و رفع مشكلات آنان خبر مىدهد.
د: تا حدّى بازگو كننده وضع دولتمردان سعودى، در سطوح مختلف است، كه از زبان يكى از دولتمردان عصر پهلوى انجام گرفته و گاهى هم با وضع دولتمردان ايرانى مقايسه شده است.
ه: وى در اين خاطرات، بخشى از سخنرانى حسن البنّا، رييس جمعيت اخوان المسلمين را، كه در حج حضور داشته، آورده است.
صدر الأشراف، در سال 1320 ش. نيز از راه عتبات عراق، به حج رفته و خاطراتش را نوشته است. در اين خاطرات، كه به صورت شخصى سفر كرده
بود، مواردى از دشوارىهاى سفر و نيز رفتار مأموران سعودى در حوادث مختلف و پارهاى از اعتقادات آنها را باز گفته است.
زمامدارى عبدالحسين هژير و اجازه براى رفتن به حج
در سال 1326، بعد از قوامالسلطنه، عبدالحيسن هژير، كه تقرّبى به شاه داشت نخستوزير شد، ولى از ابتداى كار با مخالفت بعضى احزاب و آقاى سيد ابوالقاسم كاشانى كه نفوذ زياد در عامه مردم داشت مواجه گرديد. حتى در جلو مجلس اجتماعاتى بر ضد او تشكيل و زد و خوردهايى اتفاق افتاد و چون او را به بىدينى منسوب كرده بودند، او اقداماتى براى ترويج احكام شرع مىكرد؛ از جمله در ماه رمضان اگر كسى هرچند مسافر و مريض بود عملى منافى روزه به جا مىآورد پاسبانها او را مىگرفتند و توقيف مىكردند و از جمله آنكه چون در مدت چهار سال بعد از قضيه ابوطالب يزدى كه تفصيل آن را مىنويسيم مسافرت به مكه معظمه در ايران از طرف دولت ممنوع و روابط با دولت حجاز مقطوع بود هژير به ملاحظه تقاضاهاى مردم و بهخصوص علما براى اجازه دادن دولت كه به حج بروند به طور مطلق اجازه داد كه هركس بخواهد امسال به حج مشرف شود مانعى نيست لذا مردم كه در مدت چند سال از تشرف به حج محروم شده بودند براى تحصيل گذرنامه و ويزا در سفارتخانههاى عراق و سوريه و لبنان هجوم آوردند. حالا مقتضى است قضيه قتل ابوطالب يزدى را در مكه كه سال 22 اتفاق افتاد بنويسم.
تا سال 1327 كه هژير براى جلب توجه مسلمين اجازه رفتن به حج را داد مرسوم نبود كه از طرف دولت سرپرست و به عبارت ديگر اميرالحاج به همراهى حجاج ايرانى به حجاز برود و در حجاز وزير مختار هم از طرف ايران نبود سابقاً گاهى وزير مختار مصر در ايام حج چند روزى به جده مىرفت و گاهى يك نفر وابسته به سفارت ايران در مصر را در موسم حج مىفرستادند؛ چنانكه در سال 1320 شمسى كه من به حج مشرف شدم (1)سيد كاظم آزرمى وابسته به سفارت ايران در مصر براى رسيدگى به امور ايرانيان به حجاز آمده بود و هرچند او جوانى زيرك و كاردان بود و عربى را خوب حرف مىزد و خوب مىنوشت ولى چون حيثيت رسمى او قابل و لايق نبود محل اعتناى مأموران دولت حجاز واقع نمىشد و حجاج
1) وى خاطرات اين سفر را نيز به رشته تحرير درآورده و نوشته است: «چند سال بود كه قصد داشتمدر موسم حج براى اداى فريضه حج به مكه معظمه و زيارت مدينه منوره بروم، ولى مىدانستم شاه اجازه نمىدهد، لذا همين كه او استعفا كرد و رفت، عازم شدم و خانواده من با دو دختر من براى زيارت عتبات مقدسه عراق همراه بودند و آنها را در كربلا و نجف گذاشته، خود به مكه معظمه رفتم.
ايرانى در حجاز پستترين طبقات مسلمين بودند و علاوه بر اين كه سرپرست لايقى نداشتند.
يك جهت دينى كه عبارت از مذهب تشيع است بود كه عموم سنىها شيعه را رافضى و اهل بدعت مىشمارند و بهخصوص وهابى كه مذهب عمده اهل حجاز و مذهب دولتىها است شيعه را مهدور الدم يعنى خون و مال آنها را مباح مىشمارند.
بيچاره مقتول نه زبان مىدانسته كه از خود دفاع كند و نه مجال دفاع به او دادهاند و به مجرد شهادت چند نفر سنى متعصب كه گفتهاند آن بيچاره نجاست در دامن خود براى ملوث كردن مسجد حمل كرده، قاضى اين حكم ظالمانه را داده
چنان كه من خود در سال 1320 كه مشرف شدم همه شب مىديدم در صحن مسجدالحرام كرسى گذاشته و واعظى روى كرسى نشسته و تمام بيانات او راجع به شيعه و به قول آنها رافضىها بود كه مىگفت اين جماعت مشرك هستند و دولت نبايد آنها را به حرم خدا و رسول راه بدهد و علت ديگر موضوع نژادى بود كه ايرانىها و به قول عربها عجم هستند و براى عجم در نزد عربها احترامى نيست و در هر حال حجاج ايرانى به بدترين مذلتها دچار بودند.
قضيه قتل ابوطالب يزدى در مكه
در سال 1322 هم كه عدهاى از ايرانىها به حج رفته بودند، يك نفر ابوطالب نام يزدى با زن خود براى اداى فريضه حج آمده بود. بيچاره مريض بود و در حين طواف دور كعبه يا به قول بعضى موقع نماز در مقام حضرت ابراهيم، حال او به هم خورده و قى به او عارض شده و براى اين كه زمين مسجد ملوث نشود در دامن لباس احرام خود استفراغ كرده و براى آنكه كثافت را از داخل مسجد بيرون ببرد، به راه افتاده ولى مقدارى از كثافت معده كه در دامن او بوده، به زمين مسجد ريخته و عدهاى از اهل مصر؛ يعنى از جهال و متعصبين آنها نزد قاضى شهادت دادهاند كه آن شخص نجاست در دامن خود كرده بهقصد تلوّث مسجد و قاضى حكم به قتل او داده. ملك ابن السعود پادشاه حجاز هم به حسب ظاهر نمىتواند حكم شرعى را بلااجرا بگذارد، نتيجه اين شد كه او را فوراً سر بريدند.
اين ظاهر امر بود ولى در باطن سياستى براى مرعوب كردن ايرانىها بود؛ زيرا چنانكه
مذكور گرديد، اساساً سنىهاى متعصب عقيده بد نسبت به شيعه، خصوص ايرانىها دارند و از طرفى هم ايرانىها به هيچوجه ملاحظه اقتضاى موقع و غلبه مخالفين خود را ندارند و با آنكه از ائمه شيعه نهايت اصرار به مماشات و متابعت ايشان در جمله از امور مثلًا حضور در نماز جماعت آنها شده ايرانىها در موقع انعقاد نماز جماعت، از مسجدالحرام بيرون مىروند و يا در يك گوشه نماز فردى مىخوانند و اين رفتار حقد و دشمنى سنىها را تشديد مىنمايد و مانند آن است كه افكار عمومى اهالى چه حجازى و چه مصرى متوجه يك نوع تنبيه ايرانىها بوده است و پادشاه هم به رعايت افكار عمومى امر به اجراى فورى اين حكم غلط داده حكمى كه بر اثر محاكمه صحيح نبوده و بيچاره مقتول نه زبان مىدانسته كه از خود دفاع كند و نه مجال دفاع به او دادهاند و به مجرد شهادت چند نفر سنى متعصب كه گفتهاند آن بيچاره نجاست در دامن خود براى ملوث كردن مسجد حمل كرده، قاضى اين حكم ظالمانه را داده، در حالتى كه تحقيق لازم بوده كه اولًا در دامن او نجاست بوده يا قى؟ ثانياً اين عمل اضطرارى (بوده) يا اختيارى؟ ثالثاً چه مقصودى داشته آيا واقعاً قصد او تلويث مسجد و محل عبادت مسلمانان بوده است و اگر چنين باشد آيا چنين كسى مجنون يا ديوانه نيست كه از هزار فرسنگ راه با مشقت زياد و با زن خود براى چنين عمل شنيعى به آنجا آمده باشد؟
بارى، اين عمل زشت از حكومت حجاز سر زد و قلوب ايرانيان را رنجانيد بلكه در شهرهاى عراق مانند كربلا و نجف و كاظمين اظهار تنفر و انزجار از اين عمل كردند و مكاتباتى هم مبنى بر اعتراض مابين دولت ايران و دولت حجاز توسط سفير ايران در مصر مبادله و بالنتيجه قطع رابطه شد و دولت ايران اتباع خود را تا چند سال از رفتن به مكه معظمه ممنوع داشت ولى البته طرفين متمايل به رفع اين تيرگى بودند. دولت ايران، براى تقاضاى اهالى به انجام امر واجب و دولت سعودى براى منافعى كه از واردين براى حج مىبرد.
تا در سال 1327 چنان كه اشعار گرديد، نخست وزير وقت اجازه داد و راه را براى قاصدين حج باز كرد و مقرر شد كه كسى را به سمت سرپرستى حجاج ايرانى يعنى اميرالحاج تعيين كنند.
تعيين سرپرستى حج
در تابستان سال 1327 من به محلّات رفته بودم، در آنجا تلگرافى از وزير كشور
(مرحوم فهيم الملك) به من رسيد كه مرا دعوت به قبول اين سمت نموده بود و نيز تلگرافى از آيتاللَّه آقا سيد محمد بهبهانى رييس علماى تهران به من رسيد كه رد اين دعوت را نكنم.
معذلك چون من مىدانستم دولت عنايتى به اين امر ندارد و شرايط لازمه را براى تهيه مقدمات آن رعايت نخواهد كرد، جواب رد دادم و چون موقع تابستان در شرف انقضا بود عازم تهران شدم و در قم به ملاقات آيت اللَّه حاجى آقا حسين بروجردى، مقلد شيعه رفتم.
ايشان مطّلع بودند كه به من اين تكليف شده است، اظهار ميل كردند كه من آن را قبول كنم و همين كه به تهران آمدم، از طرف دولت به من تأكيد در قبول اين خدمت شد ولى ملاحظه كردم كه دولت هيچ برنامه براى اين كار در نظر نگرفته و مردم كه گذرنامه گرفتهاند، در شرف حركتاند، لذا از قبول آن امتناع ورزيدم، لكن شاه مرا احضار و امر به قبول اين سمت نمودند.
و چون مقرر بود نامهاى هم از طرف شاه به ملك ابن السعود پادشاه حجاز نوشته شود و هديه لايقى براى ايجاد حسن روابط براى او فرستاده شود، در طرز بيان و مطلب نامه شركت كردم و هديه هم كه عبارت از يك جلد كلام اللَّه، خطى خيلى عالى و يك شمشير كه قاب آن طلا و روى آن مكلل به فيروزههاى خيلى عالى بود تهيه كردند و من با عجله تمام مشغول تهيه برنامه هيأت امارت حج شدم و در اين موقع كه من قبول خدمت را كردم، قاصدين حج به من مراجعه كردند براى پول كه براى مخارج و براى رسوم حج؛ يعنى پولى كه دولت عربى سعودى از هر حاجى كه از غير خاك حجاز به حج مىرود مىگرفت و مقدار آن جمعاً چهل و يك ليره و نيم بود.
من به دولت پيشنهاد كردم كه به كميسيون ارز اجازه بدهند به هر حاجى هشتاد ليره بفروشند، دولت عذر آورد كه براى بانك تهيه اين مقدار ارز با كثرت افراد قاصد حج مشكل است و چون مردم ناچار به تهيه ارز ليره يا دينار عراقى در بازار آزاد بودند، قيمت ليره و دينار به بيست و هفت تومان رسيد. من پيشنهاد كردم كه به قيمت آزاد اين مقدار ليره يا دينار را به مردم بفروشند باز هم دولت قبول نكرد.
البته بردن اسكناس ايران هم به خارج ممنوع است و بالاخره چون قاچاق در ايران از همه كار سهلتر است مردم اسكناس ايران به قاچاق بردند. نهايت آن كه منافع آن به صرافهاى بغداد و بصره رسيد كه در حدود بيست و هفت تومان با يك دينار مبادله مىكردند.
من چون از اوضاع زمان حج مطلع بودم كه تجمل ظاهر مدخليت زياد در حفظ حيثيت
دارد؛ مخصوصاً در موقع توقف در منا و عرفات كه بايد در چادر بود لذا از شاه درخواست كردم از بهترين چادرهاى بزرگ سلطنتى و فرش و قالى و لوازم پذيرايى از دربار به ما بدهند.
شاه مرا مختار در انتخاب آن لوازم فرمود و من يك چادر خيلى بزرگ كه پوشش ابريشم دوزى و چند چادر ديگر و قالىهاى خيلى ممتاز و ظروف چينى و غيره گرفتم و آذوقه مسافرت را چون مىدانستم در حجاز گران است بهعلاوه ناچاريم دعوتها و ميهمانىها بكنيم تهيه كردم و آقاى حاج شيخ احمد بهارمنشى، نخست وزير، كه مردى شايسته و امين است حسابدار و ناظر خرج تعيين كردم و هيئت سرپرستى عبارت بود از آقاى ابوالفضل حاذقى به سمت معاون، آقاى احمد بهار حسابدار، آقاى سيد محمد باخدا و مرحوم حاج داداش كرمانشاهى و مستشار السلطنه مشايخى اعضا و سرهنگ باقر شهرستانى كه از افسران شهربانى بود، براى حفظ نظم و آقاى سيد كاظم آزرمى منشى و مترجم و آقاى دكتر مدرسى رييس بيمارستان قم به سمت رييس بهدارى و دو نفر ديگر دكتر.
معاون و اعضا را با محصولات خود، با چند اتومبيل و كاميون از راه بصره و كويت همراه حجاج، كه از راه خشكى عازم بودند، روانه كرده و خودم با آزرمى در ماه ذىقعده مطابق با مهرماه با هواپيما از تهران حركت كرده به فاصله شش ساعت و نيم وارد جده شديم و در جده سفراى دول اسلامى و سفير چين و معاون وزير امور خارجه دولت سعودى در فرودگاه ما را استقبال كرده و به عمارت دارالضيافه، كه محل پذيرايى براى ما تعيين كرده بودند، رفتيم و يكى از اعضاى وزارت خارجه كه فارسى خوب صحبت مىكرد و اصل او افغانى بود، ميهماندار براى ما معين كردند.
صبح روز بعد، امير جده نزد من آمد و گفت: ديروز عصر تلگرافى از اميرالسعود وليعهد پادشاه از رياض رسيده كه حجاج ايرانى در سرحد حجاز و كويت به واسطه اشتباه شوفرها راه را گم كرده و در بيابان متفرق شده و اتوبوسها به رمل فرو رفته سرگردان ماندهاند و پادشاه تلگراف زد كه فوراً كاميونهاى قوى جريه براى خارج كردن وسايط نقليه از رمل و آب و بنزين و اشياى يدكى اتومبيل و دستگاه اصلاح از رياض بفرستند و چون پادشاه از ورود شما به جده مطلع شده است، امر كرده كه من تعداد وسايط نقليه ايرانىها و سيستم آنها را از شما بپرسم و فوراً اطلاع دهم تا اشياى يدكى مطابق آنها از رياض فرستاده شود.
