ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
طرح جايگزين شود.
احمد حاجى
روشن است كه تبيين رموز حج و بيان جنبههاى باطنى آن، سزاوار اولياى خداست كه به اين معارف و حقايق رسيدهاند و ما را نسزد كه در اين عرصه گام نهيم، پس سعى راقم سطور تنها جمعآورى و ترجمه كلمات حضرات معصوم: و ديگر اولياءاللَّه، در شرح اين مطالب نورانى است و بس.
اهميت حج
وجود مقدس نبى گرامى صلى الله عليه و آله فرمودند:
«مَن مَاتَ وَ لَم يَحِجّ فليَمُتْ إنْ شاءَ يَهوديّاً وَإنْ شاءَ نَصْرانيّاً». (1)
«هركس بميرد و حج بهجا نياورده باشد، اگر بخواهد يهودى و اگر بخواهد نصرانى از دنيا مىرود»؛ (يعنى مسلمان نمىميرد).
حضرت امام صادق عليه السلام فرمودند:
«مَن مَاتَ وَ لَمْ يَحِجّ حَجَّةَ الإسلام لَمْ يَمْنَعْهُ مِنْ ذلك حاجةٌ تجحف به أو مرضٌ لا يُطيقُ فيه الحجّ أو سلطانٌ يَمْنَعْهُ مِنْهُ فليَمُتْ يَهوديّاً أو نَصرانيّاً». (2)
«هركس بميرد و حجِّ واجب خويش را بهجا نياورد، در حالىكه نيازى ندارد كه به او فشار آورد يا مرضى كه طاقتش را طاق كند و يا حاكمى كه مانعش شود، يهودى يا مسيحى خواهد مرد».
يعنى اگر كسى بدون عذر شرعى؛ مانند فقر يا مرض يا منع حكومت، حج را ترك كند، مسلمان واقعى نيست.
مىدانيم كه غرض از خلقت، شناخت خدا و محبت اوست و معرفت و محبّت نسبت به خدا، متوقف بر «دورى از شهوات»، «ترك متاع دنيا» و «مداومت ياد خدا» است و هريك از عبادات، در راستاى تحقّق يكى از اين امور سهگانه است، امّا حجّ بر همه اين سه امر شمول دارد. بهعلاوه، حج داراى اسرار و رموز باطنى نيز مىباشد. (1)شرافت مكان در حجّ
اماكن مقدس سرزمين وحى، افزون بر شرافت ذاتىشان كه به باطن اين مكانها و وجود برترِ آنها در عوالم بالاتر مربوط است، شرافتهايى نيز از غير خود كسب كردهاند، مانند:
1- نزول ملائكه وحى بر پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در اين سرزمين.
2- اين مكان منزل خليلالرحمان است و فرشتگان در اين محل بر او نازل شدند.
3- اين محل، منزلگاه جُلّ انبيا و مهبط وحى است.
4- اين جايگاه، محلّ تولّد نبى گرامى صلى الله عليه و آله و بسيارى از انبيا و اوليا عليهم السلام مىباشد.
درواقع، كعبه به منزله خانه خدا و اطراف كعبه بهمثابه حرمگاه او- جلّ شأنه- است. عرفات همانند ميدانى است در ابتداى حرم خانه و منع اذيت و آزار حيوانات و كندن گياهان در موسم حج، به جهت اكرام حرم و تجليل از صاحب آن است.
سِرّ اين مكانها و مقامات
«نخستين خانهاى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد، همان است كه در سرزمين مكّه پربركت است.»
«خداوند، كعبه- بيت اللَّه الحرام- را وسيلهاى براى سامان بخشيدن به كار مردم قرار داده است.»
«و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه او كنند.»
«و بر گرد خانه گرامى كعبه، طواف كنيد.»
قال علىّ بن موسىالرضا عليهما السلام:
«وُضِعَ البَيْتُ وَسَطَ الأرض الّتي دُحِيَتْ مِنْ تَحتها الأرضُ وكلُّ ريحٍ تهبّ في الدنيا، فإنَّها يخرجُ مِن تحتِ الركن الشّامي و هي أوّل بقعة وقعت في الأرض لأنَّها الوسط ليكون الفرض لأهل الشرق و الغرب سواء». (1)
از آنجا كه اراده الهى به مقتضاى سرّ محبوبيّتِ «كنتُ كنزاً مخفيّاً» به آفرينش نشأه انسانى تعلّق گرفت و از طرفى موطن اين لطيفه ربّانى خاك بود، لذا تقدير به عمارت و ساختن زمين تعلّق گرفت و عالم طبيعت مظهر اراده الهى است و مكعب بودن عرش، عبارت از جهات چهارگانه اين طبيعت و بيت بهخاطر محاذى بودن با عرش مكعب شد و نقوش عاليه و صوَر نوريّه در مراياى حقايق سافله نقش گرفت و بهخاطر اين شكل و آن محاذات و همچنين بهخاطر اينكه در وسط دنيا است، «كعبه» ناميده شد.
جهات چهارگانه طبيعت كه مظهر اراده الهى است، عبارتند از:
1- آنچه محاذى شطر عقل كلّ است.
2- آنچه باتوجه به نفس دارد.
3- جهتى كه باتوجه به خودش (طبيعت) دارد.
4- آنچه در قياس با هيولى دارد.
وقتى جهات نوريه عِلويه در آيينه ارض قابليت منعكس شد، اركان چهارگانه كعبه تحقّق يافت و سپس متناسب با اين اركان و جهات، قواعد بيت و اضلاعش بالا رفت.
حقايق چهارگانه اصيل الهى عبارتند از:
1- دو حقيقت در جهت مشرق، كه عبارتند از «عقل» و «نفس»؛ چون از عالم انوار هستند و تابش خورشيد اسرار از آن دو آغاز شد.
2- دوحقيقت در جهت غرب كه عبارتند از «طبيعت» و «هيولاى كلّيه»، چون:
نور فائض از مبدأ اعلى، از دو حقيقت اوّل شروع مىشود و دو ربع دايره بهوسيله آندو در يوماللَّه تمام مىشود، (قوس صعود).
و در افول، در دوحقيقت بعدى آغاز مىشود و دو ربع ديگر براى كامل
1) صدوق، عللالشرايع، ج 2، ص 396، باب 134
كردن دايره در ليل الهى تمام مىشود و مجدداً در آخرالزمان پس از اتمام قوس- ان شاءاللَّه- از اين افق غربى طلوع مىكند. و آيه رَبُّ المَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ المَغْرِبَيْن (1)
به اين حقيقتِ بيانشده اشاره دارد.
به جهت مشابهت با اين حقايق، اركان بيت به اين صورت مىباشد:
دو ركن شرقى؛ ركنى كه شامل حجرالأسود و قطبِ شمالىِ جهتِ مشرق است و ركن يمانى كه قطبِ جنوبىِ اين جهت مىباشد.
دو ركن غربى؛ ركن شامى كه قطبِ شمالى جهت غرب است و ركن مغربى كه قطب جنوبى اين جهت است.
قوس صعود
ليل الهى
قوس نزول
يوم اللَّه
هيولى كليه
عقل
طبيعت
نفس
كعبه
ركنى كه شامل حجرالأسود است، محاذى جهتى است كه بين طبيعت و عقل مىباشد (نفس). به همين خاطر در سمت پايين شرقى واقع شده كه از جهت راست مقابل بيت است و هركدام از ما كه به بيت رو كند، همان جهت حق است.
لذا در احاديث قدسى، در مورد روكردن به كعبه آمده: «و استقبل وجهي يعني الكعبة» و هركدام از ما كه به خانه روكند، از جهت خلق رو كرده و به همينخاطر وارد شده كه: «إنَّ الْحَجَرَ يَمينُ اللَّهِ في أرضِهِ يُصافِحُ بِها خَلْقَهُ». (2)
همان طور كه ركنِ حَجَر در قسمت پايين شرقى واقع شده، لذا هر مخلوقى، از اين نقطه به بيت كه وجهاللَّه است توجه مىكند. ركن «يمانى» در جهت بين طبيعت و عقل در اين عالم حادث شده، به همين جهت منبع آب زمزم زير ركن يمانى قرار دارد. و اين ركن به سمت اهل عراق است و به همينخاطر به عراقى مشهور است. و اين ناميدن بهجهت غلبه قوّه عقلى در ايشان مىباشد. (چرا كه عِراق از ريشه عِرق و عقل است) و در روايت نيز نقل شده كه:
«لَو كانَ الدِّينُ بِالثُّرَيّا لَناوَلَتْهُ رِجالٌ مِنْ فارس». (3)
كعبه مكعب است
كعبه بهخاطر محاذاتش با عرشاللَّه مكعب است و در خبر است كه:
«لِمُحاذاتِهِ الْبَيْتَ الْمَعْمُورَ الّذي في السَّماءٍ الدّنيا وَ هُوَ بِحِذاءِ الضراح الّذي في السماء الرابعة و هو بِحِذاءِ الْعَرش وَ هُوَ مُربَّع لأنَّ الْكَلِمات الّتي بُنِيَ الإسلامُ عَلَيها أَرْبع وَهِي التسبيحات الأربع»
و امر از آسمانى به آسمان ديگر تنزل مىيابد تا به ارض شهود مىرسد. و هر آنچه در اين عالمِ حسّى وجود دارد، صورت عوالم فوق است.
امّا تعليل به اينكه: چون كلماتى كه اسلام بر آن بنا شده، چهار عدد است، لذا عرش مكعب مىباشد، شايد متصوّر اين باشد كه اين عرش جسمانى محاذى عرش وحدانى است و بناى وحدانيتِ حقيقى بر توحيدات سهگانه: «فعلى»، «صفاتى» و «ذاتى» است. كه توحيد فعلى مفاد تحميد است و توحيد صفاتى مفاد تهليل است و توحيد ذاتى مفاد تكبير. و سپس تنزيه از همه اين توحيدات با تسبيح است.
از امام باقر عليه السلام نقلشده كه ايشان از پدران گرامشان عليهم السلام نقل كردند:
«انّ ادمَ عليه السلام بَعْدَ هُبُوطِهِ شَكى الَى اللَّه الْوَحْشَةَ فأهْبَطَ اللَّهُ عَلَيهِ بِخَيْمَةٍ مِنْ خِيَم الْجَنَّة، فَضَرَبَ جَبرئيلُ الْخَيمَةَ عَلَى التُرْعَةِ الّتي هِيَ مَكان البيتِ وَ قَواعِدِهِ الّتي رَفَعَتْها الْمَلائِكَة، وَ هِىَ عَلى مِقْدار أركان البيت و قواعده و كان عمود الخيمة قضيباً مِن ياقوت أحمر، فأضاء نورُه جبال مكّة و ما حَولَها وَ هِيَ مَواضِعَ الْحَرَم، وكانت أوتادُها صخرة من عقيان الجنَّة واطنابُها من ظفائر الأرجُوان، ثمّ أمر اللَّه أنْ ينحّى ادم و حوّاء من الخيمة و يبنى مكانها بيتاً على موضع الترعة حيال البيت المعمور؛ ليطوف الملائكة السبعون ألف- الّذين أمَرهم اللَّه بمؤانسة ادم- كما يطوفون بالبيت المعمور. فرفع قواعدَ البيت بحَجَرٍ من الصَّفا وحَجرٍ من طور سينا وحَجَر من جبال السّلام وهو الكوفة، وأتَمَّه من حجر أبيقبيس و جعل له باباً إلى المشرق و باباً إلى المغرب. فلمّا فزع طافَتِ الملائكةُ وطاف ادم و حوّاء سبعة». (1)
«آدم بعد از هبوطش از وحشت شكايت
1) صدوق، عللالشرايع، ج 2، باب 159، ح 3، ص 420
كرد. پس خداوند خيمهاى از خيمههاى بهشت را نازل كرد و جبرئيل خيمه را در جايى كه مكان بيت بود، زد. و ملائكه آن را بلند كردند. و آن خيمه به اندازه اركان و قواعد بيت بود و ستون خيمه از ياقوت قرمز بود كه نورش كوههاى مكه و اطرافش را روشن كرد و همين منطقه حرم است. ميخهاى آن صخرهاى از طلاهاى بهشت بود و طنابهايش از موهاى تابيده شده ارغوان. سپس خدا امر كرد كه آدم و حوا در جاى خيمه، بيت را جايى مقابل درِ بيتالمعمور بنا كنند تا هفتاد هزار ملائكهاى، كه خدا به آنها امر كرده بود تا با آدم انس بگيرند. آن را طواف كنند. همانطور كه بيتالمعمور را طواف مىكنند پس قواعد بيت را با سنگى از صفا و سنگى از طور سينا و سنگى از كوههاى السلام در كوفه بالا برد و با سنگهاى كوه ابىقبيس تكميل كرد و درى به مشرق و درى به مغرب برايش قرار داد. پس وقتى فارغ شد، ملائكه و آدم و حوا هفت مرتبه طواف كردند.»
شايد منظور از آنچه در اين روايت آمده، همان چيزى باشد كه در روايات ديگر نيز آمده، از آن جمله آن روايتى است كه از امام صادق عليه السلام در مورد مكان بيت نقل شده كه وقتى جبرئيل به امر خدا براى توبه بهسوى آدم آمد و سخن گفت تا به بيت رسيد، پس ابرى بر آنها سايه افكند. پس جبرئيل به آدم امر كرد كه با پايش دور سايه ابر را خط بكشد.
در روايت ديگر، در سرّ حجرالأسود آمده است كه: حجر مَلَكى از بزرگان ملائكه بود كه هنگام اخذ ميثاق، اوّلين مقِرّ بود و براى تذكر عهد در بهشت، همراه آدم بود، وقتى كه خدا بر آدم توبه كرد، آن ملك بهصورت درّ سياهى درآمد، و بعد از بهشت بهسوى آدم پرتاب شد.
در روايت ديگرى آمده كه حجرالأسود دو چشم و دو گوش و دهان و زبان دارد.
مكانهاى مسجدالحرام
مقام ابراهيم از سمتِ چپ مقابل بيت است. چون در خبر آمده كه: مقام ابراهيم سمتِ چپِ عرش است و كعبه محاذى عرش است. و انبياء عليهم السلام وجهاللَّه هستند كه بهوسيله ايشان به خدا توجه مىشود.
مقام جبرئيل از سمتِ چپ، نزد در
است. چون سالكين إلىاللَّه را به جوار بيت عقلى و منزل قدسى مىرساند و ملتجئين به فنا را به ظلّ ظليل و مقام امين داخل مىكند و ابواب علوم الهى را بر ايشان مىگشايد و با تأييدات ربّانى تأييدشان مىفرمايد. و خلاصه اينكه او افاضهكننده علم بر صاحبان استعداد از جانب مبدأ فيّاض است و عطش معارف حقيقى را با آن آب گوارا و كوثرِ كثير خاموش مىكند.
حِجْر اسماعيل در سمتِ چپ بيت قرار داده شده، شايد بهخاطر آن است كه مقام ابراهيم هم در سمت چپ است و «الولدُ سِرُّ أَبِيه».
امّا اينكه مقام ابراهيم در سمت چپ عرش است، بهخاطر اين است كه عرش كه مُلك است، در جسم و روح و غذا و مرتبه است. لذا آدم و اسرافيل براى صور هستند و محمد صلى الله عليه و آله و جبرئيل عليه السلام مأمور ارواحند و ابراهيم و ميكائيل مأمور ارزاقند و مالك و رضوان مأمور وعده و وعيدند و در تعيين مقامات اينچنين مىگويند:
عرش داراى وجوه مختلفى است:
از جمله «عرش وحدانيت» و «عرش علم» و «عرش دين» و «عرش مُلك» كه عالم جسمانى با ارواح و قوا و اجسامش است. و همچنين است «عرش سرير» و آن يكى از كرههايى است كه آسمانها و زمين را احاطه كرده، كه احكام اين عرشها به شرح زير است:
عرش سرير؛ كه مطابق روايت (1)حاملين آن چهار فرشته هستند: يكى از آنها به شكل آدم است و براى ابناء بشر از خداوند طلب رزق مىكند، ديگرى بهشكل شير است و براى درندگان از خدا طلب روزى مىنمايد، سوّمين ايشان كركس است و براى پرندگان از خداوند روزى مىطلبد و چهارمين آنها به شكل گاو است كه براى چهارپايان خواستار روزى مىشود.
عرش مُلك؛ مجموعه خلق است و براى هركس در جسم و روح و غذا و مرتبه محصور است. از ميان انبياء، آدم و از ملائكه، اسرافيل براى دميدن حيات در صور و محمد صلى الله عليه و آله و جبرئيل عليه السلام براى استكمال ارواح و ابراهيم و ميكائيل عليهما السلام براى ارزاق و على عليه السلام و مالك و رضوان براى وعد و وعيد و تعيين مقام هركس در بهشت و جهنم مىباشند.
عرش وحدانيت؛ حاملين اين عرش عبارتند از: 1- عقل، 2- نفس، 3- طبيعت،
1) صدوق: خصال، بابالثمانية، ص 407 و نيز: ابن عربى: الفتوحات، ج 1، ص 149
4- مادّه.
عرش علم و دين؛ كه حاملين آن چهار نفر از اوّلين (نوح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهم السلام) هستند و چهار نفر از آخرين (حضرت محمد و على و حسن و حسين عليهم السلام).
عرش سرير نيز به محاذات عرض وحدانيت است و به همين جهت حاملينش نيز چهار نفر مىباشند.
عرش ملك نيز محاذى عرش علم و دين است و بههمين خاطر حاملينش هشت نفر اند و هركدام از جهتى محاذى يك نفر هستند.
بنابراين كعبه كه بهازاى عرش است، بايد نزد در، در ازاىِ مقام جبرئيل باشد تا ارواح كامله را به عالم انوار عروج دهد و به ربّ خانه برساند.
مقام ابراهيم عليه السلام بايد در سمت چپ بيت و محاذى ركن شامى باشد كه اين ركن شامى از سنگ منسوب به ديار ابراهيم است؛ چرا كه مقام ابراهيم سمت چپ عرش ملك است.
چون وارد شده كه او موكّل ارزاق اولاد مؤمنين است. همانطور كه ميكائيل موكّل ارزاق است. جهتِ غذا سمت چپ است؛ چون گيرنده غذا را مىفريبد و بهاين خاطر حضرت ابراهيم عليه السلام خليل ناميده شده كه محبت خدا در او نفوذ كرده و او در محبت خدا نفوذ كرده است؛ همانطور كه غذا در بدن نفوذ مىكند و در خلل و فُرَج آن داخل مىشود، به همين جهت ايشان صاحب سَمْتِ چپ است كه جهتِ مغربِ بيت و عرش است؛ چرا كه اگر نفوذ او در محبت خدا را درنظر بگيريم، او بايد از نفس خود و از جهانيان فانى باشد و خدا با او بشنود و با او ببيند و با او بكشد و با او راه برود. و در شأن انبياء عليهم السلام وارد شده كه: «بِهِمْ يَنْظُر اللَّه إلى عِبادِهِ» كه اين مقام نتيجه قرب فرايض است. و اگر نفوذ محبت خدا در او را لحاظ كنيم، او محل غروب نور الهى است و خداوند سمع و بصر و دست و پايش مىشود، همانطورى كه در روايت نيز وارد شده كه: «بي يَسْمَعُ وَبي يَبْصُرُ وَ بي يَبْطُشُ وَ بي يَمْشي» كه اين مقام نتيجه قرب نوافل است.
اسرار وجوب حجّ
از حضرت امام محمدباقر عليه السلام در مورد علّت وجوب حج روايت شده كه فرمودند: «هنگامى كه خداوند خواست در زمين خليفهاى قرار دهد، فرشتگان
فرياد كردند كه «او را از ما قرار ده» پس جواب آمد كه إنّي اعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ؛ «من چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد».
ملائكه گمان بردند كه بر آنان غضب فرموده؛ زيرا نورى كه بر ايشان ظاهر بود را در حجاب قرار داد، لذا به عرش پناه بردند. پس خدا به خانهاى از مرمر كه سقفش از ياقوت قرمز و ستونهايش از زبرجد بود امر كرد كه هر روز هفتاد هزار ملك براى زيارت وارد آن مىشدند و خدا آنان را دوست داشت، لذا خانهاى را در زمين آفريد و اطرافش را طوافكنندگانى از بندگان قرار داد. (1)روايت فوق بيان علت فاعلى كعبه است. توضيح اينكه: هرچيزى عالى در عالم اعلى به مثابه مركز است و هر سافلى مثل محيط است. مگر اينكه درواقع محاط است و اين برعكس دواير جسمانى است. شك نيست كه مركز از آن حيث كه مركز است، محيط در اطرافش طواف مىكند. و اين مسأله در مورد دواير عقلى يا جسمى تفاوتى نمىكند. و از اين معنى به «كنزالمخفي» و «المحبيّة» تعبير مىشود. و مركز زمين، محاذى مركز اصلى مىباشد. لذا همانطور كه اطراف مركز اصلى، انسانهايى عقلى و افرادى نورى با وَلَه و شيدايى طواف مىكنند و حول حريم عظمت، آنگونه كه شايسته اين شأن است حركت مىنمايند، بههمانصورت سنت الهى جارى مىشود و عنايت ربّانى شامل مىگردد. با وقوع اين حالت در زمينِ دورى و فراق. تا اين مردم، حالات آن بشر عالى را بهياد آورند. و اين اراده در اسرار خفى و پردههاى حجاب است.
تا اينكه امر به مرتبه صفات تنزّل مىيابد و با تنزّل درجات، پايين مىآيد تا به مقام ظهور برسد كه مظهرش طبيعت است.
ملائكه بر پشت آدم مطلع شدند و اينجا سرّ ظاهر مىشود و اين اراده مخفى در موطن ظهور آشكار مىشود. لذا ملائكه آن خلافت را براى خودشان درخواست كردند؛ چرا كه به صفاى باطن خود نگريستند و از خودشان شريفتر و شايستهتر، نسبت به اين مقام نيافتند و جواب گرفتند كه علمشان ناقص است و آنجا نشأهاى بالاتر و شريفتر از آنهاست. و اينجا بود كه به كوتاهى رتبه خود و كمبود علمشان آگاه شدند و ملائكه آنطور كه خودشان خيال مىكردند، نبودند. لذا به عرش كه به نسبت مرتبه آنها مثل مركز است، پناه
1) «لمّا ارادَ اللَّهُ أن يجعل في الأرضِ خليفة ضجّت الملائكة فقالوا: «اجعله مِنّا» فرَدَّ عليهم: ب [إنّي أعلم ما لا تعلمون] فَظَنُّوا: أنّ ذلك سخط حيث حجب عنهم نوره الظاهر لهم، فلاذوا بالعرشِ يطوفون، فَأَمَرَ اللَّه عزّوجلّ لهم ببيت من مر مر، سقفُهُ ياقوتةٌ حمراء، و اساطينُه الزّبرجَد، يدخله كلّ يَومٍ سَبْعُون ألف ملكٍ للزيارةٍ، فَأحَبَّ اللَّه ذلك، فخلق اللَّه البيت في الأرض و جعل للعباد الطّوافَ حولَه». صدوق، عللالشرايع، ج 2، باب 142، ح 2، ص 402
بردند. پس خدا به ايشان امر كرد به طواف در اطراف بيت «نفس كليه» كه «عرش» است، هدايتشان نمود و آن از جنس مرمر جسمى صافِ از كدورت كيفيات جسمانى است و سقفش كه نفس الهى است از ياقوت سرخ است و ستونهايش زبرجد است؛ چرا كه تقريباً واسطه بين سرخى و مرمرى است و سپس اين بيت را محاذى آن بنا كرد.
سرّ حجرالأسود
آنطور كه از روايات و اخبار برمىآيد، «ميثاق گرفتن» در جايگاههاى زيادى صورت گرفته و از جمله آنجاها، مرتبه جسمى است كه در برخى روايات از آن به «ياقوت سرخ» و «درّ سفيد» تعبير شده كه از جهتى «عرش» است. و محيط و مركز در جسم كلّى تعيّن يافته و با تحقّق اين مرتبه، همه مراتب تحقّق يافته است. و از آنجاكه غرض از اين نظام، انسان است، تقدير وجود اشخاص اين نوع شريف در آن مرتبه تعلق گرفته و اين مرتبه براى قرار و معاش آدمى خلق شده و اجلها و عمرها مقدر شده، همانگونه كه مشيّت در مرتبهاى مقدّم بر اراده است.
و خلاصه در هر مرتبهاى حكمى از اين احكام به وجود اين لطيفه تعلّق يافته و از ابناء نوع ميثاق به الوهيت و رسالت و ولايت مطلقه گرفته شده، به اين ترتيب كه ربّ به حقايق آنها نظر مىكند، پس با زبانهاى متناسب با عالم خود، اقرار كرده و شهادت مىدهند. با تعيّن مركز و محيط در جسم كلى كه يكى از مواطن است، آفرينش بنىآدم از اجزائى كه متناسب مركز عالم است، مقدر گرديده است.
چون اين بنيان ترابىّالحدوث و طينىالهيكل است. لذا از ذرّات خاك نزديك مركز كه بهطور اجمال همه را دربر داشت، ميثاق گرفت. و آن اجزاء بهخاطر لطافت طينت نورىِ خود و صرافت صفاىِ اصلى خويش، ميثاق را پذيرفتند. بعد ميثاق در گوهرى نزديك مركز افتاد، بهطورى كه نسبتش با همه اجزاء مساوى بود. چون شاهد بايد عادل باشد و به هيچيك از اطراف تمايل نداشته باشد؛ يعنى چون اين جزء، قبل از تعيّنِ ساير اجزاء متعيّن شد و از جنس طينت آدم بود و آن طينت شايسته حمل امانت قبول تكليف به الوهيت و نبوت و ولايت بود، اين جزء شاهد شد و ميثاق در آن افتاد و از آن به «مَلَك» تعبير شد.
چون اين مرتبه باطن عالم مُلك است كه
عالم ما مىباشد و هر باطنى با تربيت و تدبير بر ظاهر سلطنت دارد. و خلاصه اينكه حجرالأسود جزء نزديك به وسط از زمين نورى مصاحب طينت آدم است.
بهطورى كه وقوعش در افقى اتفاق افتاده كه در آن به حدوث آدم حكم مىشود، در حالىكه تركيبات و اختلاط هاى مزاجى با آن مخلوط نشده و هنوز بر صرافت جسمىِ نورى باقى مانده. و به همينخاطر وارد شده كه: آن «ياقوت حمراء يا دُرّه بيضاء» است، همانطور كه درباره عرش وارد شده.
اسرار مناسك حج و اعمال به ترتيب انجام
1- فهم
درك اينكه وصول به خدا جز با تنزّه از شهوات و ترك لذّات و اكتفا به مقدار ضرورت ممكن نيست و به همين خاطر در ملل گذشته راهبان از خلق فرار كرده و به قلّه كوهها پناه مىبردند و لذات را ترك كرده و به مجاهدت سخت و رياضت مشغول مىشدند تا به آخرت برسند و خدا هم ايشان را مدح كرده و فرموده: ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَاناً وَأَنَّهُمْ لَايَسْتَكْبِرُونَ (1)
امّا خلق به تبعيّت شهوات روكرده و عزلت براى عبادت را ترك كردند. لذا خدا حضرت محمد صلى الله عليه و آله را مبعوث كرد تا راه آخرت را احيا كند و رهبانيّت را با جهاد و حجّ تعويض فرمود.
و خدا با قرار دادن حج، بهعنوان رهبانيت، به اين امّت منت نهاد و بيت عتيق را با نسبت دادن به خودش شرافت بخشيد و آن را مقصد بندگان خود قرار داد و اطراف آن را براى بزرگداشت امرش، حرم خانهاش قرار داد. و عرفات را مانند ميدانى براى فنا در حرمش قرار داد و احترام آن مكان را با تحريم صيد، تأكيد فرمود.
و آنجا را مانند محضر پادشاهى قرار داد كه زوّار از همهجا قصد آنجا را مىكنند و براى ربّالبيت تواضع و خضوع مىكنند و البته معترفند كه او منزّه است كه در بيت جاى گيرد تا همين امر در بندگى و عبوديتشان بيشتر شود. لذا در حج آنها را موظف به انجام اعمالى فرمود كه نفوس به آن انس ندارند و عقول با آن آشنايى ندارند. مثل رمى جمره و تكرار سعى بين صفا و مروه. تا با اين اعمال كمال بندگى و عبوديت آشكار شود. عقل به حكمت و صوم و صلاة و زكات و ...
1) مائده: 82
پى مىبرد، اما در مورد اعمال حج نه نفس بهرهاى از آنها دارد و نه طبع به آنها مأنوس است و نه عقل به معانى آنها راه دارد؛ لذا انگيزه انجام آنها جز قصد امتثال امر نيست؛ چرا كه آنها اعمالى واجبالاتباع هستند. هرچيز كه عقل معنايش را بفهمد، طبع به آن ميل مىنمايد و همين ميلكننده در انجام امر و انگيزنده بر آن است و در اين صورت كمال عبوديت و بندگى ظاهر نمىشود و بههمين جهت حضرت خاتم صلى الله عليه و آله فرمودند: «لَبَّيكَ بِحَجَّةٍ حقّاً تَعَبُّداً وَ رِقّاً» و در مورد ساير عبادات چنين نفرمود. اگر حكمت الهى اقتضا كند كه نجات خلق در خلاف هوا به دست شرع باشد و اعمال افراد از روى انقياد و فرمانبردارى باشد، عباداتى كه عقل به معنايش پى نمىبرد. در تزكيه نفوس بليغتر هستند و اينگونه عبادات از مقتضاى طبع به مقتضاى بندگى نزديكتر هستند و همينمقدار براى فهم اصل حج كفايت مىكند.
2- شوق
بعد از فهميدن اينكه خانه بيتاللَّه است و مانند كاخ پادشاهان مىباشد. و قاصد خانه، قاصد خدا و زائر اوست و هركس در دنيا قصد خانه را كند، زيارتش ضايع نمىشود و به مقصود زيارت كه نظر به وجهاللَّه و رسيدن به لقاى اوست، نائل نمىشود و ... پس شوق به لقاءاللَّه، مشوّق او به اسباب لقاء مىشود؛ چراكه محبّ به هرچيزى كه محبوبش نسبتى دارد، اشتياق دارد و خانه نيز به خدا منسوب است، لذا به خانه مشتاق است.
ثوابهاى زيادى كه بر اين زيارت هست هم مزيد بر اين علت است.
البته بايد توجه داشت كه مقصود از «نظر به وجهاللَّه»، نظر با چشم سر نيست، بلكه معناى ديگرى است كه راسخون در علم آن را مىدانند.
3- عزم
حاجى با عزمش قصد جدايى از نزديكان و وطن و مهاجرت از شهوات و لذات را مىنمايد و به زيارت بيتاللَّه متوجه مىشود پس بايد در نفس خود ارزش بيت و ارزش ربّالبيت را تعظيم كند و بايد بداند كه عزمِ امر بزرگ و خطيرى را نموده و هركس كه چيز بزرگ و عظيمى را بخواهد، بايد مخاطره بزرگى كند. و عزم بايد خالص براى خدا باشد و
از شوائب ريا و سمعه بهدور باشد و از زشتترين زشتها اين است كه به بيتِ پادشاه رو كند و قصدش چيز ديگرى باشد.
4- قطع
قطع علايق بهمعناى ردّ مظالم و توبه خالص از همه معاصى است و مانند يك طلبكار به خودت بگو: به كجا توجه مىكنى؟ آيا قصد بيت ملكالملوك را دارى و امرش را ضايع مىكنى؟ و اگر مىخواهى زيارتت قبول شود، اوامرش را تنفيذ كن و ردّ مظالم نما و از همه معاصى توبه كن و علاقه قلبت را از توجه به ماورايت قطع كن تا همانطور كه با صورت ظاهرى به خانه او توجه مىكنى، با وجه قلب به او توجه نمايى. و چنان از وطنت جدا شو كه گويى ديگر بازنمىگردى و وصيت خود را بنويس.
5- زاد
زاد و توشه بايد از حلال طلب شود و هرگاه در نفس خود حس كردى كه حرص به استكثار زادى دارى كه در طول سفر برايت باقى بماند و تغيير نكند و فاسد نشود، بدان كه سفر آخرت طولانىتر است. و زاد آن سفر تقوى است. و ساير موارد فاسد مىشود، مثل غدايى كه در اوايل سفر فاسد مىشود. و هنگام نياز به آنها باقى نماندهاند لذا بايد مواظبت نمايد كه اعمالش كه زاد آخرتش مىباشد، در آخرت با او همراه باشد و با ريا و ... فاسدش نكند.
6- راحله
هنگامى كه راحلهاش حاضر شد، خدا را شكر كند و به ياد مركبش بهسراى آخرت بيفتد كه همان جنازهاى است كه بر او حمل مىشود. و حج از نظرى شبيه سفر به آخرت است. و ببيند كه آيا راحلهاش درست است؟ چهبسا كه مرگش نزديك باشد و سوار شدن بر جنازه قبل از سوار شدن بر راحله باشد.
اسباب سفر حج مشكوك است. امّا اسباب سفر آخرت قطعى است. لذا همانطور كه در اسباب سفر مشكوك احتياط مىكند، در زاد و راحله سفر قطعى نيز اهتمام داشته باشد.
7- خريد لباس احرام
هنگام خريد لباس احرام به ياد كفن و پيچيده شدن در آن باشد، چرا كه ممكن
است قبل از پوشيدن لباس احرام، خدا را در كفن ملاقات كند. پس همانطور كه بيتاللَّه را با هيأت و لباسى مخالف عادت زيارت مىكند، خدا را نيز با زىّ هيأتى مخالف زىّ دنيا و لباسى شبيه آن لباس ملاقات مىنمايد.
8- خروج از بلد
خروج از شهر و سفر بهسوى خدا، مانند سفرهاى دنيا نيست. بايد در قلب توجه كند كه چه مىخواهد؟ و به كجا توجه مىكند؟ و قصد زيارت چهكسى را دارد؟ و اينكه او به ملكالملوك متوجه شده و در زمره كسانى است كه ندا داده شدند و اجابت كردند و قطع علايق نمودند و از خلايق بريدند و به بيتاللَّه رو كردند و از بقاء به بيتاللَّه، لقاءاللَّه را متمثّل كردند. و بايد در قلب رجاء وصول و قبول داشته باشد، نه بهخاطر اعمالش بلكه با ثقه به فضل خدا و اميد به تحقق وعدههايش كه فرمود: وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِراً إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ. (1)
با بيرون آمدن از شهر براى حج و قطع علاقه از وطن و اهل و عيال و مال و اموال، به ياد مرگ و گرفتارىهاى عالم برزخ و محشر تا ملاقات با حضرت حق بيفتد.
9- دخول در بيابان
با دخول در بيابان تا رسيدن به ميقات و مشاهده آن عقبات، خروج از دنيا با مرگ و حركت بهسوى ميقاتِ قيامت را بهياد آورد و نيز به يادآورد اهوال و مطالبات بين آن دو را. از ترس راهزنان به ياد ترس از سؤال نكير و منكر باشد و از ترس از درندگان بيابان، به عقربها و مارها و افعىهاى قبر و گزندههاى آن بينديشد. از تنهايى و جدايى از نزديكان، بهياد وحشت قبر و تنهايىِ در قبر باشد و در اين ترسها در اعمال و گفتارش براى ترسهاى قبر، زاد و توشه جمع كند.
10- احرام و تلبيه در ميقات
تلبيه بهمعناى اجابت نداى خداست. پس اميد قبول و خوف شنيدنِ «لا لَبَّيكَ وَ لا سَعْدَيك» داشته باش و ميان خوف و رجا باش و بر فضل و كرم خدا توكل كن. وقت تلبيه ابتداى امر است.
ملبِّى هنگامى كه در ميقات صداى تلبيه براى اجابت نداى پروردگار را كه
1) نساء: 100
فرمود: وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا ... (1)
بهياد نداى خلق با نفخ صور و حشر از قبورشان و ازدحام در عرصات قيامت باشد و اينكه مردم به دو دسته مقرّبين و ممنوعين، مقبولين و مردودين تقسيم مىشوند. لذا بين خوف و رجا متردّد هستند. و حاجى هم در قيامت چنين باشد؛ چرا كه نمىداند حجّش تمام و مورد قبول است يا خير؟
مطابق رواياتى كه پيشتر آمد، اعلام و نشانههاى حرم بر اساس نور ياقوت بنا شد، لذا حرم باباللَّه و اعلام بهمنزله ديوارهاى آن است و مواقيت آستانه در مىباشند. سالك إلىاللَّه بايد براى دخول در اولين مرتبه، در آستانه در بايستد و از صاحب خانه اجازه بگيرد. تا به او آمادگى دخول و ورود داده شود كه اين استعداد با طهارت از كثافات حاصل از سرزمين بُعد و غرور است و با نظافت از الواث موجبِ طرد مىباشد. و با شباهت جستن به مجاورين حضرت است و با آمادگى براى مرگ است كه با ترك همهچيز بهجز محبوب حاصل مىشود. و به همينخاطر غسل در سنت آمده و پوشيدن احرام كه شبيه كفن است، تشريع شد.
از امام صادق عليه السلام روايت است كه:
«الإحْرامُ لِعِلَّة التَّحريم، تَحْريم الحَرَم لِعِلَّةِ الْمَسجد، وَ حُرمَة الْمَسجد لِعِلَّة الْكَعْبَة» (2)
كه در اين روايت منظور از تحريم، حرمت حرم يا اراده دخول حرم است.
و تلبيه اجابت ربّالأرباب است، در وقتى كه بندگان را در هنگام احرام مىخواند. و در خبر است كه: وقتى مردم احرام مىپوشند، خدايشان را ندا مىكند:
بندگانم! شما را در برابر آتش حرام كردم، پس در اجابت مىگويند «لَبَّيك»؛ (3)يعنى وقتى كه در ميقات با غسل و لباس احرام اجازه گرفتند و در اين مقام آماده سلوك بهسوى خدا شدند، با ندايى به آنها اجازه داده مىشود. لذا بايد با تلبيه و شكر اجابت نمايند. و همچنين از امام صادق عليه السلام روايت شده كه: «موسى مَرَّ بِصَفائح الرَّوْحا- مَوْضِع بَينالْحَرَمَين عَلى ثَلاثين أَو أَرْبَعِين ميلًا مِنَ الْمَدينة- فقال: لَبَّيكَ كَشّافالْكُرَبِ الْعَظيم، لَبَّيك وَ مَرَّ عِيسى بِهذا الْمَوضِع فَقال: لَبَّيك، عَبْدُكَ وَابْنُ أَمَتِك، لَبَّيك؛ وَ مَرَّ نَبِيُّنا صلى الله عليه و آله بِهذاالْمَوضِع وَ هُوَ يَقُول: لَبَّيك ذاالْمَعارِج، لَبَّيك» (4)
و اين امر بهخاطر اين بوده كه خداوند هريك از پيامبران اوالوالعزم مكرّم را با نعمت عظيمى از جانب خود
اجابت نمود. در مورد موسى كه خداوند گرفتاريش را گشود: با بازگرداندنش به مادرش و بعد به وطنش و با هلاكت فرعون وقومش و نجات بخشيدن بنىاسرائيل از آنها و امّا عيسى را خداوند بدون پدر آفريد و امّا نبى ما صلى الله عليه و آله نعمتى بزرگتر از عروجش بهسوى خداى صمد و صعودش بهطورى كه بين او و بين خدا احدى حائل نباشد، نبود.
وجه ديگرى براى تلبيه: تلبيه اجابت دعوت ابراهيم عليه السلام است كه همه كسانى را كه در صلبها بودند را ندا كرد، پس بعضى او را اجابت كردند. پس اين تذكرى براى آن اجابت و تجديد عهد پيشين است. خداى تعالى به ابراهيم فرمود: وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا و در كافى از امام صادق عليه السلام روايت شده كه: وقتى ساختن بيت پايان يافت، ابراهيم در ميان مردم نداداد، پس آنها كه در اصلاب بودند، شنيدند و گفت «هَلُمَّ الحَجّ» و اگر مىگفت «هلُمُّوا» فقط كسانىكه در آن زمان مخلوق بودند، به حج مىرفتند. لذا مردم از اصلاب مردان لبّيك گفتند، هركس كه يكبار لبيك گفت، يكبار بهحج مىرود و هركس به هر تعدادى كه لبيك گفت، به همان تعداد به حج مىرود.
بلند شدن صداى لبيك و اجابت مردم بايد حاجى را بهياد نفخ صور و برآمدن از قبور و كفنها بياورد.
11- دخول مكّه
هنگام ورود به مكّه بايد بداند كه به حرم امن وارد مىشود و اميد داشته باشد كه با ورود به مكّه از عذاب الهى در امان است و بترسد كه نكند از اهل قرب نباشد، كه در اينصورت با دخول در حرم نوميد و مستحقّ سرزنش خواهد بود. امّا بايد اميدش در همه اين حالات بر خوفش غلبه داشته باشد؛ چرا كه كرم خداوند عمومى است و شرافت بيت عظيم است و حق زائر رعايت مىشود.
امّا بههرحال دل دائماً مضطرب است كه حج قبول خواهد شد يا نه؟ و زبان حالش اين است كه:
به طواف كعبه رفتم، به حرم رهم ندادند كهتودربرون چه كردى كه درون خانه آيى
12- افتادن نگاه به كعبه
با افتادن نگاه به خانه، بايد در قلب، عظمت بيت را احساس كند، بهطورى كه گويا ربّالبيت را مشاهده مىكند و
اميدوار باشد همانطور كه لقاى بيت نصيبش شد، لقاى ربّالبيت هم عايدش شود و خدا را بهخاطر رسيدن به اين مرتبه شكر گويد و در اين هنگام بهياد روكردن مردم بهسوى بهشت با اميد ورود به آن باشد. امّا به دو گروه تقسيم مىشوند: مأذونين در دخول و مصروفين. و متوجه باشد كه حجاج هم به دو دسته تقسيم مىشوند: كسانى كه حجّشان مقبول است و كسانىكه حجّشان مردود است. كه همه اعمال حجّاج دليل و نشانه اعمال آخرت است و نبايد از آخرت غافل شد.
13- طواف
بدان كه طواف نماز است، لذا در طواف نسبت به تعظيم و خوف و رجا و محبت طورى حضور قلب داشته باش كه در نماز هستى و بدان كه در حال طواف شبيه ملائكه مقرّب، حول عرش هستى كه در اطراف عرش طواف مىكنند و بدان مقصود، طواف با جسم بر گرد بيت نيست، بلكه قصد طواف قلب با ياد ربّالبيت است كه ذكر را با او شروع و پايان بخشد، همانطور كه طواف را از بيت شروع و به بيت پايان مىدهد. بدان طوافِ شريف، طواف قلب در حضور ربوبيّت است و بيت مثال ظاهر (تجلّى) آن حضرت در عالم ملك است كه با چشم ديده نمىشود؛ چرا كه در عالم ملكوت است. همانطور كه بدن مثالِ ظاهرِ قلب در عالم شهادت است و قلب با چشم ديده نمىشود و در عالم غيب است و عالم ملك و شهادت براى كسى كه برايش فتح باب شده به عالم غيب و ملكوت هدايت مىكند. و به همين امر اشاره مىكند، اينكه بيتالمعمور در آسمانها به ازاى كعبه است و ملائكه گرد آن طواف مىكنند. همانطور كه مردم حول كعبه طواف مىنمايند و چون مرتبه اكثر مردم از آن طواف پايينتر است كه تا حد امكان به آنها تشبّه نمايند و وعده داده شده كه هركس خود را به قومى شبيه كند، از ايشان است و بدان كه روح طواف، طواف دل است.
14- استلام
هنگام استلام بدان كه با خدا بر طاعتش بيعت مىكنى، لذا مصمّم به وفاى بيعت باش. هركس كه در بيعت نيرنگ نمايد، مستحقّ خشم است. ابن عباس از وجود مقدس رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نقل كرد كه آن
حضرت فرمودند:
«الحَجَر الأسْود يَمِين اللَّه فِي الأرض يُصافِحُ بِها خَلَقَه كَما يُصافِحُ الرَّجُلُ أَخاهُ». (1)
«حجرالأسود دست خدا در زمين است، كه خدا با آن (حجرالأسود) با خلقش مصافحه مىنمايد، همانطورى كه مرد با برادرش مصافحه مىكند.»
15- آويخته شدن به پرده كعبه
نيتت از آويخته شدن به پرده كعبه و چسبيدن به كعبه، طلب قرب از روى حبّ و شوق نسبت به بيت و ربّالبيت و نيز متبرّك شدن و اميد به حفظ شدن از آتش باشد. نيّتت از آويخته شدن به پرده، پافشارى در طلب مغفرت و درخواست امان باشد، مثل بدكارى كه به لباس كسى كه به او بدى كرده آويزان مىشود و براى عفو و گذشت از او تضرّع مىنمايد و اظهار مىكند كه پناهگاهى جز او ندارد و چارهاى جز عفو و كرمش نيست.
نيت از چنگ زدن در دامن و پرده بيت، بهمعنى دست بهدامن خدا شدن و طلب مغفرت و امان نمودن است؛ مثل تقصيركارى كه بر دامن بزرگى چنگ مىزند و دست بهدامن او مىشود و مىگويد: جز عفو و كرم تو پناهى ندارم.
ومنظور ازبوسيدناركان و چسباندن خود به مستجار و هر جزئى از خانه، قرب به خدا از راه محبت و شوق نسبت به خانه و اميد به امان از آتش جهنم است.
16- سعى
سعى ميان صفا و مروه، تردّد بنده بر قصر پادشاه را تداعى مىكند كه پيوسته در رفت و آمد است براى اظهار خلوص در خدمت و بهجهت اميدوارى بهاينكه پادشاه با چشم رحمت به او نظر مىكند.
مثل كسى كه خدمت پادشاه مىرسد و خارج مىشود امّا نمىداند كه پادشاه در مورد او چه حكمى كرده و آيا او را پذيرفته يا ردّ كرده است؟ و با تردّد بين صفا و مروه يادآور تردّد بين دو كفّه ميزان در صحراى محشر باشد و بداند كه صفا تمثّل كفّه حسنات و مروه تمثّل كفّه سيئات است.
يا اينكه صفا و مروه را ميدانى در بارگاه شاه بداند كه بندگان در آن رفتوآمدمىكنند، بهجهتاظهار اخلاص و اميد رحمت، امّا نمىدانند چه حكمى خواهد شد؟ لذا رفت و آمد مىكنند تا حد اقل يك مرتبه بر آنها ترحّم فرمايد.
1) فيض كاشانى، ملا محسن، المحجّةالبيضاء في تهذيبالأحياء، ج 2، ص 202
17- وقوف در عرفات
با ديدن ازدحام مردم و بالا رفتن صداها و اختلاف زبانها و گويشها و اينكه هر فرقهاى در رفتن به مشعر از امامشان پيروى مىكنند، به يادآورد عرصات قيامت را و اجتماع امتها را با انبيا و امامان و پيروى هر امّتى از نبيّش و طمع هر امّتى در شفاعت نبيّش و تحيّر امتها در ردّ و قبول.
وقتى اين موارد را بهياد آوردى، قلبت را با ابتهال و زارى بهخدا متوجه كن تا در زمره رستگاران مورد رحمت واقع شوى؛ چرا كه موقف شريف است و رحمت از جانب خدا به همه خلق بهوسيله قلوب عزيز اوتاد مىرسد و آن موقف از طبقهاى از ابدال و اوتاد خالى نيست. و اگر همت ايشان جمع گردد و قلوبشان براى زارى و ابتهال فارغ شود و دستهايشان بهسوى خدا بالا رود و گردنهايشان بهسوى او كشيده شود و چشمشان به آسمان دوخته شود و همه با هم طلب رحمت كنند، گمان هم نكن كه اميدشان نوميد و سعيشان ضايع گردد. و به همين خاطر گفته شده: از بزرگترين گناهان اين است كه در عرفات حاضر شود و گمان كند خدا او را نبخشيده، در حالىكه اجتماع همّتها در كنار ابدال و اوتاد است كه همان سرّ حج و غايت مقصود است. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
«الحجّ عَرَفَة»؛ «حج عرفات است» و راهى براى نزول رحمت مثل اجتماع همتها و تعاون قلوب در يك زمان وجود ندارد.
18- وقوف در مشعر
احساس كن و بدان كه آقا و مولايت بعد از اينكه به تو پشت كرده، از درگاهش طرد نموده بود، به تو روكرده، پس به تو اجازه فرموده كه به حرمش داخل شوى؛ چرا كه مشعر هم جزو حرم مىباشد و عرفات خارج از حرم بود. (از عرفات كه خارج از حرم بود، به مشعر كه داخل در حرم است، داخل مىشوى) كه با دخول در مشعر و اجازه يافتن بر دخول حرم، بر درهاى رحمت مشرف مىشوى و نسيمهاى رأفت مىوزد و خلعتهاى قبول بر اندامت پوشانده مىشود.
19- رمى جمرات
با رمى جمرات قصد انقياد امر و اظهار بندگى و عبوديت داشته باش و فقط قصد امتثال بدون حظّ عقل و نفس كن و سپس قصد تشبيه به حضرت
ابراهيم عليه السلام را داشته باش كه ابليس «عليه لعنةاللَّه» در اين مكان بر ايشان وارد شد تا در حجّ آن حضرت ايجاد شبهه نمايد، يا او را با معصيت بيازمايد كه خدا به او امر كرد با سنگ او را طرد كند. و اگر به ذهنت رسيد كه شيطان به ابراهيم عليه السلام عرضه شد و ابراهيم عليه السلام او را ديد و به همين جهت او را زد، امّا شيطان براى من كه ظاهر نشده، بدان همين فكر از جانب شيطان است و اين فكر را شيطان در قلبت ايجاد كرده تا عزمت را در رمى حَجَر سست كند و به خيال تو آورد كه بىفايده و مانند بازى است. پس با جدّيت او را از نفس خود طرد كن و با انجام اين كار بينىاش را بهخاك بمال و بدان تو در ظاهر عقبه را رمى مىكنى امّا در باطن بهصورت شيطان سنگ مىزنى و كمر او را مىشكنى؟ چرا كه پوزه شيطان خاكمال نمىشود مگر با امتثال امر خدا براى بزرگداشت او، فقط بهخاطر امر خدا، بدون بهره نفس و عقل.
20- قربانى
بدان كه قربانى موجب قربت و تقرّب به خدا است، بهخاطر امتثال امر، و اميدوار باش كه با هر جزئى از قربانى، جزئى از تو، از آتش رهايى مىيابد و وعدههايى اينچنين وارد شده، لذا هر مقدار كه قربانى كاملتر باشد و اجزاى بيشتر و كاملترى داشته باشد، رهايى تو از آتش بيشتر مىشود.
همچنين قربانى كردن و ذبح نمودنِ حيوان موجب كشتن شيطان و تمثّل غلبه بر شيطان و تجلّى پيروزى بر نفس است.
21- زيارت مدينه
هنگامى كه چشمانت به ديوارهاى شهر مدينه افتاد، بهيادآور كه آن شهرى است كه خدا آن را براى نبىِ خود صلى الله عليه و آله برگزيد و هجرت او را بهسوى مدينه قرار داد. اينجا شهرى است كه واجبات و مستحبات پروردگار، در آن تشريع شده است. اينجا سرزمينى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن با دشمنانِ خدا جنگيد و دين را ظاهر نمود و تربت خويش را در آن قرار داد. پس جاپاهاى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را هنگام رفتوآمدش در آن شهر متمثّل كن و در هيچ مكانى پا نمىگذارى مگر اينكه آنجا، جاى پاى آن عزيز است. پس حتماً با سكينه و وَجَل و ياد و ذكرِ مشىِ آن حضرت، و تصوّرِ خشوعِ وى و سكينهاش در مشى يادآور باش و بدان
خدا به كسانىكه صحبت با او را درك كردهاند و به مشاهده جمالش سعادتمند شدند و كلامش را شنيدند، منّتى عظيمتر گذاشت. و زياد تأسف بخور بهخاطر از دست رفتنِ مصاحبت و همنشينى او و اصحابش و بدان رؤيت ايشان در دنيا از دست تو رفته و در مورد رؤيت ايشان در آخرت بر خطر بزرگى هستى و شايد او را نبينى و بين تو و اينكه ايشان تو را قبول كنند، بهخاطر اعمال بدت چيزى حائل و مانع شود. همانطور كه آن حضرت فرمود:
«يَرفع إلىّ أقوام فيقولون: يا محمّد، يا محمّد؛ فأقول: اصحابي، فيقول: إنَّكَ لا تَدري ما أَحدثوا بعدَكَ. فأقولُ: بُعداً و سُحقاً» (1)
البته بر اهلِ معرفت پوشيده نيست كه مقصود از اصحاب و كارى كه كردند، در اين روايت چيست. و ظاهر اين است كه اصحاب به همه امّت اطلاق نمىشود.
حتى اگر يك دقيقه حرمت شريعتش را ترك كنى، ايمن مباش كه ميان تو و او دشمنى حائل شود و البته در عين حال بايد اميد زيادى داشته باشى كه خدا بين تو و او چيزى مانع نكند؛ چرا كه ايمان را روزىِ تو ساخته و تو را از وطنت براى زيارتش برگزيده، بىآنكه قصد تجارت و بهره دنيايى داشته باشى. بلكه فقط بهسبب محبّت و شوق به زيارت او رفتى.
وقتى به مسجدالنبى صلى الله عليه و آله رسيدى بدان و به يادآور كه اوّلين بار فرايض الهى در آن عرصه اقامه شده و آنجا مكانى است كه برترين خلق خدا را حيّاً و ميتاً در خود داشته و دارد، لذا با خشوع و تعظيم به مسجد داخل شو.
