ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
شما همه، ملت اسلام و تابع پيامبر و پيرو دستورات قرآن مجيد هستيد و همه، دشمنان غدار مشترك داريد كه با ايجاد اختلاف به واسطه عمال بدبخت خود و رسانههاى گروهى و تبليغات تفرقهافكن در طول تاريخ، بويژه در سدههاى اخير و بالأخص در عصر حاضر، همه دولتها و ملتهاى اسلامى را در اسارت كشيدهاند و ذخائر غنى بلاد شما و دسترنج مظلومان كشورهاى شما را به غارت برده و مىبرند و در صدد هستند كه حكومتها را گوش و چشم بسته و دربست به خدمت خود گمارند و ملتها را به دست آنان، مصرفى بار بياورند و از رشد انسانى و ابتكار
صنعتى كشورهاى مظلوم با حيلهها و توطئههاى شيطانى جلوگيرى كنند.
و وابستگى هرچه بيشتر و اتكاء به شرق و غرب را روزافزون كنند و مجال تفكر بر اساس استقلال و ابتكار را به هيچكس ندهند و نفسهايى كه براى بيدارى ملتها آمادهاند در سينهها خفه كنند. و وضع نكبتبارى كه در كشورهاى اسلامى و ساير كشورهاى مظلوم مشاهده مىكنيد، زاييده همين توطئههاى دشمنان مشترك مسلمانان و مظلومان است. پس اكنون كه در مركز اسلام حيات بخش، به امر خدا و نداى رسولش گرد آمديد و از هر ملت و مذهب در اين مكان عظيم، اجتماع كرديد، براى اين درد مهلك و سرطان كشنده، چارهانديشى كنيد و بايد بدانيد كه چاره اساسى در سايه وحدت همه مسلمين و اجتماع همگانى در قطع يد ابر قدرتها از كشورهاى اسلامى است و عملى كردن شعائر مواقف كريمه و مشاهد مشرفه در كشورهاى خويش است. و قدم اول زدودن يأس از دلهاست، كه عمال خبيث آنان با پوشش غرب و شرق در جانهاى مسلمين جايگزين كردهاند و به آنها باوراندهاند كه بدون وابستگى به يك ابر قدرت نمىشود به زندگانى خود ادامه داد. و ملت و دولت ايران در اين انقلاب عظيم ثابت نمودند كه اين اعتقادى پوچ و بىاساس است.
و با آن كه قدرتهاى بزرگ به هر حيله و توطئهاى دست زدند تا آتش شعلهور سوزندهاى كه در اين كشور براى خاكستر كردن آمال شرق و غرب فروزنده شده، به خاموشى كشند، موفق نشدند و امروز ايران
اسلامى به بركت ايمان قوى و تعهد به اسلام و تحول عظيمى كه در اقشار مختلف حاصل شده است، دست شرق و غرب و انگلهاى منحرف را از كشور خود كوتاه، و به هيچ قدرتى اجازه نمىدهد كه كوچكترين دخالتى در كشور اسلامى ايران نمايند. و اين خود حجت قاطعى است براى مسلمانان و مظلومان جهان كه با خواست ملتها كسى نمىتواند دست تجاوز دراز كند و با آن مخالفت نمايد و ملّتى كه بين «ذلت» و «شهادت» دومى را انتخاب نموده است شكستناپذير نيست. و ملتهاى مظلوم جهان چارهاى جز اين ندارند. و دولتهاى ملتهاى اسلامى نيز اگر با تودههاى محروم، همگام و همراه شوند، از اين پيوستگى و وابستگى ذلتبار كه هزار بار، مرگ بهتر از آن است، نجات پيدا مىكنند و با عزت و ارزشهاى انسانى، همآغوش مىشوند.
از خداوند تعالى مسألت مىنمايم كه همه ما را به تكاليف الهيه و وظايف انسانيه، آشنا فرمايد.(1)
1) صحيفه نور، ج 17، بخشى از پيام بنيانگذار جمهورى اسلامى حضرت امام خمينى- ره- به زائران بيتاللَّه الحرام مورّخ 25/ 5/ 1364 ه. ش.
پى نوشتها:
حجّ
... خداى متعال اين واجب را به نحوى مقرر كرده است كه
مسلمانها چشم در چشم يكديگر واقع بشوند. اگر حج نبود يك فرد مسلمان ممكن بود تا آخر عمر بسيارى از اين ملّيتها را نه تنها نبيند، حتى اسم آنها را هم نشنود.
حج چيز عجيبى است. ملتهاى مختلف با رسوم مختلف و با زبانهاى گوناگون و بدون آشنايى با يكديگر در يك نقطهاى جمع مىشوند و با عمل واحد، ذكر واحد و عشق واحد به دنبال هدف واحد مىروند.
خوب، توقع چيست؟ توقع اين است كه دستاورد واحدى هم اينها پيدا بكنند. آن دستاورد واحد چيست؟ آن چيزى كه به همه ملتها ارتباط پيدا مىكند نه به يك ملت واحد و آن «اسلام» است. بين ملتها با نژادهاى مختلف كه همه مسلمانند. آنچه مشترك است چيست؟ آيا غير از آرمانهاى اسلامى، آرزوهاى اسلامى، اهداف اسلامى، عشقهاى اسلامى، هدفهايى كه اسلام براى آنها معين كرده است چيز ديگرى وجود دارد؟ چرا اين نكته واضح را بعضى نمىفهمند كه بايد برايشان تشريح كرد. بعضى با وجود تشريح كردن هم نمىفهمند. بعضى شقاوت را به حد اعلا مىرسانند و با اين امر واضح و حق صريح، مبارزه هم مىكنند. شرقى و غربى و سياه و سفيد و صاحب لغات گوناگون كه اين جا جمع شدند، عمل واحد انجام مىدهند، در يك نقطه مىخوابند و مىنشينند. اين كار در چند روز مشخص، براى يك امر فرامليتى و فرا شخصيتى است و گرنه اين حالت را ممكن بود هر كسى در مسجد جامع شهر خودش هم انجام بدهد.
چرا مردم به يك نقطه خاص فرا خوانده مىشوند؟ اين براى آن است كه باهم باشند. باهم بودن را حس كنند و آن چيزى را كه فراتر از مجموعههاى ملّى است؛ يعنى اسلام و وحدت اسلامى را به آنها بفهمانند.
همان چيزى كه انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى از روز اول روى آن تأكيد مىكند و مىگويد حج براى آشنايى مسمانان، براى اتحاد مسلمين، براى تأمين منافع مشترك و براى احتراز از دشمنان مشترك و برائت از آنان است. چون آن جا مركز اسلام است و اسلام لبّ و روح و حقيقتش، توحيد است و خانه خدا مركز اقامه توحيد و مظهر و نماد و رمز آن است، لذاست كه شعار، شعار توحيدى است وبرائت هم برائت از شرك است، اين امر واضحى است.
حالا مىگويند در كدام قسمت از توضيح المسائل نوشته شده برائت از مشركين جزو واجبات حج است؟ خوب در كدام رساله آمده كه حفظ نظام اسلامى از اوجب واجبات است؟ و اگر كسى آن را منكر باشد اسلام را نفهميده است؟ مواردى هست كه احتياج به نوشتن ندارد. هر جايى كه شما اثرى از دين نگاه كنيد، اين را واضح مىبينيد. البته بايد انسان بصيرت داشته باشد، بايد فهم داشته باشد، بايد معرفت داشته باشد و بايد قدرت درك داشته باشد. كيست كه حج را نگاه كند، توحيد را مشاهده كند، شعار معنويت را در حج ببيند، وحدت مسلمين را ملاحظه كند و نفهمد كه اين اجتماع عظيم براى آن است كه اسلام به رخ كفر كشيده شود و
موجوديت توحيد در مقابل شرك سينه سپر كند.
سيد محمود طالقانى
«ان اول بيت وُضع للناس للذى ببكة مباركاً وهدى للعالمين.
فيه آيات بيناتٌ مقامُ ابراهيم ومن دخله كان آمناً.
وللَّه على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا.
و من كفر فان اللَّه غنى عن العالمين.» (1)«نخستين خانهاى كه براى عموم مردم پايه گذارى شده، همان خانهاى است كه در مكه قرار دارد، سر چشمه بركت و چراغ هدايت جهانيان است.
در آن نشانههاى درخشان و مقام ابراهيم است و هركس در حريم آن وارد شود در امنيت است.
براى خداست بر مردم، حج آن خانه. اين وظيفه واجب است بر كسى كه استطاعت پيمودن راه و رساندن خود به آن داشته باشد.
و كسانى كه رو گردانند و كفر بورزند، بدانند كه خداوند از جهانيان بى نياز است.»
اين سياره زمين كه امروز ما فرزندان آدم در آغوش گرم و پر محبت آن قرار گرفتهايم و از سرچشمههاى نعمت و ثروت بىپايان آن، كه در كوه و دشت و اعماق دريا و خلال هوا موجود است، بهره منديم، روزگارها بروى گذشت و حوادثى بر سرش آمد و مراحلى را پيمود و دورانهاى طوفانى را طى كرد تا بساط زندگى در آن گسترده شد و آماده پذيرايى انسان گرديد.
1) آل عمران: 91، 92 و 93.
پيش از آن كه انسان بر بساط زمين قدم نهد، سالهاى دراز، زمين فقط به سبزه و گل آراسته بود، آنگاه حيوانات با اندامها وشكلهاى مختلف، در آن پديد آمدند، پس از آن آدمى با قدى راست و فكرى جوّال و آرزوهاى نا محدود در زمين ظاهر شد، سالها بر آدمى گذشت كه هر فرد و دستهاى به تصرف زمين و توسعه قدرت خود و محدود نمودن ديگران سرگرم شدند و از آغاز و انجام خود و زمينى كه در آن مسكن گزيده و جهانى كه بر وى احاطه نموده غافل بودند، از افراد اجتماعات كوچك و از آن، اجتماعات بزرگ تشكيل شد. در ميان ملل، صاحبان فكر و نظر ظاهر شدند. در هر موضوعى، از مسائل زندگى، آرايى گرفتند و آرايى باطل نمودند.
آخرين رأى برگزيده درباره آسمان و زمين اين شد كه افلاك با ستارگان ثابت و سيار خود بدور زمين مىگردند و زمين مركز ساكن و هسته عالم است، چون چنين است هميشه بوده و خواهد بود، نه تحوّلاتى بر اصل او وارد شده و نه تغييرى در وضع كلّى آن روى خواهد داد. مخلوقى است ابداعى و موجودى است ازلى و ابدى.
آيات وحى كه در بيابان حجاز بر روح پاك پيمبر عربى تابيد و از زبان او به صورت آيات قرآن بر مردم تلاوت شد، از هر جهت انديشه مردمى را از محدوديت نجات داد و عقلهايى را به حركت آورد و چشم انداز انسان را باز نمود، از جمله بابيانات رسا و اشارات لطيف از آغاز و انجام زمين و آسمان و تحولات آن يادآورى نموده، در سوره نازعات پس از اشاره به دورانهاى گذشته زمين، مىگويد:
«والأرض بعد ذلك دحاها»؛ «بعد از اين مراحل، زمين را گسترد و آماده زيست نمود.»
در سوره شمس مىفرمايد: «والأرض و ما طحاها»؛ «سوگند بر زمين و آن قدرت و نيرويى كه آن را پرتاب كرد و دور گرداند و منبسط نمود.» (در المنجد آمده «طحا الشئ، بسط، مده، دفعه، بالكره رمى به».)
كلمه «دحو الأرض» از زبان ائمه، بسيار شنيده مىشد، چنين روزى را يكى از حوادث بزرگ زمين و الطاف الهى مىشمردند. بنام اين روز كه يكدوره طولانى زمين است، روزى را در سال، كه 25 ذى العقده است، معين نمودند كه در آن روز به ياد لطف پروردگار عالم و براى شكر گزارى اين نعمت، مسلمانان جشنى بپا سازند و به عبادت و نماز بپردازند (البته اين سخنان در زمانى بود كه پدران كانت، لاپلاس، كوپرنيك و گاليله يا سرگرم پرستش بتها بودند
يا كشيشها سر آنها را به بخشش گناه گرم كرده بودند و محيط آنها از نور علم خاموش بود و جز برق شمشير و نيزه ديده نمىشد.)
در اينجا مقصود، دقت و بحث در اين مطالب علمى و توجه به آن از نظر قرآن و حديث نيست، فقط مىخواهيم شايد از اين راه به مطلبِ آيه برسيم.
تا حال قدرى با كلمه «دحو الأرض» آشنا شديم، باز توضيح بيشترى از زبان اخبار درباره دحو الأرض مىشنويم:
دحو الارض، از زير كعبه و از سرزمين مكه شروع شده، سرزمين مكه قطعه درخشان بود كه پيش از قطعههاى ديگر، از آب ظاهر شده مىدرخشيد. زمين مكه دو هزار سال پيش از قسمتهاى ديگر آفريده شد.
فهم اين قطعهها نيز براى مسلمانان مشكل مىنمود و در سابق قبول آن جز از راه تعبد راه ديگرى نداشت، تا بنگريم قوانين طبيعت چه اندازه در فهم سخنان بزرگان به ما مساعدت مىنمايد، اگر در گذشته فهميدن تحوّلات زمين و دحو الأرض كه در قرآن به آن تصريح نموده، براى مانند ابن سينا و ديگر فلاسفه بزرگ اسلام مشكل بود و بايد براى ظاهر آيات تأويلات قائل شوند، امروز پس از پيدايش نظريهها، ديگر فهم اين مطالب براى عموم درس خواندهها آسان است.
زمين گسترده شد. آيا يكمرتبه تمام قطعات گسترده (دحو) گرديد يا به تدريج پيش آمد؟
چون عموم سير و تحول اصولى خلقت، تدريجى است و قطعات زمين با هم متفاوتند، بايد به تدريج پيش آمده باشد.
كدام قسمت از قسمتهاى مختلف را زودتر از قسمتهاى ديگر مىتوان قابل زيست و آماده بسط دانست؟
تأثير آفتاب از جهت جاذبه و حرارت، جاذبه و دافعه زمين در حال حركت وضعى و انتقالى، تكوين و تحولات قشره زمين و فشردگى و ظهور آن به صورت كوه، علل استعدادى است كه زمين را به صورت فعلى در آورده. تأثير آفتاب در قطعات استوائى زمين، شديد مىباشد و در اثر حركت وضعى، بر آمدگى آن قسمت بيشتر است، فشردگى پوسته زمين و ظهور كوهها در آن نواحى زودتر بوده، پس سر زمين كوهستانى مكه كه در حدود خط استوا
است، از سرزمينهايى است كه شرايط انبساط و ظهور حيات در آن زودتر فراهم شده است.
كعبه نخستين خانه
براى نزديك شده به مقصود آيه اول، پرسش ديگرى باقيست؛ چرا نخستين خانه و ساختمان روى زمين كعبه باشد؟
مقصود آيه اين نيست كه خانه و ساختمانى پيش از بنيان كعبه نبوده، مقصود اين است كه نخستين ساختمان براى عموم و به سود عموم، همان است كه در مكه پايه گذارى شده، هر ساختمانى كه به دست آدمى پايه گذارى شده، به سود فرد يا جمع يا ملتى و به زيان ديگران است. هر سازندهاى مىخواهد خود در محيط معين آزاد و ديگران محدود باشند.
كشمكشها و جنگها، از همين جا شروع شده، هر دستهاى مىخواهد خود غير محدود و ديگران محدود باشند. اساس كاخهاى ارباب قدرت، اين است كه كاح نشينان دستشان از هر جهت باز و دست ديگران بسته باشد. و مدار آن بر منافع و سود مردم معين مىگردد. كاخهاى ساخته عموم بشر مىگويد: ملّتها قربانى ملتى و ملتى قربانى جمعى و جمعى قربانى فردى شود كه در كاخ قرار دارد. خانهاى كه بنام خدا و براى همه پايه گذارى شده، مىگويد: همه بايد تسليم حق باشند و حق براى عموم است. خداوند جا و مكان ندارد و محتاج به خانه و قطعه زمينى نيست. فرق خانهاى كه بنام خداست با ديگر خانهها اين است كه آنجاها اراده شخص حاكم و منافع فرد محور است، اينجا اراده حق حاكم و سود عموم محور است. در اينجا مركزيت اراده و حركات از خود پرستى به خدا پرستى بايد برگردد. خانه خدا آنجاست كه نام غير خدا روى آن نباشد و از نفوذ و اراده و تصرف مالكيت خلق بيرون رفته باشد تا آنجا را همگى خانه خود بدانند و از چشم خدا كه نسبت به همه يكسان است، يكديگر را بنگرند و با رشته رحمت حق، باهم بپيوندند و بنام بندگى خدا كه سرّ ذات و حقيقت انسان است، يكديگر را بشناسند.
خانه كعبه نخستين خانه است كه بنام خدا و به سود عموم تأسيس گرديده و از روى آن هزاران خانه بنام دير و كليسا و مسجد، در شعاعهاى دور و نزديك شناخته شده كه همه بنام خداست در نخستين قطعه آماده شده و آباد زمين، بر پا گشته تا مالكيت خداوند وبهره بردارى
و آزادى عموم خلق در تمام قطعاتى كه متدرجاً آباد و گسترده شده، فراموش نشود، به ابراهيم خليل و يا قبل از او دستور داده شد، نخستين قطعه گسترده زمين بنام خدا بنا شود تا بشرى كه در اطراف زمين سبز مىشود و خود را در بالاى اين سفره پر از نعمت مىنگرد، حرص او را بر ندارد و صاحبان خانه و حق مهمانان ديگر را فراموش نكند و اشتباهاً خود را مالك و صاحب گمان ننمايد. متوجه اولين ساختمان نمونه و جاى مهر خدا باشد و همه قطعات زمين را با همان چشم بنگرد و اگر زمانها گذشت و آدميان غافل خود پرست، زمين را ملك خود دانستند و هر دسته براى قطعات آن خون يكديگر را ريختند و دست يكديگر را از استفاده بازداشته و موقعيت خود و صاحب خانه را فراموش نمودند، باشد كه از روى اين ساختمان و نخستين نمونه، روزى به موقعيت خود و زمين آشنا شوند و زمين مانند مسجد براى همه و بنام خدا گردد.
پيامبر اكرم- ص- فرمود: «سراسر زمين براى من مسجد و طهور قرار داده شد» در روز فتح مكه، پس از آن كه خانه خدا را از نام و اثر غير خدا پاك نمود. و هر عنوان و افتخارى را زير پاى خود قرار داد و از ميان برد، فرمود: «براستى روزگار و زمانه دور زد و برگشت به هيأت نخستين روز كه خداوند، آسمانها و زمين را آفريد.» شايد بهترين تفسير براى اين سخن همين باشد كه روز آفرينش، جز نام خدا نامى در ميان نبود و خانه فقط بنام خدا برپا شد ولى دورههاى جاهليت و اوهام و خود پرستى خلق، پردهاى بر روى مقصود اولى آفرينش، زمين و ساختمان اين خانه كشيد و خانه خدا خانه افتخار عرب و قريش و وسيله مال و جاه و مركز بتها شد. رسول اكرم- ص- اين پردهها را برچيد و افتخار عرب بر عجم و قريش بر عرب را از ميان برد و بتها را سرنگون گردانيد، آنگاه جمله فوق را فرمود.
از مقصود دور نشويم، تا اينجا به حسب اشاره آيه اول، در جستجوى نخستين ساختمان و مقصود از آن بوديم.
صفت ديگر اين خانه «مبارك» است؛ يعنى مركز خير و بركات، خانهاى است كه نام خدا وحق و عدالت از آن به سراسر جهان رسيده و برپا شده. اين مسلّم است كه هر نوع خير و بركت در سايه حق و عدالت است.
كعبه ثانى است كه ره گم نشود
صفت ديگر آن «هدًى للعالمين» است؛ يعنى مردم گمراه جهان و كاروان بشر را به هدف كمال خود كه شناختن حق و فدا كارى براى نجات خلق است و به محيط امنيت و عدالت و مدينه فاضله كه مطلوب فطرى و گم شده انسان است راهنمايى مىنمايد. پرچمى است بر نخستين بام كره زمين تا كاروان بشر راه را گم نكنند و خود را بر سايه عدالت و امنيت خدا برسانند؛ «غرض از كعبه، نشانى است كه ره گم نشود»، «فيه آيات بيّنات»، چشم خدا بين در آن سرزمين و خانه باز مىشود، آيات حق و صفات واراده خدا در آن آشكار و روشن ديده مىشود. در ساختمان و كوه و دشت آن، آثار پيامبران و سران اصلاح باقى است. در مناسك و آداب، در تاريخ پر حوادث آن، صفات و مقصود پروردگار هويداست.
مقام ابراهيم
فكر ابراهيم در ميان توده مغرور و گمراه و عقايد و تقاليد پيچيده و در هم و عقول خفته براى شناسايى پديد آورنده آنها و زمين و حيات جاويدان قيام نمود و براى درهم شكستن بتها و ايستادن در برابر سيل بنيان كن اوهام عمومى و نجات خلق در آغاز جوانى يكتنه قيام نمود. روح فدا كارى او تا به آتش رفتن و قربانى نمودن فرزند ايستاد. تمام اين قيامهاى ابراهيم در قيام براى ساختن خانه كعبه كه نقش و انعكاس روح اوست ظاهر شد، پس كعبه و آداب آن، يكسره مقام ابراهيم است، (محلى كه بنام مقام ابراهيم است گويا رمزى از آنست).
كعبه خانه «امن»
«و من دخله كان آمنا» محيط امنيت، آن محيطى است كه فاصلههاى قومى و نژادى و رنگ و لباس را از ميان مىبرد. خيال متجاوز را محدود و دست متعدى را مىبندد.
جنبشهاى اختلاف انگيز را آرام مىسازد و همه را به يك حقيقت متوجه مىنمايد و به يك رنگ در مىآورد. از آغاز پايه گذارى و در قرون گذشته و دورههاى جاهليت و زمانهاى پر حوادث و خونين گذشته، اين ساختمان و محيط امنيت بوده.
بر مستطيع است حج اين خانه
«و للَّهعلى الناس ...» چون در محيط اين خانه فقط نام خدا ظاهر و اراده او حاكم است، براى خدا و بيدار شدن روح حق پرستى و زنده شدن وجدان عدالتخواهى و حكومت اين روح بر ساير غرائز وهواهاى انسان بر هر مستطيعى حج اين خانه واجب است، تا براى يكبار هم شده در تمام عمر هركس خود را از محيط غوغاى شهوات و خود پرستى و نفع جويى و اختلافات كه صداى پيامبران و نداى وجدان و دعوت خدا را دور و كم اثر نموده بيرون آيد و تغيير محيط دهد و هر كس كفر ورزيد و اين دعوت را نپذيرفت، بداند كه خداوند بى نياز است و اين بشر است كه در تقويت و حفظ بنيه مادى و معنوى خود و در هر چيز سراسر احتياج است.
«واذ بوأنا لابراهيم مكان البيت ان لا تشرك بى شيئاً،
وطهر بيتى للطائفين والقائمين والركّع السجود،
و أذّن في الناس بالحج يأتوك رجالا و على كل ضامر،
يأتين من كل فجٍ عميق،
ليشهدوا منافع لهم ويذكروا اسم اللَّه فى ايام معلومات ...» (1)«آنگاه كه براى ابراهيم، پس از جستجو و تحير، مكان خانه را انتخاب نموديم (يابه وى نموديم) تا به من هيچگونه شرك روا ندارى،
و خانه من را براى طواف كننده و قائمين وركوع كنندگان سجده كننده، يكسر پاك سازى، و در ميان مردم به حج اعلام نما، پياده و سواره بر حيوان لاغر و از هر راه دور و عميقى به سوى تو مىآيند،
تا سودهاى خود را بنگرند و نام خداوند را در روزهاى معلوم به زبان آرند ...»
از مضمون آيه چنين بر مىآيد كه ابراهيم خليل براى انتخاب نمودن و يافتن مكان ساختن خانه خدا، چندى در تكاپو بوده، كلمه «بَوَّأ» تحير و تكاپو و جستجو و در نتيجه انتخاب را مىرساند. بايد محيط و سر زمينى كه چنين مؤسسهاى در آن قرار مىگيرد، از همه خيالات و اوهام و سياستها و شهوات بشر دور و پاك باشد.
ابراهيم خليل در شهر بابل و سواحل خرم و آباد فرات و دجله پا به دنيا گذارد، اين شهر از مراكز ريشه دار تمدن دنيا بوده، در آن سدها معابد و هياكل و مدارس كهانت و ستاره شناسى برپا بود، در اين شهر كاهنان افسونگر و بتان جواهر پيكر و پادشاهان خود سر، هر
1) حج: 28، 29 و 30
يك به نحوى با خيالات مردم بازى مىكردند و براى هر يك از اين دستگاهها قوانين و دستورات و مقرارتى بوده.
نمرود يكى از پادشاهان بابل است كه در زمان ظهور ابراهيم بر مردم پادشاهى يا خدايى مىكرد و به وسيله همان مقررات و قوانين مردم را به زنجير عبوديت خود كشيده و كوچكترين رابطه خلق را با خدا بريده بود.
در اين محيط تاريك و همزا كه ستارهاى از هدايت و حق پرستى نمىدرخشيد، ابراهيم چشم گشود و ماوراء پرده اوهام و شرك عمومى، پديد آرنده زمين و آسمان و گرداننده اختران را شناخت. روى فكر خود را از مردم و جهان به سوى وى گردانيد. خود و اراده خود را يكسره تسليم او كردو مانند جمله موجودات، مدار حركت خود را مشيّت ازلى گردانيد. بر خلاف اوهام متراكم عمومى قيام نمود و بتهاى منصوب درهياكل را با تبر خرد كرد و با بتهاى ريشه دارى كه در معبد افكار جاى گرفته بودند، با منطق روشن فطرى جهاد نمود و براى نجات خلق تا حد سوختن فدا كارى كرد وبراى اجراى امر حق تا حد قربانى نمودن فرزند به دست خود، آماده شد.
ابراهيم پس از گذراندن مراحل امتحانات فكرى و عملى به منصب امامت و پيشروى نائل شد.
بايد سرّ امامت و پيشرو ابراهيم و مراحل فكرى و نقشه عمل وى در زمين براى هميشه مستقر گردد. و حقيقت وجود او كه ميزان كمال آدميت است، باقى بماند. ابراهيم مأمور شد كه آنچه با فكر نورانى خود دريافته و در عمل بطور كامل ظاهر شده در قطعهاى از زمين مستقر گرداند. بايد محيط مناسبى بجويد، مراكز تمدن ريشهدار بابل و مصر و آشور و شام، محيط مناسبى نبود كه فكر ابراهيم براى هميشه در آن مستقر شود.
تمدنهايى كه محصول خيالات بشر است، مجموعهاى است از قوانين و رسوم كه به نفع فرد يا جمعيتى وضع و رايج شده و نتيجهاى است از معلومات ناقص كه حجاب آزادى فكر گشته و تجسّمى است از شهوات و گمراهيها. ريشه درخت كهنه تمدن در اعماق ظلمت اوهام محكم شده، شاخ و برگ آن، با صورتهاى مختلف زمان، بر تودهها سايه افكند و مردم را از مشاهده نور آسمان و اختران درخشان و ماوراء جهان بازداشته، شكوفه اين درخت كهن
پيوسته به ظلم و گناه و ميوه آن تيره بختى بشر است. كاخهاى حكمفرمايى در سايه اين تمدنها برپا گرديد براى عبوديت و شكستن قواى بشر. كلّ ساختمانهاى با شكوه آن، از خون تيره بختان خمير شده و هندسه زيبا و دقيقش بر جمجمه محرومان قرار گرفته، فضاى آن را دود گناه و شهوات و ظلم تيره نموده و سرزمينهاى سبز و خرم و دامنه كوه و دشت آن را آثار عيش و نوش وجنايات هوسبازان و فرمانروايان و اشراف زادگان آلوده ساخته. مردمى كه در سايه اين تمدنها به سر مىبرند، تيره بختانى هستند كه به غلهاى عادات ميراثى و زنجير قوانين بشرى گرفتار و به آن دلخوش و سر مستند، چنان در تاريكى اوهام گرفتارند كه دوست و دشمن را نمىشناسند، دست كسانى كه زنجيرهاى اوهام و بندگى را به صورت قوانين و آداب به گردنشان افكندهاند، مىبوسند، و دست غل شكننده و زنجير پاره كنندگان را قطع مىكنند، بر سر نمرود و فرعون كه آتش به فكر و جان و هستى آنها زده، تاج خدايى مىگذارند، ابراهيم آزاد كننده را به آتش مىكشند، بيماران رنجورىاند كه در بستر هزاران آلودگى دست و پا مىزنند و به روى طبيب مهربان پنجه مىاندازند و گلوى معالج را مىفشارند، چون طبيب و مصلح خود را خفه كردند بالاى قبرش بنايى مىسازند، و مىگويند مصلح عظيم الشأن و طبيب حاذقى بوده و بتدريج او را بمرتبه خدايى مىرسانند و در برابر قبرش سجده مىكنند.
در غوغاى چنين اجتماعات، گوشها كر و چشمها كور و دلها در قفس سينهها مرده است، چشمى نيست تا حقى را بنگرد، گوشى نيست تا نداى مصلحين را بشنود، دلى نيست تا خير و مصلحت را بفهمد و بپذيرد، مردان اصلاح از رنج و فداكارى خود جز ميوه يأس، بهرهاى ندارند و جز روحى خسته و دلى آزرده با خود به گور نمىبرند.
ابراهيم بزرگ بايد براى تأسيس مدرسه حق پرستى و آزادى، به امر خداوند محلّى را بجويد كه از همه اين آلودگىها پاك باشد، از دست رس تمدنها و افكار و اوهام و كشمكشها وسياستها و حكومتها و تهييج شهوات دور باشد. دست تقدير خداوند او را از شهرها و مراكز تمدن ريشه دار عبور داد و از بابل و شام و مصر و از بيابانهاى وسيع و دشتهاى سبز و خرم گذراند و با چشم حق بينى، اين سرزمينها و شهرها را مطالعه كرد. هيچ يك را لايق تأسيس خانه خدا نديد.
در ميان بيابان شنزار حجاز و در وسط بيابان ريگ و سنگلاخ دور از هر تمدن و كاخ و در عمق درهاى كه سلسله حصار كوهها آن را احاطه نموده، مكان مناسب را يافت.
قطعهاى را يافت كه پيش از پيدايش قطعات ديگر و وجود انسان، مانند لؤلؤ مىدرخشيد، پيش از آن كه مردم يكديگر را به عبوديت خود آرند و در راه ظلم و ستم غوغا روى زمين راه اندازند، اوّلين تابش نور حيات بر آنجا بود، سالهاى دراز، نور بر آن مىتافت و نسيم بر درياها مىوزيد فرشتگان بر اطراف زمين بال مىزدند و روح حق و اراده خدا بر زمين حكومت داشت. در حقيقت نخستين نقطه استقرار، عرش پروردگار بود.
در روايات وارد است كه آدم و حوّا، پس از آن كه موقعيت نخستين خود را از دست دادند و در زمين هبوط نمودند، وسيله رسيدن به بهشت و برگشت به طرف حق و پذيرش توبه را در آن سرزمين يافتند، و در آن سرزمين به طواف و سعى مشغول شدند و پايه آن را آن پدر و مادر بزرگوار نهادند، در طوفان نوح از ميان رفت و ابراهيم مأمور يافتن همان مكان شد.
خلاصه مكانى را يافت كه بشر را از آلودگىها و هوسها و تاريكيهاى اجتماعات بالا مىآورد و به اسرار نخستين خلقت و عرش خداوند نزديك مىگرداند.
چند جملهاى هم از امير المؤمنين على- ع- درباره انتخاب مكان خانه خدا و اسرار آن بشنويد؛ آن حضرت در قسمتى از خطبه مفصل «قاصعه» بدين مضمون مىگويد:
«آيا نمىنگريد: چگونه خداوند سبحان از آغاز جهان و زمان آدم- ع- آخرين مردم را در معرض آزمايش آورده، به وسيله سنگهاى روى هم چيدهاى كه سود و زيانى از آن بر نمىآيد و گوش و چشمى كه بشنود و بنگرد ندارد، آن را بيت حرام خود و وسيله قيام خلق قرار داده، در سرزمين سخت سنگستانى و كمترين تپههاى حاصلخيز خاكى، و تنگترين درهها و دامنههاى كوهستانى، در دل سلسله كوههاى ناهموار، و ريگستان نرم و بى قرار، در بيابانهايى كه جز چشمهها و چاههاى خشگ و كم آب و دهكدههاى پراكنده كم حاصل كه بهرهاى از آن به دست نمىآيد و حيوان نافعى پرورش نمىيابد برپا ساخته، آنگاه آدم و فرزندانش را وادار كرد كه روى خود را به سوى آن گردانند و در برابر آن خضوع نمايند. اين خانه مركز رفت و آمد رهروان خدا جو و سر منزل كوچهاى لبيك گو گرديد، دلهايى كه ثمرات ايمان و معرفت بار مىآورند و به هواى آن مىپرند، از بيابانهاى دور و دراز و صحراهاى
خشك و باز و از دل درّهها و پيچاپيچ عمق جادهها و سواحل منقطع درياها به سوى آن كوى مىروند، تا چون به آستانه آن نزديك شدند، كتفهاى خود را براى اظهار فروتنى در برابر آن، به حركت آرند، و بانك تهليل و تلبيه را بلند سازند، ژوليده و غبار آلود بر پاهاى بى قرار شتابان و حيران به اين سو و آن سو روند، در حالى كه جامههاى گوناگون را پشت سر انداخته و موى سر و روى خود را رها كرده و چهره نيكوى خود را دگرگون ساخته. شگفتا! ابتلايى است بس بزرگ، امتحانى است بس دشوار، آزمايشى است آشكار، آخرين وسيله تصفيه نفس و انقلاب درون است، خداوند اين خانه و اعمال آن را سبب رسيدن به رحمت و راه يافتن به سوى جنّت خود گردانيد. خداوند سبحان مىتوانست بيت الحرام و مشاعر عظامش را در سرزمين خرم و در ميان باغستانها و نهرهاى جارى قرار دهد. مىتوانست آن را در قطعهاى از زمين برپا سازد كه درختهاى سبز و شاخههاى رنگارنگش سر بهم كرده و ميوههاى گوناگونش به زمين نزديك شده و كاخهاى با شكوهش در آغوش هم قرار گرفته، و ساختمانهاى آن بهم پيوسته باشد، در دشتهايى كه مزارع گندم و حبوباتش چشم ربايد و مرغزارهاى سر سبزش نشاط انگيزد، در دامنههاى با طراوت و چشمهسارهاى جوشان و جادههاى آباد، اگر خداوند خانه خود را در اينگونه سرزمينها تأسيس مىنمود، ارزش عمل و نتيجه كوشش به حسب سبكى امتحان ناچيز و كم مىگرديد و مقصود نهايى به دست نمىآمد. اگر سنگهاى بنا و ديوار و نماى آن از زمرد سبز و ياقوت سرخ و بلورهاى نور افشان ساخته و پرداخته شده بود، به آسانى شكوك در قلوب ره مىيافتند و به سرعت در درون دل رخنه مىنمودند و پايدارى در برابر وسوسههاى شيطان ضعيف مىگرديد، و قدرت مجاهده و ارزش آن كاسته مىشد و مقاومت حق و زد و خورد آن با باطل از ميان مىرفت (حكومت قلوب به دست شكوك و شبهات مىگرديد).
خداوند حكيم است كه بندگان را به وسيله ابتلاى به شدايد در معرض آزمايش مىآورد و به انواع مجاهده، آنان را به بندگى واميدارد و با سختىهاى گوناگون امتحان مىنمايد، باشد كه طغيان و خود سرى از دلها برود، فروتنى و تسليم در برابر حق در نفوس جايگيرد. خداوند اين امتحانات و شدايد را درهاى گشوده به فضل خود و راههاى آسان به عفو و مغفرت خود مىگرداند.»
از آنچه درباره انتخاب مكان بيت بيان شد، مطالب جملههاى بعد آيه و ربط آنها با جمله اول «بوّأنا» معلوم مىشود، گويا اين جملهها شرح و تفسيرى است براى «بوّأنا» نه آن كه مطلب و دستور جدايى باشد. به اين جهت با «واو» عطف بيان نشده و با «ان» تفسيرى آغاز گرديد؛ يعنى انتخاب مكان از اين جهت است كه: «لا تشرك بى شياً». واضح است كه ابراهيم با آن همه فداكارى براى توحيد و مبارزه با شرك، حال كه مىخواهد خانه توحيد بسازد، ممكن نيست هيچگونه گونه شرك آورد، اين سفارش شرح همان انتخاب مكان است كه بايد از محيطها و شهرهايى كه مردم را آلوده مىسازد، بر كنار باشد و ابراهيم بانى در تأسيس اين بنا نتواند گوشه نظرى به غير خدا داشته باشد و براى خود و ذرّيهاش سود مادى بخواهد، و نيز بايد از محيط تجارت و عمران عمومى هم بر كنار باشد، «وطهرّ بيتى للطائفين والقائمين» اين قسمت از آيه كريمه نيز شرح انتخاب مكان و تكميل آن است؛ يعنى خانه در سرزمين و محيطى باشد كه در آن كشش و جاذبههاى متضاد نباشد، يا ضعيف باشد تا شخص بتواند سبك و آسان در اطراف خانه يا محور اراده خدا طواف كند و محيطى باشد كه احتياجات و عادات عقل و همت را براى قيام به شعور عمومى و انجام وظيفه از پا در نياورد و شخص آزادانه براى حق قيام نمايد. در آن بارگاه قامت راست انسانى جز در برابر فرمان حق خم نشود (الركّع) و پيشانى باز آدمى جز در آستانه او سائيده نگردد (السجود).
«و اذن فى الناس ...» چنين مكانى و سرزمينى بايد مركز پخش صداى پيامبران باشد تا در پيچ و خم قرون و بيابانهاى نشيب و فراز تاريخ و گوشه و كنار معموره زمين اين صدا بپيچد و پيوسته در دل درّهها و در سينه كوهها منعكس شود. در اين ميان گوشهاى شنوا بشنود و مغزهاى گيرنده و متناسب با آن امواج، آن را بگيرد و در پى صوت و دعوت صاحب آن مشتاقانه سواره و پياده، نفس زنان، لبيك گويان برود تا از نزديك صداى او را بشنود و به رموز دعوت پى برد، و شبح نورانى صاحبان ندا را بنگرد و با چشم باز سرمايهها و سودهاى حقيقى را مشاهده كند و راه صرف را تشخيص دهد. در محيطهايى كه غوغاى آز و طمع و خود پرستى و نعره شهوات، فضاى آن را پر كرده و پيوسته جمجمهها پر است از صداهاى گوناگون و اعصاب و مغز انديشه و ضبط را از دست داده، نه صداى حقى شنيده مىشود، نه سرمايههاى معنوى و مادى درست مشخص مىگردد و نه سود و زيان زندگى به حساب
مىآيد؛ «وليشهدوا منافع لهم ....»
پى نوشتها:
حسن بصرى
درآمد
ابوسعيد حسن بن يسار بصرى معروف به حسن بصرى (110- 21 ه. ق.)، از مشاهير تابعين و مرجع دينى اهل بصره بود كه در مدينه منوره متولد و در بصره دار فانى را وداع گفت. وى از زهّاد ثمانيه است و بعضى از فِرَق صوفيه به او متصل مىشوند. در مورد خلوص و ارادت وى به امير المؤمنين على- عليه السلام- روايات متعددى وارد شده است. البته گروهى هم او را از خائنين شمردهاند. اين مختصر را مجال ورود و تحقيق در اين مباحث نيست. (1)بصرى را رسالهاى است پيرامون «فضائل مكه مكرمه»، او اين رساله را براى عبدالرحيم بن يونس (2)كه در سلك زهّاد و مقيم مكّه بوده و به جهت تنگى معيشت، قصد مهاجرت از آن بلد طيّب را داشته، نگاشته است و در آن، با ذكر فضائل و مثوبتهاى خانه كعبه و مسجدالحرام و مكه مشرّفه او را بر انصراف از قصد خود و ابقاى در مكه، ترغيب و تحريص نموده است. اين رساله عنوان خاصى ندارد و به نامهاى «رسالة الى ابن يونس»، «رسالة الى عبدالرحيم بن يونس»، «فضائل مكه معظمه» و «رسالة فى فضائل مكّة المعظمه» در فهرستها از آن نام برده شده و به تازى نيز نگاشته شده است.
رساله حاضر، برگردان فارسى آن رساله مىباشد كه مترجمش شناخته نشده است. آنچه از اين ترجمه در دسترس ما است، تنها نسخهاى است كه به شماره 342 در كتابخانه خطى مدرسه نمازى خوى موجود است.
اين نسخه در اندازه 5/ 19* 14 سانتىمتر، طول سطرهاى آن 16* 8 سانتى متر در 20 صفحه و هر صفحهاش 17 سطر مىباشد.
1) براى آگاهى از زيستنامه وى و آراء و اقوال پيرامونش، به كتابهاى: «حسن بصرى»، احسان عباس؛ الاعلام، زركلى، ج 2، ص 242؛ تاريخ التراث، ج 1، باب 1، ص 72 و ج 1، باب 4، ص 9؛ تذكرة الاولياء، ج 1، ص 24؛ ريحانة الأدب، ج 1، ص 269، و ج 2، ص 395؛ سير الاولياء، ص 32؛ فهرست مشترك، ج 4، ص 2672؛ يادداشتهاى قزوينى، ص 935 و فرهنگ بزرگان اسلام و ايران، ص 163؛ معجم رجال حديث خوئى، ج 1، ص 272؛ و هدية العارفين، ج 1، ص 265 مراجعه شود.
2) در بعضى از كتابشناسيها «عبدالرحيم بن انس» نيز گفته شده است.
عناوين شنگرف، تمامى صفحات جدول شنگرف، و در حواشى تصحيح شده است.
در صفحه اوّل آن نوشته شده: «فضائل مكّه معظمه، ترجمه شيخ حسن بصرى- رحمه اللَّه-.»
نسخه، تاريخ كتابت را فاقد است ولى كاغذ و خط كتاب حاكى از استنساخ آن در قرن دهم هجرى مىباشد.
اين نسخه، از جهت ارائه نمونهاى از ترجمههاى قرن دهم، حائز اهميت مىباشد ونيز داراى احاديث معتنابهى در فضيلت زيارت قبر حضرت پيامبر- ص- و ثواب آن مىباشد كه اين خط بطلانى است بر توهّم عدّهاى كه آن را روا نمىدانند. متأسفانه كاتب نسخه، از سواد كافى برخوردار نبوده و در جاىجاى نسخه، اغلاط فاحشى را مرتكب شده است و بعضى از رواياتى كه در متن عربى است ترجمه فارسى آن نيز حذف شده كه اين شيوه ديرينه بعضى از بزرگان همانند ابن اعثم كوفى و ترجمه تفسير طبرى و ... مىباشد. نبودن نسخه دوّم نيز مشكلى را به مشكل تصحيح افزوده است، لذا متن در اكثر موارد، از باب جمود بر نسخه، همان نحوى كه كاتب نوشته درج گرديد و قضاوت بعهده خواننده گذاشته شد و در مواردى كه اشتباه واضح مىنمود به تصحيح آن اقدام شد. در مجموع ارائه اين رساله كه در فضيلت كعبه، مسجدالحرام، مكّه معظمه و مدينه منوره نگاشته شده، كمك خوبى است تا مسلمانان با اهميت آن اماكن مقدس آشنا شده و حاجيان كه توفيق زيارت نصيبشان شده، از اين خوانهاى نعمت الهى كه گستره شده، استفاده وافى و كافى ببرند.
والى اللَّه قصد السبيل
الحمد للَّهربّ العالمين و الصلوة و السلام على خير خلقه محمد و آله أجمعين.
بدان كه اين رساله مختصر، ترجمه رساله حسن بصرى است كه مضمون آيات قرآنى و مفهوم احاديث نبوى- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- است كه حسن بصرى به يكى از زاهدان (1)و دوستان خود كه در مكّه معظمه ساكن بود و مىخواست از تنگحالى از مكّه معظمه برآيد، نوشته و فرستادهاند و به غايت، ترغيب و تحريص بر سكونت نمودهاند و به
1) اين شخص همانگونه كه در مقدمه ذكرش رفت «عبدالرحيم بن يونس يا انس» مىباشد.
سخنان نرم و نصايح درست، دلالت بر اقامت كردهاند و فرمودهاند كه:
«مُقام به مكّه سعادت است و بر آمدن از آن شقاوت، اگر تو را آنجا دو فلس حاصل شود بهتر است از ده هزار فلس در جاى ديگر.»
و فرموده: «عجب از عقل تو كه نيت برآمدن كردهاى بعد از آنى كه حق تعالى تو را به فضل خود از اهل حرم گردانيده و همسايه خود ساخته است. تمام عالم در اين آرزو هستند. از هزاران يكى را اين دولتِ عظيم ميسر مىگردد. پس هر آينه شكر اين نعمت بگزار مادام كه زنده هستى. زنهار از مكّه معظمه بيرون مشو كه شيطان خرابى تو را مىخواهد و لازم دان بر خود صبر و تقوا و آداب را.»
به تحقيق كه مكّه معظمه بهترين و دوستترين زمين است نزد خدا و فضيلت و شرافت داده است او را بر جميع شهرها و ياد كرده است او را در قرآن مجيد در زياده از بيست آيت و در فضيلت او رسول [اللَّه]- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- چندين احاديث فرموده است كه از شمار بيرون است. پارهاى از آن اين است كه در اين رساله مختصر ذكر مىشود:
بدانكه در خبر است روزى كه رسول [اللَّه]- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- از مكّه به مدينه هجرت كرد. در باب حَزْوَرَه بايستاد و روى به كعبه كرد و گفت: «به درستى كه تو دوستترين شهرهايى، و دوستترين جا، در روى زمين نزد حق سبحانه و تعالى، تويى. اگر نه آن بود كه مشركان مرا بيرون نكردنى هرگز از تو بيرون نمىرفتمى.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه بهترين بلاد روى زمين و دوستترين شهرها نزد خداى تعالى مكّه است و تمام روى زمين را از زير مكّه كشيدهاند، (1)پس از آنكه نام او [را] امّ القرى نهاده؛ يعنى مادر شهرها.
[و] اول كوهى كه بر روى زمين پيدا شده جبل ابوقبيس است و اوّل طايفه كه طواف زمين مكه كردهاند، ملائكه بودند پيش از آن كه بيافريند حق تعالى آدم- عليهالسلام- را به دو هزار سال پيشتر، و هيچ فرشتهاى نيست كه حق تعالى مىفرستند او را از هفت آسمان به زمين، الّا آن كه غسل كند در زير عرش و فرود آيد به حرم، پس نزول كند به مكّه مشرفه و طواف هفتگانه كعبه بجا آورد و در خلف مقام ابراهيم- عليه السلام- دو ركعت نماز بگزارد، بعد از آن برود به كارى كه او را امر كردهاند.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه هيچ پيغمبرى از
1) اشاره به «دحو الارض» كه تمامى زمين از مكّه گسترش يافته است؛ يعنى همه زمين زير آب بوده، ابتدا مكّه از زير آب خارج شده بعداً اطراف آن، بعداً به ترتيب ساير جاها، به همين جهت مىگويند زمين از زير مكّه گسترش يافته است.
قوم خود نگريخت مگر آن كه به مكّه آمد و عبادت خداى تعالى مىكرد تا وفات يافت.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: به درستى كه در حوالى كعبه قبر سيصد تن از پيغمبران است كه ايشان گرسنگى و سپس الم كشيدهاند (1)و صبر كردهاند تا آن كه وفات يافتهاند و قبر اسماعيل- عليه السلام- و مادر او هاجر در حيره است؛ يعنى در حطيم كه جانب ناودان كعبه است و هر پيغمبرى از پيغمبران كه چون قوم ايشان به ايشان ايمان نياوردهاند و ايشان را دروغگوى گفتهاند و ايشان از ميان قوم خود بيرون آمدهاند و در مكه عبادت مىكردهاند تا وفات مىيافتهاند.
وهم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرموند كه: هر كس در حج يا در عمره بميرد، او را عرض و حساب نكنند و گويند در آى به بهشت بىحساب و بىعقاب.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه اسماعيل بن ابراهيم- عليهما السلام- شكايت كرد به خداى تعالى از گرماى مكه، پس وحى آمد از حق سبحانه و تعالى به وى كه به درستى كه من بگشايم براى تو در حجرهاى از درهاى بهشت كه نسيم بهشت پيوسته از آن دَر بيرون مىآمده باشد تا روز قيامت.