من اگرچه با تجربهاى كه از وضع اتوبوسرانى در رمل داشتم مقتضى بودم كه خودم همراه
آن قافله باشم ولى من وقتى قبول اين مسافرت كردم كه حجاج بعضى رفته و بعضى در شرف حركت بودند و براى تهيه لوازم هيأت امارت حج و تهيه نامه شاه و هدايا، ناچار از توقف در مركز بودم.
حالا لازم بود من عده وسايط نقليه و سيستم آنها را به امير جده اطلاع دهم ولى متأسفانه تا ساعت آخر حركت از تهران هر چه از شهربانى كل استفسار كردم جواب نداد حتى عدد حاج را هم نمىدانستند و اينهاست كه بىعلاقگى مأمورين دولت را به كارها نشان مىدهد.
در هر حال به امير جده گفتم صورت وسايط نقليه نزد معاون امارت حج است كه با قافله ايرانى همراه است از او تحقيق كنند.
ملاقات با ملك بن السعود
من با آزرمى كه سمت مترجمى داشت، براى ملاقات پادشاه به قصرى كه در جده قرار دارد رفتم و مطابق آداب بين المللى، گاردِ جلو قصر احترامات نظامى به جا آورد و درب قصر رييس تشريفات و معاون وزارت خارجه ما را استقبال و تا اتاقى كه پادشاه نشسته بود، همراه آمدند. من وقتى وارد يك سالن بزرگ شدم، پادشاه از روى صندلى خود برخاست و به عادت امروز دست داد و صندلى دست راست خود را نشان داد.
من حاجت به مترجم نداشتم، بهخصوص كه پادشاه خيلى شمرده و فصيح حرف مىزد ولى ممكن بود براى جواب و اداى مطالب، لكنت در زبان من پيدا شود. بودن آزرمى خصوص براى حمل نامهها و هدايا لازم بود. پادشاه مردى قوى جثه و بسيار مؤدب و متين و آرام بود و شمرده حرف مىزد. من وضع صورت و متانت او را كه صلابت عزم و اراده قوى داشت شبيه به رضاشاه پهلوى ديدم.
بارى بعد از تعارفات، نامه شاه را به دست او دادم و چون نامه به فارسى نوشته شده، ترجمه آن را هم به عربى نوشته، ضميمه كردم. ترجمه عربى را خواند و اظهار امتنان كرد. بعد قرآن و شمشير به او تقديم شد. پادشاه قرآن را با تواضع دو دستى گرفت و باز كرد و يك آيه خواند و شمشير را كه مرصع به فيروزههاى قديم و درشت بود، به دقت ملاحظه كرده، گفت:
شاهنشاه ايران قرآن فرستاده به اين معنى كه كلمه جامعه ما مسلمين و دستورالعمل ماست و شمشير فرستاده كه متفقاً به فرق اعداى اسلام بزنيم. بعد، از خصايص و اوصاف ذاتى شاه از
من پرسيد. من البته جوابهاى خوب و مناسب دادم و من قبل از آنكه راجع به حجاج ايرانى، كه از راه خشكى آمدهاند، اظهارى كنم، خودش تفصيل تلگراف وليعهد و اوامرى كه صادر كرده بود، گفت و اظهار داشت: اطمينان داشته باشيد من نمىگذارم يك نفر ايرانى در صحرا بماند و به موقع به موسم حج نرسد.
من گفتم: قسمت عمده حجاج ايرانى از راه خشكى آمدهاند و قسمتى هم از راه دريا و هواپيما آمده و خواهند آمد و در حوائج خود به من مراجعه خواهند كرد، شايسته است به مأمورين دولت امر صادر فرماييد به مطالب ما بيشتر توجه كنند. در جواب گفت: من دستورهاى لازم به مأمورين و وزراى دولت دادهام، بعد «مدير الأمن العام» (رييس كلّ شهربانى) را خواست و گفت: تا اميرالحاج ايران در خاك حجاز است، امر او امر من است، بعد كفيل وزارت خارجه را خواست و توصيه كرد: هر مطلب من داشته باشم انجام دهند.
در حكومت حجاز، كميسيون بازى و نظر خواستن از اين اداره و آن اداره نيست. يك امرِ شفاهىِ پادشاه، تمام مشكلات را حل مىكند. من بعد از صرف قهوه و شربت، خداحافظى كرده و خواستم بيرون بروم، پادشاه ايستاده دست داد و گفت: شما تا ايام حج در جده مىمانيد يا به مكه مىآييد؟ من گفتم: ميل دارم به زيارت مدينه منوره بروم، بعد از بيرون آمدن من، پيغام داد كه يك طياره مخصوص در اختيار شما خواهد بود كه به مدينه برويد و هرچند روز مايل هستيد نگاه داريد و هر كه را هم ميل داريد همراه ببريد.
تشرّف به مدينه منوره
من فرداى آن روز آزرمى و آقاى ضياء الدين قريب را، كه به عنوان كاردار موقت وزارت خارجه، كه با خانمش از مصر آمده بود، همراه برداشته به مدينه رفتيم. در آنجا هم امير مدينه تا فرودگاه ما را استقبال كرده، ميهمان او بودم. من قبل از حركت از ايران پيش بينىهاى لازم و اخطارهايى كه مىبايست به حجاج ايرانى بشود؛ از قبيل رعايت احترام نماز جماعت سنىها و لزوم اقتدا به ائمه جماعت آنها و اينكه در نماز مهر نگذارند و از بوسيدن ضريح حضرت پيغمبر در مدينه و قبور ائمه بقيع و ساير مقامات مقدسه احتراز كنند، كرده و بيانيه چاپ كردم و در ميان حجاج پخش كردند و به علماى متنفّذ؛ از قبيل حاج سيد محمد بهبهانى و مرحوم آية اللَّه حاج سيد محمدتقى خوانسارى و آيتاللَّه مرحوم فيض قمى و آقاى حاج
ميرزا حسين سبزوارى و بسيارى از علماى ديگر؛ از جمله آقاى حاج ميرزا خليل كمرهاى كه در آن سفر بودند، توصيه كردم كه به عوام بفهمانند از رفتارى كه در نظر اهل سنت بدعت است اجتناب كنند، الحق آقايان هم در اين باب كوشش كردند و خودشان در مواقع جماعت اهل سنت در نماز حاضر و اقتدا مىكردند و اين رويه مستحسن و مفيد اتفاق افتاد ولى از اين امر نگران بودم كه مبادا رؤيت ماه اول ذىالحجّه مورد اشتباه واقع شود؛ چون در اغلب سالها اينطور اتفاق مىافتاد كه در حجاز روزى را كه در ايران و عراق آخر ماه ذىقعده است، اول ذىالحجه اعلان مىكنند و اعمال حج را بر وفق آن بهجا مىآورند و در حجاز به حكم قاضى، اول ماه ثابت مىشود و ايرانىها اطمينان به آن ندارند و مىخواهند اعمال حج را مطابق تقويم ايران و با ثبوت رؤيت ماه در نزد علماى شيعه به جا بياورند.
اين اختلاف يكى از مواردى است كه ايرانىها دچار اهانت و اذيت اهالى و ساير حجاج و ضرب و شتم و توقيف مأمورين حكومت واقع مىشوند، ولى خوشبختانه در همان شب اول كه ما در مدينه بوديم، جمعى رؤيت ماه را شهادت دادند و چند نفر از شهادت دهندگان شيعه بودند و آقاى بهبهانى هم كه در مدينه بودند، موافقت كردند و آن سال اختلافى پيش نيامد.
روز اول ماه را در مدينه توقف كرده روز دوم به جده برگشتم.
بروز مشكلى ديگر:
به محض ورود، امير جده نزد من آمد و گفت: ديشت وليعهد به پادشاه عربستان تلگراف كرده كه وسايط نقليه حجاج ايرانى؛ اگرچه همه نو و خوب بوده، ولى بهواسطه بىاطلاعى شوفرها، كه اكثراً در رمل فرورفته و بعضى براى پيدا كردن راه به يمين و يسار رفته حتى صد كيلومتر از جاده دور شده و مسافرين كه در حدود ده هزار نفرند در بيابان بيست و چهار ساعت و بعضى دو شبانه روز مانده بودند، همه نجات يافتند، ولى هيچكدام رسوم حج ندادهاند و اينك بعضى در جريه سرحد خاك عربى سعودى و بعضى در داخل خاك حجاز از بيراهه آمده و مأمورين براى اداى رسوم، آنها را متوقف نمودهاند. تكليف چيست؟ پادشاه دستور داد كه فورى به شما اطلاع بدهم.
من رييس اداره حج را خواستم، نزد من آمد و راه چاره از او خواستم. گفت: حسب المقرر، بايد همه مسافرين در جريه كه دستگاه گمرك است، حاضر شوند و گذرنامهها ملاحظه
شود و وصول رسوم حج را در گذرنامه قيد كنند و اجازه ورود به خاك عربى سعودى در گذرنامه هم قيد شود و چون جمعيت حاج زياد است، اين كار اقلًا ده روز طول مىكشد و حجّ همه فوت مىشود. علاج اين امر از وظيفه من خارج و مربوط به وزارت ماليه است.
من به وزير ماليه تلفن كرده، اين مشكل را گفتم. جواب داد: اگر شما تعهّد مىكنيد كه حجاج بعد از اداى مناسك حج رسوم را خواهند داد، ممكن است اجازه بدهيم معطل نشوند و حركت كنند. من گفتم: اجازه چنين تعهدى از دولت ندارم ولى اطمينان مىدهم كه بعد از ورود به مكه و اداى مناسك حج خواهند پرداخت. گفت: همين اطمينان كه شخص شما مىدهيد براى دولت ما كافى است و الآن تلگراف مىكنم كه مسافرين را روانه كنند. بعداً معلوم شد، بسيارى از اتوبوسهاى ايرانى در راه بهواسطه رمل يا جهات ديگر، معيوب شده و آنها را با جريه به رياض براى تعمير بردهاند و مسافرين آنها را با اتومبيلهاى بزرگ سعودىِ سرباز، كه مخصوص ايام حج است، مجانى حمل كردهاند.
من تا روز ششم ذىالحجه در جده به گردش دريا و تماشاى مؤسسات دولتى و بازديد وزرا و سفراى خارجه، كه به ديدن من آمده بودند، گذرانده (1)
ابن السعود ماليات حج از حجاج مىگيرد، در صورتى كه حج فريضه دينى است و همه مسلمين حق دارند آزادانه براى حج بيايند من حالا علت آن را به شما مىگويم.
من وقتى بر اين صحرا مسلّط شدم كه شغل مردم اين صحرا جز راهزنى و غارت و آدمكشى نبود و من آنقدر از اين اشقيا كشتم كه رمقى براى آنها باقى نماند وليكن از آنها بقايايى مانده؛ يعنى زن و بچه و اشخاص ضعيف ماندهاند. و اينها وسيله معاش ندارند چه آنكه در اين صحرا فلاحت نيست. صنعت نيست و شغلى كه سابقاً در اينجا داير بوده كرايهكشى با شتر بوده و حالا اتومبيل اين شغل را هم موقوف كرده و من بايد به آنها معاش بدهم و روزى هفتادهزار ريال براى من خرج از بيتالمال داده مىشود قيمت ريال نقره سعودى در آن روز دو تومان پول ايران بود و من براى امنيت حجاج ناچارم اين پول رسوم حج را از حجاج بگيرم.
روز ششم با چند اتومبيل سرباز كه دولت براى ما مهيا كرده بود با حالت احرام به قصد عمره حج روانه مكه معظمه شدم و چون شب هفتم را پادشاه دعوت به شام در قصر خود، كه در مكه است، نموده بود بعد از طواف و سعى لباس معمولى پوشيده به دعوت پادشاه رفتم. در اين دعوت اميرالحاج مصر احمد جودت پاشا رييس مجلس شوراى مصر و جمعى از محترمين حجاج ساير ممالك اسلامى و شيوخ حجاز و وزراى دولت حاضر بودند.جايى كه براى من تعيين شده بود صندلى دست راست پادشاه و صندلى دست چپ اميرالحاج مصر بود. زير دست من رشيد عالى گيلانى كه چند سال قبل در عراق كودتا كرده با انگليسها جنگ كرد و دولت عراق به حكم غيابى او را محكوم به اعدام كرده بود و حالا مشاور درجه اول پادشاه است و به همين مناسبت روابط بين دولت عراق و پادشاه ابن السعود تيره است.
درآن شب پادشاه گفت: فردا كه هفتم و پسفردا كه اول اعمال حج است، بر حسب قولى كه به شما دادهام تمام ايرانىها به مكه وارد خواهند شد و حتى يك نفر در راه نخواهند ماند.
من تشكر كردم و به علامت صدق وعده پادشاه آن بود كه بعد از ورود همه حجاج روز هشتم
1) در سال 1327 كه من با سمت امير حاج به مكه مشرف شدم، وقتى در جده بودم، يك روز رييستشريفات پادشاه ابن سعود به من تلفن كرد كه پادشاه مايل است شما را ملاقات كند و فلان ساعت منتظر شماست. من در ساعت مقرره رفتم. پادشاه گفت: ميل داشتم با شما دوستانه صحبت كنم و بعد سؤالاتى كه از اوضاع ايران و صفات و رفتار اعلى حضرت محمدرضاشاه از من كرد و جوابهايى مناسب به او دادم. گفت: مىخواهم برادرانه صحبتى با شما بكنم و آن اين است كه پشت سر من مىگويند:
عصر از نظميه به من اطلاع دادند كه يك شوفر اتوبوس و شاگرد او كه براى تعمير اتوبوس خود در رياض بودند، به امر وليعهد آن دو نفر را با طياره از رياض فرستادهاند و آنها را نزد من فرستادهاند در حالى كه غالب شوفرها و شاگرد رانندهها نمىفهمند حج چيست و قصد آن را ندارند.
در عرفات و منا
بارى روز هشتم كه عازم منا بوديم، موضوع ديگرى پيش آمد و آن اينكه اتومبيلرانى در حجاز با يك شركت به نام شركت عربى سعودى است كه داراى امتياز است و وسايط نقليه كرايه متعلق به هر دولت باشد، فقط مجاز به آمدن تا مكه و مراجعت است و مجاز در سير داخله در حجاز نيست. ايرانىها مىخواستند با وسائط نقليه خودشان به منا و عرفات بروند و شركت مذكور مانع بود تا اينكه با مذاكره با وزير ماليه قرار شد ايرانىها با وسايط نقليه خود بروند و نصف كرايه وسايط نقليه عربى سعودى را بعنوان حق الامتياز به شركت بپردازند و اگرچه كرايه اتوبوسهاى درجه پست كه صندلى ندارند، سه ليره بود. وزير ماليه موافقت كرد كه همه هر نفرى يك ليره و نيم بپردازند، حجاج پرداختند و رفتند من و اعضاى هيأت امارت حج هم با اتومبيلهاى سرباز كه در اختيار ما بود، حركت كرديم و شب را در نزديكى مسجد خيف خوابيديم و صبح عرفه به صحراى عرفات رفتيم و در آنجا چادرهاى ما را كه بر همه چادرها امتياز داشت، با بيرق ايران كه از همه مرتفعتر بود فراشان كه همراه برده بوديم بر پا كردند. ما علاوه بر اعضاى بيست و دو نفر مستخدم از فراش و پيشخدمت و آشپز و غيره داشتيم.
