ghaemiyeh.com
نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن
نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی
مصحح: یاحقی، محمد جعفر
الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی
محل نشر: مشهد مقدس، ایران
سال نشر : 1376.
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
وَ إِذْ نَتَقْنَا اَلْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ خُذُوا مٰا آتَيْنٰاكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْكُرُوا مٰا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (171) وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ شَهِدْنٰا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ إِنّٰا كُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِينَ (172) أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَكَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّٰا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنٰا بِمٰا فَعَلَ اَلْمُبْطِلُونَ (173) وَ كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (174) وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ (175) وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذٰلِكَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا فَاقْصُصِ اَلْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (176) سٰاءَ مَثَلاً اَلْقَوْمُ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ أَنْفُسَهُمْ كٰانُوا يَظْلِمُونَ (177) مَنْ يَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِي وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (178) وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (179) وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا اَلَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمٰائِهِ سَيُجْزَوْنَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (180) وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (181) وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَعْلَمُونَ (182) وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ (183) أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِيرٌ مُبِينٌ (184) أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ مِنْ شَيْءٍ وَ أَنْ عَسىٰ أَنْ يَكُونَ قَدِ اِقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ (185) مَنْ يُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلاٰ هٰادِيَ لَهُ وَ يَذَرُهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ (186) يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلسّٰاعَةِ أَيّٰانَ مُرْسٰاهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّي لاٰ يُجَلِّيهٰا لِوَقْتِهٰا إِلاّٰ هُوَ ثَقُلَتْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ تَأْتِيكُمْ إِلاّٰ بَغْتَةً يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اَللّٰهِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ (187) قُلْ لاٰ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ اَلْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ اَلْخَيْرِ وَ مٰا مَسَّنِيَ اَلسُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (188)
و كه بركنديم (2)كوه (3)زبر ايشان چنان كه سايه بان،و چنان داشتند كه آن افتد بر ايشان بگيريد آنچه بداديم شما را به نيرو (4)و ياد كنيد آنچه اندر آن است تا مگر شما بترسيد (5).
و چون بگرفت (6)خداى تو از فرزندان آدم از پشتهاشان فرزندانشان و گواه كردشان بر تنهاشان،آيا نيستم خداى شما (7)؟گفتند:آرى،گواهى دهيم تا گوييد روز رستاخيز كه ما بوديم از غافلان.
يا گوييد كه شرك آوردند (8)پدران ما از پيش،و بوديم فرزندان از پس ايشان،همى هلاك كنى ما را بدانچه كردند تباه كاران؟ و همچنين فصل كنيم (9)آيتها تا مگر
ايشان برگردند.
؛و برخوان بر ايشان خبر آن كه بداده بوديم او را نام[آيتهاى] (1)بزرگ ما، بيرون كشيد خويشتن از آن متابع او كرد ديو و بود از بى راهان.
؛و اگر خواهيم برداشتيمى (2)او را بدان و لكن او بست به سوى (3)زمين و متابع شد هواى خويش را،مانند (4)او چون مانند سگ است اگر برنهى (5)چيزى بر وى زبان فروهلد يا دست بازدارى (6)زبان فروهلد،اين است مثل (7)اين قوم آنان كه به دروغ داشتند آيتهاى ما،پس بازگوى خبر تا مگر فكر كنند.
بد (8)مثل (9)آن قوم،آن كسانى كه به دروغ داشتند حجّتهاى[ما را] (10)و بر تنهاى خويشان (11)بودند ستمكاران.
هركه راه نمايد او را خداى،اوست راه راست يافته،و هركه بى گردد (12)اينانند زيانكاران.(13)؛و به درستى كه بيافريديم دوزخ را بسيارى از پريان و مردم، ايشان را دلهايى كن كه اندر نيابند بدان و ايشان را چشمها نبينند بدان،و ايشان را گوشها كه نشنوند به آن،ايشان چون چهارپايان اند،بل ايشان گمراه تراند،ايشانند كه بى خبرانند.
1) .آو:ندارد،از آج،افزوده شد.
2) .مج،لت:خواستمانى بلند كردمانى.
3) .مج،لت:ساكن شد در،آج،لب:ميل مى كرد سوى.
4) .آج،لب:داستان،مج،لت:مثل.
5) .آج،لب:حمله آرى،مج،لت:حمله كنى.
6) .مج:رهاش كنى.
7) .آج،لب:داستان،مج،لت:مثل.
8) .مج،لب:بدا آرزوى.
9) .آج،لب:داستان،مج،لت:مثل.
10) .آو:ندارد،ازلت افزوده شد.
11) .آن:خودشان.
12) .كذا در آو و بم،بى گردد/بگردد(با ياى مجهول)،آن:برگردد،مج،لت:را گمراه كند.
13) .اساس تا اين جا افتادگى دارد،از آو،آورده شد.
؛و خداى راست نامهاى نيكو،پس بخوانى او را به آن و رها كنى (1)آنان را كه ميل كنند از راستى در نامهاى او،كه پاداشت دهند ايشان را به آنچه كرده باشند.
و از آنان كه آفريديم جماعتى هستند كه راه نمايند به راستى و به آن داد دهند.
آنان كه به دروغ داشتند آيتهاى ما را،درنورديم (2)ايشان را[] (3)ازآنجا كه ندانند.
و فروگذارم (4)ايشان را كه كيد من قوى است.
[1-ر] ؛[همى نكنند انديشه] (5)كه نيست به صاحب ايشان از ديوانگى،نيست او مگر ترساننده اى بيان كننده.
نمى نگرند در پادشاهى آسمانها و زمين و آنچه آفريد خداى از چيزى و آن كه كه باشد (6)كه نزديك رسيد وقت مرگ ايشان به كدام حديث پس (7)او بگروند؟ هركه را گمراه كند خداى او را راهنماى نباشد و بگذاردشان (8)در جهالتشان تا متحيّر مى باشند.
مى پرسند تو را از قيامت (9)كى باشد وقت بودنش (10)؟بگو كه:علم آن به نزديك خداى من است،روشن
1) .آو،بم،آن:دست بازدارى.
2) .آج،لب:فراگيريم.
3) .اساس:ندارد،از آو،افزوده شد.
4) .آو،بم،آن:زمان دهيم.
5) .اساس:افتادگى دارد،از قم،آورده شد.
6) .آو،بم،آن:و اگر نباشد كه باشد.
7) .آو،بم،آن:از پس.
8) .اساس:رها كنيم ايشان،به قياس نسخه بم،تصحيح شد.
9) .آو،بم:روستاخيز/رستاخيز،آن:روختاخيز.
10) .آو،بم:برخاستن آن.
بازنكند آن را[مگر او گران شده] (1)در آسمانها و زمين نيايد به شما مگر ناگاه.
مى پرسند از تو پندارى تو پرسيده اى (2)از آن،بگو كه:علم آن نزديك خداى است و لكن بيشتر مردمان ندانند.
بگو كه:قادر نباشم (3)براى خود سودى و نه زيانى مگر آنچه خواهد خداى و اگر دانستمى غيب،بسيار كردمى از نيكى و نرسيدى مرا بدى،نيستم من مگر ترساننده و بشارت دهنده گروهى مؤمنان را.
قوله تعالى: وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ -الآية،بيان كرديم كه هركجا«إذ»باشد و در كلام عاملى ظاهر نباشد لا بد عاملى مضمر بايد،و تقدير آن است كه:اذكر،ياد كن اى محمّد چون ما برداشتيم كوه را از بالاى سر ايشان، كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ ،پنداشتى سايه بانى است.ابن الاعرابى گفت:النتق،الفتق و الرفع و البسط جميعا،نتق، برداشتن باشد و شكافتن و گستردن و هر سه معنى محتمل است اين جا،قال العجّاج:
ينتق انتقا (4)السليل نتقا،***
[يروى:اقتاد السليل] (5).يعنى،يرفعه على ظهره و قال آخر:
و نتقوا احلامنا الأثاقلا***
و امرأة منتقا و ناتق،كثيرة الولد،قال النّابغة:
لم يحرموا حسن الغذاء و امهم***دحقت عليك بناتق مذكار
و النتق«التّحريك بقوّة،يقال:نتقنى الكثير (6)إذا حرّكه.
ابان بن تغلب گفت:از عربى فصيح شنيدم كه غلامش را مى گفت:
خذ الجوالق فانتقه[2-ر]،اى نكسه،و قولهم:انتق برجلك،مثل: اُرْكُضْ بِرِجْلِكَ (7)، يعنى پاى به چهارپاى فروزن (8)تا برود و اصل كلمه جنبانيدن باشد به قوّت، كَأَنَّهُ
ظُلَّةٌ ،پنداشتى سايه بانى است.عطا گفت:سقيفه باشد.مفسّران گفتند:چون بنى اسرائيل احكام تورات قبول نمى كردند و كار نمى بستند،خداى تعالى كوهى از جاى بركند و بر بالاى سر ايشان بداشت به مقدار لشكرگاه ايشان يك فرسنگ در يك فرسنگ به مقدار قامت مردى،گفت:اگر قبول نكنى،اين كوه بر شما فگنم (1).حسن بصرى گفت:چون بديدند كه كوه بر بالاى سر ايشان آمد،به سجده در افتادند بر يك روى،ابروى چپ بر زمين نهادند و به نيمه روى سجده كردند و به نيمه روى در كوه مى نگريدند ترس آن را كه بر ايشان افتد،و ذلك قوله: وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ ؛و گمان بردند كه بر ايشان خواهد افتادن،ازين كار را جهودان همه سجده بر ابروى چپ كنند،و گويند:اين سجده اى است مبارك؛آن (2)سجده است كه به آن سجده عذاب از ما برداشتند و آن سجده اى بود از صدق دل كه خداى تعالى بپسنديد ازيشان و آن عذاب از ايشان برداشت. خُذُوا مٰا آتَيْنٰاكُمْ بِقُوَّةٍ ،يعنى و قلنا لهم؛و گفتيم ايشان را، و عرب قول بسيار بيفگنند از كلام چون در كلام دليل باشد بر او.و گفتيم:ايشان را بگيرى آنچه ما داديم شما را به قوّت،يعني تورات بجدّ و اجتهاد و عزم عمل بستانى، و گفته اند:به نشاط و گشادگى.
مفسّران گفتند:چون موسى-عليه السّلام-آن الواح كه تورات بر او نوشته بود اظهار كرد،هيچ سنگى و درختى و كوهى نماند إلاّ اهتزاز كرد لا جرم هيچ جهود نباشد كه تورات بر او خوانند الّا اهتزاز كند و به نشاط شود و سر بجنباند. وَ اذْكُرُوا مٰا فِيهِ ؛و آنچه در تورات است ياد دارى تا همانا متّقى و پرهيزگار باشى و از معاصى مجتنب شوى،عين لطف باشد شما را در اداى واجبات و اجتناب مقبّحات.
قوله: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ ،جماعتى مفسّران سلف و اصحاب حديث گفتند كه:معنى آيت آن است كه،خداى تعالى پشت آدم بماليد و جمله فرزندان او را بيرون آورد بر صورت ذرّ (3)،اعنى مورچه خرد،و خلاف كردند كه اين كجا بود،بعضى گفتند:به بطن نعمان وادى است در پهلوى عرفات (4)، و گفته اند:به دهنا بود از زمين هند.و آن،آنجا بود كه آدم آنجا فرود آمد از آسمان.كلبى گفت:از ميان مكّه و طايف بود،و سدّى گفت:در آسمان بود كه
خداى تعالى پشت آدم بماليد جانب راست و فرزندان او را ازآنجا (1)بيرون آورد چون مرواريد سپيد و ايشان را گفت:به رحمت من به بهشت شوى،و از جانب چپ، پشتش بماليد و فرزندانى از او بيرون آورد سياه،و گفت:به دوزخ شوى،و لا ابالى؛ باك ندارم.و با ايشان خطاب كرد و گفت:بدانى كه جز من خداى نيست و من خداى شمايم،به من شرك مى آرى و من پيغامبرانى خواهم فرستادن به شما تا عهد من با ياد دهند و با شما بيان كنند و بر شما كتابها خواهم فرستادن،بگوى (2)تا چه مى گوى (3)؟ايشان گفتند:گواى (4)مى دهيم كه تو خداى مايى (5)و آفريدگار مايى (6)،و ما را خداى نيست جز تو.گروهى آن روز اين اقرار دادند بطوع و گروهى بر وجه تقيّه.
خداى تعالى از ايشان بر اين عهد بستد (7).آنگه آجال و ارزاق و مصائب ايشان بنوشت.آدم در ايشان نگريد (8)،ايشان را ديد مختلف اشكال و الوان و متفاوت الصّور، بعضى نكو و بعضى زشت و بعضى كوتاه و بعضى دراز و بعضى توانگر و بعضى درويش،گفت:بار خدايا!چرا اينان را متساوى نيافريدى؟گفت:خواستم تا ايشان شكر من زيادت كنند.سدّى گفت:و در ميان ايشان پيغامبران بودند به مانند چراغ رخشان.آدم از آن ميانه نورى ديد بلند،گفت:بار خدايا،اين كيست؟گفت:
اين پيغامبرى است از فرزندان تو نام او داود،گفت:بار خدايا!عمر او چند است؟ گفت:شست (9)سال،گفت[2-پ]:بار خدايا!بيفزاى.گفت:قلم برفت به آجال (10)بندگان.گفت:بار خدايا!از عمر من چهل سال در عمر او فزاى (11)،و عمر آدم هزار سال بود،چون چهل سال بدو داد (12)هزار سال (13)كم چهل سال باشد،چون عمر او به نهصد و شست (14)رسيد ملك الموت به او آمد.آدم گفت:چه كار را آمده اى؟گفت:
تا جانت بردارم.گفت:مرا چهل سال عمر مانده است.گفت:نه به داود دادى؟
1) .آج،لب:جانب.
2) .مل،مج:بگوييد.
3) .مل،مج:گوييد.
4) .همه نسخه بدلها:گواهى.
5) .اساس،لت:ما اى/مايى.
6) .اساس،لت:ما اى/مايى.
7) .آو،آج،بم،آن:بست.
8) .آج،مج،لب:نگريست.
9) .همه نسخه بدلها:شصت.
10) .آو،بم:با حال.
11) .همه نسخه بدلها،بجز مج:افزاى.
12) .همه نسخه بدلها،بجز مل:به داود،مل:بداد.
13) .آن+شد.
14) .همه نسخه بدلها:شصت.
انكار كرد و جحود پيش آورد و گفت:ندادم،لا جرم فرزندانش جاحد شدند و نسيان افتاد و فراموش كرد عهد خداى تا فرزندانش فراموش كار شدند،و خطا كرد تا فرزندانش مخطى شدند،نعوذ باللّه من مثل هذه المقالات المحالات و التُّرّهات الشّنيعات!ملك الموت با پيش خداى آمد و گفت:بار خدايا!آدم چهل سال دعوى مى كند.گفت:برو بگو او را،نه به داود دادى؟گفت:بگفتم.جحود مى كند.
گفت:برو و جانش بردار و بگو كه:آنگه كه قلم تر (1)بود بدادى و ما در عمر او نوشتيم،با ما جحود از پيش بنشود (2).حوشى-عليه السّلام-من ذلك،او برفت و آدم را جان برداشت آنگه چون عهد فرزندان آدم بستده بود،ايشان را گفت:با پشت آدم شوى كه من قيامت برنه انگيزم تا از شما يكى مانده باشد تا در وجود نيايد و عمر و روزى خود مستوفى بنستاند.اين خبر«ذرّ»است كه مخالفان ما و بعضى موافقان از اهل اخبار گفتند و اين درست نيست براى مخالفت او دليل عقل و ظاهر قرآن را.امّا مخالفت او دليل عقل را ازآنجاست كه حال اين فرزندان كه دعوى مى كنند كه خداى تعالى ايشان را بيرون آورد بر صورت ذرّ (3)و با ايشان خطاب كرد و تقرير كرد ايشان را بقوله: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ از دو بيرون نبود:يا كامل عقل بودند يا نبودند، اگر كامل عقل نبودند،از حكيم نيكو نيايد خطاب با ايشان و تقرير با ايشان،و اگر كامل عقل بودند،لا محال (4)بايد تا آن حال ياد دارند و فراموش نكنند كه عاقل مثل اين حال و كمتر آن در شهرت و نادرگى با كمال عقل فراموش نكند.چون هر دو قسمت باطل است،دليل كند بر بطلان اين قول.اگر گويند طول مدّت و تخلّل مرگ در اين ميانه از ياد ايشان ببرد،گوييم:طول مدّت اگر نسيان آرد از تفصيل آن باشد، آن (5)جمله به يك بار ناسى نشوند،آنگه همه خلايق به يك بار حالى چنان غريب و نادر (6)رفته و ايشان كامل عقل با كمال عقل چگونه فراموش كنند آن را؛و امّا تخلّل مرگ را اگر در اين تأثير بودى،بايستى كه تخلّل نوم و سكر و جنون و اغماء و زوال عقل را در اين اثر بودى،كه اين جمله مزيل عقل است،و ما دانيم كه خفته چون بيدار شود و مغمى عليه چون با هوش آيد و مست چون هشيار شود آنچه دانسته باشد
يادش آيد و علمش (1)به آن حاصل شود،نبينى كه اصحاب الكهف با آن كه سيصد و نه سال خفته بودند،چون برخاستند (2)،هرچه دانستند همه را ياد آمد و هيچ خلل نبود و اين حال به اوقات و اشخاص مختلف نشود.[ديگر آن كه خداى تعالى بيان كرد كه:غرض من از اين آن است تا فرداى قيامت نگويند: إِنّٰا كُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِينَ ،و اگر اين جا ندانند يا فراموش كرده باشند اولى تر كه در قيامت ندانند] (3).اگر گويند نه كودك آنچه كرده باشد در حال طفوليّت ياد ندارد؟گوييم:ما از اين احتراز كرديم به آنكه گفتيم:عاقل با كمال عقل،و طفل عاقل نباشد.امّا خلاف از ظاهر قرآن را آن است كه خداى تعالى گفت: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ ،و نگفت:من آدم،و گفت: مِنْ ظُهُورِهِمْ ،و نگفت:من ظهره،و گفت: ذُرِّيَّتَهُمْ ،و نگفت:ذرّيته.دگر آن كه گفت: أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيٰامَةِ إِنّٰا كُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِينَ ،و المعنى لئلاّ تقولوا يوم القيامة،تا روز قيامت نگوييد كه ما از اين غافل بوديم،بازنمود كه اين براى آن كردم تا روز قيامت دعوى غفلت نكنند تا حجّت بر ايشان قائم شود.اگر فراموش كنند و غافل شوند،حجّت ساقط شود از ايشان و اين غرض حاصل نباشد.
ديگر آن كه گفت: أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَكَ [3-پ] آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ ؛تا نگوييد كه پدران ما مشرك بودند،به شرك پدران عذر نيارند و اين در حقّ كسانى صورت بندد كه ايشان را پدران مشرك بوده باشند.امّا آنان را كه از پشت آدم بيرون آرند (4)ايشان را چگونه گويند: أَشْرَكَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّٰا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ ،اگر گويند چون تأويل مخالفان و اخباريان باطل بكردى تأويل صحيح چيست آيت را به نزديك شما؟ گوييم:ما را در تأويل آيت دو وجه است؛يكى آن كه:مراد به اين جماعتى اند از فرزندان آدم كه خداى تعالى ايشان را بيافريد و كمال عقل داد و آلات و تمكين و تكليف كرد ايشان را و بر زبان پيغامبران با ايشان تقرير كرد كه: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ، ايشان از پس نظر در ادلّه و تحصيل علم و معرفت به خداى تعالى گفتند:بلى،و ايشان را بر يكديگر گواه كرد (5)تا فرداى قيامت نگويند كه،ما از اين غافل بوديم يا تعليل (6)كنند به شرك پدران،و گويند:ما را پدران مشرك بودند،ما نيز به آن شرك
آورديم كه ما اطفال بوديم و به ايشان اقتدا كرديم و ايشان را شبهت از آن افتاد كه گمان بردند كه لفظ«ذرّيّه»متناول نباشد الّا اطفال صغار را و پنداشتند كه اشتقاق آن از«ذرّ»است،و اين انديشه اى خطاست براى آن كه جمله بشر را ذرّيّت آدم خوانند از كوچك و بزرگ و بالغ و نابالغ،قال اللّه تعالى: رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ (1)... ،و لفظ صالح واقع نباشد الّا بر بالغان و عاقلان دون اطفال.و وجه دوم در تأويل آيت آن است كه:
چون خداى تعالى ايشان را از بديع فطرت و از كمال صنعت چنان آفريد و تركيب عجيب و آيات و دلايل و عبر در خلق ايشان كه دليل كند (2)بر آنكه ايشان را خالقى است قادر،عالم،حىّ،موجود،حكيم،سميع،بصير،مريد،كاره مدرك.حاصل بر صفات كمال در اين خلق به منزلت كسى بود كه گواه بر ايشان گيرد (3)تا انكار نتوانند كردن كه اين جمله را خالقى و آفريدگارى و مقدّرى و مدبّرى بايد و ايشان در اين باب به منزلت معترفى (4)باشند و اگرچه آنجا اشهادى و اعترافى حقيقى نباشد چنان كه خداى تعالى گفت: ثُمَّ اسْتَوىٰ إِلَى السَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ (5)،و بر حقيقت نه از خداى تعالى قولى بود و نه از آسمان و زمين،و مثله قوله: شٰاهِدِينَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ... (6)،و ما دانيم كه هيچ كس به كفر بر خود گواى ندهد،و مراد آن است كه فعلى كند كه دليل كفر كند و مانند اين قول قائل است:جوارحى تشهد بنعمتك و حالى معترفة باحسانك،و مثله في التوسّع قول الشّاعر:
فلئن نطقت بشكر بربك جاهدا***فلسان حالى بالشكاية انطق
و آنچه روايت كرده اند از بعضى خطبا مانند اين است:سل الارض من شق انهارك و غرس اشجارك و جنى ثمارك فان لم تجبك حوارا اجابتك اعتبارا،و اين بابى واسع است و اين را استشهاد بسيار باشد از نظم و نثر.مردى نظام را پرسيد (7):
ما الامور الصّامتة النّاطقة؟قال:الدّلائل المخبرة و العبر الواعظة،قوله: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ
مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ،[گفت:ياد كن چون فراگرفت خداى تو از بنى آدم] (1)از پشتهاى ايشان فرزندان ايشان را،و اين كنايت باشد از خلق ايشان و ايجاد ايشان و اخراج و نقل ايشان از اصلاب آبا و ارحام امّهات. وَ أَشْهَدَهُمْ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ ،و گواه كرد ايشان را بر خود برآن تفسير كه داديم تا (2)بعضى را بر بعضى كه،هم كَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ (3)... ،و قوله: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ،تقريرى است با عقلا و كاملان،نه من خداى شماام؟ قٰالُوا بَلىٰ جواب ايشان است كه دادند،و بَلىٰ ،جواب استفهامى باشد متضمّن نفى و نعم جواب كلامى مثبت باشد، شَهِدْنٰا ،گواه (4)شديم و گواى داديم، أَنْ تَقُولُوا تقدير آن است كه،لئلاّ تقولوا او حذرا من ان تقولوا،و اين جا مقدّرى محذوف (5)باشد،و المعنى:انّما فعلنا ذلك لئلاّ تقولوا،و كلام بر نظاير اين برفته است،من قوله: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا... (6)،و المعنى لئلاّ تضلّوا،و قوله: وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ... (7)،و المعنى[4-ر]لئلاّ تميد بكم،او حذرا من أن تميد بكم، أَوْ تَقُولُوا ،عطف است على قوله: أَنْ تَقُولُوا ،كه گويى (8):ما براى آن شرك آورديم كه پدران ما مشرك بودند، وَ كُنّٰا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ ،و ما فرزندان بوديم از پس ايشان.و اشتقاق«ذرّيّة»،من ذرأ اللّه (9)الخلق،اى خلقهم باشد،و وزن او فعليّه باشد،[و قول آن كس كه گفت:اصل او«ذرّووه»است من الذّرو،درست نيست،و ايشان گفتند:فرزند طفل را ذرّيه خوانند تشبيها بالذّر،و اين قول درست نيست،لقوله تعالى: وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ (10)...،و اطفال را به صلاح وصف نكنند.] (11)أَ فَتُهْلِكُنٰا بِمٰا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ ،اين نيز دليل است بر آنكه قول به ذرّ باطل است براى آن كه بيان كرد كه:اين آنان گفتند كه ايشان را پدرانى مبطل بودند و گويندگان به ذرّ،نخواهند گفتن كه ايشان را جز آدم پدرى بود يا آدم مبطل بود.أبو الهذيل در بعضى كتب خود گفت:حسن بصرى به ذرّ گفتى،و گفتى:
1) .اساس:ندارد،از آو،افزوده شد.
2) .آو،آج،بم:يا.
3) .سوره لقمان(31)آيۀ 28.
4) .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:ما گواه.
5) .آو،آج،لب،آن:محذوفى مقدّر.
6) .سوره نساء(4)آيۀ 176.
7) .سوره نحل(16)آيه 15.
8) .اساس:گويند،با توجه به اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .آو،آج،بم،مل،آن:ذرّ اللّه.
10) .سوره رعد(13)آيه 23.
11) .اساس:ندارد،از نسخه مج،آورده شد.
خداى تعالى اطفال را كه به بهشت برد به ثواب ايمان ايشان برد در ذرّ،و رمّاني حكايت كرد از ابن الاخشاد (1)،كه او به خبر ذرّ گفتى،و لكن نه از آيت از خبر.و از جمله ادلّه بر فساد اين قول،قوله تعالى: وَ اللّٰهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِكُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَيْئاً (2)...،گفت:شما را از شكم مادر بيرون آوردم،چيزى ندانستى،اگر آن كه از شكم مادر به (3)درآيد چيزى نداند آن كه از صلب پدر بيرون آيد اولى و احرى كه چيزى نداند.
ابن كثير و اهل كوفه خواندند:ذرّيّتهم على التّوحيد و باقى قرّاء بر جمع، ذرّيّاتهم.و ذرّيّت لفظى است صالح واحد را و جمع را،و چون واحد باشد او را دو جمع بود،يكى:سلامت و هو ذرّيّات،و يكى:تكسير و آن ذرارىّ است.و ابو عمرو (4)خواند:يقولوا،باليا فيهما جميعا خبرا عن الغائب،و باقى قرّاء،به«تا»ى خطاب خواندند.
وَ كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ الْآيٰاتِ ،حق تعالى:گفت:ما تفصيل آيات و بيّنات و ادلّه چنين كنيم.و تفصيل آيات،تميز و جدا باز كردن آن باشد تا ممكن بود كه مستدلّ به آن استدلال كند.آنگه بيان كرد كه:غرض من از اين آن است تا اين گمراهان با راه راست آيند.[ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ،قيل المعنى لكى يرجعوا،«لعلّ»به معنى«لام» غرض است،و محقّقان گفتند:بر اصل خود است و معنى ترجّى،جز كه بر سبيل توسّع.و براى آن به لفظ«لعلّ»گفت تا مبنى باشد ازآن كه اين ادلّه موجب رجوع نيست،بل مقرّب و مسهّل (5)است] (6).
قوله: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا -الآية،حق تعالى در اين آيت گفت رسول را-صلّى اللّه عليه و آله:برخوان بر ايشان يعنى بر امّت (7)خبر آن كس كه ما آيات خود به او داديم،او از آن بيرون آمد چون مار كه از پوست بيرون آيد.خلاف كردند در آن كه كه بود،عبد اللّه مسعود گفت:بلعم بن ابر (8)بود.عبد اللّه عبّاس گفت از بنى اسرايل بود.علىّ بن ابى طلحه گفت:از كنعانيان بود از مدينه
جبّاران،مقاتل گفت:بلعام بن باعور بن مار بن (1)لوط.مقاتل گفت:از مدينه بلقا بود، و آن شهر را براى آن بلقا خواندند كه او را پادشاهى بود نام او بالق و قصّه او به روايت عبد اللّه عبّاس و محمّد بن اسحاق و سدّى آن بود كه:چون موسى-عليه السّلام-قصد كارزار جبّاران كرد و به زمين كنعان فرود آمد از زمين شام،قوم بلعم به بلعم آمدند و او مردى مجاب الدّعوه (2)بود و او را گفتند:تو دانى كه موسى مردى تيز است و لشكر بسيار دارد و به كارزار ما مى آيد تا مردمان (3)ما را بكشد و زنان ما را به بردگى ببرد و شهر ما به دست فروگيرد و ما را قوّت او نباشد،و تو مردى مجاب الدّعوه اى (4)و نام اعظم به نزديك تو است و پسر عمّ مايى،بيرون آى و دعاى كن براى ما تا خداى تعالى او را دفع كند از ما،او گفت:ويلكم،او پيغامبر خداى است و به فرمان خداى مى آيد و مدد او فرشتگان اند،من بر او چگونه دعا كنم،و اگر من اين كنم دين و دنيا بشود مرا،و من از خداى آن دانم كه ندانى شما.الحاح كردند و مراجعت كردند.او گفت:تا من دستورى با خداى برم و به طريقى كه او را بود مؤامرت كرد با خداى تعالى،هيچ جواب نيامد.ايشان گفتند:ديدى اگر خداى كاره بودى دعاى تو را،تو را نهى كردى،و اين كه نهى نكرد تو را دليل آن است كه خداى كاره نيست دعاى تو را،و چندان (5)تملّق و چاپلوسى كردند تا او را بفريفتند و مفتون كردند.برخاست و بر خرى نشست و بر كوهى آمد كه ازآنجا بر لشكر موسى مطّلع توانستى بود.آن كوه را حسبان (6)گفتند.چون پاره اى برفت،خر فروخفت،فروآمد و بزد آن چهار پاى را بسيار (7)،[برخاست،او بر] (8)نشست[4-ر]و پاره اى دگر برفت،دگرباره فروخفت.
دگرباره بزد او را،برخاست و پاره اى برفت و فروخفت.به بار سه ام (9)خداى تعالى او را به آواز (10)آورد تا با او سخن گفت.گفت:ويحك يا بلعم!كجا مى روى و مرا چه (11)مى زنى؟نمى بينى كه فريشتگان پر بر روى من مى زنند؟تو خرد رها كرده اى مى روى تا بر پيغامبر خداى دعا كنى.او اين بشنيد هم متّعظ نشد و خداى تعالى
چون به اين معنى بر او حجّت انگيخته بود او را تخليت كرد تا برفت و برآن كوه شد و قوم او با او،چون لشكر موسى را ديد دست برداشت و دعا كردن گرفت،خواست تا قوم خود را دعا كند و بر موسى و قومش نفرين كند،خداى تعالى زبان او برگردانيد تا موسى را دعا كرد و قوم خود را نفرين كرد.قوم او،او را گفتند:يا بلعم!اين چيست كه مى گوى؟ما تو را به اين آورديم تا ما را لعنت كنى و موسى را دعا كنى؟گفت:
من نخواستم تا چنين گويم،قصد من خلاف اين بود و لكن (1)زبانم چنين رفت كه شنيدى،اين كارى است خدايى و خداى را غلبه نتوان كردن بر كارش.حق تعالى فرمان داد تا زبانش از دهن بيرون افتاد و بر سينه افتاد،گفت:نه من گفتم كه دين و دنيا از من بشود!اكنون رفت و هيچ چاره نماند مگر مكر و حيلت.گفتند:چه حيلت سازيم؟گفت زنان را بيارايى (2)و متاعها و چيزها به ايشان دهى تا به لشكرگاه موسى برند و خويشتن بر ايشان عرض كنند و اگر كسى مراودت كند ايشان را منع نكنند كه (3)اگر يك تن از ايشان زنا كند ايشان را نصرت و ظفر نباشد.ايشان همچنين كردند،زنان را بياراستند و متاعها (4)در دست ايشان دادند و اين وصايت كردند و آنجا فرستادند.چون زنان آنجا رفتند،زنى بجمال نام او گتى (5)بنت صور،به مردى بگذشت از بزرگان بنى اسرائيل نام او زمرى بن سلوم و او پسر (6)سبط شمعون بن يعقوب بود،او را بديد از جمال او متعجّب بماند او را استدعا كرد،او اجابت كرد و او دست آن زن گرفت و آورد تا پيش موسى،و گفت:يا موسى!دانم تا خواهى گفتن كه اين زن با اين جمال بر ما حرام است.گفت:اى و اللّه!حرام است،دست بدار از او.گفت:
لا و اللّه،كه هرگز فرمان تو نبرم در اين باب و دست او گرفت و او را به خيمه خود برد و با او خلوت كرد و همچنين ديگر مردان با ديگر زنان كنعانيان خلوت كردند و زنا كردند.خداى تعالى طاعونى را فرستاد بر ايشان و مردى بود در لشكر موسى نام او فنحاص بن العيزار (7)بن هارون،او مردى بود قوى و با شوكت و قوّت و اسفهسالار (8)
لشكر موسى بود و در اين وقت كه زمرى اين سخن گفت موسى را (1)،او غايب بود، چون بازآمد آن طاعون ديد در بنى اسرايل افتاده،گفت:چه رسيد اينان را و چه كردند اينان؟قصّه با او بگفتند.او بيامد و حربه اى برداشت و آمد و حربه او جمله از آهن بود و به خيمه زمرى آمد و ايشان را-آن زن را و مرد را-به يك جاى خفته ديد.
حربه اى فروكرد و هر دو را در هم دوخت و هر دو را برگرفت و بر هوا داشت و در لشكرگاه مى گردانيد و مى گفت: (2)هذا جزاء من يعصيك،خداى تعالى طاعون از ايشان برداشت.
اصحاب اخبار گفتند از آنگه كه طاعون در ايشان افتاد،تا آنگه كه فنحاص (3)اين عمل كرد با آن فاسق شمردند هفتاد هزار مرد به طاعون هلاك شده بودند و اين در يك ساعت از روز بود.از اينجاست كه بنى اسرايل هنوز عادت دارند و رسم نهاده اند كه از هر ذبيحه اى كه بكشند فرزندان فنحاص را نصيبى كنند.خداى تعالى اين آيت در بلعم بن باعور انزله كرد و طرفى از حديث او با رسول بگفت.مقاتل گفت:قصه او چنان بود كه پادشاه جبّاران او را بخواند و گفت:بر موسى دعا كن.
گفت:او پيغامبر خداى است.او گفت:اگر نكنى تو را بردار كنم.او را تهديد كرد، او[بيامد و] (4)دعا كرد،گفت:بار خدايا!تمكين مكن موسى را ازآن كه در شهر ما آيد.موسى به دعاى او در تيه افتاد چهل سال،گفت:[4-پ]بار خدايا!اين چه حال است؟گفت:تو به دعاى بلعم در اين جا افتادى.گفت:بار خدايا!چنان كه دعاى او بر من شنيدى،دعاى من بر او بشنو.گفت:بگو.گفت:بار خدايا!اسم اعظم و ايمان از او بستان.ايمان از سينه او بپريد چنان به مانند كبوترى سپيد (5)، فذلك قوله: فَانْسَلَخَ مِنْهٰا ،و اين از جمله آن خرافات است كه اصحاب حديث گويند و روا دارند،و اين محال است و مخالف عقل و شرع است،و لكن من براى آن آوردم تا مردم مقالات مخالفان و محالات ايشان نيز بشنوند و بدانند.عبد اللّه بن عمرو (6)و سعيد بن المسيّب و زيد بن اسلم و ابو روق گفتند:آيت در اميّة بن (7)الصّلت
الثّقفى آمد،و او مردى بود كه كتب اوايل برخواند (1)و علم حكمت شناخت (2)و در كتب خوانده بود كه:خداى تعالى در آن عهد پيغامبرى خواهد فرستادن و طمع او داشت كه او باشد.او در آن وقت كه خداى تعالى پيغامبر را فرستاد به نزديك بعضى ملوك بود،چون بازآمد به بدر بگذشت و آن كشتگان را ديد،گفت:اينان را كه كشت؟گفتند:محمّد كه به پيغامبرى آمده است.گفت:اگر او پيغامبر بودى خويشان خود را نكشتى.چون بمرد،خواهرش فارعه به نزديك رسول آمد،رسول -عليه السّلام-گفت:
اخبرينى عن وفات اخيك، مرا خبر ده از وفات برادرت.گفت:او شبى از شبها خفته بود و من بر بالين او بودم سقف خانه شكافته شد و دو شخص فرود آمدند و يكى بر بالين او بنشست و يكى بر پايين او.آن كه به نزديك پايين بود،آن را گفت كه بر بالين بود:اوعى؟قال:وعى،قال:از كى؟قال:ابى،گفت:بدانست؟گفت:
بلى بدانست گفت:زكى شد؟گفت:نه ابا كرد و سرباززد.از خواب در آمد من او را خبر دادم (3)از آن حال،گفت:خيرى بود كه از من بگردانيدند (4)،آنگه از هوش بشد، چون با هوش آمد اين بيتها بگفت:
كلّ عيش و ان تطاول دهرا***صائر امره (5)الى ان يزولا
ليتني كنت قبل ما قد بدا لى***في قلال الجبال ارعى الوعولا
إنّ[يوم] (6)الحساب يوم شديد***شاب فيه الصّغير يوما ثقيلا
نصب على تقدير فعل،كانّه قال:اعنى يوما.رسول-عليه السّلام-او را گفت:
چيزى بخوان از شعر او،گفت:
لك الحمد و النّعماء و الفضل ربّنا***و لا شىء اعلى منك جدّا و امجد
مليك على عرش السّماء مهيمن***لعزّته تعنو الوجوه و تسجد
اين قصيده اى دراز است تا به آخر بخواند،آنگه قصيده اى ديگر بخواند كه در او مى گويد:
يوقف (7)النّاس للحساب جميعا***فشقىّ معذب و سعيد
آنگه قصيده اى ديگر بخواند كه در او مى گويد:
عند ذى العرش يعرضون عليه***يعلم الجهر و السّرار الخفيّا
يوم نأتى الرّحمن و هو رحيم***انّه كان وعده مأتيّا
يوم نأتيه مثل ما قال فردا***ثمّ لا بدّ راشدا او غويّا
أ سعيدا سعادة انا أرجو***ام مهانا بما اكتسبت شقيّا
او اؤاخذ بما اجترمت فانّى***سوف القى من العذاب فريّا
ربّ إن تعف فالمعافاة ظنّى***او تعاقب فلم تعاقب بريّا
رسول گفت-صلّى اللّه عليه و آله:
امن شعره و كفر قلبه، گفت:شعرش مؤمن بود و دلش كافر.حق تعالى در او اين آيت بفرستاد.
بعضى دگر از مفسّران گفتند:آيت در مردى آمد نام او بسوس (1)،و او مردى بود كه او را سه دعاى مستجاب دادند؛و او زنى داشت و از آن زن فرزندان داشت،او را گفت:از اين دعاها تو يكى در كار من كن.گفت:روا باشد،يكى در كار تو كردم (2)،چه خواهى؟گفت:دعا كن تا خداى تعالى مرا نكوتر زنى كند در بنى اسرايل.دعا كرد،خداى تعالى او را جمالى داد كه نكوتر اهل زمانه شد و مردم به او فتنه[5-ر]شدند،و او چون جمال خود بديد،گفت:تو را نخواهم و از او رغبت نمود،مرد را خشم آمد.خداى را دعا كرد تا او را باز سگى (3)كرد گزنده، بانگ دارنده.دو دعا در كار او شد.فرزندان بيامدند و پدر را ملامت كردند و گفتند:ما را بر اين صبر نيست كه مادر ما سگى نبّاحه (4)باشد،دعا كن تا خداى تعالى او را با حال اوّل برد.او دعا كرد،خداى تعالى او را با حال اوّل برد.پس هر سه دعا در كار او شد.
سعيد بن المسيّب گفت:آيت در ابو عامر بن النّعمان بن الصيفى آمد،و او از جمله زهّاد ترسايان بود،و او آن بود كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-او را فاسق خواند،و او در جاهليّت زاهد بود و پلاس پوش.برخاست و به مدينه آمد و رسول را -عليه السّلام-گفت:تو به كدام دين آمده اى و چه آورده اى؟گفت:دين ابراهيم و ملّت مسلمانى،گفت:من برآن دينم.رسول-عليه السّلام-گفت:تو بر اين دين نه اى
كه چيزهايى در دين ابراهيم آورده اى كه از آن نيست،ابو عامر گفت:خداى از ميان من و تو آن را كه دروغ مى گويد طريد وحيد جان برداراد.آنگه برخاست و به شام شد و كسى فرستاد به منافقان كه بچارده و مستعد باشى كه من لشكرى مى آرم كه با محمّد كارزار كند و براى من مسجدى بنا كنى.آنگه بر قيصر روم رفت و از او لشكرى خواست تا محمّد را و اصحابش را از مدينه بيرون كنم (1)،فذلك قوله. وَ إِرْصٰاداً لِمَنْ حٰارَبَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ... (2)،قيصر لشكر نداد او را،و او با شام رفت و آنجا طريد (3)وحيد بمرد.عبادة بن الصّامت (4)گفت:آيت در قريش آمد كه خداى تعالى كتاب قرآن به ايشان داد از آن منسلخ شدند و قبول نكردند.حسن بصرى و ابن كيسان گفتند:آيت در منافقان اهل كتاب آمد كه رسول را مى شناختند چنان كه فرزندان خويش و ايمان نياوردند.عكرمه گفت:آيت عامّ است در حقّ همه كافران.
فتاده گفت:اين مثلى است كه خداى تعالى بزد در حقّ آنان كه هدى بر ايشان عرضه كنند،ايشان اعراض كنند از آن و قبول نكنند آن را.عبد اللّه بن عبّاس و سدّى گفتند:
مراد به آيات نام مهم ترين (5)خداى است.روايتى ديگر از او آن است كه:كتابى از كتابها به او دادند. فَانْسَلَخَ مِنْهٰا ،اى خرج منها كانسلاخ الحيّة من جلدها.
فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطٰانُ ،يقال:تبعه و اتبعه و اتّبعه بمعنى واحد،و بعضى ديگر گفتند:تبعه و اتبعه، اذا قفاه و اتّبعه اذا اقتدى به. فَكٰانَ مِنَ الْغٰاوِينَ ،و الغىّ هاهنا ضدّ الرّشد،و اين،قول آن كس است كه گفت:آيت بر سبيل مثل است.از باقر-عليه السّلام-روايت كرده اند: فَكٰانَ مِنَ الْغٰاوِينَ ؛از جمله ضالاّن (6)گمراهان جاهلان بود.
وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا ،اگر خواستمانى (7)او را به آن آيت رفيع كردمانى،به معنى (8)به آن آيات اگر در او تأمّل و تدبّر كردى و به آن ايمان آوردى؛براى آن كه رفعت به آيات بر حقيقت نباشد،براى آن كه آيات،فعل خداى بود-جلّ جلاله-و خداى به فعل خود كس را رفع نكند،چه اگر چنين بودى اين رفعت مبتدا بكردى يا عند
بعضى ديگر از افعال چون معلّل نخواهد بودن وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ ،سعيد جبير گفت:ركن.مجاهد گفت:سكن.مقاتل گفت:رضى بالدّنيا،و عرب«مخلد»گويند كسى را كه دير پير شود.زجّاج گفت:خلّد و اخلد بمعنى واحد،و اصل كلمه از «خلود»باشد و آن دوام است،يقال:اخلد (1)فلان بالمكان اذا اقام (2)به،و منه قول زهير:
لمن الدّيار غشيتها (3)بالغرقد***كالوحى في حجر المسيل (4)المخلد
يعنى المقيم،و قال مالك بن نويره:
بابناء حىّ من قبائل مالك***و عمرو بن يربوع اقاموا فاخلدوا
و لكن او در زمينى (5)مقام كرد،مقام كسى كه گمان برد كه هميشه بخواهد ماندن،و گفته اند:اين كنايت است از عمر دراز،كانّه قال:اقام فيها طويلا. وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ ؛و به دنبال هواى نفس برفت.ابو روق گفت:[5-پ]اختيار كرد دنيا را بر آخرت.عطا گفت:طلب الدّنيا و اطاع الشّيطان.يمان گفت:اتّبع هواه،اى امرأته؛ آنگه مشتهى را به شهوت نام كرد،چنان كه شاعر گفت:
هواى مع الرّكب اليمانين مصعد***
اى محبوبى.مجاهد گفت:اين مثل كسى است كه كتاب خواند و برآن كار نكند.
آنگه حق تعالى،آن را كه آيات او ترك كند و از آن عدول و اعراض نمايد،او را مثل زد به خسيس تر چيزى و پليدتر چيزى در جمله احوالش،گفت:مثل او،چون مثل سگ است (6)اگر بار بر او نهى و اگر ننهى زبان بيرون افگند (7)في حالة الرّاحة و الكدّ و العطش و الرّىّ،دگر حيوانات در حال رنج و تشنگى و ماندگى زبان بيرون افگنند مگر سگ كه بر جميع احوال زبان بيرون افگند.و وجه تمثّل و جاى شبه (8)آن است كه:اگر وعظ كنى،اين كافر را سود ندارد،و اگر نكنى همان؛هر دو به يك مثابت باشد،چون سگ اگر برانيش زبان بيرون كند و اگر رهاش كنى همان كند.و بر اين
قول، تَحْمِلْ عَلَيْهِ محمول باشد على الحملة الّتي هي الصّولة و الطّرد.و وجهى دگر آن كه من الحمل باشد،اگر بارى بر او نهى،يعنى اگر او را بر كارى حمل كنى كه كار او باشد چون رفتن و تاختن و صيد كردن لهث كند،و اگر رهايش كنى همان كند.
عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آن است كه،اگر كلمت حكمت بر او حمل كنى بر نگيرد و اگر رهايش كنى مهتدى نشود چون سگ كه اگر مطرود باشد و اگر رابض،لهث كند و به يك منزلت باشد،حسن بصرى گفت:مثل منافق است كه اگر دعوت كنى و اگر نه با حق رجوع نكند،و اين در معنى مانند آن است كه گفت: وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ (1)إِلَى الْهُدىٰ لاٰ يَتَّبِعُوكُمْ سَوٰاءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صٰامِتُونَ (2).
ذٰلِكَ ،اشارت است به اين مثل كه زد،گفت:اين مثل آن قوم است كه آيات ما دروغ داشتند. فَاقْصُصِ الْقَصَصَ ،تو كه محمّدى،قصّه گذشتگان با ايشان بگوى تا باشد كه تفكّر كنند.محمّد بن اسحاق گفت،معنى آن است كه:خبر اسلاف با اين اهل كتاب بگو تا چون بشنوند بدانند كه اين خبرها موافق كتابهاى ايشان است و تو مرد كتاب خوان (3)نه اى،باشد كه انديشه كنند و بدانند كه اين به وحى خداى و پيغام جبريل مى گوى.
سٰاءَ مَثَلاً ،تقدير آن است كه:ساء المثل مثلا مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا،و مانند اين قول جرير است:
فنعم الزاد زاد ابيك زادا***
اگر كلام مفسّر و مشروح آمدى چنين بودى كه در بيت هست،براى آن كه «نعم»و«بئس»و«ساء»از حقّ ايشان آن است كه اسنادشان با اسمى كنند كه در او«الف»و«لام»جنس باشد،آنگه اسمى دگر بايد معرفه كه مخصوص بالمدح و الذّم باشد؛آنگه باشد كه آن اسم كه در او«لام»جنس باشد بيفگنند و نصب كنند آن را بر تمييز،چنان كه اين جا هست.و مثله:نعم رجلا زيد و بئس غلاما عمرو،و
اين تميزى باشد بعد تمام الكلام،و تميز (1)كه از اين قسمت باشد به لفظ منصوب بود و به معنى مرفوع،كقولهم:طاب زيد نفسا و قرّبه عينا و ضاق به ذرعا و تصبّب عرقا، و المعنى؛طابت نفسه و قرّت عينه و ضاق ذرعه و تصبّب عرقه.و براى آن گفتيم كه، مثلى ديگر اضمار بايد كردن،براى آن كه بايد كه مخصوص بالمدح و الذّم از جنس آن باشد كه«نعم»و«بئس»با آن مسند بود،تا اگر گويى:نعم الرّجل حمار، مستقيم نباشد،پس مضاف را حذف كردند و مضاف اليه به جاى او بنهادند؛كما قال: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (2)...، وَ جٰاءَ رَبُّكَ (3)... ،گفت:بد مثل است مثل آن قوم كه به آيات من تكذيب كردند و آن را دروغ داشتند و بر خود ظلم كردند و نقصان حظّ خود كردند.و نصب أَنْفُسَهُمْ ،به يَظْلِمُونَ است.
مَنْ يَهْدِ اللّٰهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي ،اجماع قرّاء است كه در همه قرآن«مهتدى»، اين جا به«يا»بايد نوشتن و خواندن و دگر جايها بى«يا».اين بر اصل باشد و آن بر تخفيف،اكتفاء بالكسرة عن الياء.و در آيت سه وجه گفتند از (4)معنى؛جبّائى گفت:معنى آن است كه هركه را هدايت كند خداى تعالى به ثواب و نعيم بهشت، او مهتدى باشد به (5)اسلام و ايمان،بمثابت آن كه گفتى:من دخل الجنّة[فهو مؤمن] (6)مطيع،[6-ر]و هركه را گمراه كنند از ره ثواب و بهشت،ايشان آنانند كه خويشتن زيانكار كردند به كفر و حظّ نفس خويشتن بر خود تباه كردند.
ابو القاسم بلخى گفت:معنى آن است كه،حق تعالى گفت:«مهتدى»آن باشد كه خداى هدايت كند او را به الطاف و تمكين و او قبول هدايت كند و اجابت كند دعوت او را؛و آن را كه خداى اضلال كند بمعنى التّخلية بينه و بين الضّلال و ترك المنع بالجبر،او خاسر و زيانكار است با آن كه روا باشد كه چون ضلال عند امتحان و تكليف خداى باشد او را كه نسبت و اضافت با خداى كند،كزيادة الايمان و الكفر الى السورة (7).في قوله: فَزٰادَتْهُمْ (8)إِيمٰاناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (9)،
وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ... (1)،اى،ازدادوا عند نزول السّورة ايمانا او كفرا.و اين طريقه را تربيت كرده ايم در آيات ديگر.
و وجه سه ام (2)در آيت آن است كه:هركه را خداى به هدايت او حكم كند مهتدى باشد،و هركه را به ضلال او حكم كند،او خاسر و خايب و زيانكار باشد و تا محكوم چنان نباشد،حاكم به او حكم نكند كه حكم حاكم تبع حال محكوم له او عليه باشد. آنگاه گفت:گروهى بسيار هستند كه ايشان بر كفر اصرار كردند و با دعوت رسول اصغا نكردند و حجّت عقل را كار نبستند؛و در سابق علم من چنان بود كه،ايشان هرگز ايمان نيارند و جز اختيار كفر نكنند و لا محال ازاين جهت را مرجع و مآب ايشان دوزخ باشد.پس در حكم چنان بودند كه پنداشتى ايشان را در اصل خلقت براى دوزخ آفريدند تا اگر خواهند (3)كه ايشان را از آن محيص و معدلى بود، نبود.پس على سبيل المبالغة في التّشبيه،«لام»غرض آورد و گفت:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ ؛ما بيافريديم براى دوزخ بسيارى از جنّيان و انسيان،و اين «لام»را گروهى مفسّران و متكلّمان،«لام»عاقبت مى خوانند و تحقيق و اصل او اين است كه بيان كرده شد تا اصل وضع مراعى باشد و نيز طاعنى را نبود كه طعن زند كه:عرب،«لام»عاقبت نشناسد،و اين را مثالها بسيار است در قرآن و كلام عرب،منها قوله: فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً... (4)،چون مآل كار لا بد با عداوت و حزن خواست بودن،گفت:پندارى كه او را براى عداوت و حزن برگرفتند،و منها قوله: إِنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدٰادُوا إِثْماً... (5)،و منها قوله: رَبَّنٰا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِينَةً وَ أَمْوٰالاً فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا رَبَّنٰا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ... (6)،و مثله قول القائل:أعددت (7)هذه الخشبة ليميل الحائط فاسنده بها.و«لام»در ميل ديوار نه براى[آن] (8)آورد كه او مريد باشد ميل ديوار را؛و امّا اشعار بر اين هم بسيار آمد،منها قول الشّاعر:
و للموت تغذوا الوالدات سخالها***كما لخراب الدّهر تبنى المساكن
و قال آخر:
اموالنا لذوى الميراث نجمعها***و دورنا لخراب الدّهر نبنيها
و قال آخر:
و امّ سمّاك فلا تجزعى***فللموت ما تلد (1)الوالدة
و قال آخر:
له ملك ينادي كلّ يوم***لدوا للموت و ابنوا للخراب
و قال آخر:
الا كلّ مولود فللموت يولد (2)***و لست ارى حيّا لحيّ يخلّد
آنگه ايشان را وصف كرد به بلادت و بعد فهم و قلّت فكر و نفى انتفاع به محلّ علم و حواسّ بر وجه مبالغت گفت: لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا ؛ايشان را دلها هست كه به آن چيزى نمى دانند و چشمها دارند و به كار نمى دارند،و به آن چيزى نمى بينند و گوشها دارند و چيزى نمى شنوند به آن،و اين مانند آن است كه گفت:
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَرْجِعُونَ (3).چون حواسّ و جوارح هست و انتفاع نيست، به مثابت آن است كه نيست.هم چنين در آيت ما چون سماع و ابصار و علم نه بر وجه انتفاع دينى است،انگار كه نيست؛و الّا معلوم است به ضرورت كه ايشان مى دانند و مى بينند و مى شنوند،و لكن چون بديدن و شنيدن و دانستن منتفع نه اند،گفت:
هم چنان است كه نمى بينند و نمى شنوند و نمى دانند؛و مانند اين،قول مسكين دارمى است:
اعمى اذا ما جارتى خرجت***حتّى يوارى جارتى الخدر
و يصمّ عمّا كان بينهما***سمعي و مالي غيره وقر[6-پ]
چون نمى شنود و گوش نمى دارد و نگاه نمى كند به زنان همسايگان،خود را از آن كور و كر مى خواند،و قال آخر:
و كلام ساءني (4)قد وقرت***أذنى عنه و ما بي من صمم
و قال آخر:
صمّ اذا سمعوا خيرا ذكرت به***و ان ذكرت بسوء عندهم أذنوا
و مانند اين بسيار است.و بعضى اهل تأويل وجهى گفتند در آيت و اگرچه در او بعدى هست،گفتند:هذا من قولهم:ذريت الطّعام و ذريت الشّعير اذا حثوته ليتميّز منه التّبن،و منه المذراة (1)للآلة الّتي يذرى بها،و منه قوله: وَ الذّٰارِيٰاتِ ذَرْواً (2)،و منه قوله: ...تَذْرُوهُ الرِّيٰاحُ... (3)،يعنى ما بسيارى (4)از اهل دوزخ جدا كنيم-از جنّيان و انسيان-از اهل بهشت،چنان كه گفت: مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّٰى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (5)... ،و اين وجهى بودى در تاويل آيت اگر نه آنستى كه اين لفظ اعنى ذريت و ذرأت،اين از مهموز است و آن از ناقص،لام الفعل اين همزه است،و لام (6)او«واو»است و«يا»هم لغت است در او،يقال:ذروته و ذريته اذروه و اذريه و ذريا.و آنچه مهموز باشد تخفيف همزه كنند نه تثقيل.در آيت وجهى ديگر گفتند،و آن وجهى قريب است؛و آن،آن است كه ماضى به معنى مستقبل است و ذرأنا به معنى سنذرأ باشد،چنان كه، وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ... (7)، وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ النّٰارِ... (8)، وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ... (9)،المعنى، سينادي؛آنگه معنى آن باشد كه،در نشأت اخرى خداى تعالى اينان را باز آفريند و براى آن باز آفريند ايشان را تا به دوزخ بردشان و عقوبت كند به جزاى كفر و معاصى كه در دنيا كرده باشند و اعتراض،كثيرا.[و كس را] (10)بر اين وجه طعن نباشد براى آن كه خداى تعالى بسيارى مستحقّان دوزخ را عفو خواهد كردن.پس اين وجهى باشد در آيت از قدح و اعتراض دور (11)،و استعمال ماضى به معنى مستقبل در كلام عرب شايع و جايز است و در قرآن و اشعار بسيار است.امّا آن كه«لام»،براى غرض
1) .اساس:الذّاره؛كه با توجّه به نسخه آج،تصحيح شد.
2) .سوره ذاريات(51)آيۀ 1.
3) .سوره كهف(18)آيۀ 45.
4) .آو،بم،آج،لب،لت+را.
5) .سوره آل عمران(3)آيۀ 179.
6) .آو،بم،آج،لب،آن:لام الفعل.
7) .سوره اعراف(7)آيه 44.
8) .سوره اعراف(7)آيۀ 50.
9) .سوره اعراف(7)آيۀ 48.
10) .اساس:افتادگى دارد؛از آو،افزوده شد.
11) .مج،لب،لت:در او.
باشد بر حقيقت چنان كه خداى تعالى ايشان را در اصل خلقت براى دوزخ آفريده باشد و براى آن تا كفر آرند و معصيت كنند تا ايشان را به آن علّت به دوزخ برد و از ايشان كفر و معاصى خواهد،اين نشايد براى آن كه اين قبيح باشد و قديم (1)از فعل قبيح و ارادت قبيح متعالى است،براى آن كه عالم است به قبح قبيح و مستغنى است از فعل قبيح و عالم است به آن كه مستغنى است.دگر آن كه،فاعل قبيح منقوص باشد و بر صفت نقص حاصل بود.دگر آن كه،قرآن سراسر به خلاف اين است و هركجا«لام»غرض گفت بر حقيقت تعليق كرد به ايمان و طاعت،گفت: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ (2)،گفت جن و انس را بر عموم جز براى عبادت نيافريدم،دگر گفت: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِيُطٰاعَ بِإِذْنِ اللّٰهِ... (3)،دگر گفت: وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰاهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا... (4)،دگر گفت: لَقَدْ (5)أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْمِيزٰانَ لِيَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ... (6)،دگر آن كه: إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً، لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ (7)-الآية،و مانند اين بسيار است اگر اين لامها غرض را باشد و آن لام نيز غرض باشد مناقضه باشد و قرآن منزّه است ازآن كه در او تناقض باشد.آنگه گفت: أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ؛اينان،اينان اند كه تدبّر نكنند و تأمّل نكنند در آيات من و از آن عدول و اعراض نمايند،ايشان به نادانى و قلّت تأمّل و تدبّر با چهار پايان و بهايم مانند كه چيزى ندانند و فرق نكنند ميان خير و شر و نيك و بد.آنگه گفت:ايشان از بهايم و چهارپاى گمراه تر و نادان تراند براى آن كه بهايم به زجر منزجر شوند و به هدايت مهتدى[شوند] (8)و از (9)الهام[7-ر]اشارت بشناسند و ايشان از كفر و قساوت قلب تا آنجااند كه به وعظ متّعظ نمى شوند و به زجر منزجر نمى شوند و به آيات منتفع نمى شوند،پس ايشان از بهايم بتر باشند.آنگه گفت: أُولٰئِكَ هُمُ الْغٰافِلُونَ ؛ايشان غافلان اند از آيات و حجج و بيّنات و از تأمّل و تدبّر آن.
1) .آو،بم،آج،لب،آن،لت:خداى تعالى.
2) .سوره ذاريات(51)آيۀ 56.
3) .سوره نساء(4)آيۀ 64.
4) .سوره فرقان(25)آيۀ 50.
5) .اساس و ديگر نسخه بدلها:و لقد،كه با توجّه به متن قرآن مجيد«واو»حذف شد.
6) .سوره حديد(57)آيۀ 25.
7) .سوره فتح(48)آيات 8 و 9.
8) .اساس:افتادگى دارد؛از آو،افزوده شد.
9) .همه نسخه بدلها،بجز مج و لب:با.
قوله: وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰ ،چون ذكر كافران و مذمّت و ملامت ايشان بگفت،استدعا كرد مؤمنان را و ترغيب افگند،گفت:خداى راست نامهاى نيكو[او را به آن نامها] (1)،بخوانيد.و اين دليل است بر آنكه اسم جز مسمّى باشد (2)،براى آن كه خداى تعالى يكى است و او را نامهاى بسيار است تا نود و نه (3)و تا هزار و يك، وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمٰائِهِ ،حمزه خواند:يلحدون[به فتح«يا»و «حا»از بناى ثلاثى از لحد يلحد،و دگر قرّاء يلحدون] (4)من الالحاد،و در سورة النّحل،كسائى و خلف موافقت كنند با حمزه در فتح«يا»و«حا».ابو الحسن اخفش گفت:لحد و الحد،لغتان؛إلاّ آن كه الحد در استعمال بيشتر است،قال اللّه تعالى: وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحٰادٍ... (5)،و اسم فاعل از اين بنا و از آن در استعمال شايع تر است،قال الشّاعر:
ليس الامام بالشّحيح الملحد***
و ابو عبيده گفت عن الاحمر (6)كه:لحد اذا مال،و الحد اذا جادل (7)،و معنى كلمه عدول باشد از سنن استقامت،و از اين جا گويند:لحد،گور را براى آن كه از استقامت و راستى منحرف باشد،و معنى آن كه: يُلْحِدُونَ فِي أَسْمٰائِهِ ،يعنى ميل مى كنند در نامهاى او از حق و او را به اوصافى وصف مى كنند كه به او لايق نباشد.
ابن جريج گفت:مراد آن است كه،ايشان در برابر نام اللّه بتى را«لات»خواندند و در برابر عزيز بتى را«عزّى»خواندند و در برابر منّان (8)،«منات»گفتند.عبد اللّه عبّاس گفت:الحاد ايشان تكذيب ايشان بود.قتاده گفت:شرك ايشان بود.بعضى دگر گفتند:آن بود كه بتان را خداى خواندند.اهل معانى گفتند:الحاد در اسماء خداى آن بود كه او را به نامى خواند كه او خود را به آن نام خوانده نباشد و در كتاب و سنّت آمده نباشد؛و آيت دليل است بر آنكه،خداى را تعالى جز به نامى نشايد خواندن كه سمعى وارد باشد به آن مقطوع به از آيتى و خبرى معلوم. سَيُجْزَوْنَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ؛جزا كنند ايشان را و پاداشت دهند ايشان را به آنچه كرده باشند.
مقاتل گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،بعضى مشركان عرب شنيدند كه[رسول -عليه السّلام-خلق را دعوت مى كند با خدايى به نام«اللّه».آنگه شنيدند كه] (1)او خداى را مى خواند به«رحمان»و«رحيم».گفتند:نه محمّد دعوى مى كند كه من يك خداى را مى خوانم و يك خداى را مى پرستم كه اللّه است؟اكنون رحمان كيست و رحيم؟خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:خداى را نامهاى نيكوست او را به آن بخوانى.و«حسنى»تأنيث احسن باشد كه افعل تفضيل بود،كالكبرى و الصّغرى في (2)تأنيث الاكبر و الاصغر.
و ابو هريره روايت كرد كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:
انّ للّه تسعة و تسعين اسماء مائة غير واحد من احصاها كلّها دخل الجنّة ،گفت:خداى را -جلّ جلاله-نود و نه نام است-صد كم يك -هركه آن را بر شمارد و او را به آن بخواند به بهشت شود.اكنون بدان كه آن اسماء كه خداى را به آن بخوانند،بعضى صفات است و بعضى نه صفات است.آنچه صفات است،چون:قادر است و عالم و حىّ و موجود و مريد و كاره و مدرك،و بعضى[را] (3)مرجع با اين صفات است، چون:سميع و بصير و حكيم و مالك،كه سميعى و بصيرى را مرجع با حىّ است و حكيمى را با عالمى و مالكى را با قادرى.و بعضى را صفات افعال گويند؛يعنى (4)از آن نام صفت فعل را باشد نه او را،و آن چون:خالق و رازق (5)و منعم و متفضّل (6)و محيى و مميت است.
قوله: وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ ،حق تعالى در اين آيت وصف قومى كرد كه ايشان راهنمايان به حق و عادلانند،گفت:از آنان كه ما بيافريديم ايشان را،امّتى و گروهى و طايفه اى هستند و«من»،تبعيض را باشد،و «من»موصوله است و ضميرى كه با«من»عايد باشد محذوف است.و تقدير آن است كه:و ممّن[7-پ]خلقناهم؛و از آنان كه ما آفريديم ايشان را.و امّت،اين جا فرقت است. يَهْدُونَ بِالْحَقِّ ؛به حق هدايت كنند و راه نمايند.قتاده و ابن جريج
گفتند:روايت كردند ما را كه-رسول صلّى اللّه عليه و آله-اين آيت بخواند،گفت:
اين آيات امّت مراست كه ايشان به حق گيرند و به حق دهند و به حق حكم كنند،و از پيش شما قومى بوده اند چنين.آنگه اين آيت برخواند:
وَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (1).ربيع انس گفت،رسول -عليه السّلام-اين آيت برخواند و گفت:از امّت من قومى باشند برحق ثبات كرده و ايستاده باشند تا آنگه كه عيسى مريم (2)فرود آيد.و رسول-عليه السّلام-گفت:
لا يزال طائفة من امّتى على الحقّ ظاهرين حتّى يأتى امر اللّه لا يضرّهم من خذلهم و لا من خالفهم، گفت:زائل نشدند گروهى از امّت من برحق ايستاده و اظهار كنند تا فرمان خداى آيد و ايشان را زيان ندارد خذلان خاذلى يا خلاف مخالفى.عطا گفت:
مهاجر و انصارند،و آنان كه به احسان اتباع ايشان اند.و در تفسير اهل البيت -عليهم السّلام-آمد كه:آيت مخصوص است به ائمّه معصوم-عليهم السّلام-براى آن كه اين صفات به ايشان لايق است. يَهْدُونَ بِالْحَقِّ ؛[هدايت كنند به حق،و چون قديم تعالى اطلاق فرمود هدايت به حق] (3)حمل كردن بر كسانى كه مأمون الجانب باشند و مقطوع على عصمتهم اولى تر باشد.آنگه گفت: وَ بِهِ يَعْدِلُونَ ؛و عدل كنند در احكام[به حق] (4)و مانند اين آيت،قوله: وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا... (5)،و استدلال به اين آيت نزديك اجماع اهل هر عصرى حجّت است؛جز چنين نرود كه گويند:هيچ عصرى خالى نباشد از شخصى كه قول او حجّت بود در دين،و امّا از اين قاعده گذشته در آيت دليل نيست بر اين؛براى آن كه خداى تعالى گفت:از خلقان ما گروهى هستند كه به حق راه نمايند و به آن عدل كنند،و اين دليل نكند بر آنكه بايد كه در هر عصرى باشند،چه اگر در يك عصر باشند فايده آيت حاصل بود جز برآن طريقه كه گويند به ادلّه عقل و سمع درست شده است كه هيچ عصرى خالى نباشد از حجّتى از حجّتان خداى (6).
حق تعالى پس از اين گفت:آنان كه به آيات من تكذيب كنند و دروغ دارند
من ايشان را استدراج كنم ازآنجا كه ايشان ندانند (1).عطا گفت:يعنى مكر كنم با ايشان ازآنجا كه ايشان ندانند.كلبى گفت:اعمال ايشان مزيّن كنم ايشان را تا وقت هلاكشان.ضحّاك گفت:معنى آن است كه،هرگه ايشان معصيتى نو كنند من ايشان را نعمتى نودهم.خليل احمد گفت:عمر ايشان درنوردم بر غفلت ايشان.
ابو عبيده و مؤرّج گفتند:بگيرم ايشان را ازآنجا كه ايشان ندانند.اهل معانى گفتند:
«استدراج»،طلب درج (2)و (3)در نوشتن باشد يعنى چنان سازم كه كار ايشان در خفيه ايشان،اندك اندك پايه پايه مى درنوردم و مجاهره نكنم با ايشان به عذاب،و اشتقاق او من درج الصّحيفة باشد كه اندك اندك نوردند (4).أو من درج المرقاة،كه پايه پايه برشوند و فرود آيند.و درج القوم اذا مات بعضهم في اثر بعض.و درج الصّبىّ اذا قارب بين خطاه.و منه قولهم:كلّ ما دبّ و درج.و اين آيت از جمله معجزات است براى آن كه اخبار است از غيب در آنچه خواهد بودن در مستقبل ايّام و مخبر بر وفق خبر آمد.
آنگه گفت: وَ أُمْلِي لَهُمْ ؛بگذارم ايشان را روزگارى دراز،اى اتركهم ملاوة من الدّهر.و ملاوة،و هى الحين،يقال:تملّيته حينا و دهرا و ايّاما،اى عشت معه مليّا، قال الشّاعر:
لو تملّتهم عشيرتهم***لاقتناء العزّ او ولدوا
هان من بعض الرّزيّة او***هان من بعض الّذي اجد
اين لفظ هم نزديك است به معنى استدراج،گفت:فراگذارم (5)اينان را و مهلت دهم و تعجيل نكنم بر اينان به عقاب،كه انّ اللّه يمهل و لا يهمل؛خداى تعالى امهال كند و اهمال نكنند؛مهلت دهد و لكن مهمل فرونگذارد،حليم (6)است تعجيل نفرمايد،انّما يعجل من يخاف الفوت؛تعجيل آن كند كه ترسد كه فايت شود و هيچ چيز از قبضه قدرت او فوت نيست. إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ ،اى عذابى شديد،كه عذاب من
سخت است.[8-ر]و عذاب بر اين وجه استدراج و امهال و انظار و اتراف در ملك و نعمت را كيد خواند،براى آن كه صورت كيد دارد،و دگر جايها عذاب را مكر خواند بر اين تأويل.و المتين،القوى و المتانة،القوّة و الشدّة،و منه المتن لجانب الصّلب لمتانته،اى لقوّته،و كذلك سمّى الصّلب لصلابته.و«كيد»و«مكر»،قتل باشد يا مكروه در خفيه.و كاد يكيد كيدا،نزديك است،من كاد يكاد كيدودة اذا قارب الشّىء،براى آن كه آن را نيز وقت پوشيده است (1).و آنگه گفت:اين كافران (2)مكذّبان انديشه نمى كنند كه (3)صاحب ايشان را يعنى محمّد را-صلّى اللّه عليه و آله-هيچ اثر ديوانگى نيست به او؛و صورت استفهام است و معنى تقريع و توبيخ.قتاده گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،رسول-عليه السّلام-در وقت موسم بر كوه صفا بايستاد و قبايل و بطون و افخاذ (4)قريش را و جز قريش را يك يك را به نام مى خواند و دعوت مى كرد:يا بنى فلان و يا بنى فلان!اتّقوا اللّه؛از خداى بترسى.و ايشان را تخويف و تحذير مى كرد.گروهى از ايشان گفتند:انّ صاحبكم لمجنون يصيح صياح المجانين؛اين صاحب شما همانا ديوانه است كه بانگ مى دارد چو ديوانگان.خداى تعالى اين آيت فرستاد كه:صاحب ايشان يعنى محمّد ديوانه نيست.و الجنّة؛الجنون،و الجنّة؛الجنّ،و الجنّة؛التّرس،و الجنّة؛ البستان.و اصل كلمه از ستر است،و بيان اين رفته است.و روا باشد كه از قلّت فهم و فكر ايشان،ديوانه ايشان را خوانند چون او شخصى را با حلم و سكينت و وقار و كمال عقل و وفور فضل و اجتماع (5)خصال خير،او را ديوانه نخوانند (6)،به آن جمع كردند در حق او ميان دو وصف متناقض،گاه گفتند:ديوانه است،گاه گفتند:
ساحر است و كاهن.و سحر و كهانت از كسى آيد كه او به غايت كمال باشد در ذكاء و دهاء،و هيچ عاقل چگونه روا دارد كه اين دو لفظ به يك جاى بگويد؛و لكن از سر تحيّر گفتند چون اخبار غيب شنيدند از او.گفتند:كاهن است،چون
معجزات خارق عادت ديدند (1).گفتند (2):ساحر است،چون نظم قرآن ديدند كه عرب و عجم از نظم آن عاجز بودند.گفتند:شاعر است،چون خداى را بى چون،بى چگونه، بى مثل،بى مانند،بى ضدّ،بى ندّ،بى جاى،بى مكان،مخالف اشياء گفت.گفتند:
ديوانه است،كه اين كه او مى گويد نتواند بودن.آنگه حق تعالى ردّ بر ايشان گفت:
إِنْ هُوَ ،و المعنى ما هو،«ان»به معنى ماى نافيه است؛نيست او يعنى رسول- عليه السّلام-مگر نذيرى و ترساننده اى بيان كننده.و«انذار»،اعلام با تخويف باشد.
آنگه گفت: أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا ؛نظر و تفكّر نمى كنند؟و«نظر»،به معنى فكر است، فِي مَلَكُوتِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،«ملكوت»فعلوت باشد من الملك،و اين بنا مبالغت بود،كالجبروت و الرّغبوت و الرّهبوت،گفت:نظر نمى كنيد در ملك اين آسمانها كه من چگونه آفريده ام آن را با عظم خلق و ثقل جرمش در هوا معلّق بداشته ام بى عمادى و ستونى كه از زير او هست و بى علاقه اى كه از بالاى او هست،و آنگه آن را به زينت ستاره (3)بياراسته ام تا بر حسابى (4)مقدّر كه اين هفت ستاره را در اين دوازده برج مى گردانم به حسابى راست به سيرى متفاوت و در اين زمين گسترده با انواع نبات و خلايق و اصناف بدائع از جماد و حيوان. وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ ،«ما»موصوله است؛و آنچه آفريده است از چيزى،يعنى از همه چيزى كه نام شىء بر او واقع باشد،يعنى هرچه اين نام بر اوست آفريده اوست امّا بنفسه و امّا به واسطه.و نيز تفكّر و انديشه نمى كنند در آن كه باشد كه اجل مرگ ايشان نزديك رسيده است تا اين انديشه داعى باشد ايشان را با آن كه در دين احتياطى به جاى آرند و مآل و مرجع خود را نگرند و از دنيا و حرص بر او دور شوند،و انديشه با آن صرف كنند كه ايشان را عزّ ابدى و فخر جاودانگى (5)بار آرد.آنگه گفت: فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ ؛پس از اين قرآن،به كدام[8-پ]حديث ايمان خواهند آوردن اگر فصاحتش گويند و بلاغتش (6)و اسلوبش كه معجز است و عالميان از اتيان به مانند آن عاجزاند؛از او گذشته به
كدام حديث ايمان خواهند آوردن (1)!و اين دليل است بر آنكه،قرآن محدث است براى آن كه اگر قديم بودى نگفتى، فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ ،و تقدير آن كه:فباىّ حديث بعد هذا الحديث؛پس از اين حديث،به كدام حديث ايمان خواهند آوردن (2)!و «حديث»،ضدّ قديم باشد،و در آيت دليل است بر وجوب نظر براى آن كه حق تعالى بر سبيل تقريع و ملامت و مذمّت[گفت حديث آنان كه ترك نظر كنند و ملامت و مذمّت] (3)بر ترك واجب باشد و فعل قبيح،و چون آيت حثّ باشد بر وجوب نظر،دليل بود بر فساد تقليد.
مَنْ يُضْلِلِ اللّٰهُ فَلاٰ هٰادِيَ لَهُ ،گفت:هركه را خداى اضلال كند،او را هاديى نباشد كه راه نمايد.معنى آن است كه،آن را كه خداى تعالى به تكليف امتحان كند تا او عند آن ضالّ شود،او را هادى نباشد،يعنى كسى نباشد كه او را دليلى آرد و برهانى انگيزد به مانند آن ادلّه كه خداى نصب كرده است براى او يا مقارب آن يا پيش از آن،و رها كند ايشان را در جهالتشان و نادانى و بينوايى شان تا سر در نهاده مى روند متحيّر و (4)ازآن كه (5)ايشان را با خود رها كند و منع نكند ايشان را به قهر و جبر و الطافى كه با مؤمنان كرد با ايشان نكند،چه معلوم بود كه آن،ايشان را لطف نخواهد بودن.و وجهى ديگر در آيت آن است كه،محتمل است كه مراد آن بود كه آن را كه خداى راه ننمايد به بهشت بر سبيل استحقاق عقاب بر كفرش،بدون خداى او را راهنماى نباشد و او را رها كند تا در ظلمات قيامت و عرصات موقف متحيّر و متردّد مى گردد تا فريشتگان عذاب به او رسند كه او را به دوزخ برند.و وجه سوم (6)در آيت آن باشد كه،آن را كه خداى تعالى حكم كند به ضلال او و او را ضالّ خواند در همه عالم كس نباشد كه اين حكم از او زائل كند و اين نام از او بردارد.اهل عراق، حمزه و كسائى و خلف خواندند:و يذرهم،به«يا»و جزم«را»؛و باقى قرّاء به «نون»خواندند و ضمّ«را».وجه قرائت اوّل آن بود كه معطوف است[بر جمله] (7)كه محلّ او جزم است به جزاى شرط براى آن كه تقدير اين است:من يضلل اللّه فلا
يهده احد و يذرهم اللّه،و نظير او قوله: ...لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِي إِلىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصّٰالِحِينَ (1)،جزم كرد فعل دوم را براى آن كه عطف است على فعل منصوب اللّفظ بالفاء،و اگر«فا»نبودى او مجزوم بودى،چون«فا»آمد او به«فا» باضمار«ان»منصوب شد لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِي ،و المعنى:هلاّ اخّرتنى اصّدّق و اكن و اين عطف بر محل باشد.و امّا قرائت آن كسى كه به رفع خواند و«نون»در نذرهم بر استيناف حمل كند و اين را به جواب لو لا تخصيصى (2)نكند.و«طغيان»،از حد در گذشتن باشد در كفر.و«عمه»؛تحيّر و تردّد باشد در ضلال و گمراهى.
آنگه گفت،اين كافران و منكران بعث و نشور از تو مى پرسند كه:قيامت كى خواهد بودن؟يقال:سألته (3)عن كذا به مفعول أوّل متعدّى شود بى (4)حرف جرّ،و به دوم متعدّى شود به حرف جرّ.و«السّاعة»،اسم القيامة (5)بمنزلة العلم لها.«ايّان»، سؤال باشد از زمان به منزله«متى»و نصب او بر ظرف است. مُرْسٰاهٰا ،اى مثبتها، اى متى وقت قيامها و ثباتها،قال الرّاجز:
ايّان تقضى حاجتى ايّانا***أ ما ترى لنجحها ابّانا
و«مرسى»مصدر است اين جا،و بيان كرديم كه،مفعل مصدر باشد و مفعول باشد و موضع باشد،اين جا مصدر است،اى متى وقوعها و ثبوتها؛كى خواهد بودن كه واقع شود و در وجود آيد.و ساعت،عبارت باشد از وقت نفخ صور اوّل و دوم كه خلايق (6)همه بميرند و باز همه زنده شوند.حق تعالى گفت:جواب ده اى محمّد و بگو كه،علم آن به نزديك خداى من است. لاٰ يُجَلِّيهٰا لِوَقْتِهٰا إِلاّٰ هُوَ ؛آن را اظهار نكند و پديد نيارد در وقت خود جز خداى تعالى.و حكمت در آن كه خداى تعالى وقت قيام ساعت از خلقان بپوشيد آن است كه،تا ايشان مجوّز باشند و روا دارند [9-ر]كه هروقت و هر روز و هر شب خواهد بودن ايمن نباشند و پشت بازنگذارند و مستعد باشند و بر سر توبه و طاعت باشند؛چه اگر وقت آن با وقت مرگ و اجل خود معيّن دانستندى به اوّل مغرى بودندى به قبيح و به آخر ملجأ بودندى به توبه و طاعت؛ و اين هر دو منافى تكليف است. ثَقُلَتْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،در او دو قول
گفتند؛يكى آن كه:علم او بر اهل آسمان و زمين گران است،و دگر آن كه:وقوع او بر اهل آسمان و زمين گران است.قول اوّل سدّى گفت و جماعتى مفسّران،و دوم ابن جريح و جماعتى مفسّران.آنگه حق تعالى خبر داد به كيفيّت وقوع آن،گفت:
لاٰ تَأْتِيكُمْ إِلاّٰ بَغْتَةً ؛به شما نيايد جز به ناگاه.آنگاه گفت:از تو مى پرسند ما دام تا وقت قيامت، كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهٰا ،در او سه قول گفتند؛يكى آن كه:پندارى تو آن را كه اين علم داند سؤال بليغ كرده اى و علم تمام حاصل كرده اى به اين،من قولهم (1):
احفى فلان في المسألة اذا بالغ فيه،و اين قول مجاهد است.و دگر آن كه: كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهٰا ،اى عالم بها.و اين قول را مرجع با قول اوّل است و الّا حفىّ به معنى علم نيامد.قول سه ديگر، كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهٰا ،اى مسرور فرح بسؤالهم من قولهم:
تحفّيت بفلان في المسألة اذا سألته سؤالا يظهر فيه المحبّة و المسرّة،قال الشّاعر:
سؤال حفىّ عن اخيه كانّه***يذكّره و سنان ام متواسن
و اين هم راجع است با قول اوّل،و آن كه گفتند:«حفىّ»،مهربان باشد،اين قول ازآنجاست.و اصل همه من احفى فى المسألة و تحفّى (2)اذا بالغ في المسألة.و مبالغت در مسئله[از] (3)مهربانى باشد.و بعضى دگر گفتند:سؤالى كه از سر رقّت قلب و فرط اشتياق باشد،آن را احفاء و تحفّي گويند،من قولهم:حفيت الدّابّة تحفى حفا،چون بى نعل بسيار برود سمش سوده گردد.و الوحا ابلغ من الحفا،آنگه گفت:
قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اللّٰهِ ،يا محمّد!بگو كه:علم آن به نزديك من است كه خدايم؛و لكن بيشتر مردم ندانند كه اين علم جز خداى نداند،و گمان برند كه اين علم پيغامبران دانند.اگر گويند:چرا تكرار كرد؟فى قوله: إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّي به اوّل گفت،و (4)دوم بار: عِنْدَ اللّٰهِ ،جواب گفتند از اين كه:به اوّل علم وقوع و وقت وجود خواست،و به دوم:علم به كيفيّت و احوال و اهوال آن،چون متعلّق علم مختلف باشد،فايده مختلف بود و تكرار نباشد.قتاده گفت،اين سؤال قريش كردند[عبد اللّه عبّاس گفت:جهودان كردند.قتاده گفت روايت كردند] (5)ما را از رسول- عليه السّلام-كه او گفت:قيامت برخيزد به ناگاه و مردم هركسى به شغل خود
مشغول؛يكى حوض را اصلاح مى كند و يكى چهار پاى را آب مى دهد و يكى در بازار قيمت (1)متاع مى كند و يكى ميراث برگرفتن (2)را ترتيب (3)مى كند و جاى مى سازد.
زيد ارقم روايت نكرد از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه او گفت:جبريل مرا گفت،قيامت برنخيزد تا سه خصلت پيدا نشود؛قول بسيار شود و عمل اندك شود و مردم وصيّت نكنند و هركس به آن كه دارد بخل كند و چون مجالسى باشد كه آنجا ذكر خداى كنند،گويند:اين بدعت است.
قُلْ لاٰ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا ،عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،اهل مكّه رسول را گفتند:خداى تو،تو را خبر ندهد كه نرخ گران كى خواهد بودن و ارزان كى؟تا تو در وقت ارزانى براى وقت گرانى بخرى تا برآن سود كنى؟ خداى تعالى اين آيت فرستاد كه،بگو:اى محمّد!كه من مالك نه ام براى نفس خود نفعى و ضرّى را و سودى و زيانى را از خير و شرّ[و نفع و ضرّ،خير و شرّ] (4)من و نفع و ضرّ من كه (5)به خداى تعلّق دارد،به دست من چيزى نيست، إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ ،مگر آنچه خداى خواهد كه من مالك باشم آن را به تمليك او.به اوّل نفى كرد آن كه او مالك باشد هيچ نفع و ضرّ را،آنگه استثناء كرد از آن ميانه آن را كه او مالك باشد از منافع و مضارّ خود به انواع تصرّف به تمليك (6)و تمكين او، وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ ، اگر من غيب دانستمى كه متاعى كى ارزان باشد و كى گران خواهد شدن،خير بسيار بكردمى خود را در باب تجارت،به آن كه ارزان بخريدمى و گران بفروختمى [9-پ]تا سود و خيرم بسيار شدى و هيچ بدى و زيانى به من نرسيدى؛و لكن ندانم و مرا به اين راه نيست.و وجه اتّصال آيت به آيت مقدّم آن است كه،چون آنچه راجع است با منافع و مضارّ عاجل (7)در باب معاش نمى دانم الّا باعلام اللّه،احوال قيامت و وقت (8)قيام ساعت از كجا دانم،چون خداى مرا اعلام نكند! إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ؛من نيستم الّا ترساننده و مژده دهنده اى آنان را كه ايمان دارند و مرا تصديق كنند و قول من (9)باور دارند.و در آيت،دليل است بر آنكه قدرت قبل الفعل
است،في قوله: وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ ؛اگر من غيب دانستمى خير بسيار كردمى بايد تا قادر باشد بر آنچه (1)اگر قدرت مع الفعل بودى اگر نيز (2)غيب دانستى (3)استكثار خير نتوانستى كردن (4).
[قوله تعالى] (5):
هُوَ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا لِيَسْكُنَ إِلَيْهٰا فَلَمّٰا تَغَشّٰاهٰا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمّٰا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اَللّٰهَ رَبَّهُمٰا لَئِنْ آتَيْتَنٰا صٰالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلشّٰاكِرِينَ (189) فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً جَعَلاٰ لَهُ شُرَكٰاءَ فِيمٰا آتٰاهُمٰا فَتَعٰالَى اَللّٰهُ عَمّٰا يُشْرِكُونَ (190) أَ يُشْرِكُونَ مٰا لاٰ يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ (191) وَ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ (192) وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى اَلْهُدىٰ لاٰ يَتَّبِعُوكُمْ سَوٰاءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صٰامِتُونَ (193) إِنَّ اَلَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (194) أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ آذٰانٌ يَسْمَعُونَ بِهٰا قُلِ اُدْعُوا شُرَكٰاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلاٰ تُنْظِرُونِ (195) إِنَّ وَلِيِّيَ اَللّٰهُ اَلَّذِي نَزَّلَ اَلْكِتٰابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى اَلصّٰالِحِينَ (196) وَ اَلَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ (197) وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى اَلْهُدىٰ لاٰ يَسْمَعُوا وَ تَرٰاهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ (198) خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِينَ (199) وَ إِمّٰا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (200) إِنَّ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ تَذَكَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ (201) وَ إِخْوٰانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي اَلغَيِّ ثُمَّ لاٰ يُقْصِرُونَ (202) وَ إِذٰا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ قٰالُوا لَوْ لاٰ اِجْتَبَيْتَهٰا قُلْ إِنَّمٰا أَتَّبِعُ مٰا يُوحىٰ إِلَيَّ مِنْ رَبِّي هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (203) وَ إِذٰا قُرِئَ اَلْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (204) وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ اَلْجَهْرِ مِنَ اَلْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ وَ لاٰ تَكُنْ مِنَ اَلْغٰافِلِينَ (205) إِنَّ اَلَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ (206)
؛او آن است كه بيافريد شما را از يك تن و كرد از او جفت او تا ساكن شود با او چون خلوت كرد با او برداشت بارى سبك،مستمر شد به او.چون گران شد (6)بخواندند (7)خداى را كه خداى ايشان است،اگر بدهى ما را فرزندى نيك،باشيم از جمله شكركنندگان (8).
چون بداد ايشان را فرزندى نيك،كردند او را انبازان در آنچه دادشان،بزرگوار است خداى[از آنچه او را انباز گيرند] (9)[10-ر].
انباز (10)مى گردانند (11)آنچه نيافريند چيزى و ايشان را آفرينند؟ و نتوانند ايشان را يارى دادن و نه خود را يارى دهند.
؛و اگر بخوانى ايشان را با راه راست پى شما نگيرند.راست (12)است بر شما اگر بخوانى ايشان يا شما خاموش باشى.
1) .مل،مج،آن:آن وجه.
2) .مل:من.
3) .مل،لب،آن:دانستمى.
4) .مل:توانستمى كردن.
5) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
6) .آج،لب،لت:گران بار شد.
7) .اساس:بخواند؛به قياس نسخه مج،تصحيح شد.
8) .آج،لب:سپاس داران.
9) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
10) .آو،آن:هنباز؛بم:همباز.
11) .اساس:مى گيرى/مى گيريد؛به قياس با نسخه آج و معنى آيه تصحيح شد.
12) .آو،بم،آج،لب،آن:يكسان.
؛آنان را كه مى خوانى بدون خداى بندگانى اند مانند شما،بخوانى ايشان را و بگوى تا اجابت كنند شما را اگر راست مى گويى.
ايشان را هست پايها كه بروند به آن يا هست ايشان را دستهايى كه بگيرند به آن يا هست ايشان را[چشمها كه ببينند بدان] (1)يا هست ايشان را گوشهايى كه بشنوند به آن بگو بخوانى انبازانتان را پس آنگه كيد كنى با من و مهلت مدهى مرا.
يار من خداى است آن كه بفرستاد كتاب قرآن و او تولاّ كند نيكان را (2).
و آنان [را كه] (3)مى خوانى فرود او نتوانند يارى شما و نه خود را يارى كنند.
و اگر بخوانى شان با راه راست نشنوند و بينى ايشان را مى نگرند به تو و ايشان نمى بينند.
بگير عفو و بفرماى به معروف و بگرد (4)از نادانان.
[11-ر] و اگر تباه كند تو را از ديو تباهى،پناه جوى[به خداى كه او شنوا و داناست] (5).
كه آنان كه ترسند (6)،چون برسد به ايشان خيالى از ديو،ياد كنند خداى را،چه (7)بينى ايشان را مى بينند.
و برادرانشان مى كشند ايشان را در نادانى،پس بازنمى استند (8).
؛و چون نيارى به ايشان آيتى گويند:چرا برنگزيدى آن را؟بگو كه:من پيروى مى كنم آن را كه وحى كنند به من از خداى من،اين حجّتهاست (1)از خدايتان و بيان و بخشايش براى گروهى كه بگروند.
و چون خوانند قرآن، بشنوى آن را و خاموش باشى[تا مگر شما را ببخشايند] (2).
[11-پ] ؛و ياد كن خداى تو را در تنت به لابه و ترس بى آواز بلند (3)از گفتار به بامداد و شبانگاه،و مباش از غافلان.
كه آنان كه به نزديك خداى تواند تكبّر نكنند (4)از پرستش او و تسبيح كنند او را و او را سجده كنند.
قوله تعالى: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ ،قديم تعالى-جلّ جلاله-در اين آيت منّت نهاد بر خلقان و ياد داد ايشان را نعمت خويشتن به خلق او ايشان را از آدم و حوّا،گفت:
او آن خداى است كه بيافريد شما را از يك تن،يعنى آدم-عليه السّلام-كه پدر ماست. وَ جَعَلَ (5)مِنْهٰا زَوْجَهٰا ،و هم از آدم جفت او را كه حوّاست بيافريد،چنان كه در اخبار آمد كه:حوّا را از پهلوى چپ آدم بيافريد،و ظاهر آيت دليل اين مى كند، لِيَسْكُنَ إِلَيْهٰا ؛تا آدم به او ساكن شود و آرام گيرد و سكن او باشد. فَلَمّٰا تَغَشّٰاهٰا ؛ چون خلوت كرد با او.و تغشّى كنايت باشد از جماع، حَمَلَتْ ؛بار برگرفت حوّا از آدم، حَمْلاً خَفِيفاً ؛بارى سبك براى آن كه هنوز آب (6)بود در رحم او. فَمَرَّتْ بِهِ ،اى استمرّت به،مستمرّ گشت به آن حمل و روزگار (7)بر او برآمد، فَلَمّٰا أَثْقَلَتْ ؛چون گران شد،اى صارت ذات ثقل چنان كه:اثمرت الشّجرة اى صارت ذات ثمرة و
امرّ الشّىء اذا صارت (1)ذا مرارة، دَعَوَا اللّٰهَ رَبَّهُمٰا ؛خداى را بخواندند،كه پروردگار ايشان است،و گفتند: لَئِنْ آتَيْتَنٰا صٰالِحاً ؛اگر ما را فرزندى صالح دهى، لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّٰاكِرِينَ ،ما از جمله شاكران و معترفان نعمت تو باشيم.
فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً ؛چون بداد ايشان را[فرزند] (2)صالح[صفت موصوفى محذوف است،اى ولدا صالحا، جَعَلاٰ لَهُ شُرَكٰاءَ ] (3)كردند او را همتايان و انبازان در آنچه داد، فَتَعٰالَى اللّٰهُ عَمّٰا يُشْرِكُونَ ؛متعالى است خداى ما-جلّ جلاله-از آنچه (4)به او شرك آرند.امّا مخالفان ما آيت را تفسير چنين دادند كه:چون حوّا بار برگرفت، ابليس پيش او آمد بر صورت مردى،او را گفت:تو دانى كه اين كه در شكم تو است چيست؟گفت:[نه،گفت:] (5)چه ايمن باشى كه حيوانى باشد نه از جنس شما؛بل حيوانى باشد از جنس سگ و خرس و خوك و سباع كه در زمين مى بينى نه همه زمين از اين مملو است و از[جنس شما كس] (6)نيست؟[12-ر].گفت:پس چه بايد كردن؟گفت:من مردى ام كه مرا از خداى من منزلتى هست و دعاى مستجاب،اگر من دعا كنم فرزند تو (7)از جنس شما باشد،گفت:پس دعا كن.گفت:نكنم،تا با من شرط كنى كه عبدالحارثش نام كنى؛و ابليس را نام حارث بود.شرط كردند كه چنين كنند،چون بزاد،عبدالحارثش نام كردند،فذلك (8)قوله: فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً جَعَلاٰ لَهُ شُرَكٰاءَ فِيمٰا آتٰاهُمٰا ،يغنى فى التّسمية،و اين روايت كلبى است.
سدّى گفت:آدم و حوّا را فرزند نمى ماند،چند فرزند بزادند،بمرد.يك روز ابليس بيامد و ايشان را وسوسه كرد و گفت:من درمانى دانم كه فرزند شما بماند و هلاك نشود.گفتند:آن چيست؟گفت:عبدالحارثش نام كنى تا بماند كه اين مجرّب است مرا.عبدالحارثش نام نهادند.و رواياتى دگر آوردند كه اگرچه در آنجا بعضى اختلاف و كما بيش هست،مرجع با اين است كه ما گفتيم،و اين از جمله فريت (9)عظيم باشد بر آدم و حوّا كه حوالت شرك كنند بديشان كه ايشان كافر شدند و مشرك،و دروغ است بر خداى تعالى،[و خداى تعالى] (10)به آيت نه اين خواست
1) .آو،بم،مج،لب،آن:صار.
2) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
3) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
4) .همه نسخه بدلها،بجز لت:آن كه.
5) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .همه نسخه بدلها،بجز مج،مل:فرزندان شما.
8) .آو،بم،آج،لب،آن+معنى.
9) .آو،آج،بم،لب،آن،لت:فريه،مل:فريب.
10) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
كه ايشان گمان بردند؛بل مراد خداى تعالى به آيت آن باشد كه مطابق ادلّه عقل است از نفى شرك و ساير معاصى از آدم و جمله پيغامبران-عليهم السّلام.و ما در اين كتاب بيان كرده ايم كه هيچ كبيره و صغيره بر پيغامبران روا نيست از آنجا كه مؤدّى بود به انفار طبع از قبول قولشان و استماع وعظشان و امتثال امرشان.و چون صغيره و كبيره منفّر باشند (1)،كفر و شرك چگونه باشد؟و كفر در حقّ پيغامبران جز كافر روا ندارد.
امّا تأويل صحيح آيت را آن است كه:شرك مضاف است با فرزندان آدم دو (2)جنس يا دو قبيل از جمله ايشان يا با ذكور و اناث ايشان،و به هيچ حال منسوب نباشد با آدم و حوّا.اگر گويند:در آيت ذكرى رفته نيست فرزندان آدم را تا ردّ كنايت كنند با ايشان و انّما ذكر آدم و حوّا رفته است،گوييم روا باشد كه:[ردّ ضمير كنند با آن كه او را ذكر نرفته باشد،و اين طريقى است عرب را كه] (3)ضمير قبل الذّكر گويند،قال اللّه تعالى: حَتّٰى تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ (4)،يعنى الشّمس و آفتاب را ذكرى نرفته است،[و قال اللّه تعالى: إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (5)،و قرآن را ذكرى نرفته است] (6)كه اين اوّل سورت است،و قال الشّاعر:
لعمرك ما تغنى الثّراء عن الفتى***اذا حشرجت يوما و ضاق بها الصّدر
و نفس را ذكرى نرفته است.
جوابى ديگر از اين سؤال آن است كه:ذكر فرزندان آدم رفته است در آيت في قوله: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ،و«كم»خطاب است با جمله فرزندان آدم ذكور و اناث.و دگر جاى ذكر ايشان رفت،فى قوله: فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً ، و المعنى ولدا صالحا.و ولد،جنس را باشد صالح بود واحد را و جمع را،و چون در كلام ذكر دو مذكور برود آنگه عقيب آن چيزى آيد كه به يكى از ايشان لايق بود به ديگرى لايق نبود ردّش با آن بايد كردن كه به او لايق بود.چون در كلام ذكر آدم و حوّا رفته است و ذكر فرزندان ايشان،و كفر و شرك لايق نيست به آدم و حوّا،و به اولاد ايشان لايق است ردّ بايد كردن با ايشان دون آدم و حوّا.اگر گويند:نظم آيت
و معنى او چگونه باشد بر اين وجه كه گفتى؟گوييم:تقدير كلام اين باشد كه فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً ،چون خداى تعالى آدم و حوّا را بداد آن فرزند نرينه صالح كه خواستند و تمنّا كردند،كفّار (1)اولاد ايشان آن را اضافت كردند با خداى؛و آنچه مقوّى اين تأويل است،قوله تعالى: فَتَعٰالَى اللّٰهُ عَمّٰا يُشْرِكُونَ ،به لفظ جمع گفت،و نگفت:عمّا يشركان.امّا در تثنيه ضمير در چند جاى از آيت آن است كه گفتيم كه راجع است با دو جنس از مشركان اولاد ايشان يا با ذكور و اناث ايشان.و فصيح را عادت بود كه انتقال كند از كلامى به كلامى و از خطاب مخاطبى به خطابى ديگرى (2)و از كنايتى به كنايتى،قال اللّه تعالى: إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً، لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ (3)... [12-پ]اوّل خطاب كرد با رسول كه: إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ ،آنگه عدول كرد از خطاب رسول به خطاب مرسل اليهم از امّت او،آنگه گفت: وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً (4)،در دو جا ردّ كنايت كرد با رسول-عليه السّلام-و در تسبيح ردّ كنايت كرد با قديم تعالى،كه تسبيح بر رسول لايق نباشد،و قال الهذلى:
يا لهف نفسى كان جدّة خالد***و بياض وجهك للتّراب الاعفر (5)
و نگفت:«بياض وجهه»،با آن كه بيت را بنا بر خبر از غيب نهاد،و قال كثيّر:
أسيئي بنا او احسني لا ملومة (6)***لدينا و لا مقليّة ان تقلّت
و نگفت:«ان تقلّيت»،با آن كه بيت را بنا بر خطاب نهاد از خطاب به مغايبه رفت،و قال آخر:
فدى لك ناقتي و جميع اهلي***و مالي انّه منه اتاني
و لم يقل:منك اتانى.
وجهى دگر در آيت آن است كه،محمّد بن بحر الاصفهانى گفت كه:كنايت در جمله متعلق است به فرزندان آدم و حوّا و از آن هيچ به آدم و حوّا متعلق نيست الّا قوله تعالى: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ،به اوّل آيت خطاب كرد با جمله خلقان
مؤمن و كافر و برّ و فاجر،آنگه از او در گذشته تخصيص كرد كافران را و خبر داد از ايشان به آنچه كردند و گفتند،چنان كه گفت: هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتّٰى إِذٰا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ (1)... ،خطاب كرد با راكب برّ و بحر،آنگه تخصيص كرد راكب بحر را گفت: حَتّٰى إِذٰا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ (2)... ،و وجهى ديگر گفت؛و آن،آن است كه گفت:روا باشد كه خَلَقَكُمْ ،خطاب است با مشركان براى آن كه همه فرزندان آدم را از حوّا آفريده اند،و تقدير در خَلَقَكُمْ ،آن باشد كه خلق كلّ واحد منكم،و نظاير اين در قرآن و كلام عرب بسيار بود،قال اللّه تعالى: وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِينَ جَلْدَةً (3)... و المعنى:فاجلدوا كلّ واحد منهم،چه اگر نه چنين باشد و هشتاد تازيانه بر جمله قاذفان جهان ببخشند به هريكى هيچ نرسد.وجهى دگر آن است كه:«ها»ى ضمير راجع نيست با نام خداى؛بل راجع است با فرزند (4)، و معنى آن است كه:جعلا للولد شركاء،يعنى في الطّلب،معنى آن است كه:ايشان از خداى تعالى فرزندى طلب كردند،چون بداد طلب ديگرى كردند؛اى جعلا للولد شركاء في الطّلب.اگر گويند،بر اين تأويل چه معنى باشد اين را كه گفت:
فَتَعٰالَى اللّٰهُ عَمّٰا يُشْرِكُونَ ،و خداى متعالى نيست ازآن كه از او طلب فرزندى كنند پس از ديگر؟گوييم،ممتنع نباشد كه اين كلام منقطع باشد از حكم كلام اوّل و اين مستأنف چيزى ديگر باشد و متّصل باشد بما بعده من قوله: أَ يُشْرِكُونَ مٰا لاٰ يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ ،پس حق تعالى تنزيه نفس[خود] (5)كرد ازآن كه به او شرك آرند چون در كلام لفظ شرك رفت،و اين چنان باشد كه رسول را-عليه السّلام-از عقيقه پرسيدند،گفت:
امّا انا فلا احبّ العقوقة فمن اراد ان يعقّ عن ولده فليفعل ؛چون ذكر عقيقه رفت،ذكر عقوقه كرد براى تجنيس لفظ.اهل مدينه و ابو بكر خواندند و عكرمه و اعرج در شاذّ:«شركا»به كسر الشّين و اسكان الرّاء على المصدر.آنگه آن را چند تقدير بود،يكى آن كه:شرك،به معنى شريك بود،كالصّوم بمعنى الصّائم (6)،و الفطر بمعنى المفطر.و تقديرى ديگر آن بود كه:ذا شرك،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه
مقامه.آنگه در«له»خلاف كردند با اين قرائت (1)بعضى گفتند:جعلا للّه شركا،اى نصيبا.و قيل جعلا لغير (2)اللّه شركا،اى نصيبا.و هر دو را معنى يكى باشد،براى آن كه شرك غيرى با خداى همان باشد كه شرك خداى با غيرى.امّا اقوالى كه از اين پيش گفتيم و اخبارى كه در اين باب مخالفان ما آوردند،بجز آنكه مخالف ادلّه عقل است و هرچه چنين باشد مقبول نبود (3)،مطعون است در سندش براى آن كه از قتاده روايت [13-ر]كرده اند (4)،از حسن از سمره-و حسن سمره را نديد و از وى چيزى نشنيد-على قول البغداديّين.دگر آن كه،حسن بخلاف اين گفت در روايت عروه از او،نيز از سعيد جبير و عكرمه روايت كردند كه:«شرك»منسوب نيست با آدم و حوّا؛بل منسوب است الى غيرهما من كفّار (5)اولادهما.
قوله: أَ يُشْرِكُونَ مٰا لاٰ يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ ؛با خداى انباز مى گردانند (6)آن را كه چيزى نتواند آفريدن از اين بتان جماد،و آن را آفريدگارى و موجدى و مقدّرى مى بايد!و مورد كلام استفهام است و معنى تقريع و انكار است بر مشركان كه جماداتى را مى پرستند كه ايشان قادر نه اند بر اصول نعم كه به آن مستحقّ عبادت شوند؛و ازآن كه (7)ايشان عبادت خداى تعالى كه قادر الذّات است و بر همه مقدورات قادر است رها كرده اند.و عبادت اصنامى مى كنند كه او مخلوق و محدث است و بر هيچ خالق قادر نيست.
آنگه گفت بر سبيل ملامت و تقريع كه:ايشان را به چه اميد و طمع مى پرستند و آن بتان ايشان را يارى نمى توانند كردن و نه نيز خويشتن را يارى مى توانند كردن!و آن كه چونين بود در غايت عجز و مذلّت و مهانت بود،الهيّت را و عبادت را نشايد، قوله: وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدىٰ .در اين ضمير خلاف كردند،بهرى گفتند:راجع است با بتان و براى آن«هم»گفت،«ها»نگفت به لفظ كنايت جمادات كه كافران آن را معبود ساخته بودند بمنزلة الاحياء العالمين،چنان كه گفت: وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سٰاجِدِينَ (8)،و لم يقل:ساجدة لأنّه جعل لها فعل العقلاء.و قولى ديگر آن است كه:كنايت است از بت پرستان،گفت:اگر ايشان را كه بتان اند دعوت كنى با
هدى و راه راست،متابعت نكنند شما را،ازآنجا كه جماداتند و عاقل نه اند.و سمع و بصر ندارند.و بر قول ديگر:اگر اين بت پرستان را دعوت كنى،فرمان نبرند و متابعت نكنند[شما را] (1)ازآنجا كه بعيد الفهم قليل الفكراند.پس،از بعد فهم و قلّت فكر ايشان و غفلت و نادانى اينان،بر ايشان يكى است اگر دعوت كنى و اگر نكنى كه ايمان نيارند كه در سابق علم من آن است كه ايشان بر كفر ميرند،و مثله قوله تعالى: وَ سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ (2)،و براى آنكه مطابقت لفظ نگاه نداشت،في قوله: سَوٰاءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صٰامِتُونَ ،و نگفت:ام صمت م (3)،تا مطابق بودى با سر آيت نگاه داشته بود،كه رءوس الآى في القرآن بمثابة القوافى فى الشّعر.و آنجا كه عذر نباشد هم اين مراعات نمى كنند، يك بار چنان مى گويند و يك بار چنين،كما قال الشّاعر:
سواء اذا ما اصلح اللّه امرهم***علينا ادثر ما لهم ام اصارم
و قال الآخر:
سواء عليك النّفر ام بتّ ليلة***باهل القباب من نمير بن عامر
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُكُمْ ؛آنگه خطاب كرد با بت پرستان و ايشان را تقريع و ملامت كرد.گفت آنان را كه شما مى خوانى و عبادت مى كنى، بندگانند هم چون شما عاجزاند و اسير و محتاج،و اگر باور ندارى ايشان را بخوانى تا اجابت كنند شما را و التماس اجابت كنيد اگر راست مى گوييد.و براى آن بتان را «عباد»گفت كه اشتقاق عبد و عبوديّت از مذلّت است،يعنى ذليلان اند،من قولهم:طريق معبّد،اى موطّأ مذلّل،و بعير معبّد اذا كان مطليّا بالقطران فهو اذا ذليل.
و جبّائى گفت:معنى آن است كه:ملك خداى اند-جلّ جلاله-چنان كه بنده ملك مالك باشد،چون مى دانند (4)كه ايشان عبيداند و مماليك اند و مالك نه اند،از عقل چگونه روا مى دارند (5)كه ايشان را پرستند (6)،[قال الشّاعر] (7):
[لا اعبدنّك يوما لا ابتغى منك رفدا] (8)***فانت مثلى عبد ففيم اعبد عبدا
و قوله: فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ ،لام امر غايب است،بگوييد تا اجابت كنند شما را
اگر راست مى گوييد چون اجابت خواهيد به دعوت و نيابيد بدانيد كه از آن است كه نشنوند و نبينند و ندانند[13-پ]و قادر و عالم نه اند،و غنا و كفاف نكنند.
آنگه ايشان را بر وجه ديگر تنبيه كرد،گفت: أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِهٰا ،گفت:
ايشان پاى دارند كه به آن بروند! أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِهٰا ؛يا دست دارند كه به آن بگيرند!ابو جعفر،«يبطشون»خواند هركجا باشد،به ضمّ الطّاء،و اين هر دو لغت است و كسر فصيح تر است؛يا چشم دارند كه به آن ببينند!يا گوش دارند كه به آن بشنوند!و اين جمله را صورت استفهام است و معنى انكار و تقريع،يعنى نه پاى رونده و نه دست گيرنده و نه چشم بينا و نه گوش شنوا (1).و آن كه جسم (2)باشد،او ادراك چيزها به اين حواس كند و فعل به اين آلت كند چون دانند كه ايشان اين آلت ندارند- ازآنجا كه جماداند-بدانند كه قادر نه اند و مدرك نه اند،و آن كه چنين باشد صلاحيّت الهيّت ندارد و سزاى عبادت نباشد.و شما را اين همه آلات هست و بر اين اوصاف حاصل (3)،پس عابد از معبود به باشد.آنگه رسول را-عليه السّلام- مى گويد:بگو اين كافران را تا شريكان خود را بخوانند،يعنى اين بتان را كه مى پرستند و دعوى الهيّت ايشان مى كنند،و آنگه همه يكى شويد و با من كيد سازيد و در مضرّت من راى زنيد و مرا مهلت (4)مدهيد و بنگريد تا چه زيان دارد مرا.
حلوانى عن هشام«كيدونى»به«يا»خواند في حالتى الوصل و الوقف،و يعقوب هم چنين.و ابو عمرو و ابو جعفر و اسماعيل و داجونى عن هشام در وصل موافقت كردند و در وقف«يا»بيفگندند و باقى قرّاء بى«يا»[خواندند در هر دو حال،و يعقوب«تنظرونى»خواند به يا در هر دو حال و باقى قرّاء بى يا] (5).
ابو على گفت:رءوس الآيات در باب وقف بمثابت قوافى شعر بود در آن باب كه بر او وقف بايد كردن،و چون«يا»افتد در اواخر آيات و ابيات مى بيفكنند، يعنى«يا» (6)ى اضافت[الى نفس المتكلّم] (7).نبينى كه شاعر چگونه گفت:
فهل يمنعنّي ارتياد (8)البلاد***من قدر الموت ان يأتين
و التّقدير:أن يأتينى،و آن«يا»كه از پس«لام»آيد با او هم اين معاملت كردند و اگرچه«يا»نه اضافت باشد،چنان كه گفت:
يلمس الاحلاس فى منزله***بيديه كاليهوديّ المصلّ
اراد المصلّى.
إِنَّ وَلِيِّيَ اللّٰهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتٰابَ ،آنگه گفت:بگو اى محمّد كه:ولىّ من و اولى تر به كار من و خداوندگار من خداى است،آن كه او تولّاى كار صالحان كند،و كتاب قرآن او فرستاد؛و تولّاى كار آن باشد كه مباشرت آن كنند به نفس خود و با كسى ديگر نگذارند.
وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ؛و آنان كه شما ايشان را مى خوانيد و مى پرستيد بدون خداى-عزّ و جلّ-نصرت شما نتوانند كردن،و نه نيز نصرت خويشتن،ازآنجا كه جماداند صلاحيّت حيّى و قادرى ندارند.و اين بر سبيل توبيخ و تقريع مى گويند ايشان را در پرستيدن چيزها كه ايشان چنين عاجز و درمانده و مضطرّاند.
وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدىٰ لاٰ يَسْمَعُوا ؛و (1)اگر چنان كه ايشان را با هدى و دين مسلمانى و راه راست خوانيد،نشنوند ازآن كه آلت شنيدن ندارند.و گفته اند:سماع، به معنى قبول است،يعنى نپذيرند. وَ تَرٰاهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ ؛و بينى ايشان را كه در تو مى نگرند و نمى بينند يعنى برآن جمله كه ايشان را كرده اند و پيراسته اند از آنچه هستند،چشمها درست به شكل كرده (2)و صورت ناظران و نگرندگان دارند و نمى بينند،جز آن كه لفظ نظر اين جا مجاز باشد،براى آن كه نظر به چشم تقليب الحدقة الصّحيحة نحو المرئىّ طلبا لرؤيته باشد و ايشان حدقه صحيح ندارند و نه طالب رؤيت اند،و لكن چون شكل ناظران دارند و صورت حدقه درست دارند ايشان را ناظر خواند.پس شكل نظر هست به صورت و ابصار نيست به هيچ وجه .بعضى دگر گفتند:مراد به نظر،مقابله است،يعنى و تريهم يقابلونك باعينهم و هم لا يبصرون،چنان كه گفت:اما رأيت الجبل ينظر اليك،و دور بنى فلان متناظرة (3)،اى متقابلة،قال الشّاعر:
اذا نظرت بلاد بني تميم***لعينى او بلاد بنى صباح
يريد يقابلنى،و قول اوّل درست تر است.و گفته اند:مراد آن است كه، [وَ تَرٰاهُمْ يَنْظُرُونَ] ،[14-ر]اليك،كما قال[اللّه] (1)تعالى: وَ تَرَى النّٰاسَ سُكٰارىٰ وَ مٰا هُمْ بِسُكٰارىٰ (2)... ،اى كانّهم سكارى،و به اين تقدير حاجت نيست براى آن كه وَ تَرٰاهُمْ ،معنى آن است كه:و تظنّهم ينظرون اليك.چون رؤيت به معنى ظن باشد، به اين تقدير حاجت نبود.و گفته اند:مراد به«هم»،مشركان اند و كنايت از عقلاست،و چون چنين باشد نظر حقيقت باشد. وَ هُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ ،مجاز بود و المعنى:و هم لا يعلمون،براى آن كه ايشان بر حقيقت مى بينند و لكن منتفع نيستند به ديدن چنان كه گفت: وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا (3)... ،و بر قول اوّل براى آن از بتان به«هم»،كنايت كرد كه ايشان مصوّر بودند به صورت بنى آدم و از ايشان خبر داد به افعال بنى آدم چنان كه: رَأَيْتُهُمْ لِي سٰاجِدِينَ (4)،و لم يقل ساجدة.
خُذِ الْعَفْوَ ،حق تعالى در اين آيت رسول را-عليه السّلام-مى فرمايد كه:عفو بستان.مجاهد گفت:مراد به عفو،مسامحت و مساهلت است در معاملت و معاشرت و مكارم اخلاق كار بستن و ترك تشديد و تعسير.و معنى«اخذ»،عمل باشد،چنان كه گويند:انا آخذ بقولك؛من قول تو خواهم گرفتن،يعنى برآن كار خواهم كردن.
عبد اللّه بن عبّاس و سدّى و ضحّاك و كلبى گفتند:مراد آن است كه،آنچه به تو دهند از زكات اموال و صدقات براى درويشان و حقوقى كه واجب باشد بر ايشان؛آنچه عفو باشد و سهل،از ايشان بستان و استقصا و مبالغت در تقدير و تشديد مكن.و گفتند:اين،پيش از نزول[آيت] (5)صدقات بود و وجوب زكات؛چون آيت زكات آمد،اين آيت منسوخ شد و چون زكات واجب شد ستدن آن بطوع و كره فرمودند از اين كار رسول-عليه السّلام-عمّال را بر گماشت به ستدن آن. وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ ،اى بالمعروف.و اين فعل باشد به معنى مفعول،كالخبز بمعنى المخبوز.و عيسى بن عمرو در شاذّ خواند:بالعرف،به دو«ضمّه»،و هو لغة فيه،كالحلم و الحلم و الخلق و الخلق و العرف و العرف و المعروف و العارفة كلّ فعل حسن في العقل و الشّرع؛و نقيضه
النّكر و المنكر.گفتا (1):نيز امربه معروف (2)كه مردمان را طاعت فرماى از واجبات و مندوبات،و قال الشّاعر في العرف:
من يفعل الخير لا يعدم جوازيه***لن يذهب العرف بين اللّه و النّاس
عطا گفت: وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ ،يعنى به لااله الّاالله.و روايت كرده اند از رسول -عليه السّلام-كه گفت:جبرئيل-عليه السّلام-مرا گفت در اين آيت كه: وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ ،معنى آن است؛
ان تصل من قطعك و تعطى من حرمك و تصفح عمّن ظلمك ؛آن كه بپيوندى با آن كه از تو ببرد،و بدهى آن را كه تو را ندهد،و عفو كنى آن را كه بر تو ظلم كند؛پس شاعرى آن را نظم كرد و گفت:
[مكارم الاخلاق في ثلاثة] (3)***من كملت فيه فذا كلّ الفتى
اعطاء من تحرمه و وصل من***تقطعه و العفو عمّن اعتدى
صادق-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى مكارم اخلاق فرمود و در همه قرآن آيتى نيست جامع تر مكارم اخلاق را از اين آيت.و رسول-عليه السّلام-گفت:
بعثت لا تمّم مكارم الاخلاق. و بعضى گفتند (4)زنان رسول گفتند (5).مكارم اخلاق ده چيز است:آن كه راست گويد،و مسلمانان را به راست دارد،و سائل را عطا دهد،و مكافات نيكوى كند،و صلت رحم كند،و اداى امانت كند،و همسايه را حرمت دارد،و رفيق را با پناه گيرد،و مهمان را طعام دهد؛و سر همه مكارم اخلاق شرم است،ابو جعفر القرشىّ گفت:
كلّ الأمور تزول عنك و تنقضى***الّا الثّناء فانّه لك باق
و لو انّنى خيّرت كلّ فضيلة***ما اخترت غير مكارم الاخلاق
وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِينَ ؛بگرد از جاهلان و با ايشان مخالطت مكن،يعنى با كافران.مفسّران گفتند:ابو جهل را خواست و اصحابش را و اين منسوخ كرد به آية السّيف.
وَ إِمّٰا يَنْزَغَنَّكَ ،عبد الرّحمن بن زيد گفت:چون آيت اوّل آمد خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِينَ ،رسول-عليه السّلام-گفت:يا رب:با خشم چه
كنيم (1)؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ إِمّٰا يَنْزَغَنَّكَ ،اى يصيبنّك و ينالنّك؛ اگر به تو[14-پ]رسد از شيطان نزغى؛و اصل آن حركت باشد،يقال:نزغه [ينزغه] (2)اذا حرّكه،و نزعه (3)عرقه اذا نبض و هاج.و فيه لغتان:نزغ و نغز،يقال:ايّاك و النّزّاغ و النّغاز،و هو الولوع بالفساد.قال اللّه تعالى: مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي (4)... اى افسد.حق تعالى گفت اگر چنان باشد كه از شيطان وسواسى و تحريكى و فسادى به تو رسد و تو را بجنباند،پناه با خداى ده و با او گريز كه او سميع و عليم است،شنوا و داناست؛شنواست وسواس شيطان را و داناست به احوال او و شما.
إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّيْطٰانِ -الآية؛ابن كثير و كسائى و ابو عمرو خواندند و اهل بصره:طيف بى«الف»و باقى قرّاء طائف به«الف»،و اين هر دو لغت است؛كالميت و المائت.و بعضى اهل علم فرق كردند؛ابو زيد گفت:
طاف الرّجل اذا اقبل و ادبر،و اطاف يطيف اذا جعل يستدير بالقوم و يأتيهم من نواحيهم.و طاف الخيال يطيف طيفا اذا المّ في المنام.بعضى دگر گفتند:الطّائف ما طاف بك من وسوسة الباطل.طايف آن وسوسه اى باشد كه تو را در دل آيد از باطلى،و طيف ديوانگى باشد،و طيف نيز خيال باشد،قال[الشّاعر] (5):
و مرّ طيف على الاهوال طرّاق (6).***
و قال الاعشى:
و تصبح من غبّ (7)السّرى و كأنّما***المّ بها من طائف الجنّ اولق
حق تعالى گفت:آنان كه متّقى و پرهيزكار باشند و خداى ترس،چون وسوسه اى از شيطان به ايشان رسد يا رنجى كه جنس سودا و جنون باشد، تَذَكَّرُوا ، خداى را ياد كنند و نام خداى برند.عبد اللّه عبّاس گفت:طايف نزغتى باشد از نزغات شيطان.كلبى گفت:گناهى.مجاهد گفت:خشمى، تَذَكَّرُوا ،خداى را ياد
بعضى دگر گفتند:تفكّر كنند در آلاء و نعماء خداى.ابو روق گفت:ابتهال و تضرّع كنند با خداى تعالى.سعيد جبير گفت:اين مردى باشد كه او خشم گيرد خداى را ياد كند و خشم فروبرد.مجاهد گفت:آن مردى باشد كه معصيتى خواهد كردن خداى را ياد كند،رها كند آن معصيت.سدّى گفت:چون ياد كند توبه كند.
بعضى دگر گفتند:انديشه كند در آنچه خلاص او در آن بود،و آن توبه است،و توبه كند، فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ ،«اذا»مفاجات راست؛كه نگاه كنى ايشان مبصر و مستبصر باشند،و اين عبارت بود از سرعت.و بعضى علما گفتند:المتّقى من يشتهى فينتهى و يبصر فيقصر.
آنگه ذكر كفّار كرد و گفت: وَ إِخْوٰانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ؛و برادران ايشان، يعنى برادران شيطان،شيطان (1)ايشان را در نادانى و غوايت و جهالت مى كشند (2).
من المدّ.و بعضى دگر گفتند:يزيدونهم؛ايشان را در غوايت مدد مى كنند (3)و زيادت مى گردانند.و نافع خواند:يمدّونهم من الامداد،و باقى قرّاء يمدّونهم من المدّ.و فرق گفته ايم ميان مدّ و أمدّ،و در او چند وجه گفتيم (4). ثُمَّ لاٰ يُقْصِرُونَ ،آنگه بازنمى ايستند (5)چنان كه متّقيان بازمى ايستند (6)از گناه؛بل كه اصرار مى كنند،اين قوله عبد اللّه عبّاس و سدّى و ابن جريج است.قتاده گفت:يعنى (7)شياطين بازنمى استند و اقصار نمى كنند از استغواء ايشان،يقال:قصرت عن الشّىء و اقصرت اذا احتبست عنه.و وجه قرائت نافع و عذر او ازآن كه«امدّ»در خير گويند و«مدّ»در شرّ،چنان كه فرمود: وَ أَمْدَدْنٰاكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ (8)، أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِينَ (9)،و قوله:
وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ (10)،آن است كه توسّع كرد و اين معنى در جاى آن به
1) .كذا در اساس ديگر نسخه بدلها فاقد اين كلمه است؛محتمل است كلمه«شياطين»يا نوع شيطان مراد باشد.
2) .آج:مى كشد.
3) .همه نسخه بدلها،بجز مل و لب:مى دهند.
4) .اساس:گفتند؛به قياس با آو،تصحيح شد.
5) .آج،مج:استند.
6) .همه نسخه بدلها:بازمى آيند.
7) .ساس:بعضى؛به قياس با آو،تصحيح شد.
8) .سوره بنى اسرائيل(17)آيۀ 6.
9) .سوره مؤمنون(23)آيۀ 55.
10) .سوره بقره(2)آيۀ 15.
كار داشت چنان كه حق تعالى بشارت در عذاب استعمال كرد،في قوله: فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (1)،و عيسى بن عمرو در شاذّ خواند:يقصرون،من القصر و لغت معروف اقصار است[15-ر]،قال امرؤ القيس:
سما لك شوق بعد ما كان اقصرا***و حلّت سليمى بطن خبث فعرعرا
و قوله: وَ إِذٰا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ ؛حق تعالى در اين آيت با رسول-عليه السّلام-خطاب كرد و گفت:چون آيتى بديشان نيارى اقتراح كنند و گويند: لَوْ لاٰ ،و المعنى«هلاّ» بمعنى تحضيض؛چرا اجتباء نكردى،يعنى انشا نكردى و ارتجال من قبل نفسك از خويشتن؛اين قول زجّاج و فرّاء است،قال الفرّاء:اجتبيت الكلام،اى اختلقته،و اين قول حسن و ضحّاك و قتاده و ابن زيد است و يك روايت از عبد اللّه عبّاس، [روايتى دگر از عبد اللّه عبّاس] (2)آن است كه:هلاّ تلقّيتها و اخذتها من ربّك و سألتها؛ چرا تلقّى نكردى و تقبّل و سؤال از خداى تعالى تا بفرستادى.آنگه گفت:بگو اى محمّد!و جواب ده كه من متابعت آن كنم كه بر من وحى كنند از خداى تعالى،مرا نباشد كه اقتراح كنم و سؤال كنم يا اختلاق كنم و فروبافم دروغ بر خداى تعالى.
ابو زيد گفت:لفظ اجتباء در كلام جايى استعمال كنند كه كسى كلامى ناانديشيده- گويد،و اصل اجتباء اختيار بود.آنگه گفت:مبتدا. هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ ؛اين قرآن بصيرتهاست از خداى تعالى.و واحد او«بصيرت»باشد،و آن دليلى باشد كه عند او حق از باطل ببيند و بداند (3)،و البصيرة،التّرس لأنّها تبصر، و البصيرة (4)بقيّة الدّم على القاتل لأنّها تبصر و تراعى،قال[شعر] (5):
و على بصائرنا و ان لم تبصر***
وَ هُدىً ؛و بيان و حجّت است و رحمتى است جماعتى مؤمنان را براى آن كه منتفع ايشان بودند دون كافران،ايشان را تخصيص كردند به ذكر.
وَ إِذٰا قُرِئَ الْقُرْآنُ ؛عبد اللّه مسعود گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،در ابتداى شرع در نماز روا بودى كه بر يكديگر سلام كردندى،خداى تعالى اين آيت فرستاد و حرام كرد.و ابو هريره گفت:سبب نزولش آن بود كه،مردم در نماز سخن گفتندى، اين آيت آمد و سخن گفتن در نماز حرام شد.زهرى گفت:آيت در مردى انصارى
آمد كه چون رسول-عليه السّلام-در نماز آيتى خواندى،او با رسول-عليه السّلام- مى خواندى به آوازى بلند،خداى تعالى اين آيت فرستاد و او را و ديگران را فرمود تا در نماز خاموش باشند و گوش با قرائت امام كنند.بشير بن جابر روايت كرد كه:
روزى در قفاى عبد اللّه مسعود نماز مى كردم،بعضى مردمان قرائت (1)مى خواندند،چون سلام بازداد،روى در ايشان نهاد و گفت:(اما آن لكم ان تفقهوا اما آن لكم ان تعقلوا)؛وقت نيامد شما را كه فقيه و عاقل شويد؟نشنوديد (2).كه خداى تعالى چگونه گفت: وَ إِذٰا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا .
ابو هريره گفت (3):آيت براى آن آمد كه،جماعتى در قفاى رسول چون او نماز كردى آواز به قرآن بلند كردندى،خداى اين آيت فرستاد.كلبى گفت:چون ذكر دوزخ شنيدندى،جزع (4)كردندى،خداى تعالى اين آيت فرستاد.قتاده گفت:در نماز به حوائج خود سخن گفتندى و از يكديگر پرسيدندى كه:نماز چند ركعت كردى؟و جواب دادندى،خداى تعالى حرام كرد و اين آيت فرستاد.و بيشتر مفسّران و اهل علم برآنند كه،استماع و انصات در نماز فرمود براى آن كه اوامر قرآن بر وجوب باشد و اتّفاق است كه استماع قرآن جز در نماز واجب نيست.سعيد بن المسيّب گفت:
آيت به مكّه آمد چون قريش و كفّار ديگر گفتند: لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ (5)... ،يعنى چنان مكنيد كه مشركان كنند؛شما گوش با قرآن كنى تا معانى او بدانيد و به آن منتفع شويد و به مواعظش متّعظ شويد.
سعيد جبير و مجاهد و عطا و عمرو بن دينار و زيد بن اسلم و القاسم بن مخيمره (6)و شهر بن حوشب و مسلم بن يسار (7)گفتند:اين در خطبه روز آدينه است كه امام خواند و در آنجا (8)قوارع قرآن خواند گوش باز[15-پ]كردن بدان واجب بود و اگرچه قرآن گفت در آيت به سنّت و اجماع معلوم شده است كه استماع خطبه واجب است مأموم را،براى آن كه دو خطبه به جاى دو ركعت نماز است.و مجاهد و عطا گفتند:آنجا كه كسى قرآن خواند استماع آن واجب است،و اين قول شاذّ است.و
علما جمله برآنند كه:استماع سنّت است.سعيد جبير گفت:خطبه روز آدينه است و عيدين،و انصات؛اصغاء و گوش بازكردن باشد و نگاه داشتن و محافظت كردن، قال الشّاعر:
قال الامام عليكم امر سيّدكم***فلم نخالف و انصتنا لما قالا
زجّاج گفت:روا باشد كه معنى آن بود كه،عمل كنى بدانچه در قرآن هست و از او تعدّى مكنيد،من قول القائل (1):سمع اللّه لمن حمده،اى اجاب اللّه من دعاه، لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ؛تا بر شما رحمت كنند.
وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ ،آنگه حق تعالى خطاب كرد با رسول و گفت:ياد كن خدايت را در خويشتن به تضرّع،و نصب او (2)بر مفعول است و شايد كه در جاى حال بود،و التّقدير:متضرّعا و خيفة (3)،اى خوفا من عذاب اللّه،و اگرچه خطاب است با رسول،مراد امّت اند.
عبد اللّه عبّاس گفت:مراد قرائت در نماز است كه مأموم در قفاى امام قرائت خواند فيما بينه و بين نفسه،و اين محمول باشد برآن كه امام به قرائت جهر نكند امّا آنجا كه امام جهر كند به قرائت،به اتّفاق استماع واجب است،
لقوله -عليه السّلام-: من صلّى خلف امام موافق فقراءة الامام (4)له قراءة ؛هركه در قفاى امامى موافق نماز كند،قرائت امام قرائت اوست؛امّا چون امام جهر نكند در قرائت،و حال حال اخفات باشد،مأموم به نزديك ما الحمد (5)بخواند فيما بينه و بين نفسه؛نه به جهر و سورت نخواند (6).و اگر به امام نزديك باشد و همهمه او شنود هم استماع بايد كردن.مجاهد و ابن جريح گفتند:خداى تعالى فرمود تا مكلّفان او را ياد كنند در دل و فراموش نكنند و تضرّع كنند در دعا و استكانت و خضوع كنند و به دعا و حاجت كه خواهند آواز بر ندارند،چه با كسى مى گويند كه بر او پوشيده نيست احوال ايشان.اهل معانى گفتند:معنى آن است كه به قرآن متّعظ شو و به آياتش معتبر شو و خداى را ياد كن به طاعت در اوامر او به تضرّع و تواضع و تخشّع و تملّق و بر
سبيل خوف از عقاب او.و چون قرآن خوانى و دعا كنى جهر مكن و آواز بلند بر- مدار.آنگه وقتش معيّن كرد،گفت: بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ ؛بامداد (1)و شبانگاه و «آصال»جمع اصيل باشد:،كايمان و يمين.و اهل لغت گفتند:از نماز ديگر باشد تا نماز شام،آنگه آن را مؤكّد كرد و بند زد بقوله: وَ لاٰ تَكُنْ مِنَ الْغٰافِلِينَ ؛گفت از جمله غافلان مباش.
إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ ؛كه آنان كه به نزديك خداى توانا از فريشتگان،و مراد به«عند»،:نه قرب مسافت است،بل قرب ايشان است از فضل و رحمت خداى.
استكبار و بزرگوارى ننمايند از عبادت و پرستش او،و او را تسبيح و تنزيه مى كنند و او را سجده مى كنند.و معنى آيت،حثّ است بندگان خداى را بر طاعت خداى و آن كه اخلال نكند در اوامر و امتثال آنچه فريشتگان با رفعت منزلتشان و قرب مقامشان به رحمت او اين استكبار و استعظام نكنند و نيارند،بل بنده وار به شب و روز تسبيح و تهليل او مى كنند و او را سجده و خشوع مى نمايند،چنان كه گفت:
يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ لاٰ يَفْتُرُونَ (2).
سورة الانفال(1)بدان كه اين سورت مدنى است در قول قتاده و مجاهد،و عبد اللّه عبّاس گفت (2):اين اوّل سورتى است كه به مدينه فرود آمد.[16-ر]و روايتى دگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:سورت مكّى است،مگر هفت آيت كه به مدينه فرود آمد،اوّلها قوله: وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا (3)... ؛تا آخر (4)هفت آيت.
و اين سورت هفتاد و پنج آيت است در عدد كوفيان،و هفتاد و هفت به شامى،و هفتاد و شش به مدنى و بصرى؛و هزار و نود و پنج كلمت است و پنج هزار و هشتاد حرف است.
و روايت است از ابو امامه از ابىّ كعب كه گفت،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:هركه سورة الانفال و برائت بخواند،من شفيع او باشم روز قيامت و گواه او باشم كه او بيزار است از نفاق و او را به عدد هر منافق و منافقه اى كه در دار دنيا بودند و باشند ده حسنه بنويسند و ده سيّئه بسترند و ده درجه ترفيع كنند (5)، و تا در دنيا زنده باشند حاملان عرش بر او صلات (6)مى فرستند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفٰالِ قُلِ اَلْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَيْنِكُمْ وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (1) إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (2) اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ (3) أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (4) كَمٰا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَكٰارِهُونَ (5) يُجٰادِلُونَكَ فِي اَلْحَقِّ بَعْدَ مٰا تَبَيَّنَ كَأَنَّمٰا يُسٰاقُونَ إِلَى اَلْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ (6) وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اَللّٰهُ إِحْدَى اَلطّٰائِفَتَيْنِ أَنَّهٰا لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذٰاتِ اَلشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُرِيدُ اَللّٰهُ أَنْ يُحِقَّ اَلْحَقَّ بِكَلِمٰاتِهِ وَ يَقْطَعَ دٰابِرَ اَلْكٰافِرِينَ (7) لِيُحِقَّ اَلْحَقَّ وَ يُبْطِلَ اَلْبٰاطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُجْرِمُونَ (8) إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجٰابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِكَةِ مُرْدِفِينَ (9) وَ مٰا جَعَلَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ بُشْرىٰ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (10) إِذْ يُغَشِّيكُمُ اَلنُّعٰاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ اَلشَّيْطٰانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلىٰ قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ اَلْأَقْدٰامَ (11) إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى اَلْمَلاٰئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا اَلَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ اَلْأَعْنٰاقِ وَ اِضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنٰانٍ (12) ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشٰاقِقِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ (13) ذٰلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابَ اَلنّٰارِ (14)
[به نام خداى بخشاينده مهربان] (7)
؛مى پرسند تو را از غنيمتها،بگو كه غنيمتها خداى راست و رسول را،بترسى از خداى و به اصلاح آرى (1)آنچه ميان شماست و فرمان برى خداى را و رسول را اگر ايمان آورده اى.
[16-پ] ؛اى (2)،گرويدگان آنان باشند كه چون ياد كنند خداى را،بترسد دلهاى ايشان و چون بخوانند (3)بر ايشان آيتهاى او،بيفزايد ايشان را ايمان و بر خدايشان توكّل كنند.
آنان كه به پاى دارند نماز و از آنچه روزى داده باشيم ايشان را هزينه كنند (4).
ايشان اند كه گروندگانند براستى ايشان را پايه ها باشد نزديك خداى ايشان و آمرزشى و روزى با كرامت.
چنان كه بيرون آورد تو را خداى تو از خانه تو به درستى،و گروهى از مؤمنان كاره بودند.
جدل مى كنند با تو در حق پس ازآن كه روشن شد،پندارى مى رانند ايشان را به مرگ و ايشان مى نگرند.
[17-ر] ؛[و چون وعده دهد شما را] (5)خداى،يك گروه (6)كه آن شما راست و خواستى كه جز خداوند سلاح باشد شما را،و مى خواهد خداى كه درست كند حق به سخنهاش،ببرد اصل كافران.
تا درست كند حق را و باطل كند باطل (1)را و اگرچه نخواهند گناهكاران.
چون فرياد مى خواستى از خدايتان،پاسخ داد شما را كه من مدد فرستم (2)شما را به هزار از فريشتگان از (3)پس يكديگر (4).
؛نكرد آن را خداى مگر مژدگان تا ساكن بود به آن[دلهاى شما] (5)و نيست يارى مگر از نزديك خداى كه خداى بازدارنده (6)محكم كار است[17-پ].
؛چون در شما پوشيد (7)خواب به ايمنى از وى (8)و فروفرستاد (9)بر شما از آسمان آبى تا پاك كند شما را به وى و ببرد از شما پليدى ديو و تا بازبندد بر دلهاى شما و بر جاى دارد به آن پايها (10).
؛چون وحى كرد (11)خداى تو به فريشتگان كه من با شماام بر جاى دارى آن مؤمنان را، درافگنم (12)در دلهاى آنان كه كافر شدند ترس،بزنى بالاى (13)گردنها و بزنى از ايشان هر (14)سرانگشتى.
؛آن (15)به آن است كه ايشان نافرمانى كردند خداى را و[رسولش را و هر
1) .آج،لب:خلاف راستى.
2) .آج،لب:مددنماينده ام.
3) .آج،لب+پى درآوردگان امثال خود را.
4) .مج+برنشسته.
5) .اساس:افتادگى دارد؛از آو،افزوده شد.
6) .همه نسخه بدلها:غالب.
7) .آو،بم،آن:پوشند.
8) .آج،لب:براى ايمنى از او.
9) .آو،آن:فرستد؛بم:فرستند؛آج،لب:مى فرستد.
10) .آج،لب:قدمها را.
11) .آج،لب:وحى مى فرستاد.
12) .آج،لب:زود باشد كه افگنم.
13) .آج،لب:بالاهاى.
14) .آو،بم:همه؛او،بم،آن+انگشتى.
15) .آج،لب+عقاب.
كه] (1)نافرمانى كند خداى را و رسولش را،خداى سخت عقوبت است.
آن را بچشى و كافران راست عذاب دوزخ.
[قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ -الآية] (2)عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،رسول-عليه السّلام-گفت:هركه به فلان جاى شود وى را از نفل چندين باشد،و هركه كسى را بكشد او را چندين باشد،و هركه اسيرى بيارد او را چندين باشد.چون قوم روى به هم آوردند،جوانان بشتافتند و پيران و مردمان معروف با رسول-عليه السّلام-بايستادند در زير رايت.چون خداى تعالى ظفر داد مسلمانان را بر كافران،آمدند و آنچه رسول گفته بود طلب كردند.پيران و بزرگان كه با رسول بودند و با رايت بودند،گفتند:چنين نباشد،ما نه براى آن نشتافتيم كه ما را اين قوّت و هنر نبود،و لكن ما خدمت رسول و مراعات رايت اولى تر شناختيم چه اگر رسول (3)تنها بودى امن نشايستى بودن كه جماعتى مشركان بر او حمله آوردندى و رنجى به او رسانيدندى و يا رايت بيفگندندى،و ما در اين مقام كه ايستاده بوديم مدد شما بوديم و مردى (4)ما كمتر از مردى (5)شما نباشد،ما رها نكنيم تا شما غنيمت ببرى بى ما.مردى از انصاريان از بنى سلمه برخاست نام او ابو اليسر (6)بن عمرو،و گفت:يا رسول اللّه!تو گفتى هركه مردى را بكشد او را چندين غنيمت باشد،و هركه اسيرى بيارد او را چندينى باشد،ما هفتاد مرد را كشتيم و هفتاد مرد را اسير آورديم.سعد معاذ گفت:يا رسول اللّه!آن مزد كه ايشان طلب كردند ما را نبايست يا ما از ايشان - بددل تر بوديم؟و لكن ما نخواستيم كه صف تو تنها و خالى رها كنيم.رسول -عليه السّلام-در آن كار توقّف كرد،مردم در اين گفت و گوى افتادند،سعد گفت:يا رسول اللّه!مردم بسيارند و غنيمت كم از مردم است،اگر آنچه وعده داده اى اينان را به اينان دهى براى اين دگر قوم چيزى نماند و متشكّى شوند.خداى تعالى اين آيت بفرستاد و رسول-عليه السّلام-غنيمت (7)از ميان ايشان به سويّت قسمت كرد.
مكحول روايت كرد از ابو امامه،كه او گفت،من عباده صامت را پرسيدم از اين آيت،گفت:آيت در اهل بدر (1)آمد،چون ما خلاف كرديم در آن و بدخويى كرديم، خداى تعالى از ما بستد (2)و قسمت آن با رسول افگند،و در اين،تقوى بود و طاعت خداى و رسول و صلاح ذات البين.رسول-عليه السّلام-ميان ما به سويّت قسمت كرد.
سعد ابو وقّاص گفت:آيت در من آمد،و سبب آن بود كه برادرم را بكشتند روز بدر-عمير را-و من سعيد بن العاص بن اميّه را بكشتم و تيغ او را برگرفتم-و آن تيغى نيكو بود معروف آن را«ذوا الكتيفه (3)»گفتند-پيش رسول آوردم و گفتم:يا رسول اللّه! اين تيغ مرا ده كه من خداوندش را بكشتم.گفت:اين تيغ مرا نيست و تو را نيست، مسلمانان راست،برو و بر سر غنايم نه.من بيامدم و آن بر سر دگر غنايم نهادم و رنجى عظيم به دل من رسيد،گفتم:باشد كه آن تيغ به كسى افتد[18-پ]كه اين رنج نبرده باشد كه من.خداى تعالى آيت[اين] (4)فرستاد و رسول-عليه السّلام-قسمت غنايم بكرد و آن تيغ با رسول افتاد به من بخشيد.
ابو اسيد مالك بن ربيعه گفت:روز بدر تيغى گران مايه به دست من افتاد كه آن را«مرزبان»گفتند.رسول-عليه السّلام-بفرمود تا هركس كه چيزى دارد از غنيمت باز جاى آرد،من آن تيغ با سر غنيمت نهادم،ارقم بن ارقم از رسول -عليه السّلام-بخواست،به او بخشيد.
ابن جريح گفت:آيت در مهاجر و انصار آمد كه بر سه فرقه شدند و[در] (5)غنيمت خلاف كردند،خداى تعالى كار آن با رسول افگند تا چنان كه صواب داند قسمت كند به سويّه.قوله: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ ،گفت:تو را مى پرسند اى رسول من از انفال كه،كه راست بگو كه خداى راست و پيغامبر را.بعضى مفسّران گفتند:«عن»،به معنى«من»است،من تبعيض،اى من الانفال،يعنى بعض الانفال.آنگه سؤال،نه سؤال استفادت باشد،سؤال استماحت باشد.و بعضى دگر گفتند:«عن»،صله است و زيادت،و التّقدير:يسألونك الانفال،و قرائت عبد اللّه مسعود بر اين است.
مفسّران در معنى انفال خلاف كردند،بعضى گفتند:مراد آن غنايم است كه رسول-عليه السّلام-روز بدر برگرفت،صحابه گفتند:اين كه راست؟خداى تعالى گفت:خداى و پيغامبر راست.و اين قول عبد اللّه بن عبّاس است و عكرمه و مجاهد و ضحّاك و قتاده و ابن زيد.على بن صالح بن حىّ (1)گفت:آن انفال سراياست كه رسول-عليه السّلام-سريّتى را،اى جماعتى را،به جايى فرستادى،آمدندى و غنيمتى آوردندى،آنگه پرسيدند كه:آن كه راست؟خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:
خداى راست و پيغامبر را.
عطا گفت:آن چيزى باشد كه از (2)مشركان به دست مسلمانان افتادى بى قتالى، از بنده اى و پرستارى و اسپى و مانند اين،گفت:آن خاصّ پيغامبر را باشد.
روايتى دگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:انفال،آن بود كه از غنايم فروافتد از درعى و رمحى و مانند آن.و روايتى دگر آن است كه:آن (3)سلب و سلاح و جامه و اسپ كه مرد مقتول را باشد،رسول را بودى،به آن (4)دادى كه او خواستى.
مجاهد گفت:خمس است،براى آن كه مهاجر گفتند:اين خمس مال كه از ما بازمى گيرند كه را خواهد بودن؟خداى تعالى گفت:خداى و پيغامبر را.
امّا آنچه روايت كرده اند از باقر و صادق-عليهما السّلام-آن است كه،انفال چند چيز است:هر زمينى خراب كه آن را اهلى و مستحقّى نباشد،يا اگر باشد بميرند بجمله و هر زمينى كه بى قتالى اهلش بسپارند،و سر كوهها و ميان رودها و بيشه ها و زمينهاى موات كه برآن زرع نكرده باشند و آن را ارباب نباشد،و اقطاعهاى پادشاهان كه در دست ايشان نه بر وجه غصب باشد،و ميراث كسى كه او را وارث نباشد.از جمله غنايم پيش از قسمت آن كنيزكى نيكو و اسپى قيمتى و جامه گران مايه از آنچه آن را نظيرى نباشد در غنيمت از هر جنس متاع.و چون قومى قتال كنند بى دستورى امام،هر غنيمت كه آرند ازآنجا جمله امام را باشد.اين جمله آن است كه رسول را باشد-عليه السّلام-و از پس او قائم مقام او را كه ناظر باشد در كار مسلمانان به فرمان او،چون ظاهر باشد.فامّا در حال غيبت امام شيعه (5)را مرخّص
كرده اند (1)كه در آن تصرّف كنند (2)از آنچه ايشان را از آن چاره نباشد از متاجر و مناكح و مساكن.و چون پيغامبر-عليه السّلام-يا امام زمينى از اين زمينها به كسى دهد به اجارتى معلوم يا به ربع دخل آن يا به ثلث و كمتر و بيشتر آن (3)مال اجارت بدهد،باقى او را حلال باشد.و در قرائت اهل البيت نيز چنين آمد كه قرائت عبد اللّه مسعود است. يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ ؛از تو مى خواهند (4)انفال،بگو:انفال خداى راست و پيغامبر را.[و اگر ايشان مستحق آن بودندى،خداى نگفتى: فَاتَّقُوا اللّٰهَ ؛از خداى بترسى] (5)،و انفال،جمع«نفل»باشد،و نفل،در لغت زيادت باشد،و منه النّافلة لأنّها زيادة على الفرض (6)،قال لبيد:
انّ تقوى ربّنا خير نفل***و باذن اللّه ريثى و العجل[19-ر]
و فرزندزاده را نيز نافله براى آن گويند كه زيادت باشد[بر فرزند] (7)،قال اللّه تعالى: وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ نٰافِلَةً (8)... ،خلاف كردند در آن كه آيت منسوخ است يا نه،بعضى گفتند:منسوخ است بقوله: وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ (9)-الآية،اين قول مجاهد و سدّى و عكرمه و عامر الشّعبى است و اختيار جبّائى.و ديگر مفسّران گفتند:منسوخ نيست؛و درست آن است كه منسوخ نيست، براى آن كه نسخ محتاج بود به دليل،و چيزى نيست كه دليل نسخ او مى كند.و ديگر آن كه تنافى نيست ميان اين آيت و آيت خمس،و نسخ آنجا باشد كه تنافى بود ميان ناسخ و منسوخ،و جمع نتوان كردن ميان ايشان.
و خلاف كردند در آن كه پس از رسول-عليه السّلام-كسى را (10)انفال باشد؛ سعيد بن المسيّب و عمرو بن شعيب گفتند:لا نفل بعد رسول اللّه.اين در عهد رسول بود،پس از او كسى را نيست.و به نزديك ما و به نزديك جماعتى فقها،آن است كه، انفال رسول را باشد در (11)حيات او و ائمّه را از پس او كه قائم باشند مقام او.آنگه گفت: فَاتَّقُوا اللّٰهَ ؛از خداى بترسى و طاعت او را كار بنديد و از معاصى او اجتناب
كنيد و اصلاح ذات البين كنيد.و در معنى او خلاف كردند،قتاده و ابن جريح گفتند:آن خواست كه در عهد رسول چون مسلمانى كافرى را بكشتى سلب و سلاحش[آن] (1)مرد را بودى.چون اين آيت آمد،رسول بفرمود تا بعضى[بر بعضى] (2)رد مى كردند بر وجه مصالحت و توسّط.مجاهد گفت:اين امر به اصلاح ذات البين در معنى (3)نهى است از آن اختلاف كه ايشان كردند روز بدر در غنيمت؛و اين،قول عبد اللّه عبّاس و سفيان و سدّى است.و خلاف كردند در آن كه چرا به لفظ تأنيث گفت«ذات»و«بين» (4)مذكّر است!بعضى گفتند:ذهب الى الحال الّتى كانت بينهم؛ و حال مؤنّث است،چنان كه گويند:جاءنى فلان ذات العشاء،اى السّاعة الّتى فيها العشاء.زجّاج گفت:آن حال خواست كه كار مسلمانان به آن به اصلاح آيد.و اخفش گفت:اين از جمله آن است كه،تأنيث او به سماع دانند نه به قياس،كالدّار و النّار و الدّلو و العصا و غيرها.و اين را علّتى نباشد كه ايشان گويند،«بيت»مذكّر باشد و«دار»مؤنّث،و«رمح»مذكّر باشد و«عصا»مؤنّث،و آب مذكّر باشد و آتش مؤنّث،و ماه مذكّر باشد و آفتاب مؤنّث. وَ أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ؛و طاعت خداى داريد و طاعت رسول و اوامر ايشان را امتثال كنيد و از نواهى ايشان منتهى شويد اگر ازآن كه گرويده ايد و ايمان داريد،كه آن به كه ايمان دارد به خداى و ثواب و عقاب،ايمان ايشان را حامل و باعث باشد بر طاعت خداى و رسول داشتن.
آنگه درآمد و وصف كرد مؤمنان مخلص مستكمل شرايط ايمان را و اسلام را، گفت: إِنَّمَا ،و بيان كرديم كه او،لاثبات الشّىء (5)و نفى ما سواه باشد،جز كه در اين آيت بر وجه مبالغت است نه بر طريق حقيقت.گفت:مؤمنان آنان باشند كه، چون ذكر خداى كنند پيش ايشان و نام خداى برند دلهاى ايشان بترسد.و در مصحف عبد اللّه مسعود هست كه:فرقت قلوبهم،و معنى يكى باشد.الخوف و الخشية و الوجل و الفرق و الفزع و الروع،همه ترس باشد. وَ إِذٰا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيٰاتُهُ ؛و چون آيات او بر ايشان خوانند،ايشان را ايمان بيفزايد و ايشان بر خداى توكّل كنند،و به اين آيت تمسّك كردند آنان كه گفتند:ايمان زيادت و نقصان پذيرد،و افعال جوارح از جمله ايمان باشد،به آن كه گفتند نبينى كه خداى تعالى گفت:چون آيات خداى
بر ايشان خوانى،ايشان را ايمان بيفزايد آنگه گفت:نماز به پاى دارند و نفقه كنند،و از پس اين جمله شرايط و افعال گفت:ايشان مؤمنان اند بر حقيقت،دليل كند بر آنكه هركه نه چنين باشد مؤمن نبود،جواب گوئيم:اوّلا گفتن (1)كه هركه نه چنين بود مؤمن نبود،قول به دليل الخطاب باشد؛و دليل الخطاب درست نيست به نزديك محقّقان اهل علم.دگر آن كه،خداى تعالى در اين آيت وصف افاضل و خيار مؤمنان كرد،و ممتنع نباشد كه مؤمنان در طاعات متفاضل باشند و اگرچه در ايمان [19-پ]متساوى باشند؛دليل بر اين آن است كه،در آيت گفت: وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ،و به اجماع امّت و جل (2)القلب در ايمان شرط نيست؛نه بينى كه در دگر آيت گفت: اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّٰهِ (3)... ،گفت:آنان كه ايمان آرند و دلهاى ايشان به ذكر خداى ساكن شود،:و اگر هر دو از شرط صحّت ايمان بود متناقض باشد،و انّما مراد آن است كه:از فضل مؤمن آن است كه عند ذكر خداى از عقاب او بترسد و از وعيد او،[و] (4)به وعدهاى او و ثواب او دلش ايمن و واثق شود،و چون آيات خداى بر او خوانند،در آن تأمّل كند؛شك نيست كه معارفش بيفزايد،و آن زيادت در ادلّه و طرق ايمان باشد؛و الّا ايمان عبارت است از:مجموع علومى كه تا مجتمع نشود[ايمانش نخوانند،چون عقل كه عبارت است از:مجموع علومى كه تا مجتمع نشود] (5)عقلش نخوانند.
اما قوله: اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ ،اين هر دو،اعنى نماز و انفاق،از فضل ايمان است نه از شرط ايمان.دليل بر آنكه چنين است،آن است كه:نماز و انفاق هريكى از آن مشتمل است بر فريضه و سنّت،و در آيت مطلق است،و گفتن كه:اخلال به نماز سنّت و ترك نفقه سنّت،ايمان را خلل و نقصان كند خلاف اجماع باشد،پس به آيت تمسّكى نيست ايشان را از اين وجه كه گفتيم.
امّا قوله: أُولٰئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا ،دليل نكند بر آنكه آنان كه نه چنين باشند نه مؤمن باشند حقّا،كه اين دليل الخطاب بود و آن باطل بود.و امّا نصب«حقّا»، نصب آن بر مصدر است،كانّه قال:او حق (6)ذلك لهم حقّا،او حقوا في ايمانهم
حقّا،كما تقول:صدقوا صدقا.عبد اللّه عبّاس گفت:يعنى،برءوا من الكفر؛از كفر بيزار شدند،فهذه حقيقة ايمانهم.مقاتل گفت:معنى آن است كه،در ايمانشان شكّى نيست چنان كه در ايمان منافقان.قتاده گفت:ايشان مستحقّ نام و حكم ايمانند بحق و درستى.و عبد اللّه عبّاس گفت:هركه منافق نباشد او مؤمن است حقّا.
ابن ابى نجيح گفت:مردى حسن بصرى را گفت:تو مؤمن هستى؟گفت:ايمان دو است،اگر ايمان به خداى و فريشتگان و كتابها و رسولان و قيامت و بهشت و دوزخ و بعث و نشور و حساب و كتاب و ثواب و عقاب خواستى،من بدين جمله مؤمنم و ايمان دارم؛و اگر آن خواستى كه آيت متضمّن آن است،اعنى قوله: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ -الآية،من نمى دانم (1)كه من از ايشان هستم يا نه!و اين قول از حسن بصرى دليل صحّت مذهب ما مى كند كه به اوّل،مجرّد ايمان خواست كه باتّفاق ايمان است،و دوم فضل ايمان خواست و فضيلت او.علقمه گفت (2):ما در سفرى بوديم جماعتى را ديديم گفتيم ايشان را:شما چه مردمانى؟ گفتند:ما مؤمنانيم حقّا،ما ندانستيم كه ايشان را چه جواب دهيم،تا عبد اللّه مسعود را ديديم،گفتيم:چنين حال (3)افتاد،گفت:بايستى گفتن ايشان را كه،اگر راست مى گوى (4)قطع كنى كه از اهل بهشتى،كه مؤمن حقيقى بهشتى بود لا محال.سفيان ثورى گفت:هركه او گوايى دهد كه او مؤمن است حقّا و قطع نكند بر آنكه از اهل بهشت است[او مؤمن باشد] (5)به نيم آيت و به نيمه ديگر مؤمن نباشد.
و بيشتر مقريان (6)وقف كردند عند قوله: حَقًّا ،و بعضى مقريان (7)وقف كردند عند قوله. أُولٰئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ ،آنگه ابتدا كردند: حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ ؛اى لهم درجات عند ربّهم حقّا.مجاهد گفت:اعمال رفيعة؛اين درجات اعمالى رفيع مقبول است.
عطا گفت:درجات بهشت خواست.هشام بن عروه گفت:مراد آن است كه،خداى
تعالى براى ايشان بجارده (1)است در بهشت از نعيم و لذّات مآكل (2)و مشارب (3)و هنأت عيش.ابن صخر (4)گفت: لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ ؛ايشان را درجاتى باشد به نزديك خداى تعالى يعنى در بهشت،و آن هفتاد درجه باشد هر درجتى چندان كه اسپ نيك رو هفتاد سال تاختن كند.و اصل درجه،نردبان پايه باشد،و منه التّدريج.
وَ مَغْفِرَةٌ ؛و آمرزش گناهان ايشان،[20-ر]و اين دليل است بر صحّت قول ما كه اگر ايشان را گناه نبودى،مغفرت در حقّ ايشان مصوّر نبودى،و اگر ايشان به گناه كافر بودندى يا ناقص ايمان بودندى،مغفرت به ايشان نرسيدى؛پس دليل مى كند ظاهر آيت بر آنكه،گناهكار به گناه از آن بنشود (5)كه مؤمن باشد (6)حقّا.و آنان كه آن مقالت گفتند از معتزله و اصحاب اخبار،گفتند كه:گناه كبيره.و بعضى گفتند:
صغيره نيز،و ترك (7)نوافل ايمان را خلل و نقصان كند،و اين قولى است ظاهر الفساد؛ چه بر اين قاعده هيچ پيغامبر و امام و صدّيق و شهيد تمام ايمان نباشند-نعوذ باللّه من مثل هذه المقالات و تجويز هذه المحالات. وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ ؛و روزى با كرامت.قتاده گفت:بهشت است،و بعضى دگر گفتند:لا حساب عليهم في ذلك؛حساب نباشد ايشان را برآن.
قوله: كَمٰا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ ،خلاف كردند مفسّران در اين «كاف»تشبيه تا اخراج رسول-عليه السّلام-از خانه اش به چه مشبّه است!عكرمه گفت وجه تشبيه آن است كه:فاتّقوا[اللّه] (8)و اصلحوا ذات بينكم فانّ ذلك خير لكم كما كان اخراج اللّه محمّدا من بيته بالحقّ خيرا له و لكم و ان كرهتم ذلك،گفت:
از خداى بترسى و اصلاح ذات البين كنى كه شما را آن به بود چنان كه خداى تعالى رسول را از خانه خود بيرون آورد و او را آن به بود؛و اگرچه گروهى آن را كاره بود (9)، مجاهد گفت وجه تشبيه آن است كه:چنان كه خداى تعالى تو را از خانه بيرون آورد
و مسلمانان آن را كاره بودند،همچنين قتال خواهد فرمودن شما را و جماعتى آن را كاره.زجّاج گفت:مردود است،الى قوله: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ ؛براى آن كه خداى تعالى انفال را تخصيص كرد به خداى و رسول و صحابه آن را كاره،همچنين تو را از خانه بيرون آورد و جماعتى آن را كاره.بعضى دگر گفتند،وجه تشبيه آن است كه: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ مجادلة كما جادلوك في اخراج اللّه ايّاك من بيتك؛تو را بر سبيل مجادله مى پرسند از انفال،همچنان كه جدل كردند با تو آنگه كه خداى گفت:از خانه بيرون شو به طلب عير (1):و گفتند:ما را نگفتى كه ما را كارزار مى بايد كردن تا ما ساز كرده بوديمان (2).بعضى دگر گفتند وجه تشبيه در حقّ، آن است[كه] (3)خداى تعالى گفت: أُولٰئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا... ، كَمٰا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ .مجاهد گفت:كما اخرجك ربّك من بيتك بالحقّ يجادلونك في الحقّ،يعنى چنان كه آن حق بود و در آن جدل كردند،همچنين در حق جدل كنند با تو پس ازآن كه حق (4)روشن باشد.فرّاء گفت:وجه تشبيه آن است كه:چنان كه خداى تو را از خانه بيرون آورد و ايشان كاره،تو با كراهت ايشان ننگريدى و برآن برفتى،[هم] (5)در باب غنايم بر فرمان خداى برو و با كراهت ايشان منگر.و كسائى گفت:«ما»،موصوله است و در جاى قسم است،و تقدير آن است كه:و الّذي اخرجك من بيتك بالحق[انّهم] (6)يجادلونك في الحقّ.و در اين مخالفت ظاهر است در چند جاى،و اين قولى بعيد است.و ابو عبيده معمر بن المثنّى گفت:«ما»مصدريّه است،اى كاخراجك ربّك من بيتك بالحقّ،و درست آن است كه«ما»كافّه است كه در«كاف»تشبيه پيوسته است،چنان كه«انّما»و «كأنّما» (7).حق تعالى گفت:چنان كه بيرون آورد تو را خداى تو از خانه يت (8)در مدينه براى عير (9)قريش. وَ إِنَّ فَرِيقاً ؛گروهى از مؤمنان آن را كاره بودند و اين قول بيشتر مفسّران است.
1) .همه نسخه بدلها،بجز مج:غير.
2) .آو،آج،بم،مج،لب،آن:بودمانى؛لت:سامان كرده مانى.
3) .اساس:ندارد؛از لت،افزوده شد.
4) .آو،آج،بم،لب،آن+تو.
5) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .اساس:كلّما؛به قياس با نسخه آو،و اتفاق جميع نسخه ها تصحيح شد.
8) .خانه يت/خانه ات؛آو،آج،بم،لب،آن:خانه تو.
9) .همه نسخه بدلها،بجز مج:غير.
يُجٰادِلُونَكَ ؛جدل مى كردند با تو، فِي الْحَقِّ ،اى فى القتال،در قول مجاهد و جماعتى مفسّران.و يُجٰادِلُونَكَ ،حكايت حال است،اى مجادلين لك فِي الْحَقِّ .
و اصل جدل در لغت،سختى باشد،من قولهم:جدلت الحبل اذا احكمت فتله؛ و الاجدل الصّقر لشدّته،و الجدالة الارض لصلابتها،و الجديل الزّمام من الاديم (1)لشدّته و احكامه. بَعْدَ مٰا تَبَيَّنَ ؛پس ازآن كه روشن شد كه آن حقّ است و از قبل خداى است و به فرمان اوست. كَأَنَّمٰا يُسٰاقُونَ إِلَى [20-پ] اَلْمَوْتِ ؛به غايت كراهت و شدّت مجادلت با كسى مانند كه پندارى ايشان را به مرگ مى رانند،و ايشان در آن مى نگرند يعنى بكام و ناكام،اگر خواهند و اگر نه،مى بايد رفتن ايشان را چنان كه مرد را (2)به ره مرگ ببايد رفتن،اگر خواهد و اگر نه.
قوله: وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللّٰهُ إِحْدَى الطّٰائِفَتَيْنِ ؛ياد كن اى محمّد!چون خداى تعالى وعده داد كه از اين دو طايفه و دو گروه يكى شما را اند؛امّا عير و امّا قريش، وَ تَوَدُّونَ (3)أَنَّ غَيْرَ ذٰاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ ؛و شما خواستيد كه آن باشد شما را كه نه خداوند شوكت و سلاح بود،يعنى عير و كاروان[حسن بصرى گفت:مسلمانان عير خواستند و رسول-عليه السّلام-قريش را خواست.و اگرچه با شوكت و حدّت و شدّت بودند و خداى تعالى رسول را-عليه السّلام-وعده داد از دوگانه يكى:امّا عير و امّا قريش] (4)و قوله: إِحْدَى الطّٰائِفَتَيْنِ ،در محلّ نصب است بدان كه (5)مفعول دوم وعد است،و أَنَّهٰا لَكُمْ ،در محلّ نصب است به آن كه بدل احدى الطّائفتين است. وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذٰاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ ؛و شما آن دوست داشتيد كه شما را آن بود كه در او حدّتى و شوكتى و سلاحى نباشد.وددت الشّىء اذا تمنّيته اودّه ودادة،و وددت الرّجل اذا احببته اوده ودّا و مودّة،و هو ودّى و وديدى،و هر دو معنى محتمل است اين جا،هم محبّت و هم تمنّا،و براى آن ذٰاتِ الشَّوْكَةِ گفت (6)،صفت احدى الطائفتين (7).و سلاح را شوكت براى تيزى خواند،من الشّوك الّذي هو النّبت تشبيه[به خار نبت] (8)و شوكت،كنايت باشد از حدّت،يقال:لفلان شوكة،اى حدّة؛و الشّوكة
و الشّكّة السّلاح،يقال:فلان شاك في السّلاح و شائك في السّلاح،و شاك من الشكّة،قال الشّاعر:
فتوهّموني انّنى انا ذلكم***شاك سلاحى في الحوادث معلم.
وَ يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ ،يعنى محمّدا.خداى تعالى مى خواهد تا حقّى (1)محمّد آشكارا كند و او را ظفر دهد بر دشمن بِكَلِمٰاتِهِ ،قيل:بامره،و قيل:بوعده؛به فرمانى كه داد شما را به قتل كفّار يا به وعده اى كه داد شما را به ظفر. وَ يَقْطَعَ دٰابِرَ الْكٰافِرِينَ ؛و ببرّد اصل كافران،و استيصال كند ايشان را و نيز تا حق به حق كند يعنى تا حق آشكارا بكند به ادلّه چنان كه مردمان بدانند كه حقّ است،و باطل به باطل كند،يعنى اظهار دليل كند بر بطلان باطل و الّا خود حق،حق باشد و باطل باطل؛نه اين به حق بايد كردن نه آن به باطل،و اگرچه كافران و گناهكاران آن را كاره باشند.
قصّه آيت آن است كه،عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه زبير و سدّى و ابن يسار روايت كردند كه:مردى نام او كرز بن جابر القرشىّ غارت كرد بر گلّه مدينه و براند تا به منزلى كه آن را صفرا خوانند.خبر به (2)رسول-عليه السّلام-رسيد براثر او برفت،او رفته بود،او را در نيافت،بازآمد و آن سال مقام كرد.آنگه خبر آوردند كه ابو سفيان از شام مى آيد با كاروانى از آن قريش.عمرو بن عاص با ايشان بود و عمرو بن هشام و مخرمة بن نوفل الزّهرى با چهل سوار از بزرگان قريش،و مالى عظيم با خويشتن داشتند از مال و تجارت و مبلغى عطر داشتند.چون به نزديك بدر رسيدند-و آن نام چاهى است-خبر به (3)رسول رسيد از آمدن ايشان.رسول-عليه السّلام-اصحابان (4)را حثّ كرد و خبر داد به قلّت قوم و كثرت مال و گفت:اينك كاروان قريش با مال جهان،بيرون شويد تا باشد كه خداى تعالى مال ايشان به غنيمت (5)شما كند.صحابه كه اين بشنيدند بشتافتند به طمع مال و غنيمت با سلاح و بى سلاح و چنان كه اتّفاق افتاد و ايشان را گمان چنان بود كه كارزارى (6)نباشد آنجا.چون ابو سفيان بشنيد كه
رسول-عليه السّلام-به راه ايشان آمد،ضمضم بن عمرو الغفارىّ را به مكّه فرستاد تا مكّيان را (1)خبر كرد و بگفت كه:محمّد به راه كاروان آمده است و اگر تقاعد و تكاسل كنيد مالها ببرند و ايشان توانگر شوند و ما درويش مانيم.و ابليس (2)بيامد به مكّه بر صورت سراقة بن جعشم و اين خبر بداد و گفت: لاٰ غٰالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النّٰاسِ وَ إِنِّي [21-ر] جٰارٌ لَكُمْ (3)... ،نگر!نترسيد كه امروز شما را در جهان كس غالب نباشد و من يار و همسايه شماام.اهل مكّه كه اين بشنيدند مجتمع شدند و حميّت جاهليّت را كار بستند و بانگ بزدند كه:هركس كه بازپس استند (4)، سرايش ويران كنيم و ثقلش به غارتيم.و رسول-عليه السّلام-از مدينه با لشكر بيرون (5)آمد تا به واديى رسيد كه آن را ذفران (6)گويند،آنجا خبر يافت كه قريش از رفتن او خبر يافته اند،و ساز كرده و مى آيند (7)تا كاروان را حمايت كنند و ببرند.رسول -عليه السّلام- ازآنجا برگرفت (8)و به روحاء آمد،جاسوسى را از آن قريش بگرفت و او خبر قوم بگفت و رسول-عليه السّلام-نيز جاسوسى را فرستاد مردى را از جهينه كه حليف انصاريان بود-او را عبد اللّه بن اريقط گفتند-او بازآمد و خبر قوم بازآورد و كاروان در پيش افتاد.جبريل آمد و گفت:يا رسول اللّه!خداى تعالى تو را وعده مى دهد كه يك طايفه از اين دو گروه يعنى،عير يا قريش تو را خواهد بودن،و صحابه اختيار عير و كاروان مى كردند.رسول-عليه السّلام-با اصحابان (9)مشورت كرد،گفت:اكنون چه صلاح باشد،از پس عير رويم يا با نفير كارزار كنيم؟و نفير،آن قوم بودند كه از مكّه مى آمدند از جمله قريش به حمايت كاروان،و قوم ابن دو گروه بودند،بعضى با كاروان و بعضى با نفير،اعنى قريش.و هركه او آن روز نه با اين بود و نه با آن بود،او در شمار نبود تا مثل شد اين حديث و در حق كسى كه او را بازنيابند به خير و شرّ و نيك و بد،اين مثل بگفتند:لا فى العير و لا فى النّفير.
1) .آج،لب:تا مكّه و مكّيان را استار؛آو،بم:تا مكّه و استار.
2) .همه نسخه بدلها،بجز مج و لت+ عليه اللّعنه.
3) .سوره انفال(8)آيۀ 48.
4) .همه نسخه بدلها،بجز مل و لت:ايستد؛لت:استد؛مل:بايستد.
5) .مج،آن،لت:بيران.
6) .آو،آج،بم،آن:ذفرا.
7) .لت:ساز كرده اند و مى آيند؛ديگر نسخه بدلها بجز مج:ساز كرده مى آيند.
8) .همه نسخه بدلها،بجز مج و مل:برفت.
9) .همه نسخه بدلها،بجز مج:صحابه.
صحابه هركسى (1)برخاستند و سخنى نكو گفتند و ابو بكر و عمر (2)سخنهاى نكو گفتند.مقداد بن عمرو،برخاست و گفت:يا رسول اللّه!آنجا كه مى روى برو و آنچه تو را فرموده اند به جاى آر كه ما در خدمت توايم،به خداى كه ما تو را آن نخواهيم گفتن كه بنى اسرايل پيغامبرشان را گفتند: فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقٰاتِلاٰ إِنّٰا هٰاهُنٰا قٰاعِدُونَ (3).به خداى كه اگر ما را فرمايى (4)در آتش شويم،و اگر به مدينه حبشه روى با تو بياييم.رسول-عليه السّلام- دگرباره مشورت با سرگرفت.سعد معاذ گفت:يا رسول اللّه!همانا ما را مى خواهى كه انصاريانيم به اين تعريض؟گفت:
بلى،گفت:يا رسول اللّه!ما به بيعت به تو داده ايم و به خداى،و به تو ايمان آورده ايم و با تو بر سر آن عهد و پيمانيم و ما را از آن پشيمانى نيست؛اگر فرمايى كه در دريا شويم (5)طاعت داريم و فرمانبردار باشيم (6).رسول-عليه السّلام-شادمانه شد،و براى آن انصار را تخصيص كرد به اين معنى كه ايشان چون با رسول به عقبه بيعت كردند، گفتند:يا رسول اللّه!تو هنوز در ذمام ما نه اى تا به سراى ما نرسى؛چون به سراى ما فرود آمده باشى تو را حمايت كنيم،از آنچه زنان و فرزندان خود را از آن حمايت كنيم.رسول-عليه السّلام-انديشه كرد كه،نبايد كه براى آن كه ما از مدينه بيرونيم انصاريان گمان برند كه اين ذمام و رعايت او بر ايشان واجب نيست از آنچه اوّل در عقبه گفته بودند!چون سعد معاذ آن بگفت:رسول-عليه السّلام-واثق شد.سعد گفت:يا رسول اللّه!ما را ببر هركجا مى روى (7)كه-ان شاءاللّه -خداى با تو نمايد در ما آنچه چشم تو به آن روشن شود؛فانّا صبّر فى الحرب صدق فى اللّقاء.آنگه لشكر را گفت:
سيروا على بركة اللّه و ابشروا؛ برويد بر بركت خداى و بشارت باد شما را كه خداى تعالى از اين دو طايفه[يكى] (8)-يعنى،«عير»يا«نفير»-مرا وعده داده است.
امّا در«عير»ابو سفيان بود و جماعتى،و در«نفير»ابو جهل بود با لشكرى،صحابه رسول را كاروان به دل بود و برگ و ساز كارزار نمى داشتند،و دل برآن نهاده بودند (9)
و انديشه نمى كردند كه[اگر] (1)ايشان از پس كاروان روند،قريش از پس ايشان درآيد و كاروانيان روى با پس كنند (2)و ايشان را در ميان گيرند،و رسول را -عليه السّلام-قريش بايست،ازآنجا كه دانست كه،چون قريش را كشته و اسير كرده باشد (3)،مال و اموال ايشان جمله او را بود[21-پ].پس حق تعالى در اين آيت خبر داد كه:شما كه مسلمانانيد،آن دوست (4)مى داريد كه كاروان و مال و كار آسان تر و به نفع نزديكتر (5)شما را باشد؛و آنچه مراد خداى است،خلاف اين است، درست كردن حقّ است و باطل كردن باطل،يعنى ذليل كردن قريش به كارزار بدر تا مسلمانى (6)ظاهر شود،و رسول-عليه السّلام-قوّت گيرد و كافران مستأصل شوند.
آنگه گفت: إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ ؛ياد كنيد اى مسلمانان چون استغاثت مى كرديد و فرياد مى خواستيد از خداى تعالى،راوى خبر گويد كه:چون رسول-عليه السّلام- به بدر رسيد،در نگريد آن (7)كثرت و شوكت و ساز و عدّت مشركان ديد و قلّت مسلمانان-چنان كه طرفى شرح داده ايم در سورت آل عمران-در عريش شد و روى به قبله كرد و جماعتى صحابه با او،و دست برداشت و مى گفت:
اللّهم انجز لي ما وعدتنى ؛بار خدايا!به روا كن (8)آنچه مرا وعده دادى!بار خدايا!تو دانى كه اگر اين گروه اندك هلاك شوند،تو را در زمين عابدى نباشد كه تو را پرستد.چندانى تضرّع بكرد تا ردا از دوشش بيفتاد.يكى از جمله صحابه گفت:يا رسول اللّه!مناشدت تو با خداى چنين باشد!هيچ انديشه مدار كه خداى تعالى وعده تو را انجاز كند.و استغاثت،طلب غوث باشد و فرياد،و اغاثت فرياد رسيدن باشد،و مستغيث فرياد- خواه باشد،و مغيث فريادرس،يقال:استغاثه و استغاث به.و در آيت به نفس خود متعدّى است. فَاسْتَجٰابَ لَكُمْ ،اى اجاب و استفعل اوّل به معنى طلب الفعل است و دوم به معنى افعل؛اجابت كرد شما را. أَنِّي ،متعلّق باشد به استجاب.و گفتند:تقدير آن است كه،بانّي.و عيسى بن عمرو در شاذّ خواند:انّي،به كسر«الف»على تقدير و
قال:انّي. مُمِدُّكُمْ ،اى زائدكم؛من شما را مدد فرستم.و امداد،مدد فرستادن باشد.
و اصل كلمه از زيادت است،و«مادّة»و«مدّه»از اينجاست و«مدّت»نيز از اينجاست و«مدّ»نيز از اينجاست كه كشيدن باشد. بِأَلْفٍ ؛به هزار فريشته، مِنَ الْمَلاٰئِكَةِ ،«من»،تبيين است. مُرْدِفِينَ ،اهل مدينه و يعقوب خواندند:مردفين، به فتح«دال»،و باقى قرّاء به كسر«دال».
ابو على گفت:هركه او مردفين خواند به كسر،قرائت او محتمل بود دو وجه را:
يكى آن كه،مردفين مثلهم؛به رديف برگرفته ديگران را،يقال:أردفت فلانا اذا جعلته رديفا لك.و وجه دوم آن كه:مردفين به معنى تابعين.اخفش گفت،يقول العرب:بنو فلانا يردفوننا؛اى يجيئون بعدنا.و بر اين قول ردفنى و اردفني واحد، قال الشّاعر:
اذا الجوزاء اردفت الثّريّا***ظننت بآل فاطمة الظّنونا
و بيشتر عرب برآنند كه ردفه اذا تبعه،و اردفه[و ردفه] (1)اذا جعله رديفا تابعا له.
و امّا بر قرائت آن كه مردفين خواند[به فتح«دال»] (2)معنى آن باشد كه:مجعولين رديفا.و در معنى او سه قول گفتند:عبد اللّه عبّاس گفت:هر فريشته ديگرى را رديف است (3)،جبّائى گفت:فريشته دو هزار بودند،لكن خداى تعالى رديفان را در اين حساب نياورد.وجه دوم،سدّى و قتاده گفتند:متتابعين (4)از پس يكديگر مى آمدند.
قول سه ام (5)مجاهد گفت:ممدّين (6)بالارداف؛مدد داده به توابع،و يقول العرب:هذه دابّة لا تردف و لا ترادف اذا لم تحمل رديفا.خداى تعالى گفت:ياد كنيد چون اندك بوديد روز بدر،استغاثت كرديد به من و فرياد خواستيد،من دعاى شما را اجابت كردم و هزار فريشته را به مدد به شما فرستادم (7).
راوى خبر گويد كه:روز بدر،جبريل فرود آمد با پانصد فريشته و ميكائيل فرود آمد با پانصد فريشته.جبريل با اين گروه به ميمنه رسول رفت و ميكائيل با آن جماعت با ميسره رسول رفت،همه با جامه هاى (8)سپيد و عمامه هاى سپيد دنبال
دستارها ميان كتفها فروگذاشته و كارزار كردند با مشركان و پيش از آن[22-ر] نكرده بودند و پس از آن نكردند.و چون فرود آمدندى عدد (1)را مدد كردندى و قتال نكردندى.عبد اللّه عبّاس گفت كه (2):مردى از مشركان حمله بردى بر مردى از مسلمانان،از بالاى سر آن مشرك آواز تازيانه برآمدى،مرد مسلمان كه نگاه كردى مشرك افتاده بودى و اثر تازيانه بر سر و روى او پيدا.و مرد كس را نديدى جز كه او را مرده يافتندى.بيامدند و رسول را اين حال بگفتند،گفت:راست مى گوييد،آن فريشتگان اند كه خداى تعالى ايشان را به يارى ما فرستاده است.و اميرالمؤمنين على -عليه السّلام-پرسيد رسول را-عليه السّلام-كه:يا رسول اللّه!فرق ميان كشتگان ما و كشتگان فريشتگان چيست؟گفت:آن كه كشته شما را خون و جراحت و زخم پيدا باشد و كشته فريشتگان زخم ندارد و اثر جراحتش پيدا نشود.و اين روز هفتاد مرد را بكشتند و هفتاد را اسير كردند،و قوله: إِذْ تَسْتَغِيثُونَ ،اگرچه به لفظ جمع است، مراد رسول است-عليه السّلام.از قول عمر خطّاب و عبد اللّه عبّاس و سدّى و ابو صالح و روايت باقر-عليه السّلام-حسن بصرى گفت:اين هزار با آن كه در آل عمران گفت، پنج هزار بودند كه روز بدر به مدد آمدند.و بعضى دگر گفتند:اوّل سه هزار بودند، آنگه اين هزار كه اين جا گفت و هزار رديفان ايشان تا جمله پنج هزار شدند.و بعضى دگر گفتند:پنج هزار جدا بودند و سه هزار جدا،جمله هشت هزار بودند-و اللّه اعلم بذلك.
وَ مٰا جَعَلَهُ اللّٰهُ ؛نكرد خداى آن را.در ضمير خلاف كردند كه عايد با چيست؟ فرّاء گفت:با امداد است،مدد فرستادن.بعضى دگر گفتند:راجع است با اخبار از امداد براى آن كه اين خبر بر سبيل بشارت متقدّم شده بود.حق تعالى گفت:نكرد خداى آن را مگر بشارت،يعنى آن مدد يا آن خبر كه داد به فرستادن مدد نبود الّا بر وجه بشارت،و جعل خلق باشد و به معنى تصيير (3)باشد و بمعنى الحكم باشد،مثال اوّل: وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ... (4)،و قوله: وَ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا (5)... ،و مثال دوم:
جعلت الطّين خزفا.و مثال سه ام (6):جعل القاضي فلانا مفلسا،اى حكم بافلاسه.و
اين[را] (1)قسمتى (2)چهارم باشد،و آن به معنى تسميه بود،كقوله تعالى: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (3).
وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ ؛و تا دلهاى شما به آن بيارامد و ساكن شود،و الاطمينان، السّكون،و نقيضه الانزعاج. وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،و نصرت و يارى و ظفر نباشد مگر از نزديك خداى،يعنى به توفيق و تأييد او،نه به بأس و شدّت شما.و براى آن با خداى اضافت كرد تا گمان نبرند كه از جهت فريشتگان بود كه اگر نه فرمان خداى بودى فريشتگان فرونيامدندى،و مؤمنان هميشه منصور باشند[من قبل اللّه،اگر غالب باشند و اگر مغلوب؛چه اگر مغلوب باشند منصور باشند] (4)به حجّت پس يك بار به حجّت منصور باشند و يك بار به قهر و غلبه،و براى آن گفت كه: إِلاّٰ بُشْرىٰ لَكُمْ (5)... ،يعنى اين عدد براى بشارت و اطمينان مؤمنان گفت و الّا به يك فريشته دمار (6)جمله كفّار اهل زمين بر توان آوردن،نه بينى كه جبريل-عليه السّلام-آن هفت شهرستان قوم لوط از جاى بركند و بر گوشه پر نهاد و چندان ببرد كه آواز مرغان ايشان اهل آسمان دنيا بشنيدند،آنگه سرنگون كرد آن را. فَجَعَلْنٰا عٰالِيَهٰا سٰافِلَهٰا (7)... ،و چه رنج آيد برآن قوى (8)كه قومى ضعيفان را غلبه كند از جايى كه ايشان او را نبينند.
عبد اللّه مسعود گفت:چون أبو جهل را مى كشتم،مرا گفت (9):آن ضربات كه از هوا مى آمد و ما كسى را نمى ديديم،كه مى زد؟من گفتم:فريشتگان بودند.گفت:ما را ايشان غلبه كردند نه شما.
قوله: إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعٰاسَ أَمَنَةً مِنْهُ ،ابن كثير و ابو عمرو خواندند:اذ يغشاكم النّعاس،من غشى يغشى،على فعل يفعل،و بر اين قرائت فعلى ثلاثى بود متعدّى به يك مفعول،و بر قرائت باقى قرّاء، إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعٰاسَ به ضمّ«يا»و تشديد«شين» از افعال مزيد باشد،من التّغشية فعل متعدّى الى مفعولين.معنى قرائت عامه آن است كه:ياد كنى چون در شما پوشانيد خوابى.و معنى قرائت ابو عمرو و ابن كثير آن است
كه:ياد كنى چون بازپوشيد شما را خوابى،يعنى[22-پ]چون به شما رسيد خوابى،يقال:غشيه الامر اذا أصابه و غشى الرّجل امرأته اذا وطئها،و غشى على الرّجل اذا اغمى عليه،و الغشيان؛النّكاح،و الغشاوة؛الغطاء،و غاشية السّرج؛ما يستره،و نعاس ابتداى خواب باشد،و نعس ينعس نعاسا،فهو ناعس و نعسان. أَمَنَةً مِنْهُ ،مصدر امن باشد،يقال:امن يأمن امنا و امنة و امانا،و نصب او بر مفعول له است.
مفسّران گفتند:خداى تعالى خوابى و نعاسى بر مؤمنان افگند تا از آنچه كافران مى كردند غافل بودند و خوفى به دل ايشان نرسيد.عبد اللّه مسعود گفت:[نعاس] (1)در قتال مؤمنان را امنى باشد از خداى تعالى،و در نماز غفلتى از قبل شيطان. وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطٰانِ ؛و فروفرستاد (2)شما را از آسمان آبى تا شما را به آن آب پاك كند و كيد و وسوسه شيطان از شما ببرد و دلهاى شما بر جاى بدارد و پايهاى شما ثابت گرداند و بر جاى بدارد.سبب [نزول] (3)اين آن بود كه،مسلمانان چون برسيدند،مشركان بر سر چاه بدر فرود آمده بودند و آب به دست گرفته بودند،مسلمانان براثر ايشان بر پشته اى (4)فرود آمدند از ريگى سرخ كه پاى بنمى داشت و سم اسپ بر او نمى استاد،و آب نداشتند و بعضى را جنابت رسيده بود و بعضى را حدث،و تشنگى غالب شد بر ايشان و شيطان وسواس آورد (5)ايشان را و گفت:شما دعوى مى كنى كه پيغامبر خداى در ميان شماست و شما اولياى خدايى و مشركان شما را بر آب غلبه كردند و شما اينجا ماندى بر زمين خار كه قرار (6)قدم نيست (7)بر او (8)بعضى جنب و بعضى محدث و تشنه و متحيّر،چگونه اوميد دارى كه شما را بر ايشان ظفر و غلبه باشد!خداى تعالى باران فرستاد كه چندان سيل خاست از او كه وادى مملو شد و مسلمانان آبها (9)برگرفتند و
طهارت و غسل بكردند،فذلك[قوله] (1): وَ يُنَزِّلُ (1)عَلَيْكُمْ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ ،من الحدث و الجنابة، وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطٰانِ ،اى عذابه بوسوسته.
وَ لِيَرْبِطَ عَلىٰ قُلُوبِكُمْ ؛و تا دلهاى شما ببندد و به آن (2)باران زمين سخت شد تا ثبات قدم ايشان و چهار پايان پديد آمد،فذلك قوله: وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدٰامَ .و ابن محيصن (3)در شاذّ خواند:رجز[به ضمّ«را»] (5)،و هما لغتان،و ابو العاليه رجس خواند به «سين»هم در شاذّ؛و عرب معاقبه كنند ميان«سين»و«زا»،فى قولهم:بسق و رزق (4)و السّراط و الزّراط،و گفتند:ثبات قدم به تأييد و توفيق و صبر كرد كه ايشان را داد.
إِذْ يُوحِي رَبُّكَ ،و ياد كن اى محمّد چون وحى كرد خداى[تو] (7)به فريشتگان كه،من با شماام به معاونت و يارى دادن و نصرت،يقال:فلان مع فلان على عدوّه؛ وحى كرد به ايشان كه:مؤمنان را بر جاى دارى،يعنى به قوّت دل و صحّت عزيمت و نيّت در جهاد كفّار،و گفتند:به حضور با ايشان در كارزار.و گفته اند:به معونت ايشان مؤمنان را در حرب ابو روق گفت فريشته اى آمد بر صورت مردى و با اصحابان رسول مى گفت:واثق باشى به فتح و ظفر كه ايشان با يكديگر مى گويند كه، اگر مسلمانان بر ما حمله آرند (5)،از ما كس بر جاى بنماند.مسلمانان قوى دل مى شدند،آنگه بشارتى ديگر اين بود كه مى گفت:من ترس در دل كافران افگنم، رسول-عليه السّلام-گفت:
نصرت بالرّعب مسيرة شهر ،[گفت:] (9)مرا به ترس يارى دادند يك ماهه راه،آنگه كيفيّت ضرب و تيغ زدن و مبارزت كردن بازآموخت ايشان را،گفت: فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنٰاقِ ؛گردنهاشان بزنيد.اين قول عطيّه و ضحّاك است.و گفتند:«فوق»،صله است و المعنى فاضربوا الاعناق.و بعضى دگر گفتند:«فوق»،به معنى«على»است.رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى مرا نه براى آن فرستاد تا عذاب خداى كنم،انّما (6)عذاب من،ضرب الاعناق و شدّ الوثاق[باشد] (11)،يعنى قتل و اسر،دون سوختن به آتش.عبد اللّه[23-ر]عبّاس
گفت:معنى آن است كه:فاضربوا الاعناق و ما فوقها من الرّءوس،كقوله: فَإِنْ كُنَّ نِسٰاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ (1)... ،يعنى اثنتين فما فوقهما.و بر اين قول:مراد سر و گردن باشد. وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنٰانٍ ،عطيّه گفت:كلّ مفصل،مراد هر بند و گشادى (2)است.عبد اللّه عبّاس و ابن جريح و ضحّاك گفتند:مراد اطراف است،و اصل او سر انگشتان دست و پاى باشد،و اشتقاق او من أبنّ بالمكان اذا اقام به و لزمه باشد، براى آن كه ملازم باشد بر جاى خود[يا] (3)بر آنچه قبض كند بر او،قال الشّاعر:
الا ليتنى قطّعت منه (4)بنانة***و لاقيته فى البيت يقظان حاذرا
يمان بن رباب گفت: فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنٰاقِ ،كنايت است از صناديد و رءوس،و كُلَّ بَنٰانٍ ،كنايت است از سفله،و اين قولى لطيف است.سهل بن حنيف گفت.روز بدر ما تيغ به نزديك سر كافران مى برديم،تيغ بدو نارسيده سر ايشان از تن مى بيوفتاد،دانستيم كه آن كار ما نيست،فريشتگان مى كنند.عبد اللّه عبّاس گفت:مردى از بنى غفار مرا حكايت كرد،گفت:من و پسر عمّى از آن من روز بدر بيامديم و بر بالاى كوهى شديم منتظر آن تا دست كه را باشد و كجا غارت كنند تا ما (5)چيزى برباييم،گفت:ابرى برآمد و نزديك ما آمد و (6)ما در ميان آن ابر خمخمه (7)اسپان شنيديم و آواز سواران كه مى گفتند:اقدم حيزوم (8).امّا پسر عمّم از آن ترس بر جاى بيوفتاد و بمرد،و امّا من تماسك كردم پس ازآن كه مرا هيچ قوّت نماند و نزديك بود تا هلاك شوم.عكرمه گفت كه،از ابو رافع شنيدم-مولى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله-كه گفت:من غلام عبّاس عبد المطّلب بودم و اسلام در خانه ما آمده بود،من اسلام آورده بودم و امّ الفضل زن عبّاس بن عبد المطّلب ايمان آورده بود و عبّاس نيز مايل بود به اسلام و اظهار نمى يارست كردن براى قومش كه مخالفت ايشان نمى خواست چه او را مالى بسيار بر مردمان بود پراگنده و ابو لهب به بدر نرفته بود و بدل خود عاصم بن هشام بن المغيره را بفرستاده بود،و همچنين هر مردى كه
1) .سوره نساء(4)آيۀ 11.
2) .همه نسخه بدلها:بندگشايى.
3) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
4) .اساس:منّى،به قياس با نسخه مل تصحيح شد.
5) .همه نسخه بدلها،بجز مج و مل+نيز.
6) .اساس:از،با توجه به نسخه آو،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
7) .اساس:بدون نقطه؛آو،آج،مج،لب،آن:خمجمه؛بم:حمجه؛مل:جمحمه.
8) .اساس:حزوم؛به قياس با نسخه آج،تصحيح شد.
نرفته بود،بدلى فرستاده بود.چون خبر آمد كه خداى تعالى ظفر داد مسلمانان را بر مشركان،آن قوم كه به مكّه بودند از ابو لهب و جز او ذليل و مهين و دل شكسته شدند و ما در خويشتن قوّتى و منعتى بيافتيم،و من مردى ضعيف بودم و تير تراشيدمى و اين روز به نزديك زمزم خيمه اى زده بودم (1)و امّ الفضل در آن خيمه بود و من در كسر (2)خيمه تير مى تراشيدم و ما شادمانه بوديم به آن خبر كه به ما رسيده بود از ظفر رسول -عليه السّلام-كه نگاه كردم (3)ابو لهب بيامد و در پس آن خيمه بنشست و پشت او با پشت من بود[و من در خيمه بودم] (4)خبر آمد كه ابو سفيان رسيد،گفت:بگوى رنجه شو (5)تا من از او خبرى پرسم.او بيامد و (6)بر او بنشست.ابو لهب گفت:يا برادر!بگو تا اين حال چگونه افتاد؟گفت:چه گويم،چندان بود كه ما ايشان را بديديم پشت به هزيمت داديم و ايشان تيغ در ما نهادند از ما مى كشتند و اسير مى كردند چنان كه خواستند و من مردم را ملامت نمى كنم كه ما جماعتى را بديديم مردانى سپيد روى بر اسپانى ابلق (7)از ميان آسمان و زمين كه كس پيش ايشان نمى توانست ايستادن.
ابو رافع گفت:من دامن خيمه برداشتم و گفتم آن فريشتگان بودند.ابو لهب دست برآورد و تپانچه اى (8)بر روى من زد،برخاستم در او جستم و او در من آويخت و مرا بر زمين زد و در (9)سر من افتاد و مرا مى زد.امّ الفضل از خيمه بيرون آمد و عمودى از عمودهاى خيمه به دست گرفت و بزد بر سر ابو لهب و سر او بشكست شجّه اى منكر، و گفت:او را زبون گرفته اى براى آن كه سيّد او غايب است!او برخاست و برفت ذليل و مهين.به خداى كه بعد از آن بيشتر از هفت روز زنده نماند تا خداى تعالى طاعونى بر او افگند و او در آن بمرد.و او دو پسر داشت[23-پ]،آن پسران او را در خانه رها كردند و از او بگريختند ترس تعدّى آن طاعون را كه ايشان از طاعون سخت ترسيدندى تا در خانه بگنديد.مردم ايشان را ملامت كردند،آخر تنى چند را به مزد بستدند تا بيامدند و آبى بر او ريختند از دور و او را بياوردند و او را در زير ديوارى
بنهادند و سنگ بر او انبار كردند.مقسم روايت كند از عبد اللّه عبّاس كه گفت:آن مرد كه پدر مرا-عبّاس را-به اسيرى بگرفت،او را ابو اليسر (1)كعب بن عمرو گفتند از بنو سلمه،و اين مردى بود كوتاه بالا،و عبّاس مردى بلندبالا قوى فربه بود.رسول -عليه السّلام-گفت او را:عبّاس را چگونه اسير گرفتى؟گفت:با من يار بود بر اسر (2)او مردى،كه آن مرد را پيش از آن نديده بودم،و نيز دگر نديدم او را بر اين شكل و بر اين هيئت.رسول-عليه السّلام-گفت:
لقد اعانك عليه ملك كريم ؛آن فريشته كريم بوده است كه يار تو بود بر اسير كردن او.
ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ،ذلك اشارت است بدان قتل و اسر.گفت:
آن براى آن بود كه ايشان مشاقّت (3)و مخالفت كردند با خداى و پيغامبر.و مشاقّه، مفاعله باشد من الشّقّ و الشّقّ،يعنى ايشان در شقّى بودند و خداى و پيغامبر در شقّى و جانبى دگر از مخالفت ايشان خداى و پيغامبر را،و هركس كه با خداى و پيغامبر مشاقّت و مخالفت كند،خداى تعالى سخت عقوبت است.
ذٰلِكُمْ فَذُوقُوهُ ،اشارت است به فرمان تعجيل عقوبت از قتل و اسر،گفت:
بچشى اين كه مى بينيد از كشتن و اسير كردن در عاجل!امّا عامل«ذلكم»،در او دو قول گفتند:يكى آن كه،محلّ رفع باشد على انّه خبر مبتدأ محذوف،و التّقدير:
الامر ذلكم.زجّاج گفت:نشايد كه«ذلكم»،مبتدا باشد و«فذوقوه»،خبر او براى «فا»،چه آنچه از پس«فا»آيد نشايد تا خبر مبتدا بود،لا يجوز زيد فمنطلق و لا زيد فاضربه الّا على تقدير هذا زيد فاضربه،و كما قال الشّاعر:
و قائلة خولان فانكح فتاتهم***و اكرومة الحيّين خلو كما هيا
اى هذه خولان.و وجه دوم آن است كه:محلّ او نصب باشد به فعلى مقدّر، چنان كه زيدا فاضربه،اى اضرب زيدا فاضربه.و ذوق در باب عذاب توسّع باشد براى آن كه متألّم چون ادراك الم كند،بمثابت ذائق باشد؛و ذوق،طلب ادراك طعم باشد به تناول اندكى از مذوق،و به نفس خود معنى (4)نباشد و ادراك نباشد، براى آن گويند:ذقته فلم اجد له طعما،و براى آن ذوق گفت كه،اين كه در دنيا رفت با ايشان به اضافت آنچه در قيامت خواهد رفتن بمثابت ذوق است مر آكل را،و
معظم طعمه عذاب پس از اين خواهد بودن. وَ أَنَّ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابَ النّٰارِ ،موضع آن محتمل است دو وجه را از اعراب:يكى،رفع به تقدير تكرير (1)«ذلكم»،اى ذلكم فذوقوه و ذلكم انّ للكافرين.و وجه دوم نصب،امّا به فعلى مضمر،چنان كه:
فاعلموا انّ اللّه،و امّا به تقدير«با»اى،بانّ اللّه،چون«با»بيفگند منصوب بكرد آن را.
[قوله تعالى] (2)
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا لَقِيتُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاٰ تُوَلُّوهُمُ اَلْأَدْبٰارَ (15) وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ (16) فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ قَتَلَهُمْ وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ رَمىٰ وَ لِيُبْلِيَ اَلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاٰءً حَسَناً إِنَّ اَللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (17) ذٰلِكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ مُوهِنُ كَيْدِ اَلْكٰافِرِينَ (18) إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جٰاءَكُمُ اَلْفَتْحُ وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُؤْمِنِينَ (19) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاٰ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ (20) وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ هُمْ لاٰ يَسْمَعُونَ (21) إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ (22) وَ لَوْ عَلِمَ اَللّٰهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (23) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (24) وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ (25) وَ اُذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي اَلْأَرْضِ تَخٰافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ اَلنّٰاسُ فَآوٰاكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (26) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمٰانٰاتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (27) وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا أَمْوٰالُكُمْ وَ أَوْلاٰدُكُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اَللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ (28) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ (29) وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ خَيْرُ اَلْمٰاكِرِينَ (30) وَ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِمْ آيٰاتُنٰا قٰالُوا قَدْ سَمِعْنٰا لَوْ نَشٰاءُ لَقُلْنٰا مِثْلَ هٰذٰا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ (31) وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (32) وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ (33) وَ مٰا لَهُمْ أَلاّٰ يُعَذِّبَهُمُ اَللّٰهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ مٰا كٰانُوا أَوْلِيٰاءَهُ إِنْ أَوْلِيٰاؤُهُ إِلاَّ اَلْمُتَّقُونَ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (34) وَ مٰا كٰانَ صَلاٰتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاّٰ مُكٰاءً وَ تَصْدِيَةً فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (35)
؛اى آنان كه ايمان آورده اى،چون بينى آنان را كه كافر شدند جمع شده، مكنى بر ايشان پشتهايتان.
؛و هركه دهد ايشان را آن روز پشتش [مگر سازكننده] (3)كارزار را،يا بازشونده با گروهى بازآيد به خشمى از خداى،و جاى او دوزخ بود و بد جايى (4)آن.
نكشتى شما ايشان (5)و لكن خداى بكشت ايشان را و نه انداختى تو (6)چون انداختى و لكن خداى انداخت تا بيازمايد مؤمنان را از وى آزمايش نيكو كه خداى شنواست و دانا.
آن براى آن است كه خداى ضعيف كنندۀ كيد كافران است.
؛اگر فتح مى خواستى،آمد به شما فتح و اگر بازاستى (7)وى بهتر بود[شما را] (8)و اگر بازآيى (9)ما بازآييم و غنا نكند از شما گروه شما چيزى و اگرچه بسيار بود و خداى با (10)مؤمنان است.
اى آنان كه بگرويدند،طاعت دارى خداى را و رسول را و برمگردى از وى و شما مى شنوى.
و مباشى چنان كه آنان كه گفتند شنيديم و ايشان نشنوند.
بترين جانوران به نزديك خداى،كران اند،گنگان اند آنان كه ندانند.
و اگر دانستى خداى در ايشان خيرى بشنوانيدى ايشان را و اگر شنوانيدى[ايشان را] (1)برگرديدندى (2)و ايشان برگشته بودند.
[25-ر] اى آنان كه گرويدى، اجابت كنى خداى را و رسول را[چون بخواند شما را] (3)براى آنچه زنده گرداند شما را و بدانيد كه خداى تعالى جدايى افگند (4)ميان مرد و دل او،و آن كه سوى او گرد كنند (5)شما را.
؛و بترسيد و پرهيزيد از فتنه اى كه نرسد آنان را كه ستم كردند از شما خاصّه،و بدانيد كه خداى سخت عقوبت است.
؛و ياد كنيد چون شما اندك بوديد ضعيف و سست شمرده در زمين مى ترسيديد كه بربايند (6)شما را مردمان پس جاى داد شما را و نيرومند گردانيد شما را به نصرت و يارى خويش و روزى كرد شما را از پاكيها (7)تا مگر شما شكر گزاريد.
اى
آنان كه بگرويدى،خيانت مكنيد خداى[را و رسول را] (1)و خيانت مكنيد امانتهاى شما را،و شما مى دانيد.
و بدانيد كه خواسته هاى (2)شما و فرزندان شما فتنه است و به درستى كه خداى به نزديك اوست مزد (3)بزرگ.
؛اى آنان كه بگرويده اى اگر بپرهيزيد از خداى، كند شما را حجّتى و بپوشاند از شما بديهاى شما و بيامرزد شما را و خداى خداوند فضل و افزونى بزرگ است.
؛و ياد كن اى محمد چون مى سگاليدند (4)تو را از آنان كه كافر شدند تا بازدارند تو را ياد بكشند تو را يا بيرون كنند تو را و مى سگاليدند (5)ايشان و مى سگاليد (6)خداى تعالى و خداى تعالى بهترين سگالندگان (7)است.
[26-ر] ؛و چون برخوانند بر ايشان آيتهاى ما،گويند به درستى كه بشنيديم اگر خواهيم ما هرآينه بگوييم ما مانند اين نيست اين مگر افسانه هاى [پيشينيان] (8).
؛و چون گفتند بار خداى اگر هست اين راست و حق از نزديك تو،فروباران (9)بر ما (10)سنگها از آسمان يا بياور به ما عذابى دردناك.
و نه
1) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
2) .اساس:خواستهاء.
3) .لب،مج:مزدى.
4) .بم،مج،آن:مكر كردند؛آو:مكر كنند.
5) .آو،بم،مج،آن:مكر مى كنند؛آج:فريب مى نمايند.
6) .آو،بم،آن:مكر مى كند؛آج:فريب مى دهد.
7) .آو،بم،مج،آن:مكركنندگان؛آج،لب:جزادهندگان مكر.
8) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد؛بم،مج:پيشينگان.
9) .آو،بم،مج،لب:بباران.
10) .آو،بم:ورما/برما.
باشد خداى كه عذاب كند ايشان را و تو يا محمّد در ميان ايشان باشى،و نه باشد (1)خداى سبحانه و تعالى عذاب كنندۀ ايشان،و ايشان آمرزش مى خواهند.
؛و چِبُوَد (2)ايشان[را] (3)كه عذاب نكند ايشان را خداى تعالى و ايشان مى بگردانند و مى بگردند از مزكت (4)حرام (5)و نبودند و نيستند دوستان او،نباشد دوستان او مگر پرهيزكاران و لكن بيشتر ايشان ندانند.
[و نبود] (6)نماز ايشان نزديك خانه مگر صفير و دست بر هم زدن، بچشى عذاب به آنچه كافر شدى.
قوله[تعالى] (7): يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاٰ تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبٰارَ -الآية-.حق تعالى در اين آيت خطاب كرد با مؤمنان و گفت ايشان را:اى گرويدگان و باوردارندگان من و رسولان من!چون بينى كافران را كه به يك بار (8)به سر شما فرود آيند،نگر تا پشت بر نكنى و به هزيمت نروى.و الزّحف،الزّحمة، و قوله:زحفا،اى مجتمعين متزاحفين (9).و اصل او تدانى و تقارب باشد،قال الاعشى:
لمن (10)الظّعائن سيرهنّ تزاحف***عرض الشّفير (11)اذا تقاعس يحذف (12)
و زحف،مصدر است،براى اين تثنيه و جمع نكرد او را،و نصب او محتمل است دو وجه را؛يكى:مصدر على تقدير زاحفين زحفا،و دوم:مصدرى در موضع حال اى متزاحمين. فَلاٰ تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبٰارَ ؛پشتهاى خود را به ايشان مدهى،و معنى آن كه [به] (13)هزيمت مروى.لفظ دبر براى استقباح حال گفت تا باشد كه ايشان استنكاف كنند ازآن كه بگريزند و همه مبالات نكردند.
1) .آو،بم،مج،آن:نكند؛آج:نسزد.
2) .آج،لب:چيست؛آو،بم،آن:نبايد؛مج:نباشد.
3) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
4) .همه نسخه بدلها:مسجد.
5) .همه نسخه بدلها:مكّه.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
8) .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:يك بارگى.
9) .آو،بم،آن:مزاحفين؛آج:مزاحمين به هزيمت.
10) .اساس:انّ؛به قياس با نسخه آو،و اتفاق نسخه ها تصحيح شد.
11) .اساس:عوم السّفين؛به قياس با نسخه آو،تصحيح شد.
12) .اساس:تحذف؛به قياس با نسخه آو،تصحيح شد.
13) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
آنگه گفت: وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ ؛و هركه پشت به ايشان دهد به هزيمت جز كه به كارى از كارهاى كارزار،بر جاى خود رها كند تا سازى و آلتى و سلاحى و عدّتى به دست آرد. أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىٰ فِئَةٍ ؛يا خواهد تا نزد جماعتى رود كه ايشان به او محتاج تر باشند هركه بيرون از اين دو وجه صف كارزار رها كند و پشت بر دشمن كند، فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ ؛به خشم خداى تعالى بازآيد و مستحقّ خشم خداى شود و جاى او دوزخ باشد و آن بد جاى است.و اصل زحف،تقارب باشد،يقال:
زحف للعدوّ اذا تقارب منه،و منه الزّحف في الشّعر تقارب الحروف على وجه يخرج من الطّبع.و امّا«توليه»،جعل چيزى باشد بحيث يلي غيره،و او متعدّى باشد به دو مفعول،يقال:ولاّه كذا و ولاّه قفاه و ولاّه البلد و غيره.و يَوْمَئِذٍ ،هم اعرابش روا باشد هم بنايش،امّا اعراب و علّت او براى آن كه او اسمى است متمكّن بر تقدير اضافت، و نصب او بر ظرف باشد؛و امّا بنا،براى آن كه دو اسم است مركّب،كخمسة عشر و معديكرب و بعلبكّ.و«متحرّف»،و منحرف؛زائل باشد از جهت استواء و حرف الشّىء حدّه.و الحرفة،الصّنعة لأنّه ينحرف اليها.و الحرفة؛الحرمان لانحراف الرّزق عنه،و قد حورف الرّجل اذا حرم فهو محارف (1)،و منه حروف الهجاء لأنّها اطراف الكلمة،و حرف الجبل،جانبه،و حرف السّيف؛حدّه،و الحرف البعير الضّامر تشبيها بحرف الهجاء،و الحرف (2)البعير الصّلب،تشبيها بحرف الجبل.و«تحيّز»،طلب چيزى باشد تا در او متمكّن نشود،و انحاز اليه اذا انضمّ اليه،و حاز الشّىء اذا جمعه، و الحيّز،المكان الّذى فيه الجوهر.و«فئة»،جماعتى باشند از مردمان منقطع از ديگران.و گفتند:اشتقاق او من«فاء»اذا رجع باشد،و گفته اند:من فأوت رأسه بالسّيف اذا قطعته.
علما خلاف كردند در حكم آيت كه خاصّ است به روز بدر،يا عامّ در جميع مواضع؛ابو سعيد خدرى گفت و حسن بصرى و قتاده و ضحّاك:اين آيت مخصوص است و اين حكم به روز بدر،براى آن كه در زمين،مسلمانان همان بودند كه با پيغامبر حاضر بودند،اگر كسى ازآنجا بگريختى او را جاى نبودى جز كه با مشركان گريختى،اگر امروز برود هم با جماعت مسلمانان شود اين حكم در حق او ثابت نباشد.يزيد بن ابى حبيب گفت:اين حكم روز بدر بود امّا روز احد چون
بگريختند خداى تعالى عذر خواست[27-ر]براى ايشان،گفت: إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللّٰهُ عَنْهُمْ (1)... ؛و عطا گفت،آيت منسوخ است بقوله: اَلْآنَ خَفَّفَ اللّٰهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً (2)... ،و كلبى گفت:هركه را در كارزار بكشند اگر مقبل باشد و اگر مدبر،شهيد است.و درست آن است كه فرار از زحف معصيتى كبيره است،و اين قول عبد اللّه عبّاس است،و او گفت:اعظم الكبائر الشّرك باللّه ثمّ الفرار من الزّحف؛و اين قول صادق و باقر است -عليهما السّلام-و دليل بر اين عموم آيت است.و الفاظ عموم را در قرآن واجب بود حمل كردن بر عموم الّا كه دليلى باشد مخصّص[كه آن را تخصيص كنند و آنجا لفظ عموم است و دليل مخصّص] (3)نيست و آن آيت كه در روز احد آورد،حجّت ماست براى آن كه گفت: عَفَا اللّٰهُ عَنْهُمْ (4)... ،و عفو از گناه باشد،اگر فرار از زحف گناه نبودى عفو نبايستى از خداى.و امّا قول (5)عطا كه گفت منسوخ است،اگر تخصيص به دليل محتاج باشد نسخ اولى تر،و لا دليل على نسخه.دگر آن كه:جمع از ميان هر دو آيت ممكن است از كجا دعوى نسخ توان كردن در آيت،و آن خلاف قول جمله علماست.و قوله: فَقَدْ بٰاءَ ،اى رجع،و باء بكذا أقرّ به،و البواء،الكفو فى الدّم،و قوله: مُتَحَرِّفاً ، أَوْ مُتَحَيِّزاً ،نصب ايشان بر حال باشد و روا بود كه بر استثنا بود،كانّه قال:الّا رجلا متحرّفا او متحيّزا،آنگه صفت موصوفى محذوف باشد و هر دو وجه محتمل است.
قوله: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ قَتَلَهُمْ ،ابن[عامر و] (6)كسائى و حمزه (7)و خلف خواندند:و لكنّ اللّه،به تخفيف«نون»و رفع«اللّه»،براى آن كه حرف«انّ»و «انّ»و«كأنّ»و«لكنّ»،اين هر چهار را چون تخفيف كنند (8)عملشان باطل شود.
حق تعالى در اين آيت بازنمود بر سبيل مبالغت كه آنچه رفت روز بدر نه به قوّت و
1) .سوره آل عمران(3)آيۀ 155.
2) .سوره انفال(8)آيۀ 66.
3) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
4) .سوره آل عمران(3)آيۀ 155.
5) .آو،آج،بم،لب،آن+آن كس كه گفت-عطا و جز او-كه آيت منسوخ است.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .اساس+و كسائى؛به قياس ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد،لذا از متن حذف گرديد.
8) .اساس:كند؛به قياس آو و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
عزّت و منعت تو بود،بل به فضل و رحمت و تقويت و تأييد و نصرت من بود و تسبيب من[آن را] (1)از مدد فريشتگان،تا مبالغت به حدّى رسانيد كه از او نفى كرد و با خود حوالت كرد،چنان كه يكى از ما چون كسى را به دست يا به حجّت نصرت كند، گويد:خصم را نه تو غلبه كردى،بل من غلبه كردم او را.و اين ظاهر و شايع است در استعمال كه فعل از متولّى فعل نفى كند و به مسبّب اضافت كند على سبيل المبالغة في التّوسّع،چنان كه يكى از ما گويد:اين كار در قدرت قوّت تو نبود،و اگر نه عنايت من بودى و يارى و نصرت من تو را اين كار برنيامدى.و باشد كه او در آن كار كلمتى گفته باشد بيان اين قول شاعر كه گفت:
اذا ردّ عافى القدر من يستعيرها***
و العافى؛بقيّة المرق فى القدر،و يقال:له العفوة و العفاوة،حواله ردّ با بقيّة مرق كرد،و بر حقيبت آن فعل صاحب قدر باشد[و لكن] (2)چون سبب ردّ او بود اضافت با او كرد.و قوله: وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ،مفسّران خلاف كردند در اين«رمى»كه چى بود و كى بود؟بعضى گفتند:چون رسول-صلّى اللّه عليه و آله-به بدر آمد،گفت:
هذه (3)مصارع القوم ان شاء اللّه، گفت:اين فتادنگاههاى قوم است-ان شاءاللّه.چون برآمدند،گفت:
هذه قريش تجرّ بخيلائها و فخرها يكذّبون رسولك اللّهمّ انّى اسألك ما وعدتنى، گفت:اين قريش اند كه جامه به كبر و فخر مى كشند و رسول تو را به دروغ مى دارند،بار خدايا!من از تو مى خواهم آنچه مرا وعده دادى.جبريل آمد و گفت:قبضه اى خاك بردار (4)و در روى ايشان انداز.چون صفها راست كردند، رسول-عليه السّلام-اميرالمؤمنين على را گفت:پاره اى خاك مرا ده.اميرالمؤمنين -عليه السّلام-دست كرد (5)و كفى خاك و سنگ ريزه به رسول داد،رسول -عليه السّلام-در روى ايشان انداخت و گفت:شاهت الوجوه،زشت باد اين رويها، هيچ مشرك نماند و الّا خداى تعالى از آن خاك و سنگ ريزه پاره اى به چشم او رسانيد و به دهن و بينى اش.آنگه مؤمنان روى فرونهادند (6)و ايشان را كشتن و اسير كردن گرفتند.آن سبب هزيمت قوم بود.
حكيم بن حزام گفت:چون روز بدر بود،ما از آسمان آوازى شنيديم كه پنداشتيم كه آواز سنگ ريزه است[27-پ]كه در تشتى (1)اندازند،و رسول -عليه السّلام-آن قبضه خاك در روى ما انداخت و ما هزيمت شديم.قتاده و انس و ابن زيد گفتند،ما را چنين روايت كردند كه:رسول-عليه السّلام-روز بدر سه كف ريگ برگرفت و يكى در ميمنه قريش انداخت و يكى در ميسره و يكى در قلب،و گفت:شاهت الوجوه؛زشت باد اين رويها،[و] (2)مشركان[به] (3)هزيمت رفتند.
سعيد بن المسيّب گفت:اين آيت در قتل ابىّ بن خلف الجمحىّ آمد،و آن،آن بود كه:او روزى استخوانى پوسيده پيش رسول آورد و به دست خرد كرد آن را،و گفت:
تو مى گويى كه،خداى اين را زنده خواهد كردن!و ذلك قوله: وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظٰامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ (4).چون روز بدر بود او را به اسيرى بگرفتند:او فدا (5)كرد و خويشتن بازخريد.چون بخواست رفتن،گفت:يا محمّد! اسپى دارم كه هر روز (6)فرقى گاورس مى دهم او را به علف،تو را برآن اسپ خواهم كشتن.رسول-عليه السّلام-گفت:بل من تو را بكشم-ان شاءاللّه.چون روز احد بود،ابىّ خلف در آمد (7)برآن اسپ،مى تاخت تا به نزديك رسول رسيد.جماعتى مسلمانان پيش او رفتند تا بكشند او را،رسول-عليه السّلام-گفت:رها كنى.ايشان دور شدند.رسول-عليه السّلام-حربه اى به دست داشت بينداخت بر پهلويش زد چند استخوان پهلويش بشكست.او را ازآنجا برگرفتند و مى گفتند:باكى نيست،اين زخم كارگر نيامده است،گفت:با من مى گويى!به خداى كه طعنه اى زد مرا محمّد كه اگر ببخشند بر اهل زمين همه را هلاك كند،و من از اين جا نبرم،نشنيدى كه روز بدر گفت:من تو را بكشم-ان شاءاللّه -و او دروغ نگويد.او را بر دست گرفتند و مى بردند،بر دست مردان بمرد،هم آنجا بر راه دفنش كردند،اين آيت آمد.
صفوان بن عمرو گفت:از عبد العزيز بن جبير كه:رسول-صلّى اللّه عليه و آله-روز خيبر كمانى بخواست،كمانى دراز پيش او بردند،نپسنديد،كمانى ديگر بياوردند، رسول-عليه السّلام-تيرى در كمان نهاد و بينداخت به جانب حصن خيبر.تير بيامد تا
بر كنانة بن ابى الحقيق آمد و او بر بستر خفته بود و او را بكشت،خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ رَمىٰ .پس حق تعالى اضافت اين فعل با خود كرد ازآنجا كه توفيق و تسديد (1)و تسبيب و تأييد از او بود،چنان كه مثال گفته شد.بعضى دگر گفتند:براى آن گفت تا ايشان اعجاب نكنند و عجب نيارند و نگويند اين ما كرديم و دهن به فخر پر كنند (2).
مجاهد گفت:سبب آن بود كه،جماعتى[صحابه] (3)در جماعتى كشتگان خلاف كردند؛اين گفت:من كشتم و آن گفت:من كشتم،خداى تعالى اين آيت فرستاد: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ قَتَلَهُمْ .حسين بن الفضل گفت:آنچه شما كردى جراحت بود،اماتت و قبض روح از من بود،و اين قول معتمد نباشد. وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ؛نه تو انداختى آنچه انداختى و لكن خداى انداخت،يعنى آن اجزاى خاك و سنگ ريزه نه تو رسانيده اى به چشمهاى ايشان،خداى برسانيد؛و آن تير كه به خيبر انداختى،خداى رسانيد،و اين بر وجه معجز باشد (4).
محمّد بن اسحاق گفت:آن كسر و هزم ايشان نه به انداختى تو بود،بل به آن بود كه خداى ترس تو در دل ايشان افگند.
ابو عبيده گفت:«رمى»،كنايت باشد از نصرت و خذلان،و عرب گويد:
رمى (5)اللّه لك،اى نصرك،و رماك اللّه،اى خذلك. وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاٰءً حَسَناً ؛و تا امتحان كند مؤمنان را به آن امتحان و ابتلايى نكو.و گفته اند:تا نعمت كند به آن بر مؤمنان نعمتى نيكو به نصرت و غنيمت و اجر و مثوبت.
محمّد بن اسحاق گفت:معنى آن است تا مؤمنان بدانند كه خداى چه نعمت كرد با ايشان در فتح و ظفر و مثل آن حال كه ايشان اندك بودند و دشمن بسيار تا شكر اين نعمت بگزارند (6). وَ أَنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ،اى سميع لأقوالهم،عليم باحوالهم، و قيل:سميع لاسرارهم،عليم باضمارهم.
ذٰلِكُمْ ؛آن،اشارت است[28-ر]به آن كه رفت از قتل و اسر.و او در محلّ رفع
است على قول الزّجّاج به خبر مبتداى محذوف،التّقدير:الامر ذلكم؛كار آن بود كه شما ديدى. وَ أَنَّ اللّٰهَ ،در او دو قول گفتند:زجّاج گفت:محلّ او رفع است به خبر مبتداى محذوف،و التّقدير:و الامر انّ اللّه،و ديگران گفتند:محلّ او نصب است به اضمار فعلى مقدّر،و التّقدير:و اعلموا انّ اللّه، مُوهِنُ [ابن عامر و حمزه و كسائى و ابو بكر و حفص عن عاصم خواندند:«موهن»] (1)،به تخفيف و به تنوين و نصب«كيد»، من الايهان،يقال:اوهنه يوهنه ايهانا.و ابو عمرو و ابن كثير و نافع خواندند:موهن، مشدّد منوّن من التّوهين به نصب«كيد».و حفص عن عاصم خواند به تخفيف و اضافت و جرّ«كيد»: مُوهِنُ كَيْدِ الْكٰافِرِينَ ،يقال:وهن الشّىء يهن وهنا،و هو واهن،و اوهنته و وهّنته ايهانا و توهينا،بر قياس افعال لازم و متعدّى كه چون تعديه خواهى تا كنى به همزه كنى يا به تضعيف عين.و حق تعالى گفت:اين براى آن است تا بدانى كه خداى تعالى آنچه كرد به آن (2)كرد تا كيد و مكر كافران ضعيف كند.
آنگه گفت: إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جٰاءَكُمُ الْفَتْحُ ؛اگر طلب فتح مى كنى،فتح آمد شما را.خلاف كردند مفسّران در آن كه خطاب با كى است و سبب نزول آيت چه بود؛بعضى گفتند:سبب آن بود كه ابو جهل گفت روز بدر:اللّهمّ ايّنا كان افجر و اقطع للرّحم و اتانا بما لا نعرف فاجبهه الغداة.بار خدايا!هركه از ما فاجرتر است و قاطع تر است رحم را و چيزى آورده است[به ما] (3)كه ما نمى شناسيم او را باززن فردا،خداى تعالى اين آيت فرستاد و دعاى ايشان بر ايشان بنشنيد (4):و ابو جهل را دو مرد زدند:نام ايشان عوف و معوّذ (5)-ابناء عفراء،دو برادر بودند-و عبد اللّه مسعودش تمام بكشت (6).سدّى و كلبى گفتند:مشركان چون از مكّه بيرون مى آمدند به خانه كعبه آمدند و به استار (7)كعبه در آويختند،و گفتند:اللّهم انصر اعلى الجندين و اهدى الفئتين و اكرم الحزبين و افضل الدّينين؛بار خدايا!نصرت كن از اين دو لشكر آن را كه بلندتر است و از اين دو گروه آن را كه راه يافته تر است و از اين دو جماعت آن را كه گرامى تر است و از اين دو دين آن را كه فاضل تر است.خداى تعالى رسول را نصرت كرد بر ايشان و اين آيت فرستاد.
عكرمه گفت،گفتند:بار خدايا!ما نمى دانيم كه اين دين كه محمّد آورده است چه دين است؟بار خدايا!ميان ما و محمّد حاكم تو باش و حكم بكن ميان ما بحق.فتح،در آيت به معنى حكم است،و الفتّاح،الحاكم.ابىّ بن كعب و عطا الخراسانى (1)گفتند:اين خطاب با اصحاب رسول است،خداى تعالى ايشان را گفت بر سبيل منّت كه:اگر فتح مى خواستى،فتح آمد شما را از خداى.خبّاب بن الأرت گفت،ما پيغامبر را گفتيم:يا رسول اللّه!براى ما از خداى فتح نخواهى؟روى رسول سرخ شد و گفت:آنان كه پيش شما (2)بودند ايشان را انواع عذاب كردند و به دستره (3)به دونيمه كردند و از دين خود برنگشتند (4)و اعضاى ايشان مفصّل (5)مى كردند و ايشان از دين خود برنگشتند.آنگه چنان شد كه سوارى از صنعا (6)به حضرموت آمدى آن كس نترسيدى مگر از خداى،و گوسپند از گرگ نترسيدى،شما را تعجيل است به فتح و نصرت،خداى تعالى اين آيت فرستاد.آنگه از خطاب مؤمنان عدول كرد به خطاب كافران،و گفت: وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ؛اگر بازايستيد از اين كفر (7)و تعدّى،شما را به باشد،يقال:نهيته فانتهى،افتعال مطاوع فعل باشد قياسى مطّرد.
وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ ؛و اگر شما با حرب محمّد آييد،ما با سر فتح و نصرت او شويم.
وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً ؛و گروه و جمع شما،از شما اغنايى (8)نكرد و اگرچه بسيار بودند. وَ أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ ؛نافع و ابن عامر و حفص خواندند:و انّ اللّه؛به فتح«الف»و علّت آن باشد كه گفتند:حرف جرّ مقدّر است اين جا و محذوف، و التّقدير:و لأنّ اللّه مع المؤمنين.و باقى قرّاء خواندند:و انّ اللّه،به كسر«الف»بر ابتدا؛و خداى-جلّ جلاله-به نصرت با مؤمنان است.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ؛آنگه حق[28-پ]تعالى خطاب كرد با مؤمنان،گفت:اى گرويدگان و ايمان آوردگان!طاعت داريد خداى را و پيغامبر را و امتثال فرمان ايشان كنيد. وَ لاٰ تَوَلَّوْا عَنْهُ ؛و از او بر مگرديد، وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ ؛و شما
دعوت او مى شنويد و كلام خداى مى شنويد،«واو» (1)اوّل عطف است و دوم حال.
وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ هُمْ لاٰ يَسْمَعُونَ ؛و چنان (2)مباشيد كه آنان كه گفتند ما مى شنويم و نمى شنيدند،يعنى به شنيدن منتفع نبودند؛به منزلت آنان بودند كه نشنوند (3)و«واو»هم حال راست.ابو على گفت:مراد به نفى سمع،نفى قبول است.بعضى گفتند:مراد منافقان اند،و اين قول محمّد بن اسحاق است.حسن بصرى گفت:مشركانند،بعضى دگر گفتند:اهل كتاب اند-جهودان و ترسايان.
قوله: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ ،گفت:بترين جانوران،و كلّ ما دبّ على الارض فهو دابّة،و الدّبيب؛نرم رفتن باشد.اين جا كنايت است از جمله جانوران.گفت:
بترين جانوران به نزديك خداى كرّان[و] (4)گنگان باشند كه عقل را كار نبندند و انديشه نكنند.و مراد به كرّ و گنگ،آنان اند كه حق نشنوند و نگويند،نه آنان كه ايشان را آفتى و خللى باشد در گوش و زبان،چنان كه گفت: صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَرْجِعُونَ (5).و كلام در اين معنى به استقصار رفته است.
آنگه گفت: وَ لَوْ عَلِمَ اللّٰهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ ؛و اگر خداى در ايشان خيرى دانستى،بشنوانيدى ايشان را،يعنى اگر خداى از ايشان اختيار ايمان خير و طاعت شناختى با ايشان لطف كردى تا بشنيدندى و كار بستندى؛و لكن از ايشان اختيار ايشان و اصرار ايشان بر كفران مى داند كه اگر ايشان را بشنواند نشنوند،و لكن از او برگردند و اعراض كنند و كار نبندند.ابن جريح و ابن[زيد] (6)گفتند:
لاسمعهم الحجج و المواعظ (7).و ابو على گفت:سبب نزول آيت آن بود،كه ايشان گفتند:ما تو را آنگه باور داريم كه جماعتى من (8)قصىّ بن كلاب كه سالهاست تا بمرده اند ايشان را زنده كنى تا با ما سخن گويند و ما سخن ايشان را بشنويم،خداى تعالى آيت فرستاد كه: وَ لَوْ عَلِمَ اللّٰهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ ؛كه اگر خداى در ايشان خيرى دانستى،يعنى از ايشان ايمان شناختى،لاسمعهم كلام الموتى؛كلام آن مردگان بشنوانيدى ايشان را،و اگر نيز بشنواند اعراض كنند و برگردند و عدول
نمايند.حسن گفت اين اخبار است از علم او،چنان كه گفت: وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ (1)... ،و در آيت دليل است بر بطلان قول آن كس كه گفت:شايد كه در او مقدور (2)لطفى باشد كه خداى تعالى اگر با كافر،آن بكند (3)ايمان آرد (4)و بس بنكند،چه اگر چنين بودى مؤدّى بودى با نقض غرضش-تعالى علوّا كبيرا.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ -الآيه،خداى تعالى در اين آيت خطاب با مؤمنان كرد و گفت:اى گرويدگان!اجابت كنيد خداى و پيغامبر را.و استجابت و اجابت يكى باشد،و آن طلب موافقت داعى باشد در آنچه با آن دعوت كند.و فرق ميان امر و دعوت آن است كه،رتبت در امر معتبر است و در دعوت معتبر نيست، إِذٰا دَعٰاكُمْ ؛چون شما را دعوت كند يعنى رسول-عليه السّلام-با كارى كه شما را زنده كند.
مفسّران خلاف كردند؛سدّى گفت: لِمٰا يُحْيِيكُمْ ،اى للإيمان؛چون شما را با ايمان دعوت كند.آنگه ايمان را حيات خواندن از دو وجه نيكو باشد؛يكى آن كه، كافر را مرده خوانده فى قوله: إِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتىٰ (5)... ،و دگر آن كه:ايمان،سبب حيات ابد باشد،فى قوله: وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً (6)... ،مجاهد گفت:يعنى بالحق (7)،چون شما را با حق دعوت كند.و حق را به حيات تشبيه كرد ازآن كه مفضى باشد با حيات.قتاده گفت:مراد قرآن است كه در او حيات است و نجات است و عصمت است.محمّد بن اسحاق گفت:مراد جهاد است،براى آن كه جهاد سبب حيات است،من قوله تعالى: وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ [29-ر] عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. فَرِحِينَ (8)... ،و مراد به استجابت در آيت،طاعت است.
ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-بگذشت به ابىّ كعب-و او در نماز بود-او را آواز داد و گفت:يا ابىّ!تعال.ابىّ نماز تخفيف كرد و پيش رسول شد، رسول-عليه السّلام-گفت:يا ابىّ!چرا جواب ندادى مرا چون تو را بخواندم؟الم
تسمع اللّه تعالى يقول: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ ،گفت:ندانستم يا رسول اللّه!لا جرم ازاين پس هرگه كه مرا بخوانى اجابت كنم تو را،و اگرچه در نماز باشم.آنگه گفت:خواهى كه خبر دهم تو را به سورتى كه در تورات و انجيل و زبور و قرآن مثل آن سورت نفرستادند؟گفت:بلى يا رسول اللّه!گفت:از مسجد بيرون نشوم تا تو را خبر ندهم.چون ساعتى برآمد،رسول برخاست تا بيرون شود.چون به در مسجد رسيد،ابىّ گفت:يا رسول اللّه!آنچه مرا وعده دادى!گفت:آرى در نماز چه خواندى؟گفت:فاتحة الكتاب.گفت:به آن خداى كه جان من به امر اوست كه مثل اين سورت در تورات و انجيل و زبور و قرآن نفرستادند،و آن سبع المثاني است،و خداى تعالى جز به من نداد (1). وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ ،و بدانيد كه خداى تعالى منع كند ميان مرد و دلش.در او چند قول گفتند:
يكى آن كه،معنى آن است كه خداى منع كند ميان مرد و دلش به مرگ يا به جنون و زوال عقل،پس منتفع نباشد به دل خود و به آن تدارك فايت نتواند كردن.و آيت بر وجه تحريص باشد،على مبادرة التّوبة قبل هذه الحالة؛به توبه بشتابيد پيش ازآن كه اين حال پيدا شود.
و وجهى ديگر آن است كه:منع كند به ازالت عقل،و عقل را قلب خواند؛لما كان فيه.قال اللّه تعالى: إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَذِكْرىٰ لِمَنْ كٰانَ لَهُ قَلْبٌ (2)... ،و قال الشّاعر:
و لى الف وجه قد عرفت مكانه***و لكن بلا قلب الى اين اذهب
و اين بر سبيل مبالغت باشد كه آن را كه دل نبود كه محلّ عقل است،عقل چگونه بود!و اين وجه قريب است به وجه اوّل براى آن كه مورد او هم حثّ بر طاعت است و تدارك كار به توبه پيش زوال (3)عقل.
سه ام (4)آن كه:عبارت باشد اين ازآن كه،به بندگان نزديك است و عالم است به احوال ايشان چنان كه گفت: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (5)،كانّه قال:
انا الحائل بين المرء و قلبه و انا بينه و بين قلبه،بمعنى القرب،و معنى القرب؛العلم.
وجه چهارم آن است كه:قادر است كه منع كند ميان دل و افعال او از اعتقادات و ارادات و كراهات و آنچه افعال دل است،و معنى آيت آن بود كه:
افعال جوارح شما تابع افعال قلوب است،و افعال قلوب اگر من خواهم حايل و مانع باشم ميان آن و ميان شما.
و وجه پنجم آن است كه:گفتند مؤمنان هر وقتى انديشه كردندى در آن كه دشمن بسيار است و ايشان را عدد اندك است خوفى در دل ايشان آمدى،خداى تعالى بازگفت كه:منع كنم ميان دل ايشان و ميان (1)خوف تا خائف نباشند و خوفشان به امن بدل كنم،و كافران را ظنّ ظفر و غلبه به ترس و بددلى بدل كنم.
وجه ششم در او آن است كه:من منع كنم ميان بنده و دواعى او از آنچه او را دعوت كند با كفر و قبايح به امرونهى و وعده و وعيد،و خلافى نيست كه تكليف حايل است و مانع ميان بنده و آنچه خواهد كه كند از بسيارى فعلها و مكلّف خداى است-جلّ جلاله-پس حايل او باشد ميان دل بنده و دواعى قبايح،و اين حيلولت منع و وعظ باشد نه حيلولت قهر و جبر،چنان كه عبد اللّه بن قيس الرّقيّات گفت:
حال دون الهوى و دون سرى اللّيل مصعب***و سياط على اكفّ رجال تقلّب
و ما دانيم كه اين منع به تخويف و ترهيب است نه به الجاء.
وجه هفتم آن است كه:خداى تعالى منع كند ميان دل مؤمن و ارتداد و كفر به ادلّه و حجج و ميان آن،حالا بعد حال از الطاف و آنچه او را بدان تقريب كند،و اين وجه مخصوص باشد،بالدّليل دون القهر و بالكفر دون الايمان.و انّما (2)مجبّره را [29-پ]در اين آيت (3)تمسّكى نيست،براى آن كه در آيت آن است كه،خداى تعالى حيلولت كند ميان بنده و دلش؛نگفته ميان بنده و ايمان،و اگر آيت را ظاهر[ى] (4)بودى كه اقتضاى اين كردى،واجب بودى عدول كردن از او به دليل، فكيف و لا ظاهر لها يقتضي ما ظنّوه،چه از حكيم نيكو نبود كه منع كند ميان بنده و آنچه او را فرموده باشند و او را تكليف كرده كه اين قبيح بود و قبايح بر او روان نيست.
وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ؛و شما را با او حشر و جمع كنند.«ها»،ضمير شأن و كار
است،و التّقدير:انّ الشّأن و الامر انّكم (1)تحشرون اليه.
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً ،اصل فتنه اختبار و امتحان باشد و آزمايش،و آن بليّت را كه باطن آدمى بدان پيدا شود آن را فتنه خوانند[و خصلتى و حالتى كه پديد آيد كه مردمان بر يكديگر ظلم كنند،آن را فتنه خوانند] (2).
و در آن كه مراد به فتنه چيست در آيت،مفسّران خلاف كردند:عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آيت آن است كه خداى تعالى گفت:بر منكر خاموش مباشيد و اغضا (3)مكنيد و رضا مدهيد (4)،عذاب خداى كه بيايد ظالم را از ناظالم تميز نكند،و اين قول بيشتر مفسّران است كه«فتنه»در آيت عذاب است،پس عذاب چون بيايد ظالمان را بر ظلم (5)باشد،و آنان را كه آن ظلم نكرده باشند بر ترك امربه معروف و نهى منكر،و آنان را كه نامكلّف باشند از اطفال و مجانين و بهايم بر سبيل امتحان.
و تقدير آيت آن است:و اتّقوا فتنة عامّة غير خاصّة بالظّالمين.
قوله: لاٰ تُصِيبَنَّ ،محتمل است دو وجه را:يكى،نفى (6)يكى،نهى غايب بر قول عامّه مفسّران.و عبد اللّه عبّاس گفت:نفى (7)است و در جاى صفت فتنه افتاده است.اگر گويند فعل مضارع را كه جواب قسم نباشد و شرط نباشد به قرينه ما،نون تأكيد در او نشود،لا يقال:رأيت رجلا[لا] (8)تفعلنّ كذا،انّما يقال:و اللّه تفعلنّ (9)كذا،گوييم.امّا فرّاء و كسائى گفتند:كلام متضمّن تحذير است براى آن نون در آورد،كما قالوا:اتّق الاسد لا يأكلنّك،و در اين وجه ضعفى هست براى آن كه در اين مثال كه آورد فعل مضارع در جاى جواب امر است نه در جاى صفت،و جواب درست از او آن است كه:كلام متضمّن شرط و جزاست و تقدير آن است كه:و اتّقوا فتنة لئن لم تتّقوها تصيبنّكم ظالمين و غير ظالمين؛بپرهيزيد از فتنه و بترسيد از عذابى كه چون بيايد[به ظالم و ناظالم و به خاص و عام برسد،يعنى از صفت او اين باشد كه چون بيايد]
1) .آج،مل،مج،لب،آن+اليه تحشرون.
2) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
3) .آو،آج،بم،آن:اصغا.
4) .همه نسخه بدلها+كه.
5) .آو،آج،بم،لب،آن:از كردن ظلم.
6) .اساس:نهى؛به قياس آو و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
7) .اساس:نصب؛به قياس نسخۀ آو و اتفاق نسخه ها تصحيح شد.
8) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
9) .اساس:تفعل،با توجّه به نسخه آو،تصحيح شد.
عام بود به همه كس برسد چون عذاب استيصال كه امّت سلف را بود برآن تأويل كه ذكر كرديم،فلمّا اوقعه موقع الشّرط و الجزاء ادخل عليه نون التّأكيد.وجه ديگر آن است كه:لا تصيبنّ منهم نهى غايب است و در ظاهر نهى است فتنه را و در معنى مكلّف را،چنان كه يكى از ما گويد:لا ارينّك (1)هاهنا؛نبينما (2)تو را اين جا،يعنى نبايد تا اين جا باشى كه من تو را اين جا بينم!و مثله قوله في قصّة سليمان -عليه السّلام: يٰا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاكِنَكُمْ لاٰ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمٰانُ وَ جُنُودُهُ (3)... ، و ظاهر نهى متعلّق است به سليمان و در معنى به نمل،و بر اين وجه اين دو كلام باشد هريكى مفيد و مستقلّ: وَ اتَّقُوا فِتْنَةً ،كلامى باشد و، لاٰ تُصِيبَنَّ كلامى ديگر، يعنى و اتّقوا فتنة مبهمة غير موصوفة،و فايدۀ تنكير آن كه:فتنه اى كه آن را وصف نتوان كردن.آنگه گفت لاٰ تُصِيبَنَّ ؛نبادا كه آن فتنه به ظالمان رسد خاص،و بر اين قول،مغنى برعكس معنى اوّل باشد،چه اوّل را معنى آن بود كه:فتنة عامّة تصيب الظّالم و غير الظّالم،و بر اين وجه آن كه:تصيب الظّالم خاصّة دون من ليس بظالم، گفت:بترسيد از فتنه عظيم و نبادا كه آن فتنه به ظالمان رسد از جمله شما-فسبحان من تحيّر في نظم كلامه بداية العقول و ان تعاطى القول في تفسيره بكلّ سمين و غثّ اهل الفضل و اصحاب الفصول.
بدان كه:موقع نون تأكيد،اگر ثقيل باشد و اگر خفيف،جايى بود كه كلامى بود متوقّع غير واقع كالامر و النّهى و جواب القسم و الشّرط و الجزاء في قولك:افعلنّ كذا و لا تفعلنّ كذا،و اللّه لافعلنّ كذا و امّا تفعلنّ كذا افعل و لئن تفعل كذا لافعلنّ بك كذا،جز آن است كه شرط را تا«ما»در او نبود،نون تاكيد در او نبرند،نحو قوله:
فَإِمّٰا تَرَيِنَّ... (4)؛ وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ... (5)، وَ إِمّٰا تُعْرِضَنَّ (6)... ،[30-ر]و اين«ما»به جاى «لام»است در جواب قسم،كه تا به«لام»نباشد (7)«نون»در او نيارند.و كسائى و فرّاء در جواب سؤال براى آن به تحذير تعلّل كردند،كه تحذير انّما يكون عن امر متوقّع
غير واقع-و اللّه اعلم بمراده و (1)كلامه.
حسن بصرى گفت:آيت در صحابه رسول آمد-طلحه و زبير و عمّار-و گفت، زبير اين آيت مى خواند و مى گفت:ما سالها اين آيت مى خوانديم و ندانستيم كه از اهل اين آيت ايم (2)تا بديديم خود آيت در حقّ ما بوده است.سدّى گفت:آيت در اهل بدر آمد آنان كه ايشان مفتون (3)شدند روز جمل،مراد هم طلحه و زبير باشند.بر اين قول عبد اللّه بن مسعود گفت:هيچ كس نيست از ما و الّا مفتون است به فتنه اى،أ لا ترى الى قوله: أَنَّمٰا أَمْوٰالُكُمْ وَ أَوْلاٰدُكُمْ فِتْنَةٌ (4)... ،پس هركه از شما پناه با خداى دهد،بايد تا از مضلاّت فتن پناه با خداى دهد.حذيفة بن اليمان گفت از رسول -عليه السّلام (5)-كه او گفت:گروهى اصحابان من از پس من چيزهايى كنند (6)كه باشد كه خداى بيامرزد ايشان را آن به صحبت من،و جماعتى برآن كار كنند و برآن بروند و به دوزخ شوند.و ابو هريرة گفت كه،رسول-عليه السّلام-گفت:قيامت برنخيزد تا فتنه اى پيدا نشود عمياء مظلمه؛كور تاريك،كه آن كس كه در آن فتنه خفته باشد به از آن باشد كه نشسته،و آن كه نشسته باشد به از ايستاده باشد،و آن كه ايستاده باشد به از رونده باشد،و آن كه رونده باشد به از دونده باشد.يكى از جمله اصحاب،رسول را-عليه السّلام-گفت:يا رسول اللّه!اگر اين فتنه مرا دريابد و من در تاختن باشم؟گفت:تاختن مكن،با رفتن آى.گفت:اگر در رفتن باشم؟ گفت:بايست.گفت:اگر ايستاده باشم؟گفت:بنشين.گفت:اگر نشسته باشم؟ گفت:دستها با خويشتن گير و نگاه دار كه بنده مظلوم باشى به از آن باشد كه بندۀ ظالم باشى.
و حذيفة بن اليمان گفت:رسول-عليه السّلام-گفت:فتنه اى بيايد چو پاره هاى (7)شب تاريك،در او هلاك شود هر شجاعى سخت و هر سوارى نكير و نيك تاز،و هر خطيبى فصيح.و رسول-عليه السّلام-گفت:
[انّ الفتنة تجىء فتنسف العباد نسفا
فينجوا العالم منها بعلمه] (1)فتنه بيايد و بندگان خداى را نيست (2)كند،عالم از آن به علم نجات يابد، وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ ؛و بدانى كه خداى سخت عقوبت است.
وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ ؛حق تعالى به اين آيت خطاب كرد با مهاجر،گفت:ياد كنيد چون شما در زمين مكّه اندك عدد بوديد و ضعيف قوّت بوديد در ابتداى اسلام، تَخٰافُونَ ؛مى ترسيد (3)ازآن كه مردمان درربايند (4)شما را،يعنى اهل پارس و روم، فَآوٰاكُمْ ؛شما را با مدينه برد، وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ ؛و دست شما قوى بكرد به نصرت و فتح كه داد شما را روز بدر و مدد فريشتگان، وَ رَزَقَكُمْ ؛و روزى داد شما را از روزيهاى حلال پاكيزه،و آن غنيمت است كه شما را حلال كرد كه پيش از شما حلال نبود امّتان ديگر را،و اين براى آن كرد تا شما شاكر نعمت او باشيد.قتاده گفت:مراد جمله عرب است كه پيش از آمدن رسول -عليه السّلام-از همه جهان ذليل تر بودند و به شكم گرسنه تر و به تن برهنه تر و به زندگانى شقى تر و به ديانت گم تر (5)تا زنده بودند با شقاوت و شدّت بودند و چون بمردند مستحقّ دوزخ بودند،موقوف بودند بر دو دشمن سخت:پارسيان و روميان، خورده همه جهان بودند و در همه زمين ايشان را چيزى نبود كه كسى را بر ايشان به آن حسد آمدى،و در همه زمين از ايشان ذليل تر كسى نبود تا خداى تعالى رسول[را] (6)بفرستاد و اسلام ظاهر كرد،بدو ممكّن شدند و محترم و فراخ روزى و پادشاه و مسلّط بر مردمان،بر چنين حال شكر بايد كردن كه اين براى آن كرد تا شكر كنيد.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ ؛خداى تعالى،به اين آيت خطاب كرد با مؤمنان و بگفت:اى گرويدگان!با خداى و پيغامبر خيانت مكنيد.عطاء بن ابى رباح گفت از جابر بن عبد اللّه الانصارىّ كه گفت:سبب نزول آيت آن بود[30-پ] كه،جبريل آمد و رسول را خبر داد كه:ابو سفيان فلان جاى فرود آمد با جماعتى مشركان.و ساز بكنيد و خبر پوشيده داريد و ناگاه به سر ايشان شويد.يكى از جمله منافقان نامه اى نوشت و خبر داد ابو سفيان را از آمدن مسلمانان،و گفت:بر حذر
باشيد (1)از محمّد و اصحاب او!خداى-تعالى-اين آيت فرستاد.سدّى گفت:آيت در جماعتى آمد كه ايشان سرّى بشنيدندى از رسول-عليه السّلام-[افشا كردندى تا به مشركان رسيدى.زهرى و كلبى گفتند:آيت در ابو لبابه آمد و در هارون بن عبد المنذر الانصارىّ من بنى عوف بن مالك،و اين آن گاه بود كه] (2)جهودان بنى قريظه را حصار مى داد[رسول-عليه السّلام-] (3)بيست و يك روز.كس فرستادند و طلب صلح كردند بر آنچه بنو النّضير كرده بودند،و جاى خود بازگذارند و به اذرعات و اريحا شوند از زمين شام.رسول-عليه السّلام-گفت:صلح نكنم الّا بر آنكه بر حكم سعد معاذ فرود آييد.گفتند:نكنيم تا ابو لبابه را بر ما نفرستى (4)تا با او مشورتى كنيم.رسول -عليه السّلام-ابو لبابه را آنجا فرستاد و او را با ايشان مناصحتى بود براى آن كه مال او و فرزندان او در دست ايشان بود.او را گفتند:چه گويى در (5)حديث سعد معاذ و آن كه ما را مى فرمايند كه بر حكم او فرود آييد؟گفت:نبايد،و اشارت كرد به دست فرا حلق و گفت:ذبح و كشتن باشد.ايشان گفتند:ما فرونياييم بر حكم او،خداى تعالى اين آيت فرستاد كه: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ .ابو لبابه گفت:
من هنوز آيت ناشنيده و قدم من از جاى خود زائل ناشده كه من دانستم كه من خيانت كرده ام با خداى و رسول،پشيمان شدم و فرود آمدم (6).چون بيامدم،اين آيت در باب من آمده بود.
راوى خبر گويد كه:ابو لبابه بيامد و خويشتن در ستون مسجد بست و سوگند بخورد كه طعام و شراب نخورم تا بميرم،يا خداى توبه ام قبول كند.هفت شبان روز طعام و شراب نخورد تا بيوفتاد و ضعيف شد و بى هوش گشت،خداى تعالى توبه او بپذيرفت.او را گفتند:خداى تعالى توبه تو بپذيرفت،گفت:و اللّه كه من خود را بازنگشايم جز كه رسول مرا بازگشايد.رسول-عليه السّلام-بيامد و او را بازگشود.
ابو لبابه گفت:تمام (7)توبه من آن است كه،از زمينى و سرايى كه در او اين گناه كردم بروم و از جمله مال خود بيرون آيم.رسول-عليه السّلام-گفت:نه ثلثى از مال
به صدقه بده تا كفّارت گناهت باشد،و اين روايت كرده اند از باقر و صادق -عليهما السّلام.
محمّد بن اسحاق گفت:معنى آيت آن است كه،اظهار حق مكنيد (1)رسول را تا به شما گمان نيك برد آنگه در سرّ مخالفت كنيد او را،پس اين قول خطاب با منافقان باشد.عبد اللّه عبّاس گفت:با خداى خيانت مكنيد به ترك فرائض و با رسول به ترك سنن.قوله: وَ تَخُونُوا أَمٰانٰاتِكُمْ ،در او دو قول گفتند؛يكى آن كه:«واو» عطف است و محلّ او جزم است على النّهى،و المعنى لا تخونوا،ايضا اماناتكم وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ،«واو»،حال است؛و نيز با امانات خود خيانت مكنى و شما دانى كه آنچه مى كنى خيانت است.وجه ديگر آن است كه:«واو»جمع است و محلّ او نصب است،و التّقدير:و ان تخونوا اماناتكم،على معنى مع ان تخونوا اماناتكم،با آن كه خيانت كنى با امانات خود،و مثال او چنان باشد از كلام بر دو وجه كه:لا تأكل السّمك و تشرب اللّبن،و تشرب اللّبن،در اوّل نهى باشد از هر دو،و در دوم نهى باشد عن الجمع منهما.قال الشّاعر فى الوجه الثّانى الّذى هو الجمع بينهما:
لا تنه عن خلق و تأتى مثله***عار عليك اذا فعلت عظيم
اى،مع ان تأتى مثله.
عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به امانات ايشان،هر چيزى است كه از مردمان پوشيده باشد از فرائض خداى،چون:غسل جنابت و روزه و نماز و زكات.ابن زيد گفت:معنى امانات،ديانات است اين جا،و اين خطاب با منافقان است كه:در سرّ مدارى آنچه به علانيه خلاف آن گويى! قتاده گفت:مراد،دين خداى است[31-ر]،يعنى اين دين كه از خداى به امانت دارى نگاه دارى تا با او سپارى كه اداى امانت واجب بود.و خيانت در تعارف (2)منع حقّى باشد كه اداى آن واجب بود،و او ضدّ امانت باشد،و اصل او در لغت نقصان بود،
قال النّبى-عليه السّلام: ادّ الامانة الى من ائتمنك و لا تخن من خانك ؛امانت با آن ده كه تو را امين دارد و خيانت مكن با آن كه با تو خيانت كند.
جبّائى گفت:نهى است از خيانت در غنيمت.و امانت از امن باشد و آن حالتى بود
كه با آن ايمن باشند از منع حق كردن از اداء. وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ،در او دو قول است؛يكى آن كه:تعلمونها امانة؛و شما دانى كه آن امانت است،و دوم آن كه:شما دانى كه عقاب آنچه باشد،بخلاف آنان كه ندانند.
وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا أَمْوٰالُكُمْ وَ أَوْلاٰدُكُمْ فِتْنَةٌ ،يعنى آن مالها و فرزندان كه به نزديك بنى قريظه است.گفت:بدانى كه آن مالها و فرزندان فتنه و بلاى شماست،و بر اين قول آيت مخصوص باشد به ابو لبابه و ممتنع نباشد كه آيت در حقّ او آمده باشد و ديگران داخل باشند در آن حكم و مراد به آن خطاب.و بيان كرديم كه:«فتنه»، اصل او،اختبار و امتحان باشد.و مورد و معنى آيت آن است كه:زنهار تا به مال و فرزندان مفتون نشوى كه آن سبب فتنه شماست!و در اين منگرى و آن ياد كنى كه به نزديك خداى تعالى مزدى عظيم هست و ثوابى جزيل،آن را كه متابعت حق كند در اين باب و مخالفت هوا.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،حق تعالى گفت،در اين آيت:اى گرويدگان!اگر از خداى بترسى و از معاصى او اجتناب كنى و از خيانت دور باشى، يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً ،خداى تعالى شما را[فرقانى] (1)و مفارقتى كند.مجاهد گفت:مخرجا في الدّنيا و الآخرة،اى مخلصا؛خداى شما را در دنيا و آخرت خلاص و رستگارى دهد.ابن زيد و ابن اسحاق گفتند:هدايت دهد شما را در دلهايتان كه به آن فرق كنى ميان حقّ و باطل.سدّى گفت:نجات و رستگارى دهد شما را.فرّاء گفت:
فتحا و نصرا؛شما را فتح و نصرت دهد،كقوله (2):يوم الفرقان،اى يوم بدر و هو يوم الفتح و الظّفر.جبّائى گفت:فرقى كند ميان شما و دشمنان شما در ظاهر و در حكم به نصرت شما و خذلان ايشان به اعزاز شما و اذلال ايشان به ثواب شما و عقاب ايشان.
و«فرقان»مصدر باشد،كالسّبحان و الغفران و الرّجحان. وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ ؛و سيّئات شما مكفّر كند و آن تقوى و پرهيزكارى به كفّارت گناهان شما كند، وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ؛و بيامرزد شما را،و خداى تعالى خداوند فضل و نعمت عظيم است.
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا ؛و ياد كن اى محمّد چون مكر كردند به تو كافران.و المكر؛الفتل الى جهة الشّر في خفية؛مكر كسى را با جهت شر پيختن
باشد در خفيه و پوشيدگى،من قولهم:امرأة ممكورة،اى مفتولة الخلق محكمته.تا بازدارند تو را يا بكشندت يا از شهر (1)بيرون كنند.و عبد اللّه عبّاس و جماعتى مفسّران گفتند كه:چون انصاريان ايمان آوردند و با رسول-عليه السّلام-بيعت كردند،قريش از آن بشكوهيدند (2)و ترسيدند كه كار رسول-عليه السّلام-بلند شود (3).مشايخ ايشان مجتمع شدند در سراى ندوه تا مشورتى كنند در كار او.و رؤساى ايشان آن روز عتبه بود و شيبه-پسران ربيع-و ابو جهل و ابو سفيان بود و طعيمة بن عدىّ و النّضر بن الحارث و ابو البخترى بن هشام و زمعة بن الاسود و حكيم بن حزام و نبيه و منبّه-پسران حجّاج-و اميّة بن خلف چون،مجتمع شدند و بنشستند ابليس- عليه اللّعنه-بيامد بر صورت پيرى.چون او را ديدند گفتند:تو كيستى؟گفت:من مردى از اهل نجد،شنيدم كه شما راى خواهيد زدن در حقّ اين محمّد،خواستم تا من نيز حاضر باشم و راى شما بشنوم و اگر صواب باشد از پيش ببريم و اگر خطا باشد من نيز راى زنم كه شما از من نصيحت بينيد و شنويد.گفتند:روا باشد.
ابو البخترىّ گفت:راى من در او آن است كه،او را بگيرى و در خانه اى محبوس كنى و بند برنهى و در خانه برآرى و سوراخى رها كنى كه طعامى و شرابى به او مى دهيد،و او را آنجا رها كنيد[31-پ]تا بمردن چنان كه با دگر شاعران كردند از زهير و نابغه.ابليس بانگ بر او زد و گفت:بد راى است اين كه ديدى،اين با كسى توان كردن كه او را اهلى و عشيرتى و عزّتى (4)و منعتى نباشد،امّا محمّد كه از بنى هاشم باشد و از قوم خود اتباع دارد و از برون اتباع دارد[اگر] (5)او را يك دو روز محبوس كنيد خويشان او بر شما بيرون آيند و مدد خواهند از انصاريان و با شما قتال كنند و او را بيرون آرند و راى شما باطل شود.از سر آن برفتند و گفتند:راست گفت اين شيخ نجدى.هاشم بن عمرو من بنى عامر بن لؤىّ گفت:راى (6)آن است كه اين مرد را بياريد و بر شترى نشانيد و سر شتر در بيابان نهيد (7)و از ميان خودش (8)بيرون
كنيد تا برود و از وى گفتاگوى (1)او برهيد.ابليس گفت:بئس الرّأى ما رأيتم (2)بد راى است اين كه ديدى!مردى به اين صفت كه اوست با حسن خلق و خلق و حلاوت منطق و ذلاقت لسان و فصاحت تمام از ميان شما بشود،هركجا شود و هركه را دعوت كند اجابت كنند و مفتون شوند،تا نه بس،لشكرى جمع كند و بيايد و جهان بر شما تنگ كند و مردانتان را بكشد و زنانتان را آواره كند.گفتند:صدق الشّيخ النّجدىّ.ابو جهل گفت:راى من آن است كه،ده مرد را از بطون امّهات (3)قريش اختيار كنند (4)و نصب كنند تا او را بكشند آشكارا،چنان كه مردمان دانند كه او را كه كشته است تا خون او در قبايل متفرّق شود،طلب قصاص نتوانند كردن لا بد به ديت راضى شوند.شيخ گفت:نعم ما رأيت،الرّأى رأيك؛نيك راى است اين كه ديدى (5)!و روايت ديگر آن است كه:اين راى ابليس زد،و اين درست تر است، همه با رأى او آمدند و گفتند:الرّأى رأى الشّيخ النّجدىّ؛راى،راى پير نجدى است، و برآن اتفاق كردند و ده مرد را از قريش اختيار كردند و نصب كردند بدان كار.
جبريل آمد و اين آيت آورد،رسول را-عليه السّلام-خبر داد از آن احوال و گفت، خداى تعالى مى فرمايد كه:مضجع خود رها كن و از شهر بيرون شو.رسول-صلّى اللّه عليه و آله-اميرالمؤمنين على را بخواند و گفت:خداى امر فرموده (6)است كه:از اين شهر برود (7)،تو را امشب بر جاى من مى بايد خفتن تا قريش اگر تعرّض من كنند، جاى من خالى نبينند كه بر سر (8)براثر من بيايند،و اگر مكروهى به من خواهند رسانيدن به من نرسد،و جامه خود بركشيد و بدو داد و گفت:جامه من درپوش و بر جاى من بخسب.اميرالمؤمنين -عليه السّلام-همچنان كرد،و رسول-عليه السّلام-از سراى بيرون آمد و اين جماعت بر در سراى بودند اين آيات مى خواند: إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ -الى قوله: فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ (9)،و هريكى را پاره اى خاك بر سر كرد و بگذشت و به غار رفت و اميرالمؤمنين را به مكّه
رها كرد بر سر اهل و خانه و آنچه او را بود و آنچه از ودائع مردمان به نزديك او بود،كه مردمان مكّه ودائع پيش او بنهادندى براى صدق و امانتش،و مشركان همه شب على را مراقبت مى كردند بر گمان آن كه او محمّد است،تا صبح برآمد،در سراى رفتند با تيغها تا رسول را بكشند.اميرالمؤمنين -عليه السّلام- ازآنجا برخاست و گفت (1):
چه كار را آمده ايد و چه مى خواهيد؟گفتند:محمّد كجاست (2)؟گفت:كجاست (3)، گفت:(ما كنت عليه رقيبا)؛من رقيب او نبودم.ايشان از سراى بيرون آمدند،پى ديدند،گفتند:محمّد رفته است و همانا اين خاك بر سر ما او كرده است!و پى آوردند تا به در غار كه رسول-عليه السّلام-در آنجا بود،و خداى تعالى عنكبوت را برگماشت تا در غار را نسج (4)كرد،ايشان گفتند:پى تا اينجاست؛در اين غار نشده است،چه اگر در غار شده بودى اين نسج عنكبوت دريده شده بودى،از اين جا به زمين فروشده است يا به آسمانش برده اند،و خداى تعالى در حقّ اميرالمؤمنين [اين آيت بفرستاد: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ (5)... !و در اين قصّه اين آيت] (6)بفرستاد: وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ ،اى ليوثقوك،فى قول ابن عبّاس و مجاهد و السّدى.و مقسم (7)گفت:تا بندت برنهند.عطا گفت و عبد اللّه بن كثير:تا تو را محبوس كنند.ابو حاتم و ابان بن تغلب گفت:ليثخنوك بالجراحات و الضّرب؛تا[32-ر]تو را بزنند و مجروح كنند،قال[الشّاعر،شعر] (8):
فقلت ويحك ما ذا في صحيفتكم***قالوا الخليفة امسى مثبتا وجعا.
ابراهيم النّخعى در شاذ خواند:ليبيّتوك؛تا بر تو شبيخون آرند،و اين قرائت لايق است؛جز آن است كه شاذّ است،و نيز معنى او داخل باشد فى قوله:
أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ ؛تا تو را از شهر بيرون كنند-چنان كه برفت. وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللّٰهُ ؛ايشان مكر مى كردند (9)و خداى مكر مى كرد (10).در او چند قول گفتند؛يكى آن كه:جزاى مكر ايشان كند (11)آنگه«جزا»را به لفظ مجزى برخواند براى ازدواج
1) .آج،لب+چه كسانيد.
2) .ديگر نسخه بدلها،عبارت«گفت كجاست»را ندارد.
3) .ديگر نسخه بدلها،عبارت«گفت كجاست»را ندارد.
4) .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:بتنيد.
5) .سوره بقره(2)آيۀ 207.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .آج،آن:مقيم.
8) .اساس:ندارد؛از مل،افزوده شد.
9) .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:مكر مى كنند.
10) .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:مى كند.
11) .آو،آج،لب،آن:مى كند؛بم:مى كنند.
را،كقوله: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا (1)... ،و كقوله: فَمَنِ اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ (2)... ،و كقول عمرو بن كلثوم:
الا لا يجهلن احد علينا***فنجهل فوق جهل الجاهلينا
و معلوم است كه هيچ عاقل به جهل فخر نيارد و جز او مقابله جهل خواست.
قولى دگر آن است كه:با ايشان معاملت مكّاران كند،فعلى كه صورت مكر دارد و اگرچه در معنى عدل باشد مكر نباشد، وَ اللّٰهُ خَيْرُ الْمٰاكِرِينَ ؛و خداى بهترين - مكركنندگان است براى آن كه مكر ايشان بيفتاد و آنچه خداى كرد موافق خواست و رضاى او آمد.
وَ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِمْ آيٰاتُنٰا قٰالُوا قَدْ سَمِعْنٰا لَوْ نَشٰاءُ لَقُلْنٰا مِثْلَ هٰذٰا -الآيه، حق تعالى در اين آيت حكايت كرد از عناد و جحود كافران،گفت:چون آيات ما از قرآن بر ايشان خوانند،گويند:بشنيديم اين قرآن را اگر ما نيز خواهيم مانند اين بگوييم،كه اين نيست الّا فسانۀ (3)پيشينگان.خداى تعالى تكذيب ايشان كرد به تحدّى (4)تا عاجز شدند،و آنگه خبر داد كه:نه عرب تنها،اگر جنّ و انس جمع شوند بر آنكه مثل اين قرآن بيارند نتوانند آوردن،و اگرچه بعضى را معاونت كنند، فى قوله: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ (5)-الآية.بعضى مفسّران گفتند:اين آيت در نضر بن الحارث بن كلده.آمد كه او به پارس و حيره رفته بود به تجارت،و كلام ايشان شنيده بود،و ذكر اخبار عجم و جهودان و ترسايان را ديده بود كه تورات و انجيل خواندندى و نماز كردندى،چون به مكّه آمد،رسول را يافت كه قرآن مى خواند و نماز مى كرد،گمان برد كه اين جنس آن است گفت:اين اخبار اوايل است و قصّه امم پيشين.سدىّ گفت:اساطير الاوّلين،اى،اساجيع اهل الحيرة؛سجعهاى اهل حيره است.و اساطير،جمع اسطورة و اسطارة (6)باشد،و گفتند:جمع جمع است،سطر و اسطار و اساطير.و اصل او من السّطر باشد،و هو الكتابة.
وَ إِذْ قٰالُوا اللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ -الآية،اين آيت (7)در
النّضر بن (1)الحارث آمد،چون گفتند: لَوْ نَشٰاءُ لَقُلْنٰا مِثْلَ هٰذٰا ؛اگر ما خواهيم،مثل اين بگوييم،و اين اساطير اوّلينان است.عثمان بن مظعون گفت:اتّق اللّه،از خداى بترسى كه محمّد حق مى گويد.گفت:من نيز حق مى گويم.گفت:محمّد مى گويد:
لااله الاّاللّه؛گفت:من نيز مى گويم:لااله الاّاللّه؛و لكن مى گويم:هؤلاء بنات اللّه [يعنى] (2)بتان را،و«حق»منصوب است به خبر«كان»و«هو»،عماد است و توكيد (3).
آنگه اين كافر گفت:بار خدايا!اگر چنان كه اين كلام تو است و حق است و از نزديك تو است بباران بر ما سنگ از آسمان.ابو عبيده گفت:در رحمت مطر گويند،و در عذاب امطر گويند،قال اللّه تعالى: وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ حِجٰارَةً... (4)، وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَسٰاءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِينَ... (5)،و در حق او آمد: سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ، لِلْكٰافِرينَ لَيْسَ لَهُ دٰافِعٌ (6).عطا گفت،در حقّ او آمد: سَأَلَ سٰائِلٌ ،ده آيت و بسى (7)از قرآن فرود آمد.سعيد جبير گفت:رسول-عليه السّلام-روز بدر سه كس را بكشت به صبر،و كشتن صبر آن باشد كه،كسى را محبوس بكنند و طعامش ندهند و شراب تا بميرد-مطعم بن عدىّ را و عقبة بن ابى معيط را و نضر بن الحارث را-و نضر، اسير مقداد بود،چون رسول-عليه السّلام-فرمود تا او را بكشند،مقداد گفت:يا رسول اللّه!اسير من است.رسول-عليه السّلام-گفت:دانى كه او در كتاب خداى چه گفت:مقداد دگرباره شفاعت كرد.رسول همان بازگفت:بار (8)سوم رسول -عليه السّلام-گفت:
اللّهم اغن (9)المقداد من فضلك ؛بار خدايا!مدد فضلت از مقداد بازمگير.مقداد گفت:يا رسول اللّه![32-پ]من نيز اين دعا طمع داشتم.
قوله: وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ -الآية.مفسّران خلاف كردند؛ محمّد بن اسحاق گفت:اين حكايت كلام مشركان است،و معنى مردود است بر كلام اوّل كه از ايشان حكايت كرد كه ايشان گفتند:ما از عذاب ايمنيم اگر محمّد
راست مى گويد كه پيغامبر است،براى آن كه هيچ امّت را عذاب نكنند و پيغامبران در ميان ايشان باشد،و نيز آن كه ما استغفار مى كنيم و تا استغفار كنيم عذاب نيايد.
خداى تعالى بر ايشان رد كرد،بقوله: وَ مٰا لَهُمْ أَلاّٰ يُعَذِّبَهُمُ اللّٰهُ ،و بعضى دگر گفتند:اين كلامى است مستأنف،و عطف نيست بر كلام مشركان،و حكايت كلام ايشان نيست،بل خداى تعالى گفت:يا محمّد!تو در ميان ايشان باشى خداى اينان را عذاب نكند و نيز عذاب نكند اينان را تا استغفار كنند.
آنگه در تأويلش خلاف كردند؛ابن ابرى (1)و ابو مالك و ضحّاك گفتند:خداى تعالى اين آيت به مكّه فرستاد و رسول در ميان ايشان بود.چون رسول-عليه السّلام- ازآنجا بيرون آمد،جماعتى مسلمانان آنجا بماندند،ايشان چارۀ ديگر نديدند جز استغفار،استغفار مى كردند.چون آن جماعت مسلمانان از ميان ايشان بيرون آمدند، خداى تعالى ايشان را عذاب كرد به فتح مكّه و قتل و اسر،و ايشان را پراكنده و مستاصل كرد.عبد اللّه عبّاس گفت:هيچ كس را با وجود پيغامبر هلاك نكنند و تا مؤمنان در ميان ايشان باشند ايشان را عذاب نيايد.چون پيغامبر و آنان كه بدو ايمان دارند بروند،خداى عذاب فرستد،چون رسول بيامد و مؤمنان به مدينه هجرت كردند، خداى تعالى ايشان را روز بدر هلاك كرد.
روايتى دگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:استغفار راجع است با مشركان،و استغفار ايشان آن بودى كه ايشان گرد خانه طواف كردندى و گفتندى:لبّيك لبّيك لبّيك لا شريك لك الّا شريك هو لك تملكه و ما ملك غفرانك[اللّهمّ] (2)غفرانك.يزيد بن (3)رومان گفت و محمّد بن قيس كه،قريش گفتند:چون افتاد اين كه محمّد را خداى از ميان ما اكرام كرد؟ اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ ،چون شب در آمد پشيمان شدند از اين گفتار و بترسيدند و گفتند:غفرانك اللّهم غفرانك،خداى تعالى اين آيت فرستاد.ابو موسى اشعرى گفت:دو امان در ميان ما بود،يكى:رسول-عليه السّلام-و يكى:استغفار.رسول-عليه السّلام-از ميان ما برفت و استغفار ماند.قتاده و سدّى و ابن زيد گفتند:معنى آيت آن است كه،خداى تعالى عذاب نكند ايشان را تا تو در
ميان ايشان باشى،و ما دام تا ايشان استغفار كنند اگر كنند جز كه استغفار نكردند و نيز نكنند،و اگر كردندى مؤمن بودندى.مجاهد و عكرمه گفتند:مراد به استغفار، اسلام است؛مى گويد:اگر اسلام آوردندى ايشان را عذاب نكردندى.و روايتى دگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:مراد به استغفار نماز است ما دام تا نماز كنند عذاب نيايد.حسن بصرى گفت:آيت منسوخ است به آيت دگر كه از دنبال آن است، وَ مٰا لَهُمْ أَلاّٰ يُعَذِّبَهُمُ اللّٰهُ ،نبينى كه ايشان را به حصار مكّه و قحط و قتل در فتح مكّه عذاب كرد،و اين درست نيست براى آن كه خبر محض است و نسخ در اوامر و احكام شود دون اخبار.
وَ مٰا لَهُمْ أَلاّٰ يُعَذِّبَهُمُ اللّٰهُ ؛و نباشد ايشان را كه خداى عذابشان نكند،يعنى نرسد ايشان را،و اين منزلت و مرتبت نبود ايشان را كه خداى تعالى بر ايشان ابقا كند،و فعل و سيرت ايشان اين كه خداى تعالى حكايت كرد از ايشان كه: وَ هُمْ يَصُدُّونَ ،اين«واو»،حال است،و حال ايشان آن كه مانع بودند رسول را و مؤمنان را از خانۀ خداى كه مسجد الحرام است.بعضى دگر گفتند كه:«ان»صله است و زياده،و تقدير آن است كه:(و ما لهم لا يعذبهم الله)؛چه بوده ايشان را كه خداى ايشان را عذاب نكند،و حال ايشان اين حال؟و بر اين قول«ما»استفهامى باشد،و بر قول اوّل«ما»نفى باشد و«صدّ»منع باشد و صدود اعراض باشد،و صدد معرض [33-ر]كار باشد و«صديد»،زرداب باشد. وَ مٰا كٰانُوا أَوْلِيٰاءَهُ ؛ايشان دوستان و خاصّگان خداى نيستند اگرچه دعوى مى كنند اوليا[اند] (1)،و دوستان خداى جز متّقيان نباشند.باقر-عليه السّلام-گفت و حسن بصرى كه:ضمير عايد است با مسجد الحرام،و سبب آن بود كه قريش گفتند كه:ما اولياى مسجد الحراميم و واليان آنيم،حق تعالى گفت:دروغ مى گويند،ولاة و اوليا و اولى النّاس بالمسجد الحرام جز متّقيان نباشند،و اين اختيار ابو على است.اگر گويند بر قول درست كه گفتى به آيت اوّل منسوخ نيست چگونه جمع كنى ميان اين آيت و آيت ديگر كه از پس او است كه متناقض مى نمايد كه در آيت اوّل نفى عذاب كرد و در آيت دوم اثبات عذاب؟گوئيم:عذاب آخرت خواست،و تقدير آن است كه:(و ما لهم الا يعذبهم الله في الآخرة)،تا نفى عذاب در دنيا باشد و اثباتش در آخرت تا مناقضت زائل بود.و
1) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
جواب دوم،آن است كه:آن عذاب كه نفى كرد در آيت اوّل عذاب استيصال است، و آن كه اثبات كرد در دوم،آيت عذاب[قتل] (1)و اسر است.و امّا شرط استغفار،مراد به آن ايمان است براى آن كه هركه ايمان ندارد استغفار از او درست نيايد،و چون ايمان آرند عذاب از ايشان ساقط شود در دنيا و آخرت[ما دام] (2)تا چيزى نكنند كه در آخرت مستحقّ عقاب شوند. وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ ؛و لكن بيشترينۀ اينان ندانند و اين دليل است بر بطلان قول اصحاب معارف كه گفتند:معارف ضرورى است.
وَ مٰا كٰانَ صَلاٰتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاّٰ مُكٰاءً وَ تَصْدِيَةً ،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه:اگر بينيد ايشان را-اعنى مشركان را-كه نزديك خانۀ خداى نماز مى كنند، گمان مبريد كه آن نماز قربت و عبادت است تا سبب دفع عذاب باشد يا بر سبيل استغفار است،بل نيست نماز ايشان آن جايگاه إِلاّٰ مُكٰاءً ؛مگر صفير،يقال:
مكا الطّير و الرّجل يمكو مكوا و مكاء،قال عنتره:
و حليل غانية تركت مجدّلا***تمكو فرائضه (3)كشدق الأعلم
و مكاء،صفير باشد به دهن.جعفر بن ربيعه گفت:ابو سلمة بن عبد الرّحمن را پرسيدم از اين آيت،دستها به هم بازنهاد و باد در او كرد تا ازآنجا صفيرى بيامد،و گفت:چنين كردندى.عبد اللّه عبّاس گفت:قريش چون گرد خانه طواف كردندى، به دهن صفير مى زدندى و دست مى زدندى.مجاهد گفت:جماعتى از عبد الدّار (4)چون رسول-عليه السّلام-طواف كردى،ايشان بر طريق استهزا از پس او مى رفتندى و به دهن صفير مى زدندى و دست مى زدندى.مقاتل گفت:چون رسول-عليه السّلام- در مسجد الحرام نماز كردى،دو مشرك (5)بيامدندى بر راست او بايستادندى،و دو بر چپش و صفير مى زدندى و دست مى زدندى تا او را به غلط افگنند و خداى تعالى ايشان را به بدر گرفتار كرد-سدّى گفت:مكاء،صفيرى باشد بر لحن مرغى سپيد كه به حجاز باشد،آن را مكّاء گويند،و به پارسى آن را شبان فريب مى گويند، قال الشّاعر:
اذا غرّد المكّاء في غير روضة***فويل لاهل الشّاء و الحمرات
و قال امرؤ القيس،في جمع هذا الطّائر و قد جمع على مكاكيّ:
كأنّ مكاكىّ الجواء عديّة***صبحن سلافا من رحيق مفلفل
قوله:و تصدية،عبد اللّه عبّاس گفت:تصفيقا لإحدى اليدين على الاخرى؛ دست بر دست زدن باشد.سعيد جبير و ابن زيد و ابن اسحاق گفتند:تصدية،صدّ ايشان[بود] (1)و منعشان مؤمنان را از خانه خداى،و بر اين تأويل،تصديه به معنى تصدّى باشد،و تصدّى،به معنى تصدّد.آنگه يك«دال» (2)با«يا»كردند،كقولهم:
تظنّيت،و المعنى تظنّنت،و قول الشّاعر:
تقضى البازي اذ البازي كسر***
اى تقضّض،و قال الرّاجز:
ضنّت بخدّ و جلت عن خدّ***انّي لمن غرو الهوى اصدّي
اى،اصدّد،و قيل معناه:اصدّي،اى اصفّق بيدى تعجّبا،و الغرو،العجب.ابو على گفت:و مكاء و تصدية ايشان را به جاى دعا و تنبيه يكديگر بودى،يعنى ايشان به جاى نماز آن كردندى[و] (3)براى آن فعل ايشان را نماز خواند كه به نزديك ايشان به جاى نماز بود[33-پ].و مفضّل عن عاصم خواند:و ما كان صلاتهم عند البيت،به نصب«صلاة»بر خبر كان،الّا مكاء و تصدية به رفع بر اسم كان؛برعكس قرائت قرّاء،كقول (4)القطامىّ:
قفي قبل التّفرّق يا ضباعا***و لا يك موقف منك الوداعا
فَذُوقُوا الْعَذٰابَ ،در كلام محذوفى هست،و تقدير آن است كه:فيقال لهم ذوقوا العذاب؛فرداى قيامت (5)گويند ايشان را كه:بچشيد عذاب بدان كفر كه آورديد،و«با»بدل و مجازات راست،و«ما»مصدريّه است،اى ببدل كفركم، و جزاء على كفركم (6).
إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ فَسَيُنْفِقُونَهٰا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىٰ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ (36) لِيَمِيزَ اَللّٰهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ اَلْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلىٰ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (37) قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ مٰا قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ اَلْأَوَّلِينَ (38) وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ اَلدِّينُ كُلُّهُ لِلّٰهِ فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (39) وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَوْلاٰكُمْ نِعْمَ اَلْمَوْلىٰ وَ نِعْمَ اَلنَّصِيرُ (40) وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلىٰ عَبْدِنٰا يَوْمَ اَلْفُرْقٰانِ يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعٰانِ وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (41) إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ اَلْقُصْوىٰ وَ اَلرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ لَوْ تَوٰاعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِي اَلْمِيعٰادِ وَ لٰكِنْ لِيَقْضِيَ اَللّٰهُ أَمْراً كٰانَ مَفْعُولاً لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ (42) إِذْ يُرِيكَهُمُ اَللّٰهُ فِي مَنٰامِكَ قَلِيلاً وَ لَوْ أَرٰاكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنٰازَعْتُمْ فِي اَلْأَمْرِ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (43) وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ اِلْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلاً وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اَللّٰهُ أَمْراً كٰانَ مَفْعُولاً وَ إِلَى اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (44) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اُذْكُرُوا اَللّٰهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (45) وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاٰ تَنٰازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلصّٰابِرِينَ (46) وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ بَطَراً وَ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ (47) وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ وَ قٰالَ لاٰ غٰالِبَ لَكُمُ اَلْيَوْمَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ إِنِّي جٰارٌ لَكُمْ فَلَمّٰا تَرٰاءَتِ اَلْفِئَتٰانِ نَكَصَ عَلىٰ عَقِبَيْهِ وَ قٰالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرىٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ إِنِّي أَخٰافُ اَللّٰهَ وَ اَللّٰهُ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ (48) إِذْ يَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هٰؤُلاٰءِ دِينُهُمْ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَإِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (49) وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ يَتَوَفَّى اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلْمَلاٰئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ (50) ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ (51)
آنان كه كافر شدند هزينه مى كنند خواسته هاشان تا بازدارند از راه خداى،هزينه كنند آن را پس باشد بر ايشان دريغى،پس غلبه كنند آنها را و آنان كه كافر شدند به دوزخ حشر كنند ايشان را.
[34-ر] ؛تا جدا كند خداى پليد را از پاك و كند (1)پليد را بهرى بر بهرى،بر هم نهد آن را جمله پس كند (2)آن را در دوزخ ايشان اند كه زيانكاران اند.
؛بگو آنان را كه كافر شدند،اگر بازايستند بيامرزند ايشان را آنچه گذشت و اگر بازآيند گذشت طريقه پيشينگان.
؛كارزار كنى با ايشان تا نباشد فتنه و باشد دين همه خداى را (3)اگر بازايستند كه خداى به آنچه مى كنند بيناست.
و اگر برگرديد بدانيد كه خداى،خداوند شماست،نيك (4)خداى و نيك (5)ياور است.
[34-پ] ؛و بدانى كه آنچه[به غنيمت برگيرى] (6)از چيزى خداى راست پنج يك آن و پيغامبر را و خويشان او و يتيمان و درويشان و راه گذريان را (7)،اگر شما ايمان آرى به خداى و آنچه فروفرستاديم بر بنده ما روز جداى (8)يعنى روز بدر،آن روز كه به هم آمدند دو گروه و خداى بر همه چيزى تواناست.
[35-ر] ؛چون شما
بوديد به كرانه دنيا و ايشان به كنارۀ دورتر و سواران (1)فروتر از شما بودند و اگر وعده كرده بوديد با يكديگر،خلاف كردى در وعده و لكن تا بگزارد خداى كارى كه بود كرده (2)تا هلاك شود آن كه هلاك مى شود از حجّتى هويدا[و زنده ماند] (3)آن كه زنده ماند (4)از حجّت،و به درستى كه خداى شنوا و داناست.
؛چون بنمود ايشان را خداى در خواب تو اندك،و اگر به تو نمودى ايشان را بسيار ضعيف شدى و منازعت و خلاف و خصومت كرديد در كار و لكن خداى-عزّ و جلّ-سلامت داد،به درستى كه او داناست بدانچه در دلها و سينه هاست.
؛و چون فرا شما نمود ايشان را چون فراهم رسيديد در چشمهاى شما اندك،و اندك گردانيد شما را در چشمهاى ايشان تا بگزارد خداى تعالى كارى كه بود كرده (5)،و با خداى (6)تعالى بازگردانيد [ه شود] (7)كارها.
[35-پ]؛اى آنان كه ايمان آوردى[چون] (8)رسيد فرا گروهى،بايستى و ذكر كنى خداى را بسيار تا مگر شما رستگارى ياويد (9).
؛و طاعت داريد (10)خداى را و رسول وى را و خصومت مكنى كه بددل شويد و بشود (11)باد و دولت شما،و شكيبايى كنيد،به درستى كه خداى با شكيبايان (12)است.
؛و مه باشيد چون آنان كه بيرون آمدند از سرايهاى
1) .آو،آج،بم،لب،آن:شتر سواران.
2) .آو،مج،آن:خواهد كردن.
3) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
4) .آج:زنده شد.
5) .آو،مج،آن:كردنى بود.
6) .آو،مج،آن+شود كارها.
7) .اساس:ندارد؛از آج،افزوده شد.
8) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
9) .ياويد/يابيد؛آو،آن:يابى/يابيد.
10) .آو،آج،مج،لب،آن:فرمان بريد.
11) .بم،لب:زائل شود؛آن:برود.
12) .اساس:شكيباان.
ايشان (1)دنه گرفتگان و با مردمان رياكنندگان و بازمى دارند از راه خداى،و خداى بدانچه مى كنند داناست.
[36-ر] ؛و چون بياراست ايشان را ديو كردارهاى ايشان،و گفت نبود غلبه كننده شما را امروز از مردمان،و به درستى كه من همسايه ام شما را،پس چون فراهم رسيدند دو گروه برگشت ديو پس پشتهايش (2)و گفت:من بيزارم از شما كه من مى بينم آنچه نمى بينيد شما،كه من مى ترسم از خداى و خداى سخت عقوبت است.
؛چون مى گفتند منافقان و آنان كه در دلهاى ايشان بيمارى شك بود بفريفت اينان را دين ايشان،و هركه توكّل كند بر خداى به درستى كه خداى بى همتا و محكم كار است.
؛و اگر بينى تو چون جان مى ستانند آنان كه كافر شدند فريشتگان مى زنند رويهاى ايشان را و پشتهاى ايشان را،و بچشيد عذاب آتش سوزان.
اين بدان است كه فرا- پيش داشت (3)دستهاى شما،و آن كه خداى نيست بيدادكننده بر بندگان[36-پ].
قوله تعالى: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ -الآية-حق تعالى در اين آيت ذكر آن كافرانى كرد كه ايشان مالها خرج كردند تا مردمان را از راه دين خداى برگردانند.سعيد بن جبير و ابن ابى ابزى گفتند:آيت در أبو سفيان حرب آمد كه روز احد دو هزار مرد را از احابيش (4)به مزد بستد و به جنگ رسول آورد بيش (5)ازآن كه از
ديگر عرب جمع كرده بود،و در اين معنى كعب بن مالك گفت:
فجئنا إلى موج من البحر وسطه***احابيش منهم حاسر و مقنّع
ثلاثة آلاف و نحن بقيّة***ثلاث مأين ان كثرنا فاربع
الحكم بن عيينه گفت:آيت در ابو سفيان آمد كه روز احد چهل اوقيّه زر بر مشركان خرج كرد،هر اوقيّه اى چهل و دو درم.محمّد بن اسحاق گفت:چون روز بدر آن واقعه افتاد قريش را،هزيمتيان با مكّه آمدند و ابو سفيان بيامد و كاروان خود با مكّه آورد.عبد اللّه بن ابى ربيع و عكرمة بن ابى جهل و صفوان (1)بن اميّه با جماعتى از قريش كه پدران و برادران ايشان را كشته بودند به بدر بيامدند و ابو سفيان را گفتند-و آنان را كه در آن كاروان مالى بود-كه:اى جماعت قريش!ديدى كه محمّد چه كرد و به سر ما چه آورد!و از ما كس نيست و الّا از او موتور و كينه رسيده است كه مردمان (2)را و عزيزان ما را بكشت،اكنون به اين مالى كه بجهانيدى از او ما را يارى بايد دادن تا باشد كه ما كينه خود از او بجوييم.گفتند:همچنين كنيم،و هركسى نصيبى (3)از مال بدادند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.ضحّاك گفت:مراد اهل بدارند.مقاتل و كلبى گفتند:مراد آنان اند كه روز بدر مقاتلان را طعام مى دادند و ساز مى كردند-و ايشان دوازده مرد بودند:ابو جهل هشام بود و عتبه و شيبه-پسران ربيعه،عبد شمس و نبيه و منبّه-پسران حجّاج،و ابو البخترىّ بن هشام و النّضر بن الحارث و حكيم بن حزام و ابىّ بن خلف و زمعة بن (4)الأسود و الحارث بن عامر و العبّاس بن عبد المطّلب-و همه قرشى بودند،هر مردى ده مرد را برگ مى كردند.
خداى تعالى در ايشان اين آيت بفرستاد،خداى تعالى گفت:اين مالها كه نفقه (5)مى كنند به اميد آن كه تا باشد كه غالب شوند،و ايشان را دستى و ظفرى باشد.آنگه چون برخلاف مراد ايشان بود مال از دست بشده باشد و نفقه كردۀ آن برايشان حسرت شود،و آنگه كه بنگرى مغلوب و مقهور شوند،و اين آيت از جملۀ اعلام معجزات است،براى آن كه خبر است از غيب و مخبر بر وفق خبر آمد.آنگه گفت اين خود
حسرت دنياست تا فردا كه عقاب آخرت بود، وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلىٰ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ ، آنان را كه كافر شوند حشر و جمع ايشان در دوزخ كنند.و جهنّم اسمى علم است دوزخ را،و گفته اند:نام دركتى از دركات دوزخ است.
لِيَمِيزَ اللّٰهُ ،«لام»غرض است تا خداى تعالى تميز كند و جدا باز كند پليد را از پاك يعنى مؤمن را از كافر،مؤمن را به بهشت برد و كافر را به دوزخ.
كلبى گفت:يعنى عمل نيك را از عمل بد،تا اين عمل را مزكّى گرداند و زيادت كند و آن عمل را تزكيت نكند و جزا دهد آن را به دوزخ.
ابن زيد گفت:يعنى نفقۀ حلال پاكيزه را كه در سبيل خداى كنند از نفقۀ خبيث كه در ره كفر و ضلالت و باطل كنند.بعضى دگر گفتند:تا مؤمنان را جدا كند به حكم از كافران.و خبيث،هر چيزى بد باشد،و خبيث نقيض طيّب بود،و منه:خبث الحديد و خبث الفضّة،و خبث الشّىء خبثا (1)فهو خبيث.و طيّب،پاك بود و طعام لذيذ را طعام طيّب گويند،و طيّب نيز حلال باشد و طيب فرزند حلال زاده بود. وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلىٰ بَعْضٍ ،آنگه چون پليد از پاك جدا كرده باشد آن پليد را جمع كند و بر يكديگر فگند،چنان كه متاع بد كه به هيچ[37-ر]كار،ها بازنيايد ،كالقماش (2)الذى يرمى به،و اين كنايت باشد از استرذال او. فَيَرْكُمَهُ ،آن (3)را بر هم نشاند،يعنى بهرى بر سر بهرى فگنده،و منه قوله في صفة السّحاب. ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكٰاماً (4)... ،و تراكم الشّىء اذا تراكب،و اين از ابدال باشد،آنگه آن را به دوزخ اندازد.آنگه گفت:ايشان زيانكاران اند و عمر و مال زيان (5)كرده اند كه در كفر و معصيت و آزار صرف كرده اند.
آنگه فرمود رسولش را كه،بگو اين كافران را كه:اگر بازايستيد و امساك كنيد از كفر و اصرار نكنيد بر او آن گذشته بيامرزم (6)شما را،و از اين جا گفت (7)-عليه السّلام:
الاسلام يجبّ ما قبله، اسلام ببرد آن را كه پيش او باشد.و اجماع امّت است كه:خداى تعالى،كفر و جمله معاصى به توبه بيامرزد،و توبه از كفر به
ايمان باشد و از معاصى به ندم و عزم-چنان كه بيان كرده شده است.و الانتهاء، الكفّ عن الشّىء،و هو مطاوع النّهى،يقال:نهيته فانتهى،و سلف اى مضى.يقال:
سلف الشّىء يسلف سلوفا اذا تقدّم،و منه:السّلف فى البيع،و اسلف اذا باع الشّىء سلفا و استسلف اذا اشترى سلفا،و السّالف الماضى و السّالفتان صفحتا العنق، و السّلاف الخالص من الخمر لأنّه اوّل ما اعتصر منها،و السّلفان،المتزوّجان باختين.و شاعرى اين برگرفته است و نظم كرده مى گويد:
يستوجب العفو الفتى اذا اعترف***بما انتهى ممّا اتاه و اقترف
لقوله:قل للّذين كفروا***ان ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف
وَ إِنْ يَعُودُوا (1)،و اگر بازآيند (2)،يعنى با معصيت.گفته اند:عود،اين جا به معنى اصرار است،و گفته اند:براى آن عود گفت كه،در اوّل آيت انتها گفت:يعنى اگر از كفر بازآيند (3)باز دگرباره با سر دين و طريقه اوّل شوند (4). فَقَدْ مَضَتْ ،«فا»،براى جواب شرط است،سنّت و طريقت و عادت ما (5)گذشته و رفته است در نصرت مؤمنان و خذلان كافران.
آنگه خطاب كرد با مؤمنان و رسول-عليه السّلام-داخل در آن خطاب،گفت كارزار كنيد با اين كافران،گفت: وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ ،تا آنگه كه فتنه بنماند و فتنه نباشد،يعنى كفر (6).و فتنه،در اين آيت كفر است،و نيز فى قوله تعالى: وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ (7)... ،و براى آن كفر را فتنه خواند كه اهل او امّا به قهر و تعزّز و امّا به دعوت و تزيين (8)مردمان را مفتون كنند و آلت و علّت آن باشد،پس پندارى (9)فتنه آن است.عبد اللّه عبّاس و حسن گفتند:اى شرك،و معنى يكى باشد.
و فرق ميان فتنه و ميان آن كه كفر و يا شرك مصرّح گفتى،آن است كه:كفر و شرك باشد كه فتنه نبود از آنان (10)كه اسير و ذليل و مقهور باشند امّا از آنان كه متعزّز و قاهر و داعى و مموّه باشند از ايشان فتنه بود.پس معنى آيت آن است كه:كارزار
1) .اساس:تعودوا،با توجه به متن قرآن مجيد،تصحيح شد.
2) .اساس:بازآييد،به قياس نسخه مل،تصحيح شد.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:بازآيى/بازآييد.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:شوى/شويد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:از.
6) .مج+و كان تامّه است اين جا،و المعنى حتّى لا توجد فتنة.
7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 191.
8) .آو،بم،آن:تزيّن.
9) .آو،آج،بم،لب،آن:مدارى.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:آن.
كنيد چندان كه كفر چنان ذليل و مهين شود كه سبب فتنه نباشد. وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّٰهِ ،و دين همه خداى را بود،يعنى دين اسلام،و هيچ شيطان را نبود.و روا باشد كه دين در آيت به معنى طاعت بود،يعنى تا خلقان همه خداى را فرمانبردار شوند.و در آيت،دليل است بر بطلان مذهب مجبّره كه گفت:دين همه خداى را باشد اگر كفر كافر هم خداى آفريند دين او نيز خداى را باشد،و اين خلاف آيت بود،يعنى همه جهان متديّن به دين خداى باشند و گردن نهاده فرمان او را.
فَإِنِ انْتَهَوْا ،اگر اين كافران بازآيند و بازايستند از اين اصرار (1)بر كفر،خداى تعالى به اعمال و احوال ايشان بصير و داناست،جزا دهد ايشان را بر وفق عملشان و به حسب نيّتشان.
و اگر چنان كه بر گردند و روى برگردانند از اسلام،بدانيد كه اعتماد شما بر ايشان نيست،خداوند شما و ولى نعمت شما و اولى تر (2)به شما خداى است -جلّ جلاله.و گفته اند:مولى،ناصر است اين جا،يعنى اعتماد نصرت بر خداى كنيد كه ناصر شما بر حقيقت اوست،و«فا»فى قوله: فَاعْلَمُوا ،براى جواب شرط آمد،و اقسام مولى گفته ايم در سورة المائده و شرح داده. نِعْمَ الْمَوْلىٰ [37-پ]، التّقدير:نعم المولى هو و نعم النّصير هو،نيك خداوندگار است او،و نيك يار است او،مخصوص بالمدح از لفظ بيفگند در آيت لدلالة الكلام عليه.و امّا قول آن كس كه آيت را تأويل بر ناصر داد،اعنى لفظ مولى را،در آيت تكرار باشد براى آن كه نصير، ناصر باشد،و تا حمل توان كردن بر معنى مستأنف[مستقلّ] (3)حمل نبايد كردن بر تكرار،چه اين جا آن ضرورت نيست (4)كه در او قول شاعر گفت:
و هند اتى من دونها النّأى و البعد***
لاختلاف اللّفظين،براى آن كه اين جا دگر معنى احتمال نكند،و در آيت به خلاف اين است لفظ مولى،پس مولى در آيت حمل بايد كردن بر اولى،تا معنى مختلف شود،و هر لفظ به فايده خود مستقل گردد،و اين آيت نيز از شواهد قول رسول شود-عليه و آله السّلام-كه گفت:
من كنت مولاه فعلىّ مولاه ،چه بر هر معنى كه حمل كنند مرجع معنى با اولى بود چنان كه شرح داده شده است-و اللّه ولىّ التّوفيق.
وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ -الآية،آنگه حق تعالى خطاب كرد با مؤمنان، گفت:بدانى،و«واو»واو عطف است على قوله: فَاعْلَمُوا ،كه هر غنيمت كه گيرى از چيزى،و غنيمت مال اهل حرب باشد از كفّار كه مسلمانان به قتال برگيرند،و آن هبه اى است از خداى تعالى مسلمانان را.
علما خلاف كردند در غنيمت و فىء،بعضى گفتند:هر دو يكى باشد،و اين قول قتاده است و جز او،و (1)گفتند:اين آيت ناسخ آن آيت است كه در سورة الحشر گفت: مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرىٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبىٰ وَ الْيَتٰامىٰ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ (2)... ،و بعضى دگر از علما گفتند:غنيمت دگر باشد و فىء دگر،و فرق كردند ميانشان گفتند:غنيمت،آن باشد كه به قتال و كارزار بستاند،و فىء آن باشد كه بى قتال به دست آيد،اين قول عطاء بن السّائب است و سفيان ثورى و مذهب شافعى است،و در اخبار ما روايت كرده اند.و حسن بن صالح گفت:و (3)عطا فرق كرد (4)،نه ازاين جهت.من از او پرسيدم كه فرق چيست ميان فىء و غنيمت؟گفت:غنيمت مال منقول (5)باشد،و فىء زمينهاى ايشان.و به نزديك ما،فىء،خاصّ رسول را باشد و از پس او قائم مقام او را باشد از قرابت او كه بردارد (6)و در مصالح خود صرف كند و در مصالح يتامى و مساكين و ابناء السّبيل (7)از اهل البيت (8)-عليهم السّلام (9)-و هيچ كس را در آن حقّى نيست،لقوله تعالى: مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرىٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبىٰ وَ الْيَتٰامىٰ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ (10)... ،[و دليل بر صحّت مذهب ما در اين باب آن است كه اين«لام»هاى تعريف است، وَ الْيَتٰامىٰ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ ] (11)،بدل اضافت است،كانّه قال:و ليتاماهم و مساكينهم (12)و ابناء سبيلهم،براى آن كه [به اتفاق] (13)،
1) .مل،آن:ندارد.
2) .سورۀ حشر(59)آيه 7.
3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:كردند.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج
6) .مل:اولى تر كه دارد،مج:اولى تر دارد،لب:كه بر او آرد.
7) .آج،لب،ابن السّبيل.
8) .همۀ نسخه بدلها+رسول.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز آو:عليه السلام.
10) .سوره حشر(59)آيۀ 7.
11) .اساس:ندارد،از آو،افزوده شد.
12) .آو،آن:و لمساكينهم.
13) .اساس:ندارد،از آو،افزوده شد.
«لام»،در ذى القربى به جاى اضافت است،و التّقدير:و للرّسول و لذي قرباه (1)،و كما قال الشّاعر (2):
[................] (3)و امّا قول آن كس كه گفت منسوخ است،درست نيست،براى آن كه تنافى نيست ميان هر دو آيت و جمع ميانشان صحيح است.دگر آن كه بر نسخ آيت دليل (4)نيست،و حكم كردن به نسخ قرآن بى دليلى محال باشد.
امّا فرق ميان فىء و غنيمت،از آن وجه باشد كه گفتيم،و مذهب درست (5)در اين مسئله موافق مذهب ماست،و قوله: مِنْ شَيْءٍ ،«من»براى تأكيد تنكير آورد (6)، فايدۀ او استغراق باشد.مفسّران گفتند:حتّى الخيط و المخيط براى آن گفت،تا هيچ چيز از او بيرون نشود،تا رشته و سوزن. فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ ،اكنون غنيمت (7)باشد كه از سراى حرب به قتال برگيرند به پنج قسمت بايد كردن،يك خمس از او جدا كردن و اربعة اخماس او قسمت كردن ميان مقاتله،آنان كه قتال كرده باشند و به قتال حاضر باشند،سوار را دو سهم و پياده را يك سهم،و اگر مردى باشد كه اسبان بسيار دارد او را دواسبه (8)بيشتر ندهند،يك سهم او را زيادت باشد.و اگر گروهى برسند به يارى اين مسلمانان،پيش (9)قسمت غنيمت،ايشان نيز در قسمت باشند،و اگر بعد الفراغ من القسمة باشد،ايشان را چيزى نرسد.آنگه آن خمس به شش قسمت كنند[38-ر]چنان كه خداى تعالى فرمود،يك سهم خداى را باشد،و يك سهم رسول را،و يك سهم خويشان رسول را-اعنى قائم مقام او را-كه متولّى كار باشد از پس او از اقرباى او،و قسمتى يتيمان (10)ايشان را،و قسمتى مسكينان ايشان را،و قسمتى ابناء السّبيل ايشان را خاص.و اين،مذهب اهل البيت است و روايت (11)
1) .آج،مج،لب+و بيان اين آن است كه به اتفاق«لام»،تعريف،و رسول به جاى اضافت است و التقدير:فللّه و لرسوله،و كذلك فى باقى الاسماء.
2) .كذا در اساس،آو،مل،ان،لكن پس از عبارت قال الشّاعر،بيتى ذكر نشده است.
3) .داخل قلاب بيتى است كه ظاهرا از نسخه ها ساقط شده است
4) .مل:دليلى.
5) .همۀ نسخه بدلها:شافعى.
6) .همۀ نسخه بدلها،آمد.
7) .آو،آج،بم،لب،آن+آن.
8) .همۀ نسخ بدلها،بجز مل و مج:سهم.
9) .پيش/پيش از.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:يتامى.
11) .همۀ نسخه بدلها+از.
زين العابدين و باقر و صادق-عليهم السّلام.
امّا از پس رسول،سه سهم كه سهم خداى و رسول و ذوى القربى است،خاص امام را باشد كه نايب مناب رسول بود،و از پس او،آن كه به جاى او بود.و سه سهم ديگر كه سهم اين[نام] (1)بردگان است از:يتامى و مساكين و ابناء سبيل،بنى هاشم را باشد به نزديك اهل البيت-عليهم السّلام-و ايشان فرزندان على باشند و عبّاس و جعفر و عقيل.و چون تلخيص كنى،دو گروه را باشد:طالبيان را و عبّاسيان را.و از فرزندان عبد المطّلب،جز هاشم معقب نبوده است براى آن كه حارثيان را و لهبيان را عقب نيست،امّا مطّلبه (2)من اولاد (3)عبد مناف به نزديك اهل البيت ايشان را از خمس چيزى نرسد و به نزديك بيشتر علما.و شافعى گفت:ايشان نيز با بنى هاشم در اين باب قسمت گيرند.عبد اللّه عبّاس و ابراهيم و قتاده و عطا گفتند:خمس به پنج قسمت كنند،قسمت خداى و پيغامبر يكى كردند.و بعضى دگر گفتند:به چهار قسمت كنند.سهمى بنو هاشم را باشد،و سه سهم يتيمان و مسكينان و ابناء سبيل مسلمانان را على العموم،و اين مذهب شافعى است.و اهل عراق گفتند ابو حنيفه و اصحابش و ابن ابى ليلى و ابن شبرمه:خمس،به سه قسمت كنند،آن سه قسمت كه سهم خداى و رسول و ذوى القربى باشد،آن يك قسمت است،براى آن كه صحابه در عهد خود صرف آن با (4)سلاح و كراع غازيان كردند،و سه قسمت به اين موسومان من افناء النّاس (5).و مذهب مالك آن است كه،على ما ذكره اللّه؛جز كه متصرّف امام باشد به حسب مصلحت قسمت مى كند،و اين قريب است به مذهب ما.
و ابو العاليه گفت-و او مردى است صالح از تابعين:بر شش سهم قسمت كنند، چنان كه خداى فرمود،جز كه او گفت:سهم خداى كعبه را باشد و تأويل چنين كرد: فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ ،اى لبيت اللّه،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه، و ما نيز هم اين طريقت گفتيم:لرسول اللّه و لذى القربى.
عبد اللّه عبّاس و مجاهد گفتند:ذو القربى بنو هاشم اند:و اين مذهب ماست و روايت اهل البيت.حسن و قتاده گفتند:سهم خداى و رسول و ذو القربى امام را باشد
كه قائم مقام پيغامبر بود،و اين در معنى مثل مذهب ماست.
و جبير بن مطعم خبرى روايت كرد كه:فرزندان هاشم و مطّلب را باشد،و اين اختيار شافعى (1)است.و به نزديك ما خمس واجب باشد برون كردن (2)از بيست و پنج جنس (3)غنيمت كه در سراى حرب يابند (4)و در ارباح تجارات و زراعات و مكاسب، پس ازآن كه مؤنث او و عيال (5)ازآنجا بشود،و هرچه از معدن بيرون آرند از جملۀ معادن از زر و سيم و آهن و روى و مس و برنج و ارزيز (6)و نمك و نفط (7)و كبريت و هرچه نام معدن بر او آيد،از زرنيخ و موميا و كنزى كه كسى يابد از زر و درم،و در عنبر و در انواع آنچه به غوص از دريا برآرند از:مرواريد و ياقوت و زمرّد و بلخش (8)و فيروزه و هر مالى كه حرام با حلال آميخته بود و تميز نتوان كردن،و نيز در اين قسمت شود مالى كه به ميراث يابند از كسى كه كسب او حرام و حلال بوده باشد،و اين جمله آن است كه به دست هركه افتد،آن را در عرف غنيمت خوانند براى آن كه غنيمت نامى است شامل هر فايده اى را كه به مردم رسد،و به عموم آيت (9)استدلال توان كردن بر وجوب اخراج خمس از اين جمله،براى آن كه لفظ عموم متناول است آن را امّا در حال ظهور امام و تمكّن او از تصرّف در آنچه[38-پ] خواهد او اين (10)شش سهم برد،و قسمت كند،يك قسمت او بردارد كه سهم خداى و رسول و ذو القربى باشد،و سه سهم به مستحقّان آن دهد از يتامى و مساكين و ابناء سبيل بنى هاشم.و امّا در حال قصور دست امام از تصرّف،آن را كه خمس واجب باشد در مالش،آن سه قسمت جدا كند و بنهد براى امام،اگر عمرش كناره شود، وصايت كند،و وصى نيز وصايت كند تا آنگه كه به او رسد،و آن سه سهم ديگر ببخشد ميان اين سه گروه.و به نزديك ما،اين عوضى است كه حق تعالى نهاد آل محمّد را و بنى هاشم را در مالهاى ما عوض آن كه ايشان را صيانت كرد از صدقات اموال و زكوات كه آن غسالۀ مال باشد تا آنچه به ايشان رسد بر وجه اعزاز و اكرام بود.
و تفسير يتيم و مسكين و ابن السّبيل پيش از اين رفته است،فلا وجه لإعادته.و گفته اند:همه حيوان از قبل مادر يتيم باشد،مگر آدمى كه از قبل پدر يتيم باشد.و ابن السّبيل غريب منقطع به باشد (1)،و اگرچه در شهر خود توانگر باشد.
و قوله: فَأَنَّ ،در فتح آن،دو وجه گفتند؛يكى آن كه:عطف است بر اوّل من قوله: أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ ،و دوّم:به حذف حرف الجر،و التّقدير:فعلى انّ للّه خمسه.و ما فى قوله: أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ ،جز است،و«فا»،به جواب شرط آمد،و قوله: إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ ،مورد او تقريع و توبيخ است (2)،چنان كه ما مى گوييم:نماز بر تو واجب است اگر مسلمانى.مراد نه آن است كه بر كافران واجب نيست،مراد آن است كه:تو كافر سيرتى در ترك نماز. وَ مٰا أَنْزَلْنٰا ،«ما»موصوله است به معنى الّذى و آنچه ما انزله كرديم بر بنده ما يعنى محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-از قران (3)،و قيل:
من الفتح و الظّفر و امداد الملائكة. يَوْمَ الْفُرْقٰانِ ،روز فرقان يعنى روز بدر كه خداى تعالى فرق كرد ميان مؤمن و كافر و حق و باطل.و زجّاج گفت:روا باشد كه إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ ،تعلّق دارد به قوله: فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مَوْلاٰكُمْ ؛بدانى كه خداى مولاى شماست،اگر به خداى ايمان دارى و آنچه بفرستاد روز بدر به رسولش آن روز كه آن دو جمع روى به بهم آوردند و متلاقى و متقابل شدند،و آن روز آدينه بود،هفدهم (4)ماه رمضان.و گفته اند:نوزدهم ماه رمضان سال دوّم از هجرت رسول-عليه السّلام-و اين روايت از صادق ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد است-عليهما السّلام. وَ اللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ؛و خداى بر همه چيزى قادر است پس عاجز نباشد از جزاى هركسى (5)بر وجه و وفق استحقاق به دادن.
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيٰا ،ابن كثير و ابو عمرو«عدوة»خوانند (6)بكسر العين،و باقى قرّاء«عدوة»بضمّ العين،و هما (7)لغتان قال الرّاعى فى الكسر.
1) .آج،لب:منقطع نباشد؛مل،آن:منقطع باشد.
2) .اساس؛با خطى متفاوت از متن افزوده است:متعلّق به محذوف دلّ عليه و اعلموا،اى ان كنتم امنتم باللّه فاعلموا انّه جعل الخمس لهؤلاء فسلموا اليهم و اقتنعوا بالاخماس الاربعة بيضاوى:و بهذا ظهر انّ ما فى قوله ما غنمتم للجزاء(رك:تفسير بيضاوى،جزء 2،ص 267)
3) .آو،آج،بم،آن:و آن قرآن بود.
4) .آو،بم:هودهم/هفدهم.
5) .همۀ نسخه بدلها:هركس.
6) .همۀ نسخه بدلها:خواندند.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:لهما.
و عينان حمر مآقيهما***كما نظر العدوة الجؤذر
و قال اوس بن حجر في الضّم:
و فارس لا يحلّ الحىّ عدوته***ولّوا سراعا و ما همّوا باقبال
و«عدوه»كنارۀ رود باشد،و عدوتا الوادى شفيراه و جانباه،براى آن كه چون از رود گذشته باشى (1)تعدّى كرده،كنا[ر]ه بود.فالعدوة و العدوة،من العدو الّذى هو التّعدى.و بصريان گفتند:كسر بيشتر است.و احمد بن يحيى گفت:ضمّ بيشتر است،و گروهى گفتند:متساوى اند.و«دنيا»تأنيث ادون (2)باشد،و«قصوى»، تأنيث اقصى،و فعلى تأنيث افعل تفضيل باشد.حق تعالى گفت:ياد كنى چون شما به كناره وادى بودى آن كه به مدينه نزديكتر بود و ايشان يعنى مشركان به كنارۀ ديگر كه از مدينه دورتر بود.و گفته اند (3):از مكّه دورتر بود،يعنى شما به خانۀ خود نزديك (4)بودى و قريش از خانۀ خود دور، وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ ؛و شترنشينان يعنى أبو سفيان و اهل كاروان فروتر از شما بودند به ساحل دريا.و تقدير آن است كه:و الرّكب في مكان اسفل منكم.صفت موصوفى محذوف است و براى آن مفتوح است كه لا ينصرف است.رسول-عليه السّلام-بأعلى الوادى فرود آمده بود و مشركان باسفل الوادى[39-ر]و أبو سفيان كاروان را بر كنار دريا برد تا به مكّه آرد، وَ لَوْ تَوٰاعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعٰادِ ؛و اگر شما را به يكديگر يعنى مسلمانان را و مشركان را با يكديگر ميعادى بودى ممكن بودى كه راست نيامدى و مختلف شدى،و لكن خداى تعالى اين التقا و اين كار به اتّفاق راست برآورد بى تواعد و بى آنكه شما را ميعادى و و عدى بود،و لكن تا خداى تعالى كارى كه كردنى بود قضا كند و تمام كند و از پيش ببرد.و محمّد بن اسحاق گفت:معنى آن است كه:اگر ميان شما ميعادى بودى ممكن بودى كه آن ميعاد مختلف شدى از جهت شما.چون شما بشنيدى خبر كثرت ايشان و قلّت شما و ساز و اهبت (5)ايشان و بى سازى شما و لكن خداى تعالى باتّفاق نيك از لطف و كرمش آن كار برآورد تا كارى كه كردنى بود كرده شود.و اصل
القضاء،الاتمام،و منه قوله: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ (1)... ،اى،اتمّ.و قولهم:
قضيت الامر،فانقضى،اى اتممته فتمّ.و قوله تعالى: فَوَكَزَهُ مُوسىٰ فَقَضىٰ عَلَيْهِ (2)... ،اى قضى عليه اجله و عمره؛عمر بر او به سر آورد،و معنى آيت مطابق معنى قول شاعر است (3):
جرت الرّياح على رسوم ديارهم***فكأنّما كانوا على ميعاد
و مراد به كاركردنى،فتح و ظفر مسلمانان بود براى اعزاز دين و اذلال كفر و خزى و خذلان كافران بود به قتل و أسر.آنگه بازنمود كه آنچه كردم نه به ظلم كردم،به حجّت كردم و بعد اظهار معجزات و دلالات و ابراز حجج و بيّنات و انزال آيات محكمات تا هركه هلاك شود از سر حجّت هلاك شود و هركه زنده ماند از سر حجّت زنده ماند.نافع خواند و ابو بكر عن عاصم و ابن كثير في روايت البزّى و شبل:حيى،به اظهار دو«يا»،و باقى قرّاء:به ادغام خواندند.حق تعالى مؤمن را به منزلت زنده كرد و كافر را به منزلت هالك،براى آن كه مآل اين با حيات است،و مآل آن با هلاك. وَ إِنَّ اللّٰهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ ؛و خداى تعالى شنوا و داناست به اقوال و احوال ايشان.
إِذْ يُرِيكَهُمُ اللّٰهُ فِي مَنٰامِكَ قَلِيلاً ؛و ياد كن اى محمّد چون خداى تعالى ايشان را به تو نمود در خواب اندك.گفتند:پيش از آن رسول-عليه السّلام-در خواب ديد قريش را كه به او كارزار مى كردند و به عدد اندك بودند و اصحابان خود را خبر داد، دل خوش شدند و قوى دل شدند.و قولى دگر آن است كه:في موضع منامك اى في عينك؛در جاى خواب تو يعنى در چشم تو خداى تعالى به چشم رسول ايشان را محقّر و مقلّل (4)كرد،آنگه گفت: وَ لَوْ أَرٰاكَهُمْ كَثِيراً ؛و اگر ايشان را بسيار با تو نمودى، لَفَشِلْتُمْ ؛بددل و ضعيف شديتان و منازعت و خصومت كرديد با يكديگر،و لكن خداى تعالى سلامت داد شما را از اين آفت يعنى آفت منازعت،كه او عالم است به اسرار دلها.و اسرار دلها را،ذات الصّدور خواند،براى آن كه در دل باشد پندارى خداوندان دل اند.و پيش از اين حدّ نوم گفته ايم كه،سهوى باشد كه بيشترينۀ احساس به او زائل شود.و گفته اند كه:سهوى باشد به استرخاى اعضا،بى بيمارى.
وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ ؛و نيز ياد كنيد چون با شما نمود ايشان را به وقت ملاقات و مقابله در چشمهايتان اندك،و شما را نيز در چشم ايشان اندك كرد.و حكمت در اين،آن بود تا مسلمانان در فصل اوّل كه ايشان را اندك بينند،بددل نشوند و قوى دل باشند.مقاتل گفت:براى آن كه رسول-عليه السّلام-ايشان را در خواب ديد كه اندك بودند با صحابه بگفت،خداى تعالى نخواست تا خواب رسول-عليه السّلام- خلاف شود.عبد اللّه مسعود گفت:در چشم ما چنان آمدند كه من گفتم يكى را از جملۀ ما كه اينان همانا (1)هفتاد مرد باشند،گفت:تا به پانصد (2)مرد، وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ ؛و شما را در چشم ايشان اندك كرد تا اهبت و ساز نكنند و جدّوجهد و مبالغت نكنند و تواكل و تجادل كنند تا سبب ظفر مسلمانان باشد و خذلان ايشان.
سدّى گفت:چنان اندك آمدند (3)مسلمانان[39-پ]در چشم كافران،كه يكى از ايشان گفت:بياى (4)تا برگرديم كه كاروان به سلامت رفت.ابو جهل گفت:نرويم و تا اينان را استيصال (5)نكنيم.آنگه گفت:هيچ (6)سلاح مگيرى (7)،اينان را به دستگير بگيرى و به رسنها (8)ببندى تا با خود ببريم كه براى اينان سلاح گرفتن كرا نكنند.
كلبى گفت:براى آن بود تا هريكى از دو لشكر دلير شوند بر صاحبش تا خداى تعالى حكمى كه خواست كردن بكند.اگر گويند،روا باشد كه خداى تعالى ايشان را در چشم بينندگان كم نمايد،با آن كه ايشان مى بينند،نه اين مؤدّى بود با آن كه ادراك معنى بود تا وثاقت برخيزد به مشاهدات؟گوييم:آن،ديدنى حقيقى نباشد، و ايشان در ديدن و حزر (9)استقصا نكرده باشند.و روا باشد كه موانعى باشد آنجا از رؤيت،چون:گرد و ضباب و استتار بعضى به بعضى،و نيز روا باشد كه خداى تعالى قطع شعاع كند ميان رائى و بعضى مرئيّات (10)بر سبيل معجز،و اين جمله وجوه آن است كه توجيه (11)توان كرد در اين باب تا ادا نكند با اين فساد كه گفتى.
1) .آو،بم+تا.
2) .مل،مج،لب:تا به صد.
3) .اساس:آمدند و؛به قياس آو،و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
4) .بياى/بيايى/بياييد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:مستأصل.
6) .همۀ نسخه بدلها+كس.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:برمگيرى.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج و لب:دستها.
9) .لب،آن:جزر.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:مرئيان.
11) .اساس:توجه؛به قياس نسخۀ مل،تصحيح شد.
وَ إِلَى اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ؛و بازگشت همه كارها با خداى است،چون صدور از او باشد،بازگشت بازو (1)باشد،و ملك همه ملاّك زائل شود و حكم همه حكّام باطل، حكم خاص او را باشد در قيامت در جمله كارها،براى اين گفت: وَ إِلَى اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ،و كلام در اين معنى مستقصى برفته است در سورة البقرة.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا -الآية،ايزد تعالى در اين آيت امر كرد مؤمنان را كه:چون گروهى را از كافران بينيد،بر جاى بايستيد و بنگريزيد و پناه با خداى و ذكر خداى دهيد و دعا و تضرّع كنيد تا همانا فلاح و ظفر يابيد.و فلاح، نجاح باشد و بقا باشد و ظفر باشد.قتاده گفت:خداى تعالى بندگان را فرمود در حالى كه به خود مشغول باشند،ذكر او كنند تا بدانند كه در هيچ حال رخصت نيست ايشان را كه ذكر او رها كنند.
قوله: وَ أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ،و گفت:طاعت خداى دارى و فرمان پيغامبر برى و منازعت و مخالفت و خصومت مكنى كه پس بددل شويد و ضعيف شوى. وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ ؛و بداتان بشود،مجاهد گفت:نصركم.مقاتل گفت:حدّتكم؛تيزى شما بشود.عطا گفت:جلدكم؛سختى شما بشود.يمان گفت:غلبتكم.نضر بن شميل گفت:قوّتكم.اخفش گفت:دولتكم.ابن زيد گفت:باد (2)نصرت خواست كه خداى تعالى هيچ وقت نصرت نكرد مؤمنان را و الّا بادى فرستاد كه خاك بر روى و چشم كافران كرد.أ لا ترى الى قوله تعالى: فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا (3)... ،و
قوله-عليه السّلام: نصرت بالصّبا و اهلكت عاد بالدّبور ،و در عرف معروف است كه چون كسى را كارى روان باشد،گويند:الرّيح له و تهبّ له الرّيح.
و به زبان ما گويند:باد،باد اوست،و قال عبيد:
كما حميناك يوم النّعف من شطب***و الفضل للقوم من ريح و من عدد
و قال آخر:
يا صاحبىّ الا لا حيّ بالوادي***الّا عبيد قعود بين اذواد
أ تنظران قليلا ريث غفلتهم***ام تعدوان فانّ الرّيح للعاد
و قال آخر:
اذا هبّت رياحك فاغتنمها***فانّ الخافقات لها سكون
و لا تغفل عن الاحسان فيها***فلا تدري السّكون متى يكون
و قال آخر:
ربّ ريح لأناس عصفت***ثمّ ما ان لبثت ان سكنت
و كذاك الدّهر في اطواره***قدم زلّت و اخرى ثبتت (1)
و كذا الايّام من عاداتها***انّها مفسدة ما اصلحت
وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِينَ ؛و صبر كنى كه خداى با صابران است.حق تعالى در اين آيت مؤمنان را صبر و تثبّت و پاى بر جاى فرمود و ترك منازعت و اختلاف،چه هركجا اختلاف آمد،رحمت برخاست،أ لا ترى الى
قوله[40-ر] -عليه السّلام: الجماعة رحمة و الفرقة عذاب. مجاهد گفت:وهنى كه روز احد پيدا شد نبود الّا از جهت منازعت و اختلاف.
وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ بَطَراً ،در اين آيت نهى كرد مؤمنان را ازآن كه چنان باشند كه آن گروه كه بيرون (2)آمدند نه براى خداى،بل براى بطر.و نصب بطر و رئاء،بر مفعول له باشد،و روا باشد كه مصدر باشد در جاى حال،اى بطرين مرائين،نبينى كه: وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ ،[كه عطف است بر او در جاى حال است،و تقدير آن است كه:يبطرون و يراءون و يصدّون] (3)،و نيز؛مردم را منع كنند از ره خداى و ايمان به او و جهاد در راه او.و مفسّران گفتند:مراد اهل مكّه اند، و سبب نزول آيت آن بود كه،چون أبو سفيان كاروان ببرد،كس فرستاد به اهل مكّه كه:برگردى كه كفايت شد و ما كاروان بياورديم.اين جماعت قريش را به جحفه ديدند،گفتند،أبو سفيان مى گويد:برگردى كه من كاروان به سلامت بياوردم.
ابو جهل گفت:لا و اللّه!كه بازنگرديم تا به بدر نرويم-و آن جاى موسم بود كه هروقت عرب آنجا شدندى-و (4)آنجا مقام كنيم و شتر كشيم و خمر خوريم و مطربان براى ما غنا گويند و مردم را طعام دهيم و مهمان كنيم،و عرب ذكر ما بشنوند و عزّت و منعت ما بدانند.چون به بدر آمدند،به جاى مهمانى و كشتن شتران،خود را كشتند،و به جاى كأس خمر،كأس مرگ خوردند،و به جاى مطربان،نوحه گران براساس
ايشان نوحه كردند،و به جاى طمع عزّت و منعت،ذلّت و خوارى يافتند.
حق تعالى گفت:اهل مكّه بر اين وجه بيرون آمدند،شما كه مؤمنانى چنين (1)بيرون مشوى.و«بطر»،خروج باشد از موجب شكر نعمت با كفرانش،و اصل او شقّ و شكافتن باشيد،و منه البيطار،و بيطار از اين جا باشد كه گوشت بشكافد به نيشتر،و يقال:بطر الانسان يبطر بطرا و ابطره الغنى (2)ابطارا،و«ريا»،اظهار كار نيكو باشد تا مردمان ببينند با آن كه كار بد (3)پنهان كرده باشد.و«صدّ»،منع بود و بعضى فرق كردند ميان صدّ و منع،گفتند:منع،آن باشد كه فعل با او متعذّر بود،و «صدّ»،آن باشد كه دعوت كند با ترك فعل. وَ اللّٰهُ بِمٰا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ ،و خداى تعالى عالم است به آنچه ايشان مى كنند،و عالمى او به آن محيط (4).و روا بود كه گويند:
قادر است بر ايشان،و ايشان از قبضۀ قدرت او بيرون نيند (5).پس به منزلت آن است كه محيط است به ايشان.
وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ ؛گفت:ياد كنى چون بياراست ابليس براى ايشان عملهاى ايشان.و سبب آن بود به روايت عبد اللّه عبّاس و محمد بن اسحاق و سدّى و كلبى كه:قريش چون خواستند كه از مكّه بيرون آيند،ياد آمد ايشان را كه ميان ايشان و بنى بكر بن عبد مناث (6)بن كنانه كارزارى هست (7)و كينه اى قديم، گفتند:نبايد كه اين كنانيان ما را تعرّض كنند،و ما را دو فرقه بايد شدن و دو خصم پيش باشد ما را با دو گروه جنگ بايد كردن.توقف نمودند تا در اين كار انديشه كنند.ابليس بيامد با لشكرى بر صورت سراقة بن مالك بن جعشم (8)الشّاعر الكنانىّ ثمّ المدلجىّ-و او از جمله اشراف و رؤساى بنى كنانه بود،و گفت قريش را: لاٰ غٰالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النّٰاسِ ؛امروز از همه آدميان كس شما را غالب نشود، وَ إِنِّي جٰارٌ لَكُمْ ؛و من همسايه و پناه شماام،و الجار؛المجير،قال الشّاعر:
يا ظالمي انّى تروم ظلامتي***و اللّه من كلّ الحوادث جاري
اى،مجيري.چون ايشان اين بشنيدند،گفتند:ما از بنى كنانه ايمن شديم به (1)سراقة بيرون آمدند و روى به بدر نهادند و شيطان با ايشان بود.راست كه دو لشكر روى به هم آوردند و مدد فريشتگان از آسمان برسيدند (2)،ابليس دنبال دركش گرفت. نَكَصَ عَلىٰ عَقِبَيْهِ ،اين عبارت باشد عن الرّجوع و الهرب،او بگريخت و گفت:من بيزارم از شما كه من آن مى بينم كه شما نمى بينى.
كلبى گفت:دست در دست حارث بن هشام نهاده بود،در صف مشركان بر صورت سراقه،چون فريشتگان را بديد،دست از دست او بگرفت و پشت[40-پ]به هزيمت داد.حارث گفت:يا سراقه!كجا مى روى-در مثل اين حال؟شرم ندارى كه ما را رها مى كنى در چنين حال!گفت:تو آنچه من مى بينم نمى بينى،و به هزيمت برفت و قوم به هزيمت او هزيمت گرفتند.چون به (3)مكّه آمدند،گفتند:
سبب هزيمت،سراقه بود،و مردم را او هزيمت كرد.خبر به سراقه رسيد،گفت:
شنيدم كه شما كه قريشى مى گوييد،من سبب هزيمت شما بودم،به خداى كه من از رفتن شما خبر نداشتم و از قتال شما،و هزيمت شما به من رسيد و من خود شما را نديدم.گفتند:فلان روز نه تو آمدى و ما را وعدها دادى و غرور و گفتى: لاٰ غٰالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النّٰاسِ وَ إِنِّي جٰارٌ لَكُمْ .سوگند خورد كه:من از اين بى خبرم.چون جماعتى از ايشان پس از آن اسلام آوردند،بدانستند كه آن ابليس بوده است،و اين روايت صادق و باقر است (4)-عليهما السّلام.قوله: نَكَصَ عَلىٰ عَقِبَيْهِ ،ضحّاك گفت:ولّى مدبرا.نضر بن شميل گفت:رجع القهقرى.قطرب گفت و ابان بن تغلب كه:هم از آن راه كه آمد برفت،قال الشّاعر:
نكصتم على اعقابكم يوم جئتم***ترجّون (5)أثقال (6)الخميس العرمرم
و قال عبد اللّه بن رواحه:
فلمّا رأيتم رسول الاله***نكصتم ورائكم هاربينا
و قال زهير:
هم يضربون حبيك البيض اذ لحقوا***لا ينكصون اذا ما استلحموا و حموا
إِنِّي أَرىٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ ،حسن بصرى گفت:جبريل را ديد (1)پياده در پيش شتر رسول ايستاده و عنان او به دست گرفته،ابليس او را بشناخت از او بترسيد و بگريخت.
خلاف كردند در ظهور شيطان تا ايشان او را بديدند؛ابو على گفت و جماعتى گفتند از متكلّمان كه:خداى تعالى صورت او بگردانيد به معجزۀ حضرت رسول -عليه السّلام-و تشديد تكليف بر مكلّفان و سبب خذلان كافران و نصرت مؤمنان،و اين وجهى درست است،و صحّت اين،قول باقر و صادق (2)است-كه از پيش برفت.
ابو القاسم بلخى و جماعتى دگر گفتند:به ظهور نبود؛به وسوسه بود؛و قول اوّل در اخبار ظاهرتر است،و بعضى انصار در مفاخرت اين روز مى گفت:
و شفير (3)بدر اذ نردّ وجوههم***جبريل تحت لوائنا و محمّد
قتاده گفت و محمّد بن اسحاق،ابليس چون گفت: إِنِّي أَرىٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ ،راست گفت كه او فريشتگان را مى ديد،و اين كه گفت: إِنِّي أَخٰافُ اللّٰهَ (4)از خداى مى ترسم دروغ گفت:و لكن به آن گريخت كه دانست كه او قوّت ايشان ندارد و عادت او خود اين است كه اصحاب خود را به مهلك رساند و او برگردد و از ايشان (5)تبرّا كند.عطا گفت،معنى آن است كه گفت:من مى ترسم كه خداى مرا هلاك كند در اين ميانه با شما.كلبى گفت،معنى آن بود كه گفت:من جبريل را مى بينم و از او آن دانم كه شما ندانيد،از او مى ترسم،ترس رسول خداى را ترس خداى خواند.بعضى دگر گفتند: إِنِّي أَخٰافُ اللّٰهَ (6)،معنى آن است كه:من صدق وعد خداى دانم،و المعنى: إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (7).و بعضى دگر گفتند: إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ (8)... ؛من از خداى مى ترسم بر شما.[اگر تعسّف اين اقوال براى آن است تا دروغى به ابليس حواله نباشد،دروغ از ابليس مستبعد نيست،گفتند:نبينى
كه حق تعالى از او چه حكايت كرد،فى قوله: وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ... (1)،و اگر قائلان اين اقوال اين احتياط در حقّ پيغمبران و عصمت ايشان كردندى اولى تر بودى.] (2)وَ اللّٰهُ شَدِيدُ الْعِقٰابِ ،اين،كلام خداى است،حكايت نيست از كلام ابليس.خداى تعالى عقيب (3)اين حكايت گفت:خداى سخت عقوبت است،سزاوار باشد كه ابليس و جز ابليس از عقاب او بترسند.بعضى دگر گفتند از مفسّران:اين هم حكايت كلام شيطان است و اين به نسق كلام نماند (4).
راوى خبر گويد طلحة بن عبيد اللّه كه،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:هيچ روزى شيطان از آن ذليل تر و (5)صاغرتر نباشد كه روز عرفه.و آن براى آن بود كه، رحمت بى قياس بيند (6)كه به گناهكاران امّت من فرود مى آمد،الّا روز بدر كه چون در نگريد جبريل را ديد كه در پيش فريشتگان مى آمد آن روز به غايت ذليل شد.
نَكَصَ عَلىٰ عَقِبَيْهِ [41-ر] وَ قٰالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرىٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ -الآية.
إِذْ يَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ ،روا بود كه عامل در«اذ»،دو چيز بود؛يكى:ذاك،اذ يقول،اى كان ذاك و وقع ذلك وقت قول المنافقين.و وجه ديگر آن كه:«اذكر»، ياد كن اى محمّد چون گفتند منافقان و آنان كه در دل ايشان بيمارى بود يعنى شرك و شكّ و نفاق،و آن جماعتى بودند از منافقان در مكّه كه يقينى (7)نبود ايشان را،با رسول هجرت نكردند به علّت آن كه خويشان ما،ما را رها نمى كنند.چون قريش به بدر رفتند،با قريش به بدر آمدند چون قلّت مسلمانان و كثرت كافران ديدند.شكّشان زيادت شد به يك بارگى مرتد شدند و روى به قتال رسول نهادند،و ايشان جماعتى بودند،منهم:قيس بن الوليد بن المغيرة،و ابو قيس بن العاد (8)بن المغيره،و الحارث بن
1) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 22.
2) .اساس:ندارد؛از آج،افزوده شد.
3) .لب:عقب.
4) .اساس:به ماند،به قياس نسخۀ بم،خوانده شد؛آو،آج،مل،مج،لب:به ماند؛آن:ماند.
5) .مل:صغيرتر؛آو،آج،بم،آن:عاجزتر.
6) .آو،مج:بينند.
7) .اساس:بقيتى؛آو،آج،بم،لب،آن:يقين؛مل،مج:يقينى،با توجه به دو نسخۀ اخير تصحيح شد.
8) .مل:القادر؛لب:العادر؛در نسخه ها ظاهرا تصحيف و تحريفى صورت گرفته است.در برخى از تفاسير از نوع:مجمع البيان شيخ طبرسى،و نيز در حاشيۀ تبيان شيخ طوسى ابو قيس بن فاكه نقل شده است.مرحوم شعرانى، متن را براساس سيرۀ ابن هشام به الفاكه تصحيح كرده است.
ربيعة (1)بن الاسود بن المطّلب،و علىّ بن اميّة بن خلف،و العاص بن منبّه بن الحجّاج، و الوليد بن عتبه،و عمرو بن اميّه،چون در ميان معركه افتادند فريشتگان بر روى و پشت ايشان مى زدند،فذلك قوله: وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلاٰئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ .
غَرَّ هٰؤُلاٰءِ ،مى گفتند در آن حال كه به بدر حاضر آمدند كه:بفريفته است و مغرور بكرده اينان را،يعنى مؤمنان را و صحابۀ رسول را دينشان.و غرور،اظهار نصيحت باشد با آن كه غشّى در دل دارد.آنگه حق تعالى گفت ردّا عليهم: وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّٰهِ ؛هركه توكّل بر خداى كند و اعتماد،خداى تعالى عزيز است و غالب و قاهر،هيچ چيز او را غالب نباشد و حكيم است،اين قهر و غلبه جز به حكمت و صواب نكند.
آنگه گفت بر سبيل تعجّب: وَ لَوْ تَرىٰ ؛و اگر تو بينى يا محمّد! إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلاٰئِكَةُ ،آن وقت و آن حال كه فريشتگان جان از (2)كافران برمى داشتند، يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ ،در جاى حال است.و بيان كرديم كه«توفّى»و«استيفاء»تمام بستدن باشد؛و«ايفاء،تمام دادن (3)در آن حال بر رويها و پشتهاى ايشان مى زدند،و اين كنايت باشد عن جميع الجسد،اى ما اقبل منهم و ما ادبر،و اين قول سعيد جبير است و مجاهد و ابن جريح.
عبد اللّه عبّاس گفت:مشركان چون روى به مسلمانان كردندى،مسلمانان تيغ بر رويهايشان مى زدندى،و چون پشت به هزيمت دادندى،فريشتگان در ايشان رسيدندى پشتهاى ايشان به مقامع و سياط مى زدندى.
حسن بصرى روايت كرد كه،مردى گفت:يا رسول اللّه!من بر پشت ابو جهل اثر ضرب تازيانه ديدم،گفت:ذاك من ضرب الملائكة،گفت:آن زخم فريشتگان بوده است.
حسين بن الفضيل گفت:ضرب الوجوه،عقوبت كفرشان بود و ضب الادبار، عقوب معاصيشان (4). وَ ذُوقُوا ،اى و يقولون لهم ذوقوا.و مى گفتند ايشان را،يعنى
فريشتگان كافران[را] (1):بچشى عَذٰابَ الْحَرِيقِ ؛عذاب دوزخ سوزنده.و فعيل،به معنى مفعل (2)است،اى النّار المحرقة،و اين در آخرت باشد.حسن بصرى گفت:
اين،خزنۀ دوزخ گويند و در بعضى تفاسير آمد كه:فريشتگان مقامع آهنين داشتن (3)، هرگه (4)بر ايشان زدندى*از جراحات ايشان آتش برافروختى،فذلك قوله: وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِيقِ ،و«ذوق»،كنايت باشد از مقاسات و مكابده (5)،[قال الشّاعر] (6):
فذوقوا كما ذقنا غداة محجّر***من الغيظ في اكبادنا و التّحوّب
و«ذوق»،در جاى امتحان و اختبار استعمال كنند،يقول العرب:اركب هذا الفرس و ذقه،و يقال:جرّبت فلانا و ذقت طعمته (7)*و يقال:كلّمت فلانا فذقت ما عنده،قال الشّماخ في وصف قوس:
فذاق فاعطته (8)من اللّين جانبا***كفى (9)و لها ان يغرق السّهم حاجز
و اصل او ذوق به دهن است،و هو ادراك الطّعم (10)باللّهوات و اللّسان،و جواب«لو»، محذوف است لدلالة الكلام عليه و مثله:لو رأيت فلانا و السّياط تأخذه،و التّقدير:
لرأيت منظرا هائلا،و حذف بليغتر است اين جا از ذكر،براى آن كه با حذف وجوه بسيار مظنون باشد[41-پ]،و با ذكر يك وجه باشد.
قوله: ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ ،«ذلك»،اشارت است به عذاب،گفت:اين عذاب كه ديدند و چشيدند،به ظلم نيست، بِمٰا قَدَّمَتْ ،به آن است كه دستهاى شما تقديم كرد.و اضافت فعل با آلت براى تحقيق اضافت فعل است با«ما»،براى آن كه محال است كه كسى فعل كند به آلت غيرى،و على هذا قولهم فى المثل:يداك اوكتا و فوك نفخ.و مراد به تقديم فعل گذشته است،اى بما فعلت و كسبت و جعلته مقدّما له حتّى يقدم عليه للجزاء،و«با»براى مجازات است و بدل،[و ما] (11)،موصوله است به معنى الّذى،و شايد كه موصوفه باشد،اى باعمال قدّمتها،ايديكم،و شايد كه مصدرى باشد،اى ذلك بتقديم ايديكم افعالها و معاصيها.
1) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
2) .آو،آن:مفعال؛آج:مفاعل.
3) .همۀ نسخه بدلها:داشتند.
4) .آو،آج،بم،لب،آن كه+.
5) .اساس:مكايده؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
6) .آو،آن:مفعال؛آج:مفاعل.
7) .آو،آج،بم:طعيمه.
8) .اساس:اعطاه؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
9) .اساس:بدى؛به قياس نسخۀ آو و اتفاق نسخه ها،تصحيح شد.
10) .آو،آج،بم،لب،آن+الطعم.
11) .اساس:ندارد؛از مل،افزوده شد.
وَ أَنَّ اللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ ،«واو»،عطف است و معنى آن است كه:و بانّ اللّه،و نيز براى آن كه خداى بيدادگر نيست بر بندگان،براى آن كه جزاى عمل دادن بر وفق استحقاق عدل (1)باشد،ظلم نباشد يعنى،تا بدانى كه خداى به اين كه كرد با ايشان،بر ايشان ظلم نكرد (2).
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَفَرُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ فَأَخَذَهُمُ اَللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ (52) ذٰلِكَ بِأَنَّ اَللّٰهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلىٰ قَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (53) كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ وَ كُلٌّ كٰانُوا ظٰالِمِينَ (54) إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ (55) اَلَّذِينَ عٰاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لاٰ يَتَّقُونَ (56) فَإِمّٰا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي اَلْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (57) وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيٰانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلىٰ سَوٰاءٍ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْخٰائِنِينَ (58) وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لاٰ يُعْجِزُونَ (59) وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبٰاطِ اَلْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اَللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لاٰ تَعْلَمُونَهُمُ اَللّٰهُ يَعْلَمُهُمْ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تُظْلَمُونَ (60) وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (61) وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اَللّٰهُ هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ (62) وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً مٰا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (63) يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللّٰهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ (64) يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَرِّضِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَى اَلْقِتٰالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صٰابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ يَفْقَهُونَ (65) اَلْآنَ خَفَّفَ اَللّٰهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صٰابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ مَعَ اَلصّٰابِرِينَ (66)
؛چون خوى آل فرعون و آنان كه پيش ايشان بودند كافر شدند به آيات خداى،بگرفت ايشان را خداى به گناههاى ايشان كه خداى قادر (3)و سخت عقوبت است.
؛آن به آن است كه خداى نباشد بگرداننده نعمتى را كه كرده باشد بر قومى تا بگردانند آنچه به ايشان باشد،و به درستى كه خداى شنوا و داناست.
[42-ر] ؛چون خوى آل فرعون و آنا[ن كه] (4)از پيش ايشان بودند دروغ (5)داشتند به آيات خدايشان (6)،هلاك كرديم ايشان را به گناهانشان و غرقه كرديم آل فرعون را و همه بودند ستمكاران.
به درستى كه بترين جانوران (7)نزديك خداى،آنانند كه كافر شدند،پس ايشان ايمان نيارند.
آنان كه پيمان بستدى از ايشان،پس مى شكنند (8)پيمان خويش را در هر بارى،و ايشان نمى ترسند.
اگر يابى
ايشان را در كارزار به ايشان را كه پس ايشان باشند تا بود كه ايشان انديشه كنند.
[42-پ]؛و اگر نترسى از[قومى خ] (1)يانتى بينداز به ايشان بر راستى (2)،به درستى كه خداى دوست ندارد خيانت كنندگان را.(3)و گمان مبر[ند] (4)آنان كه كافر شدند كه سبق برده اند كه ايشان عاجز نكنند.
؛[و] (5)بسازيد (6)براى ايشان آنچه توانيد از نيرو و از بازبستن اسپان بترسانى به آن دشمن خداى را و دشمن شما را و ديگران از فرود ايشان ندانيد ايشان را،خداى داند ايشان را و آنچه نفقه كنيد از چيزى در راه خداى تمام بدهند شما را و بر شما بيداد نكنند.
و اگر ميل كنند به صلح (7)ميل كن به آن و توكّل كن بر خداى كه او شنواست و داناست.
[43-ر]؛و اگر خواهند كه بفريبند[تو را] (8)،به درستى كه بس باشد تو را خداى،او آن خداى است (9)قوّت كرد تو را به يارى او (10)و به مؤمنان.
؛و جمع كرد (11)ميان دلهاى ايشان اگر نفقه كنى تو آنچه در زمين است بجمله،جمع نتوانستى كردن (12)ميان دلهاى ايشان،و لكن
1) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
2) .آج،لب:بر آشكارا هموارى.
3) .اساس و جميع نسخ:تحسبنّ؛به قياس قرآن مجيد تصحيح شد.
4) .به قياس با معنى كلمه،آورده شد.
5) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
6) .آو،بم،مج،آن:ساز كنى/ساز كنيد.
7) .آج،لب:سوى آشتى.
8) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
9) .مج+كه.
10) .آج،لب:خود.
11) .آج،لب:پيوستگى افگند.
12) .آج،لب:نتوانستى پيوستن.
خداى جمع كرد (1)ميان ايشان،كه او غالب (2)است،محكم كار است.
اى پيغامبر!بس است تو را خداى و آنان كه پسر و تو باشند از مؤمنان.
[43-پ] ؛اى پيغامبر؛گرم بكن مؤمنان را بر كارزار اگر باشند از شما بيست مرد صبركنندگان غلبه كنند دويست را،و اگر از شما (3)صد،غلبه كنند هزار را از آنان كه كافر شدند،به آن كه ايشان گروهى اند كه نمى دانند (4).
؛اكنون تخفيف كرد (5)خداى از شما و دانست كه در شما ضعيفانند (6)اگر باشند از شما صد صابر،غلبه كنند دويست را،و اگر باشند از شما هزار،غلبه كنند دو هزار را به فرمان خداى،و خداى با صابران است.
قوله: كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ (7)،محلّ«كاف»،رفع است به آن كه خبر مبتداست (8)، و تقدير آن است كه:دأبهم كدأب آل فرعون،اى عادتهم مثل عادت آل فرعون.و «دأب»،عادت و طريقت باشد،يقال:ما زال ذلك دأبه و دينه و ديدنه،اى عادته و طريقته.عبد اللّه عبّاس گفت:كفعل آل فرعون.ضحّاك گفت:كصنعهم.مجاهد و عطا گفتند:كسنّتهم.يمان گفت:كمثالهم،يعنى اهل بدر همان كردند و همچنان كردند كه آل فرعون،لا جرم با ايشان همان كردند كه با آل فرعون كردند از عذاب و نكال.كسائى گفت:كشأن آل فرعون،يعنى چنان كه ايشان كفر آوردند و جحود كردند،اينان همان كردند.اخفش و مؤرج گفتند:كعادة آل فرعون،و قال خداش بن زهير العامرى:
و ما زال ذاك الدّأب حتّى تخاذلت***هوازن و ارفضّت سليم و عامر
و آل فرعون،قوم او و اهل دين او بودند،براى آن كه آل خواند ايشان را كه،امرهم كان يئول اليه اى يرجع من آل اذا رجع.و گفته اند:اهل باشد،«ها»را بدل كردند به «الف»،و اين از جمله ابدال است. وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ؛و آنان كه پيش ايشان (1)بودند از جمله كافران،به آيات خداى كافر شدند، فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ ؛خداى ايشان را به گناه ايشان بگرفت چنان كه اينان را به گناه (2)اينان كه خداى[تعالى] (3)قادر است و سخت عقوبت.
ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً ،«ذلك»،اشارت است بدان عذاب و نقمت كه فرمود با قريش در غزات بدر گفت آن،و ذٰلِكَ ،اشارت است[44-ر]به دورتر و «ذاك»به نزديكتر.آن،به سبب آن بود كه خداى تعالى هيچ نعمت كه بر قومى كرده باشند بنگرداند و به نقمت بدل نكند مگر آنگه كه ايشان نيّت و فعل گردانند.
كلبى گفت:اهل مكه را خواست كه ايشان را نعمت چنين فرمود كه: ...أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (4).و محمّد را-صلّى اللّه عليه و آله-بديشان فرستاد،شكر آن نعمت نكردند و به كفران بدل كردند،لا جرم خداى تعالى بر ايشان (5)بگردانيد و به عذاب بدل كرد.سدّى گفت:نعمت محمّد است-عليه السّلام-كه خداى او را به اهل مكّه فرستاد،قدرش ندانستند و شكرش نكردند تا خداى او را هجرت (6)فرمود با مدينه.و ذٰلِكَ ،در محلّ رفع است به ابتدا و بِأَنَّ اللّٰهَ ،در جاى خبر اوست و خبر[بر] (7)حقيقت محذوف است،و تقدير آن است كه:ذلك واقع كائن بانّ اللّه لم يك.
«نون»،در حال جزم از كان بيفگنند؛و از اخوات او چون،صان يصون،و خان يخون نيفگنند براى كثرت استعمال را،و براى آن كه كان از امّهات افعال است، چون كان به معنى وقع و حدث باشد،هيچ فعل نبود و الّا در او معنى وقوع و حدوث باشد،نبينى كه قام و قعد و اكل و شرب-همه را-معنى آن است كه:حدث قيام و قعود و أكل و شرب،و ديگر افعال چنين نيست،براى اين گويند:لم يك،و نگويند:لم يص و لم يخ في لم يصن و لم يخن. حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ ،حق تعالى
در اين آيت بيان عدل خود كرد و رد كرد بر جملۀ مجبّران و قدريان،گفت:من كه خدايم،نعمتى[كه] (1)مبتدا كرده باشم بر سبيل تفضّل با بندگان خود،از كرم خود روا ندارم كه آن نعمت بر ايشان بگردانم و بدل كنم تا آن كه ايشان حال بر خود بگردانند،و به جاى شكر نعمت،كفران كنند و به جاى اعتراف جحود.و آن خداى كه از كرم روا ندارد كه ناواجب نامستحق از بنده بگرداند الّا عند جحود و كفر او تا از او باشد،كى روا دارد كه بنده را به گناه ناكرده يا به فعلى كه آفريده باشد يا به چيزى كه بنده را در آن صنعى نباشد بگيرد و عقوبت كند!و اين آيت دليل فضل و عدل اوست (2)-تعالى عن الظّلم علوّا كبيرا. وَ أَنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ؛و خداى تعالى شنوا و داناست.
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ رَبِّهِمْ ؛چون عادت و طريقت و صنيع (3)آل فرعون و آنان كه پيش از او بودند كه به آيات ما تكذيب كردند از انواع كفّار،ما ايشان را هلاك كرديم به گناهشان (4)،بهرى را به آب و بهرى را به آتش و بهرى را به خسف و[بهرى را به نسخ و] (5)بهرى را به مسخ و بهرى را به رجفه و بهرى را به باد و بهرى را به صيحة و بهرى را به تيغ. وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ ؛و آل فرعون را غرق كرديم. وَ كُلٌّ كٰانُوا ظٰالِمِينَ ؛و همۀ ظالم و بيدادگر بودند،و اين آيت نيز دليل عدل است دو جاى؛يكى آن كه گفت: فَأَهْلَكْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ ؛ما ايشان را به گناه ايشان هلاك كرديم،و اين جزا بر عمل باشد و عقاب به استحقاق،و دگر: وَ كُلٌّ كٰانُوا ظٰالِمِينَ ،گفت:همه ظالم بودند،چون حق تعالى ظلم از خود نفى كرد و حوالت به كافران (6)و ظالمان كرد،از ايشان (7)كافرتر و ظالم تر آن بود كه از ايشان نفى كند و به خداى حوالت كند.
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ ؛«شرّ»نقيض خير (8)باشد،و گفته اند:«شرّ» (9)،مضرّتى (10)باشد عظيم و خير هر (11)منفعتى باشد تمام.و اصل شرّ،اظهار بود و قيل الشّرّ؛الرّمى
1) .اساس:ندارد؛به قياس نسخۀ آو،افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها+و قد.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز آج و لب:صنع.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:گناهانشان.
5) .اساس:ندارد؛به قياس نسخۀ آو،افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها+كرد.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:و ظالمان ايشان.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:نقيض الخير.
9) .همۀ نسخه بدلها+هر.
10) .آو،آج،بم،لب،آن:ضررى؛مل:ضرّى.
11) .اساس:به هر؛به قياس نسخۀ مل،تصحيح شد.
بالمكاره كشرر النّار،و اصل او نيز اظهار باشد براى آن كه شرر آتش چون از او مى جهد ظاهر مى شود،و منه قول الشّاعر:
[و] (1)حتّى اشرّت بالأكفّ المصاحف***
اى،اظهرت و نشرت،و حق تعالى گفت:بترين جانوران به نزديك خداى تعالى،كافرانند.و براى آن دوابّ خواند ايشان را كه،ايشان بمثابت چهارپايانند، فى قوله: أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (2)... ،آنگه خبر داد كه،ايشان ايمان نيارند تا رسول-عليه السّلام-توقّع نكند و طمع از ايمان ايشان ببرد و دل عزيز خود در بند ندارد[44-پ].
اَلَّذِينَ عٰاهَدْتَ مِنْهُمْ ؛آنان كه تو با ايشان عهد كردى از جملۀ اين كافران پس عهد تو مى شكافند (3)هر بارى و از خداى نمى ترسند در نقض عهد.مفسّران گفتند كه:
آيت در بنى قريظه آمد كه با رسول عهد كردند كه بازو (4)قتال نكنند و كس را بر او يارى ندهند،عهد او بشكستند يك بار و مشركان مكّه را به سلاح يارى دادند.چون رسول كس فرستاد به ايشان و ملامت كرد ايشان را (5)،گفتند:ما را فراموش بود.
دگرباره روز خندق عهد بشكافتند (6)و به مكّه آمدند و با مشركان همدست شدند و با رسول كارزار كردند،خداى تعالى گفت: ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ .
آنگه حق تعالى گفت: فَإِمّٰا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ ؛اگر ايشان را در كارزار بيايى (7)و ملاقات باشد تو را با ايشان و به دست تو افتند، فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ .
عبد اللّه عبّاس گفت:نكل بهم من خلفهم؛ايشان را به نكال ديگران كن.سعيد جبير گفت:انذر بهم؛به ايشان بترسان آنان را كه از پس ايشان باشند.و بعضى دگر گفتند:فرّق بهم؛بپراكن به ايشان،كارى كن كه ديگران از تو پراگنده شوند و بگريزند.عطا گفت:اثخن فيهم القتل؛قتل در ايشان شايع كن تا ديگران عبرت گيرند.قتّيب (8)گفت:سمّع بهم؛بشنوان به ايشان،يعنى كارى كن با ايشان كه بازگويند ،و انشد (9):
اطوّف فى الأباطح كلّ يوم***مخافة ان يشرّد بي حكيم
و«تشريد»،تطريد باشد و تفريق و تبديد،و ناقة شرود،اى نفور.و عبد اللّه مسعود خواند به«ذال»معجم،و گفتند:معنى يكى باشد.و قطرب گفت:به «ذال»،تنكيل باشد و به«دال»تطريد و تفريق،[ مَنْ خَلْفَهُمْ ]، (1)آنان را كه از پس ايشان آيند.و اعمش خواند در شاذّ:فشرّد بهم من خلفهم،بر آنكه«من»حرف جرّ باشد،و مفعول از كلام محذوف بود.المعنى؛شرّد أعداءك من خلفهم، لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ،اى يتذكّرون تا باشد كه انديشه كنند اينان[و] (2)نقض عهد نكنند.
وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ ؛اگر ترسى (3)تو يا محمّد!وجه خوف گفتيم و بازنموديم كه از باب ظنّ است اگر گمان بريد،و گفته اند:اين ظن،به معنى علم است،و فعل مضارع را با نون تأكيد بنا كنند بر فتح چون فعل مذكّرى باشد و اگر جمع مذكّر باشد بر ضمّ بنا كنند و اگر فعل مؤنّثى مخاطب باشد بر كسره.اگر ترسى كه قومى خيانتى كنند از نقض عهد به امارتى كه تو را پيدا شود چنان كه بنو قريظه كردند و خيانت نقض عهد باشد در آنچه امين كرده باشند (4)او را برآن،يقال:خانه يخونه خونا و خيانة و اختانه، ايضا و:خوّنه اذا نسبه الى الخيانة. فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ ؛عهد ايشان[با ايشان] (5)انداز و «نبذ»،انداختن باشد،و منه:النبيذ فعيل بمعنى مفعول لأنّه ينبذ فى الحبّ.اى (6)يطرح،قال (7):
كنبذك نعلا اخلقت من نعالكا***
على سواء؛بر راستى.در او دو قول گفتند:يكى:على استواء،تا ايشان نيز دانند كه تو حرب ايشان مى سگالى،گمان نبرند كه تو بر عهدى؛و تو بر حرب باشى.آنگه ساز نكنند،اين مانند عذرى باشد.و اين سويّت در علم باشد،يعنى تا ايشان از تو آن دانند كه تو از ايشان دانى بر سويّت.و قولى ديگر آن است كه: عَلىٰ سَوٰاءٍ ،اى على عدل،قال الرّاجز:
فاضرب وجوه الغدّر الاعداء***حتّى يجيبوك الى السّواء
اى،الى العدل.و ميانۀ كار را«سواء»گويند،لاستوائه الى الطّرفين،قال اللّه تعالى: فِي سَوٰاءِ الْجَحِيمِ (1)،اى في وسطها،و قال حسّان:
يا ويح انصار النّبىّ و رهطه***بعد المغيّب في سواء الملحد
اي،في وسط الملحد و«سوى»و«سوى»لغتان في سواء،قال اللّه تعالى: مَكٰاناً سُوىً (2)،اى وسطا بيننا و بينكم،و قال آخر (3):
وجدنا ابانا كان حلّ ببلدة***سوى بين قيس قيس عيلان (4)و الفزر
[45-ر]وليد مسلم (5)گفت:على مهل؛بر آهستگى،و اين لغت معروف نيست.اگر گويند،چگونه روا باشد كه اين نقض عهد رسول-عليه السّلام-بر ظنّ و خوف بود؟ گوييم:بر قول آن كه ظن را بر علم تفسير كرد،اين سؤال لازم نباشد،و بر قول آن كه ظن گفت:لا بد ظنّى باشد عن امارة صحيحة.و آنچه راجع باشد با منافع و مضارّ، ظن قائم مقام علم باشد در او،چون از ايشان فعلى بيند كه دليل نقض عهد و خيانت كنند تا (6)تا امارات آن باشد روا باشد او را و جز او را نبذ عهد كردن عقلا و شرعا. إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ الْخٰائِنِينَ ؛كه خداى تعالى خيانت كنندگان را دوست ندارد و مريد نفع و ثواب ايشان نباشد،چه ايشان مستحقّ عقاب و اهانت و استخفاف باشند.و اين آيت در بنى قريظه فرود آمد.و واقدى گفت:در بنى قينقاع آمد و به اين آيت رسول -عليه السّلام-به زبر (7)حصن ايشان رفت و بازيشان (8)قتال كرد.
وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ (9)الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا ،ابن عامر و حمزه و حفص و ابو جعفر خواندند:لا يحسبنّ به«يا»،و او محتمل باشد سه وجه را:
يكى آن كه:مسند باشد به اَلَّذِينَ ،و الّذين فاعل او باشد و مفعول اوّل مقدّر باشد،اى لا يحسبنّ الّذين كفروا و انفسهم سابقين لنا؛نبايد تا كافران پندارند خود را كه از ما سبق توانند بردن.
و وجهى ديگر در او آن است كه:فاعل در او مضمر باشد (10)،تقدير آن باشد كه:
1) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 55.
2) .سورۀ طه(20)آيۀ 58.
3) .مل+شعر.
4) .اساس:غيلان؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
5) .مل،مج:وليد بن مسلم.
6) .لب:يا.
7) .مل،مج:به زير؛آو،آج،بم،لب،آن:بر.
8) .بازيشان/باز ايشان/با ايشان.
9) .اساس و ديگر نسخه بدلها:تحسبنّ با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شده؛نيز رك:آيۀ 59 و زيرنويس آن از همين سوره.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج+و.
لا يحسبنّ النّبىّ و المؤمنون الكافرين سابقين لنا،فاعل مقدّر باشد،و كافرين مفعول اوّل،و سابقين مفعول دوم.
و وجهى ديگر آن است كه:«ان»،تقدير كنند و هى المخفّفة (1)من الثّقيلة،و تقدير«انّ»باشد،و لا يحسبنّ الّذين كفروا ان سبقوا،اي انّهم سبقونا.و هركجا «انّ»با اسم و خبر در جاى مفعول[حسب و اخوات او افتد] (2)،قائم مقام هر دو مفعول او باشد،يقول:حسبت انّ زيدا منطلق-و اخوات او (3)،و المعنى حسبت زيدا منطلقا (4)،و مثله قوله: الم، أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا (5)... ،و باقى قرّاء، تحسبنّ،به«تا»خواندند،خطابا للنبىّ-عليه السّلام.و اَلَّذِينَ ،مفعول اوّل باشد و سَبَقُوا مفعول دوم.گفت:مپندار و گمان مبر كه آنان كه كافر شدند مرا سبق توانند بردن يا از من بتوانند گريخت (6)،و مفعول محذوف است،لدلالة الكلام عليه، و التّقدير:سبقوا اللّه،و مثله في اللّفظ و المعنى قوله: أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ أَنْ يَسْبِقُونٰا سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ (7).
إِنَّهُمْ لاٰ يُعْجِزُونَ ،جملۀ قرّاء، إِنَّهُمْ خوانند به كسر همز (8)على الابتداء و الاستيناف.و اهل شام خواندند:«انّهم»بالفتح (9)گفتند:«لا»،صله است و تقدير آن باشد:انّهم يعجزون،اى يعجزون اللّه،و اين (10)،بدل سبقوا باشد،اى لا يحسبنّ الكافرين سابقين اللّه معجزين له.و مورد آيت،وعيد و تهديد است،گفت:گمان مبر كه اين كافران از پيش من بشوند يا مرا عاجز كنند يا از قبضۀ قدرت من بيرون توانند شد،بل اسير و گرفتۀ من اند و در ملك و ملك من اند و از من فايت نه اند،هرگه كه خواهم ايشان را گرفتار توانم كردن و جزا دادن (11)ايشان را بر وفق عمل ايشان.و حسبان،ظنّ باشد و حسبان حساب باشد،يقال (12):حسبت الشّىء احسبه و احسبه
1) .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:هى آن المخفّفه.
2) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
3) .عبارت«و اخوات او»،در هيچ يك از نسخه ها نيامده است.
4) .اساس:مطلقا،به قياس نسخه آو،تصحيح شد.
5) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 1 و 2.
6) .همه نسخه بدلها،گريختن.
7) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 4.
8) .اساس:هم؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد؛آج،بم،لب،آن:همزه.
9) .آو:به فتح همز؛آج،بم،لب،آن:به فتح همزه و.
10) .آو،آج،بم،آن:ان.
11) .آو،آج،بم،لب،آن:داد.
12) .عبارت پس از يقال،در نسخه هاى مختلف متفاوت است.متن با تقدّم و تأخّر كلمات منظم شد.
حسبانا و محسبة و محسبة،و حسبت الحساب احسبه حسابا و حسبا و حسبانا.حسن بصرى گفت: لاٰ يُعْجِزُونَ ،اى لا يفوتون اللّه؛از خداى فايت نباشد (1).
آنگه مؤمنان را گفت: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ ؛ساز كنى از براى ايشان از آلات كارزار از آنچه بتوانى و اسبان و آنچه حاجت باشد به آن در كارزار.و استطاعت معنيى باشد كه جوارح به آن متطاول باشد فعل را (2)با زوال موانع.و اصل او،طاعت باشد،و قوله:
مِنْ قُوَّةٍ ؛قيل:اراد من رمى.ذكره الفرّاء و رواه عقبة بن عامر عن النّبىّ-عليه السّلام- [ذ] (3)كره الطّبرى،گفتند:تير انداختن است.عكرمه گفت:مراد حصنهاست. وَ مِنْ رِبٰاطِ الْخَيْلِ ،گفتند:«رباط»،بستنى است (4)خوارتر از عقد،و«رباط»،مرابطه باشد.و«رباط»،نام آن رسن باشد كه اسب را دو ببندند و«رباط»نام[45-پ] آن جاى باشد كه ايشان (5)را آنجا ببندند،و«رباط»،مصدر است اجرا كنند بر اسبان،قال الشّاعر:
[و] (6)انّ الرّباط النكد من آل داحس***ابين (7)فما (8)يفلحن يوم رهان
تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ ؛كه به آن بترسانى دشمن خداى را و دشمن خود را،و الرّهب و الرّهبة:الخوف،الارهاب و التّرهيب:الاخافة،و الاسترهاب، الارهاب (9)ايضا. وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ ؛و جماعتى ديگر را كه جز ايشانند،كه شما (10)ايشان را ندانى،خداى داند ايشان را،و اين عطف است على: عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ ،و در آن كه مراد به اينان كيستند پنج قول گفتند:
مجاهد گفت:بنى قريظه اند.سدّى گفت:اهل پارس اند.حسن بصرى گفت و ابن زيد:منافقانند.طبرى گفت:جنّيانند.جبّائى گفت:بر عموم است،يعنى هر دشمنى كه تو دشمنى او ندانى و خداى داند كه او دشمن شماست.و«علم»،به
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:نباشند.
2) .مل:كردن فعل را.
3) .از آو،افزوده شد.
4) .آو،آج،بم،لب،آن:بستن باشد.
5) .مل،مج:اسبان.
6) .هيچ كدام از نسخه ها ندارد؛به قياس متن چاپى مرحوم شعرانى و مآخذ ديگر آورده شد.
7) .اساس و ديگر نسخه بدلها:كنون؛به قياس متن چاپى مرحوم شعرانى و مآخذ ديگر آورده شد.
8) .اساس:كما؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
9) .اساس و ديگر نسخه بدلها:الرّهب؛متن با توجّه به منابع لغت و تفسير تصحيح شد.
10) .اساس و ديگر نسخه بدلها:تو؛به قياس با مفهوم آيه و معنى آن در صفحات گذشته تصحيح شد.
معنى معرفت است،قال الشّاعر:
فانّ اللّه يعلمني و وهبا***و انّا سوف يلقاه كلانا
و براى آن گفتيم كه«علم»به معنى معرفت است كه متعدّى است به يك مفعول. وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ [«ما»،جزاى است و آنچه هزينه كنى از چيزى،يعنى از مالى.و چيز آنجا مال است. فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ] (1)در راه خداى تعالى. يُوَفَّ إِلَيْكُمْ ؛ثواب آن تمام به شما دهند و هيچ ظلمى و نقصانى نكنند شما را.
قوله: وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا ،گفت:و اگر چنان باشد كه اين ناقضان عهد از بنى قريظه و جز ايشان ميل كنند با صلح،تو نيز ميل با صلح كن.و سلم و سلم،لغت است،و سلم هم لغت است در او،و كسر،قرائت ابو بكر عن عاصم است،و فتح قرائت باقى قرّاء است،و به فتح«سين»و«لام»هيچ مقرى نخواند، جز كه لغت است و معنى هر سه مسالمه و مصالحه باشد.براى اين تأنيث كرد آن را، و گفت: فَاجْنَحْ لَهٰا ،قال الشّاعر في السّلم بمعنى المصالحة:
أ نائل انّني سلم***لاهلك فاقبلي سلمي
اى صلحي،و سلم؛سلف باشد،و سلام؛استسلام باشد.و سلم،درختى است در بادية،الواحده سلمه.و الجنوح،الميل،يقال:جنح اليه يجنح جنوحا،و منه:
الجناح،اى الميل الى الإثم.و منه،الجناح.كجناح الطّائر،لأنّه يميل به الى جانب.و در آيت دليل نيست بر آنكه چون كفّار صلح كنند رسول را يا امام را واجب است اجابت كردن،بل روا بود كه مصلحت در خلاف صلح باشد.و بر اين قول امر حمل نبايد كردن بر وجوب؛و اگرچه ظاهر اوامر قرآن حمل بايد كردن بر وجوب.از اين قاعده عدول بايد كردن به دليل،و آن اجماع اهل البيت است،يا بايد گفتن كه:آيت مخصوص است به بنى قريظه،و اين حكم مطرّد نيست اعني وجوب صلح در همه طالبان (2)صلح؛بل ما (3)راه النّبىّ و الامام المعصوم.و بعضى مفسّران گفتند:آيت منسوخ است بقوله: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (4)... ،و درست آن است كه منسوخ نيست،براى آن كه آن آيت در حقّ مشركان است،و اين آيت در
حقّ اهل كتاب است از بنى قريظه و النّضير،دگر آن كه: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ (1)در سنۀ تسع فروآمده است و پس از آن با اهل نجران صلح كرد بر دو هزار حلّه،كه هزار در صفر بدهند و هزار در رجب،پس در آيتين تنافى نيست و آنچه در او دعوى نسخ كردند،ناسخ پيش از منسوخ فرود آمد و اين هر دو معنى مانع باشد از نسخ.و نسخ قول حسن بصرى است و قتاده. وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّٰهِ ؛و اعتماد بر خداى كن و كار بازو (2)گذار، إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ؛كه او خداى شنوا و داناست؛شنواست دعاى دعاكنان را،و عالم است به مصالح ايشان.
وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ ؛و اگر خواهند تا بفريبند تو را بنى قريظه به اظهار صلح و خديعت اظهار امرى محبوب باشد براى حصول مراد خود با ابطان (3)خلاف آن، و اصل او تباهى باشد من قول الشّاعر:
طيّب الرّيق اذا الرّيق خدع***
اى فسد. فَإِنَّ حَسْبَكَ اللّٰهُ ؛بس است تو را خداى-عزّ و جلّ-يعنى،دل از آن تنگ مدار و به نصرت[46-ر]ايشان چشم مدار و از خذلان و خدع ايشان انديشه مكن كه خداى-جلّ جلاله-ناصر تو بس باشد. هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ ؛او آن خداى است كه تو را قوّت داد به يارى و نصرت خود و متابعت مؤمنان-من الايد،و هو القوّة.
وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ؛جمع كرد (4)ميان دلهاى ايشان و اگر تو هرچه در زمين خرج كنى و كردى نتوانستى ميان دلهاى ايشان جمع كردن؛و لكن خداى تعالى جمع كرد و الف (5)داد.بيشتر مفسّران گفتند:مراد آن عداوت است كه ميان اوس و خزرج بود و در وقعۀ سمير (6).خداى تعالى به بركت رسول-عليه السّلام-برداشت آن از ميان ايشان به اسلام،و مودّت پديد آورد و چون برادران شدند چنان كه فرمود:
فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً (7)... ،و اين قول صادق است و باقر-عليهما السّلام.مجاهد گفت:عامّ است در هر دو دوست كه با يكديگر الف دارند (8)،ايشان را آن الف و
الفت از قبل خداى باشد و ما را در آن صنعى (1)نيست، إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ؛او غالب است و محكم كار.
يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّٰهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ،آنگه خداى تعالى بر جمله رسول را تسليت داد و تقويت دل به اين آيت،گفت:از روى نصرت من تو را كفايت كنم (2)و از مؤمنانى كه پس روان تواند.و در تفسير اهل البيت-عليهم السّلام- آمد كه:مراد به آيت،اميرالمؤمنين على است-عليه السّلام-و ظواهر اخبار و سير شاهد اين قول است براى آن كه مستفاد آيت نصرت است،و آن نصرت كه بعد تأييد اللّه تعالى،رسول را و دين خداى را از اميرالمؤمنين بود از كس نبود،بديع نبود كه آيت خاص باشد به او.
و در معنى آيت و اعراب مَنِ دو قول گفتند؛يكى آن كه:محلّ او رفع بود عطفا على اسم اللّه تعالى و اين اعراب بر اين معنى آيد (3)كه گفتيم.و قولى ديگر،گفتند آن كه:محلّ او نصب است عطفا على محلّ الكاف،و محلّه منصوب بوقوع الفعل [عليه] (4)،و ان كان فى الظّاهر مجرورا بالاضافة،و التّقدير:حسبك اللّه و حسب من اتّبعك،على معنى يكفيك اللّه و يكفي من اتّبعك،و مثله قوله: إِنّٰا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ (5)... ،قال الشّاعر:
اذا كانت الهيجاء و انشقّت (6)العصا***فحسبك و الضّحاك سيف مهنّد
و اين قول شعبى است و ابن زيد،و جمهور مفسّران بر قول اوّل اند.
يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتٰالِ ،آنگه خطاب كرد با رسول -عليه السّلام-و او را فرمود:تا حثّ كند و ترغيب افگند[مؤمنان را بر قتال و كارزار.
و اصل كلمه از«حرض»باشد،و هو الهلاك،يعنى حثّ كند] (7)او را و حمل بر كارى كه اگر او خلاف آن كند نمايد او را كه هلاك خواهى شدن (8)،من قوله تعالى: حَتّٰى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهٰالِكِينَ (9)،اى هالكا،[و تفعيل] (10)به
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:صنعتى.
2) .همۀ نسخه بدلها:تو را كفايتم.
3) .مل:آمد.
4) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
5) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 34.
6) .اساس:انشتت؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
7) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها:بجز مل و مج:كه او هلاك خواهد شدن.
9) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 85.
10) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
معنى ازالت باشد اين جا، إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ ؛«كان»تامّه است اين جا،و المعنى:ان يحصل و يوجد منكم؛و اگر از شما بيست مرد صابر باشند عِشْرُونَ صٰابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ (1)بايد تا دويست مرد را غلبه كنند از كافران،و اگر[از] (2)شما صد مرد باشند (3)بايد تا هزار مرد را غلبه كنند،هر مردى با ده مرد.و اين در بدايت اسلام بود كه مسلمانان را عدد اندك بود (4)،و گفتند:آيت در روز بدر آمد.و«صبر»،حبس نفس باشد،بر آنچه (5)منازع آن بود،و ضدّش جزع باشد،قال الشّاعر:
و ان (6)تصبر فالصّبر خير مغبّة***و ان تجزعا فالامر ما تريان
بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ يَفْقَهُونَ ؛كه ايشان قومى اند كه ندانند،يعنى قتال كه مى كنند بر جهالت و عميا مى كنند نه چون شما كه بر بصيرت مى كنى و اميد بهشت.و بعضى ديگر گفتند:ايشان استحقاق ثواب نمى دانند بر آنكه مى كنند،چنان كه شما مى دانى (7)،و هر دو قول متقارب است به معنى.و اين آيت اگرچه ظاهر او خبر است،معنى او امر است براى آن كه آيت منسوخ الحكم است باتّفاق و اگر خبر محض بودى نسخ در او نشدى.
دگر،قوله تعالى: اَلْآنَ خَفَّفَ اللّٰهُ عَنْكُمْ ؛و تخفيف،آزرم باشد از مشقّت تكليف.چون مدتى برآمد و مسلمانان را عدد بسيار شد،خداى تعالى (8)فضل بسيار كرد و كرم بى شمار و تخفيف اين تكليف كرد بر ايشان و اين آيت فرستاد.و حكم آيت اوّل به او منسوخ كرد[46-پ]،و حكم آيت اوّل آن بود كه:اگر مردى مسلمان از ده مرد[كافر] (9)روى بگردانيدى فاسق بودى و مستحقّ ذمّ و عقاب.و خداى تعالى تخفيف كرد و ده با دو آورد،گفت:اكنون خداى سبك بكرد از شما و دانست كه در ميان شما ضعيفانند.اكنون،حكم آن است كه اگر از شما كه مؤمنانى صد مرد صابر باشند،بايد تا دويست مرد[كافر] (10)را غلبه كنند،و اگر هزار مرد باشند بايد تا دو
1) .اساس:ندارد؛به قياس معنى عبارت،از مل،افزوده شد.
2) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
3) .اساس:باشد،به قياس نسخۀ مل و قرينه در جملۀ قبلى،تصحيح شد.
4) .آج،لب:مسلمانان عدد اندك بودند.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج+نفس.
6) .اساس:فان؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:شما دانى.
8) .آج،بم،مج،لب،آن+آيت فرستاد.
9) .اساس:ندارد؛به قياس نسخۀ آو و اتّفاق نسخ افزوده شد.
10) .اساس:ندارد؛به قياس نسخۀ آو و اتّفاق نسخ افزوده شد.
هزار مرد كافر را غلبه كنند به فرمان خداى تعالى.اين آيت بلا خلاف ناسخ است و رافع حكم آيت اوّل را،و اين حكم ثابت است و مستقرّ،و هركه امروز از دو كافر در جهاد روى برگرداند او فاسق بود و مستحقّ ذمّ و عقاب باشد. وَ اللّٰهُ مَعَ الصّٰابِرِينَ ؛و خداى تعالى به معنى (1)نصرت با صابران است،يعنى آنان كه بر ثبات و جهاد و مقاسات آن صبر كنند.
[قوله تعالى] (2):
مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىٰ حَتّٰى يُثْخِنَ فِي اَلْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ اَلدُّنْيٰا وَ اَللّٰهُ يُرِيدُ اَلْآخِرَةَ وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (67) لَوْ لاٰ كِتٰابٌ مِنَ اَللّٰهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمٰا أَخَذْتُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ (68) فَكُلُوا مِمّٰا غَنِمْتُمْ حَلاٰلاً طَيِّباً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (69) يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ اَلْأَسْرىٰ إِنْ يَعْلَمِ اَللّٰهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمّٰا أُخِذَ مِنْكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (70) وَ إِنْ يُرِيدُوا خِيٰانَتَكَ فَقَدْ خٰانُوا اَللّٰهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (71) إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولٰئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهٰاجِرُوا مٰا لَكُمْ مِنْ وَلاٰيَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتّٰى يُهٰاجِرُوا وَ إِنِ اِسْتَنْصَرُوكُمْ فِي اَلدِّينِ فَعَلَيْكُمُ اَلنَّصْرُ إِلاّٰ عَلىٰ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثٰاقٌ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (72) وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ إِلاّٰ تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي اَلْأَرْضِ وَ فَسٰادٌ كَبِيرٌ (73) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (74) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولٰئِكَ مِنْكُمْ وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (75)
؛نباشد هيچ پيغامبرى را كه باشند او را اسيران (3)تا مبالغت كند در كشتن (4)در زمين،مى خواهى مال دنيا و خداى مى خواهد آخرت،و خداى داناست و محكم كار.
اگر نه كتابى است (5)از خداى سابق شده،برسيدى (6)شما را در آنچه گرفتى عذابى بزرگ.
بخورى از آنچه غنيمت گرفتى حلال پاكيزه (7)،و بترسى از خداى كه خداى آمرزنده و بخشاينده است.
[47-ر] ؛اى پيغامبر بگو آنان (8)را كه در دست شمااند از اسيران (9)اگر داند خداى در دلهاى شما ايمان (10)بدهد شما را بهتر ازآن كه فراگرفتند (11)از شما و بيامرزد شما را و خداى آمرزنده و بخشاينده است.
و
اگر خواهند خيانت تو،به درستى كه خيانت (1)كردند با خداى از پيش،تمكين كرد از ايشان و خداى داناست و محكم كار.
[47-پ] ؛آنان كه ايمان آوردند و هجرت كردند و جهاد كردند به مالهاشان و جانهاشان در راه خداى و آنان كه پناه دادند و يارى كردند،ايشان بهرى[اولى تراند] (2)به بهرى و آنان كه ايمان آوردند و هجرت نكردند نيست شما را از ولايت (3)ايشان از چيزى تا (4)هجرت كنند و اگر يارى خواهند از شما در دين،بر (5)شماست يارى مگر بر قومى كه ميان شما و ميان ايشان پيمانى باشد،و خداى بدانچه مى كنى بيناست.
؛و آنان كه كافر شدند بعضى ايشان دوستان بعضى اند (6)،اگر نكنى باشد فتنه اى (7)در زمين و تباهى بزرگ.
؛و آنان كه بگرويدند و هجرت كردند و جهاد كردند در راه خداى،و آنان كه پناه دادند و يارى كردند،ايشان مؤمنان اند به درستى،ايشان را بود آمرزش و روزى[با كرامت] (8).[48-ر].
؛و آنان كه ايمان آوردند ازآن پس و هجرت كردند و جهاد كردند با شما،ايشان از شمااند و خويشان نسب،بهرى اولى ترند بر بهرى در كتاب (9)خداى،كه خداى به همه چيزى داناست.
قوله تعالى: مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىٰ -الآية.عبد اللّه مسعود گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،چون روز بدر اسيران بدر را آوردند،رسول در حقّ ايشان با صحابه مشورت كرد،گفت:چه گوييد (1)در باب اين اسيران؟ ابو بكر گفت:يا رسول اللّه!قومك؛قوم تواند و خويشان تواند،استبقاء بايد كردن اينان را و رها كردن،باشد كه خداى لطف كند با اينان تا ايمان آرند،از ايشان فديه بستان و اينان را رها كن و آنچه بستانى،به ساز و عدّت كارزارى ديگر كن،كه باشد كه تو را بود با دشمنان.
عمر گفت:يا رسول اللّه!اينان كافرانند و آنان (2)كه تو را تكذيب كردند و از خانۀ خودت بيرون كردند،اينان را رحمت نبايد كردن و ببايد كشتن،و عقيل را به دست على بازده تا او را بكشد و فلان را به دست من بازده-مردى بود از خويشان او-تا گردنش بزنم.
عبد اللّه رواحه گفت:راى من آن است كه،بفرماى تا اينان جمله را در وادى جمع كنند و خار و هيزم بسيار گرد ايشان در آرى (3)و آتش دراندازى و همه را بسوزى.
عبّاس گفت:قطع رحم خواهد كردن.پس رسول-عليه السّلام-هيچ جواب نداد و برخاست و در حجره شد،مردمان هركسى چيزى بگفتند (4).يكى گفت:راى ابو بكر گيرد،و يكى گفت:با راى عمر شود،و يكى گفت:با راى عبد اللّه رواحه كار كند.
رسول-عليه السّلام-بيرون آمد،و گفت:خداى تعالى بعضى دلهاى مردمان نرم كند تا از شير نرم تر باشد،و دلهاى بعضى سخت كند تا از سنگ سخت تر باشد.
آنگه روى به اسيران كرد،و گفت:امروز كار شما از دو بيرون نيست:يا اسلام آريد،يا گردن بزنند شما را،يا فديه كنيد خود را.عبد اللّه مسعود گفت:الّا سهيل بن بيضاء را،كه من از او كلمۀ اسلام شنيدم.رسول-عليه السّلام-هيچ نگفت.عبد اللّه گفت:من بترسيدم سخت تا گمان بردم كه سنگ از آسمان به من فرود آيد تا چرا
مداخله كردم در حديث رسول،تا رسول-عليه السّلام-گفت:
الّا سهيل بن بيضاء.
چون دگر روز بود،بازآمدم رسول را ديدم كه دلتنگ نشسته بود و ابو بكر مى گريست،من گفتم:يا رسول اللّه!چه حادثه افتاد؟مرا بگوى تا من نيز بگريم،و اگر گريه نيايد مرا تكلّف كنم.گفت:بر اصحاب شما مى گريم كه خداى ايشان را عذاب خواست فرستادن،و عذاب به ايشان چنان نزديك بود[48-پ]كه اين درخت به ما،و به نزديك ما درختى بود.و خداى تعالى اين آيت فرستاده بود: مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىٰ ؛بصريان خواندند:«ان تكون»،به«تا»،و باقى قرّاء به «يا»ى معجمه من تحت.حجّت قرائت بصريان،آن است كه:اسرى،جمع است و جمع مؤنّث باشد.و حجّت قرائت آنان كه به«يا»خوانند (1)،آن است كه،فعل مقدّم است و تأنيث نه حقيقى است،و فصلى هست ميان فعل و فاعل بقوله: لَهُ .و اخفش اين اختيار كرد.ابو جعفر تنها خواند:اسارى،و باقى قرّاء خوانند (2). أَسْرىٰ .ابو على گفت:«اسرى»،بر قياس مطرّدتر است در جمع فعيل،و نظيره:جريح و جرحى،و قتيل و قتلى،و عقير و عقرى،و لديغ و لدغى،اين جمله فعلى است به معنى مفعول.و همچنين-چون مصاب (3)فى بدنه باشد هم اين آيد (4)،كمريض و مرضى،و احمق و حمقى،و سكران و سكرى،و اسارى در جمع اسير خلاف قياس است و انّما شبّهوه بكسلان و كسالى.و ابو الحسن فرق كرد ميان«اسرى»و«اسارى»،گفت:اسرى، اسيران بى بند باشند و اسارى،اسيران با بند باشند.و ازهرى گفت:اسرى،جمع اسير است و اسارى جمع اسرى،فهو اذا جمع الجمع.و اصل كلمه شدّت (5)باشد،و اسير مشدود بود،فعيل به معنى مفعول،و منه قوله: وَ شَدَدْنٰا أَسْرَهُمْ (6)... ،اى احكمنا خلقهم،و قتب مأسور،اى مشدود بالقدّ،و قوله: حَتّٰى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ ، اثخان،مبالغت در قتل باشد و تغليظ حال من الثّخانة و هى الغلظة و الكثافة.حق تعالى اين آيت برآن فرستاد كه،هواى صحابۀ رسول الّا من شذّ عنهم (7)برآن بود كه، اسيران را نكشند و فديه ستانند؛چه ايشان را ميل به مال بود و آنچه خداى دانست.
مصلحت در كشتن ايشان صحابه ندانستند،متّفق شدند كه اينان را فديه بايد ستدن و رها كردن.خداى تعالى اين آيت (1)به عتاب به ايشان فرستاد و اگرچه خطاب با رسول است و حوالت اسيران و اضافت ايشان با رسول عتاب با قوم است،في قوله: تُرِيدُونَ (2)عَرَضَ الدُّنْيٰا .
و قول آن كس كه گفت:رسول داخل است در عتاب،باطل است براى آن كه خداى تعالى توجيه عتاب (3)بجز او كرد و آنچه عتاب (4)برآن متوجّه است از محبّت دنيا كس نگفت كه رسول ما-صلّى اللّه عليه و آله-به آن موصوف بوده است،بل خداى تعالى دنيا و ملك دنيا بر او عرضه كرد او قبول نكرد.
و مذهب ما آن است كه:رسول-صلّى اللّه عليه و آله-هرچه كرد الّا از وحى منزل نكرد،و اگر از مشورت كرد هم براى آن بود كه او را رخصت داده بودند در مشورت،پس به هيچ وجه بر او عتابى (5)متوجّه نيست.و مال از عرض خواند تشبيها بالعرض الّذى لا يبقى بقاء الاجسام،يعنى همچنان بنماند كه عرض چنان كه بيشترين عرض لا يبقى بود مال و ملك دنيا همچنين باشد. وَ اللّٰهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ،و خداى تعالى آخرت مى خواهد،يعنى براى شما ثواب آخرت و نعيم ابد كه آن را انقطاع نبود و با تعظيم و تبجيل مقرون.و او خداى عزيز و غالب است و حكيم و محكم كار،و در آيت دليل است بر بطلان مذهب مجبّره،براى آن كه خداى تعالى در آيت ارادت (6)خود از ارادت (7)ما منفصل بكرد،گفت:ارادت شما به دنياست، يعنى به عمل و مال دنيا،و ارادت من به عمل آخرت از طاعات.و مذهب مجبّره آن است كه:هرچه مراد ماست،مراد خداى است،بل واجب باشد كه جملۀ مرادات مراد او بود.بر هر دو مذهب،اعنى مذهب نجّار و مذهب اشعرى،كه اين مريد الذّات (8)گويد خداى را،و او مريد به ارادت قديم،و بر هر دو وجه،واجب باشد كه جملۀ مرادات مراد او بود؛پس چون چنين بود،فصل كردن (9)ميان مراد ما و مراد او
محال بود.
لَوْ لاٰ كِتٰابٌ مِنَ اللّٰهِ ؛اگر نه نوشته اى است از خداى سابق شده.عبد اللّه عبّاس گفت:غنايم بر امّتان ديگر حرام بود،خداى تعالى چنان فرمود ايشان را كه:آنچه حاصل شود از غنايم،در وجه قربان كنند،[49-ر]پس خداى تعالى در (1)لوح محفوظ بنوشت كه:غنيمت و اسيران (2)حلال اند امّت محمّد را-صلّى اللّه عليه و آله.چون روز بدر بود مسلمانان حرص نمودند بر غنيمت و فداء اسيران.خداى تعالى اين آيت بفرستاد و گفت:اگر نه آنستى كه در لوح محفوظ بنوشته است (3)كه حلال است شما را غنيمت،به شما رسيدى بدانچه كرديد عذابى عظيم (4).حسن و مجاهد گفتند و سعيد جبير:اگر نه آنستى كه خداى تعالى بنوشت در لوح محفوظ كه عذاب نكند اهل بدر را.ابن جريج گفت:اگر نه آنستى كه من بنوشته ام كه اينان را كه مهتدى شدند اضلال نكنم،و ذلك قوله: وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدٰاهُمْ حَتّٰى يُبَيِّنَ لَهُمْ مٰا يَتَّقُونَ (5)... ،و آن كه هيچ كس را عذاب نكنم تا بيان نكنم ايشان را.
شما را عذابى عظيم رسيدى بدانچه گرفتيد از غنيمت.محمّد بن سيرين روايت كرد از عبيدة السّلمانى كه رسول-عليه السّلام-صحابه را گفت در باب اسيران بدر-و ايشان هفتاد مرد بودند:كدام اختيار كنيد؟خواهيد بكشيد ايشان را و شما مسلّميد از آفت، و اگر خواهيد فدا بستانيد و بازفروشيد ايشان را به عدد ايشان از شما بكشند ايشان وقتى دگر.ايشان اختيار فدا كردند و شهادت،لا جرم روز بدر هفتاد مرد را بازفروختند و روز احد هفتاد مرد را از مسلمانان بكشتند.
فَكُلُوا مِمّٰا غَنِمْتُمْ حَلاٰلاً طَيِّباً ،گفت:بخوريد از آنچه به غنيمت برگرفتيد حلال پاك (6).
ابو هريره روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه گفت:خداى تعالى غنيمت حلال نكرد بر آنان كه پيش ما بودند و بر ما حلال كرد،ازآنجا كه ضعف و
عجز ما ديد.عبد اللّه عبّاس گفت،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:خداى تعالى مرا پنج چيز داد كه هيچ پيغامبر را نداد پيش از من.
زمين را مسجد (1)و طهور من كرد تا هركجا رسم نماز كنم و هرگه كه آب نيابم به خاك تيمّم كنم،و هيچ پيغامبر را نماز روا نبودى مگر در محرابش.
و مرا ترس دادند در دلهاى دشمنان تا هركجا من روم (2)،يك ماهه راه ترس من از پيش من مى شود.
سديگر آن كه:خداى تعالى پيغامبران را به خاصّه و قوم خود فرستاد جز من كه مرا به جنّ و انس فرستاد.
و پيغامبران ديگر،خمس از مال (3)جدا كردندى تا آتش بيامدى و بخوردى آن را و مرا فرمودند تا بر قوم خود قسمت كنم.
پنجم:هر پيغامبرى را مرادى بدادند،و حاجت من شفاعت من كرد[ند] (4)ذخيره براى امّت من.
فَكُلُوا ،لفظ او،امر است و مراد اباحت است،«من»،شايد تا تبعيض بود و شايد كه تبيين بود و«ما»،موصوله است بمعنى الّذى. حَلاٰلاً طَيِّباً ،نصب او بر حال است از مفعول،يعنى در آن حال كه حلال و پاكيزه است. وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ؛از خداى بترسيد كه خداى تعالى غفور و رحيم است،آمرزنده و بخشاينده است.
يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ الْأَسْرىٰ ،آنگه امر كرد رسول را -عليه السّلام-گفت،بگو اين اسيران را كه در دست تواند كه:اگر خداى تعالى در دل شما خيرى داند،يعنى ايمان،و گفتند:مراد نيّت و عزم بر خير و طاعت است،و حمل كردن بر عموم افعال قلوب از باب خير اولى تر باشد.
ابو عمرو خواند و ابو جعفر (5):من الاسارى،باثبات الالف بين السّين و الرّاء،و باقى قرّاء خواندند: مِنَ الْأَسْرىٰ .
يُؤْتِكُمْ خَيْراً ،شما را بدهد به ازآن كه [از] (6)شما گرفته باشند (7)و بر سرى
بيامرزد شما را.
مفسّران گفتند:آيت در اسيران بدر آمد.عبّاس (1)عبد المطّلب گفت:
آيت در من آمد و در اصحاب من،و عبّاس از جملۀ آن ده مرد بود كه ضمان طعام اهل بدر كرده بودند از كافران،و آن روز نوبت عبّاس بود،و عبّاس براى آن روز و خرج او بيست اوقيّه زر داشت تا صرف كند.كارزار رود در پيوست و او به آن نرسيد و قوم كشته و اسير و منهزم شدند،و آن بيست اوقيۀ زر از عبّاس بستدند در كارزار.وقت آن كه او را با پيش رسول آوردند،رسول-عليه السّلام-بر او سه كار عرضه كرد:از اسلام و،قتل و،فدا.او گفت:از من بيست اوقيّه زر بستده اند در اين كارزار،بفرماى تا به فديه از من برگيرند.رسول-عليه السّلام-گفت:زرى كه از تو بستده اند كه تو آورده بودى كه بر كارزار ما خرج[49-پ]كنى در حساب فدا چگونه باشد!محال مگو و فداء خود و آن برادرزادگانت بده-عقيل و نوفل بن الحارث-گفت:از كجا آرم؟ گفت:از آن زر كه به امّ الفضل دادى وقت آن كه بيرون آمدى از مكّه،گفت (2):آن براى تو است و براى فرزندانم-عبد اللّه و عبيد اللّه و فضل و قثم،[گفت:] (3)و اگر آن بدهم مرا و عيال مرا سؤال بايد كردن از مردمان،تو روا دارى؟و لكن تو را كه خبر داد از آنچه من به امّ الفضل دادم؟گفت:خداى و آن به وزن چندين بود،[و كيفيّت] (4)و كميّت آن بگفت.عبّاس انديشه كرد و گفت:اين حديث راست است و اين نتوان (5)دانستن جز به وحى از خداى.گفت:يا محمّد!راست مى گويى و اين سرّى بود ميان من و امّ الفضل و كس را برآن اطلاع نبود،«و انا اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّك رسول اللّه»و اسلام آورد.اين يك روايت است،و يك روايت آن است كه:براى آن تا فديه نبايد دادن او را اظهار اسلام كرد و در دل نداشت و برخاست و گفت:يا رسول اللّه!اكنون دستور باش (6)تا بروم و امّ الفضل را و كودكان را بيارم؟گفت:برو.
چون از مدينه به در آمد در دل گفت كه به مكّه شود و آنجا مقام كند و بر سر كفر
باشد و نيز با مدينه نيايد.جبريل آمد و او را از سرّ او (1)خبر داد.رسول-عليه السّلام- كس فرستاد تا او را بازآوردند (2)،و او را گفت:يا عبّاس.يا عمّ!چون به فلان جايگاه رسيدى نيّت بگردانيدى و گفتى:با مكّه روم و نيز روى به (3)مدينه نكنم.
اين جا محبوس مى باش تا ايمان آرى،ايمانى درست،يا فدا كنى خود را.عبّاس انديشه كرد،گفت:اگر آن سرّى بود (4)ميان من و امّ الفضل،اين سرّى بود ميان من و خداى و كس را بر دلها اطّلاع نباشد مگر خداى را.گفت:يا محمّد!مرا درست شد كه به حقيقت تو پيغامبر خدايى و تو را از آسمان وحى مى آيد به غيب و اسرار دلها.
دست مرا ده تا ايمان آرم ايمانى درست.آنگه ايمان آورد و ايمان او درست شد و اسلامش نكو.پس خداى تعالى در حقّ او (5)و آن جماعت اين آيت بفرستاد،و گفت:
اگر خداى تعالى از دل شما حقيقت ايمان داند،به عوض اين كه از شما بستدند، شما را عوض به از آن و بيش از آن بازدهد.عبد اللّه عبّاس گفت،پدرم گفت (6):
صدق اللّه فيما اخبر؛راست گفت خداى تعالى در آنچه گفت،از من بيست اوقيّه زر ببردند،خداى تعالى مرا به عوض (7)چندان مال و نعمت داد كه بيست غلام بخريدم و هريكى را مال بسيار دادم تا به تجارت رفتند براى من،كمينه غلام بيست هزار دينار (8)در سرمايه داشت،آنگه گفت:بر خداى كس زيان نكنند مال را كه ببردند،به اضعاف آن عوض يافتم و مغفرت بر سرى،كه: وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ؛و بيامرزد شما را براى آن كه او آمرزنده و بخشاينده است.
قتاده گفت،روايت كردند ما را كه:رسول را-عليه السّلام-غنيمتى رسيد از بحرين هشتاد هزار دينار و رسول-عليه السّلام-وضوى نماز كرده بود تا نماز پيشين كند،نماز نكرد تا جمله ببخشيد و تفريق بكرد هيچ ساكت وسايل را رها نكرد كه عطا نداد.آنگه عبّاس را گفت:اين بخش و تفرقه مى كن،او گفت:چنان كه خاك فشانند من آن زر مى فشاندم.آنگه گفت:اين بيش از آن و به از آن است كه
از من بستدند روز بدر و مغفرت و آمرزش بر سرى،و نيز زمزم بر سرى،كه من به عوض آن جمله مال اهل مكّه نستانم.
وَ إِنْ يُرِيدُوا خِيٰانَتَكَ ؛حق تعالى گفت:اگر اين اسيران يا بعضى از ايشان خيانتى در دل گيرند با تو.نگر تا از آن دل،تنگ نكنى كه پيش از اين با خداى خيانت كرده اند يعنى افعالى كرده اند كه صورت خيانت دارد يا گمان برده اند كه آن از خداى پوشيده است آن را خيانت نام كرده اند،يا با لشكر خداى و اولياى خداى خيانت كرده اند لا جرم به آن خيانت كه كردن خداى تعالى تمكين كرد از ايشان و ايشان را به بدر گرفتار كرد تا بهرى كشته شدند و بهرى اسير و بهرى منهزم.نيز اگر با تو خيانت كنند و نقض عهد تو كنند و با تو در باطن كارى سگالند كه در ظاهر خلاف آن دارند،خداى تعالى نيز تمكين كند تو را از ايشان.[ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ] (1)و خداى تعالى عالم است و محكم كار،عالم است به اسرار ايشان،و حكيم است بدانچه فرمايد در باب ايشان،يك بار[50-ر]از امهال و يك بار از تعجيل عقوبت.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا ؛آنگه چون ذكر كافران بكرد و آنچه ايشان كردند و آنچه در حق ايشان فرمود،عقيب آن ذكر مؤمنان (2)مهاجران (3)مجاهدان كرد،گفت:
آنان كه ايمان آوردند و بگرويدند به خداى و رسول،و آنچه تصديق آن واجب است و هجرت كردند و از مكّه به مدينه آمدند در موافقت تو،و خانۀ خود رها كردند و نيز در سبيل من جهاد كردند و جان و مال خرج كردند و جان بذل كردند،اينان مهاجران اصحاب رسول بودند، وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا ؛اينان كه ايوا كردند تو را و اصحاب تو را،يعنى تو را جاى كردند و با خود گرفتند و با خانه بردند و نصرت و يارى كردند يعنى انصاريان كه اهل مدينه بودند، أُولٰئِكَ ؛ايشان آنانند كه برخى (4)دوستان برخى اند (5)،يعنى ايشان دوستان يكديگرند،و از روى معنى و حكم ايمان و احكام اسلام همه يكى اند.
و امّا آنان كه ايمان آوردند و هجرت نكردند (6)با تو.عبد اللّه عبّاس گفت و حسن و قتاده و سدّى كه:مراد آن است كه،ايشان اولياى يكديگرند در ميراث،و اين
آن بود كه در بدايت اسلام ميراث به ايمان گرفتندى و هجرت،تا آنان كه هجرت نكرده بودند ايشان را از ميراث مهاجريان چيزى نرسيدى و اگرچه خويشان بودندى و مؤمن بودندى براى آن كه هجرت نكرده بودند.آنگه آيت اولو الارحام آن را منسوخ كرد،و هو قوله: وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ (1)... ،فذلك قوله: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهٰاجِرُوا مٰا لَكُمْ مِنْ وَلاٰيَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ ،يعنى ولايت الميراث چنان كه بيان كرديم كه مؤمنان هجرت ناكرده را از ميراث مهاجريان چيزى نرسيدى تا هجرت نكردندى.
حمزه خواند:ما لكم من ولايتهم،به كسر«واو»،و باقى قرّاء به فتح«واو».
بعضى گفتند:دو لغت است،فتح و كسر به يك معنى.و بعضى دگر گفتند:ولاية، مصدر باشد كالسّماحة و الظّرافة.و،ولاية،به كسر صناعت باشد كالصّياغة و الحياكة.
ابو عبيده گفت:به فتح،مصدر مولى باشد،يقول:هذا مولى بيّن الولاية،و به كسر،من وليت الشّىء ولاية،و اخفش گفت:فتح واو از ولايت،تولّاى چيزى باشد،و كسر ولايت سلطان (2)بود.ابو على گفت:فتح،اولى تر است اين جا از كسر،و اين ولايت در دين باشد.
باقر-عليه السّلام-گفت:به مؤاخات اوّل كه پيغامبر ميان ايشان داد ميراث گرفتندى.بعضى دگر گفتند:مراد ولايت،يكدستى است،و آن كه حكم ايشان يكى باشد فرق كرد ميان اينان و ايشان،چه ايشان را ايمان و هجرت بود و اين قوم ديگر را ايمان بود بى هجرت،گفت:حكم ايشان دگر است،كه ايشان بمثابت يك تن اند ،و ايشان (3)را آن پايه نيست كه از ايشان باشند،[ وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاّٰ عَلىٰ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثٰاقٌ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ] (4)آنگه گفت:اگر چنان باشد كه ايشان به شما استعانت كنند و از شما طلب نصرت كنند، مبذول داريد كه بر شما واجب است نصرت ايشان الّا بر قومى كه از ميان شما و ايشان عهدى و ميثاقى باشد كه اگرچه ايشان استنصار كنند شما را بر ايشان،شما را نصرت ايشان نبايد كردن بر اينان براى آن تا نقض عهد نكرده باشيد و خداى-جلّ جلاله-به هرچه شما كنيد دانا و بيناست.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا ؛و آنان كه كافر شدند بهرى اولياى بهرى اند ولايت نصرت كه همدست باشند بر آنان كه نه ملّت ايشان دارند.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد،ولايت ميراث است كه كافران ما دام تا اهل يك ملّت باشند ميراث گيرند از يكديگر.سدّى گفت؛آيت در مردى آمد،كه او گفت:احوال ميراث ما با (1)مشركان چه باشد؟ما از ايشان و ايشان از ما ميراث گيرند يا نه؟خداى تعالى اين آيات بفرستاد.ابن زيد گفت:مؤمن نامهاجر از مؤمن مهاجر ميراث نگرفتى و اگرچه برادران بودندى تا رسول-عليه السّلام-مكّه بگشاد آنگه هجرت برخاست و حكم او زائل شد،ميراث به خويشى و رحم افتاد.قتاده گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،مردى بيامدى و ميان هر دو لشكر فرود آمدى،گفتى:[اگر] (2)اينان را دست باشد از اينانم،و اگر ايشان را دست باشد از ايشانم!حق تعالى اين آيات (3)فرستاد و بيان كرد كه:از مؤمنان آنگه باشد كه مؤمن بود (4)،بقوله: أُولٰئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ ،و از كافران آنگه باشد كه از ايشان بود[50-پ]بقوله: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ ؛تا آن كس را حكمى نباشد كه نه از اينان باشد نه از ايشان. إِلاّٰ تَفْعَلُوهُ ؛اگر نكنى اين.
عبد الرّحمن بن زيد گفت:اگر رها كنى تا ميراث هم بر قاعدۀ اوّل باشد چنان كه بود فتنه اى بود در زمين و فسادى بزرگ.عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آن است كه، اگر ميراث نه چنان بخشى كه من فرمودم فتنه اى باشد.ابن جريج گفت:اگر معاونت و نصرت نكنى يكديگر را،فتنه و فسادى عظيم (5)پديد آيد،و جمله آن است كه،ضمير فى قوله: إِلاّٰ تَفْعَلُوهُ ،راجع است با معنى آنچه در آيات اوّل رفت،يعنى آنچه در آيات اوّل رفت اگر آن را كار نبنديد فتنه اى باشد و فسادى بزرگ.و قوله:
تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ ،كان (6)تامّه است،و المعنى تحدث،فتنه اى پديد آيد در زمين و فسادى عظيم. آنگه گفت:آنان كه ايمان دارند و مهاجر باشند و مجاهد در راه خداى -جلّ جلاله-و ايوا و نصرت كنند،در اين آيت در هم پيخت (7)مهاجر و انصار را و
گفت:جمله مؤمنان اند بر حقيقت.ابن كيسان گفت:ايشان-يعنى مهاجر (1)-ايمان خود محقّق كردند به هجرت و جهاد در ره خداى به بذل جان و مال،و انصاريان به ايوا و نصرت و مجاهدت به جان و مال خود محقّق كردند،لا جرم جمله يك حكم (2)شدند در ايمان و در ثواب و استحقاق او.حق تعالى گفت:ايشان را آمرزش گناه بود و روزى كريم،و آن بهشت است.
علما خلاف كردند در آن كه حكم هجرت برخاست (3)امروز يا نه؟بعضى گفتند:هجرت نيست امروز،
لقوله-عليه السّلام: لا هجرة بعد الفتح، از پس فتح مكّه هجرت نباشد،و درست آن است كه حك هجرت بر جاى است و ثواب او آن را كه در سراى حرب ايمان آرد و خان ومان و مال و اسباب و املاك رها كند و به سراى اسلام آيد،حكم او حكم مهاجران باشد و ثواب او ثواب ايشان،چه او همان كرد كه صحابۀ رسول كردند از انتقال از مكّه با مدينه.امّا
قوله-عليه السّلام: لا هجرة بعد الفتح؛ چون فتح به مكّه مخصوص است،نفى هجرت و حكم او به اهل مكّه مخصوص باشد،براى آن كه هجرت آن بود كه از سر اختيار خانه رها كند و از سراى حرب با سراى سلم آيد-و بعد فتح مكّه سراى اسلام بود-بمثابت آن باشد كه مردى را دو سراى باشد از سراى با سراى (4)آيد.
قوله: وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا مَعَكُمْ ،گفت:آنان كه ايمان آوردند و هجرت كردند و جهاد كردند و در دين خداى،يعنى پس ازآن كه شما هجرت كرده باشيد.قوله: مِنْ بَعْدُ ،مضاف اليه از او بيفگند و آن را بنا كرد بر ضمّ.و كوفيان اين را رفع على الغاية گويند،و المعنى من بعد هجرتكم،اگرچه (5)با شما پى درپى نبودند از پس شما بودند ما دام تا بر پى شما بودند و به اختيار خود سراى حرب و اسباب و خويشان خود را رها كردند و از پس شما بيامدند و با شما در جهاد كافران موافقت نمودند ايشان از شمااند،نه براى آن كه روزى چند پس از شما آمدند نه از شمااند در وجوب موالات و مودّت و بذل نصرت و وجوب ميراث.آنگه گفت:
وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ ؛و خداوندان رحمها،خويشيها (1)،بهرى از بهرى اولى تراند يعنى در باب ميراث هرچه نزديكتر باشند به متوفّى (2)اولى تر باشند،چون جهت استحقاق ميراث قرابت است و مساس رحم.هرچه قرابت قريب تر باشد (3)و رحم ماسّتر،مرد به ميراث اولى تر باشد.و اين آيت دليل است بر آنكه ميراث به قرابت باشد اگر عَصَبَه باشد و اگر نباشد و اگر تسميه باشد او را و اگر نباشد،براى آن كه تسميه را حكم نباشد با قرابت قريب،و آنان كه با ما موافقت كردند در توريث ذوى الارحام از فقها عصبه را استثنا كردند و ذو و السّهام،و ما اين استثنا نكرديم براى آن كه دليلى نيست موجب استثنا،و اين آيت ناسخ است حكم ميراث را به نصرت و هجرت چنان كه بيان كرديم در آيات (4)اوّل و آن كه ايشان اعرابى را از مهاجر ميراث ندادندى.و آنان كه گفتند:ولايت در آيت اوّل،ولايت نصرت است[51-ر]دون ولايت ميراث،گفتند:هر دو آيت محكم است و آيت اوّل منسوخ نيست به اين آيت.
عبد اللّه زبير گفت:سبب نزول آيت آن بود كه در جاهليّت دو مرد با هم دوستى كردندى،با يكديگر شرط كردندى كه هركس را كه از ايشان وفات رسد (5)صاحبش ميراث او برگيرد،خداى تعالى اين آيت بفرستاد و آن حكم باطل كرد. فِي كِتٰابِ اللّٰهِ ،زجّاج گفت:فى اللّوح المحفوظ،من قوله تعالى: مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا (6).
و قولى ديگر آن است كه: فِي كِتٰابِ اللّٰهِ ،اى في حكم اللّه،از حكمى كه خداى فرمود.
و قولى ديگر آن است كه: فِي كِتٰابِ اللّٰهِ اى فى القرآن؛در قرآن چنان كه در سورة النّساء شرح داد.و«اولو» (7)از لفظ خود واحد ندارد،واحدش«ذو»باشد و در حال رفع به«واو»باشد و در حال نصب و جرّ به«يا».و قوله: فَأُولٰئِكَ ،اين«فا» براى آن آمد كه كلام متضمّن شرط و جزاست،كانّه قال:كلّ من كان كذلك فله هذا الحكم،كما يقول القائل:الّذى دخل داري فله درهم،لأنّ معناه:من دخل
داري فله درهم،و مثله قوله: اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ (1).
إِنَّ اللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ،خداى تعالى به همه چيز عالم و داناست،و اين سورت بيشتر در غزات بدر آمد در هفدهم ماه رمضان،هژده (2)ماه از هجرت رفته-و اللّه ولىّ التّوفيق و به الحول و القوّة (3).
اين سورت را سورة التّوبة نيز (3)گويند،و آن صد و بيست و نه آيت است در كوفى،و سى در بصرى و مدنى.
قتاده و مجاهد و عثمان گفتند:مدنى است،و اين آخر سورتى است كه به مدينه فرود آمد بر رسول-صلّى اللّه عليه.
و كلماتش چهار هزار و نود و هشت كلمت است،و حروفش ده هزار و چهارصد و هشتاد و هشت حرف است.
حذيفة بن اليمان گفت:اين سورت را چگونه سورت توبه مى خوانند؛و اين سورت،سورت عذاب است! سعيد جبير گفت:عبد اللّه عبّاس را گفتم در معنى سورت توبه،گفت:اين سورت فاتحه فاضحه است و رسواكننده،چندانى در اين سورت بيامد:و منهم و منهم،تا ما ترسيديم كه هيچ كس را رها نكنند.
راوى خبر گويد كه،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:قرآن بر من انزله بود آيت آيت (4)،مگر سورة التّوبة و سورة الانعام (5)كه جمله فرود آمد با هريكى هفتاد هزار فريشته بودند،مى گفتند:يا محمّد!بگو تا وصيّت خير كنند به سورتى كه در او نسبت خداى است،يعنى سورة الاخلاص.
عبد اللّه عبّاس گفت،عثمان عفّان را پرسيدم،گفتم:سورة الانفال از مثانى است و سورت برائت از مئين است،چرا جمع كردى ميان ايشان،و برائت از سبع طوال است،سورة الانفال چرا در اين ميانه آوردى؟و چرا
1) .آج،لب:براءة.
2) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
3) .با توجه به لفظ«نيز»در مقدمه،ظاهرا عنوان سوره در نسخه ها«براءة»بوده است.
4) .همۀ نسخه بدلها:بر من آيات آيات آمد.
5) .اساس،مل،مج،آن:الاخلاص در آو،بم،لب،با قلمى مشابه متن،كلمۀ اخلاص به الانعام تبديل شده متن به قياس با نسخۀ آج و مآخذ و منابع ديگر تصحيح شد.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ ننوشتى (1)در اوّل او؟گفت:براى آن كه،چون آيتى (2)چند (3)آمدى رسول-عليه السّلام-كاتب را بگفتى:اين آيت در فلان سورت بنويس و اين آيت در فلان سورت بنويس،سورة الانفال و سورة التّوبة هر دو به مدينه فرود آمد و در هر دو ذكر عهد بود (4)و ما را مشتبه شد و بيانى نيافتيم از رسول-عليه السّلام-در آن ميان، بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ ننوشتيم كه ندانستيم تا كجاست،آخر آن سورت و اوّل اين سورت.مبرّد گفت،و سفيان بن عيينه:براى آن كه بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ آيت رحمت و امان (5)است و سورت برائت به تيغ فرود آمد در حق مشركان و منافقان،و ايشان را امان و رحمت نيست براى اين ننوشتند.
[قوله تعالى] (6):
بَرٰاءَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى اَلَّذِينَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (1) فَسِيحُوا فِي اَلْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اِعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ مُخْزِي اَلْكٰافِرِينَ (2) وَ أَذٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى اَلنّٰاسِ يَوْمَ اَلْحَجِّ اَلْأَكْبَرِ أَنَّ اَللّٰهَ بَرِيءٌ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اَللّٰهِ وَ بَشِّرِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (3) إِلاَّ اَلَّذِينَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظٰاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلىٰ مُدَّتِهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُتَّقِينَ (4) فَإِذَا اِنْسَلَخَ اَلْأَشْهُرُ اَلْحُرُمُ فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ اُحْصُرُوهُمْ وَ اُقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تٰابُوا وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّكٰاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (5) وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ اِسْتَجٰارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّٰى يَسْمَعَ كَلاٰمَ اَللّٰهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ يَعْلَمُونَ (6) كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلاَّ اَلَّذِينَ عٰاهَدْتُمْ عِنْدَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ فَمَا اِسْتَقٰامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُتَّقِينَ (7) كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لاٰ يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ تَأْبىٰ قُلُوبُهُمْ وَ أَكْثَرُهُمْ فٰاسِقُونَ (8) اِشْتَرَوْا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (9) لاٰ يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُعْتَدُونَ (10) فَإِنْ تٰابُوا وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّكٰاةَ فَإِخْوٰانُكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ نُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (11) وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ اَلْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَيْمٰانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ (12) أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْرٰاجِ اَلرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (13) قٰاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اَللّٰهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ (14) وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَ يَتُوبُ اَللّٰهُ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (15) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّٰا يَعْلَمِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لاٰ رَسُولِهِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً وَ اَللّٰهُ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (16)
بيزارى از خداى و پيغامبرش به آنان كه پيمان كردى از مشركان (7)[51-پ].
؛به روى در زمين چهار ماه و بدانى كه شما عاجز نكنى خداى را و خداى هلاك كنندۀ كافران است.
؛و آگاهى از خداى و رسول وى به مردمان روز حج مهتر (8)،كه خداى بيزار است از مشركان (9)و پيغامبرش،اگر توبه كنى آن بهتر شما را و اگر برگردى بدانى كه شما عاجز نكنى خداى را،و مژده ده آنان را كه كافر شدند به عذابى سخت (10).
[52-ر] ؛مگر آنان كه پيمان كردى از مشركان پس نقصان نكردند شما را چيزى و يارى ندادند بر
شما كسى را،تمام كنى با ايشان پيمان ايشان تا به وقتشان كه خداى دوست دارد پرهيزگاران را.
؛چون برود (1)ماههاى حرام،بكشى مشركان را هرجا كه يابى ايشان را،و بگيريدشان (2)و بازدارى شان (3)و بنشينى براى ايشان بر هر راهى،اگر توبه كنند و به پاى دارند نماز و بدهند زكات،رها كنى (4)ره ايشان،كه خداى آمرزنده و بخشاينده است.
؛و اگر كسى از مشركان پناه جويد (5)،پناهش ده (6)تا بشنود سخن خداى،پس برسان او را به امنگاهش،آن براى آن است كه ايشان گروهى اند كه ندانند (7).
[52-پ] ؛چگونه باشد مشركان را پيمانى به نزديك خداى و به نزديك رسولش مگر آنان را كه پيمان كردى نزديك مسجد (8)حرام ما دام تا ايشان راست باشند شما را راست باشى ايشان را كه خداى دوست دارد متّقيان (9)را.
؛چگونه (10)اگر دست يابند بر شما نگاه ندارند در شما عهدى و نه حرمتى خشنود مى دارند شما را به دهنهاشان و كاره است دلهاشان و بيشترينۀ ايشان فاسق اند (11).
1) .آج،لب:بيرون شود.
2) .آو،بم،آن:بگيرى ايشان را.
3) .آو،بم:بازداريد ايشان را؛آج،لب:به حصار اندر كنيدشان.
4) .آج،لب:دست بداريد.
5) .آج،لب:زنهار خواهد.
6) .آج،لب:زنهار دهش.
7) .اساس:نه دانند/ندانند.
8) .آج،لب:منزلت،محتمل است«مزگت».
9) .همۀ نسخه بدلها:پرهيزگاران.
10) .آو،بم،مج،آن+و.
11) .آج،لب:بى فرمانان اند.
؛بخريدند به آيات خداى بهايى اندك،بازداشتند از راه او كه ايشان بد بود آنچه كردند.
[53-ر] ؛نگاه نمى دارند در مؤمنى عهدى و نه حرمتى،ايشان اند كه گذرندگان اند از حد.
؛اگر توبه كنند و به پاى دارند نيز نماز و بدهند زكات برادران شمااند در دين و تفصيل دهيم (1)آيتها براى قومى كه بدانند.
؛و اگر بشكافند (2)سوگندشان از پس عهدشان و طعنه زنند (3)در دين شما كارزار كنى با امامان كفر كه ايشان سوگندشان نباشد،تا همانا ايشان بازاستند (4).
؛كارزار نكنى (5)با گروهى كه بشكنند (6)سوگندشان و همّت كردند (7)به بيرون كردن پيغامبر!و ايشان آغاز كردند نخست بار،مى ترسى از ايشان!خداى سزاوارتر كه ترسيد از او اگر گرونده اى [53-پ].
؛كارزار كنى با ايشان تا عذاب كند ايشان را خداى به دست (8)شما و هلاك كند (9)ايشان[را] (10)و يارى دهد شما را بر ايشان و شفا دهد دلهاى گروهى مؤمنان را.
و ببرد خشم دلهاى ايشان،و توبه پذيرد خداى بر آنكه خواهد،و خداى دانا و محكم كار است.
است.
؛يا پندارى (1)كه رها كنند (2)شما را و ندانسته (3)خداى آنان كه جهاد كنند از شما و نگرفته باشند از جز خداى و نه رسولش و نه مؤمنان دوستى،و خداى داناست به آنچه مى كنى[54-ر].
[قوله] (4): بَرٰاءَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ؛رفع برائت،محتمل است دو وجه را:يكى آن كه ،خبر مبتداى محذوف باشد،و التّقدير:هذه براءة و دوم آن كه،مبتدا باشد على نيّة التّأخير عن الخبر،و التّقدير: إِلَى الَّذِينَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ براءة،و وجه اوّل بهتر است. بَرٰاءَةٌ ،يقال:برئت من الرّجل أبرأ براءة و براء،و انا برىء و برأت من المرض أبرؤ برءا و بريت ايضا و بريت القلم بريا اذا قطعته،و برأه اللّه،اى خلقه.
و البرى التّراب،و ابريت البعير اذا جعلت لانفه برة.و اصل هذه الكلمة،القطع لأنّ البرة فعله،بمعنى مفعول (5).
حق تعالى در اين آيت گفت:اين سورت بيزارى است از خداى و رسولش، يعنى خداى و رسول بيزارند از آنان كه شما عهد بستى با ايشان از جملۀ مشركان،و مِن،ابتداى غايت است،و الى،انتهاى غايت،كأنّ البراءة صدرت من اللّه و وصلت و انتهت اليهم؛اين بيزارى (6)از خداى آمد و به ايشان رسيد به آن مشركانى كه شما با ايشان عهد بستى،و حق تعالى نبذ عهد ايشان با ايشان براى آن كرد (7)كه ايشان عهد بستند و وفا نكردند و اند بار بشكافتند و هر شرط كه كردند،خلاف كردند.و روا باشد كه مشروط (8)باشد چون شرط به جاى نياوردند واجب نبود وفا كردن و روا بود كه عهدى بود تا مدّتى معلوم،چون مدّت به سر آمد،ايشان (9)بينداختند.
و اشراك،اثبات شريكى باشد با خداى-جلّ جلاله-من باب اقبره و اكفره،و مفعول بيفگند از عٰاهَدْتُمْ ،و اگر كلام به شرح آوردى،گفتى:الى الّذين عاهدتموهم (1)من المشركين باللّه. مِنَ .تبيين را باشد اين جا.
فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ ،از خبر با خطاب آمد،گفت:بروى اى مشركان در زمين چهار ماه،و«سيح»رفتن به آسانى باشد،يقال:ساح الماء يسيح سيحا و سياحا و سياحة و سيوحا و سيحانا و انساح (2)ايضا،و سيّحته تسييحا.حق تعالى گفت:اين چهار ماه كه ماههاى حرام است.عبد اللّه عبّاس گفت:سه ماه از آن جمله حرام بود، و يك ماه حلال.امّا چهار ماه:شوّال بود،و ذوالقعده،و ذوالحجّه (3)و المحرّم.[شوّال، ماه حلال بود و سه ماه از پس آن حرام.] (4).
و محمّد بن اسحاق گفت:اين اجل چهار ماه براى آن بود كه جماعتى بودند ايشان را با رسول عهدى بود تا كمتر از چهار ماه،حق تعالى ايشان را براى ابلاغ حجّت را (5)چهار ماه تمام مهلت داد.و گروهى دگر آن بودند كه ايشان را عهدى نبود، ايشان را[نيز] (6)در اين اجل آورد تا انديشه كنند و راى زنند و اختيار كنند براى خود (7)آنچه دانند كه صلاح ايشان است،اگر بعد از (8)چهار ماه تمام ايمان نيارند،قتل و اسر و حبس و مانند اين باشد.و اوّل مدّت،يوم الحجّ الاكبر بود تا دهم ربيع الآخر (9)،آنان را كه عهد نبود،پنجاه روز مدّت مهلت ايشان بود تا تمامى ماههاى حرام به سرآمدن بيست روز از ذوالحجّه (10)و يك ماه تمام محرّم.و زهرى گفت:سورت،اوّل شوّال فرود آمد،و اوّل مدّت آن بود تا آخر محرّم،چنان كه از عبد اللّه عبّاس حكايت كرديم.كلبى گفت:مهلت چهار ماه آنان را بود كه ايشان را عهدى نبود براى حجّت،و امّا آنان را كه عهدى بود تا به مدّتى عهد ايشان مراعى بود تا تمام مدّت فى قوله: فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلىٰ مُدَّتِهِمْ (11)... .
1) .اساس:عاهدتم و هم؛به قياس با نسخۀ آو،و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
2) .آج:ايساح.
3) .آج:ذى الحجه.
4) .اساس:ندارد؛از آج،افزوده شد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:تا.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .آج،لب+به؛آو،بم+با؛آن+تا.
8) .آو،بم،آن:به عهد.
9) .اساس:ربيع الاوّل؛به قياس با نسخۀ آو،و اتفاق نسخه ها و معنى عبارت،تصحيح شد.
10) .آج،لب،آن:ذى الحجّه.
11) .سورۀ توبه(9)آيۀ 4.
مقاتل گفت:آيت در سه قبيله آمد:بنى خزاعه و بنى مدلج و بنى خزيمه،ايشان را با رسول-عليه السّلام-عهدى بود در حديبيه تا دو سال.خداى تعالى گفت:خبر ده ايشان را كه اين عهد تا چهار ماه است تا براى خود انديشه كنند.و پيغامبر -عليه السّلام-پس از اين با كس عهد نكرد.حسن بصرى گفت:خداى تعالى رسول را بفرستاد و او را فرمود تا خلقان را دعوت كند با اسلام و شرايع او،و گفت:جهاد كن با آنان كه با تو قتال كنند،فى قوله: وَ قٰاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ الَّذِينَ يُقٰاتِلُونَكُمْ... (1)، و رسول-عليه السّلام-آنگه قتال نكردى الّا با كسى كه با او قتال كردى،و دست از معاهدان كوتاه داشتى،حق تعالى گفت:اكنون اينان را چهار ماه مهلت ده تا نظر و انديشه كنند و پس از آن مهلت نيست[54-پ]اگر ايمان آرند و الّا، فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ... (2)،و هركه بعد از چهار ماه در اسلام نيايد،خون و مال او حلال بود رسول را.
محمّد بن اسحاق و مجاهد و قومى ديگر از مفسّران گفتند:آيت در اهل مكّه آمد كه با رسول-عليه السّلام-عهدى بستند عام الحديبية.تا ده سال براى آن تا مردمان ايمن باشند بيايند و بشوند (3).و بنو خزاعه در عهد رسول بودند و بنو بكر در عهد قريش، ميان اين دو قبيله خصومتى افتاد.قريش معاهدان خود را از بنى بكر مدد كردند به سلاح و قوّت،ايشان از خزاعه اصابتى كردند و نكبتى (4)رسانيدند.چون خزاعه بديدند كه قريش عهد بشكستند و به يارى بنو بكر آمدند و معاهدان رسول را دست درازى كردند،عمرو بن سالم الخزاعى بيامد و به مدينه آمد و پيش رسول بايستاد و گفت:
يا ربّ انّي ناشد محمّدا***حلف ابينا و ابيه الاتلدا
[كنت لنا ابا و كنّا الولداثمّت اسلمنا فلم ننزع يدا] (5)
[فانصر هداك اللّه نصرا عتّدا] (6)***و ادع عباد اللّه يأتوا مددا
فيهم رسول اللّه قد تجرّدا***ابيض مثل الشّمس تنموا صعدا (7)
ان سيم خسفا وجهه تربّدا***في فيلق كالبحر يجري مزيدا (1)
انّ قريشا اخلفوك الموعدا***و نقضوا ميثاقك المؤكّدا
و زعموا ان لست تدعو (2)احدا***و هم اذلّ و اقلّ عددا
هم بيّتونا بالحطيم (3)،هجّدا***و قتلونا ركّعا و سجّدا
رسول-عليه السّلام-گفت:
لا نصرت ان لم انصركم؛ مرا يارى مكنادا (4)اگر شما را يارى نكنم.و برخاست و ساز كرد و به جانب مكّه رفت و مكّه بگشاد و اين سال هشتم بود از هجرت.و پيش از آن رسول-عليه السّلام-به غزات تبوك بود و منافقان اراجيف افگنده بودند،قريش ازآنجا دليرى كردند و عهدى كه ميان ايشان و رسول -عليه السّلام-بود بشكستند،حق تعالى فرمود تا رسول عهد ايشان بيندازد و خبر دهد ايشان را به كارزار،و ذلك قوله: وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيٰانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلىٰ سَوٰاءٍ (5).
چون سنۀ تسع بود،رسول-عليه السّلام-خواست تا حج كند،آنگه گفت مشركان حاضر آيند و برهنه طواف كنند و من نخواهم كه آن باشد،ابو بكر را بخواند (6)و او را بر موسم با چهل مرد بفرستاد و چهل آيت از اوّل سورت برائت به او داد تا بر اهل موسم خواند،چون (7)برفت جبريل آمد و گفت:خدايت سلام مى كند و مى گويد:
لا يؤدّيها عنك الّا انت او رجل منك ؛اين آيات از تو ادا نكند مگر تو يا مردى كه از تو باشد.
رسول-عليه السّلام-اميرالمؤمنين على را-عليه السّلام-را بخواند و سورت جمله به او داد و گفت:برو و بر اهل موسم بخوان،و ابو بكر را مخيّر كن اگر خواهد با تو بيايد و اگر خواهد بازگردد.اميرالمؤمنين -عليه السّلام-بيامد بر ناقۀ عضباء-بر ناقۀ رسول -عليه السّلام-نشسته (8)و ابو بكر را به ذو الحليفة دريافت.جابر عبد اللّه (9)انصارى گويد:
من با اميرالمؤمنين على بودم،چون رسول او را از قفاى ابو بكر بفرستاد به جايى رسيديم كه آن را عرج گويند وقت صبح بود و ابو بكر نماز بامداد خواست كردن ناقۀ على
1) .آو،بم،آن:مريدا؛آج:مويدا.
2) .اساس:أدعو؛به قياس با نسخۀ آو،و اتفاق نسخه ها تصحيح شد.
3) .آج:در حاشيه به نقل از سيرة النبويّه:بالوتير،با اين توضيح كه:الوتير؛ماء باسفل المكّة لخزاعه.
4) .همۀ نسخه بدلها:مكناد.
5) .سوره انفال(8)آيه 58.
6) .اساس+رضى اللّه عنه.
7) .آو،آج،بم،مج،لب+او؛مل+ابو بكر.
8) .مل:بر ناقه اى كه رسول-عليه السّلام-نشستى و او را غضباء خواندندى نشسته.
9) .همه نسخه بدلها،بجز مج:ابو عبد اللّه.
رغاء (1)كرد،ابو بكر گفت:و اللّه انّه رغاء ناقة رسول اللّه العضباء؛به خداى كه اين آواز ناقۀ غضباست-ناقۀ رسول-و همانا رسول را بدايى (2)پديد آمد در كار حج.چون ما را بديد،على را گفت:چه كار را آمده اى؟گفت:رسول-عليه السّلام-مرا گفت،اين آيات بستان از تو (3)،و تمامى سورت مرا داد و گفت:تو بر مشركان خوان و عهد ايشان بينداز.گفت:مرا چه فرمود رسول؟گفت:تو را گفت:مخيّرى،خواهى با من بياى و خواهى با پيش او روى.ابو بكر برگشت،پيش رسول شد و گفت:
يا رسول اللّه اهّلتني لامر طالت الاعناق الىّ لاجله فلمّا صرت ببعض الطّريق عزلتني،قال:ما فعلت و لكنّ اللّه فعل،قال:نزل فىّ شىء.قال:لا،و لكن نزل جبريل و قال:انّ اللّه يقول:
(لا يؤديها عنك الا انت او رجل منك)[55-ر]. اى رسول اللّه!مرا اهل كارى كردى كه از آن سبب گردنها در من دراز شد،چون به بعضى راه رسيدم (4)،مرا معزول كردى، گفت:من نكردم،خداى كرد.گفت:در باب من آيتى آمد؟گفت:نه،و لكن جبريل آمد و گفت:اين آيات از تو ادا نكند الّا تو يا مردى از تو،من على را بفرستادم كه از من است.
اميرالمؤمنين (5)بيامد و عرب بر سر آن بودند كه هر سال بودندى از حج،چون روز عيد بود،در موسم بايستاد و خطبه كرد و مردم را خبر داد و سورت برائت بر مشركان خواند و عهد قريش بينداخت و خبر داد ايشان را به آنچه خداى فرموده بود.
محرز بن ابى هريره گفت:پدرم با اميرالمؤمنين على بود آن سال،چون اميرالمؤمنين خسته شدى و آوازش گران شدى پدرم به نيابت (6)آواز مى دادى و مردم جمع مى كردى،شعبى گفت،من او را گفتم:چه مى گفتى؟و به چه ندا مى كردى؟ گفت،به چهار چيز:يكى آن كه پس از اين هيچ كس برهنه طواف نكند گرد خانه، و هركه را عهدى هست تا به مدّتى بيش از مدّت او،او را مهلت نيست،اگر ايمان آورد و الّا گردنش بزنند.و هيچ كس به بهشت نخواهد شدن الّا مؤمنى يا مؤمنه اى، و پس از امسال (7)هيچ مشرك را اين جا كارى نيست گرد مسجد الحرام نگردد و حج
نكند مگر ايمان آرد.مشركان گفتند ما از عهد تو و عهد پسر عمّ تو بيزاريم و عهد ما تيغ و نيزه است،و اميرالمؤمنين آن ادا بكرد و حج بگزارد و با مدينه آمد و رسول -عليه السّلام-سال ديگر و آن سنه عشر بود من الهجرة،به حجّ رفت و حجّ وداع بكرد و با مدينه آمد و بقية ذوالحجّه و المحرّم و صفر و روزى چند از شهر ربيع الاوّل ببود و با جوار رحمت ايزدى شد-صلّى اللّه عليه و آله الطّاهرين (1).
قوله: وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّٰهِ ،خطاب است با مشركان،مى گويند:
بدانى كه شما خداى را عاجز نتوانى كردن و غالب نشوى خداى را.و«معجزين» بوده است،«نون»جمع براى اضافت بيوفتاد براى آن كه او بدل تنوين است،و تنوين و اضافت به يك جاى نباشد. وَ أَنَّ اللّٰهَ مُخْزِي الْكٰافِرِينَ ،و نيز بدانى كه خداى كافران را به خزى و لعنت و هلاك در آرد،يقال:خزاه اللّه و اخزاه اذا اهلكه و لعنه،و خزى الرّجل اذا استحيا.
وَ أَذٰانٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ،عطف است على قوله: بَرٰاءَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ،و اعلامى است از خداى تعالى و پيغامبرش،يقال:اذن بكذا اذا علمه و اذنه به،اى اعلمه به إيذانا،و الاذان،اسم للايذان،و منه الاذان،الإعلام بالصّلاة،و اصل كلمه از اذن باشد،كقولك (2):اذّنته،اى اوقعت في اذنه،عطيّة العوفي گفت:اذان من اللّه، بيست و هشت آيت است از فاتحه سورت برائت الى قوله: وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً (3)... ، «من»،ابتداى غايت است به دلالت«الى»كه در مقابل اوست براى انتهاى غايت،يعنى اعلام وارد من اللّه تعالى الى النّاس؛اعلامى است از خداى تعالى آمده به مردمان. يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ ؛روز حجّ بزرگتر.خلاف كردند در او؛مجاهد گفت و عطا و طاوس و جحيفه گفتند:روز عرفه بود و اين روايت عكرمه است از عبد اللّه عبّاس.و ابو الصّهباء روايت كرد از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه او گفت:روز عرفه است،و نيز از عمر خطّاب (4)هم اين روايت كردند كه روز عرفه است.و سعيد بن المسيّب هم اين گفت و عبد اللّه زبير هم اين گفت،و اين مذهب ابو حنيفه است،و روايت ديگر از رسول-عليه السّلام-و از اميرالمؤمنين و عبد اللّه عبّاس آن است،و سعيد بن جبير و عبد اللّه بن ابى اوفى و ابراهيم و مجاهد و شعبى و سدّى و ابن
زيد و باقر و صادق-عليهما السّلام-گفتند:روز عيد است،و او را براى آن حجّ اكبر خواندند كه مسلمانان و مشركان آن روز به حجّ حاضر بودند و پس از آن مشركان حجّ نكردند.و يحيى بن الجزّار گفت:اميرالمؤمنين على را ديدم روز عيد بر شترى سپيد نشسته به مصلّى مى رفت،مردى بيامد و لگام (1)شترش بگرفت[55-پ]و گفت:روز حجّ اكبر كدام است؟گفت:اين روز كه تو در وى اى (2)،دست بداشت (3).عبد اللّه بن اوفى را پرسيدند از روز حجّ اكبر،گفت:سبحان اللّه!روز عيد باشد كه در او خون ريزند و موى سرباز كنند و حرام در او حلال شود،و دليل روشن تر در او آن است كه،اتّفاق است كه اميرالمؤمنين سورت برائت بر مشركان روز عيد خواند،و خداى تعالى گفت: وَ أَذٰانٌ ،اى (4)اعلام مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّٰاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ ،و اين اعلام در روز عيد بود.سفيان ثورى گفت:يوم الحجّ الاكبر،مراد به او ايّام حجّ است،نه يك روز،چنان كه گويند:يوم الجمل و يوم صفّين و يوم بعاث مراد حين و زمان و ايّام باشد.
و نيز خلاف كردند كه چرا اين روز را روز حجّ اكبر خواندند؛حسن بصرى گفت:براى آن كه مسلمانان و مشركان در اين روز حجّ كردند،و عبد اللّه بن نوفل بن الحارث گفت:روز حجّة الوداع بود كه مسلمانان و مشركان حاضر بودند[و عيدى بود جهودان و ترسايان را به آن سبب ايشان نيز حاضر بودند] (5)و پيش از آن و پس از آن جمع نبود.
خلاف كردند در حجّ اكبر و حجّ اصغر،مجاهد گفت:حجّ اكبر حجّ قارن باشد،و حجّ اصغر حجّ مفرد.زهرى و شعبى و عطا گفتند:حجّ اكبر حجّ است و حجّ اصغر عمره است،و عمره را براى آن حجّ اصغر خواند[ند] (6)كه عملش ناقص است از حجّ اكبر. أَنَّ اللّٰهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ يعنى اعلام كن ايشان را كه خداى بيزار است از مشركان و رسولش نيز،و خبر مبتدا حذف كرد از جملۀ دوم،براى آن كه مستغنى بود از او به ذكر آن در جمله اوّل،و التّقدير:و رسوله (7)ايضا بريء،و اين
چنان نيست كه شاعر گفت:
فمن يك امسى بالمدينة رحله***فانّي و قيّار (1)بها لغريب
براى آن كه اين جا«غريبان»بايست،بر استقامت كلام عرب (2)گفت،بر تأويل آن كه:كلّ واحد منّا غريب،و در آيت،«بريئان»نشايد براى آن كه«اللّه» خبر خود دارد،و انّما حذف خبر از جملۀ دوم كردند.و حسن بصرى در شاذ خواند:و رسوله به جرّ على القسم.و چنين گفتند كه:كسى اين آيت مى خواند بر قرائت حسن: أَنَّ اللّٰهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ ،به جر،اعرابى اى (3)بشنيد،گفت:
اگر خداى از پيغامبرش بيزار است من نيز بيزارم،گمان برد كه«واو»عطف است و جرّ براى آن است كه عطف كرد به مشركين،او را بگرفتند و پيش حاكم وقت بردند،او بگفت كه:من چه (4)شنيدم،او مردم (5)را نهى كرد از اين قرائت موهم شاذّ، و امر كرد ايشان را به آموختن نحو و عربيّت. فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ [گفت:اگر چنان باشد كه توبه كنى شما را كه مشركانى و از كفر بازآيى و رجوع كنى فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ] (6)شما را به باشد و توبه از كفر به ايمان باشد اگر ايمان آرى به خداى و پيغامبر شما را بهتر بود. وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ ؛و اگر برگردى و اعراض نمايى و پشت بر اين كار كنى،بدانى كه شما خداى را عاجز نتوانى كردن (7)و از او فايت نباشى و سابق نشوى او را و از قبضۀ قدرت او بيرون نتوانى شدن. وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا ؛و تو اى محمّد! بشارت ده و مژده ده (8)كافران را به عذابى أَلِيمٍ مولم.اين جا انذار مى بايد كه بشارت مى فرمايد،جز كه بشارت در جاى انذار بگفته است على ضرب من التّوسّع،بر سبيل تهكّم و سخريّت بر ايشان،يعنى شما اين عبادت اصنام به اميد خير و نفع مى كنى، اكنون بشارت ده ايشان را،و لكن[به جاى] (9)خير و نفع عذاب است تا بدانند كه ازآنجا كه بشارت توقّع مى كنند ايشان را عذاب خواهد آمدن.
آنگه استثنا كرد از ايشان گروهى را گفت:
1) .اساس:قيارا؛به قياس با نسخۀ آج،تصحيح شد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:غريب.
3) .همۀ نسخه بدلها:اعرابى.
4) .مل:چنان.
5) .آو،آج،بم:مرد.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .مل+فاعلموا انّكم غير معجزى اللّه.
8) .مژدده/مژده،همۀ نسخه بدلها:مژده،نيز محتمل است:مژده ده،مژده ده(؟)
9) .اساس:ندارد؛از آج،افزوده شد.
إِلاَّ الَّذِينَ عٰاهَدْتُمْ ؛مگر آنان كه شما با ايشان عهد بستى و پيمان كردى و ايشان بر عهد شما ثبات كردند و هيچ نقصان نكردند شما را و هيچ خلل نياوردند در عهد شما و كس را بر شما يارى (1)ندادند و با دشمنان شما همدست نشدند و ايشان را به عددى و مددى و سلاحى و كراعى معاونت نكردند و نيز از ميان شما و ايشان عهدى بود تا مدّتى آن عهد نگاه دارى و آن مدّت را مراقبت كنى و آن اوقات مستغرق كنى و رها كنى (2)تا مدّت تمام به سر آيد كه خداى تعالى پرهيزكاران را دوست دارد.
قوله: إِلاَّ الَّذِينَ [56-ر]،خلاف كردند در آن كه اين استثنا از چيست و مستثنايان (3)كه اند؛زجّاج گفت:استثنا از برائت خداى و رسول است (4)،يعنى خداى و رسول از همۀ مشركان بيزار است (5)،مگر از مشركانى كه اين صفت دارند.فرّاء گفت:استثناى است منقطع،و مراد جماعتى اند از بنى كنانه كه از آجل ايشان نه ماه مانده بود،خداى تعالى فرمود كه ايشان را تا به انقضاى مدّتشان مهلت ده،و به (6)چهار ماه با ايشان خطاب مؤاخذت مكن،بر اين قول استثنا باشد من قوله: فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ .مجاهد گفت:قومى بودند از خزاعه و مدلج.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد هر معاهدى است كه ميان او و رسول-عليه السّلام-عهدى بود تا به مدّتى،و آن عهد پيش از نزول اين سورت بود و مراد عبد اللّه عبّاس از اين قول، قومى اند كه رسول را مخالفت نكردند و دشمنان را معاونت نكردند،و نيز گروهى از اهل ذمّت كه رسول را با ايشان عهد هدنه اى بود و مصالحتى (7)بر خراجى و جزيتى براى آن كه رسول-عليه السّلام-چون به تبوك مى رفت در آن راه با جماعتى بسيار عهد هدنه و مصالحت كرد،چون اهل هجر (8)و اهل بحرين و اهل ايله و دومة الجندل و اهل اذرح و مقنا،و اينان جماعتى بودند از جهودان و براى ايشان صلح نامه ها نوشت و جزيتى بر ايشان نهاد و ايشان را در ذمّت گرفت و ايشان بر عهد ثبات كردند تا[رسول] (9)از دنيا برفت و رسول-عليه السّلام-با ايشان بر عهد بود لا جرم عهد با
ايشان بر جاى است تا به روز قيامت ما دام تا شرط ذمّت به جاى مى آرند.
و«نقصان»،حطّ بعضى باشد از عدد،و نقيض او زيادت بود و آن اضافت چيزى باشد با چيزى از معدود و جز معدود،و معنى آن است كه:لم ينقصوكم من شروط العهد شيئا،و از شرايط عهد هيچ نقصان نكنند و مظاهرت معاونت باشد من الظهر.و ظاهر عليه و اعان عليه خلاف ظاهره و اعانه باشد،چون عليه گويد يار دشمن باشد بر او.
قتاده گفت:اين جماعتى مشركان (1)بودند كه عام الحديبية با رسول عهدى كرده بودند تا مدّتى،و از مدّت ايشان چهار ماه مانده بود از روز عيد اضحى،خداى تعالى گفت:آن مدّت تمام بايد كردن و مدّت زمانى طويل الفسحه باشد.و اشتقاق او من المدّ باشد.و قول آن كس كه گفت:نبذ عهد مشركان به مكّه بود،باطل است براى آن كه فتح مكّه در سنۀ ثمان بود و در اين سال مكّه دار الاسلام گشت و نبذ عهد در سنۀ تسع بود.
قوله: فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ ،«انسلاخ»،خروج الشّىء ممّا (2)لا به سه باشد، و اصل او (3)من سلخت الشّاة فانسلخت.
و در ماههاى حرام دو قول گفتند؛يكى آن كه.ذوالقعده و ذوالحجّه و محرّم است و رجب واحد فرد و ثلاثة سرد.و قولى ديگر آن كه:چهار ماه است،إمّا از اوّل شوّال تا به آخر محرّم و إمّا از عيد نحر تا ده روز از ربيع الآخر شده-على اختلاف الاقوال فيه على ما مضى-چنان كه بيان كرديم.حق تعالى در اين آيت[فرمود] (4)كه:چون اين چهار ماه بگذرد و به گذشتن او (5)ماههاى حرام برسد،پس از آن مشركان را هركجا يابى بكشى.فرّاء گفت:مراد آن است كه هرگه كه باشد و هر جاى كه باشد اگر در حلّ بود و اگر در حرم،و اگر در حصون باشد (6)و اگر در صحرا و اگر در شهرها،و اگر (7)ماه حلال باشد و اگر (8)ماه حرام. وَ خُذُوهُمْ ،و بگيرى ايشان را و بازدارى.و الحصر،المنع،و منه:الحصار و احصره المرض اذا منعه من السّير.
و حصره العدوّ،و حصر في كلامه اذا عيى فيه،و الحصر؛احتباس البطن،و الحصر.
العدّ ايضا لأنّ المعدود بالعدّ ينحصر. وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ؛و بنشينى براى ايشان بر سر هر راهى.و«مرصد»،جاى رصد باشد،آنجا كه بازوان (1)بنشيند،و اصل رصد، حفظ باشد،و باژ (2)را رصد براى آن خوانند كه باژوان (3)آن را مراقبت كند و نگاه دارد،و منه قوله[56-پ]: إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ (4)،و قوله: كُلَّ مَرْصَدٍ ،نصب او بر ظرف است،و كوفيان گفتند:به حذف حرف الجر،كما قال الشّاعر:
نغالى اللّحم للأضياف نيّا***و نرخصه اذا نضج القدور
اى،باللّحم،و مرصد،موضع الرّصد باشد،كالمذهب و المجمع،قال:
انّ المنيّة للفتى بالمرصد***
فَإِنْ تٰابُوا ؛اگر توبه كنند از كفر،و ايمان آرند و نماز به پاى دارند و زكات مال بدهند و شرايط اسلام به جاى آرند، فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ ؛ره ايشان بگشايى،يعنى دست از ايشان بدارى كه خداى غفور و رحيم است.و گروهى به اين آيت استدلال كردند بر آنكه تارك نماز را به قتل واجب باشد چون قصد كند،براى آن كه خداى تعالى فرمود كه:مشركان را بكشى مگر كه ايمان آرند و نماز كنند،چنان كه ايمان به سبب حقن خون ايشان كرد همچنين نماز و زكات را،پس تارك اين به منزلت تارك آن بود قتلش واجب باشد.و آنچه به آن معنى تعلّق دارد گفته شده است پيش از اين.
علما خلاف كردند در حكم اين آيت،اعنى قوله: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ .حسين بن الفضل گفت:اين آيت ناسخ است هر آيتى را كه در آنجا ذكر عفو و اعراض و فداست.ضحّاك گفت:اين آيت منسوخ است بقوله: فَإِمّٰا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّٰا فِدٰاءً (5)... ،قتاده گفت:اين ناسخ است آن را و درس آن است كه،هر دو محكم اند و براى آن كه اتّفاق است كه از اوّل كار تا آخر رسول-عليه السّلام-هم قتل كرد،هم عفو،هم فدا ستد.دليل ديگر هم در اين آيت، وَ خُذُوهُمْ ،و«اخذ»اسر باشد،و اسير را باشد كه فدا كند خود را،و دليل بر اين حديث عطاست كه گفت:مردى را پيش رسول آوردند اسير،او را ابو امامه گفتند،سيّد يمامه بود.رسول-عليه السّلام-او را
گفت:يا اسلام آر يا خويشتن باز خر،يات بكشم (1)يا آزادت كنم (2)،گفت:يا محمّد! اگر بكشى،مردى بزرگ را كشته باشى،و اگر فدا ستانى بزرگى را ستده باشى،و اگر آزاد كنى همچنين،و امّا اسلام نخواهم.رسول-عليه السّلام-گفت:بزرگى (3)، آزادت كردم.چون او اين بشنيد،گفت:اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّك رسول اللّه.كرم تو دليل مى كند كه تو پيغامبر خدايى (4)،و برخاست و با يمامه شد و طعام مكّه را مادّه از يمامه باشد،و طعام از اهل مكّه منع كرد،گفت:طعام ندهم شما را تا ايمان نيارى و ايشان هنوز با رسول به جنگ بودند،نامه اى نوشتند به شكايت او به (5)رسول -عليه السّلام.رسول گفت:يا ابا امامه!طعام از ايشان منع مكن،او به قول رسول ايشان را طعام داد.
قوله: وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجٰارَكَ فَأَجِرْهُ ،حق تعالى گفت:اگر كسى از جملۀ مشركان به تو پناه جويد،پناهش ده.و به جوار تو آيد او را با جوار گير. وَ إِنْ ، از حقّ او آن باشد كه از پس او فعل باشد براى آن كه شرط است،و شرط در افعال شود.و اگر چنان كه از پس او اسم آيد،بر تقدير اضمار فعل باشد،كقول الشّاعر:
لا تجزعي ان منفس (6)اهلكته***و اذا هلكت فعند ذلك فاجزعي
التّقدير:ان اهلكت منفسا اهلكته،و فى الآية:ان استجارك احد من المشركين استجارك،و لكن اوّل (7)بيفگند،اعتمادا على الثّاني. اِسْتَجٰارَكَ ،در موضع جزم است به«ان»،على قول الفرّاء، فَأَجِرْهُ جواب اوست،و الاجارة،الادخال فى الجوار؛ در جوار و پناه خود گير او را، حَتّٰى يَسْمَعَ كَلاٰمَ اللّٰهِ ؛تا كلام خداى بشنود و حجّت بر او متوجّه (8)شود،اگر اسلام آرد نجات دنيا و آخرت يافت و الّا او را به امن گاه خود برسان كه حمايتى (9)تو است،اين همه براى آن مى بايد كه ايشان گروهى اند كه نمى دانند،تعجيل مكن بر ايشان تا باشد كه بدانند،قوله: حَتّٰى يَسْمَعَ كَلاٰمَ اللّٰهِ ،اين
دليل است بر آنكه كلام حرف و صوت باشد،و كلام خداى تعالى همان (1)قبيل حرف و صوت است براى آن كه سماع در (2)حرف و صوت صورت بندد (3)و تعلّق ندارد به آن معنى كه دعوى كردند كه به ذات متكلّم قائم باشد.
قوله: كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّٰهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ ،«كيف»،سؤال عن حال باشد و موضوع او[57-ر]استفهام راست و در آيت بر وجه تعجّب آمد و نفى، گفت:چگونه باشد مشركان را عهدى به نزديك خداى و پيغامبر،يعنى نباشد ايشان را عهدى،چنان كه يكى از ما گويد:كيف احتمل هذا منك،اى لا احتمل؛چگونه احتمال كنم اين حديث از تو،يعنى نكنم.و مثله قول الشاعر:
هل انت الّا اصبع دميت***و في سبيل اللّه ما لقيت
آنگه استثنا كرد،گفت: إِلاَّ الَّذِينَ عٰاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ؛مگر (4)آنان كه عهد با ايشان به نزديك خانۀ خداى كردى.خلاف كردند در ايشان،عبد اللّه عبّاس گفت:قريش اند.قتاده و ابن زيد گفتند:اهل مكّه اند كه با رسول عهد كردند (5)عام الحديبية.مجاهد گفت:خزاعه اند.ابن اسحاق گفت قومى اند از بنى كنانه.و مسجد جاى سجود باشد،مصلّى را مسجد خواند براى آن كه معظم نماز سجود باشد.
فَمَا اسْتَقٰامُوا لَكُمْ ،اين را«ما»ى امد (6)گويند و محلّ او نصب باشد بر ظرف،ما دام تا ايشان بر عهد مى باشند و استقامت مى كنند تو نيز و قوم تو با ايشان بر استقامت و راستى باشى.ايشان استقامت نكردند و نقض عهد كردند و معاونت بنى بكر كردند بر خزاعه،رسول-عليه السّلام-ايشان را با چهار ماه مهلت داد تا انديشه كنند در كار خود يا اسلام آرند يا بروند و حرم بازگذارند و به شهرى ديگر شوند.
ابن اسحاق و كلبى گفتند:اين جماعتى بودند از بنى بكر و بنى خزيمه (7)و بنى مدلج و بنو ضمره و بنو دئل،و اينان در عهد قريش بودند،روز حديبيه تا آن مدّت كه رسول-عليه السّلام-زد ايشان را،قريش عهد بشكستند و اين جماعت بر عهد بودند، خداى تعالى گفت:تا ايشان با شما بر عهد باشد شما نيز بر عهد باشى.و گفتند:
اينان آنان اند كه خداى گفت: إِلاَّ الَّذِينَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً -الآية.و اولى تر آن باشد كه اينان گروهى دگر باشند تا حديث مكرّر نباشد.
إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ ؛خداى تعالى متّقيان و پرهيزكاران را دوست دارد.
قوله: كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ -الآية؛در كلام حذفى هست كه معنى آن را تقاضا مى كند،و تقدير آن است كه:كيف يكون لهم عهد و كيف لا تقتلونهم،او كيف ترقبون الّا و ذمّة.از اين معنى ايشان را چگونه عهدى باشد يا (1)چون نكشى ايشان را،يا (2)چگونه مراقبت عهد و حرمت ايشان كنى؟و لكن بيفگندند لدلالة الكلام عليه.حق تعالى گفت:چگونه باشد اين احوال و اگر چنان بود (3)كه ايشان بر شما ظفر يابند،در حقّ شما مراقبت هيچ عهد و خويشى و حرمت نكنند،پس شما چگونه مراقبت كنى و چگونه ايشان را نكشيد،و اگر دست يابند ايشان شما را زنده رها نكنند،و اين و امثال اين از كلام بسيار حذف كنند،چون در كلام دليلى باشد بر او و مثله قول جميل (4):
يقولون لي اهلا و سهلا و مرحبا***و لو ظفروا بي ساعة قتلوني
فكيف و لا توفي دماؤهم دمي***و لا مالهم ذو كثرة فيدوني
المعنى،فكيف يقتلونني،و قال آخر:
و خبّر (5)تماني انّما الموت فى القرى***فكيف و هذا (6)هضبة و قليب
اى،كيف مات هذا المرثىّ المتوفّى و لم يكن فى القرى،و قال الخطيئة:
فكيف و لم (7)اعلمهم خذلوكم***على معظم و لا اديمكم قدّوا
اى،كيف تلومونني (8)على مدح قوم ليس بينكم و بينهم عداوة.و نظاير اين را حدّى نباشد چون در كلام دليلى بود حذف نكوتر بود از اثبات. وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ .
يقال:ظهر (9)عليه و ظفر عليه بمعنى. لاٰ يَرْقُبُوا فِيكُمْ ؛لا يحفظوا فيكم،و مراقبت، مراعات باشد. إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً ،در معنى«الّا»،شش قول گفتند؛مجاهد و ابن زيد
1) .اساس:تا؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
2) .اساس:تا؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
3) .آج،لب:بودى.
4) .آج،لب:حميد.
5) .اساس:خير؛به قياس با نسخۀ بم،تصحيح شد.
6) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،محتمل است:هانا،به قياس با ديگر تفاسير و مآخذ بيت.
7) .اساس:و كيف لا؛به قياس نسخۀ آج،تصحيح شد.
8) .همۀ نسخه بدلها:يلومونني.
9) .اساس:ظفر؛به قياس نسخۀ او،تصحيح شد.
گفتند:عهد باشد و لكن براى آن كه لفظ مختلف است تكرار كرد،كقول الشّاعر:
و الفى قولها كذبا و مينا***
عبد اللّه عبّاس و ضحّاك گفتند:قرابت باشد.يمان گفت:رحم (1)باشد و معنى يكى بود،قال حسّان بن ثابت:
لعمرك انّ الّك من قريش***كإلّ السّقب من رأل النّعام[57-پ]
و قال ابن مقبل:
افسد النّاس خلوف حلفوا***قطعوا الإلّ و اعراق (2)الرّحم
و قال آخر فى الالّ بمعنى العهد:
وجدناهم كاذبا إلهم***و ذوا الإلّ و العهد لا يكذب
ابو عبيده (3)گفت:سوگند و پيمان باشد.حسن بصرى گفت:جوار باشد.
ابو مجاهد (4)گفت و مجاهد در يك روايت:الألّ،هو اللّه-عزّ و جلّ.و عبيد بن عمير:
جبر الّ-به تشديد-يعنى عبد اللّه (5).
و در خبر هست كه:قومى از قوم مسيلمه در عهد ابو بكر به مدينه آمدند،ابو بكر گفت:چيزى بخوانى از آوردۀ او.ايشان بخواندند.ابو بكر گفت:هذا الكلام لم يخرج من إلّ،اى من اللّه.و قرائت عكرمه آن است:ايلا،بالياء و الايل،هو اللّه -عزّ و جلّ-و منه:جبريل و ميكايل،و اصل كلمه من الاليل،و هو البريق باشد،يقال:ألّ، يؤلّ،اذا لمع،و منه:الالّة،للحربة للمعانها،و اذن مؤلّلة مشبّهة بالحربة (6)في حدّتها.
و لا ذمّة،قيل:عهدا،و قيل:حرمة،و جمعها و ذمم. يُرْضُونَكُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ ؛خشنود مى دارند شما را به دهن،يعنى به زبان و گفتار،و دل ايشان كاره است و قائل نيست آن را كه به زبان مى گويند تا هم كافر باشند و هم منافق؛چه باطن خلاف ظاهر داشتن (7)سيرت منافقان بود.و بيشترينۀ ايشان فاسق اند.گفتند:مراد جمله اند؛و لكن به اكثر عبارت كرد از كلّ،چنان كه گويند:قلّ ما رأيت مثله[اى ما رأيت
مثله] (1)اصلا،و اين عكس آن است.و بعضى دگر گفتند:لفظ«اكثر»بر جاى خود است،و مراد آن است كه:بيشتر با كفر و نفاق فاسق اند از ارتكاب فجور.ابن الاخشاد (2)گفت:بيشتر متمرّداند در كفر و همه به اين صفت متمرّد و طاغى نبودند.
آنگه وصف كرد ايشان را،گفت: اِشْتَرَوْا بِآيٰاتِ اللّٰهِ ،اى اخذوا عوض آيات اللّه.و اشتراى معاوضه باشد.به عوض آيات خداى،بهاى اندك بستده اند، يعنى آيتهاى خداى رها كرده اند.و گفته اند:اشترى،به معنى باع است،يعنى آيات] (3)خداى به بهاى اندك و برگ بفروخته اند.گفته اند:[آيت] (4).در شأن أبو سفيان آمد كه كافران را طعام مى داد و برگ مى كرد تا به محمّد ايمان نيارند.و گفتند:حلفاى قريش را طعام مى داد و حلفاى رسول را نمى داد.عبد اللّه عبّاس گفت:حلفاى طايف اند كه ايشان را مدد مى فرستادند ازآنجا كه به ساز خود كنند و با رسول كارزار كنند.جبّائى گفت:مراد متمرّدان اند (5)كه عهد رسول بشكستند به حطامى اندك و طعمه اى كه ايشان را بود از سفله،و براى آن قليل خواند آن را كه در خود قليل بود و اگرچه در صورت كثير بودى به اضافت آنچه ايشان خود را فوت كرد از ثواب آخرت قليل بودى. فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ ؛مردم را بازداشتند از راه خداى.و«ها»، راجع است با نام خداى تعالى. إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ؛ايشان بد كارى بود آنچه مى كردند.و«ما»،نكرۀ موصوفه است،و محلّ او نصب است على التّميز،كقوله:
سٰاءَ مَثَلاً (6)... ،و اسم ساء كه معرّف (7)باشد به«لام»جنس محذوف است،و التّقدير، ساء العمل عملا كانوا يعملونه.
لاٰ يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً ،براى آن تكرار كرد كه اين آيت در حقّ آنان است كه،ايشان به آيات خداى (8)عوض اندك ستانند و از راه خداى و دين مسلمانى مردمان را منع كنند.و آيت اوّل كه (9)در حقّ جملۀ ناقضان عهد است.جبّائى گفت:
اين آيت در حق جهودان است،و آن در حقّ ناقضان عهد؛نبينى (10)كه حكم نيز
1) .اساس:ندارد؛به قياس نسخۀ آو،افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:ابن الاخشيد.
3) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
4) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
5) .همۀ نسخه بدلها:جهودان.
6) .سوره اعراف(7)آيه 177.
7) .آج،لب،مل،مج:معروف.
8) .اساس:خود؛به قياس نسخۀ آو،و اتفاق نسخه ها تصحيح شد.
9) .كذا:در اساس؛ديگر نسخه بدلها:اوّل در.
10) .آج،لب:نبى.
مختلف شد،از پس توبه در حقّ ايشان گفت: فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ ؛ره ايشان بازدهى تا با شما مخالطت كنند و شما ايشان را ببينيد و بدانيد اگر سيرت و طريقت ايشان پسنديده آيد شما را، فَإِخْوٰانُكُمْ فِي الدِّينِ ؛ايشان برادران شمااند در دين.آنگه گفت: وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ ؛ايشان ظالمان و متعدّيان اند از طور خود و متجاوزان از قدر خود و حدّى كه ايشان را نهادند در تكليف.
آنگه گفت:اگر چنان كه توبه كنند و نماز پنج (1)اقامت كنند و شرط اسلام در اداى زكات به جاى آرند،ايشان در دين برادران شمااند،براى آن كه [58-ر]توبه از كفر ايمان (2)باشد،و نماز و زكات از شرايط اسلام است،چگونه برادرانشان نباشند و هم مؤمن باشند و هم مسلمان؟و رفع فَإِخْوٰانُكُمْ ،بر خبر مبتداى محذوف است، و التّقدير:فهم (3)اخوانكم فى الدّين.آنگه گفت:ما تفصيل و بيان آيات و حجج مى دهيم براى قومى كه بدانند.و اين بيان،عام است براى جمله،و لكن اينان را تخصيص كردند چنان كه گفت: إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشٰاهٰا (4)،و قوله: ...هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (5)،و بيان اين طريقت رفته است.
قوله: وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ ،اى نقضوا؛و اگر چنان كه بشكافند سوگندشان و خلاف كنند آن را كه بدان عهد كرده باشند.و اصل«نكث»در غزل باشد كه ريسمان تاب بازداده را تاب بازپس دهند تا شكافته شود،قال اللّه تعالى:
وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكٰاثاً... (6)،و«نقض»،عام تر است از «نكث»،چه نكث در حبل و رسن و غزل باشد،و در (7)توسّع در عهد به كار دارند،و نقض همچنين،يقال:نقض البناء و الحبل و العهد. وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ ؛و در دين شما طعن زنند و عيب و قدح كنند. فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ ،قتال و كارزار كنيد با امامان كفر.عبد اللّه عبّاس گفت:ائمّۀ كفر ابو سفيان حرب است و الحارث بن هشام و سهيل ابن عمرو و عكرمة بن ابى جهل و ديگران از رؤساى قريش كه عهد رسول بشكافتند،و ايشان بودند كه همّت كردند تا رسول را از مكّه بيرون كردند.مجاهد گفت:اهل
پارس و روم اند.حذيفة بن اليمان گفت:اهل اين آيت هنوز نيستند-در عهد خود گفت-خواهند بودن پس از اين،و با ايشان قتال كند وليّى از اولياى خداى.كوفيان خواندند:ائمّة الكفر،به دو همزۀ محقّق على وزن افعله في جمع فعال كمثال و امثلة و عماد و اعمدة.و باقى قرّاء به تليين همزه خواندند تخفيف را.و ابن عامر به روايت هشام فصل كرد بين الهمزتين به«الف». إِنَّهُمْ لاٰ أَيْمٰانَ لَهُمْ ؛كه ايشان را سوگند نباشد.اگر گويند:چه معنى دارد گفتن كه ايشان را سوگند نباشد و در اوّل آيت گفت سوگند را خلاف كردند؟گوييم:مراد نه آن است كه ايشان سوگند نخورند، مراد آن است كه ايشان به سوگند وفا نكنند،ايشان حرمت سوگند ندارند و برآن ثبات نكنند ازآن كه اعتقاد ندارند به خداى،و قدر حرمت نشناسند.و قطرب گفت:لا ايمان لهم،اى لا وفاء لهم،و استشهد بقول الشّاعر:
و ان حلفت لا ينقض النّأى عهدها***فليس لمخضوب البنان يمين
اى،وفاء باليمين.و سوگند را براى آن«يمين»خوانند كه در وقت سوگند دست راست سوگند خوار بگيرند.و ابن عامر خواند:لا ايمان لهم،و حسن و عطا در شاذّ همچنين به كسر همزه گفت:ايمان نباشد (1)،ائمّۀ كفر را و اگر عوامّ كفّار را كه كفر به تقليد سرسرى شناسند ايشان را ايمان نباشد،ائمّۀ كفر را كه در كفر خود شبهات آرند و دستاويز جويند ايشان را چگونه ايمان باشد!قولى دگر گفتند در اين قرائت كه:
لاٰ أَيْمٰانَ لَهُمْ ،اى لا امان لهم (2)،اگر كسى را امان دهند وثاقت ندارد بر ايشان كه وفا كنند به آن امان.و بر اين قول،«ايمان»،ايمن گردانيدن باشد. لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ ؛ تا همانا بازايستند و منزجر شوند از بعضى از (3)اين كفر و عناد.
آنگه گفت: أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ ؛كارزار نكنى با قومى كه سوگند بشكافتند و همّت كردند به آن كه پيغامبر خداى را از مكّه بيرون كردند،و ايشان ابتدا كردند به كارزار با شما روز بدر؟و بيشتر مفسّران گفتند:ايشان ابتدا كردند به قتال بنى خزاعه كه حلفاى رسول بودند. أَ تَخْشَوْنَهُمْ ؛از ايشان مى ترسى كه از قتال ايشان مكروهى به روى شما آيد؟خداى اولى تر كه از عقاب او بترسى در (4)ترك قتال ايشان.و مورد آيت مورد تحريض است[58-پ]و ترغيب و تشجيع بر قتال ايشان.
آنگه بر سبيل بشارت و معجزه در باب اخبار از غيب گفت: قٰاتِلُوهُمْ ،كارزار كنى با ايشان تا خداى ايشان را به دست شما كشته گرداند.و عذاب در آيت،مراد قتل است و اسر.بعضى كشته شوند و بعضى اسير. وَ يُخْزِهِمْ ؛و ذليل كند ايشان را به قهر و اسر. وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ ؛و نصرت كنند شما را بر ايشان و شفا دهد دل گروه مؤمنان را.مجاهد و سدّى گفتند:مراد خزاعه اند حلفاى رسول و در آيت معجزه اى (1)هست از معجزات رسول-عليه السّلام-براى آن كه اين خبر است از غيب و آنكه مخبر بر وفق خبر آمد و اين نباشد الّا به وحيى (2)از خداى تعالى.
وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ ؛و ببرد خشم دلهاى ايشان،براى آن كه چون ثار خود دريابند و انتقال خود بكشند از دشمنان خود و تشفّى حاصل كنند دلشان خوش گردد، وَ يَتُوبُ اللّٰهُ ،به رفع«با»بر استيناف باشد براى آن كه جواب قٰاتِلُوهُمْ را نشايد؛چه، صورت ندارد (3)كه گويند:پذيرفتن خداى توبۀ ايشان را موقوف بود بر قتال كافران لا سيّما،و قوله: مَنْ يَشٰاءُ ،مراد آن كافران اند كه ايمان آوردند از آنان كه در آيت اوّل ذكرشان برفت كه كافر بودند،چون عكرمة بن ابى جهل و سهيل (4)بن عمرو.و در شاذّ اعرج و عيسى و ابن ابى اسحاق خواندند:و يتوب اللّه،به نصب«با»على الصّرف على تقدير:مع ان يتوب اللّه.«واو»جمع را باشد،مثالش:إيت زيدا يأتك و يكرمك،اى مع ان يكرمك،و خداى تعالى توبۀ آن كس كه خواهد از ايشان بپذيرد چون توبه كنند به شرايطش.و در خبر،بشارت است به آن كه بعضى از ايشان ايمان خواهند آوردن،و نيز:معجزى باشد رسول را-عليه السّلام-كه خبر دهد از غيب و مخبر بر وفق خبر باشد،دگر آن كه،تا بدانند كه قتال با ايشان مانع نخواهد بودن ايشان را از ايمان. وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ؛و خداى داناست به توبۀ ايشان چون توبه كنند،و حكيم است در امر كردن به قتال ايشان پيش از توبه.
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا ،«ام»اين جا استفهامى است كه در ميان كلام افتد، عرب آن استفهام به«ام»كنند تا فرق باشد ميان آن و ميان استفهامى كه در اوّل كلام افتد كه آن به«هل»باشد،يا به همزه،چنان كه يكى از ما گويد در ميانۀ سخن:يا چه مى پندارى تو در خود؟و بعضى دگر گفتند:«ميم»صله است
و التّقدير:أ حسبتم،حق تعالى گفت:يا مى پندارى كه شما را رها خواهند كردن؟و ترك،در لغت آن باشد كه فعل را ابتدا نكند و تعرّض نكند،كقوله: وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُمٰاتٍ لاٰ يُبْصِرُونَ (1).و در اصطلاح متكلّمان«ترك»،ضدّى باشد كه منافات كند فعل مبتدا را در محلّ قدرت بر او. وَ لَمّٰا يَعْلَمِ اللّٰهُ ؛رها كنند شما را و خداى ندانسته كه از ميان شما مجاهد كيست؟و معنى آن كه:شما هنوز جهاد ناكرده تا خداى شما را مجاهد داند،چه تا ايشان مجاهد نباشد،خداى ايشان را مجاهد نداند در حال؛و اگرچه فيما لم يزل،عالم بود به ساير معلومات.و العلم بانّ الشّىء سيوجد؛ علم (2)بوجوده اذا وجد،تا كسى گمان نبرد كه:علم بعد ان لم يعلم،و علم تعلق دارد بالشّيء على ما هو به،و او را على ما هو به نگرداند.پس نفى علم به جاى نفى معلوم بنهاد براى آن كه: لَمّٰا نفى را باشد،نفى فعل بعد طمع فى وقوعه،و المعنى:ام حسبتم ان تتركوا و لمّا لم تجاهدوا (3).و گفتند:معنى آن است كه خداى تعالى با شما معاملت آنان نكرد كه ايشان به اختيار و امتحان استخراج احوال غيرى كنند كه ندانند تا بدانند چون تكليف اين صورت دارد اين عبارت بر او اجرا كرد،و اين در معنى جارى[مجراى] (4)آن است كه گفت: الم، أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ (5)،و اين هر دو وجه معتمد است و نكو.و وجهى دگر گفتند در آيت:و آن،آن است كه،«علم»به معنى رؤيت است،چنان كه بسيار جايها رؤيت به معنى علم آمد[59-ر]اى و لمّا ير اللّه المجاهدين منكم و الّذين لم يتّخذوا من دون اللّه.و به هر حال تا مرئى[و] (6)موجود نباشد،خداى تعالى نبيند آن را،چه رؤيت معدوم محال است،و اين وجهى مليح است. وَ لَمْ يَتَّخِذُوا ،و ايشان هنوز ناگرفته،يعنى المجاهدين،يعنى خداى از ايشان نادانسته كه از خداى و پيغامبر و مؤمنان دوستى درونى (7)خالص گرفتند،يعنى خداى از شما جهاد نادانسته و شما خداى و پيغامبر و مؤمنان را دوست ناگرفته.و وَلِيجَةً ،دخيلة باشد،من ولج (8)اذا دخل،و آن دوست را كه بر دخلۀ كار و باطن سرّ تو مطّلع باشد،او را وليجه خوانند،و
نظيره:البطانه و الدّخيله،و اصل او از ولوج باشد،و هو الدّخول.و خانۀ آهو را تولج خوانند لولوجه فيه،قال العجّاج:
متّخذا منها (1)الكناس تولجا***
و قال طرفة:
فانّ القوا في يتّلجن موالجا***تضايق عنه ان تولّجه (2)الإبر
و قال ابان بن تغلب:
فبئس الوليجة للهاربين***و للمعتدين و اهل الرّيب
قتاده گفت:وليجة،اى خيانة.و ضحّاك گفت:خديعة.حسن گفت:كفرا و نفاقا.بر اين اقوال فرّاء گفت،معنى آن است كه:و لمّا يعلم اللّه المجاهدين منكم و انّكم لم تتّخذوا من دون اللّه خيانة،او خديعة و كفرا و نفاقا و جماعة تفشون اليهم سرّكم.و«وليجه»،گفتيم كسى باشد كه تو سرّ خود با او گويى،و خداى نادانسته كه مجاهد كيست از شما و آن كه شما بدون خداى و رسول دوستان درونى مى گيرى بر سبيل كفر و نفاق و خديعت و خيانت.جبّائى گفت:معنى آيت نهى است از نفاق.حسن گفت:نهى است از كفر و نفاق،و از اين دو معنى كه در آيت گفتيم معنى بازپسين بهتر است،لقوله: مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،و اگر من اللّه بودى بر معنى اوّل مطرّد بودى،و تلخيص الآية على هذا المعنى:و لمّا يعلم اللّه المجاهدين منكم و انّكم غير متّخذين وليجة من دون اللّه و رسوله و المؤمنين،و اعتماد معنى آيت بر اين است،و بر اين قول بايد گفتن:دون صله است،و اين قول با او ظاهر با (3)سلامت است. وَ اللّٰهُ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ،و خداى به آنچه شما مى كنى دانا و با خبر است.
[قوله تعالى] (4):
مٰا كٰانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ شٰاهِدِينَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ وَ فِي اَلنّٰارِ هُمْ خٰالِدُونَ (17) إِنَّمٰا يَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ أَقٰامَ اَلصَّلاٰةَ وَ آتَى اَلزَّكٰاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلاَّ اَللّٰهَ فَعَسىٰ أُولٰئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ اَلْمُهْتَدِينَ (18) أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ اَلْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ جٰاهَدَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ لاٰ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ (19) اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ (20) يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوٰانٍ وَ جَنّٰاتٍ لَهُمْ فِيهٰا نَعِيمٌ مُقِيمٌ (21) خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً إِنَّ اَللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ (22) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا آبٰاءَكُمْ وَ إِخْوٰانَكُمْ أَوْلِيٰاءَ إِنِ اِسْتَحَبُّوا اَلْكُفْرَ عَلَى اَلْإِيمٰانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (23) قُلْ إِنْ كٰانَ آبٰاؤُكُمْ وَ أَبْنٰاؤُكُمْ وَ إِخْوٰانُكُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوٰالٌ اِقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسٰادَهٰا وَ مَسٰاكِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰى يَأْتِيَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ (24) لَقَدْ نَصَرَكُمُ اَللّٰهُ فِي مَوٰاطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضٰاقَتْ عَلَيْكُمُ اَلْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ (25) ثُمَّ أَنْزَلَ اَللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلىٰ رَسُولِهِ وَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا وَ عَذَّبَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذٰلِكَ جَزٰاءُ اَلْكٰافِرِينَ (26) ثُمَّ يَتُوبُ اَللّٰهُ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (27)
؛نباشد مشركان را كه عمارت كنند مسجدهاى خداى را گواى دهنده بر خود به كفر،ايشان را باطل است كردارهاى ايشان و در دوزخ ايشان هميشه باشند.
[59-پ] (1)آبادانى كند مسجدهاى خداى را آن كس كه ايمان آرد به خداى و به روز بازپسين و به پاى دارد نماز را و بدهد زكات (2)و نترسد مگر از خداى،همانا ايشان باشند از راه يافتگان (3).
؛كردى آب دادن حاجيان و آبادان كردن مسجد حرام چون آن كس كه ايمان آرد به خداى و روز بازپسين و جهاد كند در راه خداى؟راست نباشند به نزديك خداى،و خداى راه ننمايد گروه بيدادكاران را.
[60-ر] ؛آنان كه بگرويدند و هجرت كردند (4)و جهاد كردند در راه خداى به مالها و جانهاشان،بزرگترند به پايه نزديك خداى،و ايشان رستگاران اند.
مژده (5)مى دهد ايشان را خداى ايشان به رحمتى از او و خشنودى و بهشتهايى كه ايشان را در آنجا نعمتى باشد پاينده.
جاويدان باشند در وى هميشه كه خداى به نزديك اوست مزدى بزرگ.
؛اى آنان كه بگرويديد مگيريد (6)پدرانتان را و برادرانتان را دوستان اگر اختيار كنند كفر (7)بر ايمان،و هركه تولاّ كند به ايشان از شما ايشان بيدادكاران اند.
[60-پ] ؛بگو اگر باشد پدرانتان و پسرانتان و برادرانتان و زنانتان و خويشانتان و مالهايى كه اندوخته اى و بازارگانيى كه ترسى از كساد (1)آن و خانه هايى كه پسندى آن را دوست تر (2)به شما از خداى و رسول او،و جهاد در راه او، انتظار كنى (3)تا بيارد خداى فرمانش و خداى راه ننمايد گروه فاسقان را.
؛به درستى يارى كرد شما را خداى در جايهاى بسيار و روز حنين چون تعجب آورد شما را بسياريتان بنگزيرانيد (4)از شما چيزى،و تنگ شد بر شما زمين با فراخيش،پس برگرديدى پشت بداده.
[61-پ] ؛پس فروفرستاد خداى آرامش بر پيغامبرش و بر مؤمنان و بفرستاد لشكرها كه نديدى شما وى را و عذاب كرد آنان را كه كافر شدند،و آن پاداشت كافران است.
پس توبه پذيرد خداى از پس آن بر آنكه خواهد،و خداى آمرزنده و بخشاينده است.
قوله: مٰا كٰانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسٰاجِدَ اللّٰهِ شٰاهِدِينَ -الآية،عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،چون عبّاس را به اسيرى بگرفتند روز بدر، مسلمانان روى در نهادند و او را ملامت كردن گرفتند به كفر و قطعيت رحم و سخن درشت گفتند (5)و را.عبّاس گفت:چون است كه مَساوى ما مى گويى و محاسن فراموش كرده اى؟اميرالمؤمنين على گفت:چه محاسن است شما را؟گفت:
عمارت مسجد حرام و حجابت كعبه و سقاية الحاجّ و فكّ الاسرى.خداى تعالى اين آيت بفرستاد ردّ بر عبّاس،گفت: مٰا كٰانَ لِلْمُشْرِكِينَ ،نباشد مشركان را كه مساجد
خداى را عمارت كنند در آن حال كه ايشان بر خود گواى (1)مى دهند به كفر،يعنى افعالى مى كنند كه دليل كفر ايشان كند تا به منزلت آن باشد كه بر خود گواى داده باشند.و نصب«شاهدين»،بر حال باشد.و ابن كثير و ابو عمرو خواندند:مسجد اللّه [بر واحد] (2)،على انّ المراد به المسجد الحرام.و باقى قرّاء: مَسٰاجِدَ اللّٰهِ خواندند بر جمع،و آن دو معنى را محتمل بود؛يكى آن كه:جملۀ مساجد باشد بر عموم،و يكى آن كه:مراد مسجد الحرام بود.آنگه هر بقعه اى از او مسجدى كرده است براى شرفش را،و براى آن كه مردم در او از چهار جهت نماز كنند روى به چهار جهت (3)كعبه كرده،و در هيچ مسجد اين نباشد.و مراد از آيت آن است كه:ايشان را نرسد كه خويشتن را از عمّار مسجد خوانند،و ايشان بر كفر اصرار كرده.و قوله: شٰاهِدِينَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ ،در او چند قول گفتند:
يكى آن كه:يفعلون (4)ما يدلّ على كفرهم،و اين قول حسن بصرى است.دگر آن كه سدّى گفت:خود مراد تصريح شهادت و خبر است،چنان كه جهود بگويد (5)
(12-10-9-8-7)) .همۀ نسخه بدلها:گواهى.
كه من جهودم،و ترسا بگويد (6)كه من ترسايم،و ايشان مى گفتند كه:ما مشركيم،و اين صريح گواى (7)باشد بر خود بر كفر.كلبى گفت،معنى آن است كه:گواى (8)مى دهند بر رسول ما-عليه السّلام-به كفر،و چون بر او گواى (9)دهند،بر خود گواى (10)داده باشند،چه او از ايشان بود في قوله: لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ... (7)، ضحّاك گفت از عبد اللّه عبّاس كه:گواى (12)ايشان بر خود بر كفر،سجدۀ ايشان بود بتان را،با آن كه مى گفتند:بتان مخلوق اند،خداى تعالى گفت: أُولٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ ؛ايشان آنان اند كه اعمالشان باطل است،و مراد نه آن است كه ايشان را عملى بود واقع،آنگه باطل گشت؛بل مراد آن است كه:ايشان را هيچ عمل (8)واقع نبود و ايشان در دوزخ هميشه باشند.ابن السّميفع در شاذّ خواند:انّما يعمر،از اعمار1) .همۀ نسخه بدلها،بجز آو:گواهى.
2) .اساس:ندارد؛به قياس نسخۀ آو،و اتفاق نسخه ها افزوده شد.
3) .آو،آج،مل،مج،لب:جانب.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج+كنتم تفعلون.
5) .اساس:نگويد؛به قياس نسخۀ مل و اتفاق نسخه ها تصحيح شد؛معنى متن نيز به صورت استفهام انكارى نادرست به نظر نمى آيد.
6) .اساس:نگويد؛به قياس نسخۀ مل و اتفاق نسخه ها تصحيح شد؛معنى متن نيز به صورت استفهام انكارى نادرست به نظر نمى آيد.
7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 128.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:عملى.
به ضمّ«يا»و كسر«ميم»،و او را دو معنى باشد،يكى آن كه:يجعلها عامرا،براى آن كه«عمر»هم لازم است و هم متعدّى،و چون عمر لازم انگارد،اعمر از او متعدّى كند قياسا على سائر اخواته.و وجهى دگر آن بود (1):ان (2)يعينوا على عمارتها،كه بر عمارت آن يارى كنند عمارت كنندگان را.
إِنَّمٰا يَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ ،آنگه به لفظ«انّما»كه اثبات الشّىء و نفى ما عداه باشد[61-پ]،گفت:عمارت مسجدهاى خداى آن كس كند كه به خداى ايمان دارد و نماز به پاى دارد و زكات مال دهد،ايشان همانا از جملۀ راه يافتگان باشند.
عبد اللّه عبّاس و حسن گفتند:«عسى»از خداى واجب باشد،و بعضى دگر گفتند:
براى آن لفظ«عسى»آورد تا تكيه نكنند و بر حذر باشند از معاصى،و از جملۀ عمارت مسجد،تعهّد او باشد (3)به نماز،چه مسجد به نماز جماعت و انبوه نمازكنان آبادان باشد.ابو سعيد خدرى روايت كرد كه،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:چون بينى كه مرد (4)آمد و شد مسجد[به نماز] (5)به پاى مى دارد،گواهى دهى (6)بر ايمان او و براى آن كه چون خداى-جلّ جلاله-مى گويد: إِنَّمٰا يَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ -الآية.
أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ الْحٰاجِّ ،مفسّران و اهل سير در سبب نزول اين آيت خلاف كردند؛نعمان بن بشير گفت:من به نزديك منبر رسول-عليه السّلام-نماز مى كردم، مردى مى گفت:من باك ندارم ازآن كه هيچ عمل نكنم پس ازآن كه حاجيان را آب مى دهم (7)،و ديگرى مى گفت:من باك ندارم كه هيچ عمل نكنم (8)پس ازآن كه عمارت خانۀ خداى مى كنم (9)،و ديگرى گفت:جهاد در سبيل خداى از همه فاضل تر است.عمر گفت:بانگ مدارى و خصومت مكنى به نزديك منبر،[رها كنى تا] (10)رسول-عليه السّلام-بيرون آيد،من از او بپرسم تا بگويد كه كدام فاضل تر است از اين
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:آن كه.
2) .آج،لب:اذ؛آن:از.
3) .اساس:به عهد او باشند؛به قياس نسخۀ آو،تصحيح شد.
4) .آج،لب:مردى.
5) .اساس:ندارد،به قياس نسخه آو،افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:ده.
7) .مج:دهم.
8) .اساس:كنم؛به قياس با نسخۀ مل،تصحيح شد.
9) .مج:بكنم.
10) .اساس:ندارد؛از مج،افزوده شد.
هر سه.چون رسول-عليه السّلام-[از حجره] (1)بيرون آمد،به حكومت پيش او رفتند، خداى تعالى اين آيت فرستاد.
علىّ بن ابى طلحه روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه:سبب نزول[آيت] (2)آن بود كه عبّاس گفت جماعتى سابقان (3)مهاجر را:اگر شما ما را به اسلام و هجرت سبق (4)بردى،ما شما را سبق (5)برديم به سقاية الحاجّ و عمارة المسجد الحرام،خداى تعالى اين آيت فرستاد ردّا عليه (6).
عطيّة العوفي روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه:سبب نزول آيت آن بود كه، جماعتى مشركان گفتند:سقاية الحاجّ،حاجيان را آب دادن و عمارت خانۀ كعبه و مسجد الحرام كردن بهتر است از ايمان به خداى و جهاد در راه او،خداى تعالى ردّ برايشان اين آيت بفرستاد و ايشان را همه افتخار آن بود كه اهل حرم بودند و خدمت و عمارت خانه و مسجد كردندى،خداى آيت فرستاد و بازنمود كه:آن سود ندارد بى ايمان به خداى.
ابن سيرين و مرّة الهمدانى گفتند:سبب[نزول آيت] (7)آن بود كه اميرالمؤمنين على،عمّش را-عبّاس را-گفت:چرا هجرت نكنى؟چرا موافقت پسر عمّت (8)نكنى و در صحبت او به مدينه نيايى؟گفت:اين كه من در آنم از سقاية الحاجّ و عمارت مسجد الحرام،بهتر است از هجرت،خداى تعالى اين آيت بفرستاد.
حسن بصرى و شعبى و محمّد بن كعب القرظىّ گفتند:آيت در شأن اميرالمؤمنين على آمد و سبب نزولش آن بود كه:يك روز عبّاس عبد المطّلب و طلحة بن شيبه با يكديگر خلاف كردند،عبّاس گفت:من بهترم كه سقاية الحاجّ به دست من است و حاجيان آب از دست من خورند.طلحة بن شيبه گفت (9):من بهترم كه كليد خانه به دست من است و عمارت آن به من تعلّق دارد و اگر من خواهم،به شب همه شب در خانه كعبه توانم بودن.چون گفتا گفت (10)دراز شد،گفتند:بيايى (11)
1) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
2) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
3) .آو،بم،آن:سبقت.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:عليهم.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:عليهم.
6) .همه نسخه بدلها،بجز مج،لب:برادرت.
7) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
8) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
9) .همه نسخه بدلها+بل.
10) .آو،بم،مل،آن:گفت و گوى؛مج:گفتاگوى.
11) .مل:بياييد.
تا اوّل كس كه از اين راه برآيد وى را حاكم كنيم و از او بپرسيم.گفتند:روا باشد.
نگه كردند،اميرالمؤمنين على بر آمد،گفتند:اللّه اكبر!به از اين حاكم نيايد ما را.او را دست گرفتند و بنشاندند و قصّه با او بگفتند.او گفت:
أ لا ادلّكما على خير منكما ؛راه نمايم شما را بر كسى كه از شما هر دو بهتر است،گفتند:كيست آن؟ گفت:
من ضرب هامكما بالسّيف حتّى قادكما الى الاسلام، آن كه تيغ از سر شما بازنگرفت تا شما را به اسلام آورد (1).گفتند:همانا از خود كنايت مى كنى؟گفت:
بلى!و چه منع كند مرا ازآن كه اين گويم و من بيرون آن كه صاحب جهاد دين (2)خدايم،به دو قبله با رسول نماز كرده ام مدّتهاى دراز پيش از مردمان ديگر.ايشان را خصومت خود فراموش شد،روى به او كردند و گفتند:خصومت ما با تو افتاد،بياى (3)تا پيش رسول خداى[62-ر]شويم به حكومت،پيش رسول رفتند و گفتند:يا رسول اللّه!اين كودك را بينى كه بر ما تفاخر مى كند!رسول گفت:چگونه؟قصّه با او بگفتند،رسول-عليه السّلام-هيچ نگفت انتظار وحى را،تا كسى نگويد مراعات جانب على كرد.خداى تعالى اين آيت فرستاد: أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ الْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ -الآية،حق تعالى گفت: أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ الْحٰاجِّ ؛كردى سقاية الحاجّ را،و سقاية فعاله باشد،و فعاله،فعلى را گويند كه بسيار بكنند تا صنعت گردد،كالخياطة و الحياكة و الصّياغة (4).و فعاله به فتح،مصدر باشد كالسّماحة و الظّرافة،و مصدر از اين فعل«سقى»بود،يقال:سقيته سقيا،و اين جا براى آن فعاله آورد كه اين كار صاحبش را بمثابت صناعت بود،و گفتند:خود مصدر است، كالرّعاية و الحماية،و ضحّاك در شاذّ خواند:سقاية،به فتح«سين».حق تعالى گفت:آب دادن حاجيان و عمارت خانۀ خداى كردن (5)چون كسى كه ايمان دارد به خداى و پيغامبر و روز بازپسين و جهاد كند در سبيل خداى،و معنى آيت آن است كه:أ جعلتم سقاية الحاجّ و عمارة المسجد الحرام كايمان (6)من آمن باللّه على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،چنان كه گويند:السّخاء حاتم و الشّجاعة عمرو،و معنى آن كه:السّخاء،سخاء حاتم و الشّجاعة شجاعة عمرو،قال الشّاعر:
حسبت بغام راحلتي عناقا***و ما هي ويب غيرك بالعناق
اى،صوت (1)عناق،و قال آخر:
لعمرك ما الفتيان ان تنبت اللّحى***و لكنّما الفتيان كلّ فتى ندى
و اين طريقت را ترتيب (2)كرده ايم چند جاى از اين كتاب.و وجهى دگر در آيت آن بود كه:اسم فاعل به جاى آن،مصدر بنهند؛گويند تقدير آن است كه:أ جعلتم ساقى (3)الحاجّ و عامر المسجد الحرام كمن آمن باللّه،آب دهندۀ حاجيان را و عمارت كنندۀ مسجد را چون مؤمنى كرده ايد (4)به خداى و روز قيامت و چون مجاهدى در سبيل خداى،و دليل اين تأويل قرائت عبد اللّه زبير است و ابو وجزة السّعديّ در شاذّ، كه خواندند:أ جعلتم سقاة الحاجّ و عمرة المسجد الحرام،في جمع ساق و عامر.آنگه گفت: لاٰ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّٰهِ ؛بر (5)خداى راست نباشد. وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ ؛ و خداى تعالى هدايت ندهد گروه ظالمان را،يعنى الطاف زيادت نكند.و گفتند:
ره بهشت ننمايد.
آنگه وصف كرد آنان را كه اين تفضيل داد ايشان را بر عبّاس و شيبه (6)كه ايشان آنانند كه ايمان دارند و هجرت كرده اند و جهاد كرده اند در ره خداى به جان و به مال،و اگرچه: اَلَّذِينَ آمَنُوا ،در محلّ رفع است بر ابتدا،و أَعْظَمُ ،خبر اوست و بدان ماند كه اين جمله اى است بيگانه از آن آيت،ممتنع نبود كه مراد هم او باشد، گفت:ايشان به درجه و پايه به نزديك خداى بزرگترند. وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْفٰائِزُونَ ؛و ايشان رستگاران و ظفريافتگان اند،و اين جملۀ ديگر است از مبتدا و خبر.و اگر گويند:دو خبر مختلف است از يك مخبر فصل كرده ميان او به«واو»عطف هم روا باشد،و چه منع است ازآن كه گويند:مراد به اين آيت اميرالمؤمنين على است و آنچه به آن از او خبر داد به او لايق[تر] (7)است ازآن كه بجز او،امّا قوله: أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّٰهِ ،ملايم است كه: لاٰ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّٰهِ .دگر آن كه،رسول-عليه السّلام- گفت:
انّ احبّ النّاس الى اللّه يوم القيامة و ادناهم مجلسا امام عادل ،گفت:
دوسترين خلقان به نزديك خداى تعالى روز قيامت و نزديكتر به مجلس،امامى عادل باشد،و اين لايق اوست.
و امّا قوله: وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْفٰائِزُونَ .جابر عبد اللّه انصارى روايت كرد و جز او كه،رسول-عليه السّلام-گفت:
علىّ و شيعته هم الفائزون ظ؛على و شيعۀ او فايزان و - ظفريافتگان باشند؛نبينى كه آن سيّد را-عليه الصّلاة و السّلام-چون آن ضربت زدند اوّل كلمه از او اين شنيدند كه گفت:
فزت و ربّ الكعبة؛ به خداى كعبه كه ظفر يافتم.
قوله: يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ ؛بشارت مى دهد ايشان را خداى ايشان به رحمتى از او و خشنودى،بشارت چيزى باشد متضمّن نفع و سرور كه اثر آن بر بشره پيدا شود،و«رضوان»،[62-پ]مصدر باشد. وَ جَنّٰاتٍ ؛و بهشتهايى كه ايشان را در آنجا نعيمى مقيم دائم خالد باشد كه آن را انقطاع نبود كه واصفان وصف آن ندانند كردن،فيها ما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر؛آن باشد آنجا كه هيچ چشم چنان ديده نباشد و هيچ گوش چنان نشنيده و بر خاطر هيچ بشر چنان نگذشته.
خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً ؛در آنجا هميشه باشند.و نصب او بر حال است، أَبَداً ، نصب او بر ظرف است،و فِيهٰا ،ضمير بهشت است. إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ ؛ خداى-عزّ و جلّ-به نزديك او مزدى هست بزرگ.و«ابد»در عرف[عرب] (1)كنايت باشد عن الزّمان المستقبل لا الى آخر.و قطّ،عبارت باشد عن الزّمان الماضي لا الى اوّل؛تقول (2):ما فعلت ذلك قطّ،و لا افعل ذلك،ابدا.و تقول (3):لا افعل ذلك ابد الابيد،و جمع الابد:آباد و ابود،و تأبّد المنزل اذا اتى عليه الابد فتوحّش.و الآبدة، الدّاهية الغريبة،و الأوابد الوحش سمّيت بذلك لطول اعمارها.و چنين گفته اند كه:
كس (4)وحش مرده نديده است كه به مرگ خود بمرده باشد الّا به آفتى.آنگه عرب، [لفظ] (5)«ابد»در مدّتى از روزگار استعمال كنند و اگرچه مراد نه هميشه باشد،قال البعيث:
اهاج عليك الشّوق اطلال دمنة***بنا صفة البردين او جانب الهجل (6)
اتى ابد (1)من دون حدثان عهدها***و جرّت عليه كلّ نافجة شمل
و قال صفيّة بنت عبد المطّلب فى جمع الابد:
و خالجت آباد الدّهور عليكم***و اسماء لم تشعر بذلك ايّم
فلو كان زبر مشركا لعذرته***و لكنّ زبرا يزعم النّاس مسلم
و از جملۀ ادلّه بر آنكه«ابد»هميشه نباشد آن است كه:هميشه را جمع نكنند،و دگر مى گويد (2):
تأبّد الرّبع اذا مرّ***عليه قطعة من الدّهر
قال لبيد:
بمنى تأبّد غولها فرجامها***
و قال مزاحم العقيلى:
ا تعرف بالعرين (3)دارا تأبّدت***من الحىّ و استقّت (4)عليها العواصف
امّا خلود،هم بر عموم هميشگى نباشد و او نيز هم عبارت باشد از مدّتى زمان، قال الشّاعر:
الّا رمادا هادما دفعت (5)***عنه الرّياح خوالد سحم
اراد الاثافيّ،و اين ابيات در خالد و ابد براى آن گفته شد تا اگر در آيتى اصحاب وعيد به ظاهر آن تمسّك كنند،معلوم باشد كه ظاهر اين دو لفظ دليل هميشگى نمى كند در كلام عرب.
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا آبٰاءَكُمْ وَ إِخْوٰانَكُمْ أَوْلِيٰاءَ -الآية،مجاهد گفت:اين آيت متّصل است به آن آيات كه پيش (6)او هست كه در قصۀ عبّاس و طلحة بن شيبه آمد،و آن كه ايشان هجرت نمى كردند.جويبر گفت از ضحّاك،از عبد اللّه عبّاس كه:چون خداى تعالى فرمود مؤمنان را كه هجرت كنى با رسول -عليه السّلام-و از مكّه به مدينه شوى پيش (7)فتح مكّه و ايشان را فرمود كه:به ترك پدران و برادران و خويشان بگويى،چون ايشان كافران اند و بر دين شما نه اند.
مسلمانان گفتند:يا رسول اللّه!اگر ما را تبرّا مى بايد كردن از كافران،پس ما را از پدر و برادر و جملۀ خويشان تبرّا بايد كردن،و مالهاى ما و تجارتهاى ما تباه شود و سراهاى ما ويران شود،خداى تعالى اين آيت بفرستاد.كلبى گفت:از ابو صالح از عبد اللّه عبّاس كه:چون خداى تعالى رسول را و مؤمنان را فرمود كه هجرت كنند و از مكّه با مدينه شوند (1)،مرد بيامدى و زن را و فرزند را و برادر را و خويشان را گفتى كه:
من به مدينه مى روم،اگر با من بيايى و الّا چون من رفته باشم ميان من و شما خويشى نباشد،و اگر پس از اين آنجا آيى من با شما التفاتى نكنم.كس بودى كه رغبت كردى و هجرت كردى،و كس بودى كه گفتى:نيايم،و كس بودى كه در (2)آويختى و گفتى:رها نكنم كه تو بروى،مرد آنجا بازايستادى شفقت بر اهل وعيال و هجرت رها كردى.خداى تعالى اين آيت فرستاد[63-ر].
مقاتل گفت:آيت در آن نه مرد آمد كه مرتد گشتند و از مدينه با مكّه شدند، خداى تعالى اين آيت فرستاد و نهى كرد مؤمنان را كه با ايشان دوستى كنند،گفت:
اى آنان كه ايمان آورده اى و بگرويده اى!پدرانتان را و فرزندانتان را به دوست مگيرى و با ايشان اختلاط و دوستى مكنى،اگر چنان باشد كه ايشان ايمان نيارند و اختيار كفر كنند بر ايمان.
و استحباب،طلب محبّت باشد،و گفته اند:استحبّ،به معنى احبّ است (3)، وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ ؛و هركه از شما با ايشان موالات و دوستى كند و تولاّ كند به ايشان،ظالم باشد.
آنگه گفت ايشان را:بگو اى محمّد كه،اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و خويشانتان،و ابو بكر عن عاصم و يعقوب خواندند:«و عشيراتكم»به جمع،و دگر قرّاء بر واحد«عشيرتكم».واو،فعليه باشد به معنى مفاعله از عشره و معاشرة،يعنى همساز او باشد.و گفته اند:عشيره،جماعتى باشند كه مرجع ايشان با يك عقد بود،كعقد العشرة،و العشر واحدة من العشرة،و العشرة؛المعاشرة،و العشير
الخليط،و العشار النّوق اللّواتى[اتى] (1)على حملها عشرة اشهر (2).و المعشر،الجماعة من النّاس،و جمعه معاشر،و اصل كلمه از جمع است و اجتماع. وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا ؛و مالهايى كه آن را كسب كرده اى.و القرف الكسب،و القرف القشر،و اصل اين است.آنگه مبالغت در كسب را قرف گويند،چنان كه به زبان ما گويند:
فلان كس فلان كار را پوست مى بكند چون مبالغت كند در كردن او آن كار را، و القرفة القشرة و القرف القذف ايضا.و مرجع او هم با قشر بود كه از آن عبارت كنند به آن كه پوستين او مى درد. وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسٰادَهٰا ؛و تجارتى كه از كساد آن ترسى،و كساد خلاف نفاق باشد،و اصل كساد وقوف باشد چنان كه اصل نفاق خروج باشد. وَ مَسٰاكِنُ تَرْضَوْنَهٰا ،جمع مسكن باشد،و آن سراى نشست بود كه شما آن را بپسندى. أَحَبَّ إِلَيْكُمْ ،نصب او بر خبر«كان»است و جمله تا اين جا تمام است،يعنى اگر اين چيزها كه بر شمرد از خويشان و مال و تجارت و خانه به نزديك شما دوست تر است از خداى و رسول و جهاد كردن و غزات در راه دين او، فَتَرَبَّصُوا ؛ توقف كنى و انتظار.و«فا»،براى جزاى شرط آمد كه جزاى شرط چون به امر بازآيد از«فا»چاره نباشد. حَتّٰى يَأْتِيَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ ؛تا خداى تعالى كارى كه خواهد كردن بكند.مجاهد گفت:مراد بِأَمْرِهِ ،اين جا فتح مكّه است،و حسن بصرى گفت:مراد عقوبتى است عاجل يا آجل،و اين امر اين جا لا محال فعل است.قول نيست،و آن كه مراد مى شناسد از او بى قراين دليل كند بر آنكه اين لفظ حقيقت است در فعل چنان كه در قول.و چون درست شد كه حقيقت به ظاهر استعمال دانند،اين لفظ در فعل مستعمل (3)و شايع تر است ازآن كه در قول در قرآن و اشعار و كلام عرب. وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفٰاسِقِينَ ؛و خداى تعالى راه ننمايد به بهشت به دليل آن كه ايشان را به ايمان راه نموده است،فى قوله: وَ أَمّٰا ثَمُودُ فَهَدَيْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمىٰ عَلَى الْهُدىٰ (4).
قوله: لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ فِي مَوٰاطِنَ كَثِيرَةٍ ،آنگه حق تعالى در تذكير نعمت خود گرفت بر ايشان،گفت:و خداى تعالى شما را نصرت كرد و يارى داد در بسيار
جايها. وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ ،و نصب او بر فعلى مقدّر باشد كه فعل حاصل بر او دليل است،و التّقدير:و نصركم ايضا يوم حنين.و روا بود كه محذوف،اذكروا باشد،يعنى ياد كنى روز حنين-و آن نام وادى است ميان مكّه و طايف-و اين قول قتاده است،و عروة بن الزّبير گفت:وادى است در پهلوى ذى المجاز،و براى آن صرف كرد آن را كه نام وادى است ميان مكّه و طايف،و اگر تأويل كنند على البقعة تا علميّت و تأنيث در او باشد صرف نبايد كردن آن را چنان كه شاعر گفت:
نصروا نبيّهم و شدّوا ازره***بحنين يوم تواكل الابطال
[63-پ]و قصّۀ حنين،على ما ذكره المفسّرون-چنان كه مفسّران گفتند-به الفاظ مختلف و معانى متّفق آن بود كه:چون رسول-عليه السّلام-فتح مكّه بكرد در ماه رمضان-چند روز از او مانده-آنگه از مكّه بيرون آمد و روى به حنين نهاد براى قتال هوازن.قتاده گفت:آن روز دوازده هزار مرد با رسول بودند از مهاجر و انصار و دو هزار مرد از جملۀ طلقاء (1).مقاتل گفت:يازده هزار و پانصد بودند.كلبى گفت:ده هزار بودند و از آن بيشتر،جمع كه آن روز بود هرگز نبود،و مشركان چهار هزار مرد بودند از هوازن و ثقيف-و رئيس هوازن مالك بن عوف النّصرى بود،و رئيس ثقيف كنانة بن عبد يا ليل بن عمرو بن عمرو الثّقفى-چون به يكديگر رسيدند،ابو بكر گفت:
چون جمع لشكر رسول چنان ديد (2)،گفت:لن نغلب اليوم من قلّة؛ما را امروز غلبه نكنند از اندكى.و گفتند:اين سخن رسول-عليه و آله السّلام-گفت،و گفتند:مردى گفت نام او سلمة بن سلامة (3).گويند:چون رسول-عليه و آله السّلام-اين بشنيد خوش نيامد او را،و ذلك قوله: وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً .آنگه كارزار (4)درآويختند.مسلمانان بر مشركان زدند و ايشان را ببردند (5)و پراگنده كردند و به غنيمت مشغول شدند،مشركان گفتند يكديگر را:اى (6)حماة السّوء؛اى حمايت داران بد كجا مى روى و زنان در دست ايشان رها مى كنى؟رجعت كردند و بازآمدند -و قوم به غنيمت مشغول بودند مستعدّ نبودند-بر مسلمانان زدند و ايشان را آمدند-و قوم به غنيمت مشغول بودند مستعدّ نبودند-بر مسلمانان زدند و ايشان را
ببردند.قتاده گفت:سبب هزيمت از طلقاء (1)بود.كلبى گفت:آن روز با پيغامبر سيصد[مرد] (2)بيش نماندند،باقى به هزيمت شدند.بيشتر راويان روايت كردند كه:
جملۀ لشكر هزيمت شدند و با رسول-عليه السّلام-كس نماند الّا ده كس،نه از بنى هاشم و دهم ايشان أيمن بن أمّ أيمن-مردى انصارى-او را بكشتند و آن نه مرد ملازمت كردند با رسول-عليه السّلام-آنگه كه جماعتى به نزديك او آمدند و آن نه مرد كه با رسول-عليه السّلام-بايستادند از بنى هاشم،اميرالمؤمنين على بود در پيش رسول و عبّاس بن عبد المطّلب[بر راست رسول بود و فضل بن العبّاس بر چپش بود و ابو سفيان بن الحارث بن عبد المطّلب] (3)از پس پشتش بود و نوفل بن الحارث بود و ربيعة بن الحارث و عبد اللّه بن الزّبير بن عبد المطّلب،و عتبه و معتّب-پسران ابو لهب-اين نه مرد پيرامون رسول بودند گرد او در آمده و ديگران جمله گريخته بودند،و در اين معنى مالك بن عبادة العانقى (4)گويد اين روز:
لم يواس النّبىّ غير بني ها***شم عند السّيوف يوم حنين
هرب النّاس غير تسعة (5)رهط***فهم يهتفون بالنّاس أين
ثمّ قاموا مع النّبيّ على المو***ت فأتوا زينا لنا غير شين
و ثوى امين الامين (6)من القو***م شهيدا فاعتاض قرّة عين
و عبّاس بن عبد المطّلب-رحمة اللّه عليه-گفت هم در اين مقام:
نصرنا رسول اللّه فى الحرب تسعة***و قد فرّ من قد فرّ منه فاقشعوا
و قولي اذا ما الفضل كرّ بسيفه (7)***على القوم اخرى يا بنىّ فترجع (8)
و عاشرنا لاقى الحمام بنفسه***لما ناله فى اللّه لا يتوجّع (9)
يعنى ايمن بن امّ ايمن.
چون رسول-عليه السّلام-ديد كه قوم هزيمت شدند،عبّاس را گفت:آوازى در اينان ده،و عبّاس مردى جهورىّ بلندآواز بود.و از بلندى آواز او آن بود كه روايت
1) .آو،آج،بم،لب:طالقان.
2) .اساس:ندارد؛به قياس نسخۀ آو،و اتّفاق نسخ افزوده شد.
3) .اساس:ندارد؛به قياس نسخۀ آو،و اتّفاق نسخ افزوده شد.
4) .آو،آج،بم:العالقى؛مل،مج،لب:العاتقى.
5) .مل+من.
6) .آو،آج،بم:ذا الايمن.
7) .اساس:بنفسه؛به قياس با نسخۀ آو و اكثر نسخ تصحيح شد.
8) .مج:فيرجع.
9) .اساس:تتوجّع؛به قياس با نسخه آو،و اتّفاق.ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
كردند،روزى در مكّه غارتى بود عبّاس آواز برداشت گفت:وا صباحاه!هيچ (1)آبستن نبود كه آواز او بشنيد و الّا (2)كودك بينداخت.عبّاس (3)ندا كرد با رفع صوت:يا اهل بيعة الشّجرة!يا اصحاب سورة البقرة،الى اين تفرّون اذكروا العهد الّذي عاهدكم عليه رسول اللّه،گفت:يا اهل بيعة شجره و اى اصحاب سورة البقره كجا مى گريزى؟ [64-ر]،[ياد كنى] (4)آن عهد كه رسول خداى با شما كرد.و اين هزيمت در شب بود و رسول-عليه السّلام-در ميان وادى بود و مشركان از شعاب و جنبات و مضايق وادى كمين بگشاده بودند و به تيغ و نيزه و تير و عمود به دنبال مسلمانان در نهاده و مى زدند و مى كشتند و مى فگندند.رسول-عليه السّلام-در آن شب تاريك به نيمۀ روى بازنگريد چندانى نور از روى او بتافت كه همۀ وادى روشن شد،پنداشتى ماه برآمد در شب بدر و[به] (5)آوازى بلند مسلمانان را گفت:
اين ما عاهدتم اللّه عليه ؛كجا شد آن عهد كه با خداى كردى (6)!همه قوم را اين حديث بشنوانيد،هيچ كس نبود كه آواز رسول بشنيد و او روى در هزيمت نهاده بود،الّا روى بازپس كرد و با دشمن در كارزار آمد (7).
راوى خبر گويد:مردى مى آمد از هوازن بر شترى سرخ موى نشسته و رايتى سياه به دست گرفته بر سر نيزه اى دراز كرده در پيش قوم ايستاده،چون ظفرى يافتى از مسلمانى (8)و فرصتى،به سر او در افتادى (9)و بزدى (10)و بكشتى و بيفگندى،و چون فرصت نيافتى رايت بيفراشتى و جماعتى در دنبال او فتادندى و به قفاى هزيمتيان مى رفتندى،و او را اين بيت مى گفت:
انا ابو جرول لا براح***حتّى نبيح القوم او نباح
اميرالمؤمنين (11)-عليه السّلام-آهنگ او كرد به دنبال او برسيد ضربتى زد او را بر
1) .مل+زنى.
2) .مل:در حال.
3) .مل+چون رسول-عليه السّلام-فرموده بود.
4) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
5) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
6) .آو،آج،بم،لب+خداى تعالى.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:ايستاد.
8) .آو،آج،بم:بر مسلمانان؛لب:از مسلمانان.
9) .آو،آج،بم،لب:در شدى.
10) .آو،آج،بم+او را.
11) .آج،مل،لب+على.
شتر آمد شتر بيفتاد و مرد بر زمين آمد،تيغى زد او را و به دوزخ رسانيد او را،آنگه گفت-عليه السّلام:
قد علم القوم لدى الصّباح***انّي في الهيجاء ذو نصاح
سبب هزيمت مشركان به كشتن ابو جرول بود و مسلمانان با هم افتادند وصف بركشيدند و روى به دشمن كردند،و رسول-عليه السّلام-گفت:
اللّهمّ انّك [ا] (1)ذقت اوّل قريش نكالا فأذق آخرهم نوالا ،بار خدايا اوّل قريش را نكال چشانيدى آخرشان را نوال و عطا بچشان.
زهرى گفت،چنين رسيد به من كه شيبة بن عثمان گفت:در آن وقت كه رسول -عليه السّلام-تنها بازماندى و تنى چند با او بودند،من خواستم كه او را بكشم به عوض بردارم طلحة بن عثمان و پدرم عثمان بن طلحه-كه ايشان را در احد على كشته بود.حق تعالى رسول را از اين خبر داد،برگرديد و روى با من كرد و دست بر سينۀ من نهاد و مرا گفت:
يا شيبة اعيذك باللّه ممّا هممت به؛ پناه با خداى مى دهم از آنچه همّت كردى،به آن،گفت:مرا دست به لرزه افتاد و دانستم كه خداى تعالى او را اطّلاع داد بر سرّ دل من.در روى رسول نگريدم،به چشم من چنان آمد كه پنداشتم از جان و چشمم دوست تر است،گفتم:اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّك رسول اللّه و ان اللّه قد اطلعك على ما في نفسي.
محمّد بن اسحاق گفت،من براء بن عازب را پرسيدم،گفتم:روز حنين رسول -عليه السّلام-به هزيمت برفت؟گفت:لا و اللّه،كه رسول-عليه السّلام-هرگز به هزيمت نرفت و لكن (2)قوم به هزيمت شدند و عبّاس آواز در ايشان داد و بازآمدند و كارزار در پيوستند از سرى (3).رسول-عليه السّلام-در ركاب بر پاى خاست و گفت:
الآن حمى الوطيس؛ اكنون تنور گرم شد يعنى كارزار،و گفت آنگه:
انا النّبىّ لا كذب (4)***انا ابن عبد المطّلب
و پارۀ خاك و ريك برگرفت و در روى مشركان انداخت و گفت:
شاهت الوجوه؛ زشت باد اين رويها،هزيمت گرفتند و حدّتشان كند شد و شوكتشان بشكست.
يزيد بن عامر گفت:من در جملۀ مشركان بودم،پنداشتى كه هيچ كس از ما
نماند و الّا از آن خاكى كه رسول بينداخت پاره اى به چشم او رسيد و پنداشتى كور شد.
سعيد جبير گفت:اين روز خداى تعالى پنج هزار فريشته را به مدد فرستاد.حسن گفت:هشت هزار بودند.عطا گفت:شانزده هزار بودند.سعيد بن المسيّب گفت:
يكى از جملۀ مشركان مرا حكايت كرد كه،روز حنين چون ما را ملاقات افتاد [64-پ]با مسلمانان،بر ايشان زديم و ايشان را پراگنده مى كرديم تا به نزديك خداوند شتر سپيد رسيديم يعنى رسول-عليه السّلام.پيرامون او مردانى را ديديم نكوروى، سپيد جامه.چون ما را ديدند گفتند:
شاهت الوجوه، و به دنبال ما در نهادند (1)و ما را هزيمت كردند.
راوى خبر گويد كه مردى از جملۀ ايشان مرا گفت:آن مردان نكوروى سپيد جامه بر اسپان ابلق كه با ما كارزار مى كردند كجا رفتند ما (2)به دست ايشان كشته شديم.من رسول را گفتم:يا رسول اللّه!ما ايشان را نديديم كه (3)بودند؟گفت:
فريشتگان بودند،و ذلك قوله: وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا .
راوى خبر گويد:چون اميرالمؤمنين جرول (4)را بكشت و كافران دل شكسته شدند،در گرفت و مى كشت تا چهل مرد را بكشت.ازآنجا مشركان هزيمت شدند و مسلمانان تيغ در نهادند و از مشركان مى كشتند تا روز نيك برآمد.منادى رسول -عليه السّلام-ندا كرد كه رسول-عليه السّلام-مى فرمايد كه:اسيران را مكشى.مردم دست بداشتند.و در ايّام فتح مكّه،بنى هذيل مردى را به جاسوسى فرستادند او را ابن الاكوع گفتند،او را روز حنين[اسير] (5)گرفتند.عمر خطّاب بگذشت او را ديد، انصارى را گفت:دانى تا اين كيست؟اين،آن است كه ايّام فتح جاسوس بود بر ما، بكش اين دشمن خداى را انصارى او را بكشت.رسول را از آن خشم آمد و گفت:
نشنيدى منادى من كه ندا مى كرد هيچ اسير را مكشى؟مردى ديگر را بكشتند نام او جميل بن معمر،رسول كس فرستاد و گفت:نه من گفته ام كه اسيران را مكشى؟ چرا كشتى اين اسيران را؟[گفتند:] (6)ما به قول عمر كشتيم و از آن عذر خواستند و
مشركان ازآنجا بگريختند و به اوطاس آمدند.رسول-عليه السّلام-مردى را نامزد كرد از اشعريان نام او ابو عامر گفتند،و لشكرى به او داد تا برفت و ايشان را بپراگند و اميرشان بگريخت (1)و ازآنجا اسير بسيار آوردند،و اين مرد را كه ابو عامر نام بود بكشتند و امير مشركان كه مالك بن عوف النّصرى بود به طايف گريخت و آنجا در حصن شد.رسول-عليه السّلام-براثر ايشان به طايف شد و طايف را حصار داد (2)و شوّال تا سر (3)كارزار كرد.چون ذوالقعده درآمد كه ماه حرام بود بازايستاد،ازآنجا بازگرديد و به منزلى آمد كه آن را جعرانه گويند،و آنجا احرام گرفت به عمره.و سبى و مال و غنايم حنين و اوطاس قسمت كرد و نصيبى تمام داد مؤلّفة قلوبهم را، چون ابو سفيان حرب را و عكرمه ابو جهل را و صفوان اميّه را و حارث بن هشام را و سهيل بن عمرو را و زهير بن (4)اميّه را و عبد اللّه بن ابى اميّه را و معاوية بن ابى سفيان را و هشام بن المغيره را و اقرع بن حابس را و عيينة بن حصن (5)را،و امثال اينان را هريكى را از پنجاه شتر تا صد بداد و انصاريان را نصيبى اندك داد از چهار و پنج و مانند اين.انصاريان را سخت آمد و در آن گفتى (6)بكردند،يكى گفت:ايمن شد در ماش هيچ روى نمى يابد،و يكى گفت:غنيمت به قوم خود داد همه و ما را محروم كرد،و يكى گفت:تيغ ما زديم (7)،غنيمت كافران بردند،و عبّاس بن مرداس السّلميّ در اين معنى گفت:
أ تجعل نهبي و نهب العبيد***بين عيينة و الاقرع
فما كان حصن و لا حابس***يفوقان مرداس (8)في مجمع
و ما كنت دون امرئ منهما***و من تضع اليوم لا يرفع
اين حديث به رسول-عليه السّلام-رسيد،بفرمود تا ندا كردند كه:رسول -عليه السّلام-مى فرمايد تا انصاريان مجتمع شوند و جايى بنشينند و كسى ديگر با ايشان نباشد كه از ايشان نبود.ايشان مجتمع شدند و بنشستند و رسول-عليه السّلام-
بيامد و على با او بود تا در ميان ايشان بنشست.آنگه گفت:شما را چيزى بپرسم جواب دهى مرا؟گفتند:بگو اى رسول اللّه!گفت:نه شما ضالّ بودى،خداى تعالى شما را به من هدايت داد؟گفتند:بلى و للّه المنّة و لرسوله.گفت:نه شما بر كنارۀ دوزخ[65-ر]بودى،خداى تعالى شما را به من برهانيد؟گفتند:بلى و للّه المنّة و لرسوله.گفت:نه شما اندك بودى،خداى تعالى شما را به من بسيار بكرد؟گفتند بلى و للّه المنّة و لرسوله.گفت:نه شما دشمنان يكديگر بودى،خداى تعالى ميان دلهاى شما الفت داد به من؟گفتند:بلى و للّه المنّة و لرسوله.آنگه خاموش شد ساعتى، آنگه گفت:جواب بدهى مرا به آنچه نزديك شماست.گفتند:جواب داديم به آنچه دانستيم و سپاس دارى كرديم و گفتيم كه:منّت و فضل خداى راست و آنگه تو را رسول-عليه السّلام-گفت:اگر خواهى تا جواب دهى توانى گفتن:و انت قد كنت جئتنا طريدا فآويناك و كنت خائفا فامّنّاك و مكذّبا فصدّقناك؛و تو نيز به ما آمدى و قوم تو،تو را برانده بودند ما تو را با خود گرفتيم و خائف بودى،ما ايمنت كرديم،و تو را دروغزن داشتند ما تو را به راست (1)داشتيم.انصاريان كه اين بشنيدند،دست در گريه و زارى بردند و برخاستند و دست و پاى رسول (2)بوسه دادند و گفتند:اى رسول اللّه!تن و جان ما فداى تو باد و هر مال كه ما را هست به حكم تو است!اگر خواهى بر قوم خود تفرقه كن؛و جوانان ما كه اين سخن گفتند،براى آن گفتند كه پنداشتند كه آن را براى وضع قدر ايشان است،اكنون عذر مى خواهند و استغفار مى كنند،براى ايشان استغفار كن.رسول-عليه السّلام-گفت:
اللّهمّ اغفر للانصار و لابناء الانصار و لابناء ابناء الانصار؛ يا رب بيامرز انصاريان را و فرزندان ايشان را و فرزندزادگان ايشان (3)را
يا معشر الانصار أ ما ترضون ان ينصرف النّاس بالشّاء و النّعم[و] (4)ترجعون انتم و في سهمكم رسول اللّه ؛راضى نباشى كه مردمان برگردند و نصيب ايشان گوسپند و شتر بود و در نصيب شما رسول خداى باشد گفتند:بلى!رضينا باللّه و عنه و برسوله و عنه؛ما به خداى و پيغامبر راضى ايم و از خداى و پيغامبر راضى ايم.رسول گفت:
الانصار كرشي و عيبتي لو سلك النّاس واديا و سلك الانصار شعبا لسلكت شعب الانصار ؛انصاريان صاحب سرّ من اند و
خواصّ من اند و اگر مردمان به يك وادى فروشوند و انصار به راهى فروشوند من به راه انصار فروشوم.آنگه عبّاس مرداس را پيش خواند و گفت تو گفته اى:
أ تجعل نهبي و نهب العبيد بين الاقرع و عيينة ابو بكر گفت:يا رسول اللّه!بابى انت و امّى لست بشاعر؛مادر و پدر من فداى تو باد شاعر نه اى،او نه چنين گفته است،گفت:چگونه گفته است؟گفت:
بين عيينة و الاقرع***
آنگه على را گفت:
يا عليّ قم فاقطع لسانه ؛برخيز و زبان اين ببر.عبّاس گفت:و اللّه كه اين كلمه بر من سخت تر آمد كه آن روز كه دشمنان ما پس (1)ما آمدند در سراى ما على دست من گرفت و مرا ببرد،و اگر من دانستمى كه كسى باشد كه مرا از او بستاند فرياد خواستمى از او،و لكن دانستم كه كسى نباشد كه پاى در پيش او نهد.چون مرا پاره اى ببرد من گفتم:يا على!زبان مرا بخواهى بريدن؟گفت:مرا آنچه فرموده اند در حقّ تو بخواهم كردن و هر ساعت كه مرا بيشتر بردى من گفتمى:يا على!زبان من بخواهى بريدن؟او جواب دادى كه:آنچه مرا گفته اند در حقّ تو بخواهم كردن.مرا آورد تا به نزديك شتر غنيمت،آنگه مرا گفت:
رسول (2)تو را چند (3)فرموده است از شتر؟من گفتم:چهار،گفت:اكنون برو از چهار تا به صد (4)به شمار كه تو راست.من گفتم:يا على!رسول خداى به زبان بريد من اين خواست؟گفت:آرى!گفتم:بابي انتم و امّي ما اكرمكم و اعلمكم و احلمكم (5)پدر و مادر من فداى شما باد،چه كريمى و حليمى (6)و عالمى!آنگه گفتم:مرا مشورت كن تا چه صواب باشد مرا؟گفت:صواب در آن باشد كه چون رسول -عليه السّلام-تو را جهار داد و از اهل چهار (7)كرد،تو نيز چهار بستانى و از اهل آن باشى،يعنى انصاريان را چندين داد و مهاجر را هم مثل اين داد.
زهرى گفت كه،سعيد بن المسيّب گفت:اين روز شش هزار برده بياوردند.
انس گفت رسول-عليه السّلام-گفت:[65-پ] هركس كه برده اى دارد كه آبستن است با او نزديكى نكند،و هرچه آبستن نيست خويشتن از او دور دارد تا آنگه كه استبرا كند او را به حيضى،آنگه جماعتى از هوازن بيامدند و به طوع اسلام (1)آوردند و گفتند:يا رسول اللّه!تو بهتر و كريم تر هرچه در جهانى و زنان و فرزندان ما و مالهاى ما برگرفتى و بياوردى و ما امروز مسلمانيم (2)،بفرماى تا با ما دهند.رسول -عليه السّلام-گفت:آن غنيمت است،و لكن از طريق مسامحت زنان و فرزندان خواهى كه با شما دهم يا مال؟گفتند:يا رسول اللّه!ما برحسب (3)نگزينيم،بفرماى تا زنان و فرزندان ما را با ما دهند.رسول-عليه السّلام-گفت:هرچه در نصيب من افتاد و نصيب اهل البيت من،و جملۀ بنى هاشم،من با ايشان دادم،كيست كه مرا موافقت كند؟جمله گفتند:ما موافقت كنيم،و هرچه در دست ايشان بود از زنان و فرزندان ايشان همه باز جاى دادند.رسول-عليه السّلام-گفت:اين قرض است بر من تا جاى ديگر غنيمتى افتد،من آن را عوض بدهم و هركه نخواهد كه رها كند حقّ خويش،از هر زنى پنجاه اشتر فدا بستاند.گفتند:يا رسول اللّه!ما راضى شديم و فدا نخواهيم.رسول-عليه السّلام-مرد را بفرستاد (4)تا به در خيمه ها بگرديد و اين بگفت و از همه رضا بستد،و همه رد كردند مگر صفوان بن اميّة كه او زنى داشت و آن زن از او بار داشت،به علّت حمل با ايشان نداد.راوى خبر گويد كه:چون رسول -عليه السّلام-غنايم چنين ببخشيد،مردى بيامد دراز،گندم گون،پشت دوتا بكرده، بر روى و پيشانى او اثر سجده بود،گفت:بديدم كه چه كردى به اين غنايم؟گفت:
چه كردم؟گفت:عدل نكردى (5).رسول را خشم آمد،گفت:ويلك!چون عدل به نزديك من نبود،به نزديك كه بود!مسلمانان گفتند:يا رسول اللّه!دستور باش تا گردنش بزنيم (6)،گفت:
دعوه فانّه سيكون له اتباع يمرقون من الدّين كما يمرق السّهم من الرّميّة يقتلهم اللّه على يد احبّ الخلق اليه، گفت:رها كنى كه باشد كه او را اتباعى باشند كه از دين بيرون شوند چنان كه تير از نشانه بشود،و خداى تعالى ايشان
را بر دست مردى بكشد كه از همۀ خلقان او را دوست تر دارد (1)،بر دست اميرالمؤمنين على كشته شد در نهروان در جملۀ خوارج،قوله: إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ ،يقال:
اعجبه كذا اذا (2)اسرّه؛تعجّب او را (3)فلان چيز[يعنى] (4)چنان خرّم شد به او كه متعجب شد از او و عجب آمد او را از آن،يعنى شما به بسيارى خود بنازيدى و عجب كردى و بزرگ آمد شما را بسيارى شما[آنگه حق تعالى خواست كه با ايشان نمايد كه كثرت از ايشان غنا نكند،فتح] (5)و ظفر ايشان[را] (6)نه به كثرت بود،و انّما خداى تعالى دهد،گفت: فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً ؛و آن كثرت از شما هيچ كفايتى نكرد و سود نداشت،يقال:هذا الامر لا يغني عنك شيئا،اى لا ينفعك شيئا، قال اللّه تعالى: مٰا أَغْنىٰ عَنِّي مٰالِيَهْ (7)،و قال تعالى: إِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللّٰهِ شَيْئاً (8).
وَ ضٰاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ ،«ما»مصدرى است،و«با»بمعنى مع، اى مع رحبها؛و زمين بر شما تنگ شد با فراخيش. ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ ؛و آنگه پشت بدادى،و مفعول از كلام محذوف است،كأنّه قال:ولّيتم أدباركم،و لكن بيفگند براى آن كه«مدبرين»خواست گفت (9)،و نصب«مدبرين»بر حال است.
ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلىٰ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ ؛پس خداى تعالى سكينه بر ايشان فروفرستاد،يعنى پس ازآن كه به هزيمت برفتند و رسول را تنها رها كردند، خداى تعالى سكينه،يعنى رحمتى كه ايشان به آن ساكن شدند و ثبات قدم يافتند.
و گفتند:مراد طمأنينه و ساكنى است و امنى است از خوف.حسن گفت:سكينه، وقار باشد،قال الشّاعر:
للّه قبر غالها ما ذا يجن***ن لقد أجنّ سكينة و وقارا
و خداى تعالى اين سكينه و وقار بگفت كه بر رسول فروفرستادم و بر مؤمنان،و اگر حمل كنند برآن جماعت اندك كه به هزيمت نرفتند و از خدمت رسول جدا نشدند بعيد نباشد. وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا [66-ر]؛و فروفرستاد لشكرهايى كه شما
نديدى ايشان را.و«جند»،لشكر گرد كرده باشد،و«اجناد»،جمع قليلش باشد،و «جنود»جمع كثيرش.
جبّائى گفت:روز حنين فريشتگان به مدد تشجيع و تقويت دل آمدند،و كارزار نكردند الّا روز بدر. وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا ؛و عذاب كرد كافران را به قتل و اسر و سلب اموال و إذلال و صغار.آنگه گفت:اين جمله جزا و پاداشت كافران باشد.
ثُمَّ يَتُوبُ اللّٰهُ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ ؛پس خداى تعالى توبه بپذيرد بر آنكه خواهد از جملۀ مؤمنان تائبان.
در اين دو قول گفتند،يكى آن كه:مراد آن است كه،توبۀ مؤمنان بپذيرفت (1)ازآن كه رسول را رها كردند و بگريختند،و ما بيان كرديم كه فرار از زحف،معصيت باشد،از او توبه كردن واجب باشد.و قولى دگر آن است كه:توبه از (2)كافران بپذيرفت (3)كه از كفر توبه كردند پس از كارزار حنين،و اين كه گفت: عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ ،دليل آن مى كند كه قبول توبه بر خداى تعالى واجب نيست،چه آنچه واجب بود موقوف نبود بر مشيّت،چنان كه ثواب بر طاعت و اعواض آلام در هيچ جاى موقوف نيست بر مشيّت ازآنجا كه واجب است. وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ؛و خداى (4)آمرزنده و بخشاينده است،و ذكر غفور و رحيم،عند قبول توبه هم به دليل آن باشد كه قبول توبه بر خداى واجب نباشد،بل به آن متفضّل است.
[قوله تعالى] (5):
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاٰ يَقْرَبُوا اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرٰامَ بَعْدَ عٰامِهِمْ هٰذٰا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شٰاءَ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (28) قٰاتِلُوا اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ لاٰ يُحَرِّمُونَ مٰا حَرَّمَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاٰ يَدِينُونَ دِينَ اَلْحَقِّ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ حَتّٰى يُعْطُوا اَلْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صٰاغِرُونَ (29) وَ قٰالَتِ اَلْيَهُودُ عُزَيْرٌ اِبْنُ اَللّٰهِ وَ قٰالَتِ اَلنَّصٰارىٰ اَلْمَسِيحُ اِبْنُ اَللّٰهِ ذٰلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ يُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قٰاتَلَهُمُ اَللّٰهُ أَنّٰى يُؤْفَكُونَ (30) اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ اَلْمَسِيحَ اِبْنَ مَرْيَمَ وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا إِلٰهاً وٰاحِداً لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ سُبْحٰانَهُ عَمّٰا يُشْرِكُونَ (31) يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ يَأْبَى اَللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْكٰافِرُونَ (32) هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ (33) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ اَلْأَحْبٰارِ وَ اَلرُّهْبٰانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلنّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (34) يَوْمَ يُحْمىٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوىٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ (35) إِنَّ عِدَّةَ اَلشُّهُورِ عِنْدَ اَللّٰهِ اِثْنٰا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ يَوْمَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ مِنْهٰا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ فَلاٰ تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَ قٰاتِلُوا اَلْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمٰا يُقٰاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُتَّقِينَ (36) إِنَّمَا اَلنَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي اَلْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عٰاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عٰاماً لِيُوٰاطِؤُا عِدَّةَ مٰا حَرَّمَ اَللّٰهُ فَيُحِلُّوا مٰا حَرَّمَ اَللّٰهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمٰالِهِمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ (37)
؛اى آنان كه بگرويده اى به درستى كه مشركان پليداند.
نزديك مه آيند (6)به مسجد حرام پس از سه سال ايشان اين سال،و اگر مى ترسيد شما از درويشى،پس زود بود كه بى نياز كند شما را خداى تعالى از فضل خويش اگر خواهد،به درستى كه خداى-عزّ و جلّ-داناست و با حكمت (7).
[66-پ] ؛كارزار كنيد با آنان كه بنگرويده اند به خداى تعالى و نه به روز واپسين،و حرام ندارند آنچه حرام كرد خداى و پيغامبرش،و دين ندارند دين حق و راستى ازآن كه (1)دادندشان كتاب تورات تا بدهند گزيت از دست،و ايشان در آن حال خواران (2)باشند.
؛و گفتند جهودان كه،عزيز پسر خداست،و گفتند ترسايان (3):عيسى بن مريم پسر خداى است،آن گفتار ايشان است به دهنهاى ايشان مانندگى مى كنند گفتار آنان كه كافر شدند از پيش،بكشاد ايشان را خداى كه از كجا مصروف مى شوند از حق (4).
[67-ر] ؛گرفتند عالمشان (5)را و زاهدشان (6)را خدايان بجز (7)خداى و عيسى پسر مريم را و نفرمودند ايشان را مگر تا بپرستند خداى را يكى،نيست خداى مگر او پاك است او از آنچه بت را همباز (8)او مى گويند (9).
؛مى خواهند كه بنشانند (10)نور خداى به دهنهاى ايشان و ابا مى كند خداى تعالى مگرآنكه تمام گرداند نورش را و اگر كراهيت دارند كافران.
؛اوست آن كه بفرستاد پيغامبر خويش را-عليه السّلام-به راه راست و دين راست تا غلبه دهد او را بر دينها همه و اگرچه نخواهند مشركان.
1) .همۀ نسخه بدلها:از آنان كه.
2) .آو،بم،مج:ذليل؛آج،لب:بر صفت خوارى.
3) .اساس:ترساان ترسايان.
4) .اساس:كه چگونه دروغ مى گويند ايشان؛با توجه به ترجمۀ نسخۀ آج،تصحيح شد؛آو،بم:دروغ مى گردانند.
5) .آو،بم،مج:عالمانشان.
6) .آو،بم،مج:زاهدانشان.
7) .آو،بم:از جز.
8) .آو،بم،مج:انباز.
9) .آو،بم،مج:مى گيرند.
10) .آج،لب:فرونشانند.
[67-پ] ؛اى آنان كه بگرويده اى به درستى كه بسيارى از دانشمندان جهودان و زاهدان ترساان (1)مى خورند خواسته هاى مردمان به ناحق و بازمى دارند از ره خداى،و آنان كه گنج مى نهند زر و سيم و نفقه نمى كنند وى را (2)در راه خداى (3)،مژده ده ايشان را به عذابى دردناك.
؛روزى كه گرم گردانند (4)برآن در آتش دوزخ،داغ كنند به آن پيشانيهاشان و پهلوهاشان و پشتهايشان،اين آن گنج است كه نهادى (5)براى خود،پس بچشى آنچه نهاده بودى گنج.
[68-ر] ؛عدد (6)ماهها نزديك خداى دوازده ماه است در كتاب خداى آن روز كه آفريد آسمانها و زمين از آن،چهار ماه حرام (7).اين است دين راست ظلم مكنى در اين ماهها بر خود و كارزار كنيد با مشركان جمله چنان كه كارزار مى كنند با شما جمله،و بدانيد كه خداى با پرهيزگاران است.
؛به درستى كه تأخير كردن (8)ماه حرام با ماههاى ديگر افزونى است در كفر،گمراه مى شوند بدان آنان كه كافر شدند،حلال مى گردانند آن را سالى،و حرام مى كنند او را سالى تا موافق باشند (9)عدد آنچه حرام كرد خداى،پس حلال
كنند آنچه حرام كرد خداى،بياراستند ايشان را بدى كردارهاى ايشان،و خداى راه ننمايد گروه كافران را.
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ (1)،حق تعالى به اين آيت با مؤمنان خطاب كرد و اعلام كرد ايشان را كه:مشركان پليداند،آنان كه با خداى انباز گويند.و نجس،مصدر است و عرب اسم را به مصدر وصف كنند براى مبالغت،فقالوا:رجل صوم و عدل و فطر و رضا،اى عادل و صائم و مفطر و مرضىّ.
و چون وصف به مصدر باشد واحد و تثنيه و جمع و تذكير و تأنيث به يك لفظ باشد، يقال:رجل نجس به فتح الجيم،و رجلان نجس و رجال نجس و امرأة نجس و امرأتان نجس و نساء نجس.امّا چون نجس گويند كه وصف باشد به كسر«جيم»تثنيه و جمع[68-پ]و تذكير و تانيث مراعات بايد كردن.امّا نجس به كسر«نون»و اسكان«جيم»مفرد نگويند الا با رجس به يك جاى،يقال:هذا رجس نجس.پس در اين لفظ چهار لغت است:نجس،و اين لفظ قرآن است و نجس و اين اسم و صفت است.و كذلك:نجس ككبد و كبد و كرش و كرش و كذب و كذب و ضحك و ضحك.و نجس بضمّ الجيم،كندس و يقظ (2)و جنب.
و در معنى او خلاف كردند؛ابو عبيده و ضحّاك گفتند:قذر (3).ابن الانبارى گفت:خبيث.عبد اللّه عبّاس گفت:ما المشركون الّا رجس خنزير أو كلب.
خلاف است ميان ما و فقها در آن كه كافر نجس العين است يا نجس الحكم.
نزديك شافعى و ديگر فقها آن است كه كافر نجس الحكم است،چون جنب و حائض.و نزديك ما چنان است كه كافر نجس العين و نجس الحكم است.و آيت به ظاهر دليل آن مى كند كه نجس العين است،و هيچ مانع نيست ازآن كه گويند هم نجس العين است و هم نجس الحكم،براى آن كه ميان ايشان تنافيى نيست كه مانع باشد من الجمع بينهما.و مراد ما به نجس العين آن است كه:هرچه كافر آن را مماسّه كند پليد شود و پليدى او متعدّى باشد،و اگر نجاست او مقصور بودى على الحكم دون العين تعدّى نكردى چنان كه[جنابت] (4)از جنب و حكم حيض از حائض.پس معلوم شد كه كافر به خلاف جنب و حائض است،و مراد به آن كه
نجس الحكم است آن است كه:به ايمان حكم نجاست از او زائل شود،پس او از يك وجه[كالكلب و الخنزير است،و البول و الغائط فى تعدّى النّجاسة.و از يك وجه] (1)كالجنب و الحائض[است.و فرقى ديگر آن است كه:نجس العين با آب پاك نشود كالبول و الغائط و الكلب و الخنزير،و نجس الحكم به آب پاك شود كالجنب و الحائض و غيرهما.] (2)و حديث عبد اللّه عبّاس صحّت قول ماست.و مذهب ما آن است كه:حكم جهودان و ترسايان و ساير اصناف كفّار،حكم مشركان است.
در اين مسئله هرچه ايشان دست بر او نهند و از دو خايه (3)يكى تر باشد و اگر خشك باشد،يرشّ (4)بالماء (5)رشّا؛آب بر او بايد زدن و در اوّل به آب ببايد شستن،[و اگر كسى مصافحه كند با ايشان و دست يكى تر باشد،ببايد شستن] (6)و اگر خشك باشد به خاك ببايد ماليدن.حسن بصرى گفت:من صافح مشركا فليتوضّأ،و اخبار بسيار است بر اين اصحاب ما را،و اين آن است كه:بر اين اخبار مخالفان نيز موافقت كردند. فَلاٰ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ نهى غايب است؛نبايد تا پيرامن (7)مسجد الحرام گردند.بعضى فقها گفتند؛اين نهى است از دخول مسجد حرام چنان كه گفت:
وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَةَ (8)... ،و مراد نهى بود از اكل آن درخت.و آنچه قول محقّقان است و ظاهر آيت،آن است كه:ايشان منهى اند از دخول جمله حرم براى اخبارى كه اهل البيت روايت كردند و براى ظاهر آيت كه آن كس كه در حرم شود او قارب بود مسجد الحرام را،و حمل آيت بر حقيقت كردن اولى تر باشد كه بر مجاز بى ضرورتى،و يقال:قربت منه اقرب قربا[نا] (9)و انا قريب منه،و ما قربتك و لا اقربك قربا و قربانا فانا قارب.قوله: بَعْدَ عٰامِهِمْ هٰذٰا ؛پس از امسال،بعضى گفتند:
مراد آن سالى است كه رسول حجّة الوداع كرد،و درست آن است كه:آن سال خواست كه اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-سورت برائت بر ايشان خواند و عهد ايشان بينداخت،و آن سال نهم بود از هجرت.و آيت عام است در ساير اصناف كفّار كه ايشان را در هيچ مسجد نشايد شدن و مسلمانان بايد تا رها نكنند ايشان را و
تمكين نكنند از دخول مساجد،و همچنين است ديگر مسجدها كه نه مسجد الحرام است.و ابدا نشايد ايشان را پس از نزول آيت،و آن سال در هيچ مسجد شدن الّا پس ازآن كه ايمان آرند.و اين مذهب اهل البيت است و قول جابر عبد اللّه انصارى و قتاده و عمر عبد العزيز و جز ايشان. وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً ،اى فقرا (1)و اگر ترسى از درويشى.و العيلة و العالة،الفقر،و عال الرّجل اذا افتقر و اعال اذا كثر (2)عياله،قال الشّاعر:
فلا يدرى الفقير متى غناه***و لا يدرى الغنىّ متى يعيل
مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه:مشركان آمدندى از راههاى دور و انواع متاع و طعام آوردندى،چون خداى تعالى اين آيت فرستاد گفتند:يا رسول اللّه! ما رنجور شويم (3)چون ايشان نيابند و طعام بر ما تنگ شود و تجارت منقطع شود،و بازار كاسد و مرافق و منافع ما فايت شود.[69-ر]خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:اگر چنان است كه شما از درويشى مى ترسى،خداى شما را از فضل و رحمت و نعمت خود مستغنى كند.و در مصحف عبد اللّه مسعود چنين است:و ان خفتم عائلة،اى خصلة تعول عليكم،اى تشقّ عليكم.عكرمه گفت:خداى تعالى ايشان را توانگر كرد به بارانهاى پياپى تاخيرها (4)و نباتها بسيار شد.مقاتل گفت:
سبب توانگريشان آن بود كه:اهل جزيره (5)و صنعا و جرش ايمان آوردند،و از يمن طعام مى آوردند بر پشت چهارپاى (6).كلبى گفت:خداى تعالى در زمين تباله و جرش خصبى و فراخيى بداد كه اهل مكّه از آن توانگر شدند.ضحّاك گفت:خداى تعالى ايشان را توانگر كرد به جزيت اهل ذمّت،و قوله:[ إِنْ شٰاءَ ] (7)اگر خواهد به مشيّت بازبست براى دو كار؛يكى آن كه:بعضى بودند از ايشان كه به آن وقت و آن خير نرسيدند،دگر آن كه:تا مكلّفان با خداى فزع كنند و با او گريزند و اميد در او بندند،كما قال تعالى: لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ (8).
إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ؛خداى عالم است به مصالح شما در تكليف (1)،و حكيم است در منع مشركان از مسجد الحرام.
قوله: قٰاتِلُوا الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ ،حق تعالى در اين آيت رسول را-عليه السّلام- و مسلمانان را فرمود كه:با اهل كتاب از جهودان و ترسايان قتال كنيد.مجاهد گفت:اين آيت آنگه آمد كه رسول را فرمودند كه:به غزات (2)روم رو.رسول -عليه السّلام-بعد نزول اين آيت به غزات (3)تبوك شد.كلبى گفت:در بنى قريظه و بنى النّضير آمد آيت.رسول-عليه السّلام-به قتال ايشان رفت،ايشان مصالحه كردند و آن اوّل جزيتى (4)بود در اسلام و اوّل ذلّى بود كه به اهل كتاب رسيد.حق تعالى به اين آيت وصف كرد جهودان و ترسايان را به آن كه،ايشان به خداى ايمان ندارند، اگرچه خداى گويانند،خداى دانان (5)نه اند براى آن كه خداى را فرزند روا مى دارند و آن كه در حقّ خداى اين روا دارد به خداى ايمان ندارد.و نيز گفت:به قيامت ايمان ندارند،و اگرچه ايشان معتقد اين چيزها باشند مؤمن نباشند،براى آن كه اعتقاد آنگه ايمان باشد كه علم باشد و از سر دليل بود و اين موافق مذهب ماست در حقّ همۀ مقلّدان و معتقدان باطل.و دگر وصف آن است كه:ايشان آنچه خداى و رسول حرام كرد ايشان رحام ندارند براى آن كه به شرع رسول ما كه ناسخ شرايع است ايمان ندارند. وَ لاٰ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ ؛و ايشان دين حق ندارند،و اين آيت دليل است بر آنكه جهودى و ترسايى حق نيست و باطل است.بعضى دگر مفسّران گفتند:
حق،در آيت نام خداى است-جلّ جلاله-كه از نامهاى خداى يكى حق است،يعنى كه:ايشان دين خداى ندارند و معنى نزديك است به يكديگر.و اقسام دين گفته ايم، و اصل او طاعت باشد،قال الشّاعر:
لئن حللت بواد يا بني (6)اسد***في دين عمرو و حالت بيننا فدك
اى،في طاعة عمرو. مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ ،«من»تبيين راست از آنان كه ايشان را كتاب دادند،براى آن كه اين اوصاف كه گفت جامع است ساير كفّار را،
و آنگه به«من»بيان كرد كه اهل كتاب اند. حَتّٰى ،انتهاى غايت را باشد،گفت:
با ايشان قتال مى كنيد (1)تا آنگه كه جزيت بدهند.حكم اهل كتاب و اهل ذمّت آن است كه:اوّل ايشان را دعوت كنند،اگر قبول كنند فهو المراد،مسلمانانند و برادران مااند،و اگر قبول نكنند جزيت بر ايشان عرضه كنند،و شرايط ذمّت اگر قبول كنند برآن قرار دهند ايشان را،و اگر قبول نكنند با ايشان كارزار كنند تا آنگه كه ايمان آرند يا جزيت بپذيرند.و در آيت،دليل است بر آنكه:قتال اهل كتاب حلال است،بل واجب است چون جزيت قبول نكنند تا آنگه كه جزيت بدهند از دست خود به پيغامبر و امام. وَ هُمْ صٰاغِرُونَ ،«واو»حال راست؛در آن حال كه ذليل و صاغر باشند.و جزيه فعله من الجزاء لنوع من الخراج على كفرهم.و فعله،هيئت را باشد،كالجلسة [69-پ]،و المشية و الرّكبة (2).و براى آن گفت: عَنْ يَدٍ ،تا بدانند كه ايشان مى دهند و از ايشان نمى ستانند به كره.و عَنْ تعلّق دارد به محذوفى،و التّقدير:اخراجا عن اليد.ابو على گفت:معنى آن است كه:بايد كه به دست خود دهند و روا نباشد كه در اين معنى نايب فرودارند (3)تا مذلّت و صغارشان پيدا شود.و بعضى دگر گفتند،معنى آن است كه:عن نقد،چنان كه گويند:بعت هذا يدا بيد،اى نقدا.و بعضى دگر گفتند:عن يد لكم عليهم؛از دست نعمتى كه شما را باشد بر ايشان به قبول جزيه و تبقيت (4)ايشان.و مغربي گفت:[به معنى قهر است] (5)،عن قهر و غلبة، و اين قول زجّاج است.و«صغار»،مذلّتى باشد كه قدر صاحبش صغير (6)بكند.و گفته اند،معنى«صغار»در آيت آن است كه:حالت جزيت دادن بايد تا بر پاى ايستاده باشند به مقام مذلّت،و آن كس كه مى گيرد نشسته باشد بر مرتبۀ خود.قتيبى گفت:عرب چيزى كه مبتدا دهند نه بر سبيل مجازات،آن را اعطاه عن يد خوانند.
به نزديك ما جزيه از سه گروه گيرند:از جهودان و ترسايان و گبركان.و امّا صابيان به نزديك ما از ايشان جزيت نگيرند،و حكم ايشان حكم ديگر كفّار باشد،و ابو سعيد (7)اصطخرى من اصحاب الشّافعى هم اين گفت،و جمله فقها خلاف كردند.
و امّا در گبركان،خلاف كردند علما در آن كه ايشان اهل كتاب اند يا نه.بعضى گفتند:اهل كتاب نه اند،و لكن حكم ايشان در اعطاى جزيت حكم اهل كتاب باشد.و شافعى را در او دو قول است؛يكى آن كه:ايشان را كتاب نبود،و يكى آن كه :ايشان را كتاب بود،خداى تعالى بازگرفت از ايشان.و ابو حنيفه برآن است كه:ايشان را كتاب نبود،و از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-روايت كردند كه:
ايشان را پيغامبرى بود و كتابى،پيغامبر را بكشتند و كتاب بسوختند.
و جزيت را به نزديك ما حدّى محدود نيست،بل امام چندان كه مصلحت داند بر ايشان نهد امّا بر سرشان و امّا بر زمينشان،و جمع نكنند ميان هر دو.و ثورى موافقت كرد ما را در آن كه حدّى محدود نيست آن را،و شافعى گفت:چون دينارى بدهد از او قبول كنند سواء اگر توانگر بود و اگر درويش و اگر متوسّط.و مالك گفت:كمتر از چهار دينار نباشد بر آنان كه زر دهند،و اگر درم دهند،چهل و هشت درم.ابو حنيفه گفت:جزيت درويش (1)دوازده درم باشد،و جزيت متوسّط بيست و چهار درم،و جزيت توانگر چهل و هشت درم.امّا آن كس كه او مالى ندارد و كسى نباشد او را، بر او جزيت نيست،و ابو حنيفه هم اين گفت.و شافعى را در او دو قول است:چون سال برگردد و جزيت واجب شود بر ذمّى،آن كه بميرد يا اسلام آرد،ابو حنيفه گفت:
جزيت بيفتد،و شافعى گفت:نيوفتد.و به نزديك ما به اسلام بيوفتد و به مرگ بنيوفتد، و مذهب مالك هم چنين است روا نباشد كه هيچ ذمّى را رها كنند كه در حرم شود (2)به هيچ حال نه براى كارى نه به رهگذر (3)،و شافعى هم اين گفت،و ابو حنيفه گفت:
روا باشد چون محتاج باشند يا مجتاز (4).اگر اهل ذمّت از دينى به دينى انتقال كند چنان كه جهود باشد ترسا شود يا گبر باشد جهود شود او را برآن جزيت رها كنند، ابو حنيفه هم اين گفت.و شافعى را دو قول است؛اهل ذمّت ما دام تا بر شرايط ذمّت باشند ازآن كه اظهار نكاح محرّمات نكنند و شرب خمر و زنا و ربا ايشان بر ذمّت باشند جزيت قبول كنند از ايشان و اگر اظهار چيزى از اين معنى كنند از ذمّت بيرون باشند و قتال ايشان حلال شود،و اگر چيزى كنند كه در شرع ما يا شرع ايشان موجب
حدّ باشد حدّ بزند امام ايشان را (1)تمام.و جملۀ فقها خلاف كردند و گفتند:بر ايشان حدّ نباشد تعزير باشد.از ديوانه مطبق (2)جزيت نستانند،و اگر وقتى باشد و وقتى نباشد حكم اغلب را باشد،و ابو حنيفه هم اين گفت.و شافعى گفت:جزيت از او ساقط باشد على كلّ حال از شيوخ و رهبان (3)و اصحاب صوامع جزيت نستانند.و شافعى را در او دو قول است:روا باشد اهل ذمّت را كه[70-ر]دستار بر سر نهد (4)و ردا بر دوش و شافعى هم اين گفت،و ابو حنيفه و احمد حنبل گفتند:رها نكنند ايشان را تا مميّز (5)باشند.اگر گويند:چه گوى در جزيت اهل كتاب،طاعت است يا معصيت؟اگر معصيت است خداى نشايد تا معصيت فرمايد،و اگر طاعت است ايشان را بايد تا بدان مستحقّ ثواب باشند؛جواب گوييم:امّا ستدن امام طاعت است،و امّا دادن ايشان نه طاعت است نه معصيت،بل بر سبيل فديه و دفع قتل است از نفس خود.و جزيت،از جزا مشتق است،و جزا را وصف نكنند به آن كه طاعت است يا معصيت.
قوله: وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ ،عاصم خواند و كسائى و عبد الوارث (6)عن ابى عمرو:«عزيز»به تنوين،و باقى قرّاء بى تنوين.امّا آنان كه بى تنوين خواندند،سه وجه گفتند:اين قرائت را؛يكى آن كه:ابن،اين جا صفتى است ميان دو اسم علم افتاده و چون چنين باشد تنوين نبايد در او تا فرق بود ميان او چون صفت و يا خبر باشد،يقال:جاءني زيد بن عمرو،و رأيت زيد بن عمرو،و مررت بزيد بن عمرو،و گفت خبر محذوف است از كلام،تقدير آن است:عزير ابن اللّه،معبودنا او نبيّنا.
وجه دوم آن است كه:اسم لا ينصرف است براى آن كه علم است و اعجمى،و تصغير را جارى مجراى نا (7)مصغّر كرد،تنوين از او بستد به علّت (8)منع صرف.وجه سوم آن است كه:تنوين براى جمع ساكنين بيفگند (9)بر سبيل تشبيه به حرف لين چنان كه در قاض و داع كردند،و على هذا[قراءة من قرأ: قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ، اَللّٰهُ
اَلصَّمَدُ (1)،بلا تنوين لالتقاء الساكنين،و على هذا] (2)قول الشّاعر:
فالفيته غير مستعتب***و لا ذاكر اللّه الّا قليلا
و الاصل،و لا ذاكرا للّه.و آن كس كه منوّن خواند،ابن را خبر مبتدا كرد.و فرق ميان آن كه ابن صفت باشد آن است كه:چون خبر بود،لا بد تنوين بايد و با صفت تنوين نبايد،و اگرچه در ضرورت شعر در صفت تنوين آورده اند،چنان كه شاعر گفت:
فالاّ يكن مال هناك فانّه***سيأتي ثنائي زيدا ابن مهلهل
و قال آخر:
جارية من قيس بن ثعلبة***كأنّها حلية سيف مذهبة
و فرق ديگر آن است كه:چون صفت باشد واقع بين علمين،«الف»نبايد نوشتن،و چون خبر باشد«الف»بايد نوشتن.اگر گويند:خداى-تعالى-اين حوالت چگونه گرد بر جهودان،و ايشان اين را منكرند؟جواب آن است كه،گوييم:با قول خداى تعالى انكار جهودان را تأثير نباشد.و دليل بر آنكه چنين است،آن است كه:چون اين آيت آمد،جهودان عهد رسول اين را منكر نبودند.جوابى ديگر از او آن است كه:چون جمله جهودان اين نگفتند و انّما گروهى مخصوص گفتند،منهم:
سلاّم بن مشكم (3)و نعمان بن اوفى و شأس بن قيس و مالك بن الصّيف،و اين چنان باشد كه گويند:خوارج به تعذيب اطفال گويند،و اين مقالت از ايشان گروهى گفتند كه ايشان را ازارقه گويند.عبيد بن عمير گفت:اين مقالت از جهودان يك شخص گفت نام او فنحاص بن عازورا،و او آن بود كه گفت:انّ اللّه فقير و نحن اغنياء.و سبب آن كه جهودان اين گفتند،آن بود كه:عطيّة العوفي گفت از عبد اللّه عبّاس كه:عزير،از جملۀ اكابر و بزرگان بنى اسرايل بود،و بعضى گفتند:پيغامبر بود و تورات در ميان قوم بود و از عزّت او را جاى او تابوت بود.و مردم بعضى ياد داشتند چون به معصيت مشغول شدند و ظلم و عدوان پيشه گرفتند،خداى تابوت از ميان ايشان برگرفت.چون فساد زيادت كردند خداى تعالى-تورات از دلهاشان برگرفت و از ياد ايشان برفت.مدّتى بر اين بر آمد،ايشان پشيمان شدند و آن عقوبتى شناختند
توبه كردند،و فزع كردند با عزير،و عزير دعا كرد و تضرّع كرد و از خداى تعالى درخواست تا تورات[با] (1)ياد او دهد.خداى تعالى دعاى او اجابت كرد و نورى در دل او نهاد،تورات ياد او آورد (2)جمله.او،بيامد و قوم را بشارت داد كه خداى تعالى تورات با ياد من داد و تورات خواندن گرفت و بر ايشان مى خواند،ايشان بهرى اعتماد كردند و بهرى نكردند تا آنگه كه خداى تعالى تابوت با ايشان داد،آنچه از او نوشته و ياد گرفته بودند با آن نسخه كه در تابوت بود مقابله كردند،حرفى زيادت و نقصان نبود،[70-پ]گفتند:اين تخصيص عزير را براى آن بود كه او پسر خداى است،- تعالى عمّا يقول الظّالمون علوّا كبيرا (3).و سدّى گفت،سبب آن بود كه:چون عمالقه بر بنى اسرايل مسلّط شدند و ايشان را مى كشتند و مى رنجانيدند،ايشان بگريختند و متوارى شدند و در عالم پراگنده شدند و نسختهاى تورات كه داشتند در كوهها پنهان كردند،و عزير نيز بگريخت و در بعضى كوهها خداى را عبادت مى كرد و از كوه فرونيامدى الا روز عيد.روزى از روزهاى عيد فرود آمد،زنى را ديد بر سر گورى ايستاده و مى گفت:وا مطعماه (4)وا كاسياه!و عزير در دعا و تضرّع بسيار مى گفت:بار خدايا!بنى اسرايل را بى عالم رها كردى،عزير فراز شد و آن زن را وعظ كرد و گفت:از خداى بترس-و گمان چنان برد كه آن گور شوهر اوست-يا زن!تو چنان دانى كه روزى تو به دست شوهرت بود،روزى تو بر خداى است،تو را و شوهرت را و جمله خلايق را.زن گفت:چنان كه مى دانى (5)كه روزى از خداى است و همۀ جهان را روزى او مى دهد و هيچ خلق را بى روزى رها نكند،نمى دانى كه علم عالمان ازوست و بنو اسرايل را بى عالم رها نكند؟عزير گفت:راست گفتى، و لكن تو كيستى؟گفت:من دنياام آمده ام تا تو را بشارتى دهم بدان كه از نمازگاه تو چشمۀ آب پديد خواهد آمدن و درختى بر كنار آن چشمه بخواهد رستن،تو از ميوۀ آن درخت بخور و از آن چشمۀ آب بازخور و ازآنجا وضو كن و دو ركعت نماز بكن كه خداى تو را چيزى (6)خواهد دادن.چون ازآنجا برفت و با نمازگاه خود رفت بر دگر
روز چشمۀ آب از جاى سجدۀ او بر دميد و درختى پيدا شد،او از آن ميوه بخورد و از آن آب بازخورد،چون نگاه كرد پيرى مى آمد،بر او فراز آمد و او را گفت:دهن باز كن،او دهن باز كرد،چيزى در دهن او نهاد و گفت:فروبر.او فروبرد.آنگه او را گفت:در اين چشمه رو و هم اين جا در برو (1)تا به قومت رسى.همچنان كرد و در آن چشمۀ آب برفت.چندان كه بيشتر مى رفت علمش زيادت مى شد تا به قوم خود رسيد و جملۀ تورات يادش آمده بود،قوم را گفت:بروى و قلمى چند بيارى (2).برفتند و چند قلم بياوردند.او هر انگشتى را قلمى بربست و به جمله قلمها تورات نوشتن گرفت تا جمله برنوشت.ايشان چون آن ديدند،برفتند و آن نسختهاى تورات كه در كوهها پنهان كرده بودند بياوردند و معارضه كردند با آن كه او نوشته بود (3)،يك (4)حرف تفاوت نبود،گفتند:تورات به اين بزرگى و مشكلى مقدور كس نبود كه ياد گيرد و علم آن در دل او بماند (5)،اين خصوصيّت براى آن است كه عزير پسر خداى است.كلبى گفت:براى آن گفتند كه چون بخت نصّر،بيت المقدس ويران (6)بكرد و بنى اسرايل را بكشت و آواره كرد،گفت:در ميان شما كيست كه تورات داند؟گفتند:عزير، برفتند و او را بياوردند-و او كودكى بود كوچك-بخت نصّر باور نداشت كه او با صغر سنّش تورات را ياد دارد،چون عزير برفت ازآنجا و از كار او آن بود كه خداى تعالى از او حكايت كرد در سورۀ البقرة: أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلىٰ قَرْيَةٍ (7)،و آنجا در آن بيابان صد سال مرده بماند،پس خداى-عزّ و جلّ-او را زنده كرد،او با ميان قوم آمد و در ميان هيچ كس نبود كه تورات دانست (8)،و هيچ نسخه نبود.چون او گفت:من عزيرم،او را باور نداشتند ازآن كه او جوان بود و فرزندان و فرزندزادگان او پير بودند.
گفتند:عزير را علامتى هست،و علامت او آن است كه تورات ياد داشت.گفت:
من عزيرم و تورات ياد دارم،و خواندن (9)گرفت و مى خواند تا جمله بخواند.ايشان گفتند:ما مصداق اين از كجا دانيم؟عجوزى (10)گفت:مرا پدرم وصايت كرد كه
نسخه اى از تورات در فلان رز (1)در خنبى (2)نهاده است (3)و سرپوشيده،برفتند و سرباز كردند و بيرون آوردند[71-ر]و معارضه كردند يك حرف كما بيش نبود.گفتند:
اين مزيّت براى كارى است (4)،نيست الّا براى آن كه پسر اوست (5).
امّا گفتار ترسايان در عيسى مريم كه او پسر خداى است،گفتند:سبب آن بود كه ايشان از پس آن كه عيسى را به (6)آسمان بردند هشتاد و يك سال بر طريقۀ صلاح و سداد بماندند.نماز مى كردند و روزه مى داشتند و عبادت مى كردند تا از ميان ايشان و ميان جهودان كارزارى افتاد و در جهودان مردى بود شجاع،نام او بولس (7)،او بيامد و جماعتى بسيار از ترسايان بكشت.آنگه جهودان را گفت:من مى ترسم كه مبادا كه ترسايان بر حقّند (8)و ما بر باطل،و اگر چنين باشد ايشان به بهشت شوند و ما به دوزخ،و لكن من كيدى كنم كه ايشان نيز به دوزخ شوند.آنگه بيامد و اسبى داشت نام او عقاب،اسبى بى نظير،او برآن اسب كارزار كردى،به ميان صف آمد و آن اسب را پى بكرد و جامه بدريد و خاك بر سر نهاد (9)و گفت:يا قوم!مرا دانى؟ گفتند:نه.گفت:من بولسم (10)كه چند گاه با شما كارزار كردم و اكنون پشيمان شدم و توبه كردم،مرا از آسمان ندا كردند كه:توبه (11)مقبول نخواهد بودن مگر كه ترسا شوى.اكنون من ترسا شدم و شما را آگاه كردم،تا با خبر باشى از كار من.و ازآنجا برفت و يك سال درست در كنيسه اى شد و انجيل بياموخت و آنگه بيامد و انجيل خواندن گرفت و ترسايان را گفت:مرا از راه آسمان ندا كردند كه:خداى توبه تو بپذيرفت و از تو خشنود شد.ترسايان او را باور داشتند و او ازآنجا به بيت المقدس رفت و مردى را بر ايشان خليفه كرد نام او نسطور،و او را تعليم كرد كه خداى و عيسى و مريم سه شخص بودند،يك خداى شدند-اين تثليث و اتّحاد كه ترسايان مى گويند (12).و ازآنجا به روم رفت و ايشان را لاهوت و ناسوت تلقين كرد،و گفت:
1) .مل:بستان.
2) .مل:در زير درختى.
3) .آج،لب:نهاده ام.
4) .آج،لب:بود.
5) .آو،آج،بم،لب:او پسر خداست؛مل:پسر خداست.
6) .همۀ نسخه بدلها:بجز مل و مج:بر.
7) .آو،آج،بم:تولس؛مل:يونس.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:برحق باشند.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:كرد.
10) .آو،آج،بم:تولسم؛مل:يونسم.
11) .همۀ نسخه بدلها+تو.
12) .آو،آج،بم،لب:از اوست؛مل:ازآنجاست.
عيسى انس (1)نبود و جسم نبود،و لكن پسر خداى بود.مردى ديگر را پيش گرفت نام او يعقوب بود و اين مقالت او را بياموخت.آنگه مردى ديگر را بخواند نام او ملكا،و او را گفت:بدان كه عيسى خداى بود،لم يزل و لا يزال.آنگه هر سه را بر خود جمع كرد و ايشان را وصيّت كرد و گفت:از پس من مردمان را دعوت كنى با آن كه من شما را آموخته ام،و بدانى كه من عيسى را در خواب ديدم،مرا گفت:من از تو راضى شدم،و من فردا خويشتن بخواهم كشتن.چون دگر روز بود به مذبح آمد و خويشتن را بكشت،و آن سه مرد را از پس او ترسايان را با اين مقالات (2)دعوت كردند،هريكى را گروهى متابعت كردند.ميان ايشان خلافها افتاد تا به امروز و كارزار و كشتن (3)در ميان ايشان افتاد،پس ايشان از تلقين و تعليم او گويند (4):عيسى پسر خداست.بعضى دگر گفتند:براى آن گفتند اين كه،او را مادر و پدر نبود،خداى را به پدر او كردند از جهل و كفرشان-تعالى عن ذلك (5).
ذٰلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ ،حق تعالى در اين آيت،گفت،جهودان گفتند:عزير پسر خداى است،و ترسايان گفتند:عيسى پسر خداى است،اين حكايت است از ايشان.آنگه گفت: ذٰلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ ؛اين سخن است كه ايشان مى گويند (6)به دهنهاشان،و اين كنايت باشد از قولى كه آن را اصلى نباشد،چنان كه يكى از ما گويد:فلان از سر زبان چيزى مى گويد و حديثى از دهن به در (7)مى اندازد.و عرب هركجا حديثى باشد كه آن را حقيقتى نبود،به دهن بازبندند (8)چنان كه گفت: يَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِهِمْ مٰا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ (9)،و قوله: يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مٰا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ... (10)،و قوله: كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّٰ كَذِباً (11).
قوله: يُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ ،مانندگى مى كنند در اين سخن با كافرانى كه پيش از اين بودند.و مضاهات،مشابهت باشد،يقال:ضاهاه و باهاه و باراه،اذا شابهه و عارضه،و منه:امرأة ضهياء الّتي (12)لم تحض لأنّها تشبه الرّجال.و
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:انسى.
2) .آو،آج،بم،لب+سه مقالت.
3) .آو،آج،بم،لب:كشش.
4) .همۀ نسخه بدلها:گفتند.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+علوّا كبيرا.
6) .مل+خاك.
7) .آج،لب:بيرون؛آو،بم:برون.
8) .آو،آج،بم،لب:ببندند.
9) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 167.
10) .سورۀ فتح(48)آيۀ 11.
11) .سورۀ كهف(18)آيۀ 5.
12) .مج،لب:للّتى.
عاصم خواند:يضاهئون،به همز (1).و بر اين قرائت ضاهأته باشد،و بر قرائت عامّۀ [قرّا] (2)ضاهيته. قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ ،قتاده و سدّى گفتند؛مراد آن است كه:ترسايان[71-پ]در اين قول مشابهت مى كنند با جهودان كه گفتند: عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ .مجاهد گفت:جهودان و ترسايان مضاهات مى كنند در اين قول با قول مشركان كه گفتند:فريشتگان دختران خداى اند.حسن بصرى گفت:وجه شبه كفر است،يعنى اينان به اين گفتار كافر شدند،چنان كه دگر كافران به مقالات كفر كافر شدند.و اين چنان است كه مشركان را[گفت] (3): كَذٰلِكَ قٰالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ... (4)،قتيبى گفت،مراد آن است كه:جهودان و ترسايان عصر (5)رسول همان گفتند كه اسلاف ايشان كه پيش از اين بودند قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ ، عبد اللّه عبّاس گفت:لعنهم اللّه،قال ابان بن تغلب:
قاتلها اللّه تلحاني و قد علمت***انّي لنفسي افسادي و اصلاحي
و ابن جريج گفت:قتلهم اللّه؛خداى بكشا[د] (6)ايشان را.بعضى دگر گفتند:
ايشان در اين گفتار چون مقاتل و مخاصم اند خداى را-جلّ جلاله،خداى نيز مقاتل ايشان باد و به خصم ايشان. أَنّٰى يُؤْفَكُونَ ؛چگونه مى برگردانند ايشان را به افك و دروغ،و اين بر سبيل تعجّب و مبالغت مى فرمايد،و جاى تعجّب آن است كه با چندين ادلّۀ قاهره و حجج ظاهره،چگونه از حقّ مى برگردند.و أَنّٰى بر سه معنى است در كلام عرب:به معنى«كيف»«اين»و«متى»،و اين جا مراد«كيف»است، قال الشّاعر:
انّى المّ بك الخيال يطيف***
و قال الكميت:
انّى و من اين نابك (7)الطّرب***
قوله: اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،«احبار»،جمع حبر
باشد،و حبر،عالمى بود كه صناعت او تحبير و تحسين اشيا باشد.و«احسان»،به معنى علم استعمال مى كنند،عرب يقولون:فلان يحسن كذا،چون نيك داند.و «رهبان»جمع راهب باشد،و آن زاهد ترسايان را گويند.و اشتقاق او از رهبت باشد،و آن خوف بود.
حق تعالى به مذمّت و منقصت جهودان و ترسايان اين آيت فرستاد و گفت:
ايشان،اعنى جهودان و ترسايان عالمان و زاهدان خود را خدايان گرفته اند.به قول ايشان حرام حلال مى دارند و حلال حرام.
مصعب بن سعد (1)روايت كرد از عدىّ بن حاتم[كه] (2)گفت:من ترسا بودم و به نزديك رسول آمدم و صليبى از زر در گردن داشتم،مرا گفت:يا عدىّ!اين بت از گردن بيرون كن.من از گردن بر آوردم و بينداختم.آنگه رسول-عليه السّلام-سورت برائت خواندن گرفت به اين آيت رسيد كه: اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،مى گفتم:ما ايشان را نپرستيم (3).گفت:نه (4)،به قول ايشان حرام به حلال مى دارى و حلال حرام؟گفتم:آرى.گفت:اين عبادت ايشان بود احبار و رهبان را.و مانند اين روايت كردند از باقر و صادق-عليهما السّلام.عطا گفت از ابو البخترىّ در اين آيت كه:ايشان عبادت نكردند احبار و رهبان را به معنى نماز و روزه،و لكن قبول[قول] (5)ايشان كردند در حلال و حرام بى حجّتى.ربيع گفت،ابو العاليه را گفتم:اين ربوبيّت احبار و رهبان چگونه بود؟گفت:در تورات و انجيل احكام حلال و حرام ديدند،گفتند:ما سبق نبريم علما و احبارمان را،آن كنيم كه ايشان گويند.ايشان به خلاف تورات و انجيل بگفتندى،از ايشان قبول كردندى،و ذلك قوله: نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ كِتٰابَ اللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (6).
بعضى اهل معانى گفتند:معنى آن است كه:اتّخذوهم كالارباب في وجوب الطّاعة؛ايشان را چون خدايان گرفته اند در وجوب طاعت،چنان كه گفت:
حَتّٰى إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً... (1)،اى كالنّار،و قال عبد اللّه بن المبارك:
و هل بدّل الدّين الّا الملوك***و احبار سوء و رهبانها
وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ ؛و نيز عيسى مريم را،فى قولهم: إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ... (2)، «واو»،عطف است بر احبار و رهبان: وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا إِلٰهاً وٰاحِداً ؛و نفرمودند ايشان را كه پرستند مگر يك خداى را.حق تعالى به اين كلمه رد كرد بر ايشان و اعتقاد ايشان در عيسى و رهبان و احبار،آنچه در حقّ خداى تعالى واجب باشد. لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ؛نيست بجز او خدايى كه سزاوار عبادت باشد،و او را توان[72-ر] پرستيدن. سُبْحٰانَهُ ،منزّه است او ازآن كه با او انباز گيرند.
يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ ؛مى خواهند تا نور خداى بنشانند و تاريك كنند به دهنهاشان،و اين مثلى است،يعنى مى خواهند تا دين خداى باطل كنند به گفتار بى حجّت.
كلبى گفت:مراد آن است كه،قرآن را تكذيب مى كنند به زبان و قبول نمى كنند.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد جهودان و ترسايان اند كه مى خواهند نام الهيّت و سمت عبادت بر احبار و رهبان نهند،و نور خداى كه توحيد اوست و اصل دين او بنشانند به اقوال باطل كه بر من (3)مى گويند.ضحّاك گفت:تمنّاى مرگ رسول ما مى كنند و هلاك دين او.بعضى اهل معانى گفتند:اين بر طريق مثل است،يعنى ايشان در تمنّاى محال كه كردند كه به گفتار بى حجّت دين خداى باطل كنند،با كسى مانند كه خواهد كه نور آفتاب به باد دهن بنشاند،چنان كه يكى از ما چراغ بنشاند به باد دهن.يعنى مى پندارند كه اين دينى است كه به گفتار ايشان باطل شود چون چراغى ضعيف كه به بادى از دهن كشته شود.و سدّى گفت:نور خداى اسلام است.و حسن گفت:قرآن است،و بعضى دگر گفتند:دليل و برهان است،و وجه تشبيه آن است كه:به او راه يابند چنان كه به نور و روشنايى. وَ يَأْبَى اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ ؛و خداى تعالى امتناع كرده است و نمى خواهد كه باشد الّا تمامى نور او.
ايشان مى خواهند كه بنشانند و خداى من خواهد تا تمام كند،و مراد خداى به وجود اولى تر از مراد ايشان.و«ابا»،منع باشد و امتناع،قال الشّاعر:
و ان ارادوا ظلمنا ابينا و فلان يأبى الظّلم،اى يمنع،و فلان أبىّ اذا كان مانعا من الظّلم. وَ لَوْ كَرِهَ الْكٰافِرُونَ ؛و اگرچه كافران آن را كارهند و نمى خواهند كه دين خداى ظاهر باشد.
آنگه گفت: هُوَ الَّذِي ؛او آن خداست كه پيغامبرش را،يعنى محمّد را -صلّى اللّه عليه و آله-بفرستاد بِالْهُدىٰ ،عبد اللّه عبّاس گفت:به قرآن،و بعضى دگر گفتند:به بيان ادلّه و حجج و بيّنات، وَ دِينِ الْحَقِّ ؛دين مسلمانى. لِيُظْهِرَهُ ؛تا ظاهر گرداند آن را و ظفر دهد اين دين را بر همه دينها و اگرچه مشركان كاره باشند آن را.
امّا معنى آيت،مفسّران در او خلاف كردند؛عبد اللّه عبّاس گفت:«ها»راجع است با رسول-عليه السّلام-و معنى آن است كه:ليطلعه على شرائع الاسلام؛تا او را بر شرايع اسلام مطّلع گرداند تا هيچ بر او پوشيده نماند.ديگر مفسّران گفتند:«ها» راجع است با دين حق.ابو هريره و ضحّاك گفتند:معنى آن است كه،تا دين حق را اظهار كند بر همه دينها و اين عند نزول عيسى باشد از آسمان،و سدّى گفت:عند خروج مهدى باشد-عليه السّلام-كه همه دينها يكى شود و هيچ كس نماند كه نه در اسلام آيد امّا به طوع و امّا به كره،يا گردن نهد جزيت را،و اين دو روايت متقارب است براى آن كه نزول عيسى از آسمان با خروج مهدى به يك جاى باشد،چنان كه در اخبار مخالف و مؤالف آمده است،و اين قول روايت كرده است از باقر و صادق و جمله اهل البيت-عليهم السّلام.كلبى گفت:تأويل اين آيت پديد نيامد[ه است] (1)و هنوز خواهد بودن،و قيامت برنخيزد تا بنباشد.مقداد اسود روايت كرد از رسول -عليه السّلام-كه او گفت:
لا يبقى على ظهر الارض بيت وبر و لا مدر الّا ادخله اللّه كلمة الاسلام امّا بعزّ عزيز او بذلّ ذليل امّا ان يعزّهم فيجعلهم من اهله فيعزّوا به و امّا ان يذلّهم فيدينون (2)له ،گفت:بر پشت زمين (3)خانۀ سفرى و حضرى بنماند (4)و الا خداى تعالى كلمۀ اسلام در او برد،امّا به عزّى عزيز يا به ذلى ذليل،امّا خداى تعالى ايشان را به توفيق اسلام عزيز كند تا به طوع ايمان آرند و از اهل اين شوند و به آن عزيز
گردند و امّا ذليل كند ايشان را تا گردن نهند حق را به عنف.و ابو سلمه،روايت كند از عائشه كه گفت،رسول-عليه السّلام-گفت:روزگار به سر نشود (1)تا مردمان لات و عزّى نپرستند،گفت،من گفتم:يا رسول اللّه![72-پ]من نپنداشتم كه اين باشد پس ازآن كه خداى تعالى اين آيت بفرستاد: لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ،گفت:اين باشد مدّتى چندان كه خداى خواهد،آنگه خداى تعالى بادى خوش بفرستد و هركس را كه در دل او مثقال ذرّه اى خير باشد او را قبض كند تا نمانند الّا آنان كه در دل ايشان خيرى نباشد و مردم برگردند و با دين پدران شوند.
بعضى دگر گفتند:معنى آن است تا اين دين را بر همۀ اديان اظهار كند و قوّت و ظفر دهد به حجّت و دليل،و حجّت اين دين ظاهرتر باشد و دليل او روشن تر.بهرى دگر گفتند:مراد اعزاز اسلام است،تا اسلام چنان عزيز كند كه بر هيچ مسلمانى صغار و مذلّتى نرود چنان كه بر اهل ذمّت مى رود از هوان و بذل جزيت.بعضى دگر گفتند:
تا اين دين را غلبه دهد بر اديانى كه پيرامن رسول بود از شرك و جهودى و ترسايى و دينها[ى] (2)ايشان منسوخ و مقهور كند.و از صادق-عليه السّلام-روايت كردند كه:
تأويل آيت فرونيامد هنوز و فرونيايد تا مهدىّ امّت بيرون نيايد.
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،اين آيت خطاب است با مؤمنان،گفت:اى گرويدگان!بسيارى از احبار كه علما[ى] (3)جهودانند و رهبان كه زاهد[ان] (4)ترسايانند،مى خورند مالهاى مردمان به باطل و ناحق و ناواجب به رشوت گرفتن در حكمها و تحريف كتاب خداى مى كنند بر مراد و هواى ايشان تا برآن جعلى و طعمه اى بستانند اين قول حسن است و جبّائى:و بعضى اهل معانى گفتند:اكل اموال النّاس بالباطل،كنايت است از كسب از وجوه حرام.و مراد به اكل،تملّك است،براى آن كه غرض از تملّك اكل باشد.و وجهى ديگر آن است كه:براى آن اكل گفت كه آن مالها ثمن مأكول بود،پس مال را مأكول خواند چنان كه شاعر گفت:
ذر الآكلين الماء لوما فما ارى***ينالون خيرا بعد اكلهم الماء
اى ثمن الماء.بعضى ديگر گفتند:آن خواست كه در سورۀ البقره گفت:
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ (1)-الآية؛به دست خود چيزى بستدند كه بر دل عامّه خوش آمدى،و گفتندى:اين تورات است و برآن چيزى بستندى از عوامّ و سفله.
وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ ؛و مردم را از راه خداى و دين او منع مى كنند،و رها نمى كنند تا مردمان در اسلام آيند،و غرض (2)آيت منع مسلمانان است از صحبت و مجالست ايشان و تحذير ازآن كه با ايشان مجالست كنند.آنگه گفت: وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ ؛و آنان كه ايشان زر و سيم گنج نهند.محمّد بن ابراهيم بن عرفه- كه او را نفطويه خوانند-گفت:زر را براى آن ذهب خوانند كه ذاهب باشد و مقيم نبود.و سيم را براى آن فضّه خوانند كه منفضّ شود و متفرّق.و علما خلاف كردند در معنى كنز؛عبد اللّه عمر گفت:هر مال كه آن را زكات بدهند آن كنز نباشد و اگرچه در زير زمين بود.و (3)آنچه آن را زكات نداده باشند آن كنز (4)باشد،و اگرچه بر بالاى زمين بود و اين روايت است از عبد اللّه عبّاس و ضحّاك و سدّى.و جابر عبد اللّه انصارى گفت:چون زكات مال بدهى گنج نباشد و آنچه شرّ او بود (5)به زكات از او بسود.سعيد بن المسيّب گفت:مردى به نزديك عمر خطّاب آمد (6)و گفت:ملكى بفروخته ام بهاى آنچه كنم؟گفت:برو نگاه دار در زير بسترت در زير زمين كن.گفت:پس نه گنج باشد؟گفت:چون زكاتش داده باشى گنج نباشد.و از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-روايت كردند كه:هر مال كه از چهار هزار درم بيفزايد آن گنج بود اگر زكاتش بدهى و اگر نه.ابو الجعد روايت كرد از ثوبان كه،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-چون اين آيت فرود آمد گفت:
تبّا للذّهب (7)تبّا للفضّة !اين حديث سه بار تكرار كرد.اصحاب رسول را-صلّى اللّه عليه و آله-سخت آمد،گفتند:يا رسول اللّه!ما كدام مال[73-ر]بگيريم و سرمايه گيريم؟گفت:
لسانا ذاكرا و قلبا شاكرا و زوجة مؤمنة تعين احدكم على دينه ؛زفانى (8)ذاكر و دلى شاكر و زنى مؤمنه كه يكى از شما را (9)بر دينش يار بود.أبو ذرّ غفارى-رحمة اللّه عليه-
روايت كرد،گفت:به نزديك رسول شدم-عليه السّلام-و او در سايۀ كعبه نشسته بود- چون نزديك او رسيدم،گفت:
هم الاخسرون اعمالا؛ ايشان به عمل زيان كارتراند.
مرا سخت آمد،ترسيدم و گفتم مگر از من حادثه اى آمده است!گفتم:يا رسول اللّه! كيستند ايشان؟گفت:
الاكثرون الّا من قال بالمال هكذا و هكذا (1)عن يمينه و شماله و خلفه و قليل ما هم؛ گفت:بيشترين مردمان الّا آن كس كه مال خود از جوانب خرج مى كند در رضاى خداى-عزّ و جلّ-از چپ و راست و پس،و ايشان اندك باشند.
قتاده گفت كه ما را روايت كردند از أبو ذر و ابو هريره كه:هركه مال كه صاحبش بند برآن زند از زر و سيم،آن گنج باشد تا آنگه كه بردارد (2)آن را.شريح روايت كرد از أبو ذرّ الغفارىّ-رحمة اللّه عليه-كه گفت:هركه او ده هزار درم بگذارد آن (3)داغ گردانند براى او.و ابو هريره گفت:هركه او ده هزار درم رها كند،آن را صفايح گردانند و او را به آن عذاب كنند تا خداى تعالى از حكومت خلقان بپردازد.عمّار ياسر گفت:قوم عيسى-عليه السّلام-مائده خواستند،چون مائده شان آمد كافر شدند به آن و قوم صالح،ناقه خواستند چون بدادندشان كافر شدند بدان؛و شما را نهى كردند ازآن كه زر و سيم گنج نهى و منتهى (4)نشدى،گنج مى نهى.مردى گفت:گنج مى نهيم؟گفت:بلى،و براى آن يكديگر را مى كشى.شعبه گفت:ابو هريره شمشيرى داشت كه نعل آن سيم بود،أبو ذرّ غفارى او را از آن نهى كرد و فرمود:تا سيم از او بر گرفت و گفت،از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه:هركه او سيمى رها كند داغ كنند او را بدان روز قيامت.شهر بن حوشب روايت كرد از ابو امامه كه:مردى از اصحاب صفّه فرمان يافت:در جامۀ او دينارى يافتند،پيغامبر-عليه السّلام-گفت:
كيّة؛اين داغى است او را.ديگرى فرمان يافت،در جامۀ او دو دينار يافتند،رسول -عليه السّلام-گفت:
كيّتان ؛دو داغ است اين دو دينار او را،و قول اوّل به صواب نزديكتر است براى آن كه وعيد بر منع زكات است نه بر جمع مال از وجه حلال،و دليل بر اين،قول رسول است-عليه السّلام-كه گفت:
من ادّى زكاة ماله فقد ادّى
الحقّ الّذي عليه (1)في ذلك و من زاد فهو خير له؛ گفت:هركه زكات مال بدهد آن حق كه بر اوست داده باشد،و آن كس كه بيفزايد بر زكات،او را بهتر بود.رسول -عليه السّلام-گفت:
نعم (2)المال (3)الصّالح للرّجل الصّالح؛ نيك چيزى است مال نيك،مرد نيك را.
دگر آن كه عبد اللّه عمر را پرسيدند از اين آيت،گفت:هركه زر و سيم گنج نهد و زكاتش ندهد واى بر او!و هركه زكات بدهد،بر او باكى نيست.آنگه گفت:من باك ندارم ازآن كه مرا به وزن كوه احد زر باشد و من عدد آن دانم و زكاتش بدهم و در طاعت خداى صرف كنم.
و كنز،در كلام عرب مالى باشد مجموع بر هم نهاده،اگر در زير زمين بود و اگر بر بالاى زمين دليل است (4)بر قول شاعر:
لا درّ درّي ان اطعمت نازلهم***قرف (5)الحتيّ و عند[ى] (6)البرّ مكنوز
اى مجموع و الحتيّ؛سويق المقل.و در شاذّ يحيى بن يعمر خواند:«يكنزون» بضمّ النّون،و جملۀ قرّاء به كسر خواندند،و اين هر دو لغت است.و مثله:يعكفون و يعرشون (7)در آن كه به ضم و كسر روا باشد،و«اكتناز»اجتماع باشد،و جوز مكتنز آن بود كه مغز در او بسيار بود. وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ؛و آن را به نفقه نكنند[در راه خداى] (8)،و براى آن گفت: يُنْفِقُونَهٰا -و مذكور در پيش دو است از زر و سيم-و ينفقونهما نگفت تا ضمير عايد باشد با هر دو براى چند (9)وجه را:
قطرب گفت:«ها»عايد است با كنوز و اموال و اعيان[73-پ]زر و سيم،و اين رجوع ضمير باشد با معنى براى آن كه زرها و سيم هاى بسيار در دست مردمان بسيار گنجها باشد.وجهى ديگر آن است كه گفتند:«ها»راجع است با زكات،و معنى انفاق،اخراج باشد،على ما بيّنّاه فيما تقدّم-و زكات از آن[بيرون] (10)نكنند كه
1) .اساس:نعما؛به قياس با نسخۀ آو و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .اساس+و؛به قياس با نسخۀ آو،حذف شد.
3) .مل،مج:بالمال.
4) .همۀ نسخه بدلها:دليلش.
5) .اساس:فرق؛به قياس با چاپ مرحوم شعرانى و مآخذ و منابع شعر و لغت،تصحيح شد.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .آو،آج،بم،لب:يعكفون.
8) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
9) .آو،آج،بم:سه.
10) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
آنچه وعيد به آن تعلّق دارد منع زكات است (1)نه جمع مال،و اين وجهى لطيف است، المعنى:و لا يخرجون الزّكاة بل يمنعونها.وجهى ديگر آن است كه،فرّاء گفت:ضمير با فضّه برد و اكتفا كرد به يكى ديگر،چنان كه گفت: وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْهٰا... (2)و لم يقل:اليهما،و چنان كه گفت: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ... (3)و لم يقل:و انّهما،و مثله قول الشّاعر:
نحن بما عندنا و انت بما***عندك راض و الرّأى مختلف
و لم يقل:راضيان او راضون،و قال آخر:
رماني بامر كنت منه و والدي***بريئا و من جول الطّويّ رماني
و لم يقل:بريئين،و قال آخر:
انّ شرخ الشّباب و الشّعر الاس***ود ما لم يعاص كان جنونا
و لم يقل:ما لم يعاصيا.اگر گويند:ضمير چرا با فضّه برد دون ذهب،گوييم:
ايشان را في ردّ الضّمير الى احد المذكورين دو طريق است:يكى آن كه،ردّ كنند الى اقرب المذكورين،چنان كه در آيت ما هست كه فضّه به ضمير نزديكتر است ازآن كه ذهب، وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا ؛يعنى الفضّة.و امّا آن كه ردّ به آن كنند كه نظر به او باشد،كقوله: وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً... (4)نظر در آنجا و همّت (5)به تجارت بود.و «لهو»كار كمترينۀ مردمان بود،و قوله: بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا... (6)هم اقرب المذكورين است و هم اهمّ است.ابن الانبارى گفت:براى آن با فضّه برد كه فضّه عام تر باشد و بيشتر. فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ ؛بشارت ده ايشان را به عذابى مولم.
و بشارت گفت در جاى انذار بر سبيل توسّع و مجاز براى آن كه هر دو پيدا شود بر بشره اثر آن و اين[را] (7)شرح داديم.
يَوْمَ يُحْمىٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ ؛عامل در نصب«يوم»،عذاب (8)باشد،اى بشّرهم بان يعذّبوا بها يوم القيمة،گفت:بشارت ده ايشان را به عذاب در روزى كه اين سيمها و زرهاى ايشان بتابند در آتش دوزخ.و«ها»رواست كه راجع بود با
كنوز و اعيان اموال يا با فضّه برآن اقوال كه گفتيم،يقال:حمى الحديد فى النّار و احميته انا احماء و براى آن گفت: عَلَيْهٰا ؛و فيها نگفت،كه در زير آتش كنند و آتش بر سر آن كنند. فَتُكْوىٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ ؛داغ كنند به آن پيشانيهاى ايشان.و «كىّ»،داغ كردن (1)باشد،يقال:كوى (2)يكويه كيّا.و مكواة (3)،داغ باشد كه آلت كىّ بود،قال الشّاعر فى المثل:
العير يضرط و المكواة فى النّار***
در مثل هست كه:آخر الدّاء الكىّ،و روايت ديگر:آخر الدّواء الكىّ؛آخر درد داغ باشد،يعنى آخر درد بدان انجامد كه لا بد داغ بايد نهادن.اين مثل در آنجا گويند كه:مدارا و رفق سود ندارد،گويند:داغ بايد تا درد بر دارد،كه آخر درد داغ باشد.و معنى روايت ديگر آن است كه:آخر دارو داغ بود،يعنى تا به ديگر داروها دوا توان كرد (4)به داغ نبايد كردن كه داغ آنگه كنند كه از همۀ داروها (5)فرومانند.اين مثل آنجا زنند كه گويند:تا ممكن باشد مدارا بايد كردن،چون ضرورت شود ادّاء به درشتى و ايذا كند،آنگه آن پيش بايد گرفت،چنان كه شاعر گفت در اين معنى:
و قارب اذا ما لم يكن لك حيلة***و صمّم (6)اذا ايقنت انّك عاقر
حق تعالى گفت:روزى خواهد بودن كه آن زر و سيم ايشان داغها كنند و بر پيشانيهاى ايشان كنند (7)و بر پهلوهاشان و پشتهاشان.
عبد اللّه مسعود را از اين آيت پرسيدند،گفت:و اللّه كه اين دينارها و درمها كه داغ كنند هيچ بر جاى يكديگر ننهند،و لكن خداى تعالى پوستهاى ايشان فراخ كند تا يك دينار و يك (8)درم را داغگاهى باشد على حدة.ابو بكر ورّاق را پرسيدند كه:
چرا تخصيص كرد پيشانى و پهلو و پشت؟گفت:براى آن كه اوّل چون سايل را بينند گره بر پيشانى زنند آنگه پهلو[74-ر]از او در گردانند،آنگه پشت بر او كنند.
محمّد بن على التّرمذىّ گفت:براى آن كه به شادى گشاده پيشانى باشند و پهلوآور و قوى پشت.احنف بن قيس گفت:به مدينه آمدم در ميان حلقه نشسته بودم،از قريش
مردى را ديدم خشن جامه،درشت خوى (1)،درشت اندام كه بيامد و آنجا بايستاد (2)و گفت:بشارت باد آنان را كه از شما مال جمع كنند و بر هم نهند كه حق تعالى فرداى قيامت از آن داغى سازد كه چون بر پستان مرد نهند به كتفش بيرون آيد،و چون بر كتفش نهند به پيشانيش (3)بيرون آيد،و به آن داغ،پيشانى و پهلو و پشت ايشان داغ كنند،گفت:آن همه قوم سر در پيش افگندند و كس با او نگاه نكرد و او را جوابى نداد،او از ايشان برگرديد و برفت و به بر ستونى (4)بنشست،من نزد او فراشدم گفتم:اى شيخ!اين سخن كه تو گفتى اين قوم را خوش نيامد،گفت:ايشان عاقل نيستند،من پرسيدم كه:اين مرد كيست؟گفتند:اين أبو ذرّ غفارى[است] (5). هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ ؛و اين از جمله آن جايهاست كه قول از او حذف كردند،و التّقدير:يقال لهم: هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ ؛اين آن گنج است كه براى خود نهادى، بچشى آن گنج كه نهادى!و مانند اين در قرآن بسيار است از حذف قول از كلام.
علما خلاف كردند در آن كه آيت در حقّ كه آمد؟زيد بن اسلم گفت:عبد اللّه عمر را از اين آيت پرسيدند (6)گفت:اين پيش از آن بود كه آيت زكات آمد،چون خداى تعالى آيت زكات بفرستاد،زكات را به طهر اموال كرد.مجاهد گفت از عبد اللّه عبّاس كه:چون اين آيت آمد و مسلمانان بشنيدند،سخت آمد بر مسلمانان و گفتند:
چگونه توان كردن كه يكى از ما براى فرزندان ضعيف كوچك چيزكى بنهد كه ايشان را مرجعى باشد؟آنگه پيش رسول آمدند و گفتند:يا رسول اللّه!اين آيت بر ما سخت مى آيد.رسول-عليه السّلام-گفت:ندانى كه خداى تعالى زكات واجب نكرد الّا براى آن كه مالهاى شما پاكيزه كند به آن،چون زكات داده باشى آن باقى پاكيزه است،و مواريث فرض كرد در مالهاى شما كه بازماند.آنگه گفت:خبر دهم شما را به بهترين كنزى كه مرد نهد (7)خود را؟گفتند:بلى يا رسول اللّه!گفت:زنى (8)صالح كه چون در او نگرد شاد شود،و چون كاريش فرمايد طاعتش دارد،و چون غايب شود از او حفظ الغيب او كند.بعضى صحابه گفتند:آيت در حقّ اهل كتاب
آمد خاصّه.سدّى گفت:در (1)مانعان زكات آمد از اهل قبله.ضحّاك گفت:عامّ است در مسلمانان و مشركان هركس كه مالى حلال به دست آرد و حقّ خداى ازآنجا بندهد آن گنج باشد و اگرچه اندكى بود و بر بالاى زمين باشد.و آنچه حقّ خداى از آن بدهد (2)آن گنج نباشد و اگرچه بسيار بود و در زير زمين بود.زيد بن وهب گفت:به ربذه بگذشتم أبو ذرّ غفارى را ديدم آنجا،او را گفتم:يا با ذرّ (3)!تو را به اين منزل چه فرود آورد؟گفت:به شام بودم مرا با معاويه گفتاگوى رفت (4)در اين آيت، او گفت:آيت در اهل كتاب است.من گفتم:آيت در تو است و امثال تو و ازآنجا با مدينه آمدم،نامه اى به عثمان بنوشت به شكايت من،مردم روى در من نهادند به ملامت،پنداشتى مرا نديده اند هرگز،من به شكايت به عثمان برفتم (5)گفت:مردمان اين شهر را با تو خوش نيست،تو را از اين جا ببايد رفتن.مدينه رها كردم و اين جا آمدم.
و بعضى دگر گفتند:آيت مختصّ است به مانعان زكات،و دليل اين قول آن است كه عبد العزيز روايت كرد از سهيل از پدرش از ابو هريره از رسول-صلّى اللّه عليه [و آله] (6)-كه او گفت:هيچ صاحب كنزى نباشد كه او زكات مال بندهد و الّا آن زر و سيم او در آتش دوزخ بتابند و به صحيفها (7)كنند و به آن پيشانى و پهلو و پشت او داغ كنند تا خداى تعالى كار بندگان بگزارد در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال باشد از سالهاى شما.چون خداى تعالى كار بندگان گزارده باشد و حساب ايشان فصل كرده،آنگه بنگرد (8)تا مرد اهل چيست.اگر اهل بهشت بود به بهشتش برند،و اگر اهل دوزخ باشد به دوزخش برند و اگر مرد صاحب شتر باشد و زكات نداده بود خداى تعالى بفرمايد تا او را برآن صحرا بر روى افگنند[74-پ]و آن شتران بر سر او بروند (9)هرگاه كه آخرشان بگذرد اوّلشان بازآيد تا آنگه كه خداى تعالى حكم (10)فصل كند ميان اهل موقف در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال بود از سالهاى شما.و آن كه صاحب گوسپند (11)بود،او را بيارند و در آن صحرا بر روى افگنند و آن گوسپندان او
را به پاى و لگد و سرو (1)مى زنند تا آنگه كه خداى تعالى حساب فصل كند ميان خلقان در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال باشد،و ندانم با (2)حديث گاو (3)گفت يا نگفت.
ثوبان روايت كرد كه رسول-صلّى اللّه عليه (4)-گفت:هركه او كنزى بنهد و زكات آن نداده باشد،حق تعالى از آن گنج او مارى آفريند كه او را دو نقط (5)سياه باشد بر بالاى چشم تا با او مى رود،هركجا كه او مى رود گويد:ويلك!تو كيستى كه ملازم من شده اى؟گويد:من آن گنجم كه تو نهادى،با توام تا تو را خرد بشكستن و فروبردن.آنگه بيازد و دستش در دهان گيرد و بشكند و فروبرد و همچنين اندامش يك يك تا همۀ اندامش فروبرد.
قوله تعالى: إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّٰهِ اثْنٰا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتٰابِ اللّٰهِ -الآيه،حق تعالى در اين آيت گفت:عدد ماههاى سال دوازده است.جملۀ قرّا«عشر»خوانند (6)به فتح«عين» (7)مگر ابو جعفر كه او خواند:اثنا عشر به سكون«عين»،و نهروانى از او روايت كرد حذف«الف»،تا جمع ساكنين نباشد«اثنعشر».و نصب شَهْراً بر تميز است بعد تمام الاسم،و آن از يازده (8)باشد تا نود و نه،و معنى تمام است.اين جا آن است (9)كه اسم و[در] (10)تقدير تنوين (11)است براى آن كه تقدير آن است[كه] (12)اثنان و عشر چون تركيب كردند بنا كردند و در اصل منوّن بوده است.و تمام اسم به چهار چيز باشد:اضافت و تنوين و نون تثنيه و نون جمع،چه هريكى از اين چهار چون در اسمى افتد منع كند او را ازآن كه اضافت كنند او را،چه اين چيزها با اضافت به يك جاى ممكن نباشد.
و آن دوازده ماه،مراد ماههاى تازيان است،و هى:المحرّم و صفر،شهر ربيع الاوّل و شهر ربيع الآخر،جمادى الاولى،جمادى الآخرة،رجب،شعبان،شهر
1) .آج،لب:سروى.
2) .آو،آج،بم،مل،لب:كه.
3) .مج:گاف/گاو.
4) .مج+و سلّم.
5) .مل،مج:نقطه.
6) .آو،آج،بم،لب:خواندند.
7) .به فتح«عين»،مراد به عين الفعل است.
8) .اساس زياده،با توجه به آط تصحيح شد.
9) .آو،آج،بم:و معنى تمام است آنجاست؛مل:و معنى تمام اين جا آن است.
10) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
11) .آو،آج،بم،مل:نون تثنيه.
12) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
رمضان،شوّال،ذوالقعده،ذوالحجّه.
اما محرّم را براى آن محرّم خوانند كه:عرب حرام داشت در آن ماه قتال كردن (1).
و صفر را براى آن صفر خوانند كه:مكّه در اين ماه خالى بودى از مردمان.و گفتند:
براى آن كه در اين ماه وبايى پديد آمد كه ايشان را رويها زرد شد،و ابو عبيده گفت:
براى آتش صفر خوانند كه:در اين ماه مشكهاى ايشان از شير خالى شدى.
و اين دو ماه را براى آن ربيع خوانند كه:در اين ماهها نبات زمين بسيار شدى،و گفتند،براى آن ربيع خوانند كه:ارتبعوا (2)في مساكنهم،اى اقاموا.
و دو ماه را جمادى براى آن خوانند كه:آب در او بيفسردى.
و رجب را براى آن[رجب] (3)خوانند كه:ايشان را ترجيب و تعظيم كردندى،و يقال:رجبته و رجّبته،اى عظّمته به تخفيف و تشديد،قال الكميت:
و لا غيرهم ابغي لنفسي جنّة***و لا غيرهم ممّن اجلّ و ارجب
[و يروى:ارجب] (4)و گفته اند:براى آن رجب خوانند او را كه:در اين ماه قتال نكردندى من قولهم:رجل ارجب اذا كان اقطع لا يمكنه العمل.«ارجب»، دست بريده باشد كه كارى نتوان كردن (5).و در خبر آورده اند كه:رسول-عليه السّلام-را پرسيدند از رجب،گفت:نام جويى است در بهشت از شير سپيدتر و از انگبين شيرين تر.هركه روزى از اين ماه روزه دارد،خداى تعالى او را از آن جوى آب دهد.
و شعبان را براى آن شعبان خوانند (6)كه:قبايل در اين ماه منشعب (7)و متفرّق شدى.و انس روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:براى آن كه اين ماه را شعبان خوانند كه حسنات در او منشعب (8)شود.و هم از رسول-عليه السّلام-روايت كردند كه گفت:براى آن كه ارزاق مؤمنان در او منشعب شود.
و اختلاف اقوال در ماه رمضان برفته است در سورة البقره،[75-ر]،و از جملۀ اقوال يكى آن است كه:اشتقاق او از«رمضاء»است،و آن ريگ گرم باشد.و
قولى ديگر آن كه:ترمض الذّنوب،اى تحرقها؛و گناهان (1)را بسوزد.و يكى آن كه نامى است از نامهاى خداى تعالى،براى آن شهر با او مقرون كنند.
و شوّال را براى آن (2)خواندند كه شتران آبستن (3)در اين ماه شير ايشان با بالا شدى،و گفتند براى آن كه:شتران دنبال برداشتندى در رفتن،و اين كنايت باشد از سفر ايشان.
و ذوالقعده براى آن كه قعود كردندى از قتال و كارزار،و ذوالحجّه (4)براى آن كه در اين ماه حج كردندى.
بعضى بلغاى عرب را پرسيدند كه:اين ماهها را چرا به اين نامها خواندند؟ گفت:لأنّ العرب اذا رأت السّادات قد تركوا العادات و حرّموا الغارات قالوا:محرّم.
و اذا ضعفت اركانهم و مرضت ابدانهم و اصفرّت الوانهم قالوا:صفر.
و اذا زهرت البساتين و ظهرت الرّياحين و ارتبعت (5)المساكين قالوا:ربيعان.
و اذا قلّ النّماء و امسكت السّماء و جمد الماء،قالوا:جماديان (6).
و اذا ماجت البحار و جرت الانهار و ترجّبت الاشجار قالوا:رجب.
و اذا تفرّقت الوصائل و تباينت الحبائل و تشعّبت القبائل،قالوا:شعبان.
و اذا دفئت الفضاء و حميت الرّمضاء،قالوا:رمضان.
و اذا انقشع السّحاب و كثر التّراب و انشالت من الابل الاذناب قالوا:شوّال.
و اذا رأوا عامّة التّجار قعدوا عن الاسفار،قالوا:ذوالقعده.
و اذا قصدوا نحو الحجّ، مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (7)،و اسمعوا ضجيج العجّ و اظهروا علامات الثّجّ (8)قالوا:ذو الحجّة.و اين فصل را براى آن به تازى نوشتم تا سجع (9)تباه نشود و معنى به آن نزديك است كه به پارسى گفتيم.
و براى آن سال را بر دوازده ماه نهاد (10)عرب كه:عجم نيز[سال بر] (11)دوازده ماه نهاده بودند به نزول شمس به اين دوازده برج،پس قياسا على ذلك ايشان نيز سال بر
1) .مج:گناهانشان.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج+شوّال.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج+را.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج+را.
5) .آو،بم:و ارتعت؛آج:و اربعت.
6) .اساس:جمادان؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
7) .مأخوذ از سورۀ حج(22)آيۀ 27.
8) .همۀ نسخه بدلها:الشّج.
9) .همۀ نسخه بدلها:سجعش.
10) .همۀ نسخه بدلها:نهادند.
11) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
دوازده ماه نهادند جز كه (1)ماههاى عجم بر آفتاب باشد و ماههاى عرب بر هلال ماه كه نو مى شود،قال اللّه تعالى: اَلشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبٰانٍ (2).و اشتقاق شهر از شهرت كار اوست در آنچه مردم محتاج باشند در آن به او در محاسبات و معاملاتشان و محلّ ديونشان و حجّ و روزه و عباداتى كه محتاج باشند در آن به ماه. فِي كِتٰابِ اللّٰهِ ؛در كتاب خداى.گفتند:در لوح محفوظ،و گفتند:در قضاى و حكمى كه كرد آن روز كه آسمان و زمين آفريد،و گفتند:در كتابهايى كه بر پيغامبران فروفرستاد. يَوْمَ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ؛آن روز كه آسمان و زمين[آفريد] (3)تعلّق دارد به عند اللّه، يعنى اين حكم به نزديك خداى آن روز تقرير افتاد كه،خداى تعالى آسمان و زمين آفريد،و عامل در او آن معنى است كه:در عِنْدَ اللّٰهِ هست از استقرار اى،استقرّ هذا الحكم عند اللّه يَوْمَ ؛و او عمل كرده است در هر دو ظرف،ظرف مكان و ظرف زمان.
مِنْهٰا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ؛از آن،يعنى ماهها چهار (4)حرام اند.واحد فرد و ثلاثة سرد؛يكى تنها و آن:رجب است.و سه پيوسته و آن:ذوالقعده و ذوالحجّه و محرّم است.و براى آن حرام خواند (5)آن را[كه حرام كرد آن را] (6)،براى حرمتش،و گفتند:براى آن حرام خواند اين ماهها را كه انتهاك حرمات در اين ماههاى (7)عظيم تر بود،و عرب اين ماهها را حرمت داشتندى و تعظيم كردندى تا اگر مرد قاتل پدر و برادر خود را ديدى در اين ماه،او را تعرّض نكردى (8)از حرمت اين ماهها.و قولى آن است كه:رجب را، از اين ماههاى حرام،براى آن اصمّ خوانند كه در او آواز سلاح نشنيدندى.در جاهليّت چندين حرمت بود اين ماهها را،و چون اسلام آمد اين ماهها را جز حرمت و فضيلت نيفزود،و على الخصوص ماه رجب كه حق تعالى از ماههاى اين چهار ماه برگزيد،و از چهار ماه،ماه رجب برگزيد.و ابو سعيد خدرى روايت كرد از رسول -عليه السّلام-كه گفت:
الا انّ رجبا شهر اللّه الاصمّ و انّما سمّى الاصمّ لانفراده من الاشهر الحرم. و ابو رجاء العطاردىّ گفت:اين ماه را در جاهليّت منصل[75-پ] الاسنّة و مضر الاسنّة گفتندى،هيچ آهنى بر رمحى رها نكردندى و الّا بگرفتندى (9).
و اخبار در فضل رجب و روزه او و قيام (1)شبهاى او بى اندازه است،منها؛از آن جمله آنچه روايت كردند از حسين-عليه السّلام (2)-كه گفت:هرآن كه يك روز از رجب روزه دارد،خداى صدهزار حسنه (3)بنويسد او را،و هركه دو روز روزه دارد، صدهزار گناه از او بسترد،و هركه سه روز روزه دارد،صدهزار درجه ترفيع كند او را.و هركه پنج روز از او روزه دارد (4)،هفت در دوزخ بر او ببندند (5)و هشت در بهشت بر او بگشايند (6)تا به هركدام [در] (7)كه خواهد در بهشت رود و هركه نيمۀ رجب روزه دارد منادى ندا كند كه:كردار با سر گير كه آنچه گذشت بيامرزيدند تو را.و صادق-عليه السّلام-گفت:هركه او يك روز از رجب روزه دارد خداى از او خشنود شود و هركه دو روز از اين ماه روزه دارد،خداى از او خشنود شود و او را خشنود كند و هركه سه روز روزه دارد از اين ماه،خداى از او خشنود شود و او را خشنود كند و خصمانش ر (8)خشنود كند و هركه هفت روز روزه دارد،هفت در آسمان براى روح او بگشايند تا به ملكوت اعلى رسد و هركه هشت روز روزه دارد،هشت در بهشت بر او بگشايند و هركه پانزده روز روزه دارد،خداى تعالى جملۀ حاجات او را روا كند (9)الّا حاجتى كه در[آن] (10)مأثمى (11)[خواهد] (12)يا در قطيعت رحمى.و صادق -عليه السّلام-گفت:هركه او يك روز روزه دارد (13)در رجب در اوّلش بهشت واجب شود او را.و هركه يك روز در ميانۀ او روزه (14)دارد شفاعت او قبول كند در مثل عدد ربيعه و مضر و هركه روزى روزه دارد از آخر اين ماه،خداى تعالى او را از جملۀ پادشاهان بهشت كند و شفاعت او قبول كند در جملۀ خويشان او.و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:هركه او روزى از رجب روزه دارد از اوّل يا ميانه يا آخر، خداى تعالى گناه گذشته و آيندۀ او بيامرزد و رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او
1) .مج+در.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج و مل:حسين بن على-عليهما السّلام.
3) .مل+به بركت آن روز.
4) .مل+خداى تعالى.
5) .مل:ببندد.
6) .مل:بگشايد.
7) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+از او.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:قبول كند.
10) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
11) .اساس:مأثم؛به قياس نسخۀ آو و اتفاق نسخ،تصحيح شد.
12) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
13) .همۀ نسخه بدلها:از.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:ميانۀ اين ماه روزه؛مل:در ميانش روزه.
يك روز از رجب روزه دارد (1)،خداى تعالى ديوارى پديد آرد ميان او و ميان دوزخ عرض و كثافت او چندان كه (2)از مشرق تا به مغرب،و روزۀ يك ماهه (3)بنويسد او را، و وجبت له الجنّة البتّة،و بهشت واجب شود او را به قطع[و در فضايل رجب كتابهاى مفرد كرده اند و اين قدر كفايت است اين جا. ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ؛اى] (4)الحساب المستقيم.«دين»به معانى مختلف آمد،از وجوه[او] (5)يكى:حساب است و منه
قوله-عليه السّلام: الكيّس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت؛ اى حاسب نفسه،اى عجب،عدد ماهها كه صلاح معاش تو به او متعلّق است،خداى تعالى با تو نگذاشت گفت:عند اللّه في كتاب اللّه؛عدد امامان كه صلاح معاد و دين تو با اوست با تو گذارد؟اگر اين عدد كه عدد شهور است،من عند اللّه و في كتاب اللّه است عدد آن ماههاى دين اولى و احرى (6)كه از نزديك او باشد و در كتاب او باشد آنچه اين عدد است و مثل اين عدد است و به منزلت از امامت فروتر است،از نزديك اوست عدد نقيبان بنى اسرايل مفوّض به بعث اوست: وَ بَعَثْنٰا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً... (7)،و اگر چشمه هاى (8)آب بود كه بر دست موسى-عليه السّلام-ظاهر شد، فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً... (9)به فرمان او خرق عادت از جهت او.و اگر نجات موسى و قومش را راههاى دريا بود،هم دوازده از لطيف (10)صنع او و كمال فضل او آنچه نجات و خلاص بهترين امّت به آن باشد[و صلاح معاد و معاش به او منوط بود، همانا با راى تو نگذارند تا آن بر تو باشد و] (11)از كتاب تو خوانند آنچه (12)براى تو باشد نه براى تو باشد به صلاحديد من باشد (13).اين دوازده ماه،از او چهار حرام كرد.از اين دوازده امام،چهار را به يك نام برآورد،چنان كه آن را نام در حرامى يكى است،و ذلك
قوله-عليه السّلام: الائمّة من بعدي اثنا عشر اوّلهم علىّ و رابعهم علىّ و ثامنهم علىّ و عاشرهم علىّ و آخرهم مهدىّ؛ گفت:[76-ر]امامان از پس من دوازده اند؛
1) .آو،آج،بم،لب+از اول يا ميانه يا آخر.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:چنان كه.
3) .همۀ نسخه بدلها:ساله.
4) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
5) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:اخوى.
7) .سورۀ مائده(5)آيۀ 12.
8) .اساس:چشمها/چشمه ها.
9) .سورۀ توبه(2)آيۀ 60.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:لطف.
11) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
12) .مل،خلاص و نجات براى دين من باشد،به صلاح دين من باشد.
13) .آو،آج،بم،لب،مج:آنچه براى دين من باشد،به صلاح دين من باشد.
اوّلشان:على،و او مرتضى است.و چهارمشان:على،و آن سيّد عباد و اصفياست.و هشتمشان:على،و آن علىّ بن موسى الرّضا است.و دهمشان:علىّ بن محمّد التّقى (1)كه او زين اتقياست.و آخرشان مهدى،كه بازپسين خلفاست.چون عدد تمام كردى اطلاق كن و برخوان و: ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ؛اين دين قويم و صراط مستقيم است، فَلاٰ تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ ؛در او دو قول گفتند؛يكى آن كه:ضمير راجع است با چهار ماه حرام،و تخصيص او براى حرمت اوست كه امتناع از ظلم اگرچه هميشه واجب است تأكيدش در اين ماه ماههاى حرام چهارگانه بيشتر است.دگر آن كه:او قريب تر است،و ردّ الكناية الى اقرب المذكورين اولى تر باشد.و قولى دگر آن است كه:با جملۀ ماهها مى شود براى عمومش را گفتند،اين اولى تر است براى آن كه چون بر اين حمل كنند چهار ماه در دوازده باشد،و چون بر چهار حمل كنند، هشت ماه از او خارج بود (2)،و مفسّران بيشتر بر قول اوّلند.
حق تعالى گفت:در اين ماهها بر خود ظلم مكنيد (3).در او دو قول است؛يكى آن كه :هيچ گناه مكنيد (4)كه هرگاه كه كنى ظلم بر خود باشد ازآنجا كه اضرار به خود باشد.و قول (5)ديگر آن است كه:بر يكديگر ظلم مكنيد كه هر ظلم كه بر برادرت كنى بر خود كرده باشى كه جنس يكى است،(و المؤمنون كنفس واحدة).
وَ قٰاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ ؛و با مشركان كارزار كنى، كَافَّةً ؛اى جميعا عامّة مؤتلفين مجتمعين على وجه يكفّ بعضكم بعضا و يزاحم بعضكم بعضا.و اشتقاقه من الكفّ الّذي هو المنع،براى آن كه چون جمله باشند[و] (6)مجتمع،مزدحم باشند.و چون مزدحم باشند (7)ميان ايشان مكافّت و مدافعت و ممانعت بود. كَمٰا يُقٰاتِلُونَكُمْ كَافَّةً ؛ چنان كه ايشان با شما كارزار مى كنند مجتمع كلمة واحدة (8)،بى اختلافى و تكاسلى كه هست و از ايشان كمتر مباشى اگر بيشتر نباشى،و نصب هر دو بر حال است.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ؛و بدانى كه خداى تعالى با متّقيان است و پرهيزگاران.
و علما خلاف كردند در آن كه قتال ماههاى حرام،حرام است هنوز يا منسوخ
شد؛قتاده و عطاء خراسانى (1)گفتند:قتال در ماههاى حرام حرام است،كارى عظيم بود،لقوله: قُلْ قِتٰالٌ فِيهِ كَبِيرٌ... (2)پس منسوخ شد بقوله: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ... (3)و بقوله: وَ قٰاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً .
زهرى گفت:حرام بود قتال در ماههاى حرام تا خداى تعالى سورت برائت بفرستاد منسوخ كرد آن را.ابو اسحاق گفت از سفيان ثورى پرسيدم،گفت:اوّل حرام بود،اكنون منسوخ است و حجّت آورد به آن كه رسول-عليه السّلام-قتال كرد با هوازن به حنين (4)و با ثقيف به طايف در شوّال و بعضى ذوالقعده.ابن جريج گفت:
عطاء بن ابى رباح را پرسيدم كه:اين حكم منسوخ هست يا نه؟يعنى قتال در ماه حرام.سوگند خورد كه منسوخ نيست و بر حكم خود است.و درست آن است كه منسوخ نيست،براى آن كه دليلى قاطع نيست بر نسخ او و اين آيتها كه آورد،در او دليل نسخ اين حكم نيست براى آن كه در او ذكر توقيت و تعيين نيست.و مقاتل حيّان گفت:اين (5)آيت ناسخ است هر آيتى را كه در او رخصتى هست.
قوله تعالى: إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي الْكُفْرِ ؛ابو جعفر و ابن فرج عن البزّى (6)خواندند:انّما النّسيّ بالتّشديد،بى همز،قلب همز كرد (7)«با»«يا»،پس ادغام كرد «يا»در«يا».و باقى قرّاء،به همز خواندند.
و بر هر دو قرائت وزن او فعيل باشد، و روا باشد كه مصدر بود،كالحريق و السّعير،و اين اسم مصدر بود.و گفتند:فعيل است به معنى مفعول،كالجريح و القتيل،اى الشّهر المؤخّر.شبلى (8)روايت كرد از ابن كثير:«نسى»على وزن«تسع»،و نسأ،تأخير باشد،يقال:نسأت الابل عن الحوض و نسأتها عن ظمئها يوما،او يومين اذا اخّرتها انسأها نسأ،و يقول:نسأ اللّه في اجله و أنسأ[76-پ]اللّه اجله،و منه:النّسيئة لما يؤخّر ثمنها،و منه المنسأة العصا لأنّ بها تؤخّر.قال اللّه تعالى: تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ (9).
امّا معنى نسيء و ابتداى او،علما در او چند قول گفتند؛قتاده گفت:در جاهليّت
جماعتى كفّار در ماه حرام زيادتى كردند،يك سال منادى در موسم ندا كردى كه:
خدايان شما محرّم را حرام كردند،حرام داريد ان را.و دگر سال ندا كردى كه:
خدايان شما صفر را حرام كردند،حرام داريد آن را،و آن را صفرين خواندندى.و جماعتى علما و مفسّران گفتند (1)بالفاظ مختلفة و معان متّفقة كه:عرب اين چهار ماه (2)حرام داشتند از عهد ابراهيم و اسماعيل-عليهما السّلام-و كار عرب،حرب و غارت بودى،سخت مى آمد بر ايشان كه سه ماه پيوسته امساك كنند از حرب و غارت، گفتند:ما را كار اين است و ما به توالى اين ماههاى پياپى رنجور مى شويم و نخواستند كه استحلال كنند،به يك بار نسىء كردند،اعنى تأخير كردند ماه حرام را از محرّم با (3)صفر،تا مدّتى بر اين بودند كه:صفر حرام مى داشتند و محرّم حلال،و آن را احد الصّفرين خواندند.و بعضى اهل تأويل قول رسول را-عليه السّلام-كه گفت:
لا صفر؛ بر اين تفسير داد،آنگه ايشان را حاجت افتاد كه از صفر تأخير كردند تا ربيع، و از آن ماه نيز تأخير كردند تا بر (4)دوازده ماه بگرديدند (5)،تا چون اسلام در آمد به حسابى كه ايشان نهاده بودند كه هر سال يك ماه تأخير كردندى ماه حرام با محرّم افتاده (6)بود،و اين از پس روزگار دراز بود.
مجاهد گفت:عرب هر دو سال حج در ماهى از ماههاى حرام كردندى؛دو سال در ذوالقعده و دو سال در ذوالحجّه و دو سال در محرّم و دو سال در صفر،اين نسيء ايشان بود تا اتّفاق چنان افتاد كه آن سال كه رسول-عليه السّلام-سورت برائت فرستاد،حج در ذوالقعده كردند،پس سال ديگر كه رسول-عليه السّلام-حجّة الوداع كرد،حج با ذوالحجّه افتاده بود و خداى تعالى اين سورت فرستاد و نسيء حرام كرد.و رسول-عليه السّلام-در حجّة الوداع خطبه كرد،و در آنجا گفت:
الا انّ الزّمان قد استدار كهيئة يوم خلق[اللّه] (7)السّماوات و الارض السّنة اثنا عشر شهرا منها اربعة حرم ثلث متواليات ذوالقعده و ذو الحجّة و المحرّم و رجب مضر الّذي بين جمادى و شعبان؛ روزگار بگرديد همچنان كه آن روز كه خداى تعالى آسمان و زمين آفريد،سال
دوازده ماه،از آن (1)چهار ماه حرام است،سه پياپى ذوالقعده و ذوالحجّه و المحرّم، و رجب كه مضر گويند آن را آن كه بين جمادى و شعبان است،مراد آن بود كه ماههاى حرام با جاى خود افتاد (2)،و حج با ذوالحجّه افتاد و نسىء باطل شد.
و خلاف كردند در آن كه اوّل كسى كه قتال كرد كه بود؟عبد اللّه عبّاس و قتاده و مجاهد و ضحّاك گفتند:اوّل كس كه نسأ كرد،بنو مالك بن كنانه بود و از پس ايشان ابو ثمامه (3)،جنادة بن عوف بن اميّة الكنانى هر سال به موسم در آمدى بر خرى نشسته گفتى:انّى لا اعاب و لا اجاب و لا مردّ لما اقول انّا حرّمنا المحرّم و اخّرنا صفرا؛ مرا عيب نكنند و جواب ندهند و آنچه من مى گويم آن را مردّى نباشد،ما محرّم را حرام كرديم و صفر را تأخير كرديم.سال ديگر بيامدى و گفتى:انّا حرّمنا صفرا و اخّرنا المحرّم؛ما صفر حرام كرديم و محرّم بازپس داشتيم.كلبى گفت:اوّل كس كه اين كرد مردى بود از بنى كنانه،نام او نعيم بن ثعلبه،و او امير بودى بر موسم،و وقت آن كه عرب بازخواستندى گشتن خطبه كردى ايشان را و گفتى:لا مردّ لما امرت انا الّذي لا اعاب و لا اجاب،مشركان گفتندى او را:لبّيك.آنگه از او در خواستندى تا نسأ كند يك ماه.او گفتى:امسال محرّم حرام است،ايشان سنانها از سر نيزه بكندندى و آهنها از بن نيزه بكندندى (4)و تيغها با نيام كردندى تا محرّم بگذشتى،و اگر گفتى امسال صفر حرام است و محرّم حلال،سنانها با سر نيزه كردندى و سلاحها [77-ر]به دست گرفتندى و بنهادندى به دست (5).و از پس نعيم بن ثعلبه،مردى بود نام او جنادة بن عوف،و او آن بود كه رسول-عليه السّلام-او را دريافت.جويبر روايت كرد از ضحّاك از عبد اللّه عبّاس كه:اول كسى كه نسأ كرد عمرو بن يحيى بن قمعة بن خندف (6)بود.عبد الرّحمن بن زيد بن اسلم گفت:مردى بود از بنى كنانه كه او را قلمّس گفتند در جاهليّت،و در جاهليّت (7)اين ماههاى حرام را عظيم حرمت داشتندى،چون مهمّى پيش آمدى و قتال و قتلى و كارى كه در ماه حرام عادت نبود كه كردندى،اين قلمّس گفتيدى (8):من امسال ماه حرام با صفر افگندم هما صفران؛
امسال صفر دو است،سال ديگر آن را قضا كنيم تا محرّم دو باشد،و شاعرشان گفت:
و منّا ناسئ الشّهر القلمّس***
و قال الكميت:
و نحن النّاسئون على معدّ***شهور الحلّ نجعلها حراما
فذلك قوله: إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي الْكُفْرِ ؛حق تعالى (1)گفت:اين نسىء كه اينان كردند زيادتى است در كفر براى آن كه كافران كردند،و ايشان خود كافر بودند،به اين كه كردند كفرشان بيفزود. يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا ؛كوفيان خواندند الّا ابو بكر«يضلّ»به ضمّ«يا»و فتح«ضاد»على ما لم يسمّ فاعله،و يعقوب خواند «يضلّ»به ضمّ«يا»و كسر«ضاد»و باقى قرّاء خواندند:«يضلّ»به فتح«يا»و كسر«ضاد»من الثّلاثى،گفت:به اين نسأ و تأخير،كافران ضالّ و گمراه باشند يا گمراه بكنند ايشان را. يُحِلُّونَهُ عٰاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عٰاماً ،سالى حلال دارند و سالى حرام -چنان كه بيان كرديم-به حلال مى كنند آنچه خداى به حرام كرد يعنى محرّم كه ايشان حلال مى كنند با دگر ماه مى افگنند يا با دگر سال، لِيُوٰاطِؤُا اى،ليوافقوا؛تا مراعات كنند عدد ماههاى حرام را كه چهار است،و اگرچه در تعيين،تغيير و تبديل مى كنند[ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمٰالِهِمْ ] (2)بياراسته اند براى ايشان اعمال بدشان.در مزيّن،خلاف كردند؛بهرى گفتند:شيطان بود،و بهرى گفتند:رؤسا و مهتران ايشان بودند،و بهرى گفتند:از روى شهوت بود. وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكٰافِرِينَ ،و خداى تعالى هدايت نكند و ندهد و راه ننمايد به بهشت كافران را.
[قوله تعالى] (3)
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مٰا لَكُمْ إِذٰا قِيلَ لَكُمُ اِنْفِرُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَى اَلْأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا مِنَ اَلْآخِرَةِ فَمٰا مَتٰاعُ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا فِي اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ قَلِيلٌ (38) إِلاّٰ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذٰاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لاٰ تَضُرُّوهُ شَيْئاً وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (39) إِلاّٰ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اَللّٰهُ إِذْ أَخْرَجَهُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا ثٰانِيَ اِثْنَيْنِ إِذْ هُمٰا فِي اَلْغٰارِ إِذْ يَقُولُ لِصٰاحِبِهِ لاٰ تَحْزَنْ إِنَّ اَللّٰهَ مَعَنٰا فَأَنْزَلَ اَللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا وَ جَعَلَ كَلِمَةَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلسُّفْلىٰ وَ كَلِمَةُ اَللّٰهِ هِيَ اَلْعُلْيٰا وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (40) اِنْفِرُوا خِفٰافاً وَ ثِقٰالاً وَ جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (41) لَوْ كٰانَ عَرَضاً قَرِيباً وَ سَفَراً قٰاصِداً لاَتَّبَعُوكَ وَ لٰكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ اَلشُّقَّةُ وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَوِ اِسْتَطَعْنٰا لَخَرَجْنٰا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ (42) عَفَا اَللّٰهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَكَ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ اَلْكٰاذِبِينَ (43) لاٰ يَسْتَأْذِنُكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ أَنْ يُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ (44) إِنَّمٰا يَسْتَأْذِنُكَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ اِرْتٰابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ (45) وَ لَوْ أَرٰادُوا اَلْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لٰكِنْ كَرِهَ اَللّٰهُ اِنْبِعٰاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِيلَ اُقْعُدُوا مَعَ اَلْقٰاعِدِينَ (46) لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ مٰا زٰادُوكُمْ إِلاّٰ خَبٰالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلاٰلَكُمْ يَبْغُونَكُمُ اَلْفِتْنَةَ وَ فِيكُمْ سَمّٰاعُونَ لَهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ (47) لَقَدِ اِبْتَغَوُا اَلْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ اَلْأُمُورَ حَتّٰى جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اَللّٰهِ وَ هُمْ كٰارِهُونَ (48) وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ اِئْذَنْ لِي وَ لاٰ تَفْتِنِّي أَلاٰ فِي اَلْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكٰافِرِينَ (49) إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنٰا أَمْرَنٰا مِنْ قَبْلُ وَ يَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ (50) قُلْ لَنْ يُصِيبَنٰا إِلاّٰ مٰا كَتَبَ اَللّٰهُ لَنٰا هُوَ مَوْلاٰنٰا وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (51) قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنٰا إِلاّٰ إِحْدَى اَلْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصِيبَكُمُ اَللّٰهُ بِعَذٰابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينٰا فَتَرَبَّصُوا إِنّٰا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ (52) قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْماً فٰاسِقِينَ (53) وَ مٰا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقٰاتُهُمْ إِلاّٰ أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لاٰ يَأْتُونَ اَلصَّلاٰةَ إِلاّٰ وَ هُمْ كُسٰالىٰ وَ لاٰ يُنْفِقُونَ إِلاّٰ وَ هُمْ كٰارِهُونَ (54) فَلاٰ تُعْجِبْكَ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كٰافِرُونَ (55) وَ يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَ مٰا هُمْ مِنْكُمْ وَ لٰكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ (56) لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغٰارٰاتٍ أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَيْهِ وَ هُمْ يَجْمَحُونَ (57)
[77-پ]
؛اى آنان كه بگرويده اى!چه بوده است شما را چون گويند شما را بيرون آيى در راه خداى گران شوى (4)در زمين،خشنود شدى به
زندگانى دنيا از آخرت،نيست (1)برخوردارى به زندگانى دنيا در آخرت مگر اندكى.
؛اگر بنروى،عذاب كند شما را عذابى دردناك،و بدل گيرد (2)گروهى جز شما و زيان مكنى (3)او را چيزى،و خداى بر هر چيزى تواناست.
[78-ر] ؛اگر يارى نكنى او را،به درستى كه يارى داد (4)او را خداى،چون بيرون كردند او را آنان كه كافر شدند دوم دو (5)چون بودند در غار چون مى گفت رفيقش را اندوه مدار كه خداى با ماست،فروفرستاد خداى سكونش (6)بر وى و قوّت كرد او را به لشكرها كه شما نديدى آن را،و كرد سخن آنان كه كافر شدند فروتر (7)،و سخن خداى آن است كه برتر است و خداى عزيز و حكيم است.
؛بيرون شوى سبك و گران و جهاد كنى به مالتان و جانهاتان در راه خداى،آن بهتر است شما را اگر دانى.
؛اگر بودى مالى نزديك و سفرى ميانه از پس تو بيامدندى و لكن دور شد بر ايشان راه دور و سوگند خوردند به خداى اگر توانيم بيرون آييم (8)با شما،به هلاك مى كنند جانهاشان و خداى داند كه ايشان دروغ زن اند.
[78-پ] ؛عفو كناد خداى از تو،چرا (9)دستورى دادى (10)ايشان را تا پيدا شود تو را آنان.
كه راست گفتند و بدانى دروغ زنان را.
؛دستورى نخواهند از تو آنان كه ايمان آوردند به خداى و روز بازپسين كه جهاد كنند به مالهاشان و تنهاشان،و خداى داناست به پرهيزگاران.
؛[به درستى كه] (1)دستورى خواهند از تو آنان كه ايمان ندارند به خداى و روز قيامت،به شك افتاد (2)دلهاشان،ايشان در شكّشان مى آيند و مى شوند.
[79-ر] ؛و اگر خواهند رفتن (3)بساختند براى او سازى،و لكن نخواست خداى برخاستن (4)ايشان،گران بكرد ايشان را و گفتند:بنشينى با نشستگان.
؛اگر بيرون آيند (5)با شما نيفزايند (6)شما را مگر فساد و بشتابند (7)در ميان شما،طلب مى كنند براى شما فتنه و در شما جاسوسند ايشان را،و خداى داناست به ظالمان.
؛طلب كردند فتنه پيش از اين و برگردانيدند براى تو كارها تا آمد حق و پيدا شد فرمان خداى و ايشان ناخواهنده باشند.
؛و از ايشان كس هست كه گويد دستورى ده مرا و به فتنه ميفگن مرا،الا در فتنه افتادند،و دوزخ گرد برآمده (8)است به كافران.
[79-پ] ؛اگر به تو رسد نيكويى دژم بكند ايشان را و اگر به تو رسد
مصيبتى گويند فراگرفتيم كار ما از پيش و بر گردند و ايشان بطركنان (1)باشند.
بگو نرسد به ما الّا آنچه نوشته باشد خداى ما را،اوست بار خداى (2)ما،و بر خداى توكّل كنند مؤمنان.
؛بگو گوش مى دارى (3)به ما مگر يكى از دو نيكويى و ما گوش مى داريم (4)به شما آنچه برساند شما را خداى به عذاب از نزديك او يا به دستهاى ما،گوش دارى (5)كه ما با شما گوش مى داريم (6).
بگو نفقه كنى به رغبت يا به كراهت،نپذيرد (7)از شما كه شما بودى گروهى فاسقان.
[80-ر] ؛و چه منع كرد ايشان را كه بپذيرند از ايشان نفقاتشان الّا آن است كه ايشان كافر شدند به خداى و به رسولش،و نيايند به نماز الّا و ايشان كسلان باشند (8)و نفقه نكنند الّا و ايشان كاره باشند.
؛به عجب مياراد (9)تو را مالهاشان و نه فرزندانشان (10)، مى خواهد خداى كه عذاب كند ايشان را به آن در زندگانى دنيا و باطل شود جانهاشان و ايشان كافر[انند] (11).
و سوگند مى خورند به خداى كه ايشان از شمااند،و نيستند ايشان از شما و لكن ايشان
گروهى اند كه ترسند (1).
اگر يابند پناهگاهى يا جايى كه فروشوند يا جايى كه در او شوند برگردند بر او (2)و ايشان سركشى مى كنند[80-پ].
قوله تعالى يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مٰا لَكُمْ إِذٰا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ - الآيه،حق تعالى در اين آيت خطاب كرد با مؤمنان و توبيخ كرد ايشان را بر تثاقلى (3)و تكاسلى كه نمودند[از جهاد] (4).چون رسول-عليه السّلام-به حرب تبوك خواست رفتن،از حرب طايف برگشته بود و مردم پاره اى رنجور بودند و روزگار تنگى و عسرت بود،و در آن زمين (5)قحطى بود و وقت دخل نزديك بود و ميوه ها (6)برآمده بود (7)مردم را دل نمى داد كه وطن رها كنند و به غزات روند به تبوك تقاعدى (8)و تكاسلى كردند.
رسول-عليه السّلام-كم بودى كه به جايى خواستى رفتن كه اظهار كردى الّا كنايت (9)كردى و خواستى تا مردمان احوال او ندانند تا او ناگاه به سر دشمن رود،مگر غزوه تبوك كه رسول-عليه السّلام-تصريح مى كرد تا مردم ساز تمام بكنند،چه راه دور بود و دشمن بسيار.مردم از اين اسباب تهاون (10)مى كردند،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت ايشان را:اى گرويدگان![ مٰا لَكُمْ ] (11)چه بوده است شما را؟[و] (12)«ما» استفهامى است،و اين كلمت عتاب است،صورت استفهام دارد و معنى تقريع و توبيخ است چون گويند شما را: اِنْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ؛النّفر،ضدّ الهدوء،يقال:نفر الى العدوّ و نفر الى الثّغر و ينفر نفرا (13)و نفيرا.و«نفر»جز در مكروه نباشد تشبيها بنفور البهيمة عمّا تخاف او بنفار الطّبع عمّا يكره،و نفرت الدّابّة تنفر نفورا و نفارا،و نفر الحاجّ من منى ينفر نفرا.و«نفر»هم مصدر باشد و هم جماعت كه ازآنجا بيايند،كالرّكب و الشّرب للرّاكبين و الشّاربين. فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ؛اى فى الجهاد،
1) .همۀ نسخه بدلها:بجز مل:مى ترسند.
2) .آو،بم:بدون؛مج:با او.
3) .آج،لب:تغافل.
4) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:زمان.
6) .اساس:ميوها/ميوه ها.
7) .مل و مج:به برآمده بود.
8) .آو،آج،بم،لب:تقاعد.
9) .مج+و تورات.
10) .اساس:تهاونه؛به قياس با نسخۀ آج،تصحيح شد؛آو،بم:تهاقب.
11) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
12) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
13) .آو،آج،بم+نفورا.
و جهاد را براى آن راه خداى خوانند كه راه دين خداى به او آسان شود،و اين لفظ، اعني فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،كنايتى معروف است از جهاد. اِثّٰاقَلْتُمْ ،اصله تثاقلتم،«تا»را اسكان كردند و در«ثا»ادغام كردند و همزۀ وصل در آوردند ليعمد (1)اللّسان عليها (2)فى النّطق فصار اثّاقلتم،و كذلك قوله:ادّاركوا (3)و اطيّرنا (4)و ازّيّنت،و قال الشّاعر:
تولى الضّجيع اذا ما استافها (5)خصرا***عذب المذاق اذا ما اتّابع القبل
اى،تتابع.و تثاقل،اظهار ثقل باشد در نفس،كالتّمارض،و التّغافل،و مثله، التّباطي،و وجهى از وجوه تفاعل اين باشد،و خلافه (6)التّسرّع.و در معنى او دو قول گفتند؛يكى آن كه:به زمين خود مقام كردى و اختيار رفتن نكردى،و يكى آن كه:
براى آن كه وقت ميوه و دخل بود،رغبت نكردى (7)و تنعّم كردى،كقوله: ...أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ... (8)،آنگه بر سبيل ملامت گفت ايشان را كه:راضى شدى به حيات دنيا از نعيم آخرت،و«من»بدل راست.آنگه ذمّ دنيا كرد،گفت: فَمٰا مَتٰاعُ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا فِي الْآخِرَةِ ،«ما»،نفى راست؛نيست زندگانى سراى دنيا در جنب آخرت و اضافت با او الّا اندكى.
آنگه تهديد كرد ايشان را و وعيد[و] (9)زجر نمود،گفت:اگر بنروى (10)،عذاب كنند شما را عذابى سخت به دردآرنده،و شما را ببرد و به جاى شما قومى را بيارد جز شما،و شما با او هيچ مضرّت نتوانى كردن و هيچ گزند نتوانى رسانيدن.در«ها» (11)خلاف كردند؛بعضى گفتند:راجع است با نام خداى-جلّ جلاله،و بهرى گفتند:
راجع است با رسول-عليه السّلام-و«الّا»در آيت«ان لا»بوده است،«نون»در«لام» ادغام كرده اند و«نون»جمع به جزم«ان»بيوفتاده است.و يُعَذِّبْكُمْ و يَسْتَبْدِلْ و لا يضرّكم،همه جزاى شرط است،و آنگه گفت:خداى بر همه چيز (12)قادر است،بر عذاب شما و استبدال شما و نصرت رسولش بى شما.
آنگه حالى ياد ايشان آورد[و گفت:] (1)او را با نصرت من به نصرت شما چه (2)حاجت است،اگر شما او را نصرت نكنى،خداى-جلّ جلاله-نصرت كرد او را شب غار. إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ؛آنگه كه كافران او را از مكّه بيرون كردند.
چنان كه قصۀ آن برفت فى قوله: وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ (3).
ثٰانِيَ اثْنَيْنِ ؛دوم دو،و نصب او بر حال است،يقال:خرجنا ثانى اثنين و خرجت احد اثنين و ثالث ثلاثة و رابع اربعة و ثانى ثلاثة و ثالث اربعة،اين هر دو گونه گويند،اوّل بر تقدير آن كه:او دوم است صاحبش را چون به يك جان باشند،و وجه دوم آن كه:او دوم يكى باشد،و اين خود[81-ر]حقيقت است.و خلاف نيست كه آن دو كس كه در غار بودند:رسول بود-صلّى اللّه عليه و آله-و ابو بكر (4). إِذْ هُمٰا فِي الْغٰارِ ،«اذ»ظرف الماضى من الزّمان.آنگه[كه] (5)ايشان هر دو در غار بودند، إِذْ يَقُولُ لِصٰاحِبِهِ ؛آنگه مى گفت صاحبش را-يعنى ابو بكر را-و صاحب رفيق است اين جا: لاٰ تَحْزَنْ ؛اندوه مدار كه خداى با ماست به معنى نصرت.و گفته اند:
حزن او ترس و خوف بود،و گفتند:چون او با پيغامبر بود،او مى گفت:يا رسول اللّه! اگر مرا بكشند،من يك مردم و اگر-و العياذ باللّه-تو را مكروهى رسد،امّت هلاك شوند.
انس مالك روايت كرد كه،ابو بكر گفت:يا رسول اللّه!اگر اينان يك تن در پاى خود نگرد،ما را ببيند.رسول گفت:هيچ انديشه مدار كه خداى با ماست.
مجاهد گفت:رسول-عليه السّلام-در غار سه روز بماند.عروه گفت:ابو بكر را گوسپندى چند بود،عامر بن فهيره نماز شام آن گوسفندان (6)با در آن غار راندى و ايشان از شير آن گوسپندان مى خوردند.و قتاده گفت:عبد الرّحمن بن ابى بكر بامداد و شبانگاه طعامى با آنجا آوردى پوشيده،چون خواستند تا بروند دو شتر بياورد (7)تا يكى رسول بر نشست و يكى ابو بكر،و چون برفتند چهار كس بودند:رسول بود و
ابو بكر صدّيق و عامر بن فهير[ه] (1)و عبد اللّه بن اريقط اللّيثى.
زهرى گويد (2):چون رسول-عليه السّلام-در غار رفت-و نام آن غار ثور بود- حق تعالى بر در آن غار ثمام برويانيد و عنكبوت را الهام داد تا آنجا خانه كرد،از كرد (3)او كبوتر (4)بيامد و آنجا خايه نهاد.چون سراقة بن مالك آنجا رسيد-و او پى گيرى هول بود-گفت:تا اين جا پى است از اين جا يا به آسمان رفته است يا به زمين فروشده است يا در اين غار رفته است،و در غار رفتن مصوّر نيست براى آن كه خانۀ عنكبوت بر جاى است و دريده شده نيست و خايۀ كبوتر شكسته شده نيست و ثمام را پاى برنهاده نيست.
راوى خبر گويد كه:چون ابو بكر را حزنى مى بود،رسول-عليه السّلام-او را تسلّى مى داد و مى گفت:