ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
طرح جايگزين شود.
حسين شفيعى
«حج، كانون معارف الهى است كه از آن، محتواى سياست اسلام را در تمامى زواياى زندگى بايد جستجو كرد.» (1)امام خمينى قدس سره
امام عارفان و قدوه سالكان، خمينى كبير قدس سره انسان صالحِ واصلى بود كه به بارگاه رفيع معرفت نايل آمد و در كالبد همه معارف الهى و انديشههاى دينى، روحى تازه بخشيد. حركت، رفتار و منش اين شخصيت استثنايى به نحو محسوسى در احياى تفكر دينى و معارف اسلامى اثر گذاشت. او در ميان همه معارف و احكام اسلام، به حج توجّه ويژهاى مبذول داشت و گرچه خود در دوران تصدّى رهبرى انقلاب و نظام اسلامى، حج بجا نياورد، ليكن حج را اقامه كرد و اين سنّت ابراهيمى را برپا داشت. بعد سلبى حج؛ يعنى برائت از مشركان را جزو وظايف و اركان سياسى حج برشمرد و آن را در راستاى انديشه رهايى همه انسان ها از حصارهاى ستم و زنجيرهاى بىعدالتى و غفلت مورد توجه قرار داد: وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ ....
در اين وجيزه، دورنمايى، هرچند ضعيف، از كلام امام راحل قدس سره، كه حج را «كانون معارف الهى» شناسانده است، مىآوريم.
1) صحيفه نور، ج 20، ص 229.
در روايات فراوانى، حج از اركان مهم اسلام شمرده شده كه تشييد بناى دين و تحكيم آن، مبتنى بر قرارگرفتن صحيح اين سنگ بناست. اين مضمون در نقلهاى متفاوتى از ائمه معصوم عليهم السلام رسيده است كه: «بُنِيَ الاسْلامُ عَلى خَمْسٍ: عَلَى الصّلاة وَالزَّكاة وَالصَّوْم وَالْحَجِّ وَالْوِلايَة ...». (1)حج، هم خود ركنى مستقل معرفى شده و هم به تنهايى مجموعهاى است از اركان و معارف الهى؛ به طورى كه همه باورهاى اعتقادى و هست و نيستهاى نظرى و بايد و نبايدهاى اخلاقى و عملى، به نحوى با انجام گرفتن صحيح آن مرتبط است.
عارف سالك، مرحوم بهارى همدانى مىگويد:
«شارع مقدس، عبادات را يك نسق نگردانيده بلكه مختلف جعل كرده؛ زيرا كه به هريك از آن ها، رذيلهاى از رذايل از مكلّف زايل مىگردد تا با اشتغال به آن ها تصفيه تمام عيار گردد، چنانكه صدقات حقوق ماليه و اداى آن ها قطعِ ميل مىكند از حطام دنيويه، كمااينكه صوم قطع مىكند انسان را از مشتهيات نفسانيه و صلات نهى مىكند از هر فحشا و منكرى و هكذا ساير عبادات و چون عمل حج مجمع العناوين بود با زيادى، چه اينكه مشتمل است بر جملهاى از مشاق اعمال كه هريك بنفسه صلاحيت تصفيه نفس را دارد؛ مثل «انفاق المال الكثير، والقطع عن الأهل والأولاد والوطن، والحشر مع النّفوس الشّريرة وطيّ المنازل البعيدةِ مع الابتلاء بالعطش في الحرّ الشّديد في بعض الأوان والوقوع على أعمالٍ غير مأنوسةٍ لايقبلها الطّباع، من الرّمى والطواف والسعي والإحرام وغير ذلك»؛ با اينكه داراى فضايل بسيارى است ايضا از قبيل تذكر به احوال آخرت ....» (2)
گذشته از آن كه حج تبلورى است از توصيه و تجسمى است از معاد و تصويرى است از عدل و تجديد خاطرهاى است از نبوت و فراهم ساختن زمينهاى است براى باورداشتن امامت كه فرمودهاند: «مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ» (3)افزون بر همه اين ويژگى ها، در اين عبادت (حج)، هم نماز وجود دارد، هم در شرايطى روزه واجب مىشود، هم زكات و خمس با آن مرتبط است و هم ولايت كه از اركان مهم اسلام و كليد همه آنها معرفى شده، شرط اصلىِ حج قرار گرفته است. پس حج جامع همه معارف
الهى است.
اگر نماز، انسان را فرشته خو مىكند، چون مشتمل است بر نهايت خاكسارى انسان در سجده و نزديك ترين حالت بنده به خدا زمانى است كه در حال سجده باشد (1)و فرشتگان بعضى ساجدند و بعضى راكع؛ «انَّ لِلَّهِ مَلائِكَةً رُكّعاً إلى يَومِ القِيامةِ وَإِنَّ لِلَّهِ مَلائِكَةً سُجّداً إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ» (2)و روزه انسان را در صف فرشتگان قرار مىدهد. انجام مناسك حج نيز كه جامع اين اركان و خود ركنى است مستقل، آدمى را فرشته سيرت و فرشته صورت مىكند؛ حاجيان به فرشتگان مىمانند كه عرش الهى را طواف مىكنند؛ «وَ تَشَبَّهُوا بِمَلائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ». (3)
توحيد در حج
افزون بر اينكه خداوند انسان را با صبغه توحيدى آفريده و وى را بر فطرت خداشناسى سرشته؛ بهگونهاى كه با ذات او عجين شده، توحيد را در همه معارف و دستورات و اعمال جوارحى و جوانحى خود نيز اشراب كرده است. حج نيز از آغاز تا انجام آن نمونهاى است از توحيد و طرد شرك. براساس آيه شريفه:
وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ حج ايمان و توحيد است و ترك آن موجب كفر عملى.
حج، سير به سوى خدا و رفتن براى ديدار او و تلاش براى نزديكى به خدايى است كه در عين علوّ و بالايى، نزديك است؛ فَانّي قَرِيبٌ. حاجى با پوشيدن لباس احرام و گفتن لبيك، همه مظاهر دنيا، ريا و شرك و هوا را كنار مىگذارد و صبغه الهى به خود مىگيرد؛ زيرا لبّيك حجّ جاهلى، نداى شرك بود و بانگ بتپرستى؛ چون مىگفتند: «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ إِلّا شَرِيكٌ هُوَ لَكَ، تَمْلِكُهُ وَ مَا مَلَكَ» (4)و بدينگونه، وجود شريك را براى خدا بيان مىكردند. اما لبيك در اسلام بانگ توحيد است و اظهار عجز و عبوديت و صيقلدادن دل از زنگار هر نوع شرك خفى و جلى و اذعان به اين حقيقت كه ولايت مطلقه از آنِ خداى سبحان است و: هُنَالِكَ الْوَلَايَةُ للَّهِ الْحَقِّ. لذا اگر كوچك ترين سنت جاهلى را به كار بندد يا خويش را به كمترين پليدىِ شرك آلوده سازد، هنگام لبيك گفتن، به او گفته مىشود: «لا لَبَّيْكَ عَبْدِي وَ لا سَعْدَيْكَ». (5)
«روح خلوص و تعبّد در حج، بيش از ساير عبادات متجلّى است؛ زيرا راز بسيارى از عبادات بر انجامدهندگان آن پوشيده نيست ... ولى پى بردن به راز مناسك حج دشوار است و اسرار بسيارى از آن ها با عقل بشرى قابل تبيين نيست؛ از اينرو تعبد در حج بيش از ساير دستورات دينى است چنان كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه هنگام لبيك گفتن، به خدا عرض كرد: خدايا! من با رقّيت و عبوديت محض لبيك مىگويم و مناسك حج را انجام مىدهم: «لَبَّيْكَ بِحَجَّةٍ حَقّاً تَعَبُّداً وَ رِقّاً». (1)
تبلورى از نبوت
حضرت امير عليه السلام در وصيت خود به برپاداشتن دو ستون مهمِ دين؛ يعنى «توحيد» و «نبوت» و فروزان نگهداشتن اين دو مشعل الهى و دخالتدادن آن دو، در شؤون مختلف زندگى سفارش مىكند كه: «أَمَّا وَصِيَّتِي ... أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ» (2)بديهى است اقامه اين دو، به اقامه حج مرتبط است كه جلوات توحيد و نبوت در جاى جاى مناسك آن متجلى است، شايد از اينرو بود كه خود در نامهاى به قثم بن عباس، حاكم مكه، وى را به اقامه حج دعوت مىكند: «فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ». (3)
مكان هاى مقدسى كه در آن مناسك حج انجام مىشود، يا به نحوى با مناسك مرتبط است، يادآور تلاش و رنج هايى است كه همه انبيا به ويژه انبياى ابراهيمى و وجود مقدس نبى گرامى صلى الله عليه و آله و وابستگانشان، در راه تحكيم نبوت خويش كشيدهاند. از كوه صفا كه يادآور حضرت آدم صفىاللَّه است (4)تا تجديد بناى كعبه كه توسط حضرت ابراهيم خليل و اسماعيل عليهما السلام صورت گرفته؛ وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ و آمادهسازى آن توسط اين دو بزرگوار براى طوافكنندگان؛ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ از حجر اسماعيل كه خانه او و مدفن هاجر و بسيارى از انبيا است (5)تا مقام ابراهيم كه آيهاى از آيات الهى و اثر دو پاى مبارك فريادگر توحيد، ابراهيم خليل است و مصلاى نماز طواف؛ وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً و زمزم، كه يادآور خاطره انقطاع الىاللَّه هاجر و اثر فورى آن است و استجابت ادعيه ابراهيم خليل كه موجب عطف
دل ها و گسيل مردم به بيت العتيق و وفور نعمت و ميوه در آن وادى غير ذىزرع شده؛ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ همه جا ردّ پاى انبياى الهى و پيروان صديق آنان و صوت دلانگيز مناجاتشان با حضرت ربّ العالمين و صداى چكاچك شمشيرهايشان در دفاع از حريم نبوت با چشم بصيرت مشاهده مىشود كه؛ وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِىٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا. پيامبرانى كه سعى مىكردند پيام خويش را از كنار كعبه به گوش جهانيان برسانند.
مظهرى از عدل الهى
سپيد جامگانى كه با صفوف تنيده در هم، يكدل و يكصدا، آواى ملكوتى لبيك را از دل سر مىدهند وهمه، فقير و غنى، شاه و گدا، وضيع وشريف، با لباس هاى متحدالشكل، دور از هياهوى دوگانگى و اختلاف، در طواف و سعى و هروله مشغول انجام مناسك بر اساس معتقدات خويش هستند و هيچگاه با مشكل تعارض و تزاحم و دوگانگى اعمال مواجه نمىشوند، مظهرى از مظاهر عدل الهى را به جهانيان مىنمايانند.
تفاوتى نيست كه از نظر اجتماعى در حضيض ذلّت باشى يا در اوج قدرت.
قلّههاى معرفت و معنويت را فتح كرده باشى يا- العياذ باللَّه- در كنيف رذايل گرفتار، تو را پذيرفتهاند؛ زيرا راه براى همگان باز است و همه بر سر سفره ضيافت دعوت شدهاند. هيچ كس بدون دعوت نرفته و هيچ كس از رفتن خود پشيمان نيست؛ كلام در اين است كه از اين مائده آسمانى چه برگيرى؟ مَنّ و سَلْوى يا عدس و بصل؟ از خدا خدا را طلب كنى يا دنيا را؟ چون هارون الرشيد با تبختر و تكبر در شناخت ولى خدا خود را به تجاهل بزنى يا چون سجاد عليه السلام باشى كه وقتى به او گفتند مأموران هيئت حاكمه باغ شما را تصاحب كردهاند، حال كه عبدالملك به مكه آمده تظلم كنيد و از او كمك بخواهيد فرمود:
«وَيْحَكَ أَ فِي حَرَمِ اللَّهِ أَسْأَلُ غَيْرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟»؛ «واى بر تو، آيا در حرم خدا، از غير خدا چيزى بخواهم؟!» (1)
پيوند حج با امامت
حج با امامت گره خورده و در
1) بحارالأنوار، ج 46، ص 63، ح 20.
روايات زيادى هدف نهايى از انجام مراسم حج ملاقات با امام زمان و عرضه نصرت بر او شمرده شده است و حج بدون ولايت به حج جاهلى (1)و چرخش بر گرد سنگ هايى كه «لا تَضُرُّ وَ لا تَنْفَعُ» تشبيه شده است. ذيل آيه شريفه وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ للَّهِ لقاى امام از مصاديق باطنى اتمام حج بيان شده كه حجگزار پس از انجام مناسك به زيارت امام عليه السلام مشرف شود؛ و چون حضرات معصوم عليهم السلام حيات و مرگشان يكسان است: «يَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ» (2)تفاوتى نيست كه در زمان حيات، وجود شريفشان را از نزديك زائر باشيم و مراتب ولايت و نصرت خويش را بر آنان عرضه داريم يا در كنار قبور مطهرشان با سلام و درود فرستادن بر روح و جسم شريفشان مراتب مودت و وفادارى بر پيمان ولايت آنان را اذعان كنيم.
امام محمدباقر عليه السلام مىفرمايد: به مردم گفته شده گرد اين سنگ ها! طواف كنند تا پس از انجام مناسك، نزد ما بيايند و ميزان ولايت خويش را به ما اعلام كنند و يارى خود را بر ما اظهار دارند؛ «إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَأْتُوا هَذِهِ الْأَحْجَارَ فَيَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُخْبِرُونَا بِوَلايَتِهِمْ وَ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نَصْرَهُمْ». (3)
يحيى بن يسار مىگويد: پس از اتمام مراسم حج، افتخار تشرف به محضر مبارك امام صادق را پيدا كرديم، آن حضرت فرمود: شما حجگزارانِ خانه خدا هستيد و زائران قبر پيامبر او و شيعه آل محمد. بر شما اين فضيلت گوارا باد؛ «حَاجُّ بَيْتِ اللَّهِ وَ زُوَّارُ قَبْرِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله وَ شِيعَةُ آلِ مُحَمَّدٍ هَنِيئاً لَكُمْ». (4)
تجسمى از معاد
مناسك حج و حضور در مواقف و ميقات هاى آن، هريك نمونهاى است از حشر و نشر در قيامت كه به برخى از اين نمونهها اشاره مىكنيم:
1- آماده شدن براى سفر حج به پرداخت بدهىهاى شرعى و قانونى و رد مظالم عباد و كسب رضايت كسانى كه با او معاشرت داشتند، وصيتكردن و خداحافظى يادآور حالت احتضار و سفر به سوى آخرت است.
2- حضور در سرزمينى كه پيشتر با آن آشنايى نداشت و دورى از زن و فرزند و خانه و كاشانه و قطع توجه از ديگران تداعىگر يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ
وَالسَّمَاوَاتُ؛ يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ* وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ ...؛ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمْ الْأَسْبَابُ است.
3- حركت اعضاى هر كاروان به دنبال مدير، راهنما و مسؤول هدايت كاروان، هنگام انجام اعمال يا ورود در خاك عربستان و در دست داشتن رواديد كه به منزله نامه عمل و جواز عبور است:
خاطره بيان شده دراين آيه در باب قيامت را مجسم مىكندكه: يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِىَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُوْلَئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَايُظْلَمُونَ فَتِيلًا.
4- عارى بودن از مظاهر و مفاخر دنيوى، چون لباس و حشمت و كبكبه و پوشيدن دو جامه ساده شبيه كفن، با توجه به اين نكته كه براى حجگزار مستحب است در همان جامه كفن شود، چنان كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نيز در دو جامه احرامش كفن شد، (1)جلوهاى از جلوات قيامت را به تماشا مىگذارد.
5- افاضه و كوچ از عرفات به طرف مشعر و پس از درك وقوف مشعر، كوچيدن هنگام طلوع آفتاب به سوى منا مظهرى است از يَخْرُجُونَ مِنْ الْأَجْدَاثِ كَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُنتَشِرٌ.
6- تذلل و فروتنى گردن فرازان هنگام انجام مناسك در پيشگاه حى قيوم، چنان كه امام صادق عليه السلام در مقام بيان سرّى از اسرار سعى مىفرمايد:
«جُعِلَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ مَذَلَّةً لِلْجَبَّارِينَ»،
يادآور تذلل و خضوع همه چهرهها در قيامت است: وَعَنَتْ الْوُجُوهُ لِلْحَىِّ الْقَيُّومِ.
7- اعتراف و اقرار حجگزار بر گناهان خويش، اعتراف بر گناه در قيامت را تداعى مىكند كه بعضى در پيشگاه خداوند مىگويند: قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ. امام صادق عليه السلام پشت خود را برهنه در برابر آفتاب گرفت و فرمود:
«لَبَّيكَ في الْمُذْنِبِين لَبَّيك»
و چون به ملتزم رسيد به همراهيانش فرمود:
«أَمِيطُوا عَنِّي حَتَّى أُقِرَّ لِرَبِّي بِذُنُوبِي فِي هَذَا الْمَكَانِ»؛ «از من دور شويد تا در اين مكان به گناهان خويش نزد پروردگارم اعتراف كنم كه جاى آمرزش است.» (2)
8- احساس امنيتى كه حجگزار از تجاوز و جدال و آزار ديگران دارد، سخن خداى متعال را در باب قيامت تداعى مىكند كه فرمود: لَاظُلْمَ الْيَوْمَ.
اين نمونهها و موارد ديگر نمايانگر جامعيت حج و تمثيلى از قيامت است كه اثرى سازنده و مفيد در حجگزار دارد.
شرافت زمانى و مكانى حج
حج از معدود عباداتى است كه از نظر زمان و مكان، در موقعيتى استثنايى قرار دارد كه اين مختصر را گنجايش بيان جزئيات آن نيست. تنها به برخى از آن اشاره مىشود:
1- از نظر زمانى براى هريك از ماه هاى حج شرافتهاى خاصى ذكر شده؛ مثلًا در روايات آمده است كه كعبه در 25 ذى قعده نصب شد و زمين از آن بسط يافت. آدم در آن روز هبوط كرد و ابراهيم خليل و حضرت عيسى به دنيا آمدند و رحمت در آن روز نشر يافت. (1)از حضرت امير عليه السلام نقل شده: اولين رحمتى كه از آسمان نازل شد، در بيست و پنجم ذى قعده بود. (2)
2- بخش اعظم مناسك حج در دهه اول ذى حجه انجام مىشود كه جزو ايام معلومات است و بيان شده در آيات وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ و وَالْفَجْرِ* وَلَيَالٍ عَشْرٍ. موساى كليم عليه السلام قرار چهل شبى كه با خدا داشت از اول ذى قعده شروع و با دهه اول ذى حجه خاتمه يافت و محصول اين چلهنشينى دريافت تورات بود. (3)
از رسول گرامى صلى الله عليه و آله نقل شده كه ثواب عمل صالح در هيچ ايامى به ثواب آن در دهه اول ذى حجه نمىرسد، حتى جهاد در راه خدا جز آن كه مجاهد، مال و جانش را در راه خدا بدهد و به فيض شهادت برسد.
3- شرافت (4)مكانى حج نيز قابل شمارش نيست؛ امكنهاى كه در قداست و ارزش نظير ندارد؛ برخى از آن، از آيات بيّنات الهى و برخى ديگر از شعائر الهى محسوب شده است: فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ؛ إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ.
آنچه بيان شد دورنماى كوچكى بود از عبادتى بزرگ و جامع كه ابعاد و شؤون مختلف عبادى، سياسى، ولايى، اخلاقى، عرفانى، اجتماعى و ... را دارد و اسرار نهفتهاى كه عقل را بدان راهى نيست و كسى جز خداى سبحان از آن آگاهى ندارد.
بديهى است حج، آنگاه عظمت شأن و رفعت خاص و اثر ويژه خود را دارد كه به همه ابعاد، به ويژه به بُعد ولايى و سياسى آن توجه شود وگرنه حج از مصاديق «هَكَذَا كَانُوا يَطُوفُونَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ» (5)خواهد شد و حجگزاران از مظاهر «مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ». (6)
اين مهم را وارث ابراهيم خليل؛ يعنى امام رحيل به مسلمانان توجه داد و برائت را از شؤون مهم حج شمرد و حج ابراهيمى را حياتى دوباره بخشيد «طاب اللَّهُ ثَراه بوابل رحمته والسّلام عليه يوم ولد و يوم مات و يوم يبعث حيّاً».
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
نجم الدين الطبسى/ ترجمه و تلخيص: محمّدتقى رهبر
سخن مترجم:
در كتب فقهى و حديثى شيعه و سنّى براى ماه مبارك رمضان نمازهاى مستحبى بسيارى نقل شده كه برخى از آنها به هزار ركعت مىرسد.
صلاة تراويح نيز از جمله نمازهايى است كه اهل سنّت آن را مستحب دانسته و در هر شب از ماه مبارك رمضان نزديك به بيست ركعت، آن را به جماعت اقامه مىنمايند.
گرچه نماز عبادتِ برتر است و نمازهاى مستحبى و مندوب در شرع مقدس محدوده خاصى ندارد، اما آيا به جز نمازهاى فريضه يا مواردى كه مشروعيت آن به جماعت، با دليل قطعى از پيامبر و ائمه معصوم عليهم السلام به ثبوت رسيده باشد، مىتوان نمازهاى مستحبى مثلًا نوافل را به جماعت خواند؟! در اين مسأله ميان شيعه و سنى اختلاف هست و اين اختلاف نظريه، در نماز تراويح نيز مطرح است.
از چندى پيش در صدد بودم كه در اينباره تتبّعى كرده، مطلبى را بنويسم و بدين منظور يادداشت هايى را از برخى منابع روايى و فقهى تهيه كردم، امّا در خلال بررسى، به نوشتارى برخوردم كه فاضلى از افاضل حوزه مقدّس قم، با تتبّع فراوان، موضوع تراويح را به بحث گذارده و با نظم و نسق كامل و زيبا، آماده چاپ كرده بود و اين ما را از تحقيق و تفحّص مجدّد بىنياز مىساخت؛ از اين رو بهتر آن ديدم كه وقت بيشترى را مصروف اين كار نكنم و همان متن را ترجمه كرده، در فصلنامه
«ميقات حجّ» تقديم خوانندگان گرامى نمايم.
گفتنى است از آنجا كه تحقيق و نگارش ياد شده، به جز فهرستهاى كتاب، به حدود نود صفحه مىرسيد و اين فراتر از ظرفيت يك مقاله در فصلنامه بود، بر آن شدم كه آن را تلخيص كرده در قالب اين مقاله، كه برگرفته از متن عربى است، به صورت گزيده، با اندك تصرف، به خوانندگان گرامى تقديم كنم. جا دارد از مساعى نگارنده محترم كه زحمت پژوهش و نگارش را متحمّل شدهاند سپاسگزارى شود.
واژه «تراويح»
«تراويح» جمع «ترويحه» و معناى اصلى آن، نشستن است. بعدها آن را به نشستن به منظور استراحت پس از چهار ركعت نماز (مستحبى) در ماه رمضان، اطلاق كردهاند و از آن پس به هر چهار ركعت نماز ياد شده، «تراويح» گفتهاند. البته مجموعه اين نماز را هم كه به بيست ركعت مىرسد، تراويح مىگويند. (1)كحلانى مىنويسد: نامگذارى اين نماز به تراويح، شايد مستند به روايتى باشد كه بيهقى از عايشه نقل كرده كه گفت: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از هر چهار ركعت به استراحت مىپرداخت.» اگر اين حديث به ثبوت برسد، مستند اصلى است براى نشستن امام در نماز تراويح. (2)اشكال در روايت همان است كه بيهقى بدان اشاره كرده كه تنها راوى حديث «مغيرة بن دياب» است كه مورد تأييد نيست. (3)نمازهاى ماه رمضان در احاديث شيعه و سنى
در صحاح و سنن و مدارك و جوامع روايى، روايات بسيارى از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام درباره نافلههاى ماه رمضان، اصل مشروعيت، تعداد ركعات و چگونگى آن رسيده است كه از مجموع آن ها، اصل مشروعيت آن به اجماع و اتّفاق نظريه استفاده مىشود.
مسأله مورد اختلاف اين است كه آيا اين نافلهها را مىتوان به جماعت خواند يا بايد فرادى خوانده شود؟ در اين تحقيق، به تفصيل در باره اين موضوع بحث خواهد شد.
در اينجا، به دليل رعايت اختصار، از كتب اهل سنّت به آنچه بخارى آورده و از كتب اماميه به آنچه شيخ طوسى در تهذيب نقل كرده است بسنده مىكنيم.
و در پانوشتها به ديگر مصادر روايى كه احاديث مربوط را ثبت كرده است، اشاره مىكنيم:
الف- روايات اهل سنّت
1- يحى بن بكير، از عقيل، از ابن شهاب روايت كرده كه امّسلمه مرا خبر داد كه ابوهريره گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه در باره ماه رمضان فرمود:
«كسىكه از روى ايمان و اخلاص به نماز بايستد، خداوند گناهان گذشته او را بيامرزد»؛ «مَنْ قَامَهُ إِيمَاناً وَ احْتِسَاباً غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ». (1)
2- به طريق ديگر از ابوهريره نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَنْ قَامَ رَمَضان إِيمَاناً وَ احْتِسَاباً غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ».
ابن شهاب گويد: پيامبر خدا رحلت كردند و تا زمان ابوبكر و اوايل خلافت عمر امر به اين منوال بود. (2)شوكانى گويد: از نووى نقل شده كه قيام رمضان، با نماز تراويح تحقق مىپذيرد ولى منحصر به تراويح نيست. و سخن كرمانى را كه گفته است قيام رمضان جز به تراويح محقّق نمىشود، دور از واقعيت دانسته است. (3)3- بنا به نقل بخارى، از عايشه روايت شده كه گفت:
«إِنَّ رَسُول اللَّه صَلّى وَذلِكَ في رَمَضان». (4)
4- يحيى بن بكير، از عقيل، از ابن شهاب، از عروه روايت كرده كه عايشه بر من خبر داد كه رسول خدا در نيمه شبى به مسجد رفتند و گروهى با نماز آن حضرت نماز خواندند و اين خبر منتشر شد و در پى آن جمعيت بيشترى آمدند و با پيامبر نماز گزاردند، صبح شد و خبر نماز پيغمبر زبان به زبان گشت و در شب سوّم نيز با نماز آن حضرت نماز خواندند و چون شب چهارم فرارسيد، مسجد گنجايش جماعت را نداشت تا اينكه مردم براى اداى فريضه صبح اجتماع كردند و پيامبر پس از نماز صبح شهادتين گفته، سپس فرمودند: از تنگى مكان بيم نداشتم، ليكن ترسيدم كه اين نماز بر شما واجب شود؛ (خَشيتُ أَنْ تَفْرِضَ عَلَيكُمْ ...) و از انجام آن ناتوان شويد. پيامبر رحلت نمودند و امر بدين منوال بود. (5)
شوكانى گويد: نورى گفته است: از اين روايت چنين استفاده مىشود كه نافله را مىتوان به جماعت خواند، امّا به نظر من بايد نافله را فرادى خواند، به جز نوافل مخصوص؛ مانند عيد، كسوف، استسقا و تراويح، به نظر اكثر فقها». (1)اين نظريه از چند جهت مردود است:
اوّلًا: روايت پيشين دليل بر اين نيست كه آن نماز كه پيامبر گزاردند، تراويح بوده و در ماه رمضان اقامه شده است، تا بتوان بر مشروعيت تراويح استدلال كرد.
ثانياً: فقهاى اهل سنّت در اينكه مضمون روايت مبيّن جماعت در نافله باشد، تأمّل دارند و جز در مواردى خاص؛ مانند عيد و استستقا و ... فرادى خواندن را ترجيح دادهاند.
چنانكه از قول شوكانى خواهد آمد.
ثالثاً: سند روايت جاى تأمّل دارد؛ زيرا يحيى بن بكير را كه همان يحيى بن عبداللَّه ابن بكير است، برخى علما مانند نسائى و ابن حاتم ضعيف شمردهاند.
نسائى گويد: «ضعيف است و در مورد ديگر گويد ثقه نيست.»
ابىحاتم نيز گويد: حديث او ثبت مىشود امّا به آن استدلال نمىتوان كرد. (2)5- اسماعيل گويد، مالك برايم نقل كرد از سعيد مقبرى، از ابىسلمه پسر عبدالرحمان كه از عايشه پرسيد: نماز پيامبر در ماه رمضان چگونه بود؟ پاسخ داد: در رمضان و نه غير آن، بر يازده ركعت مىافزود. چهار ركعت مىخواند كه از زيبايى و طولانى بودنش مپرس، سپس چهار ركعت ديگر مىخواند كه از زيبايى و طولانى بودنش مپرس. آنگاه سه ركعت ديگر مىخواند. پرسيدم: يا رسولاللَّه آيا پيش از نماز وتر به خواب مىرويد؟ پاسخ مىدادند اى عايشه، ديدگان من به خواب مىروند امّا قلب من بيدار است. (3)تفسير «خَشِيتُ أَنْ تَفْرِضَ»
نكته قابل ذكر در روايت فوق، جمله «مىترسم بر شما واجب شود» است؛ زيرا چگونه ممكن است مواظبت به يك عملِ مستحب، سبب وجوب آن شود؟! و به گفته علّامه مجلسى رحمه الله: مواظبت بر عمل خير و اجتماع بر يك فعل مندوب، هرگز سبب
وجوب آن نمىشود؛ چرا كه خداى تعالى از وجود مصالح و مفاسد افعال غافل نيست تا اجتماع مردم آن را كشف كند! ... اگر پيامبر از واجب شدن نماز نافله در شب، با عمل مردم، بيم داشت چرا امر كرد در خانههاى خود بخوانند؟ و چرا آنها را از انجام نوافل به دليل بيم از واجب شدن آن نهى نكرد؟! مناسب با تعليل مذكور در روايت فوق اين بود كه بفرمايد: «مىترسم جماعت خواندن نافله بر شما واجب شود» نه اينكه «نافله شب واجب گردد»، همانگونه كه در برخى رواياتشان آمده است. در حالى كه آنها معتقدند در برخى نوافل مانند نماز عيد، كسوف، استسقا و نماز ميّت، جماعت خواندن مستحب است و از جماعت خواندن آنها نهى نرسيده است. بنابراين، اگر روايت مذكور صحيح باشد بايد بر اين مطلب حمل كرد كه چيزى را كه خداوند امر نفرموده، نبايد در آن مرتكب تكلّف شد و مثلًا نماز شب را نبايد واجب شمرد؛ چرا كه موجب بدعت در دين خواهد بود. پس اين روايت به وضوح دلالت دارد كه عمل آنها (جماعت خواندن نافله) ناپسند است و بسا موجب عقاب گردد و حال كه چنين است پس از اينكه رابطه وحى قطع گرديد ارتكاب آن جايز نخواهد بود. (1)ب: روايات اماميّه
1- شيخ طوسى به اسناد خود از مسعدة بن صدقه از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: «روش پيغمبر در ماه رمضان اين بود كه بر نمازهاى نافله پيشين مىافزود و از اوّل ماه تا بيستم، بيست ركعت بجاى مىآورد، هشت ركعت پس از مغرب، دوازده ركعت پس از عشا و در دهه آخر هر شب سى ركعت مىخواند. دوازده ركعت پس از مغرب، هجده ركعت پس از عشا و به دعا و تجهّد اهتمام بليغ مىفرمود و در شب بيست و يكم صد ركعت و در شب بيست و سوّم صد ركعت مىخواندند و به شب زندهدارى مىپرداختند» (2)2- ونيز شيخ طوسى به اسناد خود از مفضل، از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«يُصَلَّى فِي شَهْرِ رَمَضَانَ زِيَادَةُ أَلْفِ رَكْعَةٍ» (3)
«در ماه رمضان بيش از هزار ركعت نماز خوانده مىشود.»
مفضل مىگويد: چه كسى قادر به انجام اين نمازهاست؟
امام مىفرمايد: چنين نيست كه تو پندارى. آيا در ماه رمضان بيش از هزار ركعت خوانده نمىشود؟ بدين ترتيب: در هر شب بيست ركعت، در شب نوزدهم صد ركعت، در شب بيست و يكم صد ركعت و در شب بيست و سوم صد ركعت و در هشت شب باقى مانده دهه آخر، سى ركعت، كه اين نهصد و بيست ركعت مىشود ....» (1)روايات ديگرى نيز با همين مضامين از ائمّه معصوم عليهم السلام رسيده و بيانگر آن است كه در هر شب از ماه مبارك رمضان تا بيست شب بيست ركعت خوانده مىشود و در هر شب از دهه آخر سى ركعت به تفصيلى كه گذشت.
آراء فقها در نافله ماه رمضان
كسى كه در كتب فقهى ما امعان نظر كند و ابواب نمازهاى مستحب را بررسى نمايد، به بابى مىرسد با عنوان «نافلههاى رمضان» كه از اثبات مشروعيت و دلائل آن سخن مىگويد و چنين به دست مىآيد كه از امور مسلّم و غيرقابل انكار، كه مورد اجماع اماميّه است، مشروعيت و جواز نافله اين ماه است؛ همانگونه كه اهل سنّت نيز بر مشروعيّت و جواز آن اتّفاق نظريه دارند. و اگر كسى جز اين را به اماميّه نسبت دهد، نشان بىاطلاعى او از مبانى اماميه و آراء و كتب و دلائل آنها است. (2)در اينجا به نقل گفتار علّامه عاملى، بسنده مىكنيم؛ سيّد عاملى گويد: مشهور در ميان اصحاب ما (فقهاى اماميّه) استحباب نافله ماه رمضان است؛ همانگونه كه در كتابهاى مختَلَف، مقتصر، غاية المرام، الروض، مجمع البرهان، كفاية ومفاتيح و جز اينها آمده است. بلكه مىتوان گفت اين مسأله اجماعى است؛ همانگونه كه در فوائدالشرايع، مجمع البرهان، الرياض آمده و كسى منكر آن نيست. صدوق نيز موافق جواز آن مىباشد.
بنابراين، مسأله مورد اتّفاق عموم فقها است؛ چنانكه در «مصابيح الظلام» آمده و عقيده اكثريت فقها است و همچنين در معتبر ذكر شده و در روايات نيز مشهور است، بدانگونه كه در شرايع، نافع، ذكرى و روضه آمده است. و در مختلف است كه روايات بسيارى در اين خصوص وجود دارد. و در البيان است كه نافله ماه رمضان مشروعيت دارد، بنابه اشهر و كسى كه آن را نفى كند با روايات نزديك به متواتر و عمل اصحاب مخالفت كرده است.
1) التهذيب، ج 3، ص 62، ح 6؛ الإستبصار، ج 1، ص 462، ج 1796؛ وسائل، ج 8، ص 29، باب 7، ح 2
2) سرخسى مىگويد: امّت اجماع بر مشروعيت نوافل رمضان و نماز تراويح دارند و احدى از اهل دانش جز رافضىها منكر آن نيست. المبسوط، ج 2، ص 1452. سرخسى ميان نوافل رمضان و نماز تراويح خلط كرده است. اصل نوافل رمضان را فقهاى اماميّه منكر نيستند، چيزى كه مورد اعتراض اماميّه است، به جماعت خواندن آن مىباشد، «مترجم»
در ذكرى آمده: فتاوى و اخبار فراوان دال بر مشروعيّت آن مىباشد پس به قول نادر مخالف اعتنا نبايد كرد.
در معتبر آمده: عمل مسلمانان- عموماً- دال بر استحباب نوافل است.
در منتهى آمده است: اكثر اهل علم به استحباب افزودن نافله ماه رمضان بر ديگر ماهها قائلاند و نيز گويد: به جز معدودى بر اين امر اجماع دارند.
در سرائر مىخوانيم: اختلافى نيست كه هزار ركعت مستحب است و جز ابو جعفر ابن بابويه، با اين قول مخالفى نيست و مخالفت وى مضر به اجماع علماى متقدم و متأخر وى نمىباشد. (1)نگارنده گويد: كلام صدوق در كتاب «الفقيه» دالّ بر نفى مشروعيت نافله ماه رمضان نيست بلكه ظاهر گفته او نفى تأكيد بر استحباب است، چه او تصريح مىكند: باكى نيست كه به آنچه در اخبار وارد شده عمل شود. (2)افزون بر اين، در امالى صدوق آمده است: كسى كه بخواهد بر نمازهاى نافله در هر شب نيفزايد، هر شب بيست ركعت بخواند، هشت ركعت بين مغرب و عشا دوازده ركعت پس از عشا تا بيست شب از ماه رمضان و سپس در هر شب سى ركعت بجا مىآورد. (3)تعداد ركعت هاى نافله رمضان
اهل سنّت در عدد اين نافلهها اختلاف شديد دارند. اين اختلاف بدان جهت است كه نصّ صريح از پيامبر گرامى در اين خصوص موجود نيست.
مشهور نزد جمهور بيست ركعت است. برخى ديگر سى و شش ركعت گفتهاند و برخى ديگر بيست و سه ركعت و گروهى شانزده ركعت، گروه ديگر سيزده ركعت.
بعضى بيست و چهار و بعضى سى و چهار و بالأخره پارهاى چهل و يك ركعت برشمردهاند.
و امّا مشهور نزد ما (اماميّه)، به رغم اختلاف روايات، بيست ركعت در شب است تا شب بيستم رمضان، سپس سى ركعت در دهه آخر به علاوه صد ركعت در هر يك از ليالى قدر؛ نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوّم كه بدين ترتيب جمعاً هزار ركعت مىشود.
1- ابن قدامه مىگويد: نظر ابو عبداللَّه- رحمه اللَّه- در اين خصوص بيست ركعت است كه همين قول را نورى و ابوحنيفه و شافعى برگزيدهاند. و مالك سى و شش ركعت گفته و پنداشته كه از دير زمان چنين معمول بوده است. وى به عمل اهل مدينه استناد كرده است. (1)نگارنده گويد: دليل آنها بر بيست ركعت، عمل ابىّ بن كعب است كه عمر مردم را به نماز خواندن با وى ترغيب كرد. و از اينجا معلوم مىشود كه در اين خصوص نصّ صريحى از پيامبر در مورد تعداد ركعات نرسيده است. بلكه ظاهر برخى روايات نيفزودن نافلههاى رمضان بر ديگر ماههاست؛ يعنى يازده ركعت نافله شب. آنها همچنين براى اثبات بيست ركعت به آنچه به على عليه السلام نسبت داده شده كه آن حضرت مردى را به اقامه بيست ركعت در رمضان نصب فرمود، استدلال كردهاند. (2)2- محمّد بن نصر مروزى، مدعاى ابن قدامه را نقد كرده كه صحابه به بيست ركعت اجماع نمودهاند. او گويد: روايات بسيارى در حدّ تواتر از پيامبر خدا رسيده كه در رمضان بر يازده ركعت اضافه نمىكردند. پس صحابه چگونه بر خلاف سيره رسول اللَّه اجماع نمودهاند؟ پس بهتر آن است كه فعل پيامبر ملاك عمل قرار گيرد. (3)3- قسطلانى گويد: معروف، كه اكثريت عمل مىكنند، بيست ركعت است با ده سلام و پنج ترويحه (استراحت). بنابراين، هر ترويحه چهار ركعت است با دو سلام به جز وتر كه سه ركعت مىباشد. و سخن عايشه را كه گويد پيامبر صلى الله عليه و آله در رمضان و ديگر ماهها بر يازده ركعت نمىافزود، اصحاب حمل به وتر نمودهاند ...
4- سرخسى گويد: به جز وتر، به نظر ما بيست ركعت است و مالك گويد: سنّت سى و شش ركعت مىباشد. (4)5- العينى نيز به اختلاف شديد اقوال در مسأله اشاره كرده است (كه به دليل اختصار، از نقل آن خوددارى مىشود). (5)6- موصلى حنفى گويد: شايسته است در هر شب از ماه رمضان، پس از عشا، امام جماعت پنج ترويحه براى مردم اقامه كند. هر ترويحه چهار ركعت با دو سلام، و ميان هر ترويحه مقدارى براى استراحت بنشيند و پس از ترويحه پنجم نماز وتر را به جاى آورد.
ابىّ بن كعب چنين كرد و اين روش مردم حرمين (مكّه و مدينه) بوده است. (1)7- بغوى گويد: از جمله سنّتها نماز تراويح در ماه رمضان است كه عدد آن بيست ركعت است با ده سلام. (2)8- ماوردى نيز بيست ركعت را با پنج ترويحه برگزيده است. (3)9- الجزيرى نيز بيست ركعت را برگزيده به جز نماز وتر. (4)از مجموع اين سخنان استفاده مىشود كه قول به بيست ركعت در نزد اهل سنّت اجماعى است؛ چنانكه ابن قدامه و ديگران ادعا كردهاند و رأى جمهور (اكثريت) است چنانكه عسقلانى مدعى شد. و همان است رأى ابوعبداللَّه، نورى، ابوحنيفه و شافعى و حنبلىها كه ترمذى از اكثر اهل علم نقل كرده و همين منقول است از على عليه السلام و عمر و ساير صحابه و تابعين؛ مانند اعمش و ابن ابىمليكه و حارث همدانى و اهل كوفه و ...
مشهور نزد اماميه هزار ركعت در ماه رمضان است كه در هر شب بيست ركعت تا شب بيستم و سى ركعت در شب هاى دهه آخر خوانده مىشود، با تفصيلى كه در كتب فقهى آمده است. در اينجا به نقل گفتار سيّد مرتضى، شيخ طوسى، حلبى، حلّى، نراقى، عاملى و طباطبايى بسنده مىكنيم:
1- سيّد مرتضى گويد: «عقيده اماميّه در ترتيب نوافل ماه رمضان اين است كه هر شب بيست ركعت بخواند، هشت ركعت پس از نماز مغرب، دوازده ركعت پس از نماز عشا و چون شب نوزدهم رسد صد ركعت و در شب بيستم همان بيست ركعت و شب بيست و يكم صد ركعت و در شب بيست و دوم سى ركعت، هشت ركعت آن را پس از مغرب و بقيه را پس از عشا. (5)2- شيخ طوسى گويد: طول ماه رمضان هزار ركعت، افزون بر نافلههاى ساير ماهها بخواند. در بيست شب اوّل، هر شب بيست ركعت، هشت ركعت ميان مغرب و عشا و دوازده ركعت پس از عشا و در دهه آخر هر شب سى ركعت و در شب هاى نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوّم هر شب صد ركعت. (6)3- ابوالصلاح حلبى نيز به همان ترتيب فرموده است. (7)
4- ابوالحسن حلبى، گفته است: علاوه بر نوافل يوميه، در ماه رمضان هزار ركعت خوانده شود؛ به اين ترتيب كه از شب اوّل تا شب پانزدهم بيست ركعت در هر شب و پس از آن بر بيست ركعت بيفزايد. (1)5- علّامه حلّى نيز هزار ركعت در ماه، هر شب بيست ركعت تا شب بيستم و از آن پس سى ركعت را فرموده است. (2)6- فاضل نراقى، هزار ركعت را اجماعى دانسته و در ترتيب آن دو صورت را مطرح نموده است:
الف: در هر شب بيست ركعت، هشت ركعت پس از مغرب و دوازده ركعت پس از عشا- يا به عكس- و در دهه آخر هر شب ده ركعت بيفزايد و در شب هاى قدر صد ركعت بيفزايد.
ب: همان ترتيب، مگر آنكه در شب هاى قدر به صد ركعت اكتفا كند. (3)7- سيّد عاملى گويد: در هر شب بيست ركعت و اين اجماعى است، همانگونه كه در انتصار و خلاف و كشف اللثام و منتهى آمده است. (4)8- سيّد طباطبايى، با اشاره به اختلاف روايات، اجماع فقها را بر استحباب هزار ركعت، افزون بر نوافل ديگر آورده است. وى اشاره به قول صدوق نموده كه گفته است:
در رمضان زايد بر نوافلِ ديگر ماهها نافلهاى نيست، آن را قول شاذّ دانسته (5)و كيفيت انجام آن را به ترتيب سابق ذكر كرده است. (6)همانگونه كه پيشتر گفته شد، كلام صدوق در فقيه دالّ بر عدم مشروعيّت نيست بلكه تأكيد آن بر استحباب را نفى مىكند و به طور صريح آورده است: عمل به آنچه در روايات وارد شده. (7)* اقوال مخالف در مسأله تراويح
در برابر آنچه جمهور فقهاى عامّه به سنّت بودن بيست ركعت تراويح قائلاند، برخى آن را انكار كردهاند:
1- كحلانى مؤلّف «سبل السلام» آن را مورد انكار قرار داده، مىگويد: روايت صحيحى درباره آن نرسيده و تنها يازده ركعت در روايت صحيح آمده است و آنچه عمل
مىشود (بيست ركعت) بدعت مىباشد، شوكانى نيز در نيل الأوطار راه كحلانى را پيموده است.
كحلانى در عينحال جماعت خواندن نافله را انكار نكرده وبه عمل عمر استناد كرده است كه چون ديد مردم متفرّق به نماز ايستادهاند، آنها را به جماعت فراخواند. و سپس به روايتى كه عامّه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكنند كه «بر شما باد به سنّت من و سنّت خلفاى راشدين بعد از من» اشاره كرده و مىگويد: مقصود از سنّت خلفا راه و روش پيامبر در برابر دشمنان اسلام و تقويت شعائر دين و امثال آن است. و مىافزايد اين حديث هر خليفه راشدى را شامل است و به شيخين (ابوبكر و عمر) اختصاص ندارد و اين از قواعد شريعت است كه خليفه راشد حقّ ندارد طريقهاى را بر خلاف سيره پيامبر صلى الله عليه و آله بنيانگذارى كند. حتّى عمر كه خود مؤسس جماعت نافله در شبهاى رمضان بود، آن را بدعت ناميد و نگفت سنّت است. افزون بر اين، صحابه در موارد مختلفى با شيخين مخالفت نمودهاند و اين نشانه آن است كه آنها حديث مذكور را دالّ بر سنّت بودن تراويح ندانستهاند. (1)2- شوكانى بر اين باور است كه: از روايات اين باب مشروعيّت نافله در رمضان به جماعت و يا فرادى استفاده مىشود، بنابراين منحصر نمودن آن به تراويح و عدد معين و با قرائت بخصوص از سنّت دليلى ندارد. (2)3- علّامه مجلسى گويد: از روايات اهل سنّت بر مىآيد كه پيامبر بيست ركعت به عنوان تراويح اقامه نكردند بلكه سيزده ركعت بجا مىآوردند و روايات آنها نيز هيچگونه دلالتى بر استحباب بيست ركعت ندارد تا چه رسد به جماعت خواندن آن، هر چند بهترين عبادت است و كم يا زياد آن مانعى ندارد امّا قول به استحباب عدد خاصّ و در وقت مخصوص و به شيوهاى خاص، بدعت و گمراهى است در حالىكه سنّتى كه آنها (عامّه) روايت مىكنند به صورت مؤكّد است و با عنوان شعائر دين تراويح را بپا مىدارند. (3)نماز تراويح با جماعت، بدعتى از خليفه دوم
ظاهر پارهاى نصوص اين است كه نخستين كسىكه جماعت در نافله رمضان را سنّت كرد، عمربن خطاب بود و در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و دوره خلافت ابوبكر چنين چيزى
وجود نداشت. امّا عمر با استحسان به اين امر رأى داد ومردم را بدان ترغيب كرد و خود معترف بود كه اين بدعت است امّا مىگفت بدعت خوبى است! و خود به آن ملتزم نبود و در خانه فرادى مىخواند. به اين مطلب قسطلانى و قلقشندى و ابن قدامه و ديگران تصريح كردهاند كه سخنانشان را خواهيم ديد.
روايت بخارى
ابن شهاب از عروة بن زبير، از عبدالرحمان بن عبدالقارى نقل كرده كه گفت: شبى از شب هاى رمضان با عمربن خطاب به مسجد رفتيم، مردم متفرق بودند و هركس براى خود نماز مىخواند و بعضاً مردى با اقوام خود به نماز مشغول بود. عمر چون اين بديد گفت: به عقيده من اگر اينها را با يك امام گرد آوريم بهتر است. و در پى اين تصميم ابىّبن كعب را به امامت گماشت. شب ديگر به اتفاق به مسجد رفتيم و مردم به جماعت نماز مىخواندند، عمر گفت: «نعم البدعة هذه» اين بدعت خوبى است! البته نمازى كه پس از خوابيدن بخوانند؛ يعنى آخر شب از اينكه اوّل شب اقامه شود بهتر خواهد بود.» (1)علماى عامّه چه مىگويند
1- قسطلانى مىگويد: اين نماز را عمر بدعت ناميد؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله دستور نداده بود كه به جماعت بخوانند و همچنين در عهد ابوبكر، در اوّل شب نبود و همه شب اقامه نمىشد و عدد ركعات آن اين مقدار نبوده است. (2)2- ابن قدامه گفته است: تراويح را به عمر نسبت دادهاند؛ زيرا مردم را مأمور ساخت با ابىّبن كعب به جماعت بخوانند و او چنين كرد. (3)3- العينى گويد: عمر آن را بدعت ناميد؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را سنّت نكرد و در زمان ابوبكر نيز بدان عمل نمىشد. او مىافزايد: بدعت دو گونه است؛ اگر زير عنوان عمل پسنديده در شريعت باشد بدعت نيكو است واگر ناپسند باشد بدعت ناپسند است. (4)نگارندهگويد: خواهيم گفت كه بدعت يك نوع بيش نيست و آن هم ضلالت است و حرام.
4- قلقشندى گويد: يكى از ابتكارات عمر اين بود كه نماز تراويح را براى نخستين
بار در ماه رمضان سنّت كرد و مردم را به اقامه آن با امام واحد فراخواند و اين در سال چهاردهم هجرت بود. (1)الباصى، سيوطى، سكتوارى و ديگران نيز گفتهاند: اوّلين كسى كه تراويح را سنّت نمود عمربن خطاب بود و نيز تصريح كردهاند كه اقامه نوافل به جماعت در ماه رمضان از بدعتهاى عمر است. (2)ابن سعد و طبرى و ابن اثير گفتهاند: اين موضوع در سال چهاردهم بود و در مدينه براى مردم و امام قرار داد يكى براى مردان و ديگرى براى زنان. (3)الباصى، ابن التين، ابن عبدالبرّ، كحلانى و زرقانى نيز همين مطلب را گفتهاند و كحلانى درباره اين سخن عمر كه گفت: اين بدعت خوبى است، مىگويد: بدعت هيچگاه پسنديده نيست بلكه همواره گمراهى و ضلالت است. (4)اينها بخشى است از گفتار فقهاى فريقين در مسأله تراويح و همينهاست كه موجب شده است در مشروعيت آن به بحث بپردازند.
حكم جماعت در نافله رمضان
همانگونه كه ملاحظه كرديم، در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله نوافل رمضان به جماعت تشريع نشده و خليفه دوم آن را اختراع كرده است و همين امر منشأ اختلاف فقهاى اسلام شده است. اماميّه مشروعيّت آن را به استناد دلائل محكم رد كردهاند و متأسفانه برخى از عامّه موضع شيعه را نفهميده و تصوّر كردهاند اصل مشروعيّت نافله مورد انكار آنها است، در حالى كه چنين نيست. آنچه مردود است جماعت خواندن نافله است نه اصل نافله؛ چرا كه به اعتراف خليفه دوّم بدعت است.
برخى از عامّه نيز نظرى موافق و نزديك به اماميّه دارند؛ مانند شافعى كه جماعت خواندن نافله را مكروه دانسته و برخى ديگر گفتهاند بهتر است فرادى و در خانه خوانده شود. بنابراين مسأله مورد اتّفاق علماى عامّه نيست هر چند اكثريت به مشروعيّت جماعت قائل شدهاند.
1- عبدالرزاق از ابن عمر نقل كرده كه گفت: نماز نافله در ماه رمضان به جماعت
خوانده نشود. (1)و نيز از مجاهد- كه گفت مردى نزد ابن عمر آمد و گفت در رمضان جماعت مىخوانم- پرسيد آيا قرائت مىخوانى، پاسخ داد: آرى، گفت: آيا همچون حمار سكوت مىكنى! برو در خانهات نماز بخوان. (2)2- سرخسى از شافعى نقل كرده كه گفت: مانعى نيست هر نمازى به جماعت خوانده شود؛ چنانكه مالك گفته و قائل به استحباب آن شده است، امّا به نظر ما مكروه است.
سرخسى مىافزايد: شافعى نافله را به فريضه قياس گرفته است، در حالى كه به نظر ما اصل در نوافل پنهان داشتن و پرهيز از ريا و خودنمايى است. به عكس فرايض كه اصل در آنها اعلان است و جماعت چنين ويژگى را دارد. (3)و نيز در فصل دوم كتاب خود گويد: طحاوى از معلى و ابو يوسف و مالك نقل كرده كه گفتهاند: حتّىالامكان در خانه اقامه كند. و شافعى گويد: تراويح به صروت فرادى افضل است؛ زيرا دور از تظاهر است. عيسى بن ابان و بكار بن قتيبه و مزنى از شافعيه و احمد بن علوان قائل به افضل بودن جماعتاند مطابق مشهور اكثريّت علما.
سرخسى سپس به حديث اباذر استناد كرده، مىگويد: گروهى از اهل بدعت منكر جواز اقامه آن به جماعت در مسجد شدهاند ولى چون اين شعار اهل سنّت است لذا از شعائر اسلامى به حساب مىآيد! (4)در حاشيه سخن سرخسى
نگارنده گويد: نمىدانم سرخسى به چه كسى گوشه مىزند و كدامين را نكوهش مىكند! و مقصود او از اهل بدعت كيست؟ با اينكه خليفه (عمر) گفت: اين بدعت خوبى است! و شافعى قائل به كراهت جماعت است و آن را اصل در نوافل دانسته يا اينكه به امثال بغوى گوشه مىزند كه قائل به افضل بودن انفراد است و به عمل و سيره پيامبر استناد كرده كه فرمود: «در خانههايتان نماز بخوانيد». يا بر اماميّه تعريض مىزند كه قائل به عدم مشروعيت جماعت نوافل در مواردى هستند كه دليل وجود ندارد؟!
و بالأخره چرا اقامه نافله به جماعت، شعار اهل سنّت شده؟ با اينكه عمر اقرار به
بدعت بودنش دارد و خود او ترجيح مىداد تنها بخواند و در عهد پيامبر خوانده نشد و نيز در خلافت ابوبكر و بخشى از دوران عمر و گروهى از اعلام و بزرگان اهل سنّت چون مالك و ابو يوسف و برخى شافعيه به پيروى او، قائل به كراهتاند، آيا اينها به زعم سرخسى اهل سنّت نيستند كه شعار اهل سنّت (جماعت تراويح) را ترك كردهاند! (1)اگر پيامبر آن را شعار اسلام و سنّت قرار نداد و صحابه نيز آن را شعار سنّت نشناختند، چگونه و به چه دليل و از كجا اين شعار سنّت شد؟ تا عامل امتياز آنها از ساير مذاهب باشد؟ آيا اين از مصاديق بارز بدعت نيست؟
به علاوه، چگونه مىتوان چنين بدعتى را به جماعت در فرائض قياس كرد، با اينكه مشروعيت جماعت در فرايض جاى سخن نيست! بارى، منشأ تشريع جماعت در تراويح، رأى شخصى و اجتهاد بدون دليل و صرفاً استحسان است؛ چرا كه خليفه دوم گفته است: به نظر من اگر يك امام با اين جماعت نماز بخواند بهتر خواهد بود! و جز اين مستندى ندارد.