وقوف در عرفات، فقط براى عبادت و دعا در حق خود و ساير مسلمين است و جمعيت حاج از داخله و خارجه، صحرا را پر كرده بود و يا آنكه مطابق قرارداد گاراژدارهاى ايران ملزم بودند چادر و آب براى حجاجى كه حمل كرده بودند، مهيا كنند. اغلب از قرارداد تخلف كرده بسيارى از حاجىهاى بيچاره در آفتاب سوزان مانده بودند.
من به كسانى كه بىچادر مانده بودند، اطلاع دادم كه تا هر قدر ممكن است زير چادرهاى ما به سر برند و چون جمعيت زياد بود خودشان قرار تناوب دادند تا غروب شد و عموم حجاج روانه مشعر الحرام شدند و بعد از بيتوته شب، صبح روز عيد اضحى به منا رفتيم.
آن روز عيد بود و من بعد از اداى فرايض مخصوص، به ديدن پادشاه رفتم و بعد اذان تا
غروب از واردين؛ چه محترمين حجاج و چه رجال دولت عربى سعودى پذيرايى مىكرديم.
مرحوم حاجى داداش كه يكى از اعضاى امارت حاج بود، از موقعى كه وارد مكه شده تا آن روز نگران بود؛ زيرا در موقع ورود به خاك حجاز كه اتوبوسهاى ايرانى دچار معطلى رمل و سرگردانى در بيابان شده بود، حاجى داداش بعضى اسبابهاى خود را از جمله چند بسته مفقود كرده و غمناك بود و همراهان تصور كرده بودند پولى داشته و مفقود شده است.
در آن روز يكى از كسانى كه به ديدن من آمد، امير جريه (سرحد حجاز از طرف كويت) بود و پس از آن كه خود را معرفى كرد، حاج داداش به او گفت: بعضى اسبابهاى من موقعى كه در سرحد از گرفتارى رمل نجات پيدا كرديم، در بيابان ماند. آيا اطلاع از آن داريد؟
در جواب گفت: اسبابهايى از حجاج ايرانى در بيابان به جا مانده و برادرم آنها را حسب المقرر جمع كرده و به مكه آورده و حالا هم در منا حاضر است كه هركس مطلع شده مال خود را ببرد. حاج داداش نشانىِ چادر برادرش را پرسيد، گفت بهتر اين است كه من خودم با شما برويم و هر دو برخاسته رفتند و به فاصله نيم ساعت برگشتند. اسبابهاى حاج داداش بدون كم و كسر به او رسيد و بعداً معلوم شد اشياى قيمتى يا پول نبوده و فقط نگرانى او براى كفن و لوازم آن بوده.
بارى ما هم مانند همه حجاج روز يازدهم و دوازدهم ذىحجه را در منا مانده و عصر دوازدهم به مكه برگشته بعد از طواف و سعى از اعمال حج فارغ شديم.
در خانه كعبه
روز 13 ذىحجه از جانب اميرعبداللَّه الفيصل نوه پادشاه دعوت شدم براى تشرّف به خانه كعبه و شستشوى آن مطابق معمول ساليانه مدعوين از تمام حجاج علاوه بر امير مشعل پسر پادشاه و امير عبداللَّه الفيصل وكليددار كعبه مشرفه، امير الحاج مصر و دو- سه نفر ديگر و من با دو- سه نفر از همراهان بوديم و بعد از دو ركعت نماز از هر طرف كعبه مطابق معمول جاروبهاى ظريفى حاضر كرده سقاها آب از زمزم مىآوردند، با گلاب مىريختند و ماها جاروب مىكشيديم و همينطور ديوارهاى داخلى كعبه كه از كاشىهاى نفيس پوشيده شده است، آبپاشى كرده و با دستمال تا جايى كه دسترس بود، خشك مىكرديم.
آنجا به خاطرم رسيد كه اين همان محل است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت، كه فتح مكه فرمود كعبه را از لوث بتهاى مشركين كه در بالا چيده يا آويخته بودند پاك كرد و اميرالمؤمنين على عليه السلام روى شانه آن حضرت بلند شد و بتها را يكيك شكست و ظاهراً كعبه در آن وقت اين قدر ارتفاع از زمين نداشته و بعدها به امر عبدالملك مروان كه براى دستگيرى عبداللَّه بن الزبير با منجنيق قسمتى از كعبه را آتش زدند و خرابى بر آن وارد شد تعمير كرد و مانند حالا ارتفاع آن را از زمين زياد كردهاند.
در جوف كعبه چيز تازهاى نيست كه توجه بيشترى را جلب كند ولى بهواسطه قدمت محل و دانستن آن، كه بناى اساسى آن را حضرت ابراهيم خليل با پسرش اسماعيل گذاشته و خداىتعالى آن را خانه خود خوانده و محل تقديس پيغمبران سلف بهخصوص حضرت پيغمبر اسلام بوده، حالت مخصوص براى مسلمانى كه در تمام عمر آرزوى زيارت آن را داشته پيدا مىشود كه يافتنى است نه وصفكردنى.
گرفتارى چند نفر ايرانى به اتهام بىاحترامى به حرم و نجات آنها
ظهر آن روز به من خبر دادند كه يك نفر ايرانى اهل رامهرمز را به جرم آن كه مىخواسته است ديوار كعبه را لوث كند، جمعيتِ امر به معروف و نهى از منكر، او را كشانكشان به نظميه بردند (جمعيت امر به معروف و نهى از منكر جماعتى از اهل نجد كه متعصب در مذهب وهابى هستند كه هر سال در موسم حج در مكه و ساير مناسك هستند و حكم آنها مافوق
حكم مأمورين انتظامى است).
براى من مسلم بود كه هيچ ايرانى اگرچه ديوانه باشد، چنين حركتى نمىكند ولى براى كشف حقيقت آزرمى را نزد رييس كلّ نظميه فرستاده پيغام دادم كه معلوم مىشود هنوز دستگاه اتهامزدن به ايرانىها در حجاز موجود است و من الساعه به پادشاه مىنويسم كه چون در حجاز براى ايرانىها امنيت نيست، فوراً ايرانىها را روانه مىكنم و بعدها دولت ايران به احدى از اتباع خود اجازه آمدن به مكه نخواهد داد.
رييس كلّ نظميه از اين پيغام نگران شده و چون آزرمى به او حالى كرده بود كه حقيقت امر اين است كه اين شخص چند عدد دستمال و چند عدد تسبيح در كيسه گذاشته و كيسه را زير لباس زيرين احرام ميان دو پاى خود آويخته و موقعى كه دست به ميان پاى خود مىبرده و چيزى بيرون مىآورده و به ديوار كعبه مىماليده كه دستمال و تسبيح بوده به قصد تبرّك، لذا به آن جمعيت گفته بود كه الآن كشف عورت اين شخص را بايد كرد تا معلوم شود زير او آلوده به نجاست بوده يا همان دستمال و تسبيح كه داشته به قصد تبرك به ديوار كعبه مىماليده. آن جماعت خرتر از آن مرد ايرانى گفته بودند كشف عورت جايز نيست. آزرمى گفته بود اگر اتهامى را كه شما مىگوييد راست باشد مجازات او چيست؟ گفتند: كشتن. گفت: كشتن يك مسلمان را بهواسطه يك شبهه تجويز مىكنيد ولى كشف عورت مردى را براى تحقيق چنين اتهامى تجويز نمىكنيد؟
بالاخره گفته بودند او را به كفايت ببريد. فردا او را در حضور قاضى القضات حاضر كنيد.
آزرمى به من تلفن كرد، من گفتم: قبول نكنيد يا الآن كشف عورت كنند تا مطلب معلوم شود يا من حالا به پادشاه شكايت مىكنم و همان وقت تفصيل را به امير مكه تلفن كردم. او پيغام تهديدآميزى به رييس نظميه فرستاد تا بالاخره به سعى او بيچاره را خلاص كردند.
همينطور دو- سه روز بعد، باز جمعيت مزبور دو نفر را گرفته به نظميه بردند و نظميه فوراً به من اطلاع داد. اتهام يكى از آن دو نفر اين بود كه گفتهاند سيگار در مسجدالحرام مىكشيده (سيگار و ساير دخانيات در مذهب وهابىها حرام است) اتهام ديگرى آن بوده كه گفتهاند: در مسجدالحرام بول كرده است و اين دومى را دستبند آهنى به دستهاى او زده و پاهاى او را در محبس حلقه آهنى زده بودند و پس از آنكه من فرستادم تحقيق كردند معلوم شد آن شخص نجارى است از اهل تهران و موقعى كه جزو ساير مردم در مسجد نشسته بود و
سقاها آب زمزم به مردم مىدادهاند، او ظرف آب را گرفته و به طور مخفى آن را روى آلت رجوليت خود ريخته، به قصد اينكه اولاد او بشود و چون از زير او آب جارى شده تصور كردهاند ادرار كرده است.
اين عقيدههاى عاميانه و تبرك جستن به هر چيز آب و سنگ و نقره و طلا است كه اهل تسنن بهخصوص وهابىها را به شيعه بدگمان كرده و نسبت شرك به آنها مىدهند و انصافاً تا درجهاى هم حق با آنهاست. نهايت آنها نيز راه مبالغه مىپيمايند و سجده كردن بر مهر تربت را بدعت مىشمارند و خودشان به هر چيز كثيفى سجده مىكنند.
بارى، اين شخص دوم چون دست و پاى او را قفل آهنى زده بودند، قضيه ابوطالب يزدى به خاطر او آمد، حركات بىقاعده از او صادر مىشد. رييس نظميه بعنوان اينكه مجنون است و لَيسَ عَلَى الْمَجْنُونِ حَرَج، او را از چنگ بقاياى مقدسين نهروان خلاص كرده و شخص اولى را بهعنوان اينكه توبه كرده است نزد من فرستاد.
گرفتارى حجاج راجع به رسوم حج كه گاراژدارها گرفته و به دولت سعودى نپرداخته بودند و بالأخره ضمانت من در آن سال حاج ايرانى با سه وسيله به حج آمده بودند، قريب ده هزار نفر با اتوبوس از راه خشكى و در حدود دو هزار و سيصد نفر از راه دريا كه از بيروت به كشتى نشسته بودند و پانصد، ششصد نفر از ايران يا از عراق با هواپيما آمده بودند كسانى كه توسط ايرانتور با هواپيما آمده بودند، بعد از انجام مناسك حج به موقع خود به ايران يا عراق براى عتبات حركت كردند و براى من گرفتارى نداشت ولى حجاجى كه از راه خشكى يا دريا آمده بودند چون رسوم حج را چنان كه در صفحات قبل اشاره نمودم نداده ولى من تعهد كردم كه بعد از اداى مناسك مىپردازند و حالا كه حاج از اعمال فارغ شده و قصد زيارت مدينه منوره و مراجعت به ايران را دارند موقع مطالبه اداره حج و در واقع وزارت ماليه رسيده و مسلم بود تا رسوم حج داده نشود اجازه خروج از مكه را به حجاج نخواهند داد.
از طرفى بهواسطه نبودنِ جا در شهر مكه، حجاج كه اغلب دهاتى و فقير هستند، در صحرا و دور از شهر منزل كرده بودند و در بيابان نه آب بود، نه سايبان، نه مستراح. صحرا متعفن شده بود و كمكم ناخوشى اسهال مكه لازمه اين قبيل اجتماعات است در ميان مردم پيدا شد و اين موقع نمايندگان گاراژدارها جز دو سه گاراژ از قبيل گاراژ ساعتچى و گاراژ فولادى كه رسوم مربوط به حاجى كه همراه آورده بودند پرداختند، همه مخفى شدند. مردم هم راهى
جز مراجعه به من ندارند و لااقل دو سه هزار نفر هر روز مردمان دهاتى و شهرهاى مختلف كه از وضع خود و گرانى معاش به جان آمده بودند نزد من اجتماع كرده و با داد و فرياد ناهنجار خلاصى خود را مىخواستند و كار به جايى رسيد كه مسافرين و حجاج كه در هتل مصر منزل داشتند و منزل ما هم در همان هتل بود، از اينكه راه عبور مردم مقطوع شده و داد و فرياد ايرانىها از صبح تا آخر شب آسايش همه را مختل كرده بود به نظميه شكايت كردند و پاسبانها كه مانع از هجوم آنها مىشدند، چندين هزار نفر فحاشى و هرزگويى به دولت ايران و دولت سعودى را از حد به در مىبردند.
من از طرفى از علما و از وجوه حجاج استمداد مىكردم كه مردم را به وعده ساكت كنند و از طرفى صبح و عصر و شب به دولت و دربار تلگراف مىكردم كه دولت اجازه بدهد من بدهى حجاج را، كه گاراژدارها قبل از حركت از آنها گرفتهاند، ضمانت كنم و دولت در مركز از گاراژدارها وصول نمايد ولى هرقدر الحاح كردم و گفتم نصف مردم تلف خواهند شد جز جواب منفى ندادند.
اينجا جاى خيلى تأمل است. دولتى كه براى عوام فريبى اجازه داده قريب چهارده هزار نفر به حج بروند، گذشته از اينكه كمترين اقدامى براى رفاه يك عده مسافر حج نكرده و مردم را به دست يك جمع شياد كه شركتهاى دروغى براى حمل حجاج تشكيل داده و دولت در مقام آن بر نيامده كه آيا اين شركتها پايه و مايه و اساسى دارد يا نه، حالا كه در بيابان مكه گرو پرداخت رسوم حج مانده و مشرف به هلاكت هستند اين قدر علاقه نشان نمىدهد كه خود در مقام وصول طلب مردم از گاراژدارها برآيد و به نماينده دولت اجازه ضمانت بدهد واقعاً فكر من از رسيدگى به عذر اين بىعلاقگى به چندين هزار نفر ايرانى مسلمان و به اهل مملكت ودايع الهى نمىرسد.
بارى، براى نجات مردم و خودم، از همه جا مأيوس شدم. به وزير ماليه دولت سعودى پيغام دادم اوضاع اكثر حجاج ايرانى را مشاهده مىكنيد و بدهكار رسوم حقيقتاً گاراژدارهاى ايرانى هستند و اين مردم بيچاره بدهى خود را دادهاند. نهايت آنكه گاراژدارها از پرداخت آن به واسطه نداشتن ارز تعلّل كردهاند و من در مقام بر آمدم كه دولت ايران به من اجازه بدهد به نام دولت ضمانت وجوه بدهى آنها را بكنم دولت به ملاحظاتى اجازه ضمانت به من نداد ولى من حاضرم شخصاً ضمانت كنم وزير دارايى ضمانت شخصى مرا قبول كرد و من از شش
شركت ضمانت كتبى كردم و اجازه خروج حاج از مكه صادر شد و در چند روز كه مشغول مذاكره با دولت سعودى بود، دو شركت حساب بدهى خود را با وزارت دارايى به وسيله ضمانت صرافهاى جده تصفيه كردند؛ يكى شركت لوانتور كه عمده مسافرين راه خشكى را او حمل كرده بود و ديگر شركت ت ث ث كه مسافرين دريايى را حمل كرده بود و حاجتى به ضمانت من از آنها پيدا نشد.