تكمله در بيان اسرار مناسك حج در روايات
از اميرالمؤمنين و امامالمتقين عليه السلام سؤال شد كه چرا وقوف در كوه، در حرم نيست؟ فرمود: «لأنَّ الْكَعبةَ بيتُهُ، وَالحَرَمَ بابُه، فَلمّا قصدوه وافدين وقفهم بالباب يَتَضَرَّعونَ»؛ يعنى چون كعبه، خانه او و حرم درِ آن است، لذا وقتى او را قصد كردند، بايد نزد در تضرّعكنان بايستند.
گفته شد: چرا مشعرالحرام داخل حرم است؟ فرمود: «لأنّه لَمّا أذن لهم بالدُّخول وقفهم بِالحِجاب الثاني فلمّا طالَ تضرّعهم بِها أذن لهم بتقريب قربانهم فلمّا قضوا تفثهم، تطهّروا بِها مِن الذنوب الّتي كانت حجاباً بينهما و بينه أذن لهم بالزّيارة
1) فيض كاشانى، ملا محسن، المحجّةالبيضاء في تهذيبالأحياء، ج 2، ص 205
على الطّهارة»؛ يعنى چون وقتى به آنها اجازه دخول داده شد، در حجاب دوم متوقف شدند. پس وقتى كه تضرّعشان زياد شد، به آنها اجازه قربانى كردن دادند.
تا اينچنين از گناهانى كه حجابى بين آنها و بين او بود پاك شدند، اجازه زيارت با طهارت صادر شد. پس گفته شد: چرا در ايّام تشريق روزه حرام شد؟ فرمود:
«لأنَّ الْقَوم زوّار اللَّه وَ هُم في ضيافته و لا يجمل للمضيف أن يصوم أضيافَه».
«چون قوم و مردم زائران خدا هستند و در مهمانى او مىباشند. و بر ميزبان زيبنده نيست كه مهمانانش را به روزه وادار كند.»
گفته شد: معنى آويزان شدن به پردههاى كعبه چيست؟ فرمود: «مَثَلُهُ مَثَلُ رَجُلٍ له عند آخر جنايةٌ وَ ذَنْب فهو يتعلّق بثوبه و يتضرّع له أن يتجافى عَنْ ذَنْبِه»؛ يعنى مَثل آن مَثل كسى است كه نسبت به ديگرى جنايتى كرده و مرتكب گناهى شده، پس به لباسش آويزان مىشود و نسبت به او تضرّع و خضوع مىنمايد تا از گناهانش بگذرد.
در روايت فوق مقصود از «جَبل» كوه عرفات است، كه خارج از حرم مىباشد. و امّا مشعرالحرام، همان مزدلفه است كه مقام قرب است و بايد داخل حرم باشد.
و در روايتى آمده است كه: «الكعبةُ بَيت اللَّه، وَالْمَشعر بابه، فلمّا قصده الزائرون، وقفهم بالباب حتّى أذن لهم بالدُّخول، ثمّ وقفهم فيالحجاب الثاني، وهو المزدلفة، فلمّا نظر إلى طول تضرّعهم أمر بتقريب قُربانهم». (1)
براى اينكه با اولين قطره از خون او گناهانش بخشيده شود و اين امر با بىنياز كردنشان از خودشان و از هرچيزى است و با وصل كردنشان به جوارش است كه بالاتر از آن مطمحى نيست.
پىنوشتها:
1) صدوق: عللالشرايع، ج 2، باب 190، ص 443
طرح جايگزين شود.
(1210- 1344 ق)
رسول جعفريان
غارتگرىهاى اعراب بدوى در بيابانها
در بخش پيشين گذشت كه يكى از عادىترين مشكلات كاروانهاى حج؛ اعم از عجم و عرب در مسيرهاى بيابانى، گرفتارى آنان در ميان اعراب غارتگر باديه بود كه دزدى از كاروانهاى تجارى و زيارتى را از دو سه هزار سال قبل به عنوان يك درآمد مشروع و يك راه و رسم برگزيده بودند و به گفته نايب الصدر «معتقدند كه راهزنى و قافله غارت كردن مباح است». (1)پيش از اين، نمونههايى از اين دشوارىها را به خصوص در راه جبل اشاره كرديم. در اين باره، اطلاعات بيشترى در سفرنامهها وجود دارد كه خود نتيجه گسترده بودن اين قبيل حملات و راهزنىهاست. تأمين راه به عهده نيروهاى دولتى؛ اعم از عثمانى و حكومت شرفاى مكه و مدينه بوده، ليكن به رغم تلاشهايى كه صورت مىگرفت، به دليل طولانى بودن راه، دشوارى اسكان نيروهاى نظامى و جز آن، حفظ وحراست از كاروانها، به طور كامل، ممكن نبوده است.
در برخى روستاها، وضع اعراب از نظر «خبث باطن و خونخوارى» به قدرى خراب بود كه عسكر رومى، شب از ترس در قلعه مىماند و درها را به روى خود مىبست. (2)حتى در برخى منازل، خطر آن اندازه بود كه نيروهاى دولتى «از شرارت
اعراب حرب» كاروانسراى خود را ترك كرده و نمىماندند. (1)چنان كه گاه كاروان را همراهى مىكردند و در رويارويى با دشمن شكست خورده، خود نيز به همراه كاروانيان قلع و قمع مىشدند. حاجى على خان اعتمادالسلطنه در سال 1263 در باره حمله عربها در بيست فرسنگى راه جبل از بغداد به سوى شام مىنويسد:
بالاخره هر چه باروت داشتيم تمام شد، و از خارج كسى به امداد ما نيامد، عرب قريب هشتاد سوار بودند، مطمئن شدند كه ديگر در تيپ ما قورخانه باقى نمانده، يك دفعه همه هجوم آوردند، كه هر نفرمان به دست چهار نفر عرب مانديم، شش نفر از ما زخمى شد، يكى بنده بودم ... چهار نفر از سوارهاى جنگى كه [يكى] از آنها، دو روز ديگر مرد. چنان لخت و برهنهمان كردند كه تنبان در پاى احدى باقى نگذاشتند، اسب و اسباب جَبَلىها و تاتارخانه را به كلّى گرفتند، به علاوه يك قافله هم در جلو ما بود، كه قريب پنجاه شصت چاپار داشتند. آنها را هم به صورت ما كردند، و در نهايت پريشانى از منزل كه دلى عباس باشد، مراجعت كرديم. (2)به طور معمول، مستحفظينى كه همراه كاروان تا محلى مىآمدند، پس از رسيدن به آن محل «قبض سلامتى گرفته مرخّص مىشدند» (3)و كسان ديگرى همراهى كاروان را عهدهدار مىگشتند.
بسيارى از قبايل راه؛ اعم از راه جبل يا راه مدينه به مكه، درآمدى از طريق حجاج داشته و حتى با توافق قبلى با پاشاى شام يا شريف مكه، به صورت عادى پولى از حملهدارها مىگرفتند.
گزارش اعتمادالسلطنه در سال 1263 از اعراب راه چنين است كه «كلًا اهلش عربِ پابرهنه زبان نفهم هستند، قريب سى- چهل هزار [نفر] از اين دهات، تفنگچى خوب بيرون مىآيد، و اطاعت به احدى ندارند، مگر به مشايخ خودشان، هر ساله قريب ده هزار تومان از جانب دولت روم مستمرى دارند، به اعتقاد اعراب باجِ حاج است، هرگاه امين صُرّه، كه خزانهدار دولت است، دو ساعت پيش از ورودِ حاج، اين وجه را به مشايخ مزبور تسليم نكند، عبور حاج مقدور نيست، جمعيت مىكنند، هرگاه رأيشان تاختِ حاج بشود، پنجاه هزار تومان در آن واحد از حاج مطالبه مىكنند.» (4)اعتماد السلطنه در باره اهميت موقعيت شريف نزد اعراب بدوى
مىنويسد: پيش از ورود به مدينه، بايد با خود شريف يا وليعهدش، با هزار نفر شتر سوار عرب وارد مدينه شده، حاج را همراه خود به مكه بياورد و در مراجعت هم تا آنجا بدرقه نمايد، اگر غير از اين باشد اعراب آن ميانه، جمعيّت زياد دارند و حاج را برهنه مىكنند، از توپ و عسكرِ اميرحاج شامى نمىترسند، و ليكن از شريف مثل سگ مىترسند. (1)اين ممكن بود كه برخى از قبايل بر اساس همين قراردادها، وجهى از آن را به خود شريف نيز مىرساندند. روشن بود كه حكومت نمىتوانست به طور كامل در برابر قبايل بايستد و براى تأمين امنيت پرداخت وجهى را به آنان ضرورى مىديد و در اين باره، با آنان قراردادهايى نيز بسته مىشد. (2)اين مبلغ عنوان «حق راه» يا «حفاظت حاج» داشت كه رؤساى قبايل از حملهدارها- و آنان نيز از حاجيان- مىگرفتند. (3)عقيده تركان عثمانى آن بود كه «افندم خرسيسه چاره اولماز؛ چاره دزد را نمىتوان كرد.» (4)از مدينه تا مكه، دو راه وجود داشت؛ يكى راه سلطانى و ديگرى راه فُرْع. برخى راه شرق را راه سوّمى دانستهاند. (5)منازل راه فرع عبارت بود از:
وادى فاطمه، بئر عسفان، قضيمه، رابغ، بئر رضوان، امّ الضباع، ريّان، سمت الأبيض، بئر العذب، و بئر الماشى. اما منازل راه سلطانى، از مكه تا رابغ با راه فرع يكى بوده و پس از آن از بئر مستوره، بئر حصان، بئر عباس و مسجد شجره مىگذشت كه مسجد شجره منتهى اليه هر دو راه در رسيدن به مدينه بود. (6)راه سوم هم آن بود كه از مكه به جده رفته به كشتى بنشينند و از آنجا به ينبع رفته بار ديگر با شتر عازم مدينه شوند. اين راهى است كه مخبرالسلطنه همراه امينالسلطان و ديگر همراهان در سال 1321 آن را طى كردند. (7)طبعا شمار كسانى كه از اين راه مىرفتند، اندك بود. اعتقاد بسيارى بر اين بوده است كه راه سلطانى بهتر از راه شرق است؛ جز آن كه برخى سال ها، براى اين كه پولى به اعراب آن مسير داده نشود، راه شرقى را كه سختتر و سنگلاخى است انتخاب مىكنند. (8)در برخى از اين راهها، آب اندكى وجود داشت و نبودن آب سبب آزار و اذيت فراوان حجاج به ويژه كسانى مىشد كه پياده سفر مىكردند. ميرزا داود شرحى از تشنگى مردم را نگاشته و از جمله مىنويسد:
«هيچ فراموش نمىكنم، زنى مصرى را كه با وجود اينكه سواره بود آمد نزد حقير و زبان خود را نشان داد كه تشنهام و يك لنگه دست بند خود را مىداد كه او را آب بدهم، وقتى كه او را آب دادم و دست بند را هم نگرفتم، دست حقير را بوسيده و مىخواست حقير را سجده كند، امروز به قدر مقدور و هر چه آب داشتم دادم، و وضو هم نگرفتم، بلكه طهارت هم نگرفتم، آب قليان ما را گرفته و خورده بودند». (1)هركدام اين راهها خطرات خاص خود را داشت و هر سال يا هر چند سال، ممكن بود كه حجاج يكى از اين راهها را طى كنند. در مسير رفتن، به طور معمول، حجاج ايرانى همه با هم حركت مىكردند. (2)فرهاد ميرزا در سال 1292 نوشته است كه «ده- پانزده سال است كه راه سلطانى مسدود شده است». راه فرع نيز آن سال به خاطر زندانى بودن يكى از اهالى اين منطقه در مدينه، مسدود شد و قبايل اجازه عبور كاروان حج را ندادند و آنان را مجبور كردند تا از راه سلطانى بروند. اما آن راه نيز به دليل وحشتى كه از سوى طايفه حرب وجود داشت، متوقف شده، راه سختترى انتخاب گرديد. (3)در نزديكى مدينه، و در مسير خروج به سمت مكه، طوايف مختلفى از قبيله حرب بودند كه كارشان اخاذى از كاروان و عامل حكومت يا محمل شام براى هدايت كاروان بودند و ناامنىها و تيراندازىها و ايجاد ترس و وحشت در ميان كاروانيان، كار آنها بوده است. اين طايفه در همين سال 1292 ادعا كردند كه ماليات يا به قول خودشان اخوه يا خاوه هفت سال را نگرفتهاند و تا نگيرند اجازه عبور به كاروان را نخواهند داد. (4)فراهانى در سال 1302 شرحى مفصل از خاوه و چگونگى آن داده است.
ايرانىها مكلّف بودند كه شخصاً خاوه را به قبيله حرب كه ميان مدينه ومكه مستقرند، بپردازند. آنها اين وجه را با كرايه به رييس قافله يا حملهدار مىدادند.
در صورتى كه اين پول به دست رؤساى قبايل مىرسيد، كاروان به سلامت مىگذشت و الّا معطلى و غارت و چپاول امرى عادى بود. (5)گزارش نايب الصدر در سال 1305 از وضعيت حركت كاروان از مكه تا مدينه، نشان مىدهد كه حرامىها هرلحظه در كمين حمله بودهاند. شب ها مرتب نداى «نخوابيد، نخوابيد» بلند بوده
و هر كسىكه تنها چند قدم از كاروان دور مىشده، دزدان به او حملهور شده او را مىكشتند و اموالش را مىبردند. در اين سفر به حاج اعلام شد كه «مَنْ خَرَجَ عَن حَدِّهِ، فَدَمه في عُنُقِه». «هر كس از حد خود خارج شود، خونش به گردن خودش است.» (1)زائرى در سال 1317 از حضور «بيست نفر عسكر و بيست نفر مستحفظ» كه براى حاج گذاشته بودند، ياد كرده و با اين حال مىنويسد:
«معهذا تا صبح از صداى همهمه و تير و گلوله و تاختن حرامىها به جانب مردم، احدى خواب نكرد و مال مردم را، چه در روز و چه در شب خيلى بردند و چند نفر هم مجروح شدند كه به قدر صد قدم از چادرشان بيرون رفته بودند، زخم كارى برداشتند و قريب پانصد تومان ليره و مرواريد از آنها بردند كه خود فدوى ديدم.» (2)در مورد ديگرى كه مربوط به سال 1315 است، يكى از حجاج در حالى كه تنها ده قدم از خيمه خود دور شده بود «ناگهان فريادش بلند شد كه قَتَلُونى».
حجاج هر يك حربهاى برداشته بدان سوى شتافتند. وقتى بالاى سرش رسيدند، او را بىهوش يافتند. معلوم شد هرچه از ليره و پول به همراه داشته برده بودند. (3)در گزارشى از سال 1331 آمده است: كاروان بزرگى كه قصد حركت از مدينه به مكه را داشت، در يك فرسنگى شهر ايستاد تا صبح حركت كند. اما شب هنگام كه «ظلمت افق را فرو گرفت، دزدانِ حوالى، بناى آدمكشى و غارتگرى گذاشتند و جماعتى حفظه و حرسه اطراف حاج فرياد الحفاظ و بَرّه، بَرّه بلند كردند و تا به صبح از تشويش و قال و قيل خواب درستى نرفتيم.» فردا نيز حركت نشد وشب بعد هم «مثل شب گذشته مشغول به مدافعه با اشرار شدند». (4)معلوم شد قبيلهاى كه سر راه است پول مىخواهد. مذاكرات به جايى نرسيد. و در نهايت كاروان بدون مصالحه حركت كرد؛ اما آن قدر اوضاع خطرناك بود كه حجاج نتوانستند براى محرم شدن به مسجد شجره بروند و از برابر آن محرم شدند. با اين حال، يك مرتبه «صداى گلوله و تفنگ از عقب قافله بلند شد و آتش حرب و فتنه مشتعل گرديد. حجاج مُحْرم برهنه بيچاره سوار بر شترها روى به راه نهادند ... رفته رفته از اطراف كوهها گلوله باريدن گرفت. قافله حاج هدف
رصاص جفا كردند. شترها رميدند.
كجاوهها زمين خورد. جمّال هاى خبيث چون بازار را آشفته ديدند و آب گل آلود، مشغول نهب وصيد ماهى شدند ...
جمعيت دزدها زياد شد، از سه طرف باران گلوله باريدن گرفت ... زنهاى مجلّله با لباس احرام پاى برهنه از هراس جان، هر يك به سمتى مىدويدند ... فى الحقيقه قيامتى برپا شد.» ماجرا واقعا خواندنى است. (1)عاقبت كاروان به مدينه برگشت، اما زمانى كه «جمعى هدف گلوله مجروح و چند نفرى مقتول شده.
آن قدرها ليره و بارها و قرهپوكها و براتها و زرها و زيورها و قاليچهها رفت كه قلم نوشتن آن را طاقت ندارد.»، «همين كه حجاج جمع شدند، صداى ضجّه و گريه بلند شد، مسلمان نشنود، كافر نبيند!» (2)البته، چنين واقعه هولناكى، هر ساله رخ نمىداد و به نوشته گزارشگر آن «اين حادثات از لوازم لاينفك سفر حجاز نيست، فقط قضيه شخصيه و اتفاق غيرمترقّبى بود، كسانى كه سى و شش سفر مشرّف شده بودند از عدول، گفتند تاكنون چنين وقعه نديده و نشنيده بوديم». (3)پيش از اين گذشت كه در طول سفر در حد محدود اين قبيل راهزنىها وجود داشته است.
نويسنده اين سفرنامه، شرحى از اين بدبختى نوشته و در نهايت مىافزايد:
«اين است حال ايرانى بيچاره در يك فرسخى مدينه طيّبه، مركز حكومت با وجودى كه مبلغى خطير به رسم خاوه مثل جزيه از نوع ايرانى بخصوص مىگيرند.» (4)بدين ترتيب زمانى كه يك كاروان از مكه به سمت مدينه يا به عكس به راه مىافتاد، مىبايست هر لحظه منتظر حملات اعراب بدوى مىبود. كمترين شكل حمله، دزدىهاى نامرئى بود كه در نيمههاى شب صورت مىگرفت و اعراب، با نزديك شدن به كاروان، به آرامى و بىسر و صدا، اموال مردم را غارت مىكردند. گاه چنان بر سر حاجِ دور شده از كاروان مىزدند كه او را بى هوش كرده، اموالش را غارت مىكردند و پس از آن كسان آن شخص، او را دريافته به همين كه سالم بود، راضى و خشنود بودند. (5)اما صورت پرهزينه اين قبيل دزدىها، حملات دسته جمعى دزدان به كاروان بود كه با تير و تفنگ صورت مىگرفت و معمولًا كشتههايى نيز به
همراه داشت. يك بار كه اشرار اعرابى به كاروانى حمله كردند «شصت- هفتاد نفر جمّال، همگى با خنجرها و آلات و ادوات حرب جلوگيرى كرده، تير و تفنگ چند رد و بدل و مخاصمه و مدافعه كاملى شد.» (1)همين شتربانان كه آنان را جمّال مىگفتند، گاه خود مهمترين دشوارى بودند و به انواع و اقسام بهانه، پول اضافى از حجاج دريافت مىكردند و كسى هم جرأت مخالفت با آنان را نداشت. (2)يك راه دزدى آن بود كه افسار شتر را از «قطار گسيخته»، شتر را به كنارى برده به «دست آويز اصلاح شكدف» اموال آن را مىبردند. (3)به هر روى دشوارىهاى راه و ترس و دلهره حجاج به قدرى بود كه بلااستثنا وقتى به مقصد مىرسيدند، از اين كه «از وحشت و زحمت اين منازل خطرناك جان و مال به سلامت» بردهاند، شكرگزار بودند. (4)حجاج به خاطر همين وضعيت خطرناك راه، مجبور بودند در شب كشيك بدهند، چرا كه «در تمام منازل راه مدينه دزد و حرامى» فراوان بود. (5)با اين حال، اتفاق مىافتاد كه «از چهار طرف صداى دزد، دزد» در مىگرفت و بعد معلوم مىشد كه «در بين راه، خورجين پسر حاج عبدالهادى استرآبادى كه در بغداد تجارت دارد، از زير پايش بريده با بقچه رختش بردند.» راوى كه يك زن زائر است، مىافزايد: اين «حركات بسيار شبيهاست بهمثال حسينكُردكه در كتابها نقل مىكنند.» (6)در اين ميان، شبهايى كه مهتاب بود، به دليل قابليت مراقبت، كمتر اين قبيل اتفاقات مىافتاد. (7)گاه اين خطر به حدى بود كه زائرانى كه ابتدا حج را به جاى آورده و سپس قصد رفتن به مدينه را داشتند، از رفتن منصرف مىشدند. آنان به اجبار، نايبى از شيعيان مدينه مىگرفتند تا براى آنها در مدينه زيارت كند. (8)در واقع، شريف مكه نيز نمىتوانست كارى بكند و به همين دليل، اعلام مىكرد كه راه ناامن است و او مسؤوليتى ندارد. اگر علما در حج حاضر بودند، اعلام مىكردند كه رفتن به مدينه صلاح نيست. (9)حتى شريف مكه به امينالدوله توصيه كرد كه راه مدينه به ينبع خطرناك بوده چرا كه «هوس اعراب صحرايى در ايجاد مشكلات و سلب امنيت پايان ندارد.» (10)البته وقتى وى به مدينه رسيد، شيوخ راه ينبع، ناصر و شاهر و شاكر نزد وى «آمدند
و در باب آن راه و امنيت و سلامت آن سمت گفتگوها» كردند. (1)اينان آمده بودند تا امين الدوله را قانع كنند تا از راه ينبع بازگردد. (2)مصيبت تنها در راه جبل و يا مسير مكه به مدينه نبود، بلكه در فاصله كوتاه جده تا مكه نيز اعراب غارتگر حضور داشتند. مخبرالسلطنه مىنويسد كه تاكتيك آنها اين است كه از يك سو تيراندازى مىكنند و وقتى قافله درهم شد، مىريزند و مىبرند. «اگر كسى دفاع كرد، خنجر در سينهاش مىخلد. زنى ترك مجروح شد و مردى مقتول.» اين در حالى است كه طول كاروان هزار ذرع بوده است. (3)در اين مسير در فواصل اندكى قراولخانه بوده و به مقدار هر دو فرسنگى، يك قلعه با شمارى نيرو حضور داشته و ابتدا و انتهاى كاروان مراقبت مىشده است. (4)دزدى شامل حال صحراى منا هم مىشد. امينالدوله دو بزغاله را كه براى كشتن آورده بودند، از رأفت در پشت چادر نگه داشته گفت براى آنان علف فراهم كنند. «هنوز علف نرسيده، عربها يكى را دزديدند و ديگرى در فراق رفيق خود نالان بود كه به جزئى غفلت آن هم به سرقت رفت.» (5)اين دزدى شكلهاى ديگرى هم داشت.
جمّالى قول دادن شتر داده پولى توسط دلال گرفته و صبح روزى كه حجاج از مكه عازم مدينه شدند، نه از شتربان خبرى هست و نه شتر. (6)ماليات راه و تذكره
يك زائر، از هر مرزى كه عبور مىكرد، وقتى وارد حجاز مىشد، لزوماً بايد پولى بابت تذكره به دولت متبوع خود و پولى بابت اخوه به اعراب سر راه و پولى براى شريف و والى كه البته غير مستقيم توسط حملهدار صورت مىگرفت، بپردازد. اين افزون بر گمرك يا بهانههاى ديگرى است كه وسيلهاى براى گرفتن پول از زائران مىباشد.
در تمام سفرنامههاى موجود به اين قبيل پرداختها به طور مكرر اشاره و از آنها گله شده است. حتى ثروتمندى چون ظهيرالملك هم از اين مسأله ناليده، مىنويسد:
«پول است كه به انواع و اقسام مختلف متصل بايد داد. يك نفر حاجى ...
حساب نمود از ورود به خانقين تا مكه متبركه هر يك تذكره مبلغ بيست و پنج تومانِ ايران تمام مىشود.» (7)
نايب الصدر در سال 1305 از انواع پولهايى كه به هر دليل در جده از مسافران تازه از راه رسيده گرفته مىشود، سخن گفته است. (1)همو از شراكت ويس قونسول ايران در جده با جمال و شريف و مطوف و مخرج و حمله دار سخن گفته و اين كه «چون همگى شريك شدهاند، حُجّاج ايرانى ممتنع است از كيد حَجّاج جان سالم» بدر برند. (2)وى به قدرى از هماهنگى آنان در شگفت شده كه مىنويسد: «گويا- همه آنها- در ركن حجرالأسود معاهده بستهاند كه بدون اطلاع و صلاحديد يكديگر هيچ كارى در معنا نكنند.» (3)كازرونى در سال 1315 فهرستى از پولهاى متعددى كه در وقت ورود به جده تا رفتن به مكه داده، ارائه كرده و به قول خودش پنجگونه ظلم را برشمرده است.
اولًا كرايه قايق كه آنان را از كشتى به ساحل آورده نصف مجيدى؛ يعنى پانصد دينار ايرانى گرفتهاند. ثانياً به عنوان عبور از گمرك هر نفرى نيم مجيدى داده و برگه عبور مىدادهاند. در مرحله بعد تذكره بوشهر را گرفته دو مجيدى و نيم، بابت تذكره ايرانى گرفتهاند. كرايه شتر نيز كه سر جاى خود، علاوه بر آن ريال فرنگ را نيز با ارزش كمترى برداشتهاند. (4)بسيارى از رؤساى قبايل و طوايف ميانه راه نيز، مبلغى از كاروانها مىگيرند.
اين مبلغى است كه آنان در قبال حمله نكردن به كاروان و احياناً تعهد براى جلوگيرى ساير بدويان و غارتيان به كاروان، از حاجيان دريافت مىكنند. (5)پولى كه حاجى به حملهدار مىدهد، به عنوان كرايه و خاوه براى رؤساى قبايل و احياناً حقى براى خود اوست. اما به نوشته فراهانى، از اين پول بايد سهمى به شريف، پاشا، رييس قافله، مطوّف، مخرج- كسى كه هزينه كرايه را معين كرده و از هر كشورى شخصى را شريف براى اين كار در نظر مىگيرد- قونسول و ديگر فضولهاى قافله برسد. طبعاً «همه اينها را روى كرايه مىاندازند و كرايه خيلى گزاف مىشود.» (6)در مسير جبل، رؤساى طوايف و قبايل آن ناحيه كه قدرت بيشترى داشته وامارتى بهم زده بودند، مبالغى را به عنوان اخوه مىگرفتند. بر اساس گزارش محمد ولى ميرزا از سال 1260 در اين راه، امير عبداللَّه به اين شرح، اخوه از حجاج دريافت مىكرده است: از مرد عجم دو غازى، از مرد عرب يك غازى.
از زن عرب نصف غازى و از زن عجم يك غازى. از هندى و درويش هيچ نمىگيرند. غازى هم چهارهزار و دويست و پنجاه دينار است. (1)گفتنى است كه هميشه در ميان حجاج، افراد درويش و فقيرى هم بودند كه پولى در بساط نداشتند و كسى هم از آنان انتظارى نداشت. فراهانى نوشته است كه در ميان سه هزار و اندى حاج ايرانى «قريب هفتصد از اين حجاج، حجه فروش و عكام و درويش و فقرا بودند كه منفعتى از آنان به هيچ كس نمىرسيد. و دو هزار و كسرى حاجى بودند.» اين تازه در شرايطى بود كه به نظر وى «حجاج ايران بالنسبه به ساير حجاج از جهت مخارج و اسباب منزل و چادر و غيره منظمتر و بهتر بودند.» (2)امين الدوله نيز اشاره به آنها دارد كه در سوئز از او هزينه كشتى را مىخواستهاند و پانزده نفر مىشدهاند. (3)اداره امور حج
سرپرستى حجاج عجم
بحث اميرى حاج از زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله آغاز شده و پس از آن، هر ساله دستگاه خلافت شخصى را به عنوان اميرالحاج انتخاب مىكرد و مسؤوليت اداره امور حج را به وى مىسپرد. اين وضعيت تا زمانى بود كه دنياى اسلام به لحاظ مذهبى و سياسى، به چند پاره تقسيم نگرديده بود. از زمانى كه دولتهاى مستقلى در نواحى مختلف شكل گرفت، رقابت بر سر اداره حرمين شريفين آغاز شد و به ويژه در امر امارت حج كه سروكارش با مكه و مدينه؛ دو شهر مقدس براى همه مسلمانان بود، اين رقابت خود را نشان مىداد؛ به طورى كه دولت هر منطقه براى حجاج خود اميرالحاجى انتخاب مىكرد. اين كار، در اوايل پسنديده نبود، اما از پس از انحلال خلافت عباسى، رواج بيشترى گرفت. در اين ميان، براى شيعيان عجم نيز اميرى از سوى حكام ايرانى انتخاب و فرستاده مىشد. طبعاً وظيفه وى حفظ منافع حجاج ايرانى بود كه در قرون هفتم هجرى تا پيش از روى كار آمدن صفويه در آغاز قرن دهم، به عنوان حجاج «عراق عجم» شناخته مىشدند. (4)اندكى پيش از صفوى، شاعرى در وصف امير حاج و همكارى او با دزدان راه مىگويد:
هست ميرحاج با دزدان يكى مىربايد زر ز دزدان بىشكى
گويد او با مير دزدان بىخبر بند كن بر قافله راه و گذر
بسته شد چون ره بر اين مظلوم چند در ميانه قصه صلح او فگند
گيرد او از هر شتر مقدار زر مىشود مجموع آن بىعد و مر
جمله را در كيسه خود مىنهد اندكى زانها به دزدان مىدهد (1)
در دوره صفوى، ايرانيان همانند ساير مسلمانان به حج مىرفتند، اما به دليل تسلط دولت عثمانى بر حجاز و رقابت شديد اين دولت با دولت صفوى، امكان هيچ گونه بروز و ظهورى براى حجاج ايرانى نبوده است. طبعاً دولتعثمانى تحمل وجود يك امير الحاج براى حجاج عجم را نداشته و به شكلهاىمختلف در پى بىاعتبار كردن ايران و دولت صفوى بوده است. با اين حال، دردورههايى كه صلح ميان دو دولت بود والبته اين دورهها اندك اندك طولانىنيزشد، كسانى از درباريان نيز به حج مىرفتند و طبعاً وجود اين قبيل اعيان واشراف مىتوانست به نوعى در كار اداره حج ايرانيان مؤثر باشد.
در سال 976 يكى از شخصيتهاى برجسته دولت صفوى با نام «معصوم بيگ» صفوى كه «مدت چهار سال امير ديوان و شانزده سال وكالت» شاه طهماسب را داشت، عازم سفر حج شد.
زمانى كه وارد حجاز گرديد و مُحْرم شد، در روز پنجشنبه ششم ذى حجه در منزلى در نزديكى مكه موسوم به «وادى فاطمه» مورد حمله اعراب بدوى قرار گرفت و كشته شد. در اين واقعه، فرزندش خان ميرزا و رفقاى ديگر او از جمله بشارت بيگ تركمان نيز كشته شدند و در همان موضع مدفون گشتند. دولت عثمانى با فرستادن نمايندهاى به پايتخت صفوى، از اين جريان عذر خواهى كرد، اما به هر روى، تحمل آن براى دولت ايران دشوار بود. تحمل اين واقعه براى عامه مردم ايران نيز سخت بود و محتشم كاشانى اشعارى در وصف اين حادثه سروده، آن را كربلاى ديگرى دانست. (2)در اواخر دوره صفوى آمد و شد درباريان؛ از جمله خواجگان معتبر دربار صفوى به حج، رو به فزونى گذاشت، اما با اين حال خبرى از اين كه سازماندهى خاصى براى اداره امور ايرانىها بوده، گزارش نشده است. تنها يك زائر، چند
بار از تعبير «عجم آقاسى» ياد كرده كه به نظر مىرسد مقصود سرپرست حجاج ايرانى بوده است. از جمله، در شرح رخدادهايى كه در طول حركت كاروان حج مىگويد:
به روز ديگرم كردند آگاه عجم آقاسى اينك آمد از راه
و در جاى ديگر مىگويد:
روان بودى عجم آقاسى از پس كه آسيبى به مردى نايد از كس
و باز در شرح برخورد حراميان با كاروان و درخواست پول از ناحيه آنان و مخالفت حجاج مىگويد:
عجم آقاسىِ ما هم برآشفت سخن را تند با آن ناكسان گفت
به طول آخر كشيد آن گفتگوها به يكديگر تُرُش كردند روها
كشيدند از كمر شمشيرها را رها كردند از زه تيرها را (1)
طبيعى است در هشتاد سال فترت ميان صفوى و قاجارى نيز اين وضعيت ادامه داشته و حتى در چند دهه نخست قاجارى نيز خبرى از وجود اميرالحاج نرسيده است. آنچه نقل شده اين است كه در آن دوره، بهطور پراكنده، گاه كسانى از شخصيتهاى برجسته ايرانى و يا چهرههايى از سادات معتبر مكه يا مدينه، به نوعى كارهاى مربوط به حجاج ايرانى را انجام مىدادهاند. اين حركتى است كه به تدريج تقويت گرديده و در نيمه دوم دوره قاجارى، با وجود قونسولگرى ايران در جده و وجود نمايندگانى در مكه و مدينه، شكل بهترى پيدا كرد.
به هر روى، يكى از نخستين گزارشها، مطلبى است كه بروجردى در سال 1261 گفته است. وى در آنجا مطلبى را از «جناب حاج سيد حسين ناصر اصفهانى ساكن تبريز كه در آن سال امير حاج عجم بود و از طريق شام آمده بود ...» نقل كرده، (2)كه به كار بردن تعبير امير حاج عجم در آن جالب توجه است.
همو از «حاج سيد موسى» نامى ياد مىكند كه اهل زيراى دشتستان فارس و در جدّه مقيم بوده؛ «سيدى عزيز و معمّر و به غيرت و عصبيّت سمر است و به وكالت عجم موصوف و مشتهر. الحق به قدر قوّه ساعى است و اين گلّه بى شبان- يعنى بدون اميرالحاج- يعنى حجاج بى نام و نشان ايران را راعى. هر سال به اتفاق حجاج به مكه مىرود و از
وجودش دفع ضرّ از سيم و زر به جهت حجاج حاصل مىشود؛ ولى چون از سلطان عجم به فرمايشى و نگارشى و سفارشى كما ينبغى سرافرازى ندارد، چنانچه بايد و شايد از عهده بر نمىآيد.» (1)اين به صراحت نشان مىدهد كه اميرالحاجى در كار نبوده است.
اعتماد السلطنه در سال 1263 نوشته است كه حجاج ايرانى- همانند ساير حجاج- كه از طريق شام به حج مىآيند، اميرالحاجشان همان پاشايى است كه از طرف دولت عثمانى به عنوان اميرالحاج انتخاب شده است: «جميع اختيار همه حاج رومى و ايرانى و هندى و عرب و عجم با اوست». (2)طبعاً حجاجى نيز كه از راه جبل مىرفتند، زير نظر شخصى بودند كه همراه آنان از سوى امير جبل معين شده و وى مدافع آنان بود.
در اين ميان، درباريانى كه هر ساله به حج مىآمدند، در صورتى كه ميان آنان شخص مهم و معتبرى بود، بهطور غير رسمى كارهاى حجاج ايرانى را سر و سامان مىداد. رفتن دربارىها به حج، مانند ساير مردم، امرى عادى بود. (3)براى نمونه حسام السلطنه، عموى ناصرالدين شاه كه در سال 1297 به حج مشرف بوده، كار رتق و فتق امور حجاج ايرانى را انجام مىداده است. همين طور، حضور محمد ولى ميرزا در مراسم حج سال 1260 به همين شكل بوده است.
فرهاد ميرزا نيز در سال 1292 نوشته است كه «حساب كرديم ده نفر از اولاد خاقان مغفور- فتحعلى شاه- در قافله حج بودند. خداوند بركتى در نسل خاقان مغفور داده كه برّ و بحر را فروگرفتهاند!» (4)البته حج رفتن شاهزادگان، به ويژه اعيان دربارى، گاه پس از عزل آنان بوده و در اصل، فرصتى و بهانهاى براى استراحت يا گريز از فشار سياسى و جز اينها بود. (5)يك نمونه از اين موارد، خود امينالدوله است كه به خصوص از ناحيه صدر اعظم جديد امينالسلطان تهديد مىشد. (6)وى يكى دو سال پس از معزولى خود از رياست وزرايى در سال 1316، با استجازه از دربار به حج رفت و همه جا با احترام مواجه شد. او در اين سفر با سيل محتاجانى از حجاج ايرانى كه هنوز به حج نرسيده در شهر سوئز «تمناى كرايه كشتى الى جده مىكردند ... لهجه كرمانشاهى و گيلانى وشيرازى و طهرانى
1) بزم غريب، ص 765
2) اعتماد السلطنه، ص 91
3) نك نامه حاجى ميرزا كوچك طبيب خاص شاهزاده عباس ميرزا پس از بازگشت سفر حج به عباس ميرزا: اسناد و فرامين منتشر نشده قاارى از دوران فتحعلى شاه، به كوشش محمدعلى كريم زاده، لندن، 1368، ص 237
4) فرهاد ميرزا، ص 207
5) نك: تاريخ عضدى، ص 118، 130، عباسقلى ميرزا حاكم كرمان كه مدعى سلطنت شده و شكست خوردهبود، پس از وساطتى كه براى او صورت گرفت، در پاسخ قائم مقام كه از وى پرسيد: «مقصود و استدعاى شما از خاك پاى مبارك چيست» گفت: مىخواهم در خانه خودم آسوده و محترم بمانم و تدارك سفر مكه كنم كه موسم حج مىباشد. اجازه فرمايند به مكه مشرف شوم. به وى اجازه چنين كارى داده شد جز آن كه به بهانه همراهى، مأموران او را به اردبيل بردند. وى توانست از آنجا گريخته به روسيه رفته و از طريق اسلامبول به «زيارت مكه و مجاورت عتبات عاليات فايز» شود.
6) افضل التواريخ، ص 234، جناب امينالدوله پس از چندى توقف، عريضهاى به شخص همايون سلطنت- مظفرالدين شاه- نوشته، استيذان خواست كه اجازهاش دهند تا به مكه معظمه رفته، چندى از شنيدن بعضى مقاولات موحشه آسوده باشد.
و غيره به هم مخلوط شده از آه و زارى فروگذار نكردند.» (1)اينها در واقع، حجهخرانى بودند كه «به گدايى خود را به مكه مىرسانند و آنجا به عكامى و نوكرى و دزدى و جيب برى كار خود را مىسازند!» (2)البته آمدن اين قبيل شاهزادگان به حج كه مىتوانستند نقش مؤثرى در كاهش دشوارىهاى زوّار ايرانى داشته باشند، هميشگى نبود و به همين دليل است كه امين الدوله پس از شرحى كه از نقش خود در حل دشوارى زائران ايرانى دارد، مىنويسد: «به خاطرم مىگذرد، چه ضرر دارد هر سال حجاج ايرانى كه مىآيند يك نفر از معارف ما كه عزيمت حج داشته باشد، از جانب دولت دخيل و كفيل امور يك مشت زوار ايران شود؛ عجزه و مساكين را نگذارد در غربت بيچاره بمانند.» (3)همانگونه كه گذشت، به مرور، مسؤوليت كار حجاج در مدينه و مكه به برخى از چهرههاى معروف از سادات آن نواحى واگذار شد. اين مسأله به ويژه در مدينه مطرح بود؛ زيرا در مكه كار اداره را حملهدار و مُطوّف انجام مىداد.
بر اساس برخى از نقل ها، از ميان خدّام برجسته حرم نبوى در مدينه، شخصى وجود داشته كه مسؤول امور عجمان بوده است. بروجردى ضمن ستايش از اين خدام از شخصى ياد مىكند كه چنين وظيفهاى داشته و در حل مشكلات شيعيان عجم تلاش مىكرده است: «حقيقتاً خدّام با احترام حضرت رحمة للعالمين چنانچه عرض شد بالنسبه رؤوف و مهربان و با غربا عطوف و خوش زبان و به اندك احسانى شاكر و قانع و به قليل تعارفى شرور و اشرار را از حجاج و زوار دافع. از آن جمله جناب حاج سيد مصطفى است كه از دولت روم و از جانب شيخ مصطفى، شيخ المعلّمين آن مرز و بوم، مباشر امور عجم است، الحق مردى بسيار با چم و خم، دهانى گرم دارد و زبانى نرم. بىشمار؟؟؟ زيرك وزرنگ است ودرگذرانيدن امور جمهور، پر حيله و نيرنگ. بسى چاپلوس است و در فن اخذ ومداخل از مرد و زن، سلطانى با طبل و كوس؛ عجم را شيخ المزوّرين، و در اصلاح كار شيعه با اهل سنت و جماعت رييس المدبّرين و المزوّرين ...
انصاف اين است و حقيقت چنين كه وجودش بى نهايت ضرور و دركار است و شيعيان را به غايت مددكار و پرستار. (4)
اين همان سيد مصطفى است كه در سال 1260 نيز چهارده غازى از محمدولى ميرزا گرفته است تا او به آسانى بتواند به زيارتهاى خود در مسجد و بقيع برسد. (1)فرهاد ميرزا (سال 1292) هم نوشته است كه «آقا سيد حسن پسر آقامصطفى هم به استقبال آمده بود كه حالا دليل حجاج عجم است و سيد صلاح را معزول كرده است.» (2)فراهانى، در سال 1302 حكايتى را نقل كرده كه از هر حيث تازه است: «شنيديم سابقاً حجاج عجم و شيعه را در حرم حضرت رسول صلى الله عليه و آله به واسطه اخذ تنخواه اذيّت و بهانه جويى مىكردند. ومرحوم ميرزاحسين خان مشيرالدوله سپهسالار در سفرى كه به مكه رفت و سيد مصطفى را چوب زد، قرار داد كه هر حاجى عجم به جهت خدّام حضرت رسول صلى الله عليه و آله و مطوّفين آن آستان، يك ريال فرانسه كه قريب شش هزار دينار ايران به مطوف عجم بدهد و آن مطوّف ما بين خدام تقسيم نمايد و ديگر از هيچ جهت خدام متعرض حجاج عجم نشوند. و اينك همين رسم است و يكى يك ريال فرانسه به سيد حسن مطوّف عجم كه پسر سيد مصطفى است مىدهند و او ما بين خود و خدام قسمت مىكند و ابداً كسى متعرض عجم نيست و در كمال آزادى هستند.
حتى اگر كسى بخواهد در نماز و وضو تقيه هم نكند، هيچ كس بحثى بر او نخواهد داشت.» (3)از آنجا كه دولت ايران در مدينه، قونسولى نداشته و حتى از عجم ها، كسى در اين شهر اقامت نداشته است، «در فصل آمدن حجاج، اگر سؤال و جوابى حجاج عجم بهم برسانند، به همان سيد حسن پسر سيد مصطفى كه مطوف عجم است، رجوع مىشود.» (4)امين الدوله در سال 1316 خبر از آمدن آقا سيدحسن دليل ايرانيان نزد خود داده است. (5)به تدريج قونسول ايران نقش فعال ترى را در مكه و مدينه عهدهدار شده است.
حملهدارها و مطوّفهاى حجاج عجم
زمانى كه شخصى اراده سفر حج مىكرد، ابتدا لازم بود تا همسفرهايى از اطرافيان و آشنايان خود داشته باشد.
انجام چنين سفر دشوار و درازى، بدون وجود آشنا و همسفر تا حدّى، كار محال به نظر مىآمد. با اين حال، براى انجام كارهاى عمومى، كارى از آشنا و همسفر
بر نمىآمد، بلكه لازم بود تا كاروانى تشكيل شود و اين كاروان سرپرست يا سرپرستهايى داشته باشد كه با تجربهاى كه دارند، كارهاى حجاج را در طول راه سر و سامان دهند.
بدين ترتيب حج، صرف نظر از اميرالحاج- كه پس از اين در باره او سخن خواهيم گفت- دو نوع كارگزار داشت؛ 1- «حملهدار» و آن از محلى كه حجاج عازم مىشدند، كار حاجيان را سامان مىداد و آنان را در رفت و برگشت همراهى مىكرد. 2- «مُطوّف» كه در مكه مستقر بود و كار اداره آمد و شد و اعمال حجاج را در مكه انجام مىداد. در مدينه نيز «مزوّر» وجود داشت كه راهنماى زائران براى زيارت بود و براى آنها زيارت نامه مىخواند و آنان را به زيارت اماكن مختلف راهنمايى مىكرد. (1)كار مطوّفى و حملهدارى تا به امروز برقرار مانده است. طبعاً ميان حملهدارها و مُطوّفها ارتباطى هم برقرار بوده و مطوفها با ايجاد ارتباط با اين گروه، سعى مىكردند حاجيان بيشترى را براى خود داشته باشند. اين مسأله به حدى بود كه مطوف نيز به راه افتاده در شهرهاى مهم رفت و شد داشته و در تماسى كه با حملهداران داشت، سعى مىكرد حاجيان بيشترى را به خود اختصاص دهد.
حركت به سمت مكه از هر نقطهاى در قالب كاروان صورت مىگرفت و ممكن بود كه در يك كاروان، چند حملهدار باشند كه كار هدايت گروهى از حجاج را برعهده بگيرند. عنوان حملهدار از همان محمل گرفته شده كه نام كاروانهاى بزرگ حجاج مصر يا شام و جَبَل بوده و حجاج آن نواحى، به صورت منظم همراه محمل (2)
گفتنىاست كه محمل عراقى، ازآنِ ايلخانان مغول بوده كه نخستين بار به صورت بسيار باشكوهى توسط ابوسعيد فرزند سلطان محمد خدابنده به مكه آمدهاست. براى آگاهى دراين باره واطلاعات مفصّل ديگر و نيز تصويرهايى از محمل مصرى و شامى، نك: التاريخ القويم لمكة و بيت اللَّه الكريم، ج 5، صص 391- 378
خود به حج مىآمدهاند. به نوشته مخبرالسلطنه، محمل شامى را محمل عايشه و محمل مصرى را محمل منسوب به فاطمه عليها السلام مىكنند. (3)در برخى منابع اين محمل را محمل رسول صلى الله عليه و آله مىنامند. (4)در فارسى رييس قافله را حملهدار مىنامند، كسى كه همه حجاج به ضرورت رياست او را پذيرفته و تحت هدايت او كه لزوماً بايد شخص مجرّبى هم باشد، به سفر حج مشرف مىشدند.زمانى كه محمدولى ميرزا در سال 1260 از نحوه حركت كاروان ياد مىكند، تصريح دارد كه «هر حملهدارى را با حاجش طلبيدند و سياهه كردند» و بعد حركت كردند. (5)طبعاً حملهداران ايرانى
1) امين الدوله، ص 249
2) برخى از مورخان آغاز ارسال محمل به حج را سال 645 دانستهاند. در اين سال، شجرة الدر، ملكه مصردر هودجى بزرگ به حج آمد و پس از آن بود كه اين هودج بزرگ كه عنوان محمل را يافت، هر سال، پيشاپيش حجاج مصرى حركت داده مىشد. نظر ديگر آن است كه محمل از پيش از اسلام، به شترى گفته مىشده است كه هداياى كعبه را بر روى آن مىگذاشتند و به مكه مىآوردند. سنت ارسال محمل تا سال 1243 يعنى آغاز سلطنت ملك عبدالعزيز ادامه داشته و از اين سال به بعد تعطيل شده است. در واقع، در گذشته چهار محمل وجود داشته است: محمل عراقى، يمنى، شامى و مصرى. ارسال دو محمل نخست، از زمانى دراز تعطيل شده است. محمل شامى نيز در سال 1330 تعطيل شده- احتمالًا به مناسبت استفاده از قطار دمشق- مدينه يا به اصطلاح شُمَنْدُفِر- و محمل مصرى هم آخرين بار در سال 1343 به حجاز آمد و پس از آن تعطيل گرديد.
3) مخبرالسلطنه، ص 254. وى اشاره مىكند كه محمل منسوب به عايشه از همان جنگ جمل گرفته شدهاست. همان، ص 255 در باره محمل فاطمه س بنگريد: سفرنامه يكى از درباريان، نسخه خطى كتابخانه ملى.
4) فراهانى، ص 206. خود اين محملها آداب و رسوم ويژهاى در هر نقطه از ورود و خروج به شهر گرفته تا عرفات و مشعر و منى داشتهاند. براى نمونه بنگريد: ميرزا داود، ص 109- 110
5) محمد ولى ميرزا، ص 238
جداى از رييس محمل بزرگ شامى يا مصرى بوده و حجاج ايرانى از هر مسير كه مىرفتند، زير نظر رييس آن محمل در مىآمدند. در مسير شام تحت نظر پاشاى تعيين شده از سوى دولت عثمانى بوده و در راه جبل، در كاروان بزرگ امير جبل به سمت حجاز مىرفتند.
به هر روى حملهدار به نوعى سامانده كار حجاج از رفت و آمد در سفر طولانى حج بود و براى اين كار خود مبلغى از حجاج مىگرفت. وى در ضمن، رابط ميان شريف مكه و حجاج نيز بوده و لزوماً مىبايست پولى هم براى شريف از حجاج بگيرد؛ در غير اين صورت، خودش گرفتار مشكل مىشد. در سال 1322 شريف مكه همه حملهدارهاى ايرانى را كه زائر از راه جبل مىبردند، زندانى كرد تا آنان را تحت فشار گذاشته وادار كند تا مبلغى از حاجيان بگيرند.
ميرزا داود مىنويسد: روزى خبر آوردند كه همه حملهدارها را كه بيست و پنج نفر هستند؛ يعنى حملهدارهاى جَبَلى كه حاج ايران را مىبردند، شريف محبوس كرده است، كه از آن جمله حاجىقاسم است.
ميرزا اسداللَّه خان را فرستادم نزد جناب قونسول، كه حاجى قاسم نوكر حقير است، هر چه بايد بدهد بفرماييد كه حقير بدهم. او هم معقوليت كرده، فورى حاجى قاسم را مرخص كرده بود، ولى حمله دارهاى ديگر را محبوس كرد، از هر حاجى يك ليره و كجاوهاى دو ليره گرفتند.» (1)در منابع، معمولًا از روش حملهدارها انتقاد (2)و گاه ستايش شده است.
در اين ميان كار «مطوّف» بيشتر رسيدگى به امور زائران در مكه و فراهم كردن امكان انجام اعمال در مسجدالحرام و مشاعر مقدّسه بود. يكى از مهمترين وظايف آنها هدايت مذهبى حجاج در انجام اعمال واجب آنان بوده است، كارى كه امروزه به عهده روحانيونى است كه همراه كاروانها به حج اعزام مىشوند.
فراهانى در سال 1302 در باره مطوفين اطلاعات جالبى به دست داده است. به نوشته وى «در مكه قريب سى نفر مطوّف شيعه و سنى است كه از جانب شريف مكّه معيّن و به منزله زيارتنامه خوان هستند و اغلب پدر بر پدر مطوّف بودهاند.» وى با اشاره به تلاش آنها پيش از ايام حج در رفتن به شهرهاى مختلف و جلب مشترى، از پيوند آنها با حملهدارها سخن گفته و
مىنويسد كه آنها با دادن پول به حملهدارها، براى هر حاجى يك ريال فرانسه، از آنان مىخواهند تا حاجيان بيشترى را به آنان بسپارند. حملهدار نيز با ستايش از آن مطوّف، حجاج را به سمت وى هدايت مىكند. پس از آن در هر بندرى كه حجاج وارد مىشوند، نماينده مطوّف نشسته و حجاج را تحويل مىگيرد. پس از آن كارهاى حاجى با مطوّف است كه بخشى از درآمدش را هم به شركاى قافله؛ اعم از شريف مكه و پاشا و قونسول مىدهد. (1)نايب الصدر در سال 1305 اطلاعات قابل توجهى از مطوّفها داده است. وى با اشاره به اين كه مطوفها غالباً شيعه هستند، فهرستى از اسامى مطوفهايى كه مسؤول اداره حجاج ايرانى بوده و بر حسب مناطق جغرافيايى ايران تقسيم كار كرده بودند، به دست داده است. «مطوّف شيرازى و هندى سيد ابوالفضل، مطوّف يزدى و اصفهانى آقا شيخ حيدر، مرد خوبى است و متديّن، برادر امّى سيد ابوالفضل مطوّف مازندرانىها و استرآبادىها، سيد حسين برادر مرحوم سيد منصور مطوّف كاشانى و كرمانى و ...» و به اين ترتيب نايب الصدر نام تمامى مطوفهايى كه عمدتا از اشراف و سادات هستند و هر كدام اختصاص به شهرى و منطقهاى از ايران دارند، ياد كرده كه بسيار جالب توجه است. (2)همچنين نايب الصدر از تلاش هاى مشيرالدوله سپهسالار ياد كرده كه در زمان سفارتش- در استانبول- در اين قبيل امور حجاج «انتظام» ايجاد كرده و «كسى مجبور نيست» كه تحت نظارت مطوف خاصى در آيد، بلكه «هر كس را بخواهد اختيار مىنمايد و مبلغ دو ريال فرنگساوى حق آنهاست كه دليل بايد بشوند براى تعليم مواضع و مواقف؛ با كرايه مال و شكدف با اطلاع اينها مىشود.» (3)امين الدوله در سال 1316 از اين كه كتاب مناسك شيخ مرتضى انصارى قدرى پيچيده بوده و «از زبان ملايى و تعقيدات كذايى خارج نشده بوده» آن را نپسنديده است و وقتى شنيده است كه «در ورود به جده يا مكه، مطوّف شما را استقبال مىكند. رموز كار همان است كه در محل او تلقين خواهد كرد» آرام گرفته كه نياز به كتاب مناسك ندارد و مطوف همه كارها را انجام خواهد داد. (4)البته
نبودن عالم و فقيه در كنار زائران، حتى با وجود مطوف هم، مىتوانست مشكل ساز باشد؛ زيرا مسائلى خاص و به اصطلاح فروع فقهى نادرى پيش مىآمد كه كسى پاسخگوى آنها نبود و حاجى به زحمت مىافتاد. (1)مخبرالسلطنه در سال 1321 نوشته است: از وقتى كه از اسكندريه به طرف كانال سوئز حركت كرده «حاجى على مطوف» راهنماى آنان شده است. (2)وقتى به جُحْفه رسيدهاند «به دستور حاجى على محرم» شدهاند. (3)طبيعى چنان بود كه شيعيان عجم مطوف شيعه مذهب داشته باشند. دليل آن هم اين بود كه كار مطوف، فراهم كردن زمينه انجام اعمال حج در مكه، عرفات و منا بود؛ چنانكه راهنمايى شرعى حجاج را نيز بر عهده داشته (4)و همراه زائر وارد حرم شده در تمام مراحل اعمال آنان را راهنمايى مىكرد. (5)طبعاً مطوف بايد با احكام شرعى مربوط به شيعيان آشنا مىبود تا حجاج شيعه او را به راهنمايى بپذيرند. در آن زمان، حتى اگر روحانى وعالم دين در كاروان بود، باز هم كار طواف و انجام اعمال، زير نظر مطوف انجام مىشد.