موصلى، بغوى، قسطلانى و ديگر فقهاى عامه نيز به بحث در باره اين موضوع پرداخته و ديدگاههاى مختلفى ابراز كردهاند؛ از جمله قسطلانى با نقل قول برخى فقها در افضليت اقامه نافله در خانه و به صورت فرادى، آن را مستند به فعل رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نموده كه آن حضرت در خانه و فرادى بهجا مىآوردند و اعتراف عمر را نيز به همين ترتيب آورده و اختيار اين قول را به مالك و ابويوسف و برخى شافعيه نسبت داده و از زهرى نقل كرده كه مىگفت رسول خدا درگذشت و سيره بر اين جارى بود كه نافله را هر كسى در خانهاش فرادى بخواند تا اينكه عمر آمد و مردم را توصيه كرد كه با ابىّبن كعب به جماعت برگزار كنند و اين شيوه بعد از آن معمول گرديد. (2)همچنين شوكانى از قول مالك و ابو يوسف و برخى شافعيه و ديگران نقل كرده كه گفتهاند: افضل فرادى و انجام نافله در خانه است، به دليل قول رسول اللَّه كه فرمود:
«افضل صلوة المرء في بيته إلّاالمكتوبة.»
، افضل اين است كه شخص نماز خود را در خانه بخواند بجز نمازهاى واجب. شوكانى اضافه مىكند كه اين حديث مورد اتفاق است و اين در حالى است كه عترت (اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله) نيز گفتهاند كه جماعت خواندن نافله بدعت است. (3)
فتواى علماى اماميّه
عموم فقهاى اماميه با جماعت خواندن نافله را بدعت مىدانند؛ از جمله آنها سيّد مرتضى است كه مىگويد: امّا تراويح، بدون شبهه بدعت است، همانگونه كه در روايت نبوى است كه فرمود:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ الصَّلاةَ بِاللَّيْلِ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ مِنَ النَّافِلَةِ فِي جَمَاعَةٍ بِدْعَةٌ».
«مردم! نماز نافله شب را در ماه رمضان به جماعت خواندن بدعت است.» (1)و روايتى نيز هست كه عمر در يكى از شب هاى ماه رمضان وارد مسجد شد، ديد چراغها را براى نماز جماعت روشن كردهاند. پرسيد: قضيّه چيست؟ گفتند: مردم براى نماز مستحبى اجتماع كردهاند. عمر گفت: «بِدْعَةٌ فَنِعْمَةِ الْبِدْعَة»؛ «بدعت است امّا بدعت خوبى است!»
چنانكه ملاحظه مىكنيم عمر به بدعت بودنش معترف بود و از قول نبىاكرم صلى الله عليه و آله است كه فرمود:
«كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلالَةٌ»
؛ «هر بدعتى گمراهى است». روايت ديگرى در اين خصوص وجود دارد كه مردم كوفه در مسجد اجتماع كرده بودند و از اميرمؤمنان، على عليه السلام خواستند كسى را به امامت برگزيند تا نافله ماه رمضان را با وى اقامه كنند و حضرت آنان را نكوهش كرد و فرمود: اين خلاف سنّت است. (2)سيّد مرتضى (از فقهاى اماميّه) نيز مىگويد: ادّعاى قاضى القضاة كه نافله گزارى با جماعت، در ماه رمضان، در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله وجود داشته و سپس آن حضرت ترك نموده است، مغالطهاى بيش نيست؛ چرا كه ما نافله ماه رمضان را به صورت فرادى منكر نيستيم بلكه جماعت خواندن آن را قبول نداريم و اگر كسى مدعى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان خود به جماعت خواندند، اين ادعا نوعى زورگويى است كه كسى به آن تن نداده است و اگر چنين بود، عمر نمىگفت: «إِنَّها بِدْعَةٌ»؛ «اين يك بدعت است.»
سيّد مرتضى، همچنين مىفرمايد: «به نظر مىرسد كه اماميّه در ممنوعيّت اقامه جماعت در نافلههاى ماه رمضان منفرد اند و آن را ناپسند مىدانند و بيشتر فقهاى عامّه نيز با اين رأى موافق مىباشند.
معلى از ابويوسف نقل مىكند كه گفت: اگركسى بتواند در ماه رمضان نافله را در خانه خود اقامه كند، همانگونه كه امام مىخواند، به نظر من بهتر آن است كه چنين كند.
مالك نيز مىگويد: ربيعه و بسيارى از علماى ما، هنگامى كه نافله به جماعت اقامه مىشد مسجد را ترك مىكردند و با جماعت نماز نمىخواندند و من نيز چنين مىكردم؛ چرا كه پيامبر نافله را جز در خانه اقامه نكرد.
شافعى هم مىگويد: به نظر من نماز فرادى در نافله رمضان بهتر است.
اينها مطالبى است كه طحاوى در كتاب «الاختلاف» نقل كرده است. بنابراين، موافقين اماميّه در اين مسأله بيشتر از مخالفان هستند.
دليل ما در اين مسأله، يكى «اجماع» است و ديگرى «طريق احتياط»؛ زيرا كسى كه در خانه فرادى بخواند به اجماع همه نه بدعتگذار است و نه گنهكار، در حالىكه اقامه آن به جماعت، مظنّه گناه و بدعت مىباشد.
سيّد مرتضى سپس مىافزايد: عمر نيز خود معترف بود كه خلاف سنّت است و حكم بدعت را دارد و خود آنها (عامّه) روايت مىكنند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلالَةٌ وَ كُلُّ ضَلالَةٍ فِي النَّارِ»
؛ «هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش جاى دارد.» (1)***
موضوع تراويح در اصل مقاله، با بحثهاى روايى و فقهى دنبال شده و دلائل روايى بسيارى، از منابع اماميّه، در خصوص بدعت بودن تراويح نيز آمده است. همچنين جرح و تعديل دلايل فريقين در مسأله مورد بحث، همچنان ادامه دارد كه خوانندگان را به مطالعه اصل مقاله توصيه مىكنيم و براى ترجمه و تلخيص همين مقدار را كافى مىدانيم.
پىنوشتها:
1) الإنتصار، ص 55
مركز تحقيقات حجّ- بخش فقه
؟؟؟ در فايل جداگانه؟؟؟؟؟
طرح جايگزين شود.
Werner Ende
/ جعفر جعفريان
در مقدمه بخش سوّم مقاله حاضر كه در شماره پيشين (34) انتشار يافت وعده داده بوديم كه بخش چهارم مقاله را همراه با مشخصات منابع بياوريم ليكن به علت مفصل بودن منابع و محدوديت صفحات، موفق به عملى كردن وعده خود نشديم.
ضمن پوزش، خوانندگان گرامى را به مجموعه مقالات كه يكجا و به ضميمه فهرست منابع منتشر خواهد شد، ارجاع مىدهيم.
درباره شمار نخاوله مدينه، ترديدهايى وجود دارد. در سال 1964، يكى از جوانان نخاوله در پاسخ به پرسش جلال آل احمد، نويسنده فرهيخته ايرانى، در باره جمعيت نخاوله، تعداد آن را حدود پنج هزار (5000) نفر عنوان كرد. (1)در كتابچهاى كه ويژه زائران شيعه نوشته شده و به سال 1972 در پاكستان به چاپ رسيد، شمار نخاوله چهار هزار (4000) نفر دانسته شده است. (2)عمر رضاكحّاله، نويسنده سورىِ سنّى، درچاپ دومكتاب «معجم قبائلالعرب» خود كه به سال 1968 در بيروت به چاپ رسيد، شمار نخاوله را 12000 نفر نوشته است. (3)كحاله، در اين باره از كتاب رحلة الحجازيه بتنونى استفاده كرده است. (4)بتنونى (م 1938) گزارش سفر سال 1909 خود را در اين كتاب (5)نوشته و به احتمال اين عدد را از
ايوب صبرى پاشا (م 1890/ 1307) كه دقيقاً همين رقم را ياد كرده، گرفته است. (1)از آنجاكه صبرى پاشا به عنوان يك مقام رسمى، مدت زمانى در مدينه زندگى كرده و از آنجا كه به وضعيت اوايل دهه 1880/ 1297 بر مىگردد، اين احتمال وجود دارد كه رقم يادشده نزديك به واقعيت باشد.
رقم 12000 نفر براى آن زمان، كم و بيش مورد تصديق محمد حسين فراهانى نيز- كه در سال 86- 1885/ 1302 از مدينه ديدار كرده- قرار گرفته است. بر حسب اظهار وى، جمعيت مدينه و روستاهاى اطراف آن در آن زمان، حدود 80000 نفر بوده كه اين رقم شامل 10000 نفر شيعه نيز مىشده است.
4000 نفر از شيعيان در شهر و 6000 نفر در روستاهاى اطراف مدينه مىزيستهاند.
به نظر مىرسد كه فراهانى، هم بنوحسين را- كه در شهر اقامت داشتند و هم كشاورزان فقيرى كه خارج از حصار شهر زندگى مىكردهاند- در شمار نخاوله به حساب مىآورد؛ زيرا تصريح مىكند كه بخشى از خانههاى آنان در داخل شهر و بخشى ديگر در بيرون حصار شهر، در نزديكى قبرستان بقيع است. وى دو گروه ياد شده را از بنوعلى و دو طايفه بدوى ديگر و نيز تعدادى اشراف حسنى، كه در داخل شهر زندگى كرده و شيعه بودهاند، متمايز مىسازد. (2)نايب الصدر شيرازى در گزارش سفر سال 1888/ 6- 1305 خود، از رقم 2000 ياد كرده، اما اين رقم وى، تنها مربوط به كسانى است كه در محلهاى در خارج شهر، جايى كه او آن را حصار جديد خوانده، سكونت داشتهاند. (3)در باره وضعيت امروز آنان، آمار رسمى در دست نيست؛ شايد آمار قابل اطمينانى نزد سعودىها وجود داشته باشد؛ اما تا آنجا كه مىدانم، چنين چيزى، تاكنون چاپ نشده است. برخى از آمارهايى كه شمارى از نويسندگان شيعه مذهب بيان كردهاند، آشكارا مبالغهآميز است. افزون بر آن، بايد توجه داشته باشيم كه برخى از اين آمارها، مربوط به شمار شيعيان دوازده امامى ساكن حجاز است؛ در حالى كه آمارهاى ديگر به نخاوله مدينه و يا روستاهاى جنوب آن مربوط مىشود. (4)يوسف الخويى در گزارش اخير خود از شيعيان مدينه كه درآن مىكوشد تا از كلى گويى بپرهيزد، مىنويسد:
«تعيين رقم دقيق نخاوله، كار دشوارى
1) به آنچه در صفحات پيشين نقل كرديم، مراجعه فرماييد. شگفت آن كه همين عدد در چاپ جديددهخدا، لغت نامه، ج 11، ص 310 نيز آمده است.
2) سفرنامه، ص 210 ترجمه انگليسى، ص 257
3) تحفة الحرمين، ص 235
4) حسن، الشيعه، ج 1، ص 68. وى حدود 100000 شيعه دوازده امامى را براى مدينه و اطراف آن ورقم 20000 نفر را براى جده، طائف و مكه ياد كرده است. همين طور 160000 نفر زيدى و رقمى ميان 250000 تا 300000 نفر اسماعيلى مذهب براى تمامى كشور سعودى نوشته است.
است. برخى رقم 100000 نفر را عنوان مىكنند؛ اما يك رهبر مذهبى كه من او را ملاقات كردم، تخمين محتاطانهترى ارائه كرده، رقم 32000 نفر را عنوان كرد كه شامل 19000 نفر از نخاوله، 8000 شيعه در وادى فرع، به علاوه 5000 نفر از سادات شيعه كه در اطراف شهر زندگى مىكنند، مىشود.
برخى هم رقم 40000 نفر را مطرح مىكنند، بر اين اساس حدود 15 درصد از دانشآموزان مدينه، شيعه مذهب هستند.» (1)3. تدفين و قبرستانها
Eldon Rutter
پس از انجام تحقيقاتى درباره نخاوله مىنويسد:
«نخاوله، آنگونه كه اهالى (سنّى) مدينه مىگويند، براى پول هركارى را انجام مىدهند.» سپس مىافزايد: از اين رو، پس از گشوده شدن مدينه به دست وهابىها، در سال 1925/ 1343، شمارى از آنان پس از حكم قاضىِ وهابى، ابن بُلَيهد، دست به تخريب بقعههاى بقيع زدند. (2)با توجه به بقعه روى قبر عثمان و صحابه ديگرى كه در آنجا مدفون بودند، نخاوله دغدغه خاطر زيادى براى انجام وظيفهاى كه از سوى حاكمان جديد به آنان محوّل شده بود، نداشتند. اين احتمال نيز وجود دارد كه آنان مجبور به اين كار شده باشند. توضيح آن كه، دستور ابن بليهد مىتواند به منزله احساس تنفّر وى، نسبت به اين اقليت تعبير شود؛ چرا كه تخريب مزبور، شامل تخريب بقعه چهار امام مدفون در بقيع و برخى ديگر از اهل بيت نيز مىشد.
از اتفاق، اين اقدامِ ابن بُلَيهد يك پيشينه تاريخى نيز دارد. بر اساس گفته احمدبن زينى دحلان، زمانى كه مكه نخستين بار در سال 1803 توسط وهابىها اشغال شد، ساكنان (سنى) شهر مجبور به تخريب بقعههاى موجود در قبرستان مَعْلاة و اماكن ديگر شدند. (3)از سال 1925/ 1343 به بعد، اعتراض عمومى نسبت به تخريب بقاع بقيع بهطور عموم، و تخريب بقعه چهارامام بهطور خاص، در متون و نوشتههاى شيعيان در باره مدينه وجود دارد. (4)
مترجم: انعكاس اين مسأله در ايران چنان بود كه در اوايل شهريورماه سال 1304 شمسى كه خبر واقعه هولناك تسلط وهابيان بر مدينه به ايران رسيد، علما دست به تشكيل مجالس مشورتى زدند و دولت نيز اطلاعيهاى رسمى در اين باره صادر كرد. همچنين، دولت روز شانزدهم صفر آن سال را تعطيل كرد و در مجلس نيز مذاكراتى در اين باره صورت گرفت. رضا خان كه آن زمان سردار سپه ناميده مىشد، اطلاعيه زير را صادر كرد:
متحد المآل، تلگرافى و فورى است.
عموم حكام ايلات و ولايات و مأمورين دولتى.
به موجب اخبار تلگرافى از طرف طايفه وهابىها، اسائه ادب به مدينه منوره شده ومسجد اعظم اسلامى را هدف تير توپ قرار دادهاند. دولت از استماع اين فاجعه عظيمه، بىنهايت مشوّش و مشغول تحقيق و تهيه اقدامات مؤثر مىباشد. عجالتاً با توافق نظر آقايان حجج اسلام مركز، تصميم گرفته شده است كه براى ابراز احساسات و عمل به سوگوارى و تعزيه دارى، يك روز تمام، تمام مملكت تعطيل عمومى شود. لهذا مقرر مىدارم عموم حكام و مأمورين دولتى، در قلمرو مأموريت خود به اطلاع آقايان علماى اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتى و عموم مردم اين تصميم را ابلاغ و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطيل و عزادارى اعلام نمايند.
رياست عاليه قوا و رييس الوزراء- رضا.
روز ياد شده تعطيل شد و از نواحى مختلف تهران، دستجات سينهزنى و سوگوارى به راه افتاده، در مسجد سلطانى اجتماع كردند. عصر همان روز نيز يك اجتماع چند ده هزار نفرى در خارج از دروازه دولت تشكيل شد و سخنرانان مطالب تندى عليه اقدام وهابىها ايراد كردند. تاريخ بيست ساله ايران، حسين مكى، تهران، علمى، 1374، ج 3، صص 395 و 396
گويا براى مدتى اوضاع آرام بود تا آن كه خبر انهدام بقاع شريفه در بقيع انتشار يافت و بار ديگر در خردادماه 1305، جريان مزبور خبرساز مىشود. از نجف، دو تن از مراجع تقليد، مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى و محمد حسين نائينى تلگرافى به تهران مىزنند كه متن آن چنين است:
قاضى وهابى به هدم قبه و ضرايح مقدسه ائمه بقيع حكم داده؛ 8 شوال مشغول تخريب. معلوم نيست چه شده با حكومت مطلقه چنين زناندقه وحشى به حرمين. اگر از دولت عليّه و حكومت اسلاميه علاج عاجل نشود، على الاسلام السلام.
به دنبال آن، مدرس در مجلس نطقى كرد و از شاه خواست تا افرادى از نمايندگان مجلس معين كند تا كميسيونى ترتيب داده و در اين باره مشورت كنند. نتيجه كميسيون آن شد كه در اين باره تحقيق بيشترى صورت گيرد و پروندههايى كه از قبل در باره ماجراى وهابيان است، مطالعه شده، ضمن تلگرافى خبر اين واقعه به همه ولايات اعلام شود. در همين جلسه، مستوفى الممالك با پيشنهاد مدرس، پست نخست وزيرى را پذيرفت.
پس از آن نيز، مستوفى الممالك در مقام رياست وزرايى ايران، اعلاميه مشروحى در باره اين واقعه صادر كرد، ضمن اعلام انزجار از اين حركت فجيع و وحشيانه، از قاطبه مسلمانان خواست تا «به حكم وحدت عقيده اسلامى، متفقا به وسايل ممكنه از اين عمليات تجاوزكارانه جلوگيرى به عمل آورند و از آنجا كه حرمين شريفين حقيقتاً به تمام عالم اسلام تعلق دارد و هيچ ملت مسلمان، دون ملت ديگر حق ندارد اين نقاط مقدسه را كه قبله جامعه مسلمانان و مركز روحانيت اسلام است به خود اختصاص داده تصرفات كيف مايشاء نمايد و اصول تعاليم خود را بر عقايد ديگران تحميل كند؛ بنابر اين، از تمام ملل اسلاميه تقاضا مىشود كه در يك مجمع عمومى ملل اسلامى مقدرات حرمين شريفين را حل و تسويه نمايند و قوانين و نظاماتى وضع گردد كه تمام مسلمانان بر طبق عقايد مختصه خود بتوانند آزادانه از بركات روحانى و فيوض آسمانى اماكن مقدسه مكه معظمه و مدينه طيبه برخوردار و متمتع شوند. تاريخ بيست ساله ايران، ج 4، صص 86، 87، 92 و 93.
براى مدت زمانى، به نخاوله، شامل ساكنان محله نخاوله و كسانى كه در باغستانهاى جنوب مدينه سكونت داشتند، اجازه داده نمىشد تا مردگان خود را در بقيع دفن كنند. (5)از سوى1) الخويى، شيعه، ص 4؛ در باره وادى فرع پيش از اين توضيحاتى آورديم.
2) The Holy cities, 553, E. فتوايى در تأييد اين اقدام، توسط شمارى از علماى سنى مدينه، به درخواست ابن بليهد انتشار يافت. سيد محسن امين، فتاوى مخالف اين اقدام را در كشف الارتياب، ص 359 آورده است. ترجمه ايتاليايى اين فتوا را بنگريد در: ( 1926 ), Oriente Moderno) Rome (, vol. 6 288.
3) 641, 023 Muhammad b. Abdlwahhab Peskes:
4) براى نمونه نك: الأمين، «كشف»، ص 60؛ نجفى، «مدينهشناسى»، صص 339- 337؛ مغنيه، «هذه هى»، صص 49- 46؛ و همان مطلب در «تجارب»، صص 373- 371؛ فقيهى، «وهابيان»، ص 215؛ سالور، «ارمغان»، صص 18، 22 تا 24؛ حسن، «الشيعه»، ج 2، ص 203؛ اطلاعاتى هم توسط هاجرى و سامرايى آمده كه پيشتر آنها اشاره شده است. شمارى از نويسندگان سنى زائر مدينه نيز از اقدامات وهابيان انتقاد كردهاند. براى نمونه نك: هيكل، «فى منزل الوحى»، ص 525
5) The Holy Cities, 365 Rutter:. مدنى و زُعْبى، «الاسلام»، ص 126؛ بر اساس گزارش انصارى، نخاوله نمىخواستند مردگان خود را در كنار سنيان دفن كنند. نك: به آنچه پيش از اين ص 303 اصل مقاله در باره آنان نقل كرديم.
ديگر، على بن موسى اين مطلب را يادآور مىشود كه شمارى از سادات علوى، همانند برخى از اميران مدينه، از طايفه بنوحسين، مردگان خود را در نزديكى مقبره اهل بيت دفن مىكردند.
اين اطلاعات توسط ريچارد بورتون نيز تأييد مىشود. (1)براساس گزارش على بن موسى از سال 1885 در حالى كه وى براى مدتى يك مقام محلى در مدينه بوده و مدتى هم امام مالكيان را بر عهده داشته، (2)بر هيچ يك از مردگان نخاوله در حرم نماز خوانده نمىشود. به بيان دقيقتر: آنان از درى از درهاى بقيع كه به همين منظور تعبيه شده، وارد بقيع مىشوند تا به كنار مقبره اهل بيت آمده و بر مردگان خود نماز گزارند. (3)مىتوانيم فرض كنيم كه تقريبا در تمامى اين موارد، مردگان نخاوله در بيرون ديوارهاى بقيع، در قبرستانى كه بورتون از آن ياد كرده و در نقشه وى از مدينه، محل آن مشخص شده، دفن مىشدهاند. با توجه به اين مسأله است كه وى در شرح خطاى عمدى و لحظهاى خود، در حركت از كنار بقيع، اشاره به رفتن به محل مخروبه و كثيفى كه نخاوله در آنجا هستند، مىكند؛ آن هم در قياس با بقيع كه قبور صالحين در آنجا است. (4)
ترجمه متن عربى سفرنامه بورتون چنين است: وى در شرح عبور خود از آن حدود، به طنابهاى فراوان خيمهها اشاره كرده كه بدون هيچگونه نظامى به اين سوى و آن سوى كشيده شده است. پس از آن مىنويسد: بالأخره به نهايت در رسيديم و به عمد، به سمت موضع منحطى محل كثافات كه شيعيان نخاوله در آن سكونت دارند، در عوض رفتن به سمت بقيع كه مقبره صالحين است، رفتيم كه سيد حامد مسير مرا اصلاح كرد ... نك:: بورتون، الرحله، ترجمه و تحقيق عبدالرحمان عبداللَّه الشيخ، قاهره، الهيئة العامة المصريه، 1994 ج 2، ص 164. بورتون در صفحه بعد از آن، مىنويسد: هر كسى كه در مدينه بميرد، از ساكنان شهر باشد يا افراد غريب، در بقيع دفن مىشود، مگر شيعيان و زنادقه. همان، ص 165. بورتون در جاى ديگرى از اين سفرنامه خود، در باره سادات مىنويسد: محل اقامت آنان در حش ابن سعد است كه يك محله مسكونى در خارج از مدينه به سمت جنوب از درِ الجنازه به آن سو است. البته هيچ اعتراضى در اقامت آنان در داخل حصار مدينه وجود ندارد. بعد از مردن آنان، مرده براى نماز به حرم نبوى آورده مىشود، مشروط بر آن كه كارهاى زشتى از او گزارش نشده باشد. اينان در بقيع دفن مىشوند. چنين برخورد مسامحهآميزى با آنان، از آن روى است كه فرض بر آن است كه برخى از آنان بر مذهب سنى هستند. حتى رافضيان آنان نيز تشيع خود را پنهان مىكنند. همان، صص 141 و 142، «مترجم».
در سال هاى اخير به شيعيان مدينه اجازه داده مىشود تا مردگان خود را در بقيع در بخش خاصى، در نزديكى مدفن اهل بيت، دفن كنند. (5)اين نكته لازم به يادآورى است كه برخى از زائران شيعه، كه در دوره عثمانى يا سعودى، به طور اتفاقى در مدينه درگذشتهاند، در بقيع دفن شدهاند. در باره دوره سعودى، محمد شريف رازى از سه عالم ايرانى نام مىبرد: 1- محمد تقى طالقانى (در باره وى توضيحاتى خواهد آمد.) 2- سيد محمد رضا بهبهانى حائرى (م 1391/ 1971- 72) 3- حجت الاسلام حاج ميرزا عبد الرسول مرزبانى تبريزى (م 1393/ 1973- 74). (6)
لازم بود مؤلف به مطالبى كه در سفرنامههاى دوره قاجارى، در باره قبر شيخ احمد احسايى م 1243 قمرى در بقيع، آن هم در كنار قبور ائمه بوده و ميان سنيان به «مقبرة شيخ الروافض» شناخته مىشده است، اشاره مىكرد. در «حجگزارى ايرانيان در دوره قاجار» چنين آمده است: در پشت ديوار قبور ائمه بقيع، قبر شيخ احمد احسايى بوده كه برخى از زائران ايرانى آنجا را نيز زيارت مىكردهاند. سفرنامه فرهاد ميرزا، ص 172؛ سفرنامه دختر فرهاد ميرزا، ص 288.
ملاابراهيم كازرونى و نايب الصدر شيرازى شعرى را كه روى سنگ قبر احسايى بوده، آوردهاند كازرونى، ص 378؛ نايب الصدر، صص 228 و 229 فراهانى متن سنگ قبر احسائى و شعر را آورده كه سال فوت احسايى در آن 1243 حك شده بوده است. وى ادامه مىدهد كه سنىها آن را مقبره شيخ الروافض مىدانند. وى كرامتى نيز در باره شيخ نقل كرده كه مربوط به دزدانى است كه مىخواستهاند سنگ قبر شيخ را از جا كنده، ببرند. همو افزوده است كه قبر شيخ الاسلام شيراز نيز كه در سال 1286 درگذشت، كنار قبر احسايى است. فراهانى، ص 230 و 231. نك: جعفريان، مقالات تاريخى، دفتر هشتم، صص 245 و 246
آقاى علم الهدى نيز مىگويد: هر كس از شيعيان، در مدينه مرحوم مىشد، در نزديك قبور ائمه دفن مىكردند؛ البته با فاصله سه تا شش متر. بعد از آقاى لواسانى هم همين طور بود؛ بهطورى كه ايشان مىفرمود: من پول مىدهم به اين قبركنها كه اگر از سادات يا از زائران حجاج به رحمت خدا رفتند، در بالاسر قبور امامان معصوم دفن كنند. مهدوىراد، جعفريان، با كاروان عشق، ص 364
به علاوه، يك قبرستان شيعى در نزديكى روستاى قبا وجود دارد. ادعا شده است كه زمين اين قبرستان جايى است كه مسجد ضرار قرار داشته است؛ اين مسجد به دستور حضرت محمد صلى الله عليه و آله در سال نهم هجرى ويران گرديد. (7)با توجه به معناى ضمنى مذهبى اين مسأله، بعيد به نظر نمىرسد كه دشمنان شيعه اين داستان را ساخته باشند. در اينجا ازبحث بيشتر در اين باره، خوددارى مىكنيم. نويسنده و سياستمدار مشهور مصرى، محمد حسين هيكل (م 1956) كه در سال 1936 از اين محل ديدن كرده، مىنويسد: قبرستان مورد بحث در حال حاضر محل دفن روافض، شيعيان و نخاوله است. به هر روى، او هر گونه ارتباط اين نقطه را با مسجد ضرار رد مىكند. (1)بر اساس گفته يوسف الخويى، كه در سال 1996 در آنجا بوده، آن محل در حال حاضر، يك قبرستان بزرگ است كه زائران شيعهاى نيز كه در مدينه وفات مىكنند، در آنجا دفن مىشوند. (2)نخاوله: انزوا، تبعيض و بقا
نويسندگان شيعى و سنى و نيز نويسندگان غير مسلمان، افزون بر بيان تبعيض موجود در رابطه با دفن مردگان، از انواع تبعيضها و رفتارهاى ناشايست ديگرى نسبت به نخاوله توسط اكثريت سنى ياد مىكنند. البته، هر آنچه در اين باره گفته شده، لزوماً درست نيست. براى نمونه، بعضى از پاشاهان (عثمانى) به نخاوله دستور دادند تا دستارهاى قرمز و لباسهاى نارنجى بپوشند. (3)
عبارت متن عربى چنين است: «و اما الشيعة المدينة المنورة، فهم بقية الأنصار الكرام، الَّذين لميغادروها، لأنهم كانوا يشرفون على الفلاحة و تنسيق النخيل، فنسبوا الى النخلة، و قد كانوا بضيق شديد حيث لم يسمح لهم جهلة الباشوات بارتداء الألبسة العامة، بل فرضوا عليهم العمائم الحمراء، و اللون البرتغالى من الثياب و امتهان الحرف الحقيرة، كما خصصوا بمدافنهم ... و النخلية الجعفرية اليوم، قد رفعت عنهم تلك الأغلال، و منحوا كلّ حقوق الإنسانية العليا، التى فرضها اللَّه للناس كافة في القرآن المجيد، فأنشئت لهم المدارس الحديثة، و أصبحوا يشاركون اخوانهم فى كلّ شىء.» همان، ص 126
اينكه آيا هرگز چنين دستورى وجود داشته است يا خير، قطعى نيست. اگر چنين باشد، مىتوانيم فرض كنيم كه دستور مورد بحث (دستار قرمز اشارهاى به قزلباشها دارد؟) به علاوه اقدامات تبعيضآميز ديگر كه در منابع ذكر شده است، كوتاه مدت بوده و (يا) به طور جدى اعمال نمىشده است.با اين همه، اين مشخص است كه نخاوله (به استثناى اشراف) براى مدّت زمانى طولانى مجبور به زندگى در شرايط يك جامعه مطرود مانند، شده بودند. نخست آن كه- دست كم در دوره عثمانى- به آنان اجازه داده نمىشد، شب هنگام داخل ديوارهاى مدينه بمانند، چه رسد به آن كه در آنجا سكونت اختيار كنند! (4)محله آنان شامل چهار ديوارىهايى بود كه در اصطلاح به آنها حوش (جمع آن: احوشه، احواش و حيشان) گفته مىشد و خارج از حصار اصلى شهر در جنوب حرم قرار داشت.
در نقشهاى كه توسط عبدالقدوس انصارى در كتاب «آثار المدينة المنوره» (چاپ 1935/ 1354 ق.) كشيده شده، از آن با عنوان محله نخاوله ياد شده
است. (1)در يك نقشه قديمىتر كه نماى كلى شهر توسط مقامات تركى در آن تصوير شده و و توسط Bernhard Moritz در سال 1916 به چاپ رسيده، منطقه مورد بحث Garten mit Hausern ناميده شده است. (2)بهترين توصيف از اين مناطق حومه شهرى جنوب شهر مدينه در كتاب بورتون كه طى سفر او در سال 1852 نوشته شده، آمده است:
مناطق مسكونى جنوب مدينه، عبارت از مجموعههاى مسكونى به صورت قريههايى با ديوارهاى اطراف آن است كه باغ و بستان ميانه آنها را پر كرده است. اين قريهها را حوش مىنامند، نامى كه در مصر به كار مىرود. هر حوش از چندين منزل يك طبقه تشكيل شده كه در برابر آن زمينى باز قرار دارد و در هر حوش، گروهى زندگى مىكنند. هر حوشى يك در چوبى استوار دارد كه براى جلوگيرى از دزدى، شب هنگام بسته مىشود تا ساكنان بتوانند به راحتى از خود دفاع كنند. بيشتر ساكنان اين احواش، بدوىهاى يكجانشين و (3)Schismatics هستند كه در فصل بعدى از آنها سخن خواهيم گفت. (4)محله پيشگفته، بر روى بعضى نقشهها و طرح هاى جديد، قابل تشخيص نيست يا دست كم از آن ياد نشده است. با اين حال، خيابان نخاوله (شارع النخاوله)، كه از جنوب به بقيع منتهى مىشود، در نقشهاى كه در چاپ دوم كتاب عبدالسلام هاشم حافظ و همچنين تعدادى ديگر از آثار عربى، ديده مىشود. (5)همچنين از آن با عنوان (خيابان نخاوله) در جلد اول يكى از آثار جديد فارسى، درباره شناخت مدينه ياد شده است. (6)طبق گفته R. B. Winder گويا حوش النخاوله، نخستين بار توسط وهابىها در دهه 1920 آسيب ديده و بهطور قطعى در اواسط دهه 1960، به دنبال آشوبها و درگيرىهاى شديد فرقهاى، هنگامى كه يك بزرگراه عظيم بر روى آن كشيده شد، بهوسيله رژيم سعودى شكسته شد. (7)اين بزرگراه، كه بخش جنوبى خيابان ابوذر را امتداد مىدهد، روى تعدادى از نقشههاى جديد مدينه قابل رؤيت است.
به موازات آن، اما با يك بن بست به سمت درب الجنائز (دست كم تا سال هاى اخير) يك خيابان كوچك از جنوب به شمال هست كه به احتمال همان شارع النخاوله قديم است. (8)
1) آثار، ص 2. همچنين نك: هيكل، فى منزل، نقشه ضميمه ص 512؛ نجفى، مدينهشناسى، نقشهش 45؛ ابن سلام، مدينه، ص 241
2) Bildwr, no 36 a روشن است كه اين نقشه، همانند نقشه قديمىترى كه توسط بتنونى رحلة، نقشهچسبيده به ص 252 كشيده شده و جز آن، بر اساس بوركهارت vol. 2, 441 Travels, و بورتون , vol. 1, 293 Personal Narrative مىباشد. نيز نك: Butter, op. cit., و The Middle East vol. 2, 265 Intelligece Handbooks,. بوركهارت ج 2، ص 146، ش 37 و عدهاى ديگر از نويسندگان غربى كه شامل Butter نيز مىشود، منطقه جنوب درب الجنائز را EI- Shahriye ناميدهاند؛ نامى كه توسط هيچ نويسنده مسلمانى بكار نرفته است.
3) در لغت به معناى جدايى جويان- كنايه از شيعيان.
4) Burton, vol. 1, 693 ترجمه عربى: رحلة بيرتون، ج 2، ص 101
5) حافظ، المدينة، نقشه ضميمه ص 208؛ ابنسلام، المدينه، ص 173 ش 7؛ بليهيشى، المدينة، ص 32
6) نجفى، مدينهشناسى، نقشه ش 36- 40؛ 42- 43، 46
7) مقاله: AL- Madina, 999
8) همان، ص 1001 نقشه جديد شهر؛ Maps Bindaqji:؛ Map; Farsi:؛ بدر، تاريخ، ج 3، نقشه ضميمه ص 301
ويران شدن يا نشدن اين محله در دهه 1920، بلافاصله پس از پيروزى سعودىها بر حجاز، چندان روشن نيست. در منابعى كه در دسترس بود، يادى از آن وقايع با ملاحظه آن مقطع زمانى، نشده است.
به هر حال، از ادامه وجود محله نخاوله در بسيارى از منابع تا سال 1960 ياد شده است. (1)بر اساس گفته حمزة الحسن، منطقهاى كه پيش از اين با عنوان «محلة (زقاق) النخاوله» از آن ياد مىشد، در حال حاضر، «حىّ الروضه» ناميد مىشود. (2)هيچ گونه توضيحى در باره طرح و نقشه آن محل و منطقهاى را كه در برگرفته، وجود ندارد. چكيده اطلاعاتى كه مىتوان از منابع مختلف به دست آورد، يك موضوع ويژه جالب را براى مطالعه در باره يك گروه و طايفه محلى در خاورميانه، در اختيار ما قرار مىدهد؛ مطالعه بر روى يك گروهِ بستهاى كه ويژگىهاى هويتى خود را- كه مبتنى بر موقعيت نژادى، مذهبى، زبانى و فرهنگى است- در چهارچوب يك قبيله، طايفه يا خانواده، آن هم در يك منطقه، شهر يا روستا حفظ كرده است. (3)در جنبههاى مختلف اين موضوع، از قبيل ارتباط مهاجرت با ايجاد يك محله ثابت، ايجاد مرزهاى جدايى ميان اعضاى اين گروه بسته با ساكنان اطراف، پروسه پيوند و جدايى و مسائل ديگر مىتوان تحقيق كرد. محله نخاوله، دقيقا موضوعى ارزشمند براى تحقيق است. گفتنى است كه تا اين زمان، اسناد و اطلاعات موجود براى انجام يك تحقيق فراگير كافى به نظر نمىرسد. با توجّه به تأثير توسعه راهها و بناها از دهه 1960 به اين سو از جمله در محلّه نخاوله اطلاعات كم و بيش مبهمى انتشار يافته است. يك نويسنده از ضرورت ايجاد راه در ميان احواش (نه لزوماً محله نخاوله به هدف تسهيل رفت و آمد، به ويژه حركت ماشينهاى آتش نشانى به اين منطقه، سخن گفته است. (4)در سال هاى 87- 1986 دولت سعودى موج جديدى از پيشرفتهاى شهرى را در مدينه به راه انداخت. (5)مىتوان مطمئن بود كه هرآنچه از محله قديمى نخاوله باقى مانده است، دير يا زود ويران خواهد شد، هر چند نخاوله هنوز عنصر مهمى در بعضى از مناطق جديدالتأسيس حومه شهر، در جنوب شرقىِ آن مىباشند، اما به احتمال، منطقه واحدى كه بهطور انحصارى در اختيار
1) سفرنامه سال 1935 95 A Pilgrim, Philby:؛ بيگلرى، احكام، ص 353؛ شهابى، اوقاف، ص 128؛ آل احمد، خسىدرميقات، ص 76 از سال 1964؛ مكى، سكان، ص 127 حوش النخاوله.
2) الشيعه، ج 1، ص 67؛ نك: Map and Guide. Farsi:
3) 021 Quarters, Greenshields:
4) سيد رجب، المدينه، 93 ff؛ همچنين نك: حافظ، فصول، صص 301، 308، 310؛ براى اطلاعات بيشتر نك: ابن سلام، المدينه، صص 195- 192؛ 622- 82 Die Zeltstadte,؛ مصطفى، المدينه.
5) بدر، التاريخ، ج 3، صص 323- 310؛ در باره طرح توسعه عظيم حرم براى نمونه نك: Al- Nounou: On s'y rend, و Expansion Al- Hamid: در سال 1997 يك پلان اصلى براى مدينه انتشار يافت. بر اساس گفته امير مدينه، شاهزاده عبدالمجيد، حاكميت بر آن است تا مدينه را به صورت يكى از پيشرفتهترين شهرهاى دنيا درآورد. Arab News, Aoril 31, 7991, p. 2.
افراد اين قبيله باشد، وجود نخواهد داشت.
طبق گفته الخويى، به هر حال، نخاوله هنوز در منطقهاى نزديك به 12 كيلومتر مربع كه به نام آنان ناميده مىشود، ساكنند. (1)اهميت بخش كشاورزى مدينه، كه شامل باغستانهاى نخلى نيز مىشود و زمانى مشهور بودند، به سرعت رو به زوال است؛ به طورى كه باغها و زمينها بهسرعت به مناطق مسكونى مدرن تبديل مىشوند. بنابراين، كشاورزان نخاوله مجبورند حرفهاى ديگر برگزينند. طبق اطلاعات شفاهى (مارس 1988)، اكنون تعداداندكى از آن ها، بيشتر در يك خيابان مدينه، صاحب مغازه و دكه مىباشند و در آنجاگوشتكبابشده و غيره مىفروشند.
بىتوجهى و تخريب بسيارى از مساجد، گورستانها و مناطق ديگر كه داراى اهميت مذهبى هستند (آن هم در نتيجه سياستهاى ساختمان سازى و غيره) نه تنها به وسيله شيعيان، بلكه توسط نويسندگان سنى نيز مورد انتقاد قرار گرفته است. (2)برخى از نخلستانها به پاركهاى عمومى تبديل شدهاند. در فوريه 1997 جشنهاى رسمى سالانه عيد فطر، كه شهردارى مدينه آن را ترتيب داده بود، در يك پارك عمومى به نام «النخيل پارك» برگزار شد. (3)هر جا كه شيعيان (چه اشراف ساكن شهر، يا نخاوله)، در مناطق تحت پوشش طرحهاى توسعه جديد، صاحب زمين بودند، به احتمال- مانند سنيان- به آنها به خاطر تصرّف زمينشان، غرامت پرداخت شده است. (4)شمار قابل توجهى از آنان، از افزايش قيمت نفت سود برده و تاجران، مغازه داران و زمينداران موفقى شدهاند كه خانههاى خود را در خارج زمينهايشان در نزديكى حرم به زائران اجاره مىدهند. علاوه بر اين، بسيارى از آنها از منافع اقتصادى دولت سعودى مانند پرداخت social security و همچنين وام هاى بدون بهره تا سقف 300000 ريال (80000 دلار) استفاده مىكنند. (5)درباره دو باغ «صفا» و «مرجان» اين امكان وجود دارد كه بخش بزرگى از آنها، در پى اقدامات گسترش شهرى دولت سعودى، همچنان برجاى مانده باشند. (6)جلال آل احمد، با تعجب از شهرت اين دو باغ نزد ايرانيان ياد كرده و آن را بسيار كم جاذبه و مورد غفلت واقع شده وصف مىكند: (7)«توالت هاى صفا بسيار كثيف بودند.» آل احمد بدون ذكر نام
1) The Shi'a, 4. بر اساس گفته الحسن الشيعه، ج 1، ص 67 شمارى شيعه در باب الكما در شمال غربى مسجد النبى صلى الله عليه و آله سكونت دارند.
2) براى نمونه نك: اليوسف، المساجد، صص 25، 46 تا 48، 66، 74، 82، 91، 95 يادداشت ش 4 و 5.
3) مكى، توزيع،, February 2, 791, p. 2 Arab News
4) حافظ، فصول، ص 306، 307؛ Die Zeltstadte, 622 Rasch:؛ بدر، التاريخ، ج 3، ص 232
5) خويى Khoei، همان، ص 4
6) نك: پاورقى ش 244
7) عبارت آل احمد چنين است: برگشتن با جواد- شوهر خواهر جلال- رفتيم سراغ باغ صفا كه حجاجآن قدر حرفش را مىزنند. چنان «باغ باغ ...» مىكردند كه گمان كردم «ارم» شيراز است يا اصلا خود باغ بهشت. اما نخلستانى مخروبه بود و بالايش آبى از موتورخانهاى به استخرى مىريخت ... اينها حجاجى هستند كه خرجشان با خودشان است و فقط پول مختصرى به يك راهنما دادهاند براى سرپرستى داشتن در امور مذهبى. و شبى يك ريال سعودى كرايه باغ مىدهند. در عوض براى استحمام مزدى نمىدهند. به خلاى- توالت- عمومىشان هم سرزدم. صد رحمت به خلاى مسجد شاه در بيست سال پيش! خسى در ميقات، صص 44 و 45، «مترجم».
دقيق، از يك ايرانى مهاجر- مردى از يزد يا اصفهان- به عنوان مالك (صاحب) باغ الصفا ياد مىكند. (1)
عبارت جلال اين است: و خود صاحب باغ يك يزدى يا اصفهانى مجاور شده و سخت چاق و سخت خوش و بش كننده، «مترجم».
ممكن است جلال به خطا چنين برداشتى را كرده باشد؛ به اين معنا كه ايرانى مورد نظر، تنها اين باغ را اجاره كرده بوده است. به هر روى، بسيار نامحتمل به نظر مىرسد كه دو باغ الصفا و المرجان در سال 1964 و يا حتى در قرننوزدهم، هنوز وقف تلقى مىشدهاند.اگر ما اين گفته را كه دو باغ ياد شده براى مدتى طولانى وقف بودهاند، معتبر بدانيم مىتوان اطمينان يافت كه در دوره عثمانى، آنها به ملك خصوصى تبديل شدهاند. نامهاى اين دو باغ اين مسأله را تأييد مىكند.
بر اساس گفته على بن موسى (كه يكى از سنيان مدينه بوده و گزارش خود را در سال 1885 نوشته (يكى از اين دو باغ، جزو اموال يكى از خدام حرم با نام مرجان آقا سليم بوده (و باغ به نام وى مشهور شده) است. وى از خواجههاى حرم بوده كه مسؤوليت اداره موتسليم Mutesellim را داشته است. اين اطلاعات توسط يك نويسنده ايرانى در سال 1888 نيز تأييد مىگردد. (2)على بن موسى درباره باغ ديگرى- بدون ذكر نام- مىگويد: مالك آن السيد الصافى است. (3)حمد الجاسر به عنوان مصحّح مىنويسد: متن نسخه خطى در اينجا مغلوط است. اين امكان وجود دارد كه نام باغ، صفا باشد كه در اصل نسخه آمده است و اين نام به احتمال از نام سيد صافى گرفته شده باشد. به هر روى، قطعى نيست كه آيا اين شخص مالك رسمى اين باغ بوده است يا خير.
درباره محبوبيت و عموميت استفاده از اين دو باغ، بهويژه توسط ايرانيان، (4)
يك دسته، مثل ما به باغ صافيه مىرفتند و با دادن بيست ريال سعودى و بستن چادرى دور چهار درخت و از آذوقه و غذا و خشكبارى كه از ايران آورده بودند با پخت و پز خودشان زندگى را اداره مىكردند. در حقيقت بيست ريال، حق ورودى اين باغ بود و موتور آب هم تازه درست شده بود و آب در اختيار مردم مىگذاشت تا مردم اينجا زندگى كنند.
دسته ديگرى از مردم هم، كه يك سال ما هم با آنها بوديم، به خانههاى سادات و غير سادات مدينه مىرفتند. به سادات آنها «هاشميين» و به شيعيان «نخاوله» مىگويند كه لغت نخاله از نَخْوَل است كه نَخْوَلى يعنى كسى كه درخت خرما را پيوند مىزند و خبره در كار نخل است. اين شهرت هم به دليل اين است كه مىگويند اجداد ما عمال باغهاى ملكى حضرت زين العابدين و امام باقر و امام صادق عليهم السلام بودند. اين سه امام كه از اول تا آخر ساكن مدينه بودند، معروف است كه اين باغ ها در سابق متعلق به همين بزرگواران بوده است و اجداد ما، غلامان و باغداران و خدمتگزاران اين امامان معصوم بودند. در خانه هايشان كه مىرفتيم مىديديم كه مفاتيح الجنان- اگرچه به تازگى چاپ شده بود ولى آنجا- در خانهها يافت مىشد. عكسهاى ترسيمى از امامان معصوم در اتاقهايشان بود و ساداتشان شجرهنامههايى داشتند كه در ظروف مخصوص فلزى نگه مىداشتند كه نشان مىداد آنها از اولاد ائمه معصوم عليهم السلام هستند. هم علاقه قلبى داشتند و هم شواهد نشان دهنده بستگى آن ها به ائمه بود. در آن وقت شيخ محمدعلى عمراوى- در متن در باره او مطالبى خواهد آمد- كه الان بيش از [بخوانيد: حدود] نود سال دارند مرد كاملى بودند كه تحصيلاتشان در نجف بوده است؛ ايشان خانه كوچك خودشان را اجاره مىدادند و يك سال ما ميهمان ايشان بوديم. آن وقت تازه آمده بودند. نك: مهدوى و جعفريان، با كاروان عشق تهران، 1372 صص 361 و 362، «مترجم».
اين نكته را بايد يادآور شد كه نه تنها شيعيان (بلكه دست كم در برخى از زمانها) سنيان ايرانى نيز در وقت زيارت مدينه در آنجا سكونت مىگزيدند. به همين جهت است كه سيد عبداللَّه شيرازى، كه در سال 1942 مشرّف شده است، مىنويسد: در زمان حضور وى در آنجا، برخى از روستاييان سنى خراسان نيز در باغ الصفا اقامت داشتند. آنان حاضر بودند تا بخشى از فضاى باغ را كه در تصرفشان بود، خالى كنند تا شيعيان بتوانند مراسم عاشوراى خود را بدون خطر ازدحام برگزار كنند. (5)1) خسى در ميقات، ص 44 ترجمه انگليسى، ص 30 براى باغ مرجان به عنوان محل برگزارى نمازجمعه نك: سالور، ارمغان، صص 20، 25
2) وصف، صص 27، 54؛ نايب الصدر شيرازى، تحفة الحرمين، ص 233
3) وصف، ص 54 شايد مقصود السيد صافى الجعفرى باشد كه در همان كتاب صص 43 و 50 از وىياد شده است. فرهاد ميرزا كه در سال 1875 به مدينه سفر كرده است، از السيد صافى به عنوان ميزبان خود ياد كرده است. خانه او باغى با درختان نخل بوده است. سفرنامه، صص 139، 147، 158.
4) در باره استفاده از اين باغ ها در دوره اخير، حجة الاسلام علمالهدى با شرحى از وضعيت نخاولهمىگويد: كلمه نخوله و نخاوله عبارت از شيعيان مدينه است كه زندگانى خود را در جنوب بقيع و جنوب حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگذراندند و سه باغ در اختيارشان بود كه از آن ارتزاق مىكردند. يكى باغ صافيه كه مالكش سنى بود، اما عاملين آن شيعه بودند و ديگرى باغ ملائكه بود و سوم باغ مرجان ... شيعيانى كه مىآمدند به دو دسته تقسيم مىشدند:
5) الاحتجاجات، ص 24؛ در فارسى «مناظرات»، ص 41
مسؤولان سعودى سطح تحصيلات عمومى را بالا بردهاند، (1)و به نظر مىرسد كه نخاوله نيز در اين گسترش، ناديده گرفته نشدهاند. كتابى كه در سال 1950 در بيروت چاپ شده و به ارتقاى تفاهم بيشتر ميان سنيان و شيعيان مىانديشد، نامهاى را خطاب به نويسندگان، از سوى شيخ محمد الدفتردار (يك مقام سعودى عهدهدار مسائل آموزشى در مدينه) آورده است كه وى در آن تأكيد مىورزد كه دولت سعودى، مدارس جديدى را براى فرزندان نخاوله تدارك ديده است و آنان مىتوانند در كنار برادران سنى خود در همه امور مشاركت داشته باشند؛ به همان صورت كه سلف صالح چنين بودند؛ زيرا حكومت سعودى چيزى جز پيروى از سلف و حركت در مسير آنان را در نظر نداشته و تسامح اسلامى را مىپذيرد. ما اين مطلب را از مسؤول امور معارف در مدينه منوره؛ يعنى استاد الشيخ محمد دفتردار اخذ كرديم. (2)در نگاه اول، اينگونه به نظر مىآيد كه چنين بيانيهاى، تصويرى بسيار جذاب از اوضاع به دست مىدهد؛ اما اين مىتواند (و به احتمال قوى) بدين شكل تعبير گردد كه دولت، سياست ايجاد يكپارچكى در امور مذهبى را دنبال مىكند. در واقع، اين امر به شدت نامحتمل است كه دولت سعودى مطلقا از ايجاد مدرسهاى مخصوص شيعيان براى مسائل مذهبى حمايت كند؛ هم از آن روى كه دولت ياد شده، دولتى سختگير است و هم به دليل رويهاى كه در تاريخ اسلام وجود دارد؛ بلكه، با توجه به طبيعت اين دولت، بايد انتظار آن را داشت كه هر مسألهاى در اين زمينه، به طور يكسان و به صورت سختگيرانه در همه مدارس آموزش داده مىشود؛ مدارسى كه دانشآموزان نخاولهاى نيز در آنها تحصيل مىكنند. در آن مدارس به صورت سختگيرانهاى بر اساس عقايد وهابيت تدريس مىشود. در تاريخ صدر اسلام، برخورد صحابه با فتنه، تصوير معاويه و فرزندش يزيد و نقش عبداللَّه بن سبا از نمونههاى مورد نظر هستند. (3)بچهها و اولياى آنان نيز ناگزير اين قبيل آموزشها و آموزهها را در مدارس سعودى، در جهت تقويت ديدگاه ضدّ شيعى از اسلام و تاريخ به حساب مىآورند. در نوامبر 1991، دانشآموزان
1) براى آگاهى از مدينه در دوره اخير عثمانى و هاشمى نك: شامخ، التعليم، ص 59؛ دهيش، مدارسابتدايى Elementary Schools؛ بليهيشى، همان، ص 111؛ الانصارى، التعليم.
2) مدنى و زُعْبى، الاسلام، ص 126؛ در باره شيخ محمد دفتردار نك: حافظ، المدينه، ص 167؛ ابن سلام، موسوعة الادباء، ج 1، ص 361
3) 191 Arabische Nation, Ende:
شيعه مذهب در منطقه شرقيه [احساء و قطيف] بر ضد كتاب جديد درسى كه با مذهب آنان به عنوان يك بدعت تمامعيار برخورد مىكرد، اعتراض كردند. (1)طبق گزارشى تازه، اين يك قانون نانوشته است كه يك فرد شيعه مذهب، نمىتواند معلم درس دينى، تاريخ يا عربى، و يا مدير يك مدرسه گردد. (2)از طرفى، هيچ مدرسهاى زير نظر دولت سعودى، ويژه نخاوله وجود ندارد.
همچنين به آنان اجازه ايجاد مدرسه خصوصى داده نمىشود. آخرين مدارس سنتى شيعى (در منطقه شرقيه) در دهه 1950 بسته شد. (3)همچنين دانشآموزان نخاولهاى كوچكترين شانسى براى دريافت بورسيه براى تحصيل در خارج از كشور را ندارند. (4)با اين همه، مىتوان فرض كرد كه در سال هاى اخير، آموزش عمومى، كه شامل دخترها نيز مىشود، پيشرفتهايى را در بين آنان به همراه داشته است.
نتيجه اين پيشرفت هر چه باشد، اين امكان وجود دارد كه دست كم بعضى از فرزندان نخاوله، از فرصتى كه بهوسيله آموزشهاى جديد به آنها داده شده، استفاده كرده باشند و شايد شمار بيشترى از آنان امروز نيز چنين بهرهاى را ببرند. اما هرچه باشد، آموزش بهتر براى نخاوله، لزوماً به معناى در اختيار قرار دادن فرصتهاى برابر (با سنيان) در زندگى اجتماعى به نخاوله نمىباشد. احياناً اقدامات زيركانهاى براى دور نگهداشتن آن ها از شغل هاى قابل توجه وجود دارد.
درباره اين شرايط، الخوئى در باره احساس تبعيضى گسترده و فراگير در استخدام صحبت مىكند: كسانى كه موفق به يافتن كار در خدمات شهرى مىشوند، در پليس و در نيروهاى نظامى، نمىتوانند به مدارج بالا دست پيدا كنند؛ گرچه گاهى اوقات ممكن است به درجههاى متوسطى دست يابند. هيچگاه به نخاوله وظايفى در مسائل و مناطق حساس، مانند قوه قضاييه، حرم، يا بقيع داده نمىشود. (5)3. حضور در سياست داخلى
درباره حضور آنها در سياست داخلى، Nallino- بر اساس اخبارى كه خود شنيده- درباره اعتراض محلى گسترده (سنيان) بر ضد اجازه شركت نخاوله در انتخابات مجلس شوراى حجاز، در سال 1937 صحبت مىكند.