اين بود كه من از شش شركت غيرمعروف ضمانت كردم كه در حدود يكصد و شصت هزار ليره بدهى آنها بود، ولى به توسط مأمورين نظميه دولت سعودى كه مانند اكثر مأمورين دولت ايران نيستند؛ يعنى دروغ نمىگويند شش نفر مديران شركتها را كه ضمانت كرده بودم، پيدا كرده آنها را در اتاقى جنب اتاقهاى خودمان توقيف كرديم و چند نفر پاسبان بر آنها گماشتم، آنها ناچار شدند شب و روز به كسان خود در تهران تلگرافات براى تهيه پول مىكردند و دو نفر از آنها اظهار داشتند تا ما خودمان به تهران نرويم پول تهيه نخواهد شد.
من آن دو نفر را توسط سرهنگ شهرستانى افسر شهربانى با هواپيما به تهران فرستادم و بعد از توقف هر دو در شهربانى در حدود يكصد و هشتاد هزار تومان معادل بدهى آنها وصول و به سفارت سعودى در تهران تحويل گرديد و يك نفر هم دوستان او بهوسيله تلگراف به عراق تحصيل اعتبار نموده و بهوسيله صرافان جده تصفيه حساب خود را نموده، باقى ماند. سه نفر كه يكى از آنها سيد على موسوى طرف توصيه بعضى علماى تهران بود كه با اصرار فوقالعاده مرا از توقيف او منصرف كردند و قرار شد ضامنى به من بدهد كه به ورود تهران بدهى خود را بپردازد و بدهى او هم زياد نبود و فقط راجع به چهل نفر حاجى بود كه با خود آورده بود و مجموع بدهى او هزار و ششصد و شصت ليره مىشد و يك نفر اهل سولقان كه من نمىشناسم ضمانت او را نزد من كرد و دو نفر ديگر در توقيف ماندند كه بعد از حركت حجاج ناچار شدند بالاخره بدهى خود را پرداختند.
بعد از ضمانت من، راجع به بدهى حجاج كه اجازه حركت آنها صادر شد، محظور ديگر پيش آمد و آن موضوع شركت اتومبيلرانى عربى سعودى بود كه حجاج مجبور بودند براى امارت مدينه نوشتند با وسايط نقليه اين شركت روانه شوند و چون حجاج قصد مراجعت به مكه بعد از زيارت مدينه نداشتند مىخواستند با اتوبوسهاى ايرانى بروند. اين مطلب چنانكه در
موقع حركت حجاج به منا و عرفات مورد اشكال واقع شد و بالاخره قرار شد نصف حداقل كرايه را بابت حقالامتياز به شركت عربى سعودى بدهند، حالا اشكال شديدتر بود تا بالاخره بعد از دو- سه روز مذاكره با وزير دارايى قبول كردند كه هر نفرى از حجاج پنج ليره بابت حقالامتياز به شركت سعودى بدهند و با وسايط نقليه خودشان به مدينه بروند ولى من ملاحظه كردم كه اين مبلغ خيلى زياد است و حجاج بيچاره بهخصوص حالا كه پولشان تمام شده قدرت پرداخت اين مبلغ را ندارند. گاراژدارها نسبت به اين مبلغ تعهّدى ندارند و چون وزير دارايى حجاز به هيچوجه حاضر براى تخفيف مختصر هم نشد، من نامهاى به پادشاه نوشتم. به مفاد آن كه سفارت عربى سعودى در ايران، تعرفه مخارج رسوم حجاج را كه اشاعه داد، مجموع آن ارقام بالغ بر چهل و يك ليره و نيم بود و زايد بر اين مبلغ را حجاج نمىدانستند كه مورد مطالبه خواهد بود و با فقر اغلب حجاج و گرانى حجاز حالا از عهده پرداخت اين مبلغ بر نمىآيند و من خواهش مىكنم امر فرماييد وزير ماليه از مطالبه اين مبلغ صرفنظر نمايد يا تخفيفى منظور دارد كه حجاج بتوانند بپردازند.
بخشودگى پنجاههزار ليره حقالامتياز از ايرانيان
نامه را فرستادم نزد وزير ماليه كه او بهديد شاه برساند. از رساندن آن امتناع كرد. نامه را فرستادم نزد اميرى كه نوه پادشاه بود او وقتى نامه را به پادشاه داد، پادشاه گفت: به وزير ماليه ابلاغ كنيد هيچ مطالبه نكند. وزير ماليه وقتى اين امر به او ابلاغ شد، سراسيمه نزد پادشاه رفت و گفت: ده هزار نفر ايرانى مىخواهند به مدينه بروند و صدهزار ليره كرايه مىبايست به شركت عربى داده باشند و حالا كه مىخواهند با وسايط نقليه خودشان بروند، من قرار داده بودم نصف آن را حقالامتياز به شركت بدهند و اعلىحضرت پنجاههزار ليره بخشيدهاند.
پادشاه گفت: من در برابر خواهش به نماينده پادشاه ايران وعده دادهام و ديگر برگشت ندارد.
امير مكه پيغام پادشاه را مبنى بر قبول خواهش من و صرفنظر از تمام اين مبلغ، به من اطلاع داد. به انضمام آنكه گفت: به امير الحاج ايران بگوييد اين گذشت فقط راجع به امسال بوده و در سنوات بعد بايد مطلع بر اين نكته باشند.
بحمداللَّه وسايل حركت حجاج از مكه از هر جهت فراهم شد و تا روز بيست و چهارم
ذىحجه ايرانىها همه مكه را ترك كردند مگر شش- هفت نفر مريض كه در بيمارستان بودند و من توصيه معالجه آنها را به رييس بيمارستان كرده خود و اعضاى امارت حج براى رفتن به مدينه منوره به جده رفتيم كه از آنجا با هواپيما به مدينه برويم و قبل از حركت براى خداحافظى به ديدن پادشاه رفتم و بعد از تشكر از مساعدتهايى كه نسبت به ايرانىها از طرف شخص پادشاه و از طرف كاركنان دولت مرعى شده بود، خواهش كردم كه ما را به حال خود آزاد گذارند و ميهمان دولت نباشم.
وفات حاج داداش كرمانشاهى در مكه
وقايع قابل ذكر در مدت اقامت ما در مكه معظمه، يكى واقعه فوت حاج داداش بود كه همه را بى نهايت متأثر نمود. حاج داداش و آقاى باخدا روز عيد غدير (هيجدهم ذىحجه) روزه بودند و شب را در مسجدالحرام به عبادت گذرانده بودند، شب بعد هم كه شب جمعه بود، بعد از افطار مسجدالحرام رفتند و حاج داداش تا صبح به عبادت گذرانده بود و از قرارى كه بعد معلوم شد داراى مرض قلبى بوده كه به واسطه روزه و اعتكاف در مسجد، ضعف بر او مستولى شده بود.
صبح جمعه 19 كه از مسجد مراجعت كرد، درب هتل مصر كه منزل ما بود، سكته عارض او شده، فوراً دكتر مدرسى كه همراه بود، تزريق آمپول به او كرده و حالش بهتر شد و به اتاق خود رفت ولى ساعتى نگذشت كه آقاى باخدا به من اطلاع داد كه نوبت دوم سكته عارض او شد و درگذشت، رحمة اللَّه عليه.
حاج داداش از اشخاص نيك و با معنويت بود و اوقات او صرف رفع حوايج مردم خصوصاً دوستان خود و دستگيرى از ضعفا بود و عاقبت هم با بهترين حالات كه خاص اولياى خداست از دنيا رفت.
ما و همه ايرانىها و عدهاى از حجاج عراقى، با تجليل تمام جنازه او را تشييع كرديم و در قبرستان نزديك به قبرستان ابىطالب عليه السلام مدفون گرديد.
ديگر موضوعى كه قابل ذكر و بسيار مغتنم بود، آشنايى من با مرحوم شيخ حسن البنا، رييس جمعيت اخوان المسلمون و سخنرانى او بود كه در آن سال با چند نفر اعضاى
برجسته آن جمعيت به حج آمده بود و دو نوبت سخنرانى مفصل نمود و ما همه دعوت شده بوديم.
سخنرانىهاى زعماى جمعيت الاخوان المسلمون و قوت بيان شيخ حسن البنا رييس جمعيت
جمعين الاخوان المسلمون كه مؤسس آن مرحوم شيخ حسن البنا بود چند سالى است در مصر تشكيل و هدف آن چنانكه نام آن مشعر است، رفع اختلاف بين مسلمين و دعوت آنها به اخوت اسلامى كه صريح حكم قرآن است بود و آن جمعيت كه مركز آن در مصر بود، از قرارى كه شنيدم شش ميليون عضو در مصر و ساير بلاد اسلامى داشته و اخيراً رييس آن جمعيت را به اتهام سياسى ترور كردند.
منطق اين جمعيت بسيار قوى و موجب تمكين همه مسلمين بود. خود شيخ حسن رييس جمعيت ناطق بىنظيرى بود و در چند جلسه سخنرانى در مكه و مدينه كه قريب دو ساعت صحبت مىكرد، گذشته از فصاحت و بلاغت كلام و شيرينى بيان ژستهاى مخصوصى در بين داشت كه به اقتضاى حال گاهى مستمعين را به حكايات و بيانات فكاهى سرگرم مىكرد و گاهى با موعظه بليغ حالت تأثر آنها را تحريك كرده، مىگرياند و بنيان استدلال را به طورى مرتب مىداشت كه مجالى ديگر براى كسى باقى نمىگذاشت و اساس منطق او بر چند پايه استوار بود؛ يكى نقل آيات قرآنى و احاديث مروى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و ديگر عمل و رفتار آن حضرت در زمان بعثت و از جمله آنها اين نتيجه را مىگرفت كه رويه و رفتار پيغمبران بود كه اظهار اعتقاد و تمكين به چهار اصل را موجب قبول اسلام مىدانست. اول شهادت به وحدانيت خداىتعالى. دوم رسالت آن حضرت. سوم تصديق به آنكه قرآن وحى آسمانى و دستورالعمل مسلمين است. چهارم آن كه كعبه را در نماز قبله خود قرار دهد و هر كس اين چهار اصل را قبول مىكرد، پيغمبر او را مسلمان و در تمام حقوق مساوى و با سايرين برادر مىدانست، حتى دشمنان عنود سرسخت خود را وقتى كه به اين معنى مسلمان شدند و هرگز ملاحظه نمىكرد كه بعضى مسلمين با بعضى قلباً دوستى ندارند بلكه مىدانست كه بعضى نسبت به بعضى كينه و حسد دارند ولى مادامى كه اثرى بر آن مترتب نمىكردند آن را كأن لم
يكن مىپنداشتند.
اين حكم عمومى اسلام بود و حكم خصوصى اسلام اين است كه تمام انجام فضيلت را كه مردم آنها را موجب فضيلت قرار دادند، از مال و نسب و نژاد و رياست محو و نابود كرد و فقط تقوى را سبب فضيلت قرار داد، به حكم قرآن إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ ... و چون به حكم لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ بايد امت در عمل، خصوص در رفتار اجتماعى، تابع آن حضرت باشند و با معرفى كه آن حضرت از مسلم فرمود؛ «وَ الْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ» (1)اين نتيجه قطعى است كه هريك از مسلمين عالم با جاهل به يكى از فرق مسلمين به معنى كه ذكر شد، توهين كند و نسبت كفر و شرك دهد، خود او از ربقه اسلام خارج است.
شيخ حسن در هر يك از مقدمات مطلب، از حضّار تصديق مىخواست و مىگفت: آيا اين مطلب مسلّم است يا نه؟ همه يك صدا تصديق مىكردند و همين كه به نتيجه مىرسيد، چند ثانيه سكوت مىكرد و مجال فكر به مستمعين مىداد.
من مشاهده كردم كه حضار از حجاج ولايات مختلفه و اهالى حجاز كه جز معدودى ايرانى و عراقى همه سنىِ متعصب بودند، سرها بهزير انداخته و تأثير نطق قوى شيخ حسن آنها را به حالت بهت دچار كرده بود.
در مكه و مدينه درهر مجلس و محفلكه سخنرانى مىشد يا انشاد شعر مىكردند، مرسوم ناطقين اين بود كه در خاتمه، اول ابن السعود پادشاه حجاز و دوم ملك فاروق پادشاه مصر را دعا مىكردند و اسم كس ديگر از پادشاهان و رؤساى ممالك اسلامى مذكور نمىشد.
شيخ حسن رحمةاللَّه عليه كه حق بزرگى بر شيعه دارد، در مجلس دوم سخنرانى در مكه و سخنرانى در مدينه، بعد از نام ابن السعود و ملكفاروق پادشاه ايران را دعا كرد و اين از اعجب عجايب است كه تا كسى قبل از آن اوضاع و افكار مردم حجاز را نسبت به ايرانى شيعه و به قول آنها رافضى نداند درك اين تعجب را نمىكند كه تأثير حرف و منطق به جايى رسيد كه در ميان مردمى كه ايرانى شيعه را مهدور الدم و مشرك و مال و خون او را مباح مىشمردند وقتى به پادشاه ايران دعا كرد همه بىاختيار آمين گفتند.
من در مدت اقامت در مكه و مدينه، با شيخ حسن معاشرت داشتم و ميهمانىها مبادله كرديم.
1) منلايحضرهالفقيه، ج 4، ص 362
در مكه دو مؤسسه دولتى است؛ يكى شير و خورشيد سرخ كه نام آن دارالاسعاف الخيريه است و يكى پرورشگاه يتيمان.
من با اعضاى امارت حج به هر دو مؤسسه رفتم و در هر يك صد ليره دادم. دارالايتام بسيار منظم و جالب توجه بود، بالجمله بعد از آنكه تمام حجاج ايرانى روانه مدينه شدند من با دو- سه نفر اعضاى هيأت امارت حج به جده رفته و با هواپيما به مدينه مشرف شديم. قبل از ورود ما باغ و عمارتى در مدينه كه آب جارى داشت، براى ما اجاره كرده بودند. به آنجا وارد شديم و از طرف امير مدينه و اشراف آن شهر نهايت احترام نسبت به ما مرعى شد و ميهمانىها كردند ما هم در مقابل ميهمانىها از آنها كرديم.
عدالت محكمه ادارى مكه
من تلگرافى به رييس كلّ نظميه، كه در مكه بود، كردم كه از نتيجه محاكمه مرا مطلع نمايد، بعد از سه روز به من جواب داد كه در نتيجه تحقيقات معلوم شد كه راننده اتوبوس ايرانى تقصير نداشته و تقصير متوجه راننده شركت سعودى بوده و اتوبوس ايرانى كه صدمه ديده، به خرج شركت تعمير خواهد شد و من بيش از اين از تقصيل موضوع مطلع نشدم تا وارد تهران شدم. يك روز دو نفر زن به منزل من آمدند و اظهار داشتند كه حسين جليلى اتوبوس خريده و چند نفر را با اتوبوس خود به مكه برده و ما بهكلى از او بىخبريم و از من خواستند تلگرافى به مكه كرده از حال او استعلام كنم.
از جواب تلگراف من كه از مكه رسيد، معلوم شد حسين جليلى صاحب همان اتوبوس بوده كه مابين جده و مدينه با اتوبوس عربى تصادف كرده بود و در تلگراف اشعار شده بود كه با اتوبوس خود به طرف ايران حركت كرد و بعد از چندى آن شخص به منزل من آمد و از رسيدگى بيطرفانه و عدالتمنشى مأمورين دولت سعودى تعجب داشت كه حق را با او دانسته و اتوبوس او را تعمير كرده و دليلى با او همراه كردهاند كه تا سرحد كويت با او باشد.