حسام السلطنه كه همراه خود ملّاباقر واعظ معروف را- در سال 1297- به حج برده بود، نوشته است كه اعمال عمره تمتع خود را همراه شيخ حسن مطوف بجاى آورده است. (6)كاروانهايى كه روحانى داشتند، مسائل را از آنان مىپرسيدند. برخى نيز مناسك همراه داشتند و مطابق آن رفتار مىكردند. (7)بروجردى مىنويسد: مطوّفين با احترام بيت الحرام، از شيعه و اهل سنت و جماعت جمعى هستند و بلاد اسلام فى مابين ايشان منقسم است. سيدعباس رييس المطوفين، شيعه اثناعشريه است. (8)جداى از حملهدار و مطوف، شمارى خدمه كاروان نيز بودند كه با نامهاى جمال و عكام كار هدايت شترها را عهدهدار بودند. جمال مسؤوليت شتر را داشته و عكام به عنوان خدمه بار و شتر، كار بستن بار شتر و مراقبت از حاجى را كه سوار كجاوه يا شكدف بوده را بر عهده داشته و افسار شتر را در دست مىگرفته است. (9)جمالها نوعا عرب بودهاند اما كار عكامى را گاه خود ايرانىها نيز بر عهده مىگرفتهاند. (10)
1) ميرزا داود، ص 96- 95
2) مخبرالسلطنه، ص 244
3) مخبرالسلطنه، ص 245
4) جزائرى، ص 49
5) سفرنامه عتبات و مكه، ص 170- 169
6) حسام السلطنه، ص 108
7) نك: فرهاد ميرزا، ص 202- 201
8) بزم غريب، ص 770
9) اعتماد السلطنه، ص 89
10) امين الدوله، ص 219، عكام ديگر حاجى محمدعلى طهرانى است كه چندين سال به اين فن شريف پى سير و سياحت يثرب و حجاز است.
وظايف و اقدامات قونسول ايران در جدّه
براى حل و فصل دشوارىهاى ايرانىها، به ويژه صدور تذكره ايرانى، نمايندهاى از طرف دولت ايران و در واقع زير مجموعه سفارت ايران در عثمانى، در شهر جده بوده كه البته روشن نيست از چه زمانى در اين شهر اقامت گزيده است. در اين بندر، شمارى تاجر ايرانى نيز زندگى مىكردند، (1)اما شمارشان آن اندازه نبوده است كه به خاطر آنان ايران دفتر كنسولى در آنجا داير كرده باشد. طبعاً ايجاد اين دفتر، براى اداره كار حجاج بوده است.
فراهانى در سال 1302 از حضور تذكرهخانهاى براى هر دولت در جده ياد كرده، از جمله دولت ايران، تا «مراقبت احوال حجاج خود را نمايد كه به او ظلمى نشود.» (2)در اين وقت، قونسول ايران حاجى ميرزا حبيب اللَّه بوده كه به گفته فراهانى، مردى فرهنگى بوده و كتابى مفصل در احوال متمهدى سودان كه صيت و صوتش آن زمان دنيا را پركرده بود، نوشته بوده است. فراهانى خلاصه آن كتاب را در سفرنامه خود آورده است. (3)اين قونسول در برخى زمان ها به طور دائمى و گاه به صورت موقت در جده اقامت مىگزيده است. در موارد موقت، سه ماه پيش از مراسم حج عازم اين شهر مىشده و پس از بازگشت حجاج، او نيز جده را ترك مىكرده است. (4)جداى از جده، در برخى از شهرهاى مسير نيز دست كم در برخى سال ها، قونسولهايى بودهاند كه كار حجاج را رسيدگى مىكردهاند.
اعتمادالسلطنه در سال 1263 در باره حلب نوشته است كه هجده قونسول در اين شهر است و از جمله آنان محمد خان، مصلحتگزار ايران هم كه مقيم اسلامبول است، يك تن يهودى حلبى! را، به جهت رسيدگى امور حاج، از جانب خود وكيل كرده» است! (5)كنسولگرى ايران در دمشق نيز همين وظيفه را عهدهدار بوده تا كار تذكره ايرانيان را به انجام برساند.
نايبالصدر كه در سال 1305 به سفر حج مشرف شده، آگاهىهاى مفصلى در باره قونسول ايران در جدّه و ظلم و بيداد دستگاه او به زائران ايرانى به دست داده است. به نوشته او يك مجيدى و نيم شهبندر ايران براى تذكره
مىگيرد. (1)وى مىافزايد: قونسول ايران «مرحوم حاجى محمدخان بوده، پس از او پسر او ميرزا حسنخان است، ولى در بيروت مىماند.» بنابراين، «كارگزارى بندر جده و ينبع را ضميمه بيروت نمودهاند و سالى مبلغ هزار و پانصد ليراى عثمانى پيشكش يك شهبندرى جده و ينبع را به جناب سفير معين الملك- سفير ايران در عثمانى- مىدهند.» وى ادامه مىدهد كه البته اين حضور تنها در موسم عبور حاج است و البته همه اين كارها براى آن است كه «مبادا يك نفر حاج از سمت ينبع يا جده و شامات سالم بگذرد!» (2)
نايب الصدر همچنين از خرابكارىهاى ديگرى كه توسط قونسول ايران در جده رخ داده، سخن گفته، كارهاى او را «موجب توهين دولت» مىداند. البته مأموران گمرك جده نيز يد طولايى در دزدى از حجاج داشتهاند. (3)به نظر نايب الصدر، مشكل پيشكش فرستادن براى سفير است كه سبب مىشود «هر شهبندرى تبعه دولت را به اقسام مختلفه» بچاپد؛ چرا كه «تا چنين ننمايد، پيشكش را از كجا» بدهد؟ (4)وى در جاى ديگرى هم به دزدىهاى ويس قونسول در جده اشاره كرده و اين اقدامات را سبب ريخته شدن «آبروى دولت ايران» مىداند. مشكل آنجاست كه «ماهى چهارصد تومان قونسول خانه اسلامبول اجاره است كه هر كس كارپرداز است پيشكش جناب معين الملك نمايند و محل آن تعدى به تبعه خودشان است». (5)شگفت آن كه، كسى كه از طرف قونسول در جده بوده، يعنى حاجى ميرزا على خان، در پى آن بوده است تا رضايت نامههايى از حجاج بگيرد كه ثابت كند او با مردم خوب برخورد مىكرده است. نايب الصدر كه ويس قونسول يك مجيدى و نيم وى را، روز قبل به او برگردانده، از روى شرم به طور «مجبور» رضايت نامهاى نوشته است. (6)ديگران نيز چنين نوشتهاى را داده و تصريح كردهاند كه «خداوند عالم است كه شهادت زور بوده است». (7)مطالبى كه نايب الصدر در سفرنامهاش نوشته و در بمبئى چاپ شده، بعدها مورد مطالعه امينالدوله قرار گرفته و او در سفرنامهاش كه گزارش سفر سال 1316 خود را در آن نوشته، به آنها استناد كرده است. وى از محسن خان مشيرالدوله سفير ايران در عثمانى
مىنالد- و البته از پيش با او اختلافاتى داشته است- و مىنويسد: «از بدع موضوعه و جاريه در زمان مأموريت او به سفارت و اقامت استانبول، رسوماتى است كه به عناوين مختلفه از حجاج ايرانى گرفته مىشود و بيچاره ايرانيان در ممالك عثمانى از يهود ذليلتر و خوارترند.» (1)وى در جاى ديگرى هم كه خود اسير اين قبيل اخاذىها شده، باز بناى دشنام و سقط گويى گذاشته مىنويسد:
«به حاجى محسن خان مشيرالدوله مؤسس اين بدع كه غارتگر زوار و حجاج ايرانى بوده است، لعنت كردم. هيچ قوم در يثرب و حجاز مثل ايرانى ذليل و اسير نيست و سبب اين كه، مأمورين ايران آنها را به ثمن بخس به عثمانىها فروختهاند.» (2)
امين الدوله در جاى ديگر مىنويسد: «باز به حاجى محسن خان مشيرالدوله لعنت كردم كه در طول زمان مأموريت خود در دربار عثمانى به اصلاح حال تبعه خود نپرداخت، بلكه در ذلّت و زحمت ايرانىها باعث شده است.» (3)امين الدوله خبر داده است كه قونسول جده ميرزا مصطفى صفاء الممالك بوده كه در ايام حج در مكه بوده و در نيمه راه جده به مكه، به استقبال امينالدوله آمده بوده است. (4)ملاابراهيم كازرونى هم در سال 1315 نوشته است كه «هرچه خواستند، يعنى قنسول عجم و عمال او، ظلم به حجاج كردند.» (5)نيز گفته شده است كه در سال 1317 مأمور قونسولخانه ايران در جده، نفرى هشت روپيه معادل چهارتومان بابت دادن تذكره ايرانى به حجاجى كه از راه جده وارد مىشدند، دريافت مىكرده است. (6)ميرزا داود در سال 1322 گزارش از ظلم و اجحاف مأموران قونسولگرى ايران در جده داده است. وى مىنويسد:
«رعيت روس و انگليس و هر دولتى نفرى دو قروش مىدهند، رعيت ايران نفرى هفت قروش و نيم بايد بدهند!» (7)شگفت آن كه در بازگشت نيز باز اعلام شده بود كه هر حاجى ايرانى مىبايست دو ليره بپردازد.
ميرزا داود مىنويسد: روز ديگر حجاج همه در منزل حقير جمع شدند، كه چرا قونسول با ما چنين رفتار مىكند، معلوم شد مىخواهد از هر حاجى دو ليره
گرفته و مرخص كند! حاج كه از جده مىخواستند بروند، هم مرخّص نمىكرد.
جمعى آمدند نزد حقير شكايت و گريه كردند، كه ما چه تقصيرى داريم، كه رعيّت ايران شدهايم؟ بخارايىها و تبعه روس و انگليس رفتند، و ما رعيت ايران را محبوس كردهاند! رفتم عصرى بازديد جناب وكيلالدوله و به ايشان هم مطلب را گفتم. اول كه خبر نداشتند، بعد از تحقيق معلوم شد كه مردم راست مىگويند، يك نفر آدم از طرف هر دوى ما فرستاده، بعضى پيغامات سخت به قونسول داديم، آن وقت روز ديگر حاج جدّه را مرخص كرد، كه در روز بيست و چهارم حركت كرده، رفتند. مختصر اين است كه به واسطه وجود قونسول، بر تبعه ايران خيلى بد مىگذرد.» (1)در سال 1331 كه اعراب بدوى در نزديكى مدينه به كاروان ايرانىها حمله كرده و پول و تذكره و براوات آنها را برده بودند، وقتى حجاج به مكه آمدند، نماينده ايران بىتوجه به اين دشوارىها، براى مردم ايجاد مشكل كرده، از آنان «مطالبه تذكره و رسوم قول مىكنند».
اين در حالى است كه «بيچارهها متوقّع بودند كه مأمور دولت متبوعه شان جدّ و جهدى در استنقاذ و استرداد اموال منهوبه مىنمايد و سفارت مقيم باب عالى پروتست خواهد كرد و عنقريب تلافى مىشود!» اما روشن است كه اين انتظار بيهوده بوده، گرچه به گفته اين گزارشگر «آرزو بر جوانان عيب نيست». (2)به هر روى، با پادرميانى علما، نماينده «رسم تذكره را موقوف كرد». بعد هم توسط والى مكه تلاشهايى در جهت بازگرداندن بخشى از اموال غارت شده حجاج صورت گرفت.
وظيفه قونسول آن بود تا در وقت ورود درباريان و شاهزادگان، مراعات حال آنها را كرده كسانى را براى حمايت و نگهدارى آنان به همراه كاروان بفرستد.
زمانى كه دختر فرهاد ميرزا از مدينه به جده مىآمده، «چهار فرسنگ به شهر مانده، قونسول استقبال كرده، اصرار زيادى نموده كه به قونسولخانه» برود، اما «چون عيال نداشته است» به خانه او نرفته است. (3)پس از عبور حجاج از جده، قونسول دفتر خود را به مكه انتقال مىداده و در ايام عرفات و منا چادرى در آنجا برپا مىكرده است. در گزارشى كه از سال 1317 مانده، آمده است كه در منا،
چادرى مخصوص قونسول ايران بوده است كه يكى از اشراف ايرانى با نام ناصرالسلطنه، كه آن سال به حج آمده بوده، در آنجا اقامت داشته است. (1)طبيعى است كه هر سال، كسانى از درباريان به حج مىآمدهاند و با حضور آنها در اعمال حج، و نيز آمدن قونسول ايران در جده، مشكلات حجاج ايرانى رتق و فتق مىشده است. به طور معمول در ايام منا، شب ها جشن و سرور و آتش بازى بوده و در برابر چادر قونسول ايران نيز «تشريفاتى از بابت چراغ و آتش بازى و فواكه و شرينى و شربت» وجود داشته است. (2)در گزارشى از سال 1331 آمده است كه قونسول ايران در جده، در منا، چادر مخصوصى داشته و به نوعى حضور خود را نشان مىداده است:
«امشب بساط جشن و آتش بازى گسترده براى تهنيت عيد سعيد، ادارات رسمى از مركز شريف و والى و محملين تا جنرال قونسولگرى دولت عليّه ايران صداى شليك توپ و ... بلند است. (3)در سال 1297 كه حسامالسلطنه به حج آمده بود، در عرفات و سپس در منا قونسول ايران در جده «خيمه زده، بيرق شير و خورشيد دولتى را بر افراخته بود». در منا نيز قونسول ايران اسباب آتش بازى را فراهم كرده بود. (4)فراهانى نوشته است كه شنيديم چند سال قبل كه ميرزا حسنخان قونسول جده و مكه بود، در شب يازدهم آتش بازى خيلى مفصلى نمود. (5)گفتنى است كه حملهدارهاى ايرانى در وقت استقرار، براى تشخص خود از ديگران، از بيرق شير و خورشيد استفاده مىكردهاند. (6)قونسول ايرانى مقيم در دمشق نيز كارهاى حجاج آن مسير را انجام مىداده است. در سال 1292 كه فرهاد ميرزا به حج آمده، «شكايت زيادى، حجاج قمى ومازندرانى بلكه همه از دست عباس قلى خان قونسول شام كردند كه ما را تمام كرده است و به انواع مختلف چيز گرفته و عذرش اين است كه من مواجب از دولت ندارم و بايد مخارج خود را از عجم درآورم.» (7)محاكمه جالبى را هم مخبر السلطنه از سال 1321 آورده كه دو ايرانى نزد قونسول آمدند و گفتند كه «از جده به مكه، از ملل ديگر 12 مجيدى به شترى دادهاند از ما 15 مجيدى مىخواهند». پس از مذاكره بسيار، روشن شد كه بايد 17 مجيدى بدهند و محاكمه به اين شكل
فيصله يافت. مبلغ ياد شده بين «صاحب شتر و شريف و قونسول اشرف بخش مىشود». (1)در برابر اين قبيل نقل ها كه همه حكايت از ظلم و ستم قونسولهاى ايرانى در جده دارد، نجمالملك در سال 1306 از يكى از خدمات حاجى ميرزا حسن خان كارپرداز ايران در جده در آن سال ياد كرده است: «روزى يك نفر دهقان ايرانى، خواست به طواف بيتاللَّه مشرّف شود، گيوه خود را با شال دستمال بر پشت پيچيد و داخل مسجد شد. يكى از خواجههاى حرم ملتفت شده، در حين طواف چند چماق سخت بر كتف او بنواخت، احدى از بستگان كارپرداز خانه ايران، واقعه را از دور ديده، به كارپرداز اطلاع داد. مشار اليه در صدد قصاص برآمد، به اذن جناب شريف و پاشاى مكه، آن خواجه را در همان محل كه چماق زده بود، به سياست رسانيدند.» (2)در مدينه منوره، قونسولى در كار نبوده و مزوّر عجمها كه سيد حسن فرزند سيد مصطفى بوده، كارهاى آنان را حل و فصل مىكرده است. فراهانى در سال 1302 با اشاره به اين نكته مىنويسد كه البته در برخى از سال ها «از جانب قونسول جده، آدمى موقتا در مدينه مىآيد و هست تا حجاج از آنجا بروند. و در اين سال، ميرزاعلى خان نامى، ترك آذربايجانى، از جانب قونسول جده به مدينه آمده بود.» (3)پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
محمد صادق نجمى
قبر شريف و حرم مطهّر حضرت حمزه، آن بزرگ مجاهد اسلام و عموى دلسوز رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از سال سوّم هجرت، كه آن حضرت به شهادت رسيد، تا سال 1344 كه گنبد و بارگاهش به وسيله وهابيان تخريب گرديد، مراحلى را طى كرده و حوادثى را به خود ديده است كه از نظر فقهى و مذهبى داراى نكاتى آموزنده و از نظر تاريخى حاوى مطالب ارزنده و قابل توجّه است و ما در اين بخش، مطالبى را به تناسبِ تاريخِ وقوع آنها، در اختيار خوانندگان عزيز قرار مىدهيم:
رسول خدا صلى الله عليه و آله و قبر حمزه عليه السلام
محدّثان و مورّخان نقل كردهاند كه:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هر سال به زيارت قبور شهدا مىرفت و خطاب به آنان مىگفت:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّار» (1)
در اين بخش از نقلها اين مطلب نيز اضافه شده است كه: پس از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ابوبكر، عمر وعثمان نيز قبر حمزه عليه السلام و شهداى احد را زيارت مىكردند و معاويه نيز در سفر حجّ خود شهداى احد را زيارت نمود.
و اين جمله نيز آمده است كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله از فاصله دور، قبور را مشاهده مىكرد، با صداى بلند چنين مىگفت: «السَّلامُ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ ...».
1) ابن شبّه، تاريخ مدينه، ج 1، ص 132؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 932؛ ابن ابىالحديد، شرحنهج البلاغه، ج 15، ص 40؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 45
سفارش امام صادق عليه السلام
حضرت صادق عليه السلام در ضمن توصيه به زيارت مساجد و مشاهد مدينه منوّره، به معاوية بن عمار مىفرمايد:
«لا تَدَعْ اتيان المشاهد ... وقبور الشهداء وبلغنا أنّ النبي صلى الله عليه و آله كان إذا أتى قبور الشهداء قال: «السَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» (1)
زيات مشاهد و قبور شهدا (ى احد) را ترك نكن (زيرا) به ما نقل شده است كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به (زيارت) قبور شهدا مىرفت مىگفت: «السلام عليكم ...»
فاطمه زهرا عليها السلام و زيارت حضرت حمزه عليه السلام
مرحوم كلينى از امام صادق عليه السلام نقل مىكند: «فاطمه عليها السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله هفتاد و پنج روز زنده بود و در اين مدّت بشّاش و متبسّم ديده نشد و هر هفته دو بار؛ روزهاى دوشنبه و پنجشنبه به زيارت قبور شهدا مىرفت و گاهى محلّ استقرار مشركان در احد و همچنين جايگاه رسول خدا را به همراهانش معرفى مىكرد»؛ «لَمْ تُرَ كاشرةً ولا ضاحكةً تأتي قبور الشهداء في كلّ جمعة مرّتين؛ الإثنين والخميس، فتقول: ههنا كان رسول اللَّه وههنا كان المشركون».
درباره زيارت و حضور حضرت زهرا در كنار قبر حمزه عليه السلام، در منابع شيعه واهل سنّت مطالب فراوانى نقل است؛ از جمله اينكه: «إنّ فاطمة عليها السلام كانت تزور قبور الشهداء بين اليومين والثلاثة وتدعو وتبكي حتّى ماتت». (2)
زيارت حضرت حمزه عليه السلام از مستحبات مؤكّده است
بر اساس سيره پيامبر صلى الله عليه و آله و معصومان عليهم السلام، يكى از اعمال مستحب و بلكه يكى از مستحبات مؤكّد براى مسلمانان، زيارت قبر حضرت حمزه و ديگر شهداى احداست ودراين موضوع، فقهاى شيعه و علماى اهل سنّت اتّفاق نظردارند وبهترين روززيارتىآن حضرت را روز دو شنبه و پنجشنبه دانستهاند. (3)زيارت رجبيّه در كنار حرم حضرت حمزه
ابراهيم رفعت مىگويد: از قرنهاى گذشته در ميان مردم مدينه عادات و برنامههاى مختلفى رواج داشته كه يكى از آن مراسم و برنامهها، اجتماع مردم اين
1) كلينى، كافى، ج 4، ص 561
2) كلينى، كافى، ج 4، ص 561؛ شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 2، ص 879؛ واقدى به نقل از ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 40؛ سمهودى وفاء الوفا، ج 3، ص 932؛ مجلسى، بحار الأنوار، ج 36، ص 353 وج 43، ص 90 وج 79، ص 169 وج 99، ص 30؛ شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 114
3) علّامه امينى، الغدير، ج 5، ص 160
افزون بر مردم مدينه گروهى از اهالى مكّه و طائف و جدّه و رابغ و باديه نشينان كه همه ساله براى زيارت رجبيه در مدينه حاضر مىشوند- شركت مىكنند و در اين اجتماع قربانى هاى زيادى ذبح و به حاضرين اطعام و احسان مىشود. (1)ابوسفيان و قبر حمزه عليه السلام
ابن ابىالحديد مىنويسد: در دوران خلافت عثمان، ابوسفيان از كنار قبر حضرت حمزه گذر مىكرد، وقتى چشمش به قبر افتاد با پايش به قبر كوبيد و خطاب به حضرت حمزه چنين گفت:
«يا أَبا عمارَة، إنّ الأمر الذي اجتلدنا عَلَيهِ بِالسَّيف أَمْسى فِي يَدِ غِلْمانِنَا الْيَوْم يَتَلَعَّبُون بِهِ» (2)
«اى ابا عماره، (سر از قبر بيرون آر و ببين) حكومتى كه ما بر سر آن با هم مىجنگيديم چگونه ملعبه و بازيچه جوانان ما گرديده است!»
و بدينگونه بار ديگر ابوسفيان كفر و نفاق خويش را نسبت به اسلام و كينه و عداوتش را نسبت به سيّد شهيدان آشكار مىساخت!
كرامت شهداى احد و شكست سياست معاويه
در سال چهل و نه هجرى و پس از گذشت چهل و شش سال از جنگ احد و در دوران رياست بلا منازع معاوية بن ابوسفيان، از طرف او دستور صادر شد كه در احد قناتى حفر و مجراى آن را در كنار و يا داخل قبور شهدا قرار دهند و با آماده شدن قنات، منادى در مدينه اعلان كرد:
افرادى كه در احد شهيد دارند براى در امان ماندن اجساد و قبور آنان از نفوذ و جريان آب، اين قبور را نبش و اجساد شهدا را به محلّ ديگر انتقال دهند و بر اساس اين دستور به نبش قبور شهدا اقدام گرديد.
از جمله قبر حمزه عليه السلام و عمرو بن جموح و عبداللَّه پدر جابر شكافته شد، عمّال معاويه با تعجّب مشاهده كردند كه اين اجساد تر و تازه ماندهاند؛ به گونهاى كه گويى ديروز دفن گرديدهاند. حتّى لباسها و قطيفهها و علفهايى كه آنان را پوشش مىداد با همان وضع باقى است و
كوچكترين تغييرى در آنها رخ نداده است؛ به طورى كه وقتى بيل كارگر به پاى حضرت حمزه خورد، خون جارى گرديد و يا آنگاه كه دست يكى از شهدا، كه در روى زخم پيشانيش قرار داشت، برداشته شد خون جارى گرديد و اين كرامت شهدا موجب شد كه عمّال معاويه از تصميم خود منصرف شده، قبور شهدا را به حال خود بگذارند.
اين خلاصهاىاست ازآنچه درمنابع تاريخى و مدينهشناسى گاهى بهطور مشروح و گاهى به طور اختصار آمده است. (1)يكى از راويان اين حادثه تاريخى، جابر انصارى، صحابى معروف و فرزند عبداللَّه از شهداى احد است كه مىگويد:
«استُصرخنا عَلى قَتلانا يومَ احد يَومَ حَفَر معاوية العين فوجدناهم رطاباً يتثنّون فأصاب المسحاة رجْلَ حمزة فطار منها الدّم».
و در بعضى از اين روايات آمده است: «كأنّهم نُوَّم»؛ «شهدا را ديديم تر و تازه گويا به خواب عميقى فرو رفتهاند.»
درباره عبداللَّه يا عمرو بن جموح كه در يك قبر دفن شده بودند آمده است:
«فأميطت يده عَن جُرْحِهِ فانبعث الدم فردّت الى مكانها فسكن الدّم»؛ «به هنگام شهادت، پيشانى او مجروح و دستش روى جراحت گذاشته شده و با همان وضع دفن گرديده بود، هنگام نبش قبر دستش را از روى جراحت برداشتند، خون سيلان كرد تا مجدداً دست را به روى پيشانى مجروح گذاشتند و خون قطع شد.»
هدف معاويه چه بود؟!
هدف معاويه از حفر اين قنات و جارى ساختن آن از كنار يا از داخل قبور شهدا، كه به دستور مستقيم وى انجام مىگرفت اين بود كه با انتقال اجساد شهدا به نقاط مختلف و محو آثار و قبور آنان، يك مشكل سياسى- اجتماعى را كه فكر او را دائماً به خود مشغول ساخته بود حل نمايد؛ زيرا علىرغم تبليغات فراوانى كه به نفع او و بر ضدّ اهل بيت، به ويژه بر ضدّ امير مؤمنان، على عليه السلام در سراسر كشور اسلامى انجام مىگرفت، سالانه هزاران زائر كه از نقاط مختلف وارد مدينه مىشدند، با حضور در كنار قبر حمزه و شهداى احد، صحنه اين جنگ و جنايتهاى ابوسفيان و هند و شخص معاويه در به شهادت رسانيدن اين شهدا و مُثله كردن آنان و شكافتن سينه حمزه عليه السلام و جويدن جگر او و به طور كلّى
1) ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، ص 133؛ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 319؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 43؛ دياربكرى، تاريخ الخميس، ج 1، ص 443؛ ابن نجار، اخبار مدينة الرسول، ص 57؛ ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، صص 14، 264؛ سبكى، شفاء السقام، ص 162؛ ابن اثير، اسد الغابه، ج 2، ص 55؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 938؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 43
برافراشتن پرچم جنگ بر ضدّ اسلام و قرآن به وسله خاندان معاويه در اذهان زنده مىشد و همه جنايات آنان را تداعى مىكرد و اين وضع براى معاويه قابل تحمّل نبود و لذا تصميم گرفت اجساد اين شهدا را كه به عقيده او پس از گذشت بيش ازچهلسال بجزيك مشت استخوان پوسيده از آنان باقى نيست، به دست بازماندگان خودِاين شهدا بهنقاط مختلف منتقل و پراكنده كند و اثر قبرها را محو سازد تااحد وجنگ آن در اثر عدم حضور مسلمانان در اين نقطه، به فراموشى سپردهشود. آرى براى اجراىاين سياست بود كه معاويه دستور حفر قنات و عبور دادن آن، از محل دفن شهدا را صادر كرد و تا نبش قبر آنان، اين سياست به خوبى پيش رفت ولى با كرامت شهيدان و سالم بودن اجسادشان مواجه گرديد و براى جلوگيرى از تبليغات منفى بر ضدّ او و بهطور اجبار اجساد شهدا در همان محل به خاك سپرده شدند.
فاطمه عليها السلام نخستين كسى كه قبر حمزه را ترميم كرد
به طورى كه ملاحظه خواهيد كرد، قبر شريف حمزه از قرن دوّم هجرى در زير سقف و داراى ساختمان بود ولى طبق نقل محدّثان و مورّخان، از امام باقر عليه السلام، اولين كسى كه اين قبر را پس از گذشت چند سال و ظهور آثار فرسودگى در آن، به تعمير و ترميم و سنگچينى و علامتگذارى پرداخت و از ساير قبور مشخص ساخت، حضرت زهرا عليها السلام بود و جالب اين است كه اين روايت در منابع اهل سنّت بيش از منابع شيعه منعكس گرديده است!
متن روايت چنين است:
«... عن سعد بن طريف، عن أبىجعفر عليهما السلام إنّ فاطمة بنت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كانتْ تزور قبر حمزة عليه السلام ترُمُّهُ وتُصْلحُهُ وقد تعلّمتْه بحجرٍ»؛ (1)«سعد بن طريف از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه دختر رسول خدا، فاطمه زهرا قبر عمويش حمزه را زيارت و آن را ترميم و اصلاح مىكرد و اين قبر را با سنگ چينى، علامت گذارى و مشخّص ساخته بود.»
حرم حضرت حمزه در قرن دوّم
سمهودىاز عبدالعزيز (قديمىترين مدينهشناس) نقل مىكند: «إنّه كان على
1) ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، ص 131؛ ابن سعد، طبقات، ج 3، ص 11؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 932
قبر حمزة قديماً مسجد»؛ (1)
«از قديم الأيام قبر حمزه در زير مسجد (2)قرار داشت.»
سمهودى سپس مىگويد: «وذلك فى المأة الثانية». گفتار عبدالعزيز به قرن دوّم مربوط است.
پس بنا به گفتار اين دو مدينهشناس، قبر حضرت حمزه در قرن دوّم داراى حرم بوده و در زير سقف قرار داشته است، گرچه تاريخ دقيق اين بنا و همچنين بانى آن براى ما روشن نيست.
در ادامه همين بحث، ملاحظه خواهيم كرد كه كتيبه موجود در كنار مدفن شهداى احد بيانگر اين بوده كه قبور آنان هم در سال 275 داراى بنا بوده است.
حرم حضرت حمزه در قرن ششم
ابن جبير جهانگرد معروف (متوفاى 614) كه در سال پانصد و هفتاد و نه به زيارت حرمين شريفين مشرّف شده، مىگويد:
«وعلى قبره رضى الله عنه مسجد مبنى والقبر بِرحبته جوفى المسجد». (3)
«مسجدى بر روى قبر حمزه رضى الله عنه ساخته شده است و قبر در فضاى داخلى مسجد قرار گرفته است.»
ايجاد بناى باشكوه در قرن هفتم
ابن نجار، مدينه شناس قرن هفتم (متوفّاى 643) كه تقريباً شصت و چهار سال پس از ديدار ابن جبير از حرم حضرت حمزه، كتاب خود را نگاشته است، مىنويسد: در سال پانصد و نود و نه مادر خليفه عباسى، ناصر لديناللَّه (4)براى حمزه حرمبزرگى بنا نهاد وضريحى منقش از چوب ساج بر قبر او نصب كرد واطراف حرم را ديوار كشيد و براين حرم درى ازآهن گذاشتكه اين در، روزهاى پنج شنبه به روى زائران باز است. (5)حرم حضرت حمزه در قرن دهم
سمهودى (متوفاى 911) حرم حضرت حمزه را به همان شكلى كه ابن نجار در سه قرن قبل از وى توصيف كرده است مشاهده نموده، مىگويد: «وعليه قبّة عالية حسنة مُتْقَنَةٌ وبابُه مُصفّح كلّه بالحديد بَنَتْهُ امّ الْخليفة الناصر لديناللَّه كما قاله ابن النجار وذلك في سنة تسعين وخمسمائة، قال: وجعلت على القبر ملبناً من ساج وحوله حصباء وباب المشهد من حديد يُفتح كلّ يومِ خميسٍ ...» (6)
به طورى كه ملاحظه مىشود، اصل بناى ساختمان حرم حضرت حمزه در
1) سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 922
2) در قرنهاى اوّل به بناهايى كه در روى قبور ساخته مىشد، مسجد اطلاق مىگرديد و اين اصطلاح از آيه شريفه «قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً» اتخاذ شده بود و اصطلاح حرم، مزار، و مشهد در قرنهاى بعد پديد آمده است.
3) ابن جبير، رحله، ص 44
4) الناصر لديناللَّه عباسى، چهارمين خليفه عباسى است، تولد وى در سال 553 وفاتش در سال 622 ودوران خلافتش چهل و هفت سال بوده، گويند او به تشيع تمايل داشت. حرم حضرات ائمه بقيع و عباس عموى پيامبر را تعمير كرد. مادرش زمرّد نام داشته است. سيوطى، تاريخ الخلفا، قمى تتمه المنتهى.
5) ابن نجار، اخبار مدينة الرسول، ص 58
6) سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 921
قرن دهم، همان بوده كه ابن نجار در اواسط قرن هفتم از كيفيت و اتقان و از درِ آهنى و از ديواركشى اطراف آن سخن گفته است. (1)سمهودى بقيه كلام ابننجار را در مورد ضريح حضرت حمزه نقلمىكند كه: داراى ضريحى از چوب ساج همانند ضريح جناب ابراهيم و جناب عباس و حضرت حسن مجتبى عليه السلام مىباشد. سپس مىگويد: ولى امروز بر خلاف سه قبر ياد شده اخير در قبر حمزه، ضريح چوبىكه ابننجار ازآن يادنمودهاست وجود ندارد، بلكه ضريح و قبر او از گچ و آجر است و شايد اين ضريح با مرور زمان و با از بين رفتن آن ضريح چوبى ساخته شده است.
سمهودى در آخر گفتارش، انتساب اين بنا را به مادر خليفه عباسى مورد تأكيد قرار مىدهد و مىگويد: تاريخ اين بنا كه سال 590 مىباشد، در ديوار آن، در يك لوح با خط كوفى گچ كارى تا امروز باقى است. (2)حرم حضرت حمزه در قرن سيزدهم و هشتاد و نه سال قبل از تخريب
مرحوم سيد اسماعيل مرندى كه در سال هزار و دويست و پنجاه و پنج و سه قرن و نيم پس از سمهودى به مدينه و به زيارت قبر حضرت حمزه مشرّف شده است، مىگويد: «قبر حضرت حمزه، عمّ رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا (احد) است. قبّه و صحن دارد. يك صندوق چوبى دارد.
بالاى قبر مطهّر پرده انداختهاند ...» (3)از اين مطالب روشن مىشود كه در فاصله سه قرن و نيم، تغييرات نه چندان اساسى در حرم حضرت حمزه به وجود آمده كه از جمله آنها نصب مجدّد ضريح چوبى به جاى ضريح آجرى مىباشد.
حرم حضرت حمزه در سال 1325
از توصيف ابراهيم رفعت مصرى، (4)كه در تاريخ پيشگفته و نوزده سال پيش از تخريب حرم حضرت حمزه را زيارت كرده است، معلوم مىشود كه اصل بنا و ساختمان حرم آن بزرگوار همان بوده است كه پيشينيان در قرنهاى گذشته آن را تعريف و توصيف نمودهاند و همان ساختمان كه در قرن ششم بنا گرديده بود.
ولى در عين حال از سخن او به دست مىآيد كه در زمان وى بعضى توسعهها در اطراف حرم و بعضى تزيينات در داخل آن وجود داشته است
1) در متن تاريخ ابن نجار آمده: «وجعل حوله حصاراً» ودر نسخه وفاء الوفا اينگونه مىخوانيم: «وجعل حوله حصباء»؛ يعنى «اطراف حرم را شنريزى نمود» كه ظاهراً متن اوّل «دور حرم را ديواركشى نمود» صحيح است و اين تغيير و خطا از چاپ است.
2) سمهودى، وفاء الوفا، ج 4، صص 923- 921
3) توصيف مدينه، به نقل از فصلنامه «ميقات حجّ»، ش 5، ص 119
4) ابراهيم رفعت پاشا چهار سال و آخرين بار در سال 1325 به عنوان امير الحاج از سوى پادشاه مصر درمراسم حج شركت نموده و از اين سفرها خاطرات و مشاهدات خود را جمع آورى و در دو جلد به نام «مرآت الحرمين» منتشر ساخته است.
كه اين توسعهها درگذشته وجود نداشته و يا مورّخان گذشته از آنها ياد نكردهاند.
به هر حال، چون گفتار او داراى نكات قابل توجّه است، آن را از نظر خوانندگان مىگذرانيم. او درباره حرم و ضريح حضرت حمزه مىگويد:
اين مسجد (حرم) داراى بنايى محكم و در عين حال ساده و خالى از تزيينات و داراى گنبدى است كه در بالاى ضريح حمزه قرار گرفته است و بر اين ضريح پردهاى مليلهدوزى كشيده شده است، پارچه اين پرده از جنس پرده در كعبه است كه در مصر بافته مىشود و در يك طرف آن نوشته شده است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلًا.
و در طرف ديگرش نوشته شده است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً.
آنگاه عكسى را از داخل حرم ارائه مىدهد كه گوياى وجود شبكه فلزى نسبتاً بزرگ در روى قبر شريف است و چند نفر، از جمله خود او در كنار ضريح نشستهاند و در ضمن معرّفى آنان مىگويد از دست راست اوّلين شخص متولّى حرم مىباشد.
توسعه اطراف حرم
ابراهيم رفعت پاشا مىنويسد:
گرچه حرم حضرت حمزه را مادرِ خليفه عباسى در سال 590 بنا كرده است ليكن اين حرم در سال 893 توسعه يافت و به دستور ملك اشرف قايتباى (1)و با سرپرستى شاهين الجمالى متولّى حرم شريف نبوى صلى الله عليه و آله در سمت غربى آن چاهى حفر شد و چاه ديگرى نيز با چند دستگاه دستشويى به فاصله دور از حرم، براى استفاده زائران احداث گرديد.
مَصْرع حضرت حمزه عليه السلام
ابراهيم رفعت با بيان اينكه در بيشتر منابع تاريخى آمده است: «مصرع» و محلّ شهادت حضرت حمزه در دامنه «جبل الرمات» بوده و رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكر او را به اين محلّ مسطح و هموار منتقل كرده و در آنجا دفن نموده است، به
1) ملك اشرف قايتباى از پادشاهان سلسله چراكسه است كه در سال 872 به تخت نشست. در سال 901 وفات يافت. او را با جلالت و بزرگمنشى ستودهاند. در كارهاى خير و ساختن مدارس و قلعه شهرها خصوصاً در شهر مكّه و مدينه پيش قدم بود و چند كتاب به او نسبت داده شده است و گنبد سبز رسول خدا نيز از آثار اوست. نك: حشمت سامى، قاموس الاعلام؛ دهخدا، لغتنامه.
معرفى مصرع پرداخته، مىگويد:
در داخل ساختمان «مصرع»، ضريحى ديده مىشود كه در اطراف آن پنج بيت شعر نوشته شده، با مطلع:
أعظم بمشهد ليث اللَّه حمزَة مَنْ بيوم احُد لخير الخلق قد نصراً
«چه با عظمت و با شكوه است محلّ شهادت شير خدا حمزه؛ كسى كه در جنگ احد به بهترين خلق يارى كرد.»
ابراهيم رفعت سپس قطعه شعر ديگرىرانقل مىكندكه درلوحىنوشتهاند ودر داخلساختمان مصرع نصبكردهاند است كه از جمله ابياتش اين است (1):
مسجد حاز كلّ فخر وسؤدد بدا نوره إلى العرش يصعُدُ
مسجد منه روحُ خير شهيد رجعت بالرضا يفوز مؤبَّد
«اين مسجدى است كه تمام افتخار و بزرگى را حايز گرديده و اينك نور او بر عرش صعود مىكند.»
«اين مسجدى است كه روحبهترين شهيد، از آن براى نيل به سعادت ابدى به سوى خدا رجعت نمود.»
ابراهيم رفعت مىگويد لوح ديگرى در بالاى ضريح «مصرع» ديده مىشود كه در آن، اين دو بيت نگاشته شده است:
قِفْ على أبوابنا في كلّ ضيقٍ واطلب الحاجات وابْشر بالمنى
فحمانا ملجأ للطالبين وبنا تجلّى الكروب والعنا
«در هر پيشآمد ناگوار به آستانه ما ملتجى باش و حاجات خود را بخواه و مژده باد بر تو برآورده شدن خواستههايت.»
«آستانه ما پناهگاه نيازمندان است و به وساطت ما است كه غمها و رنجها برطرف مىشود.»
او سپس ضمن ارائه عكسى از اطراف حرم حضرت حمزه، به خانهاى كه در پشت باغ خرما ديده مىشود، اشاره نموده، مىگويد: اينجا منزل مسكونى خادمِ «مصرع» حمزه عليه السلام است.
دو باب آب انبار در محوّطه صحن
ابراهيم رفعت در همان عكس به مسجدى در پشت حرم حضرت حمزه اشاره مىكند و مىگويد: در كنار اين مسجد دو باب آب انبار وجود دارد كه داراى بناى محكم و درهاى آهنين هستند، و از آب باران و سيلاب رودخانهاى پر مىشوند كه با مدينه چهار
1) اين قطعه شعر داراى سيزده بيت و بيانگر تاريخ بناى موجود 265 به نام بانى آن «سليمبك» مىباشد.
ساعت فاصله دارد و به وسيله تنبوشه و لوله سفالين هدايت مىشود.
سپس مىگويد: بانىِ اين آب انبارها علىبك، بزرگ حاجبِ سلطان عبدالحميد مىباشد. (1)گنبد مصرع حمزه عليه السلام در نوشته بورتون
ريچارد بورتون، جهانگرد انگليسى كه در سال 1853 ميلادى تقريباً يكصد و پنجاه سال پيش، از احد ديدار كرده است، مىنويسد: اينك در جايگاهى كه حمزه به شهادت رسيده، قبّه و گنبد محكمى بنا گرديده است. (2)تبرّك جستن با خاك قبر حضرت حمزه عليه السلام
گفتار سمهودى، مدينه شناس معروف نشانگر آن است كه مسلمانان از گذشتههاى دور به عنوان تبرّك و استشفا، خاك اطراف قبر حضرت حمزه را به اوطان خويش حمل و به صورت هديه مدينه منوره، در ميان اقوام و دوستان خود توزيع مىكردند و با اينكه در ميان فقهاى اهل سنّت انتقال خاك حرم مدنى مورد اختلاف بوده و عدّهاى از آنان حمل خاك مدينه را هم مانند خاك حرم مكّى جايز نمىدانستند، ولى همين علما نيز حمل تربت حمزه عليه السلام را به دليل سيره عملى مسلمانان جايز مىدانستند.
سمهودى در اين مورد مىگويد:
زركشى (3)حمل تربت حمزه را از خاك ساير نقاط مدينه مستثنى دانسته و به دليل اينكه مسلمانان در طول قرنهاى متمادى اين تربت را براى استشفا و مداواى سردرد به شهر و ديار خود حمل مىكردند تجويز نموده است. (4)و همچنين او از احمد بن يكوت نقل مىكند درباره حمل خاك قبور شهدا از وى سؤال نمودند، و او چنين پاسخ داد: اشكال ندارد؛ زيرا از گذشتههاى دور حمل خاك قبر حمزه در ميان مسلمانان مرسوم بوده است. (5)و باز او از ابن فرحون نقل مىكند كه در دوران ما هم مانند گذشته رسم بر اين است كه مسلمانان از خاك موجود در نزديكى قبر حمزه به صورت تسبيح و گردنبند ساخته، به شهر و ديار خويش حمل مىكنند. (6)سمهودى مىافزايد: چون حمل اين تربت براى استشفا و مداوا است، آن را از سيلگاهى كه در نزديكى حرم حمزه عليه السلام
1) ابراهيم رفعت پاشا، مرآت الحرمين، ج 1، ص 392- 390
2) موسوعة العتبات المقدّسه، ج 3، ص 288
3) بدرالدين ابوعبداللَّه زركشى مصرى منهاجى متوفاى 794 صاحب كتاب سلاسلالذهب در علم اصولو زهرالعريش فى احكام الحشيش وكتابهاى ديگر.
4) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، صص 117- 116
5) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، صص 117- 116
6) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، صص 117- 116
واقعاست اخذ مىكنند ونه از خود قبر. (1)به طورى كه ملاحظه كرديد، حمل تربت حمزه و استشفا به آن، از قرنهاى اوّل در ميان مسلمانان معمول بوده است؛ به طورى كه علماى قرنهاى ششم و هفتم عمل آنها را به عنوان سيره مسلمانان صدر اسلام ملاك و دليل فتواى خويش قرار دادهاند.
در قرنهاى اخير
و اين بينش مسلمانان نسبت به خاك حمزه عليه السلام و تبرّك جستن به آن، تا تسلّط سعودىها و روى كار آمدن وهابى ها ادامه داشته است؛ زيرا دونالدسون جهانگرد غربى كه چند سال قبل از تخريب آثار مدينه از اين شهر ديدار كرده، مشاهدات خود را در كتاب خود به نام «عقيده شيعه» آورده و ضمن گزارش از احد و حرم حضرت حمزه، مىنويسد: «در پيرامون قبور شهدا، خاك سرخ رنگى وجود دارد كه به حمزه عليه السلام نسبت داده مىشود و مردم با آن تبرّك مىجويند.» (2)سخن بورخات
بورخارت كه در سال 1915 ميلادى و در آستانه تسلّط سعودى ها بر حجاز در زىّ يك مسلمان در موسم حجّ شركت نموده و مطالب فراوانى از مشاهدات خود و گاهى تحليل هاى نادرستى را در سفرنامهاش منعكس ساخته است، به اين مراسم اشاه مىكند و مىنويسد: «رسم اهالى مدينه اين است كه هر سال يك بار از شهر خارج و سه روز متوالى در دامنه كوه احد اجتماع مىكنند و در اين مدّت به سياحت و شادمانى مىپردازند.» (3)همانگونه كه پيشتر ملاحظه كرديد، هدف از اين اجتماع در ماه رجب، عبادت و زيارت بوده نه جشن و سياحت كه بورخارت اين جهانگرد غربى با برداشت و بينش خود مطرح نموده است.
چادرهايىكه در اين مراسم برافراشته مىشد
لبيب بتنونى مصرى نيز كه پيش از تخريب آثار مدينه به حجّ مشرّف شده، در سفرنامهاش عكسى از حرم حضرت حمزه ارائه مىكند كه در اطراف آن چادرهاى زيادى برافراشته شده و در زير آن عكس، اين جمله را مىنويسد:
«مسجد سيّدنا حمزة وحوله زوّار المدينة»؛ (1)
«اين حرم حضرت حمزه است كه در اطراف آن چادرهاى زائران مدينه ديده مىشوند.»
عقيده و عملكرد وهّابيان
اين بود آنچه كه درباره ساختمان حرم حضرت حمزه عليه السلام از قرن اوّل تا قرن چهاردهم هجرى رخ داده است و اين بود گوشهاى از زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله و مراسم زيارت و اظهار ارادت مسلمانان نسبت به ساحت مقدس حمزه سيّد الشهدا كه بر اساس پيروى آنان از رسول گراميشان انجام مىگرفته است.
ولى با تسلّط وهابيان و با روى كار آمدن سعودى ها در حجاز، نه تنها حرم شريف حضرت حمزه و حرم ها و بقاع متعلّق به شخصيت هاى اسلامى منهدم گرديد، بلكه آنان از راه فرهنگى و ممنوع ساختن زيارت، به تضعيف عقيده و بينش مسلمان و تقويت عقيده نو ظهور خويش پرداختند كه تعطيل نمودن زيارت رجبيه در كنار حرم حضرت حمزه از نمونههاى آن مىباشد.
و جاى تأسف است كه امروزه نويسندگان و مؤلفان در حجاز، اقدامات اين گروه تندرو را بزرگترين افتخار تلقّى مىكنند و دور شدن از راه و رسم رسول خدا را نسبت به نسلهاى آينده مسلمانان، بزرگترين امتياز مذهبى براى خود مىدانند و ساير مسلمانان را به شرك و بت پرستى متّهم مىسازند.
مثلًا نويسنده و مورخ معاصر «احمد سباعى» مكّى با اشاره به اين نوع مراسم و اجتماعات و ادعيه و زيارات، مىگويد: «اين بدعتها! از دوران فاطمىها و در اثر تمايل و تشيّع آنان نسبت به اهل بيت به وجود آمده بود و در طول تاريخ ادامه داشت تا اينكه سعودىها در سال 1343 به مكّه وارد شدند و اين اعمال را ابطال و اين مراسم را الغاء نمودند. (2)آرى، آنان در عقيده خود آنچنان پافشارى و اصرار ورزيدند كه حتّى مسافرت به شهر مدينه را، اگر توأم با قصد زيارت قبر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله باشد، عملى حرام و گناهى بس بزرگ و غير قابل بخشودنى دانستند.
پىنوشتها:
محمّد تقى رهبر
در شمارههاى پيشين، از اهمّيت زمزم و ريشههاى تاريخى و تحوّلات آن و نيز آثار معنوى و شفابخش بودن اين چشمه فيض الهى در جوار خانه خدا سخن گفتيم.
اينك توجّه خوانندگان گرامى را، به آخرين بخش از اين سلسله مقالات، كه مربوط به منابع طبيعى زمزم و آبهاى مكّه مكرّمه مىباشد جلب مىنماييم:
هر چند منبع اصلى زمزم، چشمه فيض ربّانى است كه در دل صحراى سوزان جوشيده است و تا قيامت نخواهد خشكيد (1)و از اين بابت جاى سخن نيست، امّا از لحاظ طبيعى و جغرافيايى قابل ذكر است كه در سرزمين مكّه چاههاى متعددى نيز وجود داشته كه مردم اين سرزمين براى خود و مزارع واحشامشان از آن استفاده مىكردند و زائران بيتاللَّه بدان وسيله نيازشان را رفع مىنمودند.
ازرقى نام بيست و چهار عدد چاه را كه در مكّه، پيش از حفر زمزم وجود داشته، آورده است و نيز نام پنج چاه را كه بعد از زمزم و قبل از ظهور اسلام حفر شده و نام سيزده چاه را كه پس از اسلام حفر گرديده (2)همچنين تعداد چشمهها و قنواتى را كه در مكّه و اطراف آن وجود داشته تا دوازده عدد برشمرده است. (3)اينها نشان مىدهد كه علىرغم خشكى
اين سرزمين منابع حياتى مردم مكّه و زائران از آبهاى زيرزمينى كه از دل صحرا سرمىزده و بر اثر بارانهاى فراوان موسمى ذخيره مىشده، تأمين مىگشته است.
با وجود اين، تنگناهاى بىآبى با تاريخ مكّه و حرم پيوند خورده است و به همين دليل بوده كه زبيده همسر هارون الرشيد به حفر قنات تاريخى مكّه اقدام كرد كه قرنها آب مورد نياز مردم را تأمين نموده است و ديگران نيز چاههايى حفر مىكردهاند. امّا بالأخره بيشتر اين چاهها و چشمهها به مرور زمان از بين رفته و دستخوش تحولاتى شده ولى هيچكدام جاى زمزم را نگرفته است و زمزم مانده و آب گواراى آن، كه مىتوان سلسبيل زمينش ناميد.
اينجاست كه آيه كريمه قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ (1)
مصداق پيدا مىكند؛ يعنى «بگو اگر آبهاى شما بخشكد كيست كه آب خوشگوار براى شما پديد آورد؟»
الف: بارانها و سيلها
در شبه جزيره عربى، بارانهاى شديد مىبارد، هر چند اين بارانها زياد نيست. ريزش بارانها بر اثر ابرهايى است كه از شرق درياى سفيد (متوسط) به سوى دجله و فرات در حركتند و پارهاى از اين ابرها به سمت جنوب و محاذى بحر احمر حركت مىكنند، شبه جزيره را پوشش مىدهند و در فصل زمستان در شهر مكّه بر اثر آن ابرها باران مىبارد و با حركت در جهت جنوب، كشور يمن را نيز در برمىگيرد. بر اثر اين بارانها كه معمولًا يك يا دو ساعت ادامه دارد، سيلهايى به راه مىافتد و با توجّه به موقعيت شهر مكّه و خانه كعبه كه در منطقهاى هموار و گود و ميان كوهها قرار گرفته است، به سمت مسجدالحرام مىآيد و لذا تاريخ مكّه سيلهاى عظيمى (2)را به ثبت رسانده كه گاهى مسجد و كعبه را احاطه كرده و گاه آب تا درِ خانه كعبه و بالاتر از آن رسيده است و خسارتها و ويرانىهايى به بار آورده است. در سالهاى اخير كانالهايى براى خروج آب از اطراف مسجدالحرام احداث كردهاند كه سيلاب و فاضلابهاى اطراف حرم را به خارج شهر هدايت مىكند.