نقل است كه روزى عثمان بن عفان با اصحاب خود ملاقات كرد و گفت: از من نمىپرسيد كه از كجا مىآيم. اصحاب فرمودند كه بفرمايند از كجا مىآيند؟ گفت: بر در بهشت استاده بودم و حال آن كه در زير ناودان كعبه استاده بود [و] دعا مىكرد.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: به درستى كه نزديك ركن يمانى درى از درهاى بهشت است و هيچ احدى دعا نمىكند نزديك حجرالاسود، مگر آن كه خداى تعالى دعاى او را مستجاب گرداند و ميان ركن يمانى و حجرالاسود روضهاى است از روضههاى بهشت.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: هر كس كه در مكّه معظمه بميرد، چنان باشد كه در آسمان دنيا مرده باشد و هر كس در حرم مكّه معظمه يا مدينه بميرد در حالتى كه احرام الحج يا عمره بسته باشد، برانگيزاند خداى تعالى او را روز قيامت بىحساب و بىعذاب و گويند در آى در بهشت از هر درى كه خواهى.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: هر كس كه در ماه
1) «و انّما بين الركن اليمانى الى الحجر الاسود قبور سبعين نبيّاً كلهم قتلهم الجوع و القُمَّل ..».
رمضان، روزه در مكّه معظمه دارد، بدهد او را حضرت حق سبحانه و تعالى ثواب صد هزار ماه روزهاى كه از غير مكّه داشته باشد و يك ركعت نماز در مسجدالحرام برابرى مىكند به صد هزار ركعت كه از غير مكه گزارده باشد و اگر در مكّه به جماعت گزارده باشد يكى به هزار هزار و پانصد هزار نماز در ساير بلاد محسوب شود. (1)و هم آن حضرت- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: هر كه صبر كند از گرماى مكه يك ساعت از روز گرما، به درستى كه دور دارد حضرت حق سبحانه و تعالى او را هزار ساله راه از آتش دوزخ و بدانيد كه مكّه و مدينه پاك مىكند مردمان را چنانكه كوره آهنگر آهن را، و بدانيد كه در مكّه مكروهات (2)هست و درجات هست، پس هر كه صبر كند بر سختى مكروهات او، من كه رسول حقّم، شفاعتخواه او خواهم بود در روز قيامت و بدانيد كه اهل مكّه جيران بيت اللَّهاند و بهترين واديها وادى ابراهيم است و آن عبارت از مكّه است و هر كه عبادت كند و نماز بگزارد در حجر يا در برابر كعبه و استغفار بسيار كند، از گناهان پاك شود، مادامى كه در پى آن گناه باز نيايد و بهترين چاهها، چاه زمزم است و نظر كردن به سوى زمزم امان است و [هر كه] آب زمزم بخورد چندانكه هر دو پهلوى پر شود امان يابد از نفاق، و آب زمزم به هر نيت كه بخورد مراد يابد.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: هر مؤمن كه نظر كند به سوى كعبه براى طلب ثواب، گناهان گذشته و آينده [اش] آمرزيده شود و برانگيخته شود روز قيامت در امان حضرت حق تعالى.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كه نماز بگزارد در مسجدالحرام، بنويسد حق تعالى از براى وى ثواب صد هزار نماز.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «آن مردمان و زنان كه حج مىگزارند و عمره مىآرند، حزب خدايند، هرچه خواهند بدهد و دعاى ايشان مستجاب كند و آنچه نفقه كنند در راه حج، عوض آن هر درهمى بدهد خداى تعالى هزار هزار درهم و سوگند بر آن خداى تعالى كه نفس ابوالقاسم به دست قدرت اوست، تسبيح و تهليل و تكبير مىكنند حتى خاكهاى مكّه.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «از عمره تا عمره
1) يعنى اگر در مكه يك نماز فرادى بخواند، ثواب صد هزار نماز در غير مكه را دارد و اگر در مكه يك نماز با جماعت بخواند ثواب يك ميليون و پانصد هزار نماز در غير مكه را دارد و عبارت عربى حديث چنين است: «من صلّى فى المسجد الحرام فى جماعةٍ صلوة واحدة كتب اللَّه له الفى الف صلوةٍ و خمسمائة صلوةٍ.»
2) سختيها و مشكلات.
كفايت مىكند از آنچه گناهان ميان دو عمره باشد و حج مبرور را جزا نيست مگر بهشت، و حج مبرور آن است كه درويشان را طعام دهند و آب بخورانند و سلام با يكديگر كنند.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «آنچه حاجيان در راه حج نفقه مىكنند، بدهد حق تعالى ايشان را پس از مرگ هزار هزار عوض او در آخرت، و به آن خداى كه نفس ابوالقاسم به دست قدرت اوست، هر يك درهمى از آن دراهم در وزن گرانتر از كوه شما است (اشارت به كوه ابوقبيس مىكردند).»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «يك نظر به سوى كعبه كردن عبادت است بى آن كه طواف كند و نماز بگزارد و ركوع و سجود بجا آرد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كس بنشيند رو بروى كعبه يك ساعت از براى خداى و رسول و از براى تعظيم بيت اللَّه، بدهد او را حق تعالى ثواب مقابله كسى كه حج و عمره و جهاد بجا آورده باشد و [در جهاد] اسب براى خداى تعالى زيان داده باشد و صائم الدهر و قائم الليل باشد و اوّل نظر كه حق تعالى مىكند بر اهل حرم و آن كس كه در نماز و سجود يا روى به كعبه نشسته ببيند و بيامرزد، پس ملائكه گويند: يا ربّ باقى نماندند مگر جماعتى كه در خوابند. حق سبحانه و تعالى مىفرمايد: ايشان را نيز داخل آمرزيدگان در آريد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كه بيايد ماه رمضان در مكّه و تمام ماه روزه دارد و هم گاه گاهى تواند نماز شب بگزارد، بنويسد حق تعالى براى او ثواب دو سوار كه در راه خداى تعالى غزا [جنگ] كرده باشند و ثواب هر روزه، هزار ماه رمضان [است] كه در غير مكّه روزه داشته باشد.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «مجاورت كعبه سعادت و مفارقت [آن] شقاوت [است؛] يعنى به اختيار خود در طلب دنيا بىضرورت بيرون رفتن.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كه طواف كند گرد كعبه هفت مرتبه در روز تابستان در گرماى سخت سر برهنه و هر نوبت به حجرالاسود رسد از آن بوسه دهد و ايذائش به كسى نرسد و سخن هم نگويد مگر ذكر اللَّه سبحانه و تعالى، بدهد مر او را- حق جلّ و علا- به هر قدمى كه بنهد و بردارد هفتاد هزار حسنه و بلند گرداند مر او را هفتاد هزار درجه و محو گرداند از نامه اعمال او هفتاد هزار گناه.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «فضل حاجى پياده بر حاجى سوار، همچو فضل ماه چهاردهم بر ستارگان [است].»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «حاجىِ سوار، هر گامى كه بردارد و بنهد شتر او، هفتاد حسنه است و حاجى پياده هر گامى كه بردارد و بنهد، هفتصد هزار حسنه است از حسنات حرم. پرسيدند ياران: «يا رسول اللَّه حسنات حرم چه باشد؟ فرمودند كه هر حسنه به صد هزار حسنه تبديل شود.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «اگر فرشتگان مصافحه كنند كسى را، البته مصافحه كنند نماز كنندگان را يا با كسى كه با مادر و پدر نكويى كند.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «گرداگرد كعبه هفتاد هزار ملائكند كه آمرزش مىخواهند از براى كسى كه طواف و دعا مىكند.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كه طواف كند گرد كعبه را هفت نوبت، بدهد او را حق تعالى اذن شفاعت هفتاد تن، هر كس را كه خواهد از اهل بيتش يا از مسلمانان [و] اگر خواهد از عامّه مؤمنان و اگر خواهد در دار دنيا اجر او بدهد و اگر خواهد در آخرت ذخيره كند.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر عمرهاى كه در ماه رمضان آورده شود برابرى مىكند به حجى كه با من بجا آورده باشد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كس كه در حرم مكّه بميرد همچنان است كه در آسمان سوّم مرده باشد و هر كس كه در بيت المقدس بميرد همچنان [است] كه در آسمان دنيا مرده باشد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه: «برانگيزاند خداى تعالى از گورستان مكّه هفتاد هزار شهيد كه بىحساب در بهشت درآيند و روىهاى ايشان همچو [ن] شب ماه چهارده باشد و هر يكى هفتاد نفر را شفاعت كنند. پرسيدند ياران:
يا رسول اللَّه ايشان چه كسان باشند؟ فرمودند كه غريبان.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كس كه در كعبه درآيد، در رحمت حق- عزوجل- درآيد و در امن او، و چون بيرون آيد آمرزيده برآيد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه: «نيست عملى فاضلتر از حج و هر كس كه حج كند بى فسق و جنگ و جدال و جماع و ياد آن نيز نكند و فحش هم نگويد، همچنان [باشد] كه [از] مادر زاده باشد؛ يعنى از گناهان پاك باشد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «به درستى كه حق سبحانه و تعالى صد و بيست رحمت نزول مىكند بر كعبه؛ از آن جمله شصت براى طواف كنندگان است و چهل از براى نماز كنندگان است و بيست از براى نظر كنندگان است بر بيت اللَّه و نظر كردن بر كعبه عبادتست و روز حشر، او از عذاب دوزخ در امان باشد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه: «جهاد خُرد و بزرگ [كه] ضعيفان و زنان مىتوانند كرد، حج و عمره است.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كس كه صبر كند به گرماى مكّه ساعتى از روز گرما، دور دارد حق تعالى او را صد ساله راه از دوزخ.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كس كه در مكّه يك روز بيمار شود، حق تعالى بنويسد در نامه اعمال او عمل صالح شصت ساله، كه در غير مكّه كرده باشند، از انواع عبادتها.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه: «حجرالاسود يمين خداست در زمين كه مصافحه مىكند به او بندگان خود را همچنانكه [مصافحه مىكند مسلمان] برادر مسلمان را، و هر كس كه بيعت رسول اللَّه نيافته باشد و دست بر حجرالاسود رساند، به درستى كه متابعت رسول اللَّه و فرمان حق تعالى به جا آورده باشد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه: «ركن
حجرالاسود و مقام ابراهيم بيايند در روز قيامت، هر يكى مانند كوه ابوقبيس و هر يكى از ايشان را چشمها و لبها خواهد بود و به زبان خود گواهى خواهند داد براى آن كس كه ايشان را دريافته باشد و عهد ابراهيم- عليه السلام- بجا آورده وفا نموده باشد آن وقت كه مردمان را به حج خواندهاند.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كه حج كند از براى مادر و پدر خود و از مخصوص خود، و از برادران دينى، آن يك حج بهتر است از دنيا و آنچه در آن دنيا باشد.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه: «باقى نمانده در زمين چيزى از بهشت، غير اين حجرالاسود و اگر مشركان آن را در ايام جاهليت به دستهاى نجس خود لمس نمىكردند، بيمارى از او شفا طلب نمىكرد مگر كه از كرم الهى شفا مىيافت.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند كه: «طواف كعبه بسيار كنيد پيش از آن كه حايل شود ميان شما و كعبه، گويا كه مىبينم به سوى مردى كه از جثهاى باشد كه اين شكل دارد:
اصلع؛ يعنى سرش موى ندارد.
افدع؛ يعنى كف دست و كف پاى كج دارد.
اصفح؛ يعنى روگرد و بىنهايت بدنما.
افجح؛ يعنى سر انگشت هر دو پاى پيوسته مىايستد و پاشنه هر دو پاى دور باشد تا كه پشت پاى راه مىرود.
و او كعبه را نابود مىكند و به سنگهاى ريز ريز تبديل مىكند. (1)»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كه دو ركعت نماز در مسجدالحرام بگزارد همچنان است كه هزار ركعت نماز در مسجد من گزارده باشد؛ يعنى مسجد مدينه منوره و يك نماز در مسجد من افضل است از هزار نماز در غير او، مگر در مسجدالحرام كه يك نماز او مقابله صد هزار نماز بلاد ديگر است.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كس كه زيارت
1) «استكثروا من هذا الطواف قبل أن يُحال بينكم و بينه، فكأنّى أنظر الى رجل أصلع أفدع جالس عليها يُهدمها حجراً حجراً.»
قبر مرا بعد از وفات من بكند؛ مانند آن است كه در حال حيات زيارت من كرده باشد و اگر زيارت كنندگان بدانند براى زائر من چه اجريست در آخرت، البته بيايند در زيارت من خيزان و افتاده؛ يعنى همچو طفلان كه راه نتوانند رفت.»
هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كس كه براى مرده حج بكند بى آن كه وصيت كرده باشد، بنويسد بر آن مرده ثواب يك حج و براى حج كننده ثواب هفتاد حج.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: و شيخ حسن بصرى- رحمة اللَّه عليه- نقل كردهاند كه: «نمىدانم هيچ شهرى بروى زمين، هر عملى كه درو بكنند، يكى را به صد هزار نويسند غير از مكّه معظمه.»
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: وهم او نقل مىكند كه: «نمىدانم هيچ شهرى به روى زمين كه درو شراب الأبرار و مصلاى اخيار واقع شده باشد، مگر در مكّه و شراب ابرار آب زمزم است و مصلّاى اخيار زير ناودان كعبه است.»
و هم شيخ حسن مذكور مىگويد: نمىدانم هيچ شهرى بروى زمين كه حقّ سبحانه و تعالى رسول خود را امر كرده باشد كه فلان موضع جاى نماز خود بكن مگر در مكّه معظمه.
قوله تعالى: «و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلى.» (1)و هم او نقل مىكند كه نمىدانم هيچ شهرى بروى [زمين] كه شخصى با دست ماليدن و بوسه دادن چيزى گناه از وى مانند برگ خشك درختان بريزند مگر در مكّه معظمه و آن چيز حجرالاسود و ركن يمانى است.
و هم او مىفرمايد كه نمىدانم كه هيچ شهرى بروى زمين كه بنده دعا كند و فرشتگان آمين گويند مگر در مكّه معظمه و آن گرداگرد بيت اللَّه است.
و هم او مىفرمايد: نمىدانم بروى زمين هيچ شهرى كه برخيزند از وى در روز قيامت انبيا و صديقان و ابرار و اخيار از مردان و زنان و اين همه از رستگان باشند الّا در مكّه معظمه.
و هم او مىفرمايد كه: نيست هيچ شهرى بروى زمين كه فرود آورد در وى باد بوى بهشت را، مگر در مكّه معظمه براى طواف كنندگان امت.
و هم او مىفرمايد: نمىدانم هيچ شهرى بروى زمين كه مستجاب شود برو دعاى بنده
1) بقره: 125
در پانزده مكان:
1- چون نظر بر كعبة اللَّه افتد.
2- در نزديك حجرالاسود.
3- در ملتزم.
4- زير ناودان كعبه.
5- اندرون بيت اللَّه.
6- پس [پشت] مقام ابراهيم.
7- در ركن يمانى.
8- سر چاه زمزم.
9- در صفا.
10- در مروه.
11- در مسعى.
12- در منا.
13- در نزديك جمرات سهگانه.
14- در مزدلفه.
15- در عرفات.
و نيز شيخ حسن بصرى مىگويد: كه غنيمت دانيد در عمر خود كه دريابيد اين مكانها [را] كه جاى اجابت دعا است و اميد مغفرت، جهد كنيد در دعا و تضرّع و زارى كه چون از مكّه معظمه بيرون رويد از بركات اين امكنه [ها] محروم مانيد.
و گفته شده: كه زير مقام ابراهيم- عليهالسلام- مكتوب است: «منم آن خداى- عزوجل- كه غير از من هيچ پروردگار نيست، منم آفريدگار مكّه، حرم كردهام او را از روزى كه آسمان و زمين پيدا كرده، مكّه را در ميان دو كوه نهاده و هفت فرشته گرداگرد او گذاشتهام؛ يعنى وقتى كه هر آفريده شده در زمين حرم اللَّه داخل شد او از كشتن و ظلم و ستم و آزار و تعدّى در امان در آمد.
و هم او مىفرمايد: نمىدانم هيچ شهرى بروى زمين كه هم انبياء و المرسلين و
ملائكة المقرّبين به سوى او آمده باشند مگر در مكّه معظمه و خواب كردن در مكّه افضلست از آن كه در جاى ديگر روزه دارند و نماز گزارند.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كه استطاعت دارد، در يكى از حرمين مكّه و مدينه باشد و بميرد بايد سعى كند، اوّل كسانى كه [مشمول] شفاعت من خواهند شد در روز قيامت، رستگاران باشند و بر اينها نه حساب باشد نه عذاب.
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «سفر نكنيد مگر در نيت سه مسجد؛ مسجدى هذا؛ يعنى مسجد حضرت [در] مدينه منوره و مسجدالحرام و مسجد الاقصى كه يك نماز در مسجد من مقابله هزار نمازِ جاى ديگر، غير از مسجدالحرام كه يك نماز در مسجدالحرام مقابله صد هزار نماز بلاد ديگر است و همچنين يك نماز در مسجد الأقصى مقابله پانصد نماز جاى ديگر است.
و هم شيخ حسن بصرى مىفرمايد كه: نمىدانم هيچ شهرى بروى زمين كه درهاى بهشت همه به سوى او گشاده باشند مگر در مكّه معظمه:
1- دربى نزديك در كعبه است.
2- دربى نزديك ناودان كعبه است.
3- دربى نزديك ركن يمانى.
4- دربى نزديك حجرالاسود.
5- دربى پس مقام ابراهيم.
6- دربى نزديك چاه زمزم.
7- دربى در صفا.
8- دربى در مروه.
و هيچ احدى در مكّه در نيايد مگر آن كه در رحمت حقّ تعالى در آيد چنانكه حق تعالى فرموده است: هر كس كه در كعبه در آيد در امان خداى تعالى در آيد، (1)از عذاب نار بيامرزد اگرچه بسيار گناه [داشته باشد].
و در خبر است هر كس كه يك نظر بر كعبه بكند گناهان او بيامرزد اگرچه گناه او بسيار و مثل كف دريا باشد.
1) «فيه آياتٌ بيناتٌ مقامُ ابراهيم ومن دخله كان آمناً» آل عمران: 97
و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «چون روز عرفه باشد و خلق در موقف عرفات حاضر شود، رحمت خداى تعالى بر خلق نزديك گردد و به آسمان دنيا آيد و بعد درهاى آسمان بگشايند، پس مباهات كند حق تعالى به حاجيان و به ملائكه خود گويد: «اى فرشتگان ببينيد بندگان مرا كه به عبادت آمدهاند، ژوليده و روى و موى گرد آلوده، از راههاى دور به اميد مغفرت من، به درستى كه همه ايشان را آمرزيدم و بازگردند بندگان من جمله آمرزيده، گناهان عفو كرده، هر كه خواهيد شفاعت كنيد، اگرچه گناهان او به عدد ستارگان آسمان و عدد روزهاى دنيا و قطرههاى باران بوده باشد، همه را آمرزيدم به درستى كه من ارحم الرّاحمينم و رحمت من به همه چيز و همه كس مىرسد.» (1)و هم آن حضرت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- فرمودند: «هر كس كه حج اسلام بگزارد دو طواف زيارت بجا آرد، آن روز جميع گناهان او آمرزيده شود و بيايند فرشتگان و دست در ميان دو شانه نهند و گويند: اى بنده خداى! كار آينده بساز، به درستى كه كار گذشته تو كفايت گشت، و گويند كه از آن بزرگتر گناه نيست كه بنده از عرفات بازگردد در حالتى كه حج گزارده باشد و گمان برد كه آمرزيده نشده است و گويند كه ده جزء رحمت خداى تعالى بر زمين آيد از آن جمله نُه و نيم جزء نصيب مكّه معظمه و نيم جزء (نصيب) تمام دنيا.»
و نيز شيخ بصرى مىگويد: زنهار، زنهار اى باشندگان مكّه معظمه! ما دامى كه قدرت و قوّت به موافق شرعى داشته باشيد، از مكّه بيرون نرويد اگر چه شما را دو فلس از مشقت، از وجه حلال در مكّه به دست آيد، آن بهتر از ده هزار است كه جاى ديگر حاصل مىتوان كرد از غير مكّه مبارك.
انّ السعيد من أسعد من فضل اللَّه- عزوجل- و الأعمال بالخواتيم و عليك بتقوى اللَّه و لزوم العدالة واشتغل نفسك فى عبادة اللَّه- عزوجل- و متابعة النبى- صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم- و هو خير الدنيا و الآخرة و صلّى اللَّه على خير خلقه محمد و آله و اصحابه أجمعين، برحمتك يا أرحم الراحمين.» تمت.
پى نوشتها:
1) و قال- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «اذا كان يوم عرفة فانّ اللَّه تعالى يدنو حتى يكون أدنى سماواته الى الارض ثم يفتح أبواب السماء فيُباهى بالطائفين ملائكته فيقول يا ملائكتى انظروا الى عبادى جاؤنى شُعثاً غبراً من كلّ فجٍ عميق يرجون مغفرتى قد غفرت لهم جميعاً افيضوا عبادى كلّكم مغفوراً لكم مشفعين فيمن شفعتم ولو كانت ذنوبكم مثل عدد ايّام الدنيا و لو كانت ذنوبكم مثل عدد النجوم و لو كانت ذنوبكم مثل عدد القطر لغفرت لكم فانّى أرحم الراحمين و رحمتى وسعت كلّ شىء.»
محمد رحمانى
كعبه اين خانه امن الهى، كهنترين پايگاه عبادى، سياسى و اجتماعى خداوند در روى زمين است و در كنار آن، اماكن متبرك بسيارى است كه هر يك از ارزش و اهميت والايى برخوردارند.
از جمله آنهاست، يمين اللَّه و دست خدا؛ سنگ سياهى كه داراى تاريخى پر فراز و نشيب است.
روايات پيرامون عظمت، شرافت، اهميت و فضيلت آن بسيار و مباحث زيادى دربارهاش قابل طرح است و اين نوشتار، نگاهى است اجمالى به احكام استلام آن:
استلام در لغت
عالمان لغت شناس در ماده «استلام» هر يك راهى را طى كرده و نظرى دادهاند كه از ميان آنها چهار نظر، عمده و قابل توجه است:
1- استلام مهموز است از ماده اللأمه (اى الدرع بمعنى اتخاذه جنّةً و سلاحاً) اين نظر
را تغلب آورده است. (1)2- استلام مهموز است از ماده ملائمه (به معناى اجتماع) اين قول از ابن اعرابى نقل شده است. (2)3- استلام از ماده سِلام (سنگ) است. اين قول را جوهرى پذيرفته (3)و ابن سكيت و سعيد خوزى شرتونى نيز بر اين باور است. (4)4- استلام از ماده سَلام (درود و تحيّت) است. ازهرى مىگويد: «انه افتعال من السَّلام و هو التحيّة» (5)ابن منظور مىگويد: «استلم الحجر و استلأَمَهُ قَبَّله أو اعتنقه و ليس اصله الهمز و له نظائر قال سيبويه استَلَمَ من السَّلام.» (6)ابن اثير گويد: «فى حديث الطواف انه؛ اتى الحجر، فاستلمه هو افتعل من السَلام التحيّة.» (7)زبيدى گويد: «استلام؛ اللمس باليد أو الفم مأخوذ من السَلام أى التحيّة.» (8)در العين گويد: «و الاستلام؛ تناوله باليد و بالقُبلة و مسحه بالكف.» (9)به نظر مىرسد در ميان نظرها نظر چهارم به صواب نزديكتر است زيرا اولًا: اين نظر مورد تأييد روايات ائمه معصومين- عليهمالسلام- واقع گرديده است. ثانياً: صاحبان اين نظر اضافه بر اين كه از اكثريت برخوردارند، قول آنان نيز در نظر اهل تحقيق از اتقان و تحقيق بيشترى برخوردار است.
معناى استلام در روايات
استلام در روايات، به معناى «تماس بدن و مسح آن با دست» آمده است.
شعيب گويد از امام صادق- ع- در مورد استلام ركن پرسيدم. حضرت فرمود:
«استلامه ان تلصق بطنك به و المسح ان تمسه بيدك.» (10)«استلام چسباندن شكم است به حجر و مسح دست كشيدن به آن است.»
و در روايت سعيد اعرج امام- ع- مىفرمايد: «أليس انما تريد أن تستلم الرّكن؟ قلت:
نعم، قال: يجزيك حيثما نالت يدك.» (11)«نمىخواهى ركن را استلام كنى؟ گفتم: مىخواهم چنين كنم. فرمود: همين كه دست تو بر آن برسد كافى است.»
1) سرائر، ج 1، ص 570، چاپ جامعه مدرسين؛ جواهر، ج 10، ص 346؛ جامع المقاصد، ج 3، ص 198؛ مدارك الاحكام، ج 8، ص 160؛ حدائق الناضره، ج 16، ص 119
2) مصباح المنير، ج 3، ص 390؛ مدارك الاحكام، ج 8، ص 160؛ حدائق الناضره، ج 16، ص 119؛ جواهر الكلام، ج 19، ص 346؛ جامع المقاصد، ج 3، ص 198
3) صحاح تاج اللغه و صحاح العربيه، ج 5، ص 1952، تأليف اسماعيل بن حماد جوهرى، چاپ دارالعلم للملايين
4) مصباح المنير، ج 1، ص 39؛ جواهرالكلام، ج 19، ص 346؛ تاج العروس، ج 8، ص 340؛ لسان العرب، ج 12، ص 298
5) تاج العروس، ج 8؛ جواهرالكلام، ج 19، ص 346؛ لسان العرب، ج 12، ص 298
6) لسان العرب، ج 12، ص 29، چاپ نشر ادب حوزه
7) النهايه فى غريب الحديث و الأثر، ج 2، ص 395، چاپ مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان
8) تاج العروس، ج 8، ص 340
9) العين، ج 7، ص 266- 265، منشورات دارالهجره.
10) وسايل الشيعه، ج 9، باب 15، ص 408، چاپ المكتبه الاسلاميه.
11) وسايل الشيعه، ج 9، باب 15 ابواب الطواف، ح 1، ص 408
بحث فقهى «استلام» و پيشينه آن
نظر فقهاى شيعه
شيخ صدوق (م 381 ه. ق.) در كتاب «الهداية بالخير» آورده است: «در تمام شوطها حجرالاسود را استلام كن.» (1)سيد مرتضى (م 355- 436 ه. ق.) در كتاب «الجمل العلم و العمل» گويد: «طواف را از مقابل حجرالاسود شروع كن و با صورت در مقابلش قرار گير و آن را استلام كن.» (2)شيخ طوسى (م 385- 460 ه. ق.) در كتاب «النهايه» مىنويسد: «طواف را از حجرالاسود شروع كن، و هرگاه بدان نزديك شدى، حمد و ثناى پروردگار كن و درود بر پيامبر و آل او فرست و استلام كن آن را.» (3)همو در كتاب «الجمل و العقود» مىفرمايد: «مستحبات طواف دهتاست؛ از جمله استلام حجر در تمام شوطها.» (4)قاضى عبدالعزيز بن برّاج طرابلسى (م 400- 481 ه. ق.) در كتاب «المهذب فى الفقه» چنين گويد: «از جمله مستحبات طواف، استلام حجرالاسود در تمام شوطها مىباشد.» (5)ابن زهره (م 511- 585 ه. ق.) در كتاب «غنية النزوع الى علم الأصول و الفروع» مىفرمايد: «استلام حجرالاسود قبل از شروع سعى مستحب است.» (6)ابن حمزه (كه در سال 580 ه. ق. مىزيسته) در «الوسيله» مىفرمايد: «از جمله مستحبات طواف، استلام حجر در تمام شوطها است.» (7)ابن ادريس (م 558- 598 ه. ق.) در «سرائر» فرمايد: «طواف را از حجرالاسود شروع كن و استلام آن مستحب است.» (8)محقق حلى (م 602- 676 ه. ق.) در «شرايع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام» آورده است: «مستحبات طواف پانزده امر است؛ از جمله آنها، استلام حجر است على الأصح.» (9)همو در «المختصر النافع» مىفرمايد: «از جمله مستحبات طواف، استلام حجرالاسود است.»
علامه حلّى (م 647- 726 ه. ق.) در كتاب «قواعد الاحكام فى مسائل الحلال و الحرام» فرمايد: «از جمله مستحبات طواف، استلام حجرالاسود مىباشد.» (1)از مراجعه به آراء فقهاى پيشين، اين مطلب روشن مىگردد كه اصل استلام حجر، از مسلّمات است و آنچه مورد بحث و گفتگو است، كيفيت استلام است.
نظر فقهاى اهل سنت
در موسوعة الفقهيه آمده است: «تمام فقهاى اهل سنت بر استحباب استلام حجرالاسود با دست، و بوسيدن آن، اتفاق كردهاند، (2)ليكن در كيفيت و چگونگى استلام، بين مذاهب فقهى اهل سنت اختلاف است.
در مذهب حنفيّه، «مستحب»؛ عبارت است از دست گذاشتن و بوسيدن دست، و گويند سجده بر حجر جايز نيست. و اين استحباب، در تمام شوطها است. حنفيّه معتقدند: در صورتيكه امكان مسحِ يد نباشد، مستحب است استقبال حجر و گفتن «اللَّه اكبر»، «الحمد للَّه» و «صلوات بر نبى- ص-» (3)عقيده مالكيان بر آن است كه: استحباب عبارت است از بوسيدن حجرالاسود در اوّلِ طواف و با عدم امكان، مستحب مسحِ با دست است و اگر آن نيز ممكن نشد، مستحب مسح با عود (عصا) (4)است.
شافعىها گويند: در اينجا مستحب عبارت است از مسح حجر و بوسيدن آن و با ممكن نبودن آن، مستحب اشاره با دست به حجرالاسود است. (5)حنبلىها مستحب را مسح حجرالاسود و بوسيدن آن مىدانند و مىگويند: اگر امكان آن نبود، مستحب است استقبال حجر با صورت، و تكبير و تهليل و استلام با عصا. (6)از مجموع اقوالى كه آورديم، اين مطلب به دست مىآيد كه اصل استحباب استلام حجرالاسود مورد اتفاق علماى اسلام است.
بررسى نظريه وجوب استلام
محقق حلّى گويد: «الندب خمسة عشر و استلام الحجر على الأصح» (7)«مستحبات طواف پانزدهتا است؛ از جمله استلام حجر است بنا بر قول صحيحتر.»
1) همان، ص 75
2) موسوعة الفقهيه، ج 17، ص 104
3) موسوعة جمال عبدالناصر، ج 7، ص 327؛ و شرح فتح الغدير، ج 2، ص 148، چاپ الكبرى الاميريّه ببولاق مصر.
4) حاشيه الدسوقى على شرح الكبير، ج 2، ص 40، طبع دار احياء الكتب العربيه.
5) ابو اسحاق شيرازى، المهذب، ج 1، ص 222، مطبعه عيسى البابى الحلبى.
6) ابن قدامه، المغنى، ج 3، ص 370، مطابع دار المنار.
7) جواهر الكلام، ج 19، ص 340، چاپ دار التراث العربى.
صاحب مدارك و جواهر مىفرمايند: محقق با كلمه «على الأصح» اشاره دارد به اختلاف فقها در حكم استلام حجر؛ از جمله نظر سلار كه قائل به وجوب استلام حجر شده است. (1)صاحب جواهر احتمال وجوب را به كتاب «فقيه» و «هدايه» نسبت داده است. (2)صاحب كتاب «ايضاح ترددات الشرايع» مىگويد: «ظاهر عبارت شيخ مفيد قول به وجوب استلام حجرالاسود است.» (3)مرحوم شاهرودى گويد: «صحيحه معاوية بن عمار و روايات آمر ديگر، دلالت بر وجوب دارد، ليكن تسالم فقها بر استحباب، مانع از فتوا به وجوب است.» (4)بررسى مفاد ادلّه
روايات در اين مورد چند گروه است:
گروه اوّل: رواياتى كه دلالت دارد بر وجوب استلام حجر؛ از جمله:
1- محمد بن الحسن باسناده عن الحسين بن سعيد عن النضر بن سويد عن ابن سنان عن أبى عبداللَّه- ع- قال: «انما الاستلام على الرجل و ليس على النساء بمفروض.» (5)امام صادق فرمود: «استلام بر مردان فرض و واجب است نه بر زنان.»
اين روايت به ظهور دلالت دارد بر وجوب استلام بر مردان، خصوصاً سياق جمله:
«ليس على النساء بمفروض»
2- و باسناده عن أبى سعيد المكارى عن ابى عبداللَّه- ع- قال: «انّ اللَّه وضع عن النساء أربعاً و عدّ منهنّ استلام الحجرالاسود.» (6)كلمه «وضع» دلالت بر رفع امتنانى دارد و فقها در حديث «وضع عن امتى ...» فرمودهاند:
اگر چيزى واجب نباشد، برداشتن آن منّتى بر امت نيست، بلكه برداشتن امر مستحب، خلاف امتنان است.
3- و باسناده عن سعد بن عبداللَّه، عن موسى بن الحسن، عن العباس بن معروف، عن فضالة بن ايوب، عمن حدّثه، عن ابى عبداللَّه- ع- قال: «انّ اللَّه وضع عن النساء أربعاً و عدّ
منها الاستلام.»
امام صادق- ع- فرمود: «خداوند تعالى چهار وظيفه و تكليف را از زنان برداشت كه يكى از آنها استلام حجر است.»
دلالت اين روايت بر وجوب استلام بر مردان، به تقريبى كه در روايت سابق گفته شد پرواضح است.
روايات ديگرى نيز ظهور بدوى در وجوب استلام دارد كه از ذكر آنها، به جهت عدم اطاله، خوددارى مىگردد (براى آگاهى بيشتر نك: ح 2، باب 3، ابواب طواف، و ح 12، باب 16، ابواب طواف.)
گروه دوّم: رواياتى كه دلالت بر استحباب استلام حجرالاسود دارد:
1- سألت أبا عبداللَّه- ع- عن رجل حجّ و لم يستلم الحجر، فقال هو من السنة.» (1)امام صادق- ع- در جواب سؤال از مردى كه در حج حجر را استلام نكرده بود فرمود:
«استلام حجر مستحب است نه واجب.»
براى آگاهى بيشتر نك: روايات باب 13، 14 و 15 از ابواب طواف، ج 9 وسايل الشيعه، مراجعه شود.
بين اين دو دسته از روايات تعارض وجود دارد كه بايد رفع شود.
راههاى حلّ تعارض
1- حمل روايات دالّ بر وجوب، بر عنوان ثانوى وجوب احياء سنت رسول اللَّه- ص- و جلوگيرى از معرفى شدن استلام به عنوان بدعت، شاهد اين جمع رواياتى است كه از آنها استفاده مىشود: اهل سنت استلام را بدعت مىدانستند؛ از جمله روايت عبداللَّه بن سنان دلالت دارد كه مردى از آل عمر شخصى را كه استلام حجر كرده بود، با غضب و شدّت از حجر دور كرد و گفت: «بَطَلَ حجّك لانّ الذى استلمه حجرٌ لا يضرّ و لا ينفع.» (2)از اين روايت و روايت 12 همين باب و نيز روايت 1 و 12 باب 16، استفاده مىشود كه استلام در نظر اهل سنت، بدعت بوده است. لذا روايات دالّ بر وجوب، بعنوان ثانوى احياء سنت رسول اللَّه و جلوگيرى از ضايع شدن آن، صادر شده است. و حكم استلام به عنوان اولى مستحب است
و بعنوان ثانوى واجب.
2- روايات دالّ بر وجوب، ظهور در وجوب دارد و روايات داله بر استحباب با نص، دلالت بر استحباب مىكند، چون در بعضى از آنها تصريح شده است كه: استلام حجر سنت است؛ مثل روايات معاوية بن عمار، (1)«... فقال هو من السنة» امام فرمود: «استلام حجر مستحب است.» بنابراين، طبق قاعده حمل ظاهر بر نص، از ظهور آن دسته از روايات رفع يد مىشود. نتيجه، استحباب استلام حجرالاسود است نه وجوب.
3- گرچه ظاهر بعضى از روايات وجوب استلام است، ليكن چون تسالم و اجماع فقها بر خلاف اين روايات است، لذا اين روايات قابل اعتماد نيستند، از باب اعراض مشهور، به همين جهت فقها طبق مفاد آنها فتوا ندادهاند.
حكم استلام حجر در مورد زنان
مرحوم بحرانى در «حدائق» آورده است: گر چه روايات دالّ بر استحباب استلام حجر، فراوان است، ليكن اين استحباب در مورد زنان تخصيص خورده (2)و استلام در براى زنان مستحب نيست.
همچنين گروهى ديگر از فقها با توجه به روايات باب 18 وسائل الشيعه (3)قائل شدهاند كه استلام حجر بر زنان مستحب نيست.
نگاهى بر روايات اين بخش
رواياتى دلالت دارد بر عدم استحباب استلام براى زنان؛ مثل:
عن أبى عبداللَّه- ع- قال: «انما الاستلام على الرجل و ليس على النساء بمفروض.» (4)امام صادق- عليهالسلام- فرمود: «استلام بر مردان است نه بر زنان.»
روايات ديگرى است در مقابل اين دسته از روايات كه دلالت دارد بر استحباب استلام براى زنان. مانند روايت ابن عباس كه گفت:
«عن ابن عباس ان النبى- ص- قال لعائشه و هى تطوف معه بالكعبه حين استلما الركن ...» (5)
رسول خدا- ص- در حالى كه با عايشه طواف مىكردند و ركن را استلام كرده بودند فرمود: ...
اين روايت و روايات ديگر، دلالت دارد بر استحباب استلام براى زنان. بين اين دو دسته از روايات تعارض است و اين تعارض از راههايى قابل حلّ است:
1- روايات دالّ بر استحباب استلام مردان را حمل بر تأكيد كنيم و روايات نفى استحباب استلام زنان را حمل بر عدم تأكيد نماييم.
2- روايات نافى را بر نفى وجوب، و روايات غير نافى را بر وجوب استلام بعنوان ثانوى احياء سنت استلام و منع از معرفى استلام بعنوان بدعت حمل كنيم.
3- گر چه روايات نافى استحباب استلام، در مورد زنان فراوان است، ليكن تفصيل قائل نبودن فقها در استحباب استلام، بين مردان و زنان و اعراض آنها از روايات نافى، موجب مىشود به مفاد آنها فتوا داده نشود. از باب اين كه اين دسته داخل مىشود تحت عنوان «شهرت فتوايى» و روايات نافيه داخل مىشود در عنوان «مخالف شهرت فتوايى.»
4- روايات دالّ بر استحباب استلام در مورد مردان و زنان، آنقدر زياد است كه سنت قطعى را تحقق مىبخشد لذا روايات نافى استلام نمىتواند با آنها معارض باشد. پس روايات دال بر استحباب استلام، در حق مردان و زنان حجت مىباشد و فتوا به استحباب استلام حجرالاسود، براى مردان و زنان صحيح است.
استلام كدام ركن؟
فقهاى شيعه در مورد ركنى كه استلام آن مستحب است، اختلاف كردهاند؛ برخى مورد استحباب استلام را مخصوص حجرالاسود مىدانند. برخى ديگر، ركن يمانى را نيز اضافه كردهاند و گروه سوّم نظر به استحباب استلام تمام اركان دادهاند. اقوال شاذ و نادرى نيز هست كه از ذكر آنها خوددارى مىگردد.
روايات اين باب دو دسته است:
الف: رواياتى كه دلالت دارد بر استحباب استلام همه اركان:
1- صحيحه يعقوب بن شعيب: سُئِلَ الصادق- ع- عن استلام الرّكن. فقال: «استلامه
ان تلصق بطنك به و المسح أن تمسحه بيدك.» (1)امام صادق- ع- در جواب سؤال از معناى استلام ركن فرمود: «چسباندن شكم به ركن و مسح آن با دست استلام است.»
سؤال و جواب از «استحباب ركن» است و ركن اطلاق دارد پس تمام اركان را شامل مىگردد.
2- قال جميل: «و رأيت ابا عبداللَّه- ع- يستلم الأركان كلّها.» (2)جميل مىگويد: «ديدم امام صادق- ع- همه اركان را استلام مىكند.»
ب: رواياتى كه تنها دلالت بر استحباب استلام حجرالاسود و ركن يمانى دارد:
1- عن بريد بن معاوية العجلى قال: قلت لابى عبداللَّه- ع-: «كيف صار الناس يستلمون الحجر و الركن اليمانى و لا يستلمون الركنين الآخرين؟ فقال- ع-: ... ان الحجرالاسود و الرّكن اليمانى عن يمين العرش و انما امر اللَّه أن يستلم ما عن يمين عرشه.» (3)امام صادق- ع- در جواب سؤال بريد كه چرا فقط ركن يمانى و حجر استلام مىشود؟
فرمود: چون اين دو ركن در سمت راست عرش خداوند واقعند و خداوند دستور داده است آنچه را كه در سمت راست عرش است، استلام شود.»
بين اين دو دسته از روايات، كه بدانها اشاره شد، تعارض وجود دارد و حلّ اين تعارض به چند راه ممكن است:
اولًا: رواياتى كه استحبابش اختصاص به ركن حجر و يمانى داشت، حمل بر تقيه شود، چون بنا بر مذهب عامه و اهل سنت، استحباب مخصوص اين دو ركن است.
براى نمونه، نظرات حنبلىها و شافعىها را مىآوريم: در كتاب مغنى، كه حاوى فتاواى مذهب حنبلى است آمده: «لا يستلم و لا يقبل فى الاركان الّا الاسود و اليمانى.» (4)«از اركان تنها ركن حجرالاسود و يمانى استلام و بوسيده مىشود.»
ابو اسحاق شيرازى در المهذّب، كه مشتمل بر فتاواى مذهب شافعى است، مىنويسد:
«ان النبى كان يستلم الركن اليمانى و الاسود و لا يستلم الآخرين.» (5)«رسول خدا- ص- فقط ركن يمانى و حجر را استلام مىنمود و ركنهاى ديگر را
استلام نمىكرد.»
كمال بن همام در كتاب شرح فتح القدير مىنويسد: «رسول خدا- ص- فقط ركن يمانى و حجرالاسود را استلام مىكردند و استلام، غير از اين دو مستحب نيست.» (1)ثانياً: رواياتى كه استحبابش اختصاص به استلام ركن يمانى و حجرالاسود است، حمل بر تأكيد استحباب شود. شاهد اين جمع، اهميتى است كه در روايات، نسبت به اين دو ركن، داده شده.
ثالثاً: رواياتى كه استحباب را منحصر در ركنهاى يمانى و حجرالاسود مىدانست، حمل شود به اين كه استلام آن دو، از مستحبات طواف است و استحباب استلامِ باقىِ اركان، مستحب نفسى است.
استلام در ابتداى طواف يا در تمام شوطها؟
مدلول بعضى از روايات، استحباب استلام در ابتداى طواف است؛ از جمله آنهاست:
روايت معاوية بن عمار عن أبى عبداللَّه- ع- ... قال: «كنا نقول لابد من استلامه فى اوّل سبع واحدة.» (2)امام- ع- فرمود: «ما گفتهايم استلام حجر در اول هفت شوط لازم است.»
و از جمله روايت 13 باب 36 بحار ج 12 ص 309 و روايت 18 باب 9، بحار، ج 99، ص 92.
روايات فراوان ديگرى، استلام را، در تمام دورها مستحب مىداند؛ مثل:
موثقه عمّار عن ابى عبداللَّه- ع- قال: «اذا دنوت من الحجرالاسود، فارفع يديك و احمد اللَّه- الى أن قال:- ثمّ استلم الحجر.» (3)امام صادق فرمود: «هرگاه به حجرالاسود نزديك شدى، دو دست خود را بلند كرده، و ثناى خدا گوى و آنگاه حجرالاسود را استلام كن.»
اين حديث به اطلاق «ثم استلام الحجر»، دلالت دارد بر استحباب استلام در تمام دورها.
روايات 2 و 3 باب 13 از ابواب طواف و روايات 1، 3، 4، و 5 باب 12 از ابواب طواف نيز
بيانگر همين مضمون است.
و چون مدلول هر دو دسته از روايات اثبات استحباب است، باهم تعارض ندارد تا نيازمند به حل تعارض شويم.
مراحل استلام
در گذشته اشاره شد كه مفهوم استلام در روايات، چسباندن شكم به حجرالاسود و مسح آن با دست است. ولى در بسيارى از روايات، مفهوم «استلام» تعميم داده شده و شامل بوسيدن حجر، تماس مقدارى از بدن، اشاره از دور حتى اشاره با سر و عصا در صورت عدم امكان، چسباندن شكم و مسح يد نيز مىشود.
چند روايت براى نمونه
1- امام صادق- عليهالسلام- فرمود: «يجزيك حيثما نالت يدك» (1)«هر مقدار از دست كه به حجرالاسود برسد مجزى از استلام است و كفايت مىكند.»
2- «رسول اللَّه- ص- يستلم الاركان بمحجنه و يقبل المحجن» (2)«رسول خدا اركان را با عصا استلام مىنمود و آن را مىبوسيد.»
روايت 2 باب 15 از بحارالانوار، ج 17، ص 258 و روايت 22 باب 37 ج 99 از همين كتاب، در اين زمينه قابل ملاحظه است.
3- «ان علياً سُئل كيف يستلم الاقطع الحجر؟ قال: يستلم الحجر من حيث القطع.» (3)«از اميرالمؤمنين- ع- سؤال شد: كسى كه دستش قطع شده، حجر را چگونه استلام كند؟ حضرت فرمود: از همان جاى قطع شده.»
4- صحيحه معاوية بن عمار: «فاستلمه بيدك و ان لم تستطع ان تستلمه بيدك فأشر اليه.» (4)امام- ع- مىفرمايد: «حجر را با دست استلام كن، اگر نتوانستى اشاره كن.»
حديث فوق مطلق است و هر اشارهاى را، حتى اشاره با سر را شامل مىشود.
مستحبات استلام
1- دعاى «امانتى اديتها ...»، تكبير، تهليل، صلوات، اقرار به گناه و دعاى «اللّهمّ انى أسألك ...»
عن يعقوب بن شعيب، قال: قلت لابى عبداللَّه ما أقول اذا استقبلت الحجر؟ فقال: «كبّر و صلّ على محمد و آله.» (5)يعقوب بن شعيب گويد: از امام صادق- ع- پرسيدم: آنگاه كه در برابر حجر قرار گرفتم، چه بگويم؟ فرمود: «اللَّه اكبر و صلوات بر محمد و آلش.»
2- قرار دادن صورت بر حجر
در حديث غياث بن ابراهيم آمده است: «و يضع خدّه عليهما» (6)«رسول خدا صورتش را بر حجر و ركن يمانى مىنهاد.»
3- بوسيدن دست و يا عصا اگر با آن استلام شود
«رسول اللَّه يستلم الاركان بمحجنه و يقبل محجنه» (1)«رسول خدا ركنها را با عصا استلام مىكرد و آن را مىبوسيد.»
4- بلند كردن دست
عن معاوية بن عمار عن أبى عبداللَّه- ع- قال: «اذا دنوت من الحجرالاسود فارفع يديك.» (2)معاوية بن عمار از حضرت صادق- ع- نقل مىكند كه حضرت فرمود: «هرگاه نزديك حجرالاسود شدى دستها را بلند كن.»
5- استلام با دست راست
عن أبى جعفر- ع- قال: «ثم أدن من الحجر و استلمه بيمينك» (3)امام باقر- ع- فرمود: «هرگاه نزديك حجرالاسود شدى، با دست راست آن را استلام كن.»
ترك استلام با ازدحام
استلام حجر گرچه در روايات مورد تأكيد بوده است و ائمه- عليهمالسلام- نيز بر آن مواظبت عملى مىكردهاند، ليكن در صورت ازدحام اين تأكيد و استحباب برداشته شده است.
عن حماد بن عثمان ان رجلًا أتى أبا عبداللَّه ... فقال: «ما أراك استلمته قال- ع-: اكره ان اوذى ضعيفاً او اتأذى.» (4)مردى از امام صادق سؤال كرد: «نديدم شما استلام حجر كنيد امام فرمود: دوست ندارم ضعيفى اذيت شود و يا خودم اذيت گردم.»
روايات مربوط به اين جهت فراوان است؛ از جمله روايات باب 16، ابواب طواف، ج 9، ص 409
آثار و بركات استلام
در روايات براى استلام فوايد و نتايج فراوانى بيان شده است كه اينجا به بعضى از آنها اشاره مىشود:
1- حجرالاسود در قيامت به نفع استلام كننده شهادت مىدهد:
«لَيَشهدُ لمن استلمه» (1)«حجرالاسود شهادت مىدهد براى شخصى كه او را استلام كرده است.»
2- استلام حجر به منزله بيعت با رسول خدا- ص- است:
«والحجر كالميثاق و استلامه كالبيعة» (2)«حجرالاسود در ميان مردم به منزله پيمان است و استلام آن به منزله بيعت.»