1) حسن، ضجّه، ص 16؛ نك:" Issues") Paris (, January 1992, 7
2) khoei, 4
3) حسن، الشيعه، ج 2، ص 341
4) khoei, 4
5) همان. بايد مواردى را كه كسانى از روى تقيه توانستهاند به موقعيتهاى شايستهاى دست يابند، از اين قاعده كلّى استثنا كرد. موارد متعددى از اين قبيل را شيعيان زائرى كه به نوعى به برقرارى رابطه دوستانه با سعودىها موفق مىشوند، مىتوانند ببينند يا بشنوند، «مترجم».
ابن سعود، با استناد به سابقه اجازه دادن تركان جوان به نخاوله، براى داشتن حق رأى در اوايل اين قرن، نسبت به مخالفتهاى موجود، واكنش نشان داد. (1)بر اساس نوشتههاى ضد سعودى، كه در بيروت و نقاط ديگر توسط افراد تبعيدى منتشر شده است، شيعيان نخاوله در سال 1952 (؟ 1953) تظاهراتى ترتيب دادند و خواستار آن بودند تا برخوردى يكسان نسبت به آنان (باديگران) شود و به تمامى تحقيرها، و آزار و اذيت و تعقيب آنان- به عنوان شعيان- توسط كارگزاران مذهبى (سنى) سعودى خاتمه داده شود. گفته مىشود كه پسر شاهزاده (و سپس شاه) فيصل؛ يعنى امير عبداللَّه الفيصل (كه براى مدت زمانى وزير كشور بود) شخصاً اعزام يك نيروى تنبيهى را توسط سربازها و بردهها (slaves كذا) بر ضد روستاييان بىدفاع نظارت كرد؛ ابتدا روستاييان را در خانههايشان گرد آورده، به شدت كتك زدند، سپس بعضى از آنان را با غل و زنجير به پشت وسايل نقليه موتورى بستند و در خيابانهاى مدينه روى زمينكشيدند. در پايان، بسيارى از بازداشتشدگان را با خشونت درون كاميون انداختند و به زندان بردند؛ به طورى كه برخى از آنها در نتيجه شكنجه در زندان جان دادند. (2)به سختى مىتوان درستى و قابل اعتماد بودن اين خبر را دريافت. اين ممكن است كه خبر ياد شده بر اساس يك منبع (به احتمال متعصب) بوده باشد.
طبق اطلاعات قابل دسترس من، در نزد دولت سعودى، چنين متنى درباره چنين حادثهاى در سال 1952 يا 1953 وجود ندارد. بررسى مطبوعات معاصر خاورميانه ممكن است نتيجهاى دراين مورد به دست دهد؛ ولى اين كارى است كه تاكنون موفق به انجام آن نشدهام. اين احتمال هم وجود دارد كه به حادثه مورد نظر، در بعضى از مكاتبات ديپلماتيك اشاره رفته باشد.
در ارتباط با خواستههاى مطرح شده بهوسيله نخاوله در تظاهراتشان، نشريات مخالفى كه حادثه را گزارش كردهاند، جزئيات زيادى نيامده است.
نويسندهاى بيان آورده است كه نخاوله اجازه شهادت در دادگاه را (در مسائلى كه سنيان درگير آن هستند) ندارند. آنان ممكن است درخواست لغو چنين رويهاى را از مسؤولان سعودى كرده باشند. متنى در نشريهاى ديگر تلميحاً
چنين مىنويسد: در همان موقع، نخاوله درخواست حق تشكيل «نقابت» را دشتهاند؛ يعنى نوعى صنف يا اتحاديه، شبيه آنچه كه به گفته همين نويسنده در اواخر حكومت عثمانى وجود داشته و سعودىها در نخستين روزهاى تثبيت قدرتشان در مدينه آن را منحل كردند.
(شايد اشاره به نقابت شيعيان يا مزوّرون باشد). (1)
دست كم مىتوان اين احتمال را به عنوان احتمال اول مطرح كرد كه مقصود آنان، ايجاد نقابت براى سادات و تعيين نقيب براى آنان بوده است. اين احتمال، به اصطلاح نقيب نزديكتر است تا نقابت يا سرپرستى حجاج شيعه كه مزوّرون براى رعايت امور مذهبى زائران شيعه، مسؤوليت آن را برعهده مىگرفتند و مبلغى به عنوان اجرت دريافت مىكردند.
در اوايل دهه 1950، در واقع، ناآرامىهاى كارگرى در سعودى سامان يافت كه به اعتصابات عمومى در بخش نفت خيز در منطقه دمام (در منطقه شرقى) در اكتبر 1953 منجر شد. دولت با اقدامات مختلف؛ از جمله ممنوع كردن مكرر تمامى اتحاديههاى كارگرى، واكنش نشان داد. بر اساس منابع در دسترس من، نمىتوان دريافت كه آيا ارتباطى ميان تظاهرات برگزار شده توسط نخاوله در مدينه و ناآرامىهاى منطقه شرقى- جايى كه بسيارى از كارگران و كارمندان شركت آرامكو) ARAMCO (شيعه مذهب هستند- وجود داشته است يا خير. (2)اگر تظاهرات نخاوله به جاى 1952، در سال 1953 صورت گرفته باشد، آنگاه مىتوان چنين تصور كرد كه رابطهاى ميان اين حادثه و مرگ ملك عبدالعزيز ابن سعود در همان سال (9 نوامبر، 1953) وجود داشته است.چنين تصور مىشودكه در دوره عثمانى، از ورود نخاوله به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله جلوگيرى مىشد؛ همچنين گفته مىشود كه يكى از شهرداران مدينه، گاردى از آنان را فراهم آورده بود تا سگ ها را از مقابل آن مسجد دور كنند. (3)در اواخر دوره عثمانى، اعمالى مانند مجالس عزادارى شيعيان، تا حدودى توسط مسؤولان تحمل مىشد.
همانگونه كه امينالدوله در سال 1899 مشاهده كرده، مراسم سوگوارى و نوحه سرايى براى امام حسين عليه السلام در عوالى، كم و بيش به صورت آشكار برگزار مىشده است. (4)دشوار است كه بتوان گفت روستاهاى شيعى آن منطقه نيز شاهد مراسمى از اين دست براى ايام شهادت امام حسين عليه السلام بوده است يا نه. مراسم سينه زنى (5)يا اعمال ديگر از اين دست، به صورت عمومى و علنى اجازه داده نمىشده است؛ اما محتمل است كه
1) السعيد، همان، ص 492
2) حسن، الشيعه، ج 2، ص 296
3) رفعتپاشا، مرآت الحرمين، ج 1، ص 440؛ Rutter: op. cit., 255
4) سفرنامه، ص 265
5) لغتى كه مؤلف به كار برده و گويا مقالهاى هم در آن باره نوشته است Flagellations مىباشد. اينلفظ؛ اعم از سينه زنى، زنجير زنى و حتى قمه زنى بوده و در واقع، شلاق زنى است.
مراسم ياد شده در پشت درهاى بسته، در مجالس خصوصى سوگوارى صورت مىگرفته است. به هر روى، بايد به خاطر داشت كه زنجير زنى در دوران متأخر وارد جوامع شيعى در غرب (دنياى اسلام) (مانند منطقه جبل عامل) شده است. (1)در باره حجاز نيز مىتوان تصور كرد كه اين «مجاورون»- شيعيان نقاط ديگر كه به مدينه مهاجرت كرده بودند- يا زائران شيعى بودهاند كه اين قبيل اعمال را به آن ناحيه آوردهاند و خود نخاوله لزوماً اين قبيل كارها را انجام نمىدادهاند.
مطبوعاتِ مخالفِ اخير، از دولت سعودى، براى جلوگيرى از انجام آداب و رسوم مذهبى توسط نخاوله انتقاد مىكنند. (2)در رابطه با اين انتقاد، بايد به ياد داشت كه شمارى از مواردى كه تحت عنوان بدعت از سوى وهابيان مورد مخالفت قرار مىگيرد، بهطور يكسان بر شيعيان و سنيان تأثير گذاشته است. جشن عمومى تولّد حضرت محمد صلى الله عليه و آله و اذكار صوفيانه نمونهاى از اين موارد هستند. (3)به هر روى، ترديدى وجود ندارد كه هرگونه بيان آشكار آداب و رسوم شيعى، كم و بيش، به سختى توسط مسؤولان سعودى سركوب مىگردد. در مقايسه با وضعيت حاكم در منطقه شرقى (قطيف و احساء) وضعيت شيعيان مدينه چنين است:
آنان نه مىتوانند آشكارا عقيده خود را بيان كنند و نه قادرند تا به آداب و رسوم خويش عمل كنند. آنان آشكارا نمىتوانند دعوت به نماز كنند. آنان حق به سر كردن دستار سنتى خود را ندارند؛ اين در حالى است كه زائران خارجى از اين قبيل ممنوعيتها معاف هستند ... مستخدمان دولتى (شيعه مذهب) كه مجبور به حضور در نماز جماعت هستند، نمىتوانند علائمى از تشيع خود، مانند استفاده از مهر و تربت را در نماز از خود نشان دهند.» (4)علاوه بر اين، اجازه ساختن مسجد به نخاوله داده نمىشود؛ گرچه آنان در مكانهايى كه از آن با عنوان حسينيه ياد مىشود، اجتماع مىكنند. (به ادامه بحث توجه كنيد).
از طرف ديگر، نمىتوان در عمل، آنان را از ورود به حرم منع كرد، يا مانع نماز خواندن آنان در آنجا شد. با توجه به رشد جمعيت شهر (بر طبق سرشمارى 1974 تقريباً 200000 نفر در
1) , 62- 82 The Flagellations Ende:
2) براى اطلاعات بيشتر نك: حسن، الشيعه، ج 2، بسيارى از موارد؛ لجنة الدوليه، حقوق، صص 44- 42
3) نك: مقالهاى كه Mark Sedgwick در اين موضوع نوشته است.
4) 5 The Shi'a Khoei:. شهادت ثالثه اشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلىّ اللَّه نيز به صورت علنى در اذان آورده نمىشود. در باره بحث در باره استفاده از مهر توسط زائران شيعه خارجى نك: شيرازى، الاحتجاجات، صص 13 تا 16 مناظرات، صص 17 تا 22.
آن زمان) (1)و نيز فزونى زائران سعودى و خارجى در مدينه، براى مأموران و خادمان حرم بسيار دشوار است كه نخاوله را جدا كرده و از ورود آنان به حرم جلوگيرى كنند. اين احتمال وجود دارد كه اعتراض نسبت به مسأله تبعيض در حق نخاوله، (در ميان چيزهاى ديگر) به اين نكته هم اشاره داشته باشد كه مراسم عمومى شيعى؛ مانند مراسم عزادارى، به ويژه اعمال احساساتى آن و غيره، ممنوع مىباشد. به هر روى، يك عالم لبنانى شيعه كه زائر مدينه در ايام حج سال 1964 بوده است، از نخاوله ديدن كرده و از حسينيه آنها، جايى كه وى روز عيد غدير در اين موضوع سخنرانى كرده است، ياد مىكند. عالم مورد بحث، محمد جواد مغنيه (م دسامبر 1979)، به گفته خودش، اين كار را به درخواست شيخ محمد على العَمْرى، رهبر مذهبى نخاوله، انجام داده است. مغنيه مىگويد:
عده زيادى در مراسم سخنرانى او شركت كردند. (2)حسينيهاى كه مغنيه از آن ياد كرده، به احتمال، شبيه همان حسينيهاى است كه يوسف الخويى در سال 1996 آن را وصف كرده است؛ جايى كه مراسم سوگوارى محرم در آن برگزار مىشده است. براساس گفته اين نويسنده، حسينيه ياد شده در يك زمين مخروبه دور از شهر و در همسايگى مسجد سلمان فارسى قرار دارد. علاوه بر حسينيه بزرگى كه الخويى از آن ياد مىكند، در مدينه امروز، حسينيههاى ديگرى (حدود ده باب) وجود دارد كه يكى از آن ها مخصوص زنان است. تمامى اينها در خانههايى قرار دارد كه هيچ نشانى از اين كه حسينيه باشد، در شكل بيرونى آن وجود ندارد. (3)روشن است كه نخاوله، حتى تحت سلطه حكومت سعودى نيز، فرصتهايى را براى زائران شيعه ايرانى جهت برگزارى مراسم سوگوارى اهل بيت، بر طبق رسوم خود و بدون دخالت وهابيان فراهم آورده (و مىآورند). يك نويسنده ايرانى، به هممذهبان خود چنين توصيه مىكند:
«بهتر است عزادارى و نوحه سرايى براى غربت و شهادت زهراى اطهر و ائمه بقيع عليهم السلام در اجتماع شيعيان و محل مسكونى آنان و دور از انظار اهل تسنن انجام گيرد.» (4)نويسنده ايرانى، سلطان حسين تابنده گنابادى (رضا عليشاه
متولد 4- 1913) در فصلى كه در باره اقامتش در مدينه به سال 1950 نوشته است، از شكايت يك عالم سعودىِ وهابى، از رفتار غيرمعقول و غيرقابل قبول نخاوله ياد مىكند. به نوشته وى، اين شخص؛ يعنى ابراهيم السلام، كه زمانى كتابدار اصلى حرم بوده، اظهار كرده است كه نخاوله هنوز بر شيخين لعن مىكنند. نويسنده اعتراف مىكند كه در واقع، اين رسم، بايد از بين برود. (1)بىشك بيشتر عالمانى كه در حرم يا دانشگاه اسلامى مدينه (تأسيس 62- 1961) (2)تدريس مىكنند، ديدگاهى كاملا منفى نسبت به شيعه، به ويژه نسبت به هر نوع وحدت و آشتى ميان شيعيان و سنيان دارند. اين مسأله كه يك فرد شيعه مذهب، از خارج از عربستان، يا مدينه يا منطقه شرقى بتواند در اين مراكز علمى تحصيل كند، تا به امروز غير قابل تصور است؛ مگر فردى كه به طور رسمى و به صورت قانع كنندهاى، تغيير عقيده خود را اعلام كرده باشد. طبعاً پيشنهادى كه ميرزا خليل كمرهاى (3)طى نامهاى به ملك فيصل در دسامبر 1964 مطرح كرده و ضمن آن خواستار آن شد تا اجازه داده شود فقه شيعه در برنامههاى آموزشى مسجد النبى صلى الله عليه و آله گنجانده شده و همچنين به طلاب ايرانى نيز اجازه ورود به اين حوزه داده شود، با توجه به رويه اين دولت، غير واقعى به نظر مىرسد و گويا مسؤولان سياسى و مذهبى سعودى نيز با بىاعتنايى با آن برخورد كردهاند. (4)
عنوان ديگر كتاب بالا «ارض النبوة جسر عظيم» است. در ميان آثار كمرهاى كتابچهاى با عنوان پيام ايران به نجد و حجاز و مصر (تهران، 1382 ق. چاپ اسلاميه، به مناسبت يكمين سالگرد رحلت آيةاللَّه بروجردى) چاپ شده كه افزون بر پيام، ادامه كتاب در باره غلاة و مبارزات امامان عليهم السلام با غلوّ مىباشد. وى همچنين كتابى با عنوان «قبله اسلام كعبه يا مسجد الحرام» دارد، «مترجم».
5. راهنمايى مذهبىبه نظر مىرسد، از قديم رسمى ميان نخاوله وجود داشته (و به احتمال هنوز نيز وجود دارد) كه از عالمان خارج دعوت مىكردند تا براى مدت زمانى ميان آنان بمانند و به عنوان راهنما و روحانىِ مذهبى عمل كنند. در زندگى نامه سيد عبد الحسين شرف الدين، عالم شيعه لبنانى، آمده است: وقتى به سال 1328/ 11- 1910 به مدينه آمد، به دعوت نخاوله به سخنرانى پرداخت و در باره اخلاقيات اسلامى سخن گفت و آنان را موعظه كرد. (5)به احتمال، سيد محسن امين نيز كه سه بار مدينه را زيارت كرده، چنين كارى را انجام مىداده است. براى سال 1964، تنها مىتوانيم، از محمد جواد مغنيه ياد كنيم.
پس از جنگ جهانى دوم، آيتاللَّه بروجردى ايرانى (م 1961) (6)كه براى
1) خاطرات، ص 80، 84
2) بدر، تاريخ ج 3، ص 241- 236؛ بليهيشى، همان، صص 105- 85؛ انصارى، التعليم، صص 640- 610
3) در باره وى نك: رازى، محمد شريف، گنجينه، ج 4، صص 537- 535 نامبرده آثار متعددى در بارهمكه و مدينه دارد.
4) منازل الوحى، ص 110 [ترجمه متن نامه در صص 129- 114 آمده است.]
5) قبيسى، حيات، ص 106؛ و در باره شرف الدين نك: EI, vol. 9, 314
6) در باره او نك: EI, 3- 4, 157و vol. 4, 376- 379Encyclopaedia Iranica,
چندين سال، مرجعيتِ مطلق شيعه را در اختيار داشت، يكى از شاگردان پيشين خود را به مدينه فرستاد (1)
گفتنى است كه على دوانى هم در شرح حال آيت اللَّه بروجردى و بيان فعاليتهاى ايشان در اعزام مبلغ به خارج از كشور، يادى از محمدتقى طالقانى نكرده است. نك: زندگانى زعيم بزرگ عالم تشيع آيت اللَّه بروجردى، صص 257- 252 تهران، نشر مطهر، 1372.
در مصاحبهاى كه با شيخ عمرى صورت گرفت- و در ادامه همين مقاله خواهد آمد- ايشان نيز تصديق كردند كه طالقانى، نماينده مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانى بوده است. همچنين جناب حجة الاسلام علم الهدى در خاطرات حج خود گفتهاند كه سيد محمد تقى طالقانى از طرف آيتاللَّه سيد ابوالحسن اصفهانى به مدينه اعزام شده بود. نك: مهدوى راد، محمدعلى؛ جعفريان، رسول، با كاروان عشق تهران، مشعر، 1372، ص 360، «مترجم».
تا در آنجا «بقاياى شيعه را حفظ كند.» (2)اين نماينده، كه محمد تقى طالقانى ناميده مىشد، بهطور ناگهانى در سال 1953 دو سال بعد از رسيدنش به مدينه، فوت كرد. (3)سيزده سال بعد، برادر جوانتر او، نويسنده ايرانى، جلال آل احمد، (م 1969)- كه زمانى عضو حزب توده بود (4)- براى انجام حج به مكه رفت و مدينه را هم زيارت كرد. وى در آنجا، در پرس و جو و تحقيق در باره وضعيت درگذشت برادرش، اصرار نكرد. (5)تنها در صفحه 40 خسى در ميقات آمده است: ... نگو كه اين يك كاسب نخاوله است. اقليت شيعه اهل مدينه. كه برادرم مأمور روحانى ميان ايشان بود و در سال بيشتر دوام نياورد و در همين بقيع خاكش كردند. فردا سراغ قبرش خواهم رفت، «مترجم».
شايد در قم يا جاى ديگرى، نامهها و مداركى در باره فعاليتهاى محمد تقى طالقانى در مدينه وجود داشته باشد؛ اما اگر هم باشد، هنوز در دسترس قرار نگرفته است.سيد محمد تقى طالقانى، تنها كسى نبود كه به عنوان نماينده آيت اللَّههاى قم به مدينه فرستاده شد. حدود يك سال بعد از مرگش، بروجردى به حاج سيد احمد لواسانى دستور داد كه براى كارهاى مشابه به مدينه برود. (6)يك نويسنده ايرانى، به اختصار از او و فعاليتهايش در آنجا، در گزارشى كه از سفرش در سال 1956 نوشته است، نام مىبرد. (7)از اطلاعاتى كه در اختيار من است، معلوم نيست لواسانى چند سال در مدينه اقامت داشته است.
در طول سال ها، عالم دينى ديگرى، با نام شيخ عبد الحسين فقيه رشتى (متولد 1903 در نجف) در موسم حج به مكه و مدينه مىرفت تا حجاج ايرانى را درباره مسائل شرعى و زيارت توجيه و موعظه كند. او اين كار را به فرمان استادش، در زمان حيات استاد و پس از آن تا سال درگذشت آيت اللَّه بروجردى (1961) و دست كم تا اوايل دهه 1970 انجام مىداد. (8)به هر روى، كار اصلى او تعليم حجاج بود، نه آموزش شيعيان محلّى مدينه. (9)بحث درباره سياست [آيت اللَّه] بروجردى براى فرستادن حجاج به خارج از كشور، از دايره اين بحث بيرون است.
نكته جالب اين است كه چطور جامعه شيعه محلى، اين نمايندگان قم را مىپذيرفت، در حالى كه رهبر مذهبى آنها، شيخ عَمْرى، دنبالهرو مراجع نجف بود. (10)سؤال ديگر اين است كه مسؤولان سعودى، اطلاعاتى از اين تحول
1) در اين صفحه، مطلبى در اين باره نيامده است. به علاوه شمس آل احمد در شرح حال برادرشمحمدتقى طالقانى متولد 1280 نوشته است: وى از شاگردان نخبه مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانى و نماينده ايشان- و نه آيةاللَّه بروجردى- در مدينه براى شيعيان نخاوله آن شهر بوده است. در آنجا افزوده است كه: به سال 1330 توسط ايادى ملك فيصل مسموم و كشته شد. نك: آل احمد، شمس، از چشم برادر قم، كتاب سعدى، 1369 ص 194.
2) آل احمد، خسى، ص 139 ترجمه انگليسى، ص 115
3) رازى، آثار، ج 2، ص 348؛ گنجينه، ج 4، ص 506؛ ج 7، ص 66 تصوير او در آثار ج 2، ص 349 و گنجينه ج 4، ص 692 آمده است.
4) جلال آل احمد براى مدتى در حزب توده بود، اما در سال 1326 ش. به همراه تنى چند از اعضاىبرجسته حزب، از جمله خليل ملكى از حزب بيرون رفت. وى پس از سرخوردگى از جريانات رشنفكرى و غرب گرا، بار ديگر به مذهب روى آورد و ايمان مذهبى او در جريان نهضت روحانيت در سال هاى 41 تا 43 بيشتر شد. سفر حج وى و حتى مكاتباتش با امام خمينى نشان از گرايش مذهبى او دارد؛ چيزى كه سبب خشم روشنفكران لامذهب دوره اخير شده، به رغم سهم آشكار او در ادبيات داستانى معاصر، با كمال بى اعتنايى، با وى برخورد مىكنند.
5) خسى در ميقات، ص 40، 66 و 167 ترجمه انگليسى، صص 7، 45 و 115 نك: The. 303 Mottahedeh: Mantle,
6) جناب حجة الاسلام علم الهدى در خاطرات خود مىگويند: نماينده حضرت آيةاللَّه سيد ابوالحسناصفهانى رحمه الله آقاى سيد محمد تقى طالقانى، در كنار يكى از همين باغ ها در خانه نخاولهاىها ساكن بودند و بعد از ايشان كه آقاى سيد احمد لواسانى از تهران، به دستور آيةاللَّه بروجردى آمدند و ماندگار شدند، ايشان در باغ ملائكه، اتاق كوچكى براى خودشان درست كرده بودند و آنجا بودند. مهدوى و جعفريان، با كاروان عشق، ص 361
7) رازى، آثار، ج 2، ص 349؛ سالور، ارمغان، صص 26، 28 و 34
8) بنا به نقل آقاى علم الهدى، وى پس از درگذشت آيةاللَّه بروجردى، از طرف آيةاللَّه عبدالهادىشيرازى، آيةاللَّه حكيم، آيةاللَّه شاهرودى و حتى آيةاللَّه خويى، به اين وظيفه اشتغال داشته است. مهدوى راد، جعفريان، با كاروان عشق، ص 369، «مترجم».
9) رازى، گنجينه، ج 2، ص 222
10) به نظر مىرسد اين پرسش مؤلف بىمورد باشد. نخست بدان دليل كه اگر طالقانى از طرف مرحومسيد ابوالحسن اصفهانى به مدينه اعزام شده باشد، اين پرسش از اساس منتفى است. و نكته ديگر آن كه، زمانى كه مرحوم بروجردى كسى را فرستاده، مرجعيت مطلق را داشته و اصولا قم بر جهان تشيع حكومت داشته است. به علاوه، آقاى عمرى كه در حال نزديك به نود سال دارند در آن زمان، در حدى نبودهاند كه رهبرى دينى نخاوله را داشته باشند، «مترجم».
داشتهاند يا نه.
از اطلاعات اندكى كه در دسترس من هست، به روشنى به دست مىآيد كه نخاوله رهبران دينى خودشان را در اين اواخر (به احتمال به طور مرتب و متوالى) داشتهاند؛ اما مايل به داشتن علمايى از بيرون، براى به دست آوردن حمايت معنوى، از طريق آنان بودهاند. مىتوان چنين فرض كرد كه علمايى كه از بيرون مىآمدند و پاسپورت ايرانى داشتند (دست كم در بخش عمده دوره پهلوى) موقعيت بهترى در ارتباط با حاكميت سعودى، در قياس با رهبران مذهبى بومى نخاوله داشتهاند.
در ارتباط با روحانيون محلى، پرسش بىپرده آن است كه اينان، آموزشهاى دينى عالى خود را از كجا فرا مىگرفتهاند. ممكن است برخى از آنان در عتبات تحصيل كرده باشند. سيد محسن امين در گزارش سفر خود به مدينه، در اواخر روزگار عثمانى، از دو نفر از مردم عوالى نام مىبرد كه طلبه نجف بودهاند. (1)كسانى مانند شيخ محمدعلى الهاجوج كه احيانا در آغاز به عنوان روحانى در ميان قبيله خود فعاليت مىكرده و سپس، دست كم در برخى از اوقات- اگر نه هميشه- در ميان نخاوله مدينه فعاليت مىكردند.
درباره شيخ محمد العمرى، كه پيش از اين، از او نام برده شد، بايد فرض كنيم كه نسب او به بنو عمرو، از طوايفِ قبيله حرب بر مىگردد. (2)الخويى او را «يك رهبر مذهبى و قبيلهاى مسن» مىنامد. (3)تصويرى از اين شخص، كه مغنيه او را «العلامه» مىنامد، در كتاب حمزة الحسن درباره شيعيان عربستان آمده است. تا آنجايى كه مىدانم، اين تنها تصويرى است كه از يك نخاولهاى واقعى، تاكنون چاپ شده است. (4)با توجه به اطلاعات شفاهى كه من قادر به گردآورى آنها بودهام، در سال 1995 شيخ محمد العمرى بيشتر آموزشهاى مذهبى خود را در نجف كسب كرد. استاد اصلى او، در دهههاى چهل و پنجاه ميلادى، سيد باقر (ابن سيد على) احسائى، معروف به الشخص بوده است. اين فرد (كه برخى او را آيت اللَّه مىدانند) در شهرك الاحساء، به سال 99- 1898/ 1316 متولد شده، در سال 4- 1903/ 1321 به نجف آمد و تا زمان مرگش در 1962 در آنجا زندگى مىكرد. از آنجايى كه وى يكى از شاگردان ميرزا محمد حسين نايينى و
شمارى ديگر از مجتهدان برجسته بود، خود نيز استادى موفق شد؛ هرچند كه تعداد آثارش- دست كم آنهايى كه به چاپ رسيده است- به نظر محدود مىرسند. (1)نزد همين عالم بود كه شيخ عَمْرى ما، براى مدت زمانى تحصيلاتش را آغاز كرد. وى پيوند بيشترى با استادش داشت و گفته مىشود كه با يكى از دختران وى ازدواج كرد؛ همان كه همراه وى به مدينه آمد.
پس از مرگ الشخص، شيخ عَمْرى براى مدتى تحصيلات خود را در نجف ادامه داد؛ آن هم همراه با دو آيت اللَّه مشهور؛ يعنى سيد محسن حكيم (م 1970) و سيد ابوالقاسم خويى (م 1992). تاريخ دقيق بازگشت او به مدينه براى من مشخص نيست. همينطور من نمىتوانم بگويم، آيا شيخ عَمرى قبل از آمدن به نجف، آموزشهاى دينى اوليهاش را در مدينه كسب كرد يا در نزديكى همان مدينه منوّره؛ و اگر چنين باشد، معلم او يك معلم بومى نخاولى، يك مجاور و يا شخص ديگرى بوده است. اين ناممكن است كه او مىتوانسته- يا حتى به او اجازه شده- تا به عنوان يك طلبه عادى در حوزههاى سنّى در حجاز يا جاى ديگر ثبت نام كند.
به بيان دقيقتر، بايد چنين فرض كنيم كه او در جوانى مستقيماً به نجف رفته است. به احتمال، در جريان رفتنش به نجف، يا پس از پايان تحصيلاتش در مسير بازگشت، در بحرين يا احساء، در منزل استادش سيد باقر الشخص، مدتى اقامت گزيده باشد. (روابطى ميان شيعيان احساء و شيعيان مدينه وجود داشته؛ اما در باره جزئيات آن آگاهى ندارم). بر اساس گفته الخويى، در حال حاضر (1996) «تعداد انگشت شمارى روحانى مذهبى شيعه در مدينه وجود دارد» (2)اما طى سال ها، شيخ محمد العمرى، نماينده اصلى مراجع نجف؛ مانند سيد محسن حكيم، ابوالقاسم خويى و در حال حاضر، آيت اللَّه سيستانى بوده و هست. الخويى در جريان ديدارش از محلى كه شيخ عمرى در آنجا نماز جماعت برگزار مىكرده، تصاويرى از (پدربزرگ خودش) ابوالقاسم خويى، و همچنين هر دو آيت اللَّه گلپايگانى (م 1993) و سيستانى را ديده است.
علاوه بر امامت نمازهاى ظهر و عصر و همچنين نماز براى اموات، شيخ
العمرى، عقد ازدواج نيز منعقد مىكند؛ و از آنجايى كه هيچ دادگاه شيعى در مدينه وجود ندارد، وى به عنوان يك قاضى غير رسمى، به حل و فصل اختلافاتى كه نخاوله در آن درگير هستند، مىپردازد.
همين طور، وى در مسائل مربوط به اوقاف شيعيان مورد مشورت قرار مىگيرد. از اتفاق، روشن نيست كه بر سر تشكيلات قديمى چه آمده است؛ اما به نظر مىرسد كه تشكيلات جديدى توسط شيعيان تأسيس شده است كه جداى از تشكيلات سنىها، به ثبت رسيده است. (1)نشانهاى وجود دارد كه آموزش علوم دينى در خانواده شيخ عمرى، ادامه يافته است. در اول جولاى سال 1987؛ يعنى چند هفته قبل از «جمعه خونين» در مكه (31 جولاى) (2)[6 ذى حجه 1407/ 11 مرداد 1366] خبرى در كيهان هوايى (تاريخ 23 ژوئن سال 1987) درج شد بدين مضمون كه رهبر شيعيان مدينه با نام شيخ كاظم على العمرى بازداشت شده است. طبق گزارشِ «منابع موثق و آگاه» مأموران امنيت سعودى، وى را در اواسط آوريل و به دنبال مراسمى كه وى به مناسبت مراسم شب نيمه شعبان (كه شيعيان دوازده امامى آن را، روز تولد امام دوازدهم مىدانند) خطبه خوانده بود، دستگير شد. حمزة الحسن، شيخ كاظم را فرزند محمد على العمرى معرفى مىكند. (3)از آنجايى كه من اطلاعات موثقى در باره دستگيرى شيخ كاظم، از جمله در باره زمينه سياسى، مدت دستگيرى و بازتاب احتمالى آن بر نخاوله، ندارم، از اظهار نظر در باره اين رخداد، خوددارى مىكنم.
كاملًا روشن است كه در حال حاضر، نخاوله در خطر تبديل شدن به كانون تحريكات شيعى انقلابى (نه فقط ايرانى) بوده و مورد ترديد و سوء ظن شديد مسؤولان سعودى قرار دارند. در پى تنش ميان ايران و عربستان سعودى، مىتوان بخشى از اين ترديدها را سياسى دانست؛ اما در كنار آن، مسأله، با برخى از ادبيات بحثانگيز و انتقادى ميان شيعه و سنّى از جمله بحث سبّ صحابه نيز درآميخته است. بالا گرفتن موجى از اين اختلاف نظرها و ادبيات رديه نويسى و بحثانگيز از پس از ماجراى جمعه خونين در سال 1987/ 1366 ش. به روشنى اين گفته را تأييد مىكند. (4)
فتواهاى جديدى توسط علماى وهابى مانند عبد العزيز بِنْ باز، ابن جبرين و ديگران صادر شد دائر بر اين كه شيعيان (دوازهامامىها و همچنين زيدى ها) ملحد هستند و اين كه بنا بر اين، به طور مثال، مسلمانان واقعى [سنى]، حتى نبايد از گوشت حيواناتى كه توسط قصابان شيعى ذبح مىشوند، استفاده كنند. (1)با اين همه، گفته مىشود تسامح و نرمى در سياست وهابيون سعودى نسبت به شيعيان كشور سعودى، از جنگ خليج [فارس] در سال 1991 به بعد به ويژه از سال 93 و 94 به اين سو، در پيش گرفته شده است. حتى قول هايى داده شده است كه ممنوعيت مساجد و حسينيهها برداشته شده و برگزارى مراسم عزادارى (عمومى) اجازه داده شود. به هر روى، چنين به نظر مىرسد كه اگر هم چنين تخفيفهايى وجود داشته باشد، تنها ويژه منطقه شرقى است نه مدينه. (2)چنين به نظر مىرسد كه شيعيان مدينه، در مقايسه با هممذهبان خود در منطقه شرقى، حتى به دنبال انقلاب ايران در 79/ 1978 كمتر سياسى شدهاند. آنان در بيشتر موارد، از دخالت در سياست داخلى و تنش هاى سياسى ايجاد شده، پس از درگيرى در مكه و مدينه (به ويژه دهه 1980) ميان زائران شيعى (بيشتر ايرانىها) و نيروهاى امنيتى سعودى در مراسم سالانه حج، خوددارى كردهاند. (3)
11 )1987( Middle East Contemporary Survey ,vol .
گفته مىشود كه در اين سال ها، شيخ محمد العمرى، مدينه را در زمان حج ترك مىكرد تا از ورود در اين درگيرىها جلوگيرى كند. (4)مسألهاى كه در اين مشاجرات بارها مطرح شده آن است كه اداره امور حرمين شريفين به يك تشكيلات بين المللى اسلامى سپرده شود. اين عقيده تازهاى نيست. طى سال ها، اين عقيده توسط نويسندگان، جنبشها و برخى از سياستمداران- اعم از شيعه و سنى- مطرح شده است. (5)
براى اطلاعات بيشتر نك: The Makkah Massacre, esp. 77- 85 Bangash: همچنين: آل احمد، خسى در ميقات، ص 45 (ترجمه انگليسى، ص 31).
بىترديد اگر اين پيشنهاد به وسيله ايران يا هر گروه شيعه ديگر از ساير نقاط جهان مطرح شود، دير يا زود، توجه مسلمانان جهان را از وجود يك جامعه شيعه در حجاز جلب خواهد كرد. نتيجه آن كه حاكميت سعودى (كه هرگونه كنترل بين المللى را بر حرمين شريفين رد مىكند) با سوء ظن فزايندهاى در حال كنترل اين اقليت هستند. حتى ممكن است در انديشه برخى از اقدامات پيشگيرانه نيز باشند.1) حسن، الشيعه، ج 2، ص 341؛ همان نويسنده، ضجه، چاپ پاريس، ژانويه 1992؛ هنچنين نك: بن باز، فتاوى هيئة كبار، ص 136؛ همان نويسنده، فتاوى اسلاميه، ج 3، صص 104 تا 107
2) esp. 113 The Politics, al- Rasheed:
3) نك: (پاورقى 296 Kramer) و مقاله همان نويسنده در
4) Al- Khoei, 5
5) نك: vol. 11) 1987 (, 571 Middle East Contemporary Survey,
تاكنون دولت ايران و همچنين متحدان ديگر وى در خارج از كشور، از هرگونه برنامه مبازراتى قاطعانه به نفع نخاوله خوددارى ورزيدهاند. در حقيقت چنين مبارزهاى، كمكى به نخاوله نخواهد كرد؛ گرچه جلب توجه بينالمللى به وضعيت دشوار اين اقليت، موضوع ديگرى است. (1)پىنوشتها:
1) در اينجا افزودنى است كه روابط مسؤولان ايرانى با رهبر شيعيان مدينه، هميشه گرم بوده، اما مصالح سياسى، به ويژه مصلحت آنان ايجاب مىكرده است تا روابط ميان آنان، طبيعى بوده و تحريكآميز نباشد. پس از سه سال تعطيلى حج، به دنبال فاجعه جمعه خونين، يعنى سال هاى 67 تا 69 شمسى، در سال 1370 باز هم رهبر شيعيان اين جرأت را داشت تا ديدارى با مسؤولان بعثه ايران داشته باشد. در گزارشى در اين باره آمده است: امروز- 18 ذى قعده 141112 خرداد 1370- جمعى از علماى حاضر در بعثه مقام معظم رهبرى، به همراه حجة الاسلام تسخيرى، معاونت امور بين الملل بعثه، با شيخ العمرى از روحانيون برجسته عربستان و رهبر شيعيان مدينه ملاقات كردند. اين ديدار در حسينيه شيعيان مدينه واقع در يكى از نخلستان هاى اطراف اين شهر انجام شد. شيخ العمرى، با پشت سر نهادن حدود هشتاد بهار، همچون نگينى در ميان شيعيان مدينه مىدرخشد. ايشان دوران تحصيلات حوزوى خود را در نجف اشرف گذرانده و به عنوان يك شخصيت علمى قديمى محسوب مىشود. در مدينه شخصيت ديگرى همطراز با ايشان نيست. شيخ العمرى به گرمى از ديداركنندگان استقبال كردند و به آنان خوشآمد گفتند. ايشان عنوان نمودند كه شيعيان نگران سلامتى حضرت آيةاللَّه خامنهاى بوده و براى صحت سلامتى ايشان دعا مىكنند. نك: سيماى حج در سال 70، گزارشى از فعاليتهاى بعثه مقام معظم رهبرى، تهران، 1371 صص 47 و 48
تأليف سال 1299 هجرى قمرى
به كوشش رسول جعفريان
مقدمه
رساله حاضر كه نويسنده آن را «تير اجل در صدمات راه جبل» ناميده است، از جهت محتوا، رسالهاى است منحصر به فرد كه به صورتى منظم و كاملا عالمانه، مشكلات راه جبل را كه از نجف تا مكه امتداد داشته، گزارش كرده است.
نويسنده نام خود را در اين رساله نياورده، اما آگاهىهاى پراكندهاى در باره خود به دست داده است. وى در مقدمه مىنويسد: به سال 1297 هجرى در سفر حج بوده و سفرنامهاى نيز نوشته است. پس از آن، در سفر سال 1299، بناى آن داشته تا مطالبى در باره راه جبل به سفرنامه پيشين خود بيفزايد، اما از آنجاكه نسخه آن سفرنامه در دسترسش نبوده و ترسيده كه اطلاعاتش از ميان برود، رساله جديد را نوشته است. زمان تأليف آن پس از بازگشت از سفر، گويا در نجف بوده؛ زيرا در جايى از آن مىنويسد: «و امروز سيّم ربيع الثانى است و هنوز آخر حاج نرسيده». در اينجا اشاره وى به بازگشت حجاج از راه جبل به نجف است كه تا اين زمان، هنوز وارد نشدهاند. همچنين از جاى ديگرى از رساله، چنين بر مىآيد كه وى در سال 1280 هجرى در سفر حج بوده؛ سالى كه شهاب الملك همراه كاروان جبل حضور داشته و هدفش افزون بر حج، بستنِ قراردادى با شيخ جبل بوده است.
مؤلف به هيچ روى اشارهاى به مشاغل دولتى خود و اين كه از رجال دولت بوده يا نه، ندارد؛ به عكس، موضع او نسبت به دولت انتقادى است و به احتمال زياد، به همين دليل است كه نام خويش را در اين رساله نياورده است. انتقاد وى در بىتوجهى به وضعيت زائران ايرانى است كه در راه جبل گرفتار بدترين تعدّيات و ستمها قرار دارند و دولت ايران احساس مسؤوليت نمىكند. نمونه تند انتقاد وى عبارت زير است:
هر سال چندين هزار نفر تبعه دولت عليّه از اعيان و اشراف و علما و تجّار و غيره، اسير عربِ برهنه بى سر و پايى است در بيابان كه بوى آبادى نشنيده كه به آن ها هرچه خواهد بكند و هر دزدى با ايشان آنچه مىخواهند بنمايد و هرگز در فكر ايشان نيست كه بر آن ها چه گذشته و چه مىگذرد؛ و حالِ آن ها حال زنگىهاى بيابانى است كه به اسيرى مىگردند كه نه خود قوّت مدافعه دارند، نه ديگرى در مقام انتقام و مؤاخذه! نمىدانم از براى موقف حساب و روزِ گرفتنِ دادِ مظلوم از ظالم، چه جوابى از براى حضرت مُنْتقم حقيقى- جلّ اسمه و جلاله و عظمته- مهيّا كردهاند كه شبانى اين گله را به ايشان و ازآنها به صد قسم منتفع و درصدد حفظ آن ها ازگرگهاى گرسنه بيابانى هرگز نيفتادند. إِنَّا للَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.
وى انگيزه خود از تأليف اين رساله را آگاه كردن امراى دولت به وضعيت اين راه و نيز آگاهانيدن مردم از دشوارىهاى آن دانسته است.
از اين عبارت وى «در اين چند سفرى كه مشرّف شدم» روشن مىشود كه وى چندين سفر به حج رفته و ارزش رساله حاضر بدان است كه تجربههايش از شيوه اداره كاروان راه جبل را در اين رساله به صورتى بسيار منظم عرضه كرده است. وى در جاى جاى اين رساله به اتفاقاتى كه به قول خودش «همين امسال» شاهد آن بوده، استناد كرده است. نمونهاى از آن در باره دزدى از اشخاص و تلاش اميرحاج براى برگرداندن اندكى از مال مسروقه و گرفتن انعام چند برابر آنچه برگشته، چنين است:
چنانچه در موردى، امسال خود مبتلا بودم كه از شخصى، بارى كه تقريباً به قدر پنجاه تومان بود، بردند، در روز، در آخر قافله، بعد از منازعه و زخم خوردن. پس از مدتى به تفصيلِ گذشته، به قدر بيست و پنج قران اسباب آوردند
و ده تومان مىخواستند؛ به هزار زحمت دو سه تومان مصالحه شد.
طبعاً به صور غير مستقيم، بسيارى از جزئيات اداره امور اين كاروان را كه بر پايه سه ركن «حملهدار»، «امير حاج» و «شيخ جبل» قرار داشته، تشريح كرده است. وى نه تنها به بيان مشكلات پرداخته، بلكه راه حلهاى موجود را نيز، هم براى اصلاح وضعيت اين راه و هم انتخاب راه جديدى در حاشيه آن عرضه كرده كه بسيار قابل توجه مىباشد.
به علاوه در لابلاى رساله، به برخى از مسائل تاريخى مربوط به راه نيز اشاره كرده كه مهمترين آنها، ياد از تلاشهاى مرحوم شيخ عبدالحسين طهرانى معروف به شيخ العراقين است كه با خرابكارى شهاب الملك، مأمور دولت ايران، به جايى نرسيد. به نظر مىرسد اين گزارش در جاى ديگرى نيامده باشد.
گزارش موجود از هر جهت خواندنى است؛ به ويژه بخش مربوط به برخورد با اموات و مريضها كه ناله خودش هم درآمده و در آغاز آن نوشته است كه وقتى «قلم اينجا رسيد سر بشكست». به قدرى وضعيت مصبيت بار بوده كه قابل تصور نيست:
گاهى مريض بَدْحال را از طول جان دادن فارغ مىكنند و از ترس بروز كردن، خود را در زحمت و خرج غسل و كفن و نماز نمىاندازند؛ در گودالى او را پنهان مىنمايند و اگر مجال آن نشد، چنانچه در نزديكى صبح كه زمان حركت حاج است بميرد، از آن زحمت هم فارغ، در همان صحرا مىاندازند و امسال از اين قِسْم مكرّر شنيده و به تحقيق رسيد.
اما در باره «راه جبل»، بايد اشاره كنيم كه ما در جاى ديگرى در باره راههاى سفر حج در دوره قاجار سخن گفتهايم. (1)راههاى معمول عبارت بود از: راه جبل كه نزديكترين راه بوده والبته دشوارىهاى خاص خود را داشته است. مهمترين آنها حضور شيخ جبل در سر راه بوده كه بىاندازه به زائران ايرانى آزار و اذيت مىرسانده است. زمانى كه شيخ شهيد فضل اللَّه نورى در سال 1317 از اين راه بازگشت، چنان مصيبتى بر او و همراهانش- از زائران- وارد شد كه در بازگشت، گزارشى از آن براى علما نوشت و جمع بسيارى اين راه را تحريم كردند.
دوم راه دريايى بصره يا بوشهر از طريق دور زدن شبه جزيره و رسيدن به جده.
1) نك: حج گزارى ايرانيان در دوره قاجار. بى شبهه جاى اين رساله در زمان نگارش آن مقاله، خالىبود؛ اميدوارم كه روزگارى بتوانم در اين باره، تحقيق بهترى را عرضه كنم.
سوم راه سوريه از طريق حركت از عراق در حاشيه فرات و رفتن به حلب و از آنجا به دمشق و مدينه كه طبعاً طولانى بوده است. رفتن از طريق اسلامبول و از آنجا با كشتى به اسكندريه و سپس به جده رفتن نيز در اين اواخر معمول بوده است.
همان گونه كه گذشت، راه جبل نزديكترين راه بوده؛ اما به دليل كم آبى، حمله اعراب و بىنظمىهاى موجود در آن و گرفتن مالياتهاى متعدد، به انواع بهانهها، رفتن از آن سخت بوده است. از گزارش موجود بر مىآيد كه كارپرداز ايران در بغداد و جده، كم و بيش در رفع اين مشكلات تلاش مىكردهاند، اما دولت قاجارى سياست منظمى براى اصلاح اين راه نداشته است. به علاوه، كارپردازهاى مزبور نيز يا توان كار بيش از آن را نداشتند و يا اصولًا احساس مسؤوليت چندانى براى توجه به امور زائران نمىكردهاند، اين همان چيزى است كه مؤلف را به خشم آورده و در حالى كه شاهد بوده است كه انگليسىها و ديگران تا چه اندازه براى اتباع خود ارزش قائلند و پىگيرى مىكنند و مىديده است كه دولت ايران اساساً به اين مشكل هرساله كم توجهى مىكند؛ به طورى كه سبب آبرو ريزى دولت شده است!
نسخه منحصر اين رساله، در اختيار استاد ارجمند جناب دكتر اصغر مهدوى قرار داشته كه در پى درخواست اين جانب، با دست و دلبازى تمام آن رساله را در اختيار بنده قرار دادند. در اينجا بايد از ايشان تشكر و سپاسگزارى كنم و فرصت را مغتنم شمرده به خاطر تلاش عالمانه و جاودانهاى كه براى نشر كتاب «سيرت رسول اللَّه (ص)» و مقدمه عالى و ارزشمند و جامع آن نوشتهاند، تشكرى افزون داشته باشم. ساير خدمات فرهنگى ايشان؛ به ويژه در عرصه نسخههاى خطى براى دوستداران فرهنگ ايران واسلام شناخته شده است. خداوند جزاى خير به ايشان عنايت فرمايد!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الهى و سيدى! اگر با چشيدن مشقّت سفر مكه از راه جبل، حاجيانت را در سفر برزخ عذاب فرمايى؛ پس واى بر ايشان؛ و اگر با كشيدن حساب سهبان (1)دوباره در موقف حسابشان درآورى، پس چه كنند با اين خسران!
الهى! در خلقت چون حملهدار و عكّام موزى داشتى، پس سِرّ خلقت عقرب و مار چه بود! و بد هيئت و بدخوى چون ساربانان نَجْد بود، از حكمت آفريدن غول بايد سؤال نمود!
الهى! اين مشت ضعيفان را به خانهات خواندى؛ پس طاقتى عطا كه توانند بار سنگين زحمت اين راه بر دوش كشند؛ يا قوّتى به ايشان مرحمت فرما كه اين همه خار زهرآلود از پا كشند.
الهى! اسير در هر مملكت دستگير يك بزرگ، و زمام اختيار حاجيان در اين راه، بر دست هزار گرگ.
الهى! مظلوم در هر كجا است از يك درد نالد، و مظلوم اين [راه] متحيّر است كه كدام درد خود شمارد.
الهى! راهزنان هر راه، يا طالب مالند يا دشمن جان، و راهزنان اين راه به مكرهاى پى در پى، هم مال شناسند و هم جان؛ هم دين بَرَند و هم ايمان.
الهى! به حاجيانت فرمودى كه لباس احرام به جهت كفن خود ذخيره كنند؛ پس به اين جماعت انصافى ده كه از اين دو جامه درگذرند.
الهى! مظلوم در هر جا هست، اميد پناهى دارد كه به او پناه برد؛ يا ملجئى در نظر دارد كه به سوى او فرار كند؛ و مظلوم اين راه، پناهش امير حاج است كه در پوستش هزار موذى نهان؛ يا حملهدار است، شيطانى است در لباس انسان؛ اگر به منزل نشيند، انيسش عكّام، مظهر صد غول بيابان؛ اگر رو به صحرا كند، گرفتار خار مغيلان.
الهى! تو را قسم مىدهم به مظلومىِ حاجيان بىكسى كه در آن راه بىغسل و كفن و نماز در خاكش پنهان كردند، و حاجيان مريضى كه در وقت بار كردن در آن صحراى
1) كلمهاى شبيه آن يا سبهان. سهب در عربى به معناى «گرفتن چيزى به سختى» آمده است، «دهخدا». اماتا آنجا كه مراجعه كرديم، در لغت عرب، لفظ سهبان استعمال نشده است.
خونخوار تنها گذاشتند و حاجيان نيمه جانى كه از روى شترش انداختند و رفتند، و حاجيان مرده كه تمام مالش را بردند و از زمينش برنداشتند، كه سلام ما را برسان به خاتم پيغمبران، پناه درماندگان و آل اطهار؛ آن جناب كه از شوق زيارت مرقد مطهّره ايشان دل را قوّتى و بدن را طاقتى و جسد را حركتى است.
و بعد: در سال هزار و دويست و نود و هفت [1297] كه به زيارت بيت اللَّه الحرام مشرّف شدم، رساله مختصرى در تعدّيات و خرابىهاى راه جبل نوشتم، به اميد آن كه به نظر امَناى دولت عليّه رسيده، در صدد اصلاح برآيند، يا حاجيان قبل از حركت در تدبير كار خود افتند. و امسال كه سال نود و نه [1299] بود، خداوند تبارك و تعالى نصيب فرمود، باز از آن راه مشرّف شدم؛ به اميد آنكه از آن ظلمها چيزى كاسته و از آن بدعتها پارهاى برخاسته؛ غافل از آنكه وقايع آن راه نمونه شده از قيامت كبرى؛ و زاد فى الطنبور نغمة اخرى. خواستم اندكى از جور جديد بر حاشيه آن رساله بنگارم و قدرى از ستمهاى تازه در مسلك گذاشته درآورم. چون رساله همراه نبود، ترسيدم اجل مهلت ندهد و دستم به او [آن] نرسد. لهذا از نو طرحى انداختم و در آن محشر عُظمى اين رساله را نگاشتم و نام آن را «تير اجل در صدمات راه جبل» گذاشتم و از براى روز جزا تخم رجايى كاشتم و اين زحمت را خدمت بزرگى به اخوان پنداشتم.
فصل اول [حملهدار و مشكلات آغازين حجاج راه جبل]
جمعى اراذل و اوباش عرب و عجم كه نه از دين بهره دارند و نه از انسانيّت نصيبى و قسمتى، در صدد گوشبُرى بندگان خداوند برآمده، نام خود را حملهدار گذاشته، هر ساله جماعتى از ايشان به لباس مكر و حيله در شهرها و دهات ايران مىگردند و مردم را فريب مىدهند كه راه جبل از همه راهها به حسب امنيّت و نزديكى و ارزانى بهتر؛ با آن بيچارگان به مقدار معين قرار مىدهند كه ايشان را از آن راه ببرند به مكه معظمه و برگردانند و به مواثيق مؤكّده و عهود متعدّده ايشان را مطمئن كرده، به همراه مىبرند. چون به نجف اشرف رسيدند و ثلث اول را دادند كه مصرف آن غالباً قروض حملهدار است كه به وعده آمدن حاج گرفته، منادى امير حاج فرياد مىكند كه كجاوه در دويست و پنجاه تومان و سرنشينى در صد تومان؛ هركس كمتر از اين مقاوله كرده، كسر آن را از او در راه خواهند
گرفت؛ پس حاج مذكور به اضطراب مىافتند. باز آن جماعت ايشان را ساكت مىكنند؛ بيچاره ثلث را داده و دستش به جايى بند نيست. و اگر بهم بزند، جز جهاز شتر چيزى ندارد؛ و دوباره مُقطّع (1)تمام بايد بدهد؛ لهذا با او مىرود و در مراجعت تتمه را به اقسام اذيّتِ زبان و دست و ندادن شتر يا دادن شتر ضعيف كه قوّت رسيدن به منزل ندارد و آخر كار به قوّت آدمهاى شيخ جبل كه در تشدّد و غلظت و قساوت قلب بىنظيرند، از او مىگيرند. بيچاره به انواع ذلّت در آنجا بايد قرض كند يا اسباب خود را بفروشد و آسوده شود.
فصل دوم [آغاز دشوارى پس از بيرون رفتن از نجف]
گروه حملهدار جماعتى را پيدا مىكنند كه وقتى [روزگارى]، استطاعت داشتند و حج نكردند و مال را تلف كردند، يا مطالباتى سوخته دارند، يا استطاعتشان به مِلْك و عِقار است و مشترى ندارد، ايشان را به اقسام مكر و حيله و ادعاى اعتبار به نسيه بر مىدارند و مخارج خوراك ايشان را گاهى نيز بر گردن مىگيرند كه در مراجعت در همان بلد، تنخواه خود را بگيرند. بيچارههاى ضعيف العقول به اميد بيرون رفتن از نجف اشرف از عهده اين تكليف بزرگ و فرج بعد از چند ماه حركت مىكنند. تا روز بيرون رفتن از نجف اشرف، فىالجمله سلوكى مىنمايند. پس از بيرون رفتن از نجف و يأس از مراجعت، اوّل در اكْل و شُرْب چنان تنگ مىگيرند كه هيچ اسيرى در هيچ مجلسى به آن شدّت نيست؛ حتى از دادن آب به جهت تطهير و وضو مضايقه مىنمايند! و اگر در جواب مطالبه آب فحش ندهند، مىگويند: تطهير با سنگ و كلوخ، و نماز با تيمم در شرع رواست؛ آب به جهت حفظ نفس لازم است. و ثانياً با آن ها همان كنند كه جماعت سابقه كردند و مردمان عزيز محترم را در آن صحرا، به گدايى و ذلّت مىاندازند كه از مشاهده حالت ايشان دلِ سنگ آب مىشود!