بديهى است كه اين بارانها و سيلهاى ناشى از آن، در تأمين منابع
زيرزمينى آب زمزم تأثير فراوان دارد.
ازرقى در تاريخ خود مىنويسد:
«در سالهاى دويست و بيست و سه و بيست و چهار آب زمزم به حدّى كم شد كه چيزى نمانده بود به كلّى خشك شود، در اين حال نُه ذراع (5/ 4 متر) در عمق زمين حفارى كردند و اطراف آن را توسعه دادند و همزمان با اين حفارى در سال 225 هجرى خداوند بارانها و سيلهايى فرستاد كه بر اثر آن آب زمزم فزونى گرفت ...» (1)ازرقى در جاى ديگر از كتاب خود، از مقاتل، از ضحاك بن مزاحم نقل كرده كه گفت:
«... زمانى مىآيد كه آب زمزم از نيل و فرات گواراتر مىشود.» ابومحمد خزاعى گويد: ما اين را در سال 281 ه.
ديديم و اين هنگامى بود كه در مكّه باران زيادى آمد و سيلها از حوالى مكّه به راه افتاد و در سال 279 و 280 آب زمزم آنقدر زياد شد و بالا آمد كه نزديكى دهانه چاه رسيد تا آنجا كه از سرچاه تا روى آب هفت ذراع (5/ 3 متر) بيشتر فاصله نماند و مانند اين را هرگز نديده و از قول كسى نشنيده بوديم و آنقدر آب زمزم شيرين و گوارا شد كه بر همه آبهاى مكّه برترى داشت و من و بسيارى از اهل مكّه از آن مىنوشيديم و احدى از پير مردان مكّه را نشنيديم كه نظير آن را در گذشته نقل كنند و در سال 83 به بعد بار ديگر غلظت آب به حال گذشته برگشت امّا آب به همان فراوانى بود.» (2)يكى از كاوشگران معاصر درباره زمزم مىنويسد:
«در سال 1388 هجرى قمرى بارانهاى شديد در مكّه مكرّمه باريد و سيل به اطراف حرم مكّى (مسجدالحرام) سرازير شد و بالاتر آمد تا به در خانه كعبه رسيد، آن زمان براى خروج آب كانال وجود نداشت، كميتهاى تشكيل شد كه من نيز عضو آن بودم. كار اين كميته آن بود كه به بررسى آب زمزم بپردازد، آن روز چاه زمزم داخل اتاقى بود، درِ اتاق را گشوديم، ديدم آب از دهانه زمزم فوران مىكند، افراد سادهلوح مىگفتند:
چاه خود را شستشو مىدهد! در دست من دستمال كاغذى بود، آن را بر سطح آب افكندم كه آب آن را به بيرون پرت كرد. يك قطعه شلنگ به اندازه دو متر از زمين برداشتم و يك سر آن را در
آب چاه نهادم كه از سر ديگر آن آب به بيرون مىپاشيد. از اينجا معلوم مىشود كه عامل فشارى در عمق چاه است كه هنگام بارش باران كه مانند يك چاه آرتيزين عمل مىكند و در همين حال از آب چاه مضمضه كردم و آن را شيرين يافتم و در بررسىها معلوم شد از آب چاههاى ديگر مكّه شيرينتر است. فوران آب براى مدّتى از زمزم ادامه داشت تا اينكه كم كم رو به كاهش نهاد و به حال طبيعى برگشت؛ يعنى تا فاصله سه متر از دهانه چاه پايين رفت و اين دليل بر اين است كه منابع چاه زمزم با ساير آبهاى زير زمينى تفاوت دارد؛ زيرا چنين چيزى به عنوان مثال براى چاه «داوديه» اتفاق نيفتاده است و اگر قرار بود آب چاههاى منطقه بالا بيايد بايد در چاه داوديه و چاههاى ديگر حرم نيز چنين اتفاقى مىافتاد، از اينجا مىتوان نتيجه گرفت چاه زمزم داراى منبعى مستقل است.
نكته ديگر آنكه با آزمايش آب زمزم در محرم سال 1400 هجرى (قمرى) پس از تحوّلاتى كه در حرم رخ داد، با تجزيه و تحليل منابع اصلى اين چاه، چنين به دست آمد كه هيچگونه آلودگى در آب وجود ندارد و نوع آن با ساير آبها فرق دارد.» (1)همين نويسنده در جاى ديگر در مقدار آب دهى زمزم ياد آور مىشود:
«بررسىهايى كه با وسايل موتورى براى كشيدن آب زمزم انجام شده، نشان مىدهد كه آب زمزم در هر ثانيه 11 تا 5/ 18 ليتر آب مىرساند.» (2)ب: چشمهها و چاههاى ديگر مكّه
علاوه بر زمزم، با فضيلت و سابقه تاريخىاش، در حال حاضر چهار چاه ديگر در مكّه وجود دارد كه عبارتند از:
«داوديه، زبيده، طوى و مسفله و از همه مشهورتر «عين زبيده» است كه در تأمين آب مكّه در زمان بىآبىها تأثير فراوان داشته و هم اكنون نيز مورد استفاده است.
مسعودى در اينباره مىنويسد:
«يكى از آثار ارزشمند كه در اسلام مانندى نداشته، چشمه معروف به «عينمشاش» است كه در سرزمين حجاز قرار دارد. اين چشمه را «امّجعفر» زبيده همسر هارون احداث كرد و مسير جريان آن را در ميان پستى و بلندىها و كوه و دشت و طريق صعبالعبور هموار ساخت و از
مسافت دوازده ميل (24 كيلومتر) به مكّه آورد و براى احداث آن يك ميليون و هفتصد هزار دينار هزينه كرد.» (1)ديگران نيز درباره عين زبيده چنين نوشتهاند:
در مكّه چشمه آبى است به نام «زبيده» كه آب را زبيده از دورترين نقطه وادى نعمان، واقع در شرق مكّه بدان چشمه آورده و براى اين منظور چند قنات در راه مكّه ايجاد كرده است و لذا اين چشمه را به نام او «عين زبيده» خوانند.» (2)يكى از جهانگردان معروف سوئيسى به نام «بورخارت» كه در قرن نوزدهم ميلادى از مكّه و حجاز ديدن كرده، درباره عين زبيده مىنويسد:
مورّخان عرب درباره اين كانال بسيار سخن گفتهاند وخلاصه گفتار آنان اين است كه زبيده همسر هارونالرشيد خليفه عباسى دستور داد كه آب را توسط آبراهى از چشمه عين النعمان كه در كوهستان «كرا» قرار دارد به سوى مكّه روانه كنند و سپس براى افزايش آب اين كانال دستور داد آب هاى «چشمه عرف»- كه در بالاى كوهستان كرا واقع بود و دشت حنين را سيراب مىكرد- را نيز به آب «عينالنعمان» اتصال دهند و در نهايت آب هاى چهار چشمه ديگر به نام هاى: البرود، الزعفران، ميمون و عين مشاش را نيز به آن آبراه اوّليه متّصل نمود.
ليكن اين كانال بعدها مورد بىتوجّهى قرار گرفت و به تدريج بسته شد، تا اينكه در سال 643 ه. بار ديگر به دستور سلطان محمّد خدابنده مرمّت گرديد و سپس بار سوم توسط شريف مكّه به نام حسنبن عجلان در سال 811 ه. ترميم شد. پس از او نيز سلطان مصر قايتباى اموال فراوانى را در سال 879 صرف ترميم و پاكسازى آن كرد و بعد از او سلطان قانصوه غورى آخرين پاشاه مصر از سلسله چركسها در سال 916 ه. به اصلاح آن پرداخت. در سال 931 نيز سلطان قانونى به تجديد بناى اين كانال اقدام كرد و ليكن نتوانست با نقشه مناسبى اين كار را به انجام رساند. ولى عاقبت فرزندش سلطان سليم دوّم توانست با صرف مبالغ هنگفتى، كانال جديدى را حفر نمايد و اين كانال همان است كه بورخارت آن را ديده و توصيف آبش را نموده و مىنويسد: «آب فراوانى را به مكّه
مىآورد. اين كانال از ميان صخرههايى كه در پشت كوه عرفات قرار دارند احداث شده و بدينوسيله در سال 979 ه. آب فراوانى به مكّه هدايت كرد. طول اين كانال مسيرى معادل 7 يا 8 ساعت راه است.» (1)ج: مواد معدنى زمزم
چاه زمزم مانند آبهاى ديگرِ مكه، داراى مواد معدنى است كه كارشناسان به بحث و تحقيق درباره آن پرداختهاند و تفصيل آن از حوصله اين مقال بيرون است. (2)امّا به نحو اجمال از وجود موادى چون: گوگرد، سديم، كلسيم، پتاسيم، منگنز، آهن، كربن و كلوريدات سخن گفتهاند كه نسبت درصد اين املاح با تغيير فصول سال و سنوات مختلف متفاوت است. با اين حال كارشناسان تأكيد كردهاند كه مقدار املاح و مواد آب زمزم به حدّ زيانبار نمىرسد. (3)همچنين مطالعات نشان مىدهد كه چاه زمزم نسبت به ديگر چاههاى مكّه، از بيشترين املاح مايع (250 در ميليون) برخوردار است و به رغم اينكه چاه داوديه به زمزم نزديك است به اين نسبت از املاح برخوردار نيست.
د: پاكسازى
از آنجا كه آب هاى زيرزمينى عموماً از نفوذ عوامل زيانبار و رخنه آبهاى مجاور مصون نيستند، آب زمزم نيز- قطع نظر از آثار معنوى زمزم كه گفتيم- از اين امر مستثنى نيست. لازم است يادآور شويم كه براى رفع هرگونه شك و ترديد از وجود ميكربها و باكترىهاى ناشى از نفوذ آبهاى اطراف و عوامل مجاور در آب زمزم، به لحاظ موقعيّت جغرافيايى آن در سالهاى اخير و با پيشرفت تكنولوژى، مسؤولان حرم تمهيدات لازم را انديشيدهاند تا براى استفاده كنندگان جاى شبههاى نماند و با اطمينان خاطر به بهداشتى بودنش، از آن بنوشند.
يكى از كارشناسان با مطالعاتى كه انجام داده پيشنهاد استفاده از اشعه فوق بنفش را براى اين منظور ارائه داده، بدينگونه كه تجهيزاتى آماده شود كه آب زمزم از آن عبور كند و با اشعه فوق بنفش كنترل و ضد عفونى گردد و عناصر احتمالًا زيانبار آب خنثى شود. مؤلّف كتاب «زمزم» در فصلى از كتاب خود، به تفصيل اين مطلب كه موضوع تحقيق دانشگاهى وى بوده است پرداخته و با بحث هاى علمى و فنى اين مبحث را
دنبال كرده است كه در اينجا به نتيجه و خلاصه گفتار او اشاره مىكنيم. (1)وى نخست به اهمّيت اين موضوع و اهتمامى كه در مطالعات و تحصيلات دانشگاهى خود داشته، اشاره كرده و سپس به شيوه تصفيه و پاكسازى آبها از طريق برق و اشعه فوق بنفش، طرحى ارائه داده كه از نظر علمى شايان توجّه است. او خاطر نشان مىسازد كه از مزاياى اين طرح اين است كه هيچگونه ماده شيمياى با آب مخلوط نمىشود و به گرم يا سرد كردن آب نياز نيست و تا 97- 99% نسبت به باكترىها و ويروسها مؤثّر است و يك كيلووات برق براى پاكسازى 000، 12 گالن آب كافى است و دستگاه مربوط به طور خودكار (و اتوماتيك) كار خود را انجام مىدهد و هيچگونه تأثيرى بر آب از نظر طعم و رنگ ندارد.
وى درباره تكنيك اين فرايند مىنويسد: اشعه فوق بنفش از پوشش خارجى، كه آب از آن مىگذرد، عبور مىكند و ميكروبهاى داخل آب را از پاى درمىآورد. او مىافزايد: طرح پاكسازى با اشعه فوق بنفش را با ديگر كارشناسان و نيز مسؤولان مكّه و حرم در ميان گذاشته و مورد تأييد قرار گرفته و بالأخره تجهيزات لازم فراهم گرديده و با آزمايشى كه از طريق آزمايش هاى طبى به عمل آمده، پاسخ مثبت داده و آن را مطمئنتر از هر طريق ديگر دانستهاند. در اين تكنيك كلر و مواد شيميايى ديگر به كار برده نمىشود.
و در خاتمه يادآور مىشود: اما آب زمزم به لحاظ مصرف بالايى كه در سال هاى اخير دارد، تجهيزات اشعه فوق بنفش پاسخگوى تمام آب مصرفى نيست كه از وسائل ديگر بهداشتى براى آن استفاده مىشود. (2)در هر حال، براى رفع احتمالات در خصوص آلودگى آب زمزم با عوامل خارجى يا نفوذ آبها از اطراف حرم، متولّيان حرم مكّى اقدامات لازم را جهت پاكسازى و بهداشتى كردن و سرد كردن و قابل شرب ساختن آن نمودهاند كه براى زائران دغدغه خاطرى از اين بابت نباشد.
ه: استعمال و استفاده از زمزم
نظر به قداستى كه آب زمزم داشته، همواره نوع استعمال و استفاده از آن مورد گفتگو بوده است و براى آن محدوديتى قائل شدهاند. به نوشته ازرقى،
در عهد عباسبن عبدالمطلب در كنار چاه زمزم دو حوض آماده كرده بودند كه از يكى مىنوشيدند و از ديگرى وضو مىگرفتند. اين حوضها را با دلو پر مىكردند تا زائران استفاده نمايند.
وى از قول عطا آورده كه: «در عهد نخستين، دو حوض در كنار زمزم بود:
يكى به طرف ركن (حجرالأسود) كه از آن آب مىنوشيدند و ديگرى پشت آن به طرف صفا كه از آن وضو مىساختند و شخصى كه لب چاه مىايستاد و با دلو آب مىكشيد، يك دلو در حوض نوشيدنى مىريخت و دلو ديگر در حوض وضو و شستشو.»
او همچنين مىنويسد: عباس بن عبدالمطلب در مسجدالحرام اطراف زمزم گشت مىزده و اين سخن را تكرار مىكرده:
«لا أُحِلُّهُ لِمُغْتَسِلْ وَهِيَ لِمُتَوَضِّئٍ وَشارِبٍ حلّ وبلّ».
«غسلكردن در آنرا جايز نمىدانم امّا براى وضوگرفتن ونوشيدن حلال حلالاست!»
سفيان كه راوى حديث است مىگويد: مقصود عباس از غسل كردن داخل حوض رفتن و شست و شو كردن بوده و اين بدان جهت است كه مردى از بنىمخزوم را ديد جامه از تن برآورده و برهنه ايستاده و از آن حوض غسل مىكند. در اين حال عباس به شدّت عصبانى شد و گفت: حلال نمىدانم براى كسى كه بخواهد با آن غسل كند- يعنى در مسجد- امّا براى كسى كه بنوشد و يا وضو بگيرد حلال حلال است. (1)از فقه ابن عباس نيز نقل شده كه تطهير و غسل در درون مسجد را جايز نمىدانسته امّا وضو و شست و شو را اجازه مىداده و همان سخن پدرش عباس را تكرار مىكرده است. (2)با توجّه به اين ملاحظات است كه برخى از مورّخان و محدّثان و فقيهان عامّه، مسأله طهارت نمودن به آب زمزم را از منظر فقهى مورد گفتگو قرار داده و نظرياتى ابراز داشتهاند كه اساس فقهى جز نوعى «استحسان» ندارد.
به نقل فاسى در شفاء الغرام، برخى دعواى اجماع كردهاند كه تطهير با آن مانعى ندارد امّا ازاله نجاست واستنجاء- با وجود آب ديگر- را مورد اشكال دانسته و به خوددارى از آن تأكيد ورزيدهاند. و برخى آن را حرام دانستهاند.
برخى ديگر به استحباب وضو با زمزم فتوى دادهاند و به عمل پيامبر صلى الله عليه و آله استناد كردهاند. (1)و برخى ديگر آن را مكروه شمردهاند، بعضى استحباب غسل اموات با آن را برگزيده و برخى كراهت را. (2)كه بسيارى از اين اقوال مستند فقهى ندارد و در فقه شيعه نيز اساساً از اين موارد سخنى به ميان نيامده است. تنها مواردى كه از آن سخن گفته شده، نوشيدن و بر بدن پاشيدن و تبرّك و استشفا است كه اخبار آن را قبلًا از نظر گذرانديم.
و: آداب آشاميدن زمزم
در عين حال براى آشاميدن آب زمزم در روايات فريقين آدابى ذكر نشده است. كلينى به اسناد خود از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: آنگاه كه شخص از طواف و نماز فارغ شد به زمزم بيايد و يك يا دو دلو از آب آن بكشد و از آن بنوشد و بر سر و پشت و شكم خود بريزد و بگويد:
«خدايا! آنرا علمسودمندو رزق فراوان و شفاى بيمارى و درد قرار ده».
آنگاه نزد حجر الأسود بيايد. (3)در برخى روايات ديگر آمده است:
پيش از آنكه به صفا رود از زمزم بنوشد ... (4)همچنين از فقه ابن عباس است كه براى آشاميدن آب زمزم، بايد به شش چيز توجّه داشت: رو به قبله ايستادن، بسم اللَّه گفتن، سه بار نوشيدن، سيراب شدن، حمد خدا پس از آشاميدن، آنگاه اين دعا را خواندن: «اللَّهمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً وَرِزْقاً واسِعاً وشِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ». (5)
پىنوشتها:
دكتر محمد الدقن/ هادى انصارى
در بخشهاى پيشين توضيح داده شد كه مصر از دوران پيش از اسلام در بافت و تهيّه پرده كعبه نقشى تعيين كننده داشته است، در اين مقاله توجه خوانندگان گرامى را به ويژگىهاى هنرى بكار گرفته شده توسط مصريان در پرده كعبه جلب مىنماييم:
مصر از دوران جاهليت و پيش از آنكه به اسلام بگرود، همواره افتخار بافت جامه كعبه معظمه را به خود اختصاص داده بود. اين ويژگى به علت شهرت اين كشور در ساخت پارچههاى مرغوب بود كه در آن هنگام، بدان «قباطى» مىگفتند.
پادشاهان تُبَّع، كعبه را همواره به وسيله جامههايى از قطعات چرم و نيز گاهى به وسيله قباطى پوشش مىدادند. هنگامىكه اسلام ظهور نمود و زمين به نور آن منوّر شد، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله كعبه را به وسيله قباطى و بردهاى يمانى پوشانيد. پس از او ابوبكر و عمر بن خطاب نيز آن را به وسيله قباطى پوشاندند. مصر وقتى در دوران عمر فتح شد، جامه كعبه به صورت رسمى و به فرمان خليفه از سوى نماينده وى در مصر ساخته مىشد و به كعبه ارسال مىگرديد و اين وضع همچنان تا دوران عثمان برقرار بود كه در اين ميان بردهاى يمانى نيز بدانها افزوده شد. سپس در دوران بنىاميه و بنىعباس، به فرمان آنان
همه ساله جامه شريفه را در مصر مىبافتند و به كعبه مىفرستادند. البته برخى از سال ها از خارج از مصر نيز ارسال مىگرديد. هنگامى كه تعداد جامه كعبه در يكسال به بيش از يك جامه مىرسيد، معمولًا يكى از آنها از قباطى بود.
وقتى حكومت عباسيان به ضعف گراييد، جامه كعبه گاه از يمن و گاهى از مصر و موارد اندكى از جاهاى ديگر؛ مثل سرزمين ايران، هند و فارس ارسال مىشد.
اين وضعيت همچنان ادامه داشت تااينكه در دوران مماليك، مصرويژگى خودرا در مورد ساخت جامه وارسال سالانه آن بهكعبه معظمه به دستآورد. بدين صورت كه ملك «صالح اسماعيل» فرزند ملك «ناصر محمدبن قلاوون» (نامبرده از سال 743- 746 ه. بر مصر حكومت مىكرد) سه دهكده مصرى به نامهاى «بيسوس» (باسوس) و «سندبيس» و «ابوالغيط» را از پول بيت المال خريدارى كرد و آنها را وقف تهيه و ساخت جامه كعبه معظمه در هر سال نمود. همچنين از درآمد روستاهاى ياد شده ساخت جامه حجره نبوى شريف و منبر نبوى در هر پنج سال را مقرر گردانيد. ارسال جامه كعبه بدين كيفيت تا آغاز دوران حكومت عثمانيان همچنان ادامه يافت.
در اين دوران و به هنگام سلطنت سلطان سليمان قانونى در سال 974 ه. از سوى نامبرده هفت دهكده ديگر در مصر خريدارى شد و به سه روستاى پيشين اضافه گرديد.
پس از آن، دهكدههاى وقف شده براى تهيه و ساخت جامه كعبه مشرّفه، به ده روستا رسيد كه از درآمد آنها جامه بيرونى كعبه در هر يك سال يكبار و نيز جامه درونى كعبه و جامه حجره نبوى شريف و منبر نبوى و ديگر جامهها هر پانزده سال يكبار ساخته و مهيّا مىشد.
و نيز همچنانكه پيش از اين گفتيم، دولت عثمانى به هنگام سلطنت هر يك از پادشاهان آن، جامه درونى كعبه و جامه حجره نبوى شريف را خود ارسال مىنمود كه در اين ميان مصر همچنان ويژگى ارسال جامه بيرونى كعبه در هر سال را به خود اختصاص داده بود. ضمن آنكه خود ساخت و تهيه پارچه دو جامه درونى و بيرونى كعبه و نيز جامه حجره نبوى شريف را به عهده داشت. اين وضعيت تا سال 1118 ه. همچنان دوام داشت. در اين سال، سلطان احمد سوم فرمان داد جامه درونى كه به هنگام سلطنت هر يك از پادشاهان عثمانى به كعبه ارسال مىگرديد، در استامبول بافته شود. اين جامه
همواره پس از آماده شدن به مصر فرستاده مىشد تا به همراه جامه بيرونى كعبه، به مكه ارسال شود.
اين برنامه همچنان ادامه يافت تا اين كه در سال 1381 ه.- همانگونه كه پيشتر گفتيم- پس از حادثه بازگشت جامه از حجاز، ارسال آن براى مدتى متوقف گرديد. سپس بار ديگر در برخى از سالها به علت شرايط ويژه سياسى؛ مانند حمله فرانسويان به مصر و نيز سال هايى كه در آن اختلافات سياسى ميان مصر و قدرتمندان حاكم بر حجاز پيش آمد- همچنانكه پيشتر آورديم- ارسال جامه كعبه از مصر به مكه متوقف شد.
ترقى و پيشرفت آذين و زردوزى بر گلدوزيهاى جامه در مصر
از ويژگىهاى تاريخى مصر آن است كه اين كشور توفيق يافت جامه كعبه را خود مهيا سازد و سپس به كعبه معظمه ارسال نمايد و اين موجب شد كه از ديدگاه هنرى و فنى در جايگاه برجستهاى قرار گيرد؛ به طورى كه روز به روز هنر خويش را در آذين و زردوزى بر گلدوزيهاى جامه كعبه رشد داد تا آنجا كه ضمن پيشرفت در بافت جامه و افزايش مرغوبيت آن، در آذين و زردوزى بر گلدوزيهاى آن نيز داراى نوآوريهاى ويژهاى شد و زيبايىهاى منحصر به فردى را در اين زمينه به دست آورد.
ترقى و پيشرفت اين هنر موجب شد كه از اين پس، جامه از نظر استحكام و زيبايى در جايگاه والايى قرار گيرد. اين وضعيت در نتيجه قدرت و مهارت صنعتگران آن بوده كه اين هنر را همواره با ارث بردن از پدران خويش ادامه داده و نسلى پس از نسل ديگر در اين زمينه فعاليت نمودند؛ زيرا اين گروه در آغاز سنين جوانى، آن هنگام كه سنّ هر يك از آنان از سيزده سالگى تجاوز نكرده بود، قدم در آموزش اين هنر گذارده و در طول دوران زندگى خويش، كه گاه به هشتاد و حتّى به نود سال مىرسيد، همچنان در اين هنر فعاليت و كوشش مىكرند كه در اين ميان همواره با افزايش سن و تجربه آنان، هنر آذينى و خلّاقيت آنان نيز افزايش مىيافت. دستان اين صنعتگران همانند دستگاه ميكانيكىِ منظَّمى حركت مىكرد تا آنجا كه چشم بينندگان را در هنگام كار به حيرت وا مىداشت.
متأسفانه هماكنون آن صنعتگرانِ ماهر و آن دستان هنرآفرين از ميان رفتهاند؛ زيرا گروهى از آنان نداى حق را لبيك گفتهاند و گروهى ديگر به علّت كهولت سن از كار
افتادهاند. هماكنون از آن نسل، حاج محمد سليمان خلف 90 ساله و حاج يوسف اسماعيل اصيل 75 ساله را مىتوان نام برد. (؟؟؟ به دو عكس شماره 2 و 3 نظر افكنيد).
ويژگى مصر در ساخت و تهيه جامه كعبه معظمه، تأثير بسزايى در پيشرفت هنر زردوزى و آذين به وسيله تارهاى نقره و طلا در آن گذاشت؛ به طورى كه اين هنر تنها در آذينبندى جامه گلدوزىهاى آن منحصر نگرديده بلكه كارگاه جامهبافى در مصر اقدام به كارهاى هنرى و زردوزيهاى گوناگون ديگرى نمود.
در اين ميان مىتوان به زردوزى هاى لباسهاى تشريفاتى در مناسبات و جشنهاى رسمى براى افرادى كه رتبه پاشايى و ديگر مناصب ارتشى و نيز مردان سياسى و رجال دينى (1)را دارا بودند، اشاره كرد؛ همچنانكه اين گروه به زردوزى بر روى پرچمها و نشانها و رتبههاى لباس مردان ارتش و پليس نيز اقدام مىكردند و در كنار آن همچنين آثار هنرى و زيبايى بر روى چهارچوبها و ضريحهاى اولياءاللَّه و صالحين به وجود آوردند و نيز شاهد تابلوهاى اسلامى و تابلوهاى هنرى فراوان ديگرى از آنان هستيم.
گفتنى است كه در اين زمينه، در برخى از كشورهاى اسلامى، به ويژه در هند و پاكستان نوآورى هاى خاصى عرضه شده، ليكن مىتوان اذعان كرد كه زردوزى و آذين مصر از اصالت و ويژگى خاصى برخوردار بود؛ زيرا آذين جامه كعبه معظمه به علت قرارگرفتن آن در طول سال در معرض تابش اشعه سوزان خورشيد و نيز هوا و بارانهاى آن، نياز به عنايت و كوشش ويژهاى داشته و همواره صنعتگران و هنرآفرينانِ جامه، در اين زمينه از هيچ كوششى درباره استحكام و مقاومت آن در برابر عوامل طبيعى يادشده به همراه دقت در زيبايى آن، دريغ نمىكردند.
بنابراين، جامه يادشده جدا از زيبايى و جمال آن، علىرغم آنكه در برابر عوامل آب و هوايى گوناگونى كه در طول سال بر آن تأثير گزارده، همچنان پايدار و مستحكم باقى مىماند. اين وضع را مىتوان در زردوزيها و آذين جامه اخير، كه در سال 1381 ه. از جده بازگردانيده شده و هماكنون در كارگاه جامهبافى در «خَرَنْفُش» در معرض ديد همگان قرار دارد، ملاحظه كرد.
در اينجا آنچه كه لازم به يادآورى است اين است كه در ضمن بررسى تاريخى از جامه كعبه مشرفه، براى ما روشن شد كه در دوران هاى گذشته و قديم، كعبه گاه دو يا سه
1) تمامى رتبهها و درجههاى يادشده پس از انقلاب 23 ژوئيه سال 1952 م. برچيده شد.
بار در سال به وسيله جامه پوشانيده مىشد، سپس بعد از قرن ششم هجرى اين كار تنها يك بار در سال، آن هم در پگاه روز نحر (/ عيد قربان) صورت مىپذيرفته است. بنابراين، چنين به نظر مىرسد پارچههايى كه از آن براى كعبه جامه تهيه مىنمودهاند ضخامت و در نتيجه استحكام كافى نداشته است؛ به طورى كه جامههاى يادشده كمتر از يكسال بر روى كعبه باقى مانده است. ليكن پس از پيشرفت صنعت پارچهبافى، جامههاى كعبه از ضخامت و قدرت و استحكام ويژهاى برخوردار گرديد تا آنجا كه اين جامهها در طول سال همچنان بدون هيچگونه آسيبى بر روى كعبه باقى مىماند. اين نكته به ويژه پس از بوجودآمدن موقوفه يادشده در مصر، تأثير بسزايى در مرغوبيت و ضخامت پارچه جامه گذارد. محمد طاهر كردى مىگويد:
«هنگامىكه مصر ويژگى تهيه جامه بر روى كعبه را به خود اختصاص داد و از آن پس، جامه را در هر سال به اين ديار گسيل مىنمود، جامه از زيبايى و قدرت كافى برخوردار گرديد تا آنجا كه ترقى و پيشرفت علوم و دانش فنى در مصر و نيز به وجود آمدن هنرآفرينىهاى نوين در خط عربى و هنر آذين و نقاشى در اين كشور، همگى تأثير فراوانى بر زيباسازى و آذينبندى جامه و پرده درِ كعبه گذاشته تا آنكه هماكنون در بهترين آراستگى و زيبايى قرار گرفته است.» (1)در اينجا پس از آن كه فشردهاى درباره ويژگى مصر از نظر تاريخى و هنرى نسبت به جامه كعبه در طول تاريخ را براى شما آورديم، سخنى از پيشرفت صنعت جامه كعبه در مصر را به همراه كارگاه هاى جامهبافى آن، كه شامل كارگاه جامهبافى كعبه در «خرنفش» و چگونگى كار در آن و نيز از كيفيت مواد اوليه آن، براى شما سخن گفته، سپس با توضيح هزينههاى بافت جامه كعبه، اين بخش را به پايان مىبريم، از آن پس بخش بعدى سخن را به بررسى درباره قطعهها و اندازههاى جامهاى كه از مصر به كعبه مكرمه ارسال مىگرديد، اختصاص خواهيم داد.
كارگاههاى جامهبافى كعبه مكرمه در طول تاريخ
از دوران جاهليت، همواره مصر به صنعت پارچهبافىِ نيكو، كه در آن هنگام معروف به قباطى بود، شهرت داشته است؛ به طورى كه در عصر جاهليت و نيز در دوران
1) محمد طاهر كردى، تاريخ القديم، ج 4، ص 236
اسلام، كعبه مشرفه همواره به وسيله قباطى پوشانيده مىشده است. در آن هنگام بهترين پارچه قباطى همانا بافتههاى قباطى تنيسى بود كه در شهر «تنيس» بافته مىشد. بدين سبب بود كه خلفاى عباسى همواره فرمان مىدادند جامه كعبه را از قباطى دست ساخته شهر تنيس آماده سازند. بنابراين، در نوشتههاى تاريخنگاران همواره شهر تنيس را بعنوان جايگاهى براى ساختن جامه كعبه مكرمه مىشناسيم. (1)همچنانكه به همين منظور همواره خلفا، لباس هاى تشريفاتى و گرانقيمت خويش را از اين نوع پارچهها انتخاب مىكردند.
شهر تنيس در آن هنگام در نزديكى شهر دمياط كنونى بوده است.
مقريزى در كتاب «خطط» خويش در اين باره چنين مىنويسد:
«... شهرى از سرزمين مصر بوده كه در ميانه آب قرار داشته است ... مردمان آن را افرادى خوشبرخورد و ثروتمند تشكيل مىداد كه بيشتر آنان شغل بافندگى را براى خود برگزيده بودند. در اين شهر لباس هاى معروف به «شروب» را كه در دنيا بىنظير بوده نيز مىبافتهاند. همچنين لباس هاى خلفا كه موسوم به «بُدْنه» بوده و بيشتر تار و پود آن از طلا بود، در اين شهر بافته مىشد؛ به طورى كه لباس هاى يادشده هر كدام تا حدود يك هزار دينار ارزش داشت. و نيز در دنياى آن روز لباس كتانى عارى از تارهاى زيور شده به طلا تنها از نوع كتان هاى تنيس و دمياط بود كه داراى ارزشى به مقدار يكصد دينار بود ... همچنين اين شهر ويژگى خاصى نسبت به تهيه لباس هاى توانگران و بازرگانان سرشناس داشت كه در اين ميان نيز جامه كعبه در آن بافته مىشد ...» (2)شهر تنيس همچنان رو به پيشرفت و ترقى بود تا اينكه به فرمان «ملك محمدبن عادل ايوبى» در سال 624 هجرى ويران شد. اين دستور بدانجهت بود كه فرنگيان بارها بدان هجوم آورده و آن را به ويرانى كشانده بودند. در پس آن اموال فراوانى براى تجديد ساختمان شهر يادشده بكار مىرفت. (3)از ديگر مكان هايى كه جامه كعبه مصرى، در آنجا بافته مىشد، مىتوان دو شهر «شطا» و «تونه» را نام برد. دو شهر يادشده از سرزمينهاى تابع شهر تنيس به شمار مىآمدند. در اين دو منطقه، صنعت قباطى همانند تنيس بافته مىشد. پيش از اين به هنگام سخن از بافت جامه در دوران عباسى از آن ياد كرديم. (4)
1) به بخش جامه در دوران عباسى مراجعه نماييد.
2) مقريزى، الخطط، ج 1، صص 329 و 331 و 338. همچنين نك: على پاشا مبارك؛ الخطط التوفيقيه، چاپ اوّل، بولاق 1304 ه. ج 1، صص 44 و 46
3) مقريزى، الخطط، ج 1، صص 337، 338 و 339 و نيز نك: على پاشا مبارك الخطط التوفيقيه، ج 1، صص 49- 44
4) مقريزى: الخطط، ج 1، صص 339، 422
صنعت جامه كعبه در پارهاى از اوقات به حرم حسينى (1)انتقال مىيافت. اين مطلب در اوايل دوران مماليك صورت پذيرفت. قلقشندى (متوفاى سال 821 ه.) مىگويد:
«اما ساختن جامه كعبه در دوران هاى نخستين، تنها ويژه خلفا بود ... سپس ساختن آن در اختيار پادشاهان سرزمين مصر قرار گرفت كه آنان همه ساله جامه را تهيه و آماده مىساختند، كه تاكنون به همين منوال باقى مانده است.
لازم به تذكر است كه در اين ميان، گاه بر اثر استبداد و قدرت پادشاهان يمن، اين امر در اختيار آنان قرار مىگرفت. اين جامه در قاهره و در حرم حسينى بافته مىشد.
جامه يادشده از ابريشم سياهى بود كه با گلدوزيها و نوشتههاى سفيد در متن آن آيه: انَّ أَوّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاس لَلَّذى بَبَكَّةَ ... به چشم مىخورد.
در پايانِ دولتِ ظاهريه برقوق، نوشتهها به رنگ زرد آذين شده به طلا تغيير يافت. اين جامه، داراى ناظر مستقل و جداگانهاى بود كه دهكده بيسوس از توابع قاهره وقف آن شده بود و عايدات آن صرف تهيه جامه يادشده مىگرديد.» (2)از گفتههاى قلقشندى مىتوان چنين نتيجه گرفت كه جامه در ربع اوّل از قرن نهم هجرى در حرم حسينى بافته مىشد. همچنانكه واضح مىگردد مصر پس از خلفاى بنى عباس ويژگى بافتن جامه را به خود اختصاص داد و از آن پس پيشرفتهاى هنرى فراوانى در اين زمينه به دست آورد تا آنجا كه گلدوزى هاى طلايين بر روى آن به وجود مىآورد.
از جايگاه هاى ديگرى كه مىتوان به عنوان كارگاه جامه كعبه مكرمه نام برد، قصر ابلق در قلعه (3)مىباشد. البته نمىتوان دقيقاً زمان انتقال صنعت جامه بدين قصر را مشخص كرد امّا از سخن مقريزى چنين فهميده مىشود كه اين قصر در سال 713 ه. به وسيله ملك «ناصر محمدبن قلاوون» بنا گرديده و نامبرده از آن به عنوان مركز حكومتى در بيشتر روزهاى هفته استفاده مىكرده است. بنا به گفته مقريزى اين انتقال ظاهراً در دوران او صورت گرفته است (متوفاى سال 846 ه.)
همچنين از گفتههاى ابن اياس (4)به هنگام برگزارى مراسم جشن جامه كعبه در سال 923 ه. كه نخستين جامه ارسالى به مكه در دوران عثمانى بود و از بردن جامه به قلعه نزد
1) منظور بارگاه رأس الحسين در قاهره مىباشد، «مترجم».
2) صبح الأعشى، ج 4، ص 57
3) قصر ابلق، كاخ ساخته ناصر محمدبن قلاوون در سال 713 ه. بوده است. وى اين كاخ را به وسيلهسنگهاى سياه و زرد بنا كرد كه به همين مناسبت ابلق خوانده شد. اين كاخ همانند قصر ابلق دمشق ساخته «ظاهر بيبرس» بنا گرديد. نامبرده نخستين فردى است كه ساختمان رنگين از دو نوع سنگ، سفيد و زرد و يا سياه و زرد را به مصر آوردند و سپس ناصر از او تقليد كرد. مقريزى در خطط خود در اين باره چنين مىگويد: «اين قصر مشرف بر اصطبل بوده كه به وسيله ملك ناصر محمدبن قلاوون در شعبان سال هفتصدو سيزده آغاز گرديد و در سال هفتصدو چهارده به پايان رسيد ... عادت اين چنين بود كه سلطان تمامى روزهاى هفته، به استثناى دوشنبه و پنجشنبه را در اين كاخ جلوس مىكرد و به خدمت مشغول مىگرديد و دو روز ياد شده را در «دارالعدل» به سر مىبرد. سلطان از كاخ هاى جانبى بدين كاخ وارد مىشد و گاه در صدر ايوان اين كاخ كه مسلط بر اصطبل بود جلوس مىكرد و گاه خود بر زمين نشسته و امرا و فرمانروايان همگى در حال ايستاده در اطراف او فرمانها را دريافت مىداشتند. اين كاخ درآمدهايى داشت كه بيشتر آنها از ميان رفته و هماكنون تنها آثارى از اين كاخ باقى مانده است ...» نك: مقريزى، الخطط، ج 3، صص 41 و 42
4) ابن اياس، بدائع الزهور، ج 5، صص 212 و 213
نايب السلطنه «خايربك» چنين فهميده مىشود كه صنعت جامهبافى براى كعبه، در آغاز دوران عثمانى به قلعه منتقل نگرديده بود. نخستين بار جبرتى به هنگام سخن درباره جامه كعبه، در سال 1213 ه. كه در خانه «مصطفى كتخدا» (كه برخلاف معمول بوده؛ زيرا هميشه در قلعه بافته مىشده است (1)) بافته شده، ياد كرده است چون در آن هنگام مصر از سوى نيروهاى فرانسوى به اشغال درآمده بود و در نتيجه در آن سال نتوانست جامه كعبه معظمه را به مكه ارسال نمايد؛ زيرا مصطفىبك كتخدا كه اميرالحاج مصر در آن موسم بود، به تهمت قيام بر ضدّ فرانسويان، همچنانكه پيش از اين ياد كرديم، دستگير و زندانى شد. در اين هنگام سيداسماعيل خشاب يكى از سرشناسان مصر، ناگزير عهدهدار جامه كعبه گرديد و بدين منظور آن را به خانه «ايوب جاويش» در همسايگى مقام حضرت زينب عليها السلام منتقل كرد و آن را در اين مكان به اتمام رسانيدند.
در سال 1219 ه. كارگاه جامهبافى به «بيتالملا» در خيابان «المقاصيص» انتقال يافت كه در اين هنگام «سيد احمد محروقى» عهدهدار ساختن جامه كعبه آن سال گرديد.
جبرتى در اين باره مىگويد: «در اين ماه (رجب سال 1219 ه. ساختن جامه كعبه به وسيله سيد احمد محروقى آغاز گرديد كه بدين مناسبت نامبرده عهدهدار آن شد و اين كار را در «بيت الملا» در خيابان مقصيص آغاز كردند.» (2)آنگاه كه محمد على پاشا حكومت مصر را در سال 1220 ه. به دست گرفت مجدداً كارگاه جامهبافى كعبه مكرّمه به «قلعه» بازگردانده شد. اين وضع همچنان ادامه داشت تا اينكه اين صنعت به كارگاه ديگرى واقع در «خَرَنْفُش» قاهره بنام كارگاه خَرَنْفُش (3)انتقال يافت. تا اينكه پس از مدتى به اداره جامه كعبه سپس به «دار الكسوة الشريفه» معروف گرديد. جامه كعبه از آن پس، تا سال 1382 ه.
يعنى تا آن هنگام كه مصر از ارسال آن خوددارى كرد، در اين كارگاه ساخته مىشد.
كارگاه جامه كعبه در خَرَنْفش
اين خانه در واقع از اداره بزرگى كه معروف به «اداره خرنفش» بود، تشكيل مىشد.
والى مصر محمدعلى در سال 1232 ه. خانه يادشده را در خيابان مسيحيان كه معروف به «خميس العدس» بود، بنا كرد. نامبرده اين خانه را به اشاره برخى از مسيحيان فرنگى مقيم مصر در اين دوره به وجود آورد تا اينكه خود به صورت محورى براى كارها و
1) جبرتى، عجائب الآثار، ج 5، ص 28
2) جبرتى، عجائب الآثار، ج 6، ص 187؛ بيت الملاهمان دارالملاى معروف است كه اين خانه به وسيلهامير «بيبرس حاجب» يكى از اميران ملك ناصر محمدبن قلاوون، بنا نهاده شد. امير ياد شده در سال 742 ه. وفات يافت. على مبارك پاشا اين خانه را اين گونه توصيف مىكند: «... داراى ورودى وسيعى بوده كه سقف آن بسيار بلند مىباشد. اين خانه همچنين داراى ورودىها و اتاقهاى متعدد ديگرى نيز مىباشد ... هنگاميكه اين خانه در وقف ملا در آمد به «دارالملا» معروف گرديد و تاكنون نيز به همين اسم نامبردار است.» الخطط التوفيقيه، ج 2، صص 21 و 22
3) جبرتى، عجائب الآثار، ج 7، صص 289، 413 و 434
صنعتهاى گوناگون در آمد و خارجيان متخصص در فنون مختلف به هنگام ورود به اين سرزمين رو به سوى آن آوردند؛ به عبارت ديگر، محمدعلى در نظر داشت اين كارگاه را همانند ديگر كارگاه ها و كارخانههايى كه در اين ديار براى خدمت به ارتش مصرى بنا كرده بود، مهيا سازد.
جبرتى به هنگام سخن درباره حوادث ماه ذىالحجه سال 1233 ه. از اين كارگاه و تجهيزات گوناگونى كه در آن وجود داشته مىنويسد:
«... ساختمان گستردهاى است كه بناى آن را از سال گذشته آغاز كردهاند، آنان مدتى را به ساختن دستگاه هاى ميكانيكى و مادر در آن گذرانيدهاند كه پس از آن با دستگاه هاى يادشده وسايلى از قبيل سندانها و دستگاه هاى برش آهن و دندانههاى فلزى وارّهها و چسبها و جز اينها را در آن ساختند. در اين ساختمان براى هر حرفه و صنعتى، جايگاه ويژهاى به وجود آوردهاند كه در بخشهاى يادشده هر كدام با توجه به فعاليت خود، صنعتى را ارائه مىنمود. اين بخشها شامل نوارهاى لغزنده و قرقرهها و دستگاه هاى ميكانيكى خاصى بوده كه در آن صنعت پنبه و انواع گوناگون ابريشم و پارچه و نيز پارچههاى زربفت و نازك ساخته مىشد». (1)طبيعى است كه بافت جامه كعبه- به بخشى كه در آن صنعت پنبه و ابريشم و پارچههاى زربفت فعاليت داشت- انتقال يافت. هنگاميكه صنعتهاى گوناگونى كه در آن بخش فعاليت داشتند، متوقف گرديد، تمامى اين بخش تنها به فعاليت در مورد جامهبافى كعبه مكرمه اختصاص يافت كه اين مدت به بيش از يكصدوسى سال ادامه يافت. على مبارك پاشا- پس از آنكه گفته جبرتى درباره اين اداره را نقل كرده- مىگويد:
«اين سازمان تاكنون همچنان فعاليت داشته (در زمان خود) و مسؤوليت آن را شخصى بنام «ميرى» به عهده دارد ليكن تمامى بخشهاى صنعتى گوناگون آن همانند صنعتهاى ديگر، از ميان رفته و هماكنون تنها كارگاه جامه كعبه مكرمه- كه خداوند آن را معظم بدارد- در آن به فعاليت ادامه مىدهد.» (2)از اين پس نام «مصلحة الكسوة الشريفه» (3)بر آن نهاده شد كه اين اداره تابعى از
وزارت دارايى (/ ماليه) مصر به شمار مىآمد. اين وضع تا سال 1337 ه./ 1919 م.
همچنان باقى بود كه پس از آن به وزارت كشور (/ داخليه) منضم گرديد و تا سال 1372 ه./ 1953 م. باقى بود كه در اين سال نام آن به «دارالكسوة الشريفه» تغيير يافت. از اين پس كارگاه ياد شده بخشى از وزارت اوقاف مصر گرديد و تاكنون نيز علىرغم متوقف ساختن جامه كعبه از سال 1382 ه. همچنان بخشى از توابع وزارت اوقاف مصر به شمار مىآيد. (1)گفتنى است كه در اين كارگاه، كليه بخشهايى كه صنعت جامه كعبه بدان نيازمند بود- از قبيل ريسيدن و رنگرزى و پارچهبافى دستى سپس آرايش و زينت آن به وسيله تارهاى زربفت به دست صنعتگران و هنرمندان مصرىِ ويژه اين كار- وجود داشت كه اين هنرمندان همواره به طور وراثتى هنر خويش را از خود به فرزندانشان انتقال مىدادند.
همچنين در اين كارگاه، تارهاى نقرهاى مطلّا نيز تهيه مىشد كه بدين منظور در بخشى نقره را بصورت تارهاى نازكى درآورده و سپس به وسيله آب طلا آنها را مىپوشانيدند.
كه از اين پس هنرمندان در بخش آرايش با اين تارها، جامه كعبه مكرمه را با اينگونه تارها زينت و آرايش مىدادند. اين هنر در طى چندين مرحله به انجام مىرسيد كه در پس آن خط نگاران و خوشنويسان زبردست به نوشتن آياتى از قرآن كريم بر آن پرداخته و نيز شكل هاى هندسى زيبايى را با نگيندوزيها بر قطعههاى جامه به وجود مىآوردند. از آن پس نوشتهها و شكل ها را به وسيله موادى بر جامه، تثبيت كرده سپس خطوط و شكل هاى يادشده به وسيله نخ هاى ويژهاى كه بر روى آنها دوخته مىشد، به طرز زيبايى برجسته شده و در پايان، هنرمندان بوسيله تارهاى نقرهاى مطلّا روى تمامى آن خطوط و شكل ها را تزيين و آرايش مىنمودند كه در خاتمه كار اين بخش داراى زيبايى و جلاى خاصى مىگرديد و چشم هر بيننده را به خود جلب مىكرد.
اين كارگاه مدّتها همچنان در بخش هاى گوناگون خود، نسبت به تهيه و بافت و آرايش جامه كعبه مكرمه، فعاليت داشت تا اينكه براى نخستين بار به علت بروز اختلافات سياسى ميان مصر و دولت عربستان سعودى، در سال 1344 ه. ق. ادامه يافت و در اين سال بود كه پس از رفع مشكلات ميان دو كشور، كارگاه يادشده بارديگر كار خود را از سرگرفت ليكن اين بار تنها به بخش زينت و آرايش جامه پرداخت؛ زيرا در اين
1) طبق اسناد و دفاتر «دار الكسوة الشريفه» در قاهره كه در آن به طور خلاصه از چگونگى كار و پيشرفت هنرى و عملى ساختن جامه كعبه از روزى كه در آن آغاز به كار گرديد، سخن رفته است. مؤلف، خود از اين كارگاه واقع در خرنفش قاهره چندين بار ديدن كرده و بر دفاتر و اسناد موجود در آن اطلاع يافته همچنانكه از اين اسناد و برگهها، عكسهايى بعنوان سند تهيه كرده است و نيز مؤلف قطعههاى جامه كعبه را كه در سال 1381 ه. به مصر باز گردانيده شده، مشاهده كرده و از برخى قطعههاى آنان عكس نيز گرفته است. نامبرده از بخش بافت جامههاى زربفت و ابريشمى در آن به هنگام كار ديدن كرده و عكسهاى متعددى از چگونگى كار در اين بخش و نيز از ساختمان آن گرفته است.
تصاوير
تصاوير
هنگام شركت ريسندگى و بافندگى «المحلة الكبرى» و پس از آن شركت «مصر حلوان» عمليات آماده سازى پشم و رنگرزى و ريسيدن پارچههاى مرغوب جامه را به وسيله دستگاه هاى ميكانيكىِ پيشرفته و نوين، آنهم با دقت و سرعت انجام مىدادند و پارچه مورد نياز جامه كعبه را مهيا مىساختند. آنچه كه در اين ميان گفتنى است اينكه در فاصله توقف ارسال جامه كعبه به مدت ده سال (1344- 1355 ه.) دولت مصر بخشى را جهت آموزش و تعليم هنر آرايش و زربفت بوجود آورد كه در نتيجه آن، هنرمندان زبردست و ماهر فراوانى تعليم ديدند.
در سال 1347 ه./ 1928 م. كارگران شاغل در اين كارگاه به 59 نفر مىرسيد كه اضافه بر آن سه ناظر و نيز شخصى بعنوان بستهبند و رييسى بر تمامى افراد يادشده كه بدان «استاد باشى» مىگفتند، وجود داشت. اين شخص در سال 1390 ه./ 1968 م. پس از گذراندن عمرى بيش از نود سال درگذشت. نامبرده در سال 1388 ه. 1368 م. همانند يك جوان مشغول به كار بود و اين وضعيت را تا اواخر زندگى خود ادامه داد. اين كارگاه آنگاه كه فعاليت خود را تنها در بخش آرايش و زربفت جامه ادامه داد، كمكم از تعداد كارگرانش كاسته شد؛ به طورى كه در سال 1381 ه./ 1962 م. (1)جامهبافى كعبه متوقف گرديد. از اين پس بود كه تعداد هنرمندان يادشده به شكل محسوسى رو به كاهش گذارد و اين هنر زيبا (آرايش و زينت به وسيله تارهاى نقرهاى مطلّا) رو به سستى گذاشت تا آنجا كه هماكنون در اين كارگاه تنها شش نفر باقى مانده نسل هنرمندان زبردست گذشته مشغول به كار هستند و متأسفانه هماكنون اين هنر رو به انقراض و فراموشى گام برمى دارد.
هماكنون افراد يادشده تنها به ساختن و تهيه پردههاى گوناگونى ويژه مرقد اوليا و بزرگان و نيز ساختن برخى تابلوهاى اسلامى فعاليت مىنمايند.
نظام كار در كارگاه جامهبافى
كارگران فنى شاغل در كارگاه جامهبافى، هيچگاه بهصورت ثابت و دائمى در اين كارگاه به كار خويش ادامه نمىدادند بلكه اين گروه همواره تابع وزارتخانهاى بودند كه كارگاه زير نظر آن به انجام وظيفه مشغول بود. بنابراين، كارگران تابع قراردادى بودند كه
1) برگرفته از اسناد و دفاتر «دار الكسوه الشريفه» در قاهره.
درآغاز هرسال از سوى وزارت خانهمورد نظر، با كارگاه قرارداد مىبست. در اين صورت دوزنده جامه از سوى وزارت، متعهّد مىگرديد كه پارچههاى جامه كعبه را با توجه به اندازههاى تعيين شده، جدا كرده و سپس به همراه قرار دادن آستر، همگى را بدوزد. در اين تعهّد، دوختن و آماده كردن پرده درِ كعبه و پرده «باب التوبه» نيز همراه بود. همچنين درآن نوعپارچه ورنگ آن ونيز كيفيت دوخت ونوع آستر ورنگهاىآنمشخص مىگرديد.
در اين ميان دوزنده جامه، بكاربردن تمامى مواد اوليه و ضرورىِ تهيه جامه كعبه را، بنابر مصلحت و اقتضاى جامه، به عهده مىگرفت. همچنانكه نامبرده موظف بود كمربندهاى هشتگانه آذين شده به تارهاى نقرهاى و طلايى را بر جامه بدوزد. علاوه بر اين، نامبرده متعهّد مىشد در زمانى كه از پيش تعيين مىگرديد، مجموع كارهاى جامهدوزى را به پايان رساند و جامه را پيش از موعد مقرّر براى حركت، تحويل دهد و اگر وزارتخانه مشاهده نمايد كه كار جامهدوزى در زمان تعيين شده به پايان نمىرسد، خود حق تعيين افرادى را براى تسريع در اتمام كار، دارد. و سرانجام هزينه اين افراد از دستمزد تعيين شده در آغاز، از متعهّد كسر مىگرديد.