در روايات فراوانى، استلام را به منزله بيعت با رسول خدا- ص- به حساب آورده است؛ از جمله: «بيعة لمن لم يدرك بيعة رسول اللَّه- ص-» (3)«استلام حجر بيعت كسى است كه به بيعت با رسول خدا- ص- نائل نشده باشد.»
3- اجابت دعا به بركت استلام حجر:
«... و قال انّه ليس من عبد يتوضأ ثم يستلم الحجر ثم يصلّى ركعتين ... ثم لا يسأل شيئاً الّا أعطاه ان شاء اللَّه.» (4)«كسى نيست كه وضو بگيرد و استلام حجر كند و دو ركعت نماز بخواند و ... و خداوند خواستهاش را برآورده نكند.»
4- استلام حجر، شعار طواف است:
در حديث نبوى است: «لكل شىء شعار و شعار الطواف استلام الحجر» (5)«هر چيزى علامتى دارد و علامت طواف استلام حجر است.»
نتايج مقاله
در اين مقال مطالبى ثابت شد از جمله:
1- استلام در نظر لغويّين معانى مختلف دارد و صحيحترين آنها تحيت است.
2- معناى استلام در روايات و اصطلاح فقها تماس بدن و مسح حجرالاسود است و اين معنا قريب به معناى لغوى قول چهارم است.
3- اصل استلام از نظر فقهاى مذاهب اسلام امر مسلم و قطعى است، اختلاف در خصوصيات آن است.
4- گرچه بعضى از روايات وارده در باب استلام، دلالت بر وجوب آن دارد و ليكن با جمع بين روايات متعارض استفاده وجوب غير صحيح است.
5- استلام همچنانكه در مورد مردان مستحب است درباره زنان نيز مستحب است.
6- گرچه روايات زيادى در مورد استلام حجرالاسود و ركن يمانى وارد شده است ولى استحباب در مورد استلام اركان ديگر نيز ثابت است.
7- استلام در تمام دورها مستحب و استلام اول و آخر مورد تأكيد واقع شده است.
8- استلام مراحلى دارد از مسح و لمس گرفته تا اشاره با دست و عصا.
9- هنگام استلام امورى مستحب است از جمله دعاهاى مأثوره استقبال، بوسيدن آن، بلند كردن دستها، و استلام با دست راست.
10- اگرچه استحباب استلام مورد تأكيد روايات واقع شده است ولى در ازدحام جمعيت سيره عملى ائمه- عليهمالسلام- ترك استلام بوده است.
11- بر استلام فوايد زيادى مترتب است؛ از جمله:
الف) شهادت حجر در قيامت.
ب) اجابت دعا.
پى نوشتها:
محمد حسين فلاح زاده
پيشگفتار
«وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَانَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ العالَمينَ.» (1)فراگيرى احكام و مناسك حج، براى تمام زائران بيت اللَّه الحرام امرى ضرورى و اجتناب ناپذير است؛ چرا كه انجام درستِ اعمال حج، بدون شناخت احكام و مناسك آن، غير ممكن است و كسى كه به جهت عدم آگاهى به مسائل شرعى، خللى در اعمال وى پيش آيد، علاوه بر آن كه هرگز به مراتب معنوى حج نمىرسد، به جهت باطل شدن عمره يا حج يا ارتكاب به محرمات احرام، مشكلات فراوانى برايش پديد خواهد آمد.
اين معنا براى حجاج، درحدّ فراگيرى مسائلى كه غالباً بدان نياز پيدا مىكنند تحقق مىپذيرد و حتى در بسيارى موارد با مراجعه به روحانى كاروان يا راهنمايى او مىتوانند نياز خود را برطرف كنند، ولى دستاندركاران امور اجرايى كاروانها، مديران، معاونان و خدمه محترم كه كار آنها رابطه تنگاتنگ با اعمال و رفتار حاجيان دارد و زائران عزيز را راهنمايى مىكنند، يادگرفتن مسائل شرعى بويژه مناسك حج براى آنها ضرورىتر مىباشد، و چون گاهى بر اثر پيش آمدن
1) آل عمران: 97
مشكلاتى براى روحانى كاروان يا جدايى برخى از زائران از جمع آنها، مدير يا معاون يا خدمه بايد با آگاهى كامل به مناسك حج، مراقب انجام درست اعمال حجاج باشند، به عنوان مثال: هنگام حركت زائران از ميقات به مكه، يا از مكه به عرفات، يا از عرفات به مشعر، كه با چند دستگاه اتوبوس حركت مىكنند، روحانى كاروان تنها همراه يكى از آنهاست، در نتيجه بقيه اتوبوسها را بايد مسؤولان كاروان همراهى كنند و چنانچه براى آنها مسألهاى پيش آيد، انتظار اين است كه مسؤولان كاروان بتوانند در چنان شرايطى آنها را راهنمايى كنند.
بنابراين آگاهى مديران، معاونان و خدمه كاروانها نسبت به مناسك حج بايد در حد بالاترى از آنچه براى زائران لازم است باشد و گذشته از مسائل عمومى حج، برخى از احكام فقهى وجود دارد كه رابطه تنگاتنگ با مسائل اجرايى حج دارد، كه مىتوان آنها را با عنوان «احكام فقهى اجرايى حج» از ساير مسائل جدا كرد.
آنچه پيش رو داريد اين دسته از مسائل است، كه براى اولين بار، سال گذشته در جلساتى كه به همت سازمان حج و زيارت قم ترتيب داده شده بود در جمع مديران و معاونان كاروانهاى شهرستان قم بيان شد، و اكنون خلاصه آن مباحث به صورت جزوه حاضر تقديم مىشود، اميد است كه مورد استفاده مطالعهكنندگان و قبول حضرت حق قرار گيرد. «رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا انَّكَ انْتَ السَّميعُ الْعَليم.»
اخلاص در عمل
مديريت كاروان حج و خدمت به زائران بيت الله الحرام، از اعمالى است كه رنگ عبادت دارد، از اين رو بايد با قصد قربت و براى رضاى خداوند انجام پذيرد، كه اگر چنين باشد، اجر اخروى فراوانى نيز خواهد داشت.
تنظيم برنامههاى آموزشى حج
بر مسؤولان كاروان لازم است برنامههاى آموزشى حج را بگونهاى تنظيم كنند كه زائران آنها بتوانند به نحو شايستهاى در آن برنامهها شركت كرده و خود را آماده اين سفر عظيم بنمايند؛ يعنى با در نظر گرفتن زمان حركت كاروان و موقعيت شغلى زائران، جلسات
آموزشى در وقت مناسب تشكيل گردد و از نظر مكانى نيز محل برگزارى آنها در جايى باشد كه تمام زائران يا درصد بالايى از آنها بتوانند شركت كنند.
تشويق زائران
مسؤولان كاروان، زائران خود را به شركت در كلاسهاى آموزشى مناسك، كه توسط روحانيون معظم كاروانها برگزار مىگردد و استفاده از برنامههاى صدا و سيما كه ويژه حج تهيه و پخش مىشود تشويق كنند چون هر چه سطح آگاهى زائران نسبت به مسائل حج بالاتر باشد، اداره كاروان نيز راحتتر است.
استطاعت
كسانى كه حج واجب خود را بجا نياوردهاند؛ يعنى سال اوّل تشرف آنهاست يا تاكنون استطاعت نداشتهاند و الآن با هزينه سازمان حج و زيارت به حج مشرف مىشوند، چنانچه به غير از مخارج سفر ساير شرايط استطاعت حج را داشته باشند بايد حجةالاسلام بجا آورند.
و ساير شرايط عبارتست از:
1- آنچه در زندگى بدان نياز است؛ مانند مسكن، فرش، لوازم ديگر منزل و ... داشته باشد و از اين جهت برايش مشكلى نباشد و چنانچه با منزل اجارهاى و اشيا و وسايل زندگى عاريهاى نيازشان برطرف گردد و به سختى نيفتند، استطاعت حاصل است.
2- در مدت سفر، مخارج زن و فرزند و ساير افرادى كه تحت تكفل آنها هستند را داشته باشند.
3- پس از سفر نيز شغل يا حرفه مناسبى داشته باشند كه زندگىشان با آن اداره شود و سفر حج به آن لطمهاى نزند.
مسأله: خدمه كاروانها كه وارد جدّه مىشوند، اگر ساير شرايط استطاعت را دارند از قبيل داشتن وسايل زندگى، بالفعل يا بالقوه و رجوع با كفايت؛ مثلًا كار و صنعت و غير آن كه با آنها مىتوانند پس از مراجعت، ادامه زندگى مناسب خود را بدهند مستطيع هستند و بايد حَجّةالاسلام بجا آورند. و كفايت از حج واجب آنان مىكند و چنانچه ساير شرايط را ندارند به
مجرد امكان حج براى آنان، استطاعت حاصل نشده است و حج آنان استحبابى است و چنانچه بعداً استطاعت پيدا كردند بايد حج واجب را بجا آورند. (1)نيابت
كسى كه در حج نيابت مىپذيرد، بايد داراى شرايطى باشد كه از جمله آنهاست:
1- واجب نبودن حج بر نايب
2- آشنايى به افعال و احكام حج (هر چند با ارشاد كسى در هنگام عمل)
3- معذور نبودن در ترك برخى از افعال حج (2)بنابراين، افرادى كه حج واجب خود را بجا نياوردهاند و مستطيع هستند، نمىتوانند نيابت بپذيرند و كسانى كه از انجام دادن كامل اعمال حج، معذور باشند، و از ابتدا مىدانند كه بايد وظيفه معذور را انجام دهند، نمىتوانند نيابت بپذيرند، مانند آن عده از خدمه كاروان كه شب عيد قربان با انجام دادن وقوف اضطرارى مشعر، همراه با بانوان به منا مىروند.
و به فتواى حضرت امام خمينى- ره- و برخى از فقهاى بزرگوار، اگر از ابتدا هم معذور نباشد و در هنگام عمل عذرى برايش پيش آيد، نيابت او صحيح نيست، بنابراين بهتر است كه مديران، معاونان و خدمه كاروانها نيابت نپذيرند، چون هر لحظه ممكن است به هنگام انجام اعمال مشكلى براى كاروان پيش آيد كه بناچار بايد اعمال معذور را انجام دهند، پس در صورتى كه يكى از خدمه، نيابت پذيرفته باشد، بهتر است به اطلاع مدير كاروان برساند، تا در هنگام اعمال و پذيرفتن كارهاى اجرايى كاروان به مشكل برنخورد.
يارى روحانى
مديران و معاونان و خدمه كاروان بايد در انجام هرچه بهتر مناسك و اعمال حج، روحانى كاروان را يارى دهند ولى هرگز در كار وى دخالت نكنند و از پاسخگويى به مسائل شرعى حج بپرهيزند و سؤال كننده را به روحانى كاروان ارجاع دهند، چون احكام حج، بسيار پيچيده و دقيق است و موارد مشابه بسيار دارد كه تشخيص آن موارد و يافتن حكم شرعى آن كار دشوارى است و چنانچه به مسألهاى پاسخ اشتباه داده شود، گاهى پيامدهاى بسيارى به
دنبال دارد، لذا تمام مسؤولان كاروان، اعم از مدير، معاون، خدمه و روحانى كاروان بايد با هماهنگى كامل و تفاهم و انجام وظايف خود، زائران را در انجام صحيح اعمال يارى دهند.
دخالت سابقهداران
گاهى مشاهده مىشود افرادى كه سابقه تشرف به حج را دارند، بر اثر غرور يا اطمينان به آگاهى خود، به صورت انفرادى عمل مىكنند و تعدادى از كسانى كه سابقه تشرف ندارند را براى انجام اعمال و مناسك به همراه خود مىبرند و به جهت اشتباه در اعمال، سبب زحمت خويش و همراهان مىگردند. مسؤولان كاروان اين مسأله را به زائران گوشزد كنند كه هرگز بدون هماهنگى با مسؤولان كاروان اقدام به عملى ننمايند و كسى را با خود به اعمال نبرند كه ممكن است موجب بطلان اعمال خود يا ديگران گردند.
روزى در حال سعى، وقتى به مروه رسيدم، ديدم فردى براى همراهان نيت سعى را آموزش مىدهد و آنها نيز آماده شدهاند كه پس از نيت سعى را از مروه شروع كنند، از او پرسيدم: آيا مىدانى اينجا مروه است و سعى بايد از صفا شروع شود؟ پرسيد، مگر فرق مىكند؟ به او گفتم: آرى سعى بايد از صفا آغاز شود و اينجا مروه است و صفا در مقابل قرار دارد، پس از پرس و جو متوجه شدم كه سال دوّم تشرف اوست!
نماز قضا نشود
در تمام مواقع، برنامههاى حركت كاروان طورى تنظيم شود كه زائران بتوانند نمازهاى واجب خود را به موقع بجاى آورند، و هرگز نماز كسى قضا نشود، و نيز به زائران يادآورى شود كه: آخر شب به زيارت يا خريد نرويد كه نماز صبحتان قضا شود.
نماز تمام يا شكسته
چون مسؤولان كاروان از مدت اقامت زائران در مدينه و مكه مطلع هستند، لازم است در اولين فرصت، مدت اقامت كاروان در مدينه و مكّه (قبل از رفتن به عرفات و پس از برگشت از منا) را به اطلاع روحانى كاروان برسانند كه اين مسأله را براى زائران بگويد، تا تكليف خود
را نسبت به تمام يا شكسته بودن نماز بدانند.
س- در عرفات و منا و مَشْعَر و بعد از مراجعت از اماكن مزبور، در صورتى كه مسافت شرعى محقّق نشود، وظيفه حجاجى كه قبلًا در مكه معظمه قصد اقامت كردهاند؛ از حيث قصر و اتمام چيست؟
ج- در فرض مذكور تمام است. (1)س- بعضى از حجاج در مكه قصد اقامه كردهاند، چه بطن مكه يا محلات آن مثل «شيشه» و «ريع الذاخر» يا «مسفله» يا «حجون» اگر يقين داشته باشند كه تا عرفات چهار فرسخ است، نماز را قصر و اگر شك داشته باشند در مسافت شرعى نماز را تمام مىخوانند، بفرماييد در مراجعت از عرفات و منا، تكليف آنان از نظر قصر و اتمام چيست؟ با توجه به اين كه توقف آنان در مكه يك روز يا سه روز يا نه روز است و بايد به ايران يا مدينه حركت كنند؟
ج- در صورت عدم مسافت شرعيه يا شك در آن كه در نماز باقى بر تمام هستند، اگر از عرفات كه به مكه برمىگردند، از جهت اين كه محل اقامه است مىروند و بعد از مكه قصد مسافرت مىكنند، در بازگشت به مكه و در خود مكه هم نمازشان تمام است. (2)قبله
چون جهت قبله در شهر مكه در هر سوى آن تغيير پيدا مىكند و حتى گاهى در يك هتل نيز، قسمتهاى مختلف آن ممكن است به يك سمت نباشد و بدين سبب تشخيص جهت قبله براى زائران مشكل شود، مناسب است جهت قبله بر كاغذى نوشته شود و بر ديوار شُقّهها يا اتاقها نصب گردد كه در نماز مراعات شود، علاوه بر اين، با كمال تأسف جهت برخى از دستشوييها در دو شهر مكه و مدينه به سمت قبله است و چون در آن حال، رو به قبله يا پشت به قبله بودن حرام است، لازم است مسؤولان كاروان نسبت به تغيير آنها يا مسدود كردن و يا آگاه كردن زائران اقدام نمايند.
تشويق زائران براى شركت در نماز
گرچه روحانيون معظم كاروانها، هر لحظه به زائران تذكر مىدهند كه در نماز جماعت شركت كنند، ليكن از آنجا كه يكى از مشكلات اساسى در حج، پرسه زدن زائران ايرانى در
خيابانها هنگام نماز جماعت يا بازگشت به محل اسكان مىباشد و اين مسأله زمينه توهين به شيعه را فراهم مىآورد، لازم است مسؤولان محترم كاروانها، اين مسأله را به زائران گوشزد كنند و آنها را به شركت در نماز جماعت، بويژه نماز جماعت مسجد الحرام و مسجد النبى تشويق كنند، و برنامههاى زيارتى و پذيرايى را طورى تنظيم كنند كه زائران بتوانند به موقع كارهاى خود را انجام دهند و از شركت در نماز تخلف نكنند. مواردى مشاهده مىگردد كه شام كاروانها پس از نماز مغرب داده مىشود و زائرانى كه عصر به حرم يا بازار رفتهاند، چون خوف دير رسيدن به شام را دارند و فاصله محل اسكان هم زياد است، به جاى رفتن به نماز، برخلاف مسير حركت حجاج كه جملگى براى شركت در نماز جماعت به سوى مسجد مىروند، آنها به سوى محل استراحت در حركتند و اين عمل بسيار ناپسند و خلاف شؤون شرعى است.
يادآورى وضو
هنگام بردن زائران به اماكن مقدس يا طواف و ساير اعمال، بسيار مناسب است قبل از حركت به زائران يادآور شويد كه وضو بگيرند و آماده حركت شوند، تا هنگام زيارت كسى براى وضو گرفتن از جمع جدا نشود كه سبب معطل ماندن سايرين و گاهى گم شدن آن فرد مىشود، و بسيار مشاهده شده است كه حاجى به سبب غفلت از وضو، طواف را بدون ضو انجام داده و اين امر مشكلاتى براى كاروان و خودش پديد آورده است.
احرام در ميقات
تلاش بىوقفه مسؤولان كاروان با شروع اعمال و احرام در ميقات آغاز مىشود، كه از آنجا به بعد، دقّت بسيار زياد و مديريت كامل، ضامن پيشبرد كارها خواهد شد.
كسانى كه مدينه بعد هستند و براى احرام به «جُحفَه» مىروند، نسبت به احرام مشكل خاصى ندارند، چون ميقات جُحفه اختصاص به مسجد ندارد و تمام منطقه جحفه، ميقات است و احرام در آنجا اشكال ندارد. (1)لذا بردن زائران به داخل مسجد بويژه در مواقع ازدحام و زيادى جمعيت، ضرورتى ندارد و براى خانمهايى كه از رفتن به مسجد معذورند مشكلى
1) مناسك، ص 83، س 17
وجود ندارد. ولى كسانى كه مدينه قبل هستند و براى احرام به مسجد شجره مىروند، چون تنها مسجد شجره ميقات است و بنابر احتياط واجب بايد احرام در مسجد واقع شود (1)توجه به نكات ذيل لازم است:
1- قبل از رفتن به مسجد زائران را نسبت به جغرافياى مسجد، محل وضو و غسل احرام توجيه نماييد كه به راحتى بتوانند اعمال را انجام دهند و زائرى گم نشود و احرامى در حياط اوّلى كه پس از دستشوييها و قبل از مسجد است انجام نشود، چون برخى از حجاج خيال مىكنند آنجا نيز جزو مسجد شجره است.
2- خانمها را راهنمايى كنيد كه پس از رفتن به مسجد، پشت نردههاى چوبى جمع شوند تا روحانى كاروان، نيّت و لبيك را براى آنها بگويد، چون قسمت زنانه مسجد جداست و مردان حق ورود به آن قسمت را ندارند و بين قسمت مردانه و زنانه، نرده چوبى بلندى قرار دارد. در اين قسمت، وظيفه «خانم دستيار» نيز سنگينتر خواهد بود.
3- خانم دستيار بايد نسبت به شناسايى و انجام احرام خانمهايى كه از رفتن به مسجد معذورند روحانى كاروان را يارى دهد.
4- احرام در هر جاى مسجد اشكال ندارد، حتى در قسمتهايى كه اخيراً توسعه يافته و جزو مسجد به حساب مىآيد، لذا گرداندن زائران در قسمتهاى مختلف مسجد لازم نيست، بلكه گاهى سبب مزاحمت براى ديگران نيز مىباشد.
5- اگر وقت احرام مصادف با نماز جماعت مسجد شجره شد، لازم است زائران را به نماز جماعت راهنمايى نماييد، و از تكرار لبيك، به صورت دستهجمعى، آنهم صداى بلند بپرهيزند.
6- زائران را نسبت به نبردن ساكها به داخل حياط اوّلى مسجد توجيه كنيد، چون ممكن است گم شود و يا بر اثر مشابه بودن ساكها اشتباه شود و مشكلاتى پديد آورد.
7- شايسته است چند دمپايى مناسب، جزو اثاث كاروان باشد، كه اگر دمپايى كسى گم شد، بتواند با عاريه گرفتن آن، به راه خود ادامه دهد و اين مسأله را به زائران گوشزد كنيد كه هنگام رفتن به مسجد شجره يا مسجد الحرام، محل گذاشتن دمپايى خود را به خوبى بخاطر بسپارند، تا به اشتباه نيفتند يا آن را در پاكتى گذاشته و همراه خود ببرند.
1) مناسك، ص 77، م 1
نذر احرام قبل از ميقات (براى بانوان)
چون به فتواى حضرت امام خمينى- قدس سره- و برخى از فقهاى بزرگوار، نذر زن بدون اجازه شوهر خود صحيح نمىباشد و ممكن است براى بانوانى كه از رفتن به مسجد معذورند اين مسأله مورد نياز باشد تا قبل از ميقات؛ مثلًا در مدينه منوّره با نذر محرم شوند، و نيازى به وارد شدن به مسجد نباشد، مناسب است مدير كاروان اين مسأله را قبل از سفر به روحانى كاروان يادآورى كند تا او هم خانمهايى را كه به تنهايى مشرف مىشوند، راهنمايى كند كه از شوهرشان نسبت به نذر اجازه بگيرند.
س- در مناسك مرقوم است كه زنهاى حائض بايد عبوراً از مسجد شجره محرم شوند و اگر نمىتوانند، در خارج مُحرم شوند و در مُحاذى جُحفه تجديد احرام كنند، چون اين كار مشكل است و مُحاذى جُحفه معلوم نيست، آيا حضرت امام اجازه مىفرمايند كه اينگونه اشخاص در مدينه با نذر محرم شوند؟
ج- چون احرام قبل از ميقات با نذر صحيح است، زنهاى حائض كه عذر شرعى از دخول مسجد دارند، مىتوانند در مدينه با نذر براى عمره محرم شوند، و در اين صورت لازم نيست به مسجد شجره بروند، ولى نذر زن بايد با اذن شوهر باشد. (1)داشتن حوله اضافى
مديران كاروان، زائران را راهنمايى كنند تا يك يا دو تكه پارچه سفيد يا دو حوله اضافه همراه داشته باشند كه اگر لباس احرامشان گم شد، از آن استفاده كنند و اگر نجس شد و امكان تطهير آن نبود به راحتى بتوانند تعويض كنند.
زير سايه رفتن
يكى از محرمات احرام براى مردان، زير سايه رفتن است، لذا توجه شما را به مسائل ذيل جلب مىكنيم:
1- حرمت زير سايه رفتن اختصاص به حال حركت بين دو منزل دارد؛ مانند پيمودن مسافت جحفه به مكه، يا مدينه به مكه و مكه به عرفات. بنابراين در حال توقف براى غذا
1) مناسك، ص 81، س 13
خوردن، استراحت و همچنين در جايى كه منزل كردهاند زير سايه رفتن مانع ندارد. (1)2- وقتى كه زائران به مكه، عرفات، منا وارد مىشوند، اين اماكن حكم منزل را دارد و زير سايه رفتن اشكال ندارد، بنابر اين مىتوانند با ماشين سقفدار مسافت منزل تا مسجدالحرام را طى كنند. (2)3- به فتواى حضرت امام- قدس سره- و بسيارى ديگر از مراجع تقليد، مردان محرم در شب مىتوانند سوار ماشين سقفدار شوند. (3)4- چنانچه تعداد زيادى از مردان كاروان مقلّد كسانى بودند كه استفاده از اتومبيل مسقف (حتى در شب) را جايز نمىدانند، بايد با هماهنگى روحانى كاروان، نسبت به اين مسأله اقدام لازم انجام گيرد.
5- زمان حركت زائران از جحفه يا مدينه به مكه، طورى تنظيم شود كه به طلوع آفتاب برنخورد. با كمال تأسف در سالهاى اخير نمونههاى بسيارى اتفاق افتاده كه به سبب تأخير در حركت يا اهمال و سستى مسؤولان كاروان و گاه بر اثر پديد آمدن نقص فنى براى اتومبيل، به صبح برخوردند و با مشكل استظلال مواجه شدند.
قسم خوردن
يكى ديگر از محرمات احرام، قسم خوردن به نام خداوند است، بنابر اين مسؤولان اداره كاروان، در مواقع شدت كار و برخورد با ديگران، اعصاب خود را كنترل كرده و از جدال بپرهيزند.
نگاه در آينه
بسيار بعيد است كه زائران، عمداً به آينه نگاه كنند ولى از جمله مواضعى كه نگاه در آينه اتفاق مىافتد، يكى در اتومبيل و ديگرى در هتل است.
نسبت به اتومبيل، گاه يادآورى آن ضرر بيشترى دارد، چون معمولًا حركت زائران در شب است و توجهى به آينه ندارند و اگر بى توجه نگاهشان به آينه بيفتد اشكال ندارد و يادآورى آن گاهى سبب نگاه كردن مىشود، ولى نسبت به محل اسكان و هتل، چون غالباً
در سالن انتظار، راهروها، دستشويىها آينه وجود دارد، بهتر است دستاندركاران اداره كاروان در مدتى كه زائران محرم هستند، آينهها را با روزنامه يا كاغذى بپوشانند، تا حجاج به مشكلى دچار نشوند.
حرام بودن مرد بر زن و زن بر مرد
در مدتى كه زائران در حال احرام مىباشند، ترتيبى اتخاذ گردد كه تماس همسران با يكديگر كمتر باشد، چون برخى از زائران به جهت جهل به مسأله يا غفلت از آن متوجه حرمت نيستند، در حالى كه نگاه با شهوت و لمس بدن يكديگر نيز حرام است.
قطع تلبيه
كسى كه براى عمره تمتع محرم شده، وقتى خانههاى مكه را ببيند، نبايد لبيك بگويد، (1)لذا اين مسأله را هنگام رفتن به مكه، بجز اتومبيلى كه روحانى كاروان در آن حضور دارد كه او تذكر خواهد داد، در ساير اتومبيلها كه مدير و معاون يا خدمه حضور دارند، بجاست كه اين مسأله براى زائران يادآورى شود.
غذاى خوشبو
آشپز محترم كاروان و همكاران وى، در مدتى كه زائران در احرام عمره يا حج هستند چون نمىتوانند غذاى خوشبو بخورند، از طبخ غذاهاى خوشبو و زدن زعفران به آن و دادن سبزيهاى خوشبو به زائران خوددارى فرمايند.(2)طواف و نماز طواف
طهارت
چون طواف و نماز آن بايد با طهارت انجام شود، قبل از بردن زائران به مسجدالحرام براى طواف، يادآورى شود كه وضو بگيرند تا نزديك مسجد يا هنگام شروع طواف كسى به دنبال وضو نرود كه از جمع جدا مىماند و مشكل ايجاد مىكند.
غسل مستحبى براى رفتن به مسجد الحرام و انجام طواف گرچه ثواب دارد ولى از وضو كفايت نمىكند و وضو هم لازم است.
زمان طواف
براى بردن زائران به طواف، وقت مناسبى در نظر گرفته شود كه زياد شلوغ نباشد و حتى المقدور به شستشوى مسجد و نماز جماعت برخورد نكند چون ممكن است سبب قطع طواف يا سعى بشود و به جهت آگاه نبودن زائران به مسائل طواف ممكن است مشكلاتى براى كاروان پيش آيد.
شك در طواف يا قطع آن
در طواف لازم است تعدادى از دستاندركاران كاروان، زائران را همراهى كنند، تا بتوانند طواف را به خوبى بجا آورند و شك و شبههاى پيش نيايد ولى چنانچه فردى در تعداد شوطهاى طواف يا سعى شك كرد و يا به جهتى طواف را قطع كرد، حتماً مسأله را با روحانى كاروان در ميان بگذارد تا با راهنمايى وى بتواند، اعمال را به پايان برد.
نيابت در نماز طواف
دست اندركاران كاروان، نيابت در نماز طواف را از كسى نپذيرند، چون به فتواى حضرت امام- ره- و بسيارى از فقها نيابت كفايت نمىكند. (1)تقصير
تقصير در عمره تمتع، مكان معينى ندارد و لازم نيست پس از اتمام سعى، فوراً انجام شود و لازم نيست بر مروه باشد. شلوغى مروه بيشتر به سبب توقف زائران در هنگام تقصير است، مناسب است كه زائران توجيه شوند تا پس از سعى، محل را ترك كنند و در فضاى باز با خيال راحت تقصير را انجام دهند، حتى گاهى مشاهده مىشود كه خانمها در همان محل شلوغ براى تقصير موى خود را بيرون آوردهاند تا قدرى از آن را بچينند در حالى كه مردان نامحرم مىبينند. با اين كه مىتوانند ناخن بچينند و ضرورتى نسبت به چيدن موى سر وجود ندارد.
1) مناسك، ص 224، م 17
روحانى و مسؤولان كاروان، بويژه خانم دستيار لازم است كه بانوان محترم را نسبت به اين مسأله توجيه كنند، تا خلافى مرتكب نشوند.
بين الاحرامين
پس از اتمام عمره تمتع و قبل از احرام حج كارهاى ذيل جايز نيست:
تراشيدن سر
انجام عمره مفرده
بيرون رفتن از شهر مكه
و همچنين كندن درخت و گياه حرم و صيد در حرم
بنابراين در اين مدت، زائران بايد توجيه شوند كه اين اعمال را انجام ندهند، گرچه اين مسائل را روحانى كاروان يادآورى خواهد كرد، ولى نظارت بر رفتار زائران تا حدى برعهده مدير، معاون و خدمه خواهد بود و گاهى زائران كاروان از مدير يا ديگران نسبت به رفتن به غار حرا، غار ثور و ... سؤال مىكنند.
ولى نسبت به خدمه، چنانچه بخواهند براى آمادهسازى محل اسكان در عرفات و منا از شهر مكه بيرون روند و يا براى تحويل اثاثيه يا جنس از انبارهايى كه بيرون شهر است، در صورت امكان بايد محرم شوند به احرام حج و در همين احرام بمانند تا وقتى كه براى وقوف و انجام اعمال حج به عرفات مىروند ولى چنانچه ناچار باشند و محرم شدن هم موجب حرج و مشقت است اشكال ندارد. (1)مسأله- خدمه كاروانهاى حج اگر عمره مفرده بجا آورده باشند هر دفعه كه از مكه خارج مىشوند و به جده مىروند و برمىگردند لازم نيست محرم شوند ولى اگر عمره تمتع بجا آوردهاند بنابر احتياط نبايد از مكه خارج شوند مگر در صورت حاجت، در حالى كه محرمند با احرام حج.
س- خدمه كاروانها كه پس از انجام عمره تمتع بايد به عرفات و منا بروند براى ديدن چادرها و كارهاى ديگر و برگردند به مكه، وظيفه آنان چيست؟
ج- بنابر احتياط واجب نمىتوانند از مكه خارج بشوند مگر در مورد ضرورت و در اين
1) مناسك، ص 257 و 258 و 259- س 16 تا 19 و 23 و 24
صورت بايد براى حج مُحرم شوند و بيرون بروند. بلى اگر احرام براى آنان حَرَجى باشد و رفتن به عرفات و منا بر آنان ضرورت دارد، مىتوانند بدون احرام به آنجا بروند.
يادآورى:
اكنون بر اثر توسعه شهر مكه، «جبلالنور» كه غار حرا در آن قرار دارد جزو شهر مكه به حساب مىآيد ولى «جبلالثور»، كه غار ثور در آن است، هنوز جزو شهر به حساب نمىآيد.
احرام حج
محل احرام حج، شهر مكه است. برخى از فقها مثل حضرت امام- قدس سره- تمام شهر مكه فعلى را براى احرام كافى مىدانند و برخى ديگر مىفرمايند احرام حج بايد در مكه قديم واقع شود، در اين مورد هم با هماهنگى روحانى كاروان نسبت به احرام آنها اقدام شود و بهتر آن است كه در مسجدالحرام محرم شوند. اگر در روز هشتم يا حتى قبل از آن هم محرم شوند اشكال ندارد، بنابر اين در صورت لزوم مىتوان آنها را در وقت خلوت به مسجد الحرام برد تا محرم شوند.
زمان حركت به عرفات
وقوف به عرفات از ظهر روز نهم آغاز مىشود، بنابراين زمان حركت به سوى عرفات به گونهاى بايد تنظيم شود كه حجاج قبل از ظهر در عرفات حاضر باشند و رفتن شب عرفه و استفاده از خنكى هوا و همچنين نبود مشكل استظلال وقت مناسبى است.
چون در وقت وقوف (از ظهر تا مغرب) حاجيان بايد در صحراى عرفات باشند و از حدود آن خارج نشوند، بنابر اين بايد نسبت به حدود عرفات، كه امروزه با تابلوهاى بزرگ مشخص شده است، توجيه شوند وحتى المقدور از تردد در جاهاى مختلف عرفات نيز بپرهيزند كه احتمال گم شدن آنها زياد است و در صورت گم شدن از اعمال بازخواهند ماند.
از عرفات تا مشعر الحرام
يكى از لحظات حساس در مدت فعّاليّت مديران و معاونان و خدمه كاروانها، از عرفات تا مشعر و از آنجا تا منا است كه بايد با تلاش و تدبير، زائران را بطور كامل و سالم به مقصد
برسانند، گرچه در سالهاى اخير به سبب وجود راههاى متعدد، امكان نرسيدن به موقع تا مشعرالحرام بعيد به نظر مىرسد، ليكن بايد دانست كه فاصله عرفات تا مشعرالحرام در طرق متعدد از 4 تا 6 كيلومتر مىباشد. بنابر اين از دورترين راه هم اگر به سمت مشعر مىروند، فاصله بيش از 6 كيلومتر نيست. پس اگر در بين مسير دچار مشكلى شدند كه نتوانستند با اتومبيل حركت كنند، براى آن كه از وقوف بازنمانند مىتوانند زائران را پياده ببرند، و چنانچه در اين مدت براى زائرى مشكل خاصى پيش آمد كه بايد به بيمارستان منتقل شود، حتماً اين مسأله را با روحانى كاروان در ميان بگذاريد، تا با راهنمايى وى و انجام وقوف اضطرارى بتواند اعمال را به پايان ببرد.
در مشعر الحرام
حاجيان شب عيد قربان را در مشعر الحرام (مزدلفه) به سر مىبرند و پس از طلوع آفتاب براى انجام اعمال روز عيد قربان روانه منا مىشوند.
حدود مشعر الحرام اكنون با تابلوهاى بزرگى مشخص شده است و از سوى منا تا ابتداى وادى محسّر كه فاصلهاش تا منا حدود 250 متر است، ادامه دارد، ولى برخى از افراد به غلط تصور مىكنند نهايت منا تا پلى است كه وسط منا زده شدهاند، و اين امر سبب تراكم بسيار زياد جمعيت، قبل از پل مىشود، بنابر اين دست اندركاران كاروان مىتوانند براى وقوف آن سمت پل را اختيار كنند كه گاهى خلوتتر و براى حركت صبح هم مناسبتر است.
وقوف اضطرارى براى بانوان
بانوان و افراد ناتوان مىتوانند شب عيد قربان، پس از آن كه مقدارى بعد از نصف شب در مشعر الحرام ماندند، به منا بروند، و اين همان وقوف اضطرارى مشعر الحرام است و بهتر آن است كه مسؤولان كاروان ترتيبى اتخاذ كنند كه بانوان بويژه سالمندان بتوانند، اعمالشان را به راحتى انجام دهند.
پس از رفتن به منا، بانوان بطور مطلق مىتوانند رمى روز عيد را در شب انجام دهند، البته غير از بانوان، كسانى كه نمىتوانند روز رمى كنند، اشكال ندارد رمى را در شب انجام
دهند، و بايد توجه داشت كه رمى در شب براى بانوان (بطور مطلق) اختصاص به رمى روز عيد قربان دارد، ولى نسبت به روزهاى 11 و 12 ذىحجه تنها بانوانى كه نمىتوانند در روز رمى كنند، رمى شبانه براى آنها جايز است ولى كسانى كه بتوانند در روز خودشان انجام دهند، نمىتوانند شب رمى كنند.
س- آيا مىشود كه زنها را در شب دهم بعد از نصف شب از مَشْعَر به منا بياورند و همان شب آنان را به جمره عقبه ببرند و رمى كنند و بعد به خيمه برگردانند و نزديك غروب روز يازدهم مجدداً آنان را به جمرات ببرند، تا شب دوازدهم هم رمى روز يازدهم را انجام دهند و هم رمى روز دوازدهم را، با توجه به ازدحام و خطرهاى احتمالى؟
ج- براى زنها رمى جمره عقبه پس از وقوف به مشعر و آمدن به منا در همان شب عيد قربان مانع ندارد، ولى رمى روز يازدهم و دوازدهم در صورتى براى آنان در شب صحيح است كه از رمى روز معذور باشند.
قربانگاه
يكى از اعمال روز عيد و از جمله حساسترين اعمال حج «قربانى» است. در سالهاى اخير تمام افراد نمىتوانند به قربانگاه بروند، چون بانوان را مطلقاً به قربانگاه راه نمىدهند، و بسيارى نيز توان اين كار را ندارند، بنابر اين لازم است مسؤولان كاروانها، ترتيبى اتخاذ كنند، كه قربانى تمام زائران به موقع انجام شود و اعمال روز عيد قربان به تأخير نيفتد و كسانى كه از طرف سايرين به قربانگاه مىروند به نكات ذيل توجه داشته باشند.
1- حتماً از كسانى كه بناست برايشان قربانى را انجام دهند، نيابت بگيرند و صِرف اين كه او هم بايد قربانى كند و خوشحال مىشود، كافى نيست.
2- در انتخاب گوسفندان دقت كنيد كه داراى شرايط لازم باشد و مهمترين شرايط لاغر نبودن و ناقص نبودن حيوان است.
3- در ذبح حيوان نيّت و قصد نيابت و جهت قبله و گفتن «بسم اللَّه ...» فراموش نشود.
4- چون به فتواى برخى از فقها؛ از جمله حضرت امام خمينى- ره- ذبح با چاقوى
استيل صحيح نيست، چاقويى كه مورد استفاده قرار مىگيرد آهن باشد.
5- به فتواى حضرت امام خمينى- ره- ذابح حيوان بايد مؤمن باشد، لذا اين مسأله هم مورد توجه قرار گيرد.
بيتوته در منا
در شبهاى 11 و 12 ذى حجه حاجيان بايد به نيت يكى از اعمال حج، در منا بمانند، وقت بيتوته از غروب آفتاب تا نيمه شب است و برخى از جمله مقام معظم رهبرى حضرت آيةالله خامنهاى بيتوته در نيمه دوم را نيز جايز مىدانند. بنابراين خدمه محترم اگر براى انجام كارى از منا خارج شدند توجه داشته باشند كه بايد هنگام بيتوته در منا باشند، و چنانچه دير برسند، اگر در حج نيابت داشته باشند نيابت آنها اشكال پيدا مىكند.
بيرون رفتن از منا
بيرون رفتن از منا در روزهاى دهم و يازدهم اشكال ندارد و همچنين روز دوازدهم اگر قبل از ظهر برگردد كه بعد از ظهر از منا كوچ كند اشكال ندارد. ولى در شبهاى 11 و 12 پس از غروب آفتاب، به فتواى كسانى كه بيتوته در نيمه شب اوّل را واجب مىدانند جايز نيست، ولى پس از نصف شب بيرون رفتن از منا اشكال ندارد، ولى بايد توجه داشت كه نيمه شب، ساعت 12 نيست و محاسبه آن براى بيتوته با محاسبه براى تعيين آخر وقت نماز عشا تفاوت دارد، چون در اينجا بايد شب را از اوّل غروب تا طلوع آفتاب حساب كرد. (1)اگر مسؤولان كاروان تصميم دارند در شبهاى 11 و 12 يا روزهاى 11 و 12 زائران خود را براى طواف به مكه ببرند، بايد به مسائلى كه بيان شد توجه داشته باشند، كه بيتوته را به وقت انجام دهند و رمى جمرات در روزهاى 11 و 12 را به وقت خود كه از طلوع تا غروب آفتاب است انجام دهند و قبل از ظهر روز دوازدهم از منا خارج نشوند.
گرچه ترك بيتوته براى كسانى كه تمام شب را در مكه به عبادت مشغول باشند، مانعى ندارد (2)و مىتوانند طواف و سعى و ساير اعمال را انجام دهند ولى اگر اعمال تمام شد نمىتوانند آن شب را به منا برگردند بلكه بايد بمانند و تا صبح عبادت كنند.
برگشت از منا
همانگونه كه گذشت، حجاج در روز دوازدهم بعد از ظهر مىتوانند از منا خارج شوند.
مسؤولان كاروان توجه داشته باشند زودتر از اين وقت نبايد از حدود منا بگذرند و كسانى كه براى رمى جمرات مىروند و لحظاتى همانجا توقف مىكنند تا پس از اذان از منا خارج شوند، بايد توجه داشته باشند كه جمره عقبه، آخرين حدّ منا است و قبل از ظهر از مقابل آن نگذرند.
اعمال مكه
اعمال بعد از منا تا آخر ذى الحجه وقت دارد، (1)بنابر اين كسانى كه از انجام اعمال معذورند و در شلوغى نمىتوانند اعمال را بجا آورند، صبر مىكنند تا پس از گذشت چند روز خلوت شده و اعمال را بجا مىآورند.
ولى بايد توجه داشت: تا وقتى كه طواف حج و سعى را بجا نياوردهاند، بوى خوش همچنان حرام است و تا وقتى كه طواف نساء و نماز آن را بجا نياورده باشد، زن و مرد به يكديگر حرام هستند. (2)عمره مفرده پس از اعمال
در حدّ امكان زائران به انجام عمره مفرده پس از اعمال حج تشويق نشوند، چون احتمال آن هست كه اعمال را بطور صحيح انجام ندهند و همچنان در احرام باقى بمانند، به علاوه كه مراعات فاصله با عمره قبلى نيز لازم است، كه به فتواى حضرت امام خمينى- ره- در فاصله كمتر از يك ماه به قصد رجاء مىتوان بجا آورد. (3)بيماران و مجروحان
اگر براى حاجى بر اثر بيمارى يا تصادف يا حادثه ديگر، مشكلى پيش آمد ونتوانست اعمال را ادامه دهد، در اولين فرصت روحانى كاروان را مطلع كنيد تا با نشان دادن راه صحيح شرعى، بقيه اعمال را به پايان ببرد، چون در احكام شرعى وظيفه تمام افراد مشخص شده است.
پرسش و پاسخ
س 1- كسى كه از كارمندان سازمان حج است و بناچار بايد بعد از عمره تمتع و قبل از حج از مكه خارج شود و به عرفات برود، با توجه به اين كه حج او نيابتى است، آيا لطمه به حج او نمىزند؟
ج- ضرر به حج و نيابت او نمىزند، ولى در صورت امكان بايد محرم شود به احرام حج و از مكه خارج شود على الاحوط. (1)س 2- آيا خدمه كاروانها مىتوانند قبل از رفتن زائران به مكه، بدون احرام به مكه بروند و برگردند؟
ج- اگر مىخواهند به مكه بروند و برگردند، بنابر احتياط نبايد عمره تمتع انجام دهند، بلكه براى دخول مكه بايد به يكى از مواقيت معروفه بروند و از آنجا بر عمره مفرده محرم شوند. و ادْنىَ الحِلّ، ميقات اين اشخاص نيست، و پس از انجام اعمال عمرده مفرده مىتوانند از مكه خارج شوند و در صورت خارج شدن از مكه، اگر فقط به جده بيايند براى ورود به مكه در مرتبه دوم و سوم و بعد از آن، احرام واجب نيست، ولى اگر به مدينه بروند و از آنجا بخواهند به مكه بروند بايد در مسجد شجره محرم شوند براى عمره مفرده ديگر و چون بين اين عمره مفرده و عمره مفرده اول يك ماه فاصله نشده عمره دوم را رجاءاً بجا آورند و در هر صورت اين اشخاص آخرين مرتبهاى كه به مكه مىروند بايد به يكى از مواقيت معروفه، مثل مسجد شجره يا جُحفه، بروند و از آنجا براى عمره تمتع مُحرم شوند. (2)س 3- توقف ماشين زير پمپ بنزين و عبور آن زير پل، آيا براى مردان محرم اشكال ندارد؟
ج- اشكال ندارد. (3)س 4- آيا كسانى كه شب دوازدهم به مكه آمدهاند، لازم است روز دوازدهم قبل از ظهر براى كوچ بعدازظهر به منا بيايند؟
ج- به فتواى حضرت امام خمينى- ره- لازم نيست ولى اگر قبل از ظهر به منا بيايد نمىتواند قبل از ظهر كوچ كند. ولى به فتواى برخى ديگر از فقها برگشت به منا لازم است.
س 5- خدمهاى كه با زنها قبل از طلوع فجر به منا مىروند، ولى خود را قبل از طلوع
آفتاب به مَشْعَر مىرسانند و وقف ركنى مشعر را درك مىكنند، آيا نيابت آنان صحيح است يا نه؟
ج- اگر از ذوى الاعذار نبودهاند كه نيابت آنها صحيح است در فرض مرقوم حجشان نيابتاً صحيح است هر چند مرتكب حرام شدهاند. (1)س 6- اگر سازمان حج و زيارت- دستاندركاران حج را موظف به انجام عمره مفرده بنمايد ولى پس از انجام عمره مفرده، در مكه اجازه انجام حج مىدهد، با توجه به اين كه در سالهاى قبل، حج خود را انجام داده باشند و نيابتى هم نداشته باشند، تكليف چيست؟
ج- اگر حج واجب بر عهده آنها نباشد مىتوانند براى انجام حج مستحبى افراد محرم شوند و پس از حج، عمره مفرده ديگرى انجام دهند و نيز مىتوانند به يكى از ميقاتها رفته و براى عمره تمتع محرم شوند و پس از آن حج تمتع بجا آورند. يادآورى مىشود در حج افراد قربانى نيز واجب نيست.
والحمدللّه اولًا و آخراً
1) مناسك، ص 292، س 3
پى نوشتها:
يعقوب جعفرى
كعبه و متعلقات آن، از زمان حضرت ابراهيم- ع- تا كنون، آنچنان قداست داشته است كه مىبينيم تمام جزئيات ساختمان آن و هر چيزى كه بگونهاى به كعبه تعلّق دارد، مورد توجّه دقيق مردم بوده و مورّخان و سفرنامه نويسان جزئيات مربوط به اين خانه مقدس را ثبت كرده و به نسلهاى بعدى انتقال دادهاند.
يكى از متعلقات كعبه، كه همواره مورد عنايت خاص مردم و حكومتها بوده، پوشش يا همان «كسوه كعبه» است. پرده كعبه، در طول تاريخ شاهد تحولات بسيارى شده و گهگاه دستمايهاى براى بهرهبردارىهاى سياسى و برخوردهاى حاكمان و واليان گرديده است.
نخستين پرسش درباره پوشش كعبه، اين است كه: چه كسى براى اولين بار به آن اقدام كرد و اوّلين پوشش، مربوط به چه زمانى است؟
بيشتر مورّخان، نخستين كسوه كعبه را به «تبّع حميرى» نسبت دادهاند (كه شرحش خواهد آمد) ولى در روايات ما اين عمل به ابراهيم و اسماعيل- عليهماالسلام- نسبت داده شده و در حديثى امام صادق- ع- در مورد پرده كعبه فرمود:
«اسماعيل همسر عاقلى داشت. او پس از بناى كعبه، به اسماعيل پيشنهاد كرد كه پردهاى روى ديوارهاى كعبه كشيده شود، اسماعيل اين پيشنهاد را قبول كرد و بدنبال آن
پشم بسيارى فراهم آورد و ميان قوم خود تقسيم نمود تا آن را بريسند و آنها به سرعت چنين كردند. سرانجام پوششى فراهم شد كه آن را قطعه قطعه بر كعبه آويختند و سه طرف اين خانه مقدس پوشانيده شد و طرف چهارم را اسماعيل با برگ و الياف گياهى پوشانيد، چون موسم حج رسيد، و زائران از نزديك آن را ديدند، خوششان آمد و هدايايى در اختيار اسماعيل قرار دادند كه با كمك آنها، طرف چهارم كعبه نيز پوشانيده شد.» (1)در روايت ديگرى نيز از امام صادق- ع- نقل شده كه فرمود: «حضرت آدم كعبه را به وسيله مو پوشانيد و حضرت ابراهيم با الياف گياهى و حضرت سليمان با قباطى.» (2)البته روايت دوّم كه در آن پوشش كعبه به سه پيامبر نسبت داده شده كه با سه چيز متفاوت پرده را پوشاندند، منافاتى ندارد با روايت اوّل كه بگوييم: «نخستين كسى كه كعبه را با پارچه پوشانيد، اسماعيل و همسر او بودند.»