فصل سوم [راه دريا و راه جبل]
از وقتى كه حركت جهاز [كشتى] به سمت جدّه از بصره و بوشهر در موسم حج شيوعى پيدا كرده، جماعتى از حملهدار در اطراف ايران سير مىكنند؛ جمعى از ضعفا را
1) به صورت تقسيط درآوردن.
صيد كرده با ايشان مقاطعه مىكنند، در پنجاه الى هفتاد تومان كه از راه دريا آنها را ببرند به مكه معظمه و از راه جبل برگردانند. و چون در مذهب حملهدار و امير حاج، مكه دارالفسخ است، غالبى در آنجا فسخ مىكنند و نصف مقاطعه را مىگيرند با آن كه خرج از آنجا تا نجف البته ضِعْف است و اگر فسخ نكردند، در راه مدّعى مىشوند كه حكم امير حاج آن است كه هر كس از مكه به نجف بيايد، اگر سرنشين است چهل تومان و اگر كجاوه دارد صد و ده تومان؛ پس، از براى آن بيچارهها مخارجى مىشمارند كه از براى مراجعت از مكه معظمه، جزئى مىماند و تتمّه را به حكم امير حاج مىگيرند؛ اين جماعت نيز به درد جماعت سابقه گرفتار شوند و به چاه مذلّتى كه آنها افتادند، اينها نيز از سر افتند.
فصل چهارم [حلال بودن مال حاج براى حملهدار و اميرحاج]
حاجىها از نجف تدارك چهار ماه خود را از آرد و برنج و غيره بايد مهيّا كنند، از جزئى و كلى؛ و اگر مسامحه نمايند تدارك تا مكه و مراجعت از جبل تا نجف را بايد بگيرند و يك بار كه در جزو مقاطعه دويست و پنجاه تومان است، كفايت نمىكند؛ ناچار محتاج مىشوند به زياد كردن بار و كرايه اشتر از نجف تا مكه و از آنجا تا مدينه، و از آنجا تا نجف؛ مطابق نرخى كه امير حاج بايد معين كند كه مطابق آن حملهدار و حَجّه فروشِ معروف، به ساربان شمّر (1)و جَبَل و حربى (2)
نك: معجم قبائل العرب، عمر رضا كحاله، ج 1، ص 259
استاد عاتق بن غيث بلادى كتاب ويژهاى با عنوان «نسب حرب» در باره اين قبيله تأليف كرده است. دار مكه، 1984 م
و ساير طوايف اعراب مىدهند، از بيست تومان تجاوز نمىكند؛ و لكن به حكم امير حاج، حملهدار بايد از حاجى پنجاه تومان بگيرد و سابقا سى و پنج بود؛ چندى چهل گرفتند، امسال پنجاه شد و سبب اين ظلم فاحش جز حلال بودن مال حاج بر آن قوم و شركت امير حاج با آنها چيزى نيست.فصل پنجم [اضافه بار حجاج و دشوارىها]
به حكم امير حاج، وزن بار بايد از دو وزنه سنگ نجف كه هر وزنه تقريبا سى [مَنِ] تبريز است، زيادتر نباشد؛ از نجف تا جبل و از جبل تا مكّه معظّمه بايد يك وزنه و نيم باشد و حاج چون از نجف اشرف بيرون مىآيد، به جهت نديدن چنين راه موحش و سوار نشدن بر شتر و حركت كردن از دو ساعت يا سه ساعت پيش از صبح تا يك ساعت
1) شمّر، عنوانى است كه براى مجموعهاى از قبايل، كه در شبه جزيره زندگى كرده و تا پيش از جنگجهانى اول به اميرنشين آل رشيد شهرت داشتند، و بخشى از آن در عراق و سوريه امروزى بود. شمّر نجد، كه به آنان شمّر جبلى نيز گفته مىشود، كسانى بودند كه تحت امارت آل رشيد بودند. نك: معجم قبايل العرب، عمر رضا كحاله، ج 2، ص 608
2) قبيله حرب، از طوايف عدنانى است. مجموعهاى از قبايل متحد با يكديگر است كه از نسلى واحد نيستند، بلكه قبايلى هستند كه با حلف و قسم، با يكديگر پيوند خوردهاند. منطقه آنان نجد و حجاز است. در حجاز، منطقه آنان در كنار ساحل درياى سرخ، از جنوب ينبع تا قنفذه است و تا محدوده ميان مكه و مدينه امتداد مىيابد. در بخش شرقى نيز، تا منطقه نجد در نزديكى وادى رمان ادامه دارد. در اواخر دوره قاجارى شمار آنان را تا سيصد هزار نفر نوشتهاند.
يا كمتر به غروب مانده، مجال زياده از اكل و شرب و نماز در منزل ندارند؛ حملهدارها خود بارها را مىكشند و به ميل خود رهسپار مىشوند. يك بار را دو بار و چند من يا چادرى را نصف بار محسوب كرده تا چند منزل ابْراز نمىنمايند. بعد از اطلاع، حاجى بيچاره هرچه فرياد كند كه وزن بار من معلوم و اگر زياد باشد اين كار را بكنيد، به جايى نمىرسد و نهايت كار در پارهاى از موارد ارجاع امير حاج است حاجى و حملهدار را به سوى عالمى كه در حاج است. او جز قَسَم كه هزارش در يك مجلس حملهدار پروا ندارد، اسبابِ كشفى نيست. بالأخره حاجى بيچاره از براى كرايه يك چادر يا به وزن آن مثلًا بايد پنجاه تومان بدهد و صد هزار فحش بشنود و بعد از زحمت بسيار، مال و عِرْض و بدن هر سه تلف شده و قبل از حركت هرگز چنين خسارتى در خاطر حاجى خطور نكرده بود.
فصل ششم [نقش ذُكُرُوهاى جَبَلى در كاروان حجاج]
امير حاج چون از جبل بيرون مىآيد، با خود جماعتى از گرسنههاى جبلى را همراه مىآورد كه ايشان را ذُكُرو مىگويند و شغل آنها به حسب دعوى محافظت حاج است؛ شبها در منزل از دزد و روزها رساندن واماندهها در عقب اردوى حاج به منزل؛ و به عوض، جيره و مواجب ايشان را بر حملهدارها تقسيم مىنمايند كه به هر كدام يك حاجى يا دو حاجى بدهند از سرنشينها در مقطع صد تومان؛ چه حملهدار حاجى را به اين مبلغ برداشته باشد يا كمتر؛ و از اين ذُكُرُوها چيزى نمىگيرند از خاوه و شيخيه (1)و مخارج بيرق (2)و قيمت حاج كه بايد امير حاج و حملهدارها به كارپرداز جدّه بدهند و حاج را از او بخرند. پس از آن، ذكرو شترى از خود يا به كرايه گرفته، به حاجى مىدهد هفتاد و پنج تومان يا هشتاد. منفعت يك حاجى است كه به يك ذكرو مىرسد و غير از خاوه شيخ جبل، باقى خاوهها و مخارج مذكوره اين حاجىها بر حملهدارها سركش مىشود و آنها بايد اين تفاوت را به اقسام حيلهها از حاجىِ خود بيرون بياورند.
اما شغل اين طايفه در شب، مادامى كه در خاك نَجْدند، در اطراف اردو منزل مىنمايند به اسم محافظت، و چون دزد آن خاك از خود ايشان است و مايه بدنامى است، خوفى ندارند و حاج هم محفوظ؛ و چون به خاك حجاز و عرب حَرْب و عُتَيبيه و مطير
رسيدند كه تمام همّ آنها در موسم حج تلف كردن مال و جان حاج است، اين ذكروها از ترس در وسط اردو منزل مىنمايند و حاج بيچاره با نداشتن هيچ استعداد بايد محافظت خود را بكند و شب نيست كه مبالغى از مال حاج را نبرند؛ و دزد اگر نمايان هم باشد، يك نفر از آنها از جاى خود حركت نمىنمايد. و اما روز در عقب حاج هستند؛ اگر شترِ كجاوه يا بار يا سرنشين از حاجى وامانده، شتر خود را مىدهند و به منزل مىرسانند. سه تومان تا يك تومان كرايه آن مقدار راه را، هرچند نيم فرسخ باشد، به حكم اميرحاج از حاجى مىگيرند و از اين راه نيز مداخل بسيار مىكنند. اوّلا كرايه آن مقدار راه، عُشْر آن مبلغ نيست؛ و ثانياً اين وجه بر گردن حملهدار است نه حاجى.
فصل هفتم [خاوه شيخ جبل]
شيخ جبل در وقت رفتن به مكه معظمه، از هر حاجى اگر مرد و از عجم باشد، قريب سى تومان مىگيرد و از زن عجمى و مرد عرب، نصف آن؛ و از زن عربى رُبْع و اگر حاجى از اهل سنّت باشد قدرى قليل، گاهى هيچ؛ و در برگشتن بدون تفاوتِ امتياز از هر يك قريب ده تومان؛ و در نزديكى جبل مأمورى از شيخ جبل با جماعتى از راهزنان به جهت شمردن حاج مىآيند و اطراف را به نحوى مسدود مىنمايند كه احدى را مجال گريز نيست و در آن روز حملهدارها به جهت گريز از اين خاوه، بلاها بر سر حاجى مىآورند.
عجم را به شكل عرب و مرد را به هيئت زن و دو نفر را گاهى در يك لنگه كجاوه و آدم را در ميان بار و معزّز را به صورت ساربان و عكّام و جماعتى را در ميان پيادههاى فقير پنهان مىكنند كه بعضى به حبس و خوردن چوب مبتلا و بعضى از ترس مىمانند در شدّت سرما يا گرما در آن بيابان بىآب و نان، يك شب يا دو شب؛ تخفّى [مخفيانه] به هزار زحمت در تاريكى خود را به نيم جان، به منزل مىرسانند. حاجى با آن كه تمام مقاطعه خود را داده، از ترس آن كه مبادا از حيله آن جماعت به مهلكه تازه بيفتد يا شترى به او بدهند كه از اوّل منزل تا آخر، ساعتى نتواند سوار شود، به اين ذلّت و مخاطره راضى مىشود؛ و اگر يك حاجى از حساب بيفتد، سى تومان در رفتن و بيست تومان در برگشتن به ملاحظه ساير خاوهها به حملهدار مىرسد و به قدر يك شُرْب آبى از آن حاجى امتنان و تشكّر ندارند و ذرّهاى از آنچه خيال در حق او دارند، تخفيف نمىدهند.
فصل هشتم [قران ناصرالدين شاهى، ليره عثمانى و امپريال روسى]
اكثر حاج به جهت سهولت عمل و نفع جزئى يا نكردن ضرر، تنخواهى كه با خود بر مىدارند، يا ليره عثمانى است يا امپريال؛ (1)و رسم مقاطعه با حاجى قِران ناصرالدين شاهى است؛ و قيمت اين دو در عتبات عاليات معلوم و در ثُلْث اول اختلافى نمىشود. و از بيرون دروازه نجف اشرف تا مكه معظمه، نرخ اين دو با آنها است؛ به هر قيمت كه ميل دارند محسوب مىشود. و غالبا در وقت گرفتن، اسمى از قيمت نمىبرند و مىگويند، در وقت محاسبه معلوم مىشود؛ اگر در آن وقت حاجى فىالجمله تحاشى كند، مىگويند:
حاجى خلاف شرع نمىكند. من عين قِران طلب دارم، حاضر كن و ليره يا امپريال خود بگير؛ و گاه فرياد مىكنند كه، حاجى رو به مكه مىرود و خيال خوردن مال حملهدار را دارد! و به اين مكر و حيله، مبالغ كلّى از حاجى مىگيرند و آنچه در حرمين شريفين گرفتند به قيمت نجف اشرف يا كمتر از آن حساب مىكنند و حال آن كه در نرخ تفاوت فاحش است در ميان اين دو بلد.
فصل نهم [خدمات تعطيل شده شيخ جبل]
شيخ جبل اين همه مداخل كه از حاج دارد در ظاهر و آنچه در خفيه از امير حاج مىگيرد، از منافعى كه حاج كرده، چنانچه بيايد، خدمت نمايانش در سابق دو چيز بود:
يكى حفظ حاج از شرّ راهزنان آن راه در رفتن و مراجعت. دويم مهيّا كردن شتر به جهت حمل حاج. در سابق هر وقت امير حاج وارد نجف اشرف مىشد، زياده از كفايت حاج، شتر به همراه مىآورد و از اين جهت حاج معطلى نداشتند و شيخ جبل قبل از ورود حاج، شترِ از جبل تا مكه را مهيا مىكرد و همچنين در مراجعت؛ و اين دو خدمت بالمرّه از ميان رفت.
اما اوّل: پس به جهت بىقابليتى اميرى كه به جهت حاج معين كرده، از مكه تا سه چهار منزل به جبل مانده كه اوّل خاك اوست، شبى نيست كه از حاج كلّى نبرند و اگر در روز باز حاجى چند قدمى از قافله بماند، علانيه مىبرند. نه روز در عقب حاج و نه شب در اطراف مستحفظ مىگذارد، بلكه مكرّر شده كه از مشايخ عرب حَرْب به جهت گرفتن خاوه خاك خود، مهمان او مىشوند و در آن چند منزل با او سير مىكنند. بارى، از حاج
1) سكه طلاى روسى دوره تزارى.
مىبرند؛ اوّلًا به حاجى نويد مىدهند كه مشوّش مباش! شيخ اين جماعت با من است، چنانچه مال را نگرفت، از خاوه او كم مىكنم، به تو مىدهم؛ پس آدمى مىفرستد و جوال و بعضى چيزها كه نه قابل خوردن است و نه فروش است، مثل دوا و امثال آن مىآورند و چند مقابل حق خدمت مشاورت به زور مىگيرند. حاجى هرچه فرياد مىكند كه از همه آنها گذشتم، دست از من برداريد، به جايى نمىرسد. چنانچه در موردى، امسال خود مبتلا بودم كه از شخصى، بارى كه تقريباً به قدر پنجاه تومان بود، بردند، در روز، در آخر قافله، بعد از منازعه و زخم خوردن. پس از مدتى به تفصيلِ گذشته، به قدر بيست و پنج قران اسباب آوردند و ده تومان مىخواستند؛ به هزار زحمت دو سه تومان مصالحه شد.
و اما ثانى: پس به جهت غرور و نخوتى كه شيخ جبل در اين سنوات پيدا كرده و غالب طوايف اعراب باديه را مسخّر نموده، حتى ابن سعود وهّابى را كه سابقاً اين طايفه از جانب او امارت مىكردند، به ملاحظه آن كه، آنچه بر سر حاج مىآيد از ظلم و تعدّى و گرسنگى و معطّلى، احدى در مقام مؤاخذه نيست و سال ديگر حاج بيش از سال گذشته مىشود و مأمورين دولت عليّه ايران كه در عراق عرب و جدّه مقيماند، به جزئى حق السكوت راضى مىشوند، اعتنايى به حاج بيچاره ندارند و ابداً در فكر رساندن شتر نيست؛ امير حاج كه به نجف مىآيد با او جز بيرق و چند نفر اوباش جَبَلى چيزى نيست.
بايد حملهدار به خريدن يا كرايه خود تدبير كند؛ و همچنين در مراجعت از مكه كه حاج زياد مىشود و آنچه شترى كه از مكه آوردند بر مىگردد، در جبل شتر حاضر نمىكنند با آنكه از خود آن قدر شتر دارد كه اگر بخواهد همه را بر مىدارد. و مفاسد اين بىاعتنايى چند چيز است:
اوّل: آن كه حملهدار به جهت تنگى وقت و نبودن شترِ كجاوه و پول مفت حاج و طمع رفتن وجه كرايه در كيسه خودش، در نجف به مقدار حاجت شتر مىخرد، از بيست تومان الى چهل؛ و اين شترها در رفتن همه بىپا مىشوند. چه، شب و روزى چهارده يا پانزده ساعت راه مىروند و به قدر ساعتى يا كمتر مجال چرا ندارند و بيچارهها رنگ نواله و خدمتى نمىبينند و سه چهار روز در ميان، شُرْب آبى به آنها مىرسد، و غالباً در مكّه تا مدينه اگر نمردند، چنان لاغر مىشوند كه قابل سوارى خالى نيستند. ناچار به دو سه تومانى مىفروشند و اين ضررى است بر حملهدار، كه خسارت آن عاقبت بر حاج است؛
چه، ايشان از وجه ثلث سيم مقاطعه كه در مكه مىگيرند و تمام آنچه از حاجى تازه دريافت مىنمايند، با وجوه دزدى كه گذشت و مىآيد، حاج را تا جبل مىرسانند و از حساب خاوه شيخ جبل و غيره به زحمت خود را فارغ مىكنند؛ ديگر از براى كرايه شتر از جبل تا نجف نه خود دينارى دارند و نه در نزد حاجى چيزى گذاشتند. بعضى از آنها در همانجا اظهار پريشانى مىنمايند و ساربان هم به ايشان شتر نمىدهد و بعضى در سه چهار منزل به نجف مانده كه وقت جمع شدن كرايه است و ساربان تا يك قران از كرايه مانده باشد، بار نمىكند، فرار مىنمايند؛ و بعضى به طريق التماس و عجز و بعضى به اسم قرض به هر نحو است از حاجى بيچاره با دادن تمام مقطع و زياده دوباره كرايه تمام را مىگيرند.
دويم: آن كه اگر شتر حاج را [از] پيش مهيّا كند، خصوصاً در مراجعت حاج، به آسودگى در اواسط ماه صفر به كربلا مىرسند، و با اين حال به اواسط ربيع الاول مىكشد.
سيم: تنگى آذوقه و گرانى و در بعضى چيزها قحطى در جبل، اگر چه قدرى ميسّر است، اما در نهايتِ گرانى و به جهت راه خصوصاً سرنشين، هر مقدار حاجى بردارد، چند منزل مانده به نجف به گدايى مىافتد در نزد امثال خود؛ آخر گوشت (1)شتر و خرما، دو سه دانه، صد دينار مىرسد؛ چنانچه مشاهده شد و شبها بر معتبرين گذشت كه در غذاى خود نمك نديدند و شرح اين قصّه طولانى بلكه ديدنى است.
فصل دهم [در باره اموات و مريضها]
در مجارىِ حال مريض و امواتِ اين راه، قلم اينجا رسيد و سر بشكست؛ اين احقر را مجال و حال ذكر تمام آنها نيست. ناچار به شرح پارهاى قناعت مىكند.
اوّل: حاجى اگر در جدّه يا مكه معظمه يا مدينه طيبه مُرد و وارث قوى و يا وصىّ قابل يا رفيق كامل ندارد، تَرَكه او به حسب عمل، مِلكِ طِلْق مأمور جدّه است؛ كسى را حقّى در او نيست. تفضّلا ميّت را به دست چند نفر اوباش كه غالبا از مخالفينند، مىدهد كه دفن كنند. معلوم است، كيفيت غسل و كفن و نماز و دفن آن بيچاره هم چه قِسم خواهد بود. واگر در ميان راه مُرْد به همان نحو، مال حملهدار است و لكن اين جماعت، گاهى مريض بَدْحال را از طول جان دادن فارغ مىكنند و از ترس بروز كردن، خود را در
1) در اصل: به گوشت.
زحمت و خرج غسل و كفن و نماز نمىاندازند؛ در گودالى او را پنهان مىنمايند و اگر مجال آن نشد، چنانچه در نزديكى صبح كه زمان حركت حاج است بميرد، از آن زحمت هم فارغ، در همان صحرا مىاندازند و امسال از اين قِسْم مكرّر شنيده و به تحقيق رسيد.
دويم: اگر حاجى در وقت رفتن، يك فرسخ از نجف بيرون رفته، مثلا بميرد، يك ثلث مقطع كه اگر در كجاوه است چهل تومان و كسرى، و اگر سرنشين است سى و سه تومان، مال حملهدار است كه اگر گرفته پس نمىدهد و الّا به حكم امير حاج مىگيرد. و اگر در جبل بميرد الى مكه، دو ثلث و اگر در مراجعت چند قدمى از مكه دور شده بميرد، تمام مقطع را مىگيرد. و اما حاجى تازه كه از مكه از اين راه بر مىگردد، به مجرد بيرون آمدن، سابقا يك ثلث و امسال اين حكم نسخ شده و فتوا بر دو ثلث شد، الى بيرون آمدن از مدينه طيبه و از آنجا تمام؛ الّا آن كه به بعضى از آنها در پارهاى موارد سه چهار تومانى به جهت كرايه از جبل تا نجف تفضّلا كسر مىكنند؛ و اگر كسى جرأت بكند و از سبب اين بدعت سؤال نمايد، مىگويند قاعده حملهدار به حكم امير حاج چنين است.
سيم: چون حاجى مُرد، در هر يك از آن مواضع، به جهت مالِ حاجى، دوباره بايد همان شترى كه اجاره آن را تمام گرفتند، اجاره كرد و مىگويند، چون حاجى مرد، شتر خلاص شد؛ يعنى آن حاجىِ مرده با دادن مال الاجاره، حق بار كردن بر آن شتر ندارد؛ پس از براى يك شتر در مسافت مخصوص دو كرايه مىگيرند و چنين حكمى در هيچ ملّتى بلكه در ميان طوايف بت پرست هند و چين نيست و سالهاست كه اين بدعت جارى و بسيارى از اعيان و بزرگان دولت عليّه ايران خود ديدند و فهميدند و آن قدر خدمت به دين بلكه به دولت نكردند كه اين جزيى را بردارند يا به عرض خاكپاى مبارك اقدس ظِلُّ اللهى رسانند كه اگر حاجى مرد، آن اجاره و مقاطعه بر هم خورد؛ پس گرفتن يك ثلث و دو ثلت و تمام چيست؟ و اگر به حال خود باقى است، پس از براى كرايه گرفتن دو باره هيچ راهى نيست.
چهارم: اگر آن مرده را بخواهند بر شتر خودش كه تمام كرايه آن را داده حمل نمايند به نجف اشرف، در مراجعت، بعد از بيرون آمدن از مدينه طيّبه يا به مدينه، اگر در بينالحرمين مرد، به كرايه دو باره تنها قناعت نمىكنند و غير از آن حملهدار كه اين حاجى مرده در حمل او بود، احدى مرخّص نيست به حكم امير حاج كه آن جنازه را بردارد. پس
آن حملهدار، مبلغ كلّى مىگيرد به حسب انصاف خود از صاحب آن ميّت كه ناچار است به حسب وصيّت يا ملاحظه شأن از حَمْلِ او؛ و خود ديدم صد تومان گرفتند به جهت حمل از جبل تا نجف؛ و البته ده تومان خرج نكرد و امسال يك منزل يا دو منزل مانده به مدينه از سى تا پنجاه تومان گرفتند و هرچه نگرفتند از روى ترحّم بود و الّا مانعى از خوف خداوند يا خلق در ميان نيست.
پنجم: اگر حاجى در آخر شب مرد، به نحوى كه وقت برداشتن او نيست و بايد او را تا منزل آورد، حملهدار وجه كلّى مىگيرد به جهت اين سه چهار فرسخ كه او را بر شترش بگذارد. امسال جنازهاى از شخص استرآبادى مطّلعم، حملهدار، ده امپريال گرفت نقد كه او را به منزل آورد. يكى از علماى بسطام تدبيرى كرد و از خارج، بعضى را مدّعى مال اين ميّت نمود و حكومت به نزد امير حاج كشيد. حكم به تنصيف كرد؛ قريب دوازده تومان به جهت اين چند فرسخ گرفت، غير از كرايه كه در اصل مقاطعه بود.
ششم: اگر سرنشين مريض شود به نحوى كه طاقت سوارى ندارد و بايد كجاوه بنشيند، اگر يوميه بگيرد، روزى از دو امپريال يا پنج مىگيرند و بسيار كم مىشود كه به دو سه تومان قناعت بكنند، و اگر تا آخر بخواهند، علاوه بر مقاطعه سرنشينى سى تا چهل تومان، گاه زياده از اين مىگيرند؛ و اگر چند فرسخ يا يك منزل آمده، مرد، هر دو مقاطعه بالتمام مىگيرند.
هفتم: ناخوش گاهى با حملهدار خود در شب قرار مىدهد در چند امپريال كه فردا در كجاوه بنشيند و همان شب مىميرد، آن مبلغ را مطالبه مىنمايند. خود مطّلعم در چنين موردى نگذاشت جنازه را بردارد تا دو ليره عثمانى گرفت.
هشتم: مريض گاهى در سر شتر بىحال مىشود؛ ساربان يا غير او، بيچاره را از روى شتر مىاندازند و مىروند، تنها در روى خاك جان مىدهد و مال او در دست ديگران؛ كسى نيست از حملهدار مطالبه كند كه اين حاجى كو؟ مالش كجاست؟
نهم: اگر حاجى مرد از بىنظمى امير حاج، بايد كلى داد به مرده شور و قبر كن؛ كه اگر كسى مرده را دفن كرد به ده تومان، خيلى زيركى كرده.
دهم: قساوت قلب و بىرحمى حملهدار و اتباعش و عمله موتى در شدّت و كثرت، به جايى رسيده كه از ايشان تجاوز كرده، به طبيب هم مىرسد. چه اين طايفه نيز چون مَثَل
حاجى را مثل كافر حربى بىقوت [و بى] معينى مىبينند كه هر كس به هر اسم در فكر برهنه كردن ايشانند، به طمع افتاده كه مالى در معرض تلف است؛ چرا من نبرم و مخارج كرده و آينده اين راه را از اينجا بيرون نياورم. پس نرخ حق القدم را از يك لير امپريال كمتر نمىگذارند. قدرى دوا و حَبُّ و جوهريات از اصل و بدل همراه گرفته، به قيمت بسيار اعلى مىفروشند. مثقالى روغن چراغ خود ديدم در يك امپريال فروخت و آخر معلوم شد كه در شيشه آن، وقتى [زمانى] روغن چراغ بود. سه يا چهار دانه حب كرم پنج قران و هكذا.
فصل يازدهم [حيلههاى حملهدارها]
در [بيان] پارهاى از مكائد جزئيه اين طايفه بعينه:
اوّل: چون عمده حاج در اين سنوات در وقت رفتن از راه دريا مىروند، و غالب حاج دريايى پيش از حاج جَبَلى به مكه مىرسند، پس حملهدار [ها] يك روز يا دو روز پيش از حاج خود را به مكه مىرسانند و از احرام بيرون آمده، لباس فاخر مىپوشند و با زبانهاى چرب هر كدام جماعتى را خصوص از اهل دهات و رعايا كه زود به دام مىافتند، صيد مىكنند و مقاطعه نكرده، شتر به ايشان مىدهند به جهت رفتن به منى و عرفات و بعد از مراجعت، مقاطعه مىكنند و صيغه مىخوانند؛ بعد از پاك كردن حساب خود در راه از حاجى مطالبه كرايه شترى كه به منى رفته بود، مىكنند. هرچه حاجى فرياد بكند كه كرايه آن داخل در آن مقاطعه بود، ثمرى ندارد؛ به جهت هر شترى يك تومان مىگيرند.
دويم: بسيار مىشود كه حملهدارى با جمعى از آن رَقَمْ حجاج، مقاوله مىكنند و كار زبانى تمام مىشود؛ پس حملهدار مىگويد به جهت اطمينان، آدمى چهارتومان بدهيد، كفايت مىنمايد. آنها را مىگيرد و در وقت تنگى مثل روزِ بيرون آمدن كه حاجى به چندين كار مبتلاست، سراسيمه با مُحصّل صورى از براى خود به نزد حاجىها مىآيند كه از اين شتر خريدم، يا امير حاج از باب خاوه حواله كرده و به ميزان ثلث از ايشان ليره يا امپريال مىگيرد. آنها مىگويند حساب بكن و آن مقدار را كسر نما؛ عذر مىخواهد كه حالا مجال نيست، وقت بسيار است، قبض ثلث مىدهد و در حساب مماطله مىكند تا از
مدينه بيرون مىآيند و راه حاج از غير آن مسدود مىشود. در مقام حساب منكر آن وجه سابق مىشود و فرياد مىكند كه كسى بىقبض تنخواه نمىدهد؛ و اگر به نزد امير حاج رفتند، حكم به دادن مىكند و اگر به شرع فرستاد، به قَسَم يا مصالحه مبلغى از اين راه به دست مىآورد و اقسام اين حيله بسيار است؛ به همين يك مثال قناعت شد.
سيم: مكرّر مىشود كه حاج تنخواه مىدهد و قبض مىگيرد و در وقت حساب [حملهدار] منكر مىشود و مىگويد از من قبض خواستى كه تنخواه بدهى، قبض را گرفتى و ندادى؛ پس به نزد امير حاج مىروند و مىگويد، اعتبار به قبضى كه من آن را مُهْر نكردم نيست و من اعلام دادم، بىاطلاع من حاجى پول به حملهدار ندهد؛ پس دوباره حاجى آن وجه را بايد بدهد و اگر اندكى با قوّت باشد و ندهد، ايشان را به شرع فرستد؛ باز به قَسَم يا مصالحه تمام يا نصف آن مبلغ را مىگيرد.
چهارم: حملهدار در نجف يا مكه معظمه در وقت صيغه خواندن ملتزم مىشوند بردن حاجى را تا آن مقصد به فلان مبلغ كه جميع واردات آن راه بر او باشد؛ بدون استثناى چيزى؛ و گاهى به تفصيل ذكر مىنمايند و هرگز به اين شرط وفا نمىكنند.
و آنچه به اسم از حاجى مىگيرند بعد از آن التزام، چند چيز است:
اوّل: پول جهاز از براى شتر پنج قران و در مكه معظمه يك تومان و ساير اسباب شتر از افسار و تنگ و عقال و غيره، تماما با حاجى است. شترى برهنه به حاجى مىدهد و لوازم بار كردن او بر گردن حاجى است.
دويم: در جبل پنج قران از هر كس چادرى دارد، هر چند بسيار كوچك باشد، در وقت رفتن و پنج قران در مراجعت.
سيم: به اسم چاووش و جارچى از هر كجاوه پنج قران و از سرنشين دو قران و نيم در رفتن و مثل آن در برگشتن.
چهارم: در جبل، وقت مراجعت از براى هر شترى كه به حاجى مىدهند دو قران و نيم مىگيرند به اسم ذهاب ساربانان؛ يعنى آذوقه راه او.
پنجم: گاهى دو حملهدار با هم شريك مىشوند و حاج بسيارى بر مىدارند و در وقت گرفتنِ تنخواه، گاهى اين شريك مىگيرد و گاهى آن و حاجى به اطمينان شراكت و غفلت از حيله حضرات، مطالبه قبض ديگرى نمىكنند. پس يكى از آن دو در مكه معظمه
يا مدينه طيّبه از راه دريا بر مىگردد يا مىميرد و شريك ديگر منكر مىشود رسيدن سهم او از آن وجه به او؛ بلكه با بودن او هم گاهى منكر مىشود و مىگويد، تو خود دان با آن شريك و معلوم است پس گرفتن پول از حملهدار امرى است محال. گاهى در وقت صيغه يكى از آنها حاضر است و تنخواه را ديگرى مىگيرد و در آخر كار آن كه صيغه خوانده مطالبه مىكند؛ ديگرى اگر فرار نكرده، مفلس است.
ششم: حملهدار چون در نزديكى مكه معظمه [مىرسد] پيش مىافتد، به حاجىهاى خود منّت مىگذارد كه به جهت شما منزل خوب مىگيرم. پس منزلى دور از حرم مىگيرد به قيمت ارزان و به اسم صاحب خانه از حاجى چند مقابل آن مىگيرد.
فصل دوازدهم [تعديات شيخ جبل]
امير حاج از روزى كه از جبل به سمت نجف اشرف مىآيد و ايّام توقّف آنجا، و از آنجا تا مكه و مراجعت به نجف و برگشتن به جبل، خرجش از اكْل و شُرْب و كرايه منزل در مكه و عطايا به حسب شأن و خرج نوكرهايش، تماما بر حملهدارها است، بدون تعيين مقدار؛ هرچه مىخَرَد و مىخُورَد و مىدهد، بر حملهدار حواله مىكند و اين را خرج بيرق مىگويند و بر حملهدار به حسب عدد حاجى كه دارد تقسيم مىشود، و از اعيان حاج، از شاهزاده و رجال دولت و علما و تجّار و معتبرين تعارفات كلّى مىگيرد، از شال و غيره؛ و علاوه بر اينها، خود جماعتى از حاج را به نحو حملهداريه بر مىدارد در مقاطعه تمام، و از براى آنها خاوه نمىدهد، و اگر بدهد از براى بعضى، آن هم اندكى؛ و به آن مخارج و اين مداخل قانع نيست؛ از چند راهِ تعدّى ديگر مداخلات كلّيه مىنمايد:
اوّلا: از پيادهها كه در حاجند، بعضى وقتى استطاعت و محبّت مال و كثرت اشتغال مانع شد ايشان را از حج كردن، چون مال تلف شد، متنبّه شده، حال به هر ذلّت است در مقام اداى اين تكليف برآمده، چنانچه از شرع رسيده؛ و بعضى شوق زيارت بيت اللَّه الحرام و مرقد حضرت خاتم الانبياء و ائمه انام عليهم السلام ايشان را محرّك شده، به راه مىافتند و مهيّاى هرگونه صدمه مىشوند و بعضى دستشان از همه كاسبى كوتاه، ناچار نايب حج مىشوند. وجه نيابت قدرى نقد [است] كه بايد به قرض و خرج خانه بدهند؛ باقى نسيه يا وجه كمى كه قابل كرايه كشتى و شتر نيست، پياده مىروند؛ و غير ايشان از
فقراء كه به حسب قرار امير حاج با كارپرداز مقيم بغداد از جميع عوارض و صَوادِرِ آن راه معافند؛ و ليكن هرگز به اين قرار وفا نمىكنند.
روز در وقت سوارى، يكى يا دو نفر از آنها را معين مىكند و به كسى آنها را مىسپرد كه شب در نزد او حاضر كند و اگر آن بيچاره از خستگى، از راه مانده و به يك قران يا دو قران از ساربان شترى گرفته كه به منزل برسد و در آن حال او را ديده يا به همان ساربان مىسپرد؛ در حال شب ايشان را گاهى در منزل خود و اگر در اطراف خيمهاش شخصى معتبر منزل دارد در خارج اردو؛ و در وقت خوابيدنِ حاج، به چوب مىبندد و آن بيرحمهاى جَبَلى كه در مذهب وهّابىِ ناصبند، بيچارهها را آن قدر مىزنند كه ناچار آنچه دارند مىدهند؛ و به آن قناعت نمىكنند، از پنج تومان الى بيست بلكه زياده او را فىالحقيقه جريمه مىنمايند كه بايد به گدايى و قرض جمع كرده، به او بدهد. و با اين كه اين مبلغ را از او مىگيرد، آن قدر اعانت نمىكند كه در وقت حساب شيخ جبل بگويد، اين پياده فقير است. در وقت حساب او ساكت مىشود. بيچاره در آنجا نيز بايد در حبس بيفتد تا به اعانت و شفاعت بزرگى از حاج يا به توسط چند قران بيرون بيايد.
و از حكايات جانسوز امسال آن كه چون حاج دو منزل از مدينه طيّبه دور شدند، به قريه خياكيه رسيدند كه آخر خاك دولت عثمانى است از طرف حجاز، و اوّل خاك شيخ جبل و چند فرسخ از او دور شدند، به حكم امير حاج تمام پيادهها را در ميان درّه نگاه داشتند تا تمام حاج رفتند و در آنجا معلوم نشد كه غرض او چيست؛ پس در حضور حملهدارها و تعليم و اغواى پارهاى بىايمانها، (1)آن جماعت را سه نمره كردند: اوّل:
اصحاب بوق و كشكول، از مغربى و بخارايى و عجم كه جز عورت منكشفه از مال دنيا چيزى نداشتند؛ ايشان را مرخّص كرده، به حاج ملحق شدند. دوم: كسانى كه حملهدار تقرّبًا الى الشّيطان ايشان را متّهم كرده كه حاجىاند يا از هيئت ايشان، اميد درآوردن چيزى بود؛ ايشان را معين كرده، ثبت نمود و هر يك را به امنى سپرد و آنها نيز ملحق شدند؛ هرچه بايد بگيرد به تدريج به نحو گذشته از آنها گرفت. سيم: جمعى مشتبه الحال در نظر آنها كه زياده از صد نفر بودند؛ پس حكم كرد كه از آنجا برگردند به خياكيه و بروند به مدينه. پس اوباشِ اتباعِ او، آن جماعت بيچاره را به ضرب چوب برگرداندند و خودشان به حاج ملحق شدند. آن بيچارهها تشنه و گرسنه در آن تاريكى در زمين خونخوار متحيّر
1) در اصل: بىايمانهاى
و سرگردان؛ نه قوّه برگشتن به آن قريه تا چه رسد به مدينه و نه جرأت ملحق شدن به حاج. در اين حال، از اعرابِ حرب بر آنها ريخته، بعضى را كشته و برخى را برهنه كرده و پارهاى از تشنگى به هلاكت رسيده. تتمّه به هزار زحمت خود را به حاج رسانيدند و نعش آن كشتهها خوراك درّندگان آن صحرا شد. اى مسلمانان! بشنويد كه ظلم و طغيان اين جماعت به كجا رسيده. اگر اندكى در دل خوف مؤاخذه از دولت مىداشتند، كار به اينجا نمىرسيد.
دوم: بندر حاج در مراجعت يا نجف اشرف است يا كربلا يا رماديه كه ساحل دريا است در مقابل نجف؛ و از آنجا تا نجف از راه آب، چهار فرسخ و از كنار دريا نه فرسخ؛ و يا سموات و يا سوگ شيوخ؛ و از آنجاها نيز بايد به توسط كشتى بادى از سه روز الى ده اگر باد مخالف باشد، به نجف برسند. و غير از آن دو مكان شريف، باقى بندرها اسباب زحمت حاج است؛ چه گاهى كشتى نيست و گاهى بسيار كم و اگر باد مخالف باشد، سفر طولانى با مخارج زياد از بابت كرايه كشتى و غيره و منازل دزدگاه. و حاج چون از جبل بيرون آمدند، امير صحبت بردن حاج را در ميان مىآورد؛ پس حاج مضطرب مىشوند و به عجز مىافتند و مبلغ كلّى به اسم پول قهوه، دويست يا سيصد تومان براى او جمع مىكنند كه حاج را به نجف يا كربلا برسانند. و غالبا حملهدار در اين واقعه مداخل كلّى مىنمايد؛ آنچه به اين اسم جمع مىنمايند، شايد نصف او را به امير حاج ندهند.
سيم: از قانون شيخ جبل آن است كه حجّه فروش معروف و كسى كه يك دفعه از آن راه رفته باشد، از جميع عوارض آن راه معاف و جز كرايه شتر چيزى بر او نيست؛ و تا حال براى تميز دادن معروف از غير معروف و رفته از آن راه و نرفته، ميزان و قاعده قرار ندادند و از آن قانون جز اسم چيزى نيست؛ و از اين جهت، از اين طايفه، امير حاج و حملهدارها كلّى مداخل مىنمايند. بيچارهها اسمى از اين قانون شنيده با اطمينان با وجه كمى راه مىافتند و خود از ساربان، شترى مىگيرند و از پارهاى از علماى عتبات تصديقى مىگيرند و در بين راه، امير حاج بعضى از ايشان را خود پيدا مىكند و پارهاى را حملهدارها به او نشان مىدهند و اظهار خدمت مىنمايند و به انواع اذيّت از آنها به اسم اين كه حاجىاند نه حجّه فروش، كرايه شتر را موضوع كرده، تتمه تمام مقطع را مىگيرد و به آن تصديقها ابدًا اعتنايى نمىكند. و در آنها جماعتى هستند كه خود [حملهدار] ايشان
را در سنوات سابقه با [ديگر] حملهدارها مكرّر ديدهاند؛ هم او تجاهل مىكند؛ هم آن كه كتمان شهادت؛ و در حساب شيخ جبل خُبْث فطرت اين جماعت چنان بروز مىكند كه از آن تتمّه كه معروفيت آنها قابل اخفا نيست و از شرّ ايشان آسوده بودند، رعايتى نمىنمايند و در وقت عبور ساكت مىشوند. و بعضى كه در شقاوت تمامند، به اشاره دست يا چشم به آدم شيخ جبل مىرسانند كه حاجى است؛ ديگر تصديق كسى بكار نمىخورد. پس تمام آن جماعت را با شتر ساربان در محبس بىسقفى حبس مىكنند يك روز يا دو روز؛ پس اگر شخص محترمى در حاج باشد كه هديه معتبرى به شيخ جبل داده و شفاعت كرده يا كفيلى داده و خود را به او رسانده و آن تصديق را اگر از عالم معروف باشد، نشان داده، مرخّص مىكند و از باقى، از پنج تومان الى پانزده تومان مىگيرد. و بسيار مىشود كه خودش مىبخشد تا شب آخر كسى به او كارى ندارد؛ پس در آن شب مأمورى بر او مىگمارند و راه را از همه طرف بر او مسدود مىنمايند و آن وجه را از او مىگيرند؛ و امسال خود مطّلعم كه جماعتى را حبس كردند كه پنج مرتبه يا بيشتر از آن راه رفته بودند و آن مبلغ را از آنها گرفتند. نه حملهدارها شهادت دادند و نه شهادت جماعتى از حاج را قبول كردند و نه به تصديق علما اعتنايى كردند. كسى نيست سؤال كند، پس ميزان معرفت آنها چيست؟ بعد از حضرت ختمى مآب- صلى اللَّه عليه وآله- وحى منقطع شده؛ و اگر نشده بر شيخ جبل و امير حاج نازل نخواهد شد؛ بهتر آن كه اين اسم بىمسمّى را از ميان بردارند و بيچارهها را مغرور نكنند كه به دست خود، خود را به چنگ اين گرگها بيندازند.
فصل سيزدهم در بدعتها و تعديّات متفرّقه اين راه
اوّل: از براى يك جفت كجاوه، سه شتر مقرّر است كه مىدهند: يكى از براى كجاوه، ويكى از براى بار كه بهآن «قرپوك» مىگويند، ويكى از براىآب كه آنرا «سبلان» مىنامند؛ و بر آن چهار خيگ مىگذارند؛ بار آب، اگر در روز اوّل تمام شود يا خيگ پاره شده، آب ريخت تا يك روز يا دو روز ديگر كه بايد به آب برسند، آن شتر بايد خالى برود. يا ساربان يا حملهدار [مىتوانند] به پياده خود اجاره بدهند؛ حاجى حقّى بر آن شتر ندارد كه بر او به قدر يك من بار مثلا بگذارد و يا فقيرى و پيادهاى را اعانت كرده، سوار كنند. سبب اين
بدعت تا حال به دست نيامد.
دويم: پنج نفر به اسم طبّاخ در تمام اردوى حاج از خاوات و شيخيّه و غيرها معاف و اختيار تعيين آنها با كارپرداز دولت عليّه ايران است كه از براى بعضى از اركان دولت و امثال ايشان از اعيان معيّن مىنمايد. اوّلًا اين اختصاص مايه دلتنگى و كدورت خاطر سايرين از اعزّه است و ثانيا ضُعَفاى حاج كه به طبّاخ محتاج و قوّه مخارج او را ندارند، سزاوارترند به اين رعايت از كسانى كه هزار و دوهزار در آن راه در محل و غير محل خرج مىنمايند و اعتنايى ندارند و سبب اين اختصاص معلوم خواهد شد.
سيم: در مراجعت، با اين كه حاج ده روز از پانزده روز در جبل مىمانند، شتر آن قدر مهيّا نمىكنند كه يك دفعه حاج را حركت بدهد. بعضى حملهدارها كه فىالجمله مُكْنت يا اعتبارى دارند، به جهت حاج خود شتر مهيّا مىنمايند؛ باقى حاج به جهت بىشترى معطّل. پس شيخ جبل حكم مىكند كه حاج حركت نمايند؛ پس هر كه شتر دارد مىرود و در دو سه فرسخى فرود مىآيند. آنگاه به حكم امير حاج آن شترها را به عُنْف از صاحبانش كه ساربان يا حملهدار است، مىگيرند و مىفرستند كه آن دسته باقى مانده را بياورند. آن دسته اوّل در آن مكان دو روز يا بيشتر مىمانند؛ چون دسته ثانى رسيدند، دسته اوّل حركت مىكنند و همچنين تا بين راه به طوايف اعراب برسند و كمكم شترى تحصيل كنند. و حاج به جهت اين خرابى، از چند جهت صدمه مىخورد و به بلاهاى غريبه مبتلا مىشوند: اوّل: آن كه شترها مغصوبند و صاحبانش فرياد مىنمايند كه راضى نيستيم؛ نه گيرنده اعتنايى به آن حرفها مىكند و نه حاجى را گريزى از سوار شدن بر آن شترِ غصبى است. بيچارهها با آن زحمات و مخارج، آخر به اين گناه كبيره مبتلا مىشوند.
دويم: آن كه شترها با آن كمى بار به جهت آمدن و برگشتن، بسيارى از كار مىافتند و دستهاى از شتردار ملحق به بىشتر مىشوند. سيم: طول كشيدن سفر و تمام شدن آذوقه در آن صحرا كه جز آب و هيزم چيزى به هم نمىرسد. امسال از منزل خضره تا جبل، در وقت رفتن سه شب خوابيدند و در مراجعت نوزده روز كشيد.
چهارم: تفريق ميان حاج و بار آذوقه يا شترِ آبش و جدا شدن زن از شوهر و رفيق از رفيق؛ چه بسيار ديده شده كه حملهدار شتر به جهت بار مهيّا كرده، روانه مىكند به اميد آن كه شتر كجاوه مىرسد؛ پس آن نمىرسد؛ بار مىرود و حاجى در آن سرماى صحرا،
بىچادر و آذوقه مىماند؛ يا به عكس حاجى دو كجاوه دارد، شتر يكى مهيّا مىرود و ديگرى كه از خود و عيالش است، مىماند؛ و گاهى آذوقه حاضر، شتر آب پيش رفته است يا عقب مانده، بايد به ذلّت گدايى كند يا خيگِ پنج قران الى يك امپريال بخرد.
پنجم از تعدّيّات عامّه آن كه، حاجى بايد ثُلْثِ مقاطعه را در نجف اشرف بدهد و ثلث دويم را در جبل، ثلث سيم را به جهت مراجعت از مكه معظمه مىگذارند كه اگر حاجى خواست از آن راه بر گردد، بدهد، و اگر ميل راه ديگر كرد، جز ثلث چيزى ندارد و اين ظلم فاحش است؛ چه اين تفاوت اگر به ملاحظه مقدار مسافت است، معلوم است كه در مراجعت به جهت مشرّف شدن به مدينه طيّبه مسافت كلّى زياد مىشود؛ و اگر به ملاحظه خاوات است، عمده آنها خاوه حرب و خاوه شيخ جبل است؛ اما اوّل را تمام يا بيشتر در مراجعت در بين الحرمين يا مدينه طيبه مىدهند؛ و اما ثانى، اگرچه در رفتن دو مقابل برگشتن است، لكن اوّلا اين مقدار سبب آن تفاوت نيست، و ثانيًا اين بحث با او نيز هست؛ چه انتظام اين راه همه به عهده اوست و از امر و نهى او احدى از امير حاج و حملهدار سرپيچان نبوده و نخواهند بود. و سرّ اين تعدّى الحاح (1)حاج است در برگشتن از اين راه؛ چه از هر راهى بخواهد برگردد يا مشرّف شدن به مدينه طيّبه، ثلث مقطع او را كافى نيست.
ششم: در منازلى كه بايد آب به جهت سه روز يا چهار روز برداشت و چاهها زياد نيست، حملهدارها به قوّت اعوان، هر يك چاهى را تصرّف مىنمايند و به غير از حاجى خود و شترش، احدى را نمىگذارند آب بردارند. حاجىهاى بيچاره كه در حَمْلى نيستند، به ذلّت تمام، گاهى از آب كه در لب چاه جمع مىشود بر مىدارند و گاهى به قيمت گزاف مىخرند و گاهى فحشها مىشنوند به جهت جرعهاى آب؛ باز تشنه مىمانند و اگر چاهها مختلف باشد، آن كه صاف و شيرين است آدمهاى امير حاج تصرّف مىنمايند و شربتى به حاج نمىدهند و ميزان عدالتى از براى تقسيم آب نيست كه ضعفاى حاج آسوده باشند.
هفتم: از براى حاج جديد (2)كه از مكه معظمه به سمت نجف اشرف مىآيند، مقطع معينى نيست؛ سال به سال در تزايد است. سابقًا در ميزان ثُلْث و قريب به آن بود. چند سال پيش كجاوه در نود تومان، بعد يك صد تومان، امسال يك صد و ده تومان، و سرنشين در چهل تومان. و چون مؤاخذه از دولت عليّه نيست، گويا بلكه يقين دارم كه بالا
برود؛ خصوص به اين مقدمه كه هر سال در ميان است و آن اين است كه، مأمور جدّه از حاج عجم دريايى كه از طرف اسلامبول و هند و بنادر فارس و بصره مىآيند، اسباب مداخلى چشيده كه از هر كدام كه چندين هزارند، زياده از ده تومان به او مىرسد، به غير آنچه از آحاد حاج به بعضى بهانهها مىگيرد؛ و لكن اين مبلغ كلّى، حدّت صفراى او را كه از حرارت هواى جدّه پيدا كرده، نمىشكند. تدبيرى از براى حاج جَبَلى كرده، هر ساله به بهانهاى تازه، مثل قدغن بودن مراجعت از راه جبل با آن كه دولت عليّه خبرى ندارد و غيره، از امير حاج و حملهدار مبلغى كلّى مىگيرد؛ پس آن جماعت از او خواهش مىنمايند كه بر مقطع حاج چيزى افزوده نشود و گاهى به جهت زياد كردن مقطع، آن مبلغ را تعارف مىنمايند؛ پس جارچى در كوچههاى مكه معظمه فرياد مىكند كه به حكم قونسول ايران و امير حاج، كجاوه در فلان مبلغ و سرنشين در فلان مبلغ است، و تفصيل حملهدار با حاج جديد در آنجا به نحوى است كه با حاج قديم مىكنند؛ چنانچه گذشت.
هشتم: دير آمدن حاج است از جبل به نجف اشرف، به جهت حركت دادن حاج و معين نكردن روز حركت كه حاجىها بدانند كه اگر از آن روز كسى تخلّف كرد، نخواهد رسيد و معطّل شدن تمام حاج از براى يك نفر يا دو نفر كه بهفمند در عقب است، محض مداخل نه دلسوزى؛ و از اين جهت به حاجى صدمه بسيار مىرسد. خصوص در اين سنوات كه هنگام رفتن، هوا در شدّت گرما است و بايد در آن شبهاى كوتاه، دو يا سه ساعت به صبح مانده راه بيفتد و اوّل حاج يك ساعت يا نيم به غروب مانده به منزل برسد و آخر حاج گاهى يك ساعت از شب گذشته. تمام اين مدّت، در روى شتر و نماز جمعى قضا و ناخوشها و پيرها و ضعفا از جان خود سير و آنها كه در ايمانشان ضعفى است، به كلمات كُفْريه مبتلا و پارهاى از پيادهها وا مىمانند و از عطش هلاك مىشوند و سرنشين، خصوص آنها كه نوكر و طبّاخند، در شب و روزى به دو ساعت خواب نمىرسند.
و از همه بدتر آن كه، ورود حاج در مكه غالبًا در روز هفتم [ذى حجّه] مىشود و در هشتم بايد به جهت حج احرام ببندند و برود به منى و در آن دو نصفِ روز و يك شب، حاجىِ غريبِ جاهلِ به اعمال حج در آن جمعيت به زياده از صد هزار، به كدام كار برسد؟
مدتى در صدد تعيين منزل و لوازم آن از نقل اسباب و غيره است. از براى عملِ عمره، از غسل و طواف و تقصير و ساير مستحبّات كه هرگز نكرده و بعدهم غالبًا ميسّر نيست،
وقت كمى مىماند كه به اقلّ واجب آن، قليلى از حاج مىرسند و اكثر آنها عملى مىكنند كه فىالجمله شباهتى به عمره دارد كه از شرع رسيده. و بسيار شده كه در عرفات و منى ملتفت خرابى آن مىشوند و ثمرى ندارد؛ و در مكه، نه مجال تفحّص دارند؛ نه وقت سؤال و تلافى. و اگر دو سه روزى پيش وارد شوند، البته به اين درد مبتلا نمىشوند.
بيچارهها خرجها كرده و زحمتها كشيده و كفّارههاى بسيار بر گردن ايشان وارد شده با اين حال با دست خالى بر مىگردند.
نهم: توقّف نكردن در ميقاتگاه است به جهت احرام؛ و اين ظلم بزرگى است بر حاج كه هيچ نفعى از آن به آنها نمىرسد. بيچاره از بلاد بعيده، اين همه مخارج را مىكنند و آن مشقّتها را متحمّل مىشوند، به جهت ادراك عمل بزرگِ حج؛ و اوّل اعمال او احرام است كه بايد در ميقات بسته شود و بر اهل دانش ظاهر است كه مقدّمات احرام از تنظيف بدن و تطهير و تنوير و غسل و نماز و مقارنات آن از نيّت و تلفّظ به آن كه بايد غالب حاج را تلقين كرد و غير آن، بىمنزل كردن در آنجا ميسّر نيست؛ و رسم امير حاج در اين سنوات چنين است كه در وسط روز به قدر دو ساعتى در آن جا توقّف مىكند؛ آخر حاج نرسيده، اوّل حاج حركت مىنمايد و از ترس دزد و راهزنان و واماندن از قافله، مجالى جز از براى برهنه شدن و جامه پوشيدن و تلبيه گفتن نيست. بار آب حاجى كه اگر كسى به دقت حساب كند، شايد مصرف آن به پنجاه تومان برسد، در عقب و اگر حاضر باشد، فرصت نيست. و بالجمله از فيض احرام، حاج غالبًا محروم. و امسال با آن كه كارپرداز دولت عليّه به شيخ جبل نوشت و اعيان حاج خواهش كردند، ثمرى نكرد. اگر از راه شرقى بروند ميقات وادى عقيق است كه طول آن زياد است و در اول اماميه مُحْرم مىشوند و در آخر آن اهل سنّت ملاحظه خود را هميشه مىنمايند؛ و اما ميقات گاه امسال جُحْفه بود؛ و خلافى در فريقين نبود؛ جز بىاعتنايى، عذرى مقبول نداشتند. اندكىِ راحت خود يا شترِ خود را بر همه چيز مقدّم مىدارند.
دهم: چندين سال است كه در مراجعت، بعد از بيرون آمدن به جبل و نرسيدن به نجف، به اسم پول قهوه، اميرحاج از حاجى پولى مىگيرند و از براى تسهيل اين مطلب حيلهها دارند. گاهى يك منزل را دو منزل و سه مىنمايند تا آذوقه كم يا تمام مىشود و حاج به فَزَع مىآيند؛ و گاهى پيش خبر نكرده، در جايى بىآب نگاه مىدارند. گاهى
مىترسانند كه راه نجف مخوف است؛ بايد رفت به سموات، و معلوم است خرج حاج از آنجا تا نجف از كرايه كشتى و غيره مبلغى است؛ اگر نصف يا رُبْع آن را حاجى بدهد مىتوان تدبيرى كرد كه به آنجا نروند. در هر حال گاهى اعيان حاج در ميان مىافتند؛ دويست يا سيصد تومان تقريبا جمع مىكنند؛ و گاهى حملهدارها واسطه مىشوند و به اين اسم، كلّى از حاج مىگيرند. قدرى را خود و باقى را به امير حاج مىدهند. و اين وجه در وقتى گرفته مىشود كه كيسهها خالى و رمقها رفته و جانها به لب رسيده و صداى ناله و جَزَع حاج از هر طرف فضا را پر كرده [است].
فصل چهاردهم [در مقايسه راه جبل با ساير مسيرها]
اگر اين تعدّيات و بىحسابىها كه ذكر شد، از اين راه برداشته شود و قوانين و شروطى ما بين دولت عليّه و شيخ [جبل] در رفع آنها مقرّر شود، با اطمينان دولت به وفاى او به آن شروط، به حق اين راه بهترين راههاست به سمت مكّه از چند جهت.
اوّل: عبور آن به عَتَبات و مشرّف شدن به زيات اميرالمؤمنين و ابىعبداللَّه الحسين و اولاد طيّبين و طاهرين آن جناب عليهم السلام كه تحمّل هر گونه مشقّت و زحمت در راه ايشان بر شيعه سهل و آسان است:
ريگ هامون و درشتىهاى او زير پايم پرنيان آيد همى
و بسيارى كسانند كه اميد سفر ديگرى ندارند كه مستقلًا به آن فيض فائز شوند. چه خوب فرمود:
هر كس كه نرفت مكّه از راه نجف حجّش چو نماز بىوضو مىماند
دويم: اقرب بودن او از ساير راههاى خشكى؛ چه عمده آنها راه شام است كه حاج آن راه، مدتها پيش از حاج جَبَلى بايد از خانه خود بيرون بروند و در مراجعت در اربعين وارد شام مىشوند كه جَبَلى گاهى در آن روز وارد كربلا مىشوند؛ و اگر بعضى از آن تعدّىها رفع شود، هميشه چنين خواهد بود و تفاوت راه اين دو بلد به بلاد عجم بر همه معلوم است.
سيم: سالم بودن از خطرات و نجاسات و تنگى مكان كه لازمه جهازات [كشتىهاى] موسم حاج بلكه نرسيدن بعضى از آنها در وقت حج به جدّه [است.] چند سالى بيش نيست گذشته كه، جهازى مشتمل بر هفتصد نفر حاجى، دو سه روزى از جدّه گذشته، غرق شد و كمتر حاجى است كه در روز اوّل سرتا پا نجس نشود به جهت مبال و خوردن آب نجس و تنگى مكان. گاهى به جايى مىرسد كه حاجى دستش به بار و آذوقهاش نمىرسد؛ با داشتن همه چيز بايد از همسايهها گدايى كند و كمتر سالى است كه همه جهازها برسد. پارسال جهازى راه را گم كرده و آخر به لندن رفتند، و جملهاى از آنها در آن حدود ماندند كه امسال به مكّه آمدند و ظُرَفا ايشان را حاجى لندنى مىگفتند.
حاجى اگر از بحر سوى حج برود بيچاره سوى جهنّم از لج برود
خواهد كه عمل بياورد (1)هر واجب بى شك كه ره حق نهد و كج برود
فصل پانزدهم
[نصب فردى امين به جاى چهل حملهدار]
چنانچه رأى امَناى دولت عليّه ايران مستقرّ شد بر اصلاح اين راه و خدمت به دين مبين و ترحّم بر فقراء و ضعفاء و مساكين، اوّلا بايد تأمّل بفرمايند كه حملهدار بر فرض آن كه تعدّيّات خارجه نكند، از وقت حركت از نجف اشرف تا برگشتن، كلّى خرج دارند كه بايد از طرف حاج به آنها برسد؛ و اگر با حاج و شيخ جبلى به راستى حركت نمايند، غالبًا دخل ايشان وفا نمىكند؛ ناچار ملتجى به آن حيلهها مىشوند. و چون به دقّت نظر شود، حاج را در آن راه احتياجى به وجود ايشان نيست؛ اما از نجف تا مكه آنچه از لوازم آن راه است، حاجى خود مىخرد و آنچه را نداند، عكّام كه خادم مخصوص آن راه است، ثبت مىدهد. و اما در راه، باركردن و بارگرفتن و مهار شترِ كجاوه كشيدن و نان پختن و هيزم و آب آوردن و چادر زدن و غير اينها، همه با عكّام است؛ عمده شغل حملهدار گرفتن شتر برهنهاى است از ساربان و دادن به حاجى و دادن خاوه حاجى به امير حاج از بابت خاوات متفرّقه از حرب و غيره و مخارج بيرق و به شيخ جبل؛ و از براى همه اين كارها كافى است يك امين قابلى از جانب شيخ جبل، چه امير حاج باشد چه نباشد، و مخارج او البته نصف مخارج يك حملهدار نخواهد شد، چه رسد به مخارج تمام ايشان كه زياده از
1) در اصل: آورد.
چهل نفرند و با وجود او بسيارى از مفاسد گذشته از ميان مىرود:
اوّلا: آن امين جرأت نمىكند حاجى را كمتر از مقاطعه تمام بردارد؛ و بر فرض برداشتن، جرأت اظهار آن را ندارد؛ پس حاجى يا با او حركت نمىكند و اگر كرد از اين جهت آسوده است؛ و ثانيا: هرچه شتر بميرد يا بىپا [بشود] ضررى به حاجى ندارد، از كيسه ساربان رفته. ثالثا: گريزانيدنى در ميان نيست كه حاجى به آن بلاها مبتلا شود. رابعا:
فقره بىپا شدن حملهدارى نيست كه حاجى بعد از دادن مقطع، بايد كرايه شتر را بدهد و يا مبلغى از بابت قرض يا اعانت به او برساند. خامسا: حكايت انكار كردن پول گرفته يا قبض يابى قبض از ميان مىرود و هكذا؛ و شاهد بر صدق اين دعوا آن كه، در اين چند سفرى كه مشرّف شدم، هرگز نديدم ميان حاجى و جَبَلى كه او را برداشته كه امسال زياده از پانصد نفر بودند، نزاعى و مرافعه در يكى از آن فقرات شده باشد؛ و اگر به شرّ گرانى و طول سفر و بىآبى مبتلا شدند، به جهت ناچارى مرافقت ديگران است؛ چه آن راه راهى نيست كه بتوان از آن اردو تخلّف كرد و اگر ان شاء اللَّه اين امر مستقرّ شد، به جهت تسهيل كار و انتظام، از براى هر پنجاه يا صد نفر مثلا از حاجىها، خود آن شخص، كسى را معيّن كند كه رابطه سؤال و جواب باشد نه گرفتن و دادن كه احتمال همان مفاسد مىرود. و شيخ جبل به امر راضى بلكه به غايت ممنون و از او مكرّر شنيدهاند.
فصل شانزدهم [چگونگى اصلاح و تأمين امنيت براى راه جبل]
انتظام اين راه واصلاح مفاسد كلّيه او را دو شرط است بزرگ، كه بى آن هرچه گفته و شنيده شود، بىثمر بلكه باعث زيادى جرأت و كثرت تعدّى خواهد بود:
اوّل: قدغن بليغ در نرفتن حاجى از آن راه چند سال كه فىالجمله از نخوت و غرور امراى آن خاك و آن راه كه در مال مفت حاجىهاى بيچاره پيدا شده، كاهيده شود و ببينند كه از براى آن مظلومين دادرسى هست كه اگر به ملاحظه قوانين دُوَل نتوان بر او مسلّط شد، لامحاله مظلومين را به دست آنها ندهند كه آنچه خواهند بكنند و اين امر بىگرفتن التزام از مأمورين دولت عليّه ايران كه مقيم بغداد و جدّهاند، نخواهد شد كه نگذارند از تبعه، كسى به آن راه برود و با نرفتن آنها بيرق و اميرى معيّن نخواهد شد؛ چه مقدار تبعه ساير دول كه از آن راه مىروند، آن قدر نيست كه قابل باشد. آبادى آن اردو همه از اهل
ايران است.
دويم: گرفتن كفيل و ضامن از شيخ جبل به تصديق و اعانت ايالت بغداد كه در عراق بماند تا مراجعت حاج كه چنانچه از عهده شروط برآمد و تعدّى نكرد، رها شود و الّا از براى مؤاخذه و سؤال و جواب و استرداد آنچه به تعدّى گرفته محتاج به تدبير [به] دست آوردن امين او نشوند و به زحمت نيفتند؛ چنانچه حساب اجل امجد ارفع شريف مكه معظمه هر سال از حمل طياره مىگيرد و آن حمل حاجى است كه بعد از اداى مناسك از مكه معظمه با شتر حربى مىآيند به مدينه طيّبه و از آنجا بر مىگردند به جدّه و از راه دريا به هر سمت خواستند مىروند، و در حمايت جناب شريفاند از وقت بيرون رفتن تا رسيدن به انجام. اگر هر ساله امينِ غنىِّ بىغرضِ بىطمعِ قوىُّ القلبى از جانب دولت عليّه با حاج باشد كه در حقيقت آن زحمت و خدمت را ذخيره آخرت و افتخار دنيوى خود داند، نه آن كه آن را اسباب مداخل و مقدّمات ثروت شمارد، خدمتى بُوَد بزرگ به شرع مبين و دين حضرت سيّد المرسلين- صلى اللَّه عليه وآله- و منصبى است بزرگ كه از براى آن احكام و آداب بسيار است كه ذكرش مناسب رساله نيست؛ و پيوسته در عهد خلافت اميرالمؤمنين- عليه السلام- و ساير ملوك بنىاميّه و بنىعباس، براى حاج اميرى معين مىكردند و بسيارى از مخارج او از بيت المال بود و هر سال از براى دولت عليّه مخارج فوق العاده پيدا مىشود كه جز نام نيك و ملاحظه شأن ثمرى ندارد؛ و البته مخارج آن امين عُشْرِ عُشْرِ اينها نيست و در آن ملاحظه شده شأن و دين و اعتبار دولت و حفظ رعيّت و نشنيدن طعنه ساير دُوَل كه هر سال چندين هزار نفر تبعه دولت عليّه از اعيان و اشراف و علما و تجّار و غيره، اسير عربِ برهنه بىسروپايى است در بيابان كه بوى آبادى نشنيده كه به آنها هرچه خواهد بكند و هر دزدى با ايشان آنچه مىخواهند بنمايد و هرگز در فكر ايشان نيست كه بر آنها چه گذشته و چه مىگذرد؛ و حال آنها حال زنگىهاى بيابانى است كه به اسيرى مىگردند كه نه خود قوّت مدافعه دارند، نه ديگرى در مقام انتقام و مؤاخذه؛ نمىدانم از براى موقف حساب و روزِ گرفتنِ دادِ مظلوم از ظالم، چه جوابى از براى حضرت مُنْتقم حقيقى- جلّ اسمه و جلاله و عظمته- مهيّا كردهاند كه شبانى اين گله را به ايشان و از آنها به صد قسم منتفع و در صدد حفظ آنها از گرگهاى گرسنه بيابانى هرگز نيفتادند. انّا لِلّه و انّا اليه راجِعون.
فصل هفدهم [تلاشهاى مرحوم شيخ عبدالحسينطهرانى براى اصلاح راه جبل]
مرحوم خُلْد آشيان، وحيد عصره، شيخ عبدالحسين طهرانى- اعلى اللَّه مقامه- كه در علم و فضل و فطانت و تدبير و دلسوزى ملّت و دولت يگانه دهر بود، (1)پس از اطلاع بر مصائب آن راه، در مقام اصلاح برآمد. اوّلا به طريق فصح مشافهةً در كربلا به متعب كه در آن زمان امارت حاج داشت و بالاخره شيخ جبل شد، آنچه مقدمه اصلاح آن راه بود، فرمود؛ سودى نبخشيد. پس از آن به زبان تهديد به او فرمود كه، اگر قبول نكنى، از جانب دولت عليّه اين راه مسدود خواهد شد. از نخوت و غرورى كه داشت، از جا برخاست و گفت: اگر دولت منع كرد، به قوّت شمشير خود حاج را خواهم برد.
پس آن مرحوم، مفاسد آن راه و غرور مشايخش را معلوم فرمود و از دولت عليّه خواهش سدّ آن را كرد. اجابت فرمودند. چندى نگذشت كه با آن تكبّر و نخوت، به عجز و به ذلل افتادند. شيخ جبل چند نفر از امَناى خود را با عريضهاى مشتمل بر استكانت و استمالت و تعهّد قبول آنچه شرط كنند به خدمت آن مرحوم فرستاد و عرايض آنها را به دولت عليّه رسانيدند. مقرّب الخاقان حاجى حسين خان شهاب الملك (2)
كه در آن سال كه هزار و دويست و هشتاد [1280] بود، اراده زيارت بيت اللَّه [الحرام] داشت؛ مأمور شد كه از راه عتبات برود و در محضر مرحوم شيخ و اطلاع و دستور العمل ايشان، با امير حاج قرار داده، پس از تعهد و اطمينان، حاج را اذن بدهند. (3)در اوائل ماه شعبان حاجى شهاب الملك با جماعتى از اعيانِ رجال دولت وارد كاظمين شدند و به جهت زيارت نيمه شعبان در خدمت مرحوم شيخ به كربلا مشرّف شدند و از آنجا به نجف اشرف و به شيخ جبل اعلام دادند كه اميرى به جهت حاج بفرستد كه در نجف اشرف در حضور مرحوم شيخ و شهاب الملك قرارى داده، حاج را ببرد. پس مرحوم شيخ برگشت به كاظمين و بنا شد بعد از آمدنِ امير حاج، برگردند. پس درماه شوال، متعب وارد شد. به اغواى بعضى اوباش نجف اشرف كه در باطن سمت دوستى با جَبَلى داشتند و از حضور مرحوم شيخ خايف در تنگ گرفتن شروط، و به ملاحظه خوش داشتن تمام شدن اين عمل به اسم او- چنانچه اين مرض عامى است در بسيارى از خودپرستان- مرحوم شيخ را مطلع نكرده، خود محضرى كرد و با همه بىاطلاعى از امور راه، قرارى داد و احسان به جبلىها كرد و
1) معروف به شيخ العراقين؛ از علماى بزرگ و پرنفوذ طهران در دوره قاجارى است كه شاگرد صاحبجواهر بود و پس از تحصيل به طهران آمد و موقعيت بالايى به دست آورد. به مرور ناصرالدين شاه احساس كرد كه مىبايست وى را از مركز دور كند. پس از آن كه اميركبير كشته شد، از آنجا كه شيخ العراقين وصىّ او در ثلث اموالش بود، شاه وى را تشويق به رفتن به عراق كرد تا با اين پولها قبه عسكريين را بازسازى كند. بدين ترتيب ايشان در عراق ماندگار شد و در آنجا نيز هم در ميان علما و هم امراى دولت عثمانى، به عنوان يك شخصيت برجسته علمى و سياسى مطرح بود. ميرزاى نورى كه شاگرد وى بوده، ستايش زيادى از او كرده و با تعابيرى مانند «كان نادرة الدهر و اعجوبة الزمان، فى الدقة و جودة الفهم و سرعة الانتقال و حسن الضبط و الايقان» از او ياد كرده است. از وى آثارى نيز در تهران برجاى مانده كه مسجد و مدرسه معروف به اسم او، از آن جمله است. وى در 22 رمضان 1286 درگذشت. بنگريد: الكرام البرره، ج 2، ص 713- 715 و منابعى كه همانجا پس از شرح حال وى آمده است. طبعا آنچه در اينجا آمده، برگى ديگر از حيات پرافتخار اين عالم ربانى است.
2) حاجى حسين خان شهاب الملك شاهسون كه بعدها لقب نظام الدوله را هم گرفت، از فرماندهان جنگهرات در سال 1273 بوده و دو سال بعد به سمت رئيس پست شد. بعدها مدتى استاندار كرمان و سپس در سال 1289 حاكم خراسان شد و تا پايان عمر يعنى 23 محرم سال 1292 حاكم اين ايالت بود. رجال نامدار ايران، ج 1، ص 393- 394. در المآثر و الاثار 45 از رياست وى بر پست، ص 46 اميرى وى بر توپخانه، 53 والى خراسان 54 والى كرمان و بلوچستان 75، 78 سركوبى تركمنها، 106 تعمير مسجد ملك كرمان در سال 1285 ياد شده است.
3) در اصل: دادند.
رفت. خود در آن سال همراه بودم كه چه قدر تعدّى شد و با وجود شهاب الملك كه آن خدمت كرد و خلعتها داد، چه بىاحترامىها و تعدّىها كردند. مرحوم شيخ هم اعْراض فرمود و آن قانونهاى جَوْريّه همه باقى ماند و زحمت آن مرحوم به هدر رفت.
فصل هجدهم [شروط مرحوم طهرانى براى شيخ جبل براى باز شدن راه جبل]
در ذكر آنچه به خاطر دارم از قرارهاى آن مرحوم و خيالهاى ايشان كه همه به [خاطر] همراهى نكردن شهاب الملك از ميان رفت و ان شاءاللَّه از همّت رجال دولت عليّه مقرّر خواهد شد و بعد از قدغن، چند سال در كمال منّت موكّلينِ آن راه قبول خواهند كرد:
اوّل: ميزان كجاوه را مرحوم شيخ در دويست و بيست يا سى، و سرنشين را در هشتاد تومان قرار دادند و شهاب الملك در دويست و پنجاه اشرفى و سرنشين يك صد؛ و حال منّت مىگذارند كه حقّ ما عين اشرفى است كه مطالبه نمىكنيم و اگر بگيرند از سيصد مىگذرد. دويم: از براى كجاوه چهار شتر قرار دادند كه يكى به جهت كجاوه و يكى آب و يكى بار؛ چهارم مال طبّاخ؛ و شهاب الملك از براى طبّاخ قرار نداد. سيم: مرحوم شيخ از براى يك جفت كجاوه يك طبّاخ قرار دادند كه از خاوه و غيره مستثنا باشد؛ و شهاب الملك پنج نفر طبّاخ از تمام حاج موضوع كرد كه به اعيان بدهند؛ و در آن سال يكى از براى خود، يكى از براى قنبر على خان سعد الملك، و يكى از براى مصطفى قلى خان صارم الملك، و دو نفر ديگر هم براى امثال ايشان كه در نظر نيست. چهارم:
مرحوم شيخ تمام حجّه فروش را از خاوات مستثنا كردند و در قرارِ شهاب الملك حجّه فروش معروف كه از آن راه، مكه رفته باشد؛ و شرح حال آنها گذشت. پنجم: مرحوم شيخ اختيار حمل اموات آن راه را به دست حاجى دادند؛ و در قرار آن جماعت، به نحوى است كه گذشت. ششم: از براى كرايه بارِ زيادى اسمى نبردند و شرح تعدّى در آن هم گذشت.
[پيشنهادهاى مؤلف براى طرح شروط ديگر]
و اگر به اعانت الهى و رعايت امام عصر- عجّل اللَّه تعالى فرجه- و همّت رجال دولت، بناى اصلاح شد، از مطالب سابقه، غفلت نفرمايند. خصوص چند فقره از آن كه
نهايت اهتمام در انجام آن بايد كرد:
اوّل: نبودن حملهدار در ميان، و اگر ممكن نشد، منحصر شود در چند نفر معتبر متمكّن از ايشان كه كفيل و ضامنى داشته باشند. دويم: ماندن يك شب در ميقات گاه. سيم:
تعيين روز حركت از براى نجف اشرف در اواخر شوّال كه از آن تخلّف نشود. چهارم:
برگرداندن به همان نجف نه جاى ديگر، خصوص سموات، چنانچه امسال حاج را به آنجا انداخت و رفت و زحمت حاج از آنجا تا نجف از راه آب به توسط كشتى در هواى سرد و كمى آب از جبل تا آنجا نبود؛ و همچنين مخارج آن، و امروز سيم ربيع الثانى است و هنوز آخر حاج نرسيده. پنجم تعيين نرخ پول. ششم ميزان از براى تشخيص حجّه فروش و آن كه يك دفعه از آنجا گذشته. هفتم: معطّل نكردن در مراجعت و رساندن حاج در اربعين كه مقارن رسيدن حاج شامى [به شام] است و اين اردو از مدينه اگر با هم بيرون نيامدند، (1)اختلافشان از سه روز نمىگذرد. هشتم: روانه كردن اميرى از براى حاج از دولت به نحوى كه ذكر شد. نهم: گرفتن كفيل معتبر چنانچه عرض شد.
فصل نوزدهم [پيشنهاد يك راه جديد]
مخفى نماند كه از عتبات عاليات به مكه معظمه، راهى بهتر و كم خرجتر از راه جبل هست كه اگر دولتَيْن عليّتَيْن ايرانى و عثمانى فىالجمله اهتمامى بفرمايند، حاج در راحت افتند وآسوده شوند؛ وآنچنان است كه از كربلا تا شفاثه قريهاى است در نه فرسخى كربلا از طرف غرب وظاهراهمان شفيثه باشد كه جناب خامس آلعبا سيدالشهدا عليهالسلام به حرّ فرمودند: بگذار منزل كنيم در اين يا اين؛ يعنى شفيثه و غاضريه؛ (2)و از شفاثه تا هديه كه يكى از منازل حاج شامى است، تقريبا هفت منزل است؛ و از هديه تا مدينه طيّبه نُه منزل است. پس از شفاثه تا مدينه تقريبا شانزده روز است و چنانچه حاج عراقى خود را به هديه، در وقت رسيدن اردوى شامى برساند، جزو آن اردو خواهد شد. و اما كيفيت رسانيدن؛ پس چنان است كه فهد پسر عبدالمحسن كه شيخ عرب عنيزه (3)است كه مدتهاست در اطاعت حكومت و در اطراف كربلا منزل دارند، به همه جهت مستعد و طالب اين منصب بزرگ؛ و شتر آنچه محتاج شوند حاضر؛ و آنچه شرط نمايند متعهد؛ از دولت و معتبرين علما و اعيان كفيل و ضامن دارد؛ چون سمت رعيتى دارد؛ به
همه قِسم اسبابِ اطمينان مهيّا و اگر راه جبل مسدود شود كه خارپاى اين راه است و حاج تردد، اين راه بهترين راهها خواهد بود از چند جهت:
اوّل: نزديكى، چه از كربلا تا مدينه هفده روز خواهند رفت. دويم: آن كه در رفتن و برگشتن حاج به مدينه طيّبه مشرّف مىشوند و اين نعمتى است بزرگ و فوزى است عظيم. سيم: آن كه از بسيارى خاوه كه عمده گرانى مقطع راه جبل از اوست محفوظ.
چهارم: آن كه از شرّ حساب شيخ جبل كه از تذكار آن دل مهموم و بدن مرتعش مىشود آسوده. پنجم: آن كه روز بيرون رفتن و برگشتن حاج معلوم خواهد بود. ششم: آن كه آنچه در اين چند منزل تعدّى شود، كفيل موجود، كه از عهده برآيد و از هديه، حكم آنها حكم حاج شامى است. هفتم: آن كه پياده و حجّه فروش آسوده. هشتم: آن كه آب در غالب منازل موجود؛ اگرچه سعود وهّابى در اوّل خروجش چاههاى آن راه را پر كرده، به جهت عدم استيلاى حكومت بر او و لكن عبدالمحسن (1)به شيخ عنيزه مدّعى معرفت مكان آنها و متعهد پاك كردن؛ چنانچه به اين منصب مفتخر شود. نهم: آن كه عنيزه را چندان عداوتى با اهل ايران نيست و جَبَلى در مذهب، مال و جانِ اهل ايران بلكه اهل سنّتِ غير از طريقه خود را حلال و مباح مىدانند؛ و هر دو فرقه را كافر و زيارت حضرت رسول و ائمه- عليه و عليهم الصلاة و السلام- را بدعت مىدانند. دهم: اين كه اين ننگ و عار كه سالى چند هزار از اعيان و اشراف، ذليلِ عربى از برّ بيابان باشد، چندين ماه كه هرچه خواهد بكند و دولت نتواند معارضه و مؤاخذه كند، از هر دو دولت برداشته خواهد شد.
خداوندا! قلوب اولياى دولت را مايل به خواندن و عمل به مضامين اين كلمات گردان كه زوّار خانهات آسوده و مطمئن باشند.
و صلّى اللَّه على محمد و آله و اصحابه الانجبين و الحمد لِلّه اوّلا و آخِرا.
پىنوشتها:
1) در اصل: عبدالحسن.
طرح جايگزين شود.
نوشته سيد محمد باقر نجفى
عرفان مدينه، معرفتى است عرفانى در سيرت نبوى محمد صلى الله عليه و آله؛ معرفتى كه كاملترين مرتبت از مراتب عرفان انسانى، الهى و سپس ربّانى است.
متأسفانه عموم روشنفكران و محقّقان مسلمان، به تبع مستشرقانِ غربى، به چنين معرفتى بُعد قومى داده، آن را عرفان اسلامىِ ايرانى، عربى يا تركى ناميدهاند و گمان مىكنند اقطاب و پيران بزرگ آن، عارفانِ مشهورى چون قونوى، مولانا، سنايى، بسطامى، بغدادى، حلاج، ابن عربى، تسترى، سمنانى و ... بودهاند.
سال به سال، در تكرار همين شهرت ها، از بنياد حقيقى معرفت عرفان اسلام دور مىشويم و فكر خود را به راويان سلسلههاى متصوّفه و شاعران عرفان مىسپاريم، هر چند اين گويندگان در بيان حالات خود صادق و به دقايق آن آگاه بودند، ولى در شرق و غرب تاريخ فرهنگى مسلمانان يافتم: تنها محمد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است كه سرچشمه سينههاى جوشان و شرحه شرحه همه اهل بيت، صحابه، و عارفان تاريخ اسلام: ايرانى و عربى و هندى و تركى و ... است.
رسولى كه خداوند او را «بالحق» خواند، بَشِيراً وَنَذِيراً خواند، صَادِقَ الْوَعْدِ و أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ... خواند، و تنها بشرى بود كه از حضور حق روى به خلق نهاد تا مقامش در كنار وَلِيُّكُمُاللَّهُ ... جاى گيرد.
در فهم اين معرفت و طى اين مراحلِ عبوديت، مىيابيم كه بدايت وادى عرفان، گر چه ربّانى است ولى نهايت آن عرفانىِ نبوى است كه آن را «عرفان مدينه» نام نهادم؛ زيرا به يقين بنياد همه سلسلههاى عرفانى تاريخ اسلام، از شمال آفريقا تا آسياى دور، مدينة النبى صلى الله عليه و آله است. و قطب و پير و مراد همه عارفان و متصوفان تاريخ اسلام، جز رسول امين صلى الله عليه و آله، شَاهِداً وَمُبَشِّراً و اسْوةٌ حَسَنَةٌ نيست. محمد صلى الله عليه و آله، در كانون عرفان مدينه، مفهوم بخش مصداق و مَثَل اعلاى عرفان اسلامى است.
هر جمعى از خاصان ملل و اديان جهان مىتوانند به عرفان پى برند و در نهايت عارف ربانى شوند، ولى چه كس از آن عارفان، به حبيب خدا رسد و با سيرى كه او در كلام وحى الهى داشته ممارست كند؟ چه كسانى توانستهاند خود را به درگاه او در عرفان مدينه رسانند؟ چه كسانى؟ على عليه السلام شمّهاى ديد و مولا شد، بوذر لحظهاى ديد و غريب شد، حسين عليه السلام بويى برد و شهيد شد ...
حلّاج آهى شنيد و بر دار شد، ادهم نشانى ديد و فقير شد ... چه كسانى؟ ...
بىآنكه قصد پژوهشى داشته باشم، تعاريف مصطلحات اين عرفان مدنى را در فهم مدينهشناسى نوشتهام. به بضاعت محدود، اين معانى را از همان عالم نبوى يافتم كه مرا به سوى همان عالم مىكشاند، از حضور در سرزمينى كه شادترين لحظات زندگى من بود. مانند نظامى نبودم كه به آسمان روم، كوچه نشينى بودم كه آسمان را زير پاى او ديدم.
چون مولانا، ز بالا و ز دريا و ز آنجا و ز اينجا نبودم كه بالا روم، بىجا روم، پايين بودم و خاكى، بالا را فرش پاى او ديدم، بىآنكه بر سرم سقف مقرنس خانقاهى باشد، و يا در دستم مجلّدات فتوحات و مثنوى و اللمع و تذكره و طبقات و كشّاف اصطلاحات و مرصاد و مصباح و يا امر و نهىِ پير و ذكر و سلوكِ قطب و مرادى ...
تاريخ و ادبيات را از حال خود جدا كردم تا خود را بىهيچ رابطه و واسطهاى به لطف او رسانم.
خاصانى خواستند تا بيان آن خروج از تاريخ و لحظات حضور را از متن مجلّدات چهارگانه مدينهشناسى استخراج نمايم تا بتوان يك جا به مفاهيم و معانى عرفانى نهفته در صفحات اين كتاب ره يافت. به اكراه جمع آورى كردم.
يافتم كه بىآنكه خود آگاه باشم در طول
سال هاى متمادى پژوهش در خارج از يك دايره عرفانى چرخيدهام كه با ديد وحى: كانون آن رسول كريم صلى الله عليه و آله و دايره محيط ناپيداى آن جمال و جلال الهى است كه همره مقرّبان درگاه پاكش يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ. عرفانى كه در قلم عارفانِ سلف به مميز آن اشارتى نشده و از آشفتگى در يافتنها، كانون اصلى را گم كردهاند. در اين مقال نام اين فرازهاى عرفانى نبوى را مدنى خواندم تا حد آن در آشفته بازار مدعيانِ: عرفان ايرانى، عرفان عربى، عرفان تركى، عرفان غربى و انسانى و يا هندى مشخص شود. نسبت مدنى را به عنوان تنها شاخص و مميز عرفان اسلامى از ديگر عرفان هاى رايج در جهان قديم و جديد برگزيدم. تا به دل گويم اگر لحظهاى صداى موسيقى غيب را از مدينه او بشنوى، گام در مُلك بقا و وادى پهناور عرفان نبى نهادهاى. عرفانى گرچه بااين ويژگىفيض خاص، ولى توانا و با سينهاى فراخ براى جذب فيض عام و جاى دادن همه افكار، تعاليم و تجارب عرفانى نهفته در انديشههاى عالمان و مكتبها و مذاهب جهان، از چينيان و هنديان و آرياييان تا ساميان و آمريكاييان، از وداييان و هندوان و بوداييان تا زردشتيان و يهوديان و مسيحيان ... از افكار فيلسوفان يونان و ايران و عرب تا دانشمندان علوم تجربى و شاعران و داستان نويسان و نوپردازان هنر و ادب ...
بر عنوان اين كلام، نام «مكتب» را برگزيدم و آن را بر آستانه عرفان مدينه نهادم تا به دل گويم كه هر سوى مدينه دروازههاست كه هر يك به كتابخانهاى عظيم منتهى مىگردد، عرفان مدينه يكى از آن دروازههاست. و تمام كتابخانههاى مدينة النبى صلى الله عليه و آله چونان منظومهاى به گِرد حبّ حبيب و بلاغ مبين مىگردند تا كاملان مدنى از آن جايگاه هم سير خود را به عالَم لا يَتَناهاى «لا الهَ الّااللَّه» آغاز كنند و هم در نهايت آن سير، به بدايت محمد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، الَيكُمْ جَمِيعاً، اين وادى حبّ نبى رسند. در اين معرفت مدنى رسيدن به فهم و ايمان آوردن به محمد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را بس صعبتر از فهم و اشراق و قبول «لا اله الا اللَّه» يافتم:
اگر چنين نبود پس چرا مَنْ يُطِعْ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ گفت؟ و خود را كسى خواند كه أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى ...
و خطابش كرد: شَاهِداً عَلَيْكُمْ ...؟! ...
چون به دل انديشيدم، در اين راز به حيرانى افتادم كه همه عارفان تاريخ ما، از
عرفان گفتهاند تا ما را به سوى حق خوانند ولى خدا از محمد صلى الله عليه و آله گفته است تا به معرفت ارْسَلْناكَ بِالْحَق ... ره يابيم ...
راهى نماند جز آنكه سينه را از اقوال و احوال عارفان و محفوظات و مكتوبات اقطاب و پيران و اوتاد تهى سازم، راهىِ قول او، حال او، راه او شوم كه خود شاهد حقانيت حق است و حق شاهد صدق او.
بلاغ مبينى كه همه ذكرها به ذكر او ختم مىشود، همه خرقهها بنام او پوشانده مىشوند، نهايت همه مقامات، مقام محمود و محبت اوست. همه رياضتها و اوراد خلوتها، به نام او حال مىشود و هر جا خدا آيد، خدا خوانند، خدا گويند، نبى آيد، نبى خوانند، نبى گويند.
هيچ مصطلح عرفان شرق و غرب اسلامى نيافتم كه از زواياى بس روشن كلام او استخراج و استنباط نشده باشد.
هيچ تعريفى را نخواندم كه از معانى وحى، خوانا نگشته. هيچ عارفى را نيافتم كه خود را در بارگاه سيدنا محمد صلى الله عليه و آله خوار نديده باشد. همه را خاشعان رهش ديدم و آثارشان، الفباى وحىاش و فصاحت كلامشان، مداحى جمالش. سعدى و حافظ و غزالى و مولوى و سنايى و سهروردى و حلّاج و بغدادى و تسترى و بسطامى و ابن عربى را ... اهل صفهاى ديدم كه به زبان حال اين گفته عبدالرحمن جامى را بر درِ خانه مدنى او ... سوزان و گريان! ... مىگويند:
يا شَفِيعَ الْمُذْنِبِين بار گناه آوردهام بر درت اين بار، با پشت دو تا آوردهام
آن نمىگويم كه بودم سالها در راه تو هستمآن گمره كه اكنون رو به راه آوردهام
عجز و بى خويشى و درويشى و دلريشى و درد اين همه بر دعوى عشقت گواه آوردهام ...
يا رسولاللَّه به سوى خود مرا راهى نماى تا ز فرق سر قدم سازم ز ديده پاكنم
آرزوى جنت المأوى برون كردم ز دل جنتم اين بس كه بر خاك درت مأوا كنم
در مدينه او، همه عارفان ايرانى و بغدادى و بصرى و مصرى و مغربى و هندى و تركى را، مبتديان و عاجزان سرگشته اشراق و درك معرفت وحى و كلام او ديدم. همه را معترفان به تشنگى نَمى از درياى احسان او يافتم. نظامى وار مىگريستند و مىسرودند:
من آن تشنه لب غمناك اويم كه او آب من و من خاك اويم
به خدمت كردهام بسيار تقصير چه تدبير اى نبىاللَّه چه تدبير
گاه صداى مولانا را از مجالس سبعه او مىشنيدم كه خاشعانه مىگفت: «... يا رسول اللَّه! اى مشگل گشاى اهل آسمان و زمين، اى رحمةٌ للعالمين، مشكل ما را حل فرما ... اى مصلح هر فساد، كليد هر مراد، پناه مطيع و عاصى، ... خير اولين و آخرين، فخر بنى آدم: سرور و مهتر و بهتر عالم و آدم، درياى بىپايان قياس، معدن علموكرم، سيدكائنات، سلطان موجودات، ترجمان بارگاه قدم ...» است؛ زيرا:
گريه او خنده او نطق او فهم او و خلق او و خُلق او
عقل او و وهم او و حس او نيست ازوى هستآنجمله ز هو ...
شيخِ اكبر، ابن عربى بزرگ عارف عالَم عرب، معترف است كه پيامبر در يك رؤياى صادق، از او خواست تا كتاب فصوصالحِكم را بنگارد و او از جان و دل امر نبى را پذيرفته، آنچه فرمود نوشته است. و الفتوحات المكيه را با تضرّع و خضوع به نبى در بارگاه حرم مكى نگاشت؛ دو كتابى كه در همه قرون سير انديشه عارفان، مؤثرترين و عالى ترين مرجع جهانيان درباره تصوف و عرفان اسلامى است.
در چنين يافتن هايى، يافتم: آن كس كه در پى نشانههاى پاى حبيب است، از تاريخ و كلام تاريخنشينان رها شده است، چون جاى پاى حبيب را ديد، عرفان در وى مىجوشد. شور حالش بسان كودكى است كه مىخواهد با دستان كوچك خود مادر خود را پيدا كند. گريهاش براى يافتن مادر عاطفهاى پاك و به راستى ساده و راست است. نيازش به مادر، با وجودش عجين است، بىهيچ گمان و فكر و واژهاى، به دنبال امتداد وجود خود است.
چنين عارفى به پاكى دل كودكان، در پى مصطلحات وقالب بندى مفردات و مضامين عرفانى نيست. در آن وادىهاى حب، نه ابن عربى و بلخى و بسطامى و جنيد بغدادى جايى دارند و نه اوراق فتوحات و ديوان ها و مثنوى و حديقه ...
هر چه مىبيند، جمال اوست. هر چه مىشنود و مىخواند، كلام اوست. هر چه مىجويد وليكم اللَّه و رَسُولُه است. هرچه مىفهمد خطاب: إِنْكُنْتُمْ تُحِبُّونَاللَّهَ فَاتَّبِعُونِ يُحْبِبْكُمْ اللَّهُ است، بىهيچ لفظى و كلامى در برابر صادقالوعد، مات و حيران مىلرزد و بىاختيار در يك آهِ سبحاناللَّه همه معانى نهفته در دفترهاى علم، عرفان را مىبيند. چه وحدت
پرشكوهى در يك لحظه آه ... آنجا يافتم كه چگونه شيفتگان وجودش، بىآنكه دفتر و مداد و مدرسه علوم متصوفان را بخوانند، هر لحظهاى هزار دفتر علم عرفان شدند. بىآنكه عبارتهاى نهفته در واژهها را بدانند، معانى را مىديدند.
بىآنكه مشك دهان را از عرفان پر سازند، سينه را با عرفان مدينه مىسوزاندند ... در مدينه معرفت او مكاتب عرفانى و كلام عارفان و مجالس عالمان و بقاء سالكان پوچ است، جمله خاموش، چو او گويا رسد ... جمله ساجد، چو او سواره رسد، او جوامع الكلم و مصدر و منبع علوم باطن و معارف عارفان است و به گفته ابن عربى: همه انبيا و اوليا ورثه او هستند.
پس آنچه در سير مدينه، مصطلحاتى يافتم، جز يگانگى نبوت عام و خاص در وجود او نديدم كه كلامش در «كَلِمَةُاللَّه هِيَ الْعُلْيا»، اعلى شود. جز او را نيافتم كه مظهر اسم اعظم و شاهد هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ... باشد و در هر كلام و كلماتى كه وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ ... را شنيدم و وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً را خواندم جز نور محمدى، آن انسان كامل را نديدم كه سينهاش مصداق اكمال و اتمام «و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا» ... نشنيدم و نخواندم تا از عرفان مدينه بر مدينه شناسانِ عارف جهان، ارمغانى آورم.
در اين تعريف ها نخواستهام سدّى از واژهها ميان خود و او استوار سازم، خواستهام بر سكويى بايستم تا در مقام تنزيل الكتاب «فرّ مدينه» را بنگرم. از تركيب موزون تعريفها، آهنگِ «طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَينا مِنْ ثَنِيّاتِ الْوداع» مدينه را بنوازم تا اشك شوق ديدار را در نواى آن تقديم دارم: «ايُّها الْمَبْعُوثُ فِينا، جِئْتَ بِالأَمْرِ الْمُطاع» از مزههاى نهفته در هر معنى، شراب پاك مدينه را سازم تا مست بوى و رنگ و طعم آن شوم. همه اين تعريف ها، يك بيان از هزار سيرت حبّ نبى است: يا نبى، يا مصطفى! يا حبيباللَّه!
خواهماز سوداى پابوست نهمسر درجهان يا به پايت سرنهم يا سر درين سودا كنم
مُردم از شوقتو معذورم اگر هرلحظهاى جامى آسا نامه شوق دگر انشا كنم
آ:
آب حيات: چشمه محبّت الهى است كه در مدينه پيدا شد.
ا:
اتحاد: ديدن يكى بودن جملهها و
حرفهاى انبيا در اراده الهى. و ديدن اراده الهى در يكى بودن اراده همه انبيا.
انس: جز مشاهده جمال الهى در جمال نبى نيست.
امانت: سنت نبى در تكاليف الهى اوست.
اخلاص: از غير حق مبرّا شدن تا دل پاك نبى بستن است.
اتصال: فانى شدن بنده در محبت نبى تا فانى شود در محبت محبوب.
احسان: چون نبى، بدى ها را با نيك پاسخ دهى.
اختيار: انتخاب خواست الهى از طريق نبى است.
ادب: حفظ نفس است در برابر رسول تا قادر شود روح خود را در خدمت خدا در آورد.
ارادت: آن است كه در برابر نبى حق اراده نباشد تا در برابر حق از تماميت خود رها شود.
اشتياق: شوق تقاضا و طلب از نبى است تا هم حال با رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از خدا بخواهد: «اسْأَلُكَ الشَّوقَ الى لِقائِكَ وَ لَذَّة النَّظَر الى وَجْهِكَ الْكَرِيم».
اعتكاف: احساس مقيم مسجد نبى بودن در هر مكانى است.
الهام: نورى است كه بواسطاه نبى از جانب خدا در قلب بتابد.
امام: رسول خدا و روش و قرآن خداى اوست.
امانت: عشق الهى در محبت به رسول اوست.
اوليا: صحابه او و همسان صحابه او بودن است.
ايمان: تصديق توأمان وحدانيت و رسالت محمدى است، توأمان به دل و به فكر و به زبان و به عمل، كه يك وجه بيش نيست و آن ايمان معصوم است.
ب:
باده: شراب نبوت مدينه نبى است كه هر كه نوشد در وحدانيت الهى غرق گردد.
برادر: برادرى مؤمنان در عمل به سنت نبى است.
بصيرت: قوه قلبى است كه به نور نبوت روشن باشد.
بقا: با حق و نبى حضور جاويد يافتن است و رغبت به حق با حضور نبى است.
بدعت: طرح كردن خود است برابر نبى.
بحبلاللَّه: در كنار چنگ زدن نبى به
ريسمان حق چنگ زدن است.
پ:
پاك: در همرهى با نبى است. در شريعت وضو و غسل بر دوام گيرند و در طريق نيت را دائماً تطهير كنند.
پير: رسول خداست كه هيچ سالكى بىعشق به او و بىيارى او به منزلگاه حق نرسد.
ت:
تجلى: در ظاهر شدن معانى اسماءاللَّه قرآنى بر دل سالك است.
تحيّر: آن است كه چون خدا را بجويى، رسول را بيابى، و چون رسول را بجويى، خدا را بيابى، و چون هر دو را بجويى خود را نيابى.
تسبيح: به روش رسول، جلال خدا را به پاكى ياد كردن است هنگام تعزيت دل.
تسليم: انقياد است به دعوت پيامبر اسلام و قضاى و قدر الهى.
تفرقه: صفت خلقِ بدون رسول و خداست.
تقوى: پرهيز بنده است از ما سوىاللَّه تا جز راه محمد صلى الله عليه و آله را نجويد.
تكبر: در برابر رسول، خود را ديدن، و در برابر حق، هستى را بها دادن است.
تواضع: وضع نفس به انقياد اوامر و نواهى نبوى تا به وضع. نفس با حق به مقام عبوديت رسد.
توبه: بيدارى روح است در بازگشت از مخالفت رسول حق به موافقت حقِ رسول.
توحيد: محو آثار بشرى است در يكى بودن انبيا در نبى فانى شود و در يكى دانستن همه چيز در حق بقا يابد.
توكل: اعتماد به آنچه حق است نزد نبى.
ث:
ثبات: صبر نبى را اسوه خود يافتن تا توبه و توكل را استوار داشتن.
ثنا: خاص كسى است كه در ثناى رسول، خود را مىبيند و نه رسول را، و در ثناى حق، خلق را مىنگرد و نه حق را.
ج:
جذبه: عنايت الهى است كه بنده را به خود و رسول خود نزديك گرداند. پس از اعلام رسالت محمد، جذبه حقيقت مصطفوى (مجذوب اول) است كه ممكن است فردى را شايسته مجذوب الهى گرداند:
ور نه خاكى از كجا عشق از كجا گر نبودى جذبههاى جان تو
اهميت اكتساب چنين جذبهاى است كه مولانا فرمود:
ذرهاى جذب عنايت برتر است از هزاران كوشش طاعت پرست
جمال: جمال حق: از زمره صفاتى است كه به لطف و رحمت اختصاص دارد و جمال نبى از لطف حق است كه او را رحمة للعالمين خواند تا در نبوت او رحمت واسعه الهى را بيابيم.
جمع: رفع مباينت بين رسول و خداست.
ح:
حال: يك لحظه عشق به نبى است براى حصول مقام معرفت حق، ارادت به نبى است از توجه به خداكه به محض موهبت بر دل سالك وارد شود.
حضور: حاضر بودن دل در «مقام نبوت» است تا از خود محو شود و در «وحدت حق» حضور يابد.
حقيقت: مشاهده حق با سلب خود در مدينه اوست.
حكمت: فهم درست وحى است.
حيا: شرم از حق و رسول حق است.
حيرت: از فرط معرفت و غلبه شهود جمال الهى برمىخيزد.
خ:
خلوت: محادثه و انس با نبى است تا در مجالست با حق به ذكر حق مهيا شود.
خلوتى: كسىاست كه با تن با امروز مدينهها باشد و به دل با مدينه نبى.
خاموشى: چون شرط آگاهى بر شهود است: من عرف اللَّه كل لسانه، از جذبههاى رحمت الهى است.
خانقاه: صفّه فقرا در برابر خانه رسول است كه هر عارفى در همه جاها و همه عصرها خود را در آن مكان و نياز مىيابد.
خرقه: سند ارشادى است از فيض وجود ذى جود رحمت عالميان.
خوف: شرم است از نزديكى به كارهايى كه در قرآن معاصى و مناهى ناميده شده است.
د:
دعا: به سنت رسول، اظهار خشوع و خضوع به درگاه حق است.
ذ:
ذكر: احضار معانى الفاظى است كه پيامبران را تعليم داد، تا دائماً آن را در ستايش حق، از ذهن بگذرانيم تا در قلب قرار گيرد. مشهورترين اذكار در عرفان:
«اللَّه»، «لا اله الّا اللَّه»، «لا اله الا اللَّه ملك و الحق و المبين سيدنا محمد رسولاللَّه صادق الوعد الأمين»،
ذوق: چشيدن شراب مدينه اوست.
ر:
رجا: بدايت آن اميد به محبت رسول است در احساس حضور با او، و نهايت آن اميد به لطف حق است كه رجاى فىاللَّه مىباشد
رضا: خروج از رضاى نفس كه دائماً با شك و هراس همراه است و در آمدن به رضاى حق است تا عارف به يقين، آرامش دل را حاصل كند. بدايت اين حال، استغراق در نبوت است و نهايت آن مقام، ثمره استغراق در خداى محبوب است.
ريا: خود بينى در برابر نبى است كه منجر به ترك اخلاص و از حق محجوب گشتن است.
رياضت: خلاف نفس كردن است تا عارف در اطاعت خدا و رسول خدا قرار گيرد.
ز:
زهد: مقام رعايت حد شرع است.
زوال: در وحى نبى نيست شدن است.
س:
سالك: انسانى است كه پس از حصول ايمان، به روش قرآن و سنت، با نيروى حال مقامات معنوى را طى مىكند. مسافرى است كه از خود به جانب حق گام برمىدارد تا پس از رسيدن به مدينةالنبى طالب تقرب به پيشگاه الهى شود.
سالوس: كسى است كه مىخواهد با دروغ وانمود كند اهل مدينة النبى است.
سكر: حالتى است طربناك و پرنشاط كه پس از طى مقامات و سير و سياحت، هنگام رسيدن به مدينه او حاصل مىشود.
سكينه: اطمينان و آرامشى است كه خداوند بر دل دوستان نبى مىنهد.
سماع: استماع كلام الهى با صداى نبى است كه موجب وجد و حيرت عظيم است.
سنت: زندگى محمد است.
سفر: سير در نبوت است عَنِاللَّه
ش:
شريعت: سخن و فعل و حال نبى است كه سالكان راه مدينه او بدان مكرمند.
شكر: علم به وجود نعمت نبوت
نبى است تا امكان ثناى منعم ميسر شود.
شوق: هيجان دل است كه خداى تعالى در دل عرفا افروزد تا غير از مدينة العلم را نبينند.
شهود: رؤيت حق بود در مدينه علم نبى
شهيد: آن كس است كه حق بر دل او غالب بود تا حق را در رسول حق رويت كند.
شهادت: با گواهى به وحدانيت آغاز مىشود تا به گواهى رسالت نبى منتهى شود.
ص:
صافى: آنكس است كه در قلبش محبت هيچ محبوبى جز خدا و رسول او نباشد.
صبر: منازعت با روح است باللَّه و للرسول و نشانه آن خوددارى از جزع است نسبت به بلاهاى زندگى.
صدق: يكى بودن ظاهر و باطن در نزديك شدن به نبى است.
صوفى: آنكس كه بخواهد چون نبى زندگى كند تا آيات وحى بر او كشف شود.
ط:
طالب: آن كس است كه عرفان را به جستجو در معرفت مدينه آغاز كند.
طريقت: سير سالكان است در قلب نبى.
طلب: شب و روز با ياد خداى نبى و خدا بودن آخرين مرحلهاى است از مراحل عرفان مدينه.
ظ:
ظهور: تجلى حق است در نامهايى كه وحى، آن را بر محمد آشكار ساخت.
ع:
عابد: آنكس كه عارف و عاشق حقيقى به خدا و رسول او است.
عارف: آنكس كه مكاشفهاى از توحيد و نبوت بر حال او ظاهر شده باشد.
عشق: نتيجه ادراك و معرفت به:
«انَاللَّهَ جَمِيلٌ يُحِبُّ الْجَمال» است. حاصل چنين علمى، سير و سلوك با ياد معشوق و تلاش به شوق ديدار است. غرق در اين جذبه ديدار است كه روح را لطيف، قلب را پاك و وجود آدمى را از كثرت تمايلات و آرزوها دور و به يك مقصود توجه مىدهد، پس در حد ذات خود بىرنگ است.
عقل: اگر صادق است مظهر علم نبوى و نبى مظهر قدرت ايمان آدمى
است. و اگر مصلحت است مظهر قدرت خود خواستن آدمى است.
علم: دانستن آخرين دستاوردهاى بشرى براى شناخت قوانين طبيعت، معارف ماوراى طبيعت، و رابطه انسان با آن دو به منظور عارف شدن بر معانى كلام خدا در قرآن و سخن نبوى است.
عنايت: توجه خدا به سالكى است كه در كلام نبى او سير مىكند.
غ:
غم: شوق نافرجام از حضور در پيشگاه خدا و رسول او است.
غيب: آنچه كه در چشم ظاهر ما از سخن نبى نگنجد.
ف:
فتح: بسط دل است بىآنكه خود مسبب آن باشيم. در قرآن سه جلوه دارد:
فتح قريب كه فرمود: نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ .... فتح مبين كه فرمود: إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً. و فتح مطلق كه فرمود:
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ.
فقر: نيازمندى به فهم سنت رسول و توجه پاك به عنايت حق است. و چون در اين نيازمندى استغناى از خلق نهفته است، فخر است؛ زيرا نتيجه آن عزت است. بنياد اين عرت عرفانى بر دو كلام رسول خدا استوار است: يكى «الْفَقْرُ فَخْري» و ديگرى: «الْفَقْرُ كَنْزٌ»، از اين روى در عرفان مدنى فقير صادق كسى است كه مستغنى باشد از غير حق و نيازمند باشد به حق.
فنا: سقوط اوصاف مذمومه است و بقا را در اوصاف نبى ديدن.
فيض: مبدأ آن جود و كرم خداوند فياض است كه محمد را به پيامبرى برانگيخت تا به متمسكان ساحت سنت او، فيضان رحمت الهى به دلها رسد.
ق:
قبض: حال دل از گدازش و قهر است و بسط حالت مسرّت از اشراق دل كه از نوازش و لطف حق عارض شود، اساس اين معرفت در وحى به محمد مكتوب است كه: «واللَّه يقبض و يبسط».
قرب: نزديكى ما به نبى اكرم است به صورتى كه بهر جا و هر چه نظر كند چون او بجز خدا نبيند.
قطب: قطب عارفان اسلام جز نبى نيست.
قناعت: نگاه نكردن به مادياتى كه از دست رفته و حاصل نيست و بىنيازى و بسنده كردن بدانچه هست، مخالف طمع.
ك:
كبر: خود را از ديگرى بزرگ دانستن است كه در كلام وحى موجب نقمت و مرتبتى از مراتب كفران نعمت است.
كبريا: عظمتى است كه جز خدا هيچ موجودى استحقاق آن را ندارد. به استناد كلام وحى: وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.
كشف: و مكاشفه نزد عارفان مدينه از حجاب بيرون آمدن است به لطف حق.
و در تحرير فرو رفتن به كنه حق.
كفر: نداشتن معرفت و ايمان قلبى به وحدانيت الهى و نبوت محمدى است كه موجب خود پرستى و تفرقه و التفات به غير حق مىشود.
كمال: رسيدن به نهايت مقصود از رسالت محمد است.
ل:
لطف: رحمت كلى حق تعالى است به بندگانش تا به طاعت او نزديك و از بدى ها دور سازد. و بدين لحاظ خداوند از زبان محمد ما را فرمود: «سَبَقَتْ رَحْمَتي عَلى غَضَبي». م:
ماحى: آمرزش و رحمت خداوند بربندگان است واز آنروىيكىاز اوصاف و نام هاى نبى شد كه خداوند خواست تا نفاق و كفر را به وجود او پاك كند.
محو: پاك شدن از رؤيت نفس است تا در حق نيست شود. كه پيامبر در وحى الهى شنيد: يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ.
مراد: رسولاللَّه است كه عارفان اسلام دست ارادت بدو دادند تا آنان را به سوى حق هدايت كند.