در تعهّد نامه يادشده، ميزان حقوق اين كار نيز تعيين مىشد كه نيمى از آن را به هنگام پايان نيمه كار و نيمه بعد را در پايان كليه كارها پرداخت مىنمود. (1)
صورت تعهدنامه دوزنده جامه كه شامل بريدن و دوختن و آستركردن جامه كعبه در سال 1362 ه./ 1942 م. مىشد؟؟؟؟
امّا نسبت به كارهاى آرايش و تزيين جامه بوسيله تارهاى نقرهاى مطلّا، همواره وزارتخانه پس از بررسى دستمزد هر مثقال از تارها (مثقال يك درهم و نيم و به عبارتى 68/ 4 گرم به شمار مىآيد) با كارگران فنى جامه ارتباط برقرار كرده و قرارداد ساليانهاى را منعقد مىنمود.لازم به تذكر است كه ميانگين كار هر كارگر حدود دو مثقال در روز بود.
اين قرارداد ميان نماينده وزارتى كه كارگاه جامه زير نظر آن فعاليت نموده از سويى و كارگران بخش يادشده از سوى ديگر منعقد مىگرديد كه در اين ميان كارگران وظايف محوله را بهعهده مىگرفتند. اين عقدنامه معمولًا داراى سيزده بند بود كه مضمون تمامى بندهاى آن تعهداتى است كه كارگران براى به انجام رسانيدن كار خويش به صورت مطلوب و نيكو، آورده شده است. همچنانكه در بندهاى ويژه آن نسبت به زمان پايان بردن كار و يا تأخير آن نسبت به زمان تعيين گرديده، خصوصيات و مواردى را متذكر گرديده است. (2)
جامه كعبه و مواد اوليه آن
مواد اوّليهاى كه همه ساله براى بافتن جامه كعبه خريدارى مىشد، از اين قرار بود:
785 متر پارچه ابريشم سياه رنگ كه سرتاسر زمينه آن، نوشتههايى بهصورت بافته داشت.
100 متر پارچه ابريشم طبيعى سياه ساده كه ويژه كمربندها و پردهها مىباشد.
13414 مثقال از تارهاى نقرهاى سفيد و تارهاى نقرهاى مطلّا، (771/ 62 كيلوگرم) كه در اين ميان (10442) مثقال از تارهاى مطلّا، و (2972) مثقال نقره مىباشد.
4 كيلو ابريشم سياه بهصورت مفتول (براى دوختن جامه كعبه مكرّمه).
4 كيلو چرم (ويژه دستگيرههاى جامه كعبه).
30 متر پارچه ابريشم مصنوعى طلايى (ويژه آستر).
تعداد شش عدد دكمه نقرهاى مطلّا به مقدار يكصد گرم (ويژه پرده درِ كعبه).
3 باكو دوبارة.
960 متر چلوار سفيد (سىودو قطعه سى مترى) ويژه آستر جامه.
90 متر پارچه كتان ويژه آستر كمربندها و پردههاى گلدوزى شده.
5 كلاف ريسمان پنبهاى صيادى (3 كلاف 50/ 6 و 2 كلاف 50/ 9) براى استواركردن گلدوزى ها.
3 كلاف نخ كتان خام شماره 20 شكرى ويژه درج نوشتهها و نقش و نگارها.
5 صندوق چوبى ويژه حمل جامه.
5 كيلو شمع اسكندرى براى موم اندودكردن نخ و كتان.
4 دوجين قرقره نخ كتانى براى استواركردن بخشهاى درج شده.
يك كيلو زنجبيل ويژه جوهر نوشتهها بر پارچه.
يك كيلو صمغ عربى براى تثبيت جوهر.
5 متر پارچه ابريشم طبيعى سبز ويژه پردهها و كمربندها.
2 عدد ديگ كه درون آنها به اندازه 58 كيلوگرم گلاب جهت شست و شوى كعبه مكرّمه قرار داده مىشد.
لازم به يادآورى است كه مصر در دوران اخير و پيش از توقف ارسال جامه در سال 1381 ه./ 1962 م. همواره از مواد اوليه ياد شده براى ساختن و مهيانمودن جامه كعبه استفاده مىنمود.
هزينههاى جامه شريفه كعبه
در اينجا نمىتوان برآورد معينى از هزينههاى جامه كعبه نمود؛ زيرا جامه كعبه در طول تاريخ هيچگاه به يك صورت نبود و با گذشت زمان- همچنانكه تغييراتى در زندگى اجتماعى و اقتصادى مردم به وجود مىآمد- جامه نيز اين تحوّلات وجود داشت و نسبت به هر دوران، صنعت و آذينبندىِ آن رو به تغيير و ترقّى بوده است.
در اين ميان با پيشرفت صنعت بافت و بهينه شدن آن و نيز ابداع روش جديد زردوزى بر پارچهها و سپس تغيير مواد اوليه اين كار؛ يعنى جايگزينى تارهاى نقرهاى مطلّا به جاى نخهاى ابريشم در زردوزيها، همگى موجب آن مىگرديد كه هزينههاى تهيه و ساخت جامه روز به روز افزايش يابد. از سوى ديگر، كليه منابعى كه درباره جامه كعبه سخن به ميان آورده، هيچگاه از هزينههاى آنها ياد نكرده است و اين بدان جهت است كه معمولًا نيكمردان از پادشاهان و امرا و سلاطين، آن را در راه رضاى پروردگار مهيّا ساخته و به سوى كعبه مكرّمه ارسال مىداشتند. بنابراين، نيازى به ذكر هزينههاى آن و يا تعيين مقدار آن نبودهاند.
كهنترين سندى كه هزينههاى ساختن و پرداختن جامه كعبه را آورده و مىتواند راهنماى ما باشد، همان وقف نامهاى است كه از سوى سلطان سليمان قانونى در سال 947 ه. نسبت به وقف ده دهكده مصرى بر جامه كعبه معظمه قرار داده شده است.
طبق وقف نامه يادشده، هزينهاى معادل 276216 درهم نقره «آنچنانكه در سال هاى گذشته طبق عادت استفاده شده» در هر سال بوده است. پس از آن هيچيك از صنايع تاريخى در اين باره سخنى به ميان نياورده است، ليكن در دوران جديد، آنگاه كه براى ساختن جامه، جايگاه ويژهاى در نظر گرفته شد، از سوى وزارت دارايى (/ ماليه) مبلغى بعنوان سقف هزينه، تعيين گرديد. بنابراين، در سال 1318 ه./ 1901 م. هزينه جامه كعبه- طبق گزارشى كه از سوى مدير كارگاه جامهبافى «عبداللَّه بك فائق»- آمده است، مبلغ
4143 جنيه (1)مصرى بوده است.
صورت هزينههاى يادشده بدين شرح مىباشد:
مبلغ (به جنيه) مورد هزينه شده
504 حقوق رييس كارگاه جامهبافى 300 جنيه و حقوق منشى و انباردار 204 جنيه.
129 حقوق ساير كارمندان
3510 هزينههاى نقرهاى مطلا و نيز هزينه دستمزد كارگران به همراه هزينه مراسم جشن ...
بدين ترتيب مجموع هزينههاى يادشده برابر با 4143 جنيه مىباشد. (2)علاوه بر اين، خزانه كاروان در آن سال (1318 ه/ 1901 م.) جملگى بالغ بر 26214 مليم 18893 جنيه گرديده بود. اين مبلغ به خزانهدار كاروان كه همه ساله به همراه كاروان محمل و جامه حركت مىكرد، تحويل داده مىشد.
نامبرده طى مراسمى با تنظيم شهادت نامهاى شرعى و رسمى و در حضور وزير دارايى (/ ماليه) و اميرالحاج و خود او و گروهى از صرافان و نيز صرافى به نمايندگى از سوى وزارت ماليه و نمايندهاى از سوى قاضىالقضات مصر تشكيل مىگرديد، خزانه را در اختيار خويش قرار مىداد.
خزانه كاروان در واقع شامل هزينه سه ماهه سفر همراهان كاروان و حقوق امير مكه و ساير اشراف و ديگر عرب هاى ساكن مكه و دو تكيه مصرى در مكه و مدينه و ديگر هزينههاى ضرورى همانند اجرت شتران و علوفه آنها بود. (3)اما هزينههاى كارگاه جامهبافى در سال 1325 ه./ 1908 م. برابر با مبلغ 4084 جنيه بود (4)اين مبلغ با در نظرگرفتن هزينه سال 1318 ه. حدود 59 جنيه كمتر شده بود. كه به نظر مىرسد در نتيجه تغيير قيمت هاى مواد اوليه كارگاه باشد. اين هزينهها در سال 1328 ه.- در سالى كه خديو عباس حلمى پاشا سفر حج گزارد- افزايش يافته بود و به 4550 جنيه مصرى رسيد.
ريز صورت اين هزينهها در جدول صفحه مقابل آمده است:
مبلغ (به جنيه) مورد هزينه شده
515 قيمت تارهاى نقرهاى و نيز تارهاى نقرهاى مطلّا.
1664 حقوق كارگران زربفتكار، كه تعداد آنان 47 نفر بود.
1111 قيمت ابريشم و حقوق كارگران آن، كه تعداد آنان به 70 نفر مىرسيد.
200 قيمت مواد اوليه از قبيل چلوار و آسترى آن.
150 هزينه برپايى مراسم جشن كه همه ساله به هنگام حركت كاروان جامه برپا مىگرديد.
60 مژدگانى كه كارگران در روز پايان كار جامه دريافت مىداشتند.
850 حقوق خدمتگزاران و خدمه كارگاه جامهبافى مجموع هزينههاى انجام شده در سال يادشده
خديو عباس حلمى دوّم پس از مراجعت از سرزمينهاى مقدس، فرمان به عنايت و توجه بيشتر نسبت به جامه كعبه مكرمه صادر نمود كه ميزان هزينه يادشده در سال هاى پسين، افزايش يافت. (1)در آغاز جنگ جهانى اوّل و پس از آن به علّت افزايش مواد اوّليه و نيز بالا رفتن ميزان دستمزد كارگران، اين هزينهها آنچنان بالا رفت كه در سال 1340 ه./ 1992 م هزينه ساختن جامه كعبه بالغ بر 10322 جنيه مصرى گرديد. (2)هنگامىكه مصر در سال 1355 ه/ 1936 م. پس از توقف ده ساله، از ارسال جامه كعبه به علت حادثه محمل، تصميم به تهيه و ارسال مجدّد آن گرفت، هزينهها آنچنان افزايش يافته بود كه ناچار سازمان حج و گمرك كه بخشى از وزارت كشور (/ داخليه) به شمار مىآمد، بخش نامههاى نوينى مبنى بر افزايش هزينه سفر جامه كعبه و كاروان محمل به سرزمينهاى حجاز را در سال 1936- 1937 م/ 1355- 1356 هجرى به مرحله اجرا درآورد كه ميزان هزينه تعيين شده، طبق آنچه كه در دست ما است، مبلغى برابر با 41338 جنيه مصرى بود. اين مبلغ بعنوان هزينه سفر كاروان محمل و خزانه آن و نيز هزينههاى ادارى ديگر آن، به شمار مىآمد. طبق اسناد يادشده اشارهاى به هزينه ساخت جامه كعبه در ميان مبالغ پيشنهادى نوين، نشده است و اين نشان دهنده آن است كه گويا جانه كعبه در دوران توقف يادشده، در كارگاه جامهبافى آماده و مهيّا مىشده است.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
قسمت اول: نظرى به آنچه بود
در كلن، آلمان، بتاريخ جمعه اول مهر 1379
محقّقان و فرهيختگان كشور با آثار، كتب و مقالات ارزشمند دانشمند محترم آقاى سيّد محمّدباقر نجفى آشنايى دارند، در ميان آثار متنوّع و پرجاذبه ايشان، «مدينهشناسى» درخشش خاص دارد؛ زيرا پژوهش در اين زمينه با عشق به پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان او همراه بوده و مؤلّف محترم نزديك به بيست سال در بيابانها و كوهها و درّههاى حجاز گشته و با تحمّل رنجها و سختىهاى فراوان به دنبال دستيابى به حقايق تاريخ اسلام و آثار مربوط به رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است، هم اينك نيز هر گاه در ذهن خود آن خاطرههاى تلخ و شيرين را مرور مىكند اشك از ديدگانش جارى مىگردد.
وى از معدود فرهيختگانى است كه تنها به گزارش تاريخ نويسان بسنده نكرده، بلكه با طىّ مسير هجرت و حضور در مناطق مختلف شهر مدينه، توانسته است حقايق تاريخى را بر جغرافياى فعلى اين مناطق منطبق سازد و از اماكن مهم و تاريخى و دينى تصوير بردارى نموده، اثرى به يادماندنى از خود بجاى گذارد.
فصلنامه «ميقات حج» ضمن تشكّر از ايشان، توجّه خوانندگان محترم را به اين گفتگوى صميمانه جلب مىنمايد:
: خواهشمند است قدرى در زمينه شرح حال شخصى خود توضيح دهيد تا خوانندگان محترم بيشتر با شخصيت جنابعالى آشنا شوند.
آقاى نجفى: من يك ايرانى هستم، جز مشتى قيل و قال، شرح حالى ندارم. از هر جا كه
امكان يافتم فهمى را تحصيل كردم تا قلب خود را راست كنم.
در خرمشهر به دنيا آمدم. مدرسه و نوجوانى را در خرمشهر و آبادان و تهران گذراندم.
در دانشگاه، اقتصاد و حسابدارى، فلسفه و ادب خواندم. مدتها در دروس حكمت و عرفان و تاريخ و ادب، سرگردان كلاسها و نيمكت ها بودم.
در تاريخ مدت ها شاگردى مكتب جامع مرحوم محيط طباطبايى و شيوه منتقدى مرحوم مينوى كردم. 9 سال فلسفه را با مكتب اتميسم منطقى مرحوم جعفرى و عرفان را با دمادم مستى و قلندرى مرحوم همايى و نورد علامه طباطبايى در فضاى وحى و صنايع ادبى فرزان و جهاننگرىهاى نصر و حسابى و ... اندوختم.
مدّتها در الأزهر و دارالكتب مصر جوانى را با بازىِ پريدن از آتش لفظ ها و خاك نسخهها تباه كردم و در آخر بىحاصلى خود را با علم قراءات شيخ كبير محمود امين طنطاوى از يكنواختى نيل و غرور عربيّت نيل نجات دادم و گام در وادى كارون نهادم.
چون به ايران بازگشتم، از سرِ غرور و خدمت به فرهنگ و معنويات به تشويق استادان مطهّرى، جعفرى و مرتضى شبسترى در مركز تحقيقات و مدرّسى و محقّقى پژوهشكده علوم ارتباطى و توسعه ملّى، خيره و حيران ماندم و چشم به دود شعله شومينه سياست فرهنگى نابينا كردم تا يافتم بايد پنجره اين بناهاى عاريتى را به سوى باغ فرهنگ ايران بگشايم، چشم خود را از عارضهها پاك شويم و تفريح پر غرور مناقشه و جدال را از طبع كودكى خود بزدايم و از اينجا به اين جاى خود بنگرم تا عشق و فكر خود را در عشق و فكر تحصيل كنم.
از آن روز گرچه سالهايى مىگذرد ولى به هر روى مىپندارم چند ساعتى نيست كه مشغول تحصيل شدهام تا درس صلح خاموش را بياموزم. سه سال بر اشغال خرمشهر صبر كردم تا به ويرانه خانه و كاشانهام خرمشهر نگاهى اندازم، چون در سال 1363 هيچ نيافتم و هزاران كتاب و تحقيق بر دارفنا ديدم، درس باقى را از دارفناى حلّاج آموختم و بر اين نعمتِ فقر شاكر ماندم. 5 سال تلاش
كردم تا روزها با كار خاموش خرما، عزت صلح خاموش را در استغنا زنده نگهدارم، تا سال 1369 كه چون ديگر نتوانستم پرده ترانه صلح خاموش را بنوازم و در صلح با خود و عالميان صادق مانم، بىهيچ احساس فشارى، حبى يا بغضى به صرف دستيابى فرزندانم به امكان تحصيل دانش نو، دست آنها را گرفته، متوكل بر كشتى شكسته، بىادعا، به دنياى نو علم و فرهنگ، هجرت شيرين كرديم و پابسته و لال زبان در گوشهاى از زمينهاى آلمان پياده شديم، بىكفش دويدن بر اين ارض اجاره را بر مالكيت آن تنگ كفش ترجيح دادم تا در كنار دانش آموزى فرزندانم، خود و همسرم صلح خاموش را در كوچههاى جهان بياموزيم. اينجا يافتم كه هم آنجا و هم اينجا و همهجا جز غريبستان، جهان را نه شهرى است كه دعوى ملكى بود و نه شهرى جهانى است كه به پريشانى خاطرى ارزد. بىآنكه خود را شيفته روم و چين بيابم، هر دم خود را مخاطب مولانا يافتم كه:
جانا بغريبستان چندين به چه مىمانى؟ باز آ تو از اين غربت تا چند پريشانى ...
تا چند چند؟ پريشانى؟ ... به ملك بىسنانِ سنايى افتادم؟؟؟؟
: آيا از دست آوردهاى چنين هجرتى خشنوديد؟
در نهاد هر هجرت شيرينى، دست آوردها و خشنودىها است، تلخى همره شكست است و افسردگى و غم نتيجه هجرت تلخ. سه پسرم به دوره دكترى فيزيك، بيوشيمى، انفورماتيك رسيدهاند، و دخترم به آرشتكتورى دانشگاه. خود من روزها صنعت خرما را مىساختم و مىآموختم، و شبها با فرهنگ شناسى، خستگىهاى تلاش مستقل بودن را از آز و كين التيام مىبخشيدم.
: منظور شما از فرهنگ شناسى شبانه چيست؟
آقاى نجفى: ببينيد! كلام در خاموشى مى رُويد، خاموشى در تاريكى نشستن نيست، در خود نشستن است، فرصتى كه ممكن است هر لحظه پديدار شود، هر جا كه به
چنين لحظهاى رسيدم توانستم فكر كنم، بنويسم و بر نوشته ديگران بينديشم، فقط بينديشم تا فهم خود را درست كنم نه اينكه بخواهم با نفى و اثبات ديگر فكرها خود را كنار آنها بنشانم يا در برابر كسى خود را مدعى فكرى بخوانم؛ روشى كه هر كس مىتواند در آستانه دالان صلح خاموش، به آن ره يابد و خستگىهاى تلاش را از خود بزدايد تا باز مهياى قبول خستگىهاى ديگر شود، شيرينى رضا در پذيرايى مدام از رفت و آمد خستگىها است.
: در اين راه، محور فرهنگ شناسى شما حول چه موضوعاتى دور مىزد؟
آقاى نجفى: دو موضوع اساسى پيش روى من بود: «ايران شناسى» تا هويّت اين جهانى خود را در ميراث فرهنگى ايران بجويم و «مدينه شناسى»، تا هويت آن جهانىام را در ميراث اسلامى فرهنگهاى جهان بخوانم.
براى من نهايَتِ هر يك، بدايتِ ديگرى بود. هر دو راه به يك ميقات رسيدند، نمىدانم كجا؟ نمىدانم چرا؟ چون هرگاه به چنين ميقاتى رسيدم، هم خود را گم كردم و هم ميقات را.
: از مدينه شناسى شروع كنيم، از اينكه از چه زمانى انگيزه چنين پژوهشى در شما پديدار شد؟ به كجا رسيدهاى و تا كجا خواهى رفت؟
آقاى نجفى: در آبان ماه سال 1353 خورشيدى، براى اولين بار طرحى دادم تا پيش از آغاز سفر ايرانيان به مكه، مجموعهاى از سخنرانىهاى تلويزيونى درباره «حج اسلام» برگزار شود كه موافقت شد، در اين خصوص ديدارهايى در عالم فرهنگ با مرحومان سيد مرتضى شبسترى و سيد محمد بهشتى و مرتضى مطهّرى و محمد تقى جعفرى و سيد غلامرضا سعيدى و دكتر نصر و دكتر زرياب خويى و احمد آرام داشتم، همه از طرح مسأله استقبال كردند، چند موضوع انتخاب شد؛ فلسفه حج، احكام حج، تاريخ و جغرافياى حجاز و راهنمايى پزشكى و مسائل زيستى و اخلاقى.
هر چه پرس و جو كردم كه فردى را بيابم تا درباره «تاريخ آثار حجاز» با او
مصاحبهاى داشته باشم، نيافتم.
مجموعه كاملى از تمامىِ كتابها و يا رسالههايى كه در ايران از سال 1320 درباره حج چاپ شده بود، جمع آورى كردم، در اين 90 جزوه و كتاب، هر چه ديده بودم به استثناى سفرنامه آل احمد، تابنده گنابادى، خليلى عراقى، دهقان سالور، مجابى، هدايتى و هدايت، ما بقى درباره فلسفه و اسرار، آداب و بيشتر احكام يا مناسكِ حج بود و اين امر نشان مىدهد كه از آغاز صنعت چاپ در ايران هيچ رساله يا كتابى مستقل درباره آثار حجاز وجود نداشت تا اينكه مرحوم مطهّرى از دكتر محمدى پرسيده بود و او نام آقاى ابوالقاسم پاينده را برده بود. باشادروان پاينده ملاقات كردم به من گفت: پژوهشى نداشتهام ولى از روى نوشتههاى محمد حسين هيكل در «زندگانى محمد» و فيليپ حِتّى در «تاريخ عرب» و كلوپ پاشا در ... مطالبى را جمع آورى كرده، اينجا و آنجا گفتهام. ولى براى مصاحبه سوادى ندارم. مىگويند: محقّقى بنام صدر الدين محلاتى در شيراز كتابى بنام «مناسك حج» در مذاهب پنجگانه نوشته كه به حمايت مالى وزارت امور خارجه چاپ شده است. از او بپرس.
با ايشان ملاقات كردم، بسيار خوش مشرب بود ولى قدرت شنوايى را از دست داده بود. به من گفت: پاينده اشتباه كرده، من فقط دو كتاب يكى درباره اسرار حج و دوّمى مناسك حج در مذاهب پنجگانه اسلام نوشتهام و از آثار حجاز خبرى ندارم. با آقاى ابوالقاسم سحاب كه شنيدهام در اين خصوص كارى در دست دارند، ملاقات كن. وقت گرفته خدمت رسيدم، گفت من در سال 1318 يك جزوه از عامر بيك و خليل صبرى درباره اسرار و مناسك حج ترجمه كردم و يك رساله هم از مرحوم هبةالدين شهرستانى، ولى مدتى است مىخواهم در يك مجموعه مصوّر اين دو كار را تجديد چاپ كنم، بهتر است خدمت آقا ميرزا خليل كمرهاى برسى و از ايشان كه رسالهاى هم درباره اسرار حج نوشتهاند سؤال كنى.
وقتى از خدمتش مرخص شدم بر غريبى پيامبر صلى الله عليه و آله در ايران گريستم ...! چگونه است كه اين همه كتاب درباره آثار مصريان، ايرانيان، اروپاييان، يونانيان، بابليان، ايلاميان و ... نوشته شده، اما با آنكه سالانه دهها هزار ايرانى به حج مىروند،
شورى در جستجوى سيره او نيست تا محقّقان، ما را به قلب وادىها كشانند؟!
اظهار تأسف خود را به استحضار ميرزا خليل رساندم، گفتند: من در مؤتمرهاى سوريه و مكه، احساس كردم كه در اين خصوص كارى نكردهايم، لذا به بررسى چنين موضوعى علاقهمند شدم ولى مجال از جماعت نيافتهام تا منابع را جمع آورم، با آقاى راشد در دانشكده ديدارى كن؛ زيرا شنيدهام كه ايشان چند دانشجو را به انجام چنين پژوهشى موظف كردهاند. بدون وقت قبلى خدمت رسيدم و نياز را به عرض رساندم، فرمود: ترغيب كردم ولى رغبتى نشان ندادند. حقيقت آن است كه مردم ما قرنهاست كه از مدينه حجاز بريدهاند و به عراقِ عرب روى آوردهاند! قرنهاست كه آمال ما رسيدن به بغداد خليفه و سلطان اصفهان و رى شد، نه رسيدن به مدينه او ... مدينه را هم در سايه حاجى شدن ديدهاند و نه به قصد مدنى شدن! گريست و گريست، گريستم و گريستم ...
اينجا بود كه چون دهان غربت خود را بستم، غربتِ مدينه دهان گشود، جانم را همچون جامهاى پوسيده در صحرايى نهاد و بر آن آتش انداخت، نمىدانم اين من بودم كه مىسوختم يا جامههاى زمانه من؟ اين من بودم كه دود مىشدم يا جامه من؟ نمىدانم ...
چند ماهى نگذشته بود كه در بيابان هاى حجاز ايستادم، نه خود بودم، و نه جامه، به بادى مىماندم كه بىآنكه جايى را بشناسم، مىتاختم. بىآنكه بدانم به كجا بايد بروم. به خاكى مىماندم كه پراكنده مىشدم.
: كار را از كجا و چگونه آغاز كردى؟
آقاى نجفى: پس از 9 ماه تحقيق در منابع سيره، كار آكادميك را در مدينه و از خانه ابو ايوب انصارى آغاز كردم. در يكى از روزهاى پر ازدحام، بيش از شش ساعت خيابان باريك شرقى مسجد را گشتم و نتوانستم اثر چنين خانهاى را بيابم.
هيچ كس به پرسش هايم پاسخى نمىداد، تا اينكه خسته و آزرده از اين همه غفلتِ مدنىها به ديوار مسجد تكيه دادم و گريان گفتم: من مىدانم، همين جا بايد باشد، ميان همين دكانها، با همين مردمى كه مىبينم. حيران ميان ازدحام مردم،
اين سوى و آن سوى مىدويدم و مىگفتم: همين جا بودى، همين جا بودى كه خانهات را ساختى، همين جا ميهمان ابوايوّب بودى، همين جا ...!
بىاختيار به سوى دكان پارچه فروشى رفتم و يقه صاحب دكان را گرفتم و گريان فرياد زدم: كجاست؟ بگو كجاست؟!
به آرامى گفت: چى كجاست. خانه او، ابوايّوب، همين جا بود، نترس بگو.
از ترس صدايش در نمىآمد، گفت: يقهام را رها كن.
بىتوجه به مردمى كه دور ما را گرفته بودند و مرا ديوانه مىخواندند، دست خود را بالا برد و گفت: همين بالا بود. او را بوسيدم و شتابان از پله ويرانهاى بالا رفتم. بقاياى محراب بناى عثمانى را ديدم كه در محلّ طبقه دوم بنا نهاده بودند.
دقيقاً همان جايى كه مهمان بود، سر بر چوبهاى بناى مخروبه نهادم و هاى هاى گريستم، برگشتم و تمام دكانش را نگريستم. زير سمت بالاى درِ كركرهاى دكانش گوشهاى از كتيبهاى را ديدم، با عصبانيت فرياد زدم در دكانت را بكن، چرا تاريخ را محو كردهاى؟! گفت: فرياد نزن، صد دلار بده. بيشتر دادم، شتابان پله نهاديم و آن را كندم و عكسى از آن گرفتم. نه هيچ كسى را جز او مىديدم و نه هيچ كس جرأت داشت پيش آيد و مانع اين عاشقِ جانبازِ تحقيق شود، هيچ كس ... اين آخرين عكسى است كه از موقعيت خانه ابو ايوب باقى ماند و در توسعه نوين مسجد، هيچ اثرى از اين خانه روشنِ تاريخ باقى نماند و در توسعه تاريكِ تاريخ محو شد.
: پژوهش ميدانى شما چگونه و بر اساس چه اصولى استوار بوده است؟
آقاى نجفى: با ديد جغرافيايى، منابع سيره را بررسى مىكردم، موقعيتها را مىسنجيدم تا بهتقدم و تأخّر جغرافيايى وقايع پىببرم، سپس مدارك تاريخى هر واقعهاى را ذيل همان موقعيتها گردآورده، بهوقايع كوچكتر تجزيه مىكردم وآنگاه بهيك تصوير كوچكى در ساختار مدينه و مناطق آن مىرسيدم، آن تصوير محققانه را با خود به محل امروزى مدينه مىكشاندم، تا درستى يا نادرستى چنين تصويرى را نقدكنم. همبا موقعيتشناسى، اسناد تاريخى را نقد مىكردم و هم با اسناد تاريخى، موقعيتى را كه مورخان قديم آن را شرح دادهاند، آنگاه نتيجه اين نقدها را با آنچه
كهخود ديدهبودم مىسنجيدم تا به صحيحترين تصوير ممكن از مدينه او نايل آيم.
بر اين اساس توانستم بدون آنكه طرح پژوهشىِ خود را شرح كنم، براى اولين بار نشان دهم كه جغرافياى وقايع، مهمترين اصل در نقد اسناد تاريخىِ بجاى مانده از سيره پيامبر است؛ زيرا متأسفانه محققان و مورّخان قديم در طبقهبندى اسناد هيچ رعايت زمان و مكان را نداشته، ما را زير برف انبارى از مدارك انداختند و رفتند، معلوم نيست اصل واقعه چرا رخ داد و كى و با چه جريان هايى ادامه يافت؟ و به چه نتيجهاى رسيد؟ در طول اين ربع قرن، جز بارور كردن اين نوع از روش پژوهش، كار ديگرى نكردهام.
: با اين روش به چه نتايج مهمى رسيديد و آيا اجازه مى دهيد كه بخواهم چند مورد را شرح دهيد؟
آقاى نجفى: حقيقت آن است كه همه مورّخان بزرگ ايران و عرب گرفتار نوعى كپى كردن از روى دست يكديگر بودند، چه مسعودى و يعقوبى و چه ابن اثير و ابن خلدون ... در ميان سيره نگاران هم همين نقيصه بزرگ ديده مىشود، به خصوص كه وقتى مىبينيم رابطه تاريخ نگارى و سيره نويسى با قرآن كاملًا گسسته است.
قرآن از پيامبر تصويرى ارائه داده كه نمىتوان آن را در متون تاريخى يافت. به هر حال بايد در تعريفها و اوصاف، همه منابع شناخت مدينه او به يك وحدتى برسند تا مرز ميان وصف تاريخى و اوصاف قرآنى بر داشته شود. متأسفانه شيوه يونانى رايج در تاريخ نگارى مسلمانان، ما را از شناخت مدينه او دور ساخت.
براى مثال:
واقعه هجرت و واقعه بدر كه مورّخان آن را مطابق اخبار و شايعات طرف مقابل؛ يعنى قريش تدوين كردند، اساس را به روش يونانى بر تصميمگيرى سران نشسته بر هرم جامعه اشرافى نهادند و ديگر وقايع را در سايه آن به خورد ما دادند.
آنها با اين روش از محمّد يك مدّعى قدرت گروهى خاص نشان دادند كه در آستانه رواج تاريخنگارى نه با ميراث رومى امويان و مذاق ساسانى امپراتورى عباسى سازگار بود و نه با مدينه ساده پيامبرى كه لطف حق بود.
: چطور شد كه نام «مدينه شناسى» را برگزيديد؟
آقاى نجفى: مستشرقان و محقّقان قرن ما، تحت تأثير طبقه بندى علوم ... و فهرست ديويى كتب، تاريخ زندگانى پيامبر را جزئى از تاريخ اسلام و تاريخ اسلام را بخشى از مطالعات اسلامشناسى در نظر آوردند. از اين مسير گر چه مىتوان به يك زبان مشترك جهان دانشگاهى رسيد ولى احساس مىكردم كه كانون واقعى مطالعات خود را نمىتوانم در چنين طبقات فرهنگى فرنگ جاى دهم؛ زيرا مبناى اين پژوهش، نه معرفت دينى بود كه خود را در اسلامشناسى بيابم و نه تاريخ قومى كه از قوم شناسى عربى، يا ايرانى سر در آورم.
مدينه را فرهنگستانى يافته بودم به پهناى همه اديان، فرهنگها و تلاشهاى بىپايان معنوى بشر، مركز آن را مسجدى ديده بودم كه نقطه وحدت انسان و خدا و طبيعت است. شهرى گرچه با 23 سال قدمت ولى نهايتى براى امتداد راهى كه او در 13 سال با مهاجران و 10 سال با انصار طى كرد، نمىيافتم. كانونى كه در نهايت همه اجزا و وقايع 23 سال نبوت را در خود وحدت بخشد تا خود را در رحمت الهى به جهانيان آشكار سازد، مدينه سراجاً منيراً، شهرستان جانهاست. به ظاهر در پى كوچههاى آن بودم، كوهها و بيابانها و وادىهاى آن را جستجو مىكردم، در باطن او را مىجستم تا لحظهاى به سايهاش، با جاى پايش، نگاهش، خود را از اين غوغاى حيات بشويم، آه، آه، اگر گمان كنيد خواستم مدينهاش را بشناسانم، مدينهاش شناساننده تمدّنها و فرهنگهاى بشرى است. در پى خرابهها و نخلستانها نبودم، سرانگشت اشاره او را ديده بودم كه مسير وحدت و آزادگى و آبادانى جهان را نشان مىداد. مدينهاش خاكى نبود كه راه خاك او را طى كنم.
مدينه جانان بود تا در كنار دروازهاش، بار تن را زمين نهم.
: چه موانع و مشكلاتى سر راه شما وجود داشت؟ و چگونه بر آنها فايق آمدى؟
آقاى نجفى: به هر حال، حضور من در سرزمين حجاز، اين بار را بر دوش من نهاده بود كه يك ايرانى در يك كشور خارجى از اين سوى و آن سوى مىرود تا از ساختمانهايى، خيابانهايى و زمينهايى عكس بگيرد. نام و نشانىها را مىپرسد،
يادداشت مىكند و با نقشههايى كه در دست دارد تطبيق مىكند. شمال و جنوب را مىپرسد. تمام صحنه، براى منِ خارجى در آن كشور سؤال برانگيز بود. كافى بود، فردى عامى با ما درگير شود يا مأمورى دولتى مرا با آن شكل و شمايل ببيند! ... در انجام اين پژوهش، جز انگيزه شخصى و امكانات شخصى هيچ كس و هيچ دولتى يا دولتمندى، مؤسسهاى فرهنگى و سياسى يا دينى حامى و معرف من نبود، تنها و در اين تنهايى امروز، شمع اصحاب آن روزگاران را مىجستم. هرگز در بيابانهاى خشك، در قراء دور دست، يا ميان انبوه جمعيت، از هيچ كس و هيچ چيزى نهراسيدم. نينديشيدم كه اگر اين ايرانى گرفتار آيد به چه كس خبر دهم، و از كى مدد بگيرم، احساس مىكردم كه در وراى اين تلاشها هدفى را يافتهام، چون با آن انس داشتم. خطرهايى كه ممكن بود پيش آيد، به جان پذيرا بودم. مكرر مانعم شدند، گرهها باز شد، دستگير شدم و به محاكمه بردند، از هر اتهامى مبرّا شدم.
مردم عوام گرفتارم كردند ولى پوياتر به كار ادامه دادم. پولها از من مطالبه كردند، بيشتر دادم. مأموران وزارت اعلام، يا مراقبان امر به معروف مرا از ادامه اين معروف، نهى كردند، به منكرات آنان اعتنايى نكردم. تنها جايى كه مىلرزيدم، هنگام انتقال فيلمهاى ظاهر نشده! به خارج و يا هنگام ورود به ايران بود، ولى هر بار چشمها بسته مىشد تا راه مدينه شناسى ادامه يابد. چون از هر حوزه قدرتى به دور بودم، به راحتى از شرّ قدرتهاى كور محلّى و مرزى كالا زده عبور مىكردم.
بيش از 25 سال تا امروز در اين حالت بسر بردن؛ هرگز مرا وادار نكرد به ديپلماسى ايرانى يا عرب روى آورم تا از من حمايت كنند يا موجبات تحقيق را فراهم سازند، آن هم با اين همه مشكلات ناشى از فهم مردمى، كه با دهان پر از فرهنگ، سدّ فرهنگند! با هزاران مشكل از غير، هيچ مشكلى صعبتر از نفس خود نيافتم ... بگذاريد نمونهاى از اين مشكل خانگى! را بازگو كنم:
سالهاى 1357 و 58 در خرمشهر بسر مىبردم. مشغول تحقيق در تدوين نهايى مجلّد اول مدينه شناسى بودم كه عراقىها با گلولههاى توپ، خرمشهر را مورد حمله قرار دادند. پس از هجوم راهى جز ترك خانه و ديار نداشتيم. به همراه همسر و سه پسر كوچكم و دختر بيست روزهام، خانه و هر چيز با ارزشى كه در
آن بود را رها كرديم و شبانه از شهرى در آتش خارج شديم. مدتى در بروجرد بسر برديم تا اينكه قسمتهاى از شهر خرمشهر را عراقىها گرفتند. همسرم مرا تشويق كرد تا به خرمشهر باز گردم و مقدارى پول و اثاث و لباس برداشته، باز گردم. با زحمت فراوان به خرمشهر باز گشتم. شهر را دود و آتش فرا گرفته و خالى از سكنه بود. نبرد توپخانهها و خمپارهها در غرب شهر ادامه داشت. خانه شخصى ما در منتهااليه شرق شهر قرار داشت و با افتادن و خزيدن و دويدن، خود را به خانهام رساندم. همه چيز موجود بود. به اتاق كودكانم رفتم امّا نتوانستم چيزى را انتخاب كنم. به كمدها نگريستم، پر از لباس بود. به اتاق كتابخانهام رفتم، شش هزار جلد كتاب و صدها ميكروفيلم و پرونده تحقيق داشتم. نگاهى به همه انداختم. قدرت تصميم گيرى نداشتم. به اتاق پذيرايى رفتم. به فرشها، ظرفها و مجسمههاى با ارزش نگاه كردم ... چه مىتوانستم بردارم و در ماشين كوچك خود جاى دهم و بار كنم؟! كمى لباس بچههايم را برداشتم و به كتابخانه بازگشتم و چمدانى را كه در آن عكسها و اسلايدها و تحقيقات «مدينه شناسى» و «آثار ايران در مصر» و «دين نامههاى ايران» بود برداشتم و با هر چه ثروت بود خداحافظى هميشگى كردم. اين سختترين انتخابى بود كه بر سر ادامه تحقيق وجود داشت و در نهايت بر نفس خود فايق آمدم و نقوش مدينه را آوردم و ثروت خانه را رها كردم. پس از پنج روز نزد همسرم و كودكانم با دست خالى و شرمندگى باز گشتم! در حالى كه هيچ چيز براى زندگى نداشتيم، جز مشتى اسلايد و يادداشتهاى مدينه كه حتى معادل ده كوپن 20 ليترى بنزين خريدار نداشت.
در اثر آزار مردم نسبت به مهاجران از جنگ، مجبور شديم بروجرد را ترك كنيم و نزد خويشان به شيراز رويم. در سومين روز اقامت بود كه وقتى خبر تصرف كامل خرمشهر توسط عراقىها را شنيدم، از شدّت نگرانى به كنار مرقد حافظ رفتم و گفتم: خدايا! شهر و خانهاى نيست. جز اين چمدان مدينه هيچ نماند. به كجا روم با اين بچههاى خردسال؟! به كجا؟! تو را در كنار اين مرد خدا مىخوانم، تو درياب. وقتى ديوان را گشودم چنين خواندم:
هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
دو سال در شيراز پنير و كالباس و ادويه مىفروختم تا توانستم آرام آرام نوشته هاى مدينه را تنظيم كنم. صبحها كاسبى مىكردم تا محتاج ادعاى خود نباشم و شبهايى در كنار مرقد روزبهان يا ابو عبداللَّه خفيف، مدينه نبى را مىگشتم تا آلام روزانه را تسكين بخشم. قبول اين انتخاب سختترين تصميمى بود كه در آن لحظه حساس زندگى گرفتم و بر مشكل آن فايق آمدم.
: از شيراز به مدينه باز گرديم، خواستم بپرسم در طول دوران پژوهش چه آثار مهمى را از مدينه عصر پيامبر مىشناختيد كه در تغيير و تحوّلات يك قرن اخير از بين رفتهاند؟!
آقاى نجفى: سالها تحقيق كردم تا يافتم چه چيزهايى وجود داشته و در صدههاى بعد آثارى از آن حفظ شده است، ولى وقتى خواستم آنها را بيابم بيش از بيست سال طول كشيد تا نشانىهاى قديمى آنها را در مناطق و روستاها و شهرهاى مهم حجاز جستجو كنم. بسيار متأسفم كه مىگويم: اهم آثار سيره پيامبر صلى الله عليه و آله محو و در اذهان محققان بزرگ به فراموشى سپرده شده است و كسى نيست كه بخواهد تاريخ حيات پيامبر اسلام را با لمس موقعيت جغرافيايى وقايع حياتش، به رشته تحرير در آورد. كارى كه محمد حسين هيكل وزير وقت مصر و احمد امين در «فجر اسلام» و رشيد رضا در «الوحى المحمدى»، محمد احمد جادالمولى ... انجام دادند، بالنسبه به آنچه كه مىبايست انجام پذيرد چند ورق پراكنده بيش نيست و هيچ مزّيتى بر آنچه كه حلبى و ابن كثير و بيهقى و طبرى و سهيلى و مجلسى و ابن قيم جوزى نوشتند ندارد ...
اينها همه به خود زحمت ندادند تا وقتى تاريخ را مى نگارند، تصويرى از شرق و جنوب و شمال مناطق حجاز را داشته باشند كه بدانند چه مىگويند و صرفاً از روى نوشته ابن اسحاق و واقدى كپى بردارى نكنند.
حقيقت تلخ را بايد قبول كرد كه تا كنون زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله نوشته نشده است؛ تاريخى بر اساس قرآن و حديث صحيح، نه به گمان عراقيان و شاميان و زعم قريشيانى كه پس از مسلمانى گمانها و برداشتهاى سر تا پا غلط خود را به
مورّخان و محدّثان تزريق كردند و يا محققانى كه تحت تأثير سياستهاى اميراتورى اموى و عباسى، خواستند به جاى پيامبر خدا، يك امپراتور را تعريف كنند تا زير سايه آن زمامداران وقت خود را توجيه كنند و خوشايند سبك رايج تاريخ نگارى روز، لباس تن پيامبر را تعريف كردند، بىآنكه با وجودش و خدايش و قرآنش رابطهاى داشته باشند و يا اصلًا قادر به فهم آن باشند. گذر از اين همه دالانهاى غير مدنى بر سر راه رسيدن به مدينه او، مهمترين مشكل پژوهشى من بود. نمىخواستم مانند ابن خلدون در «مقدمه تاريخ» روشهايى را در تاريخ نگارى بنگارم كه هرگز موفق نشد آن را در نگارش «تاريخ العبر» خود بكار بندد.
: با اين توضيحات به بخش دوم سؤال من پاسخ گوييد: چه آثارى را مىشناختيد كه تا آخرين سفرهاى پژوهشى، ديگر آنها را نيافتيد؟
آقاى نجفى: در دوازده سفر پژوهشى و هزاران مكاتبه و مباحثه و مطالعه منابع روز در عرض ربع قرن و آنچه كه حالا حافظه من اجازه مىدهد تا سال 1999 در مدينه اثرى از اين آثار نيافتم:
خانه آلعمر بن خطاب، خانه ابى بكر، خانه عثمان بن عفان، خانه ابو ايّوب انصارى، خانه جعفربن محمد، خانه حسنبن زيد، خانه سعدبن خيثمه، خانه كلثومبن هدم، چاه اريس، مسجد بنى قريظه، مشربه امّ ابراهيم، مسجد بنى ظفر، كهف بنى حرام، مسجد فسح، مسجد ابىّ بن كعب، مسجد بنى خداره، مسجد واقم، مسجد القرصه، مسجد الشيخين، مسجد دار النابغه، مسجد بقيع الزبير، مسجد بنى خُدره، مسجد السنح، مسجد بنى بياضه، مسجد بنى خطمه، مسجد بنىاميّة الأوسى، مسجد عتبان بن مالك، مسجد مالك بن سنان، (در مناخه)، مسجد بلال بن رباح، مسجد بنى دينار (المغسله)، مسجد المصرع (در احد)، مسجد الفُسح، قبة الثنايا، مسجد النور، مسجد الخربه (لبنى عبيد)، مسجد بنىزريق، مسجد بنىمازنبن النجار، مسجد راتج از بنى عبد الأشهل.
خانه خالدبن وليد، خانه امّسليم، خانه امّحرام بنت ملحان. چاه اعواف، چاه
انسبن مالكبن نضر، چاه انا در هنگام محاصره بنىقريظه، چاه اهاب، چاه البصّه، چاه بضاعه، چاه جاسوم (چاه ابن الهيثم بن التيهان)، چاه جمل، چاه حاء، چاه سقيا، چاه العهن، بقاع اهل بيت، ازواج و بنات الرسول، عباس و اصحاب رسول، فاطمه بنت اسد، بيت الأحزان. بقاع احد را دگر نديدم و در بين راه مكه و مدينه و مناطق شمالى و شرقى و غربى؛ مسجد معرس، مسجد شرف الروحاء، مسجد عرق الظبيه، مسجد المنصرف، مسجد الرويثه، مسجد ثنيّه ركوبه، الاثاية العرج، مسجد لحىّ جمل، مسجد السقيا، مسجد مدلجه تعهن، مسجد الرماده، مسجد الأبواء، مسجد البيضه، مسجد عقبه هرشى، مسجد غدير خم، مسجد امّ معبد، مسجد ذفران، مسجد الصفراء، ثنّيه مبرك، مسجد العشيره، چاههاى ينبع، مسجد الصبهاء، شمران، مسجد اطم الشيخين در راه احد و ... ديگر اثرى پيدا نيست.
درمكه هم: بقاع معلاة را نمى بينيم. خانه رسول و همسرش خديجه و زادگاه فرزندانش را ويران كردند. از بناهاى تاريخ خانه ابوبكر و دارالندوه، بئر خارجه، غار مرسلات، بئر ميمون، ذى طوى، مسجد بيعت در سوق الغنم، مسجد الإجابه، مسجد النحر و ... هم خبرى نيست.
: اگر اينها بودند و شما آنها را مىيافتيد، تغييرى در شناخت شما از تاريخ مدينه به وجود مى آورد؟
آقاى نجفى: اگر بخواهيم مانند مورّخان و مستشرقان و استادان علوم اسلامى دانشگاهها سخن بگوييم، نه! هيچ تغييرى به وجود نمىآورد ولى اگر درك و فهم اسناد بجاى مانده، به حضور ما در متن همان وقايع نيازمند است، پاسخ آرى است و بگذاريد مثالى بزنم: آنانى كه در جنگ ظالمانهاى گرفتار آمدند و در برابر چشمانشان خانهها را سوزاندند، بهتر با شرّ جنگ و خيرِ صلح آشنا هستند تا آقاى دبير كل.
پيامبر براى من يك مرده هزار ساله نيست كه بخواهم مانند آكادمىها و انستيتوها و دانشگاهها، آن را در لابراتوارهاى علمى تاريخ تحليل كنم. او پيامبرى است كه با ماست. هر صبح و شام او را مىطلبيم و بر او درود مىفرستيم و ما او را در برابر خود داريم. نه خداى ما بىاوست و نه او بىخداى ما كه بخواهيم او را از
روى نقوش اوراق مرده بغداد و رى و طبرستان و قاهره و شام و خراسان بخوانيم و بشناسانيم.
يك روز در جلسه مستشرقان آلمانى، در آكادمى علوم انسانى كلن گفتم: تا موضوع تحقيق درباره سيره مشخص نشود، صحّت تحقيق مشخص نخواهد شد.
اگر محمد يك پيامبر است، اين روش تحقيق شرق شناسان درباره پيامبرى پيامبر نيست، نوعى روش كار پژوهشى براى پول در آوردن است و نه رسيدن به واقعيتها و اگر يك شخصيت تاريخى بنام محمد مد نظر شماست، پس چرا مىخواهيد كسى را تحقيق كنيد كه از همان نخست عليه تصوّرات شماست؟
موضوع شما، براى او و يافتگان معرفت او موضوعيت ندارد. مشكل اساسى شرق شناسى نيست، انتخاب شيوههايى است كه ما را به حقايق تاريخى نزديك نمىكند. حقايقى نه آنطور كه مؤمنان مىخواهند، آنطور كه صادقانه محقّقان را قانع سازد.
: پس شما روشهاى تحقيقى رايج در دانشگاههاى غرب را براى اسلام شناسى مناسب نمىدانيد؟
آقاى نجفى: شايد براى اسلام شناسى مناسب باشد؛ زيرا اين رشته بىمحتوى را غربيان به وجود آوردند، ولى براى مدينه شناسى هرگز؛ چرا كه ما به مدينه او مىرويم تا آنچه آنجا بوده به معرفت ما درآيد و نه اينكه مدينهاى را كه ما مىخواهيم بنانهيم تا داستان تاريخى شهروندانش را بنگاريم! البته معتقد نيستم كه بايد روشهاى تحقيقى رايج در دنياى امروز را مانند روشهاى تحقيقى قدماى مسلمان كنارى نهيم. هر دو به يك حد نارسا و ناقص است ولى معتقدم هيچ دستاوردى در دانشگاهها و حوزهها بد نيستند. آنچه مهم است اين است كه چگونه خود را در متن اين يا آن و يا هر دو، جاى دهيم تا به مدينه او رسيم؟ اين مشكلترين مرحلهاى است كه هر مدينه شناسى در زندگى با مدينه او، با او و ياران او روبروست. من چون خواستهام با مدينه زندگى كنم، خود تلاش كردم تا هم با آگاهى از روشهاى تحقيقاتى قديم و جديد، به اصلاح روشها نائل آيم و هم
منابع تاريخى را مورد نقد و بررسى قرار دهم تا بتوانيم در شهر او نشانههاى واقعى را بيابيم.
ما براى رسيدن به شناختهاى واقعىتر، جز صدق، هيچ راهى و جز واقعيت هيچ تعهّدى به نوگرايان جهانى و يا سنت گزاران عالم اسلامى، نداريم.
: با اين تجاربِ پژوهشىِ ربع قرنى، تا كنون درباره مدينه شناسى چه نوشتى؟ چه چاپ شده است و چه در دست چاپ داريد؟ اجازه دهيد كمى درباره موضوعات و محتواى كتاب صحبت كنيم؟
آقاى نجفى: خاضعانه تأكيد مىكنم، مدينه شناسى يك شوق و عشق پژوهشىِ شخصى است درباره آنچه كه مىخواستم صادقانه درباره آن بدانم، نه يك كار گروهى و يا آنچه كه مىبايست صورت بگيرد، لذا توجه مىدهم در همين حد با آن تماس بگيريم. هيچ طرح جامعى در ذهن من نبود. تا آنجا كه امكاناتم اجازه مىداد پيش رفتم. هرجا نتوانستم، ايستادم و تضرّع كردم ولى از يأس نناليدم. هيچ عجلهاى نداشتم تا كارى را نشان دهم؛ زيرا اين تحقيق را براى زندگى خودم نمىخواستم.
خودم را براى اين تحقيق مىديدم، لذا محتواى هر مجلد دقيقاً مشتمل بر موضوعاتى است كه نقد نيست، حال است. ديروز و امروز نيست، حال است.
در اين حال بودم كه هم صادقانه در خشكى آن سوختم و هم در درياى آن غرق شده بودم.
در مجلد اول: سيّاحى را مىبينيد كه تلاش كرده آنچه را در مدينه 1354 تا مرداد 1357 شمسى ديده و صف كند؛ مسجدها، خانهها، چاهها، قبرها.
ولى در مجلد دوم: موضوع غزوات را موردض بررسى قرار داده و از راه تطبيق منابع با موقعيتهاى جغرافيايى بدر، احد، خندق، خيبر، پىبردم كه غزا، دفاعى اجتناب ناپذير براى صلح بوده و پىبردم كه چگونه قريشيان جنگجو و يهوديان پول پرست حجاز، آن زمان نتوانستند مهر اسلام را به شمشير اسلام و عدل اسلام را به ثروت اسلام! بدل سازند.
در مجلّد سوم: به عنوان اوّلين ايرانى مسلمانى كه بر اساس مستندات تاريخى
اين مسير را طى كرد، راهىِ درك و فهم مسير هجرت شدم، آنقدر بر وجب به وجب اين راه بزرگ تاريخ چرخيدم و منابع و مصادر تاريخى را خواندم تا يافتم هجرت او هرگز نتيجه هراس از قتل و عدم تحمل رنجهايى نبود كه قريشيان بر ضدّ او اعمال مىكردند و خروج او و راهى كه طى كرد هرگز پنهانى نبود، و غار ثور، هرگز مخفىگاه او نبود، عبادتگاه او بود. هجرت او براى جهانى كردن دعوت اسلام بود؛ كارى كه جز با گذشت از مال و زندگى و ترك تعلّقات وطن (مكه) ميسّر نمىشد.
در مجلّد چهارم: در مسير بازگشت پيامبر به مكه، رفت و آمدها كردم تا يافتم كه هرگز پيامبر در پى فتح شهر و تصرف خاكى نبود، مهر اسلام قلبها را فتح كرد و فتح يك رحمت بود تا قلبها از كورى خود به روشناى خدا افتد و نه يك پيروزى نظامى كه قلبها را به اطاعت كور مىكشاند.
در مجلد پنجم، فرهنگ جغرافيايى سيره پيامبر را جمع آورى كردهام تا محققان را در ادامه پژوهشهاى مدينه شناسى يارى دهد.
اينها كارهايى است كه پژوهش آن به اتمام رسيده ولى امكان چاپ فراهم نيست. اما چيزى كه جامع همه اين مجلدات است، مجلّد ششم است كه هنوز دست بكار نشدهام؛ زيرا نيازمند كار و اصلاح دل است تا دستم بتواند قلم صدق را نگه دارد، اگر عمرى باشد و توفيق قلبى كه قلمى را نگه دارد، تلاش خواهم كرد در مجلّد ششم زندگانى پيامبر را به زبان بسيار ساده و تنها بر اساس قرآن و كلام خودش بنگارم؛ شيوهاى كه سالهاى قبل بر خارهاى مغيلانِ تشويق و تهديد گام نهاديم تا مسيرش را بكنيم، شايد به قرنى بعد ما آبى رسد.
: در تحقيق چنين تأليفى چه احساسى داريد؟ آيا فكر مىكنيد خدمتى به فرهنگ ايران اسلامى كردهايد و يا خدمتى به فرهنگ جهانى اسلام؟
آقاى نجفى: در طى راه پژوهش، هرگز احساس نكردهام كه مىخواهم به كشورى خدمت كنم و يا با نشر كتاب مدعى يك خدمت فرهنگى باشم، عاشقى بودم كه مست حضور در بوستانى شدم، مست حضور، نظر به ميوههايى نمىكند كه ممكن است
از اين بوستان نفعى به اين يا آن رساند. چون فارغ از احساس خدمت و نفعى بودم، هرگز احساس نكردم كه در اين راه به كمك كس يا مؤسسه و دولتى نيازمندم. نياز من در شادى من به اينكه چنين توفيقى براى من حاصل شده، مستحيل بود. نمىدانم مرز اين بىنيازى با شادى ناشى از احساس توفيق كجاست؟ همين قدر مىدانم كه تمام توجه من به شناخت و اصلاح راهى بودم كه آن را طى مىكردم، آيا نتيجه چنين توجّهى مىتواند كارى شايسته تلقّى شود؟
ادعاى گزافى است كه از گمان آن مىهراسم.
: در خاتمه اين گفتگو، چه الگوهايى را براى پژوهش در تاريخ حرمين شريفين به محققان و دانش پژوهان پيشنهاد مىدهيد؟
آقاى نجفى: من صالح نيستم كه به ديگران راه و روشى را نشان دهم، همين قدر مىتوانم بگويم راهى كه من به تجربه انتخاب كردم چه بود. نخست در بيان تاريخ مكه و مدينه، هيچ جهت مذهبى خاصى را ترويج نكردم، نگذاشتم آرمان سياسى كشورى سايه بر بيان تاريخ سرزمينى بيندازد كه محل ظهور اسلام بود. از دل كين به تاريخ را زدودم، با ايمان به رحمت بر آتش تبعيض به اقوام و تعصب به اديان، آب مهر پاشيدم، نخواستم آرا و اسناد پيشينيان را در قالبى كه خود آن را مىخواستم جاى دهم و يا اگر آن را نمىپسنديدم، كنارى نهم. از امروز به گذشتهها افتادم تا بيان امروزى آن را بيابم و در نهايت احساس مىكردم مدينه شناسى پيش از آنكه كتابى در دست اين و آن شود، مدرسهاى است كه در آن الفباى مدينه شناسى را مىآموزم.
طرح جايگزين شود.
نوشته: مهندس عبد العزيز بن عبدالرحمان كعكى
ترجمه و معرفى: عبد اللَّه امينى
كتابهايى كه درباره تاريخ مدينه نگاشته شده، از قرن دوم هجرى به بعد است گرچه متأسفانه برخى از آنها اكنون در دسترس نيست؛ از جمله علماى پيشين كه در اينباره نوشتهاند، «عبدالعزيزبن عمرانالزهرى المدنى» و «محمدبن الحسنبن زبالة المخزومى المدنى»- نگارنده «اخبار المدينه»- است، كه «سمهودى» از اين كتاب- كه نزد وى بوده و همراه با ديگر كتب او در آتشسوزى رمضان 886 سوخته- بسيار نقل كرده است. (1)از مورّخان مشهور ديگر، «عمربن شبَّة النميرى البصرى» (173- 262 ه.) است كه اثر وى با تحقيق «حبيب محمود احمد» در مدينه به چاپ رسيده است. (2)كاملترين تاريخ مدينه، «وفاء الوفا باخبار دارالمصطفى» نگاشته «نورالدين على بن عبداللَّه السمهودى» (844- 911 ه.) است، اين اثر توسط خود وى مختصر شده و با عنوان «خلاصةالوفا» منتشر شده است.
در حال حاضر، برخى از پژوهشگران نيز در اين مورد، آثارى نگاشتهاند، از جمله:
استاد عبدالقدس الأنصارى (م 1403) با عنوان: آثار المدينة المنورة.
استاد على حافظ (م 1408) با عنوان: فصول من تاريخ المدينة المنورة. (3)3. استاد ابراهيم بن على العياشى
(م 1400) با عنوان: المدينة بين الماضى و الحاضر.
معجم المعالم الجغرافية.
المدينة المنورة- اقتصاديات المكان.
كتاب حاضر
اثر ارزشمندى كه در صدد معرفى آن هستيم، «معالم المدينة المنورة بين العمارة و التاريخ» نام دارد كه توسط مهندس «عبد العزيزبن عبد الرحمنبن ابراهيم كعكى» نگاشته شده است. وى از آنرو كه معمارى خوانده است، بيشتر به بازگويى «معمارىِ» مدينه مىپردازد، تا «تاريخ» آن. در مقدمه اين كتاب- به قلم شيخ عبيداللَّه محمدامين كردى- (م 1420) آمده است كه: در نُه جلد اين اثر، بافت معمارى مدينه و چگونگى شكلگيرى و پيشرفت و دگرگونىاش و نيز مظاهر طبيعى جغرافيايى و اتوگرافى آن آمده است.
جلد اول اين اثر، در دو مجله و در اندازه بزرگ است و طبع آراستهاى، همراه با تصاوير و رسوم زيبا است.
عناوين نُه جلد عبارت است از:
جلد اوّل: نشانهاى طبيعى (كوهها و زمينهاى سنگ سياه و مسيلها) (چاپ شده).
جلد دوم: پژوهشى در مورد مراحل دگرگونى عمرانى و پيشرفت (چاپ شده).
چلد سوم: دژهاى طبيعى و قلعهها و بُرجها و ديوارها و دروازههاى مدينه (چاپ نشده).
جلد چهارم: مساجد (چاپ نشده).
جلد پنجم: چاهها و چشمهها (چاپ نشده).
جلد ششم: بخشهاى خدمات عمومى و آموزشى (كتابخانهها و مدارس و معابر و راهها و حمامها و راهآهن) (چاپ نشده).
چلد هفتم: خانههاى قديمى سنتى و معمارى (چاپ نشده).
جلد هشتم: ويژگىهاى بافت عمرانى و تسلط روشنايى بر حياط و محلهها و كوچهها (چاپ نشده).
جلد نهم: اماكن و بقاع (چاپ نشده).
1) معجم المطبوعات العربية فى المملكة العربية السعودية، ص 955
در اين كتاب، حوادث تاريخى هريك از موارد فوق، پس از پژوهش گسترده و با گرايش توصيف جغرافى و نشانههاى طبيعى آورده شده است.
مهندس عبد العزيز- نگارنده- در مدينه منوره، به سال 1376 هجرى به دنيا آمده، دانش آموخته «جامعة الملك سعود» با مدرك ليسانس در رشته مهندسى ساختمان است. او به مدت دو سال استاد دانشگاه بود و بعد در شهردارى مدينه، مشغول به كار شد.
مناصب مختلفى داشته كه آخرين آنها «رياست پروژههاى پيشرفت مناطق مشرِف بر راههاى اصلى» و «ناظر برنامهريزى مناطق بدون نقشه» بوده است. مهندس عبدالعزيز، فوق ليسانس خود را در 1417 در همين رشته، از دانشكده مهندسى «جامعة الأزهر» دريافت كرده و چند كتاب در تاريخ مدينه و معمارى آن نوشته است.
جلد اوّل: نشانههاى طبيعى
اين جلد، با تصويرى از مسجدالنبى صلى الله عليه و آله و با گفتار ملك فهد آغاز شده، سپس سخن امير مدينه- امير عبدالمجيد- آورده شده است. قصيدهاى از «على حافظ» در اشتياق مدينه. اهداى كتاب، معرفى محتواى جلد اوّل (كوهها، غارها و مسيلها)، مطالب صفحات: 26- 747 را تشكيل مىدهد.
هر مكانى به همراه تعيين محدوده و تصويرى رنگى است. اخبار مربوط به آن مكان و مسافتش تا مركز مدينه، با مراجعه به تأليفات تاريخى- از جمله «تاريخ المدينه» ابن شبه، «طبقات الكبرى» ابن سعد، «معجم البلدان» ياقوت و «وفاء الوفا» ى سمهودى- آورده شده است و نيز احاديث مربوط به آن موضع، به نقل از صحيح نجارى و مسلم و مسند امام احمد و ديگر كتب آمده است.
432 صفحه از مجلّد اوّل، درباره كوههاست و مجلّد دوم، به معرفى زمينهاى سنگ سياه و آبگيرها مىپردازد. از مشهورترين اين زمينها «حرّة و اقم» در شرق، «حرة الوبره» در غرب و «شوران» در جنوب است. به موارد ديگرى مانند: الناعمة، القفيف و الحزم نيز پرداخته است. گفتنى است اين اماكن با رسم و تصوير رنگى معرفى شده است. نگارنده در اينباره مىگويد:
ويژگى زمينهاى سنگ سياه مدينه، داشتن بريدگىها و شكافهايى است كه آبگيرها
و مسيلها در آن رواناند. نويسنده روايتهاى كتب تاريخى را درباره زمينهاى سنگ سياه مدينه آورده؛ مثلًا درباره «نار الحَرّة» به نقل از صحيحين مىگويد:
«وقتى در آنجا آتش شعله كشد، قيامت برپا مىگردد». آتشفشانى اين منطقه در جمادى الثانى 654 به وقوع پيوست.
پس از شناساندن زمينها، به معرفى آبگيرها پرداخته است؛ از جمله آنها «وادى العقيق» است كه يكى از زيبايىهاى شگفتانگيز طبيعت مدينه به شمار مىآيد. تصاويرى از اين مكان به همراه جستارى در قصرها و باغها و سرچشمههاى پيشين- از جمله «النقيع» و «العقيق الأدنى» كه جزئى از آن وادى در منطقه «ذىالحليفه» است- آورده و مطالبى درباره «زغابه» و مسير آبگيرهاى سهگانه مدينه (العقيق، بطحان و قناة) نوشته است. همچنين «اضم» معروف به «وادى الحمض» نيز از جمله اين مسيرهاست. نگارنده سپس سرودههايى درباره اين مناطق نگاشته و سخن خود را با مسيل «ابىجيده» در وادى بطحان- كه راه به خانههاى اهالى مدينه داشت و باغبانان و كشاورزان را شاد مىكرد- پى مىگيرد. در اين مناطق، سه سد اصلى و چند سد فرعى براى نگهدارى آب ساختهاند. وادى قنات، معروف به «سيل سيدنا حمزه» از قديمىترين آبگيرهاى اين منطقه است كه هنوز از سرچشمه آغازين آب مىگيرد و در مسير كهن خويش است. اين مسيل داراى چندين سد و پل است كه در احاديث و نوشتهها بدانها اشاره شده است. سپس آبگيرهاى:
وادى رانونا، وادى مذينيب، وادى مهزور به تفصيل شناسانده شده و فاصله آن تا مدينه و اقدامات عمرانى جديد معين شده است.
فهرست تفصيلى مطالب و تصاوير و معرفى 98 مرجع و ... در پايان آورده شده، كتاب به 310 صفحه رسيده است.
معرفى جلد دوّم: نشانههاى دگرگونىهاى عمرانى و پيشرفت مدينه منوره
سخن آغازين اين جلد، از دكتر صالح بن على بن هذلول- سرپرست وزارتخانه امور شهردارىها و دهدارى و برنامهريزى- است، كه به ضرورت تاريخنگارى مدينه پرداخته است.
درآمد كتاب را دكتر احمد فريد نگاشته كه درباره ارزش كار نگارنده است. در دنباله يادداشت شيخ عبيداللَّه
محمدامين كردى آمده كه باز درباره كتاب و چگونگى تدوين و محتواى آن است.
آنگاه مقدمه نويسنده درباره ويژگىهاى مدينه و خصوصيات عمرانى و بافت معمارى آن است و وى از شيوه پژوهش خويش براى نگارش اثر سخن گفته است. و نُه فصل كتاب درباره مطالب زير است:
پيشرفتهاى عمرانى مدينه پيش از اسلام، در عصر نبوّت، خلفاى راشدين، عصر اموى، عباسى، مملوكى، عثمانى، هاشمى و عصر سعودى. در پايان (فصل نهم) گزيدهاى از كتاب آورده شده است.
نويسنده براى معرفى وضع مدينه در هريك از زمانها و مستندسازى مطالب، مطالعات و تحقيقات گستردهاى كرده و در جمعآورى آنچه از كتب يا حوادث تاريخى ممكن بوده و نيز مشاهدات برخى افراد را آورده است. و نيز مهمترين پيشرفتهاى عمرانى را شناسانده است. نيمى از آنچه درباره پيشرفتهاى عمرانى نگاشته شده، مربوط به زمان روى كار آمدن سعودىهاست كه مدينه شاهد پيشرفت خوبى بوده است.
نويسنده به بيان ويژگى جغرافى و طبيعت مدينه نيز پرداخته و معتقد است با شناخت طبيعت اين شهر، مىتوان وضع عمرانى و طبيعى و جغرافيايى منطقه را به دست آورد و تأثير آن را در خُلق و خوى ساكنان آن شناخت.
متوسط دماى مدينه در تابستان و زمستان و تأثير آن در بافت عمرانى و طبيعى، موقعيت كشور عربستان در شبه جزيره عربستان و دنيا، مرزهاى طبيعى و سياسى و ويژگىهاى آب و هواى حجاز و شكلگيرى آن از كوه و دشت- كه نام «تهامه» را برخورد نهاده است- از ديگر مطالب كتاب است.
موقعيت عرض و طول مدينه، سطح ارتفاى آن از دريا، زمينهاى سنگ سياه جنوب و شرق و غرب آن، وجود كوه احُد در شمال و «عير» در جنوب، آبگيرها، آب و هواى مدينه، ويژگىهاى اصلى جغرافيايى و شمار نفوس مدينه قديم از جمله مباحث اين اثر است.
نگارنده مىافزايد: به هنگام ورود پيامبر به مدينه، شمار مردمان، قريب شصت هزار نفر- به نقل از «سكان المدينة المنوّره» نوشته محمد شوقى- بود.
نويسنده جمعيت مدينه را در هر زمان ذكر كرده و به صورت نمودار و جدول، مقايسهاى بررسى كرده است.
در فصل آخر كتاب، ملاكهاى برنامهريزى و پروژههاى عمرانى شمرده شده، ضمن معرفى مناطق تاريخى مدينه، از سلامت بناهاى عمرانى و طبيعى سخن رفته است. در دنباله كتاب توصيهها و سفارشها و تدابير عمرانى براى شهرهاى اسلامى و راههاى اجراى آن، ذكر شده است. از جمله اين راهها، آموزشهاى دانشگاهى و مراكز پژوهشى و كارورزى «همانديشى جهانى عمران و معمارى در جهان اسلام» است.
در پايان اين جلد- با 544 صفحه- فهرست موضوعات و تصاوير و رسوم و جدولها و مصادر آمده است. بهتر بود چاپ جلد دوّم، در دو جلد انجام مىشد، زيرا چاپ گلاسه آن- هر برگ 120 گرم- براى جابه جايى دشوار مىنمايد، گرچه چاپ نيكوى آن- به ويژه تصاوير و رسوم- و وضوح كلمات، ستودنى است.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
به كوشش: سيّدعلى قاضىعسكر
«حاج لطفعلى خان اعلايى» از تجّار و چهرههاى شناخته شده شهرستان «ابهر» بوده است، وى همراه برادر و برخى پسر عموها و ديگر خويشاوندان خود، در شوّال 1336 ه. قصد مكّه مىكند واز مسيرهاى «همدان»، «كرمانشاه»، «قصرشيرين»، «سرپل ذهاب» و «خانقين» راهى «عراق» مىشود و پس از زيارت عتبات عاليات به «شام» و سپس به «بيروت» آمده، از آنجا با كشتى به «پرت سعيد» و «سوئز» مىرود و از آنجا راهى بندر «ينبع» عربستان مىشود تا با رفتن به «مكّه» اعمال و مناسك حجّ را به جا مىآورد ...
نسخه دستنويس مؤلّف موجود نيست ليكن به درخواست وى مرحوم «آقاى محمّد تقى نبيّى» متخلّص به احقر در پانزدهم ذىقعده سال 1348 ه. ق. به تحرير آن مشغول و در چهاردهم ذىحجّه همان سال آن را به پايان برده است. اصل نسخه نيز در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره 4243 موجود مىباشد.
از فصل سى و نهم سفرنامه كه مرقوم داشته است: (در سلخ محرّم 1336 صبح زود از همدان حركت نموده به طرف آوج رهسپار شديم ...) اينچنين فهميده مىشود كه سفر در ششم شوّال سال 1335 ه. ق. آغاز و در محرّم 1336 ه. ق. پايان يافته است و در نتيجه «آقاى محمّد تقى نبيّى» در سال 1348 ه. ق. اصل سفرنامه كه به خطّ مؤلّف بوده را بازنويسى كرده است.
در شماره پيشين، بخش اوّل سفر كه گزارش كننده حركت مؤلّف از «ابهر» به «بغداد» بود به چاپ رسيد و اينك ادامه آن تقديم مىگردد:
فصل هفتم: حركت به كربلاى معلا
وقتى خواستيم حركت كنيم، رفتيم اتومبيل را بگيريم، يك اتومبيل فورد سوارى بوده، گرفتيم.
بنده عرض نمودم به رفقا، چون من خيال دارم با ماشين بيايم، ببينم (1)ماشين اينجا با ماشين «حضرت عبدالعظيم» چه طور است؟ رفقا هم قبول نموده، سوار شده، حركت نمودند.
بنده با يكى از رفقا، يك درشگه گرفته، اسبابها را توى درشگه گذارده، به پاى ماشين حركت كرديم، چون پاى ماشين رسيديم بنده گفتم: خدايا! كاش من ببينم اقلًا يك همچو ماشينى از خطوط اصلى «ايران» كشيده شود، فورى اين دو كلمه را بنده افزودم، راه آهن بهتر است نه اينكه در دست كمپانى خارجه باشد، و اميد دارم كه همين طور كه دولت عليّه اقدام نموده است، خطوط اصليه را بكشد، اگر هم محتاج به كمك شد يك سهمى را هم تحميل «تجّار ايران» نموده، كه با دولت شركت نمايند، اين اولين قدم را در عمران مملكت بردارند.
معهذا اداره راه آهن «بغداد» چندان تعريف نداشت، از راه آهن «حضرت عبدالعظيم» نمىتوان ترجيح داد، خصوصاً جايگاه بليط فروشى، خيلى از آن بدتر است. مسافرين كه بليط مىگيرند، بايد در كجا جمع بشوند، يك قيل و قال عجيبى بود تا موقعِ حركتِ ماشين، گذرانديم.
تقريباً سه ساعت از شب گذشته بود كه ماشين حركت كرد، ولى واقعاً وسط «بغداد» و «كربلا» را با مكينههاى (2)بخارى چه طور آباد نمودند، تا انسان نبيند باور نخواهد كرد! چندين صدها حوض آب به قوّه مكينه آورده، زمين را كه چندين هزار سال باير بوده، آبيارى مىنمايد، كه از وجود همان مكينه، هم ملت مشغول زراعت [هستند] و هم دولت استفاده مىبرد.
ولى هزار افسوس كه ايران منبع آب است، تا اكنون اقدام عاجلى نشده، از قبيل «سدّ كارون» به خوزستان، يا انحراف رود كوهرنگ (3)به زاينده رود اصفهان، يا بستن سد رودخانه گرگان به استر آباد، كه صدها از اين سدها براى عمران و آبادى مملكت ما لازم است. تاكنون نه دولت اقدام عاجلى در اين باب فرموده و نه ملت فكر تأسيس يك شركتى نمودند كه هزارها نفوس را به كار وادار نموده، از آب و هواى لطيف «ايران»، كه دست
طبيعت و عطوفت حضرت احديّت به ما ايرانيان مبذول فرموده، استفاده بريم.
فصل هشتم: ظلم چيست و ظالم كيست؟
البته هر كسى مىداند كه به يك قدر حبّه، انسان به كس ديگر تجاوز نمايد، آن ظلم شناخته مىشود، ولى يك وقت مىشود انسان هم مظلوم است [و هم] ظالم شناخته مىشود، ولى بعضى اوقات محض اعانت به ظلم، ظالم شناخته مىشود، ولى در دو موقع مظلوم شناخته مىشود.
يكى اينكه انسان با قواى خود در دفع ظلم اقدام نمايد، در آخر مقهور باشد.
قسم دويم كه انسان مظلوم شناخته مىشود، در آن موقع است كه: شخص عالم و فاضل در ميان قومى زندگانى مىنمايد، علاوه بر اينكه به مواعظ و نصايح آن شخص گوش [نمى] نمايند، جهل خود را [نيز] بر آن عالم تحميل [مى] نمايند و بزرگترين ظلم به عقيده بنده همين است و بس.
ولى ظالم به عقيده بنده چهار كس است:
اولين ظالم آن است كه قبول ظلم را نمايد، و ظالم را حريص (1)نموده، مردم را به زحمت مىاندازد.
دويم كسى است كه مىتواند رفع ظلم را بنمايد، ولى با اين حال هيچ اقدامى ننموده، مظلوم را چون غزال (2)گرفتار چنگال سگ بدكار مىگذارد.
قسم سوم كسى است كه اعانت بر ظلم ظالم نمايد، اين طور اشخاص به منزله تيرى است [كه] از دست ظالم رها شده، به قلب مظلوم مىخورد. اگر چه اين شخص يك آلت محسوب است، بلكه خود اين شخص عامل است، كه اگر اين طور اشخاص رذل (3)، به دور اشخاص بدفطرت جمع نباشند و با هم تشريك مساعى ننمايند، هيچ وقت نمىتوانند به كسى تعدى بنمايند.
قسم چهارم خود ظالم است كه ظلم را ايجاد بنمايد؛ يعنى امر مىنمايد فلان كار بايد فلان طور باشد، همين امر است كه سرمنشأ ظلم و تعدّى است.
فصل نهم: ورود به كربلاى معلا
وقت اذان صبح به «كربلا» ورود نموديم، رفته رفقا را پيدا كرده، اسبابها را به منزل حمل نموده، به طرف صحن
مطهر «حضرت خامس آل عبا ابى عبداللَّه الحسين»]« [رهسپار شديم، چون به حرم مطهر وارد شديم، مشغول زيارت شديم، كه در حين زيارت بنده در اين فكر فرو رفته، كه واقعاً حضرت چگونه سلاسل ظلم را پاره نمود و ميليونها نفوس را از دست تعدى ظالم بيرون آورد.
يك دفعه گويا بر بنده گفتند كه: اين همه اذيت و مصائب را متحمل شده، از عزيزترين علاقهجات صرف نظر نموده، كه قبول ظلم و تبعيت ظالم را ننمايد و مادامى كه [خون در] رگ مبارك گردنش در حركت بود، نگذاشت حقوق حقه خودش پايمال هر ناكس دون بشود و بر ما مسلمانان سرمشق داد كه به زير بار ظلم ظالم نرويم و به هر قسمى كه باشد از خود و ديگران رفع ظلم نموده و هيچوقت تبعيت ظالم و غير مسلم را قبول ننماييم، اگر وقتى كار بر ما سخت شد جان عزيز را فداى آزادى نمائيم.
فصل دهم: جوانمردترين اشخاص عالم
گرچه مقصود بنده مزاحمت نيست، كه خيال خوانندگان را مشوّش نمايد، بلكه منظور بنده اين است كه يك [قدرى] به تاريخ مشاهير عالم اسلامى دقيق باشم و ببينم فلسفه اين جانبازىها و زد و خوردها چه بوده، انسان بايد چطور زندگانى نمايد كه اقلًا صفحه تاريخ را مفتضح ننمايد.
كلمه «عدل» (1)در دنيا چه قدر زيبا [است] و نتيجه خوب مىبخشد، و ظلم چه صفت رذل [است] و چه نتيجه وخيمى دارد، كه انسان را به روز سياه گرفتار نموده و پس از مرگ، دست از يقه (2)ظالم نمىكشد، مادامى كه دنيا هست، در صفحه تاريخ، انسان را مفتضح مىنمايد.
البته عموم آقايان و برادران دينى و اشخاصى كه به تاريخ دنيا آشنا هستند، از واقع كربلا مستحضر و حر بن يزيد رياحى- عليهالرحمه- اول كسى بوده [كه] از طرف عبيداللَّه بن زياد، با عده قرب هزار نفر مأمور شد كه در هر جا به حضرت حسين بن على برسد از آن حضرت جلوگيرى نموده، نگذارد به هيچ طرفى حركت نمايد، تا اينكه براى يزيد بن معاويه بيعت بگيرد، رسيدن او به حضرت و مكالمه آن لازم به شرح نيست.
چون در ركاب حضرت به كربلا ورود نمود، وضعيت را دگرگون ديد، با اينكه سِمت سردارى و فرماندهى داشت، از رياست خود استعفا داده و در صورتى كه معلوم و يقين بود، كه حضرت مغلوب خواهد شد، به حضور حضرت مشرف شده، دست از طبيعت ظالم كشيده، در ركاب آن حضرت شهيد شد و اسم خود را در صفحه روزگار به نيكى يادگار گذارد.
امروز كه هزار و دويست و هشتاد و چهار سال از واقعه كربلا مىگذرد، مرقد شريفش زيارتگاه مليونها جمعيت شده، كسانى [هم] براى رياست پنج روزه، گرفتار عذاب آخرت و مستوجب لعنت مليونها نفوس شدند.
فصل يازدهم: حركت به نجف اشرف، عودت به كاظميين
دو شب در كربلا مانده، روز سيم صبح بعد از زيارت، دو دستگاه اتومبيل فورد سوارى گرفته، به طرف نجف اشرف رهسپار شديم، چون به نجف وارد شديم، بعد از تعيين منزل به زيارت حضرت امير عليه السلام مشرف شده، پس از زيارت به منزل عودت نموده، شب را در نجف توقف نموده، صبح با واگون به طرف كوفه حركت كرديم.
پس از ورود به كوفه به زيارت «حضرت مسلم» مشرف شده، به مسجد كوفه رفتيم، پس از تكميل عبادت، به طرف «دجله» كوفه روان شديم، كه از وسط كوفه عبور مىكند، در كنار دجله يك مهمانخانه بود. در آن جا صرف نهار و چايى نموده، قدرى هم استراحت كرده، پس از استراحت يك ساعت به غروب مانده، به طرف «نجف» مراجعت نموديم.
وقتى به نجف رسيديم، شب را هم در نجف توقف كرده، صبح زود همان روز به طرف كربلاى معلا روان شديم، آن شب را هم در كربلا توقف نموده صبح زود به طرف كاظميين حركت كرديم.
فصل دوازدهم: شرافت نتيجه ديانت است
اوّلًا مشهور است كه انسان اشرف مخلوقات است، صحيح، ولى اول بايد انسان شدن، آن وقت شريف است، نه اينكه هر كه داراى گوش و بينى شد، انسان است. الاغ هم گوش دارد و گاو هم
بينى دارد. انسان كه اشرف مخلوقات است، متصف به اوصاف چندى است، كه نوشتن آنها از وظيفه اين اوراق خارج است، بلكه آدم موذى (1)صد مرتبه از خر و سگ بدتر است.
در نزد خرد سگان بازار بهتر ز كسان مردم آزار
در «ايران» امروزى ما، عموم اهالى از شرافت حرف مىزنند، ولى اغلبِ از مردم، پى به معنى شرافت نبرده هيچ، بلكه هم در همه مجالس نشسته و حرف از شرافت مىزنند، بلى آدم باشرافت كسى است كه حافظ شرافت خود و هم نوع خود باشد. پرواضح است و مبرهن كه هر كس مىخواهد در انظار مردم محترم باشد، همين طور هم نوع خود را بايد محترم شمرده، و هر حرف تلخى را كه راضى نيست خودش بشنود، آن حرف را هم به ديگران نگويد.
از دست و قلم و ساير جوارح انسان باشرافت، نوع بشر يقيناً بايد ايمن باشند، همان طورى كه انسان عاقل براى حفظ مال و نواميس خود مواظب است، بايد مواظب مال و نواميس ديگران هم باشد.
اينها هم بسته به وجود ديانت است، كه مثل پليس در همه حال و همه اوقات، مواظب حركات انسان مىباشد. هر جا بخواهد دست درازى بكند، ولو اينكه در خفا هم باشد، ممانعت مىنمايد، به موجب نص صريح آيه كريمه إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ. (2)
ديگر اينكه انسان نبايد در حق ديگران، خيال بد نمايد، در صورتى كه از قلب آن خبر ندارد، همين طورى كه بنده خودم در صحن مقدس «حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام» مشغول زيارت بودم، يك شخص كه از يك چشم هم معيوب بود، به نظر من جور ديگر آمد، در قلب خود گفتم كه مىگويند در مشاهد متبركه جيببرى مىنمايند، ممكن است از همين اشخاص باشد. چون آن شخص واقعاً آدم محترم و شخص باشرافتِ متدين بوده و بنده هم بىجهت اين خيال واهى را در حق آن شخص نموده بودم، «خداوند عالم» از عطوفت و مهربانى كه نسبت به بندگان خود دارد، نخواست آن شخص محترم، متهم در نظر بنده باشد، دو روز پس از اين قضيه كه گذشت، همين شخص كه بنده عرض كردم، خودش به «متولى باشى» و «كليددار» و غيره هر جا مىبيند، مىگويد من يك چيزى پيدا كردهام، مال هر كس هست
بيايد، علامت و نشانه آن را بگويد، مال خودش را تحويل بگيرد. اين قضيه كمكم در «كاظميين»، انتشار غريبى پيدا كرده، تمام زوار مطلع شدند.
يك روز دو نفر از اهل كرمانشاهان خود را به نزد آن شخص رسانيده، مىگويند:
در حدود دويست و پنجاه روپيه، و يك طغرا برات چهار صد و پنجاه تومان، و چند عدد ليره از ما گم شده، و يك علامت مخصوص داشتند كه غير از اينها بوده، اظهار مىنمايند، اگر چنانچه شما آنها را پيدا كردهايد، صاحب آنها ما هستيم، با اين علامات كه عرض كرديم، مسترد داريد.
از قضا هم آن نقد و برات بوده، كه همين شخص پيدا كرده، تماماً بدون اينكه دينارى طمع نمايد، به صاحبانش رد مىنمايد. پس معلوم شد كه شرافت بسته به ديانت است، اگر چنانچه اين شخص ديانت نداشت، آن دو نفر غريب را در ولايت غربت به مرض فقر گرفتار مىنمود.
فصل سيزدهم (تذكرهخانه بغداد)
قرب يك ماه در «كاظميين» توقف كرده، [تا] شايد از طرف قونسولگرى دولت عليّه، تذكرهها را قول (1)بكشند، ممكن نشد، خدمت نايب قونسول «كاظميين» رفته در خصوص امضا نمودن تذكرهها مذاكره نموديم. شفاهاً فرمودند تا دستورى از مركز صادر نشود، ما نمىتوانيم قول بكشيم.
چون موقع تنگ بود، بنده به [اتفاق] آقاى «حاج منصور نظام»، كه يكى از پسران عموى بنده است، تذكرههاى رفقا را گرفته، به طرف بغداد رفته، وقتى كه به تذكرهخانه بغداد رسيديم، اظهار نمودند، پس از دو روز شما تذكرهها را آورده تا امضا نماييم.
پس به «كاظميين» عودت نموده، پس از دو روز به اتفاق جناب آقاى حاج يداللَّهخان اعلايى منصور نظام، به طرف «بغداد» حركت كرديم، وقتى كه به تذكرهخانهها وارد شديم، تذكرهها را ارائه دادم. اظهار داشتند، نمىشود، بايد هر يك از صاحبان تذكره شخصاً در اداره حضور داشته باشد، ما از اين طرف آن طرف تحقيقات كامل نموده، معلوم شد چند روز قبل، يكى از حكام، با يكى از اجزاء، يا اداره تذكرهخانه ساخت و پاخت نموده، چند روپيه به يكى از مستخدمين مىدهد، كه هر چه به خط او
1) مهر و امضا نمودن.
مىدهند فورى به امضا برساند [و] از سايرين جلوگيرى نمايند، كه شايد به وسيله اين، آن حمله دار بيچاره، حجاج را دچار زحمت نموده.
خوشبختانه يكى از همقطارهاى خودش، اين قضيه را به اداره اطلاع مىدهد، پس از تحقيق، آن مستخدم را دستگير و محبوس مىنمايند، از طرف اداره هم قدغن (1)اكيد مىشود كه زوار بايد شخصاً آمده، تذكره خود را بستانند، ما هم مجبور شده، مجدداً به «كاظميين» عودت نموده، شب را هم در آنجا به سر برده، صبح به اتفاق رفقا به سمت اداره تذكرهخانه حركت كرده، تذكرهها را به امضا رسانيده، از آنجا خارج شده، به اداره قونسولگرى دولت انگليس رفته قول كشيدند، از آنجا مراجعت كرده، آمديم گاراژ «حسن هودسن»، يك اتومبيل هودسن (2)سوارى دربست گرفته، هر نفرى هفت ليره انگليس داده تا «شام»، بليط اتومبيل را هم گرفته، به طرف «كاظميين» حركت نموديم، قرار شد اتومبيل را صبح زود، در «كاظميين» حاضر نمايد، فردا صبح هم حاضر نمود، اسبابها را جمعآورى نموده، به اتومبيل بسته [حركت نموديم].
فصل چهاردهم (حركت از كاظميين به شام)
وقتى كه سوار اتومبيل شديم، در تاريخ دوازدهم شهر ذيقعده 1348 بود، در مدت چهار ساعت و نيم وارد «رماديه» شديم، علت تأخير ما هم اين بود كه در بين راه، دو سه مراتب پنچر كرده، از قضاى اتفاقيه، شوفر هم يدكى لوازم اتومبيل را نداشته، يك طور خود را به رماديه رسانديم، وقتى كه خواستيم از دروازه رماديه داخل شويم، فنر اتومبيل شكست، اگر چه در وقت خارج شدن از «بغداد» اتومبيل را معاينه نمودند، بعد اجازه خارج شدن را دادند، ولى نمىدانم شوفر چه كلكى درست نموده، در صورتى كه اتومبيل هيچ عيبى نداشت، با همه اين، هيچ يك از اسبابهاى يدكى را نداشتند و از اداره «حسن هودسن»، يك اتومبيل ديگرى كه همراه اتومبيل ما بود، سفارش نموده بود، كه مواظب همديگر باشند، آن شوفر هم بعد از ما رسيد، اتومبيل را تماماً باز نموده، مشغول درست كردن او شدند. در گاراژ «رماديه» به تذكرهها نگاه كرده، قول مىكشند، بعد اجازه خروج مىدهند، گرچه اين امضا مجانى است، ولى آدم گاراژ، باآدم
1) قدغن، و يا غدغن مأخوذ از تركى و به معنى منع كردن است.
2) هودسن نام يكى از دريانوردان انگليس بود كه در قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم ميلادى مىزيسته ودر سال 1611 در گذشته است. او موفق به كشف قسمتى از دنياى جديد شد، از جمله خليج هودسن كه در كشور كانادا است و از اقيانوس اطلس انشعاب مىيابد و نيز رودى كه در مشرق نيويورك جريان دارد به نام او خوانده شده است.
حكومتى ساخت و پاخت كرده بودند، هر نفرى يك قران به اسم گاراژ مىگرفتند.
يكى از حجاج گفت، ما حالا حركت مىكنيم، چه پولى بدهيم، صاحب گاراژ اظهار نمود، اگر نمانيد هم بايد هر نفرى يك قران بدهيد، اگر چنانچه بخواهيد شب را بمانيد، با تخت خواب، يك روپيه نفرى بايد بدهيد، و بىتخت خواب نيم روپيه، چونكه تذكرهها را به صاحب گاراژ داده، مجبور شده نفرى يك قران بدهد، تذكرهها را بگيرد.
ما هم پس از شش ساعت معطلى، شش از شب گذشته، سوار اتومبيل شده حركت كرديم، خوشبختانه در بين راه، ديگر هيچ اتفاق نيفتاده، در ظرف سى و دو ساعت، از رماديه وارد شام شديم.
فصل پانزدهم (ورود به شامات)
وقتى كه وارد خاك شام شديم، گوئيا از عالم ديگر به عالم ديگرى ورود نموديم:
اولًا- شام داراى آب و هواى لطيف و داراى چهار فصل تمام است و يك آب گواراى لطيف بسيار سرد دارد، به علاوه خيابانهاى وسيع تميزى كه، تماماً سنگ فرش شده و مشجّر، از قبيل بيد مجنون و سرو، كه هر چه از اوصاف بگويم، باز كم گفته [ام] كه مصداق:
روضة ماء نهرها سلسال دوحة شجع طيرها موزون
آن پر از لالههاى رنگارنگ وين پر از ميوههاى گوناگون
باد در سايه درختانش گسترانيده فرش بوقلمون
در تعريف شام صادق آمده، از اكثر جايگاههاى شام آبهاى جارى، به اندازه چندين سنگ جارى است، كه اين آب را به تمام عمارات و مهمانخانهها كشيدهاند، مخصوصاً از مستراحهاى عمارات، آب جارى مىگذرد. از خيابانها، واگونهاى برقى در اياب و ذهاب است.
ميدانهاى گلكارى متعدد، براى عموم افراد داير، كه تفرج بنمايند و اهالى خود شهر هم، به اندازه [اى] خوشاخلاق و سفيدپوست و سياهچشم، داراى قدّ رسا مىباشند، كه انسان گمان نمىكرد كه سنّ مردمان اينجا از پنجاه تجاوز نمايد، در صورتى كه اشخاصى يافت مىشدند، كه سنّ آنها از صد تجاوز نموده، اگر چه از اهالى شام بوى تمدن مىآيد، ولى يك
نقص بزرگى داشتند كه خودشان استقلال داخلى و خارجى نداشته.
روزى به گردش بيرون شديم، دو محلّه در نتيجه بمباردمان (1)فرانسوىها، خراب شده بود، كه يكى از آن دو محله بزرگش مشهور به «محله مرمر» بوده، از قرارى كه مىگفتند از مرمر ساخته بودند و داراى چندين مراتب عمارت بوده، در نتيجه همان بمباردمان، در روى هم ريخته، و چندين هزار نفوس را در زير خاك و سنگ پنهان نموده بود.
گوئيا در زير خاك، صداى استمداد آنان به گوش هر صاحب هوش مىرسيد، و از هم نوع خود استمداد مىجستند كه انتقام آنان را بخواهند، از آنجا برگشتيم به ميدان خيلى بزرگى كه در ميان شهر واقع شده است رسيديم، اين ميدان خيلى عالى و پاك و تميز بوده، و در يك قسمت آن هم در حدود پنجاه اتومبيل سوارى در پهلوى هم ايستاده، رو به خيابان، پشت به ميدان مرتب ايستاده، منتظر مسافر بودند، در آن قسمت ميدان هم درشگهها، همين طور مرتب ايستاده، منتظر مسافر بودند.
از آنجا به طرف مسجد بزرگ مشهور شام، كه از مساجد بزرگ شام به شمار مىرود رفته، كه واقعاً خيلى مسجد عالى و از آثار بزرگ اسلامى است.
اهالى شام از حيث ارزاق خيلى آسوده و خوش گذران هستند، سه شب در شام توقف نموده، شب چهارم پاى ماشين آمده، بليط ماشين گرفته، منتظر حركت ماشين بوديم، ولى از دور، «شام» يك نمايش عالى داشت، چون كه ماشين خانه در پايين شهر بوده، ولى شهر در دامنه كوه افتاده، چراغهاى اليكتريكى (2)مثل ستارگان آسمان مىدرخشيد، كه از ديدن آن منظره عجيب، روح جديدى به انسان روى مىداد.
دو ساعت از شب گذشته، بعد از صرف شام، سوار ماشين شده، حركت كرديم.
فصل شانزدهم: حركت از شام، ورود به بيروت (3)
چون دو ساعت از شب گذشته، سوار ماشين شده، به بيروت حركت كرده، گرچه ماشين از وسط كوه، از شام به بيروت گذر مىكند، با اين حال از هر جا ماشين حركت نموده، اطراف راه آهن باغ بوده، و هر جا باغ نبود، صيفىجات كاشته بودند، دو ساعت از آفتاب گذشته، وارد بيروت شديم، در يك مهمانخانه [كه] در
كنار دريا واقع شده بود، منزل نموديم.
گرچه بيروت عمارتهاى چهار پنج طبقه، و مهمانخانهها و سينماهاى بسيار عالى دارد، و در اكثر خيابانها مشغول تعميركارى هستند، مخصوصاً يك خيابان جديدى احداث نمودهاند، كه از دو طرف آن مغازههاى عالى ساخته، و بالاى مغازهها را دو سه مرتبه عمارت و مهمانخانه ساختهاند.
يك «سبزه ميدان» عالى دارد كه واقعاً خيلى تميز و باصفا است، كه غير از اطراف خيابانهاى وسيع كه واگونهاى برقى عبور مىنمايد، و پيادهرو جلوى مغازهها، خود سبزه ميدان يكصد و پنجاه ذرع طول، و چهل و پنج ذرع عرض داشت.
اين ميدان را به سه قسمت تقسيم نمودهاند:
در وسط آن يك حوض كه دور آن پلّه دارد، چهار گلدان مرمرى هم، به چهار گوشه آن گذارده، گلكارى نمودهاند، سى ذرع عرض و سى ذرع هم طول آن حوض است. اطراف حوض را گلكارى نمودهاند. در ميانه حوض يك فواره به طرز جديد ساخته بودند. كه آب را چهار ذرع به بالا مىزد، و زمين حوض را [با] كاشى آبى فرش كرده بودند، به حدّى كه اگر انسان از دور مشاهده مىكرد، گمان اين را مىبرد كه جوهر آبى در توى آب ريخته. وقتى كه آب از فواره پايين مىريخت، معلوم مىشد از صافى آب است. رنگ كاشى [را] تغيير داده، دور تا دور ميدان را جنگل كاشته، از نيم ذرعى تماماً سرهاى آن را زده بودند. به طرف خيابان پنجرهها و ميلهاى فولادى كشيده بودند و در مخصوصى هم داشت، ولى ازآمدن بهلب حوض ممانعت مىكردند، از دو طرف حوض هم دو خيابان بود، كه هر يك داراى هفت ذرع و نيم است، در طرف جنوبى حوض هم يك گلخانه، تقريباً چهل و پنج ذرع طول، و سى و پنج ذرع هم عرض داشت، و دورادور ميدان را چوب مرمرى كاشته بودند، و از وسط هم گلخانه بود، يك نهر آب هم از حوض تا بالاى گلخانه كشيده بودند، زمين آن هم از كاشىِ آبى بود.
اطراف شمالى ميدان، يك گلخانه به طرز گلخانه جنوبى ساخته بودند و به طرف شمالى حوض كه اوّلِ سبزه ميدان است، عمارت دولتى است و در بالاى دروازه آن علامت دولت عثمانى باقى بود.
نزديك به غروب بود، احتساب بلديّه، ناسوزهاى ده و بيست ذرعى آورده، به حوض نصب كرده، مشغول به پاشيدن آب شدند، فوران آب تقريباً از بالاى درخت سرو و نخل جريان داشت، تا زمين محوطه ميدان و گلخانه را تماماً آب پاشى نمودند.
يوم بيست و يكم ذيقعده الحرام، از اداره كشتيرانى خدديّه (1)بليط صادر نموده، هر نفرى هفت ليره انگليسى داده، بليط «كشتى خددى» صادر نموده، كه روز بيست و دويم حركت نماييم.
فصل هفدهم: حركت از بيروت، حريق گمركخانه
شب بيست و دويم، چهار از شب رفته، گمركخانهِ روبروى همان مهمانخانه كه منزل داشتيم آتش گرفت، تا صبح با كمال شدّت مىسوخت، گرچه اجزاء اطفائيه، (2)با كمال جديّت تامّى كه داشتند، مشغول انجام وظايف خود بودند، از طرفى هم، اجزاء نظميّه، (3)مشغول حمل مالالتّجاره قسمتى را كه حريق احاطه نكرده بود، به جاى ديگر حمل مىنمودند.
تقريباً در حدود دو ميليون ليره عثمانى، تلفات و خسارات تخمين زده، تا غروب همان روز، با آن اقداماتى كه شده بود، امتداد پيدا كرد، نزديكى غروب كه ما به كشتى نشستيم، تا يك ساعت و نيم از شب گذشته، كشتى لنگرانداخته بود. هم گمركخانه مىسوخت، و هم شهر زيباى «بيروت»، يك انعكاس در دريا پيدا كرده بود، در دو ساعت از شب گذشته، كمكم از شهر دور شد، به حدى كه ما غير از آب، چيز ديگرى را نمىديديم.
تعداد اشخاصى كه در كشتى بودند، بالغ بر شانزده نفر از اهالى خود «ابهر» كه با ما هم سفر بودند، دو نفر از سادات طهرانى با دو نفر زن و يك نوكر، و پنج نفر هم اشخاص متفرقه مىشدند، غير از عملهجات كشتيرانى.
علت اين كه مسافرين اين كشتى كم بودند [اين بود كه] پست دولتى بوده، و هر نفرى هم هفت ليره مىگرفت، ولى كشتىهاى تجارتى از سه ليره الى چهار ليره بيش نمىگرفتند، خوشبختانه به واسطه اضافه دادن سه ليره، خيلى به راحتى و خوشى استراحت نموده، تقريباً چهار ساعت از شب گذشته، سكوت در كشتى حكمفرما بود، همه مسافرين
متوجه درگاه حضرت احديّت شدند.
تقريباً قرب ده ساعت و نيم، از طرفغربى كشتى كه عازم سويس بوديم، آبادى از دور نمايان شد، يك ساعت ديگر هم راه را طى نموديم، به طرف شرقى افتاد، قدرى هم كه راه رفتيم، آبادى در طرف غربى كشتى قرار گرفت، كشتى لنگر انداخته، در اين بين «دكتر صحّيه» (1)فورى وارد كشتى شد، ولى اين دكتر كه به جهت معاينه مسافرين آمده بود، بدون اينكه بادقت كامل از مسافرين استمزاج (2)حاصل نمايد گذشته، مخصوصاً ما چندين نفر را هيچ معاينه نكرده، درگذشت، بنده اسم آن شهر را تحقيق نموده، گفتند شهر «مايوسىها» (3)است، از قديمترين آثارهاى اين شهر كليسائى نمايان بود. يك نفر زن عيسوى وقتى كه كشتى توقف نمود، متوجه آن معبدگاه شده، شروع به خواندن انجيل نمود.
تقريباً پنج ساعت در گمركخانه «مايوسىها»، سرگردان و معطل شديم، تا كشتى بار خود را داد و تحويل گرفت، با آن حال خيلى جاى خوشوقتى است كه در كشتى تجارتى ننشسته و الّا دو روز سرگردان بوديم، در كشتى بود [يم كه] نان و ليمو آوردند، قدرى گرفته، يك مرغ هم به دوازده قران گرفته، از فراوانى و ارزانى «ايران» ياد نموديم. وقتى كه كشتى را حركت مىدادند، دو نفر از اهالى «معوسىها» و يا «مايوسىها» وارد كشتى شدند و چندنفر هم از خويشان ايشان به همراهى [و] مشايعت آمده بودند، وقتى كه موقع حركت كشتى شد، مشايعت كنندگان مجبور شدند از كشتى خارج شوند، ما هم متوجه ايشان بوديم، وقتى كه با همديگر دست به گردن شدند، يك بچه كوچكى هم با ايشان بود، خود را به بغل مسافرين مىانداخت، گويا بوى فراق را آن بچه يك ساله استشمام نموده بود، على اى حال با گريه و زارى زياد يكديگر را وداع كرده، مشايعت كنندگان از كشتى خارج شدند، كشتى حركت نمود.
فصل هجدهم
چون بنده درست متوجه آن مسافرين بودم، فراق به نظر بنده به سه قسم منقسم شد:
اول فراق نوعى، كه عبارت از مرگ باشد، از آنجايى كه اين فراق لابدّى است، نوع بشر خواهى نخواهى تن به قضا خواهند داد و مرحمى كه پس از فراق احبّاء (4)به قلب خود مىگذارند، دل
خود را به باقيماندگان آن شخص متوفى خوش مىنمايند.
دويم همين مسافرت اختيارى است، انسان از «اروپا» به «افريقا»، يا از «آسيا» به «آمريكا» مسافرت مىنمايد، وقت فراقت هم احبّاءِ و اصدقاء، دل خود را به ملاقات جديده و ديدار دوباره خوش نمايند.
سيّم فراق اجبارى است كه امروز اهالى اروپا، محض نفع شخصى، نوع بشر را به فراق ابدى دچار مىنمايند. با قوه برقى و توپهاى بزرگ يك عده را معدوم و يك عده را به فراق ابدى دچار، همين كشمكشها تخم فساد را در قلب بازماندگان معدومين كاشته، ايشان هم همه اوقات همّ خود را صرف انتقام مىنمايند، اگر فكر جديدى در بر انداختن اين اسلوب شوم به عمل نيايد، در اثر همين كشمكشها نزديك است كه سلسله تمدن از هم گسيخته شود، و سياست جابرانه امروز اروپا، بقاى نوع بشر را تهديد، هر قدر هم دانشمندان اروپا، براى تهديد جنگ و جلوگيرى از ساختن «تحت البحرينى» (1)و غيره اقدام نمايد در عرض دو روز توأم سياست دول استعمارى مىشود.
فصل نوزدهم: حركت از معوسا
وقتى كه از معوسا (2)حركت نموديم، اكثر اوقات از نزديك تپهها، كشتى عبور مىنمود، تا اينكه به شهر «اسكله» رسيديم، گر چه به نزديك شهر نرفتيم، ولى منظره خوب و دلگشائى داشت، و شهر هم در طرف شرقى كشتى قرار گرفته بود، تا نصف شب در آنجا توقف نموده، بعد از نصف شب حركت نموديم. نيم ساعت از آفتاب رفته بود، در نزديك شهر «كاسوف كرسى» (3)...، شهر «كرس» (4)عالى به نظر مىآمد، و تا ظهر در شهر «كرس» توقف نموديم، بعد از ظهر حركت نموديم. خود شهر هم، در طرف جنوبى كشتى واقع بوده، و اطراف شهر باغات بوده، معلوم بود كه شهر پر نعمت مىباشد، نيم ساعت بود [كه]، حركت نموده بوديم. دريا طوفانى [و] آناً فآناً به طوفان مىافزود، تا نصف شب طوفان مداومت داشت، ساكنين كشتى عموماً بىحالت بودند، بعد از نصف شب قدرى از طوفان كاسته شد.
وقت طلوع آفتاب در طرف غربى كشتى، سواد (5)شهر نمايان شد، سؤال نموديم، گفتند: «پرت سعيد» است، قدرى نزديك شديم، يك كشتى بخارى
كوچك، با يك قايق آمدند، كشتى را راهنمايى نموده، تا اينكه داخل شديم، تقريباً ربع ساعت در ميان سد حركت نموديم. داخل لنگرگاه شديم، بندر «پرت سعيد» هيچ مناسبتى به ساير بندرها ندارد، اتصالا كشتىهاى بزرگ در اياب و ذهاب بوده، قريب يك ساعت در روى دريا توقف نموده، نماينده كمپانى رسيد، قايق گرفته، ما را حركت داد، وقتىكه به لب دريا رسيديم، دو نفر از نمايندگان كمپانى به لب دريا آمدند، اول ما را به اداره صحّيّه شهرى برده، نفرى يك روپيه از مسافرين گرفته، از آنجا اسبابهاى ما را حمّال برداشته، به طرف گمركخانه رهسپار شديم، وقتىكه داخل گمرك خانه شديم، پس از تفتيش، آدم كمپانى ما را به ماشينخانه راهنمايى كرده، خود شهر «پرت سعيد» هم واقعاً خيلى شهر عالى و پاك نو ساخت بوده، در اطراف خيابانها درخت نارنج و سرو كاشته بودند و عمارتهاى عالى داشت، خيلى شهر دلگشا بوده كه اتفاقاً هر قدر ايشان تعريف نمايد، باز كم است، على اىّ حال، ما نزديك ظهر در پاى ماشين معطل بوديم.
تا اينجا نماينده كمپانى در لباس انسان بود، يك دفعه خود را به لباس اجنّه ملبس كرده، اول اظهار نموده است، روپيه زيادى داريد؟ ما اظهار كرديم، با كمپانى گفتگو كردهايم، تمام مخارج حتى كرايه هم به عهده ايشان است، پس از گفتگوى زياد، هشت روپيه را داديم، يعنى گرفت.
چون سوار ماشين شديم، بليط ماشين را نگاه داشت، اظهار نموده، نفرى دو روپيه بايد حتماً بدهيد، ما هم شانزده نفر بوديم، سى و شش روپيه داديم، قبول ننمود، بنده با يكى از رفقا از ماشين پايين آمديم، به طرف ماشينخانه رفتيم كه خودمان بليط ماشين را بگيريم، ديد ما مصمم گشتهايم، يك نفر از رفقاى خود را فرستاد، ما را برگرداند، ديگر چيزى نداديم.
فصل بيستم: حركت از پُرت سعيد و اتفاقات سويس
شش ساعت به غروب مانده بود كه ماشين حركت كرده، ماشين مىرفت، خيلى پاك (1)و اطاقهاى (2)بزرگ نوع عالى داشت.