در بعضى تواريخ اهل سنت نيز، اسماعيل- ع- نخستين پوشاننده كعبه دانسته شده است؛ از جمله محمد بن احمد فاسى مىگويد:
از كسانى كه كعبه را پوشانيد ولى ازرقى از وى نام نبرده، اسماعيل پيامبر- ع- مىباشد.
گفته شده: او نخستين كسى است كه كعبه را پوشانيد.» (3)و به پيروى از «فاسى»، مؤلف كتاب «الكعبه و الكسوه» نيز همين احتمال را داده است، (4)ولى بطورى كه گفتيم، بيشتر مورّخان، نخستين كسوه كعبه را به «اسعد ابو كرب» از ملوك يمن، كه به تبّع حميرى معروف بود، نسبت دادهاند و گفتهاند: او اوّلين كسى بود كه كعبه را پوشانيد. (5)به گفته مستوفى، او معاصر بهرام گور ساسانى بود. (6)به گزارش طبرى، تبّع و سپاه او بر سر راه خود به سوى يمن عازم مكه شدند. در بين راه مردى از قبيله هذيل به او گفت: پادشاها! آيا تو را راهنمايى نكنم به ثروت انبوهى كه پادشاهان از آن غفلت كردهاند؟ گفت: آرى. آن مرد گفت: در مكه خانهاى است كه مردم آن را عبادت مىكنند و نزد آن نماز مىخوانند، اين ثروت در آنجاست. تبّع با چند نفر از اطرافيان مشورت كرد، آنها گفتند: اين مرد جز هلاك تو و سپاهت را نمىخواهد و اگر به آن خانه دست درازى كنى، خود و سپاهت هلاك خواهيد شد. پرسيد: پس چه بايد كرد؟ گفتند: وقتى وارد مكه شدى، مانند اهل آن، دور آن خانه طواف كن و در تعظيم و تكريم آن بكوش. تبّع اين نصيحت را پذيرفت و وارد مكه شد. او در خواب ديد كه روى كعبه پردهاى مىكشد و لذا دستور
1) وسائل الشيعه، ج 9، ص 327
2) وسائل الشيعه، ج 9، ص 324
3) فاسى، شفاءالغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 197
4) احمد عبد الغفور، الكعبه و الكسوه، ص 119
5) ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 25؛ ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 250؛ طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 427؛ ياقوت، معجم البلدان، ج 4، ص 465؛ ابن فقيه، البلدان، ص 23 و منابع ديگر.
6) حمداللَّه مستوفى، نزهةالقلوب، ص 6
داد كعبه را با پارچهاى كه خشن بود پوشانيدند، سپس دستور داد با پارچههاى بهترى به نامهاى «معافر» و «وصائل» كه از يمن مىآمد، بپوشانند و بطورى كه گفتهاند: تبّع اولين كسى بود كه كعبه را پوشانيد و به واليان خود از قبيله جرهم دستور داد كه اين كار را ادامه دهند و به تطهير كعبه بپردازند. (1)اين داستان به همين صورت در گزارش ابن هشام نيز آمده است. (2)و در بعضى از كتب، از پيامبر نقل شده كه اسعد تبّع را سبّ نكنيد؛ زيرا او اوّلين كسى است كه كعبه را پوشانيد. (3)و در شرحى كه سهيلى بر اين قسمت از ابن هشام دارد، اضافه شده كه تبّع پس از انجام پوشش كعبه، اين اشعار را خواند:
و كسونا البيت الذى حرم الل - ه ملاء معضدا و بروداً
فاقمنا به من الشهر عشرا و جعلنا لبابه اقليداً
و نحونا بالشعب ستة ألف فترى الناس نحوهن وروداً
ثم سرنا عنه نؤمّ سهيلا فرفعنا لواءنا معقوداً (4)
از دوران تبّع تا طلوع اسلام، اطلاعات اندكى درباره پوشش كعبه داريم و در كتب تاريخ از چند نفر نام برده شده كه در جاهليت، پوشش كعبه را تهيه كردهاند كه عبارتند از:
1- عدنان بن أدّ يا ادد؛ جد بيستم پيامبر اسلام؛ او از فرسوده شدن كعبه ترسيد و كسوهاى بر آن پوشاند و نيز دربارهاش گفته شده كه اولين كسى بود كه كعبه را پوشانيد. (5)به نظر مىرسد كه بعد از تبّع كعبه پوشانيده نشد تا زمان عدنان و چون او پس از گذشت مدت زيادى پوششى براى كعبه آماده كرد، لذا او را نخستين كس دانستند.
2- خالد بن جعفر بن كلاب؛ او نيز در دوران جاهليت كعبه را با پردهاى از ديباج پوشانيد و نخستين كسى است كه كسوه كعبه را از ديباج كرد. (6)اين كه بعضى گفتهاند اوّلين كسى كه كسوه كعبه را از ديباج كرد، يزيد بن معاويه (7)و يا حجاج بن يوسف بود، (8)شايد نظر اينها به دوران بعد از اسلام بوده است.
3- مادر عباس بن عبدالمطّلب؛ نقل شده است كه عباس كودك بود و گم شد. مادرش نذر كرد كه اگر او را پيدا كند كعبه را بپوشاند و چون عباس را پيدا كرد به نذر خود عمل نمود و او نخستين زنى بود كه به كعبه كسوه پوشاند. (9)
1) طبرى، ج 1، ص 427
2) ابن هشام، ج 1، ص 25
3) فاكهى، اخبار مكه، ج 5، ص 230
4) سهيلى، الروض الانف، ج 1، ص 40 اين اشعار را ازرقى نيز آورده، اخبار مكه، ج 1، ص 250 و نيز ياقوت، معجم البلدان، ج 4، ص 465 ضمناً مسعودى اين اشعار را به بعضى از حميرىها نسبت مىدهد: مروج الذهب، ج 1، ص 82
5) فاسى، شفاءالغرام، ج 1، ص 197
6) ماوردى، الاحكام السلطانيه، ص 162؛ الروض الانف، ج 1، ص 224؛ فاكهى، اخبار مكه، ج 5، ص 231
7) ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 465
8) ابن هشام، ج 1، ص 211
9) شفاءالغرام، ج 1، ص 197
4- ابو ربيعة بن مغيره؛ به گزارش ازرقى، در دوران جاهليت، قبائل مختلفى در تهيه كسوه كعبه مشاركت داشتند و هر قبيلهاى وجهى را مىپرداخت و پرده تهيه مىشد تا اينكه شخصى به نام ابو ربيعة بن مغيره كه تاجر ثروتمندى بود و از يمن كالا وارد مىكرد، پيشنها نمود كه كسوه كعبه را يكسال در ميان، او به تنهايى تهيه كند، به اين صورت كه يكسال او و يكسال همه قريش كعبه را بپوشانند و تا وقتى كه او زنده بود به قرارداد عمل مىشد. (1)گزارش ديگر ازرقى حاكى است كه همزمان با ظهور اسلام و هنگامى كه هنوز مسلمانان قوت نگرفته بودند و كعبه در اختيار قريش بود، كعبه پوشش داشت و پوششهاى متعددى بر آن مىشد. ازرقى از عمر بن حكم نقل مىكند كه او گفته است:
«كعبه را ديدم كه چندين پوشش از يمنى و خز و عراقى و پوست داشت و در اين هنگام هنوز پيامبر اسلام در مكه بود و به مدينه هجرت نكرده بود.» (2)بنابراين، علاوه بر چهار نفرى كه نام آنها مشخص شد، قريش نيز بخصوص در اواخر عصر جاهليت همواره بر كعبه پرده مىپوشانيدند كه رنگ آن يا سبز و يا زرد بود و جنس آن
خز يا موى بافته شده و يا پوست و يا پارچه با نقشه راه راه از يمن و يا پارچههاى عراقى بود. (1)و حتى گفته شده كه كسوههايى از عهد جاهليت تا زمان معاويه بر كعبه باقى مانده بود كه مردم پيشنهاد كردند اين كسوهها برداشته شود و به دستور معاويه همه آنها برداشته شد و در موقع كندن اين كسوهها ابن عباس حاضر بود و اعتراضى نكرد. (2)همچنين در اين عصر، كسوه دو قسمت مىشد؛ قسمتى به عنوان «قميص» در روز ترويه و قسمتى به عنوان «ازار» در روز عاشورا پوشانيده مىشد.
در عصر اسلام، اولين كسى كه به كعبه كسوه كرد، خود پيامبر بزرگوار اسلام بود كه در جريان فتح مكه اين كار را انجام داد (3)و جنس كسوه از پارچه يمانى بود (4)و پيامبر آن را از بيت المال تهيه كرد. (5)در عهد ابوبكر، از جنس پرده كعبه اطلاعى نداريم و در هيچيك از منابع موجود كه در دسترسمان بود، سخنى از آن به ميان نيامده ولى در عهد عمر كسوه كعبه از جنس «قباطى» بود كه نوعى پارچه مصرى است. عمر به عامل خود در مصر نامهاى نوشت و از او خواست كه كسوه كعبه در آنجا بافته شود و از آن زمان به بعد كسوه را مصر تأمين مىكرد. (6)عثمان نيز همين كار را مىكرد و كسوه از «قباطى» تهيه مىشد (7)و گاهى هم از بردهاى يمانى بود كه عامل او در يمن (يعلى بن منبّه) تهيه و ارسال مىكرد. (8)درباره كسوه كعبه در عهد حضرت على- ع- مورّخان چيزى نگفتهاند و حتى فاسى گفته است كه شايد على بن ابيطالب به خاطر اشتغال به جنگها و مقابله با خوارج فرصت تهيه كسوه كعبه را نكرد. (9)اين در حالى است كه در منابع شيعى پوشش كعبه به دست على- ع- آمده و در روايتى از امام صادق- ع- چنين نقل شده است:
«ان على بن ابى طالب كان يبعث بكسوة البيت كلّ سنة من العراق.» (10)«على بن ابيطالب كسوه بيت را همه ساله از عراق مىفرستاد.»
در زمان معاوية بن ابى سفيان، سالى دوبار كعبه را مىپوشاندند؛ در آخر ماه رمضان با كسوه «قباطى» و در روز عاشورا با كسوه «ديباج» (11)و پيش از اين از ازرقى نقل كرديم كه در زمان معاويه كسوههايى از زمان جاهليت بر ديوارهاى كعبه مانده بود كه همه را كندند و ابن عباس كه حضور داشت، به اين عمل اعتراض نكرد. (12)
1) شفاءالغرام، ج 1، ص 195؛ و بلاذرى، فتوح البلدان، ص 47
2) اخبار مكه، ج 1، ص 26
3) احمد عبد الغفور عطار، الكعبه و الكسوه، ص 136
4) حسين عبداللَّه باسلامه، تاريخ الكعبة عمارتها و كسوتها و سدانتها، ص 249
5) بلاذرى، فتوح البلدان، ص 47
6) اخبار مكه، ج 1، ص 253
7) همان
8) همان، ص 260
9) شفاءالغرام، ج 1، ص 196
10) وسائل الشيعه، ج 9، ص 324
11) اخبار مكه، ج 1، ص 254
12) همان، ص 260. اين گزارش ازرقى با گزارش ديگر او منافات دارد كه گفته است: عمر هر سال كسوه قبلى كعبه را مىكند و آن را ميان حجاج تقسيم مىكرد. اخبار مكه، ج 1، ص 259
در زمان يزيد بن معاويه كعبه را با ديباج خسروانى پوشاندند و همچنين در عصر ابن زبير و عبد الملك بن مروان نيز كعبه با ديباج پوشانيده شد و هر كدام از اين سه نفر را به عنوان اولين كس كه كسوه ديباج بر كعبه كرد، نام بردهاند (1)و بطورى كه قبلًا گفتيم در عصر جاهليت نيز گاهى كسوه كعبه از ديباج بود. به گفته بعضى از مورّخان در زمان يزيد و ابن زبير پرده كعبه گاهى از خراسان مىآمد و گاهى هم از خراسان و هم از مصر، كه هر كدام زيباتر بود آن را مىپوشاندند. (2)و در زمان عبدالملك كسوه را نخست در مسجد پيامبر مىگستردند، سپس جمع نموده و به مكه مىآوردند. (3)طبق گزارش تاريخ از عصر عباسيان، نخستين كسوه كعبه، به زمان مأمون مربوط مىشود در زمان او كعبه را هر سال سه بار مىپوشانيدند؛ يك بار در روز ترويه با ديباج سرخ، بار دوّم در اوّل رجب با قباطى و مرتبه سوم در بيست و هفتم رمضان با ديباج سفيد.(4)در عهد متوكل عباسى نيز به همان سنت رفتار مىشد. و گاهى هر دو ماه يكبار پوشانيده مىشد. (5)در عهد عباسيان گاهى كسوه كعبه در بغداد بافته مىشد و همين امر باعث رونق پارچهبافى در عراق شده بود و نقش مهمى در مرغوبيت و شهرت منسوجات عراقى داشت. (6)گاهى هم از قريه تنيس مصر تهيه مىشد كه از جمله آنها در سال 162 در عهد خلافت مهدى عباسى بود. (7)مطلب مهمى كه مورّخان درباره كسوه كعبه در زمان مأمون از آن خبر دادهاند، داستان پوشاندن كعبه به وسيله علوىها و طالبيين در سال 200 هجرى است. در اين سال مكه به دست علويانى كه بر ضد عباسيان قيام كرده بودند افتاد و كعبه با كسوهاى كه «ابو السرايا» تهيه نموده و به مكه فرستاده بود، پوشانيده شد، هرچند كه پيش از پوشانيدن كعبه، خود ابوالسرايا كشته شده بود، ولى حسين بن حسن الافطس از علويان كه در مكه بود، در اول ماه محرم پس از آن كه حاجيان از مكه رفتند، دستور داد كسوه ارسالى ابوالسرايا را آوردند و پس از كندن پوشش قبلى كعبه آن كسوه را بر قامت كعبه استوار كردند. در اين كسوه نوشته شده بود:
أمر به الأصفر بن الأصفر ابوالسرايا داعية آل محمد لكسوة بيت اللَّه الحرام و أن يطرح عنه كسوة الظلمة من ولد العباس لتطهر من كسوتهم. وكتب فى سنة تسع و تسعين و مأة.» (8)
«اصفر بن اصفر ابوالسرايا مبلّغ آل محمد دستور داد تا بيت اللَّه الحرام با اين پرده پوشانيده شود و كسوه ستمگران از بنى عباس، از آن پايين بيايد تا كعبه از كسوه آنها پاك گردد. و در تاريخ صد و نود و نه نوشته شد.»
تا سال ششصد و شصت و يك كه كسوه كعبه به انحصار حاكمان مصر در آمد، كسوه همواره از طرف خلفاى عباسى تهيه مىشد و كسوه را گاهى از مصر و گاهى از يمن و گاهى از خراسان تهيه مىكردند.
ابن عبدربه (متوفاى سال 328 ه.) از كسوه كعبه در زمان خودش چنين گزارش مىدهد:
«همه بيت را مىپوشانند مگر ركن حجرالاسود را كه به اندازه يك و نيم برابر قامت انسان باز گذاشته مىشود و چون موسم حج رسيد كعبه را با «قباطى» كه ديباج سفيد خراسانى است، مىپوشانند و مادام كه حجاج در حال احرام هستند همان كسوه سفيد بر كعبه باقى مىماند و چون از احرام بيرون آمدند؛ يعنى روز عيد قربان، كعبه نيز محلّ مىشود و به آن كسوهاى از ديباج سرخ خراسانى مىپوشانند و در آن خانههايى است كه در آنها حمد و تسبيح و تكبير و تعظيم خدا نوشته شده است و كعبه تا سال بعد به همين صورت مىماند كه دوباره بگونهاى كه گفته شد پوشانيده شود. و چون كسوهها بر روى كعبه زياد شود بطورى كه سنگينى آنها بر كعبه خطر داشته باشد، قسمت هايى از آن برداشته مىشود و آنها را خادمان بيت كه همان بنو شيبه هستند، بر مىدارند.»(1)گزارشهاى متفرقهاى نيز از تهيه كسوه در عهد عباسيان، از طرف آنها يا افراد ديگر، وجود دارد:
قلقشندى از كسوه كردن فاطميان مصر در سال 381 خبر مىدهد كه با پارچه سفيد بوده ولى بعد كه كسوه مجدداً از طرف عباسىها آمد، رنگ مشكى داشت كه شعار عباسيان بود و بعدها هم كه ملوك مصر بر حجاز تسلط يافتند. رنگ كسوه همان مشكى بود. (2)به گفته «فاسى» كعبه در زمان الحاكم و المستنصر عبيدى، با ديباج سفيد پوشانيده مىشد تا اين كه در سال 466 شخصى به نام ابونصر استرآبادى كوه سفيدى كه در هند بافته شده بود بر كعبه پوشانيد و در همين سال كسوه ديگرى كه زرد رنگ بود پوشانيده شد. اين كسوه را سلطان محمود بن سبكتكين حمل مىكرد و نظام الملك وزير ملك شاه بن الب ارسلان سلجوقى بر آن چيره شد و آن را به مكه فرستاد و همان را روى كسوه ابو نصر نصب
كردند. (1)در سال 532 به خاطر ضعف عباسىها و اختلافاتى كه بوجود آمده بود، كسوه كعبه از طرف خليفه نرسيد و در اين سال مردى به نام «رامشت» كه يك تاجر ايرانى بود، كسوهاى از پارچههاى نفيس به قيمت هيجده هزار دينار مصرى تهيه كرد و بر كعبه پوشانيد. (2)الناصر لدين اللَّه كه در سال 575 ه. ق. به خلافت رسيد كسوه سبز رنگى از ديباج به كعبه پوشانيد و از عهد مأمون تا اين زمان كسوه به رنگ سفيد بود و سپس همو (ناصر) در سال 621 پردهاى به رنگ سياه بر كعبه پوشانيد و از اين زمان به بعد رنگش هميشه سياه بود. (3)ابن جبير (متوفاى سال 614) كسوه سبز رنگ كعبه را خود ديده و در كتابش از آن ياد كرده است. او مىگويد:
ظاهر كعبه از چهار طرف با حرير سبز پوشانيده شد و در آن نوشته شده: «ان اوّل بيتٍ وُضع للناس للذى ببكة ...» همچنين نام الامام الناصر لدين اللَّه در جايى به اندازه سه ذرع نوشته شده است. (4)و همو در جاى ديگر، مشخصات بيشترى درباره پرده سبز رنگ به دست مىدهد:
«كسوه سبز رنگ كعبه مقدسه، سى و چهار تكه است؛ ميان ركن يمانى و شامى نُه تكه و ميان ديوار مقابل ركن حجرالاسود و عراقى نُه تكه و ميان عراقى و شامى هشت تكه و ميان ركن حجرالاسود و ركن يمانى هشت تكه است و چنان بهم پيوسته كه به نظر يك تكه مىآيد.» (5)در جاى ديگر مىگويد:
«روز بيست و هفتم ذيقعده، استار كعبه را به اندازه يك و نيم قامت انسان از هر چهار طرف بالا زدند و اين كار را به عنوان احرام بستن كعبه مىنامند و مىگويند: كعبه احرام بست و اين عادت همواره در اين ماه بوده است.» (6)و در بخش ديگرى آورده است:
«در روز نحر، كسوه كعبه، از محله امير عراقى مكه بر روى چهار شتر آورده شد و در جلو آنها قاضى با لباس مشكى مىآمد و بالاى سر او پرچمهايى گرفته بودند و پيشاپيش او طبلها به صدا درآمده بود ... كسوه را پشت بام كعبه قرار دادند و در روز سيزدهم افرادى از بنى شيبه آن را باز كردند. رنگ آن سبز زيبا بود و چشمها را نوازش مىكرد.» (7)
در سال 644 در اثر طوفان شديدى كه در مكه به وجود آمد، كسوه كعبه پاره شد و نايب حاكم يمن از شيخ حرم به نام منصور بن منعه بغدادى خواست كه كسوه را او تهيه كند. او گفت: كسوه را فقط از مال خليفه مىتوان تهيه كرد و مبلغ سيصد هزار دينار قرض كرد و پردهاى از پنبه تهيه نمود و به آن رنگ سياه زد و به كعبه پوشانيد. (1)همانگونه كه گفتيم از زمان الناصر لدين اللَّه از سال 621 به بعد، كسوه كعبه همواره مشكى بوده است. ابن ابوصيف مفتى مكه، در عصر خود از يكى از شيوخ نقل مىكند: علت اين كه پوشش كعبه رنگ سياه دارد اين است كه او زائرانى را كه در طول تاريخ طوافش مىكردند، از دست داده و عزادار آنهاست. مهلهل دمياطى گفته است:
يروق لى منظر البيت العتيق اذا بدا كأن حليتها السوداء قد نسجت
من حبة القلب أو من أسود المقل (2)قزوينى (متوفاى 682) مىگويد: بيت هم ظاهر و هم باطنش با ديباج پوشيده شده و هر وقت كسوه آن زياد شود، آنها را خدمه بيت، كه همان بنى شيبه هستند، برمىدارند.» (3)بعد از انقراض عباسيان، چندين سال پرده از يمن آمد و در سال 659 ملك مظفر از يمن فرستاد و اولين كس از ملوك مصر كه كسوه كعبه را تقديم كرد، ملك ظاهر بندقدارى بود كه در سال 661 فرستاد (4)و در سال 743 ملك صالح اسماعيل بن محمد قلاوون پادشاه وقت در مصر قريهاى را در نواحى قاهره، در منطقه «قليوبيه» براى كسوه كعبه و حجره نبوى وقف كرد. (5)ابن تغرى در شرح حال ملك صالح از اين وقف ياد مىكند و نام قريه را «سندبيس» در ناحيه قليوبيه ذكر مىكند ليكن مىگويد: «اين وقف مربوط به خدمه ضريح شريف نبوى بود» و نامى از كسوه كعبه نمىبرد. (6)بعدها قريههاى ديگرى نيز در مصر به اين قريه اضافه شده كه شرح آن خواهد آمد.
از كسانى كه درباره پرده كعبه در زمان خود اطلاعاتى به دست دادهاند ابن بطوطه است كه خود در سال 725 عازم مكه شد و ماههاى حج را در آنجا بود. وى ضمن دادن اطلاعات با ارزشى از منازل ميان مدينه و مكه و مواقف گوناگون و وضع معيشت مردم مكه و حاجيان در آن زمان، درباره پرده مىگويد:
«در روز بيست و هفتم ذيقعده استار كعبه را به اندازه يك و نيم برابر قامت انسان از چهار طرف بالا مىبرند تا دستها به آن نرسد و اين عمل را احرام بستن كعبه مىنامند.» (1)و نيز مىگويد: «در روز عيد قربان كسوه كعبه از كاروان مصر به بيت آورده شد و در پشت بام آن قرار گرفت. روز سوم از عيد قربان، افرادى از بنى شيبه آن را بر روى كعبه باز كردند و آن كسوه رنگ سياه داشت و از حرير مخلوط با كتان بافته شده بود و در بالاى آن با خط سفيد نوشته شده بود: «جعل اللَّه الكعبة البيت الحرام قياماً ...» و در جهات ديگر نيز آياتى از قرآن با خط سفيد نوشته شده و از ميان رنگ مشكى مانند نور مىدرخشيد. و چون كسوه بر كعبه پوشانيده شد دامن آن را بالا بردند تا دست مردم به آن نرسد و كسى كه متولّى كسوه مىشود، ملك ناصر است كه مخارج قاضى و خطيب و ائمه جماعات و مؤذنين و ... را مىفرستد.» (2)يك قرن بعد از ابن بطوطه، ابو عباس قلقشندى (متوفاى 821) از كسوه كعبه در زمان خود سخن مىگويد. او پس از ذكر تاريخچهاى از كسوه كعبه در زمانهاى قديم، مىگويد:
«آنچه در زمان ما رسم شده، اين است كه كعبه را با ديباج سياه مىپوشانند بطورى كه از بالا تا پايين مىرسد و در بالاى آن طرازى است با رنگ سفيد از اصل بافته كه در آن نوشته شده: «ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركاً ...» و در دولت ناصريه، طراز از رنگ سفيد به رنگ زرد تغيير داده شد ... و در سال 814 كسوه طرف در كعبه با پارچههاى كبود رنگ مزين شده بود.» (3)و در جاى ديگر مىگويد:
«در زمان ما در طول سال، بيش از يك كسوه بر كعبه پوشانيده نمىشود و آن كسوه را به آن صورتى كه گفتيم در مصر مىسازند سپس با كاروان به مكه حمل مىشود و دامن كسوه قبلى به اندازه قامت انسان بريده مىشود و ديوار آن قسمت آشكار مىگردد تا اين كه در روز .... كسوه قبلى را برمىدارند و كسوه جديد را مىپوشانند و مقام هم به نسبت كسوه كعبه پوشانيده مىشود و بنو شيبه حاجبان كعبه، كسوه قبلى را برمىدارند و به حجاج و اهل آفاق هديه مىدهند.» (4)در زمان تقى الدين فاسى مؤلف كتاب «شفاءالغرام باخبار البلد الحرام» كه تقريباً با قلقشندى معاصر بوده و در سال 832 درگذشته است، وضع كسوه كعبه به همان صورت بوده كه قلقشندى گزارش كرده، منتهى فاسى جزئيات بيشترى را به دست مىدهد.
اويس از نقل كلام ابن جبير مبنى بر اين كه در روز بيست و هفتم ذيقعده دامن كسوه را بالا مىبرند، مىگويد:
«كلام ابن جبير با آنچه كه در زمان ما انجام مىدهند از دو جهت اختلاف دارد: نخست اين كه در زمان ما در روز بيست و پنجم ذيقعده بالا مىبرند. دوّم اين كه در روز بيست و هفتم ذيقعده كسوه كعبه را از بالاى در كعبه قطع مىكنند در حالى كه در كلام ابن جبير صحبت از قطع نيست بلكه صحبت از بالا بردن است.» (1)همچنين تقى الدين فاسى درباره مراسم پوشاندن كعبه در زمان خودش چنين گزارش مىدهد:
«در اين زمان از چهار سال به اين طرف، كسوه كعبه را در عيد قربان از منا نمىآورند بلكه امير حاج مصرى مىآيد و با او پرچمهايى است و طبلها و بوقها زده مىشود تا او داخل مسجدالحرام گردد آنگاه كسوه كعبه را از داخل بيت بيرون مىآورند و در صحن مسجد از قسمت يمانى پهن مىشود و كسوه هر قسمت مشخص مىگردد و ياران امير همراه با حاجبان كعبه، كسوه را بالا مىبرند تا كامل گردد بگونهاى كه گفتيم بر كعبه پوشانيده شود. علت اين كه كسوه را پيش از مراسم حج در داخل كعبه قرار مىدهند، اين است كه از سرقت محفوظ ماند چون پيش از اين از اقامتگاه امير حاج مصرى در منا، قسمتى از كسوه به سرقت رفته بود و امير مقدارى پول داده بود تا آن را برگردانند و لذا امراى بعدى موقع رفتن به موقف، كسوه را به داخل كعبه مىگذارند. در سال 818 كعبه در چهارم ذيحجه پوشانيده شد و تا نيمه بالاى كعبه آمده بود و در سال 819 مانند عادت قبلى كه ما ديدهايم در روز عيد قربان پوشانيده شد و در سال 820 و 821 در سوم ذيحجه اين كار انجام گرفت سپس در سال 825 باز در روز عيد قربان پوشانيده شد.» (2)همانگونه كه گفتيم، عادت بر اين بود كه كسوه كعبه از طرف پادشاهان مصر تهيه مىشد و كسى حق نداشت پردهاى براى كعبه بفرستد تا اين كه در سال 848 شاهرخ ميرزا فرزند امير تيمور گوركان، پس از تلاش بسيار موفق شد كه پرده را از ايران بفرستد.
داستان از اين قرار بود كه چون شاهرخ ميرزا در سال 807 در خراسان به سلطنت رسيد، يكى از آرزوهاى او اين بود كه پرده كعبه را او تهيه كند ولى تهيه و ارسال كسوه در انحصار پادشاهان مصر بود. شاهرخ طى نامهاى به «الملك الاشرف» تقاضاهايى از او كرد كه مهمترين آنها اين بود كه اجازه دهد كسوه كعبه را او تهيه كند. سلطان مصر نپذيرفت و نامههاى متعددى ميان آنها ردّ و بدل شد و سرانجام در سال 843 «الملك الاشرف»
درگذشت و پسر او بنام «الملك الظاهر» در جاى او نشست و او موافقت خود را با درخواست شاهرخ ميرزا اعلام كرد و شاهرخ با خوشحالى تمام كسوهاى را كه در شهر يزد ساخته و به هرات انتقال داده شده بود، همراه با صد نفر در سال 848 به مصر فرستاد و پادشاه مصر ضمن استقبال شايسته از ايرانيان، آنها را در همان سال همراه با حاجيان مصر به مكه اعزام كرد و در آن سال كسوه ايرانى بر قامت كعبه برافراشته شد. (1)از زمانى كه عثمانىها بر حجاز و مصر مسلط شدند، تهيه كسوه كعبه در انحصار آنان بود آنها كسوه كعبه را از مصر از محل اوقافى كه براى اين منظور بود، آماده و ارسال مىكردند.
در عهد سليمان شاه بن سليمان خان اوقاف كعبه در مصر، مخارج كسوه را تأمين نكرد و لذا سليمان شاه ده قريه ديگر در مصر خريدارى كرد و بر اوقاف كعبه افزود. نام ده قريهاى كه در مصر وقف پرده كعبه شده بود، عبارت بودند از: بيسوس، ابوالغيث، حوض بقمص، سلكه، سروبجنجه، قريش الحجر، منايل و كرم رحان، بجام، منية النصارى و بطاليا. (2)براى اين ده قريه وقفنامه مفصّلى تهيه شد و طى آن منافع حاصل از اين ده قريه به تهيه پرده كعبه اختصاص يافت. (3)به همين جهت بود كه در مصر كارگاهى براى بافت كسوه تأسيس گرديد. اين كارگاه نزديك قصر سلطان بود و به «قصر الكسوه» شهرت يافت. رئيس دار الكسوه را «ناظر الكسوه» مىناميدند. هم اكنون نيز در قاهره محلهاى به نام قصر الكسوه وجود دارد. (4)رشدى صالح در تعليقاتى كه به كتاب اخبار مكه ازرقى دارد، مىنويسد:
«تا سال 1118 پرده از مصر مىآمد و در اين سال سلطان احمد بن محمد رابع عثمانى دستور داد كه كسوه داخلى را در استانبول بسازند. و همچنان كسوه از طرف عثمانىها مىآمد تا اين كه سعود بن عبدالعزيز در حجاز قدرت يافت و ارسال كسوه از طرف عثمانىها قطع شد و در سال 1221 سعود كسوهاى براى كعبه تهيه كرد و چون دوباره حجاز به تصرف عثمانىها درآمد، مجدداً كسوه از مصر مىآمد و در سال 1333 با شروع جنگ جهانى، انگلستان از آمدن كاروان مصر، كه كسوه را مىآورد، جلوگيرى نمود (زيرا عثمانىها با آلمانىها بودند) و تنها اجازه داد كه كسوه را بياورند.
تا سال 1333 عادت بر اين بود كه تنها نام سلطان عثمانى بر كسوه نوشته مىشد ولى
1) تفصيل اين جريان را در مجله ميقات شماره 5 پاييز 72 صفحه 125 به بعد مقاله آقاى آصف فكرت تحت عنوان: «جامه خراسانى بر قامت كعبه» ملاحظه فرماييد و نيز بنگريد به: النجوم الزاهره، ج 15، ص 364؛ و سمرقندى، مطلع السعدين، ج 2، ص 836؛ و حبيب السير، ج 3، ص 632؛ و ذبيح اللَّه صفا، تاريخ ادبيات ايران، ج 4، ص 48
2) سباعى، تاريخ مكه، ج 2، ص 483 تا 485
3) رفعت پاشا، مرآةالحرمين، ج 1، ص 285 متن وقفنامه را آورده
4) مجله المورد، ج 9، شماره 4، ص 173
در اين سال نام سلطان كامل حسين نيز، كه بر مصر سلطنت داشت، در كنار نام عثمانى نوشته شد.
تا سال 1341 كسوه همچنان از مصر مىآمد كه در اين سال اختلافاتى ميان مصر و حجاز به وجود آمد و كسوه به مصر برگردانيده شد و در سال 1342 روابط دو كشور خوب شد و باز كسوه از مصر آمد و در سال 1343 عبدالعزيز آل سعود كسوهاى از منطقه «احسا» تهيه نمود. در سال 1344 مجدداً كسوه از مصر آمد. در سال 1345 باز روابط ميان مصر و حجاز تيره شد و كسوه از مصر نيامد و عبدالعزيز كسوه را تهيه كرد و در سال 1346 همو مؤسسهاى را جهت بافت كسوه در محله اجياد مكه تأسيس نمود و از هند بافندگانى آورد تا اين كه كسانى از خود مكه اين صنعت را ياد گرفتند.» (1)و بدينگونه اولين كسوهاى كه در خود مكه بافته شد، در سال 1346 بود. اين كسوه از حرير طبيعى بود و رنگ مشكى داشت. به گفته مؤلف الكعبة و الكسوه: در يك طرف اين كسوه، آيه شريفه: «و اذ جعلنا البيت مثابة ...» و در طرف ديگر: «قل صدق اللَّه فاتّبعوا ملّة ابراهيم ...» و در جهت غربى: «و اذ بوّأنا لابراهيم ...» و در جهت چهارم اين جملات نوشته شده بود:
«هذه الكسوة صنعت فى مكة المباركة المعظمه بأمر خادم الحرمين الشريفين جلالة الملك الامام عبدالعزيز بن عبدالرحمن الفيصل آل سعود ... سنة 1346.» (2)تا سال 1358 كسوه كعبه در همان كارگاهى كه عبدالعزيز ساخته بود تهيه مىشد تا اين كه دولت مصر از عبدالعزيز خواست كه اجازه دهد كسوه مجدداً از مصر حمل شود و عبدالعزيز اين اجازه را داد و كارگاه مزبور تعطيل شد و بار ديگر كسوه از مصر آمد و اين كار تا سال 1382 ادامه داشت ولى در اين سال ميان جمال عبدالناصر رئيس جمهور مصر و ملك سعود پادشاه عربستان بهم خورد و كسوه كعبه از مصر تا بندر جده حمل شد ولى در اثر اختلاف ميان مقامات سعودى و فرمانده كشتى مصرى، اين كشتى كه حامل كسوه و حجاج مصرى بود به مصر بازگشت. در آن سال سعودىها در تلاش براى تهيه كسوه كعبه به هند و پاكستان و سوريه و ژاپن سفر كردند ولى موفق نشدند اما وقتى به كارگاه تعطيل شده عبدالعزيز مراجعه كردند قطعههايى را يافتند و از تنظيم آنها كسوه كاملى آمده كردند و در دهم ذيحجه 1382
كعبه را با آن پوشانيدند. (1)از آن زمان به بعد و تا كنون كسوه كعبه در خود مكه تهيه مىشود و محلى كه اكنون براى بافت كسوه در نظر گرفته شده، در مدخل مكه در زمينى به مساحت صد هزار متر مربع قرار دارد و مشتمل بر آلات نساجى و بافندگى دستى و هم ماشين آلات جديد مىباشد.
كسوه كامله هم اكنون از 54 قطعه تشكيل مىشود كه طول هر قطعه 14 متر و عرض آن 95 سانتى متر و مساحت كامل كسوه 2650 متر مربع و محيط حزام كسوه 45 متر و عرض آن 95 سانتى متر و 16 قطعه است. ستاره باب كعبه از چهار قطعه متصل بهم تشكيل شده كه طول آن 5/ 7 متر و عرض آن 4 متر است و در حزام و ستاره آيات قرآنى با نخ نقره مطلا نوشته مىشود. حريرى كه كسوه از آن بافته مىشود 670 كيلو و از حرير طبيعى سفيد است و نخهاى نقرهاى كه در ستاره و حزام مصرف مىشود 120 كيلو مىباشد. (2)اكنون كه از ذكر تاريخ كسوه كعبه فارغ شديم توجه خوانندگان محترم را به چند نكته جلب مىكنيم:
1- پس از آن كه كسوه قبلى كعبه از روى آن برداشته شد، درباره خريد و فروش آن ميان فقهاى اهل سنت اختلاف نظر وجود دارد، بعضىها به جواز و بعضىها به حرمت آن فتوا دادهاند و از عايشه و ابن عباس نقل جواز شده است. (3)اما در فقه شيعه خريد و فروش كسوه كعبه، جايز شناخته شده ولى كفن كردن ميت با آن حرام است روايات متعددى در اين مضمون وارد شده كه از جمله آنهاست:
عن مروان بن عبدالملك قال: «سألت أبا الحسن عن من اشترى من كسوة الكعبة شيئاً فقضى ببعضه حاجته و بقى بعضه فى يده، هل يصلح بيعه؟ قال: يبيع ما أراد و يهب ما لم يرد و يستنفع به ويطلب بركته. قلت: أيفكن به الميت؟ قال:
لا.» (4)مروان بن عبدالملك مىگويد: «از امام رضا- ع- پرسيدم درباره كسى كه مقدارى از كسوه كعبه را خريدارى كرده و با قسمتى از آن نياز خود را برطرف ساخته و قسمتى در دست او مانده آيا مىتواند آن را بفروشد؟ فرمود: آنچه را بخواهد مىفروشد و آنچه را كه نخواهد هبه مىكند و از آن بهره مىجويد و بركت آن را مىطلبد. گفتم: آيا مىتوان با آن مردهاى را كفن كرد؟ فرمود: نه.»
اين كه با كسوه كعبه نمىتوان ميت را كفن كرد، در چند حديث ديگر هم آمده است و
به گفته صاحب جواهر شايد علت آن حرير بودن كسوه كعبه است و مىدانيم كه كفن كردن از حرير هم براى مرد و هم براى زن جايز نيست. (1)2- بطورى كه ديديم كسوه كردن براى كعبه از اهتمام خاصى ميان مسلمانان برخوردار بوده است و براى همين جهت است كه در طول تاريخ در بحرانىترين شرايط هم كسوه كردن كعبه انجام گرفته است. به دو قطعه تاريخى در اين زمينه توجه كنيد:
ناصر خسرو مىگويد: «در سنه 439 سجلّ سلطان بر مردم خواندند كه اميرالمؤمنين مىفرمايد كه حجّاج را امسال مصلحت نيست كه سفر حجاز كنند كه امسال در آنجا قحطى و تنگى است و خلق بسيار مرده است اين معنا به شفقت مسلمانى مىگويم. و حجّاج در توقف ماندند و سلطان جامه كعبه مىفرستاد به قرار معهود كه هر سال دو نوبت جامه كعبه بفرستادى و اين سال چون جامه به راه قلزم گسيل كردند من با ايشان برفتم.» (2)در كتب تاريخى آمده است كه در سال 558 فتنهاى در مكه رخ داد و جماعتى از بردگان مكه شورش كردند بطورى كه حجاج نتوانستند وارد مكه شوند و تنها وقوف به عرفات كردند و ميان شورشيان و امير مكه درگيرى سختى به وجود آمد اما در همان سال خادم مسجدالحرام وارد مسجد شد و كسوه كعبه را كه با او بود بر كعبه پوشانيد. (3)3- مراسم پوشاندن كعبه، همانگونه كه پيشتر آورديم، تشريفات مخصوصى داشت و علاوه بر تشريفاتى كه در مكه و بهنگام تعويض كسوه انجام مىگرفت، در سالهايى كه كسوه از مصر مىآمد، در خود مصر نيز تشريفاتى صورت مىگرفت. در ماه ذيقعده هر سال در خيابانهاى قاهره مراسمى برپا مىشد و كسوه كعبه را از كارگاه آن در «خرنفش» به مسجد امام حسين منتقل مىكردند و از آنجا به ميدان محمدعلى مىآوردند و در آن روز ادارات و مراكز تجارى تعطيل مىشد و نظاميان از مقابل كسوه رژه مىرفتند و پانزده روز كسوه را در مسجد امام حسين نگه مىداشتند و مردم با ازدحام تمام نذورات و عطاياى خود را نثار مىكردند. (4)4- علاوه بر پوشش خارجى كعبه كه همه ساله و گاهى چند بار در سال عوض مىشد، داخل كعبه نيز داراى پوشش خاصى بود كه هر چند سال يك بار تعويض مىكردند چون از آفتاب و باران و تماس مردم در امان بود و به زودى از بين نمىرفت.
ناصر خسرو كه در سال 439 وارد جوف كعبه شده، از كسوه داخل كعبه چنين ياد مىكند: «جامهاى كه خانه بدان پوشيده بود، سپيد بود و به دو موضع طراز داشت.» (1)بر خلاف اظهار ناصر خسرو كه كسوه درون كعبه را سفيد گزارش مىكند، فاسى مىگويد: كسوه داخل كعبه كه توسط ملك ناصر حسن تهيه شده و سالهاست كه بر آن مانده است، از پارچه حرير سياه است. (2)مشخصات منابع
الف- كتب حديث و فقه:
وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، افست بيروت دار احياء التراث العربى، 1391
جواهر الكلام، شيخ محمد حسن نجفى، افست بيروت، 1981 ميلادى
الاحكام السلطانيه، ابوالحسن الماوردى، افست قم، بدون تاريخ
ب- كتب مربوط به تاريخ مكه:
اخبار مكه و ما جاء فيها من الآثار، ابوالوليد محمد بن عبداللَّه الأزرقى، مكه دارالثقافه، 1403
اخبار مكه فى قديم الدهر و حديثه، محمد بن اسحاق الفاكهى، مكه، 1407
اتحاف الورى باخبار ام القرى، نجم عمر بن فهد، مكه جامعة ام القرى، 1404
شفاءالغرام بأخبار البلد الحرام، تقى الدين محمد بن احمد الفاسى، بيروت دارالكتاب العربى، 1405
مرآةالحرمين، ابراهيم رفعت پاشا، قاهره، 1344
تاريخ مكه، احمد السباعى، مكه نادى الثقافى، 1404
التاريخ القويم لمكة و بيت اللَّه الكريم، محمد طاهر الكردى المكى، مكه، مكتبة النهضه الحديثه، 1385
تاريخ الكعبة المعظمة عمارتها و كسوتها و سدانتها، حسين عبداللَّه باسلامه، جده، 1402
تاريخ عمارة الحرم المكى، فوزيه حسين مطر، جده، 1402
الكعبة و الكسوه، احمد عبدالغفور عطار، مكه، 1397
ج- كتب تاريخ و ادبيات:
السيرة النبويه، عبدالملك بن هشام، قاهره مصطفى البابى الحلبى و اولاده، 1355
تاريخ الامم و الملوك، محمد بن جرير طبرى، بيروت دارالكتب العلميه، 1408
الروض الأُنُف، عبدالرحمن بن ابى الحسن السهيلى، بيروت دارالفكر، 1409
مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، افست قم دارالهجره، 1404
البداية و النهايه، ابن كثير دمشقى، بيروت دارالكتب العلميه، 1409
تاريخ الخلفا، جلال الدين سيوطى، قاهره المكتبة التجاريه، 1371
الكامل فى التاريخ، ابن اثير جزرى، بيروت دارالكتاب العربى، 1387
النجوم الزاهره فى ملوك مصر و القاهره، جمال الدين ابن تغرى بردى، مصر وزارة الثقافه، 1383
العقد الفريد، احمد بن محمد بن عبدربه اندلسى، بيروت دارالكتب العلميه، 1407
صبح الاعشى فى صناعة الانشاء، ابوالعباس قلقشندى، قاهره عالم الكتب، بى تاريخ
فتوح البلدان، ابوالحسن البلاذرى، بيروت دارالكتب العلميه، 1398
حبيب السير، خواندمير، تهران كتابفروشى خيام، 1353
مطلع السعدين، عبدالرزاق سمرقندى، تهران كتابخانه طهورى، 1353
تاريخ ادبيات ايران، دكتر ذبيح اللَّه صفا، تهران انتشارات فردوس، 1366
د- كتب جغرافيايى و سفرنامهها:
مختصر البلدان، احمد بن محمد همدانى (ابن الفقيه)، بيروت دار احياء التراث العربى، 1408
معجم البلدان، شهاب الدين ياقوت حموى، دار احياء التراث العربى، 1399
رحلة ابن جبير، ابوالحسين احمد بن جبير، بيروت الشركة العالمية للكتاب، بدون تاريخ
رحلة ابن بطوطه، بيروت الرساله، 1405
نزهة القلوب، حمداللَّه مستوفى، تهران دنياى كتاب، 1362
آثار البلاد و اخبار العباد، زكريا بن محمود قزوينى، بيروت دار صادر، بى تاريخ
سفرنامه ناصر خسرو قباديانى، تهران كتابفروشى محمودى، بى تاريخ
ه- مجلات:
ميقات حج، تهران، حوزه نمايندگى ولى فقيه در حج و زيارت
المورد، بغداد، وزارة الثقافه و الاعلام
پى نوشتها:
محمد نقدى
جعفر بن ابيطالب- ع-
مكّه روزهاى سختى را سپرى مىكند. رشد اسلام و افزايش ياران پيامبر- ص- براى كفار عنود و لجوج قريش قابل تحمّل نيست. روز به روز آزار و اذيت آنان بيشتر شده ميدان بر تازه مسلمانان تنگتر مىشود. در چنين شرايط سختى، پيامبر- ص- اذن هجرت داده (1)تعدادى از مسلمانان را به سرپرستى جعفر به سوى حبشه روانه مىكند. (2)قريش كه همچون مارى زخم خورده به خود مىپيچد و از گسترش اسلام و طرفدارانش رنج مىكشد و دستش از همه جا كوتاه شده، از اين شگرد تازه، سخت عصبانى شده در صدد انتقام برمىآيد. آنها تصميم مىگيرند حتى در خارج از مكّه هم، عرصه را بر مسلمانان تنگ كنند. به همين خاطر سران كفر با اعزام نمايندگانى به دربار (نجاشى) پادشاه حبشه در صدد كارشكنى برآمده و براى مسلمانان تازه هجرت كرده مزاحمت ايجاد مىكنند.
*** تالار قصر، رنگ و بوى ديگرى دارد. پادشاه و قسّيسين مسيحى با لباسهاى مخصوص در يك طرف و نمايندگان كفار قريش در طرف ديگر، همه در انتظار ورود ميهمانان مسلمانى هستند كه تازه به حبشه هجرت كردهاند.
نمايندگان قريش از قبل با تبليغات سوء، اذهان حاضران را نسبت به مسلمانان بدبين كرده و از پادشاه خواستهاند كه مسلمانان تازه وارد را از سرزمين خود بيرون كند.
وپادشاه دورانديش، پيك خود را جهت دعوت مسلمانان و تحقيق از كار آنان به دنبالشان فرستاد.
با ورود مسلمانان به جلسه، سكوت در هم شكسته و مجلس حال و هواى ديگرى پيدا مىكند.
مسلمانان، در حالى كه جعفر پيشاپيش آنها در حركت است، با سكينه و وقار وارد مجلس مىشوند. با ديدن نمايندگان قريش در دربار پادشاه، همراهان جعفر يكّه خورده، مضطرب مىشوند؛ زيرا آنها بطور ناگهانى دعوت شده و از قبل هيچ تداركى براى چنين مجلسى ندارند اما جعفر آنها را دلدارى داده و اميدوار مىكند كه با تعليماتى كه از پيامبر- ص- آموختهام پاسخ لازم را خواهم داد.
پادشاه حبشه به آنها رو كرده، مىگويد:
چرا از آيين پدران و اجداد خود دست كشيده و كيشى را پذيرفتهايد كه نه با آيين ما مطابقت دارد و نه با آيين اجداد خودتان؟!
و جعفر در پاسخ مىگويد:
پادشاها! ما مردمى نادان بوديم كه از هيچ كار زشتى پروا نداشتيم!
بت مىپرستيديم. مردار را مىخورديم. اعمال قبيح انجام مىداديم، قطع رحم و خويشاوندى مىكرديم. حقوق يكديگر را محترم نشمرده، قوى حق ضعيف را پايمان مىكرد، تا اين كه خداوند در بين ما پيامبرى را برانگيخت كه هم نسب او را مىشناسيم و هم صداقت و راستى و امانت و عفاف او را تجربه كردهايم.
او ما را دعوت نمود كه تنها خدا را پرستش كنيم و از آنچه غير اوست و پدران ما مىپرستيدهاند؛ چون بتها و سنگها، دست بشوييم.