من براى تنظيم وضع حركت حجاج از مدينه از امير مدينه استمداد كردم و در نتيجه شصت نفر دليل راه تعيين كردند كه همراه وسايط نقليه ايرانىها تا سرحد كويت باشند و قرار شد به ملاحظه كمى آب و بنزين در راه هر روز يك دسته حركت كنند لذا در روز اول محرم تا هفتم، هر روز يك دسته مركب از صد الى صد و سى اتوبوس و اتومبيل روانه شدند و با هر
دسته هم يك نفر از اعضاى هيأت امارات حج را مأمور كردم كه از رفتار خودسرانه شوفرها و مسافرين جلوگيرى كنند و به اين ترتيب حجاج كه از راه خشكى عازم ايران مىشدند، با نظم و ترتيب روانه شدند و من خود روز هشتم محرم با هواپيما به بغداد رفته يك شب در كاظمين متوقف و شب عاشورا را به كربلا مشرف شدم و بعد از زيارت كربلا به نجف مشرف شدم و بعد از سه روز تلگرافى از آقاى ساعد، كه نخست وزير شده بود، به من رسيد كه مرا براى وزارت دادگسترى دعوت و تعجيل در حركت من كرده بود.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
غلامحسين زينلى
ضرورت شناخت اهل بيت عليهم السلام
شايد برخى چنين تصور كنند كه گفتگو در باره «اهلبيت» و تلاش در جهت شناخت آنان، مسألهاى است متعلق به گذشته و در عصر حاضر، اثرى بر آن مترتب نيست. بنابراين، چه ضرورتى دارد كه درباره آن به بحث و گفتگو بپردازيم؟
اما اگر به كلام خداوند و سنت نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله مراجعه و در آن بينديشيم، به وضوح در خواهيم يافت كه مطالعه و پژوهش در باره اين مسأله و شناخت مفهوم و مصاديق اهل بيت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى امّت اسلامى، امرى كاملًا حياتى است.
خداوند در قرآن كريم، اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله را از هر گونه آلودگى پاك و پاكيزه دانسته (1)و محبت و دوستىِ آنان را به عنوان مُزد رسالتِ نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله، بر همه مسلمانان فرض دانسته است. (2)رسول گرامى نيز كه سخن ايشان تأييد شده با كلام خداوند مىباشد، (3)در حديث متواتر «ثقلين» با بيان جمله «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي ...» (4)اهل بيت را همتاى كتاب خدا به شمار آورده و استمرار هدايت امّت اسلامى را پس از خود، تنها در پرتو تمسك به قرآن و عترت ميسر دانسته است. و اعلام داشته كه اين دو، تا قيام قيامت با هم بوده و هيچگاه از يكديگر جُدا نخواهند شد.
1) إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً احزاب: 33؛ «خدا فقطمىخواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.»
2) قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى.
3) وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى نجم: 3 و 4
4) صحيح مسلم، كتاب فضائل صحابه ح 36؛ سنن ترمذى 5/ 329. سلفيه؛ مستدرك حاكم 3/ 148؛ مسند احمد 3/ 17؛ معجم كبير طبرانى 5/ 190 و 205، چاپ عراق؛
«وَ لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ ...» (1)و در حديث «سفينه» اهل بيت عليهم السلام را به كشتى نوح تشبيه كرده و نجات امت اسلامى را تنها در پرتو تمسك به كشتى هدايتِ آنان، ميسّر دانسته است. (2)
«مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِيكُمْ مَثَلُ سَفِينَةِ نُوحٍ، مَنْ رَكِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ». مستدرك حاكم، ج 2، ص 343؛ مجمع الزوائد، هيثمى، ج 9، ص 265، دارالفكر 1414 ه؛ تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 12، ص 91؛ حلية الاولياء، ابونعيم، ج 4، ص 306؛ دارالمنثور، ج 4، ص 434
آرى، تأمل در كلام خداوند و سخنان رسول گرامى، و نقش اهل بيت در هدايت و وحدت امّت اسلامى، ضرورت شناختِ مصاديق اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله را بيش از پيش روشن مىسازد. و هر فرد مسلمانِ متعهدى را وامىدارد تا به درستى، اين اسوههاى طهارت و پاكى را بشناسد و آنان را الگوى زندگىِ خود قرار دهد، و در جهان پرحادثه كنونى، بر كشتى نجات اهل بيت سوار شده و خود را به ساحل نجات رساند. اين همان حقيقتى است كه پيشواى مذهب شافعى نيز در سروده خود به آن اشاره دارد. وى مىگويد:ولمّا رأيت الناس قد ذهبت بهم مذاهبهم فى أبحر الغيّ والجهل
ركبتُ على اسم اللَّه في سفن النجا وهم اهل بيت المصطفى خاتم الرسل (3)
«هنگامى كه ديدم مذاهب گوناگون، مردم را به درياهاى جهل و گمراهى سوق داده است، با نام خدا بر كشتىهاى نجات اهل بيت مصطفى صلى الله عليه و آله خاتم پيامبران، سوار شدم.»
پس چنان نيست كه اين مسأله، متعلق به روزگاران گذشته باشد، بلكه همانگونه كه تدبر در قرآن و پيروى از كتاب الهى، مسألهاى است نو و مورد نياز؛ شناخت و پيروى از همتاى قرآن، يعنى اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مسألهاى است تازه و مورد نياز.
مراد از اهل بيت عليهم السلام
مقصود از اهلبيت در اين نوشتار، معناى لغوىِ آن، كه شامل همه بستگان و همسر و فرزندان مىشود نيست. بلكه مقصود، اصطلاحى است كه قرآن كريم آن را در آيه تطهير در مورد اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله بهكار برده است.
إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.
اقوال مفسّران در مصاديق اهل بيت عليهم السلام
مسلمانانبه پيروى ازقرآنكريم وسخنانپيامبر صلى الله عليه و آله كلمهاهلبيت رادراهلبيت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله استعمال كردهاند و اين مسأله بهگونهاى شهرت يافته كه اراده معناى ديگرى از اين كلمه، محتاج
قرينه است. (1)با اين وجود، شمارى از مفسّران اهلسنت در اين مسأله تشكيك نموده و ضمن پذيرفتن اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله (على عليه السلام، فاطمه عليها السلام، حسن و حسين عليهما السلام) به عنوان مصاديق آيه، اشخاص ديگرى را نيز جزو مصاديق اهل بيت دانستهاند. اهم اقوال آنان چنين است:
اين قول را شمارى از همسران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مانند: امّسلمه، عايشه و زينب و جمع زيادى از صحابه مانند: سعدبن ابىوقاص، ابوسعيد خدرى، وائلة بن اسقع، ابن عباس، علىبن ابىطالب، حسن بن على، جعفر بن ابىطالب، جابر بن عبداللَّه، عمر بن ابىسلمه، براء بن عاذب، و توبان، غلام پيامبر خدا، نقل كردهاند. (6)
مشكل الآثار، طحاوى 1/ 332، 334؛ مسند احمد 1/ 391، و 6/ 45 و 10/ 177 و 197؛
صحيح مسلم، كتاب فضائل صحابه باب 4؛ و كتاب فضائل، باب فضائل اهل بيتالنبى 9 باب 9، سنن ترمذى، كتاب مناقب باب 21، و 32؛ فرائد السمطين 2/ 22، 18، 15.
در پارهاى از روايات، افزون بر افراد يادشده، در ذيل قول پنجم، از ساير امامان دوازدهگانه هم نام بردهاند. (7)شيعه اماميه، بر اين است كه آيه تطهير همه امامان دوازده گانه را شامل مىشود، اتفاق نظر دارند. (8)اكنون بايد ديد آيه شريفه چه كسانى را شامل مىشود، و چه كسانى از دايره شمول آيه خارجاند.ما براى بررسىِ اين مسأله، از قراين درونى و برونى آيه مورد نظر، مدد مىجوييم.
قرائن درونى
1) قاموس قرآن، سيد علىاكبر قريشى، ج 1، ص 137
2) تهذيب تاريخ دمشق، ج 4، صص 208 و 209؛ تفسير كبير، فخر رازى، ج 25، ص 209 چاپ سوم؛ فتح القدير، شوكانى، ج 4، ص 208؛ دارالمعرفه؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى، ج 14، ص 183 دار احياء التراث العربى بيروت.
3) تهذيب تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 4، ص 209، دار احياء التراث العربى بيروت.
4) در المنثور سيوطى، ج 6، ص 602 دار الفكر؛ فتح القدير شوكانى، ج 4، ص 278، دار المعرفه.
5) معجم كبير طبرانى، ج 5، ص 182، ح 5026؛ درالمنثور، ج 6، ص 605؛ فتح القدير، ج 4، ص 280؛ قرطبى، ج 4، ص 183
6) شواهد التنزيل، حاكم حكانى 2/ 33، 34، 35، 38، 39، 40، 41، 43، 50، 30، 27، 26، 28، 29؛ تفسير ابن كثير 3/ 493، 494، 492؛ مستدرك حاكم 3/ 150، 146، 147؛ در المنثور 6/ 605، 603، 604؛ تفسير طبرى 22/ 8، 7؛ تلخيص المستدرك ذهبى 3/ 147؛ سنن كبرى، بيهقى 7/ 63؛
7) آيةالتطهير فى احاديث الفريقين، سيدعلى موحد ابطحى، ج 1 و 2، 1404 ه.
8) جوامع الجامع، طبرسى، ص 372
جملات پيش و پس از آيه تطهير، همگى درباره همسرانِ پيامبر صلى الله عليه و آله است. اما بايد توجه داشت كه مسأله يادشده نهتنها دلالتى بر شمول آيه نسبت به زنان پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد، بلكه همين مسأله، خود قرينه روشنى است بر اينكه مخاطب آيه تطهير، كسانى غير از همسران پيامبرند؛ چرا كه در جملات پيشين و پسينِ آيه، تمامى ضماير به صورت مؤنث آمده (كنتنّ، امتعكنّ، اسرحكنّ، تدرن، لستن، اتقيتنّ، فى بيوتكنّ).
در حالى كه در آيه تطهير، جهتِ خطاب تغيير كرده و ضماير آن، به صورت مذكر «عَنْكُمُ»، «يُطَهِّرَكُمْ» آمده است و اين به وضوح دلالت دارد كه مصاديق آيه كسانى غير از همسران پيامبرند.
لسان آيه تطهير، لسان مدح و ستايش و حاكى از مقام بلند اهلبيت است؛ در حالى كه لسان آيههاى مربوط به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله لسان پرهيز دادن و ترساندن است. به همين دليل، هرگز نمىتوان هر دو لسان را مربوط به يك گروه دانست.
مفاد آيه تطهير، اعطاى نوعى مصونيت از گناه و لغزش و عصمتِ دارندگان مقام تطهير است؛ در حالى كه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله به اتفاق مسلمانان، مصون و معصوم از خطا و گناه نبودهاند.
منظور از «اراده» در آيه شريفه تطهير «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ ...» اراده تكوينى است. حال با توجه به اين نكته، مىتوان پرسيد: آيا مراد از زدودن پليدى از اهلبيت عليهم السلام در آيه شريفه، دور ساختن و دفع پليدى است؛ يعنى اينكه آنها از خارج هيچگونه پليدى نداشتهاند. يا برداشتن و رفع آن است؟ يعنى آلودگى بوده اما خداوند آن را برطرف كرده است.
اگر فرض نخست منظور باشد، در اين صورت تمام زنان پيامبر صلى الله عليه و آله يا دستكم بيشتر آنان، پيش از اسلام در پليدى (شرك و كفر) بودهاند و در نتيجه از حكم آيه خارجاند.
و اگر فرض دوم منظور باشد، (برداشتن پليدى) چارهاى نداريم جز آنكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را از حكم آيه خارج بدانيم؛ زيرا در زندگى پيامبر هيچگونه پليدى وجود نداشته است. در حالى كه پيامبر خدا به طور قطع در حكم آيه داخل است. پس فرض نخست ثابت مىشود و فرض دوم منتفى مىگردد و زنان پيامبر به طور قطع از حكم آيه خارج مىگردند. (1)5. مقصود از اهلبيت در آيه تطهير، اهلبيت پيامبرند كه منحصراً ساكن يك خانه بودهاند؛ يعنى فاطمه زهرا، اميرالمؤمنين و دو فرزندشان حسن و حسين عليهما السلام. و اينكه برخى
1) تفسير جوامع الجامع، ص 372
گفتهاند مقصود از آيه، همسران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هستند، درست نيست، چون خانههاى همسران آن حضرت يك خانه نيست، بلكه خانههاى متعدد بوده است كه اينان در آن ساكن بودهاند.
دليل اين مطلب، سخن خداوند در صدر آيه تطهير است كه مىگويد: «وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ» (1)
كه خطاب متوجه كسانى است كه در خانههاى پيامبر صلى الله عليه و آله مىزيستهاند.
قرائن برونى:
افزون بر قرائن درونى آيه، قرائن برونى ديگرى نيز وجود دارد كه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را از شمول آيه تطهير خارج مىسازد.
از جمله:
نهتنها تاريخ از آنان چنين چيزى نقل نكرده، بلكه از قول خود آنان نقل كرده كه گفتهاند:
آيه تطهير در حق غير ايشان (يعنى خمسه طيبه) نازل شده است. (2)2. محدثان شيعه و سنى، در شأن نزول آيه تطهير، روايات متواترى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه بر اساس آن روايات، مصاديق اهلبيت عبارتاند از: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، على عليه السلام، فاطمه عليها السلام، حسن و حسين عليهما السلام.
به نظر مىرسد بهترين راه براى تعيين دقيقِ مصاديق اهلبيت، مراجعه به رواياتى است كه از قول خود پيامبر صلى الله عليه و آله، به تفسير آيه شريفه مىپردازد.
آرى، چگونه مىتوان باور كرد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حديث ثقلين و سفينه و امان و ...
تمسك به اهلبيت عليهم السلام را مايه سعادت دنيا و آخرت امّت اعلام كند، اما با اين وجود، اهل بيت خود را معرفى نكند و مصاديق اهل بيت را در هالهاى از ابهام باقى گذارد؟
حقيقت آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مواضع متعددى، آن هم در اجتماع باشكوه صحابه، اهل بيت را معرفى نموده است تا هيچ عذر و بهانهاى براى هيچكس باقى نماند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به عنوان يگانه كسى كه بىهيچ اختلاف، صلاحيت تفسير قرآن، و بيان معانىِ پنهان آن را داراست، (1)و به تصريح قرآن كريم، هيچگاه از خود سخنى نمىگويد و گفتارش برخاسته از وحى الهى است، (2)در تعيين مراد از آيه تطهير و بيان مصاديق آن، دو شيوه مؤثر برگزيده است:
مصداق آيه تطهير در بيان گفتارى پيامبر صلى الله عليه و آله:
طبق روايات فراوانى كه از طريق شيعه و سنى بهدست ما رسيده، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه تطهير، پارچهاى به دست گرفت و على عليه السلام، فاطمه عليها السلام، حسن و حسين عليهما السلام را به زير آن بُرد و سپس فرمود:
«اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي وَ عِتْرَتِي فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً». (3)«پروردگارا! اينان اهل بيت من و اهل و خاندان من هستند، پس هرگونه آلودگى را از آنان دور گردان و بهطور كامل پاكشان نما.»
تعداد اين روايات كه نزد شيعه و سنى به «حديث كِساء» شهرت يافته، به دهها مورد بالغ مىشود و جمع كثيرى از صحابه پيامبر خدا آن را نقل كردهاند.
امسلمه همسر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه طبق نقل بيشتر روايات، اين جريان در خانه او روى داده، از پيامبر تقاضا مىكند تا اجازه دهند او نيز به جمع اصحاب كسا بپيوندد و از اين فيض بزرگ بهرهمند شود، اما پيامبر خدا از پيوستن او به جمع اصحاب كسا مانع شده و با تعابير محبتآميزى چون: «يرحمكِ اللَّه، انتِ على مكانِكِ و أنتِ على خيرٍ و إلى خير، وإنّك مِن أزواج النبيّ و ...» (4)«رحمت خدا بر تو باد، تو همواره به راه خير و صلاح بودهاى و ... از او دلجويى مىكند. از همسران پيامبر به جز امّسلمه، عايشه (5)و زينب (6)نيز عين ماجراى فوق را نقل كرده و تصريح كردهاند كه آيه تطهير در مورد خمسه طيبه نازل شده است.
بجز همسران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شمار زيادى از بزرگان صحابه (7)نيز در احاديثى كه از آنان نقل شده، تصريح كردهاند كه آيه تطهير در مورد خمسه طيبه، يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام، فاطمه عليها السلام، حسن و حسين عليهما السلام نازل شده است.
تعيين مصداق آيه تطهير در بيان رفتارى پيامبر صلى الله عليه و آله:
روش ديگرى كه پيامبر براى تعيين مراد از آيه تطهير، و بيان مصاديق آن برگزيدند، اين
1) وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ .... نحل: 44
2) وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى نجم: 3 و 4
3) شواهد التنزيل 2/ 34، 38، 43، 44، 50؛ تفسير ابنكثير 3/ 492 و 494؛ مستدرك حاكم 3/ 146 و 150؛ مشكل الآثار، طحاوى 1/ 334؛ تفسير طبرى 22/ 7 و 8؛ سمند احمد 10/ 177؛ مصنف ابن ابى شيبه 6/ 370 كتاب فضائل باب 18.
4) همان.
5) همان.
6) فرائد السمطين، ج 2، ص 18
7) اسامى آنان و منابعى كه سخنان آنها در آن ثبت شده پيشتر در صفحه 5 گذشت.
بود كه با به كار بردن شيوهاى ابتكارى و فراموشنشدنى، در مدت زمانى نسبتاً طولانى، به معرفى اهلبيت پرداختند. بدينسان كه سپيدهدم، هنگامى كه براى اقامه نماز صبح از خانه خارج مىشدند، به در خانه فاطمه عليها السلام رفته، مىفرمود:
«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا الصَّلاةُ رَحِمَكُمُ اللَّهُ».
«درود و رحمت و بركات خدا بر شما اهلبيت باد. «خداوند اراده نمود تا هرگونه پليدى را از شما اهلبيت دور گرداند و به طور كامل پاكتان سازد.» [وقت] نماز [است، مهيا شويد] رحمت خدا بر شما باد.»
مدت اين روشِ رفتارىِ پيامبر را «ابوسعيد خدرى» (1)چهل روز، «انس بن مالك» (2)شش ماه، «ابوحمراء» (3)شش و در نقلى هفت يا هشت ماه و «ابن عباس» (4)نه ماه، اعلام داشتهاند.
به نظر مىرسد علت اختلاف در مدت زمان مذكور، اين بوده كه هريك از راويان ماجرا، تنها مدتى را كه خود شاهد آن بوده، روايت كرده است. بنابراين، نقلهاى يادشده با هم ناسازگار نيست.
بدانگونه كه ذكر شد پيامبر خدا از همان آغاز نزول آيه تطهير، مصداق اهلبيت را معين نموده و راه را بر هر گونه تفسير ناروا در مورد اهلبيت بستهاند. اين اقدام پيامبر موجب شده است تا جز معدودى از كسانى كه نظراتشان وزنى ندارد، كسى در اختصاص اين آيه به پنجتن ترديد نكند.
شمول آيه تطهير نسبت به ساير امامان شيعه:
چنانكه پيشتر گذشت، واژه «اهلبيت» در روزگار پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان امت اسلامى به طور ويژه، براى خاندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله به كار رفته، چنانكه هرگاه اين واژه بدون پسوند به كار
مىرفته، همگان از آن، مصداقى جز خاندان پيامبر اسلام نمىفهميدهاند. و عنوان اهلبيت معرّف خاندان پاك پيامبر بوده است. (1)بدون شك، اين مسأله به تبعيّت از خود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و به جهت تأكيد فراوانى بود كه آن حضرت درباره افرادى خاص، با عنوان يادشده به عمل آورده بود. در واقع مصاديق «اهل بيت» همان كسانى بودند كه توسط پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با عناوين ديگرى همچون، عترت، اصحاب كسا، آل محمد صلى الله عليه و آله و ... به امت اسلامى معرفى گرديدند.
اكنون مىخواهيم بگوييم، مصاديقِ اهلبيتِ پيامبر، بيش از افراد يادشده مىباشند و اطلاق واژه «اهلالبيت» بر افراد يادشده، ازباب حصر نيست، بهگونهاى كه واژه «اهلبيت» به افراد مذكور اختصاص داشته باشد و ساير افراد اهلبيت را شامل نشود، بلكه جريان حديث كسا، از قبيل تطبيق آيه تطهير بر موجودينِ اهلبيت بوده است، نه حصر در آنها؛ وگرنه، به عقيده دانشمندان اماميه و جمع كثيرى از دانشمندان اهل سنت، همه امامان دوازدهگانه، جزو اهلبيت پيامبر خدا محسوب مىشوند. اين مطلب از رواياتى كه در معرفى اهلبيت نقل شده، به خوبى استفاده مىشود.
به عنوان مثال: طبق برخى از روايات، پيامبر صلى الله عليه و آله در شب ازدواج على عليه السلام و فاطمه عليها السلام آيه تطهير را تلاوت كرد و پس از ازدواج آنان تا چهل روز پيوسته به در خانه آنها آمده و مىفرمود:
«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ الصَّلاةُ رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبْتُمْ أَنَا سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمْتُمْ». (2)نيز شيعه و سنى پذيرفتهاند كه امام مهدى عليه السلام كه در آخر الزمان قيام خواهد كرد و با برچيدن بساط ظلم، حكومتى جهانى، بر اساس عدل و داد بنا خواهد كرد، جزو اهلبيت پيامبر خدا است.
نمونههايى از احاديث پيامبر خدا كه مفيد اين معنا است، چنين است:
على عليه السلام از پيامبر خدا نقل مىكند كه فرمود: «الْمَهْدِيُّ مِنَّا أَهْل الْبَيْتِ». (3)ابوسعيد خدرى از پيامبر نقل مىكند: «الْمَهْدِيُّ مَنِّي ...». (4)امّ سلمه از پيامبر خدا نقل
1) مفردات الفاظ القرآن، راغب، ص 64، دارالكتب العلميه، قم- ايران.
2) در المنثور، سيوطى 6/ 606، دارالفكر بيروت 1403 ه؛ مجمع الزوائد، هيثمى 9/ 267 دارالفكر، بيروت 1414 ه.
3) سنن ابن ماجه، كتاب الفتن باب 34؛ مسند احمد 1/ 84؛ سنن ابى داود كتاب المهدى؛ مستدرك حاكم 4/ 557؛ درالمنثور 6/ 58
4) سنن ابن ماجه، كتاب الفتن باب 34؛ مسند احمد 1/ 84؛ سنن ابى داود كتاب المهدى؛ مستدركحاكم 4/ 557؛ درالمنثور 6/ 58
مىكند كه فرمود: «الْمَهْدِيُّ مِنْ عِتْرَتِي مِنْ وُلْدِ فاطِمَة». (1)چنان كه مىبينيد، پيامبر خدا در احاديث يادشده، مهدى عليه السلام را از اهلبيت خود به شمار آوردهاند، حال آنكه مهدى عليه السلام نهتنها در آن زمان وجود نداشت، بلكه تا زمان تولد وى، حدود دويست و پنجاه سال باقى مانده بود.
همچنين دانشمندان تشيّع و تسنن رواياتى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه بر طبق آن، پيامبر خدا تعداد جانشينان خود و خلفاى امت اسلامى را دوازده تن معرفى كردهاند. حضرت براى آنان اوصافى برشمردهاند كه مجموع آن اوصاف، جز بر امامان دوازدهگانه تشيع، بر كس ديگرى قابل تطبيق نيست. نمونهاى از نقلهاى روايات مورد نظر چنين است: مسلم در صحيح خود از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«لا يَزالُ الدِّينُ قائِماً حَتّى تَقُوم السّاعة، أو يَكُون عَلَيكُمْ اثْنا عَشَرَ خَلِيفَة كُلُّهُم مِن قُرَيش». (2)«همواره دين خدا استوار و پابرجاست، تا آنكه قيامت به پا شود، يا دوازده نفر خليفه براى شما وجود داشته باشند كه همگى آنان از قريشاند.»
حديث فوق را بخارى از سه طريق (3)مسلم از هشت طريق، (4)ابوداود از دو طريق، (5)ترمذى از سه طريق، (6)و احمد بن حنبل از 32 طريق (7)نقل كردهاند.
ويژگيهاى امامان در حديث:
مهمترين ويژگيهاى امامان در حديث مورد نظر، عبارتاند از:
عدد آنان دوازده نفر است. «... اثناعشر خليفه ...».
همگى آنان از قريشاند. «... كلهم من قريش».
اين دوازده نفر خلفاى كل امتاند، نه بخشى از امت.
در حديث جابر بن سمره آمده: «يَكُونُ لِهذِهِ الأُمّةِ اثْنا عَشَرَ خَلِيفَة ...» (8)در حديث ابوجحيفه آمده: «لايَزال أمر أُمَّتِي صالِحاً حَتّى يمضى اثنا عشر خليفة كلّهم مِن قُرَيش ...». (9)در حديث عبداللَّه بن مسعود آمده: «إنَّهُ سئل كم يملك هذه الأُمّة مِن خليفة؟ قال: اثنا عشر كعدة نقباء بني إسرائيل». (10)
1) سنن ابن ماجه، كتاب الفتن باب 34؛ مسند احمد، ج 1، ص 84؛ سنن ابى داود كتاب المهدى؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص 557؛ درالمنثور، ج 6، ص 58
2) صحيح مسلم كتاب اماره، باب 1
3) صحيح بخارى كتاب احكام، باب 51؛ التاريخ الكبير بخارى، ج 3، ص 185، و ج 8، ص 411 دارالفكربيروت.
4) صحيح مسلم كتاب اماره.
5) سنن ابىداود، كتاب المهدى.
6) سنن ترمذى، كتاب الفتن، باب 46
7) مسند احمد، ج 5، ص 106، ذيل احاديث جابر بن سمره.
8) مسند احمد 5/ 106؛ معجم كبير طبرانى 2/ 198؛ كنز العمال 12/ 33 الرساله.
9) مستدرك حاكم 3/ 618؛ مجمع الزوائد 5/ 190 قديم؛ تاريخ بخارى 8/ 411؛ كنز العمال ح 149/ 33
10) مسند احمد 2/ 55؛ مستدرك حاكم 4/ 501؛ مجمع الزوائد 5/ 344؛ فتح البارى 13/ 211؛ سلسلة الصحيحه، البانى 2/ 719 و 720
مسروق (1)مىگويد: ما در كوفه، نزد عبداللَّه بن مسعود نشسته بوديم و او به ما قرآن مىآموخت. مردى از او پرسيد: اى ابا عبدالرحمان، آيا شما [اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله] از آن حضرت پرسيديد كه اين امّت چند نفر خليفه خواهند داشت؟
عبداللَّه در پاسخ گفت: از هنگامى كه به عراق آمدهام تو نخستين كسى هستى كه از من چنين پرسشى مىكنى. آنگاه افزود: آرى، ما از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين سؤال را پرسيديم و آن حضرت در پاسخ ما فرمود: دوازده تن خواهند بود، به تعداد نقباى بنى اسرائيل.
چنانكه مىبينيد در همه روايات فوق، سخن از اين است كه اين دوازده نفر، خلفاى «امّت» اند و واژه «امّت» همه پيروان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را تا قيامت شامل مىشود و به هيچ عنوان نمىتوان واژه امّت را به مسلمانان قرن اول يا دوم اختصاص داد.
دانشمندان اهل سنت در توجيه احاديث فوق كوشيدهاند تا جمعى از حاكمان اموى و عباسى را گزينش نموده و به ضميمه خلفاى راشدين، دوازده نفر تعيين كرده و آنان را مصداق احاديث يادشده قرار دهند.
قاضى عياض مىگويد: خلفاى دوازدهگانه پيامبر خدا عبارتند از:
وى آنگاه احتمال داده كه دو نفر ديگر از خلفاى دوازده گانه «المهتدى» و «الظاهر» از حاكمان عباسى باشند، چون اين دو نفر به عقيده سيوطى افراد عادلى بودهاند!
وى مىافزايد: «و اما دو نفر ديگر باقى ماندهاند كه بايد منتظر آنان بمانيم؛ يكى از آن دو، «مهدى» است كه از اهلبيت پيامبر است.» (1)و نفر دوم را مسكوت گذاشته و از وى نام نمىبرد و بدينسان دانشمند پر معلوماتى مانند سيوطى، تنها توانسته به گمان خود، نام يازده نفر از خلفاى دوازدهگانه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را آن هم بر اساس حدس و گمان مشخص كند و از تعيين نفر دوازدهم، عاجز مانده است.
اما اين توجيهات، به دلايلى پذيرفته نيست؛ از جمله:
اولًا: عددشان كمتر از دوازده نفر است.
ثانياً: خلفاى كل امّت نيستند؛ زيرا دوران خلافتشان حدود سى سال بيشتر ادامه نيافته است.
اوّلًا: عددشان بيشتر از دوازده نفر است.
ثانياً: خلفاى كل امّت نيستند، بلكه دوران حكومت آنان در اوايل قرن دوم هجرى (سال 132 ه.) پايان يافته است.
ثالثاً: اكثر قريب به اتفاق آنان افرادى فاسق و ستمگرند؛ (2)و زندگى آنان هيچ شباهتى به زندگى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نداشته است، تا بتوان آنان را جانشين پيامبر دانست.
رابعاً: حكومتشان بلافاصله پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده است.
اولًا: عدد آنان بيش از دوازده نفر است.
ثانياً: خلفاى كل امّت نبودهاند، بلكه حكومت آنان در سال 132 ه. آغاز شده و در اواسط قرن هفتم هجرى با سقوط بغداد پايان يافته است. (3)ثالثاً: اكثر قريب به اتفاق آنان افرادى ظالم، ستمگر و بىدين بودهاند، (4)و زندگى و عملكرد آنان هيچ شباهتى به زندگى و عملكرد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نداشته است.
رابعاً: حكومتشان بلافاصله پس از پيامبر خدا نبوده است.
افزون بر مباحث گذشته، چنانكه ديديم، اكثر كسانى را كه دانشمندان اهل سنت به عنوان مصاديق احاديث خلفاى اثناعشر برگزيدهاند، حاكمان اموىاند، و اينان كسانى هستند كه
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آنان را مورد لعن و نفرين قرار داده است. (1)همچنين، حافظان اهل سنت از پيامبر صلى الله عليه و آله احاديث صحيحى نقل كردهاند كه نشان مىدهد، در هر عصرى براى مردم آن عصر، امامى وجود دارد و مسلمانان وظيفه دارند آن امام را بشناسند و بيعت او را بر گردن داشته باشند؛ و عظمت اين امام به حدى است كه هر كس بميرد و او را نشناسد و در بيعت او قرار نداشته باشد، مرگش از نوع مرگ جاهلى است. در حديثى از پيامبر آمده است:
«مَنْ ماتَ وَ لَيْسَ فِي عُنُقِهِ بَيعة لِإِمام أَو لَيْسَ فِي عُنُقِهِ عَهْد الإمام، ماتَ مِيتَةً جاهِلِيّة». (2)هر كس بميرد و بيعت امامى را بر گردن نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده است.
و از آن حضرت نقل است كه فرمود: «مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً». (3)و نيز فرمود: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً». (4)نيز حافظان اهل سنت در احاديث ديگرى از پيامبر نقل كردهاند كه فرمود:
«لا يَزالُ هذا الأمْر فِي قُرَيش ما بَقِي مِن النّاس اثنان». (5)همواره امر خلافت در ميان قريش است، تا آن گاه كه دو نفر انسان در جهان باقى باشند. (6)احاديث دسته اول مىگفت: در هر زمانى امامى وجود دارد كه مردم وظيفه دارند او را بشناسند و در بيعت او قرار داشته باشند و حديث دسته دوم مىگفت: آن امام بايد از تبار قريش باشد. براين اساس، امت اسلامى وظيفه دارند پس از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تا قيامت در هر زمانى، در بيعتِ امامى قرار داشته باشند كه از تبار قريش و از دودمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله باشد.
حال آنكه اين معنا، به هيچ روى با توجيهات دانشمندان اهل سنت در مورد احاديث خلفاى اثناعشر سازگار نيست و امروز اهل سنت فاقد چنين خليفهاى مىباشند. حال آنكه بايد همواره از وجود چنين امام و خليفهاى برخوردار باشند.
آرى، مجموعه اين احاديث مؤيد ديدگاه دانشمندان شيعه اماميه در مورد امامان و خلفاى دوازدهگانه پيامبر خدا است. دانشمندان شيعه معتقدند مصداق احاديث خلفاى اثناعشر،
1) فتحالقدير، ج 3، ص 240؛ مسند احمد، ج 3، ص 5؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 308 و، ج 5، ص 435؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 286
2) صحيح مسلم، كتاب اماره، ص 58؛ سنن بيهقى، ج 8، ص 156؛ سلسلة الصحيحه البانى، ج 2 ص 715؛ مسند احمد، ج 4، ص 96
3) مسند ابىداود طيالسى ص 259؛ مسند احمد 3/ 446؛ تاريخ بخارى 6/ 445
4) شرح المقاصد تفتازانى 5/ 239
5) صحيح مسلم، كتاب اماره باب 1، صحيح بخارى 4/ 218 و 9/ 78 دارالجيل بيروت.
6) با اين مضمون احاديث فراوان ديگرى نيز وجود دارد.
امامان دوازدهگانهاى هستند كه همگىِ آنان از اهلبيت پيامبر خدا مىباشند و خلافت آنان نيز لزوماً به معناى حكومت ظاهرى نيست، بلكه به معناى حقى الهى و استحقاقى است كه از جانب خدا و توسط پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان اعطا شده است. نخستين فرد اين سلسله علىبن ابىطالب عليه السلام و آخرين فرد آنان مهدى موعود عليه السلام است كه از عمرى غيرمتعارف و طولانى برخوردار مىباشد؛ چنانكه جهان هيچگاه از وجود يكى از آنان خالى نبوده و نخواهد بود.
ترديدى وجود ندارد كه بشارت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آمدن دوازده خليفه پس از ايشان، يك سخن عادى نبوده، بلكه بشارتى الهى است كه توسط پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ابلاغ شده است.
چرا كه پيامبر شخصيتى است كه هيچگاه از پيش خود سخن نمىگويد و سخن او جز وحى الهى چيزى نيست.
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ... آن هم در مورد موضوع مهمّى مانند جانشينان خود و رهبران امت اسلامى.
حال كه بشارت، بشارتى الهى است و بشارت دهنده پيامبر خدا است، بايد مصاديق بشارت نيز الهى و از جانب خدا بوده و تعيين آنان توسط خدا و پيامبر صورت گيرد. معنا ندارد كه بشارتِ پيامبر صلى الله عليه و آله بشارتى الهى باشد، بشارتدهنده پيامبر خدا باشد، اما تعيين مصاديق بشارت، آن هم درباره چنين مسأله مهمّى، به عالمان دربار حاكمان اموى و عباسى سپرده شود تا آنان بر اساس ذوق و سليقه و گرايشهاى فكرى خود، در اين باره تصميم بگيرند و هر كسى عدهاى را به عنوان مصداق اين بشارت معرفى كند و عامل انتخاب آنان اين باشد كه عدهاى از عناصر شيطانى و اهريمنى از دودمان بنىاميه و بنى عباس به عنوان جانشينان پيامبر خدا تعيين و معرفى شود.
افزون بر مباحث گذشته، دانشمندان شيعه و شمارى از دانشمندان اهل سنت، احاديثى از پيامبر خدا نقل كرده كه به صراحت نشان مىدهد همه امامان دوازدهگانه، جزو اهلبيت پيامبرند. علاقهمندان مىتوانند اين احاديث را در تفاسير روايى شيعه؛ مانند نورالثقلين، تفسير قمى و ... در ذيل آيه تطهير و آيه أولى الأمر (1)، و يا در كتابهايى مانند كافى، كفاية الأثر، فرائد السمطين، ينابيع الموده و ... ملاحظه كنند.
1) نساء: 59
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
متن خبر: به نوشته روزنامه عكاظ مورخ 5/ 2/ 84 وزير امور اسلامى سعودى با صدور فرمانى تخريب هركدام از مساجد موجود در مدينه منوره «مساجد هفتگانه» را ممنوع كرد.
مدير كل امور اسلامى و اوقاف در مدينه منوره نيز شايعاتى كه اكنون در خصوص تخريب بعضى مساجد وجود دارد را رد كرد. به نوشته اين روزنامه، دليل اصلى تأخير در تأسيس مسجد اصلى، به كارفرما برمىگردد. احتمالًا اين مسجد تا پايان سال جارى هجرى تكميل و تحويل داده خواهد شد.
ملاحظات:
روزنامه عكاظ مورخ 11/ 5/ 84 نيز به نقل از مدير كل امور اسلامى و اوقاف مدينه منوره اخبار منتشره مبنى بر تخريب مساجد هفتگانه را تكذيب نموده بود.
حكومت سعدى در حال تأسيس مسجد جامع «امام الدعوه» با گنجايش پنج هزار نفر نمازگزار در جوار مساجد هفتگانه است. اين مسجد قرار بود پايان سال 1425 هجرى (حدود دو ماه و نيم قبل) ساخته و تحويل داده شود.
خبر احتمال تخريب مساجد هفتگانه، براى نخستين بار به وسيله يك نشريه
آمريكايى (حدود يك سال قبل) منتشر شده بود.
پيشينه مكان بدر در گذشته و حال
مسير منتهى به بدر، از نابودى علائم تاريخى شكوه مىكند
گسترش آبادانى، نشانههاى مسير جنگ بدر را محو كرد
مسيرى كه از مدينه منوره به سمت منطقه بدر آغاز مىشود دربرگيرنده دستهاى از پديدههاى قديم و جديد است كه هيچكدام گواهى نيكو بر سيره پيامبر صلى الله عليه و آله و تاريخ دعوتش كه از اين منطقه مبارك نشأت گرفته است نمىباشند. از بدر تنها نامى مانده است و بس. و رسمى از آثار در ميان نيست. و اگر همين باقىمانده اندك از اهالى اين منطقه نامش را بعد از گذر نسلها آنگونه كه در كتب سيره پرداخته شده است حفظ نمىكردند، ما هنوز نمىدانستيم كه بدر كجاست و در طول تاريخ مبارزه و جهاد در جهت اعتلاى كلمه حق و گسترش عقيده خالصى كه به اقصى نقاط دنيا رسيده است، چه حوادثى را شاهد بوده است. در اين سلسله مطالب گامبهگام با بدر در طول تاريخ به پيش رفتيم. با دستيابى به مردانى كه اگر وجودشان و احاطهشان- به مكان و واقعه بدر- و علمشان و مودتشان به سيره عطرآگين نبوى نبود ما راه درست را نمىيافتيم.
با پيمودن سيرى كه كتب سيره از خروج پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه به سمت بدر نشان دادهاند، اين سلسله را آغاز مىكنيم و با راهنمايى دو تن از مردانى كه اعتراف مىكنم اگر نبودند نمىتوانستم مسيرم را به سمت بدر تشخيص دهم- منظورم مسيرى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيمودند- اين دو مرد عبارتاند از: دكتر نايف الديمس عضو مجلس شورى و استاد دانشكده تربيت در دانشگاه ملك عبدالعزيز كه در گذشته شاخهاى از مدينه بوده است و شرف عطيه آل نامى، يكى از شخصيتهاى استان بدر كه در هنگام سكونت ما در بدر ما را مشمول لطف و كرمش ساخت.
آغاز سفر:
گذرگاهى كه تجارت عرب از مكّه به سمت اين نواحى از آن آغاز مىشد. دكتر نايف از اين پيشنهاد استقبال كرد و آن را به شرط مصاحبت شريف عطيه اللَّه آل نامى، كه تاريخ را آنگونه روايت مىكند كه گويى با آن زندگى كرده است، پذيرفت. سفرمان را از مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به سمت مدينه آغاز كرديم در حالى كه نقشه بلند وبالايى مملوّ از اسامى مكانها و آثار در مقابل ما بود.
مكانها و آثارى كه يك بار شاهد گسترش شهرى و احداث راهها بودهاند و ديگر بار گذشت زمان برخى از آثار تاريخى را محو نموده است.
از شريف عطيهاللَّه آل نامى پرسيدم چگونه توانستى راه بدر از مدينه منوره را بشناسى؟
از كتب سيره و مشاهداتم و آنچه كه از نياكان نقل كرده بودند و چون من از اهالى شهر بدر هستم توجه من به مسير جنگ از گذشتهاى دور در من جان گرفته بود.
آيا محققين ديگرى نيز هستند كه چنين دغدغهاى داشته باشند؟
هرچند وقت يك بار تعدادى از محققان و كاوشگران آثار و اماكن و جنگ بدر نزد من مىآيند كه آنها را تا مكان وقوع جنگ همراهى مىكنم و ولىعهد امير عبداللَّه بن عبدالعزيز و امير سلطان بن عبدالعزيز و امير عبدالمجيد بن عبدالعزيز از منطقه بدر و مقبره شهداى آن بازديد كردهاند.
دكتر نايف الديمس كلام را اينگونه ادامه مىدهد: من درست همان راهى راكه پيامبر
پيمود، چندين بار طى كردم و در هر بار تغيير و تحولاتى در علائم مىيابم. چنين چيزى چگونه ممكن است؟ امروز سفرمان را در مسيرى آغاز مىكنيم كه مانند 20 يا 30 سال پيش نيست. من از اين مسير به سمت بدر مىرفتم در حالى كه در آنجا راههاى ميانبر نبود و ما بسيار از سختىهاى سفر رنج مىديديم.
بديهى است كه- اين راههاى ميانبر و تغييرات- مطلوب هستند!
بله، الحمد للَّهجادهها احداث شدند و حركت در ميان شهرها و روستاها بسيار آسان گرديد وليكن مشكل در آثار كهنى است كه از ميان رفته و به جاى آنها جادههاى بسيارى احداث شده است.
تأكيد مىكنم آيا احداث اين جادهها ضرورى نبوده است؟
با شما مخالف نيستم اما مشكل در مورد آثارى است كه بايد پابرجا مىماندند.
آيا همه آثار بايد باقى مىماندند؟
آثارى كه با تاريخ مرتبطند بايد حفظ شوند.
جنوب غرب
در ابتداى سفرمان به سمت جنوبغرب مدينه راه افتاديم؛ جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنجا به مقصد بدر خارج شد و اين مكان شكافى است كه بسيار شبيه به يك جاده است كه ميان دو كوه واقع شده و به معناى كامل كلمه يك پيچ محسوب نمىشود. در حالى كه در منطقه نقب مدينه ايستاده بوديم به دكتر نايف الديمس گفت: من نقبى نمىبينم بلكه اينجا تنها خيابانها و آسفالت و منازلى را مىبينم.
اين امرى طبيعى است آبادانى گسترش يافته است و مدينه بسيار وسعت يافته است و اين گسترش به نقب نيز رسيده است.
ليكن من معتقدم كه باقيمانده آن كه يكى از مناطق اطراف نقب بوده است ... قبل از منطقه الحرة در كنار كوه كوچكى كه به نظر مىرسيد در كناره نقب بوده است توقف كرديم.
حرّة الوبره
و از نقب مدينه كه هماكنون در منطقه خضره واقع است در جهت بالا به سمت حرة الوجدة راه افتاديم ...
ايستاديم تا از حرّة الوبره كه بسيار تغيير كرده است و در نتيجه گسترش آبادانى و احداث جاده با ميانگينى ساليانه تغيير مىيابد، عكس بگيريم. اين حره كه يكى از حرّات مشهور در مدينه منوره است، در قسمت غرب مدينه واقع شده و آنگونه كه كتاب «تاريخ معالم الهديه قديماً و حديثاً» ذكر كرده به سبب جغرافياى خود از حرّات ديگر مدينه متمايز شده است و وجه تمايز آن نيز كثرت فلاتها و قلعهها و بركهها و پستىها و بلندىهاست.
وقتى اين حرّه را ديديم، آسفالت آن را شكافته بود و نشانى از فلات يا قلعهها يا پستىها و بلندىها نيافتيم. بلكه تنها از روى جاده آسفالته صعودمان را به سمت آن احساس كرديم.
آثار حرّه و نشانههاى آن
تقريباً آن جا هيچ اثر تاريخى نبود. از دكتر دمس در مورد حرة الوبرة پرسيدم و او پاسخ داد:
حجاج در مسير خود به سمت مكه مكرمه از حرّةالوبره عبور مىكردند و در آنجا بركه آبى بوده كه گفته مىشود نامش بركة الوبيك بوده است و در قسمت غربى حرّة الوبره چاه عروه قرارداشته كهيكى از دو لابه است كه حرم مدينه منوره محسوب مىشوند.
و لابه ديگر چيست؟
«آن حرّه واقم است كه در قسمت شرقى مدينه واقع است.
كتب سيره
كتب سيره ذكر نكردهاند كه رسول صلى الله عليه و آله و يارانش به حرّه غربى پاگذاشتند، بلكه آوردهاند كه رسول صلى الله عليه و آله راهش را از مدينه به مكه پيمود. از لقب مدينه و سپس از عقيق و ذىالحليفه و ادلات الجيش. و به نظر مىرسد كه خروج از مدينه، از راه نقب بهطور طبيعى به حرّه منتهى
مىشود كه از دره عقيق مىگذرد و اگر نقشه جنگ بدر را ببينيم، در مىيابيم كه راه مكه از سمت مدينه، ناگزير از حرّة الوبره يا حرّة الغربيه مىگذرد.
درّه عقيق
از مشهورترين درّههاى عربستان سعودى، درّه عقيق است و بعد اينكه از حرّه بالا آمديم جاده آسفالته درّه عقيق را به طرف نقطه سوم در مسير رسول صلى الله عليه و آله به بدر قطع كرد.
علّت جنگ بدر
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در ماه رمضان سال دوم هجرت خارج شد، هدف اصلىاش جنگ نبود بلكه خروج او تنها براى تعرّض به قافلهاى از قريش به رهبرى ابوسفيان بود كه از شام بازمىگشت. طبق گفته استاد محمداحمد باشميل، قبل از جنگ بزرگ بدر، درگيرىهاى نظامى رخ داد كه به طور كلى منجر جنگ در هفدهم ماه رمضان سال دوم هجرت شد.
تحرّكات نظامى
استاد محمد احمد باشميل در كتاب خود به اسم «جنگ بدر»، تحرّكات نظامى مسلمانان را قبل از جنگ بدر به صورت سه و يا چهار جنگ بين دستههاى نظامى خلاصه كرده است اين دستهها عبارتاند از:
يك گشتى نظامى و دستهاى به فرماندهى حمزه عبدالملك كه از 30 سوار از مهاجرين تشكيل شده بود و با يك كاروان تجارى كه توسط 300 جنگجو به فرماندهى ابوجهل پشتيبانى مىشد روبرو گرديد. اين رويارويى در ساحل درياى سرخ از منطقه عيصبن ينج والمروه و در ماه رمضان سال اول هجرى رخ داد و در واقع جنگى صورت نگرفت؛ زيرا مجدببن عمرو الجهنى واسطه شد تا غائله ختم شود.
دسته دوم به فرماندهى عبيد بن الحارث، متشكل از 60 سوار و اين دسته در ماه شوال سال اول هجرت به سمت دره رابغ رهسپار شد و هدفش تهديد تجارت قريش بود كه در انتها ختم به خير گرديد.
دسته سوم يك گروه خبريابى، متشكل از 8 تن از صحابه به فرماندهى سعد ابن ابى
وقاص، جهت جمعآورى اطلاعات بود كه به منطقه حزار نزديك جحنه رسيد و هدفش تهديد راههاى خويش بود. زمان اين رويارويى ذىالقعده سال اول هجرت بود.
اما جنگها عبارتند از:
جنگ ودّان كه در مسير بين مدينه و رابغ صورت گرفت. و رسول صلى الله عليه و آله همراه با 200 جنگجو، فرماندهى آن را به عهده داشت. در واقع در آن منطقه جنگى واقع نشد وليكن پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان عدم تجاوز را با قبائل بنىحرّه و بنىبكر بستند.
جنگ بواط- بواط مكانى است ميان مدينه و ينبع- با فرماندهى پيامبر صلى الله عليه و آله براى تعرض به قافلهاى كه از قريش اما قافله نجات يافت و پيامبر بدون وقوع جنگى بازگشت.
جنگ عشيره؛ به فرماندهى پيامبر و 200 جنگجو رخ داد، اين جنگ تهديدى براى تجارت قريش بود. هنگامى كه كاروانهاى تجارى از عشيره واقع در منطقه ينبع مىگذشتند.
كاروان هنگامى كه در مسير خود به سمت شام در حركت بود توانست از راه ديگرى طى طريق كند و در نتيجه جنگى درنگرفت و در اين جنگ پيمان عدم تجاوز با بنىمدلج و همپيمانانشان از بنىحمزه صورت گرفت. اين واقعه در ماه جمادىالاول سال دوم هجرت اتفاق افتاد.
ضوابط جديد انتصاب كاركنان مساجد
دكتر توفيق السديرى قائممقام وزير اوقاف در امور مساجد از ايجاد برنامهها و استراتژىهايى براى گسترش نقش امامان جماعت، خطيبان، مبلّغان جهت رويارويى قدرتمندانه با مسائل روز سخن گفت.
او در گفتگويى با عكاظ، بعد از اعطاى مسؤوليت به ايشان، گفت: روند بازسازى
سازمان مساجد و تبليغ و ارشاد، طبق برنامههاى جديدى صورت خواهد گرفت كه هدف آنها آمادهسازى مجدد ائمه جماعت و مبلغان وگسترش قدرت آنها و تنظيم امور مساجد و تبليغ مىباشد.
السديرى بر عزم خود مبنى بر بهبود اوضاع ائمه جماعت، مؤذنان و خطبا تأكيد و اشاره كرد كه وزارتخانه ضوابط دقيق انتخاب آنها را مورد بررسى قرار خواهد داد.
دكتر السديرى وجود هرگونه رابطه ميان تصميم اين وزارتخانه در انتقال ايشان به سازمان امور مساجد و تبليغات غربى ضدّ سعودى را رد كرد و آن را مسألهاى داخلى و مختص به وزارتخانه قلمداد كرد كه هدفش گسترش فعاليت مىباشد.
اين گفتگو به موضوعات زير نيز پرداخت:
بعد از صدور فرمان وزير مبنى بر انتقال شما به سازمان امور مساجد چه اولويتهايى را براى گسترش فعاليت در اين سازمان مد نظر داريد؟
در ابتدا مفتخرم كه مورد اعتماد وزير قرار گرفتم. بر هيچ كس اهميت فعاليت در داخل كشور، كه هماكنون در حال تجربه است، پوشيده نيست. در اين مرحله امور مساجد و تبليغ در داخل كشور امرى مهم و حساس است و اميدوارم كه بتوانم در حيطه مسؤوليت محول شده موجبات رضايت وزير را فراهم آورم. از اولويتهايى كه در ذهنم به آنها پرداختهام بازسازى ساختار و برنامهريزى براى اين سازمان است كه از بزرگترين و قديمىترين سازمانهاى كشور به شمار مىآيد و بعد از آن، وضع يك سرى استراتژى واضح براى ائمه جماعت و خطيبان و امور مساجد و تبليغ مىباشد كه اين هدف در يك روز و يك شب محقق نمىشود بلكه در درجه اول، احتياج به زمان و توفيق الهى دارد و در درجه دوم همكارى ساير دوستان و بخش سازمان مساجد و شعبه وزارتخانه در مناطق مختلف كشور را مىطلبد.
همايش «ميقات حج و وحدت امّت»
رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در لبنان
بهمناسبت فرارسيدن موسم ربّانىحج، همايشى باحضور شخصيت هاى علمى و چهرههاى
فكرى و فرهنگى از كشورهاى لبنان، سوريه و فلسطين با عنوان «ميقات الحج و وحدة الأمّة» در تاريخ 7/ 10/ 83 در رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در بيروت برگزار گرديد.
در اين همايش آقاى شيخ محمد يزبك وكيل شرعى مقام معظم رهبرى در لبنان، آقاى شيخ سليم لبابيدى مفتى فلسطين، آقاى دكتر محمد حبش نماينده پارلمان سوريه و آقاى شيخ احمد الزين رييس تجمّع العلماء المسلمين لبنان سخنرانى كردند.
در آغاز اين همايش پس از تلاوت آياتى چند از كلام اللَّه مجيد، آقاى سيدمحمد حسين هاشمى رايزن فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در لبنان، طى سخنانى با اشاره به شرايط حساس و پرمسأله جهان اسلام و با عنايت به چالشهاى جدّى فراروى مسلمانان، ضرورت برگزارى اين همايش را مورد تأكيد قرار داده و افزودند: جا داشت اجلاسى برگزار شود تا در باره حج نه به عنوان «مناسك» بلكه به عنوان «منافع» آن، كه قرآن بر آن تأكيد دارد بحث و گفتگو شود. ما مىخواهيم از اين اجتماع عظيم مسلمانان نهايت بهرهبردارى صورت پذيرد و مىخواهيم بر وحدت اسلامى به عنوان تنها راه نجات امت اسلامى تأكيد نماييم.
بيست و پنج سال پيش حضرت امام خمينى قدس سره به امت اسلامى هشدار دادند امّا متأسّفانه بسيارى در جهان اسلام گوش شنوايى براى آن سخنان نداشتند و تعبير «شيطان بزرگ» را درك نكردند، امّا امروزه اكثر كشورهاى اسلامى با دشمنىها و كينهتوزىهاى آمريكا آشنا شدهاند.
امام در آن زمان انجام مراسم برائت از مشركان را اعلام كردند تا عاملى باشد براى بيدارى و وحدت در برابر دشمنان اسلام. امام در آن هنگام بر عملى ساختن اين عبارت قرآن كريم نظر داشت كه «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» و ما در اين همايش اين موضوع را دنبال مىكنيم.
آنگاه آقاى شيخ محمد يزبك در سخنرانى خود اهميت فريضه حج را مورد تأكيد قرار داد و اظهار داشت: همه فقها فتوا به حرمت تعطيل حج دادهاند و طبيعى است كسى كه به سوى حج مىرود، بايد از همه موانع بگذرد. وى با يادآورى احاديث وارده از سوى ائمه معصومين عليهم السلام در خصوص حج و به نقل از امام محمد باقر عليه السلام حج را تسكين قلوب ذكر كرد و رسيدن به درجات عاليه معنوى را از بركات سفر حج دانست.
وى با بيان كلام امير مؤمنان على عليه السلام در آخرين لحظات حيات خود، كه فرمود: «اللَّه اللَّه في بَيتِ رَبّكُم»؛ «خدا را، خدا را در موضوع خانه پروردگارتان در نظر داشته باشيد» گفت: هر چه مشكل بر سرزمينهاى اسلامى وارد مىآورند؛ از فلسطين و افغانستان و عراق و غيره، همه
براى رسيدن آنها به مكّه و آن سرزمين مقدس است. حج، پيمان ميان مسلمانان براى اتحاد و برادرى در راه يارى دين خدا و مبارزه با سپاه كفر است و اين پيامى است كه از ابراهيم عليه السلام تا پيامبر گرامى اسلام و از آن زمان تاكنون جارى است.
آقاى شيخ محمد يزبك با استناد به سخنان حضرت امام خمينى قدس سره و مقام معظم رهبرى افزود: بايد در اجتماع مقدس حج، مسلمانان در مسائل اساسى اسلام و قضاياى كشورهاى اسلامى با يكديگر همفكرى و مشورت نمايند؛ زيرا حج صحيح و كامل مىتواند خطرناكترين دسيسههاى دشمنان را خنثى سازد.
سپس آقاى دكتر محمد حبش نماينده پارلمان سوريه به ايراد سخن پرداخت. وى رسالت حج را ايجاد وحدت ميان مسلمانان ذكر كرد و گفت: حج يكى از مهمترين جلوههاى پيوند ميان مسلمانان است. در حج دو تعبير قرآنى وجود دارد؛ يكى «مناسك» و ديگرى «منافع». در مناسكِ حج مطلبى نيست و انجام مىشود امّا ما بهدنبال منافع حج هستيم. منافع ما از حج وحدت و كرامت ما از آن است. حزنانگيز است كه در زمان جاهليّت عرب قبل از اسلام منافع حج را درك مىكردند، مانند ايجاد بازار «عكاظ» و غيره و چه پيمانهايى در آن موسم منعقد مىشد، امّا اكنون دو ميليون مسلمان از كشورهاى مختلف جهان و دو ميليون مسلمان نيز از عربستان در اين مراسم شركت مىكنند كه فقط به مناسك مىگذرد. هيچ تجمعى در دنيا اينچنين نيست. ما ايجاد مؤسسات و ستادهايى كه منافع حج را در بر داشته باشد پيشنهاد كردهايم؛ چرا در حومه مكه و مدينه سالنهايى ايجاد نمىشود كه مسلمانان مسائل خود را در آنجا مطرح كنند. من پيشنهاد كردهام كه در همان مكانهاى مقدس، يك سرزمين نمادين از فلسطين ايجاد شود تا هركس به مكه و مدينه مىآيد به فكر فلسطين باشد؛ فلسطينى كه تمام مظاهر آن سرزمين، از جمله مسجدالأقصى و ... را داشته باشد. چرا سالنى در آنجا ايجاد نمىشود كه طوايف مختلف اسلامى؛ مانند اباضيه، دروز، زيديه و ... ديدگاههاى خود را مطرح سازند و ما اين طوايف اسلامى را بهتر بشناسيم. اينها همه مىتواند از منافع حج باشد. ما نياز به منافع حج داريم و نه فقط مناسك آن.
سپس آقاى شيخ احمد الزين رييس تجمع العلماء المسلمين لبنان طى سخنانى گفت: حج ركنى از اركان اسلام است و اين فريضه هماهنگ و منسجم با تسبيح عالم آفرينش انجام
مىشود. مسلمان طواف دايرهاى انجام مىدهد، همانگونه كه افلاك چنين سير مىكنند. وى حج را عبادتى انسانى دانست وافزود: اين عبادتى انسانىاست. همه انسانها از همه جا مىآيند و داراى ارزش انسانى واحدى هستند. اين دلالت بر انسانيّت اسلام دارد كه فرقى ميان انسانها قائل نيست.
آقاى شيخ احمد الزين با اشاره به اينكه طرح شعارها به تنهايى كافى نيست، بلكه بايد برنامههاى واقعى ارائه كنيم، گفت: بايد كميتههايى در حج تشكيل شود تا به همكارى و تعاون ميان مسلمانان در زمينههاى اقتصادى و ... منجر گردد. بايد كميته سياسى در حج تشكيل شود زيرا سياست، اقتصاد، تربيت و همه اينها در رأس منافع حج قرار دارد.
آنگاه آقاى شيخ سلم لبابيدى، مفتى فلسطين، طى سخنانى اظهار داشت: در زمان ما از اسلام اسمى و ازحج رسمى باقىاست و حج را مگر اندكى حجيج ديگران نمىشناسند. در هر صد سال مجدّدى براىاسلام مىآيد و درآغاز قرن ما نيزامامخمينى قدس سره آمد واين نشستِ امروز ما به بركت وجود اوست. اسلام حقيقتى شده و حج يك مكتب و موسم وحدت امت است.
وى در توضيح نقش حضرت امام خمينى قدس سره در ايجاد وحدت مسلمانان از طريق آيين حج، گفت: او با فتاواى خود همه را به وحدت فراخواند. او فتوا بر اقامه نماز پشت سر امام مسجدالحرام داد و گفت: آن نماز را نبايد اعاده كرد و اين دلالت بر روح وحدتطلب امام داشت. او مىگفت: اگر غير از اين بود بايد مرگ بر آمريكا گفت، زيرا غير از اين خواست آمريكاست؛ و از همانجا شعار الوَلاء للَّه (دوستى براى خدا) و برائت از دشمنان خدا سر داده شد. در بعثه امام در حج برنامهاى فرهنگى وجود داشت و در حال حاضر نيز موجود است و در آن همه مسائل مربوط به امّت اسلام مطرح مىشد. امام از هر راهى براى طرح مسأله فلسطين بهره مىجست و اين در حالىاست كه اكنون در اجلاس سران عرب از اينكه صداى فلسطين در آن اجلاس به گوش همگان برسد، ممانعت به عمل مىآيد.
در پايان اين همايش نماز جماعت به امامت آقاى شيخ محمّد يزبك و با حضور علما و حاضران در فضايى آكنده از وحدت و معنويت اقامه شد.