ghaemiyeh.com
نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن
نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی
مصحح: یاحقی، محمد جعفر
الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی
محل نشر: مشهد مقدس، ایران
سال نشر : 1376.
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ
بدان كه اين سورت مكّى است الّا قوله: وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ... (1)تا به آخر سورت.و صد و هژده (2)آيت است،و دو هزار و هشتصد و چهل كلمت است،و هفت هزار و هفتصد (3)و هفت حرف است.
و روايت است از ابو امامه از ابىّ كعب كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله (4)گفت:هركه (5)سورة النّحل بخواند،خداى تعالى او را حساب نكند بر (6)نعمتى كه او را داده باشد (7)در دنيا،و او را مزد آنان دهد كه به وقت مرگ وصيّت (8)نكو كنند (9).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . أَتىٰ أَمْرُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ (1) يُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ (2) خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعٰالىٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ (3) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ (4) وَ اَلْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَكُمْ فِيهٰا دِفْءٌ وَ مَنٰافِعُ وَ مِنْهٰا تَأْكُلُونَ (5) وَ لَكُمْ فِيهٰا جَمٰالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ (6) وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَكُمْ إِلىٰ بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بٰالِغِيهِ إِلاّٰ بِشِقِّ اَلْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (7) وَ اَلْخَيْلَ وَ اَلْبِغٰالَ وَ اَلْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهٰا وَ زِينَةً وَ يَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (8) وَ عَلَى اَللّٰهِ قَصْدُ اَلسَّبِيلِ وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاكُمْ أَجْمَعِينَ (9) هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لَكُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ (10) يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ اَلزَّرْعَ وَ اَلزَّيْتُونَ وَ اَلنَّخِيلَ وَ اَلْأَعْنٰابَ وَ مِنْ كُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (11) وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (12) وَ مٰا ذَرَأَ لَكُمْ فِي اَلْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ (13) وَ هُوَ اَلَّذِي سَخَّرَ اَلْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَى اَلْفُلْكَ مَوٰاخِرَ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (14) وَ أَلْقىٰ فِي اَلْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (15) وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ (16) أَ فَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لاٰ يَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ (17) وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (18) وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ (19) وَ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ (20) أَمْوٰاتٌ غَيْرُ أَحْيٰاءٍ وَ مٰا يَشْعُرُونَ أَيّٰانَ يُبْعَثُونَ (21) إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَالَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (22) لاٰ جَرَمَ أَنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا يُسِرُّونَ وَ مٰا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْتَكْبِرِينَ (23)(10)
1) .سورۀ نحل 16 آيۀ 126.
2) .آج:هجده،لب:هيجده.
3) .آط،آب،آج:هفتصد.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:عليه السّلام.
5) .قم،آط،آب،آز،آج،لب+او.
6) .آط،آب،آز،آج،لب+آن.
7) .آج،لب:ندارد.
8) .آج،لب:وصيّتى.
9) .جميع نسخه ها:نيكو كنند.
10) .قم،آج،لب+به نام خداى بخشايندۀ مهربان،آب+خداى بسيار بخشايش بسيار دانش.
11) .قم،آج،لب+پس.
12) .قم:از آنچه.
بفرستد فريشتگان را بر وحى (1)از فرمان او برآن كه (2)خواهد از بندگان او كه آگاه كنى،نيست خداى مگر من،بترسيد (3)از من.
بيافريد آسمانها (4)و زمين (5)به درستى،بزرگوار است ازآن كه با او انباز گيرند.
بيافريد آدمى را از آب،چون بنگرى او خصمى است روشن.
و چهارپا (6)بيافريد براى شما در آن گرمايى هست و سود (7)،و از آن مى خورى.
و شما راست در او (8)نيكويى چون نماز شام بازآيى (9)و چون آنگاه (10)به چره برى.
و بر مى گيرد (11)بارهاى شما به شهرى كه نرسى (12)به آنجا الّا به رنج تن (13)، خداى شما مهربان و بخشاينده است.
[و زينة] (14)،و اسپان و ستران (15)و خران تا برنشينى (16)[و براى آرايش] (17)و بيافريند آنچه شما ندانى.
و بر خداست راستى راه و از آن باشد كه كژ بود اگر خواهد ره نمايد (18)شما را همه (19).
1) .قم،آط،آب،آج،لب:به وحى.
2) .قم،آط،آب،آج،لب:بر آنكه
3) .قم،آط:بترسى.
4) .قم+را.
5) .قم+را.
6) .قم،آط،آب،آج،لب:چهار پايان را.
7) .قم،آت،آج،لب:سودها.
8) .قم،آط،آب،آج،لب:در آن.
9) .قم،آط،بازآرى،آب،لب:بازآريد.
10) .قم:و آنگاه كه به چره برى،آج،لب:به چرا بريد.
11) .آط،آب،آج،لب:برمى گيرند.
12) .قم:نباشى شمار سنده.
13) .قم،آب+كه.
14) .اساس:ندارد،با توجّه به قرآن مجيد و ديگر نسخه ها آورده شد.
15) .جميع نسخه ها:استران.
16) .قم،آط،آب،آج،لب+آن را.
17) .از قم،افزوده شد.
18) .قم،آط،آب،آج،لب:راه نمايد.
19) .آط،آب،آج،لب:جمله.
او آن است كه فروفرستاد [از آسمان] (1)آبى،از اوست شراب خوردن (2)را و از اوست درختان (3)در او مى چرى (4).
مى روياند براى شما با آن (5)كشت را و زيتون و درخت خرما (6)و انگورها و از هر ميوه ها (7)در آن (8)دليلى است (9)گروهى را كه انديشه كنند.
و مسخّر كرد (10)براى شما شب و روزها را (11)و آفتاب و ماه و ستارگان مسخّر كرد (12)به فرمان او،در آن دليلهايى است (13)گروهى را كه دانند (14).
و آنچه بيافريد براى شما در زمين رنگارنگ گونه هاى آن (15)،در آن دليلى (16)است گروهى را كه انديشه كنند.
او آن است كه مسخّر كرد (17)براى شما دريا را تا مى خورى (18)از او گوشت تازه و بيرون مى آرى (19)از او حلىّ (20)،
1) .اساس محو شده است،از قم افزوده شد.
2) .قم،آط،آب،آج،لب:از او خوردن است.
3) .آط،آب،آج،لب+كه.
4) .قم،آط:مى چرانى،آب،آج،لب:مى چرانيد.
5) .قم:بدو،آط،آب،آج،لب:به آن.
6) .قم:درختان خرما را.
7) .قم:همه ميوه ها،آط،آب،آج،لب:هر ميوه.
8) .قم،آط،آج،لب:در اين،آب:به درستى كه در اين.
9) .قم:آيتى است،آط،آب،آج،لب:آيتى هست.
10) .قم:رام كرد.
11) .قم:شب را و روز را.
12) .قم،آط،آب،آج،لب:مذلّل كرده.
13) .قم:در اين دليلهايى است،آط،آج،لب:در اين آياتى هست،آب:در اين آيتى هست.
14) .قم:انديشه كنند.
15) .قم:او.
16) .قم،آط،آب،آج،لب:آيتى.
17) .قم،آط:مسخّر بكرد.
18) .آط:تا بخورى،آب،آج،لب:بخوريد.
19) .آط:برون مى آرى،آج:برون مى آريد.
20) .قم،آط،آب،آج،لب:آرايشى.
مى پوشى (1)آن را،و بينى كشتى (2)را شكافده (3)در او تا طلب كنى (4)از روزى او (5)تا همانا شما شكر كنى[84-پ].
و نشانها و به ستاره ايشان راه برند (9).
آن كس كه (10)آفريند (11)چنان باشد كه نيافريند؟انديشه نمى كنى (12)؟ و اگر بشمارى نعمت خداى نتوانى شمردن (13)كه خداى آمرزنده و بخشاينده است.
و خدا (14)داند آنچه پنهان دارى (15)و آنچه آشكارا دارى (16).
و آنان كه مى خوانند (17)از دون (18)خداى نيافرينند چيزى را و ايشان را آفريده اند (19).
مردگان اند جز (20)زندگان و ندانند (21)كه كى برانگيزند (22)ايشان را.
1) .قم،آط:درپوشى،آب:در پوشيدند،آج،لب:در پوشيد.
2) .آط،آب،آج،لب:كشتيهاى.
3) .قم:شكافنده،آط،آب،آج،لب:شتابنده.
4) .آط:بجويى،آب،آج،لب:بجوييد.
5) .جميع نسخه بدلها+و.
6) .آج،لب:برافگندن.
7) .قم:نخسپد،آط:بخسپد،آب:نچسبد،آج،لب:نجنبد.
8) .قم،آط:راه يابى،آج،لب:راه يابيد.
9) .آط،آب:راه يابند،آج،لب:راه يابيد.
10) .قم،آط،آب،آج،لب:آن كه.
11) .آج،لب:آفريد.
12) .آط،آب،لب:نمى كنند.
13) .قم+آن را.
14) .قم،آط،آب،آج،لب:خداى.
15) .قم:نهان دارند.
16) .قم:آشكارا كنند.
17) .آج،لب:آنان را كه مى خوانيد،آط:آنان را كه مى خوانى،قم:آنان را كه مى خوانند.
18) .قم:از جز،آط،آب،آج،لب:بجز.
19) .قم،آط،آب،آج،لب:بيافرينند.
20) .قم،آط،آب،آج،لب:نه.
21) .قم،آب:نمى دانند.
22) .آج،لب:برانگيزانند.
خداى شما (1)يك خداست و آنان كه ايمان نيارند (2)به روز بازپسين (3)دلهاى ايشان منكر (4)است و ايشان متكبّرند.
حق است و درست (5)كه خدا داند آنچه پنهان دارند و آنچه آشكارا دارند،او دوست ندارد متكبّران را.
قوله-عزّ و علا (6)أَتىٰ أَمْرُ اللّٰهِ ،قتاده گفت:سورت مكّى است الى قوله:
وَ الَّذِينَ هٰاجَرُوا فِي اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا... (7)،و بر قول ديگران (8)اوّل سورت به مكّه فرود آمد،الى قوله: كُنْ فَيَكُونُ (9)،و باقى به مدينه فرود آمد.
مجاهد گفت:اوّلش مكّى است و آخر مدنى.شعبى گفت:همه مكّى است، الّا (10)قوله: وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ (11).
حق تعالى گفت: أَتىٰ أَمْرُ اللّٰهِ ،آمد فرمان خداى.در اين فرمان خلاف كردند:
عبد اللّه عبّاس گفت،مراد قيامت است و گفت:سبب نزول آيت آن بود كه، چون خداى تعالى آيت فرستاد، اِقْتَرَبَتِ السّٰاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ (12)،كافران يكديگر را گفتند:محمّد مى گويد:قيامت نزديك رسيد اين كه مى كنى (13)،دست بدارى (14)تا بنگريم تا چه خواهد بودن!چون روزى چند (15)برآمد اثرى نبود،با سركار خود شدند و گفتند (16):چيزى نمى بينيم ما از اين حديث.خداى تعالى آيت فرستاد كه: اِقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ (17)،بترسيدند و روزى چند مترصّد مى بودند،چون چيزى نبود گفتند:اى محمّد!ما اثر نمى بينيم آن را كه مى گفتى،
1) .قم+خداى است.
2) .قم،آط،آب،آج،لب:ندارند.
3) .قم،آط،آب،آج،لب:به قيامت.
4) .قم:انكاركننده.
5) .آط،آب،آج،لب:و هرآينه.
6) .جميع نسخه ها:تعالى.
7) .سورۀ نحل 16 آيۀ 41.
8) .قم:ديگر از،آط،آب،آز،آج،لب+از.
9) .سورۀ نحل 16 آيۀ 40.
10) .آج،لب:الى.
11) .سورۀ نحل 16 آيۀ 126.
12) .سورۀ قمر 54 آيۀ 1.
13) .آط،آب،آز:مى گويى،آج،لب:مى گوييد.
14) .آج،لب:ندارى.
15) .آج،لب:روز چند.
16) .آج،لب+ما.
17) .سورۀ انبيا 21 آيۀ 1.
خداى تعالى اين آيت فرستاد: أَتىٰ أَمْرُ اللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ ،فرمان خداى آمد،يعنى (1)آن كه آيد (2)و خواهد آمدن (3).و اگرچه لفظ ماضى است،مراد استقبال است و لكن (4)براى آن كه لا محال خواهد بودن (5)و زود خواهد بودن.حق تعالى گفت:فكأن قد (6)، پندار (7)كه حاصل آمد،چنان كه احوال قيامت بيشترين (8)بر لفظ ماضى گفت،من قوله: وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ أَصْحٰابَ النّٰارِ (9)... ، وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ رِجٰالاً (10)... و غير ذلك من الآيات.
راوى خبر گويد كه:چون اين آيت آمد،رسول-عليه السّلام-از جاى بجست مذعور و ترسيده و مردم سر سوى آسمان كردند و گمان چنان بردند كه قيامت همان ساعت (11)خواهد بودن تا جبريل گفت: فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ ،تعجيل مكنى (12)آن را،مردم ساكن شدند،آنگه رسول-عليه السّلام-گفت:
بعثت أنا و السّاعة كهاتين و أشار باصبعيه ،گفت:مرا و قيامت را (13)به يك جا فرستادند چنانكه اين دو انگشت (14)به يك جا جااند.عبد اللّه عبّاس گفت:از اشراط و اعلام قيامت (15)يكى بعثت رسول است تا در خبر است كه:چون جبريل از آسمان به زمين مى آمد به وحى بر رسول ما (16)، فريشتگان آسمانها گفتند:
اللّه اكبر قد قامت السّاعة ،قيامت برخاست،يعنى نزديك شد.بعضى دگر از مفسران گفتند مراد به فرمان خداى عذاب به تيغ (17)است،و اين جواب نضر بن الحارث بود[101-ر]چون گفت: اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ (18)-الآية.چون استعجال عذاب كرد خداى تعالى اين آيت فرستاد:
1) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:و معنى.
2) .آط،آز:آمد.
3) .آط،آج،لب:آمد.
4) .آج،لب:ليكن.
5) .آج،لب:براى آن كه خواهد بود،آب،آز:لا محاله خواهد بود.
6) .آز،آج،لب+حصل،آط،آب در حاشيه افزوده اند:حصل.
7) .قم:پندارى.
8) .قم،آط،آب،آج،لب:بيشتر.
9) .سورۀ اعراف 7 آيۀ 44.
10) .سورۀ اعراف 7 آيۀ 48.
11) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:همان ساعت قيامت.
12) .آب،آز،آج،لب:مكنيد.
13) .قم،آب،آز:ندارد.
14) .آز+من.
15) .قم،آب،آز:ساعت.
16) .آط،آب،آز،آج،لب:برسول ما،قم:بر رسول ما-عليه السّلام-
17) .آط،آز،آج،لب:عذاب تيغ.
18) .سورۀ انفال 8 آيۀ 32.
أَتىٰ أَمْرُ اللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ، ،[فرمان خداى،يعنى عذاب خداى آمد تعجيل مكنى.
نضر بن حارث را روز بدر به صبر بكشتند،ضحّاك گفت:امر اللّه،احكام و حدود و فرائض است،و قوله: فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ ] (1)چنان است كه گفت: وَ لاٰ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضىٰ (2)إِلَيْكَ وَحْيُهُ ،و اين قول ضعيف است براى آن كه در هيچ خبر نيامد كه صحابه استعجال كردند به احكام شرع پيش آن كه (3)فرود آمد (4).
امّا مستعجلان عذاب (5)بسيار بودند. سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ ،منزّه است (6)و متعالى ازآن كه به او (7)شرك آرند.و تسبيح در لغت بر چهار قسمت (8)آمد:
يكى به معنى تنزيه و تبعيد،مثل قوله: سُبْحٰانَ الَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ (9)،و بيشتر لفظ «سبحان»بر اين معنى است،و على هذا قول الشاعر:
أقول لمّا جاءني (10)فخره***سبحان من علقمة الفاخر
و دوم به معنى استثناء فى قوله: لَوْ لاٰ تُسَبِّحُونَ (11)،اى هلاّ يستثنون (12)،و سه ام (13)به معنى نماز،فى قوله: فَلَوْ لاٰ[أَنَّهُ] (14)كٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ (15)أى من المصلّين.و قوله: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى (16)،و قوله: فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ... (17)،چهارم به معنى نور،چنان كه در حديث آمد:
لو لا سبحات وجهه ،اى نور وجهه.حمزه و كسائى خواندند.تشركون،به«تا»ى خطاب،حملا على قوله: فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ ،و باقى قرّاء به «يا».
يُنَزِّلُ الْمَلاٰئِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ ،عامّۀ قرّاء خواندند:«ينزّل»به ضمّ«يا»و كسر «زاء»من التّنزيل و اضافة الفعل إلى اللّه تعالى،و بيشتر مكّيان و بصريان به تخفيف
1) .اساس:افتادگى دارد،از قم آورده شد.
2) .آب:يقيضى.
3) .آز:پيش ازآن كه.
4) .قم:فروآمد.
5) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:از مشركان.
6) .قم،آط،آب،آز،آج،لب+او.
7) .قم،آج،لب:با او.
8) .قم،آز:قسم.
9) .سورۀ بنى اسرائيل 17 آيۀ 1.
10) .آط،آب،آز:جاء فى.
11) .سورۀ قلم 68 آيۀ 28.
12) .قم:تستثنون.
13) .آب،آز،آج،لب:سيم.
14) .اساس:ندارد،با توجّه به قرآن مجيد تصحيح شد.
15) .سورۀ صافّات 37 آيۀ 143.
16) .سورۀ اعلى 87 آيۀ 1.
17) .سورۀ نصر 110 آيۀ 3.
«زا»خواندند من الإنزال.و روح و كسائى و سهل خواندند:تنزّل الملائكة،به ضمّ «تا» (1)و فتح«زا»بر (2)فعل مجهول و رفع الملائكة باسناد الفعل المجهول إليها.فروفرستند- فريشتگان را بِالرُّوحِ ،اى بالوحى (3).و براى آن وحى را روح خواند كه دلها به آن (4)زنده شود،چنان كه تن به روح زنده شود.عطا گفت:به نبوّت،نظيره: يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ (5)... ،قتاده گفت:مراد به روح رحمت است.
ابو عبيده گفت:بالرّوح،اى مع الرّوح،يعنى جبريل و«با»به معنى«مع»است. مِنْ أَمْرِهِ ،از فرمان او«من»به معنى ابتداى غايت است،يعنى نزول ايشان از فرمان خداى باشد، عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ،بر آنكه خواهد از بندگانش و«من» (6)به معنى تبيين است. أَنْ أَنْذِرُوا ،كه بترسانى. أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا ،خلقان را اعلام كنند كه جز من خدايى نيست،و محلّ«ان»مع الفعل،نصب است بنزع الخافض،و التقدير:
ينزّل الملائكة بأن انذروا انّه لا إله إلاّ انا،محلّه النّصب بوقوع الانذار عليه.«أن»با اسم (7)و خبر در محلّ نصب است به آن كه مفعول إنذار است. فَاتَّقُونِ ،از من بترسى و از معاصى من اجتناب كنى. خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ،كه او آفريد آسمان و زمين را بحق. تَعٰالىٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ ،او متعالى است ازآن كه با او شرك (8)گويند.
حمزه و كسائى اين جا (9)«تشركون»خواندند به«تا».
خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ ،آدمى را بيافريد از آب،اين كه (10)از ميان پشت و سينه بيرون آيد كه خداى (11)از او به عادت فرزند آفريند و هر آب (12)اندك را به تازى نطفه خوانند (13)و اشتقاق او من«نطف»إذا قطر باشد. فَإِذٰا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ ،اين«اذا» را اذاء مفاجات (14)خوانند،كقولهم:فتحت الباب فاذا زيد بالباب،يعنى بس نبود
1) .آط،آب،آز،آج،لب:يا.
2) .آج،لب:ندارد.
3) .قم+به وحى.
4) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:به او
5) .سورۀ مؤمن 40 آيۀ 15.
6) .لب:ندارد.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:باسم.
8) .جميع نسخه بدلها:شريك.
9) .قم:اين جا نيز،آط،آب،آز،آج،لب:نيز اين جا.
10) .قم،آط،آب،آز،آب:آبى كه،آج،لب:آبى كه.
11) .قم+تعالى.
12) .جميع نسخه بدلها:نيز آب.
13) .جميع نسخه بدلها:خواندند.
14) .قم:اين را«اذا»مفاجا.
ميان آن كه ما آدمى را از آبى اندك مهين حقير بيافريديم كه نگاه كرد كه (1)خصمى جدل از ميان برون آمد.و خصيم،فعيل است به معنى مفاعل،كالأكيل و الجليس و النّديم و الصّديق.و قوله:«مبين»،أى ظاهر،من أبان اذا تبيّن.گفتند:آيت در ابىّ ابن خلف الجمحىّ آمد كه استخوان پوسيده[85-پ]گرفت و پيش رسول -عليه السّلام-آورد و آن را به دست بماليد تا خرد (2)شد و بر باد داد،آنگه گفت:تو مى گويى كه اين زنده خواهد شدن (3)؟خداى تعالى آيت فرستاد: أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ (4)در سورۀ يس تا به آخر سورت،و اين آيت نيز در اين قصّه آمد.
وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا ،و چهار پاى بيافريد براى شما از شتر و گاو و گوسپند. لَكُمْ فِيهٰا دِفْءٌ ،شما را در آن گرميى هست،يعنى در اصواف و اوبار و اشعار از چيزها كه از او ببافند پوشش را و لحاف را و جامه هايى كه شما را به زمستان گرم دارد وَ مَنٰافِعُ ،اى،و لكم فيها منافع،و شما را در اين چهار پايان (5)نيز منافع است. وَ مِنْهٰا تَأْكُلُونَ ،و از آن گوشتشان مى خورى (6).
وَ لَكُمْ فِيهٰا جَمٰالٌ ،و شما را در آن جمالى هست، حِينَ تُرِيحُونَ ،آنگه كه نماز شام به خانه آرى. وَ حِينَ تَسْرَحُونَ ،و بامداد چون به چره برى،يعنى شما را بر ديگران به آن (7)فخر است كه شما را گلّۀ شتر يا گاو يا گوسپند به چره روند بامداد (8)،و شبانگاه با پيش شما آيند (9)،يقال:أراح الماشية يريحها إذا رجع بها رواحا إلى مراجعها (10)فراحت هى،و سرحها يسرحها إذا اذهب بها.و السّرح إذهابها إلى المرعى و السّروح ذهابها.«سرح»هم لازمست و هم متعدّى به مصدر فرق توان كرد (11)، كالرّجع و الرّجوع و النّشر و النّشور (12).
1) .آج،لب:كرديد.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:خورد.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:خواهد شد.
4) .سورۀ يس 36 آيۀ 77.
5) .جميع نسخه ها+و انعام.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:و از گوشت آن مى خوريد.
7) .قم:ديگرانتان.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:به چره رود بامداد.
9) .جميع نسخه بدلها:آيد.
10) .قم:رواحها،آط،آب،آز،آج،لب:مراحها.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:توان فرق كرد.
12) .جميع نسخه بدلها+قال الشاعر: اذ المرء لم يسرح سواما و لم يرح سواما و لم تعطف عليه اقاربه.
وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَكُمْ إِلىٰ بَلَدٍ ،و اين چهارپايان رخت و بنه و بار گران شما به شهرها برند (1)كه اگر ايشان نبودندى (2)و شما را بايستى بردن نرسيدى به آنجا (3)الّا به جهد و رنج تن،و الشّقّ،المشقّة.عكرمه گفت:مراد به شهر،مكّه است كه بر پشت چهارپايى نهاده است.آنجا زرع و نبات و ميوه نباشد.و شقّ الشّىء،نصفه.
و نيز آيت را بر اين معنى تفسير دادند،يعنى آن به شهر نرسى و إلاّ و نيمۀ (4)قوّت شما برود.و شقّ بفتح الشّين مصدر،شققت الشّىء شقّا،و قيل:الشّقّ و الشّقّ،لغتان كالرّطل و الرّطل و الجصّ و الجصّ.و ينشد (5)قول الشاعر بالفتح و الكسر:
[و ذي إبل يسعى و يحسبها له***أخي نصب من شقّها (6)و دءوب] (7)
إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ ، (8)خداى تعالى بر شما مهربان و بخشاينده است بر شما (9)كه اين همه حيوانات براى شما بيافريد تا اين رنجها بردارد از شما و شما را اين منافع باشد در او.
وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغٰالَ ،و اين نامى است جنس را نر و ماده و ساير انواع در او داخل باشند.و او را از لفظ او واحد (10)نيست و چون لفظ واحد است جمعش كنند بر خيول، و مثله:الابل و الحمير و النّساء و البقر و الرّهط. وَ الْبِغٰالَ ،استران،جمع«بغل»باشد و«حمير»اسم جنس است،همچنين (11)خر را. لِتَرْكَبُوهٰا ،تا برنشينى،و نصب زِينَةً (12)،بر مفعول له است،و نيز تا شما را زينتى باشد.بعضى فقها به اين آيت تمسّك كردند در تحريم گوشت اسپ و ستر (13)و خر.و اين مذهب حكم است و مالك و ابو حنيفه و اصحابش.و گفتند خداى تعالى گفت:اين حيوانات ركوب و نشستن راست و آن كه در آيت اوّل گفت،خوردن راست.و اين درست نيايد (14)براى آن كه اين دليل
1) .قم:مى برند.
2) .آط،آز،آب،آج،لب:نبردندى.
3) .آط:با آنجا.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:و الّا نيمۀ.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:و منه.
6) .آج،لب:شفقها.
7) .اساس:ندارد،از قم آورده شد.
8) .آط،آب،آز،آج،لب+كه.
9) .جميع نسخه بدلها:ندارد.
10) .قم:لفظ واحد.
11) .قم:هم،آط،آب،آز،آج،لب:و همچنين.
12) .جميع نسخه بدلها:و زينة،نصب او.
13) .جميع نسخه بدلها:استر.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:نيست.
الخطاب باشد و آن درست نيست (1)به نزديك محقّقان.و اما شافعى و اصحابش گفتند:
گوشت اسپ حلال است و روا باشد خوردن.و به نزديك ما گوشت اسپ مكروه است و گوشت خر مكروه تر و گوشت ستر از همه مكروه تر چه دليلى نيافتيم بر تحريم اين گوشتها،و اخبار متفاوت يافتيم بهرى متضمّن تحليل (2)و بهرى متضمّن تحريم،عمل كرديم على الكراهة مراعاة الاخبار و جمعا بينها (3).
أمّا به نزديك فقها خلاف نيست (4)در تحريم گوشت ستر و خر اهلى.[86-ر] وَ يَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ،خداى تعالى چيزهايى آفريند (5)كه شما ندانى.بعضى مفسّران گفتند:مراد آن است كه در بهشت چيزهايى بيافريند كه شما ندانى و فهم و وهم شما برآن (6)نرسد.
ممّا لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر. قتاده گفت:مراد آن است كه در ميوه كرم آفريند و در جامه لنبك (7)ازآنجا كه شما ندانى.ضحّاك گفت از عبد اللّه عبّاس كه مراد آن است كه:بر راست عرش جويى هست از نور چندان كه هفت آسمان و هفت زمين و هفت دريا،جبريل هروقت سحر در او شود و غسل كند نورش بر نور بيفزايد و جمالش بر جمال و عظمتش بر عظمت،آنگه خود را بيفشاند خداى تعالى به هر قطره اى كه از پر بيفگند هزار فريشته (8)بيافريند كه از ايشان (9)هفتاد هزار در بيت المعمور شوند و در خانۀ كعبه كه تا به روز قيامت نوبه (10)با ايشان (11)نرسد.
وَ عَلَى اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِيلِ ،بر خداست بيان راه (12)كردن.و قصد،ره (13)راست باشد
1) .آط،آب،آز،آج،لب:و اين درست نبود.
2) .جميع نسخه بدلها+است.
3) .اساس:بينهما،با توجّه به قم و فحواى عبارت تصحيح شد.
4) .قم:خلاف است،آط،آب،آز،آج،لب:خلافى نيست.
5) .قم:چيزها آفريند،آط،آب،آز،آج،لب:چيزها را آفريند.
6) .جميع نسخه بدلها:به آن.
7) .كذا در اساس،قم،آط،آب،آز،آج،لب،مش،مل:لبنك،آل:كيك.
8) .آج،لب:فرشته.
9) .قم+هر روز.
10) .جميع نسخه بدلها:نوبت.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:به ايشان.
12) .جميع نسخه بدلها:ره حق.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:راه.
تشبيها بالقصد (1)الّذى هو واسطة الأمور بين الاسراف (2)و التّقصير (3)،همچنين راه راست كه ميانۀ دو بى راه (4)باشد آن را قصد خواندند همانا اصل او از«قصد»بود كه فعل است براى آن كه قصد سالكان به آن باشد.پس قصد به معنى مقصود باشد،كالرضا (5)بمعنى المرضيّ.و گفتند معنى آن است:و على اللّه القصد بكم الى الطّريق المستقيم،بر خداست كه شما را به ره حق رساند و ره راست به معنى لطف و بيان و آنچه مقدّمات تكليف باشد از اقدار (6)و تمكين و ازاحت علّة و نصب ادلّه. وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ ،و از راهها بعضى هست كه جائر است و از ره حق برگرديده.و«من»تبعيض راست.و قوله: جٰائِرٌ ،من باب:ليل نائم و نهار صائم باشد براى آن كه راه عدول نكند از استقامت،رونده عدول كند (7).و روا بود كه راه چون كژ باشد آن را جائر خوانند لأنّه يجور (8)و يميل بصاحبه عن سنن الصّواب فهو إذا جائر بسالكه.بر اين وجه بر ظاهر خود باشد و از ظاهر عدول نبايد كردن (9).و سبيل مؤنث است در لغت و اهل حجاز (10)گفته اند:لفظش واحد است و معنى جمع براى آن مؤنّث باشد و مراد«به قصد السّبيل»دين مسلمانى است،و مراد به«جائر»از او (11)جهودى و ترسايى و هرچه جز ره حق باشد از ملل كفر.
جابر عبد اللّه انصارى (12)گفت:مراد به«قصد السّبيل»بيان شرايع است.عبد اللّه مبارك گفت:مراد سنّت است و به«جائر»مراد هوا (13)و بدع.بيانه قوله: وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ (14)-الآية.و در مصحف عبد اللّه هست:و منكم جائر،و اين قوّت آن قول باشد كه كلمت من باب:نهار (15)صائم باشد. وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاكُمْ أَجْمَعِينَ ،
1) .قم:مشبها لقصد،آط:مشبها بالقصد،آج،لب:شبها بالقصد.
2) .آج،لب:الاشراف.
3) .اساس:المعصر،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد.
4) .آب،آز:ميانه روى راه.
5) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:كالرضى.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:اقرار.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:نكند.
8) .اساس:يجير،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:كرد.
10) .جميع نسخه ها:در لغت اهل حجاز و.
11) .جميع نسخه ها:به جائر او.
12) .جميع نسخه ها:ندارد.
13) .جميع نسخه ها:اهوا.
14) .سورۀ انعام(6)آيۀ 153.
15) .قم،آط،آب،آج،لب:نهاره.
و اگر خداى خواهد همه را هدايت دهد.اين مشيّت قهر و جبر (1)است چنان كه بيان كرديم فى قوله: وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّٰاسَ حَتّٰى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (2).تو اكراه خواهى كردن (3)اى محمد؟ يعنى إكراه نه كار تو است اكراه خداى تواند كردن و (4)لكن نكند ازآنجا كه حكمت راه ندهد.و گفته است: لاٰ إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ (5)...، و هر آيت كه مانند اين باشد (6)تفسيرش (7)اين باشد كه گفتيم من قوله: وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً (8).و قوله: وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَيْنٰا كُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا (9)... ،براى آن كه ارادت اختيارى خود هست و كرده،امر (10)موقوف نباشد بر شرطى.
قوله: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،او آن خداست كه فرود آورد براى شما از آسمان آبى،يعنى آب باران، لَكُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ ،شما را از آن خورش است و از آن درختان شما را پرورش است بهرى (11)شرب شماست و بهرى شرب درختان شماست تا آن را به آب (12)باران مى پرورد و بهرى از آن ميوه دار باشد و بهرى از آن براى هيزم (13).و در برگ او چهار پاى (14)شما را[86-پ]علف است.
و قوله: فِيهِ تُسِيمُونَ ،اى ترعون أنعامكم.يقال:سامت السّائمة،اذا رعت و اسمتها انا (15)إذا رعيتها.و«رعى»هم لازم است (16)و هم متعدّى و«سوم»جز لازم نباشد.و قال الاعشى:
و متى (17)القوم بالعماد إلى الرّزحى (18)***و أعيا المسيم أين المساق (19)
1) .جميع نسخه ها:جبر و قهر.
2) .سورۀ يونس(10)آيۀ 99.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:كرديا.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد.
5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 256.
6) .قم:اين است،آط،آب،آز،آج،لب:آن است.
7) .جميع نسخه ها:تفسير او.
8) .سورۀ هود(11)آيۀ 118.
9) .سورۀ سجده(32)آيۀ 13.
10) .جميع نسخه ها:كرده است.
11) .قم+ازان.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:تا آن را آب.
13) .آط+بود.
14) .قم:چهار پايان.
15) .قم:و اسمتها،آط،آب،آز:اسميتها انا،آج،لب:اسميتها.
16) .قم،آب،آز:باشد.
17) .قم،آب،آز:مشى.
18) .اساس:الدّرحى،با توجه به قم و ديگر نسخ و مآخذ شعر تصحيح شد.
19) .قم:المسام.
و اصل او ابعاد السّائمة (1)فى المرعى (2).و منه:السّوم فى البيع لارتفاع فى الثّمن و الزّيادة فيه.و منه
قوله-عليه السّلام: لا يدخلنّ أحدكم في سوم أخيه ،أى لا يزيد عليه فى الثّمن إذا أراد شراه (3).و منه قولهم (4):سامه الخسف إذا كلّفه لأنّه العلوّ و الشّطط.
يُنْبِتُ لَكُمْ ،مى روياند-على الحال-يا بروياند-بر استقبال (5)براى شما.عامّۀ قرّا خواندند:ينبت،بالياء (6).و المعنى:ينبت اللّه.و عاصم به روايت مفضّل و حمّاد و يحيى:به«نون»خواندند.على إخبار اللّه عن نفسه. بِهِ، به آن،يعنى به آن آب باران.
اَلزَّرْعَ ،انواع كشت و زيتون و درختان خرما و انگور و از همۀ ميوه ها. إِنَّ فِي ذٰلِكَ ، در اين آياتى و علاماتى و دلالاتى هست[آنان را كه نظر و تفكّر كنند.
وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ، و مسخّر بكرد براى شما شب و روز و آفتاب و ماه و ستارگان تا براى منافع شما مى گردد به علم او به مصالح شما.و قوله: مُسَخَّرٰاتٌ ،نصب بر حال است از مفعول.و حفص خواند عن عاصم:و النّجوم مسخّرات بأمره،بر ابتدا و خبر،و باقى قرّاء به نصب هر دو خواندند،عطفا (7)على ما في قوله من: اَللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ .
و التّسخير،التّذليل و منه السّخريّة لأنّ السّاخر يذلّل المسخور منه. إِنَّ فِي ذٰلِكَ ،در اين آياتى و دلالاتى هست] (8)عاقلان را.
وَ مٰا ذَرَأَ لَكُمْ ،«ما»موصوله است و محلّ او نصب است،عطفا على قوله: وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ و نيز مسخّر بكرد آنچه آفريد براى شما.و«الذّرء»،الخلق،يقال:
ذرأ اللّه الخلق و برأهم،اى خلقهم.و اصل كلمات اظهار الشّىء بالايجاد (9)باشد،و منه،ملح ذرآنىّ،اذا كان ظاهر البياض: مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ،نصب او بر حال است از مفعول و رفع (10)«الوانه»به مختلفا (11)است،لأنّ اسم (12)الفاعل يعمل عمل الفعل.به الوان (13)
1) .اساس:السّامة با توجه به قم تصحيح شد.
2) .اساس:الرعى،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد.
3) .قم:شراوه.
4) .قم:قوله.
5) .آط،آج،لب:و استقبال.
6) .قم:به«يا».
7) .آط،آب،آز،آج،لب:عطف.
8) .عبارات داخل قلاّب[]از اساس ساقط است،از قم آورده شد.
9) .آج،لب:الايجاب.
10) .قم:رافع.
11) .قم:مختلفا،آب،آز،آج،لب:به مختلف.
12) .قم،آب،آز:الاسم.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:با الوان.
و انواع مختلف كه يك با يك نماند.«الوان»شايد تا حمل كنند بر حقيقت و شايد تا حمل كنند بر انواع و شايد كه حمل كنند بر هر دو وجه به نزديك ما،چه لفظ به يك (1)عبارت توان كردن از دو معنى مختلف و از حقيقت و مجاز و اين مسأله اى است از اصول الفقه كه يعبّر باللّفظة الواحدة (2)عن المعنيين المختلفين و عن الحقيقة و المجاز،كقولهم:إذا غاب الشّفق فصلّ العشاء الآخرة،و أراد الحمرة و البياض معا.
و إذا لمست جاريتك فأعد الطّهارة،و أراد باللّمس (3)و الجماع معا. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً ، در اين آيتى و علامتى هست گروهى را كه انديشه كنند.و قوله يَذَّكَّرُونَ اصله:
يتذكّرون،قلبت التّاء ذالا،ثمّ ادغمت فى الذّال.
وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ ،او آن خداست كه مسخّر بكرد دريا را تا ازآنجا (4)گوشت تازه مى خورى،مراد ماهى است.و از اين آيت نتوان دانستن (5)كه هر ماهى كه در دريا باشد (6)حلال است بل بيشتر انواع ماهى إمّا حرام است او مكروه است،و از ماهى حلال آن باشد كه فلوس دارد و آنچه بر او فلس (7)نباشد نشايد خوردن.و طريا،به همز نشايد براى آن كه اصل او از طرو و طراوت (8)است: وَ تَسْتَخْرِجُوا ،و نيز تا بيرون آرى از او يعنى از دريا، حِلْيَةً ،حليتى (9)كه درپوشى از لؤلؤ و مرجان و انواع خرز كه از دريا برآرند.
يحيى بن اسماعيل گفت:مردى به نزديك باقر-عليه السّلام-آمد او را گفت:مرا بر حلىّ زنان زكات بايد دادن؟گفت:نه،هى كما قال اللّه تعالى: حِلْيَةً تَلْبَسُونَهٰا .
وَ تَرَى الْفُلْكَ مَوٰاخِرَ فِيهِ ،و كشتيها بينى در او مواخر.عبد اللّه عبّاس گفت:جوارى يعنى رونده.سعيد جبير گفت:معترضة،پديد آمده.قتاده و مقاتل گفتند:مقبلة و مدبرة،روى ها كرده (10)بهرى،و بهرى پشت بركرده به يك بار.حسن بصرى
1) .قم:چه به يك لفظ،آط،آج،لب:هر چيزى كه لفظ به يك بار،آب،آز:چه چيزى كه لفظ به يك بار.
2) .قم:باللفظ الواحد.
3) .جميع نسخه ها:اراد اللّمس.
4) .آط،آب،آز،آج،لب+كه.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:دانست.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:درد رياست.
7) .آز:فلوس.
8) .اساس:طورات،با توجّه به اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:حلى.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:فراكرده.
گفت:مواقر،گران بار.فرّاء و أخفش گفتند:شقّاقة (1)للماء بصدورها،به سينه آب مى شكافد (2)،مجاهد گفت:مواخر،و دافع الرّياح (3)و الرّياح (4)لا تدفعها (5)،او باد را دفع كند و باد او را دفع نكند.ابو عبيد (6)گفت صوايح،آواز كنند،و مواخر،فواعل باشد، واحدتها ماخرة من المخر،و هو الدّفع و الشّقّ،و المخر صوت هبوب الرّيح (7)إذا اشتدّ، و مخر الأرض،شقّها.و يقال:امتخرت الرّيح و تمخّرتها[87-ر]إذا نظرتها (8)من أين تهبّ.و منه
الحديث: إذا أراد احدكم البول فليتمخّر الرّيح ،أى لينظر (9)من أين مجراها (10)و هبوبها فيستدبرها لئلاّ تردّ (11)عليه البول.و اصل كلمت دفع و شقّ است چنان كه گفتيم. وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ ،و نيز مسخّر بكرده است براى شما (12)تا طلب كنى از فضل و نعمت او (13)،يعنى طلب روزى كنى (14)در او بر طريق (15)تجارت.
وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ،و تا همانا شاكر باشى و شكر خداى كنى.
وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ ،و از جملۀ نعمتهاى او بر شما آن است كه كوهها را بر زمين افگند تا زمين را چون ميخ باشد،و رواسى صفت محذوفى است،اى جبالا رواسى،من رست،اى ثبتت،واحدتها راسية. أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ ،أى لئلا تميد بكم.تا شما را بنخسپاند (16)و ماد يميد،اى مال يميل.و مثله قوله: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا (17)... ،و المعنى،لئلاّ تضلّوا،براى آن كه بيان براى نفى ضلال باشد،و فرّاء گفت در هر دو آيت كه معنى آن است كه:كراهة أن تميد بكم و كراهة أن تضلّوا (18)، يعنى اين نكرد (19)،كه نخواست تا (20)شما گمراه شوى يا زمين بگردد به شما.واصل
1) .آب،آز:شقاقة.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:مى شكافند.
3) .قم،آط،آب،آز:للرّياح.
4) .قم:و الرّماح.
5) .اساس:لا يدفعها،با توجه به نسخۀ قم تصحيح شد.
6) .جميع نسخه ها:ابو عبيده.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:الرّياح.
8) .اساس:نظر بها،با توجّه به ضبط جميع نسخه ها تصحيح شد.
9) .آط،آب،آز:لتنظر.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:مخراها.
11) .لب:يردّ.
12) .آط،آج،لب+دريا.
13) .لب:و به نعمت او.
14) .لب:كند.
15) .آج،لب:به طريق.
16) .آط،آب،آز:بنچسپاند،آج،لب:نپخشايد.
17) .سورۀ نساء(4)آيۀ 176.
18) .لب:يضلّوا.
19) .قم،آط،آب،آز:بكرد،آج،لب:كرد.
20) .آط،آز،آب،آج،لب:كه.
الميد،الحركة و الاضطراب و الانكفاء (1).وهب منبّه گفت:خداى تعالى زمين بيافريد،مى جنبيد چنان كه كشتى باشد بر سر آب.فريشتگان گفتند:بار خدايا كس بر اين جا آرام نتواند گرفتن خداى تعالى در شب كوهها بيافريد و به ميخ (2)زمين كرد و فريشتگان ندانند تا خداى تعالى كوه (3)ازچه آفريد.
و روايت كرده اند از اميرالمؤمنين (4)-عليه السّلام-كه او گفت:چون خداى تعالى زمين بيافريد (5)آرام نمى گرفت گفت:بار خدايا بر من جماعتى را خواهى آفريدن كه تو را آزارند و معصيت كنند و پليديها به زمين (6)اندازند،خداى تعالى كوهها بر او افگند تا موتّد (7)شد.بعضى شما مى بينى و بعضى نمى بينى،و اين إمّا بر طريق مثل (8)باشد و إمّا از گفتار (9)فريشتگان كه بر زمين موكّل اند. وَ أَنْهٰاراً ،اى و جعل لكم أنهارا.
وَ سُبُلاً ،و براى شما راهها و جويها كرد،و نصب او بر فعل مقدّر باشد چنان كه گفتيم من قوله:و جعل،و معطوف نباشد على قوله: وَ أَلْقىٰ كه معنى ندارد،و مثله قول الشّاعر:
علّفتها (10)تبنا و ماء باردا***
اى و سقيتها ماء باردا.و منه قول الشّاعر: (11)
تسمع في أجوافهنّ صردا***و في اليدين جسأة و نددا (12)
اى،و ترى فى اليدين،براى آن كه درشتى دست و شكافهاى او مسموع (13)نباشد مرئى باشد. لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ،تا باشد كه شما راه برى به مقاصدى كه شما را باشد.
وَ عَلاٰمٰاتٍ ،[اى،و جعل لكم علامات] (14)،و شما را در زمين علاماتى و نشانى (15)كرد از كوهها و جز كوهها كه شما راهها به آن بشناسى (16).بعضى مفسّران گفتند:اين-
1) .آط،آج،لب:الاركفاء،آز:الاكفاء.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:و ميخ.
3) .جميع نسخه ها:كوهها.
4) .قم+على.
5) .قم،آط،آب،آز،آج+زمين.
6) .جميع نسخه ها:بر من.
7) .آج،لب:مؤيّد.
8) .قم،آب،آز:تمثّل،آط،آج،لب:تمثيل.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:قول.
10) .آب:عفلقتها.
11) .قم:و مثله قول الآخر،آط،آب،آز،آج،لب:و مثله...
12) .قم:بددا،آط،آج،لب:بدادا،آب،آز:بردا.
13) .اساس:ممنوع،با توجّه به قم و نسخه بدلها تصحيح شد.
14) .اساس افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
15) .جميع نسخه بدلها:نشانها.
16) .قم:بازشناسى.
جا كلام تمام است كه: وَ عَلاٰمٰاتٍ .آنگه ابتدا كرد و گفت: وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ ، و به ستاره ره برند (1)ايشان.و محمّد بن كعب و كلبى گفتند:اين همه يك حديث است و معنى (2)آن است كه كوهها علامات روز باشد و ستاره علامات شب،مجاهد و ابراهيم گفتند:مراد به هر دو،نجوم است كه بهرى علامات اند و بهرى هدايت را شايند.سدّى گفت:مراد ثريّا و بنات النّعش است و فرقدين و جدى كه مردم به او راه برند و قبله بشناسند.قتاده گفت:خداى تعالى ستاره سه كار را آفريد:يكى از بهر زينت آسمان را،و دوم رجوم شياطين را،و سه ام (3)علاماتى كه به او (4)راه برند.هركه جز اين گويد براى خود گويد چيزى كه او را به آن علمى نباشد.
أَ فَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لاٰ يَخْلُقُ ،آنگه ملامت كرد و توبيخ آنان را كه عبادت اصنام كردند،گفت:آن كه خالق باشد و قادر باشد بر خلق اشيا[87-پ]چونان باشد كه (5)نيافريند (6)و نتواند آفريدن. أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ ،هيچ انديشه نكنى تا چگونه تسويت كنند (7)ميان قادر و عاجز و عالم و جاهل و زنده و مرده؟و اين (8)هر دو جمله را صورت استفهام است،و مراد تقريع و توبيخ،نظيره قوله: هٰذٰا خَلْقُ اللّٰهِ فَأَرُونِي مٰا ذٰا خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ... (9)،و قوله: أَرُونِي مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ (10).
آنگاه چون بسيارى نعمتهاى خود را تفصيل داد،بازنمود كه:نعمت او نه چندان است (11)كه حصر و حدّ (12)باشد آن را و شمار به او رسد،گفت: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ،اگر خواهى تا نعمت خداى بشمارى و آن را در عدد آرى نتوانى چه آن نه چندان است كه محصور و معدود باشد (13).و اصل احصا،افعال باشد من الحصى كه سنگ ريزه است.آنگه معنى آن باشد كه:احصى،أى جعل مع (14)الحصى،براى
1) .جميع نسخه بدلها:راه برند.
2) .جميع نسخه بدلها:مراد.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:سيم.
4) .قم:بدو.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:چنان كه باشد كه.
6) .آج،لب:بيافريند.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:كنيد.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:چون اين.
9) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 11.
10) .سورۀ فاطر(35)آيۀ 40.
11) .جميع نسخه بدلها+بر خلقان.
12) .جميع نسخه بدلها:حدّ و حصر.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:چه آن را حدّى و حصرى نيست.
14) .قم:منه،آط،آب،آز،آج،لب:معه.
آن كه آن كس كه چيزى شمارد كه به انگشت نداند گرفتن حساب (1)آن به حصى و سنگ ريزه نگاه دارد پس شايد كه من باب:احفرت زيدا بئرا باشد،اى جعل معه حصى،و شايد كه«الف»ازالت را باشد كه سنگ ريزۀ شمرده در دست به هر عدد مقصود يكى بيندازد من باب:عربت (2)معدتها (3)و اعربتها إذا ازلت فسادها،باشد.
وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ ،آنگه بر سبيل تهديد و وعيد گفت:خداى داند آنچه پوشيده دارى و آنچه آشكارا دارى.و اسرار و اعلان مصدر باشد و سرّ و علانيه اسم باشد،يعنى بر من پوشيده نيست (4)احوال و اقوال شما آنچه در دل دارى و آنچه بر زبان رانى (5)و آنچه در شب در (6)پوشش كنى و آنچه به آشكارا كنى.و مثله قوله: سَوٰاءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ (7)-الآية.
وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،يعقوب خواند و حفص عن عاصم و سهل و يحيى و عيسى (8):يدعون،بالياء خبرا عن الغائب،و دگر قرّا به«تا»ى خطاب.
آنگه حق تعالى به نوعى دگر تنبيه كرد،گفت:آنان را كه شما مى خوانى و مى پرستى خالق نه اند و هيچ نتوانند آفريدن و ايشان را آفريده اند.
أَمْوٰاتٌ ،آنگه آن را بند زد،گفت:مردگان اند و جمادات اند (9)،آنگاه آن را بند ديگر زد،گفت: غَيْرُ أَحْيٰاءٍ ،زنده نيستند.و قوله: أَمْوٰاتٌ ،مرفوع است به خبر ابتداى محذوف،اى هم اموات،و غَيْرُ أَحْيٰاءٍ بر سبيل تأكيد است.و گفتند:مراد آن است كه مردگانى اند كه هرگز زنده نبوده اند.قوله: وَ مٰا يَشْعُرُونَ أَيّٰانَ يُبْعَثُونَ ،در او دو قول گفتند:يكى آن كه مراد اصنام اند يعنى اصنام ندانند كه ايشان را كى زنده كنند.آنگه از ايشان خبر چنان داد كه از عقلا،براى آن كه كفّار ايشان را به جارى مجراى عقلا كردند و علما،و آن را (10)معبود (11)ساختند.و اين مسئله چند جايگاه (12)
1) .آط،آب،آز،آج،لب:حساب برنتواند گرفتن.
2) .اساس:عربت،با توجه به قم و ديگر نسخ تصحيح شد.
3) .جميع نسخه بدلها:معدته.
4) .جميع نسخه بدلها+افعال و.
5) .قم:مى رانى،آط:برانى،آب،آز،آج،لب:برانيد.
6) .قم:به شب در.
7) .سورۀ رعد(13)آيۀ 10.
8) .قم:حليمى،آط،آب،آز،آج،لب:حلمى.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:جمادانند.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:ايشان را.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:معبودان.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:جاى.
برفت.و قولى ديگر (1)آن كه (2)مراد كافران اند،يعنى كافران ندانند كه ايشان را كى زنده خواهند كردن (3).و قول اول اولى تر است و قريب تر به معنى،براى آن كه تا چنان كه نفى حيات و قدرت كرد از ايشان،نفى علم كرده باشد تا تنبيه بود بر آنكه ايشان (4)نه قادرند،نه عالم،نه حىّ،نه دانند (5)كه مردگان را كى زنده خواهند كردن و أَيّٰانَ را معنى«متى»باشد.
إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ،خداى شما يك خداست خلاف آن كه جمله فرق اهل باطل گفتند-على اختلاف أصنافهم:من الثّنويّة و النّصارى و المجوس و عبدة الأصنام و أصحاب الطبائع و غيرهم.
فَالَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ ،آنان كه به قيامت ايمان ندارند دلهاى ايشان منكر است (6)حق را و حق نمى شناسند ازآنجا كه نظر نمى كنند و انديشه (7)نمى كنند.
و اضافت إنكار با دل كرد در آيت-و اگرچه فعل از جملۀ ايشان صادر باشد- ازآنجا كه محلّ فعل و آلت فعل اعنى إنكار،دل است و معانى را كه آلت در او دل باشد بر توسّع گويند از فعل دل است[88-ر] وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ ،و ايشان متعظّم و متكبّراند و مستنكف ازآن كه سر به حق فرود آرند.
لاٰ جَرَمَ ،اى حقّ و وجب،واجب است و درست كه خداى تعالى داند آنچه ايشان پنهان دارند و آنچه آشكارا دارند و خداى تعالى (8)دوست ندارد متكبران را.و در كتب اوايل هست كه خداى تعالى گفت:
الكبرياء ردائي و العظمة إزاري فمن نازعني واحدا منهما ألقيته فى النّار ،كبريا رداى من است و عظمت إزار من،هركه منازعة كند با من در يكى از اين دوگانه (9)او را در دوزخ افگنم (10).
وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قٰالُوا أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ (24) لِيَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ كٰامِلَةً يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ اَلَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَزِرُونَ (25) قَدْ مَكَرَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَى اَللّٰهُ بُنْيٰانَهُمْ مِنَ اَلْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ اَلسَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَشْعُرُونَ (26) ثُمَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ يُخْزِيهِمْ وَ يَقُولُ أَيْنَ شُرَكٰائِيَ اَلَّذِينَ كُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِيهِمْ قٰالَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ إِنَّ اَلْخِزْيَ اَلْيَوْمَ وَ اَلسُّوءَ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ (27) اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا اَلسَّلَمَ مٰا كُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلىٰ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (28) فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا فَلَبِئْسَ مَثْوَى اَلْمُتَكَبِّرِينَ (29) وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اِتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قٰالُوا خَيْراً لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ اَلْمُتَّقِينَ (30) جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُمْ فِيهٰا مٰا يَشٰاؤُنَ كَذٰلِكَ يَجْزِي اَللّٰهُ اَلْمُتَّقِينَ (31) اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (32) هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِيَهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ أَمْرُ رَبِّكَ كَذٰلِكَ فَعَلَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اَللّٰهُ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (33) فَأَصٰابَهُمْ سَيِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (34) وَ قٰالَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ كَذٰلِكَ فَعَلَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَى اَلرُّسُلِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِينُ (35) وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اِجْتَنِبُوا اَلطّٰاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اَللّٰهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ اَلضَّلاٰلَةُ فَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ (36) إِنْ تَحْرِصْ عَلىٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِينَ (37) وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ لاٰ يَبْعَثُ اَللّٰهُ مَنْ يَمُوتُ بَلىٰ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ (38) لِيُبَيِّنَ لَهُمُ اَلَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ لِيَعْلَمَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ كٰانُوا كٰاذِبِينَ (39) إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَيْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (40)
چون گويند ايشان را
1) .جميع نسخه بدلها:دگر.
2) .آط،آب،آز،آج،لب+اين معبودان ندانند كه عابدان ايشان را زنده كنند.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:كرد.
4) .آج،لب+نيز.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:ندانند.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:منكراند.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:نظر و انديشه.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:حق تعالى.
9) .قم:از اين،آط،آب،آز،آج،لب:از اين دو.
10) .آط،آب،آز،آج،لب+قوله تعالى.
چه فرستاد خداى شما؟گويند:فسانۀ پيشينگان (1).
تا برگيرند گناهان ايشان تمام روز قيامت و از گناهان آنان كه ايشان را گمراه كردند بى دانشى،بد چيز است كه برمى گيرند! (2)مكر كردند آنان كه پيش (3)ايشان بودند قصد كرد خدا بناهاى (4)ايشان از قاعده ها (5)فروافتاد (6)بر ايشان آسمانۀ خانه از بالاى (7)ايشان و آمد به ايشان عذاب ازآنجا كه ندانستند (8).
پس روز قيامت ذليل كند (9)ايشان را و گويند (10):كجااند آن انبازان من كه شما خلاف مى كردى در ايشان (11)؟گويند:آنان كه بدادند ايشان را علم كه عذاب امروز و بدى بر كافران است.
آنان كه جان بردارند ايشان را فريشتگان بيداد كنان بر خود (12)،بينداختند دست به دادن نبوديم كه مى كرديم از بدى،بلى خداى داناست به آنچه شما مى كنى (13).
در روى در درهاى دوزخ،هميشه باشى در آنجا،بد جاى است (14)متكبّران را.
گويند آنان را كه پرهيزگار بودند:چه
1) .قم:افسانه هاى پيشينيان.
2) .قم+به درستى كه.
3) .قم،آب:از پيش،آط،آج،لب:پيش از.
4) .قم،آط،آج،لب:بنيانهاى.
5) .اساس و جميع نسخه بدلها:قاعدها.
6) .قم:پس فرواوفتاد،آط،آب،آج،لب:فروفرستاد.
7) .قم:از زبر.
8) .قم:ندانند.
9) .قم:بكند.
10) .آط:گويند.
11) .قم:بودى شما خلاف مى كردى در حقّ ايشان.
12) .قم:تنهاى خود.
13) .قم:بودى شما مى كردى.
14) .قم+جايگاه.
فرستاد خداى شما؟گويند (1):نيكى،آنان را كه نيكوى كنند در اين دنيا نيكويى و سراى بازپسين بهتر است و نيك سراى است پرهيزكاران را.
بهشتهاى مقام (2)مى روند در آنجا،مى رود از زير آن جويهايى ايشان راست در آنجا آنچه خواهند.هم چونين (3)پا داشت كند خدا پرهيزكاران را.(4)آنان كه جان بردارند از ايشان فريشتگان پاكان،مى گويند:سلام باد بر شما (5)!در روى (6)در بهشت به آنچه شما كرده اى (7).
چشم مى دارند الا (8)آن كه آيد به ايشان فريشتگان يا آيد فرمان خداى تو؟همچنين كردند آنان كه پيش (9)ايشان بودند بيداد نكرد بر ايشان خداى و لكن بودند ايشان بر خود (10)بيدادكنندگان.
برسد (11)به ايشان بديها آنچه كرده بودند و برسيد به ايشان آنچه بودند به آن فسوس دارنده (12).
گفتند آنان كه شرك آوردند:اگر خواهد (13)خداى نپرستيدمانى (14)از جز او (15)از چيزى ما و نه پدران ما و حرام نكردمانى (16)از دون او (17)از چيزى هم چونين (18)كردند كه از پيش ايشان بودند هست (19)بر پيغامبران مگر رسانيدن روشن؟
1) .قم،آط،آج،لب:گفتند.
2) .قم+است.
3) .قم،آط،آب،آج،لب:همچنين.
4) .قم:جان بردارد ايشان را.
5) .قم:بر ايشان.
6) .قم،آط:در شوى،آب،آج،لب:در شويد.
7) .قم:بدانچه بودى شما كه مى كردى.
8) .قم،آط،آج،لب:مگر.
9) .قم،آط،آب:از پيش.
10) .قم:بر تنهاى خود.
11) .قم،آط،آب،آج،لب:در رسيد.
12) .قم:افسوس مى كردند.
13) .قم:اگر خواستى.
14) .آط،آب:نپرستيم.
15) .جميع نسخه بدلها:از فرود او.
16) .قم:نه حرام كردمانى،آط:نه حرام كردمى،آب:نه حرام كرديمى،آج،لب:نه حرام كرد ما را.
17) .جميع نسخه بدلها:از فرود او.
18) .قم،آب:همچنين،آط،آج،لب:چنين.
19) .قم:پس نيست.
[88-پ] (1)فرستاديم در هر گروهى رسول كه بپرستى خداى را و بپرخيزى (2)از آنچه بدون او پرستند، (3)از ايشان كس بود كه هدايت داد خدا،و از ايشان كس بود كه واجب شد بر او گمراهى، (4)بروى در زمين (5)بنگرى كه چگونه بود عاقبت دروغ دارندگان.
اگر حريص باشى بر ايمان ايشان،خداى ره ننمايد (6)آن را كه گمراه كند (7)و نيست ايشان را از يارانى.
سوگند خوردند (8)به خدا غايت سوگندشان كه زنده نكند خداى آن را كه بميرد،بلى (9)نويدى است بر او واجب و لكن بيشتر مردمان نمى دانند.
تا بيان كند براى ايشان آنچه خلاف كردند (10)در او و تا بدانند آنان كه كافر شدند كه ايشان بودند دروغ زنان (11).(12)گفتار ما چيزى را چون خواهيم آن را گوييم او را:باش (13)،بباشد.
قوله تعالى: وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ ،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه چون گويند اين كافران را كه:اين چيست كه خداى شما فرستاده است،يعنى اين قرآن؟ايشان گويند:اين فسانۀ پيشينگان است.و اين براى آن گفتند كه از (14)قرآن
1) .قم:و به درستى كه.
2) .قم،آب،آج،لب:بپرهيزيد،آط:بپرهيزى.
3) .قم+پس.
4) .قم+پس.
5) .قم+پس.
6) .قم،آط،آب،آج،لب:هدايت ندهد.
7) .قم،آط،آب،آج،لب:گمراه باشد.
8) .آط،آج،لب:خورند.
9) .قم،آط،آب،آج،لب:آرى.
10) .جميع نسخه بدلها:مى كنند.
11) .آط،آج،لب:دروغزن،آب:دروغ گويان.
12) .قم+به درستى كه.
13) .قم،آط،آب:بباش.
14) .آط،آج،آز،لب:در.
بعضى قصص اوايل است،و خداى تعالى (1)اين قصص به نوعى از معجز فرستاد بيرون (2)از مصلحت و لطف كه در او هست،براى آن كه ايشان عالم بودند به احوال رسول -عليه السّلام- (3)و ولايت او در ميان ايشان بود و نشو و تربيت پيش ايشان بود و دانستند كه او هرگز پيش كسى نرفت كه قصّۀ اوايل داند و بر كسى نخواند و از (4)كسى نشنيد و با استادى اختلاف (5)نكرد در (6)چيزى،ننوشت و نوشته اى بر نخواند آنگه همچنان كه در كتب ايشان بود از قرآن،بر ايشان مى خواند تا بدانند كه آنچه او مى گويد،از وحى مى گويد و الّا او غيب از كجا داند!آنچه او بر سبيل اظهار معجز ايراد مى كرد (7)،ايشان بر سبيل طعن بازگفتند كه آنچه خداى بر محمّد فرستاد،نيست الّا فسانۀ پيشينگان.
و«اساطير»افاعيل باشد،من السّطر و هو الكتابة و واحدها (8)اسطارة و اسطورة،و اين بناهاى (9)مبالغت است يعنى آنچه اوايل نوشتند در كتابهاى ايشان. (10)
لِيَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ كٰامِلَةً يَوْمَ الْقِيٰامَةِ ،اين«لام»صورت«لام»غرض دارد و به معنى«لام»عاقبت است بدان (11)وجه كه شرح داديم كه پنداريى (12)غرض اين كافران آن بوده است تا حمل اوزار خود كنند و بعضى،اوزار آنان كه اتباع ايشان بودند از آن جدّ و استقصا و مبالغت كه مى كردند در اضلال ايشان و دعوت ايشان به اضلال.
و«أوزار»أثقال باشد واحدها وزر.آنگه گناهان را به آن تشبيه كرد (13).ازآنجا كه آن نيز بر گردن و پشت بار گران باشد و سلاح را از اين جا«أوزار الحرب»گويند،فى قوله: حَتّٰى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزٰارَهٰا (14)... ،اى حتّى تضع اهل الحرب السّلاح.و قوله:
أَوْزٰارَهُمْ كٰامِلَةً ،نصب او بر حال است.و براى آن گفت:كاملة،كه وزر گناه ايشان و بار آن و وبال (15)عقوبت آن بتمام و كمال بر ايشان باشد كه ايشان كرده اند
1) .جميع نسخه بدلها:حق تعالى.
2) .آط،آج،لب:برون.
3) .قم:صلّى الله عليه و آله كه.
4) .آج،لب:و با.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:اختلاط.
6) .جميع نسخه بدلها:و.
7) .آج،لب:ايراد كرد.
8) .جميع نسخه بدلها:واحدتها.
9) .آب،آز،لب:بناى.
10) .جميع نسخه بدلها:كتابهاشان.
11) .جميع نسخه بدلها:برآن.
12) .قم،آط،آب،آز:پندارى،آج،لب:پنداريد.
13) .آط،آب،آج،آز،لب:كردند.
14) .سورۀ محمد 47 آيۀ 4.
15) .جميع نسخه بدلها+و.
و از ايشان صادر بوده است بجميع وجوه و حقايق.قوله: وَ مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ ،«من»تبعيض راست و نيز بهرى اوزار و اثقال اتباع خود كه ايشان را اضلال مى كنند و با اضلال (1)مى خوانند اين جا براى آن بهرى گفت و در اوّل جمله كه اين جا (2)بر داعيان به اضلال بيشتر از وبال دعوت نباشد وبال فعل بر فاعلان باشد بر حمل (3)متبوعان اوزار أتباع بر سبيل توسّع و مجاز باشد و مراد حمل مثل اوزار ايشان باشد.
و مثل اين در معنى
قول النّبى-عليه السّلام: من سنّ سنّة حسنة فله أجرها و أجر من عمل بها[89-ر]إلى يوم القيامة من غير أن ينقص من أجره شىء،و من سنّ سنّة سيّئة فله وزرها و وزر من عمل بها إلى يوم القيامة من غير أن ينقص من وزره (4)شىء ،هركه او سنّتى نيكو نهد مزد آن او را باشد و مزد آن كس كه برا عمل (5)كند يعنى مثل مزد آن كه برآن عمل كند تا به روز قيامت بى آنكه از مزد او چيزى بكاهانند،و هركه سنّتى بد نهد وزر و وبال آن او را باشد و وزر و وبال آن كس كه برآن عمل كند،يعنى مثل وزر آن تا به روز قيامت بى آنكه از وزر و عقاب آن (6)چيزى بكاهانند. أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَزِرُونَ ،الا بد چيزى است آنچه ايشان حمل مى كنند،يعنى بد مى كنند آن اضلال كه مى كنند اتباع خود را و«ما»نكرۀ موصوفه است،و المعنى و التقدير:بئس شيئا!أى بئس الشّىء شيئا يحملونه (7).
قَدْ مَكَرَ ،آنگه حق تعالى گفت:مكر كردند آنان كه پيش ايشان بودند.و اصل «مكر»قتل باشد به حيله يا جهت مضرّت،و منه:امرأة ممكورة اذا كانت محكمة الخلق.
فَأَتَى اللّٰهُ بُنْيٰانَهُمْ مِنَ الْقَوٰاعِدِ ،حق تعالى به بنيان ايشان آمد يعنى قصد
كرد.«اتيان»اين جا به معنى قصد باشد (1).حق تعالى بناهاى ايشان را قصد كرد از قاعدۀ خود و بيران (2)كرد تا سقف و آسمانۀ خانه به سر ايشان فرود افتاد (3)از بالا.سؤال كردند در مطاعن قرآن (4)چون بگفت:
فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ ،آسمانه بر ايشان فرود افتاد (5)، مِنْ فَوْقِهِمْ ، (6)چه فايده باشد؟ و آسمانۀ خانه جز از جهت فوق نباشد پس اين چون حشوى است كه در تحت او معنى نيست.گوييم از اين چند جواب است (7)گفتند اهل توحيد:يكى آن كه فايدۀ«من فوقهم»آن است كه سقف بيفتاد (8)و ايشان در زير آن بودند براى آن كه روا باشد كه سقف فرود آيد (9)و ايشان در زير (10)نباشند،چنان كه يكى از ما گويد:خرّت (11)عليّ دارى،و اگرچه او در زير آن نباشد (12)به معنى:فسد عليّ.پس اين فايده اى بزرگ باشد و معنيى (13)كه اگر اين لفظ نبودى،مفهوم نشدى (14).و وجهى ديگر (15)آن كه«على» به معنى«عن»آيد (16)،اى عنهم،و المعنى:عن كفرهم و ضلالهم،چنان كه شاعر گفت (17):
أرمي عليها و هى (18)فرع (19)أجمع***و هى ثلاث أذرع و اصبع
«عليها»،اى عنها،لأنّ العرب يقول رميت (20)عن القوس و لا يقول رميت عليها، پس«على»به جاى«عن»بنهاد چون چنين باشد از كلمت«من فوقهم»چاره نباشد تا بدانند كه ايشان را اين عذاب به استحقاق بود.وجه سه ام (21)آن است كه«على» به معنى«لام»است براى آن كه«لام»خلاف«على»باشد و نقيض او،و عرب
1) .قم:است.
2) .قم:بران،آج،لب:بيرون.
3) .قم:فروافتاد.
4) .جميع نسخه بدلها+و گفتند.
5) .قم:فروافتاد.
6) .جميع نسخه بدلها+گفتن.
7) .جميع نسخه بدلها:ندارد.
8) .قم:بيوفتاد.
9) .قم:بيوفتد.
10) .آط،آب،آز،آج،لب+آن.
11) .جميع نسخه بدلها:حزب.
12) .قم:باشد.
13) .جميع نسخه بدلها:معنى.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:نگشتى.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:دگر.
16) .قم:بود،آط،آب،آز،آج،لب:باشد.
17) .آب،آز+شعر.
18) .اساس:ترى،با توجّه به قم تصحيح شد.
19) .آج،لب:فراغ.
20) .قم:ارميت.
21) .قم:سوم،آط،آب،آز،آج،لب:سيم.
نقيض بر نقيض حمل كنند چنان كه نظير را بر نظير حمل كنند،يقول (1):خرّ فلان لوجهه،اى على وجهه.قال اللّه تعالى: يَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ سُجَّداً (2).و قال الطّرمّاح فى وصف ناقة: (3)
كأنّ مخوّاها على ثفناتها***معرّس خمس وقعت للحناجر
اى على الحناجر،و هى عظام الصّدر.و عرب لفظ«على»در مثل اين مواضع در شرّ به كار دارند.يقولون:شهد عليه،و دعا عليه،و فسد عليه امره،و خرب عليه منزله.
و قيل عليه،اى كذب في حقّه،قال الشّاعر (4):
و لكن قد أتاني أنّ يحيى***يقال عليه في بقعاء (5)شرّ
و اين طريقت بيان كرده ايم فى (6)سورة البقرة،فى قوله: وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَلىٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ (7)... ،وجه چهارم آن است كه براى تأكيد گفت و زيادت بيان،چنان كه: وَ لٰكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ (8)،و دل جز در سينه نباشد-و اللّه اعلم بمراده. وَ أَتٰاهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَشْعُرُونَ ،و عذاب از جايى به ايشان (9)[89-پ]آمد كه ايشان ندانستند و گمان نبردند و توقّع نكردند.چنان كه در مثل گفته اند (10):من ما منه يؤتى الحذر،مرد حذركننده را ازآنجا گيرند كه ايمن باشد و ازآنجا كه حذر نكند. ثُمَّ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ يُخْزِيهِمْ (11).آنگه حق تعالى گفت:اين كه در آيت اول رفت در دنياست پس از آن روز قيامت حق تعالى ايشان را به خزى و نكال كند و ايشان را ذليل و مهين كند. وَ يَقُولُ ،و گويد ايشان را: أَيْنَ شُرَكٰائِيَ الَّذِينَ كُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِيهِمْ ،كجااند آن شريكان من يعنى آن شريكانى كه با من بداشتى و در حقّ ايشان خصومت (12)و مخالفت مى كردى چرا امروز حاضر نه اند (13)تا از شما دفعى بكنند.و«مشاقّه»مخالفت باشد چنان كه تو در شقّى و نيمه اى باشى و خصمت
1) .آب،آز:تقول.
2) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 107.
3) .آب،آز+شعر.
4) .آب،آز+شعر.
5) .آط:بقعا.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:در.
7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 102.
8) .سورۀ حج(22)آيۀ 46.
9) .آز:بر ايشان.
10) .آز:گفتند.
11) .اساس:يخزيه،با توجّه به قرآن مجيد و ديگر نسخه ها تصحيح شد.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:مخاصمت.
13) .آج،لب:نه ايد.
در شقّه اى ديگر (1).و نافع خواند:«تشاقّون (2)»به كسر«نون»على تقدير:تشاقّونني (3).
آنگه يك«نون»بيفگند براى تخفيف را و«يا»بيفگند اجتزاء (4)بالكسرة عنه (5). قٰالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ ،عند اين حال (6)عالمان گويند و آنان كه ايشان را علم داده باشند،يعنى پيغامبران و ائمّه و مؤمنان: إِنَّ الْخِزْيَ الْيَوْمَ ،كه امروز عذاب و نكال و خزى و لعنت بر كافران خواهد بودن (7).
اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِكَةُ ،آنگه وصف كرد ايشان را گفت:آنان كه فريشتگان جان ايشان بردارند-و ايشان ظالم نفس خود باشند-و قوله: ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ ،نصب او بر حال است از مفعول به (8). فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ،گردن بنهادند و تن بدادند و ذليل شدند و با مرگ حيلت نداشتند،جز آن كه گفتند: مٰا كُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ ،[ما شركى نياورديم و بدى نكرديم و اين از آن جايهاست كه اضمار قول كردند در او،و التّقدير:
فالقوا السّلم و قالوا ما كنّا نعمل من سوء] (9)،«ما»نفى است و كان براى آن آورد تا دليل كند كه فعل ماضى است و اين را (10)حكايت حال (11)گويند يعنى ما بدكردار نبوديم،و المعنى:عندنا و في اعتقادنا و ظنّنا،تا جواب آنان (12)باشد كه سؤال كنند و گويند:چه (13)روا باشد كه عند ملاقات فريشتگان و اعلام مرگ كه وقت الجا باشد دروغ گويند؟ بَلىٰ إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ،بلى خداى تعالى عالم است به آنچه شما كرده اى (14).
فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ ،اين جا نيز (15)قول مضمر است و التقدير:و قيل لهم ادخلوا،گويند ايشان را (16)به درهاى دوزخ در شوى، خٰالِدِينَ فِيهٰا ،نصب او بر حال است. فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ ،بد جاى است متكبّران را دوزخ،مخصوص بالذّم
1) .قم،آب،آط،آز:شقّى دگر،آج،لب:شقّى ديگر.
2) .اساس:يشاقون،با توجّه به قم تصحيح شد.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:يشاقّوننى.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:اكتفاء.
5) .جميع نسخه بدلها:عنها.
6) .قم:آن حال.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:از مفعول.
9) .اساس افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
10) .قم:آن را.
11) .قم،آب،آز،آج،لب:حكايت الحال.
12) .قم:آن.
13) .جميع نسخه بدلها:چگونه.
14) .آب،آز،آج،لب:كرديد.
15) .قم،آط،آج،لب+هم.
16) .قم+كه.
از كلام بيفگند لدلالة المعنى عليه،و التّقدير:بئس مثوى المتكبّرين جهنّم.
آنگه وصف متّقيان (1)و حكايت كلام ايشان كرد (2)چون پرسيدند ايشان را كه خداى (3)چه فرستاده است (4)،يعنى در كتاب خداى (5)چه گويى؟ قٰالُوا خَيْراً ،گفتند:
خير و نيكى،و نصب او بر فعلى مقدّر است يعنى،أنزل ربّنا (6)خيرا.و دقصّۀ (7)اوّل ما بعد قول رفع آورد من قوله: أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ ،أى هى اساطير الأوّلين،چه مؤمنان مقرّ بودند به نزول (8)و كافران مقرّ نبودند بل گفتند:منزل نيست از آسمان،چه اساطير اوّلينان است و اساطير منزل نباشد.
سيبويه گفت:در رفع (9)كه«ذا»به معنى«الّذى»است و«ما»استفهامى است،اى ما الّذى انزل ربّكم؟قالوا اساطير (10)على تقدير:هو اساطير.و در دوم (11)«ذا»و«ما» (12)به منزلت يك (13)اسم است،و التقدير:أىّ شىء انزل ربّكم؟قالوا:
خيرا،على تقدير:انزل خيرا،پس در اوّل بدل مرفوع است و در دوم بدل منصوب (14)، هر دو قول نكوست (15).
آنگه حق تعالى حكايت (16)كرد و در كلامى گرفت مستأنف (17): لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا حَسَنَةٌ ،آن را كه (18)نيكوى كند (19)در اين سراى دنيا نيكوى باشد ايشان را، وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ ،و سراى آخرت بهتر باشد ايشان را يعنى در هر دو سراى نيكوكاران را نيك (20)باشد[90-ر]جز كه در آخرت بهتر باشد (21)ايشان را.
1) .قم+كرد.
2) .قم:ندارد.
3) .قم+شما.
4) .جميع نسخه بدلها:فرستاد،قم+ وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا ،و گفتند:متّقيان را كه خداى شما را چه فرستاد؟
5) .آج،لب:خود.
6) .آج،لب:انزلنا.
7) .دقصّه/در قصّه،جميع نسخه ها:در قصه.
8) .آط،آب،آز،آج،لب+قرآن.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:دفع.
10) .جميع نسخه بدلها+الاوّلين.
11) .قم:و دوم.
12) .قم:ما و ذا،آط،آب،آز،آج،لب:ما ذا.
13) .آج،لب:يكى.
14) .قم+و.
15) .جميع نسخه بدلها:نيكوست.
16) .جميع نسخه بدلها+رها،آج،لب+حق رها.
17) .جميع نسخه بدلها+گفت.
18) .قم:آنان كه،آط،آب،آز،آج،لب:آنان را كه.
19) .جميع نسخه بدلها:كنند.
20) .آط،آب،آز،آج،لب:نيكى.
21) .جميع نسخه بدلها:بود.
آنگه گفت: وَ لَنِعْمَ دٰارُ الْمُتَّقِينَ ،و مخصوص بالمدح بيفگند از كلام،لدلالة المعنى عليه،و التّقدير:و لنعم دار المتّقين الجنّة،چنان كه مقدّر است آنجا كه:و لبئس مثوى المتكبّرين النّار (1)،و نيك سراست (2)متّقيان و پرهيزكاران را بهشت.
آنگه وصف كرد آن بهشت را گفت: جَنّٰاتُ عَدْنٍ ،و رفع او بر بدل دٰارُ الْمُتَّقِينَ ،است،و روا بود كه مخصوص بالمدح او باشد چنان كه نعم عون الرّجل غلام زيد.
بهشتهاى مقام،و«عدن»اقامت باشد يقال:عدن بالمكان اذا اقام به، يَدْخُلُونَهٰا ، كه اين (3)پرهيزكاران در آنجا شوند.و از صفت او آن است كه از زير (4)درختان او جويها مى رود. لَهُمْ فِيهٰا مٰا يَشٰاؤُنَ ،ايشان را باشد در آنجا هرچه خواهند، كقوله تعالى:لكم فِيهٰا مٰا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ . (5)كَذٰلِكَ يَجْزِي اللّٰهُ الْمُتَّقِينَ ،چنين پاداشت دهد خداى متّقيان را.
اَلَّذِينَ ،محلّ او نصب است بر صفت (6)متّقيان آنان كه فريشتگان جان ايشان بردارند طَيِّبِينَ ،در آن حال كه ايشان پاكيزه باشند و نصب او بر حال است از مفعول: يَقُولُونَ ،گويند فريشتگان ايشان را كه:سلام بر شما باد!در بهشت شوى به آنچه (7)كرده اى از ايمان و عمل صالح.و در هر دو (8)دليل است بر آنكه جزا و ثواب (9)و عقاب بر عمل است (10)،في قوله: بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ، جماعتى مفسّران گفتند:سبب نزول آيت (11)آن بود كه مشركان عرب در ايّام موسم مردان را بر راهها نشانده بودندى (12)تا مردمانى كه از احياى (13)عرب آمدندى ايشان را تنفير (14)افگندندى از رسول-عليه السلام-پس چون ايشان گفتندى (15)كفّار مكّه را كه: مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ؟ ،ايشان گفتندى: أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ ،و چون به مكّه آمدندى و (16)
1) .آط،آب،آز،آج،لب:جهنّم.
2) .جميع نسخه بدلها:سرايى است.
3) .آج،لب:اى.
4) .قم:در زير.
5) .سورۀ زخرف 43 آيۀ 71،با اندكى تفاوت.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:وصفت.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:با آنچه.
8) .جميع نسخه بدلها+آيت.
9) .قم:جزا از ثواب،آط،آب،آز،آج،لب:جز از ثواب.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
11) .قم:اين آيات.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:بودند.
13) .آج،لب:كه احياى.
14) .قم:سفير،آط:بنفير،آج،لب:بنفير.
15) .آز:گفتند.
16) .جميع نسخه بدلها:ندارد.
از صحابۀ رسول (1)پرسيدندى كه: مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ؟قٰالُوا خَيْراً (2)،گفتندى: خَيْراً .
آنگه حق تعالى در اين آيات ذكر هر دو گروه كرد (3)و ذكر حيات و ممات و منقلب و بازگشتن ايشان (4)الى قوله: طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ .محمّد بن كعب القرظىّ گفت:چون جان مؤمن (5)به حنجر (6)رسد و كار بر او سخت شود،فريشته اى بيايد و گويد:السّلام عليك (7)يا ولىّ اللّه،سلام بر تو اى دوست خداى!خدايت سلام مى كند و بشارت باد تو را به بهشت.
آنگه حق تعالى با حديث كفّار شد و توبيخ ايشان گفت: هَلْ يَنْظُرُونَ ، و المعنى:هل ينتظرون؟و اين«نظر»اين جا به معنى انتظار است چه گوش مى دارند (8)اين كافران إلاّ آن كه فريشتگان به ايشان (9)آيند،در او چند قول گفتند:
يكى آن كه به انزال عذاب بر ايشان.قول ديگر به قبض ارواح ايشان.قول ديگر (10)برحسب (11)اقتراح ايشان كه ايشان گفتند:لو ما تأتينا بالملائكة ان كنت من الصّادقين.قول ديگر (12)على سبيل الاستعظام و الاحالة (13)،كما قال تعالى: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّٰهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمٰامِ وَ الْمَلاٰئِكَةُ... (14)،و اين طريقه (15)بيان كرده ايم (16)به استقصا در (17)سورة البقرة،در اين آيت همچنان باشد. أَوْ يَأْتِيَ أَمْرُ رَبِّكَ ،يا (18)فرمان خداى تو آيد،يعنى روز (19)قيامت.حق تعالى گفت: كَذٰلِكَ فَعَلَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ،آن كافران كه پيش اينان (20)بودند همچنين كردند (21)يعنى
1) .قم،آج،لب+عليه السّلام.
2) .جميع نسخه بدلها آيه ندارد.
3) .قم،آط،آب،آز:بكرد.
4) .قم:بازگشتشان،آط،آب،آز،آج،لب:بازگشتگان.
5) .قم:مردم.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:حنجره.
7) .آج،لب:عليكم.
8) .آز:مداريد.
9) .آج،لب:با ايشان.
10) .آط،آج،لب:دگر.
11) .آط،آب،آز،آج،لب+و.
12) .قم،آب،آز:قولى ديگر،آط،آج،لب:قولى دگر.
13) .آط،آج،لب:و الاحال.
14) .سورۀ بقره 2 آيۀ 210.
15) .قم:طريقت.
16) .آج،لب:كرديم.
17) .آج،لب:و.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:تا.
19) .آز:به روز.
20) .آط،آب،آز،آج،لب:ايشان.
21) .آج،لب:همچنين بودند.
اين كافران در اين كفر آوردن (1)و اقتراح محال كردن (2)با يكديگر مانند،نظيره قوله:
كَذٰلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ... (3).و قوله: كَذٰلِكَ قٰالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ... (4)،آنگه گفت:خداى تعالى بر ايشان ظلم نكرد- تعالى علوّا كبيرا (5)،و لكن ايشان بر خود ظلم كردند (6)به ترك نظر و تفكّر و كفران نعمت و اختيار كفر بر ايمان[90-پ]و ضلال بر هدى.
فَأَصٰابَهُمْ سَيِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا ،به ايشان رسيد بدى آنچه كردند[يعنى عقاب آنچه كردند] (7)و مراد به سيّئه اين جا عذاب است،نظيره قوله: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا... (8)،سيّئة اوّل معصيت است و دوم عقوبت (9)، وَ حٰاقَ بِهِمْ ،و فرود آمد و در رسيد به ايشان جز[ا] (10)و وبال آن (11)استهزا كه مى كردند.
وَ قٰالَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا ،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه مشركان جبر (12)چگونه گفتند مشرك كه جبر گويد-مع كفره-قدرىّ باشد،گفتند:اگر خداى خواستى ما نپرستيد مانى بدون او هيچ چيز را يعنى معبودى ديگر نگرفتمانى جز او،نه ما و نه پدران ما و حرام نكردمانى (13)آنچه كرديم از بحيره (14)و سايبه و وصيله و حام.
حق تعالى گفت: كَذٰلِكَ فَعَلَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ،همچنين كردند آنان كه پيش اينان (15)بودند.آنگه گفت:در اين كه ايشان كردند و گفتند خداى را هيچ (16)صنع نيست و پيغامبر (17)او را هيچ تقصير (18)نيست،بر پيغامبران چه باشد مگر بلاغى روشن كه برسانند آنچه خداى فرموده باشد ايشان را؟
1) .آج،لب:آوردند.
2) .آط:اقراح محال كردن،آج،لب:اقراح محال كردند.
3) .سورۀ انعام 6 آيۀ 148.
4) .سورۀ بقره 2 آيۀ 118.
5) .سورۀ بنى اسرائيل 17 آيۀ 43 با اندكى تفاوت.
6) .آج،لب:نكردند.
7) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
8) .سورۀ شورى 42 آيۀ 40.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:عقاب.
10) .با توجه به نسخه بدلها افزوده شد.
11) .لب:اين.
12) .آط،آج،لب:خبر.
13) .آج،لب:نگردانى.
14) .اساس:حيره،به قياس نسخه قم،تصحيح شد.
15) .جميع نسخه بدلها:ايشان.
16) .قم+منع.
17) .قم،آط،آب،آز،آج:پيغامبران،لب:پيغمبران.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:تقصيرى.
وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً ،حق تعالى گفت:من در هر امّتى (1)و گروهى و قرنى و جماعتى پيغامبرى فرستادم از ايشان (2)، أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ ،أى بأن اعبدوا اللّه به آن كه خداى پرستى.و گفتند،معنى آن است:فقالوا و أمروا أن اعبدوا،گفتند قوم خود را كه:خداى را پرستى.در وجه اوّل«با» (3)محذوف است و در وجه دوم قول،لدلالة الكلام عليه،و از طاغوت بپرخيزى (4)و طاعت (5)هرچه بدون (6)خداى آن را پرستند. (7)و گفته اند:فعلوت باشد من الطغيان. فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّٰهُ :بهرى از آن امّتان آن بودند كه خداى ايشان را هدايت داد (8)به الطاف و تمكين و مقرّبات و مسهّلات ايمان تا ايمان آوردند و اختيار طاعت كردند و مستحقّ ثواب شدند،و بهرى آن بودند كه بر كفر اصرار كردند تا عذاب بر ايشان واجب شد،و ضلالت (9)اين جا (10)مراد ضلال (11)باشد از ره (12)بهشت،و روا باشد كه خبر باشد (13)ازآن كه ايشان ايمان نخواهند آوردن و بر كفر خواهند مردن (14)عبارت از اين معنى به لفظ حَقَّتْ گفت (15)، اى وجبت.آنگه گفت:بروى در زمين و بنگرى تا چگونه بود عاقبت كار آن مكذّبانى (16)كه پيغامبران را تكذيب كردند و به دروغ داشتند.
إِنْ تَحْرِصْ عَلىٰ هُدٰاهُمْ ،آنگه خطاب كرد با رسول و گفت:اگرچه تو حريصى (17)بر ايمان ايشان، فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ ،كار در حرص (18)تو بسته نيست خداى هدايت نكند آن را كه (19)گمراه باشد،يعنى الطافى كه با مؤمنان كند با كافران نكند ازآنجا كه داند ايشان را لطف نباشد.و وجهى دگر (20)آن كه حكم
1) .آج،لب:امّت.
2) .قم:ندارد.
3) .آج،لب:ما.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:برخيزى.
5) .جميع نسخه بدلها:طاغوت.
6) .آج،لب:بدان.
7) .قم+باشد.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:كرد.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:ضلال.
10) .آب،آج،لب:آنجا.
11) .آج،لب:ضلالت.
12) .قم،آب،آز:راه.
13) .قم:بود.
14) .جميع نسخه بدلها:مرد.
15) .جميع نسخه بدلها:كرد.
16) .جميع نسخه بدلها:مكذّبان.
17) .قم:حريص باشى.
18) .آط،آز،آج:حريصى،لب:حريص.
19) .جميع نسخه بدلها+او.
20) .آج،لب:ديگر.
نكند به هدايت آن كس كه حكم كرده باشد به ضلال او.و وجهى ديگر آن كه هدايت نكند (1)اهل دوزخ را به ره بهشت (2).كوفيان خواندند: فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي ،به فتح«يا»و كسر«دال»على إضافة الفعل إلى اسم اللّه (3)،و باقى قرّا خواندند:
لا يهدى،به ضمّ«يا»و فتح دال بر فعل مجهول،و بر اين قرائت معنى آن بود كه:انّ اللّه لا يهدى من يضلّه،على تقدير:لا يهدى مضلّه،يعنى آن را كه خدا اضلال كند-برآن معنى كه گفتيم-كس او را هدايت نتواند كردن (4)-خلافا على اللّه-و خلاف نكردند در«يضلّ»كه«يا»مضموم است و«ضاد»مكسور،من الاضلال،و تقدير اعراب او اين است:فانّ اللّه مضلّه غير مهدىّ (5)بر آنكه«اللّه»مبتدا باشد و «مضلّ»مبتداى دوم و«غير مهدىّ (6)»خبر مبتداى دوم،و مثال او اين بود كه:إنّ زيدا لا يضرب من مكرمه (7)[91-ر]على تقدير:إن زيدا غير مضروب (8)من مكرمه (9). وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِينَ ،و ايشان را هيچ يارى و ناصرى نباشد (10)،«ما»نفى است و «من»زيادة جاءت لتأكيد النّفى.
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ لاٰ يَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ يَمُوتُ ،ابو العاليه گفت:سبب نزول آيت آن بود كه مردى مسلمان را بر مردى مشرك دينى بود با هم گفتگوى (11)كردند.مسلمان گفت:به آن خداى كه خلقان را زنده كند پس از مرگ كه چنين و چنين كنم.مشرك گفت:تو اميد مى دارى (12)كه پس از (13)مرگ كسى زنده خواهد شدن (14)آنگه سوگند (15)خورد مغلّظ به خداى كه (16)هيچ مرده زنده نشود (17).خداى تعالى
1) .آط،آز،آج،لب:حكم نكند.
2) .قم:به راه بهشت،آط،آب،آز،آج،لب:به بهشت.
3) .قم+تعالى.
4) .قم:دادن.
5) .قم:غير مهد،آط،آب،آز،آج،لب:غير مهدى.
6) .قم:غير مهد.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:من يكرمه.
8) .قم:غير ضارب،آط،آب،آز،آج،لب:غير ضروب.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:من يكرمه.
10) .قم:نبود.
11) .جميع نسخه بدلها:گفت و گويى.
12) .قم،آط،آب،آز:اميد دارى،آج،لب:اميدوارى.
13) .قم:از پس.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:شد.
15) .آط،آج،لب:سوگندى.
16) .آط،آج،لب:اگر.
17) .قم،آج،لب+و.
اين آيت فرستاد (1)،گفت:سوگند خوردند به خداى، جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ ،غايت سوگندشان.و نصب او بر مصدرى باشد لا من لفظ الفعل،و مثله:أرسلها العراك، اى ارسل الابل معترك (2)العراك.حق تعالى گفت: بَلىٰ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا ،نصب او بر مصدرى است محذوف الفعل،و التقدير:بلى وعد اللّه وعدا واجبا،بلى خداى وعده داد وعدۀ واجب بر او،و لكن (3)بيشترينۀ (4)مردم ندانند.و روا بود كه نصب او بر مفعول له باشد،و التقدير:بلى يبعثهم لوعد وعدهم بالبعث.و در خبر هست (5)كه خداى تعالى گفت:
كذّبنى ابن آدم و لم يكن له ان يكذّبني،و شتمنى و لم ينبغ (6)له أن (7)يشتمنى ،گفت فرزند آدم مرا به دروغ داشت،و او را نبود كه مرا به دروغ دارد،و مرا دشنام داد،و نشايد او را كه مرا دشنام دهد.امّا تكذيب او مرا اين است (8)كه سوگند خورد كه:من مردگان را زنده نخواهم كردن فى قوله: وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ لاٰ يَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ يَمُوتُ ،و امّا شتم او مراد آن است (9)كه گفت: اِتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً... (10)،خداى فرزند گرفت،و انا الواحد الصّمد لم الد و لم اولد و لم اكن لى (11)كفوا أحد.
قوله: لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ ،اين«لام»تعلّق دارد به فعلى كه بَلىٰ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا ،بر وى دليل است (12)،و التقدير:و اقسموا باللّه جهد ايمانهم لا يبعث اللّه من يموت بلى ليبعثنّ وعدا عليه حقا ليبيّن.گفت كافران گفتند:خداى مردگان را زنده نكند؟جواب داد كه:بلى زنده كند ايشان را تا بيان كند براى ايشان آنچه ايشان در آن خلاف كردند (13)، وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا ،و نيز تا بدانند كافران كه ايشان
1) .جميع نسخه بدلها+و.
2) .قم:تعترك،لب:معتراك.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:صبر كردند.
4) .جميع نسخه بدلها:بيشتر.
5) .آط،آز،آج،لب:است.
6) .اساس:ينبغى،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
7) .لب:لأنّ.
8) .جميع نسخه بدلها:آن است.
9) .جميع نسخه بدلها:مراد آن است.
10) .سورۀ يونس 10 آيۀ 68.
11) .آج،لب: لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ .
12) .جميع نسخه بدلها:دليل است بر او.
13) .آج،لب:آنچه خلاف كردند.
دروغزن بودند در آن دعوى كه كردند و سوگند كه خوردند فى قولهم: لاٰ يَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ يَمُوتُ .
إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَيْءٍ ،-الآية،معنى آيت آن است كه ما چون خواهيم كه چيزى (1)كنيم از احياء موتى و جز آن،مرا (2)رنجى نرسد و مشقّتى نباشد،از طريق مثل بيش از آن نباشد كه گويد (3): كُنْ ،بباش،بباشد.و اين بر سبيل تقريب است به خاطر ما و بر طريق تشبيه،چون (4)يكى از ما چون كارى مأمور به حاصل آيد هم چونين (5)كارى خواهد بفرمايد به لفظ امر و عقيب آن مأمور به حاصل آيد هم چونين (6)عقيب (7)ارادت او مراد حاصل آيد چون از فعل او باشد و اين بيان كه كرديم (8)باطل شود (9).طاعنانى (10)كه طعن زدند و گفتند از دو بيرون نباشد يا مقدور را در حال عدم گويد: كُنْ ،يا در حال وجود،اگر در حال وجود گويد (11)، موجود را گفتن (12)بباش وجهى ندارد،و اگر معدوم باشد (13)خطاب حكيم با معدوم نيكو نباشد (14)،جواب آن است كه گفتيم اين نه بر سبيل حقيقت است بر توسّع و مجاز و تشبيه است.و بعضى متكلمان محقّق (15)از اصحاب اشعرى به اين آيت تمسّك كردند و استدلال كردند به او بر قدم قرآن،و گفتند:چون خداى تعالى خلق كه آفريند و فعل كه كند به اين قول كند كه: كُنْ ،اگر اين كلام محدث باشد آن را (16)نيز كلامى و قولى بايد و آن (17)قول را نيز قولى-حتّى يؤدّى الى ما لا يتناهى-پس بايد تا فعل محدث به كلام نامحدث [91-پ]كند و اين گويندۀ فاضل را شرم نيامد (18)از چنين فضل و عرض كردن اين فضل،و گمان برد كه خداى تعالى فعل به كلام كند،ندانست (19)كه خداى تعالى فعل به قادرى كند،إمّا به قدرت به نزديك
1) .آط،آب،آز،آج،لب:فعلى.
2) .قم:ما را.
3) .قم:گوييم.
4) .جميع نسخه بدلها:چنان كه.
5) .جميع نسخه بدلها:همچنين.
6) .جميع نسخه بدلها:همچنين.
7) .آج،لب:عقب.
8) .قم:به اين كه گفتيم،آط،آب،آز،آج،لب:و به اين بيان كه كرديم.
9) .جميع نسخه بدلها+سؤال.
10) .جميع نسخه بدلها:طاعنان.
11) .قم:بود.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:كن.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:را گويد.
14) .قم:نبود.
15) .قم:ندارد،آط،آب،آز،آج،لب:محقّقان.
16) .جميع نسخه بدلها:اين را.
17) .جميع نسخه بدلها:اين.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:نيايد.
19) .آط،آب،آز،آج،لب:نداند.
ايشان،به دليل آن كه اگر قادر نبودى بر فعل اجسام و اعراض و ساليان مى گفتى:
كُنْ ،فعل حاصل نشدى باتّفاق،پس او را در فعل كردن به گفتار (1)حاجت نيايد چه اين قول نه مقتضى فعل است نه آلت فعل،بل بر-سبيل توسّع و تشبيه است چنان كه گفتيم.دگر آن كه اگر چنين بودى قدم عالم لازم آمدى براى آن كه چون قول «كن»قديم باشد (2)عقيب آن بلا فصل فعل حاصل بود بايد تا فعل با قول به يك جاى حاصل باشد در ازل،و آن كه در ازل موجود بود (3)قديم بود و قديم را بر محدث تقديم باشد (4)-بما لا يتناهى از تقدير اوقات-و آن كه به تقدير بر يك وقت متأخّر نباشد از قديم محدث نباشد و چون محدث نباشد به«كن»حاجت نبود او را.
وَ اَلَّذِينَ هٰاجَرُوا فِي اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ (41) اَلَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (42) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (43) بِالْبَيِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (44) أَ فَأَمِنَ اَلَّذِينَ مَكَرُوا اَلسَّيِّئٰاتِ أَنْ يَخْسِفَ اَللّٰهُ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَشْعُرُونَ (45) أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِينَ (46) أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلىٰ تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (47) أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلىٰ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ مِنْ شَيْءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ اَلْيَمِينِ وَ اَلشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ وَ هُمْ دٰاخِرُونَ (48) وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مِنْ دٰابَّةٍ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ وَ هُمْ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ (49) يَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ (50) وَ قٰالَ اَللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَيْنِ اِثْنَيْنِ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَإِيّٰايَ فَارْهَبُونِ (51) وَ لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَهُ اَلدِّينُ وٰاصِباً أَ فَغَيْرَ اَللّٰهِ تَتَّقُونَ (52) وَ مٰا بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ ثُمَّ إِذٰا مَسَّكُمُ اَلضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ (53) ثُمَّ إِذٰا كَشَفَ اَلضُّرَّ عَنْكُمْ إِذٰا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ (54) لِيَكْفُرُوا بِمٰا آتَيْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (55) وَ يَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ يَعْلَمُونَ نَصِيباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (56) وَ يَجْعَلُونَ لِلّٰهِ اَلْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ وَ لَهُمْ مٰا يَشْتَهُونَ (57) وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثىٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ (58) يَتَوٰارىٰ مِنَ اَلْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلىٰ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي اَلتُّرٰابِ أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ (59) لِلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ اَلسَّوْءِ وَ لِلّٰهِ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلىٰ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (60) وَ لَوْ يُؤٰاخِذُ اَللّٰهُ اَلنّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَكَ عَلَيْهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ يَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ يَسْتَقْدِمُونَ (61) وَ يَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا يَكْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ اَلْكَذِبَ أَنَّ لَهُمُ اَلْحُسْنىٰ لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ اَلنّٰارَ وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ (62) تَاللّٰهِ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلىٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ اَلْيَوْمَ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (63) وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ إِلاّٰ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ اَلَّذِي اِخْتَلَفُوا فِيهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (64) وَ اَللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْيٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ (65)
آنان كه هجرت كردند در خداى از پس آن كه بر ايشان ظلم كردند،جاى دهيم ايشان را در دنيا نيكوى،و مزد آخرت (5)بزرگتر است اگر دانند (6).
آنان كه شكيبايى كردند و بر خدايشان توكّل كنند (7).
نفرستاديم از پيش تو الّا (8)مردانى (9)را كه وحى كردند به ايشان،بپرسى اهل ذكر اگر شما ندانى.
به دليلها و كتابها و فروفرستاديم بر تو (10)قرآن تا بيان كنى مردمان را آنچه فرستادند به ايشان تا همانا ايشان انديشه كنند.
ايمن شده اند آنان كه حيلت كردند بديها (1)كه فروبرد خداى ايشان را به زمين؟يا آيد به ايشان عذاب ازآنجا كه ندانند؟ يا بگيرد ايشان را در گشتن ايشان، نيستند ايشان عاجزكننده (2).
يا بگيرد ايشان را بر نقصان (3)،خداى شما مهربان و بخشاينده است.
نمى بينند (4)آنچه آفريده است خداى از چيزى مى فگند سايه هاى او از راست و از چپ سجده برنده (5)خداى را و ايشان ذليل (6)باشند؟ و خداى را سجده كند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از جنبنده (7)و فرشتگان و ايشان تكبّر نكنند.
مى ترسند از خدايشان از بالاى ايشان و مى كنند آنچه فرمايندشان.
گفت خداى:مگيرى دو خداى كه اوست يك خداى (8)،از من بترسى.
و او راست آنچه در آسمانها و زمين است (9)او راست دين هميشه،از جز خداى (10)مى ترسى؟ و آنچه هست به شما از نعمت خداى،از خداست (11)پس چون به شما رسد رنجى با او گريزى.
1) .قم،آب:به بديها،آط،آج،لب:به بدى.
2) .قم:عاجزكنندگان.
3) .قم+به درستى كه.
4) .آب،آج،لب:نبينيد.
5) .قم:سجده كننده،آب:برند.
6) .قم:ذليلان.
7) .كذا،در اساس و آط و لب،قم،آب،آج:جنبنده.
8) .قم:خداى است يكى.
9) .قم:آسمانهاست و در زمين،آط،آب،آج:در آسمانهاست و در زمين است.
10) .قم:پس جز از خداى.
11) .قم:نعمتى از خداى است.
پس چون بردارد (1)رنج (2)از شما كه نگه كردى (3)گروهى از ايشان (4)به خدايشان شرك مى آرند.
تا كافر شوند به آنچه داديم ايشان را،برخوردار شوى (5)كه بدانى.
و كنند آن را كه ندانند بهره اى از آنچه روزى كرديم ايشان را،به خداى كه بپرسند (6)از آنچه دروغ مى گفتى.
[92-ر] و كردند (7)خداى را دختران،منزّه است او و ايشان راست آنچه خواهند.
چون مژده دهند يكى را از ايشان به مادينه اى (8)باشد همه روز رويش سياه (9)،و او خشم فرومى برد (10).
پنهان مى كند از مردمان (11)از بدى آنچه مژده داده باشند (12)به آن (13)بداردش بر خوارى يا پنهان كند او را در خاك؟بد است آنچه حكم مى كنند! آنان را كه ايمان نيارند به آخرت مثل بد بود و خداى را (14)مثل بلندتر،و او بى همتا و محكم كار است (15).
1) .قم:بگشاد،آط،آب،آج،لب:برگشايد.
2) .قم+را.
3) .كذا در اساس و قم،آط،آب،آج،لب:آنگه گردد.
4) .قم،آط،آب،آج،لب:از شما.
5) .قم+پس زود بود.
6) .قم،آط،آب،آج،لب+شما را.
7) .قم:مى كنند،آط،آج،لب:كنند،آب:مى گردانند.
8) .آط،آب،آج،لب:به ماده.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:سياه باشد هر روز روى او.
10) .قم:خشم فروخورنده بود.
11) .قم:گروه.
12) .آط،آب،آج،لب+او را.
13) .قم+يا.
14) .قم،آج،لب:خداى راست.
15) .قم:و اوست عزيز محكم كار،آط،آب،آز،آج،لب:و او عزيز محكم كار است.
و اگر بگيرد خداى مردمان را به بيدادشان (1)،رها نكند بر زمين از هيچ رونده اى و لكن بازپس مى دارد ايشان را تا به وقتى نام زده (2)،چون آيد وقتشان بازپس ندارد (3)يك ساعت و نه در پيش دارند.
و مى كنند خداى[را] (4)آنچه نخواهند و وصف مى كند (5)زبانهايشان دروغ (6)كه ايشان را باشد نكوتر (7)،حقّا كه ايشان را باشد آتش دوزخ و ايشان را تقديم كند (8).
به خداى كه فرستاديم به امّتانى پيش از تو (9)بيار است براى ايشان ديو عملهايشان (10)،او دوست ايشان است امروز و ايشان را بود (11)عذابى دردناك.
و نفرستاديم (12)بر تو قرآن (13)مگر تا بيان كنى ايشان را آن كه (14)خلاف كردند در او و بيانى و رحمتى براى گروهى (15)كه ايمان دارند.
و خداى فروفرستاد (16)از آسمان آبى زنده كرد به آن زمين را پس از مردنش، در آن دليلى است (17)گروهى را كه بشنوند.
1) .قم:به بيداد ايشان،آط،آب،آج،لب:به ظلمشان.
2) .قم،آط،آج،لب:نام زد.
3) .قم،آب:ندارند.
4) .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ قم،افزوده شد.
5) .قم،آط،آج،لب:كند.
6) .قم+را.
7) .قم،آط،آب،آج،لب:نيكويى.
8) .قم،آط،آب،آج،لب:كنند.
9) .قم:از پيش تو پس.
10) .قم:كارهاى ايشان پس.
11) .قم:ايشان راست.
12) .قم+ما.
13) .قم:كتاب را،آط،آب،آج،لب:كتاب.
14) .قم،آط،آب،آج،لب:آنچه.
15) .آط،آب،آج،لب:قومى.
16) .قم،آط،آب،آج،لب:بفرستاد.
17) .قم:به درستى كه در اين آيتى است.
قوله تعالى: وَ الَّذِينَ هٰاجَرُوا فِي اللّٰهِ -الآية، اَلَّذِينَ ،در موضع رفع است به ابتدا و قوله: لَنُبَوِّئَنَّهُمْ ،در جاى خبر اوست.حق تعالى گفت: (1)آنان كه هجرت كردند در ره (2)خداى و براى خداى از مكّه به مدينه آمدند،و«هجر»و«هجران»مفارقت باشد و «هجرة»فعلة باشد از او (3)،اين بنا هيئت را بود كالحلية (4)و المشية (5)و القعدة (6).و در شرع مخصوص است به رفتن از مكّه به مدينه پيش از فتح مكّه.از اين جا گفت رسول-عليه السّلام:
لا هجرة بعد الفتح. اين هجرت شرعى است و آن كه گفت:
لا هجرة بعد ثلاث، آن هجرت لغوى است يعنى نشايد كه مسلمانان از يكديگر ببرند و يكديگر را رها كنند بالاى سه روز،پس اين اسم از اسماء مخصوصه است، كالصّوم و الحجّ (7). مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا ،پس ازآن كه بر ايشان ظلم كردند.
مفسّران گفتند:آيت در شأن بلال و صهيب و عمّار و خبّاب و عابس و ابو جندل ابن سهل (8)آمد و جماعتى كه مشركان مكّه (9)ايشان را عذاب كردند.قتاده گفت:
مراد امّت محمّداند-صلّى اللّه عليه و على آله (10)-كه از ظلم أهل مكّه بجستند و به حبشه شدند،آنگه خداى مدينه را به دار الهجرت (11)رسول كرد،تا رسول-عليه السّلام-با آنجا شد و صحابه (12)،و آنجا انصار پديد آمدند او را،و ايوا كردند (13). لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً ،گفتند:انزلهم المدينة و اطعمهم الغنيمة،ايشان را به مدينه فرود آورم (14)و غنيمت به طعمۀ ايشان كنم،يقال:بوّأت (15)موضع كذا فتبوّأ،أى أنزلته فنزل.و«لام»و«نون» (16)تأكيد جواب قسمى مقدّر است،اى و اللّه لنبوّئنّهم.
1) .همۀ نسخه بدلها+و.
2) .همۀ نسخه بدلها:راه.
3) .همۀ نسخه بدلها+و.
4) .قم،آط،آب،آز،آج:كالجلسة.
5) .قم:و الرّكبة و المشيّة،آب،آز:و المشيدة،آج،لب:و المشية.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:و العقدة.
7) .كذا در اساس،قم:ابو جندل بن سهيل،آط،آج،لب:ابو جنده ابن سهيل،آب،آز:ابو جنده بن سهيل
8) .كذا در اساس،قم:ابو جندل بن سهيل،آط،آج،لب:ابو جنده ابن سهيل،آب،آز:ابو جنده بن سهيل
9) .آط،آب،آز،آج،لب:به مكّه.
10) .قم:عليه السّلام.
11) .قم:به دار هجرت.
12) .قم:با صحابه.
13) .آج،لب:ديوار كردند.
14) .آج،لب:آوردم.
15) .همۀ نسخه بدلها:بواته.
16) .آط،آب،آز،آج،لب:و لا و نون،قم:و نون.
در خبر است كه:عمر خطّاب (1)چون چيزى به مهاجرى (2)دادى،گفتى:خذ بارك اللّه لك فيه (3)،هذا ما وعدك اللّه في الدّنيا،اين آن است كه خداى تعالى تو را وعده داد در دنيا و آنچه براى تو نهاده است (4)[92-پ]در بهشت بهتر است.
آنگه اين آيت برخواندى،و معنى آيت آن كه با ايشان در دنيا احسان كنيم، وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ ،خير و ثواب آخرت مهتر و بهتر باشد اگر بدانند ايشان.
آنگه وصف كرد ايشان را،گفت: اَلَّذِينَ صَبَرُوا ،آنان كه صبر كردند بر بلا و مشقّت كافران مكّه و بر خداى توكّل كنند،در نجات و رستگارى از ايشان.
قوله: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِي (5)إِلَيْهِمْ ،گفت:و (6)نفرستاديم از پيش تو إلاّ مردانى را كه به ايشان وحى كرديم.گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه مشركان گفتند:خداى از آن بزرگتر است كه رسول او آدمى باشد،و اگر رسولى به ما فرستد إلاّ فريشته اى نباشد،حق تعالى اين آيت فرستاد و گفت:ما از پيش تو پيغامبران (7)جز مردانى (8)نفرستاديم از بشر و وحى كرديم به ايشان.و براى آن گفت:
إِلاّٰ رِجٰالاً ،تخصيص كرد مردان را كه ايشان اعتقاد كرده بودند كه فريشتگان زنان اند و دختران خداوند چنان كه گفت: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (9). فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ،بپرسى (10)از اهل ذكر اگر ندانى.عبد اللّه عبّاس و مجاهد گفتند:مراد به«اهل ذكر»اهل كتاب اند،و بعضى دگر گفتند:
مؤمنان اهل كتاب اند چون عبد اللّه سلام و جز او.عبد اللّه عبّاس (11)گفت:مراد اهل قرآن اند.رمّانى و أزهرى و رمّاح (12)گفتند:مراد به اهل ذكر اهل علم اند به اخبار امّتان
1) .قم،آط،آب+رضى اللّه عنه،آج،لب+عليه ما يستحقّ.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:به مهاجر.
3) .قم:بارك الله فيك.
4) .همۀ نسخه بدلها:نهاد.
5) .همۀ نسخه بدلها:يوحى،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
6) .همۀ نسخه بدلها:ما.
7) .قم:به پيغامبرى.
8) .قم+را.
9) .سورۀ زخرف 43 آيۀ 19.
10) .اساس:بپرس،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
11) .همۀ نسخه بدلها:ابن زيد.
12) .همۀ نسخه بدلها:زجاج.
گذشته از مؤمن و كافر.و«ذكر»ضدّ سهو باشد و مرجع او با علم است.جابر الجعفىّ روايت كرد از باقر-عليه السّلام-كه گفت:
نحن اهل الذّكر ،ما اهل ذكريم از ما بايد پرسيدن.
بِالْبَيِّنٰاتِ ،خلاف كردند در آن كه اين«با»تعلّق به چه دارد.بعضى گفتند:
تعلق به ارسلنا دارد و«إلاّ»معنى غير (1)است و تقدير آن (2)است:و ما ارسلنا بالبيّنات و الزّبر غير رجال،و مثله قولهم:ما ضرب إلاّ اخوك عمرا (3)،أى ما ضرب عمرا (4)غير اخيك.و قال اوس بن حجر: (5)
ابنى لبينى لستم بيد***إلاّ يد ليست لها عضد
أىّ،غير يد.و قال اللّه تعالى: لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ... (6)،اى،غير اللّه،و قال الشّاعر (7):
نبّئتهم عذّبوا بالنّار جارتهم***و هل يعذّب إلاّ اللّه بالنّار
اى،غير اللّه.بعضى دگر (8)گفتند فعلى دگر (9)مقدّر است:و ما ارسلنا من قبلك إلاّ رجالا ارسلناهم بالبيّنات،و مثله قول الاعشى (10):
و ليس مجيرا إن أتى الحيّ خائف***و لا قائل (11)إلاّ هو المتعيّبا
و المعنى:فانّه (12)يجير (13)المتعيّب. بِالْبَيِّنٰاتِ ،اى،بالدّلائل و الحجج و اَلزُّبُرِ ، اى الكتب (14)،يعنى ما پيغامبران (15)را كه فرستاديم از آدميان به حجّتها و كتابها فرستاديم.و«زبر»جمع زبور باشد فعول به معنى مفعول.و اشتقاق او از«زبر» است و آن نوشت باشد. وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الذِّكْرَ ،و ما فرستاديم به تو اين قرآن تا بيان كنى براى مردمان آنچه بر تو فرستاده اند. وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ،و تا باشد كه انديشه كنند.
1) .اساس:خير،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
2) .همۀ نسخه بدلها:اين.
3) .اساس:عمروا،با توجّه به قم تصحيح شد.
4) .آط،آب،آز:عمرو.
5) .آز+شعر.
6) .سورۀ انبيا 21 آيۀ 22.
7) .آب،آز+شعر.
8) .آج،لب:ديگر.
9) .آج،لب:ديگر.
10) .آز،آب،آج،لب:پيغمبرانى.
11) .آب،آز:و ما قائل.
12) .قم:انّه.
13) .آط،آج،لب:الخبر،آب،آز:الخير.
14) .آج،لب:بالكتب.
15) .آز،آب،آج،لب:پيغمبرانى.
أَ فَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئٰاتِ ،همزه استفهام است و معنى تفريع و تخويف (1)، گفت:ايمن شده اند آنان كه مكر مى كنند و بديها مى اندازند از كافران مكّه و جز ايشان از مشركان كه خداى تعالى زمين فروبرد به ايشان (2)؟و گفته اند (3):از مقلوب است يعنى ايشان را به زمين فروبرد و آن (4)در تازى راست است،در پارسى مقلوب مى نمايد براى آن كه در مفعول اول«با»در آمده است،يقال:خسفت عينه (5)،اذا غارت خسفا و خسف القمر اذا اسودّ خسوفا و خسف اللّه به الارض خسفا. أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذٰابُ ،يا عذاب به ايشان آيد ازآنجا كه ايشان ندانند.
أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ ،يا بگيرد ايشان را در گشتن ايشان و آمد شدشان (6)در راهها و سفرها و شبها و روزها (7). فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِينَ ،ايشان خداى را عاجز نتوانند كردن.
أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلىٰ تَخَوُّفٍ ،يا بگيرد ايشان را بر تخوّف.كلبى و ضحّاك گفتند:«تخوّف»تفعّل باشد از خوف،يعنى گروهى را بگيرد به عذاب و گروهى را رها كند[93-ر]تا آنان كه مانده باشند كه بترسند به عذاب از (8)هلاك شدگان كه مبادا كه مثل آن به ايشان رسد،و دگر مفسّران گفتند:مراد به تخوّف،تنقّص است و مراد نقصان ايشان است به هلاك،يعنى تنقّصهم (9)من اطرافهم و نواحيهم شيئا بعد شىء،يقال:تخوّفه الدّهر و تخوّنه إذا تنقّصه و أخذ ماله،و تخوّفه إذا تنقّصه و أخذ من حافاته،و قال الشّاعر (10):
تخوّف السّير (11)منها[تامكا] (12)قردا***كما تخوّف (13)عود النّبعة السّفن
و قال آخر:
تخوّف غدرهم ما لي و أهدى***سلاسل في الحلوق (14)لها صليل
1) .آط،آب،آز،آج،لب:توبيخ.
2) .قم:با ايشان.
3) .قم+كه اين،بقيۀ نسخه بدلها+اين.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:اين.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عنه.
6) .آط،آمدشان،آب،آز،آج،لب:آمدنشان.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و آز:پشته ها ورودها،قم،آز:به شبها.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آن.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نقصهم.
10) .آب،آز+شعر.
11) .اساس:النّاس،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
12) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
13) .اساس:ترمو و،كه با توجه به قم ديگر نسخ و مآخذ شعر تصحيح شد.
14) .آج،لب:الخلوف.
و از عبد اللّه عبّاس روايت كردند كه او گفت:على تخوّف،أى على تفريع. فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ ،كه خداى شما بر شما مهربان و بخشاينده است،براى آن تعجيل نمى فرمايد به عقاب و مهلت داده است اين كافران را تا باشد كه انديشه كنند و با راه حق آيند.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا ،حمزه و كسائى و خلف خواندند:أو لم تروا،به«تا»ى خطاب و باقي قرّا به«يا»خواندند،خبرا عن الغائب حملا على قوله: أَنْ يَخْسِفَ اللّٰهُ بِهِمُ الْأَرْضَ ،و قوله: أَوْ يَأْتِيَهُمُ ،و قوله: أَوْ يَأْخُذَهُمْ .حق تعالى گفت:نمى بينند و نظر نمى كنند (1)و انديشه نمى كنند (2)، إِلىٰ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ ،به آنچه (3)خداى آفريده است بر عموم گفت و اگرچه لفظ صالح است خصوص را،آنگه به«من»تبيين تخصيص كرد گفت: مِنْ شَيْءٍ ،از چيزى و مراد به اين شىء جسمى قائم است كه آن را سايه باشد به قرينۀ يَتَفَيَّؤُا ظِلاٰلُهُ .و معنى لفظ آن است كه يرجع،من فاء إذا رجع.
عبد اللّه عبّاس گفت:يرجع من موضع إلى موضع،از جايى به جايى (4)مى شود سايۀ آن به گرديدن آفتاب از او.و بعضى دگر گفتند (5):يتفيّؤ،أى يقع فيه،من الفىء،و هو الظلّ بعد الزّوال،و آن سايه را كه بامداد باشد پيش از آفتاب عرب آن را ظلّ خوانند (6)و آن كه از پس زوال باشد آن فىء خوانند من فاء إذا رجع قال الشّاعر (7):
فلا الظلّ من برد الضّحى تستطيعه***و لا الفيء من برد العشىّ (8)تذوق (9)
عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمٰائِلِ ،از راست و چپ براى آن كه بامداد كه آفتاب برآيد سايۀ چيزها از دست راست قبله بيفتد (10)باز چون زوال آفتاب بباشد سايۀ آن چيزها از دست چپ بيوفتد.و براى آن يمين به وحدان گفت و شمائل به جمع،كه آن واحد در جاى جمع نهاد،چنان كه شاعر گفت:
بفى الشّامتين التّرب إن (11)كان هدّني***رزيّة شبلى مخدر في الضّراغم
أراد:بأفواه،و قال آخر:
الواردون و تيم (1)في ذرى (2)سبإ***قد عضّ أعناقهم جلد الجواميس (3)
اراد:جلود الجواميس.و وجهى دگر آن است كه يمين بر جنس گفت و جنس صالح باشد واحد (4)و جمع را.و ابو عمرو و يعقوب خواندند:تتفيّئوا،به«تا»و باقى قرّا به«يا».آن كه به«تا»خواند براى آن كه گفت كه (5)جمع است و جمع مؤنث باشد.و آن كه به«يا»خواند براى آن كه گفت:ظلال بر وزن واحد است،چون جدار و حمار.و قوله: سُجَّداً لِلّٰهِ ،اى مائلات،من قوله (6):سجدت النّخلة اذا مالت، و اسجدت النّاقة إذا أملتها لتركبها.آنگه آن مثل (7)را بر سبيل تشبيه سجده خواند.
مجاهد و قتاده و ضحّاك گفتند:به اوّل روز همه سايه هاى چيزها خداى را سجده كنند (8)و به آخر روز هم چونين (9).عبد اللّه عمر گفت كه رسول-عليه السّلام-گفت:
هيچ چيز (10)نباشد و إلاّ خداى را پيش از نماز (11)و پس از زوال سجده كند،آنگه اين آيت برخواند: يَتَفَيَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ .و هم چونين (12)در خبر آمد:كه چون كافر سجده كند بت را سايۀ او سجده كند خداى را و تأويل آيت و اخبار آن است كه گفتيم. وَ هُمْ دٰاخِرُونَ ،اى،صاغرون خاضعون.يقال:دخره دخرا إذا اذلّ (13)،و دخر هو إذا ذلّ (14)،قال ذو الرّمّة:
فلم يبق إلاّ داخر (15)في مخيّس***و منجحر في غير أرضك في جحر
و وجهى دگر گفتند،در تأويل آيت كه سجّدا و قوله:
وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ .و قوله:
1) .آز:الواردون يتم.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:ذراء.
3) .آط،الحواميش،آب،آز:الجواميش.
4) .قم+را.
5) .قم:ندارد.
6) .همۀ نسخه بدلها:قولهم.
7) .قم:ميل،بقيۀ نسخه بدلها:ميل.
8) .همۀ نسخه بدلها:كند.
9) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
10) .قم:هيچيز،لب:هر چيز.
11) .همۀ نسخه بدلها+پيشين.
12) .همۀ نسخه بجز قم،همچنين،قم:در خبر چنين آمد.
13) .همۀ نسخه ها:اذل.
14) .آب،آز:اذل.
15) .قم:داخرا.
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (1)... ،أي،يدلّ على خالق له[93-پ]مستحقّ للسّجود و التّسبيح،خداى را سجده كنند (2)هرچه در آسمانها و زمين است،بر اين تأويلها كه گفتيم. مِنْ دٰابَّةٍ ، «من»تبيين راست (3)،از رونده اى. وَ الْمَلاٰئِكَةُ ،و از (4)فريشتگان او را سجده كنند، وَ هُمْ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ ،و تكبّر نكنند و بزرگوارى.
يَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ،ترسند از خداى خود از بالاى ايشان.و در تأويل او دو قول گفتند:يكى آن كه يخافون عقاب ربّهم من فوقهم،على حذف المضاف و اقامة المضاف إليه مقامه.و عقاب كه آيد از بالاى سر ايشان آيد.و وجه (5)ديگر آن كه چون خداى تعالى موصوف است بأنّه علىّ و متعال،بر سبيل توسّع،فوق در حقّ او اجراء كرد.و وجهى دگر آن است كه اين كنايت است از قدرت و قهر و غلبه چنان كه ما قاهر را گوييم زبر دست (6)است،و مثله قوله: وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ (7)،و قوله:حكاية عن فرعون: وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ (8). وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ ، (9)بكنند اين فريشتگان آنچه ايشان را فرمايند و هيچ نافرمانى نكنند،چنان كه گفت:
لاٰ يَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ (10).
و گفتند:معنى آيت آن است كه هرچه دون اوست همه خاشع و خاضع اويند چنان كه گفت: مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِيَتِهٰا (11).
امّا قوله: وَ الْمَلاٰئِكَةُ ،تخصيص به ايشان به ذكر با آن كه ايشان از جملۀ آنان اند كه در آسمان و زمين اند،جارى مجراى آن است كه گفت: وَ مَلاٰئِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكٰالَ... (12)،و قوله: وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثٰاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ... (13)،و وجهى دگر آن است كه ملائكه را براى آن عطف كرد بر دابّه كه ملائكه
1) .سورۀ بنى اسرائيل 17 آيۀ 44.
2) .همۀ نسخه بدلها:كند.
3) .قم:تبيين است.
4) .همۀ نسخه بدلها:و نيز.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:وجهى.
6) .آط:زور دست.
7) .سورۀ انعام 6 آيۀ 61.
8) .سورۀ اعراف 7 آيۀ 127.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز آب+و.
10) .سورۀ تحريم 66 آيۀ 6.
11) .سورۀ هود 11 آيۀ 56.
12) .سورۀ بقره 2 آيۀ 98.
13) .سورۀ احزاب 33 آيۀ 7،جميع نسخه بدلها+و اين را تخصيص بالذّكر خوانند.
را بر زمين دبيب (1)نباشد.و وجهى دگر آن كه اعتقاد ايشان در فريشتگان آن بود كه دختران خدااند.خداى تعالى گفت:ايشان نيز مرا بندگان خاضع (2)ساجدند.
وَ قٰالَ اللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَيْنِ اثْنَيْنِ ،آنگه حكايت آن كرد كه خداى تعالى خلقان را به توحيد فرمود گفت:خداى تعالى گفته است (3): لاٰ تَتَّخِذُوا ،دو خداى مگيرى (4)چه او بر حقيقت يك خداست. فَإِيّٰايَ فَارْهَبُونِ ،از من بترسى و ضمير منصوب متّصل (5)براى آن تقديم (6)كرد تا دليل كند كه معنى آن است كه از من بترسى و از جز من مترسى،و مثله قوله: إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ (7)،نعبدك لا نعبد غيرك و نستعينك لا غيرك.و مثله قول الشّاعر (8):
إيّاك أدعو فتقبّل ملقي***
و قولهم فى المثل:إيّاك أعني (9)و اسمعي يا جاره.
وَ لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،او راست هرچه در آسمانها و زمين است، وَ لَهُ الدِّينُ وٰاصِباً ،اى الطّاعة.دين او راست،يعنى طاعت و اخلاص او راست. وٰاصِباً ، اى دائما ثابتا.عبد اللّه عبّاس گفت:واصبا اى واجبا،و اين قول مجاهد و قتاده و ضحّاك و ابن زيد است،و منه قوله: ...وَ لَهُمْ عَذٰابٌ وٰاصِبٌ (10)،أى دائم،يقال:
منه وصب الدّين يصب وصبا و وصوبا.قال أبو الاسود:
لا أبتغى الحمد القليل بقاؤه***يوما بذمّ الدّهر أجمع واصبا
اى دائما.و قال حسّان: (11)
غيّرته الرّيح تسفي (12)به***و هزيم رعده واصب
و وصب،ألم باشد از رنج خستگى به دوام عمل،يقال:منه وصب يوصب وصبا، فهو وصب.قال الشّاعر (13):
1) .آز:ديب،آج،لب:دست.
2) .آط،آب،آز،آج،لب+و.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خداى فرموده است.
4) .قم،آب،آز،آج،لب:مگيريد دو خداى،آط:مگيرى دو خداى.
5) .همۀ نسخه بدلها:منفصل.
6) .اساس:تقدير،با توجّه به قم و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
7) .سورۀ فاتحه 1 آيۀ 4،همۀ نسخه بدلها+اى.
8) .آب،آز+شعر.
9) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم:عنّى.
10) .سورۀ صافّات 37 آيۀ 9.
11) .آب،آز+شعر.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:يسقى.
13) .آب،آز+شعر.
لا يغمز السّاق من اين و لا وصب (1)***و لا يعضّ على شرسوفه الصّفر
بعضى اهل معانى گفتند معنى آيت آن است كه:طاعت او را رسد كه دارند و اگرچه در او وصب و تعب باشد،چه طاعت بر وجه عبادت جز خداى را نسزد كه منعم است بر مكلّفان به اصول نعم. أَ فَغَيْرَ اللّٰهِ تَتَّقُونَ ،از جز خداى مى بترسى؟ استفهام است بر سبيل انكار و تقريع و تهديد (2).
وَ مٰا بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ ،در«ما»دو وجه گفتند:يكى آن كه به معنى الّذى است و لكن متضمّن است معنى جزا را،براى آن در جواب او«فا»مى آيد،و مثله قوله: قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاٰقِيكُمْ... (3)،و يقول القائل:ما لك فهو لى،و نشايد تا گويد:[94-ر]«مالك»به رفع«لام»،فهو لى با«فا»،براى آن كه چيزى است (4)نه بر طريق جزا.و وجه دوم آن است كه«ما»جزاست و فعلى در او مضمر باشد و تقدير آن كه:و ما يكن من نعمة بكم فمن اللّه.و هرچه هست به شما از نعمت (5)خداى است-جلّ جلاله-چه منعم بر حقيقت اوست و نعمت همۀ منعمان موقوف است بر نعمت او از اصول نعم كه حيات و قدرت و شهوت و نفرت و كمال عقل است پس همۀ نعمتها مضاف است با او بهرى به اصالت بهرى با آن كه به واسطه (6)،همه نعمت اوست. ثُمَّ إِذٰا مَسَّكُمُ الضُّرُّ ،پس آنگه چون بلايى برسد و آفتى و بيماريى، فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ ،با او گريزى و فزع با او كنى و او را بخوانى و استغاثه با او كنى.و اصل او از«جؤار»باشد و آن آواز گاو باشد (7)چون آواز (8)منكر كند از ترس يا از گرسنگى.و قال الاعشى يصف بقرة (9):
و طافت (10)ثلاثا بين يوم و ليلة***و كان النّكير أن تضيف و تجأرا
و قال ايضا (11):
1) .اساس:نصب،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.
3) .سورۀ جمعه 62 آيۀ 8.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:اين خبر است.
5) .همۀ نسخه بدلها+از.
6) .قم:و بهرى به واسطه پس،ديگر نسخه بدلها:و بهرى با آن كه به واسطه.
7) .همۀ نسخه بدلها:بود.
8) .همۀ نسخه بدلها:آوازى.
9) .آب،آز+شعر.
10) .قم،آب:فطافت،آج،لب:و ظافت.
11) .آب،آز+شعر.
و ما ايبلىّ على هيكل***بناه و صلّب (1)فيه و صارا
يراوح من صلوات المليك***طورا سجودا و طورا جؤارا
و قال عدىّ بن زيد (2):
إنّني و اللّه فاقبل حلفي (3)***بابيل (4)كلّما صلّى جأر
ثُمَّ إِذٰا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ ،چون آن بلا كشف كند و بردارد و برگشايد از شما كه بنگرى جماعتى از شما به او (5)شرك آرند تا در رنج و بلا باشند اخلاص بيشتر كنند چون بلا برود با سر كفر و شرك روند.
لِيَكْفُرُوا ،تا كفران آرند به آن نعمت كه ما ايشان را داده باشيم. فَتَمَتَّعُوا ، برخوردار شوى كه بدانى عاقبت و مآل كفر خود،و اين بر سبيل تهديد و وعيد گفت.
وَ يَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ يَعْلَمُونَ ،آنگه بازنمود كه اين كافران از مال و آنچه ما ايشان را نصيب داده ايم و روزى كرده نصيبى مى كنند آن را كه نمى دانند از بتان كه ايشان مستحقّ آنند چه در ايشان خيرى و شرّى و نفعى و ضرّى نيست و شرح اين در سورة الانعام رفته است،فى قوله: وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعٰامِ نَصِيباً (6)- الآية.آنگه قسم ياد كرد و سوگند خورد و گفت: تَاللّٰهِ ،به خداى كه ايشان را بپرسند از آنچه مى كنند و آن دروغ كه مى گويند و فرومى بافند (7).آنگه حق تعالى بيان كرد آن محال را كه ايشان گفتند و اعتقاد كردند ازآن كه فريشتگان را دختران (8)خداى خواندند.
گفت (9): وَ يَجْعَلُونَ لِلّٰهِ الْبَنٰاتِ ،مى كنند خداى را دختران.و اين جعل به معنى قسمت (10)است و مثله قوله: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (11)،
1) .اساس:صلت،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
2) .آب،آز+شعر.
3) .قم:خلفتى،آط:حلقتى،آب،آز،آج،لب:خلقتى.
4) .اساس:باشل،كه با توجه به ديگر نسخه ها و مآخذ بيت تصحيح شد.
5) .قم:با او.
6) .سورۀ انعام 6 آيۀ 136.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فرامى بافند.
8) .لب:دختر.
9) .قم:گفتند.
10) .همۀ نسخه بدلها:تسميت.
11) .سورۀ زخرف 43 آيۀ 19.
حق تعالى خود را از آن تنزيه كرد،گفت: سُبْحٰانَهُ ،منزّه است او و دور از آنچه به او لايق نباشد. وَ لَهُمْ مٰا يَشْتَهُونَ ،و ايشان را باشد آنچه خواهند و آرزوى ايشان بود (1)از پسران و فرزندان نرينه.و محل«ما»از اعراب محتمل است دو وجه را:يكى نصب، حملا على قوله: وَ يَجْعَلُونَ لِلّٰهِ الْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ وَ لَهُمْ مٰا يَشْتَهُونَ ،من البنين،تا مفعول «يجعلون»باشد.و وجه ديگر رفع،بر ابتدا،«و لهم»در جاى خبر او باشد،و التقدير:
و لهم البنون.
وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثىٰ ،چون بشارت دهند يكى را ايشان را به فرزندى [مادينه] (2)همه روز سياه روى باشد از اندوه.و«ظلّ»از اخوات«كان»باشد در عمل،و معنى آن باشد كه همه روز كارى كند،و مصدر او«ظلول»باشد. وَ هُوَ كَظِيمٌ (3)،عبد اللّه عبّاس گفت:حزين.ضحّاك گفت:كميد،و آن دل تنگى باشد (4)كه دم نزند (5)از دل تنگى.و اشتقاق او از كظامه بود و آن به بستن سر قربه باشد.
يَتَوٰارىٰ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ،-الآية،پنهان مى شود از مردمان از بديى آن بشارت كه او را داده باشند آنگاه انديشه مى كند كه از دو كار بد با او چه كند (6). أَ يُمْسِكُهُ عَلىٰ هُونٍ ،بدارد او را بر هوان و مذلّت و خوارى، أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرٰابِ ،يا در خاك پنهان كند او را؟يعنى وأد كند (7)و او را زنده در گور كند.و الهون[94-پ]،الهوان، قال الشاعر (8):
لست بوقّاف على الهون***
و قال الحطيئة: (9)
فلمّا خشينا (10)الهون و العير (11)ممسك***على رغمه (12)ما أثبت الحبل (13)حافره
1) .قم:باشد.
2) .با توجه به سياق عبارت از قم افزوده شد.
3) .اساس:كضيم.
4) .قم+از اندوه.
5) .قم:كه مردم نزند.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كنند.
7) .آط:و اداء كند،آج،لب:داده كند.
8) .آج،آز+شعر.
9) .آج،آز+شعر.
10) .همۀ نسخه بدلها:خشيت.
11) .آج،لب:الغير.
12) .آز،آج،لب:زعم.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:الخيل.
أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ ،الا و بد حكم (1)است آنچه ايشان مى كنند.و آن آن بود كه در جاهليّت كسى را دختر (2)آمدى او را زنده در گور كردندى (3)از دو وجه:يكى از ترس (4)درويشى چنان كه خداى تعالى گفت: وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاٰقٍ (5)... ، و ديگر آن كه تا ناسزائى به خواستن او فراز نيايد،چنان كه شاعر (6)گفت در تشكّى (7)از مثل اين حال:
تبغّى ابن كوز و السّفاهة كاسمها***ليستاد منها (8)إن شتونا لياليا
فما اكثر (9)الأشياء عندي حزازة***بأن أبت مرزيّا (10)عليك و رازيا (11)
فلا تطلبنها (12)يا ابن كوز فإنّه***غذا النّاس مذ قام النّبيّ الجواريا
و إنّ الّتي (13)حدّثتموا في أنوفنا (14)***و اعناقنا من الإباء كما هيا
چون اسلام آمد خداى تعالى در اين معنى آيات فرستاد و نهى كرد از اين.و رسول-عليه السّلام-بر اين تهديد كرد و عمّى بود فرزدق را نام او صعصعه.او چون خبر يافت (15)كه كسى را دختر آمده است او را چند شتر به هديه فرستادى تا او در وجه تجهيز او كردى و او را زنده دفن نكردى (16).فرزدق اين در جملۀ مفاخر خود بازگفت، في قوله:
و عمّى الّذي منع الوائدات***فأحيا الوئيد و لم يوئد (17)
أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ ،نظيره قوله: أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثىٰ، تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزىٰ ، (18).
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:حكمى.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دختران.
3) .همۀ نسخه بدلها:كردى.
4) .همۀ نسخه بدلها:يكى ترس.
5) .سورۀ بنى اسرائيل 17 آيۀ 31.
6) .قم:شاعرشان،ديگر نسخه بدلها:شاعر ايشان.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و آج:تشنگى.
8) .همۀ نسخه بدلها:منّا.
9) .همۀ نسخه بدلها:اكبر.
10) .آط،آب،آز:مزريّا.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:زاريا.
12) .آط:تطلينها.
13) .قم:الّذى.
14) .آج،لب:انوقنا.
15) .همۀ نسخه بدلها:يافتى.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و آط:كردى.
17) .اساس:تؤيد،به قياس نسخه آج تصحيح شد.
18) .سورۀ نجم 53 آيات 21 و 22.
لِلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ ،گفت:آنان را كه به قيامت ايمان ندارند از كافران،ايشان را مثل بد باشد از احتياج به فرزند و شهوت فرزند نرينه و كراهت مادينه و خوف درويشى و رغبت ناكردن اكفاء در وى و اقرار دادن بر خود به بخل چنان كه رسول-عليه السّلام-گفت:
أكبر الكبائر أن تجعل (1)للّه ندّا، (2)و هو خلقك، (3)ثمّ تقتل، (4)ولدك خيفة، (5)أن يأكل، (6)معك ثمّ أن تزني بحليلة جارك (7)، گفت:
بزرگتر كبيره اى آن است كه با خدا همتا (8)بدارى و او آفريدگار تو است و فرزندت را بكشى ترس آن را كه با تو نان خورد،پس آنگه (9)با زن همسايه ات (10)زنا كنى. وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْأَعْلىٰ ،و خداى را باشد و او را رسد مثل بلندتر،بعضى مفسّران گفتند:
مراد شهادت أن لا إله إلا الله،است (11).و بعضى اهل تأويل گفتند:مراد به مثل صفت است،يعنى صفات بد مذمومه كافران راست و صفات عليا و مثل اعلى و اسماء حسنى خداى راست ازآنجا كه لايق به او اين است و لايق به ايشان آن است. وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ،و او خدايى است عزيز و محكم كار.
وَ لَوْ يُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ ، (12)اگر چنان كه خداى تعالى مردمان را بگيرد به ظلمى كه مى كنند از كفر و معصيت و ظلم بر خود و ظلم بر غير،رها نكند بر پشت زمين هيچ رونده اى را.و قوله: عَلَيْهٰا ،كنايت (13)است از زمين،كناية عن غير مذكور، كقوله: حَتّٰى تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ ، (14). وَ لٰكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ ،و لكن به فضل و كرم خود تأخير مى كند ايشان را و مهلت مى دهد تا به وقتى مسمّى،نام زده كرده و آن منتهاى آجال و انقضاى أعمار ايشان باشد.چون آن وقت آمده باشد كه در سابق علم ما، صلاح ايشان در حيات تا آنجا بود،يك ساعت ايشان را بازپس ندارد،و نه نيز يك
1) .آج،لب:يجعل،آز:نجعل.
2) .آط،آب،آز:اندادا.
3) .قم:خالقك،ديگر نسخه بدلها:خلقكم.
4) .آج،لب:يقبل.
5) .همۀ نسخه بدلها:خشية.
6) .اساس:تأكل،به قياس نسخه قم،تصحيح شد.
7) .قم:جارتك.
8) .قم،همتاى،آج،لب:همسايه.
9) .قم،آط:آن كه.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:همسايه.
11) .قم:هست.
12) .همۀ نسخه بدلها+گفت و.
13) .قم:كنايت.
14) .سورۀ ص(38)آيۀ 32.
ساعت در پيش دارد (1).
وَ يَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا يَكْرَهُونَ ،و مى كنند خداى را آنچه ايشان كاره اند آن را از دختران،يعنى آنچه به خود نمى پسندند به خداى مى پسندند. وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْكَذِبَ ،و زبانشان وصف دروغ مى كند يعنى زبانشان دروغ مى گويد.و اضافت فعل با آلت براى تحقيق اضافت فعل كرد با فاعلش،كما قال اللّه: بِمٰا قَدَّمَتْ يَدٰاكَ ، (2):فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ ، (3). أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنىٰ ،دروغ اين است (4)كه ايشان مى گفتند كه:ايشان را نيكويى خواهد بودن.و محلّ«أنّ»مع اسمها و خبرها[95-ر]نصب است بر بدل«كذب».
و عبد اللّه عبّاس و حسن بصرى در شاذّ خواندند:و تصف السنتهم الكذب،به ضمّ«كاف»و«ذال»و رفع (5)«با»بر صفت السنة، و هو جمع كذوب،كرسول و رسل و صبور و صبر و شكور و شكر،يعنى وصف مى كنند [زبانهاى] (6)دروغ زنشان كه ايشان را نيكى خواهد بودن لا جرم،حقّا كه ايشان را دوزخ خواهد بودن. وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ ،عبد اللّه عبّاس گفت:انّهم منسيّون فى النّار،ايشان را در دوزخ فراموش كنند.و سعيد جبير گفت:«مبعدون»،بدور كرده باشند.مقاتل گفت:متروكون،رها كرده باشند.قتاده گفت:معجّلون الى النّار، ايشان را به دوزخ شتابانند (7).فرّاء گفت:مقدّمون إلى النّار،ايشان را تقديم كنند و پيش از همه كس به دوزخ برند.نافع خواند:«مفرطون»به كسر«را»مخفّف،اى مسرفون.و ابو جعفر خواند:به كسر«را»مشدّد اى مقصّرون مضيّعون امر اللّه، تقصير كرده باشند و فرمان خداى ضايع كرده.
تَاللّٰهِ ،به خداى،و اين«تا»از جملۀ حروف قسم است و بدل«واو»است و در هيچ اسم نشود مگر در اين يك اسم كه اللّه است. لَقَدْ أَرْسَلْنٰا ،به خداى كه ما
فرستاديم پيغامبران را به امّتان (1)كه از پيش تو بودند،چنان كه تو را به اينان فرستاديم شيطان براى ايشان اعمال ايشان بياراست،اعمالى خبيث كه ايشان برآن بودند از روى إغراء و إغواء و وسوسه. فَهُوَ وَلِيُّهُمُ ،و (2)امروز دوست ايشان است و متولّى كار ايشان و به ايشان اولى تر. وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ ،و ايشان را در آخرت عذابى سخت مولم باشد.
وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ الْكِتٰابَ ،آنگه حق تعالى بازنمود كه غرض من در كتاب فرستادن به تو چيست.گفت:ما نفرستاديم كتاب قرآن به تو إلاّ براى آن تا بيان كنى آن چيزها (3)كه در آن خلاف مى كنند از دين و احكام. وَ هُدىً ،و بيانى باشد ايشان را و لطفى و رحمتى بر خصوص گروهى را كه ايمان آرند.محلّ«هدى»و«رحمة» نصب است عطفا على محلّ قوله (4):(ليبين)،براى آن كه تقدير آن است كه:الّا بيانا و هدى و رحمة.و نصب جمله بر مفعول له باشد.
وَ اللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،و خداى تعالى فروفرستاد از آسمان آبى،يعنى آب باران،و زمين را زنده كرد به او پس ازآن كه (5)مرده بود.اين بر سبيل توسّع و تشبيه است،زمين خشك بى بر و بى منفعت را مرده خواند براى آن كه در او خيرى و نفعى (6)نباشد،و زمين با زرع و نبات را زنده خواند براى نفع و نموّ و زيادت را (7). إِنَّ فِي ذٰلِكَ ،در اين فعل كه بيان كرد از باران فرستادن از آسمان و زمين شكافتن به نبات (8)،آياتى و بيّناتى و علاماتى و دلالاتى هست آنان را كه بشنوند به گوش دل و در او انديشه كنند.
وَ إِنَّ لَكُمْ فِي اَلْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمّٰا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِينَ (66) وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ اَلنَّخِيلِ وَ اَلْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (67) وَ أَوْحىٰ رَبُّكَ إِلَى اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِي مِنَ اَلْجِبٰالِ بُيُوتاً وَ مِنَ اَلشَّجَرِ وَ مِمّٰا يَعْرِشُونَ (68) ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِيهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (69) وَ اَللّٰهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفّٰاكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلىٰ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ لِكَيْ لاٰ يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ (70) وَ اَللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلىٰ بَعْضٍ فِي اَلرِّزْقِ فَمَا اَلَّذِينَ فُضِّلُوا بِرَادِّي رِزْقِهِمْ عَلىٰ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِيهِ سَوٰاءٌ أَ فَبِنِعْمَةِ اَللّٰهِ يَجْحَدُونَ (71) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَكُمْ مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ أَ فَبِالْبٰاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ يَكْفُرُونَ (72) وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ شَيْئاً وَ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ (73) فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ اَلْأَمْثٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (74) ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوكاً لاٰ يَقْدِرُ عَلىٰ شَيْءٍ وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ يَسْتَوُونَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (75) وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُمٰا أَبْكَمُ لاٰ يَقْدِرُ عَلىٰ شَيْءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلىٰ مَوْلاٰهُ أَيْنَمٰا يُوَجِّهْهُ لاٰ يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (76) وَ لِلّٰهِ غَيْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا أَمْرُ اَلسّٰاعَةِ إِلاّٰ كَلَمْحِ اَلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (77)
از آنچه در شكمهاى آن است از ميان سرگين و خون شيرى ويژه گوارنده براى خورندگان.
و از ميوه ها درخت (1)خرما و انگورها مى گيرى (2)از او آنچه مستى كند و روزى نكو (3)در آن (4)دليلى است گروهى را كه خرد (5)دارند.
وحى كرد خداى تو به مگس (6)انگبين كه بگيرى از كوهها خانه ها و از درختان (7)و از آنچه چفته مى بندند.
پس بخورى از هر (8)ميوه ها و بروى (9)بر راههاى خدايت مسخر بيرون آيد (10)از شكمهاى ايشان شرابى بخلاف يكديگر گونه هاى آن در وى شفا است (11)مردمان را (12)در آن دليلى هست گروهى را كه انديشه كنند.
و خداى بيافريد (13)شما را پس جان بستاند شما را و از شما كس باشد كه بازبرند با خسيس تر عمرى تا نداند (14)از پس دانش چيزى كه خداى دانا و تواناست.
[59-پ] و خداى تفضيل (15)داد بهرى را از شما بر بهرى در روزى،نيستند آنان كه ايشان را
تفضيل دادند،بازدهنده (1)روزيشان بر آنان كه مالك است دستهايشان (2)ايشان در آن باشند راست (3)،به نعمت خداى انكار مى كنند (4)! و خداى كرد براى شما از تنهاى شما جفتان (5)و كرد براى شما از جفتان شما پسران (6)و نوادگانى و روزى داد شما را از پاكيها (7)،به باطل مى بگروند و به نعمت خداى ايشان كافر مى شوند؟ مى پرستند (8)از فرود خداى آنچه ندارد (9)براى ايشان روزى از آسمانها و زمين چيزى و نتوانند.
نزنى (10)براى خداى (11)مثلها (12)كه خدا داند (13)و شما ندانى (14).
بزد خداى مثلى بنده اى در ملك (15)قادر نباشد (16)بر چيزى و آن كه (17)روزى داده باشيم او را از ما روزى نكو و هزينه (18)كند از آن پنهان و آشكارا[اى راست باشند] (19)،سپاس خداى را بل بيشترينۀ (20)ايشان ندانند (21).
1) .اب رد كنند.
2) .قم،آط،آب،آج،لب:دستهاى ايشان.
3) .قم:به آراستند،آط:راست اند،آب:برابرند.
4) .اساس:مى كنى،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
5) .قم:جفتانى.
6) .قم:پسرانى.
7) .قم:آط،آب،آج،لب:خوشيها.
8) .قم،آط،آب،آج،لب:و مى پرستند.
9) .قم:قادر نيست.
10) .قم:پس مزنى شما،آب:مزنيد.
11) .قم،آط:خداى را.
12) .قم:مانندها.
13) .اب:خداى مى داند.
14) .قم:نه ندانى،آب:نمى دانيد.
15) .آط:نتواند و،آب:نتوانند و.
16) .آب:نباشند.
17) .قم،آط،آب،آج،لب:آن كس كه.
18) .قم،آط،آب:نفقه.
19) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
20) .قم،آط،آب:بيشتر.
21) .قم:نمى دانند.
و بزد خداى مثلى:دو مرد يكى از ايشان گنگ باشد قادر نبود بر چيزى و او گران باشد بر خداوندش هركجا فرستد او را نيايد به چيزى.راست بود او و آن كس كه فرمايد داد (1)و او بر ره راست باشد؟ و خداى راست نهان (2)آسمانها و زمين و نيست كار قيامت الّا چون نگريدن (3)چشم يا آن نزديكتر (4)كه خداى بر همه چيزى تواناست (5).
قوله تعالى: وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعٰامِ ،قديم-جلّ جلاله-در اين چند آيت تذكير كرد ما را و ياد داد بعضى نعمتهاى او بر ما،تا ما شكر آن كنيم تا اين (6)نعمت بر ما پاينده شود و زيادت گردد،و نيز براى آن تا ما نظر و انديشه كنيم (7)در او و ما را علم بر علم و بصيرت بر بصيرت زيادت شود تا مستحقّ ثواب شويم.گفت:شما را در اين چهار پايان عبرتى هست از شتر و گاو و گوسفند،و عبرت آن باشد كه چون در او نگرند (8)به او اعتبار برگيرند (9).و اين جا (10)در جاى دلالت است نُسْقِيكُمْ ،شراب مى دهيم شما را.نافع و ابن عامر و ابو بكر عن عاصم خواندند:«نسقيكم»به فتح «نون»،آنگه اهل لغت خلاف كردند در آن كه فرق چه باشد بين سقى و اسقى.
بعضى گفتند:هر دو به يك معنى باشد و هر دو لغت است،كقولهم:سرى و اسرى، و به قول لبيد استشهاد كردند كه گفت:
سقى قومي بني نجد (11)و أسقى***نميرا و القبائل من هلال
1) .قم:به داد.
2) .قم،آط،آج،لب:نهانى.
3) .قم:برهم زدن،آط،آج،لب+به.
4) .قم،آط،آب،آج،لب+است.
5) .آط،آب،آج،لب:قادر است.
6) .همۀ نسخه بدلها:تا آن.
7) .قم:نظر كنيم و انديشه كنيم،ديگر نسخه بدلها:انديشه و نظر كنيم.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:در نگرند.
9) .قم:اعتبار گيرند.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:و آنجا.
11) .همۀ نسخه بدلها:بنى مجد.
كسائى گفت:سقيته آن باشد كه او را يك شربت دهى،و اسقيته آن باشد كه او را شربى (1)دائم كنى (2)از جويى يا از شير چهارپايى (3).بعضى (4)گفتند:سقيته ماء و اسقيته،جعلت له شربا،اى نصيبا،پس آنچه به دست بدهى تا به دهن بازخورد فعل از او سقيته آيد،و آنچه بدهى تا زرع او بخورد (5)،اسقيته كذى (6).بعضى (7)گفتند:سقيته بيدى و اسقيته،دعوت له بالسّقيا (8)،اى قلت له سقاك اللّه.قال ذو الرّمّة:
وقفت على ربع[لمّية] (9)ناقتي***فما زلت أبكي عنده و أخاطبه
و اسقيه (10)حتّى كاد ممّا أبثّه***تكلّمني أحجاره و ملاعبه
و قوله: مِمّٰا فِي بُطُونِهِ ،در آن كه چرا كنايت مذكّر گفت و در پيش جمع رفته است و جمع مؤنّث باشد خصوصا جمع تكسير،سه قول گفتند:[96-ر]يكى آن كه انعام و نعم به يك معنى آمده است او ردّ (11)كنايت با واحد كرد.سيبويه گفت:اسم واحد بر افعال آمده است و أنشد:
و طاب ألبان (12)اللّقاح فبرد***(13)ذهب إلى اللّبن.دوم آن كه حمل بر معنى كرد،يعنى بطون ما ذكرناه من الأنعام»كما قال الصّلبان العبدى (14):
إنّ السّماحة و المروءة ضمّنا***قبرا بمرو على الطّريق الواضح
و لم تقل ضمّنتا لأنّه ذهب الى الجود و الاحسان.سيوم (15)آن كه او در معنى «اىّ»است،يعنى نسقيكم من بطون اىّ الأنعام لها (16)لبن،براى آن كه همه چهار-
1) .آط،آز:شربتى.
2) .آط،آج،لب:كند.
3) .قم:از شتر و چهار پاى.
4) .همۀ نسخه بدلها:بهرى دگر.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:از او بازخورد.
6) .قم:گويى،ديگر نسخه ها:گويند.
7) .همۀ نسخه بدلها:بهرى دگر.
8) .اساس السقيا با توجه به همۀ نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
10) .اساس:و اسقيته،به قياس با نسخۀ قم و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
11) .آب،آز:و ردّ،آج،لب:در او ردّ.
12) .آز،آب:البات.
13) .آز،آب:فيرد.
14) .آب،آز+شعر.
15) .قم،آط،آج،لب:سه ام،آب،آز:سيم.
16) .همۀ نسخه بدلها:بها.
پايى شير ندارد (1).ابو عبيده و اخفش گفتند:«نعم»را هم تذكير كنند و هم تأنيث.
آن كه تأنيث كند براى جمع كند،و آن كه تذكير كند براى لفظ كند.قال الشّاعر فى تذكيره:
أ كلّ (2)عام نعم يحوونه***يلحقه (3)قوم و ينتجونه
اربابه نوكى (4)فلا يحملونه***(5)و بعضى تفسير دادند على الشّىء و الشّخص،چنان كه گفت:شاعر: (6)
و عفراء أدنى النّاس منّي مودّة***و عفراء عنّى (7)المعرض المتواني
و قال آخر (8):
إذ النّاس ناس و البلاد بغبطة***و إذ أمّ عمّار صديق مساعف
مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ ،از ميان سرگين و خون شما را شيرى دهد خالص گوارنده خورندگان را،نه بوى سرگين دارد و نه رنگ خون دارد.
عبد اللّه عبّاس گفت:چهار پاى چون علف بخورد و در كرش او قرار گيرد، سرگين در زير باشد و خون بر بالا و شير در ميانه (9).پس قديم تعالى جگر را بر اين قسمت (10)مسلّط كرده است تا اين هر سه ببخشد:خون به رگها فرستد و شير به پستان و فرث در كرش رها كند.و نصب او بر مفعول دوم«نسقيكم»است.
و قوله: وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنٰابِ ، (11)،و نيز شراب مى دهيم شما را از ميوه ها،جمع«ثمرة»باشد و درختان خرما و انگور،يعنى انواع خرما و انگور.و روا باشد كه«واو»استيناف بود،و التقدير:و يتّخذون من ثمرات النّخيل و الأعناب،تا «من»تعلق دارد به اين فعل محذوف اتكالا (12)على بيانه من بعد،بقوله: تَتَّخِذُونَ مِنْهُ ، و بر اين قول«واو»عطف نباشد. تَتَّخِذُونَ ،مى گيرى از او.ضمير عايد است با
1) .همۀ نسخه بدلها:نه همه چهارپايى شير دارد.
2) .همۀ نسخه بدلها:فى كلّ.
3) .اساس:يلحقه،با توجّه به قم و معنى بيت تصحيح شد.
4) .اساس:او بأته نركه،با توجّه به قم تصحيح شد،آج،لب:له بانّه نوكى.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:فلا يخونه.
6) .همۀ نسخه بدلها:چنان كه شاعر گفت،آب،آز+شعر.
7) .قم:منّى.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ميان.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ميان.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و آز:قسم.
11) .قم،آط،آج+اى،و نسقيكم من ثمرات النخيل و الاعناب.
12) .اساس:ان الا،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد.
معنى،و هو ما يخرج من الشّجر من الثّمر،براى آن تذكير كرد. سَكَراً ،قومى گفتند:
مراد به«سكر»خمر است و به روزى نيكو سركه است و دوشاب و خرما و ميويز (1)و آنچه حلال است از آنچه از خرما و انگور گيرند.گفت:از او خمر مى گيرى و روزى نيكو.و آنان كه اين قول گفتند،گفتند:اين آيت پيش از تحريم خمر آمد،هنوز خمر حرام نبود براى آن كه نشايد كه خداى تعالى به حرام منّت نهد چه حرام محظور و ممنوع باشد،و در آيت دليل است بر آنكه حرام روزى نباشد كه چرا (2)حرام را قسمتى كرد و روزى را قسمتى.اگر حرام روزى باشد (3)اين قسمت محال باشد.و اين قول كه گفتيم كه مراد به«سكر»خمر است،قول عبد اللّه مسعود است و عبد اللّه عمرو سعيد جبير و ابو رزين و ابراهيم و حسن و مجاهد و كلبى و ابن أبى ليلى.و يك روايت از عبد اللّه عبّاس كه گفت:«سكر»آن است كه از ميوۀ ايشان حرام است و رزق حسن آنچه حلال باشد (4)قتاده گفت:اما«سكر»خمرهاى[اعاجم] (5)باشد و روزى نيكو اين سركه و دوشاب.شعبى گفت:«سكر»آن باشد كه بازخورند و رزق حسن آنچه بخورند (6)،آن را بر مشروب (7)تفسير داد و اين را بر مأكول.
عوفى روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:حبشه سركه را«سكر»خوانند.
بعضى دگر گفتند:«سكر»نبيذ مسكر (8)باشد از نقيع (9)خرما و مويز (10)چون [96-پ]سخت شود و عصير مطبوخ.و اين قول ضحّاك و شعبى است (11)به روايت مجالد و قول نخعى و ابو روق است.والبى گفت از عبد اللّه عبّاس كه:«سكر» نبيذ التّمر باشد.و گفت:رسول-صلّى الله عليه و على آله-گفته است:خمر آن بود كه از انگور گيرند و سكر از خرما و نقيع (12)از انگبين و مرز (13)از گاورس (14).ابو عبيده
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مويز.
2) .همۀ نسخه بدلها:خداى،آز+تعالى.
3) .قم:بودى.
4) .همۀ نسخه بدلها:است.
5) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
6) .آط،آج،لب:نخورند.
7) .آط:مشرب.
8) .آج،لب:سكر.
9) .آج،لب:نفع.
10) .قم:ضحّاك است و شعبى.
11) .قم:ضحّاك است و شعبى.
12) .همۀ نسخه بدلها:بتع.
13) .قم،آط:مزر،كه بر متن راجح مى نمايد.
14) .همۀ نسخه بدلها+و غبيرا از گندم.و من كه رسول ام،نهى مى كنيم شما را از هرچه مستى كند.
گفت:سكر طعم باشد،يقال:هذا سكر لك،أى طعم و«أنشد»:
جعلت عيب (1)الأكرمين سكرا***
إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ،در اين آيتى هست و علامتى و دليلى مر عاقلان را كه خرد كار بندند.
وَ أَوْحىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ ،وحى كرد خداى تو به نحل يعنى إلهام داد ايشان را،و مرجع معنى (2)إلهام با علم بود جز كه علم در عقلا مستعمل باشد و به إلهام در جز عقلا (3)،و نحل،منج انگبين باشد و يكى (4)را نحلة گويند من باب تمر و تمرة. أَنِ اتَّخِذِي ،كه بگيرى از كوهها خانه ها براى خود و نيز از درختان. وَ مِمّٰا يَعْرِشُونَ ،و از آنچه مردم چفته مى بندند.ابن زيد گفت:مراد چفتۀ رز است،و بعضى دگر گفتند:مراد سقفهاست (5).ابو عبيده گفت:وحى در كلام عرب بر وجوه است:وحى نبوّت،كقوله تعالى: إِنّٰا أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ كَمٰا أَوْحَيْنٰا إِلىٰ نُوحٍ... (6)،و وحى به معنى امر باشد،كقوله تعالى: وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ أُمِّ مُوسىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ... (7)،و گفته اند:اين وحى هم إلهام است و القاى فى القلب،و وحى به معنى اشارت است،فى قوله: فَأَوْحىٰ إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا (8)،أى أشار اليهم.وحى به معنى اسرار آمد،يقال:
أوحى إليه كلاما،اذا أسرّ اليه،و منه قوله: يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً... (9)،و الوحى،الكتابة أيضا،كما قال لبيد:
كما ضمن الوحىّ سلامها***
و اصل«وحى»القاء الشىء إلى الغير على وجه الاسرار.و وحى را تعديه هم به«لام» كنند و هم به«الى».قال اللّه تعالى: بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا (10).و بيشتر به«الى» تعديه كنند،و قال العجّاج:
وحى لها القرار،فاستقرّت***
ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ ،و نيز از جملۀ وحى كه نحل را داد،آن است كه گفت:گفتيم او را كه از هر ميوۀ پاكيزه بخور و اين«كلّ»اين جا به معنى استغراق نيست،بل چنان است كه گفت: ثُمَّ اجْعَلْ عَلىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً... (1)،و قوله: وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ... (2)،و قوله: تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا... (3)، از هر ميوه اى و شكوفۀ پاكيزه اى خوش بوى خوش طعم.
فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً ،و بر راه خدا برو (4)ذلول (5)،يعنى مطيع و فرمان بردار.
بعضى دگر گفتند:حال است از«نحل».و بعضى دگر گفتند:حال است از «سبل» (6).بر قول اوّل حال باشد از فاعل،و بر قول دوّم حال باشد از مفعول،يعنى، هيچ راه بر تو دشخوار (7)نباشد كه خواهى تا آنجا روى.
آنگه گفت: يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ ،از شكم او بيرون مى آيد شرابى به رنگهاى گوناگون:از سپيد و زرد و سرخ (8). فِيهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ ،در او شفاست مردمان را.در ضمير خلاف كردند كه عايد با كيست؟مجاهد گفت:با قرآن،يعنى در قرآن شفاست مردمان را،و باقى مفسّران گفتند:راجع است با شراب، يعنى عسل و اين لايق است به ظاهر.
در خبر است كه مردى به نزديك رسول-عليه السّلام-آمد و گفت:يا رسول اللّه! برادرم را از درد شكم رنج مى باشد،گفت:
اسقيه عسلا، برو انگبين ده او را برفت و او را انگبين داد،بازآمد و گفت:يا رسول اللّه!سود نداشت.گفت:برو انگبينش ده،
صدق اللّه و كذب بطن اخيك، كه خداى راستيگر (9)است و شكم او دروغزن.
برفت و انگبين داد او را،نيك شد.عبد اللّه مسعود گفت:العسل شفاء للنّاس و القرآن شفاء لما فى الصّدور،انگبين شفاى مردمان است و[97-ر]قرآن شفاى دلهاست، يعنى من الشّكّ و الشّبهة (10).و هم او گفت:عليكم بالشّفاءين:القرآن (11)و العسل،
بر شماست كه اين دو شفا به كار دارى:يكى قرآن (1)،يكى انگبين.و لفظ«ناس» اگرچه ظاهر او عموم است حمل (2)بر اغلب بايد كردن (3)و شفادهندۀ بر حقيقت خداست (4)-جلّ جلاله-و لكن به اسباب. إِنَّ فِي ذٰلِكَ ،در اين كه رفت آياتى و علاماتى هست گروهى را كه انديشه كنند.
وَ اللّٰهُ خَلَقَكُمْ ،خداى بيافريد شما را، ثُمَّ يَتَوَفّٰاكُمْ ،پس وفات دهد شما را و جان (5)بردارد بر اختلاف احوالتان،بهرى را به طفوليّت و بهرى را به برنايى و بهرى را به كهلى و بهرى را به پيرى،و بهرى را رها كند إِلىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ ،تا به عمرى رذال تر (6)و فرومايه تر.يقال:رذل يرذل رذالة و رذلته (7)أنا فهو مرذول.عبد اللّه عبّاس گفت:معناه أسفل العمر.مقاتل گفت:پيرى به غايت،ابن زيد گفت:يعنى،خرفى و فرتوتى.بعضى دگر گفتند:هفتاد سال (8)باشد،بعضى دگر گفتند:هفتاد پنج سال (9)باشد.و اين روايت اصبغ نباته است از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام:
لكي لا يعلم (10)بعد علم شيئا، تا نداند چيزى پس از آنكه دانست،يعنى در اين عمر از پيرى و خرفى كه باشد باز با حال طفوليّت شود از نادانى همچنان نادان شود كه اوّل بود، (11)ذكر و حفظ و ذهن و عقل نقصان يابد،و اين«لام»به صورت (12)«لام» غرض دارد و«لام»عاقبت است برآن تفسير كه بيان كرديم چند جايگاه. إِنَّ اللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (13)،كه خداى تعالى بر همه چيز قادر است،از تغيير و تصريف خلقان برآن جمله كه مى خواهد.
وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلىٰ بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ ،آنگه بيان تفاوت ارزاق كرد به
1) .همۀ نسخه بدلها+و.
2) .آج،لب:ظاهر عموم است حمل او.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كرد.
4) .آط،آج،لب:و شفادهنده خداست بر حقيقت.
5) .آز،آب:چنان.
6) .همۀ نسخه بدلها:رذل تر.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:رذلت.
8) .قم:هفتادساله.
9) .قم:هفتادوپنج ساله،ديگر نسخه بدلها:هفتاد و پنج سال.
10) .اساس و همۀ نسخه بدلها بجز لب+من،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
11) .لب+و.
12) .همۀ نسخه بدلها:اين«لام»صورت.
13) .كذا در اساس،قم،آط،آب،آز،آج،لب: إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ ،كه با ذيل آيه انطباق دارد.
حسب مصالح،گفت:خداى تفضيل مى دهد بهرى را از شما بر بهرى در باب روزى به حسب مصلحت.چه حق تعالى قسمت روزى متفاوت فرموده است چنان كه صلاح خلق شناخته است در اندكى و بسيارى و آن (1)را كه روزى فراخ است به آن كه (2)صلاح او در آن است،لقوله تعالى: وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَ لٰكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا يَشٰاءُ ، (3)آنگه بخل مردمان را وصف كرد گفت:
فَمَا الَّذِينَ فُضِّلُوا بِرَادِّي رِزْقِهِمْ عَلىٰ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُهُمْ ،آنان را كه ايشان را در روزى فضله (4)كرده اند و زيادتى داده،آن زيادت (5)و فضله به آنان (6)نمى دهند كه زيردستان ايشانند از بندگان و پرستاران (7)و رعايا و خدمتكاران تا متساوى شوند.در اين باب اين روا نمى دارند و روا مى دارند كه اصنام و طواغيت را در عبادت با من مساوات كنند و انباز دارند،و اين بر سبيل مذمّت و ملامت گفت در حقّ ايشان.اين قول عبد اللّه عبّاس است و قتاده و مجاهد.و وجهى دگر گفتند معنى آن است كه اينان و ايشان (8)كه مفضّل و منقوص اند در باب مرزوقى يكى اند هر دو گروه مرتزق اند از جهت من چه بى قوّت و معونت من كس كس را روزى نتواند دادن (9)، أَ فَبِنِعْمَةِ اللّٰهِ يَجْحَدُونَ ،اينان به نعمت خداى انكار مى كنند؟و عاصم به روايت ابو بكر خواند:
«تجحدون»به«تا»ى خطاب حملا على قوله: وَ اللّٰهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفّٰاكُمْ و ديگران به«يا»خواندند،خبرا عن الغائبين،لقوله تعالى: فَهُمْ فِيهِ سَوٰاءٌ .
عبد اللّه عبّاس گفت:آيت در ترسايان نجران آمد كه ايشان گفتند:
اَلْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ (10)،حق تعالى اين آيت فرستاد بر سبيل مثل كه:ايشان با من در عبادت شريك روا مى دارند (11).و مثله قوله في سورة الرّوم:
ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِكُمْ هَلْ لَكُمْ مِنْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ مِنْ شُرَكٰاءَ
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آنان.
2) .همۀ نسخه بدلها:يا تنگ.
3) .سورۀ شورى(42)آيۀ 27.
4) .قم،آط:فضله اى.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:زيادتى.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:با آنان.
7) .آج،لب+را.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بر ايشان.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:داد.
10) .سورۀ توبه(9)آيۀ 30.
11) .قم،آط،آز،آب+و با خود در روزى روا نمى دارند،آج،لب+و با خود روزى روا نمى دارند.
فِي مٰا رَزَقْنٰاكُمْ فَأَنْتُمْ فِيهِ سَوٰاءٌ (1). وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً ،حق تعالى به اين آيت منّت نهاد بر خلقان،گفت:خداى-جلّ جلاله-بيافريد براى شما هم از شما (2)[67-پ]زنانى كه در استيناس جفت شما باشند و شما را ور ايشان (3)قضاى شهوت و نسل (4)اولاد باشد،و ايشان را هم از جنس شما آفريد تا شما را انس باشد.
و گفته اند:مراد حوّاست كه خداى تعالى او را از پهلوى چپ آدم آفريد. وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ بَنِينَ ،و كرد شما را از زنان شما فرزندان نرينه،و براى آن تخصيص كرد پسران را كه ايشان به پسران شادمانه بودندى و به دختران دلتنگ. وَ حَفَدَةً ، عبد اللّه مسعود و نخعى و سعيد جبير و أبو الضّحى گفتند:مراد به حفده اصهاراند، يعنى اختان (5)الرّجل على بناته،دامادان يعنى شوهران دختران مرد (6).زرّ حبيش (7)گفت:بر عبد اللّه مسعود قرآن مى خواندم به اين آيه رسيدم مرا گفت:دانى تا «حفده»چه باشد؟گفتم:حشم مرد (8).گفت:نه،و لكن دامادان او باشند،و اين روايت والبى است از عبد اللّه عبّاس.عكرمه گفت و حسن و ضحّاك و مجاهد (9):
خدم و حشم باشند،و ابو مالك گفت و مجاهد به روايتى (10):أنصار و أعوان مرد باشند (11)،من قول العرب:حفده،إذا أعانه.قال جميل:
حفد الولائد حولهنّ و أسلمت***بأكفّهنّ أزمّة الأجمال
عطا گفت:فرزندان و فرزندزادگان مرد باشند.قتاده گفت:چاكران مرد باشند، مقاتل و كلبى گفتند:«بنين»فرزندان كوچك اند و«حفدة»فرزندان بزرگ.
مجاهد و سعيد جبير گفتند:فرزند فرزند باشد.ابن زيد گفت:پسران زن باشند از شوهر ديگر،قتيبى گفت:اصل او از حفد است و آن متابعت گام باشد و سرعت مشى،يعنى اينان مسرع (12)باشند در خدمت و نصرت مرد.و در دعاى وتر آمده است:
اللّهمّ إنّا إليك نسعى و نحفد، أى نسرع،قال الرّاعي:
1) .سورۀ روم(30)آيۀ 28.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:براى شما هم از شما بيافريد.
3) .همۀ نسخه بدلها:در ايشان.
4) .همۀ نسخه بدلها+و.
5) .آط:اختار.
6) .آب،آز،آج،لب:خرد.
7) .قم:آط،آب:زرّين جبيش،آز:زرّين حبش.
8) .قم،آج،لب:چشم.
9) .قم+كه.
10) .قم+كه.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و آج:باشد.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مسروع.
كلّفت مجهولها نوقا يمانية***إذا الحداة على أكسائها حفدوا
و«فعله»از جملۀ بناهاى جمع فاعل باشد،كالسّفرة و البررة و الحملة. وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّبٰاتِ ،و روزى كرد شما را از ملاذّ و مشتهيات حلال پاكيزه. أَ فَبِالْبٰاطِلِ يُؤْمِنُونَ ،به باطل ايمان مى آرند؟عبد اللّه عبّاس گفت:مراد اصنام است و به نعمت خداى كافرند يعنى (1)توحيد او؟و گفته اند:مراد به باطل شيطان است كه ايشان را بحيرة و سائبه و وصيله و حام فرمود.و بنعمت اللّه،يعنى محلّلات كه خداى تعالى مباح كرده باشد كافرند.
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،و مى پرستند فرود خداى،و گفته اند:جز خداى را مٰا لاٰ يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقاً .«ما»نكرۀ موصوفه است،چيزى كه مالك و قادر نيست بر ايشان كه (2)ايشان را روزى دهد از آسمان و زمين،نه از آسمان باران تواند (3)آوردن (4)و نه از زمين نبات روياند (5).و قوله: شَيْئاً ،فرّاء گفت:نصب او برآن است كه مفعول«رزق»است مصدر در او عمل فعل كرده است،كانّه قال:أن يرزقوهم شيئا، و مثله قوله: أَوْ إِطْعٰامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ، يَتِيماً... (6)،و قوله: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفٰاتاً أَحْيٰاءً وَ أَمْوٰاتاً (7)،جز كه اين نصب بر حال است و آن بر مفعول به و التّقدير:تكفتهم احياء و امواتا.و وجهى دگر در نصب او آن است كه بدل«رزقا»باشد،و التقدير:
لا يملك لهم رزقا لا قليلا (8)و لا كثيرا. وَ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ ،و نتوانند و قادر نباشند.
فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ ،با خداى تعالى امثال و اشباه (9)فرومدارى بل او (10)را يكى دانى كه خداى داند خطاى آن كس كه او با خداى مثل و مانند بدارد و شما ندانى خطاى آن از صواب،براى آن كه نظر نكرده اى تا شما را به علم رساند.
آنگه حق تعالى مثل زد و گفت: ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً ،خداى مثلى بزد و آن آن است كه بندۀ مملوك كه بر هيچ قادر نباشد،يعنى مالك خود نباشد[98-ر]و
تصرفاتش مملوك بود بر او و آن را كه ما (1)او را روزى دهيم از خزاين خود روزى نيكو (2)و او ازآنجا نفقه مى كند پنهان و آشكارا راست باشند با هم؟يعنى (3)نباشند، استفهامى است به معنى جحد.
در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه خداى تعالى مثل زد بندۀ بى مال بى تصرّف مملوك را به كافر،و مؤمن را مثل زد به مرد (4)سخىّ مال دار،يعنى چنان كه آن دو با يكديگر (5)راست نباشند اينان نيز با يكديگر راست نباشند،اين قول عبد اللّه عبّاس است و قتاده.مجاهد گفت:مثل زد خداى تعالى اصنام ايشان را به بندۀ چونين (6)و خود را مثل زد به آزادى سخىّ بسيار مال بسيار خرج.
آنگه گفت:راست باشند (7)با يكديگر و اين بر سبيل تقريع و توبيخ (8)كافران گفت[تا تنبيه كند ايشان را بر خطايشان (9)در عبادت اصنام و ترك عبادت خداى آنگه گفت: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ،يعنى لا يستوون و الحمد للّه،راست نباشد بحمد اللّه و منّه.
بعضى دگر گفتند: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ،براى آن گفت كه اين اصنام را كه ايشان مى پرستند مستحقّ هيچ حمد نيستند إنّما حمد و سپاس بر حقيقت خداى راست-جلّ جلاله.
آنگه گفت] (10): بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ ،بل بيشتر مردمان ندانند،يعنى كافران كه اين انديشه نكرده باشند و تفكّر ندانند و ايشان بيشترين قوم بودند.
آنگه مثلى ديگر زد،گفت: وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ ،مثل زد دو مرد را:
يكى گنگ كه (11)قادر نباشد بر سخن گفتن و عاجزى و مدبرى باشد[و او وبال و بار گران بود بر پسر عمّش هركجا فرستد او را چون بازآيد خيرى (12)نيارد از مدبرى و عاجزى] (13)و بى آلتى و بى زبانى كه نداند كه مردمان چه گويند و او را چه جواب بايد دادن (14).او راست باشد با مردى عادل كه عدل كند و عدل فرمايد و بر ره راست
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:و آن كه ما.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نيك.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+راست.
4) .قم:مردى.
5) .آب،آز:آن به يكديگر.
6) .قم،آب،آز،آج،لب:چنين.
7) .آب،آز،به سياست باشند،آج،لب:راست باشد.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:توبيخ و تقريع.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:خطاى ايشان.
10) .اساس افتادگى دارد،از قم،افزوده شد.
11) .همۀ نسخه بدلها:كه او.
12) .آط،آب،آز:چيزى.
13) .اساس افتادگى دارد،از قم،افزوده شد.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:داد.
باشد؟اين مثل ياست كه خداى (1)زد اصنام بى حيات (2)بى قدرت بى علم را با خود كه قادر بى آلت است و عالم بر كمال است و حيّ بى آفت است.قادر است بر هرچه خواهد چنان كه خواهد.اين دو بهم راست نباشند (3)،يعنى كدام عاقل باشد كه عبادت خداى موصوف به اين صفات كمال رها كند و بت پرستد؟و گفته اند:مثل مؤمن و كافر زد چنان كه گفتيم در آيت اول و هر دو وجه محتمل است-و اللّه أعلم بمراده.و قوله: وَ هُوَ كَلٌّ ،فالكلّ،الثّقل.آنگه بر سبيل مبالغت وصف كرد مرد را به (4)مصدر،كقولهم:بسر (5)و عدل و صوم.و كلّ عن الامر (6)،اذا ثقل عنه فلم ينبعث اليه كلاّ.و كلّ لسانه،إذا ثقل فلم ينبعث فى الكلام.و كلّ الرّجل من الإعياء كلالا [بهذا المعنى،و كلّ السّكّين كلولا] (7)،و كلّة إذا لم يطّرد.پس أصل همه يكى است.
عطا گفت:آيت در ابىّ خلف آمده و در حمزۀ عبد المطّلب.
وَ لِلّٰهِ غَيْبُ السَّمٰاوٰاتِ ،آنگه گفت،خداى راست علم غيب در آسمانها و زمينها و او مختص است به علم غيب و جز او نداند. وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ ،و كار قيامت نيست، در سرعت،الّا چنان كه يكى از شما چشم برهم زند،يا نزديك تر.و اين تشبيهى است بر سبيل مبالغت و خداى بر همه چيز قادر است از اين و جز اين (8).آيت در كافرانى آمد كه استعجال مى كردند قيام ساعت را و از رسول-عليه السّلام- مى پرسيدند كه: أَيّٰانَ مُرْسٰاهٰا (9)،كى خواهد بود؟[گفت،بگوى اى محمّد كه:
اين غيب است و غيب جز خداى نداند،جز آن است كه زود خواهد بود] (10)از (11)چشم زخم زودتر خواهد بودن (12)بر طريق مثل (13).
وَ اَللّٰهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِكُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (78) أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى اَلطَّيْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِي جَوِّ اَلسَّمٰاءِ مٰا يُمْسِكُهُنَّ إِلاَّ اَللّٰهُ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (79) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ اَلْأَنْعٰامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُّونَهٰا يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ إِقٰامَتِكُمْ وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِلىٰ حِينٍ (80) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ اَلْجِبٰالِ أَكْنٰاناً وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرٰابِيلَ تَقِيكُمُ اَلْحَرَّ وَ سَرٰابِيلَ تَقِيكُمْ بَأْسَكُمْ كَذٰلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ (81) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَيْكَ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِينُ (82) يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّٰهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهٰا وَ أَكْثَرُهُمُ اَلْكٰافِرُونَ (83) وَ يَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً ثُمَّ لاٰ يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَ لاٰ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (84) وَ إِذٰا رَأَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا اَلْعَذٰابَ فَلاٰ يُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ يُنْظَرُونَ (85) وَ إِذٰا رَأَى اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا شُرَكٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَكٰاؤُنَا اَلَّذِينَ كُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِكَ فَأَلْقَوْا إِلَيْهِمُ اَلْقَوْلَ إِنَّكُمْ لَكٰاذِبُونَ (86) وَ أَلْقَوْا إِلَى اَللّٰهِ يَوْمَئِذٍ اَلسَّلَمَ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ (87) اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا كٰانُوا يُفْسِدُونَ (88) وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِكَ شَهِيداً عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرىٰ لِلْمُسْلِمِينَ (89) إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ وَ إِيتٰاءِ ذِي اَلْقُرْبىٰ وَ يَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ اَلْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (90) وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اَللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لاٰ تَنْقُضُوا اَلْأَيْمٰانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اَللّٰهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ (91) وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكٰاثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمٰانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبىٰ مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمٰا يَبْلُوكُمُ اَللّٰهُ بِهِ وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ مٰا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (92) وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (93) وَ لاٰ تَتَّخِذُوا أَيْمٰانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا وَ تَذُوقُوا اَلسُّوءَ بِمٰا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ لَكُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ (94) وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِيلاً إِنَّمٰا عِنْدَ اَللّٰهِ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (95) مٰا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ بٰاقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ اَلَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (96) مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (97) فَإِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ اَلرَّجِيمِ (98) إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (99) إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ (100)
خداى بيرون آورد شما را از شكمهاى
1) .همۀ نسخه بدلها+تعالى.
2) .آط،آب،آز:بى صوت،آج،لب:بى صورت.
3) .همۀ نسخه بدلها:نباشد.
4) .آج،لب:وصف كرده هر دو را.
5) .همۀ نسخه بدلها:بر.
6) .آج،لب:عن المراد.
7) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:از اين.
9) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 42.
10) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
11) .قم:و آن.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خواهد بود.
13) .آط،آب،آز،آج،لب+قوله تعالى.
مادرانتان،ندانستى چيزى و كرد شما را گوش و چشمها و دلها تا همانا شما شكر كنى.(1)نبينى (2)مرغان را مذلّل كرده (3)در هواى آسمان (4)؟ نمى دارد ايشان را جز خداى. (5)در آن هست آياتى گروهى را كه ايمان آرند.(6)و خداى (7)كرد براى شما از خانه هايتان (8)آرامگاهى و كرد براى شما از پوستهاى چهار پايان خانه هايى كه سبك دارى آن را روز رفتنتان (9)و روز مقامتان و از پشمهاى آن و پشمهاى شتر (10)و موهاى ايشان (11)آلاتى و متاعى تا به وقتى (12).
[98-پ] و خداى كرد براى شما در آنچه (13)بيافريد سايه ها و كرد براى شما از كوهها و خانه ها و كرد براى شما پيراهنها (14)كه بپايد (15)شما را از گرما و پيرهنها (16)كه بپايد شما را از كالزار (17)،هم چونين (18)تمام كرد (19)نعمت او (20)بر شما تا همانا شما اسلام آرى (21).
1) .قم:أ لم تروا.
2) .قم:نمى بينند،آب:نبينند،آج،لب:نبينيد.
3) .قم:بكرده.
4) .قم+نگاه.
5) .قم+به درستى كه.
6) .اساس:اوصافها،كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
7) .آط:اللّه.
8) .قم:خانه هاى شما.
9) .قم:رفتن شما.
10) .قم+از آن،آط،آب،آج،لب:ايشان.
11) .قم:مويهاى بزان.
12) .آب:تا وقت.
13) .آب،آج،لب:از آنچه.
14) .قم،آج،لب:پيرهنها.
15) .قم،آب:نگاه دارد.
16) .قم:پيرهنها.
17) .قم،كارزارتان،آط،آب،آج،لب:حربتان.
18) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
19) .همۀ نسخه بدلها:تمام كند.
20) .قم،آب:نعمت خود را،آط،آج،لب:نعمتش.
21) .آط:سلامت يا وى،آب،آج،لب:سلامت يابيد.
پس اگر برگردند (1)بر تو رسانيدن است و روشن كردن (2).
مى شناسند نعمت خداى پس انكار مى كنند آن را و بيشترين (3)ايشان كافراند (4).(5)و آن روز كه برانگيزيم از (6)هر امّتى گواهى پس دستورى ندهند آنان را كه كافر شدند و نه رها كند (7)تا طلب رضاى خداى كند (8).
و چون بينند آنان كه ظالم اند (9)عذاب را (10)،سبك بار نكنند از ايشان و نه بر ايشان رحمت كنند.
و چون بينند آنان كه مشركان باشند (11)انبازانشان را (12)،گويند:خداى ما اينان انبازان مااند (13)كه ما بوديم مى خوانديم (14)ايشان را از فرود تو بينداختند به ايشان سخن (15)كه شما دروغ زنى (16).
و بينداختند به خداى آن روز سلام (17)و گم شد از ايشان آنچه فروبافته بودند (18).
1) .قم+به درستى كه.
2) .قم:بر تو است رسانيدن روشن،آط،آج،لب:بر تو رسانيدن روشن است،آب:بر تو رسانيدن روشن.
3) .قم:بيشترينۀ.
4) .قم:كافران اند.
5) .اساس:فى،با توجه به نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
6) .اساس:در،با توجه به نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .قم،آج،لب:و نه ايشان را رها كنند.
8) .قم:رضا كنند.
9) .آط،آب،آج،لب:ظلم كردند.
10) .آط:عذاب خدا تو را،آج،لب:عذاب خدا.
11) .قم:شرك آورند،آط،آب،آج،لب:مشرك باشند.
12) .آج،لب:مر انباز ايشان را.
13) .قم،آج،لب+آنان.
14) .آط،آب:آنان كه خواندمانى.
15) .قم+را.
16) .قم:دروغ زنانى.
17) .قم،آج،لب:اسلام.
18) .قم:آنچه بودند كه فرامى بافتند،آب،آج،لب:آنچه فرا بافته بودند.
آنان كه كافر شدند و منع كردند از ره خداى،بيفزايم (1)ايشان را عذاب (2)بر بالاى عذاب به آن فساد كه كردند (3).
و آن روز كه برانگيزيم در هر امّتى گواهى بر ايشان از نفس ايشان (4)و بياريم تو را گواه بر اينان و فروفرستاديم بر تو قرآن بيان هر چيزى و لطفى و رحمتى و مژده اى مسلمانان را.
خداى مى فرمايد عدل (5)و داد و نيكوى و دادن خداوندان نزديكى و نهى مى كند از زشتى و منكر و ظلم و بيداد،پند مى دهد شما را تا همانا انديشه كنى.
وفا كنى به عهد خداى چون عهد كنى و مشكافى (6)،سوگند پس سختيش و كرده اى خداى را بر شما (7)پايندان (8)كه خداى داند آنچه شما مى كنى (9).
و مباشى چون آن زن (10)كه بازشكافت ريسمانش از پس قوّت (11)تابها بازداده مى گيرى سوگندتان (12)مكر و خديعت ميان شما كه باشند
1) .قم،آط،آب،آج،لب:بيفزاييم.
2) .قم:عذابى.
3) .قم:به آنچه بودند كه تباهى مى كردند.
4) .قم:از تنهاشان،آج،لب:نفسهاى ايشان.
5) .قم،آج،لب:به عدل.
6) .آط:نشكافى،آج،لب:مشكنيد.
7) .قم:و به درستى كه كرده اى شما خداى را بر خود.
8) .آط،آج،لب:كفيل.
9) .قم:مى كند.
10) .قم:مباشى شما چنان زن.
11) .قم،آط،آب،آج،لب:سختى.
12) .قم:مى گيرى شما سوگندهاتان را.
گروهى بيشتر (1)از گروهى مى آزمايد (2)شما را خدا و بيان كند شما را روز قيامت آنچه (3)در او خلاف كرده باشى.
و اگر خواستى (4)خداى كردى شما را يك گروه (5)،و لكن گمراه كند آن را كه خواهد و ره نمايد آن را كه خواهد و بپرسيد (6)از شما آنچه شما كرده باشى (7).
مگيرى سوگندتان (8)خيانتى (9)نهانى ميان شما كه بخيزد (10)پاى پس (11)ازآن كه بر جاى باشد و بچشى بدى به آنچه منع كرده باشى از ره خداى،و شما را عذابى بود بزرگ.
[99-ر] و مخرى پيمان خداى بهاى اندك كه آنچه به نزديك (12)خداست،آن بهتر است شما را اگر شما دانى (13).
آنچه به نزديك (14)شماست،برسد و آنچه به نزديك خداست بماند و پاداشت دهند (15)آنان را كه صبر كردند مزدشان نيكوتر آنچه كرده باشند (16).
1) .قم:گروهى آن زيادت تر.
2) .قم:بيازمايد،آج،لب:بيان كند.
3) .قم+بودى شما كه.
4) .آط،آج،لب:خواهد.
5) .قم،آط،آب،آج،لب:امّت.
6) .قم،آط،آب،آج،لب:پرسند.
7) .قم:از آنچه بودى مى كردى.
8) .قم:مى گيرى شما سوگندهان را.
9) .قم،آط،آب،آج،لب:مكر و خديعت.
10) .اساس:بخيزند،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
11) .آط،آب،آج،لب+ثابت شدن.
12) .آط،آب،آج،لب:نزد.
13) .قم:اگر هستى شما كه مى دانى،آج،لب:كرده بدانيد.
14) .آط،آب،آج،لب:نزد.
15) .آط،آب،آج،لب:جزا دهد،قم:پاداشت دهيم.
16) .قم:آنچه بودند كه مى كردند.
17) .قم:هركه كند نيكى.
18) .قم:از نرينه و مادينه.
مؤمن بود،زندگانى دهيم او را،زندگانى خوش و پاداشت كنيم (1)ايشان را مزدشان به نيكوتر آنچه كرده باشند.
پس چون خوانى (2)قرآن،پناه با (3)خداى ده از ديو ملعون (4).
كه نيست او را دستى بر آنان كه ايمان آرند (5)و بر خدايشان توكّل كنند.
بر حقيقت دست او (6)بر آنان بود كه به او تولاّ كنند و آنان كه ايشان به او انباز گيرند (7).
قوله (8): وَ اللّٰهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِكُمْ ،-الآية،در اين آيت خداى تعالى منّت نهاد بر بندگانش،گفت:و خداى بيرون آورد شما را از شكم مادرتان (9).
لاٰ تَعْلَمُونَ شَيْئاً ،شما چيزى ندانستى براى آن كه شما را عقل (10)و علمى نبود و اين جمله كه لاٰ تَعْلَمُونَ ، (11)است،در محلّ حال است،اى غير عالمين. وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ ،و شما را گوش و چشم و دل بيافريد كه آلت بينايى و شنوايى و دانايى است تا همانا (12)شاكر (13)شوى و شكر اين نعمت بگزارى (14).و«جعل» به معنى خلق است در اين آيت،متعدّى به يك مفعول.
أَ لَمْ يَرَوْا (15)إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِي جَوِّ السَّمٰاءِ ،آنگه ما را تنبيه فرمود بر نظر،
1) .قم:دهيم.
2) .قم:پس چون بخوانى.
3) .آج،لب:پناه بر.
4) .قم.ديو رانده.
5) .آج،لب:دارند.
6) .قم:كه بر حقيقت سلطان او،آج،لب:دست است او را.
7) .قم:شرك آرند.
8) .همۀ نسخه بدلها+تعالى
9) .همۀ نسخه بدلها:مادرانتان.
10) .همۀ نسخه بدلها:عقلى.
11) .با توجه به ضبط قرآن مجيد و نسخه بدلها،افزوده شد.
12) .همۀ نسخه بدلها+شما.
13) .آج،لب:شكر.
14) .آب،آز،لب:بگذاريد.
15) .اساس و ديگر نسخه بدلها:أ لم تروا كه ترجمۀ آيه هم با همين ضبط تطبيق مى كند،با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شد.
گفت:نمى بينى اين مرغان را در هواى آسمان،يعنى اين هوا كه ميان آسمان و زمين است؟و قوله:«مسخّرات»،نصب بر حال است از مفعول.و حمزه و يعقوب«أ لم تروا»خواندند،به«تا»ى خطاب و باقى قرّا به«يا»بر خبر از غايب (1). فِي جَوِّ السَّمٰاءِ ،جوّ اين فتق و گشادگى است ميان آسمان و زمين.قال الانصارى:
ويل امّها في هواء (2)الجوّ طالبة (3)***و لا هكذا (4)الّذي فى الأرض مطلوب
مٰا يُمْسِكُهُنَّ إِلاَّ اللّٰهُ ،جز خداى تعالى كيست كه قادر است بر آنكه امساك ايشان كند،و آن آلت دهد ايشان را از جناح و بال كه ايشان (5)در هوا بايستند. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ ،در اين آياتى و علاماتى و دلالاتى هست آنان را كه به خداى (6)ايمان دارند.
آنگه منّت نهاد بر بندگانش به نوعى (7)از نعمت،گفت: وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً ،گفت:خداى آن است كه كرد شما را از اين خانه ها كه در او نشسته اى سكنى (8).و«سكن»جايى مسكون باشد،و بناى فعل در مفعول بسيار است،كالقبض و النّقض (9)و الخلف.و اين مساكنى است كه شما را باشد در حضره.
وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعٰامِ بُيُوتاً ،و شما را نيز كرد از پوست چهار پايان خانه ها كه سبك باشد بر شما و سبك دارى آن را شما. يَوْمَ ظَعْنِكُمْ ،روز رحلت و سفرتان، يعنى (10)اديم و جز اديم از پوستهاى چهار پايان،و نيز آن را شايد (11)كه در سرايها و جايها (12)بنا كنند و بزنند براى خفّت را.نافع و ابن كثير و ابو عمرو خواندند:[يوم ظعنكم،به تحريك«عين»،و باقى قرّاء به تسكين«عين»خواندند،و هما لغتان] (13)مثل:سمع و سمع (14)و شعر،و شعر و نهر و نهر (15)،يقال:ظعن الرّجل ظعنا،اذا ارتحل
1) .آط،آب،آز،آج،لب:خبر غايب.
2) .لب:سواء.
3) .آج،لب:طاله.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:و لا كهذا.
5) .همه نسخه بدلها+به آن.
6) .آج،لب+تعالى.
7) .قم+ديگر،آط،آب،آز،آج،لب+دگر.
8) .قم:مسكن.
9) .آط،آز،آب،آج،لب:كالبيض و القبض.
10) .همۀ نسخه بدلها+خيمه هاى.
11) .همۀ نسخه بدلها:بشايد.
12) .قم،آب:خانه ها.
13) .اساس افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
14) .قم،آب:شمع و مع،آط،آز،آج،لب:سمع و شمع.
15) .آج،لب:بهر و بهر.
و الظعينة،الزّوج (1)،و بذلك سميت المرأة فى الهودج ظعينة و جمعها ظعاين. وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا (2)،أى (3)جعل لكم من اصوافها. وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً ،«صوف» گوسپند را باشد،و شعر،بز را،و وبر،شتر را،و«اثاث»متاع خانه باشد و اين جا مراد گليم و زيلو (4)و نمد است و آنچه از اين مويها كنند و بافند.خليل گفت:اصل او از كثرت است[99-پ]و اجتماع بعضى با بعضى،من قولهم:شعر اثيث،اى كثير و اثّ شعره يأثّ أثّا اذا كثر (5)و التفّ (6)،قال امرؤ القيس:
أثيث كقنو النّخلة المتعثكل***
و قال الشّاعر فى الاثاث (7):
اهاجتك (8)الظّعائن يوم بانوا (9)***بذى الرّئى (10)الجميل من الأثاث
وَ مَتٰاعاً ،و آلتى كه به آن تمتّع كنى، إِلىٰ حِينٍ ،تا به روزگار (11)يعنى ايّام حيات تا به وقت وفات،و گفته اند تا آنگه كه كهن شود و از كار بيفتد.
وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً ،آنگه نوعى ديگر (12)نعمت ياد داد و گفت:
خداى تعالى كرد براى شما از آنچه آفريده است سايه ها[تا شما را به آن استراحت باشد از گرماى آفتاب از سايۀ درختان و سقفها و ديوارها (13)] (14)وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبٰالِ أَكْنٰاناً ،و شما را از كوه غارها ساخت كه شما را بازپوشد و آسايش بود از سرما و گرما،واحدها«كنّ»و هو ما واراك (15). وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرٰابِيلَ ،واحدها سربال،و كرد شما را پيراهنها (16)كه شما را وقايت كند و بازپايد از گرما از انواع ملابس از پنبه
1) .همۀ نسخه بدلها:الهودج.
2) .اساس:اوصافها،كه با توجه به ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
3) .همۀ نسخه بدلها+و.
4) .زيلوا/زيلو.
5) .قم،آط،آز،آج،لب:اكثر.
6) .قم،آط،آب:و التفت.
7) .اساس:الآيات،به قياس نسخۀ قم و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
8) .اساس:اناجيك،به قياس نسخۀ آط،تصحيح شد.
9) .اساس:يأتى،به قياس نسخۀ قم و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
10) .اساس:و ايدى الّذى،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد چاپ شعرانى:بذى الزّىّ.
11) .همۀ نسخه بدلها:به روزگارى.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دگر.
13) .آط،آج،لب:سقفهاى ديوارها.
14) .اساس افتادگى دارد،از قم آورده شد.
15) .آط،آز،آب،آج:وراءك.
16) .آط،آز،آج:پيرهنها.
و كتان و خزّ و قزّ.أهل معانى گفتند:أراد تقيكم الحرّ و البرد،فاكتفى بذكر أحدهما عن الآخر.مراد آن است كه اين پيراهنها (1)شما را بازپايد از گرما و سرما (2)جز كه اكتفا كرد به ذكر يكى (3)از ديگر. وَ سَرٰابِيلَ تَقِيكُمْ بَأْسَكُمْ ،و نيز پيراهنها (4)كه شما را در كالزار (5)نگاه دارد از زره و جوشن و آنچه در كالزار (6)دارند[و اراد تقيكم مضرّة بأسكم فحذف المضاف و أقام المضاف اليه مقامه يعنى آفت كارزار از شما بگرداند] (7)و شما را نگاه دارد از وقع سلاح و طعن نيز[ه]و ضرب شمشير.
عطاء خراسانى (8)گفت:قرآن برحسب عادت و آلت (9)عرب آمد،نبينى كه خداى گفت:من الجبال أكنانا؟و آنچه براى ما (10)پديد كرد بيشتر و بهتر است و لكن ايشان اصحاب جبالند و زمين ايشان كوهستان است هم چونين (11)گفت: وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا ،و آنچه براى ما پديد كرد (12)ابريشم و خزّ و قزّ و قطن و كتان بيشتر و بهتر است و لكن ايشان اهل باديه اند و ايشان را چهار پايان باشند (13)و أثاث ايشان (14)از موى چهار پايان (15)بود و هم چونين (16)گفت: تَقِيكُمُ الْحَرَّ ،و آنچه سرما بازدارد بهتر بايد و لكن بلاد ايشان گرمسير است براى آن منّت (17)نهاد به بازداشت گرما (18).
كذلك قوله: مِنْ جِبٰالٍ فِيهٰا مِنْ بَرَدٍ... (19)،و اين ثلج و برف كه ما را باشد بيش از آن و به از آن و بى آفت تر از آن است،و لكن در بلاد ايشان نباشد و نشناسند (20)آن را.اين جواب طاعنى (21)است اگر به اين چيزها بر قرآن طعن زند. كَذٰلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ ، نعمت خويشتن بر شما (22)هم چونين تمام مى كند تا باشد كه شما اسلام آرى و گردن بنهى و طاعت دارى او را.و از عبد اللّه عبّاس روايت كردند كه او خواند:
1) .آط،آب،آج،لب:پرهنها.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:سرما و گرما.
3) .قم.بر يكى.
4) .آط،آب،آج،لب:پرهنها.
5) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
6) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
7) .اساس افتادگى دارد،از قم آورده شد.
8) .آط:خوراسانى.
9) .قم:آلت و عادت.
10) .همۀ نسخه بدلها+در زمين سهل.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:همچنان.
12) .همۀ نسخه بدلها از.
13) .قم،آط،آب،آز:چهار پاى باشد.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+بيشتر.
15) .قم:آن چهار پايان بيشتر بود.
16) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
17) .همۀ نسخه بدلها+كه.
18) .قم،آط،آب،آز+نهاد،آج،لب+نها.
19) .سورۀ نور(24)آيۀ 43.
20) .قم:و نعمتى شناسند.
21) .قم:طاعن،آب،آج،لب:طاعتى.
22) .همۀ نسخه بدلها:همچنين بر شما.
لعلّكم تسلمون بفتح التّاء و اللام،من السّلامة،تا مگر شما سلامت يابى از آفت سرما و گرما (1)و آفت كالزار (2).و اين از روى معنى نكوست جز كه از (3)شواذّ قرآن است.
فَإِنْ تَوَلَّوْا ،آنگه گفت:اگر اينان روى برگردانند از تو از فرمان تو عدول كنند و اعراض نمايند. فَإِنَّمٰا عَلَيْكَ الْبَلاٰغُ الْمُبِينُ ،بر تو هيچ تاوان نيست انّما بر تو بلاغ و بيان است،بر تو آن است كه برسانى و بيان كنى ازآن پس آنچه ايشان كنند از كفر و نافرمانى،وبال آن بر ايشان است آنگه ايشان را وصف كرد،گفت: يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهٰا ،ايشان نعمت خداى مى شناسند (4)،و ليكن جحود و انكار مى كنند.سدّى گفت:مراد به نعمت اين جايگه (5)رسول است-صلّى اللّه عليه و على آله (6).مجاهد گفت مراد اين نعمتهاست كه در اين سورت برشمرده است.ايشان گفتند:اين خود ما راست بهرى موروث و بهرى مكتسب.كلبى گفت ايشان گفتند چون رسول-عليه السلام-اين نعمتها بر ايشان شمرد كه اين از خداى است ايشان گفتند:از خداى است و لكن به شفاعت خدايان ما[100-ر].عون عبد اللّه (7)گفت:
اين آن است كه يكى از ما گويد:لو لا فلان،اگر نه فلان بودى (8)،اضافت نعمت خداى با ديگران كنند. وَ أَكْثَرُهُمُ الْكٰافِرُونَ (9)،و بيشترينۀ ايشان كافراند (10).
وَ يَوْمَ نَبْعَثُ ،آنگه بر سبيل تهديد و وعيد گفت رسول را (11)و مراد امّت (12):ياد كن اى محمّد آن روز كه ما برانگيزيم از هر امّتى و قرنى گواهى،يعنى پيغامبرانشان.
را.مراد روز قيامت است،نظيره: فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ (13)،-الآية.
ثُمَّ لاٰ يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا ،آنگه دستورى ندهند كافران را در آن كه عذرى خواهند يا
1) .همۀ نسخه بدلها:گرما و سرما.
2) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
3) .آط،آب،لب:جز از،آب،آز،:جز آن كه.
4) .همۀ نسخه بدلها+و مى شناسند.
5) .آج،لب:آن جايگه.
6) .آط،آب،آج،لب:عليه السلام.
7) .همۀ نسخه بدلها:عون بن عبد اللّه.
8) .آط،آب،آز،آج،لب+و اگر نه فلان بودى.
9) .اساس،قم،آط،آب،آز،آب:الكاذبون كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
10) .اساس،قم،آط،آب،آز،آج:دروغ زن اند كه مطابق است با معنى كاذبون با توجّه به نسخۀ لب تصحيح شد.
11) .همۀ نسخه بدلها:تذكير كرد رسول را.
12) .همۀ نسخه بدلها+گفت.
13) .سورۀ نساء(4)آيه 41.
توبه كنند.نظيره قوله: وَ لاٰ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ (1). وَ لاٰ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ ،اى لا يمكّنون من إرضاء اللّه،و ايشان را استرضا نكنند،يعنى تمكين نكنند از آنچه توبه كنند و رضاى خدا حاصل كنند و نيز ايشان را تمكين نكنند ازآن كه با دنيا آيند و توبه كنند و رضاى خداى حاصل كنند و نه نيز ايشان را تمكين كنند ازآن كه با دنيا آيند و توبه و رضاى خداى حاصل كنند (2)و اين آيت دليل است بر بطلان مذهب نجّار،و آن كه گويد در قيامت تكليف باشد و خلقان مكلّف باشند و ايمان و توبه قبول كنند چه آنجا خلقان ملجأ باشند و با إلجاء تكليف نبود،و بر اين مذهب لازم آيد كه هيچ كافر و فاسق به دوزخ نشود براى آن كه چون بهشت و دوزخ و منافع و مضارّ آن بينند ملجأ شوند به توبه و ايمان،توبه كنند و ايمان آرند لا محال و همه به بهشت شوند.
وَ إِذٰا رَأَى الَّذِينَ ظَلَمُوا الْعَذٰابَ ،و نيز ظالمان چون عذاب بينند و دوزخ عيان شود ايشان را بعد ازآن كه به خبر شنيده باشند،از ايشان تخفيف عذاب نكنند و نه نيز ايشان را مهلت دهند (3)و اين آيت نيز دليل بر بطلان آن مذهب است.
وَ إِذٰا رَأَى الَّذِينَ أَشْرَكُوا شُرَكٰاءَهُمْ ،گفت:و چون (4)مشركان شريكان خود را يعنى بتان را كه عبادت كرده باشند بينند، قٰالُوا ،گويند: رَبَّنٰا ،خداى ما! هٰؤُلاٰءِ ، اينان انبازان مااند در عبادت تو كه ما اينان را خوانده ايم و پرستيده بدون تو. فَأَلْقَوْا إِلَيْهِمُ الْقَوْلَ ،ايشان جواب دهند و گويند:دروغ مى گوى،ما شما را دعوت نكرديم با الهيّت خود و عبادت خود و شما را نگفتيم ما را پرستى؟ إِنَّكُمْ لَكٰاذِبُونَ ،شما در اين دعوى دروغ زنى،يقال:ألقيت إليه القول إذا خاطبته و إلقاء القول،عبارة عن الكلام لأنّه يلفظه (5)عن فيه أى يرميه.
وَ أَلْقَوْا إِلَى اللّٰهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ ،اى الاسلام،و بيندازند ايشان آن روز به خداى اسلام و استسلام،يعنى كافران روز قيامت به خداى ايمان آرند و گردن نهند و
فرمان (1)او را خاضع شوند،چو روز قيامت علوم ضرورى باشد و هيچ كس را شكّ و شبهت نماند (2)چه هرچه به خبر (3)شنيده باشند،به عيان بينند،چنان كه گفت: ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ الْيَقِينِ (4). وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ ،و گم شود از ايشان آنچه در دنيا (5)ساخته و فروبافته (6)باشند به دروغ از اصنام و اوثان و آنچه بدون خداى پرستيده باشند.و از ايشان هيچ غنا نكند و سود ندارد.
اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ ،آنان كه كافر شوند و از ره (7)خداى كه شرع و منهاج مسلمانى است (8)صدود (9)و اعراض نمايند يا ديگران را منع كنند ازآن كه در اسلام آيند:يكى از صدود باشد (10)و يكى از صدّ. زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ الْعَذٰابِ ،ما بيفزاييم ايشان را عذاب بر بالاى عذاب.
عبد اللّه مسعود گفت در اين آيت كه:زيادت عذاب كژ[د]ماني (11)باشند كه ايشان را دندانهايى باشد (12)چون درختان (13)خرما.عبد اللّه عبّاس و مقاتل گفتند (14):
اين زيادت عذاب،پنج جوى باشند (15)از مس گداخته چون آتش،از زير عرش بيرون مى آيد،ايشان را به آن (16)عذاب كنند:سه بر مقدار روز و دو (17)[100-پ]بر مقدار شب.سعيد جبير گفت:مارانى باشد و كژدمانى كه مينه ماران چند شترى بختى
1) .آط،آز،آب،آج،لب:گردن نهند فرمان.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نباشد.
3) .آب،آز:به خير.
4) .سوره تكاثر(102)آيۀ 7.
5) .قم،آط+بر.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فرا بافته.
7) .قم،آج،لب:راه.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مسلمانان است.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.
10) .اساس:باشند،به قياس نسخۀ قم و اتفاق نسخه ها،تصحيح شد.
11) .كذا در نسخه اساس با سه نقطه،قم،آط،آب،آج،لب:كزدمان،آز:كز مردمان.با توجه به استعمال كلمه در چند سطر بعد،دال داخل قلاّب افزوده شد.
12) .قم،آط،آج،لب:دندانها باشد،آب،از:دندانها باشند.
13) .آز:دختران.
14) .همۀ نسخه بدلها:عبد الله عباس گفت و مقاتل.
15) .همۀ نسخه بدلها:باشد.
16) .قم:ندارد.
17) .آز:بر مقدار دو روز.
باشد (1)و كيمنه كژدمان (2)چند شترى باشد (3)كه يك زخم كه بزنند تا چهل سال ساكن نشود (4)،و گفتند. (5)آن باشد كه ايشان از گرماى دوزخ بنالند و به ستوه آيند خداى تعالى زمهريرى پديد آرد و سرمايى كه ايشان از آن بگريزند و در ميان آتش شوند.و گفته اند: (6)زيادت عذاب آن است كه امثال آن عذاب كه بر اتباع ايشان باشد،بر ايشان نهند براى اضلال ايشان اتباع را،چنان كه گفت: وَ أَثْقٰالاً (7)مَعَ أَثْقٰالِهِمْ... (8)، و گفته اند:مراد آن است كه عذاب ايشان مضاعف كنند، بِمٰا كٰانُوا يُفْسِدُونَ ،به آن فساد كه ايشان در زمين كرده باشند (9)از كفر و منع مردمان از ايمان.و«ما» مصدريّه است،اى بفسادهم.
وَ يَوْمَ نَبْعَثُ ،و ياد كن اى محمّد آن روز كه ما برانگيزيم در هر امّتى گواهى بر ايشان هم از ايشان،يعنى روز قيامت كه ما پيغمبران را برانگيزيم تا بر امّت گواهى (10)دهند،و براى آن گفت كه از ايشان كه هر پيغامبر كه خداى فرستاد به قومى از ايشان،از قبيله ايشان و شهر ايشان فرستاد. وَ جِئْنٰا بِكَ شَهِيداً عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ ، و تو را بياريم تا گواهى (11)دهى بر اينان كه تو پيغامبر اينانى،و از اينانى و«شهيدا» اول منصوب است بر مفعول به،و دوّم منصوب است بر حال. وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ الْكِتٰابَ ، و بفرستاديم كتاب قرآن بر تو، تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْءٍ ،بيان و شرح هر چيزى.و تفعال بناى (12)مبالغه باشد و نصب او بر مفعول له است،اى للبيان و الهداية و روا بود كه مصدرى بود در جاى حال،اى مبيّنا (13)و هاديا. وَ هُدىً ،و لطفى (14)مقرّب به طاعت (15)و خيرات، (16)و رحمتى و بخشايشى از خداى تعالى بر بندگانش به عاجل و آجل. وَ بُشْرىٰ ،و بشارتى و مژده اى مسلمانان را كه فرمان خداى را گردن نهاده
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:باشند.
2) .قم:كژدمانى كه باشند.
3) .همۀ نسخه بدلها:باشند.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نشوند.
5) .قم،آب،آز،آج،لب:گفته اند.
6) .قم+اين.
7) .اساس:اثقالند،كه با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
8) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 13.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كرده اند.
10) .قم:گواهى.
11) .قم:گواهى.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به تاى.
13) .اساس:متبنا،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:لطف.
15) .همۀ نسخه بدلها:طاعات.
16) .قم+و رحمة.
باشند. آنگه گفت: إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ ،خداى تعالى عدل و دادستان (1)مى فرمايد با مردمان.و عدل در كلام عرب راستى باشد،و معادله مناصفه باشد،و عدل تنگ بار باشد براى آنكه معادل صاحبش بود.والبى گفت از عبد اللّه عبّاس كه:عدل توحيد است اين جا و احسان اداى فرائض.روايتى ديگر (2)از او آن است كه:عدل شهادت ان لا اله الّا اللّه است و احسان اخلاص به جاى آوردن در او.عطا (3)گفت:عدل آن است كه با او انباز ندارى،و احسان آن است كه او را به راستى (4)چنان (5)پندارى كه او را مى بينى مقاتل گفت:عدل توحيد است و احسان عفو بكردن (6)از مردمان و گفته اند:العدل فى الافعال (7)،و الاحسان فى الأقوال.آن كه در فعل عادل باشد (8)و در قول محسن.اين قولها كه مفسّران گفتند دليل آن است كه عدل از توحيد جدا نيست تا بدانند كه موحّد نباشد (9)آن كه عدلى (10)نبود. وَ إِيتٰاءِ ذِي الْقُرْبىٰ ،و صلت رحم كردن به صلات و عطيّات،و إيتاء اعطا باشد يعنى خويشان را برّ كردن و عطا دادن. وَ يَنْهىٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْكَرِ ،و نهى مى كند از فحشا.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به فحشا زناست و به منكر آنچه در شريعت اسلام نشناسند،و بغى كبر (11)و ظلم است ابن عيينه گفت:عدل استواء السرّ و العلانية آن بود كه نهان و آشكارا (12)راست بود،و احسان آن بود كه سرّت (13)از علانيه نيكوتر باشد.
و فحشاء و منكر گفت آن است كه آشكارايت (14)و از نهان نكوتر (15)باشد. يَعِظُكُمْ ،پند مى دهد شما را تا باشد كه متّعظ شوى.
قتاده گفت:خداى تعالى ما را در اين آيت مكارم اخلاق مى فرمايد و معالى آن و ما را نهى مى كند از دناياى اخلاق و مذامّ و سفاسف آن.عبد اللّه مسعود گفت:از
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دادستان،قم:راستى.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دگر.
3) .آج،لب:عطفا.
4) .قم،آط،آب،آز:پرستى،آج،لب:پرسى.
5) .همۀ نسخه بدلها+كه.
6) .همۀ نسخه بدلها:عفو كردن.
7) .قم:العدل فى الاحوال.
8) .قم،آب،آز:باشى.
9) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم:نبود.
10) .قم:عادل،آز،لب:عدل.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ظلم و كبر.
12) .قم:آشكارات.
13) .آط،آب،آج،آز:سيرت.
14) .همۀ نسخه بدلها:اشكارات.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نيكوتر.
اين جامع تر در قرآن آيتى نيست.شهر (1)بن حوشب گفت از عبد اللّه عبّاس كه:
يك روز رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-در سايۀ خانۀ كعبه (2)نشسته بود عثمان بن مظعون بگذشت-و هنوز ايمان نياورده بود-تبسّمى كرد با رسول-عليه السّلام- گفت: (3)[101-ر]بيا بنشين.بيامد و در برابر رسول-عليه السّلام-بنشست و با رسول -عليه السّلام-حديث مى كرد.رسول-عليه السّلام-چشم در آسمان زد و مى نگريد (4)و چشم بتدريج فرود مى آورد (5)تا به جانب دست راست چشم فرود آورد و روى به آن جانب كرد-كالمصغى إلى أحد،چون كسى كه گوش با كسى دارد،و سر مى جنبانيد چون كسى كه مستفهم باشد چيزى را،آنگه دگرباره (6)[چشم رها كرد در آسمان چون كسى كه از پى چيزى نگرد ساعتى نيك.آنگه] (7)روى با من كرد و راست بنشست.عثمان بن مظعون گفت:يا محمّد تا من با تو مى نشينم نديدم كه چونين (8)كردى كه امروز،اين به راى (9)كردى؟اين چشم در آسمان رها كردن به دو نوبت و گوش بازكردن و سرجنبانيدن چرا بود؟با كه مى گفتى و از كه مى شنيدى؟رسول-عليه السّلام- (10)گفت بدان كه رسول خداى به من آمد و پيغامى آورد مرا از خداى.گفت:چه پيغام آورد؟گفت:اين آيت كه: إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ -الآيه،الى قوله: لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ .آيت بر او خواند.عثمان مظعون گفت:از آن روز اسلام در دل من قرار گرفت و رسول را-عليه السّلام-دوست بداشتم.عكرمه روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-اين آيت بر وليد (11)خواند،گفت:
يا ابن اخ بازخوان (12).رسول-عليه السّلام-بازخواند،گفت:
إنّ له و للّه لحلاوة و انّ عليه لطراوة (13)،و إنّ اعلاه لمثمر،و إنّ أسفله لمغدق،و ما هو بقول البشر، گفت:
و اللّه كه در او حلاوتى و شيرينيى هست و بر او طراوتى (14)و تازگيى هست و بالاى
1) .اساس:سهل،به قياس نسخۀ قم و اتّفاق نسخه ها،تصحيح شد.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:در خانۀ كعبه.
3) .قم:رسول گفت-عليه السّلام.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى نگريست.
5) .همۀ نسخه بدلها:فرومى آورد.
6) .همۀ نسخه بدلها:دگربار.
7) .اساس افتادگى دارد،از قم آورده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها:چنين.
9) .همۀ نسخه بدلها:براى چه.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:رسول خداى.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+مغيره.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+چون.
13) .همۀ نسخه بدلها:لطلاوة.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:طلاوتى،قم:طلاوت.
آن ميوه دار است و زير او شاخ آور است (1).و اين نه كلام آدميان است:قوله: إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ امر به عدل،بر سبيل وجوب است و احسان بر سبيل ندب و در آيت دليل است بر آنكه امر از حكيم هم به واجب باشد و هم به مندوب. وَ إِيتٰاءِ ذِي الْقُرْبىٰ ،در تفسير اهل البيت چنان است كه مراد به«ذى القربى»اهل بيت رسول اند-عليه السّلام و الصّلاة-و مراد«ايتاء»دادن خمس است آنجا كه گفت:
فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبىٰ... (2)،و گفته اند: وَ يَنْهىٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ ، مراد معصيتى است كه مرد كند با نفس خود كه ظاهر نبود بر ديگران،و«منكر» معصيتى بود كه ظاهر بود (3)بر ديگران تا (4)بر ايشان واجب بود كه از آن نهى كنند.و بغى معصيتى باشد متعدّى به غيرى،و اين لفظ بليغ تر است در اين معنى از ظلم،چه ظلم هم بر نفس خود باشد و هم بر غير.و در اين قول جواب است از سؤال سائل،اگر گويند (5):نه فحشا و منكر و بغى يكى باشد چرا تكرار كرد؟ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ ،خداى تعالى در اين آيت مكلّفان را فرمود كه چون عهد (6)كنى با خدا به آن عهد وفا كنى و آن عهد كه وفا كردن (7)واجب بود به آن هر فعلى باشد نيكو كه او عهد كند در آن با خداى و نذر كند كه بكند يا نكند و برآن عزم كرده باشد وفا به آن (8)واجب بود و خلاف آن نشايد كردن.أمّا چون چيزى به از آن پيش آيد به نزديك فقهاء كفّارت عهد و سوگند بكند و به نزديك ما بر او كفّارت نباشد. وَ لاٰ تَنْقُضُوا الْأَيْمٰانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهٰا ،و سوگند را نقض مكنى. بَعْدَ تَوْكِيدِهٰا ، پس ازآن كه استوار و مؤكّد كرده باشى (9)،و«توكيد»لغت اهل حجاز است،فانّهم يقولون:وكّدت الأمر توكيدا.و لغت اهل نجد:اكّدت تأكيدا.نهى است ما را از نقض عهد و مخالفت سوگند-الّا ما أخرجنا لدليل (10)من نذر المعصية و عهدها.و در آيت دليل است بر آنكه نذر معصيت را وفا واجب نبود و منعقد نباشد،چه اگر منعقد
بودى به ظاهر اين آيت نقضش روا نبودى،و نقض در بنا معلوم است و در رسن،فأمّا در معانى،معنى او مخالفت (1)باشد،كالفعل و الترك و الامر و النّهى و التّوبة و العود (2).آنگه اگر آن چيز حق باشد نقضش باطل بود و اگر باطل بود نقضش حق باشد. وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّٰهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً ،«واو»حال است يعنى نقض عهد مكنى (3)،و حال آنكه خداى را بر خود كفيل و ضمين و حسيب كرده باشى.و در ضمان و كفالت كرده كه وفا كنى[101-پ].بعض مفسّران گفتند:اگرچه حكم آيت عام است،آيت در آنان (4)آمد كه با رسول-عليه السلام-بيعت كردند.خداى فرمود ايشان را كه:وفا كنى.مجاهد و قتاده و ابن زيد گفتند:آيت در سوگند اهل الجاهليّه (5)آمد آنگه حق تعالى (6)مثل زد ناقض عهد را،گفت:
وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهٰا ،گفت مباشى چنان كه آن زن كه (7)ريسمان خود را تاب بازدهد پس ازآن كه محكم كرده باشد.و در قوّت دو قول گفتند:يكى آن كه به معنى إبرام و إحكام است،يكى آن كه:القوّة،الطّاقة من الحبل،يك تو از رسن را قوّت خوانند و جمعها:القوى.كلبى و مقاتل گفتند:اين زنى بود كم خرد از قريش او را ريطه بنت عمرو گفتند و هو عمرو بن سعد بن كعب بن زيد بن مناة (8)بن تميم،و لقب او جعل بود.او دوكى بكرده بود مقدار يك ارش (9)،نهكى در سر آن كرده به مقدار انگشتى و بادريسه اى بزرگ در خور آن در او افگنده و پشم و موى رشتى به آن و پرستاران را فرمودى تا از آن مى رشتندى از بامداد تا نماز پيشين،چون نماز پيشين بودى بفرمودى تا آنچه رشته بودندى تاب بازدادندى.خوى و عادت او بر اين بود. أَنْكٰاثاً ،أى انقاضا،واحدها:نكث و نقض،و هما فعل،بمعنى مفعول.
حق تعالى مثل زد آنان را كه عهد و سوگند ببستند و بشكستند (10)به اين زن كه قصّۀ او برفت. تَتَّخِذُونَ أَيْمٰانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ ،سوگندان خود را به دخل مى كنى در ميان
شما.و دخل چيزى باشد كه در ميان كارى برند بر وجه فساد.و گفتند:دخل و دغل به يك معنى باشد،و هو من الابدال كالمدح و المده،براى آن كه«خا»و«غين»از يك مخرج اند و از جملۀ حرف حلق است،و براى آن دخل گويند آن را كه داخل القلب باشد،و هو فعل،به معنى مفعول،كالقبض و النّقض.دخل به معنى مدخول.و گفته اند:دخلا اى غلاّ و غشّا،و يقال:انا اعلم دخل فلان و دخلله و دخلله و دخلته و دخلته (1)،أي سرّه و باطنه.حق تعالى وصف حال ايشان كرد كه ايشان سوگند را به دست اوزار كنند و آنگه خلاف آن در دل دارند كه بر زبان رانند و آن سوگند بر سبيل غلّ و غشّ خورند.و گفتند:آيت در شأن كسانى آمد كه ايشان با قومى سوگندى خوردندى چون قومى (2)را بيش از ايشان و به از ايشان (3)يافتندى،آن سوگند (4)رها كردندى و با ايشان سوگند خوردندى.و نصب او بر مفعول دوم باشد از اتّخاذ. أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبىٰ مِنْ أُمَّةٍ ،براى آن كه گروهى از گروهى بيشتر باشند،چنان كه گفتيم.و«ربا»زيادت باشد،و منه الرّبا فى البيع،و منه قوله: اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ... (5)،اى انتفخت و زادت. إِنَّمٰا يَبْلُوكُمُ اللّٰهُ بِهِ ،خداى شما را به آن امتحان مى كند،يعنى در تكليف با شما معاملۀ آنان مى كند كه چيزى ندانند بيازمايند تا بدانند.و اين امتحان از اينجاست كه مردى با جماعتي عهدى كند آنگه جماعتى را يابد به (6)از ايشان و بيش از ايشان،دلش (7)مطالبت آن كند كه:كاشك تا عهد با اينان كرده بودمى.خداى تعالى گفت:من آن جايگه امتحان ثبات قدم شما مى كنم تا كيست از شما كه ثابت قدم است و جانب خداى را مراعات مى كند و عهد نگاه مى دارد.آنگه بر سبيل تهديد و وعيد گفت:خدا بيان كند روز قيامت براى شما آنچه در آن خلاف مى كنى.
قوله: وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً ،گفت اگر خداى خواستى شما را يك امّت كردى،يعنى همه را جمع كردى به قهر برايمان تا ميان شما خلاف نبودى
و همه يك ملّت و يك مقالت بوديتان (1)،چنان كه گفت: وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدىٰ... (2)،و چنان كه گفت: وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً... ، (3)و اين مشيّت جبر و اكراه است چنان كه بيان كرديم در دگر جايها. وَ لٰكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ ،و لكن اضلال كند به خذلان يا بر طريق حكم به ضلال و تسميه و گمراهى (4)و يا به معنى اضلال از ره بهشت و ثواب. وَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ ،و هدايت دهد آن را كه خواهد به انواع الطاف و تكثير (5)و زيادت (6)الطاف.
آنگه بر سبيل وعيد گفت:بپرسم شما را روز قيامت از آنچه كرده باشى.
قوله[102-ر]: وَ لاٰ تَتَّخِذُوا أَيْمٰانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ ،آنگه گفت:اين سوگندها را دست افزار مكنى (7)و خديعه و غلّ و خيانت مسازى در آنچه ميان شما باشد چنان كه سوگندى خورى با كسى تا بر شما اعتماد كند و از مكر و غوائل شما ايمن گردد، آنگه سوگند را خلاف كنى و عهد بشكافى.
فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا ،تا پاى بخيزد پس ازآن كه بر جاى باشد.و اين عبارت باشد از هلاك.عرب آن (8)را كه مبتلا شود پس از سلامت يا در ورطه اى اوفتد،او را گويند:زلت (9)قدمه،و قال الشاعر:
سيمنع منك السّبق إن كنت سابقا***و تقتل إن زلّت بك القدمان (10)
مراد آن است كه سوگند به دروغ مخورى و در عهد و سوگند خيانت مكنى كه پس هلاك شوى و در معصيت افتى.و نصب او على جواب النّهى بالفاء باشد و به اضمار«أن»و التّقدير:فتزلّ قدم لكم (11)بعد ثبوتها،يعنى قدم شما،و روا بود كه به قدم معاهد ايشان خواست،يعنى او نيز دلير شود بر سوگند خلاف كردن و نقض عهد كردن و اين زلّت قدم ايشان باشد، وَ تَذُوقُوا السُّوءَ ،اى العذاب،و عذاب بچشى.
بِمٰا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ ،«با»مجازات راست و«ما»مصدرى است،اى
بصدّكم (1)،به منع كه كردى مردمان را از ره خداى،يعنى از دين مسلمانى. وَ لَكُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ ،و شما را عذابى عظيم باشد.
وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِيلاً ،و مخرى به عهد خداى بهاى اندك،يعنى عهد خداى مفروشى به بهايى اندك.و اين از جملۀ مقلوب باشد.و«اشترى»به معنى بيع باشد،و مقلوب را امثله بسيار گفته اند (2)من قولهم:«استوى العود على الحرباء»و غير ذلك،و التّقدير:استوى الحرباء على العود.و وجهى ديگر كه تا آن كلام (3)بر ظاهر ماند آن است و لا تبدّلوا بعهد اللّه ثمنا قليلا،بدل مكنى به بهاى اندك از حطام دنيا به عهد خداى،يعنى عهد خداى از دست رها مكنى و حطام دنيا مستانى.و اين وجهى سديد است براى آن كه در مبايعت معنى معاوضه باشد كه خريدار و فروختار هر دو معاوضه مى كنند،اين متاع مى دهد و او به عوض بها مى دهد. إِنَّمٰا عِنْدَ اللّٰهِ ،كه آنچه به نزديك خداست شما را بهتر است از ثواب خداى -جلّ جلاله-اگر شما داني.و«ما»موصوله است براى آن كه«ما»از«إنّ»جدا بايد نوشتن كه اسم است و آنجا كه«ما»كافّه بود و حرف باشد پيوسته نويسند، فرقا بينهما،و هذا من علم الخطّ (4)،قوله: إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ،دو وجه دارد:يكى آن كه اگر شما چيزى دانى.و دوّم آن كه اگر شما داني فضل ما بين العوضين،كه چه تفاوت است ثواب خداى را بر اين كه شما اختيار كرده اى از حطام دنيا.
آنگه تفصيل داد آن را و بيان كرد،گفت: مٰا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ ،آنچه به نزديك شماست برسد و آن را بن درآيد از حطام دنيا،و آنچه به نزديك خداى است از ثواب و نعيم بهشت،آن باقى ماند (5). وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا ،عاصم خواند به«نون»على اخبار اللّه عن نفسه،و باقى قرّا به«يا»خواندند،اسنادا الى اسم اللّه (6)،و ما پاداشت دهيم يا خداى پاداشت دهد آنان را كه صبر كنند بر عهدهاى خداى و وفا كنند در سرّاء و ضرّاء مزد و ثواب ايشان، بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،به نيكوتر آنچه ايشان
كرده باشند،چه ثواب خداى به هر حال (1)بهتر و بيشتر از عمل ماست.
مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً ،آنگه گفت:هركس كه او عمل صالح كند و كار نيكو از مردان و زنان، وَ هُوَ مُؤْمِنٌ ،«واو»حال است (2)،و او مؤمن باشد،ما او را زنده داريم زندگانيى خوش.
مفسّران خلاف كردند در اين حيات طيّبة:سعيد جبير و عطا و ضحّاك گفتند:
مراد روزى حلال است براى آن كه مرد عاجلا دراحت (3)بود و آجلا از تبعه ايمن (4)بود.
و اين روايت ابو مالك و ابو الرّبيع (5)است[102-پ]از عبد اللّه عبّاس.
حسن بصرى گفت و زيد بن وهب بن منبّه:مراد قناعت است.اين روايت عكرمه است از عبد اللّه عبّاس.
مقاتل بن حيّان (6)گفت:العيش فى طاعة اللّه،زندگانى در طاعت خداى.
ضحّاك گفت:هركه او ايمان دارد و عمل صالح كند اگر درويش باشد اگر توانگر (7)،زندگانى او خوش بود[و هركه او تارك باشد عمل صالح را و ذكر خداى را،زندگانى او ناخوش بود] (8)ابو روق (9)گفت:مراد حلاوت طاعت است.والبى گفت از عبد اللّه عبّاس:سعادت است.مجاهد و قتاده و ابن زيد و حسن گفتند:مراد حيات بهشت است كه زندگانى الّا در بهشت خوش نباشد. وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ[أَجْرَهُمْ] (10)بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،ما جزاى طاعت ايشان و مزد (11)ثواب ايشان بدهيم نيكوتر آن كه (12)كرده باشند.ابو صالح گفت:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى از جهودان و ترسايان و بت پرستان بنشستند و هركس گفت ما بهتريم و فاضل تر (13)، خداى تعالى اين آيت فرستاد: مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً .
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:حالى.
2) .همۀ نسخه بدلها:راست.
3) .كذا در اساس،دراحت/در راحت،ديگر نسخه بدلها:در راحت.
4) .قم:تبعت آمن.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ابو ربيع.
6) .آط،آج،لب:مقاتل حيّان،آب،آز:مقاتل.
7) .آط،آب،آز:تونگر.
8) .اساس ندارد،از قم افزوده شد.
9) .همۀ نسخه بدلها:ابو بكر ورّاق.
10) .اساس ندارد،با توجه به ضبط قرآن مجيد و ديگر نسخه بدلها،افزوده شد.
11) .همۀ نسخه بدلها+و.
12) .همۀ نسخه بدلها:آنچه.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فاضل ترايم.
فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ ،تقدير آيت آن است كه:فاذا اردت قراءة القرآن،چون قرآن خواهى خواندن (1).و مثله قوله: إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاٰةِ... (2)،يعنى إذا اردتم القيام إلى الصّلاة،چون به نماز بر خواهى خاستن.و مثله قول الشّاعر:
إذا (3)طحنت فابدئى (4)بالميمنة***(5)يعنى،إذا أردت (6)الطّحن، فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ ،پناه با خداى ده از شيطان رجيم، يعنى از ديو لعين.و«استعاذت»،طلب پناه كردن باشد و اين را«سين»طلب گويند،و گفتند:«عاذ»و«استعاذ»به يك معنى باشد و«با»از صلۀ اين فعل است و هم چونين (7)يقال:عاذ بكذا من فلان.و«شيطان رجيم»را شرح داده ايم (8)در اول كتاب.
فامّا (9)حكم آيت نيز آن كه (10)اين امر،امر است به مندوب به دلالت اجماع و اگر دليل نبودى از روى ظاهر محمول بودى بر وجوب،چه حكم اوامر قرآن اين باشد كه حمل او بر وجوب كنند.و اتّفاق جملۀ فقهاست[كه استعاذت پيش از قرائت قرآن در نماز و جز نماز سنّت است] (11)جز مالك كه او گفت:استعاذت در نوافل ماه رمضان بايد كردن (12)و تمسّك كرد به حديث كه از رسول-عليه السّلام-روايت كردند كه:
إنّه كان يفتتح (13)الصّلاة بالحمد للّه ربّ العالمين :و تأويل اين حديث آن است كه يفتتح القراءة.او افتتاح قرائت (14)به اين سورت كردى،نبينى كه اجماع است كه افتتاح نماز به تكبير كنند؟پس معلوم شد كه خبر متروك الظاهر است و دليل صحّت اين قول كه گفتيم پس از اجماع حديث جبير بن مطعم است كه او گفت،رسول را ديدم كه نماز مى كرد گفت:
اللّه اكبر كبيرا و الحمد للّه كثيرا و سبحان اللّه بكرة و اصيلا اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم من نفخه و نفثه و همزه.
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خواند.
2) .سورۀ مائدۀ(5)آيۀ 6.
3) .قم:فاذا.
4) .اساس:فابرى،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
5) .آط،آج،لب:بالهمينة.
6) .آج:اردتم.
7) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
8) .قم،آب،آز:برفته است،آط،آج،لب:رفته است.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:و امّا.
10) .همۀ نسخه بدلها:بدان كه.
11) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:بايد كرد.
13) .قم،آط،لب:يفتح.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:قرآن.
عبد اللّه مسعود گفت نفخ شيطان،كبر باشد،و نفث او،شعر باشد،و همز او،ديوانگى (1).
استعاذت پيش از قرائت باشد.و أبو هريره گفت:پس از قرائت باشد و اين مذهب داود است،و مالك در قيام ماه رمضان هم اين گفت كه پس از قرائت باشد و احتجاج به ظاهر قرآن كردند،و دليل صحّت اين قول حديث ابو سعيد خدرى است كه گفت (2)،رسول -صلّى الله عليه و على آله-پيش از قرائت گفتى:
اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم. أمّا (3)محلّ او در نماز،مذهب ما و مذهب شافعى و عامّۀ فقها آن است كه محلّ او در اوّل ركعت باشد پيش از قرائت.و شافعى گفت:اگر در هر ركعتى بگويد (4)پيش (5)قرائت،نيكو باشد جز كه امر (6)نيامده است به او.و ابن سيرين گفت:در هر ركعتى بگويد (7)پيش از قرائت[أمّا جهر و إخفات به استعاذت اگر نماز از آن باشد كه قرائت] (8)در او به إخفات خوانند به اتّفاق آواز برنبايد داشتن به استعاذت،و اگر نماز (9)آن باشد كه جهر كنند به او به استعاذت جهر نبايد كردن به نزديك ما و بيشتر فقها و شافعى را در او دو قول است و اختيار اصحاب او بر إخفات است تا فرق باشد ميان قرآن و جز قرآن.أمّا لفظ استعاذت به نزديك ما و به نزديك شافعى و بيشتر فقها آن است كه بگويد:اعوذ باللّه من الشيطان الرّجيم[103-ر]چه نصّ قرآن اين است و اخبار متواتر بر اين لفظ آمد و در اخبار مسلسلات مى آيد به اسناد از زرّ حبيش (10)كه او گفت:بر عبد اللّه عبّاس (11)خواندم اعوذ بالسّميع (12)العليم،گفت:نه چنين (13)،بگو:اعوذ باللّه من الشيطان الرّجيم،چه من بر رسول-عليه السلام-خواندم چنين كه تو خواندى، مرا گفت:بگو اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم.و رسول-عليه السّلام-گفت:من بر جبريل (14)خواندم و جبريل گفت:من در لوح محفوظ چنين ديدم و بعضى مقريان برآنند كه:استعيذ باللّه من الشّيطان الرّجيم.
1) .قم،آط،آب+باشد،همۀ نسخه بدلها+آنگه علما خلاف كردند وقت استعاذت،جمهور علما گفتند وقت.
2) .آط،آج،لب:گفتند.
3) .آج،لب+در.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بگويند.
5) .همۀ نسخه بدلها+از.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:اثر.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بگويند.
8) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
9) .قم،آز،آب+از.
10) .آط،آج،لب:حبش.
11) .قم:عبد الله مسعود.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+باللّه السّميع.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+است.
14) .همۀ نسخه بدلها+چنين.
إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ ،«إنّه»ضمير شأن و كار است،گفت:شأن و كار چنين افتاد كه او را سلطان و دست (1)قهر نيست بر مؤمنانى (2)كه توكّل بر خداى كنند.
سفيان ثورى (3)گفت:مراد آن است كه او به قهر كس را حمل نتواند كردن بر گناهى (4)در دست او جز وسوسه اى نيست.
انّما سلطان او و (5)فرمان او بر آنان روا (6)باشد كه تولاّ به او كنند. وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ ،در ضمير خلاف كردند فى قوله«به»:بعضى گفتند راجع است با نام خداى يعنى،و الّذين هم باللّه مشركون.سلطان او بر متولّيان او باشد و بر آنان كه به خداى شرك آرند،بعضى دگر گفتند:كنايت راجع است با شيطان (7)براى آن كه به سياق آيت (8)لايق تر است.آنگه آن را دو معنى گفتند:يكى آن كه،شرك صورت نبندد جز ميان دو كس فرقى نباشد ميان اين قول و قول اوّل در معنى،براى آن كه به خداى شرك،معنى آن باشد كه شيطان را شريك خداى گويند و بر اين قول معنى آن باشد كه خداى را شريك شيطان گويد.و اين هر دو از روى معنى يكى باشد.و وجه ديگر آن است كه«به»،أى بسببه و غروره و وسوسته،و آنان كه (9)به غرور و وسوسۀ شيطان مشرك شوند،و مثله قولهم (10):صار فلان بى رئيسا،فلان به من رئيس شد (11)،يعنى به سبب من و سعى من (12).
وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آيَةً مَكٰانَ آيَةٍ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا يُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (101) قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ اَلْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرىٰ لِلْمُسْلِمِينَ (102) وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمٰا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسٰانُ اَلَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ (103) إِنَّ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ لاٰ يَهْدِيهِمُ اَللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (104) إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ (105) مَنْ كَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِيمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمٰانِ وَ لٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ (106) ذٰلِكَ بِأَنَّهُمُ اِسْتَحَبُّوا اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا عَلَى اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ (107) أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (108) لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (109) ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (110) يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا وَ تُوَفّٰى كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ (111) وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ (112) وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ (113) فَكُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ حَلاٰلاً طَيِّباً وَ اُشْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيّٰاهُ تَعْبُدُونَ (114) إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ اَلْمَيْتَةَ وَ اَلدَّمَ وَ لَحْمَ اَلْخِنْزِيرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَيْرِ اَللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (115) وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ اَلْكَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ إِنَّ اَلَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ لاٰ يُفْلِحُونَ (116) مَتٰاعٌ قَلِيلٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (117) وَ عَلَى اَلَّذِينَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (118) ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (119) إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ كٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (120) شٰاكِراً لِأَنْعُمِهِ اِجْتَبٰاهُ وَ هَدٰاهُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (121) وَ آتَيْنٰاهُ فِي اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِينَ (122) ثُمَّ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ أَنِ اِتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً وَ مٰا كٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (123) إِنَّمٰا جُعِلَ اَلسَّبْتُ عَلَى اَلَّذِينَ اِخْتَلَفُوا فِيهِ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ فِيمٰا كٰانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (124) اُدْعُ إِلىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ اَلْمَوْعِظَةِ اَلْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (125) وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّٰابِرِينَ (126) وَ اِصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُكَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمّٰا يَمْكُرُونَ (127) إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (128)
چون بدل كنيم آيتى (13)به جاى آيتى و خدا داناتر است،به آنچه فرستد، گويند (14):تو فرومى بافى (15)،بل بيشترينۀ (16)ايشان نمى دانند.
1) .همۀ نسخه بدلها+و.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مؤمنان.
3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:حمل نكند بر گناه.
5) .قم،لب:انّما سلطانه كه.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز آز:روان.
7) .اساس و قم:شيطان،به قياس با ساير نسخه بدلها و فحواى عبارت تصحيح شد.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز آز+اين.
9) .آج،لب:آنان را كه.
10) .قم:قوله.
11) .قم:رئيسى گشت.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و آب+قوله تعالى،آب:قوله تعالى،گفتار خداى تعالى.
13) .آط،آب+را.
14) .آط،آب،آج،لب:گفتند.
15) .آط،آج،لب:فرامى بافى،آب:فرابافنده.
16) .همۀ نسخه بدلها:بيشتر.
بگو فروفرستاد آن را جبريل از خداى تو،به درستى تا بر جاى بدارد آنان را كه ايمان آوردند و لطفى باشد و بشارتى مسلمانان را.
ما دانيم كه ايشان مى گويند كه مى آموزد (1)و او را كسى (2)زبان آن كس كه ميل كند به او اعجمىّ است و اين زبانى است عربى روشن.
آنان كه ايمان ندارند به آيتهاى خداى،ره ندهد ايشان را خداى و ايشان را عذابى بود دردناك.
فروبافند (3)دروغ آنان كه ايمان ندارند به آيتهاى خداى،و ايشان دروغزن (4)باشند.
هركه كافر شود به خداى از پس ايمانش الّا (5)آن كس كه ستم كنند بر او و دل او ساكن بود به ايمان و لكن آن كس كه شرح كند به كفر دل را،بر ايشان باشد خشم از خدا و ايشان را بود عذابى بزرگ.
آن به آن است كه ايشان (6)اختيار كردند زندگانى دنيا بر آخرت و خداى ره (7)ننمايد گروه كافران را.
[103-پ] ايشان آنانند كه مهر نهاد خداى بر دلهايشان و گوشهايشان و چشمهايشان و ايشان غافلان اند (8).
لا جرم ايشان در آخرت زيانكار باشند.
پس خداى تو آنان را (1)كه هجرت كردند از پس آن كه به فتنه آوردند (2)،پس جهاد كنند و شكيبايى كنند (3).خداى تو از پس آن آمرزنده و بخشاينده است.
آن روز (4)كه آيد هر تنى جدل كند (5)از خود (6)و تمام بدهند هر نفسى را (7)آنچه كرده باشد (8)و بر ايشان ظلم نكنند.
بزد خداى مثلى دهى كه ايمن بوده است ساكن مى آيد به او روزى او گوارنده از هر جاى (9)،كافر شدند به نعمتهاى خداى،بچشانيد خداى ايشان را لباس گرسنگى و ترس به آنچه كرده بودند (10).
آمد به ايشان پيغامبرى از ايشان به دروغ داشتند او را،بگرفت ايشان را عذاب و ايشان ستمكاره بودند (11).
بخورى از آنچه روزى كرد شما را خداى حلال پاكيزه (12)و شكر كنى نعمت خداى را اگر شما او را مى پرستى.
1) .قم،آط،آب،آج،لب:راست.
2) .آط،آب،آج،لب:ايشان را به فتنه آرند،قم:آرند ايشان را.
3) .قم+كه.
4) .آط،آب،آج،لب:روزى.
5) .آط،آج،لب:مى كنند،قم:مى كند.
6) .قم،آب،آج،لب:خويشتن.
7) .آط،آب،آج،لب:تنى را.
8) .آط،آب،آج،لب:باشند.
9) .آط،آج:جايى،قم:جايگاهى پس.
10) .آط،آب،آج،لب:كردند،قم:بودند مى كردند.
11) .آط،آب،آج،لب:ستمكاران اند،قم:ستمكاران بودند.
12) .آط،آب،آج،لب:پاك.
حرام كرد بر شما مردار و خون و گوشت خوك و آنچه آواز كرده باشند بجز خداى به آن،هركه مضطر شود (1)جز بيرون آمده (2)و جز ره زننده (3)خداى آمرزنده و بخشاينده است.
مگويى آن را كه وصف مى كند زبانهاى شما دروغ،اين حلال است و اين حرام است تا فروبافى (4)بر خداى دروغ،كه آنان كه فرومى بافند (5)بر خداى دروغ،ظفر و بقا (6)نيابند.
متاعى است اندكى و ايشان را عذابى بود دردناك (7).
و بر آنان كه جهود شدند،حرام كرديم آنچه قصّه كرديم بر تو از پيش اين (8)و ما ظلم نكرديم بر ايشان و لكن ايشان بر (9)خود ظلم كردند.
پس خداى تو آنان را كه كردند بديها (10)به نادانى پس توبه كردند از پس آن و نيكى كردند (11)،خداى تو از پس آن آمرزنده و بخشاينده است.
ابراهيم (12)بود امامى فرمانبردار خداى را مسلمان (13)،و نبود از جملۀ مشركان (14).
1) .آج،لب:شده.
2) .آط،آب:برون آينده بر امام،آج،لب:به روزه آينده بر امام،قم،بيرون آمده بر امام.
3) .آط:راه زننده،آب:راننده،آج،لب:راه بنده.
4) .آط،آب،آج،لب:فرابافند،قم:فروبافند.
5) .آط،آب،آج،لب:فرابافند،قم:فروبافند.
6) .آط،آج:فلح،آب:فلاح،لب:فتح.
7) .آط،آب،آج،لب:عذاب دردناك بود،آب:عذابى دردناك بود.
8) .آط،آب،آج،لب:ندارد.
9) .آط،آب،آج،لب+تنهاى.
10) .آط،آب،آج،لب:آنان را كه عمل بد كردند،قم:كه كنند بدى.
11) .آط،آب،آج،لب:و بر اصلاح آمدند.
12) .اساس:ابرهيم.
13) .آط:مسلمانان.
14) .قم،آط،آب،آج،لب:از مشركان.
شاكر (1)بود نعمتهاى او را برگزيد او را و ره نمود (2)او را به ره (3)راست.
و داديم (4)او را در دنيا نيكوى (5)و او در آخرت از جملۀ نيكان است (6).
پس وحى كرديم به تو كه پيروى كن (7)دين ابراهيم (8)را مسلمان و نبود از آنان كه انباز گرفتند (9)او را.
كردند شنبه بر آنان كه خلاف كردند (10)در او و خداى تو حكم كند ميان ايشان روز قيامت در آنچه در آن خلاف مى كنند (11).
بخوان با ره خدايت (12)به سخن درست و پند نيكو،و خصومت كن با ايشان (13)به آنچه آن نيكوتر بود كه خداى تو اوست كه داناتر است (14)به آن كس كه گمره شود (15)از ره (16)او و اوست داناتر (17)به ره يافتگان (18).
[104-ر] و اگر عقوبت كنى (19)،عقوبت كنى به مانند آنچه عقوبت كردند (20)شما را
1) .آب:شكركننده.
2) .آط،آب،آج،لب:راه نمود.
3) .آط،آج:راه،قم:با راهى.
4) .آط،آب،آج،لب:بداديم.
5) .آط،آب،آج،لب:نيكى.
6) .آط،آب،آج،لب:از نيكان باشد.
7) .آط،آب،آج،لب:متابعت كن،قم:پس روى كن.
8) .اساس:ابرهيم.
9) .آط،آج،لب:كنند.آب:بازگيرند.
10) .آب:اختلاف كردند.
11) .آط،آب،آج،لب:مى كردند.
12) .قم،آط،آب،آج،لب:راه خداى تو،آب:راه خداى خود.
13) .آط،آج،آب،لب:به ايشان.
14) .آط،آب،آج،لب:خداى تو عالم تر است.
15) .آج،لب:گمراه شد.
16) .قم،آب،آط،آج،لب:راه.
17) .آط،آب،آج،لب:او عالم تر است.
18) .قم،آط،آب،آج،لب:به آنان كه راه يابند.
19) .قم،آط،آب،آج،لب:كنند.
20) .قم،آط،آب،آج،لب:كنند.
به آن و (1)صبر كنى آن بهتر بود صابران را.
و صبر كن و نيست صبر تو مگر به خداى و اندوهگن مباش بر ايشان و مباش در تنگى از مكر ايشان (2).
كه خداى با آنان (3)است كه پرهيزكار (4)باشند و آنان كه ايشان نيكوكار باشند (5).
قوله تعالى: وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آيَةً مَكٰانَ آيَةٍ ،حق تعالى در اين آيت احوال كفّار گفت و قول ايشان (6)بر ايشان عيب كرد.گفت:چون ما بدل كنيم آيتى (7)به آيتى،يعنى آيتى منسوخ كنيم به آيتى ديگر،إمّا قراءة أو حكما،إمّا از روى قرائت يا از روى حكم يا از هر دو وجه،چنان كه بيان (8)رفته است.و تبديل رفع چيزى باشد از جاى خود و وضع ديگرى به جاى او، وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا يُنَزِّلُ ،«واو»إمّا حال را باشد،و إمّا استيناف كلامى ديگر را.و خداى (9)عالم تر است به آنچه فروفرستد از آسمان كه صلاح مكلّفان در چيست آنچه فرمايد كردن به حسب صلاح مكلّفان فرمايد در تكليف. قٰالُوا ،اين كافران گويند: إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ ،تو نيستى مگر دروغ زنى كه اين كلام از بر خود (10)مى نهى.آنگه گفت: بَلْ أَكْثَرُهُمْ ،«بل»اضراب (11)باشد،يعنى آن نيست كه ايشان مى گويند سبب آن است گفتن ايشان را كه بيشترينۀ (12)ايشان نمى دانند كه اين آيات (13)وحى خداست و اين نسخ احكام و قرائت به فرمان اوست (14).
بگو اى محمّد: نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ ،كه (15)قرآن جبريل فرود آورد از خداى
1) .قم،آط،آب،آج،لب+اگر.
2) .آب،آج،لب:از آن مكر كه ايشان مى كنند،قم:از آنچه بد مى سگالند.
3) .آط:با آن.
4) .آط،آب،آج،لب:متّقى.
5) .آط:آنان كه نيكو كنند،آب:آنان كه نيكوكاران اند،قم،آج،لب:نيكويى كنند.
6) .آج،لب+را.
7) .آط،آب،آز،آج،لب+را.
8) .همۀ نسخه بدلها+آن.
9) .آج،لب+تعالى.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:از خود.
11) .همۀ نسخه بدلها+را.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بيشتر.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آيت.
14) .همۀ نسخه بدلها+قل.
15) .همۀ نسخه بدلها+اين.
-جلّ جلاله (1)-به حق و درستى و راستى (2)، لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا ،تا مؤمنان را لطف (3)و توفيق بر جاى بدارد. وَ هُدىً وَ بُشْرىٰ (4)،و تا هدايت و لطف باشد و بشارت و مژدگان (5)مسلمانان را،يعنى اين قرآن.و موضع«هدى»و«بشرى»نصب باشد،على انّه مفعول له.و روا باشد (6)كه دو مصدر (7)باشد در جاى حال،اى هاديا و مبشّرا.
آنگه رسول را-عليه السّلام-تسليت كرد و دلخوشى (8)داد و گفت:ما مى دانيم، وَ لَقَدْ نَعْلَمُ ،بر ما پوشيده نيست كه ايشان مى گويند كه تو را كه محمّدى اين قرآن آدميى مى آموزد (9).علما در اين بشر خلاف كردند:عبد اللّه عبّاس گفت،مردى بود آهنگر در مكّه نام (10)او بلعام ترسا بود و اعجمى زبان بود،رسول-عليه السّلام-او را دعوت مى كرد و چيزى مى آموخت،وقتها به نزديك او شدى.مشركان مكّه گفتند:اين قرآن محمّد را بلعام مى آموزد.خداى تعالى اين آيت فرستاد (11).
و عكرمه و قتاده گفتند:غلامى بود وليد مغيره را،نام او بغنس (12)و چيزى دانستى خواندن.رسول-عليه السّلام-او را قرآن مى آموخت.
مشركان گفتند:محمّد را اين قرآن آن غلام (13)مى آموزد.فرّاء گفت:غلامى بود حويطب بن عبد العزّى را،نام او عايش و اعجمى بود (14)و مسلمان شد و نيك مسلمانى بود.به نزديك رسول-عليه السّلام-بسيار آمدى و از او قرآن آموختى (15).قريش گفتند:
محمّد اين قرآن از او مى آموزد.خداى تعالى اين آيت فرستاد.
محمّد بن اسحاق گفت:غلامى بود نصرانى رومى (16)،بندۀ مردى (17)حضرمى.
1) .آط،آب،آز،آج:عزّ و جلّ.
2) .همۀ نسخه بدلها:و راستى و درستى.
3) .همۀ نسخه بدلها:به لطف.
4) .اساس:بشرا،با توجه به ضبط قرآن مجيد و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مژدگانى.
6) .همۀ نسخه بدلها:بود.
7) .اساس:در مصدر،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد.
8) .آط،آج،لب:دلخشوى.
9) .همۀ نسخه بدلها+تو را.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به نام.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم،اين جملۀ اخير را ندارند.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نفيس.
13) .قم:غلامى.
14) .قم:شد.
15) .آز:آموخوتى.
16) .قم:رومى نصرانى.
17) .آط:ندارد.
رسول-عليه السّلام-به نزديك مروه با او بسيار نشستى مشركان حوالت قرآن بر او كردند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
طلحة بن عمرو (1)گفت:خديجه وقتها به نزديك اين غلام رفتى به مهمّاتى كه او را بودى.مشركان گفتند:اين غلام خديجه را مى آموزد و خديجه محمّد را (2).
خداى تعالى اين آيت فرستاد.
عبد اللّه بن مسلم الحضرمىّ گفت:ما را دو غلام بودند از اهل عين التّمر:يكى را يسار گفتند و يكى را جبر (3)،و شمشير گر بودند در مكّه و تورات و انجيل دانستند و خواندندى (4).وقتها رسول-عليه السّلام-به ايشان بگذشتى و بايستادى و قرائت ايشان مى شنيدى،مشركان گفتند:از ايشان مى آموزد.سدّى گفت:در مكّه غلامى ترسا بود او را ابو ميسره گفتند و رومى زبان بود،رسول-عليه السّلام-وقتها بر او بنشستى، مشركان گفتند:محمّد اين قرآن (5)از او مى آموزد.ضحّاك گفت:مراد به اين بشر سلمان[104-پ]پارسى (6)است،و بعضى علما گفتند:اين قول سديد نيست،براى آن كه سلمان به مدينه اسلام آورد و اين آيت به مكّه فرود آمد،قوله: لِسٰانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ ،زبان آن كس كه ايشان به او ميل مى كنند و بر او حوالت مى كنند پارسى است،و مراد به لسان لغت است،من قولهم،فلان يتكلّم بلسان العرب و بلسان الرّوم،اى بلغتهما (7).و منه قوله تعالى: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ... (8)،اى بلغة قومه.و قال الشّاعر:
لسان السّوء تهديها (9)إلينا***و حنت (10)و ما حسبتك أن تحينا (11)
و قوله: يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ ،حمزه و كسائى خواندند:يلحدون،بفتح«يا» (12)و باقى
1) .آط،آج،لب:عمر.
2) .آط،آب،آز+تا.
3) .قم:حبر،آط،آج،لب:حبل.
4) .قم:دانستندى و خواندندى،ديگر نسخه بدلها:دانستندى خواندن.
5) .قم:اين قرآن محمّد،آط،آب،آز،آج،لب:اين قرآن محمد را.
6) .همۀ نسخه بدلها:فارسى.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بلغتها.
8) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 4.
9) .آط:تهدينا،آب:بهدينا،آج،لب:يهدينا.
10) .آط،آج،لب:حيث.
11) .اساس:تجينما،به قياس نسخۀ قم تصحيح شد.
12) .همۀ نسخه بدلها+و«حا»از بناى ثلاثى.
قرّاء يلحدون خواندند،به ضم«يا»و كسر«حا»،من الالحاد،يقال:الحد،يلحد إلحادا،فهو ملحد و لحد،يلحد،لحدا فهو لاحد و ذاك ملحود لغتان،و قيل لحده فى القبر،فهو ملحود و ألحد فى الدين فهو ملحد.و الإلحاد،الميل عن الصّواب و منه اللّحد لميله عن سنن القبر.حق تعالى گفت:زبان آن كس كه ايشان ميل مى كنند به او و نسبت با او مى كنند (1)اين قرآن را أعجمى است،يقال:رجل أعجم و أعجمى إذا كان غير فصيح و إن كان من العرب.و رجل عجمىّ،منسوب إلى العجم و إن كان فصيح اللّسان. وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ ،و اين قرآن لغتى است عربى منسوب با عرب و روشن و مبين است در او اشكالى نيست.
إِنَّ الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ لاٰ يَهْدِيهِمُ اللّٰهُ ،آنگه حق تعالى خبر داد كه آنان كه به خدا ايمان ندارند خدا (2)ايشان را هدايت ندهد،يعنى لطف نكند با ايشان لطفى كه با مؤمنان شايد كردن،چه اگر با ايشان كند،ايشان را لطف نباشد،يا حكم نكند به هدايت ايشان،و ايشان را مهتدى نخواند،تا (3)ايشان را هدايت نكند به بهشت.اين هر سه تأويل محتمل است. وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ ،[و ايشان را عذابى مولم دردناك باشد و حمل كردن هدايت را بر ثواب در اين آيت اولى تر است به قرينۀ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ ] (4)چه اين از احكام آخرت باشد.
إِنَّمٰا يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ ،گفت:انّما به حقيقت آن كس دروغ (5)فروبافد بر خداى كه به آيات خداى ايمان نيارد.ردّ است اين آيت بر آنان كه گفتند: إِنَّمٰا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ ،و گفتند:محمّد فرومى بافد اين قرآن، وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْكٰاذِبُونَ ،و آنان كه چنين كنند،دروغزن (6)باشند،و«هم»عماد باشد و بصريان فصل خوانند او را،و معنى او تحقيق باشد چنان كه قائلى (7)گويد:هؤلاء هم الرّجال.عبد اللّه بن جراد گويد،رسول را-عليه السّلام-گفتم:يا رسول اللّه!مؤمن زنا كند؟گفت:باشد كه كند.گفتم:دزدى كند؟گفت باشد كه كند.گفتم:
دروغ گويد؟گفت:نه، إِنَّمٰا يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ ،اگر خبر درست باشد،اين كذب مخصوص باشد بالكذب على اللّه،به دروغ بر خداى با اعتقاد جواز آن.و از بعضى صحابه روايت كردند كه او گفت:ايّاكم و الكذب فانّه مجانب للإيمان،گفت:دور باشى از دروغ گفتن،كه دروغ گفتن مجانب ايمان است،يعنى با ايمان به يك جا نباشد بر اين تاويل كه گفتيم.
مَنْ كَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِيمٰانِهِ ،نحويان خلاف كردند در اين«من»و محلّ او از اعراب.
كوفيان گفتند:«من»شرط است و محلّ او رفع است به ابتدا،و قوله: مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً ،بدل است از او،و قوله: فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ ،اين جمله جواب هر دو شرط است براى آن كه دو جمله است شرطى،متعلّق به يكديگر،قالوا و مثله قول القائل:من يأتنا فمن يكرمنا،منهم فله منّا الاكرام.
و بصريان گفتند:«من»،موصوله است و او بدل است از آن جمله كه در پيش رفت من قوله: إِنَّمٰا يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ ،«من»بدل الذين است،يعنى انّما يفترى الكذب غير المؤمنين الكافرون.آنگه استثنا كرد از ايشان مكرهان را،گفت [105-ر]: إِلاّٰ مَنْ أُكْرِهَ ،مگر آن را كه (1)مكره باشد كه حكم او مخالف اين حكم باشد و روا بود كه«من»استفهامى باشد و معنى آن بود (2)كه كه باشد كه كافر شود از پس ايمان؟إلا آن كس كه (3)مكره بود (4)،يعنى هيچ عاقل اختيار ارتداد نكند و نه اظهار كلمت كفر از پس ايمان،الّا بر سبيل إكراه.و اين وجهى قريب است-و اللّه اعلم بمراده.
عبد اللّه عبّاس گفت:آيت در عمّار ياسر آمد كه مشركان مكه او را بگرفتند و پدرش (5)ياسر را و مادرش سميّه و صهيب (6)را و خبّاب را و بلال را و سالم را و ايشان را عذاب مى كردند به انواع عذاب.اما سميّه را در ميان دو شتر ببسته بودند و عذاب
مى كردند و گفتند:رسنى از ليف تافته (1)و سر آن گره بر زده (2)،بر سر او مى زدند تا كور شد و او مى گفت:خدا يكى است،تا او را بكشتند.و گفتند نيزه اى (3)بر اندام او زدند و او را بكشتند.و ياسر را نيز در زير عذاب بكشتند.عمّار ياسر چون چنان ديد،گفت:بس (4)فسوس باشد كه مرا در اسيرى بكشند (5)،آنچه ايشان مى خواستند از دشنام و نابايست در حقّ رسول-عليه السّلام-بگفت.او را رها كردند.و ياسر و سميّه اول كس (6)بودند در اسلام كه ايشان را بكشتند.قتاده گفت بنو المغيره عمّار را بگرفتند و در چاه ميمون كردند او را و گفتند:اگر به محمّد كافر شوى و الّا اين چاه بر تو بينباريم.او آنچه ايشان مى خواستند از او،بگفت به اكراه ايشان (7)و دلش به ايمان مطمئن و ساكن بود.رسول را-عليه السّلام و الصّلاة-گفتند (8)كه:عمّار كافر شد،گفت:
كلاّ إنّ عمّارا ملىء ايمانا من قرنه إلى قدمه و اختلط الإيمان لحمه (9)و دمه ،گفت:عمّار پر از ايمان است از سر تا پاى (10)و ايمان با گوشت و خون او آميخته است.عمّار با نزديك رسول آمد-عليه السّلام-گريان و مى گفت:،يا رسول اللّه!شرمسارم از كلمتى كه نه به اختيار،بل به اكراه بر زبان من رفته است.
رسول-عليه الصّلاة و السّلام- (11)چشم او مى سترد و مى گفت: (12)باكى نيست اگر دگربار در مثل اين حال گرفتار شوى و از تو خواهند تا مانند آن گويى،بگو كه بر تو حرج نيست.خداى تعالى در حقّ او اين آيت فرستاد و عمّار از جمله أجلاّ و بزرگان صحابه (13)است و او را در اسلام قدمى (14)و قدمى (15)تمام است.
راوى خبر گويد كه:آن روز كه مسجد رسول-عليه الصّلاة و السّلام-بنا مى كردند،رسول صحابه را تحريض و ترغيب مى كرد و مى گفت:هركس كه او
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بافته بودند.
2) .قم:و سر آن را گره زده.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نيزه.
4) .آز،لب:پس.
5) .آج،لب:بكشتند.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كسى.
7) .همۀ نسخه بدلها+او را.
8) .همۀ نسخه بدلها:خبر دادند.
9) .همۀ نسخه بدلها:بلحمه.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به پاى.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+آب.
12) .همۀ نسخه بدلها+هيچ.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+بوده.
14) .همۀ نسخه بدلها:قدم.
15) .قم:قدمتى.
خشتى برگيرد،فله كذا و كذا،او را چندين و چندين (1)ثواب باشد.هريكى از صحابه مى رفتند و يك يك خشت (2)مى آوردند،مگر عمّار كه او مى رفت و دودو خشت مى آورد.رسول-عليه الصّلاة و السّلام-گفت چرا تو دودو خشت مى آرى،كه رنجور شوى!گفت:يا رسول اللّه!واحدة منّى (3)و واحدة منك (4)،يكى براى خودم مى آرم و يكى براى تو،چه قدر تو از آن رفيع تر است كه تو را رها كنند تا خشت بردارى و نمى خواهم كه[آن ثواب كه] (5)گفتى تو را نباشد يكى به نصيب خود مى آرم و يكى به نيابت تو.رسول[-عليه السّلام-گفت:
جزاك اللّه خيرا ،خداى تو را جزاى خير كناد.و رسول-عليه السّلام-او را خبر داد گفت:
سيقتلك (6)الفئة الباغية و آخر زادك ضياح (7)من لبن، گفت تو را گروه باغيان كشند و آخر زاد تو شربه اى (8)شير باشد با آب آميخته،و اين حديث از رسول] (9)صلّى اللّه عليه و على آله-بيشتر صحابه بشنيدند (10)تا روز صفّين عمّار در لشكر اميرالمؤمنين على بود و منادى برآمد و آواز داد (11):
يا خيل اللّه اركبى، اى لشكر خداى برنشينى.عمّار پاره اى خطمى بر سر نهاده بود و سر خواست شستن روا نداشت كه چندان (12)توقّف كند كه آن خطمى از سر فروشويد.سلاح خواست و بپوشيد و به كالزار (13)آمد و اسپ را ناورد مى داد (14)و مى گفت:
نحن ضربناكم على (15)تنزيله***فاليوم نضربكم على تأويله
ضربا يزيل الهام عن مقيله***و يذهل الخليل عن خليله
أو يرجع الحقّ إلى سبيله***يا ربّ إنّي مؤمن بقيله[105-پ]
1) .آط،آج،لب:چندينى.
2) .همۀ نسخه بدلها:و يك خشت.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:منك.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:منّى.
5) .اساس ندارد،از قم،افزوده شد.
6) .ديگر نسخه بدلها:ستقتلك.
7) .لب:صالح،آز،آج:صياح.
8) .ديگر نسخه بدلها:شربت.
9) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
10) آط،آب،آز:بيشتر بشنيدند،آج،لب:پيش نشنيدند.
11) .قم+كه،آط،آب،آز،آج،لب+و گفت.
12) .همۀ نسخه بدلها:چندانى.
13) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
14) .قم:مى زد.
15) .آج،لب:عن.
و مبارز مى افگند از چپ و راست تا مجروحش بكردند (1)و جراحات بسيار بر اندامش كردند (2)بيامد و آبى خواست شربه اى (3)شير به او دادند.او آن شربۀ (4)شير بستد و گفت:صدق اللّه و صدق رسوله (5).خدا و پيغامبر راستيگرند (6)چون او را بكشتند هر دو لشكر را معلوم شد كه معاويه و لشكرش باغى اند،از قتال أمير المؤمنين بازايستادند.عمرو عاص گفت:نمى دانى شما كه او را على كشت كه اگر على او را به كالزار (7)نياوردى او كشته نشدى.ايشان دل خوش شدند و با سر كالزار (8)شدند.اميرالمؤمنين را بگفتند كه:عمرو چه گفت؟گفت:اى ملعون كه اوست اگر چنين باشد پس هركس (9)را كه رسول به كالزار (10)برد در بدر و (11)حنين و احد و ديگر وقايع همه را پيغامبر كشته باشد.و در مسائل پسر كوّا كه أمير المؤمنين را پرسيد،از عمّارش پرسيد،گفت:
خالط الايمان لحمه و دمه و هو محرّم على النّار، گفت:ايمان با گوشت و خون عمّار آميخته شده است و او (12)بر آتش حرام است.و اخبار در فضايل عمّار بسيار است.
مجاهد گفت:آيت در جماعتى مسلمانان آمد از اهل مكّه كه ايمان آورده بودند (13)مهاجريان گفتند:اگر هجرت نكنى (14)و با مدينه نيايى (15)از ما هيچ نه (16)اى.
برخاستند تا با مدينه آيند،قريش ايشان را در راه بگرفتند و عذاب كردند.ايشان كلمت كفر گفتند (17)بر كراهت خود.
محمّد بن سيرين گفت:آيت در عيّاش بن أبى ربيعه آمد و او از جملۀ مهاجران اوّل بود و او سخت طاعت دار مادر و پدر بود و (18)برّ بود به مادر،مادرش از مكّه پيغام فرستاد و گفت:من نذر كرده ام كه طعام سير نخورم و در سايه ننشينم تا تو را
1) .آب،آز:كردند.
2) .آط،آج،لب:بكردند.
3) .آب،آز،آج،لب:شربت.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:شربت.
5) .آب،آز:رسول اللّه.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم،عبارت عربى را معنى نكرده اند.
7) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
8) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
9) .آج،لب:هركسى.
10) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
11) .قم+در.
12) .همۀ نسخه بدلها:آن.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آوردند.
14) .آز:نكند.
15) .قم:نياى،آز:نيايد.
16) .آز:نه آيد.
17) .آط،آب،آز،آج،لب:بگفتند.
18) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+او.
نبينم،و اين پيغام بر دست برادرى فرستاد از آن عيّاش،برادر او بود كه از مادر و كافر بود و كافرى دگر با او بود او ازآنجا كه بر مادر مهربان بود گفت:بروم و مادر را ببينم (1).صحابه او را گفتند:مرو كه مادرت چون گرسنه شود (2)طعام بخورد (3)و چون از آفتابش (4)رنج بود با سايه شود (5).گفت:بروم و با برادر (6)كه فرعون نام بود (7)و كافر (8)، در راه افتاد و با كافرى ديگر (9)مكّى،چون به ميانۀ راه رسيدند،آن كافران تيغ برآهختند (10)و گفتند:اگر به محمّد كافر شوى،و الّا (11)تو را بكشيم او چون ديد كه حال حال إكراه است كلمت كفر بإكراه بر زبان راند،خداى تعالى آيت فرستاد.
مقاتل گفت:آيت در جبير (12)آمد بندۀ عامر الحضرمىّ كه او مسلمان بود و سيّدش او را بر كفر إكراه مى كرد،او براى دل سيّد اظهار كلمت كفر كرد و دلش به ايمان ساكن بود.خداى تعالى در حقّ او اين آيت فرستاد و پس از آن خواجۀ او نيز ايمان آورد،ايمان او نيكو بود.
قوله: وَ لٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً ،و لكن آن كس كه دل خود (13)مشروح كرده باشد به كفر و دل بازگشاده بر قبول كفر.و اين عبارت است ازآن كه (14)او عمد (15)و قصد كند به كفر و عامدا كافر شود، فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ ،در اول ضمير با لفظ بود (16)و در دوم با معنى،براى آن (17)يكى موحّد است و يكى مجموع،بر ايشان خشم باشد از خدا،و خشم از خداى ارادت عقاب بود به مستحقّش (18). وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ ،و ايشان را عذابى عظيم بود،و در آيت دليل است بر آنكه ايمان و كفر به
1) .همۀ نسخه بدلها+و بازآيم.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بود.
3) .اساس:نخورد،با توجّه به قم و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
4) .آب،آز:آفتاب.
5) .همۀ نسخه بدلها+او.
6) .آط،آج،لب:برادرى.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:داشت.
8) .همۀ نسخه بدلها+بود.
9) .آب،آز:كافر ديگر.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بر آهيختند.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:و اگر نه.
12) .قم:جبر،آط:حر،آج،لب:خبر.
13) .لب+را.
14) .قم:آن كس كه،آط،آب،آز،آج،لب+آن كس كه.
15) .قم:عهد.
16) .همۀ نسخه بدلها:برد.
17) .همۀ نسخه بدلها+كه.
18) .قم:مستحقّش را،آج،لب:به مستحق.
دل تعلّق دارد و آنچه بر زبان رود (1)حكايت كفر و ايمان باشد.
اما حكم آيت اجماع علماست بر آنكه آن را كه او را اكراه كنند بر كفر يا بر معصيتى از معاصى:به تهديد قتل و ضرب و ايذا و ايلام،او را روا باشد كه آنچه او را برآن اكراه مى كنند،بكند[106-ر]و آنچه دون قتل بود اولى تر آن بود كه تحمّل كند براى خداى تا ثوابش بيشتر باشد.
اما اكراه در بيع و عقد (2)و ساير عقود شرعى آن عقد به اكراه (3)نبندد (4)باتّفاق.
امّا طلاق،فقها در او خلاف كردند:اهل عراق طلاق مكره روا دارند و گويند:
واقع باشد،و هم چونين (5)گويند:در إكراه بر نذور (6)و سوگند و رجعت و آنچه مانند اين بود.و مذهب اهل البيت (7)و مالك و اوزاعى و شافعى آن است كه طلاق مكره و نذور (8)سوگند او برنيوفتد (9)و اين قول بيشتر صحابه است.و شعبى را در طلاق قولى است (10)مخالف اجماع،و آن آن است كه گفت:چون (11)إكراه از سلطان باشد واقع نبود و چون از سلطان نباشد واقع بود.
ذٰلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيٰاةَ الدُّنْيٰا ،«ذلك»اشارت است به عذاب و غضب،گفت آن براى آن است كه ايشان اختيار كردند زندگانى دنيا (12)بر آخرت و خداى تعالى هدايت ندهد كافران را برآن تاويلها كه گفته شد (13)از لطف يا (14)حكم و (15)تسميت ياره (16)بهشت.
ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ ،پس خداى تو اى محمّد آنان راست يعنى رضاى خداى تو و ثواب او،على حذف المضاف و اقامة المضاف إليه مقامه،آنان راست كه هجرت كنند و وطن خود رها كنند و از مكّه در موافقت (17)رسول به (18)مدينه آيند پس از آنكه ايشان را
1) .آط:بود.
2) .همۀ نسخه بدلها:عتق.
3) .همۀ نسخه بدلها:با اكراه.
4) .آز:بندد.
5) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نذر
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:اهل بيت.
8) .همۀ نسخه بدلها:نذر و.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بر نيفتد.
10) .همۀ نسخه بدلها:هست.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چو.
12) .همۀ نسخه بدلها+را.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:گفته شده.
14) .آط،آج،لب:و،آب،آز:و يا.
15) .آب،آز+يا.
16) .قم،آب،آز:و يا راه،آط،آج،لب:يا راه.
17) .قم:به موافقت.
18) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:با.
مفتون بكرده باشند (1)و ممتحن به عذاب،چنان كه قصّۀ آن گذشت (2)در حديث عمّار و جز او. ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا ،آنگه جهاد كنند و صبر كنند بر ايمان و هجرت و جهاد. إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهٰا ،اى (3)بعد الفتنة،خداى تو از پس آن فتنه،غفور و رحيم است آمرزنده و بخشاينده است بيامرزد ايشان را و رحمت كند.
گفتند:آيت در عيّاش بن ابى ربيعه آمد،برادر ابو جهل بود از رضايت و ابو جندل بن سهيل بن عمرو بن الوليد بن المغيره و سلمة بن هشام[و عبد اللّه بن] (4)اسد (5)الثّقفىّ.مشركان ايشان را عذاب كردند تا بعضى التماس ايشان بجاى آوردند و اين فتنه در آيت اين است.آنگه هجرت كردند تشوير زده،حق تعالى براى تسليت ايشان چون از ايشان اخلاص دانست اين آيت فرستاد در حقّ ايشان.حسن و عكرمه گفتند:
آيت در عبد اللّه بن سعيد بن (6)ابى سرح آمد-و او كاتب پيغمبر بود.مرتد شد و برگشت و با مكّه شد.رسول-عليه السلام-روز فتح مكّه بفرمود تا او را بكشتند. (7)
عثمان (8)در حقّ او شفاعت كرد رسول او را رها كرد او پس از آن اسلام آورد و اسلامش درست شد.خداى تعالى اين آيت فرستاد.و اگر اين روايت درست باشد از (9)اوّل منافق بوده باشد،چه ارتداد از مؤمنان در وجود نيايد براى وجوهى كه گفتيم.
عبد اللّه عامر خواند:فتنوا،به فتح«فا»و«تا»اعتبارا بقوله: ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا .و باقى قرّا خواندند فتنوا،بر فعل مجهول اعتبارا بقوله:إلاّ من اكره،آنگه جهاد كنند و صبر كنند بر جهاد و بليّات.
يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا ،گفت:ياد كن اى محمّد آن روز كه آيد هر نفسى و جدل مى كند از خويشتن و خصومت مى كند براى خود.و«عن»، براى آن آورد كانّه قال:دفعا عن نفسها. وَ تُوَفّٰى كُلُّ نَفْسٍ ،و بدهند هر نفسى را تمام آنچه كرده باشند. وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ ،و بر ايشان ظلم نكنند و حقّ ايشان نقصان نكنند.
صالح المرّىّ روايت كرد (1)عن جعفر بن زيد كه،يك روز عمر خطّاب (2)، كعب احبار را گفت:يا كعب!ما را وعظى كن و تنبيهى.گفت:به آن خداى كه جان من به امر اوست اگر فرداى قيامت مثل عمل هفتاد پيغامبر بيارى، [106-پ]بر تو تاراتى (3)و حالاتى آيد و تو را در آن حال هيچ همّت نباشد مگر نفس خود (4)و دوزخ نفيرى (5)زند كه هيچ فريشتۀ مقرّب و پيغامبر مرسل منتجب نماند و الّا به زانو درآيد تا ابراهيم (6)درآيد و مى گويد:بار خدايا!تو دانى كه من خليل توأم و از تو هيچ نمى خواهم با درجۀ خلّت كه مراست الّا نفس خود نمى خواهم.و تصديق اين در كتاب خداست آنجا كه گفت: يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا .
عكرمه روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه:فردا (7)قيامت ميان مردمان به انواع خصومت باشد تا خصومت با جان و تن افتد،جان گويد:بار خدايا مرا تو آفريدى و از فعل تو صادر شدم،مرا دستى گيرنده بدادى (8)و پاى (9)رونده (10)و چشمى بيننده.تن گويد بار خدايا!مرا بيافريدى به مانند پاره اى هيزم و در دستم گيرايى نبود و در پايم روايى (11)نبود و در چشمم بينايى نبود،اين روح آمد چون شعاع نور،به او (12)زبانم گشاده (13)شد و (14)دستم گيرنده شد و پايم رونده شد.بار خدايا!عذاب او را كن.
خداى تعالى براى ايشان مثلى زند كه:نابينايى و مبتلايى در ديوار بستى شدند (15)كه در او درختان خرما بود.نابينا گويد:[من نمى بينم كه خرما كجاست؟مبتلا گويد:
من مى بينم و لكن نمى توانم گرفتن] (16)نابينا گويد مبتلا را:من تو را برادرم تا تو خرما بگيرى.نابينا مقعد را بردارد تا او خرما بگيرد،عذاب بر هر دو باشد كه هيچ دو،- يكديگر به كار نيامدندى.
1) .همۀ نسخه بدلها:كند.
2) .آج،لب+عليه ما يستحق.
3) .آط،آز،آج،لب:بارانى.
4) .آط،آب،آز،آج،لب+را.
5) .همۀ نسخه بدلها:زفيرى.
6) .اساس،آط:ابرهيم.
7) .قم،لب:فرداى.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:ندادى.
9) .آج:پايى.
10) .آط،آز،آب،آج+ندادى.
11) .قم،آط،آب،آز،لب:روالى.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:نور او يافتم.
13) .قم:بگشاده.
14) .قم+او.
15) .همۀ نسخه بدلها:شوند.
16) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً ،حق تعالى گفت:بزد خداى تعالى مثلى (1)،ديهى و شهرى،يعنى مكّه. كٰانَتْ آمِنَةً ،ايمن (2)بود.هذا من باب نهاره صائم و ليله قائم، يعنى مردم در او ايمن (3)بودند (4)،كس را در او خوفى نبود. مُطْمَئِنَّةً ،شهرى آراميده، حاجت نبود مردم را به انتقال كردن از شهر (5)براى انتجاع،چنان كه عرب را عادت بود. يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ ،روزيشان مى آمد نوش و گوارنده و بسيار از هر جاى (6)كه انديشه نبود ايشان را از برّ و بحر آنجا مى بردند.نظيره قوله: يُجْبىٰ إِلَيْهِ ثَمَرٰاتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنّٰا (7).
فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّٰهِ ،به نعمت خداى كافر شدند.خداى تعالى بچشانيد ايشان را لباس گرسنگى و ترس و ايشان را امتحان كرد به گرسنگى هفت سال.و رسول -عليه السّلام-بفرمود تا عرب طعام آنجا (8)نبرند (9)بر عادتى كه ايشان را بود چه انواع طعام مكّه از بيرون آرند كه آنجا زرع نباشد تا كار ايشان در تنگى (10)و سختى به جايى رسيد كه استخان (11)سوخته مى خوردند و مردار و خون تا رؤساى مكّه (12)با رسول اين سخن گفتند،و گفتند:انگار كه تو را با مردان (13)معاداتى (14)هست زنان و كودكان از گرسنگى مى ميرند.رسول-عليه السّلام-بفرمود تا طعام آنجا بردند (15)،تا طعام فراخ شد بر ايشان،و ايشان هنوز مشرك بودند. وَ الْخَوْفِ ،و ترس،و ترس ايشان هم از رسول-عليه السّلام-بود و از بعوث و سراياى او كه پيراهن (16)مكّه مى گرديدند.و يك روايت از ابو عمرو آن است كه:الخوف خواند،به نصب،عطفا على قوله:«لباس».
و در«قريه»،سه قول گفتند:عبد اللّه عبّاس و قتاده و مجاهد گفتند:مكّه است.و روايت كردند از حفصه كه او گفت:مدينه است.سليمان بن عشر (17)گفت
1) .همۀ نسخه بدلها+قرية.
2) .قم:امن.
3) .قم:امن.
4) .آج،لب:بود.
5) .همۀ نسخه بدلها:شهرى.
6) .آب،آز،آج،لب:جايى.
7) .سورۀ قصص(28)آيۀ 57.
8) .آط،آب،آج،لب:با آنجا.
9) .آط،آب،آز:بردند،آج،لب:ببرند.
10) .قم:اژنگى،آط،آب،آز،آج،لب:به تنگى.
11) .همۀ نسخه بدلها:استخوان.
12) .همۀ نسخه بدلها+در اين باب.
13) .آط،آب،از،آج،لب:مردمان.
14) .آط،آز،آج،لب:معادلتى.
15) .آج،لب:برند.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:گرد.
17) .آط،آز:حشر،آج،لب:حسن.
كه:ما در آن وقت كه مردم (1)بر عثمان خروج كردند با حفصه بنت عمر از مكّه مى آمديم.او در راه خبر عثمان پرسيد از دو سوار كه از مدينه مى آمدند.گفتند:هو محصور بالمدينة،او در مدينه محبوس (2)است.سراى بر او حصار كرده اند.حفصه گفت:مدينه آن شهر است كه خداى گفت: ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً -الآية.و ديگر مفسّران گفتند:مراد مدينه است نامعيّن،هر شهر كه باشد،چه (3)غرض خداى مثل است نه تعيين شهر.فامّا قوله: بِأَنْعُمِ اللّٰهِ ،[107-ر]در واحد او دو (4)قول گفتند:
يكى نعمة،كشدّة و أشدّ،و يكى نعم،من قول العرب:كنّا في ايام (5)نعم و طعم.و مثله قولهم (6):ودّ و اودّ.يقال:فلان ودّى و القوم اودّى.و قول سه ام (7)جمع نعماء باشد، كبأساء و أبؤس و ضرّاء و أضرّ،قال الشّاعر:
و عندي قروض (8)الخير و الشرّ كلّه***فبؤس (9)لذي بؤسى (10)و نعمى بأنعم
و اين جمع قليل باشد.قوله: بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ ،[اين را«با»ى مجازات (11)خوانند و يا بدل،اى جزاء ما كانوا يصنعون] (12)و بدله،و براى آن لباس گفت كه اين عذاب بر ايشان مشتمل بود،كاللّباس على لابسه كانّه قال:فاذاقهم (13)عذابا،شاملا بهم مشتملا عليهم.
وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ ،به ايشان آمد،يعنى به اهل مكّه پيغامبرى هم از ايشان،يعنى محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله. فَكَذَّبُوهُ ،به دروغ داشتند او را و دروغزن خواندند او را.يقال:كذّبته إذا نسبته إلى الكذب. فَأَخَذَهُمُ الْعَذٰابُ ،عذاب ايشان را بگرفت. وَ هُمْ ظٰالِمُونَ ،«واو»حال است (14)،در آن حال كه ايشان ظالم بودند و عذاب ايشان به دست رسول بود،چون ايشان را بكشت به بدر و ديگر وقايع.و
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مردمان.
2) .همۀ نسخه بدلها:چون محبوسى.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كه.
4) .همۀ نسخه بدلها:سه،كه با توجه به دنبالۀ مطلب بر متن مرجّح مى نمايد.
5) .همۀ نسخه بدلها:ايّام.
6) .قم،آج،لب:قوله.
7) .آط،آز،آب،آج،لب:سيم.
8) .آب،آز:فروض.
9) .آط،آج:فيوسا.
10) .آط:بوسا،آج،لب:يوسا.
11) .آط،آز،آج،لب:اين را مجازات.
12) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
13) .قم:ندارد.
14) .قم:حال راست.
اين عذاب كه گفت: فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ .
آنگه ايشان را بر سبيل اباحت به صورت أمر گفت: فَكُلُوا ،بخورى (1)از آنچه خداى شما را روزى كرده است، حَلاٰلاً ،نصب او بر حال است از مفعول، طَيِّباً ، پاكيزه، وَ اشْكُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ ،و نعمت خداى را شكر كنى اگر او را مى پرستى،و اضافت نعمت با او مى كنى.و معنى نه آن است كه اگر او را عبادت نمى كنى شكر جز او كنى،بل معنى آن است كه چون دعوى عبادت او مى كنى شكر او را كنى كه نعمت شما از اوست.و براى آن گفتيم كه اين اباحت است به صورت (2)أمر،چه (3)خداى تعالى اين را مريد نيست كه در ارادت اين غرضى نيست،و اين ارادت عبث باشد،و خداى تعالى منزّه است از عبث.چون اباحت كرد آنچه روزى است بيان كرد و آنچه نه روزى است،بل حرام است،تا از آن اجتناب كنند.
گفت: إِنَّمٰا حَرَّمَ ،به حقيقت خداى حرام كرد بر شما مردار آنچه جان از او برفته باشد نه به تذكيه و (4)كشتن. وَ الدَّمَ ،و خون و گوشت خوك، وَ مٰا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّٰهِ بِهِ ،و هر ذبيحه كه عند آن نام جز خداى برده باشند و نه به نام خداى كشته باشند،اين جمله حرام است. فَمَنِ اضْطُرَّ ،هركه او مضطرّ شود و ضرورت او را به آن آرد كه از اين چيزهايش (5)تناول بايد كردن (6)، غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ ،كه او باغى و عادى نباشد،و نصب«غير»بر حال است،و شايد كه استثنا بود.و اختلاف اقوال در باغى و عادى بگفتيم در سورة المائدة،و درست تر (7)اقوال آن است كه«باغى»آن باشد كه خروج كند بر امام عادل،و«عادى»آن كه تعدّى كند بر غيرى (8)در راه زدن.و گفته اند:
«غير باغ»،أى غير طالب للميتة«و لا عاد»أى لا يتعدّى شبعه،يعنى بى آنكه طلب كند يا از رخصت در گذرد و آن مقدار كه (9)امساك رمق بود بى آنكه كه به سيرى رساند خود را. فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،خداى غفور و رحيم است،بيامرزد او را و بر او
رحمت كند (1).نه اين جا بر او حرج باشد و نه به قيامت بر او تبعه اى (2)باشد.
وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ ،«ما»موصوله است و گفته اند:
مصدرى است.حق تعالى گفت:مگوى آن را كه وصف مى كند زبانهاى شما آن را به دروغ.و نصب«كذب»به وصف است،يقال:و صفته كذا و بكذا،و التقدير:و لا تقول (3)لوصف ألسنتكم الكذب.اگر«ما»مصدريّه گويند و اگر موصوله گويند، تقدير اين (4)باشد:و لا تقولوا للّذى (5)تصفه ألسنتكم الكذب بدل ضمير باشد،و قوله:
هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ ،محل او نصب است بوقوع القول (6)عليه.و عبد اللّه عبّاس خواند:الكذب به ضمّ«كاف»و«ذال»و رفع«با»على انّه نعت للألسنة،و هو جمع كذوب،يعنى آنچه زبان دروغ زنتان (7)مى گويد و وصف مى كند.و حسن بصرى[107-پ]خواند:«الكذب»بالجرّ على انّه صفة ل«ما»،أى لا تقولوا للكذب (8)الّذي (9)تصفه (10)ألسنتكم هذا حلال و هذا حرام.و اين وجوه از روى معنى قريب است جز كه در قرائت (11)مشهور نيست در شواذّ است.خداى تعالى (12)نهى كرد عرب را و جز عرب را ازآن كه از خويشتن تحليل و تحريم كنند.آنگه گفت:
اين وصف كه شما مى كنى اشيا (13)را به حلال و حرام (14)دروغ است،چه آنچه حلال است حرام مى گويى (15)و آنچه حرام است حلال مى گويى (16)آن را.و آن به خلاف راستى است (17)دروغ باشد چه دروغ چيزى بود كه مخبر به خلاف آن بود (18)و مراد آنچه ايشان حرام كردند از بحيره و سائبه و حام و وصيله.و قولهم:ما فى بطون هذه الانعام خالصة لذكورنا و محرّم على أزواجنا،إلى غير ذلك من الجهالات.آنگه
1) .همۀ نسخه بدلها:و رحمت كند بر او.
2) .قم:تبعت.
3) .همۀ نسخه بدلها:و لا تقولوا.
4) .قم.آط،آج،لب:آن.
5) .آج،آز،آج:و لا تقولوا الّذى.
6) .آب،آز،آج،لب:الفعل.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دروغ زنانتان.
8) .آط:و لا يقولوا الكذب.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:للّذى.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:يصفه.
11) .قم:قراات.
12) .همۀ نسخه بدلها:حق تعالى.
13) .آز،آج،لب:ايشان.
14) .آج،لب:به حرام.
15) .قم:گويى،آز:مى گويند.
16) .قم:خوانى،آط:مى خوانى،آب،آز،آج،لب:مى خوانيد.
17) .آب،آز،آج،لب+پس.
18) .قم:آط،آج،لب:باشد.
حق تعالى بازنمود كه غرض شما در اين باب آن است تا دروغ بر خداى فرومى بافى (1).آنگه گفت:آنان كه دروغ بر خداى فروبافند (2)ايشان فلاح و ظفر و بقا نيابند (3)و از اين خير محروم باشند.
و قوله: مَتٰاعٌ قَلِيلٌ ،خبر مبتداى محذوف است،و التّقدير:ما هم فيه من حطام الدّنيا متاع قليل،آن را كه (4)ايشان در آنند از متاع دنيا،متاعى است اندك و تمتّعي كه عن قريب با فنا شود. وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ ،و ايشان را در آخرت عذابى سخت مولم باشد به تحليل حرام و به تحريم (5)حلال.
مولم باشد به تحليل حرام و به تحريم (6)حلال.
وَ عَلَى الَّذِينَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا ،آنگه بيان كرد و گفت:ما حرام كرديم بر جهودان، مٰا قَصَصْنٰا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ ،آنچه قصّۀ آن بر تو گفتيم (7)و مراد آن كه قصّۀ آن برفته است در سورة الانعام في قوله: وَ عَلَى الَّذِينَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُمٰا ،7-الآية (8). وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ ،ما به اين كه (9)كرديم بر ايشان ظلمى و ستمى نكرديم و بخسى و نقصانى نكرديم حظّ ايشان را.چه تحليل و تحريم در شرع به حساب مصلحت (10)باشد،و لكن (11)ايشان بر خود ظلم كردند (12)به كفر و معصيت كه كردند عند آن مصلحت ايشان بگشت،بعضى محلّلات بر ايشان حرام كردند (13)،عقوبة لهم على ذلك.
ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ،گفت پس از اين كه رفت،خداى تو اى محمّد آنان را كه ايشان به جهالت و داعى جهل (14)اعتقادات باطل و ظنون بد كه ايشان را بود كفر و معصيت كردند آنگه توبه كردند از آن و (15)پشيمان شدند و عزم
1) .قم:فروبافى،آط:فرابافى،آب،لب:فرابافيد،آج،آز:فرابافند.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فرابافند.
3) .قم:نياوند.
4) .همۀ نسخه بدلها:اين كه.
5) .همۀ نسخه بدلها:تحريم.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:با تو بگفتيم.
7) .سورۀ انعام(6)آيۀ 146.
8) .آج،لب:آنگه گفت،قم،آط،آب،آز+آنگه گفت.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ما اين كه.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مصالح.
11) .آج،لب:و ليكن.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ستم كردند.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كرديم.
14) .آج،لب+اند.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:و از آن.
كردند كه با مانند آن رجوع نكنند،و مصلح شدند،ايشان را آمرزنده و بخشاينده است.و قوله:[ مِنْ بَعْدِهٰا ،ضمير عايد است با توبه و قوله] (1): لَغَفُورٌ رَحِيمٌ ،خبر (2)هر دو مبتداست،الّذى هو قوله: إِنَّ رَبَّكَ .و گفتند:خبر در جملۀ اول محذوف است، حذفه اتكالا على الخبر الثّانى،و قوله: لِلَّذِينَ ،تعلّق دارد اين«لام»به قوله: لَغَفُورٌ رَحِيمٌ ،أى غفور رحيم لهم.
إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ كٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ ،گفت:ابراهيم خليل-عليه السّلام-امّتى بود.
آنگه در او خلاف كردند:بعضى مفسّران گفتند (3):اماما يقتدى به،إبراهيم (4)امامى بود مقتدى (5)كه خلقان در خير به او اقتدا كردند.
عبد اللّه مسعود گفت:كان معلما للخير،و او بعضى صحابۀ رسول را وصف [كرد] (6)بانّه، كٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً .او را گفتند اين ابراهيم (7)بود گفت:دانى تا معنى«امّة قانتا»چه باشد؟گفتند:بگو.گفت:«امّت»معلم خير باشد و«قانت»مطيع،و اين مرد چنين است.
مجاهد گفت:براى آنش امّت خواند كه در عهد او،مؤمن،او بود (8)و در (9)عصر او همه كافر بودند از اين جا كه (10)منفرد بود بدين مسلمانى،حق تعالى او را امّت خواند.
و منه
قول النّبى-عليه السّلام: يبعث زيد بن عمرو بن نفيل امّة واحدة يوم القيامة.
قتاده گفت:براى آنش امّت خواند كه أهل هيچ دين نبودند و إلاّ او را بپسنديدند (11)از جهودان و ترسايان و گبران و مسلمانان.
شهر بن حوشب گفت:در هر روزگار خداى تعالى زمين به بكرت و دعاى چهارده كس بدارد[108-ر]جز در عهد ابراهيم-عليه السّلام-كه در روزگار او جز او مؤمن نبود كه خداى به بركت او زمين بر جاى بداشت و اهل زمين را روزى داد،
براى اين او را امّت خواند (1)،كه هر خصلت كه در امّتى و عالمى باشد پراگنده (2)در او مجموع بود،چنان كه شاعر گفت (3):
و ليس للّه بمستنكر***أن (4)يجمع العالم في واحد
و گفتند:براى آنش امّت خواند كه قوام امّت به او بود،و امّت،فعلة باشد من امّة،إذا تبعه (5)و قصده،پس فعلة باشد به معنى مفعول كالطّعمة و الاكلة و اللّقمة و الخبرة (6)و غير ذلك.و اين قوّت آن قول است كه گفتند به معنى امام است.
قٰانِتاً ،اى دائم الطّاعة،دائم طاعت بود،و القنوت،دوام الطّاعة و دوام القيام فى الصّلاة.آنگه به عرف شرع عبارت است از (7)دعا كه در ركعت دوم نماز،قبل الرّكوع و بعد القراءة،خوانند (8)، لِلّٰهِ ،مطيع بود خداى را، حَنِيفاً ،مسلمان بود.آنگه اشتقاق او يا از ميل باشد يا از استقامت،چنان كه بيان كرده ايم (9).و أحنف گويند مايل القدم را،و نيز آن را كه همه پاى او بر زمين نشيند،و از جملۀ مشركان نبود.
شٰاكِراً لِأَنْعُمِهِ ،و نيز شاكر بود نعمتهاى خداى را.و«شكر»اعتراف باشد به نعمت منعم با ضربى تعظيم او. اِجْتَبٰاهُ ،برگزيد خداى تعالى او را، (10)و هَدٰاهُ ،و راه نمود او را به انواع الطاف و توفيق بر ره (11)راست كه ره (12)مسلمانى است و دين حق.
وَ آتَيْنٰاهُ فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً ،و ما او را در دنيا نيكوى (13)داديم از رسالت و خلّت (14)و ثناى نيكو.
مقاتل حيّان (15)گفت:يعنى آن نمازها كه او را فرمودند و به آن تخصيص كردند او را.و گفتند:به تكليف امّت ما (16)كه بر او صلات (17)فرستند في قولهم:
اللّهمّ صلّ على
1) .آط،آب،آز،آج:خواندند،همۀ نسخه بدلها بجز قم+بعضى دگر گفتند:براى آنش امّت خواند.
2) .قم:پراگنده باشد.
3) .آب،آز،آج،لب+شعر.
4) .آج،لب:و ان.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:اتبعه.
6) .آط،آج،لب:كالطّعمة و اللقمة.
7) .همۀ نسخه بدلها+آن.
8) .قم:خواندند.
9) .همۀ نسخه بدلها:كرديم.
10) .قم:او را خداى تعالى.
11) .قم:به راه،آط،آب،آز:به ره.
12) .قم،آج،لب:راه.
13) .آج،لب:نيكى.
14) .آط،آب،لب:رسالت خلّت.
15) .آط،آج،لب:چنان.
16) .قم:ندارد.
17) .آط،آب،آج،لب:صلوات.
محمّد و آل محمّد كما صلّيت على إبراهيم و آل إبراهيم. و گفتند:مراد به اين حسنه فرزندان مطيع اند كه او را داد در وقت پيرى و نوميدى.و گفتند كه:قبول عام خواست كه او را بود در همه امّتان. وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِينَ ،و او در آخرت از جملۀ صالحان و نيكان (1)باشد و به نزديك خداى تعالى (2)درجه و منزلت ايشان دارد تا جمع باشد او را خير دنيا و آخرت و بعضى دگر گفتند:در آيت تقديم و تأخيرى هست و مجاز او اين است:و آتيناه فى الدّنيا و فى الآخرة (3)حسنة و انّه لمن الصّالحين.
ثُمَّ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ ،گفت: (4)وحى كرديم به تو، أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ ،كه ملّت و دين او را متابعت كنى، (5)يعنى اقتدا كن به او در دعوت با دين خداى از توحيد و عدل و نفى (6)از كفر و شرك بر طريق و سيرت او برو.و مراد آن است (7)كه بر شرع او عمل كن،چه رسول (8)-عليه السّلام-به شرع هيچ پيغمبر متعبّد نبود،على وجه الاقتداء به و المتابعة له،چه اگر چنين بودى از امّت او بودى و آن پيغامبر به از او بودى،چه پيغامبر به از امّت باشد و مقتدا به از مقتدى (9)،و اين خلاف اجماع است.
اما اگر بعضى مسائل (10)به اتّفاق موافقت باشد آن را با شرع (11)ديگر پيغامبران،پيغامبر -عليه السّلام-مكلّف (12)باشد كه به آن نه بر سبيل متابعت و اقتدا به ايشان (13)باشد بل بر سبيل اتّفاق الشّرعين (14)باشد.و لفظ اتّباع بر توسّع و تشبيه باشد،لاتّفاق الفعل (15)في الصّورة.و گفتند (16):مراد به«ملّت»تكاليف عقلى است،على هذا التأويل.
حَنِيفاً ،نصب او بر حال باشد و روا بود كه از فاعل بود يا (17)حال باشد از رسول
1) .همۀ نسخه بدلها:باشد و نيكان.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+در.
3) .آب،آج،لب:و الآخرة،آط:ندارد.
4) .همۀ نسخه بدلها+آنگه.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كن.
6) .همۀ نسخه بدلها:نهى.
7) .همۀ نسخه بدلها:نه آن است كه.
8) .همۀ نسخه بدلها+ما.
9) .قم،آط،آج،لب:مقتدى به از مقتدى.
10) .همۀ نسخه بدلها:مسائل.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ديگر شرع.
12) .همۀ نسخه بدلها+كه.
13) .قم:به آن.
14) .آط،آب:اتّفاق شرعتين.
15) .همۀ نسخه بدلها:الفعلين.
16) .آط،آج،لب:گفتن.
17) .همۀ نسخه بدلها:تا.
-عليه السّلام-و روا بود كه از مفعول بود يا (1)حال بود از ملّت إبراهيم (2)، وَ مٰا كٰانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ،و إبراهيم (3)،-عليه السّلام-از جملۀ مشركان نبود.و براى آن تكرار فرمود نفى شرك را از إبراهيم (4)،كه مشركان گفتند:ما بر ملّت ابراهيم ايم،و جهودان و ترسايان همين (5)گفتند تا خداى تعالى رد كرد بر ايشان،بقوله: مٰا كٰانَ إِبْرٰاهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لاٰ نَصْرٰانِيًّا وَ لٰكِنْ كٰانَ حَنِيفاً مُسْلِماً [108-پ] وَ مٰا كٰانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (6).
آنگه گفت: إِنَّمٰا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ ،گفت:روز شنبه تو را به آن (7)كردند كه در او خلاف كردند،حسن بصرى گفت:معنى آن كه يعنى (8)بر ايشان كردند يعنى بد بود بر ايشان،و ايشان را نبود بل بر ايشان بود ازآنجا كه ايشان را در اين روز لعنت كردند و مسخ كردند براى آن كه در اين روز تعدّ[ى] كردند و ماهى گرفتند كه بر ايشان حرام بود،فى قوله تعالى: كَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ السَّبْتِ... (9)،و في قوله: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ (10)-الآية.
و اختلاف ايشان در اين روز آن بود كه بعضى گفتند:اين روز حلال است، و بعضى گفتند:حرام است،بعضى گفتند:اعظم الأيّام است به حرمت،و بعضى گفتند:نيست،بل يكشنبه است.و بعضى دگر گفتند:معنى آيت آن است كه خداى تعالى تعظيم روز شنبه (11)نكرد إلاّ بر آنان كه در او خلاف كردند از جهودان.
و آن بود كه خداى تعالى تعظيم روز آدينه بر ايشان واجب كرد (12)و عباداتى (13)فرمود ايشان را در اين روز،ايشان خلاف كردند و گفتند:ما اين تعظيم روز شنبه را كنيم كه خداى تعالى در شش روز آسمان و زمين بيافريد، (14)روز آدينه نماز ديگر فارغ شد و روز شنبه بياسود،ما آن روز (15)را تعظيم كنيم.خداى تعالى عند آن تكليف تعظيم
1) .همۀ نسخه بدلها:تا.
2) .اساس،آط:ابراهيم.
3) .اساس،آط:ابراهيم.
4) .اساس،آط:ابراهيم.
5) .قم:هم اين.
6) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 67.
7) .همۀ نسخه بدلها:روز شنبه بر آنان.
8) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 47.
10) .سوره بقرة(2)آية 65.
11) .همۀ نسخه بدلها+واجب.
12) .آز،لب:نكرد،آج:بكرد.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عبادتى.
14) .همۀ نسخه بدلها+و.
15) .قم:اين روز.
روز شنبه بر ايشان سخت كرد.و بر اين قول تقدير آيت آن بود كه:إنّما جعل السّبت فرضا على الّذين اختلفوا فيه من اليهود.و گفتند:اختلاف ايشان در شنبه و يكشنبه افتاد (1).جهودان گفتند:شنبه فاضل تر است،و ترسايان گفتند:يكشنبه.
كلبى گفت:خداى تعالى موسى را فرمود تا بنى اسرائيل را فرمايد كه تعظيم روز آدينه كنيد (2).گفتند:ما جز شنبه را تعظيم نكنيم كه شنبه آن روز است كه خداى تعالى در او بياسود از خلق أشيا،و خلاف كردند بر موسى-عليه السّلام-چون عيسى بيامد-عليه السّلام-و ترسايان را تعظيم روز آدينه فرمود،خلاف كردند و گفتند:ما اين روز نخواهيم،چه ما را نبايد كه عيد ما پس از عيد ايشان باشد (3)ما از اوّل اسبوع روز يكشنبه عيد خود كنيم (4)،فهذا هو اختلافهم فيه فى قوله الكلبىّ.
همّام ابن منبّه روايت كند از ابو هريره كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:
نحن الآخرون السّابقون يوم القيامة ،ما آخرين امّتان و پيغامبرانيم (5)و سابقانيم روز قيامت،إلا (6)أنهم اوتوا الكتاب (7)قبلنا،جز آن است كه ايشان را كتاب پيش از ما دادند و ما را پس از ايشان مردمان تبع مااند،امروز ما را،يعنى آدينه،و فردا جهودان راست،يعنى شنبه،و پس فردا ترسايان را،يعنى روز يكشنبه.
مكحول گفت:عمر خطّاب را بر جهودى چيزى بود او را مطالبت كرد و سوگند خورد به خدايى كه محمّد را بر همه آدميان بگزيد كه مفارقت نكند از او تا حقّ خود نستاند از او.جهود گفت:خداى محمّد را بنگريد (8)بر خلقان (9).عمر تپنچه اى بر روى او زد،جهود گفت:ميان من و تو حاكم ابو القاسم باشد،يعنى رسول-عليه السّلام.
آمدند پيش رسول جهود حكايت كرد آنچه رفته بود،رسول-عليه السّلام-گفت (10)عمر را:أمّا برآن لطمه كه بر او زدى دل او خوش كن،و أمّا تو اى يهودى بشنو بدان كه آدم صفىّ اللّه بود،و ابراهيم خليل اللّه،و موسى نجىّ اللّه،و عيسى روح اللّه،و أنا
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بود،همۀ نسخه بدلها+كه
2) .همۀ نسخه بدلها:كنند.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بود.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عيد كنيم.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:پيغامبران.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:غير.
7) .اساس:موتوا الكتاب.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:برنگزيد.
9) .آب،آز:از خلقان.
10) .همۀ نسخه بدلها:عمر را گفت.
حبيب اللّه.بلى با يهودى!خداى تعالى (1)مرا دو نام از نامهاى خود اشتقاق كرد،او را «سلام»نام است و امّت مرا«مسلم»خواند،و او را مؤمن نام است و امّت مرا مؤمن خواند.بلى يا يهودى شما روزى طلب كردى كه آن روز خداى-تعالى-ذخيره كرده بود ما را،و آن روز آدينه است،امروز ما راست و فردا شما را و پس فردا ترسايان را.
بلى يا يهودى!شما در روزگار (2)پيش از ما اى (3)و ما پس از شماايم در مدّت،و لكن پيش شماايم در قيامت.بلى يا يهودى!بهشت بر پيغامبران حرام است،تا من در او شوم (4)،و بر اوصياى پيغامبران (5)،تا وصىّ من در او شود (6)و بر امّتان،تا امّت من در شوند (7).
اُدْعُ إِلىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ،[109-ر]آنگه حق تعالى رسول را أمر كرد،گفت:دعوت كن خلقان را با راه خداى تعالى،يعنى با دين خداى. بِالْحِكْمَةِ ،به سخن (8)درست. وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ،و پند نيكوا (9)، وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ،و مجادله كن و مناظره با ايشان بر وجهى كه نيكوتر باشد.مفسّران گفتند:معنى آن است كه إيذا مكن ايشان را،و رسالت گزاردن رها مكن.و بعضى مفسّران گفتند:اين آيت منسوخ است به آيت قتال. إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ ،خداى تو عالم تر است به آن كس كه گمراه شود از راه او كه دين حقّ است و عالم تر است به آن كه بر راه راست و بر طريق (10)هدايت باشد،و اين بر سبيل تهديد و وعيد است (11).
وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ ،مفسّران گفتند:اين سورت مكّى است مگر اين سه آيت كه در آخر اوست من قوله: وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ ،تا به آخر سورت كه در حقّ كشتگان أحد آمد،و سبب نزولش آن بود كه مسلمانان چون بديدند كه
1) .همۀ نسخه بدلها+امّت.
2) .قم:در اين روزگار.
3) .آب،آج،لب:پيش ماييد.
4) .همۀ نسخه بدلها:در شوم.
5) .قم+حرام است.
6) .همۀ نسخه بدلها آط:در شود.
7) .قم:در او شوند،آط،در او شود،آب،آز،آج،لب:در شود،همۀ نسخه بدلها+قوله.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:با سخن.
9) .همۀ نسخه بدلها:نيكو.
10) .همۀ نسخه بدلها:و طريق.
11) .همۀ نسخه بدلها+قوله.
مشركان چه قتل كرده اند (1)از مسلمانان و چه مثله كرده اند (2)و كسان را شكم بشكافته اند، (3)و خصوصا حمزۀ (4)عبد المطّلب را (5).و گفتند از مسلمانان كس نماند كه او را مثله نكردند مگر حنظلة بن الرّاهب را كه پدرش أبو عامر الرّاهب بود و با أبو سفيان (6)بود براى او حرمت حنظله (7)از مثله رها كردند.
مسلمانان چون چنان ديدند گفتند:اگر ما را دست باشد بر اينان (8)،بتر (9)از اين و بيشتر از اين كنيم كه ايشان كرده اند (10)،و مثله اى كنيم كه در عرب كس به كس نكرده است (11).و حمزة بن عبد المطّلب را هنده (12)بنت عتبه مثله كرده بود و شكم بشكافته (13)و جگر او بگرفته (14)،خواست تا بخورد در دهنش سنگ شد تا بينداخت.
رسول را-عليه السّلام-بگفتند.رسول-عليه السّلام-گفت:حمزه از آن گرامى تر است بر خداى كه بعضى از او به آتش بسوزد،چه حمزه اهل بهشت است و هند اهل دوزخ،خداى تعالى نخواست كه تا (15)خون حمزه به أحشاى (16)هند مختلط شود.
آنگه گفت:
رحم اللّه حمزة ،خداى بر حمزه رحمت كناد كه من او را نشناختم إلاّ فعّال خير بود و رحم پيوند بود، (17)و اگر نه آنستى كه قومى محزون شوند بر اين، رها كردمى تا خداى او را از شكم (18)جانوران حشر كردى.
آنگه گفت:اگر خداى مرا ظفر دهد بر اينان (19)،هفتاد كس را به عوض حمزه مثله كنم.خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ ،اگر عقوبت كنى عقوبت به
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كردند.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كردند.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بشكافتند.
4) .همۀ نسخه بدلها+بن.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+رضى اللّه عنه.
6) .همۀ نسخه بدلها:الرّاهب با ابو سفيان.
7) .كذا:در اساس،قم:براى حرمت او حنظله را مثله نكردند،ديگر نسخه بدلها:براى آن حنظله را از مثله رها كردند.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ايشان.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بدتر.
10) .آب،آز،آج،لب:كردند.
11) .قم:در عرب كس نكرده است،آط،آز،آج،لب:نكرده بود،آب:نكرده باشد.
12) .همۀ نسخه بدلها:هند.
13) .قم:شكافته.
14) .همۀ نسخه بدلها+و.
15) .همۀ نسخه بدلها:نخواست تا.
16) .قم:با احشاى.
17) .همۀ نسخه ها بجز قم:ندارد.
18) .آج،لب:او را شكم.
19) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ايشان.
مثل (1)آن كنى كه ايشان كرده باشند شما را.و لفظ«عقوبت»في قوله: بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ ،مجاز است چه آن از ايشان ابتدا بود و ابتدا عقاب نباشد،عقاب آن بود (2)كه عقيب (3)فعلى (4)باشد بر وجه استحقاق جز كه براى ازدواج لفظ آن را«عقاب» خواند،مثل قوله: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا... (5)،و قوله: فَمَنِ اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ... (6)،و اين را نظاير بسيار است.و اگر صبر كنى، لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّٰابِرِينَ ،آن بهتر باشد (7)صابران را.رسول-عليه السّلام-گفت:صبر كنم و آنچه عزم كرده بود (8)رها كرد.عبد اللّه عبّاس و ضحّاك گفتند:اين از پيش نزول سورت براءة بود.[آنگه (9)خداى تعالى رسول را فرموده بود كه قتال با آن كس كن كه او با تو قتال كند و ابتدا به قتال مكن] (10)چون سورت براءة فرود آمد و خداى تعالى جهاد فرمود،اين آيت منسوخ بكرد.
آنگه او را حثّ كرد بر صبر كردن و ترغيب كرد،گفت: وَ اصْبِرْ ،صبر كن كه صبر تو (11)نيست مگر به خداى،اى بمعونة اللّه و توفيقه،به توفيق خداى (12)توانى كردن (13). وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ ،و دلتنگ مباش بر اعراض و عدول ايشان از تو. وَ لاٰ تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمّٰا يَمْكُرُونَ ،و مباش در تنگى از مكرى كه ايشان مى كنند.ابن كثير خواند اين جا و در سورة النّمل:«فى ضيق»به كسر«ضاد»و باقى قرّا به فتح (14)خواندند.بعضى گفتند:دو لغت است به يك معنى.و بعضى فرق كردند،گفتند:
الضيق فى القلب و الصّدر (15)،و الضيق في المعاش (16)و المساكن.و أبو عمرو گفت، بصريان گفتند:ضيق به فتح،غم باشد و به كسر،شدّت.فرّاء گفت،كوفيان گفتند:هر
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:باشد.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عقب.
4) .همۀ نسخه بدلها:فعل.
5) .سورۀ شورى(42)آيۀ 40.
6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 194.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+يعنى صبر بهتر باشد.
8) .قم،آط،آب،آز:آن عزم كه كرده بود،آج،لب:آن عزم كه كرده.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+كه.
10) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
11) .قم:به تو.
12) .همۀ نسخه بدلها+صبر.
13) .قم:توان كردن.
14) .همۀ نسخه بدلها+ضاد.
15) .آج،لب:و الصّدور.
16) .آط،آز،آج،لب:فى العيش.
دو لغت است،مثل:رطل و رطل (1)[109-پ]و قتيبى گفت:ضيق تخفيف ضيّق باشد،كهين و هيّن و لين و ليّن،و بر اين تأويل صفت موصوفى محذوف باشد،كأنّه قال:و لا تك في أمر ضيّق ممّا يمكرون.«ما»مصدريه است،أي من مكرهم.
إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا ،كه خداى با متّقيان و پرهيزكاران است، وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ ،و با آنان كه نيكوكار (2)باشند.هرم بن حيّان (3)را گفتند:ما را وصايتى (4)كن.گفت:اوصيكم بالآيات الأواخر (5)من سورة النّخل، اُدْعُ إِلىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ - إلى آخر السّورة.گفت:بر اين آيات كار كنى كه در آخر سورة النّحل است،اين سه آيت.و قوله:«مع»،به معنى نصرت است و معاونت (6).
بدان كه اين سورت صد و يازده آيت است و هزار و پانصد و سى و سه كلمت است و شش هزار و چهارصد و شست (1)حرف است.
و روايت است از ابو امامه از ابىّ كعب كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله (2)-گفت (3):هركه او سورت بنى اسرايل بخواند دلش رقيق شود (4)،آنجا كه ذكر مادر و پدر است (5)،خداى تعالى او را در بهشت دو قنطار مزد بدهد،و قنطارى هزار و دويست اوقيّه باشد،هر اوقيّه (6)بهتر باشد از دنيا و هرچه در دنياست.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ إِلَى اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَى اَلَّذِي بٰارَكْنٰا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ (1) وَ آتَيْنٰا مُوسَى اَلْكِتٰابَ وَ جَعَلْنٰاهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرٰائِيلَ أَلاّٰ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلاً (2) ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كٰانَ عَبْداً شَكُوراً (3) وَ قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ فِي اَلْكِتٰابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي اَلْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً (4) فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا بَعَثْنٰا عَلَيْكُمْ عِبٰاداً لَنٰا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجٰاسُوا خِلاٰلَ اَلدِّيٰارِ وَ كٰانَ وَعْداً مَفْعُولاً (5) ثُمَّ رَدَدْنٰا لَكُمُ اَلْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْنٰاكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْنٰاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً (6) إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ اَلْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا اَلْمَسْجِدَ كَمٰا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِيُتَبِّرُوا مٰا عَلَوْا تَتْبِيراً (7) عَسىٰ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنٰا وَ جَعَلْنٰا جَهَنَّمَ لِلْكٰافِرِينَ حَصِيراً (8) إِنَّ هٰذَا اَلْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً (9) وَ أَنَّ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً (10) وَ يَدْعُ اَلْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ عَجُولاً (11) وَ جَعَلْنَا اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنٰا آيَةَ اَللَّيْلِ وَ جَعَلْنٰا آيَةَ اَلنَّهٰارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ اَلسِّنِينَ وَ اَلْحِسٰابَ وَ كُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْنٰاهُ تَفْصِيلاً (12) وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً (13) اِقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفىٰ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً (14) مَنِ اِهْتَدىٰ فَإِنَّمٰا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا يَضِلُّ عَلَيْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ وَ مٰا كُنّٰا مُعَذِّبِينَ حَتّٰى نَبْعَثَ رَسُولاً (15)(7)
منزّه است آن خداى كه ببرد بنده اش (8)را به شب از مسجد الحرام به مسجد دورتر،آن كه ما بر كه كرديم (9)پيرامن آن (10)تا باز[به او] (11)نماييم از آيتهاى[ما] (12)كه او شنوا و بيناست.
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:شصت.
2) .قم،آط،آج،لب:عليه السلام،آب،آز:عليه الصّلات و السّلام.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+كه.
4) .آط+و.
5) .قم+و.
6) .قم:هر اوقيه اى.
7) .قم،آج،لب ترجمه كرده است به:به نام خداى بخشاينده مهربان.
8) .قم:بندۀ خويش،ديگر نسخه بدلها:بنده اش.
9) .قم،آج:بركت كرديم،آب:بركت كرده ايم،آط،لب:بركه كرده ايم.
10) .قم:او.
11) .از آج،افزوده شد.
12) .از آط،افزوده شد.
و داديم (1)موسى را كتاب (2)و كرديم آن را بيانى و لطفى (3)پسران يعقوب را كه مگيرى از دون (4)من وكيلى.
فرزندان آنان كه بر گرفتيم با نوح (5)-عليه السّلام-كه او بود بنده اى شكركننده.
و خبر داديم پسران يعقوب را در كتاب فساد مى كنى (6)در زمين دو بار و بلندى شوى بلندى بزرگ.
چون آيد وعدۀ يكى از آن دو بار،برانگيزيم بر شما بندگانى (7)از آن ما خداوندان شجاعت سخت تا در شوند در ميان سرايها و اين وعده اى باشد كرده (8).
پس برگردانيم (9)شما را دولت بر ايشان و مدد كنيم (10)شما را به مالها و پسران و كنيم شما را بيشتر به ياران.
اگر نيكوى كنى (11)نيكوى كنى با خود (12)و اگر بدى كنى و را باشد،چون آيد وعدۀ بازپسين تا دژم كند (13)رويهاى شما و تا در مسجد شوند (14)چنان كه شدند (15)در او
1) .همۀ نسخه بدلها:بداديم.
2) .همۀ نسخه بدلها:تورات.
3) .همۀ نسخه بدلها:بيان و لطف.
4) .همۀ نسخه بدلها:از فرود.
5) .قم:وا نوح،آط،آب،آج،لب:ما با نوح.
6) .قم،آط:كه فساد كنى،آب،آج،لب:كه فساد كنيد.
7) .قم+را.
8) .قم:و بود وعده اى كرده،آج،لب:و باشد اين وعده كرده.
9) .قم+ما.
10) .همۀ نسخه بدلها:و مدد دهيم.
11) .قم+شما.
12) .همۀ نسخه بدلها:براى خود.
13) .آط،آب:اندوهگن كند،آج،لب:اندوهگين كند.
14) .اساس:شوى،به قياس با نسخۀ آب و معنى عبارت،تصحيح شد.
15) .اساس:شدى،به قياس با نسخۀ آب،تصحيح شد.
نخست بار تا هلاك كنند آنچه بلند كرده باشند هلاك كردنى.
باشد كه خداى شما (1)رحمت كند و اگر بازآيى (2)بازآييم و كرديم دوزخ براى كافران بازدارنده.(3)اين قرآن ره نمايد به آنچه (4)راست تر (5)است و مژده دهنده (6)مؤمنان را،آنان كه عمل نكو كنند (7)كه ايشان راست مزدى بزرگ.
[110-ر] و آن كه آنان كه ايمان ندارند به آخرت بنهاده ايم (8)براى ايشان عذابى دردناك.
و بخواند آدمى به بدى خواندنش (9)به نيكى و بود آدمى شتاب زده.
و كرديم شب (10)و روز را دو علامت،بسترديم (11)علامت شب (12)و كرديم (13)علامت روز بينا تا طلب كنى فزونيى (14)از خدايتان و بدانى شمار سالها و حسابها (15)،و هر چيزى را جدا كرديم (16)جدا كردنى.
و هر آدميى را الزام كنيم عمل او در گردنش و بيرون آريم براى او روز قيامت نامه اى كه بيند (17)آن را افلاخته (18).
1) .آج،لب:بر شما.
2) .اساس:و اگر نه بازآيى،با توجه به اتّفاق نسخ و معنى آيه،لفظ«نه»حذف شد.
3) .قم+كه.
4) .قم+آن.
5) .قم،آط:راستر.
6) .همۀ نسخه بدلها:مژده دهد.
7) .قم:آنان كه كنند نيكيها،آط،آب،آج،لب:آنان را كه عمل صالح كنند.
8) .آط:ببجاريم،قم:بنهاده ايم،آب:آماده كنيم،آج،لب:مهيّا كنيم.
9) .آط،آج،لب:خواندش.
10) .قم+را.
11) .قم+ما.
12) .آج،لب+را.
13) .قم+ما.
14) .قم:افزونى.
15) .آط،آب،آج،لب:شمار.
16) .قم+ما آن را.
17) .آط،آب،آج،لب:بينند.
18) .قم،آب:افراشته،آط،آج،لب:افراخته.
بخوان نامه ات (1)بس باد به تو (2)امروز بر تو محاسب (3).
هركه راه يابد (4)براى خود راه يابد و هركه گمره شود (5)گمره شود بر خود و بر نگيرد (6)برگيرندۀ بار ديگرى،و نبوديم ما عذاب كننده تا نفرستيم (7)پيغامبرى را.
قوله: سُبْحٰانَ الَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً ،«سبحان»مصدر است از بناى سبّح يسبّح تسبيحا و سبحانا.و نصب او بر مصدر است،و تقدير او آن است كه:اسبّح الّذى اسرى بعبده سبحانا.آنگه فعل بيفگند و مصدر را اضافت كرد با مفعول،و مثله:وعد اللّه،و كتاب اللّه،أى وعد اللّه وعدا (8)و كتب كتابا.جز كه اين جا اضافۀ مصدر است با فاعل (9)،و أبو عبيده گفت،أهل مدينه گفتند:سبحان اسمى است به جاى مصدر نهاده چون كفران،و قال اميّة بن أبى الصّلت:
سبحانه ثمّ سبحانا نعوذ به***و قبلنا سبّح الجوديّ و الجمد
و بعضى دگر گفتند:نصب او بر نداست،و التقدير:يا سبحان اللّه،و معنى او تنزيه باشد و تبعيد از هرچه لايق نباشد به او (10).طلحة بن عبد اللّه گفت از رسول -عليه السّلام-پرسيدم كه:معنى سبحان اللّه چه باشد؟گفت:
تنزيه اللّه من كلّ سوء، دور بكردن از خداى هر بدى،و به معنى نماز آمده است،كقوله: فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ كٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ (11)،أى من المصلّين،و نماز نافله را سبحه گويند.و در حديث آمده است:كان ابن عمر[يصلّى] (12)سبحته فى المسجد الّذى يصلّى فيه المكتوبة،يعنى عبد اللّه عمر نماز نافله هم در آن مسجد كردى كه نماز فريضه كردى.و به معنى
1) .قم:نامۀ خويش را.
2) .قم:بس است به تن تو،آط،آج،لب:بسى تو،آب:بس است نفس تو.
3) .قم:شماركننده.
4) .آط،آج،لب:راه نمايد.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز آز:گمراه شود،قم+به درستى كه.
6) .آب+هيج.
7) .آج،لب:بفرستيم.
8) .آط،آب،آج،آز،آج،لب:وعد وعدا.
9) .همۀ نسخه بدلها:اضافت مصدر با فاعل است.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+به او لايق نباشد.
11) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 143.
12) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
استثنا آمده است[فى قوله: لَوْ لاٰ تُسَبِّحُونَ (1)،أى هلاّ تستثنون (2).و اين لغت بعضى يمنيان است،و سبحة به معنى«نور»آمده است] (3)در آن خبر كه:لو لا ذلك لأحرقت سبحات وجهه،أى نور وجهه.و مبرّد گفت:وجه اين آن باشد كه اگر بيننده اى بديدى بگفتى:سبحان اللّه،و در جاى تعجّب آمد (4):چنان كه اعشى (5)گفت (6):
أقول لمّا جاءني فخره***سبحان من علقمة الفاخر
و در بعضى أحاديث آمد كه يكى از جمله بزرگان گفت:هرگز ندانستم كه گفتن سبحان اللّه معصيت باشد،حتّى دخلت على فلان،تا در نزديك فلان كس شدم،مردى حاضر بود آنجا،نامه اى در آوردند و پيش صاحب صدر بنهادند او برگرفت و مى خواند.اين مرد كه حاضر بود گفت:سبحان اللّه!صاحب صدر گفت:
چه خواستى به اين تسبيح؟گفت:تعجب آن كه چون فلانى چونين مخاطبه به تو نويسد!مرد در خشم شد و بفرمود تا او را حاضر كردند و بر او استخفاف كرد و او را برنجانيد.من گفتم:اين آن جاى است كه سبحان اللّه گفتن بر اين وجه معصيت باشد. اَلَّذِي أَسْرىٰ ،كه ببرد بنده يش را (7)،يقال:سرى يسرى سرى،[110-پ]و أسرى يسرى إسراء،لغتان،و هو سير اللّيل،و بر اين قول«با»تعديه را باشد.بعضى دگر گفتند:و سريت سرى لازم باشد،و أسريت غيرى إسراء[متعدّى] (8)،بر اين قول «با»زيادت باشد،و مثله:تنبت بالدّهن،قال الشّاعر:
و ليلة ذات دجى سريت***و لم يلتنى عن سراها ليث
نصب او بر ظرف باشد،و بعضى علما گفتند:تنكير او دليل كرد بر آنكه اين اسرا در بعضى شب بوده است و دليل اين قول قرائت حذيفه و عبد اللّه مسعود است من اللّيل،من المسجد الحرام،«من»ابتدا غايت راست و«إلى»در برابر او انتها
1) .سورۀ قلم(68)آيۀ 28.
2) .ديگر نسخه بدلها:يستثنون،كه با توجه به ضبط آيه در قرآن كريم درست تر بنظر مى آيد.
3) .اساس:افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
4) .آز،آج،لب:آمده است.
5) .قم:علقمه،آج،لب:عيسى.
6) .آب،آز+شعر.
7) .قم:خويش را،ديگر نسخه بدلها:بنده اش را.
8) .نسخه بدلها:ندارد،به قياس چاپ مرحوم شعرانى،افزوده شد،شايد نظر ابو الفتح آن بوده است كه با ذكر كلمۀ«غيرى»كه قطعا مفعول«اسريت»است جمله بى نياز از ذكر كلمۀ متعدّى است.
غايت را.
در اين دو روايت است:يكى آن كه،رسول-عليه السّلام-گفت من در مسجد الحرام بودم در حجر ميان خفته و بيدار كه جبريل آمد و براق آورد،و اين روايت أنس است و مالك بن صعصعه.و روايت ديگر آن است كه،رسول -عليه السّلام-گفت:مرا از حجرۀ امّ هانى به آسمان بردند،و تأويل كردند اين آيت را بر آنكه حرم را جمله مسجد خوانند،و اين روايت كلبى است و ابو صالح از امّ هانى كه او گفت:رسول را-عليه السّلام-از حجرۀ من به آسمان بردند نماز خفتن[بكرد و من با او نماز خفتن] (1)بكردم و بخفتم و او را در نمازگاه رها كردم بيدار نشدم تا او مرا بيدار كرد (2)براى نماز بامداد،مرا گفت:برخيز يا امّ هانى تا تو را حديثى كنم (3).
گفتم:يا رسول اللّه!أحاديث و احوال (4)تو همه عجايب (5)باشد.
آنگه نماز بامداد بكرد.چون فارغ شد،گفت:بدان كه دوش (6)نماز خفتن بگزاردم جبريل آمد و من هم اين جا نشسته بودم،مرا گفت:برخيز و بيرون آى (7)، برخاستم و بيرون شدم،فريشته اى ايستاده بود و اسپى،مرا گفت:برنشين.من بر نشستم،هركجا به نشينى رسيد (8)،دستهايش دراز شد (9)و پايها كوتاه،و هركجا به فرازى رسيديم (10)پايهايش دراز شدى و دستها (11)كوتاه تا به بيت المقدّس رسيدم و آنجا نماز بكردم-و ساق الحديث إلى آخره-و اكنون نماز بامداد با شما بكردم.
مقاتل گفت:شب معراج پيش از هجرت بود به يك سال،و گفتند:يك بار بود،و گفتند:دو بار بود،يك بار از مسجد الحرام و يك بار از خانۀ (12)امّ هانى بنت أبى طالب.و گفته اند:بسيار بارها بود.
1) .اساس افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
2) .اساس:نكرد،به قياس قم و اتفاق همۀ نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .قم،آط،آج،لب:گويم،آب،آز:گوييم.
4) .آج،لب:اقوال.
5) .قم:عجب.
6) .همۀ نسخه بدلها+چون.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+من.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:رسيدى،قم:رسيدم.
9) .آط،آج،لب:شدى.
10) .قم:رسيدم،ديگر نسخه بدلها:رسيدى.
11) .آب،آز:دستهاش.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:حجره.
إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى ،به مسجد دورتر،يعنى به مسجد بيت المقدّس.براى آنش (1)«أقصى»خواند كه دو[ر]تر مسجدى است كه آن را زيارت كند. اَلَّذِي بٰارَكْنٰا حَوْلَهُ ،آن مسجد كه ما بركه كرديم (2)بر پيرامن (3)آن.گفتند:از جويها و آبها و درختان ميوه خواست.مجاهد گفت:براى آنش مبارك خواند كه مقرّ أنبياء بود و مهبط فريشتگان و وحى خداى تعالى.و آن صخره و سنگ كه خداى تعالى خلقان را روز قيامت از او حشر كند (4)آنجاست، لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا ،تا با او نماييم از آيات و علامات و عجايب ما، إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ،كه او خداوندى شنوا و بيناست.
اما قصّۀ معراج قصّه اى دراز است و در او اختلاف بسيار كرده اند (5)،و روايات واهى ضعيف.و ما آنچه معتمد است بر سبيل اختصار بگوييم-إن شاء اللّه تعالى.
بدان كه مسلمانان خلاف كردند در معراج:بعضى نفى كردند (6)،و گفتند:نبود و رفتن رسول-عليه السّلام-بيشتر تا به بيت المقدس نبود كه ظاهر قرآن بيش از اين نيست،و آن معتزليان اند (7)-و جماعتى دگر گفتند:رسول-عليه السّلام-اين در خواب ديد،و آن نجّاريانند (8).و بعضى حشويان گفتند:روح او به معراج بردند و تن او در مكّه (9)بود.و آنچه درست است آن است كه رسول-عليه السّلام-را به آسمان بردند به نفس و تن او و آسمانها به او عرضه (10)كردند و بهشت و دوزخ بر او عرض كردند و او معاينه بديد چنان كه گفت:[111-ر]
عرضت علىّ الجنّة حتّى هممت ان اقطف من ثمراتها و عرضت علىّ النّار حتّى اتّقيت حرّها بيدى، چنان كه در سياقت قصّه بيايد.
امّا سياقت (11)قصّه به روايت انس بن مالك و ابو هريره و عبد اللّه عبّاس و عائشه و
1) .آط،آج،لب:بر آنش.
2) .قم:بركت كرده ايم،آط،آج،لب:بركت كرديم،آز:بركت گردانيم.
3) .آط،آب،آج،لب:پرامن.
4) .همۀ نسخه بدلها:كنند.
5) .همۀ نسخه بدلها:ندارد،قم+و نيز حشو بسيار آورده اند،ديگر نسخه بدلها+و در او حشو بسيار آورده اند و خلاف بسيار كرده اند.
6) .آط،آج،لب:بعضى گفتند:نبود و نفى كردند،آب،آز:بعضى گفتند و نفى كردند.
7) .آط،آج،لب:معتزله اند.
8) .اساس:نجار باشد،با توجه به نسخۀ قم و اتفاق همۀ نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .قم:به مكّه.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عرض.
11) .آط:ساقت.
امّ هانى و مالك بن صعصعه به اختلاف الفاظ و اتّفاق معانى،و حديث بعضى داخل است در حديث بعضى،آن است كه:رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:من به مكّه بودم (1)،بين النّائم و اليقظان،ميان خفته و بيدار (2).به يك روايت گفت:در حجر بودم و آن جايى است در پس (3)خانۀ كعبه،و به يك روايت در خانۀ امّ هانى.و مرا گفتند (4):برخيز (5)،برخاستم و بيرون آمدم و مرا فرمودند (6)تا به آب زمزم غسل كنم.و به يك روايت انايى بياوردند و آب كوثر با خود داشتند (7)با آب زمزم بياميختند (8)مرا فرمودند تا از آن آب وضو كردم.
و امّا حديث (9)
شقّ البطن و غسل (10)القلب، اين (11)حديثى منكر است عقلا و شرعا و وجوه فساد آن گفته شود-إن شاء اللّه فى قوله: أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ (12). ، آنگه مرا از مسجد بيرون (13)آوردند بر در مسجد براق ايستاده (14)بود،و آن اسپى بود از خر مهتر و از شتر (15)كهتر (16)،رويش چون روى آدميان بود،و دنبالش چون دنبال شتر (17)و سمّ او چون سم گاف (18)و برش چون برش اسپ،و دست و پايش چون دست و پاى شتر بود،و سينه اش (19)چون ياقوت سرخ بود و پشتش چون درّ سپيد بود، زينى از زينهاى بهشت بر او نهاده،و او را دو پر بود چون پر طاوس،رفتنش چون برق بود و يك گام او (20)نچشم زخم بود.آن اسب را پيش من كشيدند و گفتند:برنشين كه اين اسپ ابراهيم خليل است كه بر او خانۀ كعبه را زيارت كردى.چون خواستم
1) .آج،لب+و.
2) .آط،آج،لب:بيدار.
3) .همۀ نسخه بدلها:از پس.
4) .قم:جبريل مرا گفت،آط،آب،آز:جبريل آمد-عليه السّلام-و مرا گفت،آج:جبرئيل-عليه السلام-آمد و مرا گفت.
5) .همۀ نسخه بدلها+من.
6) .قم،آب،آز:فرمود.
7) .قم+تا.
8) .همۀ نسخه بدلها+و.
9) .آط،آج،لب:و احاديث.
10) .قم:قلب.
11) .قم:آن.
12) .سورۀ انشراح(94)آيۀ 1.
13) .آج:برون.
14) .آط،آج،لب:استاده.
15) .قم:استر.
16) .آج،لب+و دنبالش چون دنبال شتر بود و برش او چون برش اسپ بود.
17) .قم:استر.
18) .آج،لب+و دنبالش چون دنبال شتر بود و برش او چون برش اسپ بود.
19) .همۀ نسخه بدلها:سينه اش.
20) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+يك.
تا برنشينم سرباززد،جبريل گفت:بيارام اى براق كه بهترين خلقان (1)بر تو خواهد نشستن (2)و اين فخر كه تو را خواهد بود از جنس تو هيچ چهار پاى (3)را نيست.گفت:
بلى يا (4)جبريل و لكن به شرطى،و آن آن است كه فرداى قيامت (5)چون من بسيار پيش او كشند با من شرط كند كه جز بر من ننشيند كه من طاقت مفارقت او ندارم.
رسول-عليه السّلام-شرط كرد گفت:دست بر پشت او نهادم خوى بريخت از حيا و شرم و چنان متطاطى شد تا نزديك آن بود كه شكمش به زمين رسد (6).
و در روايت سليمان (7)اعمش و عطا بن السّائب از اميرالمؤمنين -عليه السّلام- (8)و شعبى از عبد اللّه مسعود كه:رسول-عليه السّلام-گفت:چون جبريل آمد و مرا از حجره امّ هانى بيرون آورد ميكايل را ديدم عنان اسپى (9)گرفته كه آن را براق مى گفتند به سلسله اى از زر بسته،رويش چون روى آدميان و خدّش چون خدّ اسپ و بر شش (10)از مرواريد به مرجان سرخ برهموده (11)و موى پيشانيش از ياقوت سرخ و گوشهايش (12)از زمرّد سبز و چشمهايش چون زهره و مرّيخ،اغرّ محجّل،پرهايش چون پرهاى كركس،دنبالش چون دنباله گاف (13)شكمش چون سيم سپيد بود و گردنش (14)و سينه و پشتش چون زرّ سرخ.
جبريل-عليه السّلام-عرف (15)او بماليد و او را پيش من كشيد و من برنشستم.او ساعتى مى رفت به گام و ساعتى مى دويد و ساعتى مى پريد و جبريل بر دست راست من بود،از من مفارقت نمى كرد و روى به جانب بيت المقدس نهاديم از دست راست آوازى شنيدم كه مى گفت:اى محمّد (16)يك ساعت بايست تا از تو چيزى (17)بپرسم من براندم و التفات نكردم چون پاره اى برفتم از دست چپ ندايى شنيدم كه (18):يا محمّد
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خلق.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نشست.
3) .آج،لب:چهار پايان.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:اى.
5) .آط،فرداد قيامت/در قيامت.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:شكم بر زمين نهد.
7) .قم:سليمان.
8) .آز:على.
9) .آج،لب+را.
10) .آز:پوشش،آج:برش،لب:پرش.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بر پيموده.
12) .همۀ نسخه بدلها:گوشهاش.
13) .همۀ نسخه بدلها:گاو.
14) .همۀ نسخه بدلها:گردن.
15) .آب،آج،لب:عرق.
16) .همۀ نسخه بدلها:يا.
17) .آج،لب:خبرى.
18) .آط،آب،آز+گفت.
بايست تا از تو چيزى پرسم.من براندم و التفات نكردم.
چون ازآنجا برفتم (1)عجوزى (2)پيش من آمد آراسته به انواع زينت[111-پ]مرا گفت (3):توقف كن تا تو را چيزى گويم.من اسپ براندم و به او نگاه نكردم.
چون ازآنجا بگذشتم من جبريل را گفتم:يا جبريل اين (4)كه بود كه مرا ندا كرد از دست راست؟گفت:آن داعيۀ جهودان بود،نيك كردى كه جوابش ندادى كه اگر او را جواب داديت (5)،امّت تو به جهود ميل كردندى.گفتم:آن كه بود كه از چپ مرا ندا كرد؟گفت:آن داعيۀ ترسايان بود و اگر (6)جواب داديت (7)او را،امّت تو به ترساى (8)ميل كردندى.گفتم:آن عجوز كه بود كه از پيش من برآمد (9)،مرا گفت توقّف كن؟گفت:آن (10)دنيا بود و اگر او را جواب داديت (11)امّت تو به دنيا ميل كردندى.
چون ازآنجا برفتيم (12)دو إنا (13)پيش من آوردند:يكى را آب در بود و يكى را خمر (14)،من اناى آب بستدم و بازخوردم.چون خمر عرضه كردند،گفتم:نخواهم كه سيراب شدم.جبريل مرا گفت:نيك كردى كه خمر نخواستى و الّا امّت تو مولع شدندى به خمر خوردن.گفت:ازآنجا بگذشتم گروهى را ديدم كه چيزى مى كشتند و حالى به بر (15)مى آمد و مى درويدند (16)و ديگرباره مى كشتند.من گفتم:
اى جبريل (17)اينان كه اند؟گفت:اينان (18)مجاهدان اند در سبيل خدا،كه حسنات ايشان مضاعف مى كنند به هفتصد (19)ضعف و آنچه نفقه كنند از مال خداى،عوض بازدهند (20)ايشان را.
1) .آط،آب،آج،لب:برفتيم.
2) .قم+ديدم.
3) .همۀ نسخه بدلها+يا محمّد.
4) .آب،آز،آج،لب:آن.
5) .قم:دادى،آط،آج،لب:داده اى،آب،آز:مى دادى.
6) .آط،آب،آز،آج:اگرش.
7) .قم،آب،آز،لب:دادى،آط،آج:داديى.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به ترسايى.
9) .آط،آب،آز،آج:بازآمد.
10) .آط،آب،آز،آج+زن.
11) .قم،آب،آز،لب:دادى،آط،آج:داديى.
12) .همۀ نسخه بدلها:برفتم.
13) .آط،آج،لب:اناى،آب،آز:انايى.
14) .قم:در يكى آب بود و در يكى خمر،لب:آب در او بود و يكى را خمر.
15) .قم:بيرون،آط،آب،آز،آج،لب:به درو.
16) .قم:درودند.
17) .آط،آز،آج،لب+را.
18) .قم،آط،آز،آج،لب:اين.
19) .آط،آج:هفصد.
20) .قم:دهد.
ازآنجا بگذشتم،جماعتى را ديدم مردمانى را بگرفته بودند و سرهاى ايشان به سنگ مى كوفتند،هرگه كه بكوفتندى دگرباره درست شدندى (1).بار ديگر به سنگ بكوفتندى هم چونين (2).من گفتم يا (3)جبريل اينان كه اند؟گفت اينان آنان اند كه در نمازهاى فريضه تقصير كرده اند و در نماز كسلانى كرده اند و از نماز خفتن (4)بخفته اند نماز ناكرده.اينان را هم چونين (5)عذاب مى كنند تا روز قيامت.
ازآنجا بگذشتم جماعتى را ديدم هريكى را (6)خرقه پاره اى بر عورت نهاده ايشان را به جانب دوزخ مى راندند (7)چنان كه چهار پايان را رانند به ضريع و زقّوم و حميم و سنگهاى دوزخ.گفتم:اى جبريل اينان كه اند؟گفت:آنان اند كه زكات مال نداده اند (8)،اينان به اين عذاب گرفتار (9)باشند تا به قيامت،و ما ظلمهم اللّه و ما اللّه بظلاّم للعبيد.
ازآنجا بگذشتم جماعتى را ديدم پاره اى گوشت پاكيزۀ پخته در پيش ايشان، نهاده و پاره اى گوشت پليد خام (10)،ايشان گوشت پاك پخته رها مى كردند و گوشت پليد خام مى خوردند.من گفتم:اى جبريل اينان كه اند؟گفت:اينان گروهى اند از امّت تو كه ايشان را زنان حلال پاكيزه باشند (11)ايشان را رها كنند و تعرّض حرام كنند و از زنان هم چونين (12)،شوهران خود را رها كنند و ميل به مردان (13)نامحرم كنند.
آنگه گفت:در راه چوبى (14)ديدم كه هركس (15)كه به او بگذشت جامه اش (16)بدريد و اندامش بخراشيد.گفتم:اى جبريل اين چيست؟گفت:اين مثل مردمانى است از امّت تو كه بر راهها (17)بنشينند و راه زنند.آنگه اين آيت برخواند: ...وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ -الآية (18).
1) .همۀ نسخه بدلها:شدى.
2) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
3) .همۀ نسخه بدلها:اى.
4) .همۀ نسخه بدلها+ناكرده.
5) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز آز+رقعه اى از.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى رانند.
8) .آط،آب،آج،لب:ندادند.
9) .همۀ نسخه بدلها گرفتارند.
10) .قم:كال.
11) .آج،لب:باشد.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:همچنين.
13) .قم:ميل مردان.
14) .قم:خارى.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ازآنجا بگذشت.
16) .قم:جامش،آط:جامه يش.
17) .آج،لب:به راهها.
18) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 86.
آنگه به مردى بگذشتم (1)كه او پشته اى (2)هيزم بسيار جمع كرده بود (3)و در هم بسته،مى خواست تا برگيرد نمى توانست (4)پاره اى ديگر بر سر مى نهاد.گفتم:اى جبريل اين كيست؟گفت:اين مثال مردى است از امّت تو كه امانات مردمان (5)پيش او باشد و او به آن قيام نتواند كردن،دگر مى ستاند و اضافت مى كند با آن.
گفت:ازآنجا بيامدم (6)جماعتى را ديدم كه لبهاى ايشان و زبانهاى ايشان به مقاريض آهن (7)مى بريدند،هرگه كه ببريدند باز همچنان شد (8)كه بود.من گفتم:
اينان كيستند (9)اى جبريل؟گفت:
هؤلاء خطباء الفتنة (10)، گفت:اينان (11)خطيبان فتنه اند.
گفت:آنگاه (12)پرسيدم به جايى كه سوراخى بود كوچك از او گاوى بزرگ بيرون (13)مى آمد باز مى خواست تا با جاى (14)شود نمى توانست.گفتم:اى جبريل اين چيست؟گفت:اين مثال (15)مردى است كه سخنى از دهن بيرون اندازد[112-ر]بزرگ پس پشيمان شود،بازخواهد تا رد كند و باز جاى برد (16)،نتواند.
گفت:ازآنجا بيامدم به واديى رسيدم بويى شنيدم (17)خوش و آوازى.گفتم:
اى جبريل اين چه بوى است و اين چه آواز است؟گفت:اين بوى بهشت است و آواز خازنان اوست،مى گويد:بار خدايا آنچه مرا وعده كرده اى انجاز فرماى كه شرف و غرف (18)من بلند شد و سندس و استبرق و حرير من بسيار شد و لؤلؤ و مرجان و زر و سيم من بسيار شد (19)و أكواب و أباريق من و آب و شير و مى و انگبين من به غايت رسيد.آنچه مرا وعده كرده اى بفرماى تا به من آرند.گفت:
لك كلّ مؤمن و مؤمنة،
1) .اساس:بگذشت،با توجّه به قم و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
2) .همۀ نسخه بدلها:پشتۀ.
3) .آج،لب+و ديگر برآن بالا مى نهاد.
4) .آب+و ديگر برآن بالا مى نهاد.
5) .آط،آج،لب:مردمانى
6) .همۀ نسخه بدلها:بگذشتم.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آهنين.
8) .همۀ نسخه بدلها:مى شد.
9) .آط،آب:كنيد،آج،لب:كه اند
10) .لب:القصّه.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز آز:اين.
12) .همۀ نسخه بدلها:آنگه.
13) .آط،آج،لب:برون.
14) .قم،آط،لب،آز:باز جاى،آج،لب:باز جايى.
15) .آج،لب:امثال.
16) .همۀ نسخه ها بجز قم:خواهد تا بازپوشد.
17) .قم:يافتم.
18) .قم:غرف و شرف.
19) .قم:از حد بگذشت.
گفت:تو راست هر مؤمنى و مؤمنه اى كه ايمان دارد (1)به من و پيغامبر (2)من و شرك نيارد به من (3)و عمل صالح كند.هركه از من ترسد،ايمن (4)شود و هركه از من چيزى خواهد،بدهمش و هركه قرضى به من دهد،مكافاتش كنم[و هركه بر من توكّل كند كفايتش كنم] (5)كه من خداوندى ام كه جز من خدايى نيست و وعدۀ خلاف نكنم. قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ (6)، فَتَبٰارَكَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِينَ (7).بهشت گفت راضى شدم (8).
ازآنجا بگذشتم آوازى منكر شنيدم از واديى و بويى كريه (9)،گفتم:اى جبريل!اين چه بوى است و اين چه آواز است؟گفت:اين بوى دوزخ است و آوازبانيگان (10)كه مى گويند:بار خدايا!آنچه وعده بكرده اى ما را،بده كه سلاسل و اغلال و زقوم و حميم من،و سعير و ضريع من،و غسّاق و عذاب من بسيار شد.قعر من دور شد و گرماى من سخت شد.گفت:تو راست هر مشرك و مشركه اى و كافرى و كافره اى و خبيثى و خبيثه اى و كلّ جبّار لا يؤمن بيوم الحساب.گفت:راضى شدم.پس برسيدم به جايى،جبريل مرا گفت:فرود آى و نماز كن.اين جا من فرود آمدم و نماز كردم.مرا گفت:دانى تا كجا نماز كردى؟گفتم:نه.گفت:به طيبه، يعنى (11)مدينه،و اليها المهاجر-ان شاءاللّه -و آن هجرت گاه تو باشد-ان شاءاللّه.
ازآنجا برفتم چندان كه خداى خواست،مرا گفت:فرود آى و نماز كن من فرود آمدم و نماز كردم،مرا گفت:دانى تا كجا نماز كردى (12)؟به طور سينا كه خداى تعالى با موسى مناجات كرد.
ازآنجا برفتم به جايى رسيدم جبريل مرا گفت:فرود آى و نماز كن من فرود آمدم و نماز كردم.مرا گفت:دانى تا كجا نماز كردى (13)؟به بيت اللّحم كه مولد عيسى است-عليه السّلام-.
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آرد.
2) .قم:پيغامبران.
3) .قم:و هركه به من شرك نيارد.
4) .قم:آمن.
5) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
6) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 1.
7) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 14.
8) .همۀ نسخه بدلها+گفت.
9) .قم+يافتم از واديى.
10) .آوازبانيگان/آوازبانيگان(زبانيه)كه ضبط اغلب نسخه بدلها نيز چنين است.
11) .آج،لب+به.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+گفتم:نه،گفت.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+گفتم:نه،گفت.
ازآنجا برفتم تا به بيت المقدّس رسيدم جماعتى فريشتگان را ديدم آنجا كه از آسمان فرود آمده بودند بر من سلام كردند و مرا تحيّت كردند (1)و بشارت دادند به كرامت از جهت خداى تعالى.مرا گفتند:
السّلام عليك يا اوّل يا آخر يا حاشر، من جبريل[را] (2)گفتم:اين چه خطاب است كه اينان مى گويند؟گفت:مى گويند:
سلام بر تو (3)اى اوّل،يعنى تو اوّل كسى كه فردا (4)قيامت از گور برخيزد (5).و آخرى (6)به آن معنى كه ختم و آخر پيغامبرانى،و حاشرى به آن معنى كه حشر قيامت به تو و امّت تو برخيزد.
برفتيم تا (7)در مسجد بيت المقدّس رسيديم (8).جبريل-عليه السّلام-گفت:فرود آى.من فرود آمدم او اسپ مرا در حلقۀ در مسجد بست به خطامى از حرير بهشت[و گفت:اين آن حلقه است كه پيغامبران چهار پايان خود در او بستندى،چون اين جا آمدندى.] (9)چون در مسجد شدم پيغامبران را ديدم آنجا.
و در حديث ابو العاليه چنان است كه گفت:ارواح پيغامبران (10)ديدم آنجا از عهد إدريس و نوح تا به روزگار عيسى-عليه السّلام (11)-خداى تعالى ايشان را جمع كرده بود،بر من سلام كردند و مرا همان تحيّت كردند كه فريشتگان كرده بودند.من گفتم:اى جبريل اينان كه اند؟گفت:اينان برادران تواند از انبيا و رسولان،قريش دعوى مى كنند كه خداى را انباز است،و جهودان و ترسايان مى گويند خدا را (12)فرزند است.بپرس از پيغامبران تا خدا را شريك هست؟و ذلك قوله (13): وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنٰا أَ جَعَلْنٰا مِنْ دُونِ الرَّحْمٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ (14).ايشان اقرار دادند خداى را به ربوبيّت و توحيد.
آنگه همه را جمع كرد و با فريشتگان[112-پ]به صفها بداشت و دست من گرفت و مرا در پيش ايشان داشت تا به ايشان (15)امامت نماز كردم،دو ركعت نماز
1) .قم:گفتند.
2) .از قم،افزوده شد.
3) .قم+باد.
4) .قم،آج،لب:فرداى.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:برخيزى.
6) .همۀ نسخه بدلها:و آخر.
7) .همۀ نسخه بدلها+به.
8) .آب،آز:رسيدم.
9) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
10) .آط،آز،آج،لب+را.
11) .قم،آب،آز:عليهم السّلام.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+زن و.
13) .همۀ نسخه بدلها+تعالى.
14) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 45.
15) .همۀ نسخه بدلها:با ايشان.
بكردم.آنگه پيغامبران-صلوات اللّه عليهم (1)-بر خداى تعالى ثنا گفتند (2)به آن نعمت كه بر ايشان كرد.
إبراهيم (3)گفت:اسپاس (4)آن خداى را كه مرا خليل خود گرفت و مرا ملكى عظيم داد و مرا امّتى (5)قانت كرد كه خلقان به من اقتدا كنند و آتش (6)بر من برد و سلام كرد.
آنگه موسى-عليه السّلام-بر خداى ثنا گفت،گفت:اسپاس (7)خداى را كه با من سخن گفت و هلاك فرعون و قومش بر دست (8)من كرد و بنى اسرائيل را به من نجات داد و از امّت من قومى را كرد (9)كه به حق راه نمايند و به حق داد دهند.
آنگه داود-عليه السّلام-بر خداى ثنا گفت،گفت:اسپاس (10)خداى را كه مرا ملكى عظيم داد و مرا زبور بياموخت و آهن نرم بكرد براى من و كوهها را مسخّر كرد تا با من تسبيح كردند و مرا حكمت داد و فصل الخطاب.
آنگه سليمان بر خداى ثنا گفت،و گفت:سپاس آن خداى را كه باد (11)مسخّر من كرد و شياطين را در فرمان من كرد تا براى من محاريب و تماثيل (12)كردند،و ذلك قوله: يَعْمَلُونَ لَهُ مٰا يَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِيبَ وَ تَمٰاثِيلَ وَ جِفٰانٍ كَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِيٰاتٍ... (13)،و منطق الطّير مرا بياموخت و مرا بداد از هر (14)فضلى و مرا ملكى داد كه كس را از پس من نباشد.
آنگه عيسى-عليه السّلام-بر خداى ثنا گفت،بقوله:الحمد للّه الّذى جعلنى كلمة منه،سپاس آن خدا را كه مرا كلمتى كرد از او،و مثل من چون مثل آدم كرد كه او را از خاك بيافريد و مرا كتاب و حكمت بياموخت و تورات و إنجيل و بر دست من مرده زنده كرد و أكمه و أبرص را به دعاى (15)من شفا داد و مرا رفيع (16)كرد و پاك
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+اجمعين.
2) .قم:كردند.
3) .اساس،قم،آط،آز،آج:ابراهيم.
4) .همۀ نسخه بدلها:سپاس.
5) .آز،آج،لب:امّت.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+نمرود.
7) .همۀ نسخه بدلها:سپاس آن.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به دست.
9) .قم:كرد قومى را.
10) .همۀ نسخه بدلها:سپاس آن.
11) .همۀ نسخه بدلها+را.
12) .اساس:محاريت،با توجه به قم و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
13) .سورۀ سبأ(34)آيۀ 13.
14) .قم:از بهر.
15) .قم:بر دست.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:رفع.
بكرد و مرا و مادرم را پناه داد از شيطان رجيم.
آنگه من گفتم:شما همه بر خداى ثنا گفتى و من نيز بر خداى ثنا گويم (1)به احسانى كه با من كرد سپاس خدا را كه مرا به رحمت جهانيان كرد و مرا به كافّة النّاس فرستاد به بشارت و إنذار (2)و قرآن بر من أنزله كرد كه در او بيان همه چيزى است (3)،و امّت مرا بهترين امّتان كرد و امّت مرا امّتى (4)وسط كرد و امّت مرا اوّلينان و آخرينان كرد،و مرا شرح صدر كرد و بار گران از من فرونهاد،و ذكر من رفيع كرد (5)و مرا به فاتح (6)و خاتم كرد.إبراهيم (7)-عليه السّلام-گفت
بهذا فضلكم محمّد، محمّد را اين (8)بر شما فزون آمد آنگه سه إنا بياوردند سرپوشيده:يكى را آب در بود و يكى را شير و يكى را مىّ.من اناى آب بستدم و بازخوردم اندكى و اناى شير بستدم و بازخوردم تمام.چون خمر عرضه كردند (9)من گفتم:مرا حاجت نيست كه من سيراب شدم.مرا گفت:اين بر امّت تو حرام خواهند كردن (10)،گفتند:اگر آب بسيار بازخورديت (11)امّتت (12)به غرق مبتلا شدندى (13).و اگر خمر مى بازخورديت (14)امّتت به خمر مولع شدندى و اجتناب نكردندى (15).
آنگه جبريل-عليه السّلام-دست من گرفت (16)و مرا به نزديك آن سنگ برد كه پايۀ معراج بر او نهاده بود،و آن صخرۀ بيت المقدّس است پاى معراج برآن سنگ (17)بود و بالاى آن (18)به آسمان پيوسته بر صفتى كه از آن نكوتر هيچ نديده بودم يك قائمۀ او از ياقوت سرخ بود و يك قائمۀ از زمرّد سبز و پايهاى او يك از سيم و يكى از زر بود و يكى از زمرّد و مكلّل (19)به درّ و ياقوت و آن،آن معراج (20)است كه ملك الموت از او
1) .اساس:گوييم،با توجه به قم و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .قم:نذارت.
3) .آط،آب،آج:كرده،آز،لب:كرده است.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:امّت.
5) .قم:مرا ذكر رفع كرد،آب،آج:ذكر من رفع كرد.
6) .آب،آز:مرا فاتح.
7) .اساس،قم،آط،آب،آز:ابرهيم.
8) .همۀ نسخه بدلها:محمّد به اين.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عرض كردند.
10) .همۀ نسخه بدلها:مرا.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى خوردى.
12) .آز،لب:امّت تو.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى شدند.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى خوردى.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى شدند و اجتناب نمى كردند.
16) .آج،لب:بگرفت.
17) .قم+نهاده.
18) .قم،آط،آب،آز:او.
19) .همۀ نسخه ها:زمرّد مكلّل.
20) .همۀ نسخه بدلها:و اين آن معراج.
پديد آيد چون قبض ارواح كند و آن نگاه (1)بود كه بيمار را چشم رها شود و متحيّر بماند آن بود كه اين معراج بر او ظاهر شود او از حسن او (2)متحيّر بماند جبريل- عليه السّلام- ازآنجا مرا بر پر گرفت (3)و برآن معراج مرا به آسمان دنيا برد و در بزد.
گفتند:كيست (4)؟گفت:جبريل است.گفتند:با تو كيست؟[113-ر]گفت:
محمّد است.گفتند:محمّد را بفرستادند گفت:آرى.گفتند:
مرحبا به حيّاه اللّه من اخ و من خليفة فنعم الاخ و نعم الخليفة و نعم المجىء جاء، تحيّت كناد خداى او را از برادرى و خليفت (5)كه نيك برادرى (6)و نيك خليفه اى،و نيك آمدى (7)،و در بگشادند و ما در رفتيم.من در آسمان دنيا مى رفتم،خروهى (8)را ديدم موى گردن او سبز و سر و تن او سپيد كه از آن نكوتر سبزى و سپيدى نديدم (9).پايهاى او در زير هفتم زمين بود و سر او در زير عرش،گردن دوتا كرده دو بال داشت كه اگر برافلاختى (10)به مشرق و مغرب برسيدى.چون شب به آخر رسد (11)او پرّها برافلاجد (12)و به هم باززند (13)و خداى تسبيح كند و گويد (14):
سبحان الملك (15)القدّوس الكبير المتعال لا اله الّا اللّه الحىّ القيّوم. چون آواز او بشنوند خروهان زمين (16)،جمله به آواز آيند و خداى را تسبيح كنند و بال برهم زنند.چون او ساكن شود،خروهان (17)زمين نيز ساكن شوند.
چون دگرباره او بجنبد و آواز كند به تسبيح،خروهان زمين هم چونين (18)كنند به موافقت او و جواب او.رسول-عليه السّلام-گفت تا او را بديدم (19)،مرا آرزوى ديدار اوست تا دگرباره بازبينم او را.
ازآنجا بگذشتم به فريشته اى رسيدم كه نيمۀ تن او از آتش بود و نيمه اى از
1) .قم:آنگه.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز آب:آن.
3) .آط،آب،آز،لب:بر گرفت.
4) .قم:تو كيستى.
5) .همۀ نسخه بدلها:از خليفه اى.
6) .قم:برادر.
7) .قم:نيك آينده كه آمد.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خروسى.
9) .قم:نديده بودم،ديگر نسخه بدلها:نديده ام.
10) .قم:برافراختى،ديگر نسخه بدلها:بر افراشتى.
11) .قم،آز:رسيد.
12) .قم:برافراخت،ديگر نسخه بدلها:باز كند.
13) .قم:باززد.
14) .قم:خداى را تسبيح كرد و گفت.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:اللّه.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چون خروسان زمين آواز او بشنوند.
17) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خروسان.
18) .قم،آط:همچنين،ديگر نسخه بدلها:همچنين.
19) .آج،لب:نديدم.
برف،كه نه آتش برف را مى گداخت (1)و نه برف آتش را مى كشت.تسبيح او اين بود كه به آوازى بلند فصيح (2)مى گفت:
اللّهمّ مؤلّفا (3)بين الثّلج و النّار الّف بين قلوب عبادك المؤمنين ،گفتم:اى جبريل اين كيست؟گفت:اين فريشته اى است او را حبيب (4)گويند.خداى تعالى او را موكّل بكرده است (5)بر اكناف آسمان و اطراف زمين و او نصيحت كند اهل زمينى (6)را و تسبيح او آن است كه گفتم از آنگه كه خداى تعالى او را آفريده است.
گفت:آنگاه (7)ازآنجا بگذشتم به فريشته اى رسيدم (8)بر سريرى نشسته كه (9)همه دنيا جمع كرده بود (10)و در پيش او نهاده و در دست او لوحى بود از نور،او در آن لوح مى نگريد،از چپ و راست نگاه نمى كرد (11)و بر هيئت (12)مردى دلتنگ حزين بود.
گفتم:اى (13)جبريل!اين كيست؟كه من به هيچ فريشته بنگذشتم (14)كه مرا از او خوفى در دل آمد جز اين فريشته.گفت:ما همه چونين (15)خائفيم از او (16)،او ملك الموت است موكّل به قبض ارواح و از همه فريشتگان كار او بارنج تر است.من گفتم (17):
كفى بالموت طامّة فقال ما بعد الموت اطمّ و اعظم ،گفتم:مرگ (18)بس باد طامّه و انبارنده.گفت:آنچه از پس مرگ است،از مرگ عظيم تر است و هايل تر.
گفتم:يا جبريل!هركه بميرد لا بد او را بيند؟گفت:آرى.گفتم:من مى خواهم تا نزد او روم و بر او سلام كنم و از او چيزى بپرسم (19).جبريل-عليه السّلام-مرا پيش (20)برد.من بر او سلام كردم.او جبريل را به اشارت گفت:اين كيست؟جبريل گفت:
اين محمّد است-نبىّ الرّحمه-،پيغامبر رحمت و رسول عرب.مرا گفت:
مرحبا بنبىّ الرّحمة ،و مرا تحيّت نيكو كرد و بشارت داد به كرامت و مرا گفت:بشارت باد تو را
1) .قم:مى بگداخت.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به آواز فصيح.
3) .اساس:مؤلّف،با توجه به آب،تصحيح شد.
4) .اساس:حنف،با توجّه به قم و بيشتر نسخه ها تصحيح شد.
5) .همۀ نسخه بدلها:كرده است.
6) .همۀ نسخه بدلها:زمين.
7) .همۀ نسخه بدلها:آنگه.
8) .قم:رسيديم.
9) .قم+گفتى.
10) .قم:بودند.
11) .قم،آط،آب،آز:مى كرد.
12) .آج،لب:هيبت.
13) .همۀ نسخه بدلها:يا.
14) .آط:بنگزشتم.
15) .قم:همچنين،ديگر نسخه بدلها:همه چنين.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+و.
17) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+كه.
18) .لب:هركه.
19) .آز:پرسم.
20) .همۀ نسخه بدلها+او.
اى محمّد كه من همۀ آثار خير در امّت تو مى بينم.من گفتم:
الحمد للّه المنّان بالنّعم، گفتم:اين لوح چيست كه در دست دارى؟گفت:لوحى است آجال خلايق در او نوشته.گفتم:نام آنان كه قبض ارواح (1)ايشان[كرده اى] (2)در روزگار گذشته؟ گفت:آن در لوحى (3)ديگر است.گفتم:يا ملك الموت !تو چگونه توانى قبض ارواح اهل زمين كردن (4)و تو بر جاى خود نشسته اى؟گفت:نمى بينى كه همه دنيا در پيش من است از مشرق تا به مغرب و دست من به همه جاى برسد (5)،دنيا در پيش من به منزلت خوانى است پيش كسى نهاده تا چنان كه خواهد دست دراز مى كند و ازآنجا كه خواهد مى گيرد.[113-پ]چون بنده اى را اجل به نزديك (6)رسد (7)،من در او نگرم و در اعوانان (8)خود نگرم،اعوانان (9)من بشناسند،نظر (10)من در او و در ايشان بدانند كه قبض روح او مى بايد كردن (11)،معالجۀ قبض روح او كنند چون روح او به حلق (12)رسد،از پيش من باشد (13)،بر من پوشيده نبود.دست دراز كنم (14)و جان او بستانم تولّاى (15)قبض روح او جز من كس نكند كار من چنين بود با خلقان خداى در قبض ارواح.من از حديث او بگريستم.
چون از او بگذشتم (16)برسيدم (17)به فريشته اى ديگر عابس الوجه،كريه المنظر، شديد البطش،ظاهر الغضب،من در او نگريدم از او بترسيدم سخت.گفتم:يا جبريل! اين فريشته كيست كه من از او سخت بترسيدم؟گفت:ما همه در ترس از او به اين منزلتيم،اين مالك (18)است،خازن دوزخ تا خداى او را بيافريد باز خنديده نيست (19)و هرچه روز آيد خشم و عبوس او زيادت است بر دشمنان خداى و بر اهل معصيت
1) .همۀ نسخه بدلها:روح.
2) .در اساس جاى اين كلمه سفيد است،از قم افزوده شد.
3) .قم:آن لوحى.
4) .قم:توانى كردن.
5) .قم،آط:به همه جاى مى رسد،آب،آز،آج،لب:به همه جا مى رسد.
6) .همۀ نسخه بدلها:نزديك.
7) .لب:رسيد.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:اعوان.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:اعوان.
10) .همۀ نسخه بدلها:به نظر.
11) .همۀ نسخه بدلها:كرد.
12) .همۀ نسخه بدلها+او.
13) .همۀ نسخه بدلها+و.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فراز كنم.
15) .همۀ نسخه بدلها+آن.
16) .آط:بگزشتم.
17) .قم،آط،آب:برسيديم.
18) .آج،لب:مالكى.
19) .همۀ نسخه بدلها:نخنديده است.
او (1)تا از ايشان انتقام كشد (2).گفتم:مرا نزديك او بر تا از او چيزى بپرسم مرا نزد (3)او برد.من بر او سلام كردم و جبريل سلام كرد،او سر بر نداشت.جبريل گفت:
يا مالك!هذا محمّد رسول العرب، اين محمّد است رسول (4)عرب.او سر برداشت و مرا تحيّت كرد و بشارت داد.گفتم:چند گاه است تا دوزخ مى تابى؟گفت:از آنگاه كه خداى تعالى دوزخ آفريد تا به اكنون و هم چونين (5)تا قيامت ساعت (6)خواهم تافتن.جبريل[را] (7)گفتم:بفرماى تا طرفى از دوزخ به من نمايد.او گفت:
طرفى (8)دوزخ به محمّد نماى.او يك گوشه برگشاد درفشى برآمد از دوزخ آتشى سياه (9)دودى كدر تاريك با او كه آفاق از او پر شد (10)،از آن هولى عظيم ديدم و كارى منكر كه وصفش ندانم بگفتن (11)هوش از من برفت و نزديك بود تا جانم هلاك شود.
ازآنجا بگذشتم (12)فريشتگان بسيار را ديدم كه عدد ايشان جز خداى نداند فريشتگان بودند در ميان ايشان كه ايشان را رويها بود بر سينه و (13)پشت و بر هر (14)روى دهنها بود و در هر دهنى زبانها بود و ايشان به هر زبانى خداى را (15)تسبيح مى كردند به انواع لغات.
و در خبرى آمد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
رأيت ليلة اسرى بي ملكا له الف الف رأس،على كلّ رأس الف الف وجه على كلّ وجه الف الف فم في كلّ فم الف الف لسان يسبّح اللّه تعالى بكلّ لسان بالف (16)الف لغة، گفت:شب معراج فريشته اى را ديدم كه او را هزار هزار سر (17)،هر سرى هزار هزار روى (18)،بر هر روى هزار هزار دهن بود،در هر دهنى هزار هزار زبان بود،تسبيح مى كرد خداى (19)به هر زبانى به هزار هزار لغت.يك روز بر خاطر اين فريشته بگذشت (20)كه همانا در
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.
2) .قم:كشند.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نزديك.
4) .قم،آط،آج:پيغامبر،ديگر نسخه بدلها:پيغمبر.
5) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
6) .قم:قيام السّاعه،ديگر نسخه بدلها:تا به قيام ساعت
7) .از قم،افزوده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز آز+از.
9) .قم+و.
10) .همۀ نسخه بدلها+من.
11) .قم+گفتن.
12) .قم،آب،آج،لب:بگذشتيم،آط:بگزشتيم.
13) .همۀ نسخه بدلها+بر.
14) .قم:هر دو.
15) .قم+تعالى.
16) .اساس:الف،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
17) .همۀ نسخه بدلها+بود.
18) .همۀ نسخه بدلها+بود.
19) .همۀ نسخه بدلها+را.
20) .آط:بگزشت.
آسمان و زمين كس نباشد كه تسبيح و عبادت او برابر تسبيح و عبادت من باشد.
حق تعالى گفت:مرا بنده اى است كه تسبيح و عبادت او و ثواب تسبيح او بيش از تسبيح و ثواب (1)تو است گفت:بار خدايا دستور باش تا من به زمين روم و او را ببينم.حق تعالى او را دستور (2)داد،و بيامد (3)برآن (4)بنده موكّل بود سه شبان روز (5)او را يافت كه جز فرائض نمى كرد (6)جز كه به عقب (7)فرائض كلماتى مى گفت،گفت:بار خدايا من نمى بينم كه او عبادتى (8)گران مى كند،گفت:بلى او در تعقيب (9)نماز كلماتى مى گويد كه آن بليغ تر از تسبيح تو است و آن كلمات اين است:
سبحان اللّه كلّما (10)سبّح اللّه شىء و كما يحبّ اللّه ان يسبّح و كما هو اهله و كما ينبغى لكرم وجهه و عزّ جلاله.و الحمد للّه كلّما حمد اللّه شىء و كما يحبّ اللّه ان يحمد و كما هو اهله و كما ينبغى لكرم وجهه و عزّ جلاله و لا اله الّا اللّه كلّما هلّل اللّه شىء و كما يحبّ اللّه ان يهلّل و كما هو اهله و كما ينبغى لكرم وجهه و عزّ جلاله[114-ر]و اللّه اكبر كلّما كبّر (11)اللّه شىء و كما يحبّ اللّه ان يكبّر و كما هو اهله و كما ينبغى لكرم وجهه و عزّ جلاله. اين كلمات در باب تسبيح و تهليل (12)از گفتار و تسبيح تو بليغ تر است.رجعنا الى سياقة الحديث.گفت:ازآنجا بگذشتم برسيدم (13)به مردى تمام خلق نكوصورت (14)داد در او هيچ ضعفى و نقصانى نبود،چنان كه در مردمان تمام سال باشد.بر دست راست او درى بود ازآنجا بوى خوش مى دميد (15)و بر دست چپ او درى بود ازآنجا بوى كريه مى آمد هرگه (16)با دست راست نگريدى با آن (17)در شادمانه شدى و بخنديدى و چون (18)با دست چپ نگريدى دلتنگ شدى (19)و بگريستى.گفتم:اى
1) .قم:عبادت.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:دستورى.
3) .همۀ نسخه بدلها:او بيامد.
4) .همۀ نسخه بدلها:بر اين.
5) .قم:سه شبان،ديگر نسخه بدلها شبانه روز.
6) .قم،آط،آب،آز:نمى گزارد،آج،لب:نمى گذارد.
7) .همۀ نسخه بدلها:در تعقيب.
8) .آز،آج،لب:عبادت.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عقب.
10) .آج،لب:كما.
11) .آج،لب:اكبر.
12) .قم:ندارد.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:بگذشتيم پرسيديم.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:نيكو.
15) .آب،آز:مى رسيد.
16) .مل:هرگاه،ديگر نسخه بدلها:هرگه كه.
17) .همۀ نسخه بدلها:به آن.
18) .مل:هرگاه.
19) .مل:غمناك گشتى.
جبريل اين كيست (1)؟گفت:اين پدر تو است آدم،و اين در كه بر (2)راست اوست در بهشت است و اين (3)در كه بر چپ اوست در دوزخ است،چون بنگرد (4)از فرزندان او يكى را به بهشت آرند شادمانه شود و بخندد (5)و چون بيند كه يكى را از فرزندان او (6)به دوزخ برند دلتنگ شود و بگريد.
گفت:ازآنجا برفتم (7)تا به آسمان دوم.جبريل-عليه السّلام-گفت:در بگشاى (8).گفتند:تو كيستى؟گفت:جبريل.گفتند:با تو كيست؟گفت:محمّد.
گفتند:خداى او را بفرستاد؟گفت:آرى.گفتند (9):
حيّاه اللّه من اخ و (10)خليفة فنعم الاخ و نعم الخليفة و نعم المجىء جاء. و در بگشادند و ما در رفتيم در آسمان دوم، دو برنا را ديدم.من گفتم:يا جبريل!اين دو برنا كيستند؟گفت:يكى عيسى مريم است و يكى يحيى زكريّا،پسران خالۀ يك ديگراند.
ازآنجا برفتم (11)تا به آسمان سه ام (12).جبريل گفت:در بگشاى،همان گفتند و جبريل همان جواب داد و اهل آسمان سه ام (13)مرا همان تحيّت كردند.در آسمان سه ام (14)رفتم،مردى را ديدم كه او را بر خلقان در حسن چندان تفضيل بود كه ماه را در شب بدر (15)بر ستارگان.گفتم:اى جبريل!اين كيست؟گفت:اين برادر تو است يوسف-عليه السّلام.
ازآنجا برفتم (16)به آسمان چهارم.جبريل در بزد و بگفتند (17)كه:با تو كيست؟او بگفت (18)كه:محمّد نبىّ الرّحمة و رسول العرب،و ايشان مرا تحيّت كردند و در بگشادند و ما بر آسمان چهارم رفتيم.در آنجا مردى را ديدم پشت بازداده به جايى، گفتم:يا جبريل!اين كيست؟گفت:ادريس است كه خداى تعالى او را رفيع
1) .مل:اين كيست،اى اخى جبريل.
2) .قم+دست.
3) .همۀ نسخه بدلها:آن.
4) .قم،آب،آز+كه.
5) .اساس:بخندند،با توجه به قم،تصحيح شد.
6) .همۀ نسخه بدلها،از فرزندان او يكى را.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز آز:برفتيم.
8) .آج،لب:بگشايند.
9) .قم،آج،لب:گفت.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز مل+من.
11) .همۀ نسخه بدلها:برفتيم.
12) .قم:سوم،آط،آج،لب:سيم،آب،مل،آز:سيوم.
13) .قم:سوم،آط،آج،لب:سيم،آب،مل،آز:سيوم.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:سيم،مل:سيوم.
15) .قم:ندارد.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:برفتيم.
17) همۀ نسخه بدلها:گفتند.
18) .همۀ نسخه بدلها:گفت.
بكرده است به اين جاى بلند و او پشت به ديوان خلايق بازنهاده است كه در آنجا امور و احوال ايشان است.
ازآنجا برفتم (1)به آسمان پنجم رسيدم (2).در بزد و بگشادند و مرا تحيّت كردند چنان كه به دگر (3)درهاى آسمان كرده بودند و من در آسمان پنجم رفتم،مردى را ديدم نشسته و پيرامن او قومى را،و (4)براى ايشان حديث مى كرد و قصّه مى گفت، گفتم:يا جبريل!اين مرد كيست و اينان كه اند؟گفت:اين هارون است كه محبوب بود به (5)بنى اسرايل و اين قوم پيرامن او بنى اسرائيل اند امّت او و (6)موسى.
ازآنجا بر آسمان ششم رفتيم (7)و جبريل استفتاح كرد و در بگشادند و مرا تحيّت كردند.در آسمان ششم مردى را ديدم نشسته،چون مرا ديد بگريست.گفتم:اى جبريل!اين كيست؟گفت:اين موسى عمران است.گفتم:چرا مى گريد؟گفت:
براى آن كه بنى (8)اسرايل دعوى كردند كه از او گرامى تر خداى را بنده اى نيست و تو از پس او به سالهاى دراز آمدى (9)و پايۀ تو اين است،و نيز مى گويد:هر پيغامبرى (10)به امّت باشد و نيز امّت تو از امّت او بيشترند و بهتر.
ازآنجا برفتم (11)به آسمان هفتم و در بزد و بگشادند و مرا تحيّت كردند،هم چونان كه (12)آنان كه پيش (13)ايشان بودند.در آسمان هفتم مردى كهل ديدم (14)بر در بهشت بر كرسيى نشسته.به نزديك او جماعتى نشسته بودند با جامه هاى سپيد و رويهاى سپيد و جماعتى ديگر كه در گونه هاى (15)ايشان كدرتى (16)بود برفتند و در آبى رفتند و از آن (17)آب خويشتن بشستند،گونۀ ايشان صافى شد بعضى صفا،و ازآنجا برآمدند و
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:برفتيم.
2) .همۀ نسخه بدلها:رسيديم.
3) .قم:به ديگر،مل:بر دگر.
4) .همۀ نسخه بدلها:واو.
5) .مل:بر.
6) .همۀ نسخه بدلها+امّت.
7) .قم:رفتم.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:بنو.
9) .قم:آمده اى به سالهاى دراز.
10) .آط،آب،آز،آج،لب+را فخر.
11) .همۀ نسخه بدلها:برفتيم.
12) .قم:همچنان كه،ديگر نسخه بدلها:همچنان كه.
13) .مل+از.
14) .قم:مردى را ديدم كهل،آط،آب،آز،آج،لب:مردى كهل را ديدم،مل:چون نگاه كردم مردى كهل را ديدم.
15) .همۀ نسخه بدلها:گونۀ.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز آب:كدورتى.
17) .مل:به آن.
در جوى (1)ديگر (2)[114-پ]شدند و از آن جوى غسل كردند.الوان ايشان نيك نيك صافى شد.بيامدند و با نزديك اصحاب خود آمدند.من گفتم:يا جبريل!اين مرد كيست و اينان كه اند پيرامن او و اين جويها چيست؟گفت:اين پدر تو است ابراهيم (3)خليل-عليه السّلام-و او اوّل كسى است كه بر زمين پير شد.اما اين جماعت كه روى ايشان سپيد است (4)و صافى آنان اند كه: آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ... (5)،كه ايمان آوردند و ايمان خود به ظلم و فسق (6)پوشيده نكردند و امّا آنان (7)كه در الوان ايشان چيزى (8)بود،آنان اند كه خلّطوا عملا صالحا و آخر سيّئا،عمل صالح با عمل بدر بر آميختند آنگه (9)توبه كردند.خداى تعالى توبۀ ايشان قبول كرد.و امّا اين جويهاى سه گانه:يكى رحمت خداست و يكى نعمت او و يكى شراب طهور.و ابراهيم (10)-عليه السّلام-پشت به خانه بازداده بود،گفتم:يا جبريل! اين خانه چيست؟گفت:بيت المعمور است كه هر روز هفتاد هزار فريشته در او شود تا قيامت نوبت با اوّلينان (11)نرسد.
ازآنجا برفتيم (12)تا به سدرۀ منتهى رسيديم،درختى ديدم بر او برگهايى بود هر برگى چندان كه دنيا و اهل دنيا را سايه كند و بر او برى بود و ميوه اى چون نبق (13)به بزرگى چندان كه (14)تلهاى (15)هجر،از بن (16)آن درخت چهار چشمه بيرون مى آمد (17)دو ظاهر و دو پنهان،اما (18)دو ظاهر:نيل بود و فرات و آن دو جوى پنهان به بهشت مى رفت و از اصل (19)چهار جوى به در مى آمد از آب و شير و مى و انگبين،و هى قوله تعالى:
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَيْرِ آسِنٍ (20)-الآية.و اين درخت بر حدّ آسمان هفتم است از جانب بهشت و شاخهاى آن در زير كرسى است.
1) .آط،آج،لب:جويى.
2) .قم،مل:دگر.
3) .اساس،قم،آط،آب،آز:ابرهيم.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:شد.
5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 82.
6) .قم،آب،آط،آج،لب+مخلّط،مل،آز+مختلط.
7) .همۀ نسخه بدلها:اينان.
8) .قم:كدورتى.
9) .مل:آنگاه.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:ابرهيم.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:به اوّلينان.
12) .قم:برفتم.
13) .لب:طبق.
14) .قم:چون،آط،آج،لب:چند.
15) .آط،آج،لب:قلّه ها.
16) .آط،آب،آز،آج،لب:زير.
17) .آز:مى آيد.
18) .آط،آب،آز،آج،لب،مل+آن.
19) .همۀ نسخه بدلها+او.
20) .سورۀ محمد(47)آيۀ 15.
رسول-عليه السّلام-گفت:چون به سدرۀ منتهى رسيدم مى شناختم كه آن درخت سدره است به شاخ و برگش جز كه نورى برآن درخت نشست از نورهاى خداى تعالى كه وصف آن كس نداند و هو قوله: إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مٰا يَغْشىٰ (1).و فريشتگان (2)كه عدد ايشان جز خداى نداند بر صورت ملخ زرّين بيامدند و برآن درخت نشستند و چندانى (3)فريشته بودند (4)گروه گروه (5)پيرامن آن كه عدد ايشان جز خداى نداند.
و در مسائل عبد اللّه سلام آمد كه از رسول (6)-عليه السّلام-از سدرۀ منتهى پرسيد.
گفت:درختى است در آسمان هفتم او را هزار هزار شاخ است،بر هر شاخى هزار هزار ازگ است بر هر ازگى هزار هزار برگ است،هر برگى (7)چندان كه هزار هزار كردوس فريشته را سايه كند در هر كردوسى هزار هزار فريشته.گفت (8):مقام جبريل در ميان آن درخت بود،چون به آنجا رسيديم (9)جبريل بازايستاد و مرا گفت (10):پيش رو.گفتم:يا جبريل تو پيش رو.گفت:نه.تو بر خداى گرامى ترى از من و مقام من بيش از اين نيست،و ذلك قوله: وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ (11).
و روايت دگر (12)آن است كه جبريل-عليه السّلام-رسول را پيش كرد و او براثر (13)مى رفت،گفت تا برسيديم (14)به حجابى كه آن را«حجاب فراش (15)زر» گويند.جبريل-عليه السّلام-حجاب بجنبانيد.گفتند (16):كيست؟گفت:جبريل است و محمّد با من است،فريشتۀ موكّل (17)بر حجاب گفت:اللّه اكبر و دست از حجاب بيرون كرد و مرا در برگرفت (18)و جبريل-عليه السّلام-از من بازايستاد.من جبريل[را] (19)گفتم در چنين جاى مرا رها مى كنى؟گفت:يا محمّد!اين جاى
1) .سورۀ نجم(53)آيۀ 16.
2) .قم:فريشتگانى.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چندان.
4) .همۀ نسخه بدلها:بودند.
5) .قم،مل:گرد برگرد،ديگر نسخه بدلها:گرداگرد.
6) .قم+را.
7) .مل:و بر هريك برگى.
8) .قم+و ديگر نسخه بدلها:و گفت.
9) .قم،آط،آز،آج،لب:رسيدم.
10) .مل+تو در.
11) .سورۀ صافات(37)آيۀ 164.
12) .همۀ نسخه بدلها:ديگر.
13) .مل+رسول عليه السّلام.
14) .آز:برسيدم.
15) .قم:فرش.
16) اساس:گفت،با توجّه به قم،تصحيح شد.
17) .قم:فريشته اى كه موكّل بود.
18) .مل:مرا برگرفت.
19) .از قم،افزوده شد.
نهايت مقام خلقان است هيچ كس را نيست كه از اين حجاب در گذرد و هيچ فريشته زهره ندارد تا پيرامن اين حجاب گردد و مرا به حرمت تو دستورى دادند تا نزديك حجاب رفتم.گفت:آن فريشته كه صاحب«حجاب الذّهب»بود مرا برد تا به حجابى كه آن را«حجاب اللّؤلؤ»گويند.حجاب بجنبانيد،صاحب حجاب (1)گفت:
تو كيستى؟گفت:من صاحب حجاب زرم و محمّد با من است،رسول العرب.فريشتۀ موكّل بر حجاب[115-ر]تكبير كرد و دست از حجاب بيرون كرد و مرا از آن فريشته بستد و ببرد تا به حجاب ديگر هم چونين (2)حجاب بجنبانيد و آن فريشته بگفت:
كيست؟گفت:صاحب حجاب لؤلؤ و محمّد كه رسول عرب است با من است.او تكبير كرد و مرا از او بستد و به دگر (3)حجاب رسانيد و به صاحب حجاب سپرد و هم چونين (4)مرا از حجاب به حجاب مى بردند تا هفتاد حجاب ببريدم سطبرى هر حجابى پانصدساله راه،و از حجاب تا حجاب پانصدساله راه.پس ازآنجا رفرفى سبز فروگذاشتند (5)كه نور آفتاب را غلبه مى كرد چشم من در آن نور خيره شد (6)و مرا برآن رفرف نهادند و به عرش رسانيدند.چون عرش بديدم هرچه پيش از آن ديده بودم در چشم من حقير گشت.خداى تعالى مرا به مسند (7)عرش مقرّب كرد (8)و آنجا كه مستند (9)اوست مرا برسانيد و از عرش قطره اى بچكيد و بر زبان من آمد به طعمى كه چشندگان از آن شيرين تر هيچ نچشند (10)و خداى تعالى مرا خبر داد از خبر اوّلينان و آخرينان و زبان من برگشاد.پس ازآن كه زبان من (11)كند گشته بود (12).از آن هيبت و عظمت،من گفتم،
التّحيّات للّه[و] (13)الصّلوات الطّيّبات الطّاهرات. خداى تعالى گفت:
السّلام عليك ايّها النّبىّ و رحمة اللّه و بركاته. من گفتم:
السّلام علينا و على عباد اللّه الصّالحين، خداى تعالى مرا گفت:يا محمّد!دانى تا ملأ اعلى در چه
1) .قم،مل:صاحب الحجاب،آط،آب،آز،لب:صاحبش.
2) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:همچنين،مل:همچنين.
3) .قم:ديگر.
4) .قم،مل:همچنين،آج،لب:چنين.
5) .آط:گزاشتند.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:مى شد.
7) .اساس:سند،با توجّه به قم،تصحيح شد.
8) .قم،آب،مل:بكرد.
9) .مل:مسند.
10) .قم:نچشيدند،مل:نچشيده بودند.
11) .قم،مل:زبانم.
12) .مل:گنگ بود.
13) .از قم،افزوده شد.
خصومت كردند؟گفتم:بار خدايا تو عالم ترى كه علاّم الغيوبى.گفت:خلاف ايشان در درجات و حسنات بود.اى محمّد تو دانى تا درجات چه باشد و حسنات چه باشد؟گفتم:بار خدايا تو عالم ترى (1).
امّا الدّرجات فاسباغ الوضوء[فى المكروهات و المشى على الاقدام الى الجماعات و انتظار الصّلوات بعد الصّلوات] (2)و امّا الحسنات فافشاء السّلام و اطعام الطّعام و التّهجّد باللّيل و النّاس نيام ،گفت:درجات، اسباغ وضو باشد در مكروهات و به پاى رفتن به جماعات و انتظار نماز از[پس] (3)نماز.و امّا حسنات:سلام كردن بر همه كس و طعام دادن به هركس و بيدار بودن در شب كه خلقان خفته باشند.آنگه گفت:[يا محمّد] (4)، آمَنَ الرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ... (5)،من گفتم:
نعم اى ربّ (6)وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ «7» كما فرق (7)اليهود و النصارى (8)،مؤمنان ايمان دارند به خدا و فريشتگان و كتابها و پيغامبران،و جدا نمى كنيم (9)ميان پيغامبران چنان كه جهودان و ترسايان كردند.گفتند: نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ... (10)، گفت:مؤمنان چه گفتند؟گفتم گفتند: سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا (11)اى،و سمعنا قولك و اطعنا امرك.گفت:راست گفتى،
سل تعط ،بخواه تات بدهند.من گفتم:
غُفْرٰانَكَ رَبَّنٰا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (12).گفت:
غفرت لك و لامّتك ،بيامرزيدم تو را و امّتت را.
سل تعط ،بخواه تات بدهند،گفتم: رَبَّنٰا لاٰ تُؤٰاخِذْنٰا إِنْ نَسِينٰا أَوْ أَخْطَأْنٰا... (13)،گفتم:بار خدايا!ما را مگير اگر فراموش كنيم يا خطا كنيم،گفت:
قد رفعت الخطا و النّسيان عنك و عن امّتك و ما استكرهوا عليه. گفت:بيامرزيدم تو را و امّت تو را خطا و نسيان،و از ايشان برگرفتم اين دو چيز و آنچه ايشان را برآن دارند به كره.من گفتم: رَبَّنٰا وَ لاٰ تَحْمِلْ عَلَيْنٰا إِصْراً كَمٰا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنٰا... (14)،بار خدايا!بر ما منه بار گران،چنان كه نهادى بر آنان كه پيش ما بودند،
1) .همۀ نسخه بدلها+گفت.
2) .اساس ندارد،از قم افزوده شد.
3) .اساس ندارد،از قم افزوده شد.
4) .اساس ندارد،از قم افزوده شد.
5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285.
6) .قم،آط،مل،آج،لب+گفت.
7) .قم،مل:فرّقت.
8) .همۀ نسخه بدلها+بار خدايا رسول تو و.
9) .اساس و قم نمى كنند،با توجّه به ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .سورۀ نساء(4)آيۀ 150.
11) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285.
12) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285.
13) .سورۀ بقره(2)آيۀ 286.
14) .سورۀ بقره(2)آيۀ 286.
يعنى جهودان.حق تعالى گفت:
ذلك ذلك و لامّتك ،آن (1)تو راست و امّت تو را.من گفتم: رَبَّنٰا وَ لاٰ تُحَمِّلْنٰا مٰا لاٰ طٰاقَةَ لَنٰا بِهِ... (2)،بار خدايا چيزى بر ما منه كه ما طاقت آن نداريم.حق تعالى گفت:بكردم آن به تو و امّت تو.من گفتم:ربنا! وَ اعْفُ عَنّٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا... (3)،ما را عفو كن (4)از خسف،
و اغفر لنا من القذف ،و ما را بيامرز از قذف،
و ارحمنا من المسخ ،و ما را ببخشا از مسخ. أَنْتَ مَوْلاٰنٰا ،تو[115-پ]خداوند ما اى،نصرت ده ما را بر كافران.حق تعالى گفت:بكردم اين به تو و امّت تو.
گفتم:بار خدايا پيغامبرانى را كه پيش از من (5)بودند كرامتها دادى، ابراهيم (6)را خليل گرفتى (7)و با موسى سخن گفتى و ادريس را مكان (8)بلند دادى و سليمان را مكلى عظيم دادى و داود را زبور دادى.بار خدايا!مرا چيست؟گفت:
يا محمّد!تو را حبيب (9)گرفتم چنان كه ابراهيم را خليل گرفتم و با تو سخن گفتم چنان كه با موسى،و تو را فاتحة الكتاب دادم و خواتيم (10)سورة البقره-و آن از كنزهاى عرش است-و از پيش تو به هيچ پيغامبر (11)ندادم.و تو را به جمله اهل زمين فرستادم [به سياه و سپيد و انس و جنّ،و از پيش تو هيچ پيغامبر را چنين نفرستادم] (12)و برّ و بحر (13)را مسجد (14)و طهور تو كردم (15)و امّت تو[و امّت تو را فىء و غنيمت حلال كردم و پيش از تو كس را نبود] (16)و تو را به ترس نصرت كردم تا دشمنان تو از تو مى ترسند بر يك ماهه راه،و قرآن كه سيّد كتابهاست بر تو انزله كردم و ذكر تو رفيع كردم تا هرچه تو را ياد دادم از شرايع و دين تو (17)همه ياد دارى و تو را به جاى تورات«مثانى» دادم و به جاى انجيل«مايين» (18)دادم و به جاى زبور«حواميم» (19)و تو را بمفصّل
1) .آز:اين.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 286.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 286.
4) .قم:بكن.
5) .همۀ نسخه بدلها غير از مل:پيش من.
6) .اساس،قم،آط،آز،مل:ابرهيم.
7) .مل:كردى.
8) .قم:مكانى.
9) .آج،لب+خود.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خواتم.
11) .مل:هيچ پيغامبر را،آج،لب:به هيچ امّت.
12) .اساس،افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
13) .همۀ نسخه بدلها+زمين،از قم،افزوده شد.
14) .همۀ نسخه بدلها:به مسجد.
15) .آط،آج،لب:كرده ام.
16) .اساس افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
17) .همۀ نسخه بدلها:خود.
18) .آط،آج،لب:ماين،مل:مائى،آب،در حاشيه با خطى متفاوت با متن:يس.
19) .قم+دادم.
تفضيل دادم و شرح صدر كردم تو را و بار گران از تو فرونهادم (1)و امّت تو را بهتر (2)امّتان كردم و امّت تو را امّتى وسط كردم و ايشان را اوّل و آخر كردم، فَخُذْ مٰا آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشّٰاكِرِينَ (3)،آنچه تو را دادم بستان و از جملۀ شاكران باش (4).
آنگه با من چيزهايى گفت كه مرا نفرمود (5)كه با شما گويم.آنگاه بر من و بر امّت من پنجاه نماز فرض كرد (6).چون برگشتم مرا برآن رفرف سبز نهادند تا به سدره (7)فرود آمدم.جبريل را مى ديدم از پس پشت خود به دل چنان كه از پيش روى مى ديدم او را به چشم.جبريل مرا گفت:بشارت باد تو را اى محمّد كه تو بهترين خلقانى و گزيدۀ خداى (8)از پيغامبران خدا (9).آنچه خدا تو را داد كس را نداد از[فريشتگان مقرّب و پيغامبران مرسل و تو به جايى رسيدى كه هيچ كس از اهل آسمان و زمين آنجا نرسيد گوارنده باد تو را اين كرامت،و آنچه تو را داد از] (10)رفع منزلت.اين بستان و خداى را برآن شكر كن كه او (11)شاكران را دوست دارد.
آنگه جبريل گفت:يا محمّد!بيا (12)تو را به بهشت برم و با تو نمايم آنچه خداى تو را نهاده است تا تو را رغبت بيفزايد در آخرت و زهادت بيفزايد در دنيا.آنگه فرود مى آمديم (13)از باد سبك تر و از تير سريع تر تا به بهشت رسيديم.به فرمان خداى مرا دل ساكن شد و هوش با من آمد و جبريل را مى پرسيدم (14)از آن عجايبى كه در علّيّين ديده بودم از درياها و آتشها و نورها و جز آن.او گفت:سبحان اللّه!آن سرا پرده هاى حرس (15)ربّ العزّه (16)كه به عرش او محيط است آن پرده اى است ميان خلايق و ميان عرش و حجابهايى از نور و اگر نه آن حجابها استى،هرچه زير عرش است از نور عرش بسوختى و آنچه تو نديدى بيشتر است و عجب تر.من گفتم:
سبحان اللّه العظيم ما اكثر عجايب خلقه.
1) .مل:و با دگران از تو فرق نهادم.
2) .همۀ نسخه بدلها:بهترين.
3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 144.
4) .همۀ نسخه بدلها+و.
5) .مل،آج،لب:بفرمود.
6) .قم:فريضه كرد.
7) .قم+المنتهى.
8) .قم،آط:خدايى.
9) .قم،آط:خداى.
10) .اساس افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
11) .قم:خداى.
12) .قم،آط،آج،لب:بياى.
13) .قم:آمديم.
14) .قم:پرسيدم.
15) .مل:حرير.
16) .همۀ نسخه بدلها+است.
آنگه گفتم:يا جبريل!آن فريشتگان كه بودند كه من ايشان را ديدم در آن دريا (1)صف در صف كشيده،پنداشتى بناهايى اند (2)از ارزيز ريخته؟گفتند (3):يا رسول اللّه!ايشان روحانيايند (4)كه خداى تعالى مى گويد: يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِكَةُ صَفًّا... (5)،الرّوح الاعظم از ايشان است كه روز قيامت يك (6)صف بايستند (7)و همه فريشتگان يك صف.آنگه از پس آن اسرافيل است.گفتم:يا جبريل!آن يك صف چيست كه از بالاى همه صفهاست در بحر اعلى كه از گرد عرش در آمده است (8)؟گفت:آن كروبيّان اند كه اشراف و عظماى فريشتگان اند و هيچ فريشته زهره ندارد كه در ايشان نگرد و شأن ايشان از آن عظيم تر است كه من وصف ايشان توانم (9)كردن و وصف ايشان آن بس كه تو معاينه ديدى.
آنگه جبريل مرا در بهشت بگردانيد،هيچ جاى نماند در بهشت و الّا بر من عرضه كرد و به من نمود.كوشكها ديدم از درّ و ياقوت و زبرجد.و درختان ديدم (10)از زر سرخ شاخهاى آن از لؤلؤ سپيد (11)[116-ر]و بيخ آن از سيم سپيد (12)در زمين مشك اذفر فروشده تا چنان بديدم و بشناختم كه گويى درج و غرف (13)و اشجار و قصور و منازل آن بهتر شناسم از اين مسجد كه سالهاست كه در او مى آيم و مى شوم (14).و در بهشت جويى ديدم از آب،سپيدتر از شيرين و شيرين تر از انگبين.ريگ (15)آن از درّ و مرجان و گل او از مشك اذفر.جبريل گفت:اين حوض (16)است كه خداى تعالى به تو داده است،فى قوله: إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ الْكَوْثَرَ (17)،و مادّت او از تسنيم است كه از زير عرش بيرون مى آمد و ازآنجا منشعب (18)مى شود به سرايها و كوشكها و غرفه هاى
1) .همۀ نسخه بدلها:درياها.
2) .همۀ نسخه بدلها:بناهااند.
3) .همۀ نسخه بدلها:گفت.
4) .قم،آب،آز،آج،لب:روحانيان اند،آط:روحانيااند،مل:روحانيانند.
5) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 38.
6) .همۀ نسخه بدلها:به يك.
7) .آج،لب:باشند.
8) .همۀ نسخه بدلها:در آمده اند.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بتوانند.
10) .مل:گندم.
11) .مل:اسپيد،آج،لب:سفيد.
12) .مل،آج،لب:سفيد.
13) .همۀ نسخه بدلها+و انهار.
14) .مل:مى روم.
15) .قم،آج،لب:رنگ.
16) .آب،آز:حوضى.
17) .سورۀ كوثر(108)آيۀ 1.
18) .قم:متشعّب.
مؤمنان.و ذلك قوله: عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ (1).
آنگه در بهشت مى رفتم (2)تا به درختى رسيديم كه در بهشت از آن نكوتر درختى نبود به شكل و منظر و تداخل اغصان،از هر لون (3)كه خداى آفريده است برآن درخت بود جز سياهى.از او بويى شنيدم (4)كه در بهشت از آن خوش تر نشنيده بودم (5).بر او ميوه اى بود مانند قلّه هاى (6)بزرگ كه از هر ميوه كه خداى آفريده است در آسمان و زمين از الوان و انواع مختلف به رنگ مختلف و به طعم (7)مختلف و به بوى مختلف و به طبع مختلف.من از حسن او به تعجّب فروماندم (8).گفتم:اى جبريل!اين چه درخت است؟گفت:اين درخت طوبى است كه خداى تعالى گفت: طُوبىٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (9)،و بسيارى از امّت تو را در سايۀ آن (10)مقيل (11)باشد و در بهشت آن ديدم از نعيم كه:
لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر ،كه هيچ چشم چنان ديده نيست و هيچ گوش چنان شنيده نيست و بر خاطر هيچ بشر چنان گذشته نيست،از همه پرداخته و تمام كرده و معدّ نهاده گوش صاحبش مى دارند تا به او سپارند.مرا عظيم آمد آنچه ديدم (12)،گفتم: لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْيَعْمَلِ الْعٰامِلُونَ (13).
آنگه ازآنجا بيامدم (14)،دوزخ بر من عرضه كردند تا من سلاسل و اغلال او (15)بديدم و ماران و كژدمان (16)او و حميم و زقّوم (17)و غسّاق و يحموم او.در دوزخ قومى را ديدم لبهاى ايشان چون لبهاى شتر (18)و جماعتى (19)موكّل بر ايشان كه لبهاى ايشان مى بريدند سنگها از آتش در دهان ايشان مى نهادند (20)و از زير ايشان مى فتاد.من گفتم:اى جبريل!اينان كه اند؟گفت:اينان آنان اند كه مال يتيمان خورده اند به
1) .سورۀ انسان(76)آيۀ 6.
2) .همۀ نسخه بدلها:مى رفتيم.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:لونى.
4) .قم:يافتم.
5) .قم:بوى نيافته بودم.
6) .اساس:تلها،به قياس نسخۀ آط،تصحيح شد.
7) .قم:به رنگ و طعم.
8) .مل،آج،لب:متعجّب بماندم.
9) .سورۀ رعد(13)آيۀ 29.
10) .همۀ نسخه بدلها+حسن.
11) .مل،آج،لب:مقبل.
12) .همۀ نسخه بدلها+و.
13) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 61.
14) .قم،آط،آز،آج،لب:آب:بيامديم.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آن.
16) .كذا در اساس،آط،مل،لب،با سه نقطه،قم،آب،آز،آج:كزدمان.
17) .همۀ نسخه بدلها+او.
18) .آط،آب،مل،آز:اشتر.
19) .قم+را ديدم.
20) .قم:و بر سنگهايى از آتش مى نهادند.
ظلم،و ذلك قوله: إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ الْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً... (1)
از ايشان بگذشتم (2)،جماعتى را ديدم كه شكمهاى ايشان،مانند خانه هاى فراخ بود و ايشان بر رهگذر (3)قوم فرعون بودند.چون آل فرعون به ايشان رسيدندى كه (4)ايشان از ثقل آن شكمهاشان بيوفتادندى (5)تا آل فرعون بر ايشان برفتندى و ايشان را در پاى گرفتندى هر بامداد و شبانگاه كه آل فرعون را بر دوزخ عرض كردندى (6)،كما قال:
اَلنّٰارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا... (7)،گفتم:اى جبريل!اينان كه اند؟گفت:
اينان آنان اند كه ربا خورده اند (8)در دنيا،و ذلك قوله: اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبٰا لاٰ يَقُومُونَ إِلاّٰ كَمٰا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطٰانُ مِنَ الْمَسِّ... (9)،ازآنجا برفتم (10)، زنانى را ديدم (11)به پستانها آويخته و بعضى به پايها آويخته نگوسار (12).گفتم:اينان كه اند؟گفت:اينان آنان اند كه در دنيا زنا كرده اند و فرزندان (13)كشته (14).
آنگه ازآنجا بيرون آمديم و روى به جانب زمين نهاديم و فرومى آمديم (15)از آسمانى تا به آسمانى.چون به نزديك موسى رسيديم (16)،مرا گفت:چه كردى و چه ديدى و چه فرمودند تو را و امّت تو را؟گفتم:هر خير (17)و كرامتى.و بر من و امّت من پنجاه نماز فريضه كردند (18).گفت:من مردمان را بهتر از تو آزموده ام و با ايشان مقاسات بيشتر از تو كرده ام.امّت تو طاقت پنجاه نماز ندارند كه ايشان[116-پ]ضعيف ترين امّتان اند.مراجعت كن با خداى تا تخفيف كند.من مراجعت كردم و
1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 10.
2) .آط:بگزشتم.
3) .آط:ره گزر.
4) .قم،آط:ندارد.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بيفتادندى.
6) .مل:عرضه كردندى.
7) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 46.
8) .مل:خوردند.
9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 275.
10) .قم:برفتيم.
11) .قم:ديديم.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز آب:سرنگوسار،آب:سرنگونسار.
13) .همۀ نسخه بدلها+را.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:كشته اند،مل:و از اطاعت و فرمان شوهران بدر آمده اند،و روى خويش و آواز خويش از نامحرم نپوشيده اند.
15) .آج،لب:فرود.
16) .آط،آج،آز،لب:رسيدم.
17) .همۀ نسخه بدلها:خيرى.
18) .آط:فرض كردن.
تخفيف خواستم.ده نماز مرا نظر كرد (1)تا چهل شد.بازآمدم.گفت:چه كردى؟ گفتم:ده تخفيف افتاد و چهل ماند.گفت:امّت تو طاقت چهل نماز ندارند.مراجعت كردم تخفيف خواستم (2).ده ديگر (3)تخفيف افتاد همى (4)هم چنين مراجعت مى كردم تا با پنج آمد (5).موسى گفت:از اين نيز تخفيف خواه.من گفتم:
از خداى شرم دارم بيش از اين مراجعت (6)كردن.خداى تعالى گفت:اين پنج نماز فرض كردم (7)و هر نمازى را ده ثواب باشد.هركه اين پنج نماز به جاى آرد، همچنان (8)باشد كه پنجاه نماز گزارده (9)و اين خبر (10)ضعيف است و ما براى سياقت حديث آورديم و آن كه در روايت آمده است و اگرچه اين را تأويل گفته اند كه روا بود (11)مصلحت به اوّل پيش از مراجعت اقتضاى پنجاه نماز كرده باشد آنگه عند (12)مراجعت مصلحت بگردد و هم چونين (13)تا پنج آمدن هربار كه مراجعت نباشد مصلحت آن مقدار بود.چون مراجعت كنند،مصلحت بگردد،چه آنچه متعلّق باشد به مصلحت به اوقات و اشخاص اسباب مختلف شود.و اين وجهى است كه مشايخ ما در تأويل اين حديث گفتند (14).
و سيّد-رحمت اللّه عليه-در تنزيه الانبيا هم اين وجه گفت (15)كه اين خبر باطل است از وجهى ديگر (16)،و آن آن است كه:نسخ الشّىء قبل دخول وقته يكون بداء (17)، نسخ چيز (18)قبل فعل (19)روا باشد (20)و قبل دخول وقته روا نباشد كه بدا بود،و بدا برآن روا بود كه عالم بود به علم محدث.و قديم-جلّ جلاله-از اين منزّه است،پس اين حديث از اين وجه كه گفته شد معتمد نيست.
1) .قم:نظر كردند،مل:طرح كرد
2) .قم:مراجعت كن و تخفيف خواه،من مراجعت كردم ده ديگر تخفيف كرد.
3) .آز،ده نماز ديگر.
4) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
5) .مل:نماز.
6) .قم+نتوان.
7) .قم:فريضه كردم.
8) .آز:همچنين.
9) .قم+بود.
10) .مل+سخت.
11) .همۀ نسخه بدلها+كه.
12) .مل+آن.
13) .قم،آج،لب:همچنين،آط:همچنين.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:گفته اند.
15) .همۀ نسخه بدلها+جز.
16) .همۀ نسخه بدلها:دگر.
17) .آج،لب:ابدا.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:چيزى.
19) .همۀ نسخه بدلها:فعله.
20) .آج،لب:نباشد.
گفت:آنگه بازگشتم (1)و جبريل در صحبت من بود تا آنگاه كه با خوابگاه (2)آورد مرا،و اين همه در يك شب بود از اين شبهاى (3)عادتى كه هست.من سيّد ولد آدمم
و لا فخر ،و لواى حمد به دست من باشد و لا فخر،و آدم و هركه دون آدم است [روز قيامت] (4)در زير لواى من باشند و لا فخر،و كليدهاى بهشت و دوزخ در دست (5)من باشد و لا فخر.و اجل من نزديك است پس ازآن كه من آيات و عجايب خدا ديدم و همه هوا و مراد من آن است كه با جوار رحمت خداى شوم و با (6)مرافقت آن دوستان از اولياى خداى-عزّ و جل.و آنچه ديدم از لقاى ثواب خداى تعالى براى (7)اوليايش وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ وَ أَبْقىٰ... (8)
رسول-عليه السّلام-گفت:چون باز (9)از معراج بازآمدم،به وادى«ذى طوى» جبريل را گفتم:اى (10)جبريل!اين قوم مرا باور ندارند چون با ايشان اين حديث كنم.
عبد اللّه عبّاس گفت:بامداد آن (11)شب كه رسول را به معراج بردند،نشسته بود دلتنگ ازآن كه دانست كه كس (12)او را باور ندارد كه به يك شب به آسمان شد و هفت آسمان ببريد و بهشت و دوزخ بديد.ابو جهل به او بگذشت،بيامد و به پهلوى او بنشست و بر طريق استهزا او را گفت:به تازگى تو را از خدا چه فايده بود؟گفت:آرى دوش مرا به بيت المقدس بردند.گفت:به يك شب به بيت المقدس شدى و بازآمدى ؟گفت:بلى.ابو جهل گفت:كه با من نگويى؟گفت:نگويم (13).آواز داد و گفت:يا معشر بنى كعب بن لؤىّ!بيايى بشنوى كه محمّد چه مى گويد!مى گويد:
دوش مرا به بيت المقدّس بردند و بازآوردند !قوم گرد آمدند و گفتند:چه مى گويى يا محمّد؟گفت:هم چونين بود،دوش مرا به بيت المقدّس بردند و بازآوردند.ايشان به
1) .قم:بازگشتيم.
2) .همۀ نسخه بدلها:تا با خوابگاه خود.
3) .قم،آب،مل،آز:از شبهاى.
4) .از قم،افزوده شد.
5) .همۀ نسخه بدلها:به دست.
6) .آج،لب:تا.
7) .قم:بر.
8) .سورۀ قصص(28)،آيۀ 60 و سورۀ شورى(42)،آيۀ 36.
9) .قم:ندارد،آط،آب،آز،آج،لب:ما،مل:من چون.
10) .همۀ نسخه بدلها:يا.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:اين.
12) .آج،لب+سخن.
13) .قم:اين كه با من گفتى با قوم بگويم؟گفت:بگوى،ديگر نسخه بدلها:اين كه با من گفتى با قوم بگويى؟ گفت:بگويم،مل+او.
تعجّب و تكذيب يكى دست برهم مى زدم و يكى دست بر سر مى نهاد و يكى صفير مى زد و يكى (1)منكرى مى كرد (2)و جماعتى از آن مستضعفان كه مظهر ايمان بودند و مبطن (3)نفاق برگشتند و مرتد شدند و گفتند:اين دروغى صريح است.مشركان اين جماعت محقّقان اصحاب (4)را گفتند:نبينى (5)تا محمّد چه مى گويد،مى گويد كه:مرا به يك شب به بيت المقدس بردند و بازآوردند.گفتند:راست مى گويد و ما او را بيش از اين و بديع تر از اين باور داريم.گفتند:چگونه؟گفتند:ما او را اخبار آسمان و وحى خداى-عزّ و جل-باور مى داريم[117-ر]رفتن (6)به بيت المقدّس به يك شب او را باور نداريم؟آنگه در ميان قوم جماعتى بسيار بودند كه آنجا سفر كرده بودند و آن راه ديده و علاماتى كه در آن راه بود و مسجد ديده بودند مرا گفتند:اگر راست مى گويى نشانهاى آن راه با ما بگوى،من گفتم (7):علامات مسجد همچنين نزديك آن بود كه بعضى مشتبه شود (8)بر من.حق تعالى مثال آن در برابر من بداشت در پيش سراى عقيل تا من در او مى نگريدم و مى گفتم،گفتند:و اللّه امّا النّعت فقد اصاب،امّا وصف همه راست مى گويد و نشان راست مى دهد و ايشان دانستند كه او آن راه (9)نكرده است.
و ايشان را كاروانى به شام بود،گفتند:يا محمّد!خبر كارون ما چه دارى؟ گفت:ايشان را به روحا رها كردم شترى گم كرده بودند و جايها به طلب شتر مى گشتند و در رحل ايشان قدحى آب بود و من تشنه بودم برسيدم و آن قدح آب بازخوردم و قدح تهى با جاى نهادم.چون درآيند بپرسى از ايشان تا در قدح آب يافتند.گفتند:اين آيتى است،گفت:فلان و فلان بر شترى نشسته بودند شتر ايشان از من برميد و فلان را بيفگند (10)و دستش بشكست.چون درآيند بنگرى تا همچنين باشد كه گفتم.گفتند:اين آيتى دگر است.گفتند:اين كاروان كه با خاصّ ما تعلّق دارد،خبر ايشان چيست و نشان ايشان بگوى؟گفتم:ايشان را به تنعيم رها
كردم و مشغول بودم از وصف ايشان،آنگه حق تعالى مثال ايشان نصب چشم مى كرد تا من در او مى نگريدم و نشانها يك يك مى گفتم كه عدد ايشان و عدد شتران ايشان چند است و چه بارها دارند،و گفتم (1):اكنون به حزوره رسيده باشند (2)و مردان (3)را نام مى گفتم كه در كاروان بودند و در پيش كاروان شترى هست نر (4)خاك رنگ بر او دو غرارۀ دوخته نهاده است،چون آفتاب برآيد ايشان درآيند از پس اين كوه.گفتند:اين آيتى دگر است.
آنگه برفتند (5)و راه ثنيّه (6)مراقبت مى كردند و بر آمدن آفتاب (7)و مى گفتند:و اللّه كه محمّد قصّه اى عجب مى گويد.آنگه انتظار طلوع شمس مى كردند تا باشد كه آفتاب برآيد و كاروان نيايد تا او را دروغزن كنند.يكى از ميان قوم گفت (8):هذه الشّمس قد طلعت،و اللّه كه آفتاب بر آمد.و ديگر (9)گفت:و اللّه هذه الإبل (10)قد طلعت يقدمها جمل اورق و فيها (11)فلان و فلان كما قال،گفت:اينك كاروان برآمد (12)با طلوع آفتاب،شترى اورق در پيش ايشان ايستاده و آنان را كه گفت همه در كاروانند چنان كه او گفت:و اللّه كه ما مانند اين نديديم و نشنيديم. إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِينٌ (13)، اين سحرى است مبين (14)،اگر گويند خداى تعالى گفت: أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى ،او را گفت به مسجد اقصى بردم نگفت او را به آسمان بردم،جواب آن است كه گوييم:ابتداى معراج،اسرى بود به مسجد اقصى،از آن جاش بر (15)معراج به (16)آسمان بردند.و اگر اوّل بار (17)گفتى او را به آسمان بردم ايشان را تعجّب بيش بودى و در تكذيب مبالغت بيش (18)كردندى اوّل گفت در
1) .همۀ نسخه بدلها:گفت.
2) .همۀ نسخه بدلها:رسيده اند.
3) .قم،آط،آب،مل،آج:مردمان.
4) .مل،آج،لب:بر.
5) .همۀ نسخه بدلها:بدويدند.
6) .آط،آج،لب:ره بنه.
7) .قم،آج،مل،آز،لب+را.
8) .قم+و اللّه.
9) .همۀ نسخه بدلها:ديگرى.
10) .اساس:امل،با توجه به قم و اتفاق نسخ،تصحيح شد.
11) .آط:انّها،آز،آج،لب:ايّها.
12) .آط،آج،لب:بيامد،آب:بيايد.
13) سورۀ مائده(5)آيۀ 110 و سورۀ انعام(6)آيۀ 7.و سورۀ هود(11)آيۀ 7.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:روشن.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:به.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:بر.
17) .قم:بديا.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:بيشتر.
اين سورت كه او را به مسجد اقصى بردم چون اين در دلشان (1)قرار گرفت حديث معراج و آن كه او به آسمان شد و به عرش نزديك شد در سورة و النّجم بگفت فى قوله:
ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى، فَكٰانَ (2)قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ (3).
وَ آتَيْنٰا (4)مُوسَى الْكِتٰابَ ،آنگه گفت:ما موسى را كتاب داديم يعنى تورات،و وجه اتّصال آيت به (5)آيت مقدّم آن است كه:كما اسرينا بمحمّد اتينا موسى الكتاب، چنان كه محمّد را به آسمان برديم موسى را كتاب داديم وَ جَعَلْنٰاهُ ،و كرديم آن را، يعنى كتاب تورات را، هُدىً ،بيان و لطف بنى اسرايل[117-پ]و شايد كه ضمير راجع بود با موسى و مراد لطف باشد،چه پيغامبر امّت را لطف بود (6)تا (7)«هدى»به معنى هادى بود،كقولهم:رجل عدل و زور و صوم و فطر،لفظ مصدر باشد و معنى (8)فاعل أَلاّٰ تَتَّخِذُوا ،«ان»مع الفعل در محلّ نصب باشد،بتضمين (9)هذا الفعل الظّاهر قولا يليق (10)به و ينصبه،و التّقدير:و اوحينا اليهم ان لا تتّخذوا،عامّۀ قرّا تتّخذوا خواندند به«تا»ى خطاب و ابو عمرو و عبد اللّه عبّاس و مجاهد خواندند به«يا»و اين اختيار ابو عبيده است.گفت براى آن كه خبر است از ايشان،و در مثل اين جايگاه هر دو روا باشد.
و مثله قوله: قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ... (11)،هر دو خواندند (12)به«تا»و «يا» (13)و هر دو محتمل است و معنى دار،ما ايشان را گفتيم و وحى كرديم به ايشان كه وكيلى نگيرند بدون من،يا گفتم (14)كه:مگيرى وكيلى بدون من.
ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنٰا ،در نصب او دو وجه گفتند:يكى آن كه مفعول اوّل«لا تتّخذوا»است و التّقدير (15):لا تتّخذوا ذرّيّة من حملنا مع نوح[وكيلا،و وجه دوم آن كه
1) .قم:ايشان.
2) .اساس:و كان،كه با توجّه به ضبط قرآن مجيد اصلاح شد.
3) .سورۀ نجم(53)آيات 8 و 9.
4) .همۀ نسخه بدلها:قوله و اتينا.
5) .قم:بر.
6) .همۀ نسخه بدلها:باشد.
7) .قم،مل،آز،لب:يا.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به معنى.
9) .اساس:تتضمّن،با توجه به نسخۀ آب تصحيح شد.
10) .همۀ نسخه بدلها:فالا يليق.
11) .سورۀ آل عمران(3)،آيۀ 12.
12) .همۀ نسخه بدلها:خوانده اند.
13) .قم:هم به«تا»و هم به«يا».
14) .مل،آج،لب:گفتيم.
15) .همۀ نسخه بدلها:و تقدير آن كه.
منصوب است بر ندا و اين وجه بهتر است،كانّه قال:يا ذرّيّة من حملنا مع نوح لا تتّخذوا من دونى وكيلا.و براى آن گفت:ذرّيّة من حملنا مع نوح،] (1)كه نوح را (2)-عليه السّلام-آدم دوم خوانند (3)چه در عهد او جهان به طوفان خراب شد و مردم همه هلاك شدند جز آنان كه در كشتى بودند پس از ايشان هرچه در عالم هستند از نسل ايشان اند.
پس اين خطاب بمثابت آن است كه:يا بنى آدم،و تقدير چنان (4)است كه:يا ذرّيّة من حملنا مع نوح فى السّفينة.و مورد آيت مورد تهديد و توبيخ است،كانّه قال:
يا بقيّة الهالكين،چنان كه ما گوييم:يا بقيّة السّيف.
آنگه نوح را مدح كرد،گفت: إِنَّهُ كٰانَ عَبْداً شَكُوراً ،كه نوح بنده اى شكور (5)بود مرا،و فعول بناء مبالغت باشد در فاعل.و در خبر است كه شكر او آن بود كه او (6)طعام خواستى خوردن گفتى: بسم اللّه ،و چون فارغ شدى گفتى:الحمد للّه،و اين مطابق آن (7)خبر است كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
انّ اللّه يرضى عن العبد ان يأكل الأكلة فيحمده (8)عليها او يشرب الشّربة فيحمده عليها، گفت:
خداى از بنده (9)راضى شود كه طعامى بخورد و شرابى بازخورد،خداى را برآن شكر كند (10).و در خبرى ديگر آمد كه او را براى آن شكور خواند (11)كه چون طعامى خوردى (12)گفتى:
الحمد للّه الّذى اطعمنى و لو شاء اجاعنى، و چون شربه اى (13)بازخوردى گفتى:
الحمد للّه الّذى سقانى (14)و لو شاء اظمأنى ،و چون جامه در پوشيدى گفتى:
الحمد للّه الّذى كسانى و لو شاء اعرانى، و چون نعلين در پاى كردى گفتى:
الحمد للّه الّذى حذانى و لو شاء احفانى. و چون قضاء حاجت كردى گفتى:
الحمد للّه الّذى اخرج عنّى اذاه فى عافية و لو شاء حبسه.
1) .اساس،افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
2) .قم+آدم.
3) .آط،مل،آج،لب:خواندند.
4) .قم:آن.
5) .همۀ نسخه بدلها:شاكر.
6) .قم:ندارد،آط،آج،لب:او چون مل،آز:چون او.
7) .همۀ نسخه بدلها:اين.
8) .قم:فحمده.
9) .آط:بنده اى.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:گويد.
11) .اساس:خواندند،با توجه به قم،تصحيح شد.
12) .همۀ نسخه بدلها:بخوردى.
13) .آب،آز:شربتى،مل:شربت آب.
14) .آج،لب:اسقانى.
قوله: وَ قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ فِي الْكِتٰابِ ،«قضى»در لغت بر چند قسمت (1)است:يكى به معنى خلق و احداث،فى قوله: فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ... (2)،و به معنى فصل (3)حكم،فى قوله: وَ اللّٰهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ... (4)،و به معنى امر،فى قوله: وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ... (5)و به معنى اخبار و اعلام،فى هذه الآية،قوله: وَ قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ فِي الْكِتٰابِ ،و اصل كلمت من الاحكام و الاتمام باشد،فى قوله: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ... (6)،و من قوله: فَوَكَزَهُ مُوسىٰ فَقَضىٰ عَلَيْهِ... (7)،و مرجع اين اقسام همه با اوست،من قوله: فَقَضٰاهُنَّ ،اى اتمّ خلقهنّ و احكمه (8). وَ قَضىٰ رَبُّكَ ،اى امر،على وجه الالزام و الابرام،و قضى القاضى بكذا،اذا احكمه و انفذه. وَ قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ ،اى اعلمناهم،على وجه المبالغة و اتمام البيان لهم،و الدّليل عليه،قول الشّاعر (9):
و عليهما مسرودتان قضاهما***داود،او صنع السّوابغ تبّع
اى احكمهما و أتمّ نسجهما.
حق تعالى در اين آيت گفت:ما خبر داديم بنى اسرايل را در تورات كه شما دو بار در زمين فساد كنى و خون به ناحق ريزى و ظلم كنى و علوّ و عتوّ كنى و تجبّر و تكبّر (10).و اين خبرى است كه خداى تعالى داد ايشان را بر سبيل معجز براى آن كه (11)خبر است از غايبات[118-ر]و مخبر بر وفق خبر آمد و اين نتوان دانستن جز به اعلام علاّم الغيوب،و هم چونين (12)خبر دادن رسول ما-صلّى اللّه عليه و على آله-ايشان را به اين قصّه (13)هم بر وجه معجز بود.
آنگه گفت: فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا ،چون وعدۀ مرّة اوّل (14)و كرّت نخست آيد يعنى چون ظلم و تعدّى بنى اسرايل به غايت رسد ما بفرستيم بر ايشان.خطاب (15)با
1) .مل،لب:قسم.
2) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 12.
3) .اساس:فصل و،با توجه به نسخۀ قم،تصحيح شد.
4) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 20.
5) .سوره بنى اسرائيل(17)آيۀ 23.
6) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 23.
7) .سورۀ قصص(28)آيۀ 15.
8) .قم:و احكم.
9) .آب،آز+شعر.
10) .اساس:كتم،با توجه به نسخۀ قم،تصحيح شد.
11) .آب،آز،آج،لب+اين.
12) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
13) .مل:قضيّه.
14) .مل+آيد.
15) .مل+نه.
ايشان كرد كه:بفرستيم بر شما،و معنى بعث در آيت تخليت و تمكين است بر سبيل خذلان به جزاى (1)كفر و معصيت ايشان چنان كه گفت: أَنّٰا أَرْسَلْنَا الشَّيٰاطِينَ عَلَى الْكٰافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا (2).اين قول حسن بصرى است،و ابو على گفت:معنى امر است پيغامبران و پادشاهان بنى اسرايل را به قتال ايشان بر سبيل جهاد، عِبٰاداً لَنٰا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ ،بندگانى از آن ما خداوند (3)قوّت و شجاعت سخت.عبد اللّه عبّاس و قتاده گفتند:آن كه مبعوث و مسلّط بود بر ايشان در نوبث (4)اوّل جالوت بود،تا آنگاه كه خداى تعالى او را هلاك كرد بر دست داود (5).سعيد بن المسيّب (6)گفت:بخت نصّر- بود.سعيد جبير گفت:سنخاريب (7)بود (8).قوله: فَجٰاسُوا خِلاٰلَ الدِّيٰارِ ،بجستند ميان ساريها (9)،و الجوس،تخلّل الدّيار طالبا ما فيها،و الجوسان،ايضا مصدر له،و قال حسّان:
و منّا الّذى لاقى (10)بسيف محمّد***فجاس به الاعداء عرض العساكر
و گفته اند:«جوس (11)»طلب (12)به استقصا باشد.
وَ كٰانَ وَعْداً مَفْعُولاً ،و آن وعده اى بود لا محال (13)كائن و بودنى و كردنى،و در قرب وجود بمثابت (14)كرده.
آنگه گفت: ثُمَّ رَدَدْنٰا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ ،پس از آن (15)ما شما را بر ايشان دولت و كرّت و رجعت داديم و شما را دست بر ايشان قوى كرديم و مدد كرديم شما را به مالها و فرزندان نرينه،يعنى شما را مدد و عدّه (16)داديم تا توانگر (17)و بسيار شدى. وَ جَعَلْنٰاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً (18)،و شما را كرديم بيشتر به انصار و اعوان،و نصب او بر تمييز است.زجّاج گفت:روا بود كه نفير جمع نفر باشد،كعبيد.فرّاء گفت،گفته اند:نام مردى است كه خداى تعالى او را برگماشت تا بخت نصّر را بكشت و ملك با
1) .مل:گناه.
2) .سورۀ مريم(19)آيۀ 83.
3) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:خداوندان.
4) .مل:تورات.
5) .همۀ نسخه بدلها+در مملكت طالوت.
6) .مل:سعيد جبير.
7) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:سخاريب.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+حسن بصرى گفت عمالقه بودند.
9) .آط،مل،آج،لب:سراها.
10) .آج،لب:لافى.
11) .آط،آج،لب:چون.
12) .آط،آج،لب:طالب.
13) .همۀ نسخه بدلها:لا محاله.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:نشانه.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:ايشان.
16) .همۀ نسخه بدلها:عدد.
17) .آط،آب،آز:تونگر.
18) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:سخاريب.
بنى اسرايل داد.
حذيفة بن اليمان (1)گفت:در قصّۀ اين آيات،من قوله: قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ ، الى قوله: وَ جَعَلْنٰا جَهَنَّمَ لِلْكٰافِرِينَ حَصِيراً (2)،كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله- گفت:چون بنى اسرايل تعدّى و ظلم از حد ببردند و پيغامبران را كشتن گرفتند، خداى تعالى ملك پارس (3)بخت نصّر را بر ايشان مسلّط كرد و ملك و پادشاهى او هفتصد سال بود بيامد با لشكرى بسيار به در بيت المقدس فروآمد و آن را حصار داد (4)و بگشاد و هفتاد هزار مرد را بر خون يحيى زكريّا بكشت و اهل بيت المقدّس را برده كرد و آن شهر (5)به غارت داد و سلب و حلىّ بيت المقدس بياورد در (6)آن (7)صد (8)هفتاد هزار (9)گردون گران بار از مالها و (10)حلّى ايشان،ازآنجا بياورد.
حذيفه گفت،من گفتم:يا رسول اللّه بيت المقدس همانا جايى بزرگوار بوده است.
گفت:اصل آن را سليمان بن داود بنا كرد از درّ (11)و ياقوت و زبرجد و ملاطش زر بود و انكرش (12)سيم بود و ستونهايش زر (13)بود از آن مالها كه خداى داده بود سليمان را و شياطين مسخّر او بودند تا آنچه او خواست مى آوردند از اقصاى عالم،بخت نصّر اين همه مالها ببرد و به بابل آمد و اسيران بنى اسرايل را با خود به آنجا برد و ايشان در دست او صد سال بماندند (14).ايشان را به بندگى مى داشت و بخت نصّر و لشكرش گبركان (15)بودند و در ميان اين بنى اسرايل بعضى صالحان و پيغامبرزادگان بودند خداى تعالى بر زبان بعضى (16)پيغامبران امر كرد پادشاهى را از پادشاهان پارس نام او كورش-و او مردى مؤمن بود-كه:برو و بنى اسرايل را از دست بخت نصّر بستان و حلّى[118-پ]بيت المقدّس از او بستان و باز جاى بر.
1) .آز:اليمان.
2) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 8.
3) .آط،آب،مل،آز،آج،لب+را.
4) .مل:كرد.
5) .مل،آج،لب+را.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:از.
7) .همۀ نسخه بدلها+جمله.
8) .همۀ نسخه بدلها+هزار و.
9) .آب،آز:ندارد.
10) .آط،آب،آز،آج،لب+از.
11) .قم،آط،آب،مل،آز:زر.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:خشتش.
13) .مل:در.
14) .قم:بودند،مل:بماند.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:گبر.
16) .قم:مردى از.
او برفت با بخت نصّر كالزار (1)كرد و بنى اسرايل را از دست او بستد و حلىّ بيت المقدّس بازگرفت (2)و باز جاى آورد و بنى اسرايل پس از آن صد سال (3)بر طاعت و استقامت بايستادند.باز ديگرباره (4)با سر معصيت شدند،خداى تعالى پادشاهى را بر ايشان (5)مسلّط كرد نام او انطيا (6).چون به غفزاى بنى اسرايل با بيت المقدس آمد و اهلش را به برده بياورد (7)و بيت المقدس (8)بسوخت و ايشان را گفت:اى بنى اسرايل!اگر با سر معصيت شوى ما با شما با سر سبى و غارت شويم.
بنى اسرايل با سر معصيت شد (9)خداى تعالى (10)بر ايشان پادشاهى را مسلّط كرد از روم،نام او فاقس بن اسبيانوش (11)،بيامد و با ايشان كالزار (12)كرد در برّ و بحر،و بر ايشان غارت كرد و حلىّ بيت المقدس بياورد و بيت المقدّس (13)بسوخت.
آنگه رسول گفت-صلّى اللّه عليه و على آله-كه:مهدى-عليه السّلام-در روزگار خود حلىّ بيت المقدس باز جاى (14)فرمايد بردن در هزار و هفتصد كشتى،و خداى تعالى خلق اوّلين و آخرين را در بيت المقدّس جمع كند.
محمّد بن اسحاق بن يسار گفت:از جملۀ آنچه بر موسى-عليه السّلام-انزله كرد خداى تعالى در جملۀ اخبار بنى اسرايل و احداثى كه ايشان كنند،اين بود كه در اين آيات بگفت،من قوله: وَ قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ فِي الْكِتٰابِ ،الى قوله: وَ جَعَلْنٰا جَهَنَّمَ لِلْكٰافِرِينَ حَصِيراً ،و بنى اسرايل چون احداث در ايشان (15)بسيار شدى خداى تعالى پيغامبرى فرستادى به ايشان تا اعذار و انذار كند و تجديد احكام تورات كند تا چون عذاب به ايشان آيد خداى تعالى عذر انگيخته باشد و اوّل وقعتى كه ايشان را
1) .قم،مل،آز،آج،لب:كارزار،آط،لب:ندارد.
2) .قم:بر گرفت،آز:بگرفت.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:به چند سال.
4) .قم:بار دگر،آب،آط،آز،آج،لب:باز دگر.
5) .آج،لب:بر او.
6) .قم،مل:انطيا خونش،آط،آب،آز،آج،لب:انطيا حورس.
7) .آط،آب،آز:به بردگى ببرد،آج،لب:به بردگى برد.
8) .آج،لب+را.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:شدند.
10) .مل+ ديگرباره.
11) .قم:ندارد،آط:اسبانوش،آب،آز:اسابوس،آج،لب:اسابوش.
12) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
13) .آج،لب+را.
14) .همۀ نسخه بدلها:با جايگاه.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:احداث ايشان.
افتاد به سبب احداث و جنايات كه مى كردند،آن بود كه پادشاهى نام او صديقه (1)هم از ايشان پادشاه شد و در روزگار او خداى تعالى شعيا بن امضيا را به پيغامبرى بفرستاد و او از پيش زكريّا و يحيى و عيسى آمد،و او آن بود كه بنى اسرايل را بشارت داد به عيسى-عليه السّلام-و به محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
ابشرى اورى شلم (2)الآن يأتيك راكب الحمار و من بعده صاحب البعير ،گفت:بشارت و مژده باد تو را اى پادشاه كه مردى بيايد كه بر خر نشيند و از پس او مردى كه صاحب شتر (3)باشد.
مدّتى اين مرد پادشاهى كرد در بنى اسرايل و مقام او در بيت المقدس بود،چون مدّت (4)او به سر آمد و او را وفات (5)نزديك رسيد و شعيا پيغامبر با او (6)بود،خداى تعالى سنخاريب (7)را،ملك بابل را،بر ايشان مسلّط كرد بيامد با سيصد (8)هزار سوار گرد بيت المقدس بگرفتند و صديقۀ ملك را بيمارى (9)رسيده بود و قرحه اى به پايش (10)برآمده بود،چون خبر سنخاريب (11)بشنيد دلتنگ شد.شعيا پيغامبر به نزديك او آمد و گفت:يا ملك بنى اسرايل چه تدبير مى دارى در كارى سنخاريب (12)؟گفت:من بيمارم چنان كه (13)تو مى بينى و لكن خداى بر تو هيچ وحى كرد در باب سنخاريب (14)؟ گفت:نه.
ايشان در اين بودند خداى تعالى وحى كرد به شعيا پيغامبر كه پادشاه را بگو كه وصيّت بكن و خليفه اى فرودار (15)بر قوم.شعيا گفت (16):خداى وحى كرد به من تا (17)تو را بگويم كه وصيّت بكن و خليفتى فرودار (18)از اهل البيت خود كسى را كه اهليّت اين دارد (19).چون پادشاه اين بشنيد از شعيا،روى به قبله آورد و بگريست و دعا و
1) .ضبط اساس قدرى ناروشن است و«صدنغنه»خوانده مى شود،به قياس استعمال آن در سطرهاى بعد،و ضبط همۀ نسخه بدلها در تمام موارد بدين صورت آورده شد،در هر حال امكان تحريف در اين كلمه مى رود.
2) .آط،آب،آز:اوزى شلم،قم،مل:ندارد.
3) .قم:اشتر.
4) .قم+پادشاهى.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:وفات او.
6) .قم:پيغامبر او.
7) .آط،آب،مل،آز:سنجاريب،آج،لب:سخاريب.
8) .همۀ نسخه بدلها:ششصد.
9) .قم:بيماريى.
10) .قم:از پايش قرحه،آط:به ياليش،آج،لب:به بالش.
11) .آط،آب،مل،آز:سنجاريب،آج،لب:سخاريب.
12) .آط،آب،مل،آز:سنجاريب،آج،لب:سخاريب.
13) .همۀ نسخه بدلها:چنين كه.
14) .آط،آب،مل،آز:سنجاريب،آج،لب:سخاريب.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:فرادار.
16) .قم،آط،آب،مل+يا ملك،آج،لب+اى ملك.
17) .همۀ نسخه بدلها:كه.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:فرادار.
19) .بجز مل،ديگر نسخه بدلها اين جملۀ اخير را ندارد.
تضرّع كرد و به دلى (1)مخلص و نيّتى صادق خداى را بخواند،و گفت:اللّهمّ ربّ الأرباب و اله الآلهة قدّوس المقدّسين (2)يا رحمان يا رحيم يا رءوف الّذى لا تأخذه سنة و لا نوم اذكرك (3)بفعلى و عملى و حسن قضائى على بنى اسرايل و كان ذلك كلّه منك و انت اعلم به منّى سرّى و علانيتى.خداى تعالى دعاى او بشنيد و صدق نيّت او شناخت[119-ر]وحى كرد به شعيا كه پادشاه را بگو كه صدق نيّت تو بشناختم (4)و بدانستم،دعاى تو اجابت كردم و (5)اجل تو تأخير كردم (6)پانزده سال،و او را و لشكر او را (7)از سنخاريب (8)برهانيدم.شعيا بيامد و پادشاه را خبر داد (9)،او در حال تندرست شد و درد از او (10)برفت و او در شكر خداى بيفزود و در تضرّع،و پيغامبر را گفت:از خداى در خواه تا بازنمايد ما را به وحى تا ما با اين (11)پادشاه ظالم سنخاريب (12)كه به ما آمده است چه كنيم.او درخواست.خداى تعالى وحى كرد كه من شرّ او كفايت كنم (13)شما را و فردا كه شما برخيزى همه لشكر او مرده باشند مگر سنخاريب (14)با پنج كس كه زنده باشند (15).
چون بر دگر روز بود منادى ندا كرد كه:يا ملك بنى اسرايل!خداى تعالى تو را شرّ دشمن كفايت كرد و ايشان را هلاك كرد.پادشاه از شهر بيرون آمد لشكرگاه بر جاى بود و هيچ آدمى زنده نبود آنجا.بفرمود تا سنخاريب (16)را طلب كردند.او را نيافتند در ميان مردگان كس فرستاد در طلب (17)او تا او را بگرفتند با آن پنج كس كه مانده بودند،و از آن پنج كس يكى بخت نصّر بود،و ايشان را بند بر نهادند و پيش او آوردند.او چون ايشان را بديد به روى در آمد (18)پيش خداى سجدۀ (19)شكر آن نعمت را و از بامداد تا نماز ديگر در آن سجده بود.
آنگه سر برداشت و[سنخاريب را گفت:چون ديدى نعمت خداى بر ما و
1) .آط،آب،آز،آج،لب:و به دل.
2) .قم،آط،آب،مل،آز:المتقدّسين،لب:المقدّس.
3) .قم،آط،آب،مل،آج،لب:اذكرنى.
4) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
5) .قم+در.
6) .آج،لب+تا.
7) .قم:تو را و لشكر تو را.
8) .آط،آب،مل،آز:سنجاريب،آج،لب:سخاريب.
9) .لب،آج،خبر كرد.
10) .قم:درد او.
11) .قم:از اين،آط،آب،آز،آج،لب:به اين.
12) .آط،آب،مل،آز:سنجاريب،آج،لب:سخاريب.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:كردم.
14) .آط،آب،مل،آز:سنجاريب،آج،لب:سخاريب.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:كه او زنده ماند.
16) .آط،آب،مل،آز:سنجاريب،آج،لب:سخاريب.
17) .همۀ نسخه بدلها:به طلب.
18) .قم،مل:به روى در افتاد،ديگر نسخه بدلها:به روى افتاد.
19) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد.
نصرت او ما را و دمار و هلاك كه چون از شما برآورد (1)،و ما و شما از آن غافل؟] (2)سنخاريب او را گفت:من شنيده بودم كه نعمت خداى شما بر شما عظيم است و نصرت و رحمت او شما را پياپى است.پيش (3)آن كه اين جا (4)آمدم و نصيحت كنندگان مرا گفتند كه مرو آنجا كه تو با خداى بنى اسرايل بر نيايى (5).من نصيحت نشنيدم و (6)نپذيرفتم و شقاوت مرا دامن گرفت و قلّت (7)عقل كار بستم لا جرم در بلا افتادم.صديقه خداى را شكر زيادت كرد (8).آنگه اميرى (9)فرمود كه:اين اسيران را با پادشاهانشان (10)هم چونين (11)با بند (12)در اين شهرها بگردان و بر ايشان ندا كن كه اين جزاى آن كس است كه بر خداى بيرون آيد (13)و دليرى كند.ايشان را ببردند و هفتاد روز در شهرها بگردانيدند و هر روز هريكى را دو نان جوين (14)بيش ندادند.
سنخاريب كس فرستاد به پادشاه بنى اسرايل و گفت ما را كشتن از اين آسان ترست بفرما تا ما را بكشند كه ما را زندگانى چونين به كار نيست (15).او بفرمود تا ايشان را با زندان بردند بر آنكه بكشتند.خداى تعالى وحى كرد به پيغامبر كه بفرماى پادشاه را تا سنخاريب را با اين پنج كس رها كند تا به بابل روند و خبر دهند مردمان را به (16)آنچه خداى كرد با ايشان.ملك ايشان را رها كرد و گفت:بروى و مردمان را خبر دهى از آنچه خداى با شما كرد و با ما كرد (17).برفتند و با بابل شدند و سنخاريب قوم خود را جمع كرد و آن قصّۀ (18)ايشان بگفت.دانايان قوم گفتند:ما تو را گفتيم كه (19):
مرو كه كسى (20)با خداى بنى اسرايل بر (21)نيايد.اين در مرّت اوّل بود و سنخاريب از
1) .آط،آب،آز،آج،لب:دمار و هلاك برآوردن.
2) .اساس افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
3) .همۀ نسخه بدلها+از.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:آنجا.
5) .مل:نه ايستى،ديگر نسخه بدلها:نه بسى.
6) .قم+پند.
7) .آج،لب:قلب.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:كرد زيادت.
9) .همۀ نسخه بدلها+را.
10) .آط،آب،آز:پادشاهان،قم،مل،آج،لب:پادشاه ايشان.
11) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:در بند،مل:پابند.
13) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
14) .آط:جويين.
15) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:چنين نمى آيد.
16) .همۀ نسخه بدلها:از.
17) .همۀ نسخه بدلها+ايشان.
18) .قم،مل+با،آط،آب،آز،آج،لب+به.
19) .آج،لب:ندارد.
20) .همۀ نسخه بدلها:كس.
21) .قم:بس.
پس آن هفت سال بماند آنگاه بمرد و پسرزاده اش را بخت نصّر را خليفه كرد بر قوم،و بخت نصّر نيز در ملك او در بابل هفده (1)سال مقام كرد.آنگه خداى تعالى صديقه را كه ملك بنى اسرايل بود وفات داد و بنى اسرايل در هرج و مرج افتادند و براى ملك قتال كردند و يكديگر را بكشتند (2)و خونهاى ناحق (3)بسيار ريخته شد و شعيا ايشان را وعظ مى كرد و پند مى داد،از او قبول نكردند و خداى تعالى وحى كرد به شعيا كه برخيز (4)و اين وحى من به بنى اسرائيل رسان (5)و از قبل من اين پيغام (6)به ايشان (7)گذار (8).او برخاست و گفت:
يا سماء استمعى و يا ارض انصتى فانّ اللّه يريد ان يقصّ شأن بنى اسرائيل. گفت:اى آسمان بشنو و اى زمين گوش دار (9)كه خداى تعالى مى خواهد تا قصّۀ بنى اسرايل گويد.آنگه گفت:بدانى (10)كه خداى تعالى بنى اسرايل را به نعمت بپرورد (11)و براى خود برگزيد و به كرامت بداشت (12)[119-پ]و بر بندگان تفضّل كرد (13)و ايشان چون گوسپند (14)ضايع بودند كه شبان ندارد (15).رمندگان (16)را بازآورد و گم شدگان را جمع كرد و شكستگان را بازبست و بيماران را دوا كرد و لاغران را فربه كرد و فربهان را نگاه داشت.چون اين همه نعمت بكرد با ايشان،ايشان را بطر گرفت و با يكديگر به سرو زدن در آمدند و يكديگر را بكشتند تا از ايشان استخوانى درست نماند كه شكسته اى پناه با او دهد.واى (17)بر اين امّت گناهكار كه نمى دانند كه آفت ايشان از كجاست،و شتر داند كه گياه زار او كجاست تا (18)آنجا مى شود (19)و چهار پاى داند كه آخر علف او كجاست،روى آن
1) .آط،آج،لب:هوده،آب،آز:هژده.
2) .قم:كشتن گرفتند.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.
4) .قم:خيز.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:برسان.
6) .آج،لب:ندارد.
7) .آج،لب:بر ايشان.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بگذار.
9) .قم:وادار.
10) .آب،آز،آج،لب:بدانيد.
11) .آب:پرورد.
12) .قم،مل:تخصيص كرد،آط،آب،آز،آج،لب:برگزيد.
13) .همۀ نسخه بدلها:تفضيل داد.
14) .آط،آب،آز:گوسپندان،آج،لب:گوسفندان،مل:گوسفند.
15) .آط،آب:نداشتند،آج،لب:ندانستند.
16) .آط،آب،مل،آز،آج،لب:رميدگان.
17) .قم:اين.
18) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:با.
19) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:شود،مل:تا كجاست.
جا نهد (1)و گاو داند كه معلف او كجاست،قصد آنجا (2)كند و اين قوم از اين (3)بهائم بازپس تراند كه نمى دانند كه خير شان (4)از كجا مى آيد و ايشان خداوندان عقل و خرد و بصايراند خر و گاو نه اند،من براى ايشان مثلى خواهم زدن بايد تا گوش و هوش دارند.بگو ايشان را چه گويى در زمينى كه مدّتى دراز خراب و موات (5)باشد در او عمران نبود و آن را خداوندى بود (6)قوى (7)حكيم،روى به آن زمين كند به عمارت و نخواهد تا زمينش بيران باشد (8)ديوارى محكم گرد آن براند و در آنجا كوشكى بنا كند و كاريزى آب (9)بيارد و در آن زمين درختان نشاند (10)از انواع غرس از خرما و نار و زيتون و انگور و انواع ميوه و اين عمارت به نفس خود تولاّ كند بر وجه مبالغت و برآن نگاهبانان برگمارد،حفيظ،امين قوى،و منتظر مى باشد ميوۀ (11)آن را.چون وقت آن آيد (12)كه درختان به برآيند درختان به جاى ميوه خرّوب (13)برآرند (14)،گويند:بد زمين (15)است اين!سزاى آن است كه ديوارش بيران (16)كنند و كوشكش پست كنند و جويش بانبارند و غرسش (17)بسوزند تا باز همچنان شود كه بود،موات خراب كه در او عمران نباشد.
آنگه گفت:خداى مى گويد اين ديوار بست ذمّت (18)من است و اين كوشك شريعت من است و اين جوى كتاب من است و اين قيّم پيغامبر من است و درخت نشانده (19)ايشانند و بر درختان كه خرّوب آمد (20)اعمال (21)خبيث ايشان است و من در اين باب بر ايشان آن حكم كنم كه ايشان بر خود كنند،و اين مثلى است كه خداى تعالى براى ايشان بزد.تقرّب مى كنند (22)به گاو و گوسپند كشتن و گوشت و خون آن به من
1) .آط،آب،آز،آج،لب:قصد آن جايگاه كند.
2) .آب،آز،آج،لب:جايگاه.
3) .آز،آج،لب:ندارد.
4) .همۀ نسخه بدلها:خير ايشان.
5) .مل:بيات،آج،لب:ممات.
6) .اساس:نبود،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد.
7) .قم+و.
8) .قم،آط،آب،آج،لب:ويران شود،آز:بيرون شود.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.
10) .قم:درخت بنشاند.
11) .قم:ندارد.
12) .آج،لب:درآيد.
13) .آب:حرود،مل:حرق،آز:محروب.
14) .قم:برآيد،ديگر نسخه بدلها:به برآيد.
15) .قم،آط،آب،آز:زمينى.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:ويران.
17) .آج:عرشش.
18) .آج،لب:امّت.
19) .قم،آط،آب،مل،آز:نشاننده.
20) .مل:بر آمد.
21) .آج،لب:افعال.
22) .قم،آط،آب،مل،آز+به من.
نرسد و من گوشت آن نخورم.و تقرّب به من آن باشد كه پرهيزكار باشند و دست كشيده دارند از خون ناحق ريختن كه دستهاى ايشان از آن آلوده است و جامه هاى ايشان از آن رنگين.مسجدها مى نگارند و پاكيزه مى كنند و دلهاى ايشان پليد است،و تنهاى ايشان مدنّس است،مرا چه حاجت است به مسجد نگاشتن و آن جاى نشست من نيست!و بناهاى آن رفيع كردن و مرا در آنجا آمد و شد (1)نيست.من فرمودم تا مسجدها رفيع كنند به ذكر من و تسبيح من و عبادت و نماز براى من.مى گويند اگر خداى قادر بودى بر آنكه دلهاى ما را الفت دهد بدادى،و اگر توانستى تا دلهاى ما را علام كردى بكردى.
اى شعيا!دو چوب بگير خشك (2)و آن را به مجمع ايشان بر و آن چوبها برابر ايشان بدار.بگو كه:اى چوبها،خداى شما را مى فرمايد تا يكى شوى.همچنان كرد.
آن دو چوب يك چوب گشتند (3).خداى تعالى گفت:بگو ايشان را كه من قادرم بر آنكه دو چوب خشك را كه عقل ندارند (4)الفت دهم قادر نباشم بر آنكه ميان شما الفت دهم؟و چگونه نتوانم تا دلهاى شما را اعلام كنم (5)و دلهاى شما من نگاشته ام و (6)آفريده.مى گويند ما روزه مى داريم،روزۀ ما پذرفته (7)نمى شود و نماز مى كنيم و نماز ما مقبول نمى شود،و صدقه مى دهيم صدقۀ ما نماز و زكا (8)نمى پذيرد (9).دعا مى كنيم بمانند نالۀ مرغان و مى گوييم (10)به آواز،به آواز بهايم و از (11)ما مسموع نيست و دعاى ما اجابت نمى كنند (12)بترس (13)از اينان تا چه منع است از اجابت دعاى ايشان؟ نه من اسمع السّامعين ام و ابصر النّاظرين و اقرب المجيبين و ارحم الرّاحمين (14)،! [120-ر]براى آن است كه خزانۀ (15)من كم شده است تا دستهاى من از خير بسته
1) .آط،آب،آز،آج،لب:آمد شد.
2) .همۀ نسخه بدلها:دو چوب خشك بگير.
3) .آط،آب،آز،آج:گشت.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد،همۀ نسخه بدلها+ميان ايشان.
5) .مل:آگاه كنم.
6) .آب،آز+من،آج،لب+من تو را.
7) .همۀ نسخه بدلها:پذيرفته.
8) .قم:زكا و نما،آط،آب،آز،آج،لب:زكات.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز مل+و.
10) .قم،آب،مل،آز:مى گرييم.
11) .قم،آب،مل،آز:آواز ما،آط:آوازمان.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كند،مل:اجابت نيست.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بپرس.
14) .آب،آز+اين نه.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:خزينه.
شده است،دستهاى رحمت و روزى من به خير گشاده است (1)،تا چنان كه خواهم مى بخشم و مى بخشايم!نه كليدهاى خزاين به نزديك من است!جز از من كس نداند گشادن يا براى آن است كه رحمت من تنگ (2)است!لا بل رحمت من فراخ است بر همه چيزها و از (3)رحمت من همه رحمت كنندگان بر يكديگر رحمت كنند،يا بخلى مرا دريافته است!نه من اكرم الاكرمين ام!و نفّاح (4)به خيراتم،اگر اينان براى خود نظر كنند و بر خود رحمت كنند،دلهايشان (5)منوّر شود به رحمت،و لكن ايشان دين به دنيا بفروخته اند و به دنبال هواى نفس مى روند (6)و نمى دانند كه دشمن تر دشمن (7)ايشان را نفس ايشان است،من روزۀ ايشان چگونه پذيرم و آن به دروغ و ريبت منسوب (8)است و روزه گشادن ايشان بر طعام (9)حرام است و نماز ايشان چگونه مقبول (10)كنم و دلهاى ايشان مايل است به دشمنان و محاربان با من،و صدقات ايشان چگونه مقبول كنم و زاكى شود و ايشان (11)مال ديگران به صدقه مى دهند،نه مال خود.
مزد و ثواب كه (12)باشد خداوندان (13)مال را باشد كه از ايشان غصب كردند (14)،يا دعاى ايشان چگونه اجابت كنم،و آن قولى است به (15)زبان،بى يقين (16)،دل با آن مصاحب (17)نيست.من دعاى آن كس اجابت كنم كه از صدق دل او دعا كند مرا،و آواز ضعفا و مساكين بر درگاه من مسموع باشد.و علامت رضاى من رضاى درويشان باشد.اگر اينان بر درويشان رحمت كنند و ضعيفان را به خود نزديك دارند،و انصاف مظلوم بدهند،و مغصوب (18)را نصرت كنند و بر غايبان عدل كنند و حقّ يتيم و بيوه به (19)ايشان دهند (20)و هر حق ورى را با حقّ خود رسانند،من نور چشم ايشان باشم
1) .همۀ نسخه بدلها:نه دستهاى من به روزى و رحمت گشاده است.
2) .آط،آب،آز،آج،لب+شده.
3) .آط،آب،آز+سبب.
4) .قم:فتّاح.
5) .قم،آط،آب،آج،لب:دلهاشان.
6) .همۀ نسخه بدلها:مى شوند.
7) .آط،آب،آز:دشمنى.
8) .مل:ريبت و غيبت منسوب.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:به طعام.
10) .قم،مل:منور،آط،آب،آز،آج،لب:قبول.
11) .مل:كه ايشان.
12) .آط،آب،آز،آج،لب+را.
13) .قم،آط،آب،آز+آن.
14) .قم:كرده اند.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:بر.
16) .همۀ نسخه بدلها:كه يقين.
17) .مل:موافق.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:مظلوم.
19) .مل:با.
20) .آط،آب،آز،آج،لب:رسانند.
و سمع گوش ايشان باشم و عقل دلهاى ايشان باشم و قوّت دست و پاى ايشان باشم و دلها و عقلهاى ايشان بر جاى دارم.
چون كلام من نشنوند (1)و رسالات (2)من به ايشان مى رسد،مى گويند:اقاويلى منقول است و احاديثى متوازن (3)است و تأليف سحره و كهنه است.و مى گويند:اگر ما خواهيم چنين بگوييم در (4)علم غيب از وحى شياطين مطّلع شويم.آنگه مى خواهند تا از من پوشيده دارند و من بر اسرار و ضماير ايشان مطّلعم و پنهان (5)و آشكاراى ايشان دانم.من حكم كرده ام آن روز كه آسمان و زمين آفريدم،حكمى كه بر خود واجب كردم و در پيش آن اجلى مؤجّل نهادم،اگر دعوى علم غيب مى كنند بگو تا بگويند كه آن كى خواهد بودن (6)،و چگونه خواهد بودن (7)؟و انصار و اعوان او كى (8)خواهند بودن (9)؟چه در قضاى من رفته است آن روز كه آسمان و زمين آفريدم كه نبوّت در مزدوران كنم و مملكت در شبانان (10)،و عزّت در ذليلان و قوّت در ضعيفان و توانگرى (11)در درويشان و بسيارى در اندكان،و شهرها در بيابان،و علم در جاهلان،و حكم در امّيان (12)،و من از اين جمله پيغامبرى خواهم فرستادن امّى از ميان جماعتى جاهلان گم شده در امّيان (13)ايشان،مردى كه درشت نباشد و بدخو (14)نباشد و بلندآواز نباشد در بازارها به خصومت بر زبان او فحش نرود و جامع باشد خصال خير را و به خوى كريمان باشد،سكينه لباس او باشد (15)و برّ شعار او،و تقوى ضمير او باشد،و حكمت معقول او باشد،و صدق و وفا طبيعت او باشد،و عفو و معروف خلق او باشد،و عدل سيرت او باشد،و هدى پيشرو او باشد،و اسلام ملّت او باشد،و احمد نام او باشد.به او راه نمايم گم شدگان را و بياموزم به او جاهلان را،و به او رفيع گردانم بى نامان را،و به او معروف گردانم مجهولان را،و به او بسيار كنم اندكان را و عزيز كنم ذليلان
1) .قم:مى نشنوند،آط،آب،آز،آج،لب:من مى شنوند،مل:من شنوند.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:رسالت.
3) .مل:متواتر.
4) .همۀ نسخه بدلها:و بر.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:نهان.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
8) .همۀ نسخه بدلها:كه.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
10) .آط،آب،آز،آج،لب+كنم.
11) .آط:تونگرى.
12) .مل:امّتان،آز:امينان.
13) .همۀ نسخه بدلها:در ميان.
14) .همۀ نسخه بدلها:بدخوى.
15) .آط،آج،لب:بود.
را،و جمع كنم پراگندگان را و جمع كنم (1)دلهاى مختلف را و هواهاى پراگنده را و امّتان متفرّق (2)را،و امّت او را بهترين امّتان كنم كه امربه معروف كنند و نهى منكر كنند از سر ايمان و توحيد و اخلاص،نماز براى من كنند[120-پ]،در عبادت (3)من گاهى در قيام باشند و گاه در قعود و گاه در ركوع و گاه در سجود،و در ره من جهاد كنند صف زده،براى رضاى من هجرت كنند و نشيمن خود رها كنند،در رفتن و نشستن و خفتن و (4)گشتن و مقام كردن خود مشغول باشند به تسبيح و تهليل و تحميد و تكبير و توحيد من،طهارت (5)نماز نكو كنند و براى پاكيزگى جامه از ساق بردارند، قربان به خونهاى خود كنند،كتابهاى ايشان دلها باشد (6)،به شب عابدان باشند،به روز (7)شيران،و اين فضل من است به آن كس دهم (8)كه من خواهم.
چون شعيا (9)از اين خطبه بپرداخت و اين كلام به آخر آورد،بنى اسرايل (10)آهنگ او كردند تا او را بكشند،از ايشان بگريخت.خداى تعالى درختى بر (11)او بشكافت تا او در آنجا گريخت و درخت فراهم آمد.شيطان بيامد و گوشۀ جامۀ او از درخت بيرون كشيد،تا ايشان بديدند (12)تدبيرى ندانستند در بيرون آوردن او ازآنجا (13)جز آن كه ارّه بياوردند و او را در آن درخت بريدند.خداى تعالى از پس او بر (14)بنى اسرايل (15)خليفتى فروداشت (16)نام او ناشية بن اموص (17)و در عهد او خضر را به پيغامبرى بفرستاد و نام او ارميا بن (18)حليقا (19)بود و از (20)سبط هارون بن عمران بود و او را براى آن خضر خواندند كه او بر پرستينى سپيد نشست،چون برخاست سبز بود (21).و گفتند:براى آن
1) .در اساس لفظ«كنم»تكرار شده است،قم+به او.
2) .مل:مفترق.
3) .مقم:عبادتگاه.
4) .آط:خواستن و،آج:و خاستن.
5) .آج،لب:و طهارت.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دلهاى ايشان بود،قم:دلها بود.
7) .همۀ نسخه بدلها:و به روز.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:خواهم.
9) .قم+عليه السّلام.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بنى اسرائيل.
11) .همۀ نسخه بدلها:براى.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:بدانستند.
13) .مل:آن درخت.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:در.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بنى اسرائيل.
16) .آط،آب،مل،آج،لب:فراداشت.
17) .قم،آب،آز:امرص.
18) .آط،مل،آز،آج،لب:ارميان بن.
19) .قم:خلقيا،آط،آب،آج،لب:حلفيا،آز:حلينا.
20) .آط،آج،لب:و او از.
21) .مل:شد.
خضر خواندند او را كه هركجا بنشستى زمين به گياه سبز شدى.خضر در ميان ايشان برخاست به دعوت و وعظ و تبليغ رسالت و تجديد عهود و احكام تورات.و در عهد او بخت نصّر بيرون آمد و چندانى از ايشان بكشت تا آسيا بر خون بگردانيد-و قصّۀ او در سورة البقره برفته است.اين نبوت دوم بود كه بنى اسرايل (1)در زمين فساد كردند و علوّ و تكبّر.چون حجال چنين بود،«ارميا»بگريخت و در بيابان شد،جايى كه جز وحوش نبودند (2)و بخت نصّر (3)بيامد و ولايت شام بستد و بنى اسرايل را بكشت و بيت المقدّس خراب كرد،و وقت آن كه بر خواست (4)گشتن،لشكر را بفرمود تا هريكى سپرى (5)كه داشت پر از خاك بياورد و در بيت المقدس انداخت تا اثر آن ناپديد شد و كوهى (6)خاك پديد آمد آنجا،آنگه برگشت با غنيمتى بسيار و بزرگان (7)بنى اسرايل (8)آنگه از آن اسيران و بردگان هفتاد هزار كودك را برگزيد.چون وقت قسمت غنيمت بود،ملوك و امراى لشكر او گفتند (9)كه:نصيب ما از غنيمت تو را، اين كودكان بنى اسرايل را بر ما قسمت كن.همچنان كرد،هريكى را از ايشان چهار كودك برسيد،و از جملۀ كودكان يكى دانيال بود و خانيا (10)و عزاريا (11)و ميشابيل (12)، و هفت هزار از اهل بيت (13)داود پيغامبر بودند (14)،و يازده هزار از سبط يوسف بن يعقوب و برادرش بنيامين (15)،و سه هزار از سبط اراسمر بن (16)يعقوب،و چهار هزار (17)از سبط بالون (18)بن يعقوب و نفتالى (19)بن يعقوب و چهار هزار (20)از سبط يهودا (21)بن يعقوب.و چهار هزار (22)از سبط روبيل (23)و لاوى پسران يعقوب و بخت نصّر جملۀ بنى اسرايل را
1) .همۀ نسخه بدلها به جز قم:بنى اسرائيل.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:نبود.
3) .اساس،قم،آط،آز:بخت نصّر.
4) .آج،برخاست.
5) .مل:شترى.
6) .آب:كوى.
7) .آط،مل،آج،لب:بردگان،آب،آز:بردن كار.
8) .قم+اسير گفت.
9) .قم،مل+بخت نصّر را.
10) .قم،آب،مل،آز:حنانيا،آط:جنانيا.
11) .قم:عزازيا،مل،آج،لب:عراريا.
12) .آط،آج،لب:ميشابل،مل:هشايل.
13) .آط،آج،لب:ندارد.
14) .قم:بود.
15) .قم،آز،آج،لب:ابن يامين.
16) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:اشربن.
17) .قم:يازده هزار،آط،آب،مل،آج،لب:چهارده هزار.
18) .قم،آب،ريالون،آز:دبالون.
19) .اساس:بدون نقطه،آب:تقتالى،آز:تقتال،مل:بعنالو.
20) .قم،آط،آب،آج،لب:چهارده هزار.
21) .آط،آج،لب:يهودا.
22) .آج،لب:چهارده هزار.
23) .اساس:و بيل،با توجّه به قم تصحيح شد.
به سه گروه بنهاد (1)،گروهى را بكشت (2)و گروهى را اسير و برده كرد (3)و با خود به بابل برد،و گروهى را به شام رها كرد.بهرى گفتند:اين واقعۀ دوم بود.بعضى گفتند:اين (4)واقعۀ اوّل بود،كه خداى تعالى گفت: فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا ،چون نوبۀ وعدۀ (5)اوّل آمد (6)،از آن دو گروه (7)و اولى تأنيث اوّل باشد (8)و فعلى (9)مقصور در -تأنيث افعل تفضيل قياسى مطرّد است كالاكبر و الكبرى و الاصغر و الصّغرى.
بَعَثْنٰا عَلَيْكُمْ عِبٰاداً لَنٰا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ ،اى ذوى قوّة (10)منيعة و شجاعة شديدة (11)و الباس و البوس الشدّة،يعنى بخت نصّر و اصحاب او.و ابتداى كار بخت نصّر آن بود (12)كه:ابن جريج روايت كرد از يعلى بن مسلم از سعيد جبير،كه، او گفت مردى از بنى اسرايل اين قصّه مى خواند در تورات كه خداى تعالى حكايت آن در قرآن (13)بازگفت:فى قوله: فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا -الآية.بگريست و دفتر در (14)هم زد و گفت بار خدايا (15)اين مرد را كه هلاك بنى اسرايل بر (16)دست او خواهد بودن (17)با من نماى.[120-ر]او (18)در خواب ديد مردى را كه او را گفت (19):اين مرد را كه تو مى خواهى تا (20)ببنى او را (21)درويشى ضعيف (22)است به بال.او را بخت نصّر خوانند (23)،و اين اسرائيلى (24)مردى توانگر بود،برخاست (25)و مالى برگرفت و غلامانى كه داشت،و ساز (26)سفر كرد.مردم او را گفتند:كجا مى روى؟گفت:به تجارت،
1) .آط،آب،آز،آج،لب:نهاد.
2) .آز:بكشتند.
3) .مل:اسير كرد و برده.
4) .آج،لب:ندارد.
5) .همۀ نسخه بدلها:وعدۀ نوبت.
6) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:بود.
7) .قم:،كرت،آز:گره.
8) .قم:است.
9) .آط،آج،لب:فعل،مل:اين جمله را تا اول آيه ندارد.
10) .همۀ نسخه بدلها:ذى قوة.
11) .آج،لب:سديده.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:«آن بود»ندارد.
13) .آط،آب،آز،آج،لب+حكايت آن.
14) .قم:بر.
15) .آط،آج،لب:ندارد.
16) .آج،لب:در.
17) .قم،آط،آج،لب:بود.
18) .آط،آج،لب:ندارد.
19) .آج،لب:مى گفت.
20) .آج،لب:ندارد.
21) .كذا در اساس.قم،مل:او،ديگر نسخه ها:ندارد.
22) .آط،آب،آز:ضعيفى.
23) .همۀ نسخه بدلها:گويند.
24) .آز:اسرائيل.
25) .آب،آز،لب:برخواست.
26) .آط،آب،آز،آج،لب:قصد.
و آمد تا به بال و سراى (1)به مزد گرفت و كس فرستاد و درويشان آن شهر را مى خواند و با ايشان برّ و اكرام مى كرد تا درويشان سر به او (2)نهادند،او پرسيد كه در اين شهر هيچ درويش (3)ماند كه اين جا نيامد و از من چيزى نستد (4)؟گفتند:
كس (5)نماند مگر (6)يك درويش كه (7)به فلان محلّه باشد،او را بخت نصّر گويند، بيمار است،به آن سبب (8)بر تو نتوانست آمدن (9).غلامان را گفت:خيزيد تا آنجا رويم،برخاستند و آن جار فتند و او را بديد و بپرسيد و گفت:نام تو چيست؟گفت:
بخت نصّر.غلامان را گفت:اين را برگيرى و با خانۀ ما برى تا اين را تعهّد كنيم كه بس اسير و درمانده است.او را برگرفتند و با خانه (10)بردند و تعهّد كردند تا نيك شد.
او را جامه (11)كرد و برگ داد (12)،چون خواست تا ازآنجا بيايد (13)،او را گفت:من بخواهم رفتن،هيچ كارى و حاجتى هست تو را؟بخت نصّر بگريست،مرد گفت:
چرا مى گريى؟گفت:از مفارقت تو و ازآن كه تو اين همه نعمت (14)كردى بجاى من، و مرا دسترس (15)نيست كه (16)تو را مكافاتى كنم (17).اسرائيلى گفت:بلى!در دست تو چيزى هست با من عهد كن كه (18)تو پادشاه شوى سخن من بشنوى و جانب من مراعات كنى.او گفت:اى مرد بر من استهزا مى كنى ازآن كه من درويشم؟گفت:
استهزا نمى كنم،حقيقت مى گويم.چندان كه مى گفت او بيش از آن نمى گفت كه استهزا مى كنى بر من و عهد نكرد با او.مرد بگريست و گفت:همانا خداى را در اين چيزى هست كه من اين همه رنج بردم و مقصود من حاصل نشد و اين حديث بر كتاب خود نبشت (19).
1) .آج:سرايى.
2) .مل:سر و پا.
3) .قم:كس.
4) .آط:نستند.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:كسى.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:الّا.
7) .همۀ نسخه بدلها+او.
8) .مل:امّا از سستى.
9) .قم:آمد.
10) .آط،آب،آز+خود.
11) .آب:جامه اى.
12) .آج،لب:جامه داد و برگ كرد.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:يا ز جاى رود.
14) .قم،آط،آب،آز،آج،لب+كه.
15) .مل:دسترسى.
16) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:تا.
17) .مل:باز كنم،لب:كنى.
18) .آط،آب،آز،آج،لب+چون.
19) آط،آب،آز،آج،لب:نوشت.
چون روزگار به اين (1)برآمد.صيحون (2)پادشاه پارس بود و در بابل بود.گفت:
تدبير آن بايد ساخت كه طليعه اى (3)به زمين شام فرستم (4)تا بنگرد تا هيچ فرصتى باشد (5)ما را برآن.گفتند:روا باشد.آنگه يكى را اختيار كرد (6)و صدهزار مرد به او داد.او برفت با برگ و ساز تمام.اين بخت نصّر در مطبخ او بود به طمع آن (7)تا چيزى به او دهند تا بخورد.چون به شام رسيدند ولايتى ديدند آبادان با لشكر بسيار.سوار و پياده،بى حد،دندانش كند شد و دانست كه هيچ نتواند كردن (8).بخت نصّر بيامد و در شام رفت و به مجالس ايشان مى گرديد و ايشان را مى گفت:چه منع مى كند شما را ازآن كه بروى و به زمين بابل روى و آن شهر بستانى و خزانه هاى (9)جهان نهاده است آنجا بردارى،چه آن شهر (10)حصنى ندارد و آنجا بس لشكر (11)نيست.ايشان گفتند:
ما اهل كالزار (12)نه ايم (13)و ما كالزار (14)عادت نكرده ايم (15).بخت نصّر بيامد و صاحب طليعه را اين حديث بگفت تا (16)او بازگشت و صيحون را گفت (17):آن (18)شهرى است بس قوى و لشكرهاى بسيار (19)،و من هيچ مطمح (20)نديدم آنجا.صيحون از سر كار برفت.بخت نصّر در لشكر مى گرديد و همى (21)گفت:به نزديك من خبرى (22)هست از اخبار (23)شام و سرّى از اسرار آن با كس نگويم مگر با ملك.اين مى گفت تا زبان به زبان به ملك رسيد.او را بخواند و گفت:اين (24)چيست كه از تو مى گويند؟گفت:بلى،يا ملك!من در شام رفته ام و احوال ايشان تفحّص كرده و بدانسته و بشناخته،و آن قصّه با او بگفت (25)،امّا (26)فلان كه تو او را فرستادى او بر ظاهر شهر (27)فرود آمد و از احوال
1) .مل:بر اين.
2) .آج،لب:صحون،آب:صخون،آز:صيخون.
3) .لب:طلعه.
4) .قم،آط،مل،آج،لب:فرستيم.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:هست.
6) .مل:كردند.
7) .قم،آط،آب،مل،آب،لب+كه.
8) .قم:كرد.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:كه خزينه هاى.
10) .مل+حصار و.
11) .آب،مل،آز:لشكرى.
12) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
13) .آط:نه ييم.
14) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
15) .آط:نه ييم.
16) .آج،لب:با.
17) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:بگفت.
18) .مل:اين.
19) .آط،آب،آز،آج،لب:لشكر بسيار.
20) .آط،آب،آز،آج،لب:طمع.
21) .همۀ نسخه بدلها:مى.
22) .آب،آز:چيزى.
23) .آط:اخبارى.
24) .آط،آب،از،آج،لب:آن.
25) .آط:بگفته،لب:مى گفت.
26) .همۀ نسخه بدلها:و امّا.
27) .آج،لب:و شوهر.
شهر خبر نداشت و اين تفحّص كه من كردم او نكرد.مدّتى (1)به اين (2)برآمد،يك روز پادشاه گفت:اگر چنان باشد كه لشكرى فرستم بر بغتة،ناگاه تا به شام روند اگر بگشايند و الّا باشد كه اثرى كنند و نكايتى.گفتند:روا باشد.آنگاه گفتند (3)كه (4):اين كار (5)را كه شايد (6)؟ هركس مى گفت:فلان و فلان.ملك گفت:
[121-پ]آن مرد بايد كه مرا آن خبر داد،كه همانا در او كفايتى هست و دهايى (7)به آن نبوت (8)آن كرد كه گفت مرا،او را (9)بخواند و گفت:لشكرى برگير (10)و به شام رو.او بيامد از ميان لشكر چهار هزار مرد خياره را (11)بگزيد و به شام رفت و شام بستد و غارت كرد بر ايشان،و سرايهاى (12)ايشان و نهانيهاى (13)ايشان بيرون (14)آورد،و ذلك قوله: فَجٰاسُوا خِلاٰلَ الدِّيٰارِ .
در مدّت آن كه بخت نصّر به شام بود،صيحون ملك پارس (15)فرمان يافت،لشكر خواستند تا خليفه اى اختيار كنند تا بر (16)جاى او بنشيند.گفتند:توقّف بايد كردن تا اين قوم از شام بازآيند كه ايشان وجوه لشكراند و خيار قوم اند.چون بخت نصّر بازآمد شام بگشاده بود و غنيمت (17)بسيار آورده،به (18)لشكر اندك،گفتند:پادشاهى اين را شايد،او را پادشاه كردند.
سدّى گفت به اسنادش (19)كه:در بنى اسرايل يكى در خواب ديد كه هلاك بنى اسرايل و خراب (20)بيت المقدّس بر دست غلامى يتيم خواهد بودن (21)-بيوه
1) .قم:تا مدتى.
2) .مل:بر اين.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:گفت.
4) .قم،مل،آز+باشد كه.
5) .قم:كارزار.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:بشايد.
7) .آب،آز:رهايى.
8) .قم،آط،آب،مل:آز:تا به نوبت اوّل،آج،لب:با بنوت.
9) .قم،آج،لب:مرا و را،آط،آب،آز:مرا و او را.
10) .آب،آز:برگيرم.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد.
12) .آط،آج:سرهاى،مل،لب:سراهاى.
13) .مل:نهانها.
14) .آط،آب،آز:برون.
15) .قم،آط،آب،آز:فارس.
16) .آط،آب،مل،آز،آج،لب:به.
17) .آج،لب:خبر.
18) .قم:با.
19) .آط،آج،لب:به استادش.
20) .مل:خرابى.
21) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
زاده اى (1)از اهل بابل (2)،او را بخت نصّر گويند،و اين خواب كسى ديده بود كه خوابهاى او راست بودى (3).اين مرد برخاست و به بال آمد و نشان او مى پرسيد تا راه نمودند او را به اين غلام.برفت و به خانۀ مادر او فرود آمد،گفت:پسرت بخت نصّر كجاست؟گفت:برفته است تا هيمه كند (4).ساعتى بود،غلام (5)مى آمد و پشته اى هيزم مى آورد.اين اسرائيلى (6)سه درم به او داد،گفت:برو براى ما طعامى و شرابى بياور (7).او برفت و به درمى نان بخريد و به درمى گوشت و به درمى خمر.آن (8)طعام بخوردند و شراب بازخوردند.روز دوم و سيوم (9)همچنين كرد.چون از طعام و شراب خوردن فارغ شدند،اسرائيلى (10)گفت:من سه روز است كه تو را در سراى تو ميزبانى مى كنم (11)،مرا حقّى واجب شد.گفت:بلى.گفت:مرا بر تو آرزوى (12)هست و آن آن است كه،براى من امانى بنويسى كه اگر وقتى تو پادشاه شوى مرا از تو امان باشد.
گفت:سخريّه (13)مى كنى از من؟گفت:نه،حقيقت مى گويم،گفت:اين چه حديث است؟مرا پادشاهى از كجا باشد؟گفت:تو را از اين هيچ زيان نيست و بسيارى الحاح كرد.مادرش گفت:مراد او بده،اگر تو را پادشاهى باشد (14)هيچ زيان نبود بر تو از آن.او امانى بنوشت براى او،كه او ايمن (15)است از بخت نصّر.مرد گفت:اگر من اين امان خواهم كه بر تو عرضه كنم و نتوانم به تو رسيدن از زحمت لشكر، گفت:اين نوشته (16)بر سر كله اى كن (17)برادر تا من ببينم.آنگه مرد او را جامه داد و عطا داد و برگشت و با بنى اسرايل شد (18).پادشاه بنى اسرايل يحيى زكريّا را (19)مقرّب داشتى و اكرام كردى و با او در كارها مشورت كردى و از او فتوى پرسيدى و از فرمان او در نگذشتى،و اين پادشاه زنى داشت و آن زن را دخترى بود از شوهرى ديگر،و اين زن پير شده بود،پادشاه خواست تا زنى جوان كند،زن گفت:چرا اين دختر مرا
1) .آط،آج،لب:بيوه زادى،آز:پيوۀ زاده.
2) .همۀ نسخه بدلها+كه.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:گرد كند.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:غلامى.
6) .لب:اسرائيل.
7) .همۀ نسخه بدلها:بيار.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:اين.
9) .قم:سه ام،آج،لب:سيم.
10) .لب:اسرائيل.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:كردم.
12) .آب،آج،لب:آرزويى.
13) .قم:سخريّت.
14) .همۀ نسخه بدلها:نباشد.
15) .قم:امن.
16) .قم:نبشته.
17) .همۀ نسخه بدلها+و.
18) .همۀ نسخه بدلها+و.
19) .قم+عليهم السّلام.
به زنى نكنى كه جوانى با جمال (1)است؟گفت:نكنم تا از يحيى زكريّا نپرسم.اگر او رخصت دهد همچنين (2)كنم.از يحيى بپرسيد:يحيى گفت:تو را حلال نباشد بر او نكاح بستن.پادشاه (3)گفت:يحيى مى گويد،تو حلال نباشد.آن زن حقد يحيى در دل گرفت،و گفت:من با او كيدى كنم كه از آن بازگويند !رها كرد تا پادشاه به شراب بنشست،دختر را بياراست به انواع جامه ها و زيورها،و او را گفت:برو و پادشاه را ساقيى (4)كن تا مست شود،چون مست شود،خويشتن بر او عرض (5)كن و در خود طمع افگن او را.چون خواهد كه تعرّض تو كند منع كن و گو (6):حاجت تو روا نكنم تا حاجت من روا نكنى.چون گويد،حاجت تو چيست؟بگو (7):سر يحيى زكريّا خواهم كه پيش من آرند در طشتى.او برفت و پادشاه را شرب داد تا مست شد (8).تعرّض كرد.دختر (9)گفت:ممكن نيست تا حاجت من روا نكنى؟گفت:
حاجت تو چيست؟گفت:سر يحيى زكريّا در اين طشت بفرمايى تا (10)پيش من آرند.
او گفت:ويحك![122-ر]چيزى دگر (11)خواه كه اين ممكن نيست،گفت:مرا حاجت جز اين نيست،چندان بگفت تا پادشاه كس فرستاد تا يحيى را (12)بكشتند و سر او در طشتى پيش او بردند و آن سر به زبانى (13)فصيح مى گفت:لا يحلّ (14)لك لا يحلّ (15)لك:اين تو را حلال نيست و خون او در آن طشت مى جوشيد.بفرمود تا پاره اى خاك برآن ريختند،خون از بالاى خاك برآمد.پاره اى ديگر خاك بر او ريختند،از بالاى آن نيز برآمد (16).چندان كه خاك بيشتر مى ريختند بر او،خون غالب تر (17)مى شد برآن تا چندانى (18)خاك بر او ريختند كه با بارۀ شهر راست شد.اين خبر به صيحون رسيد،لشكرى ساخت تا آنجا فرستد به كالزار (19)پادشاه چون خواست
1) .آط،آب،جوان با جمال.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چنين.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+زن را.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:ساقى گرى.
5) .قم،آط،آب،مل،آج،لب:عرضه.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:او را و بگو.
7) .قم+كه.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز مل+چون مست شد.
9) .قم+را.
10) .مل+ببرند،آن دختر همچنان كرد و حاجت از او بخواست.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:ديگر.
12) .قم+عليه السّلام.
13) .قم:زفانى،آط،آب،مل:زبان.
14) .قم،مل:تحل.
15) .قم،مل:تحل.
16) .قم،آط،آج،لب:به زير آمد.
17) .آط،آب،مل،آج،لب:غالب.
18) .قم:چندان.
19) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
تا بر ايشان اميرى بدارد،بخت نصّر بيامد و گفت:مرا بر اين لشكر امير كن (1)كه آن مرد را كه از آن بار (2)فرستادى مردى ضعيف بود و من در شام رفته ام و احوال شهر و مردمان شناخته (3).او را امير كرد و لشكر (4)به او سپرد و او برفت و به در شهر فرود آمد.
ايشان شهر حصار كردند (5)و بخت نصّر بر در شهر فرود آمد و شهر را حصار مى داد، هيچ ممكن نبود گشادن.مقامش دراز شد و لشكر بى برگ شدند،خواست تا بازگردد پير زنى بيامد (6)از شهر و در لشكرگاه آمد و گفت:مرا پيش امير برى.او را پيش بخت نصّر بردند،گفت:شنيدم كه بازخواهى گشتن اين شهر ناگشاده و مقصودى حاصل ناكرده.گفت:آرى!كه مقامم دراز شد (7)اين جا و لشكر را برگ نماند، گفت:من تو را تدبيرى بياموزم كه اين شهر تو را گشاده شود،به شرط آن كه آن را كشى كه من گويم،و آن را رها كنى كه من گويم.گفت:همچنين كنم.گفت:
تدبير آن است كه فردا لشكر (8)به چهار قسمت كنى و به چهار گوشۀ شهر فرستى (9)،هر قسمتى را به گوشه اى بدارى،بگوى تا دست بر آسمان دارند و گويند (10):بار خدايا به حقّ خون[يحيى] (11)زكريّا كه اين شهر گشاده كنى تا گشاده شود.و روايت ديگر (12)آن است كه گفت:بگوى:
انّا نستفتحك باللّه لدم يحيى بن زكريّا، ما گشادن (13)تو اى شهر براى خون يحيى زكريّا مى خواهيم.گفت:چون اين بگفتند از چهار سوى بارۀ شهر بيفتاد (14)و لشكر در شهر شد.آن زن بيامد و او را به سر خون يحيى زكريّا آورد (15)، گفت:خون بر سر اين خون مى ريز (16)و مردم را بر اين خون مى كش تا ساكن شود.او چندان مردم بر سر آن خون كشت تا هفتاد هزار آدمى را بكشت،ساكن نمى شد تا آنگاه كه آن زن را كه زن پادشاه بود با دست (17)آوردند،خون او برآن خون ريختند تا ساكن شد.آنگه آن عجوز گفت:اكنون دست بدار از اين خون ريختن كه خداى تعالى چون پيغامبرى را بكشند راضى نشود تا كشندگان او را و هرچه (18)در خون او
1) .قم:به امير كن.
2) .قم:كز آن باز.
3) .همۀ نسخه بدلها:بدلها بجز قم:شناخته ام.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:لشكرى.
5) .قم،مل:گرفتند.
6) .آط،آب،آز:از زنى بدر آمد.
7) .قم:دراز گشت.
8) .همۀ نسخه بدلها:لشكرت را.
9) .قم+چون.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:بگويند.
11) .از قم،افزوده شد.
12) .قم:دگر،آط،آب،آز،آج،لب:و به روايتى ديگر.
13) .قم:اين شهر براى.
14) .قم:بيوفتاد.
15) .همۀ نسخه بدلها+و.
16) .آب،آز:مى ريزم.
17) .آج،لب:به دست آوردند.
18) .همۀ نسخه بدلها:هركه.
سعى كرده باشند (1)و رضا داده (2)نكشند (3)او را.ايشان (4)جمله كشته شدند و علامتش آن است كه اين خون ساكن شد و آن مرد كه آن (5)امان نامه داشت بيامد و عرض كرد و او را و اهل البيت او را امان دادند (6).بخت نصّر (7)بيت المقدّس خراب كرد و بفرمود تا جثّتهاى (8)آن كشتگان درو (9)انداختند و او (10)وجوه و معروفان بنى اسرايل را به خود به بابل برد به اسيرى،و دانيال در ميان ايشان بود و رأس الجالوت و قومى از فرزندان پيغامبران چون به زمين بابل رسيد،پادشاه بابل مرده بود،او را به پادشاه كردند،و چون دانيال را بديد و بياموزد و عقل و راى و علم و ديانت او بديد،او را اكرام كرد و مقرّب بكرد تا ممكّن (11)شد.
وهب منبّه (12)گفت:بخت نصّر در آخر عمرش در خواب ديد صنمى سرش از زر و سينه اش از سيم و شكمش از مس و رانهايش از آهن و پايهاش (13)از گل خشك،آنگه سنگى ديد كه از آسمان بيفتاد (14)و بر او آمد و آن را پست كرد،آنگه (15)آن سنگ بزرگ مى شد تا چندان شد كه از مشرق تا مغرب برسيد و درختى ديد كه بيخ آن در زمين بود و سرش در آسمان،و مردى بر سر آن درخت تورى (16)به دست گرفته و مناديى ندا مى كرد كه شاخهاى[122-پ]اين درخت بزن تا مرغان از او بپراگنند (17)و سباع و وحوش از زيرش بشنوند.اين خواب از دانيال بپرسيد.دانيال گفت:تعبير خواب آن است كه اين صنم كه ديدى تويى (18)و فرزندان تو و پادشاهانى كه از پس تو باشند.امّا سرش كه از زر بود تويى (19)كه بهترين ايشانى،و امّا سينه (20)كه از سيم بود،پسر تو باشد كه از تو به او چندانى فرق باشد كه از تا سيم (21)،و امّا شكم او كه از مس بود،
1) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
2) .آب+باشد.
3) .آز،آج،لب:بكشند،آط:بكشتند.
4) .قم،مل:اكنون.
5) .مل:امانت.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:داد.
7) .همۀ نسخه بدلها:و بخت نصّر.
8) .همۀ نسخه بدلها:جيفه هاى.
9) .مل:فرو،آج،لب:در.
10) .مل:از.
11) .آج،لب:تا نزديك او متمكّن.
12) .همۀ نسخه بدلها:وهب بن منيّه.
13) .قم،مل:ساقهاش،آط،آب،آز،آج،لب:ساقها.
14) .قم:بيوفتاد.
15) .مل:آن ساعت.
16) .تور/تبر،آط،آج،لب:تبر،آب،آز:تير.
17) .قم:پر كند.
18) .اساس و قم:توى.
19) .آط،آب،آز،آج،لب:آن تويى.
20) .مل:سينه اش.
21) .مل:به سيم.
پادشاهى است (1)كه از پس او باشد بتر از او،و رانها (2)كه از آهن بود،ديگرى (3)باشد پس از او و فروتر از او،و پايهاش (4)كه از گل كوز گران (5)بود پادشاهى باشد ضعيف و او بازپسين (6)ايشان بود،و امّا آن سنگ كه از آسمان بيامد و بر او آمد و او را بشكست (7)و آنگه بزرگ شد (8)تا همۀ زمين بگرفت،پيغامبرى باشد كه خداى تعالى او را بفرستد در آخر زمان (9)كه ملك و ملّت او از شرق تا غرب (10)برسد،و امّا آن درخت كه ديدى (11)مرغان بر شاخهاى او و سباع در زير او،و آن كه فرمودند كه (12)آن درخت بزن،تعبير (13)او آن است كه:خداى تو را به مسخ (14)با مرغى كند كه كركس باشد،كه پادشاه مرغان است.آنگه خدايت (15)با شيرى كند كه پادشاه سباع است، آنگهت مسخ (16)كند با گاوى كه قوى ترين دوابّ است.هفت سال همچنين در اين باشى و دلت داند آنچه بر تو مى رود،تا بدانى كه ملك آسمان و زمين خداى راست و او قاهر است هر چيز (17)را كه دون اوست،و آنچه ديدى كه اصل درخت بر جاى بماند ملك تو باشد كه بر جاى باشد (18)،بس (19)بر نيامد (20)اين حديث تا گبران (21)حسد بردند بر دانيال و تقريب (22)بخت نصّر او را به خود.بيامدند و گفتند:يا ملك (23)دانيال را چنين مقرّب مى دارى و او (24)خداى را (25)پرستد و ذبيحۀ شما نخورد و دين شما ندارد.او و اصحاب او بخت نصّر كس فرستاد و او را حاضر كرد و گفت:مرا
1) .مل:باشد.
2) .آب،آز:رانهايش.
3) .آز:ديگرى.
4) .آط،آب،آز،آج:پايها،لب:پايهاى.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كوزه گران.
6) .قم:بازپس.
7) .قم،آب،مل،آز،آج،لب:پست كرد،آط:به پست كرد.
8) .آط،آج،لب:مى شد.
9) .آط،آز:آخر الزّمان.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:تا به غرب.
11) .آب:ديديدى.
12) .مل،افزوده:درختان بجنبانند و مرغان را و سباع را از وى دور كنند.
13) .آز:تفسير.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:مسخ.
15) .قم:+مسخ،ديگر نسخه بدلها:به مسخ.
16) .مل:به مسخ،آط،آب،آز،آج،لب:مسخت.
17) .آط،لب،آج:همه چيزى.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:بماند.
19) .آب،آز:بسى.
20) .قم،آط،آب،مل،آز،آج،لب+به.
21) .آط،آب،آز،آج،لب:گبركان.
22) .قم،آب،آز:تقرب،آط،آج،لب:قربت.
23) .همۀ نسخه بدلها+تو.
24) .آب،آز:او را.
25) .مل:خداى مى پرستد.
چنين (1)گفتند كه شما دين من ندارى (2)و معبود مرا نپرستى (3)و ذبيحۀ ما نخورى (4).
دانيال گفت:اجل،آرى (5)،همچنين است.ما خداى آسمان و زمين را مى پرستيم (6)و دين شما نداريم و ذبيحۀ شما نخوريم.او به خشم آمد و بفرمود تا چاله اى فراخ بكندند و دانيال را با پنج كس از قوم او در آن جا كردند.آنگاه شيران را گرسنه بكردند و در آنجا كردند (7)و ايشان به صيد رفتند،گفتند:چون ما بازآييم از اينان جز استخوان مانده نباشد (8).چون بازآمدند،درو (9)نگريدند،ايشان را ديدند (10)نشسته و شيران پيش ايشان خفته و ديگرى با (11)ايشان نشسته،ايشان (12)هفت كس بودند.
بخت نصّر گفت:اينان شش (13)بودند،اين هفتم از كجا آمد؟گفتند:ما نمى دانيم.آن هفتم فرشته اى بود كه خداى تعالى فرستاده بود او را،تا ايشان را نگاه دارد (14).
ازآنجا برآمد (15)و پنجه اى (16)بر روى بخت نصّر زد و خداى تعالى او را مسخ كرد و از او (17)برميد در بيابان با وحوش و سباع مختلط شد و هفت سال ممسوخ مى بود گاهى به صورت كركس و مدّتى به صورت شير و مدّتى به صورت گاو.چنان كه دانيال گفته بود و تعبير خواب او كرده (18).
وهب گفت:ازآن پس خداى ملك او با او داد.وهب را پرسيدند كه:ايمان آورد يا نه؟گفت،اهل كتاب در او خلاف كردند،بعضى گفتند:ايمان آورد و توبه كرد (19)و بعضى گفتند:او پيغامبران را كشته بود و مسجدها سوخته.خداى توبۀ او قبول نكرد.سدّى گفت:سبب هلاك او آن بود (20)در نوبت دوم كه بخت نصّر دانيال
1) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد.
2) .آب،مل،آز،آج،لب:نداريد.
3) .آب،مل،آز،آج،لب:نپرستيد.
4) .آب،مل،آز،آج،لب:نخوريد.
5) .مل:بلى.
6) .آج،لب:مى پرستم.
7) .آز:و آنجا كردن.
8) .مل:ايشان را استخوان نمانده بود.
9) .قم،مل:فرو.
10) .قم،آط،آب،مل،آز،آج:لب يافتند.
11) .مل:بر.
12) .همۀ نسخه بدلها:جمله.
13) .آط،آب،مل،آز+كس.
14) .مل:مى داشت.
15) .لب:بر آمدى.
16) .قم،آط،آب،مل،آز،آج،لب:تپنچه.
17) .همۀ نسخه بدلها:واو.
18) .قم،آط،آب،مل،آج،لب:در تعبير خواب او.
19) .قم:ايمان آورده بود و توبه كرده،لب:آوردى توبه كرد.
20) .آب،آز،آج،لب:كه.
را سخت مقرّب داشتى.گبركانه او را (1)حسد كردند.گفتند:دانيال مردى است كه بول بازنتواندداشتن (2)و او مجالست ملوك را نشايد.بخت نصّر خواست تا (3)بيازمايد (4)كس فرستاد و او را بخواند،در شب.و طعام بخوردند و دربان را گفت:اگر كسى بيرون آيد تا اراقتى كند اين چوب بر سر او زن،و اگر گويد:من (5)بخت نصّرم،گو مرا بخت نصّر فرمود (6).خداى تعالى آن رنج بر دانيال آسان كرد تا او را حاجت نبود به اراقت (7)[123-ر]و بخت نصّر را حاجت آمد برخاست (8)و از سراى بيرون آمد.تبختر كنان (9)جامه در پاى فگنده و شبى تاريك بود.دربان بر پاى جست (10)و آن چوب بزد بر سر او (11).گفت من بخت نصّرم.گفت:مرا بخت نصّر فرمود و چندان چوب (12)بر سر او مى زد تا او را بكشت.اين روايت سدّى است.محمّد بن اسحاق گفت:سبب هلاك او آن بود كه چون ملك زمين او را مسخّر شد،خواست تا تعرّض ملك آسمان كند و آن قصّه در سورة البقرة گفته ايم در حديث نمرود.مثل آن روايت كرد در حقّ بخت نصّر و گفت:هلاك او به سراسكى (13)بود كه در دماغ او شد و دماغ او مى خورد و همه راحت او در آن بودى (14)كه چيزى بر سر او مى زدندى (15)تا او بياسودى (16)،گفت (17):
چون من بميرم مغز من بشكافى تا خود چيست در او؟همچنان كردند،از مغز او سراسكى (18)بپريد.خلقان بدانستند كه كس با خداى مضادّت (19)نتواند كردن.خداى تعالى بنى اسرايل را از آن محنت برهانيد و تورات كه سوخته بود بر ايشان مجدّد كرد بر زبان (20)عزير-عليه السّلام.گفتند:آنان را كه كشته بودند،بخت نصّر و قومش ايشان
1) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد.
2) .قم،آج،لب:داشت،مل:بازنتواندبست.
3) .مل+او را.
4) .آز:بيان نمايد.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:فرموده است.
7) .مل،ندارد.
8) .آب،آز،لب:برخواست.
9) .آب،آز:به بخت نصر كنان.
10) .قم،آج:خاست،آط،آب،آز،لب:خواست،مل:برخاست.
11) .مل:بخت نصّر.
12) .قم،مل:از آن چوب چندان.
13) .مل:سر اشك،آط،آب،آز،آج،لب:پشه.
14) .آج،لب:بود.
15) .آط،آز،آج،لب:مى زدند،مل:زدندى.
16) .آط،آب،آز،آج،لب:تا آسايش يافتى،مل:تا ساعتى بياسودى.
17) .آط،آب،آز،آج،لب:گفتى.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:پشّه،مل:سر اشك.
19) .مل:عداوت.
20) .آج:به زمان.
را به دعاى عزير زنده كرد و ازآن پس مدّتى در نعمت بودند و ذلك قوله: ثُمَّ رَدَدْنٰا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ -الآيه.اين قصّه بخت نصّر است و بدايت كار او و سبب هلاكش، جز آن است كه بيشتر اهل سير و تواريخ و اخبار انبيا برآنند كه اوّل گفتيم كه بخت نصّر به كالزار (1)بنى اسرايل.آنگه آمد كه:ايشان شعيا را بكشتند در (2)عهد ارميا بن (3)حلقيا (4)و آن وقعة الاولى (5)بود.
آنگه حق تعالى گفت: فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا بَعَثْنٰا عَلَيْكُمْ عِبٰاداً لَنٰا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ ،يعنى بخت نصّر و لشكر او.و گفتند:از عهد ارميا و تخريب بخت نصّر بيت المقدس را تا به قتل يحيى زكريّا،چهارصد (6)سال بود و شصت و يك سال.براى آن (7)گفتند:از عهد خراب بيت المقدس تا آنگه كه آبادان كردند (8)در عهد كيرش (9)ابن احشو (10)برش (11)اصفهبد (12)بابل از قبل بهمن بن اسفنديار هفتاد سال بود و از آنگاه كه آبادان كردند تا آنگاه كه اسكندر رومى بستد و حوز (13)كرد با ملك خود هشتاد و هشت سال بود و از مملكت (14)اسكندر تا به مولد يحيى زكريّا-عليهما السّلام-سيصد و شصت (15)سال بود و آنچه صحيح و معتمد است در اين باب،آن است كه محمّد بن اسحاق بن يسار روايت كرد كه:چون بنى اسرايل با شام رفتند و بيت المقدس آبادان كردند-پس ازآن كه بخت نصّر خراب كرده بود،و بنى اسرايل را به برده برده و عزير فرمان يافته بود-بنى اسرايل احداث بسيار كردند و خداى بر ايشان نعمت مى كرد و پيغامبران را مى فرستاد و اعذار و انذار مى كرد و ايشان بر اين نمى فزودند (16)كه خداى تعالى گفت: فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ (17).تا به آخر پيغامبران كه فرستاد به ايشان زكريّا بود و يحيى و عيسى-عليهم السّلام.و اينان از نبيره (18)داود بودند،زكريّا
1) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
2) .آز:و در.
3) .آط،آج،لب:ارمياى بن.
4) .آط،آب،آج،لب:حلفيا،آز:خلفيا،مل:خلقيا.
5) .قم:واقعة،مل:وقعۀ اوّل.
6) .قم،آط+و شصت و يك سال.
7) .آط،آج،كردن.
8) .قم،آط،آب،آز،آج،لب+كه.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:كرش.
10) .قم،آب،اخشو،مل:احسو.
11) .آط،آج،لب:برس.
12) .قم:اصپهبد.
13) .قم:چوز،آط،آج،لب:حور،آز:حو،آب:چو.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:ملك،مل:ملكت.
15) .همۀ نسخه بدلها+سه.
16) .قم+مگر تكذيب پيغامبران و كشتن ايشان چنان.
17) .سورۀ مائده(5)آيۀ 70.
18) .آط،آز،آج،لب:نبيرگان.
بمرد و يحيى را بكشتند[به سبب نهى او از نكاح دختر زن.عبد اللّه عبّاس گفت:
نهى او از دختر برادر بود.محمّد بن اسحاق گفت:چون عيسى را-عليه السّلام-را به آسمان بردند و يحيى را بكشتند] (1)و بعضى اهل سير گفتند:زكريّا را نيز بكشتند، خداى تعالى پادشاهى بر ايشان مسلّط كرد از پادشاهان بابل كه او را خردوس گفتند.
او با لشكرى عظيم بيامد تا در شام رفت و شام بگشاد،آنگه اميرى را نصب كرد كه او را بيورزادان (2)گفتند و او را به شهر فرستاد و گفت:من با خداى خود عهد كردم كه اگر بر اهل بيت المقدس ظفر يابم از ايشان چندان بكشم كه خون ايشان در ميان (3)لشكرگاه من برود (4)الّا كه دگر كس نماند از ايشان.اكنون تو به شهر رو و از ايشان چندان (5)بكش كه (6)خون ايشان (7)به لشكرگاه من رسد.اين امير به شهر آمد و به قربانگاه ايشان آمد،خونى ديد كه از آن جايگاه مى برجوشيد (8)،پرسيد كه اين خون چيست (9)؟گفتند:اين خون قربانى (10)است كه ما بكرديم،از ما قبول نكردند،براى اين مى جوشد.و ما هشتصد (11)سال است كه اين جا قربان مى كنيم،هيچ قربان مردود نشد بر ما مگر اين يكى.گفت دروغ مى گوى (12).آنگه بفرمود تا برآن خون مردم (13)كشتن[123-پ]گرفتند تا هفتصد (14)هزار و هفتاد هزار مرد را از جملۀ رؤسا و معروفان ايشان و زنان ايشان را[نيز] (15)بكشتند و خون ساكن نشد،بفرمود تا هفت هزار ديگر را از مردان و زنان بر سر آن خون كشتند،هم ساكن نشد.چون بديد كه خون ساكن نمى شود گفت:ويلكم يا بنى اسرايل!با من راست گويى (16)و الّا چنان كنم كه از شما كس بنماند كه باد در آتش كند كه دير است (17)كه شما به مراد خود
1) .اساس ندارد،از قم،افزوده شد.
2) .قم:بتورزادان،آب،آز،سورزادان،آج،لب،سورزادان.
3) .آط،آب،آج،لب:در جوى به.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:رسد.
5) .قم،آز،آج،لب:چندانى.
6) .مل+جوى.
7) .قم،آز،آج،لب+در جوى.
8) .همۀ نسخه بدلها:بر مى جوشيد.
9) .قم:كيست؟
10) .آج،لب:قربان.
11) .مل،لب:هشصد.
12) .آط،آج،لب:مى گويى،آب،مى گوييد،مل،آز:مى گويند.
13) .مل:مردمان.
14) .لب:هفصد.
15) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
16) .آط،آب،آج،لب:ديرى است.
17) .آط،آب،مل،آج،لب:گوييد،آز:گويند.
زندگانى مى كنيد.اكنون بلا به سرتان آمد.چون بديدند كه فايده (1)نيست،گفتند:
راستى آن است كه ما را پيغامبرى بود كه ما را نهى كردى از كارهاى بسيار (2)كه در آن سخط خداى بود،و اگر ما فرمان او كردمانى ما را بهتر بودى ما او را بكشتيم اين خون اوست از آنگاه در (3)مى جوشد و ساكن نمى شود و او ما را خبر داده است به اين وقعت و بليّت كه ما در آنيم و ما او را باور نداشتيم.بيورزادان گفت:نام او چه بود؟ گفتند:يحيى زكريّا.گفت:اين حديث راست است،ديدى خداى تعالى انتقام كشيد (4)براى اولياى خود.آنگه به روى در افتاد به سجده و خواصّ خود را گفت:
بروى و اين لشكر خردوس را بيرون (5)كنى از شهر و درهاى شهر ببندى.آنگه بيامد و بر سر آن خون بايستاد (6)و گفت:اين خون يحيى (7)زكريّا!خداى تو و آن ما داند كه چه رسيد به بنى اسرايل (8)!براى تو ساكن شو به فرمان خداى پيش ازآن كه از بنى اسرايل كس نماند،آن خون ساكن شد به فرمان خداى و بيورزادان (9)قتل از ايشان برداشت و گفت:ايمان آوردم به آنچه بنى اسرايل (10)ايمان داشتند به آن و گوايى (11)دادم كه جز خداى،خداى (12)نيست،و خداى تعالى وحى كرد به پيغامبرى (13)كه آن وقت (14)بود كه:بيورزادان (15)حيون صدوق،و حيون به زبان (16)عبرانى حديث الايمان باشد، گفت:اى مردى (17)نومسلمان،مردى راستينه است.آنگه بيورزادان (18)گفت كه اين دشمن خداى خردوس،مرا گفته است كه:از شما چندان (19)بكشم تا خون در اين جوى به لشكرگاه او رسد و من نتوانم فرمان او را عصيان كردن.آنگه بفرمود تا خندقى عظيم بكندند و گفت:بروى و هرچه دارى از گاو و گوسپند و شتر (20)بيارى،
1) .قم:فايده اى.
2) .مل:زشت.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:بر.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:چنين كشد،مل:چگونه كشد.
5) .آط،آج،لب:برون.
6) .آط:بستاد،آب،آز:باستاد.
7) .مل:يحيى بن.
8) .آط:اسرائيل را،مل،آورده:كه آنچه سزاى بنى اسرائيل بود به ايشان رسيد.
9) .آط،آز،بنورزادان،آج،لب:نبوزرادان.
10) .آز:بنو اسرائيل.
11) .همۀ نسخه بدلها:گواهى.
12) .آط،آج:خدايى.
13) .قم:كرد پيغامبرى را.
14) .آب،آز:كه در آن زمان.
15) .آج،لب:نبوزرادان.
16) .قم:زفان.
17) .همۀ نسخه بدلها:اين مرد.
18) .آج،لب:نبوزرادان.
19) .همۀ نسخه بدلها:چندانى.
20) .آط،آب،آز:اشتر.
بياوردند.بفرمود تا مى كشتند و خون ايشان در آن جوى مى ريختند و تنهاى ايشان در آن خندق مى انداختند تا چندانى بكشت كه خون به لشكرگاه (1)او رسيد.خردوس كس فرستاد و گفت:بس كن از قتل و كشتن كه خون به ما رسيد.آنگه ازآنجا بر گرفت و به بابل رفت و قتلى عظيم در بنى اسرايل برفت.اين وقعت (2)دوّم بود كه به بنى اسرايل فرود آمد و (3)فتنه و فساد دوم كه كردند،چنان[كه] (4)حق تعالى از ايشان بازگفت: وَ قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ فِي الْكِتٰابِ .در اين دو قول گفتند:يكى آن كه ، قَضَيْنٰا ،به معنى اعلمنا (5)است و مراد به كتاب تورات است،و عبد اللّه عبّاس گفت:«قضا» (6)،به معنى حكم است،و مراد به كتاب لوح محفوظ است.و«الى» به معنى«على» (7)است،يعنى قضا كرديم بر بنى اسرايل در لوح محفوظ،و معنى آن (8)باشد كه ما را از ايشان چنان (9)معلوم بود برحسب معلوم در لوح ثبت كرديم،و وجه اوّل بهتر است براى آن كه كلام با او بر ظاهر خود است و تفسير اين قضا بر فعلى بايد كردن كه به«الى»متعدّى شود چون وحى.و معنى وحى اين جا الهام و اعلام باشد، و مثله فى معنى الوحى قوله تعالى: وَ قَضَيْنٰا إِلَيْهِ ذٰلِكَ الْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ (10)،اى اوحينا اليه. لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ ،كه فساد كنى دو بار در زمين:نوبت اوّل به بخت نصّر مقهور شدند و نوبت دوم به خردوس،چنانكه ذكر آن برفت.پس از آن در شام بنى اسرايل را رايتى برنداشتند و ملك از شام و نواحيش با روم و يونان افتاد،جز آن كه بقاياى بنى اسرايل بسيار شدند و در عالم پراگنده شدند (11)و ايشان را ديانت و رياست بود در بيت المقدس و نواحى او (12).ملك نبود ايشان را امّا نعمت و عزّت و منعت (13)بود.دگرباره (14)بطر گرفتند ايشان (15)و احداث پيشه گرفتند
1) .قم،آط،آب،مل+خردوس.
2) .آط،مل،آز،آج،لب:وقعه.
3) .همۀ نسخه بدلها:در.
4) .از قم،افزوده شد.
5) .اساس:علمنا،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد.
6) .آج،لب:قضينا.
7) .مل:اعلى.
8) .قم:اين چنان.
9) .قم:چنين.
10) .سورۀ حجر(15)آيۀ 66.
11) .قم:گشتند.
12) .قم،آب،مل+و.
13) .آط،آب،مل،آج،لب:منفعت،آز:شفقت.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:دگربار.
15) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:گرفت ايشان را.
[124-ر]و تغيير و تبديل كردن گرفتند.خداى تعالى ابطوس بن (1)اسانوس (2)الرّومى را بر ايشان مسلّط كرد تا شهرهاى ايشان خراب كرد و ايشان را آواره كرد و رياست نيز از ايشان بستد به شوم (3)معاصى ايشان و ذلّت و مسكنت بر ايشان زد (4)و ايشان را ذليل و مهين كرد (5)به جزيت،و بيت المقدّس خراب بماند (6)تا به ايّام عمر خطّاب، ازآن پس مسلمانان عمارت كردند آن را.
ابو بشير (7)گفت:سعيد جبير را پرسيدم از اين آيات (8)،گفت:امّا آنان كه فَجٰاسُوا خِلاٰلَ الدِّيٰارِ صيخابرة الخزرىّ (9)بود و لشكر او.
آنگه گفت: ثُمَّ رَدَدْنٰا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ ،الى قوله: فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ .
قوله: عِبٰاداً لَنٰا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ ،بخت نصّر است و لشكر او،كه بيت المقدس خراب كردند (10).
بار ديگر (11)خداى تعالى دولت با بنى اسرايل داد فى قوله: عَسىٰ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنٰا ،گفت:اگر با سر معصيت شوى،ما با سر عقوبت شويم (12).ايشان با (13)معصيت شدند،خداى تعالى ملك الرّوم را بر ايشان مسلّط كرد.
باز دگرباره (14)چون با معصيت رجوع كردند،خداى تعالى پادشاه رى را بر (15)ايشان مسلّط كرد و نام او اوزن (16)بود،دگرباره رجوع كردند با معصيت،خداى تعالى شاپور ذو الاكتاف (17)را بر ايشان مسلّط كرد.
قتاده گفت:در اين آيات قضايى كردند بر اين قوم،چنان كه بينى در اين آيات (18)به نوبت اوّل جالوت بر ايشان مسلّط شد،و هم الذين جاسوا (19)خِلاٰلَ الدِّيٰارِ ، ثُمَّ رَدَدْنٰا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ
1) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:ططوس بن،مل:ملطوس بن.
2) .آز:اسيانوس،آج،لب:اسالوس.
3) .همۀ نسخه بدلها:به شومى.
4) .مل:در آمد.
5) .مل:رهين كرده.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:شد.
7) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:ابو بشر.
8) .مل:آيت.
9) .آط،آز،آج،لب:صيخابر ابخوزى،آب:صيخابر الخوزى،مل:صحار الخزرى.
10) .آط،خراب كردن/كردند.
11) .قم:دگر.
12) .قم:رويم.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز مل+سر،مل:بر سر.
14) .آط،آب،آز:بار دگر،آج،لب:بار ديگر.
15) .قم:پادشاهى را،مل:پادشاهى.
16) .قم:روم اوزن،آط،آج،لب:اوروم اوزن،آب:رزم اوزن،مل،آز:رزم اوزن.
17) .آط،آب،آز،آج،لب:ذو الاكناف.
18) .آط،آج،لب:آيت.
19) .اصل آيه چنين است: فَجٰاسُوا...
،پس دولت با ايشان داد (1)در ايّام داود-عليه السّلام-كه او جالوت را بكشت.آنگه پس از آن چون با سر معصيت شدند و تغيير و تبديل شدند، بخت نصّر بر ايشان مسلّط شد،فى قوله: فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ .
پس باز بر ايشان رحمت كرد،فى قوله: عَسىٰ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ ،باز (2)با سر معصيت شدند،خداى تعالى رسول را (3)بر ايشان مسلّط كرد تا بهرى را بكشت و بهرى را جزيت بر نهاد و اين مذلّت بر ايشان بماند تا به قيامت.و قوله: لَتُفْسِدُنَّ ،«لام»و «نون»تأكيد جواب قسمى محذوف است،و التّقدير،و اللّه لتفسدنّ و لتعلنّ، (4)اى لتستكبرنّ.
فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا ،عبد اللّه مسعود گفت:فساد اوّل ايشان،كشتن زكريّا بود،و اين روايت ابو صالح است از عبد اللّه عبّاس (5).محمّد بن اسحاق گفت:زكريّا به مرگ خود مرد (6)،و انّما (7)شعيا بود كه او را بكشتند، فَجٰاسُوا خِلاٰلَ الدِّيٰارِ ،اى دخلوا الدّيار و تخلّلوها طالبين ما فيها،و عبد اللّه عبّاس خواند:«فحاسوا»بالحاء غير المعجمة و معناهما واحد، وَ كٰانَ وَعْداً مَفْعُولاً ،اى،كائنا واقعا لا محالة.ابن جرير گفت:
طافوا،يعنى مى گرديدند.قتيبى گفت:عاثوا (8)و افسدوا.ابو عبيده گفت:طلبوا.
ثُمَّ رَدَدْنٰا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ ،اى الرّجعة و الدّولة.حق تعالى گفت:ما پس از آن شما را يعنى بنى اسرايل را-و خطاب با ايشان است-دولت داديم و روزگار با شما داديم و شما را مدد داديم به مالها و فرزندان (9)، وَ جَعَلْنٰاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً ،و كرديم شما را در بيشتر به عدد (10).مجاهد گفت:اكثر رجالا،بعضى دگر گفتند:اكثر انصارا،و اصل او آن باشد (11)كه جماعتى كه چون (12)استغاثه (13)كند در نصرت (14)برمند (15)و مسارعت نمايند،و اين فعيل به معنى فاعل است،كالقدير و القادر و العليم و العالم.
1) .قم:آمد.
2) .آط،آب،مل،آز،آج،لب:پس.
3) .قم+عليه السّلام.
4) .اساس:و،با توجه به نسخۀ قم تصحيح شد.
5) .همۀ نسخه بدلها+و.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:به مرگ بمرد.
7) .مل:آن.
8) .آط،آب،مل،آج،لب:عاقوا،آز:عاقرا.
9) .آط،آب،مل،آج،لب:به فرزندان.
10) .مل:به عر،آج،لب:و عدد.
11) .قم:بود.
12) .همۀ نسخه بدلها:چون او.
13) .همۀ نسخه بدلها:استعانت.
14) .همۀ نسخه بدلها+او.
15) .لب:برهند.
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ ،حق تعالى در اين آيت بازنمود كه:هركس كه چيزى (1)كند از نيك و بد،با خود كند،نيكى براى خود و بدى براى (2)خود.
گفت:اگر نيكى (3)كنى براى خود كنى،يعنى خير آن و (4)ثواب آن شما را باشد،و اگر اساءت و بدى كنى عقاب و وبال آن بر شما باشد،و قوله: فَلَهٰا (5)،اهل معانى گفتند:مراد آن است كه«فعليها».و«لام»به معنى على است،براى آن كه عرب نقيض بر نقيض حمل كنند (6)،چنان كه نظير[124-پ]بر نظير حمل كنند (7)،و مثله قوله: فَسَلاٰمٌ لَكَ مِنْ أَصْحٰابِ الْيَمِينِ (8).اى،عليك.محمّد بن جرير گفت:فلها، اى فاليها أساء،من قولهم:احسن الى فلان و اساء اليه،كما قال: بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا (9)،اى،اليها،اى فأليها جزاؤها،جزاى آن اساءت با او كند (10).اگر بر ظاهر حمل (11)كنند روا باشد و معنى آن كه:فلها عقابها،عقاب آن اساءت او را باشد نه ديگرى را.
و حسين بن الفضل گفت:اى فلها ربّ يغفر (12)الإساءة،او را خداى (13)هست كه اساءت بيامرزد (14).اين قول خوشترست (15)،جز آن كه ظاهر بر او دليل نمى كند. فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ ،اى المرّة الآخرة،چون وعدۀ بار ديگر آمد از آن دو بار كه گفت: لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ ،و نوبت اوّل را گفت: فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا ،اين نوبت بازپسين بود و اين (16)نوبت ديگر بر قولى (17)قتل يحيى زكريّا بود و بر قولى ديگر قصد كشتن عيسى مريم (18)تا خداى تعالى او را به آسمان برد از ميان ايشان (19)،خداى تعالى
1) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:بر.
2) .آط،مل،آج،لب:خيرى.
3) .قم:نيكوى،آط،آب،مل،آز،آج،لب:نيكويى.
4) .قم:جز او.
5) .قم،مل+بعضى،آط،آب،آز،آج،لب+بعضى از.
6) .قم:كند.
7) .قم:كند.
8) .سوره واقعه(56)آيۀ 91.
9) .سورۀ زلزله(99)آيۀ 5.
10) .همۀ نسخه بدلها:كنند و.
11) .همۀ نسخه بدلها:رها.
12) .اساس:ربّ لا يغفر،كه با توجه به نسخۀ قم،تصحيح شد.
13) .آط،آج:خدايى.
14) .اساس:نيامرزد،به قياس با قم و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
15) .همۀ نسخه بدلها:قولى خوش است.
16) .قم:آن.
17) .اساس:قول،با توجه به نسخۀ قم،تصحيح شد.
18) .قم،آط،آز،آج،لب:عليه السلام،آب:عليهما السلام.
19) .قم+و.
پارس را و روم را بر ايشان مسلّط كرد (1).خردوس را و ططوس را كه قصّۀ ايشان برفت (2). لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ ،اين[لام] (3)تعلّق دارد به محذوفى كه نسق كلام بر او دليل مى كند و هو قوله: بَعَثْنٰا عَلَيْكُمْ عِبٰاداً لَنٰا ،چون در نوبت اوّل«بعثنا»در ظاهر كلام بود در وعدۀ كرّة اخرى (4)اين فعل بيفگند،اعتمادا على الموجود فى الكلام،و التقدير:
فاذا جاء وعد الآخرة،اى الكرّة الآخرة، بَعَثْنٰا عَلَيْكُمْ عِبٰاداً لَنٰا ، لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ ، [على قرائت من قرأ بالجمع او عبدا لنا ليسوء وجوهكم،يعنى چون نوبت وعدۀ دوم آمد و شما با سر فساد رفتى] (5)بر سر شما فرستادم (6)،بندۀ مسلّط را تا روى شما دژم (7)كنند.كسائى خواند:لنسوء وجوهكم،به«نون»اضافت با خداى تعالى بر سبيل تعظيم،اعتبارا بقوله: بَعَثْنٰا ،و قَضَيْنٰا ،و رَدَدْنٰا ،و امددنا.و اين قرائت از اميرالمؤمنين (8)-عليه السّلام-روايت كردند (9)و بيان اين قرائت ابىّ است.لنسوءن وجوهكم،به نون تأكيد خفيف (10)،كقوله:لنسفعن بالناصية،و دگر قرّاء كوفه خواندند:
ليسوء،به«يا».آنگه آن را دو تأويل بود:امّا آن كه اضافت با خداى بود،اى، ليسوء اللّه وجوهكم و امّا ليسوءوا الوعد و العبد الملك المسلّط،و باقى قرّاء خواندند:
ليسوؤا وجوهكم،بر جمع (11)اسنادا الى عِبٰاداً لَنٰا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ .و علامت نصب حذف نون است،يعنى ما ايشان را برانگيختيم تا رويهاى شما دژم (12)كنند،يقال:
ساءه اذا احزنه مساءة. وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ ،و تا در مسجد بيت المقدس شوند، چنان كه نوبت اوّل شدند. وَ لِيُتَبِّرُوا مٰا عَلَوْا ،و تا هلاك كنند آن را كه بر او غالب شده باشد از ديار و اموال شما هلاك كردنى من التّبار و هو الهلاك،و«لام»،روا بود كه«لام»غرض باشد،على سبيل العذاب و العقوبة لهم،و شايد كه«لام» عاقبت بود-برآن تفسير كه گفته ايم.فامّا قوله: لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ ،به وجه كنايت كرده است از جمله تن،كما قال (13)تعالى: كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ... (14)و،
1) .قم+و.
2) .همۀ نسخه بدلها+و قوله.
3) .اساس:ندارد،از قم،آورده شد.
4) .قم:آخر،آج،لب:آخرين.
5) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
6) .قم،مل،لب:فرستاديم.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:غمگين.
8) .قم،آط،آب،آز،آج،لب+على.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:كرده اند.
10) .قم:به نون تأكيد تخفيف خواند.
11) .آب،آز:بر جميع.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:غمگين.
13) .آط،آب،آز،مل+اللّه.
14) .سورۀ قصص(28)آيۀ 88.
كقوله: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ (1)، وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بٰاسِرَةٌ (2)،و وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ، ضٰاحِكَةٌ... (3)،و غير ذلك.و كقول الشّاعر و هو النّابغة:
اقارع عوفا لا احاول غيرها***وجوه قرود تبتغي من تجادع (4)
مراد در آيات و بيت ذوو الوجوه (5)است.
عَسىٰ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ ،آنگه رسول را گفت،بگو بنى اسرايل را كه:همانا خداى بر شما رحمت كند،اگر توبه كنى و رجوع كنى به اطاعت او.و براى آن عسى گفت تا اعتماد نكنند و اتّكال و تقصير نكنند در طاعت خداى،بل تا ميان خوف و رجا باشند و قطع نكنند بر رحمت تا مغرا نشوند بر قبيح (6).مفسّران گفتند: عَسىٰ ،در قرآن از خداى واجب باشد.و وجه اوّل معتمد است. وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنٰا ،و اگر با سر گناه شوى ما با سر عقوبت شويم،بر قول عبد اللّه عبّاس.قتاده گفت:با سر معصيت شدند،خداى تعالى بر دست رسول ايشان را عقوبت كرد به قتل و اسر و جزيت و مذلّت و مسكنت. وَ جَعَلْنٰا جَهَنَّمَ لِلْكٰافِرِينَ حَصِيراً ،امّا (7)دوزخ را به زندان كافران كرديم[125-ر]من الحصر (8)الّذي هو الحبس و الحصر احتباس البطن،و منه الحصار لأنّه (9)يحتبس من فيها،و الحصور البخيل لحبسه (10)المال و سمّى الملك حصيرا لاحتجابه عن النّاس،قال الشّاعر:
و مقامة غلب الرّقاب كانّهم (11)***جنّ لدى باب الحصير قيام
اى،باب الملك،و الحصر (12)الّذى هو الجمع و العدّ من هذا لأنّ فيهما (13)المنع (14).و حسن بصرى گفت:مراد حصير (15)است كه بازفگنند (16)،اى فراشا و مهادا،و گفتند (17):
1) .سورۀ قيامه(75)آيۀ 22.
2) .سورۀ قيامه(75)آيۀ 24.
3) .سورۀ عبس(80)آيات 38 و 39.
4) .اساس:تجاور،قم،آط،آج،لب:تجاود،آب،آز:يجاور،با توجه به ديوان شاعر و مآخذ معتبر تصحيح شد.
5) .قم،آب،آز:ذو الوجوه،آط،مل،آج،لب:ذو الوجوه.
6) .اساس:تقبيح،با توجّه به قم،تصحيح شد،آج،لب:قبح.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:ما.
8) .آج،لب:الحصير.
9) .اساس:لا،كه با توجه به نسخۀ قم تصحيح شد.
10) .اساس:حبسه،كه با توجه به نسخه قم،تصحيح شد.
11) .قم:كانّه.
12) .اساس:الحصير،كه به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
13) .همۀ نسخه بدلها+معنى.
14) .قم:الجمع.
15) .قم،آط:حصر.
16) .قم:افگنند،آط،آج،لب:بازفگنند.
17) .همۀ نسخه بدلها:گفت.
عرب[بساط] (1)خود را حصير خوانند (2).
إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ ،گفت:اين قرآن هدايت كند و راه نمايد و لطفل باشد به طريقتى و ملّتى كه آن راست تر (3)است و مستقيم تر (4)، وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ ،و مژده (5)دهد مؤمنان را كه عمل صالح[كنند به آن كه ايشان را مزدى بزرگ و ثوابى عظيم بود بر عمل صالح كه] (6)كرده باشند (7).
وَ أَنَّ الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً ،و نيز خبر مى دهد كه:
آنان را كه به قيامت ايمان ندارند ما نهاده ايم و بجارده (8)براى ايشان عذابى سخت دردناك.
وَ يَدْعُ الْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ ،و دعا مى كند آدمى دعاى بد،يعنى نفرين.همچنان كه دعاى خير كند يعنى در حال ضجارت و ملالت بر خويشتن و بر ديگران از فرزندان و اقرباى خود،و اگرچه در وقت دوم پشيمان بود.و اين قول عبد اللّه عبّاس است نحو قوله (9):اللّهم العنه و اهلكه و دمّر عليه،و اگر خدا اجابت كند بر او سخت آيد.و قول ديگر آن است كه:آدمى به تعجيل طلب چيزهايى كند كه او را بتر باشد به گمان انتفاع،چنان كه دعا كند به آنچه او را بهتر باشد،و آيت در معنى جارى مجراى آن بود كه گفت: وَ عَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ (10)...، وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً ،و آدمى هميشه شتابزده بوده است.بعضى مفسّران گفتند مراد آن است كه:
در جمله كارها مستعجل است.و بعضى دگر گفتند،مراد آن است كه:آدمى عجول است در دعاى بد كه وقت دوم برآن پشيمان باشد.اين قول مجاهد است و جماعتى مفسّران.عبد اللّه عبّاس گفت:عجول است،يعنى ضجر است،صبر ندارد بر سرّاء و ضرّاء.بعضى دگر مفسّران گفتند:مراد به انسان،آدم است.سلمان پارسى (11)گفت:
خداى تعالى از آدم،اوّل سرش بيافريد كه حواس بر اوست تا او مى نگريد و ديگر اندامهاى او مى آفريد و او اعتبار مى گرفت.و نماز ديگر بود،خداى تعالى پايهاى او را
روح مى درآفريد،يعنى حيات،او گفت:اللّهم عجّل خلقى قبل غروب الشّمس،بار خدايا تعجيل فرماى در آفريدن من پيش ازآن كه آفتاب فروشود،فذلك قوله: وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً .ضحّاك گفت از عبد اللّه عبّاس:چون روح به نام آدم رسيد تعجيل كرد،خواست تا برخيزد نتوانست،فذلك قوله: وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً ،و حمل كردن بر عموم اولى تر باشد.
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ آيَتَيْنِ ،گفت:ما شب و روز را دو آيت و دو علامت و دلالت كرديم بر وجود و وحدانيّت ما،و بر كمال قادرى و عالمى ما. فَمَحَوْنٰا آيَةَ اللَّيْلِ ،بسترديم آيت شب.ابو الطّفيل گفت:پسر كوّا پرسيد از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-از اين سواد (1)كه در ميان ماه است (2)،گفت:آن آيت شب است (3)كه خداى تعالى آن را محو كرد،آن اثر محو است.عبد اللّه عبّاس گفت:خداى تعالى نور آفتاب هفتاد جزو كرد،و نور ماه همچنين و آنگه از نور ماه شست (4)و نه جزو محو كرد و به آفتاب داد،اكنون آفتاب را صد و سى و نه جزو است از نور،و ماه را يك جزو.
وَ جَعَلْنٰا آيَةَ النَّهٰارِ مُبْصِرَةً ،و آيت روز را بينا كرديم،يعنى روشن و تابنده.
ابو عمرو بن العلاء گفت:[يعنى] (5)يبصّر بها،و هذا من باب ليله قائم و نهاره صائم.
كسائى گفت:هو من قول العرب:ابصر النّهار اذا اضاء و صار بحالة يبصّر بها.بعضى دگر اهل علم گفتند:هذا من باب قولهم:رجل مجرب اذا كان ذا ابل جربى و رجل معطش اذا كان ذا ابل عطاش.و قال (6):كقرية (7)ذى الثّلاثة المعطش.و رجل مضعف (8)،اذا كان اصحابه ضعفاء (9)،و كذلك النّهار مبصر[125-پ]اذا كان اهله بصراء (10). لِتَبْتَغُوا ،آنگه غرض پيدا كرد،گفت:تا طلب كنى در اين روز روشن فضل و نعمت و روزى خداى،[ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسٰابَ ،و تا بدانى عدد سالها و حساب] (11)وَ كُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْنٰاهُ تَفْصِيلاً ،و هر چيزى را تفصيل داديم و روشن كرديم روشن كردنى.
عكرمه گفت از عبد اللّه عبّاس،از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه گفت:
خداى تعالى چون چيزها بيافريد،از نور عرش دو آفتاب بيافريد،امّا آن كه در سابق علم او آن بود كه آفتاب خواهد بودن آن چندان بود كه همه دنيا از مشرق تا مغرب (1)،و امّا آنچه در سابق علم او بود كه آن را (2)نخواهد كردن تا ماه شود و محو كند نور آن آن را دون آفتاب آفريد در جرم و براى آن (3)ما كوچك مى بينيم آن را كه مسافت بس (4)بعيد است.و اگر خداى نور ماه بر حدّ نور آفتاب رها كردى،مردم شب از روز نشناختندى،و مزدور ندانستى كه از كى تا كى كار كند،و روزه دار ندانستى كه از كى تا كى روزه دارد،و زن ندانستى كه عدّه (5)چند گاه دارد (6)،و مسلمانان ندانستندى كه وقت نمازشان كى باشد و وقت حجّشان كى باشد،و وام دار ندانستى (7)كه حلول اجل (8)كى باشد،و ندانستندى كه وقت زرع و حصادشان كى باشد،و ندانستندى كه كى بياسايند و كى طلب روزى كنند.خداى تعالى به حسن نظرش براى بندگان جبريل را بفرستاد تا پرّ خود سه بار بر روى ماه بماليد تا روشناى (9)او با اين مقدار آمد كه مى بينند (10)تا شب از روز جدا شود (11)،و ذلك قوله:
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ آيَتَيْنِ -الآيه.
وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ ،عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آيت آن است كه هر آدمى را عمل و كردارش در گردن او كنند (12)تا از او جدا نباشد (13).بعضى دگر گفتند:آنچه تقدير كرده اند او را و بر او،طائره،اى ماله و عليه.مقاتل و كلبى گفتند:طائره،اى خيره و شرّه،نيك و بدش با او باشد،از او مفارقت نكند (14)تا حساب او برآوردن.حسن گفت:يمنه و شؤمه،خجستگى و ناخجستگى او،آنگه گفت:
يا بن آدم!تو را نامه اى هست افلاخته (15)و دو فريشته (16)موكّل يكى بر دست راست و
1) .قم،آط:به مغرب.
2) .همۀ نسخه بدلها+محو.
3) .مل:برا آن.
4) .همۀ نسخه بدلها:سخت.
5) .همۀ نسخه بدلها:عدّت.
6) .مل:تا چه وقت بايد داشتن.
7) .مل:نداند.
8) .همۀ نسخه بدلها+او.
9) .آط،آز،آج،لب:روشنايى،مل:رو سياهى.
10) .آج،لب:مى بيند.
11) .قم،مل:شد،آط،آب،آز،آج،لب:باشد.
12) .مل:افگنند.
13) .آط،آز،آج،لب:نشود و.
14) .قم،مل:نكنند.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:برافراخته.
16) مل+مقرّب.
يكى بر دست چپ،چون فعلى بكنى بر تو نويسند و در گردن تو فگنند.مجاهد گفت طايره (1)،عمله و رزقه،مراد عمل و روزى مرد است،و گفت:هيچ كس از مادر نزايد و الّا بر گردن او ورقى (2)باشد بر او (3)نوشته (4)كه او شقى است يا سعيد.اهل معانى گفتند:مراد به طائر،آن حكم است كه بر او كند (5).از سعادت و شقاوت به حسب استحقاق او،و از آن به طائر عبارت كرد بر عادت (6)،من سوانح الطّير و بوارحها.
ابو عبيده و قتيبى گفتند:مراد حظّ اوست از خير و شر،من (7)قولهم:طار سهم فلان بكذا و جرى له الطّائر بكذا.در شاذ حسن و مجاهد و ابو رجا،خواندند:طيره،بى الف و تخصيص گردن براى آن كرد كه آن جاى علامت و داغ بود،و جاى قلادۀ (8)طوق بود.و گفتند:جاى بر آنكه (9)عرب به او كنايت كنند از ذمّت وجوب،نبينى كه گويند:مرا بر گردن او وامى است و در گردن او عهدى و سوگندى است.و كذا:
فَكُّ رَقَبَةٍ (10)و عتق رقبة. وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ ،يحيى بن وثّاب خواند:يخرج به «يا»ى اضافت الى اللّه تعالى،يعنى خداى بيرون آرد،و نخرج بر قرائت عامّۀ قرّاء به نون ما بيرون آريم حملا على قوله: أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ .و يعقوب خواند و در شاذ حسن و مجاهد و ابن محيصن (11)يخرج به«يا»مفتوح و ضمّ«را»على الفعل الثّلاثىّ على تقدير:و يخرج الطائر له يوم القيامة فيصير كتابا.و ابو جعفر خواند يخرج به ضمّ «يا»و فتح«را»،على الفعل المجهول التّقدير و يخرج الطّائر له يوم القيامة كِتٰاباً ، نصبا على الحال، يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً ،كه آدمى آن نامه را افلاخته (12)بيند و ابن عامر و ابو جعفر خواندند:يلقاه به ضم«يا»و تشديد قاف يعنى،يلقى الانسان ذلك الكتاب منشورا.چنان كه مفعول اوّل كه (13)فعل با او مسند است مقدّر باشد و ها ضمير كتاب باشد و محل او نصب بود على المفعول الثّانى.ابو السّوار العدوىّ اين[126-ر]آيت بخواند و گفت:نشرتان و طيّه (14)،سه حال (15)است.گفت:نامۀ تو را در دو حال
1) .آب،آز+اى.
2) .مل:برقى.
3) .همۀ نسخه بدلها:برآن.
4) .قم:نبشته.
5) .همۀ نسخه بدلها:كنند.
6) .همۀ نسخه بدلها+عرب.
7) .آج،لب:و.
8) .همۀ نسخه بدلها+و.
9) .همۀ نسخه بدلها:براى آن كه.
10) .سورۀ بلد(90)آيۀ 13.
11) .قم،آط:محيص،آج،لب:مختص.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:افراخته.
13) .قم،مل+اوّل.
14) .آط،آج،لب+گفت.
15) .قم:حالت.
افلاخته (1)باشد و در يك حال پيخته (2)،تا زنده اى نامۀ تو افلاخته (3)است.هرچه خواهى املا مى كن، (4)چون بميرى نامه يت (5)در پيچند.باز چون به قيامت تو را زنده كنند باز نامۀ ت (6)برافلاجند (7).
اِقْرَأْ كِتٰابَكَ ،مضمرى هست در آيت و هو قوله يقال (8)له گويند او را (9):از آن جايها است كه گفتيم كه،اضمار قول كنند لدلالة الكلام عليه.خداوند نامه را گويند:برخوان نامه يت (10).قتاده گفت:فرداى قيامت آن كس نيز كه خواننده نباشد نامۀ او خود خواند (11)، كَفىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً ،بس است نفس تو بر تو محاسب تو،يعنى،تو خود حساب خود كن (12).حسن بصرى گفت:عدل كرده باشد آن كه ترا به محاسب تو كند و حساب تو با تو افگند (13).
مَنِ اهْتَدىٰ فَإِنَّمٰا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ ،هركه (14)اجتهاد كند و نظر و ره راست يابد براى خود كند يعنى ثواب آن او (15)را باشد وَ مَنْ ضَلَّ ،و هركه (16)گمراه شود به ترك نظر و طلب علم بر خود گمراه شود وبال آن (17)بر او باشد وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ ،و هيچ برگيرنده (18)بار ديگرى برنگيرد.يعنى به گناه (19)گناهكارى،ديگرى را عقوبت (20)نكنند و بيان كرديم كه اصل وزر ثقل و گرانى باشد. وَ مٰا كُنّٰا مُعَذِّبِينَ ، (21)و ما عذاب نكنيم هيچ امّت را تا پيغامبرى به ايشان نفرستيم كه عذار و انذار كند و تنبيه كند ايشان را اقامت حجت و قطع عذر را تا حجّت ما بليغ باشد بر مكلّفان.
قوله تعالى:
وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً (16) وَ كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنَ اَلْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ وَ كَفىٰ بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبٰادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (17) مَنْ كٰانَ يُرِيدُ اَلْعٰاجِلَةَ عَجَّلْنٰا لَهُ فِيهٰا مٰا نَشٰاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنٰا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاٰهٰا مَذْمُوماً مَدْحُوراً (18) وَ مَنْ أَرٰادَ اَلْآخِرَةَ وَ سَعىٰ لَهٰا سَعْيَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِكَ كٰانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً (19) كُلاًّ نُمِدُّ هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ مِنْ عَطٰاءِ رَبِّكَ وَ مٰا كٰانَ عَطٰاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً (20) اُنْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجٰاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلاً (21) لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً (22) وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ اَلْكِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ كِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً كَرِيماً (23) وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً (24) رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمٰا فِي نُفُوسِكُمْ إِنْ تَكُونُوا صٰالِحِينَ فَإِنَّهُ كٰانَ لِلْأَوّٰابِينَ غَفُوراً (25) وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ وَ اَلْمِسْكِينَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِيلِ وَ لاٰ تُبَذِّرْ تَبْذِيراً (26) إِنَّ اَلْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّيٰاطِينِ وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً (27) وَ إِمّٰا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ اِبْتِغٰاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوهٰا فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً (28) وَ لاٰ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلىٰ عُنُقِكَ وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ اَلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً (29) إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (30) وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّٰاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كٰانَ خِطْأً كَبِيراً (31) وَ لاٰ تَقْرَبُوا اَلزِّنىٰ إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِيلاً (32) وَ لاٰ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِيِّهِ سُلْطٰاناً فَلاٰ يُسْرِفْ فِي اَلْقَتْلِ إِنَّهُ كٰانَ مَنْصُوراً (33) وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ اَلْيَتِيمِ إِلاّٰ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتّٰى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ اَلْعَهْدَ كٰانَ مَسْؤُلاً (34) وَ أَوْفُوا اَلْكَيْلَ إِذٰا كِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ اَلْمُسْتَقِيمِ ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (35) وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (36) وَ لاٰ تَمْشِ فِي اَلْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ اَلْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ اَلْجِبٰالَ طُولاً (37) كُلُّ ذٰلِكَ كٰانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً (38) ذٰلِكَ مِمّٰا أَوْحىٰ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ اَلْحِكْمَةِ وَ لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتُلْقىٰ فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً (39)
17\39-16<
1) .آط،آب،آز،آج،لب:برافراخته،لب:برافروخته.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:نور ديده.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:افراخته.
4) .آز،آج،لب+كه.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نامه ات.
6) .همۀ نسخه بدلها:نامه ات.
7) .قم:برافلاخند،آط،آب،آج،لب:باز واكنند،آز:بارو كنند.
8) .همۀ نسخه بدلها:فيقال.
9) .قم+اين.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نامه ات.
11) .قم،آط،آب،مل،آز:خود او خواند،آج،لب:خود را خواند.
12) .همۀ نسخه بدلها:بكن.
13) .همۀ نسخه بدلها:فكند.
14) .مل:هرچه.
15) .لب:ندارد.
16) .لب:ور كه.
17) .همۀ نسخه بدلها:عقاب و وبال.
18) .آب،آج،لب:برگزيده.
19) .مل،آج،لب:ندارد.
20) .آج،لب:عقوبت و وبال آن.
21) .قم: حَتّٰى نَبْعَثَ رَسُولاً علاوه دارد.
چون خواهيم كه هلاك كنيم شهرى را،بفرماييم منعمان آن جاى را فاسق شوى (1)در آنجا (2)واجب شود بر ايشان گفتار،هلاك برآريم (3)ايشان را (4)هلاك بر آوردن (5).
و بس كه هلاك كرديم از جماعات (6)از پس نوح و بس باد (7)خداى توبه گناههاى (8)بندگانش آگاه (9)و بينا.
هركه (10)خواهد دنيا زود كنيم براى او در آنجا آنچه خواهيم آن را كه خواهيم پس كنيم براى او دوزخ ملازم بود با آن نكوهيده و رانده.
و هركس كه خواهد آخرت (11)و سعى كند براى آن سعيش و او مؤمن بود ايشان را سعى و عملشان به موقع شكر باشد.
همه را مدد دهيم اينان را و ايشان را از عطاى (12)خدايت و نبوده است عطاى (13)خداى تو بازداشته.
بنگر كه چگونه تفضيل داديم بهرى را (14)بر بهرى و آخرت مهتر است به پايها (15)و بزرگتر به فضل.
1) .قم،آط،مل،آز،آج:شوند.آب و لب:شدند.
2) .قم:پس.
3) .مل:گردانيم.
4) .قم:آن را.آج،لب:از ايشان.
5) .قم،آط،آب،آج،لب:برآوردنى.
6) .قم،آط،آب،آج،لب:قرنها.مل:گروه.
7) .قم،آب،آج،لب:است.مل:كفايت است.آط:بسند.
8) .آط،آب،مل،آج،لب:گناه.
9) .قم،آب،مل:دانا.
10) .قم+بود.
11) .قم:سراى بازپسين.
12) .آط،آب،مل،آج:دهش.
13) .مل:دهش.
14) .قم+از ايشان.
15) .پايها/پايه ها.
16) .آط،آب،آج،لب:مگير.
17) .مل:بنشينيد.
بفرمود خداى تو كه:نپرستى الا او را و به پدر و مادر نكوى كنى (1)،اگر برسند به نزديك تو به پيرى يكى از ايشان يا هر دو،مگو ايشان را افّ و بازمزن (2)ايشان را و بگو ايشان را گفتارى كريم.
فرونه براى ايشان بال مذلّت از بخشايش و بگو بار خدايا رحمت كن بر ايشان چنان كه بپروريدند (3)مرا كوچك (4).
خداى شما داناتر است به (5)آنچه در نفس شماست اگر باشى صالح (6)او توبه كاران را آمرزنده است.
و بده خويشاوند (7)را حقّش (8)و درويش را و رهگذرى (9)را و اسراف مكن اسراف كردنى.
[126-پ] كه اسراف كنندگان باشند برادران ديوان و بوده است ديو خدايش را كافر.
و اگر بگردى از ايشان طلب رحمتى از خداى تو و اميد دارى (10)آن را بگو ايشان را گفتارى نيكو.
و مكن دستت (11)بسته با گردنت و مگستر آن را همه گستردنى (12)،[پس] (13)بنشينى نكوهيده (14)و حسرت زده.
1) .مل،آج،لب:نيكوى كنيد.
2) .مل:بازمران.
3) .قم:پروردند،آط،آب،آج،لب:بپروردند.
4) .آط،آب،خرد،آج،لب:خورد،مل:كوچكى.
5) .قم:بدانچه،مل:بر آنچه.
6) .قم:نيكان.
7) .همۀ نسخه بدلها:خويشاوندان.
8) .قم،آط،آب،آج،لب:حقّ او.
9) .مل:راهگذريان.
10) .آج،لب:اميدواريد.
11) .قم،آب:دستت را.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:گستردن.
13) .اساس ندارد،از قم،افزوده شد.
14) .آط،آب،آج،لب:ملامت زده.
خداى (1)تو بگسترد (2)روزى آن را كه خواهد و تنك كند كه او به بندگانش آگاه است و بينا.
مكشى فرزندانتان را ترس (3)درويشى را ما روزى دهيم ايشان را و شما را كه كشتن ايشان خطاى بزرگ است.
و مگردى گرد (4)زنا كه آن زشت بوده است و بدراه است.
و مكشى آن نفس (5)را كه به حرام كرد خداى مگر بحق،و هركه را بكشند به ستم،ما كرديم ولىّ او را دستى،اسراف نكند در كشتن كه آن باشيد يارى كرده.
مگردى گرد مال يتيم الّا به آنچه نكوتر باشد تا برسد به حدّ بلوغ،وفا كنى به عهد كه عهد از (6)آن بپرسند.
تمام بدهى پيمودن (7)،چون پيمايى (8)و برسنجى (8)به ترازو (9)راست آن بهتر بود و نيكوتر به تأويل.
به دنبال آن مرو (10)كه نباشد تو را به آن علمى كه گوش و چشم و دل اين همه را از او (11)بپرسند.
و مرو در زمين به نشاط كه تو بندرى زمين را و نرسى بر كوهها به درازى.
اين همه را بديش (1)به نزديك خدايت ناخواست (2)باشد.
اين از آن است كه وحى كرد به تو خدايت از حكمت (3)و مكن با خداى،خداى دگر كه پس دراندازند تو را در دوزخ و سرزنش كرده و رانده.
قوله-تبارك و تعالى وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا -الآيه.بدان كه:ظاهر اين آيت به آن ماند كه خداى تعالى مى گويد:چون ما خواهيم كه شهرى هلاك كنيم،بفرماييم مترفان و منعمان آن شهر را تا فاسق شوند (4)در آنجا (5)،عذاب بر ايشان واجب شود و ما ايشان را هلاك (6)برآريم.و اگر چنين باشد،خداى تعالى امر به فسق كرده باشد،و نشايد كه خداى تعالى امر به فسق كند.گوييم:از اين چند جواب است.يكى آن كه:مأمور به از كلام محذوف است،و تقدير آن است كه:امرناهم بالطّاعة ففسقوا فيها،ما ايشان را طاعت فرماييم ايشان نافرمانى كنند.و واجب نبود كه براى آن كه ذكر فسق عقيب امر باشد كه او مأمور به باشد،نبينى كه گويند:
امرته فعصى و دعوته فابى.[امرته بالطّاعة فعصى و دعوته الى الرّشد فابى] (7)،و اهلاك،به مجرّد خود نه حسن باشد و نه قبيح،بل اگر واقع بود بر وجهى كه ظلم باشد قبيح باشد،و اگر بر وجه استحقاق يا امتحان بود،حسن باشد و اراده خداى تعالى تعلّق ندارد الّا به اهلاكى مستحق نيكو.
اگر گويند:چه فايده است در تعليق اهلاك (8)به امر (9)و گفتن:اذا اردنا امرنا،و امر،او،ارادت (10)را حسن بنكند اگر قبيح باشد و اين ارادت يا تعلّق دارد با هلاكى مستحق يا نامستحق.اگر مستحق بود به معاصى متقدّم نه به اين فسق كه در آيت ذكر كرده است فايدتى نباشد تعلّق (11)او را به امر،و اگر تعلّق دارد با هلاكى كه مستحق
باشد به اين فسق كه در آيت هست،اين آن است كه از آن مى گريزى شما،براى آن مؤدّى است با آن كه خداى تعالى[127-ر]مريد بود اهلاك نامستحق را و جواب از اين آن است كه گوييم:اين ارادت تعلق ندارد الّا به اهلاكى مستحق به معاصى متقدّم و آنچه وجه حسن تعليق اين ارادت است به امر مذكور در آيت فى قوله: إِذٰا أَرَدْنٰا ...امرنا،آن است كه در تكرار امر به طاعت اعذار و انذار است و تنبيه و اقامت حجّت بر فاسقان تا چون عصيان كنند پس از تكرار امر مستحقّ وعيد و اهلاك باشند،فكانّه تعالى،قال: وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً ،بما استحقّوا من الهلاك بما فعلوه من الكفر و العصيان امرناهم مرّة بعد اخرى و كرّرنا عليهم الامر اعذارا لهم و انذارا و ايجابا للحجّة عليهم.و جواب دوّم در تاويل آيت آن است كه:
أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا از صفت قريه باشد،و جواب«اذا»نبود،فكانّه قال: إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً ،من صفتها انّا أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا بالطّاعة فَفَسَقُوا فِيهٰا و بر اين جواب، «اذا»،را جوابى نبود ظاهر در آيت،براى آن كه در كلام دلالت است بر حذف او، و نظير اين آيت فى حذف جواب«اذا»قوله: حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِينَ (1)-الآيات.و جوابى نيست «اذا»،را در طول اين كلام براى آن كه او مستغنى است (2)،و مثله قول الهذلىّ:
حتّى اذا سلكوهم فى قتائدة***شلاّ كما تطرد (3)الجمّالة الشّردا
و جواب«اذا»،نيامد در اين كلام براى آن كه بيت آخر قصيده است.و وجه سه ام (4)در جواب آيت آن است كه ذكر ارادت در آيت مجاز و اتّساع است و اين عبارت باشد ازآن كه معلوم بود از حال قوم و مآل كار ايشان.و تفسير (5)آيت چنين باشد كه:چون ما شهرى را هلاك خواهيم كردن،و مثله قوله: جِدٰاراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ... (6)،ديوارى كه بخواست افتادن.و مثله:اذا اراد التّاجر ان يفتقر اتته (7)النّوائب من كلّ وجه (8).چون بازرگان (9)زيان خواهد كردن،و اين آن ارادت است كه آن را بر «كاد»تفسير مى كنند،يعنى إذا كدنا ان نهلك قرية،و معنى آن كه:اذا قرب
هلاك اهل قرية،جدّدنا عليهم الامر و كرّرناه ففسقوا فيها فحقّ عليها العذاب.و وجه چهارم آن كه:در كلام تقديم و تأخيرى هست،و تلخيص و تقدير او آن كه:اذا امرنا مترفى قرية بالطّاعة ففسقوا فيها فحقّ عليها القول اردنا،يعنى چون اهل شهرى را بفرماييم تا طاعت كنند،ايشان به بدل آن فسق و عصيان كنند تا عذاب بر ايشان واجب شود،ما خواهيم تا ايشان را هلاك كنيم،پس هلاك برآريم ايشان را.
يعقوب خواند و در شاذّ حسن و قتاده و ابو حيوه:آمرنا بالمدّ (1)اى اكثرنا من قولهم امر القوم يأمرون امرا اذا كثروا و امرتهم،اى اكثرتهم،و قال لبيد (2):
كلّ بنى حرّة مصيرهم***قلّ و ان اكثروا من العدد
ان يغبطوا يهبطوا و ان أمروا***يوما يصيروا للهلك و الفند (3)
و ابو رجاء العطاردىّ و ابو عثمان النّهدىّ و ابو العاليه و الرّبيع و مجاهد،خواندند:امّرنا، به تشديد«ميم»اى سلّطناهم و جعلناهم امراء،و اين هر دو قرائت براى آن اختيار كردند كه گفتند:امر و تكليف عام است همۀ مكلّفان[را] (4)،اختصاص ندارد به مترفان دون درويشان،و دگر فرارا من ذلك السّؤال.و امّا
قول الرسول (5)-عليه السّلام:
خير المال سكّة مأبورة و مهرة مأمورة، دليل نكند بر آنكه امر متعدّى باشد،بل مراد مأمورة،مؤمره،امر است (6)،من آمرته (7)اذا اكثرته،و لكن براى ازدواج مأبوره را با مأموره كرد و مراد بسيار نسيل است و مأبوره درخت خرما پيراسته برافگنده باشد، يعنى پيوند كرده،و المترف،المنعّم،المبقى فى الملك آن باشد كه او را در ميان مال و ملك و نعمت رها كنند. فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ ،[127-پ]اى.وجب عليها العذاب. فَدَمَّرْنٰاهٰا ،اى اهلكناها من الدّمار (8)،و هو الهلاك.
زهرى گفت:يك روز رسول-عليه السلام-در نزديك زينب شد و گفت:
لا اله الّا اللّه ويل للعرب من شرّ قد اقترب ،و اى عرب (9)از شرّى كه نزديك رسيد،آنگه گفت:از سدّ يأجوج،امروز آن مقدار گشاده شد و انگشت سبّابه حلقه كرد بر انگشت ابهام.زينب گفت:يا رسول اللّه ما هلاك شويم و در ميان ما صالحان
باشند؟گفت:بلى!چون فساد بسيار شود.
قوله: وَ كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ ،حق تعالى گفت:بس كه هلاك كرديم از قرنها و جماعات كفّار كه پيغامبران ما را تكذيب كردند از پس نوح -عليه السّلام.و مورد آيت تهديد و وعيد است كفّار مكّه را. وَ كَفىٰ بِرَبِّكَ ،و بس است،خداى تعالى به گناه بندگان دانا و بينا،و معنى تهديد و وعيد است.
قرون،جمع قرن باشد.خلاف كرده اند در معنى قرن.عبد اللّه ابى (1)اوفى گفت:
صد (2)سال باشد،آنگه گفت:رسول را در اوّل (3)قرن فرستادند،و آخر قرن يزيد بن معاويه بود.محمّد بن القاسم روايت كرد (4)از عبد اللّه (5)بن بشر المازنىّ كه گفت:
رسول-عليه السّلام-دست بر سر من نهاد و گفت:اين غلام قرنى بماند،گفتند:يا رسول اللّه!قرن (6)چند باشد؟گفت:صد سال.محمّد بن القاسم (7)گفت:ما سال او مى شمرديم تا به صد رسيد،آنگه بمرد.كلبى گفت:هشتاد سال باشد.ابن سيرين گفت:چهل سال باشد.
مَنْ كٰانَ يُرِيدُ الْعٰاجِلَةَ ،يعنى الدّار العاجلة،گفت:هركه او اين سراى معجّل خواهد،يعنى دنيا، عَجَّلْنٰا لَهُ فِيهٰا مٰا نَشٰاءُ ،تعجيل كنيم براى او آنچه خواهيم آن را كه خواهيم بر وفق مصلحت،يعنى،چندان كه مفسدت نباشد،چه اگر كسى در دنيا تمنّاى مال و ملك كند و ما دانيم كه صلاح او نيست،ندهيم او را آنچه او خواهد، آن دهيم كه (8)خواهيم به مقدار آن كه ما خواهيم[آن را كه ما خواهيم] (9)يعنى (10)به نزديك ما بس محل ندارد.اگر بعضى كافران را مراد و آرزوى ايشان بدهيم نه كرامت ايشان باشد كه پس از آن عاقبتى ذميم باشد،چه اگر براى كرامت ايشان بودى چونان (11)بودى (12)كه رسول-عليه السّلام-گفت:
لو كانت الدّنيا تزن عند اللّه جناح بعوضة ما سقى كافرا منها شربة ماء، و مثله:قوله-عزّ و جل:
1) .همۀ نسخه بدلها:عبد الله بن ابى اوفى.
2) .همۀ نسخه بدلها:صد و بيست.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز مل+آن.
4) .همۀ نسخه بدلها:كند.
5) .آج،لب:عبد الله عباس.
6) .قم،آز،آج،لب:قرنى.
7) .مل:محمد بن ابى القاسم.
8) .همۀ نسخه بدلها+ما.
9) .اساس ندارد،از قم،افزوده شد.
10) .همۀ نسخه بدلها+دنيا.
11) .همۀ نسخه بدلها:چنان.
12) .قم:نبودى.
وَ مَنْ كٰانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ (1).
ثُمَّ جَعَلْنٰا لَهُ جَهَنَّمَ ،آنگه دوزخ (2)به جاى (3)و بازگشت نصيب او كنيم.
يَصْلاٰهٰا ،تا ملازم شود با آن، مَذْمُوماً ،نكوهيده، مَدْحُوراً ،رانده و خوار كرده،يقال:
ذمته و ذأمته و ذممته فهو مذيم و مذءوم و مذموم،و الدّحر،اللّعن (4)و الطّرد و التّبعيد، ايشان را از رحمت خدا دور كرديم (5).و نصب هر دو بر حال باشد از فاعل.
وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَةَ ،و هركه او آخرت خواهد و سراى بازپسين. وَ سَعىٰ لَهٰا سَعْيَهٰا ،و سعى آن سراى كند از ايمان و عمل صالح، فَأُولٰئِكَ كٰانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً ،سعى ايشان مشكور باشد و عمل مقبول (6)و به موقع جزا و ثواب افتاده.قتاده گفت:ايشان را به محلّ مشكور فرود آرند (7)در حسن جزا،و ذكر شكر مجاز است، چنان كه ذكر قرض مجاز است،فى قوله: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً... (8)،و روا بود كه شكر،به معنى حمد باشد تا محمول بود بر حقيقت،يعنى سعيشان محمود و مرضىّ باشد.
قوله: كُلاًّ نُمِدُّ نصب كُلاًّ بر نُمِدُّ (9)است مفعول به،همه را مدد دهيم هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ ،اينان را و ايشان را،يعنى مريدان (10)دنيا را و مريدان (11)آخرت را از عطاى ما، يعنى هركس را آنچه خواهد بدهيم به حسب مصلحت،و مِنْ تبيين راست. وَ مٰا كٰانَ عَطٰاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً ،«ما»،نفى است و عطاى خداى تو ممنوع نباشد،يعنى روزى او از كافر و مؤمن و برّ و فاجر،و قوله: هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ بدل كل است و محلّ او نصب است على البدل.
اُنْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ ،آنگه گفت:بنگر[كه چگونه تفضيل داديم بهرى را بر بهرى در روزى و عطاى دنيا وَ لَلْآخِرَةُ ،و«لام»،جواب قسمى محذوف است و آخرت بزرگ تر است به درجات و پايها و نصب او بر تميز است، وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلاً يعنى على الدّنيا،و تفضيل او بر دنيا بيشتر است ازآن كه علم شما به
آن محيط شود] (1)و نصب او (2)بر تمييز است.
لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ ،با خداى،خداى (3)ديگر مدار،يعنى با او همتا و انباز (4)مگير. فَتَقْعُدَ ،كه پس بنشينى،مذموم (5)،نكوهيده.مخذول (6)،رها كرده از نصرت.و نصب تقعد،بر جواب نهى است به«فا».و نصب اين هر دو اسم بر حال است از فاعل.اين خطاب با رسول است-عليه السّلام-و مراد امّت،و مراد نه قعود است كه خلاف قيام باشد،بل مراد صيرورت است،يعنى چنين شوى.
وَ قَضىٰ رَبُّكَ ،گفتند: قَضىٰ در آيت به معنى امر است،يعنى،خداى فرمود كه:جز او را نپرستى،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و حسن و قتاده.زكريّا بن سلام گفت:مردى به نزديك حسن بصرى آمد،گفت:يا حسن!زن را سه طلاق دادم، گفت:در خداى عاصى شدى و زن جدا شد از تو.مرد گفت:خداى بر من قضا كرد.
حسن گفت:ما قضى اللّه عليك،خداى تو بر تو اين قضا نكرد،انّما قضاى خدا بر بندگانش آن است كه گفت: وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ -الآيه.
مجاهد و ابن زيد گفتند:معنى آن است كه:اوصى ربّك،خداى وصيّت كرد.
و دليل اين تأويل قرائت على (7)و عبد اللّه مسعود (8)و ابىّ است كه ايشان خواندند:و وصىّ.و ضحّاك گفت:قرائت و وصىّ است،خلل از نويسنده افتاد كه«واو»در «صاد»بست تا به«قضى»بخواندند،و اين شاذّ است.و قرائت عامّۀ قرّاء«و قضى» است.ربيع بن انس گفت:اوجب ربّك الّا تعبدوا،«ان»مع الفعل در محلّ نصب است،[128-ر]على انّه مفعول به،اى نفى عبادة غير اللّه.و«ايّاك»را فعل در او عمل نكند،الّا كه مؤخّر باشد از مفعول جز كه فاصله اى باشد ميان فعل و مفعول [به] (9)الّا.يقول العرب:ايّاك عنيت و اياك دعوت و ما عنيت الّا ايّاك و ما دعوت الّا ايّاه (10). وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً ،و آن كه با مادر و پدر نيكوى كنى،و نصب او بر اضمار فعلى بود،و التّقدير:و ان تحسنوا بالوالدين احسانا،و روا بود كه عطف بود على
محلّ آن مع الفعل،اى نفى عبادة غير اللّه و احسانا بالوالدين امّا يبلغانّ (1):و التّقدير:ان ما (2)،ان،حرف شرط است و«ما»زيادت.حمزه و كسائى و خلف خواندند:يبلغان به«الف»تثنيه و كسر«نون»،و باقى قرّاء خواندند: يَبْلُغَنَّ ،بر وحدان بى«الف» به«نون»تأكيد مشدّد.بر اين قرائت أَحَدُهُمٰا ،مرفوع است بر فاعليّت.و بر قرائت اوّل بدل باشد از الف تثنيه،و مثله قوله: وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا... (3)،و آن (4)بدل بعض باشد از كلّ براى آن كه يبلغانّ تثنيه بود،و احدهما،يكى و يكى از دو بعضى باشد،و مثاله قولهم:جاءنى القوم اشرافهم.و روا بود كه مرفوع باشد احدهما به فعلى محذوف كه يبلغان بر او دليل كند،و التّقدير:يبلغ احدهما او كلاهما،و شايد كه مرفوع بود على السّؤال و الجواب،كانّه لمّا قال امّا يبلغانّ عندك الكبر فسأل (5)سائل و قال (6)من ذلك قال احدهما او كلاهما و على هذا يحمل،ايضا قوله: ...وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا... (7)،و مراد به«كبر»شيخوخت (8)است،گفت:اگر مادر و پدرت يا يكى از ايشان به پيرى رسند و تو بر جاى باشى و ايشان پيش تو و به نزديك تو پير شوند، فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ ،ايشان را افّ مگو (9).و ابن كثير و ابن عامر و يعقوب خواندند:افّ به فتح«فا»بى تنوين،و اهل مدينه و حفص خواندند:افّ به كسر «فا»با (10)تنوين،و باقى قرّا به كسر«فا»بى تنوين افّ.و در سورت الاحقاف هم چونين (11)خلاف بر اين گونه است.و در«افّ»،هفت لغت است:اف»و«اف» (12)و«افّ» (13)و«افّا» (14)و«افّ» (15)و«افّ»و«افّى»با ماله (16).و ابن الانبارىّ لغتى ديگر در (17)افزد و آن«اف»است به سكون،«فا»،و اصل اين كلمت آن است كه در جاى مصدر استعمال كنند،يقال:افّا له و تفّا (18)و افّة و تفّة،اى دفرا و نتنا،چون به اسم
1) .كذا در اساس و قم،ديگر نسخه بدلها:يبلغنّ.
2) .آب،آز:امّا.
3) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 3.
4) .قم:ان،بقيۀ نسخه بدلها:اين.
5) .آج،لب:فيقال.
6) .آج،لب:قائل.
7) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 3.
8) .مل:شيخوخيه،آز:شيخوخه.
9) .قم،آط،آب،آز:مگوى.
10) .آط،آب،آز،آج:و.
11) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
12) .آز،آب:افّ.
13) .آب،آز:اف،مل،آج:افّا.
14) .آب،آز:افّ،مل:افّ.
15) .آب،آز:افّا،مل،لب:افّ.
16) .قم:امالت.
17) .آب،آز:در او.
18) .آط،آب،آز،آج،لب:افّة له.
فعل كردند،بنا كردند بر فتح،نحو قولهم:سرعان و شتان و رويد.اين حجّت ابن كثير است و موافقان او،و آن كه به تنوين خواند،گفت:تنوين براى تنكير است كرويدا و صه و مه،و آنان كه«افّ»خواندند به كسر بى تنوين،گفتند:اسمى است مبنى معرّف،كصه (1)و غاق (2)،و موضع او موضع جمله است،جملۀ فعلى.و افّ،به كسر،بى تنوين بيشتر است و معروف تر،معنى او در اصل لغت وسخ الاذن باشد،چرك گوش و تف وسخ الاظفار باشد،چرك ناخن و در جاى تبرّم و تضجّر استعمال كنند.مقاتل گفت:كلامى غليظ ردى باشد.ابو عبيد گفت:اف و تف، وسخ انگشتان باشد،و گفته اند:افّ،عرق مغابن باشد و تف وسخ انگشتان.
و رضا-عليه السّلام-روايت كرد از پدرش كاظم-عليه السّلام-از صادق -عليه السّلام-كه او گفت:اگر خداى تعالى دانستى كه در مكروهات كلمتى هست خوارتر و اندك تر از اف،مكلّفان را از آن نهى كردى.اگر گويند ظاهر آيت دليل (3)آن مى كند كه پيش ازآن كه ايشان به كبر و پيرى رسند ايشان را اف گفتن روا باشد.
براى آن كه مشروط است به اين شرط.گوييم:همچونين باشد اگر دليل الخطاب درست بود،چون دليل الخطاب درست نيست،اين لازم نباشد مگر آنان را كه به دليل الخطاب گويند.و اگر گويند:ظاهر آيت دليل آن مى كند كه ما را نهى كرده اند از اين كلمت و ما سوى ذلك دليلى نيست بر آنكه منهى است،گوييم آنچه جز اين كلمات است[128-پ]كه رنج آن بيشتر از گفتن اف باشد،نهى آن بفحوى الخطاب دانند،براى آن كه عقلا به ضرورت دانند كه چون ايشان را عن ادنى المكاره نهى كنند در ضمن آن نهى باشد از آنچه از آن بيشتر باشد و اين معنى از عرف به ضرورت داند آن كس كه او تعارف (4)شناسد.اگر گويند:چون بر اين جمله است كه شما گفتى چرا قيد زد اين معنى را به حال كبر،گوييم:براى آن تخصيص كرد حالت (5)كبر را كه آن حالت ضعف باشد و مساس حاجت به خدمتكار و مراعى، و براى اين در مثل آورده اند كه:فلان ابرّ من النّسر،براى آن كه كركس چون پير شود
و او را نهوضى نباشد بچگان او او را زقّه كنند بمانند آن كه مادر و پدر ايشان را زقّه كرده باشند،و مثله قوله: تُكَلِّمُ النّٰاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلاً... (1)سخن در گاهواره (2)عجب است و معجز،امّا (3)حال كهولت (4)همه كس سخن گويد،گوييم:فايدۀ اين آن است كه او را بماند تا كهل شود و با مردمان سخن گويد و دعوت كند ايشان را و مانند (5)آيت ما در معنى قوله تعالى: وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ (6).اگر گويند بر قول آن كس كه گفت و آن قول بيشتر مفسّران است كه قضى به معنى امر است،امر امر نشود الّا به ارادت آمر مأمور به را و ارادت به نفى تعلّق ندارد،جواب آن است كه گوييم، معنى آن است كه:خداى نهى كرد ازآن كه جز او را پرستند و كاره است آن را، پس امر به معنى نهى باشد و ارادت به معنى كراهت.اگر گويند:با به چه تعلّق دارد فى قوله: وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً ،گوييم:روا بود كه به امر تعلّق دارد،يقال:امرته كذا و بكذا.و گفتند:به تقدير اوصى است،يعنى، وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ و اوصى احسانا بالوالدين،قوله: وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا ،اى و لا تزجرهما،زجر مكن ايشان را و بازمزن ايشان را،يعنى سخن درشت مگو ايشان را و بانگ بر ايشان مزن، وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً كَرِيماً ،و ايشان را سخنى نيكو،كريم،شريف گوى،كه ايشان را به آن اكرام كنى.
وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ ،و فرونه براى ايشان بال مذلّت از روى رحمت و اين از استعارتى لطيف است،يعنى تواضع كن با ايشان،غايت تواضع.و سعيد جبير خواند:جناح الذّل،و هما لغتان:و قيل:الذّلّ مصدر الذّلول،و الذّلّ مصدر الذّليل،يقال:دابّة ذلول بيّن الذّل و رجل ذليل بيّن الذّلّ و المذلّة. وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً ،و بگو كه:بار خدايا بر ايشان رحمت كن چنان كه مرا بپروردند و من كوچك بودم.بعضى مفسّران گفتند:آيت منسوخ است بقوله: مٰا كٰانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كٰانُوا أُولِي قُرْبىٰ... (7)و درست آن است كه آن آيت ناسخ اين نيست و انّما مخصّص اين است.
عبد اللّه عمر روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
رضا (1)اللّه مع رضا (2)الوالدين و سخط اللّه مع سخط الوالدين، رضاى خدا با رضاى مادر و پدر است،و خسم خدا با خشم مادر و پدر است.عائشه (3)روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت،خداى تعالى عاقّ را گويد:كه هرچه خواهى مى كن كه تو را نيامرزم،و بارّ را گويد هرچه خواهى مى كن كه تو را بيامرزم،و اين بر طرق مثل و مبالغت گفته است.عطا روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
هركه در روز آيد و مادر و پدر از او خشنود باشند (4)دو در از بهشت بر او گشايند،و اگر يكى باشند از ايشان در يكى باشد (5).و هركه در روز آيد و مادر و پدر بر او به خشم (6)باشند،دو در از دوزخ بر او گشايند،و اگر يكى باشند يكى (7)در.يكى گفت:يا رسول اللّه!و ان ظلماه،و اگرچه اين مادر و پدر (8)او ظلم كنند؟گفت،و اگرچه اين مادر و پدر (9)ظلم كنند،سه بار تكرار كرد.ابو عمر (10)اليحصبىّ (11)روايت كرد از رسول عليه السّلام كه:مردى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!مرا عملى بياموز كه مرا به رحمت خداى نزديك گرداند،گفت:مادر و پدر دارى؟گفت:آرى يا رسول اللّه! [129-ر]گفت:برو و با ايشان مبرّت (12)كن كه با برّ ايشان عمل اندك كفايت باشد.
رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمٰا فِي نُفُوسِكُمْ ،آنگه گفت خداى شما عالم تر است به آنچه در دلهاى شماست از نيكوى (13)با مادر و پدر و از عقوق در ايشان، إِنْ تَكُونُوا صٰالِحِينَ ، اگر شما صالح بشى و نيك مرد (14)و نيكوكار با مادر و پدر و قيام كننده به ديگر طاعات، فَإِنَّهُ كٰانَ لِلْأَوّٰابِينَ غَفُوراً ،خداى تعالى آمرزندۀ توبه كاران است،يعنى، اگر پيش از آن در حقّ مادر و پدر شما را هفوتى يا جفاى (15)رفته باشد (16)،توبه كنى و با
1) .آب،آز:رضى.
2) .آب،آز،آج،لب:رضاء.
3) .قم:رضى اللّه عنها.
4) .قم،آط،مل،آج،لب:باشد.
5) .قم:يك در.
6) .آج،لب:به خشمى.
7) .قم:يكى باشد از ايشان،يك در،آط،آب،آز،آج،لب:در يكى باشد.
8) .همۀ نسخه بدلها+بر او.
9) .قم،آط،آب،مل،آز،بر او،آج،لب:به روى.
10) .آط،آب،آج،لب:عمرو.
11) .قم،آط،آب،آز:الحصبى.
12) .آز:مودّت.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:نيكويى.
14) .آب،از:نيكومرد.
15) .آط،آب،مل،آج،لب:جفايى.
16) .قم،آط،آب،آز،آج،لب+آنگه،مل+آنگاه.
سر صلاح شوى،خداى بيامرزد شما را كه (1)آمرزندۀ توبه كاران است.و فايدۀ«كان»، آن است كه گفتيم چند جاى،كه معنى آن است كه:لم يزل كذلك.
سعيد جبير گفت:آيت در حقّ كسانى است كه از ايشان در حقّ مادر و پدر هفوتى باشد و غرض ايشان خير بود و اگر (2)ايشان كاره باشند آن را خداى تعالى بيامرزد آن (3).و مفسّران در معنى«اوّاب»،خلاف كردند:سعيد مسيّب گفت:آن بود كه گناه كند پس توبه كند،پس گناه كند پس توبه كند.سعيد جبير گفت:اوّاب، رجّاع باشد،يعنى كثير الرّجوع.مجاهد گفت:آنان باشند كه گناه خود ياد كنند در خلوت استغفار كنند از آن.عمرو بن دينار گفت:آن باشد كه چون جايى بنشيند در آن مجلس حديثها رود و گفتاگوى (4)،چون بر خواهد خاستن (5)،گويد:بار خدايا بيامرز ما را از آنچه در اين مجلس گفتيم و كرديم.و اوّاب،فعّال باشد من آب (6)اذا رجع، قال عبيد بن الابرص:
و كلّ ذى غيبة يؤوب***و غائب الموت لا يؤوب
عمرو بن شرحبيل گفت:تسبيح كنندگان باشند،و اين روايت سعيد جبير است از عبد اللّه عبّاس،گفت:دليلش قوله تعالى: يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي مَعَهُ... (7)اى سبّحى.
والبى گفت از عبد اللّه عبّاس (8):مطيعان و محسنان باشند.قتاده گفت:نماز كنان باشند،بيانش آن كه از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-روايت كردند كه:مردى به نزديك رسول آمد،گفت:يا رسول اللّه!گناهى كردم (9)و نمى دانم كه از آن گناه چگونه توبه كنم؟و برآن پشيمانم.گفت (10):تا آن گناه كردى نماز كردى هيچ؟گفت:بلى! گفت:نماز توبه باشد از گناه:چه او رجوع است با درگاه خداى تعالى.محمّد بن المنكدر گفت:آنان باشند كه نماز نافله كنند،ميان نماز شام و خفتن.
روايتى دگر (11)از سعيد جبير آن است كه گفت:«اوّاب»كثير الدّعاء باشد، قوله:
وَ آتِ ذَا الْقُرْبىٰ حَقَّهُ ،گفت:بدهى هر خويشى را حقّش،مراد صلت رحم است و برّ
و احسان كردن با خويشان.بعضى مفسّران گفتند:مراد قرابت رسول است -عليه السّلام-و اين اختيار (1)اصحابان ماست.و سدّى روايت كرد عن ابى الدّيلمى (2)كه علىّ بن الحسين (3)مردى را گفت از اهل شام:قرآن دانى؟گفت:آرى!گفت:
در بنى اسرايل (4)نخوانده اى: وَ آتِ ذَا الْقُرْبىٰ حَقَّهُ ،گفت:و شما از آن قرابتى كه خداى فرمود كه حقّى به ايشان دهند؟گفت:آرى!و در خبر است كه چون اين آيت آمد،رسول-عليه السّلام-فاطمه را بخواند و فدك به او داد.مدّت حيات رسول در دست او بود و در تصرّف او و دخلش و خرمايش (5)مصروف با مصالح او و فرزندان او.
چون رسول-عليه السّلام-از دنيا برفت،از او بازگرفتند.چون طلب ميراث پدر كرد (6)، گفتند:تو را از پدر ميراث نرسد (7)كه ما شنيديم (8)كه رسول گفت:
نحن معاشر الانبياء لا نورث ،ما جماعت (9)پيغامبران را ميراث نباشد،
ما تركناه صدقة ،آنچه ما رها كنيم،صدقه بود. وَ لاٰ تُبَذِّرْ تَبْذِيراً ،و اسراف مكن اسراف كردنى.و گفتند:
مراد به تبذير نفقه (10)معصيت است.يكى از عبد اللّه مسعود پرسيد كه:تبذير چه باشد؟ گفت:مال خرج (11)كردن نه در حقّ خود.شعبه گفت:مى گذشتم با ابو اسحاق در بعضى راههاى كوفه بناى (12)مى كردند به كرچ (13)و انكر (14)،گفت:هذا هو التّبذير.مجاهد گفت:اگر كسى همه مال خود خرج كند (15)تبذير نباشد و اسراف.[129-پ]و اگر يك مدّ در باطل خرج كند،اسراف باشد.
إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّيٰاطِينِ ،اسراف كنندگان برادران و قرينان ديو باشند.و عرب هر ملازم قومى كه بر طريقت ايشان باشد،گويند:او برادر اوست، يقال:فلان اخو (16)الحرب و اخو (17)السّلم. وَ كٰانَ الشَّيْطٰانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً و شيطان هميشه كافر نعمت بوده است در خداى خود.
1) .قم،مل:اخبار.
2) .آب،آز:ابى ابن ديلمى،آج،لب:ابى ديلمى.
3) .قم+عليهما السّلام،آز:عليه السّلام.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:بنى اسرائيل.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:خرماش.
6) .اساس:كرد،با توجه به نسخۀ قم،تصحيح شد.
7) .قم:نرسيد.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:شنوديم.
9) .آط،آج،لب:جمله.
10) .قم+در.
11) .آب،آز:حرف.
12) .آب،آز،آج:بنايى،لب:پناهى.
13) .اساس:كرچ،آط،آب،آز،آج،لب:كچ.
14) .آط،آب،آز،آج،لب:آجر.
15) .قم+در حق،آط،آب،آز،آج،لب:در حق خرج كند.
16) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:اخ.
17) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:اخ.
قوله: وَ إِمّٰا تُعْرِضَنَّ ،اصل او«ان ما»بوده است،«نون»در«ميم»ادغام كرده است.«ان»،حرف شرط است و«ما»زيادت،چنان كه گفتم.و از جملۀ اين مواضع كه نون تأكيد در او شود،يكى شرط است،و التّقدير:و ان تعرضنّ. عَنْهُمُ ،از ايشان،از آنان كه خداى فرمود كه حقّى به ايشان ده،يعنى اگر اعراض كنى از آنان كه چيزى خواهند از تو.آيت در آن معنى آمد كه اوقاتى كسانى آيند از درويشان و مستحقّان و از تو چيزى خواهند و در وقت نباشد،تو از ايشان روى بگردانى به شرم.
اِبْتِغٰاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ ،طلب رحمتى و روزيى از خداى تو كه اميد دارى آن،و نصب او بر مفعول له است. فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً ،ايشان را،يعنى آن سايلان را در وقت نابودن چيزى به نزديك تو سخنى گوى نيكو،نرم،سهل،مثل قولك:وسّع اللّه عليك و اغناك و كفاك و ما اشبه ذلك،و براى اين گفته (1)-عليه الصّلاة و السلم:
الكلمة الطّيّبة صدقة، سخن خوش صدقه باشد،و كما قال تعالى: قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهٰا أَذىً... (2)،يعنى در وقت تنگى سائل را جواب نيكو ده.
وَ لاٰ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلىٰ عُنُقِكَ ،گفت:دستهايت بسته مكن با گردن،و آن كنايت است از بخل بر سبيل مبالغت،يعنى در بخل و امساك به مثابت كسى مباش كه او را دست با گردن بندند تا چيزى (3)نتواند كردن، وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ الْبَسْطِ ،و دست گشاده مدار هميشه (4)گشادگى،يعنى اسراف مكن در عطا كه پس بنشينى ملامت زده سرزنش كرده و غمناك و حسرت زده.و گفتند:نظم آيت بر سبيل تقسيم است.گفت:بخل مكن كه از عاقلانت ملامت و مذمّت رسد،و در عطا اسراف مكن كه باز متحسّر (5)و غمگين شوى،چون تو را هيچ نماند و محتاج باشى.
جابر عبد اللّه گفت:سبب نزول آيت آن بود كه روزى رسول-عليه السّلام-نشسته بود،كودكى بيامد و گفت:يا رسول اللّه!مادرم تو را دعا مى كند و مى گويد پيرهنى (6)ده مرا كه به آن نماز كنم.رسول-عليه السّلام-گفت:وقتى دگر بياى (7)كه وقت را
چيزى نيست كه او را شايد.برفت و بازآمد و گفت،مى گويد:اين پيرهن (1)كه تو پوشيده دارى بده.و رسول-عليه السّلام-شرم داشت،برخاست و در خانه شد و پيرهن (2)بر كند (3)و به او داد و برهنه بنشست.وقت نماز در آمد و بلال بانگ نماز بكرد، رسول-عليه السّلام-بيرون نمى آمد (4).صحابه (5)دل مشغول شدند،يكى برخاست (6)و در حجره شد،رسول-عليه السّلام-پيرهن (7)نداشت،خداى تعالى اين آيت فرستاد،و قوله: مَحْسُوراً ،من قولهم حسرته بالمسألة اذا الححت عليه فاخرجت جميع ما في يده من قولهم:بعير حسير اذا كان معييا كانّه استخرج جميع سيره فبقى و لا سير عنده، و قوله: يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خٰاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ (8)،اى كليل،كأنّه قد اعيا من النّظر.و قتاده گفت:محسورا،اى نادما بر اين قول لفظ (9)از حسرة باشد.
إِنَّ رَبَّكَ ،خداى تو (10)بگستراند روزى آن را كه خواهد از بندگانش وَ يَقْدِرُ ، و تنگ كند بر آنكه خواهد يقال قدر عليه و قتر عليه (11)اذا ضيّق عليه،و القدر و القتر، التّضييق فى النّفقة و التّقدير و التّقتير مبالغة في ذلك. إِنَّهُ كٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِيراً بَصِيراً ، كه او به بندگانش دانا و بينا بوده است هميشه.حق تعالى در اين آيت بازنمود كه مالك روزى اوست (12).بر وفق مصالح و او به احوال ايشان عالم است كه صلاح هريكى- در چيست از فراخ روزيى و تنگ روزيى (13)[130-ر]و مثله قوله: وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ (14)-الآيه. آنگه گفت:چون مى دانى (15)كه روزى به امر و فرمان من است فرزندان را از بيم درويشى چرا بكشى،نهى كرد ايشان را گفت: وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَكُمْ ،مكشى فرزندانتان (16)را از بيم درويشى.آيت در حقّ آنان آمد از عرب كه ايشان دختران (17)را زنده در گور كردندى و ذلك قوله تعالى:
1) .آط،آب،مل،آج،لب:پرهن.
2) .آط،آب،مل،آج،لب:پرهن.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:بر كشيد.
4) .آط:برون نيامد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+رسول.
6) .آب،آز،لب:بر خواست.
7) .آط،آب،مل،آج،لب:پرهن.
8) .سورۀ مل(67)آيۀ 4.
9) .قم+كه.
10) .قم+يبسط الرزق لمن يشاء.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد.
12) .قم،آط،آب،مل،آج،لب+و قبض و بسط آن به امر و فرمان اوست.
13) .همۀ نسخه بدلها:فراخ روزى و تنگ روزى.
14) .سورۀ شورى(42)آيۀ 27.
15) .آب،آز:مى دانند.
16) .قم،آز،آج،لب:فرزندان را.
17) .آط،آب،آز،آج،لب:فرزندان را.
وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ، (1)و اين از بيم (2)درويشى كردندى و قوله: خَشْيَةَ إِمْلاٰقٍ ،نصب او بر مفعول له است و(الاملاق)،الفقر و اصل (3)،الحمل على الملق فانّ الفقير يملق. نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّٰاكُمْ ،كه ما روزى مى دهيم ايشان را و شما را إِنَّ قَتْلَهُمْ كٰانَ خِطْأً كَبِيراً ،كه ككشتن ايشان خطاى (4)بزرگ است.ابو جعفر و ابن عامر خواندند خطا به فتح«خا»و«طا»على وزن فعل.و ابن كثير خواند خطاء به كسر«خا»و به مدّ، على وزن فعال و باقى قرّاء (5)،خطا،به كسر«خا»و سكون«طا»،على وزن فعل.هر سه لغت است.ابو على گفت:قرائت ابن كثير (6)برآن حمل توان كردن خطاء مصدر خاطأ مخاطأة و خطاء باشد،و يقال:خطئ يخطأ خطأ و اخطأ يخطئ اخطاء.بعضى گفتند:هر دو لغت به يك معنى است و بعضى فرق كردند.گفتند:خطئ اذا تعمّد الذّنب فهو خاطئ،و اخطأ اذا لم يتعمّد و يستعمل احدهما في معنى الآخر،قال الشاعر فى اخطا به معنى خطى (7):
عبادك يخطئون و انت ربّ***كريم لا يليق بك الذّموم
و قال آخر فى خطئ،بمعنى اخطا.
و النّاس يلحون الامير اذا هم***خطئوا الصّواب و لا يلام المرشد
وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنىٰ ،و گرد زنا مگردى.يقال قربت الشّىء اقربه قربانا و قربت من (8)الشّىء اقرب قربا، إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً ،كه زنا هميشه در قديم ايّام كارى (9)زشت بوده است و راهى بد.معنى آيت نهى است از زنا و مذمّت زنا است و نصب سَبِيلاً ،بر تميز است.
وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ،و نهى كرد مكلّفان را از خون ناحق ريختن (10)،مكشى آن نفس (11)را كه خداى تعالى كشتن او به حرام كرد.الّا بحق يعنى الّا (12)كه مستحقّ كشتن باشد امّا بقود و قصاص و اما به وجهى از وجوه كه شرع سائغ بكرده باشد از زناى پير يا محصن (13)و لواط و قطع الطّريق و مانند اين.
1) .سورۀ التكوير(81)آيۀ 8 و 9.
2) .آب،آز:ندارد.
3) .همۀ نسخه بدلها:اصله.
4) .آب،آز:خطايى.
5) .قم+خواندند.
6) .آط،آب،آز،آج،لب+را.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:خطأ.
8) .آج،لب:ندارد.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:+گفت.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:نفسى.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:مگر.
13) .قم،آب،مل،آز:زناى پير محصن.
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً ،و هركه او را بكشند مظلوم.و نصب او بر حال است از مفعل. فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِيِّهِ سُلْطٰاناً ،ما ولىّ او را دستى (1)و ولايتى كرديم بر قاتل،و شارع را فرموديم تا دست او قوى دارد كه او منصور و يارى كرده بود از جهت شرع تا اگر خواهد قصاص جويد و اگر خواهد ديت خواهد اگر قاتل بدهد.و قوله فَلاٰ يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ ،حمزه و كسائى و خلف خواندند:فلا تسرف،على نهى المخاطب بالتّاء.آن كه يا خطاب قاتل باشد يا خطاب رسول-عليه السّلام-و مراد امّت،و شايد (2)كه خطاب با طالب قود بود يعنى به بدل يك كشته بيشتر از يكى بازمكشى (3)و يا آن را كه مجرم نباشد و قاتل او را مكشى و باقى قرّاء خواندند:فلا يسرف،بر نهى مغايبه.رسول را مى گويد بگو تا اسراف نكنند (4)قاتل و يا طالب قصاص،و قوله: إِلاّٰ بِالْحَقِّ .تفسير او خبر رسول است -عليه السّلام-كه گفت:
امرت ان اقاتل النّاس حتّى يقولوا لا اله الّا اللّه فاذا قالوها عصموا دمائهم و اموالهم الّا بحقّها و حسابهم على اللّه قيل و ما حقّها يا رسول اللّه؟قال:
زنا بعد احصان و كفر بعد ايمان و قتل نفس فيقتل (5)بها. گفت:مرا فرمودند كه با مردمان كالزار كنم تا بگويند: لااله الّااللّه.چون بگفتند،[130-پ]خون و مال خود در حمايت گرفتند الّا به حقّش،و حسابشان بر خداست.گفتند:يا رسول اللّه!و حقّش چيست؟گفت:كفر از پس (6)ايمان و زنا از پس احصان و كشتن نفسى كه او را بازكشند او را به او (7).و مفسّران خلاف كردند در اسراف در قتل،بعضى گفتند:
مراد آن است كه جز قاتل را باز نبايد كشتن (8).اين قول عبد اللّه عبّاس است.حسن و ابن زيد گفتند:عرب چون در جاهليّت كسى را بكشتندى از آن ايشان (9)طلب آن كردندى كه كسى شريف تر از مقتول خود باز كشتندى و قاتل را رها كردندى.
خداى تعالى از آن نهى كرد و رسول عليه السّلام گفت: (10)عاتى تر كسى و عاصى تر كسى بر خداى تعالى سه كس باشند آن كس كه او در طلب قصاص نه قاتل را بازكشد و كسى كه او به كينۀ جاهليّت كسى را بكشد و كسى كه كسى را در حرم
بكشد.ضحّاك گفت:اين آيه به مكّه فرود آمد.و رسول-عليه السّلام-به مكّه بود و اين اوّل آيتى است كه در شأن قتل فرود آمد.مشركان صحابۀ رسول را مى كشتند.
خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:اگرچه (1)ايشان شما را مى كشند نبايد تا كينۀ آن شما را حمل كند بر آنكه پدر و برادر و خويش از (2)قاتل را بكشى كه او جانى باشد (3)و اگرچه مشرك باشد و اين آيت پيش از سورت برائت آمد كه در او مردمان را فرمودند (4)كه: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (5).سعيد جبير گفت:معنى آن است كه به يك كشته دو را يا بيشتر بازمكشى.و قتاده گفت و طلق بن حبيب (6)و ابن كيسان:مراد آن است كه قاتل را مثله مكنى.و در خبر است كه چون عبد الرحمن ملجم را كه قاتل اميرالمؤمنين (7)بود پيش او بردند،گفت:
ان عشت رايت فيه رأيى و ان متّ فاقتلوه فى (8)ضربة بضربة و لا تمثّلوا بالرّجل فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و على آله نهى عن المثلة و لو بالكلب العقور، گفت:اگر من زنده مانم رأى خود در او بينم و اگر بميرم بكشى او را ضربه اى به ضربه اى (9)و مثله مكنى او را كه رسول -عليه السلام-گفت:مثله مكنى و اگر همه سگ گزنده را بود إِنَّهُ كٰانَ مَنْصُوراً ، مجاهد گفت:در دنيا منصور است به قصاص و در آخرت به ثواب يعنى عوض (10).
وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْيَتِيمِ إِلاّٰ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ .و گرد مال يتيم مگردى،الّا بر وجهى كه نيكوتر باشد ازآن كه به او تصرّف كنند و تجارت كنند تا او را در آن نفعى باشد حَتّٰى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ ،تا آنگه كه (11)او به بلوغ رسد،و اختلاف (12)مفسّران در معنى أَشُدَّهُ برفت.بعضى گفتند:بلوغش باشد و بعضى گفتند:هژده (13)سال باشد و قول اوّل درست تر است كه چون بالغ شود كمال عقلش پديد آيد و رشدش ظاهر شود. وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كٰانَ مَسْؤُلاً ،و وفا كنى به عهد كه از عهد بخواهند پرسيدن شما را.گفتند:مراد به عهد،وصيّت است در حقّ يتيم و مال او بعضى دگر گفتند:مراد
1) .آط،آب،آز:چند.آج،لب:چندان.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:اين.مل:آن.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:نباشد.مل:نيست.
4) .آط،آب،مل،آز،آج،لب:فرمود.
5) .سورۀ توبه(9)آيۀ 5.
6) .آط،آج،لب:طلق بن حسين.
7) .همۀ نسخه بدلها+على.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:بى.
9) .مل،آز،آج،لب:ضربة بضربة.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به عوض.
11) .آط،آب،آج،لب:تا آن كه او.
12) .مل:خلاف.
13) .آج،لب:هيژده.
جملۀ اوامر و نواهى خداست-و اقسام عهد پيش از اين گفته ايم-و قوله: إِنَّ الْعَهْدَ كٰانَ مَسْؤُلاً .در او دو قول گفتند:يكى آن كه مراد مسئول عنه است براى جزا،اى يسأل (1)عنه للجزاء و قولى ديگر آن است كه از عهد بپرسند،گويند:لم نقضت (2)،چرا بشكافتند تو را.كقوله تعالى: وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ (3).
وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذٰا كِلْتُمْ ،گفت:كيل تمام پيمايى (4)چون خواهى پيمودن، وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِيمِ ،و آنچه سنجى به ترازو (5)راست سنجى.كوفيان خواندند (6)-الّا ابو بكر عن عاصم:بالقسطان،به كسر«قاف»و باقى قرّاء به ضمّ«قاف» (7)،و هر دو لغت:قپان باشد.مجاهد گفت:عدل باشد به زبان رومى و آن قرسطون باشد.و بعضى دگر گفتند:شاهين ترازو باشد(131). ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً ،كه آن بهتر باشد.يعنى كيل تمام و ترازو راست بهتر باشد و نيكوتر (8)به عاقبت و تاويل تفعيل باشد از اول و آن رجوع باشد (9). آنگه گفت: وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ،و به دنبال آن مشو كه تو را به آن علمى (10)نباشد.يعنى آنچه ندانى تتبّع مكن.يقال:قفاه يقفوه (11)قفوا اذا تبعه،و منه القيافة و منه القافية،و اصله من القفا.براى آن كه تابع به قفا سابق شود.ابو عبيد گفت و مبرّد:قفوا،غيبت باشد و سخن بد گفتن و در شاذّ خواندند:و لا تقف ب،به سكون«فا»،من قاف يقوف.و اين از مقلوب باشد.چنان كه جذب و جبذ.يقال:قفا يقفو و قاف يقوف،يعنى غيبت و عضيهت مكنى و بد مسلمانان مگوى. إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ ،كه گوش و چشم و دل را از او بپرسند يعنى مكلّف را از اين اعضا بپرسند كه به گوش چه شنيدى؟و چرا شنيدى؟و به چشم چه ديدى؟و چرا ديدى؟و به دل چه انديشه كردى؟و چرا كردى؟ كُلُّ أُولٰئِكَ .براى آن گفت و كلّ ذلك،نگفت كه اولاء،براى جمع قليل باشد مذكّر و مؤنّث را.و اقلّ (12)جمع سه باشد.قال:
ذمّ (1)المنازل بعد منزلة اللّوى***و العيش بعد اولئك الايّام
چون جمع كثير خواهند،لفظ تأنيث آورند،گويند:هذه و تلك،و به اين آيت استدلال (2)كردند بر بطلان قياس و عمل به خبر واحد،براى آن كه اين هر دو ايجاب علم (3)نكند،ايجاب ظن كند. وَ لاٰ تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً ،نهى كرد رسول را،و مراد امّت،ازآن كه در زمين رود به بطر و نشاط.و نصب مرحا بر مفعول له باشد، يعنى:تكبّر مكن و مثله قوله: وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ... (4)
إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ ،كه تو به قوّت زمينى (5)بنتوانى (6)دريدن و به بالاى كوه نباشى به درازى.و قوله: طُولاً ،نصب او بر تميز است، كُلُّ ذٰلِكَ كٰانَ سَيِّئُهُ ،ابن كثير و ابو عمرو و نافع خواندند:سيّئة به«تا»و تنوين نصب بر خبر«كان»و اسمش مضمر باشد اى كان هو سيّئة مَكْرُوهاً و براى آن مكروهة نگفت،كه حمل كرد بر معنى،اى اثما و ذنبا و حرجا.و باقى قرّاء خواندند:سيّئه،به اضافت با ضمير و رفع او بر اسم«كان»باشد و نصب مكروها بر خبر او.و گفت:اين جمله كه برفت (7)از شنيدن باطل به گوش و نگريدن حرام به چشم و انديشۀ محال به دل،اين همه سيّئتى است مكروه ناخواست به نزديك خداى تعالى كه خداى تعالى آن را كاره بود.و آيت دليل است بر بطلان مذهب مجبّره از دو وجه:يكى آن كه ايشان على اختلافهم اثبات كارهى نكنند (8)خداى را و خداى تعالى در اين آيت اثبات كارهى كرد خود را.دگر آن كه گفت:من كارهم اين جمله را از شنيدن باطل و نگريدن حرام و انديشۀ معصيت.و مجبّره گفتند:خداى مريد باشد اين همه (9)را.
ذٰلِكَ مِمّٰا أَوْحىٰ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ ،اين از جملۀ آن است كه خداى تعالى وحى كرد به تو از حكمت.و ذٰلِكَ اشارت است به آنچه ذكر او (10)برفت در آيات مقدّم.آنگه (11)گفت: وَ لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ ،و با خداى،خداى (12)ديگر مپرست و فرومدار كه پس تو را در دوزخ افگنند ملامت رسيده،رانده،دور كرده از
رحمت خداى.و نصب هر دو بر حال است از مفعول.و قوله فَتُلْقىٰ ،محلّ او نصب (1)بر جواب نهى به«فا».
أَ فَأَصْفٰاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اِتَّخَذَ مِنَ اَلْمَلاٰئِكَةِ إِنٰاثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيماً (40) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِي هٰذَا اَلْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ مٰا يَزِيدُهُمْ إِلاّٰ نُفُوراً (41) قُلْ لَوْ كٰانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمٰا يَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلىٰ ذِي اَلْعَرْشِ سَبِيلاً (42) سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً (43) تُسَبِّحُ لَهُ اَلسَّمٰاوٰاتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ حَلِيماً غَفُوراً (44) وَ إِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ جَعَلْنٰا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجٰاباً مَسْتُوراً (45) وَ جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِذٰا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي اَلْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلىٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً (46) نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوىٰ إِذْ يَقُولُ اَلظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً (47) اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ اَلْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً (48) وَ قٰالُوا أَ إِذٰا كُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً (49) قُلْ كُونُوا حِجٰارَةً أَوْ حَدِيداً (50) أَوْ خَلْقاً مِمّٰا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنٰا قُلِ اَلَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ وَ يَقُولُونَ مَتىٰ هُوَ قُلْ عَسىٰ أَنْ يَكُونَ قَرِيباً (51) يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِيلاً (52) وَ قُلْ لِعِبٰادِي يَقُولُوا اَلَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ كٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِيناً (53) رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِكُمْ إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً (54) وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَقَدْ فَضَّلْنٰا بَعْضَ اَلنَّبِيِّينَ عَلىٰ بَعْضٍ وَ آتَيْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً (55) قُلِ اُدْعُوا اَلَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلاٰ يَمْلِكُونَ كَشْفَ اَلضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لاٰ تَحْوِيلاً (56) أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلىٰ رَبِّهِمُ اَلْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخٰافُونَ عَذٰابَهُ إِنَّ عَذٰابَ رَبِّكَ كٰانَ مَحْذُوراً (57)
بگزيد شما را خداى شما به پسران و بگرفت از فريشتگان دختران؟شما مى گوى سخنى (2)بزرگ.
بگردانيم (3)ما در اين قران تا تأمّل كنند (4)و نمى فزايد ايشان را مگر رميدن.
بگو اگر بودى با او خدايانى چنان كه شما مى گوى،پس طلب كردندى به خداوند عرش راهى منزّه (5)است او و بزرگوار از آنچه ايشان (6)مى گويند بلنديى (7)بزرگوار.
[131-پ] تسبيح مى كند او را آسمانهاى هفت (8)و زمين و آنان (9)كه در اواند،و نيست (10)چيزى و الّا تسبيح مى كند (11)به حمد (12)او و لكن شما ندانى تسبيح ايشان كه او (13)بردبار و آمرزنده (14)بوده است (15).
و چون خوانى قران،كنيم (16)ميان تو و ميان آنان كه ايمان ندارند به قيامت حجابى پوشيده.
1) .تمام نسخه بدلها+است.
2) .مل:گفتارى.
3) .قم:به درستى كه بگردانيديم.آط،آج،لب:بگردانيديم.مل:به حقيقت ما بگردانيديم.
4) .آج،لب:ياد كنيد.آط،آب:ياد كنند.
5) .مل:شريف.
6) .همۀ نسخه بدلها«ايشان»ندارد.
7) .قم،آط،آب،آج،لب:بلندى.
8) .مل:آسمانهاى هفتگانه.
9) .آط،آب،آج،لب:آن كه.مل:آنچه.
10) .قم،آب:از چيزى.
11) .آج:الّا به تسبيح مى كند.
12) .قم:به شكر او.آط،آب،مل،آج،لب:به ستايش او.
13) .قم،آج،لب:او بود.مل:او باشد.
14) .قم:آمرزگار.
15) .تمام نسخه بدلها«بوده است»ندارد.
16) .قم:گردانيم.
و كنيم بر دلهاى ايشان (1)پوششها (2)در آن كه ندانند و در گوشهايشان گرانى و چون ياد كنى خدايت را در قران تنها پشت بركنند بر پشتهاى ايشان به گريختن (3).
ما داناتريم (4)به آنچه گوش بازكرده اند با آن (5).چون گوش بازمى دارند (6)با تو و چون ايشان راز مى گويند چون مى گويند ظالمان (7)متابعت نمى كنى مگر مردى جادوى كرده (8).
بنگر كه چگونه زدند براى تو مثلها،گمراه شدند نمى توانند راهى.
گفتند چون ما باشيم استخانها (9)پوسيده،ما برانگيخته خواهيم شد خلقى نو؟ گو (10)باشى سنگها يا آهن.
يا خلقى از آنچه بزرگ آيد در دل (11)شما مى گويند كه بازآرد ما را؟بگو آن كه بيافريد شما را اوّل بار،مى جنبانند به تو سرهايشان (12)و مى گويند كى باشد آن.بگو كه شايد نزديك باشد.
آن روزى كه بخواند شما را اجابت كنى به سپاس (13)او،گمان برى كه بنه ايستادى الّا اندك.
1) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:دلهاشان.
2) .اساس:نوشته ها،كه با توجه به نسخۀ قم،تصحيح شد.
3) .مل:،بگريخت.
4) .آط،آب،آج،لب:ما دانيم.
5) .قم:استماع مى كند آن را.
6) .قم:باز كرده اند.
7) .مل:ستمكاران.
8) .آط،آب،آج،لب:جز مردى جادو كرده را.
9) .همۀ نسخه بدلها:استخوانها.
10) .تمام نسخه بدلها:بگو.
11) .قم،آب:دلهاء شما.
12) .قم:سرهاى خويش را.
13) .قم:شما به شكر او.آط،آب،آز،آج،لب:به ستايش.
بگو بندگان مرا تا گويند آنچه نيكوتر باشد كه ديو (1)تباه كند ميان ايشان كه ديو (2)آدمى را دشمنى بوده است آشكارا (3).
خداى (4)شما داناترست به شما اگر خواهد ببخشايد (5)شما را و اگر خواهد عذاب كند شما را و نفرستاديم تو را بر ايشان و كيل.
و خداى تو عالم تر (6)است به آن كه در آسمانها و زمين است.ما تفضيل داديم بهرى پيغامبران را بر بهرى،و داديم داود را زبور.
بگو بخوانى آنان را كه دعوى كردى از فرود او كه نتوانند برگشادن آفت از شما و نه بگردانيدن.
ايشان آنانند كه مى خوانند طلب مى كنند به خدايشان سبب تا كدام نزديكتر است اميد مى دارند رحمتش (7)ترسند از عذابش كه عذاب خداى تو حذر كرده بود.
قوله: أَ فَأَصْفٰاكُمْ ،همزه،استفهام راست و معنى انكار.آيت ردّ است و انكار بر آنان كه گفتند:فريشتگان دختران خداى اند.خداى تعالى گفت:خداى تعالى برگزيد شما را به پسران و فرزندان نرينه،و از فريشتگان دختران گرفت براى خود.
اين تنبيه است ايشان را بر خطايشان،يقال:اصفيته بكذا،اى اخترته به،و صفو الشيء و صفوته خياره،يعنى كه اين هيچ كس نكند كه شما بر خداى حكيم حواله (8)مى كنى.آنگه گفت: إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيماً ،شما سخنى بزرگ مى گوى
و چيزى بر خداى روا (1)مى دارى كه بر او روا نيست.
وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا ،حمزه و كسائى به تخفيف خوانند در همۀ قرآن من الصّرف، از ثلاثى مجرّد.و باقى قرّاء به تشديد عين الفعل من التّصريف،و اين براى تكليف (2)فعل باشد. لِيَذَّكَّرُوا ،اى ليتذكّروا،آنگه«تا»را در«ذال»ادغام كردند.و بصريان گفتند:اوّل قلب كردند«تا»را با«ذال»،[132-ر]آنگه در ذال ادغام كردند.حق تعالى گفت:ما در قرآن از هر گونه اى مثلى زديم و بگردانيديم و بيان كرديم تا مكلّفان تأمّل و تدبّر كنند.و«لام»،غرض راست.و در معنى او،دو قول گفتند:
يكى آن كه ما اين قرآن را يك نوع نكرديم،بل انواع از وعد و وعيد و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و امرونهى،كتصريف الافعال ماضيا و حالا و مستقبلا و فاعلا و مفعولا و امرا و نهيا،و كتصريف الرّياح شمالا و جنوبا و صباء و دبورا.قول دوم آن كه.به يك بار فرونفرستاد بل نجما بعد نجم،چنان كه گفت: وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ - الآية (3)،و در آيه (4)دليل است بر بطلان قول مجبّران،كه گفتند:خداى تعالى از كافران كفر مى خواهد،و خداى تعالى گفت:من از ايشان تأمّل و تدبّر مى خواهم.
آنگه گفت: وَ مٰا يَزِيدُهُمْ إِلاّٰ نُفُوراً ،و نمى فزايد اين قرآن يا تصريف امثال در او ايشان را،مگر نفور و رميدن،يعنى ايشان نمى فزايند عند نزول قرآن و تصريف امثال در او الّا نفار و رميدن،چنان كه بيان كرديم در سورة التّوبة،فى قوله: وَ إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زٰادَتْهُ هٰذِهِ إِيمٰاناً -الآيات (5).
قُلْ لَوْ كٰانَ مَعَهُ آلِهَةٌ ،آنگه گفت:بگو اى محمّد كه:اگر با خداى خدايانى بودندى،چنان كه شما گفتى،: لاَبْتَغَوْا ،پس آنگه طلب كردندى به خداوند عرش راهى،و اين معنى دليل ممانعت است،و مثله قوله: لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا... (6)،و اين هم دليل ممانعت است.آنگه در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه ، لاَبْتَغَوْا ،اى طلبوا اليه و الى قربه و الدّنوّ منه سبيلا،ايشان طلب آن كردندى كه راه آن جستندى كه به خداى رسند و به او نزديك شوند ازآن كه راغب باشند به اين معنى از عظمت و جلالت خداى به نزديك ايشان.و اين قول قتاده و زجّاج است.و
حسن بصرى و جبّائى گفتند:لابتغوا،الى مغالبته و مضادّته سبيلا.و اين قول است كه از او دليل ممانعت برانگيخته اند متكلّمان.
آنگه گفت: سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ ،منزّه است او و متعالى از آنچه ايشان مى گويند، علوّى و رفعتى بزرگ.ابن كثير و حفص خواندند:تقولون به«تا»على تقدير:قل لهم يا محمّد سُبْحٰانَهُ ،و تعالى عمّا تقولون انتم،و قوله: عُلُوًّا كَبِيراً ،مصدر،لا من لفظ الفعل كقوله: وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً (1).
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ ،ابو عمرو و يعقوب و حمزه و كسائى و حفص خواندند:تسبّح به«تا»و باقى قرّاء به«يا».آن كه به«تا»خواند،براى جمع و تأنيث خواند،و آن كس كه به«يا»خواند،لتقدّم الفعل على الفاعل خواند.آنگه حق تعالى بر سبيل تعظيم و اجلال و ثنا بر خود گفت:آسمانها (2)هفت و زمين (3)خداى را تسبيح كند (4). وَ مَنْ فِيهِنَّ ،و هركه در آسمانها و زمين است،يعنى خلق آسمانها و زمينها دليل مى كند بر آنكه آسمانها و زمينها را خالقى و آفريدگارى هست مستحقّ تسبيح.پس به منزلت آن است كه آن تسبيح ايشان كرده اند براى آن كه حامل و باعث بر (5)تسبيح اوست.ازآنجا كه نظر در او است و معنى تسبيح تنزيه است چنان كه گفتيم: وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ ،و هيچ چيز نيست و الّا به حمد او تسبيح كند.
عبد اللّه عبّاس گفت:ان من شىء حي،آيت مخصوص است به أحياء،دون جمادات،يعنى هيچ چيز نيست از جملۀ زندگان و الّا به حمد او تسبيح كند.حسن و ضحّاك گفتند:مراد هر چيزى است كه در او روح (6)بود.قتاده گفت:مراد حيوانات است و نابتات (7)و چيزهاى فزاينده چون:درخت و نبات.عكرمه گفت:درخت تسبيح كند و ستون تسبيح نكند (8)ابو الخطّاب گفت:ما با يزيد قاشى بوديم و حسن بصرى بر طعام،چون خوان بنهادند،يزيد حسن را گفت:يا با سعيد!اين خوان تسبيح كند خداى را؟گفت:وقتى تسبيح كردى،از آن خبرى كه روايت كردند كه،رسول
-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
ما عضهت عضاه الّا بتركها التّسبيح ،گفت:هيچ [132-پ]درخت تاه (1)بنبرند الّا براى آن كه تسبيح نكند.ابراهيم گفت:طعام تسبيح كند.زيد اسلم روايت كرد از عبد اللّه،كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله- گفت:خبر دهم شما را به چيزى كه نوح-عليه السّلام-پسرش را فرمود.گفتند:بلى يا رسول اللّه!گفت،نوح گفت:يا بنى،بگو:
سبحان اللّه و بحمده ،كه اين نماز خلق است و تسبيح ايشان،و ايشان را به آن روزى دهند.قال اللّه تعالى: وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ ،وهب منبّه (2)گفت (3):بقعه نباشد كه آن را به مسجد كنند و الّا سيصد سال خداى را تسبيح كرده باشد.مقدام بن معدى كرب گفت:خاك خداى را تسبيح كند ما دام تا تر نشده باشد،چون تر شد تسبيح رها كند و مهرگ (4)تا بر جاى خود باشد تسبيح كند،چون ازآنجا بردارند تسبيح رها كند،و برگ تسبيح كند ما دام تا بر درخت باشد،چون از درخت بيفتد (5)تسبيح رها كند (6).و آب تسبيح كند، ما دام تا روان باشد،چون بايستد تسبيح رها كند (7).و جامه (8)تسبيح كند ما دام تا نو باشد،چون چركن شود تسبيح رها كند.و وحش تسبيح كند ما دام تا بانگ كند،چون خاموش شود تسبيح رها كند.و جامۀ خلق در اوّل روز ندا مى كند:بار خدايا بيامرز آن را كه مرا (9)بدل كند.
انس مالك گفت:ما به نزديك رسول بوديم،او كفى سنگ ريزه برگرفت،آن سنگ ريزه بر دست او تسبيح كرد،چنان كه ما تسبيح او بشنيديم.آنگه بر دست ما كرد،بر دست ما تسبيح نكرد.ابو يزيد العكلىّ روايت كرد از عمرو بن احب (10)،از صادق-عليه السّلام-از پدرانش،كه:رسول-عليه السّلام-بيمار بود،جبريل آمد و از بهشت او را طبقى نار (11)و انگور آورد.رسول-عليه السّلام-از آن بخورد،بر دست رسول
1) .آط،آب،آز،آج،لب:تاق.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:وهب بن منبّه.
3) .همۀ نسخه بدلها+هيچ.
4) .كذا:در اساس و آب،مهرگ/مرگ/مرغ.
5) .قم،آط،آب،آز،آج،لب:بيوفتد.
6) .آج،لب+و مرغ تسبيح كند تا بانگ كند،چون خاموش شود،تسبيح رها كند.
7) .آط،آب،مل،آز+مرغ تسبيح كند ما دام تا بانگ كند،چون خاموش شود،تسبيح رها كند.
8) .آط،آب،آز،آج،لب+نو.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:ما را.
10) .آج،لب:احسب.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:انار.
تسبيح مى كرد و اميرالمؤمنين على (1)از آن بخورد،بر دست او نيز تسبيح كرد.و حسن و حسين-عليهماالسّلام تا ز آن بخوردند،بر دست ايشان نيز تسبيح كرد.يكى از جملۀ صحابه دست دراز كرد و يكى از آن برگرفت بر دست او تسبيح نكرد.جبريل -عليه السّلام-گفت:اين طعام بهشت است و طعام بهشت در دنيا نخورد الّا پيغامبرى يا وصىّ پيغامبرى يا فرزند پيغامبرى. وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ،و لكن شما تسبيح ايشان ندانى.و تأويل اين از دو وجه باشد:امّا من حيث الدّلالة چنان كه گفتيم،و امّا از وجه تخصيص به عقلا و مكلّفان، إِنَّهُ كٰانَ حَلِيماً غَفُوراً ،كه خداى تعالى هميشه حليم و آمرزنده بوده است.
وَ إِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ -الآيه،حق تعالى گفت:چون تو قرآن خوانى ما از ميان تو و كافرانى كه به قيامت ايمان ندارند حجابى كنيم پوشيده.قتاده گفت:مراد به اين حجاب آن اكنّه است كه ايشان گفتند: قُلُوبُنٰا فِي أَكِنَّةٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَيْهِ... (2)و اين قول نيك نيست براى آن كه اگر بر اين حمل كنند در آيت تكرار (3)باشد كه حديث اكنّه عقيب اين آيت مى آيد (4).و گفتند:مستور،به معنى ساتر است،كقوله تعالى:
إِنَّهُ كٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِيًّا (5)اى،آتيا،مفعول به معنى فاعل است.و بعضى دگر از مفسّران گفتند:مراد به حجاب،حجابى است كه حقيقت باشد،و مراد به مستور آن (6)است كه از چشم شما (7)پوشيده باشد.و بيان اين قول،آن خبر است كه سعيد جبير روايت كرد كه چون تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ (8)فرود آمد زن ابو لهب بيامد تا رسول را ايذا كند و او زنى سليطه دراز زبان بود (9).يكى از جمله صحابه گفت:يا رسول اللّه،اين زن آهنگ تو دارد و زنى بد (10)است و پليد زبان نبايد تا سخنى گويد كه تو را رنجى با دل آيد، اگر بر وى و احترازى (11)بكنى.رسول-عليه السّلام-گفت:
سبحان الله بينى و بينها، گفت:اين تسبيح ميان من و اوست،يعنى تا حجاب كند.او بيامد رسول را نديد.اين صحابى را گفت اين صاحب تو ما را هجو كرده است.صحابى گفت:او شعر نگويد
و شاعر نيست.گفت راست مى گوى.آنگه برگشت.صحابى گفت:يا رسول اللّه او تو را نديد.گفت (1).فرشته اى بيامده بود و مرا از او در حجاب كرده (2)[133-ر]و ميان من و او حايل شده (3)تا او برفت.
كلبى روايت كرد از مردى شامى از كعب كه او گفت:رسول عليه السّلام خويشتن را از مشركان به سه آيت پوشيده داشتى يكى اين آيت.دگر آيتى مثل اين در سورة الكهف و آن آيه كه در سورة النّحل است، أُولٰئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْغٰافِلُونَ (4)،و آن آيت كه در سورة الجاثيه است، أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ (5)-الآيه،چون رسول-عليه السّلام- اين آيات برخواندى از كافران پوشيده شدى.كعب گفت:من اين آيات مردى را از اهل شام بياموختم او را به روم به اسيرى بگرفتند.بگريخت از ايشان.از قفايش برفتند.او اين آيات برخواند او را نديدند و او ازآنجا خلاص يافت.كلبى گفت:من اين خبر بگفتم مردى را از اهل رى.او را ديلمان (6)به اسيرى بگرفتند،از ايشان بگريخت از پى (7)او بيامدند تا به او رسيدند.او اين آيات بخواند،به او بگذشتند تا جامۀ ايشان به جامۀ او بسوده شد (8)و او را نديدند.
وَ إِذٰا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ ،چون تو ذكر خداى خود كنى در قرآن به يگانگى و وحدانيّت.مفسّران گفتند:چون گوى لااله الّااللّه وَلَّوْا عَلىٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً ،پشت برگردانند گريزان.و ذكر ادبار كه جمع دبر باشد براى تقبيح حال ايشان كرد كه در حقّ دشمنان چنين الفاظ اجرا كند تهجينا لهم و تقبيحا لحالهم.و نفور، جمع نافر باشد،كقعود و قاعد و جلوس و جالس،و نصب او بر حال است،از فاعل.
عبد اللّه عبّاس گفت:مراد شياطين اند.و روا بود كه نفور مصدر باشد،لا من لفظ الفعل،براى آن كه«ولّوا»در معنى نفروا باشد.و مثله قولهم اعجبنى حبّا شديدا،و دگر مفسّران گفتند:مراد كافرانند.
نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا يَسْتَمِعُونَ بِهِ ،گفت:ما عالم تريم به آنچه ايشان استماع مى كنند
و گوش مى دارند از قرائت، إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ (1)آنگه يعنى در وقت استماع ايشان (2)قرائت تو را، وَ إِذْ هُمْ نَجْوىٰ ،و آنگه كه ايشان با يكديگر سر گويند در حق تو.
بعضى گويند:ديوانه است،و بهرى گويند:كاهن است،و بهرى:گويند شاعر است و بهرى گويند،ساحر است و قوله نَجْوىٰ ،مصدرى است در جائى (3)اسم فاعل و لفظ مصدر واحد و تثنيه و جمع را بشايد،يقال:رجل عدل و رجلان عدل و رجال عدل، و كذلك امرأة عدل و امرأتان عدل و نسوة عدل. إِذْ يَقُولُ الظّٰالِمُونَ ،چون گفتند ظالمان،مفسّران گفتند:مراد به اين ظالمان،وليد مغيره است و اصحابش.چون كفّار مكّه با ايشان رجوع كردند در كار رسول-عليه السّلام-و با او مشورت كردند،او گفت: إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً ،پيروى نمى كنى شما الّا مردى مسحور را.و ان به معنى«ما»نفى است.و در«مسحور»چند قول گفتند:يكى آن كه با او جادوى كرده اند تا مختلط عقل شده است.و قيل:«مخدوعا»مردى فريفته با او خديعه كرده، و قيل:مصروفا عن الحقّ،از حق برگردانيده.يقال:سحرته عن كذا اذا صرفته عنه و قيل:مسحورا.اى بشرا له سحرورية يعنى:آدميى است چون ما كه سحر (4)دارد در شكم يعنى شش،و گفتند:مسحورا:اى مغذّى مربّى بالطعام و الشراب،يقال:هو مسحور و مسحّر.و قال لبيد:
فان تسألينا فيم نحن فانّما (5)***عصافير من هذا الانام المسحّر
و قال آخر:
و نسحر بالطّعام و بالشّراب***
اى نغذّى و نعلّل.
اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثٰالَ :بنگر كه براى تو چگونه[133-پ]مثلها زدند.و گفتند:مراد آن است كه تو را چه (6)تشبيه ها مختلف كردند.بهرى گفتند:
ساحر است،و بهرى گفتند:شاعر است و بهرى گفتند:كاهن است و بهرى گفتند:
مجنون است. فَضَلُّوا :اى فضلّوا (7)عنك،گمراه شدند از تو و به سر تو نيوفتادند و تو را نشناختند، فَلاٰ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً :نتوانند راهى يعنى سرگشته و متحيّراند در كار تو،
ايشان را به تو هدايتى نيست و راهى راست،و تو را نمى توانند شناخت،ازآن كه نظر نمى كنند در احوال و معجزات تو.پس براى آن كه سخت دورند از شناخت تو، پندارى نمى توانند.و قيل،فضلّوا فيك،در تو گمراه شدند.يعنى به تو ايمان (1)نياوردند تا براى تو در ضلال افتادند.
وَ قٰالُوا أَ إِذٰا كُنّٰا عِظٰاماً ،گفتند:اين كافران. أَ إِذٰا همزه استفهام راست كه آنگه كه ما استخان (2)شويم و پوسيده گرديم و رفات هر چيزى بود كه از چيزى بريزد (3)،و مثله:الحطام و الرضاض (4).عبد اللّه عبّاس گفت:مراد گرد است.مجاهد گفت:مراد خاك است. أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً ،ما را پس از اين برانگيزند خلقى نو؟و اين سخنى است كه ايشان گفتند به تعجّب و استبعاد بعث و نشور. قُلْ ، بگو اى محمّد: كُونُوا حِجٰارَةً أَوْ حَدِيداً ،كه شما سنگ شوى يا آهن بشدّت و صلابت. يا خلقى كه در دل شما بزرگ آيد،در آن خلاف كردند،بعضى گفتند:
مراد كوه است،و بيشتر مفسّران گفتند:مراد مرگ است.مجاهد گفت:مراد آسمان و زمين است.و معنى آن كه اگر شما از روى مثل چيزى (5)شوى كه از آن سخت تر و عظيم تر نباشد از اين چيزها كه من شما را بميرانم و زنده كنم و اگر به مثل مرگ شوى كه شما را مرگ بچشانم و بميرانم.عبد اللّه عبّاس گفت و سعيد جبير،كافران رسول را گفتند:أ رأيت لو كنّا الموت:چه گوى اگر ما مرگ (6)باشيم ما را كه بميراند؟خداى تعالى گفت:از مرگ بزرگتر چيزى نيست در دل شما،اگر شما خود مرگ باشى كه همه (7)بميرى و باز زنده شوى. فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنٰا ،ايشان گويند:ما را كه زنده خواهد كردن (8)؟بگوى:آن خداى كه اوّل بار شما را بيافريد. فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ ،ايشان سر بجنبانند بر سبيل استهزا،يقال:انغض (9)راسه اذا حرّكه مستهزئا به و نغضت سنّه اذا تحرّكت و انقطعت من اصله (10)،قال الشاعر:
و نغضت من هرم اسنانها***
و قال آخر:
لمّا رأتنى انغضت لى الرّأسا***
وَ يَقُولُونَ مَتىٰ هُوَ ،گويند:كى خواهد بودن (1)اين بعث و نشور و اعادت. قُلِ ، بگو اى محمّد:كه همانا نزديك خواهد بودن (2).و لعلّ براى آن نگفت (3)تا ابهام وقت كند بر مكلّفان تا مغرى به قبيح نباشند و ملجأ.و اند جاى (4)كه ذكر قيامت كرد لعلّ در آورد،من قوله: وَ مٰا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السّٰاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً (5)و قوله: لَعَلَّ السّٰاعَةَ قَرِيبٌ (6)،براى اين معنى گفت-و اللّه اعلم بمراده (7).
يَوْمَ يَدْعُوكُمْ ،ياد كن اى محمّد آن روز كه خداى تعالى شما را بخواند (8)از گورهايتان تا به موقف قيامه (9)آيى. فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ ،اجابت كنى به حمد و سپاس خداى.عبد اللّه عبّاس گفت:بامره،به فرمان او.قتاده گفت:به معرفت و طاعت او.و بعضى نحويان گفتند:محلّ او نصب است بر حال،اتى حامدين للّه، كما يقال:جاء فلان بغضبه،اى جاء غضبان.و گفته اند:معنى آن است كه، اجابت كنند خداى را بر وجهى كه اقتضاى حمد كند.و گفتند:معترفند به آن كه حمد خداى راست-جلّ جلاله.براى آن كه معارف اهل قيامت ضرورى باشد،يعنى اين حمد (10)را كه امروز منكرند[134-ر]فردا معترف باشند (11).و گفته اند:مراد آن است كه شما را زنده كنيم بر رغم شما،و خداى محمود است بر[هر] (12)حالى، چنان كه يكى از ما گويد:چون او را مرادى (13)برآيد،فلان كار تمام شد بحمد اللّه، چون آن كار از نعمت خداى شناسد بر خود،چنان كه شاعر گفت:
فانّى بحمد اللّه لا ثوب فاجر***لبست و لا من غدرة اتقنّع
و استجابت و اجابت به يك معنى باشد، وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِيلاً. و گمان برى كه مقام شما اندكى بوده است.و در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه:چون
1) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم:بود.
2) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم:بود.
3) .همۀ نسخه بدلها:گفت.
4) .كذا در اساس و قم،لب:آنجا،آب،آز:هرجا.
5) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 63.
6) .سورۀ شورى(42)آيۀ 17.
7) .قم،آب،مل،آز+قوله.
8) .مل:بر خواند،آج،لب:خواند.
9) .آب،مل،آج،لب:قيامت.
10) .مل:خداى.
11) .آب،آز:باشيد.
12) .اساس ندارد،از قم،افزوده شد.
13) .قم:كارى،لب:مردى.
سرعت بعث و رجوع (1)ببينند،گمان برند كه مقام ايشان در گور اندك بوده است، چنان كه حق تعالى گفت: إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ عَشْراً (2)،و إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ يَوْماً (3).و وجه دوّم:آن كه مراد تقريب حال است،چنان كه گفتند.حسن بصرى گفت:كانّك بالدّنيا لم تكن و بالآخرة لم تزل.و چنان كه شاعر گفت:
شباب كان لم يكن***و شيب كان لم يزل
قتاده گفت:اين حديث بر وجه احتقار حيات دنيا گويند.حسن گفت:مراد آن است كه گويند:مقام در دنيا به اضافت با مقام در (4)آخرت-لا الى آخر-اندك است.
وَ قُلْ لِعِبٰادِي ،خطاب كرد با رسول و گفت:بگو اى محمّد اين بندگان مرا (5):
تا چيزى گويند كه نكوتر (6)باشد،يعنى آن فرمايند كه خداى فرمود،و از آن نهى كنند كه خداى نهى كرد.قولى دگر (7)آن است كه خطاب با يكديگر (8)بر نكوتر (9)وجهى كنند،كقولهم:رحمك اللّه و عافاك (10)اللّه و غفر اللّه لك،و مانند اين و نبايد تا (11)متابعت شيطان كنند،كه شيطان ميان شما تباهى كند و فساد،آنگه از او (12)دشمنى آغازد،چنان كه گفت: إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ - الآية (13)،كه شيطان هميشه آدمى را دشمنى ظاهر بوده است،قديما و حديثا،از عهد آدم و تا به دامن قيامت.
آنگه گفت: رَبُّكُمْ أَعْلَمُ ،احوال شما و مصالح شما خداى بهتر داند،اگر خواهد بر شما رحمت كند،و اگر خواهد عذاب كند شما را.اگر رحمت كند تفضّل (14)و كرم كند،و اگر عذاب كند به عدل كند.و او عالم است به تفاصيل (15)اعمال شما و مقادير استحقاق شما،آنگه خطاب كرد با رسول،گفت:ما نفرستاديم تو را تا و كيل ايشان باشى و موكّل بر ايشان و ايشان را به قهر و جبر منع كنى از كفر و معاصى
1) .قم:نشور.
2) .سورۀ طه(20)آيات 103 و 104.
3) .سورۀ طه(20)آيات 103 و 104.
4) .آط،آج،لب:به.
5) .قم:را.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:نيكو.
7) .همۀ نسخه بدلها:ديگر.
8) .آط،يكديگر.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:نيكو.
10) .آج،لب:عافك.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:كه.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:انگيزد و.
13) .سورۀ مائده(5)آيه 91.
14) .همۀ نسخه بدلها:به فضل.
15) .آج،لب:تفاضيل.
بل به دست تو جز اعذار و انذارى نيست،اگر اجابت كنند و الّا بر تو تاوانى (1)نيست، عقوبت و ملامت بر ايشان باشد.
وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،و خداى تو عالم تر است به آنچه در آسمان و زمين است،يعنى احوال و اعمال و ضماير ايشان او بهتر داند هركسى را برحسب آنچه او را صلاح باشد مى دارد از رفعت و ضعت و ضيق و سعه (2)،چنان كه تفضيل داديم بعضى (3)پيغامبران را بر بعضى،آدمى را صفوت داديم (4)،و نوح را اجابت دعوت داديم،و ابراهيم را خلّت داديم و موسى را درجۀ مناجات داديم و عيسى را انواع معجزات داديم،و سليمان را ملك (5)داديم و داود را زبور داديم.
آنگه تنبيه كرد ايشان را بر خطايشان (6)در عبادت اصنام،گفت بگو اى محمّد:
قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ ،بگو بخوانى آنان را كه دعوى مى كنى (7)كه خدايانند بدون (8)خداى تا بدانى كه ايشان نتوانند بلايى و آفتى از شما بگردانيدن و دفع مضرّتى كردن و كشف بيمارى و درويشى و آفتهاى ديگر.و نيز نتواند تحويل كردن و بگردانيدن (9).
آنگه گفت: أُولٰئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ ،تقدير آن است كه:يدعونهم،آنان را كه كافران مى خوانند به خداى و مى پرستند به الهيّت،و در ايشان اعتقاد محال كرده اند، ايشان كه معبودانند طلب وسيلت به خداى خود مى كنند و تقرّب به خداى مى كنند هركدام كه[134-پ]از ايشان نزديكتر است،اميد (10)رحمت او مى دارند و از عذاب او مى ترسند،كه عذاب خداى حذر كردنى است.مفسّران در اين دو قول گفتند:
عبد اللّه عبّاس و مجاهد و بيشتر مفسّران گفتند:مراد عيسى است و مادرش و فريشتگان كه كافران ايشان را مى پرستيدند،و ايشان خداى را مى پرستيدند.عبد اللّه مسعود گفت:جماعتى (11)كافران،آنان بودند كه ايشان جماعتى جنّيان را مى پرستيدند،آن جنّيان ايمان آوردند و خداى پرست شدند،و اينان ندانستند،اينان بر
سر عبادت ايشان بودند و اينان به عبادت خداى مشغول بودند.خداى تعالى اين آيت فرستاد و ايشان را برآن [تر] (1)غيب كرد:
وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّٰ نَحْنُ مُهْلِكُوهٰا قَبْلَ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهٰا عَذٰاباً شَدِيداً كٰانَ ذٰلِكَ فِي اَلْكِتٰابِ مَسْطُوراً (58) وَ مٰا مَنَعَنٰا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآيٰاتِ إِلاّٰ أَنْ كَذَّبَ بِهَا اَلْأَوَّلُونَ وَ آتَيْنٰا ثَمُودَ اَلنّٰاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهٰا وَ مٰا نُرْسِلُ بِالْآيٰاتِ إِلاّٰ تَخْوِيفاً (59) وَ إِذْ قُلْنٰا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحٰاطَ بِالنّٰاسِ وَ مٰا جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْنٰاكَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ اَلشَّجَرَةَ اَلْمَلْعُونَةَ فِي اَلْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا يَزِيدُهُمْ إِلاّٰ طُغْيٰاناً كَبِيراً (60) وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِيسَ قٰالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً (61) قٰالَ أَ رَأَيْتَكَ هٰذَا اَلَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاّٰ قَلِيلاً (62) قٰالَ اِذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزٰاؤُكُمْ جَزٰاءً مَوْفُوراً (63) وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شٰارِكْهُمْ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مٰا يَعِدُهُمُ اَلشَّيْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً (64) إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ وَ كَفىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلاً (65) رَبُّكُمُ اَلَّذِي يُزْجِي لَكُمُ اَلْفُلْكَ فِي اَلْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ كٰانَ بِكُمْ رَحِيماً (66) وَ إِذٰا مَسَّكُمُ اَلضُّرُّ فِي اَلْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّٰ إِيّٰاهُ فَلَمّٰا نَجّٰاكُمْ إِلَى اَلْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ كَفُوراً (67) أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جٰانِبَ اَلْبَرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حٰاصِباً ثُمَّ لاٰ تَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلاً (68) أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ تٰارَةً أُخْرىٰ فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قٰاصِفاً مِنَ اَلرِّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِمٰا كَفَرْتُمْ ثُمَّ لاٰ تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنٰا بِهِ تَبِيعاً (69) وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً (70) يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولٰئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتٰابَهُمْ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً (71) وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً (72) وَ إِنْ كٰادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ اَلَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنٰا غَيْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً (73) وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً (74) إِذاً لَأَذَقْنٰاكَ ضِعْفَ اَلْحَيٰاةِ وَ ضِعْفَ اَلْمَمٰاتِ ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَكَ عَلَيْنٰا نَصِيراً (75) وَ إِنْ كٰادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ اَلْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهٰا وَ إِذاً لاٰ يَلْبَثُونَ خِلاٰفَكَ إِلاّٰ قَلِيلاً (76) سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنٰا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنٰا وَ لاٰ تَجِدُ لِسُنَّتِنٰا تَحْوِيلاً (77) أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ إِلىٰ غَسَقِ اَللَّيْلِ وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً (78) وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً (79) وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اِجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطٰاناً نَصِيراً (80) وَ قُلْ جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبٰاطِلُ إِنَّ اَلْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً (81) وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاٰ يَزِيدُ اَلظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً (82)
نيست هيچ شهرى و الّا ما هلاك كنيم آن را پيش روز قيامت يا عذاب كنيم آن را عذابى سخت بوده است آن در لوح محفوظ نوشته.
و بازنداشت ما را ازآن كه فرستيم معجزات الّا آن كه دروغ داشتند آن را پيشينگان (2)،و بداديم قوم صالح (3)را شتر،پيدا كفر آوردند به آن و ما نفرستيم (4)آيات و معجزات مگر به ترسانيدن.
ياد كن چون گفتيم تو را كه خداى تو محيط است به مردمان،نكرديم آن خواب كه با تو نموديم مگر آزمايش مردمان و درخت لعنت كرده در قرآن و مى ترسانيم ايشان را، نمى افزايد (5)ايشان را مگر عصيانى بزرگ.
و چون گفتيم فريشتگان را كه سجده كنى آدم را،سجده كردند مگر ابليس،گفت:سجده كنم آن را كه آفريدى از گل.
گفت:بينى تو اين را كه گرامى كردى بر من اگر بازپس دارى مرا تا روز قيامت،ببرم فرزندان او را مگر اندكى را.
گفت:برو كه هركس كه متابعت (6)تو كند از ايشان،دوزخ پاداشت شماست،پاداشتى تمام (7).
و برانگيز آن را كه توانى از ايشان به آواز تو گرد آر بر ايشان سوار و پياده ات را،انبازى كن (1)با ايشان در مالها و فرزندان و وعده ده ايشان را و نويد ندهد (2)ايشان را ديو،مگر فريفتن.
بندگان من نيست تو را بر ايشان دستى،و بس است خداى (3)تو و كيل.
خداى شما آن است كه مى راند (4)براى شما كشتى در دريا تا بجوى (5)از روزيى (6)او كه به شما بخشاينده بوده است.
و چون برسد به شما سختى در دريا،گم شوند (7)آنان كه خوانى مگر او را چون برهاند شما را به بيابان برگردى،و بوده است آدمى كافر نعمت (8).
ايمن شده اى (9)كه فروبرد به شما كنارۀ بيابان يا فروفرستد بر شما بادى سخت،پس نيابى شما را وكيلى.
يا ايمن شده اى كه بازبرد (10)شما را در او يك بار ديگر فروگذارد (11)بر شما شكننده اى از باد.غرق كند (12)شما را به آن كفر كه آوردى،پس نيابى خود را بر ما به آن پس روى.
1) .آج،لب:انباز مى كن.
2) .قم:وعده.
3) .قم:خدات،آط،آج،لب:به خداى.
4) .اساس:مى فزايد،با توجه به نسخۀ آط،تصحيح شد.
5) .آج،لب:بگوييد.
6) .همۀ نسخه بدلها:روزى.
7) .قم،آج،لب:گم شود.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:ناسپاس.
9) .مل،آج،لب:يا ايمن شديد.
10) .آج،لب:اعادت كند.
11) .آج،لب:بفرستد.
12) .آط،آب،آج،لب:غرقه كند.
[135-ر] گرامى كرديم ما فرزندان آدم را و برگرفتيم ايشان را در خشك (1)و دريا و روزى داديم ايشان را از خوشيها (2)حلال و فضل داديم (3)ايشان را بر بسيارى از آنان كه آفريديم فضل دادنى.
آن روز كه (4)بازخوانيم هر آدميى را به امامش (5)هركه را دهند نامه اش (6)به دست راست ايشان برخوانند نامۀ ايشان و ستم نكنند بر ايشان اندكى.
و هركه باشد در دنيا نابينا،او در آخرت كورتر باشد و گمراه تر.
و نزديك آن بود كه بفريبند تو را ازآن كه وحى كرديم به تو تا فروبافى (7)بر ما جز آن و پس آنگه تو را دوست گيرند.
و اگر نه آنستى (8)كه بر جاى بداشتيم تو را،نزديك بود كه ساكن شدى (9)با ايشان چيزى اندك.
پس آنگه بچشانيدمانى تو را دوچندان عذاب كه در حيات و (10)ممات باشد،پس نيابى خود را بر ما (11)يارى.
و نزديك آن بود كه برانگيزند تو را از زمين يا (12)تا بيرون كنند تو را ازآنجا و بس بنمانند از پس تو الّا اندكى.
طريقت آنان كه فرستاديم پيش (13)تو از پيغامبران ما و نيابى طريقه ما را برگردانيدنى.
1) .قم،آط،آج،لب:بيابان.
2) .مل:پاكيزه ها.
3) .آط،آج،لب:تفضيل داديم.
4) .آج،لب:روزى كه.
5) .آط،آب،آج،لب:به امامشان.
6) .آط،آب،آج،لب:نامۀ او.
7) .قم،آط،آب:فرابافى،آج،لب:فرابافتى.
8) .آط،آب،مل،آج،لب:ندانستى.
9) .قم،آب:ميل كنى،آط،آج،لب:ساكن شوى.
10) .قم+دوچندان عذاب كه در.
11) .اساس:ايشان،با توجه به قم،تصحيح شد.
12) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
13) .قم،آب،آج،لب+از.
به پايدار نماز به زوال آفتاب (1)تا به تاريكى شب كه نماز بامداد حاضر آيند به او (2)فريشتگان و روز.
و از شب بيدار شو (3)سنّتى تو را باشد كه برساند تو را خداى تو به جاى پسنديده.
بگو بار خدايا در بر (4)مرا به جاى راستى و بيرون آر مرا بيرون آوردن راستى،كن مرا از نزديك تو حجّتى يارى دهنده.
بگو:آمد حق و باطل شد باطل،كه باطل هميشه باطل بوده است (5).
فروفرستيم از قرآن آنچه او شفا باشد و رحمتى مؤمنان را،و نيفزايد كافران را الّا زيانكارى.
قوله تعالى: وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ -الآيه،[ان] (6)،به معنى«ما»ى نفى است و«من»، زيادت است براى تأكيد نفى،و نيست هيچ شهرى.و اشتقاق«قرية»من قريت الماء فى الحوض باشد،اذا جمعته،براى آن كه مردم در او مجتمع باشند. إِلاّٰ نَحْنُ مُهْلِكُوهٰا ،«ان»چون به معنى«ما»ى نفى باشد در بيشتر احوال،الّا از پس او آيد، الّا،و ما آن را هلاك كنيم بيشتر (7)از روز قيامت،يا عذاب كنيم آن را عذابى سخت به كفر و معصيت اهلش.بعضى گفتند:مراد شهرهاى كافران است،و بهرى گفتند:
اين در آخر زمان باشد.
و در اين معنى،خبرى دگر روايت كردند از اميرالمؤمنين (8)-عليه السّلام-از
جنس ملاحم و آن در خطبه اى (1)كرد-و اين آيت از او پرسيدند-او خبر داد كه:هر شهرى از شهرها به چه هلاك شود كافران را بر سبيل عقوبت باشد و مؤمنان را بر سبيل امتحان،اين قول مقاتل است.عبد اللّه مسعود گفت:در هر شهرى كه زنا و ربا در او ظاهر شود،خداى تعالى دستورى دهد در هلاك آن شهر.آنگه بيان كرد كه آن لا محال خواهد بودن،و آن در لوح محفوظ نوشته است.
قوله: وَ مٰا مَنَعَنٰا ،گفت:منع نكرد ما را ازآن كه آيات و معجزات و دلالات فرستيم،الّا آن كه اوّلينان آن را تكذيب كردند.عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه اهل مكّه،رسول را-عليه السّلام-گفتند:اگر تو پيغامبرى[135-پ]كوه صفا براى ما با زر كن (2).خداى تعالى گفت:از اين مانعى نيست الّا آن كه مانند اين اقتراح اوّلينان كردند،و چون بداديم تكذيب كردند.و اگر اين كه ملتمس شماست بدهيم (3)،هم اين كنى.آنگه حكمت اقتضاى آن كند كه شما را پس از آن مهلت ندهم و تعجيل عقوبت كنم،چنان كه با امّت سلف كردم،و اين قول قتاده و ابن جريح است.و«منع»،وجود چيزى باشد كه با او فعل در وجود نيايد ازآن كه بر او قادر باشد،و اين در حق خداى تعالى مجاز (4)بود.و معنى آن باشد كه ما آيات براى آن نفرستاديم تا اينان تكذيب نكنند-چنان كه اوّلينان كردند-و قوله: أَنْ نُرْسِلَ ، محلّ او نصب است بوقوع المنع عليه.و قوله: أَنْ كَذَّبَ ،محل او رفع است باسناد المنع اليه،و تقدير آن است كه:و ما منعنا ارسال الآيات الا تكذيب الاوّلين،و بعضى اهل معانى گفتند:«الّا»زيادت است و معنى آن كه:و ما منعنا ارسال الآيات تكذيب الاوّلين،و معنى برعكس معنى اوّل باشد.و گفتند:«الّا»به معنى «واو»است،كقوله: لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ... (5)معناه:و الّذين ظلموا،و معنى آن باشد كه:ما منعنا ارسال الآيات شىء مع ان كذّب ضيبها الاوّلون.و اين هر دو قول تعسّف (6)است و حاجت نيست در ظاهر آيت به اين تكلّف (7)،چه آيت بر ظاهر خود نيك است،و مانعى نيست از حمل (8)او بر ظاهر خود.
قوله: وَ آتَيْنٰا ثَمُودَ النّٰاقَةَ مُبْصِرَةً ،و ما داديم قوم صالح را ناقه كه خواستند ظاهر و روشن،گفتند: مُبْصِرَةً (1)،اى مضيئة (2)بيّنة،كقوله: وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً... (3)اى،مضيئا.
و قيل: مُبْصِرَةً ،اى مبصّرة،به بصيرت رساننده آن را كه در او نظر كنند.و گفتند:
مُبْصِرَةً ،اى ذات ابصار على وجه النّسبة،كقولهم:امرأة حائض و طاهر و طامث و طالق،اى ذات هذه الامور،و معنى هم آن باشد كه مبصرة.
و زجّاج روايت كرد كه در شاذّ خواندند:مبصرة،على وزن مفعلة،به معنى مفعوله،اى،يبصرها النّاس و يتحقّقها.فرّاء گفت:مبصرة،اى موضع ابصار و استدلال
كقوله-عليه السّلام: الولد مبخلة مجبنة،قال:و الكفر مخبثة لنفس المنعّم.
فَظَلَمُوا بِهٰا ،ظلم كردند،يعنى كفر آوردند به آن.اين ظلم به معنى كفر است به قرينۀ[با] (4)،لأنّه لا يقال ظلمت به انّما يقال ظلمته.كفر آوردند به او و او را پى بكردند (5)، وَ مٰا نُرْسِلُ بِالْآيٰاتِ ،و ما آيات و دلالات نفرستيم (6)الّا بر وجه تخويف و انذار و ترسانيدن،تا بترسند و ايمان آرند.قتاده گفت:خداى تعالى بندگان را مى ترساند به آنچه خواهد از آيات تا باشد كه انديشه كنند و با درگاه او شوند.و در خبر است كه در كوفه زلزله اى ببود،و عبد اللّه مسعود آنجا بود،گفت:اى بندگان خداى!انّ اللّه يستعتبكم فاعتبوه.خداى تعالى توبه بر شما عرض مى كرد توبه كنى و شما را با رضاى خود مى خواند،او را به توبه و طاعت خشنود كنى.
وَ إِذْ قُلْنٰا لَكَ ،ياد كن اى محمّد!چون گفتيم كه:خداى تو محيط است به مردمان.در او دو قول گفتند:يكى آن كه علم او محيط است به احوال بندگان،داند كه هركس چه كند و چه گويد،و مستحقّ چه باشد،و يكى آن كه خلقان در قبضۀ قدرت اويند،از مشيّت او برون نتوانند شدن (7)،كقوله: وَ اللّٰهُ مِنْ وَرٰائِهِمْ مُحِيطٌ (8)، يعنى از ايشان انديشه مدار و آنچه تو را گفته اند برسان، وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنٰاكَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ ،و ما نكرديم آن خواب كه با تو نموديم،الّا فتنه و امتحان و آزمايش.
مردمان در آن رؤيا خلاف كردند،عبد اللّه عبّاس و حسن و سعيد جبير و قتاده و ضحّاك و مجاهد و ابن جريج و ابن زيد گفتند:[136-ر]مراد رؤيا معراج است.
آنگه در تأويل آن خلاف كردند،بعضى گفتند:معراج خود به خواب ديد و بعضى دگر گفتند:يك بار به خواب ديد و يك بار به بيدارى،و بعضى دگر گفتند:مراد به رؤيا رؤيت عيان است.
ابو رجاء العطاردىّ روايت كرد از سمرة بن جندب الفزارىّ (1)كه او گفت:رسول را-صلّى اللّه عليه و على آله-عادت بود كه چون نماز بامداد بگذاردى روى به مردم كردى و گفتى:هيچ كس خوابى ديده است دوش؟اگر كسى خوابى ديده بودى بگفتى،رسول-عليه السّلام-تعبير آن بگفتى.روزى روى به ما كرد و گفت:
هيچ كس از شما دوش خوابى ديد؟ما گفتيم:نه،يا رسول اللّه!رسول گفت:امّا من دوش چنان ديدم كه دو كس بيامدندى و مرا گفتندى برخيز و با ما بياى.من برخاستم و با ايشان برفتم.مرا ببردند تا به زمينى (2)راست در بيابانى مردى را ديدم، سنگى بزرگ به دست گرفته و مردى را بيفگنده و به آن سنگ سر او (3)مى كوفت.چون سنگ از دست بينداختى باز سر او همچنان شدى كه اوّل بودى،او (4)دگرباره (5)سنگ برداشتى و سر او بكوفتى،همچنان مى كرد.ايشان را گفتم:اين چيست؟مرا گفتند:برو.ازآنجا برفتم،مردى را ديدم به قفا بازافگنده (6)و مردى را ديدم كلّوبى (7)آهنين به دست گرفته و به آن دهن او مى دريد و گوشت از روى او بازمى گرفت (8).
چون از يك جانب بپرداختى با دگر (9)جانب آمدى كه او از من (10)بپرداختى.آن جانب درست شده بودى،همچنين مى كرد،من گفتم:سبحان اللّه!اين چيست؟ گفتند (11):برو،ازآنجا برفتيم،خانه اى ديدم مانند تنورى بالاى او تنگ و زير او فراخ و در او آتش (12)مى شخيد،در او نگريدم،جماعتى مردان و زنان را ديدم برهنه و آتشى
1) .آط،آج،لب:القرارى،مل:الفرازى،آز:الفرادى.
2) .آب،آز:زمين.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل+را.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:ديگر.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:ندارد،قم:بار.
6) .آط،آب،آز:فكنده.
7) .مل:كلاّبى.
8) .قم:بر مى گرفت،مل:باز مى كرد.
9) .آط،آب،آج،لب:يك.
10) .آط،آج،لب:اين جانب.
11) .قم+از اين جا.
12) .قم:و درونش.
از بن آن تنور مى برآمد (1).چون آتش برآمدى،ايشان فرياد برگرفتندى.گفتم:اينان كه اند؟گفتند:برو.ازآنجا برفتم به جويى آمديم از خون سرخ،و در آن جوى مردى شناو (2)مى كرد،و بر كنار (3)جوى مردى نشسته بود و سنگهاى بسيار پيش او نهاده،آن مرد سابح هر ساعت از آن آب برآمدى.اين مرد كه اين سنگ پيش داشت سنگى از آن سنگها در دهن او نهادى،او فروبردى و دگرباره در آن جوى شدى.همچنين مى كرد (4)،گفتم:اين چيست؟گفتند:برو،ازآنجا برفتيم (5).مردى را ديدم كريه المنظر،به غايت جهامت و آتشى مى كرد و گرد آن آتش مى گرديد،گفتم:اين كيست؟گفتند:برو.ازآنجا برفتيم به بستانى رسيديم (6)به غايت خوش و خورّم (7)،در او انواع درختان و انوار و ازهار و شكوفۀ بسيار،و درختى بزرگ بود و در زير آن درخت پيرى نشسته بود و پيرامن (8)او كودكان بسيار نشسته بودند،گفتم:اين پير كيست و اين كودكان كيستند (9)؟مرا گفتند:برو.ازآنجا برفتم،درختى روج (10)ديدم سخت بزرگ كه از آن بزرگتر نديده بودم و از آن نكوتر.مرا گفتند:بر اين درخت شو.من برآن درخت شدم و ايشان با من برآمدند،ازآنجا به شهرستانى برسيدم بنا كرده به خشتهاى زرّين و سيمين.به در آن شهرستان برسيدم (11)و در بزدند (12)و آن در بگشادند، ما در آنجا رفتيم،مردمانى را ديدم در آنجا (13)يك نيمۀ ايشان به غايت نكو و يك نيمه به غايت زشت،و جوى بود آنجا،آبى در او از شير سپيدتر در او مى رفت.اين دو مرد كه با من بودند،ايشان را گفتندى به اين جوى فروشوى.ايشان به آن جوى فروشدندى و برآمدندى و آن قبح و دمامت (14)از ايشان زائل شده بودى و در (15)نكوتر صورتى (16)حاصل شده،ايشان را گفتم:اين عجايب چيست كه من امشب بديدم؟ گفتند:ما تو را بگوييم كه اين چيست.
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بر مى آمد.
2) .قم:آشنا.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:كناره.
4) .همۀ نسخه بدلها:مى كردند.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:برفتم.
6) .آط،آب،مل،آج،لب:رسيدم.
7) .خورّم/خرّم.
8) .آط،آب:پرامن.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:كه اند.
10) .آج،لب:روح.
11) .آط،آب،آز،آج،لب:رفتيم.
12) .مل:بزدم.
13) .قم+نشسته.
14) .آط،آب،مل،آج،لب:ذمامت،آز:دنامت.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:بر.
16) .قم:صورت.
امّا آن دو مرد (1)را كه ديدى كه سر او به سنگ[136-پ]مى شكستند:او مردى است كه قرآن داند (2)و به نماز فريضه تقصير كند.و آن مرد را كه ديدى كه به كلّوب (3)گوشت از روى او مى گرفتند (4)و دهن او مى دريدند (5)،او مردى است كه از خانه بيرون آيد،دروغى گويد (6)كه به آفاق عالم برسد.و امّا آن زنان و مردان برهنه كه در شكل آن تنور ديدى،ايشان زناكنندگان اند.امّا آن مرد را كه ديدى كه سنگ در دهن او مى نهادند،او رباخوار است.و امّا آن مرد كريه المنظر كه آتش مى افراخت (7)او مالك است-خازن دوزخ.و امّا آن مرد پير درازبالا كه در بن (8)آن درخت نشسته بود،آن ابراهيم (9)خليل است و آن كودكان كه گرد او در بودند،آن هر كودكى است (10)كه بر فطرت اسلام وفات به او برسيد (11).و امّا آن قوم كه يك نيمۀ ايشان نكو بود و يك نيمه زشت،ايشان جماعتى اند كه خَلَطُوا عَمَلاً صٰالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً... (12)،هم طاعت كرده اند و هم معصيت.و آن جوى كه ايشان در آنجا رفتند و پاكيزه برآمدند،آن توبه است.و امّا آن روضه كه ديدى،بهشت عدن است.و آن شهرستان كه ديدى،سراى شهيدان است.آنگه مرا گفتند:بر بالا نگر.بر نگرديدم، كوشكى ديدم مانند ابرى سپيد.گفتم:اين چيست؟گفتند:آن (13)جاى تو است،و من جبريل ام،و او ميكايل (14)است.گفتم:
بارك اللّه فيكما، پس رها كنى تا من به (15)جاى خود روم.گفتند:وقت نيست،چه تو را در دنيا عملى مانده است كه تمام نكرده اى،چون كنى خود به اين (16)جا رسى (17).اين قولى است از عبد اللّه عبّاس و جماعتى مفسّران.
و قولى ديگر از او به روايت علىّ بن طلحه آن است كه آن خواب بود كه رسول
1) .آط،آب،آز،آج،لب:اين مرد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:مى داند.
3) .مل:كلاّب.
4) .قم:بر مى گرفتند،آط،آب،آج،لب:فرود مى گرفتند.
5) .قم:و در دهن او مى نهادند.
6) .مل:كه خيانت كند و دروغ كند،لب:دروغ مى گويد.
7) .همۀ نسخه بدلها:مى افروخت.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:زير.
9) .اساس:ابرهيم.
10) .مل:آن هر دو كودكى است،آط،آب،آز،آج،لب:كودكانى اند.
11) .آط،آج،لب:يافته اند،آب،آز:به ايشان رسيده است.
12) .سورۀ توبه(9)آيۀ 102.
13) .قم،آط،آب:اين،مل:خانۀ تو است.
14) .آب،مل،آز،آج،لب:جبرئيلم و او ميكائيل.
15) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:با.
16) .آب،آج،لب:آنجا.
17) .مل+آن را تمام كرده باشى.
عليه السّلام عام الحديبيّة (1)ديد كه او در مسجد الحرام شده است با صحابه،و بهرى (2)صحابه سر (3)تراشيده اند و بهرى تقصير كرده (4).رسول-عليه السّلام-آن خواب با صحابه بگفت و آهنگ مكّه كرد.مشركان بيامدند،و رسول را منع كردند.او از راه برگشت، برگشتن رسول جماعتى را فتنه شد.سالى (5)ديگر برفت و مكّه بگشاد و در مكّه (6)رفت.خداى تعالى آيت فرستاد. لَقَدْ صَدَقَ اللّٰهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيٰا بِالْحَقِّ (7)-الآيه.در (8)خبر مى آيد كه:چون رسول-عليه السّلام-اميرالمؤمنين على را به طايف فرستاد،او برفت.چون بازآمد،رسول استقبال كرد.و چون او را بديد در كنار گرفت او را،و دست او گرفت و او را با كنارى (9)برد تنها و با او سرّى (10)دراز گفت.يكى از جملۀ قوم گفت:ينتجيه من دوننا:با او سرّ مى گويد بى ما.رسول را بگفتند،گفت:ما انتجيته (11)بل اللّه انتجاه (12)،من با او سرّ نگفتم،خداى با او سر گفت.گفت:اين همچنان است كه گفتى: لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِينَ... (13)،شما در مسجد الحرام شوى آمِنِينَ (14)،حلق كرده و تقصير كرده.گفت:من نگفتم كه امسال در مسجد الحرام شوى،گفتم:من در خواب ديدم و خواب من درست باشد،اگر امسال نبود،سال (15)ديگر باشد.
و از صادق و باقر-عليهما السّلام-روايت كردند كه:اين خواب آن بود كه رسول -عليه السّلام-در خواب ديد كه جماعتى بوزنگان بر منبر او مى شدندى و فرود (16)مى آمدندى،او دلتنگ شد.جبريل آمد و او را خبر داد كه بنى اميّه بر منبر او تغلّب كنند.
سهل بن سعد السّاعدىّ (17)گفت:تا رسول-عليه السّلام-اين خواب ديد،هيچ كس
1) .آط،آج،لب:الحديبة.
2) .همۀ نسخه بدلها:بعضى.
3) .مل:موى.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:كرده اند.
5) .قم:سال.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+را.
7) .سورۀ فتح(48)آيۀ 27.
8) .مل+آيت.
9) .آط،آج،لب:با كناره،آب،آز:با كناره اى،مل:بر كناره اى.
10) .آب،آز:سرّ.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:انتجيه.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:انتجيه.
13) .سورۀ فتح(48)آيۀ 27.
14) .قم،مل:امن،آط،آب،آز،آج،لب:ايمن.
15) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:سالى.
16) .مل:فرو.
17) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:الصّاعدى.
لب او خندان نديد تا با پيش خداى شدن (1).حق تعالى گفت:ما آن خواب كه با تو نموديم نكرديم الّا براى فتنه و اختبار مردمان و اين معنى را شرح رفته است،اند جاى در اين كتاب، وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ ،نصب او بر عطف است بر رؤيا كه محلّ او نصب است بوقوع الفعل عليه.گفتند،تقدير آن است كه:و الشّجرة الملعونة المذكورة فى القرآن.عبد اللّه عبّاس و حسن و ابو مالك و سعيد جبير و ابراهيم و مجاهد و قتاده و ضحّاك و ابن زيد گفتند:[137-ر]درخت (2)زقّوم است كه خداى تعالى گفت: إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ، طَعٰامُ الْأَثِيمِ (3)،و فتنه مردمان به او آن بود كه،چون اين آيت آمد ابو جهل گفت:از دروغ محمّد يكى اين است كه،مى گويد:در ميان آتش درختى خواهد بودن و آتش درخت سوزد،چگونه در او درخت رويد؟عبد اللّه بن الزّبعرى (4)گفت:كه زقّوم به لغت بربر،كره (5)و خرما باشد.ابو جهل گفت:زقمينا (6)، ما را زقّوم ده.برفت و كره (7)و خرما بياورد و در پيش ايشان نهاد (8)،گفت:بخورى اين زقّوم كه اين،آن است كه محمّد شما را (9)مى ترساند،و اللّه كه ما زقّوم نمى شناسيم الّا كره و خرما.خداى تعالى اين آيت فرستاد. إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ، طَعٰامُ الْأَثِيمِ (10)،و در سورة و الصّافّات وصفش كرد، إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ (11).و باقر -عليه السّلام-گفت:درخت ملعون،بنو اميّه اند (12)، وَ نُخَوِّفُهُمْ ،ما مى ترسانيم ايشان را به آنچه بر ايشان مى خوانيم از هلاك امّت سلف. فَمٰا يَزِيدُهُمْ ،آن تخويف ما ايشان را نمى فزايد مگر طغيانى و عصيانى بزرگ و طغيان مجاوزة الحدّ باشد. وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ،و ياد كن اى محمّد چون ما گفتيم فرشتگان را كه سجده كنى آدم را،سجده كردند مگر ابليس كه او گفت:من سجده كنم كسى را كه تو او را از گل آفريده اى؟و قصّۀ آدم و ابليس و ترك او سجدۀ آدم را و آن كه ابليس از جمله فرشتگان بود يا نبود و استثنا متّصل است يا منقطع،رفته است در سورة البقره،وجهى ندارد بازگفتن.
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:شد،مل:رفتى.
2) .مل+درخت.
3) .سورۀ دخان(44)آيۀ 43 و 44.
4) .آج،لب:عبد اللّه عبّاس،مل:عبد اللّه بن الرّعيدى.
5) .آط،آب،آز،لب:زبده،آج:زبد.
6) .مل:زقّمنا.
7) .آط،آب،آز،لب:زبده،آج:زبد.
8) .مل،آج،لب:بنهاد.
9) .آط،آب،آز،آج،لب+به اين.
10) .سورۀ دخان(44)آيۀ 43 و 44.
11) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 64.
12) .مل،بنى اميه اند.
قٰالَ أَ رَأَيْتَكَ ،گفتند:عرب اين كلمه استعمال كنند در جاى اخبرنى و قل لى، گفت:بگو مرا.و كاف را محلى نيست از اعراب،و اين براى تأكيد خطاب آورد.
يقولون أ رأيتك لو كان كذا،و المعنى أ رأيت.و در معنى آيت دو قول گفتند:يكى آن كه معنى اين است كه خبر ده مرا تا اين را كه بر من تفضيل دادى چرا تفضيل دادى و او را از خاك آفريده اى و مرا از آتش.اين جمله بيفكند.لدلالة الكلام عليه.و اين وجه (1)ضعيف است،لمخالفته الظّاهر.و وجه (2)ديگر آن است كه:بينى اين را كه بر من تكريم و تفضيل دادى اگر مرا تأخير كنى و مهلت دهى تا به روز قيامت فرزندان او را ببرم و به معصيت راه نمايم و با آن دعوت كنم،مگر اندكى را،و آن معصومانند.
و الاحتناك،الاجتياح (3)و الاستيصال.يقال:احتنك فلان ما عند فلان من مال او علم او غير ذلك اذا استقصاه (4)و اخذه كلّه و احتنك الجراد الزّرع اذا اكله كلّه.
قال الشاعر:
نشكوا اليك سنة قد اجحفت***و احتنكت اموالنا و جلفت
و اصل او من قول العرب:حنك الدّابة يحنكها،چون رسنى در (5)حنك زيرين او بندند تا به منزلت لگام باشد.يعنى ايشان را چنان كه من خواهم رسن در حنك بسته مى گردانم الّا معصومانى كه خداى تعالى استثنا كرد،فى قوله:
إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ... (6)،عبد اللّه عبّاس گفت: لَأَحْتَنِكَنَّ لاستولينّ،مجاهد گفت:يعنى لأحتوينّ و لاجمعنّ،ابن زيد گفت:لاضلّنّهم، حق تعالى جواب داد.گفت: اِذْهَبْ ،برو اى ابليس كه هركس كه پس رو تو باشد از ايشان فَإِنَّ جَهَنَّمَ ،دوزخ جزا و پاداشت ايشان باشد.جزاى تمام.و الوفور، الإتمام،و الوافر،التّامّ (7).يقال:وفرت عليه حقّه افره (8)وفرا (9)و وفورا،فهو موفور،قال زهير:
و من يجعل المعروف من دون عرضه***يفره و من لا يتّق الشّتم يشتم
قوله: وَ اسْتَفْزِزْ ،آنگاه خطاب كرد با شيطان به لفظ امر و مراد تهديد، وَ اسْتَفْزِزْ ،
برانگيز و سبك گردان و از جاى ببر،هركس را كه توانى به آوازت.در او دو قول [137-پ]گفتند:عبد اللّه عبّاس و قتاده گفتند: بِصَوْتِكَ ،اى بدعائك الى معصية اللّه،به دعوتت ايشان را با معصيت،و هر داعى كه با معصيت دعوت كند او از لشكر ابليس باشد.مجاهد گفت:مراد او از مزامير است و غنا. وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ ،و گرد آر بر ايشان سوار و پياده يت (1)را.مفسّران گفتند:هر سوارى و پياده اى كه در معصيت خداى سعى (2)كند،و از لشكر ابليس باشد.عبد اللّه عبّاس و قتاده و مجاهد گفتند:ابليس را سواران و پيادگانند از جنّ و انس.هر سوار و پياده اى كه در معصيت خداى كالزار (3)كند،او از لشكر ابليس باشد (4).حفص خواند:
و رجلك به كسر«جيم»و باقى قرّاء به سكون«جيم» (5).امّا آنان كه به كسر «جيم»خواندند،من قولهم:رجل يرجل رجلا،فهو رجل و راجل،بر اين قرائت لفظ واحد باشد،و آنان كه به سكون«جيم»خواندند،گفتند:جمع راجل باشد،كركب و راكب و صحب و صاحب. وَ شٰارِكْهُمْ فِي الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ ،و مشاركت كن با ايشان در مال و فرزندان.مجاهد و حسن و سعيد جبير و عبد الرّحمن بن زيد و علىّ بن طلحه عن ابن عبّاس گفتند:مراد هر مالى است كه از معصيت به دست آرند.عطا گفت:مراد ربا است (6).قتاده گفت:آن است كه مشركان بر خود به حرام كردند،از بحيره و سايبه و وصيله و حام.و اين روايت عوفى است از عبد اللّه عبّاس (7).ضحّاك گفت:مراد آن ذبايح است كه ايشان براى معبودان خود بكشتندى. وَ الْأَوْلاٰدِ ،بعضى مفسّران گفتند:مراد اولاد زنااند.و اين قول مجاهد است و ضحّاك و روايت عطيّه از عبد اللّه عبّاس.والبى گفت (8)از عبد اللّه عبّاس (9):مراد آن فرزندانند كه از حرام حاصل آيند، (10)مادران بكشند ايشان را.حسن و قتاده گفتند:مراد آن است كه هر مولود كه (11)بر فطرت اسلام زايد به اغرا و اغواء (12)شيطان گبر و جهود و ترسا شود.چنان كه رسول -عليه السّلام-گفت:
كلّ مولود يولد على الفطرة فابواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه،
ابو صالح گفت از عبد اللّه عبّاس:مشاركت او در اولاد آن است كه ايشان فرزندان را عبد الحارث و بعد شمس و عبد فلان نام نهادندى. وَ عِدْهُمْ ،نويد ده ايشان را،و مراد به اين جمله تهديد و وعيد است.چنان كه گفت: اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ... (1)،آنگه بيان كرد كه نويد و وعده شيطان نباشد الّا غرور و فريفتن و باطل.براى آن كه هيچ غنا نكند از عذاب خداى چون به ايشان فرود آيد.و محصول وعدۀ شيطان آنچه فرمود فى قوله: إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ (2)-الآية. إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ ، بندگان من آنان كه در حمايت عصمت من باشند،تو را بر ايشان راهى و دستى و تسلّطى نيست.و اين بر سبيل مذلّت و خوارى شيطان گفت:تا بنمايد كه بندگان من آنان كه در حمايت عصمت من باشند تو را بر ايشان راهى و دستى و تسلّطى نيست، و اين بر سبيل مذلّت و خوارى شيطان گفت تا بنمايد كه بندگان مخلص دعوت او را اجابت نكنند و او را متابعت نكنند.آنگه بر سبيل تهديد و و عيد گفت:هم داعى را كه شيطان است و هم مجيب را كه بشر است كه: وَ كَفىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلاً ،و بس است خداى تعالى و كيل بندگانش كه كارها با او گذارند (3).و الوكيل الّذى يوكل اليه الامر،فعيل به معنى مفعول.
رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ ،آنگه بندگان را تذكير بعضى نعمتهاى خود كرد،گفت:خداى شما آن است كه براى شما كشتى در دريا مى راند تا شما طلب روزى او كنى در تجارت.و اگر نه تسخير او بودى.آبى كه (4)يك جو سنگ و آهن بر سر بندارد از اين هر دو صدهزار من در كشتى نهند فرونشود.چنين نبودى.آنگه گفت:اين نه اوّل رحمتى و نعمتى است كه با شما كرد (5)،بل او هميشه بر شما مهربان و بخشاينده (6)بوده است.
آنگاه[138-ر]احوال دريا و شدّت آن ياد داد ايشان را.گفت: وَ إِذٰا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ،چون شما را سختى رسد در دريا و (7)دريا مضطرب شود و بادهاى مختلف جستن گيرد و امواج متلاطم شود و شما از غرق بر جان خود بترسى،آن
معبودان را كه اين جا مى خوانى از بتان و هرچه دون خداست از شما گم شود و از ياد و خاطر شما فراموش (1)شوند،كس را نخوانى در آن حال مگر خداى را -جلّ جلاله.و تقدير آن است كه:ضلّ من تدعونه الّا ايّاه،يعنى الّا اللّه تعالى و «ايّا»ضمير منصوب منفصل است بر استثنا. فَلَمّٰا نَجّٰاكُمْ إِلَى الْبَرِّ ،چون به فضل و رحمت خود شما را برهاند،و به خشك رساند و ايمن (2)شوى اعراض كنى و برگردى.
وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ كَفُوراً ،و آدمى هميشه كافر نعمت بوده است و اين بر سبيل مثل گفت.آنگه گفت:
أَ فَأَمِنْتُمْ ،ايمن شده اى كه خسف كند به شما كنارۀ زمين و شما را به زمين فروبرد .چنان كه قارون را فروبرد، أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حٰاصِباً ،يا فروفرستد بر شما بادى سخت كه سنگ ريزه آرد.چنان كه بر عاد فروفرستاد.و در«حاصب»،دو قول گفتند:يكى آن كه بادى باشد كه حصبا آرد و آن سنگ ريزه باشد و هو من باب تامر و لابن،قال الفرزدق:
مستقبلين شمال الشّام تضربنا (3)***بحاصب كنديف القطن منثور
و قولى ديگر آن است كه:حاصب خود سنگ (4)باشد من قولهم،حصبه بالحصبا (5)،اذ رماه (6)بها.آنگه حاصب به معنى را مى باشد،اسند الفعل الى الحجارة على وجه التّوسّع ثُمَّ لاٰ تَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلاً ،پس شما آنگه و كيل درى (7)نيابى كه براى شما سخن گويد و از شما دفع كند. أَمْ أَمِنْتُمْ ،يا ايمن (8)شده اى ازآن كه شما را بار ديگر با دريا برد. فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قٰاصِفاً مِنَ الرِّيحِ ،فروفرستد بر شما بادى شكننده من القصف،و هو الكسر،بادى كه به سختى درختان بشكند و آنگه غرق كند شما را به جزا و مكافات آن كفر كه برآن اصرار مى كنى.آنگه شما (9)بر ما تابعى و لشكرى و ناصرى نيابى كه شما را نصرت كند بر ما و تبيع فعيل به معنى فاعل باشد.
در معنى او دو قول گفتند:يكى لشكر (10)كه تابع رايت باشد يكى ثاير كينه خواه كه
تتبّع كينه كند و قرّاء در اين آيت خلاف كردند.بعضى خواندند و آن ابو عمرو است و ابن كثير:نعيدكم و غرقكم و نخسف بكم و نرسل عليكم،جمله به«نون»،اخبارا من اللّه تعالى عن نفسه،لقوله: عَلَيْنٰا ،و باقى قرّا به«يا»خواندند اخبارا عن الغائب حملا على قوله: إِلاّٰ إِيّٰاهُ ،مگر ابو جعفر كه او خواند:فتغرقكم،بالتّاء،ردّا الى الرّيح.
قوله: وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ ،آنگه از جملۀ نعمت ها بعضى دگر ياد كرد، گفت:ما گرامى (1)كرديم فرزندان آدم را.مفسّران خلاف كردند در اين تكريم:ميمون بن مهران گفت،از عبد اللّه عبّاس پرسيدم،گفت:اين اكرام آن است كه همۀ حيوان (2)آنچه خورد (3)به دهن خورد (4)مگر آدمى كه به دست بردارد و در دهن نهد.روايتى ديگر از پسر عبّاس (5)آن است كه:ايشان را اكرام كرديم به عقل.ضحّاك گفت:به نطق و تمييز (6).عطا گفت:به آن كه قامت راست و منتصب (7)است ايشان را،و دگر حيوانات به روى در افتاده و منبطح آيد.يمان گفت،به نيكوى صورت.محمّد بن كعب گفت:به آن كه محمّد مصطفى را-صلّى اللّه عليه و آله-از جملۀ ايشان كرد.و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه مردان را اكرام كرد به محاسن،و زنان را به گيسو.محمّد بن جرير گفت:به آن كه ايشان را بر همۀ حيوانات مسلّط كرد،و همه را مسخّر ايشان كرد،و اگر بر عموم حمل كنند جملۀ وجوه داخل باشد تحت او آنگه تفصيل آن تكريم بداد،گفت: وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ،ما ايشان را حمل كرديم و برگرفتيم در برّ و بحر،يعنى برّ و بحر مسخّر[138-پ]كرديم ايشان را تا اگر خواهند تجارت شهرها كنند و اگر خواهند تجارت دريا.و روزى داديم ايشان را از هر طعامى و شرابى لذيذ،خوش پاكيزه.مقاتل گفت:مراد كره است (8)و خرما و انواع شيرينيها و بعضى دگر گفتند:مراد روزى حلال است و روزى ديگر حيوانات از آن كرد كه ما مى دانى. وَ فَضَّلْنٰاهُمْ ،و تفضيل داديم بنى آدم را، عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً ،بر بسيارى از آنان كه ما آفريده ايم فضل دادنى.گروهى به اين آيت استدلال كردند بر تفضيل فريشتگان (9)بر پيغامبران،گفتند:خلايق مكلّفان سه
جنس اند:فريشتگان (1)و آدميان و جنّيان،اگر پيغامبران را فضل بودى بر فريشتگان (2)، نگفتى: عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا ،بل گفتى:على من خلقنا،او على جميع من خلقنا، و اين معتمد نيست براى آن كه حق تعالى در آيت اكرام و تفضيل،جملۀ بنى آدم گفت و ما نگفتيم همۀ آدميان از فريشتگان بهترند و انّما (3)پيغامبران را-عليهم السّلام- گفتيم كه از فريشتگان بهترند.ديگر آن كه اگر تسليم كنيم كه براى آن على كثير گفت،تا فريشتگان از او بدر شوند،گوييم:در تفضيل (4)مراد آدميانى باشند كه نه پيغامبرانند و پيغامبران در (5)تفضيل بر فريشتگان مستثنى اند به ادلّۀ ديگر،و جواب معتمد از اين آن است كه مراد به لفظ كثير،عموم و جمله است چنان كه گويند:
كثيرا ما يفعل (6)فلان كذا،و كثيرا ما يقول،چون عادت او آن باشد كه آن گويد و آن كند (7)،و الدّليل على هذا قوله تعالى: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلىٰ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيٰاطِينُ (8)،الى قوله: وَ أَكْثَرُهُمْ كٰاذِبُونَ (9)،و مراد جمله شياطين اند و عكس هذا قولهم:انّ فلانا لقليل النظير (10)،و قلّ ما رأيت مثله،اى عديم النّظير (11)و ما رأيت مثله.كلبى گفت:
بنى آدم مفضّلند (12)بر هرچه خداى آفريد،مگر بر طايفۀ فريشتگان و آن جبريل و ميكايل و اسرافيل و عزرائيل (13)است و جماعتى كرّوبيان،و اين قول برآن تأويل باشد كه مراد به كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ ،آدميانى باشند كه پيغامبران از آن (14)مستثنا باشند.زيد اسلم گفت در اين آيت كه:فريشتگان خداى را گفتند:بار خدايا!تو آدميان را (15)در دنيا انواع نعمت دادى كه از آن مى خورند و تنعّم و تمتّع مى كنند،ما را عوض آن در آخرت بده.خداى تعالى گفت:من فرزندان او را كه: خَلَقْتُ بِيَدَيَّ (16)،تولّاى خلق او به خودى خود كردم و راست نكنم با آنان كه ايشان را گفتم:«كن» (17)ببودند و اين قول آن كس باشد كه تفضيل پيغامبران گويد بر فريشتگان.جز كه اين
1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فرشتگان.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فرشتگان.
3) .مل:امّا.
4) .آط،آب،آج،لب:در اين تفضيل بر فرشتگان.
5) .قم:به.
6) .آط،آب،آز،آج،لب:يعمل.
7) .همۀ نسخه بدلها+هميشه.
8) .سورۀ شعراء(26)آيۀ 221.
9) .سورۀ شعراء(26)آيۀ 223.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:النظر.
11) .مل:النظر.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:متفضّلند.
13) .همۀ نسخه بدلها:عزرائيل.
14) .همۀ نسخه بدلها:ايشان.
15) .همۀ نسخه بدلها:بنى آدم.
16) .سورۀ ص(38)آيۀ 75.
17) .قم:بباشيد.
را تأويل بايد كردن تا مستقيم شود.چه ظاهر حديث مشوّش است.روايت كردند كه ابو هريره را پرسيدند از اين آيت،گفت:المؤمن اكرم على اللّه من الملائكة الّذين عنده.مؤمن بر خداى گرامى تر است از فريشتگان كه نزديك اويند.
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ ،ياد كن اى محمّد آن روز كه ما بازخوانيم هر مردمانى را به امامشان.زجّاج گفت:عامل در يَوْمَ هم آن است كه در يوم اوّل بود فى قوله: يَوْمَ يَدْعُوكُمْ... (1)،و عامل آنجا اين است: فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنٰا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ... (2)،و گفته اند:عامل در او فَضَّلْنٰاهُمْ است،براى آن كه فضل اين روز پديد آيد.
مفسّران خلاف كردند در آن كه مراد به امام چيست،مجاهد و قتاده گفتند:
يعنى پيغامبرانشان،و اين قول روايت كرده اند از ابو هريره از رسول-عليه السّلام.و ابو صالح و ابو نضره (3)و ضحّاك گفتند:بكتابهم الّذي انزل عليهم،به آن كتاب كه خداى بر ايشان فرستاده باشد.جهودان را به تورات و ترسايان را به انجيل و مسلمانان را به قرآن.حسن بصرى و ابو العاليه گفتند:باعمالهم،به عملهاى ايشان كه كرده باشند و اين روايت عوفى است از عبد اللّه عبّاس،كه او گفت:اى بما عمل و املى فكتب عليه،آنچه كرده باشند و املا كرده و فريشتگان بر او نوشته[139-ر]قتاده گفت:به نامۀ عملشان،و دليل اين تأويل قوله في سياق الآية: فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ ،و نظيرها قوله: وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنٰاهُ فِي إِمٰامٍ مُبِينٍ (4)،نامۀ عمل را امام خواند.ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:هركه او مالى در سبيل خداى نفقه كند روز قيامت او را از بهشت ندا كنند كه اين عوض بهتر است تو را يا آن مال كه خرج كردى؟آنگه از هر درى از درهاى بهشت داعيان دعوت مى كنند اهل آن در را،اهل نماز را از در نماز و اهل روزه را از در روزه و اهل جهاد را از در جهاد و اهل صدقه را از در صدقه.يكى از جملۀ صحابه گفت:يا رسول اللّه!و كس (5)باشد كه او را از اين همه درها ندا كنند؟گفت:بلى!و اميد است كه تو از آنانى.بعضى دگر گفتند:مراد به امام لوا است و عرب امام خواند لوا را براى آن كه لشكر به او اقتدا كنند.بعضى دگر گفتند:به مادرانشان بازخوانند،و گفتند:در اين
سه حكمت است:موافقت عيسى-عليه السّلام-و اظهار شرف حسن و حسين -عليهما السّلام-و پرده فروگذاشتن است بر اولاد زنا.سعيد جمير گفت از عبد اللّه عبّاس كه:به امامشان كه ايشان را با هدى يا با ضلالت خوانده باشد.علىّ بن طلحه گفت:
بأئمّتهم فى الخير و الشّر،قال اللّه تعالى: وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا ... (1)، وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النّٰارِ (2)-الآية،و گفته اند:بمعبودهم،ايشان را به آن معبودان بازخوانند كه پرستيده باشند ابو القاسم عبيد اللّه (3)بن عامر الطّائىّ روايت كرد از پدرش از رضا-عليه السّلام-از پدرش از پدرانش از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه،رسول -عليه السّلام-در اين آيت گفت:فردا (4)قيامت هر قومى را به چند چيز بازخوانند:به امام زمانشان كه به او اقتدا كرده باشند و به سنّت پيغامبرشان و به كتاب خدايشان.
فضالة بن ايّوب روايت كند:از صادق جعفر بن محمّد-عليهما السّلام-از پدرانش از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه گفت:چون روز قيامت باشد و خلايق را در صعيد سياست بدارند،مناديى از قبل ربّ العزّه ندا كند:
اين فلان بن فلان الامام العادل و شيعته؟فيقبل الامام العادل و شيعته حوله قد اظلّتهم غمامة من نور العظمة و على رأس الامام العادل لواء مكتوب عليه لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه الامام العادل ولىّ اللّه،امن هو و شيعته من سخط اللّه گفت:منادى ندا كند از قبل ربّ العزّه كه:
كجاست فلان بن فلان؟امام عادل او روى فراز كند و شيعت او پيرامن او ابرى از نور عظمت سايه بر ايشان فگنده لواى بر بالاى سر او،برآن نوشته:
لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه الامام العادل ولىّ اللّه، ايمن (5)است او و شيعت او از خشم خداى.آنگه مناديى ندا كند از قبل قديم جلّ جلاله:
اين فلان بن فلان امام الضّلالة و شيعته؟ كجاست فلان بن فلان امام ضلالت و شيعۀ او؟او روى فراز (6)كند و شيعه او پيرامن او،ابرى سياه سايه بر ايشان فگنده بر بالاى سر او لوايى بر وى نوشته:
لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه فلان بن فلان و شيعته آيسون من رحمة اللّه، فلان پسر فلان و شيعت او نوميدند از رحمت خداى آنگه او را و اتباع او را در دوزخ اندازند.آنگه رسول -عليه السّلام-اين آيت بخواند (7): يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ.
شيخ ما-رحمة اللّه عليه-اعنى الشيخ ابا محمّد بن عبد الرّحمن بن الحسينىّ الفارسىّ ثمّ الخزاعىّ گفتى (1):گروهى گمان برند (2)كه اين آيت وعد است و به خلاف آن است،چه اين آيت وعيد است به آن معنى كه دعوت دو است:دعوت با ثواب و دعوت با حساب.امّا دعوت با ثواب-قوله تعالى: وَ اللّٰهُ يَدْعُوا إِلىٰ دٰارِ السَّلاٰمِ... (3)،و دعوت با حساب اين آيت است: يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ ، بيانش آن است كه مفضّل بن عمر (4)روايت كند از صادق جعفر بن محمّد -عليهما السّلام-كه او را از اين آيت پرسيدم،گفت:يا مفضّل!چون روز قيامت باشد،مناديى ندا كند:
يا ايّها المقتدون بالبررة المعصومين هلمّوا الى الحساب [139-پ]فو اللّه لدعاؤكم بنا و انتسابكم الينا أشدّ علينا من حسابكم و عذابكم، اى آنان كه در دنيا (5)اقتدا به معصومان كردى به شمار گاه آيى.آنگه گفت:به خداى كه اين كه شما را به ما بازخوانند و با ما نسبت كنند در آن مجمع بر ما سخت تر آيد از حساب شما و عذاب شما براى آن كه اين چو (6)تشويرى و خجالتى باشد كه ناپاكى را به پاكى نسبت كنند و آلوده اى را به ناآلوده اى (7)بازخوانند و عاصيى را در پى معصومى دارند.و باقر-عليه السّلام-گفت:
كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا، ما را زين باشى و بر ما شين مباشى كه به خداى خدا كه حياى ما از عصاة شيعت ما در قيامت سخت تر باشد.از حياء ايشان از گناهشان تا فردا قيامت يكى را از شيعه ما به نزديك تر از او آرند و بدارند با نامۀ سياه و حالى تباه.او سر در پيش فكنده از شرم گناه با راست نگرد،مصطفى را بيند-عليه السّلام-گويد او را:بد امّت بودى مرا و با چپ نگرد مرتضى را بيند گويد بد شيعت (8)بودى مرا بيان اين آن خبر است كه،نافع روايت كند از عبد اللّه عمر كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
الا من طلبنى يوم القيامة فليطلبنى عند الميزان محمارّا وجهي عرقا جبينى حياء ممّا احدثت امّتى بعدى، گفت:هركه مرا جويد روز قيامت،گو مرا به نزديك ترازو جوى روى سرخ شده و پيشانى خوى گرفته به شرم آنچه امّتان من از پس من كرده باشند،يا عجب (9)
آن معصومان را از كردۀ تو شرم خواهد بودن تو را از كردۀ خود شرم نيست!باش تا فردا كه تو را در موقف محاسبت بدارند، وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نٰاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ... (1)،سرها در پيش افگنده،روى آن ندارند (2)كه سر بردارند و چشم آن ندارند كه چشم باز كنند،بر راست نگرند انبيا را بينند،و بر چپ نگرند اوصيا را بينند[از پيش نگرند ملائكۀ مقرّب را بينند] (3)قاضيى كه رشوت نگيرد،گواهان (4)كه ميل نكنند، ترازويى كه در او شططى نباشد،شمارى كه در او غلطى نباشد،محاسبى كه او را سهو نباشد،خطابى كه در او لغو نباشد.آن بيچاره در چنان حالتى (5)بر چنان مثالى هيچ فريادرس ندارد و هيچ منفّسى (6)ندارد جز اميد به رحمت خداى و شفاعت معصومانى كه او امروز خود را بر فتراك ولايت ايشان بسته است،اميد آن را كه فردا نسبتش با او و دعوتش با او كنند كه، يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ ،اميد است كه بدوش (7)بازخوانند و نامش از جريدۀ او برخوانند.بيمارى را چاره از طبيب گشايد.به شرط آن كه طبيب بيمار نبود،چه اگر طبيب بيمار بود او را نيز طبيبى بايد (8)طبيب يداوي و الطّبيب مريض
محمّد بن سنان روايت كند از علىّ بن موسى الرّضا-عليهما السّلام-كه او گفت:
يك روز مردى به نزديك من آمد و گفت:يا ابن رسول اللّه!من تو را و پدران تو را دوست دارم،دوستيى (9)كه به احسان نيفزايد (10)و با ساءت كم نشود،فردا قيامت مرا هيچ سود دارد؟گفت:بلى كه مرا روايت است از پدرانم از زين العابدين علىّ بن الحسين كه او گفت:روز قيامت بنده اى را بيارند از شيعت ما كه او از دنيا برفته باشد،على أسوأ الحال و حسابش برآرند،حق تعالى فرمايد كه:به دوزخش برند (11)،او گويد:بار خدايا را (12)!مرا وسيلتى هست به نزديك تو.گويد چيست آن وسيلت؟گويد:دوستى محمّد و آل محمّد.حق تعالى گويد:نعمت الوسيلة،نيك (13)وسيلت است اين،و
1) .سورۀ سجده(32)آيۀ 12.
2) .قم:ندارد.
3) .اساس ندارد،از قم،افزوده شد.
4) .همۀ نسخه بدلها:گواهانى.
5) .همۀ نسخه بدلها:حالى.
6) .اساس:متنفّس،با توجه به نسخۀ آط،تصحيح شد.
7) .آط،آج،لب:بدويش.
8) .آز+شعر.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:دوستى.
10) .آز:بيفزايد.
11) .قم:بريد.
12) .همۀ نسخه بدلها:بار خدايا.
13) .قم:بزرگ.
بفرمايد تا او را به بهشت برند.مرد چون اين بشنيد،بيوفتاد (1)و از هوش برفت از اين بشارت و مى گفت: يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ ،چون ساعتى بود،بديدند جان داده بود. فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ ،هركه را نامه (2)به دست راست دهند، فَأُولٰئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتٰابَهُمْ ،ايشان نامه هاى (3)خود برخوانند و بر ايشان هيچ فتيلى ظلم نكنند،و فتيل آن باشد كه مردم انگشت به هم (4)بمالد،آنچه حاصل آيد از چرك چو (5)پليته اى خرد (6)و باريك[140-ر]،آن را فتيل خوانند،فعيل به معنى مفعول.و گفته اند:
چيزكى (7)باشد باريك در ميانۀ (8)شكاف استخان (9)خرما و نقير (10)آن گو (11)باشد چو (12)نقطه اى بر پشت استخان (13)خرما.و قطمير پوستكى تنك باشد كه لفاف استخان (14)خرما بود و اين همه عبارات و كنايات باشد از قلّت و حقارت چيزى.و ظلم در لغت نقصان باشد،يعنى ايشان نامۀ شان (15)برخوانند و حقّ ايشان چيزى بازنگيرند و بخس نكنند.اگر گويند نه ظاهر آيت اقتضاى آن مى كند كه آنان را كه نامه به دست چپ دهند بر ايشان ظلم كنند،گوييم:اين قول به دليل الخطاب باشد و آن درست نيست به نزديك بيشتر اهل علم.جواب ديگر از اين آن است كه:در جملۀ آنان كه ايشان را نامه به دست چپ دهند،كافران باشند و ايشان را خود به نزديك خداى حقّى نباشد كه از ايشان بازگيرند يا نقصان كنند. وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمىٰ ،حق تعالى گفت:هركه (16)در اين سراى كور باشد،او در قيامت كور باشد.
مفسّران خلاف كردند در آن كه هٰذِهِ ،اشارت به چيست.بعضى گفتند:راجع است با آن نعمتها كه در آيات مقدّم رفته است.عكرمه گفت:جماعتى از يمن به نزديك عبد اللّه عبّاس آمدند و او را پرسيدند از اين آيت و از اين اشارت،گفت:برخوان از پيش آيت: رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ الى قوله: تَفْضِيلاً .آنگه گفت:معنى آيت آن است كه:هركس كه او در اين آيات و دلالات كه مشاهد
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:بيفتاد.
2) .آز،آج،لب:نامه اى.
3) .اساس و ديگر نسخه بدلها:نامها/نامه ها،با حذف هاى بيان حركت.
4) .مل:بدان.
5) .همۀ نسخه بدلها:چون.
6) .لب:خورد.
7) .آز،آج،لب:چركى.
8) .قم،آب،مل،آز،لب:ميان.
9) .همۀ نسخه بدلها:استخوان.
10) .آب:نقسير،آج،لب:تفسير.
11) .آب،آز:كر.
12) .همۀ نسخه بدلها:چون.
13) .همۀ نسخه بدلها:استخوان.
14) .همۀ نسخه بدلها:استخوان.
15) .آط،مل:ايشان.
16) .آط،آز،آج،لب+او.
است و محسوس و معاينه مى توان ديدن و به ضرورت دانستن نابينا باشد و نادان در آنچه نبيند (1)از احوال قيامت و بعث و نشور و حساب و كتاب،اولى تر كه نابينا باشد و گمراه تر.بعضى دگر گفتند:اشارت به دنياست و انّما براى آن مصرّح نگفت كه قرينۀ آخرت با او خواست بودن،يعنى هركه در دنيا نابينا باشد از نظر كردن در آيات خداى،در آخرت هم نابينا باشد (2).اگر گويند ظاهر آيت نه آن است كه هركه در دنيا نابينا باشد،در آخرت هم نابينا،باشد و گمراه تر (3)،چگونه روا باشد كه خداى تعالى كسى را نابينا آفريند،آنگه او را به قيامت برآن عقوبت كند به نابيناى (4)؟دگر آن كه در آخرت چگونه نابينا باشد و خداى تعالى مى گويد: فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ (5)،و مى گويد: كَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ... (6)؟جواب گوييم،در اين آيت چهار وجه گفتند:
يكى آن كه:هركه او در دنيا نابينا باشد ازآن كه نظر و تفكّر كند در آياتى كه او را به معرفت خداى رساند،او در نظر كردن در آياتى كه او را به علم رساند به حصول آخرت و بعث و نشور و ثواب و عقاب نابيناتر بود و از آن گمراه تر.و اين معنى قول عبد اللّه عبّاس است كه ما گفتيم و بر اين قول هٰذِهِ ،كنايت باشد از آيات، يعنى عن النّظر فى هذه الآيات و العبر. فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ ،اى فى النّظر فى الادلّة الموصلة الى الآخرة اعمى.
و جواب دوم آن است: وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ ،اى فى الدّنيا،هركه او در دنيا نابينا (7)باشد از ايمان و معرفت خداى تعالى،او در آخرت نابينا باشد (8)از ره بهشت و (9)طريق نجات.و معنى آن كه كافر روز قيامت ذليل و مهين و عاجز و منقطع الحجّة و آيس باشد از رحمت خداى.
جواب سه ام (10)آن است كه:هركه او در دنيا نابينا باشد از ايمان (11)و معرفت او در
1) .اساس:بيند،به قياس نسخۀ قم،تصحيح شد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+و گمراه تر.
3) .آب،آز+اگر گويند به ظاهر آيت،آج،لب+اگر گويند.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:نابينايى.
5) .سورۀ ق(50)آيۀ 22.
6) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 104.
7) .قم:كور.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم مل:نابيناتر.
9) .قم+از.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:سيم.
11) .قم:ايمه.
آخرت سيّئ الحال و به غايت نكال و وبال باشد.و لفظ«اعمى»دوم (1)عبارت است و كنايت از خسارت و زيانكارى و يأس و نوميدى،چنان كه عرب گويد آن را كه از كارى برگردد به يأس و خيبت و خسارت:رجع عن ذلك الامر اعمى سخن (2)العين، چنان كه آن را كه مظفّر و منصور برگردد.او را گويند:رجع قرير (3)العين،و منه قوله تعالى: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (4).
و وجه چهارم آن است كه:«عمى»اوّل از ايمان و معرفت است،و معنى ترك نظر در آيات خداى.و دوم«عمى» (5):بصر است در قيامت بر سبيل عقوبت [140-پ]،و بيان اين وجه،قوله: وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ، قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمىٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً، قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ الْيَوْمَ تُنْسىٰ (6).امّا جمع ميان آيات و ميان آنچه سايل گفت من قوله: كَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ... (7)،آن است كه اين كنايت است عن سهولة الاعادة عليه تعالى و نفى التّعذّر و المشقّة عنه،نه (8)مراد كيفيّت شكل و هيئت است و نظير (9)او در معنى قوله تعالى: وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ... (10)و قوله: فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ (11)،معنى آن است كه امروز تو را علم ضرورى حاصل است كه كافر بودى در دنيا به آنچه به دليل ندانستى (12)آنجا أ لا ترى الى قوله: فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ (13)،پس مراد به بصر علم است و منه قولهم:فلان بصير بكذا (14)و فلان ابصر بهذا من فلان.اگر گويند:مراد اعمى در آيت در هر دو جايگاه عمى (15)بصر است يا عمى (16)قلب يا حقيقت است يا كنايت،جواب گوييم:به هيچ وجه عمى اوّل نشايد تا آفت عين باشد كه نابينايى بود براى آن كه آن آفت از جهت خداى بود يا از جهت غيرى.و نشايد كه خداى او را بر فعل غيرى مؤاخذت كند.پس عمى (17)اوّل را معنى
1) .آط،آج،لب:در آيت،آب،آز+در آيت.
2) .همۀ نسخه بدلها:سخين.
3) .مل:قدير،آج،لب:قرين.
4) .سورۀ سجده(32)آيه 17.
5) .آط،آب،آز:در عمى دوم،آج،لب:عمى دوم.
6) .سورۀ طه(20)آيات 124 تا 126.
7) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 104.
8) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم و مل:به.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نظر.
10) .سورۀ روم(30)آيۀ 27.
11) .سورۀ ق(50)آيۀ 22.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:بدانستى،مل:دانستى.
13) .سورۀ ق(50)آيۀ 22.
14) .قم:بك.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:اعمى.
16) .آط،آج،لب:اعمى.
17) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:اعمى.
غفلت باشد (1)و تغافل از نظر و تفكّر در آيات و بيّنات و اعلام معجزات و ادلّۀ موصله به معرفت آنچه معرفت او واجب بود.و هذا من عمى القلب لأنّ الجاهل الغافل يسمّى اعمى القلب.امّا«عمى»دوم در وجهى بيان كرديم كه ضلال (2)است از طريق بهشت و ثواب.و در (3)وجهى بگفتيم كه كنايت است از يأس و فوت نظر (4)و در وجهى كه مراد او«عمى»بصر است و آفت چشم على سبيل العقوبة و به هيچ وجه نشايد كه«عمى»دوم كنايت باشد از جهل و كوردلى.براى آن كه معارف اهل آخرت ضرورى باشد.چنان كه بيان كرده اند در كتب اصول.اختلاف (5)قرّاء در اين آيت:بدان كه قرّاء خلاف كردند در تفخيم و اماله اعمى فى الموضعين،ابن كثير و نافع و ابن عامر،به فتح ميم خواندند در هر دو جاى (6)و حمزه و كسائى و عاصم فى روايت ابى بكر به كسر«ميم»خواندند.فى الموضعين،و به روايت حفص،هر دو به فتح آمد (7)از عاصم،امّا ابو عمرو اوّل را اماله كرد و دوم مفتوح خواند (8)،و هر گروهى را حجّتى هست در قرائت،امّا آنان كه اماله نكردند (9)كه بسيارى از عرب آنند (10)كه اماله نكنند و تفخيم اصل است و الامالة طرأت عليه لعلّة،امّا حجّت آنان كه اماله كردند آن است تا بدانند كه اين الفى است كه منقلب گردد با«يا»،أ لا ترى الى قوله:عميت عينه،و جمع الأعمى عمى و عميان (11).و امّا ابو عمرو براى آن اماله نكرد دوم را كه او (12)اعمى دوم را افعل تفضيل گفت لقوله: وَ أَضَلُّ سَبِيلاً ،و چون چنين باشد اماله نكنند كه اماله در اواخر (13)كلمات باشد بيشتر،و اين جا مصدرى (14)مضمر است،من قوله (15): فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمىٰ ،منه فى الدّنيا او اعمى من غيره،و مثله:
يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفىٰ (16)،يعنى اخفى من السّرّ.و افعل تفضيل را من كذا به دنبال باشد.
از اين وجه را ابو عمرو اماله نكرد دوم را.اگر گويند از اين دو لفظ هيچ (17)افعل تفضيل
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بود.
2) .همۀ نسخه بدلها:ضلالت.
3) .آج،لب:درو.
4) .همۀ نسخه بدلها:ظفر.
5) .آز:امّا خلاف.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فى الموضعين.
7) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم:آيد.
8) .قم:كرد.
9) .قم+گفتند،بقيه نسخه بدلها+براى آن نكردند.
10) .آج،لب:عريانند،مل:عرب باشد.
11) .آج،لب:عميا و عميانا.
12) .همۀ نسخه بدلها:ندارند.
13) .آج،لب:آخرت.
14) .همۀ نسخه بدلها:مقدرى.
15) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:لقوله.
16) .سورۀ طه(20)آيۀ 7.
17) .قم،آط،آب،مل،آج،لب:+دو.آز:+در.
هست؟جواب گوييم:لفظ اوّل را معنى ره ندهد به هيچ وجه كه حمل كنند بر تفضيل،و امّا لفظ دوم بر قول آن كه عمى (1)آفت بصر گويد بر تفضيل حمل نتوان كردن (2).براى آن كه عرب الوان و عيوب را به لفظ افعل تفضيل نكنند او را و تعجّب نكنند از او،لا يقولون هذا احمر من هذا و لا فلان اعور من فلان و لا احول منه،و فى التّعجّب ما احمره و اسوده و اعوره و احوله،و لكن ما اشدّ عورة و اظهر سواده و هذا اشدّ سوادا من ذلك.و علّت اين گفتند كه اين خود بر صيغت افعل است بى زيادت و تعجّب.چون زيادت خواهد بودن (3)در او آيد و تعجّب صيغتى دگر[141-ر]بايد (4)تا به آن بدانند اين معنى نو را و نه چنين است فاضل و افضل و عالم و اعلم.و علّتى ديگر اين گفتند كه:الوان و عيوب از لزوم و دوامش مشتبه گشت به اسماء لازمه كاليد و الرّجل فكما لا يقال ما ايداه و ما ارجله،كذلك لا يقال:ما احمره و اعوره.و يقال ما اشدّ سواده و اظهر حوله،كما يقال:ما اشدّ يده و رجله.و علّتى دگر گفتند،و آن آن است كه گفتند ايشان تعجّب و تفضيل نكنند از فعلى كه زيادت باشد بر سه حرف و الوان و عيوب بر افعلّ و افعالّ آيد،نحو (5):احمرّ و احمارّ و احولّ و احوالّ.اگر گويند:چه گوى (6)در حولت عينه و عورت؟گوييم:او منقول است من احولّ و اعورّ به دلالت آن كه واوش منقلب نمى شود با الف،لا يقولون:حال و عار،كما قالوا:خاف و هاب.امّا قرائت ابو عمرو كه«اعمى»دوم بر تفضيل حمل كرد،بر قول او آيت را تفسير نشايد دادن بر آنكه :من كان فى الدّنيا جاهلا باللّه فهو فى الآخرة اجهل،براى آن كه معارف اهل آخرت ضرورى باشد (7)،يستوى فيه المؤمن و الكافر.پس تفسير (8)بر اين شايد دادن كه:
أسوأ حالا و اجهل بطريق النّجاة (9)و الرّشاد الى سبيل الخلاص.و اللّه اعلم بمراده، فامّا قول الشّاعر:
امّا الملوك فأنت اليوم الأمهم (10)***لؤما و ابيضهم سربال طبّاخ
جواب از اين است كه اين ابيض[نه] (11)بر تفضيل است،بل مراد آن است كه:و
1) .قم:اعمى.
2) .قم:توان كرد.بقيه نسخه بدلها:نتوان كرد.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:خواهد بود.
4) .قم:باشد.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:چون.
6) .همۀ نسخه بدلها:گويى.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:بود.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:تفسيرش.
9) .آج،لب:النجار.
10) .اساس:المهم،به قياس با نسخۀ قم،تصحيح شد.
11) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
مبيضّهم كقولهم فلان حسن النّاس وجها و شريفهم (1)خلقا و وجهى دگر اين گفتند:
اين را بر معنى حمل كرد شاعر،و اگرچه در لفظ«ابيض»گفت.مراد او نه لون است و بياض او،و انّما مراد او بخل است و خساست.فكانّه قال:ابخلهم و اخسّهم.
و امّا قول المتنبّي:
ابعد بعدت بياضا لا بياض له***لأنت اسود فى عينى من الظّلم
اين نيز هم تفضيل نيست و معنى آن است:لانت اسود في عينى و انت من الظّلم،اى من عملة (2)الظّلم.و«من»تبيين راست چنين كه گفتيم.و از صلۀ افعل نيست،و هم اين تأويل توان گفتن (3)فى قول الشّاعر:
يا ليتنى مثلك فى البياض***ابيض من اخت بنى اباض
اى من قومها و جملتها،و امّا قول الشّاعر:
و ابيض من ماء الحديد كانّه***شهاب يداوى اللّيل داج عساكره
خود از اين باب نيست كه ما در اوييم (4)،براى آن كه ابيض اين جا نام شمشير (5)است،اى سيف ابيض كاين (6)من ماء الحديد مطبوع منه و از صلۀ افعل نيست.اين جمله براى آن گفتيم تا كسى چيزى نيارد كه آن اصل را كه ما مقنّن (7)كرديم قدح كند.
قوله تعالى: وَ إِنْ كٰادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ ،مفسّران خلاف كردند در سبب نزول اين آيت.سعيد جبير گفت:رسول-صلّى اللّه عليه و على آله- استلام حجر اسود مى كرد در طواف خانه.مشركان او را منع كردند و گفتند:رها نكنيم تو را كه استلام سنگ كنى الّا آن كه اين اصنام ما را استلام كنى،بر دل او بگذشت كه اگر من چنين كنم و دلم به ايمان مطمئن،همانا باكى نباشد تا من از عبادت استلام بازنمانم.خداى تعالى اين آيت فرستاد.قتاده گفت:قريش شبى با رسول -عليه السّلام-خلوت كردند و همه با او حديث كردند و او را تعظيم و تبجيل
مى كردند و مى گفتند:تو سيّد مايى و پيشواى مايى و تو چيزى آورده اى كه در عرب و عجم كس مانند آن نياورد و غرض ايشان آن بود تا او را مخادعت كنند و بفريبند تا باشد كه او مقاربت كند و بسازد با ايشان در بعضى مراد ايشان،خداى تعالى او را از آن عصمت كرد و اين آيت فرستاد.عبد اللّه عبّاس گفت:وفد ثقيف به نزديك رسول آمدند و گفتند:با ما سه كار بكن تا ايمان[141-پ]آريم،رسول (1)گفت:آن چيست؟گفتند در نماز دولّا بنباشيم و اصنام را به دست خود نشكنيم (2)و يك سال ما را به لات ممتّع دارى.رسول-عليه السّلام-گفت:خيرى نباشد در نمازى كه در او ركوع نبود و سجود (3)و امّا آن كه اصنام به دست خود نشكنى (4)اين روا باشد،و امّا تمتيع (5)به لات.من اين نكنم.گفتند:يا محمّد ما را مى بايد كه از ميان عرب (6)تخصيصى باشد كه از ديگران مميّز باشيم.اگر گويند:چرا كردى؟گو:مرا خداى فرمود.رسول-عليه السّلام-ايشان را رها كرد و آب بخواست و وضو نماز كرد.گفتند:
يا محمّد (7)!اكنون ما را يك سال مهلت ده تا ما براى بتان خود هديه اى سازيم.آنگه ايمان آريم.رسول-عليه السّلام-انديشه كرد كه (8)ايشان را مهلت دهد.خداى تعالى اين آيت فرستاد:
وَ إِنْ كٰادُوا لَيَفْتِنُونَكَ ،و نزديك بود كه اين كافران تو را مفتون كنند و از جاى خود ببرند.از اين قرآن كه ما به تو وحى كرديم تا چيزى دگر بر ما (9)فروبافى. وَ إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً ،پس آنگه تو را دوست گيرند.زجّاج گفت:«ان»و«لام»،صله است براى تأكيد و«ان»،مخفّف است از ثقيله براى آن«لام»در خبر او است و التقدير:و انّهم كادوا،و معنى آن است كه:كادوا يفتنونك،نزديك بود كه تو را بفريبند و كاد فعل مقاربه است و اين فتنه اين جا استذلال (10)و مكر و خديعه است.و گفتند:مراد اضلال (11)است،و اصل فتنه نوعى امتحان باشد كه به آن طلب كنند خلاص چيزى از آنچه با او ملابسه كرده باشند. آنگه حق تعالى منّت نهاد،گفت:
وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاكَ ،و اگر نه آنستى كه ما تو را بر جاى بداشتيم به عصمت (1). لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً ،نزديك بود كه ساكن شدى با ايشان.اندكى (2)از آن اقوال كه گفتيم.
إِذاً لَأَذَقْنٰاكَ ،جواب شرطى محذوف است.يعنى اگر چنان كردى پس بچشانيدمانى (3)تو را ضعف عذاب الحياة،دوچندان عذاب كه در حيات باشد،و دوچندان عذاب (4)كه در ممات باشد.يعنى عذاب مضاعف كردمانى تو را در دنيا و آخرت از عظم موقع اين معصيت و كثرت وقوع مفسدت (5)عند آن از ضلال مردمان.
قتاده گفت:چون (6)آيت آمد رسول-عليه السّلام-دعا كرد و گفت:
اللّهمّ لا تكلنى الى نفسى طرفة عين، بار خدايا مرا با من مگذار يك چشم زخم. ثُمَّ لاٰ تَجِدُ ،آنگه گفت:اگر چنين بودى تو بر ما يارى و پشتى نيافتى كه تو را بر ما يارى كردى و عذاب (7)ما از تو بازداشتى.
وَ إِنْ كٰادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ ،و اين«ان»نيز مخفّف است از ثقيله.
براى اين،«لام»با او ملازم (8)است و نزديك بود كه تو را سبك گردانند از زمين لِيُخْرِجُوكَ مِنْهٰا ،تا تو را ازآنجا بيرون كنند،يعنى (9)زمين مدينه.كلبى گفت:مراد آن است كه چون رسول-عليه السّلام-از مكّه به مدينه آمد.جهودان را خوش نيامد آمدن رسول-عليه السّلام-به آنجا.و دانستند كه از او بلا كشند.گفتند:يا محمّد،نه تو پيغامبرى (10)؟گفت:بلى گفتند:پس تو دانى كه اين نه (11)زمين پيغامبران است (12)و زمين پيغامبران شام است و ابراهيم آنجا بود (13)و ديگر پيغامبران.اگر تو پيغامبرى تو را به شام بايد رفتن (14)و اگر تو را آنجا از روم خوفى باشد خداى تو را نگاه دارد اگر پيغامبرى و آن زمين مقدّسه است و اين (15)جا نه جاى پيغامبران است چه اين شهرى
1) .مل:توفيق.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:اندك.
3) .آط،آج،لب:بچشانيدى،مل:بچشانيديى.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و آج:عقاب.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:مضرّت.
6) .قم،آب،آز+اين.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:حق.
8) .قم،آز:لازم.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+از.
10) .مل:پيغمبر،آز:پيغامبر مايى.
11) .آب،آز:«نه»ندارد.
12) .آب،آز:نيست.
13) .قم:بودى.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:رفت.
15) .آب،آز،آج،لب:آن.
مجهول است.رسول-عليه السّلام-خيمه به در زد.سه چهار ميل از مدينه و در بعضى روايات تا به ذو الحليفة (1)بيامد و منتظر مى بود تا اصحاب مجتمع شوند تا به شام رود چه گمان برد كه جهودان اين به طريق نصيحت (2)و مودّت (3)مى گويند.خداى تعالى اين آيت فرستاد.
وَ إِنْ كٰادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ ،اى ارض المدينة[142-ر].مجاهد و قتاده گفتند:مراد اهل مكّه اند،و مراد به زمين،زمين مكّه است.مجتمع شدند تا رسول را بقهر از مكّه بيرون كنند،و اگر بكردندى خداى ايشان را امهال نكردى به غداى تا خداى پس از آن فرمود رسول را كه:هجرت كند از مكّه به مدينه.
شهر بن حوشب گفت از عبد الرّحمن بن غنم (4)كه:جهودان بيامدند و گفتند:يا با القاسم (5)!اگر تو پيغامبرى تو را به شام بايد رفتن (6)كه آن زمين حشر و نشر است و جاى پيغامبران است.رسول-عليه السّلام-ايشان را باور نداشت (7)برخاست (8)به غزا به تبوك رفت و قصد او شام بود.چون به تبوك رسيد،خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ إِنْ كٰادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهٰا ،و رسول را فرمود تا با مدينه رفت و گفت:محيا و ممات تو اينجاست و مبعث تو از اينجاست، وَ إِذاً لاٰ يَلْبَثُونَ خِلاٰفَكَ ،و آنگه گفت از پس تو ايشان مقام نكردندى و بنماندندى الّا روزگارى اندك.و اهل حجاز و ابو عمرو خواندند:«خلفك»،و باقى قرّاء خواندند:
«خلافك»اعتبارا به قوله: فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاٰفَ رَسُولِ اللّٰهِ... (9)،و معنى يكى باشد،قال الشاعر:
عقّب الرّذاذ (10)خلافها فكانّها***بسط الشّواطب بينهنّ حصيرا
و مثله قوله: وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً . (11)
سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنٰا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنٰا ،نصب او بر فعلى مقدّر باشد كه لاٰ يَلْبَثُونَ بر او دليل مى كند،يعنى لا يلبثون بعدك الّا قليلا حتّى يهلكوا هلاك من كذّبوا
1) .آط،آب،آز،آج،لب:ذى الحليفة.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:«نصيحت»ندارد.
3) .قم:تودّد.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:علم.
5) .همۀ نسخه بدلها:ابا القاسم.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:رفت.
7) .همۀ نسخه بدلها:باور داشت.
8) .مل،آج،لب:برخواست.
9) .سورۀ توبه(9)آيۀ 81.
10) .آط،آج،لب:المراد.
11) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 16.
بالرّسل و كسنّتنا فيمن أَرْسَلْنٰا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنٰا ،همچنان كه عادت و طريقت ماست،در پيغامبرانى كه ما ايشان را پيش تو (1)فرستاديم،چون امّت ايشان را تكذيب كردند (2)،ما ايشان را هلاك كرديم،با اينان نيز هم آن (3)كنيم كه با ايشان كرديم.و آن سنّت و عادت آن بود كه،تا پيغامبرشان در ميان ايشان بودى عذاب نكردمانى ايشان را.چون پيغامبر از ميان ايشان برون آمدى،ايشان را عذاب آمدى،يعنى كه ايشان (4)از عادت و سنّت ما اين شناخته اند،چرا اختيار آن مى كنند كه تو از ميان ايشان بروى،نه (5)عذاب بر ايشان فرود آيد،چه ايشان و جز ايشان در حمايت تواند از عذاب.و ذلك قوله: وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ (6)-الآيه.
وَ لاٰ تَجِدُ لِسُنَّتِنٰا تَحْوِيلاً ،و تو سنّت ما را تحويل و تغيير و تبديل نيابى،يعنى كس آن نتواند بگردانيدن (7).و در نصب«سنّة»كوفيان گفتند:بنزع الخافض اى كسنّة من قد ارسلنا،و ربّما قالوا بعدم الخافض و المعتمد ما قدّمناه.
قوله: أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ ،اين (8)امر است رسول را-عليه السّلام-و امّت را به اقامت نماز از وقت دلوك آفتاب.و در«دلوك»،خلاف كردند،ابراهيم النّخعىّ (9)و مقاتل (10)حيّان و ضحّاك و سدّى و يمان و ابن زيد گفتند:«دلوك»، غروب باشد،فروشدن آفتاب (11).و بر اين قول امر به نماز شام باشد،قال الشّاعر (12):
هذا مقام قدمى رباح (13)***غدوة (14)حتّى دلكت براح
«رباح»،اسم سائق الابل و«براح»،اسم للشّمس،علم مبنى على الكسر، كقطام و حذام و رقاش و يروى«براح»بكسر الباء جمع راحة،يعنى انّ الناظر يضع كفّه على حاجبه (15)من شعاعها لينظر ما بقى الى (16)غروبها،و يقال:ذلك النّجم اذا غاب.قال ذو الرّمّة:
1) .آب،آز:پيش از تو.
2) .آز:گردن/كردند.
3) .قم:اين،آب،آز:همان.
4) .مل،آز+را.
5) .قم:تا.
6) .سورۀ انفال(8)آيۀ 33.
7) .قم:كسى آن را بنتواند گردانيدن.
8) .قم:اين جا.
9) .مل،آج،لب:النجعى.
10) .همۀ نسخه بدلها:مقاتل بن.
11) .آز:اقتات.
12) .آز+شعر.
13) .آز،آج،لب:رياح.
14) .آط،آب،آج،لب:عدوة،آز:عدوّة.
15) .آط،آب،آز،آج،حاجبيه.
16) .آز:من.
مصابيح ليست (1)باللّواتى تقودها (2)***نجوم و لا بالافلات الدّو[ا]لك
و دليل اين تأويل،حديث عبد اللّه مسعود است كه او گفت:كان-عليه السّلام- اذا غرب حاجب الشّمس صلّى المغرب و أفطر إن كان صائما.چون ابرو (3)آفتاب فروشدى ،رسول-عليه السّلام-نماز شام[142-پ]كردى و اگر روزه داشتى،روزه بگشادى و سوگند خورد كه اين ساعت وقت اين نماز است،و هى الّتى قال اللّه تعالى: أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ .و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه عمر و جابر عبد اللّه انصارى و ابو العاليه و عطا و قتاده و مجاهد و حسن و مقاتل و عبيد بن عمير گفتند:
دلوكها،زوالها.و اين روايت باقر و صادق است-عليه السّلام-و دليل اين تأويل حديث ابو مسعود عقبة بن عمرو (4)است كه او گفت،رسول-عليه السّلام-گفت:
اتانى جبريل لدلوك الشّمس حين زالت فصلّى بى الظّهر، گفت:جبريل به من آمد در وقت دلوك آفتاب چون زوال ببوده بود (5)و در پيش ايستاد و (6)نماز پيشين بكرد و من در پى او.و ابو برزه گفت:چون زوال آفتاب ببودى،رسول-عليه السّلام-نماز پيشين بكردى و اين آيت برخواند: أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ .جابر (7)عبد اللّه انصارى گفت:رسول را-عليه السّلام-به دعوت خواندم با جماعتى صحابه.چون طعام بخوردند وقت زوال بود،رسول-عليه السّلام-از سراى (8)بيرون آمد و گفت:
اخرجوا فهذا حين دلكت الشمس ،كه اين آن وقت است كه آفتاب به زوال رسيد.و اين قول اولى تر است براى آن كه جامع است نماز فرائض را جمله،براى آن كه چون دلوك را بر زوال تفسير دهند،نماز پيشين و ديگر در (9)شود،و قوله: [إِلىٰ]غَسَقِ اللَّيْلِ ،نماز شام و خفتن در او شود. وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ ،نماز بامداد باشد.پس آيت هر پنج نماز را مستغرق بود.و دليل ديگر بر صحّت اين قول آن است كه:جبريل -عليه السّلام-چون رسول را نماز آموخت،ابتدا به نماز پيشين كرد،چنان كه ابو هريره روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:جبريل به من آمد،آنگه كه زوال آفتاب
بود و نماز پيشين بكرد و من در پى او.برفت چون سايۀ هر چيز همچند آن شد،بازآمد و نماز ديگر بكرد و من در پى او.چون آفتاب فروشد بازآمد و نماز شام بكرد و من در پى او.چون شفق (1)فروشد بازآمد و نماز خفتن بكرد و من در پى او.چون صبح برآمد و نماز بامداد بكرد و من در پى او.آنگه روز ديگر آمد،آنگه (2)سايۀ هر چيز (3)همچندان بود و نماز پيشين (4)كرد و من در پى او،و چون سايه دوچندان شد بازآمد و نماز ديگر كرد و من در پى او.و چون آفتاب فروشد نماز شام كرد و چون دو دانگ (5)از شب برفت بازآمد و نماز خفتن كرد.و چون روز روشن شد دگر روز بازآمد و نماز بامداد كرد و گفت:اى محمّد (6)نماز پيغامبران است كه از پيش تو (7)بودند.آنگه گفت:«ما بين هاتين الصّلاتين وقت»،از ميان اين وقت تا آن وقت، وقت است،يعنى روز اوّل نمازها به اوّل وقت كرد،و روز دوم به آخر وقت نماز كرد تا بدانند كه اوّل كدام است و آخر كدام،و از ميان اوّل و (8)آخر نماز توان كردن،و مانند اين خبر به روايت جابر عبد اللّه انصارى آمد و به روايت عبد اللّه عبّاس،جز كه در روايت جابر آمد كه:
صلّى بى جبريل و انا خلفه و النّاس خلفي، جبريل نماز كرد و من در پى او و مردم در پى من،و باقى حديث برآن سياقت كه گفتيم: إِلىٰ غَسَقِ اللَّيْلِ ،قيل:غسق اللّيل ظلامه،و قيل:اوّل ظلامه.عبد اللّه عبّاس گفت:
بدو اللّيل.قتاده گفت:صلاة المغرب.مجاهد گفت:غروب الشّمس.ابو عبيده گفت:سواده.قال ابن قيس الرّقيّات (9).
انّ هذا اللّيل قد غسقا***و اشتكيت الهمّ و الارقا
و غسق اللّيل،يغسق غسوقا (10)اذا اظلم. وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ ،اى قراءة الفجر،يعنى صلاة الغداة.بگفتيم (11):نماز شام و خفتن داخل است در غسق اللّيل[143-ر]و مراد به قُرْآنَ الْفَجْرِ ،نماز بامداد است.و كنايت كرد از او به قرآن،و مراد قرائت (12)،چه قرائت،از جملۀ اركان او ركنى است.و در نصب او دو وجه گفتند:يكى آن كه
عطف است بر صلات،اى اقم قران (1)الفجر.و دگر بر اغرا،اى،عليك بصلاة الفجر،اى الزمها و لا تقصّر (2)فيها، إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً ،كه نماز بامداد نماز مشهود (3)است.يعنى فريشتگان شب و روز حاضر باشند به او براى (4)آن كه وقت نزول اينان باشد و صعود ايشان (5).فريشتگان شب در آخر ديوان عملش بنويسند، و فريشتگان روز در اوّل ديوان،اگر به اوّل وقت كند.و (6)اين دليل است بر آنكه تغليس نماز بامداد مستحب است،چنان كه مذهب ماست،و در آيت دليل است بر آنكه وجوب نماز به اوّل وقت تعلّق دارد،چنان كه مذهب ماست و مذهب شافعى و بيشتر فقها خلافا لاهل العراق.و ابو سلمه روايت كرد از ابو هريره كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله (7)-گفت:نماز جماعت را تفضيل داده اند بر نماز تنها به بيست و پنج نماز،و نماز بامداد را فريشتگان شب و روز حاضر آيند،اگر خواهى بخوانى: إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً. ، وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ ،«من»تبعيض راست از شب،يعنى در بعضى از شب بيدار شو بِهِ ،باللّيل.مفسّران گفتند:«تهجّد»بيدارى باشد پس از خواب،يقال:هجد اذا نام و تهجّد اذا سهر،و قال بعض اهل اللّغة:تهجّد اذا نام و اذا سهر،و هو من الاضداد.
يكى از جملۀ انصاريان گفت:من با رسول-عليه السّلام-بودم در سفرى،شب در آمد.گفتم،بنگرم تا رسول نماز چگونه مى كند،گفت:رسول-عليه السّلام-بخفت، چون بيدار شد.سر سوى آسمان كرد و پنج (8)آيت از آخر آل عمران بخواند (9). إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -الى قوله: إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِيعٰادَ (10).آنگه مسواك بر گرفت و كار بست،آنگه قربۀ آب برگرفت و وضوى نماز باز كرد و نماز كرد - ماشاءاللّه،آنگه بخفت،آنگه برخاست (11)،همچنان كرد كه اوّل كرده بود.
1) .آب،آز:قرائت.
2) .آج،لب:تقصير.
3) .اساس،آج،لب:مشهور.با توجه به معنى عبارت و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
4) .مل:تا وراى آن كه.
5) .آج،لب+باشد.
6) .قم+او.
7) .قم،آط،آج،لب:عليه السّلام،آب،آز:عليه الصّلاة و السّلام.
8) .اساس:چهار،با توجه به نسخۀ آب و اشارۀ مجدّد نسخۀ اساس در دو صفحه بعد،تصحيح شد.
9) .مل:بر خواند.
10) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 190 تا 194.
11) .مل:و پس برخاست،آب،لب:خواست.
بدان كه:نماز شب از جمله سنّتهاى مؤكّد است،و رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-در وصيّتش اميرالمؤمنين (1)را مى گويد:
يا علىّ عليك بصلاة اللّيل،عليك بصلاة اللّيل،عليك بصلاة اللّيل، بر تو باد كه نماز شب كنى،و تكرار كرد سه بار براى تاكيد.و رسول-عليه السّلام-گفت:
من كثر (2)صلاته باللّيل حسن وجهه بالنّهار، گفت:هركه را نماز بسيار بوده به شب،به روز رويش نكو باشد.و همچونين (3)گفت -عليه السّلام:
بشّر المشّائين الى المساجد فى ظلم اللّيل بالنّور التّامّ يوم القيامة، مژده ده روندگان را به مسجدها در تاريكى شب به نور تمام روز قيامت.
و وقت نماز شب آنگه بود كه شب به نيمه رسد،در نصف آخر مستحب آن است كه برخيزد و بر جامۀ خواب بنشيند تا ساكن شود و دعاى مخصوص كه هست بخواند من قوله:الحمد للّه الّذى ردّ علىّ روحى لأعبده و احمده-تا به آخر.آنگه مسواك بر گيرد و كار بندد،آنگه به ميان سراى آيد و در اطراف آسمان نگرد و بگويد:الهي غارت (4)النّجوم و نامت العيون و انت الحىّ القيّوم لا تأخذك سنة و لا نوم-تا به آخر دعا چنان كه در كتب عبادات مسطور است.آنگه پنج آيت (5)آخر آل عمران بخواند:
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -الى قوله: إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِيعٰادَ (6).آنگه برخيزد و وضوى نماز باز كند به شرايط خود.آنگه به نمازگاه آيد و روى به قبله آرد و بگويد:اللّهمّ انّى اتوجّه اليك بنبيّك نبىّ الرّحمة و آله و اقدّمهم بين[يدى] (7)حوائجى للدّنيا و الآخرة-الى آخر الدّعاء:آنگه به هفت تكبير نماز ببندد (8)و:
وَجَّهْتُ (9)بخواند،و: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ (10)بخواند و: قُلْ يٰا أَيُّهَا الْكٰافِرُونَ، (11)و در (12)دوم اَلْحَمْدُ (13).و: قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (14)،و ميان هر دو ركعت دعاى هست مخصوص،اگر داند بخواند[143-پ]و آنگه شش ركعت نماز ديگر بكند به آنچه خواهد و داند.و مستحب آن است كه سورتهاى دراز خواند در او،چون سورة«الانعام»و«الكهف»و
1) .آط،آب،آز،آج،لب+على،مل:على بن ابى طالب.
2) .قم.كثرت.
3) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
4) .آط،آب:غادت.
5) .مل:آنگاه اين آيتهاى.
6) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 190 تا 194.
7) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
8) .قم:بپيوندد،آط،آب،آز،آج،لب:بندد.
9) .اشاره است به سورۀ انعام(6)آيۀ 79.
10) .اشاره است به سورۀ فاتحة الكتاب(1)
11) .سورۀ كافرون(109)آيۀ 1.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+ركعت.
13) .اشاره است به سورۀ فاتحة الكتاب(1)
14) .سورۀ اخلاص(112)آيۀ 1.
«الانبياء»و مانند اين.اگر داند و وقت دارد آنگه دو ركعت نماز شفع كند (1)،ركعت اوّل به«الحمد»و«سورة الملك»و دوم به«الحمد»و: هَلْ أَتىٰ عَلَى الْإِنْسٰانِ (2)، و اگر وقت ندارد بر معوّذتين اختصار كند،آنگه فصل كند ميان شفع و وتر به سلام و دعاى هست مخصوص بخواند آنگه نماز وتر كند.يك ركعت به آنچه خواهد از قرآن.
آنگه دعاى وتر بخواند و اگر دعا معيّن نداند،آنچه داند بخواند و خير خود را و مسلمانان را از خداى بخواهد (3)و مستحب است كه چهل مؤمن را نام بگويد يا بيشتر و خداى بخواهد.آنگه ركوع كند و چون سر بردارد از ركوع دعاى مخصوص بخواند و نماز تمام كند.اگر صبح اوّل برآمده باشد ركعتى الفجر بكند و الّا تسبيح و تهليل مى كند تا صبح برآمدن.چون صبح دوم برآيد نماز بامداد كند فريضه،فهذا معنى قوله:
فَتَهَجَّدْ بِهِ و قوله: نٰافِلَةً لَكَ .عبد اللّه عبّاس گفت:خاصّة لك.مقاتل حيّان گفت:
كرامة و عطيّة لك.و به روايتى دگر (4)عبد اللّه عبّاس گفت:فريضة لك و گفت:
نماز شب بر رسول-عليه السّلام-واجب بود و بر ديگران سنّت.و اين قول اصحاب ظاهر است و اصحاب اخبار (5).بعض دگر گفتند:در اوّل شرع نماز شب بر رسول -عليه السّلام-واجب بود.آنگه خداى تعالى تخفيف كرد از او.قتاده و فرّاء گفتند:
تطوّعا لك و فضيلة،و عامّۀ فقها بر اين اند و اصل نافله (6)اى زيادت و غنيمت را براى آن نفل خواندند كه اين زيادت كرامتى بود كه خداى تعالى داد اين امّت را.و آنان كه گفتند:فريضه بود بر رسول،گفتند:معنى آن است كه زيادة لك على الفرائض.
عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ ،اى رجاء ان يبعثك ربّك،اميد آن را كه خداى تعالى تو را به مقام محمود رساند و مفسّران گفتند:«لعلّ»و«عسى»از خداى واجب باشد.و ما آنچه تحقيق آن است گفتيم در چند جاى از اين كتاب و آن كه اين طمع و رجا راجع نيست با خداى تعالى بل با مكلّف تا مغرى نشود به قبيح (7)به اين امان (8).و امّا مقام محمود بيشتر اهل علم برآنند كه،مقام شفاعت است و آن مقامى است كه يغبطه (9)
به الاوّلون و الآخرون،و او را برآن مقام تمنّا كنند اوّلينان و آخرينان.عبد اللّه مسعود را پرسيدند از اين،گفت:مقام خلّت است.حذيفة بن اليمان را پرسيدند كه:مقام محمود چيست؟گفت:فرداى قيامت خلايق را در صعيدى بدارند.هركس سخن نيارد گفتن،اوّل كسى كه او را بخوانند رسول ما باشد-صلّى اللّه عليه و على آله-چون او را بخواند او گويد:
لبّيك و سعديك و الخير فى يديك و الشّر ليس اليك و المهدىّ من هديت و عبدك بين يديك منك و بك و لك و اليك لا ملجأ و لا منجى منك الّا اليك تباركت و تعاليت سبحانك ربّ البيت.فذلك قوله: عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً .
قتاده روايت كرد (1)از انس مالك از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:روز قيامت مؤمنان گناهكار مجتمع شوند.خداى تعالى ايشان را الهام دهد تا گويند:
بياى تا شفيعى انگيزيم به خداى تعالى،تا باشد كه مرا از اين مقام برهاند.آنگه بيايند،به نزديك آدم آيند (2)و گويند:يا آدم صفى!تو بنده اى كه خداى تعالى تو را برگزيد و به دست قدرت خودت (3)بيافريد و فريشتگان را پيش تو به سجده (4)آورد و تو را نامها بياموخت،اگر شفاعت كنى خداى را براى ما.آدم گويد:لست هناك (5)،من اين پايه ندارم،مرا خود خطيئتى هست كه از آن شرم مى دارم.ازآنجا بيابند به (6)نوح آيند.گويند اى نوح!تو اوّل پيغامبرى كه خداى تعالى او (7)را به كافّه خلقان فرستاد، اگر شفاعت كنى ما را.گويد:من اين پايه ندارم،به ابراهيم روى (8).به نزديك ابراهيم خليل آيند،و گويند:ما را شفيع باش به نزديك خداى تعالى،گويد:لست هناك، من اين قوّت (9)ندارم،به موسى روى (10).بيايند به موسى آيند،او نيز جواب دهد (11)همچونين[44-ر]به عيسى آيند او گويد:اين پايه (12)كس را نباشد مگر محمّد را، كه او سيّد اوّلين و آخرين است.ايشان پيش (13)من آيند و پيش من صف كشند و مرا گويند:اى سيّد اولين و آخرين!ما را شفيع باش به نزديك خداى كه آن پايه كه تو
راست امروز كس را نيست.گفت:من برخيزم و ايشان دو صف كشيده پيش من و من در ميان ايشان بروم و پيش خداى روم و دستورى خواهم،چون دستورى يابم به روى درآيم پيش خداى-عزّ و جل.حق تعالى گويد:سر بردار و بخواه تا چه مى خواهى تا بدهند تو را.و شفاعت كن تا ببخشند.من سر بردارم و خداى را بستايم به تحميدى كه مرا آموخت.آنگه شفاعت كنم چندانى كه مرا حد بر زده باشند به من بخشند باز دگرباره مراجعت كنم و پيش خداى تعالى به روى درآيم.خداى تعالى گويد:سر بردار و بگو تا بشنوند و بخواه تا ببخشند و شفاعت كن تا قبول كنند من دگرباره به شفاعت درآيم.از خداى تا به حدّى شفاعت كنم و قبول افتد و من ايشان را به بهشت فرستم،دگرباره به روى درآيم و شفاعت خواهم گويند:سر بردار و بخواه،بخواهم،جهانى ديگر را به من بخشند.بار چهارم گويم:بار خدايا!جماعتى مانده اند كه ايشان را قرآن محبوس بكرده است.يعنى به حكم قرآن محبوس اند.به حق چندانى شفاعت مى كنم تا هركس را كه گويندۀ«لااله الااللّه»باشد و در دل او مقدار جوى ايمان بوده باشد بخواهم و به من بخشند،تا چندانى شفاعت كنم كه در دوزخ جز كافرى (1)محض نماند.
يزيد بن صهيب الفقير گفت:من مردى برنا بودم و بر راى خوارج بودم كه «فاسق»را كافر گويند،بر خاستم با جماعتى بسيار به حج رفتيم.چون به مدينۀ رسول آمديم (2)،جابر عبد اللّه انصارى را ديدم پشت به ستونى بازداده و ذكر دوزخيان مى كرد من از سر جوانى گفتم:يا صاحب رسول اللّه اين چه حديث است كه تو مى گوى و خداى تعالى مى گويد: رَبَّنٰا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النّٰارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ أَنْصٰارٍ (3)و مى گويد. كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِيدُوا فِيهٰا... (4)، مرا گفت:اى جوان تو قرآن دانى؟گفتم:آرى.گفت:مقام محمود خوانده هستى (5).
رسول را عليه السّلام فى قوله تعالى: عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً ،گفتم:
آرى آنچه مقام است؟گفت:آن مقامى است كه خداى تعالى او را آنجا بدارد و به شفاعت او خلايقى (6)را از دوزخ بيارد.آنگه در اين حديث گرفت و آنچه از رسول
شنيده بود تا به آنجا رسيد كه صراط چگونه بر دوزخ نهند و خلقان چگونه بر او گذر كنند؟آنگه گفت:رسول-عليه السّلام-گفت:گروهى را از دوزخ بيارند پس ازآن كه سوخته شده باشند و سياه گشته چون چوب آبنوس و ايشان را به جوى از جويهاى بهشت برند و بشويند از آنجا برآيند به مانند كاغذ به سپيدى (1)،ما از بر او بيامديم و گفتيم:همانا اين پير دروغ مى گويد بر رسول (2)روزكى چند در مدينه مقام كرديم،وبايى در ما افتاد كه از ما جز يك مرد از مدينه بيرون نيامد باقى بمردند.
زهرى روايت كرد از از زين العابدين علىّ بن الحسين از پدرش از جدّش از رسول -صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت:چون روز قيامت باشد،خداى تعالى فرمايد تا زمين را بكشند همچنان كه اديم،تا هيچ آدمى را بيش از آن جاى نباشد كه قدم بر او نهد (3)اوّل كس كه او را (4)بخوانند من باشم و جبريل بر راست عرش (5)باشد.من گويم:بار خدايا!اين خبر داد مرا كه تو او را فرستادى بر من به پيغام.خداى تعالى گويد:راست گفت،من فرستادم او را.آنگه به شفاعت درآيم،گويم:بار خدايا! بندگان تواند و تو را پرستيده اند در اطراف زمين،مرا اجابت كنند،آن مقام محمود است.
ابو الزّعرا (6)روايت كند از عبد اللّه سلام كه او گفت:اوّل شفيعى (7)روز قيامت روح القدس باشد.جبريل پس ابراهيم پس موسى و عيسى پس پيغامبر شما برخيزد و شفاعت كند و كس را آن شفاعت نباشد كه او را،آن مقام محمود است.
قتاده گفت:از انس مالك كه،رسول-عليه السّلام-گفت:[144-پ]فردا قيامت براق را پيش من آرند،گويند:به آن خداى كه تو را به حق به خلقان (8)فرستاد (9)كه بر من ننشينى تا ضمان شفاعت نكنى مرا،و رواياتى (10)دگر آن است كه:مراد به مقام محمود،مقام رسول است بر عرش يا بر كرسى.
عبد اللّه عمر روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-اين آيت برخواند آنگه گفت:
1) .آط،آب،آج،لب:كاغذى سفيدى،آز:كاغذ سفيد.
2) .همۀ نسخه بدلها:دروغ مى گويد بر رسول.
3) .آط،آب،آز،آج،لب:پاى بر زمين نهد.
4) .آط،آب،آز،آج،لب:اول كس را كه.
5) .آط،آب،آز،آج،لب:من.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:ابو الزعرى.
7) .آز،آج،لب:شفيع.
8) .آط،آب،آج،لب:خلق.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:فرستاده است.
10) .آب،آز:روايتى.
خداى تعالى مرا چندانى نزديك گرداند تا مرا بر عرش نشاند.و لفظ ديگر تا مرا بر سرير نشاند.
ابو وائل (1)روايت كرد كرد از عبد اللّه مسعود كه،رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى ابراهيم را خليل گرفت و صاحب شما را يعنى مرا،او خليل خداى است و گرامى ترين خلقان بر خداى،آنگه برخواند: عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً ،گفت:تا مرا بر عرش نشاند.سيف السّدوسىّ روايت كرد از عبد اللّه سلام،كه او گفت:روز قيامت كرسيى (2)بيارند (3)و در پيش عرش بنهند و پيغامبر شما برآن بنشيند.و ليث، از مجاهد،حديث عرش روايت كرد و از اين امتناعى نيست،چه عرش خداى را -جلّ جلاله-نه جاى نشست است.
وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ ،عامّۀ قرّاء «مدخل»و«مخرج»خواندند به ضمّ هر دو«ميم»به معنى ادخال و اخراج.و حسن بصرى مدخل و مخرج خواند،به معنى الموضع (4)،و مفسّران در تأويلش خلاف كردند.
عبد اللّه عبّاس و حسن و قتاده گفتند:ادخلنى مدخل صدق،بار خدايا!مرا در جاى صدق بر،يعنى مدينه و از جاى صدق برون بر،يعنى مكّه،و مفعل هم مصدر باشد،هم موضع باشد،هم مفعول باشد.و آيت گفتند،آنگه آمد كه رسول (5)را -عليه السّلام-هجرت فرمودند.
ابو حمزة الثّمالىّ روايت كرد از صادق جعفر بن محمّد-عليهما السّلام-از پدرانش از رسول-عليه السّلام-كه:رسول-عليه السّلام-اين آنگه گفت كه در غار شد از مكّه بيرون آمده (6).پس مراد به مدخل،غار است،و به مخرج مكّه.و گفتند: مُدْخَلَ صِدْقٍ ،مدينه است،و مُخْرَجَ صِدْقٍ غار است.
ضحّاك گفت:ادخلنى مدخل صدق،گفت:مرا از مكّه بيرون آر، وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ ،و مرا باز مكّه (7)بر.در اوّل ايمن و در دوّم ظافر (8).عطيّه (9)گفت،از
عبد اللّه عبّاس:ادخلنى مدخل صدق فى القبر،مراد آن است كه مرا در گور بر،و آن جاى صدق است،و مرا از گور بيرون آر به قيامت به محشر و آن جاى صدق است.
مجاهد گفت:ادخلني في امرك الّذي أرسلتني به،مرا در آن كار بر كه مرا براى آن فرستادى از اداى شريعت و تبليغ رسالت،و مرا از عهدۀ تكليف و تبعت گذارد آن (1)بيرون آر،در هر دو جاى (2)با صدق.
كلبى گفت:اين آنگه گفت كه از تبوك بازگشت.گفت مرا در مدينه بر،و از مدينه بيرون آر و با مكّه بر فتح برآورده براى (3)من.عطا گفت:ادخلني في طاعتك، مرا در طاعت خود بر به صدق و اخلاص و از عهدۀ آن بيرون آر چون گذارده باشم بى تقصير (4).قتاده گفت از حسن:ادخلنى مدخل صدق،مرا به بهشت بر، وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ ،مرا از مكّه به مدينه بر تا دعا جامع (5)باشد دنيا و آخرت را.بعضى دگر گفتند،معنى آن است كه:هر كار كه مرا در او خواهى بردن به صد (6)در بر و (7)به صدق بيرون آر،و مرا از آنان مكن كه يدخل بوجه و يخرج بوجه،كه بر وى در شود و بر وى بيرون آيد،فان ذا الوجهين لا يكون امينا عند الله،كه دو روى به نزديك خداى امين نباشد، وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطٰاناً نَصِيراً ،و مرا از نزديك تو (8)سلطانى و حجّتى كن منصور.مجاهد گفت: سُلْطٰاناً نَصِيراً ،اى حجّة بيّنة.حسن گفت:ملكا قويّا،ملكى قوى كه مرا به آن نصرت كنى بر آنان كه با من دشمنى كنند (9)و عزّى ظاهر كه دين تو به آن راست دارم.خداى تعالى او را به اين دعا ملك پارس و روم وعده داد.قتاده گفت:رسول-عليه السّلام-دانست كه او را برآن كار قوّت نباشد الّا به سلطانى (10)از قبل خداى تعالى،از خداى سلطانى خواست.منصور قوىّ مؤيّد من قبل اللّه.براى كتاب خداى و اقامت حدود او،و اين سلطان،رحمتى باشد از خداى تعالى كه اگر نه آن رحمت بودى بهرى بر بهرى غارت كردندى،[145-ر]و قوى
ضعيف را بخوردى.بعضى دگر گفتند:فتح مكّه خواست (1).كلبى گفت:مراد به اين سلطان نصير،عتاب (2)بن اسيد بن ابى العيص بن اميّه است كه رسول-عليه السّلام-او را بر مكّه عامل كرد و گفت:برو كه من تو را عامل كردم على اهل اللّه،يعنى اهل حرم خداى.و او مردى سخت بود بر فاسقان،و ليّن بر مؤمنان.او گفت:و اللّه كه اگر كسى از نماز جماعت بازايستد گردنش بزنم،كه تخلّف نكند از نماز جماعت الّا منافقى.اهل مكّه گفتند:بر اهل خداى عامل كرده اى (3)عتاب (4)بن اسيد را و او اعرابى اى جلف جافى (5)است.
رسول-عليه السّلام-گفت:من در خواب ديدم كه عتاب (6)بن اسيد به در بهشت فراز آمد و در بجنبانيد،جنبانيدنى سخت.در بگشادند و او در رفت خداى به او اسلام را نصرت كرد و او مسلمانان را نصرت كرد بر كافران پس«سلطان نصير»آن است.
وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ ،اى جاء القرآن و ذهب الشّيطان.زهق،اى بطل و هلك،اين قول قتاده است.سدّى گفت:حق،اسلام است،و باطل شرك.و گفتند:حق،دين (7)خداست،و باطل اصنام و اوثان.ابن جريح گفت:حق،جهاد است و قتال. إِنَّ الْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً ،كه باطل،ما دام زاهق بوده است و هو من قولهم:زهقت نفسه اذا خرجت،و زهق السّهم اذا جاوز الغرض،چون تير از نشانه بگذرد و ضايع شود.
عبد اللّه مسعود و عبد اللّه عبّاس گفتند:چون رسول-عليه السّلام-مكّه بگشاد، پيرامن كعبه سيصد و شست بت نهاده بودند و هر قومى روى به صنم خود كرده.
رسول-عليه السّلام-برآن بتان مى گرديد و چوبكى (8)در دست داشت.آهنى در سر آن زده و در چشم و روى پهلوى آن بتان مى زد و مى خواند: وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً ،به هربت كه بگذشت (9)به روى در آمد.
مشركان با يكديگر مى گفتند:به سرّ:سخت ساحر است اين محمّد! وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ ،آنگه خداى تعالى گفت:ما
فرومى فرستيم از قرآن آنچه او شفاست و رحمت مؤمنان را.و وجه تسميت (1)قرآن شفا سه معنى دارد:يكى آن كه بر دست آن كس كه ظاهر شد دليل نبوّت و صدق او كرد تا مردم از حيرت (2)ضلالت به او هدايت يافتند و خلاص،چون بيمار (3)كه از علّت شفا يابد،و وجه دوم آن كه در او بيان است و ادلّۀ واضحه كه صاحب شكّ و شبهت چون در او نظر كند به علم رسد و علم،شكّ او زائل گرداند و چون قديم -تعالى-شك و نفاق را به بيمارى تشبيه كرد.فى قوله: فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ (4)،اى شكّ و نفاق،علوم و ادلّه را وصف كردن به شفا،من احسن الوصف و اوقع التّشبيه باشد.و وجه سه ام آن كه ممتنع نبود كه مردم به او تبرّك كنند و استشفا،و به او طلب شفا كنند،چه اخبار به اين وارد است و از جملۀ نامهاى فاتحة الكتاب يكى «سورة الشّفا»است.و صادق-عليه السّلام-گفت:هركه را بيمارى باشد بايد كه بامداد چون روى از نماز برگرداند،هفت (5)بار الحمد بخواند و باز بر او دمد و اگر به نشود روز ديگر هفتاد (6)بار بخواند،من ضامنم به شفا،الّا كه بيماريى باشد كه اجل او در آن باشد.رسول-عليه السّلام-گفت:
القرآن هو الدّواء.
و رجاء الغنوىّ گفت،از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه گفت:
من لم يستشف بالقرآن فلا شفاه اللّه، هركه او به قرآن طلب شفا نكند خداى او را شفا مدهاد. وَ لاٰ يَزِيدُ الظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً ،و اين قرآن كافران را نيفزايد (7)جز زيانكارى،براى آن كه به او انتفاع برنگيرند و در او انديشه نكنند تا به او مهتدى شوند.همام گفت،از قتاده شنيدم كه او گفت:هيچ كس نباشد كه با قرآن مجالست كند و الّا از نزديك او با زيادتى يا نقصانى برخيزد،يعنى قرآن شفا و رحمت است مؤمنان را و خسار (8)و تباب است ظالمان را و كافران را و اين آيت برخواند.
قوله تعالى-عزّ و جلّ:
وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَى اَلْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأىٰ بِجٰانِبِهِ وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ كٰانَ يَؤُساً (83) قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدىٰ سَبِيلاً (84) وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً (85) وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنٰا وَكِيلاً (86) إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ إِنَّ فَضْلَهُ كٰانَ عَلَيْكَ كَبِيراً (87) قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (88) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ فِي هٰذَا اَلْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ فَأَبىٰ أَكْثَرُ اَلنّٰاسِ إِلاّٰ كُفُوراً (89) وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ اَلْأَرْضِ يَنْبُوعاً (90) أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ اَلْأَنْهٰارَ خِلاٰلَهٰا تَفْجِيراً (91) أَوْ تُسْقِطَ اَلسَّمٰاءَ كَمٰا زَعَمْتَ عَلَيْنٰا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةِ قَبِيلاً (92) أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقىٰ فِي اَلسَّمٰاءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّٰى تُنَزِّلَ عَلَيْنٰا كِتٰاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاّٰ بَشَراً رَسُولاً (93) وَ مٰا مَنَعَ اَلنّٰاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ اَلْهُدىٰ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَ بَعَثَ اَللّٰهُ بَشَراً رَسُولاً (94) قُلْ لَوْ كٰانَ فِي اَلْأَرْضِ مَلاٰئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنٰا عَلَيْهِمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مَلَكاً رَسُولاً (95) قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ إِنَّهُ كٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (96) وَ مَنْ يَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمٰا خَبَتْ زِدْنٰاهُمْ سَعِيراً (97) ذٰلِكَ جَزٰاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا وَ قٰالُوا أَ إِذٰا كُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً (98) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ قٰادِرٌ عَلىٰ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاٰ رَيْبَ فِيهِ فَأَبَى اَلظّٰالِمُونَ إِلاّٰ كُفُوراً (99) قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ اَلْإِنْفٰاقِ وَ كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ قَتُوراً (100) وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسىٰ تِسْعَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ فَسْئَلْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ إِذْ جٰاءَهُمْ فَقٰالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا مُوسىٰ مَسْحُوراً (101) قٰالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلاٰءِ إِلاّٰ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ بَصٰائِرَ وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (102) فَأَرٰادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ فَأَغْرَقْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِيعاً (103) وَ قُلْنٰا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرٰائِيلَ اُسْكُنُوا اَلْأَرْضَ فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ اَلْآخِرَةِ جِئْنٰا بِكُمْ لَفِيفاً (104) وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْنٰاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (105) وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى اَلنّٰاسِ عَلىٰ مُكْثٍ وَ نَزَّلْنٰاهُ تَنْزِيلاً (106) قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاٰ تُؤْمِنُوا إِنَّ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذٰا يُتْلىٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ سُجَّداً (107) وَ يَقُولُونَ سُبْحٰانَ رَبِّنٰا إِنْ كٰانَ وَعْدُ رَبِّنٰا لَمَفْعُولاً (108) وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ يَبْكُونَ وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً (109) قُلِ اُدْعُوا اَللّٰهَ أَوِ اُدْعُوا اَلرَّحْمٰنَ أَيًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا وَ اِبْتَغِ بَيْنَ ذٰلِكَ سَبِيلاً (110) وَ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي اَلْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ اَلذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً (111)(9)
17\111-83<
چون نعمت كنيم بر آدمى،برگردد و دور كند جانب خود چون به او رسد بدى،باشد نوميد.
[145-پ] بگو همه كس كار كند بر خوى خود،خداى شما داناتر است به آن كه او راه يافته تر است.
مى پرسند تو را از روح،بگو كه روح از فرمان خداى من است و ندادند (1)شما را از علم مگر اندكى.
و اگر خواهيم ببريم آنچه (2)وحى كرديم به تو،پس نيابى تو را به آن بر ما وكيلى.
مگر بخشايشى از خداى تو كه فضل او بر تو بزرگ بوده است.
بگو اگر گرد آيند انسيان (3)و جنّيان (4)بر آنكه بيارند مانند اين قرآن،نيارند مانند (5)آن،و اگر باشد بهرى بهرى را پشت.
بگردانيديم براى مردمان در اين قرآن از هر مثلى،سرباززدند (6)بيشترين مردمان مگر كفران نعمت.
گفتند:باور نداريم تو را،تا برآرى (7)براى ما از زمين چشمه اى.
يا باشد تو را بستانى (8)از درختان خرما و انگور.برانى (9)جويها ميان آن راندنى (10).
يا بيفگنى آسمان را چنان كه گفتى بر ما پاره پاره يا بيارى خداى را و فريشتگان را گروه گروه يا باشد تو را خانه اى از زر،يا بر آسمان شوى (1)و نگرويم (2)از رفتن تو تا فروآرى (3)بر ما دفترى (4)كه ما خوانيم (5)،بگو:منزّه است خداى من،بودم الّا (6)آدميى فرستاده (7).
و چه بازداشت مردمان را ازآن كه ايمان آرند چون آمد به ايشان بيان،الّا آن كه گفتند:فرستاده است خداى آدميى پيغامبر؟ بگو اگر بودندى در زمين فريشتگانى كه مى رفتندى ساكن (8)،بفرستادمانى بر ايشان از آسمان فريشته اى پيغامبر.
بگو:بس (9)خداى گواه ميان من و ميان ايشان،او به بندگانش دانا و بينا بوده است.(10)هركه را راه نمايد خداى،او راه يافته است،و هركه را گمره كند نيابى ايشان را يارانى[از فرود او] (11)،و برانگيزيم ايشان را روز قيامت بر رويهاشان كوران و گنگان و كران،جاى ايشان دوزخ بود،هرگه فرومرد بيفزاييم آن را درفش (12).
1) .قم:برشوى تو بر آسمان.
2) .قم:باور نداريم.
3) .آط،آب،آج،لب:فرود آرى.
4) .قم:ذكرى.
5) .قم+او را،مل:خانيم.
6) .قم:هيچ بودم من مگر.
7) .قم:پيغامبر.
8) .قم:ساكنان.
9) .قم+است.
10) .اساس:يهدى،كه با توجه به رسم الخط قرآن مجيد تصحيح شد.
11) .اساس:از من،با توجّه به معنى آيه از آج،آورده شد.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:آتش.
آن جزاى ايشان است به آن كه كافر شدند به آيتهاى ما،گفتند:چون باشيم ستخانها (1)و پاره پاره (2)،ما را زنده كنند خلقى نو؟ نمى دانند (3)كه خداى آن است كه بيافريد آسمانها و زمين،تواناست بر آنكه بيافريند مانند ايشان و كرد (4)ايشان را وقتى كه در آن شك نيست،منع كردند كافران الّا كفران نعمت.
بگو اگر شما دارى (5)خزينها (6)بخشايش خداى من،پس نفقه نكنى ترس درويشى (7)را،و بوده است آدمى تنگ فراگيرنده.
داديم ما موسى را نه معجز (8)روشن،بپرس از بنى اسرايل چون آمد به ايشان،گفت او را فرعون:من مى پندارم (9)تو را اى موسى جادوى رسيده.
[146-ر] تو دانى كه نفرستاد اين آيات مگر خداى آسمانها و زمين به بصيرتها و من گمان مى برم تو را اى فرعون ديوانه اى ملعون.
خواست تا برانگيزد ايشان را از زمين مصر،غرق (10)كرديم او را و آنان كه با او بودند جمله.
گفتيم از پس او بنى اسرايل (11)را:بنشينى در زمين چون آيد وعدۀ آخرت بياريم شما را در هم پيخته (12).
1) .همۀ نسخه بدلها:استخوانها.
2) .آج،لب:پوسيده.
3) .آط،آب:نبينند،آج،لب:نه ببينيد.
4) .آط،آب،آج،لب:كند.
5) .قم:دراى.
6) .قم:خزانهاى.
7) .آط،آب،آج،لب:فزونى.
8) .آط،آب،آج،لب:آيات.
9) .اساس:نمى،با توجه به اصل عربى كلمه و نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .آط،آب،مل،آج،لب:غرقه.
11) .آط،آب:فرزندان يعقوب،آج،لب:پسران يعقوب.
12) .آج،لب:در هم پيچيده.
و به حق فرستاديم آن را،و به حق فرود آمد،و نفرستاديم تو را مگر مژده دهنده و ترساننده.
و قرآنى كه بپراگنديم آن را تا بخوانى بر مردمان برنهادگى (1)و فروفرستاديم آن را فرستادنى.
بگو ايمان آرى به آن يا نيارى آنان كه دادند ايشان را علم از پيش او چون بخوانند بر ايشان درآيند بر زنخها به سجده.
و گويند:منزّه است خداى ما [كه] (2)نويد خداى ما كرده خواهد بود.
و در افتند به زنخها،مى گريند و بيفزايد ايشان را فروتنى.
بگو بخوانى خداى را يا (3)رحمان را هركدام كه خوانى او را نامهاى نكوتر است.آواز برمدار به نمازت و پوشيده مدار آواز به آن و بجوى ميان آن راهى.
و بگو:سپاس خداى را آن كه نگرفت فرزندى و نبود او را انبازى در پادشاهى و نبود او را يارى از خوارى و بزرگ دار او را بزرگ داشتنى.
قوله تعالى: وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَى الْإِنْسٰانِ -الآيه،حق تعالى در اين آيه صفت كفران نعمت آدمى گفت،كه چون ما نعمت كنيم بر آدمى از انواع نعمت:از تندرستى و روزى فراخ و كار روانى (4)و كامربايى (5)و نظام امور و اتّساق احوال بطر
گيرد او را و برگردد و اعراض كند وَ نَأىٰ بِجٰانِبِهِ ،جانب خود از ما دور دارد ما را نخواند و از ما نخواهد و چون مستغنى شود،قيام به حقّ ما رها كند.و«النّأى»،«البعد» قرّاء در اين كلمت (1)خلاف كردند،ابو عمرو و عاصم و نافع و حمزه،فى بعض الرّوايات عنهم خواندند:«نأى»،به فتح«نون»و امالۀ«الف»به«يا».و كسائى و حمزه و خلف در ساير روايات از ايشان خواندند:«ناى» (2)،به كسر«نون»و الف (3)بر اماله بر طريق اتباع كسره از پى كسره ببردند،و باقى قرّاء خواندند:به فتح«نون»و «الف»على التّفخيم،و اين لغت اهل حجاز است.و ابو جعفر و ابن عامر خواندند:
«و ناء»به وزن«شاء»،آنگه آن را دو وجه باشد:يكى آن كه،مقلوب ناى بود چون:
راء و رأى،دوم آن كه:از نوء باشد و آن نهوض بود،يعنى مستقل (4)شود به خود و نمايد كه من به جانب خود قيام خواهم كردن،و انشد المبرّد (5):
أ غلام معلّل راء رؤيا***فهو يهدى بما رأى فى المنام
اراد،رأى.اين همه (6)شاهد وجه اوّل است از قلب،و بعضى اهل لغت گفتند:
ناء،اذا نهض و اذا جلس،و هو من الاضداد،اى جلس بجانبه (7)،يعنى به سر خود بنشيند. وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ كٰانَ يَؤُساً (8)،و چون او را شرّى و آفتى و مضرّتى و بيماريى و درويشيى رسيد،نوميد شود،و آن علامت لوم باشد و دنائت (9)نفس باشد كه مردم در نعمت بطر باشد و در شدّت جزوع و يؤس (10).
قُلْ ،آنگه گفت:بگو اى محمّد اينان را كه به اين صفتند: كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ ،هركس كار در خور (11)خود كند بر عادت و جبلّت (12)و سجيّت خود على ما يشاكله،چنان كه با او ماند و در او برازد (13).ابن عبّاس گفت:على ناحيته،مجاهد گفت:على حدته،حسن و قتاده گفتند:على نيّته،ابن زيد گفت:على دينه،مقاتل
1) .آج،لب:كليمه.
2) .آج،لب:ياى.
3) .آج،لب+على التّفخيم.
4) .آز،آج،لب:مستقبل.
5) .همۀ نسخه بدلها+عن ابى عبيده.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:بيت.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بجانب.
8) .اساس:يئوسا،كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
9) .مل:كساه.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:يئوس.
11) .مل:خورد.
12) .آط،آب،آز،آج،لب:حالت.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:خورد.
گفت:على جبلّته،فرّاء گفت:على طريقته،ابو عبيده گفت:على خليقته،و اين اقوال متقارب است و معنى آن كه در پيش بگفتم.
قولى دگر گفتند،و آن آن است كه:على شاكلته،اى على اشتباهه،من قولهم:
اشكل عليه الامر.بر قول اوّل،آن (1)شكل باشد،و آن مثل است،و دوم (2)از اشكال كه اشتباه است،و قول اوّل[146-پ]روشن تر است براى آن كه مورد اين مورد،آن مثل است كه گفتند:كلّ امرء يشبهه فعله و كلّ رجل و ضيعته و كلّ اناء يترشّح بما فيه.
فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدىٰ سَبِيلاً ،خداى شما عالم تر است به آن كه بر راه راست مستقيم تر و مهتدى تر است.و براى آن گفت عقيب آن آيت كه: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ ،تا نوميد نشوند اگر در حال نعمت كفران و بطر كرده باشند،كه خداى نعمت بازنگيرد از ايشان،اگرچه ايشان مستحقّ هر عقوبت باشند،چه هركس كار در خور (3)خود كند و آنچه به او لايق باشد.و قوله: سَبِيلاً ،نصب او بر تمييز است.
قوله: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ -الآية،اى محمّد!تو را از روح مى پرسند،بگو كه:
روح از (4)فرمان خداست.عبد اللّه مسعود گفت:با رسول-عليه السّلام (5)-مى رفتم در مدينه،به جماعتى جهودان بگذشتيم،بعضى گفتند:از روح بپرسى او را،بعضى دگر گفتند:مپرسى از او.عبد اللّه گفت:من از پس او بودم (6)،وحى بر او فرود آمد،او روى به جهودان كرد و اين آيت بر ايشان خواند.ايشان گفتند:ما بگفتيم (7)كه نبايد پرسيدن (8)،آنگه گفتند:ما در تورات همچنين يافتيم كه:روح از فرمان خداست.
عبد اللّه عبّاس گفت،جهودان رسول را گفتند:يا محمّد!ما را خبر ده تا روح چه باشد،و روح را در تن چگونه عذاب كنند؟رسول-عليه السّلام-جواب نداد،براى آن كه چيزى فرونيامده بود در اين معنى.جبريل-عليه السّلام-آمد و اين آيت آورد.و روايت كرده اند كه جماعتى جهودان گرد آمدند و قريش را گفتند:از محمّد بپرسى تا روح چه باشد،و از جماعتى كه در اوّل زمان مفقود شدند،و از مردى كه به شرق و غرب زمين (9)برسيد؟اگر از همه جواب دهد،پيغامبر است،و اگر از هيچ (10)جواب
ندهد پيغامبر نيست،و اگر از بعضى جواب دهد و از بعضى ندهد (1)پيغامبر است.
بيامدند و بپرسيدند.خداى تعالى (2)فروفرستاد در باب مفقودان اوّل زمان: أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ (3)-الآيه،و در باب آن مرد كه به شرق و غرب زمين برسيد،فرود آمد: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ... (4)،و در روح فرود آمد:
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي .
مفسّران خلاف كردند در آن كه اين روح چيست كه ايشان بپرسيدند:
حسن و قتاده گفتند:جبريل است-عليه السّلام.از اميرالمؤمنين (5)-عليه السّلام- روايت كردند در اين آيت كه او گفت:روح نام فريشته اى است كه او را هفتاد هزار روى است،بر هر روى هفتاد هزار (6)زبان است،به هر زبانى به هفتادهزار لغت تسبيح مى كند،از هر تسبيحى از تسبيحات او،خداى تعالى فريشته اى مى آفريند كه با فريشتگان مى پرد تا به روز قيامت.عبد اللّه عبّاس گفت:روح، خلقى است از خلقان خداى تعالى،كه خداى ايشان را بر صورت بنى آدم آفريده است (7)و پاى و سر و روى دارند،طعام و شراب خوردند،فريشته نيستند سعيد جبير گفت:خداى را هيچ خلقى نيست عظيم تر از روح جز عرش،و اگر خواهد تا هفت آسمان و هفت زمين فروبرد به يك لقمه (8)تواند.به يك روى بر صورت فريشتگان است،و به يك روى بر صورت آدميان.روز قيامت بر راست عرش بايستد و فريشتگان ديگر دون او،و او نزديكتر فريشته اى است به (9)خداى تعالى امروز،و جاى او به نزديك حجاب هفتادم (10)است،و روز قيامة هم مقرّب تر فريشته اى باشد و او از جملۀ آنان باشد كه (11)شفاعت كند براى اهل توحيد.اگر نه آنستى كه ميان او و ميان فريشتگان حجابى هست از نور،اهل آسمان از نور او سوخته شدندى.بعضى دگر گفتند:اين روح است كه در آدمى مركّب است كه قوام حيات به آن است كه آدمى
1) .همۀ نسخه بدلها:نه.
2) .قم+آيت.
3) .سورۀ كهف 18 آيۀ 9.
4) .سورۀ كهف 18 آيۀ 83.
5) .آط،آب،آز،آج،لب+على.
6) .آط،آب،آز،آج،لب+دهان،در هر دهنى هفتاد هزار.
7) .اساس:آفريدست.
8) .آز:لقمه اى.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+نزديك.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:هفتم،مل:هفتاد دوم.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+روز قيامت.
با او زنده باشد و با فقد او زنده نماند.و بعضى دگر گفتند:مراد به روح،قرآن است.
و قوله: مِنْ أَمْرِ رَبِّي ،براى آن گفت كه ايشان گفتند خبر ده ما را از اين قرآن [147-ر]كه بر تو فرومى آيد تا قديم است يا محدث؟او گفت: مِنْ أَمْرِ رَبِّي ،از فرمان خداى است،يعنى محدث است و از فرمان خداى صادر است.بعضى دگر گفتند:مراد عيسى است-عليه السّلام-كه ايشان را در او شبهت افتاد تا چگونه بى پدر پديد آمد،خداى گفت:بگو كه از فرمان خداى پديد آمد و روح نامى است مشترك ميان اين چيزها. وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً ،آنگه بازنمود كه شما را كه آدميانى،از علم نصيب ندادند الّا اندكى.
قوله: وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ ،آنگه گفت:اگر ما خواهيم اين قرآن كه بر تو وحى كرده ايم ببريم،آنگه تو بر ما به آن وكيلى نيابى كه پايمردى و و كيل درى (1)كند تو را.در اين دو قول گفتند:يكى آن كه،اگر ما خواهيم اين شرع كه بر تو فرستاديم ببريم آن را به طريقت نسخ،چنان كه با پيغامبران دگر كرديم.و قولى ديگر آن است كه،اگر ما خواهيم اين قرآن از ميان شما برداريم و از دلهاى مردمان،چنان كه در خبر آمد از هشام بن عروه عن ابيه،عن عبد اللّه بن عمرو (2)،كه:
رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-يك روز بيرون آمد و سر بازبسته بود از رنجى كه مى بود او را،و بر منبر شد و خطبه كرد و حمد و ثناى خداى كرد و صلات داد بر محمّد و آل محمّد،آنگه گفت:اين كتابها چيست كه شما مى نويسى؟كتابى است جز كتاب خداى؟نزديك است كه خداى تعالى خشم گيرد براى كتاب خود! هيچ ورقى برها نكند و (3)هيچ دلى كه در او آيتى قرآن باشد الّا بردار آن را.گفتند:يا رسول اللّه!احوال مؤمنان چگونه بود آن روز؟گفت:هركه خداى به او خير خواهد (4)، او را توفيق دهد بر ثبات بر كلمت توحيد،كه«لااله الاّاللّه»است.عبد اللّه مسعود گفت:اوّل چيزى كه شما از دين خود نيابى امانت باشد،و آخر چيزى كه نيابى نماز باشد،و قومى باشند كه نماز كنند و ايشان را دين نباشد،و روز (5)آيد كه شما در روز آيى و از قرآن در ميان شما هيچ نباشد.گفتند:چگونه بود يا با عبد الرّحمن؟و ما در
دلها ياد داريم آن را و پدران ما ما را آموخته اند؟و ما فرزندان را مى آموزيم و در مصحف ها نوشته ايم؟گفت:از دلهاى شما بردارند،آنگه اين آيت برخواند: وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ .
هم از او روايت كردند كه او گفت:طواف خانه بسيار كنى،پيش ازآن كه اين خانه از ميان شما بردارند و مردم جاى او فراموش كنند،و قرآن بسيار خوانى پيش ازآن كه از ميان شما بردارند.گفتند: (1)هب!كه اين (2)مصاحف بردارند،آنچه در دلهاى مردان است چگونه بردارند؟گفت:در روز آيند و فراموش كرده باشند،و نيز قول (3)لااله الاّاللّه،بر قول اهل جاهليّت حاصل آيند و بر اشعار (4)ايشان،و اين آنگه باشد كه عذاب بر ايشان واجب شود.عبد اللّه بن عمرو (5)گفت:قيامت برنخيزد تا قرآن با آنجا نشود كه از او فرود آمد،و آن را دويّى باشد چون دوىّ منج انگبين.
حق تعالى گويد:تو را چه بوده است؟گويد:بار خدايا!از تو آمدم (6)و با تو آمدم،مرا مى خوانند و بر من كار نمى كنند.و اين آنگه باشد كه خداى تعالى تكليف بردارد و دامن قيامت باشد،و الّا تا تكليف بر جاى بود بايد تا ادلّۀ شرع بر جاى باشد.
آنگه گفت: إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ ،تو را هيچ و كيل در،نباشد كه اين حمايت كند الّا رحمت خداى كه فضل و رحمت او هميشه بر تو بزرگ بوده است.
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ ،آنگه بازنمود كه:اگر جنّ و انس مجتمع شوند بر آنكه (7)تا قرآنى مانند اين بيارند،نيارند و نتوانند آوردن،امّا از جهت فقد علم به نظم و ترتيب آن،بر قول آنان كه وجه اعجاز فرط فصاحت گويند،و امّا ازآنجا كه (8)رها نكنيم و علم نيافرينيم ايشان را به آن بر مذهب آنان كه صرفه گويند، وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً ،و اگر بهرى يار (9)بهرى باشند،و اگرچه متظاهر و متعاون باشند.گفتند:اين آيت آنگه آمد كه كفّار گفتند:[147-پ] لَوْ نَشٰاءُ لَقُلْنٰا مِثْلَ هٰذٰا... (10)،و اين آيت جواب آن كس است كه ما را گويد:چه
ايمنى (1)ازآن كه در اقصاى بلاد معارضۀ قرآن آورده باشند،و لكن به ما نرسيده باشد، يا (2)اگر انسيان نياوردند چرا نشايد تا جنّيان آورده باشند؟جواب آن است كه گوييم:
امّا اگر در بعضى بلاد آورده بودندى ممكن نبودى كه به ما نرسيده بودى.از توفّر (3)دواعى به نشر و اذاعت آن چنان كه اين محالات و جزافات (4)كه گفته اند چون:
فصول و غايات و مانند آن.
و امّا حديث جنّيان:ما وجود ايشان به سمع دانيم همان سمع آمد و ما را ايمن كرد به اين آيت ازآن كه ايشان اين قرآن را معارضه آورده باشند،بقوله: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ -الآيه.
وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ ،و ما بگردانيديم براى مردمان[در] (5)اين قرآن از هرگونه مثلها.
در او دو قول گفتند:يكى آن كه هر نوع مثل زديم تا مكلّفان معتبر و متّعظ شوند،و قولى ديگر آن است كه:ما اين قرآن را به انواع فرستاديم،از حكم و امثال و مواعظ (6)قصص و اخبار و (7)نواهى تا فايدۀ او عامّ بود،جز آن است كه بيشترين مردمان ابا كردند و سرباززدند،الّا آنان كه كافر باشند و جحود كنند.
وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً ،عكرمه روايت كند از عبد اللّه عبّاس كه (8):عتبه و شيبه پسران ربيعه و ابو سفيان بن حرب و نضر بن الحارث و ابو البخترىّ بن هشام و اسود بن المطّلب و زمعة بن الاسود (9)و الوليد بن مغيره و ابو جهل ابن هشام و عبد اللّه بن ابى اميّة بن خلف و العاص بن وائل و نبيه (10)و منبّه پسران حجّاج مجتمع شدند در پس خانه (11)پس ازآن كه آفتاب فروشد.و گفتند:كس (12)فرستى تا محمّد حاضر آيد تا با او سخن گوييم و او را عذر برانگيزيم.كس فرستادند كه اشراف قوم تو مجتمع شده اند و مى خواهند تا با تو سخن گويند،رسول-عليه السّلام-
1) .قم:امنى.
2) .قم:آط،مل،آج،لب:تا.
3) .آج،لب:توفير.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:خرافات.
5) .با توجه به معنى از نسخه بدلها افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها+و.
7) .قم،آب،آز+اوامر.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+گفت.
9) .آط،آج،لب:ربيعة بن الاسود.
10) .اساس:بدره،با توجه به نسخۀ قم و اتفاق نسخ،تصحيح شد.
11) .همۀ نسخه بدلها+كعبه.
12) .همۀ نسخه بدلها:كسى.
به ايشان ظنّ خير برد و گفت:همانا ايشان را دل نرم شده است، (1)بعضى نرم شدن (2).
برخاست و آنجا رفت و او به غايت حريص بود بر ايمان و رشد ايشان،و (3)ميان ايشان بنشست،گفت:چه كار را خواندى مرا؟گفتند:اى محمّد!ما تو را براى آن خوانديم تا با تو عذر (4)برانگيزيم،و اللّه كه ما در عرب هيچ كس را نمى دانيم كه بر قوم خويشتن آن آورد (5)كه تو پدران و سلف را دشنام مى دهى و دين ايشان را عيب مى كنى و تسفيه احلام مى كنى و خدايان را دشنام مى دهى و تفريق الفت و جماعت مى كنى،هيچ كار قبيح نماند كه تو با ما نكردى.اگر اين (6)به طمع مالى مى كنى،ما هركسى از مال خود تو را نصيبى دهيم،و اگر براى رياست و سيادت مى كنى،ما تو را سيّد خود كنيم،و اگر براى ملك مى كنى ما تو را مملّك گرديم (7).و اگر تو را از جنّيان خيالى مى باشد،تا طلب طبيب و (8)دارو كنيم.رسول-عليه السّلام-گفت:از اين معانى هيچ نيست.مرا نه مال مى بايد و نه ملك و نه رياست،و لكن خداى تعالى مرا به شما فرستاده است و كتابى به من داده و مرا فرموده است تا:شما را بشارت دهم و بترسانم.من رسالت خداى برسانيدم و شما را نصيحت (9)كردم.اگر از من بشنوى و قبول كنى،خير دنيا و آخرت است شما را.و اگر ردّ كنى من نيز صبر كنم تا خداى تعالى ميان من و شما حكم كند.گفتند:يا محمّد!تو مى دانى كه اين زمين ما تنگ ترين زمينهاست و كم آب تر.اگر تو پيغامبرى،از خداى درخواه تا اين كوهها (10)از ما براند و زمين بر ما فراخ كند و جويهاى آب پديد آرد روان،چنان كه در شام و عراق هست.و اين پدران ما را كه رفته اند بازآرد و زنده كند،و از جملۀ ايشان قصىّ بن كلاب را خواهيم تا زنده كنى كه او پيرى راستگير (11)بوده است،تا احوال تو از او بپرسيم تا اين كه مى گويى حق است يا باطل؟اگر اين بكنى و اين مردگان زنده شده تو را تصديق كنند،ما تو را به راست داريم (12)[148-ر]و بدانيم كه تو را از خداى
1) .آط،آج،لب:با.
2) .آج،لب:شدند.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:آمد و.
4) .مل:عذرى.
5) .مل:اف آورد.
6) .مل+كه تو مى كنى.
7) .آب،آز:ملك كرديم،مل:گردانيم.
8) .قم+دوا و.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:نصيحت شما.
10) .آط،آب،آج،لب:كوههاى ما،آز:كوهها و ما.
11) .مل:راستگير،آط،آب،آز،آج،لب:راستگو.
12) .آج،لب:به راست بداريم.
منزلتى هست و تو رسول خداى (1).رسول-عليه السّلام-گفت:مرا نه براى (2)اين فرستاده اند،مرا براى آنچه فرستاده اند گفتم و گزاردم (3)،اگر قبول كنى،حظّ دنيا و آخرت است شما را،و اگر قبول نكنى صبر كنم تا خداى ميان من و شما حكم كند.
گفتند:يا محمّد!اگر اين نكنى از خداى در خواه تا فريشته اى بفرستد از آسمان كه تو را تصديق كند،و در خواه تا تو را بستانهاى بدهد،و تو را راه نمايد به گنجها زمين،و تو را كوشكها بدهد از زر و سيم و تو را مستغنى كند ازآن كه در بازار طلب معاش بايد كردن تو را،چنان كه ما را.يا آسمان را پاره پاره بر ما فروفگن (4).رسول -عليه السّلام-گفت:خداى به من (5)اگر خواهد اين همه بكند،چه قادر است بر اين و بيشتر از اين.گفتند:ما شنيديم كه:اين قرآن تو را مردى مى آموزد به يمامه (6)كه او را رحمان گويند،و ما به رحمان بنگرويم.و عذر (7)برانگيختيم با تو،و ما دست از تو بنداريم (8)تا تو را هلاك نكنيم،يا تو ما را هلاك كنى (9).يكى از جملۀ ايشان گفت:ما به تو ايمان نياريم تا خداى را به ما نيارى با (10)جماعتى فريشتگان.رسول -عليه السّلام-از ميان ايشان برخاست دلتنگ و بيرون آمد،و عبد اللّه بن ابى اميّة بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم (11)با او برخاست-و او پسرعمّۀ رسول بود-عاتك (12)بنت عبد المطّلب،گفت:يا محمّد!قوم تو بر تو عرضه كردند آنچه شنيدى،قبول نكردى از ايشان و از تو كارهايى درخواستند كه به آن منزلت تو بدانند اگر تو پيغامبرى؟ نكردى (13).آنگه از تو هلاك و تعجيل آن خواستند،نكردى،به خداى كه من به تو ايمان نيارم هرگز الّا كه راهى (14)سازى خود را بر آسمان و بر آسمان شوى به آن راه،و از آسمان نامه اى افلاخته (15)بيارى و جماعتى فريشتگان را كه برآن گوايى (16)دهند براى
1) .قم،آط،مل،آج،لب:خدايى.
2) .مل:به سوى.
3) .مل،آج،لب:گذاردم.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:افگن.
5) .همۀ نسخه بدلها:خداى من.
6) .آج،لب:تمامه.
7) .آج،لب:عذرى.
8) .اساس و قم:بنه داريم.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:نكنى.
10) .آط،آب،آج،لب:يا.
11) .قم،آج،لب:محزوم.
12) .آط،آج،لب:عائله.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:بكردى،مل:بگوى.
14) .آج،لب:رهى.
15) .مل:اولاخته،آط،آب،آز:افراخته،آج،لب:برافراخته.
16) .همۀ نسخه بدلها:گواهى.
تو،و آنگه كه اين همه كرده باشى،گمان چنان است كه هم تو را باور نداريم ما.
رسول-عليه السّلام-برفت ازآنجا،ابو جهل گفت با (1)جماعت:شنيدى آنچه ما بر محمّد عرضه كرديم و هيچ قبول نكرد و او به هيچ وجه از دشنام ما و دشنام خدايان ما و تسفيه احلام ما و تضعيف آراى ما بازنخواهدايستادن ؟من هيچ چاره نمى دانم با او الّا آن كه فردا چون او آيد و روى به كعبه كند در نماز چون به سجده شود،سنگى بردارم (2)به آن مقدار كه توانم گرفتن (3)و بر سر او زنم و او را بكشم و از جور او بازرهيم ما و همه جهان.رسول-عليه السّلام- ازآنجا دلتنگ بازگشت (4)و خداى تعالى اين آيات فرستاد به تسليت رسول-عليه السّلام.
وَ قٰالُوا ،گفتند اين كافران كه ما ذكر ايشان كرديم: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ ،ما تو را باور نداريم و به تو نگرويم (5)، حَتّٰى تَفْجُرَ لَنٰا ،تا بنگشايى براى ما از زمين چشمه اى آب،چنان كه بر روى زمين روان گردد.كوفيان خواندند:حتّى تفجر به فتح«تا»و ضمّ (6)«جيم»مخفّف،من فعل يفعل از ثلاثى مجرّد،و حجّت ايشان آن است كه ينبوع واحد است.و باقى قرّاء به تشديد«جيم»خواندند از بناى تفعيل،امّا دوّم اعنى قوله: فَتُفَجِّرَ الْأَنْهٰارَ ،مقريان خلاف نكردند در تشديد آن،براى آن كه انهار جمع است.و جمع دليل تكثير كند،نحو قوله تعالى: وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ... (7)و ينبوع، يفعول باشد،من نبع الماء اذا خرج (8)من الارض نبوعا.و اين بنا براى مبالغت گويند، چون يعسوب و يعفور (9)،و جمعه ينابيع.و الفجر،الشّق و التّفجير،تكثير منه و منه:
الفجر للصّبح لأنّه ينشقّ،و منه الفجور لأنّه خروج الى الفساد بشقّ عمود الحقّ.
أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ ،يا تو را بستانى باشد بسيار درخت،كه درختان او زمين را بپوشد از آفتاب،از درختان خرما و انگور و آنگه تو جويها در او روان كنى در ميان آن درختان.و نصب خِلاٰلَهٰا ،بر طرف است و نصب اَلْأَنْهٰارَ ،بر مفعول به است،و نصب تَفْجِيراً ،بر مصدر.و بيان كرديم كه از پى فعل مصدر چرا آرند.امّا للتّأكيد و تحقيق الفعل،او لبيان كيفيّة الفعل،و او لبيان العدد.
أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ [148-پ]،يا آسمان فروافگنى (1)بر ما،چنان كه دعوى كرده اى پاره پاره.اهل مدينه و ابن عامر و عاصم خواندند:كسفا،به فتح«سين»جمع كسفة،كقطعة و قطع و خرقه و خرق.و باقى قرّاء به سكون«سين».قال ابو زيد:
كسفت الثّوب اكسفه كسفا،اذا قطعته.و آن كس كه او به تسكين«سين»خواند، جعله كسدرة و سدر،من باب تمرة و تمر.و الكسفة،القطعة من الثّوب،و كسوف آفتاب از اينجاست،لانقطاع نورها.و شايد كه اشتقاق او من كسفت الشّىء إذا اغطيته (2)باشد.و منه قولهم:فلان كاسف البال اذا كان مغتمّا (3)كانّ الغمّ كسف باله،اى ستره.بر اين وجه معنى آن بود كه:تسقط السّماء علينا طبقا، أَوْ تَأْتِيَ بِاللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَةِ قَبِيلاً ،يا خداى را به ما آرى با فريشتگان،قبيلا.فرّاء گفت:كفيلا بذلك ضمينا،يعنى پايندان،و قبلت بذلك،اى كفلت به،و منه القبالة (4)،لأنّها الكفالة بالمال.و بعضى دگر گفتند: قَبِيلاً ،اى مقابله،يعنى برابر.قتاده و ابن جريح گفتند:
معنى آن است كه نعاينهم معاينة،كه ما ايشان را ببينيم معاينه،و القبيل القابلة (5)فكانّها ضامنة بالولد،قال الشّاعر،نصالحكم حتّى (6)تبوءوا بمثلهاكصرخة حبلى بشّرتها قبيلها
اى قابلتها،و بعضى دگر گفتند: قَبِيلاً ،اى جماعات جمع قبيلة،و نصب او بر حال است،و آيت دليل است بر آنكه ايشان با كفرشان مشبّهى بودند،چه اين معنى روا ندارد الّا آن كه خداى را جسم گويد-تعالى علوّا كبيرا.
و قوله: أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ ،يا تو را خانه اى باشد از زر،فى قول ابن عبّاس و قتاده و مجاهد، أَوْ تَرْقىٰ فِي السَّمٰاءِ ،يا بر آسمان شوى.و فرّاء گفت:براى آن فِي السَّمٰاءِ ،گفت:و على السّماء نگفت كه،مرادشان آن بود كه:به نردبان (7)بر روى،و عرب گويد:رقيت فى السّلم ارقى رقيّا، وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ ،اى لصعودك.و رقى بر وزن فعول است،و در اصل (8)رقويك بود،جز آن كه براى مجاورت«يا»، «واو»را (9)«يا»كردند و در«يا»ادغام كردند،كما فعلوا في دلىّ،جمع (10)دلو.و با
اين همه براى آن كه تو بر آسمان شوى ايمان نياريم،تا براى ما كتابى يا نامه اى فرود آرى،كه ما خوانيم،كه در آن كتاب باشد كه ما را (1)واجب است متابعت تو كردن. قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّي ،بگو منزّه است خداى من.مكّيان و شاميان خواندند:(قال سبحان ربي)،بر خبر از ماضى،و باقى قرّا بر امر،و اين لفظ بر سبيل تعجّب فرمود خداى تعالى و گفتند:لفظ تنزيه براى نفيه تشبيه آورد،از آنچه ايشان گفتند: أَوْ تَأْتِيَ بِاللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَةِ قَبِيلاً .
هَلْ كُنْتُ إِلاّٰ بَشَراً رَسُولاً ،من هستم الّا آدمى فرستاده؟و اين كه شما گفتى در مقدور بشر نباشد و جز فعل قادر الذات (2)نبود.
وَ مٰا مَنَعَ النّٰاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا ،آنگه بر سبيل تعجّب گفت:چه منع كرده است مردمان را ازآن كه ايمان آرند! إِذْ جٰاءَهُمُ الْهُدىٰ ،چون قرآن و بيان و ادلّه و معجزات به ايشان آمد،الّا آن كه مى گويند:خداى آدميى (3)را به پيغامبرى فرستاده است؟«ان»اوّل با فعل در محلّ نصب است بوقوع الفعل عليه مفعول دوم منع است، و«ان»دوم اعنى قوله: إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا ،در محلّ رفع است باسناد المنع اليه،و قوله: إِذْ جٰاءَهُمُ الْهُدىٰ ،محلّ او نصب است بر ظرف.
قُلْ ،بگو و جواب ده،يا محمّد!بگو كه:اگر در زمين فريشتگانى بودندى ساكن،يعنى اگر ساكنان زمين فريشتگان بودندى (4)،ما از آسمان براى ايشان پيغامبرى فرستادمانى (5)فريشته تا از جنس ايشان بودى،چه هر پيغامبرى بايد تا از جنس امّت بود تا امّت را با او الف باشد و به او مستأنس شوند و عند نزول او ملجأ نشوند.و قوله: مُطْمَئِنِّينَ ،نصب او بر حال است.حسن گفت:معناه قاطنين (6)مقيمين.جبّائى گفت:مخلّدين عاصمين (7)،كما قال: أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ... (8)براى آن كه پيغامبر (9)آنجا بهتر به كار بايد (10)كه مردم و اهل عصر روى به عصيان نهاده باشند[149-ر].
آنگه گفت:يا محمّد چون طمع تو از ايمان و رشد و صلاح ايشان منقطع شد،
قُلْ ،بگو كه: كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً ،خداى بس گواه ميان من و شما تا گناه از شماست يا تقصير از من است،كه او به بندگانش دانا و بيناست.
وَ مَنْ يَهْدِ اللّٰهُ ،و هركس را كه خداى هدايت دهد و الطاف با او پياپى دارد و كتاب فرستد به او و پيغامبر فرستد به او،او مهتدى و ره يافته باشد. وَ مَنْ يُضْلِلْ ،و هركه را او اضلال كند،يعنى خذلان كند او را.و اين را يا بر لطف تفسير بايد دادن يا بر حكم و تسميه و يا بر ره بهشت و اضلال از ره ثواب شرح بايد دادن،گفت:هركه را خداى تعالى هدايت دهد به آن تفسيرها كه گفته شد،او مهتدى باشد،يعنى ملطوف يا محكوم به هدايت يا واصل به ثواب.و هركه را اضلال كند برآن اقوال كه گفتيم، فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِهِ ،نيابى ايشان را دوستانى از فرود او. وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ ،و روز قيامت حشر ايشان بر رويهايشان كنم (1).قتاده گفت از انس مالك،كه او گفت:از رسول-عليه السّلام-پرسيدم كه خداى تعالى كافران را چگونه حشر كند بر رويها؟گفت:آن خداى كه قادر است كه ايشان را بر پايها بدواند (2)،ايشان را بر رويها برواند.و اوس بن خالد روايت كرد از ابو هريره كه، رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:روز قيامت خلقان را حشر كنند بر سه صنف، صنفى از ايشان پياده باشند و صنفى سوار و صنفى را بر روى حشر كنند.گفتند:يا رسول اللّه!بر روى چگونه روند؟گفت:همان خداى كه ايشان را بر پايها روان كرد، ايشان را به (3)روى برواند.قوله: عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا ،كوران و گنگان و كران.و نصب او بر حال است بر (4)مفعول.اگر گويند،چگونه گفت كه:ايشان كور و كر و گنگ باشند و خداى تعالى مى گويد: وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النّٰارَ... (5)،و مى گويد:
سَمِعُوا لَهٰا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً (6)،و مى گويد: دَعَوْا هُنٰالِكَ ثُبُوراً (7)،و اين آيات مناقض اين آيت است؟جواب گوييم،عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آن است كه،ايشان كور باشند.ازآن كه چيزى نبينند كه ايشان را بايد،و كر باشند چيزى نشنوند كه ايشان را خوش آيد،و لال (8)باشند از حجّت،سخنى نگويند كه ايشان را در آن خيرى باشد،
چنان كه مسكين الدّار مى گويد:
اعمى اذا ما جارتى خرجت***حتّى يوارى جارتى الخدر
و يصمّ عمّا كان بينهما***سمعى و مالي غيره وقر
و قال آخر:
ان يسمعوا رتبة طاروا بها فرحا***منّى و ما سمعوا من صالح دفنوا
صمّ اذا سمعوا خيرا ذكرت به***و ان ذكرت بسوء عندهم اذنوا
و قال آخر:اصمّ عمّا ساءه سميع
حسن بصرى گفت:اين آن وقت باشد كه،فريشتگان جان ايشان بردارند و آنگه كه ايشان را به موقف رانند رويها سياه،چشمها كور.و بهرى را چشمها ازرق.مقاتل گفت:اين آنگه باشد كه ايشان را گويند در دوزخ: اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ (1)، پس از آن نه چيزى بينند،نه چيزى گويند،نه چيزى شنوند.و گفته اند:در بعضى مواقف چنين باشند (2)و در بعضى مواقف چنان باشند (3)مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ ،جاى ايشان دوزخ باشد كُلَّمٰا خَبَتْ زِدْنٰاهُمْ ،هرگه كه فرومى رد (4)،ما آن را درفش و لهب و بشخيدن بيفزاييم.
ذٰلِكَ جَزٰاؤُهُمْ ،اين جزا و پاداشت ايشان است، بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا ،«با»، مجازات و بدل راست و«ان»مع اسمها،و خبرها در جاى مصدر است،يعنى بكفرهم بآياتنا،به آن كه كافر شدند به آيات ما وَ قٰالُوا أَ إِذٰا كُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً ،و گفتند:
چون ما استخانهاى (5)پوسيده باشيم،ما باز دگرباره خلقى نو خواهيم شدن و ما را بازخواهندآفريدن ،اين چه تعجّب است و استعظام.
نمى بينند، أَ وَ لَمْ يَرَوْا كه خداى تعالى آسمانها و زمينها بيافريد با عظم و رفعت وسعت و به آن فرونماند به خلق شما با ضعفتان،و صغر و حقارتتان هم فرونماند،و مثله قوله: لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ... (6)و قوله: أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا (7).[149-پ] وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاٰ رَيْبَ فِيهِ و ايشان را يعنى، كافران را اجلى كرد و وقت هلاكى و عذابى كه در او شكى نيست
فَأَبَى الظّٰالِمُونَ إِلاّٰ كُفُوراً ،ظالمان سرباززدند يعنى كافران بجز كفران نعمت و جحود آيات و بيّنات چيزى نكردند.
قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي ،آنگه گفت (1):يا محمّد!اگر شما مالك شوى بر خزاين و ملك زمين،و مراد به رحمت روزى است اين جا. إِذاً ،پس هم بازگيرى و بخل كنى خَشْيَةَ الْإِنْفٰاقِ ،ترس درويشى را،و نصب او بر مفعول له است كقولهم (2):فعلت ذلك مخافة الشّر،و مراد به انفاق ما يؤدّى اليه الانفاق است، و هو الاملاق.چه انفاق مؤدّى بود با املاق و درويشى، وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ قَتُوراً ،و آدمى هميشه بخيل و ممسك بوده است،چه اين معنى در جبلّت آدمى مركوز (3)است.
وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسىٰ تِسْعَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ ،ما بداديم موسى را نه آيت روشن،در او خلاف كردند،عبد اللّه عبّاس و ضحّاك گفتند:مراد عصاست و دست بيضا (4)و آن عقده (5)كه بر زبانش (6)بود كه خداى تعالى برگشاد،فى قوله: وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي، يَفْقَهُوا قَوْلِي (7)،و فلق دريا و طوفان و ملخ و كراهه (8)و بزغ (9)و خون.و عكرمه گفت و قتاده و مجاهد و شعبى و عطا و مطر الورّاق:طوفان بود و ملخ و كراهه (10)و بزغ و خون (11)و عصا و يد بيضا و قحط و نقصان ميوها (12).محمّد بن كعب القرظىّ گفت، عمر عبد العزيز از من پرسيد كه:آن نه آيات كدام بود كه آيات موسى بود؟من گفتم:
طوفان بود و ملخ و كراهه بزع و خون،آيات مفصلات و عصا و يد بيضا و طمس و (13)دريا.عمر گفت:من دانسته ام كه طمس از جملۀ آيات نه (14)است.محمّد بن كعب گفت:مرد (15)با زن در بستر خفته بود،خداى تعالى هر دو را با سنگ كرد،عمر گفت:
فقه،چنين باشد.آنگه كس فرستاد و كيسه اى پيش خواست در او چيزهاى بود از آن عبد العزيز مروان (16)كه او در مصر يافته بود از بقاياى (17)آل فرعون.در آنجا خايۀ مرغ بود
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+بگو.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:كقوله:
3) .آج،لب:مذكور.
4) .مل:يد بيضا.
5) .مل:عقده اى.
6) .قم:زفانش.
7) .سورۀ طه(20)آيۀ 27 و 28.
8) .آج:كراتنه.
9) .مل:وزغ.
10) .قم،آط،آب،مل،آز:كراهة.
11) .مل+آيات مفصّلات.
12) .ميوها/ميوه ها.
13) .آط،آب،آز،آج،لب+فلق.
14) .همۀ نسخه بدلها:نه گانه.
15) .آج،لب:مرد.ى
16) .عبد العزيز بن مروان.
17) .آز،آب:بقاهاى.
از سنگ و جوز بود از سنگ،و انواع ميوه ها بود از سنگ و مشتى زر و سيم بود سنگ گشته،بر اين اقوال، آيٰاتٍ ،به معنى معجزات و دلالات باشد.و بعضى دگر از مفسّران گفتند:مراد آيات كتاب است.عبد اللّه بن سلمه روايت كرد از صفوان بن عسّال (1)المرادىّ كه جهودى گفت جهودى ديگر را:بيايى تا از اين پيغامبر چيزى بپرسيم.برفتند،رسول را از اين نه آيت پرسيدند (2).گفت:اين نه آيت آن بود كه، خداى تعالى گفت در تورات كه:شرك مى آرى به خداى (3)،و خون ناحق مريزى و زنا مكنى و ربا مخورى،و جادوى مكنى،و سعايت مكنى كس را به سلطان،و اسراف مكنى و قذف محصنات مكنى و از زحف مگريزى،و خاصّه بر شما كه جهودانى آن است كه روز شنبه تعرّض ماهى گرفتن مكنى،بوسه بر دست او دادند و گفتند (4):
گواهى دهيم كه تو پيغامبرى.رسول-عليه السّلام-گفت:چرا ايمان نيارى؟گفت (5):
بدان كه ما را گفتند كه:داود خداى را دعا كرد تا فرزندان او از پيغامبرى خالى ندارد،و ما ترسيم كه اگر به تو ايمان آريم جهودان ما را بكشند، فَسْئَلْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ إِذْ جٰاءَهُمْ ،بپرس اى محمّد از بنى اسرايل چون موسى به ايشان آمد،فرعون او را گفت كه:من گمان مى برم اين موسى كه تو مردى مسحورى،يعنى با تو جادوى (6)كرده اند.اين قول كلبى است.عبد اللّه عبّاس گفت:مخدوعا،فريفته اى.محمّد بن جرير گفت:معطىّ علم السّحر،علم سحر داده اند تو را تا اين چيزها كه مى كنى به سحر و جادوى مى كنى.فرّاء و ابو عبيده گفتند: مَسْحُوراً ،اى ساحرا،مفعول در جاى فاعل نهاد (7)،كما يقال:هون ميمون و مشئوم (8)،اى يا من و شائم.بعضى دگر گفتند:
مراد آن است كه: إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا مُوسىٰ بشر ذا (9)سحر،اى رية،تو آدميى همچون ما سحر دارى (10).تو را بر ما مزيّتى نيست و بر اين قول«ظن»،به معنى علم باشد.
قٰالَ لَقَدْ عَلِمْتَ ،موسى-عليه السّلام-گفت به جواب فرعون:تو مى دانى به
حقيقت كه اين آيات كس نفرستاد مگر خداى عزّ و جلّ[150-ر]،چه تو و امثال تو دانى كه اين نتوانند كردن. هٰؤُلاٰءِ ،كنايت است و اشارت به آيات و بَصٰائِرَ ،جمع بصيرت باشد،و نصب او بر حال است از مفعول.جمله قرّاء خواندند: لَقَدْ عَلِمْتَ ،به «تا»ى مفتوح،بر خطاب،مگر كسائى كه او خواند:علمت به ضمّ«تا»، على الخبر عن نفسه.موسى گفت:من دانسته ام و اين قرائت روايت كرده اند از اميرالمؤمنين (1)-عليه السّلام. وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً ،و من گمان مى برم تو را اى فرعون كه مثبورى.عبد اللّه عبّاس گفت:مثبو[ر] (2)،معلون باشد.مجاهد گفت هالكا.قتاده گفت:مهلكا.ابن زيد گفت:مخبولا لا عقل لك.مقاتل گفت:مغلوبا على عقله.ابن كيسان گفت:بعيدا عن الخيرات.سعيد جبير گفت:سلاّحا فى القطيفة.مجاهد گفت:موسى عصا بيفگند (3)،اژدها شد و دهن بر سرير (4)او نهاد (5)، خواست تا او را فروبرد،فرعون در جامه حدث كرد،موسى-عليه السّلام-گفت:
وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً ،او را به اين سرزنش كرد.و روايتى دگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:ناقص العقل.فرّاء گفت:مصروفا عن الخير،تقول العرب:ما ثبرك عن هذا الامر،اى ما منعك و صرفك عنه و ثبره اللّه ثبرا،و ثبّره تثبيرا،لغتان.
و قال ابن الزّبعرى:
اذ اجارى الشّيطان فى سنن الغ***ىّ و من مال ميله (6)مثبور (7)
فَأَرٰادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ ،خواست فرعون تا موسى را و بنى اسرايل را از زمين مصر برانگيزد،آنچه او بر موسى و بنى اسرايل (8)انداخت بر خويشتن ببريد (9).
فَأَغْرَقْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ ،فرعون را و آنان را كه با او بودند در دريا غرق كرديم، جَمِيعاً ،جمله،و نصب او بر حال است از مفعول،اى مجتمعين،چه ايشان در آن حال به يك جاى بودند،كس نبود كه بازماند (10)از ايشان.
وَ قُلْنٰا مِنْ بَعْدِهِ ،و گفتيم:بنى اسرايل را كه:از پس فرعون،يعنى از پس هلاك فرعون،در زمين مصر بنشينى، فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ ،چون وعدۀ قيامت آيد، همه را بياريم به يك جاى با هم آميخته،تا با يكديگر مخاصمت كنند،اى ملتفّين مختلطين،و نصب او بر حال است از مفعول،يقال:لففت الشّىء بالشّيء اذا خلطته به،قال الشّاعر (1):
لففنا البيوت بالبيوت فاصبحت (2)***بنى عمّنا من يرمهم (3)يرمنا معا
مجاهد و ضحّاك گفتند: لَفِيفاً ،اى جميعا.كلبى گفت: فَإِذٰا[جٰاءَ] (4)وَعْدُ الْآخِرَةِ ،مراد نزول عيسى است از آسمان.و اين قول دليل صحّت رجعت كند كه اصحاب ما گفتند:حق تعالى اين قصّه براى تسليت رسول فرستاد،و گفت:اگر كفّار قريش تو را از مكّه برانگيختند،پيش از تو موسى را فرعون خواست تا از مصر برانگيزد (5)،من او را و قومش را هلاك كردم،و موسى و قومش را برهانيدم.
همچونين (6)تو را ظفر دهم بر دشمنان و ايشان را هلاك بر آرم بر دست تو،و نعمت خود بر تو و اتباع تو تمام كنم وَ لَوْ كَرِهَ الْكٰافِرُونَ (7).
وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْنٰاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ ،آنگه گفت:ما اين قرآن را بحق فرستاديم و اين قرآن بحق فرود آمد،و ما تو را نفرستاديم الّا بشارت دهنده و ترساننده،و نصب او بر حال است از مفعول.
وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ ،و قرآنى كه آن را مفرّق و منجّم كردى (8)،نجم نجم و آيت آيت و سورت سورت بفرستاديم به حسب (9)مصلحت و احتياج،و نصب او بر فعلى مقدّر است محذوف كه اين فعل بر او دليل مى كند.و تقدير آن (10)است:و فرقنا قرآنا فرقناه،
چنان كه گفت: وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ... (1)،عبد اللّه عبّاس مشدّد خواند (2)،عبد اللّه عبّاس گفت:فصّلناه،بعضى دگر گفتند:بيّنّاه.حسن گفت:فرّق اللّه به بين الحقّ و الباطل. لِتَقْرَأَهُ عَلَى النّٰاسِ عَلىٰ مُكْثٍ ،تا تو بر مردمان مى خوانى به تأنّى و نهادگى در بيست و سه سال. وَ نَزَّلْنٰاهُ تَنْزِيلاً ،و فروفرستاديم آن را[150-پ]فروفرستادنى .
قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاٰ تُؤْمِنُوا ،آنگه گفت:بگو اى محمّد اين كافران را كه:اگر شما ايمان آرى به اين قرآن يا نيارى، إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ ،آنان را كه علم دادند ايشان را پيش از اين و پيش از نزول قرآن،و آن مؤمنان اهل كتابند،چون عبد اللّه سلام و اصحابش. إِذٰا يُتْلىٰ عَلَيْهِمْ ،چون اين قرآن بر ايشان خوانند،به روى درآيند به سجده (3)،بر سبيل تواضع و تذلّل.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به«اذقان»،وجوه است،رويها.و بعضى دگر گفتند:تخصيص«اذقان»،براى آن كرد كه آن جاى محاسن بود و عزّت مردان (4)در او بود،و آن را كه در كسى غاية تواضع كند (5)،او را گويند:محاسن (6)پيش او در خاك مى مالد.
وَ يَقُولُونَ ،مى گويند: سُبْحٰانَ رَبِّنٰا ،منزّه است خداى ما، إِنْ كٰانَ وَعْدُ رَبِّنٰا لَمَفْعُولاً ،و(ان)،مخفّفه است از ثقيله،و التّقدير:انّه كان وعد ربّنا لمفعولا.و«ها»، ضمير شأن و كار باشد،يعنى،وعده هاى خداى تعالى كرده خواهد شد،به درستى.
وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ يَبْكُونَ ،و به روى درآيند و سجده كنند گريان و محلّ يَبْكُونَ ،نصب است بر حال وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً ،و بيفزايد ايشان را نزول قرآن خضوع و خشوع.
يكى از جملۀ بزرگان گفت:هركس كه او را علمى باشد كه آن علم او را به گريه نيارد علم او نافع نباشد او را.و اين آيت بخواند نظير اين آيت قوله تعالى: إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِمْ آيٰاتُ الرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا (7)،و نصب خشوعا بر تميز است بعد تمام الكلام (8).
قُلِ ادْعُوا اللّٰهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ ،عبد اللّه عبّاس گفت:رسول-عليه السّلام-شبى از
شبها نماز مى كرد و در نماز مى گفت:يا رحمان يا رحيم،مشركان گفتند:محمّد تا به اكنون يك خداى را مى خواند،اكنون دو خداى را مى خواند!«اللّه»را و«رحمان» را.ما«رحمان»،نشناسيم الّا رحمان يمامه (1)را،مسيلمۀ كذّاب را خواستند.
خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:بگو اى محمّد كه اين چه انكار است به آن كه من خداى به نام رحمان مى خوانم؟خداى را خواهى به نام اللّه خوانى،و خواهى به نام رحمان (2). أَيًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰ .به هر نام كه خوانى او را،او را نامها (3)نيكوست.اين قول (4)كه مشركان گفتند از ايشان،دليل آن مى كند كه اعتقاد چنان داشتند كه:اسم و مسمّى يكى باشد،و الّا به اختلاف اسماء،حوالت نكردندى با اختلاف مسمّى. وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ ،ميمون بن مهران گفت،رسول -عليه السّلام-در اوّل شرع فرمودى نوشتن بسمك (5)اللّهمّ،بر عادت عرب در جاهليّت.چون بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ ،فرود آمد بفرمود نوشتن: بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ ،مشركان گفتند:«رحيم»شناسيم،«رحمان»را نمى شناسيم.خداى اين آيت فرستاد.
ضحّاك گفت:سبب آن بود كه جهودانى كه ايمان آورده بودند،گفتند:يا رسول اللّه!ما در قرآن ذكر«رحمان»كمتر مى يابيم و در تورات بسيار است، خداى تعالى اين آيت فرستاد،و قوله: أَيًّا مٰا تَدْعُوا ،«ما»زايده است،چنان كه:اينما و متيما و اذما و حيثما،و محلّ او جزم است.به أيّا،و علامة جزم سقوط نون است از تدعون،براى آن كه خطاب با جماعت است،و از پس«واو»«الف»بايد نوشتن،تا فرق بود ميان«واو»جمع و ميان تدعو در خبر از واحد كه«واو»لام الفعل باشد،و نصب«ايّا»بر مفعول تدعوا است،و«فاء»براى جزاى شرط،فى قوله: فَلَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰ وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا ،عبد الله عبّاس گفت:سبب نزول اين (6)،آن بود كه رسول-عليه السّلام-چون نماز كردى،به قرائت آواز برداشتى.
مشركان بر قرآن طعن زدند و دشنام دادند رسول را و منزل قرآن را.آنگه در آن ميانه صفير زدندى و دست بر دست زدندى و شعر خواندندى،تا رسول را به غلط افگندندى.
رسول آواز نرم كرد،چنان كه صحابه نيز نمى شنيدند.خداى تعالى اين آيت فرستاد، گفت: وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ ،به نماز جهر مكن و آواز برمدار،جهرى كه مشركان بشوند و طعنه زنند،و اخفات مكن،اخفاتى كه ياران تو نشنود،و ميان اين و آن طريقى بجوى.
سعيد جبير گفت:پيغامبر در مسجد الحرام نماز كردى،آواز برداشتى به قرائت (1).مشركان گفتند:به قرائت آواز برمدار كه خدايان ما را رنج است از آواز تو و الّا ما خداى تو را هجو كنيم،اين آيت آمد.مقاتل گفت:رسول-عليه السّلام-در سراى ابو سفيان بن حرب نماز مى كرد به نزديك صفا و آواز به قرائت برداشته (2)،ابو جهل بگذشت[151-ر]و گفت:دروغ مگو بر خداى.رسول آواز نرم كرد.او بيامد (3)مشركان را گفت:من محمّد را از قرائت منع كردم،خداى اين آيت فرستاد.ابن سيرين گفت:آيت در حقّ دو صحابى آمد كه يكى قرائت نماز سخت نرم خواندى، گفتى:اناجى ربّى،من با خداى مناجات مى كنم،چه حاجت است به رفع صوت و ديگرى نماز كردى و در جهر اسراف كردى،گفتى تا شيطان برمد و خفته بيدار شود، اين آيت آمد.رسول هر دو را گفت:طلب واسطه كنى از ميان اين هر دو كار (4).
عائشه گفت:آيت در قومى اعراب آمد كه در تشهّد جهر بى قاعده مى كردند.
حسن گفت:معنى آن است كه،ريا مكن به نمازت در علانيه،و نيز پوشيده مدار چنان كه كس نداند.
عبد اللّه عبّاس گفت:نماز به ريا مكن،و براى ترس مردمان رها مكن.
ابن زيد گفت:اهل كتاب را عادت آن بود كه،در نماز اخفات كردندى،آنگه در ميانه به حرفى آواز برداشتندى،هركس كه آن بشنيدى به آن حرف آواز برداشتى، خداى تعالى نهى كرد رسول را ازآن كه چنان كند كه ايشان (5).
نخعى و مجاهد و مكحول گفتند:اين در دعا بود،و مراد به صلات دعاست.
محمّد بن جرير گفت:محتمل است كه جهر (6)در نماز روز است و اخفات در نماز
شب،يعنى به روز اخفات مكن (1)و به شب جهر،و اين آن است كه عمل طوائف بر اوست،و اصحاب ما حدّ جهر (2):آن نهادند كه ديگران بشنوند،و حدّ اخفات آن كه نشوند (3).بعضى دگر گفتند:اين در استغفار است كه،اعراب بيامدندى و به آواز بلند گفتندى:اللّهمّ اغفر لى الذّنب الفلانىّ و ذنب كذا و كذا،و تصريح و جهر مى كردندى به گناهانى كه كرده بودندى.خداى تعالى نهى كرد ايشان را از آن.
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي ،آنگه فرمود رسول را تا بگويد (4):سپاس آن خداى را كه او فرزند نگرفت،چه اين از صفات اجسام است اگر بر ولادت حمل كنند،و اگر بر طريق تبنّى گويند،هم از سر شهرت يا احتياج باشد، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ ،و او را در ملك انبازى نيست،چه اين همه (5)از علامت ضعف و احتياج باشد، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ ،و او را دوستى و يارى و همكارى و حليفى (6)نيست تا به او متعزّز شود از مذلّت.آنگه گفت:تعظيم كن خداى را غايت تعظيم، چه (7)مستحقّ غايت تعظيم است.
محمّد بن كعب القرظىّ گفت:اين آيت،ردّ است بر جهودان و ترسايان و ثنويان و مشركان عرب و هركس كه با خداى شريك گفت،و بر صابيان كه گفتند:لو لا اولياء اللّه لذلّ اللّه،اگر خداى را اوليا نبودندى ذليل بودى،خداى تعالى رد كرد به اين آيت بر همه.
و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-اين آيت اهل خود و اهل البيت خود را بازآموخت (8)و به اين وصيّت كرد ايشان را.در خبر است كه (9)بنده گويد:اللّه اكبر، ثواب او بيشتر بود از دنيا و هرچه در دنياست.
معاذ جبل گفت:رسول-عليه السّلام-گفت:
عليكم به آية العزّ (10)، بر شما باد كه آيت عزّ بسيار خوانى،گفتند:يا رسول اللّه!ما آية العزّ (11)؟آيت عزّ كدام است؟گفت، قوله: وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً -الآيه.
عمرو بن (1)شعيب روايت كرد،عن ابيه عن جدّه كه:رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-چون كودكى از فرزندان عبد المطّلب چنان شدى كه سخن توانستى گفتن،او را اين آيت بياموختى.عبد الحميد بن واصل گفت:هركه او آخر بنى اسرايل بخواند، خداى تعالى او را از ثواب چندانى بنويسد كه آسمان و زمين و كوهها پر شود به آن، براى آن كه خداى تعالى گفت: تَكٰادُ السَّمٰاوٰاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبٰالُ هَدًّا، أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً (2)،چون از گفت اين كلمت (3)كه اتّخاذ ولد است نزديك آن بود كه اين چيزها از آسمانها و زمينها و كوهها شكافته گردد از عكس او آبادان شود و بر جاى بماند (4)،پس ثواب خداوندش،به مقدار آن بود.اگر گويند:
چرا خداى را حمد بايد كردن بر آنكه او فرزند نگيرد،و او را شريك نباشد؟ گوييم:از اين دو جواب است،يكى آن كه،بر قول آنان كه فرق كردند ميان شكر و حمد،اين (5)لازم نيست،براى آن كه ايشان گفتند،عرب گويد:حمدته على فصاحته و شجاعته و شكرته على نعمته،و تفسير حمد به اين كردند كه:الحمد رضا فعل الغير،پس حمد بر خصال نكو باشد،و شكر بر نعمت.و جواب ديگر آن است كه:حمد نه بر اين چيزهاست،بل اين چيزها صفت خداى است كه او مستحقّ حمد و شكر است به نعمتهايى كه كرد،چنان كه يكى از ما گويد:[151-پ]حمدت فلانا (6)،الطّويل الجميل،من فلان را حمد كردم كه او طويل و جميل است،شكر بر نعمت باشد نه بر طول و جمال.جواب ديگر آن است كه:اگر فرزند داشتى خير و نعمت همه براى او خواستى دون ما و جوابهاى اوّل بهتر است.
مجاهد و قتاده گفتند:اين سورت مكّى است و صد و ده آيت است در كوفى و يازده در بصرى،و پنج در مدنى و هزار و پانصد و هفتاد و هفت كلمت است،و شش هزار و سيصد (1)و شست (2)حرف است.
و روايت است از سمرة بن جندب از پدرش كه او گفت:رسول -عليه السّلام-گفت:هركه او ده آيت از سورة الكهف از بر خواند،فتنۀ دجّال او را زيان ندارد و هركه (3)سورت جمله برخواند به بهشت شود.اسحاق بن عبد اللّه ابن ابى فروه روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:شما را راه نمايم بر سورتى كه چون فرود آمد هفتاد هزار (4)فريشته به تشييع او از آسمان فرود آمدند و عظمت او ما بين السّماء و الارض مملو بكرد؟گفتند:بلى يا رسول اللّه!گفت:
سورة الكهف است،هركه او روز آدينه بخواند هر گناه كه در (5)اين آدينه تا به آن كرده باشد بيامرزند او را و سه روز ديگر بر سرى،و چندانى نور دهند او را كه تا به آسمان برسد (6)و او را از فتنۀ دجّال نگاه دارد.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي أَنْزَلَ عَلىٰ عَبْدِهِ اَلْكِتٰابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (1) قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) مٰاكِثِينَ فِيهِ أَبَداً (3) وَ يُنْذِرَ اَلَّذِينَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ وَلَداً (4) مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لاٰ لِآبٰائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّٰ كَذِباً (5) فَلَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ عَلىٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهٰذَا اَلْحَدِيثِ أَسَفاً (6) إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَى اَلْأَرْضِ زِينَةً لَهٰا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7) وَ إِنّٰا لَجٰاعِلُونَ مٰا عَلَيْهٰا صَعِيداً جُرُزاً (8) أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ اَلْكَهْفِ وَ اَلرَّقِيمِ كٰانُوا مِنْ آيٰاتِنٰا عَجَباً (9) إِذْ أَوَى اَلْفِتْيَةُ إِلَى اَلْكَهْفِ فَقٰالُوا رَبَّنٰا آتِنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً (10) فَضَرَبْنٰا عَلَى آذٰانِهِمْ فِي اَلْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ اَلْحِزْبَيْنِ أَحْصىٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدىً (13) وَ رَبَطْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قٰامُوا فَقٰالُوا رَبُّنٰا رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلٰهاً لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً (14) هٰؤُلاٰءِ قَوْمُنَا اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لاٰ يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطٰانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً (15) وَ إِذِ اِعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مٰا يَعْبُدُونَ إِلاَّ اَللّٰهَ فَأْوُوا إِلَى اَلْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرْفَقاً (16) وَ تَرَى اَلشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَّزٰوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذٰاتَ اَلْيَمِينِ وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ اَلشِّمٰالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ ذٰلِكَ مِنْ آيٰاتِ اَللّٰهِ مَنْ يَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً (17) وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقٰاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ اَلْيَمِينِ وَ ذٰاتَ اَلشِّمٰالِ وَ كَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اِطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرٰاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18) وَ كَذٰلِكَ بَعَثْنٰاهُمْ لِيَتَسٰاءَلُوا بَيْنَهُمْ قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قٰالُوا لَبِثْنٰا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قٰالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هٰذِهِ إِلَى اَلْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّهٰا أَزْكىٰ طَعٰاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لاٰ يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20) وَ كَذٰلِكَ أَعْثَرْنٰا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ اَلسّٰاعَةَ لاٰ رَيْبَ فِيهٰا إِذْ يَتَنٰازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقٰالُوا اِبْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيٰاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قٰالَ اَلَّذِينَ غَلَبُوا عَلىٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً (21) سَيَقُولُونَ ثَلاٰثَةٌ رٰابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مٰا يَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِيلٌ فَلاٰ تُمٰارِ فِيهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (22) وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فٰاعِلٌ ذٰلِكَ غَداً (23) إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ إِذٰا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسىٰ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً (24) وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ اِزْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً (26)
[به نام خداى بخشايندۀ مهربان] (7)سپاس خداى را آن كه بفرستاد به (8)بنده اش (9)قرآن (10)نكرد آن را كژى.
راست تا بترساند عذاب سخت از نزديك او و مژده دهد مؤمنان را آنان را كه كار نكو كنند (1)كه ايشان راست مزدى نكو.
ايستاده باشند در آن هميشه.
و بترساند آنان را كه گفتند:گرفت خداى فرزندى.
نباشد ايشان را به آن علمى (2)و نه پدران ايشان را،بزرگ سخن (3)است كه بيرون مى آيد از دهنها (4)ايشان،نمى گويند الّا دروغ.
همانا تو هلاك خواهى كرد خود را براثر ايشان (5)اگر ايمان نيارند به اين حديث به غم.
ما كرديم آنچه بر زمين است زينت (6)آن را تا بيازماييم[ايشان را] (7)تا كدام نكوكارترند (8).
ما كنيم آنچه بر زمين (9)است،زمين ساده خشك.
يا پنداشتى كه اصحاب غار و رقيم بودند از دلالات (10)ما عجب.
چون بازشدند جوانمردان به غار،گفتند:بار خداى ما بده ما را از نزد (11)تو رحمتى و بساز براى ما (12)از كار ما صلاحى.
1) .قم:آنان كه مى كنند نيكيها.
2) .قم:از علم.
3) .آط،آج،لب:سخنى.
4) .همۀ نسخه بدلها:دهنهاى.
5) .قم:اثرهاشان.
6) .قم:آرايش.
7) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
8) .قم:نيكوترست به كار.
9) .قم:آنچه برآن است سادۀ خشك.
10) .آط،آج،لب:از آيتهاى ما شگفت،آب از آيتهاى ما عجب.
11) .قم،نزديك،آب:نزديك خود.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ما را.
بزديم (1)بر گوشهاى ايشان در غار سالها به شمار.
پس بيدار كرديم ايشان را تا بدانيم كه كدام دو گروه شمارنده تر است،آن را كه ايشان مقام كردند به غايت.
ما بگوييم (2)بر تو خبر ايشان به درستى (3)ايشان،جوانمردانى بودند كه ايمان آوردند (4)به خدا و بيفزوديم ما ايشان را لطف.
و بازبستيم بر دلهاى ايشان (5)چون بايستادند (6)و گفتند:خداى ما خداى آسمانها و زمين است.نخوانيم جز او خداى را كه گفته باشيم،بس بى قاعده اى. (7)
اينان آن قوم مااند (8)كه گرفتند به خدايى (9)،خدايانى، چرا نيارند برآن (10)حجّتى روشن.كيست ظالم تر ازآن كه فروبافد (11)بر خداى دروغ (12).
و چون دور شدى از ايشان و آنچه مى پرستيدند مگر خداى را بازشوى (13)با غار تا برافلاجد (14)براى شما خداى شما از بخشايش، ببجارد (15)براى شما از كارتان روزيى.
[152-ر]
1) .آب:صداى بزديم.
2) .آب،آج،لب:قصه كنيم.
3) .آط،آج،لب:بحق.
4) .آط،آب،آج،لب:بگرويدند.
5) .قم،آط،آج:دلهاشان،آب،لب:دلهايشان.
6) .آط،آب،آج،لب:برخاستند.
7) .قم:بس دروغى.
8) .اساس:قومند،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
9) .همۀ نسخه بدلها:گرفتند از فرود او.
10) .آج،لب:بر ايشان.
11) .همۀ نسخه بدلها:فرابافد.
12) .همۀ نسخه بدلها:دروغى.
13) .آب:بازگرديد.
14) .قم:بپراگند،آط،آج،لب:باز كند،آب:پراگنده كند.
15) .قم،آط،آج،لب:بسازد،آب:آماده كند.
بينى آفتاب را چون برآمدى فرومى گرديدى از غارشان به جانب دست راست،و چون فروشدى (1)مى گذشتى از ايشان به جانب دست چپ،و ايشان در فراخى بودند از او آن از آيات خداست،هركه را ره دهد او راه يافته بود و هركه را گمراه كند نيابى او را يارى ره نماينده.
و پندارى ايشان را بيدار (2)،و ايشان خفته (3)بودند و مى گردانيديم ايشان را به جانب (4)راست و چپ و سگشان گسترده بود بازوهايش (5)بر آستانۀ در اگر مطّلع شدى تو بر ايشان پشت بركردى (6)از ايشان گريزان و پربازكردندى تو را از ايشان به ترس.
هچونين بيدار كرديم ايشان را تا بپرسند ميان ايشان،گفت گوينده اى از ايشان:چند مقام كردى؟گفتند:مقام كرديم روزى يا بهرى از روزى (7).گفت (8):خداى شما داناتر است به آنچه مقام كردى شما،بفرستى يكى را از شما (9)به اين درمها (10)به شهر، بگو تا بنگرد كه كدام پاك تر طعامى است،گو بيارد شما به روزى از او و لطف كند و آگاه مكناد به شما كسى را.
كه اگر ايشان مطّلع شوند بر شما،سنگسار كنند شما را يا بازبرند شما را در دين خود و،فلاح نيابى (11)پس هرگز.
و همچونين اطّلاع داديم بر ايشان تا بدانند كه وعدۀ خدا حق است و قيامت را شكّى نيست در او،چون منازعت مى كردند ميان ايشان كارشان،گفتند:بنا كنى بر ايشان بنايى (1)خدايى ايشان عالم تر (2)است به ايشان.گفت،آن كس (3)كه غالب بود (4)بر كار ايشان:بگيريم بر ايشان (5)نماز گاهى (6).
گويند:سه بودند،چهارمشان سگ بود،و گويند:پنج بودند و ششم سگ (7)بود انداختن پنهانى (8)گويند:هفت بودند و هشتمشان سگشان (9)بود.بگو خداى من داناتر است به عدد ايشان،نداند ايشان را الّا اندكى،خصومت مكن در ايشان الّا خصومتى ظاهر،و فتوا مپرس در ايشان،از ايشان (10)كسى را.
و مگو چيزى را كه من بكنم (11)آن را فردا.
الّا كه گوى اگر خواهد خداى،ياد كن خدايت را چون فراموش كنى،و بگو:همانا ره نمايد مرا خداى من به نزديكتر از اين به صلاح.
مقام كردند در غارشان سيصد سال،و بيفزودند نه سال.
بگو خداى داناتر (12)است به آنچه ايشان
مقام كردند.او راست غيب (1)آسمانها و زمين.چه نيك مى بيند (2)و نيك مى شنود، نيست ايشان را جز او (3)يارى و انباز نگيرد (4)در حكم خود كسى را قوله تعالى: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلىٰ عَبْدِهِ الْكِتٰابَ ،گفت:سپاس خداى را كه كتاب قرآن بر بنده اش محمّد انزله (5)كرد، قَيِّماً ،اى مستقيما،در كلام تقديم و تأخيرى هست و تقدير آن است كه:انزل على عبده الكتاب قيّما و لم يجعل له عوجا.
و قَيِّماً (6)،حال است از كتاب و او حال باشد از مفعول.
وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً ،و اين كتاب را كژى اى نكرد.و در معنى«قيّم»،دو قول گفتند:يكى آن كه راستى است كه در او كژى اى نيست و دگر معنى آن كه«قيّم» بر دگر كتابها كه حكم مى كند به تصديق آن،و در بعضى قرائت آمد: أَنْزَلَ عَلىٰ عَبْدِهِ الْكِتٰابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً ،و لكن جعله قَيِّماً .و«عوج»،گويند آن را كه بنتوان ديدن (7)،كالدين و الامر و عوج فى العصا و الحائط بفتح العين لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً ،تا بترساند خلقان را از عذابى (8)سخت از نزديك او[152-پ]. مِنْ لَدُنْهُ ، ابو بكر خواند عن عاصم تنها: مِنْ لَدُنْهُ ،به اسكان«دال»با اشمام ضمّه و كسر «نون»و«ها»و«يا»ى در لفظ از پس ها. وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ ،و بشارت دهد مؤمنانى (9)را كه عمل صالح و كار نيكو كنند. أَنَّ لَهُمْ ، به آن كه ايشان را خواهد بودن مزدى نيكو يعنى ثواب بهشت.و محلّ انّ مع اسمها و خبرها نصب است بوقوع البشارة عليه،چه او متعدّى بود به دو مفعول،يقال:بشّرته كذا و بكذا. مٰاكِثِينَ فِيهِ أَبَداً ،و ايشان در آن مقيم باشند هميشه كه آن را زوال نبود از ايشان و ايشان را فنا نبود از آن.و نصب مٰاكِثِينَ ،اى مقيمين،بر حال است از فعلى مقدّر در لهم،اى تحصّل (10)لهم و تثبّت (11)،و شايد كه عامل در او اجرا حسنا باشد و التّقدير:يؤجرون اجرا حسنا ماكثين فيه ابدا.
وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً ،و بترساند (1)آنان را كه گفتند:خداى گرفت فرزندى كه ايشان را به اين كه مى گويند علمى نيست بل از سر جهل و اعتقاد باطل مى گويند و تقليد پدران،و نيز پدر ايشان را به آن علمى نيست.
كَبُرَتْ كَلِمَةً ،بزرگ سخنى است اين كه از دهن ايشان بيرون مى آيد.و نصب كَلِمَةً ،شايد كه بر تمييز بود و شايد كه بر حال بود،اى كبرت الكلمة كلمة.آنگه اوّل بيفگند (2)و هو كقولهم:نعم رجلا زيد،اى نعم الرّجل رجلا،و اين تميزى بود بعد تمام الكلام.و روايت كردند از بعضى مكّيان (3)،خواندند:كبرت كلمة،كقولهم:كبر شأنك و كبر قولك. تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ ،در جاى صفت كلمت است، إِنْ يَقُولُونَ إِلاّٰ كَذِباً ،اى ما يقولون،«ان»،به معنى«ما»ى نفى است،نمى گويند در اين گفتار الّا دروغ،و اين آيات بر سبيل طعن گفتند (4)بر ايشان و ردّ قولشان.
آنگه رسول را-عليه السّلام-تسليت داد و دلخوشى،گفت فَلَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ ، همانا تو خويشتن را هلاك خواهى كردن براثر ايشان.يعنى اين كافران كه گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً (5)،يقال:بخع (6)نفسه يبخعها بخعا،قال ذو الرّمّة:
الّا ايّهذا الباخع الوجد نفسه***بشيء نحته عن يديه المقادر
اراد نحّته فخفّف، إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا ،اگر ايمان نيارند ايشان به اين قرآن.و به اتفاق مراد به«حديث»قرآن است،و چون خداى تعالى قرآن را«حديث»خواند اند جاى در كتاب، آن را قديم گفتن خلاف بر خداى تعالى باشد. أَسَفاً ،اى غضبا و حزنا.مجاهد گفت:جزعا و نصب او بر تمييز است.
إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَهٰا ،آنگه گفت:ما كرديم هرچه بر زمين آفريديم زينت (7)زمين.ضحّاك گفت:يعنى مردان را خاصّه به زينة زمين كرديم، و حمل او بر عموم اولى تر باشد.دگر آن كه«ما»لما لا يعقل باشد و من لما يعقل گفت:«ما»هرچه بر پشت زمين است از انواع مخلوقات،حيوانان و جماد و نبات،و
آنچه جز آن است. زِينَةً لَهٰا ،زمين را به آن بياراستيم و آن را زينت زمين كرديم.
لِنَبْلُوَهُمْ ،تا بيازماييم ايشان را تا كدام نيكوعمل تر است،و نصب عَمَلاً بر تميز است،و مراد از ابتلا تكليف است،چه تكليف صورت امتحان دارد.
وَ إِنّٰا لَجٰاعِلُونَ مٰا عَلَيْهٰا صَعِيداً جُرُزاً ،«صعيد»،زمين راست باشد و«جرز»، زمينى كه باران بر او نيايد و بر او نبات نرويد،يعنى ما پس ازآن كه آراسته باشيم و آبادان كرده،بيران (1)كنيم و زمين ساده كنيم و بناها از او برداريم.مجاهد گفت:
جُرُزاً ،اى بلقعا يابسا لا نبات عليها،و مثله قوله: فَيَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً، لاٰ تَرىٰ فِيهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً (2)/.و عرب سال قحط را«سنة جرز»گويند،و«سنون اجراز»،قال الرّاجز:
قد جرفتهنّ السّنون الاجراز***
و يقال:اجرز القوم اذا صارت ارضهم جرزا،و جرزوا ارضهم اذا اكلوا نباتها.
قوله: أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ ،گفت:اى محمّد تو مى پندارى كه قصّۀ اصحاب الكهف و اصحاب الرّقيم[153-ر]از آيات و عجايب ما عجب است،يعنى در جنب عجايبى كه در آيات و دلالات ماست از كمال قادريى (3)ما بس عجب نيست،چه آنچه من آفريده ام (4)از آسمانها و زمينها و كوهها و درياها و اصناف مخلوقات،در او عجايب بيشتر است.و«كهف»،غبار باشد در كوه.و در«رقيم»، خلاف كردند،عبد اللّه عبّاس گفت:واديى (5)است ميان غضبان (6)و وايله (7)پيشتر از فلسطين و آن نام آن وادى است كه،اصحاب الكهف در او بودند.كعب الاحبار گفت:نام ديه ايشان است،و بر قول عبد اللّه عبّاس من رقمة الوادي باشد،و آن،آنجا بود كه آب در او باشد.عرب گويد كسى را كه امر كند كه در ميان كارى (8)شو:
عليك بالرّقمة و دع الضّفّة و صفّتا الوادي،جانباه،يعنى در ميان رو و كناره رها كن، يعنى اصل كار جوى و حواشى رها كن.
سعيد جبير گفت:«رقيم»،لوحى بود از ارزيز نام ايشان و تاريخ ايشان و تاريخ غيبت ايشان بر
آنجا نقش كرده بر در غار بنهادند تا مردم ببينند و از آن معتبر شوند.و بر اين تأويل «رقيم»،فعيل باشد،به معنى مفعول من الرّقم،و هو الكتابة.قولى دگر آن است كه، نافع روايت كرد از عبد اللّه عمر (1)،و وهب روايت كرد از نعمان بشير،از رسول -صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت:اصحاب الرّقيم،سه مرد بودند كه از شهر بيرون آمدند به بعضى حوائج خود.باران بگرفت ايشان را،كوهى بود و در او غارى، گفتند:در اين غار شويم تا باران كم شود.چون در آن غار شدند،سنگى عظيم از كوه در افتاد و در در آن غار افتاد،و در غار بگرفت چنان كه هيچ شكافى نماند كه روشنايى در او فتادى (2).ايشان فروماندند و گفتند:يا قوم!اين كارى عظيم است و جز خداى تعالى كشف اين بلا نتواند كردن (3).بياييد تا هريكى از ما عملى كه در عمر خود كرده است خالص براى خداى،آن را شفيع سازيم،باشد كه خداى تعالى بر ما ببخشايد.يكى از جملۀ ايشان گفت:من در عمر خود حسنتى مى دانيم كه كرده ام،و آن،آن بود كه من جماعتى مزدوران را به مزد گرفتم تا براى من كارى كنند.مردى ديگر آمد نماز پيشين،او را گفتم تو نيز كار كن تا مزد يك روزه بدهم تو را.چون نماز شام بود و هريكى را مزدى مى دادم به سويّت (4).يكى از جملۀ ايشان گفت:مرا همچند آن مى دهى كه آن را از نيمه روز كارد كرد.گفتم:يا سبحان اللّه!تو را با مال من چه سبيل است كه من به آنچه كنم؟تو مزد خود تمام بستان و تو را با كسى دگر كارى (5)نيست.از من نشنيد و به خشم برفت و مزد رها كرد.من آن مزد او نگاه مى داشتم تا روزى گاو بچّه اى مى فروختند،من آن مزد او به آن بدادم (6)در گله كردم بزرگ شد و آبستن شد،براد و از بچگان او بسيار پديد آمدند تا گله اى گاو شد.پس از مدّتى دراز كه سالها به اين (7)برآمد،پيرى را ديدم ضعيف شده،بيامد و گفت:مرا به نزديك تو حقّى هست.گفتم:چيست آن؟گفت:من آن مزدورم (8)كه آن روز (9)مزد رها كردم.من در (10)نگرديم،او را بشناختم،دست او
گرفتم (1)و او را به صحرا بردم و گفتم:اين گاو گله توراست.گفت:يا هذا!بر من استهزا مكن.گفتم:و اللّه كه اين حقّ تو است و تو راست،و كس را در اين نصيبى نيست.او آن بگرفت و بسيار دعا كرد.بار خدايا!اگر دانى كه آن براى تو كردم،ما را خلاص (2)ده،در حال،بهرانى (3)از آن سنگ بيامد و بطركيد (4)و ثلثى از او بيفتاد (5)و روشنايى پديد آمد.
ديگرى گفت:من در عمر خود حسنتى كرده ام و آن،آن بود كه سالى قحطى عظيم بود.زنى با جمال به نزديك من آمد و از من گندم خواست به بها.گفتم:ممكن نيست الّا به تمكين (6)از نفس خود.ابا كرد و برفت،باز دگرباره (7)بازآمد و طعام خواست،گفتم:ممكن نيست بدون نفس تو.تا سه بار برفت و از روى ضرورت بازآمد و من او را طعام ندادم.به بار چهارم گفت:اكنون تو را ممكّن (8)كردم از آنچه مى خواهى.چون با او بنشستم به خلوت،خواستم تا دست به او دراز كنم،او را يافتم كه مى لرزيد (9).گفتم:اين چه حال است؟گفت:از خداى مى ترسم.من گفتم:
[153-پ]يا سبحان اللّه!زنى در حال شدّت و سختى و ضرورت از خداى مى بترسد و من در نعمت و رخا از خداى نترسم!گفتم:برخيز اى زن كه تو را مسلّم بكردم، و بيش از آن طعام كه او مى خواست بدادم او را.بار خدايا!اگر دانى كه آن براى تو كردم،اين بلا از ما كشف كن.پاره اى ديگر از آن سنگ شكسته شد و غار روشن شد.
سديگر (10)گفت:من نيز حسنتى كرده ام و آن،آن بود كه مرا پدرى و مادرى پير بودند،و من گوسپند داشتم (11).نماز خفتنى (12)پاره اى شير برگرفتم براى ايشان و بياوردم.
ايشان خفته بودند مرا دل نيامد كه ايشان را بيدار كنم و خواب بر ايشان بپشورم (13).بر بالين ايشان بنشستم،گفتم:تا خود بيدار شوند و گوسپندان (14)ضايع بودند و مرا دل به
1) .قم:بگرفتم.
2) .قم،آج،لب:خلاصى.
3) .آب،آز:پر بهرانى خانى.
4) .مل:طراقى.
5) .قم:بيوفتاد.
6) .قم:كه متمكّن شوى.
7) .قم،آب،آز:بار ديگر،آط:بارى ديگر.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:تمكين.
9) .آب:لژزيد.
10) .قم،آط،آب،آج،لب:سه ديگر،آز:سيم ديگر.
11) .آب،آز:مى داشتم.
12) .آب،آز:خفتن.
13) .قم:بشورم،آط،آز،آج،لب:بياشورم،آب:بياشورم.
14) .آط:گوسفندان.
گوسپند (1)مشغول بود.باآن همه از بالين ايشان برنخاستم تا صبح برآمد،و ايشان بيدار شدند،و من آن شير به ايشان دادم.بار خدايا!اگر دانى كه من اين براى تو كردم،اين بلا از ما كشف كن.سنگ به يك باره (2)از در غار بيوفتاد (3)و ره گشاده شد و ايشان ازآنجا به سلامت بيرون آمدند.اين قصّه اصحاب الرّقيم است.
امّا قصّۀ اصحاب الكهف،قال اللّه تعالى: إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ ، اصحاب سيّر خلاف كردند در سبب رفتن ايشان به كهف:محمّد بن اسحاق بن يسار گفت:سبب آن بود كه اهل انجيل تعدّى از حدّ ببردند،و فواحش در ميان ايشان ظاهر شد،و پادشاهان طاغى شدند و به بت پرستيدن مشغول شدند،و براى طواغيت قربان كردند.و در ميان ايشان جماعتى بودند بر دين عيسى-عليه السّلام-متشدّد و متمسّك به آن،و پادشاه شهر ايشان مردى بود نام او دقيانوس،بت پرست بود و ظالم و قتّال،و طالب آنان كه بر دين مسيح بودند تا ايشان را عذاب كردى و از دين مسيح منع كردى و ما دام در تتبّع اين بود و در اطراف و نواحى مملكت (4)خود مى گرديد،و هركجا كسى بود (5)بر دين عيسى-عليه السّلام-او را مى كشت و عذاب مى كرد،و از آن دين منع مى كرد تا به اين شهر آمد كه اصحاب الكهف در آنجا بودند.مردم بگريختند و پنهان شدند و او مردم را مى گرفت.هركه در دين او مى رفت رها مى كرد او را،و هركه اجابت نمى كرد،او را مى كشت و عذاب مى كرد و دستها و پايهاى ايشان مى بريد.و از بارۀ (6)شهر مى درآويخت.خداى پرستان چون ديدند،تضرّع كردند با خداى تعالى و در عبادت بيفزودند و پناه با خداى دادند و مى گفتند: رَبُّنٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلٰهاً لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً (7)،اين جماعت بگريختند و از بيرون شهر (8)نمازگاهى بود.آنجا رفتند، (9)به عبادت و تضرّع مشغول شدند و مى گفتند:بار خدايا!شرّ اين طاغى كفايت كن.جماعتى از شرط (10)دقيانوس كه ايشان را بر اين كمار گماشته بودند،بر ايشان مطّلع شدند،و ايشان را گفتند:شما
چرا از ملك بگريخته اى و از دين او رغبت نموده اى و برفتند و دقيانوس را خبر دادند از احوال ايشان.او كس فرستاد و ايشان را حاضر كرد برآن هيئت كه بودند با جامۀ عبّاد (1).رويها در خاك كاليده (2)از سجده،و چشمها پرآب شده.ايشان را تهديد كرد و گفت:چرا به خدمت من نيامدى و براى اصنام قربان نكردى؟اكنون مخيّرى، خواهى به دين من در آيى و خواهى اختيار كشتن كنى.ايشان را مهترى بود نام او مكسلمينا،او گفت:بدان كه ما خداى را مى پرستيم كه خداى آسمانها و زمينهاست،و ما جز او را عبادت نكنيم،آن دگر تو دانى هرچه خواهى مى كن،كه ما از دين خود نگرديم،باقى همان قول گفتند (3)كه او گفت.دقيانوس بفرمود تا جامه هاى (4)ايشان بكندند و ايشان را جامه اى دگر پوشانيدند،و ايشان را گفت:مرا دل نمى آيد كه شما را بكشم.مهلت دادم شما را چند روز[154-ر]تا انديشه كنى و صلاح خود ببينى و با دين من آيى،و گر نيايى خود در دست منى و خون شما ريختن بر من آسان است،و آنگه برخاست و از آن شهر به شهرى ديگر رفت و ايشان را بازنداشت و حرس بر ايشان نگماشت (5).چون دقيانوس ازآنجا برفت،ايشان را در مهلت (6)فروگذاشت (7).ايشان با يكديگر گفتند:تدبير آن است كه تا اين طاغى غايب است،ما هركسى از خانۀ پدران زادى برداريم و بگريزيم.آنگه برفتند و هريكى از خانۀ پدر (8)زادى برگرفتند و از شهر بيرون شدند و بر در (9)آن شهر كوهى بود آن را ينجلوس (10)گفتند (11).برآن كوه غارى بود،در آن غار شدند و خداى را عباد مى كردند.كعب الاحبار گفت:در راه سگى را ديدند،سگ در دنبال ايشان افتاد.
چندان كه راندند او را و زدند،برنگشت تا به آواز آمد و گفت:چرا مرا مى زنى؟من از شما برنگردم كه من دوستان خداى را دوست دارم،و من شما را به كار آيم چون بخسبى شما را پاسبانى كنم.سگ را به خود ببردند.عبد اللّه عبّاس گفت:
در راه شبانى را ديدند با سگى،ايشان را گفت:شما چه مردمانى و كجا مى روى؟ گفتند:ما از اين طاغيۀ (1)روزگار مى گريزيم.گفت:من نيز همكار شمايم و با ايشان برفت،سگ نيز در دنبال ايشان بود (2).او را گفتند:اى جوانمرد!اگر تو مصاحب مايى،سگ نيست،سگ را از ما جدا كن.او گفت:اين سگ با من صحبت ديرينه دارد،شما برانى او را كه من شرم دارم از او.ايشان او را براندند،نرفت.چون بزدند او را،آواز داد و گفت:مرا چرا زنى (3)كه من از شما به جفا برنگردم؟ايشان در غار شدند و سگ بر در (4)غار بخفت و ايشان به عبادت مشغول شدند و آن نفقۀ خود در دست يكى از ايشان كردند،نام او يمليخا (5).او هر روز به شهر رفتى و چيزكى كه ايشان را بايستى بياوردى و تفحّص اخبا[ر]بكردى و ايشان را خبر دادى،تا روزى در بازار آمد،خبر دادند كه:دقيانوس بازآمده است و طلب ايشان كرده (6).بازآمد و ايشان را خبر داد،و ايشان سخت مضطرب شدند و اين نماز ديگر بود عند غروب الشمس.با يكديگر گفتند:اين طعامكى (7)كه هست بخورى (8)و پناه با خداى دهى (9)تا خداى تعالى چه تقدير كرده است.طعام (10)بخوردند و به عبادت مشغول شدند و سر بر سجده نهادند،خداى تعالى خواب بر ايشان افگند.سيصد و نه سال خفته بودند (11).
دقيانوس ايشان را طلب كرد و كس فرستاد و پدران ايشان را حاضر كرد و گفت:
پسران شما كجااند؟ايشان را پيش من آرى (12).گفتند:ما احوال ايشان ندانيم.بر ما آن است كه ما در طاعت توايم،و امّا ايشان مالهاى ما برگرفتند و از شهر برفتند.
كس ها (13)كه ايشان را ديده بودند،گفتند:ايشان در غارى شده اند كه بر در اين شهر است.بر كوهى كه آن را ينجلوس (14)مى گويند (15).او برخاست (16)با لشكر آنجا آمد.هر
1) .مل:طاغى.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:برفت.
3) .قم:چه مى زنى.
4) .آج،لب:دردر.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:تمليخا.
6) .مل:مى كند.
7) .مل:طعامى.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:بخوريم.
9) .آط،آب،آز،آج،لب:دهيم.
10) .اساس:استطعام،به قياس نسخۀ قم و اتّفاق نسخ تصحيح شد.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بخفتند.
12) .آط،آب،آز،آج،لب+ايشان.
13) .آط،آب،آز،آج،لب:كسانى،مل:كس هايى.
14) .آط،آب،آج،لب:بيخاوس.
15) .آط،آب،آز،آج،لب:مى خواندند،قم،مل:مى خوانند.
16) .آط،آب،آز،لب:برخواست.
كس كه خواست آنجا (1)فروشود از ترس نتوانست.آخر گفتند:يا ملك،اگر تو ايشان را به چنگ آرى،چيزى (2)نخواهى كردن جز كشتن؟گفت:بلى (3).گفتند:در اين غار بربايد آوردن تا اينان در آنجا بميرند،و اين غار گور ايشان باشد.گفت:
صواب است،و بفرمود تا در غار برآوردند و ايشان خفته بودند و از آن بى خبر.در ملك دقيانوس دو مرد بودند مؤمن:يكى،بندروس (4)نام و يكى،روياس.نامهاى ايشان و نسبهاشان (5)بر لوحى نوشتند از ارزيز،و در بناى آن سد نهادند.گفتند:تا باشد كه وقتى كسى اين بنا بشكافد،از احوال ايشان خبر دهد مردمان را تا عبرتى باشد و شنوندگان را،تا آنگه كه دقيانوس هلاك شد و از پس او چند قرن بگذشت (6)، خداى تعالى ايشان را بيدا كرد.
عبيد بن عمير (7)گفت:اصحاب الكهف،جوانانى بودند از فرزندان ملوك با طوق و ياره و گوشوارۀ (8)زرّين.روزى از روزهاى عيد،ايشان بيرون آمدند و سگ صيد با خود داشتند،خداى تعالى تنبيه كرد ايشان را و ايمان[154-پ]در دل ايشان افگند.ايمان آوردند هريكى على حده،به تنبيهى كه خداى كرد ايشان را،و هريكى ايمان خود از صاحبش پنهان داشت.چون با شهر آمدند در اين انديشه افتادند و هيچ كس از ايشان اطّلاع نداد صاحبش را بر سرّ خود.آنگه هريكى (9)انديشه كرد كه از اين شهر بيرون بايد شدن تا شوم (10)كفر و معاصى اينان به ما نرسد.هريك از شهر بيرون آمدند،على خفية من صاحبه.چون به صحرا رسيدند،با هم افتادند (11).هريكى صاحبش را گفت:چرا بيرون آمده اى؟[او گفت:تو چرا بيرون آمده اى] (12)؟ آخر اتّفاق كردند بر آنكه هر دو به كناره اى شوند و راز خود با صاحبش بگويند.
همچونين (13)كردند و راز بر يكديگر آشكارا كردند.رأى همه بر ايمان متّفق بود،و سگ صيد با خود داشتند،گفتند:اكنون بيايى (14)تا امشب با غارى شويم و آنجا بخسپيم،
1) .مل:در غار.
2) .آط،آب،آز،آج،لب:كارى.
3) .آز:آرى.
4) .آج،لب:سدروس،آب،آز:بيدروس.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:نسبهاى ايشان.
6) .آط:بگزشت.
7) .مل،آز:عمر،آج،لب:عبيدة بن عبير.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:گوشوار.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+از ايشان،آز+از اين.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:شومى.
11) .آط،آب،آز،آج:رسيدند.
12) .اساس:افتادگى دارد،از قم افزوده شد.
13) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.
14) .آط،مل،آز،آج،لب:بياييد.
و فردا تدبير خود سازيم (1).آن شب در غار شدند و بخفتند و خداى تعالى خواب بر ايشان مستمر كرد تا سيصد و نه سال بخفتند و كس راه با ايشان نبرد (2)،جز آن كه ايشان را مفقود يافتند.جماعتى (3)كه ايشان را همّت بود لوحى بگرفتند و نامهاى ايشان و انسابشان و عددشان و تاريخ غيبتشان بر (4)نوشتند كه:فلان و فلان،و چند كس از معروفان و جوانان شهر مفقود شدند،و كس ايشان را بازنيافت،و خداى تعالى آن غار پوشيده كرد از چشم خلقان.و آن لوح در خزانۀ (5)پادشاه بنهادند،و گفتند:همانا اينان را شأنى (6)باشد.چون قرنها برآن بگشت (7)و مدّت به سر آمد.
خداى تعالى اطّلاع داد بر ايشان،چنان كه گفت: وَ كَذٰلِكَ أَعْثَرْنٰا عَلَيْهِمْ (8)-الآية.
وهب منبّه (9)گفت:يكى از حواريّان عيسى به در شهر اصحاب الكهف آمد و خواست تا در آنجا شود،او را گفتند:بر در اين شهر بتى نهاده است،كس را رها نكنند كه در شهر شود تا آن بت را سجده نكند.او در شهر نرفت و بيرون (10)شهر گرماوه اى بود،در آن گرماوه رفت و آنجا كار مى كرد و مزدى مى ستد و نفقة مى كرد، و خداى را مى پرستيد.گرماوگان (11)از قدوم او خير و بركت بسيار ديد،او را اكرام كرد،و مردم او را از حسن سيرت و صلاح او دوست گرفتند،و او اخبارى كه از عيسى (12)شنيده بود مردم را مى گفت:و با خير و با طاعت دعوت مى كرد.جماعتى به او بگرويدند و او را با صاحب حمّام شرط آن بود كه به روز،كار او كند (13)و به شب به كار خود مشغول باشد.تا يك روز پسر پادشاه آن شهر،زنى را برگرفت و بفرمود تا:
گرماوه خالى كردند،و خواست تا در گرماوه شود.اين مرد او را پند داد (14)و گفت:
شرم ندارى،و تو پسر ملك شهرى و اين كار به تو زشت باشد!پسر پادشاه خجل شد و برگشت،باز بازآمد (15)و خواست تا در گرماوه شود.مرد دگرباره نهى كرد و وعظ
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بسازيم.
2) .مل:نبردند.
3) .قم+را.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+او.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:خزينه.
6) .آج،لب:نشانى.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و آط:بگذشت،آط:بگزشت.
8) .سورۀ كهف(18)آيۀ 21.
9) .آز:وهب بن منبّه.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بر در.
11) .قم:گرماوه بان،آط،آب،آز،آج،لب:صاحب گرماوه.
12) .لب:موسى.
13) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بكند.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:راه بنداد.
15) .مل:پس دگرباره بازآمد،آز:بازپس آمد.
كرد (1)،برگشت.به بار سديگر (2)بازآمد و بانگ بر او زد و او را براند و در گرماوه رفتند.او دعا كرد،خداى تعالى هر دو را در آن گرماوه هلاك كرد و بمردند.ملك گفت:حال پسر من چه بود؟گفتند:صاحب حمّام (3)او را بكشت.اين حوارى با گرماوگان (4)با جماعتى كه مصاحب ايشان بودند ازآنجا بگريختند.شب ايشان را دريافت.در غارى شدند و بخفتند و در راه مردى را ديدند صاحب زرعى،و سگى با خود داشت كه زرع او نگاه داشتى.ايشان را گفت:شما چه قومى؟گفت (5):ما مردمانيم كه از دست ظالمى گريخته ايم.او گفت:مرا مى بايد كه با شما موافقت كنم.با ايشان برفت و سگ در دنبال ايشان.به شب در غار شدند و بخفتند، خداى تعالى خواب بر ايشان افگند،تا سيصد و نه سال بخفتند و كسان ملك كه در طلب ايشان بودند،راه با ايشان بردند و چو ايشان را خفته يافتند،خواستند تا در آنجا شوند.ترس،منع كرد ايشان را،[155-ر]آخر گفتند:تدبير آن است كه،در اين غار برآرند (6)تا اينان در آنجا (7)بميرند از گرسنگى و تشنگى.همچنان كردند.وهب گفت:ايشان در آن غار مدّتى بماندند.وقتى شبانى به آنجا رسيد و برآن كوه گوسپند (8)مى چرانيد،باران بگرفت.او را انديشه كرد،گفت:در اين غار ببايد شكافتن تا به شب گوسپندان (9)را در اين غار مى برم.در آن غار باز كرد و خداى تعالى ايشان را از خواب بيدار كرد.
محمّد بن اسحاق گفت:پس از آن پادشاهى پديد آمد آن شهر را،مردى صالح، كه او (10)را تندوسيس (11)گفتند،و او در ملك خود سى و هشت (12)سال بماند و در ملك او هرگونه مردمان بودند،مؤمن و كافر و بت پرست.و پادشاه از آن رنجور بود،و ايشان را با خداى مى خواند و تخويف مى كرد به بعث و نشور،و ايشان مى گفتند: مٰا هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا الدُّنْيٰا نَمُوتُ وَ نَحْيٰا... (13)،ما حيات هم اين دانيم كه در دنيا هست و پس از
1) .قم:داد،او.
2) .آط،آج،لب:با سه ديگر.آب،آز:با سه كس ديگر.
3) .مل:گرماوگان.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:حمّامى و.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:گفتند.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:برآريم.
7) .قم،آط،آب،آز:اين جا.
8) .مل،آج،لب:گوسفند.
9) .مل،آج،لب:گوسفند.
10) .قم:نام او.
11) .آط،آج:بندوسيس،لب:نبدوسيس،مل:بيدوسيس.
12) .آج،لب:هفت.
13) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 24.
حيات دنيا حياتى (1)نشناسيم.چون پادشاه صالح از ايشان آن ديد،با خداى تعالى تضرّع كرد و گفت:بار خدايا!آيتى به اينان (2)نماى كه بدانند كه بعث و نشور حقّ است.خداى تعالى خواست تا اظهار آيتى كند برايشان.در دل يكى از مردمان آن شهر افگند نام او اولياس (3)تا آن بنا بشكافد و براى گوسپند (4)حظيره اى كند،بيامد و آن بنيان بشكافت (5)تا در غار گشاده شد.جماعتى را ديد آنجا خفته و سگى بر در غار خفته.هركس كه خواست كه آنجا فراز شود،نيارست فراز شدن (6).اهل آن شهر به تعجّب به نظارۀ آنجا آمدند،خداى تعالى ايشان را از خواب بيدار كرد تا بنشستند شادمانه،مستبشر،و بر يكديگر سلام كردند و گمان بردند كه يك روز خفته اند يا بهرى از روزى.و خداى تعالى بعث ايشان دليل ساخت بر آنكه بعث و نشور قيامت حقّ است.
وهب گويد:ايشان بيدار شدند و احوال ايشان همچنان بود كه آنگه كه بخفتند، هيچ تغييرى پذرفته نبود (7)تا جامۀ ايشان شوخگن نشده بود.ايشان برخاستند (8)و گمان بردند كه در عهد دقيانوسند.برخاستند و نماز بگزاردند و يمليخا كه صاحب طعام ايشان بود.او را گفتند:برو و آن درمى چند ببر براى ما طعامى آر كه ما گرسنه شده ايم و بنگر تا اين طاغيه (9)طلب ما مى كند و خويشتن بر احتراز دار.
يمليخا (10)گفت:دى همه روز در طلب ما بودند و امروز بى شك آن است كه ما را ببرند،و اين آخر روزى است ما را از دنيا.مهتر ايشان گفت:ما توكّل بر خداى كرديم،و بر دين حق مقام كنيم و جان به فداى دين كنيم.آنگه يمليخا (11)برخاست (12)و آن درمها برگرفت و از كوه به زير آمد تا به شهر آيد.در شهر آثار و اعلامى كه او رها كرده بود به خلاف آن ديد كه او بگذاشته (13)بود متوارى وار به شهر درآمد،ترسان و مترقّب از خوف دقيانوس.چون در شهر آمد،مردمان را ديد بر شعار ملّت عيسى،و نام
1) .مل+ديگر.
2) .آط:آياتى به اين جماعت،آج،لب:آيتى بدين جماعت.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:الياس.
4) .مل،آج،لب:گوسفند.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بنا بگشاد.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نتوانست شدن.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:تغيير نپذيرفته بودند،مل:تغييرى نرفته بود.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:برخواستند.
9) .مل:طاغى.
10) .آط،مل،لب:تمليخا.
11) .آط،مل،لب:تمليخا.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:برخواست.
13) .آط:بگزاشته.
عيسى مى گفتند و بر او صلات مى دادند.به عجب (1)فروماند،گفت:من دوش از اين شهر برفتم و در اين شهر كسى نام عيسى نيارست بردن،اكنون شعار او آشكارا مى گويند و مى دارند،و او را خبر نبود كه دقيانوس هلاك شده است از مدّت سيصد (2)سال بازگرد (3)،آن شهر مى گشت،كس را نمى شناخت و رسم و آيين ايشان به خلاف آن ديد كه او رها كرده بود.با خود گفت:همانا شهر غلط كرده ايم يا در خوابم!آخر انديشه كرد و گفت:در اين نزديكى،شهر هم اين است.آخر مردى را گفت:اين شهر را چه خوانند؟گفت:دفسوس (4).بدانست كه شهر آن است،و لكن مردمان آن شهر نه آن بودند.آخر،آن درمها كه داشت بيرون كرد و آن درمها بود به نام و مهر دقيانوس از سيصد (5)سال زده و بر شكل پاى شتر بود به بزرگى.[155-پ]آن درمى چند بداد تا طعام خرد.مرد آن درم بستد و در او نگريد،[و نقش و سكّۀ آن بخواند و تاريخ آن،عجب فروماند،در مرد نگريد] (6)،مرد (7)غريب و مجهول ديد،او را گفت:
اين درم از كجا آوردى؟گفت:اى مرد تو را با آن (8)چه كار!درم بستان و طعامى بده مرا به نرخ وقت.آن مرد،آن درم به ديگرى نمود و ديگرى به ديگرى انداخت،و دست به دست بدادند (9)و گفتند:اين (10)مرد همانا گنجى يافته است (11).او را گفتند:
راست گو (12)تا اين گنج كجا يافتى؟و با ما مشترك كن تا ما راز تو با كس نگوييم، كه اين گنج تنها بر نتوان داشتن و به هر حال تو را در اين كار ياوران (13)بايند (14)،چه اگر نه چنين كنى سلطان وقت را بگوييم و تو را از آن رنج رسد و چيزى به تو بنماند.
او گفت:اى قوم شما چه مى گوى؟گنج چه باشد؟اين درمى چند است كه من ديروز (15)داشتم و هر روز از اين خرج مى كنم و كس مرا به گنج يافتن متّهم نكرد.
گفتند:محال مگو كه اين درمها از تاريخ سيصد (16)سال زده اند،و آواز برآوردند و خبر
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:تعجّب.
2) .آج،لب+و نه.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:تا،مل:واو.
4) .مل:دقينوس.
5) .قم+واند،آج،لب+و نه.
6) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:مردى.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:اين.
9) .مل:مى دارند.
10) .مل:اى.
11) .مل:يافته اى.
12) .لب:گويى.
13) .قم:ياروان،مل:ياران.
14) .قم:بايد،آج،لب:يابند.
15) .قم:دى.
16) .قم+واند،آز،آج،لب+و نه.
به پادشاه وقت رسيد،و مردم بر او جمع شدند و او هيچ جواب نداشت آن حديث ايشان را جز كه خاموش مى بود و آن خاموشى در تهمت او زيادت مى كرد.و در شهر دو پيشواى بودند،دو مرد صالح:يكى اريوس نام و يكى اسطيوس (1)نام.او را بردند تا پيش ايشان،و او گمان برد كه او را پيش دقيانوس مى برند،و او مى رفت دل بر مرگ نهاده،مدهوش،و مردم از (2)او فسوس مى داشتند،چنان كه از ديوانگان.و او در دل خداى را مى خواند و مى گفت:اى خداوند آسمانها و زمينها! فريادرس تويى در سختيها،مرا فرياد رس و با خود مى گفت:كاشك ما به يك جاى بودمانى و يا اصحاب من حال من بدانستندى!كه ما را عهد چنان است با يكديگر كه به يك جاى باشيم در حيات و ممات.آه دريغا!كه اين جبّار مرا بكشد و من ايشان را باز نبينم.همۀ راه اين انديشه مى كرد و شهادت مى آورد و خداى را ياد همى كرد و پناه با خداى مى داد.چون او را پيش اين دو رئيس (3)صالح بردند،او در نگريد،دقيانوس نبود.ساكن شد.او را بداشتند آنجا و آن درمها به ايشان دادند.ايشان گفتند (4)راست بگو تا اين گنج كجا يافتى؟او گفت:گنج چه باشد؟گفتند:اين نقش درم گوايى (5)مى دهد بر تو كه تو گنجى يافته اى از گنجهاى قديم و مهر باستان.يمليخا (6)گفت:و اللّه كه من هيچ گنجى نيافته ام و اين درم از خانۀ پدرم برگرفته ام و ضرب اين شهر است.من همين مى دانم.گفتند:تو كيستى و پدر تو كيست؟او نام خود بگفت (7)و نام پدر،كس نبود كه او را شناخت،چه مدّت دراز در ميان افتاده بود- سيصد و نه سال.گفتند:دروغ مى گوى و با ما راستى بنمى گوى.او چيزى نمى توانست گفتن،جز كه ساعتى خاموش مى بود و ساعتى سوگند مى خورد كه او گنجى نيافته است.و مردم بهرى مى گفتند:ديوانه است،و بهرى مى گفتند:ابله است،و بهرى مى گفتند:طرّار است،و از راستى خبر نمى دهد.آخر يكى از آن رئيسان بانگ بر او زد و او را تهديد كرد و گفت:گمان مى برى كه ما تو را باور خواهيم داشتن به آن دروغ و محال كه مى گويى،كه اين مال پدر تو است،و نقش اين
درم از سيصد (1)سال زده است!و تو كودكى،چون (2)آمده اى تا بر ما پيران فسوس دارى،و اعيان و معروفان اين شهر اينانند كه اين جا حاضرند و خزاين اين شهر به دست ماست و ما از اين ضرب يك درم نداريم،ما تو را به اين رها نكنيم،اگر راست گفتى،فهو المراد،و الّا ضرب و حبس و تعذيب (3)باشد.يمليخا (4)گفت:به خدا بر شما كه من از شما چيزى پرسم مرا خبر دهى.گفتند:بگو.گفت:مرا بگوى تا دقيانوس الملك چه كرد،و او كجاست كه اين شهر در دست او بود ديروز؟گفتند:
ما بر پشت زمين پادشاهى را ندانيم دقيانوس نام،و اين نام پادشاهى است[156-ر]كه ساليان دراز است تا هلاك شد.يمليخا (5)گفت:كس با من راست نمى گويد، بدان كه (6)ما چند يار بوديم و پادشاه اين شهر بر ما ستم كرد و اكراه تا ما را از دين مسيحى برگرداند،ما از او بگريختيم ديروز،و دوش بخفتيم و امروز من به شهر آمدم تا براى اصحاب (7)طعامى خرم،در من آويختى و حوالت گنج مى كنى بر من.اگر مرا باور ندارى بيايى تا غار ما ببينى و اصحابان مرا بر كوه ينجلوس (8).چون اريوس (9)اين سخن بشنيد،گفت:همانا اين مرد راست مى گويد،و اين آيتى باشد از آيتهاى خداى تعالى.و آنگه برخاستند آن دو رئيس و جملۀ اهل شهر و يمليخا(10)در پيش ايشان ايستاد تا به نزديك كوه ينجلوس (11).آنگه ايشان را گفت:من از پيش مى روم تا ايشان را خبر دهم تا بنترسند كه همانا خلقى عظيم به سر ايشان شويم.گفتند:روا باشد.و چون بازگشتن يمليخا (12)به نزديك ايشان دير شد،گفتند ايشان:به هر حال چنان مى نمايد كه دقيانوس يمليخا (13)را بگرفته است و هر ساعت مترصّد مى بودند كه لشكر آيد و ايشان را نيز ببرد.چون آواز وقع سمّ اسپان و جلبه (14)مردم شنيدند،قاطع شدند كه لشكر دقيانوس است كه به گرفتن ايشان آمده اند.با يكديگر وصيّت كردند و يكديگر را وداع كردند و خويشتن به خداى تسليم كردند.چون نگاه كردند يمليخا(15)درآمد.او را گفتند:ما ورائك،چه حال است؟ما را خبر ده.يمليخا (16)ايشان را از
1) .قم+واند،مل+و نه.
2) .همۀ نسخه بدلها:جوان.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:تهديد.
4) .آط،مل،آج،لب:تمليخا.
5) .آط،مل،آج،لب:تمليخا.
6) .قم:بدانيد كه.
7) .قم+خويش.
8) .آط:بنجاوس،آز،مل:بنجلوس،لب:پنجاوس.
9) .مل:اربوس.
10) آط،مل،آج:تمليخا.
11) .آب:بنجلوس.
12) آط،مل،آج:تمليخا.
13) آط،مل،آج:تمليخا.
14) .همۀ نسخه بدلها:غلبه.
15) آط،مل،آج:تمليخا.
16) آط،مل،آج:تمليخا.
آنچه رفته بود خبر داد،و آن رئيسان و آن مردم بيامدند و ايشان را بديدند و از آن حال شگفت (1)فروماندند.چون نگاه كردند در آن بنيان كه بعضى شكافته بود و بعضى بر جاى،تابوتى ديدند از آهن،قفلى از سيم بر او زده.آن تابوت ازآنجا،برآوردند و آن قفل بگشادند.در آنجا دو لوح ديدند از ارزيز بر او نقش كرده كه در فلان تاريخ در عهد مملكت دقيانوس،مكسلمينا (2)،و محسلمينا (3)،و يمليخا (4)،و مرطونس (5)و نسوطوس (6)،و نيورس (7)،و بكريوس (8)و بطينوس (9)،جوانانى بودند بر اين شكل و بر اين هيئت،از فتنۀ پادشاه وقت بگريختند كه قصد ايشان مى كرد براى دين،و در اين غار شدند.چون خبر يافتند از ايشان و بدانستند كه ايشان در غارند،در غار برآوردند به سنگ و سخت كردند،و ما نامهاى ايشان بر نوشتيم و احوال ايشان،تا اگر كسى بر ايشان مطّلع شود بداند كه حال ايشان چونين (10)بود.چون آن بخواندند،به شگفتى فروماندند و مؤمنان را يقين بر يقين زيادت شد به قدرت خداى تعالى بر احياء موتى،و از آن شگفت ماندند كه ايشان همچنان جوان و تازه و بقوّت مانده بودند،نه رنگ رويشان بگرديده بود و نه جامۀ ايشان شوخگن شده.آنگه اين دو رئيس نامه نوشتند به آن پادشاه صالح كه نام او تندوسيس (11)بود كه:به تعجيل بيايى تا آيتى ببينى از آيات خداى تعالى كه با خلقان نمود بر صحّت و نشور.و آن قصّه در نامه شرح دادند.
چون ملك صالح نامه برخواند،از سرير ملك فرود آمد و روى بر خاك نهاد پيش خداى تعالى و بسيار بگريست و تضرّع كرد و شكر گزارد (12)خداى را تعالى بر اظهار آن آيت،و برخاست با لشكر و با اهل آن شهر آنجا آمد و آن حال بديد،و ايشان در غار به عبادت و تسبيح و تهليل مشغول بودند.آنگه او را بپرسيدند و بر او سلام كردند و گفتند:ما تو را وداع مى كنيم كه خداى تعالى ما را با حال اوّل خواهد بردن كه ما از خداى درخواسته ايم.و پهلو بر زمين نهادند و بخفتند،و خداى تعالى جان ايشان
1) .همۀ نسخه بدلها:به شگفت.
2) .آج،لب:مسلسلمنا.،مل:ملسليجا.
3) .آط،آج،لب:محسملينا.
4) .آط،مل،آز،آج،لب:تمليخا.
5) .مل:مرطومس،آز:مرطوفس.
6) .مل:سوطوس.
7) .آب،مل،آز:بيورس.
8) .آط،آب:بكرويس،آز،آج،لب:بكروس.
9) .آط،مل:بطنيوس.
10) .همۀ نسخه بدلها:چنين.
11) .آط،آب،آج،لب:بندوسيس،مل:انيدوسيس.
12) .مل،آج،لب:گذارد.
برداشت.پادشاه بفرمود تا ايشان را بر كفن (1)،جامه هاى (2)گرانمايه ساختند و تابوتهاى زرّين،و خواست تا ايشان را در آنجا نهد.در خواب ديد كه زر و ديقا (3)گرد ايشان مگردان،ايشان را همچنان در غار رها كن.او ايشان را همچنان رها كرد و خداى تعالى ايشان را محجوب كرد[156-پ]به رعب،كه كس نيارست گرد ايشان گرديدن و تعرّض ايشان كردن.و بفرمود تا،بر در آن غار مسجدى بنا كردند كه مردم در آنجا نماز كردند (4)،و آن،حاجتگاهى شد.و آن وقت كه احوال ايشان ظاهر شد،آن روز عيدى ساختند و در عبادت بيفزودند.اين حديث اصحاب الكهف است.
و در خبر مى آيد كه رسول-عليه السّلام-گفت:بار خدايا من ايشان را توانم ديدن،خداى تعالى گفت:تو ايشان را (5)نبينى و لكن وصىّ خود را با جماعت (6)صحابه آنجا فرست تا ايشان را دعوت كنند با دين تو و ايمان آوردن (7)به تو.گفت:بار خدايا!چگونه روند آنجا ؟حق تعالى گفت:بساطى بيار و ايشان ر برآن نشان و باد را بفرما تا ايشان را بردارد و آنجا برد.رسول-عليه السّلام-فرمود تا:بساطى بگسترند (8)و ابو بكر را گفت:بر يك گوشه بنشين و عمر را گفت بر يك گوشه و سلمان را بر يك گوشه و أبو ذر را بر يك گوشه،و على را گفت:بر ميان بساط بنشين.صحابه گفتند:يا رسول اللّه!خداى تو را فرمود كه وصىّ خود را با قومى صحابه (9)آنجا فرست از ميان اينان وصىّ تو كيست؟گفت:وصىّ من آن است كه چون بر ايشان سلام كند،جوابش دهند و چون سخن گويد،با او مناظره كنند،و آنان كه وصىّ من نه اند ايشان را دستور (10)نيست كه با او سخن گويند و جواب سلام او دهند.آنگه رسول-عليه السّلام-باد را فرمود (11)تا آن بساط (12)برداشت-وقت آن كه از نماز بامداد فارغ شده بود-باد بساط برگرفت و آنجا برد.اميرالمؤمنين على چون آنجا رسيدند (13)،باد را گفت:بساط فرونه (14)،بساط بنهاد،و اوّل (15)گفت ابو بكر را كه:
1) .آط،آب،آز،آج،لب:كفنشان.
2) .آط،آب،آز،آج،لب+فاخر كردند.
3) .كذا در اساس با سه نقطه،ديقا/ديفا/ديبا،همۀ نسخه بدلها،بجز مل:ديبا،مل:دينار.
4) .همۀ نسخه بدلها:كردندى.
5) .همۀ نسخه بدلها+در دنيا.
6) .قم،آب،آز:جماعتى.
7) .آط،آب،آز،آج،لب:آورند.
8) .همۀ نسخه بدلها:بگستردند.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و آز+به.
10) .آط،آب،مل،آز،آج،لب:دستورى.
11) .قم،مل:بفرمود.
12) .همۀ نسخه بدلها+را.
13) .همۀ نسخه بدلها:رسيد.
14) .همۀ نسخه بدلها+باد.
15) .آج،لب:امير اوّل،قم،آط،آب،آز:او اوّل.
برخيز و بر ايشان سلام كن،برخاست (1)و سلام كرد،جواب ندادند.و عمر نيز سلام كرد،جواب ندادند و سلمان و أبو ذر سلام كردند،نيز جواب ندادند.اميرالمؤمنين على بر (2)خاست (3)و به در غار فراز شد و گفت:السّلام عليكم ايّها الفتية.گفتند:و عليك السّلام و رحمة اللّه (4).گفت:من رسول رسول خدايم-محمّد مصطفى-صلّى اللّه عليه و على آله-به شما.دعوت مى كنم شما را با او و با دين مسلمانى.گفتند:مرحبا به و بك آمنّا و صدّقنا،گفت:رسول خداى شما را سلام مى كند.گفتند:على محمّد رسول اللّه السّلام ما دامت السّماوات و الارض و عليك بما بلّغت.آنگه گفتند:رسول خداى را از ما سلام كن و درود ده كه ما با خوابگاه خود رفتيم تا آنگه كه مهدى از اهل بيت محمّد خروج كند و ما در زمرۀ او باشيم.اميرالمؤمنين گفت:چرا جواب ايشان ندادى؟گفتند:ما را گفته اند كه:جواب ندهيم الّا پيغامبرى را يا وصىّ پيغامبرى را.آنگه گفتند:ما با خوابگاه خود رفتيم و تو را وداع مى كنيم.اميرالمؤمنين باد را گفت:بساط بردار.باد بساط برداشت و با مسجد رسول آورد و جبريل آمد و رسول را خبر داد به آنچه رفت ميان ايشان.رسول-عليه السّلام-على را گفت:يا على من گويم يا تو گوى؟گفت:يا رسول اللّه آن نكوتر كه تو گوى.رسول-عليه السّلام- ايشان را خبر داد به آنچه رفته بود (5)،فذلك قوله: إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ ،ياد كن اى محمّد چون آن جوانمردان با غار شدند.
سدير (6)الصيرفىّ روايت كرد از باقر-عليه السّلام-كه او گفت:اصحاب الكهف صيرفيان (7)بودند.يقال:اوى اليه يأوي،اذا انضمّ اليه و صار اليه و اويته الىّ،اى ضممته الىّ.و«كهف»،شكافى باشد در كوه،و جمعه كهوف.گفتند:نام آن غار جبرم بود. فَقٰالُوا رَبَّنٰا آتِنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً ،گفتند:بر خدا بده ما را از نزديك تو و از خزاين رحمت تو رحمتى، وَ هَيِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً ،و بساز ما را از كار ما رشدى و صلاحى.عبد اللّه عبّاس گفت،معنى آن است كه:با ما الطافى كن كه عند آن طلب رضاى تو كنيم،و به روايتى دگر هم از او رَشَداً ،اى مخرجا من الكهف [157-ر]،ما را به سلامت از اين غار بيرون بر.و گفتند: رَشَداً ،اى صوابا.و الرّشد
و الرّشد،لغتان،به معنى (1)كالبخل و البخل.
فَضَرَبْنٰا عَلَى آذٰانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً ،بزديم بر گوشهاى ايشان در آن غار سالهاى بسيار،و اين كنايت است ازآن كه خواب بر ايشان افگنديم،گفتند:
معنى«ضرب»،اين جا ابتلاست چنان كه گويند:ضربه اللّه بالفالج،اى ابتلاه به.
و گفتند:معنى آن است كه،ما به خواب گوشهاى ايشان را از سمع منع كرديم.و هذا من قولهم:ضرب الامير على ايدى الرّعيّة اذا منعهم من الفساد،و قال الاسود بن يعفر و كان ضريرا:
و من الحوادث لا ابا لك انّنى***ضربت علىّ الارض بالاسداد
و منه:ضرب (2)الخيام و ضرب السّرادق و ضرب السّدّ،براى آن كه اين همه موانع است.و نصب«سنين»بر ظرف است و نصب«عددا»،بر بدل او،و شايد كه تمييز باشد.و العدد،المعدود و العدّ،المصدر،كالقبض و القبض و النّقض و النّقض.
ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ ،پس برانگيختيم ايشان را.و«بعث»،از خواب بركردن (3)باشد و فرستادن و تحريض (4)كردن،يقال:بعثته من رقدته،قال اللّه تعالى: مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا... (5)نو از بعث فرستادن،قوله: فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ (6)،و قوله: فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً... (7)،و از بعث تحريض (8)قولهم:بعثته على كذا،و به معنى نصب و اقامت آمد.
فى قوله: وَ بَعَثْنٰا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً... (9)،و اين جا به معنى تنبيه (10)است.
لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصىٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً ،تا بدانيم،و معنى آن كه در اين باب معاملۀ آنان كرديم (11)كه ندانند تا بدانند چنان كه در معنى امتحان گفتيم اند جاى كه،از آن دو گروه كه خلاف كردند در مدّت مقام ايشان در غار،قول (12)كه به صواب نزديكتر است و كه شمارنده تر است غايت مقام ايشان را آنجا.آنگه در آن دو گروه خلاف كردند،گروهى گفتند:هر دو كافر بودند،و گروهى گفتند:يكى
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+واحد.
2) .اساس:ضربت،به قياس نسخۀ قم و اتفاق نسخه تصحيح شد.
3) .مل:بركندن.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:تحريص.
5) .سورۀ يس(36)آيۀ 52.
6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 213.
7) .سورۀ مائده(5)آيۀ 31.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:تحريص،قم:و بعث به معنى تحريص آمد.
9) .سورۀ مائده(5)آيۀ 12.
10) .قم:تقريب.
11) .آط،آج،لب:كردم.
12) .مل:قولى.
مسلمان بودند (1)و يكى كافر.مجاهد گفت:اين خلاف فيما بينهم بود،خود اصحاب الكهف با يكديگر خلاف كردند.گروهى ديگر گفتند:حزبى (2)ايشان بودند و حزبى از قوم ايشان بودند.و قوله: أَحْصىٰ ،افعل تفضيل است،و اين بنا در ثلاثى بايد (3)،در مزيد نيايد از افعل (4)و جز آن،الّا آن است كه بر معنى حمل فرمود به معنى احفظ و اضبط و اصوب.و لبث،مقام باشد.و در نصب«امدا»،دو وجه گفتند،يكى:
تمييز،كانّه قال:اىّ الحزبين اصوب عددا،و دوم:بر مفعول به،كانه قال:اىّ الحزبين احصى غاية للبثهم فى الكهف (5)و الامد،الغاية،قال النّابغة:
الّا لمثلك او من انت سابقه***سبق الجواد اذا استولى على الامد
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ ،قديم-جلّ جلاله-گفت:يا محمّد!ما قصّه و خبر ايشان بر تو قصّه كنيم و بگوييم به درستى و راستى.و اصل القصّ (6)،اتّباع الاثر، و النبأ،الخبر. إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ ،ايشان جوانمردانى بودند كه به خداى ايمان آوردند.از اين جا گفتند:اصل جوانمردى ايمان به خداست،اگر آن را كه از سر كفر ايمان آرد او را جوانمردى رسد،آن را كه ايمان آرد لا عن كفر (7)،لا جرم چنان كه در ايمان رجحان داشت در فتوّت آن رجحان دادند او را كه از همه جهان نفى كردند و او را اثبات بر زبان جبريل كه:
لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا علىّ و فتيت،جمع قليل باشد،كغلمة و صبية، وَ زِدْنٰاهُمْ هُدىً ،و ما ايشان را هدى بيفزوديم.و اين«هدى»اين جا لطف است و بيان،و ما ايشان را الطافى بيفزوديم كه ايمان و معارف ايشان عند آن بيفزود (8).
وَ رَبَطْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ ،و دلهاى ايشان بازبستيم به اثبات (9)توفيق و لطف تا بر ايمان و عمل صالح استقامت كردند و استدامت نمودند. إِذْ قٰامُوا فَقٰالُوا ،چون (10)پيش دقيانوس بايستادند،و گفتند او را چون ايشان را دعوت كرد با عبادت اصنام و قربان
طواغيت كه:خداى ما خداى آسمانها و زمينهاست،ما بدون او و جز او و فرود او خداى (1)را نخوانيم و نپرستيم[157-پ]. لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً ،در كلام محذوفى هست كه«اذا»جواب اوست،و تقدير آن كه:لو دعونا مِنْ دُونِهِ إِلٰهاً لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً ،چه اگر بدون او خداى را پرستيم،شطط گفته باشيم.
عبد اللّه عبّاس و مقاتل گفتند:«شطط»جور باشد.قتاده گفت:دروغ باشد،و اصل او مجاوزة الحدّ و الافراط باشد،و منه شطّ النّهر لجانبه،و منه الشّطّ الذى هو البعد،و يقال:اشطّ فى الامر،اذا بالغ فى الاسراف،قال الشّاعر:
الا يا لقومي قد اشطّت عواذلى***و تزعم (2)ان اودى بحقّى باطلى
هٰؤُلاٰءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً ،اين هم حكايت كلام ايشان است كه ايشان عيب مى كنند قوم خود را به عبادت اصنام،گفتند:اينان كه قوم مااند بدون خداى تعالى اصنام را خدايان گرفته اند، لَوْ لاٰ يَأْتُونَ[عَلَيْهِمْ] (3)بِسُلْطٰانٍ بَيِّنٍ ، چرا بر اين گفتار (4)حجّتى روشن بنيارند.آنگه گفتند:در جهان از آن ظالم تر كه باشد كه بر خداى تعالى دروغ گويد،و با او انباز گيرد؟و در آيت،دليل است بر بطلان تقليد و نيز دليل است بر آنكه مقام نشايد كردن در دار الكفر،چون كافران قوّت آن دارند كه مرد مسلمان را بر اظهار كلمت (5)كفر حمل كنند.
وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ ،آنگه حكايت آن كرد كه ايشان با يكديگر گفتند كه:چون شما از اين كافران اعتزال كردى و دورى جستى و از آن معبودان كه بدون خداى مى پرستند از اصنام.و قوله: إِلاَّ اللّٰهَ ،در دو قول گفتند،يكى آن كه:«الّا»،به معنى غير و سوى است.كقوله: لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ... (6)،و قول ديگر آن كه:
استثناى منقطع است كه ايشان اعتزال از معبودانى كردند كه نه خداست تعالى.و قول سه ام،آن است كه:روا بود كه استثناى متّصل باشد،و در ايشان كسانى بودند كه با عبادت اصنام خداى را پرستيدندى،جز كه عبادت چنان،ايمان نباشد-و اللّه اعلم بمراده.و در وجه اوّل،تقدير آن باشد كه:و ما يعبدون من دون اللّه و سواه.و وجه دوم را،معنى آن باشد كه:لكنّ اللّه لا يعتزل فانّه معبودنا. فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ ،با غار
گريزى و با آنجا شوى تا خداى تعالى رحمت خود بر شما نشر كند و برافلاجد (1).و نشر،پراگندن باشد،و نشر خلاف طى باشد،و جزم او به جواب امر است و«من» روا بود كه تبعيض بود و روا بود كه تبيين بود. وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرْفَقاً ،و ببجارد (2)براى شما از كارتان روزيى حلال.و«مرفق»،هر چيزى باشد كه به آن انتفاع برگيرند.و در او لغت است:مرفق (3)و مرفق.و بعضى گفتند:مرفق مصدر باشد،و مرفق آلة الارتفاق.
ابن عامر و اهل مدينه و ابو بكر خواندند:مرفقا به فتح«ميم»و كسر«فا»،و باقى قرّاء به كسر«ميم»و فتح«فا». قوله:
وَ تَرَى الشَّمْسَ ،اكنون خطاب مى كند با رسول،مى گويد:اى محمّد!تو آفتاب بينى در وقت برآمدن. تَزٰاوَرُ ،اى تتزاور،اى،تتمايل كه هاگرديدى (4)از غار ايشان به جانب دست راست.و ابن عامر و يعقوب خواندند:تزور،على وزن تحمرّ،من الازو[ر] (5)رو هو الميل و العدول.و باقى قرّاء،«تزاور»،به حذف«تا»ى تفاعل، استثقالا لاجتماع التّاءين. وَ إِذٰا غَرَبَتْ ،و چون آفتاب فروخواستى شدن،يعنى بعد الزّوال تَقْرِضُهُمْ ،بگذشتى از ايشان به جانب دست چپ.و اصل«قرض»،قطع بود،و قوله: ذٰاتَ الْيَمِينِ وَ ذٰاتَ الشِّمٰالِ ،صفت موصوفى محذوف است،اى جهة ذات اليمين و جهة ذات الشّمال. وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ ،و ايشان در متّسعى (6)و فراخى بودند از غار،و جمعه:فجوات و فجا (7).حق تعالى در اين آيت وصف آن كرد كه ما ايشان را در آن غار از گرماى آفتاب نگاه مى داشتيم تا ايشان را نرنجاند و گونۀ روى ايشان بنگرداند و جامۀ ايشان كهنه نشود،چه به بامداد و شبانگاه آفتاب از ايشان مى بگردانيد.آنگه گفت:ايشان در غارى فراخ بودند كه باد در او جستى و نسيم بر ايشان آمدى تا هوا عفن نشدى كه ايشان را از آن رنجى رسيدى.[158-ر] ذٰلِكَ مِنْ آيٰاتِ اللّٰهِ ،آن از آيات و علامات و عجايبى است كه خداى تعالى به خلقان نمود تا دليل صنع لطيف او باشد،و آن كه كمال علم و قدرت و حكمت او راست.
آنگه گفت:هركه را خداى هدايت دهد به بيان و لطف و توفيق و تمكين،او ره يافته باشد.و هركه را او اضلال كند به خذلان،تو او را هيچ يارى راه نماينده به صلاح نيابى،يعنى نباشد،چه اگر بودى يافتندى.
وَ تَحْسَبُهُمْ ،و تو پندارى اى محمّد كه،ايشان بيدارند،و بر حقيقت ايشان خفته اند (1).و«ايقاظ»،جمع يقظ و يقظ باشد،كانجاد فى جمع نجد و نجد،للشّجاع.
و«رقود»جمع راقد،سجود فى جمع ساجد و«قعود»فى جمع قاعد.گفتند:براى آن گفت كه:ايشان خفتگانى (2)بودند چون بيداران كه ايشان با آن كه خفته بودند چشمها گشاده بودند، وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ الْيَمِينِ وَ ذٰاتَ الشِّمٰالِ ،و ما ايشان را از اين دست در آن دست مى گردانيديم تا پهلوهاشان رنجور نشود.
عبد اللّه عبّاس گفت:در سال يك بار فريشته اى بيامدى و ايشان را از اين پهلو در آن پهلو گردانيدى تا پهلويشان ريش نشدى.ابو هريره گفت:در سال دو بار ايشان را برگردانيدندى. وَ كَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ،عبد اللّه عبّاس گفت:سگ ايشان سرخ بود،و مقاتل گفت:زرد بود.محمّد بن كعب القرظىّ گفت:سخت زرد بود،چنان كه با سياه (3)مى زد،كلبى گفت:خلنج بود.بعضى دگر گفتند:بر لون آسمان بود.
در خبر هست كه متعنّتى (4)از اميرالمؤمنين على (5)پرسيد كه:سگ اصحاب الكهف چه رنگ بود؟او دانست كه اگر به لونى معيّن اشارت كند كه او را معلوم بود او برآن برهانى خواهد و اقامت برهان بر اين معنى متعذّر بود،گفت:بر رنگ سنگ بود (6)براى آن كه همه رنگ در سنگ توان يافتن.و از اميرالمؤمنين على روايت كردند كه:نام او زيّان (7)بود.عبد اللّه عبّاس گفت:قطمير (8)نام بود.اوزاعى گفت:
تنو (9).جبّائى گفت:حمران.عبد اللّه بن كثير گفت:قطمور بود.سدّى گفت:ثور بود.
عبد اللّه سلام گفت:مسبط (10).كعب الاحبار گفت:صبها (11)بود.وهب گفت:نعى (12)بود،و گفتند:قطنفير (13)بود.از بعضى صحابه روايت كردند كه او گفت:اگر كسى
از كژدم (1)ترسد،بگويد: سَلاٰمٌ عَلىٰ نُوحٍ فِي الْعٰالَمِينَ (2)،كژدم (3)او را گزند نكند.و اگر از سگ گزنده ترسد،بگويد: وَ كَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ ،سگ او را نگزد (4).
روايت كردند كه (5)صادق-عليه السّلام-خواند:و كالبهم باسط ذراعيه،اى صاحب كلبهم بالوصيد.مجاهد و ضحّاك گفتند:«وصيد»،فنا و پيرامن (6)خانه باشد و اين روايت ابو طلحه است از عبد الله عباس.و سعيد جبير گفت:«وصيد»،صعيد باشد،و آن خاكى (7)بود بلند و اين روايت عوفى است.سدّى گفت:«وصيد»،در خانه باشد،و اين روايت عكرمه است از عبد اللّه عبّاس،و قال الشاعر:
بارض فضاء لا يسدّ (8)و صيدها***علىّ و معروفى (9)بها غير منكر
عطا گفت:«وصيد»،آستانۀ در باشد.قتيبى گفت:بنا باشد،و اصل او من قول العرب:آصدت الباب و اوصدته اذا اطبقته و اغلقته.حق تعالى گفت:و سگ ايشان بر (10)در غار دستها گسترده (11)بود و سر بر ميان دو دست نهاده و مى نگريد.آنگه بر طريق مثل گفت رسول را: لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ ،اى محمّد!اگر تو بر ايشان مطّلع شدى از ايشان بگريختى و تو را پر از ترس كردندى از ايشان.و خداى تعالى ايشان را به ترس ممنوع و محجوب كرده بود تا هيچ جانور از ترس قصد ايشان نيارست كردن.و قوله: فِرٰاراً ،نصب است،على انّه مفعول له.و شايد كه مصدرى بود لا من لفظ الفعل، كانّه قال:لفررت منهم فرارا،و شايد كه مصدرى بود در محلّ حال كانّه قال:فارّا،و قوله: رُعْباً ،نصب بر تمييز است.
كلبى گفت:خفته بودند،چشمها گشاده (12)چنان كه گفتيى (13)سخن خواهند گفتن.عبد اللّه عبّاس گفت با معاويه به غزوة المضيق بوديم به روم[158-پ]به غار اصحاب الكهف بگذشتيم (14).معاويه گفت:اگر برويم و اصحاب الكهف را ببينيم؟
1) .اساس:كزدم.
2) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 79.
3) .اساس:كزدم.
4) .قم:گزند نكند.
5) .آج،لب+امام الهمام جعفر بن محمّد.
6) .آط،آب:پرامن.
7) .قم:جاى.
8) .آز:يسيد،آج،لب:لاستدو.
9) .آج،لب:معروف.
10) .آط،آب،آز،آج،لب:نيز.
11) .آط،آج،لب:گسترانيده.
12) .مل:بازكرده.
13) .مل:كسى،همۀ نسخه بدلها،بجز مل:گفتى.
14) .آط:بگزشتيم.
من گفتم:تو را بر ايشان سبيل نيست كه آن كس را كه به (1)از تو بود،گفتند:
لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرٰاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً .معاويه گفت:من بنروم از اين جا تا احوال ايشان بندانم.آنگه قومى را بفرستاد،گفت:بروى و بنگرى و خبرى با ما دهى.برفتند چون پاى در در غار نهادند،خداى تعالى بادى بفرستاد كه همه را بيرون (2)كرد ازآنجا.
قوله: وَ كَذٰلِكَ بَعَثْنٰاهُمْ ،و همچونين (3)از خواب بركرديم (4)ايشان را،يعنى همچنان كه ايشان را در غار برديم و بخوابانيديم و به ترس ايشان را ممنوع كرديم، همچونين (5)ايشان را از خواب بيدار كرديم تا يكديگر را بپرسند. قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ ، گفت گوينده اى از ايشان-و آن مهتر ايشان بود-مكسلمينا: كَمْ لَبِثْتُمْ ،چند گاه است تا شما اين جا مقام كرده اى؟گفتند:روزى يا بهرى از روزى.گفتند: رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثْتُمْ ،خداى شما عالم تر است به مدّت مقام شما.«ما»،مصدرى است، اى بلبثكم (6)،و المعنى بمدّة لبثكم چون گفتند: يَوْماً ،روزى،بر نگريدند هنوز آفتاب مانده بود،گفتند: أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ،يا بهرى از روزى تا دروغ نباشد (7).آنگه مهتر ايشان گفت: فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ ،يكى را از شما بفرستى با اين درمها كه دارى.
گفتند:«ورق»،درم باشد زده و مهر (8)نهاده،و گفتند:سيم باشد زده و نازده را «ورق»خوانند.و قرّاء در اين لفظ خلاف كردند،ابو عمرو و حمزه و خلف و ابو بكر عن عاصم خواندند:بورقكم،به فتح«واو»و سكون«را»و ابو عمرو،ادغام كرد «قاف»را در«كاف»،لقرب المخرج،بورقكم (9)،و باقى قرّاء به فتح«واو»و كسر «را».در او چهار لغت است:ورق،و ورق،و ورق،و ورق،ايضا:و الورق،ورق الشّجر لا غير.و قيل:الورق،المال من الابل،قال:
و اغفر خطاياى و ثمّر ورقى***
اى مالى،و قال:
كانّ ايديهنّ بالقاع القرق***ايدى جوار يتعاطين الورق
هٰذِهِ ،اشارت است به آن درمها، إِلَى الْمَدِينَةِ ،به شهر يعنى آن شهر كه كوه بر در آن بود.گفتند:نام او«دفسوس» (1)بود،و گفتند:«افسوس».و گفته اند:اين شهر است كه آن را«طرسوس»مى خوانند. فَلْيَنْظُرْ ،گو بنگر. أَيُّهٰا أَزْكىٰ طَعٰاماً ،اى اىّ الاطعمة (2)ازكى و اطيب.و نصب طَعٰاماً ،بر تمييز است.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد آن بود كه احلّ (3)ذبيحة،حلال تر گوشتى كه مسلمانان كشته باشند كه (4)در آن شهر بعضى مسلمانان بودند و بيشتر گبركان بودند.و بعضى مفسّران گفتند:مراد برنج (5)بشير بود.
و اصل«زكا»،نما و زيادت بود،قال الشّاعر:
قبائلنا سبع و انتم ثلاثة***و للسّبع ازكى من ثلاث و اطيب
فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ ،بگو تا به شما آرد روزيى و طعامى كه شما را قوت باشد، وَ لْيَتَلَطَّفْ ،و بگو تا رفق و مدارا كند وَ لاٰ يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً ،و نبايد تا كسى را اعلام كند و از كار شما آگاه كند.
إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ ،كه اگر بر شما ظاهر و مطّلع شوند و جاى شما بدانند.
و گفتند،معنى آن است كه:ان يظفروا بكم،يقال:ظهر (6)عليه،اذا ظفر به.قال اللّه تعالى: فَأَصْبَحُوا ظٰاهِرِينَ (7)،اى ظافرين. يَرْجُمُوكُمْ ،شما را سنگسار كنند.و گفتند:شما را دشنام دهند و قذف كنند.و گفتند:شما را بكشند.و گفتند:بزنند شما را. أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ ،يا (8)شما را با دين و كيش خود برند، وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً ،آنگه شما فلاح و ظفر و نجات نيابى پس از آن هرگز اگر با دين ايشان شوى.
وَ كَذٰلِكَ أَعْثَرْنٰا ،و همچونين (9)كه آن ديگر كارها كرديم با ايشان،اطّلاع داديم بر ايشان.يقال:عثرت على الشّىء،اى (10)اطّلعت عليه.و اعثرت غيرى،اى اطلعته عليه،يعنى ما مردمان را برايشان اطّلاع داديم و احوال ايشان بر مردم ظاهر كرديم تا بدانند كه وعدۀ خدا حقّ است،يعنى وعدۀ بعث و نشور.و نيز بدانند كه قيامت
[آمدنى] (1)است و در او شكّى نيست[159-ر]. إِذْ يَتَنٰازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ ،عامل در «اذ»، أَعْثَرْنٰا باشد،و روا بود كه فعلى محذوف بود چون اذكر،چون منازعت مى كردند و خلاف افتاد ميان ايشان،يعنى مردمان آن شهر را كه بر ايشان مطّلع شدند، أَمْرَهُمْ ،در كار ايشان،يعنى اصحاب الكهف.و خلاف و منازعه ميان ايشان در آن بود كه مردم دو گروه شدند،كافران گفتند:ما بر (2)اينان بنيانى و صومعه اى بكنيم كه اينان از نسب مااند.و مسلمانان گفتند:بر اينان مسجدى بكنيم كه اينان از اهل دين مااند. قٰالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلىٰ أَمْرِهِمْ ،گفت،آن كس كه بر كار ايشان غالب بود يعنى«تندوسيس (3)الملك»و اصحابش كه:ما بر اينان مسجدى بنا كنيم كه در آنجا نماز كنند،و همچنان كردند.
قوله: سَيَقُولُونَ ،اين خبر است از غيب كه خداى تعالى رسول را (4)داد،گفت:
جماعتى خواهند آمدن (5)ترسايان به نزديك تو و حديث اصحاب الكهف خواهند كردن، و در عدد ايشان خلاف كردند (6)تا پيش ازآن كه آمدند رسول صحابه را خبر داد تا ايشان را يقين زيادت شد.آنگه پس از آن وفد نجران آمدند و حديث عيسى كردند و پس از آن حديث اصحاب الكهف كردند و مهتر ايشان دو مرد بودند:يكى سيّد نام،و يكى عاقب.سيّد گفت:ايشان سه كس بودند،و چهارمشان سگ بود و اين سيّد نام، يعقوبى بود.و عاقب گفت:پنج بودند،و ششم ايشان سگ بود،و عاقب،نسطورى بود.و مسلمانان گفتند:هفت بودند،و هشتم ايشان سگ بود.خداى تعالى قول مسلمانان را محقّق بكرد و تصديق قول ايشان كرد.پس آنگه حكايت قول ترسايان بازگفت (7)،و قوله: رَجْماً بِالْغَيْبِ ،اى ظنّا منهم على غير تحقيق،و قيل:قذفا بالظّنّ من غير يقين،قال:
و اجعل منّى الحقّ غيبا مرجّما***
امّا قوله: وَ ثٰامِنُهُمْ ،بعضى كوفيان گفتند اين«واو»ثمانيه است،و اين را چند مثال آوردند (8)،منها قوله: اَلتّٰائِبُونَ الْعٰابِدُونَ ،الى قوله: وَ النّٰاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ... (9)،كه
اين هشتم است.و منها قوله في صفة ازواج النّبى: مُسْلِمٰاتٍ مُؤْمِنٰاتٍ الى قوله: وَ أَبْكٰاراً (1)،اين هشتم است كه«واو»در اوست.و منها قوله:فى ابواب الجنّة: حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا... (2)،و در درهاى دوزخ كه هفت است،فتحت (3)گفت،بى «واو».و گفتند:سبب آن است كه عقد به نزديك عرب اوّل هفت بود،چنان كه اكنون ده است.قالوا:واحد،اثنان،ثلاثة،اربعة،خمسة،ستة،سبعة و ثمانية.بعضى دگر گفتند:اين«واو»حكم و تحقيق است،خداى تعالى اختلاف ايشان بگفت.
آنگه آنچه حقيقت بود خبر داد به آن،«واو» (4)براى اين آورد،و اين هيچ دو قول را حقيقتى نيست،و بر او برهانى نيست.و آنچه درست است به نزديك محقّقان،آن است كه:«واو»عطف است جمله اى را بر جمله اى.و آنجا كه«واو»نيست، صفت و موصوف است.و گفتند:اين هر سه،قول ترسايان بود،اوّل،سيّد گفت،و دوم عاقب،و سه ام عبد المسيح.و ظاهر با اين ماند براى آن كه هر سه بر يك حد حكايت كرد،بقوله: يَقُولُونَ .و آنچه رسول را فرمود،اين است كه گفت:بيان مكن و بگو كه مرا به اين علمى نيست،خداى عالم تر است به عدد ايشان. مٰا يَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِيلٌ من النّاس،جز از اندكى از مردمان ندانند كه عدد ايشان چند بود.عطا گفت:
آن قليل اهل كتابند.از عبد اللّه عبّاس روايت كردند،كه او گفت:انا من ذلك القليل،من از جملۀ آن اندكم كه عدّد ايشان داند.و آنگه نامهاى ايشان بگفت، چنان كه گفتيم پيش از اين هفت كس را و هشتم سگ بود-و نام او قمطير (5)،سگى پلنگ رنگ بود.بالاى سگى (6)زينى (7)بود و زير كردى،يعنى نه بزرگ بزرگ بود و نه خرد خرد.قوله: فَلاٰ تُمٰارِ فِيهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً ،تو در باب ايشان جدل و خصومت مكن،الّا خصومتى ظاهر.و«المراء»و«المماراة»،الجدال.عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده و ضحّاك گفتند:[159-پ]مراد به«مراء»،ظاهر آن است كه چيزى مگو در باب ايشان الّا آنچه ما تو را ظاهر كرده ايم و برآن اطّلاع داده.بعضى دگر گفتند:
مراد آن است كه:مجادله مكن الّا به حجّت.و در آيت دليل است بر آنكه مجادله به حق روا بود،به باطل روا نبود. وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً ،و فتوى مپرس در حقّ ايشان از هيچ كس.
گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه:مشركان رسول را گفتند:ما را خبر ده از اصحاب الكهف.رسول-عليه السّلام-گفت:فردا خبر دهم شما را،و نگفت:
ان شاءاللّه.جبريل بر دگر روز نيامد،و تا چند روز برآمدن (1)جبريل نيامد،و ايشان پيغامبر را-عليه السّلام-طعن مى زدند.او خواست تا از بعضى اهل كتاب بپرسد كه:
در كتاب چه يافتى در حديث اصحاب الكهف؟جبريل آمد و قصّۀ ايشان با رسول گفت.و او را نهى كرد ازآن كه از كسى فتوى پرسد.
و قوله: وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فٰاعِلٌ ذٰلِكَ غَداً إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ ،آنگه رسول را ادب آموخت و آنچه مندوب اليه است گفت:مگو كه من فردا كارى كنم الّا آنگه كه بگوى:ان شاءاللّه.بدان كه ظاهر اين لفظ نهى است و مراد امر بر سبيل ندب، براى آن كه به اجماع اگر كسى گويد:من فردا فلان كار كنم و نگويد،ان شاءاللّه، به اتفاق ارتكاب محظورى نكرده باشد،و انّما مأمور به رها كرده باشد.و برآن جمله كه گفتيم فى قوله: وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَةَ... (2)،آنگه در معنى آيت خلاف كردند.فرّاء گفت:معنى آن است كه مگو كه من چيزى خواهم كردن فردا،الّا آنچه خداى خواهد و خدا نخواهد الّا طاعت.پس معنى آن است كه عزم نيّت جز (3)بر طاعت مصمّم مكن،و مگو كه:من فردا كارى خواهم كردن الّا طاعت،تا مردمان به تو اقتدا كنند،و اين وجهى لطيف است كه آيت با او بر ظاهر خود بماند و بر او هيچ سؤال (4)نيايد مجبّره را.
وجهى ديگر اين گفتند كه:در آيت محذوفى هست و آن،آن است كه:
وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فٰاعِلٌ ذٰلِكَ غَداً ،الّا ان تقول ان شاء اللّه.و عرب اضمار قول بسيار كنند،چنان كه نظاير او برفت در بسيار جايها.وجهى ديگر آن است كه ابو على
گفت:براى آن فرمود گفتن: إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ ،تا مردم ايمن (1)باشند ازآن كه دروغ نيست آنچه مى گويند،چه اگر مطلق گويد،ايمن (2)نباشد كه مانعى از موانع پيدا شود و آن خبر دروغ بود.
و وجهى دگر آن است كه گفتند:معنى آن است كه: إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ ،ان يميتنى او يعجزنى،الّا كه خداى كه (3)مرا بميراند يا عاجز كند يا ملجا (4).
و وجهى ديگر آن است كه گفتند: أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ ،در كلام براى آن است تا كلام را منع كند از نفوذ (5)و مطلق نباشد كه اين خبر غيب را مى ماند،چنان كه در سوگند آرند تا منع كند از حنث (6)و وقوع سوگند.اما سؤال مجبّران (7)بر اين كه: لِشَيْءٍ ،عامّ است بر طاعت و معصيت و مباح برافتد،بايد تا خداى مريد باشد همه را،جواب گوييم:اين وجوه كه گفتيم،جواب است از اين سؤال،خصوصا جواب فرّاء.دگر آن كه :آيت وارد است مورد خشوع و خضوع و انقطاع با خداى.و به معصيت و مباح فزع نكنند با خداى،نبينى كه به اجماع مستقبح دارند بل روا ندارد (8)هيچ مسلمان كه گويد:انا از نى غدا ان شاء اللّه،من فردا زنا كنم ان شاءاللّه،دگر آن كه:غرض گوينده از اين،لطف و تسهيل است،نبينى كه فرق نباشد ميان آن كه گويد:انا افعل كذا ان شاء اللّه،و ميان آن كه گويد:اگر خداى توفيق دهد من چنين كنم.
دگر آن كه فرقى (9)نباشد ميان آن كه گويد:من چنين كنم ان شاءاللّه و ميان آن كه گويد:اگر در اجل تأخير باشد من چنين كنم،و اگر خداى فروگذارد،من چنين كنم.و اين جمله دليل آن است كه اين لفظ بر وجه فزع و انقطاع گويد با خداى تعالى،و اين در معصيت بنرود.و در آيت دليل است بر آنكه:لفظ «شىء»،اجرا كنند بر معدوم،براى آن كه خداى آن را كه فردا خواهد بودن شىء خواند.دگر آن كه امرونهى تعلق ندارد الّا به معدوم[160-ر]اكنون بدان كه استثنا به مشيّت (10)را در كلام اثر است در تخصيص او و منع او از نفوذ،و در طلاق
به نزديك فقها،و در سوگند به نزديك ما و ايشان.
امّا در مدّت،خلاف كردند،حسن بصرى گفت:استثنا را اثر بود در كلام ما دام تا از جاى برخاسته نباشد.و از عبد اللّه عبّاس حكايت كردند كه او گفت:تا يك سال او را اثر باشد،و اين قول،معتمد نيست.و مذهب درست (1)آن است كه:استثنا را اثر باشد در كلام ما دام تا متّصل باشد و يا در حكم متّصل.و استثنا چون از كلام منقطع شد،انقطاعى كه سامع را معلوم نشود كه اين استثنا با اين كلام است،آن را اثر نبود.و دليل بر صحّت اين مذهب،آن است كه:اگر نه چنين بودى،هيچ عقد از عقود منعقد نشدى،چه ايمن (2)نبودندى كه او بعد از مدّتى استثنا كند و وثاقت برخاستى به خبر و به سوگند،و اين خلاف اجماع است.امّا استثنا در خبر و امرونهى و سوگند شود،و او را در همه اثر باشد چون متّصل بود،قوله: وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذٰا نَسِيتَ ،و چون فراموش كنى[ذكر خداى كن.حسن گفت:معنى آن است كه چون ذكر مشيّت فراموش كنى] (3)آنگه يادت آيد،بگو:ان شاءاللّه.اين ذكر خداست كه مراد است اين جا.بهرى دگر گفتند،مراد آن است كه:چون ذكر مشيّت فراموش كنى،به توبه و تلافى آن بگو: عَسىٰ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً .و بعضى دگر گفتند:اين كلامى است مستأنف و متعلّق نيست به اوّل،و عند قوله: إِذٰا نَسِيتَ ،وقف بايد كردن.آنگه رسول را گفت: وَ قُلْ ،انت يا محمّد.عسى ان يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ (4)قصّة اصحاب الكهف رَشَداً ،من اميد دارم كه خداى مرا ره نمايد به بهتر از قصّۀ اصحاب الكهف و از آن به صلاح نزديكتر از آيات و معجزات،تا جواب آنان باشد كه تو را پرسيدند از قصّۀ ايشان،و تو توقّف (5)نمودى ازآنجا كه تو را علمى نبود به آن.و نصب رَشَداً ،بر تمييز است.
وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ،خلاف كردند در آن كه اين از كلام كيست؟بعضى گفتند:از كلام جهودان است و«قالوا»،در كلام مقدّر است،اى قالوا،يعنى اليهود.جهودان گفتند كه:ايشان در غار سيصد و نه سال مقام كردند،چه اگر نه چنين باشد اين را معنى نبود كه گفت: قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا ،چه اوّل قطع است و
دوّم ابهام،و اين قول قتاده است،گفت:و دليل (1)صحّت اين،قرائت عبد اللّه مسعود است كه خواند:فقالوا و لبثوا (2).و مطر الورّاق گفت:اين جايگاه قول جهودان است.
خداى بر ايشان رد كرد،بقوله: قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا .ديگر مفسّران گفتند:اين كلام خداست-جلّ جلاله-و خبر است از مدّت مقام ايشان در غار اين مقدار.امّا قوله: قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا ،براى آن گفت كه جهودان در عهد رسول گفتند:از آنگه كه ايشان در غار شدند،الى يومنا هذا،سيصد و نه سال است.خداى تعالى گفت:شما را به اين علمى نيست،من دانم كه ايشان چه مقدار آنجا بودند،و اين كه شما گفتى خود مدّت مقام ايشان است در غار.حمزه و كسائى خواندند:ثلاثمائة سنين،به اضافت.و باقى قرّاء به تنوين.امّا آنان كه به تنوين خواندند،گفتند: ثَلاٰثَ مِائَةٍ ، نصب بر ظرف (3)است،و سِنِينَ ،بدل است از او.و بعضى دگر گفتند:در كلام تقديم و تأخيرى هست و آن،آن است كه:و لبثوا فى كهفهم سنين ثلاثمائة چنان كه صمت ايّاما خمسة و سرت سنين عشرة.و گفتند:«سنين»تمييز است ازآنجا كه كلام محتمل بود،ايّام و شهور و سنين را تمييز (4)كرد به سنين.و اين وجه ضعيف است براى آن كه،آنچه ما بعد«مائة»،باشد و بالاى آن از عقود به اضافت گويند و مميّز مفرد،چنان كه ثلاثمائة سنة.وجهى دگر گفتند،و آن آن است كه:على جواب السّائل آمد،اين،كأنّه لمّا قال:ثلاثمائة سأل سائل.و قال:هذا العدد من الايّام او الشّهور او السّنين،فقال:سنين،و مثله قوله: يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ، رِجٰالٌ... (5)،على قراءة من قرأ بالفعل المجهول،كانّه لمّا قال يسبّح فقال[160-پ]قائل من ذلك المسبّح،فقال رجال.امّا بر قرائت آنان كه به اضافت خواندند،ابن خالويه گفت:اين قرائت ضعيف است ازآنجا كه مميّز مفرد بايست.و ابو علىّ الفارسىّ گفت:اين هم (6)آمده است كه اضافت تمييز (7)با جمع كنند،چنان كه گفت:
فما زوّدني غير سحق عمامة (1)***و خمسمئ منها قسىّ يمان
و قوله: تِسْعاً ،نصب او بر ظرف است،اى تسع سنين.و شايد كه مفعول به باشد.
و اين روشن تر است براى آن كه،زاد و ازداد،هر دو به يك معنى آمده است.و حسن بصرى خواند:تسعا و كذلك تسعون،به فتح«التاء»فيهما،و آن لغت است جز كه كسر بيشتر است و معروف تر.
قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا ،گفتند:اوّل خبر داد رسول را به مقدار آن على التحقيق، آنگه گفت:اگر جهودان از تو پرسند ايشان را مگو (2)،حوالت بر علم من كن،بگو: اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا ،كه صلاحى به اين متعلّق است. لَهُ غَيْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،غيب آسمان و زمين او راست،او داند آنچه از امور و احوال اهل آسمان و زمين پوشيده و غايب است از شما. أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ. اين صيغت (3)امر دارد،و معنى تعجّب است، يعنى ما اسمعه و ابصره،چه بينا و شنواست او اعمال و اقوال بندگانش را،بر او هيچ پوشيده نماند. مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ ،نيست ايشان را،يعنى اهل آسمان و زمين را بدون او يارى و ناصرى، وَ لاٰ يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً ،و او انباز نگيرد در حكم خود هيچ كس را.جملۀ قرّاء چنين خواندند على الخبر عنه تعالى،مگر ابن عامر كه او خواند:و لا تشرك به«تا»ى خطاب و جزم«كاف»على نهى المخاطب (4)،يعنى اى مخاطب مكلّف انباز مگير با او در احكام او،و كس را انباز او مشناس.
و قوله تعالى:
وَ اُتْلُ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتٰابِ رَبِّكَ لاٰ مُبَدِّلَ لِكَلِمٰاتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً (27) وَ اِصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَيْنٰاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ كٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28) وَ قُلِ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شٰاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِينَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغٰاثُوا بِمٰاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي اَلْوُجُوهَ بِئْسَ اَلشَّرٰابُ وَ سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً (29) إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً (30) أُولٰئِكَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ يُحَلَّوْنَ فِيهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ يَلْبَسُونَ ثِيٰاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّكِئِينَ فِيهٰا عَلَى اَلْأَرٰائِكِ نِعْمَ اَلثَّوٰابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (31) وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ جَعَلْنٰا لِأَحَدِهِمٰا جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ حَفَفْنٰاهُمٰا بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنٰا بَيْنَهُمٰا زَرْعاً (32) كِلْتَا اَلْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَهٰا وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً وَ فَجَّرْنٰا خِلاٰلَهُمٰا نَهَراً (33) وَ كٰانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ يُحٰاوِرُهُ أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (34) وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هٰذِهِ أَبَداً (35) وَ مٰا أَظُنُّ اَلسّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلىٰ رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً (36) قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ يُحٰاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّٰاكَ رَجُلاً (37) لٰكِنَّا هُوَ اَللّٰهُ رَبِّي وَ لاٰ أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً (38) وَ لَوْ لاٰ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مٰالاً وَ وَلَداً (39) فَعَسىٰ رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْهٰا حُسْبٰاناً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً (40) أَوْ يُصْبِحَ مٰاؤُهٰا غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً (41) وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلىٰ مٰا أَنْفَقَ فِيهٰا وَ هِيَ خٰاوِيَةٌ عَلىٰ عُرُوشِهٰا وَ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً (42) وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مٰا كٰانَ مُنْتَصِراً (43) هُنٰالِكَ اَلْوَلاٰيَةُ لِلّٰهِ اَلْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَوٰاباً وَ خَيْرٌ عُقْباً (44) وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا كَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ اَلْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ اَلرِّيٰاحُ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً (45) اَلْمٰالُ وَ اَلْبَنُونَ زِينَةُ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْبٰاقِيٰاتُ اَلصّٰالِحٰاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوٰاباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً (46) وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ اَلْجِبٰالَ وَ تَرَى اَلْأَرْضَ بٰارِزَةً وَ حَشَرْنٰاهُمْ فَلَمْ نُغٰادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (47) وَ عُرِضُوا عَلىٰ رَبِّكَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونٰا كَمٰا خَلَقْنٰاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً (48) وَ وُضِعَ اَلْكِتٰابُ فَتَرَى اَلْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمّٰا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يٰا وَيْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا اَلْكِتٰابِ لاٰ يُغٰادِرُ صَغِيرَةً وَ لاٰ كَبِيرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً (49) وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِيسَ كٰانَ مِنَ اَلْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظّٰالِمِينَ بَدَلاً (50) مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ مٰا كُنْتُ مُتَّخِذَ اَلْمُضِلِّينَ عَضُداً (51)(5)
برخوان آنچه وحى كردند به تو از كتاب خدايت كه گرداننده نيست سخنها او را،نيابى از فرود او جاى ميلى.
صبر كن و بازدار خود را از (6)آنان كه خوانند خداى را به بامداد و شبانگاه،مى خواهند روى او نبايد (7)كه برگردد چشمهايت از ايشان،
مى خواهى (1)زينت (2)زندگانى نزديكتر،فرمان مبر آن را كه ما غافل كرديم دل او را از ذكر ما به دنبال (3)هواى خود رفت و بد كار او ضايع كردن.
بگو كه حق از خداى شماست،هركه خواهد گو ايمان آر و هركه خواهد گو كفر آر (4)،ما بنهاديم (5)براى كافران (6)آتشى كه گرد درآيد به ايشان سرا پرده هايش،و اگر فرياد خواهند،فرياد رسند ايشان را به آبى چون دردى زيت بريان كند رويها را،بد شراب (7)است آن و بد جاى است آن تكيه گاه (8).
آنان كه ايمان آوردند و كار نكو (9)كردند ما ضايع نكنيم مزد آن كس كه كار نكو كند.
آنان كه بود ايشان را بهشتها مقام،مى رود از زير ايشان جويها،به حلىّ ايشان كنند در آنجا از دست ورنجها (10)از زر و درپوشند جامه هاى سبز از ديبايى تنك و ستبر،تكيه زده باشند در آنجا بر تختها،نيك ثواب است و نيكو تكيه گاه است، بزن براى ايشان مثلى،دو مرد كرديم يكى را از ايشان دو بستان از انگور (11)گرد آن گرفتيم (12)به درختان خرما و كرديم ميان آن كشتى.
هر دو بستان بداد ميوه ايش و نكردى نقصانى (13)،از او چيزى.بگشاديم ميان آن جوى.
1) .آط،آج،لب:مى خواهند.
2) .قم،آب:آرايش.
3) .قم:پس روى،آط،آب:از پس،آج،لب:از پى.
4) .آط،آب،آج،لب:كافر شو.
5) .قم:ساخته ايم.
6) .مل:ظالمان.
7) .قم،آط،آب،آج،لب:شرابى.
8) .آط،آب:و بد جاى تكيه گاه را.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:عمل صالح.
10) .قم:دست ورنجنها.
11) .قم:انگورها.
12) .قم:گرد درگرفتيم.
13) .قم:كم نكردى از او چيزى،آط،آج،لب:ظلم نكرد از او چيزى.
و بود او را مالى (1)،گفت برادرش (2)را و او مناظره مى كرد با او:من بيشترم از تو به خواسته (3)و عزيزتر به گروه.
[161-ر] در- شد در بستانش و او ظالم خود بود،گفت:نپندارم كه هلاك شود اين هرگز.
و نپندارم كه قيامت برخيزد و و اگر مرا بازبرند با خدايم يابم بهتر از آن بازگشتنگاه (4).
گفت او را رفيقش (5)و او مناظره مى كرد با او كافر شدى (6)به آن كه بيافريد تو را از خاك پس از آب (7)،پس راست كرد تو را مردى؟ لكن مرا او خداى پروردگار شرك نيارم به او كسى را (8).
چرا چون در بستانت شوى بگو (9)آنچه خداى خواهد قوّت نيست الّا به خداى.اگر مى بينى تو مرا كمتر از تو به مال و فرزندان (10).
باشد كه خداى بدهد مرا بهتر از بستان تو و بفرستد برآن عذابى از آسمان در روز آيد خاكى (11)نرم شود.
يا در روز آيد آب او به زمين فروشده نتوانى تو او را طلب كردن.
1) .قم:ميوه ها،بقيۀ نسخه بدلها:ميوه.
2) .آط،آب،آج،لب:رفيق.
3) .آط،آب،آج،لب:مال.
4) .قم:بازگشتن جاى.
5) .مل:برادرش.
6) .اساس:شد،به قياس با نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .آج،لب:نطفه.
8) .قم:لكن من او خداى است پروردگار من و شرك نيارم به خدايم يكى را.
9) .آط،آب،آج،لب:گفتى.
10) .قم:فرزند.
11) .آط،آب،آج،لب:خاك.
گرد درآيند به ميوۀ او (1)در روز آيد مى گرداند دستهايش بر آنچه هزينه (2)كرده بود در آن و آن افتاده بود بر چفتهايش (3)گويد كاشك (4)من انباز نگرفتمى به خدايم كسى را.
و نبود او را گروهى كه يارى او كنند از فرود خدا،نباشد او كينه كش (5).
آنجا ولايت خداى را باشد كه او حقّ است،او بهتر است به ثواب دادن و بهتر است به عاقبت.
بزن براى اينان مثل زندگانى نزديكتر (6)چون آبى كه بفرستاديم آن را از آسمان آميخته شد به او گياه (7)زمين در روز آمد خشك شده مى برد آن را بادها و بوده است خداى بر همه چيزى توانا (8).
خواسته و پسران،زينت (9)زندگانى نزديكتر است و آنچه باقى است و نيك است بهتر است به نزديك خداى تو به ثواب و بهتر به اميد و آن روز كه برانيم كوهها را و بينى زمين را ظاهر و گرد كنيم ايشان را،رها نكنيم از ايشان كسى را.
عرضه كنند ايشان را بر خداى تو ايستاده آمدى به ما چنان كه آفريديم شما را نخست (10)بار بل دعوى كردى كه نكنيم ما شما را وعده اى.
بنهند نامه را بينى گناهكاران را ترسنده (1)از آنچه در اوست.گويند:
اى واى ما!چيست اين نامه را كه رها نكرده است هيچ گناه خرد و بزرگ الّا بشمرده است آن را و يابند آنچه كرده باشند حاضر،و بيداد (2)نكند خداى تو بر كس.
چون گفتيم فريشتگان را كه سجده كنى آدم را سجده كردند مگر ابليس كه بود از جنّ (3)،برون آمد از فرمان خدايش مى گيرى او را و فرزندان او را دوستان به خلاف من (4)و ايشان شما را دشمن اند،بد است (5)او ظالمان را بدلى.
حاضر نياوردم ايشان را به آفريدن آسمانها و زمين و نه به آفريدن نفسهاى ايشان.نبودم گيرنده گمراه كنندگان را بازو و يار (6).
قوله: وَ اتْلُ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ ،خطاب است با رسول-عليه السّلام-گفت:بخوان اى محمّد!آنچه بر تو وحى كرده اند از اخبار (7)اصحاب الكهف و جز آن،[اتل] (8)، امر باشد از تلاوت.و بعضى دگر گفتند:«اتل»،متابعت كن آن را كه خداى بر تو وحى كرده است در قرآن از اوامر و نواهى و هر دو معنى محتمل است[161-پ]، يقال:تلوت الرّجل اذا تبعته اتلوه تلوا و تلوت القرآن تلاوة،و معنى هر دو با تتبّع راجع است،چه قرآن خوان تتبّع آيات و كلمات مى كند، لاٰ مُبَدِّلَ لِكَلِمٰاتِهِ ،كلام او را تغيير و تبديل نكنند،يعنى در وعد او خلف نيايد و در خبر او كذب نرود (9)،چه وعدۀ او درست باشد و خبر او صدق. وَ لَنْ تَجِدَ ،نيابى فرود او جز او پناهى و ملجائى.و گفتند:معدلى كه از او ميل كنى،و بر هر دو قول موضع باشد. وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ ،اى
احبس نفسك،خويشتن بازدار.و الصّبر،حبس النّفس على ما يكره (1)،با آنان كه خداى را مى خوانند به بامداد و شبانگاه. يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ،روى او مى خواهند،يعنى رضاى او مى جويند،يعنى طاعت به اخلاص مى كنند للّه،براى خدا،دور از ريا.
قتاده گفت:مراد نماز بامداد و نماز شام است.كعب الاحبار گفت:و اللّه كه مراد،اهل نماز فريضه اند. وَ لاٰ تَعْدُ عَيْنٰاكَ عَنْهُمْ ،و نبايد كه چشم تو از ايشان برگردد، يعنى بايد تا پيش تو باشند و به چشم تو باشند.و قوله: تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،در محلّ حال است،اى مريدا،در آن حال كه مريد و طالب زينت دنيا باشى، وَ لاٰ تُطِعْ ،و فرمان مبر آن كس را كه ما دل او غال كرده ايم از ذكر خود (2)به خذلان و تخليت (3)و او تابع هواى نفس خود است،نه تابع رضاى ما. وَ كٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً ،و كار او ضايع كردن است.و اين قول قتاده و مجاهد و ضحّاك است.داود گفت:فرطا، اى ندما،پشيمانى.خبّاب گفت:هلاكا.ابن زيد گفت:مخالفا للحقّ.مقاتل حيّان گفت:سرفا.فرّاء گفت:متروكا.ابو زيد بلخى گفت:قدما فى الشّر.ابو عبيده گفت:
هو من قول العرب فرس فرط،اى سابق،و فرط منّى قول،اى سبق.و منه
قوله -عليه السّلام-: انا فرطكم على الحوض ،اى رائدكم و سابقكم،گفتند معنى آن است كه:روزگار ضايع كرده باشد و كار خود معطّل (4).عبد اللّه عبّاس گفت:آيت در عيينة بن حصن الفزارىّ آمد كه او به نزديك رسول آمد پيش ازآن كه ايمان آورد جماعتى درويشان به نزديك رسول بودند،چون:سلمان پارسى و عمار و خبّاب و عامر ابن فهيره و مهجع (5)و صهيب.و سلمان،گليمى داشت عرق برآورده و بوى كريه (6)از او مى آمد و او پاره اى برگ خرما بگرفته بود و زنبيلى مى بافت.عيينه گفت:اى محمّد! تو را از اينان ننگ نمى آيد و از بوى اينان كراهت نمى باشد كه ما را يك ساعت وجه نيست با اينان نشستن؟ما اشراف و سادات مضريم (7)و نظر مردمان به ماست،اگر ما ايمان آريم به تو،مردمان ايمان آرند،و اگر (8)نياريم،نيارند.و ما را برگ نباشد كه با اينان به يك جاى بنشينيم،براى ما مجلسى ساز و براى ايشان مجلسى ديگر و وقتى
دگر.خداى تعالى اين آيت فرستاد.
ابو العاليه گفت:آيت در اميّة بن خلف الجمحىّ آمد و اين قول او گفت.قتاده گفت:آيت در اصحاب صفّه آمد و ايشان هفتصد مرد درويش بودند ملازمان مسجد رسول-عليه السّلام.ايشان را ملكى و ضيعتى و زرعى و ضرعى و تجارتى نبود.نماز مى كردندى و منتظر نمازى ديگر بودندى.قتاده گفت:چون اين آيت آمد،رسول -عليه السّلام-گفت:الحمد للّه كه در امّت من كسانى هستند كه خداى مرا گفت:
خود را با اينان بازبند،آنگه گفت:بيان كن براى اينان كه كافر و جاحدند، و بگو كه: اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ ،گفتند: اَلْحَقُّ ،خبر مبتداى محذوف است،يعنى اين قرآن و آنچه در اوست از اخبار و آيات و اوامر و نواهى و وعد و وعيد حقّ است از خداى تعالى.و گفتند: اَلْحَقُّ ،مبتداست و مِنْ رَبِّكُمْ ،در جاى خبر اوست،يعنى الحقّ صادر من ربّكم وارد منه و آت من قبله،حق از خداى تعالى صادر گشت از كتاب و پيغامبر و بيان و آنچه خلقان در تكليف به آن محتاجند.اكنون اختيار به ايشان است و عنان اختيار به دست ايشان است هركه خواهد،گو ايمان آر،و هركه خواهد گو كافر شو.و صورت امر است،و مراد تخيير بر وجه تهديد،چه خداى را به ايمان ايشان حاجت نيست.اگر ايمان آرند ايشان را به آيد (1)به ثواب[162-ر]و نعيم ابد رسند،و اگر كفر آرند ما بجارده ايم (2)براى كافران آتشى كه سرا پرده هاى آن محيط است به ايشان و گرد ايشان در آمده است.و قوله: أَعْتَدْنٰا ،من العتاد،و هو العدّة،آن سازگار باشد و«سرادق»،سراپرده (3)باشد به مانند ديوارى گرد خيمه،و خيمه در ميان آن باشد.
ابو سعيد خدرىّ روايت كرد (4)كه،رسول-عليه السّلام-گفت:دوزخ را چهار سراپرده است،كثافت (5)هريكى چهل ساله راه.عبد اللّه عبّاس گفت:ديوارى است از آتش گرد كافران درآمده باشد.كلبى گفت:كژدمى باشد كه روز قيامت از دوزخ برآيد از آتش و در عرصۀ قيامت گرد كافران درآيد به مانند حظيره اى،قال رؤبه:
يا حكم بن المنذر بن الجارود***سرادق المجد عليك ممدود
و قال سلامة بن جندل:
هو المدخل النّعمان بيتا سماؤه***صدور الفيول (1)بعد بيت مسردق (2)
بعضى دگر گفتند دودى باشد كه روز قيامت از دوزخ برآيد و گرد كافران درآيد،و هو قوله: اِنْطَلِقُوا إِلىٰ ظِلٍّ ذِي ثَلاٰثِ شُعَبٍ، لاٰ ظَلِيلٍ وَ لاٰ يُغْنِي مِنَ اللَّهَبِ (3)- الآية. وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغٰاثُوا بِمٰاءٍ كَالْمُهْلِ ،و اگر فرياد خواهند فرياد ايشان رسند از تشنگى كه ايشان را رسيده باشد به آبى چون دردى زيت.و اين روايت ابو سعيد خدرى است از رسول-عليه السّلام-كه گفت:«مهل»،دودى زيت باشد به گرما (4)، به صفتى بود كه كافر به نزديك روى برد گوشت روى او در آنجا فتد.عبد اللّه عبّاس گفت:آبى ستبر باشد بمانند دردى زيت.اعمش گفت:عصارۀ زيت باشد.مجاهد گفت:خون و ريم باشد.ضحّاك گفت:آبى سياه باشد چه دوزخ سياه است و هرچه در او باشد سياه بود از درخت و آب و لباس و اهل او،ابو عبيده گفت:جواهر زمين باشد گداخته،يعنى مس و روى و آهن و ارزيز و مانند آن،گداخته و آميخته.قتاده گفت:عبد اللّه مسعود به كوفه بود،مردى آمد و او را جامى آورد سيمين (5)زر بر او زده.
او بفرمود تا چاله اى بركندند در زمين و در آنجا نهادند،و آتشى عظيم بر او افرختند (6)بگداخت (7)و سرخ شد چون آتش.آنگه گفت غلام را:برو و اين جماعتى را كه هر روز بر ما آيند،ايشان را بخوان.او برفت و ايشان را بخواند.جماعتى بسيار بيامدند.او گفت:درنگرى اين بينى.گفتند:اين چيست؟گفت:هذا اشبه شىء بالمهل الّذى وعد (8)اللّه الكفّار به فى النّار،اين بهتر چيزى است به مانندگى به آن مهل كه خداى وعيد كرد كافران را در دوزخ به آن.سعيد جبير گفت:مهل،چيزى باشد كه گرماى او به غايت رسيده باشد.ابو عبيده گفت،از منتجع بن (9)نبهان شنيدم كه
گفت:فلان ابغض الىّ من الطّلياء و المهل،گفتم:مهل چه باشد؟گفت:آن كه خمير در ميان آتش كنند،آنگه بردارند و انگشتهاى آتش و جمرات در كنار (1)آن آويخته باشد. يَشْوِي الْوُجُوهَ ،بريان كند رويها را و بسوزد.سعيد جبير گفت:اهل دوزخ چون گرسنه شوند،استغاثه (2)كنند و فرياد خواهند از گرسنگى ايشان را اغاثه (3)كنند به درخت زقّوم،از آن بخورند،آن در تن ايشان چون آتش شود،و گوشت و پوست ايشان پخته گرداند،چنان كه عرق برآرند،پاره هاى گوشت ايشان با عرق بريزد (4)،آنگه تشنگى بر ايشان افتد،چند سال فرياد مى كنند از تشنگى،ايشان را اغاثه (5)كنند به آبى چون مهل،و آن آبى بود (6)گرماى آن به غايت رسيده كه چون به نزديك دهن برند گوشت روى ايشان در آنجا فتد (7). بِئْسَ الشَّرٰابُ ،بد شراب (8)باشد آن مهل، وَ سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً ،و بد جاى تكيه باشد دوزخ و«مرتفق»،متّكا باشد كه مرفق برآن نهند.عبد اللّه عبّاس گفت:منزلا.ضحّاك (9)گفت:مجتمعا.عطا گفت:مقرّا (10).گفتند:مهادا،و گفتند:منزلا،و اصل او متّكا بود كه بر او و چايند (11)به مرفق،قال الشّاعر:
قالت له و ا[ر] (12)تفقت الا فتى***يسوق بالقوم غزالات الضّحى
و ارتفق الرّجل گويند،چون تكيه كند و خوابش نباشد.قال ابو ذؤيب الهذلىّ [162-پ]:
نام الخلىّ و بتّ اللّيل مرتفقا***كانّ عيني فيها الصّاب مذبوح
و گفتند:روا بود كه از رفق باشد،و آن منفعت بود.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند.
در خبر آن خلاف كردند،بهرى گفتند: إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ ،در جاى خبر اوست،چنان كه شاعر گفت:
انّ الخليفة انّ اللّه سربله***سربال ملك به ترجى الخواتيم
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:كناره،مل:كنارهاى.
2) .قم،آط،آج،لب:استغاثت.
3) .قم:آط،آب،آج،لب:اغاثت.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و قم:برود.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:اجابت.
6) .آط،آب،آج،لب+كه:
7) .همۀ نسخه بدلها:فتد.
8) .آط،آب،آز:شرابى.
9) .همۀ نسخه بدلها:مجاهد.
10) .قم+بعضى.
11) .قم:بروچايند،آط،آب،آز،آج،لب:بياسايند.
12) .اساس:ندارد،از قم آورده شد.
و آن ضمير كه بايد كه در جملۀ خبرى باشد،عايد با مبتدا در او مقدّر است، و التّقدير:انا لا نضيع اجر من احسن منهم عملا،چنان كه:السّمن منوان بدرهم، التّقدير منه، و گفتند: أُولٰئِكَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ ،در جاى خبر اوست.خداى تعالى گفت:آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند،ما مزد نيكوكاران ضايع نكنيم،يعنى ايشان نيكوكار باشند و ما مزد نكوكاران ضايع نكنيم. أُولٰئِكَ ،ايشان آنانند كه ايشان را باشد بهشتها مقام.و العدل،الاقامة.
تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ ،در زير ايشان جويها مى رود،يعنى در زير كوشكها و درختان بستانهاى ايشان، يُحَلَّوْنَ فِيهٰا ،درپوشانند ايشان را به حلىّ و زينت، مِنْ أَسٰاوِرَ ،گفتند:«من»اوّل زيادت است و دو (1)تبيين.و گفتند:هر دو تبيين است، دست فرنجهاى (2)زرّين.و«اساور»،جمع سوار باشد و گفتند:جمع اسوار (3)،على حذف الزّيادة،چه اگر«يا» (4)زيادت بودى (5)،اساوير بودى.و گفته اند:جمع اسورة باشد،و اسوره جمع سوار بود،فهو جمع الجمع.و يقال:سوار و سوار،بالكسر و الضّم.
و گفتند:اين از عادت ملوك بودى،يعنى اهل بهشت به زىّ و زينت ملوك باشند.
سعيد جبير گفت:هريكى از اهل بهشت سه دست ورنجن (6)دارند:يكى از سيم،يكى از زر،يكى از لؤلؤ و ياقوت. وَ يَلْبَسُونَ ثِيٰاباً خُضْراً ،و جامه هاى سبز پوشند از سندس و آن ديباى تنك باشد. وَ إِسْتَبْرَقٍ ،و آن ديباى (7)ستبر (8)باشد،و گفته اند:معرّب است. مُتَّكِئِينَ فِيهٰا عَلَى الْأَرٰائِكِ ،تكيه زده باشند در بهشت بر سريرها.و «اريكه»،سريرى باشد كه از بالاى او قبّه اى يا كلّه اى زده باشند.و نصب متّكئين، بر حال است. نِعْمَ الثَّوٰابُ ،التقدير،نعم الثّواب الجنّة،نيكو ثواب است بهشت.
وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً ،و نكو تكيه گاهى است او،يا منتفعى (9)و انتفاعى و منفعتگاهى.
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ -الآيه،گفتند:اين آيات در حقّ دو برادر آمد از اهل مكّه از بنى مخزوم:يكى مؤمن و يكى كافر.مؤمن،ابو سلمه بود-عبد اللّه بن
عبد الاسد بن عبد ياليل بود،و او شهر امّ سلمه بود پيش از رسول-عليه السّلام.و كافر، الاسود بن عبد الاسد بن عبد ياليل بود.و گفتند:آيات بر سبيل مثل در رسول آمد -عليه السّلام-و مشركان مكّه.و گفتند:اين مثل براى عيينة بن حصن زد،و براى سلمان پارسى (1)،كه قصۀ ايشان برفت.خداى مثل زد ايشان را به دو مرد در بنى اسرايل،دو برادر:يكى مؤمن (2)يكى كافر.نام يكى،يهودا بود در قول عبد اللّه عبّاس.مقاتل گفت:يمليخا (3)و نام كافر فطروس (4)بود.وهب گفت:قطفر (5)بود،و ايشان آنانند كه خداى وصف ايشان كرد در سورة و الصّافات.عبد اللّه مبارك گفت:
از معمر از عطاء خراسانى (6)كه او گفت:در بنى اسرايل دو برادر بودند:يكى مؤمن، يكى كافر.ايشان را از پدر (7)مالى رسيد،هشت هزار دينار.قسمت كردند و هريكى چهار هزار دينار برگرفتند.امّا برادر كافر به هزار دينار سراى خريد،اين برادر مؤمن گفت:بار خدايا!برادرم در دنيا به هزار دينار سراى (8)خريد و من از تو در بهشت سراى (9)مى خرم به هزار دينار.و آنگه آن هزار دينار به صدقه بداد.برادرش به هزار دينار ساز و تجمّل آن سراى (10)بخريد،او گفت:بار خدايا!برادرم هزار دينار به ساز و تجمّل سراى كرد،و من آن سراى را كه از تو خريده ام در بهشت،آن را ساز و تجمّلى (11)مى خرم و خدمتكار به هزار دينا[ر] (12)و آنگه به صدقه بداد.برادرش به هزار دينار ضيعتى خريد[163-ر]از دشت و آب و باغ و بستان.او گفت:بار خدايا!من از تو به هزار دينار ضيعتى مى خرم در بهشت و هزار (13)ديگر به صدقه داد.برادرش زنى خواست و هزار دينار در خرج آن (14)كرد.او گفت:بار خدايا!برادرم زنى خواست و هزار دينار در راه آن كرد (15)،من از تو زنى مى خواهم از حور العين و اين هزار ديگر (16)
1) .قم،آط،آج،لب:فارسى.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+و.
3) .آط،آب،مل،آز،لب:تمليخا.
4) .آط:طوس.
5) .آط،آب،مل:فطيفر،آز:قطفير،آج،لب:قطيفه.
6) .آج:خوراسانى.
7) .قم،مل،آز+به ميراث،آط،آج،لب:را به ميراث از پدر.
8) .آط،آب،آز،آج،لب:سرايى.
9) .آز،آج:سرايى.
10) .آط،آز:سرا.
11) .همۀ نسخه بدلها:تجمّل.
12) .به قياس ديگر نسخه بدلها،افزوده شد.
13) .همۀ نسخه بدلها+دينار.
14) .قم:در راه آن.
15) .آط،آز،آج،لب:خرج كرد،مل:در باب خرج او كرد.
16) .قم:دينار،آط،آب،آز:دينار دگر.
باقى در راه آن كردم و آن نيز به صدقه داد.چون روزگار برآمد او محتاج شد و فروماند ،با خود گفت:اگر بروم و احوال و حاجت[خود] (1)برادرم[را] (2)بگويم،همانا مرا ياريى (3)كند و برّى.بيامد و بر راه بنشست،چون بر (4)آمد،او را گفت:مرا شناسى؟گفت:،برادر منى فلان؟گفت بلى.گفت:چه كار است تو را؟ گفت:حاجت مرا پيش تو آورد.گفت:آن مال را چه كردى؟گفت:به صدقه بدادم،و قصّۀ خود با او بگفت.او بر طريق استهزا او را گفت: إِنَّكَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِينَ (5).آنگه گفت و اللّه كه جوى ندهم تو را.و او را براند،و ذلك قوله: قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّي كٰانَ لِي قَرِينٌ، يَقُولُ أَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِينَ (6)-الى قوله: فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوٰاءِ الْجَحِيمِ (7)-الآيات.و در قصّۀ ايشان اين آيات بفرستاد.
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً ،گفت:اى محمّد!مثلى بزن براى اين كافران. رَجُلَيْنِ ، بدل مثل است.و گفتند:محلّ او جرّ است،اى مثل رجلين. جَعَلْنٰا لِأَحَدِهِمٰا ،كه كرديم ما يكى را از ايشان دو بستان از انگور،يعنى رز. وَ حَفَفْنٰاهُمٰا بِنَخْلٍ ،و گرداگرد آن درختان خرما، وَ جَعَلْنٰا بَيْنَهُمٰا زَرْعاً ،و در ميان آن كشتزار گندم و جز آن.
كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ ،هر دو بستان.«كلا»،موحّد اللّفظ مثنّى المعنى است،چنان كه كل به نزديك بعضى،براى آن گفت:آتت،و نگفت:آتتا،قال الشّاعر:
و كلتاهما قد خطّ لي في صحيفتي***فلا العيش اهواه و لا الموت اروح
و گفتند:تقدير آن است كه:كلّ واحدة منهما. آتَتْ أُكُلَهٰا ،اى اعطت ثمرتها (8).هريكى از آن بستانها ميوۀ خود بدادى و بر برآوردى، وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً ،و هيچ كم نكردى ازآن كه سال اوّل بودى،و الظّلم فى اللّغة،هو النّقصان،يقال:ظلمه حقّه اذا نقصه (9)،قال الشّاعر:
ينقّصنى (10)مالى كذا و لوى يدي***لوى يده اللّه الّذى لا يغالبه
1) .اساس:ندارد،از قم آورده شد.
2) .اساس:ندارد،از قم آورده شد.
3) .قم،آط،آج،لب:يارى.
4) .آب،آز،آج،لب:برادر.
5) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 52.
6) .سورۀ صافات(37)آيات 51 و 52.
7) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 55.
8) .همۀ نسخه بدلها:ثمرها.
9) .آج،لب:اذا انقصه.
10) .كذا،در اساس و جميع نسخ،در منابع چاپى به صورت«يظلمنى»و«تظلّم»نيز ضبط شده است كه با فحواى عبارت مناسبتر مى نمايد.
و يروى:الّذي هو غالبه. وَ فَجَّرْنٰا ،برانديم و برگشاديم در ميان آن بستانها جويى (1)از آب روان.
وَ كٰانَ لَهُ ثَمَرٌ ،و اين مرد صاحب بستان را ازآنجا ميوه ها بود،و ثمر (2)جمع ثمار باشد،كحمار و حمر.و گفتند:ثمر و جمعه ثمر،كخشب و خشب،و گفتند:
ثمر جمع ثمرة،كتمر و تمرة،و گفتند:ثمر همه جنس مال باشد.مجاهد گفت:مراد زر و سيم است،يعنى صاحب اين بستانها را (3)زر و سيم بود.عبد اللّه عبّاس گفت:
انواع مالها خواست.قتاده گفت:كلّ المال ثمر،همه (4)را ثمر گويند. فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ ،اين مرد مال دار آن برادر درويش را گفت:من به مال از تو بيشترم و به حشم و خدم از تو عزيزتر.
وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ ،آنگه خداى تعالى حكايت حال او كرد كه او در بستان خود شد، وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ ،«واو»حال راست،در آن حال كه (5)ظالم نفس خود بود به آن كه كافر بود به خدا،گفت:نپندارم كه اين بستان هرگز هلاك شود و نپندارم كه قيامت خواهد بودن.پس اگر چنان است كه شما مى گوى كه ما را بعثى و نشورى خواهد بودن (6)و ما را با خداى مردّى و مرجعى است،بازگشت من با (7)جاى باشد به از اين.خداى تعالى از حماقت و اعتقاد باطل او و ظنّ خطا و تمنّاى محال او اين حكايت كرد.و اهل حجاز و ابن عامر خواندند:منهما منقلبا،اى من الجنّتين،در مصاحف ايشان چنين است.
قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ ،[گفت] (8)او را رفيق و برادر مسلمان او، وَ هُوَ يُحٰاوِرُهُ ،«واو» حال است،در آن حال كه با او مناظره مى كرد. أَ كَفَرْتَ ،كافر شدى به آن خداى كه تو را از خاك بيافريد!يعنى اصل تو را كه آدم بود؟قولى دگر آن كه آب (9)نطفه از طعامى و غذايى بود كه از خاك رويد،پس اصل نطفه هم از خاك[136-پ]بوده باشد. ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ،پس از اين آب معهود كه خداى از او خلق آفريند.و اصل نطفه
آب اندك باشد،من نطف اذا قطر.فعله به معنى مفعوله (1)باشد،كه قطر هم لازم است و هم متعدّى. ثُمَّ سَوّٰاكَ رَجُلاً ،پس تو را مردى تمام سوىّ كرد،و اين حكايت تدريج خلق براى آن گفت،تا بدانند كه اين،فعل قادرى مختار است نه به طبع بوده است،چه اگر به طبع بودى به يك بار ببودى،چنان كه كتابت به قالب كه به يك بار برآيد.امّا آن كه به اختيار فاعل (2)بود،حرف حرف در وجود آيد به حسب ارادت او.
قوله: لٰكِنَّا هُوَ اللّٰهُ رَبِّي ،تقدير آن است كه:لكن انا هو اللّه ربّى گفت،و لكن من نگويم كه با خداى شريكى هست،بل گويم:او كه اللّه است خداى من است.
پس همزه از ميان بيفگند دو«نون»به هم آمد ادغام كرد،چنان كه شاعر گفت:
و ترميننى بالطّرف اى انت مذنب***و تقليننى لكنّ ايّاك لا اقلي
اى،لكن انا.نافع در روايت مسيّبى و ابو جعفر و ابن عامر و رويس و برجمى در حال وصل به الف خواندند.چنان كه شاعر گفت:
انا سيف العشيرة فاعرفونى***حميد قد تذرّيت السّناما
و در آن كه در حال وقف اثبات بايد كردن خلاف نيست.كسائى گفت:در كلام تقديم و تأخيرى هست،و التّقدير:لكن اللّه هو ربّى.و ابىّ خواند:لكن انا هو اللّه [ربّى] (3)بر اصل چنان كه اظهار الف نكرد در لفظ در حال وصل. وَ لاٰ أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً ،و من كس را انباز خداى نگيرم و كس را به شريك او نكنم.
وَ لَوْ لاٰ ،اى هلاّ. قُلْتَ ،چرا نگفتى چون در بستان خود شدى: مٰا شٰاءَ اللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ ،روا بود كه«ما»در محلّ رفع بود بر خبر مبتداى محذوف،و التّقدير:هى ما شاء اللّه.و شايد كه محلّ او نصب بود بوقوع شاء عليه،اى ما شاء اللّه كان.و بر اين وجه«ما»،مجازات را بود،و التقدير:اىّ شىء شاء اللّه كان.و بر اين تقدير هم روا بود كه (4)محلّ«ما»رفع بود بر ابتدا،چه«ما»مجازات را بود،و التّقدير:اىّ شىء،به رفع.آنگاه او مبتدا باشد،و كان خبر او باشد.اگر گويند نه امّت اجماع كرده اند بر اطلاق اين قول كه:ما شاء اللّه كان و ما لم يشأ لم يكن،آنچه خدا خواهد بباشد و
آنچه نخواهد نباشد،و اين به (1)خلاف مذهب شماست؟جواب گوييم كه:اين بر تأويل باشد،چنان كه اجماع امّت است بر اطلاق آن كه:لا مردّ لامر اللّه،فرمان خداى را رد نيست،چنان كه تأويل اين كردند بر آنكه صورت خبر است و مراد نهى،يعنى لا تردّوا امر اللّه،و الواجب ان لا يردّ،هم چونين آن كلمت مأوّل است بر آنكه :ما شاء اللّه من فعل نفسه او من فعل غيره على سبيل الاكراه كان و ما لم يشأ من هذين لم يكن،آنچه خواهد از فعل خود به اختيار و از فعل غيرى به مشيت اكراه لا محال (2)بباشد،و آنچه نخواهد بر اين وجه نباشد. لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ ،قوّت نيست مگر به خداى،چه بر خلق قدرت (3)جز خداى قادر نيست.قديم-جلّ جلاله-قادر است به خود،و هذا معنى قولنا:قادر لنفسه او لما هو عليه فى نفسه،و هر قادر كه جز اوست به اقدار او قادر است،تا او قدرتش ندهد قادر نباشد.پس اين است معنى آن كه: لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ .
انس مالك روايت كند كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:هركه چيزى ببيند كه او را نيكو در چشم آيد بگويد: مٰا شٰاءَ اللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ ،چشم بد به آن چيز نرسد. إِنْ تَرَنِ أَنَا ،اگر مى بينى مرا كمتر از تو به مال و فرزندان.و«انا»،دو وجه را محتمل است،يكى تأكيد ضمير متّصل را،و يكى آن كه فصل باشد،چنان كه گفت (4):كنت انا القائم و كنت انت (5)الخارج.و«اقلّ»،منصوب است بر آنكه مفعول دوم«ترن» (6)است،و مٰالاً وَ وَلَداً ،نصب هر دو بر تمييز است.و عيسى بن عمر در شاذّ خواند:انا اقلّ،به رفع بر ابتدا و خبر،آنگه جمله در محلّ نصب باشد [164-ر]بر مفعول دوم«ترن» (7).
فَعَسىٰ رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ ،اميد است كه خداى من مرا بدهد بهتر از بستان تو،براى آن كه مرا با او ايمان و اعتقاد است. وَ يُرْسِلَ عَلَيْهٰا حُسْبٰاناً مِنَ السَّمٰاءِ ،و فروفرستد بر بستان تو حسبانى از آسمان.قتاده و ضحّاك گفتند:عذابا.عبد اللّه عبّاس گفت:
آتشى.ابن زيد گفت:قضايى از خداى تعالى بخشم.اخفش گفت:تيرى (8)ناوكى، واحدها حسبانة.و گفتند:براى اين تير ناوكى (9)را حسبان خوانند،و حسبان،حساب
باشد كه آن بسيار بود در يك مجرى.فشبّهها بكثرة الحساب.زجّاج گفت: حُسْبٰاناً ، اى عذابا حساب ما كسبت يداك،عذابى بر وفق و حساب آنچه كرده باشى نه بيشتر و نه كمتر تا عدل باشد،و اين وجهى لطيف است. فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً ،در روز آيد اين بستان تو خاكى املس ساده كه بر او نبات نباشد،و اين قول قتاده است.مجاهد گفت:رملا هائلا و ترابا،ريگى روان.عبد اللّه عبّاس گفت:او مانند جرز است در معنى.
أَوْ يُصْبِحَ مٰاؤُهٰا غَوْراً ،اى غائرا،يا در روز آيد و آبش به زمين فروشده،و براى مبالغت مصدر به جاى اسم فاعل بنهاد،چنان كه عنتره گفت:
تظلّ جيادهم نوحا عليهم***مقلّدة اعنّتها صفونا (1)
فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً ،تو نتوانى آن را طلب كردن و با دست نتوانى آوردن.
وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ ،و محيط شوند و گرد ميوۀ او درآيند.و اين عبارتى است از اهلاكى بر وجهى كه از او هيچ سلامت نيايد،پندارى اهلاك به مانند حايطى محيط گشت به آن،و منه قوله: قَدْ أَحٰاطَ اللّٰهُ بِهٰا... (2)،و قوله: أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا... (3)،و قوله: وَ اللّٰهُ مِنْ وَرٰائِهِمْ مُحِيطٌ (4)،و قالوا:احاط بهم العدوّ اذا هلكوا عن آخرهم.
فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ ،در روز آيد و دست مى گرداند.و اين عبارتى است از حسرت و پشيمانى.و گفتند:يعنى دست بر دست مى زند و اين از عادت متحسّر (5)و متلهّف (6)باشد،قال بعض المحدثين:
و انّي اذا ما فاتنى الامر لم ابت***اقلّب كفّى اثره متندّما
و لكنّه ان جاء عفوا قبلته***و ان فات لم اتبعه هلا و ليتما
وَ هِيَ خٰاوِيَةٌ عَلىٰ عُرُوشِهٰا ،«واو»حال است،در آن حال كه آن فروفتاده باشد بر چفتهايش،و گفته اند:بر سقفهايش.و گفته اند:خالية من سقوفها و بنائها.و عَلىٰ ،به معنى«من»باشد.و بر طريق پشيمانى گويد: يٰا لَيْتَنِي ،كاشك تا من با خداى انباز نگرفتمى.
آنگه حق تعالى حكايت كيفيّت حال او كرد،گفت:و او را نباشند گروهى و لشكرى كه يارى او كنند: وَ لَمْ تَكُنْ (1)لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،بدون خداى،و او را از خداى حمايت كنند. وَ مٰا كٰانَ مُنْتَصِراً ،و او انتقامى نتواند كشيدن.
هُنٰالِكَ الْوَلاٰيَةُ لِلّٰهِ الْحَقِّ ،آن جايگه به يقين بداند كه ولايت خداى راست -جلّ جلاله-بحق،كه او حقّ است و ما دون او از معبودان باطل.حمزه و كسائى خواندند:الولاية،به كسر الواو،و باقى قرّاء به فتح«واو».بعضى گفتند:هر دو لغت است،كالدّلالة و الدّلالة،و بعضى دگر گفتند:الولاية به كسر،مصدر والى باشد،و به فتح مصدر ولىّ.يقال:ولىّ بيّن (2)الولاية و وال بيّن (3)الولاية.و بعضى دگر گفتند:
الفتح للمصدر،و الكسرة للصّنعة (4)،براى آن كه بناء فعاله مصدر را باشد،كالسّماحة و الظّرافة و الكرامة،و فعاله صنعت (5)را باشد،كالخياطة و النّساجة و الحياكة،ولايت خداى راست.ابو عمرو و كسائى خواندند:الحقّ به رفع بر صفت ولايت،و باقى به جر بر صفت نام خداى-جلّ جلاله-چنان كه گفت: ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ... (6)،و در مصحف عبد اللّه هست:للّه و هو الحقّ،و آن كه (7)حق صفت خداى باشد.و در مصحف ابىّ هست:هنالك الولاية الحقّ للّه،چنان كه حق صفت ولايت باشد. هُوَ خَيْرٌ ثَوٰاباً ،او بهتر است به ثواب دادن[146-پ].اگر گويند اين آنگاه باشد كه ثواب دهندۀ دگر باشد،گوييم:اين بر دو وجه بود،يكى آن كه ممتنع نبود كه ايشان اعتقاد كرده باشند كه جز خداى ثواب دهنده اى هست.دگر آن كه ثواب جزا باشد،يعنى از هر جزادهنده اى خداى بهتر است و جزاى او و عاقبت آن. وَ خَيْرٌ عُقْباً ،و بهتر به عاقبت.عاصم و حمزه خواندند:عقبا،به سكون«قاف»و باقى قرّاء به دو ضمّه.و هما لغتان للعاقبة،و هُنٰالِكَ ،اشارت است به روز قيامت.و ولايت به فتح«واو»،ضدّ عداوت باشد،و به كسر«واو»امارت.و نصب او بر تمييز است.
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،آنگه گفت:يا محمّد!براى اين كافران مثلى بزن زندگانى دنيا را.و بگو:كه او چون آبى است كه ما آن را از آسمان
فروفرستيم.به آن آب باران،نبات برويد از زمين انواع (1)و آميخته شود و به هم برپيخته شود.آنگه بس برنيايد كه بينا كه آن را تازه و سبز و مؤنق و با طراوت مى بينى،زرد شود و خشك گردد و باد آن را در جهان ببرد.دنيا با اين ماند،بينا كه مرد در او بر سر عيش و عشرت و كامرانى و كاروانى و جوانى و مال و فرزندان و نظام امور كارها ساخته و مرادها حاصل كرده،برگردد از اين روى برآن روى[توانگرى با درويشى بدل شود و تندرستى به بيمارى و كارروانى] (2)به فروماندگى و زندگانى به مرگ تا هرچه ديده باشى به خلاف آن شود،چنان كه اگر ببينى بازنشناسى.مطرّف بن عبد اللّه بن الشّخّير گفت:در خفض عيش ملوك منگر و درجۀ (3)ملوكانۀ ايشان در آن نگر كه عن قريب يا حال ايشان منقلب شود و ملك منتقل،يا ايشان از (4)ملك و ملك زائل و مرتحل (5).محمّد بن الحسين بن عبيد (6)گفت،بر كوشكى ديدم نوشته- باعالى الحجار (7)-اين بيتها:
باللّه ربّك كم قصر مررت به***قد كان يعمر باللّذات و الطّرب
طارت عقاب (8)المنايا في جوانبه***فصار من بعده للويل و الخرب
يكى از جملۀ صالحان گفت:مرا به سواد كوفه شغلى بود به خورنق و سدير بگذشتم آن سرايهاى نعمان منذر ديدم بيران شده و از او الّا رسوم و آثار نمانده، بايستادم ساعتى اعتبار را.آنگه گفتم:اين سكّانك؟اين جيرانك؟ما فعل قطّانك؟هاتفى آواز داد:
افناهم حدثان الدّهر و الحقب***و غالهم زمن فى صرفه نوب
كانوا فبانوا و فى الايّام معتبر***حتّى تصرّف فى اطوارها العقب
مساءة و سرور تلوه ترح***و غبطة شوبها همّ له (9)كرب
علىّ بن ابى مريم گفت:به سويقۀ عبد الوهّاب بگذشتم و خراب شده بود،بر ديوارى نوشته ديدم:
هذا منازل اقوام عهدتهم***في خفض عيش و عزّ ما (1)له خطر
صاحب بهم صائحات الدّهر فانقلبوا***الى القبور فلا عين و لا اثر
يكى از جملۀ صالحان در خواب ديد يحيى (2)خالد برمكى را،در آن وقت كه وزير بود كه:در جانب غربى بغداد ايستاده بود،از جانب شرقى آواز آمد و گوينده اى اين بيت (3)بخواند:
كان لم يكن بين الحجون الى الصّفا***انيس و لم يسمر بمكّة سامر
يحيى خالد جواب داد (4):
بلى نحن كنّا اهلها فابادنا (5)***صروف اللّيالى و الجدود العواثر
چهل روز تمام نشد تا ايشان را نكبت رسيد،و ابو العتاهيه (6)گويد:
جمعوا فما اكلوا الّذي جمعوا***و بنوا مساكنهم فما سكنوا
و كانّهم كانوا بها ظعنا***لمّا (7)استراحوا ساعة ظعنوا
عبد الملك بن عمير گفت:سر حسين بن على-عليهما السّلام-ديدم پيش عبيد اللّه زياد (8)نهاده و در قصر الامارۀ كوفه،و سر عبيد اللّه زياد ديدم پيش مختار ابو عبيده نهاده،و سر مختار ابو عبيد ديدم پيش مصعب زبير نهاده و سر مصعب زبير ديدم پيش عبد الملك مروان نهاده[165-ر]،اين همه در مدّت دوازده سال بود.و رسول -عليه السّلام-گفت:
ما امتلأت دار حبرة الّا امتلأت عبرة ،هيچ سراى پر از خورّمى (9)نشد الّا پر از آب چشم شد.هشام الكلبىّ گفت:چون خالد وليد،عين التّمر بگشاد، احوال دختران نعمان بن المنذر پرسيد،گفتند:يكى بمرد و يكى در بعضى حجرههاست به عبادت (10)مشغول است.نزد او رفت و بر او سلام كرد و گفت:حال شما چگونه اين جا رسيد پس ازآن كه پادشاهان عرب بودى؟گفت:مجمل گويم يا مفصّل؟گفت:مجمل.گفت:روزى آفتاب برآمد و هيچ رونده نبود در خورنق و
1) .اساس:ممّا،كه با توجّه به نسخۀ قم تصحيح شد.
2) .قم،آط،مل،آج،لب:يحيى بن.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:بيتها.
4) .مل:يحيى خالد چون اين بشنيد به جواب او اين بگفت.
5) .اساس و قم:فاذا دنا،كه با توجه به نسخ آط،آب،مل،آز،تصحيح شد،آج،لب:ابادها.
6) .اساس:ابو العاليه،به قياس قم و اتفاق نسخه ها تصحيح شد.
7) .ديگر نسخه بدلها،بجز قم:قد.
8) .قم+لعنه اللّه،ديگر نسخه بدلها+ عليه اللّعنه.
9) .همۀ نسخه بدلها:خرّمى.
10) .آط،آج،لب:صلات.
سدير و الّا زيردست ما بود،و هم آن روز آفتاب فرونشد تا هركه ما را ديد بر ما رحمت كرد.آنگه گفت:
فبينا (1)نسوس النّاس و الامر امرنا***اذا نحن فيهم سوقة نتنصّف
فأفّ لدنيا لا يدوم نعيمها***تقلّب تارات بنا و تصرّف
قوله: فَأَصْبَحَ هَشِيماً ،اى مهشوما مكسورا،فعيل به معنى مفعول،و الهشم، الكسر. تَذْرُوهُ الرِّيٰاحُ ،اى تسفيه.و الذّاريات،بادهايى باشد كه به آن غلّه پاك كنند و كاه از او جدا كنند و آلت آن كار را مذرات گويند،باد آن گياه خشك را از اين روى برآن روى مى زند. وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً ،و خداى تعالى بر همه چيز قادر است.
اَلْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،آنگه حق تعالى براى تزهيد مردمان در سراى فانى و زينت آن و اغترار به غرور آن گفت:مال و فرزندان،زينت اين زندگانى نزديكتر است تا به مال مستظهر باشد و به فرزندان معتزّ (2).چون بنگرى آن اعتزاز، اغترار است،پندارى از مصحف مصحّف برخواند.از حقّ تو آن است كه چشم به مآل دارى.همّت تو همه به مال است و كمتر چيز بر تو كار مآل است،نمى دانى كه مال را زوال بود و مرجع با مآل بود،بر تو مرد آن است كه او را مال است،و بر خداى مرد آن است كه او نيكو حال (3)است.
عبد اللّه عمر گفت از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-شنيدم كه او گفت:امّت من در دنيا بر سه طبقه اند،امّا طبقۀ اوّل،جماعتى اند كه رغبت نكنند در جمع مال و ادّخار او و سعى نكنند در اقتنا و احتكار او.از دنيا به سدّ جوعت و ستر عورت راضى باشند، و توانگرى ايشان در آن بود كه ايشان را به آخرت رساند.ايشان آنان باشند كه:
فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (4).و امّا طبقۀ دوم آنان باشند كه مال دوست دارند و لكن جمع او از پاك تر طريقى كنند و از حلال تر وجهى و صرف آن با نكوتر راهى كنند،به آن مبرّت كنند و صلت رحم كنند و با درويشان مواسات كنند و در اجتناب
1) .اساس و ديگر نسخه بدلها،بجز لب:بينا،لب:فبينا،كه بر ديگر نسخه بدلها مرجّح مى باشد.
2) .اساس،قم،مل:مغتر،به قياس با ديگر نسخه و معنى عبارت تصحيح شد.
3) .در حاشيه نسخۀ آط:مآل.
4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 62،نيز اشاره است به:سورۀ بقره(2)آيات 38 و 62 و 112 و 262 و 274 و 277، و آل عمران(3)آيۀ 170 و،مائده(5)آيۀ 69،و انعام(6)آيۀ 48 و،اعراف(7)آيۀ 35 و،احقاف(46)آيۀ 13.
حرام چنان باشد كه يكى از ايشان دوست تر دارد اگر سنگ خورد ازآن كه درمى از حرام به (1)دست دارد (2)يا نه در ره طاعت صرف كند يا از حق منع كند يا خازن آن باشد تا به وقت مرگ.ايشان آنان باشند كه اگر خداى با ايشان مناقشت كند عذاب كند ايشان را و اگر عفو كند ايشان را برهند.و طبقۀ سه ام (3)آنان باشند كه،جمع مال دوست دارند از حلال و حرام و منع كنند آن را از واجبات،اگر نفقه كنند،اسراف كنند و اگر (4)امساك كنند به (5)بخل و احتكار كنند،ايشان آنان باشند كه،دنيا زمام دلهاى ايشان را به دست گرفته باشد تا ايشان را به دوزخ رساند. وَ الْبٰاقِيٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ ،و آن اعمال نيك كه بماند.
مفسّران خلاف كردند در«باقيات صالحات»،عبد اللّه عبّاس و عكرمه و مجاهد گفتند:سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر است.چون بنده اين كلمات گويد،گناه از او ريختن گيرد،چنان كه برگ از درخت.اين خبر،ابو الدّرداء روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله.عبد اللّه[165-پ][عمر (6)،و سعيد بن المسيّب و عطاء بن ابى رباح گفتند:«باقيات صالحات»،آن است كه بنده گويد:
سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر و لا حول و لا قوّة الّا باللّه (7).خالد بن عمران روايت كرد كه:يك روز رسول-عليه السّلام-بيرون آمد و صحابه را گفت:
خذوا جنتكم ،سپرها برگيرى.گفتند:يا رسول اللّه!دشمنى حاضر آمده است؟ گفت:نه،و لكن سپرهايى كه شما را از دوزخ نگاه دارد.گفتند:يا رسول اللّه!و آن سپر (8)كدام است؟گفت:
سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر و لا حول و لا قوّة الّا باللّه، كه اين كلمات مقدّماتند و معقّباتند و مجنّباتند (9)و باقيات صالحاتند ابو سعيد خدرىّ از رسول-عليه السّلام-روايت كرد كه او گفت:باقيات صالحات بسيار گوى.گفتند:باقيات صالحات كدام است؟گفت:ملّت است.گفتند:آن چيست؟گفت:ملّت است،تا چهار بار بگفت،آنگه[گفت] (10):تكبير و تهليل و
1) .مل:در.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:آرد.
3) .قم:سوم،مل:سيوم،آط،آب،آز،آج،لب:سيم.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+نه.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:و.
6) .از اين جا،اساس افتادگى دارد،از قم آورده شد.
7) .سورۀ كهف(18)آيۀ 39.
8) .آط،آب:سپرها.
9) .قم،آب:مجنّتان،كه با توجّه به معنى نسخۀ آط،تصحيح شد.
10) .از آط،آورده شد.
تسبيح و تحميد است،و لا حول و لا قوّة الّا باللّه.
عبد اللّه بن عبد الرّحمن مولى سالم بن عبد اللّه گفت:سالم مرا به نزديك محمّد بن كعب القرظىّ فرستاد،گفت:يك ساعت فلان جاى حاضر آى تا حديثى كنيم (1).
حاضر آمد،يكديگر را بپرسيدند،آنگه سالم،محمّد بن كعب را گفت:باقيات صالحات را معنى چيست؟گفت:لا اله الّا اللّه و الحمد للّه و سبحان اللّه و اللّه اكبر و لا حول و لا قوّة الّا باللّه (2).سالم گفت:لا حول و لا قوّة الّا باللّه (3)را از كى باز در اين (4)آورده اى؟گفت:از آنگه كه ابو ايّوب انصارى را ديدم،او مرا گفت كه از رسول -عليه السّلام-شنيدم كه گفت:شب معراج مرا به آسمان بردند،ابراهيم خليل را ديدم مرا تقريب و ترحيب كرد.من جبريل را گفتم:اين كيست؟گفت:اين ابراهيم خليل است.ابراهيم مرا گفت:امّتت را بگوى تا در زمين بهشت غرس بسيار بنشانند كه تربتش پاكيزه است و زمينش فراخ.من گفتم:غرس بهشت چه باشد؟گفت، گفتن:لا حول و لا قوّة الّا باللّه (5).
سعيد جبير و عمرو بن شرحبيل و ابراهيم مسروق گفتند:باقيات صالحات، نمازهاى پنج است و آن،آن حسنات است كه سيّئات را ببرد.
علىّ بن ابى طلحه گفت از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:اعمال صالحه است (6)گفتن:لا اله الّا اللّه و استغفر اللّه،و صلوات بر محمّد و آلش و نماز و روزه و حج و عتق و جهاد و صلت رحم،و جملۀ حسنات كه ثواب آن ابد الدّهر بماند.
عطيّه گفت از عبد اللّه عبّاس كه:آن سخن نيكوست.حسن بصرى گفت:نيّات است كه به آن اعمال قبول كنند.قتاده گفت:هر طاعت باشد كه براى خداى كنند.ابو جعفر الباقر-عليه السّلام-گفت:
قيام اللّيل لصلاة اللّيل، به شب برخاستن (7)است براى نماز شب.امّا قوله: كَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ السَّمٰاءِ ،ظاهر (8)چنان مى نمايد كه تشبيه حيات دنيا به آب است،و اهل اشارت گفتند:حكمت در آن كه خداى تعالى دنيا را به آب تشبيه كرد،آن است كه آب قرار نگيرد در يك جاى،[بل رونده باشد چون راه
يابد] (1).دنيا همچنين است بر كس (2)بنماند.دگر آن كه (3)بر يك حال بنماند،چون در جاى بازدارند،لون و طعم و رايحتش متغيّر گردد،دنيا همچنين بر يك حال بنماند،يك بار اقبال كند و يك بار ادبار.دگر آن كه،آب در جاى بدارند،روزى چند بماند بازخوشد،بهرى به زمين فروشود و بهرى هوا ببرد،دنيا همچنين است، روزى چند بماند و باز فانى شود.دگر آن كه،آب ممكن نباشد كه كسى در او شود و بعضى از آن آب در او نگيرد و تر نشود،دنيا همچنين است،هيچ كس نباشد كه از فتنه و بليّت او سلامت ياود (4).دگر آن كه،چون آب به اندازه بود نفع (5)كند،چون از اندازه بشود،همه مضرّت بود.اما درست آن است كه خداى تشبيه دنيا كه كرد به اين جمله،حديث كرده به آب باران كه از آسمان بيايد در وقت ربيع و بر زمين آيد و از زمين نبات برويد،تا فصل ربيع باشد و هوا به اعتدال بود و باران مى آيد و نبات سبز مى باشد،چون فصل تابستان درآيد و باران از آسمان نيايد،آن نبات بخوشد (6)و زرد شود و بيوفتد (7)و باد آن را در جهان پراگنده كند.و آن كه اوّل گفتم،سخن اهل تذكير است.
قوله: وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبٰالَ ،و ياد كن اى محمّد آن روز (8)كه ما كوهها را به رفتن آريم. وَ تَرَى الْأَرْضَ بٰارِزَةً ،و تو زمين را ظاهر بينى در او هيچ كوهى و بنايى و حصنى و شهرى و عمارتى نباشد،همۀ زمين ساده بود.گفتند: وَ تَرَى الْأَرْضَ بٰارِزَةً را معنى آن است كه:ما باطن زمين را ظاهر كنيم،برگردانيم تا آنچه در بطن او بود بر ظهر آيد.و گفتند:مراد آن است كه،مردگان را از او برانگيزيم. وَ حَشَرْنٰاهُمْ ،و ما خلقان را جمع كنيم و برانگيزيم و هيچ كس را رها نكنيم كه حشر نكنيم.
در خبر مى آيد كه:چون روز قيامت باشد و اسرافيل صور دردمد،خداى تعالى اين كوهها را به رفتن آرد تا بر زمين مى روند،آنگه بادى درآيد و آن را بردارد و در هوا برد (9)به مانند پشم زده،و ذلك قوله: وَ تَكُونُ الْجِبٰالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ (10).
ابن كثير و ابو عمرو خواندند:يسيّر الجبال،به فتح«يا»و رفع جبال بر فعل مجهول،و باقى قرّاء:نسيّر على الخبر منه تعالى على وجه التّعظيم.
وَ عُرِضُوا عَلىٰ رَبِّكَ صَفًّا ،و اين خلقان را عرضه كنند بر خداى تو صف صف.و گفتند:صفّا،اى قياما.در كلام محذوفى هست و التّقدير:ثمّ يقال لهم،پس گويند ايشان را.ظاهر عام است و معنى خاص،يعنى كافران را گويند همچنان آمدى به نزديك ما كه ما اوّل آفريديم شما را.گفتند:معنى تشبيه در كَمٰا ،آن است كه همچنان زنده آمدى كه اوّل آفريديم شما را و آن استبعاد زنده شدن امروز زائل است.
بعضى دگر گفتند:بر ما برهنه آمدى همچنان كه در دنيا برهنه آمدى.و گفتند:
غرلا،همچنان ختنه ناكرده آمدى،بيانش
قوله-عليه السّلام: يحشر النّاس يوم القيمة حفاة عراة غرلا، گفت:پاى برهنه و تن برهنه و ختنه ناكرده باشند.در خبر است كه عائشه گفت:يا رسول اللّه!و زنان نيز برهنه باشند؟گفت:آرى.گفت:وا سوأتاه، وا رسوائيا!رسول-عليه السّلام-گفت:روز قيامت هركسى را چندانى در پيش باشد از اهوال قيامت كه نداند كه مرد كدام است و زن كدام، لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ (1).
بَلْ زَعَمْتُمْ ،بل دعوى كردى شما كه كافرانى كه شما را وعده گاهى نخواهد بودن و معاد و مرجعى نيست كه شما براى جزا با آنجا شوى.
قوله: وَ وُضِعَ الْكِتٰابُ ،و بنهند نامه،يعنى نامه هاى اعمال خلقان به حاضر كنند،تو گناهكاران را بينى ترسان از بيم آنچه در آن نامه باشد.چون نامه به دست ايشان دهند و فرونگرند،همه عملهاى خود بينند از نيك و بد در او ثبت كرده، گويند: يٰا وَيْلَتَنٰا ،اى واى بر ما!اين چه نامه است كه هيچ گناه خرد و بزرگ در او رها نكرده اند و الّا در اين نامه جمع كرده اند و برشمرده! اهل علم در«صغيره»و«كبيره»خلاف كردند،عبد اللّه عبّاس (2)گفت:تبسّم صغيره باشد و قهقهه كبيره،و اين بر سبيل مثل گفت.سعيد جبير گفت:صغيره چشم زدن و اشارت كردن و لمس كردن باشد،و كبيره زنا.و مشايخ معتزله گفتند:صغيره هر گناهى باشد كه عقاب آن در جنب اجتناب كباير محبط شود،و اين مذهب را بنا بر احباط باشد،[چون احباط باطل بود،اين حدّ باطل باشد] (3).و به نزديك ما،
صغيره و كبيره به اضافت با يكديگر باشد،هر گناهى كه به اضافت با گناه ديگر (1)صغيره بود عقابش كمتر باشد،و آنچه (2)بيشتر بود آن كبيره باشد.پس يك گناه به اضافت هم صغيره باشد هم كبيره (3)بالاضافة الى ما هو اكبر منه صغيره باشد و بالاضافة الى ما هو اصغر منه كبيره باشد.و آنچه از سلف حكايت كرديم،دليل صحّت اين قول مى كند،چه به معنى فرقى نيست. وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً ،و آنچه كرده باشند حاضر يابند (4)،يعنى نسخت و تفصيل (5)نوشتۀ آن با جزاى آن از ثواب و عقاب. وَ لاٰ يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً ،و خداى تو بر كسى ظلم نكند،حقّ او بازنگيرد و نقصان نكند و به گناه كسى ديگرى را نگيرد و بار كسى بر كسى ديگر ننهد.
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ،آنگه حديث آدم كرد و ابليس در اين ميانه، براى آن تا تنبيه كند آن متكبّران را كه استنكاف مى كردند از مجالست صحابه،كه ياد كنى حديث ابليس متكبّر كه تعظيم كرد ازآن كه آدم را سجده كند به علّت اصل خلقت كه من با او چه كردم از طرد و لعنت و عقاب (6)ابد كه او را خواهد بودن، گفت: وَ إِذْ قُلْنٰا ،و ياد كنى.چون گفتيم ما فريشتگان را كه سجده كنى آدم را.
همه سجده كردند الّا ابليس،كه او از جنّ بود.
علما خلاف كردند در آن كه ابليس فريشته بود يا جنّى-و اين فصل به استقصا گفتيم در سورة البقره.
امّا قوله: كٰانَ مِنَ الْجِنِّ ،در او دو قول گفتند:عبد اللّه عبّاس گفت:جنّ، قبيله اى اند (7)از فريشتگان ايشان را جنّ خواندند،خداى تعالى ايشان را از آتش سموم آفريد و ديگر فريشتگان را از نور.و نام ابليس[به سريانى عزازيل بود و به تازى حارث،و او از جمله خازنان بهشت بود] (8)در پيش فريشتگان آسمان دنيا بود و فرمان آسمان دنيا و فرمان زمين به دست او بود و خداى را در آسمانها عبادت بسيار كردى، جز آن كه منافق بود چنان كه بيان كرده ايم فى قوله: وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ ،تكبّر
كرد از اين سبب و گفت: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ... (1)،خداى تعالى او را مسخ كرد،آنگه گفت:اگر كسى خطيئتى كند كه از باب كبر باشد و در[درون] (2)كبر دارد اميد مدارى به او،و اگر خطيئتى باشد نه از باب كبر،اميد دارى كه خطيئۀ آدم كبر نبود و خطيئة ابليس كبر بود.و از اينجاست آن خبر كه رسول-عليه السّلام گفت:
لو لم (3)تذنبوا لخشيت عليكم ما هو اشدّ من ذلك العجب العجب، و آنچه تحقيق است در اين باب بيان كرده ايم پيش از اين.
روايتى ديگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:ابليس را براى آن جنّ و جنّى خواند كه او از خازنان بهشت و جنان بود،او را نسبت كرد با آن چنان كه كوفى و بصرى و مكّى و مدنى.و حسن بصرى گفت:ابليس- عليه اللّعنه-هرگز فريشته نبود و او پدر جنّيان است چنان كه آدم پدر بشر است.و در اخبار اصحاب ما هر دو آمده است و اختيار سيّد-رحمه اللّه-آن است كه:ابليس فريشته نبود و او«ابو الجنّ»است،چنان كه آدم«ابو البشر»است،و استثناى منقطع است فى قوله: إِلاّٰ إِبْلِيسَ ،چنان كه برفته است.شهر بن حوشب گفت:ابليس از آن جنّ بود كه در زمين بودند،فريشتگان بيامدند و ايشان را آواره كردند و ابليس را به اسيرى به آسمان بردند.
قتاده گفت:ازآنجا جنّ خواندند او را كه جنّ عن طاعة اللّه،از طاعت خداى جنون و ديوانگى كرد، فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ،فاسق شد از فرمان خدايش و بيرون آمد.
و«فسق»،خروج باشد در لغت،يقال:فسقت الرّطبة عن قشرها اذا خرجت.و موش را از اين جا«فويسقه»گويند لخروجها عن جحرها،و در عرف شرع هر معصيتى باشد كه دون كفر بود،پس ابليس به آن كه كرد از نافرمانى و ترك سجدۀ آدم فاسق بود و به اعتقاد صواب داشتن آن و تعليل ديگر در[آن كه در حكمت] (4)نيكو نباشد (5)كه آن را كه از نار بود فرمايند كه سجده كن آن را كه از خاك آفريده باشند،كافر بود،و در اصل خود كافر بود،لقوله: وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ (6).و از ادلّۀ عقلى كه برخاسته (7)است بر بطلان ارتداد و احباط آن بيان رفته است در اين كتاب.آنگه
خطاب كرد با آن كافران،گفت: أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِي ،او را و فرزندان او را به دوستى (1)گرفتى دون من، وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ،ايشان شما را دشمن اند.
«واو»،حال راست.
حسن گفت (2)جنّيان جمله،عن آخرهم فرزندان ابليس اند.مجاهد گفت:ابليس را چند فرزند بود،«لا قيس»است و«ولهان»و ايشان صاحب طهارت و نمازاند كه بنى آدم را منع و تثبيط كنند از طهارت و نماز،و«هفاف»است و«مرّه»،و مرّه آن است كه ابليس را به او كنيت كنند و«ابو مرّه»خوانند او را و«زلنبور»است و او صاحب اسواق است،به هر بازارى رايتى دارد،مردم بازار را بر فتنه و فساد حمل كند.و«ثبر» (3)است و او صاحب مصائب است كه مصيبت رسندگان را بر جزع و جامه دريدن حمل كند،و«اعور»است و او صاحب ابواب زنان (4)است،دعوت كند با زنا كردن (5)،و«مسوط» (6)است و او صاحب اخبار است،خبرها دروغ افگند كه آن را اصلى نبود.و«داسم» (7)است و او آن است كه چون مرد در خانه شود سلام نكند و نام خداى نبرد و چون طعام خورد نام خداى نبرد تا با او طعام خورد.
مجالد (8)روايت كرد از شعبى كه گفت:روزى حمّالى بيامد و خنبى در پشت گرفته و بنهاد و مرا گفت:شعبى تويى؟گفتم:آرى.گفت:ابليس را زن بود؟ گفتم:به آن عرس (9)من حاضر نبودم.دگرباره اين آيتم ياد آمد: أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ ، دانستم كه فرزند بى زن نباشد،گفتم:بلى زن بود او را و فرزندان.
قتاده گفت:ايشان را توالد باشد چنان كه بنى آدم را.ابن زيد گفت:آدم، «ابو البشر»است و ابليس،«ابو الجنّ»،و آدمى نيست الّا با او يكى است از فرزندان ابليس كه او را اغرا و اغوا مى كند. بِئْسَ لِلظّٰالِمِينَ بَدَلاً ،بد بدل است ابليس و فرزندانش كافران را از خداى تعالى كه فرمان او رها كند و فرمان ايشان پيش گيرند.
قوله: مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،سبب نزول آيت و وجه اتّصال او به آيت متقدّم آن است كه:ايشان تولّاى ابليس براى آن كردند كه اعتقاد كرده بودند كه ابليس و شياطين غيب دانند تا ايشان را از غيب خبر دهند و اخبار آسمان دارند و بر اصول آن واقفند.خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:
از كجا آمد شما را كه ايشان علم آسمان و زمين و اصول اشياء دانند و من ايشان را حاضر نكردم[به خلق آسمان و زمين،و نه] (1)به خلق خود (2)؟مفسّران برآنند كه ضمير راجع است با شياطين،في قوله: مٰا أَشْهَدْتُهُمْ .كلبى گفت:راجع است با فريشتگان.و بعضى دگر گفتند:راجع است با كافران. وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ ، و لا خلق بعضهم بعضا.ابو جعفر خواند:ما اشهدناهم (3)بر خبر از جمع على التّعظيم.و وجهى دگر در معنى آيت،آن گفتند كه:من ايشان را حاضر نكردم در وقت خلق آسمان و زمين و خلق ايشان،استعانة بهم،تا مرا يارى دهند (4)، وَ مٰا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً ،و من گمراه كنندگان را به بازو و يار و معاون نگيرم.و در «عضد»،پنج لغت است:عضد و عضد و عضد و عضد و عضد.
[قوله تعالى] (5):
وَ يَوْمَ يَقُولُ نٰادُوا شُرَكٰائِيَ اَلَّذِينَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنٰا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً (52) وَ رَأَى اَلْمُجْرِمُونَ اَلنّٰارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُوٰاقِعُوهٰا وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْهٰا مَصْرِفاً (53) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِي هٰذَا اَلْقُرْآنِ لِلنّٰاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً (54) وَ مٰا مَنَعَ اَلنّٰاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ اَلْهُدىٰ وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ اَلْأَوَّلِينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ اَلْعَذٰابُ قُبُلاً (55) وَ مٰا نُرْسِلُ اَلْمُرْسَلِينَ إِلاّٰ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ يُجٰادِلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِالْبٰاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ اَلْحَقَّ وَ اِتَّخَذُوا آيٰاتِي وَ مٰا أُنْذِرُوا هُزُواً (56) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا وَ نَسِيَ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى اَلْهُدىٰ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (57) وَ رَبُّكَ اَلْغَفُورُ ذُو اَلرَّحْمَةِ لَوْ يُؤٰاخِذُهُمْ بِمٰا كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ اَلْعَذٰابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً (58) وَ تِلْكَ اَلْقُرىٰ أَهْلَكْنٰاهُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنٰا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً (59)
و آن روز كه گوييم بخوانيدشان انبازان مرا آنان كه دعوى كردى بخوانندشان پس جواب ندهند ايشان را و كنيم ميان ايشان هلاك گاهى.
و بينند گناهكاران دوزخ را گمان برند كه ايشان درافتند در آنجا و نيابند از آن [برگشتنگاهى] (6).
و به درستى كه بگردانيديم در اين قرآن مردمان را از هر مثلى و بوده است آدمى بيشتر چيزى به خصومت.(7)
و چه منع كرد مردمان را كه ايمان آرند چون آمد به ايشان قرآن و آمرزش خواهند از خداى خود مگر نه آن كه آيد به ايشان سنّت پيشينگان (1)،يا آيد به ايشان عذاب رو با روى.
و نفرستاديم پيغامبران را الّا مژده دهنده (2)و ترساننده (3)،و جدل كنند آنان كه كافر شدند به ناحق تا به باطل كنند به آن حق را و گرفتند آيتهاى من و آنچه ترسانيدند ايشان را به آن سخريّت.
و كيست ظالم تر ازآن كه او را ياد دهند آيات خدايش،برگردد از آن و فراموش كند آنچه پيش داشته بود دستهاى او،ما كرديم بر دلهاى ايشان پوششها ازآن كه بدانند آن را و در گوشهاى ايشان گرانى،و اگر بخوانى ايشان را با راه راست راه نيابند پس هرگز.
و خداى تو آمرزنده است و خداوند بخشايش اگر بگيرد ايشان را به آنچه اندوخته باشند،تعجيل كند ايشان را عذاب،بل ايشان را وعده اى هست كه نيابند از خلاف آن پناهى (4).
و آن شهرهاست كه ما هلاك كرديم آن را چون ظلم كردند و كرديم هلاك ايشان را وعده اى.
قوله تعالى: وَ يَوْمَ يَقُولُ ،ياد كن اى محمّد!آن روز كه ما گوييم اين كافران و مشركان را: نٰادُوا ،بخوانى و ندا كنى،امر است از منادات. شُرَكٰائِيَ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ ،آن انبازان مرا كه دعوى كرد كه در الهيّت انباز منند و ايشان را بدون من
عبادت كردى،و اين صورت امر دارد و مراد تهكّم و سخريّت است،براى آن كه ارادت مقرون نيست با اين. فَدَعَوْهُمْ ،آن كافران بخوانند معبودان خود را،ايشان جواب ندهند.آنگه گفت: وَ جَعَلْنٰا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً ،كنيم از ميان ايشان مهلكى و هلاك گاهى.و اين قول عبد اللّه عبّاس است و قتاده و ضحّاك و ابن زيد و هو من أوبقته ذنوبه اذا القته فى الهلكة.حسن گفت: مَوْبِقاً ،اى عداوة،ميان ايشان دشمنى اوگنيم (1)بين العابد و المعبود.انس مالك گفت:«موبق»،نام واديى است در دوزخ پر از خون و ريم.كسائى گفت:وبق يبق وبوقا،مثل وثق يثق وثوقا،و زجّاج گفت:وبق يوبق،كوجل يوجل.و موبق،مصدر باشد از او.
وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النّٰارَ ،و گناهكاران و كافران دوزخ بينند، فَظَنُّوا ،يقين دانند كه در آنجا خواهند فتادن.و اين«ظنّ»اين جا به معنى علم است،چه آنچه معاينه بينند به ضرورت دانند،ظنّ آنجا صورت نبدد،و ظنّ به معنى علم بسيار آمده است در قرآن و اشعار (2):
فقلت لهم ظنّوا بألفي مدجّج***سراتهم فى الفارسىّ المسرّد
اى استيقنوا. وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْهٰا مَصْرِفاً ،اى معدلا و جاى عدول و برگرديدن نيابند از آن. وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِي هٰذَا الْقُرْآنِ ،آنگه گفت:ما بگردانيديم در اين قرآن براى مردمان از هر مثلى بر وجه بيان كه ايشان به آن محتاج باشند، وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً ،و آدمى بيشتر چيزى است به جدل و خصومت.و اصل«جدل»، شدّة الفتل عن المذهب بطريق الحجاج باشد،و منه:الاجدل،للصّقر لشدّته و قوّته،و روا بود كه اشتقاق او از جدالت باشد و هى الارض،يقال:جادلته فجدلته،مثل:
صارعته فصرعته كانّه اوقعه على الجدالة،و نصب او بر تميز است.
وَ مٰا مَنَعَ النّٰاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا ،آنگه گفت بر طريق انكار و تقريع:چه منع كرده است مردمان را!لفظ،عام است و معنى خاص،يعنى كافران را ازآن كه ايمان آرند.
إِذْ جٰاءَهُمُ الْهُدىٰ ،چون بيان و قرآن و پيغامبر به ايشان آمد. وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ ،و از خداى تعالى طلب مغفرت و آمرزش كنند، إِلاّٰ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ ،الّا آن كه سنّت اوّلينان به ايشان آيد از عذاب استيصال.و«ان»،مع الفعل در محلّ رفع است
به آن كه فاعل«منع»است، أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذٰابُ قُبُلاً ،يا عذاب به ايشان آيد، قُبُلاً ، اى مقابلة و معاينة،چنان كه ايشان معاينه بينند و به ضرورت دانند[166-ر].
كوفيان خواندند: قُبُلاً ،به ضمّ«قاف»و«با»،آنگه آن را دو معنى باشد، يكى:مقابلة و معاينة،و يكى:جمع قبيل،كقميص و قمص،يعنى انواع عذاب.و باقى قرّاء خواندند:«قبلا»به كسر«قاف»و فتح«با»،و آن را معنى مقابلة[و]معاينة باشد.كلبى گفت:مراد،قتل به تيغ است كه روز بدر بود،يعنى هيچ عذر نماند اين كافران را در توقّف از ايمان،از آمدن كتب و رسل و اعذار و انذار و انواع بيان،مگر عذاب استيصال كه به ايشان آيد،چنان كه طريقت و عادت پيشينگان بود يا عذاب تيغ يا عذاب قيامت به ايشان آيد،يعنى ايشان به منزلت آنانند كه طالب عذاب باشند،آنگه ايمان آرند.عند آن بر سبيل الجا ايمانى كه سود ندارد ايشان را، چنان كه يكى از ما گويد:ما منعك من الصّلاح الّا انّك لم تضرب (1).و وجهى دگر آن كه،هرچه التماس كردند و اقتراح از آيات و بيّنات بديدند مگر اقتراح عذاب،آن ماند و بس،از جمله آنچه خواستند فى قولهم: اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (2).
وَ مٰا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاّٰ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ ،آنگه گفت:ما پيغامبران را نفرستاديم الّا تا بشارت دهند و ترساننده باشند.و نصب هر دو بر حال است از مفعول.
آنگه گفت: وَ يُجٰادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْبٰاطِلِ ،و اين كافران به باطل خصومت مى كنند تا حقّى را به باطل كنند به آن جدل.و دحض،ابطال و ازالت باشد،و اصل دحض،زلق باشد،قال طرفه:
ابا (3)منذر رمت[الو] (4)فاء فهبته***وحدت كما حاد البعير عن الدّحض
اراد المزلق. وَ اتَّخَذُوا آيٰاتِي ،و آيات و دلالات و بيّنات من كه فروفرستاده ام و آنچه ايشان را به آن مى بترسانند آن را سخريّت گرفته اند.
وَ مَنْ أَظْلَمُ ،آنگه گفت:كيست در همۀ جهان از آن ظالم تر و ستمكارتر كه او
را تذكير و تنبيه كنند به آيات (1)و بيّنات من (2)و معجزۀ رسولان من (3)از آن اعر[اض] (4)كند و عدول نمايد و بگردد از آن و آنچه كرده باشد از اعمال بد فراموش كند،و ما بر دلهاى ايشان پوشش كرده ايم ازآن كه بدانند آن را.و ضمير فى قوله: أَنْ يَفْقَهُوهُ ، محتمل است كه راجع باشد با«ما»،فى قوله: مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ ،و روا بود كه راجع بود با معنى آيات،چه مراد از او قرآن است جمله[نه] (5)بر ابعاض آن.و در گوشهايشان گرانى ازآن كه بشنوند-و اين را بيان كرديم امّا بر خذلان محمول بود و امّا بر تسميت و حكم.و بلخى گفت:روا بود كه اين بر سبيل حكايت است از ايشان،و«قالوا»،در كلام مقدّر بود،چنان كه حكايت كرد از ايشان: وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِي أَكِنَّةٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَيْهِ وَ فِي آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَيْنِنٰا وَ بَيْنِكَ حِجٰابٌ... (6)،آنگه گفت:اى محمّد*اگر ايشان را با مسلمانى دعوت كنى هرگز مهتدى نشوند و اجابت نكنند.و إِذاً ،اين جا جزاست و ملغاست از عمل براى آن كه جايى فتاد كه ما بعد او معمول نتواند بودن،من قوله: أَبَداً آنگه گفت: وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ ،خداوند تو آمرزگار و بخشاينده است اگر به استحقاق و وفق (7)عمل ايشان،ايشان را مؤاخذت كردى عذاب معجّل كردى بر ايشان و ايشان را هلاك برآوردى چه مستحقّ آنند، بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ ،بل ايشان را موعدى و وقت و عده اى هست و مدّت مهلتى براى ابلاغ عذر و ابلاغ حجّت كه ايشان را از آن موئلى و منجائى و رستگاريى نبود،من وأل يئل اذا نجا،و يقال:
لا وألت نفسه،اى لا نجت،و منه
قول (8)علىّ-عليه السّلام: و قد سئل ما بال درعك لا ظهر لها،قال (9):اذا ولّيت فلا وألت، اى لا نجوت.قال الاعشى:
و قد اخالس ربّ البيت غفلته***و قد يحاذر منّى ثمّ ما يئل
و قال آخر[166-پ]:
[لا] (10)وألت نفسك خلّيتها***للعامريّين و لم تكلم
وَ تِلْكَ الْقُرىٰ أَهْلَكْنٰاهُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا ،«تلك»،اشارت[است به شهرهاى هلاك شده و ع] (1)ذاب رسيده،گفت:و آن شهرهاست كه ما آن را هلاك كرديم چون ظلم و بيدادى كردند و كفر آوردند به ما و بر[خود و بر ديگران ظلم كردند] (2)، وَ جَعَلْنٰا لِمَهْلِكِهِمْ ،و كرديم اهلاك ايشان را موعد و وقت وعده اى.و«مهلك»،اين جا مصدر است،امّا فى غير[هذا الموضع.مفعل را سه] (3)معنى باشد:مصدر و مفعول و موضع،و هر بنايى را كه از مزيد بر (1)ثلاثى بود.قال اللّه تعالى: رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ[صِدْقٍ... (2)،و قال] (6)اللّه تعالى: هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ (3)،اى موضع اغتسال.
عاصم به روايت ابو بكر خواند:لمهلكهم،به فتح«ميم»و[«لام»،و به روايت حفص به فتح] (8)«ميم»و كسر«لام».و باقى قرّاء به ضمّ«ميم»و فتح«لام».آن كه «ميم»و«لام»مفتوح خواند،گفت:و مصدر است من هلك يهلك هلا[كا و مهل] (9)كا،مثل:طلع[يطلع] (4)مطلعا.و روا بود كه مصدر اهلك باشد چه بيشتر مفعل كه آيد در مزيد ثلاثى آيد،نحو:اكرمته[اكرا] (11)ما و مكرما،اى جعلنا لإهلاكهم موعدا،و اين اولى تر است به قرينۀ أَهْلَكْنٰاهُمْ در آيت.و آن كس كه «لام»مكسور خواند،[گفت] (5):وقت هلاك باشد يا جاى هلاك،مثل المشرق و المغرب.و سيبويه گفت،عرب گويد:رأيت النّاقة على مضرب[ها و منت] (13)جها به كسر،اى وقت ضرابها و نتاجها،و:انّ فى الألف[درهم] (6)لمضربا بالفتح،اى ضربا.و هر فعلى كه بر فعل يفعل با[شد مصدر] (7)از او به فتح بود و موضع به كسر، و نيز وقت به كسر،نحو:ضربه ضربا و مضربا،و المضرب الموضع.و هر فعلى كه بر فعل يفع[ل بود به ضمّ«عين»مضا] (8)رع نحو:يدخل و يخرج،موضع و مصدر از او به فتح بود،كالمدخل و المخرج،الّا آنچه شاذّ باشد،كالم[سجد من سجد يسجد] (9)و ربّما كه از فعل يفعل مصدر به كسر آيد،كالمرجع،قال اللّه تعالى:
1) .ديگر نسخه ها:ندارد.
2) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 10.
3) .سورۀ ص(38)آيۀ 42.
4) .اساس و قم:ندارد،از آط افزوده شد.
5) .اساس و قم:ندارد،از آط افزوده شد.
6) .اساس و ديگر نسخه بدلها:ندارد،به قرينۀ منابع و مآخذ مربوط،افزوده شد.
7) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
8) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
9) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
إِلَى اللّٰهِ مَرْجِعُكُمْ... (1)،اى رجوعكم،و قوله[ وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ]... (2)،اى الحيض، و قوله: وَ جَعَلْنَا النَّهٰارَ مَعٰاشاً (3)،گفتند:مصدر است و اولى تر آن كه وقت باشد، و المصدر المعيشة و المعيش،ايضا قال (4)الشّاعر:
اليك اشكو شدّة المعيش***و حرّ ايّام نتفن ريشى
و امّا بر قرائت عامّۀ قرّاء[كه مهلك خواندند به ضمّ] (5)«ميم»و فتح«لام»، بيان كرديم كه اين بنا سه معنى دارد،اعنى مفعل.و اين جا هم مصدر را محتم[ل است و هم وقت را،بقوله (6): مَوْعِداً ] (7)و موعد نيز محتمل است اين دو معنى را، مصدر را و وقت را،و قوله: أَهْلَكْنٰاهُمْ ،در مح[لّ رفع است به خبر ابتدا،و قوله]: (8)
لَمّٰا ظَلَمُوا ،در محلّ نصب است على الظّرف اى وقت ظلمهم (9).
تمّت المجلّدة الثّانية عشرة[و يتلوه فى الثّالث عشر] (10).قوله: وَ إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِفَتٰاهُ -الآية.
و وقع الفراغ منه وقت الع[...] (11)الثّلثاء الثّالث و[...] (12)من سنة ستّة و خمسين و خمس مائة.
و فرع من كتابته وقت الظّهر في يوم الاثنين الحادي عشر من ربيع الاوّل سنة تسع و[سبعين و خمس مائة] (13).
و هذا خطّ اصغر عباد اللّه و افقرهم الحسين بن محمّد بن الحسن بن ابراهيم بن محمّد العيّار[...] (14)و الحمد للّه حمد الشّاكرين و الصّلاة على محمّد و عترته الطّاهرين غفر اللّه لمصنّفه و كاتبه و قاريه بحقّ محمّد و علىّ و اولاد علىّ الطّاهرين[167-ر].
1) .سورۀ مائده(5)آيۀ 48 و 105،و هود(11)آيۀ 4.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 222.
3) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 11.
4) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
5) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:و قوله.
7) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
8) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.
9) .آج،لب:ظلمها.
10) .اساس:افتادگى دارد،به قياس از نسخۀ آط،آورده شد.
11) .اساس:ناخواناست،ظاهرا بايد كلمه اى باشد مثل:العصر،العشاء،الضّحو.
12) .اساس:بريدگى دارد و با هيچ نسخه اى قابل قياس و تطبيق نيست.
13) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به برگ[84-ر]از همين نسخه كه به خطّ كاتبى واحد است،و احتمال قريب به يقين آورده شد.
14) .اساس:بريدگى دارد و با هيچ نسخه اى قابل قياس و تطبيق نيست.