او ما را به معروف راهنمايى و از منكر بازداشت و به ما امر نمود كه: راست بگوييم، اداى امانت كنيم، با خويشاوندان و نزديكان خود رفت و آمد داشته باشيم، به همسايگان ظلم نكنيم، خون يكديگر را به ناحق نريزيم، حق كسى را ضايع ننماييم و مرتكب اعمال زشت
نشويم، مال يتيم را نخوريم و به زنان عفيف نسبت ناروا ندهيم و از آنچه زشتى است ما را بازداشت. او از ما خواست كه تنها خداى واحد را بپرستيم و كسى را در عبادت شريك او قرار ندهيم. نماز بخوانيم، روزه بگيريم، زكات بپردازيم و آنچه از كارهاى پسنديده است انجام دهيم. ما هم از صميم جان حرف او را پذيرفتيم و به او ايمان آورديم و از او پيروى كرديم، زيرا فهميديم آنچه او مىگويد حق است. از آن پس قوم ما با ما دشمنى كردند و ما را آزار نمودند و اصرار داشتند كه ما چون گذشتگان بر آيين خود بمانيم، چون ما نپذيرفتيم زندگى را سخت بر ما تنگ گرفتند و به آزار ما پرداختند تا حدى كه مجبور به هجرت شديم. و سرزمين شما را انتخاب كرديم به اين اميد كه بتوانيم با آرامش زندگى كنيم.
سخنان جعفر كه به اينجا رسيد، پادشاه از او پرسيد: آيا چيزى از آنچه بر پيغمبر شما نازل شده به همراه داريد تا براى ما بخوانيد؟
جعفر پاسخ داد: آرى.
پادشاه گفت: براى ما بخوان.
جعفر شروع كرد به خواندن آياتى از سوره «مريم»، با شنيدن نام مريم و قداست او و تعريف خداوند از عصمت او، بىاختيار دانههاى اشك بر گونه پادشاه و قسيسين جارى شد و در حالى كه همه منقلب شده بودند، پادشاه رو كرد به نمايندگان قريش و گفت:
به خدا سوگند هرگز اينان را تسليم شما نخواهم نمود. (1)و بدينسان اوّلين جلسه با پيروزى مسلمانان پايان يافت و نمايندگان كفار با سرافكندگى و مأيوس از همه تدابير انجام شده، دست از پا كوتاهتر مجلس را ترك كردند.
*** براستى كه جعفر، همانگونه كه پيامبر- ص- فرموده بود، هم خُلقاً و هم خلقاً شبيه به او بود. (2)او از اولين روزهايى كه نداى حق پرستى از حلقوم نازنين پيامبر- ص- در مكّه طنين انداخت، جزء اولين ياران پيامبر- ص- بود و پس از برادرش على- ع- اسلام را پذيرفت. (3)و تا آخرين لحظه هم دست از يارى پيامبر برنداشت.
در آغاز دعوت به اسلام روزى پدر بزرگوارش ابوطالب ديد پيامبر- ص- همراه
على- ع- مشغول نمازند. على- ع- سمت راست پيامبر- ص- ايستاده، به جعفر گفت: بال چپ او را پر كن و تو هم نماز بگزار. (1)بقدرى جعفر عطوفت و مهربانى داشت و از فقرا و مساكين نگهدارى مىكرد كه به «ابوالمساكين» مشهور شد. (2)پيامبر- ص- به جعفر علاقه زيادى اشت تا جايى كه وقتى جعفر از حبشه به مدينه برگشت، مسلمانان تازه از جنگ خيبر فارغ شده بودند. پيامبر- ص- بقدرى از ديدن او خوشحال شد كه سخت او را در آغوش كشيد و ميان دو ديده او را بوسيد و اين جمله مشهور را گفت:
«نمىدانم به كدام خوشحالترم. به آمدن جعفر يا به پيروزى خيبر.» (3)با ورود جعفر به مدينه، او را در جوار مسجد جاى داد و او همواره در كنار پيامبر بود تا اين كه در سال هشتم هجرى پس از چند ماه اقامت در شهر مدينه به دستور پيامبر به فرماندهى سپاه اسلام برگزيده شد و روانه (4)
اذ يهتدون بجعفر و لوائه قدّام اوّلهم فنعم الأوّل
سيره ابن هشام، ج 4، ص 386، چاپ مصر، مصطفى البابى.
جنگ «موته» گشت.جنگ «موته» در سال هشتم هجرى و به دنبال كشته شدن سفير پيامبر «حارث بن عمير» به دست «شرحبيل» كه فرمانده سرزمينهاى مرزى شام بود اتفاق افتاد.
پيامبر- ص- پس از برقرارى امنيت در سرزمين حجاز، سفير خود را براى دعوت مردم شام و فرمانرواى آن، به سوى آن منطقه گسيل داشت كه به صورت ناجوانمردانه بوسيله «شرحبيل» دست و پايش را بستند و او را كشتند.
خبر مرگ اين سفير به مدينه رسيد. پيامبر- ص- و اصحاب متأثر شدند و براى تأديب آنان، سپاه اسلام آماده شد و به آن سو اعزام گرديد.
سپاه اسلام در «موته» با لشكر دشمن مواجه گرديد و نبرد آغاز شد. جعفر كه فرمانده اول سپاه اسلام بود. در كمال شجاعت جنگيد، وقتى حلقه محاصره بر او تنگ شد، از اسب پايين آمد و با ضربه شمشير، اسب خود را پى كرد تا هم قطع اميد از اسباب عادى كرده باشد و هم ايجاد رعب و وحشت در دشمن و با حملههاى پى در پى و ضربات شمشير به دفاع از خود برخاست.
دست راست او بوسيله دشمن قطع شد. پرچم را به دست چپ گرفت، دست چپش نيز
1) اسدالغابه، ج 1، ص 341
2) مقاتل الطالبيين، ص 6، چاپ قاهره «دار احياء الكتب العربيه.»
3) همان، ص 11
4) در كتابهاى تاريخى و در مصادر اهل سنت، فرماندهى اول سپاه به زيد بن حارثه، بعد به جعفر و در مرحله سوم به عبد اللَّه بن رواحه نقل شده اما مدارك صحيح از جمله اشعارى كه «حسان بن ثابت» و «كعب بن مالك» در اين قضيه سرودهاند، شاهد اين مدعاست كه فرمانده اول جعفر بوده است. و آنها خود از پيامبر شنيدهاند. ابن هشام در سيره خود اين اشعار را آورده است امّا هيچ اشارهاى به ترتيب اصلى فرماندهان نمىكند؛ از جمله اشعار صريح «كعب بن مالك» در اين زمينه اين است:
قطع شد، پرچم را با دو بازو نگه داشت و سرانجام با بيش از هفتاد زخم به لقاء و رضوان حق شتافت.
هنگامى كه خبر شهادت جعفر به مدينه رسيد پيامبر- ص- وارد خانه جعفر شد و از همسرش «اسماء بنت عميس» پرسيد: فرزندان من كجايند؟
اسما آنها را صدا زد؛ عبداللَّه، عون و محمد! پيامبر دستى بر سرشان كشيد و در آغوشش گرفت. اسما با تعجب پرسيد:
اى رسول خدا، طورى آنها را نوازش مىكنى، گويى يتيمند!
و پيامبر- ص- فرمود:
اسما! آيا نمىدانى كه جعفر شهيد شده!
با شنيدن اين سخن، صداى ناله اسما بلند شد.
پيامبر- ص- در حالى كه قطرات اشك صورتش را خيس كرده بود، او را دلدارى داد و فرمود:
گريه نكن، خداوند به من خبر داد كه براى جعفر در بهشت دو بال هست از ياقوت قرمز.
و دستور داد براى آنها طعامى حاضر كنند كه اين سنت شد. (1)امروز قبر جعفر در موته (2)مشهور و محل زيارت است.
جعفر در سن 41 سالگى به شهادت رسيد، پيامبر- ص- همواره از او به بزرگى ياد مىكرد.
احاديث بسيارى در شأن و فضيلت جعفر از زبان پيامبر وارد شده. (3)اهميت وجودى او بقدرى زياد بود كه حضرت على- ع- در نبود او و حمزه اشك مىريخت و از آنها به بزرگى ياد مىكرد. (4)مرحوم كلينى در كتاب شريف كافى (5)، روايتى را از قول سدير نقل مىكند كه:
«روزى در خدمت امام باقر- ع- مشغول گفتگو بوديم پيرامون آنچه بعد از رحلت پيامبر بر مردم گذشت، يكى از اصحاب رو به امام باقر- ع- عرضه داشت: چگونه شد عزت بنى هاشم بعد از پيامبر- ص-؟
1) سفينةالبحار، ج 1، ص 593، چاپ انتشارات اسوه.
2) موته نام قريهاى است در سرزمين بلقاء از سر حدّات شام، معجمالبلدان، ج 5، ص 220
3) نك: «مناقب الامام اميرالمؤمنين»، محمد بن سليمان، چاپ مجمع الثقافة الاسلاميه، ايران- قم. ج 1 و 2- و «شواهد التنزيل»، الحاكم الحسكانى، ج 1 و 2
4) اعيان الشيعه، ج 4، صص 128- 118
5) روضه كافى، ج 8، صص 190- 189، ح 216
امام در پاسخ فرمود:
آنهايى كه در بنى هاشم بودند، جعفر و حمزه بودند كه درگذشتند. تنها دو نفر از بنى هاشم در كنار على ماند كه آندو، هم ضعيف بودند و هم تازه مسلمان، به خدا سوگند اگر جعفر و حمزه باقى بودند گرچه خود را به هلاكت رسانده بودند، نمىگذاشتند اينچنين شود.
مرحوم سيد محسن امين در اعيان الشيعه مىنويسد: به همين خاطر من جعفر را در طبقه شيعيان ذكر كردهام. (1)
1) اعيان الشيعه، ج 4، ص 120
پى نوشتها:
تأليف: محمد معصوم بن محمد صالح دماوندى
به كوشش: رسول جعفريان
درآمد
تنها نسخه اين رساله، كه از آن با عنوان «تاريخ كعبه و مسجدالحرام» ياد مىكنيم، در اختيار استاد معظم علامه محقق آقاى حاج سيد محمد على روضاتى- دامت بركاته بوده كه ايشان از سر لطف، آن را در اختيار ما گذاشتند.
نام مزبور در جايى از رساله نيامده، اما محتواى كتاب در حول و حوش همين عنوان مىباشد. از مؤلف كه خود را محمد معصوم بن محمد صالح دماوندى ناميده، آگاهى نداريم. آنچه از رساله بدست مىآيد اين كه او در هند مىزيسته و رساله را نيز به اشاره يكى از شاهدختهاى آن ديار، با نام «ماه جهان، بنت عليمردان خان» نگاشته است. تاريخهايى كه در كتاب آمده يكى 980 و ديگرى 990 هجرى است و سومين و آخرين 1004 است كه اشاره به تجديد فرش مسجدالحرام توسط سلطان مراد عثمانى دارد. بنابراين او بايد پس از اين تاريخ در قيد حيات بوده باشد.
تنها نامى كه به احتمال مىتواند با مؤلف رساله ما تطبيق كند، شخصى با نام محمد معصوم هندى از علماى اماميه است كه مؤلف دبستانالمذهب، او را در سال 1053 در لاهور ديده است. (1)اگر اين تطبيق درست باشد مؤلف ما از علماى قرن يازدهم است. شاهد آن اين است كه مُهر روى نسخه با اين عبارت
1) نك: ذريعه، ج 8، ص 49، ش 125؛ الروضة النضره، ص 576
آمده: «ز لطف حيدر صفدر، مهدى كند خروج» عبارت از سال 1062 مىشود.
على فرض عدم صحت اين تطبيق، نبايد مؤلف ما ديرتر از قرن يازدهم باشد.
نويسنده رساله- همانگونه كه گذشت- از علماى شيعه اثناعشرى است و چندى از احاديث ائمه طاهرين را در رساله خود آورده است. او در يك مورد نيز از كتاب مجمع الفوائد نقل كرده كه بر ما روشن نشد مقصود از آن، چه كتابى، از كدام مؤلفى است. از انتهاى رساله چنين برمىآيد كه رساله خاتمه يافته، اما از شرحى كه مؤلف در آغاز آورده معلوم مىشود كه او قصد نوشتن سفرنامهاى را داشته كه شامل «وقايع و سوانح راه مكه كه از بندر سورت تا مدينه و معاودت باز به بندر مذكور» بشود. اما آنچه در دسترس ما مىباشد، تنها در محدوده تاريخ كعبه و مسجدالحرام است و بس. شايد مؤلف كار خويش را تمام نكرده و به مقدار موجود بسنده كرده باشد و محتمل است كه كاتبِ رساله حاضر، تنها همين قسمت را مفيد ديده و استنساخ كرده است. اين احتمال با اين مسأله تقويت مىشود كه مؤلف گفته است رساله خود را در يك مقدمه، سه فصل و يك خاتمه تنظيم كرده اما در كتاب تنها مقدمه و فصل اول (شايد آن هم ناقص) آمده است.
خطاهايى در متن وجود دارد كه بايد از سوى كاتب باشد. آن مقدار را كه متوجه شدهايم در پاورقى بدان اشاره كردهايم، برخى را نيز كه خطا بودن آن كاملًا روشن بوده، صحيح آن را در متن آوردهايم.
تاريخ كعبه و مسجدالحرام
الحمد للَّهرب العالمين و الصلوة والسلام على خير خلقه محمد و آله أجمعين
اما بعد: چنين گويد افقر عباد اللَّه الغنى و أحوجهم الى ربّه العلى محمد معصوم بن محمد صالح دماوندى- عفى اللَّه عن جرائمهما- كه اين رسالهايست در بيان آن كه چرا مكه را «ام القرى» و «كعبه» مىگويند و بيان مساحت طول و عرض آن و بيان منتخبى از ضروريات
آداب مناسك حج كه از رسايل و كتبى كه در اين فن نوشتهاند انتخاب شده و بيان وقايع و سوانح راه مكه كه از بندر سورت تا مدينه و معاودت باز به بندر مذكور كه به اشاره عصمت مآب، عفت احتجاب بلقيس العهد و الأوان و مريمالدوران و خديجةالزمان، عليا جناب صالحه ساجده ماجده مؤمنه شريعتِ سيد المرسلين و خادمه ملّت خير النبيين، محبّه آل طه و يس و مخلصه به اخلاص ائمه طاهرين، مخدومه مكرمه، صاحبه مقدسه، ماه جهان خانم، بنت عليمردان خان، اهليه نواب اميرخان مرحوم، المسمى بصاحب جيو- دامت ظلّها- نوشته شده مشتمل بر «مقدمه» و سه «فصل» و «خاتمه»، اميد كه مقبول نظر عاطفت ايشان گردد، بمنّه و كرمه.
مقدمه
در بيان آن كه چرا مكه را «ام القرى» و «كعبه» مىگويند و كيفيت وضع بناى آن؛ بدان كه به صحّت پيوسته است كه حضرت خالق بى چون، در بدايت خلق زمين، اول قطعه كه آفريد، بقعه مبارك مكه بود و باقى زمين را از زير آن كشيد، لهذا مسمى به «ام القرى» شد كه اصل همه زمين اوست و از ائمه صادقين- عليهم السلام- منقول است كه چون خانه مبارك، وسط دنياست، مسمى به «كعبه» شد و ديگر آن كه مربع واقع شده؛ زيرا كه محاذى بيت المعمور است و آن مربع است و مربع بودن آن براى اين كه محاذى عرش واقع شده و عرش مربع است و مربع بودن آن جهت آن كه كلماتى كه در عرش به آن قائم است، چهار است و اين است: «سبحان اللَّه» و «الحمد للَّه» و «لا اله الّا اللَّه» و «اللَّه اكبر». (1)تبصره
در بيان كيفيت بناى خانه مبارك كه در احاديث متكثره و معتبره بطور مخالف و موافق وارد است كه حضرت آدم- عليه السلام- از بهشت فرود آمد، به كوه بوقبيس آمد؛ و بعضى گويند به زمين هند، پس از تنهايى و بى كسى، به درگاه بارى شكايت كرد. حضرت عزّت، دانه ياقوتى كه به آن مأنوس بود، از بهشت براى او فرستاد و آن را بجاى گذاشتند و روشنى او به هر جايى كه رسيد نشان كرد، و اللَّه تعالى آن مقدار را حرم گردانيد. (2)
و از حضرت صادق- صلوات اللَّه عليه- مروى است كه كوه صفا را براى اين صفا مىگويند كه آدمِ صفى، آنجا فرود آمده و مروه را براى آن كه مرأه كه حوّا است، آنجا فرود آمده مسمّا به نام ايشان شد. (1)و در بعضى روايت آمده كه خيمه [اى] از خيمههاى بهشت فرستادند و زدند آن را در جاى خانه، و ستونهاى آن از ياقوت سرخ بود و روشن گرديد كوههاى مكه از روشنى او و آن مقدارى كه روشنى او رسيد، گردانيد اللَّه تعالى آن را حرم؛ و بر اطراف خيمه طنابها و ميخها زدند و منتهاى ميخها مسجدالحرام شد، بعد از آن، جبرئيل- عليه السلام- آدم را از صفا و حوّا را از مروه به خيمه درآورد و هفتاد هزار فرشته براى نگاهبانى خانه فرود آمدند و خانه را از مرده شيطان محافظت مىكردند. هر روز و شب بر گرد ركنها طواف مىكردند، چنانچه [چنانكه] در آسمان چهارم بر گرد بيت المعمور؛ و ركنهاى اين خانه، محاذى ركنهاى بيت المعمور است. بعد از مدتى وحى رسيد به جبرئيل- عليه السلام- كه آدم و حوّا را برآر از خيمه و بردار بنياد خانه را براى ملائكه و خلقى كه از اولاد آدم بهم خواهند رسيد.
پس جبرئيل- عليه السلام- برآورد هر دو را، و آدم را به صفا و حوّا را به مروه گذاشت. آدم- عليهالسلام- گفت: اى جبرئيل! اين امر از جانب خداى تعالى بر ما غضب است يا تقدير شده؟ جبرئيل گفت: از روى غضب نيست؛ حضرت بارى هفتاد هزار فرشته را براى مأنوس شدن شما به زمين فرستاد و طواف مىكنند ايشان گرد ركنها، و حضرت فرمود كه خانه من به جاى خيمه من است و خيمه محاذى بيت المعمور است؛ باز وحى آمد كه خيمه را بردار؛ پس گفت آدم- عليه السلام- كه راضى شديم ما بر تقدير اللَّه تعالى، پس گذاشتند بنياد خانه را به سنگى از صفا و سنگى از مروه و سنگى از طور سينا و سنگى از ظَهْر كوفه؛ پس حضرت جبرئيل هر چهار سنگ را به جايى كه مأمور شده، گذاشت. باز وحى رسيد كه از سنگهاى بوقبيس تمام كن، و بگذار براى خانه دو در؛ درى به طرف مشرق و درى به طرف مغرب، پس تمام كرد جبرئيل- عليهالسلام- خانه مبارك را؛ بعد از فراغ طواف كردند ملائكه و دويدند آدم و حوا به طرف ملائكه و طواف كردند ايشان نيز بر دور خانه هفت شوط؛ بعد از فراغ بيرون آمدند و طلب چيزى خوردن كردند. (2)و در بعضى اخبار آمده كه چون آدم- عليه السلام- به زمين آمد از شرّ شيطان ايمن نبود، بناليد به درگاه پروردگار كه اى خداوند جهان! چون مرا از بهشت برون آوردى، ايمن
نيستم از شرّ شيطان؛ الهى تويى چارهساز كه از شرّ او ايمن شوم. اللَّه تعالى جمعى از فرشتگان را فرستاد تا گرد مكه را فرو گرفتند، آن مقدار كه فرشتگان ايستاده بودند حرم شد.
و از حضرت امام محمد باقر- عليه السلام- مروى است كه همراه پدرم- عليهالسلام- در طواف بودم كه شخصى گفت: مىخواهم مسألهاى بپرسم جواب نداد تا تمام كرد طواف را و در حجر آمد و نشست و گفت: كجاست سائل؟ شخصى گفت: منم؛ گفت: سؤالت چيست؟
گفت: خبر ده مرا از ابتداى طواف كه، كه كرد و چگونه بود؛ پدرم گفت: تو از كجايى؟ گفت: از شام؛ گفت: از كدام شهر؟ گفت: از بيت المقدس؛ گفت: تورات و انجيل مىدانى؟ گفت: بلى؛ گفت: بدان كه ابتداى طواف آن بود كه چون خداى تعالى فرشتگان را گفت كه من در زمين خليفه خواهم آفريد، گفتند: خواهى آفريدكسى را كه در زمين فساد كند؟! گفت: مىدانم چيزى را كه شما نمىدانيد؛ ايشان بترسيدند و گفتند: مبادا ما با اين اعتراض كه كردهايم، خداى تعالى بر ما خشم گيرد؛ بيامدند و خداى تعالى را حمد و ثنا گفتند و تضرع و زارى كردند و بر گرد عرش طواف كردند و خداى تعالى به ايشان نظر رحمت كرده فرمود كه در زير عرش، خانه بنا نهيد بر چهار ستون از زبرجد سبز و آن را غاشيه ساخت از ياقوت سرخ و آن را بيت الصراح نام نهاد و امر كرد فرشتگان را كه طواف عرش را ترك نماييد و طواف اين خانه بكنيد و اين بيت المعمور است كه در قرآن مذكور است كه هر روز هفتاد هزار فرشته آنجا طواف مىكنند تا روز قيامت؛ آنگاه خداى تعالى جماعتى از فرشتگان را فرستاد و فرمود: در برابر اين خانه، خانه بر زمين بنا كنيد به اين طول و عرض و ارتفاع تا چنانكه شما اين خانه را طواف مىكنيد، اهل زمين آن خانه را طواف كنند. آن مرد گفت: راست گفتى اى پسر رسول خدا؛ در هر دو كتاب چنين است.
و از اهل بيت عصمت- صلوات اللَّه عليهم- مروى است كه حد حرم چهار فرسخ است در چهار فرسخ؛ و ايضاً حد حرم در كتاب «مجمع الفوائد» چنين است كه از طرف شمال چهار ميل و از طرف جنوب هشت ميل و از طرف مشرق يازده ميل و از طرف مغرب يك ميل است. و گفتهاند اين مقدار از براى آن است كه در حال نزول حجرالاسود از آسمان، همين قدر روشنى بر اطراف تافت؛ و مجاهد روايت كرده كه آدم از زمين هند پياده به حج مىآمد و جبرئيل- عليه السلام- راه مىنمود و هر گامى كه برداشتى سه روزه راهها طى كردى و هر
كجا پاى او رسيد، امروز آبادان است و چون به مكه آمد او را مناسك حج آموخت و آدم حج كرد و چون فارغ شد، فرشتگان او را تهنيت گفتند، و گفتند: حَجَّت پذيرفته باد، ما اين خانه را پيش از تو به دو هزار سال زيارت و طواف مىكرديم، آدم پرسيد كه در طواف چه مىگفتيد؟
گفتند: تسبيحات اربع: «سبحان اللَّه و الحمد للَّهو لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر»؛ آدم اين كلمات را كه لا حول و لا قوَّة الّا باللَّه باشد به آن افزود و چون نوبت به ابراهيم- عليهالسلام- رسيد اين را نيز به آن افزود كه العَلىّ العظيم.
ابن عباس گفت: آدم چهل حجِّ پياده كرد از هند تا مكّه و اين خانه بود تا طوفان نوح- عليه السلام- آنگاه به امر خداى تعالى آن را به آسمان بردند. بعضى گويند: به آسمان چهارم، و بعضى گويند: به آسمان هفتم. چون طوفان كناره شد جاى خانه خالى مانده تا به روزگار حضرت ابراهيم- عليه السلام- و حضرت عزت، ابراهيم- عليه السلام- و اسماعيل- عليه السلام- را گفت كه در مكّه خانه را بنا كنيد؛ گفتند: كجا خانه بنا كنيم؟ جبرئيل- عليهالسلام- آمد و رقم زد تا ابراهيم بر آن بنا نهاد، و بعضى گفتهاند: ابرى فرستاد تا آن مقدار كه جاى خانه بود سايه افكند و به روايتى آمده كه ابراهيم- عليه السلام- به سريانى مىگفت و اسماعيل به وى جواب مىداد و زبان يكديگر را مىفهميدند ليكن جواب نمىتوانستند داد و بعضى ديگر گفتهاند: كه باد را فرستاد تا اساس را برُفت و بر آن بنا نهاد. و ابراهيم بنّايى مىكرد و اسماعيل سنگ مىداد تا بنياد را برآوردند و آن را از سنگ پنج كوه بنا كردند؛ «طور سينا» «طور زينا» و «لبنان» و «جودى» و «وى»؛ و اساس و قواعد از «وى» بود. چون به جاى سياه رسيد هر سنگ كه بر وى مىنهادند قرار نمىگرفت و مىافتاد و از كوه بوقبيس آواز آمد كه اى ابراهيم! تو را نزد من وديعتى هست بستان؛ ابراهيم- عليه السلام- بيامد و سنگ برگرفت موافق خانه، نه كم و نه زياد. و بعد از آن كه خانه تمام شد وحى آمد به ابراهيم- عليه السلام- كه بخوان و آگاه گردان مردمان را به حج ابراهيم؛ گفت: خداوندا! آواز من به كجا رسد؟ حق سبحانه و تعالى فرمود: از تو آواز كردن و از من رسانيدن؛ ابراهيم- عليه السلام- بر بلندى برآمد و بعضى گفتند: بر كوه بوقبيس رفت و آواز كرد به اين نحو كه اى مردمان! خداى تعالى براى شما كه حج گزاريد، خانه بنا نهاده است، بياييد و حج آن خانه كنيد و زيارت آن بجا آريد؛ حق تعالى آواز او را به همه عالم رسانيد از مشرق تا مغرب، تا به حدى كه آنانى كه در اصلاب آباء
و ارحام امّهات بودند، هر كس جواب داد و به اين سعادت عُظمى كه حج بيت اللَّه الحرام است رسيد و بقدر جواب مىرسند. و چون از عمارت خانه مبارك فارغ شدند، شروع كردند در افعال مناسك حج، به تلقين جبرئيل- عليه السلام- و چون از افعال حج فارغ شدند، ابراهيم اسماعيل را همانجا گذاشت و خود به طرف شام رفت.
تنبيه
در بيان كيفيت «مقام» و «حجرالاسود» و «ركن يمانى» و «شامى».
مروى است از عبداللَّه بن عباس و وهب بن منبه و قتاده كه گفتند: مقام آنجاست كه امروز طوافگاه است و آن سنگى است كه نشان پاى ابراهيم- عليه السلام- در آنجا مانده است. و آن چنان است كه چون ساره، هاجر را به ابراهيم داد و اسماعيل از او متولد شد، او را رشك آمد از براى آن كه نورمحمدى كه در پيشانى ابراهيم بود به اسماعيل نقل كرد و اللَّه تعالى به ابراهيم- عليه السلام- وحى فرستاد و گفت: اى ابراهيم! ساره با تو نيكويى كرده، تو نيز او را رنج و رشك منما و اينان را از پيش او دور بر؛ گفت: به كجايشان برم؟ گفت: جايى كه منت فرمايم. جبرئيل- عليه السلام- آمد و براقى آورد و ابراهيم در شام بود، او را بر آن سوار كرد و هاجر و اسماعيل را بر چهارپايى نشانيده، روانه شدند و به هر بقعه خوشى كه رسيدى، گفتى اينها را اينجا فرود آورم؟ جبرئيل مىگفت: نه؛ تا آن كه به پشته ريگ سرخ رسيدند. در آن نواحى درختى بود، جبرئيل- عليه السلام- اشاره كرد به جايى كه امروز حجرالأسود است؛ فرود آى و اينان را فرود آر؟ گفت: اى جبرئيل! اين چه جايگاهى است؟ گفت: خداى تعالى را اينجا خانه بود؛ بيتالمعمور نام، طوافگاه آدم. حضرت عزّت بر دست تو آن را آباد خواهد كرد.
ابراهيم- عليه السلام- هاجر و اسماعيل را فرود آورد و از بهر ايشان سايهبانى ساخت تا در زير آن شدند و خيگ آبى داشت كه اندك آبى در آن مانده؛ جبرئيل گفت: اينها را بگذار و برو؛ و ابراهيم- عليه السلام- قصد بازگشت كرد. هاجر گفت: يا خليل اللَّه! ما را به كه مىگذارى و مىسپارى؟ ابراهيم- عليهالسلام- گفت: به آن خدايى كه به فرمان او شما را آوردهام و آن خدايى كه مرا در غار، طعام و شراب داد و آن خدايى كه مرا در آتش نگاه داشت. هاجر گفت:
«رضيت بقضاء اللَّه و آمنت لأمر اللَّه حسبى اللَّه عليه توكلت» و بازگشت و ايشان را به خدا
حواله كرد. ساعتى كه برآمد، آب كه در خيگ بود خوردند، ديگر آب نماند، تشنه و گرسنه شد.
از گرسنگى و تشنگى شيرش برطرف شد. ضعف بر اسماعيل مستولى شد، بيفتاد و پاى بر زمين مىزد و مىماليد. هاجر درماند، برخاست و بر كوه صفا شد به اميد آن كه كسى را ببيند يا آوازى شنود؛ كسى را نديد، بازگشت و به نزديك اسماعيل آمد. او را ضعيف و ناتوان ديد. گمان برد كه خواهد مرد؛ گفت: بروم تا جان كندن او را نبينم؛ بر مروه شد. آنجا نيز كسى را نديد.
چون نزديك اسماعيل آمد او را زنده ديد همچنان مىآمد و مىرفت به اميد آن كه چاره يا چارهگرى را ببيند، هيچ كس را نيافت، عاجز شد. چون مرتبه هفتم بر مروه آمد نگاه كرد به اسماعيل، سفيدى آب ديد.
محمد بن اسحاق مىگويد: چون به صفا آمد از جانب مروه آوازى شنيد؛ آنجا دويد، كسى را نديد و چون متوجه شد از جانب صفا همان آواز [را] به طرف صفا دويد. آنجا نيز كسى را نديد. تا هفت مرتبه، آمد و شد مىنمود. تا آن كه هاجر مدهوش شد و در آن مدهوشى گفت: اى صاحب آواز! كيستى كه تو را نمىبينم و آوازت مىشنوم، تو را به خداى قسم است كه اگر نزديك تو گشايشى براى ما باشد، به فرياد رس كه هلاك شديم. حضرت عزّت، دويدن او را ركنى كرد از اركان حج؛ آواز به همان نحو بود و هاجر بر إثْر آن مىرفت تا به نزديك درخت رسيد. [آواز و] صداى آب شنيد كه مىرود. تعجب كرد و چون به نزديك اسماعيل آمد، آب ديد.
وَهَب بن مُنَبِّه روايت كرده كه چون مرتبه هفتم مأيوس شد جبرئيل- عليهالسلام- آمد و پاشنه پاى اسماعيل را بر زمين ماليد، چشمه آب پيدا شد. هر ساعت زياد مىشد تا آنكه بر روى زمين روان گرديد. هاجر از مروه آب را ديد كه از زير پاى اسماعيل برمىآيد. پاره [و مقدارى] ريگ در حوالى آن جمع كرد و كوى (1)كَنْد تا آب در آن ايستد؛ آنگه خيگ را پر آب كرد.
رسول- ص- فرمود: رحمت كناد خداى تعالى بر مادر من هاجر كه اگر منع آب نمىكرد، به همه باديه جارى مىشد. هاجر را دل نمىشد كه از آن آب بخورد. هاتفى آواز داد كه بخور و مترس كه خداى تعالى اين آب را براى تو پيدا كرده است و اين مَشْرب حُجّاج خانه او خواهد بود و بر دست اسماعيل، اساس اين خانه خواهد شد تا عمارت كند و خلايق را از
1) شايد: گودى.
اقصاى عالم امر كند تا اينجا آيند. هاجر خوشوقت شد و از آن آب خورد و آب هر روز زياد مىشد. بند از پيش او برداشت؛ آب بر روى زمين روان شد؛ گياه سبز شد و درختان تازه گشتند. اتفاقاً از قبيله جرهم با تجار شام به يمن مىرفتند. در حوالى آنجا به منزلى كه ايشان را بود، فرود آمدند، از دور نگاه كردند، مرغان را ديدند كه حلقه زده پرواز مىكنند. گفتند كه البته آنجا آب باشد و روى به آن جانب نهادند، به وادى مكه رسيدند. دو مرد را بر إثْر مرغان فرستادند. ايشان مىرفتند تا به مكه رسيدند. ديدند زنى و كودكى و آب روان و مرغزارى خوش؛ از ايشان پرسيدند: شما چه كسانيد، آدميد يا پرى؟ جواب دادند: كه آدمى. گفتند: اينجا آب از كجا پيدا شد كه هرگز نبود و سيصد- چهارصد گز (1)بايست كَنْد تا به آب شور رسيدى؛ هاجر قصّه خود تمام بيان كرد. گفتند: ما را نيز از اين آب مىدهى؟ گفت: بخوريد. خوردند، آبى در غايت شيرينى؛ گفتند: ملكيّت از كيست؟ هاجر گفت: مرا و فرزند مرا، كه اللَّه تعالى به جهت ما پيدا كرده؛ بر كوه رفتند، ديدند زمينى بسيار و درختان سبز؛ گفتند: ديگرى را با شما در اين آب شركتى هست؟ گفتند كه حاشا كه ديگرى با ما شريك باشد. آن هر دو بازگشتند، قوم خود را خبر كردند. آن گروه صاحبان شتر و گاو و گوسفند بودند. از شنيدن اين خبر بسيار شاد شدند.
برخاستند روى به آن جانب نهادند و در نواحى مكه فرود آمدند و كس فرستادند پيش هاجر، گفتند: تو اينجا انيسى و جليسى ندارى، ما را از اين آب و گياه بهره ده تا در جوار تو باشيم و خدمت تو و فرزند تو را به واجبى بجا آريم. هاجر قبول كرد؛ فرود آمدند و به ايشان مأنوس شدند و نعمت بار يافتند و به راحت افتادند تا آن كه اسماعيل بزرگتر شد. (2)او را شكار آموختند و مردمان ديگر از اطراف و جوانب، چون اطلاع يافتند، رو به مكه نهادند. چون مدتى بر اين بگذشت و هاجر فوت شد، اسماعيل از قبيله جرهميان زنى خواست و ابراهيم- عليهالسلام- از شام، از ساره دستورى خواست تا اسماعيل را ببيند. گفت: برو به شرط آن كه از پشت مركب فرود نيايى و ندانست كه هاجر فوت شده. چون ابراهيم- عليه السلام- به آنجا رسيد جايى ديد آباد و قبيلهاى بزرگ آنجا فرود آمده؛ احوال اسماعيل را پرسيد؛ گفتند: به شكار رفته و زن اسماعيل از خيمه بيرون آمد و گفت: كه را مىخواهى؟ گفت: اسماعيل را؛ گفت: حاضر نيست؛ گفت: هيچ طعامى و شرابى دارى؟ گفت: نه؛ گفت: وقتى كه اسماعيل بيايد بگوى پيرى به اين نشان اينجا آمد، تو را سلام رسانيد و گفت كه آستانه در را بگردان كه موافق نيست. و چون
اسماعيل آمد، بوى ابراهيم را شنيد. گفت: اى زن! هيچ مرد بيگانه به اينجا آمده بود؟ گفت:
بلى؛ مرد پيرى به اين نشان؛ گفت: سلام مرا به اسماعيل برسان و بگو كه آستانه در را بگردان كه موافق نيست. گفت: از تو طعامى و شرابى خواست؟ گفت: بلى، من ندادم. گفت: برخيز كه من تو را طلاق دادم. پس اسماعيل زن ديگر بخواست. ديگر باره ابراهيم از ساره اجازت طلبيد. گفت: برو به همان شرط. بيامد اتفاقاً باز اسماعيل حاضر نبود. چون به در خيمه رسيد آن زن از خيمه بيرون دويد و گفت: فرود آى كه اسماعيل به شكار رفته همين ساعت خواهد رسيد و اندك بياسا. گفت: فرود نمىآيم ليكن هيچ طعام و شرابى دارى؟ گفت: بلى، رفت گوشت و شير آورد. ابراهيم بر پشت مركب از آن بخورد و دعا كرد ايشان را بر بركت، در خبر آمده كه اگر زن نان و خرما آوردى به بركت دعاى ابراهيم- عليه السلام- در هيچ جاى روى زمين، بيش از مكه گندم و خرما نبودى؛ زن گفت: اى پير! از مركب فرود آى تا سرت بشويم كه گرد آلود شده است. گفت: فرود نيايم ليكن سنگى بيار تا پاى بر آنجا نهم و يك پاى در ركاب دارم، سنگى بزرگ آوردم و در زير پاى ابراهيم نهادم و حضرت يك پاى بر آن نهاد و يك جانبِ سرش را شست. اثر پاى در آن سنگ بماند و پاى ديگر را نيز بر آن نهاد و جانب ديگر سرش را نيز شست، اثر پايش در آن بماند. آنگاه به مركب درست نشست و گفت: چون شوهرت بيايد از من سلام برسان و بگو آن پير مىگويد: آستانه در بسيار خوب است و موافق است و آن را مگردان و رفت و چون اسماعيل آمد، پدر را نديد و بوى او را شنيد، گفت: اينجا كسِ بيگانه آمده بود؟ گفت: پيرى به اين صفت: نيكو روى و خوشخوى و بسيار ستوده.
اسماعيل گفت: با او چه كردى؟ گفت: مهماندارى كردم و سرش شستم و بسيار كردم كه فرود آيد، نيامد. اسماعيل گفت: پير چه گفت؟ زنش گفت: كه بر تو سلام رسانيد [و] گفت آستانه در نگهدار كه مستقيم و موافق است. گفت: مىدانى كه او كيست؟ گفت: نه؛ گفت: او پدر من است؛ ابراهيم خليل اللَّه. (1)و در روايتى آمده كه چون خليل الرحمن بناى خانه را بلند كرد دست به آره (كذا) نمىرسيد؛ سنگ و گِل برمىداشت و بر بالاى سنگ ايستاده مىشد و آن سنگ به قدرت حق تعالى تا جايى كه مىخواست بلند مىشد و سنگ و گل را بر بالاى ديوار مىنهاد تا بلندتر شود و چون اراده فرود آمدن مىكرد، آن سنگ پست مىشد، به همين دستور تا خانه تمام شد و
1) بحار الانوار؛ ج 12، صص 85- 84، 112- 111
اثرهاى قدمهاى مبارك در آنجا پيدا شد؛ مانند اثر پاى برهنه كه در گِلْ پيدا شود و بعضى گفتهاند: وقتى كه بالاى سنگ ايستاد تا خلق را به حج بخواند، اثر قدمهاى مبارك بر آن نشست. زنش گفت: من اثر انگشتان و پاشنه در آنجا ديدم، از بس كه مردم دست ماليدند، اثرش برطرف شد. و از حضرت صادق- عليه السلام- پرسيدند كه چرا مقام در طرف دست چپ واقع شد؟ فرمود: براى آن كه جاى حضرت ابراهيم- عليه السلام- در روز قيامت بر طرف دست چپ عرش پروردگار است و جاى حضرت رسول- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- بر طرف دست راست، و چون خانه محاذى عرش است، لهذا مقام در طرف دست چپ واقع شده.
و از وَهْب بن مُنَبِّه منقول است كه گفت: ركن و مقام دو ياقوت سرخ بودند از بهشت كه فرود آوردند، هر دو را بر كوه صفا گذاشتند، پس روشن گردانيدند هر دو زمين را از مشرق و مغرب، چنانكه روشن مىگرداند چراغ، شب تاريك را، و شهادت مىدهند هر دو روز قيامت براى كسى كه وفا كرده است به آن عهدى كه بود موفات را؛ پس برداشت اللَّه تعالى روشنى را از ايشان براى مصلحتى كه حكمت او تقاضا مىكرد و تغيير داد حسن هر دو را و گذاشت در جايى كه هستند.
و در آثار و اخبار حجرالاسود چنين وارد است كه حجرالاسود فرشته بود از بزرگان فرشته نزد خداى تعالى در وقتى كه عهد و ميثاق مىگرفت از خلايق و گفت: آيا نيستم من پروردگار شما و محمد فرستاده و رسول من، و على و اولادش اوصياى پيغمبر من؟ اوّل كسى كه از خلايق گفت بلى و اقرار كرد به همه آنها او بود. پس اللَّه تعالى گردانيد او را امين به همه خلق، و اين عهد و ميثاق را به وديعت نزد او گذاشت؛ و چون آدم را آفريد، او را در بهشت نزد آدم فرستاد براى يادآورى ميثاق مذكور، پس آدم هر سال تجديد عهد و ميثاق مىنمود به نزد او؛ و چون آدم از بهشت بيرون آمد عهد و ميثاق را فراموش كرد. حضرت عزّت، بنا بر مصلحتى كه مىدانست آن ملك را به صورت دُرّه بيضا كرد و نزد آدم فرستاد و آدم در زمين هند بود و به آن انس گرفته بود و نمىشناخت او را؛ پس حق تعالى گويا گردانيد او را و گفت:
اى آدم! مىشناسى مرا؟ آدم گفت: نه؛ گفت: بلى غلبه كرده است تو را فراموشى و فراموش كردى عهد و ميثاق كه كرده بودى با خداى تعالى؛ باز خالق بى چون آن را به صورت اوّل كه به همراه آدم در بهشت بود گردانيد. گفت: اى آدم! كجاست عهد و ميثاق تو؟ و به آن ياد دهانيد
آنها را؛ پس آدم گريه كرد و خضوع نمود و بوسيد آن را و تجديد كرد عهد و ميثاق را. باز اللَّه تعالى او را به صورت دُرّه بيضا كرد و بود آن كه روشنى مىداد؛ پس برداشت آدم آن را بر كتف خود، و هرگاه مانده مىشد برمىداشت جبرئيل- عليه السلام- تا رسيدند به مكه و آدم هميشه به آن انس مىگرفت و تجديد عهد و ميثاق مىكرد نزد آن هر روز و هر شب، وقتى كه جبرئيل- عليه السلام- بناى كعبه مىكرد در آورد آن را ركن و باب، و در آن مكان مابين خاك و آدم بود در هنگام گرفتن ميثاق؛ و در آن موضع بود دهن فرشته ميثاق، لهذا به آنجا مقرر شد و هرگاه كه مىآمد آدم از مكان خانه به طرف صفا، و حوا به طرف مروه، و بود حجر در ركن، پس تكبير و تهليل و تحميد مىگفتند خداى را، لهذا جارى شده است به گفتن تكبير در استقبال ركن از طرف صفا، (1)و بود حجر «اشدّ حُبّاً» در ميان فرشتگان، (2)بمحمد و آل محمد، و براى همين، اللَّه تعالى او را اختيار كرد، و به او سپرد ميثاق را؛ و لهذا چون به او مىرسند [مىخوانند:] أمانتي أدَّيْتُها و مِيثاقي تعاهدته لتشهد لي بالموافاة، (3)و روز قيامت مىآيد او در حالتى كه او راست زبان گويا و دو چشم بينا به صورت اوّل و شهادت مىدهد براى كسى كه دريافته او را در آن مكان و اداى امانت و عهدى كه كرده بود، و گواهى مىدهد براى جمعى كه آنجا عبور نكرده و سرباز زده و اداى امانت نكرده.
و از حضرت صادق- عليه السلام- مروى است كه وقتى كه آدم از وحشت تنهايى شكايت كرد به حضرت بارى؛ پس جبرئيل- عليه السلام- آورد ياقوتى سفيدتر از شير از بهشت، و وقتى كه آدم در بهشت بود، هرگاه به آن مىرسيد پاى مىزد آن را، و چون جبرئيل آورد شناخت آن را و پيشدستى كرد به رسانيدن دهن؛ لهذا جارى شد به رسانيدن دهان به آن.
و ابن عباس روايت كرده كه چون حضرت رسول- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- با عايشه طواف مىكرد، [مىفرمود:] و اگر مىبود حجرالاسود به صورتى كه اوّل آمده بود، برنمىخورد آن را كسى مگر آنكه شفا مىيافت از هر دردى و المى، (4)ليكن تغيير داد حق تعالى صورت آن را به سبب ارْجاس جاهليت و معصيت گنهكاران كه دست رسانيدند آن را، و حال آن كه سزاوار نبود اهل جاهليت و معاصى را كه ببينند آن را به صورتى كه آمده بود از بهشت؛ زيرا كه كسى كه نظر كند به چيزى كه از بهشت است، واجب مىشود او را بهشت، و اين ركن خداست در زمين. (5)و امروز كه زمان غيبت رسول خداست، شهادت خواهد داد او
براى جمعى كه يافتهاند او را مثل كسى كه دريافته است بيعت رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- را.
و از حضرت صادق- عليه السلام- مروى است كه استلام ركن كنيد يمانى را، به درستى كه آن يمين خداست (1)و يمين راه خداست كه مىروند مؤمنان از آن راه به بهشت؛ لهذا حضرت فرمودند كه اين ركن بابى است كه داخل بهشت مىشوند. (2)و به روايت ديگر آمده كه اين ركن بابى است از بابهاى بهشت و بسته نمىشود هرگز، (3)و در زير آن جوبى است از بهشت كه ملاقى مىشود در آن اعمال بندگان.
و از حضرت صادق- عليه السلام- مروى است كه در ملتزم (4)براى اين ياد مىكنند گناهان خود را كه نزديك آن جوبى است از بهشت كه ملاقى مىشود به آن اعمال بندگان. (5)و از آن حضرت پرسيدند كه چرا استلام حجر و ركن يمانى مىكنند و آن دو ركن ديگر را استلام نمىكنند؟ فرمود: كه حضرت رسول- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- استلام كردند اين هر دو را و استلام نكردهاند آن دوى ديگر را. (6)و ديگر حجر و ركن يمانى در طرف راست عرشاند و حضرت عزّت، امر كرده است به استلام آنچه در طرف راست عرش است؛ و گفتهاند چون تبّع بيامد تا خانه مبارك را خراب كند، چون به غدير خم رسيد به آزار فالج مبتلا شد و بزرگان اطبّا را بخواند، گفتند: اى مَلِك! اين خانه بزرگوار ديرينه است و خانه خداست، و هر كس قصد كرد به بدى گرفت خانه او را؛ از اين قصد كه كردهاى باز آى، اگر خواهى در آنجا رو و كار ديگر كه دارى بكن و آن را تعرّض مرسان؛ او بيامد و فرمود كه خانه را جامه نيكو پوشانيدند و اوّل كسى كه خانه را جامه پوشانيد او بود و هزار شتر قربانى كرد و به اهل حرم صلهها داد و آن مكان كه ايشان فرود آمده بودند «مطابخ» (7)ناميدند.
فصل اول
در بيان كيفيت تعمير خانه مبارك كه بعد از حضرت ابراهيم- عليه السلام- شده و مقدار مساحت طول و عرض و ارتفاع به نحوى كه بالفعل موجود است. بدانكه خانه مبارك به نحوى كه حضرت رسول [ابراهيم] (8)خليل الرحمن ... نموده بود تا زمان حضرت رسول- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- باقى بود و در آن تصرفى نشده و بعد از آن حضرت تا زمان
خليفه ثانى نيز به همان نحو بود. و از ابوهريره نقل است كه حد مسجدالحرام تا مسعى است كه مابين صفا و مروه باشد.
و از عبداللَّه بن عباس مروى است كه اساس مسجدالحرام كه خليل الرحمن بنا نهاده بود از مروه است تا صفا.
و از عطا مروى است كه زمين حرم تمام مسجدالحرام است و در اطراف حرم خانهها بود و از ميان خانهها راهها بود كه مردم از آن طرف، آمد و شد مىكردند تا زمان خليفه دوم، و خليفه، خانههاى متصل به حرم [را] گرفته داخل حرم كرد و بر دور مسجد ديوارى برآورد كمتر از قد آدمى، و چراغهاى مسجد را بر سر ديوار مىنهادند. پس اول كسى كه بر دور مسجدالحرام ديوار بنا كرد او بود؛ و چون زمان خليفه سوم شد او نيز خانهها [را] گرفته در حرم افزود و حرم را وسيع گردانيد و گرداگرد مسجد را ايوانها بنا كرد و سقف پوشانيد. پس اول كسى كه بر دور حرم ايوانها [بنا] كرد و سقف نمود او بود، بعد از او عبداللَّه بن زبير در تاريخ شصت و چهار از هجرت تا شصت و هفت كه مدت حكومت و امارت او بود (1)بسيار در حرم افزود، و خانههاى بسيار از آن جمله خانه زقى بود كه داخل حرم كرد و بعد از او عبدالملك بن مروان كه از خلفاى بنى اميه بود، حرم را عمارت كرد و ليكن چيزى زياد نكرد اما ديوارهاى مسجد را بلندتر برآورد و ايوانها را بنا كرد و از چوب ساج مُسَقَّف و منقَّش و مزَيَّن گردانيد و قنادليها از سقف مسجد آويخت. پس اول كسى كه تزيين حرم نمود او بود. بعد از او وليد بن عبدالملك اندكى در يك جانب حرم و بعضى ستونها را رخام كرد.
مروى است از ابان بن تغلب كه گفت: هنگامى كه خراب كرد حَجّاج خانه مبارك را، و متفرق ساختند مردم خاك آنها را، و مرتبه ديگر كه متوجه شد كه بنا كند كعبه را و برآرد بناى آن را، مارى برآمد و مانع شد مردم را از بناى خانه و گريختند همه مردم و به پيش حجاج آمده خبر كردند او را؛ پس حجاج ترسيد از اين كه ممنوع شده باشد از بنايى كه مىخواست. پس بر منبر برآمد و خواند مرد و زن، و گفت: قسم مىدهم به حق خداى تعالى هر بنده را كه نزد او باشد از چيزى كه به آن گرفتار شدهام خبر دهد مرا به آن، پس ايستاده شد به طرف حَجاج پيرى و گفت: اگر باشد كسى را از اين خبر، پس خواهد بود آن، نزد شخصى كه من ديدم او را آمده به خانه و گرفت اندازه كعبه را و رفت. گفت حجاج كه كيست آن مرد؟ پير گفت كه آن
1) عبداللَّه بن زبير تا سال 73 در مكه حكومت كرد.
شخص على بن الحسين- عليه السلام-؛ پس گفت حجاج كه او كان علم است، پس فرستاد به طلب او و آمد آن حضرت و خبر داد حجاج را به چيزى كه سبب منع الهى بود او را از بناى كعبه؛ پس حضرت به حجاج گفت: اى حجاج! قصد كردى به خراب كردن بناى ابراهيم و اسماعيل- عليهما السلام- و انداختى او را و به غارت دادى آن را، چنانچه دانستى كه آن خاك مِلْك تست، پس سوار شو به منبر و خبر ده و قسم ده به مردم كه نماند هيچ يك از آنها كه گرفته است از آن خاك چيزى را مگر آنكه باز آرد. پس سوار شد حجاج به منبر و خواند مردم را و قسم داد ايشان را كه نماند هيچ يك از آنها كه گرفتهاند خاك مذكور را نزد خود، مگر آن كه باز آرند همه آن را؛ پس آوردند همه خاك كعبه را، پس وقتى كه ديد همه خاك را على بن الحسين- عليهالسلام- براى بنا نهادن بنياد، و امر كرد به مردم كه بكنَنَد زمين را، پس پنهان شد آن مار از آنها، و كندند زمين را تا آنكه به جاىهاى قواعد بيت، پس گفت على بن الحسين- عليهالسلام- به مردم كه يك طرف شدن، پس نزديك شد آن حضرت به جاىهاى قواعد بيت، پوشيد آن را به پارچه خود و گريه كرد كه اين قواعد عظيمه به اين مرتبه كشف سررسيد به فعل ظالم عنيد، بازپوشيد آن مواضع را به خاك و به دست مبارك خود و طلبيد فعله و بنا را و فرمود بكنيد كار بناى كعبه را، پس كردند بنا را، وقتى كه بلند شد ديوار بيت اللَّه، حكم كرد كه آن خاك جمع كرده را انداختند در آن لعاطه (كذا) براى همين گشت بيت اللَّه بلند كه بالا مىروند به آن خانه مبارك به زينه (1)پايه، چنانكه الحال آن زينه پايه از چوب است و روز فتح الباب مىگذارند آن را. (2)چون خلافت و امارت به آل عباس رسيد، ابوجعفر منصور (3)در طرف شمال حرم قدرى افزود و عمارت فرمود و ستونهاى رخام ترتيب كرد. بعد از او مهدى بن منصور مذكور دوبار حرم را زياده كرد؛ يكى در تاريخ صد و شصت از هجرت و ديگرى در تاريخ صد و شصت و نُه؛ و گويند كه مهدى، مسجد بر مسعى بنا نهاد. و اين مهدى پدر هارون الرشيد است.
و چنين به صحت پيوسه كه كعبه مشرفه در يك جانب مسجد بود، چون مهدى مذكور عمارت بنياد كرد، از دور حرم خانهها خريد و در حرم افزود و به نوعى ساخت كه كعبه در ميان مسجد واقع شد. و اهل مناسك تواريخ ذكر كردهاند كه زيادتى مهدى آن است كه امروز به باب دارالندوه كه در پس مقام حنفى مشهور است. و مهدى در سال صد و شصت از هجرت بعد از
وداع حج، فرمود كه تمام ستونهاى حرم را از سنگ مرمر كنند به حكم او و از ديار صعيد كه از جمله بلاد مصر است تراشيدهاند از آنجا به كشتىها، تا بندر جده آوردند و از بندر جده به عرابهها به مكه آوردند و در زير ايوانهاى حرم بپا كردند و آن ستونها همچنان تا امروز باقى است مگر جانب غربى حرم كه سقف حرم سوخته و از حرارت آتش پاره پاره شده و به جاى آن از سنگ كوههاى مكه ستونها ساخته به جاى آن نصب كردند. بدان كه بلندى خانه مبارك كعبه كه ظاهر است، بيست و هفت گز و ربع گز است، و گز به اصطلاح اهل شرع مقدار بيست و چهار انگشت بهم چسبيده است غير انگشتان كلان، و هر انگشتى را شش جو ميانه كه در پهلوى هم به نحوى كه پشت يكى به شكم ديگرى پيوسته باشد، گفتهاند؛ و هر جوى را شش موى اشتر اعتبار كردهاند. اما طول خانه از ركن حجرالاسود تا ركن عراقى كه جانب ركن شرقى است بيست و پنج گز و از ركن يمانى تا ركن شامى كه جانب غربى خانه است بيست و پنج گز است اما عرض خانه از ركن يمانى تا ركن حجرالاسود كه جانب جنوبى خانه است بيست و پنج گز و از ركن شامى تا ركن عراقى كه طرف شمال خانه است بيست گز است. اما عرض ديوار خانه مبارك دو گز است. اما طول درِ خانه شش گز و ثلث و نصف سدس گز است و عرض درِ خانه مبارك چهار گز است. و در خانه مبارك در ديوار شرقى واقع شده است و هر دو طبقه در خانه از چوب ساج است و ساج درختى است در جزاير هندوستان و ساحل درياى عمان و از براى عمارت و كشتىها به اطراف مىبرند و عربان خشبالبحر نيز گويند؛ و تنكهاى نقره بر آن گرفتهاند و به ميخهاى نقره استوار كردهاند و بلندى زير آستانه در مبارك از روى زمين چهار گز و ثمن گز است و مابين در خانه مبارك و حجرالاسود كه ملتزم است، چهار گز است و ملتزم براى آن مىگويند كه مردم آن را التزام كردن [كردهاند] براى دعا؛ اما بلندى موضع حجرالاسود از روى زمين دو گز و نصف سدس گز است، قدرى زياده؛ و عرض آن مقدار كه ديده مىشود يك وجب و چهار انگشت مضموم است و عرض مستجار چهار گز و پنج انگشت مضومه است و اين را مستجار براى همين مىگويند كه سينه خود را چسبانيده از گناهان آمرزش مىخواهند و اين در مقابل ملتزم واقع است. و اين مستجار مابين ركن يمانى و ركن شامى در است كه اكنون مسدود است و آن در را قريش در زمان جاهليت به سنگى برآورده بودند. بعد از ايشان عبداللَّه بن زبير در زمان امارت خود آن در را گشاد؛ بعد از
او، حجاج او را مسدود كرده و از آن تاريخ تا امروز مسدود مانده؛ اما عرض بابِ مسدود سه گز است و طول آن پنج گز است، قدرى اضافه؛ اما حِجر به كسر حاء مهمله و سكون جيم كه آن را حطيم نيز گويند (1)محوطهاى است به دور، مانندِ نصف دايره و در جانب شمال خانه مبارك واقع است و آن را فرش و منقَّش از سنگهاى مرمر سفيد و سياه و سرخ و زرد كردهاند و حد آن از ديوار خانه مبارك تا ديوار دايره حِجْر هفده گز است. و مقدار هفت گز يا شش گز و يك وجب از زمين خانه مبارك است و باقى از گوسفندان اسماعيل بوده كه جاى آنها بود كه داخل كردهاند و حد ديگر از ركن عراقى تا ركن شامى است و ناودان بام مبارك را ميزابالرحمه گويند در ميان ركن عراقى و ركن شامى واقع شده است و سرش مشرف بر زمين؛ و اين حجر دو در دارد، يكى نزد ركن عراقى و ديگر نزد ركن شامى و مابين دو در بيست گز است. و بلندى ديوار حِجر دو گز است و از جانب برون سى و هشت گز است و در زمان طواف، حجر را داخل كعبه مىدارند و از بيرونِ حِجْر طواف مىكنند؛ پس هر يك طواف از طواف هفتگانه، صد و بيست و سه گز و نصف گز مىشود امّا حفره كه پيوسته است به ديوار شرقى خانه مبارك نزديك زير آستانه كعبه كه در اين ايام به مقام ابراهيم (2)- عليه السلام- مشهور است و بعضى گويند كه اين حفره جاهليت كه ابراهيم- عليه السلام- براى بناى كعبه تر (كذا) مىكرد و [از] اين جهت، اهل مكّه اينجاى را معجنه گويند و درازى آن هشت وجب و هفت انگشت مضمومه است و عرض آن پنج وجب و سه انگشت است و عمق آن يك وجب و چهار انگشت. و بلندى مقام از روى زمين يك گز است و سه قيراط كم، به گز قماش مصر؛ و گز قماش مصر، بيست و چهار انگشت است چنانچه [چنانكه] دانسته شد و بالاى سنگ مربع است از طرف سه حصّه گز. و موضع قدمين مبارك را تنك نقره گرفتهاند؛ پستى قدمين از روى نقره هفت قيراط و نصف قيراط است به حساب گز مذكور. و مقام در اين ايام در درون صندوق است از آهن و بلندى آن يك قدم آدمى است و چهار جانب صندوق مذكور در زمين استوار است و درى دارد از پنجره آهنين كه مىبندند و مىگشايند. و پرده از اطلس سياه زربفت بر روى صندوق كشيدهاند و هر سال آن را نو مىكنند.
بدانكه خانه مبارك، اندكى ميل دارد از جهات اربعه؛ چنانچه [چنانكه] ركن حجرالاسود مقابل بين المشرقين واقع شده است و ستاره جُدى در برابر ركن عراقى مَرئى
مىشود و باقى انحراف بر اين قياس است و اين، در كتب هيئتْ مبيَّن است و بر چهار جانب صندوقِ مقام، چهار ستون نهادهاند و چهار شبكه؛ هفت جوش بر چهار جانب ستونها محكم كردهاند و كندى كوچك از چوب ساج بر بالاى ستونها ترتيب دادهاند و در آن را به طلا منقَّش كردهاند و تنكهاى سرب در غايت زينت ترتيب دادهاند و در عقب شبكه، ايوانى ساختهاند متصل به گنبد و دو ستون در دو جانب ايوان نهادهاند و سقف آن را نيز منقَّش كردهاند و اين ايوان را خَلْف مقام مىگويند و بعد از فراغ از طواف، دو ركعت نماز طواف در اينجا ادا مىكنند و طول مصلّى كه در زير ايوان است پنج گز و سُدس گز است و از صندوق كه درون شبكه كه مقام در اندرون اوست تا شاذروان كعبه بيست گز و ثُلْثان و ثُمْن گز است. و شاذروان (1)پُشْتى به آن ديوار را گويند. و از حجرالاسود تا مقام بيست و هفت گز است. اما چاه زمزم از بالاى تا پايين او شصت و هفت گز است و عرض سر چاه زمزم سى و سه گز است و مابين مقام و چاه زمزم بيست و يك گز است. و اما عرض زمينِ مطاف كه بر دور خانه مبارك سنگ فرش كردهاند از طرف شرقى از پهلوى شبكه مقام تا شاذروان كعبه كه مقابل اوست چهل و چهار قدم است و از جانب شمالى كنار مطاف تا ديوار حِجْر كه محاذى اوست چهل و هشت قدم است و از جانب غربى از كنار مطاف تا شاذروان خانه كه در برابر اوست شصت و پنج قدم است و اين ابْعد جوانب است و از طرف جنوبى او كنار مطاف تا شاذروان كعبه، آنجا كه زير حجرالاسود است، چهل و هفت قدم است. اما مقام ائمه اربعه كه مشهور به مصلى كه جاى نمازگزاران مقلدان ايشان است:
مقام شافعى در اين ايام در طرف شرقى خانه مبارك است، مقابل روى كعبه در عقب مقام ابراهيم- عليه السلام- است.
و مقام حنفى در شمالى خانه مبارك، مقابل ظهر كعبه است.
و مقام حنبلى در جانب جنوبى خانه مبارك، اندكى مايل به جانب شرقى مقابل حجرالاسود؛ و اين هر چهار مقام (2)مذكور بيرون مطاف است و مطاف جاى طواف كردن است. اما در عقب خانه مبارك كه چاه زمزم در اوست، گنبدى است كه قبةالفراشين و سقايةالحاج گويند و آن را ابتدا عباس- رضى اللَّه عنه- بنا كرده تا حاجيان از آنجا آب زمزم بياشامند. اما طول مسجدالحرام در اين ايام از بابالسلام با هر دو باب عمره، چهارصد و چهار
گز است و اين دو صد و هشتاد گام مىشود. اما عرض مسجدالحرام از بابالصفا تا ديوار اصل مسجد كه در پس مقام حنفى است سيصد و چهار گز است و اين دو صد و شش گز مىشود.
اما عدد درهاى مسجدالحرام: بدان كه درهاى در اطراف حرم نوزده در است و هر درى مشتمل بر چند مدخل، چنانكه مداخل بابها سى و هشت است چنانكه بيايد. اما [در] ديوار شرقى خانه مبارك چهار در است:
اول باب بنى شيبه كه در اين ايام به بابالسلام مشهور است و نزد اهل مكه به باب بنى عبدشمس بن عبدمناف مشهور بوده در جاهليت (1)و اين باب را سه مدخل است.
دوم بابالنبى- صلى اللَّه عليه و آله و سلم-؛ و وجه تسميه آن است كه به سبب اين بابالنبى مىگويند كه حضرت رسول- صلى اللَّه عليه و آله- از اين در به خانه خديجه (2)مىرفتند كه اكنون به باب جنايز و بابالنساء اشتهار دارد و بابالحرير (3)نيز مىگويند و اين باب را دو مدخل است.
سيم باب عباس بن عبدالمطلب است و در پيش اين باب از جانب بيرون دو ميل سبز است كه علامت مسعى است و اين باب سه مدخل دارد.
چهارم را باب على (1)- عليه السلام- گويند و اين باب نيز سه مدخل دارد. (2)اما [در] جانب ديوار جنوبى خانه مبارك هفت در است:
اوّل باب عايذ كه اين زمان به بابالسوق مشهور است و ابن باب را دو مدخل است.
دويم باب بنى سفيان بن اسد (3)كه اكنون به [باب] البغله مشهور است و بعضى اين را بابالحناطين (4)گفتهاند و اين باب را دو مدخل است.
سيم باب بنى مخزوم كه در اين ايام به بابالصفا مشهور است و اين باب را پنج مدخل است.
چهارم باب الاجيادالصغير كه در اين اوقات بابالجياد مىگويند و اين باب را دو مدخل است و وجه تسميه اجياد را دو نوع گفتهاند: اول آنكه در آن محله اسبان گرانبهاى اعلا تربيت مىكردهاند در اين صورت جمع جَيِّد به فتح جيم و تشديد ياء است. دوم آنكه گويند در يك روز صد كس را در آن محله سر از تن جدا كردند، بر اين تقدير جمع جِيْد به كسر جيم و سكون ياء است.
پنجم باب مجاهديه (5)كه امروز به بابالرحمه مشهور است و اين نيز از جمله ابواب بنى مخزوم است و باب (6)اجيادالكبير نيز گويند و اين باب را دو مدخل است.
ششم باب شريف مدرسه حسن است كه يكى از سلاطين مكه بوده و جدّ اعلاى شريف مكه است، و اين در را در قديم باب بنى تيم گفتندى و بعضى باب علافين (7)گفتهاند؛ و اين باب را دو مدخل است.
هفت باب ام هانى (8)بنت ابى طالب است كه باب ملاعبه و بابالفَرَج (9)نيز گويند.
اما [در] جانب غربى خانه سه در است:
اول باب حزوره (10)و اين قريب به [باب] اجيادكبير است و صغير [كه] دو محله است از محلههاى مكه. و اين باب [را] براى همين حزوره مىگويند كه شخصى بود نام او وكيع بن سلام و او حاكم مكه بود و تعمير و تزيين حرم به او مفوَّض بود و از براى او تختى بزرگ از
1) باب بنىهاشم؛ نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 88
2) باب بنى عائذ ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 89
3) ازرقى، اخبار مكه، 2: 89، عبدالاسد.
4) ازرقى و محقق كتاب او بدين نام اشارهاى نكردهاند. نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 89
5) بنام مدرسة الملك المجاهد صاحب اليمن، ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 90
6) در اصل: به باب.
7) به مناسب سوقالعلافه، ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 90
8) در اصل: ام يمانى.
9) نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 91، پاورقى 2
10) نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 91، پاورقى 6
چوب ساخته بودند نزديك به همين باب، كه گاهگاهى بهر حكومت، آنجا مىنشست. و او خادمى آنجا مقرر كرده بود از براى محافظت آن تخت كه نام او حزوره بود و اين باب به نام او مشهور شد. و در اين ايام باب قروه مىگويند. و باب [بنى] حكم بن حزام و بنى زبير بن عوام (1)نيز مىگويند اما بيشتر به باب حزاميه اشتهار داشت. (2)و اين باب را دو مدخل است.
دوم بابابراهيم و گفتهاند ابراهيمى كه اين باب به او منسوب است خياطى بود كه آنجا مىنشست. و بعضى گفتهاند كه اين ابراهيم، اصفهانى است و بعضى ديگر منسوب به خليلالرحمن- عليه السلام- مىكنند و بعضى بابالخياطين گفتهاند (3)و اللَّه يعلم. و اين باب سابقاً دو مدخل داشته يكى بزرگ و يكى كوچك؛ اما در اين ايام درى است كه از جميع ابواب بزرگتر [است].
سيم باب بنى سهم است كه [به] باب عمره مشهور گشته (4)و اين باب را دو مدخل است.
اما [در] جانب ديوار شمالى پنج در است: (5)اول بابالسُّده است كه سابقاً مشهور به باب عمرو بن عاص بوده و اين باب يك مدخل دارد.
دوم بابالعجله است و اين باب نيز يك مدخل دارد.
سيم باب دارالندوه است و اين باب نيز يك مدخل دارد.
چهارم باب زياده (6)است و بعضى باب دار شيبة بن عثمان گفتهاند و اين باب قريب به سويقه است كه اعظم محلههاى شهر مكه است.
پنجم بابالدريبه و اين باب را يك مدخل صغير است كه كوچكترين درها است.
اما عدد ستونها كه در زير ايوانهاست بر چهار طرف، غير ستونهاى باب زياده و باب ابراهيم چهارصد و شصت و نه ستون است و در هر طرفى سه قطار است و ستونهاى زيادتى باب زياده دارالندوه شصت و شش است. و اما ستونهاى بر گرد مطاف كه از جهت آويختن قناديل برپا كردهاند سى و سه عدد است و سابقاً هم از سنگ مرمر سفيد بوده و در عهد امارت سلطان سليمان از هفت جوش ستونها ريخته و به جاى ستونهاى اوّلين نهادهاند، غير از دو ستون كه در دو جانب مقام ابراهيم- عليه السلام- است كه از سنگ اولين است و سى و يك
1) در اصل: بنى زبير من القوم، نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 91
2) نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 91
3) نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 92
4) و ايضاً باب بنى جمح؛ نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 93
5) درباره اين ابواب و اسامى ديگر آنها نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 93
6) بعد از زياده «دارالندوه» آمده كه ظاهراً يا زايد است يا كلمهاى شبيه «نزديك باب» بين آنها بوده كه سقط شده است.
عدد ديگر از هفت جوش است و چهار مدرسه و يك منار ديگر؛ نام سلطان مذكور مابين بابالزياده و دارالندوه و بابالدريبه ساختهاند. و بعضى گويند كه مادر سلطان ساخته و بنام سلطان كرده.
اما مناره كه در دور مسجد است چهار مناره در چهار كنج حرم است و يكى در پهلوى بابالزياده و يكى در ميان مدرسههاى سلطان سليمان و يكى بر بالاى دروازه مدرسه كه از پادشاهان مصر بوده و آن مدرسه در ديوار شرقى حرم متصل به بابالسلام است. و اما چون عمارت و سلطنت به سلطان سليم بن سليمان رسيد امر كرد به تجديد و عمارت مسجدالحرام و بناى قديم را ايشان انداختند و مسجدالحرام را گنبدى پوشيدند و بر سر هر گنبد به شكل هلال از برنج صورتى راست كرده گذاردند و آنها را اهليه مىگويند و جميع ستونها كه در جانب ديوار غربى بود همه را در ديوار مسجد نهادند و به جاى آن ستونها از سه جانب مسجد از ستونهاى مرمر كم كرده بودند از سنگ سرخ و زرد و ابلق تراشيده و ستونها به طريق مناره بستند و غلظ هر يكى از آن ستونها به نوعى است كه دو كس مىبايد تا دست به دست گرفته يكى از آنها را در كنار گيرند. اكنون در چهار جانب مسجد ستونها بدين نوع قرار گرفته كه در ميان هر شش ستون مرمر يكى از آن ستونهاى مذكوره را نصب كردهاند.
اما اين عمارت در تاريخ نهصد و هشتاد هجرى و سال دوم سلطان سليم شده و در تاريخ نهصد و نود به امر سلطان مراد بر پايين باب على و عباس كه در ديوار شرقى حرم است از جانب درون ديوار مسجد، لفظ اللَّه، محمد، ابوبكر، عمر، عثمان و على به ترتيب نقش كردند. از جانب ميلين اخضرين را كتابها به آيات مناسب آن به آب طلا نوشتهاند و بر سر هر ستون مرمر كه جانب صحن حرم است از چهار جانب لفظ اللَّه را به خط ثلث جلىّ كندند و به آب طلا و مطلّا گردانيدند و بر سر هر يكى از ستونهاى بزرگ كه سابقاً مذكور شد در آن دوره مذكوره اسم حضرت رسول- صلى اللَّه و عليه و آله و سلم- و خلفا برين ترتيب كه بر ستون بزرگ اول كه قريب باب على است محمد- صلى اللَّه عليه و آله- كنده و نقش كردهاند و در دوم ابوبكر صديق و در سيم عمر و در چهارم عثمان و در پنجم على- عليه السلام-؛ به همين ترتيب كنده و نقش كرده و در تاريخ هزار و چهار از هجرت، سلطان مراد امر به تجديد فرش مطاف كرد و مطاف [را] به امر سلطان مذكور مفروش به فرش مرمر ساختند و سنگهاى
فرش او را در حواشى مطاف و غير آن فرش كردند و در قصيده عربى كه به امر او و براى تاريخ گفته بودند، گفت كه در مسجدالحرام هر جاى مناسب باشد نويسانند، آنها را در الواح مرمر كندند و به آب طلا نقاشان مزيَّن و مطلّا گردانيده در ديوار زمزم مقابل باب كعبه و ملتزم مستحكم ساختند ....
پى نوشتها:
محمد جعفر طبسى
«غدير» و «خم» در لغت
غدير در لغت بركه آب را گويند و نيز زمين پستى كه آب باران و سيلابها در آن جمع شود و تا تابستان باقى نماند.
جمع آن، «غُدُر» (دو حرف اوّل مضموم)، «غُدْر» (به ضم اول و سكون دوّم) «اغدرة» و «غدران» است.
جوهرى گويد: «خُم» غدير معروفى است كه بين مكه و مدينه، در جحفه (1)مىباشد. (2)ابن دريد (متوفاى 321 ه. ق.) گويد: «خُم» غدير معروفى است و آن همان مكانى است كه رسول خدا- ص- در آنجا به ايراد خطبه پرداخت و اميرمؤمنان على بن ابيطالب- ع- را برترى داد. (3)ابن اثير (متوفاى 606) آورده است: «غدير خم» جايى است ميان مكه و مدينه كه آب چشمهاى در آن مىريزد و در آن مسجدى است براى پيامبر ص-. (4)ابن منظور نيز در لسان العرب آورده است كه: «غدير» محلّ معروفى است ميان مكّه و مدينه، در جحفه، و آن غدير خم است.
و سرانجام بكرى در معجم مىنويسد: غدير خم در سه مايلى جحفه، در سمت چپ، ابتداى دره جحفه جايى كه دره الضرار به پايان مىرسد واقع شده. البته مراد سمت چپ كسى است كه از مدينه به سوى مكه در حركت باشد. در آنجا مسجدى است با نام «مسجد غدير» و آن در مكانى بنا شده كه پيامبر- ص- اميرمؤمنان على- ع- را به عنوان جانشين خود به مردم معرفى كرد. (1)به گفته شهيد اوّل (شهادت 786 ه. ق.) ديوارهايش تا زمان ايشان پابرجا و نمايان بوده است.
و ما اينك مسجد غدير را از دو ديدگاه؛ روايات اهلبيت- عليهمالسلام- وفقها مورد بررسى قرار مىدهيم:
مسجد غدير در روايات
شيخ كلينى- ره- (متوفاى 329 ه. ق.) در كتاب شريف كافى فصلى با عنوان «مسجد غدير خم» آورده و چنين گفته است:
1- ... عن عبدالرحمن بن الحجاج، قال: «سألت ابا ابراهيم- ع- عن الصلاة فى مسجد غدير خم بالنهار و انا مسافر، فقال: صلّ فيه فانّ فيه فضلًا و قد كان أبى يأمر بذلك.» (2)عبدالرحمن بن حجاج مىگويد: «روز بود و من مسافر بودم از حضرت موسى بن جعفر- ع- درباره خواندن نماز در مسجد غدير خم پرسيدم. در پاسخ فرمود: در آن مسجد نماز بگزار، زيرا نماز در آن فضيلت بسيار دارد و پدرم هميشه به آن سفارش مىكرد.»
علامه مجلسى (متوفاى 1110 ه. ق.) در كتاب ملاذ الاخيار، ج 9، ص 46 روايت پيشگفته را صحيح مىداند.
2- ... عن حسان الجمال قال: «حملت ابا عبداللَّه من المدينة الى مكة فلما انتهينا الى مسجد الغدير نظر الى ميسرة المسجد فقال: ذلك موضع قدم رسول اللَّه- ص- حيث قال: من كنت مولاه فعلى مولاه.» (3)حسان جمال مىگويد: «امام صادق- ع- را از مدينه به مكه همراهى مىكردم، وقتى به مسجد غدير رسيديم حضرت نگاهى به سمت چپ مسجد كرد و فرمود: آنجا جاى پاى رسول خدا- ص- است جايى كه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ...»
1) كيهان فرهنگى، ص 47، سال يازدهم مرداد ماه 1373
2) كافى، ج 4، ص 566، ح 1؛ الفقيه، ج 2، ص 335، ح 6؛ تهذيب الاحكام، ج 6، ص 18، ح 41
3) كافى، ج 4، ص 566، ح 2؛ بحارالانوار، ج 37، ص 172، ح 5؛ و ج 100، ص 225، ح 21؛ و مرحوم استرآبادى در تاويل الايات الطاهرة، ص 688 قضيه را با اندك تفاوتى از حسين جمال نقل مىكند. به تفسير كنز الدقائق، ج 10، ص 578 مراجعه شود.
3- ... عن ابان، عن ابى عبداللَّه- عليهالسلام- قال: «يستحب الصلاة فى مسجد الغدير لانّ النبى- ص- أقام فيه اميرالمؤمنين- عليهالسلام- وهو موضع اظهر اللَّه- عزوجل- فيه الحق.» (1)ابان از امام صادق- ع- چنين روايت مىكند: «نماز خواندن در مسجد غدير مستحب است، زيرا كه پيامبر- ص- در آن مكان اميرالمؤمنان- ع- را بهپا داشت (و او را به عنوان جانشينى خود به مردم معرفى كرد) و آن همان جايى است كه خداوند حق را ظاهر ساخت.»
مسجد غدير در كلام فقها
فقها- رضوان اللَّه عليهم- در دو كتاب فقهى نماز و حج، به اهميت مسجد غدير و فضيلت خواندن نماز و دعا در آن پرداختهاند كه به بيان برخى از آنان اشاره مىكنيم:
1- شيخ طوسى (متوفاى 460 ه. ق.) مىگويد: «هنگامى كه انسان از مكه به سوى مدينه حركت مىكند وقتى به مسجد غدير رسيد، داخل مسجد شود و دو ركعت نماز بخواند.» (2)2- ابن حمزه (متوفاى قرن ششم ه. ق.): «هرگاه كسى تصميم به حج و زيارت خانه خدا دارد، ابتدا به مدينه رود و رسول خدا- ص- را زيارت كند، سپس در طريق مدينه به مكه وقتى به «مسجد غدير» رسيد، دو ركعت نماز در آن بخواند.» (3)3- ابن ادريس (متوفاى 598 ه. ق.) مىنويسد: «هنگامى كه انسان جهت زيارت پيامبر- ص- از مكه به سوى مدينه حركت مىكند، همينكه به «مسجد غدير» رسيد، داخل آن شود و دو ركعت نماز بجا آورد.» (4)4- يحيى بن سعيد (متوفاى 690 ه. ق.) گويد: «هنگامى كه حاجيان از مكه به سوى مدينه به جهت زيارت پيامبر- ص- حركت مىكنند، وقتى به مسجد غدير رسيدند، داخل آن شده و در آنجا نماز بگزارند.» (5)5- علامه حلّى (متوفاى 726 ه. ق.): «مسجد غدير مكانى است شريف كه در آنجا پيامبر- ص- على- ع- را به عنوان امامِ مردم به جانشينى خود منصوب كرد، و شرافت او را براى همگان روشن ساخت و مقام و منزلت و قرب وى را در پيشگاه الهى بيان داشت، و در حجةالوداع از تمامى مسلمانان براى آن حضرت بيعت گرفت. پس نماز و دعاى فراوان در آن
مسجد مستحب است.» (1)6- شهيد اول (شهادت: 786 ه. ق.): «از جمله مساجد شريف، مسجد غدير است كه در نزديكى جحفه مىباشد، و ديوارهاى آن تا به امروز باقى است، و آن مسجد مشهور و آشكار است، و غالباً راه حجاج از آن طرف مىگذشت.» (2)و همچنين در كتاب «دروس» مىنويسد: «وقتى زائر خانه خدا به سوى مدينه حركت مىكند و به مسجد غدير مىرسد، داخل مسجد شود و در آن نماز گزارد و بسيار دعا كند. اين مسجد، همان مكانى است كه رسول اللَّه- ص- على اميرالمؤمنين را به جانشينى خود منصوب كرد. و ديوارهاى مسجد تا امروز باقى است.» (3)7- مرحوم حر عاملى (متوفاى 1104 ه. ق.) مىنويسد: «مستحب است خواندن نماز در مسجد غدير خم، از امام كاظم- ع- روايت شده است: در آن مسجد نماز بخوان، همانا نماز در آن فضيلت بسيار دارد و پدرم بدان امر مىكرد.» (4)8- شيخ يوسف بحرانى (متوفاى 1186 ه. ق.) مىنويسد: «كسى كه قصد مدينه مشرفه را كرده مستحب است از مسجد غدير گذر كند، داخل مسجد شود و در آن نماز گزارد و زياد دعا كند چرا كه آن مسجد همان مكانى است كه پيامبر اكرم- ص- به امامت و خلافت اميرمؤمنان- ع- بعد از خود تصريح كرده است. گرچه پيش از آن روز (غدير) ادله و نصوص بر امامت آن حضرت از جانب پيامبر اكرم- ص- بسيار نقل شده است، جز اينكه تكليف الهى و ضرورت شرعى (در اعلان ولايت امير مؤمنان) در آن مكان حتمى شد. و آن همه نصوص و دلايل (كه پيامبر- ص- قبل از غدير خم در مجالس و محافل مىفرمود، همه آنها) مقدمهاى بود جهت آمادگىِ مردم براى چنين روزى و قبول خلافت آن حضرت.» (5)9- مرحوم كاشف الغطا (متوفاى 1228 ه. ق.): «و از آن مساجد مسجد غدير است.
امام موسى بن جعفر- ع- فرمود: «صلّ فيه فانّ فيه فضلًا و كان أبى يأمر بذلك» و امام صادق- ع- فرمود: نماز در مسجد غدير مستحب است؛ زيرا پيامبر اكرم- ص- در آن مكان اميرمؤمنان را به جانشينى خود معرفى كرد و حق را ظاهر ساخت. و سمت چپ مسجد افضل است چون وقتى امام صادق- ع- نگاه به سمت چپ مسجد كرد فرمود: اين جاى پاى رسول خدا- ص- است.» (6)
10- مرحوم صاحب جواهر (متوفاى 1266 ه. ق.) مىنويسد: «كسى كه از مكه به مدينه بازمىگردد، مستحب است در مسجد غدير خم نماز بخواند و زياد دعا نمايد، و آنجا همان محلى است كه رسول خدا- ص- اميرمؤمنان- ع- را به جانشينى خود معرفى كرد.» (1)در ميان نويسندگان عامه نيز صاحب خلاصةالوفاء باخبار دارالمصطفى آورده است كه:
«... مسجد بعد الجحفة و أظنّه مسجد غدير خم. قال الاسدى و على ثلاثة أميال من الجحفة يسرة عن الطريق حذاء العين مسجد لرسول اللَّه- صلى اللَّه عليه و [آله] و سلم- و يليها الفيضة و هى غدير خم و هى على أربعة أميال من الجحفة.»
از جمله مساجدى كه پيامبر- ص- در آن نماز خواند، مسجدى است بعد از جحفه و به گمان من همان مسجد غدير خم است ...» (2)«2» 11- مرحوم سيد محسن امين مىگويد: «وهو قريب من الجحفة المسماة فى هذا الزمان رابغ بين مكة و المدينه فى منتصف الطريق تقريباً و هو عامر مشهور، و قد جدد عمارته بعض ملوك الهند من الشيعه فى عصر الشيخ مرتضى الانصارى.» (3)«و مسجد غدير خم در نزديكى جحفه كه در اين زمان آن را رابغ ميان مكه و مدينه تقريباً در وسط راه قرار داد. و اين مسجد عامر و مشهور است، و بناى آنرا بعضى از پادشاهان هند از شيعيان در زمان شيخ مرتضى انصارى انجام داده است.»
پى نوشتها:
سيد على قاضى عسكر
در فاصله حدود 21 كيلومترى شهر مكّه، سرزمين مقدّسى است با پيشينه تاريخى ديرينه كه نامش عرفات است. حاجيان پس از پوشيدن لباس احرام، براى انجام حج تمتع، راهى آنجا شده و از ظهر روز نهم ذيحجه تا غروب آفتاب، در اين سرزمين وقوف مىكنند و به دعا و نيايش مىپردازند تا خداى رحمان، به آنها رحمت آورده بار ديگر اجازه ورود به حرم را به آنان عطا نمايد.
تشنگان معرفت، وعارفان عاشق، براى حضور در عرفات، شور و شوق فراوان از خود نشان داده، براى همنشينى با حضرت صاحب الأمر- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- كه همه ساله در اين موقف حضور دارند، سر از پاى نمىشناسند.
نوشتارى كه در پيش روى داريد، عرفات را در ابعاد گوناگون مورد بررسى قرار داده است:
عرفات در لغت
عَرَفاتْ، از ريشه عَرَفَ گرفته شده و به گفته راغب: بيانگر شناخت آثار اشياء همراه با تفكّر و تدبّر است. (1)اين كلمه اسمى مفرد است كه در لفظ به صورت جمع آمده، ليكن جمع
1) تاج العروس، ج 24، ص 133
بسته نمىشود. و شايد دليل آن تفكيكناپذيرى اماكن بوده، و با اين استعمال گوئى هر جزئى از اين سرزمين را عرفه دانستهاند. (1)فرّاء گفته است: عرفات اگر چه به صورت جمع آمده، ليكن معرفه است و دليل معرفه بودناش نيز آن است كه الف و لام بر آن داخل نشود. (2)اخفش نيز گفته است: عرفات بدانجهت منصرف است كه تاء را به منزله ياء و واو در مُسْلِمين و مُسلِمُون، و تنوين را به منزله «نون» قرار دادهاند و آنگاه كه به صورت اسم استعمال گردد، اعراب آن به همان حال باقى مىماند. (3)جوهرى همچنين گفته است: اين گفته مردم «نَزَلْنا عَرَفَةَ» و عرفه بصورت مفرد آمده، اين استعمال همچون «مُوَلَّدٍ» است و عربى خالص و محض نمىباشد. (4)نامگذارى عرفات
در اين كه چرا عرفات را بدين اسم خواندهاند، اختلاف نظر وجود دارد:
1- برخى گفتهاند: آدم و حوا پس از رانده شدن از بهشت و فرود آمدن بر زمين، در اين سرزمين يكديگر را ملاقات نموده، همديگر را شناختند؛ از اين رو آنجا را عرفات ناميدهاند. (5)2- گروهى ديگر عقيده دارند: از آن رو اين سرزمين را عرفات گويند كه مردم در آن به گناهان خود اعتراف مىكنند. (6)3- امام صادق- عليهالسلام- (در روايتى طولانى) پس از بيان ماجراى فرود آمدن آدم- ع- در عرفات و همراهى نمودن جبرئيل با ايشان، فرمودند:
«جبرئيل به آدم گفت: هنگامى كه خورشيد غروب كرد، هفت مرتبه به گناه خود اعتراف كن و هفت مرتبه نيز توبه و طلب آمرزش نما. و آدم چنين كرد، پس آنجا عرفات ناميده شد؛ زيرا آدم در آن، به گناه خود اعتراف نمود و براى فرزندان او نيز سنت شد كه [در اين سرزمين] به گناهان خود اعتراف كرده، از خداوند آمرزش بخواهند، همانگونه كه آدم چنان كرد ...» (7)در روايتى ديگر، معاوية بن عمار گفته است: از امام صادق- ع- پرسيدم: چرا عرفات را عرفات ناميدهاند؟ فرمود: جبرائيل همراه با ابراهيم روز عرفه بيرون شد، پس به هنگام غروب
آفتاب، به ابراهيم گفت: اى ابراهيم به گناهت اعتراف كن و مناسك خود را بشناس، پس عرفات ناميده شد بخاطر گفته جبرئيل كه گفت: «اعتراف كن» و او اعتراف كرد. (1)4- ديگرى گفته است: از آن جهت كه حاجيان در اين سرزمين با يكديگر آشنا مىشوند، اين روز را روز «عرفه» و اين سرزمين را «عرفات» نام نهادهاند. (2)5- و نيز گفتهاند: چون عرفات سرزمينى مقدس و با عظمت است، آن سان كه گويى با بوى خوش آنجا را عطرآگين نمودهاند، لذا عرفاتش ناميدهاند. (3)6- برخى را نيز عقيده بر آن است كه: چون يكى از معانى «عِرْف» صبر و بردبارى است و حاجيان براى رسيدن به عرفات و وقوف در آن رنج و زحمت فراوانى را متحمّل مىشوند، بدين جهت اين مكان را عرفات ناميدهاند و در تأييد اين نظر، شعرى را نقل كردهاند كه:
قُل لابن قيس أخى الرقيات ما أحسن العِرْفَ فى المصيبات! (4)
7- و سرانجام گفتهاند: چون جبرئيل مناسك حج را به ابراهيم خليل الرحمان آموخت و وى را نسبت به عرفه آگاه ساخت، آن گاه به او گفت: أَعَرفت؟ و ابراهيم پاسخ داد: آرى. از اين رو آنجا را عرفات ناميدهاند. (5)از مجموع آنچه گفته شد شايد بتوان گفت اعتراف به گناه كه در وجه تسميه دوّم و سوّم آمده و امام صادق- ع- نيز مهر تأييد بر آن نهادهاند، بهترين دليل نامگذارى اين سرزمين مقدّس به «عرفات» است.
پيشينه تاريخى عرفات
بر اساس گزارش تاريخ، پيشينه اين نام و اين سرزمين، به زمان حضرت آدم- ع- مىرسد، آن گاه كه او و همسرش حوّا از بهشت رانده شده و پس از مدّتى يكديگر را در اين سرزمين يافتند و از همين رو، برخى اين ديدار را علّت نامگذارى اين نقطه از زمين، به «عرفات» دانستهاند. (6)از آن پس و بدنبال تشريع حج، وقوف در عرفات بعنوان امرى واجب مطرح شد. (7)ليكن شهرت اين سرزمين، از زمان حضرت ابراهيم- ع- به بعد است.
تا قبل از پيدايش زمزم، به دليل وجود چاههاى آب در اطراف عرفات برخى قبايل،
چون جرهميان، اين منطقه را بعنوان محلّ سكونت خود برگزيده بودند.
مرحوم مجلسى- قدس سره- نوشته است:
«... جرهميان تا قبل از پيدايش زمزم در عرفات و ذىالمجاز سكونت داشتند، پس از آن كه، بواسطه پرواز مرغان، از وجود آب در مكه آگاه شدند، رفته رفته به مكه آمده، و كنار زمزم را براى سكونت خود برگزيدند. (1)ليكن با پر شدن چاه زمزم به وسيله جرهميان و كمبود آب در مكّه و وجود منابع آب در اطراف عرفات، و هموار بودن زمين در اين منطقه، بار ديگر گروهى از مردم، به اين سرزمين آمده، به ايجاد نخلستان و كشت و زرع پرداختند. برخى در آنجا ساكن شده، و برخى ديگر نيز به صورت فصلى و مقطعى به اين مكان مىآمدند. مدّتى بعد، آب چاههاى موجود در عرفات را به مكّه منتقل و مردم از آن بهره مىگرفتند.
ازرقى به نقل از ابن عباس مىنويسد:
چون قريش در سرزمين مكه ساكن شدند و جمعيت آنان زياد شد، كمىِ آب براى آنان مشكل ايجاد كرد، در نتيجه، در مكه چاههايى حفر شد، مُرَّة بن كعب بن لؤى، چاهى به نام رُمْ حفر كرد كه محل آن در وادى عُرَنه و نزديك عرفات قرار داشت. (2)همچنين چاه «روا» در بيرون مكه و در صحراهاى كنار عرفات قرار داشته است، اعراب هم در آن روزگار اطراف مكه ساكن بودهاند. (3)بشارى در گزارش خود از عرفات مىنويسد:
«عرفات روستايى است كه در آن كشتزارها و سبزهزارها و مزارع خربزه وجود دارد و مردم مكه در آنجا خانههاى زيبايى دارند كه روز عرفه در آن فرود مىآيند.» (4)(توضيح در صفحه بعد- نك: نقشه شماره 1)
البته ياقوت حموى مكان اين روستا را در فاصله دو مايلى، از موقف كنونى، مىداند. (5)آنچه مسلم است اين است كه در اين منطقه اشخاصى سكونت داشته و بدين جهت آنان را عَرَفى مىناميدهاند. زَنفَل بن شداد عَرَفى از جمله اين كسان است. عاص بن وائل نيز در اين منطقه خانه داشته و سعيد بن مسيب هنگام گذر از كنار آن شنيد كه خوانندهاى اين اشعار را مىخواند:
تضوّعَ مسكاً بطنُ نعمانَ اذ مَشَتْ بِه زينبٌ فى نسوةٍ عَطِرات
پس پاهايش را بر زمين كوبيد و گفت: به خدا سوگند اين از چيزهايى است كه شنيدنش لذّتبخش است:
و ليست كأخرى أَوسعَتْ جيبَ دِرعها و ابدَتْ بنانَ الكفّ لِلجَمَراتِ
و حَلَّت بنانُ المسك وحْفاً مرجَّلًا على مثل بدر لاح فى الظّلمات
و قامت تراءى يومَ جمع فأفْتَنتْ برؤيتها مَنْ راح من عرفات (1)
اينك از خانهها و مزارع در عرفات، هيچگونه اثرى باقى نمانده است. ليكن در چند سال گذشته دولت عربستان، درختان زيادى در عرفات كاشته، كه با رشد آنها، همه ساله بر زيبايى اين سرزمين افزوده مىشود، در طول سال نيز اهالى مكه بعنوان تفريح به آنجا آمده، از سايه درختان و منظره زيباى آن بهره مىگيرند.
1) معجمالبلدان، ج 4، ص 118
حدود عرفات
اگر منطقه عرفات را به صورت كمانى در نظر بگيريم، اطراف قوس اين كمان را رشته كوههايى فرا گرفته است كه وتر آن وادى عُرَنَه است.
عرفات از طرف شمال شرقى محدود است به كوه اسمر كه آن را «جبل سَعْد» نيز مىگويند، و از مشرق به كوه أشهب كه آن را «مِلْحه» نيز خوانند و ارتفاعش از قبلى كمتر است، و از جنوب به سلسله كوهى كه مرتفعترين آن را «ام الرضوم» نامند، از قسمت شمال غربى و مغرب نيز محدود است به وادى عرنه. كه تمامى اين مناطق از آن قريش بوده است. (1)درون موقف نيز كوهى قرار دارد كه حجاج از آن بالا رفته، دعا مىخوانند، اين كوه در كتابهاى تاريخى به نامهاى «جبلالرحمه»، «قُرَين»، «الال»- به كسر و فتح الف- و «نابت» ناميده شده است. (2)و در ميان مشاعر، تنها عرفات بيرون حرم واقع شده است.
الال يا جبل الرحمه
فرزند هشام براى انجام حج به حجاز آمده ابتدا به مدينه وارد شد، در آنجا نامهاى از پدرش هشام بن عبدالملك به دستش رسيد كه در آن نوشته بود: «قِفْ بالنّاس على الال» نامه را خواند ولى از اين عبارت چيزى نفهميد. كسى را نزد زهرى فرستاد و او را خواست و معناى جمله را از او پرسيد، وى نيز نتوانست پاسخ دهد، ولى گفت: جوانى از عراق براى تحصيل به اينجا آمده شايد او بداند.» بدنبال وى- كه ابوبكر هُذَلى بود- فرستاد ابوبكر هُذلى آمد و فرزند هشام با او قضيّه را در ميان نهاده نظرش را جويا شد، پاسخ داد: «الال» همان كوهى است كه در عرفات واقع شده و مردم بر روى آن وقوف مىكنند. زهرى پرسيد: آيا شاهدى بر گفتارت دارى؟ گفت: آرى، سپس اين شعر را، كه نابغه ذُبيانى سروده، خواند:
بمُصْطَبِحاتٍ من أضاف و ثَبْرة يُرِدْنَ ألالًا سَيْرُهن التَدافُعُ
«سوگند به بانوان نگهبانى شده، از كوهستان لصاف و دشت ثبره، كه كوه الال را زيارت مىكنند و حركت آنان چنان است كه يكديگر را كنار مىزنند (در حال كوچ كردن هستند).»
هشام را اين سخن خوش آمد و براى او دعا كرد و پول و لباس به وى بخشيد. (1)در نقلى آمده است كه: رسول خدا- ص- در عرفات بر «نابت»، روبروى كوهى كه الال ناميده مىشود، و كنار كوه مسلم و راه شنزار پياده روان، بين دو صخرهاى كه نَبْعه و نُبَيْعهاش نامند، وقوف فرمود. (2)جبلالرحمه كه آن را الال نيز گويند- به كسر همزه و تخفيف- نام جايى است كه فرشتگان از آنجا به يارى سپاه اسلام آمدند و در طرف دست چپ به سوى الصفرا قرار دارد. (3)وقوف در عرفات
تا آنجا كه تاريخ گواهى مىدهد، در تمامى اعصار، پيروان اديان آسمانى كه فريضه حج براى آنان تشريع شده بود، به هنگام حج، در عرفات وقوف مىكردند در دوره جاهلى نيز، گروهى از جرهميان با تأسى به ابراهيم خليل و اسماعيل- عليهماالسلام- خانه كعبه را محترم داشته، گرد آن طواف مىكردند و حج و عمره را بجاى آورده، در عرفات و مشعر وقوف
1) فاكهى، اخبار مكه، ج 5، ص 13- ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 194
2) الال بر وزن حَمام همان جبلالرحمه است، برخى نيز آن را «الال»- به كسر الف- خواندهاند. جبلالمشاة نيز راه شنى است كه بين موقف پيامبر- ص- بر صخرهها و جبلالرحمه قرار دارد- شرق جبلالرحمه- نَبْعه و نُبَيْعه نيز دو رشته كوهند در عرفات، كه به سمت غرب امتداد داشته و پشت جبلالرحمه- بعد از خط دايرهاى كه از شرق جبلالرحمه مىگذرد- واقع شده است. جبل مسلم نيز شايد كوهى باشد كه در شمال جبلالرحمه است و بر آن مخازن آب قرار دارد. اخبار مكه، ج 5، ص 7
3) ابىالفداء، تقويمالبلدان، ص 109؛ سفرنامه ابن بطوطه، ج 1، ص 132
مىكردند. (1)ليكن برخى قبائل قريش و ساكنان مكه، بر اساس پارهاى انديشههاى غلط و با اين كه عرفات را از مشاعر شمرده و وقوف در آن را از اعمالى مىدانستند كه در حج بر اساس دين ابراهيم بايد انجام پذيرد، بدعتهايى را به وجود آوردند و از وقوف در عرفات خوددارى كردند. (2)ازرقى مىگويد:
محمد بن جبير بن مطعم از قول پدرش نقل مىكند كه مىگفتهاست: روز عرفه شترم را گم كردم، به جستجوى آن برآمدم، به صحراى عرفات رسيدم و ديدم رسول خدا- ص- آنجا وقوف كردهاند و همراه مردم هستند، گفتم اين مردى قرشى و حمسى است چرا از حرم بيرون آمده است.- قريش خود را احمسى،- حمسى؛ يعنى «كسى كه در آيين خود استوار است» نامگذارى كرده بودند- و معمولًا از حرم بيرون نمىرفتند و مىگفتند ما اهل خداييم و از حرم بيرون نمىرويم و حال آن كه ديگر مردم در عرفات وقوف مىكردند و اين همان قول خداوند است كه فرمان داد: آن را رها كنند و چنين فرمان داده است: «ثم افيضوا مِن حيث افاض الناس»؛ «پس بازگرديد از آنجا كه بازگشتند مردم.» (3)ازرقى افزوده است: حمسىها به جاى عرفات بر كناره حرم و كنار كوه نمره كه در دره مأزمين قرار دارد وقوف كرده، شب عرفه را آنجا مىگذراندند و روز عرفه را در منطقه اراك كه از بخشهاى كوه نمره است زير سايه وقوف مىكردند و از آنجا به منطقه مزدلفه مىرفتند ... (4)سفيان مىگويد: شيطان پيش قريش آمد و به آنان گفت: شما اگر از منطقه حرم بيرون رويد اعراب نسبت به حرم بىرغبت مىشوند و بدينگونه آنان را از اين كار بازمىداشت، سفيان همچنين از حُمَيد بن قيس از مجاهد نقل مىكند كه پيامبر- ص- تمام سالهايى را كه در مكه بودند و هنوز هجرت نفرموده بودند، همراه مردم در عرفات وقوف مىكردند و با قريش وقوف نمىفرمودند. (5)سعيد بن عبداللَّه راوندى (م 573 ه. ق.) گفته است:
قريش در جاهليت به عرفات نمىآمدند و مىگفتند ما از حرم خارج نمىشويم، آنها روز عرفه و شب عيد را در مشعرالحرام وقوف مىكردند، اما ديگر مردم حجگزار، روز عرفه را در عرفات وقوف داشتند، همانگونه كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق- عليهم صلوات اللَّه- عمل
مىكردند، پس خداوند فرمان داد تا مسلمانان روز عرفه در عرفات وقوف كنند و هنگام غروب آفتاب به سوى مشعر كوچ كنند: ثم افيضوا مِن حيث أفاض الناس» كوچ از عرفات ممكن نيست مگر پس از وقوف يا بودن در آن. (1)«1» سرزمين آمرزش و پذيرش دعا
يكى از مهمترين بهرههايى كه حجگزاران مىتوانند از سفر معنوى حج بگيرند، آمرزش گناهان است. در روز نهم ذيحجه، حاجيان از هر ديارى آمده و در عرفات اجتماع نمودهاند، با دعا و گريه و راز و نياز به درگاه بىنياز الهى، پاكى از آلودگىهاى گذشته را طلب مىكنند.
اين سرزمين جايگاهى است كه پيامبران از آدم گرفته تا نبى خاتم محمد بن عبداللَّه- ص- و از اوصياى آن حضرت؛ على بن ابىطالب تا مهدى موعود- عليهماالسلام- در آنجا حضور داشته و دارند، و شيوه دعا كردن و بهرهبردارى از چنين روز ارزشمندى را به ديگران و بخصوص پيروانشان آموختهاند. اين سرزمين ميعادگاه عاشقان و عارفان است و كدام عارفى است كه در عرفات، دعاى پر محتوا و زيباى عرفه امام حسين- ع- را بخواند و تحت تأثير آنهمه عشق و زيبايى و معرفت قرار نگيرد؟
در روايات درباره آمرزش گناهان در عرفات، به حدّى سخن گفتهاند كه همراه با شنيدن نام عرفه و عرفات، مغفرت و رحمت الهى در ذهنها متجلّى مىشود، به برخى از اين روايات توجه خوانندگان گرامى را معطوف مىدارم:
على- ع- فرمود: آن گاه كه در حجةالوداع، رسول خدا- ص- حج گزارد، در عرفات وقوف كرد، سپس رو به مردم كرده، سه مرتبه فرمود: خوش آمديد فرستادگان خداوند، كسانى كه اگر درخواست كنند به آنان عطا شود و فرداى قيامت در پاداش هر درهم يك هزار حسنه، دريافت دارند. سپس فرمود: اى مردم آيا بشارتتان ندهم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا. فرمود:
هنگامى كه غروب اين روز- عرفه- فرا رسد، خداوند در برابر ملائكه به وقوف كنندگان در عرفات مباهات كرده، مىفرمايد:
[فرشتگان من!] به بندگان و كنيزان من بنگريد كه از گوشه و كنار زمين، ژوليده موى
1) فقهالقرآن، ينابيع الفقهية، ج 7، ص 347
و غبارآلوده، بسوى من آمدهاند، آيا مىدانيد چه مىخواهند؟ فرشتگان گويند:
پروردگارا! از شما آمرزش گناهانشان را مىطلبند.
خداوند فرمايد: شما را به شهادت مىگيرم، همانا من اينها را آمرزيدم. پس از مكانى كه در آن وقوف كردهايد، آمرزيده و پاك باز گرديد. (1)على- ع- فرمود: «از رسول خدا- ص- سؤال شد: كدامين يك، از عرفاتيان گناهكارتريناند؟ فرمود: كسانى كه از عرفات بازمىگردند و گمان مىكنند خدا آنان را نبخشيده است.» (2)پيامبر- ص- فرمود: «برخى گناهان است كه جز در عرفات بخشيده نشود.» (3)حسين بن على- ع- فرمود: «مردى يهودى خدمت پيامبر- ص- آمده گفت: اى محمّد ... از ده سخن كه خداوند هنگام مناجات در بقعه مبارك به موسى عنايت نمود از شما مىپرسم- تا آنكه گفت- اى محمد از هفتمين آن خبر ده كه چرا خداوند مردم را به وقوف در عرفات پس از عصر فرمان داد؟ پس پيامبر- ص- فرمود: بدان جهت كه بعد از عصر ساعتى است كه آدم پروردگار خويش را عصيان كرد پس خداوند بر پيروان من وقوف و گريه و دعا را در بهترين جايگاه- كه همين عرفات است- واجب گردانيد و پذيرش دعا را بعهده گرفت و آن ساعت كه از عرفات كوچ كنند، همان ساعتى است كه آدم كلماتى را از خداوند دريافت كرد و توبه نمود، كه همانا او توبهپذير و مهربان است. يهودى گفت: راست گفتى اى محمد، پس ثواب كسى كه در عرفات ايستاده، دعا كند و به درگاه خدا زارى نمايد چيست؟ پيامبر فرمود:
سوگند به آن كس كه مرا به حق- بشارت دهنده و بيم دهنده- به رسالت برانگيخت، همانا براى خداوند در آسمان هفت در است: باب توبه، باب رحمت، باب تفضل، باب احسان، باب جود، باب كرم، و باب عفو، هيچكس در عرفات حاضر نمىشود مگر آن كه براحتى از اين دربها وارد شده، اين خصلتها را از خداوند مىگيرد ... و براى خدا يكصد رحمت است كه تمامى آنها را بر اهل عرفات نازل مىگرداند. و آنگاه كه از عرفات برمىگردند، خداوند آن فرشتگان را به رهايى عرفاتيان از زير بار گناه و واجب شدن بهشت براى آنان، گواه مىگيرد، و هنگام بازگشت از عرفات ندا دهندهاى صدا مىزند كه: خداوند شما را آمرزيد، شما مرا راضى كرديد و من نيز از شما راضى شدم. آن يهودى گفت: راست گفتى اى محمد! ...» (4)
در نقل ديگرى آمده است:
«آنانكه در عرفات وقوف مىكنند، در حقيقت پيش روى خدا- بين يدى اللَّه- وقوف كردهاند.» (1)ابونصر بزنطى از حضرت رضا- ع- و آن حضرت به نقل از امام باقر- ع- آورده است:
هيچ انسانى نيست- خوب يا بد- كه بر كوههاى عرفات وقوف كرده و خدا را بخواند، مگر آن كه خداوند دعاى او را مستجاب نمايد. آدم خوب در نيازهاى دنيا و آخرت و آدم بد در كار دنيا.» (2)امام صادق- ع- فرمود: «هيچ مرد مؤمنى، از اهل هر روستا و شهرى كه باشد، در عرفات وقوف نكند جز آن كه خداوند اهالى مؤمن آن محل را ببخشايد و هيچ مرد مؤمنى از خانوادهاى با ايمان، در عرفات وقوف نكند مگر آن كه خداوند مؤمنان از آن خاندان را بيامرزد.» (3)از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل شده كه پيامبر فرمود: «آمرزش بر اهل عرفات در همان لحظه حركت و لحظات آغازين روز عرفه نازل مىشود، آنگاه شيطان بر سر خويش خاك ريخته، شيون و زارى مىكند پس ديگر شياطين گرداگرد او جمع شده مىگويند: تو را چه شده است؟! مىگويد: مردمى كه در مدت شصت و هفتاد سال نابودشان كردم در يك چشم به هم زدن آمرزيده شدند (4)- مرادِ شيطان حاجيانى هستند كه در عرفات حاضر شدهاند-.»
پيامبر- ص- فرمود: «كسى كه گوش و چشم و زبانش را در روز عرفه نگهدارد، خداوند او را از عرفه تا عرفه ديگر حفظ مىكند.» (5)ابن عباس مقدّمهاى در رابطه با حديث فوق آورده كه: فضل بن عباس- در عرفات- كنار رسول خدا- ص- ايستاده بود و به زنان نگاه مىكرد، پيامبر- ص- چشم او را برگردانيد و فرمود: امروز روزى است كه اگر كسى گوش و چشم و زبانش را جز از حق، نگهدارد، گناهش آمرزيده مىشود.» (6)ابن عباس گفته است: «همانا خداوند به اهل عرفه- حاجيان- در برابر اهل آسمان فخر مىكند.» (7)ازرقى نيز مىنويسد: پيامبر- ص- فرمود: «امّا وقوف تو در شامگاه عرفه، همانا
خداوند متعال به آسمان دنيا فرود مىآيد و سپس به شما، بر فرشتگان مباهات مىكند و مىفرمايد: اينان بندگان منند كه پريشان موى و خاك آلوده از راههاى دور و درههاى ژرف، به اميد رحمت من، به درگاه من آمدهاند. اگر خطاهاى ايشان به شمار ريگها و قطرههاى باران و موج و خاشاك درياها باشد، هر آينه بخشيدم ...» (1)ابن عباس گفت: «پيامبر- ص- را در غروب روز عرفه در عرفات ديدم كه دستهايش را تا سينه بالا آورده دعا مىكرد همانگونه كه مسكين از ديگران غذا طلب مىكند.» (2)در روايتى آمده كه: بيشترين دعاى رسول خدا- ص- روز عرفه اين بود: «لا اله الّا اللَّه وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد، و هو على كل شىء قدير.» (3)عبيد اللَّه بن كُريز نيز گفت: «رسول خدا- ص- فرمود: برترين دعا، دعاى روز عرفه است.» (4)همچنين رسول خدا- ص- فرمود: «هيچ روزى شيطان كوچكتر، حقيرتر، و خشمگينتر از روز عرفه ديده نشده است، و اين بخاطر آن است كه خداوند رحمتش را نازل كرده، و از گناهان بزرگ- مگر آنچه كه در روز بدر ديده شد- مىگذرد.» (5)رسول خدا- ص- روز جمعه در عرفات مشغول خواندن نماز عصر بودند كه شخصى به نام كلب خواست از مقابل آن حضرت عبور كند، ناگهان افتاد و مرد. چون نماز آن حضرت پايان يافت، فرمود: كدامين يك از شما كلب را نفرين نمود؟ مردى پاسخ گفت: من او را نفرين كردم. پيامبر- ص- فرمود: در ساعتى دعا كردى كه هيچ مؤمنى در آن ساعت دعا نمىكند، مگر آن كه خداوند مستجاب مىنمايد.
دعا اين بود: «لا اله الا اللَّه الحليم الكريم، لا اله الا اللَّه العلى العظيم، سبحان اللَّه رب السماوات السبع و الارض، رب العرش العظيم، و الحمد للَّهربّ العالمين.» (6)اهميت عرفات بحدى است كه در روايت آمده: «الحج عرفه»؛ «حج، عرفه است»، البته اين بدان معنا نيست كه ديگر اعمال حج، كم اهميت است! بلكه اين روايت، حجاج بيتاللَّه الحرام را به مهمترين ركن حج كه عرفه است هدايت مىكند و شايد دليل اين اهميت، همان نقشى باشد كه عرفات در آمرزش گناهان دارد كه انسانهاى گنهكار وارد آنجا شده و بخشوده شده خارج مىگردند.
روزه گرفتن در عرفات
در برخى روايات فريقين، از روزه گرفتن روز عرفه نهى گرديده كه شايد علّت آن، سر حال بودن و با نشاط بودن هنگام دعا و نيايش است؛ زيرا انسان روزهدار، در آن سرزمين- و خصوصاً در هواى گرم- حال دعا پيدا نمىكند. رسول خدا- ص- نيز روز عرفه را روزه نمىگرفت و خلفا و برخى اصحاب با تأسى به آن حضرت، از روزه گرفتن در اين روز خوددارى مىكردند. (1)شيخ كفعمى در مصباح فرموده: مستحب است روزه گرفتن در روز عرفه، براى كسى كه در دعا خواندن ضعف پيدا نكند. (2)و اين خود مؤيد آن است كه كراهت روزه بدان جهت است كه انسانها براى دعا خواندن، حال و نشاط داشته باشند.
دعاهاى حسين بن على- عليهماالسلام- و امام سجاد در روز عرفه از ادعيه بسيار مهم و حاوى نكات ارزشمند و تكان دهندهايست.
بشر و بشير فرزندان غالب اسدى گفتهاند: در پسين روزِ عرفه، در عرفات، خدمت حسين بن على- عليهماالسلام- بوديم، آن حضرت از خيمه خود بيرون آمده، با گروهى از اهل بيت و فرزندان و يارانشان با نهايت خضوع و خشوع، در طرف چپ كوه (جبل الرحمه) ايستاده، روى بطرف كعبه نمود، آنگاه دستها را تا مقابل صورت بالا گرفت و مانند مسكينى كه طلب غذا مىكند، شروع به خواندن دعا نمود:
«الحمد للَّهالذى ليس لقضائه دافع، ولا لعطائه مانع ...» (3)در دعاى چهل و هفتم صحيفه سجاديه نيز، راز و نياز امام سجاد- عليهالسلام- در روز عرفه آمده است.
حضور رسول خدا در عرفات
جابر بن عبداللَّه- رض- گفته است: رسول خدا- ص- نماز ظهر، عصر، مغرب، عشا و صبح را در منا خوانده، سپس تا طلوع خورشيد صبر نموده، آنگاه حركت كرده به عرفات آمدند و در خيمهاى كه براى آنحضرت در نَمِره زده بودند، فرود آمدند. (4)ابوالوليد نيز از پدر بزرگش، از مسلم بن خالد، از ابن جُريج نقل مىكند كه از عطاء
پرسيدم پيامبر- ص- روز عرفه كجا منزل اختيار فرمودند؟ گفت: در نمره، (1)جايى كه خلفا فرود مىآيند، كنار سنگ بزرگى كه در دامنه كوه است و هنگامى كه به عرفات مىروى سمت راست تو قرار مىگيرد و بر همان سنگ بزرگ، پارچهاى مىبستند و پيامبر- ص- زير سايه آن بودند. (2)مرحوم صدوق در مقنع گفته است:
آنگاه كه به عرفات آمدى، در نَمِرَه نزديك مسجد، خيمه زن، كه رسول خدا- ص- نيز همين جا خيمه زد، سپس غسل كن و نماز ظهر و عصر را باهم بخوان تا براى دعا فرصت كافى داشته باشى؛ زيرا كه روز عرفه، روز دعا و درخواست از خداوند است. (3)پيامبر- ص- تا نزديكى اذان ظهر نزد مسجد ابراهيم در نمره ماند، سپس حركت كرده به نزديكى جبلالرحمه آمد و آنجا وقوف كرد.
ازرقى مىنويسد:
محلّ وقوف پيامبر- ص- در شامگاه روز عرفه، ميان كوههاى نبعه و نبيعه و نابت و كنار زمين گستردهاى، كه پشت جايگاه وقوف امام و سالار حج مىباشد، بوده است، و كنار بريدگى كوه نابت، از سلسله جبالى كه امروز معروف به الالْ است، وقوف فرمودهاند. اين قسمت در سمت چپ راه طائف و سمت راست دمام قرار دارد.
با ظهور اسلام در حجاز، پيروان اين آيين حنيف، وقوف در عرفات را ركنى از اركان حج دانسته و روز نهم ذيحجّه در اين سرزمين وقوف كرده، و وقوف در خارج اين محدوده را جايز نمىدانند.
سيل در عرفات
در عرفات، در گذر تاريخ، حوادث فراوانى رخ داده كه پرداختن به آن فرصتى ديگر مىخواهد. ازرقى نمونهاى از آن حوادث را اينچنين نقل كرده است:
در سال يكهزار و پنجاه و سه، روز نهم ذىحجه، در حالى كه حاجيان در عرفات بودند، سيل عظيمى آمد كه از ظهر تا غروب ادامه داشت و چون حاجيان خواستند به مشعر بروند، جريان سيل مانع از عبور ايشان شد و آنها ناچار شدند تا آخر شب در عرفات بمانند تا سيل
كندتر شود و با سختى گذشتند. (1)وى همچنين گفته است:
نخستين كس كه ميان صفا و مروه، و دو كوه عرفات، در شبهاى موسم حج، چراغهاى نفتى برافروخت ابواسحاق معتصم بود. (2)سخنرانى در عرفات
سيره رسول خدا- ص- و ائمه معصومين- عليهمالسلام- بر اين بوده كه در عرفات براى حاجيان سخنرانى نموده، معارف دينى و اخلاقى را بيان مىكردند. و حتى خلفا و حكّام نيز با تأسى به آنان، در اين سرزمين مقدس خطابههايى ايراد مىنمودند. رفته رفته منبرى براى خطيب روز عرفه ساخته شد، كه خطيبان بر فراز آن سخن مىگفتند.
عمرو بن دينار گفته است: در زمان ابن زبير منبر عرفه را ديدم كه آن را از سنگهاى تراشيده شده ساخته بودند و آن را در جايى نصب كرده بودند كه امام و سالار حج، در عرفات نماز ظهر و عصر را مىخواند. سرانجام سيل آن را ويران كرد و ابن زبير به جاى آن، منبرى از «عيدان» ساخت.(3)
عَيْدان، نخلهاى طويل را گويند و يك دانه آن را عَيْدانه گويند. لغتنامه دهخدا، ج 10، ص 14524
پيامبر- ص- در حجةالوداع، آخرين حج خود، دو مرتبه؛ يكبار قبل از نماز ظهر و عصر و ديگربار پس از آن، به ايراد خطبه پرداخت و قوانين كلّى و احكام ابدى دين مقدس اسلام را به مردم ابلاغ فرمود. (4)محمد بن هشام نيز در عرفات خطبه خوانده گفت: «تمامى عرفه تا منبر من، موقف است.» (5)هماكنون رسم ايرانيان بر اين است كه: در روز عرفه، روحانى كاروان براى حاجيان سخنرانى نموده، سپس دعاى شريف عرفه را مىخوانند در بعثه مقام معظم رهبرى نيز ابتدا يكى از شخصيتهاى معروف و روحانى سخنرانى نموده، سپس مدّاحى از مدّاحان اهل بيت اشعارى همراه با ذكر مصيبت مىخواند و در پايان نيز دعاى عرفه خوانده مىشود.ازرقى گفته است: «فاصله ميان مسجدالحرام و جايى كه سالار حج در عرفات وقوف مىكند، درست و بدون كم و بيش يك چاپار است.» (6)
مسجد عرفات
در عرفات مسجدى وجود دارد كه در تاريخ به نام مسجد عرفه، و مسجد جامع ابراهيم، و يا مسجد ابراهيم نيز از آن ياد شده است. اين مسجد در گذشته بسيار كوچك بوده، و حاجيان در آن نماز مىگزاردند.
ازرقى در ترسيم مسجد عرفات مىنويسد:
اندازه مسجد عرفات از جلو تا آخر- يعنى طول- يكصد و شصت و سه ذراع و از سمت راست تا سمت چپ آن- يعنى عرض- بيست ذراع است، بر ديوارهاى مسجد دويست و سه و نيم كنگره است، شصت و چهار كنگره بر ديوار قبله و بر گوشه راست و چپ آن، هر يك هشت كنگره، و پنجاه و هفت كنگره هم بر بقيه ديوار راست و چپ و در ديوار آخر مسجد ده كنگره بر سمت راست و چهار كنگره بر سمت چپ قرار دارد. مسجد عرفات داراى ده در است، يك در بر ديوار قبله كه داراى طاقى بطول نه ذراع و عرض دو ذراع و هيجده انگشت است، بر ديوارهاى سمت راست چهار در و بر ديوار سمت چپ هم چهار در قرار دارد و پهناى هر يك از اين درها شش ذراع است، مساحت درى كه بسوى موقف گشوده مىشود يكصد و سى و يك ذراع است از كنار سمت راست مسجد تا كنار سمت چپ آن ديوارى دايره شكل- قوسى- به طول سيصد و چهل ذراع كشيده شده است، پهناى مسجد از وسط آن شصت و هشت ذراع است، درهايى كه در ديوار سمت راست است در بخش «حَبْر» گشوده مىشود، بلندى ديوارها شش ذراع است در آخر مسجد سمت راست و طرف حَبْر دكان مربعى است كه بلندى آن پنج ذراع و مساحت بالاى آن هفت ذراع و هيجده انگشت در شش ذراع و هيجده انگشت است و روز عرفه بر آن اذان مىگويند، در مسجد محرابى هم بر سكوى مرتفعى قرار دارد كه امام و برخى از همراهان او آنجا نماز مىگزارند و ديگران پايين آن نماز بجا مىآورند و بلندى اين سكو دو ذراع است ... از مسجد عرفه تا جايى كه شامگاه عرفه، امام مىايستد يك ميل است و نشانه آن در پشت جايى كه امام مىايستد و كنار جبلالمشاة نصب شده است. (1)ملك اشرف قايتباى (873 ه.- 901 ه.) در زمان سلطنت خود، مسجد نمره را در عرفات تعمير و قنات عرفه را كه مسدود شده بود لايروبى كرد. (2)مساحت مسجد نمره در بازسازى و توسعه اخير به 000، 124 متر مربع رسيده است.
قسمتى از ساختمان مسجد دو طبقه، با مساحتى حدود 000، 27 متر مربع است. مسجد كاملًا مجهز و از سيستم سرد كننده، دستشويى مناسب و غيره برخوردار است و گنجايش حدود 000، 300 نمازگزار را دارد. ساختمان مسجد چيزى حدود سيصد و سى و هفت ميليون ريال سعودى، هزينه برداشته است. (1)در روز عرفه تعدادى از حجاج در مسجد نمره آمده به خطبه روز عرفه كه خطيب مسجد آن را ايراد مىكند گوش داده، سپس نماز ظهر و عصر را با يك اذان و دو اقامه برگزار و آنگاه تا غروب آفتاب به دعا و نيايش و زارى به درگاه خداوند مشغول مىشوند. (2)عرفات و ستمگران
عرفات با دارا بودن ويژگيهاى فراوان معنوى، در طول تاريخ از گزند ستمكاران در امان نمانده، براى دور ساختن حاجيان از معنويت عرفات، به تحريف حقايق پرداختهاند.
ابويقظان گفت: مردى از فرزندان عثمان روز عرفه نزد هشام بن عبدالملك آمد پس گفت: امروز روزى است كه خلفا لعن ابوتراب را در آن مستحب دانند! (3)سعيد بن جبير نيز گفته است:
معاويه از تكبير گفتن در روز عرفه خوددارى كرد؛ زيرا كه على بن ابيطالب- ع- در آن روز تكبير مىگفت! (4)آب در عرفات
با ظهور اسلام در جزيرةالعرب، و گرايش روز افزون مردم به اسلام، رفته رفته بر طرفداران و پيروان رسول خدا- ص- افزوده شد و همه ساله در موسم حج، تعداد زيادى از حاجيان، براى انجام مناسك حج به سرزمين عرفات آمده، در آنجا وقوف مىكردند. از آنجا كه يكى از نيازهاى اساسى مردم در عرفات، آب بود، حوضچهها و استخرهايى در نزديكى جبلالرحمه احداث نمودند تا حاجيان به هنگام وقوف در عرفات از آنها استفاده كنند.
مورخان نوشتهاند:
مردم مكه در گذشته، از آب چاههاى داخل شهر مكه و خارج آن مىآشاميدند ولى
1) طول اين مسجد تا قبل از نوسازى اخير حدود 90 متر و عرض آن 80 متر بوده است و علاوه بر نمره به نامهاى مسجد عرفه يا مسجد جامع ابراهيم نيز معروف بوده است. احكام حج و اسرار آن، ص 238
2) لازم به تذكر است كه در توسعه اخير، قسمتى از مسجد داخل در موقف عرفات و قسمت ديگرى خارج آن قرار گرفته است. فى خدمة ضيوف الرحمان، صص 108 و 111
3) شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 13، باب 238، ص 221
4) فاكهى، اخبار مكه، ج 5، ص 33
وقتى خلافت به معاوية بن ابىسفيان رسيد حدود ده رشته قنات آب به سوى مكه جارى ساخت. بدين منوال بود تا اين كه در اواخر دوران بنى اميه، وقتى عبداللَّه بن عامر، حج خانه كعبه گزارد، دستور داد آب تمام چشمههاى مكه را در يك مجراى واحد جارى سازند و آن را در ميدان «صحراى» عرفات به نام چشمه عرفه ظاهر ساختند. بعدها در دوران خلفاى عباسى و حكام مقتدر ديگر، آب چشمه عرفه را از طريق مجارى متعددى به مكه روان ساختند.
چشمه عرفه به هنگام خلافت متوكل عباسى خراب شد و اين خليفه صد هزار دينار به مكه فرستاد و آن را تعمير و آبش را به مكه جارى ساخت، سپس در سال 241 هجرى بر اثر زلزلهاى چشمه عرفه ويران شد و معلوم نيست در چه تاريخى آن را مجدداً تعمير كردهاند. باز در حدود 500 هجرى چشمه مزبور به علت خرابى، اصلاح و تعمير گرديد. در لوحهاى كه در طرف راست كوه جبلالرحمه يافت شده، نام اصلاح كنندگان چشمه عرفه و ديگر مجارى آبهاى مكه ذكر گرديده است. در اين لوحه آمده: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم ... درود بر پيغمبر ما محمد- ص- ... و درود بر امام الناصر لدين اللَّه اميرالمؤمنين كه خداوند او را گرامى دارد ...
و به دستور امام الاصفهتيلار الكبير نصيرالدين بن زينالدين امير اربل ... در اينجا لوحه مزبور خوانا نبوده ... و سپس سال 500 هجرى ذكر شده و بعد نام ابو جعفر منصور المستنصر باللَّه ...
آمده است.»
و باز لوحه ديگرى در همان كوه (رحمت) پيدا شده كه تعمير چشمهها و مجارى آب مكه را به ابوالعباس احمد الناصر لدين اللَّه در سال 584 هجرى نسبت داده است در لوحه مزبور آمده: «خليفه بر تمام اهل اسلام ابوالعباس احمد الناصر لدين اللَّه كه خداوند او را حفظ كناد و اقتدار و قدرتش را دو برابر كناد، امر به تعمير و آبادى چشمه عرفه و آبگيرهايى براى حاجيان خانه خدا كرده است ... در سال 584 هجرى» و همچنين لوحه مجزاى ديگرى هم در آنجا يافته شد كه تعمير چشمه عرفه را به اميرالامراء الاصفهتيلار الكبير نصيرالدين بن زينالدين امير اربل در سال 594 هجرى نسبت داده است.
و لوحه چهارمى هم در آنجا ديده شد كه مستنصر عباسى چشمه عرفات را به سالهاى 625 ه. 627 ه. و 633 ه. تعمير نموده است. (1)فاكهى براى عبداللَّه بن عامر بن كريز، در عرفات تعداد هفت حوض ذكر كرده، وابراهيم
1) حرمين شريفين، ص 26
رفعت پاشا آن را هشت حوض دانسته است. (1)برخى علاوه بر آشاميدن از آن حوضچهها، غسل نيز مىكردند. يزيد بن ابىزياد گفته، روز عرفه مجاهد را ديدم، در حالى كه مُحرِم بود، با استفاده از برخى حوضچههاى عرفات غسل مىكرد. (2)در ناحيه جنوب شرقى مسجد نمره نيز ديوارهايى بوده كه آثار آن تا اين اواخر باقى بود و در حقيقت حدّ جنوبى موقف عرفه به حساب مىآمده است. همچنين بازارى در جنوب جبلالرحمه بوده كه تا سالهايى، نه چندان دور، وجود داشته و ابراهيم رفعت پاشا در مرآةالحرمين تصاويرى از آن را آورده است. (3)پى نوشتها:
محمد امين پورامينى
موقعيت جغرافيايى و حدود عرفات
عرفات سرزمين پهناور و هموارى است كه هشت كيلومتر مربع (2 km 8) مساحت دارد، (1)و امروزه در فاصله تقريبى بيست و يك كيلومترى (km 21) شرق (جنوب شرقى) مكه قرار گرفته است. (2)برخى فاصله را حدود دوازده ميل نوشتهاند. (3)ازرقى و بعضى ديگر طول و عرض آن را دو ميل در دو ميل ذكر كردهاند، (4)اين مكان دورترين موقف از مواقف و مشاعر حج است، كه در عين حال وسيعترين آنها نيز محسوب مىگردد، (5)و تنها موقفى است كه خارج از محدوده حرم قرار گرفته است، (6)سه طرف آن سلسله كوهى قرار گرفته كه از آن بعنوان «جبل عرفات» ياد مىشود، (7)اين سلسله، قوسى را بوجود آوردهاند كه وتر آن را «وادى عرنه» تشكيل داده است. (8)كيفيت قرارگيرى اين سلسله كوه: در شمال شرقى عرفات، كوهى بلند و قهوهاى رنگ قرار گرفته كه به «جبل سعد» معروف است و بر محل وقوف اشراف دارد. (9)در سمت طلوع خورشيد كوه بلند ديگرى است كه از آن به «جبل ملحه» ياد مىشود كه اين از جهت بلندى و ارتفاع، كوتاهتر از كوه سعد است و رنگش متمايل به سرخ و سفيد با رگههاى سياه است. كوه
1) اشهر المساجد فى الاسلام، ج 1، ص 131
2) معجم معالم الحجار، ج 6، ص 75
3) المناسك و اماكن طرق الحج و معالم الجزيره، ص 471؛ لغتنامه دهخدا، ج 10، ص 13950 به نقل از مقدمه لغت مير سيّد شريف جرجانى.
4) اخبار مكه، ج 2، ص 194؛ مرآة الحرمين، ج 1، ص 44، و ج 1، ص 335
5) اشهر المساجد فى الاسلام، ج 1، ص 131؛ معجم معالم الحجاز، ج 6، ص 75
6) وسايل الشيعه، ج 11، ص 12، ح 9؛ بحارالانوار، ج 101، ص 33؛ شفاءالغرام، ج 1، ص 482؛ معالم مكه التاريخيه و الاثريه، ص 183
7) مرآة الحرمين، ج 1، ص 335
8) همان؛ معالم مكه التاريخيه و الاثريه، ص 182؛ اشهر المساجد فى الاسلام، ج 1، ص 131
9) معجم معالم الحجاز، ج 6، ص 75؛ معالم مكه التاريخيه و الاثريه، ص 182
ملحه از ناحيه شرق تا جنوب عرفات، كه راه طائف در آن قرار گرفته، امتداد دارد. (1)در قسمت جنوب، سلسله كوههاى سياهى است كه بارزترين آنها «ام الرضوم» است. (2)و در ناحيه مغرب و شمال غربى آن «وادى عرنه» قرار دارد كه خارج از محدوده وقوف است. (3)عرفات كه خود بين مكه و طائف قرار گرفته، (4)از جنوب به «وادى نعمان» متصل است كه تا وادى عرنه در جنوب غربى، امتداد دارد. (5)در وادى نعمان مزرعههاى خوبى بوده و شاعران به مديحهسرايى آن پرداختهاند. (6)از سعيد بن جبير به نقل از ابن عباس نقل شده است كه در اين مكان عهد و ميثاق از فرزندان آدم گرفته شد. (7)در رابطه با حدود و مرز عرفات از ابوبصير و معاوية بن عمار از حضرت امام جعفر صادق- ع- چنين نقل شده است:
«و حدّ عرفات من المأزمين الى أقصى الموقف» (8)«حد عرفات از مأزمان تا آخرين جاى وقوف است.»
در روايتى ديگر از معاوية بن عمار به نقل از آن حضرت آمده است:
«و حدّ عرفه من بطن عرنة و ثوية و نمرة الى ذىالمجاز، و خلف الجبل موقف» (9)«حد عرفه از بطن عرنه و ثويه و نمره تا ذوالمجاز مىباشد، و پشت كوه (جبلالرحمه) موقف است.»
سماعة بن مهران نيز از رئيس مذهب شيعه حضرت امام جعفر صادق- ع- روايت كرده است:
«... و اتفق الأراك و نمرة و هى بطن عرنة و ثوية و ذاالمجاز، فانّه ليس من عرفة» (10)«از وقوف در اراك و نمره، كه بطن عرنه است، و ثويه و ذوالمجاز بپرهيز كه آنها از عرفات شمرده نمىشوند.»
از بيان اقوال و توضيحات ديگر در بيان محدوده مكان، به خاطر دورى از اطناب مىگذريم و عزيزان را به مدارك بحث ارجاع مىدهيم. (11)گذرى در عرفات و چشماندازى ديگر
و اينك برآنيم تا نام برخى از مكانهايى را كه به هنگام حركت از سمت مزدلفه (مشعرالحرام) به جانب عرفات به چشم مىخورد، به ترتيب آنچه را كه مىبينيم و يا جايگاه
1) همان.
2) همان.
3) جامع احاديث الشيعه، ج 11، ص 476، ح 3210؛ معجم معالم الحجاز، ج 6، ص 75؛ معالم مكه التاريخيه و الاثريه، ص 183
4) اشهر المساجد فى الاسلام، ج 1، ص 131
5) همان.
6) شفاء الغرام، ج 1، ص 570
7) همان.
8) جامع احاديث الشيعه، ج 11، ص 474، ح 3201 و 3202؛ بحارالانوار، ج 99، ص 270، ح 20
9) وسايل الشيعه، ج 10، ص 11، ح 1
10) همان، ج 11، ص 5، ح 6؛ جامع احاديث الشيعه، ج 11، ص 476، ح 3210
11) ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 194؛ فاكهى، اخبار مكه، ج 5، ص 7، ح 2719؛ معجم البلدان، ج 4، ص 104؛ كتاب المناسك لاماكن طرق الحج، ص 510؛ معجم معالم الحجاز، ج 6، ص 73
آن را در كتابهاى تاريخى مىيابيم به نحو اختصار روشن سازيم:
اخشبان:
در مرز شرقى مزدلفه دو كوه وجود دارد با نام «اخشبان»، كوه شمالى را «اخشب كبير» و كوه جنوبى را «اخشب صغير» گويند، از ميان آن دو، راهى به سمت مزدلفه مىگذرد كه آن را «طريق المزمين» و «طريق الأخشبين» نامند.
اين راه امروزه توسعه پيدا كرده است. چندين مسير براى سوارهها احداث گرديده و يك راه نيز براى كسانى كه مىخواهند اين مسير را پياده طى كنند. (1)اين مسير را «مأزمان» نيز نامند. (2)مأزمان:
«مأزمان» تثنيه «مأزم» است كه اهل لغت به راه تنگ ميان دو كوه و امثال آن مىگويند، (3)و در اينجا مقصود آن راه تنگى است كه در ميان دو كوه وجود دارد كه اهل مكه از آن به عنوان «مضيق»؛ يعنى تنگه ياد مىكنند، (4)تقى الدين فاسى از ابن شعبان نقل مىكند كه مأزمان دو كوه است در مكه كه از مزدلفه بحساب نمىآيد و همو به نقل از نووى در تهذيب مىنويسد كه آن دو كوه، بين عرفات و مزدلفه واقع است كه از ميان آن دو راهى مىگذرد. (5)صاحب مرآة الحرمين فاصله بين باب بنى شيبه تا اول مأزمان را 13161 متر و فاصله ميان آخر وادى محسّر تا اول مأزمان را 2812 متر و حدّ فاصل بين اول مأزمان تا محل علامت حرم را- كه از آن بعنوان طول مأزمان ياد مىكنند- 4372 متر نگاشته است. (6)فاكهى و ازرقى حد فاصل ميان دو مأزم را، كه از آن بعنوان «مأزما عرفه» ياد مىكنند، 112 ذراع و 12 انگشت نوشتهاند، (7)ظاهراً مقصود آنها عرض تنگه است. در واقع اين فاصله را درهاى تشكيل مىدهد كه نهايت آن به بطن عرنه مىرسد. (8)در گذشته حاجيان به هنگام عبور از اين مسير به سوى مشعرالحرام، گاهى در اين تنگه مورد هجوم عدهاى از دزدان و غارتگران قرار مىگرفتند و اموالشان به غارت مىرفت (9)و گاهى خونها ريخته مىشد. امروز اين راه توسعه پيدا كرده است.
1) اودية مكة المكرمه، ص 93
2) معالم مكة التاريخيه و الاثريه، ص 241
3) شفاء الغرام، ج 1، ص 498؛ مرآة الحرمين، ج 1، ص 340
4) غايةالمرام باخبار سلطنة البلد الحرام، ج 2، ص 249؛ شفاءالغرام، ج 1، ص 497
5) شفاءالغرام، ج 1، ص 498- 497
6) مرآةالحرمين، ج 1، ص 342- 341
7) تاريخ مكه، ج 2، ص 187؛ اخبار مكه، ج 4، ص 429
8) غايةالمرام باخبار سلطنة البلدالحرام، ج 2، ص 249
9) غايةالمرام باخبار سلطنة البلدالحرام، ج 2، ص 249
بطن عرنه
حد فاصل بين دو علامت حد حرم و بين دو علامت حد عرفه از سمت مكه را بطن عرنه مىگويند. (1)بهنگام استعمال، كلمه «عرفه» گاهى شامل بطن عرنه نيز مىگردد، و گاهى تنها اراده موقف از آن مىگردد. (2)طول وادى عرنه را 1553 متر نوشتهاند. (3)گاهى از «بطن عرنه» اراده مسجد عرفه و همه مسيل مىگردد. (4)علمين حرم
گويند اول كسى كه علامتهاى حد حرم (انصاب حرم) را نصب كرد، حضرت ابراهيم خليل با راهنمايى جبرئيل بوده است، و پس از او اسماعيل، قصى بن كلاب، قريش، پيامبر- ص- قبل از هجرت و همچنين در عام الفتح، عمر، عثمان، معاويه، عبدالملك بن مروان و مهدى عباسى آن را تجديد بنا كردهاند و بعدها صاحب اربل در سال 626 ه. ق.
و صاحب يمن در سال 683 ه. ق. دو علامتى كه در سمت عرفه بود تجديد ساخت كردند. (5)تقى الدين فاسى اقوال مختلفى را در بيان مقدار مسافت حد حرم از سمت عرفه به اين شرح ذكر كرده است:
7 ميل، اين فاصله را ماوردى در الاحكام السلطانيه، شيخ ابو اسحاق شيرازى در مهذب و نووى در ايضاح و تهذيب الاسماء و اللغات آوردهاند.
حدود 8 ميل، اين مقدار را قاضى ابوالوليد الباجى ذكر كرده است.
9 ميل، اين حد را قيروانى در كتاب نوادر و سليمان بن خليل نگاشتهاند.
11 ميل، اين مسافت را ازرقى، (6)فاكهى و ابوالقاسم عبيداللَّه بن عبداللَّه بن خرداذبه خراسانى در كتاب «المسالك و الممالك»، نوشتهاند.
و در آخر، فاسى در صحت اين اقوال خدشه مىكند. (7)در علل اين اختلافات عواملى چند دخالت دارد، از جمله:
1- وجود اختلاف در مقدار ميل، گفته شده است كه قدما هر ميل را برابر با 4000 ذراع مىدانستند، (8)و برخى آن را 2000، 3500، 6000 ذراع ذكر كردهاند. (9)2- پستى و بلنديهاى منطقه، وبطور كلى موانع طبيعى در كيفيت اندازهگيرى مؤثر بوده
1) مرآةالحرمين، ج 1، ص 335
2) همان.
3) همان، ج 1، ص 341
4) اتحاف الورى باخبار ام القرى پاورقى، ج 1، ص 435، بنقل از معجم البلدان.
5) شفاءالغرام، ج 1، ص 86
6) تاريخ مكه، ج 2، ص 131
7) شفاءالغرام، ج 1، ص 88
8) اودية مكة المكرمه، ص 26، عاتق بن غيث بلادى در پاورقى مىنويسد: بنابر حساب قدما هر فرسخ برابر با 3 ميل، هر ميل برابر با 4000 ذراع، هر ذراع برابر با 24 انگشت بوده است.
9) شفاءالغرام، ج 1، ص 94
است.
3- اختلاف در مبدأ مسافت نيز دخيل است، برخى ابتدا را از باب بنى شيبه، بعضى مكانى بين باب بنى شيبه و باب المعلاة، و برخى ديگر از عتبه باب المعلاة گرفتهاند. (1)بنابر آن كه مقدار هر ميل برابر با 3500 ذراع بوده باشد تقى الدين فاسى مقدار فاصله از ديوار باب بنى شيبه تا علمين حد حرم از سمت عرفه را 3711017 ذراع يد، كه حدود 1035 ميل، و از عتبه باب المعلاة تا علمين 3508337 ذراع، حدود 10 ميل، (2)و در جاى ديگر كتاب فاصله بين باب بنى شيبه تا علمين را 4038167 ذراع، حدود 1112 ميل، وبين باب المعلاة تا علمين را 3825467 ذراع، حدود 1045 ميل نوشته است. (3)علمين عرفات
ابراهيم رفعت پاشا فاصله علمين حد عرفات از سمت مكه را تا باب المعلاة 21476 متر (4)- كه حدود km 5/ 21 مىباشد (5)- نوشته است.
كوههاى منطقه
1- اخشبان: دو كوه اخشب كبير و اخشب صغير است، (6)كه شرح آن گذشت.
2- نمره: فاكهى مىنويسد: بهنگام خروج از مأزمان عرفه به طرف موقف (يعنى حركت بسمت عرفات) كوهى در سمت راست مشاهده مىشود كه انصاب و علائم حرم روى آن قرار دارد، اين كوه نمره است كه تا مسجد عرفه 2645 ذراع فاصله دارد. در زير اين كوه غارى است حدود 5* 4 ذراع كه گفته مىشود محل نزول پيامبر اسلام- ص- در روز عرفه قبل از رفتن به موقف بوده است. اين مكان تا امروز منزل ائمه است. (7)آنگاه روايتى را از حضرت امام صادق- ع- و آن حضرت از پدر بزرگوارشان حضرت امام محمد باقر- ع- به نقل از جابر، مبنى بر آمدن رسول خدا- ص- در آن مكان نقل مىكند. (8)ازرقى پس ازذكر اين غار، فاصله آن را تا مسجد عرفه 2011 ذراع نوشته است. (9)عاتق بن غيث بلادى مىنويسد: نمره كوهى كوچك در غرب مسجد عرفه (نمره) است (10)كه از ارتفاع زيادى برخوردار نيست، و از حدود شرقى حرم شمرده مىشود. وادى عرنه
از بين نمره و عرفه مىگذرد و بخاطر وجود اين كوه، به منطقه و اطراف آن و حتى مسجد عرفه، «نمره» گفتهاند. (1)3 و 4- نبيعه و نبعه: دو كوه هستند كه پشت جبل الرحمه واقع شدهاند. (2)5- نابت: از ابن عباس نقل شده است كه موقف پيامبر- ص- در اين مكان بوده است، (3)محمد بن عبداللَّه بن عبيد بن عمير به نقل از پدرش موقعيت اين كوه را برابر كوه الال و در كنار كوه مسلم بين نبعه و نبيعه معرفى كرده است. (4)6- الال: اين كوه همان جبل الرحمه است، (5)كه در برخى از روايات ما نيز به اين مطلب تصريح شده است، گرچه احتمالات ديگرى چون «بيت الحرام» و «جبلالمشاة» نيز داده شده است. (6)7- مِلْحه: اين كوه در شرق عرفات واقع است. (7)8- سعد: اين كوه در شمال شرقى عرفات واقع شده است. (8)9- ام الرضوم: در جنوب عرفات واقع است. (9)10- جبل الرحمه: معروفترين كوه در عرفات است كه از آن به «جبل عرفه» و «جبل عرفات» ياد مىشود، نامهاى ديگر قُرين، الال و نابت هم بر آن اطلاق شده است، قُرين كه تصغير كلمه قرن بمعناى شاخ كوچك است، به كوهى كه به تنهايى در ميان صحرا قرار گرفته باشد بخاطر شباهتى كه با برآمدگى شاخ كوچك دارد به آن قرين گويند، الال گفته شده است چون به هنگام گرما، سراب بر روى آن نمايان است، نابت اطلاق شده است، چون مانند يك گياهى كه از زمين روييده شده، تك و تنها است. (10)صاحب مرآة الحرمين پس از اشاره به استعمال غلط جبل عرفات بر روى جبل الرحمه مىنويسد: اين كوه كم ارتفاعترين كوه در منطقه است كه ارتفاع آن به 30 متر و طول آن حدود 300 متر مىرسد، و در وسط قله آن ساختمانى 10* 15 متر وجود دارد كه به آن مسجد ابراهيم مىگويند، و در روى اين كوه نشانهاى مانند علامتهاى حرم بنا شده است كه بخاطر راهنمايى مردم در شب به كوه، روى آن چراغ آويزان مىكنند، (11)اطراف اين كوه هشت حوض وجود دارد كه آب آن از چشمه زبيده است كه از راههاى زير زمينى به آن وصل مىشود، (12)امروزه خبرى از اين حوضها نيست.
1) اودية مكة المكرمه، ص 115
2) معجم معالم الحجاز، ج 6، ص 76
3) اخبار مكه، ج 5، ص 7، خبر 2719
4) همان، ص 8، خبر 2720
5) معجم معالم الحجاز، ج 6، ص 76
6) اخبار مكه، ج 5، ص 8، خبر 2720
7) معجم معالم الحجاز، ج 6، ص 75؛ معالم مكة التاريخيه، ص 182
8) همان.
9) همان.
10) معجم معالم الحجاز، ج 6، ص 76- 77؛ معالم مكه التاريخيه و الاثريه، ص 182
11) مرآةالحرمين، ج 1، ص 335
12) همان، ج 1، ص 44
11- كرا: آب چشمه زبيده از زير اين كوه خارج مىشود. (1)12- كبكبا: ابن جوزى از وجود اين كوه در عرفات نام مىبرد. (2)اراك
نام موضعى در نمره است. (3)پى نوشتها:
جواد محدثى
شكر خدا زيارت پيغمبر آمديم توفيق يار شد كه سوى اين در آمديم
ما لايق حضور تو هرگز نبودهايم لطف تو بود اينكه به اين محضر آمديم
آلودهايم و از گنه خويش شرمسار با دستهاى خالى و چشمِ تر آمديم
اى مهربانِ بندهنواز و بزرگوار ما خائف از محاسبه محشر آمديم
ما دلشكستهايم، و ليكن اميدوار ما را ز خود مران كه بر اين باور آمديم
با آرزوى ديدن مهدى- عج- در اين ديار از مروه تا صفاى تو چون هاجر آمديم
بوى گلى است در عرفات از حضور تو سوى گل وجود تو ما با سر آمديم
ما داغدار كوچِ هزاران ستارهايم گريان ولى ز داغِ گل ديگر آمديم
داغ بزرگ، مدفن پنهان فاطمه است ما در پى زيارتِ اين مادر آمديم
زبان حال زائران قبر رسول خدا- ص-
حداد عادل
يا رسول اللَّه مهمان توايم ميهمان تو ز ايران توايم
سيّد عالَم تو صاحب خانهاى ما گرسنه بر سر خوان توايم
در هوايت بال و پر افشاندهايم ما كبوترهاى ايوان توايم
از تف گرماى هجران سوختيم تشنه آبى ز بران توايم
دورِ نزديكيم نى نزديكِ دور ما به كوى عشق جيران توايم
خسته از خار مغيلان طريق خرّم از عطر گلستان توايم
آمده منزل به منزل كو به كو پاى در كوه و بيابان توايم
ما شقايقهاى صحراى غميم سوگواران شهيدان توايم
جان و تن قربان جانان كردهايم كشتگانِ عيد قربانِ توايم
خندهمان با اشك و آه آميخته شمع سوزان شبستان توايم
قبله ما سوى غرب و شرق نيست ما نه آنِ اين و آن، آنِ توايم
گفتهاى سلمان ز اهل بيت ماست ما ز اهل بيتِ سلمان توايم
با تو پيمان ارادت بستهايم همچنان بر عهد و پيمان توايم
هيچ طاعتى مثل حج نيست
رضا اصفهانى متخلّص به سعيد
حُجاج سوى كعبه ز هر جا كه رو كنند بايد رضاى حق همه جا جستجو كنند
اول تنى كه غرق گنه بوده سالها با آب توبه، از دل و جان شستشو كنند
بيرون ز تن كنند لباس ريا و كبر احرام از تواضع و خُلق نكو كنند
لبيكگو شوند خدا را براستى نى بر دروغ، هروله و هاى و هو كنند
بينند در طواف خدا را، نه خانه را تا روى دل به صورت و معنا به او كنند
سعىِ صفا و مروه كنند از صفاى دل چون جهد در دويدن خود سو به سو كنند
بهر نماز بر درِ سلطان بىنياز از آب چشم خود به تضرّع وضو كنند
در رمى جمره، سنگ به شيطان دون زنند تا خود رها ز وسوسه آن عدو كنند
ره يافتند چونكه به مهمانسراى دوست از خاك درگهش طلب آبرو كنند
شايسته نيست اهل ريا را در اين مقام از آب پاك زمزمشان در گلو كنند
حق خوانده است، دشمن خود اين گروه را آنان كه منكرند بگو روبرو كنند
بگذار شرح مكه نارفته را سعيد آنان كه رفتهاند بگو گفتگو كنند
برگزيده از سفرنامه منظوم حج
مكه كه شد قبله اهل نجات حرّسها اللَّه عن الحادثات
بِهْ كه به احرام نشينى در او تا كرم عام ببينى در او
طعنه بر اكسير زند خاك او گل خجل است از خس و خاشاك او
ريگ زمينش چو نجوم سماست گم شدگان را به يقين رهنماست
جنَّت معنى است كه بى ذرع و كشت جمع درو گشته نعيم بهشت
گل نه و باد سحرش مشكبوى مِىْ نه و ميخانه پر از هاى و هوى
ذرع نه و خرمن او دانهبخش عرش نه و طوبى او سايه بخش
باغ نه و ميوه او ظاهر است راغ نه و سبزه او ظاهر است
لاله بر افروخته در وى چراغ بر دلش از حسرت او مانده داغ
هر كه درين گونه ز سر پا كند بىخرد است ار به فلك جا كند
نام گل و لاله و نسرين مبر وادى مكه دگرست آن دگر
كان وفا بين جبل بوقبيس داغ غمش بر دل فرهاد و قيس
تيغ كشيدست به فرق سپهر سنگ زده بر قدح ماه و مهر
سايه فگندست به چرخ رفيع گشته برو تنگ جهان وسيع
قلهاش از رفعت ممتاز او آمده با عرش برين راز گو
در كمرش موضع شق شد قمر گشته چو خورشيد به عالم ثمر
كوه صفا وهمه اعيان او آمده يك سنگ ز ايوان او
نيست به پيامنش از مرغزار لاله نَرَسته اگرَش بر كنار
كعبه چو گل سرزده از دامنش هشت بهشت آمده پيرامنش
هر كه چنين يار كشد در كنار چون نكشد سر به فلك زافتخار
هست يكى خانه در آن شعبه هم گشت در آفاق به خزران علم
خاك درش سرمه اهل نظر گشته در آن خانه مسلمان عمر
رغم عدو از ره دين با بلال بر سر آن كوه قريب با بلال
بهر اذان كرد زبان آورى بر سر آن سنگ چو كبك درى
نكهت جنَّت دمد از سوق ليل خاركش كوچه آن گل به ذيل
سرزده خورشيد جهانتاب ازو روضه رضوان شده در تاب ازو
طالع از آن برج شده اخترى كز اثر اوست ثرا تا ثرى
ديده و دل هر دو در آن منجلى كوچه مولود نبى و على
بوالعجب ست آنكه شده يك مقام مجمع قرص خور و ماه تمام
بهر همين مهر و مه آسمان پهلوى هم نيز بود جاى شان
اين چه مقام ست كه آن آفتاب بوده شب و روز در آن بى نقاب
اين چه زمين ست كه درّ نجف پرورش او شده در اين صدف
خانه زهراست در آن شِعْب هم پهلوى صديق به يك دو قدم
مشترى و زهره و شمس و قمر بوده قرانشان همه با يكديگر
سر به سر اين كوى نشيب و فراز بوده خرامش گه آن سرو ناز
بر سر آن كوى چسان پا نهم بىادبست آنكه نهد ديده هم
بادم و درش يك به يك از هم جدا بارد ازو رحمت خاص خدا
ص 134
باد صبا دامن گل برفشاند نكهت يثرب به مشامم رساند
فارغ از انديشه صوت و ادا گفت حديثى ز زبان وفا
كاى شده پاك از همه آلودگى دُردى دل رفت به پالودگى
داده جلا آينه خويش را ساخته مرهم جگر ريش را
شهد وجود تو مصفّا شده بلكه ز هر صافتر اصْفى شده
آينه ترسم كه برآرد غبار فرصت امروز غنيمت شمار
پاى تجرد به سر خويش نه يك قدم از خويش فرا پيش نه
سكه زن آن نقد كه آوردهاى ورنه زر آورده و مس بردهاى
از زر بى سكّه چه خواهى خريد جامه ازين غصه بخواهى دريد
حجّ تو هرچند كه دين را در است حجّ دگر هست كه آن اكبر است
رونق فرمان تو بى مُهْر شاه كم بود از مرتبه برگ كاه
مُهر كن اين نامه كه در روزگار حجت كار تو شود روز كار
نامه كه گردن شكن سرورانست مُهر وى از خاتم پيغمبرانست
پر نشد از آتش شوق تو دود دير شد آهنگ تو برخيز زود
گرمى اين كوره از آن آتش ست پاك كند نقد كه در وى غش ست
اين ره عشق ست نه راه حجاز زاد وى آن به كه كنى از نياز
مىرود اين ره به سوى كوى دوست فرست جان باد كه معراج اوست
نقش كف پاى شتر ره به ره داده نشانها ز مه چارده
طرفهتر اين است كه در راه بدر روى زمين گشته پر از ماه بدر
بدر كه كامل به همه باب شد منزل خورشيد جهانتاب شد
طَيْبه كه شد مغرب خورشيد جود زرديش از وادى صفرا نمود
زردى روز آينه مغربست مغرب خورشيد جهان يثربست
اى قدم از سر به رهش ساخته پا ز سر دغدغه بشناخته
بى سر و بى پا شده بشتافتى ره به حريم حرمش يافتى
كوكب اقبال تو مسعود بود عاقبت كار تو محمود بود
بخت تو زد تخت بر اوج سپهر سود به نعلين تو رخ ماه و مهر
شاهد مقصود ترا ره نمود بر تو چه درها كه ز دولت گشود
اى شده مُحرم به حريم وصال وقت طلب آمد و گاهِ سؤال
لب بگشا بهر دعاى ثواب هست درين وقت دعا مستجاب
هرچه به غيب و به شهادت درست از صدقات سر آن سرورست
باش ز گرد سر او صدقه جوى جز به حريم حرمش ره مپوى
وجه نبى را چو مواجه شوى بىخبر و واله و بىخود شوى
ص 119
خاك معلى ست كه تاج سراست نور دِهِ ديده ماه و خور است
هر طرفش مغرب صد آفتاب پرده گل گشته به روشان نقاب
بوى مسيحا دهد از خاكشان نور فروزد ز دل پاكشان
رحمت حق باد بران خاكدان كين همه گنجست در آنجا نهان
مسجد رايت بود آنجا عيان گشته منور چو رياض جنان
سر به سرش منبع نور و صفاست موضع رايات رسول خداست
طول منارش به فلك همعنان با شجر سدره شده همزبان
بركه آبى كه در آن منزلست هر طرفش راه به جوى دلست
آب رخ چشمه خورشيد ازوست تشنه او هر كه برِ طَرْف جوست
در تك آن آب، عيان ريگ آن همچو نجوم از پس هفت آسمان
از تن سيمين بَدَنان پاكتر از دل حجاج، صفاناكتر
مصرى اگر آب خورد زان سبيل تلخ نمايد به لبش آب نيل
آب خَضِر باشد از آن آب دور منبع او ظلمت و اين كوه نور
شامى اگر بر لبش آرد گذر كرده در آئينه حُسْنش نظر
يابد ازو ديده معنيش نور نور و صفا در دلش آرد ظهور
ور گذراند به زبان نام او صبح سعادت دمد از شام او
هست زمينش به صفا باغ دل تخم محبت بفشانش به گِل
هرچه بر آرد سر ازين آب و خاك گرچه گياه است شود نور پاك
پرتو علمش به جهان تافته عالم ازو نور و ضياء يافته
گوشه نشين گشته درين خاكدان شيخْ عمر مرشد اعرابيان
شد شجرش را كه در آن عرصه گشت سايه نشين طوبى باغ بهشت
هست ز عين شرف آن خاك در نور دِهِ ديده اهل نظر
تربت او كآمده نورانى است شيخ علىُّ الحق كرمانى است
زآب و گل او شجرى سر زده وز شرفش سر به فلك بر زده
آمده زآثار كرامت برش ساخته از شيره جان پرورش
گرچه ز نخلش رطبى نوش كرد نور و صفا در دل او جوش كرد
سبزه آن تربت عنبر سرشت سنبل مشكين رياض بهشت
گر چه بود رنگ سياهى برو ريخته انوار الهى درو
هست در آن عرصه چو همسايگان شيخ سماعيل كه از شيروان
آمده چون شير ژيان در خروش با دل پر جوش و زبان خموش
سوى حريم حرم كردگار يافته در ساحت آن عرصه بار
آمده و كرده در آنجا نزول خاك درش قبله اهل قبول
مقبره خواجه فضيل عياض روضهاى آمد زبهشت آن رياض
قرص قمر شمه ايوان او سر به فلك بر زده بنيان او
هر كه بدانجا ره و رو يافته فيض دل از درگه او يافته
يك طرفش از ره صدق و صفا گشته حريم حرم مصطفا
مقبره پاك خديجه دروست نور و صفا داده نتيجه دروست
فصحت آن ساحت با زيب وفر وسعت آن عرصه دولت اثر
هست زيارتگه اعيان بسى ليك نهان از نظر هر كسى
جمله در آن امكنه آسودهاند روى به خاك كرمش سودهاند
هر كه نباشد قدمش در بهشت سر نَنَهادست در آنجا به خشت
هست در اخبار كه روز پسين كآمده از حق لقبش يوم دين
ارض معلى و زمين بقيع كآمدهاند از ره معنى رفيع
هر دو ملاقى و ملاحق شوند با تبع خيل و علايق شوند
ص 133
روز جدايى كه نبيند كسى تيرهتر است از شب هجران بسى
عاشق دل سوخته در هجر يار آورد انجم همه شب در شمار
كس نكند محنت هجر اختيار مرگ جدائيست ميان دو يار
روز وداع است و فراقش زپس ناله بروى آى و به فرياد رس
خون گرى اى ديده به صد هاى هاى وقت جدائيست از آن خاك پاى
بخت كجا رفت هم آغوشيت هست كنون وقت سيه پوشيت
دل به مصيبت كسى افتاده طاق گه ز فراق و گهى از اشتياق
وقت وداع ست و اجل در كمين خاصه وداع صنمى اين چنين
كس نكند محنت هجر اختيار مرگ جدائيست ميان دو يار
اى گل باغ ملكوت الوداع مىروم اكنون به طواف وداع
با خفقانِ دل و رنجِ صداع بوى تو جان قوت شده الوداع
جان جهانى و به از جان بسى قطع ز جان چون كند آسان كسى
اى گل مشكين به نواى عجيب قطع وصال تو كند عندليب
وصل تواش سوخت به داغ جگر تا دگرى هجر چه آرد به سر
كرده به راه طلبت جان فدا مىشود اكنون به ضرورت جدا
دورى من از تو ضرورى بود ورنه كرا طاقت دورى بود
روز جداى كه خرابم ز تو كافرم ار روى بتابم ز تو
گر ز توام دُور كند بخت بد مهر توام باز كشد سوى خود
ص 138
اى خَضِر راه خدا مرحبا خيز كه شد شنبه روز قبا
تا به قبا هست قريب دو ميل طى نتوان كرد رهش بى دليل
نخل به نخل است همه پى ز پى سر به سر آورده چو در بيشه نى
هر يك از آن نخل چو سرو روان از ثمر افگنده به بَر گيسوان
در تَهِ هر نخل همه زرع و كشت چون نشود رشك زمين بهشت
هست در اين عرصه مكان دگر خوابگه ناقه خيرالبشر
بئر اريس است مسمى چو گل هست در او خاتم ختم رسل
چشمه زرقاست كه چرخ كبود آمده پيشِ ره او در سجود
در صفت قصر رفيع قبا كرده دلم پيرهن و جان قبا
بئر رسول ست كز آب حيات لب به لب استاده چو جوى فرات
كعبه به صد جاى ز شوق قُبا ساخته پيراهن عزّت قَبا
هشت كَرَتْ بهر نوافل قيام چون رسى از ره سوى مسجد خرام
هر كه به شنبه كند آنجا نزول عمره برآورد به قول رسول
محمد على مهدوى راد
در آمد
حج بزرگترين، شكوهمندترين و گستردهترين گردهمايى مؤمنان و مسلمانان است كه در زمانى محدود با ديدگاهها، انديشهها، روشها و منشهاى گوناگون، در سرزمين مقدس و بر محور خانهاى ديرپاى شكل مىگيرد. اگاهى از چگونگى حجگزاريها، اطلاع از چه سانىِ جاريهاى اين كنگره سترگ، سودمند است و ارجمند. ثبت و ضبط رويدادها، حادثهها و رويارويىهاى گونهگون فرهنگى، اجتماعى و سياسى براى آيندگان، چونان دستمايههاى زرّينى خواهد بود كه آنان را به چگونگى برگزارى اين مراسم بياگاهاند و از چندى و چونى انديشه، آرمان و اهداف امروزيان مطلع سازد. ثبت و ضبط حوادث اين سفر عظيم و سفرنامهنگارى براى گزارش چگونگى شكل گيرى اين مراسم بزرگ و مسائل مرتبط با آن، از ديرباز مورد توجه هوشمندان و متفكران بوده است.
بخش قابل توجهى از آثار مكتوب فرهنگ ما را در سدههاى اخير سفرنامههاى حج تشكيل مىدهد كه برخى از آنها بسيار خواندنى و سودمند است (رك: به سوى ام القرى، رسول جعفريان، در مقدمه اين كتاب شمارى از
سفرنامههاى حج ياد شده است) اين را نيز بيفزاييم كه نگاشتههايى از اين دست و گزارش تفصيلى و تحليلى آنچه در حج گذشته است امروز نيز مىتواند براى كسانى كه توفيق راه يافتن به ديار دوست را نيافتهاند در آگاهى از چگونگى آن محيط و چند و چون افكار و انديشه مسلمانان و جاريهاى جهان اسلام و تحوّلات جامعه اسلامى و ... سودمند افتد. اكنون سالهاست كه بعثه مقام معظم رهبرى به ثبت و ضبط و گزارش چگونگى حجگزارى مسلمانان همت مىورزد. آثارى كه در اينباره سامان يافته است، سودمند و خواندنى است، و در اين شماره سفرنامههاى تدوين شده در سالها اخير را معرفى مىكنيم:
سيماى حج در سال 70
مرتضى سرهنگى، عبداللَّه گيويان، هدايت اللَّه بهبودى (چاپ اول، تهران، حوزه نمايندگى ولى فقيه در امور حج و زيارت، 1371) 396 صفحه+ تصوير.
اين مجموعه با ديباچهاى آغاز مىشود. درباره ويژگيهاى حج سال هفتاد و آنگاه گزارش حج است بگونه روزانه. از ابتداى پرواز حاجيان به سوى ديار دوست، كه از 6 خرداد 1370 آغاز مىشود، تا بازگشت به وطن، كه روز 14 تير 1370 است. رويدادها و جريانهاى گوناگون فرهنگى، اجتماعى و چگونگى حجگزارى حاجيان، در گزارش روزانه به تفصيل آمده است. برخى از آنچه در اين مجموعه آمده، خواندنى است و بر رويهم كتاب تصويرى گويا از حج آن سال به دست داده است.
كشتى گوشت خريدارى شده از نيوزلند در اسكله جدّه آتش مىگيرد و براى مدت كوتاهى زائران با كمبود گوشت روياروى مىشوند. (ص 47)
روحانى برجسته پاكستانى با مراجعه به بعثه از دشوارى آفرينيهاى سعوديان در فرودگاه پرده برداشت و ضمن گزارش مهمى از اوضاع سياسى جهان اسلام، چگونگى ورود حاجيان پاكستان به سعودى را گزارش كرد. (ص 49)
جوانى از اردن گفت: امروز انقلاب اسلامى و تفكر روشن امام خمينى- ره- به
عنوان الگوى نهضتهاى آزادى بخش جهان تلقى مىشود و ما نمونههاى عينى آن را در مبارزات خستگى ناپذير ملتها، عليه ظلم جهانى مشاهده مىكنيم و .... (ص 81)
دو دانشجوى ايرانى در شهر پيامبر پيمان زندگى بستند و مراسم ازدواج آنان را همراهان و زائران جشن گرفتند. (ص 87)
دو تن از عالمان أباضى با عالمان مستقر در بعثه ملاقات كردند. آنان به وجود مستمر اجتهاد در فقه اباضى تأكيد كردند و از جنگ نفت به عنوان عذاب الهى براى كويتيان ياد كردند كه در جنگ عليه امام خمينى- ره- عراقيان را يارى كرده بودند. (ص 90)
اطلاعيه دست نويس در ديوار يكى از مساجد از فسادها، شادخواريها و روابط ناسالم در ميان خانوادهها در دولت سعودى، پرده برداشته است. (ص 120)
مأمور مخفى سعودى پس از برخوردهاى بسيار ناهنجار و مقاومت زائران ايرانى، به روى آنان اسلحه كشيد، زائران با سرعت تمام او را خلع سلاح كردند و آنگاه همراه اسلحهاش تحويل مركز پليس دادند! (ص 143)
گفتگوها، ملاقاتها و نامهها در جهت چگونگى برگزارى مراسم برائت از مشركان و تعيين محل آن (ص 190- 187) چهارمين سمينار بين المللى حج و چگونگى آن (ص 208- 190) سخنان متفكران مختلف از كشورهاى اقاليم قبله در اين مجمع، مهم و خواندنى است.
گزارش تفصيلى برگزارى مراسم برائت از مشركان، دشوارى آفرينى و آزار رسانيهاى مأموران سعودى در ضمن برگزارى مراسم و گزارش بازتاب انجام اين مراسم.
(ص 221- 212)
در صفحات ديگر كتاب حوادث و وقايع و گزارشهاى جالبى از جاريهاى حج آمده است، در پايان اين نگاه گذرا، بخشى از يك سخنرانى را مىآورم:
كار پيامبران گشودن دريچهاى از عالم معنا به عالم مادى انسان بود تا از اين طريق انسان بتواند نَفَسى بكشد و نورى از ملكوت بر جان و دلش بتابد. خداوند مكرمت فرمود و دروازهاى از جهان معنا را بر خاكدان زمين گشود؛ اين دروازه كعبه است، كعبه مقدسترين جاى هستى است و .... (ص 284)
با كاروان ابراهيم
رسول جعفريان، محمد على خسروى (چاپ اول، حوزه نمايندگى ولى فقيه در سازمان حج و زيارت، 1371) 356 صفحه، وزيرى.
اين كتاب گزارش حج سال 71 است كه در هشت فصل سامان يافته است:
در فصل اوّل و با عنوان «آهنگ راه»، از فعاليتهاى بعثه قبل از موسم حج سخن رفته است. و از مجموعههاى آموزشى كه معاونت آموزش براى آمادگى زائران و آگاهى راهيان ديار دوست نشر داده است.
در فصل دوّم و با عنوان «راويان حضور» گزارش استقرار بعثه مقام معظم رهبرى است و چگونگى فعاليتهاى بعثه در حرمين شريفين. ديدارهاى مختلف نماينده محترم ولى فقيه و سرپرست زائران ايرانى با اشخاص و گروههاى مختلف نيز در اين بخش گزارش شده است. ديدار حاجيان و چهرههاى برجسته اقاليم قبله و اظهار نظرهاى آنان درباره انقلاب اسلامى و بنيادگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت امام خمينى- ره- خواندنى و شنيدنى است؛ از جمله ديدار و گفتار دكتر لنسل مسؤول مركز اسلامى اتريش با نماينده ولى فقيه (ص 65)؛ در اين بخش به انتشار بيانيههاى مختلف، براى هدايت زائران نيز گزارش شده است.
در فصل سوّم از نقش روحانى و هدايتگرى فكرى و معنوى زائران سخن رفته است.
تلاشهاى گروه ارشاد، تهيه فيلم از مراحل اعمال حج و حجگزاريها و چگونگى حضور عالمان اهل سنت در بعثه و سابقه تشكيل واحد اهل سنت در آن و تلاشهاى آنان در هدايت زائران سنى مذهب ايرانى، و نشريه زائر و چگونگى آن در اين بخش گزارش شده است.
(ص 98- 87)
فصل چهارم با عنوان «ياد ياران»، گستردهترين فصلهاى كتاب است. اين فصل ويژه گزارش مراسم و اجتماعات است. يادواره حضرت امام خمينى- ره- در مدينه، گزارش
تفصيلى، دقيق و خواندنى مراسم برائت از مشركان، متن كامل پيام مقام معظم رهبرى به مسلمانان و زائران، چگونگى برگزارى دعاى كميل، قرائت قرآن در مسجدالحرام، مراسم شستشوى كعبه، يادواره امام در مكه، انجمنواره مجمع التقريب، سمينار بين المللى حج، گردهمآيى مجمع جهانى اهل بيت، انجمنواره مدينه نخستين پايگاه حكومت اسلامى، مراسم بزرگداشت كبوتران خونين بال مكه (شهداى مظلوم حرم الهى در سال 1406) و مراسمى با عنوان شب عراق، افغانستان، كشمير و بالاخره مراسم روز غدير خم.
در اين گزارشها افزون بر چگونگىِ برگزارى اين مراسم، گزيدهاى از مقالات نيز آمده است؛ از جمله در گزارش سمينار بين المللى حج گزيده مقالات معناى «لا جدال فى الحج»، لزوم حفظ آثار و اماكن و بناهاى تاريخى، حج وسيلهاى براى نمايش قدرت و حاكميت اسلامى و از سمينار مجمع تقريب مقالات: عوامل تقريب صميميت، پايهها و راههاى تقريب، ضرورت وحدت امت اسلامى و .... (ص 216- 99)
در فصل پنجم با عنوان رنگ بى رنگى حجگزارى مسلمانان گزارش شده است و حال و هواى زائران ديار قدس از ديگر اقاليم قبله و چگونگى انديشه، باورها و نگرشهاى آنان درباره انقلاب اسلامى ايران و آنگاه گزارشى گويا از وضع شيعيان در مدينه و تلاشهاى اجتماعى، فرهنگى و چگونگى معيشت آنان. (ص 251- 218)
در فصل ششم چگونگى اجراى اين سفر عظيم الهى و تلاش گسترده و ارجمند سازمان حج و زيارت در سامان دادن به آن گزارش شده است، با نمودارهايى از تعداد حاجيان چگونگى آنان بلحاظ سواد، سن و ... و تلاشهاى اجتماعى، تداركاتى، بهداشتى و ... سازمان حج. (ص 257- 254)
فصل هفتم و با عنوان «در حاشيه حج» كوتاه است اما خواندنى، چگونگى بازار كالا، سرقت پديده جديد، و جالب آن كه گاه با اسلحه و ماشين داراى شماره سعودى و يا خودروهاى پليس!
بهنگام استلام حجر 1500 دلار رفت! (ص 303)، در مسجدالحرام 1050 ريال سعودى و نيز 2500 ريال، 1000 ريال سعودى و مقدارى پوشاك در منطقه عزيزيه و ....
(ص 309- 295)
فصل هشتم، فصل پايانى كتاب است با عنوان «ميقات در آينه». اين بخش گفتگوهايى است با متفكران و عالمانى كه توفيق زيارت يافتهاند و در اين ديدارها از دريافتها، و ديدگاههاى خود درباره حج و مسائل جهانى سخن گفتهاند.
كتاب (با كاروان ابراهيم) را اديب و شاعر ارجمند جناب موسوى گرمارودى ويرايش كردهاند.
با كاروان عشق
محمد على مهدوى راد، رسول جعفريان (چاپ اول، تهران، نشر مشعر، 1372) 434 صفحه، وزيرى+ تصوير.
اين كتاب گزارش تفصيلى حج و بديگر سخن، سفرنامه جمعى حج است. در اين مجموعه از چگونگى برگزارى مراسم حج هفتاد و دو و جاريهاى آن سخن رفته است، و تصويرى گويا از چگونگى حجگزارى در آن سال عرضه شده است. كتاب با نوشتهاى آغاز مىشود با عنوان «در حريم دوست» كه حال و هواى زائران در آن ديار را ترسيم كرده و فضاى عطرآگين آن لحظات نورانى را گزارش كرده و چگونگى آن تجمع شگرف را در مراحل مختلف به تصوير كشيده است، اين نوشته با نثرى فاخر، دلپذير است و خواندنى، در بخشى از نوشته ياد شده چگونگى عاشقانى كه بر مظلوميت بقيع مىگريند بدينگونه ترسيم شده است:
جمعيتى انبوه سرازير آن مىشود هر كس به آهنگى و هوايى. امّا اين مزار بىپيرايه كه تبلورى از مظلوميت است اكنون در گرداگردش شاهد تجمّعى شگرف است. تركان با لباسهاى متحدالشكل در ميان جمع، نمودى زيبا دارند و پاكستانيان با احساسى رقيق و قلبى مالامال از عشق و مظلوميت؛ التهابى شگفت. آنان گويا در اين آينه مجموعه مظلوميت خود را نيز مىنگرند و مظلوميت خود با امامشان را يكجا فرياد مىكنند.
بحرينيان با آرامشى ستودنى، جمعى و گاه فردى به گونهاى دلپذير با رهبرشان راز مىگويند. و ايرانيان حضورشان جلوهاى عظيم و نمودى خيره كننده دارد، اشكها كه بر گونهها مىريزد، شانهها كه مىلرزد، سينهها كه برمىآيد و فرو مىنشيند، رگها كه متورم مىشود، چهرهها كه ملتهبانه به سرخى مىگرايد؛ چشمها نه اشك كه خون مىريزند همه
و همه نمايش عظيمى را رقم مىزند.
جانبازان بر روى چرخها آرام مظلوميت را فرياد مىكنند و كهنسالان با كمرهاى خميده عشق به پيشوا را زمزمه. اينجا سرزمين عشق است و مظلوميت. عاشقان با معشوق راز مىگويند، و زمرمههايى را بر لب دارند كه فقط عاشقان دانند و معشوقان.
و چگونگى «جبلالرحمه» در روز پرشكوه عرفات بدين سان:
جبلالرحمه در دل عرفات نيز ديدنى است، زائران كه يكسر سفيد پوشند چون بر آن فراز مىآيند و از ستيغ تا دامنه آن را مىپوشانند از دور كوه بزرگى را ماننده است كه گويى تمام آن با برف پوشيده است: سفيدِ سفيد.
كتاب در نه فصل سامان يافته است. فصل اوّل با عنوان «آغاز راه» گزارشى از تمهيدات بعثه مقام معظم رهبرى و سازمان حج و زيارت در آستانه حج.
فصل دوّم به مسائل فرهنگى پرداخته است. و در آغاز از تلاشهاى معاونت آموزش و تحقيقات بعثه سخن گفته است. با گزارشى از آثار چاپ شده درباره حج و مناسك آن، آنگاه نقش روحانيان در حج و تأثير آن در چگونگى حجگزارى حاجيان بحث شده و در ضمن گفتگويى با معاونت امور روحانيان چگونگى گزينش آنان و نيز مسؤوليتهايشان گزارش شده است. در بخشى از اين فصل و با عنوان «حج و مسائل فقهى»، گفتگويى است و گزارشهايى از شوراى استفتا، و مشكلات فقهى حجگزارى و جستجوى راه حلهايى براى گشودن گرههاى آن مانند مسأله قربانى و ....
ارشاد زائران براى بهتر و آبرومندانه برگزار كردن حج و دشواريهايى كه در اين زمينه وجود دارد در بخش ديگرى از اين فصل گزارش شده است. (ص 112- 65)
«حج و مسائل سياسى» عنوان چهارمين فصل كتاب است كه گستردهترين فصول آن نيز هست. اين فصل در دو بخش تدوين يافته است. بخش اوّل گزارشهايى است از انديشهها، داوريها، باورها، و نگاههاى زئران به مسائل جهان، جهان اسلام، انقلاب اسلامى ايران، شخصيت امام خمينى- ره-، جريان احياى تفكر اسلامى و چگونگى بازگشت به مجد و شكوه وحدت و همدلى و همرازى مؤمنان و مسلمانان. اين گزارشها خواندنى و تنبهآفرين است. بنگريد:
بدانيد ما در اين عصر هر چه داريم از بركت پيروزمندانه نهضت بزرگ اوست [امام خمينى] ما شيفته آن مرد بزرگ تاريخى هستيم. (ص 119)
«آقا! مسأله فلسطين فقط با اعلان جهاد همگانى قابل حل است، با نرمش و سازش و حركتهاى ديپلماسى نمىشود به حل نهايى فلسطين نزديك شد.» اين ديدگاه پيرمردى است زجر كشيده از آن ديار. در اين بخش مسائل فلسطين، الجزاير، تركيه، مسجد بابرى، سلمان رشدى از نگاه مسلمانان و حجگزاران گزارش شده است. (ص 142- 115)
سعوديها برگزارى مراسم برائت از مشركان را هرگز خوش نمىداشتند؛ جنايت بىنظير آنان به سال 1366 و كشتار درنده خويانه آنان نشانگر خشم و كين حاكمان سعودى از اجراى اين مراسم است. سال هفتاد و دو، با تمام توان از برگزارى آن جلو گرفتهاند.
در بخش دوّم اين فصل گزارشى است تحليلى و گام به گام از چگونگى برخورد سعوديان با مراسم برائت و جلوگيرى از انجام آن و در نهايت چگونگى انجام مراسم در سرزمين منا و بازتاب آن در رسانههاى دنيا، و عكس العمل حاكمان و مفتيان سعودى با آن.
(ص 218- 143)
فصل چهارم ويژه گزارش ديدارهاى نماينده محترم ولى فقيه و سرپرست زائران ايرانى است. كه با گزارش مراسم استقبال به روز 20/ 2/ 72 آغاز مىشود. با گزارش ديدار جمعى از روحانيان و زائران تهرانى به روز 29/ 2/ 72 پايان مىيابد. (ص 241- 221)
از جمله اقدامات ارجمند بعثه مقام معظم رهبرى در موسم حج، برگزارى سمينارهاى علمى، فرهنگى درباره مسائل فرهنگى، اجتماعى و سياسى جهان اسلام است. در اين فصل چگونگى برگزارى اين سمينارها و مسائل مطرح شده در آن گزارش شده است، با گزارشى گزينه از مقالهها و بحثها از جمله، سمينار حج و تقريب، سمينار مجمع جهانى اهل بيت- ع-، سمينار محمد- ص- الگوى زمامداران و ... (ص 287- 247)
در فصل ششم و با عنوان «جلوه حق»، از نقش حج در تفاهم و شناخت درست جريانهاى فرهنگ اسلامى باز گفته شده و از نقش حج در شناساندن چهره راستين تشيع گفتگو شده است؛ گزارشهاى اين بخش خواندنى و تنبه آفرين است، چگونگى برگزارى مراسم دعاى كميل در مدينه و شبى با قرآن از جمله گزارشهاى ديگر اين بخش است.
(ص 303- 289)
در فصل هفتم مسائل اجرايى و تداركاتى و چگونگى يارى رسانى سازمان حج و زيارت
به زائران، گزارش شده است و نيز فعاليتهاى هيأت پزشكى (ص 331- 307)
در فصل هشتم و با عنوان «در سرزمين وحى» گفتگوهايى گزارش شده است از زائران و نيز از كسانى كه سالهاى سال توفيق ديدار را داشتهاند و سينههايشان انباشته است از خاطرات چگونگى حجگزارى در ديروز و امروز، اين گفتگو كه نمايشگر چگونگى نگاهها، باورها و احساسها و برداشتهاى زائران را مىنماياند، بسى خواندنى است، چگونگى حجگزاريهاى برخى از كشورهاى اسلامى، و نيز ديگرسانيها و تحوّلاتى كه در اماكن مقدسه روا شده است نيز در اين بخش گزارش شده است. (ص 398- 345)
فصل نهم مصاحبههايى است خواندنى و سودمند با شخصيتها و متفكران اسلامى درباره جهان اسلام مسائل مرتبط با حج و شناخت جريانهاى فكرى و سياسى اقاليم قبله و با عنوان «ديدگاهها»، بدينسان «با كاروان عشق» سفرنامه جمعى عاشقانى است به عشق ديار يار و حريم دوست، روزهايى را سرشار از اميد، تلاش و اقدام در آن وادى قدس گذراندهاند.
به سوى ام القرى
رسول جعفريان (چاپ اول، تهران، نشر مشعر، 1373) 343 صفحه، وزيرى.
اين كتاب مجموعهايست از چهار سفرنامه كه نويسنده در يكى، ديدارها و دريافتهاى خود را گزارش كرده و سه سفرنامه ديگر را با تصحيح و تعليق در اين مجموعه نشر داده است.
كتاب با گزارشى خواندنى و سودمند آغاز مىشود. از سفرنامههاى حج و رسالههاى فارسى در جغرافياى حرمين شريفين، در اين فهرست بر روى هم 67 سفرنامه و رساله معرفى شده است. (ص 18- 13)
بخش اوّل اين مجموعه، گزارشها، ديدارها و چگونگى حجگزارى حاجيان در سال 73 است كه نويسنده گزارش كرده است، او گزارش را از فرودگاه آغاز مىكند و با گزارش چند خاطره از حاجيان همسفر پايان مىبرد. نگاه نويسنده تيز بينانه و گزارشها بلحاظ تاريخى
داراى اهميت است. جزوههاى تبليغى وهابىها و چگونگى محتواى آنها (ص 29) خطابه خطيب جمعه (ص 30) برنامههاى تلويزيون عربستان در ايام حج (ص 37) و گزارشى از كاروانهاى عرب شيعى و مناسب خوانيها و روضه خوانيهاى آنها. (ص 40)
نويسنده به مناسبتى (گو اين كه تا حدودى لا يتچسبك!) به تاريخ نقب زده و چگونگى تعمير ديوار كعبه توسط عالمى كاشانى را به سال 1039 گزارش كرده است (ص 43) بن باز، مفتى آن ديار به جواز صلح با اسرائيل فتوا داده است- چشم فقهاى اهل سنت روشن!- و نويسنده چگونگى اين فتوا را گزارش كرده است. (ص 49)
گفتگوهاى نويسنده نيز خواندنى است، از جمله گفتگوى وى با جوانى انقلابى از الجزاير (ص 75) و با جوانى از مدرسان دانشگاه مدينه (ص 76)
نويسنده به مناسبت يادكرد برخى از جايهاى تاريخى مدينه، دگربار نقبى به تاريخ زده و چگونگى مدينه را به سال 1255 گزارش كرده است. چگونگى تدارك برگزارى مراسم برائت از مشركان، و جلوگيرى سعوديان از برگزارى آن (ص 95)
برگزارى كنفرانس مجمع تقريب، و مجمع اهل بيت (ص 97) از ديگر گزارشهاى نويسنده است. نويسنده گفتگويى خواندنى را گزارش كرده است و نشان داده است كه چه سان در آن ديار سخن از سياست دلهره آفرين است، و اين كاش عنوان آن را مىگذاشت «بحث سياسى موقوف!» كه در پايان گزارش آمده است (ص 120) گزارشهاى عرفات، مشعرالحرام و منا نيز خواندنى است. اين بخش با خاطراتى از زائران و اشعارى دلپذير از شاعران پايان يافته است.
بخش دوّم سفرنامه حج ميرزا على اصفهانى است به همراهى تنى چند از مؤمنان؛ از جمله عالم جليل جناب حجتالاسلام سيد محمد طباطبايى فرزند ارشد مرحوم آيتاللَّه سيد محمد كاظم طباطبايى. گزارشگر دقيقالنظر، اين مجموعه سفرنامه را بر اساس شهرها و ديهها تنظيم كرده و از شهر و دهى ياد كرده و آن را وصف كرده است به مثل: قطيفه، آبادى دلنشين، كثيرالنعمه خوش هوايى است ... چشمه آب بسيار عذب و زلالى دارد و ... (ص 180) در وصف شهرها، و آباديها و مردمان آنها و نيز خلق و خوى و منش آنها، گاه نكات جالبى مىآورد.
در وصف شام آورده است: فَسَقه و فَجَره، ملل معروفه با اسباب مهيّا، مشغول عيش و طرب خود هستند. يهوديهاى آن شهر از ساير ملل وقيحترند، زنها و دختران ايشان با سر و سينه و ساق و دست مكشوف حركت مىنمايند، بالنسبه مسلمين مستورترند (ص 183) او به تاريخ 17 ذىقعده 1331 به مدينه وارد شده است و تصويرى از وضع شيعيان آن روزگار غمبار است (ص 190) گزارش وى از مدينه كوتاه است؛ كه توقف آنها كوتاه بوده است. در راه مدينه به مكه دزدان به كاروان آنها حمله مىآورند و دوبار غارت مىشوند. و اين حادثه را بسيار گويا و غمآفرين تصوير كرده است (ص 193) از مدينه تا مكه گزارشهاى وى جالب و در شناخت آن وادى سودمند است. ورود به مكه را نيز عاشقانه و زيبا گزارش كرده و با اين شعر به اوج رسانده است كه:
بس كه دل بر سر دل ريخته جان بر سر جان سر كويش رَهِ آمد شدِ ما مسدود است
در ضمن گزارشهاى مختلف از چگونگى برگزارى مناسك و اعمال، نكات اخلاقى و معرفتى نيز مىآورد و سفرنامه را خواندنىتر مىكند. وصف وى از مشاهد مشرفه نيز گويا و جالب است.
سفرنامه سوم را محمد ولى ميرزا نگاشته است. وى از فرزندان فتحعلى شاه قاجار است كه به سال 1260 قمرى ابتدا به عراق و آنگاه به حجاز سفر كرده است، و در اين سفرنامه از چگونگى شهرها، آباديها و سوانح راه و حوادث روزگار و چگونگى برگزارى مراسم حج، گزارشهايى ارائه داده است. برخى از اطلاعات وى از نجف، كربلا، و چگونگى حجگزارى حاكمان آن روزگار و اداره حرمين شريفين خواندنى و سودمند است. او منازلى را كه كاروانيان بايد براى رسيدن به مكه، از شام تا مكه مىپيمودند، ياد كرده است. وصف مسجدالحرام و مسجدالنبى نيز گويا و جالب است. او مىنويسد:
زيارت اهل قبورِ بقيع مشرف شديم، آنچه در گنبد مدفون بودند و در ميان يك صندوق بودند. عباس عموى پيامبر- ص- و حضرت امام حسن- ع- و امام زين العابدين- ع- وامام محمد باقر- ع- و امام جعفر صادق- ع- همگى در يك ضريح مىباشند. (ص 261)
او گرفتارى كاروانشان را در دست دزدان نيز به تفصيل گزارش كرده است (ص 266) و در پايان سفرنامه با عنوان «فايده» به نكاتى اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى اشاره كرده و برخى از شيوههاى حجگزارى و قراردادهاى اجراى حج را آورده است.
چهارمين بخش اين مجموعه، گزارش دقيق و گويايى است از مدينه منوّره، به خامه محمد ميرزا مهندس، از عالمان و جغرافيا دانان دوره ناصرى كه به سال 1294 با مشاهده و وارسى دقيق مدينه و جايهاى تاريخى آن، نگاشته است. او از «ينبع»، راه ينبع تا مدينه طيبه و منازل آن سخن گفته و آنگاه مدينه و وادى بطحان را شناسانده است.
مسجدالنبى را به اجمال امّا دقيق وصف كرده و آنگاه به تفصيل چگونگى آن وادى نور را گزارش نموده است. آنگاه سخن را به اطراف مدينه كشانده و از مساجد و جايهاى تاريخى آن سخن گفته است. عمده مطالب كتاب مشاهدات شخصى اوست كه بسيار مغتنم است.
آقاى جعفريان بر رسالهها مقدمه نگاشته و از چگونگى آنها به اختصار سخن گفته است و در پايان، فهرست اشخاص، جايها و ابدان را افزوده است كه سودمند است و كارآمد.
اين مجموعه بر رويهم اثرى است خواندنى و در شناخت آن وادى قدس و چگونگىهايش در سدههاى اخير، سودمند.
سفرنامه مكه
حسام السلطنه، بكوشش رسول جعفريان (چاپ اول، تهران، نشر مشعر، 1374) 360 صفحه، وزيرى.
ادبيّات سفرنامه نويسى در دوره قاجاريه بگونهاى چشمگير گسترش يافته است و اين كتاب يكى از نمونههاى برجسته ادبيات سفرنامه نويسى است. نگارنده آن حسام السلطنه فرزند عباس ميرزا از چهرههاى برجسته قاجارى در نيمه دوّم قرن سيزدهم هجرى است. كه در آن روزگار مناصب متعدّدى داشته و در ايالات گوناگونى حكم رانده است. او سفر خويش به بيت اللَّه الحرام را، شعبان 1297 آغاز كرده و جمادى الثانى 1298 پايان برده است.
او در اين سفرنامه چگونگى شهرهاى استانبول، مكه، مدينه، دمشق، بيت المقدس و مصر را گزارش كرده است. تصويرهاى وى از جايها و بناهاى تاريخى دقيق و خواندنى است.
گزارشهاى وى از استانبول جالب و خواندنى است، چگونگى عمارت سلطنتى دولت
عثمانى (ص 71) مساجد مختلف آن ديار از جمله مسجد ايازصوفى (ص 76) لنگرگاه بندر ساس (ص 87) كانال سوئز (ص 91) و ... در اين بخش گزارش شده است.
در گزارش مكه معظمه، چگونگى شهر مكه را در آن روزگار گزارش كرده و از مسجدالحرام، و بخشهاى مختلف آن مانند اركان كعبه، حجرالاسود، مقام ابراهيم، چاه زمزم، حطيم، و ... سخن گفته است (ص 136- 109) در گزارش مدينه منوّره نيز ابتدا از مسجدالنبى سخن گفته است و چگونگى آنرا به تفصيل شرح داده است. (ص 151- 144) آنگاه چگونگى قبرستان بقيع را گزارش كرده است كه در آن روزگار داراى بنا و ضريح بوده است. اين گزارش بلحاظ تاريخى قابل توجه است، بخشى از آن را مىآورم:
بدان كه قبرستان بقيع نسبت به حرم شريف در مشرق مايل به جنوب است و بقاعى كه در قبرستان مزبور است، اوّل بقعه ائمه اربع است كه امام حسن مجتبى و على بن الحسين و امام محمّد باقر و امام جعفر صادق- عليهمالسلام- است. در وسط بقعه مباركه، ضريح صندوق بزرگى است كه دو صندوق در ميان است، يكى صندوقى است كه قبور ائمّه اربعه در ميان آن باشد و ديگرى صندوقى است كه قبر عباس عموى پيغمبر- ص- در ميان آن است. ميان صندوق و ضريح، قريب نيم ذراع فاصله است و طرف پايين ضريح كه سمت پاى ائمه اربعه محسوب مىشود شبكه است و اين بقعه را محمد على پاشاى مصرى در سنه 1234 به امر سلطان محمود خان تجديد عمارت كرده است و در طرف جنوب اين بقعه نيز ضريح صديقه طاهره- عليهاالسلام- است كه متّصل به ديوار است. در اطراف ضريح نيز از فلزّ برنج، شباكى قرار دادهاند كه ده دهنه دارد؛ سه دهنه آن از طرف يمين باز است و باقى مشبّك است و در بالاى آن دو قبّه نقره گذاشتهاند كه از هندوستان آوردهاند و چهلچراغ هم از سقف بر بالاى ضريح آويختهاند كه از بلور است.»
چگونگى كوه احد، مسجد قبا، چاههاى مدينه، مساجد مدينه، كوههاى مدينه نيز به تفصيل گزارش شده است. افزون بر اينها گزارشهاى وى از جايها و اماكن تاريخى مسير راه نيز سودمند است، «مداين صالح»، «تبوك»، «وادى المسوخات» و ....
پس از گزارش مدينةالنبى- ص-، گزارش چگونگى دمشق است. با گزارشهايى دقيق از دمشق، حدود شام، مسجد جامع اموى، صحن و مسجد زينبيه، بقعه مباركه حضرت رقيه، محيى الدين عربى و صحن و مسجد بقعه وى و ... او در ضمن اين شرحها و گزارشها از
شهرهاى مختلفى نيز سخن گفته است؛ دقيق و گويا و با توجه به ابعاد مختلف آنها از جمله:
يافه، رمله، قطرون، أبى غوش و .... (ص 189- 208)
پس از آن از «بيت المقدس» سخن گفته است، با گزارشهايى از بيت المقدس و پيشينه آن و تحوّلات و ديگرسانيهايى كه در آن وقوع يافته است، صحن قبّه، مسجدالاقصى و پيشينه آن، احاديث نگاشته شده بر اطراف صخره، تاريخهاى نگاشته شده بر قبّه در تعميرهاى مختلف ابواب صحن، رواقهاى صحن، مقبره حضرت مريم، بقعه ابراهيم خليل، بيت اللحم و .... (ص 234- 212) در تمام آنچه ياد شد حسام السّلطنه گزارشهاى خود را با مسائل تاريخى و جاريهاى تاريخى پيرامون آنها آميخته است.
پس از آن گزارش مصر است، با توصيف جالبى از «عمارت رأس التين» كه بقول گزارشگر ابتدا انجيرستان بود و در روزگار اين گزارش «دارالحكومه» بوده است.
و آنگاه از اسكندريه، ميدان منشيّه [تفرّجگاه مصريان]، باغ نزهت، مناره فردوس اسكندريه، بقعه حضرت زينب (س) كه وصفى جالب و خواندنى دارد. مصر، بقعه رأس الحسين، رود نيل مقابر مشهور ديگر، اهرام، و .... (ص 265- 242)
در بازگشت به ايران نيز، بندر پوتى، رودخانه ريوَنْ، تفليس، مرند، تبريز و ... توصيف شده است.
آقاى جعفريان آنرا بر اساس يك نسخه تصحيح و بازنويسى كرده و گاه پاورقىهايى بدان افزوده است و در مقدمهاى از حسام السّلطنه و زندگانى اجتماعى و سياسى او سخن گفته و فهرستى از سفرنامههاى فارسى را بدست داده است. سفرنامه حسام السلطنه در مجموع اثرى است سودمند و داراى آگاهيهاى كارآمد از شهرها و آباديها، مردم و فرهنگ آنروزگاران.