مريد: كسى است كه سالك محذوب رسول باشد.
مُقام: ايستادن در برابر حق است و مَقام جاى ايستادن در مدينه نبى است.
شرط سالك را آن مىدانم كه دائماً از مُقام به مَقام رود و از مَقام به مُقام.
مقام صدق: همنشينى با نبى در برابر حق است
مولى: حقى است كه محمد آن را شناخت و رسولى است كه خدا بر او شهادت داد ...
ن:
نفس: اگر اماره باشد منبع مخالفت با وى است. و مخالفت با نفس، متابعت رسول در وحى است، اگر مطمئنه باشد:
از صفات بد جدا افتاده و به اخلاق نيكو
سيرتِ نبى متخلق شده است.
و:
واصل: كسى است كه همشهر پيامبر شد.
وحدت: وجود حق است و موحد كسى است كه مانند رسول نفس خود را در وحدت الهى فانى كند.
وحى: كلامى است كه نبى آن را از خدا شنيد.
ى:
يقين: اصل ايمان به رسالت محمدى است:
آلمان، كلن، صبح جمعه، 13 آبان 1379 برابر با 3 نوامبر سال 2000
محمد الدقن- دكتر انصارى
جامه كعبه مكرّمه، كه در دوران جديد همه ساله از مصر ارسال مىشد، داراى ويژگىهاى زير بود:
1- هشت قطعه پرده كه بدان «احمال كعبه» مىگفتند 2- هشت كمربند 3- چهار قطعه نوشتهدار 4- پرده درِ كعبه معروف به «برقع» 5- جامه مقام حضرت ابراهيم خليل عليه السلام 6- پرده درِ جايگاه مقام ابراهيم خليل عليه السلام 7- پرده باب التوبه 8- پرده دروازه منبر مكّى 9- كيسه جايگاه كليد كعبه مشرّفه.
افزون بر اين ها، وسايل مورد نيازد ديگر جامه براى آوزيان كردن آن، مانند:
طناب ها و نيز لوازم شستشوى كعبه و مواد معطّر كننده همراه آن بوده است. (1)اينك مىپردازيم به شرح ويژگىهاى قسمتهاى مختلف جامه كعبه معظّمه كه در دوران جديد همه ساله از سوى مصر ارسال مىگرديد. گفتنى است جامه كعبه همه ساله به علّت ابداع روشهاى نوين و پيشرفت فنّىِ آذين بندىِ آن، نسبت به سال پيش تغييراتى داشت.
جامه اصلى كعبه (احمال كعبه)
جامه اصلى، از هشت قطعه پارچه ابريشم سياه نوشته دار (نوشتهها به صورت بافته) تشكيل شده و در زمينه سرتاسر پارچه، عبارتِ «لا إله إلّااللَّه، مُحمَّدٌ رَسُولُ اللَّه» به شكل دال نوشته شده
1) شهادت نامههاى شرعى تسليم جامه كعبه در سال هاى 1321 و 1322 ه. ق.
و برخى در ميانه دالِ ديگر به صورت بافته نقش مىبست. اين قطعهها يا پارچهها به شصت و دو قطعه مىرسيد كه طول هر يك از آن ها، بيست و شش ذراع (1)با عرض نود سانتىمتر بود و مساحت تمامى آنها به يك هزار و ششصد و دوازده ذراع مىرسيد و همگى به وسيله نخ هاى ابريشمى سياه رنگ و مفتول (تارهاى نازك و ضخيم) بافته مىشد.
اين قطعهها توسط پارچه پنبهاى سفيد آستر گرديده و در قسمت هايى كه دو قطعه از عرض به هم اتصال مىيافت با مفتولهاى پنبهاى پيوند مىخورد.
تمامى قسمتهاى اتصال يافته از قطعههاى جامه، به وسيله پوست دباغى شده و غير دباغى شده بُز مستحكم و استوار مىشد.
بر روى هر يك از «احمال» كعبه، يكى از كمربندهاى هشتگانه قرار مىگرفت كه بر دو «حمل» از «احمال» كعبه، چهار قطعه نوشتهدار (كردشيات) (2)نقش مىبست.
«احمال» هشتگانه كعبه و كمربندهايى كه بر آنها قرار مىگرفت بدين صورت بود:
دو «حمل» كه هر يك از آنها مركّب از 9 قطعه پارچه بوده و مجموع پارچههاى آن به 18 عدد مىرسيد. طول آنها 468 ذراع، كه بر اين دو «حمل» كمربندهاى اوّل و سوم قرار مىگرفت.
دو «حمل» كه هر يك از آنها مركّب از هشت قطعه پارچه و مجموع آنها شانزده عدد بود. طول مجموع اين قطعهها به 416 ذراع مىرسد و بر اين دو «حمل» كمربندهاى دوم و چهارم قرار مىگرفت.
دو «حمل» كه هر يك از آنها مركّب از 712 قطعه پارچه بوده و مجموع پارچههاى آن به پانزده قطعه مىرسيد.
طول آنها 390 ذراع است كه بر روى اين دو «حمل» كمربندهاى پنجم و هفتم مىآيد.
مىشد و سپس به وسيله طناب هايى به حلقههاى آهنى بسته و آنگاه بر بام كعبه انداخته مىشد و بعد به وسيله دستگيرهها و بندهايى به يكديگر متّصل مىگشت. و در قسمت زيرين به وسيله حلقههايى كه بر روى شاذروان قرار داده شده بود ثابت و استوار مىگرديد.
هر گاه يكى از قسمتهاى ياد شده، بر كعبه نصب مىشد؛ به وسيله دستگيرهها و بندهاى ياد شده به قطعه نزديك خود پيوند مىخورد و بدين صورت در پايان همانند پيراهن سياه رنگ مربعى بر كعبه پوشيده مىشد.
پس از آن، در پيرامون كعبه معظّمه، بر روى اين قطعههاى به هم پيوسته، و در يك سوم قسمت فوقانى آن، كمربندهاى كعبه، كه مركّب از هشت قطعه بود، نصب مىگشت. (1)افزون بر اين قطعاتِ ابريشمى، قطعات ديگرى نيز وجود داشت كه عبارت بودند از دويست و يازده ذراع پارچه اطلس سياه و ساده (بافت مصر) و پارچه ابريشم و اطلس قرمز و سبز (بافت خارجه) كه بر روى قسمتهايى از آن تارهاى نقرهاى سفيد رنگ و تارهايى از طلاى زرد و نيز با عيار 99% تنيده مىشد.
كمربندهاى جامه (طراز)
جامه كعبه، داراى هشت كمربند بوده كه بر روى قطعههاى هشتگانه- همچنانكه پيش از اين ياد كرديم- قرار داده مىشد. هر يك از اين كمربندها از نظر اندازه طول، مقدار وزن، تارهاى تنيده و آذينهاى ميان آن بدين شرح مىباشد:
كمربند نخست: طول 1278 ذراع و وزن تارهاى طلايى و نقرهاى تنيده در ميان آن 1030712 مثقال.
كمربند دوّم: طول 1178 ذراع و وزن تارهاى آذين شده بر آن 94714 مثقال.
كمربند سوّم: طول 1278 ذراع و وزن تارهاى طلايى و نقرهاى تنيده در ميان آن، 1039 مثقال.
كمربند چهارم: طول 1178 ذراع، و وزن تارهاى آذين شده بر آن 98314 مثقال.
كمربند پنجم: طول 1078 ذراع و وزن تارهاى طلا و نقرهاى تنيده در ميان آن 90112 مثقال.
كمربند ششم: طول 978 ذراع، وزن تارهاى آذين شده بر آن 86214 مثقال.
كمربند هفتم: 1078 ذراع، وزن تارهاى آذين شده بر آن 86714 مثقال.
1) يوسف احمد: المحمل والحجّ، ج 1، صص 264 و 265
كمربند هشتم: طول 978 ذراع و وزن تارهاى طلا و نقرهاى تنيده در ميان آن 88214 مثقال.
بنابراين، مجموع طول كمربندهاى ياد شده برابر با 91 ذراع و مجموع وزن تارهاى طلايى و نقرهاى تنيده در ميان آنها بالغ بر 751313 مثقال بوده است.
در اين ميان آنچه لازم به يادآورى است اين است كه: تمامى كمربندهاى ياد شده به عرض هفتاد سانتىمتر بوده كه حاشيهاى به عرض هفت سانتىمتر قسمت زبرين و زيرين آن ها را در بر مىگرفته است.
نوشتههاى روى كمربند
بر روى كمربندها آيات قرآن با خطّ زيباى ثلث عربى نوشته مىشد كه تمامى حروف آيات ياد شده به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا بود.
اين آيات نوشتههاى ديگر، به وسيله «عبداللَّه بك زهدى» در دوران خديو اسماعيل به رشته تحرير در مىآمد.
آيات قرانىِ ياد شده، به اين صورت بر روى كمربندها نقش مىبست:
شكل شماره 10؟؟؟
در سمت شرقى، كه در آن دَرِ كعبه قرار داشت، دو كمربند اوّل و دوّم استوار بود كه بر روى كمربند اوّل اين آيات به چشم مىخورد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ وبر روى كمربند دوّم: وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ* رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.
در ميان اين دو كمربند، دايرهاى قرار داشت كه بدان «رِنك» گفته مىشد. (1)در زمينه دايره ياد شده، كلماتِ: «يا حَنّانُ يا مَنّان يا سُبْحان» به صورتى كه الفهاى آن ها به مركز دايره متوجّه مىگرديد، نقش بسته بود.
در اين زمينه، حرف ندا به صورت وارونه قرار داشت كه اين حركت، اشتباه معمولى است و همواره به وسيله خط نگاران صورت گرفته و به نظر مىرسد كه قرار دادن اين حروف در اين مكان لازمه آذين آن باشد.
شكل شماره 11؟؟؟
كمربندى از كمربندهاى هشتگانه و رنكى كه بين دو كمربند است و در چهار كعبه ديده مىشود.
در سمتى كه حجرالأسود در امتداد آن است و سمت جنوبى كعبه به شمار مىآيد، كمربندهاى سوم و چهارم قرار داشت. بر روى كمربند سوّم اين آيات نقش بسته است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَمَا كَانَ مِنْ الْمُشْرِكِينَ* إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ* فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ ....
و بر كمربند چهارم ... وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ* قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ شَهِيدٌ عَلَى مَا تَعْمَلُونَ ...، اين دو كمربند در ميان خود
1) اين كلمه در اصل ريشه تركى داشته كه در مصر دوران مماليك به كار مىرفته است، «مترجم».
«رنك» ديگرى نيز داشت كه نوشتههاى آن همانند «رنك» پيشين بود.
بر روى سمت سوم كعبه مشرفه، كه سمت غربى آن به شمار مىآيد، كمربندهاى پنجم و ششم قرار مىگرفت.
بر روى كمربند پنجم اين آيات ديده مىشد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لَاتُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ* وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ.
و بر روى كمربند ششم لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ* ثُمَّ لِيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ. كه باز در ميان اين دو كمربند، «رنك» به صورت پيشين قرار داشت.
بر سمت چهارم، كه سمت شمالى كعبه است و در آن ناودان قرار دارد، دو كمربند هفتم و هشتم قرار مىگرفت.
گفتنىاست نوشتههاى روى اين دو كمربند، در دوران هاى مختلف تغيير كرده است؛ به طورى كه به هنگام دوران فرمانروايى خانواده محمّد على كه- مصر تابعى از دولت عثمانى به شمار مىآمد- بر روى اين دو كمربند عبارت: «اهدايى به كعبه از سوى سلطان عثمانى» قيد مىشد. اين عبارت به صورت طولانى، از نام آن سلطان آغاز و نسب و القاب او را آنچنان گسترده به رشته تحرير در مىآوردند كه سراسر مساحت دو كمربند را دربر مىگرفت. (1)امّا پس از شكست و از هم گسيختگى دولت عثمانى، در پايان جنگ جهانى اوّل، مصر خود را از تبعيت دولت عثمانى رهانيد و در آن هنگام بر كمربند هفتم اين آيات نوشته مىشد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ ....
امّا كمربند هشتم ويژه عبارت اهدا بود كه بر آن، اين جملات نوشته مىشد:
«أمَر بصُنع هذهِ الْكسوة الشريفة لكعبة بيت اللَّه الحرام (فلان) سنة كذا» (2)
عبارت اهدا، در دورانهاى گوناگون قابل تغيير بود.
هنگامى كه در رمضان سال 1355 ه/ 1936 م. ميان مصر و دولت عربستان قرار داد تفاهمى صورت گرفت- پس از درگيرى سياسى كه مدّت ده سال به درازا كشيد و پيش از اين، از آن ياد كرديم- متن نوشته بر روى كمربند هشتم بدين صورت تغيير يافت: «أمر بصنع هذه الكسوة الشريفه للكعبة بيت اللَّه الحرام صاحب الجلالة ملك مصر فاروق الأوّل واهديت لها في عهد صاحب الجلالة عبدالعزيز آلسعود ملك المملكة العربية السعودية سنة 1355 ه.» (1)
و نيز نك: يوسف احمد، المحمل والحجّ، ج 1، صص 265، 266 و 267
شكل شماره 12؟؟؟
قطعهاى از كمربندى كه اهداى ملك فاروق اول بر آن موجود است و در زمان ملك عبدالعزيز آلسعود ارسال گرديده است
قطعههاى نوشتهدار جامه (كردشيات)
بر روى جامهاى كه كمربند اوّل و دوّم قرار داشته و به عبارتى بر روى سمت شرقى كعبه كه پيش روى كعبه است و درِ كعبه بر آن قرار دارد، چهار قطعه نوشته مىشد كه طول آنها شش ذراع، و مساحت هر يك از آن ها (كردشيه) 90* 75 سانتىمتر بود.
در زمينه هر يك از اين قطعهها: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ* لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ* وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ به شكل دايرهاى به قطر هفتاد سانتىمتر نقش بسته بود. در قسمت زبرين و زيرين اين قطعهها حاشيهاى نقش دار قرار داده شده بود. اين قطعههاى چهارگانه به وسيله تارهاى نقرهاى سفيد رنگ و تارهاى نقرهاى مطلا
1) اسناد و مدارك موجود در كارگاه جامه بافى كعبه مكرّمه در قاهره:
به مقدار 504 مثقال تنيده شده بود. (1)(شكل شماره 13)؟؟؟
پرده درِ كعبه (برقع)
پرده درِ كعبه از چهار قطعه تشكيل شده بود. اين بدان جهت بود كه حجم زيادى داشت و امكانِ ساختن آن به صورت يك قطعه غير ممكن مىنمود.
پرده از پارچه ابريشم و اطلس سياه و ساده به مساحت چهل و شش ذراع و ربع و قسمتى ديگر از آن پارچه اطلس خارجى به رنگ قرمز و سبز بود كه همگى به يكديگر پيوسته و بر روى آن تارهاى نقرهاى و طلايىِ ونيزى خالص، نقش و نگارهاى زيبا داشت. اين پرده دو آستر؛ نخست آسترى پنبهاى به رنگ سفيد و بر روى آن پردهاى از ابريشم اطلس خارجى به رنگ قرمز و سبز داشت.
همچنين در پيرامون پرده درِ كعبه و نيز ميانه آن، نوار پهن پنبهاى به صورت مفتول قرار داده شده بود.
قطعههاى چهارگانه، كه پرده درِ كعبه را به وجود مىآورند، شامل قطعه فوقانى بود كه بدان «العتبه» مىگفتند و قطعه زيرين آن را «طراز» و قطعهاى كه در ادامه آن بود، «القائم الصغير» و قطعه پايين آنها، كه در آن شكافى قرار داده شده بود، «القائم الكبير» مىناميدند.
افزون بر آن، قطعهاى به نام «الوصله» نيز داشت كه قطعههاى شماره سه و چهار را به هم وصل مىكرد.
امّا قطعه نخستين، كه «العتبه» ناميده مىشد، داراى مساحتى به اندازه 1234 ذراع بود. مقدار وزن تارهاى نقرهاى سفيد رنگ و نيز تارهاى نقرهاى مطلاى تنيده شده بر آن به 140413 مثقال مىرسيد. قطعه دوم كه «طراز» ناميده مىشد، داراى 1134 ذراع مساحت بود و 105713 مثقال تارها آذين داشت.
قطعه سوّم؛ يعنى «القائم الصغير» 9 ذراع مساحت داشت و تارهاى آذين شده بر آن به 901 مثقال مىرسيد.
قطعه چهارم، «القائم الكبير»، داراى
1) ابراهيم رفعت، مرآة الحرمين، ج 1، ص 293
مساحتى به اندازه 1134 ذارع بود و وزن آذينهاى تنيده شده بر آن، به 145523 مثقال مىرسيد.
«الوصله» قطعهاى بود كه دو قطعه «قائم» را به هم وصل مىكرد و داراى تارهاى نقرهاى آذين شده، به مقدار 43 مثقال بود.
بدين ترتيب مجموع وزن نخهاى طلا و نقره تنيده شده بر پرده درِ كعبه مكرمه (برقع) به 486113 مثقال مىرسيد.
افزون بر اين، بر روى پرده درِ كعبه (برقع) اين وسايل نيز قرار داده مىشد:
شش عدد صفحههاى نقرهاى با عيار 90 مطلا به طلاى زرد ونيزى كه هر يك از صفحههاى ياد شده بر روى دو چتر (آفتابگير) قرار داده شده بود.
دوازده عدد چتر بافته شده از ابريشم سرخ، كه آذين روى آنها به وسيله تارهاى نقرهاى و طلايى بود. اين چترها به وسيله پوست بُز دباغى شده، آستر گرديده بود و بر روى هر يك از چترهاى ياد شده، منگولهاى از نخهاى پنبهاى هندى قرار داشت.
دوازده عدد منگوله نخى ساخته شده از پنبه هندى سرخ و تارهاى نقرهاى زرد و سفيد و نيز تارهاى مطلا، كه هر يك از آنها بر روى يك چتر قرار داده شده بود.
برقع يا پرده درِ كعبه مشرّفه، به صورت مستطيل بود كه اطراف چهارگانه آن، حاشيهاى آذين شده به تارهاى نقرهاى و طلايين داشت.
بر روى پرده (پس از حاشيه پيرامون آن)، حاشيه ديگرى بود كه به وسيله مستطيلهاى بيضى شكل و دايرههايى تقسيم مىگرديد. در ضلع فوقانى آن، سه دايره؛ در دو طرف و ميانه قرار داشت كه در فاصله آنها دو مستطيل بيضى شكل ديده مىشد. در زمينه دو دايره دو طرف، عبارت: «اللَّهُ رَبّي» و در دايره ميانى عبارت: «اللَّهُ حَسْبي» نوشته شده بود. در زمينه مستطيل ها؛ در يكى اين آيه قرآن نوشته شده است: قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ... و در ديگرى فَلَنُوَلِّيَنَّكَ
1) شهادت نامههاى تسليم جامه كعبه در سال هاى 1321، 1322 هجرى. و نيز نك: ابراهيم رفعت پاشا، مرآة الحرمين، ج 1، صص 293 و 294
قِبْلَةً تَرْضَاهَا ....
بر اضلاع سه گانه ديگر، در زمينه مستطيلهاى بيضوى، سوره فاتحه و بر دايرههاى ميان آن ها عبارت: «اللَّهُ رَبّي» نقش بسته است.
در قسمت فوقانى پرده و سطر اوّل آن، شكل مستطيلِ بيضى قرار دارد كه در زمينه آن، اين آيه نقش بسته است: قال تعالى إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَاناً نَصِيراً.
سپس در سطرى كه در ادامه آن بود، در ميان چهار دايره كه هر دايره همانند «گلابى» ترسيم گرديده بود، در يك رديف سوره صمديه نقش گرديده بود. از آن پس، در سطرى كه در ادامه آن بود، در ميانه چهار مستطيل بيضى شكل، كه هر دو دايره در كنار يكديگر قرار داشته و در ميان آنها دايرهاى گنجانيده شده بود، در زمينه مستطيلهاى چهارگانه آيةالكرسى و در پايان آنها عبارت «صدق اللَّه العظيم وصدق رسوله البشير النذير، و صلى اللَّه على محمّد وعلى آله وأصحابه أجمعين» ديده مىشد.
در زمينه دايره عبارتِ: «اللَّهُ حَسبي» نقش گرديده است. در ميان آن ها مستطيل بيضى شكلى به عرض پرده و در ميان آية الكرسى، اين نوشته بر آن ديده مىشود: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ .... در زير آن دو «كردشيه» بزرگ بود كه در زمينه هر يك از آنها، سوره صمديه، به شكل دايره، در پيرامون لفظ جلاله «اللَّهُ جَلَّ جَلاله» نقش بسته بود. در ميان دو كردشيه ياد شده، چهار مستطيل؛ يكى بر ديگرى ديده مىشود كه دو مستطيل اوّل و چهارم به وسيله تارهاى نقرهاى و مطلا آذين شده بود. امّا بر دوّمى و سوّمى اين عبارت نوشته شده بود: «بتوفيق اللَّه تعالى تمّ صنع هذه البردة بالجمهورية العربية المتحّدة في عهد الرئيس جمال عبدالناصر سنة 1381 ه.» سپس در ادامه آن دو مستطيل بيضى شكل ديده مىشد كه در زمينه آن ها: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ* إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ* فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ* الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ نوشته شده بود.
سپس در ادامه آن، چهار مستطيل بيضى شكل ديگرى قرار داشت كه دو به
دو بر روى هم قرار داده شده بود. بر فوقانى آن عبارت: «لا إله إلا اللَّه المَلِكُ الحقُّ المبين» و در پايين: «مُحمّدٌ رَسُولُ اللَّه الصّادِقُ الْوَعْدُ الأَمِين» ديده مىشد. در فاصله اين مستطيلهاى چهارگانه و در ميانه پرده، رأس مثلثى كه در پايين، قاعده آن كامل نگرديده و بدان شكاف پرده درِ كعبه در پايين بازمىگردد، قرار داشت. به دو ضلع اين مثلث نوشته: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ* لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ* وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ، صَدَقَ اللَّهُ الْعَظِيم» نقش بسته بود.
در پايين پرده و تا انتهاى آن، دو مستطيل بر دو طرف شكاف ديده مىشد كه اين دو، به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا و نيز نقش و نگارهاى زيباى زربفتى آذين گرديده بود. (1)شكل شماره 14؟؟؟
پرده درِ كعبه معظّمه موجود در دار الكسوه قاهره به سال 1381 ه
1) نوشتهها و آذينهاى ياد شده؛ به وسيله مؤلّف بر روى پرده درِ كعبه مظعّمه كه در ميان قطعههاى جامه مصرى موجود در كارگاه جامهبافى در خرنفش كه هم اكنون وجود دارد، مشاهده گرديد. اين جامه همان جامهاى است كه در سال 1381 ه. به مصر بازگردانيده شد.
جامه مقام ابراهيم خليل عليه السلام
اين جامه، از پنج قطعه كه شامل:
چهار سمت و سقفِ مقام بوده، تشكيل مىگرديده است. مساحت كلّى آن به همراه پارچه ابريشم و اطلس سياه ساده، سى ذراع بوده كه همگى مانند پرده درِ كعبه، از همان مواد اوّليه بافته شده بود، با اين تفاوت كه اين جامه به وسيله ابريشم مصنوعى سبز همانند پرده درِ كعبه آستر نشده بود، بلكه به وسيله چلوارى پنبهاى سرتاسر آن آستر گرديده بود.
قسمتهاى گوناگون اين جامه و آنچه كه بر آن آذين مىگرديد:
سمت اوّل: طول 718 ذراع و مقدار وزن تارهاى آذين شده 614 مثقال.
سمت دوّم: طول 718 ذراع و مقدار وزن تارهاى تنيده شده و آذين گرديده 610 مثقال.
سمت سوّم: طول 718 ذراع و مقدار وزن تارهاى آذين شده 613 مثقال.
سمت چهارم: 718 ذراع و وزن تارهاى تنيده شده و آذين گرديده 612 مثقال.
سقف، طول 112 ذراع و وزن نقره سفيد به كار رفته در آن 139 مثقال.
بنابراين، مجموع وزن تارهاى طلايى ونقرهاى آن 2588 مثقال بوده است.
افزون بر آن، به جامه ياد شده، پنج دگمه نقرهاى، ده چتر، ده منگوله كوچك نخى و چهار منگوله بزرگ نخى- چنانكه پيشتر آورديم، قرار داده مىشد. همچنين «سُجُق» (1)و گلولههاى پنبهاى هندى به رنگ سرخ در پايين جامه مقام آذين مىشد. (2)بر جامه ياد شده نوشتههاى زير به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا تنيده نوشته شده بود.
پرده درگاه مقام ابراهيم خليل عليه السلام:
اين پرده از دو قطعه تشكيل مىشد.
طول هر قطعه ده ذراع بوده و اين دو قطعه به وسيله قطعه ديگرى به عنوان زير پرده به هم مىپيوست.
پرده درگاه مقام از مواد اوليهاى بافته مىشد كه پرده درِ كعبه را مىبافتند. وزن تارهاى طلايى و نقرهاى تنيده شده بر روى قطعه نخست، 91523 مثقال و قطعه دوّم 90613 مثقال و پارچه رابط ميان آن دو 489 مثال بوده كه مجموع وزن تارهاى آذين شده بر پرده به 1870 مثقال مىرسيد. علاوه بر آن، پرده درگاه مقام
نوشته ص 169 كتاب چاپ شود؟؟؟
داراى پنج دگمه نقرهاى، ده چتر و ده منگوله نخى كوچك بود. (1)پرده باب التوبه:
اين پرده ويژه درِ پله درونى كعبه معظمه بوده كه بهوسيله آن به بام آن راه مىيافتند. و اين پرده نيز همانند ديگر پردهها، از ابريشم سياه ساده بافته مىشد.
مساحت آن يازده و نيم ذراع و وزن تارهاى طلايى و نقرهاى تنيده شده در آن به 102423 مثقال مىرسيد. (2)نوشتههاى روى پرده باب التوبه:
اين پرده به شكل مستطيل بوده كه اطراف چهارگانه آن بهوسيله حاشيهاى از تارهاى نقرهاى، زينت مىگرديد. در قسمت داخل حاشيه ياد شده و در نيمه فوقانى پرده، پنج مستطيل بيضى شكل ديده مىشود كه يكى بر ديگرى قرار گرفته و بر نخستين مستطيل، اين نوشته به چشم مىخورد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، وَاذْ جاءَكَ الَّذِينَ».
و بر دومى يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ ....
و بر سومى عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهَالَةٍ ....
و بر چهارمى ... ثُمَّ تَابَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ.
و بر پنجمى نام فرمان دهنده به ساختن اين پرده و تاريخ ساخت آن قيد گرديده است.
در نيمه پايينى پرده، نقش و نگارهاى آذين شده به تارهاى طلايى و نقرهاى قرار داشته كه در ميانه آن، سه مستطيل بيضى شكل ديده مىشود. بر نخستين آن، اين نوشته ديده مىشود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ».
شكل شماره 15؟؟؟
پرده باب التوبه در درون كعبه
و بر دومى وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً.
و بر سوّمى وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً (1)
تمامى اين نوشتهها به وسيله تارهاى نقرهاى بسيار زيبايى آذين مىگرديده است.
پرده دروازه منبر مسجد الحرام
اين پرده نيز هم جنس ديگر قطعات پرده كعبه، از ابريشم سياه ساده بافته مىشده است. مساحت آن شش ذراع و ربع و وزن تارهاى طلايى و نقرهاى به كار رفته در آن (397) مثقال بوده است. (2)نوشتههاى روى پرده دروازه منبر مكى
اين پرده مستطيل شكل بود كه پيرامون آن را حاشيهاى مزين به تارهاى نقرهاى مطلّا در برگرفته بود. در درون اين حاشيه و در قسمت نيمه بالايى آن، چهار مستطيل بيضى شكل ديده مىشد كه يكى بر ديگرى قرار داشت. در زمينه مستطيل نخستين، ايننوشته بهچشم مىخورد:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، انَّ اللَّهَ ...».
و بر دومى ... وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يَا أَيُّهَا ....
و بر سومى ... الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً.
و بر چهارمى نام فرمان دهنده ساخت اين پرده و تاريخ ساخت آن قيد مىگرديد.
در نيمه پايينى اين پرده، به وسيله تارهاى نقرهاى مطلّا، محرابى كه درون آن قنديلى معلّق داشت، آذين شده بود.
تمامى نوشتهها و نقش و نگارها، به وسيله تارهاى نقرهاى سفيد و نيز تارهاى نقرهاى مطلّا تزيين گرديده بود.
شكل شماره 16؟؟؟
پرده باب المنبر در حرم مكّى
كيسه جايگاه كليد كعبه معظمه
اين كيسه از پارچه اطلس سبز به
مساحت يك ذراع و يك هشتم ذراع ساخته مىشد. بر روى آن به وسيله تارهاى طلايى و نقرهاى به وزن 45 مثقال تنيده شده بود كه در ميانه بالايى آن، دو سوراخ با لب دوزى هاى نقرهاى سفيد به وزن دو مثقال تعبيه شده بود. اين كيسه به وسيله ابريشم سبز ساده آستر شده بود كه بر آن دو ريسمان تنيده شده به نام قيطان، به همراه منگولههايى از تارهاى به هم گره خورده نقرهاىِ زرد قرار داشت. طول اين كليد 45 سانتيمتر و عرض آن 24 سانتيمتر بود. (1)در يك سمت كيسه، اين گفته بارى تعالى بهوسيله تارهاى نقرهاى و طلايين آذين مىگرديد: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا ... كه بر بالا و زير آن نام فرمان دهنده به ساخت كيسه و تاريخ و مكان ساخت آن قيد مىشده است.
در سمت ديگر آن، اين آيه نقش بسته بود: إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كه بر بالا و زير آن نيز مجدداً نام فرمان دهنده به ساخت كيسه و تاريخ و مكان ساخت آن قيد مىشد.
هم اكنون بر كيسهاى كه به همراه جامه كعبه در «دارالكسوه» در قاهره باقى مانده است، در بالاى كيسه و بر روى آيه قرآنى جمله «بالجمهورية العربية المتحدة فى عهد» و زير آيه «الرئيس جمال عبد الناصر سنة 1381 ه.» نوشته شده است.
(شكل شماره 17)؟؟؟
كيسه كليد كعبه معظّمه
ديگر ابزار آلات جامه كعبه
اضافه بر قطعههاى جامه، كه پيشتر آورديم، ابزار آلات ديگرى نيز بوده كه از جامه نبوده ليكن براى نصب و استوار كردن آن ضرورت داشته است.
اين ابزارها عبارتند از:
1) شهادت نامههاى شرعى تسليم جامه كعبه در سال هاى 1321 و 1322 هجرى و نيز نك: به ابراهيم رفعت، مرآة الحرمين، ج 1 ص 294
2) اين تنابها پس از آنكه در قسمت فوقانى جامه كعبه دوخته مىشد بر بام كعبه آويزان مىگشت.
3) جامه كعبه بهوسيله اين گونه طنابها به حلقههاى مسين استوار شده در پيرامون كعبه و شاذروان، متصل مىگرديد.
وزن هشتاد و دو رطل.
سى و شش ذراع پارچههاى نازك سبز تيره، كه براى به هم پيوستن قطعات پرده به كار مىرفت.
دو ديگ مسى كه در آن گلاب خالص به وزن 58 كيلو گرم قرار داده مىشد. و نيز قطعههايى پارچه كه براى شستشوى كعبه مشرفه پيش از قرار دادن جامه نوين، به كار مىرفت. (1)شكل شماره 18؟؟؟
يكى از ظرفهاى گلاب كه به همراه پرده هر سال به كعبه ارسال مىشد و اينك در دار الكسوه قاهره موجود است
1) شهادت نامههاى شرعى، تسليم جامه كعبه در سال هاى 1321 و 1322 ه. و 1380 ه. و نيز نك: به ابراهيم رفعت پاشا: مرآة الحرمين، ج 1، ص 296 و بتنونى، الرحلة الحجازيه، صص 136 و 137
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
از (مثنوى ملاصدرا)
(نگاهى به جايگاه «كعبه دل» در «مثنوى ملاصدرا»
جواد محدّثى
در ميان نسخههاى خطىِ باز مانده از كتابخانه مرحوم «فيض كاشانى»، نسخهاى خطّى يافت شد، كه از حكيم و فيلسوف بزرگ، صدرالمتألّهين شيرازى و به خطّ خودِ وى بود. اين مجموعه نفيس كه با زبان شعر، مباحثى عميق و لطيف از مبدأ و معاد و موضوعات كلامى و اسرار عرفانى و سير و سلوك را دربردارد، در سال 1376 ش. و بر آستانه برگزارى كنگره بزرگداشت مرحوم ملاصدراى شيرازى از سوى كتابخانه آيةاللَّه مرعشى نجفى رحمه الله در 216 صفحه وزيرى منتشر شد. احياى اين اثر كه به كوشش آقاى مصطفى فيضى، با مقدمهاى مبسوط عرضه شد، گامى ديگر در توجّه داشتن و توجّه دادن به معارف ناب و لطيف عرفانى است. در فصلى از اين منظومه كه عنوانِ «در بيان راه سلوك و عشق و اختلاف مذاهب» را برخود دارد، پيش از شروع اشعار، چنين آمده است:
«در بيان راه خدا كه سلوكِ روندگانِ حق بين است و مبدأ آن و محرّك عشق حقيقى و اشاره به اختلاف مذاهب ناس».
از ديدگاه عرفانى ملا صدرا، مهم، يافتن «حقّ» و داشتن برهانِ روشن و يقينى در اين راه است و اوهام و علوم وهمى و وساوس شيطانى، دزدِ راه و غارت دين و راه يافتن نامحرم به حريم حرم دل است.
از آنجا كه قلب انسان، آينه تجلّى اين حقيقتهاست، بايد آن را زلال و صاف نگاه
داشت. وى براى تبيين اين مباحث ژرف و لطيف معنوى، جابهجا از تمثيل و مثال هم بهره مىگيرد.
تشبيه دل به حرم، و تشبيه باورهاى ناب به ورود به حرم امن، در بخشى از اين شعر ديده مىشود. هر چند سروده او در باب حالات قلب و معارف قلبى و اعتقادات ناب و راه هاى دست يافتن به آن هاست، نه بحث از حجّ و كعبه و احرام و حرم و بتخانه، ولى به كمك تمثيل، آن حقيقت والا را بهتر و زيباتر ترسيم مىنمايد.
در كنار «كعبه گِل»، «كعبه دل» را مطرح مىكند و به قداست قلب مؤمن كه حرم خداست و سزاوار آن نيست كه جايگاه بتهاى گوناگون گردد؛ چرا كه با وجود اين بتها در كعبه دل، جايى براى تابش نور الهى و تجلّى حق باقى نمىماند، «وهم» و «شك» را از همين بتها به شمار مىآورد:
اين درونهاى به وهم آميخته كى بود اصنام ازو آويخته
كى شود پاك از بتان شكّ و ريب كى نمايد حق در او انوار غيب
تا تو را بر طاق دل هست اين صنم كى شوى ايزد پرست، اى متّهم؟
آنگاه به «بتشكنى» در كعبه درون اشاره مىكند و همانگونه كه در سال فتح مكّه، حضرت امير عليه السلام پاى بر دوش حضرت رسول نهاد و بر بام كعبه رفت و بتها را واژگون ساخت، تا حاكميّت الهى پيامبر در مدينه و مكّه، استوار گشت، براى حاكميّت حقپرستى در «مدينه نفس و جان»، لازم است «پاى عقل» بر «كتف روح» قرار گيرد و اين بتشكنى صورت پذيرد:
تا ز طاق كعبه اين اصنام را مىنيندازى به نور اهتدا
تا به كتف روح، پاى عقل را ننهى از برهان و كشف، اى بينوا
پس نيندازى ز طاق دل به فنّ صورت اين وهمهاى چون وثن
كى شود اندر مدينه نفس تو حق پرستيدن ميسّر، اى عمو
كى شود در كافرستانِ درون حق پرستيدن ميسّر، جز فسون؟
تمثيل ديگر صدرالمتألهين در مورد جايگاه كعبه در مكّه است و جايگاه دل در
اعضاى بدن. شرافت سرزمين مكّه به كعبه مقدس است و شرافت اعضا به قلب. اگر كعبه، خانه نخستين است و «دحو الأرض» از زير آن آغاز شده است، قلب نيز نخستين خانهاى است كه انوار غيبى و ملكوت حق بر آن تابيده و شرافت يافته است:
هست كعبه بر مثال دل همى كه بود در صدر مكّه مختفى
كعبه تحقيق، دل را مىشمر در ميان بكّه صدر، اى پسر
زاده اللَّه الشرف، دادش خدا سرورى بر جمله اعضاى شما
دحوة الأرض بدن زير دل است زآنكه در وى نور حق را منزل است
«اوّل بيتٍ وُضِع» دان قلب را الذى مكّه، بود صدر شما
«فيه آياتٌ» همه انوار غيب گشته ظاهر بر دلِ بىشكّ و ريب
ابراهيم خليل، وقتى بناى كعبه را نهاد تا حرم امن الهى شود، به فرمان خداوند اذّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ ... همگان را به ديدار اين خانه فراخواند تا به زيارت آن آيند و چون به اين «مقام» رسند، به مقام «امنيّت» دست يابند و در اين حرم امن الهى، ايمن شوند وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.
ملاصدرا، مقام «صاحبدلى» را مقام امنيّت و ايمنى مىداند و پاى نهادن در حريمِ دل و مقيم شدن در «مقام دل» را سبب ايمنى از ديو و دَد و ستم و ظلمت مىشمرد:
جمع گشته ز امر حق از هر طرف مردمان اينجا پى كسب شرف
جملگى آيند بهر حجّ و طوف سوى اين خانه براى دفع خوف
هر كه جانش در مقام دل رسيد گشت امن از قتل و ضرب و وارهيد
از عفاريت و زغيلان، وز ستم گردد ايمن آنكه شد اندر حرم
از فساد و شرّ اين ظلمت سرا زين حرم يابى امان، دروى در آ
هر كه صاحب دل شود يابد امان از فساد و شرّ و مكر گمرهان
هر كه داخل شد در او، يابد امان همچو ابراهيمِ روح از گمرهان
وى سپس محدوده بين «دل» تا «حواس» را منطقه «غير ذىزرع» مىداند كه همه قوا و نيروها، ثمرها و محصولات خود را از اطراف به اين سمت و سوى مىآورند، قوايى كه
هر كدام را نامى جداست و در اين «منطقه» جامىگيرد. شياطينى هم هستند كه مىكوشند در اين محدوده وارد شوند:
چند شيطان اندر او، هم چند حق تا كدامين غالب آيد در سبق
خواه تحريكى و خواه ادراكىاند بهر اصلاح درونِ خاكىاند
و روح را همچون يك پيامبر ترسيم مىكند كه سخن از خدا مىگويد، نه از وهم و قياس. قواى انسان هم هر كدام مثل يكى از آحاد امّت اويند كه در جايگاه، خود قرار مىگيرند. همانگونه كه امّت پيامبر، برخى عرب و هاشمى بودند و برخى عجم (با همان تعريفى كه از لفظ عرب و عجم و وضوح و ابهام و گنگى مىكنند) نيروهاى فكرى روح را هاشمى و ادراكات را عرب مىداند و بقيه را عجم:
از عرب قسمى و قسمى اعجمى قوّت فكرى بود چون هاشمى
هر چه ادراك است باشد از عرب و آن دگر هست اعجمى اندر نسب
باز هم تمثيل به محيط دعوت پيامبر و ترسيمى از جاهليّت پيش از اسلام است و «مقام ابراهيم» را جايى مىداند كه ذكر قلبى پيوسته باشد و هر جا كه نماز و حقپرستى باشد، آنجا «ابراهيمِ روح» را حاضر مىبيند. «فتح مكّه» از اين منظر، وقتى است قواى ديگر، دسته دسته براى اقتدا به روح بيايند و جهاد با «ابوسفيانِ نفس» انجام گيرد:
بوده هر يك در زمان جاهلى بر سر خود كافرى، سنگين دلى
بودهاند از جاهليّت هر كدام سركش و مست و حرون و بد لگام
دين چو نبوَد، مىشود دنيا خراب جملگى روى زمين گيرد دواب
اينچنين بوده است دائم در جهان بىنبوّت لشكر شيطان و جانّ
فتح مكّه چون شود مر روح را فوج فوج آيند بهر اقتدا
فتح مكّه چون شدى بعد از جهاد با ابو سفيان نفسِ پر عناد
داشت خويشاوندىِ با نور روح ليك سركش بود و مست بىفتوح
در درونش كفر ابليسى بدى وهم ظلمانى بر او غالب شدى
نار «وهم» ازنور «ايمان» منطفى است سركشى اندر درونش مختفى است
نزاع ميان دين و وهم ادامه مىيابد و چون قوّت برهان بر دل مىنشيند، كم كم «وهم» از بين مىرود و آتش آن كه خاموش مىشود و انوار جان آشكار مىگردد و در مقابل فروغ دين خدا، وهم- كه آتشِ آتش پرستان است- به ذغالى خاموش تبديل مىشود و «نور دين» بر «آتش وهم» چيره شده، با بعثت پيامبر، آتشِ آتشپرستان فرو مىميرد و آتش نمروديان از خاصيّت مىافتد.
مرحوم صدرالمتألهين، در ادامه شعر خود، يادى از ابراهيم بت شكن مىكند و مبارزه با شرك را كه هم او و هم رسول خدا صلى الله عليه و آله داشتهاند بازمىگويد، همه براى برون راندنِ بتِ شرك از «كعبه دل» است و چون گفتن «وَجَّهْتُ وَجهي» اينان برخاسته از دل بوده، بتهاى شرك يك به يك شكسته و نابود مىشدند و صورت هاى اصنام از وجود او محو مىگشت و اين همان غلبه روح بر جسم و يقين بر خيال است:
بوده ابراهيم شيخ انبيا نور توحيد از دلش در اعتلا
همچو پيغمبر شكست اصنام شرك تا برون كرد از درِ دل نام شرك
گشت از او اصنام، يكسر منكسر مىفتادند از وجودش آن صور
كرد خالى از خيال اصنام را روح غالب گشت مر اجسام را
آتشِ نمرودِ وهم از نور او گشت بارد از يقين اسلام جو
در ادامه، از ساقى، مى نابى از نور روح مىطلبد تا پرتو آن، آتشهاى نخوت را بشكند و با منزل گزيدن جبرئيل در دل، رود نيل شعلهور گردد و قطرهاى از آن مى، انسان را مست و خراب مىكند و آتش ابليس را نابود مىسازد و هستى نمرودى را تباه مىكند:
مى بر آرد نورش ابراهيم وار ز آتش هستىِ نمرودى دمار
گر چكد در چشم اعمى قطرهاى مىببيند در جهان هر ذرّهاى
و بوى خوشى كه از پيراهن اين يوسف معنى به مشام مىرسد، شيداى آن مىگردد.
و اگر عاشقان، پيوسته از باد صبا بوى آشنا مىشنوند، از آن جهت است كه گذر از آن كوى كرده است:
گر ز صهبا، بو همى گردِ صبا هر كجا گردد صبا، بوسند جا
از صبا پيوسته بوى آشنا زين جهت يابند عشّاق نوا
و ... بدين گونه، بهرهگيرى ملاصدراى فيلسوف، از تمثيلات مرتبط با كعبه و مكّه و احرام و حرم و ابراهيم و وادى غير ذىزرع، براى تبيين معارف والاىِ جاى گرفته بر كعبه دل و زدودنِ بتهاى شرك و شك و وهم و خيال و ... به پايان مىرسد. امّا مثنوى او كه خطاب به «بالا نشينانِ مصطبه عالم افلاك و پاكيزگان از كدورت و لوث عالم حواس ناپاك بىادارك و ابداعيان جهان ملكوت و مقرّبان حضرت لاهوت» ادامه مىيابد.
سعيد روحافزا
من كعبه هستم؛ خانهاى مانند بيشتر خانهها، امّا پر از راز و خاطره، كه هيچ خانهاى مانند من نيست و نخواهد بود.
من قديمىترين خانهاى هستم كه خدا براى بندگانش قرار داد. خانهاى نه براى زندگى انسانها، بلكه براى عبادت خداوند، اين است كه مرا «خانه خدا» نيز مىنامند.
هر كس كه به ديدار من مىآيد، به ياد بنده خوب خدا- ابراهيم عليه السلام- مىافتد.
در اين اطراف باغى هست كه گلهايش بوى دست ابراهيم عليه السلام را مىدهند. او باغبانى بود كه جاى پايش را هنوز در همين نزديكى مىتوان ديد.
پيش از آمدن ابراهيم عليه السلام اينجا خانهاى نبود، مكّه سرزمين خشك و بىحاصل در ميان كوه ها بود. هيچكس در اين اطراف زندگى نمىكرد و هيچ كس از بودنِ من در اينجا خبر نداشت. امّا روزى كه او آمد ...
ابراهيم عليه السلام بنده خوب خدا و پيامبر او بود. خداوند به او فرمان داد تا همسر و فرزند شيرخوارهاش را براى زندگى به مكّه بياورد. آنها راهى طولانى را پشت سر گذاشتند، امّا وقتى به مكّه رسيدند، نه كسى را ديدند و نه جايى را براى ماندن يافتند. با اين حال، ابراهيم عليه السلام مىدانست كه فرمان خدا بيهوده نيست. پس
عزيزانش را در مكّه باقى گذاشت و تنها به شام بازگشت. او پيش از رفتن دست به دعا برداشت و گفت:
پروردگارا! من خانوادهام را در سرزمينى بىحاصل و دركنار خانه گرامى تو جا مىدهم ... پس دل هاى مردم را با ايشان مهربان كن و براى آنان روزى مقرر فرما تا سپاسگزار تو باشند.
از رفتن ابراهيم عليه السلام هنوز مدت زيادى نگذشته بود كه گرماى هوا، فرزند شيرخواره او- اسماعيل- را تشنه كرد.
مادرش- هاجر- هر چه به اطراف خود نگاه كرد، نتوانست براى كودكش آبى پيدا كند. به ناچار او را تنها گذاشت و به سوى كوهستان به راه افتاد. هاجر فاصله دو كوه «صفا» و «مروه» را بارها طى كرد، امّا هر چه گشت، حتّى قطرهاى آب پيدا نكرد.
سرانجام، وقتى كه خسته و نا اميد نزد اسماعيل برگشت، با تعجّب ديد كه در پايين پاىِ فرزندش، چشمهاى آب گوارا جوشيده است.
جوشيدنِ چشمه «زمزم» برخى از صحرانشينان را به سوى آب كشيد. آنها اطراف چشمه را براى زندگى خود انتخاب كردند و در چارسوى آن خانه ساختند. هاجر و اسماعيل نيز در كنار آنها زندگى جديدى را شروع كردند.
مدّتى بعد، دوباره ابراهيم عليه السلام به سوى مكّه آمد تا با همسر و فرزندش ديدار كند. او از ديدن آنها در كنار آب و آبادى تعجّب كرد و خوشحال شد كه خداوند آرزويش را برآورده است.
هر بار كه ابراهيم عليه السلام به مكّه سفر مىكرد، خانههاى بيشترى را در اطراف چشمه آب مىديد. امّا در ميان اين خانهها و دركنار چشمه، جاى يك خانه خالى بود.
خداوند به پيامبرش فرمان داد تا سنگ بر سنگ بگذارد و ديوارهاى «خانه خدا» را بالا ببرد. محلّ خانه خدا در كنار زمزم بود؛ همان جاى خالى كه مردم خانههايشان را در اطرافش ساخته بودند.
ابراهيم عليه السلام وفرزند نوجوانش- اسماعيل- ديوارهاى خانه را بالا بردند و آنگاه، مردم توانستند مرا ببينند. امّا هنوز نمىدانستند كه اين خانه چيست و براى كيست!
سرانجام وقت آن رسيد كه همه از
اين راز باخبر شوند. پس به ابراهيم عليه السلام وحى شد:
مردم را براى برگزارى حجّ دعوت كن تا پياده و سواره، (حتّى) از راههاى دور به سوى تو بيايند.
ابراهيم عليه السلام به مردم ياد داد كه هر ساله، در روزهاى معيّن، همه با هم، در مكّه گردآيند و در اينجا براى عبادت پروردگار، مراسمى را بجا آوردند؛ مراسمى به نام «حجّ»!
سال ها پس از آن، مردم ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام را از ياد بردند، امّا من هنوز در ياد همه زنده بودم. هر سال، وقت حج، تعداد زيادى از مردم براى ديدار با من به مكّه مىآمدند، چند روزى به عبادت مىپرداختند و دوباره به ديارشان بازمىگشتند.
هر چه مىگذشت، آنچه پيامبران خدا به مردم آموخته بودند، بيشتر فراموش مىشد. مردم خداى يگانه را اندك اندك رها كردند و به پرستيدن بُتها رو آوردند. هر گروهى از آنان براى خود بتى از چوب و سنگ ساختند و به پرستش آنها پرداختند. خانهاى كه خدا آن را براى عبادتِ خود بنا كرده بود، پر از مجسمهها و تصويرهايى شد كه قدرت هيچ كارى نداشتند. آنها آفريده مردم بودند، امّا مردم آنها را با آفريدگار خود اشتباه گرفته بودند.
آبادى و پيشرفت مكّه، گروهى از ساكنان اطراف شهر را به هوس انداخت.
آنان به مكّه حمله كردند و فرزندان و خويشاوندان اسماعيل عليه السلام را از شهر بيرون راندند. مردم مكّه اشياى گرانبهاى خود را در چاه زمزم انداختند و چاه را با سنگ و خاك پر كردند تا دست مهاجمان به آنها نرسد.
سال هاى بسيار بعد از آن، قبيله «قريش» در مكّه به قدرت رسيد و مهاجمان از شهر بيرون رفتند. قريشيان از نسل اسماعيل عليه السلام بودند، امّا هيچ يك از آنها محلّ زمزم را نمىشناخت. تنها چيزى كه مردم درباره اين چاه مىدانستند قصّهاى بود كه پيرمردان و پيرزنان مكّه از نياكان خود شنيده بودند و آن را براى كودكان خود بازگو مىكردند.
صد سال بعد از پيروزى قريش مردى به نام «عبدالمطّلب» محلّ زمزم را
شناخت. او سنگ و خاك را از زمزم بيرون آورد و در ميان آن، يك زره و يك شمشير گرانبها پيدا كرد و نيز دو مجسمه طلايى كه به شكل آهو بودند.
قريش به او گفتند: اينها يادگار پدران ما هستند، بايد آنچه را پيدا كردهاى، بين همه ما قسمت كنى!
امّا او گفت: اينها متعلّق به كعبه است. من با بهاى زره و شمشير، درى براى خانه خدا خواهم ساخت و دو آهوى طلايى را به آن در خواهم آويخت.
عبدالمطّلب همين كار را كرد. درى براى خانه خدا ساخت و آهوها را به دست من سپرد. او تنها كسى بود كه من و خداى مرا مىشناخت.
قريش مانند ديگر كسانى كه پيش از آنها در مكّه زندگى مىكردند، بت مىپرستيدند. بيشتر آنها نه خدا را مىشناختند و نه با خانه خدا آشنا بودند.
هر سال، گروهى از دور و نزديك به مكّه مىآمدند و در كنار قريش مراسم حج را برگزار مىكردند. امّا رفت و آمد اين ها خوشحالم نمىكرد. آنها «خداى ابراهيم»، و «حجّ ابراهيمى» را از ياد برده بودند.
هر روز، هزار بار به ياد دعاى ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام مىافتادم كه گفته بودند: پروردگارا، ما دو تن را تسليم فرمان خود گردان، و از ميان فرزندان ما مردى را پديد آور كه فرمانبردا تو باشند.
نمىدانستم كه خداوند چگونه مىخواست فرزندان بتپرست آن دو پيامبر را فرمانبردار خود كند. غمى بزرگ در دلم جا گرفته بود. از ديدن آن بتپرستان خسته شده بودم. چشمهايم را بستم تا ديگر هيچيك از آنها را نبينم.
چندى بعد، ناگهان احساس كردم كه ديگر صدايى را نمىشنوم. چشم باز كردم تا ببينم در اطرافم چه مىگذرد. امّا تا جايى كه ديده مىشد، كسى نبود. همه رفته بودند و هيچ كس در شهر نمانده بود. گويى حادثهاى روى داده بود كه من، هنوز از آن با خبر نشده بودم.
مردم از ترس سپاه «يمن» به كوهها پناه برده بودند؛ سپاهى كه نه براى جنگيدن با قريش، كه براى از ميان برداشتنِ من مىآمد.
حاكم يمن كينه مرا به دل گرفته بود.
او نمىتوانست علاقه مردم را به من تحمّل كند. او گفته بود: بايد كعبه را ويران
كنيم تا بعد از اين، مردم براى عبادت به سرزمين ما بيايند!
وقتى كه خبر آمدن اين سپاه به مكّه رسيد، مردم شهر پا به فرار گذاشتند. اگر چه از بىوفايىِ آنها دلگير شدم، امّا احساس تنهايى نكردم. مردم رفتند، امّا خدا با من بود.
هنوز دشمن به مكّه نرسيده بود كه روزى، صداى عبدالمطلب را شنيدم. آن روز، او براى راز ونياز آمده بود:
پروردگارا! آنان را از حريم خود باز دار!
دشمن كعبه، همانا تو را دشمن مىدارد، پس مگذار كه خانهات ويران گردد!
يكى دو روز ديگر گذشت تا آنكه آهنگِ طبل سپاهيان يمن به گوش رسيد و به دنبال آن، زمين به لرزه افتاد؛ لرزهاى كه نمىدانستم از كجا و براى چيست.
لحظههاى اضطراب و نگرانى را پشت سر مىگذاشتم كه ناگهان، صداى نعره فيل ها در فضا پيچيد؛ فيل هايى كه پيشاپيش سپاه در حركت بودند و هر بار كه قدم برمىداشتند، زمين را به لرزه مىانداختند. آنها را آورده بودند تا همه چيز را در هم بكوبند، مرا از ميان بردارند و چيزى جز خاك باقى نگذارند.
با ديدن فيل ها از زندگى خود نا اميد شدم. هيچ راهى براى نجات من باقى نمانده بود و سپاه يمن همچنان پيش مىآمد.
مردان مهاجم از ميان كوچهها و از كنار ديوارها گذشتند. سر نيزههايشان را ديدم و صداى نفس هايشان را شنيدم.
ميان ما ديگر فاصلهاى نمانده بود كه ناگهان، هوا تيره و تار شد. صداى رعد همه را بر جا ميخكوب كرد. مردان سپاه سر به سوى آسمان برداشتند و در برابر خود پرندگانى عجيب را ديدند كه از جانب دريا به سوى مكّه مىآمدند.
پرندگانى كه من هم تا آن روز آنها را نديده بودم.
سردار سپاه كه وحشت را در چهره همراهانش ديده بود، به آنها فرمان داد تا هر چه زودتر، حمله را آغاز كنند. امّا هنوز كسى از جايش حركت نكرده بود كه پرندگان از راه رسيدند و بال هاى خود را بر روى آنان باز كردند. لحظهاى بعد،
باران گرفت و قطرههاى آب بر سر و روى مردان سپاه ريخت. امّا نه، آنچه مىريخت، قطره آب نبود و از ابر نمىباريد. چيزى مانند سنگريزه بود كه از منقار پرندگان رها مىشد و به هر كس مىخورد، بلا فاصله او را به زمين مىانداخت.
سربازان، از آنچه پيش آمده بود، ترسيدند و به فكر فرار افتاند. صف هاى آنان از هم شكافت و هر كس، از يك سو، گريخت. همه در جستجوى پناهگاهى بودند تا ايشان را از تيربارانِ پرندگان نجات بخشد. امّا پرندگان، همه جاى آسمان را پوشانده بودند. دور شدن از دسترس آنها ممكن نبود. مردانِ سپاه مانند برگ هاى درختان، يكى پس از ديگرى، به زمين مىريختند و جان مىدادند. نه پناهى در كار بود و نه راهى.
سرانجام، هر چه بود، تمام شد و سكوت، جاى همه چيز را گرفت. فيل ها به زمين افتادند، مردانِ مهاجم در خاك و خون غرق شدند و از پرندگان، نشانى باقى نماند. من بودم و يك زندگى دوباره كه خدا به من بخشيده بود.
خدا را شكر كردم كه به اراده او، دشمن تار و مار شد. امّا نمىدانستم خداوند از خانهاى كه در آن بتها پرسيده مىشوند، چرا مراقبت كرد!
وقتى غوغاى آن روز فرونشست، مردم مكّه از كوه ها سرازير شدند و به سوى من آمدند تا آنچه را پيش آمده بود، از نزديك ببينند. هيچ كس باور نمىكرد كه خداوند، به تنهايى، دشمنِ خانهاش را نابود ساخته باشد. اين حادثه احترام مرا در نظر مردم بيشتر كرد.
سال ها بعد، در كنار خود دستى را احساس مىكردم كه با ديگر دست ها تفاوت داشت؛ دستى مهربان و صميمى كه مرا به ياد دست ابراهيم عليه السلام مىانداخت.
آن دست، دست محمّد صلى الله عليه و آله بود.
عبدالمطّلب، پدر بزرگ محمّد صلى الله عليه و آله بود. وقتى كه محمّد صلى الله عليه و آله كودكى شش ساله بود. پدر بزرگش هر روز مىآمد و پيش روى من بر فرش مىنشست. مردم نزد عبدالمطلب مىآمدند و با او گفتگو مىكردند. امّا هيچ كس پايش را بر فرش عبدالمطلب نمىگذاشت. عبدالمطلب بزرگِ مكّه بود و همه به او احترام مىگذاشتند. هركس كه مىآمد، يك قدم عقبتر مىايستاد و خواستهاش را
مىگفت. تنها محمّد صلى الله عليه و آله بود كه هرگاه از راه مىرسيد، عبدالمطلب او را در آغوش مىكشيد، نزد خود مىنشاند و بر سر و رويش بوسه مىريخت.
خاطره روزهاى كودكى محمّد صلى الله عليه و آله را هرگز از ياد نبردم. بعد از آن، هر بار كه مىآمد، با اشتياق به تماشاى او مىنشستم و هر وقت كه مىرفت، ديدارش را آرزو مىكردم. صدايش چنان زيبا بود كه از ميان صداى هزاران نفر، آن را مىشناختم.
مناجاتِ او را مىشنيدم و از شنيدن آن لذّت مىبردم. او با خداى يگانه راز و نياز مىكرد و او را مىشناخت؛ خدايى كه بيشتر مردم مكّه با او غريبه شده بودند.
به دست محمّد صلى الله عليه و آله دل بستم و به اميد آينده نشستم. اميدوار شدم كه او نيز بتواند مانند پدرانش- ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام- مرا زنده كند.
روزى، دست زنى بدنم را خراشيد.
دردى داشت و از من كمك مىخواست.
ناله مىكرد و مىگفت:
پروردگارا! من به تو و آنچه فرستاده تو است، ايمان دارم و نيز به تمام پيامبران تو و كتاب هاى ايشان، و سخن جدّ خود- ابراهيم خليل- را راست مىدانم كه او، بالابرنده ديوارهاى اين خانه قديمى توست. پس به حقّ اين خانه و به حقّ آن كه بنايش كرد و نيز به حقّ اين فرزندى كه به او آبستن هستم، ... از تو مىخواهم كه ولادتش را بر من آسان كنى!
از شنيدن نيايش او، لرزهاى به اندامم افتاد. لحظهاى گذشت و ناگهان از جانب پروردگار، فرمان رسيد كه او را در ميان بگيرم و در خود جا دهم. پس همچنان كه مىلرزيدم، از ميان سنگ ها، راهى براى عبور او باز كردم و در آغوشش گرفتم. زن پا بر چشم من گذاشت و مهمانِ خانه خدا شد.
كسانى كه از دور، همه چيز را ديده بودند، فرياد زدند:
زنى كه من ميزبانش شده بودم، عروس عبدالمطلب و همسرِ پسر او بود.
او را تمام مردم مكّه مىشناختند. اين بود كه هر كس، از هر جا كه خبر را شنيد، به سوى من دويد. برخى تلاش كردند تا از شكاف بين سنگ ها بگذرند و براى نجات او كارى كنند. امّا ديگر شكافى باقى نمانده بود. سنگ ها به جاى خود بازگشته بودند و از دست كسى كارى
برنمىآمد. حتّى قفل ها از كار افتاده بودند و باز نمىشدند. من و فاطمه تنها مانده بوديم و هر دو در انتظار حادثهاى ديگر لحظه شمارى مىكرديم.
آنچه در انتظارش بوديم، سرانجام پيش آمد، نيمهشب، نورى زيباتر از نور خورشيد در فضا تابيد و عطرى خوشبوتر از بوى گلها در هوا پيچيد. بال فرشتگانى كه در مكّه به پرواز در آمده بودند، بر سرم سايه انداخت و لحظهاى بعد، فرزند فاطمه به دنيا آمد.
نمىدانستم او كيست و چرا خداوند، خانه خود را به عنوان محلّ ولادتش انتخاب كرده است. سه روز از آمدن فاطمه گذشت. در تمام اين مدّت با چشمان شگفت زدهام آن مادر و فرزند را تماشا مىكردم. روز چهارم، ناگهان ندايى آسمانى به گوش رسيد كه به فاطمه مىگفت: او را «على» بنام ... كه من، او را با قدرت و شكوه و جلال خويش آفريدهام و به آداب خود ادبش كردهام و كار خود را به او واگذاشتهام ... او در خانه من به دنيا آمده است و نخستين كسى است كه ... بتها را خواهد شكست و آنها را سرنگون خواهد كرد ... او بعد از پيامبر گرامى و عزيز و برگزيده من، جانشين و پيشوا خواهد بود. پس خوشا به حال آن كه وى را دوست بدارد و ياريش كند و واى بر آن كه دشمنش بدارد و او را واگذارد.
اين را كه شنيدم، دلم روشن شد.
احساس كردم كه ميان من و اين فرزند، پيوندى هست كه تنها خدا از آن خبر دارد. معناى زنده بودنم را بعد از سال ها فهميدم. گويى خداوند مرا از نابودى نجات داده بود تا على را بر دست بگيرم و به مردم معرفى كنم.
هشت سال بعد از اين حادثه، تابستانى عجيب از راه رسيد. آن سال، در فصل گرما، آسمان پر از صاعقه شده بود و پيوسته مىغريد. روز و شب باران مىباريد. آب باران از كوههاى اطراف، به سوى مكّه سرازير شد. در شهر سيل به راه افتاد و خانهها در آب فرو رفتند.
برخى خراب شدند و برخى آسيب ديدند.
من نيز از اين سيل در امان نماندم.
آب، خشت هاى كهنهاى را كه ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام بر روى هم گذاشته بودند، از جا كند و با خود برد. من مانده بودم و
لباسى پاره پاره.
وقتى كه تابستان گذشت و باران هاى تند فصل گرما به پايان رسيد، مردم به فكر افتادند تا خرابى خانههاى خود را برطرف كنند. آن ها بعد از ساختن خانههاى خود، به ياد خانه خدا افتادند و تصميم گرفتند كه ديوارهاى آب ديده را تعمير كنند. براى اين كار، سنگ هاى به جا مانده را برداشتند و به جاى ستون هاى قديمى، ستون هاى جديد برپا كردند.
آنگاه ديوارها را بالا بردند و به اين ترتيب جامهاى نو بر قامت من پوشاندند.
هنگامى كه كار به پايان رسيد، نوبت آن شد كه «سنگ سياه» در جايش قرار گيرد. هر يك از بزرگان شهر، مىخواست كه با دست خود سنگ سياه را در جايش قرار دهد. اين كار، براى آن ها افتخارى بزرگ به شما مىآمد.
روزهاى بسيار گذشت، امّا سنگ سياه روى زمين باقى ماند. هيچ كس راضى نمىشد كه از اين افتخار چشم پوشى كند. گفتگو به نتيجه نرسيد. پيران يكديگر را تهديد كردند و جوانان به روى هم شمشير كشيدند. چيزى به شروع جنگ و خونريزى نمانده بود كه مردى كهنسال، راهى را پيش پاى مردان مكّه گذاشت:
آنان كه با هم اختلاف داشتند، گفته اين مرد را پذيرفتند. پس نزد من آمدند و به انتظار ايستادند تا كسى از راه برسد و اختلاف را از ميان بردارد.
اين سنگ را براى نخستين بار دست ابراهيم عليه السلام به گردن من آويخته بود.
دلم نمىخواست كه بعد از گذشت سال هاى بسيار، دست مردى بت پرست جانشين دست او شود. امّا در آن لحظهها، كارى از من ساخته نبود. چارهاى نداشتم جز آنكه من هم مانند مردان خشمگينى كه در اطرافم ايستاده بودند، چشم به راه بدوزم ومنتظر بنشينم.
ساعتى گذشت كه ناگهان، صداى پاى كسى به گوش رسيد. لب ها از حركت ايستاد و چشم ها به سوى او خيره ماند. همه آرزو مىكردند كه با او خويشاوند و آشنا باشند. من نيز همين آرزو را داشتم.
لحظهاى بعد، مردى كه مردم در انتظارش بودند، از راه رسيد. با ديدن او
گروهى فرياد شادى سردادند و به سويش دويدند. او كسى جز محمّد صلى الله عليه و آله نبود؛ كسى كه همه او را به عنوان «امين» و «درستكار» مىشناختند.
من از ديدن او بسيار خوشحال شدم. افسوس كه نمىتوانستم به سوى او بدوم و در آغوشش بگيرم. او، همان آشنايى بود كه من انتظارش را داشتم.
محمّد صلى الله عليه و آله داستان سنگ سياه را از زبان اين و آن شنيد. آنگاه گفت تا سنگ را در ميان پارچهاى بگذارند و هر يك از بزرگان، گوشهاى از آن را به دست گيرند.
داورىِ او را همه قبول كردند. پس همانطور كه او گفته بود، هر يك از مردانِ بزرگ شهر، گوشهاى از پارچه را گرفت و همه با هم آن را بالا آوردند. امّا هنوز معلوم نبود كه سنگ سياه به دست كدام يك از آنان برجاى خود قرار خواهد گرفت. همه منتظر تصميم محمّد صلى الله عليه و آله بودند. امّا او چيزى نگفت. سنگ سياه را با دست خود برداشت و به سينه من آويخت.
مردان مكّه را اين كار او راضى كرد.
آن ها خوشحال بودند كه در اين افتخار، سهيم شده بودند. امّا من از همه آن ها خوشحالتر بودم؛ زيرا دست پاك او، جاى دست ابراهيم عليه السلام را براى من گرفته بود.
شادمانى آن روز، جايش را به اندوهى ديگر داد. از فرداى آن روز، مردم از دور و نزديك آمدند و بتهايشان را به دست من سپردند. دوباره، كعبه، بتخانه شد و به هر ديوار خانه خدا، مجسمهاى از سنگ و چوب و خاك تكيه زد.
روزها و سال هاى بدى آغاز شد.
مردم، هر روز بيشتر از روز پيش به بتهايشان دلبستگى پيدا مىكردند.
كارهاى زشت در بين آنان رواج گرفته بود. دل هاى مردم سخت و سنگى شده بود.
تندخو شده بودند و به كوچكترين بهانه خون يكديگر را به زمين مىريختند.
حتّى به فرزندان خود رحم نمىكردند.
داشتن دختر را ننگ مىشمردند و برخى از آنها را بعد از تولد، به خاك مىسپردند.
زن ها به فساد و مردها به خوشگذرانى روى آورده بودند. شراب مىنوشيدند و قمار مىباختند. مردم راهنمايى نداشتند تا آنان را از كارهاى زشت بازدارد. اگر هم كسى پيدا مىشد و حرفى مىزد، صدايش به جايى
نمىرسيد. بدبختى گريبانِ مردم را گرفته بود و راه رستگارى گم شده بود.
يك روز از سمت كوه «صفا» صدايى به گوشم رسيد. صداى مردى كه فرياد مىزد:
صدايش آشنا بود. فريادش را تا آن روز نشنيده بودم، امّا از صداى آرام مناجاتش بارها لذّت برده بودم. آرى اين صداى محمّد صلى الله عليه و آله بود كه در آن اطراف مىپيچيد و مردم را به سوى خود مىخواند:
پيش از آن، مردم، محمّد صلى الله عليه و آله را بارها ديده بودند كه در كنار من مىايستاد، مىنشست و به خاك مىافتاد، بدون آنكه در برابرش بتى باشد. همه مىدانستند كه او خدايى نديدنى دارد. خدايى كه برايش نماز مىخواند و او را عبادت مىكرد. اين بود كه وقتى صداى او به گوش رسيد، گروهى از مردم گرداگرد او ايستادند تا سخنش را بشنوند:
آنان كه سخن او را شنيدند، گفتند:
آرى، ما تا به امروز، جز راست از تو نشنيدهايم.
محمّد صلى الله عليه و آله گفت: پس اى مردم قريش! خود را از آتش دوزخ نجات دهيد! ... من همانند كسى هستم كه دشمن را در آن سوى اين كوه ديده است و براى آگاه كردنِ شما آمده است!
از ميان مردم، يكى فرياد زد و گفت:
آيا ما را گرد آوردهاى تا همين را بگويى؟
او «ابولهب» بود؛ عموىِ محمّد صلى الله عليه و آله. او را از سال ها پيش مىشناختم. آن وقتها كه جوانتر بود، يك شب، آمده بود و آهوهاى طلايى مرا دزديده بود. بعد از آن، هر بار كه او را مىديدم، به ياد همان خاطره بد مىافتادم.
آن روز، حرف ابولهب باعث شد كه مردم از اطراف محمّد پراكنده شوند. امّا من به ياد دعاى ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام افتادم كه گفته بودند:
پروردگارا! از ميان فرزندان ما، پيامبرى را برانگيز تا براى ايشان، آيههاى تو را بخواند و به آنان كتاب و حكمت بياموزد و پاكشان گردان كه تويى، آن
تواناىِ دانا!
بعد از آن، ديگر يك لحظه چشمانم را نبستم. روز و شب هشيار بودم و حوادث را دنبال مىكردم.
پيامبر، هر جا كه مىرفت و هر جا كه مىنشست، پسرى نوجوان همراه او بود. او عموزاده پيامبر- على عليه السلام- بود.
همان على كه در دامن من به دنيا آمده بود.
پيش از آنكه پيامبر دعوتش را آشكار كند، روزى به عموها و عموزادههايش گفته بود:
از ميان حاضران، هيچ يك پاسخ پيامبر را نداده بودند. تنها، على از جا برخاسته بود و براى يارى پيامبر پيشقدم شده بود. پيامبر همان جا به ديگران گفت:
آن روز، ابولهب هم در بين مردان بود. گويى فرصتى براى مسخرگى پيدا كرده باشد، به برادرش كه پدر على بود، گفت: محمّد فرمان داد كه تو از پسرت پيروى كنى!
اين طعنهها، خانواده على را از همراهى با پيامبر نا اميد نمىكرد. مادر على، ندايى را كه وقت ولادت فرزندش شنيده بود، هرگز از ياد نمىبرد:
او بعد از پيامبر گرامى و عزيز و برگزيده من، جانشين و پيشوا خواهد بود.
پس خوشا به حال آن كه وى را دوست بدارد و ياريش كند و واى بر آن كه دشمنش بدارد و او را واگذارد.
ابراهيم عليه السلام، به فرزندان خود سفارش كرده بود:
خداوند آيين پاك خود را برايتان برگزيد، پس تا هنگام جان دادن، در برابر او تسليم باشيد.
مردم قريش به سفارش ابراهيم عليه السلام عمل نكردند. آن ها دعوت پيامبر را شنيدند، امّا حاضر نشدند كه در برابر خواست خدا تسليم شوند. آن ها پيامبر
خود را شاعر و ديوانه خواندند و آزارش دادند.
روزى، همسر ابولهب سنگى بزرگ به دست گرفت و براى كشتن پيامبر دوان دوان پيش آمد. پيامبر در كنار من نشسته بود، امّا همسر ابولهب او را نديد. اين بود كه حمله او بىنتيجه ماند. ابولهب و همسر او تنها كسانى نبودند كه پيامبر را آزار مىدادند. كار بيشتر بزرگان قريش و سران مكّه همين بود.
خانهاى كه بزرگان شهر در آن مىنشستند و با هم تصميم مىگرفتند، با من همسايه بود. روزى، صداى فرياد و گفتگوى سران قريش، از آن خانه به گوشم رسيد:
صبورى ديگر بس است! آيا مىخواهيد دست به روى دست بگذاريد و محمّد را به حال خود رها كنيد؟
هر كار كه توانستيم، كرديم. او را آزار داديم، يارانش را شكنجه كرديم، آنان را از شهرمان بيرون رانديم، با ايشان داد و ستد نكرديم، امّا هيچيك سودى نداشت.
بايد او را از ميان برداشت! جز اين چارهاى نيست!
اگر به جان او آسيبى برسد، خاندان و خويشاوندان او ما را آسوده نخواهند گذاشت.
كارى مىكنيم كه ايشان تمام مردم مكّه را در برابر خود ببينند، در اين صورت فكر انتقام را فراموش خواهند كرد.
يعنى چه كنيم؟
از هر خاندان قريش، يك يا دو مرد شمشير زن را انتخاب مىكنيم و به آنان فرمان مىدهيم كه همين امشب، به خانه محمّد بريزند و در هنگام خواب، جانش را بگيرند.
اين سخنان، ناراحت و نگرانم كرد.
دلم مىخواست تا خانه پيامبر مىدويدم و او را از آنچه شنيده بودم، آگاه مىكردم.
امّا افسوس كه پايم به زمين بسته بود و آنچه را مىخواستم، نمىتوانستم.
ساعت به ساعت آن روز گذشت و شب از راه رسيد. دلهره و اضطراب سراسر وجودم را فراگرفت. همدمى نداشتم تا با او گفتگو كنم. آن شب حتّى ماه در آسمان نبود تا از او بخواهم آنچه را در خانه پيامبر مىگذرد، برايم بازگو كند.
هنگام صبح، هنوز آفتاب به آسمان نرسيده بود كه گروهى از مردان مسلّح را
در حال فرار ديدم. ساعتى بعد، مناديان به مردم خبر دادند:
اين خبر دور از انتظار من بود. از اين كه پيامبر از دست دشمنانش جان سالم به در برده بود، غرق شادى شدم.
دست به دعا برداشتم و از خدا خواستم كه تلاش قريش براى پيدا كردن او ناكام بماند. امّا در همان لحظه، تعدادى از كسانى كه در كنار من بودن و اين خبر را شنيدند، به سوى خانههايشان دويدند تا بر اسب و شتر بنشينند و به جستجو بپردازند. جايزهاى كه بزرگان براى اين كار تعيين كرده بودند، همه را به هوس انداخته بود.
تا روزها بعد از رفتن پيامبر، جستجو ادامه داشت. امّا سرانجام هيچ كس نتوانست پيامبر را به مكّه بازگرداند.
پيامبر به مدينه هجرت كرد. رفتن او براى من ناخوشايند بود. براى پيامبر نيز رفتن از مكّه خوشايند نبود. از زبان آفتاب شنيدم كه هنگام رفتن، پيامبر رو به مكّه كرد و گفت: «خدا مىداند كه من، دوستت مىدارم و اگر ساكنانت، مرا از نزد تو نمىراندند، هرگز به جاى ديگر رو نمىكردم و سرزمينى جز تو را براى ماندن برنمىگزيدم.»
جستجوى قريش به پايان رسيد و داستان، رفته رفته از ياد مردم رفت. امّا من هيچ چيز را فراموش نكردم. هر روز از خود مىپرسيدم كه پيامبر چگونه از حمله و هجوم مردان مسلّح آسيبى نديد.
روزى، صداى دو تن از دوستان پيامبر را شنيدم كه در كنار من نشسته بودند. يكى از آنان همين را پرسيد.
ديگرى گفت: پيامبر، از طريق وحى، از قصد قريش آگاه شد. آنگاه از على خواست كه آن شب، به جاى او در بستر بخوابد. على پذيرفت و پيامبر، از خانه بيرون رفت. وقتى كه مهاجمان به خانه پيامبر وارد شدند، در بستر پيامبر، على را يافتند. على شمشير كشيد و مهاجمان از ترس پا به فرار گذاشتند.
معمّا به اين ترتيب آسان شد.
فهميدم كه فداكارى على جان پيامبر را حفظ كرد. او جانش را فداى جان پيامبر كرد و اين كار، از دست كسى جز او برنمىآمد. اين حكايت را كه شنيدم دوستى على در دلم بيشتر شد. از اينكه
دامان من زادگاه على شده بود، يك بار ديگر به خود باليدم.
پيامبر به «مدينه» رفت، امّا مكّه آرام نشد. هر روز صداى يكى از بزرگان قريش بلند مىشد و ديگران را براى جنگ با پيامبر تحريك مىكرد. مردان قريش بارها جامه نبرد پوشيدند و به سوى مدينه لشكركشى كردند. امّا از هيچ كدام سودى نبردند. بسيارى از بزرگان در اين جنگ ها كشته شدند و مردم را عزادار خود كردند. كشته شدن بزرگان، ابولهب را غصّهدار كرد و باعث مرگ او شد.
در مكّه «ابوسفيان» سردسته دشمنان پيامبر شد. يكى از پسران او و دو نفر از نزديكانِ همسرش، در اين جنگ ها، به دست على كشته شده بودند. او را هر وقت كه مىديدم، كينه پيامبر و على از نگاهش مىباريد.
هشت سال از رفتن پيامبر گذشته بود كه يك شب، در بلندى هاى اطراف مكّه آتشى به پا شد. مردم از ديدن آن آتش ترسيدند. آن ها فهميدند كه عدهاى قصد حمله به شهرشان را دارند. اين عدّه، مسلمانانى بودند كه به همراه پيامبر، به سوى مكّه آمده بودند.
ابوسفيان همان شب از كوه بالا رفت تا با پيامبر گفتگو كند و او را از ميان راه به مدينه بازگرداند.
فرداى آن روز، ابوسفيان، دوان دوان از راه رسيد و نزديك من ايستاد. فرياد زد و گفت: واى بر شما! محمّد با سپاهى گران مانند موج توفنده به سوى مكّه مىآيد و براى ما چارهاى جز تسليم در برابر او نيست. او كسانى را كه به خانه من پناه آورند يا سلاح جنگ به زمين بگذارند يا در كنار كعبه بمانند، امان داده است. اينك بشتابيد و جانتان را حفظ كنيد!
گروهى گريختند و از من دور شدند. امّا بيشتر مردم ايستادند و منتظر آمدن پيامبر شدند.
ساعتى بعد، مكّه به دست مردانى افتاد كه از مدينه آمده بودند. ياران پيامبر در همه جاى شهر پراكنده شدند و كوچهها را زير پاى خود گرفتند.
ناگهان خبر رسيد كه پيامبر به كعبه نزديك مىشود. نمىدانم در دل مردمى كه در آن اطراف ايستاده بودند، چه مىگذشت. امّا من صداى قلبم را
مىشنيدم با صدايى كه با صداى پاى پيامبر مىآميخت.
مردم كنار رفتند و در ميان خود راهى براى عبور پيامبر باز كردند. بعد از سال ها، دوباره قامت او را ديدم. دلم مىخواست كه زودتر در آغوشش بگيرم و دست او را بر بدنِ خود احساس كنم.
امّا او انگار كار مهم ترى داشت. وقتى به چند قدمى من رسيد، از همان جا اشارهاى كرد و گذشت. مردم مانند من سراپا چشم بودند و نگاهش مىكردند.
پيامبر چوبدست خود را بلند كرد و مجسمههايى را كه بر دوش من سنگينى مىكرد، نشانه گرفت. پس در حالى كه طواف مىكرد، بتهاى كوچك و بزرگ را يكايك به زمين انداخت.
صداى شكستن بتها، تن مشركان را مىلرزانيد و لبخند را بر لب يگانهپرستان مىنشانيد.
تنها چند بت بزرگ بر پيشانى من باقى ماند كه چوبدست پيامبر به آنها نمىرسيد. در اين هنگام بود كه آن حادثه بزرگ اتفاق افتاد. پيامبر، عموزاده خود- على- را صدا زد و از او خواست تا پايش را بر دست و دوش او بگذارد. على در برابر چشمان حيرت زده مردم از قامت پيامبر بالا رفت و دست خود را به بتهايى كه بالاتر نشسته بودند، رسانيد.
آن پيكرههاى زشت سنگى و چوبى كه سال ها وجودشان را تحمّل كرده بودم، به دست على فرو ريخت. على مرا به همان خانهاى تبديل كرد كه ابراهيم عليه السلام ساخته بود؛ پاك و پيراسته.
در آن لحظه زيبا به نداى آن نداى آسمانى افتادم كه بعد از ولادت على، به مادرش گفته بود:
... او در خانه من به دنيا آمده است و نخستين كسى است كه ... بتها را خواهد شكست و آنها را سرنگون خواهد كرد.
پيامبر مىتوانست قريش را به جرم بدكارى و دشمنى ايشان به مجازات برساند. مىتوانست مردان مكّه را گردن بزند و زنان را به اسارت بگيرد. امّا اين كار را نكرد. او، وقتى كه از شكستن بتها آسوده شد، رو به مردم كرد و مهربانى خود را بر آنان نشان داد:
شما را در راه خدا آزاد مىگذارم.
مردم كه جان خود را مديون پيامبر مىديدند، اشك شادى باريدند و با صداى بلند گريستند. آنگاه دسته دسته نزد پيامبر رفتند و پيروى از او را پذيرفتند.
از چشم ابوسفيان و ديگران كه از روى ناچارى مسلمان شده بودند، خون مىباريد. آن ها هيچ نمىگفتند، نگاه مىكردند و در انتظار روز انتقام لحظهها را مىشمردند.
دو سال بعد از آن، وقت برگزارى حج، پيامبر، باز به مكّه آمد. آمد و به مردم ياد داد كه مراسم را چگونه بجا آورند؛ نه مثل پدران بت پرست خود، بلكه مانند ابراهيم عليه السلام.
هنگام بازگشت از مكّه، پيامبر در برابر مردم، دست على را بلند كرد و گفت:
من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مىگذارم. كتاب خدا و عترت خود را كه خانواده من هستند. تا هر زمان كه به اين دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد. هر كس كه من مولاى او هستم، پس على مولاى اوست. خداوندا! دوستدارش را دوستدار باش و دشمنِ او را دشمن باش!
اين را پيامبر گفت، امّا مردم، على و فرزندان او را يارى نكردند. سال ها بعد از درگذشتِ پيامبر، كار به آنجا رسيد كه فرزندانِ ابوسفيان، حكومت مسلمانان را به دست گرفتند؛ همان كسانى كه در انتظار فرصت براى انتقام گرفتن از پيامبر و نابود كردن دين او بودند.
روزى در كنار خود «حسين» عليه السلام را ديدم. فصل حج بود و او با خانوادهاش براى حجگزاردن به مكّه آمده بود. او را مىشناختم؛ عزيز پيامبر بود و نور چشمان على. امامت بعد از على، به «حسن» عليه السلام و بعد از او به حسين عليه السلام رسيده بود، پيامبر مىگفت: حسين، چراغ هدايت و كشتى نجات است.
از اين كه مردم، چراغ هدايت را نمىديدند و كشتى نجات خود را در ميان دريا تنها رها كرده بودند، غرق اندوه مىشدم، امّا ديدن حسين عليه السلام از اندوهم مىكاست.
همان روزها، در بين مردم، كسانى را مىديدم كه چشمايشان در حال جستجو بود. اينها گروهى از مسافران مكّه بودند كه اعمال حجّ را انجام
مىدادند، امّا در زير لباسهايشان دشنه پنهان كرده بودند.
شبى، هنگام سحر، گفتگوى حسين عليه السلام و برادرش را شنيدم:
مىخواهم حج را ناتمام بگذارم و از مكّه بيرون روم!
به كجا برادر! اينجا حرم خدا و محلّ امن اوست. كسى در مكّه به تو آسيب نخواهد رسانيد.
دور نيست كه مأموران يزيد، در مكّه خونم را بر زمين بريزند، با اين كار حرمت خانه خدا شكسته خواهد شد.
فهميدم كه آن غريبههاى مسافر، مأموران «يزيد» هستند. او پسر «معاويه» و معاويه پسر ابوسفيان بود. يزيد و پدرش با خانواده پيامبر بدى كردند، دوستان على عليه السلام را كشتند و حقّ آنان را زيرپا گذاشتند.
حسين عليه السلام همان شب، از مكّه بيرون رفت. خانواده و يارانش نيز با او رفتند.
اين، آخرين ديدار من با او بود.
يك ماه بعد، به مكّه خبر رسيد كه يزيد، كاروان امام حسين عليه السلام را در صحراى «كربلا» متوقف كرد، سربازان بسيار به سوى آنان فرستاد و در گرماى بيابان، آب را به روىِ ايشان بست.
نمايندگان يزيد، از امام حسين عليه السلام خواستند كه حكومت يزيد را بپذيرد. امّا او گفت كه يزيد شايسته حكومت نيست.
اگر امام حسين عليه السلام يزيد را به عنوان جانشين پيامبر قبول مىكرد، ديگر اثرى از دين خدا باقى نمىماند.
فرستادگان يزيد با امام حسين عليه السلام و ياران او جنگيدند. مردان را كشتند، زنان و كودكان را اسير كردند و خيمههاى آن ها را به آتش كشيدند.
اين حادثه را هرگز از ياد نبردهام، دلم آكنده از دردى است كه درمانش را پيدا نمىكنم.
مىدانم روزى مردى از فرزندان پيامبر و على، پيدا خواهد شد و انتقام خونِ حسين را از همه بدكاران و ستمكاران خواهد گرفت. نام او «مهدى» است.
مىدانم كه مهدى، روزى قيام خواهد كرد تا دين پيامبر را دوباره به مردم بشناساند. او به من تكيه خواهد زد؛ به ديوار كعبه. آنگاه فرياد برخواهد داشت:
او آخرين ذخيره خداست. اوست
كه پردهها را از برابر حقيقت كنار مىبرد و عدالت را آشكار مىسازد.
در انتظار او هستم؛ در انتظار شنيدنِ صداى او، تا غم اين سال هاى دور و دراز را از دلم بيرون كند و به جاى آن شادى بنشاند.
طرح جايگزين شود.
به كوشش سيدعلى قاضىعسكر
فصل بيست و سيّم
ورود به مكه معظمه
تقريباً نيم ساعت به غروب مانده، وارد «مكه معظمه» شديم، از اتومبيل محض اينكه «قدغن» بود كه به شهر داخل نشود، پياده شده سوار يك چهارچرخه شديم، با زحمت تمام عبور مىنموديم، چونكه زيادى شترداران و مسافرين، از حركت چرخ مانع بود، راضى بوديم بر اينكه پياده شده راه برويم، از آنجايى كه بلد نبوديم، باز مجبور شده، تن به قضا داديم، تا اينكه مصادف شديم به يك نفر اهل «ايران»، از ايشان سؤال نموديم منزل «عبدالرحمان جمّال» را، ايشان اظهار داشته مرا ايشان به استقبال شما فرستاده است، با چرخ به اين اميد، به طرف منزل «عبدالرحمن جمّال» رهسپار شديم.
نظر به اينكه وقت حركت از «جدّه» [بعضى] از آقايان رفقا دير رسيدند، فقط يك اتومبيل سوارى كه چهار نفر سوار شده بوديم، ميان شب وارد شديم، «عبدالرحمان» آن شب را از ماپذيرايى فرمود، و سه نفر از رفقاى بنده را در منزل گذاشته، براى حفاظت نقود (1)خودشان، به همراهى يك نفر مطوّف، به طرف بيت روان شدند، كه شايد شب از
1) پول و وجه نقد.
احرام در آيند، پس از چند دقيقه مراجعت نمودند، بنده سؤال نمودم طواف كرديد اظهار داشتند: چون كه از طرف «ابن سعود» اشخاصى كه به اعمال حج آشنا نيستند [بايد] به وسيله مطوف طواف نمايند، قدغن شده است شب طواف نمايند، [لذا] از طواف مانع شدند.
فصل بيست و چهارم
اعمال طواف و دخول به مكّه و صفا و مروه
پس شب را استراحت نموده، صبح پس از اداى نماز و صرف چايى، به همراهى مطوّف به طرف «مكّه» روان شديم، غسل نموده به طرف «بيت خدا» رهسپار شديم، اعمال طواف را به عمل آورده، كه انشاءاللَّه مقبول درگاه «حضرت احديت» خواهد شد، به طرف «صفا» و «مروه» روان شديم.
سعى «صفا» و «مروه» كه هفت بار رفتن و آمدن است [و] واقعاً يك ورزش و سرمشق بدنى محسوب است [را]، به عمل آورده مراجعت نموديم، اگر چه واقعاً براى بنده خيلى زياد است كه در واجبات قانون مقدس اسلام اظهار عقيده نمايم، ولى نظر به اينكه به عقيده بنده، در دنيا انسان بخواهد با كمال بىطرفى نظر نمايد، به قوانين مقدس اسلام كه از ناحيه مقدس الهى جعل شده، محض رفاه حال بشر و از وضع قانون اين است كه انسان به وظيفه دنيوى و اخروى خود باشد، اگر انسان بخواهد محسّنات قانون مقدس اسلام را بنويسد، عمر «نوح» لازم است، و اشخاصى هم مىخواهد كه در واقع انسان كامل باشند، نه اينكه مثل بنده اشخاص به عقل خودش چيزى اظهار نمايد، شايد همان قانون در روى همان اصل شده باشد، شايد برخلاف آنها باشد، آن وقت يك مسؤوليت منكر براى خود در پيشگاه «حضرت احديت» فراهم نمايد، نظر به اينكه بنده كاملا به فلسفه قانون آشنا نيستم، و عالم هم به قوانين ديانتى نيستم، آنچه به عقيده خودم يعنى به طورى كه خودم احساس نمودم، آن را عرض مىنمايم.
فصل بيست و پنجم
جهت وجوب مكه و نتايج آن
(1) حج براى اشخاص متمول و باثروت، با شرايطى [كه] دارد واجب است، وقتى كه يك نفر مستطيع شد، البته يك شخصِ باثروت است و غالباً اين اشخاص از اشخاص فكور خواهد شد، كه در نتيجه يك مسافرت و زحمت سفر و مشقت راه، متنبّه خواهد شد، كهانسان براى چهخلق شده، وعالَم همنه اين «قزوين» و «طهران» است كه ما مىبينيم، بلكه كليه «ايران» يك قطعه كوچك از قطعات عالَم محسوب مىشود و «بحر خزر» يك درياى كوچك است در جنب اقيانوس بزرگ، و ضمناً همان شخص با تهيه وجه زيادى عازم خواهد شد، كه اين وجه واقعاً براى شخص مستطيع از آن وجهها محسوب مىشود، گوئيا در زيرزمين، جزو خزاين زير زمين محسوب نمىشود، تمامى اين وجه را به امر «خدا» صرف مىنمايد، كه يك كمك بزرگ براى اقتصاد محسوب است.
(2) اين طور اشخاص غالباً از اشخاصى محسوب مىشوند كه نسبت به سايرين، كه در آن نقطه با ايشان زندگى مىنمايند، از حيث تمول به سايرين برترى دارد، و شايد بعضى هم پيدا شود، تعدى را به زيردستان خود روا دارند، در صورتى كه زيردستان آن شخص نسبت به او قادر نيستند، دفع ظلم ايشان را بنمايد، البته هر مسافر در راههاى دوردست، مخصوصاً در خارجه، كارهايى پيش آيد كه در بعض اوقات براى دفع آن، از عهده شخص مسافر و لو اينكه صاحب قدرت مافوق هم باشد، غير مقدور است و قطعاً هم هر كس مبتلا شد، نمىتواند متحمل به تعدّى ديگرى باشد، يك اندازه آن ظلم كوچك را، كه از خودش احساس مىنمايد، علاوه بر اين كه خودش را مسؤول درگاه الهى مىداند در نزد وجدان شرمنده خواهد شد.
(3) وقتى كه شخص مستطيع وارد به «ميعادگاه خداوند» عالم شد، البته در يك موقع معين خواهد شد، اين شخص به تنهايى براى اداى حج عازم مىشود، بلكه اقلًا صد هزار نفر، از اكناف عالم براى اداى حج خواهند آمد، ممكن است اشخاصى پيدا شود، كه به امورات مسلمانان رسيدگى نموده، و حلّ قضاياى مشكله را بنمايد، و شايد فلسفه حقيقى
حج، كه در يك روز معين واجب شده است، همين باشد كه روحانيون و عقلاء اسلامى در اطراف عالم در يك روز معين، در ميعادگاه ايزدى جمع شده، براى تبادل افكار با همديگر، تشريك مساعى نمايند، و از نفاق كه امروز ما مسلمانان را، با كمال بى شرمى در نزد ملل زبون و خوار نموده است جلوگيرى نمايد.
ولى افسوس و هزار افسوس: كو اشخاصى كه با جانفشانى قانون اسلام را مجرى مىداشتند؟ و كجايند اشخاصى كه براى جارى نمودن «لاالهالااللَّه» از هيچ گونه جان بازى مضايقه نمىنمودند؟ و چرا روحانيون عالى مقام، در اين گونه مقامها كه عموم مسلمانان جمع مىشوند [آنان را] بهوظايفشان آشنانمىنمايند؟ چون گوسفند بى شبان در جلو هزاران گرگ بلا دچار، و بلكه اشخاصى هم پيدا شود در لباس ميش، خودش از گرگ بدتر است.
(4) بيست و چهار چيزى كه براى شخص محرم حرام است، حقيقتاً يك تزكيه نفس است، كه انسان را ملتفت مىنمايد كه بايد چه طور زندگانى نموده، از چه بايد اعراض نموده، و كدام يك را استقبال بايد كرد؟
(5) در عين طواف، انسان اگر دقيق باشد، مىداند كه آن امرى كه انسان را از بلاد دوردست به اين جا كشانيد، يك روز هم به جايى كه آخرين وعدهگاه «خداوند» است حاضر خواهد شد.
(6) سعى «صفا و مروه»، نظر به اينكه به طورى كه اشاره شد، شخص مستطيع عموماً از اشراف و از ثروتمندان اسلام محسوب مىشوند، و اگر از اشخاص كارگر پيدا شود نادر است، و واجب است كه سعى «صفا و مروه» را بنمايند، كه يك سرمشق ورزش بدنى است، اقدام نمايد كه در اثر اين ورزش و مشقت راه، تغيير حالى پيدا شود، در خاتمه از آقايان عظام محترمين و دانشمندان گرام و نكتهسنجان كلام، مستدعى هستم كه اگر ايراد و اشتباهى ملاحظه نمودند، تصحيح نمايند.
فصل بيست و ششم
توقف در مكّه معظّمه و قبرستان ابوطالب عليه السلام
در اطراف قبرستان حضرت «ابوطالب»، عمّ بزرگوار «حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله»، كه
در شهر «مكّه معظّمه» است، عموم مسلمانان مسبوق [اند] كه اجداد و اقوامِ «حضرتِ ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله» در آن قبرستان مدفون، و از چندين قرن قبل، حجاجى كه به زيارت «بيت اللَّه» مشرف مىشوند، به آن قبرستان براى زيارت بقاع متبركه مشرف مىشدند، و به دعاى خير ياد، و بعضى زيارتنامه مخصوص داشته، مىخواندند.
وقتى بنده با رفقا به طرف آن قبرستان رهسپار شديم، كه هم زيارت اهل قبور را كرده باشيم، و هم [ببينيم] اقدامى كه شنيدهايم «سلطان نجد» براى انهدام بقاع متبرّكه نموده است صحت دارد، يا اينكه شاخ و برگ مىگذارند؟ موقعى كه مشرف شديم، يك نفر عسكر در قبرستان مأمور بوده از طرف «دولت نجد» براى حراست همان قبرستان، وقتى كه حجاج به زيارت اهل قبور مىآمدند، صريحاً مىگفت: در اول قبرستان بمانيد، از اين جا طلب مغفرت نماييد به عموم مسلمانان، ولى به اصرار «حاجى حسن همدانى» كه حملهدار ما بوده، ما را اجازه داد به نزديك قبر «حضرت خديجه» برويم، و خودش هم به همراهى ما آمد و مواظب هم بود، مىگفت طلب مغفرت نماييد برگرديد و اطراف قبر «حضرت خديجه» را برداشته بودند، با زمين مساوى بود و فقط يك سنگ روى قبر بود.
گرچه طرفداران مذهب و عقايد وهابى عقيدهمندند، كه نبايد در روى زمين بقعه باشد، گوييا به عقايد خودشان مىگويند عبادت بايد منحصر به خداوند عالم باشد، و مشرف شدن به زيارت «بقاع متبركه» را حرام و شرك به خداوند عالم مىدانند، در صورتى كه عقايد طرفداران «مذهب اثناعشرى» بر آن است، كه قبول ديانت و تبعيت به دين اسلام، محض امر و رضاى «حضرت احديّت» است و بر هر امر واجب و مستحبى كه ما اقدام مىنماييم، فقط و فقط محض رضا و اطاعت امر «حضرت خداوندگار» است، و از آن جمله زيارت قبر «حضرت حسينبن على عليهما السلام» را مىنماييم، محض اين است كه «حضرت سيدالشهدا عليه السلام» تمامى اولاد و اقوام و دارايى خود را براى ترويج دين مبين و براى لكه دار نمودن پرده ظلم «بنى اميّه»، كه مقام محترم خلافت و امامت را ظلماً تصرف، و عموم مسلمانان عالم را در تحت لواى ظلم خود قرار داده بودند، در اثر فداكارى همان حضرت خارج، و به عموم عالم و عالميان گوش زد نمود كه جانفشانى من نه اينكه براى رسيدن به مقام خلافت بوده، بلكه نظر اصليه آن حضرت چند چيز بوده:
بنمايد، همان طورى كه خود حضرت با برادران و اقوام خويش، براى جاننثارى در مقابل عَلَم ظلم استقامت نموده، بالاخره با خون خود در عالم، به خط برجسته اعلام نمود، كه معنى جانفشانى اين است، و براى دفع ظلم ظالم، بايد اين طور اقدام نمود.
به عالم بشريت فهماند كه نبايد يك جامعه و يا يك قوم، زمام امور خود را به كسى واگذار نمايند، كه قابليت و استعداد نداشته باشد، مخصوصاً زمامدارى امورات ديانت را به شخصى بايد واگذار نمود، كه خودش عامل ديانت بوده باشد، تا اينكه مردم از آن شخص تبعيت نموده، به امورات دنيوى و اخروى خود عمل نمايد.
گوشزد نمود كه در دنيا براى پنج روزه رياست، نبايد تبعيت ظالم را قبول نموده، شرافت و ديانت خود را لكه دار كرد، بلكه به زندگانى آنى پشت پا بايد زد، و زندگانى ابدى براى خود، در اثر يك جان فشانى و فداكارى اتخاذ نموده، در صورتى كه فلسفه شهادت آن حضرت، غير از اينها شايد باشد، كه انسان به حقيقت آن قادر نيست، در اين جا انصاف [و] وجدانى لازم است.
بدون غرض و با نظر بىطرفى از اول حركت از «مدينه طيّبه» تا ورود به «كربلا» با شهادت تاريخ صحيح، به وقايعى كه افتاده است نگريسته، تا بدانيد كه مقصود اصليه آن حضرت عليه السلام چه بوده است؟ و براى چه با انصار مخصوص، و اهل بيت عصمت به طرف «عراق» رهسپار شد؟
در صورتى كه براى آن حضرت امكان داشت، از هر بلدى از بلاد اسلام استمداد نمايد، در صورتى كه آن حضرت در آن ايام، محبوبالقلوب اغلب اهالى بلاد مسلمين بوده، قطع نظر از اينكه استمداد از احدى نفرمود، كسانى كه عزم همراهى داشتند، مانع شده قبول نمىكرد، از ايام طفوليت پيشگويى از مرگ و قتل مىفرموده، از بدو حركت از «مدينه» تا ورود به مقصد، علنى مىفرمود كه من به كشته شدن مىروم، البته پر واضح است كه اگر حضرت چنين اقدامى مىكرد، خود را به اين اندازه محبوب جميع عالم و مقرب درگاه «حضرت احديت» نمىنمود و در نزد عقلاى عالم، اين طور معروف و برجسته نمىشد، زهى خجالت و شرمندگى كه اين جزئى قدردانى را بدعت دانسته و از زيارت و عزادارى آن حضرت عليه السلام منع مىنمايند!
متأسفانه با كمال شرمندگى، كه بايد شانه به زير ظلم ظالم ندهيم، اسلامى كه در
نتيجه قائدين دين مبين، علم «لا الهَ الّا اللَّه» را در هر نقطه از نقاط «اروپا» و «افريقا» و «آسيا» زده بودند، و در اثر يك دلى و جوانمردى، متوطّنين عالم را مطيع نموده بودند، امروز در نتيجه اين طور اختلافات، در تحت لواى ظلم و تعدى اجنبى، تن به قضا داده، گوييا آن را به پيشانى بىشرم خود نمىآوريم.
چه قدر جاى تأسف است كه در روى سياست خارجى بر سر همديگر بزنيم، اسلامى كه عبوديت را براى هيچ كس روا ندانسته گردن نهيم، آن وقت در سر اين قبيل چيزها، تفرقه و نفاق براى مسلمين درست نماييم كه اجنبيان استفاده نمايند.
فصل بيست و هفتم
حركت به طرف منى
روز هشتم ذىحجة، تقريباً يك ساعت به غروب مانده، به طرف «منى»، به وسيله شتر حركت نموديم، البته جمعيت و ازدحام، لازم به عرض نيست. تقريباً يك ساعت از شب رفته وارد «منى» شديم، شب را توقف كرده [صبح] به طرف «عرفات» حركت نموده، وقتى كه وارد «عرفات» شديم، هوا به اندازهاى گرم بود كه قابل تحمل نبود، نظر به اينكه در خيمه ما آب وفور بود، علت آن هم اين بوده كه [در كاروان] «حاجىحسن حملهدار» فقط شانزده نفر از آقايان اهالى «ابهر» بوده مقاطعه نموده بود كه در «منى» و «مشعر» و «عرفات»، آب ما را بدهد، ديگر كار و حاجتى نداشت، و يخ هم همه جا همراه داشتيم، كه واقعاً زيادى آب از زحمت گرما ما را خلاص نموده بود.
در وقت سياحت «عرفات» (1)، يك عده از قرارى كه مىگفتند از «مذاهب وهابيه» بودند، از اول روز تا نزديكى غروب در دامنه كوه، در جلو آفتاب هلهله مىكردند، در صورتى كه ما نمىتوانيم از خيمه بيرون بياييم.
پس از غروب آفتاب به طرف «مشعر» حركت نموده، چندى از شب گذشته وارد «عرفات» شده، با زحمت تمام جا گرفتيم، قدرى استراحت كرديم، سنگ جمره جمع نموده، پس از اداى نماز صبح حركت نموديم، از قرارى كه معلوم شد آن شب يك نفر از اهالى «تبريز» آنجا گم شد، وقتى كه وارد «منى» شديم، به يك نحوى خود را به چادرها كه
1) در متن به اشتباه «مشعر» نوشته شده است.
قبلًا تهيه كرده بودند رسانيده، گوسفند گرفتيم ذبح نموديم، و اعمال ديگر را هم به جا آورده، با دلى پر از شادى و فرح، آسوده نشسته شب را توقف نموديم.
روز يازدهم به طرف «مكه» حركت نموديم براى «طواف»، وقتى كه به «مكه» رسيديم، به آن منزل كه داشتيم وارد شديم، صاحب منزل با كمال شادى و فرح ما را استقبال نمود، و اظهار خوشحالى و فرح كرده كه الحمدللَّه سلامت برگشتهايد، چايى براى ما حاضر نموده، صرف كرديم، رفته اعمال «طواف» را و «سعى» صفا و «مروه» را به جا آورده، تا شب به «منا» مراجعت نموديم.
اما راجع به حفظالصّحه «منا» چه عرض كنم كه چه قدر محل خطر است! با آن قربانىهاى زياد كه مىشود، واقعاً نصفش را مدفون مىنمايند، بوى عفونت آنها و كثافات ديگر، كه روح انسان را خسته مىنمايد، كه حقيقتاً براى «دولت حجاز»، لازم است بلكه واجب فورى است، كه هر چه زودتر در «منى» مهمانخانهها و غسالخانهها و مسلخخانهها، مطابق حفظالصّحه «منى» نمايند كه از تلفات و امراض مسريه جلوگيرى شود، گرچه در «منى» آنچه به درد ايرانيان مىخورد، آب هندوانه بوده و كمى هم يخ پيدا مىشود، لذا تا روز سيزدهم (1)در «منا» توقف نموديم [سپس] به طرف «مكه» حركت كرديم، چند روز خيال داشتيم به وسيله اتومبيل به «مدينه طيّبه» برويم، دلال و مطوّف امروز فردا نموده، و گرمى هوا هم مانع از حركت به وسيله شتر بوده [است].
فصل بيست و هشتم
حركت به طرف جدّه
تا اينكه در بيست و يكم ذىحجه، نظر به اينكه در «جدّه» اتومبيل نيست، شتر گرفته به طرف «جدّه» حركت كرديم، آن شب را راه رفتيم، صبح در نصف راه پياده شده، در يك قهوهخانه كه حلبى به اطراف آن زده بودند پياده شده، آفتاب تابش نموده، آن قدر گرم شد، با وجود اينكه خيلى هم يخ داشتيم، نزديك بود هلاك شويم.
در اثر همين گرمى [بعضى] از همراهان كه شانزده نفر بوديم از اهل «ابهر»، ناخوش سخت شدند، از آن جمله جنابان آقاى «حاجى اكبر خان» و آقاى «حاج منصور نظام» پسر
1) ماندن در منا تا ظهر روز دوازدهم لازم است، ليكن اگر كسى تا مغرب در منا باقى بماند، شبسيزدهم را نيز بايدد در منا وقوف كند.
عموهاى محترم با آقاى «حاجى يوسف» كه از رفقاى ما بود، با شدت تمام ناخوش شدند.
نزديك غروب حركت نموديم، در صورتى كه آقايان پسران عموى سابق الذكر كسالت پيدا كردند، نمىتوانستند در كجاوه بخوابند و استراحت نمايند، با مشقت و زحمت تمام آن شب را صبح نموديم، يك ساعت از آفتاب رفته به «جدّه» رسيديم، در حالتى كه از شانزده نفر، فقط بنده و دو نفر ديگر سلامت بوده، باقى آقايان رفقا كسل و ناخوش احوال بودند، شب در مهمانخانه جا گرفتيم، چند روز به خيال ديگر كه شايد حال آقايان رفقا بهتر شود اتومبيل بگيريم، باز دلالها امروز فردا نمودند، بالاخره مرض رفقا هم روز به روز در تزايد و شدت بوده، كه مجبور شده از كمپانى «كشتى خدويه» بليط گرفته، حركت نموديم، سه شب در روى دريا در حركت بوديم، در صورتى كه هواى دريا مثل هواى ده «سرينه» بدتر بوده، كه كثافت هوا عموم مسافرين را خسته، و از خورد و خواب به كلى وا داشت و مخصوصاً رفقاى بنده [كه] عموماً ناخوش احوال بودند، تا اينكه به قرنطينه «طور سينا» رسيديم.
فصل بيست و نهم
ورود به طور سينا و اتفاقات آن
وقتى كه وارد «طور سينا» شده، كشتى لنگر انداخت، نماينده دولت «مصر» با طبيب صحّيه (1)وارد كشتى شده، پس از معاينه مسافرين، به طرف قرنطينه «طور سينا» حركت دادند، قرنطينه طور خيلى عالى، با طرز جديد و ساختمانهايى مطابق حفظالصحّه داشت.
انصافاً مسافرين و حجاج را، از خطر مرگ و عفونت دريا نجات مىداد و روزى يك دقيقه هم، دكتر صحّيه براى معاينه مسافرين مىآمد، چون شب را توقف نموديم روز شد، موقعى كه دكتر صحيّه وارد شد، يك نفر از اهالى «ابهر» كه «حاجى عزتاللَّه» نام داشت، قدرى حالش بدتر شده بود، يك خوراك «سلفاد دوسولات» (2)داد، روز دويم وقتى كه دكتر وارد شد، امر نموده بايد اين مريض نرود [تا او را] معالجه نماييم، چون خارج شد پس از چند دقيقه، چهار نفر با يك تابوت وارد شدند، از حركت وحشيانه
ايشان، اشخاصى كه قدرى حالشان خوب بود، ناخوش و كسل شدند، و مريض بيچاره چشم خود را باز نموده، آن حالت عجيب و غريب را ملاحظه نمود، رنگ از رخش پريده، با يك حالت اسفآور، به طرف مريضخانه حركت دادند.
در بيرون همان محوطه از اهل مريضخانه حاضر بوده، در توى اتومبيل گذاشته حركت دادند، بعد ما مصمم شديم يك نفر از رفقا را به نزد مريض بفرستيم براى دلدارى، آن را هم اجازه ندادند، گرچه واقعاً مريضخانه طورى [بود كه] اتفاقاً براى مسافرين و حجاج خيلى خوب، و راحت روح مسافرين را فراهم مىنمايد، و عمارتها و ساختمانها هم مطابق حفظالصحّه و اداره محترم صحّيه آنجا هم، خيلى از مسافرين و حجاج مواظبت مىنمايند، [ليكن] متأسفانه همان اشخاص كه جزء مستخدمين مريضخانه بودند، واقعاً هر مريض را بخواهند آن طور حركت بدهند، حتماً زهره چاك (1)خواهد شد، اميدواريم كه كاركنان مريضخانهها همه اوقات مستخدمين را، از اشخاص بااخلاق و باعلم استخدام نمايند، كه مواظب احوال مريض را بنمايند، و همه اوقات را رفق و مدارا رفتار نمايند.
روز سوم خود رييس محترم صحيّه، كه يك شخص محترم و خوش اخلاق بود تشريف آورده، مسافرين را معاينه نموده اجازه داد حركت نمايند، و از ايشان براى مريض تكليف خواستيم، اظهار نمودند معالجه ميكنم، اگر خوب شد ارسال مىنمايم، بعد تقاضا شد يك نفر ممكن است اجازه بدهيد نزد مريض بماند، فرمودند در بيرونى مريضخانه ممكن است.
«حاجى حسن همدانى» را فرستاديم به مريض خانه، خودمان به طرف كشتى حركت نموديم، تقريباً دو ساعت بود در كشتى نشسته بوديم، «حاجىحسن» وارد شد اظهار نمود:
وقتى كه من رسيدم به مريضخانه «حاجى عزت اللَّه» مرحوم شده بود، برديم دفن كرديم، [و] من آمدم! بعد از چند دقيقه نماينده حكومت وارد شد،
اظهار داشت اثاثيه (2)مريض كه مرحوم شده است [را] بياوريد، لباس و يك خورجين كه داشت تسليم نموده، اظهار نموده ديگر چيزى دارد يا نه؟ اظهار شد، نقدى چيزى ندارد. بالاخره يك ضمانتنامه از رفقاى ايشان گرفته [و] رفت.
كشتى هم در حركت بود، گرچه ما بين «طور سينا» و «سويس» (1)دريا طوفان زيادى داشت، الحمد للَّهدر چهارم محرم [به] سلامت وارد «حوض سويس» شده، شب را در «حوض» توقف نموده، در صورتى كه اجازه خروج نمىدادند كه به شهر وارد شويم.
چون دو ساعت از روز گذشت، نماينده دولت آمد، تذكرههاى عموم حجاج را گرفته، به يك نفر عسكر داده، سوار ماشين شديم، آن عسگر را هم همراه ما به طرف «پرت سعيد» حركت دادند، وقتى كه ماشين به چهار فرسخى «پرت سعيد» رسيد، ماشين را نگاه داشت، پياده نمودند، تذكرهها را دادند، به طرف «فتره» رهسپار شديم.
فصل سىام
رسيدن به فلسطين
وقتى كه به نزديك كانال (2)«سويس» رسيديم، از «قنطرة» (3)گذشتيم [و] وارد خاك «فلسطين» شديم، در اول خاك «فلسطين» گمركخانه بود، اول به آنجا وارد نمودند، مفتشين (4)گمركخانه آن ليرهها را گرفته، پول كاغذى دادند، در صورتى كه «ليره عثمانى» هشتاد و هفت قروش «مصرى» بود، و به شصت و پنج قروش حساب نمودند، بعد به طرف اداره صحّيه بردند، هر نفرى ده قروش به اسم صحّيه گرفتند، تا اينكه پنج ساعت از شب گذشته، آنجا بوديم، با كمال سختى به سر آورديم، علت آن هم اين بود كه مهمانخانه نداشت و از رفتن به آبادى كه خيلى دور بوده، مانع بودند.
وقتى كه ماشين حركت نمود، دو ساعت از آفتاب رفته به لب .... (5)رسيديم كه بليط كمپانى خديو تا آنجا بود، و در آنجا هم بليط ماشين را تجديد نموديم تا «حيفا»، از «حيفا» هم مجدداً بليط ماشين گرفتيم، خوشبختانه ماشين در آن ساعت كه ما وارد شديم، حركت مىنمود، از اين ماشين پايين آمده، به آن ماشين كه به طرف «شام» مىرفت سوار شديم، اگر چنانچه يك دقيقه دير مىرسيديم، در «حيفا» مىبايست به قرنطينه برويم و دو سه روز معطل باشيم، لذا ماشين حركت نموده، يك ساعت از شب رفته، وارد «شام» شديم.
نظر به اينكه «عاشورا» نزديك بود، گفتيم شايد به «كربلا» نرسيم، در «شام» توقف نموديم، روز «عاشورا» را به زينبيه براى زيارت «حضرت زينب عليها السلام» مشرف شديم و
عزادارى با بودن جمعى از اهالى «شام» در آنجا برپا نموديم، وقتى كه به «شام» مراجعت نموديم، شب را استراحت نموده، چون صبح يازدهم شد، در مهمانخانه كه منزل داشتيم، يك دفعه ديديم، تمامى در و ديوار به لرزه در آمد، به خيابان فرار نموديم، ملاحظه نموديم ديديم در اثر زلزله، صاحبان مغازهها و خانهها عموماً بيرون دويدند، ولى الحمدللَّه خسارتى وارد نشد.
فصل سى و يكم
حركت از شام به طرف بغداد
روز دوازدهم محرم، اتومبيل هودسن گرفته حركت نموديم، نظر به اينكه حضرت «آقاى حاجى شيخ نصراللَّه مجتهد ابهرى»، با آقايان رفقاى خودش با ما فاميل بوده و هم ولايتى بوديم، كه در موقع حركت [از] «ابهر» با هم حركت مىكرديم، و اگر اتومبيل ما جلو مىشد، به شوفر مىگفتيم نگاه مىداشت و اگر آنها هم جلوتر مىشدند، همان طور، قضا را آن روزى كه از «شام» حركت كرديم، ايشان از ما جلوتر حركت كردند، ما هم به عقب ايشان رهسپار شديم، چون تقريباً بيست و چهار فرسخ از آبادى «شام» دور شديم، هر چه نگاه كرديم، اثرى از ايشان نيافتيم، با سرعت تمام در حركت بوديم، كه يك دفعه آقاى «حاجى اكبر خان» پسر عموى بنده اظهار نمود به «سليم نام» شوفر، كه اتومبيل را نگاه داريد وقتى كه نگاه داشت، گفت اينجا موقع نگاه داشتن اتومبيل نيست، چون كه از آبادى دور هستيم، ممكن است از عشاير ايلات اينجا باشند، به صدمه دچار شويم.
جناب «آقاى حاجى اكبر خان» گفت: نه، از دور يك سياهى به نظر من مىآيد، شايد اتومبيل آقاى «حاجى شيخ فضلاللَّه مجتهد» باشد، شوفر گفت: به آنجا رفتن خطر دارد، زيرا كه ممكن است ميان سياهى از ايلات باشد، اسباب زحمت فراهم نمايند، پس قدرى پافشارى نموديم، تقريباً يك فرسخ جلو رفتيم، چون به دقت نظر نموديم، ديديم سياهى كه به نظر مىآمد، با علامت مخصوصى ما را به طرف خودشان دعوت نمودند، گرچه اتومبيلچى حاضر نبود، به نوعى راضى نموديم، تقريباً يك فرسخ هم جلو رفتيم، ديديم آقايان هستند، واقعاً جاى تشكر است و ايقان (1)از تفضّلات و حفاظت «حضرت يزدان»،
1) باور و يقين كردن.
كه چگونه وسايل نجات به جهت بندگان خود در بيابان بىامان فراهم نمايد، اگر چنانچه اندك دقيقهاى جناب «حاجى اكبرخان» به آن طرف عطف نظر [نمىكرد]، و ما هم غفلت از گذر به آن طرف كرده، آقايان قطعاً به راه فنا و عدم رهسپار مىشدند!
بارى چون به نزديك رسيده، ديديم اتومبيل معيوب شده، آقايان در بيابان وامانده و سرگردان مانده، پرسيديم چرا اينجا آمديد؟
اظهار نمودند كه: شوفر به جاده بلد نبوده راه را گم كرده، گرچه واقعاً در بين «بغداد» و «شام» جاده يك طور نيست، كه هر كس بداند جاده كدام و كجاست؟ و قدرى هم شوفر بىاطلاع بوده، لذا يك طور اتومبيل را درست نموده، اتومبيل ما جلو افتاد، اتومبيل رفقا هم عقب سر ما حركت نموده، چون به جاده رسيديم قدرى راه طى نموديم، چون به عقب سر نگاه نموده ديديم، باز اتومبيل رفقا معلوم نيست، آنجا پياده شده، نماز را اداء نموديم، قدرى صبر كرده، شايد خبرى برسد، ديديم اثرى پيدا نيست، پس به طرف «شام» مراجعت نموديم، ديديم باز اتومبيل معيوب شده است، به حدى كه قابل تعمير نيست، گرچه اين دفعه مثل دفعه اولى خطر نداشت، به علت اينكه در سر جاده بود و موقع مراجعت حجاج بوده، روزى چند اتومبيل خالى از «بغداد» برمىگشت، ولى دفعه اول به اندازهاى پر خطر بود، كه اگر خداى نكرده ما ملتفت نمىشديم، آقايان رفقا در معرض خطر بودند، لذا به شوفر گفتيم كه «جناب آقاى حاجى شيخ فضلاللَّه» را هم سوار نماييد، يك پول عليحده بدهيم، ساير آقايان آنجا باشند، شوفر ايشان برود از «شام» اتومبيل ديگر بياورد، بفرستد به «بغداد» و آن اتومبيل را برگردانند به «شام»، شوفر قبول ننمود، يكى از رفقا كه «حاجىيوسف» باشد آن را پياده نموده، با آن رفقاى «آقاى حاجى شيخ فضل اللَّه» آنجا گذاشتيم، آقا را سوار اتومبيل نموده، حركت كرديم، ايشان را به «خداوند قادر متعال» سپرده رهسپار شديم.
تقريباً يك ساعت از آفتاب رفته بود، به «عليه» (1)كه اول خاك «عراق» محسوب مىشود رسيديم، به تذكرهها ملاحظه نموده امضا كردند، پس از سه ساعت استراحت و صرف چايى حركت نموديم، تقريباً دو ساعت به غروب مانده، بود به «رماديّه» رسيديم، مجدداً نفرى پنج روپيه به عنوان تذكره داديم، خواستيم حركت نماييم، اظهار نمودند شب قدغن است، علت آن هم معلوم بود، قدرى اطراف «رماديّه» اغتشاش بود.
1) احتمالًا «عانه» است، چون چنين نامى در مسير وى از شام تا رمادى وجود ندارد.
صبح روز چهاردهم محرم از «رماديّه» حركت نموديم، در ظرف سه ساعت به «بغداد» رسيديم، وارد گمركخانه شده، گرچه معادل صد يك از تبعه ايرانى گمرك دريافت داشته، ولى از بابت دردسر و زحمت فراهم نمودن، به يك نحوى از گمركخانه خارج شده به طرف «كاظميين» حركت نموديم.
فصل سى و دويم
حركت به طرف كاظميين و ورود و اتفاق روز عاشورا در آن
در آن وقتى كه به «كاظميين» رسيديم، اوضاع آنجا را دگرگون ديديم، از يك نفر سؤال كرديم چه اتفاق افتاده است؟ گفت روز عاشورا يك نفر «صاحب منصب» (1)، به اتفاق يك نفر «زن يهوديه» كه اهل «بغداد» بوده، ولى در لباس مسلمانان وارد حرم مطهر «حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام» مىشوند، كه عزادارى [را] تماشا نمايند و در آن قسمت كه جاى ايستادن زنها بوده مىروند تماشا مىنمايند.
چون در اين روزها جاى معين براى زنها هكذا و براى مردان است، يك نفر «صاحب منصب» اظهار مىنمايد بياييد پايين، چون اين طرف مخصوص زنان است، ايشان حاضر بر آمدن نمىشود، از آنجايى كه كار آن زن قدرى ظاهراً متهمه بوده، مانع مىشود، ايشان هم اصرار مىنمايند، بلكه آن «صاحب منصب» را محترماً پايين بياورند، زد و خوردى مىشود، «صاحب منصب» دست به هفت تير نموده، به طرف عزاداران خالى مىنمايد، به بدن يك نفر اصابت نموده مىرسد و مىافتد، مردم وحشى هم از «خدا» مىخواهند، دست از عزادارى كشيده، يك دفعه حمله مىكنند «صاحب منصب» را مىكشند، پليس هم مجبور شده دفاع مىكند، بالاخره شش نفر از پليس مجروح، و چهار نفر از اهل «كاظميين» كشته مىشوند تا اينكه از «بغداد» يك نفر از وزرا وارد مىشود، آتش فتنه را مىنشاند.
اين جا است كه دل هر عاقلى و گوش هر شنوندهاى آتش خواهد گرفت كه اين جنگها كه جنگ خانگى [است] اسلام و استقلال مسلمانان را به باد فنا مىدهد، و عالم بشريت را با خاك مذلت يكسان مىنمايد، چه قدر جاى تأسف است، به عوض اينكه
1) كسى كه داراى رتبه و مقام دولتى باشد، افسر ارتش از ستوان سوم به بالا.
دست اتحاد و يگانگى به همديگر بدهند، مسلمانان عالم را از قيد عبوديت برهانند، تخم عداوت و نفاق را مىپاشند.
فصل سى و سوّم
عقيده بنده در قسمت نفاق
بنده خودم همچو حس نمودهام، كه اگر انسان عاقل دست دراز نمايد چشم خود را كور كند، اصلح از آن است كه دست خود را به سوى نفاق بر عليه دولت و ملت و عالم بشريت گشايد، البته فلسفه آن پر واضح است، وقتى كه يك نفر بنا باشد، از يك چشم بلكه دو چشم كور شود، زندگانى براى آن شخص ممكن است با معاونت غير انجامپذير باشد، چنانچه دست نفاق براى يك ملت و يا يك دولت، از داخله همين ملت دراز شد، در اينجا بدون معاونت غير امكانپذير نيست، مگر اينكه يك طرف معدوم و منهدم گردد، اگر چنانچه يك طرف هم معدوم شد، البته خسارت آن معلوم است، چه اندازه نفوس از بين خواهد رفت.
و علاوه به آن، اقتضائيات آن مملكت فلج مىشود، و در داخله هم قرنها لازم است كه اين عداوت مرتفع شود، نظر بر اينكه طرف مغلوب به كلى از بين نخواهد رفت، بلكه بازماندگان ايشان هم همه اوقات مترصد فرصت مىباشند. غفلت تا چند؟ ذلت تا كى؟
گويى بد نامى تا به كجا؟
آن عشقى فرخنده سير لطف خدايى زد همچه ندايى ملت به كجايى
اندرز
به جمله ماهرخان، چونكه بوى مهر و وفانيست مكن تو سير گلستان بى بقا چه صفا نيست
براى صدر نشينان، ببين كه منزل و جا نيست بيا رمُوز محبت، زعلم [و] معرفت آموز
پى شرافت تحصيل علم و فضل و هنر شو فرا گرفتن علم و هنر ز جان و ز سر شو
به نيك نامى مردى چه سان مثال پدر شو بيا رموز محبت، ز علم و معرفت آموز
نظر نما تو به تاريخِ زندگانىِ خويشت به عهد جم بنگر، جدّ پيشدادى خويشت
ز فتح و نصرت بنگر به كاويانى خويشت بيا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز
مشو چو خسته و فرسوده رفع حزن و الم كن براى بردن گوى شرف تو قد علم كن
كه نام نيك چو ساسانيان به روى درم كن بيا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز
فلاسفه به جهان بردهاند چون كله از عشق از آن به ماهرخان بردهايم ما گله از عشق
ربوده است علايى ز عشق بين صله از عشق بيا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز (1)
ما ايرانيان از نسل پاك كيان، و باقى ماندگان «ساسانيان» و از دودمان «انوشيروان» هستيم، كه صفحه تاريخ روزگار را از اسم پرافتخار خود پركردهاند، و سلاطين و گردنكشان عالم را باجگذار خود نموده بودند، افسوس، هزار افسوس!! كه نياكان متأخرين، ما را با خاك مذّلت يكسان كردند ....
فصل سى و چهارم
حركت به كربلا و خروج از بين النهرين
روز پانزدهم محرم به طرف «كربلا» حركت نموده، يك شب در «كربلا» توقف كرده به طرف «نجف اشرف» حركت نموديم، نظر به اينكه هواى «نجف» خيلى گرم بود، به
1) گلزار ادب، ص 8
حدى كه روزها مشكل بود كه انسان به بازار برود، به آن ملاحظه زياد از يك شب نتوانسته توقف نماييم، لذا اتومبيل گرفته به طرف «كربلا» روانه شده، دو شب هم در آنجا توقف نموده، به طرف «كاظميين» حركت نموديم، چند روز در آنجا توقف كرده و زيارت كامل به عمل آورده، در بيست و سيم شهر محرم به طرف «بغداد» رهسپار شده، با ماشين به طرف «خانقين» حركت كرديم.
از قرارى كه شنيديم چند روز قبل، چند نفر از اهالى «رشت» به زيارت «عتبات عاليات» عازم بودند، در مابين «خانقين» و «بغداد» چند نفر از اشرار عرب، حملهور شدهاند، قهراً اتومبيل را نگاه مىدارند، بيچاره مسافرين آنچه از نقد و اسباب داشتهاند، تمامى را به غارت مىبرند، آن بيچارهها را در ديار غربت به بدترين عذاب و زحمتى گرفتار مىنمايند.
وقتى كه به «خانقين» رسيديم شب را توقف كرده، روز بيست و چهارم با كمال دلخوشى به سوى وطن عزيز به وسيله اتومبيل هودسن حركت نموديم، آنچه به نظر بنده راجع به اوضاع «بينالنهرين» آمد اين بود كه، واقعاً يك قسمت عمده عايدات «بينالنهرين» را زائرين و مسافرين ايرانى، با دست خود تقديم مىنمايند.
متأسفانه اهالى آنجا عوض اينكه مهماننوازى و تشويق بنمايند، با يك نظر خشونت و اهانت مىكردند، و گمان دارم اين طور رفتار ايشان نتيجه خوب براى ايشان نداشته باشد، مخصوصاً با يك نفر از تجار «بغداد» كه بنده رفيق بودم، چند ساعت راجع به مناسبات «ايران» و «بينالنهرين» مذاكره نموديم، خود ايشان در آخر كار اقرار نمودند كه واقعاً نسبت به تبعه «ايران» كارگزاران اين جا همه اوقات، اسباب اذيت را براى ايشان فراهم مىنمايند.
فصل سى و پنجم
حركت به طرف ايران و گمرك خانه
وقتى كه از «خانقين» خارج شديم، به اول خاك «ايران» و وطن عزيز وارد شديم، حقيقتاً يك فرح مفرطى و انبساط وافرى به قلب ماها رسيد، بهاندازهاى شاد و خوشوقت
شده، كه بنده تا آن روز به آن اندازه خوشدل نشده بودم، كانّه روح تازه و عمر جديد دريافته، تا اينكه گمركخانه سرحدى نمايان شد.
اتفاقاً آنجا هم قدرى حالت ما كسل شد، چون كه وقت رفتن در خاطر ما خطور نموده، چون نزديك شديم اتومبيلها را نگاه داشته، مشغول تفتيش شدند، آنچه براى وطن سوغاتى (1)خريدارى شده بود، به يك قيمت كه گرانتر از مغازه يك كلام «تهران» بوده قيمت گذاشته، بدون تخفيف گمرك اخذ نمودند، ايشان مخالفت با قانون نمودند، بنده هم سه عدد ساعت شكارى در جيبم بود، بيرون نياوردم.
اما يك قانونى كه مجرى مىداشتند، واقعاً خيلى خوب بوده، كه به عبارت اخرى از لباس كهنه و مندرس كه از «بينالنهرين» و ساير ممالك مىآوردند مانع بودند، به نظر بنده يكى از محسنات آن اين بوده:
اولًا- ممكن بوده به وسيله آن لباسهاى مندرس، بعضى امراض مُسريه به خاك «ايران» سرايت
[ثانياً] علاوه بر آن به حيثيت و شؤونات ملت ايران لطماتى بزرگ وارد مىكرد، البته پرواضح است كه اين قبيل قوانين، علاوه بر جنبه اقتصاد، حيثيت ما را در انظار خارجى محفوظ مىدارد، از اينكه پول را تقديم داشتيم، به خيال خودمان كار تمام است، قبض صادر خواهند كرد، متأسفانه آقايان تشريف بردند نهار صرف نمودند، تقريباً دو ساعت معطل كردند، پس از نهار و استراحت آمده قبض را صادر نمودند، مرخص شديم و حركت كرديم.
فصل سى و ششم
حركت به طرف كرمانشاهان
چون قبض گمرك را اخذ نموده حركت كرديم، به پايين «طاق» رسيديم، پس از قدرى استراحت و رفع خستگى خواستيم حركت نماييم، امنيه پُست آنجا اظهار نمود [كه] چند روز قبل، در بالاى «طاق» چند نفر مسافرين را نگاه داشته آنچه داشتند به يغما برده، خوب است امشب را در اين جا توقف نماييد، خيلى زود حركت ننماييد، ما در
1) مأخوذ از تركى است به معنى هديه كه از سفرى مىآورند.
جواب گفتيم: نظر به اينكه دو ساعت به آفتاب داريم، شايد تا غروب از بالاى «طاق» رد شويم، سوار اتومبيل شده حركت كرديم، چون به ميان «طاق» رسيديم، اتومبيل پنچر نموده، شوفر مشغول بود لاستيك را پايين بياورد، ديديم يك اتومبيل نمايان شد، از دور فرياد مىنمايد، اول ما مسبوق نشديم چونكه شوفر انگليسى بوده، وقتى كه نزديك رسيديم، ديديم آن شوفر بيچاره را لخت كردهاند و دو نفر مسافر دارد، يك نفر از مسافرين بالاى بارها خوابيده بود، وقتى كه اتومبيل را نگاه مىدارند، آن شخص از اينكه اتومبيل از اتومبيلهاى رنگ كمپانى بوده و بار قاوا (1)هم زده بودند، بالاى همان بارها صدا در نمىآورد، تا اينكه بفهمند. ولى آن يك را هر چه داشته از دستش گرفته، يك كتك مفصل هم به آن بيچاره مىزنند.
بعد از شوفر پرسيديم چطور شد كه اتومبيل را گرفتند؟ اظهار داشت: من خواستم فرار نمايم ولى دزدها شليك كردند، مجبور شدم اتومبيل را نگاه داشتم، مخصوصاً يك تير هم به قازانخانه (2)اتومبيل اصابت نموده كه ترسيديم قدرى هم جلوتر برويم اتومبيل بماند، آن وقت خودم را هم بكشند، ايشان رد شدند، ما هم همانطور اتومبيل را برگردانديم، ديديم كه اتومبيل رو به پايين است خطر دارد، چند نفر رفقا آنچه نقدينه داشتيم برداشته، پياده حركت نموده، رو به پايين «طاق».
شوفر و بنده با يك نفر در اتومبيل مانديم، لاستيك را درست نموده سوار اتومبيل شديم برگشتيم، قدرى پايين آمديم ديديم رفقا هم پياده مىروند، سوار نموديم و حركت كرديم، تا اينكه رسيديم به پايين «طاق»، در نزد امنيهها توقف نموديم [و] احوالات را براى ايشان شرح كرديم.
فصل سى و هفتم
رحمت پروردگار در همه احوال و نتيجه حرف نشنيدن
وقتى كه به پست امنيّهگى رسيديم، قضايا را شرح داديم، ايشان اظهار كردند: ما نگفتيم نرويد وقت دير است؟ راه قدرى مغشوش (3)است؟ حقيقتاً بنده خيلى شرمنده شدم كه چرا بايد انسان به نصايح ناصحين وقعى نگذارد، آن وقت پشيمان شود، در
صورتى كه پشيمانى سود نداشته، و در نزد وجدان خود متعهد شدم كه اگر توفيق شامل حالم بشود، از نصايح ناصحين و از مواعظ عاملين دست نكشيده، و همه اوقات همّ خود را صرف نمايم، براى محبت نوعيت و خدمت به وطن عزيز خودم و اشعار ذيل را هم كه خيلى مناسب بود انشاء نمودم:
لمؤلفه
كهدرّبهچشم حقيقتچه سنگخاره شود پى تكامل از آل بشر دوباره شود
بيا به مدرسه علم، بقاى نوعى خوان كه با بقاء بشر كَوْن، چون ستاره شود
بيا كه سنگ دلان راه تفرقه جويند هر آن دلى كه چنين است پاره پاره شود
وطن كه مأمن مألوف اهل ايران است بكن تو سعى چه سيروس تا اداره شود
به درد قبل، اعلائى اگر معالجه جويى از اين دو، چشمه آب حيات چاره شود
اما راجع به اينكه رحمت پروردگار در همه احوال، شامل حال بنى نوع بشر است، كه ممكن است با جزئى صدمه، حكيم على الاطلاق بلاى فوق العاده را رفع نمايد، همانطورى كه به رأى العين ملاحظه نموديم، وقتى كه اتومبيل پنچر نمود، قدرى اوقات تلخ شده، كه در اين وقت نزديك به غروب است، چه جاى پنچر است؟ خوشبختانه همان جزئى سرگردانى باعث شد كه ما را از صدمه دزدان نگاه داشت، اگر چنانچه اتومبيل پنچر نمىشد، حتماً اولين اتومبيل كه با دزدها مصادف مىشد، اتومبيل ما بود!!
فصل سى و هشتم
حركت از پايين طاق به طرف كرمانشاهان
شب را در پست امنيّه استراحت نموديم، صبح زود حركت كرديم، يك نفر از امنيّه پست، سوار اتومبيل شد، از پست خود رو نموده، از بالاى «طاق» رد شديم، تقريباً دو فرسخ به «كرند» مانده، يك اتومبيل از جلو نمايان شد، چون قدرى نزديك شد، يك
گردباد خيلى سخت شد كه ديگر چشم ما همديگر را نمىديديم تا [چه] برسد به اتومبيل!! يك دفعه صداى تاراق توروق اتومبيل بلند شد، ما جزم كرديم كه شوفر اتومبيل را، با آن اتومبيل كه مىآيد زده است، و يك تكانى فوقالعاده نمود، كه واقعاً دست از جان خود شستيم، كه يك دفعه اتومبيل خاموش شد. (1)خود را به پايين پرت نموديم كه ببينيم چه اتفاق روى داده است، درست نظر كرديم، ديديم آن خيال را كه ما كرديم آن نيست، بلكه كاركنان اداره راه سازى سنگ را در توى جاده دولتى جمع نمودهاند، در موقعى كه گردباد شديد شده است، به سنگهاى توى جاده خورده، دو كوه سنگ را داغون نموده است در كوه سيّم از شدت حركت زده چرخ جلوى [ماشين] در آمده است، و چرخهاى عقب پنچر نموده است و جلوى اتومبيل هم خورد شده است، خوشبختانه قازانخانه عيب ننموده بود، و الحمدللَّه گر چه خطر جانى روى نداد ولى جزئى سر آقاى «حاج منصور نظام» شكسته بود، تقريباً دو ساعت معطل شديم، به اندازهاى [كه] اتومبيل را درست نمودند حركت نموديم به طرف «كرند»، نهار را در «كرند» صرف نموده به طرف «كرمانشاهان» حركت كرديم.
دو ساعت به غروب مانده، وارد «كرمانشاهان» شديم، شب را توقف نموديم، صبح به طرف «همدان» حركت كرديم، تقريباً يك ساعت به غروب مانده بود به «همدان» رسيديم، وقتى از اتومبيل پياده شده، چند نفر از آقايان و خويشان و دوستان براى پيشواز آمده بودند، ايشان را ملاقات نموده، شب را در «همدان» توقف نموديم.
صبح بنده به طرف خيابان حركت كردم، ديدم يك نفر يتيم در زير يك درخت با يك حالت اسفآور خوابيده، بنده از ديدن آن بيچاره به اندازهاى متأثر (2)و متحسّر شدم، با خود تفكر مىكردم كه چه قدر براى عالم بشريت ننگ است، به اندازه نباتات سايه به روى هم نوع خود نمىاندازند، در اين فكر غوطهور بودم كه بىاختيار اين ابيات در زبان بنده جارى شد، در يك گوشه كاغذى نوشتم:
بىپدر شد چه پدر را نتوان يافت پسر هر كه شد بىپدر و خاك بريزد بر سر
مىبرد «اعلائى» از اين غصّه بسى رنج و تعب كاش سلطان چه پدر باشد و ما جمله پسر
با يك نظر حسرت قدرى بر آن بيچاره نگريسته، به طرف بازار روان شدم، وقت غروب به منزل برگشته استراحت نموده، تا سه شب در «همدان» توقف كرده، روز چهارم اتومبيل گرفته حركت كرديم.
چون تحرير اين سفرنامه مباركه را كه فىالحقيقه نادر الوقوع است، آن هم راجع بر بىحسّى خودمان است، جناب مستطاب عمدهالتجار و زبدة الخوانين و الاخيار آقاى «حاجىلطفعلى خان اعلائى» رجوع به خط منحوس (1)و سليقه مطموس (2)اين اقلّالعباد «محمد تقى الأحقر» نموده، در خاتمه اشعار ذيل را مناسبتاً ضميمه نموده:
چون مسافر رسد به قرب وطن شاد و مسرور با دل روشن
به خيال عيال و اطفالش نكند خواب خوش به عشق وطن
گاه با ديد اقربا مسرور گاه در فكر دوست و گه دشمن
گاه در فكر وصل همخوابه تاب و طاقت رود ز روح و بدن
جز به تصوير خور و خواب به دل نكند آن برى ز عقل و فطن
جاى دارد در اين خيال بود كه زيارت قبول شد از من
بهر اهلش گرفته سوغاتى كه كند شاد قلب بچه و زن
بهر آن راههاى دور و دراز مىبرد توشه، دانه ارزن
اين وطن منزلى است روزى چند هست پاينده باقى آن موطن
همچنان داند او كه فردايش منزل اصليش بود موطن
هست در منزل مجازى او هر اثاثى براى آسودن
ليك در تنگ ناى قبر و لحد نيست فرش و اثاث غير كفن
احقر از بهر يادگارى گفت هر كه خواند، دعا كند بر من
فصل سى و نهم
حركت از همدان
در سلخ محرم (1)1336 صبح زود از «همدان» حركت نموده، به طرف «آوج» رهسپار شديم، وقتى كه به آوج رسيديم، نهار را در آن جا صرف نموده، پس از قدرى استراحت و رفع خستگى حركت كرديم، يك ساعت به غروب مانده به «قروه» رسيديم، چون كه خيال داشتيم شب را در «قروه» بمانيم، نظر به اينكه جمعى از پيشواز كنندگان به آنجا آمده بودند اظهار داشتند، تا غروب به «ابهر» خواهيم رسيد، از آن جهت حركت نموده، نزديك غروب به «شناط» رسيديم، چون وقت تنگ بوده، شب را در منزل «آقاى ابوالفضل كشاورزى» توقف نموديم، صبح زود به طرف «ابهر» حركت نموده، در اول صفر وارد «ابهر» شده، الحمدللَّه عموم خويشان و اقوام را سلامت ملاقات نموديم، ايشان با دل پر از شادى ما را استقبال نمودند.
فصل چهلم
اعتذار و يك قسمت از لوازم سفر
در خاتمه از آقايانى كه اين نامه محقر را ملاحظه مىفرمايند، تقاضا مىنمايد اگر اغلاطى و يا اشتباهى ملاحظه كرده باشند، مستدعى هستم تصحيح فرمايند، مخصوصاً بعضى قسمتها هست كه قسمت جغرافيايى محسوب مىشود، شايد اشتباهاتى داشته باشد، نظر به اينكه اطلاعات بنده ممكن است با جغرافياى صحيح موافق نباشد، چون بنده با يك نظر سطحى خط سير خود را در روى ورقه آوردهام، ممكن است كه اشتباهاتى پيدا شود، مخصوصاً اسم بنادر و سواحل و بعضى شهرهاى اطراف دريايى كه بنده به آنجا وارد نشده، با تحقيقات اسم آنها را ثبت نمودهام، ضمناً يادآورى مىنمايم و همه كس كاملا يك قسمت آن را مسبوق است، شايد بعضى از اشخاص به يك قسمت آخرى اطلاع نداشته باشد، در نتيجه بىاطلاعى دچار زحمت
1) روز آخر محرم
شده باشد:
1- آن قسمت را كه عموم اشخاص اطلاع كامل دارند، كه در سفر بايد قبلًا آماده شود، كه مقدمه اصليه سفر آن است، آن عبارت از وجه نقد است كه با عدم آن، نه اتومبيل و نه شتر حركت مىنمايد، كه انسان را حمل نمايد.
2- براى شخص مسافر اخلاق خوش لازم است، كه با بودن اخلاق حميده، در هر نقطه از نقاط عالم، محبوب و مورد توجه ابناء بشر خواهد شد.
رساندم بر اينجا سفرنامه را به بستم چه نوك مهين خامه را
چه ما را بقا نيست اندر جهان چنانچه گذشته كهان و مهان
جهان همچه آب است ما نقش او كجا آب ماند كجا نقش او
علائى چه يك نقش باشد بر اب چه بر موج دريا زند آفتاب
جهان (1)فانى و نيست كس را بقا نكردند مردان به دهر اعتنا
نه جاى قرار اين سه پنجى سرا از اين بيوه زن كس نديده وفا
قد تمّت الكتاب بيد اقلّ العباد الآبق لمولاه الغني محمد تقى المتخلّص ب «احقر» فى يوم الأثنين من رابع عشر [من] شهر ذيحجه 1348 مطابق 33/ 92؟؟؟
هر كه خواند، دعا طمع دارم زان كه من بنده گنهكارم
راقم كتاب اين قسمت، نيكى اخلاق را تصديق مىكند، نه تنها در سفر بلكه در تمام دوره عمر انسان، حسن اخلاق لازم، بلكه متحتّم در سفر و حضر، اداره كننده كافّه امورات و محبوب كننده عامه خلايق و نوع بشر، به علاوه نجاتبخش دنيا و آخرت حُسن خلق است، كه «حضرت خاتم» را اوصاف زياده از حد و احصا است، ولى حضرت بارى تعالى شأنه، آن وجود محترم را به حُسن خُلق در كلام مجيد ياد مىفرمايد:
«انَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيم»
(محمد تقى الأحقر)
1) جمله مزبور را آخوند ملاتقى از جاى ديگر اقتباس نمودهاند. اعلائى
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
مديريت كلان
اداره حجّ در كشور تركيه توسّط دولت و بخش خصوصى و به صورت مشترك اداره مىشود. اداره سازمان امور ديانت تركيه مسؤوليت انجام تحقيقات و پژوهش هاى حجّ را بر عهده دارد و دستورالعملها و شيوهنامههاى اجرايى حج توسط «شوراى حجّ و عمره» تدوين مىشود.
علىرغم اشتراك دولت و بخش خصوصى در اجراى امور حجّ، نظارت و كنترل و هدايت امور اجرايى حجّ توسط مسؤولان منتخب از سوى سازمان امور ديانت و وزارت گردشگرى اعمال مىشود. مذاكرات رسمى با دولت عربستان سعودى، انعقاد قراردادها و پروتكلها توسط مسؤولان دولتى انجام مىپذيرد. بخشى از سازماندهى عمليات حج توسط امور ديانت وابسته به نخست وزيرى و بخشى نيز توسط واحدهاى خصوصى انجام مىشود. زائران در انتخاب بخش دولتى و يا خصوصى آزادند و قواعد و مقرّرات مربوط به سازماندهى امور حجّ توسط شوراى حج وعمره تعيين مىگردد. برنامه سفر حج بر اساس قواعد و مقررات سازمان امور ديانت و بخش خصوصى انجام مىشود و دولت هر دو بخش را تحت كنترل خود دارد و حتى بخش خصوصى هم با نظارت دولت وظايف خود را به انجام
مىرساند. بخش خصوصى از نظر مالى و معرفى نحوه خدماتى كه ارائه مىدهد برخوردارىهايى دارد كه اين برخوردارىها را مردم تأمين مىكنند.
سهميه حجاج تركيه بر اساس قاعده همه كشورهاى اسلامى است و هر سال يكهزارم جمعيت تركيه راهى عربستان مىشوند. تقاضا با سهميه اختصاص يافته برابر نيست و معمولًا تعداد متقاضيان بيش از سهم شناخته شده براى تركيه است. با توجه به اين نكته كه تقاضا همواره بيشتر از سهميه است، ميان متقاضيان، قرعهكشى به عمل مىآيد.
فراخوان زائران براى ثبت نام در حجّ تمتّع، از طريق روزنامه، راديو، تلويزيون، مساجد، وعاظ و خطبا است و ثبت نام عمومى را دولت انجام مىدهد.
براى اعزام زائر ترك، مسؤولان شرايطى را وضع كردهاند. در تركيه هر فرد فقط يكبار مىتواند براى حجّ تمتّع ثبتنام كند و از اين حيث محدوديت وجود دارد.
ثبت نام زائران به صورت غير متمركز و معمولًا توسط مفتىها و فرماندارىها صورت مىگيرد. زائر ترك پس از ثبت نام نمىتواند سهميه خود را به ديگرى واگذار كند و امكان انتقال سهميه وجود ندارد ولى آن دسته از متقاضيانى كه داراى بيمارى حادّ باشند و يا در بستر مرگ بيفتند، به شرط تأييد كميسيون ويژه و به استناد گزارش پزشكى مىتوانند سهميه حجّ تمتّع خود را به يكى از بستگان درجه اوّل خود منتقل نمايند.
در كشور تركيه هيچ سهميهاى از حجّ تمتّع، به ادارات و سازمانهاى دولتى وغيردولتى ويا اشخاصحقيقى و حقوقى و يا تشويقها تعلّق نمىگيرد و اعزام ها فقط از طريق ثبت نام عمومى است.
بخش خصوصى چنانچه متولى امور اجرايى حجّ شود، هيچ يارانهاى از دولت دريافت نمىكند و كلّيه درآمدهاى او از طريق زائران اعزامى تأمين مىگردد.
همه ساله هزينه حج در قبل از سفر و حين ثبتنام قطعى و از زائر همان سال دريافت و هزينهها نيز متفاوت است؛ مثلًا در سال 2001 ميلادى هزينه حجّ بر اساس شرايط رقابتى موجود در تركيه تعيين خواهد شد ولى هزينههايى مانند هزينه مأموران دينى، بهداشتى، خدماتى و مبالغى كه بايد به عربستان پرداخت شود و يا به آن كشور منتقل گردد، از پيش تعيين مىشود و دولت با احتساب آن هزينهها، رأساً نسبت به پرداخت اقدام
مىكند. زائر، هزينه حجّ خود را بر اساس قيمت اعلام شده از سوى دولت، به بانك ها پرداخت مىنمايد. همانطور كه پيشتر آمد، ممكن است مبالغ پرداختى توسط زائران يكسان نباشد بلكه ميزان پرداختى بر اساس نوع هتل، طول سفر و ... تعيين مىشود.
زائر در طول سفر وظايفى مانند رفتار و حركت در شأن دولت و ملّت تركيه، احترام به يكديگر و اطاعت از تعاليم و هشدارهاى مأموران حجّ دارد.
ساماندهى امور اجرايى حجّ به عهده افراد مشخص و كسانى است كه در امور حج داراى تجارب ارزندهاى هستند.
شركت ها و يا مسؤولان تورها، انجام امور اجرايى حج را بر عهده دارند. زائران ترك برخى ملزومات پزشكى (گوشى، فشارسنج و ...) دارو و مواد غذايى را مىتوانند در سفر به همراه داشته باشند.
آنان از حدود 5 الى 6 ماه مانده به عيد قربان، به كاروان ها و يا تورهاى زيارتى معرفى مىشوند و طى اين مدت آموزش هاى لازم را مىبينند.
گذرنامه و ويزا
زائر ترك براى عزيمت به عربستان سعودى، گذرنامه عادى بينالمللى دريافت مىكند. اين گذرنامه مخصوص سفر حجّ نيست و براى سفرهاى خارجى ديگر نيز مورد استفاده است. زائر، خود به شهربانى محلّ مراجعه و گذرنامه را دريافت مىكند و هزينه آن را شخصاً مىپردازد. زمان مراجعه زائر براى دريافت گذرنامه پنج ماه مانده به عيد قربان است.
صدور گذرنامه در كشور تركيه، به صورت غير متمركز در استان ها و توسط فرماندارىها انجام مىشود و تمامى مسؤوليت آن به عهده خود زائر است.
معمولًا مجرى حج (سازمان امور ديانت و بخش خصوصى) بعد از ماه مبارك رمضان گذرنامهها را به سفارت عربستان تسليم و يك تا يك ونيم ماه مانده به عيد قربان تحويل مىگيرد.
انتقال به عربستان (هوايى- زمينى- دريايى)
زائران ترك از طريق هوا به كشور عربستان منتقل مىشوند. يك زائر بايد براى رفت و برگشت خود به عربستان 1800 تا 1900 دلار بپردازد كه اين مبلغ همه ساله با تغييراتى مواجه است. دولت
براى هزينه پرواز زائران، هيچ يارانهاى را در نظر نمىگيرد. سازمان امور ديانت و بخش خصوصى، مسؤوليت تهيه بليط زائران را بر عهده دارند و هماهنگى امور مربوط به پرواز زائران نيز به عهده همين دو مركز است. زائران كشور تركيه معمولًا از 15 فرودگاه مبدأ به قصد عربستان سعودى پرواز مىكنند كه اين تعداد نسبت به تعداد متقاضيان استان ها بيشتر و كمتر مىشود، هواپيماهاى شركت هواپيمايى تركيه فقط به جدّه پرواز دارند.
تعداد پروازهاى تركيه به عربستان، به نسبت منازلى كه در مكّه و مدينه اجاره شده و نسبت به طرح اسكان زائران تنظيم مىشود. به طور متوسط روزانه 12 پرواز از تركيه به عربستان انجام و زائران اين كشور را به جدّه منتقل مىكند. زائران ترك، ميان 30 تا 35 روز در عربستان اقامت دارند و پيش از عزيمت آنان، زمان برگشت نيز مشخص مىشود. تركيه در موسم حجّ به ناوگان هوايى خود متّكى است و از ساير كشورها هواپيما اجاره نمىكند.
گمرك ارز و سوغات
زائر ترك هيچ مبلغى را بابت عوارض خروج از كشور نمىپردازد.
مأموران امنيتى و گمركى، به هنگام خروج زائران، آنان را بازرسى مىكنند.
زائران در خارج كردن كالا تابع مقررات عمومى گمرك تركيه هستند ولى معمولًا هيچ كالايى را براى فروش در عربستان سعودى با خود به همراه نمىبرند و فقط در هنگام خروج، لباسهاى شخصى و برخى مواد غذايى را همراه دارند. آنان نسبت به ظرفيت هواپيما، حق آوردن كالا به وزن 30 الى 40 كيلوگرم را دارند و عموماً تسبيح، عرقچين، سجاده، آب زمزم و اسباببازى را به عنوان سوغات به كشورشان وارد مىكنند.
براى كالاهاى ممنوعه، مطابق قوانين گمرك عمل مىشود و اجناسى كه مشمول گمرك شوند، عوارض مربوط دريافت مىگردد ولى از كالاهاى مجاز هيچ مبلغى اخذ نمىشود و معمولًا وسايل زائران، همراه با خودشان به تركيه منتقل مىشود.
زائران در زمينه انتقال ارز با هيچ محدوديتى مواجه نيستند و نسبت به قدرت مالى و احتياج خود، ارز لازم را به همراه مىبرند. دولت تركيه به ارز همراه زائران يارانهاى نمىپردازد.
فرودگاه جدّه، حمل و نقل داخل عربستان
براى هر زائر ترك، پس از ورود به عربستان، 1029 ريال سعودى پرداخت مىشود. آنان بين سه الى چهار ساعت به منظور انجام امور گمركى و گذرنامه در فرودگاه جدّه معطل مىشوند. افرادى از سازمان امور ديانتِ تركيه، اماكن استقرار، استراحت و پذيرايى از زائران با غذاهاى سرد و بستهبندى شده را فراهم مىكنند و بخش خصوصى تركيه چنين خدماتى را ارائه نمىدهد. هزينه اين پذيرايى از محلّ مبلغى كه زائر براى سفر حج پرداخته تأمين مىشود.
انتقال زائران ترك از جدّه به مكّه و مدينه، توسط اتوبوس انجام مىشود و هيچگونه پذيرايى در ميان راه از آنان نمىشود. در مكّه و مدينه، براى رفتن به حرمين شريفين از خودرو كرايهاى استفاده مىكنند. به جز ايام عرفه و عيد قربان، خودروهاىاجارهاى در اختيارشان قرار مىگيرد. اين خودروها توسط افراد مسؤول در امور حج كرايه مىشود و هزينههاى آن از 1029 ريال سعودى كه به هنگام ورود زائران به عربستان از او دريافت مىشود تأمين گردد.
مسكن
دو ماه پيش از عزيمت زائران ترك به عربستان، اجاره مسكن توسط مأموران سازمان امور ديانت تركيه و مسؤولان بخش خصوصى آغاز مىشود. 35 تا 40 نفر، مأمور اجاره منازل در مكّه و مدينه مىشوند و به طور تقريبى 80 تا 85 روز در آنجا مىمانند. هزينه اقامت، مأموريت و خوراك اين افراد از محلّ حساب حج و عمره تأمين مىشود. اين مأموران مجبورند طبق دستور العمل موجود، منازل را اجاره كنند.
اجاره كنندگان منازل زائران ترك، معمولًا فرش، آب، ميز و صندلى، يخچال و لوازم آشپزخانه را از موجر دريافت مىكنند. اجاره بهاى منازل در حين سفر و به صورت قسطى از سوى مأموران ذيربط سازمان امور ديانت تركيه پرداخت مىشود. زائران زن و مردِ ترك بهطور جداگانه در منازل اسكان داده مىشوند. از منازل اجاره شده، به صورت 24 ساعته استفاده مىشد. حجّاج ترك 8 روز در مدينه و 20 تا 25 روز در مكّه اقامت مىكنند و مجموعه سفر آنان، 30 تا 35 روز به طول مىانجامد.
تداركات و تغذيه
از زائران ترك در حين پرواز با هواپيما، روزها و شب هاى اقامت در عرفات و منا، طبق برنامه از پيش تعيين شده پذيرايى به عمل مىآيد. در ساير اوقات از آن دسته از حجاجى كه اقامت در هتل و يا اقامت كوتاه مدت را ترجيح دادهاند، در سه نوبت پذيرايى به عمل مىآيد. گروه مخصوصى كه پيش از سفر حج برنامههاى غذايى زائران را تدوين كردهاند، مأموريت اين پذيرايى را بر عهده دارند. براى زائرانى كه در هتل اقامت دارند غذا در محل تهيه و در اختيار آنان قرار مىگيرد. برخى از آنان مقدار كمى مواد غذايى با خود به عربستان انتقال مىدهند و در طول سفر از آن استفاده مىكنند. مأموران تداركات و تهيه غذا نيز، برخى از اقلام غذايى را از تركيه به عربستان مىبرند، ليكن قسمت عمده نيازمندى خود را از مقصد تهيّه مىكنند.
غذاى منا و عرفات زائران ترك، سرد و به صورت بستهبندى داده مىشود. و هيچ برنامه معينى براى استفاده از ميوه و چاى ندارند و آب بهداشتى و مورد شرب آنان نيز توسط صاحبان منازل تأمين مىشود.
مسؤولان حج تركيه به علّت اينكه هزينههاى تغذيه افراد يكسان نيست، سرانه مشخصى را براى اين منظور تعيين نكردهاند.
بهداشت و درمان
زائران كشور تركيه قبل از عزيمت به عربستان، تحت هيچ معاينات پزشكى قرار نمىگيرند و خود آنان به سلامت خود توجه مىكنند. قبل از سفر فقط نسبت به بيمارى مننژيت واكسينه مىشوند. اعزام زائران بيمار بر اساس گزارشى است كه پزشك مربوط ارائه دهد. در طول سفر تمامى خدمات پزشكى مورد نياز به زائران بيمار ارائه مىشود و از همه امكانات درمانى دولتِ تركيه و يا عربستان بهره مىگيرند.
مسؤولان اجرايى حج كشور تركيه، با كسب اجازه از دولت عربستان داروهاى مورد نياز زائران را به همراه مىبرند.
سازمان امور ديانت در موسم حج يك باب بيمارستان در مكّه، يك باب بيمارستان در مدينه و مراكز بهداشتى كافى داير مىكند. همچنين چادرهاى پزشكى در عرفات و منا براى ارائه هرگونه خدمات درمانى برپا مىشود.
تمامى مراكز درمانى مذكور در طول
موسم حج فعاليت دارند. به علت وجود امكانات درمانى كافى و بهرهگيرى از خدمات سعودى، ديگر نيازى به استفاده از زائران پزشك احساس نمىشود.
زائران ترك قبل از تشرف به حج در همايشهاى ويژه نسبت به رعايت نظافت و بهداشت آموزش مىبينند.
سرانهاى كه براى هزينه خدمات درمانى هر زائر ترك پيشبينى شده 40 دلار مىباشد.
بيمه
كشور تركيه در زمينه استفاده زائران از خدمات بيمه درمانى، هيچ تدبيرى نينديشيده است.
آموزش
حجّاج ترك پيش از اعزام به عربستان، در سمينارهاى مختلفى حضور پيدا مىكنند. در اين سمينارها بهطور عمده درباره مناسك حج براى آنان توضيحاتى داده مىشود. آموزش مسائل ادارى، روابط انسانى، برخورد با مشكلات احتمالى كه حجّاج در حين سفر با آن مواجه مىشوند؛ نظير مسائل بهداشتى، امنيتى، تغذيه و گم كردن پول و دزدى و چگونگى مقابله با اين مسائل، بخش مهمّى از مسائل آموزش اين سمينارها را تشكيل مىدهد. دورههاى آموزش زائران ترك يك تا دو ماه قبل از آغاز سفر حج انجام مىشود.
معمولًا سمينارهاى مذكور با هماهنگى مفتىهاى استانها در شهرستانها تشكيل و آموزشها نيز توسط رؤساى قافلههاى حجّ كه تجارب لازم را دارند اعمال مىگردد. در حين سفر حج نيز به دستور اداره حج، رؤساى قافلهها و مأموران دينى هشدارها و تذكرات لازم در خصوص مسائل بهداشتى، امنيتى و غيره را به زائران مىدهند. مسؤولان انتخاب شده از سوى سازمان امور ديانت تركيه با حضور در منازل حجاج نيز توصيه لازم را نموده و اطلاعات مورد نياز را در اختيار آنان قرار مىدهند. علاوه بر همه اين ها كه گفته شد، در ايام نزديك به حج، از امكانات رسانهاى كشور نيز بهرهگرفته مىشود و زائران از جزوات و كتب و فيلمهاى ويدئويى نيز استفاده مىكنند. هزينه آموزش حجّاج (سمينارهاى آموزش- كتب- جزوات- فيلم و ...) از حساب حج و عمره تأمين مىگردد و دولت هيچ
كمك مالى در اين زمينه ارائه نمىكند و خود زائران نيز به صورت مستقيم مبلغى نمىپردازند. پس از اينكه زائران ترك از سفر حج بازگشتند، در زمينه ادامه و تحكيم خصلتهاى ارزشمندى كه در حين سفر در احترام متقابل به يكديگر و داشتن حسن نيت و مسامحه آموختهاند و ياكسب كردهاند، توصيههايى ازسوى دستاندركاران به آنان مىشود. اداره حج سازمان امور ديانت تركيه همچنين براى رؤساى كاروانها و مأموران، اين سمينارهاى آموزشى را برگزار مىكند.
تشكيلات اجرايى حج
سازمان امور ديانت تركيه براى كنترل عملكرد و خدمات اداره امور حجّ و همچنين كنترل فعاليتهاى آن دسته از آژانسهاى سياحتى درجه يك كه جواز اعزام قافلههاى حجّ را دارند و نيز براى ايجاد هماهنگى در امور كنترل بازرسان ساير مؤسسات، به اندازه كافى بازرس تعيين مىكند. اين افراد موظف به كنترل بازرسى امور اجرايى حجّ هستند. حيطه كنترل و بازرسى اين افراد به شرح زير است:
امور مربوط به حجّ كه در سازماندهى امور ديانت انجام مىشود؛ اعمّ از امور ورود و خروج در جدّه، نحوه انتقال حجّاج و ...
وضعيت منازل حجاج اسكان داده شده در مكّه و مدينه.
نحوه خدماتى كه در اماكن مقدّس داده مىشود.
نحوه ارائه خدمات حمل ونقل و بهداشت به حجّاج.
رفتار پرسنلى.
نحوه تغذيه حجاج و خدمات مشابه.
هزينههايى كه در ارتباط با سفر حجّ مصرف مىشود.
بررسى و تثبيت نواقص و ارائه پيشنهادهاى به موقع جهت رفع آنها.
كنترل عملكرد مأموران و مسؤولان و بررسى و تهيه گزارش از موارد سوء و كجروىهاى احتمالى بازرسان و نمايندگان ويژه سازمان، در عين حال نسبت به كنترل عملكرد آژانسهاى مسافرتى در چهارچوب حدود و اختيارات آنان و چگونگى ارائه خدمات اين آژانسها به زائران، مسؤول بوده و وظيفه دارند نتيجه بررسىهاى خود را طى گزارشى به رياست سازمان
امور ديانت ارائه دهند. هر يك از اين نمايندگان مأمور بررسى و كنترل بخش خاصى مىشوند و تعداد آن ها نيز متغير است.
خدمتگزاران به زائران ترك و مجريان عمليات حج، از سوى سازمان امور ديانت تركيه و با در نظر گرفته معيارهايى همچون سن، داشتنِ تجره سفر به حج، مدت خدمت، سابقه پرونده، سازگارى با شرايط اقليمى عربستان و ...
انتخاب مىشوند. اين افراد همچنين در چارچوب دستورالعمل سازمان امور ديانت بعد از قبولى در امتحانات كتبى و شفاهى كه در مراكز مختلف تركيه برگزار مىشود، انتخاب مىگردند. برگزيدگان در قبال سازمان امور ديانت مسؤول مىباشند و ارزيابى عملكرد آنان نيز به عهده همين سازمان است. بعثه حجاج تركيه در مورد فعاليتهاى فرهنگى كه مربوط به خود زائران است، توصيههايى به آنان مىكند. مسؤولان بعثه حج در طول سفر از طريق تشكيل جلسات با قافلهها و مأموران دينى ارتباط دارند.
پيش از شروع سفر حجّ، زائران ترك از پارچههايى كه در اختيار آنان قرار داده مىشود، لباس متّحدالشكل و مناسب تهيه مىكنند و در طول سفر بايد از همين لباس استفاده نمايند.
گزارش فوق به سفارش دفتر پژوهشهاى كاربردى سازمان حجّ و زيارت و توسط دفتر نمايندگى خبرگزارى جمهورى اسلامى ايران در تركيه تهيّه شده، كه بدينوسيله از اين عزيزان تشكّر و قدردانى مىنماييم. فصلنامه «ميقات حجّ»