تا «اسماعيليه» با همان ماشين آمديم و «اسماعيليه» هم در طرف شمالى ماشين واقع بوده و «اسماعيليه» از شهرهاى
خيلى پاك و تميز بوده، و تمام خيابانها را گلكارى كرده بودند، به حدى پاك و تميز بود كه جاى داشت عوض «اسماعيليه» «فردوسيه» بگويند، على اى حال از آن ماشين پايين آمده، به ماشين ديگر سوار شديم، حركت نموديم و در مدت چهار ساعت از «پرت سعيد» با ماشين به «سويس» آمديم.
وقتى كه از ماشين پائين آمديم، يك نفر از نمايندگان كمپانى ما را استقبال نمود، اول خودش را معرفى نمود كه «حاجى محمود» نام دارم، از طرف «كمپانى خديويه» نماينده هستم، منزل حاضر است، اسبابها را پايين آورديم، چون كه مفرشها (1)در انبار بود، خواستيم پايين بياوريم، «حاجىمحمود» اظهار نمود كه مفرشها را من خواهم آورد، ما هم مطمئن شده كه ايشان مفرشها را خواهد آورد، باز هم مجدداً به ايشان اظهار كرديم، گفت ماشين به «حوض» رفته است، اظهار نموديم: با شما خاطرجمع شديم و حالا هم مفرشها لازم است. اظهار نمود: مفرش خرج دارد! مجبور شده دو نفر از همراهان دور (2)گرفته، به «حوض» رفته، پس از يك ساعت و نيم مراجعت نموده، مفرشها را آوردند، شب توقف نموده، روز بعد آدم كمپانى خديويه گفت: بايد به اداره صحيّه «سويس» (3)برويم، به همراهى ايشان به اداره صحيّه رفتيم، آقاى دكتر آمد، اول امر نمود درِ يك ميز آشپزى را، بلكه از آن هم كثيفتر بوده آورده، بعد امر كرد، چند شيشه دواء «اسجون» حاضر نمودند، اگر واقعاً يك دكتر حسابى وارد مىشد، يقيناً اظهار مىنمود كه اين شيشه و سوزن جاى ميكرب است و در يك جاى كثيف «اسجون» را زدند، كه بنده از تقرير آن خجالت مىكشم، اگر واقع را بيان نماييم، به اداره صحيّه دولت برمىخورد و هم [به] مسافرين، گر چه مسافرين مجبور بودند.
على اى حال پس از عمليات دكتر، از اداره صحيّه خارج شديم، آن شب را هم توقف نموده، صبح زود ديديم «حاجى محمود» حاضر شد [و] اظهار نمود: بايد برويم به «اداره مواسات اسلاميه»، عرض نموديم چشم، طرف عصر خواهيم آمد، ايشان ممنون شد، خارج شدند.
بعد از ظهر مجدداً «حاجىمحمود» حاضر [شده] گفت: آقايان بفرماييد. ما هم
بلند شده وقتى كه خواستيم از عمارت خارج شويم اظهار نمود: در آنجا نفرى پنج قروش براى تصديق، و پنج قروش هم براى «مواسات اسلاميه»، و شش قروش هم به خود من، نفرى شانزده قروش مىشود، شما را راهنمايى كنم، رفقا متفقاً اظهار نمودند: ما به وجود تو محتاج نيستيم.
وقتى كه اين حرف را شنيد، چون سگ تير خورده، از پيش ما خارج شد، ما هم رفته كارهاى خود را انجام داده، به منزل برگشتيم. وقت غروب بود، تازه چراغ برقى روشن كرده بوديم، يك دفعه ديديم يك نفر با داد و فرياد وارد شد، سؤال كرديم چه خبر است؟ ديديم «حاجىمحمود» است، عصاى خود بر زمين مىكوبد، فرياد مىزند، ما گفتيم «حاجىمحمود» بيا، چايى حاضر [است]، ميل بفرماييد. گفت: من چايى شما را نمىخورم! گفتيم: مگر چه شده است؟
گفت: كرايه مفرشها را بدهيد، ما اظهار كرديم كرايه مفرشها را به خودتان داديم، گفت بيست قروش «بلديّه» گرفته است، ما گفتيم پول زيادى نداريم [كه] هر چه شما بگوييد بدهيم! بر داد و فرياد خود افزود.
در جنب اطاق ما يك نفر از اهالى «اسكندريه» منزل داشت، كه هم نماينده «كمپانى خديويه» بود و هم چند نفر حجاج داشت، به فرياد «حاجىمحمود» از منزل بيرون آمد، قضا را خوب تركى هم حرف مىزد، آمده اول «حاجىمحمود» را ساكت نموده، بعد بما اظهار كرد: چه واقع است؟ ما گفتيم:
ديروز وقتى كه ما وارد شديم، خواستيم مفرشها را پايين بياوريم، حاجى محمود گفت: شما برويد منزل، من مفرشها را خواهم آورد، وقتى كه به منزل آمديم، از ايشان پرسيديم مفرشها را آورديد؟ گفت نه مفرشها را به «حوض» بردهاند، چهل قروش خرج دارد، ما سه درشكه گرفته به «حوض» رفتيم، مفرشها را آورديم، ديروز «حاجىمحمود» نفرى شانزده قروش، براى ما خرجتراشى كرده بود، چون ما قبول ننموديم، امروز آمده بگويد، بيست قروش به بلديه دادم، قدرى به «حاجىمحمود» وساطت نموده، آورد ميان ما را صفا داد، آن شب را هم در آنجا توقف كرديم.
صبح به بازار رفتيم، با يك نفر از اهل «سويس» مصادف شديم، اول سؤال نمود اهل كجا هستيد؟ بنده عرض كردم:
اهل «ايران»، پس از سؤال و جواب پرسيد كجا منزل داريد؟ عرض كردم: در منزل كمپانى كه در سمت نظريات «حاجىمحمود» اداره مىشود.
گفت واقعاً بد كار نمودهايد، گرچه عمارت مال كمپانى مىباشد، چون دست «حاجىمحمود» در كار است، خيلى خبط (1)كردهايد آنجا منزل نمودهايد! به جهت آنكه «حاجىمحمود» خيلى آدم مردمآزارى است و بىشرافت، بنده واقعه شب را اظهار نمودم، ايشان در جواب بنده گفتند: شما درست به تاريخ اين آدم آشنا نيستيد، كه چه قدر آدم بىشرف و بدذات است، بنده سؤال نمودم چه طور؟
مگر اين آدم تا حال چه اقدامى نموده است؟
در جواب بنده اظهار كرد:
اين در جنگ بينالمللى از اشرار «داجامر» و غيره، اسلحه گرفته بود، چند نفر هم مسلكهاى خود را [نيز] به دور خود جمع نموده، بر عليه «دولت عليّه عثمانى» اقدام نموده، از اهل شهر هر كس طرفدار «دولت عثمانيه» بوده، با اين آدم طرف شده بناى جنگ را گذاشته، مخصوصاً چند نفر از خويشان خودش با اين آدم ضديّت نمودهاند، بالاخره «دولت عثمانيه» مغلوب شده، اين آدم بىشرف به فاميل خود غالب شده، چند نفر از آن بيچارهها را اعدام نمود!
واقعاً خيلى جاى تعجب است، به وطن عزيز خود، كه مثل مادر در دامن آن پرورده خيانت نمايد، و برادران دينى خود را محض طمع خود، نشانه [رفته] هلاك نمايد.
على اى حال، وقت ظهر بود، اطلاع دادند كه كشتى حاضر است، به منزل آمديم، پس از صرف ناهار اسباب منزل را جمع نموديم به طرف «حوض»، ماشين يك سره تا دم بارانداز آمد، در استادگاه (2)خود ايستاد، از ماشين پائين آمديم، به طرف بارانداز رفتيم، وقتى كه به بارانداز وارد شديم، يك نفر از نظاميان «دولت مصر» آمد، اظهار نمود: بايد به قرنطينه برويم.
به همراهى ايشان طرف قرنطينه رفتيم، وقتى كه داخل قرنطينه شديم، اجازه دادند به يك اطاق بزرگ داخل شديم.
دكتر قرنطينه آمد گفت: تمام لباسها را بكنيد و يك پيراهن سفيد كرباس هم دادند، گفت: اينها را بپوشيد.
چون لباس درآورديم و پيراهن
پوشيديم، يك كيف هم دادند گفتند: وجه و برات هر چه داريد، جوف اين كيف بگذاريد، با خود بياوريد، ما هم اطاعت كرده، ما را به حمام نمره قرنطينى، هدايت نموده چون داخل حمام شديم، صابون و ليف آوردند، دستور دادند بدن خود را درست بشوئيد، بعد از شستن بدن خود، از در ديگر خارج شديم، ديديم لباسها را حاضر گذاشته، و در تورهايى كه قبلًا نمره آنها را به ما داده بودند آوردند، لباسها را گرفته، پيراهنها را كنده، لباسها را پوشيده، خارج شديم و به هر نفرى يك ورقه از طرف قرنطينه دادند، كه وقت دخول به كشتى، ورقه را گرفته اجازه دخول بدهند، تقريباً يك ساعت و نيم به غروب مانده بود، به كشتى آمديم، در لب دريا هم نيم ساعت معطل شده، اجازه دخول به كشتى را دادند.
فصل بيست و يكم: حركت از سويس و ملاقات يك نفر هندى
بيست و نهم ذى قعده، يك ساعت به غروب مانده، سوار كشتى شديم و پس از چند دقيقه حركت كرده، تقريباً يك ساعت از آفتاب رفته بود به «طور سينا» رسيديم، چون لنگر كشتى را انداخته، بنده در كشتى قدم مىزدم، ديدم يك نفر «جوان هندى» رسيد، سلام نموده، بنده سؤال كردم آقاجان اهل كجا هستيد؟
فرمود: اهل «هندوستان» مىباشم، در نزديكى «مرشدآباد بنگاله هند» سكونت دارم.
سؤال نمودم در كجا تحصيل نمودهايد؟ فرمودند در «فرانسه»، «انگليس» و قوانين «فرانسه» را خواندم، پرسيدم «فارسى» را در كجا تحصيل نمودهايد؟ اظهار داشت در خود «هند»!
ما مشغول صحبت بوديم، يك نفر ديگر وارد شد، با ايشان به زبان عربى تكلم نمود، ايشان مشغول صحبت بودند، بنده در فكر فرو رفتم، كه واقعاً «معارف ايران» (1)چه قدر در عقب است، كه يك نفر «هندى» با اينكه در تحت حمايت يك دولت اجنبى اداره مىشود، اگر به هرنقطه از نقاط عالم مسافرت نمايد، مىتواند زندگانى نمايد، متأسفانه اگر ما به مركز «ايران» وارد شويم، تازه به زبان ملى خود آشنا نيستيم.
بارى پس از ختم مذاكره با آن شخص عرب، راجع به استقلال «هندوستان» مذاكره مىكرديم، اينقدر از فجايع «انگليسىها» در «هندوستان»، و از
1) فرهنگ ايران.
نفاق اهالى اظهار نمود، كه حقيقتاً دلم به احوال ساكنين آن سرزمين سوخت.
در اين بين سوت كشتى را زدند، كشتى در حركت آمد، در صورتى كه تا غروب از وسط كره عبور نموديم، يك ساعت از شب رفته بود از وسط كره خارج شديم، بعد از يك ربع به هر طرف كه نگاه مىكرديم، غير از آب چيزى ديگر به نظر نمىآمد، طليعه صبح معلوم شده، كشتى را در درياى بزرگ غوطهور ديديم، كمى علامت كولاك هواى دريا معلوم بود، تا نيم ساعت از آفتاب رفته، با شدت تمام دريا كولاك داشت، كه عموم ساكنين كشتى رو به درگاه «حضرت احديت» آورده، استغاثه نموده، كمكم كولاك برطرف شده، كه قدرى اهل كشتى از خوف و اضطراب بيرون آمده، تا اينكه از دور، سواد كوهى نمايان شد، باعث قوّت قلب ساكنين كشتى شده.
فصل بيست و دوّيم: ورود به بندر ينبوع (1)
چهار ساعت از آفتاب رفته به نزديكى بندر يَنْبُع رسيده، از قرار معلوم يَنْبُع، پُرْت (2)صحيح نداشت، كشتى در دويست قدمى ايستاده، از طرفى كرجى (3)دولتى، با حمالهاى رسمى به طرف كشتى روان شدند، در اين اثنا (4)ملاحظه نموديم، بيست و هشت نفر از فقراى «يَنْبع» در اطراف كشتى حاضر شدند، مثل آدمى كه در خشكى راه برود، همان نوع، زير آب راه رفته سرشان بيرون آب بود، از حجاج توقع نمودند، حجاج پول را به دريا انداخته، فقراء به عجله تمام رفته، در زير آب پول را پيدا كرده، به صاحب پول نشان مىدادند، چون بنده فقرا را با آن حال اسفآور ملاحظه نمودم در فكر فرو رفتم، كه مگر گدائى را نصيب ما اسلاميان نمودهاند كه انسان از هر جا عبور نموده، فقرا دست تكدّى باز نموده بودند؟
با خود فكر نمودم، اينها نيست مگر بىفكرى متمولين، كه اين بيچارهها را به اين روز گرفتار نموده، اگر چنانچه تجّارمان در تأسيس شركتها و كارخانهها سعى كنند، آتيه اين اشخاص بىبضاعت را به امرى وادار مىنمودند، از ذلّت تكدّى آزاد، و مملكت به خوبى آباد مىشد.
پس از دو ساعت توقف، كشتى بارهاى خود را تحويل نمود، حركت داده در صورتى كه باد با كمال شدت مىوزيد
كه كاپيتانِ (1)كشتى امر نمود، چادرها را كه براى سايه كشتى كشيده بودند برداشته و هر ساعت طوفان دريا تلاطم (2)مىنمود، ولى با اين حال كشتى به سرعت تمام در حركت بود، تا غروب طوفان دريا به شدت تمام ادامه داشت، و هواى «درياى أسود»، به اندازه [اى] كثيف بود، كه تمام حجاج بىحس و بىحركت افتاده، به حدى كه قادر به حركت [يك] آن نبودند.
شب را با كمال سختى و سستى بدن، صبح نموده باز هم كولاك و طوفان دريا ساكت نشده بود، دو ساعت از آفتاب رفته بود، كه سواد «جدّه» نمايان شده، قدرى جلوتر از طرف «جدّه» كرجىها به طرف كشتى حركت نموده، و كشتى در يك فرسخى «جدّه» لنگر انداخت، چون كرجىبانان به كشتى رسيدند، لوازمات ما را از كشتى به كرجى حركت داده، خودمان هم سوار كرجى شده، به سمت «جدّه» حركت نموده، چون به لب دريا رسيديم، نمايندگان مطوفين ما را استقبال نموده، ما با اتفاق نماينده «عبدالرحمان جمّال» به طرف يكى از مهمانخانههاى «جدّه» رهسپار شديم.
فصل بيست و سيّم: محرم شدن و حركت به مكّه معظّمه
چون وارد مهمان خانه شديم، شب را با سرور و شادى تمام به سر آورده، وقتى كه طليعه صبح نمايان شد، با فرح مفرط از خواب بيدار شده، پس از صرف چائى و اداى فريضه، احرامها را برداشته، به طرف لب دريا روان شديم، پس از شست و شوى بدن محرم شده، به طرف گاراژ حركت نموديم، سوار اتومبيل سوارى شده، روز پنجم ذى حجّه چهار ساعت از آفتاب رفته، به طرف «مكّه معظّمه»، زادهااللَّه شرفها روان شده، چون قدرى طى راه نموديم، وارد وسط كوه شده، با سرعت تمام اتومبيل سوارى در حركت بود و ما هم با دل پرخوف، و قلب پر از ملال گاهى بىاختيار، خوشحال مىشديم.
نظر به اينكه قدرى به تشرّف «بيتاللَّه الحرام» نزديك شدهايم، تا اينكه به پنج فرسخى «بيت اللَّه» رسيديم، بنده ديدم تمام وحوش و طيور با كمال آزادى مشغول چرا هستند، علت آن هم آن بود كه، از چهار فرسخى «مكّه» همان طورى كه به شخص محرم صيد و شكار حرام است، به عموم هم، صيد در حرم حرام
است، وقتى كه بنده اين آزادى را براى وحوش احساس نمودم، به اندازه [اى] متأثر شدم، با خود مىگفتم، چه قدر خوب است همين قانون مقدس خدائى، كه يك جمله آن را درباره وحوش و طيور به موقع عمل مىگذارند، اين قدر حيوانات وحشى به انسان، به علت آزادى رام مىشود، بلكه بنده مىترسيدم كبوتران در زير اتومبيل بمانند.
متأسفانه همين قانون مقدس خدايى، براى رفاهيت ابناى بشر وضع شده است، عُشرى از اعشار آن را به موقع عمل نمىگذاريم، بلكه بعضى اشخاصى كه صورتاًانسان هستند، ولى معنىً از بهايم (1)هم رذلترند، براى انهدام آن اقدام مىنمايند، در صورتى كه اينطور اشخاص داراى هيچ نحو شخصيت نمىباشند، و بعضى اشخاص هم هستند، حقوق نوع را براى رياست خود، به اسلام نسبت مىدهند، به عنوان اسلام حقوق مسلمين را از بين مىبرند، در صورتى كه در پيشگاه اين قانون مقدس، سلطان و رعيت، فقير و غنى يكسان هستند و هيچ كس به ديگرى برترى ندارد، مگر فضل و زهد آن شخص تفوّق (2)داشته باشد، آن هم در پيشگاه «حضرت احديّت» محبوب خواهد بود، نه اينكه كسى كه عالم باشد، بايد جاهل را در زير پا بگذارد، و شخص غنى با فقير به نظر حقارت و بىاهميتى نظر نمايد، بلكه حقيقت انسانيت و نوعيت نصيب اشخاصى خواهد شد، كه خود را مطيع قانون مقدس نمايند، و معنى آزادى هم در پرتو همين قانون مقدس است كه به طورىانسان راآزادونوعپرور مىپروراند، كه واقعاً اگر عقلاى عالم به حقيقت قانون اسلام پى برند، در آنِ واحد، تبعيت اين قانون مقدس خواهند نمود.
خواهشمند است اغلاط ذيل را در مقاله پيشين (مجله شماره 32) اصلاح فرماييد:
صفحهسطرغلطصحيح
6153 شوّال 1336 ه. ق. شوّال 1335 ه. ق.
9155 سنه [1348 ه. ق.]-
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
اسماعيل عليه السلام در قرآن و تورات
نام اسماعيل ذبيح فرزند ابراهيم عليه السلام در يازده مورد از قرآن ذكر شده و در هفت سوره از قرآن سخن از ايشان بهميان آمده است. (1)ايشان اوّلين فرزند ابراهيم عليه السلام و جدّ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىباشند. قرآن وى را چنين توصيف و معرفى مىكند:
«او انسانى بردبار و حليم بود». (2)او در سن طفوليت در وادى بىآب و علف (مكه) در كنار حرم الهى اسكان داده شد. (3)او در ساخت كعبه همراه و كمك پدرش ابراهيم عليه السلام بود و از طرف خدا مأمور شده بود كه به همراه پدرش خانه خدا (كعبه) را براى طوافكنندگان، مجاوران، ركوعكنندگان و سجودكنندگان از بت و آلودگىها پاك و پاكيزه نمايد. (4)خداوند متعال به پدرش ابراهيم عليه السلام فرمان داد كه او را ذبح نمايد، او همانند پدر در برابر فرمان خدا تسليم شد و خود را براى ذبح شدن آماده كرد، اما خداوند متعال ذبح عظيمى را فداى او گردانيد. (5)او در نزد خدا از برگزيدگان و نيكان است. (6)او از صابران و شايستگان بود و خداوند متعال او را در رحمت (خاص خود) وارد ساخت. (7)او از پيامبرانى بود كه وحى خدا بر ايشان نازل مىشد. (8)
1) در سوره مريم آيه 54 آمده است: «و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن كه او در وعدههايش صادق بود و رسول و پيامبرى بزرگ بود». اما ميان مفسران اختلاف است كه آيا ايشان اسماعيل فرزند ابراهيم عليه السلام است يا اسماعيل فرزند «حزقيل»؟ اكثر مفسّران گفتهاند ايشان همان اسماعيل فرزند ابراهيم است؛ اما برخى ديگر مانند علامه طباطبايى گفتهاند كه ايشان اسماعيل فرزند حزقيل است. بهلحاظ اختلافى بودن، اين مورد را بهحساب نياورديم. در اينباره به تفسير الميزان، ج 14، ص 63 و مجمعالبيان، ج 6، ص 800 مراجعه شود.
2) صافات: 101؛ در ميان همه پيامبران الهى تنها اسماعيل عليه السلام و پدرش ابراهيم عليه السلام توبه: 114 و هود: 75 در قرآن از سوى خداى سبحان به وصف «حليم» ياد شدند.
3) ابراهيم: 37
4) بقره: 127- 125
5) صافات: 107- 101
6) ص: 48
7) انبياء: 85 و 86
8) بقره: 136، آلعمران: 84 و نساء: 163
او از پيغمبرانى بود كه خداوند ايشان را بر جهانيان به نبوت و هدايت الهى برترى بخشيد. (1)و او برخلاف عقيده يهود و نصارا نه يهودى بود و نه نصرانى و بلكه پيغمبر خدا و موحّد و پيرو آيين توحيدى پدرش ابراهيم عليه السلام بود. (2)اما توراتِ موجود، راجع به آنحضرت مىگويد پدرش ابراهيم عليه السلام از خدا خواست كه اسماعيل در حضور او (خدا) زيست كند. خداى سبحان در جواب خواسته ابراهيم فرمود: به او (اسماعيل) بركت خواهد داد و (نسل) او را زياد خواهد كرد و دوازده رييس و امّتى عظيم از او پديد خواهند آمد اما در هرحال تورات مىگويد خدا عهدش را با اسحاق عليه السلام استوار گردانيد. (3)و اسماعيل عليه السلام با اينكه فرزند بكر و بزرگتر است وارث ابراهيم نخواهد بود ونسل و ذريّه ابراهيم عليه السلام تنها از طريق اسحاق خواهد بود. (4)اين در حالى است كه مسأله نخست زادگى از مسائل مهم تورات است. بر اساس تعاليم توراتِ كنونى، فرزند ارشد داراى حق و حقوق خاصى است. تورات مىگويد نخستزادگان پسر، دوبرابرِ ديگران حق ارث دارند. (5)و نيز نخستزاده اگر پسر باشد بايستى خدمتگزار خداوند باشد. (6)و همچنين در تورات آمده است:
اگر مردى دو همسر داشته باشد و از هردو صاحب پسر شود و پسر بزرگترش فرزند همسر مورد علاقهاش نباشد حق ندارد ارث بيشترى به پسر كوچكترش؛ يعنى پسر زنى كه وى او را دوست دارد بدهد. او بايد دو سهم به پسر بزرگترش كه نخستين نشانه قدرتش بوده و حق نخستزادگى به او مىرسد، بدهد ولو اينكه وى پسر همسر مورد علاقهاش نباشد. (7)اما اين قانون در مورد اسماعيل عليه السلام كه فرزند ارشد ابراهيم عليه السلام است نقض مىشود! بلكه توراتنويسانِ نژادپرست، پا را فراتر نهاده و او (اسماعيل) را مردى وحشى و كسى كه دست همه بر ضدّيت او و دست او بر ضدّيت همهكس دراز است معرفى كردند! (8)قصه اسماعيل عليه السلام در قرآن و تورات
همانطور كه پيشتر ذكر شد، در هفت سوره قرآن سخن از اسماعيل عليه السلام بهميان آمده كه داستان تولد و اسكان
ايشان در مكه، ساخت كعبه توسط وى و پدرش ابراهيم عليه السلام و ذبح او را مطرح كرده است. و قصه آنحضرت در تورات در سفر پيدايش در فصلهاى 16، 17، 21 و 25 آمده است كه داستان تولد و اخراج وى به همراه مادرش از خانه پدر و برخى مطالب ديگر را مطرح نمود.
قصه اسماعيل عليه السلام در قرآن و تورات تحت عناوين ذيل مورد بررسى و مقايسه قرار مىگيرد:
1- تولد اسماعيل عليه السلام.
2- اسكان اسماعيل عليه السلام در مكه.
3- اسماعيل عليه السلام و بناى كعبه.
4- ذبح اسماعيل عليه السلام.
تولد اسماعيل عليه السلام (1)
قرآن و تورات در اين جهت اتفاق دارند كه سن زيادى از حضرت ابراهيم عليه السلام سپرى شده بود، در حالىكه او هيچ فرزندى نداشت. براساس آنچه كه در تورات آمده، اسماعيل عليه السلام اولين فرزند آنحضرت در هشتادوشش سالگىاش از «هاجر» متولد شده است. (2)و قرآن هم بدون اينكه مقدار سن او را ذكر كند از قولش چنين نقل مىكند: «حمد خداى را كه در پيرى، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد». (3)و نيز در قرآن از قول ابراهيم عليه السلام نقل مىكند كه او بههنگام هجرت از سرزمين «اور» به «كنعان» عرضه داشت:
«پروردگارا! به من از فرزندان صالح ببخش». (4)و اين در زمانى است كه سن زيادى از او سپرى شده بود.
و همچنين قرآن و تورات در اين جهت اختلافى ندارند كه اسماعيل عليه السلام اولين فرزند حضرت ابراهيم عليه السلام است و بعد از او (براساس آنچه كه در تورات آمده، حدود چهارده سال بعد) (5)فرزند ديگرش (حضرت اسحاق) متولد شد.
بههرحال اين مقدار مسلّم است كه تا زمانى كه ابراهيم عليه السلام در «اور» بود هيچ فرزندى نداشت و پس از هجرت به كنعان، صاحب فرزند شد. قرآن در اين زمينه مىگويد: حضرت ابراهيم بههنگام هجرت از «اور» ضمن دعايى از خداوند متعال خواسته كه به او از فرزندان صالح ببخشد: (ابراهيم پس از نجات يافتن از آتش نمروديان گفت:) بهسوى پروردگارم او مرا هدايت خواهد كرد.
پروردگارا! به من از صالحان [/ فرزندان صالح] ببخش.
ما او را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت داديم. (1)و از اينجا بهبعد قرآن داستان ذبح اسماعيل عليه السلام را مطرح مىكند كه در بحث ذبح اسماعيل خواهد آمد.
اما تورات دراين زمينه مىگويد:
و ساراى زوجه ابراهيم براى وى فرزندى نياورد و او را كنيزى مصرى هاجرنام بود.
پس ساراى به ابرام گفت: اينك خداوند مرا از زاييدن بازداشت به كنيز من درآى شايد از او بنا شوم و ابرام سخن ساراى را قبول نمود. و چون ده سال از اقامت ابرام در زمين كنعان سپرى شد ساراى زوجه ابرام كنيز خود هاجر مصرى را برداشته او را به شوهر خود ابرام به زنى داد. پس به هاجر درآمد و او حامله شد ... و هاجر از ابرام پسرى زاييد و ابرام پسر خود را كه هاجر زاييد اسماعيل نام نهاد. و ابرام هشتاد و ششساله بود چون هاجر اسماعيل را براى ابرام بزاد. (2)اسكان اسماعيل عليه السلام و هاجر در مكه
براساس نقل تورات پس از تولد اسحاق عليه السلام ابراهيم عليه السلام از سوى خدا مأمور مىشود كه طبق خواست همسرش «ساره» فرزندش اسماعيل را به همراه مادرش از خانه خود بيرون كند. اين امر گرچه بر ابراهيم خليل گران آمد اما خداوند او را مأمور ساخته كه مطيع همسرش ساره باشد؛ چرا كه نسل و ذريه ابراهيم از طريق اسحاق خواهد بود، نه اسماعيل:
«آنگاه ساره پسر هاجر مصرى را كه از ابراهيم زاييده بود، ديد كه خنده مىكند پس به ابراهيم گفت اين كنيز را با پسرش بيرون كن؛ زيرا كه پسر كنيز با پسر من اسحاق وارث نخواهد بود.
اما اين امر بهنظر ابراهيم درباره پسرش بسيار سخت آمد.
خدا به ابراهيم گفت درباره پسر خود و كنيزت بهنظرت سخت نيايد بلكه هرآنچه ساره به تو گفته است سخن او را بشنو؛ زيرا كه ذرّيت تو از اسحاق خوانده خواهد شد.
و از پسر كنيز نيز امتى بهوجود آورم؛ زيرا كه او نسل تو است.
بامدادان ابراهيم برخاسته، نان و مشكى از آب گرفته به هاجر داد و آنها را بر دوش وى نهاد و او را با پسر روانه كرد.
پس رفت و در بيابان بئر شبع مىگشت. و
1) صافات: 101- 99
2) سفر پيدايش 16: 16- 1، تورات داستانى راجع به دوران حاملگى هاجر به اسماعيل مطرح مىكند كه در قرآن وجود ندارد و خلاصه آن اين است كه هاجر پس از حامله شدن، ساراى درنظرش حقير شد و اين مسأله بر ساراى گران آمد و به نزد ابراهيم عليه السلام شكايت كرد، حضرت فرمود: هاجر كنيز تو است هرچه خواستى باوى رفتار كن. بدين ترتيب با سختگيرى ساراى هاجر از نزد وى به بيابان فرار مىكند و فرشته خدا او را نزد چشمه آب مىبيند، ضمن اينكه او را به بازگشت به نزد ساراى ترغيب مىكند، به او مىگويد: نسل تو بسيار فراوان خواهند شد و تو به پسرى حامله هستى كه متولّد شد اسماعيل نام خواهى نهاد. فرشته به هاجر مىگويد و او اسماعيل مردى وحشى خواهد بود، دست وى به ضدّ هركس و دست هركس به ضد او و پيش روى همه برادران خود ساكن خواهد بود؟! سفر پيدايش 16: 5- 16. اين قبيل سخنان در مورد پيامبرى همانند اسماعيل عليه السلام نتيجه تعصب نژادى نويسندگان تورات است. چهره نژادپرستى نويسندگان تورات در قصه اسماعيل عليه السلام كاملًا قابل لمس و مشاهده است.
چون آب مشك تمام شد، پسر را زير بوته گذاشت (1)و به مسافت تير پرتابى رفته در مقابل وى بنشست؛ زيرا گفت موت پسر را نبينم و در مقابل او نشسته آواز خود را بلند كرد و بگريست. و خداوند آواز پسر را بشنيد و فرشته خدا از آسمان هاجر را ندا كرده وى را گفت:
اى هاجر، تو را چه شد؟ ترسان مباش؛ زيرا خدا آواز پسر را در آنجايى كه او شنيده است برخيز و پسر را برداشته او را بهدست خود بگير؛ زيرا كه از او امتى عظيم بهوجود خواهد آورد.
و خدا چشمان او را باز كرد تا چاه آبى ديد، پس رفته مشك را از آب پر كرد و پسر را نوشانيد.
و خدا با آن پسر مىبود و او نموّ كرده ساكن صحرا شد و در تيراندازى بزرگ گرديد.
و در صحراى «فاران» ساكن شد و مادرش زنى از زمين مصر برايش گرفت. (2)ظاهراً اين داستان همان داستان مهاجرت هاجر و اسماعيل عليه السلام به سرزمين مكه است البته با تحريفها و زياده و نقصانى كه در آن رخ داده است.
اما داستان اسكان اسماعيل و هاجر در مكه تنها در يك مورد از قرآن، آنهم بدون پرداختن به جزئيات- مطرح شده است. قرآن از قول حضرت ابراهيم عليه السلام نقل مىكند كه آنحضرت پس از اسكان اسماعيل و هاجر در مكه فرمود:
«پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بىآب و علفى در كنار خانهاى كه حرم تو است ساكن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزى ده، شايد آنان شكر تو را بهجا آورند». (3)اما در روايات اسلامى كم و بيش جزئيات اين داستان مطرح شده است. و در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه حضرت فرمود:
براى ابراهيم عليه السلام هنگامى كه در صحرايى از سرزمينهاى شام اقامت داشت، فرزندى از هاجر متولّد گرديد كه اسماعيل نام يافت. ساره همسر ديگر ابراهيم چون داراى فرزندى نبود، از اين موضوع بهشدّت متأثر و ناراحت گرديد و موجبات ناراحتى ابراهيم عليه السلام را نيز فراهم كرد، ابراهيم عليه السلام در اينباره به درگاه خداوند شكايت نمود، خداوند به وى وحى كرد كه زن مانند دنده كج است اگر
1) اين بخش از تورات با بخش ديگر آن باب 16 فقره 16 و باب 21 فقره 5 متناقض است؛ زيرا آنچه كه ازآن بخشها استفاده مىشود، اين است كه در وقت اخراج اسماعيل و هاجر از خانه ابراهيم، اسماعيل سنش بيش از چهارده سال بوده است. اما از اين بخشها استفاده مىشود كه اسماعيل در اين زمان كودكى بيش نبوده است. در ترجمههاى عربى كتاب مقدس، بهجاى واژه «پسر» واژه «صبى» بهچشم مىخورد. در منابع اسلامى هم آمده كه اسماعيل در همان اوان طفوليت در مكه اسكان داده شد.
2) سفر پيدايش 21: 21- 9، براساس آنچه كه در منابع اسلامى آمده است اسماعيل عليه السلام زنى از ميان قبيله جُرهم كه ساكن مكه شده بودند برگزيد. و فاران همان مكه است. در اين زمينه مراجعه شود به ترجمه، شرح و نقد سفر پيدايش تورات از على قلى جديدالاسلام، ص 374 و 385
3) ابراهيم: 37، در اينكه اين دعاى ابراهيم عليه السلام در قبل از بناى كعبه بوده يا بعد از بناى آن، بين مفسّران اختلاف است. مراجعه شود به الميزان و مجمعالبيان ذيل آيه.
آن را بهحال خود بگذارى از آن بهرهمند شوى ولى راست كردن آن موجب شكسته شدن آن مىگردد.
از آن پس، پروردگار او را امر فرمود كه اسماعيل را با مادرش هاجر از آن سرزمين بيرون ببرد، ابراهيم عليه السلام عرض كرد: پروردگارا! آنها را كجا ببرم؟
خداوند فرمود ايشان را به «حرم» و محل امن من و نخستين نقطهاى از زمين كه آفريدهام؛ يعنى «مكه» ببر. در آن حال جبرائيل با «براق» به حضور ابراهيم آمد.
ابراهيم، هاجر و اسماعيل را بر براق سوار نموده حركت كردند و در ميان راه به هر نقطه سرسبز و باصفايى كه داراى درخت خرما و غير آن و زراعت بود كه مىرسيدند، ابراهيم از جبرئيل مىپرسيد آيا مقصد ما اينجا است؟ جبرائيل در جواب مىگفت نه، تا اينكه بالأخره به مكه رسيدند، جبرئيل گفت مقصد اينجا است. ابراهيم عليه السلام اسماعيل و هاجر را در محل خانه كعبه گذارد و در آن نقطه درختى بود كه هاجر گليمى را بهمنظور سايبان روى آن انداخت و در زير آن نشست و از طرفى چون ساره از ابراهيم عليه السلام قول گرفته بود كه در هيچنقطهاى تا بهمنزل برگردد پياده نشود، لذا ابراهيم عليه السلام بدون توقف قصد مراجعت كرد در اين هنگام هاجر از ابراهيم پرسيد:
چرا ما را در اين مكان كه نه انيسى در آن ديده مىشود و نه آب و زراعتى بهچشم مىخورد، مىگذارى؟
ابراهيم گفت: من از جانب خداوند مأمورم كه شما را در اين نقطه بگذارم و بروم.
ابراهيم از آنجا بهطرف محل اقامت عزيمت كرد و هنگامى كه به «كدى» كه كوهى است در «ذىطوى» رسيد رو بهسوى اسماعيل و هاجر برگردانيد و به خداوند گفت:
رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ
و به راهپيمايى بهسوى مقصد خود همچنان ادامه داد. وقتى كه آفتاب بالاتر آمد و هوا گرمتر شد، اسماعيل سخت تشنه شد. هاجر براى بهدست آوردن آب- در حالىكه صدا مىزد آيا انيسى در اين وادى نيست؟- رو به بيابان گذاشت تا به «مسعى» يعنى محل سعى ميان صفا و مروه رسيد و در اين حال اسماعيل از نظر او ناپديد شد، براى ديدن او به بالاى تپه
«صفا» درآمد و نگاهى به بيابان انداخت «سرابى» درنظر او در جانب «مروه»- پديدار گرديد و چنين گمان كرد كه آن آب است لذا از تپه صفا رو به بيابان فرود آمده براى بهدست آوردن آب شتابان در حال حركت بود تا اينكه اسماعيل از نظر وى مجدداً ناپديد شد و براى ديدن او به بالاى تپه مروه رفت، ضمناً نگاهى بهسوى بيابان افكند و «سرابى» در ناحيه صفا درنظر او نمايان شد، لذا فوراً از مروه بهطرف صفا سرازير شد و در بيابان بهمنظور تحصيل آب شتابان قدم برمىداشت تا اينكه باز اسماعيل از نظر وى غايب گرديد و به بالاى تپه صفا رفت و به اسماعيل نگاه كرد و در اين حال نيز نگاهى به بيابان انداخت و سرابى كه آن را آب پنداشت در جانب «مروه» در نظر او جلوهگر شد و لذا از صفا فوراً بهزير آمد و رو به بيابان گذاشت و همچنان براى تحصيل آب پيش رفت تا اسماعيل از چشم او ناپديد گرديد و براى ديدن او به بالاى «مروه» رفت .... و همچنين تا هفت مرتبه ميان صفا و مروه آمد و شد كرد. در دفعه هفتم كه در بالاى «مروه» بود، نگاهى بهطرف اسماعيل افكند. ديد ناگهان چشمه آبى از زير پاى او به جوشش درآمده است، بىدرنگ با كمال مسرت بهطرف اسماعيل روانه شد و مقدارى از شنهاى بيابان را در اطراف آب جمع كرد و مانع روان شدن آن در بيابان گرديد و به همين جهت «زمزم» ناميده شد. (1)رفتهرفته پرندگان و وحوش بيابان بر اطراف آن چشمه گرد آمدند.
اجتماع حيوانات در كنار آن چشمه توجه طايفه «جرهم» كه در «ذىاعجاز»، «عرفات» اقامت داشتند بهسوى آن چشمه جلب كرد و به همين علت آنان بهسوى آن چشمه آمده زنى را با پسرى كه از درخت براى خود سايبان ترتيب داده بودند، در كنار آن ديدند، افراد قبيله جرهم از هاجر پرسيدند تو كيستى؟ و به چه مناسبت با فرزندت اين بيابان را محل اقامت خود قرار دادهاى؟ هاجر در جواب گفت: من مملوك ابراهيم خليلالرحمان عليه السلام هستم و اين كودك هم فرزند او مىباشد و خداوند به آن حضرت امر فرموده است كه ما را در اين زمين اقامت دهد.
آنان گفتند: آيا اجازه مىدهى كه ما هم در نزديكى شما ساكن گرديم؟
هاجر گفت: بايد در اين مورد از ابراهيم عليه السلام اجازه بگيرم. ابراهيم به فاصله
1) چون كلمه «زم» در لغت عرب بهمعناى بستن آمده است.
سهروز از اين جريان براى ملاقات آنها آمد. هاجر به او گفت در اين مكان طايفهاى است از «جرهم» تقاضا دارند كه اجازه دهى در نزديكى ما اقامت گزينند.
ابراهيم عليه السلام با اين تقاضا موافقت كرد و هاجر به قبيله جرهم موافقت ابراهيم را اعلام نمود. آنان در جوار اسماعيل و هاجر فرود آمدند و خيمههاى خود را برافراشتند. هاجر و اسماعيل با آنها انس گرفتند. پس از مدتى ابراهيم عليه السلام مجدداً براى ملاقات اسماعيل و هاجر به مكه آمد و چون جمعيت زيادى را در اطراف آنها ديد بسيار خرسند گرديد. اسماعيل چون بزرگ شد هريك از افراد قبيله «جرهم» يك يا دو گوسفند به او اهدا كردند و به اين ترتيب وسيله معيشت هاجر و فرزندش كاملًا تأمين شد.
هنگامى كه اسماعيل به حدّ بلوغ رسيد، خداوند فرمان تأسيس خانه كعبه را به ابراهيم عليه السلام صادر كرد. ابراهيم عرض كرد: پروردگارا! در چه نقطهاى آن را بنا كنم؟ خداوند فرمود در آن نقطهاى كه قبّهاى براى آدم نازل كرده بودم و آن قبّه تمام «حرم» را روشن كرده بود.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: قبهاى كه خداوند متعال براى آدم نازل كرده بود تا زمان نوح عليه السلام همچنان برپا بود ولى در روزگار طوفان نوح عليه السلام هنگامى كه آب روى زمين را فراگرفت خداوند آن قبه را به آسمان برد و «مكه» در آن جريان غرق نشد و به همين مناسبت «البيتالعتيق»؛ يعنى «سرزمين آزاد شده از غرق» ناميده شد.
و وقتى ابراهيم را به تأسيس خانه كعبه مأمور ساخت، او نمىدانست كه آن را در چه نقطهاى بنا كند تا اينكه خداوند جبرئيل عليه السلام را مأمور كرد كه موضع خانه كعبه را با خطوطى معين كرد و پايههاى آن را از بهشت آورد و آن سنگى كه خداوند آن را براى آدم عليه السلام فرود آورده بود، در ابتدا از برف سفيدتر بود اما هنگامى كه دستهاى كفّار آن را لمس كرد رنگ آن تغيير كرد و سياه گرديد.
ابراهيم عليه السلام برحسب فرمان الهى براى ساختن خانه كعبه دست بهكار شد و اسماعيل سنگها را از «ذىطوى» حمل مىكرد و به او مىداد تا اينكه به مقدار 9 ذرع ديوارها را بالا برد از آن پس جبرئيل عليه السلام ابراهيم عليه السلام را به مكانى كه «حجرالأسود» در آن بود راهنمايى كرد و او آن را از آنجا بيرون آورد و در موضعى
كه هماكنون در آن قرار دارد نصب كرد و براى آن از دو طرف يكى بهطرف مشرق و ديگرى بهطرف مغرب در قرار داد و آن در كه بهطرف مغرب است «مستجار» ناميده مىشود.
بعد از آن از گياهان خوشبوى بيابان بر روى آن ريخت و هاجر گليمى را كه با خود داشت و در زير آن بهسر مىبردند، بر در آن آويخت. هنگامى كه ساختمان آن تكميل گرديد و بهپايان رسيد، ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام تصميم گرفتند كه مناسك حج را انجام دهند جبرئيل عليه السلام روند «ترويه» كه هشت روز از ذىالحجه گذشته بود نازل گشت و به ابراهيم عليه السلام گفت به همراه خود از مكه آب بردارد؛ زيرا در منى و عرفات آب وجود نداشت و لذا آن روز «ترويه» يعنى «سيراب كردن» ناميده شد پس از انجام اعمال عرفات او ابراهيم را به «منا» آورد و او شب را در آنجا بهسر مىبرد و اعمالى را كه به آدم عليه السلام راهنمايى كرده بود به ابراهيم عليه السلام نيز نشان داد.
هنگامىكه ابراهيم عليه السلام از ساختن كعبه فراغت يافت گفت: ... رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ .... (1)
اسماعيل عليه السلام و بناى كعبه
از كارهاى مهم و ماندنى حضرت ابراهيم عليه السلام در دوران زندگيش تجديد بنا (يا تأسيس) خانه خدا (كعبه) است كه اين امر مهم بهدست او و فرزندش اسماعيل عليه السلام انجام گرفت. اين بخش از زندگى ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام از لحاظ تاريخى هم جاى هيچ انكارى نيست.
داستان اين بخش از زندگى آندو حضرت در چند سوره قرآن گاهى با تفضيل بيشتر و گاهى بهصورت اشاره و گذرا مطرح گرديد.
اما در توراتِ موجود هيچ اشارهاى به اين قسمت از تاريخ زندگى حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام نشده و اصلًا چيزى در زندگى ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام در تورات كنونى بهعنوان تجديد يا تأسيس بناى كعبه مطرح نشد. البته ساختن مذابح و تقديم قربانىهاى سوختنى در فواصل مختلف زندگى حضرت ابراهيم عليه السلام آنهم در سرزمين كنعان مطرح و تكرار گرديده كه هيچ ربطى به بناى كعبه توسط آن حضرت ندارد.
اين بىاعتنايى نويسندگان تورات نتيجه تعصب نژادى آنان است كه آنان را
1) ترجمه تفسير مجمعالبيان، ج 2، صص 57- 5. اصل اين روايت در تفسير قمى ج 1، صص 71- 69 آمده است.
از گفتن و نوشتن حقايق باز داشته است و لذا وقتى آنها به فضايل اسماعيل عليه السلام و آنچه كه مربوط به ايشان است مىرسند با بىتفاوتى و غرضورزى از كنار آن مىگذرند و حتى آن پيامبر خدا را بهعنوان مردى وحشى و مطرودِ پدر و همگان معرفى مىنمايند!
اما قرآن كه كتابى است صددرصد آسمانى و هرگز دست تحريف بهسوى آن دراز نشده و از اهداف نزول آن بيان حقايق در مورد پيامبران الهى و تنزيه و تطهير دامن آنان از تهمت و افترا و سخنان نارواى تحريفگران كتب آسمانى است، ابراهيم خليل و اسماعيل عليهما السلام را بهعنوان مجدِّدان بناى كعبه معرفى مىكند.
داستان تأسيس يا تجديد بناى كعبه توسط ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام در سورههاى «آلعمران» (آيات 96 و 97) و «حج» (آيات 26 و 27) بهصورت گذرا و اشاره بيان شده است. اما در سوره بقره با تفصيل بيشتر، آن هم با ذكر نام اسماعيل عليه السلام در كنار نام حضرت ابراهيم عليه السلام مطرح گرديده:
«و (بهخاطر بياوريد) هنگامى كه خانه كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براى مردم قرار داديم و از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد و ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه خانه مرا براى طوافكنندگان و مجاوران و ركوعكنندگان و سجدهكنندگان پاك و پاكيزه كنيد.»
و (به يادآوريد) هنگامى را كه ابراهيم عرض كرد: پروردگارا! اين سرزمين را شهر امن قرار ده؛ و اهل آن را- آنها كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورند- از ثمرات (گوناگون) روزى ده.
گفت: (دعاى تو را اجابت كرد و مؤمنان را از انواع بركات بهرهمند ساختم؛) اما به آنها كه كافر شدند بهره كمى خواهم داد؛ سپس آنها را به عذاب آتش مىكشانم؛ و چه بد سرانجامى است!
و نيز (بهيادآوريد) هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه (كعبه) را بالا مىبردند؛ (و مىگفتند:) پروردگارا! از ما بپذير، كه تو شنوا و دانايى.
پروردگارا! ما را تسليم فرمان خود قرار ده؛ و از دودمان ما امتى كه تسليم فرمانت باشند (بهوجود آور) و طرز عبادتمان را به ما نشان ده و توبه ما را بپذير كه تو توبهپذير و مهربانى.
پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از
خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و آنها را كتاب و حكمت بياموزد و پاكيزه كند؛ زيرا تو توانا و حكيمى.» (1)ذبح اسماعيل عليه السلام
قرآن و توراتِ موجود در اين جهت اتفاق دارند كه ابراهيم خليل عليه السلام پس از آنكه در سن پيرى صاحب فرزند پسرى شده است، از سوى خداوند متعال مأمور گرديده كه فرزند خود را براى خدا ذبح نمايد. و اين در واقع آزمونى بس بزرگ و سختى بود كه پدر و پسر مىبايست آنرا پشتسر نهند اما چون ابراهيم و اسماعيل عليه السلام تمام وجودشان توحيد و تسليم پروردگار بود، از اين آزمون سخت سربلند بيرون آمدند و كاملترين درجه تسليم دربرابر خالق يكتا را در خارج تحقق بخشيدند.
قرآن و تورات در اين جهت هم متفق هستند كه اين فرمان خدا، فرمان آزمايشى بوده و هرگز ذبح فرزند تحقق خارجى پيدا نكرده است.
اما در اينكه فرمان ذبح در مورد كدام فرزند ابراهيم عليه السلام بوده، قرآن با تورات اختلاف دارد؛ چرا كه از قرآن استفاده مىشود كه اين فرمان در مورد اسماعيل عليه السلام بوده و او فرزند ذبيح ابراهيم عليه السلام است؛ (2)اما تورات كنونى مىگويد اين فرمان در مورد اسحاق عليه السلام بود. و ايشان فرزند ذبيح ابراهيم عليه السلام لقب يافتند. (3)باز اين مورد از مواردى است كه تعصب نژادى توراتنويسان، آنان را به تناقضگويى واداشته و از بيان حق منصرفشان كرده؛ چرا كه تورات مىگويد:
«و واقع شد بعد از اين وقايع كه خدا ابراهيم را امتحان كرده، بدو گفت اى ابراهيم، عرض كرد: لبّيك. گفت: اكنون پسر خود را كه «يگانه» تو است و او را دوست مىدارى؛ يعنى اسحاق را بردار و بهزمين موريا برو و او را در آنجا بر يكى از كوههايى كه به تو نشان مىدهيم براى قربانى سوختنى بگذران ... چون بدان مكانى كه خدا بدو (ابراهيم) فرموده بود، رسيدند ابراهيم در آنجا مذبح را بنا نمود و هيزم را برهم نهاد و پسر خود اسحاق را بسته بالاى هيزم بر مذبح گذاشت. و ابراهيم دست خود را دراز كرده كارد را گرفت تا پسر خويش را ذبح نمايد. در حال فرشته خداوند از آسمان وى را ندا درداد و گفت: اى ابراهيم! اى ابراهيم! عرض كرد: لبيك. گفت: دست خود را بر
پسر دراز مكن و بدو هيچ مكن زيرا كه الآن دانستم كه تو از خدا مىترسى، چون كه «پسر يگانه» خود را از من دريغ نداشتى ... بار ديگر فرشته خدا به ابراهيم از آسمان ندا درداد و گفت: خداوند مىگويد به ذات خود قسم مىخورم چون كه اين كار را كردى و «پسر يگانه» خود را دريغ نداشتى .... (1)در متن فوق سهبار واژه «پسر يگانه» تكرار گرديده، در حالىكه تورات تصريح دارد به اينكه اولين فرزند ابراهيم عليه السلام اسماعيل عليه السلام بوده و اسحاق حدود چهارده سال بعد، متولد شده است.
بنابراين اگر فرمان ذبح در مورد اسحاق عليه السلام باشد چطور با وجود اسماعيل عليه السلام او يگانه پسر ابراهيم عليه السلام خواهد بود؟! اين يك تناقض آشكار است.
بهعلاوه براساس تعاليم تورات فعلى خداوند براى نجات بنىاسرائيل از دست مصريان (بهعنوان يك معجزه) تمام پسران ارشد مصرىها و همچنين نخستزاده نر حيوانات آنان را هلاك كرده است، به همين دليل بنىاسرائيل مىبايست نخستزاده نر حيوانات خود را براى خدا وقف و قربانى نمايند و براى نخستزاده پسر عوض بدهند. (2)بهطور كلى مسأله نخستزادگى يك اصل مهم در تعاليم يهود است.
براساس عقيده آنان نخستزاده اگر پسر باشد، بايستى خدمتگزار خداوند باشد. (3)بنابراين فرمان ذبح بايد در مورد فرزند ارشد ابراهيم، اسماعيل عليهما السلام باشد نه در مورد اسحاق.
اما در قرآن- همانطور كه اشاره شد- اسماعيل عليه السلام بهعنوان فرزند ذبيح ابراهيم عليه السلام مطرح شده است. قرآن بهدنبال بشارت تولد اسماعيل داستان ذبح را مطرح مىكند و پس از اين بشارت تولد اسحاق عليه السلام را متذكر مىگردد؛ يعنى بشارت تولد اسحاق پس از تولد اسماعيل عليه السلام و ماجراى ذبح او به ابراهيم عليه السلام داده شد. همانطور كه مكرر گفته شد از نظر تورات مسلم است كه تولد اسحاق عليه السلام بعد از حدود چهارده سال از تولد اسماعيل عليه السلام بوده است. (4)بنابراين فرمان ذبح اسماعيل عليه السلام در حدود سيزده- چهارده سالگى وى بوده است. (5)به هرحال داستان ذبح فرزند در قرآن تنها در يك مورد در طى نه آيه بيان شدهاست:
1) سفر پيدايش 22: 1- 16
2) سفر خروج 13: 10- 16
3) قاموس كتاب مقدس واژه نخستزاده.
4) تورات مىگويد: ابراهيم عليه السلام هشتاد و شش ساله بود كه اسماعيل عليه السلام متولد شد. سفر پيدايش 16: 16 ودر نودونهسالگى بشارت تولد اسحاق عليه السلام به او داده شد. سفر پيدايش 17: 1 و 16 و در صدسالگىِ ابراهيم عليه السلام اسحاق عليه السلام متولد شد. سفر پيدايش 21: 5.
5) در برخى روايات فاصله بين بشارت به تولد اسماعيل عليه السلام و بشارت به تولد اسحاق پنج سال ذكر شده است؛ نورالثقلين، ج 4، ص 421، حديث 76
« (ابراهيم گفت:) «پروردگارا! به من از صالحان [/ فرزندان صالح] ببخش. ما او را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت داديم.
هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد گفت: پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم، نظر تو چيست؟ گفت: پدرم هرچه دستور دارى اجرا كن به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.
هنگامى كه هردو تسليم شدند و ابراهيم جبين او را برخاك نهاد. او را ندا داديم كه اى ابراهيم آن رؤيا را تحقق بخشيدى ما اينگونه نيكوكاران را جزا مىدهيم.
اين مسلّماً همان امتحان آشكار است.
ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم. و نام نيك او را در امتهاى بعد باقى نهاديم.
سلام بر ابراهيم. اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم. او از بندگان باايمان ماست.
ما او را به اسحاق- پيامبرى از شايستگان- بشارت داديم». (1)قرآن و تورات علاوه بر اختلاف در مورد اينكه فرزند ذبيح اسماعيل عليه السلام است يا اسحاق عليه السلام در برخى جزئيات ديگر اين داستان هم اختلاف دارند. براساس آنچه كه در قرآن آمده، ابراهيم عليه السلام با صراحت تمام ماجراى خواب و ذبح را با اسماعيل عليه السلام درميان گذاشت و او هم بدون هيچ دغدغهاى اين فرمان را پذيرفت. اما در تورات مىگويد ابراهيم عليه السلام تا لحظه آخر اسحاق عليه السلام را از ماجرا آگاه نكرد و اين در حالى بود كه او مىخواست كه از جريان آگاه شود. (2)به هرصورت داستان با آن صورتى كه در تورات آمده هيچ فضيلتى را براى آن حضرت اثبات نمىكند. اما همين داستان به آن صورتى كه قرآن بيان كرده بيانگر فضيلتى بس بزرگ براى اسماعيل عليه السلام است.
مورد اختلاف ديگر اين است كه براساس آيات قرآن ماجراى ذبح فرزند از سوى ابراهيم عليه السلام در سرزمين مكه بوده؛ و اين اسماعيل بوده كه به سرزمين مكه هجرت كرده بود، اما در مورد اسحاق عليه السلام تاريخ نقل نكرده كه او به مكه هجرت يا مسافرت كرده باشد.
ناگفته نماند كه برخى مفسران اهل سنت معتقدند كه فرزند ذبيح ابراهيم عليه السلام همان اسحاق عليه السلام است. (3)و رواياتى هم در اين زمينه نقل شده است. (4)و روايتى هم از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اينباره نقل
شده است. (1)ولى اين مطلب درست نيست؛ زيرا اوّلًا: در همين سوره صافات بعد از نقل داستان ذبح فرزند از سوى ابراهيم عليه السلام در آيه 112 مىخوانيم:
وَبَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيّاً مِنْ الصَّالِحِينَ.
«ما او را به اسحاق- پيامبرى از شايستگان- بشارت داديم.»
اين تعبير نشان مىدهد كه بشارت به تولد اسحاق عليه السلام بعد از ماجراى ذبح فرزند و بهخاطر فداكارىهاى ابراهيم عليه السلام به ايشان داده شد. بنابراين، مسأله ذبح ربطى به اسحاق عليه السلام ندارد.
ثانياً: قرآن در موردى ديگر مىگويد: ما به ابراهيم تولد اسحاق و از پس او تولد يعقوب- فرزند اسحاق- را بشارت داديم. (2)بنابر اين چطور ممكن است خدا ابراهيم عليه السلام را با فرمان به ذبح اسحاق مورد امتحان قرار دهد در حالىكه قبل از تولد اسحاق عليه السلام به او خبر داد كه او مىماند و فرزندى بهنام يعقوب عليه السلام از او متولد مىگردد؟!
ثالثاً: دربرابر رواياتى كه مىگويد ذبيح اسحاق عليه السلام است روايات زيادى وجود دارد كه مىگويد ذبيح همان اسماعيل عليه السلام است. و اين دسته از روايات، با ظاهر آيات هم موافق هستند.
اما روايات دسته اوّل چون مخالف ظاهر قرآن و موافق با متن توراتِ موجود مىباشد، قاعدتاً بايد از اسرائيليات و محصولات يهود و يا كسانى كه تحت تأثير آنها بودند، باشد.
اينك چند نمونه از رواياتى كه مىگويد ذبيح لقب اسماعيل عليه السلام است نه اسحاق عليه السلام:
1- از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «انَا ابْنُ الذَّبِيحَين؛ «من فرزند دو ذبيح هستم.» (3)و مراد از دو ذبيح يكى «عبداللَّه» پدر آن حضرت است كه «عبدالمطلب» (پدرعبداللَّه) نذر كرده بود كه او را در راه خدا قربانى كند اما به فرمان خدا يكصد شتر فداى او قرار داده و او را ذبح نكرد.
و ديگر «اسماعيل» چرا كه مسلم است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از فرزندان اسماعيل عليه السلام است نه از فرزندان اسحاق عليه السلام.
2- و در دعايى كه از على عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده، مىخوانيم: يا
مَن فَدا اسماعيل من الذبح»؛ «اى كسى كه فدايى براى ذبح اسماعيل قراردادى.» (1)3- از امام رضا نقل شده كه فرمود:
«لَو عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيئاً اكْرم مِنَ الضّأْن لفدا به اسماعيل»؛ «اگر حيوانى بهتر از گوسفند پيدا مىشد خدا آن را فديه اسماعيل قرار مىداد.» (2)بنابراين فرزند ذبيح ابراهيم عليه السلام اسماعيل عليه السلام است نه اسحاق عليه السلام.
رحلت اسماعيل عليه السلام
توراتِ موجود كه درواقع يك كتاب تاريخى است و هيچ شباهتى با قرآن ندارد، در قصص پيامبران بيشتر به جزئيات و چيزهايى كه دانستن يا ندانستن آن چندان تفاوت ندارد مىپردازد. ذكر سلسله نسب، تاريخ تولد، ازدواج، تعداد و نام فرزندان، مسافرتها و احياناً نوع شغل و حرفه و تاريخ وفات و ... بخش مهمى از قصص پيامبران در تورات را تشكيل مىدهد. به همين جهت تورات راجع به حضرت اسماعيل عليه السلام مىگويد: وى دوازده فرزند داشته و نام تكتك آنها را ذكر مىكند و مىگويد:
آنان از «حَوِيله» تا «شور» كه مقابل مصر به سمت «اشّور» واقع است، ساكن بودند.
و مدت عمر آن حضرت را صد و سى و هفت سال ذكر مىكند. (3)اما قرآن در بيان قصص پيامبران به جزئيات زندگى آنها و چيزهايى كه در تربيت و هدايت بشر دخيل نيست نمىپردازد و لذا طبيعى است كه چيزى راجع به مدت عمر حضرت اسماعيل عليه السلام و ديگر پيامبران الهى در قرآن وجود نداشته باشد. اما در منابع اسلامى آمده است كه مدت عمر حضرت اسماعيل صدوسى سال بوده و مدفن ايشان همان منزلش (حجر اسماعيل عليه السلام) مىباشد. (4)پىنوشتها:
احكام و دستورهاى اسلامى هر يك راز و رمزهايى دارد كه دستيابى به آنها انسان را در اعتقادات دينى قوىتر و راسختر مىسازد. بسيارى از اين اسرار و معارف از زبان معصومين عليهم السلام در روايات و احاديث دينى نقل شده و برخى نيز به تدريج با گسترش علم و دانش بشرى كشف گرديده است. مقالهاى كه در پيشديد خوانندگان گرامى قرار دارد، توسّط يكى از اساتيد محترم دانشگاه به رشته تحرير درآمده و گرچه نمىتوان آن را به عنوان يك نظر قطعى پذيرفت؛ زيرا احكام اسلام جنبه تعبدى داشته و مسلمانان تنها بر اساس دستور خداوند به آنها عمل مىكنند و هرگز عمل به آن احكام متّكى بر اينگونه امور نيست، ليكن نشر اينگونه مطالب خالى از لطف نبوده، چه بسا آغازى براى تحقيقات بيشتر در اين زمينهها باشد.
فصل اوّل
روابط «جهت طواف كعبه» با پديدههاى طبيعى
1- «جهت طواف كعبه» با جهت حركات ماه، زمين و اكثر سيّارات منظومه شمسى.
قُلْ انْظُرُوا مَاذَا فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ ....
«بگو به آنچه در آسمانها و زمين است، نظر بيفكنيد». (1)
1) يونس: 101
ماه در جهت طواف كعبه حول محور خود و نيز به دور زمين مىچرخد (شكل 1) 2. زمين درجهت طواف كعبه بهدور خود و نيز به دور خورشيد مىچرخد (شكلهاى 32، 43، 54).
شكل 1: مسير چرخش ماه به دور زمين در جهت طواف كعبه است.
شكل 2: مسير چرخش زمين و ماه به دور خورشيد در جهت طواف كعبه است.
شكل 3: مسير چرخش زمين به دور خودش در جهت طواف كعبه است.
شكل 4: مسير چرخش زمين به دور خورشيد در جهت طواف كعبه است.
هنگامى كه منظومه شمسى، از نقطهاى در فضا به طورى ديده شود، كه قطب شمال خورشيد در جلوى ديد باشد، مشخص مىشود كه همه سيّارات- به جز زهره و اورانوس- در يك جهت از غرب به شرق، يا خلاف گردش عقربههاى ساعت و در جهت طواف حاجيان به دور خانه خدا، به دور خود و به دور خورشيد مىگردند. جهت اين گردش را در ستارهشناسى، «مستقيم» مىنامند. گردش يا چرخش جهت مخالف، يعنى در جهت عقربههاى ساعت، يا خلاف جهت طواف كعبه را، وقتى كه از قطب شمال نظاره شود. «حركت معكوس» مىنامند. در بين مدارهاى مريخ و مشترى، چندين هزار جرم كوچك كشف شدهاند، كه سيّارك نام دارند. قطر اكثر سيّاركها، كمتر از 80 كيلومتر است، امّا بعضى هم قطرشان 6/ 1 كيلومتر است. همه سيّاركها در جهت مستقيم؛ يعنى
در جهت طواف كعبه، به دور خورشيد مىچرخند (شكل 5) (1). ستارههاى دنبالهدار كه عرفاً به «نحس» بودن مشهورند، در خلاف جهت طواف خانه خدا مىچرخند (شكل 6) (2).
شكل 5: چندين هزار سيارك در جهت طواف كعبه به دور خورشيد مىچرخند.
شكل 6: ستارههاى دنبالهدار كه عرفاً به نحس بودن مشهورند در خلاف جهت طواف مىچرخند.
2- «جهت طواف كعبه» با حركت نپتون و يكى از اقمار آن (3).
حركت نپتون به دور محورش، در جهت عادى مستقيم؛ يعنى در جهت طواف حاجيان به دور كعبه است. نپتون داراى دو قمر به اسامى تريتون (Triton) و نرييد
(Neried) است. تريتون يك قمر بزرگ با قطر 6000 كيلومتر است. باعث تعجب است كه تريتون در جهتى معكوس- يعنى خلاف جهت طواف به دور خانه خدا- به دور نپتون مىگردد، به همين دليل ستاره شناسان حدس مىزنند كه تريتون زمانى پس از پيدايش منظومه شمسى به اسارت نپتون درآمده است.
3- «جهت طواف كعبه» با كهكشانهاى مارپيچى.
كهكشانها در شكلهاى گوناگونى ديده مىشوند ولى كلًا سه نوع اصلى دارند:
مارپيچى، بيضى شكل و بىنظم (1). جهت باز شدن اين مارپيچها برخلاف چرخش عقربههاى ساعت و هماهنگ با جهت طواف كعبه است (شكل 7) (2).
شكل 7: كهكشان راه شيرى كه منظومه شمسى ما در آن واقع است، حدود 200 ميليارد ستاره دارد. شكل آن تداعى كننده طواف.
4- پيچش رشتههاى تشكيل دهنده مو و پشم جانداران در «جهت طواف كعبه» است.
سادهترين راه پيچ، يا تاب خوردگى اسكلت زنجير پپتيدى، ساختمان مارپيچ آلفاى راست گرد است (شكل 8) (3).
چنان كه اسيدهاى آمينه (آل) را، كه بهطور طبيعى يافت مىشوند، در نظر بگيريم، دو نوع مارپيچ: يكى راست گرد (در جهت طواف كعبه) و ديگرى چپ گرد مىتوان ساخت، كه مارپپچهاى راست گرد، بهطور قابل ملاحظهاى پايدارترند. در ميان تمام پروتئينهاى
طبيعى كه تا به امروز مطالعه شدهاند، مارپيچ آلفا، راست گرد است. در كراتينهاى آلفاى مو و پشم سه يا هفت عدد از اين مارپيچهاى آلفا ممكن است به هم بپيچند و طناب هاى سه رشتهاى يا هفت رشتهاى را، كه با اتصالات متقابل دىسولفيد به هم مىپيوندند، تشكيل بدهند (شكل 9) (1).
همانطور كه ملاحظه مىشود، پروتئينهاى طبيعى، در جهت طواف خانه خدا، حول يك محور مىپيچند!
شكل 8: ساختمان مارپيچ آلفا. زنجير پپتيدى تمام پروتئينهاى طبيعى مارپيچ آلفاى راست گرد در جهت طواف كعبه است.-
شكل 9: ساختار مو و پشم. در كراتينهاى آلفاى مو و پشم سه تا هفت عدد از مارپيچهاى آلفا در جهت طواف كعبه به هم مىپيچند.
1) مرجع 11 صفحه 130.
5- پيچش رشتههاى تشكيل دهنده كروموزومهاى كليّه جانداران در «جهت طواف كعبه» است. (1)و (2)
فَلْيَنظُرْ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ.
«انسان بايد بنگرد كه از چه آفريده شده است.» (3)
الگوى خلقت هر انسان، براساس اطلاعات ژنتيكى موجود، در رشتههاى DNA اوست. كروموزومها، از DNA ساخته شدهاند. در مدل ساختمان DNA واتسن و كرك، دو زنجير پلى نوكلئوتيد، در يك مارپيچ آلفاى راست گرد مضاعف (در جهت طواف كعبه)، به هم پيچيدهاند (شكل 10). ساختمان RNA نيز مارپيچ آلفاى راست گرد (در جهت طواف كعبه) است.
شكل 10: DNA يك مارپيچ آلفاى راست گرد در جهت طواف كعبه است.
6- «جهت طواف كعبه» با ساختار آميلاز همسو است!
نشاسته از دو قسمت آميلاز (amylose) و آميلوپكتين (amylopectin) تشكيل شده است. (4)آميلاز با هالوژن يد، ايجاد رنگ آبى مىكند. علت آن، توانايى يد در مستقر شدن در درون ساختار مارپيچى است، كه از به هم پيوستن تكپارههاى گلوكز تشكيل شده است. هنگامى كه آميلاز در آب قرار گيرد، اين مارپيچ راستگرد حاصل مىشود (شكل 11) (5). جهت اين مارپيچ با جهت طواف كعبه هماهنگ است.
شكل 11: ساختار مارپيچ راست گرد آميلاز با جهت طواف كعبه همسو است.
7- «جهت طواف كعبه» با جهت پيچش ذاتى گياهان.
أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ
«آيا به زمين نمىنگرند كه چگونه ما از هر جفتى گياه رويانيديم.» (1)
رشد و حركت گياهان بر دو نوع است:
الف- حركات ذاتى است، كه نسبتاً مستقل از عوامل زيست محيطى هستند.
ب- حركاتى است كه از محيط زيست ناشى مىشود. رشد و حركت ذاتى گياهان مانند پيچك، در جهت خلاف چرخش عقربههاى ساعت و هماهنگ با جهت طواف كعبه است (شكل 12) (2).
شكل 12: رشد پيچك در جهت خلاف چرخش عقربههاى ساعت و هماهنگ با جهت طواف كعبه است.
8- «جهت طواف كعبه» با جهت اوج گرفتن عقاب ها و پليكانها.
أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ ....
«چرا به پرندگان كه بالاى سرشان در پروازند، نمىنگرند؟» (1)
پرندگانى چون عقابها و پليكانها در جهت مارپيچ راست گرد؛ يعنى در جهت طواف كعبه، از زمين برمىخيزند. در اين حال، توده هواى گرم، آنها را به ارتفاعات بالاتر سوق مىدهد و به پرواز ادامه مىدهند (شكل 13) (2)
شكل 13: عقابها و پليكانها در جهت طواف كعبه و بر خلاف چرخش عقربههاى ساعت اوج مىگيرند. اين شكل تداعى كننده معراج از كعبه به بيت المعمور است.
9- اكثريت قريب به اتفاق هستههاى عناصرى كه دنياى هستى را تشكيل مىدهند، در ميدان مغناطيسى جهان، در «جهت طواف كعبه» مىچرخند!
بهطور متوسط، از هر هزار اتمى كه در جهان (Univrse) هست، تعداد 927 عدد هيدروژن، 71 عدد هليوم و صرفاً يك عدد آن از عناصر سنگينتر است. (3)پس دنياى ما، دنياى هيدروژن است. هسته هيدروژن از يك پروتون تشكيل شده است. خواص پروتون را در ميدان مغناطيسى زمين، منظومه شمسى و يا جهان و يا در رزونانس مغناطيسى هسته، NMR (شكل 14) (4)، در صورتى مىتوان توجيه كرد كه براى آن اسپين فرض كنيم. اسپين هسته هيدروژن (پروتون) مىتواند، يا در جهت طواف خانه خدا، يا مخالف جهت طواف كعبه باشد (شكل 15) (5). تعداد پروتونهايى كه در جهت طواف كعبه، به دور خود مىچرخند، متناسب با قدرت ميدان مغناطيسى (0 B)، بيشتر از
1) ملك: 19
2) جى. آل. هيكس، «آشنايى بيشتر با پرندگان» ترجمه حائرى زاده، 1367، مؤسسه تحقيقاتى و انتشاراتى روز، تهران، صفحه 8
3) R. E. Dickerson and I. Geis," Chemistry, Matter, and the Universe 1976, W. A. Benjamin, Inc, London, Page 2.
4) ويليام كمپ، «رزونانس مغناطيسى هسته در شيمى» ترجمه عيسى ياورى، 1369، مركز نشر دانشگاهى، تهران، صفحه 196
5) مرجع 23 صفحات 4 و 5
پروتونهايى است كه مخالف جهت طواف كعبه، به دور خود مىچرخند. اسپين كردن در خلافجهت چرخش عقربههاىساعت؛ يعنى در جهت طواف كعبه، بردار اندازه حركت زاويهاى و بردار گشتاور مغناطيسى پروتون را در جهت ميدان مغناطيسى 0 B در ترازى با انرژىكمتر؛ يعنى با پايدارى بيشتر، قرارمىدهد (شكل 16- ب). (1)اسپين كردن پروتونها، هنگامى كه در ميدان مغناطيسى قرار بگيرند، مىتواند موافق چرخش عقربههاى ساعت؛ يعنى مخالفت جهت طواف كعبه باشد. در آن صورت، بردار اندازه حركت زاويهاى و بردار گشتاور مغناطيسى پروتون، مخالف جهت ميدان مغناطيسى اعمال شده) Bu (قرار مىگيرد و پروتونها در ترازى با انرژى بيشتر؛ يعنى با پايدارى كمتر قرار مىگيرند. همين بحث را مىتوان در مورد H 3، c 13، F 19، P 31، Fe 57، Se 77، Yb 171، W 183، Pt 187، Os 195، Hg 199، Tl 205، Pb 207 كه داراى اسپين 12 و نسبت ژيرومغناطيسى مثبت هستند، انجام داد.
در هستههايى كه اسپين بيش از 12 دارند و نسبت ژيرومغناطيسى آنها مثبت است- مانند:
H
2، Li 7، B 11، N 14، Na 23، Al 27، S 33، Cl 35، Cl 37، K 39، V 51، Mn 55، Co 59، Cu 63، Cu 65، As 75، Br 79، Br 81، Mo 95، I 127، Ba 135 و Ba 137- اگرچه تعداد ترازهاى انرژى بيش از دو عدد است امّا هستههايى كه در جهت طواف كعبه اسپين مىكنند، پايدارترند از هستههايى كهبرخلاف جهتطواف كعبه بهدور خودمىچرخند. هستههايىكهنسبت ژيرومغناطيسى آنها منفى است، نظير: Be 9، N 15، O 17، Si 29، Y 89، MO 97، Rh 103، AG 109، cd 113، Sn 115، Sn 117، Sn 119، Te 125، Xe 129 و Tm 169- هنگامى كه در جهت طواف كعبه اسپين كنند، ناپايدارترند تا در جهت خلاف آن. حالت آنان مانند الكترون است (شكل 16- الف) 25 كه گشتاور مغناطيسى آن برخلاف جهت ميدان مغناطيسى است.
شكل 14: طيفسنجهاى MNR- 60 مگاهرتز (بالا) و 500 مگاهرتز (پايين).
1) مرجع 23 صفحه 27
شكل 15: در غياب ميدان مغناطيسى (0 B) هستههاى مغناطيسى داراى انرژى برابر هستند. هنگامى كه ميدان مغناطيسى (0 B) اعمال مىشود، هستههايى كه در جهت طواف كعبه اسپين مىكنند، همسوى ميدان مغناطيسى مىشوند و از پايدارى بيشترى برخوردار مىشوند. تعداد آنها نيز بيشتر است. امّا هستههايى كه بر خلاف جهت كعبه اسپين مىكنند، ناپايدارترند. تعداد آنها نيز كمتر است.
شكل 16: الف: الكترون چرخنده. ب: پروتون چرخنده. در اين شكل الكترون و پروتون با جهت يكسان اسپين (در جهت طواف كعبه) نمايش داده شدهاند. بنابر اين، بردارهاى اندازه حركت زاويهاى داراى جهت يكسان (به سمت بيت المعمور) هستند. بردار گشتاور مغناطيسى پروتون با توجّه به بار مثبت آن در جهت بالا (بيت المعمور) است. بردار گشتاور مغناطيسى الكترون با توجّه به بار منفى آن در جهت پايين است.
10- در نيمكره شمالى «جهت طواف كعبه» موافق با جهت چرخش گردبادهاى «بالابرنده» و مخالف با جهت گردابهاى «غرقكننده» است!
در نيمكره شمالى جهت چرخش گردبادها، طوفانها، سيكلونها و هاريكنها خلاف چرخش عقربههاى ساعت؛ يعنى هماهنگ با جهت طواف دور خانه خداست.
به عكس، جهت گردابها و آنتىسيكلونها در نيمكره شمالى، موافق چرخش عقربههاى ساعت و برخلاف جهت طواف دور خانه خداست (شكلهاى 2617، 2718، 2819.
باتوجه به حركت وضعى زمين جهت چرخش ظاهرى سيكلونها و آنتىسيكلونها در نيمكره جنوبى عكس نيمكره شمالى است.
شكل 17: در نيم كره شمالى جريان هوا در اطراف طوفانها در جهت طواف كعه است به گونهاى كه معمولًا آنچه در سطح زمين قرار دارد به آسمان پرتاب مىشود.
شكل 18: ساختار يك هاريكن و جريانهاى هوايى وابسته آن.
شكل 19: جهت سليكون در خليج مكزيك هنگام تقويت هاريكن در جهت طواف كعبه است.
11- «جهت طواف كعبه» با جهت حركات ورزشى!
جهت چرخش در ورزشهاى باستانى، دو، اسبدوانى و مسابقات اتومبيلرانى و غيره همه مخالف چرخش عقربههاى ساعت و در جهت طواف كعبه است.
12- «جهت طواف كعبه» با جهت باز كردن اكثر قفلها، پيچ راديو، تلويزيون و ساير لوازم برقى و شيرفلكهها!
اكثر قريب به اتفاق قفلها با چرخانيدن كليد در خلاف چرخش عقربههاى ساعت؛ يعنى با چرخانيدن در جهت طواف كعبه باز و با چرخانيدن در جهت چرخش عقربههاى ساعت بسته مىشوند.
كليدهاى وسايل الكترونيكى نظير راديو، تلويزيون، اجاق الكتريكى، اتو، و غيره نيز اغلب با چرخانيدن در جهت طواف كعبه باز و با چرخانيدن بر خلاف اين جهت بسته مىشوند.
اكثر قريب به اتفاق شيرفلكههاى آب، نفت و گاز با چرخانيدن برخلاف چرخش عقربههاى ساعت؛ يعنى در جهت طواف كعبه باز و برخلاف آن بسته مىشوند.
فصل دوّم
روابط نمادين «جهت طواف كعبه» با نمودهاى علمى
1- رابطه ضرب بردارى با «جهت طواف كعبه»
حاصل ضرب بردارى دو بردار a و b كه بهصورت b* a نوشته مىشود، بردار ديگرى است مانند c: b* a/ c، بزرگى c بهصورت sin ab/ c تعريف مىشود كه در آن زاويه كوچكتر ميان a و b است.
راستاى c حاصل ضرب بردارى دو بردار a و b بر صفحهاى كه از a و b تشكيل مىشود، عمود است. (1)
براى تعيين سوى بردار c بهشكل 20 مراجعه مىكنيم. پيچ راستگردى را كه محور آن بر صفحه a و b عمود است درنظر مىگيريم. آن را از a به b به اندازه زاويه مىچرخانيم. در اين حالت، پيشروى پيچ، همان جهت بردار حاصل ضرب b* a خواهد بود (شكل 20- الف). روش مناسب ديگر براى تعيين جهت حاصلضرب بردارى، بهصورت زير است.
محورى را كه بر صفحه a و b عمود است و از مبدأ دو بردار مىگذرد، درنظر مىگيريم. سپس انگشتان دست راست خود را حول اين محور خم مىكنيم و بهكمك نوك انگشتان، بردار a را در جهت زاويه كوچكتر ميان دو بردار بهطرف بردار b مىآوريم. شست دست راست را، در حالىكه آن را مستقيم بهطرف بالا نگه داشتهايم، جهت حاصل ضرب b* a را نشان مىدهد (شكل 20- ب).
روشهاى توصيف شده در شكل 20 روشهايى قراردادىاند. دو بردار a و b يك صفحه را تشكيل مىدهند و از هر صفحه مىتوان دو جهت بهطرف خارج انتخاب كرد.
ما قرارداد قاعده دست راست يا پيچ راستگرد را انتخاب مىكنيم. در صورت انتخاب قاعده دست چپ يا پيچ چپگرد، عكس جهت انتخابى b* a را خواهيم داشت. چون ضرب بردارى بهصورت b* a نوشته مىشود، آن را ضرب ضربدرى a و b نيز مىگويند و مىخوانند a ضربدر b. بنابراين، حاصل ضربهاى a* b و b* a با هم برابر نيستند و
1) ديويد هاليدى و رابرت رزينك. «فيزيك» جلد اول، ترجمه نعمتاله گلستانيان و محمود بهار، 1370، مركز نشر دانشگاهى، چاپ ششم، صفحه 23
به همين دليل است كه ترتيب عوامل ضرب در ضرب بردارى اهميت دارد. درواقع a* b-/ b* a (شكل 21- پ). اين موضوع از اين واقعيت نتيجه مىشود كه بزرگى absini با بزرگى basini مساوى است ولى جهت b* a با جهت a* b يكى نيست.
علت اين امر آن است كه پيچ راستگرد اگر از a به b و تحت زاويه بپيچد در يك جهت، و اگر از b به a و تحت زاويه بپيچد در جهت مخالف پيش مىرود. همين نتيجه را با استفاده از قاعده دست راست مىتوان بهدست آورد. اگر مساوى 90 باشد a، b و c (b* a/ C) هرسه بر هم عمودند و يك دستگاه مختصات سهبعدى راستگرد را تشكيل مىدهند. باتوجه به مطالب گفتهشده جهت طواف حول كعبه معناى فيزيكى مهمى دارد. همانگونه كه حاصل ضربهاى a* b و b* a با هم برابر نيستند، طواف از طرف چپ به راست با طواف از جهت راست به چپ با هم برابر نيستند. همانگونه كه پيچ راستگرد اگر از a به b و تحت زاويه بپيچد، در يك جهت (بالا) (شكل 20- الف)، و اگر از b به a و تحت زاويه بپيچد، در جهت مخالف (پايين) پيش مىرود (شكل 20- ج).
شكل 20: ضرب بردارى. (الف) در رابطه b* a/ c، جهت c جهت پيشروى پيچ راستگرد (به سمت بيتالمعمور) است وقتى كه پيچ از a به سمت b در داخل زاويه كوچكتر (در جهت طواف حول كعبه) بچرخند. (ب) جهت c را از «قاعده دست راست» مىتوان به دست آورد. به اين ترتيب كه اگر دست راست خود را طورى نگه داريم كه چهار انگشت بسته شده در جهت چرخش a به b (يعنى در جهت طواف حول كعبه) باشد انگشت شست جهت c (بيت المعمور) را نشان خواهد داد. (پ) هر گاه جاى عوامل ضرب را عوض كنيم، يعنى وقتى كه پيچ در جهت پيشروى پيچ چپگرد (خلاف جهت طواف حول كعبه) بچرخد، علامت حاصل ضرب بردارى تغيير مىكند: a* b-/ b* a. با استفاده از قاعده دست راست يا قاعده پيشروى پيچ راست گرد ثابت مىشود كه c و c' در خلاف جهت يكديگرند.
طواف از چپ به راست مطابق دستور شرع است و موجب صعود بهسمت بيتالمعمور مىگردد و مىتواند مورد قبول واقع شود. بهعكس، طواف از راست به چپ مخالف دستور شرع و موجب تنزل است و مورد قبول واقع نمىشود.
2- رابطه «جهت طواف كعبه» با حاصلضرب بردارى نيرو و مكان.
طواف يك حاجى را مىتوان با «حاصلضرب بردارى نير و مكان» مقايسه كرد (شكل 23) (1). بردار F يك نيروست كه مىخواهد r را (كه يك بردار مكان است) در حول مبدأ O بچرخاند. كعبه را در نقطه O فرض كنيد و فاصله حاجى را با خانه كعبه r بدانيد.
سعى و طواف حاجى را در جهت F بدانيد كه با r زاويه را مىسازد. جهت طواف در اين حالت بهگونهاى است كه همواره شانه چپ حاجى به طرف كعبه است. در مورد اين مسأله مىخواهيم اندازه حاصل ضرب بردارى و نيز راستا و سوى آن را تعريف كنيم.
براى مشخص ساختن راستا و سو، مىتوانيم بردارها را به دستاى از محورهاى مختصاتى دكارتى، x، y و z ارجاع دهيم. اگر توافق كنيم كه F و r در صفحه xy قرار دارند، آنگاه مختصات سوم را با مشخص ساختن n بهعنوان بردار بعد واحد كه در راستاى محور z قرار دارد، مىتوانيم وارد سازيم. سوى بردار n همان است كه بهطور معمول بهوسيله قاعده پيچ دست راست مشخص مىگردد. پيچانيدن يك پيچ دست راست در راستا و سوى n بايستى چنان باشد كه با انجام آن F سبب چرخانيدن r گردد. همانطور كه در شكل نشان داده شده است، حاصل ضرب بردارى چنين تعريف مىشود:
n
sin
rF
/ J
بنابراين، J يك بردار جديد است كه از مبدأ مختصات مىگذرد و در طول محور z به سوى بالا عمل مىكند. موقعيت و ابعاد آن، تمامى آنچه را كه در مورد وضعيت مشخصشده در شكل نياز داريم، به ما خواهد گفت. بردار J بردار گشتاور نيرو در پيرامون يك نقطه است و چنان بردارى را گشتاور پيچشى يا لنگر پيچشى مىنامند كه بهطور دقيق تعريف شده و با نيروى پديدآورندهاش با زاويههاى قائم عمل مىكند.
به عبارت سادهتر، همانطور كه حاصل ضرب بردارى نيرو و مكان يك بردار جديد است كه از مبدأ O مىگذرد و در طول محور Z بهسوى بالا عمل مىكند. طواف حاجى
1) مرجع 23 صفحه 196
بهگونهاى كه شانه چپ وى بهطرف كعبه باشد، بردارى ايجاد مىكند كه از كعبه بهسوى بالا (بيتالمعمور) صعود نمايد.
بنابراين، اگر حاجى خلاف جهت طواف كند- يعنى شانه راستش بهطرف كعبه باشد- حاصل ضرب بردارى طواف وى بردارى خواهد بود كه از مبدأ مختصات- كه در اينجا كعبه است- مىگذرد و در طول محور Z بهسوى پايين (مركز زمين) سقوط مىكند.
شكل 21: حاصل ضرب بردارى نيرو مكان.
بردار گشتاور پيچشى بر بردارهاى پديدآورندهاش عمود است.
3- رابطه «جهت طواف كعبه» با «حاصلضرب بردارى اندازه حركت زاويهاى و مكان».
در شكل 22، P بردار اندازه حركت يك ذرّه است، اندازه حركت P بردارى است برابر با جرم* سرعت. P مىخواهد r را (كه يك بردار مكان است) در حول مبدأ O بچرخاند. حاصل ضرب بردارى P و r، بردار جديدى خواهد بود كه همانطور كه در شكل 22 نشان داده شده است، از مبدأ بهسوى بالا و عمود بر P و r عمل خواهد كرد. اين بردار گشتاور اندازه حركت يا بردار اندازه حركت زاويهاى نام دارد.
بنابراين، بردار حركت زاويهاى از طريق مبدأ مختصات عمل مىكند و بر راستاى چرخش عمود است و در سويى است كه از قاعده پيچ دست راست در مشخص كردن راستاى چرخش پيروى مىكند.
شكل 22: حاصل ضرب بردارى اندازه حركت زاويهاى و مكان. بردار اندازه حركت زاويهاى در محور z و بردارهاى پديد آورندهاش در محورهاى x و y عمود است.
اكنون مىتوانيم اندازه حركت زاويهاى را براى يك طوافكننده حول كعبه تعريف كنيم. (شكل 23 طواف حاجى را با دو جهت متفاوت چرخش نمايش مىدهد.) چنانچه حاجى شانه چپ خود را بهسمت كعبه قرار دهد و طواف كند، يك بردار جديد كه از كعبه مىگذرد و بهطرف بيتالمعمور مىرود، ايجاد خواهد شد. اگر حاجى در حال طواف شانه راست خود را بهطرف كعبه قرار دهد، بردار حركت زاويهاى وى از كعبه بهسمت مركز زمين خواهد رفت.
شكل 23: نمايش بردار انداره حركت زاويهاى در دو جهت متفاوت. چنان كه جسم چرخنده در جهت طواف كعبه بچرخد بردار اندازه حركت زاويهاى به سمت بالا خواهد بود. اگر جسم چرخنده درخلاف جهت طواف حول كعبه بچرخد بردار اندازه حركت زاويهاى به سمت پايين خواهد بود.
4- رابطه «اندازه حركت زاويهها و گشتاورهاى مغناطيسى الكترون و پروتون» با جهت طواف كعبه. (1)
در دنياى ريز (ميكرو)، ذرّات باردار متحركت (چرخنده)، ميدانهاى مغناطيسى و الكتريكى پديد مىآروند. الكترون و پروتون را مىتوانيم از ديدگاه اندازه حركت زاويهاى اسپين آنها و نيز بردرا گشتاورهاى مغناطيسى با طواف حجاج بيتاللَّه الحرام حول خانه خدا مقايسه كنيم.
در شكل (16- الف) الكترونها بهصورت جسم چرخنده و داراى بار منفى نمايش داده شدهاند و به پيروى از قانون پيچش دست راست براى بردارها، مىتوانيم اندازه حركت زاويهاى اسپين را با بردار I نمايش دهيم. دوقطب مغناطيسى پديدآمده بهوسيله الكترون را مىتوان با بردار نمايش داد. بردار نمايشدهنده اندازه حركت زاويهاى اسپينى I براى الكترون، با بردار نمايشدهنده گشتاور مغناطيسى آن () ناهمسو (مخالف از نظر علامت) است. شكل (16- ب) تصوير قابل مقايسهاى را براى اسپين پروتون نمايش مىدهد. برخلاف الكترون، بردار نمايشدهنده اندازه حركت زاويهاى اسپين پروتون I، با بردار نمايشدهنده گشتاور مغناطيسى آن ()، همسو (يعنى با علامت يكسان) است. بنابراين، بردار نمايش دهنده گشتاورهاى مغناطيسى الكترون و پروتون () داراى جهتهاى مخالف هستند؛ يعنى هر حاجى كه مثل پروتون بار مثبت دارد يا نيت او تقرّب به خداست، طواف موجب معراج وى از كعبه بهسوى بيتالمعمور مىشود (به سمت بالا). بهعكس آن حاجى كه مثل الكترون بار منفى دارد و طواف را با نيت غيرخدا انجام مىدهد، مانند الكترون كه بردار گشتاور مغناطيسىاش در جهت پايين است، طوافش او را به سمت خلاف جهت بيتالمعمور خواهد برد و تنزّل خواهد كرد و معراج نخواهد داشت.
5- رابطه «جهت طواف كعبه» با رفتار ژيروسكوپى و رزونانس مغناطيسى هسته. (2)
مىتوان ژيروسكوپى را درنظر گرفت كه مانند شكل 24 از طريق محور چرخشى افقىاش، به برجكى متصل است و ما مىتوانيم مشخص سازيم كه چرخ دوّار سنگينى نسبت به ناظرى در بالاى برجك، همسوى عقربههاى ساعت مىچرخد. حال اگر بتوانيم
امكان مشاهده سيستم را در غياب گرانش را تصور كنيم، در آن صورت، ژيروسكوپ موضع خود را حفظ خواهد كرد. درواقع، اگر چرخدهندهها بىمالش بودند، ژيروسكوپ براى هميشه در چرخش مىماند. اكنون، اگر گرانش پيدا شود، نيرويى برابر با g* m كه بهسمت پايين عملمىكند، برچرخ دوار اعمال خواهدشد. همان گونه كه در بالاى برجك ديدهمىشود، اين چرخش در خلاف جهت عقربه ساعت است. چرخانيدن ژيروسكوپ در سوى مخالف، منجر به حركت تقديمى در راستاى عقربه ساعت خواهد شد.
شكل 24: ژيروسكوپ. راستاى چرخش بر راستاى حركت تقديمى عمود است.
حركت تقديمى موجب مىشود تا ژيرسكوپ از طريق چرخ دوار نيروى گرانش F را خنثى سازد. طواف حول كعبه نيز ايجاد نيرويى برخلاف جاذبههاى خاكى مىكند كه موجب معراج انسان مىشود.
هستههاى عناصر مغناطيسى، بهويژه هيدروژن- 1 و كربن- 13، همچون اجسام باردار چرخنده رفتار مىكنند. چنانكه آنها را در معرض تأثير يك ميدان مغناطيسى قرار دهيم، داراى حركت تقديمى خواهند شد (شكل 25) (1)
شكل 25: حركت تقديمى يك مغناطيس هستهاى در يك ميدان مغناطيسى تداعى كننده طواف كعبه است.
1) مرجع 26 صفحه 11.
در اينجا بين حركت تقديمى ژيروسكوپ در صفحه افقى در پيرامون برجك و حركت تقديمى يك مغناطيس هستهاى در يك ميدان مغناطيسى و نيز طواف حاجى پيرامون كعبه تشابه نمادين بسيار جالبى وجود دارد. حركت تقديمى موجب مىشود ژيروسكوپ از طريق چرخ دوار، نيروى گرانش را خنثى سازد. طواف حول كعبه به ترتيبى كه سمت چپ حاجى بهطرف خانه خدا باشد نيز سبب ايجاد نيرويى برخلاف جاذبههاى خاكى است كه موجب معراج انسان به سمت بيتالمعمور مىشود.
6- رابطه «جهت طواف كعبه» با جهت قرار گرفتن قلب در بدن.
قلب درون قفسه سينه ميان دو شش، متمايل بهطرف چپ جا دارد و نوك آن متوجه طرف چپ است (شكل 26). كعبه خانه دل است و همه قلبها متمايل و متوجه اين خانهاند. كعبه محورى است كه قلبها بهدور آن در چرخشاند. (1)
شكل 26: نوك قلب متوجّه طرف چپ است.
كعبه بايد در طرف چپ طواف كننده باشد. كعبه محورى است كه قلبها به دور آن در چرخشاند.
فصل سوّم
فطرى بودن هدايت الهى و حكم «جهت طواف كعبه»
اسلام دريچهاى از طبيعت و آفرينش بهروى عبادتكنندگان مىگشايد تا عبادتشان از روى معرفت و يقين باشد. در اين بخش، ابتدا درباره فطرى بودن هدايت الهى بحث
1) A. J. Vander, J. H. Sherman and D. S. Luciano," Human Physiology" 1970, McGrawHill Book Company, New York, page 248 ..
خواهد شد. سپس مواردى كه در متن مقاله، تحت عنوان روابط مستقيم و يا نمادين ارائه شده است، بهعنوان امثال و شواهد فطرى بودن حكم «جهت طواف كعبه» معرفى مىشود.
1- فطرى بودن هدايت الهى
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَاتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ.
«رو بهسوى دينى آور كه همه معارفش عادلانه و خالى از افراط و تفريط است و از فطرتى سرچشمه مىگيرد كه خداى تعالى بشر را بر آن فطرت آفريده، آفرينش خدا هيچ تغيير نپذيرد. اين است دين پابرجا، اما بيشتر مردم نمىدانند.» (1)
از اين آيه سه نكته برداشت مىشود:
الف- اسلام بشر را به عقايد و دستورالعملهايى دعوت مىكند كه از فطرت خود بشر سرچشمه مىگيرد؛ يعنى اساس دين اسلام فطرت انسانى است. (2)فطرت انسانى همان نحوه خلقت اوست كه انسان را جز به كارهايى كه مهيا و مجهز بر آن است، دعوت نمىكند. (3)فطرت در لغت بهمعنى سرشت، طبيعت، آفرينش، ابداع و اختراع است و صفتى است كه هر موجود در آغاز خلقتش داراست (4)(5)بنابراين، پيمودن راه خدا و تقواى دينى وقتى حاصل مىشود كه انسان به فطرت انسانيت كه بناى دين خدا براساس آن نهاده شده است، ملتزم شود و از آن تخطى نكند. (6)(7)(8)(9)(10)(11)(12)(13)
ب- چون تعاليم اسلامى منطبق بر فطرت است، رنگ كهنگى بر سيماى آن نمىنشيند و گذشت زمان از ارزش و اعتبارش نمىكاهد. كهنگى در مورد موضوعاتى پيش مىآيد كه خواسته فطرى انسان نباشند. قانونها يا آداب و رسومى كه در جامعههاى گوناگون بهوجود مىآيد، در صورتى كه برخاسته از سرشت انسان نباشد، با گذشت زمان بهدست فراموشى سپرده مىشوند و ارزش خود را از دست مىدهند اما قانونها و روشهايى كه از فطرت انسان بجوشند و پاسخگوى نيازهاى فطرى او باشند، هرگز با گذشت زمان كهنه و بىارزش نمىشوند. (14)
1) روم: 30
2) سيد محمدحسين طباطبايى، «تفسيرالميزان» جلد 13 ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، ص 546
3) مرجع 34، جلد 6، صفحه 467
4) على اكبر دهخدا. «لغتنامه» 1373، جلدنهم، مؤسسه انتشارات وچاپ دانشگاهتهران، صص 4- 15152
5) محمد معينى، «فرهنگ فارسى» 1363، مؤسسه انتشارات اميركبير، جلد دوم، صفحه 2555
6) مرجع 36، جلد 7،، صفحه 579
7) مرجع 39، جلد 11، صفحه 525
8) مرجع 44، جلد 13، صفحه 157
9) مرجع 41، صفحه 258
10) مرجع 42، جلد 10، صفحه 455
11) مرجع 39، صفحه 601
12) مرجع 39، صفحه 297
13) سيدمحمد حسين طباطبايى «تفسيرالميزان» جلد 4، ترجمه محمدرضا صالحى كرمانى و سيد محمدخامنه، 1366، چاپ سوم، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبائى با همكارى مركز نشر فرهنگى رجاء، صفحه 298
14) محمدعلى سادات و حميد طالب زاده، «بينش اسلامى» 1378، چاپ پنجم، شركت چاپ و نشر كتابهاى درسى ايران، صفحه 18
پ- بيشتر مردمى كه از سرشت خود بهدرستى و بهطور جامع آگاه نيستند، به آيينها و مرامهايى رو مىآورند كه پايه و اساسى در فطرت آنها ندارند. (1)
2- آيا حكم «جهت طواف كعبه» براساس فطرت است؟
آيا اسلام در تجويز «جهت طواف كعبه» از امر فطرت پيروى كرده است؟ حكم «جهت طواف كعبه» دو صورت دارد: يا حكم خداست يا افتراى بر خدا. شق ثالث وجود ندارد! با شرحى كه در فوق آمده است، احكام خدا مطابق با فطرت است و عالم آفرينش، آدميان را بهسوى آن فرا مىخواند و هرچه غير از اين است افترا بر خداست. (2)آيا فطرت انسان گوياى «جهت طواف كعبه» (يعنى خلاف جهت چرخش عقربههاى ساعت) است؟ آيا عالم آفرينش، آدميان را بهسوى «جهت طواف كعبه» فرامىخواند.
فطرى بودن بسيارى از احكام الهى مانند حرمت كشتن فرزندان از ترس فقر و ارتكاب كارهاى زشت و «قتل نفس بدون حق» بسيار روشن است (3)اما فطرى بودن حكم «جهت طواف كعبه» به اين روشنى نيست و به فكر كردن و تعقل نياز دارد. اسلام راه تفكر فطرى را كه خود فطرت هم به ناچار ما را بهطرف خود مىبرد، تصديق و تأييد مىنمايد. (4)
در اين مقاله، رابطه مستقيم و يا نمادين «جهت طواف حول كعبه» با نزديك به بيست موضوع علمى مطرح در علوم رياضى، فيزيك، شيمى، بيوشيمى، زيستشناسى و پزشكى، نجوم و ستارهشناسى، جغرافيا، مكانيك، ورزش و غيره بررسى شده است.
الف- آيا فطرت انسان گوياى فطرى بودن «جهت طواف كعبه» است؟
تركيباتى كه انسان را مىسازد و نيز مصنوعاتى كه بهدست انسان ساخته شده است، ضهمچنين، جهت حركات ورزشى انسان، همه و همه اشاره بر فطرى بودن جهت طواف كعبه دارند. شش مورد زير بهعنوان نمونه ارائه مىشود:
1- الگوى خلقت هر انسان بر اساس اطلاعات ژنتيكى موجود در رشتههاى DNA اوست. DNA از دو زنجيره پلىنوكلئوتيد كه در جهت طواف كعبه به هم پيچيدهاند،
1) محمدعلى سادات و محمدعلى جواهريان، «بينش اسلامى» 1378، شركت چاپ و نشر كتابهاى درسى ايران، صفحه 34
2) مرجع 40، صفحه 139
3) مرجع 37، صفحه 578
4) سيدمحمد حسين طباطبائى، «تفسيرالميزان» جلد 5، ترجمه محمدجواد حجتى كرمانى و محمدعلى گرامى قمى، 1366، چاپ سوم، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى با همكارى مركز نشر فرهنگى رجاء، صفحه 419
تشكيل شده است (شكل 10).
2- زنجير پپتيدى مىتواند با تابخوردگى برخلاف جهت طواف كعبه در آزمايشگاه سنتز شود اما در پروتئينهاى طبيعى كه تا به امروز مطالعه شدهاند، تابخوردگى زنجير پپتيدى در جهت طواف كعبه است (شكل 8). علت آن است كه تمام اسيدهاى آمينه در موجودات زنده داراى پيكربندى «ال» هستند. اين امر موجب شده است تا تابخوردگى در جهت طواف كعبه، زنجير پپتيدى پايدارترى ايجاد كند.
3- تمام موهاى انسان و پشم حيوانات از طنابهاى سهرشتهاى يا هفترشتهاى تشكيل شدهاند كه با اتصالات دىسولفيد در جهت طواف خانه خدا به هم پيوستهاند (شكل 9).
4- جهت پيچش DNA، جهت مارپيچ آميلاز (شكل 11) همگى در جهت طواف كعبهاند.
5- قلب انسان متمايل به چپ است (شكل 26). طواف، از كعبه محورى مىسازد كه قلبها به دور آن در چرخشاند.
6- بهنظر مىرسد كه جهت پيچ راستگرد «جهت طواف كعبه»، ريشه در فطرت انسان دارد و شايد به اين علت است كه مصنوعاتى نظير قفلها، پيچهاى لوازم الكتريكى، شيرفلكهها و غيره، اكثراً در «جهت طواف كعبه» باز مىشوند.
همچنين، جهت حركت و چرخش در ورزشهاى باستانى، دوميدانى، اسبدوانى، اتومبيلرانى و غيره، شايد بهدليل فطرى بودن جهت طواف است كه همه و همه همسوى طوافاند. نمونههاى بسيارى از بهكارگيرى جهت طواف در نقاشى و هنر نيز مشاهده شده است.
ب- آيا رزونانس مغناطيسى (NMR) بر فطرى بودن جهت طواف گواهى مىدهد؟
اكثريت قريب به اتفاق هستههاى عناصر تشكيلدهنده دنيا در ميدان مغناطيسى جهان در «جهت طواف كعبه» بهدور خود مىچرخند!
توضيح رابطه نمادين اسپين الكترون و پروتون با «جهت طواف كعبه» در بالا داده شده است.
چنانكه پايدارى و كمّيت كلى را نشانگر فطرى بودن فرض كنيم، NMR به فطرى بودن جهت طواف گواهى خواهد داد (شكل 14).
پ- چگونه چرخش و گردش ستارهها بر فطرى بودن جهت طواف كعبه گواهى مىدهد؟
در ستارهشناسى گردش برخلاف چرخش عقربههاى ساعت، يعنى چرخش در جهت طواف كعبه را گردش مستقيم مىنامند. گردش يا چرخش موافق چرخش عقربههاى ساعت يا مخالف جهت طواف را حركت معكوس مىنامند؛ بنابراين، هم حركت در جهت طواف كعبه مشاهده مىشود- مانند: حركت زمين و ماه و تمام سيّارات منظومه شمسى (بهغير از زهره و اورانوس) بهدور خورشيد (شكل 5- 2)- و هم حركت خلاف جهت طواف كعبه- مانند گردش ستارههاى دنبالهدار بهدور خورشيد (شكل 7).
اما تعداد ستارههايى كه در جهت طواف كعبه حركت وضعى يا انتقالى دارند، بيشتر است. به اين ترتيب، حركت سيّارات و اجرام آسمانى بر فطرى بودن جهت طواف كعبه گواهى مىدهند.
ت- آيا ضرب بردارى بر فطرى بودن جهت طواف كعبه گواهى مىدهد؟
حاصل ضرب بردارى نيرو و مكان يا حاصل ضرب بردارى اندازه حركت زاويهاى و مكان (و يا غيره) بر راستاى چرخش عمود، است (شكل 23- 20 و 16). جهت بردار ضربدرى بهسويى است كه از قاعده پيچ دست راست پيروى مىكند. در صورتى كه چرخش در جهت طواف كعبه باشد، حاصل ضرب بردارى بهطرف بالا (بيتالمعمور) و هنگامى كه چرخش برخلاف جهت طواف كعبه باشد، حاصل ضرب بردارى بهطرف مركز زمين است.
ث- آيا حركت ذاتى گياهان و جانوران بر فطرى بودن «جهت طواف كعبه» گواهى مىدهد؟
حركت پيچك در جهت طواف كعبه است (شكل 12). جهت اوج گرفتن عقابها و پليكانها (شكل 13) و نيز جهت رشد حلزونها همگى در جهت طواف خانه خداست. اين امور بر فطرى بودن «جهت طواف كعبه» گواهى مىدهند.
فصل چهارم
نتيجهگيرى
در اين نوشتار به فطرت ساده انسانى مراجعه شده و تعصباتى كه به وراثت از اسلاف يا به سرايت از اقران عارض مىشود، كنار گذاشته شده است. در جستجوى حقيقت، از كتاب طبيعت و آفرينش استفاده گرديده و بدون هيچ ترديدى مشاهده شده است كه اين عالم در عين كثرت و تفرقه و تشتت اجزايش، در مورد «جهت چرخش غالب»، كه همسو با «جهت طواف كعبه است»، وحدت دارد؛ بهعبارت ديگر در طبيعت، هم چرخش در جهت طواف كعبه و هم در خلاف جهت كعبه وجود دارد اما «چرخش غالب»، كه اكثراً با پايدارى و كمّيت بيشتر همراه است، چرخش در «جهت طواف كعبه» است؛ بنابراين، مىتوان نتيجه گرفت كه بهطور كلى چرخش يا گردش در خلاف چرخش عقربههاى ساعت- يعنى در جهت طواف كعبه- موافق فطرت انسان و طبيعت است و اسلام حكم فطرت را مثل هميشه تأييد كرده است.
ضمناً با لحاظ اينكه طواف و ديگر اعمال حج يك حركت نمادين است و معراج و صعود عبادت با جهت علو و آسمان و بالا (بيتالمعمور) رابطه دارد، نتيجهگيرى مىشود كه باتوجه به روابط نمادين «جهت طواف كعبه» با نمودارهاى علمى، بهترين حركتى كه مىتواند نمايانگر حركت صاعد باشد، طواف از چپ به راست؛ يعنى برخلاف چرخش عقربههاى ساعت است.
بنابراين، حكم «جهت طواف كعبه» براساس هوا و هوسهاى جاهليت تعيين نشده است. افتراى برخدا نيست! حكم خداست و حكم خدا پيوسته پايدار است.
ضمناً اسلام با تمام علوم و صنايعى كه به انسان مربوط مىشود، هماهنگ است و بهطور جدى مردم را بهطرف دانش دعوت مىكند تا از مطالعه آسمانها و زمين و گياه و حيوان و انسان و غيره خداى خود را بشناسد.
فاصله اذبى كه بين دين و دانش در دانشگاهها ايجاد شده است، بايد برداشته شود تا براثر توحيد آنها، تعليم موجب تزكيه و رهايى نسل جوان از گردابهاى فساد شود.
پىنوشتها: