ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
حج در نهج البلاغه
(معجم الفبايى موضوعات حج در نهج البلاغه)
خانه امن
(خطبه 1)
«خداوند سبحان، كعبه را خانه امن و امان براى پناهندگان قرار داد.»
به فرمايش حضرت، خانه كعبه، پناهى امن براى پناهجويان است؛ پناهگاهى امن براى:
دنياى مشوش و سرگردان از فساد و تباهى.
جوامع شكست خورده و ظلم زده.
انسانهاى تشنه عدالت و امنيت.
مردم گرسنه و مظلوم.
خانوادههاى از هم گسيخته.
گناهكاران طالب عفو و رحمت.
مجرمان و توبهكنندگان.
و ...
و حتى براى گياهان و حيوانات.
(خطبه 1)
«خانه محترم خدا كه ... مردم همانند كبوتران به آن پناه مىبرند.»
كعبه پناهى امن براى مردمان است كه بهسان كبوتران بىپناه و بىآشيان، بدان روى مىآورند، بههمان آرامش، بههمان سكوت.
خدمت به حجّاج
«فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ ... وَ لا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا».
(نامه 67)
«پس براى مردم حج را بپادار ... و هيچ نيازمندى را از ديدار خود محروم مگردان.»
دعوت به حج
«... حَجَّ بَيْتِهِ الْحَرَامِ ... وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَيْهِ دَعْوَتَهُ».
(خطبه 1)
«خداوند در ميان انسانها، شنوندگانى را برگزيد كه دعوت او را براى حج اجابت نمايند.»
حاجيانِ خانه خدا، دعوتشدگان بيتاللَّه هستند. پول و مال و منال و رابطه و ...
نمىتواند باعث اين سعادت شود.
ديدار كعبه
«بَيْتِهِ الْحَرَامِ ... يَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ».
(خطبه 1)
«خانه محترم خدا ... كه مردم چونان تشنگان بهسوى آن روى مىآورند.»
حاجيان عاشق، براى ديدار خانه حق، اينچنين با شوق و ولع بهسوى آن هجوم مىآورند.
هر زمانى صد بصر مىبايدت هر بصر را صد نظر مىبايدت
تا به هر چشمى نگاهى مىكنى صد تماشاى الهى مىكنى
ديدار عاشقانه كعبه
«فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ ... تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ الْأَفْئِدَةِ».
(خطبه 192)
«پس آن را خانه محترم خويش ساخت كه ... انسانها بهسوى آن با عشق قلب و ميوه دلها روى مىآورند.»
رحمت الهى در حج
«... جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ
». (خطبه 192)
«خداوند حج را سبب و وسيلهاى براى رحمت خويش قرار داد.»
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند: روزى شخصى به محضر پدرم وارد شد و گفت: شما خاندان رحمتيد كه خداوند اين ويژگى را به شما عطا فرموده است.
فرمود: آرى، ما چنينيم و خدا را بر اين نعمت سپاس مىنهيم.
و در بيان حضرت امير مؤمنان در اين خطبه، از جمله طرق كسب رحمت الهى، انجام فريضه حج است.
رفع نياز مسكن حجاج
«... وَ مُرْ أَهْلَ مَكَّةَ أَلَّا يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً»
. (نامه 67)
«و به مردم مكه فرمان ده تا از هيچ زائرى در ايام حج اجرت مسكن نگيرند.»
در اين نامه حضرت به فرماندار مكه دستور رسيدگى به امور حج و رفع نياز فرهنگى و رفاهى حجاج، از جمله رفع نياز مسكن آنان را صادر مىكنند كه در آن صريحاً اهل مكه را موظف مىنمايند كه با تأمين رايگان مسكن حجاج، آنانرا با رويى گشاده بپذيرند كه درنتيجه، اين فريضه الهى، با تقويت بيشتر و شكوهى فراتر برگزار گردد.
روش طواف
«... يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ
». (خطبه 192)
«عاشقان بيتاللَّه ... شانههاى خود را با فروتنى (در سعى و طواف) مىجنبانند و گرداگرد كعبه تهليل (لا الهَ الّا اللَّه) بر زبان جارى مىسازند.»
دستور حضرت در اين خطبه، طواف كعبه با حالتى خاضعانه و فروتنانه است؛
بهطورىكه حجگزار روحيهاى ذليلانه در برابر عظمت حضرت بارىتعالى داشته باشد و در هنگام طواف نيز ذكر الهى و از جمله ذكر «لا الهَ الّا اللَّه» و شعار توحيد را بر زبان جارى سازد.
رهآورد سفر حج
رجوع شود به «آثار حج»
زيارت خانه خدا
«وَ كَتَبَ (سبحانه) عَلَيْكُمْ وِفَادَتَهُ»
. (خطبه 1)
«و خداوند سبحان بر همه شما مقرّر داشت كه به زيارت بيتاللَّه الحرام برويد.»
و نيز از آن حضرت نقل شده كه:
«الْحَاجُّ وَ الْمُعْتَمِرُ وَفْدُ اللَّهِ وَ حَقٌّ عَلَىاللَّهِ تَعالى أَنْ يُكْرِمَ وَفْدَهُ وَ يُحِبُّوهُ بِالْمَغْفِرَةِ»
؛ «حج و عمرهگزار ميهمان خداوندند و بر خداوند است كه ميهمانش را گرامى بدارد و از او با غفران خويش پذيرايى نمايد.» (بحارالانوار، ج 9، ص 8)
زيورهاى كعبه
«... وَ كَانَ حَلْيُ الْكَعْبَةِ فِيهَا يَوْمَئِذٍ فَتَرَكَهُ اللَّهُ عَلَى حَالِهِ ... فَأَقِرَّهُ حَيْثُ أَقَرَّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ»
. (حكمت 270)
«و اما زيورهاى كعبه، اموالى بودند كه خداوند آنرا بهحال خود گذاشت، تو نيز آنرا بهحال خود واگذار، همانطور كه خدا و پيامبرش آنرا بهحال خود واگذاردند.»
حضرت بيان فوق را زمانى ايراد فرمودند كه از وى در مورد مصرف زيورهاى كعبه توسط خليفه دوم سؤال شد و ايشان در پاسخ آنرا جايز ندانستند و او (خليفه) نيز از مصرف آنها منصرف شد و زيورهاى كعبه را بهحال خود گذاشت.
سنگهاى كعبه
«أَحْجَارٍ لا تَضُرُّ وَ لا تَنْفَعُ وَ لا تُبْصِرُ وَ لا تَسْمَعُ»
. (خطبه 192)
«سنگهاى كعبه، كهنهزيان مىرسانندونه نفعى دارند، نهمىبينند ونه مىشنوند.»
حضرت در ادامه خطبه مىفرمايند: خداوند همين سنگها را با اين خصوصيات، در شكل بيتاللَّه الحرام، وسيله امتحان آدميان ساخت.
مركلوخ كعبه را چون قبله كرد خاك مردان باش اى جان در نبرد
كعبه مردان نه از آب و گِل است طالب دل شو كه بيتاللَّه دل است
مولوى
. (خطبه 192)
«و اگر ... سنگهاى كعبه از زمرد سبز و ياقوت سرخ و داراى نور و روشنايى بودند، دلها ديرتر به شك و ترديد مىرسيدند و تلاش شيطان بر قلبها كمتر اثر مىگذاشت.»
بيان حضرت در اين است كه سادگى خانه كعبه، آلايههاى ظاهرپذيرى و بندگى پوچ را از بين مىبرد، چهبسا كه شكوه و عظمت ظاهرى كعبه مانند قصر پادشاهان، آنان را به عبادتى بىمحتوا سوق دهد؛ چرا كه توجه به قدرتهاى طاغوتى و قصرهاى رفيع زورمداران، يك اقدام شيطانى و يك وسوسه اهريمنى و يك رويكرد شيطانى است. و عبادت خداوند نه براى شكوه خانهاش، كه براى عظمت و جلال خود اوست. و اين وسيلهامتحانى مىبايست اينچنين سخت باشد تا آزمون بندگان بهدرستى صورت پذيرد.
سود بندگى در حج
«وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ ... يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ»
. (خطبه 1)
«دعوت شوندگان حج بيتالحرام ... سودهاى فراوان در اين تجارتگاه عبادت و بندگى خداوند بهدست مىآورند.»
سياست در حج
«فَإِنَّ عَيْنِي بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ الْعُمْيِ الْقُلُوبِ ... فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْكَ قِيَامَ الْحَازِمِ الصَّلِيبِ»
. (نامه 33)
«خبرگزارى من در مغرب (شام) به من خبر داده است كه گروهى كوردل و ... از اهل شام (مأموران معاويه) بهسوى مراسم حج (بهقصد توطئه) گسيل شدهاند ...
پس در اداره امور خود هوشيار و سرسخت، استوار (و مراقب) باش.»
بيان حضرت در اين است كه نسبت به توطئه دشمنان اسلام، حتى در ايام عبادت حج نبايد بىتفاوت بود و از آنجا كه خود اين مراقبت دشمنان، يك امر سياسى جدى است، ورود سياست در امر حج و مراقبت و افشاى توطئه سياسى دشمنان اسلام مورد تأكيد آن امام همام است.
امام خمينى قدس سره مىفرمايند:
«اهميت بعد سياسى حج كمتر از بعد عبادى آن نيست، بعد سياسى علاوه بر سياستش، خودش عبادت است.» (فصلنامه «ميقات حج»)
شرايط قربانى
«وَ مِنْ تَمَامِ الْأُضْحِيَّةِ اسْتِشْرَافُ أُذُنِهَا وَ سَلامَةُ عَيْنِهَا»
. (خطبه 53)
«كمال قربانى در اين است كه گوش و چشم آن سالم باشد.»
حضرت در اين خطبه به چند شرط از شرايط قربانى اشاره مىكند و آنها عبارتند از اينكه: در سن خاصى باشد، سالم باشد، پير نباشد، ناقصالعضو نباشد، چشمش سفيد نشده باشد، كورى يا لنگى نداشته باشد، دمبريده، گوشبريده، شاخ شكسته از داخل نباشد، لاغر نباشد، خصىّ نباشد، بيضه آن كوبيده نباشد، در اصل خلقت بىدم و نر آن بىبيضه نباشد.
شستوشوى گناهان در حج و عمره
«وَ حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ ... يَرْحَضَانِ الذَّنْبَ»
. (خطبه 110)
«حج و عمره بيتاللَّه الحرام ... شست وشو دهنده گناهان هستند.»
و نيز از امام صادق عليه السلام است كه فرمودند:
«مِنَ الْحُجّاجِ ... صِنْفٌ يَخْرُجُ مِنْ ذُنُوبِهِ كَهَيْئَةِ يَوْمٍ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ»؛
«از حاجيان گروهى هستند كه در بازگشت ... از گناه خارج مىشوند؛ مانند زمان تولد از مادرشان (پاك مىگردند)». (كافى، ج 4، ص 253).
بيا اى دل خدا را جستجو كن گل توحيد را برگير و بو كن
گناهان تمام عمر خود را بيا با آب زمزم شستوشو كن
دهپيرى
شيطان و حج
«وَ لَوْ كَانَ ... الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ ... لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ»
. (خطبه 192)
«اگر (ساختمان كعبه ساده نبود) ... تلاش شيطان بر قلبها كمتر اثر مىگذاشت و وسوسههاى پنهانى او در مردم كارگر نبود.»
شيطان همواره سعى در تشكيك در قلوب اهل ايمان دارد، از آنجا كه خانه خدا نيز براى امتحان و آزمايش بندگان بنا شده است، اين وسيله امتحان مىبايست هرچه ممكن است مؤثر و فعاليت شيطان در اطراف خانه توحيد بيش از ساير نقاط باشد، تا آنانكه ايمانشان ضعيف و دنبالهرو شيطان هستند و خدا را فراموش مىكنند، از اهل ايمان راستين جدا گردند. اما در اين حرم امن، چنان روح توحيد حاكم مىگردد و لطف و رحمت خداوند چنان تبلور مىيابد كه شيطان را عاجز مىكند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ روزى شيطان كوچكتر و خردتر و زبونتر و خشمگينتر از روز عرفه ديده نشده است و اين نيست مگر به اينجهت كه مهربانى و گذشت و آمرزش خدا گناهان بزرگ را مورد عفو و غفران قرار مىدهد.
طواف
«... يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ»
. (خطبه 192)
«عاشقان بيتاللَّه الحرام، ... شانههاى خود را باخضوع و فروتنى (در سعى و طواف) مىجنبانند وگرداگرد كعبهتهليل (لا الهَ الّا اللَّه) را بر زبان جارى مىسازند.»
امام خمينى رحمه الله: «در طواف حرم خدا كه نشانه عشق به حق است، دل را از ديگران تهى كنيد، دقت كنيد به معانى.» (فصلنامه «ميقات حج»، ش 3)
عاشقان اول طواف كعبه جان كردهاند پس طواف كعبه تن فرض فرمان ديدهاند
پيش كعبه گشته چون باران زمين بوس از نياز و آسمان را در طوافش هفت دوران ديدهاند
خاقانى
طواف فرشتگان
«وَ اخْتَارَ ... تَشَبَّهُوا بِمَلائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ»
. (خطبه 1)
«دعوت شوندگان حج بيتالحرام ... همانند فرشتگانى مىشوند كه بر گرد عرش الهى طواف مىكنند.»
عبادت در حج
«... يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ»
. (خطبه 1)
«دعوت شوندگان حج بيتالحرام ... سودهاى فراوان در اين تجارتگاه عبادت الهى بهدست مىآورند.»
سراسر اعمال حج عبادت است، نيت اجراى مناسك حج توسط حجاج انجام عبادت خداوند است، و به فرمايش حضرت، در اين بازار، هرچه سود است كه سودهاى كلانى هم هست، از جهت عبادت اوست. و حج معاملهاى است با خداوند، كه سودهاى سرشار اين بازار تنها با عبادت بهدست مىآيد.
علت انتخاب سرزمين خشك مكه براى خانه خدا
«وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ ...
لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاءِ ...»
. (خطبه 192)
«و اگر خداوند، بيتاللَّه الحرام و مكانهاى مراسم حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى سبز و هموار و پردرخت و ميوه و مناطق آباد قرار مىداد، بههمان اندازه پاداش آن سبكتر بود، بر حسب اينكه آزمايش و امتحان آن سادهتر بود.»
قرآن از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام مىفرمايد: رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ؛ «پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را (اسماعيل و آنانكه از او بههم خواهند رسيد) در وادى و درهاى بىكشت و زرع (در اثر بىآبى) نزد خانه محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا! تا نماز بپا دارند. پس دلهاى پارهاى از مردم را بهسوى آن مايل بگردان (براى حج) و ايشان را از انواع ميوهها روزى ده شايد كه تو را شاكر باشند.» (ابراهيم: 37)
علت ساده بودن بناى كعبه
«وَ لَوْ كَانَ الْإِسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ وَ ضِيَاءٍ لَخَفَّفَ ذَلِكَ مُصَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ».
(خطبه 192)
«و اگر پايهها و بنيان كعبه و سنگهايى كه در ساختمان آن بهكار رفته است، از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و داراى نور و روشنايى بود، دلها ديرتر به شك و ترديد مىرسيدند و تلاش شيطان بر قلبها كمتر اثر مىگذاشت.»
علوم دينى در حج
«فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ ... فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ»
. (نامه 67)
«پس در حج، فتواها را به پرسشكنندگان ابلاغ كن و ناآگاهان را آموزش بده و با دانشمندان به گفتگو بپرداز.»
تعليم و تعلّم زمان و مكان خاص ندارد، اولياى الهى حتّى در صحنه جنگ، اين مهم
را به شيعيان خود آموختهاند. در اين فرمايش على عليه السلام ترويج و توجه به آموزش علوم دينى در حج را طى نامهاى به فرماندار منصوب خود در مكه فرمان مىدهند.
حضرت امام خمينى رحمه الله در توصيهاى به علما مىفرمايند:
«به روحانيون محترم عرض مىكنم كه علاوه بر آنكه مسائل را بهطور وضوح كه همهكس بفهمد، در جلسات متعدد به گروه خود ياد دهيد، در وقت اعمال آنان نيز مواظب آنها باشيد وآنها را هدايت فرماييد.» (فصلنامه ميقات حج، ش 32)
عمره
«إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ حَجُّ الْبَيْتِ وَاعْتِمَارُهُ».
(خطبه 110)
«بهترين وسيله تقرّب به خداوند سبحان (ده چيز، از جمله) ... حج و عمره بيتاللَّه الحرام است.»
در اين خطبه كه به خطبه ديباج نيز مشهور است، حضرت در كنار حج، عمره را نيز بهترين وسيله توسل به خداوند متعال برمىشمارند.
عمره، شستوشو دهنده گناهان
«وَ حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ ... يَرْحَضَانِ الذَّنْبَ»
. (خطبه 110)
«حج و عمره بيتالحرام ... شست و شو دهنده گناهان هستند.»
عمره كردى، عمر باقى يافتى صاف گشتى بر صفا بشتافتى
مولوى
عمره، نابود كننده فقر
«حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ»
. (خطبه 110)
«حج و عمره بيتاللَّه الحرام نابود كننده فقر هستند.»
در اين بيان حضرت، در كنار حج، عمره نيز مىتواند رونقبخش امور اقتصادى و
نابود كننده فقر مسلمانان و جوامع اسلامى باشد كه اين مهم در اثر اطلاع مسلمين از حال يكديگر ويا در اثر تجارت ودر نتيجه افزايش توليد و در اثر توزيع ثروت به دست مىآيد.
غار حِرا
وَ لَقَدْ كَانَ (رَسُولُاللَّه صلى الله عليه و آله) يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لا يَرَاهُ غَيْرِي».
(خطبه 192)
«همانا پيامبر صلى الله عليه و آله چند ماه از سال را در غار حِرا مىگذراند، تنها من او را مشاهده مىكردم و جز من كسى او را نمىديد.»
بيان حضرت در اين خطبه، دلبستگى و وابستگى ايشان به پيامبر صلى الله عليه و آله و تربيت او در دامان آن حضرت است. هرچند كه اشاره ايشان به حرا و غار حرا كه محل اعتكاف حضرت رسول صلى الله عليه و آله بوده است بهجهت شرح اوصاف اين مهبط وحى نبوده، ليكن اين بيان حضرت مىرساند كه امير مؤمنان عليه السلام در دوران جوانى بههمراه پيامبر عظيمالشأن به غار حرا مىرفته است كه اين نشان از عظمت مولا و اوج نزديكى او به رسول گرامى اسلام است كه راه در خلوتگه آن عزيز داشته است.
فلسفه احرام
«... قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»
. (خطبه 192)
«روى آوردندگان به سوى بيتاللَّه الحرام ... لباسهاى خود را (كه نشانه شخصيت هرفرد است) در آورند و پشت سر اندازند.»
يك يك اعمال و مناسك حج، داراى رموز و اسرارى است و در اين ميان احرام آغاز راه است و از فلسفههاى پوشيدن لباس احرام، جدا شدن از لباسهايى است كه انسانها را از يكديگر جدا مىسازند، لباسهايى كه بعضاً هركدام نشان از قوم، كشور، نژاد، شخصيت، ثروت، مقام وموقعيت هر فرد دارد. در احرام، حجگزاربهدور از منيّتهاى دنيوى، همرنگ و هملباس با ديگر انسانها، راه خدا و خدايى شدن را برمىگزيند.
قبله مردم
«بَيْتِهِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلَهُ قِبْلَةً لِلْأَنَامِ».
(خطبه 1)
«همانا كعبه خانهاى است كه خداوند آنرا قبلهگاه انسانها قرار داد.»
بيش از يك ميليارد مسلمان جهان در هر نقطه عالم، با هر رنگ و نژاد و يا قوميت و زبان و در هر پست و مقام و با هر مقدار مال و منال، يك هدف دارند، يك قبله مىشناسند و تنها به يك سمت نماز مىگزارند، و آن نقطهاى است كه خداوند آنرا تعيين كرده و تمامى انسانها را بهسوى آن خوانده است.
قدمت كعبه
«أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ عليه السلام ... بِأَحْجَارٍ ... فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ»
. (خطبه 192)
«همانا خداوند سبحان آزمايش كرد انسانها را از آدم عليه السلام ... با سنگهايى ... كه آنرا خانه محترم خود قرار داد.»
در اين خطبه، بناى كعبه و قدمت آن قبل از حضرت آدم عليه السلام و فرزندانش بيان گرديده است. قرآن مىفرمايد: إنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكَاً وَ هُدَىً لِلْعالَمِينَ؛ «اولين خانهاى كه براى انسانها نهاده شد همان خانهاى است كه در مكه است. خانهاى مبارك و فرخنده كه مايه هدايت براى جهانيان است.» (آلعمران: 96)
قدمت كعبه و حج
«فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ ... ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ 7 وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ».
(خطبه 192)
«سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد كه بهسوى كعبه بازگردند.»
فرشتگان پس از حج آدم عليه السلام به استقبالش آمده، عرض كردند:
«يا آدَم بَرِّ حَجّكَ، طِفْ، فَقَدْ طِفْنا بِأَلْفَىْ عامٍ»؛
«اى آدم، نيك و پذيرفته باد حج تو، طواف كن كه ما نيز دو هزار سال پيش از تو طواف كرديم». (فصلنامه «ميقات حج»، ش 25، ص 12)
قربانى
«وَ مِنْ تَمَامِ الْأُضْحِيَّةِ اسْتِشْرَافُ أُذُنِهَا وَ سَلامَةُ عَيْنِهَا»
. (خطبه 53)
«از نشانههاى كمال قربانى آن است كه گوشش صاف و بلند و چشمش سالم باشد.»
حضرت در اين خطبه به بيان احكام قربانى و شرايط آن پرداختهاند. قربانى از ماده «قرب» بهمعناى نزديكى به خداوند است. حجگزارِ خانه توحيد با انجام اين فريضه، اميال حيوانى خود را قربانى مىكند.
و نيز آنحضرت مىفرمايند:
«الصَّلاةُ قُرْبانُ كُلُّ تَقِيٍ
»؛ «نماز قربانى و موجب نزديكى هر انسان با تقوا به خداوند است.» (حكمت 136)
كعبه، پناهگاه بىپناهان
«جَعَلَهُ (سُبْحَانَهُ) ... لِلْعَائِذِينَ حَرَماً»
. (خطبه 1)
«خداوند (سبحان) ... كعبه را خانه امن براى پناهندگان قرار داد.»
در ميان علماى شيعه حكمى است كه در آن اتفاقنظر وجود دارد و آن اين است كه چنانچه مجرمى، به حرم پناهنده شود، در داخل حرم نمىتوان او را قصاص كرد و يا بر او حد جارى ساخت. او در امان است، مگر اينكه از لحاظ غذا و آب در مضيقه و سختى قرار گيرد و ناگزير شده، از حرم خارج گردد». قرآن مىفرمايد: وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً؛ «هركس وارد آنجا (حرم) شود، در امنيت است.» (فصلنامه «ميقات حج»، ش 8، ص 44)
كعبه، حق واجب دارد
«... فَرَضَ حَقَّهُ»
. (خطبه 1)
« (خداوند سبحان) ... اداى حق كعبه را واجب گردانيد.»
كعبه، اين خانه محترم خداوند، بهفرمايش حضرت، بر مردمان حق واجبى دارد كه بايد ادا شود. و حق آن، احترام كردن، حفظ حرمت، روى آوردن به آن، طواف و حج با شكوه است.
كعبه، در سرزمين بد آب و هوا
«بَيْتَهُ الْحَرَامَ ... ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً»
. (خطبه 192)
«خانه محترم خداوند كه آن را در سنگلاخترين مكانها و بىگياهترين زمينها و تنگترين درّهها و ميان كوههاى خشن و سنگريزههاى فراوان و چشمههاى كم آب و آبادىهاى از هم دور، قرار داد.»
اميرمؤمنان عليه السلام راز قرار گرفتن كعبه در اين سرزمين خشك و كم آب و علف را وجود سختىهاى سفر و وسيلهاى قوىتر براى آزمايش و امتحان بندگان برمىشمارند.
كعبه، عَلَم و نشانه اسلام
«جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لِلْإِسْلامِ عَلَماً»
. (خطبه 1)
«خداوند سبحان، كعبه را براى اسلام، نشانه گويا قرار داد.»
خداوند، كعبه را نشانه و پرچم اسلام قرار داد؛ پرچمى كه همواره مىبايست برافراشته بماند و درفش هر مكتب و هر ملت هرچه مستحكمتر باشد، نشان از استحكام و برقرارى صاحب آن عَلَم دارد و كعبه باشكوهترين پرچم در جهان است.
كعبه، مايه قدرت حكومت اسلامى
«وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ ... فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا»
. (نامه 47)
«خدارا، خدارا دربارهكعبه ... كهاگر تركشودوخلوتگردد، مهلتداده نمىشويد.»
از مهمترين رموز و آثار كعبه، نقش آن در استحكام و اقتدار اسلام و حكومت اسلامى است و در اهميت آن همين بس كه حضرت اين بيان را در بستر شهادت به حسنين عليهما السلام و در وصيت خود ايراد فرمودند.
كعبه، مركز اجتماع انسانها
فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ ... فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ».
(خطبه 192)
«پس خداوند كعبه را مركز اجتماع ... سر منزل و مقصود سفرها گردانيد.»
حضرت آيتاللَّه خامنهاى- مدّ ظلّه العالى-: «حج يك مركز اجتماع است؛ چرا كه خداوند متعال مىتوانست براى زيارت خانه خدا تمام دوره سال را بگذارد. اگر فقط رفتن و دور خانه خدا طواف كردن و حال و توجه پيدا كردن بود، چه لزومى داشت كه همه مردم دنيا موظف باشند كه در يك روز و در يك مقطع زمانى و در روزهاى مشخصى خانه خدا را زيارت كنند.» (فصلنامه «ميقات حج»، ش 4)
كعبه، مظهر عبوديت و تواضع بندگان
بَيْتِهِ الْحَرَامِ ... جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلامَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ»
. (خطبه 1)
«كعبه، اين قبله مسلمانان جهان، در تمام لحظات سال، شاهد سجود و خضوع بندگان در برابر عظمت و عزت خالق بىهمتاى عالم است.»
كعبه محور طواف حجگزارانى است كه همهساله شكوه بندگى و اطاعت محض را در برابر تنها شايسته بندگى، به نمايش مىگذارند.
كعبه، وسيله امتحان آدميان
«أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ عليه السلام إِلَى اْلآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ ... فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ»
. (خطبه 192)
«همانا خداوند سبحان، انسانهاى پيشين از آدم عليه السلام تا آيندگان اين جهان را ...
بهوسيله بيتاللَّه الحرام آزمايش كرد.»
پس، بناى كار بر آزمايش انسانها بوده است؛ آزمايشى سخت و دشوار.
در حديث آمده است:
«وَ هَذا بَيتٌ استَعْبَدَ اللَّهُ بِهِ خَلقَه لِيَختَبِرَ طاعَتهُم في اتيانِهِ، فَحَثَّهُمْ عَلى تَعْظيمِهِ وَ زِيارَتِه»؛
«اين خانهاى كه خلق را از رهگذران به عبادت فراخواند تا طاعت آنانرا در آمدن بهسوى آن بيازمايد، لذا آنان را به بزرگداشت اين خانه واداشته است.» (بحار، ج 99، ص 29).
كعبه، وعدگاه آمرزش الهى
«بَيْتِهِ الْحَرَامِ ... يَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ»
. (خطبه 1)
«دعوت شوندگان حج بيتاللَّه الحرام ... بهسوى وعدگاه آمرزش الهى مىشتابند.»
لباس احرام
«... قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»
. (خطبه 192)
«عاشقان بيتاللَّه ... (هنگام احرام) لباسهاى خود را كه نشانه شخصيت هر فرد است در آوردند و پشت سراندازند.»
حاجى در ميقات، بابيرون كردن لباسهاى شخصيتى خود، لباس احرام را كه عبارت از دو تكه پارچه ساده و ندوخته است، بر تن مىكند و با گفتن لبيك، مُحرم مىگردد.
مراقبت بيگانگان در مراسم حج
«فَإِنَّ عَيْنِي بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ الْعُمْيِ الْقُلُوبِ ... فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْكَ قِيَامَ الْحَازِمِ الصَّلِيب»
. (نامه 33)
«مأمور و گزارشگر من خبر داده است كه گروهى از كوردلان و ... از اهل شام (بهقصد توطئه) بهسوى مراسم حج در مكه روى آوردهاند ... پس در اداره امور خود هشيار و سرسخت و استوار (مراقب) باش.»
همواره در طول تاريخ اسلام، اين مكتب آسمانى مورد تاخت و تاز دشمنان بوده است. از همان آغاز كه اسلام پديد آمده، دشمنان سرسخت آن نيز ظاهر شدند و در برابر آن صفآرايى كردند. آنان هر فرصتى را براى ضربه زدن به اين دين حنيف از دست نمىدهند. و در اين ميان هر ارزشى كه در اسلام مهمتر باشد بيشتر مورد هجوم قرار مىگيرد. و از آن جمله است كعبه و حج و اين مراسم عظيم عبادى- سياسى.
و بر مسلمانان است كه مراقب فعاليت دشمنان در اين اجتماع پرشكوه باشند.
حضرت امير مؤمنان عليه السلام نيز دقيقاً به اين امر مهم توجه داده و والى مكه را از توطئه بيگانگان و جاسوسان معاويه هشيار و دستور مراقبت بيشتر به وى را صادر مىكنند.
مسكن حجاج
«... وَ مُرْ أَهْلَ مَكَّةَ أَلَّا يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً».
(نامه 67)
«و به مردم مكه فرمان بده تا از هيچ زائرى در ايام حج اجرت مسكن نگيرند.»
حضرت با توجه به لزوم رفع نيازمندىهاى حجاج و از همه مهمتر نياز مسكن آنان، طى فرمان فوق كه به قثمبن عباس، فرماندار منصوب خود در شهر مكه صادر مىنمايند، لزوم تأمين مسكن حجاج را از طريق مردم مكه بهصورت رايگان بيان مىكنند.
مكه
منافع حج
«... يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ»
. (خطبه 1)
«دعوت شوندگان حج بيتاللَّه الحرام ... سودهاى فراوان در اين بازار عبادت الهى به دست مىآورند.»
به فرمايش حضرت، حج سودها و منافع بسيارى دارد؛ سودهاى دنيوى و سودهاى اخروى كه حضرت در اين بيان سودهاى اخروى در بازار عبادت الهى را كه نصيب حجگزار مىگردد، ياد آورد مىشوند.
نابودى فقر در حج و عمره
«حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ».
(خطبه 110)
«حج و عمره خانه خدا، نابودكننده فقر هستند.»
نابودى فقر كه نتيجه رونق اقتصادى يك جامعه و ايجاد زمينههاى رفاه و بىنيازى مردم است، از آثار دنيوى حج و عمره شمرده شده است.
وصف حجّاج
. (خطبه 192)
« (عاشقان بيتاللَّه) ... بهسوى كعبه با عشق قلب و ميوه دلها روى مىآورند.»
اين فرمايش حضرت برگرفته از آن دعاى ابراهيم خليل است كه در سوره ابراهيم آيه 37 آمده است كه از خداوند چنين مىخواهد: رَبَّنا ... فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوى إِلَيْهِمْ؛ «خدايا! دل هاى مردم را بهسوى آن متوجه گردان كه هواى آن را در سر بپرورند.»
. (خطبه 1)
«دعوت شوندگان حج بيتاللَّه الحرام ... بهسوى وعدگاه آمرزش الهى مىشتابند و از هم پيشى مىگيرند.»
در اين بيان، حضرت علاوه بر اينكه بيتاللَّه را محل غفران الهى مىخواند، حجاج خانه خدا را محتاج و طالب و حتى حريص آمرزش الهى شمرده، آنان را براى وصول به اين وعدگاه شتابان و مشتاق مىداند.
. (خطبه 1)
«دعوتشوندگان به حج بيتالحرام ... سودهاى فراوان در اين تجارتگاه عبادت الهى بهدست مىآورند.»
حجاج خانه خدا به بازار مىروند و معاملهاى را انجام مىدهند؛ معاملهاى كه در آن خسران و ضرر نيست، تجارتى كه سودهاى فراوان دارد. بازار آن، تجارتگاه عبادت خداوند؛ يعنى مكه و حج است. بندگى و عبادت مىدهند و غفران و جنت خداوند مىخرند.
. (خطبه 192)
«عاشقان بيتاللَّه الحرام ... شانههاى خود را با خضوع و فروتنى مىجنبانند (در سعى و طواف).»
حالت ذلت و فروتنى حجاج در برابر حق، كه اوج نمادين آن در هروله پديدار مىگردد، نشان از تواضع آنها در برابر خالق بىهمتا در كل اعمال حج و سپس در تمامى افعال زندگى دارد.
. (خطبه 192)
« (عاشقان بيتاللَّه الحرام) گرداگرد كعبه، تهليل (لا الهَ الّا اللَّه) را خالص براى خداوند بر زبان جارى مىسازند.»
حجاج خانه خدا در اين بيان حضرت: «بر گرد خانه خداوند طواف مىكنند». در طواف و حجشان نيتى للَّهو خالص دارند. آنان ذكر توحيد و يگانگى خدا را بر زبان و در دل جارى مىسازند.
. (خطبه 1)
« (دعوت شوندگان به خانه خدا كسانى هستند كه) پاى بر جاى پا و جايگاه پيامبران الهى مىنهند.»
پا جاى پاى انبيا گذاردن و در مقام آنها ايستادن، بهمعناى پيروى از انبياى الهى است كه هركدامشان در اين وادى عشق، حج خانه كردهاند. و حاجى در اين مكان، حركت در مسير آنها و پيروى آنان را درنظر دارد.
. (خطبه 192)
« (عاشقان بيتاللَّه الحرام) در اطراف خانه خدا طواف مىكنند، در حالىكه موهايشان آشفته و بدنهايشان پر گرد و غبار است.»
شيفتگان خانه مقصود، بهمحض ديدار كعبه، سر از پا نشناخته، به عشق معبود، با همان سر و وضعِ بههم ريخته هر مسافر خسته، با جانى تازه و فراموش از رنج سفر، بهسوى بيتاللَّه الحرام مىشتابند.
. (خطبه 1)
«دعوت شوندگان حج بيتالحرام مانند فرشتگانى مىشوند كه بر گرد عرش الهى طواف مىكنند.»
حجاج خانه خدا، در طوافشان، بسان فرشتگانى مىگردند كه با تمام وجود و از روى اخلاصِ تمام و صفاى دل، بر گرد خانه حق مىگردند.
عاشقان اول طواف كعبه جان كردهاند پس طواف كعبه تن فرض فرمان ديدهاند
پيشكعبه گشته چون باران زمين بوس از نياز وآسمان را در طوافش هفت دوران ديدهاند
در طواف كعبه جان ساكنان عرش را چون حلى دلبران در رقص و افغان ديدهاند
(خاقانى)
. (خطبه 192)
«عاشقان بيتاللَّه ... بر اثر اصلاح نكردن موهاى سر، قيافه زيباى خود را به زشتى گراييدهاند.»
امير مؤمنان در اين خطبه كه به «خطبه قاصعه» نيز مشهور است، مواردى از توصيف حجاج را بىتوجهى به وضعيت آراستگى ظاهرى در اثر از خود بىخود شدن آنان هنگام ديدار خانه خدا، برمىشمارد.
حجّاجى كه در اثر راه طولانى و سفرى سنگين و سخت با وضعيت ظاهرى پريشان به محض ديدار كعبه، با همان شكل آشفته، بهسوى خانه دوست هجوم مىآورند.
. (خطبه 1)
« (زائران بيتاللَّه الحرام) چون تشنگان بهسوى آن (كعبه) روى مىآورند.»
حجاج بيتاللَّه الحرام، چنان با شور و ولع به كعبه روى مىآورند كه گويى تشنگانى هستند كه براى نوشيدن آبى كه به آن محتاجاند، به آبشخور و چشمه حيات مىرسند.
. (خطبه 1)
«خداوند سبحان از ميان انسانها، شنوندگانى را برگزيد كه دعوت او را براى حج اجابت كنند و تصديق سخن او بنمايند.»
حضرت در اين بيان، پنج توصيف از حجاج بيان كرده، مىفرمايند حاجيان:
1- انتخاب شده خداوندند.
2- در برابر فرمان خداوند گوش شنوا دارند.
3- براى حج بيتالحرام دعوت شدهاند.
4- دعوت حق را لبيك مىگويند.
5- فرمان الهى وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ ... را تصديق و اطاعت مىكنند.
وصف سرزمين مكه
«أَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً»؛ «سنگلاخترين مكانها است.»
«أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً»؛ «بىگياهترين زمينها است.»
«أَضْيَقِ بُطُونِ الْأَوْدِيَةِ قُطْراً»؛ «تنگترين درهها است.»
«بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ»؛ «در ميان كوههايى خشن واقع است.»
«وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ»؛ «و سنگريزههاى فراوان.»
«وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ»؛ «و چشمههاى كمآب.»
«وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ»؛ «و آبادىهاى از هم دور.»
«لا يَزْكُو بِهَا خُفٌّ»؛ «كه نه شتر در آنجا آرامش دارد.»
«وَ لا حَافِرٌ وَ لا ظِلْفٌ»؛ «و نه گاو و گوسفند در آن فربه مىشوند.»
ابراهيم عليه السلام نيزگفت:
رَّبَنا إنّي أسْكَنْتُ بِوادٍ غَيْرِ ذِي ذَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ المُحَرَّم
؛ «پروردگارا! در ميان درّهاى اسكان گزيدم كه غير قابل كشتاست، در كنار خانهمحترم تو.»
حضرت در اين بيان كعبه را ساخته شده از سنگهايى مىشمارند كه خود آن سنگها به تنهايى بىفايده و بىاثرند و مانند همه سنگهاى ديگر عالم، چشم و گوش و نفع و ضرر ندارند، اما وقتى كه از آنها بنايى ساخته مىشود، ارزش بنا را مىيابند و وقتى آن بنا بهنام بيتاللَّه سر پا مىشود، و به خود حضرت بارىتعالى منتسب مىگردد، ارزش و تقدّسى بىنظير يافته و قابل احترام مىشود، كه قبله اهل عالم مىگردد و طواف و حج آن بر تمامى انسانها فرض مىشود.
وقت كوچ از عرفات
«وَ صَلُّوا بِهِمُ الْمَغْرِبَ ... حِينَ ... يَدْفَعُ الْحَاجُّ إِلَى مِنًى»
. (نامه 52)
«و نماز مغرب را با مردم زمانى بخوان ... كه حاجيان از عرفات به منا كوچ مىكنند.»
مشركين پيش از غروب هور از عرفات روانه مىشدند، پيامبر صلى الله عليه و آله با اين جريان مخالفت كرد و بعد از غروب بهراه افتاد.
امام صادق عليه السلام هنگام كوچ از عرفات فرمود: از اين ازدحام مىترسم كه مبادا در آزار و زحمت كسى سهيم باشم و دعا كرد كه: «خدايا! به تو پناه مىبرم از اينكه ستم كنم يا زير بار ستم روم يا قطع رحم كنم يا همسايهاى را بيازارم.» (كافى، ج 4، ص 467)
وجوب اداى حقّ كعبه
«بَيْتِهِ الْحَرَامِ ... فَرَضَ حَقَّهُ»
. (خطبه 1)
«خداوند اداى حق خانه محترمش (كعبه) را واجب گردانيد.»
اداى حق كعبه اين است كه خالى نماند، مسلمانان به زيارتش بروند و حج آن را هرچه باشكوهتر برگزار كنند و در انجام حج به اسرار و رموز و آثار آن توجه نمايند و بهوسيله آن هرچه بيشتر به خداوند سبحان نزديك شوند و حق اولياى الهى را بشناسند.
وجوب حج
«وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الْحَرَامِ»
. (خطبه 1)
«و خداوند حج خانه محترم خود را بر شما واجب گردانيد.»
حج بيتاللَّه الحرام كه همان حجّةالاسلام است، بر هر فرد مسلمان كه استطاعت لازم را داشته باشد، واجب است.
ورود به خانه خدا
«بَيْتِهِ الْحَرَامِ ... يَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ»
. (خطبه 1)
«خانه محترم خداوند، كه مردم چون تشنگان به آن وارد مىشوند.»
ابان گويد: با امام صادق عليه السلام ميان حرمين سوار كجاوه بوديم، آن حضرت نزديك حرم پياده شده، غسل نمود و نعلين بهدست گرفت و پابرهنه به حرم وارد شد، من نيز چنين كردم. فرمود: «هركه بر آستان خداوند فروتن شد و چنين رفتار نمود كه در من
مشاهده كردى، خدا از او صد هزار سيّئه بزدايد و برايش صد هزار حسنه بنويسد و صد هزار درجه بالا برد و صد هزار حاجت روا كند. (كافى، ج 4، ص 398)
امام صادق عليه السلام همچنين فرمودند: «هركه با وقار داخل مكه شد، گناهش آمرزيده است، پرسيدند چگونه؟ فرمود: بىتكبر و جبروت داخل شود». (كافى، ج 4، ص 402)
وسيله تقرّب به خداوند
«إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ».
(خطبه 110)
«همانا بهترين چيزى كه انسانها مىتوانند بهوسيله آن به خداوند سبحان نزديك شوند و تقرّب جويند (ده چيز، از جمله:) حج و عمره بيتاللَّه الحرام است.»
وظايف اميرالحاج، آموزش حج
«فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ ... فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ».
(نامه 67)
«پس حج را براى مردم بپا دار ... و فتاواى صادره را به پرسشكنندگان ابلاغ كند وناآگاهان را تعليم ده.»
در اين فرمان، حضرت پس از برپايى حج، لزوم تعليم فتاواى دينى و آموزش حجاج را بهعنوان وظايف ديگر حكومت اسلامى و سرپرست حجاج به فرماندار منصوب خود در مكه ابلاغ مىكنند.
امام خمينى قدس سره مىفرمايند: «يكى ديگر از وظايف مهم، قضيه آشنا كردن مردم است به مسائل حج، آدم بسيار مىبيند كه حج مىروند، زحمت مىكشند، ليكن مسأله حج را نمىدانند.»
وظايف اميرالحاج، رفع نياز حجاج
«وَ لا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ»
. (نامه 67)
«و (در حج) هيچ نيازمندى را از ديدار خود محروم مگردان.»
رفع نياز محتاجان و از همه مهمتر رفع نياز حاجيان، از وظايف ديگر حكومت اسلامى است كه در حج توسط سرپرست حجاج، اعمال مىگردد.
وظايف اميرالحاج، تبليغات حج
«فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ»
. (نامه 67)
«حج را براى مردم بپاى دار و روزهاى خدا را يادشان بياور.»
يادآورى روزهاى الهى و اياماللَّه، تبليغ و اشاعه معروفها و اعمال حسنه و تبليغ اسلام ناب، از وظايف سرپرست حجاج در اين فريضه الهى است. در ضمن تبليغات حج مىتواند در تشويق و تهييج مردم به اقامه قسط و عدل و شكوه بيشتر مراسم حج كمك نمايد و عشق و علاقه مسلمانان را به روزهاى خوب پيروزى و روزهاى بزرگ تاريخ اسلام افزايش و به روزهاى مهم مرگ و معاد متوجه گرداند.
وظايف اميرالحاج، بررسى نياز حجاج
«وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ ... وَ لا حَاجِبٌ الَّا وَجْهُكَ»
. (نامه 67)
«در بامداد و شامگاه در يك مجلس عمومى با آنان (حجاج) بنشين. و جز چهرهات، دربان و مانعى ميان تو و ايشان وجود نداشته باشد.»
سرپرست حجاج بايد مستقيم و بدون واسطه با حجاج روبهرو شود، مسائل و مشكلاتشان را از نزديك بررسى نمايد. چهبسا نظريات و مشكلات حجاج بهخوبى به وى منتقل نشده و چهبسا عوامل خدماتىِ حج مسؤوليتشان را بهخوبى انجام نداده باشند.
وظايف اميرالحاج، گفتگو با دانشمندان
«فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ ... وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ»
. (نامه 67)
«در حج با دانشمندان به گفتگو بپرداز (و تذكرات لازم را به يادشان آور.»
هماهنگى علما در آموزش و هدايت حجگزاران، از ضروريات بىترديد اجتماع عظيم اسلامى است كه هم مناسك حج را خوب بدانند و هم با اخلاقيات سفر و اسرار حج و معارف اين درياى بىكران عرفان الهى آشنا شوند.
هروله
«... يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا»
. (خطبه 192)
«عاشقان بيتاللَّه الحرام) شانههاى خود را با خضوع و فروتنى (در سعى و طواف) مىجنبانند (و هروله مىكنند).»
هروله شكل خاصى از دويدن است كه حجاج با شباهت دويدن اشتران، كبر و غرور راه رفتن را دور مىريزند و در برابر حقتعالى، خاضعانه مراتب ذلّت و حقارت خويش را بهنمايش مىگذارند و بسيار زيبا ارزش فروتنى و افتادگى در برابر همنوع را مىآموزند و تمرين مىكنند.
. (خطبه 192)
« (عاشقان بيتاللَّه الحرام) بر پاهايشان هروله مىكنند.»
هروله از مستحبات سعى است كه مردان حجگزار در فاصلهاى مشخص از مسعى را بهحالت هروله مىدوند.
همبستگى مسلمانان در حج
فَرَضَ اللَّهُ ... الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّينِ»
. (حكمت 252)
«خداوند حج را براى نزديكى و همبستگى مسلمانان، واجب گردانيد.»
همبستگى و وحدت مسلمانان ضرورتى است انكارناپذير و كعبه بهعنوان قبله واحد مسلمانان و حج بهعنوان بزرگترين همايش جهانى توحيدى، تأثيرى شگرف در اين امور مهم دارند:
همبستگى كشورهاى مسلمان؛
همبستگى افكار و انديشههاى اسلامى؛
همبستگى ملتهاى مسلمان؛
و همبستگى افراد در اين دين الهى.
يكرنگى در حج
«قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»
. (خطبه 92)
« (عاشقان بيتاللَّه الحرام) لباسهاى خود را كه نشانه شخصيت هر فرد است درآورند و پشت سر اندازند.»
در اجتماع پرشكوه حج، خيل عظيم حجاج با لباس بىتكلّف و ساده احرام، علاوه بر حذف شخصيتهاى كاذب، يك شكل و يكرنگ و متحد و همدل، نداى توحيد سرمىدهند.
مرورى بر بعد اقتصادى حجّ
محمد تقى رهبر
هر يك از احكام و شرايع- حتّى عبادى آنها- داراى آثار معيشتى، دنيوى و اقتصادى است؛ چرا كه شرايع اسلامى تأمين كننده سعادت انسان در دنيا و آخرت و مدافع مصالح و منافع جامعه بشرى در همه ابعاد به هم پيوسته حيات است. و با توجّه به اين نكته، كه مصالح دنيوى و امور معيشتى ضرورتى است- كه هر چند به عنوان مقدمه- براى دستيابى به سعادت ابدى بشر، غير قابل اجتناب است، از اين رو فرمودهاند:
«مَنْ لا مَعاشَ لَهُ لا مَعادَ لَهُ».
اين ويژگى؛ يعنى «عنايت به معيشت و اقتصاد جامعه اسلامى در حج»، به دليل جهانشمولىاش، بيشتر جلب نظر مىكند و اسلام با نگرش ويژه خود به مسأله حجّ ونقش تعيين كننده آن در عزّت و عظمت امّت و با توجّه به ضرورت توانمندى اقتصادى در دستيابى به استقلال و اقتدار مسلمين براى امور معيشتى و اقتصادى و تجارى در موسم، راهكارهايى را گشوده است كه آيات و روايات فقه و سيره اسلامى بيانگر آن مىباشد.
كنگره جهانى حج، دربرگيرنده منافع مسلمين است و زائران كشورهاى اسلامى دراين كنگره، از آن منافع بهرهمند مىشوند؛ چنانكه آيه كريمه بيانگر است:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍ
عَمِيقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ. (1)
«در ميان مردم آهنگ حج را صلا ده تا پياده يا سواره، بر شتران لاغر (رهوار) از سرزمينهاى دور به سوى تو آيند و شاهد منافع خود باشند و در روزهاى معيّن خدا را ياد كنند كه آنان را از گوشت حيوانات روزى داده است. پس بخوريد از آنها و به مستمندان نيازمند بخورانيد.»
اين آيات، به نكاتى در فلسفه حج اشاره دارد:
ياد خدا كردن و روحيه ايمانى و معنوى را تقويت نمودن.
شاهد منافع خود بودن كه به دليل اطلاق و عدم تقييد به قيد خاص، شامل منافع مادّى و معنوى است و منافع اقتصادى را نيز شامل مىشود.
متعاقب آن، از گوشت قربانى و خوردن و خورانيدن و اطعام به مستمندان سخن گفته است.
ابن عباس در تفسير آيه كريمه مىگويد:
«منافع الدنيا والآخرة، أمّا منافع الآخرة فرضواناللَّه تعالى، وأمّا منافع الدنيا فما يصيبون من منافع البُدن والذبائح والتجارات». (2)
«منافع ياد شده در آيه؛ عبارت است از منافع دنيا و آخرت؛ منافع آخرت خشنودى خداوند است و منافع دنيا آن چيزى است كه مردم از گوشت قربانى و تجارت به دست مىآورند.»
همانگونه كه آيه كريمه: لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ ... (3)
بيانگر است، متعاقب توصيه به تقوا به عنوان رهتوشه آخرت در اين سفر روحانى در آيه قبل، به حجگزاران تذكّر مىدهد كه ضمن انجام عبادت و ذكر خدا و تحصيل رهتوشه تقوا مانعى وجود ندارد كه از منافع اقتصادى و معيشتى نيز بهره گيرند.
مرحوم طبرسى گويد: مفاد اين آيه رخصت دادن به كسب و تجارت، پس از انجام مناسك حج است و اين در روايات ائمه معصوم عليهم السلام آمده است. (4)و نيز عياشى از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه فوق چنين روايت كرده است:
«يَعْنِي: الرِّزْقَ إِذَا أَحَلَّ الرَّجُلُ مِنْ إِحْرَامِهِ وَ قَضَى نُسُكَهُ فَلْيَشْتَرِ وَ لْيَبِعْ
فِي الْمَوْسِمِ». (1)
مقصود از طلب فضل خداوند، تحصيل روزى است، هنگامى كه شخص از احرام خارج شد و اعمال حج را به پايان برد، در موسم به خريد و فروش بپردازد.
شايان گفتن است: از همان آغاز كه امّالقراى توحيد تأسيس شد در دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام آمده كه ضمن نيايش با خداى خود گفت: ... وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (2)
و بدينگونه از خداوند خواست خاندان خود و ساكنان اين سرزمين مقدّس را از ثمرات روزى دهد و در آن بيابان خشك و سوزان، نعمتهاى خويش را ارزانى دارد تا آنان سپاسگوى حقّ باشند. و از اينجا استفاده مىشود كه مسأله رزق و معيشت در سرزمين حرم و جوار كعبه نيز جايگاه مهمّ خود را در حيات مادّى و معنوى امّت موحد دارد و حضرت خليل آن را در دعاى خود منظور داشته است. و چنين شد و اراده خداوندى بر اين تعلّق گرفت كه آن وادى بىحاصل و بىآب و علف هميشه آباد و پر رونق باشد و از نعمتهاى فراوان برخوردار گردد. قرآن از اين عنايت خداوندى كه همواره استمرار داشته و خواهد داشت، بدينگونه سخن مىگويد: أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ؛ (3)
«آيا حرم امنى در اختيار آنان ننهاديم كه همه نوع ثمرات و كالاها بدان سوى برده مىشود.» وگرنه چگونه باور كردنى است شهرى كه در ميان سنگهاى سخت و صخرههاى سياه و كوههاى دست اندر گريبان محاصره شده بتواند بار انداز ارزاق و كالاهاى گوناگون از سراسر جهان باشد.
تلفيق دنيا و آخرت
در پاسخ به اين پرسش كه اگر حج يك عبادت و سير و سفر الى اللَّه است، چگونه مىتوان مقاصد مادّى را در آن جاى داد؟ بايد گفت: هر گاه دنيا با آخرت هماهنگ و در جهت «رضاى حقّ» و «مصلحت خلق» باشد، در بينش اسلامى نه تنها مذموم و نكوهيده نيست بلكه مطلوب و ضرورى است. شريعت اسلام آميزهاى است از تكاليف و احكامى كه «معاش» و «معاد» را ملحوظ داشته، باملاحظه اين نكته كه معيشت مقدمه سعادت آخرت است. در حج نيز مقاصد دنيوى و اخروى با همين فلسفه لحاظ
شده است و بلكه عنايت به مسائل معيشتى، بازرگانى و اقتصادى در حج، پررنگ تر از ديگر احكام شريعت به چشم مىخورد و همانگونه كه ملاحظه مىكنيم و صراحتاً در آيات و روايات مورد توجّه قرار گرفته است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«مَنْ أَرَادَ الدُّنْيَا وَ اْلآخِرَةَ فَلْيَؤُمَّ هَذَا الْبَيْتَ». (1)
«كسى كه خواهان دنيا و آخرت است، بايد آهنگ اين خانه كند.»
و نيز مىفرمايد:
«حُجُّوا تَسْتَغْنُوا»؛ (2)
«حج به جاى آوريد تا بىنياز گرديد.» شايد رمز و نكته كلام نبوى اين باشد كه:
اصولًا حج بار مالى قابل توجّهى را مىطلبد و افزون بر آن، مشكلات را در بردارد كه طبيعى اين سفر است و گاه مىشود علاقه به ثروت و وسوسههاى نفسانى و شيطانى آدمى را از بذل و خرج در اين سفرِ دشوار باز مىدارد و آنگاه خانه خدا كه براى مصلحت خلق سرپا است، خلوت مىشود و شكوه امّت اسلامى كم رنگ مىگردد.
لذا خداوند آن را با منافع دنيوى نيز همراه ساخته و وعده خير و استغنا به زائران داده است تا از سنگينى هزينهها نهراسند و به هر بهايى، حج خانه خدا كنند.
در عمل و تجربه نيز چنين بوده كه حج نه تنها زيان مالى به بار نياورده، بلكه سبب توسعه رزق و استغنا و بىنيازى بوده است؛ همانگونه كه در كلام گهربار پيامبر گرامى ديديم و امام علىبن الحسين عليهما السلام مىفرمايد:
«حُجُّوا وَ اعْتَمِرُوا تَصِحَّ أَبْدَانُكُمْ وَ تَتَّسِعْ أَرْزَاقُكُمْ وَ تُكْفَوْنَ مَئُونَاتِ عِيَالِكُمْ». (3)
«حج و عمره به جاى آوريد تا بدنهايتان سالم بماند و روزيتان گشاده گردد و مخارج خانوادهتان تأمين شود.»
اميرالمؤمنين عليه السلام طى خطبهاى با اشاره به نقش حج در نفى فقر و زدودن گناه مىفرمايد:
«حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ وَ يَرْحَضَانِ الذَّنْبَ». (4)
«حج و عمره خانه خدا فقر را از ميان برمىدارد و گناهان را پاك مىكند.»
جالب آنكه برخى روايات علاوه بر بيان آثار مثبت حج در تأمين حوايج مادّى
و گشادگى روزى و رفع نيازمندى و فقر، به آثار منفى ترك حج نيز اشاره شده و صراحتاً بيان مىكند كه اگر كسى با داشتن توان مالى و استطاعت، اين فريضه عظيم را ترك كند، بايد از عواقب اين گناه و تهىدستى هراسان باشد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خطبه الغدير فرمود:
«مَعَاشِرَ النَّاسِ حُجُّوا الْبَيْتَ فَمَا وَرَدَهُ أَهْلُ بَيْتٍ إِلَّا اسْتَغْنَوْا وَ لا تَخَلَّفُوا عَنْهُ إِلَّا افْتَقَرُوا». (1)
«اى مردم، براى حج رهسپار بيت اللَّه شويد؛ زيرا هيچ خاندانى بر آن وارد نشدند مگر آنكه بىنياز گشتند و تخلّف ننمودند مگر آنكه فقير و تهىدست شدند.»
از قول امام صادق و امام كاظم عليهما السلام نيز در روايتى آمده است:
«الْحَاجُّ لا يُمْلِقُ أَبَداً قُلْتُ وَ مَا اْلإِمْلاقُ؟ قَالَ: اْلإِفْلاسُ، ثُمَّ قَالَ: وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ». (2)
حجگزار هرگز تهىدست و ورشكسته نگردد.
بدين ترتيب حج افزون بر آثار معنوى، از پاداش دنيوى و نعمتهاى مادّى نيز برخوردار است و بىنيازى و استغنا و بركت و سلامت همراه مىآورد.
تجارت ضمن عبادت
در سفر حج به كسب و تجارت اجازه داده شده و چنانكه اشاره كرديم فلسفه آن بالا بردن توان مالى حجگزاران و در نتيجه تقويت عموم مسلمانان از رهگذر اين كنگره جهانى است و تجارت و كسب در سفر حج خود عاملى است در برگزارى اين فريضه جهانشمول و تأمين معاش گروهى از زائران كه اگر كسب و تجارت نكنند، قادر به تأمين هزينه سفر خود نيستند. از اين رو، رخصت داده شده كه زائران از سود تجارت و داد و ستد و امثال آن در چهارچوب شرع و به تناسب شؤون بهره گيرند تا بدين وسيله استطاعت مالى و توان افراد بالا رفته و اجتماع حج فزونى گيرد.
معاوية بن عمار مىگويد: از امام صادق پرسيدم كسى كه به قصد تجارت رهسپار مكه مىشود يا شتران خود را كرايه مىدهد، حج او ناقص است يا تمام؟ حضرت در پاسخ فرمود: حج او تمام است؛
(عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام الرَّجُلُ يَخْرُجُ فِي تِجَارَةٍ إِلَى مَكَّةَ أَوْ يَكُونُ لَهُ إِبِلٌ فَيُكْرِيهَا حَجَّتُهُ نَاقِصَةٌ أَمْ تَامَّةٌ قَالَ لا بَلْ حَجَّتُهُ تَامَّةٌ). (3)
محمد بن سنان مىگويد: امام على
ابن موسى الرضا عليهما السلام در پاسخ به سؤالاتى چند كه طى نامهاى براى من نوشتند، از فلسفه حج نيز سخن گفتند و پس از ذكر اسرار عبادى و عرفانى و آثار معنوى و فرهنگى و تربيتى و تاريخ آن، به اقتصاد و آثار معيشتى نيز اشاره كردند. در بخشى در اين نامه آمده است:
«وَ مَعَ مَا فِي ذَلِكَ لِجَمِيعِ الْخَلْقِ مِنَ الْمَنَافِعِ ... وَ مَنْفَعَةِ مَنْ فِي شَرْقِ اْلأَرْضِ وَ غَرْبِهَا وَ مَنْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ مِمَّنْ يَحُجُّ وَ مِمَّنْ لَمْ يَحُجَّ مِنْ تَاجِرٍ وَ جَالِبٍ وَ بَائِعٍ وَ مُشْتَرٍ وَ كَاسِبٍ وَ مِسْكِينٍ وَ قَضَاءِ حَوَائِجِ أَهْلِ اْلأَطْرَافِ وَ الْمَوَاضِعِ الْمُمْكِنِ لَهُمُ اْلإِجْتِمَاعُ فِيها كَذلِكَ ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ...». (1)
«يكى از علل وجوب حج منافعى است كه از اين رهگذر به همه خلق مىرسد، و نيز منافعى است كه نصيب كسانى كه در شرق و غرب و خشكى و دريا هستند مىشود؛ چه آنهايى كه حج مىگزارند و يا آنان كه به حج نيامدهاند؛ اعم از تاجر يا واردكنندگان، فروشنده يا خريدار، پيشهور يا مستمند. و همچنين حج تأمين كننده نيازهاى ساكنان اطراف و امكنهاى است كه مىتوانند در موسم اجتماع كنند تا بدين وسيله شاهد منافع خود باشند.»
به موجب اين روايت آثار اقتصادى حج منحصر به حجگزاران نيست بلكه ميليونها انسان كه در گوشه و كنار جهان اسلام به سر مىبرند و هزاران خانواده در حرم و خارج حرم و حوالى مكه و كسانى كه در اقصى نقاط، به نوعى با منافع حج سر و كار دارند از بركات حج بهرهمند مىشوند. از كشاورزى كه محصول توليد مىكند، هنرمندى كه آثار هنرى و دستى مىآفريند، دامدارى كه دام مىپرورد، رانندهاى در حمل و نقل مشاركت دارد، بازرگانى كه آذوقه و نياز زائران را به صورت كلى و جزئى فراهم مىسازد و ساير اصناف و اهل حرفه كه در پديد آوردن امكانات اين سفر سهيماند، همگى از منافع حج بهره مىبرند.
در بازار اقتصادى حج ميليونها انسان؛ از خرد و كلان تغذيه مىشوند، نياز سالانه خود را تأمين مىكنند، حتى فقرايى كه قدرت كار ندارند از احسان و انفاق حاجيان و ذبيحه زائران بهره مىبرند و اگر اين امكانات و همين گوشت قربانى با برنامهاى دقيق پياده مىشد و به مصرف نيازمندان در هر شهر
1) علل الشرايع، ج 2، ص 405؛ عيون اخبار الرضا ج 2، ص 90
و اقليمى مىرسيد، هزاران تن گوشت پاك و پاكيزه قربانى به هدر نمىرفت و به گرسنگان دنيا مىرسيد. علاوه بر اين، وجوهات شرعيه و برّيه و صدقه و انفاق، اعانه بسيار ارزشمندى براى نيازمندان خواهد بود و نيز سوغات سفر كه نبايد منحصر به نزديكان و اقوام باشد بلكه سهم مساكين و محرومان نيز بهگونهاى در آن لحاظ گردد تا از اين رهگذر به آشنا و بيگانه مساعدتى هرچند اندك عايد گردد و موجب تحبيب قلوب و پيوند اجتماعىِ افزون باشد.
امام صادق عليه السلام در روايتى ديگر به بيان آثار اقتصادى و معيشتى حج پرداخته و در پاسخ به هشام بن حكم كه فلسفه وجوب حج را مىپرسد، چنين مىفرمايد:
«فَجَعَلَ فِيهِ اْلإِجْتِمَاعَ مِنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لِيَتَعَارَفُوا وَ لِيُتَرْبِحَ كُلُّ قَوْمٍ مِنَ التِّجَارَاتِ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ لِيَنْتَفِعَ بِذَلِكَ الْمُكَارِي وَ الْجَمَّالُ وَ لِتُعْرَفَ آثَارُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ تُعْرَفَ أَخْبَارُهُ وَ يُذْكَرَ وَ لا يُنْسَى وَ لَوْ كَانَ كُلُّ قَوْمٍ إِنَّمَا يَتَّكِلُونَ عَلَى بِلادِهِمْ وَ مَا فِيهَا هَلَكُوا وَ خَرِبَتِ الْبِلادُ وَ سَقَطَتِ الْجَلَبُ وَ اْلأَرْبَاحُ وَ عَمِيَتِ اْلأَخْبَارُ وَ لَمْ تَقِفُوا عَلَى ذَلِكَ ...». (1)
«مقرر شد تا مردم از شرق و غرب به اين سرزمين بيايند و يكديگر را بشناسند و همه گروهها از تجارت و حمل و نقل كالا از شهرى به شهر ديگر بهره گيرند. و چارپادار و شتربان سود برند و آثار و اخبار پيامبر خدا شناخته شود و در خاطرهها تجديد گردد و فراموش نشود و اگر قرار بود هر جمعيتى تنها از كشورها و شهرهاى خودشان و حوادث و مسائل منطقهاى سخن بگويند مردم نابود مىشدند و شهرها ويران مىگرديد و بازرگانى و سود آورى تعطيل مىشد و اخبار و حوادث در پرده ابهام مىماند و كسى برآنها آگاهى نمىيافت.»
چنانكه ملاحظه مىكنيم: امام صادق عليه السلام در اين روايت به آثار جهانشمول حج توجه داده و مسائلى را يادآور شدهاند:
1- اطلاع و آگاهى از آثار پيامبر خدا كه در اين سرزمين پربركت پا به عرصه وجود نهاد و بزرگترين مكتب آسمانى را پى افكند و آثار جاودانش خاطره وحى و رسالت و مجاهدتها را در اذهان تداعى
1) علل الشرايع، صص 406- 405
مىكند كه اين موضوع از بعد فرهنگى جاى تشريح و بيان دارد.
2- آشنايى مسلمانان با يكديگر در اين كنگره عظيم جهانى توحيد و تبادل نظر در مسائل جهانى مسلمين و خروج از حصار تنگ نژاد و سرزمين و رنگ و ساير مشخصههاى اقليمى و پيوستن به اقيانوس بىكران امت اسلامى و جهان انسانى و چنگ زدن به ريسمان الهى كه جهان اسلام را به صورت يك پيكر درآورده تا در جهت حل مشكلات و دردها و رنجها و رايزنى و چاره انديشى بپردازند- از بعد اجتماعى و سياسى جاى بحث فراوان دارد.
3- فراگير بودن منافع حج نسبت به عموم مسلمين و بلكه عموم مردم جهان، از حجگزار و غير آنها كه از اين درياى متلاطم و چشمه فياض، هر گروهى حسب حال و استعداد خود به نوعى بهره گيرند.
4- تأكيد بر اين كه مردم نبايد با تنگ نظرى و محدودنگرى، تنها به مصالح و منافع خود و منطقه جغرافيايى خاص خود بينديشند كه اين نوع تفكر، جهان را به ويرانى مىكشد و سرنوشت انسانها را تباه مىسازد و اين با فلسفه و بينش جهانشمول اسلام و انساندوستى و نگرش فرامليتى و برونمرزى آن در تضاد است.
اسلام آيين بشريت است. پس در اجتماع عظيم حج بايد مصالح همه انسانها و همه كشورها مدنظر قرار گيرد تا منافع آن فراگير شود و ... قِياماً لِلنَّاسِ ... تحقق پذيرد و آبادى شهرها و حيات انسانها به اين است كه چرخهاى اقتصادى به گردش درآيد و همه انسانها از اين رهگذر سود برند، فقر و تهيدستى از جامعه رخت بربندد، عمران و آبادانى بيايد و تمدن اسلامى نيرومند شود. بدين ترتيب، موسم حج، ساير كشور و انسانها را نيز تغذيه مىكند و افراد بسيارى در پرتو آن ارتزاق مىكنند و بدين ترتيب تعاون بينالملل اسلامى در حج تحقق مىپذيرد.
مسأله جهانى شدن و جهانى سازى
از مسائلى كه در عصر ما در پهنه سياست و فرهنگ و اقتصاد مطرح است مسأله جهانى سازى و جهانى شدن است.
هرچند اين بحث مجالى مناسبتر و ميدانى گستردهتر مىطلبد تا صاحبنظران و نظريه پردازان در آن به
بحث و گفتگو بنشينند اما در اينجا به تناسب موضوع و با در نظر داشتن نكات ارزشمند و شايان تأمل كه در سخن امام صادق عليه السلام ديديم با نگرشى اجمالى به موضوع، تا آنجا كه به منافع حج در بعد اقتصادى مرتبط است مىنگريم.
چنانكه اشاره شد موضوع جهانى سازى از مسائلى است كه امروزه در سطح بين الملل مورد مذاكره و مشاجره است. در جهان غرب گروه هايى به نقد اين انديشه پرداخته و به مبارزه با اين سياست استعمارى برخاستهاند، در حالى كه سياستهاى حاكم كه در انديشه كنترل و قبضه كردن توان اقتصادى و به دنبال آن سياسى و فرهنگى همه كشورها هستند، بر آن پاى مىفشارند و آن را به عنوان راه كارى براى سلطه بيشتر جهانى خود برگزيدهاند. چنانكه مىدانيم: دولت آمريكا سردمدار اين تفكر است، تفكر تك قطبى كردن جهان به مركزيت غرب و سركردگى آمريكا. روند جهانى سازى بر آن است كه تا هويت و اعتبار كشورها، به ويژه جهان سوم را بيش از پيش محو و نابود سازد و وابستگى شديدترى را پى ريزى كند. در روند جهانى سازى، نه تنها اقتصاد بلكه قوميت، مليت، فرهنگ و سياست ملل، تحت سلطه لگدكوب ابرقدرتها مىشود، و اين يك فاجعه بزرگ ديگر براى دولتها و ملتهاى جهان سوم به ويژه كشورهاى اسلامى است و در اين طرح استكبارى، جهان اسلام به دليل ذخائر كلان طبيعى بيشتر هدف توطئه مىباشد.
تنها راه مقابله با اين سياست استكبارى وحدت امت هاست و بازيابى هويت دينى، ملى، تاريخى و تكيه بر منافع مشترك و روآوردن به پيمانهاى منطقهاى در ابعاد مختلف فرهنگى، اقتصادى، سياسى و نظامى و مشتركات دينى، و قطع وابستگىها و گسستن غل و زنجيرهايى است كه غرب به سركردگى آمريكا بر كشورها نهاده است.
بنابراين جهانى سازى يك طرح استكبارى است، در حالى كه جهانى شدن زير لواى توحيد و وحدت امت، در فلسفه اجتماعى اسلام منظور گرديده و حج مىتواند نقش مؤثر در تحقق آن داشته باشد.
قرآن كريم، كعبه و حج را ... قِياماً لِلنَّاسِ ...؛ يعنى عامل برپايى و پايدارى و استقلال مردم خوانده است. و امت اسلام با تكيه بر اين ستون استوار الهى مىتواند
درياى انسانهاى مؤمن را به يكديگر پيوند دهد و روح واحد را بر آنها حاكم سازد. اين قوام و استوارى كه قرآن بدان اشارت فرموده است، شامل دين و دنياى مردم مىشود. در اين خصوص روايتى است از امام صادق عليه السلام كه در پاسخ به ابان ابن تغلب كه معناى آيه فوق را مىپرسد، مىفرمايد: «جَعَلَهَا اللَّهُ لِدِينِهِمْ وَ مَعَايِشِهِمْ»؛ (1)«خداوند كعبه را قائمهاى براى دين مردم و معيشت و زندگى آنان قرار داد.»
بدين ترتيب حج از منظر اقتصادى و معيشتى نيز در قوام امت تأثير به سزا دارد. با اين بيان:
1- فعاليتهاى اقتصادى مىتواند به برگزارى اين مراسم عبادى، سياسى يارى رساند.
2- مردم بسيارى در پرتو حج امرار معاش مىكنند و چرخهاى اقتصادى به حركت در مىآيد و عمران و آبادانى را به همراه مىآورد.
3- قدرت اقتصادى مسلمانان مىتواند در صحنه بين المللى، آنان را مقتدر سازد و از وابستگى و طفيلى بودن در همه زمينهها برهاند.
4- از اين رهگذر مىتوان توليد كار و اشتغال نمود و از حجم بيكارى كاست و علاوه بر آن زمينه بسيارى از مفاسد اخلاقى را از ميان برد.
5- حج فرصتى است كه مسلمانان مىتوانند فراوردههاى صنعتى، محصولات كشاورزى و سنّتى و ساير توليدات خود را در اين بازار بينالمللى اسلامى عرضه كنند و به صورت نمايشگاه بازرگانى در معرض ديد جهانيان قرار دهند و مشوّق يكديگر به توليد و تكاپوى اقتصادى باشند و با همكارى يكديگر كشورهاى اسلامى را به رشد و توسعه هدايت كنند و تبادل اطلاعات نمايند و از تجارب يكديگر بهره گيرند.
وضع كنونى بازار حرمين
با تأسف، كشورهاى اسلامى از چنين فرصتى غفلت ورزيده و سرزمين وحى را با مظاهر صادرات بيگانگان پوشش دادهاند. بازار مكّه و مدينه امروزه به نمايشگاه صنعتى و تجارى غرب و شرق تبديل شده است. در آنجا محصولات كشورهاى اسلامى كمتر به چشم مىخورد و عمده سوداگران اصلى اين بازار غير مسلمانان و حتّى از دشمنان
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 41
اسلام هستند كه انبوه ثروت و ارز مسلمين را به تاراج مىبرند و به كمپانىها و كارخانهها و جيب سرمايه داران بيگانه مىريزند درست همان وضعى كه در كشورهاى اسلامى مىگذرد. توليدات و صادرات خارجى بازار مسلمين را پر مىكند و بازار توليدات داخلى به هر دليل كساد مىشود و وابستگى و دنباله روى روز افزون مىگردد. جا دارد كه كشورهاى اسلامى و دولتها و ملّتها و برنامهريزان اقتصاد بيدار شوند و به اين امر بينديشند و در بازار مصرف تجديد نظر كنند و تا آنجا كه ممكن است از فراوردههاى خودى مصرف كنند و از تجمّل و تنوّعگرايى در مصرف به ساده زيستى و معيشت عادلانه برگردند و در بالا بردن سطح علم و هنر و حرفه و توليد بكوشند تا استقلال اقتصادى به دست آورند و بازار حج مىتواند در اين بيدارى و تحوّل نقشآفرين باشد.
تذكار چند نكته مهم
1- هدف اصلى و علّت غايى در هر عبادتى- از جمله حج و عمره- همانا توجّه به خدا و طلب قرب او و تحصيل آخرت است. اين مقصد اساسى را هرگز نبايد با اغراض دنيوى و اهداف مادّى كمرنگ ساخت. بنابراين، هرگاه از آثار مادى و كسب و تجارت و اقتصاد و معيشت سخن به ميان مىآيد، جنبه آلى دارد نه استقلالى؛ زيرا در اسلام، ماديات مقدمه معنويات است و دنيا مقدمه آخرت. از اين رو در روايات آمده است:
«الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ سُوقَانِ مِنْ أَسْوَاقِ اْلآخِرَةِ اللَّازِمُ لَهُمَا مِنْ أَضْيَافِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ أَبْقَاهُ أَبْقَاهُ وَ لا ذَنْبَ لَهُ وَ إِنْ أَمَاتَهُ أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ». (1)
«حج و عمره دو بازارند از بازارهاى آخرت، آن كس كه به اين دو تمسك جويد در زمره ميهمانان خدا است اگر او را زنده بدارد گناهى براى وى باقى نگذارد و اگر بميراند او را در بهشت برين جاى دهد.»
به همين دليل از كسانى كه حج را وسيله تفرّج و تجارت و تكدّى قرار دادهاندنكوهش شده است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روايتى كه از آينده روزگار خبر مىدهد، درباره كسانى كه حج را وسيله مقاصد مادّى قرار دادهاند، با لحن انتقادى فرموده است:
1) من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 144
«يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ يَكُونُ فِيهِ حَجُّ الْمُلُوكِ نُزْهَةً وَ حَجُّ اْلأَغْنِيَاءِ تِجَارَةً وَ حَجُّ الْمَسَاكِينِ مَسْأَلَةً ...». (1)
«براى مردم زمانى مىرسد كه حج زمامدارانشان براى تفريح و تفرّج و حج توانگران براى تجارت و زراندوزى و حج مستمندان براى سؤال و تكدّىگرى است.»
در بدو امر چنين به نظر مىرسد ميان رواياتى كه از كسب و تجارت در حج نكوهش كرده و رواياتى كه تكسّب و تجارت را مجاز مىدانند و بلكه بدان توصيه مىكنند، تناقض وجود دارد. اين نكته مورد توجّه فقها و محدّثين ما بوده است و به حلّ آن پرداختهاند. محدّث بزرگ مرحوم شيخ حرّ عاملى در مقام جمع اين روايات مىگويد:
«روايت پيامبر صلى الله عليه و آله (كه حجّ اغنيا را تجارت مىداند) بر بطلان حج دلالت ندارد و در مقام نكوهش نيست بلكه صرفاً جنبه اخبارى دارد و يا در مقام نكوهش كسانى است كه به قصد تفرّج و تجارت به حج مىروند و يا بيانگر كراهتِ آميختن سفر حج به تجارت و امثال آن مىباشد، هر چند اعمال حج در چنين وضعيتى مجزى است و با انجام آن تكليف ساقط مىشود.»
در هر حال مسلّم است كه هر عبادتى، اگر با انگيزه مادّى و بدون قصد تقرّب انجام شود، نه تأثير معنوى دارد و نه مسقط تكليف است و حج نيز چنين است. فلسفه بنيادين حج آهنگ خدا و آخرت و انقطاع از خلق و پيوستن به حقّ است و ابراهيموار از همه تعلقات رهيدن و از زندان طبيعت خلاص شدن. بنابراين بر حجگزاران است كه اين سفر معنوى و الهى را با مقاصد دنيوى و مادّى نيالايند و معنويت حج را كمرنگ نكنند. وظيفه روحانيون و راهنمايان است كه زائران خانه خدا و مسافران ديار وحى را پيش از سفر و در سفر، به فلسفه حج توجّه دهند و تفهيم كنند زائرى كه پس از عمرى انتظار توفيق حج يا عمره به دست آورده، دريغ است لحظههاى شيرين و گرانقدر اين سفر روحانى را خرج بازار و خيابان و سرگرمى به داد و ستد و سود و سودا كند و كالايى حمل كنند و با خفّت و ذلّت در بازارها و به شيوه دورهگردها بفروشند! به خصوص آنكه برخى حركات زننده در انظار حجّاج كشورهاى ديگر براى زائران ما سرشكست و موجب وهن است و
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 41
بايد از آن جدّاً پرهيز كرد و با فروش تسبيح و زعفران و غيره حيثيت حاجيان ايرانى را لكهدار نكرد؛ زيرا آنچه در باب تجارت در حج گفته شده، خارج از اين شيوه عمل است.
غرض از اين تذكّر اين نيست كه بُعد اقتصادى حج ناديده گرفته شود كه مثل معروف «هر سخن جايى و هر نكته مقامى دارد.»
2- كسب و تجارت در حج و عمره براى برخى از زائران و غير زائران امرى ضرورى است كه در روايات هم بدان مثال زده شده؛ زائرانى كه قوام معيشت و تأمين زندگىشان به خريد و فروش و استفاده از اين بازار بستگى دارد. بسيارى از زائران كه در حوالى مكّه و مدينه زندگى مىكنند و در موسم حج حاضر مىشوند، مردمى هستند فقير و توشه سفر آنان همان است كه در موسم، در خريد و فروش به دست مىآورند و يا ذخيره مخارج خانواده خود در طول سال مىكنند. براى آنها كسب و تجارت موضوعيت دارد و برخى رانندگانى هستند كه اجير مىشوند و در ضمن خدمت به حجاج مناسك حج را نيز انجام مىدهند. برخى خدمهاى هستند كه به بركت خدمت، توفيق مناسك را نيز به دست مىآورند. آمار اينگونه زائران به صدها هزار بالغ مىگردد و همه ساله چنين زائرانى در موسم حضور دارند.
شارع مقدس اسلام راه را بر اينان نبسته علاوه بر اينكه خدمات اين گروه زائران به زائران ديگر نيز در برگزارى حج و خدمات لازم كمك و يارى مىرساند و در مجموع خدمات متقابل اين گروهها در سفر پر مشقت حج اجتنابناپذير است و منافى با عبادت و قصد تقرّب هم نيست و لذا فقهاى عظام در باب «حج خدمه» بابى از فقه گشوده و مسائل آن را تبيين كردهاند و اشكالى در اعمال و مناسك اين قشر از زائران وجود ندارد.
بازار مشترك اسلامى
3- در باب اقتصاد حج به مسأله مهمترى بايد توجّه كرد و آن اينكه منافع اقتصادى حج در زمان حاضر، فراتر از منافع خُرد و كوچك اقتصادى است.
حج موقعيتى است كه به تجارت كلان و خدمات عمده ديگر نياز دارد. كه دولتها يا تجّار كشورها و شركتها و كارخانهها در آن نقش دارند. اگر كالاهاى عمده از كشورهاى اسلامى به بازار حج و
در جهت تأمين تداركات آن حمل و نقل گردد، تأثير بسيار عميقى در اقتصاد كشورهاى اسلامى خواهد داشت. عمده نياز زائران مىتواند از كشورهاى اسلامى و به وسيله شركتها و بخشهاى اقتصادى مسلمين و دولتهاى اسلامى تأمين گردد و در اين صورت روا نيست كالايى كه امكان تهيه آن از كشورهاى اسلامى وجود دارد، از كشورهاى ديگر تهيه شود. مانند گوشت و مرغ كه عمدتاً (در موسم) از كشورهاى غربى خريدارى و مصرف مىشود كه علاوه بر جنبه اقتصادى خالى از شبهات شرعى هم نيست. اگر كشورهاى اسلامى با برنامهاى سنجيده و حساب شده با يكديگر همكارى داشته باشند، مىتوانند بسيارى از اين نوع كالاها را خود تهيه و با آرم و نشان كشور اسلامى عرضه نمايند. در چنين صورتى است كه آثار كلان اقتصادى حج در مجموعه جامعه اسلامى نمودار مىگردد و ميليونها نفر از دستاندركاران توليد بهره مىبرند و توان اقتصادى مسلمين كه زيربناى بسيارى از مسائل ديگر است، بالا مىرود. تشكيل بازار مشترك اسلامى در حج بهترين فرصتى است براى كشورهاى مسلمان تا اين پيوند و مشاركت اقتصادى در طول سالها پابرجا بماند و بدان وسيله با فقر و بيكارى كه دو عامل عمده مفاسداند مبارزه شود. تأثير چنين پروژهاى بر ساير ابعاد زندگى مسلمين چون بعد فرهنگى و سياسى غير قابل انكار است. در عصرى كه دشمنان اسلام براى جهانىسازى كشورها با هدف وابستگى دائم ملّتها تلاش مىكنند، مسلمين مىتوانند براى جهانى شدن مكتب و آرمان خود با اهداف انسانى و الهى با يك عزم عمومى گام بردارند و وحدت امّت را پايهريزى كنند. جمعيتها و تشكّلهاى بينالملل اسلامى مىبايست در اين راستا حركت كنند و به صرف شعار و اجلاس و تعارفات بسنده نكنند.
قربانى از منابع اقتصادى حج
همه ساله در موسم حج ميليونها رأس دام طبق سنّت اسلامى و احياى خاطره ابراهيم و اسماعيل با هدف معنوى و معيشتى قربانى مىشود. قربانى علاوه بر جنبه معنوى آن، كه نمادى از فداكردن و فدا شدن در مسير رضاى الهى و وسيله تحصيل تقوا و تقرّب و نزديكى به خدا و ذبح كردن و سربريدن تعلّقات مادّى در
راه رسيدن به معنويت و عرفان است، آثار مادّى و اقتصادى شايان توجّهى را همراه دارد. اگر تنها دو ميليون دام گوسفند و گاو و شتر هر سال در منا و موسم قربانى شود و معدل گوشت خالص هر يك را 30 كيلوگرم فرض كنيم اين مقدار معادل شصت مليون كيلوگرم گوشت خواهد بود و اگر هر كيلو گوشت تنها دو هزار تومان فرض شود به رقمى معادل صد و بيست مليارد تومان خواهد رسيد! چنين سرمايه عظيمى همه ساله مىتواند بخش قابل توجّهى از خوراك مستمندان و نيازمندان را در سراسر جهان تأمين كند. معالأسف فلسفه قربانى در گذشته از اين بابت چنانكه شايسته آن مراسم عظيم است، مورد توجّه قرار نگرفته و ساليان دراز عمده اين منبع پاك و مقدس اسلامى طعمه حريق گرديده و جز بخش كوچكى از آن به مصرف نرسيده است.
اقدامات بانك توسعه اسلامى
خوشبختانه در سنوات اخير بانك توسعه اسلامى كه با سرمايه كشورهاى اسلامىِ عضو سازمان كنفرانس اسلامى تأسيس شده و جمهورى اسلامى ايران نيز عضو فعّال آن مىباشد، مسؤوليت كشتارگاههاى محدوده جغرافياى منا و نقاط نزديك به آن را عهده دار گرديده و با در اختيار گرفتن كشتارگاههاى تحت اختيار سازمان جهت جلوگيرى از هدر رفتنِ گوشت قربانى اقدامات مؤثرى نموده است. و سازمان حج و زيارت با هماهنگى بعثه مقام معظّم رهبرى، تشويقِ حجاج ايرانى به استفاده از تسهيلات بانك جهت انجام قربانى را تجربه نمود كه اين تجربه در سال گذشته نتيجه بسيار خوبى داشته است؛ به طورى كه تمامى گوشتهاى 70032 رأس گوسفند ذبيحه توسّط 5/ 80% حجّاج ايرانى در ميان فقرا و نيازمندان توزيع شد و بر اساس هماهنگى به عمل آمده ميان بانك توسعه اسلامى و كميته امداد امام خمينى قدس سره به زودى 000/ 20 لاشه گوشت قربانى جهت توزيع در ميان فقرا و محرومان داخل كشور جمهورى اسلامى به ايران انتقال خواهد يافت و در سال آينده نيز اين تعداد به 000/ 70 لاشه خواهد رسيد. بدين ترتيب آرزوى ديرينه اين سنّت حسنه اسلامى، در حال جامه عمل پوشيدن است و مشكل تضييع قربانى مرتفع مىگردد و از رهگذر حج، قشرهاى وسيعى از نيازمندان جهان زير
پوشش اين منبع غذايى قرار مىگيرند.
مشكلى كه در اين ميان وجود دارد محدوديّت زمانى و مكانى و امكانات ذبح قربانى و جمع آورى آن طى يك روز عيد قربان است كه از اين بابت شايان ذكر است بنابه اظهار رييس بانك توسعه، حدود 300 هزار حاجى خارجىِ شافعى مذهب قبل از ايام تشريق در محدوده جغرافيايى شهر مكّه و شهروندان سعودى كه سالانه جمعيت زيادى از حجاج را تشكيل مىدهند و در مكّه و اطراف آن قربانى مىكنند و تعداد زيادى با گرفتن روزه از انجام قربانى معاف مىشوند. مع الوصف رقم بسيار بالاى قربانى طى يك روز و در منطقه محدود، خالى از دشوارى نيست و بسيار مىشود كه زائران ايرانى كه در روز عيد موفق به انجام قربانى نمىشوند و به روز يازدهم مىانجامد ناچارند از احرام خارج نشوند. جاى آن دارد كه علما و فقهاى عظام نسبت به ضرورت امر ترتيب اعمال منا در اين مقطع باز نگرى كرده و راهكارهاى فقهى مناسبى ارائه فرمايند تا زائران ايرانى بتوانند با آرامش كامل و بدون نگرانى اعمال خود را انجام دهند.
روايات و فلسفه قربانى
بارى فلسفه قربانى چنانكه در آيات و روايات بدان تصريح شده، اطعام مساكين و گرسنگان است همانگونه كه آيه كريمه: فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ ... (1)
و آيه فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ ... (2)
دستور مىدهد كه چون قربانى ذبح شد و بر زمين افتاد از آن بخوريد و به مستمندان و فقيران و گدايان بخورانيد. و روايت نبوى:
«إِنَّمَا جَعَلَ اللَّهُ هَذَا الْأَضْحَى لِتَشْبَعَ مَسَاكِينُكُمْ مِنَ اللَّحْمِ فَأَطْعِمُوهُمْ»؛ (3)
«خداوند اين قربانى را از آن جهت مقرّر داشت تا مستمندان شما از آن به حدّ كافى بهره برند پس آنان را اطعام كنيد.» اطعام گرسنگان را در فلسفه قربانى ملحوظ داشته، نه هدر دادن آن را. به خاطر همين حكمت تعدد قربانى نيز مطلوب است چنانكه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه 63 شتر به عدد سالهاى عمر مباركشان در منا با دستخود نحر نمودند و به على عليه السلام دستور دادند شتران ديگرى را قربانى كند تا به صد شتر برسد كه مفهوم اين روايات توسعه دادن هر چه بيشتر كمكهاى انسانى به نيازمندان از رهگذر مناسك حج است.
به طور خلاصه، قربانى سرمايه كلان و ارزشمند اقتصادى و معيشتى است براى گرسنگانى كه در سراسر جهان با فقر و تهى دستى دست به گريبانند و از كمبود غذا رنج مىبرند.
مبارزه با استثمار
نكته ديگرى كه در اقتصاد حج شايان تأمل است اينكه: نبايد موسم حج و بازار اقتصادى آن و يا نذورات و تبرّعات و ساير منابع مالى و معيشتى به صورت ابزار ثروتاندوزى در دست معدودى پولدار و استثمارگر باشد. اين موضوع علاوه بر آنكه در طرحهاى جامع اقتصادى اسلام همه جا نقش بنيادين ايفا مىكند. در حج نيز به دليل اهميت ويژهاش لحاظ گرديده است. با چنين فلسفه اقتصادى است كه ائمه دين عليهم السلام مردم را توجّه مىدادند كه هدايا و نذورات كعبه را اگر به مصرف نيازمندان نمىرسد و به جيب پولداران و متولّيان وابسته سرازير مىگردد، از دادن آن خوددارى كنند و اساساً نذوراتى كه نه در جهت مصلحت مردم فقير و يا مصالح اسلام است مشروعيت ندارد.
سكونى از امام صادق عليه السلام و آن حضرت از قول اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«لَوْ كَانَ لِي وَادِيَانِ يَسِيلانِ ذَهَباً وَ فِضَّةً مَا أَهْدَيْتُ إِلَى الْكَعْبَةِ شَيْئاً لِأَنَّهُ يَصِيرُ إِلَى الْحَجَبَةِ دُونَ الْمَسَاكِينِ». (1)
«اگر دراختيارمندو وادىباشدكه سيل طلاونقره درآنجارى شود وموج بزند، چيزى از آن را به كعبه هديه نمىكنم؛ چرا كه به دست پرده داران و متوليان مىرسد نه به دست نيازمندان و فقيران.»
و نيز در روايتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه معصوم عليهم السلام رسيده، آمده است:
«إِنَّمَا لا يُسْتَحَبُّ الْهَدْيُ إِلَى الْكَعْبَةِ لِأَنَّهُ يَصِيرُ إِلَى الْحَجَبَةِ دُونَ الْمَسَاكِينِ». (2)
«هديه دادن قربانى براى كعبه استحباب ندارد؛ زيرا به دست پردهداران و نگهبانان و متوليان مىرسد نه بيچارگان و مستمندان.»
مفهوم اين روايات اين است كه قربانى و نذورات و هدايا و هر منفعت اقتصادى ديگر در رابطه با حج، همانا يارى رساندن به نيازمندان و زدودن فقر و گرسنگى از چهره جامعه اسلامى است و
اگر قرار باشد سود اينها به جيب ثروتاندوزان ريخته شود از آن بايد خوددارى كرد و معلوم است كه در عصر امام صادق عليه السلام و ائمه هدى عليهم السلام توليت كعبه در دست چه كسانى بوده است.
خلفاى اموى، مروانى و عباسى كه نه تنها شايستگى پردهدارى و توليت كعبه را نداشتند؛ بلكه از آن كانون مقدس به نفع مقاصد شوم نفسانى و استثمارى بهره مىگرفتند و هدايا عنوان اعانت به ظلم را داشته كه در قرآن به صراحت ممنوع و حرام گرديده است. اين ملاكى است كه پايهگذاران حج به دست دادهاند و براى هميشه بايد سرمشق عمل مسلمين باشد؛ حج براى خدا، خدمات مالى براى قرب خدا و كمك به نيازمندان جامعه و مبارزه با هر نوع استبداد و استثمار و زراندوزى دشمنان مردم.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
مقدمه:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت اعمال و مناسك حج را به طور كامل به مسلمانان آموخت. آيه مباركه وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ ... (1)
به همين مناسبت نازل شد و آن حضرت را مأمور كرد كه با به جا آوردن مراسم حج، همه اعمال و مناسك اين فريضه بزرگ الهى را به مسلمانان بياموزد.
آنچه در تاريخ مسلم است اين است كه پيامبر پس از هجرت به مدينه تنها يك مرتبه حج به جا آورد و البته چند مرتبه نيز براى انجام عمره به مكه مكرمه مشرف شد:
1- در سال ششم، كه به صلح حديبيه منجر شد.
2- در سال هفتم، به مقتضاى قرارداد صلح با مشركين و براى جبران عمره ناتمام سال پيشين، كه عمرة القضاء را به جا آورد.
3- در سال هشتم، پس از جنگ طائف كه از جِعرانه عمره به جا آورد.
به همين جهت در بعضى از روايات تعداد عمرههاى پيامبر صلى الله عليه و آله را سه مورد نقل كردهاند. آن حضرت در حجة الوداع به دليل همراه داشتن قربانى، حج قِران بهجا آورد؛ از اين رو، روايتى كه عمرههاى پيامبر را چهار مرتبه نقل كرده، كه يكى از آنها در حجة الوداع بود، از طرق اهل سنت نقل شده و از نظر ما ثابت نيست. (2)
از پيشوايان معصوم عليهم السلام روايات ديگرى نقل شده كه پيامبر بيست مرتبه به طور پنهانى و سرى حج به جا آوردند. (1)گرچه مراسم حج داراى اهداف و ابعاد گوناگونى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جهت تحقّق آنها قدم برمىداشت و هر يك از اعمال و مناسك حج داراى آثار فردى و اجتماعى، مادى و معنوى، سياسى و اجتماعىاند، اما آنچه كه در اين نوشتار در پى آنيم، پىگيرى اين اهداف و آثار و بركات نيست، بلكه بحث ما در استفادهاى است كه پيامبر از فرصت حج و اجتماع عظيم مسلمانان در حرم الهى مىكردند.
موسم حج موقعيتى استثنايى است كه مىتوان از ظرفيت بالاى آن براى رسيدن به اهداف متعالى دينى از آن بهره جست. پيامبر با آن كه چند مرتبه بيشتر در مكه مكرمه به عنوان حج يا عمره به صورت علنى حضور نيافت، اما توانست از اين فرصت طلايى براى پيشبرد اهداف رسالتش بهره فراوانى ببرد، حتى سالى كه پس از فتح مكه خود به حج مشرف نشد، با اعزام نماينده خويش برنامههاى مهمى را به اجرا گذاشت. با تأمل و درنگ در سيره پيامبر و جانشينان معصوم عليهم السلام در ارتباط با مسأله حج مىتوان سياستها و برنامههاى متنوّعى را به دست آورد تا الگويى براى مسلمانان در عصر حاضر باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله علاوه بر آنكه فريضه حج را به عنوان بزرگترين و گستردهترين فريضه الهى به مسلمانان آموخت و براى هميشه مجد و عظمت امّت اسلامى را در پرتو برپايى حج تأمين نمود. از فرصت حج- كه پرشكوهترين اجتماع ساليانه امت اسلامى به شمار مىآيد- به عنوان فرصتى استثنايى و بىبديل بهره فراوانى برد. آن حضرت در هر يك از سفرها افزون بر انجام اعمال و مناسك حج يا عمره، با گفتار و كردار خويش نكتههاى فراوانى به آيندگان آموخت. گرچه برخى از گفتارها و رفتارهاى ايشان به وضعيت خاص آن زمان مربوط مىشد، اما ملاحظه مجموع آنچه كه حضرت در طول اين سفرها از خود به يادگار نهاد، مىتوان خط مشى مسلمانان را در هر زمانى به دست آورد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به امتش آموخت كه چگونه بايد از فرصت طلايى- كه خداوند سبحان به بركت خانه خويش و تشريع حج فراهم ساخته- استفاده كرد و چه سان بايد در اين مكان
1) همان، صص 398 و 399
و در موسم حج «زندگى توحيدى» به تمرين پرداخت و پس از بازگشت به شهر و ديار خود آن را در اقصى نقاط جهان تحقق بخشيد. به خصوص كه در ميان مجموع سخنان حضرت، «ميراث گرانقدرى» از وصاياى پايانى ايشان به چشم مىخورد و معمولًا سخنان پايانى شخصيتهاى بزرگ تاريخ، گهربارترين و ارزندهترين يادگارهاى آنهاست كه ضمن بحث، به آنها اشاره خواهيم كرد.
اگر مجموع سفرهاى جمعى پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه مكرمه را سه سفر بدانيم؛ عمرة القضاء، فتح مكه و حجّة الوداع، و نيز حج سال نهم را كه پيامبر خود حضور نداشت اما با اعزام نمايندهاى ويژه پيام مهمى را ابلاغ كرد، مورد چهارم به شمار آوريم، در هر يك از اين موارد چهار گانه، رسول خدا صلى الله عليه و آله استفاده شايانى از اين فرصت نمودند كه مهمترين پيام در هر يك از اين سفرها عبارتند از:
پيام توحيد و تحقق وعدههاى الهى، در سفر اول.
برچيدن بساط بت پرستى و پيروزى و حاكميت اسلام در سرزمين وحى، در سفر دوم.
ابلاغ اعلان برائت از مشركين به وسيله امام على عليه السلام در حج سال نهم هجرى
و بالأخره سفارش به پيروى از ثقلين (قرآن و عترت) و تعيين جانشين خود و حماسه غدير، در آخرين سفر خود.
و اينك تفصيل و شرح هر كدام:
پيام توحيد در پايگاه كفر و شرك
اولين سفر پيامبر به مكه، يك سال پس از انعقاد صلح حديبيه بود. پس از عزيمت مسلمانان براى زيارت خانه خدا در سال ششم هجرى و ممانعت مشركان از ورود آنان به مكه، در نهايت صلح حديبيه منعقد شد كه بر اساس آن مسلمانان مىتوانستند همه ساله سه روز براى زيارت كعبه به مكه سفر كنند، اينك يك سال از انعقاد قرار داد سپرى شده، پيامبر در ذى القعده سال هفتم در مدينه صَلاى سفر به مكه سر داد و عاشقان و شيفتگان زيارت خانه خدا، به خصوص مهاجران كه ساليان دراز از خانه و كاشانه و همسر و
فرزندان خود دور ماندهاند، فرصتى يافتند كه به وطن خود بازگردند. دو هزار نفر از مسلمانان در يك سفر دسته جمعى، همراه پيامبر عازم مكهاند؛ سفرى كه بيش از آنكه سفر زيارتى باشد، به سفرى تبليغى براى بسط و گسترش اسلام بدل شد. پيامبر كه اعتمادى به مشركين نداشت، گروهى را مأمور ساخت با سلاح و ادوات جنگى در بيرون حرم مستقر شوند تا در صورت نياز از وجود آنان استفاده شود.
در اين سفر، پيامبر و همراهان، عمره مفرده به جا آوردند و از اين جهت است كه به عنوان قضاى عمره سال گذشته، به «عمرة القضا» ياد شده است. اين سفر چون نخستين سفر مسلمانان به مكه محسوب مىشد، و قبل از تشريع فريضه حج انجام مىگرفت، تقريباً همه مسلمانان حضور داشتند. از اين رو فراتر از يك سفر فردى براى انجام عمره بود، در حقيقت كاروانى تبليغى و معنوى در تاريخ اسلام به شمار رفته است. پيامبر براى نشان دادن قدرت مسلمانان بازوى راست خود را از زير جامه احرام بيرون آورد و فرمود:
«خدا رحمت كند كسى را كه امروز نيرومندى خود را به اينان نشان دهد.»
در اين كاروان، كه پيامبر چون نگينى در جمع مسلمانان بود، عبداللَّهبن رواحه مهار شتر رسول خدا صلى الله عليه و آله را در دست داشت و با صداى رساى خود اين شعار را مىخواند:
خَلّوا بَنى الكفّار عن سبيله خَلّوا فكلّ الخير في رسوله
يا ربِّ إنّي مؤمن بِقيله اعرفُ حقَّ اللَّه في قبوله
نحن قتلناكم على تأويله كما قتلناكم على تنزيله
ضرباً يُزيل الهامَّ عن مقيله و يُذهل الخليل عن خليله (1)
اى فرزندان كفر و شرك، راه را براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله باز كنيد، بدانيد او سرچشمه خير و منبع نيكى است.
بار الها! من به گفتار او ايمان دارم و حق خداوند را در قبول سخنان او مىدانم.
ما با شما به علت انكار تأويل او مىجنگيم، چنانكه به علت انكار تنزيل او پيكار كرديم.
چنان ضربتى به شما خواهيم زد كه كاسه سر شما را از جا بكند و دوست را از ياد دوست خود غافل گرداند.
1) ابن هشام، السيرة النبويه ج 3، ص 425
پيامبر به او فرمود: اين جملات را با صداى بلند بخوان
«لا الهَ الَّا اللَّهُ، وَحْدَهُ وَحْدَهُ، صَدَقَ وَعْدَهُ، وَنَصَرَ عَبْدَهُ، وَاعَزَّ جُنْدَهُ، وَهَزَمَ اْلأَحْزابَ وَحْدَهُ».
بدين وسيله نداى توحيد و يكتاپرستى در فضاى مسجد الحرام و اطراف آن صفا و مروه پيچيد؛ فضايى كه تا كنون چنين ندايى را با اين عظمت به خود نديده بود. بلال به امر رسول خدا صلى الله عليه و آله بر بام كعبه رفت و نداى اذان سر داد، شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در فضاى كعبه طنين انداز شد. كسى كه روزى تنها به خاطر ايمان به پيامبر در همين شهر تحت شديدترين شكنجهها قرار داشت، اينك بر بام خانه خدا نداى توحيد سر مىدهد و هيچيك از مشركان جرأت تعرض به او را ندارند. كسى كه روزى به خاطر ادعاى نبوت تحت شديدترين آزارها و اذيتها قرار گرفت و شبانه مكه را ترك كرد، امروز با صداى بلند رسالتش بر بام كعبه گواهى مىشود. بدين وسيله عظمت اسلام و مسلمين به نمايش درمىآيد. اين منظره زيبا و با شكوه به قدرى براى سران كفر دشوار بود كه با عصبانيت مىگفتند: سپاس خداى را كه پدرانمان مردند و صداى اين غلام حبشى را نشنيدند و بعضى ديگر كه توان مشاهده اين صحنهها را نداشتند، به كوهها پناه برده و حتى صورت خود را پوشاندند.
پيامبر در مدت كوتاه اقامت خود در مكه، حداكثر استفاده را در جهت گسترش نداى توحيد در سرزمين بتپرستى نمود، حادثهاى كهسران كفر وشرك تصورش را نمىكردند.
پيامبر در ضمن نداى توحيد، تحقق وعده الهى را در پيروزى بندگان صالحش و عزت و عظمت آنان را به مسلمانان گوشزد كرد تا از سرچشمه عزت و عظمت و پيروزى خود غافل نشوند. (1)بدين ترتيب وعده خدا به پيامبرش محقق شد:
لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لَاتَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَتْحاً قَرِيباً. (2)
«بدين وسيله خدا صدق و حقيقت خواب رسولش را آشكار ساخت كه در عالم رؤيا ديد شما مؤمنان به مسجد الحرام با دل ايمن وارد شويد و سرها را بتراشيد و اعمال تقصير احرام، بدون ترس و هراس بجا آوريد و خدا آنچه را كه شما نمىدانستيد، مىدانست و قبل از آن فتح نزديك را مقرر داشت.»
در هم شكستن بت ها و حاكميت اسلام
على رغم اين كه مسلمانان و مشركان در حديبيه قرار داد بسته بودند كه تا ده سال ميان آنان صلح برقرار شود كه به موجب يكى از مواد آن، تعرض به هر يك از طرفين و قبايل متحد با هر كدام ممنوع است، اما مشركان مكه با زير پا نهادن اين تعهد، برخى از قبايل متحد با مسلمانان را مورد تعرض قرار دادند و عملًا پيمان شكنى نمودند و همين امر موجب شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با اجتماعى عظيم و با هدف فتح مكه عازم اين شهر شد.
اين سفر مهمترين و تعيين كنندهترين مقطع تاريخ حيات اسلام است. مقطعى كه به دنبال آن مردم گروه گروه به اسلام گرويدند و سوره مباركه نصر به همين مناسبت نازل شد. (1)اين سفر گرچه در موسم حج نبود و براى برگزارى موسم حج انجام نشد، اما چون برپايى فريضه واقعى حج بر فتح مكه و تطهير آن از لوث بت ها و بت پرستىها بود، و از اين جهت كه زمينه برگزارى حج ابراهيمى- محمدى صلى الله عليه و آله را در سالهاى بعد فراهم كرد، حائز اهميت بود. آزادى خانه خدا از شرك و بت پرستى و حاكميت اسلام بر اين سرزمين هدف مهمى بود كه در اين سفر تأمين شد.
با آنكه حجى به جا آورده نشد، اما به لحاظ اجتماع عظيم مسلمانان بسان اجتماع بزرگ حج، فرصتى را براى پيامبر فراهم كرد تا از آن بهرهبردارى كافى به عمل آورد.
مهمترين دستاورد اين سفر برچيده شدن بساط بت پرستى از پايگاه وحى بود.
پيامبر بت پرستى را خرافه و گمراهى مىدانست نه عقيدهاى كه بر پايه تحقيق و آزادگى كسب شده باشد. او همچون ابراهيم بتها را شكست و خانه كعبه را از لوث بتها پاك كرد. وارد خانه شد و خداوند را براى تحقق وعدههايش، يارى مسلمانان و شكست دشمنانش سپاس گفت.
«الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ اْلأَحْزابَ وَحْدَهُ».
پيامبر با شكستن بتها نشان داد كه نمىتواند «اسارت عقل و انديشه» و «وابستگى قلب و روح» انسان به خرافات را تحمل كند و به رسميت بشناسد. پيامبر به وضوح مىديد كه زورمداران و فريبكاران با بساط بت پرستى و خرافات به استحمار و استعمار تودههاى مردم پرداخته، بر گرده آنان سوار شده و رياست مىكنند. براى نجات
1) نك: امين الاسلام طبرسى، مجمع البيان ج 5، درباره نزول اين سوره، ديدگاه ديگرى هم وجود دارد نك: على بن ابراهيم، تفسير القمى، ج 2، ص 486
مستضعفان چارهاى جز مبارزه با خرافات و برچيدن بساط بت پرستى و فريبكارى قدرتمندان نبود. پيامبر با شكستن بتها در برابر ديدگان حيرت زده بت پرستان، خفتگان را بيدار كرد و براى اولين بار با خود و يكديگر گفتند: «بت هبل كه نتوانست از خود دفاع كند، چگونه مىتواند بر سرنوشت ما تأثير گذار باشد؟!». (1)همان طور كه ابراهيم خليل عليه السلام با شكستن بتها و نهادن تبر بر دوش بت بزرگ، شكستن بتهاى ديگر را متوجه بت بزرگ كرد و دلهاى خفته را متوجه اين واقعيت نمود كه: «بتى كه نمىتواند تبر به دست بگيرد، چگونه مىتواند سرنوشت ما را رقم بزند؟!». (2)پيامبر عدهاى را نيز براى تخريب بت خانههاى مكه و حوالى آن اعزام كرد و بدين وسيله بساط بت پرستى را در سرزمين وحى برچيد.
پيام رحمت و رأفت اسلامى در اوج قدرت
يكى از پيامهاى سفر فتح مكه، كه پيامبر با رفتار خود آن را به مسلمانان، بلكه بشريت ابلاغ كرد، پيام رحمت و رأفت اسلامى در اوج قدرت بود. برخلاف پندار قدرتمندانى چون خالدبن وليد كه گمان مىكردند پيامبر با فتح مكه انتقام سالها آزار و اذيت مسلمانان توسط مشركين مكه را خواهد گرفت، با شعار انتقام وارد مكه شد و مشركان را وعيد انتقام و هتك و حرمت مىدادند در آن حال پيامبر صلى الله عليه و آله علىبن ابىطالب را فرستاد تا شعار رحمت و رأفت سر دهد. آرى، رسولاللَّه صلى الله عليه و آله با نداى
«اذْهَبُوا فَأَنْتُمْ الطُّلَقاء»
كرامت و بزرگوارى خود را به نمايش گذاشت.
رفتار كريمانه آن حضرت موجب شد كه بسيارى از مشركان در رفتار خود با اسلام و مسلمانان تجديد نظر كنند و به اين دين پاك بگروند. در اين ميان پيامبر ده نفر از كسانى را كه وى و آيين اسلام را مورد هتك قرار داده بودند، مهدورالدم خواند تا هركس به آنها دست يافت به قتل رساند. در عين حال دو تن از آنان به وسيله امّ هانى خواهر على عليه السلام امان داده شدند، يك تن نيز توسط عثمان امان داده شد و پيامبر آنان را بخشيد. صفوانبن اميه نيز با وساطت عميربن وهب مورد بخشش قرار گرفت و وقتى اسلام بر او عرضه
شد، دو ماه مهلت خواست و پيامبر چهار ماه به او مهلت داد تا در آيين اسلام تفكر كند و او پس از مدتى اسلام آورد. (1)تبيين ارزشها و ضد ارزشها
پيامبر در اين سفر با ايراد سخنانى در اجتماع عظيم مردم، به تبيين ارزشها و ضد ارزشها پرداخت كه بعضى از موارد مهم آن را مىآوريم:
1- مساوات
پيامبر در اين سخنرانى از فرصت استفاده كرد و تعصبات جاهلى را كه تا عمق جان اعراب نفوذ كرده بود و زدودن آنها نياز به تمرين و مجاهدت داشت، الغا كرد. هنجارهاى واقعى را جايگزين ناهنجارىهاى واقعى كه خود را به عنوان ارزشهاى پذيرفته شده به جامعه تحميل كرده بودند، نمود. به تفاخرها و تعصبهايى كه جز از جهل و نادانى ناشى نمىشد، پايان داد. مناصب دروغين را كه وسيلهاى براى فريب دادن حجاج و كسب درآمد براى عدهاى شده بود، باطل كرد و تنها بعضى از مناصب مفيد، مانند كليددارى، پرده دارى و سقايت زائران را باقى گذاشت. (2)حضرت در سخنرانى خود فرمود: «اى جماعت قريش خداوند نخوت جاهليت و فخر فروشى به پدران را از شما گرفت. مردم از آدم و آدم از خاك است.»
سپس اين آيه را تلاوت كرد: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ. (3)
تقوا و پرهيزكارى و دورى از گناه را جايگزين فخرفروشىها كرد. فخر فروشى به خاطر حسب و نسب را محكوم ساخت. فضيلتى به نام «عروبت» را پندارى بىجا شمرد؛ چرا كه عربيت، تنها زبانى گوياست كه نمىتواند جانشين انجام وظيفه آدمى باشد.
پيامبر در اين مرحله كه مسلمانان طعم شيرين پيروزى را چشيدهاند و اين پيروزى مقدمهاى بر پيروزىهاى بعدى بر اقوام و ملتهاى ديگر است، اصل «مساوات» را مطرح نمود تا ارزشهاى دروغين جايگزين ارزشهاى واقعى نشوند. رنگ پوست، زبان و قوم
و قبيله جايگزين تقوا نگردد. روند حوادث پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله نشان داد كه تأكيد بر اصل مساوات از مهمترين نيازهاى مسلمانان در اين مقطع بود. پيام هميشگى اسلام توسط پيامبر در زمانى به مردم ابلاغ شد كه تعصبات نژادى، قومى و قبيلهاى در عمق جان مردم رسوخ كرده بود. پيامبر نويد مساوات داد و اين كه ويژگىهاى طبيعى و جغرافيايى، كه خارج از اراده و اختيار انسان است، ملاك برترى و امتياز نيست، بلكه حرّيت و آزادگى در مبارزه با هواها و هوسها و خويشتندارى در برابر گناه كه محصول تلاش و مجاهدت آدمى است، ملاك فضيلت و برترى است. امروز جهان بيش از پيش به اين پيام انسانى نيازمند است؛ جهانى كه تبعيضهاى نژادى و قومى منشأ ظلمها، جنايتها و بىعدالتىهاست، جهانى كه على رغم متمدّن بودنش، به قهقرا برگشته و تبعيضها و بىعدالتىها به اوج خود رسيده و كنگره حج مىتواند بهترين فرصت براى نشر و گسترش اين پيام انسانى به بشريت باشد.
2- آغاز دورهاى جديد
پيامبر از اين فرصت استفاده كرد و آغاز فصل نوى را در زندگى مسلمانان به اطلاع رساند. اعراب بر اساس روابط قبيلگى زندگى مىكردند و در ميان آنان مقرراتى برخاسته از عصبيت و جاهليت حكمفرما بود؛ به طورى كه براى يك قتل، چه بسا دو قبيله دهها سال با هم دشمنى ورزيده، به جنگ و خونريزى مىپرداختند. پيامبر براى برچيدن اين وضعيت در بخشى از سخنان خود فرمود:
«الا انَّ كُلَّ مالٍ وَ مَأْثَرَةٍ وَ دَمٍ فِي الْجاهِلِيَّةِ تَحْتَ قَدَمَيْ هاتَيْنِ». (1)
«هان! هر مال و افتخارات و خونى كه در جاهليت بود، من زير دو پا نهادم و باطل ساختم.»
پيامبر بدين وسيله كينههاى ديرينه را پايان داد و از آنان خواست گذشتهها را فراموش كنند و روابط جديدى بر پايه ايمان و عقيده به توحيد و اخوّت اسلامى بنا نهند.
بسيارى از مسلمانان با پيروى از رسول خدا صلى الله عليه و آله دوران جديدى را در زندگى اجتماعى خويش آغاز كردند. مكه را حرم امن اعلام كرد تا روز قيامت از حرمت و قداست برخوردار باشد.
1) السيرة النبويه، ج 2، ص 412؛ كلينى، روضه كافى، ص 246
3- اخوّت اسلامى
پيام ديگر پيامبر در اين سخنرانى «اخوت اسلامى» بود. حضرت فرمود:
«الْمُسْلِمُ أَخُو الْمُسْلِمِ وَ الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ وَالْمُسْلِمُونَ يَدٌ واحِدَةٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ». (1)
«مسلمان برادر مسلمان است و مسلمانان برادرند و مسلمانان در برابر ديگران يد واحدند.»
برادرى اسلامى يكى از مهمترين اركان دعوت پيامبر بود. در دوران غربت و مظلوميت، احساس همدردى و برادرى ميان يك جمع به سهولت ايجاد مىشود.
وضعيت خاص اين دوره و احساس نياز به يكديگر، رهبران را از يادآورى ضرورت پيوند بىنياز مىكند، اما در دوران قدرت و پيروزى، حسّ استغنا و بىنيازى سراغ انسان مىآيد. پيامبر در ماجراى فتح مكه كه مسلمانان در معرض چنين آفت اخلاقى قرار داشتند، بر ضرورت «اخوت اسلامى» تأكيد مىورزد. مبادا در عصر پيروزى صاحب منصبان تودههاى مردم را، قدرتمندان ضعفا را و ثروتمندان فقيران را فراموش كنند.
مسلمانان امت واحدى هستند در برابر دشمنان و بيگانگان. تأكيد رسول خدا صلى الله عليه و آله بر برادرى اسلامى، هم جامعه را از آفتها حفظ مىكرد و هم مسلمانان را به عنوان يك امت در برابر دشمنان بيمه مىكرد.
پيامبر يك بار هم در مدينه ميان مهاجر و انصار عقد اخوت برقرار كرد تا هم ميان خود احساس همدردى كنند و هم قدرى از آلام مهاجران كاسته شود. آنروز تأكيد پيامبر بر اخوّت اسلامى در وضعيتى متفاوت با وضعيت گذشته انجام مىشد و هدفى فراتر از همدردى ميان مسلمانان را دنبال مىكرد، هم جنبه داخلى داشت و هم جنبه بيرونى و در مواجهه با دشمن.
4- مبارزه با مفاسد اعتقادى و اخلاقى زنان
پيامبر از فرصت اجتماع مسلمانان در مكه استفاده كرد و با توجه به مفاسد اعتقادى و اخلاقى كه در ميان زنان رواج داشت، با آنان بيعت نمود تا دست از مفاسدى كه بدان
1) السيرة النبويه، ج 2، ص 412؛ بحار الأنوار، ج 21، ص 105
گرفتار بودند، بشويند. براى خدا شريك قرار ندهند. به شوهران خود خيانت نورزند و اموال آنان را به سرقت نبرند. گرد فساد و فحشا نگردند، فرزندان خود را نكشند، فرزندانى كه به ديگران مربوط است، به شوهران خود نسبت ندهند و در كارهاى نيك با پيامبر مخالفت نكنند. (1)
السيرة النبويه، ج 4، صص 65- 63؛ بحار الأنوار، ج 21، صص 139- 91؛ تاريخ الخميس، ج 4، صص 90- 89؛ مجمع البيان، ج 5، ص 276
اينهمه، مفاسدى بود كهزنان ازعصرجاهليت بدانمبتلا بودند وپيامبر ازاين فرصت براى مبارزه با آنان بهره برد. قرآن اين ماجرا را بازگو مىكند و خطاب به پيامبر مىفرمايد:يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَى أَنْ لَايُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِيمَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (2)
برائت از مشركان
استفاده ديگرى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اجتماع مردم در موسم حج، در سال نهم هجرى نمود، ابلاغ پيامى مهم به مشركان و نيز تعيين مقرراتى براى زائران بيتاللَّه الحرام است. (3)شايد ابلاغ چنين پيامى جز در اجتماع باشكوه مسلمانان در سرزمين منا كه نشانى از مجد و عظمت اسلامى است، امكانپذير نبود. تعيين مهلت براى مشركانى كه با مسلمانان پيمان داشتند و نيز اعلان برائت از مشركان و اتمام حجت با ايشان از سوى پيامبر در موقعيتى مساعد امكانپذير بود و اجتماع عظيم حج مىتوانست بهترين فرصت براى ابلاغ اين پيام باشد. بهويژه كه پيامبر مأمور شد يا خود اين پيام را ابلاغ كند يا فردى منتسب به آن حضرت.
اعلان اين پيام به مشركان در سرزمينى كه مردم از شهرها و بلاد مختلف اجتماع كردهاند و طبعاً اين پيام را به شهر و ديار خود مىبرند، كيان مشركان را به شدت تهديد مىكرد. پيامبر براى ابلاغ اين پيام چنانكه مرسوم است، نامه به سران اقوام و قبايل ننوشت، بلكه در اجتماع گسترده مردم در سرزمين منا ابلاغ كرد تا هم مسلمانان از خط مشى «حكومت اسلامى» در مواجهه با مشركان آگاه شوند و هم مشركان را راه
گريزى نباشد؛ چرا كه به صورت علنى به اطلاع همه رسيده است. قطعاً اعلان برائت از مشركان در مراسم حج داراى آثار منحصر به فردى بود؛ چه اين كه در دوران معاصر آن قدر كه استكبار جهانى از اعلان برائت در حجاز و سرزمين وحى واهمه دارد، در ساير كشورها ندارد، چه اينكه موسم حج محل اجتماع ميليونى مسلمانان از اقصى نقاط جهان است و شكستن ابّهت استكبار در اجتماع ميليونى مظلومان و مستضعفانى كه قرنها مقهور اين ابهت پوشالى بودهاند، غير قابل تحمل است.
امام خمينى قدس سره در اين زمينه مىفرمود:
«اين مسأله بايد روشن باشد كه آنگونه راهپيمايىها (در كشورهاى به اصطلاح آزاد غربى) هيچگونه ضررى براى ابرقدرتها و قدرتها ندارد. راهپيمايى مكه و مدينه است كه بسته شدن شيرهاى نفت عربستان را به دنبال دارد.
راهپيمايىهاى برائت در مكه و مدينه است كه به نابودى سرسپردگان شوروى و آمريكا ختم مىشود.» (1)حَجّة الوداع و ترسيم خط مشى حكومت اسلامى
مهم ترين پيام حَجّة الوداع حادثه غدير است. اما پيش از پرداختن به استفادهاى كه پيامبر از موسم حج براى انجام اين مأموريت مهم و خطرناك نمود، به بخشهايى از سخنرانىهاى پيامبر در عرفات، مكه و منا مىپردازيم:
1- حرمت جان و مال مسلمانان
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با اشاره به اين كه عمر او رو به پايان است، فرمود:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ دِمَاءَكُمْ وَ أَمْوَالَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ الى انْ تُلْقُوا رَبَّكُم كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هَذَا وَ كَحُرْمَةِ شَهْرِكُمْ هَذَا وَ انَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ رَبَّكُمْ فَيَسْأَلُكُمْ عَنْ أَعْمَالِكُمْ». (2)
«اى مردم! خون و مال شما حرمت دارد تا آن كه خداى خود را ملاقات كنيد، مانند حرمت امروز و حرمت اين ماه، شما به زودى پروردگارتان را ملاقات خواهيد كرد و او از شما درباره اعمالتان سؤال خواهد نمود.»
همچنين آنان را از شكستن حرمت محرمات الهى و ربا برحذر داشت و فرمود:
شيطان براى هميشه از اين كه در اين سرزمين عبادت شود و بار ديگر آنان را فريب دهد مأيوس شد.
2- دفاع از حقوق زنان
با وضعيت دشوارى كه زنان قبل از ظهور اسلام و در عهد جاهليت داشتند، در سنين كودكى زنده به گور مىشدند. داشتن دختر عار و ننگ محسوب مىشد. زنان بسان كالايى در اختيار مردان بودند. پيامبر از اين فرصت استفاده كرد و هويت جديدى را براى زن تعريف نمود. آنان را مانند مردان داراى حق و شأن و كرامت انسان دانست. و امانتهاى الهى در دست مردان شمرد و نيكى به آنان را سفارش كرد. (1)3- خاتميت دين اسلام
پيامبر صلى الله عليه و آله از اين كه عدهاى ساده لوح فريب بازيگران و حيله گرانى را بخورند كه براى رسيدن به قدرت، دعوى نبوت مىكنند، با تصريح بر خاتميت دين اسلام، راه هر گونه سوء استفاده را بست. با اين كه پيش از آن نيز هم آيات قرآن و هم در سخنانى خاتيمت نبوت خود را به آگاهى مردم رسانده بود، اما اينك كه اسلام در اوج قدرت و عظمت قرار گرفته و زمينه ادعاهاى كذب دارد و ظهور مدعيانى در همين مقطع، گواه بر اين مطلباست، پيامبر دراجتماع عظيم مردم بارديگر برپايان دوران نبوت تأكيد مىورزد.
«ألا فَلْيُبَلِّغْ شاهِدُكُم غائِبَكُمْ لا نَبِيَّ بَعْدِي وَ لا أُمَّةَ بَعْدَكُمْ». (2)
«هان! (اى مردم)، هر كس از شما كه حاضر و شاهد است به افراد غايب برساند كه پيامبرى بعد از من و امتى بعد از شما نخواهد بود.»
4- سفارش ثقلين- كتاب و عترت-
در بعضى از كتب تاريخى، بخش ديگرى براى سخنرانى پيامبر نقل كردهاند. آن حضرت بعد از بيان هر سخنى، مردم را گواه و شاهد مىگرفت، بر اينكه پيام خود را به مردم ابلاغ كرده است و اين امر گذشته از اينكه در مقام وداع با مردم انجام گرفته خود
حاكى از اهميت هر يك از اين پيامهاست. فرمود:
«أَلا وَ إنِّي قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ أَمْرَينِ إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا: كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، فَإِنَّهُ قَدْ نَبَّأَنِي اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، أَلا فَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِما فَقَدْ نَجا، وَ مَنْ خالَفَهُما فَقَدْ هَلَكَ». (1)
در بعضى از مصادر تأكيد حضرت بر ثقلين را فقط در خطبه غدير نقل كردهاند، اما در بعضى ديگر علاوه بر آن، در خطبه مسجد خيف، در ساير سخنرانىهاى حضرت در حجةالوداع نيز نقل شده است. (2)5- نصب على صلى الله عليه و آله به ولايت
از مهم ترين مسائل حجّة الوداع، كه در راه بازگشت در غدير خم انجام گرفت، ايفاى آخرين مأموريت الهى؛ يعنى نصب علىبن ابىطالب عليه السلام به سمت ولايت بر امت از سوى پيامبر بود. مأموريتى كه با همه رسالت بيست و سه ساله آن حضرت برابرى مىكرد.
قرآن عدم ابلاغ آن را به معناى عدم تبليغ رسالت پيامبر مىشمارد؛ يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ. (3)
چنانكه ابلاغ اين پيام از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله را «مُكمل دين» و «متمم نعمت الهى» مىداند؛ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمْ الْإِسْلَامَ دِيناً. (4)
پيامبر در حضور دهها هزار نفر، مأموريتش را انجام داد و از فرصت اجتماع حجاج بيتاللَّه الحرام بهترين استفاده را نمود.
اهميت مأموريت ايجاب مىكرد كه در حضور جمعيتى عظيم ابلاغ گردد تا اتمام حجتى بر همگان و نيز كسانى باشد كه تمام تلاش خود را براى عقيم گذاشتن تحقق مسأله ولايت و جانشينى پيامبر به كار بردند. طرح اين مسأله در آن اجتماع عظيم موجب شد كه دهها بلكه صدها نفر حديث غدير را نقل كنند و على رغم تلاش فراوان قدرتطلبان قريش براى جلوگيرى از نشر فضايل اهل بيت پيامبر و به فراموشى سپردن شخصيت والاى على عليه السلام و محو حديث غدير كه دليل قاطع ولايت ايشان بر امت اسلامى بود، در تاريخ باقى بماند و به نسلهاى آينده برسد و قدرتطلبان نتوانند اصل حديث را انكار كنند و به ناچار به تحريف معنوى كلام پيامبر متوسل شده و آن را از معناى مورد نظر رسول خدا صلى الله عليه و آله منصرف سازند و بر «محبت و دوستى» تفسير كنند.
از مهمترين دستاورد ابلاغ اين مأموريت در اجتماع عظيم حج نقل متواتر اين سند تاريخى است (1). مأموريتى كه پيامبر همواره از ابلاغ آن بيم داشت و بالأخره با اطمينانى كه خداوند به رسولش داد، وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنْ النَّاسِ (2)
به ابلاغ آن مبادرت ورزيد. اما زمان و مكانى را براى ابلاغ آن برگزيد كه بيشترين موفقيت ممكن را به دست آورد. چه بسا اگر موقعيت ديگرى براى اين منظور انتخاب مىشد، دشمنان به انكار رسالت آن حضرت نيز اقدام كرده و آن حضرت را به انواع تهمتها متهم مىساختند.
اما ابلاغ اين پيام در چنين موقعيت حساسى ابتكار عمل را از مخالفان سلب كرد و همگان مجبور به پذيرش سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله شدند. هرچند در مراحل بعدى حق مسلم امام على عليه السلام را غصب كرده و مسير حكومت اسلامى را منحرف ساختند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خود درباره ابلاغ اين پيام در اين مرحله مىفرمايد:
«جبرئيل در مسجد خيف بر من نازل شد و امر كرد كه على را به ولايت بر مردم برگزينم، خداوند مرا به رسالتى برانگيخت و ترسيدم با ابلاغ اين مأموريت مرا تكذيب كنند، چون به عهد جاهليت نزديكاند، چگونه بر آنان خبر دهم كه پسر عمويم ولىّ شماست تا اين كه دستور الهى رسيد كه در اين مكان حتماً بايد اين پيام را ابلاغ كنى و هشدار داد كه اگر ابلاغ نكنم مرا مجازات خواهد كرد و از بيم مردم مرا ضمانت كرد. و بر من وحى نمود كه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ....
سپس از آنان بر ابلاغ پيامهاى مهم رسالتش؛ توحيد و رسالت خويش و نيز بهشت و جهنم و قيامت اقرار گرفت، آنگاه ثقلين را سفارش نمود؛ ثقل اكبر و ثقل اصغر و در مورد يك توضيح داد كه ثقل اكبر، قرآن و ثقل اصغر، اهل بيت من است. از آنان درباره ولايت خويش اقرار گرفت، سپس علىبن ابى طالب را به ولايت برگزيد و افزود:
«بدانيد جماعت مردم، كه خداوند او را به ولايت بر شما برگزيد و بر مهاجرين و انصار و تابعين و حاضر و غايب و عرب و عجم، آزاد و بنده و صغير و كبير پيشواى واجب الإطاعه قرار داد.»
وقتى گروهى از كيفيت ولايت على عليه السلام پرسيدند، فرمود: «ولايت او مانند ولايت من است، من نسبت به هر كسى كه اولويت داشتم، على هم نسبت به او اولويت دارد.»
سپس از مقام و منزلت على و عترت پاكش و ائمه دوازدهگانه سخن گفت.
در پايان سخنرانى جبرئيل نازل شد و آيه شريفه «اكمال دين» را آورد. مردم گروه گروه جلو آمده، به آن حضرت تبريك گفتند. (1)دورانديشى پيامبر با هدايت الهى و ابلاغ اين پيام در چنين جوّ و فضايى تلاش دشمنان را در تكذيب رسول خدا صلى الله عليه و آله و محو نام و ياد او و اهل بيت گراميش ناكام گذاشت. با آن كه توطئهگران قريش در اجتماع مردم حضور داشتند، اما نتوانستند كمترين اعتراضى كرده و مانع ابلاغ پيام الهى شوند و اين امر از بركات ابلاغ اين پيام در اجتماع عظيم حجاج در اين سرزمين بود.
آيا با چنين خط مشى روشنى كه در زندگى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ارتباط با مسأله حج وجود دارد و استفادهاى كه آن حضرت از اين فرصت طلايى در راه پيشبرد اهداف متعالى اسلام نمود، جا ندارد كه مسلمانان همه ساله هرچه بيشتر از اجتماع عظيم حج در سرزمين وحى استفاده كنند؟ آيا امروز براى درمان دردهاى مزمن جهان اسلام همچون:
تفرقه و جدايى
مسأله افغانستان
حاكميت قدرتطلبان و خود باختگان در كشورهاى اسلامى
وابستگى سياسى و اقتصادى به بيگانگان
بى تفاوتى نسبت به خطر صهيونيزم بين المللى
مظلوميت ملت فلسطين و افغانستان و دهها نمونه از اين قبيل، فرصت و موقعيتى مناسبتتر از اجتماع عظيم و ميليونى مسلمانان در حج وجود دارد؟
آيا امروز از تمام ظرفيت حج كه پيامبر عظيمالشأن اسلام با هدايتهاى الهى به عنوان بهترين فرصت به سهولت در اختيار مسلمانان قرار داد، استفاده كافى مىشود؟
آيا وقت آن نرسيده است كه متفكران مسلمان با بيدار كردن ملتها و در نتيجه وادار كردن دولتهاى مسلمان زمينههاى درمان دردهاى امت اسلامى را فراهم سازند؟
پىنوشتها:
1) بحار الانوار، ج 21، ص 405؛ آيات الغدير، صص 206- 169
امراى حج جمهورى اسلامى ايران
حج عبادتى بزرگ با ابعادى گسترده و در بردارنده منافع فراوان براى موحّدان و دين باوران است.
از روزى كه ابراهيم خليل به فرمان خداوند مردم را به حج فراخواند و ندا در داد كه:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... (1)
تا به امروز، دل هاى عاشق و شيفتگان خداوند، متوجه اين ديار مقدس شدهاند و همه ساله ميليون ها انسان از گوشه و كنار جهان در كنار كعبه گرد هم مىآيند، و همواره شاهد شكوهمندترين اجتماع دينى و معنوى بوده و هستند.
حج به لحاظ اهميتى كه در اسلام داشته و از آن به عنوان ركن دين نام برده شده، نياز به مديريتى قوى و كارآمد دارد، از اين رو رهبرى جامعه اسلامى، يا خود شخصاً اداره اين امر مهم را به عهده گرفته و يا افرادى را به اين سمت منصوب مىكند.
براساس گزارش تاريخ نگاران و سيره نويسان، اولين كسىكه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال هشتم هجرت به امارت حج منصوب شد «عَتّاببن أَسيدبن أَبى الْعِيص» بود. (2)پيامبر صلى الله عليه و آله روزانه يك درهم (3)براى وى تعيين كرد (4)و او كه بيست و اندى سال بيشتر عمر نداشت و در فتح مكه اسلام آورده بود، با مناعت طبع و با اقتدار كامل به انجام وظيفه
1) حج: 27 و 28، «ندا در ده و مردم را به حج فراخوان تا پياده و سوار بر هر شتر لاغرى واز هر راه دورى به سوى تو آيند تا شاهد منافع خويش باشند ...»
2) فاكهى، اخبار مكه، ج 3، ص 175
3) فاكهى به نقل از جابربن عبداللَّه، مقررى عتّاب را چهل اوقيه نقره ذكر كرده كه با توجه به برابرى آن باحدود چهل درهم در گذشته، مىتوان احتمال داد كه وى حقوق ماهيانه او را بر شمرده است. اخبار مكه فاكهى، ج 3، ص 176- معنى اوقيه نك: فرهنگ لاروس، ج 1، ص 298
4) سيره ابن هشام، ج 4، ص 143
مشغول شد. وى در آغاز كار، در يك سخنرانى عمومى اظهار داشت:
پيامبر صلى الله عليه و آله براى من روزى يك درهم مقرر داشته و به هيچكس نياز ندارم. (1)روزى نيز در حالى كه به ديوار كعبه تكيه داده بود گفت: از روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مرا به امارت مكه منصوب داشت، تنها به دو بُرد يمانى دست يافتم كه آن دو را نيز به غلام خود «كيسان» پوشاندم. (2)گفتنى است وى همزمان با مرگ ابوبكر وفات يافت. (3)در اين سال مسلمانان و مشركان هر يك براساس معتقدات خود حج گزاردند.
در سال نهم هجرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ابتدا ابوبكر را به عنوان اميرالحاج تعيين كرد و به مكه گسيل داشت تا آيات آغازين سوره برائت را به مشركان ابلاغ نمايد، ليكن پس از مدت كوتاهى فرشته وحى نازل شد و اين مأموريت به علىبنابىطالب عليه السلام محوّل گرديد، پيامبر صلى الله عليه و آله از آن حضرت خواست تا به سوى مكه حركت كند و مأموريت را از ابوبكر تحويل كرفته، خود پيام برائت را براى مشركان قرائت و به آنان ابلاغ نمايد.
علىبن ابىطالب عليه السلام در «روحاء» (4)يا «ذوالحُليفه» به ابوبكر رسيد و فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله را به او ابلاغ كرد و مأموريت را تحويل گرفت. ابوبكر نيز مضطرب و ناراحت به مدينه بازگشت.
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در برابر خواست برخى كه مىگفتند آيات برائت را ابوبكر بخواند و اين مأموريت از وى گرفته نشود، فرمود:
«لايُؤدّي عَنّيِ الَّا رَجُلٌ مِنْ اهْلِ بَيْتي»؛
«جز مردى از اهلبيت من اين پيام را ابلاغ نمىكند.» (5)در اينكه آيا ابوبكر پس از نازل شدن آيات برائت همچنان عهدهدار امارت حج بوده يا نه اختلاف است، ليكن شواهد بيانگر آن است كه وى از اين سمت بركنار گرديده و به همين دليل با نگرانى به مدينه بازگشت و به رسولاللَّه صلى الله عليه و آله عرضه داشت: آيا آيهاى درباره من نازل شده است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نه، ليكن خداوند مرا فرمان داد تا اين پيام توسط فردى از اهلبيتم به مشركان ابلاغ گردد. (6)مرحوم شيخ طوسى رحمه الله در تفسير تبيان آورده است:
اصحاب ما روايت كردهاند كه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رياست كاروان حج را نيز به على عليه السلام واگذار كرد و چون على عليه السلام آيات سوره برائت را از ابوبكر گرفت، ابوبكر به مدينه
بازگشت و از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله پرسيد: مگر چيزى از قرآن درباره من نازل شده است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: نه، ليكن رساندن اين پيام تنها كار خودم يا مردى است كه از من است.
مرحوم علامه امين الاسلام طَبْرسى نيز در مجمع البيان مىنويسد:
مفسّران و ناقلان اخبار اجماع كردهاند كه چون برائت نزول يافت، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را به ابوبكر داد و سپس آن را از وى پس گرفت و به علىبنابىطالب عليه السلام سپرد. سپس در تفصيل مطلب اختلاف كردهاند- تا آنجا كه مىگويد:- و اصحاب ما روايت كردهاند كه:
رسول خدا صلى الله عليه و آله رياست موسم حج را نيز به على عليه السلام واگذاشت و چون برائت را از ابوبكر پس گرفت، وى به مدينه بازگشت. (1)پيامبر صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت امارت حج را خود شخصاً به عهده داشت. ابتداى ذى قعده سال دهم، آن حضرت براى انجام فريضه حج آماده شد و فرمود مردم را خبر دهند تا به همراهش به حج بيايند. سپس آن حضرت در بيست و پنجم ذى قعده با تعدادى از بزرگان مدينه و اصحاب و ياران خود و با برداشتن قربانى به سوى مكه حركت كرد و اعمال و مناسك و نيز مستحبات و سنن حج را به مردم آموخت. در عرفات براى حاجيان خطبه خواند و مهمترين نكات مربوط به سرنوشتشان را براى آنان تبيين كرد.
عبداللَّهبن ابى نجيح كه خود در مراسم حج حضور داشته، گويد:
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله هنگام وقوف به عرفه فرمود: اينجا و تمام عرفات موقف است، و صبح روز بعد در مزدلفه وقوف كرد و اظهار داشت: اينجا و تمامى مزدلفه موقف است.
سپس به منا آمده، قربانى كرد و فرمود: اينجا و تمامى منا موقف است. و سرانجام حج را به پايان برد و مناسك حج و واجبات آن از قبيل: محل وقوف، رمى جمرات، طواف كعبه، و حلال و حرام حج را به مردم آموخت. (2)اين سفر، «حَجّةالبلاغ» يا «حَجةالوداع» نام گرفت؛ زيرا پس از آن، پيامبر صلى الله عليه و آله از دار دنيا رحلت كرد و ديگر حج بهجاى نياورد.
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در عهد ابوبكر «حرثبن نوفل» و در عهد عمر به ترتيب: «محرزبن حارثةبن ربيعةبن عبدالعُزّى، قُنفذبن عميربن جُدْعان تيمى، نافعبن عبدالحارث خُزاعى، نايب او ابن ايزى، احمدبن خالدبن عاص مَخْزومى، طارقبن مرتفع الكنانى، حرثبن
نوفلبن الحرثبن عبدالمطّلب» عهدهدار امارت حج شدند. (1)در عهد عثمان نيز علىبن عدىبن ربيعةبن عبدالعزّى، احمدبن خالدبن عاص مخزومى، حرثبن نوفل، عبداللَّهبن خالدبن اسيد، و عبداللَّهبن عامر حضرمى، امارت حج را بر عهده داشتند. (2)علىبن ابىطالب عليه السلام در سال 35 هجرى به خلافت رسيد، آن حضرت در دوران خلافت خود دو نفر به نامهاى «ابوقتاده انصارى» و «قثمبن عباس» را به اين سمت منصوب كرد. (3)ابو قتاده در سال 38 يا 40 هجرى و در زمان خلافت آن حضرت بدرود حيات گفت. ليكن قبل از فوت وى، حضرت او را به كوفه دعوت و «قثمبن عباسبن عبدالمطّلب» پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله را به اين سمت منصوب كرد. قثمبن عباس چهرهاى شبيه به رسول خدا صلى الله عليه و آله داشت، مادرش ام فضل و برادر رضاعى امام حسين عليه السلام بود. (4)وى سپس والى مدينه شد و تا شهادت امام علىبنابىطالب عليه السلام امارت آنجا را عهدهدار بود. (5)سپس همراه با «سعيدبن عثمان» راهى سمرقند گرديد و در سال (57 ه. ق.) مطابق با (667 م) در آنجا شهيد و يا فوت نمود. (6)قبر وى در بيرون سمرقند و داراى گنبدى بلند است كه معروف به «مزار شاه» مىباشد.
آنگاه كه قثمبن عباس والى امير مؤمنان در مكه بود، حضرت دستورالعملى براى او فرستاد و چنين مرقوم داشت:
«أَمَّا بَعْدُ، فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ ...».
براى مردم حج را به پادار و اياماللَّه را به يادشان بياور، و بامدادان و عصر هنگام جلوس كن و فتواخواهان را فتوا ده، و به نادانان دانش بياموز و با دانايان گفتگو كن و ميان تو و مردمان سفيرى جز زبانت و دربانى جز چهره و رخسارت قرار مده. خود را از نيازمندان مپوشان، پس بدرستى كه اگر او در آغاز ورود از درِ خانه تو رانده شود پس از آن كه حاجتش برآورده شود، تو سزاوار ستايش نخواهى گشت. پس در آنچه كه از اموال خداوند نزد تو گرد آيد
نظر كن و آنها را ميان عايلهمندان و گرسنگان پريشان احوال توزيع كن، و باقى مانده آن را نيز نزد ما بفرست تا ميان كسانى كه (نادارند و) نزد ما هستند تقسيم كنيم. به ساكنان مكه دستور ده از كسانى كه در مكه سكونت مىگزينند، اجرت نگيرند؛ زيرا خداوند سبحان گويد: ... سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ...؛ (1)«كسانى كه در مكه ساكنند و آنان كه به مكه مىآيند برابرند.»
عاكف، مقيم در مكه و بادى، مسافرى است كه از بيرون به قصد مكه بيايد. خداوند ما و شما را به آنچه رضاى اوست موفق بدارد. (2)پس از شهادت امير مؤمنان على عليه السلام، ابتدا امويان و سپس عباسيان خلافت را غاصبانه در اختيار گرفتند، اميران حج را آنان منصوب مىكردند تا آنكه در سال 338 هجرى جعفربن محمدبن حسنبن محمدبن موسىبن عبداللَّهبن موسىبن عبداللَّهبن حسنبن حسنبن علىبن ابىطالب» با پيروزى بر عباسيان، مكه را از سيطره حكومت آنان آزاد ساخت و خود ولايت مكه را به عهده گرفت.
از سال 358 ه. ق. سمت امارت مكه در اختيار اشراف حسنى (3)قرار گرفت و تا سال 1343 ه. ق. دوام يافت. اما پس از حمله وهابىها به مكه مكرمه و سقوط اين شهر به دست سربازان سلطان عبدالعزيزبنسعود امير نجد، و فرار شريف حسين، خالدبن لؤى از سوى وى به ولايت مكه منصوب گرديد (4)و تا اين زمان باتوجه به استقرار حكومت آل سعود در حجاز، مكه و امارت آن نيز بهطور طبيعى در اختيار آنان قرار دارد.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران و سقوط رژيم شاه، باتوجه به نگرش عميق و همه جانبه امام خمينى قدس سره به حج، امارت حج معنى و مفهوم حقيقى خود را بازيافت.
وظايفى كه آن رهبر خردمند و فرزانه، به نمايندگان خويش در امر حج محوّل نمود، همه حكايت از آن داشت كه امام در صدد احياى حج ابراهيمى است. و از برگزارى حج به شكل مراسمى بى جان و بى روح به شدت رنج مىبرد.
براى آشنايى بيشتر با ديدگاههاى حضرت امام خمينى قدس سره ابتدا متن احكام صادره توسط ايشان را ارائه كرده، سپس به مسؤوليتهاى خطيرى كه از سوى ايشان به اميرالحاج واگذار شده خواهيم پرداخت.
در تاريخ 29/ 6/ 58 حضرات حجج اسلام والمسلمين آقايان: حاج شيخ محىالدين
1) حج: 25
2) نهج البلاغه، نامه 67
3) اشراف عبارت بودند از چهار گروه: «موسوىها يا بنىموسى»، «سليمانىها»، «هاشمىها» و «قتاده وفرزندانش» كه سه گروه اول از سال 358 تا 598 ه. ق. به مدت حدود 240 سال امارت مكه را در اختيار داشتند و سپس از سال 598 تا 1343 ه. ق. قتاده و فرزندانش امارت مكه را در دست گرفتند. مرآة الحرمين، ص 374
4) مرآة الحرمين، ص 374
انوارى و مرحوم حاج شيخ فضلاللَّه محلاتى از سوى حضرت امام خمينى قدس سره به عنوان سرپرست حجاج منصوب گرديدند. متن حكم صادره به اين شرح است:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
جناب حجّتالاسلام آقاى حاج شيخ محىالدين انوارى و جناب حجتالاسلام آقاى شيخ فضلاللَّه محلاتى- دامت افاضاتهما-
چون ايام برگزارى يكى از فرائض بزرگ اسلامى با محتواى عظيم انسانى، روحانى، سياسى، اجتماعى؛ يعنى فريضه حج بيتاللَّه الحرام نزديك است و لازم است در آستانه برقرارى جمهورى اسلامى، با انقلاب شكوهمند ملّت شريف ايران، اين فريضه مقدسه از آثار طاغوت پاكسازى و به اسلام راستين برگردد، به اين جهت شما را به عنوان سرپرست حجاج بيتاللَّهالحرام تعيين نموده، كه با مشورت با مقامات صالحه، هيأتى از افراد صالح و متعهد و با ايمان انتخاب و با همكارى آنان كليه امور مربوط به حج را تحت نظارت قرار دهيد كه ان شاءاللَّه تعالى در حكومت جمهورى اسلامى اين فريضه مقدسه با محتواى معنوى خود تحقّق يابد و لازم است در اين موضوع تذكراتى داده شود:
1- لازم است به حضرات آقايان علما و روحانيون محترم كاروانها تذكّر دهيد كه قبل از حركت، مجالسى تشكيل دهند و حجاج محترم را با مسائل شرعى و وظايف انسانى آشنا كنند.
2- عموم برادران و خواهران اسلامى بايد توجه داشته باشند كه يكى از مهمات فلسفه حج، ايجاد تفاهم و تحكيم برادرى بين مسلمين است، و بر دانشمندان و معمّمين لازم است مسائل اساسىِ سياسى و اجتماعى خود را با ديگر برادران در ميان گذارند و در رفع آن طرحهايى تهيه كنند تا آنان در برگشت به كشورهاى خود آنها را تحت نظر علما و ارباب نظر قرار دهند.
3- در اين سال كه ايران در آستانه جمهورى اسلامى است و به واسطه تبليغات نارواى اجانب ممكن است مسلمين بلاد از عمق نهضت اسلامى ايران مطلع نباشند، لازم است آقايان علما و خطبا و دانشمندان محترم با وسايل ممكن، اين نهضت مقدس را معرفى نمايند و مقصد مسلمانان ايران را كه همان برقرارى حكومت اسلامى تحت پرچم
اسلام و هدايت قرآن كريم و پيغمبر مكرم اسلام است گوشزد نمايند كه برادران اسلامى ما بدانند ما جز به اسلام و برقرارى حكومت عدل اسلامى فكر نمىكنيم.
4- لازم است برادران ايرانى و شيعيان ساير كشورها، از اعمال جاهلانه كه موجب تفرّق صفوف مسلمين است احتراز كنند. و لازم است در جماعات اهل سنت حاضر شوند. و از انعقاد و تشكيل نماز جماعت در منازل و گذاشتن بلندگوهاى مخالف رويه اجتناب نمايند. و از افتادن روى قبور مطهره و كارهايى كه گاهى مخالف شرع است جداً اجتناب كنند.
5- نيابت از حىّ براى نماز طواف صحيح نيست، بايد هركس خودش به هر نحو مىتواند نماز بخواند و مجزى است از گرفتن نايب. و از مزاحمت با نمازگزاران اجتناب نمايند.
6- طواف را به نحو متعارف كه همه حجاج به جا مىآورند، به جا آورند و از كارهايى كه اشخاص جاهل مىكنند احتراز شود و مطلقاً از كارهايى كه موجب وهن مذهب است بايد احتراز شود.
7- در وقوفين، متابعت از حكم قضات اهل سنت لازم و مجزى است، اگر چه قطع به خلاف داشته باشيد.
8- در اين سال كه به واسطه انقلاب اسلامى به برادران و خواهران ما صدمات و ضررهاى بسيار از حكومت طاغوتى رسيده است و بسيارى از معلولين از حوادث انقلاب، احتياج مبرم به كمك دارند، مقتضى است كسانى كه مىخواهند حج استحبابى به جا آورند، هزينه آن را صرف در احتياج برادران و خواهران خود كنند كه ثواب آن نزد خداى تعالى، بسيار بر حج استحبابى ترجيح دارد. و نيز كسانى كه به عنوان سوغات، مصارف ناروا مىنمايند يا تشريفات و ميهمانىهاى خارج از رويه در وقت برگشت از حج مىنمايند، مقتضى است اين نحو هزينهها را صرف احتياج برادران و خواهران عليل و مستمند خود نمايند كه خداوند تعالى به آنان اجر و بركت عنايت فرمايد!
از خداوند تعالى عظمت اسلام و سعادت ملت مسلمان را خواستار و موفقيت همگان را در كوشش براى به ثمر رسيدن نهضت مقدس اميدواريم.
والسلام عليكم و على جميع المؤمنين و رحمةاللَّه و بركاته
روحاللَّه الموسوى الخمينى
در تاريخ 27/ 4/ 1359 (ه. ش.) آيتاللَّه حاج شيخ محمدرضا توسّلى محلّاتى از سوى حضرت امام خمينى قدس سره طى حكمى به سرپرستى حجاج ايرانى منصوب گرديد.
متن حكم به اين شرح است:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
خدمت جناب حجّتالاسلام آقاى حاج شيخ محمدرضا توسلى محلاتى- دامت افاضاته-
براى هرچه بهتر برپايى فريضه عظيم حج و رسيدگى به كليه امور مربوط به اين فريضه الهى و براى هر چه بيشتر اسلامى كردن كاروان ها و آنچه مربوط به اداره آنهاست، جناب عالى را به سمت سرپرست حجاج بيتاللَّهالحرام تعيين نمودم تا با همكارى جناب حجّتالاسلام آقاى حاج سيدعلى هاشمى گلپايگانى و با مشورت مقامات صالحه، هيأتى از افراد صالح و متعهد و با ايمان انتخاب و با همكارى آنان كليه امور مربوط به حج را تحت نظارت قرار دهيد. در ضمن در صورتى كه كار امور حج با يكى از ادارات از قبيل هلال احمر و غيره بستگى پيدا كرد، بايد مسؤولين منتخب ادارات دولتى با تأييد و تصويب شما بوده باشد و شما موظف هستيد تا اشخاصى مسلمان و متعهد را براى اين كار انتخاب نماييد.
اميدوارم محتواى عظيم انسانى، روحانى، سياسى، اجتماعى حج رابه بهترين وجه در نظر داشته، و حجاج عزيز را از بعد اجتماع انقلابى ساليانه اسلام مطلع گردانيد. لازم به تذكر است كه تمام آثار شرك و طاغوت از مقدمات اين سفر بزرگ بايد حذف گردد.
ان شاءاللَّه موفق و مؤيد باشيد.
روحاللَّه الموسوى الخمينى
در تاريخ 20/ 3/ 1360 (ه. ش.) حضرت امام قدس سره پنج نفر از علما و چهرههاى سرشناس روحانى را براى رسيدگى به امور حجاج منصوب كردند.
متن حكم چنين است:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
حضرات آقايان حجج اسلام حاج سيدعبدالمجيد ايروانى و آقاى حاج سيدعلى هاشمى گلپايگانى و آقاى حاج شيخ محمدرضا توسلى و آقاى حاج شيخ حيدر على جلالى و آقاى حاج سيدحسن طاهرى خرمآبادى- دامت افاضاتهم-
از آنجا كه مسأله حج و انجام اين فريضه بزرگ الهى از مسائل مهم اسلامى و اجتماعات بزرگ سياسى- مذهبى جامعه مسلمانان مىباشد و بايد در انجام هرچه باشكوهتر و بهرهبردارى هر چه بيشتر از اين اجتماع عظيم دينى سعى كافى مبذول شود، بدين وسيله حضرات آقايان محترم را براى رسيدگى به كار حجاج و زائران بيتاللَّهالحرام در اين سال تعيين و منصوب مىنمايم تا با همفكرى و مشورت يكديگر در رفع نيازمندىهاى آنان بكوشند و از راهنمايىهاى لازم در موسم حج دريغ ننمايند.
و آنان را به حساسيت زمان و موقعيت خطير كنونى متوجه سازند و اين حقيقت را به همگان گوشزد كنند كه دشمنان اسلام با تمام قوا سعى در ايجاد تفرقه و اختلاف ميان جوامع اسلامى دارند و به هر نام و هر وسيله كه شده مىكوشند تا با درگيرى ميان مسلمانان زمينه را براى تسلط كامل و مجدد خود بر همه كشورهاى اسلامى و چپاول و غارتگرى خود مساعد سازند و به همين جهت لازم است از هرگونه عمل تفرقه انگيز خوددارى كنند كه اين يك وظيفه شرعى و الهى است.
ضمناً متصديان ادارات گوناگونى كه به هر مناسبت كارشان با حج ارتباط پيدا مىكند، موظفند براى هماهنگى در كارهاى خود با صلاحديد و تصويب آقايان محترم كارها را انجام دهند.
از خداى متعال موفقيت همگان را مسألت دارم.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
روحاللَّه الموسوى الخمينى
در تاريخ 14/ 5/ 1361 (ه. ش.) جناب حجّتالاسلام والمسلمين آقاى موسوى خوئينىها از سوى حضرت امام خمينى قدس سره به سرپرستى حجاج بيتاللَّهالحرام منصوب گرديد.
متن حكم چنين است:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
جناب حجّتالاسلام آقاى سيدمحمد خوئينىها- دامت افاضاته-
بافرارسيدن ايامحج، اينفريضه بزرگ عبادى، سياسى و اجتماعى كه در بين عبادات بزرگ از ويژگىهاى خاص برخوردار است و خداوند تبارك و تعالى مسلمانان جهان را با شرايط خاص دعوت نموده است تا در ضمن بجا آوردن اين فريضه بزرگ، از امورى كه در بلاد مسلمين از جهات اجتماعى و سياسى مىگذرد مطلع شده و اگر گرفتارىهايى دارند بايكديگر در ميان گذاشته وحتىالامكان در رفع آن كوشا باشند و معالاسف بسيارى از مسلمانان به واسطه كج روىها و يا كج فهمىهاى بعضى عناصر و يا دسيسههاى بعضى از دست اندركاران سودجو، بُعد سياسى اين عبادت شريف را به طاق نسيان سپردهاند، جنابعالى را بهسمت نماينده خويش وسرپرست حجاجمحترمايران منصوب نمودم كه با بينش خاص سياسى كه داريد به امور حجاج از ابعاد مختلفه رسيدگى نموده و براى احياى اين سنت بزرگ الهى در خطابها و مراسم دينى، مسلمين را به وحدت كلمه و اتحاد مسير دعوت نموده و آنان را از آنچه در لبنان عزيز و ايران مجاهد و افغانستان مظلوم، از ستمكاران و جهانخواران مىگذرد مطلع نماييد و حجاج محترم بلاد را به وظايف بزرگ خود در مقابله با چپاولگران بينالمللى و تجاوزكاران آشنا نمايند.
البته علماى محترمى كه در اين سفر هستند، چه آنان كه با تقاضاى اينجانب مشرف شدهاند و چه ديگران، جنابعالى را تأييد مىفرمايند و حجاج محترم موظفند كه به راهنمايىهاى شماگوش فرادهند واز خطوطىكه براىآنان ترسيممىنماييد اطاعت نموده وتجاوز ننمايند تا انشاءاللَّه تعالىاينفريضه عظيمبامحتوا وابعادمتعددش بجاآورده شود.
بديهى است كه متصديان امور كه به هر مناسبت كارشان با اين فريضه و با حجاج محترم مرتبط است، براى هماهنگ نمودن كارها موظفند با شما همكارى و از ارشاداتتان استفاده نمايند. اميد است حجاج محترم كشورهاى اسلامى در وحدت كلمه كوشا و از اخوت ايمانى كه خداوند تعالى بين مسلمين امر فرموده است غفلت ننمايند و از تفرقه افكنى كه كار شيطان و شياطين انسى است احتراز نمايند.
والسلام على عباداللَّه الصالحين
روحاللَّه الموسوى الخمينى
آقاى موسوى خوئينىها تا سال 1364 ه. ش. عهده دار اين سمت بود. ليكن به دليل انتصاب ايشان به سمت دادستانى كل كشور در تاريخ 28/ 4/ 1364 حجّتالاسلام والمسلمين آقاى شيخ مهدى كروبى از سوى حضرت امام خمينى قدس سره به سرپرستى حجاج ايرانى منصوب گرديد.
متن حكم:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
جناب حجّتالاسلام آقاى شيخ مهدى كروبى- دامت افاضاته-
نظر به اين كه جناب حجّتالاسلام آقاى موسوى خوئينىها منصوب به دادستانى كل كشور شدند و از تصدّى امر حجاج در اين سال معذور مىباشند، جنابعالى را به سمت نمايندگى خود و سرپرست حجاج محترم ايران منصوب مىنمايم تا باتوجه به اين كه فريضه حج يكى از بزرگترين فريضههاى عبادى- سياسى اسلام و كنگره عظيم حج در مواقف معظمه از بزرگترين كنگرههاى جهان اسلام است، حجاج محترم جهان را دور هم گرد آورده و در مصالح اسلام و مشكلات مسلمين تبادل آرا نموده و در حل مشكلات و راه رسيدن به آرمان مقدس اسلام، تصميمات لازم را اتخاذ نماييد و راههاى اتحاد بين همه طوايف و مذاهب اسلامى را بررسى كنيد و در امور سياسى مشترك بين همه طوايف، مشكلاتى را كه براى مسلمين جهان به دست دشمنان سرسخت اسلام پيش آمده است- كه اهم آن اختلاف انگيزى بين صفوف مسلمانان است- را چارهانديشى بنماييد.
همانطور كه همه مىدانيم، در سدههاى اخير، آتش افروز اين معركه خطرناك، قدرتهاى جهانخوار شرق و غرب مىباشند كه از وحدت بيش از يك ميليارد مسلمان وحشت دارند و با تمام قوا، مستقيماً و يا به دست عمال منحرف خود، به اين اختلافات دامن مىزنند تا بر مقدرات مسلمانان جهان مسلط و بر آنها حكومت نموده و ذخاير بىپايان آنان را چپاول نمايند.
ان شاءاللَّه در مقابله با تبليغات دروغين رسانههاى گروهى و از آن بدتر آخوندهاى دربارى كه با قلم و بيان، عليه جمهورى اسلامى بپا خاستهاند، پيروز شويد. در
ضمن جنابعالى مكلّف مىباشيد تا به تمامى درخواستهاى اين جانب در متن حكم جناب آقاى موسوى خوئينىها مثل تظاهرات بزرگ مكه و مدينه، عمل نماييد.
اميدوارم با قاطعيتى كه از جنابعالى سراغ دارم اين امور به بهترين وجه انجام گردد. از تمامى حجاج محترم و روحانيون عزيز مىخواهم تا با جنابعالى همكارى لازم را بنمايند و از هر حيث به دستورات جناب عالى، عمل نمايند.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
روحاللَّه الموسوى الخمينى
باتوجه به عملكرد خوب آقاى كروبى در حج، حضرت امام خمينى قدس سره در تاريخ 7/ 7/ 1364 طى حكم ديگرى ايشان را براى سالهاى بعد نيز به سمت نماينده خود و سرپرستى حجاج منصوب كردند.
متن حكم:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
جناب حجّتالاسلام حاج شيخ مهدى كروبى- دامت افاضاته-
باتشكّر از حجاج عزيزى كه در تمامى صحنهها حاضر بودند و با تشكر از عملكرد خوب و زحمات شما و ساير برادران دست اندركار امر حج در داخل و خارج، جناب عالى را به عنوان نماينده خويش و سرپرست حجاج در سالهاى آينده منصوب مىنمايم تا به تمام برنامههايى كه در احكام سالهاى گذشته ذكر گرديده بود، عمل نماييد.
بديهى است كه تمام مسؤولين با شما همكارىهاى لازم را خواهند داشت.
ان شاءاللَّه مؤفق و مؤيد باشيدوالسلام
روحاللَّه الموسوى الخمينى
پس از رحلت حضرت امام قدس سره و انتخاب حضرت آيتاللَّه خامنهاى- مدّظلّه- به رهبرى انقلاب اسلامى از سوى مجلس خبرگان، معظمله در بيستم ماه رمضان 1411
ه. ق. برابر با هفدهم فروردين 1370 ه. ش.، طى حكمى حجّتالاسلام والمسلمين آقاى حاج سيداحمد خمينى- رحمةاللَّه عليه- را به عنوان نماينده خود و سرپرست حجاج ايرانى منصوب كردند.
متن حكم:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
جناب حجّتالاسلام والمسلمين آقاى حاج سيداحمد خمينى- دام بقائه-
خداى منّان را شكرگزاريم كه بار ديگر با عنايات خود، ملت شريف ايران را مشمول تفضلات خاص فرموده و موانع را از سر راه حج ابراهيمى و حضور در ميعاد الهى و مردمى خانهى مكرم خود برطرف نموده و دلهاى مشتاق را با دعوت به وعدهگاه ضيافت خود به اهتزاز آورد.
اكنون به فضل الهى و توجّهات ولىاللَّه الأعظم (روحى فداه)، ملت ايران در آستانهى استيفاى حق عظيمى است كه سه سال به ناروا از او بازداشته شده بود. بايد شك نكرد كه روح مطهر امام آزادگان و قائد درست انديشان، آن پايهگذار حج ابراهيمى و ولايت و برائت محمدى صلى الله عليه و آله از توفيق كرامت بار ملت ايران و تلاش و مجاهدتى كه به اين عزت منتهى شد، شاد و راضى است.
اين جانب با تأسى به آن بزرگوار- كه جناب عالى را با اعتمادى كم نظير، از همگنان ممتاز ساخته بود- با اطمينان و اعتماد كامل به دانش و بصيرت و هوشمندى همراه با امانت و صداقت و كارآيى كه از آن برخوردار مىباشيد، شما را به سمت نمايندهى خويش و سرپرست حجاج محترم ايران منصوب مىكنم.
اين واجب بزرگ كه ذكر خداوند و انابه و استغفار در آن، با برائت و بيزارى از مشركين و نمايش عظمت و وحدت مسلمين توأم و همراه است، امسال در شرايطى انجام مىگيرد كه معالاسف بخشى از سرزمينهاى اسلامى عربستان و عراق، به حضور و تصرف ايادى شرك و كفر و استكبار آلوده شده و با سوء تدبير و خباثت بعضى از حكام ممالك اسلامى، اختلافات تازه و برادر كشيهاى بىسابقهيى در ميان مسلمين پديد آمده است. اين چيزى است كه قلب هر مسلمان غيور و معتقد به عزت اسلام و وحدت
مسلمين را جريحهدار مىسازد، و حج بايد بر دلهاى خسته و مجروح مسلمين مرهم نهاده و راه رشد و صلاح را- كه همانا اتحاد و همبستگى ملتهاى مسلمان و عزم راسخ آنان بر مقابله و مبارزه با اردوگاه استكبار و جهانخواران و غارتگران ثروتهاى مادى و معنوى مسلمين است- به آنان نشان دهد.
حضور جنابعالى كه يادگار عزيز و گرانقدر امام المجاهدين و خود از شخصيتهاى برجستهى انقلاب اسلامى و داراى مواضع راسخ و روشن در مقابله با توطئهها و ترفندهاى استكبارى مىباشيد، به حجاج كشورهاى اسلامى اين امكان را خواهد بخشيد كه سياست الهى و به حق جمهورى اسلامى را بى واسطه از زبان يكى از برگزيدگان اين نظام بشنوند و از رهنمود جمهورى اسلامى در حوادث پيچيدهى دنياى كنونى و منطقه اسلامى مطلع شوند.
لازم است جناب عالى كليهى دستورات حضرت امام خمينى (رضواناللَّه عليه) را در احكام صادره به نمايندگان محترم ايشان در حج سالهاى گذشته در مدّ نظر داشته و با دقت و تمام امكان به آن عمل نماييد، وبالخصوص مسلمين را به وحدت كلمه و دفاع از اسلام و مبارزه با ائمهى كفر و سردمداران ظلم و فساد جهانى و متجاوزين به حقوق كشورها و ملتهاى ضعيف و دست نشاندگان آنان توصيه كنيد و از وقايع ظالمه و خونينى كه در فلسطين و عراق و لبنان مىگذرد، آنان را آگاه سازيد.
همچنين ضرورى است كه در هر فرصتى، همهى حجاج، بالخصوص حجاج عزيز ايران را به ذكر و خشوع و تضرع و تقويت علقههاى معنوى و رابطه با حضرت بارى تعالى و تقدس متذكر فرماييد.
اكنون در آستانهى فصل مبارك حج، ياد شهيدان مظلوم و كبوتران خونين بال حريم امن الهى- كه داغ آنان از دل زدوده نشده و نخواهد شد- دل را مىگدازد و اشك بر ديده جارى مىسازد. اميد است كه حج ناتمام آن مظلومان، به لطف خداى عزيز و قدير، به كمال و تمام حج همهى مسلمين بينجامد و خون به ناحق ريختهى آنان، تقاص همهى خونهاى به ناحق ريختهى جهان اسلام را در پى داشته باشد.
لازم مىدانم از جناب حجّتالاسلام والمسلمين آقاى كروبى- رييس محترم مجلس شوراى اسلامى- كه با توجه به مسؤوليت سنگين خود در كشور، امكان اداى اين
مسؤوليت را نداشتند، به خاطر زحمات بىدريغ در حج سالهاى گذشته تشكر كنم و توفيق جناب عالى و كسانى را كه در اين امر خطير همكار و دستيار شما خواهند بود، از خداوند مسألت نمايم. والسلام عليكم و رحمةاللَّه
بيستم ماه رمضان 1411 برابر با هفدهم فروردين ماه 1370
على حسينى خامنهاى
رهبر معظم انقلاب اسلامى با اين انتخاب و با تأكيد بر مواضع و مشى اصولى حضرت امام قدس سره در برگزارى حج نشان دادند كه نظام جمهورى اسلامى همواره بر بنيان هاى انقلابى خويش پايدار است و راه امام ادامه خواهد يافت.
چندى بعد، در شرايطى كه زمان چندانى تا آغاز عزيمت زائران نمانده بود، حجّتالاسلام والمسلمين حاج سيداحمد خمينى رحمه الله بنا به دلايلى كه در نامه ايشان به محضر مقام معظم رهبرى آمده است، از پذيرش اين مسؤوليت پوزش خواستند.
متن نامه مزبور به شرح زير است:
باسمه تعالى
حضور محترم رهبر بزرگوار انقلاب حضرت آيتاللَّه خامنهاى- دامت بركاته-
با عرض سلام و تحيت
خداى را شكر مىكنم كه مورد لطف و محبت آن عزيز قرار گرفتم و من را به نمايندگى خود و خدمتگزارى حجاج بيتاللَّهالحرام منصوب فرموديد. پس از صدور حكم با كمال شوق كار را دنبال نمودم و پيشرفت هايى هم در بعضى زمينهها حاصل شد.
ولى امروز در ملاقات با مادر بزرگوارم با مسألهاى مواجه شدم كه تنها فرد را رهبر عزيزم دانستم تا موضوع را با او در ميان بگذارم، چرا كه جناب عالى هميشه نسبت به خانواده امام قدس سره محبت داشتهايد.
والده مريضم به جدّ دستور فرمودند تا از اين سفر منصرف شده و در كنارشان باشم.
از آن حضرت درخواست مىنمايم در صورتى كه اجازه فرماييد خواست والده مكرّمه را بر مسؤوليت جديد مقدّم دارم و از اين سفر روحانى و خدمت مورد علاقهام به
خاطر مادر رنجديدهام چشم بپوشم. البته خود را موظف مىدانم تا هميشه در خدمت انقلاب و اسلام و رهبرى معظّم باشم. خداوند به جناب عالى طول عمر با بركت مرحمت فرمايد. احمد خمينى
23/ 1/ 1370
بدنبال انصراف يادگار حضرت امام قدس سره، روز يازدهم شوال 1411 برابر با ششم ارديبهشت 1370 رهبر معظم انقلاب، طى حكمى حجّتالاسلام والمسلمين محمدى رىشهرى را به سمت نمايندگى ولى فقيه و سرپرست حجاج منصوب فرمودند:
متن حكم:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
جناب حجّتالاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ محمد محمدى رىشهرى- دام بقائه-
بر آشنايان معارف اسلامى پوشيده نيست كه فريضهى حج بيتاللَّه از جملهى تكاليف نادرى است كه در آن ابعاد متعدد و متنوع مربوط به زندگى فردى و سلوك جمعى، به شكلى باشكوه و داراى تأثير عميق در تن و جان و انديشه و نيز در منش و روش آدمى گنجانيده شده و درست گزاردن آن مىتواند او را به توفيقات بزرگى در همهى عرصههاى مادّى و معنوى نايل سازد.
در اين فريضهى بزرگ، سير آفاق با سير انفس، ذكر و خشوع و انابه و استغفار با سعى و حركت و وقوف و برائت، اتحاد و رفق و تراحم مؤمنان با هشدار و بيزارى و پرهيز از كافران، «از سراب خود رو بر تافتن» با «در اقيانوس جمع فرو رفتن»، «درد خود را طبيب القلوب گفتن» با «طبيبانه از درد مسلمين جهان پرسيدن» و خلاصه، سياست با ديانت و دنيا با آخرت، همسنگ و همعنان گرديدهاند. اين تنوع و پيچيدگى، همواره ايجاب كرده است كه به منظور هرچه بهتر و كاملتر برگزار شدن حج، همه ساله هدايت و زعامتى، خيل حاجيان بيتاللَّه را سرپرستى كند و به آنان در سيراب گشتن از اين سرچشمهى فيض الهى يارى رساند.
اكنون كه حجاج ايرانى به فضل و توفيق الهى و تحت عنايت و به بركت دعاى حضرت ولىاللَّه الاعظم (روحى فداه) بار ديگر با رفع موانع، توفيق آن يافته است كه در اين ميعاد عام مسلمين شركت كرده، لواى حج ابراهيمى را برافرازد، جناب عالى را كه از چهرههاى سرافراز جمهورى اسلامى و داراى مواقف افتخار آميز در طول ساليان گذشته و همواره كارگزارى امين و شجاع و كارآمد براى انقلاب و پيشواى عظيم راحل آن بودهايد، به سمت نمايندهى خود و سرپرست حجاج محترم ايران منصوب مىكنم.
انتظار مىرود كه حجاج محترم، با راهنمايى و ارشاد جنابعالى فرصت يابند به بركت مناسك و شعاير حج، دلهاى خود را در ذلال ذكر خدا تزكيه و تطهير كرده، در كنار آن، با مشاهدهى شكوه جماعت مسلمين كه از اقطار ميهن بزرگ اسلامى به طواف كعبه آمدهاند، فكر و ذهن خود را به عظمت اسلام و مسلمين متوجه سازند و قدرتى را كه خداوند در يد واحدهى امت اسلامى به وديعه نهاده است، به چشم ببينند.
غفلت مسلمانان از اين نيروى لايزال، همواره موجب آن شده است كه دشمنان اسلام و غارتگران ثروتهاى مسلمين بتوانند حيلهگرانه بر سرنوشت ملتهاى اسلامى تسلط يابند و در اين مقطع زمان، دست پليد اردوگاه كفر و استكبار و در رأس آن رژيم جبار و عنود آمريكا، در سرزمينهاى اسلامى با همين وسيله به هر تصرف دلخواه خود دست زده، در جان و مال مسلمين دست تطاول گشوده است.
در حج بايد تا سرحد توان و امكان، پيوند برادرى با مسلمين ديگر كشورها استحكام يابد و ضمن استفسار از مسايل و حوادث آنان، حقايق مسلّم سياسى كه امروز در فضاى جمهورى اسلامى بر اكثر يا همهى مردم آشكار است، به آنان انتقال يابد و آيهى كريمهى ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... تحقق پذيرد.
مسلمين به اتحاد كلمه ترغيب و از كيد دشمنان بر حذر داشته شوند و تجارب ملت انقلابى و فداكار ما براى آنان تشريح گردد.
لازم است همهى دستورهاى حضرت امام خمينى- قدساللَّه نفس الزّكيّه- را به نمايندگانشان در احكام صادرهى سرپرستى در سالهاى گذشته در مدّ نظر داشته و دقيقاً آنها را به اجرا در آوريد؛ و بر مسؤولان حج؛ اعم از مديران دولتى و روحانيون محترم و رؤساى كاروان ها و همهى حجاج محترم لازم است كه از راهنمايى ها و دستورات جناب
عالى پيروى كنند.
با دعا براى تعالى درجات روح مطهر امام عزيزمان و ارواح طيبهى شهداى مظلوم حج و ديگر شهيدان راه حق، شما را به خدا مىسپارم و توفيق شما و ديگر حجاج محترم را از خداوند مسألت مىكنم. والسلام عليكم و رحمةاللَّه
يازدهم شوال 1411 برابر با ششم ارديبهشت ماه 1370
على حسينى خامنهاى
وظايفى را كه حضرت امام قدس سره- بر عهده نمايندگان خود در امور حج قرار دادهند عبارت است از:
1- پاك سازى فريضه حج از آثار طاغوت. و زدودن تمام آثار شركت و طاغوت از مقدمات اين سفر بزرگ. (1)2- انجام هر چه باشكوهتر حج. (2)3- بهره بردارى هرچه بيشتر از اين اجتماع عظيم دينى، و احياى اين سنت بزرگ الهى در خطابهها و مراسم دينى. (3)4- رسيدگى به كليه امور مربوط به اين فريضه الهى. (4)5- رسيدگى به امور حجاج و زائران بيت اللَّه الحرام و رفع نيازمندىهاى حجاج. (5)6- هرچه بيشتر اسلامى كردن كاروانها و امور مربوط به اداره آنان. (6)7- نظارت بر كليه امور مربوط به حج. (7)8- گماردن اشخاص مسلمان و متعهد براى اداره كردن امور حجاج. (8)9- ايجاد تفاهم و تحكيم برادرى ميان مسلمين، و دعوت مسلمين به وحدت كلمه. (9)و بررسى راههاى تفاهم و اتحاد بين همه طوايف و مذاهب اسلامى. (10)10- آشنا نمودن حجاج محترم بلاد به وظايف بزرگ خود در مقابله با چپاولگران بينالمللى و تجاوزكاران. (11)11- احياى ابعاد سياسى- اجتماعى حج. (12)12- برنامه ريزى سازماندهى حجاج جهت اعلان برائت از مشركان. (13)13- حفظ نظم و آرامش و هماهنگى كامل ميان كاروانها و ايجاد وحدت رويه. (14)
1) حكمهاى مورخ 29/ 6/ 58 و 27/ 4/ 59
2) حكم مورخ 27/ 4/ 59
3) حكمهاى مورخ 20/ 3/ 60 و 14/ 5/ 61
4) حكمهاى مورخ 27/ 4/ 59
5) حكمهاى مورخ 20/ 3/ 60
6) حكمهاى مورخ 20/ 3/ 60
7) حكمهاى مورخ 27/ 4/ 59
8) حكم مورخ 27/ 4/ 59
9) حكم مورخ 29/ 6/ 58
10) حكم مورخ 14/ 50/ 60
11) حكم مورخ 28/ 4/ 64
12) حكم مورخ 27/ 4/ 59
13) همان.
14) همان.
14- ارائه راهنمايىهاى لازم به حجاج. (1)15- آگاهنمودن حجاجنسبت به حساسيت شرايط زمانى و موقعيت خطير كنونى. (2)16- در ميان گذاشتن مسايل و مشكلات اساسى، سياسى و اجتماعى توسط دانشمندان و معمّمين با ديگر برادران مسلمان و تهيه طرح جهت رفع آنها. (3)17- جلوگيرى از كارهايى كه موجب وهن تشيع مىشود. (4)18- جلوگيرى از اعمال جاهلانه كه موجب تفرق صفوف مسلمين شود. (5)19- مطلع نمودن حجاج از آنچه در لبنان عزيز و ايران مجاهد و افغانستان مظلوم از ستمكاران و جهان خواران مىگذرد. (6)20- گرد آوردن حجاج محترم جهان دور هم، و تبادل آراء در مصالح اسلام و مشكلات مسلمين (7)و بررسى راههاى رسيدن به آرمان مقدس اسلام. (8)21- مقابله با تبليغات دروغين رسانههاى گروهى. (9)22- مقابله با تبليغات دروغين آخوندهاى دربارى كه با قلم و بيان عليه جمهورى اسلامى به پا خاستهاند. (10)23- چاره انديشى در رابطه با امور سياسى مشترك بين همه طوايف. (11)24- تشكيل مجالس قبل از عزيمت توسط روحانيان و آشنا ساختن حجاج با مسائل شرعى و وظايف آنها. (12)در احكام صادره توسط رهبر معظم انقلاب نير موارد ذيل ذكر گرديده است:
1- عمل به دستورهاى امام راحل قدس سره و فراهم آوردن امكان عمل به آنها. (13)2- توصيه حجاج به وحدت كلمه و دفاع از اسلام و مبارزه با ائمه كفر و سردمداران ظلم و فساد جهانى و متجاوزين به حقوق كشورها و ملتهاى ضعيف و دست نشاندگان آنان. (14)3- متذكر ساختن حجاج ايران به ذكر و خشوع و تضرع و تقويت علقههاى معنوى و رابطه با حضرت بارى تعالى و تقدس. (15)4- انتقال حقايق مسلم سياسى (كه در فضاى جمهورى اسلامى هست) به مسلمانان جهان. (16)
پىنوشتها:
(1210- 1344 ق.)
مقاله حاضر سوّمين بخش از «حجگزارى در دوره قاجار» است كه بخش اوّل و دوّم آن در شمارههاى 32 و 33 منتشر شد و به يارى خداوند بخش پايانى آن در شماره آينده از نظر شما گراميان خواهد گذشت:
برخورد ساكنان مكه و مدينه با ايرانيان
برخورد مردم مكه با ايرانيان
به رغم آن كه دو شهر مكه و مدينه در منطقه حجاز قرار دارد و به نظر مىرسد كه بايد به لحاظ مذهبى و فرهنگى وضعيت مشابهى داشته باشد، اما به دلايل تاريخى و قومى، تا اندازهاى تفاوت ميان اين دو شهر هست. اين تفاوت اولا به لحاظ سكونت اقليتى شيعه با نام نخاوله در مدينه طى چند قرن گذشته است، در حالى كه در مكه چنين وضعيتى وجود ندارد. و ديگر آن كه تعصب مذهبى در شهر مدينه بيشتر بوده و دليل آن نيز به لحاظ تاريخى، آن است كه افراد مذهبى كه به حجاز مهاجرت مىكردهاند، به طور عمده در مدينه مقيم شده و وضعيت مذهبى اين شهر را تحت تأثير قرار مىدادهاند. آگاهيم كه سكونت دائم در مكه، به عكس مدينه، به هيچ روى مورد تشويق قرار نگرفته است. در اينجا، پس از اين مقدمه كلى، به برخورد
ساكنان اين دو شهر با حجاج ايرانى مىپردازيم. ابتدا از شهر مكه آغاز مىكنيم.
آنچه كه در باره برخورد مردم مكه- به عنوان مركز شريف نشين- با حجاج ايرانى گفته شده، نشان مىدهد كه گروههاى مختلف از شريف و دستگاه ادارى او و والى مكه گرفته تا خواجگان حرم و همچنين مطوفها و نيز تودههاى مردم، به تناسب نوع مناسباتشان با ايرانيان برخوردهاى متفاوتى داشتهاند.
در ميان شرفاى مكه و خاندان آنان كه از سادات بودند، شيعيان امامى يافت مىشدند كه علاقهمند به ايرانيان بوده و به آنها احترام مىگذاشتند. اين علاقه، افزون بر علائق مذهبى مىتوانست از نظر مالى نيز براى شريف مكه فوايدى داشته باشد؛ چرا كه علاوه بر پولى كه از حجاج گرفته مىشد، دولت ايران نيز از طريق سفارت خود در عثمانى توجه به شريف داشت.
به علاوه، شريف نماينده رسمى دولت عثمانى بود و هر نوع برخورد منفى او با ايرانيان، جنبه سياسى نيز پيدا مىكرد.
علاوه بر شريف، مطوفها كه سروكار با ايرانيان داشتند، به طور عمده شيعه بوده و از اين جهت و نيز براى منافع مادى خود، مىكوشيدند تا با ايرانيان برخورد مناسبى داشته باشند تا مشتريان بيشترى را براى دورههاى بعد جذب كنند.
در ميان عامه مردم نيز شيعيان اندكى يافت مىشدند كه آنان نيز به دليل حس مشترك مذهبى، روابطشان با ايرانيان مناسب بود. از اينها كه بگذريم، توده سنى اين شهر به رغم آن كه تعصب كمترى در مقايسه با مدينه دارد، اما به طور طبيعى تحت تأثير تبليغات ضد شيعه در اين شهر قرار داشته و از اين زاويه ممكن بود كه برخورد خوبى با ايرانيان نداشته باشد.
اين مسأله در باره خواجگان حرم كه ممكن بود سنيان متعصبى باشند، صدق مىكند. امام حرم نيز بسته به مقدار تعصب خود و پيروى از سنتهاى پيشين، نسبت به روافض يعنى شيعهها اظهار برائت كرده در دعاهاى خود آنان را سب و لعن مىكرد.
بروجردى در سال 1261 در باره برخورد با شيعه در اين شهر چنين مىنويسد: و نماز جمعه خاصه حنفى و شافعى و پس از درود به صاحب مقام محمود و مدح صحابه و خلفا و باقى عشره مبشرَّه و حسنين و حمزه و عباس
عَمَّيْن نبى صلى الله عليه و آله به دعاى سلطان و شريف محمدبن عون مىكوشند. و در نفرين به گفتار: «الّلهم العن الكفرة و الرفضة» مىخروشند و در مكه معظمه فقط چشم از لعن و سبّ روافض نمىپوشند. و ديگر در مكه معظمه دو حمام است.
ديگر از اقوام شريف غالب سابق الذكر شريف سليمان نامى است، جوان كه با وجود بودن پدر متعصب، چندى است از مذهب خارج و از خلّص شيعيان است.» (1)بروجردى در حواشى همانجا، از تشيع شريف محمدبن عون صحبت كرده و از مجلسى ياد مىكند كه در حضور امير حاج عجم ايران برگزار شده و شريف محمد به نوعى تشيّع خود را نشان داده است. (2)حضور يك شاهزاده ايرانى در مكه، سبب مىشد تا از شدت برخورد با ايرانيان كاسته شده با احترام بيشترى با آنان برخورد شود. حسام السلطنه كه به عنوان يك شاهزاده مورد احترام وارد مكه شده بود، نوشته است كه «امسال- يعنى سال 1297- به ملاحظه رعايتى كه از من مىديدند و سفارشاتى كه از من شنيدند، با حجاج به احترام حركت مىنمودند و اذيت نمىكردند.» (3)فراهانى در سال 1302 نوشته است كه مكه «قريب شصت نفر شيعه دارد كه اغلب همين مطوفين هستند كه با عجم محشور و از سادات حسينى مىباشند و اين شيعهها چندان تقيه عجالة ندارند، واضح و آشكار اظهار تشيع مىنمايند و بعضى از همين شيعهها در ايام عاشورا روضه خوانى مىكنند. از جمله سيد ابوالفضل كه يكى از مطوفين و داماد موسى بغدادى، كه موسى بغدادى نيز شيعه و از تجّار معتبر و اغلب معاملات شريف مكه با اوست.» (4)همو اشاره مىكند كه پس از اعمال حج كه از مكه عازم مدينه بودهاند، در «شب هشتم عاشورا محَرَّم، حجاج عجم جمع شده و بىتقيه روضه خوانى مفصلى كردند و اهالى رابغ هم اغلب جمع بودند.» (5)همين گروه در منازل بعدى نيز مراسم روضه خوانى برپا مىكردند. (6)نايب الصدر هم در سال 1305 از مطوفين ياد كرده كه «غالب شيعه هستند». (7)
فراهانى در سال 1302 از بهبود روابط مكيان با حجاج عجم سخن گفته مىنويسد: «سابقا در مكه، اهالى، حجاج عجم را كه شيعه بودند بسيار اذيت مىكردند و آنها هم كمال تقيّه را
مىنمودند، و در اين اوان به واسطه ضعف دولت روم و قانون فرنگى مآبى كه درآنجا معمول شده و قوّت دولت عجم، اين رسم به كلى متروك و اذيتى نسبت به عجم نمىشود و اگر تقيّه هم نكنند كسى متعرض نخواهد شد و كمال احترام را از عجمها دارند.» (1)نايب الصدر در شرح تحقير ايرانيان در مكه در سال 1305 از اطفال مكى ياد مىكند كه دور يك ايرانى را گرفته او را به استهزاء گرفته بودند. (2)نجم الملك در سال 1306 با اشاره به تبعيضى كه در مكه ميان عرب و عجم گذاشته مىشود، و نقل حكايتى از كتك خوردن يك زائر ايرانى به خاطر همراه بردن گيوههايش به داخل مسجد الحرام، مىنويسد: اين ايرادات همان- تنها- بر حجاج ايرانى است.
اعراب مختلف، نعلين زير بغل گذاشته وارد مسجد مىشوند و احدى متعرّض آنها نمىشود. خلاصه اين است كه به سبب مجهولى، همه ساله مردم ايران در زحمت و مشقتاند.» (3)امين الدوله در سال 1316 از خانهاى كه براى اقامت وى در نظر گرفته شده بوده و از منشى خاص شريف مكه بوده، خبر داده و مىنويسد كه در آنجا همه تمثال شاهنشاه شهيد ناصرالدين شاه دارد و صاحب منزل خواسته است خلوص خود را به ايرانيان اثبات كند.» (4)در گزارشى نيز كه از سال 1317 در دست است، در مكه شهرت داشته كه شريف بر مذهب تشيع بوده است. به نظر اين زائر، «شريف مكه نسبت به حاج عجم خيلى مهربان و توجه خاطر دارد، حتى آن كه اهل مكه نسبت تشيع به او مىدهند و امسال قبل از ورود حاج، اعلان احترام حاج ايرانى را عموما داده بود ... از طرف سلطنت قاهره عليه اسلامبول هم توصيههاى رعايت حاج عجم داده مىشود.» (5)نيز گفته شده است كه در همان سال به محض ورود به مكه «در خانه شيخ على جمّال كه شيعه و از مطوفين محترم و همراهان عجم است، منزل گرفتيم.» (6)گفتنى است كه ايرانيان حتى در انتخاب قهوهخانه، در تلاش بودند تا جايى بروند كه صاحبش شيعه مذهب باشد. از جمله در مكه «قهوه خانه حاجى قنبر معروف [است] كه از شيعيان با همّت غيور است و در قهوهخانهاش ليله غدير تعزيه امام سجاد عليه السلام منعقد و آش بسيار مفصلى طبخ مىنمايد و به حاجيان هديه
مىدهد». اين جلسه برگزار شده و از ديد اين گزارشگر «انعقاد چنين مجلسى در آن نقطه كه مركز متعصبين عامه است، خيلى شعار بزرگى است براى جعفريان- يعنى جعفرى مذهبان». (1)در چنين فضايى كه شيعه كم بود، گاه اتفاق استثنايى هم رخ مىداد. محمد ولى ميرزا در سال 1260 نوشته است كه هر روز در مسجد الحرام قرآن مىخواندم. يك روز قرآن را «به دست يك حضرموتى شيعه دادم كه نگاه بدارد تا من از طواف برگردم. بعد از برگشتن سيد قرآن را برد.» شگفتى محمد ولى ميرزا آن است كه روزهاى قبل «قرآن را به عربها و اهل مكه مىدادم» همه برگرداندند، اما اين بار قرآن از دست رفت! (2)در گزارشى از سال 1331 گفته شده است كه آغاواتهاى مكه رفتار بهترى در مقايسه با آغاواتهاى مدينه دارند:
«خواجهوات كه آغاواتشان گويند، مواظبت دارند، اخلاقشان خيلى بهتر از خواجه وات مدينه است، بلكه طرف نسبت نيست، به هيچ وجه تفاوتى فيما بين ايرانى و غيره نمىگذارند؛ خيلى نجابت آنان ما را مسرور كرد.» (3)همين نويسنده از تمسخر بچههاى مكه نسبت به زائران شيعه سخن گفته، مىنويسد:
«در بازارها مىرفتيم. حضرات جوانها هر كس را مىفهميدند شيعه است، اداش را در مىآوردند و صدا مىزدند حاجى على حاجى عمر!» (4)در برخى از منابع، اشاره به اقامت برخى از ايرانيان در جده شده است. از جمله آنها سيد مختار نامى بوده كه نايب الصدر با همراهانش پس از بازگشت از حج و سفر به مدينه، در جده به منزل او وارد شدهاند. به نوشته او «سيد مختار از سادات دشتستانى و سالها است كه در حجاز متوقف است و همه اهالى آنجا او را به حُبّ حيدر كرار و دشمن داشتن دشمنان آل رسول مىشناسند ... و در اين دو ماه محرم هر شب روضه خوانى دارد.» (5)برخورد مردم مدينه با عجم
در باره برخورد عامه مردم مدينه، با زائران عجم، گزارشهاى مختلفى در دست است. گذشت كه به دليل منازعات طولانى شيعه و سنى از يك طرف، و جدال و نزاع صفويان و عثمانيان طى دو قرن و تبليغاتى كه از ناحيه عثمانىها و سنيان متعصب بر ضد شيعه در اين شهر
صورت مىگرفته، مىبايست اصل را بر بدبينى ساكنان اين شهر نسبت به شيعه و طبعا ايرانيان گذاشت كه شيعه مذهب بودند. اين مسأله نه تنها نسبت به مدينه كه در تعصب مذهبى شهرت داشته بلكه براى ساكنان نواحى آن نيز صادق است.
در باره وكيل كشتىهايى كه در بندر ينبع لنگر انداخته بوده، گفته شده است كه «آدم ستم پيشه است و سنى متعصب و با جنس ايرانى دشمن است». (1)نيز اشاره كرديم كه مدينه به عنوان محل مهاجرت سنيان متعصب، در برخورد با شيعيان سختگيرتر بوده است.
در باره اين شهر يك نكته ديگر را هم بايد افزود و آن اين كه نزاع ساكنان شهر با نخاوله شيعه مذهب كه در روستاهاى اطراف بودند، آنان را نسبت به ايرانيان نيز كه نوعى اتحاد مذهبى با نخاوله داشتند، بدبين مىكرد.
اما گزارش برخورد مردم اين شهر با ايرانيان در منابع موجود:
زائرى در سال 1261 نوشته است: با اين كه اهل مدينه، نسبت به اهل مكه، بسى مهربان و با سلوكاند، عجم در انظار ايشان مفلوك و معتبرين حجاج، بسى دنى و صُعْلوك.» (2)اين ناشى از تعصب جاهلى است كه از قديم الايام ميان عرب وجود داشته است. متقابلا برخى از عجمها نيز با همين ديد تحقيرآميز به عربها نگاه مىكردند. امين الدوله مىنويسد: «شترها را نزديك چادرها خوابانيدهاند، عربده عرب و شتر بهم آميخته، عفونت اين دو جانور به يكديگر پيشى مىگيرد.» (3)طبعا چون در مدينه قدرتى نداشتند، نمىتوانستند برخورد تندى داشته باشند.
گزارش مفصلى كه از برخورد خشن عربها با عجمها از سال 1306 نقل شده جالب توجه است. ميرزا عبدالغفار نجمالملك منجم باشى، گويا به هدف آگاه كردن دربار قاجارى، نوشته است:
آنچه خانهزاد در خاك حجاز ديد، اين است كه مردم عجم نمىدانم از چه بابت در انظار مردم آنجا مغضوب و حقير و خفيفاند، بلكه از سگ پستترند و با وجود آن كه در اين سنوات، به حسن كفايت حاجى ميرزا حسن كارپرداز مقيم جده، خيلى رفاهيّت دست داده، باز خالى از خطر نبود، خاصه در مدينه طيبه كه خون و مال عجم را حلال و مباح مىدانند و به هر قسم بتوانند در صدمه حجاج كوتاهى نمىكنند. حتى سيد حسن
مطوّف كه از جانب معين الملك براى مطوّفى ايران مأمور است، كمال بدسلوكى را مىنمايد. سالهاست رسم چنين شده كه هر نفر حاجى مبلغ دو ريال فرنگ كه معادل دوازده هزار دينار باشد به او بدهند تا در ميان مزوّرين و خدّام قسمت كند. اين مردِ وحشى بىادب، با جمعى از خواجهها و عسكر، براى وصول اين تنخواه، در نيمه شبى بى خبر وارد اردوى حجاج بىصاحب مىشود و در وقتى كه مردم در چادرهاى خود خوابيدهاند، بعضى تنها و بعضى با عيال، بدون اذن شبيخون زده مىريزند بر سر آنها و با كمال خفّت آن وجه را وصول مىكنند. عجيب اين است كه اهل مدينه با اين كمال بىادبى و وحشىگرى، مردم ايران را يك ذرّه وقرى نمىنهند و در نوع انسان محسوب نمىدارند ... و اهل ايران با آن كه اغلب به لباس منقّح بودند، روزها را اختيار نداشتند كه چندان در مسجد براى زيارت توقف كنند، و تنها جرأت نمىكردند به مسجد روند و شبها را به كلّى ممنوع بودند از دخول مسجد. (1)
نجمالملك پس از اظهار اين كه خود مشاهده كرده است كه چه طور يك بچه عرب در مدينه، دو ايرانى را آزار مىكرده و آنها جرأت برخورد با او را نداشتند، مىنويسد: از امتيازات اعراب، كه در تمام خاك عربستان ديدم، اين است كه هر گاه منازعهاى رخ دهد فى ما بين يك نفر عرب و يك نفر عجم، آن عرب حق دارد كه هر نوع فحش و تهمتى بر آن عجم نسبت دهد، ولى عجم حق يك كلمه سؤال و جواب ندارد و الّا آن قدر اعراب بر سر او مىريزند و مىكوبندش كه هلاك شود. (2)مخبرالسلطنه هم در سال 1321 اين نكته را به حق دريافته است كه «در مدينه تعصب بيشتر» از مكه است. (3)وى به خصوص اين تعصب را متوجه بخارائىهايى مىداند كه «هميشه جمعى مجاورند». زمانى كه مخبرالسلطنه وضو مىگرفته، تنى چند از آنان، با نگاه «غضب آلود» به او مىنگريستهاند. (4)افزونى تعصب مدنىها، مسألهاى است كه تا به امروز نيز مىتوان آن را مشاهده كرد.
سيف الدوله نيز اهل آن «ولايت» را «بسيار متكبر و سخت دل، بىرحم، بدسلوك و زبان دراز» وصف مىكند. (5)
در گزارشى كه به سال 1331 نوشته شده آمده است: سلوك حضرات مدنىها با جماعت عجم و شيعه، فوق العاده
مُقرّح قلب است. صاحبان غيرت و اربابان نفوذ و همّت را فريضه ذمّه است كه فكرى به حال اين شيعيان بيچاره بكنند. (1)وى اشاره مىكند كه «زوّار را به شتم و ضرب طرد مىنمايند و خود با كفش در داخل روضه مطهره تفرّج و تفرعن مىنمايند و استهزاى ايشان مىكنند ... به علاوه آن كه هر نفرى يك مجيدى و نيم به عنوان مزوّرى و مطوّفى مىگيرند به هر تزويرى باشد». (2)برخورد آغايان حرم مدينه با شيعه نيز در دورههاى مختلف، به صورتهاى متفاوتى نقل شده است. حجاج ايرانى به دليل شيعه بودن و ايرانى بودن، در اقليت بودند و در برابر متعصبين مذهبى اين شهر نياز به حمايت داشتند.
در برابر آنچه گذشت، بروجردى در سال 1261 قمرى از خوشرفتارى آغايان مدينه سخن گفته مىنويسد:
آغايان خواجه مدينه طيبه، برخلاف مكه معظمه، مستغنى الطبع و بىآزارند. (3)نويسنده ديگرى كه سال 1317 حج گزارده، بر رعايت اصول مورد نظر آغايان در وقت حضور زائران در مسجد تأكيد كرده و مىنويسد:
با مردم ايرانى و حاج عجم هم بىجهت از طرف آنها بىاحترامى و ايذا و اذيت نمىشود، مگر از جانب خودشان، سوء ادب و بىپروايى و دنائت و گدايى در ورود و خروج شود و الّا اگر از روى ادب و لباس پاكيزه و قانون تقيه وارد روضه منوّره شوند، و هنگام نماز جماعت جلوى نماز حضرات راه نروند و اقتدا كنند و مهر نماز موقوف دارند وبه آغايان خواجه و بعض مزوّرين كه مقابل ضريح مبارك نبوى و ضريح مقدس صديقه طاهره صلواتاللَّه عليها ايستادهاند، مختصر بذلى اگرچه يك قران دو قران باشد بشود، خيلى خيلى محترم خواهند بود. (4)البته اين موارد، براى كسانى است كه پولى در بساط داشته باشند و با افراد متعصب هم برخورد نكنند، و الا قاعده آن بود كه با عجم تندخويى مىكردند.
دختر فرهاد ميرزا با شرحى از اين كه عربها نجاست و پاكى حاليشان نيست و همانجا كه بول مىكنند «فورا وضو بجاى مىآورند» مىنويسد: «با اين پاهاى كثيف در حرم رسولاللَّه صلى الله عليه و آله داخل مىشوند و عجم بيچاره را از حرم مىرانند.» (5)البته عجمها نيز گاه بىتقصير
نبودند. انجام كارى كه موجب بىحرمتى شيعيان نسبت به گروه مخالف مىشد، سبب خشم آنان مىگرديد. در سال 1260 شايع شد كه «بد مذهبى- يعنى يك شيعه- نجاست برده در سوراخى كه قبر خلفا معلوم بوده، انداختهاند، خواجه كه مىشنود، بناى چوب را مىگذارد، جمعى زدند و جمعى را پولشان را بردند. قدغن شد ورود عجم مشرّف نشود.» (1)طبيعى است كه در اين شرايط، برخورد با عجمها سختتر شده و آنچنان كه محمد ولى ميرزا نوشته، «در مدينه به هيچ وجه فرصت تفحص نشد، بسيار بد سلوك مىكنند با حاج عجم.» (2)در سال 1316 نيز گفته شد كه «در بقيع متعرض دو سه نفر حجاج ترك شده بودند كه در مقبره خليفه ثالث پليدى انداخته، بى احترامى كردهاند.» امين الدوله در اين باره، به حكومت اعتراض كرده و حكومت نيز «اشخاصى را كه نسبت به تُركها تَرك اولى كرده بودند، تأديب و تعذير» كرده است. (3)يكى از كهنهترين بهانهها، راه رفتن عجمهاى در بين صفوف نماز اهل سنت است كه تا به امروز نيز مطرح است. بهانه آغايان حرم آن بود كه «در مذاهب اربعه ممنوع است كسى از جلو مُصلِّى عبور كند و عجمان اين معنا را زشت نمىشمارند ... لهذا ايشان را از مسجد بيرون مىكنيم.» (4)البته برخورد با اعيان و شاهزادگان ايرانى، به گونهاى ديگر بود. هر سال شمارى از درباريان به حج مىرفتند و به مقدار موقعيتى كه داشتند، در آنجا از سوى شريف مكه و والى آن مورد احترام قرار مىگرفتند. طبعا حكومت مدينه يا مكه، با تأكيد دربار عثمانى، رعايت حال شاهزادگان را مىكرد. مثلا زمانى كه اتابك در سال 1321 از جده عازم مدينه بود و اعراب به كاروان حجاج حملهور شدند، محافظين به خاطر اتابك دستور داشتند، هر حملهاى كه صورت گرفت، در مقابل از اعراب بكشند. در حالى كه در وقتهاى معمولى چنين اجازهاى را نداشتند. (5)در سال 1263 مهد عليا مادر ناصرالدين شاه همراه اعتمادالسلطنه و شمارى ديگر از درباريان به حج رفت. به همين دليل آنها با احترام مواجه بوده و براى نمونه وقتى به شام رسيدند:
«حضرات حاج عجم، در سر عسكرى «نامق پاشا، شهر شوال سنه 1263، وارد شام شدند و به خانههاى شهر منزل
گرفتند». در آنجا بود كه مهدعليا «يك شب پاشاها را مهمانى كرد، بسيار سنگين و خوب، به طور ايرانى». (1)زمانى نيز كه به مكه رسيدند، وجود مهدعليا سبب آسايش حجاج ايرانى بود؛ چنان كه همين اعتمادالسلطنه مىنويسد: با وجودى كه امسال، جماعت حاج بواسطه داشتن نوّاب مهد عليا- دامت شوكتها- در مكّه و مدينه و شام و غيره در نهايت آسوده بودند، مع ذلك مردم حرمين شريفين، در موقع اذيّت حتى المقدور مضايقه نداشتند. (2)همو مىنويسد: سركار آصف الدوله نور محمد خان، سردار وزير حضرت مهد عليا بود، و بر حاج سمت اميرى و سردارى داشت، از نگاه دارى حاج از تعديّات حمله داران، و ساير عمله كوتاهى نفرموده، با ملتزمين ركاب حضرت مهد عليا، قسمى رفتار كرد، كه از حركات و سكنات ايشان تمام مردم راضى و شاكر بودند. (3)زمانى كه فرهاد ميرزا در سال 1292 وارد مدينه شد، به او خبر دادند كه يك فوج سپاه براى استقبال آورده و «دو عراده توپ هم به استقبال آوردهاند كه شليك بكنند». فرهاد ميرزا با اين كار مخالفت كرده گفت: «ابدا اذن نمىدهم كه توپ بيندازيد كه پيغمبر را از آمدن خود اعلام بكنم. اگر او را عالم ماكان و ما يكون مىدانم، البته دانسته است كه يكى از سگان آستان به زيارت اين مكان آمده است.» (4)حرمت فرهاد ميرزا سبب شد تا با درخواست وى براى باز بودن درِ حرم تا صبح، موافقت شود و در پناه او ساير زائران ايرانى نيز بهرهمند شود. (5)در زمان سفر فرهاد ميرزا شيخ الحرم كه از طرف دولت عثمانى منصوب مىشد، على پاشا بود كه فرهاد ميرزا در باره او مىنويسد:
«آدم خوش نفسى است و با حجاج عجم خوشرفتار است.» (6)به نظر مىرسد كه برخى از ايرانىها، براى آن كه با برخورد بد مواجه نشوند، لباس خود را تغيير داده خود را به صورت عربها و يا تركها درمى آوردند.
اعتمادالسلطنه كه در سال 1263 تغيير لباس داده بوده، وقتى يك ايرانى او را شناخته، به او گفته است: «تو عجم هستى، حالا عثمانلو شدهاى.» (7)فرهاد ميرزا در سال 1292 مىنويسد: «در مدينه چنانچه به اهل حاج عجم غدغن كرده بودم كه تغيير كسوت و حالت لباس ندهند، امروز هم به همه اهل حاج همان تأكيد را كردم
كه بعد از اتمام مناسك، كلاه فيس به سر نگذارند و تغيير لباس ندهند.» (1)زمانى هم كه در مكه ديده بود همشيره زادههاى امام جمعه اصفهان، عمامه سبز را برداشته عمامه سفيد گذاشتهاند، به آنان اعتراض كرد. (2)شگفت آن كه روزنامه اختر كه در عثمانى به طبع مىرسيد، در همين سال نوشته است «در بهجة الفتاوى كه در اين زمان در پاى تخت دولت بزرگ اسلام- يعنى استانبول- چاپ شده است مىنويسد: هر كس كلاه عجم را بسرش بگذارد، نكاح زنش باطل خواهد شد و بايد تجديد نكاح كند.» (3)اين فتوا كه ممكن است در اصل مربوط به كلاههاى اروپايى بوده، بر اساس روايت «مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُ» صادر شده، اما به هر روى، نويسنده مقاله، در تحليل خود، مبنا را بر اين گذاشته است كه مقصود كلاه ايرانى بوده است. وى مىافزايد: «جاى تعجب است كه لفظ عجم را چه قدرها در نزد عوام مستكره كردهاند، به طورى كه هر كس كلاه عجمى يعنى كسوت ايرانيه را در بر دارد، در نظر مردم اين سامان از هر گروه و ملتى مستكرهتر ديده مىشود.»
فراهانى كه در سال 1302 از اعتبار يافتن عجم در ميان مكيان سخن مىگويد، نسبت به كسانى كه تغيير لباس مىدادهاند تا كمتر مورد اعتراض واقع شوند، معترض است. وى مىنويسد: اين بنده در مكه و مدينه و عرض راه، همه جا لباس عجمى مىپوشيدم و كلاه عجمى بر سر مىنهادم و ابدا تقيّه نمىكردم و هيچ كس يدا و لسانا متعرض من نشد، سهل است، نهايت احترام را منظور مىداشتند.» (4)نجم الملك در سال 1306 نوشته است كه «در خاك حجاز هر ملت به لباس خود آزادانه راه مىرود الّا اهل ايران كه يا بايد عرب شوند يا افندى. با وجود آن، همين قدر كه شناختند عجم است، مورد تمسخر و استهزاء است.» (5)كلاهِ ايرانىِ امينالدوله سبب شده است تا پيرمردى در مكه به او به عنوان يك ايرانى نزديك شده و يكى دو بيت از اشعار سعدى براى او بخواند. اين پيرمرد گفته است كه از اهالى كردستان است كه «با مجاورت چندين ساله درين مكان شريف- يعنى مكه- زبان فارسى» را به كلى فراموش نكرده است. (6)امين الدوله در جاى ديگرى مىنويسد: جز من كه به كلاه پوست ايرانى ساخته و تغييرى به لباس و صورت ندادهام، همه كس فينه و عمامه و كفيه و عقال گرفتهاند. (7)
امين الدوله كه با فهم سياسى بالاى خود و موقعيتى كه به عنوان صدر اعظم داشته، مسائل مربوط به دولت عثمانى و حكومت مدينه و سادات و نخاوله را كاملا درك مىكرده، اطلاعات جالبى در اين باره به دست داده، خبر از تلاشهايى مىدهد كه براى بهبود مسائل زوار ايرانى در مدينه در جريان بوده و به دليل بىلياقتى مشيرالدوله، به جايى نرسيده است. وى از قول سيد حسن كه كار راهنمايى زائران ايرانى را در مدينه عهدهدار بوده، نقل كرده است كه وى «شكايت و دلتنگى» خاصى از اولياى دولت ايران داشت و آن اين بود كه «اگر از طرف دولت، براى احترام و اعزاز يك مشت ايرانى كه همه ساله به اينجا مىآيند و سروكارشان با خدمه و خواجههاى متعصّب شرير است، جزيى انفاق و انعامى مبذول بود، اين اشكالات و خفّتها و خوارىها را نداشتيم».
امين الدوله مىگويد: گفتم: مگر انعامى كه همه ساله از جانب دولت و به توسط سفارت ما، مقيم استانبول، داده مىشود، كفايت نمىكند؟ [سيد حسن] گفت: كدام انعام؟ گفتم: همان مبلغى كه مرحوم حاجى ميرزا حسين خان مشيرالدوله بعد از سفر حج خود و تأديبى كه به سيد مصطفى عموى تو كرد، از دولت مستدعى شد و تا پارسال برات آن صادر و وجه آن به توسط خود من به اين مشيرالدوله [حاجى محسن] داده مىشد و كاغذهاى او نزد من مضبوط است. با هزاران سوز و گداز براى تلطيف خاطر خدّام حرمين و وجوب ايصال اين وجه به وقت و به موقع كه گاهى من خود به قرض برات اسلامبول از طهران گرفته و فرستادهام. [سيد حسن] قسم ياد كرد كه بعد از زمان مرحوم حاج ميرزا حسين خان مشيرالدوله، دينارى از اين انعام دولتى نرسيده است. حيرت كردم كه جناب مشيرالدوله با خدا و رسول هم خيانت كرده، اين جزئى پول را كه براى احترام و آسايش حجاج و زوّار ايرانى در حرمين شريفين مقرر است، به مصارف غيرمشروعه خود رسانيده است. (1)وى با اشاره به اقدامات بدعتآميز سفير ايران در استانبول مىنويسد: «هيچ قوم در يثرب و حجاز مثل ايرانى ذليل و اسير نيست و سبب اين كه مأمورين ايران آنها را به ثمن بخس به عثمانىها فروختهاند.» (2)ميرزا داود كه در سال 1322 به
مدينه آمده مىنويسد كه امين الحرم يا رئيس المطوفين براى وى هدايايى فرستاده از وى خواسته است كه رضايت نامهاى جهت او براى سفير كبير- ايران در استانبول- بنويسد. وى مىگويد كه آنان از هر زائر ايرانى دو ريال مىگيرند كه البته از روى احترام از وى نگرفتهاند. (1)ايرانيان و شيعيان نخاوله
يكى از حساسيتهاى حجاج ايرانى در سفر حج، برقرارى ارتباط با شيعيان آن نواحى بود. ايرانىها به هر نقطهاى كه مىرسيدند، به دنبال يافتن محلات شيعه نشين بوده و در طول سفر و به ويژه شهر مدينه به اين مسأله توجه داشتند. براى نمونه، زائرانى كه از ايران به سوى شام رفته و از آنجا قصد مدينه مىكردند، در محله خراب شام سكونت مىگزيدند. اين محله، محلهاى شيعه نشين بود كه از زمان صفوى به اين سو، محل اقامت زائران ايرانى بود. از جمله زائرى در سال 1331 نوشته است كه در دمشق «در خانه جناب حاجى محمد مهدى حلباوى، در محله معروف به خراب كه خيلى آباد است، نزول كرديم». (2)يك زائر شيعه هشيار، به طور معمول، در هر منزل به اين امر توجه داشت كه طرفش بر چه مذهبى است؛ شيعه است يا سنى. زمانى كه امين الدوله در نزديكى مدينه وارد سربازخانه شد، از «مصلّى و اوراقى كه در منزل رئيس كل عساكر» آنجا بود، حدس زد كه وى «بايد شيعى مذهب باشد». (3)زائرانى نيز كه از طريق بصره مىرفتند، در قصبچه كوچكى معروف به مقام على كه «اهل آنجا غالب شيعه مىباشند» منزل مىكردند. (4)در اين زمينه مهمترين نكته آن بود كه در مدينه، شيعيان نخاوله (5)
WERNER ENDE. THE NAKHAWILA, A SHIITE COMMUNITY IN MEDINA PAST AND PRESENT, die Welt des Islama 37, 3. Brill, Leiden, 1997 ..
ترجمه دو قسمت از اين مقاله در فصلنامه «ميقات حج»، ش 25، 31 چاپ شده است.
سكونت داشتند و از اين جهت، ايرانيان، مشتاق بودند تا با آنان در ارتباط بوده و رفت و شد داشته باشند. از اين رهگذر آگاهىهاى جالبى از اين طايفه در سفرنامههاى ايرانيان ديده مىشود. نجم الملك كه به سال 1306 به حج مشرف شده، در باره نخاوله و موقعيت بسيار ضعيف آنان در ميان ديگر ساكنان مدينه، از سر دلسوزى، آگاهىهاى جالبى به دست داده است: «اهل مدينه، مردان شان، غالب كوسجاند و سفيد پوست؛ ولى بد زبان و خشن و بسيار تنگ معيشت.
خاصه طايفه نخاوله كه منسوباند به حضرت سجاد عليه السلام. جمعى شيعه خاصاند، و عجب اين است كه اهل مدينه ايشان را كلاب مدينه ناميدهاند. اين طايفه در خارج شهر قديم، خانههاى بسيار پست خرابه دارند، و به كمال سختى زندگانى مىكنند و اهل مدينه آنها را به حرم مطهّر و به مسجد النبى راه نمىدهند و گاه گاه اتفاق نموده مىريزند و خانههاى ايشان را مىزنند و مىكشند و غارت مىكنند!» همين زائر مىافزايد:
«اعتقاد اين بنده آن است كه اگر احدى، يك فلوس در مشرق زمين نذر داشته باشد، با وجود آنها و در صورت امكانِ رسانيدن به آنها توسط حجاج، حرام است كه به ديگرى بدهد. زندگانى نه آن قدر بر آن بيچارگان تلخ و صعب است كه بتوان شرح داد.» (1)دليل علاقه ايرانيان براى اقامت ميان نخاوله، جداى از آرامش خاطر آنان، داد و ستد متقابلى بود كه به لحاظ مادى و معنوى ميان آنان برقرار مىشد. سكونت يك شيعه در ميان نخاوله، سبب مىشد تا او در انجام فرائض مذهبى خود از بند تقيّه آزاد باشد. چنان كه امين الدوله در وقت اقامت در منزل نخاوله مىگويد كه «نماز ظهر و عصر بىتقيه ادا شد.» (2)به علاوه، اين سكونت سبب مىشد تا زائران شيعه، پولى را كه بابت اجاره بها مىپردازند، به يك شيعه بدهند.
فراهانى در سال 1302 در باره نخاوله نوشته است كه آنان بيشتر در قراى خارج از ديوار مدينه زندگى كرده و «اغلب فقيرند و زراعت و آبيارى اراضى و باغات دور شهر را مىكنند». وى به دنبال آن مىنويسد: «حجاج شيعه، اغلب در خانههاى نخاوله منزل مىنمايند.».
وى جمعيت مدينه را هشتاد هزار نفر دانسته كه از اين مقدار، ده هزار نفر آن شيعه مذهب هستند. به نوشته وى «قريب چهار هزار شيعه در شهر و شش هزار در قراى اطراف شهر هستند.» (3)همو مىنويسد كه امسال «حجاج در مدينه و همه شب در حوش نخاولهها جمع شده و مشغول روضه خوانى و تعزيه دارى حضرت سيد الشهداء بودند و گاهى سنىها هم به روضه مىآمدند و مخصوصا بعد از فراغت از روضه، دعاى دوام دولت شاهنشاه ايران را به اسمه مىنمودند.» (4)حسام السلطنه كه در سال 1297 به عنوان يك شاهزاده با احترام و با استقبال رسمى و سفارش سلطان عثمانى
به مكه و مدينه آمده بود، مىنويسد كه در مدينه «سادات حسينيه و موسويه و نخاوله آمدند. چون اين دو طايفه شيعه هستند و در مدينه مسكن دارند و لازم الرعاية مىباشند، سيصد تومان بالمناصفه به آنها نياز شد كه صرف معاش خود نمايند.» (1)نايب الصدر نيز كه در سال 1305 به حج مشرف شده است، پس از ورود به مدينه مىنويسد: در محله نخاوله منزل گرفته شد. (2)زائرى كه در سال 1317 همراه با يك كاروان قريب سيصدنفرى، پس از انجام اعمال حج، روانه مدينه شده شرح داده است كه «به واسطه اتّحاد مذهبى تمام قافله، به محله حضرات نخاوله كه از شيعيان خالص و اغلب سادات و مساكيناند، وارد شدند». (3)ميرزا داود هم كه در محرم سال 1323 وارد مدينه شده مىنويسد كه «در محله نخاوله كه طايفه شيعى و مردمان فقير خوبى داشتند، منزل حاجى محمد حسين نامى كه مشتمل بود بر پنج اطاق و باغچه كوچكى و سه حوض آب هم داشت، به پنج ليره براى ما منزل گرفته بودند.» (4)همو مىنويسد كه در شب عاشورا «رفتم به محله نخاوله، روضه آنها تمام شده بود، ولى سى چهل نفرى جمعيت هنوز بودند، دوباره خواهش كردم يك نفر رفت روضه خوانى شيخ جابر نام آورد، جوانكى بود، روضه خوبى هم خواند، دوباره اقامه مجلس تعزيه كرديم دو سه تومان به روضه خوان و قهوهچى دادم». (5)و باز مىنويسد: چند تومانى نذر نخاوله داشتم دادم، كمكم فقراى نخاوله مطلع شدند و ازدحام كردند، به هر قسم بود، آنها را كمى زيادى داديم، حقيقتاً چيز دادن به آنها خيلى ثواب دارد». (6)شيعيان براى شركت در نماز جماعت به محله نخاوله رفته و گاه مىشد كه روحانى ايرانى در آنجا منبر مىرفت. ميرزاعلى اصفهانى در سال 1331 مىنويسد «شب را در حسينيه نخاوله نماز جماعت منعقد و جمعيت كثير شد و چون اساس روضه منعقد و مناسب بود، خودم منبر رفتم ... همه شب نماز جماعت مفصل و منبر منعقد» است. (7)كمك مالى به نخاوله نيز رسمى كهن بوده است. اين كمك در قالب پرداخت حقوق مالى- خمس- به شيعيان نخاوله انجام مىشده است: «مبلغى هم بابت حقوق آوردند. لهذا به جماعت
نخاوله و فقراى شيعه آنجا بناى تقسيم شد. صورت آوردند، رجالا و نساء، وجوه به حضرات تقسيم شد.» (1)در برابر، نخاوله واعراب شيعه، گاه در مواقع حساس به حمايت از شيعيان ايرانى برمى خواستند. زمانى كه يك كاروان اسير اعراب بدوى شده و پس از تحمل صدمات فراوان به مدنيه برگشت،- در اين كاروان آقا سيدمحمد فرزند مرحوم حاج آيةاللَّه سيدمحمد كاظم يزدى مرجع شيعيان نيز حضور داشت- «از طرف شيعيان و دوستان عوالى، مكرر در مكرر رسولان و قاصدان آمدند كه ما جماعتى از شيوخ عوالى خود را حاضر خدمت ساخته كه شما را با همراهانتان در مدت هفت روز برسانيم به مكه.» (2)ايرانىها حتى مىكوشيدند تا در اجاره كردن الاغ نيز اين ملاحظات را داشته باشند. كازرونى مىنويسد كه شتر را از طايفه فُرْعى كه «غالب آنها شيعه هستند» كرايه كرده بوديم. (3)مقصود از اين ناحيه، منطقه فرع است كه ده قريه داشته و «چهار قريه آن شيعه و از سادات عالى درجات» بودهاند. حسام السلطنه در سال 1297 از يكى از روستاهاى شيعه اين منطقه يادكرده و مىنويسد: «شيخ فرعى كه از شاگردان مرحوم شيخ- انصارى- است در اين آبادى توقف دارد، مروّج مذهب اماميه است و جمعى را شيعه كرده و هر ساله به مكه معظّمه مىرود و مقام اجتهاد دارد.» (4)فراهانى نيز در باره منطقه فرع نوشته است: «اهالى فرع اغلب شيعه اثناعشرى هستند». (5)نيز در گزارشى كه از سال 1315 در دست است، آمده است كه همراه كاروان ايرانىها، آيةاللَّه سيد عبدالحسين لارى بوده كه وقتى به منطقه فُرع و روستاهاى شيعه آن رسيده، «اهل آن قريه مىآمدند و مسائلى كه داشتند سؤال مىكردند.» (6)همين زائر، وقتى به مدينه رسيده است «در باغ نخلى كه دو بركه آب در آن بود، قريب به خانه نخاولهها، منزل» گرفته است. (7)فراهانى مىنويسد كه شمارى از مردمان قراى اطراف وادى فاطمه نيز كه در نزديكى مكه قرار دارد، شيعه اثناعشرى و زيدى هستند. (8)به طور معمول، حاجيانى كه ابتدا اعمال حج را به جاى آورده و سپس به مدينه مىرفتند، ممكن بود كه ايام سوگوارى محرم را در مدينه باشند. در اينجا بود كه رسم شيعيان با رسم سنيان متعارض مىشد؛ چرا كه در ايام عاشورا،
سنيان به جشن و سرور مىپرداختند و عاشورا را عيد مىگيرند در حالى كه شيعيان مشغول روضه خوانى و نوحه سرايى مىشدند. حضور شيعيان در ميان سنيان، در اين ايام، سبب گرفتارى و نگرانى بود. دختر فرهاد ميرزا با اشاره به اين كه در كشتى مراسم سوگوارى بوده و اهل كشتى كه همه فرنگى وخارج از مذهباند، چيزى نمىگويند، از اعراب ياد مىكند كه در «مدينه طيبه، در شب قتل- شب عاشورا- در همه خانهها آواز دف و دايره و هلهله بلند بود، كسى از ترس جرأت نكرد كه اسم امام حسين عليه السلام را به ميان آورد.» (1)
در مكه، شريف عبداللَّه اين مسائل را ممنوع كرده بود. فرهاد ميرزا در سال 1292 مىنويسد: از محاسن شريف آن است كه سابقا در روز عاشورا اهل مكه معظمه عيش و عشرت داشته ساز و طنبور مىزدهاند كه كشتى نوح امروز در جودى قرار گرفته و اين شريف موقوف كرده كه براى كشتى نوح بايد صبح عيش و عشرت كرده و نبايد براى پسر فاطمه كه امروز شهيد شده، محزون وملول شد ... اين رسم قديم را موقوف كرده است كه در ايام امارت معزّى اليه ديگر در مكه در روز عاشورا اين عمل شنيع را مرتكب نمىشوند.» (2)فراهانى در سال 1302 با اشاره به اين كه «سابقا اهالى مكه به اسم اين كه روز عاشورا كشتى نوح به كوه جودى قرار گرفته» در «روز عاشورا شادىها مىكردند و اسباب لهو و لعب فراهم مىآوردند» مىنويسد: «بعد از شريف عبدالمطلب چون شريف عبداللَّه و شريف عون كه شريف حاليه است به تشيع بى ميل نبودند، اين قاعده را منسوخ كردند و به احترام قتل سيد الشهداء عليه السلام موقوف نمودند». (3)امين الدوله نيز در سال 1316 خبر از آن داده است كه «حضرت شريف به اقتضاى نسب و اصل كريم، مذاق تشيع دارند.» (4)نايب الصدر نيز كه عاشوراى سال 1306 را در مدينه بوده، خبر از برگزارى مراسم سوگوارى در محله نخاوله داده كه عرب و عجم در آن شركت كردند و حتى مداحى، اشعارى از ناصرالدين شاه را در عزاى امام حسين خوانده و «بعد از ختام، متفق الكلام دعاى شاه اسلام پناه را گفتند.» (5)به گزارش همو، شبهاى بعد نيز مراسم سوگوارى برقرار بوده كه نخاوله نيز در آن شركت مىكردند. وى
درباره نخاوله و روابط آنان با ايرانيان مىنويسد: «جمعيت نخاوله كه همگى بيرون مدينه در حصار جديد منزل دارند، دو هزار نفر مىشوند و تمامْ محب آلابىطالب و شيعيان اسداللَّه الغالب مىباشند، با زوّار ايرانى كمال الفت را دارند، غالب فقير مىباشند». وى سپس توصيه مىكند كه از ايرانيان «هر گاه به قدر مقدور، هر كس مشرف بشود، اعانت نمايد، بسيار به موقع است». (1)امين الدوله از طرحى سخن گفته كه قرار بوده است تا از طريق مشيرالدوله سفير ايران در عثمانى، برخى از شيوخ نخاوله را نيز در كار اداره بقعه ائمه اطهار عليه السلام شريك با سادات برزنجى كه فرمان سلطانى براى اداره اين بقعه داشتند، شريك كنند؛ اما كوتاهى و تسامح حاجى محسن خان مشيرالدوله، سبب شده است تا شيخ جزاء از رؤساى نخاوله كه به تهران آمده بوده، دست خالى بازگردد. (2)اين شيخ جزا در سفر امين الدوله به مدينه، در كنار وى بوده است. (3)امين الدوله كه در عقيده تشيع خود سخت جدى است، اظهار مىدارد كه در مدينه «قدرى هم از آشنايان نخاوله و سادات و شرفا كه در ميان مردم مدينه با اين همه تعصب، حفظ مذهب تشيع كردهاند، پذيرايى كردم. معرف همه و مترجم بنده، شيخ جزا است و خلاصه مطلب را به من مىگويد كه براى آقايان فكر پول بكنيد.» (4)روزى كه امين الدوله به قبا مىرفت، سر راه به منزل يكى از نخاوله وارد شده در آنجا جوانى از نخاوله نيز بر او وارد گرديد و «بىمقدمه سرود آغاز كرد و ابياتى در مرثيه حضرت ابىعبداللَّه- ارواحنا فداه- به آهنگى سوزناك خواند».
امين الدوله مىنويسد: «من كه در عزا، سوز دلم بيش از اشك چشم است، بى اختيار سيل از دو ديده روان كردم و همگى چندان گريستيم كه به تلافى بىفرصتى ايام عاشورا، عزادارى به وجه اكمل شد». (5)امين الدوله مىافزايد با آن كه توسط «حاجى تقى صراف تبريزى سى ليره» به نخاوله داده بوده، باز «تقاضاى رعايتى شد». به همين جهت «مجددا وجهى به رعايت ايشان تخصيص شد». وى مىافزايد: «البته اهل توقع بسيارند و كيسه ما كفايت نمىكند.» (6)گفتنى است كه به احتمال از قرن سيزدهم هجرى به بعد، در تزئينات
مسجد النبى عليه السلام در كنار نام خلفا، عشره مبشره و ائمه مذاهب اربعه، نام دوازده امام نيز افزوده شده كه تا به امروز نيز وجود دارد و تنها نشان تشيع امامى در يكى از مهمترين مساجد دنياى اسلام است. شيعيان زائر در مدينه طبعا از ديدن اين اسامى در مسجد النبى خشنود بودهاند. گزارش اين اسامى در سفرنامههاى دوره قاجارى آمده است. (1)زيارت اماكن
جداى از اعمال حج، و نيز زيارت قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله مراكز و اماكن ديگرى در مكه ومدينه وجود دارد كه عامه مسلمانان به زيارت آنها مىروند. در اين ميان، شيعيان نسبت به برخى از اين اماكن توجه بيشترى از خود نشان داده و حتى در مواردى، تنها شيعيان بودند كه به زيارت برخى از اين اماكن مىرفتند.
فهرستى از اين اماكن را كه در روزگار قاجار در حرمين شريفين مورد توجه حجاج و زائران بوده، مىتوان در سفرنامهها به دست آورد. البته روشن است كه براى يك حاج، شيعه يا سنى، هيچ كجا بهتر از مسجد الحرام و مسجد النبى صلى الله عليه و آله نبود. محمد ولى ميرزا در سال 1260 نوشته است كه طى پانزده روز اقامت در مكه «تمامى نمازها در مسجد الحرام كردم، يك صد و ده طواف كردم و يك ختم كلاماللَّه كردم». (2)اين رويهاى بود كه بسيارى از حجاج داشتند.
در اين ميان، پس از مسجد الحرام و مسجد النبى صلى الله عليه و آله، بقيع در ميان مراكز زيارتى رتبه اول را براى عموم مسلمانان به ويژه شيعيان داشته و زائران هر روز، آن هم دو يا سه بار، به زيارت آن محل مشرف مىشدهاند. در بسيارى از سفرنامهها، از بقعههاى موجود در بقيع نيز كه در آستانه انحلال دوره قاجار و تسلط دولت وهابى بر عربستان از ميان رفت، خبر داده شده است. بقعهاى براى چهار امام، بقعهاى براى ابراهيم پسر پيغمبر و چندين بقعه ديگر به همراه بيت الاحزان يا مسجد فاطمه زهرا (س) از اماكنى است كه مورد زيارت شيعيان قرار مىگرفته است. (3)برخى از زائران زيارت را در بقعه ائمه خوانده، نماز آن را در مسجد بيت الاحزان بجا مىآوردهاند. (4)گفتنى است كه ايرانىها به ويژه اشراف و بزرگان هميشه در انديشه بهبود بخشيدن اوضاع ساختمانى بقعه ائمه بوده و براى آن هزينه مىكردهاند. زمانى
كه يك زائر اصفهانى در اواخر دوره صفوى به زيارت بقعه امامان شتافت، و سادگى آن را ديد، از شاه ايران خواست تا براى آبادى آن چارهاى انديشيده و كمك كند.
ميان يك ضريحى چهار مولاى گرفته هر يكى در گوشهاى جاى
زمينى كو بُدى بالاتر از عرش به كهنه بوريايى گشته بد فرش
مكانى را كه بد توأم به جنّت ندادندش از قنديل زينت
نسيما سوى اصفاهان گذر كن در آن سلطان ايران را خبر كن
بگو كى شاه عادل در كجايى از اين جنّت سرا غافل چرايى
بيا بنگر بر اولاد پيمبر بدان رخشنده كوكبهاى انور
كه مسكن كردهاند در يك سرايى ضريح از چوب و فرش از بوريايى
روان كن اى غلام آل حيدر فروش لايق آن چار سرور
ز بهر زينت آن خلد رضوان قناديل طلا چون مهر رخشان (1)
خبر جالبى كه مخبرالسلطنه در سال 1321 آورده اين است كه امين السلطنه، داماد امين السلطان، ضريحى از فولاد در اطراف قبور ائمه بقيع نصب كرده بوده است. (2)اين ضريح بايد همان ضريحى باشد كه بعدها با پيشنهاد شهردار مدينه يعنى سيد مصطفى عطار، در روى ديوار مقبره حمزه در احد نصب گرديد. (3)در پشت ديوار قبور ائمه بقيع، قبر شيخ احمد احسايى بوده كه برخى از زائران ايرانى آنجا را نيز زيارت مىكردهاند. (4)ملاابراهيم كازرونى و نايب الصدر شيرازى شعرى را كه روى سنگ قبر احسايى بوده، آوردهاند. (5)فراهانى متن سنگ قبر احسائى و شعر را آورده كه سال فوت احسايى در آن 1243 حك شده بوده است. وى ادامه مىدهد كه سنىها آن را مقبره شيخ الروافض مىدانند. وى كرامتى نيز در باره شيخ نقل كرده كه مربوط به دزدانى است كه مىخواستهاند سنگ قبر شيخ را از جا كنده و ببرند. همو افزوده كه قبر شيخ الاسلام شيراز نيز كه در سال 1286 درگذشته، كنار قبر احسايى است. (6)
نايب الصدر به تفصيل از بقعههاى موجود در بقيع سخن گفته و كتيبههاى تركى كه در بالاى هر بقعه بوده، عينا نقل كرده است. (7)برخى از زائران در مدينه، به زيارت قبر پدر پيغمبر صلى الله عليه و آله نيز
مىشتافتند. (1)قبر عبداللَّه در محلى كه به دارالنابغه شهرت داشته بوده و در حال حاضر در مسجد النبى صلى الله عليه و آله واقع شده است.
در زيارت احد و قبر حضرت حمزه كه در فاصله پنج شش كيلومترى مسجد النبى صلى الله عليه و آله قرار دارد، مورد توجه زائران ايرانى قرار داشته، (2)و حسام السلطنه شرحى از چگونگى بقعه حمزه و شهداى احد را ارائه داده است. (3)نايب الصدر نيز در سال 1306 به زيارت قبر حمزه شتافته واشعارى كه بر الواحى در آنجا بوده، نقل كرده است. (4)اطلاعات ميرزا داود از مزار حمزه قابل توجه است، مخصوصا كه مىنويسد آنجا از «فرشهاى بخارايى و ايرانى مفروش بود». (5)
حسام السلطنه شرحى هم از اماكن متبركه قبا به دست داده كه جالب توجه است. (6)نايب الصدر نيز افزون بر شرحى كه از مسجد قبا و بقعههاى اطراف داده، كتيبههاى تركى آنجا را نيز ضبط كرده است. (7)با اين حال، در سفرنامههاى موجود كمتر اشارتى به زيارت اماكن مختلفى كه در مدينه و اطراف آن بوده، مانند مساجد فتح، مسجد غمامه، و حتى مسجد قبا و جز آن شده است. البته اين اماكن از نگاه تيزبين كسانى كه معرفت تاريخى داشتند، پنهان نبوده است. ميرزا محمد مهندس كه طى سفرى در سال 1292- به همراه فرهاد ميرزا- جغرافياى مدينه را نگاشته، از اين قبيل اماكن در مدينه و اطراف آن ياد كرده است. (8)در مكه، زيارت قبرستان حَجون يا مَعْلاة كه ايرانىها آن را قبرستان ابوطالب مىنامند و محل دفن حضرت خديجه، عبدمناف، عبدالمطلب و ابوطالب بوده و هر كدام بقعههاى مخصوصى داشتهاند، جزو زياراتى است كه شيعيان به آن علاقه زيادى داشتهاند. نايب الصدر در سال 1305 آنجا را زيارت كرده و گزارش بقعههاى موجود در آن را داده است. وى اشاره به روضهخوانى شيعيان در آنجا كرده و نام ذاكرين را هم آورده است. (9)در بقعه حضرت ابوطالب لوحى آويزان بوده كه متن نوشته آن را كه از سال 1299 بوده، نايب الصدر نقل كرده است. (10)كازرونى نيز به تفصيل از وضعيت قبرستان ابوطالب و بقعههاى موجود در آن سخن گفته و اشاره به زيارت مكرر خود از آنجا كرده است. (11)حسام
1) امين الدوله، ص 250؛ ميرزا داود، ص 165
2) فرهاد ميرزا، ص 175؛ دختر فرهاد ميرزا، ص 287؛ امين الدوله، ص 258
3) حسام السلطنه، ص 154
4) نايب الصدر، ص 240
5) ميرزا داود، ص 160
6) حسام السلطنه، ص 157
7) نايب الصدر، صص 249- 251
8) الوجيزه فى تعريف المدينه، صص 316- 322. وى در ص 322 به همراهيش با فرهاد ميرزا معتمدالدوله اشاره كرده است.
9) نايب الصدر، ص 157
10) نايب الصدر، صص 157- 158
11) كازرونى، صص 361- 362؛ ظهيرالملك، ص 259؛ فرهاد ميرزا، صص 218، 231
السلطنه نيز از زيارت قبور قبرستان ياد شده، ياد كرده و به خطا آنجا را شعب ابىطالب تصور كرده است. (1)البته نايب الصدر و فراهانى كاملا متوجه اين نكته بوده و شعب ابىطالب را همانجايى دانستهاند كه محل تولد پيغمبر صلى الله عليه و آله در آن واقع شده است. (2)ميرزا داود شرحى مفصل از قبرستان و مدفونين آن آورده و شرح حال خديجه، عبدالمطلب و ابوطالب را در سفرنامهاش آورده است. (3)همچنين در مكه، زيارت مولد النبى صلى الله عليه و آله و خانه حضرت خديجه كه هر دو در نزديكى مسجد الحرام بوده، مورد توجه زائران همه كشورها و از جمله ايرانىها قرار داشته است. (4)كازرونى كه خود به زيارت اين دو مكان رفته، همانند حسام السلطنه، شرحى از چگونگى بناى آن به دست داده است. (5)كوه ثور و حراء نيز توسط حسام السلطنه زيارت شده است. (6)مزار شهداى فخّ نيز مورد توجه بوده است؛ چنان كه ميرزا داود شرحى از آن و واقعه مربوطه به دست داده است. (7)در فاصله مكه تا مدينه، در محل غدير خم مسجدى بوده كه به احتمال مورد زيارت برخى از زائران ايرانى قرار مىگرفته است. يك نمونه مربوط به محمدولى ميرزا در سال 1260 است كه از كنار اين محل گذشته، اما شتردار اجازه پياده شدن و نماز خواندن به او را نداده است. (8)زمانى هم كه امين الدوله به اين منطقه رسيده، به او گفتهاند كه «غدير خم همين جاست كه منزل داريم.» (9)مقبره حضرت حواء در جده نيز مورد زيارت ايرانىها قرار داشته و اطلاعات فراوانى در منابع در باره اين مقبره آمده است. (10)نجم الملك كه در سال 1306 به زيارت آنجا شتافته مىگويد: «خدامى دارد چه طرّار و كلّاش و اوباش». (11)يك زائر ديگر كه به سال 1331 آنجا را زيارت كرده به وصف قبر پرداخته مىگويد: رفتيم سر مقبره جدّه كه مىگويند حضرت حوا است، بيرون شهر است. درى دارد كه از در وارد مىشوند.
بقعه كوچكى است. چند نفر خدام سنى ايستاده، زيارت مىخوانند و مىگويند اين سر حضرت است. كفشها را كنديم.
وارد بقعه شديم. زيارت خوانديم. از بقعه به آن طرف رفتيم. قبر مستطيلى است كه از دو طرف ديوار كشيدهاند. صد قدم پايينتر، بقعه ديگر است كه مىگويند
1) حسام السلطنه، ص 126
2) نايب الصدر، ص 154؛ فراهانى، ص 201
3) ميرزا داود، صص 142- 149
4) سفرنامه فرهاد ميرزا، ص 219؛ سفرنامه حسام السلطنه، صص 126- 127
5) كازرونى، صص 366- 367
6) حسام السلطنه، صص 127- 128
7) ميرزا داود، صص 149- 150
8) محمد ولى ميرزا، ص 247
9) امين الدوله، ص 239. گرچه به نظر مىرسد محلى كه به او گفتهاند، نادرست است؛ زيرا كه اين محل نزديك مدينه بوده است.
10) براى نمونه بنگريد: فرهاد ميرزا، ص 236؛ نايب الصدر، ص 281؛ امين الدوله، صص 160- 161
11) نجم الملك، ص 173
ناف حضرت است. باز زيارت خوانديم.
باز بيرون رفتيم. صد قدم پايينتر بقعه ديگر است كه مىگويند پاى حضرت است. تا تمام قبر موهوم مجعول را قدم زديم، تقريبا دويست و پنجاه قدم معمولى قبر اين جدّه بود. گمان مىكنم صرف جعل و خيالات است و الا يقينا مردم سابق به اين قد و قبارهها نبودهاند.
وانگهى حضرت حوا در اين خراب شده چه مىكرد.» (1)افزون بر اينها، شيعيان در مسير سفر حج نيز در پى يافتن اماكنى بودند كه به نوعى با ائمه اطهار عليه السلام ارتباط داشت.
براى نمونه اعتماد السلطنه در سال 1263 در مسير حج، پيش از رسيدن به قطيفه و دمشق، از «منزل سى و دويم» با عنوان «چشمه امام زين العابدين كه اسم واقعش نه بيك باشد» ياد كرده و شرح داده است كه «روايت مىكنند كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام را، با اسراى كربلا از آن ده عبور مىدادند، آب بسيار كمى داشت، حضرت امر فرمود يك چشمه از جانب خدا در آن مكان جارى شد، قدر آبش قريب يك سنگ، و چنان آب گوارا و لطيف و به حدى سرد است كه البته از آب يخ سردتر و خوش طعمتر است، و مكان بسيار خوش آب و هوائى است.» (2)پرداخت وجوه مختلف به خواجگان و خدّام
در حرم مكه و مدينه، خواجگانى بودهاند كه از چندين قرن پيش، كارهاى داخلى مسجد را انجام داده و به حاجيان خدمت مىكردند. اين افراد، درآمدهاى مختلفى داشتند كه هم از طريق حكومت مماليك و سپس عثمانى و هم از طرف شرفاى مكه و نيز كمكهاى اهدايى از طرق مختلف به آنها مىرسيده است. با اين حال، مبالغى نيز به بهانههاى مختلف از زائران دريافت مىكردهاند.
همانگونه كه در مكه مُطوّف وجود داشت، در مدينه نيز مزوّر بود كه كار هدايت زائران را در زيارت انجام داده و مبالغى از آنان مىگرفت. به گزارش بروجردى در سال 1261 «شخصى از اعيان مسمى به شيخ مصطفى، شيخ المزوّرين است و قرار چنين كه آنچه از زوار گرفته بالمثالثه قسمت مىشود: ثلثى از آن خاصه شيخ مسطور و ثلث ديگر متعلق به آقايان خواجه و ثلثى قسمت ساير مزورين كه يكصد و پنجاه
نفرند.» (1)در مكه جداى از آنچه مطوف مىگيرد، زائران به فراخور دارايى خود و براى انجام كارهاى ويژه، پولى به يكى از آغايان حرم داده و كار خويش را به سامان مىرساندهاند. براى نمونه زائرى در سال 1317 نوشته است كه «يك ريال فرانسه» به يكى از آغايان حرم داده تا به او كمك كند، نزديك مقام ابراهيم رفته، نماز طواف خويش را به جاى آورد. (2)در مدينه نيز به حجاج ايرانى تأكيد شده است تا با پرداخت يك قران يا دو قران هم شده به آغايان خواجه حرم داده شود تا حرمتشان حفظ شود. (3)
در آن روزگار، با پرداخت اندكى پول، امكان ورود به كعبه نيز وجود داشت. اين رسمى كهن بود كه البته برخى در اصل آن به لحاظ فقهى، تشكيك مىكردند. (4)كازرونى (در سال 1315) مىنويسد كه «حقير با جناب حاجى شيخ عبدالحميد، بعد از دادن دو ريال فرنگ داخل در كعبه منوره شديم». (5)امين الدوله نيز كه شخصيت سياسى شناخته شدهاى بود، در سال 1316 پس از انجام فريضه حج از سوى كليددار كعبه كه از خاندان بنى شيبه بوده، دعوت شده است تا به درون كعبه برود. وى حتى قطعهاى از پرده كعبه را نيز به او داده است. (6)ميرزا داود در سال 1322 با پرداخت يك مجيدى به داخل كعبه رفته است. (7)در سال 1331 نيز گزارش شده است كه «امام حنفى كه جوان سى ساله كليددار بيت شريفه است و مال حرام هم خيلى مىخورد، از هر آدمى دو روپيه و يك مجيدى براى دخول بيت شريف مىگيرد». (8)
1) بزم غريب، ص 776
2) سفرنامه عتبات و مكه، ص 171
3) سفرنامه عتبات و مكه، ص 178
4) شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، الفاسى، ج 1، ص 129 به نقل از: التاريخ القويم لمكة و بيتاللَّه الكريم، محمد طاهر الكردى، ج 4 مكه، 1385، صص 179- 180
5) كازرونى، ص 368
6) امين الدوله، ص 200
7) ميرزا داود، صص 130- 131
8) ميرزا على اصفهانى، ص 224
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
كارگاه جامه بافى اجياد و آغاز صنعت جامه در دولت عربستان سعودى
پيش از اين آورديم كه مصر در گذشته، در طول قرنهاى متمادى- جز زمانهاى كوتاهى كه اختلافاتى ميان آنان و عربستان پيش آمد- جامه كعبه مشرفه را پيوسته به اين ديار مقدس مىفرستاد تا اين كه در سال 1381 ه. ق. ارسال جامه متوقف گرديد و از آن زمان تا كنون دولت عربستان سعودى ساخت جامه كعبه معظمه را به خود اختصاص داده و همواره ادامه داده است.
گفتنى است كه سعى و كوشش سعوديان در صنعت جامه كعبه، به پيش از تاريخ 1381 ه. ق. و به عبارتى به سى و شش سال قبل از آن، يعنى 1345 ه. ق.
باز مىگردد. در آن سال، پس از حادثه معروف محمل كه در سال پيش از آن (1342 ه. ق.) رخ داد و پيشتر از آن ياد كرديم، مصر از ارسال جامه خوددارى كرد. در اين هنگام بود كه ملك عبدالعزيز آل سعود در ذى حجه سال 1345 ه. ق.
فرمان داد جامه كعبه مشرفه با سرعت تمام تهيه شود. در اين سال جامه در طى چند روز، از پارچه پشمى ماهوت سياه ارزشمندى كه آستر محكمى داشت، ساخته شد. كمربند كعبه را طبق معمول گذشته گلدوزى كردند و آيات قرآنى را به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا بر آن آذين
نمودند. و همچنين پرده در كعبه (برقع) را گلدوزى كردند و به وسيله تارهاى ياد شده به آن آذين بستند. در آن زمان، شيخ «عبداللَّه السليمان الحمدان» وزير دارايى سعودى براى تحقّق اين آرمان، در مدت زمان كوتاه، كوشش فراوان كرد. و سرانجام كعبه مكرمه در تاريخ مقرر؛ يعنى در روز دهم ذى حجه سال 1345 ه. ق. به وسيله جامه ياد شده پوشانيده شد.
در محرم سال بعد (1346) ملك عبدالعزيز فرمانى مبنى بر تأسيس كارگاه ويژه براى ساختن جامه كعبه صادر كرد و به دنبال اين فرمان، وزير دارايى، شيخ عبداللَّه السليمان، كارگاه ياد شده را در منطقه اجياد و در مقابل اداره دارايى، در مكه مكرمه، در زمينى كه مساحت آن به حدود 1500 متر مربع مىرسيد، تأسيس كرد. كارگران بى درنگ عمليات ساختمانى آن را آغاز كردند و اين ساختمان، پس از گذشت شش ماه اول سال 1346 ه. ق. به پايان رسيد.
بنابراين، ساختمان ياد شده نخستين كارگاهى بود كه در طول دورانهاى گذشته؛ يعنى از دوران جاهليت تا كنون، در حجاز براى تهيه جامه كعبه راه اندازى شد.
از سوى ديگر، مسؤولان عربستان، ضمن انجام عمليات ساختمانى كارگاه، اقدام به تهيه امكانات لازم براى آغاز عمليات جامه بافى كردند. اين امكانات عبارت بودند از مواد خام لازم براى ساخت جامه؛ مانند ابريشم و مواد رنگرزى و نيز دستگاههاى پارچه بافى كه به وسيله آن پارچههاى جامه بافته مىشد.
مهمتر از همه، فراهم كردن كارگران فنى لازم براى كار در بخشهاى گوناگون اين كارگاه؛ از رنگرزى ابريشم تا بافت و آذينبندى آن به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا بود.
در واقع مىتوان ادعا كرد كه هيچ يك از عناصر سهگانه اساسى ساخت جامه در دسترس دولت عربستان سعودى نبود، ليكن با اين حال، در فراهم آوردن آنها از هيچ كوششى دريغ ننمود تا بتواند جامه كعبه را پيش از فرا رسيدن موسم آماده و مهيا سازد.
در اين ميان سعى و كوشش بى دريغ سه نفر در به تحقق رسيدن اين كارِ سنگين، بسيار مؤثر و كار ساز بود و آنها عبارت بودند از:
شيخ عبداللَّه السليمان- وزير دارايى
آن دوران- و شيخ عبدالرحمن مظهر- كه پست مترجمى در وزارت امور خارجه عربستان را داشت و رييس مطوفين هندى بود كه به عنوان نخستين مدير كارگاه جامه بافى تعيين شد- و مرد سوم شيخ اسماعيل غزنوى يكى از علما و دانشمندان هندى تبار بود.
شيخ سليمان و شيخ مظهر سعى در به تحقق رسيدن ساختمان كارگاه در كوتاهترين زمان ممكن را داشتند كه سرانجام بدان دست يافتند و ساختمان كارگاه را در كمتر از شش ماه به صورت يك طبقه آماده بهرهبردارى كردند. از سوى ديگر در همان وقت، عالم هندى، شيخ غزنوى در صدد فراهم نمودن عناصر سهگانه اصلى مورد لزوم در كارگاه جامه برآمد كه شامل مواد اوليه و دستگاهها و كارگران فنى بود و سرانجام كوششهاى وى به نتيجه رسيد و در آغاز ماه رجب همان سال (1346 ه. ق.) دوازده دستگاه بافندگى دستى و انواع گوناگونى از پارچههاى ابريشم دلخواه و مواد رنگرزى لازم و نيز كارگران فنى ماهر كه تعداد آنان به شصت مىرسيد، از هند به مكه مكرمه وارد گرديد. كارگران فنى شامل چهل نفر استاد كار نساجى و گلدوزى بودند (كه كار زردوزى بر پارچهها را به عهده داشتند)، و بيست نفر ديگر كارگران كمكى به حساب مىآمدند كه با رسيدن آنان به مكه مكرمه، نصب دستگاههاى بافندگى دستى آغاز گرديد و از آن پس، كار در بخشهاى مختلف كارگاه، تعيين شد و در فرجام همگى با تمام سعى و كوشش و جديت كار ساخت جامه كعبه و زردوزى آن را آغاز كردند تا اين كه در پايان ماه ذى قعده سال 1346 ه. ق. تمامى كارها را به پايان رسانيدند. (1)گفتنى است جامه ساخته شده، شبيه جامه مصرى بود، با كيفيتى نيكوتر و استحكام بيشتر از نظر بافت و صنعت و گلدوزى.
جامه اصلى كعبه (احمال) از ابريشم سياه بود كه جمله «لا الهَ الّا اللَّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُاللَّه» به شكل عدد (8) در تمامى زمينه آن ديده مىشد. در پايين و درون اين جمله، در داخل دو ضلع عدد (8) كلمه «يا اللَّه» و بر ضلع راست عدد (8) از بالا كلمه «جَل جَلالُه»، و نيز بر بالاى ضلع چپ عدد ياد شده كلمه «جَلَّ جَلالُه» آذين گرديده بود.
كمربند جامه نيز از جهت عرض،
1) حسين عبداللَّه باسلامه، تاريخ الكعبة المعظمه، صص 295- 292 و توسعة الحرمين الشريفين- از نشريات وزارت اعلام وابسته به دولت عربستان سعودى بدون تاريخ ص 124
مانند عرض كمربندى بود كه از مصر ارسال مىشد و تمامى آن با تارهاى نقرهاى مطلا زردوزى شده بود.
نوشتههاى روى آن به وسيله طراح هنرمند و فنى وزارت دارايى و خط نگار مشهور محمد اديب أفندى به صورتى بسيار زيبا و دلپسند خود نمايى مىكرد.
نوشتههاى روى كمربند نيز همان آياتى بودكه بر روى كمربند جامه مصرى، در كليه سمتها قرار داشت. تنها تفاوت اينكمربند درسمت شمالى آن بود؛ همان سمت ناودان و حجر اسماعيل كه بر روى اين قسمت عبارت زير نقش بسته بود:
«هذه الكسوة صنعت في مكة المباركة المعظّمة بأمر خادم الحرمين الشريفين جلالة الملك الإمام عبدالعزيزبن عبدالرحمن الفيصل آلسعود ملك المملكة العربيّة السعوديّة أيّدهاللَّه تعالى بنصره، سنة 1346 ه. على صاحبها أفضل التحيّة و أتمّ التسليم».
اما برقع (پرده درِ كعبه معظمه) نيز همانند برقع ارسالى به همراه جامه مصرى بود؛ يعنى تمامِ زمينه آن، به وسيله تارهاى نقرهاى زردوزى شده بود.
و در آن، همان آيات و عباراتى ديده مىشد كه بر برقع ارسالى از مصر نوشته شده بود و تنها تفاوتش در مستطيلهاى چهار گانه ميانى پرده بود كه پيشتر بر روى آنها عبارات اهدا نوشته مىشد و اكنون باآيه: وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً، وَنُنَزِّلُ مِنْ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَاراً، تزيين شده است.
و همچنين در پايين پرده، در زمينه دو دايره كوچك، عبارت: «صنع بمكّة المكرّمة سنة ...» را افزودهاند.
كعبه معظمه در آن سال 1346 ه. ق.
به وسيله اين جامه، كه نخستين جامه ساخت مكه مكرمه به شمار مىآمد، پوشانيده شد. به همين مناسبت مدير نخستين كارگاه جامه بافى، شيخ «عبدالرحمن مظهر» افزون بر جايزه ارزشمندى كه از سوى دولت در اختيارش گذاشته شد، تقديرنامهاى هم در ازاى زحمات و كوششهايش كه در به تحقق رسانيدن ساخت اين جامه از خود نشان داد، گرفت.
در سال 1347 ه. ق. مدير ديگرى به نام حاج محمد خان براى اداره كارگاه جامه بافى مكه مكرمه تعيين گرديد كه دولت نامبرده را متعهد ساخت تا اقدامات لازم را نسبت به تعليم كارگران
در زمينه بافت و گلدوزى و ساير بخشهاى تهيه جامه به عمل آورد و او نيز در اين زمينه سعى و كوشش فراوان نمود تا اين كه در نتيجه اين كوششها كعبه معظمه در سال 1352 ه. ق. به وسيله جامهاى كه تمامى آن به دست كارگران محلى ساخته و پرداخته شده بود، پوشانيده شد.
در همين سال، مدير جديدى به نام شيخ احمد سالم الجوهرى (1)را به مديريت كارگاه برگزيدند كه نامبرده تا سال 1355 ه. ق. در اين سمت باقى ماند.
كارگاه جامه بافى اجياد همچنان تا سال 1358 ه. ق. به فعاليت خويش ادامه داد تا اين كه يادداشت تفاهمى ميان دو دولت مصروسعودى درسال 1358 ه. ق.
برقرار گرديد كه بر طبق آن قرارداد، مصر ارسال جامه به كعبه معظمه را از سر گرفت. اين وضع همچنان تا سال 1381 ه. ق. ادامه يافت و مصر همه ساله جامه كعبه را مانند گذشته ارسال مىكرد تا اينكه در اينسالبر اثراختلافات سياسى، روابط ميان دولت مصر و عربستان تيره شد. با اين حال و با وجود اختلافات، دولت مصر مانند گذشته جامه را ارسال كرد اما دولت عربستان- همچنان كه در پيش ياد آور شديم- مانع پياده شدن جامه از كشتى شد. از آن هنگام بود كه ارسال جامه كعبه مشرفه از مصر متوقف گرديد و عربستان اقدام به بازگشايى كارگاه جامه بافى در جايگاه تازهاى به نام «جروَل» و در كنار خانه وزير دارايى اسبق، عبداللَّه السليمان، در مكه مكرمه نمود. اين بازگشايى در سال 1382 ه. ق. صورت پذيرفت.
اين كارگاه تا سال 1397 ه. ق. به ساخت جامه كعبه مشرفه مىپرداخت كه در اين سال ساختمان كارگاه جامه بافى جديد در منطقه «امّ الجود» واقع در مكه مكرمه آغاز به فعاليت نمود و از آن زمان تا كنون اين كارگاه به فعاليت خويش در زمينه تهيه و ساخت جامه كعبه مشغول است.
«امّ الجود» كارگاه جامه بافى جديد در مكه مكرمه: (2)
دولت عربستان همواره نسبت به پيشرفت صنعت جامه بافى توجه ويژه داشته و خواهان رسيدن آن به درجهاى والا از نظر دقت و متانت و مرغوبيت بوده است. در اين راستا «ملك فيصلبن
عبدالعزيز آل سعود» در سال 1392 ه.
ق. فرمان تأسيس كارگاه نوينى براى جامه كعبه شريفه را صادر كرد. پس از صدور اين فرمان، كارگاه با سبك نوينى تأسيس شد كه در آن پيشرفتهترين دستگاههاى مكانيكى بافندگى به همراه دستگاههاى بافندگى دستى و نيز ماشين آلات نخريسى و كلاف بندى همچنين دستگاههاى رنگرزى و جز اينها كه براى صنعت جامه و زردوزى آن نياز بود، فراهم گرديد. ساختمان آن، در روز شنبه هفتم ربيع الثانى سال 1397 ه./ 26 مارس سال 1977 م. در دوران ملك خالدبن عبدالعزيز به پايان رسيد و بازگشايى گرديد.
اين كارگاه داراى بخشهاى مختلفى بود. از بخش رنگرزى تارهاى ابريشم آغاز شد، سپس مراحل بافت را طى نمود و در پايان به بخش زردوزى و آذين آن به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا رسيد.
اين كارگاه افزون بر جامه بافى، فرشهاى پنبهاى مورد نياز مساجد عربستان را نيز توليد مىكند. همچنان كه بخش گلدوزى (زردوزى) آن- در كنار زردوزى جامه شريفه- به زردوزى و آذين پرچمهاى دولتى نيز مىپردازد. در اين كارگاه حدود يكصد و شصت كارگر مشغول به فعاليت هستند. علاوه بر آن، تعدادى نيز در ساختمان ادارى آن مشغول به كار مىباشند.
بخشهاى مختلف كارگاه:
كارگاه جديد جامه بافى داراى بخشهاى زير مىباشد:
الف- بخش رنگرزى:
در اين بخش تعداد ده كارگر فنى، به همراه برخى كارگران ساده مشغول فعالت مىباشند. اين بخش ويژه عمليات رنگرزى تارهاى ابريشم طبيعى است كه به وسيله آن جامه بيرونى و نيز جامه درونى كعبه مكرمه ساخته مىشود.
تارهاى جامه بيرونى را با رنگ سياه، و تارهاى جامه درونى را به رنگ سبز آغشته مىكنند.
آنان ابتدا تارهاى ابريشم سفيد را به وسيله دست با آب جوش و صابون شست وشو مىدهند تا بدينوسيله تارها را از ماده جدا كننده و آن را پيش از رنگرزى خالص نمايند. آنگاه پس از خشك كردن آنها، عمليات رنگرزى به
وسيله مواد شيميايى صورت گرفته و تارها را آنچنان رنگ مىكنند كه به گفته يكى از مسؤولان اين بخش، به مدت طولانى، گاه تا بيست سال در برابر اشعه خورشيد ثابت و بدون تغيير مىمانند.
بعد از عمليات رنگرزى، تارهاى رنگ شده را در چهار حوض با دقت شست وشو مىدهند؛ به طورى كه در پايان، آب عمليات شست وشو سفيد مىشود! سپس به وسيله دستگاههاى مكانيكى ويژهاى كه بدين منظور در سال 1404 ه./ 1984 م. به كشور وارد شده، تارهاى رنگ شده را خشك مىكنند.
گفتنى است دو جامه بيرونى و درونى كعبه همواره از يك نوع ابريشم طبيعى بافته شده، با اين تفاوت كه ضخامت تارهاى به كار رفته در جامه بيرونى سه برابر ضخامت جامه درونى بوده است. و اين بدان جهت است كه جامه بيرونى بايد داراى استحكام و قدرت بيشترى باشد و بتواند در برابر عوامل طبيعى مقاومت كند. اين تارها از بهترين انواع ابريشم طبيعى موجود در جهان است و به همين منظور دولت عربستان اقدام به وارد كردن آن از شهر ميلان ايتاليا مىكند. سپس از اين تارها ابريشم از ژاپن و چين وارد مىشد ليكن اكنون با توجه به مرغوبيت ابريشم ايتاليا نسبت به دو كشور چين و ژاپن، دولت اقدام به وارد كردن آنها از كشور ياد شده مىكند.
ب- بخش بافندگى دستى
اين بخش از دو سالن تشكيل مىشود؛ سالن نخست ويژه بافتن پارچه جامه بيرونى است و سالن دوم اختصاص به بافتن پارچه جامه درونى كعبه دارد.
در اين بخش تعداد پنجاه و دو نفر كارگر فنى مشغول به كار مىباشند.
كارگران بر روى هشت دستگاه پارچه بافى دستى از نوع «جاكار» نوشتهها را به صورت نقشهاى گوناگون در زمينه پارچههاى ابريشمى مىبافند. در اين بخش جامه بيرونى كعبه به وسيله ابريشم سياه كه بر آن نقش و نگارها و نوشتههاى گوناگون در زمينهاى سياه بافته مىشود.
نوشتههاى زمينه جامه عبارتند از: «لا الهَ الَّا اللَّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُاللَّه»، «سُبْحانَ اللَّهِ، بِحَمْدِهِ»، «سُبْحانَاللَّهِ الْعَظِيمِ» و «يا حَنَّانُ يا
مَنَّانُ يا اللَّه». ملاحظه مىشود كه جامه سعودى برخى عبارات را به صورت نقش در زمينه جامه بافته و به آن افزوده است، در حالى كه جامه مصرى تنها به عبارت «لا الهَ الَّا اللَّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُاللَّه»، بسنده كرده بود.
ناگفته نماند كه جامه بيرونى، همواره از دو نوع ابريشم طبيعى سياه ساخته مىشود؛ بدين صورت كه تارهايش از بهترين و مرغوبترين انواع ابريشم و پود آن از ابريشم طبيعى سياه درجه دو است.
همچنين در اين سالن آسترى جامه بيرونى از پنبه سفيد ساخته مىشود كه اين آستر به وسيله دستگاه پارچه بافى دستى ويژهاى آماده و مهيا مىگردد.
در اين سالن شانزده كارگر فنى و تعدادى دستيار مشغول به كار بوده و در آن پنج دستگاه پارچه بافى دستى از نوع «جاكار» قرار دارد.
بر روى هر يك از دستگاههاى ياد شده يك كارگر فنّى به همراه يك دستيار مشغول به كار هستند.
جامه درونى كعبه را از ابريشم طبيعى سبز مىبافند و نوشتهها با بافتههايى از ابريشم سفيد به شكل نقش و نگارهايى بر روى آن بافته مىشود.
عبارات نوشته شده «لا الهَ الَّا اللَّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُاللَّه» است كه در بالاى آن آيه قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا و در زير آن آيه إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ به چشم مىخورد.
در ميانه كمانهاى آن، زردوزىهاى زيبايى به شكل قنديل خودنمايى مىكند كه در زمينه آنها، نامهاى پروردگار «يا حَنَّانُ يا مَنَّانُ يا اللَّه» و «يا ذَا الْجَلال وَ اْلإكْرام» نوشته شده است. اين نقش و نگارها به سبك بسيار زيبايى در كنار هم قرار گرفته است؛ به طورى كه بيننده تصور مىكند از يك قطعه تشكيل گرديده است، در صورتى كه داراى اجزاى مختلف است و با قرار داده شدن در كنار هم يك قطعه جلوه مىكند. نوشتهها هم به خط ثلث بسيار زيبايى است. تنها با كمك گرفتن از بافت دستى است كه نقش و نگارهايى اين چنين زيبا و دقيق جلوهگر مىشود.
ج- بخش دستگاههاى مكانيكى بافندگى:
از بازگشايى و افتتاح كارگاه جامه بافى چند سالى نمىگذرد و در اين مدتِ نه چندان طولانى، دولت عربستان از هيچ كوششى نسبت به پيشرفت و مكانيزه كردن آن به وسيله دستگاههاى بافندگىِ ميكانيكى دريغ نكرده و همچنان سعى كرده است كه جامه كعبه مشرّفه را با سبكى نوين و نيكوترين شكل ارائه دهد و از جهت استحكام و قدرت و زيبايى به درجهاى والا برساند.
براى تحقّق بخشيدن به اين هدف، (همانگونه كه پيشتر اشاره شد) در اين بخش دستگاههاى مكانيكى نوينى در رشته بافندگى راه انداخت كه بيشتر در زمينه ساختن آسترى جامه بيرونى كعبه و نيز در برخى موارد به ساختن پارچه جامه بيرونى به جاى دستگاههاى پارچه بافى دستى فعاليت مىكنند، ليكن با اين حال سبك پارچه بافى دستى آن، با توجه به دقت و آسانى بافتن ابريشم؛ به ويژه پس از رنگرزى و نيز سادگى تغيير آن همچنان در برخى موارد به قوت خويش باقى مانده است.
اين بخش از دو سالن تشكيل شده است:
سالن نخست- اين بخش داراى هفت دستگاه ميكانيكى بافندگى است كه ده كارگر فنى روى آن مشغول به فعاليت هستند.
اين سالن در ساختن آستر سفيد جامه بيرونى كعبه و نيز بافتن پارچه ابريشم سياه ساده كه از آن كمربند و پرده در كعبه مشرّفه (برقع) ساخته مىشود، فعاليت دارد. بر روى پارچههايى كه ويژه كمربندها و پرده در كعبه بوده، حروف برجسته با زردوزىهايى به وسيله تارهاى نقرهاى مطلّا، آذين مىگردد.
گفتنى است در اين سالن فرشهاى پنبهاى عادى كه از آن در مساجد عربستان استفاده مىشود، مىسازند.
در اين سالن همچنين دستگاه ميكانيكى ديگرى براى ساختن تارهاى به كار رفته در دستگاههاى بافندگى دستى و ميكانيكى و نيز دو دستگاه ميكانيكى ويژه پر كردن ماسورههاى بافندگى براى چرخهاى ميكانيكى و همچنين دستگاه ميكانيكى ديگرى براى پر كرد ماسورههاى مخصوص تارها وجود دارد.
سالن دوم- در اين سالن يكى از پيشرفتهترين دستگاههاى بافندگى ميكانيكى را نصب كردهاند كه چهار
كارگر فنى به صورت متناوب بر روى آن مشغول به كار هستند. اين دستگاه به بافتن پارچه جامه برونى كعبه از ابريشم سياه مىپردازد كه نوشتهها را در زمينه آن به رنگ سياه مىبافد.
اما جامه درونى كعبه، تا كنون همچنان به وسيله دستگاههاى بافندگى دستى آماده مىگردد.
د- بخش كمربند و پرده در كعبه
اين كارگاه داراى بخش ويژهاى است كه به گلدوزى كمربند كعبه مشرفه و پرده درِ آن، بر روى پارچه ابريشم سياه مىپردازد. در اين قسمت شصت كارگر فنى مشغول به فعاليتاند. تمامى كارهاى اين بخش دستى انجام مىشود و كارگران آن، عمليات گلدوزى را به وسيله سوزنهاى دستى به گونهاى به انجام مىرسانند كه حروف نوشته شده، بنا به موقعيتهاى گوناگون آن، به صورتى برجسته به وجود مىآيند.
عمليات گلدوزى در چهار مرحله انجام مىشود:
در مرحله نخست: حدود نوشتهها را (حروف كتابى) به وسيله نخها مشخص مىكنند.
در مرحله دوم: كارگران به پر كردن حروف به وسيله نخهاى پنبهاى مىپردازند.
در مرحله سوم: نخهاى پنبهاى زرد رنگ، پوششى بر روى نوشتهها قرار مىدهند به گونهاى كه اين وضعيت متناسب با قرار داده شدن تارهاى نقرهاى مطلا بر روى آن باشد.
و در مرحله چهارم: كه مرحله پايانى است، كارگران اقدام به قرار دادن تارهاى نقرهاى مطلا بر روى حروف مىكنند و در اين مرحله، آذينبندى نوشتهها به زيباترين شكل خودنمايى مىكند.
كمربندهاى قرار گرفته بر پيرامون جامه، شانزده قطعه است كه در هر يك از سمت كعبه، چهار قطعه قرار داده مىشود.
نوشته روى آنها در هر سمت با «بسماللَّه ...» آغاز شده و سپس آيات مورد نظر تا پايان آن ديده مىشود. از آن پس، به دنبال آن، در سمت ديگر بار ديگر با «بسماللَّه ...» آغاز گرديده و آيات پس از آن ديده مىشود و تا آخر همين گونه است.
لازم به گفتن است كه پرده درِ كعبه، جهت آسانى كار، از پنج قطعه تشكيل
گرديده كه در پايان تمامى قطعات به هم متصل شده و قطعه واحدى را به وجود مىآورد.
اين قطعه داراى طولى به اندازه هفت متر و نيم و عرضى به مقدار چهار متر مىباشد. تمامى زمينه پرده ياد شده، به وسيله آيات قرآنى زردوزى شده با تارهاى نقرهاى مطلا، آذين گرديده است.
پىنوشتها:
فرهنگنامه جغرافيايى حرمين شريفين
محمد محمد حسن شُرّاب/ حميدرضا شيخى
در شماره پيشين، نخستين بخش از فرهنگنامه جغرافيايى حرمين شريفين منتشر گرديد، اكنون توجه خوانندگان گرامى فصلنامه «ميقات حج» را به ادامه آن جلب مىكنيم:
بُطحان: واديى است در مدينه. در ضبط اين كلمه اختلاف نظر است. اهل حديث آن را به ضم باء و سكون طاء تلفظ كردهاند، و اهللغت به فتح باء و كسر طاء. روايت سومى هم هست: فتح اول و سكون دوم.
بطحان يكى از وادىهاى بزرگ و اصلى مدينه است. در حديث آمده است:
بطحان بر روى تُرعه (در يا پله) اى از ترعههاى بهشت قرار دارد ... اين وادى از حرّه شرقى مدينه شروع مىشود و از عوالى و سپس از نزديك مسجدالنبى مىگذرد و در شمال جمّاوات به عقيق وصل مىشود (نك: اوديةالمدينه).
بُطَيْحاء: مصغّر «بطحاء» است.
گفتهاند: ميدانگاهى بوده به ارتفاع حدود يك گز كه عمربن خطاب آن را در بيرون مسجد مدينه ساخت و گفت: هركس خواست شعرى بخواند يا جار بزند به اين ميدانگاه برود ... اين ميدانگاه بعد از دوره عمر ضميمه مسجد شد.
بُغَيْبغة: مصغّر «بغبغ» و بهمعناى چاهى است كه آب آن نزديك باشد، و بهقولى: چاهى كه بهعمق يك قد يا در
همين حدود باشد. بغيبغه مزرعهاى بوده متعلق به امام على عليه السلام كه امروزه به آن «ينبعالنخل» مىگويند. آن حضرت اين مزرعه را وقف مسلمانان تهىدست كرد.
حمد جاسر مىگويد: هنوز هم اين نام بر زمين وسيع و خالى از سكنهاى كه در آنجا مىباشد اطلاق مىشود.
بقره: راهى است كه از مدينه منوّره به نُخيل مىرود (نك: نخيل).
بقيع: در لغت بهمعناى جايى است كه در آن انواع درخت باشد. اين كلمه بهنامهاى چندى اضافه مىشود، از جمله:
بقيع بُطْحان: منظور از بطحان همان وادى بطحان پيشگفته است.
بقيعالخيل: جايى بوده در مدينه نزديك خانه زيدبن ثابت. سمهودى مىنويسد: محل بازار مدينه در مجاورت مصلّى بوده است. مقصود ابوقطيفه در اين بيت همينجاست:
ألا ليت شعري هل تغيّر بعدنا بقيعالمصلّى أم كعهدي القرائن
قرائن: خانههايى بوده در جوار مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله.
بقيعالخَبْجَبة (به فتح خاء وسكون باء و فتح جيم): خبجبه درختى بوده كه اين محل بهنام آن شهرت يافت. بقيع مذكور در مدينه و در سمت چپ بقيعالغرقد قرار داشته است. در باب زكات سنن ابىداود از اين محل نام برده شدهاست.
بقيعالزُّبير: مقصود زبيربن عوام است. او از پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضا كرد كه اين مكان را به اقطاع وى دهد و پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضاى او را پذيرفت. بقيع زبير در مدينه و احتمالًا در نواحى بقيع الغرقد بوده است.
بقيع الغَرْقَد: غرقد در لغت بهمعناى گياه ديوخار است. بقيعالغرقد همان قبرستان معروف مدينه است كه نام آن براى همگان آشناست و در سمت شرق مسجدالنبى قرار دارد.
بلاط (به فتح باء و كسر آن): جايى است در مدينه ميان مسجدالنبى و بازار شهر كه سنگفرش است. روايت شده است كه براى عثمان آب آوردند و او در بلاط وضو گرفت، كه مقصود از بلاط در اين روايت همين بلاط ياد شده است.
بنابراين، بلاط بين مسجدالنبى تا مُناخه در شرق مسجد نبوى است و همان است كه مروان بهدستور معاويه آنجا را سنگفرش كرد.
بخارى در صحيح خود بابى را
گشوده است درباره كسى كه شترش را در بلاط يا در مسجد عقال كند، و در اين زمينه حديث جابر را آورده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مسجد شد و من نزد ايشان رفتم و شتر را در بلاط، عقال بستم. بخارى همچنين بابى را به رجم كردن در بلاط اختصاص داده و حديث دو نفر يهودى را كه زنا كرده بودند، از قول ابن عمر آورده است كه گفت: آن دو در محل بلاط سنگسار شدند. در روايتى ديگر از ابنعمر آمده است كه: آن دو در نزديكى جايگاه جنازهها رجم شدند.
در مسند احمد و مستدرك حاكم از ابن عباس روايت شده است كه:
رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد دو نفر يهودى را جلوى در مسجد رجم كردند.
همه اينها درست است؛ چرا كه بلاط محلى قديمى و پيش از حكومت معاويه وجود داشته است.
از آنچه گفتيم روشن مىشود كه بلاط در شرق مسجد در ناحيه محل جنازهها بوده است. ظاهر سخن ابن زباله و ابنشبه گوياى آن است كه بلاط براى اولين بار در زمان معاويه بهوجود آمد؛ زيرا اين دو نفر از قول عثمانبن عبدالرحمنبن عثمانبن عبداللَّه روايت كردهاند كه گفت: مروانبن حكم بهدستور معاويه بلاط را سنگفرش كرد. مروان ممرّ پدر خود حَكَم به مسجد را سنگفرش كرد؛ زيرا پدرش پير و مبتلا به باد مفاصل شده بود و هرگاه به مسجد مىرفت پاهايش را به زمين مىكشيد و گرد و خاك مىشد. وقتى اين كار را كرد معاويه به او دستور داد كه بقيه جاهاى نزديك مسجد را نيز سنگفرش كند و مروان چنين كرد.
او خواست بقيع زبير را نيز سنگفرش كند اما زبير مانع او شد و گفت: مىخواهى نام زبير را محو كنى و مردم بگويند: بلاط معاويه؟ عثمانبن عبدالرحمن گويد:
مروان كار سنگفرش بلاط را ادامه داد و چون به مقابل خانه عثمانبن عبيداللَّه رسيد فضاى جلو خانه او را به حال خود رها كرد.
عبدالرحمنبن عثمان گفت: اگر اينجا را سنگفرش نكنى آن را به خانهام مىافزايم. پس مروان آنجا را هم سنگفرش نمود.
عياض در توضيح بلاط به آن قسمت كه در غرب مسجد بوده بسنده كرده و گفته است: بلاط محلى است سنگفرش شده ميان مسجد و بازار مدينه.
وى در اين توضيح از ابوعبيد بكرى تبعيت كرده است. اما اين سخن جاى تأمل دارد؛ زيرا مقتضاى روايات پيشگفته اين است كه مراد از بلاط قسمتى است كه در شرق مسجد واقع بوده است. با اينحال، مراد از بلاط هم شرق مسجد است و هم قسمت غرب و شمال آن.
ابنشبه گفته است: محمدبن يحيى از عالمى موثّق برايمان حديث كرد كه كسى كه پيرامون مسجد رسول خدا را سنگفرش كرد معاويةبن ابىسفيان بود. او مروانبن حكم را مأمور انجام اين كار كرد و عبدالملكبن مروان كار سنگفرش را بهعهده گرفت و پيرامون خانه عثمانبن عفان را كه به محل گذاشتن جنازهها شارع بود سنگفرش كرد.
حدّ غربى اين بلاط عبارت بود از:
مابين مسجد تا خاتمالزوراء، نزديك خانه عباسبن عبدالمطلب در بازار؛ حد شرقى آن تا خانه مُغيرةبن شُعْبه واقع در راه مسجد به بقيع؛ حدّ يمانى (جنوبى) آن تا حدّ گوشه خانه عثمانبن عفان كه درِ آن به سمت جايگاه جنازهها باز مىشد؛ و حدّ شامى (شمالى) اش جلو حُشّ (بوستان) طلحه واقع در پشت مسجد. از سمت مغرب، همچنين، به حدّ خانه ابراهيمبن هشام كه درش بهطرف مصلّى بود مىرسيد.
بَلاكِث: يكى از اعراض مدينه و تپه بزرگى است در بطن اضم كه بين ذوالمروه و ذوخُشُب واقع شده است.
حدس مىزنم همان «بلكثه» باشد.
بَلْدَح و بلادح: واديى است در مكه مكرّمه. در حديث آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از آنكه به ايشان وحى نازل شود، در پايين پاى بلدح به زيدبن عمروبن نفيل برخورد كرد.
بُوَيْره: مصغّر «بئر» (چاه آب) است.
بويره جايگاه سكونت بنىنَضير بوده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله شش ماه پس از جنگ احد بهسوى آن، لشكر كشيد و نخلهاى ايشان را سوزاند و زراعتها و درختانشان را قطع كرد. آيه شريفه مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ .... (1)
در همين باره نازل شده است. بعضى گفتهاند: بويره نام جاى خاصى ازجايگاههاى بنىنضيربودهاست.
بيتالحرام: كلمه بيتالحرام بهمعناى كعبه است و به آن بيتالعتيق نيز مىگويند. اما مسجد، به آن مسجدالحرام مىگويند. مقصود از حرم هم مكه است؛ زيرا تمام مكه منطقه حرم مىباشد.
1) حشر: 5
بَيْداء: زمين خشك بىآب و علف خطرناك و بيابان است. بيداء كه در حديث تيمّم وارد شده، زمينى است در منتهىاليه جنوبى ذوالحليفه كه در آنجا از مرز ذوالحليفه خارج مىشوى. امروزه (1408) ساختمان تلويزيون و دانشكده در اينجا قرار دارد.
بَيْسان: جايى بوده در طرف خيبر و نزديك به مدينه. در حديث آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غزوه «ذىقرد» در محل آبى بهنام «بيسان» فرود آمد و از نام آن پرسيد. عرض كردند: نامش بيسان است و آبى شور دارد.
حضرت فرمود: نه، آن «نعمان» است و آبش شيرين و گواراست. بدين ترتيب رسول خدا صلى الله عليه و آله نام را تغيير داد و خداوند آب را. طلحه اين آب را خريد و صدقهاش داد و سپس نزد پيامبر آمد و اين موضوع را به اطلاع حضرت رساند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى طلحه، تو واقعاً فيّاض (كريم و بخشنده) هستى. و از آن پس، بهنام طلحةالفيّاض خوانده شد.
بيضاء: در داستان اسراء از اين محل نام برده شده است و همان ثنيّه (گردنه) تنعيم است. اين گردنه بر سر راه مدينه به وادى فخّ در مكه واقع شده و در پايين آن مسجد عايشه قرار دارد كه مردم از آنجا براى عمره محرم مىشوند.
به اين مكان «عمره» و «عمرةالتنعيم» مىگويند.
«ت»
تبوك: درغزوه تبوك وجيشالعُسره از اين مكان نام برده شده است. تبوك در 778 كيلومترى شمال مدينه واقع شده است.
تَنْعيم: ميان مكه و سَرِف واقع شده و اهالى مكه براى عُمره از اين محل محرم مىشوند. گفتهاند: نام آن از درختى معروف در باديه گرفته شده است. بعضى هم گفتهاند: وجه تسميه آن به تنعيم اين است كه در سمت راست آن كوهى است كه به آن تنعيم مىگويند و در سمت چپش كوه ديگرى است كه به آن «ناعم» مىگويند و نيز وادى «نَعْمان» در آنجا قرار دارد.
تِهامه (به كسر اول): به سرزمينى كه در شرق درياى سرخ واقع شده و از عقبه در اردن تا «المخا» در يمن امتداد دارد اطلاق مىشود. به قسمت يمن آن تهامه يمن مىگويند و به بخش حجازش تهامه
حجاز. مكه مكرمه، جدّه و عقبه در اين سرزمين قرار دارند. گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن نسبت داده و گفته مىشود: تهامى.
تَيْم: يكى از نامهاى كوهى است كه در حدود شرقى حرم مدينه واقع شده و غزوه سويق در محل آن بهوقوع پيوست.
اين كلمه- همانگونه كه گذشت- دچار تصحيفات زيادى گشته است.
«ث»
ثَبْره (به فتح اول و سكون دوم): در حديث آمده است كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در ثبره كه بر سر راه و روبهروى بويره قرار دارد، ايستاد و فرمود ...».
ثبره: زمينى را گويند كه سنگهايى مانند سنگهاى حَرّه دارد. گفته مىشود:
به ثبره فلان رسيدم؛ يعنى به حرّه فلان.
بكرى مىنويسد: ثبره نام جايى است.
نك: «بويره».
ثَبير (به فتح اول): كوهى است در مكه. در احاديث از اين كوه نام برده شده، از جمله آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بالاى آن رفت و كوه لرزيد. حضرت فرمود: آرام باش، ثَبير!
نيز ثبير جايى است در سرزمين مُزَينه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع شُريسبن ضمره مزنى داد. نيز نك:
«شعب ثبير».
ثُمامه (به ضمّ اول): صُخيرات الثمامة يكى از جاهايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير خود از مدينه به بدر از آنجا عبور كرد. «صخيراتالثمام» هم مىگويند. مغربيان آن را بهصورت «صخيراتاليمام»- با ياء- روايت كردهاند.
ثَنيّةالحوض: در حديث سلمةبن اكون آمده است كه گفت: با رسولخدا صلى الله عليه و آله از عقيق بهراه افتادم و چون به ثنيه (گردنه) اى كه به آن ثنيةالحوض مىگويند و در عقيق است رسيديم آن حضرت با دست خود بهطرف مشرق اشاره كرد ... تا آخر حديث.
ثنيةالعائر: اين گردنه نزديك مدينه است و رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه هجرت از آن عبور كرد.
ثنيةالعليا و ثنيةالسفلى: در سنن ابنماجه آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از ثنيةالعليا وارد مكه مىشد و هرگاه مىخواست خارج شود از ثنيةالسفلى خارج مىشد. ثنيه عُليا همان جايى است كه امروزه به آن «مَعْلاة» مىگويند و عبارت است از بخش بالاى مكه ودر
حال حاضر به محله و بازار ميان حجون و مسجدالحرام اطلاق مىشود. گورستان مكه در «مَعلاة» جاى دارد. ثنيه سُفلى عبارت است از «مسفله» كه شامل منطقه پايين مسجدالحرام مىشود.
«كَداء»- به فتح كاف- جزء ثنيه عليا يا معلاة است و «كُدى»- به ضمّ و ياى مقصور- در قسمت بالاى مكه قرار دارد.
گفتهاند: فتحه بده و داخل شو و ضمّه بده و بيرون رو. منظورشان از اين عبارت اين است كه: هرگاه خواستى از مكه خارج شوى از كُدى- به ضمّ كاف- خارج شو و هرگاه خواستى وارد مكه شوى از كَداء- به فتح كاف- درآى.
ثنيّةالمحدث: در حديث تعيين حدود حرم مدينه آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان دولابه (1)مدينه را تا عَيْر و تا ثنيةالمحدث و تا ثنيةالحفياء ... را حرم قرار داد.
ثنية مِدْران: جايى است در راه مدينه به تبوك كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را در آنجا مسجدى بوده است.
ثنيةالوداع: گردنهاى است كه هركس رهسپار شام بوده از آنجا مىگذشته است. بعضى گفتهاند بر سر راه مدينه به مكه قرار داشته است. شايد هم دو گردنه بوده است بدين نام؛ زيرا هر راهى گردنهاى داشته است كه مردم در آنجا با يكديگر وداع و خداحافظى مىكردهاند ... در وجه تسميه آن اختلاف است ... ظاهراً اين نام به دوره جاهليت مربوط مىشود؛ دليلش هم اين است كه در شعرى كه در استقبال پيامبر صلى الله عليه و آله سروده شده اين نام بهكار رفته است.
در اينجا آنچه را ابنشبّه در تاريخالمدينه پيرامون ثنيةالوداع آورده است ذكر مىكنيم:
آنچه درباره ثنيةالوداع و سبب نامگذارى آن بدين نام آمده است: (2)
هيچ كس وارد مدينه نمىشد مگر از راه واحدى از ثنيّةالوداع و اگر در آنجا تعشير نمىكرد پيش از آنكه از گردنه خارج شودمىمرد. هرگاهدرگردنه توقف مىكرد گفته مىشد: «وداع كرد» و به همين علت بهنام ثنيةالوداع خوانده شده است.
مىگويند عروةبن وَرْد عَبْسى به گردنه آمد. به او گفته شد: تعشير كن، اما او اين كار را نكرد و اين بيت را خواند:
لَعَمْري لَئِن عشّرتُ مِن خشية الرّدى نهاق الحمير انّني لَجَزوعٌ
پس وارد مدينه شد و گفت: اى گروه يهود، چه مىگوييد درباره تعشير؟ گفتند:
هيچ غير مدنى به مدينه وارد نشود و در ثنيّةالوداع تعشير نكند مگر اينكه بميرد، و هيچكس از جايى غير از ثنيةالوداع داخل نشود مگر اينكه مرض ضعف و لاغرى او را از پاى درآورد. اما چون عروه تشعير را ترك كرد (و صدمهاى هم نديد) از آن پس مردم هم اين كار را ترك گفتند و از هرسويى وارد مدينه مىشدند.
«دعوا ما في أيديكم من نساء المتعة»؛
«زنان متعهاى را كه در اختيار داريد رها كنيد» و مسلمانان آنان را آزاد كردند. به همين دليل، اين گردنه «ثنيّةالوداع» نام گرفت.
اينك به تحقيق دقيقى درباره «ثنيّةالوداع» مىپردازيم، شايد كه فصلالخطابى باشد در اين موضوع و به بحث و مناقشه و اختلاف پيرامون آن براى هميشه پايان دهد.
هر شهرى هرگاه در راههاى مسافران خود گردنههاى متعددى داشته باشد طبيعى است كه ثنيةالوداعها يا گردنههاى خداحافظى متعددى نيز خواهد داشت؛ چرا كه جهت سفر مسافران متعدد است. براى مثال، همين مدينةالنبى را درنظر بگيريم: كسى كه به سمت شام يا شمال و خيبر و تيماء و تبوك و ... سفر مىكند «اگر در محدوده مدينه قديم ساكن باشد» از راه «سلطانه» (ابوبكر صديق) بايد برود؛ كسى كه قصد سفر به مكه را داشته باشد از راه هجرت كه از قبا آغاز مىشود و از عروه و آبارعلى (ذوالحليفه) مىگذرد، مىرود- قبل از اينكه راه هجرت باز شود از راه عنبريه مىرفتيم-؛ و كسى كه عازم سفر به سرزمين نجد باشد از راه فرودگاه مىرود. همچنين است كسى كه بخواهد به مدينه بيايد. چنين كسى نيز بايد از اين راهها وارد مدينه شود. معقول نيست كسى كه مىخواهد به نجد سفر كند يا از نجد به مدينه بيايد از جاده سلطانه برود يا بيايد، مگر اينكه مانعى مانند جريان سيل يا خطر دشمن بر سر راه باشد. با
1) رجوع كنيد به: «لابتان».
2) در مراصدالاطلاع، ج 1، ص 301، درباره ثنيّةالوداع آمده است: «به فتح واو، نام گردنهاى است مشرف به مدينه كه مسافران راهى مكه از آن مىگذرند». در خلاصةالوفاء، ص 361، پاورقى شماره 2، سمهودى مىگويد: «جايى است كه قرين روى آن است و امروزه به آن قرين تحتانى مىگويند. همچنين بهنام كشك [كوشك] يوسفباشا نيز خوانده مىشود؛ زيرا همو بود كه در سال 1914 م ثنيّة را تراش داد و راه آن را هموار و آماده ساخت»؛ وفاءالوفاء: ج 2، ص 275؛ خلاصةالوفاء، ص 361.
نظرداشت اين توضيح، اين روايت اعتبار خود را از دست مىدهد كه مىگويد «در جاهليت هيچ كس وارد مدينه نمىشد مگر از يك راه و آن ثنيّةالوداع بود و اگر در آنجا تعشير نمىكرد قبل از اينكه از گردنه خارج شود مىمرد و هرگاه در گردنه توقف مىكرد گفته مىشد: «وداع كرد» و به همين دليل آن را ثنيةالوداع گفتهاند» (ابن شبّه، تاريخالمدينه، ج 1، ص 269). تعشير به اين معناست كه مسافِر مدينه مىبايست در ثنيةالوداع ده بار در يك نفس عرعر كند. مورخان اين داستان را در ضمن اخبارى كه مىگويد مدينه در قبل از اسلام شهرى وباخيز بوده است نقل مىكنند.
بهنظر من، روايتى كه مىگويد نام «ثنيةالوداع» در زمان جاهليت وضع شده، فاقد اعتبار است؛ زيرا هم متن و هم سندش ضعيف مىباشد و امارات و قراينى هم كه آن را تقويت كند وجود ندارد، و اين لفظ در هيچ متن شعرى جاهلى يا روايت موثق و قابلاعتمادى نيامده است. فيروزآبادى در «معالم طابة» تنها به ذكر همين عبارت بسنده كرده است كه: ثنيّةالوداع نامى جاهلى است. او براى اين سخن خود شاهد و دليلى نياورده است. ممكن است كسى بگويد كه در سرود «طَلَعَالبدرُ عَلينا» كه در آغاز هجرت خوانده شده، نام «ثنياتالوداع» آمده است؛ اگر اين مكان در آن زمان معروف نبود، كودكان مدينه در اين سرود خود، نام آن را نمىبردند.
پاسخ اين است كه: روايات قوىترى در دست است كه هم سند و هم متن سرود در برابر آنها تاب پايدارى ندارد.
اما رواياتى كه مىگويد ثنيّةالوداع يك نام اسلامى است؛ يعنى بعد از ظهور اسلام پديد آمده است، نه در دوره جاهليت، فراوان و موثق هستند. از جمله ابن حجر در «الفتح» (ج 9، ص 169)، از حازمى از جابر روايت كرده است كه گفت: همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى غزوه تبوك بيرون رفتيم و چون به عقبه طرف شام رسيديم، زنانى كه متعه كرده بوديم آمدند و شروع به چرخيدن بر گرد جهاز شتران ما كردند. در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و ما موضوع آن زنان را به حضرت گفتيم. پيامبر صلى الله عليه و آله خشمگين شد و به ايراد خطبه ايستاد ... و از متعه نهى فرمود. در آن روز ما با آن زنان وداع كرديم و آن گردنه بهنام ثنيّةالوداع
معروف شد.
ابنشبه نيز به سند خود از جابر روايت كرده است كه گفت: ثنيّةالوداع از آنرو بدين نام خوانده شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با مسلمانان كه زنانى را بهصورت متعه به نكاح خود درآورده بودند از خيبر برگشت و چون به مدينه رسيد به آنان فرمود:
«دَعوا ما فِي أَيْدِيكُم مِنْ نَساء الْمُتْعَة»
؛ «زنان متعهاى را كه در اختيار داريد رها كنيد»، و مسلمانان هم آنها را آزاد كردند. از آن پس، اين گردنه بهنامثنيّةالوداع خوانده شد (تاريخالمدينه، ج، ص 270) در «الاوسط» از قول جابر روايت شده است كه: پس بدين سب ثنيّةالوداع ناميده شد، در صورتى كه قبلًا به آن «ثنيّةالركاب» مىگفتند (نقل از وفاءالوفا، ص 1168). عياض مىگويد:
گفته مىشود: علت نامگذارى ثنيةالوداع بدين نام آن است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در يكى از سفرهاى خود با مسلمانان مقيم مدينه وداع و خداحافظى كرد. بهقولى هم در آن گردنه با برخى امراى سريّههاى خود وداع كرد. حال كه ثابت شد «ثنيّةالوداع» يك نام اسلامى است ديگر نمىتوان به سرود «طلعالبدر» كه در آغاز هجرت پيامبر خوانده شده استشهاد كرد.
ثانياً: اين ثنيّه يا گردنهاى كه در سرود «طلعالبدر علينا» ذكر شده در كجا واقع مىشود و مردم مدينه كى اين سرود را گفتهاند- اگر گفته باشند- و آيا اصلًا دو ثنيّه يا گردنه بوده است؛ اگر چنين است كداميك شهرت بيشترى داشته و وقتى گفته مىشده «ثنيةالوداع» ذهن متوجه كداميك از اين دو مىشده است؟
گروهى گفتهاند: ثنيّةالوداع در راه تبوك و شام مىباشد و همان است كه وقتى از مدينه خارج مىشويد، در ابتداى راه ابوبكر (راه سلطانه) واقع مىشود و سمت چپ شماكوه سلع وسمت راستتان ابتداى راه العيون كه به كوه الرايه منتهى مىشود قرار مىگيرد. و هرگاه وارد مدينه مىشويد كوه سلع در سمت راست شما مىافتد و ابتداى راه العيون در سمت چپ و پس از طى مسافتى اندك به ابتداى جاده سيدالشهدا كه به كوه احد مىرود، مىرسيد.
عدهاى ديگر گفتهاند: ثنيّةالوداعى كه در سرود يادشده نامش آمده و مشهورتر مىباشد در راه سابق مكه كه از بدر عبور مىكند واقع شده و همان «المدرّج» است كه از آنجا به سمت چاه عُروه، واقع در جنوب غربى مدينه، پايين مىروند.
اكنون ببينيم دلايل كدام يك از اين دو گروه قوىتر است:
از ادلّهاى آغاز مىكنيم كه تأييد مىكند ثنيّةالوداع همان است كه در راه تبوك در سمت شام (شمال) مدينه بين دو نيمه از كوه سلع واقع شده است. يكى از اين دلايل، روايتى است كه بخارى در صحيح خود، از سائببن يزيد آورده استكه گويد: «به ياد دارمكه باكودكان به ثنيّةالوداع رفتيم تا از پيامبر صلى الله عليه و آله كه از تبوك برمىگشت استقبال كنيم». (الفتح، ج 8 ص 127). ابن حبّان نيز از ابوهريره روايت كرده كه گفت: همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى غزوه تبوك بيرون رفتيم و در ثنيّةالوداع فرود آمديم ... تا آخر حديث.
ابن سَعْد درباره سريّه مؤته (در سرزمين اردن) مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله تا ثنيّةالوداع سپاه اسلام را مشايعت كرد و در آنجا ايستاد و با ايشان وداع نمود.
مسلمانان در جُرْف- در شمال مدينه- اردو زدند. در سيره ابنهشام (راجع به غزوه تبوك) آمده است كه چون رسولخدا صلى الله عليه و آله خارج شد در ثنيّةالوداع اردو زد.
يكى ديگر ازدلايلىكه نشان مىدهد «ثنيّةالوداع» مذكور در اخبار غزوه تبوك همان ثنيّه شامى (گردنه واقع در جهت شام يا شمال مدينه) مىباشد خبرى است كه ابنهشام از ابناسحاق روايت كرده است. او (درباره غزوه تبوك) مىگويد:
«عبداللَّهبن ابىّ پايينتر از او در سمت ذُباب جداگانه اردو زد و ...». ذُباب كوهى استكه هنگام تعيين محل ثنيّةالوداع شامى از آن نام مىبرند ومىگويند:
«ثنيّةالوداع بين مسجدالرايه كه بالاى كوه ذباب است و آرامگاه نفس زكيه واقع شده است». كوه ذباب، پس از آنكه از گردنه به سمت شمال پايين رفتى، در ابتداى شارع (خيابان) العيون قرار مىگيرد.
بيهقى در «الدلائل» و به نقل از او ابنكثير در التاريخ (ج 5، ص 23)، گفته است كه هنگام بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از غزوه تبوك دختربچهها و پسربچههاى مدينه با خواندن سرود «طلعالبدر» از آن حضرت استقبال كردند. بيهقى سپس مىگويد: اين موضوع را علماى ما براى ورود پيامبر از مكه به مدينه ذكر مىكنند.
اما بايد دانست كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله هنگام برگشت از تبوك بود كه از ثنيّةالوداع وارد مدينه شد.
بخارى درصحيح از ابنعمر روايت كرده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله اسبهايى را كه براى مسابقه تمرين داده شده بودند از حفياء تا «ثنيّةالوداع» دوانيد و مسابقه داد (الفتح، ج 6، ص 71). حفياء جايى است در الغابه واقع در شمال مدينه كه امروزه به آن «الخليل» مىگويند. مقصود از ثنيةالوداع در اين عبارت همان ثنيه شامى (گردنه واقع در جهت شام يا شمال مدينه) است؛ چرا كه ثنيّةالمدرّج مذكور در راه مدينه نمىتواند ميدانى براى مسابقه از حفياء يا غابه باشد.
ابن قيّم در «زادالمعاد»، هنگام سخن از غزوه تبوك مىنويسد: «چون رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديك مدينه رسيد مردم براى استقبال آن حضرت بيرون شتافتند و زنان و پسربچهها و دختربچهها شروع به خواندن سرود «طلعالبدر» كردند ...».
ابنقيم مىنويسد: برخى راويان در اينباره دچار اشتباه شده و گفتهاند: اين قضيه به زمان ورود پيامبر از مكه به مدينه مربوط مىشود، در صورتىكه اين يك خطاى آشكار است؛ چون ثنيّههاى وداع در جهت شام مدينه هستند و كسى كه از مكه به مدينه مىآيد نه اين گردنهها را مىبيند و نه از آنها عبور مىكند مگر اينكه به سمت شام برود. مؤيد اين مطلب حديثى است كه مىگويد:
«پيامبر صلى الله عليه و آله چون نزديك مدينه رسيد فرمود: «اين كوه طابه است و اين هم احُد، كوهى كه ما را دوست دارد و ما هم دوستش مىداريم». كسى كه از شام به مدينه مىآيد كوه احد را واضحتر مىبيند از كسى كه از راه مكه مىآيد.
يكى ديگر از دلايلى كه نشان مىدهد «ثنيّةالوداع» مدينه همان ثنيّه شامى مىباشد اين است كه ما در هيچيك از سفرهايى كه بهطرف مكه شده نامى از ثنيّةالوداع نمىبينيم، حال آنكه در سفرهايى كه به سمت شمال صورت گرفته از اين ثنيه فراوان ياد شده است.
آخرين دليل بر اينكه ثنيةالوداع مدينه همان ثنيه شامى است و دليل نيرومندى هم هست اين نقل سينهبهسينه مردم مدينه است كه ثنيّةالوداع همان است كه در راه تبوك قرار دارد. و البته روايت مردم مدينه در اين باب حجت است؛ زيرا اهل مدينه درهها و گردنههاى خود را بهتر مىشناسند.
و اما ادلّه كسانى كه مىگويند ثنيّةالوداع در راه مكه قرار دارد. اينان دليلى جز همان خبر سرود «طلعالبدر» كه
در هنگام استقبال از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه در روز هجرت خوانده شده در دست ندارند. آنان مىگويند شادمانى مردم مدينه از ورود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تنها در روز هجرت بوده است. اما اين خبر يك خبر ضعيف است كه ابنحجر آن را در الفتح نقل كرده و گفته است: ابوسعيد در «شرفالمصطفى» از طريق عبيداللَّهبن عايشه منقطعاً روايت كرده است كه: چون پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد دختربچهها شروع به خواندن سرود «طلعالبدر» كردند. ابنحجر مىگويد: اين سند مبهم است ... علاوه بر ضعف اين خبر، در آن تصريح نشده كه ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه از مكه بوده بلكه گفته است: «چون پيامبر وارد مدينه شد». و اين چيزى را ثابت نمىكند چرا كه آن حضرت دهها بار به مدينه وارد شده است.
با توجه به آنچه گذشت به اين نكته مىرسيم كه: ثنيّةالوداع مشهور در مدينةالنبى همان ثنيّه شامى است. البته ما منكر وجود ثنيّهها و گردنههاى ديگر در راه مكه نيستيم اما وقتى ثنيّه بهطور مطلق بهكار مىرود مقصود همان ثنيهاى است كه در جهت شام يا شمال مدينه، در ابتداى راه «سلطانه» (يا همان بزرگراه ابوبكر)، قرار دارد.
ثالثاً: اصولًا سند و متن سرود «طلعالبدر»، جاى بحث دارد. سند خبر ضعيف است؛ زيرا اولًا راوى آن ابنعايشه مىباشد كه تاريخ وفاتش بعد از سال دويست هجرى است، ثانياً در هيچيك از كتب حديث سند متصلى ندارد، ثالثاً اين خبر را نه نويسندگان صحاح ستّه نقل كردهاند و نه ابنهشام در سيره و نه ابنسعد در طبقات ... نه در خبر مربوط به هجرت پيامبر و نه در اخبار غزوه تبوك.
آنچه در احاديث صحيح پيرامون شادمانى مردم مدينه از ورود پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در روز هجرت آمده حديثى است كه حاكم از انس روايت كرده است كه گفت: دختربچههايى از بنىنجار به استقبال رفتند و در حالىكه دف و دايره مىزدند اين شعر را مىخواندند:
نحن جوارٍ من بنىالنجار يا حبّذا محمدٌ من جارٍ
در بخارى، در باب «مقدمالنبى صلى الله عليه و آله و اصحابهالمدينه» (ج 7، ص 260 به نقل از الفتح) از براء بن عازب ... آمده است كه:
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله تشريففرما شد و مردم
مدينه چنان شادمانى كردند كه تا آن زمان نديده بودم براى چيزى چنان شادمانى كنند، بهطورى كه كنيزكان شروع كردن به گفتن جمله: رسول خدا آمد ...».
در روايتى ديگر آمده است: «چون رسول خدا وارد مدينه شد مردم به خيابانها و كوچهها ريختند و غلامان و خدمتكاران بر بام خانهها مىگفتند: محمد رسول خدا آمد، اللَّه اكبر ... تا آخر حديث».
شايد سرود «طلعالبدر» بعدها بهعنوان وصفالحال مسلمانان مدينه در روز استقبالشان از رسول خدا گفته شده باشد. ما منكر زيبايى اين سرود و درستى مضامين آن نيستيم اما چند نكتهاى را پيرامون آن يادآور مىشويم:
1- در اين سرود نازكى و لطافتى است كه با سبكهاى سخن در زمانى كه اين سرود به آن نسبت داده مىشود تناسب ندارد. و احتمالًا از اشعار قرن سوم هجرى باشد.
2- سرود بر وزن بحر «رمل» است در حالىكه سرودهاى ارتجالى غالباً در بحر «رجز» مىباشد، كه نمونه آن را در ابيات دختران بنىنجار ديديم.
3- در اين سرود كلمه «ثنيّات»، يعنى بهصورت جمع، آمده است در صورتى كه مورد اختلاف شكل مفرد «ثنيّة» است. دليل آمدن آن به شكل جمع چيست؟
الف: برخى گفتهاند: درست است كه شكل جمع دارد اما مفرد است؛ چنان كه در عرفات و اذرعات چنين است.
ب: شايد هم مقصود سرودخوانان جمع بوده است؛ زيرا مقصودشان گردنهها و ثنيههاى معينى نيست بلكه مقصود اين است كه خورشيد جمال رسول خدا صلى الله عليه و آله از هر ثنيه و گردنهاى بر آنان طلوع كرده همهجا را فراگرفته است.
ج: سرود فراز و نشيب دارد. يكى از ابيات آن چنين است:
جئت شرّفت المدينة مرحباً يا خير داع
چگونه ممكن است مردم مدينه بگويند «شرّفتالمدينة» در حالىكه نام مدينه در آن زمان هنوز «يثرب» بوده و تنهاپساز ورودرسولخدا صلى الله عليه و آله بدانجاست كه نام مدينه روى آن نهاده مىشود؟!
4- مقصود از كلمه «ثنيّات» در اين سرود يك ثنيه است و سراينده براى درست شدن وزن ناچار شده ياء را بكشد. به همين دليل، بعضىها آن را
بهصورت «ثنيّه» مىنويسند. چنين چيزى در شعر مذكور در راه هجرت نيز صورت گرفته است، آنجا كه مىگويد:
جزىاللَّه ربُّ الناس خير جزائه رفيقين قالا خيمتى امّ معبد
امّ معبد يك خيمه بيشتر ندارد. پس چرا بهصورت تثنيه آمده است؟ جواب اين است كه سراينده شعر براى درست شدن وزن شعرى تاى مربوطه را كشيده است و مردم خيال كردهاند تثنيه است.
بارى، اينها مطالبى بود كه پيرامون ثنيّةالوداع بهنظر ما رسيد و گفتيم، به اميد آنكه توجه علماى تاريخ بدان معطوف شود و در اينباره به تحقيق بيشتر و اظهار نظر بپردازند.
ثَوْر: كوه بزرگى است در جنوب مكه كه از تنعيم، محل محرم شدن مكّيان براى عمره ديده مىشود. غار معروف ثَوْر در شمال اين كوه قرار دارد.
ثَوْر: كوه كوچكى است در پشت كوه احد از سمت شمال. در حديث آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مدينه را از «عَيْر تا ثور و ...» حرم قرار داد. بسيارى از علماى گذشته اين كوه را نمىشناختند و گمان مىكردند در حديث تحريفى رخ داده است، اما بعدها علما وجود اين كوه را ثابت كردند. اين كوه در نزد آگاهان و آشنايان به آثار جغرافيايى مدينةالنبى شناخته شده و مشهور مىباشد.
ثَيْب: كوهى است در شرق مدينه در صدر وادى قناة. نيز نك: «تيأب»، زيرا هردو نام يك جاست.
«ج»
جابيه: در سنن ابنماجه آمده است:
«پيامبر صلى الله عليه و آله در جابيه براى ما سخنرانى كرد». در معجمالبلدان، در ماده «الْيَة» آمده است: گفته مىشود: اليه واديى است در فسح جابيه، و فسح: واديى است در كنار عُرُنَّه- به ضمّ اول و دوم و تشديد نون- و عرنّه: باغى است در واديى كه در زمان جاهليت و نيز در دوره اسلام قرقگاه اسبها بود و در پايين آن قلهى قرار داشت.
جاسوم: دژى بوده در مدينه منوره.
در سيره پيامبر از اين دژ نام برده شده است.
جَباجِب: در سيره از اين مكان نام برده شده و گفتهاند: مراد از آن منزلگاههاى مِنا، يا كوههاى مكه است.
جَبّانه (به فتح جيم و تشديد باء):
جبّان در اصل بهمعناى صحراست، در
برخى جاها به گورستان «جَبّانه» مىگويند. در حديث عمر آمده است كه چون وى مسجد را از جهت شام (شمال) آن توسعه داد، گفت: كاش مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله را تا جبانه توسعه مىداديم. سمهودى مىنويسد: جبّانه جايى است در سمت شام مدينةالنبى.
جبّانه عَرْزَم: جايى است در كوفه.
در خبر آمده است كه اسودبن يزيد (تابعى) گاه از جبانه عرزم محرم مىشد.
جبلالرُماة: همان كوه «عَيْنَين» است.
به حرف عين مراجعه كنيد.
جَثْجاثه (به فتح جيم و سكون ثاء):
روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجدى ميان جثجاثه و بئر شدّاد نماز گزارد ... جثجاثه نزديك نقيع است واقع در شانزده ميلى مدينه (نك: نقيع).
جُحْفه (به ضم اول و سكون دوم):
جايى است ميان مكه و مدينه واقع در بيست و دو كيلومترى جنوب شرقى رابغ، و ميقات مردم مصر و شام است در صورتىكه از مدينه عبور نكنند. نام قبلىاش «مَهْيعه» بود اما چون در يكى از سالها سيلى جارى شد و اين محل را بهكلى ويران ساخت و اهالى آن را با خود برد (1)بهنام «جُحْفه» خوانده شد. جحفه در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و در حديث از آن نام برده شده است.
جُدّه (به ضمّ جيم): در لغت بهمعناى راه است و نيز بهمعناى خط پشت خر كه مخالف با رنگ ساير بدنش مىباشد. بعضى گفتهاند جدّه مقبره جدّه ما حوّاست و به همين دليل هم جيم آن را فتحه دادهاند؛ اما اين سخن درست نيست. جُدّه شهرى است مشهور در ساحل درياى سرخ و براى نخستين بار عثمانبن عفان آنجا را بندرگاه قرار داد.
اين شهر در 73 كيلومترى غرب مكه و 420 كيلومترى جنوب مدينه قرار داد.
جَدْر (به فتح جيم و سكون دال):
بهمعناى جدار (ديوار) است. «ذوجَدْر» چراگاهى بوده در شش ميلى مدينه در ناحيه قبا كه شتران رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مىچريدند و در همينجا بود كه اين رمه مورد هجوم و غارت قرار گرفت.
جَرّ (به فتح جيم و تشديد راء):
شاعر در روز احد گفته است:
نحن الغواشِ يوم الجَرّ من احدٍ هابَتْ مَعَدٌّ فقلنا: نحن نأتيها
جدّ در لغت بهمعناى دامنه كوه است و مراد از جُرّ احُد در اين بيت دامنه كوه احد مىباشد.
1) اجْتَجَفَه: او را از بيخ وبن بركند و كشت. اجتحف السيلُ الوادىَ: سيل رسوب و لاى وادى را بركند وبا خود برد.
جُراب (به ضمّ جيم): نام چاهى كه قبل از اسلام در مكه وجود داشته است.
جُرْف: (به ضمّ جيم و سكون راء):
جُرف مذكور در احاديث و سيره در شمال مدينه واقع مىشده ولى امروز يكى از محلههاى متصل به مدينه است و محلهاى زراعى و جمعيتنشين مىباشد.
جِعِرّانه (به كسر جيم و عين و تشديد راء): اين كلمه كه با كسر جيم و سكون عين و تخفيف راء نيز روايت شده ونام جايى است ميان مكه و طائف كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از جنگ حنين، در اين مكان توقف كرد و غنايم هوازن را تقسيم نمود و از همانجا محرم شد.
جعرانه در شمال شرقى مدينه، در بالاى ابتداى وادى شريف، واقع شده و هنوز هم به همين نام معروف است. پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از غزوه طائف، از جعرانه براى گزاردن عمره محرم شد، مسلمانان نيز به تأسى از آن حضرت آنجا را محل محرم شدن براى عمره قرار دادند.
جَمّاء (به فتح جيم و تشديد ميم): به عمارت يا دژى كه كنگره نداشته باشد «اجَمّ» مىگويند و مؤنث آن «جمّاء» است. عبارت «شاة جَمّاء» (گوسفند بىشاخ) نيز از همين معنا گرفته شده است.
جمّاء: كوه كوچكى است در مدينه و وجه تسميه آن بدين نام است كه دو كوه وجود دارد و اين يكى كوچكتر از ديگرى است.
در جنوب غربى مدينه سه جمّاء وجود دارد كه نزديك و مجاور هم هستند: يكى جمّاء تُضارع، ديگرى جماء عاقر يا عاقل و سومى جماء امّ خالد.
جماء تضارع همان است كه هرگاه كسى از مدينه- از راه بدر كه از بابالعنبريه و سپس وادى عروه مىگذرد- به سمت مكه حركت كند در سمت راست او مىافتد و در دست چپش قعر عروه قرار مىگيرد.
جماء امّ خالد از غرب چسبيده به جماء تضارع است. بن و بيخ اين هردو كوه يكى است اما تنههاى آن از هم جداست. جماء عاقل نيز از سمت غرب روبهروى جماء ام خالد قرار دارد و در فاصله ميان آن دو، كوه حبشى واقع شده است.
از جمّاء در موارد متعددى از سيره و حديث شريف نام برده شده است.
جُمْدان (به ضمّ اول و سكون دوم):
بهصورت «بجدان» و «حمران» نيز روايت مىشود. بهنظر مىرسد كه «جُمدان» تثنيه «جُمْد» باشد و جُمد بهمعناى تپه كوچك است.
در حديث شريف از اين نام خاص ياد شده است؛ مثلًا روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به جمدان رسيد و فرمود:
«هذه جُمدان، سَبَقَ المفرّدون ...». (1)جُمدان در راه مكه قرار دارد و در تعيين محل آن اختلاف است. بلادى مىگويد:
دو كوه مجاورند در يكصد كيلومترى شمال مكه كه راه از دامنه شرقى آن مىگذرد. از شرقْ وادى خُليص را دربرگرفتهاند و از غرب مشرف به ساحل مىباشند. در كتابهاى قديمى اقوال ديگرى آمده است.
جَمرة: جمره در لغت بهمعناى سنگريزه است و در اينجا بهمعناى محل رمى جمرهاست در منا و سه تاست:
1- جمره كبرى يا عقبه كه در آخر مِنا از طرف مكه قرار دارد و وجه تسميهاش آن است كه در روز قربانى رمى مىشود.
2- جمره وسطى 3- جمرهاولىياكوچك.
جَمْع (به فتح جيم و سكون ميم):
همان مزدلفه است. علت نامگذارى مزدلفه به «جمع» آن است كه در اين مكان نماز مغرب و عشا بهصورت جمع (و همزمان) خوانده مىشود.
روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در «قُزَح» وقوف كرد و فرمود: اينجا قُزَح است و موقف مىباشد و «جَمْع» سراسرش موقف است. قزح جزء مزدلفه مىباشد.
جَمَّة (به فتح جيم و تشديد ميم):
سمهودى نقل كرده كه: جَمّه چشمهاى است در يكى از وادىهاى خيبر كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را «قسمةالملائكة» ناميد و دو سوم آب آن در يك جوى مىرود و يكسومش در جوى ديگر.
جَمَل: در لغت بهمعناى شتر نر است. «بئر جمل» چاهى است در مدينه.
و «لحى جَمَل» جايى است ميان مكه و مدينه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله، در حَجّةالوداع، در آن حجامت كرد. نك: «لحى جَمَل».
جَنَفاء (به فتح اول و دوم، و در روايتى به ضمّ جيم): در داستان ملاقات نمايندگان بنى فزاره با رسول خدا صلى الله عليه و آله در خيبر از اين مكان نام برده شده است. در آنجا آمده كه حضرت به آنها فرمود:
وعده ما در جنفاء. جنفاء جايى بوده در حاشيه خيبر و هنوز هم در الضِّغْن، واقع
1) از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند: مُفرّدون چهكسانى هستند؟ فرمود: مردان و زنانى كه خدا را فراوان يادمىكنند معجمالبلدان، ماده جُمدان- م.
در نشيب حرّه خيبر و شرق فدك، معروف است.
جَيش: به آن «ذاتالجيش» و «اولاتالجيش» نيز مىگويند. نام جايى است كه در سيره و حديث از آن ياد شده است؛ زيرا يكى از منزلگاههاى پيامبر در هنگام رفتن به احُد بوده و نيز در هنگام برگشت از غزوه بنى مصطلق از اين مكان عبور كرده است. بلادى مىنويسد:
ذاتالجيش تلعه (1)بزرگى است كه از گردنههاى مُفرّحات سرچشمه مىگيرد و از سمت غرب و قبل از ذوالحليفه به وادى عقيق مىريزد و به شلَبيّه معروف است.
جيفه (به كسر جيم): ذوالجيفه نيز گفتهاند. در روايتى بهصورت «حاء» يا «خاء» آمده است. به هرحال، جايى است ميان مدينه و تبوك كه رسول خدا صلى الله عليه و آله، هنگام رفتن به تبوك در آنجا مسجدى ساخت.
پىنوشتها:
1) تَلْعه: آبراههاى كه از قسمتهاى مرتفع و بالاى زمين شروع و به ته رودبار ختم شود؛ مسيل آب فرهنگلاروس- م.
طرح جايگزين شود.
سرودهها در وادى اسرار
ارمغان حبيب
در گوش ما جز آيه «انّى قريب» نيست بر لب بهجز ترانه «امّنيجيب» نيست
ما شيعهايم و پيرو آل محمّديم با مدّعى بگو كه «ولايت» غريب نيست
لب تشنه فرات و تبآلود تربتيم ما را شميم عشق، بهجز بوى سيب نيست
سوداى اهل بيت، جهانگير گشته است بيچاره آنكه زين همه هيچش نصيب نيست
بسيار بودهاند غريبان، ولى كسى چون اهل بيت در وطنِ خود غريب نيست
محبوب عرشيان ومطاف فرشتگان گر در ديار خويشغريباند، عجيب نيست
گويا كه بوستان ولايت خزان زده است بر هيچ گل، ترنّم هيچ عندليب نيست
مرهم براى قلب پريشان و داغدار جز انتظار آمدن آن حبيب نيست
هر جمعه مىوزد زدل ندبه عطر ياس دل را درون سينه قرار و شكيب نيست
هرچند دلشكستهتر از اشك غربتيم خرسند ودلخوشيم كه اين دل غريب نيست
بيمار آن نگار به غيبت نشستهايم درمان ما بهجز نظر آن طبيب نيست
عمرى است در نشيب غميم و فراز عشق راه جنون تُهى ز فراز و نشيب نيست
ما دلسپردگان، پىِ قرآن و عترتيم هر راه و دعوت دگرى جز فريب نيست
در روز حشر پشت و پناهى براى ما چون عترت رسول و خداى مجيب نيست
جواد محدّثى/ مكه معظمه، اسفند 79
ارمغان حج
رفتم به كعبه تا كه دل از غم رها كنم رفتم كه تا فريضه حق را ادا كنم
رفتم به كعبه تا كه دل دردمند را اندر حريم قدس الهى دوا كنم
رفتم به كعبه و حرم و جلوهگاه حق تا طُوف خانه از سر صدق و صفا كنم
رفتم كه دل صفا دهم از نور ايزدى اندر صفا و مروه بهحق التجا كنم
در زير ناودان طلا گريه سردهم اقرار بر گناه و خطا و ريا كنم
بويم حريم پاك و زنم بوسه بر حَجَر و آنگاه رو بهجانب آب بقا كنم
نوشم ز آب زمزم و تن شست وشو دهم تا روح و جسم را ز پليدى جدا كنم
اندر مقام و ركن بهدرگاه ذوالجلال بر مؤمنين و ملتمسين من دعا كنم
احرام را بهقامت خود سازم استوار تا آنكه ياد محشر روز جزا كنم
اندر منا بهديو لعين سنگها زنم ابليس و دودمان وِرا زير پا كنم
همچون خليل روى بهقربانگه آورم قربان به روز عيد بهراه خدا كنم
از بعد حج به جانب يثرب روان شوم جان را بهپاى قبر پيمبر فدا كنم
در گلستان خلد بقيع روى آورم چون بلبلان عاشق و شيدا نوا كنم
از پرتو چهار مَه برج معرفت تابان و پرفروغ دل بينوا كنم
مىخواهد از خداى خطابخش (عسكرى) نگذارد آنكه بار دگر تا خطا كنم
حاج محمد حسين عسكرى فراهانى
سيرى ديگر در سفرى ديگر
شدم وارد به شهر آشنايى كه دارد رمز و راز دلربايى
دلم را قبّه خضرا ربوده كه تحتش جان جانانم غنوده
همان شهرى كه از بعد پيمبر صلى الله عليه و آله شده محنتگهِ زهرا و حيدر
در آستان بقيع
بقيع و آن قبور تابناكش چه غمانگيز باشد خاك پاكش
دل هر شيعه زين ماتم غمين است كه بيند قبر آنها اين چنين است
دلِ شب عاشقان آل اطهار بقيع آيند امّا پشت ديوار
در ميقات
خدايا! بىنوايم بىنوايم در عين بىنوايى آشنايم
كرم كردى به ميقاتم رساندى زجام بىخودى ما را چشاندى
فكندى در دلم سوز و گدازى كه باشد با توأم راز و نيازى
بر افروز اين دلم در كوى اقبال كه نبود جز تو در آن هيچ آمال
دل زارم به عشق خود بسوزان در آن نور حقيقت برفروزان
در ميقات
به ميقات آمدم هم راز و خسته ز دورى مدينه دل شكسته
چنان مستم من از پيمانه دوست كه از مستى نگنجد روح در پوست
گرو بگذاشتم دل در مدينه زبانِ دل بود با سوز سينه
در آنجا چون خدا بگرفت دستم در آن ميقات، خوش احرام بستم
لباس معصيت از تن بكندم به پوشيدم لباسِ طاعت آن دم
در اين وادى چه اسرارى نهفته يكى از صد هزارش كس نگفته
در طواف
بيا جانا طواف از سر بگيريم كه شايد دامن دلبر بگيريم
بكن يكدم حجر را استلامى ز عمق جان بگو با او كلامى
پس از طوف حريم ذات دادار نمازى در مقام (1)
دوست بگزار
در سعى
پس آنگه در صفا بگذار گامى زخمّ نيستى بر گير جامى
بيا در سعى، ما و من رها كن دل خود را حريم كبريا كن
بدان بس رازها از حىّ سبحان در احكام و مناسك هست پنهان
تو خود از پيش چشمت پرده بردار كه برخى رازها گرديد پديدار
خودى گر رفت، مىگردى الهى بيابى از خدا هر چيز خواهى
به باغ وصل ايزد راه يابى بيابى صد هزاران كاميابى
سؤال از نتيجه مناسك
حرم رفتى شدى از خود مبرّى؟ وز اخلاق رذيلت هم معرّى؟
ز احرام و طواف و سعى و تقصير نشد جز ظاهرش بهر تو تفسير؟
و يا از هر يكى معنى گرفتى به روى بام عرفان جا گرفتى؟
چو پروانه بريدى دل ز هستى به گرد شمع حق با شور و مستى؟
گرفتى زاد تقوى اندرين راه؟ كه باشد توشه مردان آگاه
نشان آوردهاى از كوى دلدار و يا هستى اسير نفس بدكار؟
نشان از كوى او اخلاص و توحيد گر آوردى به تو تحسين و تمجيد
اگر دارى نشان، محكم نگهدار مباد از كف ربايد ديو غدّار
به توحيد و به اخلاص و به تقوى به صدر باغ خلدت هست مأوى
در مدينه
مدينه آستان ملك جان است مدينه كعبه افلاكيان است
به سوى مسجد و قبر پيمبر صلى الله عليه و آله برفتم با خروش و ديده تر
مدينه صد هزاران راز دارد اگر گوشى بود آواز دارد
در احد و مشاهد و مساجد
احد رفتم به سوادى زيارت در آنجا نيز ديدم هست غربت
در اينجا حمزه افتاده است از پا به راه دين حقّ آن سرو بالا
مشاهد با مساجد جمله ديدم كه قبلًا نام آنها مىشنيدم
قبا و قبلتين و فتح و سلمان على و فاطمه آن مهر تابان
دهد هر يك نشان از روزگارى كه بوده واقعه يا كار زارى
نظر كردم جهانى آه ديدم هزاران دل در آن درگاه ديدم
در اين وادى ز گلزار پيمبر صلى الله عليه و آله بهر گوشه گلى گرديده پر پر
بقيع و خاطرات او يكى نيست از آنچه بشنوى زان اندكى نيست
كنار آن مشاهد دل كباب است به غم آغشته و در التهاب است
هر آن شيعه كه بيند قبر ايشان به جاى اشك خون بارد ز چشمان
1) مقام خليل ابراهيم عليه السلام.
كجا گوشى چنين غربت شنيده كجا چشمى چنين ويرانه ديده
سپاس حق كه او بال و پرم داد به لطفش منزلم اندر حرم داد
به طوف كعبه رفتم زار و خسته به لطف حق تعالى دل ببسته
حجر بوسيدم و اركان خانه چه خوش بيتى عتيق و جاودانه
ز زمزم كردم آهنگ صفا را رعايت كردم آيين وفا را
ز زمزم آب نوشيدم كه گردم برىء از سُقم ها و جمله دردم
مشاعر ديدم و خَيف و مِنا را جبالِ رحمت و ثور و حِرا را
به آه و حسرت و قلب پريشان به غم كردم وداع كوى جانان
درباره معراج
حرم رفتم ولى مَحرم نگشتم منِ مجرم در آن نامحرم هستم
غرض ز احرام و ميقاتِ و عبادات ز حجّ و عمره و سعى و مناجات
همان عرفانِ ذات ذوالجلال است ز نقصان آمدن سوى كمال است
خدا! جامى ز خمّ معرفت ده ز لطف خود مرا اين منزلت ده
كه در گيتى بجز راهت نپويم به غير حمد تو چيزى نگويم
شفاى قلب خود جز تو ندانم بجز مدح تو حرفى را نخوانم
چه كم گردد ز سلطانى كه گاهى به مسكينى كند يكدم نگاهى
شرابى ده كه گردم پاك گوهر ز دست ساقيش ساقى كوثر
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
فصلنامه ميقات حجّ همه ساله اين افتخار را داشته است تا در نشستى صميمى با نماينده محترم ولى فقيه و سرپرست حجاج ايرانى جناب حجّة الاسلام و المسلمين آقاى محمّدى رىشهرى، در زمينه مسائل مربوط به حجّ و عمره به گفتگو بنشيند تا خوانندگان محترم را با ديدگاهها و نظريات ايشان آشنا سازد، در اين گفتگو مسائلى همچون: ارزيابى عملكرد كارگزاران حجّ در سال گذشته، خصوصىسازى عمره و حجّ، فعاليتهاى بين المللى بعثه و ... مطرح گرديده كه توجّه خوانندگان محترم را به آن جلب مىنماييم:
[ويژگىهاى حج سال 1379]
: با توجه به گذشت چند ماه از برگزارى شكوهمند حج سال گذشته خواهشمنديم بفرماييد ارزيابى جناب عالى از حج سال گذشته چيست؟
آقاى رىشهرى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم، الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ.
با تشكر از مجله وزين و ارزشمند «ميقات حج» و دستاندركاران آن. پيش از هر سخنى، بايد خداوند متعال را سپاسگزار باشيم كه در سال گذشته (1379 ه. ش.) توفيق داد دو بار مراسم پرشكوه حجّ ابراهيمى را برگزار كنيم.
در باره ارزيابى ويژگىهاى حجّ سال گذشته و بررسى نقاط قوّت و ضعف آن، به طور اجمال و فشرده بايد گفت: تا سال 1378، كسانى به حج مىرفتند كه در سال 1363 ثبت نام كرده بودند. و امّا از ويژگىهاى سال 1379 نخستين گروه از ثبت نامىهاى جديد مشرّف شدند، و مجموعاً 800، 87 نفر زائر و عوامل خدماتى توفيق تشرّف پيدا كردند، به همين دليل تركيب سنى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى زائران اين سال، با سالهاى پيشين تفاوت اساسى داشت.
ويژگىهايى كه اين زائران نسبت به سالهاى پيش داشتند اين بود كه:
جوانتر بودند؛ در سالهاى گذشته زائرانِ كمتر از پنجاه سال 36 تا 43 در صد بودند، ليكن در سال گذشته، 1/ 56 در صد از زائران را افراد كمتر از پنجاه سال تشكيل مىدادند.
سواد بيشترى داشتند؛ طبق آمار از ميان حُجاج، تعداد بىسوادها در مجموع 10% كاهش داشت؛ از ميان با سوادان نيز حدود 570 استاد دانشگاه در حج سال گذشته حضور داشتند.
خواستهاى مادى و معنوى تغيير يافت؛ با تركيب سنى، فرهنگى و سياسى زائران جديد، فضاى فرهنگى و سياسى كشورمان تا حدود زيادى، به داخل عربستان منتقل شد و به همين تناسب، در انتظارات مادّى و معنوى آنان با گذشته تفاوت اساسى پيدا شد. اگر بخواهيم قدرى در رابطه با انتظارات زائران توضيح بدهيم، بايد بگوييمكه زائران سال 79، هم از نظر فرهنگى و معنوى توقع داشتند كه روحانيون و بخش فرهنگىِ بعثه بيش از گذشته تلاش داشته باشند و مطابق خصوصيات فرهنگى و تحصيلات و سواد زائران برنامههايى را ارائه دهند و هم از نظر مادى انتظارات بسيار بالا بود؛ به خصوص در زمينه مسكن كه ان شاء اللَّه در قسمت نقاط ضعف اشاره خواهم كرد.
زائران با پرواز مستقيم به مدينه منتقل شدند؛
نقطه مثبت ديگر حجّ 1379 اين بود كه براى نخستين بار 10% از زائران با پرواز مستقيم به مدينه انتقال يافتند.
همچنين طرح استقرار پزشك در هر كاروان را داشتيم؛ كه تا حدّى با موفقيت
اجرا شد و ظاهراً اولين سالى بود كه 11 مورد بيمار منجر به فوت بيشتر نداشتيم.
طبق ارزيابىهايى كه به عمل آمد، يكى از دلايل آن، اجراى طرح پزشك كاروان بود.
مسأله تب دره ريفت را داشتيم كه كنترل شد و فضا سازى كه در ايران در اين رابطه شده بود، فضا سازى صحيحى نبود.
همچنين ايجاد ستادهاى منطقهاى براى رسيدگى به امور زائران از نكات جديد اجرايى در سال جارى بود.
از تلف شدن بيش از هفتاد هزار لاشه قربانى جلوگيرى شد؛ در حج سال 79 ترتيبى داده شد كه از گوشت قربانىها استفاده بهينه شود و از تلف شدن آنها جلوگيرى به عمل آيد. و اين مسأله، در طول سالهايى كه ما در خدمت زائران خانه خدا هستيم، براى اولين بار اتفاق افتاد و در نتيجه تا 032، 70 نفر از اين طريق اقدام به ذبح قربانى كردند. البته در اجراى اين طرح مشكلى هم وجود داشت و آن اين بود كه ذبح قربانى 10 هزار نفر از حاجيان ايرانى به روز يازدهم افتاد و انتقادهايى هم به دنبال داشت؛ بعضى از زائران بسيار ناراحت بودند از اين كه نتوانستند قربانى خود را در روز عيد قربان ذبح كنند و از احرام بيرون بيايند.
البته حل اين مشكل بسيار دشوار است؛ چرا كه عملًا اين امكان وجود ندارد كه همه زائران بتوانند قربانى خود را، با آن خصوصيات و ويژگىهاى لازم، در روز عيد انجام دهند. رييس بانك اسلامى هم كه چندى قبل به كشور ما آمده بودند و ملاقاتى با ما داشتند، بسيار علاقهمند بودند كه همكارى تداوم يابد و اظهار مىكرد كه ممكن نيست همه زائران بتوانند در روز عيد، قربانى خود را ذبح كنند. و اين كار عملًا امكانپذير نيست و اصرار داشت كه ما تعدادى از زائرانمان را قانع كنيم در روز يازدهم قربانى كنند. البته ما هم در حال بررسى هستيم كه ان شاء اللَّه راه حلى مناسب با رعايت كامل مسائل شرعى براى سال جارى بيابيم.
محسوس بود و اين مسأله سبب شده بود تا بهاى مسكن به شدت افزايش پيدا كند و مشكلات جدى براى زائران ما در رابطه با مسكن به وجود آيد. گرچه طبق ارزيابىهايى كه داشتيم، علىرغم اين افزايش، در مجموع حدود 20 درصد مسكن سال 79 بهتر از سالهاى پيش بود اما با توجه به تركيب سنى و فرهنگى زائران و با توجه به پولى كه از آنها دريافت شده بود، انتظار زائران شايد بيش شايد از 70 درصد افزايش يافته بود و به همين جهت انتقاداتى در اين رابطه وجود داشت. نكته مهمى هم هست؛ چون زائران سالهاى قبل 27 هزار تومان داده بودند و زائران سال 79 نخستين گروه از زائرانى بودند با پرداخت پول واقعىِ حج، به اين سفر تشرف پيدا مىكردند.
[مشكلاتِ اجرايى حج سال 1379]
علاوه بر مشكلاتى كه به آن اشاره شد، سال گذشته، مشكلاتى داشتيم كه من به برخى از آنها اشاره مىكنم:
1- علاوه بر مشكلاتى كه در زمينه مسكن بيان كردم، طرف سعودى نيز در زمينه قرارداد مسكن به تمامى تعهدات خود عمل نكرده بود و در نتيجه براى تعدادى از زائران ايرانى مشكل ايجاد شد. كه در سال جارى بحمد اللَّه با تمهيداتى كه در نظر گرفتيم اميدواريم اين مشكلات تكرار نشود.
2- در رابطه با رفت و آمد زائران در مكه نيز مشكلاتى وجود داشت؛ يعنى با اينكه سازمان حج مبلغ يكصد ريال سعودى بابت رفت و آمد زائران پرداخت كرده بود، باز تعدادى از زائران انتقاد داشتند و به ما پيشنهاد مىكردند كه حمل و نقل زائران، به وسيله سازمان حج تأمين شود كه در سال جارى برنامهريزى جديدى شده و اميدواريم سازمان حج ترتيبى بدهد كه اين مشكل تا آنجا كه ممكن و مقدور است حل شود.
3- مشكل ديگرى كه وجود داشت، طولانى شدن مدت سفر بود كه به هواپيمايى مربوط مىشد. در اين باره نيز تلاشهايى صورت گرفت تا حتّىالمقدور مدت سفر كوتاه شود، ليكن اين تلاشها به نتيجه كامل نرسيد،
هرچند كه از آن مقدارى كه طرف سعودى مىخواست تا حدى كوتاهتر شد ولى به هر حال مشكل طولانى بودن سفر در سال گذشته جدى بود.
4- از جمله مشكلات سال گذشته، بازرسى بدنى قبل از سفر بود كه در بعضى از ايستگاههاى پروازى به صورت موهنى انجام شد. كه پس از اطلاع در همان آغاز برخورد كرديم و اين مشكل كه البته در يكى دو فرودگاه وجود داشت، حل شد.
در مجموع بايد بگويم: تلاش بسيار شد تا از تجربيات گذشته براى حل مشكلاتى كه احياناً اين سفر دارد استفاده شود. اميدواريم ان شاء اللَّه در سال آتى بتوانيم اين مشكلات را حتى المقدور حل كنيم.
: بعثه مقام معظم رهبرى در حج گذشته چه برنامههايى را در زمينه امور فرهنگى به مورد اجرا گذاشت و تا چه حد در تحقّق اهداف خود موفق بود؟
آقاى رىشهرى: بعثه مقام معظم رهبرى در سال گذشته برنامههاى متنوّعى در زمينههاى فرهنگى داشت. مهمترين برنامههايى كه اجرا شد عبارت بودند از:
1- برائت از مشركين؛ مراسم برائت در عرفات برگزار شد كه بسيار خوب و آبرومندانه بود. صدا و سيما و واحد سمعى بصرى بعثه هم توانستند آن مراسم را به نحو شايسته به داخل كشور منعكس كنند به خصوص صداى جمهورى اسلامى كه مراسم برائت را به طور مستقيم پخش كرد.
در مسجد الحرام و جمرات البته توسّط لبنانىهاو برخى مسلمانان ديگر كشورها نيز برائت ديگرى برگزار شد كه قابل توجّه بود، اعتراضهايى را نيز متوجه حزب اللَّه لبنان كرد زيرا تعدادى از آنها در آن حضور داشتند و فعال بودند.
2- برنامه دعاى كميل؛ مراسم اين دعاى شريف در چهار نوبت، دوبار قبل از حج و دو بار بعد از حج در كنار بقيع برگزار شد؛ كه آثار و بركات فراوانى براى مردم ما و براى نظام اسلامىمان داشت. البته يكى از موفقيتهاى بعثه مقام معظم رهبرى اين است كه اين دعا و مراسم را به گونهاى در سالهاى گذشته برگزار كرده كه عربستان سعودى ناگزير آن را پذيرفته است كه به صورت رسمى برگزار شود.
3- تشكيل همايشها؛
برنامههاى ديگرى كه بعثه مقام معظم رهبرى داشت و الحمد للَّهبسيار خوب برگزار شد، هشتهمايش بود. يكىاز آنها بانام همايش مقام و منزلت زن در مدينه برگزار شد و از كيفيت بالا و خوبى برخوردار بود و بقيه همايشها در مكه برگزار شد كه تعداد شركت كنندگان در آن به صورت چشمگيرى افزايش پيدا كرده بود.
در مجموع، احساس ما اين است با توجه به برنامهريزىهايى كه همه ساله داريم و ارزيابىهايى كه از نقاط قوت و ضعف كارها انجام مىشود، هر سال گامى به سوى اهداف حج ابراهيمى نزديكتر مىشويم.
: در سال گذشته مسأله خصوصى سازى حج بهطور جدى مطرح شد و در رابطه با عمره نيزتاحدودى به اجرا در آمد، ارزيابى حضرتعالى از اين رويكرد چيست؟
آقاى رىشهرى: خصوصى سازى محاسن و معايبى دارد كه در مجموع به نظر بنده معايب آن از محاسنش بيشتر است. حُسنى كه خصوصى سازى دارد اين است كه مشكلات اجرايى را متوجه سازمان حج نمىكند؛ يعنى مديران خصوصى مسؤول مشكلات خواهند بود ولى به نظر بنده- كه در هيأت دولت هم چند سال پيش مطرح كردم- خصوصى سازى هر چند بار اجرائى سازمان حج را كم مىكند ولى هم از نظر اقتصادى به ضرر مردم است و بهاى حج و عمره گرانتر خواهد شد و هم از نظر فرهنگى زيرا وقتى اجراى كار دست بعثه و سازمان حج نباشد، قطعاً نمىتوانيم آنگونه كه مطلوب است براى مسائل فرهنگى برنامه ريزى كنيم. در عمره سال گذشته كه مسأله خصوصى سازى تا حدودى پياده شد؛ ما از نزديك ناظر بوديم كه بعضى از كاروانها و مديران خيلى خوب عمل مىكردند و مردم راضى بودند وليكن تعداد بيشترى مشكل آفرين بودند؛ بهخصوص از نظر فرهنگى مشكل جدى داشتند به شكلى كه وقتى گزارش آن، از طرقى به مقام معظم رهبرى داده شده بود، معظمله اعلام كردند كه با اين مسأله مخالف هستند بر اين اساس و با توجه رهنمودهايى كه داشتند، برنامه ريزى شد و از سال جارى ديگر چيزى به نام خصوصى سازى نخواهيم داشت، ان شاء اللَّه.
: روابط ايران و عربستان در حال گسترش است و جناب عالى در سال گذشته براى اولين بار در ضيافت منا شركت نموديد و با وزير حج اين كشور ديدارهايى داشتيد، خواهشمند است نظر خود را در اين زمينه بيان فرماييد.
آقاى رىشهرى: روابط خوب ميان ايران و عربستان به سود دو كشور بلكه به سود جهان اسلام است. به همين جهت مسؤولان سياسى كشور در سالهاى اخير بعد از مشكلاتى كه به دنبال مسائل سال 1366 به وجود آمد و روابط به سردى گراييد، تلاش كردهاند روابط سياسى دو كشور گسترش پيدا كند و تقويت شود. تقويت اين روابط، و همكارىهاى دو جانبه مىتواند در سطح بينالمللى و خصوصاً در منطقه تأثير مطلوبى از خود به جاى بگذارد. مسائل مهمّ جهان اسلام از قبيل مسأله فلسطين، افغانستان و امثال آن و نيز مقابله با توطئههاى جهانى عليه اسلام و مسلمانان از جمله امورى است كه ارتباط نزديك دو كشور مىتواند روى آن تأثير جدى داشته باشد، تنظيم قرارداد امنيتى بين دو كشور و گسترش مبادلات اقتصادى و تجارى نيز از ديگر دستاوردهاى اين ارتباط نزديك خواهد بود لذا من اميدوارم در همه زمينهها و از جمله مسائل فرهنگى و علمى روابط دو كشور توسعه يابد و در چهارچوب احترام به قوانين و مقررات دو كشور و احترام متقابل در آينده شاهد گسترش بيشتر اين روابط باشيم.
: با توجه به ثبت نام زائران جديد و بالا رفتن سطح معلومات آنان، بعثه مقام معظم رهبرى براى ارتقاى سطح بهرهورى از حج و عمره چه تمهيداتى را انديشيده و به مورد اجرا گذاشته است؟
آقاى رىشهرى: از سال گذشته در سازمان حج و بعثه مقام معظم رهبرى كميتههاى كارشناسى در زمينههاى مختلف تشكيل شده و برنامه ريزى گرديده است كه هم از روحانيون قوىتر در حج و عمره استفاده شود و هم با دادن آموزشهاى لازم معلوماتشان بيشتر شود. و اميدواريم كه در زمينه فرهنگى و بعد معنوى اين طرحها و فعاليتها به ثمر برسد. البته بايد توجه داشت ابزار و امكاناتى كه ما در اختيار داريم محدود است و نمىتوانيم ادعا كنيم كه در وضعيت فعلى مىشود
انتظارات همه زائران- به خصوص كسانى كه در سطح بالايى از معرفت هستند- را صد در صد برآورده ساخت. اما سعى و تلاش ما بر اين است كه بتوانيم به ظرفيت مطلوب برسيم.
: فلسفهتشكيل كنگرههاى مختلف درموسم حج در بعثه مقام معظم رهبرى چيست خواهشمنديم ارزيابى و نظريه خود را در رابطه با اين كنگرهها را بيان فرماييد.
آقاى رىشهرى: هدف اصلى اين كنگرهها و همايشها ابلاغ پيام انقلاب اسلامى به مردم جهان از پايگاه اصلى وحى و ابلاغ پيام مردم انقلابى ايران به ملتهاست. هرچند كه اين كنگرهها در فرصتى بسيار محدود انجام مىشود ليكن به نظر بنده در سال گذشته با توجه به محدوديتهايى كه در زمينههاى مختلف وجود داشت، در تحقّق اهداف خود در حد ميسور توانست موفق باشد. و با برنامهريزىهايى كه داشتهايم اميد است در سالهاى بعد بهتر و پربارتر گردد.
: جناب عالى در حجّ گذشته با مسؤولان برخى بعثههاى كشورهاى اسلامى ديدارهايى داشتيد، لطفاً بفرماييد در اين ديدارها چه مذاكراتى صورت گرفت و اساساً بعثههاى كشورهاى ديگر چه اندازه حاضر به تفاهم، تبادل اطلاعات و تجربيات و همكارى بايكديگر هستند؟
آقاى رىشهرى: در سالى كه گذشت، بيشترين ارتباط و ديدارها را با عناصر سياسى و فرهنگى كشورها داشتيم، رؤساى حجّ نُه كشور يعنى نُه وزير در بعثه مقام معظم رهبرى حضور يافتند و با آنان ملاقات داشتيم و همچنين در فرصتهاى مناسب و به جهت مصالحى برخى را شخصاً به بازديد آنان رفته و براى بعضى از آنها نماينده فرستاديم. در مجموع مذاكراتى كه با هيأتهاى ديگر كشورها داشتيم مذاكرات خوبى بود و عموماً نسبت به انقلاب اسلامى ايران و آنچه كه در ايران اسلامى مىگذرد نظر خوبى داشتند. احساس من اين است كه تعدادى از متفكران و بزرگان، مسائلى را از عمق دل مطرح مىكنند؛ يعنى اظهار محبت مىكنند به نظام اسلامى و اين نظام را پشتوانهاى براى جهان اسلام مىدانند و به
طور كلى حوادث ايران و آنچه در ايران پيش آمده، بسيار مهم است و به نظر مىرسد كه به تدريج پناهگاه بودن انقلاب اسلامى براى جهان اسلام در حال تحقّق يافتن است.
: به نظر مىرسد در زمينه امور فرهنگى و هدايت معنوى زائران، نياز به يك بازنگرى است تا بتوان از ظرفيت حج و عمره به خوبى استفاده كرد، نظريه جناب عالى در اين باره چيست؟
آقاى رىشهرى: همانگونه كه در پاسخ به سؤال قبلى اشاره شد، ظرفيت فرهنگى حج و عمره بسيار بالا است و بايد اعتراف كنيم كه حقيقتاً ما نتوانستهايم از اين ظرفيت به طور شايسته استفاده كنيم ولى اين را من عرض كنم كه ما از سال اوّل همواره در صدد بوديم كه هر سال يك گام پيش برويم؛ يعنى از طرق مختلف ارزيابى مىكنيم و نقاط ضعف خودمان را مىيابيم و آن مقدار كه در توانمان هست و امكانات وجود دارد مىكوشيم كه از ظرفيتها كاملًا استفاده شود. اميدواريم كه خداوند توفيق بيشترى عنايت كند و ما و همكارانمان بتوانيم از وضعيتى كه پيش آمده، نهايت استفاده را ببريم و مسؤوليت خودمان را در اين رابطه انجام دهيم تا به نقطه مطلوب برسيم، ان شاء اللَّه.
: يكى از ضعفهاى زائران و حتى بسيارى از كارگزاران حج ندانستن زبان عربى است و اين ضعف خود را به خوبى در عمره و حج نشان مىدهد، آيا بعثه براى جبران اين ضعف برنامهاى دارد؟
آقاى رىشهرى: ما از همان سالهاى اوّل به فكر اين مسأله بودهايم و براى هر مقطع نيز برنامههايى را ارائه كردهايم به عنوان مثال براى آشنايى مديران و دستاندركاران حج كتابى با عنوان: (حوارات حول شؤون الحجّ) منتشر شد سپس كمى تكميل گرديده با عنوان: (المحاورات اليوميّة في موسم الحجّ) به چاپ رسيد، كتابى با نام گفتگو نيز به صورت نوار آموزشى درآمد و در اختيار مديران كاروانها قرار گرفت، سپس يك كار تحقيقى حدوداً دو ساله انجام شد و كتابى با نام:
(العربية المعاصره) منتشر شد كه اخيراً به صورت نوار آموزشى در آمده و در اختيار عموم قرار گرفته است. البته باور من اين است كه بايد مسؤولان و دستاندركاران حج و از جمله روحانيون و مديران كاروانها و همچنين حجّاج بيت اللَّه الحرام همگى با مكالمه عربى آشنا شوند تا بتوانند از اين فرصت مهمّ براى تعارف مسلمانان و دستيابى به منافع حجّ بيشتر بهرهمند گردند.
: بعثه مقام معظم رهبرى براى سال آينده چه برنامهاى دارد؟
آقاى رىشهرى: در واقع برنامهها، بعثه همان برنامههاى سابق است ولى با توجه به وضعيت سياسى جهان كه قطعاً حج متأثر از آنها خواهد بود؛ مسائلى كه هماكنون در فلسطين و در افغانستان وجود دارد، بايد به برنامهها محتواى جديدى داد و بايدحرفهاى جديدى را براىمردم جهانداشته باشيم. دراينزمينه كميسيونهاى كارشناسى تشكيل شده و مشورتهايى را با دوستان و همكاران بعثه مقام معظم رهبرى داريم تا بتوانيم متناسب با نيازها و شرايط حج امسال، محتواى برنامهها را تطبيق دهيم كه ان شاء اللَّه جزئيات آن در آينده مشخص مىشود.
و اما از نظر اجرايى، كار خوبى كه امسال در حال برنامه ريزى و اجراست، با توجه به مشكلاتى كه سال گذشته در مسكن داشتيم، برنامهريزى شده است كه سازمان حج ان شاء اللَّه منازل بهترى را تهيه كند، بهخصوص در مدينه. و براى نخستين بار است كه منازل طبقه بندى مىشود و از هر كس به همان مقدار ارزش منزل و هتلى كه در آن اسكان داده مىشود پول دريافت خواهد شد. همانطور كه مىدانيد در سالهاى پيش منازل به صورت قرعه كشى در اختيار حجاج قرارداده مىشد، ليكن در سال گذشته اعتراضاتى شد كه وارد هم بود. بنابراين، اميدواريم كه امسال از لحاظ مسكن وضعيت بهترى داشته باشيم.
و هم چنين از نظر حمل و نقل، برنامه ريزى شده كه ان شاء اللَّه به شكلى عمل شود كه زائران رفاه و آسايش پيشترى داشته باشند و مشكلات سال گذشته كمتر شود كه طرح حمل و نقل شهرى زائران پس از كار كارشناسى در دست تهيه است و چگونگى آن بعداً اعلام خواهد شد.
: هم اكنون كه فعاليت هاى آموزشى حج تمتّع آغاز گرديده، جنابعالى چه توصيههايى به كارگزاران حج و نيز حجاج بيتاللَّه الحرام داريد؟
آقاى رىشهرى: عرض بنده به كارگزاران حج، خصوصاً روحانيون عزيز و مديران گرامى اين است كه توجّه داشته باشند. اين دو گروه بايد بدانند كه كارشان يك كار الهى است و بايد خداوند متعال را ناظر بر اعمال و رفتار خويش بدانند. انتظار حضرت ولىّ عصر، اميرالحاج حقيقى از حجاج بيتاللَّهالحرام را مدّنظر داشته باشند و سعى و تلاششان اين باشد كه كارها بگونهاى پيش برود كه مرضىّ آن حضرت باشد. با تمام توان بهخصوص براى جلسات آموزشى پيش از موسم سرمايهگذارى كنند. روحانيون كاروانها، مخصوصاً آنانكه محلّ اقامتشان با محلّ كاروان و زائرانشان فاصله دارد، موضوع را جدّى بگيرند و ترتيبى بدهند كه حاجى پيش از حضور در موسم به مقدار زياد براى انجام اعمال آمادگى پيدا كند.
زائران عزيز هم از برنامهها استفاده كنند و در جلسات آموزشى، شركت گسترده داشته باشند و بكوشند اين فرصت ها و لحظات ارزشمند را از دست ندهند تا حجشان با مشكل روبرو نشود، بهخصوص آنان كه براى اوّلين بار امسال مشرّف مىشوند. البته زائران نبايد در رابطه با اعمال حجّ بترسند و روحانيان زائران را نترسانند، ليكن بايد مسائل حج را جدّى گرفت و با دقتّ و تمام توان كوشيد كه از اين فرصت محدود استفاده كرد.
به زائران عزيز نيز توصيه مىكنم برنامههايى را كه بعثه مقام معظم رهبرى پيش بينى و تهيه كرده و برخى از آنها نيز از صدا و سيما در آستانه تشرّف پخش مىشود، استفاده نمايند. و در جلسات عمومى كه بعثه مىگذارد، حتماً شركت نمايند و از كتابهايى كه معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى منتشر كرده، در حدّ استعداد و معلومات خود استفاده كنند. بحمداللَّه در اين معاونت، با تلاشهايى كه صورت گرفته، كتابهاى بسيار ارزندهاى نشر يافته كه همه اقشار مىتوانند به فراخور تحصيلات، از آنها بهره ببرند، تلاش كنند حدّاقل چند كتاب قبل از اعزام به حج، مطالعه كنند.
: ميقات حج دهمين سال انتشار خود را آغاز كرد، همانگونه كه جناب عالى مستحضريد تا كنون بيش از 700 مقاله در ميقات هاى فارسى و عربى به چاپ رسيده و بدون تأخير تاكنون منتشر شدهاند، ارزيابى حضرتعالى از گذشته فصلنامه «ميقات حج» چيست و براى آينده آن چه رهنمودهايى داريد؟
آقاى رىشهرى: در رابطه با مجله وزين و ارزشمند «ميقات حج» بايد عرض كنم كه بحمد اللَّه كار بسيار ارزندهاى تا كنون انجام گرفته و از دست اندر كاران آن تشكر مىكنم، به خصوص معاونت محترم آمورزش و تحقيقات جناب آقاى قاضى عسكر، كه شخصاً متحمّل اكثر زحمات مربوط به مجله است. مطالب مجلّه تا آنجاكه من مطالعه كردهام و ديدهام، مطالب ارزندهاى است، كار بسيار اساسى در رابطه با مباحث مختلف مربوط به حج انجام گرفته است. در طول نُه سالى كه اين مجله منتشر شده، مسائل بسيار متنوّعى مورد بحث و بررسى و كاوش قرار گرفته كه قابل توجه و ارزشمند است.
ژفكر مىكنم اگر كار به همين شيوه ادامه يابد، اين مجموعه، ذخيرهاى بسيار گرانسنگ و پر ارج براى آيندگان خواهد شد و در اين زمينه هرچه سرمايهگذارى شود، ارزش دارد.
اما با اين همه، كار قابل تقويت و ارتقا است و مىشود از اين هم قوىتر عمل كرد. به نظر مىرسد تقويت و ارتقاى اين دو مجله (ميقات حجّ فارسى و عربى)، در اين است كه مطالب آن به روز باشد؛ يعنى علاوه بر ابعاد علمى و تحقيقى كه داشته و دارند- و اميدواريم با برنامهريزىهايى كه مىشود بهتر و پربارتر گردد- منعكس كننده حج و عمره آن سال باشد و اخبار و حوادث مربوط به حج و عمره و نكات بر جسته موسم حج را گزارش كند. اين مسأله، هم جاذبه بيشترى براى خوانندگان دارد و هم براى آيندگان مفيد و خواندنى است و متوجه مىشوند كه در اين سالها چه اتفاقات سياسى، فرهنگى، اجتماعى و ... رخ داده و وضعيت حجگزارى چگونه بوده و چه ويژگىهايى داشته است.
و نيز بجاست از كسانى كه خواننده مجله هستند و حتى آنانكه از مجله استفاده نمىكنند و نيز از روحانيون كاروانها، مديران، و زائران و علماى بلاد كه در موسم
حضور پيدا مىكنند، نظرخواهى شود كه چه نكاتى بهتر است مورد بحث و كاوش قرار گيرد و چه موضوعاتى بيشتر مورد نياز است؟
همچنين در اين سال ها چون دانشجويان استقبال زيادى از عمره دارند، جا دارد كه شمارهاى از مجله به عمره دانشجويى اختصاص داده شود و به مسائلى بپردازد كه مورد نياز دانشجويان و جوانان است. بهر حال براى كلّيه اين عزيزان آرزوى موفقيت روز افزون دارم.
والسلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته
طرح جايگزين شود.
حاج يوسف ناگوا چانگ (1)و (2)/ رضا مراد زاده
سالها پيش سفرى به چين داشتم كه در آن سرزمين نوشتهاى بسيار تاريخى و ارزشمند در باره سفر يكى از دانشمندان و متفكران مسلمان آن ديار به نام روحالدين «مادهشين» ملقب به «فوچو» به دستم رسيد. فتوكپى آن را با خود به ايران آورده، به فارسى ترجمه كردم. متن اين سفرنامه به سبك نثر قديم زبان چينىاست و چون زبان چينى مشكلترين زبان دنيا است، لذا ترجمه اين متن نيز دشوار و وقتگير بود.
اين متن نسبتاً طولانى را در سه شماره تنظيم نمودم كه قسمت دوم و سوم نيز در شمارههاى بعد به چاپ خواهد رسيد. اميد است مورد توجه و عنايت خوانندگان مجله وزين «ميقات حج» قرارگيرد.
سخن نخست:
ماده شين (3)
(1794 تا 1874 م) ملقّب به «فوچو» (4)يكى از دانشمندان و متفكران بزرگ مسلمان و پرآوازه سرزمين چين است. نام دينى وى را «يوسف» و «روحالدين» ذكر كردهاند. ما در اين نوشته از او بيشتر با نام «روحالدين مافاچو» ياد خواهيم كرد.
مافاچو به همراه وانگ داى يو (5)
(1584 تا 1670 م)، يوسف ماجو (6)
(1640 تا 1711 م) و ليوجى (7)
(1655 تا 1745 م) چهار انديشمند و مترجم بزرگ كتابهاى دينى و اسلامى چين در دوران فرمانروايى دودمان چينگ (8)
(1616 تا 1911 م) محسوب مىشوند.
روحالدين مافاچو در طول حيات هشتاد سالهاش بيش از سى جلد كتاب را ترجمه و تأليف كرد. بيشتر آثار و نوشتههاى وى درباره اصول، احكام، فقه، شريعت، فلسفه، تاريخ اسلام، قرآن و علوم قرآنى، دستور زبان عربى، علم معانى و بيان، شرح و تفسير كتابهاى سه متفكّر بزرگ اسلامى سابقالذكر چين است. برخى از اين آثار به زبان عربى و فارسى و برخى ديگر به زبان چينى نوشته و تدوين شدهاند.
مافاچو نخستين شخصيت مسلمان در سرزمين چين بود كه بيست جزء از قرآن كريم را به زبان چينى ترجمه كرد. عنوان چينى آن «بائومينگ ژِن جينگ ژى جيه» (1)(ترجمهاى مستقيم از قرآن كريم) نام دارد. متأسفانه نسخه اصلى دست نويس اين ترجمه گرانبها در درگيرىها و لشكركشىهاى داخلى چين بر اثر آتشسوزى از بين رفت و اكنون تنها ترجمه پنج جزء اوّل قرآن مجيد در اختيار ما قرار دارد. ترجمه گزيده وى نخستين تلاش براى ترجمه كامل قرآن كريم در سرزمين چين محسوب مىشود.
يكى ديگر از آثار مهمّ روحالدين مافاچو «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» يا «يادداشتهاى سفر مكّه» نام دارد. اين رساله يا كتاب كوچك در واقع سفرنامه حجّ وى به شمار مىرود و حاوى شنيدهها و ديدههاى اين دانشمند و متفكّر شهير عصر چينگ در گردش و سياحت از جهان اسلام و ممالك عرب است.
اين رساله داراى محتوايى تاحدّى غنى و ارزشمند و يك سند تاريخى گرانبها است.
گفته مىشود پژوهشگران و محقّقان خارجى كه در زمينه اسلام در چين بررسى و تحقيق كردهاند، اين اثر را بيش از ديگر آثار مؤلّف ستودهاند.
اين سفرنامه مختصر، بىترديد يكى از نادرترين و معتبرترين متنها و سندهاى تاريخى سفر مسلمانان چين براى زيارت خانه خدا در اواسط قرن نوزدهم ميلادى به شمار مىرود. از تاريخ ورود و گسترش اسلام در سرزمين چين بيش از يكهزار و سيصد و پنجاه سال مىگذرد و مسلماً تعداد زيادى از مسلمانان اين ديار با تحمّل رنج و مرارت و مشقّت فراوان از مسيرهاى دريايى و زمينى «جاده ابريشم» به زيارت حرمين شريفين در جزيرة العرب رهسپار شدهاند. امّا متأسّفانه به دلايل گوناگون، هيچ اثر و سند مكتوب در خصوص كمّيت و كيفيّت اين سفرها در دسترس نداريم. از اين رو، اين كتاب كوچك به عنوان اوّلين متن قديمى مكتوب و ارزشمندترين سند فرهنگ حجّ مسلمانان
1) Bao ming zhen jing zhi jie
چين توانسته است گوشهاى از اين كمبود و خلأ را جبران كند.
مافوچو تمام ديدهها و شنيدههاى سفر زيارت خانه خدا؛ از قبيل آثار باستانى و تاريخى، خرابههاى روزگاران قديم، سيماى واقعى آثار تاريخى برجاى مانده و همچنين شرايط طبيعى و آداب و رسوم اجتماعى مردم آن مناطق را ثبت كرده است. اين كتاب كوچك همچنين وضعيت رفت و آمدها و ارتباطات دريايى و زمينى كشور چين با سرزمينهاى اسلامى- عربى و ممالك آسياى غربى در دهه پنجاه قرن نوزدهم ميلادى را به تصوير كشيده است.
مطالب اين جزوه هنوز با گذشت يكصد و شصت و پنج سال براى مطالعه و تحقيق در خصوص سير تحوّلات و تكامل جغرافيايى، آمد و رفتها و ارتباطات و نيز سياستها و برخوردهاى انسانى، از اهمّيت و ارزش تاريخى قابل ملاحظهاى برخوردار است.
حج فريضهاى از فريضههاى الهى و چهارمين ركن از اركان اسلام است. حج بزرگترين و شكوهمندترين و گستردهترين گردهمايى مؤمنان و مسلمانان سرتاسر جهان است. زيارت خانه خدا و آرامگاه رسول اكرم صلى الله عليه و آله به عنوان يك فريضه الهى در قرآن كريم و احاديث نبوى مورد تأكيد و تشويق قرار گرفته است. قرآن كريم در بيان اهمّيت و ضرورت زيارت بيتاللَّه الحرام با تأكيد چنين مىفرمايد: وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا. (آل عمران: 97)
پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله نيز درباره سير و سفرهاى معنوى چنين فرمود:
«لا تُشَدُّ الرِّحَالُ إِلَّا إِلَى ثَلاثَةِ مَسَاجِدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ مَسْجِدِي هذا وَ الْمَسْجِدِ اْلأقْصى».
«سفرها جز با سفر به سه مسجد: مسجدالحرام، مسجد من (مسجدالنبى) ومسجد الاقصى كامل و استوار نمىگردند.»
روحالدين مافاچو مسلمان معتقد و مخلص و دانشمند پارساى چين در پيروى از فرمان خداوند متعال و فرمايش رسول گرامى صلى الله عليه و آله در سال 1257 هجرى قمرى برابر با سال 1841 ميلادى براى زيارت حرمين شريفين و مسجدالأقصى و نيز كسب دانش و
علوم دينى و معارف اسلامى عازم سفرى دراز مدّت شد. اين سفر زيارتى و نيز علمى و پژوهشى هشت سال به طول انجاميد. وى پس از بازگشت به چين، خاطرات خود از اين سفر را به زبان عربى به رشته نگارش درآورد.
سال ها بعد يكى از مريدان و شاگردان وى به نام «مآ ان لى» (1)
(1820 تا 1899 م) اين اثر را از زبان عربى به زبان چينى با عنوان «چائوجين توجى» (2)(يادداشتهاى سفر به خانه خدا) ترجمه كرد. متن اين اثر به سبك نثر قديم چينى ترجمه و تدوين شده است.
اين ترجمه در سال 1861 ميلادى در شهر «كون مينگ» (3)در ايالت «يون نان» (4)واقع در جنوب غربى چين با استفاده از چاپ چوبى طبع و منتشر گرديد.
مترجم اين كتاب كوچك «مآ ان لى» ملقّب به «جينگ جاى» (5)از اديبان و دانشمندان چيرهدست و ماهر در زبان و ادبيات چينى بود. توانايى ادبى اين متفكر مسلمانِ ايالت يون نان در آن روزگار نادر و گرانبها و تحسينبرانگيز به شمار مىرفت. او بعدها به محضر مافاچو شرفياب شد و تمام توان خود را صرف مطالعه و تحقيق در منابع و علوم اسلامى كرد. اكثر آثار و كتابهاى مافاچو توسط خودش به صورت شفاهى انشا مىشد و به كمك مآان لى و شاگرد ديگر وى به نام «مآكاى كِه» (6)به صورت مكتوب ترجمه و نوشته مىشد. اين نوشتهها را پس از اصلاح و تنظيم بر روى الواح چوبى حكاكى و چاپ مىكردند.
از برخى اسناد تاريخى خارج از كشور چنين برداشت مىشود كه پس از شكست مبارزات مسلمانان ايالت يوننان به رهبرى مافاچو عليه فرمانروايان دودمان چينگ، مآ ان لى نيز به شهر پكن پناه برد و در آنجا سِمَت مترجم چينى و عربى سفارت فرانسه در چين را بر عهده گرفت.
مآانلى در «يادداشت الحاقى» خود پس از پايان ترجمه چينى رساله «يادداشتهاى سفر به خانه خدا»، توضيحات مختصرى در خصوص زندگىنامه، مقصود و جريان پيدايش اين رساله ارائه كرده و براى اين اثر ارزش و اهمّيت زيادى قائل شده است.
مآانلى در «يادداشت الحاقى» خود چنين مىنويسد:
اين رسالهاى است كه استاد عالىقدرم فوچو خود درباره مسير رفتن به زيارت خانه خدا روايت و تعريف كرده است. استاد فوچو اهل شهر «تاىخه» (7)در
ايالت يوننان است. در دوره نوجوانى يتيم شد. در زيركى و ذكاوت و هوش بر ديگران برترى داشت. داراى همّت بلند و آرزوهاى شگفت بود. معرفت و دانايى را از خانواده به ارث برده بود. در آن روزگار شخصيتى مشهور و نامدار بود.
او با شجاعت و دليرى، ايالت «شانشى» (1)و «سىچوان» (2)را زيرپا درنورديد تا دانش وسيع و فراوان در خصوص كتب دينى به ويژه قرآن كريم و نيز كتب تاريخ چين كسب كند. پس از بازگشت، بلافاصله محافل درس براى تعليم و آموزش (معارف اسلامى) در مناطق مختلف داير كرد. بعد از سياحت و گردش در سرزمين وحى، در اطراف و اكناف (ممالك ديگر) به جستجو پرداخت و به آموختن دانش و گردآورى كتابهاى دينى مشغول شد. با امير مكّه، مقامات عالىرتبه گوناگون، عالمان دينى و متفكّران و دانشمندان، طبيبان، منجّمان و ستارهشناسان و مأمورانِ مشغول به رصد ستارگان، طلاب علوم دينى و پيروان مذاهب و فرقههاى گوناگون اسلام ملاقات كرد. به هر سرزمين و كشورى كه مىرسيد آداب و رسوم و موسيقى و قوانين و مقرّرات و شرايط طبيعى و آداب و رسوم اجتماعى مردمان آن مناطق به روشنى در برابر چشمان وى نمايان مىشد، و همزمان كتابهاى شگفتانگيز گوناگونى را خريد تا با خود به خانه (چين) برگرداند كه تا آن زمان چينيان (مسلمان) نديده بودند و از آن اطلاع نداشتند. قبل از استادم افراد ديگرى نيز به سفر زيارت خانه خدا رفته بودند، امّا چيز زيادى درباره پيدايش و وجود فرقههاى مذهبى آيينما (اسلام) نشنيده بوديم، و نمىدانستيم كه شباهتها و مغايرتهاى قوانين و مقرّرات سرزمينهاى شرق و غرب (جهان اسلام) و نيز نظام ساختار حكومت چهار خليفه چگونه بوده است و نيز نمىدانستم كه احكام ممنوعه سياسى و مذهبى ديگر ممالك چيست. اينگونه موارد را هيچكس نمىدانست. تنها استادم آنچه را از سرگذرانده به دقت ثبت و ضبط كرده است، هر بار كه با افراد بىاطلاع در خصوص منظره و دورنماى مكّه و كعبه صحبتى و بحثى به ميان مىآمد، آن صحبت خستگىناپذير و هيجان آور مىشد. اين كتابچه در مورد كتابهاى قوانين و احكام دينى و مقرّرات شرعى آگاهى و معلومات بيشتر و بهتر و
گفتههاى محكم و قابل اعتمادى دارد. كتاب «كنفوسيوس» مىگويد:
«خوشبختى و سعادت هر انسان به شگون و تقديرش وابسته است.» استادم در اين سفر هم تكليف و فريضه الهى خود را انجام داد و هم با استفاده از كتاب آسمانى و كتب و آثار دينى راه پيامبر و آيين مقدّس اسلام را تبيين و روشن ساخت، تا دانشمندان و عالمان (مسلمان) چين را از اساس و اصول دين اسلام و وسعت سرزمين نياكان خويش با خبر و آگاه سازد. اين رساله براى پاسخ به پرسشهاى گوناگون عامّه مردم سودمند است.
اكنون رخدادهاى سفر استاد به مناطق و سرزمينهاى عربى را مخصوصاً ترجمه مىكنم، تا هم خستگى راه دراز و رنج سفر طولانى استادم در معرض ديد عموم قرار گيرد، و هم عامّه مردم (مسلمان) با مسير رفتن به زيارت خانه خدا آشنا شوند.»
زيارت خانه خدا در اصل يكى از فرايض پنجگانه دين اسلام است. «ليوجى» (1)دانشمند شهير مسلمان چين در كتاب «تيئن فانگ ديئن لى» (2)(آداب و احكام دين آسمانى) مىنويسد:
«چون مسافرِ خانه خدا، كعبه را شخصاً زيارت كند و به وطن خويش برگردد؛ مانند آن است كه از نو (پاكيزه) متولد شده باشد.» اين وظيفه هر مسلمان است كه صرف نظر از مكان اقامت، دورى يا نزديكى راه و مسافت، در طول عمر خود يك بار خانه خدا، در مكّه معظمه را زيارت كند، به آثار مقدّس آن اداى احترام كند، و به زيارت آرامگاه پيامبر برود و به آن نيز اداى احترم كند، تا معنا و مفهوم «زندگى تازه و بازگشت به خويشتن» را درك نمايد.
البته در صورت بروز شرايط ويژهاى مانند «بسته بودن راه، نداشتن استطاعت مالى و توشه راه، عدم رضايت پدر يا مادر، معلوليت و ناتوانى و از كار افتادگى» مىتوان اين «فريضه آسمانى» را انجام نداد.
بىترديد روح الدين مافاچو به عنوان يك مسلمان معتقد ومخلص، با هدفِ انجام فريضه زيارت خانه خدا، راهى سفر شده است، امّا او اين سفر معنوى را با يك اقدام
واقعى و حركت مشخص ديگر پيوند مىزند. از اين رو، اين سفر طولانى تنها يك حركت كاملًا خالص و محض براى زيارت خانه خدا نبود، بلكه يك اقدام و حركت علمى با كسب نتايج مهمّ و دستاوردهاى بسيار با اهميت در تمام زندگى او محسوب مىشود.
مافاچو با كولهبارى از تجربه، آوازه و شهرت به موطن خود بازگشت و با ستايش و تحسين عميق شخصيتهاى مسلمان و غير مسلمان چين در آن روزگار روبرو شد. وى مىگويد:
پس از پشت سر گذاردن مرارتها، سختىها و رنجهاى فراوان در طول هزاران كيلومتر، و بعد از مدّت هشت- نه سال بحث و تبادل نظر براى يادگيرى و آموختن از ديگران و زدودن كاستىها و نواقص همديگر، كتابهايى را كه در سرزمين چين وجود نداشت را با چشم خود ديدم و نام فرقههايى را كه در چين رايج و شايع نبودند با گوش خود شنيدم ...
زيارت بيتاللَّه الحرام و زيارت آرامگاه پيامبر و آداب و سنن و نيز رفتارهاى نيك و پسنديده برجاى مانده از آن روزگار، دل كندن از آن محيط را برايم دشوار مىكرد، و نيز مدّت هشتسال در حلقه درس عالمان و دانشمندان نامدار آن روزگار حاضر شدم و اين دانش اندوزى بر عمق و ژرفاى دانش و معرفت و دانايى من افزود ...
آزاد و فارغ البال با امير و مقامات بلند پايه مكّه ديدار مىكردم و دور هم جمع مىشديم، روزگار سپرى مىشد و به تدريج آداب و رسوم و سننِ برجاى مانده از پيامبر را فراگرفتم و بردانش و بهره عقلىام افزودم. در مجموع مطالب برخى كتابهاى قديمى (اسلامى) موجود در چين به هنگام مطالعه برايم واضع نبودند، در ممالك اسلامى به مطالعه و بررسى پرداختم و نقاط مبهم برايم روشن شد. با اين همه، كتابهاى دينى ارزشمند و آثار گوناگونى را به همراه خود حمل كردم و به خانه (چين) برگشتم.»
روح الدين مافاچو در چهل و هفت سالگى يعنى دوران سالخوردگى عازم زيارت
خانه خدا شد. البته پيش از اين، وى براى كسب دانش در ايالت «شان شى» و «سى چوان» به مسافرت و سياحت پرداخته و در حلقه درس آخوند بزرگ «جو ليانگ جون» (1)از شاگردان نسل چهارم استاد بزرگ «هودنگ جو» (2)
(1522 تا 1597 م) بنيانگذار مكتب كلامى ايالت «شان شى» مشغول تلمّذ و يادگيرى دروس و كتب علوم اسلامى شده بود.
در كسب دانش و معارف دينى به دستاوردهاى ژرف و بزرگ دست يافت و در ايالت «يون نان» از شهرت و آوازه بلندى برخوردار شد. وى مىگويد:
«چون دوران پيرى و سالخوردگى را نزديك ديدم، و هنوز حقيقت و دانش ناب را كسب نكرده و با معلم و مرشد كامل و معروف به ندرت سروكار داشتم، لذا از جنوب ايالت يون نان به راه افتادم، و منطقه كوهستانى «لينگ بيائو» (3)را پشت سرگذاشتم و با عبور از روى اقيانوسها به زيارت خانه خدا رفتم.»
اين نكتهها نشان مىدهند كه سفر حجّ مافاچو تنها به زيارت خانه خدا منحصر نبود، بلكه وى عمدتاً براى جستجوى «حقيقت» و ديدار با «استاد و مرشد كامل» عازم خانه خدا شد. اين مسأله امرى غير قابل شكّ و ترديد است.
در راه مكّه
روحالدين مافاچو در رساله «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» درباره آغاز سفر خويش چنين مىنويسد:
«در روز بيست و دوّم ماه شوّال 1257 هجرى قمرى برابر با بيست و يكمين سال از فرمانروايى امپراتور «دائو گوانگ» (4)از دودمان چينگ، با خلوص نيّت عازم سفر زيارت خانه خدا شدم. همه بازرگانان به سوى شهر «آ وا» (5)حركت مىكنند ... و از راه «جينگ دونگ»، (6)«پو ار»، (7)«سى مائو» (8)عبور مىكنند.
روز شانزدهم ماه ذىقعده از سرحدّات چين گذشتم. با عبور از يك شهر بزرگ به نام «جيو لونگ جيانگ»، (9)در ساحل يك رود بزرگ منزل كردم.
روز دوّم ذىحجّه به يك شهر بزرگ به نام «مِن جينگ» (10)از توابع شهر «آ وا» رسيدم. روز دوازدهم به يك شهر بزرگ ديگر به نام «مِن ناى» (11)رسيدم و در
آنجا پنج روز اقامت كردم. روز سىام به شهر «هو بو» (1)وارد شدم، اين شهر اقامتگاه تجّار و بازرگانان است. امروز آخرين روز سال است.
روز دوّم ماه محرّم سال 1258 هجرى برابر با سوّمين روز ماه نخست از بيست و دوّمين سال فرمانروايى امپراتور دائوگوانگ از شهر «هو بو» عازم سفر شدم.
پس از دو روز به شهر «لو جوئه» (2)رسيدم، بازرگانان نيز در اين مكان توقّف مىكنند. نُه روز در اين شهر ماندم. با تجّار و بازرگانان زيادى خداحافظى كردم. به همراه تعداد زيادى مستخدم و كلفت از راهى كوچك و باريك هشت روز پياده روى كرديم. روز بيست و دوّم محرّم به شهر «آ وا» رسيدم. اين شهر پايتخت سلطان است. مردم محلّى، شهرِ خود را «باى پانگ» (3)خطاب مىكنند. به زبان عربى آن را «باى ار پانگ» (4)(بئر بانك) مىنامند، در اين شهر بيشتر مسلمانان و مؤمنان، پيرو مذهب حنفى و عدّه كمى پيرو مذهب شافعى هستند.
مردم «باى پانگ» به گويش محلّى تكلّم مىكنند. مسلمانان از استعمال واژههاى دوستانه خوشحال و شادمان مىشوند. مسلمانان از كاربرد زبان دوستى يا زبان دكنى نيز خرسند مىگردند. آن را زبان سريانى نيز مىنامند. شمار مؤمنان حدود سه هزار خانوار است، هجده روز در اين شهر اقامت كردم، سلطان از شهر يانگ گونگ (5)مراجعت كرد. او مرا به حضور پذيرفت.»
متن تاريخى پيشگفته، به روشنى نشان مىدهد كه سفر حجّ مافاچو از طريق «راه جنوب» چين آغاز و از ايالت يوننان وارد ميانمار (برمه سابق) شده است.
در سال 1841 ميلادى برابر با 1257 هجرى قمرى، بوى باروت و زبانههاى جنگ ترياك ميان چين و انگلستان فروكش نكرده بود، و هنوز راه حمل ونقل دريايى چين با خارج به وسيله ارتش متجاوز انگلستان مسدود و محاصره شده بود. عبارت: «در آن زمان راه دريايى باز و قابل عبور نبود، و افراد به صورت دسته جمعى يا انفرادى با عزم و همّت عالى راهىِ سفرهاى طولانى مىشدند.» مؤيّد مطالب پيشين است. لذا هركس ناچار بود براى خود راه جديدى باز كند.
با عبور از سمت غرب ايالت يون نان به سوى منطقه «شى شوانگ بَن نا»، (6)به «سرزمين بارانهاى بدبو و مِههاى وحشى» مىرسيم.
در كتاب «تاريخچه دفاع مرزى يون نان» نيز چنين آمده است:
«و چون از شهر «چه لى» (1)(جيو لونگ جيانگ) به سوى شهر «لو يى» (2)تغيير جهت دهيم و از دروازه آن شهر خارج شويم، پس از طى 290 «لى» (3)به شهر «مِن گِن» (4)(مِن جينگ) مىرسيم، و پس از طى 1200 «لى» ديگر به شهر مهمّ «آ وا» (مندالى يا ماندلايى/ مقر اوّليه حكومت ميانمار) مىرسيم ...
روز هفتم ماه صفر، از «آ وا» عازم سفر شدم، با يك كشتى «حامل مِس» از روى رود بزرگ سفر كرديم، مس را از بازرگانان چينى خريدارى كرده بودند، هفده روز روى رودخانه بوديم، در روز بيست و ششم ماه صفر به شهر «يانگ گونگ» رسيديم، اين شهر در كنار دريا است و دورترين نقطه مرزى از آ وا محسوب مىشود. افراد ماوراء بحار (خارجيان) سرزمين آ وا را «لانگ گونگ» (5)خطاب مىكنند. من پنج ماه در اين شهر اقامت كردم. در انتظار ورودِ كشتى «چون دِه» (6)(جُدّه) بودم. نام آن كشتى «كلا نا دى» بود. چندين ماه از سال مىگذرد، مىگفتند درياى هند در سه ماهه آخر سال به شدّت متلاطم و طوفانى مىشود؛ به طورى كه نمىتوان در آن كشتيرانى كرد. در منزلى در شهر «يانگ گونگ» اقامت كردم. اين خانواده اهل سورات بودند، نام او ملّا هاشم و بسيار ميهمان نواز بود.»
روحالدين مافوچو از طريق جادّه وسيع ارتباطى آن روزگار وارد ميانمار شد، و سپس با «كشتى حاملِ مس» سفر كرد. در رود ايراوادى (رود بزرگ) به سوى شرق بادبانها را كشيدند و مستقيماً با كشتى به سوى رانگون (يانگ گونگ) رفتند.
از كشتىرانى يك كشتى حاملِ مسِ خريدارى شده از تجار چينى بر روى رود بزرگ ايراوادى مىتوان به اين نكته پىبرد كه غالباً مبادلات تجارى و رفت و آمدهاى بازرگانى ميان چين و ميانمار برقرار بوده است.
در كتاب «تاريخ پايتخت امپراتورى چيان لونگ» (7)چنين آمده است:
«محصول عمده صادراتى چين به كشور ميانمار ابريشم خام بود و در مرتبه بعدى مىتوان از اقلام ديگرى مانند مس، ديگ آهنى، پارچههاى حرير و اطلس،
پتوى نمدى، ظروف چينى، توتون، تنباكو و چاى نام برد. صادرات ميانمار به چين نيز شامل كهربا، پشم سبز، پنبه، عاج فيل، شاخ گوزن، نمك و ماهى بود.
كار تجارت رسم ديرپايى ميان چين و ميانمار است كه تاريخ آن به زمانهاى بسيار دورتر نيز برمىگردد.»
واژه «افراد ماوراء بحار» در عبارت: «افراد ماوراء بحار آن را «لانگ گونگ» مىنامند.
نيز اشاره به «انگليسىها» دارد.
زمانى كه امپراتورى بريتانيا نخستين بار در سال 1825 ميلادى نبرد تجاوز كارانهاى عليه ميانمار به راه انداخت. دولت ميانمار مجبور به امضاى «قرار داد يانگ دا بو» (1)شد. و مناطق «آ لا كان» (2)و «دى نا شى لين» (3)به انگلستان واگذار گرديد، و دلتاى رود ايراوادى نيز به قلمرو نفوذ بريتانيا تبديل شد. انگلستان براى نابودى ميانمار و وصول به هدف نهايى خود؛ يعنى تأسيس يك مستعمره جديد، اقدام به دومين جنگ تجاوزكارانه عليه ميانمار كرد. اين نبرد در سال 1852 ميلادى به وقوع پيوست و روند تبديل ميانمار به مستعمره انگليس را سرعت بخشيد.
«روز بيست و يكم ماه رجب، از «يانگ گونگ» عازم دريا شديم، چون باد موافق و مساعد نبود، چهل روز در كشتى بوديم. در مواقع عادى در پانزده روز به مقصد مىرسد. روز سوّم ماه رمضان، به يك شهر بزرگ، از سرزمين هند رسيديم، تمام شهرهاى اين سرزمين بسيار بزرگ هستند. نام ديگر سرزمين آن بنگال و نام شهر آن كلكته است. اين مناطق زير نظر انگليسىها اداره مىشود.
اين شهر ديوارهاى سنگى حجارى شده مرتفع با لبههاى كنگرهدار و برآمده دارد. سوداگران و بازرگانان در يك نقطه معين گردهم مىآيند. زبان مردم آن دكنى است. اين سرزمين، مسلمان، ويشنويى يا بوداپرست نيز دارد. مجوسى و افراد مسيحى كاتوليك و پارسى هم دارد. مسلمانان زياد كتابهاى دينى و تمام كتاب آسمانى قرآن را چاپ و منتشر مىكنند. من در اين شهر (كلكته) چهار ماه اقامت كردم، در انتظارِ ورود كشتى «مو كِه» (4)
(مكّه) بودم. صاحب كشتى آدم خيرخواه و مهربانى بود. به افراد نقاط دوردست، بيشتر دوستى و مهربانى مىورزيد. نام او «فلاح» و نام كشتى «جهاز سليمان» بود.»
روحالدين مافوچو به خاطر انتظار براى ورود به كشتى جُدّه (چون دِه)، بيش از چهار ماه در شهر كلكته هند و بنگلادش (بنگال) توقّف كرد. رونق و شكوفايى كاذب شهر كلكته كه داراى «ديوارهاى سنگى حجارى شده مرتفع با لبههاى كنگرهدار و نيز مركز گردهمآيى بازرگانان» بود، بر پايههاى چپاول و اسارت مردم و سرزمين آن سامان به دست قدرت استعمارى انگلستان برپا شده بود. قدرت استعمارى بريتانياى كبير به سوى قارّه آسيا پيشروى كرد و هدف عمده آن تسخير سرزمين هندوستان بود. البته نخست بنگلادش (بنگال) را تصرف كرد. كلكته يكى از دژهاى عمده اشغالى بود كه ثروت و دسترنج صدها ميليون مردم زحمتكش هندوستان از طريق اين شهر بندرى به طور مداوم به انگلستان انتقال مىيافت. استعمارگرانِ زيركتر از كيمياگران، ثروت و منابع هنگفت سرزمين هند را بدون پرداخت حتّى يك شيلينگ چپاول و غارت كردند. سرانجام به سبب همين گونه ستم و استثمار بىرحمانه و بىعدالتى شديد اجتماعى، قيام سهمگين و خيزش بزرگ مردم هندوستان عليه انگليسىها در سال 1856 ميلادى آغاز شد.
اديان سرزمين هند همواره در جهان به پيچيدگى و بغرنجى معروفاند. اشاره مافاچو به اديان بودايى (ويشنويى)، زرتشتى (مجوسى)، مسيحيت كاتوليك و اسلام تنها به چند مذهب و آيين متداول و رايج اشاره دارد. آيين بودايى شش قرن قبل از ميلاد مسيح، در هند به وجود آمد. ويژگى جامعه بردهدارى هندوستان آن بود كه طبقه اشرافى برهمن از «سيستم طبقاتى» برتر و مستحكم بهرمند بودند، و از جايگاه امتيازات ويژه در نظام بردهدارى برخوردار بودند و آن را در انحصار خود داشتند. آيين بودايى جريانى عليه طبقه اشرافى برهمن بود. اشاعه و ترويج تعاليم «برابرىِ همه مخلوقات» از نظر روحى و معنوى، خودسازى فردى و عدم ذبح حيوانات و جانداران و نيز عدم از بين بردن نباتات مىتواند پيرو آيين بودا را به وادى «نيروانا» كه مرحله كمال محض است، نايل گرداند. هدف آيين بودايى رياضت نفسانى و رفتار زاهدانه، رهايى از قيد اميال و شهوات و نفس اماره و دورى از جدل و نزاع استوار است. «آ يو وانگ» (1)(آشوكا،؟ تا 232 قبل از ميلاد) پادشاه دودمان طاووس در ايالت «مو جيه تا»، (2)آيين بودايى را به عنوان دين رسمى سرزمين خود اعلام كرد. او در سايه حمايت حكومت، راهبانى را براى تبليغ و ترويج آيين بودايى به كشورهاى آسياى مركزى و آسياى جنوب شرقى
گسيل داشت.
آيين زردشتى كه احكام و آداب عبادت آن در كتاب «اوستا» گرد آورى و نگهدارى مىشود. بر اين عقيده است كه در جهان دو عنصر و اصل متضاد «تاريكى» و «روشنايى» در حال تقابل و نزاع هستند، و آتش مظهر نيكى و روشنايى است. از اين رو، مراسم عمده دينى آنان پرستش «آتش مقدس» است. در اواخر قرن ششم ميلادى، داريوش اوّل آيين زرتشت را دين رسمى سرزمين ايران اعلام كرد. آيين زردشت در قرن ششم ميلادى در دوره حكومت دودمان «جنوب شمال» وارد خاك چين شد.
آيين مسيحيت كه در مناطقى از ايران و هند و بنگال رواج يافته بود، نيز به عنوان يك «متاع وارداتى» در راستاى گسترش استعمار به سوى مشرق زمين وارد سرزمين هندوستان شد. در اواسط قرن هشتم ميلادى، سرزمينهاى خلافت اسلامى با استفاده از «جهاد» به طور مداوم به سوى خارج از مرزهاى خويش گسترش يافت و در نتيجه سربازان، بازرگانان و آيين اسلام پشت سر هم وارد هندوستان شدند. اين آيين وارداتى نيز چندين بار به توسعه و گسترش خود ادامه داد و سرانجام در برابر آيين بودايى پرورش يافته در خاك هند به جايگاهى مساوى و برابر دست يافت و به يك دين سنّتى مؤثّر در هند تبديل گرديد.
در سال 1884 ميلادى، نورالدين «مآ ليان يوان» (1)آموزگارِ باآوازه مراكز علوماسلامى در چين و از شاگردان نسل دوّم مافوچو براى تدريس به هند رفت و كتابش با نام «توضيح» (2)(شرح العقائد النسفيه) را به زبان عربى در سرزمين هند و بنگال چاپ و منتشر كرد و اين اثر، نمونه زيبايى از مبادلات فرهنگى و علمى ميان چين و هندوستان محسوب مىشود و مُهر تأييدى بر عبارت مذكور در رساله «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» است كه مىگويد:
«مسلمانان زياد كتابهاى دينى و تمام كتاب آسمانى قرآن را چاپ و منتشر مىسازند.»
«در روز سوّمِ ماهِ نخست از سال بيست و سوّم فرمانروايى دائو گوانگ (فصل بهار در شرق و غرب جهان) برابر با دهه اوّل ماه صفر سال 1259 هجرى قمرى، از روى دريا ابرهاى گلگون يكنواختى را در ناحيه باخترى مشاهده كردم. پس از آن به جزيره سيلان
رسيديم، در اين جزيره كوه «ساى لانگ گو بو» (1)و محلّ هبوط حضرت آدم ابوالبشر، نياى نخستينِ بشريت و نيز آثار جاى پاى حضرت آدم موجود است. برخى مىگفتند، آرامگاه حضرت آدم نيز در آنجا است. پس از چند روز، به «ماى لاى بو» (2)رسيديم، اين سرزمين مستعمره انگليس (سرزمين مو سرخ ها) است. چند روز در آنجا مانديم، از مالابو به راه افتاديم و پس از قريب بيست روز به «شوگو جوان لا» (3)رسيديم، در آن شهرى هست، به زبان عربى تكلّم مىكنند. پس از دو روز به شهر «ار فا» (4)رسيديم، آرامگاه پيامبر قوم عاد در آن قرار دارد. اين مكان مستعمره انگليس است. همان روز به «موكا» (5)رسيديم، كه اقامتگاه صاحب كشتى است. در ساحل دريا، سرزمين يمن قرار دارد. يازده روز در آنجا اقامت كرديم. براى سه روز از پياده روى محض لذّت برديم و به شهر «ها داى دِه» (6)(حديده) رسيديم. هشت روز در آنجا مانديم، سپس به شهر «چون دِه» رسيديم، زمان هم روز هفدهم ربيع الثانى بود.»
روحالدين مافاچو در اوايل سال 1843 ميلادى (بيست و سومين سال فرمانروايى دائو گوانگ)، هند را ترك كرد و مستقيماً از راه دريا به سوى بندر جُدّه (چون دِه) عزيمت كرد. در نيمه راه از سريلانكا (جزيره سيلان) عبور كرد، در آن جزيره كوه «ساى لانگ گو بو» قرار دارد. «محلّ هبوط حضرت آدم ابوالبشر نياى نخستين بشريت، و آثار جاى پاى حضرت آدم در آن موجود است. برخى مىگفتد، آرامگاه حضرت آدم نيز در آنجا است.» «نياى نخستين بشريت» اشاره به آدم، نخستين انسان ذكورِ مذكور در كتاب «انجيل- باب خلقت» است كه خداوند او را از خاك و گل آفريد.
در كتاب «آداب و احكام دين آسمانى- فصل دين حنيف» مىگويد:
«آسمان و زمين و همه چيز بىدرنگ آماده شدند، (خداوند) از گردآوردن چهار عنصر باد، آتش، آب و خاك با روح، آدم ابوالبشر را در بيابانهاى «تيئن فانگ» (7)آفريد.
و سپس از دنده آدم همسرش حوا را خلق كرد. او با آدم ازدواج كرد و فرزندان و نوههاى آنان به تدريج زياد شدند و نسل در نسل به حيات ادامه دادند.
واژه «تيئن فانگ» در كتب و منابع قديمى چين عمدتاً به شهر «مكّه» و بعدها به صورت عمومىتر به «عرب و اعراب» اطلاق مىشد.
در كتاب «يى تونگ جى» (8)(تاريخ وحدت) چنين آمده است:
«تيئن فانگ در جنوب ارتفاعات كوهستانى «كون لون» (1)قرار دارد و از همه جهات بايد اعمال و فرايض دينى را به سوى آن انجام داد». آنجا (مكّه) محلّ هبوط آدم است.
اقوال و گفتههاى بسيارى در اين خصوص وجود دارد، امّا تأييد و تصديق آن دشوار است.
مافوچو در طى مسير كشتيرانى، از ماله (ماى لاى بو)، جزيره سوكوترا (شو گو جوان لا)، عدن (ار فو)، ما كا (موكا)، حديده (ها داى دِه) و ديگر مستعمرات انگليس عبور كرد.
ورود به مكّه مكرّمه- سرزمين وحى:
«از ميان دريا ميقات يَلَمْلَم را (ديدم) و مُحرِم شدم. دو روز بعد، به شهر «چون دِه» رسيديم، در كنار دريا قرار دارد، آرامگاه حوّا نخستين زن عالم در آنجا است.»
«مُحرم شدن» يكى از مراسم و اعمال مهمّ «زيارت خانه خدا» محسوب مىشود.
چون زائر خانه خدا از روى دريا «ميقات» را نظاره كند، بايد فوراً لباس احرام بر تن بپوشد.
كتاب «آداب و احكام دين آسمانى» يكى از آثار مهمّ فقهى مسلمانان چين مىگويد:
«مكّه پنج ميقات دارد، كه همگى محلّ بستن احرام براى زيارت خانه خدا است.
ميقات شرقى را «ذات عرق» مىنامند، كه ميقات اهل عراق است.
ميقات شمالى را «عرنه» مىنامند، كه ميقات اهل نجد است.
ميقات غربى «جُحْفه» است كه ميقات اهل شام مىباشد.
ميقات جنوبى را «يَلَمْلَم» مىنامند، كه ميقات اهل يمن است.
ميقات ميانى را «ذىالحُلَيفه» مىنامند، كه ميقات اهل حرم و مكّه است (؟).
زائران خانه خدا كه از چهار سمت و منطقه حرم به ميقات وارد مىشوند، بايد فوراً لباس احرام بر تن بپوشند.
متن «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» نشان مىدهد كه روح الدين مافاچو به عنوان «مردى از مشرق زمين» در همان سال از ميقات يلملم، ميقات اهل يمن، وارد مسجد الحرام شده است.
1) Kun lun
آداب و اعمال «مُحرم شدن» عبارتند از:
«... ونخست خود را تميز و پاكيزه كرده، غسل مىكنى؛ جامهات را عوض كرده، عطر و بوى خوش به خود مىزنى؛ نماز مىخوانى و ذكر تسبيح و تهليل بسيار مىگويى، و ذكر تلبيه را با صداى بلند قرائت مىكنى؛ لباس احرام به تن مىپوشى، سر برهنه، پاى برهنه، جامه زرد و بنفش نمىپوشى، نبايد ظاهر و لباست بد بو باشد، نبايد گُل و ميوههاى خوش بو را استشمام كنى. نبايد سر را شتستوشو كنى. نبايد موى سر را بتراشى. نبايد سبيل را تميز و مرتب كنى.
نبايد ناخن را بچينى. بستن هر گونه آرايش و زينتى ممنوع است، هيچ موجود و جانورى را نكشى ...».
پس آنگاه، از انجام همه اعمال و مناسك حج، مىتوان از احرام بيرون آمد و زندگى روز مره را از سر گرفت.
«تا مكه، دو شب با شتر و يك شب با اسب و الاغ راه پيمودم. غروب روز بيست و هشتم، از «چون دِه» (جُدّه) بيرون آمدم، در اولين روز از ماه پنجم، اوّل سپيده دم به راه افتادم، به مكّه رسيدم. آن سال ماه هفتم از سال كبيسه در مشرق زمين (چين) بود، ماه زيارت (ذىحجّه) پس از يازدهمين ماه (قمرى) قرار دارد.
مراسم طواف و زيارت را انجام دادم.» (1)مافاچو پس از ترك سرزمين چين و بعد از پشت سرگذاشتن يك سال و نيم از راه طولانى و پر مشقت. سرانجام به هنگام سپيده دمِ روزِ اوّل از ماهِ پنجم، تقويم كشاورزى چين برابر با سال 1843 ميلادى به مكّه مكرمه رسيد. روز بعد، به صفوف زائران خانه خدا پيوست. اعمال و مناسك حج، شامل بيتوته در منا، وقوف و نيايش در بيابانهاى اطراف مكّه، وقوف در عرفات، رمى جمرات، قربانى، خروج از احرام، طواف كعبه، استلام حجرالأسود، سعى ميان صفا و مروه، ديدار از چشمه زمزم، دست كشيدن بر پرده كعبه و وداع را انجام داد.
1) گفتنى است نظريات فقهى فوق موافق با فتاواى اهل سنّت است كه به جهت عدم تصرف در متن نوشته، عين عبارات را آورديم.
«اوّل ديدم كعبه در وسط قرار دارد. مسجد الحرام كعبه را احاطه كرده پيرامون آن تقريباً چهار گوش است. (ديوار) سمت چپ و راست آن اندكى درازتر از جلو و عقب آن است. (در اين حال) صورتم به سمت شمال شرق و پشتم به سمت جنوب غرب بود. شكل كعبه مربّع چهارگوش است، ارتفاع آن از سطح زمين سه «جانگ» (1)و چند «چى» (2)است، پهناى آن دو «جانگ» و هفت است، پارچهاى ابريشمى با گلهاى برجسته كعبه را پوشانده است. درِ كعبه در طرف چپ (كعبه) تكيه دارد. سه «چى» و اندى از زمين فاصله دارد. حجرالأسود در كنج ديوار كعبه نصب شده است. در سمت چپ درِ كعبه حدود چهار «چى» و اندى فاصله دارد. اطراف آن با نقره و جواهر احاطه شده است. بزرگىِ آن به اندازه سر انسان است. بيست گام در پيش روى كعبه، مقام ابراهيم قرار دارد، و آن سنگ زير پاى ابراهيم در موقع ترميم و تعمير كعبه بوده است. بر روى آن سنگ جاى پايى هست، در داخل يك اتاق قرار دارد. مقام حنفى در سمت راست كعبه قرار دارد. ديوار قديمى (حطيم) هم هست. شكل ديوار قديمى مانند كمان نيمدايره است. ارتفاع آن به سينه آدم مىرسد. مردم آن را حجر اسماعيل مىنامند.
بعضى مىگويند قبر وى زير آن قرار دارد. مقام مالكى در پشت كعبه و در سمت چپ مقام حنبلى قرار دارد. در ازاى صحن مسجد الحرام در سمت چپ و راست حدود 50 «جانگ» و (درازاى) جلو و عقب آن حدود چهل «جانگ» است، در مجموع سى و نه مدخل دارد، در نوزده مكان قرار دارند:
در طرف مقابل (مشرق) باب على است، كه مجموعاً سه مدخل دارد؛ در طرف راست (شمال) باب الدريبه يك مدخل، باب الزياده سه مدخل، باب القطبى يك مدخل، باب الباسطيه يك مدخل، باب العتيق يك مدخل.
در طرف پشت سر (مغرب) باب عمره يك مدخل، باب ابراهيم يك مدخل، باب الوداع دو مدخل.
در طرف چپ (جنوب) باب الجياد دو مدخل، باب التكيه دو مدخل، باب الشريف (قايتباى) دو مدخل، باب الرحمه دو مدخل، باب الصفا پنج مدخل، باب امّهانى دو مدخل، باب البغله دو مدخل.
صحن مسجد الحرام هفت مناره براى اذان دارد.»
چينيان كعبه را «تيئن فانگ» (1)(خانه آسمانى) مىنامند. در كتاب «جى لو لى پيئن» (2)اثرى متعلّق به سال 1617 ميلادى در خصوص كعبه چنين آمده است:
«نام آن عبادتگاه كعبه است، ديوارى كهنه و قديمى از بيرون (اطراف) دور آن را گرفته است. آن ديوار چهار صد و شصت و شش مدخل (ستونهاى استوانهاى) دارد. در دو طرف هر مدخل، ستونى از يشم سفيد هست، در مجموع چهار صد و شصت و هفت ستون دارد، در سمت مقابل 99 ستون، در پشت سر 101 ستون، در سمت چپ 132 ستون و در سمت راست 135 ستون قرار دارد. آن خانه با چيدن سنگهاى رنگارنگ روى هم بنا شده است. چهارگوش و سقفى مسطّح دارد، داخل آن از پنج چوب بلند درخت عود (ساج) به عنوان ستون سقف استفاده كردهاند. و آن را با طلا پوشش دادهاند، ديوار و خاك آن بوى گل رز و عنبر اشهب مىدهد؛ بوى خوش عطر بىنظير و تمام نشدنى است. بر روى آن پوششى از جنس ديباى زر، كشيدهاند. بر روى آن پرده دو رأس شير براى حفاظت از درِ آن كشيدهاند. در سمت چپِ درِ آن خانه (حِجر اسماعيل)، آرامگاه حضرت اسماعيل پيامبر است. قبر او تمام از چيدن سنگهاى قيمتى سبز رنگ بدون استفاده از گِل بنا شده است. طول آن يك «جانگ» و دو «چى»، ارتفاع آن سه «چى»، و پهناى آن پنج «چى» است. ديوارى كه قبر را در برگرفته، با چيدن سنگ يشم سبز و زرد دلپذير بنا شده است. ارتفاع آن اندكى بيش از پنج «چى» است. ديوارهاى صحن معبد (مسجدالحرام) چهار گوشه دارد، چهار مناره بر فراز آن براى گفتن اذان ساختهاند. در طرف چپ و راست هر كدام دو مناره دارد، براى هر يك از ائمه مذاهب، كوشكى وجود دارد، كه با استفاده از سنگ يشم بنا شده است. بيسار مرتّب و منظّم و با شكوه است.»
آنچه در بالا در باره مقياس، طرح و تركيب ساختمانى «كعبه» ذكر شد، تقريباً با متن «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» شباهت دارد. امّا نكته تقريباً شگفتانگيز آن است كه مطالب مافاچو حاصل سفر وى به سرزمين وحى و رؤيت عينى آن مشاهد شريفه است و نسبتاً كامل و دقيق و قابل اعتماد است. امّا مطالب كتاب «جى لو لى پيئن» گويا بر اساس
شايعات و شنيدهها تنظيم شده، با وجود اين، محتوى و مضمون آن خالى از اغراق و مبالغه و نقاط ضعف نيست.
كتاب «آداب و احكام دين آسمانى» نيز چنين مىگويد:
«خانه كعبه همان بيت العتيق است، اندازه آن خانه فراخ و مرتفع است، بر روى آن پردهاى است، بر چهار طرف آن آويخته، همه آن از ديباى زرباف بافته شده، زائران بر گرد آن پرده طواف مىكنند.»
همين منبع در ادامه مىافزايد:
«پرده خانه خدا، از ديباى زرباف درست شده، ضخامت آن نسبتاً درشت است، از رنگهاى عجيب و غريب تشكيل شده، مردم در همه جاى جهان دوست دارند (قطعهاى) از آن داشته باشند، هر سال يكبار تعويض مىشود، پادشاه دستور مىدهد از پيش آن را تهيه كنند، تا موسم حج صبر مىكنند، پرده قديمى را با پرده جديد عوض مىكنند، پرده قديمى را به تعداد زائران خانه خدا شكافته و مىبريدند. و به هر يك قطعهاى مىدادند، مثل يك گنج از آن نگهدارى مىكردند و آن را به ديار خود مىبردند، و آن تحفه و ارمغان سفر حجّ بود.»
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
اخلاق گفتگو
يكى از بركات حج، آشنايى با اقوام و ملّيتهاى مختلف مسلمان در سرتاسر جهان است. مسلمانان با باورها و مذاهب گونهگون، در صفوف بههمفشرده نماز جماعت مسجدالنبى و مسجدالحرام كنار يكديگر نشسته، اخوّت دينى و اسلامى را به نمايش مىگذارند و از آن ميان، كسانى كه با زبانى از زبانهاى دنياآشنايى دارند، مىكوشند بابرادران وخواهران ايمانىخود بهگفتگو بنشينند و ازعقايد وآداب و رسوم آنهاآگاهى يابند وباهمديگر به بحث و تبادل نظر بپردازند. محقّق ارجمند و فرزانه، آقاى سيّد محمّد باقر نجفى، در مقالهاى كه پيش روى شماست، اخلاق گفتگو از ديدگاه امير مؤمنان على عليه السلام را بررسى، و برخورد نادرست غربيان با آن را نقد كردهاند. از آنجهت كه اين بحث براى مبلغان و افراد آگاه به زبان در موسم حجّ نيز كاربرد دارد، اقدام به درج اين مقاله ارزشمند نموديم. اميدواريم همگان را مفيد و سودمند واقع شود:
انگيزه طرح موضوع
مارس 2001 م. در يك برنامه تلويزيونى، كه به زبان آلمانى از كانال PHOENIX پخش شد، گفتگو و گزارشى در باره «سال جهانى گفتگوى تمدنها» نظر مرا به خود جلب كرد. برنامهاى كه سرتاپاى آن نقد دنياى اسلام بود. از جمله اينكه: مسلمانان تحت تأثير «دين اسلام» فاقد «ضوابط اخلاقى» شناخته شده در انجام گفتگوهاى فرهنگى
جهانى هستند. آنان بهخصوص تركان، ايرانيان و عربهاى مسلمان، مردمى قومپرست، مستبد، فاقد روش، از خودراضى، متعصب، در سخن گفتن پنهانكار، خشن، پرخاشگر، صفاتى كه نهتنها آنان را از ديگر جهان مترقى و متمدن جدا كرده، بل دانشمندان و روشنفكران و نويسندگان و بلندپايگان دولتها در كشورهاى متمدن غرب به گفتگوى مستقيم با مسلمانان و دولتهايشان در باره فرهنگها اظهار علاقه نمىكنند و ترجيح مىدهند محافظهكارانه و بىتفاوت از سال جهانى گفتگوى تمدنها عبور كنند ....
همچنين تهيهكننده و مجريان در ادامه برنامه تأكيد داشتند: ايران كه خود پيشنهاد دهنده نامگذارى سال 2001 به عنوان سال جهانى گفتگوى تمدنها است، در بعد فرهنگى و اجتماعى كلىگرا، با گذشته و حالى غير دموكراتيك و بهلحاظ «تربيت دينى» مردم و حكومتهايشان بيش از هر جامعه مسلمان ديگر «آمادگى فرهنگى» با «زمينههاى اخلاقى و دينى» براى انجام چنين گفتگوهايى را ندارد. آنان قرنهاست كه مطابق فِرَق مختلف ديانت «شيعه» پرورش يافتهاند و به «پيروى» امام اولشان على، نهتنها از اعمال سختگيرى و تعصب در هر گفتگويى باكى ندارند بلكه از انتقامگيرى و طرد و يا كشتن گفتگو كنندگان مخالف آراى دينى شيعى خود شادمان مىشوند و به پرخاشگران اصولگرا و كشته شدههاى خود در اين راه بهعنوان قهرمان و شهيد، اداى احترام مىكنند.
نقش ايرانيان در حفظ و اشاعه شيعه، نقش شمشيرى بوده كه هم براى بريدن گوش مخالفان ملى و هم دريدن مخالفان دينى بهكار مىرفته است ...
اين گفتهها با موزيكى هولانگيز و نمايش صحنههايى از فقر و عقبماندگى و جنگهاى بىرحمانه در افغانستان، تاجيكستان، منطقه خاورميانه و ايران و عراق، شمال آفريقا و خاور دور و تظاهرات خشونتآميز دينى جناحهاى مختلف دينى در تركيه و اعدامها و تيربارانهاى با فريادهاى اللَّه اكبر! و رژه روحانيون مسلسل بهدست، اقدامات تروريستى قرآنبهدستان و جلسات بىنظم محاكم قضايى با قيافههاى خشمناك متهمان و وكلا و قضات، و مصاحبههاى كوتاه كه ما مشت محكمى به دهان مخالفان مىزنيم و فرياد مرگ بر اين و آن، هيچ شكى براى قبولاندن اين برداشتها در بينندگان غربى باقى نمىگذارد ...! آن شب تا صبح نخوابيدم و در اين تصاوير هولناك از دين اسلام، شيعه و مردم و حكومتها در جوامع مسلمان، غريبانه از اين سوى و آن سوى اتاق قدم زدم. سه
بعد هويت ايرانى، اسلامى و شيعى مانند جام نازكى كه بر زمين سخت افتد و صد تكه شود، مرا در خود شكاند و در هويت خود سرگردان و براى ساعاتى از خود بيگانه كرده بود. هويتى كه در اين ديار غريب بيش از هر نعمت ديگر مورد نياز من بود، در آتش واقعياتى افتاده كه مرا با آن مىسوزاند ...!
پس از روزهاى تأمل، بهخود گفتم كه منِ فرهنگى را در اين هويت فرهنگى دينى پريشانخاطر كرد، روند تاريخ و زندگى اجتماعى- سياسى مسلمانانِ اين جامعه يا آن جامعه نيست؛ زيرا شخصاً در بينش فرهنگى فردى قدرتزدا و به مطامع وادى سياست آشنايم كه از اكثريت خلق بريده و غريبى را در خلوت خواص پذيرفتهام. از سويى ديگر با قيچى و چسب و تكههاى پراكنده و انتخاب فيلم و اسلايد از وقايع براى تحميل نظريات سياسى- فرهنگى رسانههاى اروپايى هم آشنايى دارم و مرا بهسادگى نمىتوانند تحت بازى نور و صدا درآورده از تشخيص حقيقت و واقعيت دور افتم. مسأله بُعد كشورى ايرانيت من يا عربيت و تركى بودن اين و آن هم مطرح نيست؛ زيرا در هر كشورى با داشتن تعلّقات ملى، از اين دروغها و تعصبات فراوان بوده و خدشهاى به جويبار پاك، معقول آن تعلقات مردم وارد نمىسازد؛ زيرا اوراق تاريخى همه جوامع غربى هم سرشار از همين قصههاى انسان ظَلوماً و جَهولًا و كَفوراً و ضَعيفاً و عَجولًا است ... تعهّدى هم به توجيه قومپرستى عربها ندارم كه بهخاطر غرور قومى خود، اسلام را وسيله حمله به ملتها نمود و بهخاطر هواپرستى قريشيان تازه مسلمان، اسلام را علىرغم خواسته مهاجران و انصار، وسيله توجيه تصرّف سرزمينها كردند، باعث شدند كه در بُعد فرهنگى، قرنها «عربىزدگىِ» آنان مانع بزرگى در گسترش معنوى اسلام گردد ....
اينها را مىدانم و قلم فارسى خود را بر دامان خطاى ديگرى نمىنهم! ....
اما ميراث اخلاقى فرهنگ ايرانى ما چه؟ فضايل و كرامتهاى اخلاق دينى ما چه؟
تعاليم اسلامى كه آن را در هالهاى از حيات اهل بيت و صحابه گرامى ديده و فهميدهايم، چه؟ آنهم با ارادتى قلبى به اهلبيت پيامبر عموماً و علىبن ابىطالب، شخصيت والاى معنوى و مورد تجليل پيامبر اسلام چه؟ شخصيتى كه ملقّب به مولاى مؤمنان است و هربار كه نام او بر زبان آيد، با عباراتى نظير: «عليهالسلام»، «كرماللَّه وجهه» و «رضىاللَّه
عنه» مقام اولياء اللهى وى ستوده و ارج نهاده مىشود؟! ... شخصيتى كه مقام معنوى او يكى از چشمهسارهاى عرفان و سررشته بسيارى از سلسلههاى عرفانى تاريخ و معنويت فرهنگ ماست؟! ....
اين فكرها اعصاب مرا مىفشارد و روحيه مرا بالا و پايين مىبرد تا اينكه امشب جعبه كامپيوتر كوچك و قديمى خود را گشودم تا به تحليل ابهامهاى اخلاقى در گفتگوى فرهنگها، بدون هيچ پيشداورى و پيشباورى بر واژهها، انگشتان منطقى خود را فشار دهم و اين نوشته را به يادگار نهم:
پس از حذف جنبههاى سياسى برنامه تلويزيونى، خود را در يك تقابل فرهنگى با سه موضوع آكادميك روبهرو ديدم:
1- آيا بستر اخلاقى غرب براى گفتگوهاى جهانى درباره فرهنگها مهيّاست؟
2- آيا اسلام براى انجام گفتگوهايى اخلاقى، بايستههاى اخلاقى خاصى را تعليم داده است؟
3- آيا علىبن ابىطالب ما را به رعايت اخلاق گفتگو و گفتگوى اخلاقى دعوت كرده است؟
بستر اخلاقى غرب براى گفتگوهاى جهانى درباره فرهنگها؟!
تهيهكننده عزيز!
اوّلين پرسش اساسى كه نظر مرا بهخود جلب كرد اين بود كه ما اساساً به چه گفتگويى «اخلاقى» مىگوييم؟! براى پاسخگويى مهمترين نظريههاى اخلاقى رايج در زمان خود را مورد بازنگرى قرار دادم، يافتم كه ذهنيت زنده قرن 20 غربيان در تعريف و ريشهيابى مفاهيم اخلاقى متأثر از سه نظريه اساسى:
نخست: فيلسوفانى كه مانند برتراند راسل مسأله «خوبى» را كه مفهوم اساسى اخلاق و مركز مباحث «فلسفه اخلاق» در قرن بيستم است، صرفاً صفتى مىدانند كه نوعى بيان احساسات شخصى است و اصلًا صفتى واقعى نيست. و همانطور كه راسل صريحاً در كتاب «مقالات فلسفى» نوشت: «من به فضايل اخلاقىِ عينى معتقد نيستم»، بر شخصى بودن احساس خوبى و بدى در «اخلاق» اصالت بخشيدند.
دوم: فيلسوفانى كه مانند ديويد هيوم مىپندارند كه قضاوتهاى اخلاقى چون مبتنى بر عقل و منطق نيست، پس «مشمول ادراك عقل نيستند». و لذا نظر مىدهد كه موضوع هر نوع قضاوت اخلاقى، احساسات ماست كه خود را هم در قالب واژههاى اخلاقى بروز مىدهد. و هم قالبهايى هستند كه احساسات درونى ما را ابراز مىدارند.
بهطور مثال: چيزى «بد» است كه من نسبت به آن «احساس» تنفر مىكنم.
سوم: فيلسوفانى كه به تحليلهاى جى. اى. مور نظر دادند كه: خوبىها و بدىها در اخلاق از اعراض واقعى و مفاهيم ماهوى هستند، پس چون داراى ارزش عينى و خارج از وجود ما وجود دارند، لذا از مفاهيم انتزاعى نيستند. مور با چنين اعتقادى اثبات خوبى را مبتنى بر استدلال نمىداند، عكس آن «صحيح» بودن كردارى كه مور آن را باتوجه به نتايج حاصله و مقايسه آن با نتايج ديگر اعمال مىسنجد، نتيجه مىگيرد كه به دليل اينكه چنين نتيجهاى دربردارنده بيشترين مقدار خوبى است، پس آن عمل، عمل خوبى مىباشد. به بيان ديگر مور در بيان «شهودگرايى اخلاقى»، خوبى و بدى را به شهود افراد واگذار كرده است.
اين سه بيان مختلف از فلسفه اخلاق در فرهنگ پويا و حاكم بر مغرب زمينىهاى قرن ما، تحت تأثير مكتب غرب شمول پراگماتيسم ويليام جيمز كه حقيقت را نتيجه خوب و بد هر عملى دانست، موجب شد تا ما امروزه در ميان محافل دانشگاهى و فرهنگى و تحليلهاى روشنفكران و مردم عادى اين سرزمينها، با نوعى از اخلاق روبهرو شويم كه نهايتاً نتوان بين عملى كه بايد صورت گيرد و عملى كه خوب است، مرزى را مشخص نمود، تا حقيقت برهنه فراتر از مرزى قرار گيرد كه گربههاى قدرتمند در برابر موشهاى ضعيف! موضعگيرى مىكنند.
اخلاقى كه فقط حس اطاعت ديگران را در برابر تمايلات خود بخواهد، اخلاقى است سياسى و اساساً در قلمروى واقعيات نيست. من چون رهبر جامعهاى هستم، رهبرى را خوب مىدانم كه درنتيجه از دارا بودن آن دلشادم. آن خوبى و اين دلشادى چون واقعى نيستند، اخلاقى نيست. و يا اينكه چون ارزش اخلاقى آن اثبات نشده، واقعيت ندارد.
برتراند راسل در كتاب قدرت متوجه اين سراب سياسى رايج در قلمروى اخلاق
شده ولى چون با ارزشهاى ديگرى زندگى نكرده، گفته است كه وقتى من مىگويم نفرت بد است درواقع مىخواهم بگويم اى كاش هيچكس «احساس» نفرت نكند. در اين بيان من آرزويى را بيان كردهام. درنتيجه اين واقعيتى است از باب روانشناسى. نه اينكه در اخلاق واقعيتى در كار است!
در دموكراسى: اخلاق در لذت شخصى تجلّى كرده است و در ماركسيسم بيانى از اقتصاد و در سياست: مقررات اخلاقى در نهايت چيزى جز تجلّى قدرت نيست. بهطور مثال ترس خارجى در مجتمع غربى، موجب شد تا او خواستار رعايت ارزشهاى اخلاقى شود، حال آنكه بزرگوارى در قبال خارجىها وقتى اخلاقى است كه پناهندگان اسباب بزرگى حكومت و موجب اعتلاى ارزشهاى غربى عليه حكومتها و مردمى كه به اين ارزشها به ديده شك مىنگرند، نگردند.
اينها همه و همه در انديشهها و آرايى است كه عمده روشنفكران غرب مىخواهند اخلاق را بر حسب مفاهيم غيردينى بيان كنند.
من با چنين مفاهيمى، زندگى در غرب را آزمودهام و با انس گرفتن با خانوادهها، شركتها و مؤسسات دولتى و زندگى كردن با مردم اروپا بهخوبى آموختم كه دموكراسى غربى در بيزارى اخلاقى حفظ مىشود. راسل هم متوجه اين نتايج عملى در اذهان بعضى از دينداران انگليس هست كه نوشت: «بسيارى از مردم به من مىگويند كه حفظ دموكراسى فقط در صورتى مقدور است كه تعداد زيادى از كودكان را در اتاق گاز خفه كنيم ... من يقين ندارم كه اين برهان تا چه اندازه صادقانه است ولى بهنظر من بايد از بهكار بستن اين گونه وسايل خوددارى كرد هرچند مرا قانع كنند كه اين وسايل هدف را تأمين مىكنند و اين كار از هيچ وسيله ديگرى هم ساخته نيست». چرا؟ چرا وقتى بهگفته خود راسل در كتاب «مقالات فلسفى» قضاياى اخلاقى مانند اوصاف واقعى اشياء نيستند و «صرفاً نوعى ابراز احساسات و تمايلات شخصى است». در نتيجه براى همه بايدهاى مسلّمى نيستند؟
فرهنگى كه تمامى اركان امروزين آن با اين انديشههاى «حفظ من» قوام گرفت، طبيعى است كه از اوصاف خوب و بد قضاياى اخلاقى، خود را در يك الزام و تكليف و بايدهاى اخلاقى نمىيابد مگر آنكه رابطه آن را با مصالح و تمايلات شخصى و
وابستگىهاى گروهى بسنجد. احساسى كه در عمق ضمير چنين مردمى تخم خودخواهى و تعصب و تبعيض را كاشت و دائماً از پرورش آن عليه «غير از خود»، مراقبت مىكند. بدينلحاظ فرهنگ حاكم بر زندگى فردى، دلِ غربى را در برابر ارزشهاى اخلاقى، غير قابل نفوذ ساخته و درنتيجه با بىتفاوتى يا بىاعتنايى و لختى از برابر غمها و رنجهاى ديگران عبور مىدهد، يا در قبال حفظ خود، با توانايى و قدرت اخلاقزدگى را مسخره مىكند. او مانند ديگران مىداند كه اخلاق در متن زندگى غربى ملاك سنجش رفتار مردم نيست. مىداند كه زشتترين قضاياى اخلاقى فقط با احكام حقوقى و قانونى سنجيده مىشوند و نه با راستىها و ناراستىهاى نهفته در وجدان اخلاقىشان. هر رذالت اخلاقى و خطايى وجدانى پسنديده است اگر چنانچه كسى نتواند آن را عليه مرتكب اثبات كند. وكلا در مغربزمين، بهطور قانونى و مستند به مواد قانونى اخلاق را لگدمال مىكنند تا همه امور در ظلمت، از طريق ترفندهاى حقوقى حل و فصل شود تا قانوناً! منافعشان حفظ گردد.
سلطه نظريههاى اخلاقى غرب موجب متروك شدن رفتارها و گفتگوهاى اخلاقى شده، گلستانهاى اخلاق خانواده بىرونقتر شده و در عوض بر هر كوى و خيابان شهرهاى اروپا و آمريكا دهها دفتر حقوقى وكلا روييده مىشود. محافل خانوادگى براى تربيت اخلاقى فرزندان و يا رفع مشكلات اخلاقى همسران متروكتر مىشود و در عوض حجم پروندههاى حقوقى، تعداد جلسات مشاوره حقوقى فزونتر. پيروزى حقوقى چه هدف ناچيزى، چه جاهطلبى بىمقدارى، آن روز كه ويكتورهوگو نوشت:
«اخلاق شكفتگى حقايق است»، هنوز فلسفههاى اخلاقى از سرمايههاى صنعت و ذغال بانكها و دو جنگ جهانى تغذيه نشده بود.
ديگر، قضاياى اخلاقى در نظريههاى اخلاقى انديشمندان مغربزمين قرن 20 قدرتتأثير گذارى خود را از دست داده و در ميان عموم مردم غرب بايدهايى نيستند كه نفوذ و حضورى در جلسات تجارى، بانكها، بيمهها و سرْسراى دادگسترىهاى مغربزمين داشته باشند. جهان معاصرى كه از نظامهاى قانونگزارى غرب آموخت: راه ورود به محاكم، ارتشها، دولتها و اتاق شوراى مصالح سياسى يا امنيتى را به اخلاق نشان ندهيد. پيش از آن خود نشانى اخلاقيات را از ساحت تجارت آزاد و دموكراسى در
خانوادهها پاك و خطوط آن را مغشوش كرده بود، كه غربيان از مطالعه روزنامههاى صبحِ قدرت نيرويى مىگيرند كه هيچگاه صبحانه انگليسى آنقدرت نيروبخشى را ندارد.
غربيان در اين اغتشاش اخلاقى به كجا روند تا از نظريههاى فلسفى قدرتزده رها شوند؟ نظريههايى كه خود بهصورت قدرت وجدان، غربيان را مسخّر خود كرده است! آيا توانستهاند براى روشن كردن ظلمتكده روح خود وسيلهاى غير از افروختن شعله توپ هاى جنگ تمدنها، بيابند؟
روزگارى كه غربيان مىپنداشتند: عظمت دموكراسى در اين است كه چيزى را از روح انسانى انكار نكنند، در قرن بيستم به فراموشى سپرده شد. در اين قرن بيش از نيمى از آن به توحّش جنگ گرم گذشت و نيم ديگرش در ترس جنگ سرد و تحت تربيت نظام آموزشى علمى و هماهنگ با صنعت و بانك و سلاح، به نظريه فيلسوفانى مانند راسل روى آوردند كه وجدان را با تعابير نفعجويانه در روح انسانى انكار كردند كه خوبى و بدى اصلًا صفت كارى نيست، بلكه درستى و نادرستى، صفت كارهاست. مور هم تلاش كرده بود تا اثبات كند خوبى فاقد استدلال است و نشان دهد: صحيح بودن مبتنى بر قراردادهاى حاكم بر جامعه است. از اينرو براى رسيدن به كار صحيح بايد تحقيق علّى و استقرايى درباره نتايج كارها بهميان آورد.
از اين جايگاه تربيتى در نظام قانونگذارى در مغربزمين است كه «بايد» اين كار را انجام داد، بهمعناى «چون اين كار خوب است پس بايد آن را انجام داد» نيست؛ زيرا اساساً «خوبى» براساس «بايد» تعريف نمىشود. درنتيجه در فرهنگ رايج براساس اين نظريهها هيچچيزى يا كارى را نمىتوان «اخلاقى» خواند. چون هيچ نظريهاى نشان نمىدهد چهچيزى مىتواند يك «گفتار» يا «كردار اخلاقى» را، اخلاقى خواند! جاى تعجب نيست كه از نويسندگانى مانند ج. وارنوك مىخوانيم:
فلاسفه اخلاق در غرب نمىتوانند بدانند كه واقعاً درباره چهچيزى بحث مىكنند! وقتى خصوصيات اخلاقى بودن در يك فرهنگ مشخص نباشد، اگر پليس نباشد، بىگمان از ددان چندگامى بيش دور نيست. چشماندازهاى آرامى كه تمدن مىتواند پيش ديدگان ما شادى آورد، به غمى هولناك از تكاليف اخلاقى سردرمىآورد كه براى حل مشكل آن هيچ راهى جز اين نيست كه براى لحظاتى وجدان خود را با مكتب اصالت نفع،
سود يا لذت آرام كنيم ... چه آرامش خيالانگيزى كه موجب «بيشترين لذت» مىشود.
مكاتبى كه در اين رؤياى خيالانگيز، منش غربيان را به پستترين پايه تسليم و زبونى به ماديات فرود آورد تا همچون سرنشينان ثروتمند كشتى «تايتانيك» از باده خيال آزادى و رفاه، غرق شدن ايدهآلهاى خود را جدى نگيرند.
تحت قدرت فلسفههاى مفاهيم غير دينى اخلاق، اخلاق مسيحى و تفكراتى مانند نظريه امانوئل كانت در دود ظلمانى شعلههاى جنگ جهانى اول، محو شد و بهطور جدى با موانع مدرنيزم دموكراسى روبهرو شد. آزاد است هرجا بخواهد برود، ولى هيچكس نمىتواند بر اساس آن كارى انجام دهد. از آن همه اخلاقيات، كاج پرزرق و برقى بهجاى مانده كه فقط براى خودستايى بهكار برده مىشود. آن روزها كه خوبى نمىتوانست خدمتگزاران بىدين داشته باشد، از زمره خاطرات نانوشتهاى است كه تنها در آرشيو زيرزمين كليساها نگهدارى مىشود. پيامهاى اخلاقى مسيح در قانون غرب، بر روابط خانوادگى و اجتماعى و اقتصادى، سنديتى قانونى ندارد. پيشرفت، دموكراسى، ثروتمند شدن، كنترل، نيازمند مرگ اخلاقى است. مردن هيچ است وقتى سالها زندگى كردن را فراموش كرده باشند. فلسفههاى اخلاق در غرب، اخلاق را فراموش كردهاند تا بهكار بهبود جان بشر نيايد. صداى وجدان خاموش شد، تا صداى خدا شنيده نشود. آرامشى كه روزگارى در خانه، دعا، ميزبان نيازمندان بود، جاى خود را به خانه الكل داده است. نماز مسيحى تماس با لايتناهى نيست، تماس با صدايى است كه بيرون از كليسا بهگوش نمىرسد. كشيش، كليسا، كتاب مقدس، هيچ راهى بهسوى تفكر، مسؤوليتهاى علمى، دانشگاه، دادگسترى، بانكها، بيمهها، پليس و شهردارىها، انتخابات، سفارتخانهها، فروشگاهها ... ندارند، يك قرن پس از زيستن كم با مسيح، نوبت زيستن با هيچ مىرسد.
فلسفههاى اخلاق نياز شركتها و دولتها و اقوياست، نه مسيحيت و نه مردم راهى جز پوشيدن لباس انيفورمِ بىتفاوتى ندارند. اخلاق زير پنجههاى كفتارهاى: سوسياليسم، ماركسيسم، فرويديسم، كاپيتاليسم، ميليتاريسم، پراگماتيسم و ... پاره پاره شد. و چون هركس با هر ديدگاهى تكهاى را برداشت تا آن را با برداشتهاى فلسفى از: دارونيسم، ماشينيسم، امپرياليسم، فاشيسم، نازيسم، نسبيت، تجربه و تحليل كند. همه سر از تقاطع اتوبان توماس هابس درآوردند كه «انسان گرگ انسان» است. ديگر در ميان مغرب
زمينىها معلوم نيست چه گفتارى، اخلاقى است و يا چه صفاتى مىتواند يك گفتار يا كردارى را اخلاقى نشان دهد. از فلسفه اخلاقى كانت، صرف تكاليف قطعى و بدون قيد و شرط باقى ماند، بىآنكه منشأ چنين قوانين اخلاقى كه ايمان به وجدان الهى بود، بتواند به حيات خود در درون آلمانىها ادامه دهد. خصوصيتى كه هميشه آلمانىها را بهصورت خطرى جدى براى همسايگانش درآورد. و امروز همين سيستمگرايى افراطى و سطحىانديشى بر روابط خانوادگى و اجتماعى و حقوقى آلمانى زبان همچنان حاكم است و توان تحليل و فهميدن و تصميمگيرى از فرد آلمانى را سلب كرده و عموم آنان را بهصورت بردگان قانون و ساجدان مأموران دولت درآورده است. اينان مانند بسيارى از مردم اروپاى شمالى، مردمى ناتوان در گفتگو و فاقد صفات اخلاق شخصى براى طرح نظريات خودجوشِ خودند. وكلا مانند عصاى چوبى زير بغل گفتگوهاى آنان را گرفتهاند. سيستم! بازوان و تعقّل فرد فرد اينان را گرفته تا براى يك لحظه آنان احساس نكنند كه مىتوانند بدون شناخت تكاليف قانونى در كل سيستم راه روند. چه دنياى بيگانه از خويشتنى كه همه در انتظار پستچى، ترسان و لرزان براى دريافت نامههاى مرگ خود لحظهشمارى مىكنند. همه شرايط براى ظهور اطاعت كوركورانه قانون رهبران قدرتمند فراهم است و دائماً اين احساس اطاعت توأم با ترس را در برابر اداره دارايى و شهردارى محل و اداره كار و بيمه محل خود تمرين مىكنند. تا كى فرارسد و اين سيستم نازيستى دارايى و دادگاهى به سيستم سياسى و نظامى نازيان ناتو بدل شود. آن اساسهاى استبداد، امروزه لباس مأموران دارايى «اى گ» را بر تن كردهاند و گشتاپو، بهصورت مأموران پليس قضايى پارلمان اروپا، آرامش خواب و زندگى را از نژادهاى اروپايى ربودهاند.
اينان، با ديدهاى بسته به منافع آهنين تيسن كروپ، شل، توتال، بنر و بىام و ...
مىخواهند درباره فرهنگهاى بشرى گفتگو كنند؟! و اصول اخلاقى را در گفتگوهاى جهانى فرهنگها رعايت كنند؟!
خوشباورى است اگر كسى كوچكترين احتمال تحقق آن از اكثريت به اتفاق عوام و خواص اروپا و اولاد آمريكائيشان را در سر بپروراند.
احترام نهادن به عقايد يكديگر بهمعناى حقى نيست كه بايد همه از آزادى عقايد
برخوردار باشند، بل بر اساس زمينههاى آموزشى و تربيتى مدارس اروپا، بهمعناى حفظ بىتفاوتى نسبت به تمايلات و موقعيت ديگران است. چنين سكوت نهفته در برخورد با شخصيت افراد، در برخورد نخست بسيار اخلاقى جلوه مىكند. ولى ديرى نمىپايد كه خود را در نيستان خشكى احساس مىكنى كه همه مانند نىهاى سخت پيش هم قرار دارند بىآنكه با مِهر در هم پيچيده شوند. هيچ دستى جز در تصور لذتى يا نفعى مادى، به گردن غير نمىافتد. آنان كه مسيحيان فرهنگشناسى هستند گرچه از اين بحران اخلاقى نالانند. ولى هرگز نمىتوانند بيش از حجم خود جاى بى عقيده ديگران را پركنند. بحران امروز غرب دست و پا زدن براى بهترين فكر فرهنگى نيست، براى يافتن راههاى فرار از مسؤوليتپذيرىِ اخلاقى و فرهنگى در سطح خانواده و جامعه است.
«حقوق بشر» كه آخرين تلاش فلسفى غرب در قرن 20 براى حفظ و احترام به بىتفاوتىهاى اخلاقى و فرهنگى در غرب بود، در عمل بهصورت يك سلاح غير اخلاقى بهكار گرفته شد، تا آزادى دلخواه را هم موجب دلشادى فرانسويان و ايتاليايىها سازد و هم ضامن خودكامگى همپيمانان نظامى، ورشو و ناتو. و در بعد اجتماعى، روحيه مسؤوليتپذيرى جوامع فرهنگى را به بىتفاوتى اخلاق صنعتى سوق دهد. جهانى در همبافته راهى به احياى آگاهانه وجدان آزاد ندارند، از هرسوى فلسفه قدرت، دربرابر مسير او تابلوهاى: «ورود ممنوع، منطقه نظامى است» نصب كرده، تا حقوق بشر، فقط بر اساس شرايط ژئوپولوتيكى اروپاى غربى و آمريكا پس از جنگ گرم با نازىها و كمونيستها، تعريف و تحليل شود. حافظ شرايطى است كه در اواخر قرن 20 به منافع غرب پس از جنگ سرد تبديل شد. در هردو شرايط نقض حقوق بشر، اين ميراث اخلاقى فرهنگهاى جهانى درهم بافته بود كه يا «خردگرايى» آن در آتش داغ تعصبات دولتهاى غربى مىسوخت و يا «خردگريزى» او در سردخانه اجساد بىهويت نگهدارى مىشود. از تمام مفاد عريض و طويل حقوق بشر فقط يك زندگى بهاندازه مصرف سگهاى پيرهاى اروپاى غربى به پناهندگان دفاع از حقوق بشر مىرسد. قوانين مهاجرت در بخل اخلاقى مغربزمينىها، شخصيت اخلاقى مهاجران را لگدمال كرده است. چه ظاهر دلفريبى، درست مانند مردگانى كه آرايش شده، لباس برتن، دست روى دست نهاده، آماده بازگشت به موطن خود هستند. مهاجران در اروپا مطرودان اخلاقى
بهشمار مىآيند تا تأثيرگذارى آنان بر اصلاحات فرهنگى غرب به حداقل خود رسد.
در اين بنبست يخ يا آتش، شكل مصرف جهانى توانست به نفع خودخواهى شركتهاى بزرگ توليدى عوض شود، محيط زيست، براى زيستن نامناسب گردد. توليد، در پناه حقوق بشر، بهكارگيرى هر شيوهاى براى فزونى توليد را توجيه كرد، تا آنجا كه انسان نداند چگونه مىتواند خود را از شيمى مواد غذايى و فيزيك تخريب و بيوشيمى سرمايهبهدستان تشنه توليد طبيعت ساختگى و سلاحهاى شيميايى و اتمى و سيستم پيچيده جهانى كنترلهاى امنيتى و فضولات صنايع، رهايى بخشند تا روى تختخواب بيمارى، با ماسك اكسيژن توليدى و در فضاى دلآراى حقوق بشر نفسى كشد و از بىتفاوتىهاى وجدانى آن در برابر حقوق طبيعى خود، احساس امنيت كند؟! آيا جهان غيرغربى حق ندارد اين نقضهاى آشكار حقوق بشر را در غرب مورد گفتگو با غربيان قرار دهد.
بديهى است اين عجوزه هزارداماد كه از جادوگرى علم و سيرك فلسفه قدرت توليد مصنوعى غذا به ثروت سرشارى رسيده، چه شرايطى براى بهرهمندى نوههاى مفلوك خود بهنام دولتهاى كوچولو فراهم سازد تا با سلاح امنيتى، ميراث اخلاقى جامعه خود را جارو كنند و با سلاح كشتار جمعى دفاع از حقوق بشر را حامى افزونى صادرات هشت كشور صنعتى جهان، به جهان غيرغربى نمايند تا بر آنان منت نهند و نامشان را در ليست ناقضان حقوق بشر قرار ندهند!
جايگاه اخلاق در گسترش سود منشانه تكنولوژى گم شد تا ضرورت بازآفرينى فلسفههاى قدرت، در هيكل پارلمانتاريسم فراهم شود. انسانها در اين امواج خروشان دموكراسى چون قوطىهاى كنسرو، از هم جدا شدند تا خودپرستى قانونى! بتواند بهعنوان اصل ضرورىِ جداانگارىها در منطق علمى، منشأ قانونى آزمندىها، كينهتوزىها، بدسگالىها، ستمگرىها و غريبكشىها شود. عشق در دلها كوچك شد، تا در يك شيپور پلاستيكى جاى گيرد. از خودگذشتگى را به جرم تعصب در زندان نفسپرستى حبس كردند تا خس فداكارى، كيان مادى غربپسند هشت جامعه صنعتى جهان را متزلزل نسازد. ناتو را سدى در برابر جهان غيرغربى برپا كردند تا عشق به حفظ محيط زيست و نزديكى فرهنگها، بر منطق ميليتاريسم علامت سؤال ننهد. چه سرمايه و
انرژى عظيمى براى حفظ غيراخلاقى غرب هزينه مىشود تا صدايى از درون آدميان، وجدان دينى را بهيارى نخواند. پاپ چه مىتواند بكند وقتى فقط عصاى موعظه، در دستش مانده است و يواشكى از پشت پنجرهاى كوچك مىتواند نقى بزند؟! هرچه مىتواند بكند تا وقتى كه در نظر غربيان، يك سامىنژاد است؟! دالائىلاما چه بگويد، وقتى كه حتّى نمىتواند به خانه خود بازگردد؟! كنيسهها چه كنند وقتى كه صهيونيسم آرمانهاى سياسى خود را به تورات افزوده است. عارفان شيعى ايران و ترك، درهاى عرفان را بر روى ديگران بستهاند. سازمانهاى بينالمللى براى جان دادن به اخلاقيات چه مىتوانند انجام دهند در حالىكه زير ارادههاى اتمى پنج كشور از نفس كشيدن مىهراسند؟! ديگر كجا مىتوان اخلاص اخلاقى را در آسمانخراشهاى قدرت سياسى و اقتصادى حكومتها يافت، چهرهاش را ديد و وراى هياهوى شبكه جهانى ارتباطات، با صدايش، گوش را نوازش داد؟!
در اين شرايط شكوفايى تمدن براى غربيان ولى بحران اخلاقى براى غيرغربيان! نمىدانم چرا رسانههاى غربى و شرقى براى بىتأثيركردن فرهنگ اخلاقى بودا، كنفوسيوس، هندو و ... عموماً و اسلام خصوصاً همه ابعاد جدى اخلاق اسلام را مورد انتقاد قرار مىدهند؟ آيا تا هر نوع تمايزى بين اخلاق اسلامى و فلسفههاى غيردينى اخلاق در غرب برداشته شود؟! و همه در يك كاسه كساد بىفرهنگى جهان دست نهند تا تئورى غيراخلاقى جنگ تمدنها جاى خود را به گفتگوى اخلاقى بين فرهنگها درباره تمدنها ندهد؟! تلاشى كه منِ مقيمِ اروپا هر روز و شب ناظر اين برنامههاى تبليغاتى در صدها رسانه عظيم شركتهاى تبليغاتى اروپا و آمريكاست. چرا؟ نمىدانم! مگر گفتگوكردن يك ضرورت نيست؟ يك منطق نيست؟ و آيا اين منطق نبايد بهدور از تحميل احساس حقارت تحقّق پذيرد؟ و آيا بايد بهجاى بعضى از دينداران متحجّر و دولتمندان رياكار و براى جلب خوشبختى در فلسفه قدرت، دهان بر شيپور نهاد كه اسلام چون دينى است كه زمينههاى اخلاقى براى انجام چنين گفتگوهايى را ندارد، مسلمانان نمىتوانند صفات اخلاق گفتگو در برخوردهاى جهانى را رعايت كنند؟!
با خيالى صلحشان و جنگشان با خيالى فخرشان و ننگشان.
كسى اين كلمات را بر صفحه لپتاپ مىنگارد كه در شهر كُلن زندگى مىكند، از
فيلارمونيك كلن بازگشته، پاپيون خود را گشوده و پشت ميز تحريرش نشسته و از پنجرهاى كه در برابر ديدگانش باز است رفت و آمد آلمانىهاى شيكپوش و متموّل را نظاره مىكند، با صدها مدير كارخانه آشناست و بيش از ده سال مديرعامل يك واحد توليدى و سازنده و طراح خط توليدى در آلمان بود. سه فرزندش در دوره دكترى فيزيك و بيوشيمى و انفورماتيك دانشگاههاىبن و مونيخ و يك دخترش در دانشگاه كارلزروئه آرشتكت مىخواند. بيش از ده جلد كتاب در آلمان چاپ كرده و با عالىترين تكنولوژى چاپ آثار هنرى و صنايع پيچيده بستهبندى مواد غذايى آشناست. در اروپا و كشورهاى شرقى سفرهاى فرهنگى داشته و صدها بار در برابر جمعيتهاى انبوه درباره فرهنگها سخنرانى كرده است، از تجارب بسيارى از فرهنگشناسان و روشنفكران بهرهها گرفته و كاملًا با خطوط كلّىِ انحرافهاى فرهنگى در كشورهاى اسلامى و ايران آشناست.
چنين فردى نشسته در غرب و اظهار تعجب مىكند كه چرا بسيارى از تحليلگران و نويسندگان تفسير و گويندگان در رسانهها كه نمىخواهند در اعمال حاكميت تبليغاتى بر جهان غيرغربى، چشمها و گوشهاى مخاطبان خود را بنگرند، انتقاد مىكند كه سياست غرب هميشه خود را براى تحقير فرهنگ غيرغربى تدارك مىبيند. و صريحاً مىنويسد:
هيچگاه محافل سياسى فرهنگى غرب نخواستند فرهنگ سياسى! متعصبانه و پرتبعيض خود عليه ديگرخط ها، زبانها، هنرها، ارزشهاى اخلاقى، غذاخوردنها و لباسپوشيدنها را اصلاح كند. هيچگاه زمينه تربيتى و آموزشى جامعه خود را براى قبول جهان غيرغربى و شنيدن حرف ديگرفرهنگها متحول نساخت و هميشه در عيوب اخلاقى خود دست و پا زد بىآنكه مجالى به ديگران دهد تا نقدهاى فرهنگى خود را بهگوش آنان برسانند. عموم غربيان نمىخواهند مناسبات فرهنگى نوين جهان غيرغربى را متقابلًا بشناسند، نمىخواهند روحيه غيراخلاقى اكثريت مردم خود را به اخلاق حسنه بدل سازند، آنان احساس ضرورت مادى نمىكنند كه قدرى به جهان درهمبافته اطراف، غيرمادى بنگرند.
آينده جهانى كه هردوسوى آن گريزان از همند، به كجا خواهد انجاميد؟ چرا بايد شرقىها بگويند دانش و پول غربيان را بگيريد و در لجنزار زندگى غربى نمانيد و غربيان بگويند مواد اوليه شرقىها را بار كنيد و يك لحظه در فرهنگ پوسيده آنان توقف نكنيد.
اين مقابله ساختگى قدرتهاى سياسى، جهان فرهنگىِ ما را به پرتگاهى رسانده است كه هيچكس راه متوقف كردن آن را نمىداند. راه حلهايى مانند جنگ تمدنها، پيش از آنكه به تفوّق متمدنهاى غربى منتهى شود، به احتمال زياد به پيروزى هويتپرستان ضد غربى مشرقزمينىها منجر خواهد شد. چرا بايد با مهرههاى فرهنگ، در قمار قدرت سياسى ثروت بازى كرد و جهان واحد خود را پارهپاره نمود؟ چرا؟ ... چرا بايد گلهاى جهانى درهمبافته را پرپر كنيم تا بهجاى لذت از ديدن زيبايىاش و بوكردن عطرش با شاخههاى خشكش به جان هم افتيم؟! ... و چرا اروپاى غربى نمىخواهد جامعه خود را در فرهنگهاى جهان جهانى كند؟! چرا از تعريف جهانى شدن بايد غربىشدن را بفهماند و درنتيجه حقوق بشر بيش از آنكه مدافع درك متقابل حقوق فرهنگها در مغرب زمين شود، عملًا به گسترش بىهويتى و بىتفاوتى فرهنگى- اخلاقى در شرق منجر گردد؟! آيا وقت آن نرسيده كه بهجاى اهداف سياسى- اقتصادىِ رسانههاى غربى، با اهداف اخلاقى- فرهنگى امكان گفتگو پيدا كنيم تا حركت چند طرفه اطلاعات فرهنگى را در تمدنها تجربه كنيم؟!
نمىدانم شما چه فكر مىكنيد! ....
موضوع دوم: آيا اسلام براى انجام گفتگوهاى اخلاقى، بايستههاى اخلاقى خاصى را تعليم داده است؟
اى تهيه كننده عزيز!
اگر اهانت زيركانه به تعاليم اسلام و يا هر دين و فرهنگى ديگر، براى دفاع سياسى- اقتصادى شما از جنگ تمدنها نبود، هرگز راضى نمىشدم عيبهاى حقيقى فرهنگى محل اقامت خود و شما را نقد كنم. اين نقد براى بالا بردن يا بالا نشان دادن فرهنگ خود نيست، براى پايينآوردن واعظان اخلاقستيزى استكه تريبونهاى جهان را به انحصار خود درآوردهاند تا شايد پژوهشگرانى مانند شما به آرامى وجدان اخلاق دينى خود را به يادآورند، با من و ماى حاضر در غرب ولى به جرم تعلق به فرهنگى ديگر، گمنام، همراه شوند. دستشان را در دستم نهم تا قلبم را در دستشان نهم و بىهيچ كين و كبر به دانستههاى يكديگر گوش فرادهيم تا لااقل بدانيم: عليه كى ودرباره چى
خطابه مىخوانيم! يكى با وسايلى كه امواج آن به جهان مىرسد و يكى مهاجر غريبى كه فقط تا صفحهاى كه روى آن مىنگارد سخنش ره بهجاى دگر ندارد ... با اين آرزو كه شايد بانگ اين مرغ شرقى، در صخرههاى سخت غرب وفرسودگى خشت شرقاثرىداشته باشد ....
تهيه كننده عزيز!
فرهنگى كه من در آن پرورش يافتهام، گفتن و آنگاه پنهان شدن نيست. گفتن و شنيدن و اصلاح كردن است. از اينرو اگر با همه اصرارها نخواستى تا درباره گفتههايت بشنوى، من با نهايت احترام شما را از خود دور نمىبينم و مىگويم و در انتظار پاسخ شما و ديگران مىمانم، تا خود را اصلاح كنم. بى هيچ مهلت و تعيين زمانى:
فرموديد: «مسلمانان تحت تأثير «دين اسلام» فاقد «ضوابط اخلاقىِ» شناخته شده در انجام گفتگويى فرهنگى هستند». و ايرانيان: «قرنهاست كه مطابق فرق مختلف ديانت «شيعه» پرورش يافتهاند و به «پيروى» امام اوّلشان على [عليه السلام]، نهتنها از سختگيرى و اعمال تعصب در هر گفتوگويى باكى ندارند بلكه از انتقامگيرى و طرد و تبعيد و يا كشتن گفتگوكنندگان مخالف آراى دينى شيعىِ خود شادمان مىشوند!».
در اين دو عبارت قضاوتِ فرهنگى، نكته اساسىِ با ارزش، توجه به اخلاق شايسته در يك گفتوگوى فرهنگى است. ولى توأم با يك قضاوتى در محكوم كردن اسلام، چون فاقد ضوابط اخلاقى است. و تعليمات امام علىبن ابىطالب [عليه السلام] چون بر سختگيرى و تعصب و انتقام تأكيد نهاده است.
با اين همه، چون نكته با ارزش، توجه به اخلاق گفتوگو بود، مرا بسيار خوش آمد كه هم اهميت چنين اخلاقى را بررسى كنم و هم قضاوت شما را در بستر همان پژوهش مورد بازنگرى مجدد قرار دهم، تا براى قضاوت نهايى، آن را تقديم فرهنگ شناسان كنم:
اسلام برخلاف فلسفههاى اخلاقى حاكم بر فضاى تربيتى جوامع غربى، گفتوگويى را اخلاقى نمىداند كه صفات گسترده اخلاقى گفتوگو جاى خود را به يك «راستى» فلسفى يا قانون بازجويى دهد. گفتوگويى اخلاقى است كه در آن بدون هيچ اكراه و هراسى، آزاد با آگاهىِ نسبى و صرفاً به نيت آموختن و نادانستهها را تكميلتر كردن و دانستههاى خود را تصحيح كردن مىداند. رعايت اين، شالوده آزادى است كه
شرافت اخلاقى انسان بر اساس آن طرحريزى شده است، قواعد پرهيزگرانهاى كه گفتوگو با دوست و دشمن، با هركس، از هر دين و قوميت و نژادى در آن يكسان دانسته شده است. اصلى كه اين قواعد از آن برمىخيزد، عقل فلسفى و دلايل خوب و بد اين و آن نيست، تعليمى است كه خداوند به پيامبر اسلام داد تا با مخالفانش جدال احسن داشته باشد؛ (وَ جادِلْهُم بِالَّتي هِىَ أَحْسَن). (1)
و از مجادله با مردمى كه داراى عقايد ديگر (اهلُالْكِتاب) هستند، منع شد (وَ لا تُجادِلُوا)، مگر (الّا)، «بِالَّتي هِىَ احْسَن».
«حسن» و «احسن» در زبانهاى ديگر بهمعناى نيكو و خوبى و صحيح و مهربانى است. چهار معناى نهفته در يك واژه قرآنى است. شيوه گفتوگو در تعاليم قرآن وقتى نيكوترين است كه با درشتخويى، طعنه و اهانت توأم نباشد، پس بدان كه «وَاللَّهُ يَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ». عمل خوب چون امر اوست، براى هر فرد پاك دينى، يك بايست ايمانى است كه به حقيقتى ختم مىشود و درنتيجه ذهن ما آنها را خلق نكرده است. حق است كه خداوند مىداند چه نبايدهاى شرّى انجام مىدهيم و چه بايدهاى خيرى. اوست كه ما را فراتر از خواسته ما، به رفتار نيكو (خوب) با پدر و مادر دعوت كرده و آن را براى ما واجب خوانده است: وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَاناً. (2)
و چون خوبى، كارِ درستى است پاداش آن نيز خوب خواهد بود: هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ. (3)
پس كنندگان كردار خوب، كسانى هستند كه بخردانهترين كار را مطابق خواست خداوند انجام دادهاند و از اين روى خداوند از آنان راضى است: وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ. (4)
انسانهاى خوب، خوبى را چون بايدِ شدنى است، در دل و ذهن خود مىپرورانند تا از زمره محسنين شوند؛ زيرا در قرآن آمده است: وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ. (5)
اگر مردم نادان قدر احسان شما را ندانستند، بدانيد كه كار اخلاقى، چون خداوند كننده آن را تأييد كرده، همو نمىگذارد پاداش محسنين از ميان برود: فَإِنَّ اللَّهَ لَايُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ. (6)
قرآن قرائت الهى اخلاقيات است و براى همه آنانى كه در منابع فرهنگىِ عرفان اسلامى تفحّص كردهاند ترديدى باقى نمىماند كه در اين ايمان بخردانه تكيهگاهى است كه همه مسلمانان مىتوانند خود را در قبال اخلاق، از روحيه شكاكىگرى رها سازند و با روحى باوركننده گام در سير علم و اخلاق گذارند.
وقتى خوبى و درستى و بايستى در قرآن عين يكديگر دانسته شود، بايد يك تنزيل و
از همان سنخ هستها دانسته شود.
از اين رو گفتوگو، در قرآن برخلاف فلاسفه طبيعى ميدان تنگانديش مسلك انگلس، يك فرمان الهى در فراخناى وجدان انسانى الهى است براى باهم انديشيدن.
چون منشأ آن احساسات و ذهن ما نيست، پس هم ضرورت آن حق است و هم صفاتى كه بر آن مترتب است. وقتى ايمان داريم حق است، لازمه آن بايدهايى است كه مىبايست رعايت شود. لذا اسلام به گفتوگو بهعنوان يك نيكى و بايدِ اخلاقى نگريسته كه چون كليت دارد، هم عقلًا صفت آن خوبى است و هم صفات آن عيناً بايدهاى خوب چنين كليتى چون برآمدهايى خوباند، جنبه مصلحتجويى و انتفاعى ندارد. و از اساس مخالفت سوداگرى، تعصبورزى در هر گفتگويى است. چنين اخلاقى، رهآورد صرف بخردانه برآمدهاى خوبى نيستند، «توفيقى» است كه مسلمان آن را از خداوند مىطلبد و از همانجا به معاد مىنگرد و احساس و تمايلات درونى خاصى كه او را در برابر اين قضاوت قرار مىدهد كه اين تكليف بايد بر اساس اختيارى كه به ما ارزانى شده، خالصاً لوجهاللَّه انجام داد. سير در اين حسنات، سير در مكارم اخلاق است، همان هدف والاى بعثت و دعوت كه پيامبر اسلام بدان اشارت فرموده بود:
«إِنِّي بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكارِمَ الأَخْلاق». (1)
موضوع سوم: آيا علىبن ابىطالب در پيروى از اسلام انسانها را به رعايت اخلاق گفتوگو و گفتوگوى اخلاقى دعوت فرموده است؟
آرى، تهيه كننده عزيز!
«تعصب» در جهانبينى اسلام، گفتار و كردارى است شيطانى و على كه خود پاكترين مؤمنان به اسلام بود از تعصب به اين عنوان كه: ابليس نخست كس است كه عصبيت را آشكار ساخت ما را از نزديكى به آن منع ساخت و در خطبهاى فرمود: «شيطان دشمن خداوند، پيشواى متعصبان و پيشرو مستكبران، پايه عصبيت را نهاد». (2)لذا همه ما را سفارش فرمود كه: «پس آتش عصبيت را كه در دلهايتان نهفته است خاموش سازيد». (3)بدينسان چون عصبيت از «آفات شيطانى» است، «تبعيض» نيز مىتواند در محيط تعصبات، رشد و نمو كند و مانع از استقرار روابط سالم بين انسانها شود. لذا على با
نگرانى بسيار از غلطيدن ما در كردار نااخلاقىِ تبعيض فرمود: «هان! بترسيد، بترسيد از پيروى بزرگانتان كه به نژاد خود نازيدند و
«تَرْفَعُوا فَوقَ نَسَبِهِم ...»
چرا؟ زيرا به فرموده ايشان: چنين مهترانى: «پايههاى عصبيتند و ستونهاى فتنه». (1)تنها با چنين اراده آگاهانه، بخردانه و ايمانى است كه مىتواند از كليات ذاتى حكم اخلاقى گفتوگو، صفات زشت اخلاقى را زدود و آن را از تعصبات، آزارگرى، زبونى، خودگروى و نادرستى دور كرد و به صفات، حسنه آن را دليرانه، خردمندانه و آزادانه و سازنده ساخت:
چگونه؟
على [عليه السلام] فرمود با حسن نيت، زيرا:
«اَّلنِّيّةُ اساسُ الْعَمَل» (2)و: «الأَعمالُ ثِمارُ النّيّات». (3)
و با خودرأيى از خويشتن زدودن؛ زيرا:
«مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ زَلَّ». (4)و: «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ خاطَرَ وَ غَرَرَ». (5)
اساس استبداد، ميل به فرمان دادن است كه چون به گفتوگويى داخل شود، آن گفتوگو را به تباهى خواهد كشاند. على در نامهاى خطاب به فرزندش نوشت: «بدان كه خودپسندى آدمى را از راه راست بگرداند و خردها را زيان رساند». (6)اساساً در اسلام خودپسندى در اشكال مختلف تظاهر به جلب نظر ديگران نسبت به خود، مرتبتى از مراتب در شرك است، نابخردانه و نااخلاقى معرفى شده است، على فرموده: «از بهترين فرصتهاى شيطان است تا بتازد و كرده نيكوكاران را نابود سازد». (7)از نظر على گفت وگو مباد كه به احساس حسادت توأم باشد:
«الْحَسَدُ حَبْسُ الرُّوح». (8)
پس چون صفتى ناشايست است با ايمان جمع نگردد:
«الإِيمانُ بَرِىءٌ مِنَ الْحَسَدِ». (9)
و در خطبهاى ما را فرمود:
«وَ لا تَحَاسَدُوا فَإِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ» (10)
عكس آن، اگر كسى را ديديد كه او مدعى مسلمانى است ولى در گفتوگو نسبت به صفات خوب ديگران حسادت مىورزد، او چون عاطفه را بر عقلش فرمانروا ساخته، در خور سرزنش است:
«مَن اتَّقى قَلْبُهُ لَم يُدخله الْحَسَد». (11)
مسلمان بايد كه كلام خود را از هر نوع كينجويى و كينخواهى بزدايد؛ زيرا كين از عواطف شر است و على فرمود:
«سِلاحُ الشَّرِّ الْحِقْدِ». (12)
و فرمود:
«رَأْسُ الْعُيُوبِ الْحِقْدِ». (13)
پس كينورزى صفت ناشايستى است كه عطوفت را از دل مىشويد و كلام را
1) همان، «فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ الْعَصَبِيَّةِ وَ دَعَائِمُ أَرْكَانِ الْفِتْنَةِ».
2) غرر و درر، ج 1، آمدى 261
3) غرر و درر، ج 1، آمدى 79
4) غرر و درر، ج 5، آمدى 170؛ در نهجالبلاغه، كلام 161، بهجاى «زل»، «هلك» ثبت شده است.
5) غرر و درر، ج 5، آمدى 461
6) نهجالبلاغه، نامه 31، خطاب به حسنبن على «وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ».
7) نهجالبلاغه، نامه 53، به مالك اشتر «مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِي نَفْسِهِ لِيَمْحَقَ مَا يَكُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِينَ».
8) غرر و درر، ج 1، آمدى 100
9) غرر و درر، ج 1، آمدى 160
10) نهجالبلاغه، خطبه 86
11) غرر و درر، ج 5، آمدى 207
12) غرر و درر، ج 4، آمدى 129
13) غرر و درر، ج 4، آمدى 51
از درستى و راستى دور مىسازدو على [عليه السلام] فرمود: كين
«سَبَبُ الْفِتَن» (1)
و آن را
«سِلاحُالشَّرّ» (2)
خواند.
براى حذف همين صفت نااخلاقى است كه على در كلامى ما را فرمود: «در گفتن عيب كسى كه گناهى كرده است شتاب مكن چه اميد مىرود كه آن گناه را بر او ببخشند و برگناه خرد خويش ايمن مباش چه بود كه تو را بر آن گناه عذاب كنند». (3)نشانه اخلاقى بودن يك گفتوگو، در همين خويشتندارى پرهيزكارانه و اخلاقى است كه عالىترين جلوهگاه آن حلم است. حلم در كردار و گفتوگو، از زمره صفات مهمى است كه على [عليه السلام] نيز ما را به رعايت آن دعوت كرده، فرمود:
«وَقارُ الْحِلْمِ زِينَةُ الْعِلْمِ». «4»(4)
پس اظهار علم در گفتوگويى نتيجهبخش است كه:
«حَتّى يُقارِنُهُ الْحِلْمِ». (5)
درنتيجه اسلام معتقد است كه رعايت حلم در هر گفتوگويى از صفات حسنهاى است كه:
«دَّلِيلُ وُفُورِالْعِلْم»
است. براى تربيتپذيرى و رعايت اين صفات اخلاقى، بايد در گفتوگو سخن به تندى نرانيم و با درشتى و خشونت مخاطب خود را آزار ندهيم. على فرمود:
«لِسانُ الْجَهْلِ الْخَرْقُ». (6)
مسلمانان را هشدار داد:
«الْخَرْقُ مُعاداةُ اْلآراء وَ مُعاداةُ مَنْ يَقْدِرُ عَلَى الضَّرّاءِ». (7)
پس بايد همواره در گفتوگو با مدارا سخن گفت. مدارا كردن:
«ثَمَرةُالْعَقْلِ» (8)
و
«رَأْسُ الْحِكْمَةِ» (9)
و
«عُنْوانُ الْعَقْلِ» (10)
. پس فرمود:
«سَلامَةُ الدِّينِ وَ الدُّنْيا فِي مُداراة النَّاسِ». (11)
چنين مسلمانى وقتى سخن مىگويد، به گستاخى كلمات را بر زبان جارى نمىسازد؛ زيرا على [عليه السلام] فرمود:
«مَنْ أَقَلّ اْلإِسْتِرْسالَ سَلِمَ» و «مَنْ أَكْثَرَ اْلإِسْتِرْسالَ نَدِمَ». (12)
پس مسلمان بايد كه با مهرى نرم و ملايم با مردم گفتگو كند؛ زيرا على فرمود:
«خَّلق الإيمان الرفق». (13)
چنين كسى نيازى ندارد كه از سخن گفتن و يا شنيدن سخن ديگران، به خود ببالد. على مسلمانان را خطاب فرمود:
«رِضاكَ عَنْ نَفْسِكَ مِنْ فَسادِ عَقْلِكَ». (14)
از خود راضى بودن در گفتگو مقدمه رياى در گفتگو است، صفت زشت و ناراستى كه على دربارهاش هشدار داد:
«آفَةُ الْعِبادَةِ الرِّياء». (15)
از گفتگو چون خود نمايى زدوده شد، متكى به رأى و تدبير طرفين قرار مىگيرد. على فرمود:
«الرَّأْيُ بِالْفِكْر». (16)
پس اى مسلمانان:
«لا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيمَا لا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ وَ لا تَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَرُ». (17)
وقتى با تفكر نظرى اظهار شود و آن نظر از ريا دور باشد، مجال براى راستگويى، درست گفتن
1) غرر و درر، ج 4، آمدى 121
2) غرر و درر، ج 4، آمدى 129
3) نهجالبلاغه، خطبه 140، «لا تَعْجَلْ فِي عَيْبِ أَحَدٍ بِذَنْبِهِ فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ وَ لا تَأْمَنْ عَلَى نَفْسِكَ صَغِيرَ مَعْصِيَةٍ فَلَعَلَّكَ مُعَذَّبٌ عَلَيْهِ».
4) غرر و درر، ج 6، آمدى 224
5) غرر و درر، ج 5، آمدى 63
6) غرر و درر، ج 5، آمدى 124
7) غرر و درر، ج 2، آمدى 53
8) غرر و درر، ج 3، آمدى 329
9) غرر و درر، ج 4، آمدى 52
10) غرر و درر، ج 4، آمدى 360
11) غرر و درر، ج 4، آمدى 140
12) غرر و درر، آمدى، 159
13) غرر و درر، آمدى، 17
14) غرر و درر، آمدى، 92
15) غرر و درر، آمدى، 99
16) 1: 20
17) غرر و درر، آمدى، 308
مهيّا مىشود. انسان اخلاقى گرفتار دوئيتى نمىگردد كه زبان و قلب او را در گفتگو از هم جدا سازد. على در خطبهاى شديداً مردمى را كه: «دوستى را به زبان به كار برند و به دل با هم دشمنند» (1)مورد مذمّت قرار داده، صريحاً خردمندان خوش زبان را هشدار داده:
«زبان خردمند در پس دل اوست، و دل نادان پس زبان او.» (2)راستى صفت پاك اخلاقى است كه على آن را:
«لِسانُ الْحَقّ». (3)
و:
«أَمانَةُ الِّلسان» (4)
خواند. پس فرمود:
«الصِّدْقُ رُوحُ الْكَلامِ» (5)
. چون شرط ايمان به خداوند اين است كه انسان را نمىتوان با كلماتى وسيله نابخردىها قرار داد، پس:
«الصِّدْقُ لِباسُ الدِّين»، (6)«رَأْسُ الدِّين»، (7)«لِباسُ الْحَقِّ»، (8)
و
«عِمادُ اْلإِسْلام وَ دَعامَة الإِيمان» (9)
است. در اسلام اساساً راستگويى نه تنها:
«لِسان الْعِلْمِ» (10)
همه انسانهاست، بل به فرموده على [عليه السلام]:
«مَنْ صَدَقَ أَصْلَحَ دِيانَتُهُ». (11)
تأكيد اسلام به «راستى» بر اين پايه عقيدتى استوار است كه اسلام كلّ انسانيت را جزئى از غايت ربّانى مسلمانان دانسته است، لذا فهميدم چرا على فرمود:
«مِلاكُ اْلإِسْلام صِدْقُ الِّلسان» (12)
. و در خطبهاى به ما فرمود: «راستگو بر گنكرهاى رستگارى و بزرگوارى است و دروغگو كناره مغاك و خوارى». (13)در مراعات همه اين سجاياى اخلاقىِ گفتگو، نبايست خردمندان، در ابراز دانش خود، بر مخاطبان خود منّت نهند، على فرمود: «منّت نهادن ارج نيكى را ببرد، و كار را بزرگ شمردن نور حق را خاموش گرداند.» (14)اخلاق در اسلام امرى عمومى و جهانى است ولى بر خلاف نظر كانت كه قانون اخلاقى را صرف عين اراده معقول همگان مىداند، به ما تعليم داده كه هرگز نبايد به نفع جمع اكثريت نفى شود، اراده فرد و جمع در اراده حق به يك اعتبار است. لذا على [عليه السلام] فرمود:
«أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُمْ لِرَبِّهِ». (15)
پس چون بايد با هر نوع احساسى كه فرد يا جمعى را به نوعى به تمتّع و لذّت جويى از اخلاق سوق مىدهد، خط بطلان كشيد. بايد دقيقاً متوجّه گفتار مردم بود كه آيا از دهان او، بوى درون، در گفتار مردمان نهفته است و اصل:
«اللِّسانُ مِيزانُ اْلإِنْسان» (16)
را به ما تعليم فرمود. هم هشدارمان داد كه بايد بدانيم گفتار اخلاقى
«تَرْجُمانِ الْعَقْل» (17)
است و هم:
«ما عُقِدَ إِيْمانُهُ مَنْ لَمْ يَحْفَظْ لِسانُهُ». (18)
1) نهج البلاغه، خطبه 108، اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ.
2) نهج البلاغه، گزيده كلمات، 40، لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ».
3) غرر و درر، آمدى، 72
4) غرر و درر، آمدى، 65
5) غرر و درر، آمدى، 104
6) غرر و درر، آمدى، 125
7) غرر و درر، آمدى، 139
8) غرر و درر، آمدى، 236
9) غرر و درر، آمدى، 40
10) غرر و درر، آمدى، 124
11) غرر و درر، آمدى، 164
12) غرر و درر، آمدى، 118
13) نهج البلاغه، خطبه 86، الصَّادِقُ عَلَى شَفَا مَنْجَاةٍ وَكَرَامَةٍ وَالْكَاذِبُ عَلَى شَرَفِ مَهْوَاةٍ وَ مَهَانَةٍ
14) نهج البلاغه، نامه 53، به مالك اشتر، فَإِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ التَّزَيُّدَ يَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ.
15) غرر و درر، آمدى، 422
16) غرر و درر، آمدى، 339
17) غرر و درر، آمدى، 141
18) غرر و درر، آمدى، 76
ايمان به خداوند شالوده اخلاقيات است كه نمىگذارد در طبيعت، عاشق و در خود بگرويم، مانع از جوشيدن ارزشهاى اخلاقى شايسته و بايسته از درون خود شوند، و على فرموده بود:
«الرَّاضِي عَنْ نَفْسِهِ مَغْبُونٌ وَالْواثِقُ بِها مَفْتُون» (1).
على بيش از هر كس ديگر زمان خود را شناخته بود كه ارزشهاى اخلاقى تنها در زبان مانده، و قلبها و ارادهها آنها را به كار نمىبندند، باكى نداشت كه زشتىهاى جامعه مسلمان دوران خود را به راستى آشكار نكند و آن را به راستى عبرت آيندگان نسازد.
مىفرمود: «شما در زمانى به سر مىبريد كه گوينده حق اندك است در آن، و زبان در گفتن راست ناتوان، آنان كه با حقّاند خوارند و مردم به نافرمانى خدا گرفتار.» (2)از اين روى ما بر اساس تعاليم مولاى خود نمىتوانيم هيچ تعصبى به توجيه رفتار مسلمانان در گذشته و حال از كوچكان تا مهتران داشته باشيم، مگر آن را با ارزشها و صفات اخلاقى بسنجيم و روش آنان را در گفتگوها با رفتارها محك زنيم و راستىها را در نفس خود بيازماييم. دين دقيقاً در نقطه مقابل نفس قرار دارد كه مركز صفات ناپسند اخلاقى است از اين روى محك ديندار بودن در اسلام به نسبت مقاومتى است كه انسان در برابر صفات غير اخلاقى از خود بروز مىدهد. على در اين خصوص به استاندار مصر نوشت: «پس تورا بايد كه با نفس خويش به پيكار در آيى و دين خود را حمايت نمايى». (3)براى بسته شدن راههايى كه نفس مىتواند از طريق تقويت عاطفه دروغ پسندى و تعصب ورزى، جايگزين خداوند در اخلاقيات شود، على به ما تعليمها فرمود. كه در حدّ يك نامه، و در همان محدوده نظريههاى فلسفه اخلاق فلاسفه انگليسى و آلمانى و فرانسوى و آمريكايى، بازگويش مىكنم تا ملاحظه فرمايند تفاوت ره از كجا تا به كجاست:
چون خداوند در قرآن از ما خواست: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ... (4)
پس اختيار انتخاب راه كمال، از انسان كامل آموختن را نيز به ما ارزانى داشته است. تا دانش و كردار خود را به اخلاق نيكو بياراييم. انسان كاملى كه خداوند رفتار اخلاقى او را ستود: وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. (5)
از اين روى، مكلّفيم، مختار هستيم كه حسنات را برگزينيم و مسلمانى حقيقى شويم و يا سيئات را به كار بنيدم و پشت به كمال اخلاقى زنيم. على فرمود:
«الْمُؤمِنُ بِعَمَلِهِ» (6)
و:
«الشَّرَفُ عِنْدَ اللَّهِ سُبْحانَهُ بِحُسْنِ اْلأَعْمالِ لا بِحُسْنِ
1) غرر و درر، آمدى، 76
2) نهج البلاغه، خطبه 233، أَنَّكُمْ فِي زَمَانٍ الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ وَ اللِّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ وَاللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى الْعِصْيَانِ ...
3) نهج البلاغه، نامه 27، به محمّد بن ابىبكر، فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِكَ وَ أَنْ تُنَافِحَ عَنْ دِينِكَ.
4) الاحزاب: 21
5) قلم: 4
6) غرر و درر، آمدى، 61
اْلأَقْوالِ» (1)
تماماً مبيّن آن است كه سجاياى اخلاقى متّكى بر امكان آزادى و اختيار ماست. در اين خصوص على به افرادى كه چون انسان را در برابر خدا بىاختيار مىدانند، سجاياى اخلاقى كردار و گفتار را باور ندارند، خطاب مىفرمايند: «واى بر تو! شايد قضا لازم و قدر حتم را گمان كردهاى اگر چنين باشد پاداش و كيفر باطل بود و تهديد عاطل و در آنچه بدان مأمورند داراى اختيارند و نهى نمود تا بترسند و دست باز دارند.» (2)اينها تعاليمى است كه مسلمان به آن باور دارد، صورى و انتزاعى نيست، چون در آن باور اسوه حسنهاى در برابر ديدگانش قرار دارد تلاش مىكند اگر بخواهد اخلاقى باشد، رفتار و گفتار او چگونه بايد باشد.
بايد در گفتگو دروغ نگويد اگر چه بتواند و نفعش در آن و مصالحى بر آن مترتب باشد. على [عليه السلام] فرمود:
«الْكِذْبُ وَالْخِيانَةُ لَيْسا مِنْ أَخْلاقِ الْكِرام». (3)
فرمود: دروغ
«شَرُّ اْلأَخْلاق» (4)
است، در نتيجه:
«لَيْسَ الْكِذْبُ مِنْ خَلائِقِ اْلإِسْلام». (5)
مسلمان در گفتگو با ديگران چون دروغ نمىگويد به خوب فهميدن، فكر كردن، نيازمند است، و چون راست نمىگويد به لجاجت، اصرار و پافشارى متوسل مىشود. على فرمود:
«اللِّجاجُ يُفْسِدُ الرَّأْيَ» (6)
؛ زيرا به لحاظ اخلاقى:
«خَيْرُ اْلأَخْلاقِ أَبْعَدُها عَنِ الِّلجاج» (7)
در گفتگو بايد از جدل و جدال در سخن بپرهيزد، على به ما فرمود:
«الْجَدَلُ فِي الدِّينِ يُفْسِدُ الْيَقِينَ» (8). نبايد كه در رفتار و گفتار فرد بخيلى باشد و يا بخيلى را مشاور خود قرار دهد؛ زيرا به فرموده على: بخيل «تو را از نيكوكارى بازگرداند و از نادارى مىترساند.» (9)و مباد كه مسلمان در گفتگويى زبان به افترا، بدگمانى و بدنام كردن ديگران گشايد، چه بسيار بسيار كه على ما را در ظاهر و پنهان از آن منع فرمود:
«مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ». (10)
و فرمود:
«أَبْغَضَ الْخَلائِقِ إِلَى اللَّهِ الْمُغْتاب» (11). چنين فرد اخلاقى مىتواند كه اگر در گفتگو خشمگين شد، خشم خود را فرو برد تا به پيامبر اسلام، آن اسوه حسنه تمسّك جويد، على در اين خصوص فرمود:
«الْمُؤْمِنُ غَرِيزَتُهُ النُّصْح وَ سَجِيَّتُهُ الْكَظْم» (12)زيرا:
«مَنْ خافَ اللَّه لَمْ يُشْفَ غَيْظُهُ». (13)
وقتى هدف از اخلاق، تربيت اخلاقى براى انجام كار خوب است، پس لازمه خوبى كردن در گفتگو، صرفاً شنيدن كلام خوب نيست، هر كلام را به خوبى شنيدن، در برابر ناروايىها متحمّل و صابر بودن، آن را سنجيدن و بىهيچ بغض و كين و آزى بر آن
1) 2: 81
2) نهج البلاغه، گزيده كلمات، كلام 78 وَيْحَكَ لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضَاءً لازِماً وَ قَدَراً حَاتِماً لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ وَ سَقَطَ الْوَعْدُ وَ الْوَعِيدُ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْيِيراً وَ نَهَاهُمْ تَحْذِيراً.
3) 1: 389
4) غرر و درر، آمدى، 166
5) غرر و درر، آمدى، 74
6) ت: 269
7) غرر و درر، آمدى، 425
8) غرر و درر، آمدى، 308
9) نهج البلاغه، نامه 53، به مالك اشتر، يَعْدِلُ بِكَ عَنِ الْفَضْلِ وَ يَعِدُكَ الْفَقْرَ.
10) 5: 159
11) غرر و درر، آمدى، 424
12) غرر و درر، آمدى، 344
13) غرر و درر، آمدى، 239
انديشيدن مورد تصريح اسلام است و نه فقط به كلام خوبِ خوبان گوش فرا دادن.
على [عليه السلام] فرمود:
«مِنَ الدِّينِ التَّجاوُزِ عَنِ الْجُرْمِ» (1)
. او انسانى بود كه به همه صفات ناصحيح طرف مقابل با ديده عفو و گذشت مىنگريست، به پيروان روش او در اسلام تعليم مىفرمود كه در گفتگو: «درشتى كردن و درست سخن نگفتن با فرد يا افراد را بر خود هموار كن و تندخويى بر آنان و خود بزرگبينى را از خود بران، تا خداوند بدين كار درهاى رحمت خود را بر روى تو بگشايد.» (2)على در حفظ احساس اغماض خردمندانه و تقويت اين خصيصه اخلاقى در روابط اجتماعى اصرار مىورزيد تا آنجا كه حتّى در آخرين لحظات زندگانيش، فرزندان و ياران خود را به عفو قاتل سفّاك خود تشويق كرد و صريحاً در نامهاى خطاب به آنان نوشت: اگر مُردم، مرگ وعدهگاه ديدار است. اگر قاتل را ببخشم
«فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ فَاعْفُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ». (3)
تاريخ اسناد زيادى در اختيار ما نهاده كه نشان مىدهد: «على همواره راه عدل و رحمت و مردانگى را پيش ياران و دشمنانش به يكسان مىگستراند.» (4)اسناد تاريخى به يادگار مانده از زندگانى اين انسان وارسته دقيقاً صدق اين ادّعاى راستين او را اثبات مىكند كه: «اى مردم! به خدا من شما را به طاعتى برنمىانگيزم جز اينكه خود پيش از شما به گزاردن آن برمىخيزم.» (5)از اين روى است كه دائماً ما را هشدار داده فريب بدكاران را نخوريم كه از روى هوس دين را مىرانند و: «به نام دين، دنيا را مىخورند: «يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا». (6)
تأكيد بر همه اين اصول اخلاقى در بيان على، مبتنى بر يك قاعده انسانى است كه آن را در نامه خود به فرزندش چنين نگاشت: «پسرم! خود را در ميان خويش و ديگرى ميزانى بشمار، پس آنچه براى خود دوست مىدارى براى خود دوست بدار. و آنچه تو را خوش نيايد براى او ناخوش بشمار، و ستم مكن چنانكه دوست ندارى بر تو ستم رود؛
«وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ ...» (7)
در اين قاعده اساسى اخلاق، ملاك صرف رفتار با هموطنان، يا همدينان نيست. على در نامهاى به استاندار مصر نوشت: «مردم دو دستهاند: دستهاى برادر دينى تو هستند و دسته ديگر در آفرينش با تو همسانند، گناهى از ايشان سر مىزند ... به خطاشان منگر و از گناهشان در گذر، چنانكه دوست دارى خدا بر تو ببخشاند و گناهت را عفو فرمايد.» (8)
1) غرر و درر، آمدى، 37
2) نهج البلاغه، نامه 53، به مالك اشتر، ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِيَّ وَ نَحِّ عَنْهُمُ الضِّيقَ وَ الْأَنَفَيَبْسُطِ اللَّهُ عَلَيْكَ بِذَلِكَ أَكْنَافَ رَحْمَتِهِ ....
3) نهج البلاغه، نامه 23
4) جرج جرداق در كتاب: صوت العدالة الانسانيّة.
5) نهج البلاغه، خطبه 175، أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ الَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا وَ لاأَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ الَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا.
6) نهج البلاغه، نامه 53، به مالك اشتر.
7) نامه 31، به حسن بن على.
8) نهج البلاغه، نامه 53، به مالك اشتر، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ يَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ يُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ.
اين است كه عارفان مسلمان در طول هزار سال معترفتند: منشأ اصيل ارزشهاى اخلاقى، در عرفانى نهفته كه اسلام آن را سيره پيامبر و اوليايى مانند على نشان داد. از عشقى به خداوند نشأت گرفت كه بس فراتر از احساس طبيعى و تعقل و قراردادهاى اجتماعى و وظيفهشناسى است. در اين نظريه عرفانى كه متأسفانه شما غربيان چندين قرن از آن فاصله گرفتيد، به علّت گسترش بازنگرىها به عرفان اسلام و عميق شدن مستمر در نتايج معنوى دانش، بار ديگر غرب را در يك نگرش اخلاقى، متوجّه ارزشهاى دينى كرده است. آرى، اى تهيّه كننده عزيز! على مولاى عارفان به ما فرموده بود:
«ثَمَرَةُ الْعِلْمِ مَعْرَفَةُ اللَّهِ». (1)
شرق و غرب، شما و ما، ديروز و امروز، براى على كه فرموده است:
«ما رَأَيْتُ شَيئاً إِلّا وَرَأَيْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَبَعْدَهُ وَمَعَه»
چنين مقامى جز با رعايت اخلاق گفتگو و گفتگوى اخلاقى، فهم شدنى نيست. نبايد در اعلام قضاوت خود پيرامون فرهنگها در خويشتن ماند و از گفتگوى صادقانه براى فهم حقايق شانه خالى كرد؛ زيرا على [عليه السلام] فرمود:
«مَنِ اسْتَغْنَى بِعَقْلِهِ ضَلَّ» (2)
. چون در گفتارت به هيچ يك از منابع موثق فرهنگ اسلام اشارتى نداشتى، دانستم از زمره كسانى هستى كه على درباره آن فرمود: «مردم دشمن آنند كه نمىدانند» (3)از اين روى چون براى گشودن باب گفتگو، راستى را برگزيدم تا پشت به سود آورى دروغ كنم، نخواستم كه در غياب شما از گفتار نا صحيح شما، به اين و آن گويم، على به من تعليم داده بود:
«النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا» (4)
به قبول زحمت شب زندهدارىها، در اين ديار غريب، اين نامه را نگاشتم تا در ميزان خرد سنجيده شود.
افسوس كه تاريخِ سالهاى آخر عمر اين ابر مرد اخلاقى را نمىدانى! افسوس كه از تلاش او براى كوبيدن ميل به قدرت و صبورى او در برابر قدرت پرستانى كه مىخواستند تعصب و تبعيض را جايگزين مهر و عدل اسلام كنند، بىخبرى! و آخرين صحابه پيامبر ونماينده معنويت اسلام در مدينه بود، و مخالفانش در پىعظمت بخشيدن به ميراث روم و احياى تعصبات قومى قريشيان در شام بودند. هر دو راه قدرت زندگى به شام ختم مىشد تا اخلاق و معنويت جاى خود را به ارزشهاى سياسى و اقتصادى امپراتورى شام دهد. شهرى با ميراثى پر كين و كبر و اميرى با ديرينهاى سرشار از تعصب و تفاخر اشراف قريش. يكى امير مؤمنانى بود كه مىخواست ميل به قدرت را در پيروان خود متوجّه خُلق
عرفانى و عشق به خداوند كند، تا جوهر معنوى اسلام باقى بماند، و ديگرى معاويه! كه تلاش مىكرد ميل تسليم به خود را در پيروانش تحريك كند تا خُلق عربى، تسلط و تسليم را آسان سازد.
على در اين سوى جهان رهبر كشورهايى است كه از پينه كردن مكرّر جامه پشمين خود شرمسار است ومىفرمود: «به خدا، اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى نمايم و پوست جوى را از مورچهاى بناحق بربايم، چنين نخواهم كرد.» (1)و در آن سوى امير عربى كه ديوانهوار مىخواست ايالتى را با فلسفه خودبينى (سوليپ سيسم) اداره كند و به جاى تعاليم اخلاقى، فلسفه خودبينى قومى و نَسَبى را پايه حكومت بر مردم و ثروتاندوزى آنان كند.
على در اين سوى جهان اميرمؤمنانى است كه «بسنده كرده و به دو جامه فرسوده و دو قرص نان» (2)تا به خود و همه انسانها بگويد: «آيا بدين بسنده كنم كه مرا اميرمؤمنان گويند، و در ناخوشايندىهاى روزگار شريك (گرسنگان) نباشم؟» (3)و در آن سوى، عرب جنگجويى كه كيش قوم پرستى عربى را چون نتايج مادى آن خوش آيند جمعى بود، دليل حقانيت خود مىخواند.
على در اين سوى انسانيت، عارف كاملى است، كه در قبول منصب خلافت مىگفت: «خدايا! تو مىدانى آنچه بر ما رفت، نه بر رغبت در قدرت بود نه از دنياى ناچيز خواستنِ زيادت، بلكه مىخواستم نشانههاى دين را به جايى كه بود بنشانيم و در شهرها، اصلاح را ظاهر گردانيم تا بندگان ستمديدهات را ايمنى فراهم آيد.» (4)تمام لحظات زندگى او گواه صادقى بود بر اين سوگند صادقش: «به خدا قسم كه مرا به خلافت رغبتى نبود و به حكومت حاجتى نه، ليكن اى مردم، شما مرا بدان واداشتيد و آن وظيفه را به عهدهام گذاشتيد» (5)به ياد همه مىآورد كه چگونه هر چه دستش را بست، هجوم جمعيت دستش را براى بيعت گشود، بر او مانند شتران تشنه كه روز آب خوردن به آبگيرهاى خود درآيند، كفش و ردايش را انداختند، پير و خردسال بيعت خود را با وى بستند. (6)و در آن سوى جاهليت طبع عرب، عربى را مىبينيم كه مىخواست در تنازع ميان اخلاق و سياست، ديانت را براى اخلاق زدايى، وسيله تنازع قرار دهد.
انسان وارستهاى كه سرشار از حسّ همدردى عام، در سالهاى هجوم واليان متعصب
1) نهج البلاغه، خطبه 224، وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَفِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ» ....
2) نهج البلاغه، نامه 45، به عثمان بن حنيف فرماندار بصره.
3) نهج البلاغه، نامه 45
4) نهج البلاغه، خطبه 131
5) نهج البلاغه، خطبه 205
6) اقتباس از كلام على در نامه 45، به عثمان بن حنيف انصارى.
و قتل و غارت لشكريان سرمست از شهوت و آز و تفاخر قومى عرب، عمر خود را بر اين فرمان نهاد: «بپرهيزيد از خونها و ريختن آن به ناروا ... حكومت خود را با ريختن خونى نيرومند مكنيد ... بپرهيزيد از آنكه چيزى را به خود مخصوص داريد كه بهره همه مردم در آن يكسان است.» (1)سوگند مىخورد كه «به خدا دنياى شما در ديده من خوارتر از استخوان خوكى است كه در دست گرى است.» (2)آيا انصاف است كه درباره چنين ابرمردى در مشرق زمين با كلماتى يادكنى كه هم با الفباى پژوهش بيگانه است و هم وجدان فرهنگى صدها ميليون مسلمان را بيازارى؟! و آيا چنين خطاهايى را نبايست با مطالعه و گفتگو درباره فرهنگها تصحيح و بنيادهاى زندگى مسالمتآميز را فراهم ساخت؟! نمىدانم جواب شما چيست؟ شما مىتوانيد از بهرهمندى يك طرف بودن گردش اطلاعات در دنيا، تحمّل شنيدن پاسخ ديگران را نداشته باشيد، ولى به من اجازه خواهيد داد تا درسى را كه از على آموختهام شما را از آن آگاه سازم. فرمود: «آن كس كه شنيدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وى دشوار بُوَد، كار به حق و عدالت كردن بر او دشوارتر است.» (3)با بهترين درودها در سال جهانى گفتگوى فرهنگ ها، تمدنها.
باقر نجفى شوشترى. كلن، آلمان.
ساعت 23: 20 بعدازظهر اوّل فروردين 1380 ش.
برابر با 21 مارس 2001 م به پايان رسيد.
منابع استناد به سخنان على بن ابىطالب:
1: كتاب: غرر الحكم ودرر الكلم، تنظيم عبدالواحد تميمى آمدى، قرن 5/ 6 هجرى قمرى، همراه با شرح فارسى، از: جمال الدين خوانسارى، به اهتمام: پروفسور دكتر محدّث ارموى، چاپ دانشگاه تهران، ايران، 1366 ش.
2: كتاب: نهج البلاغه، متن اصلى، تنظيم شريف رضى، 359/ 404 هجرى قمرى و ترجمه از: پروفسور دكتر شهيدى، چاپ انتشارات علمى و فرهنگى، ايران 1379 ش.
1) نهج البلاغه، نامه 53
2) نهج البلاغه، كلمات گزيده، كلام 236، وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُومٍ.
3) نهج البلاغه، خطبه 217، مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ.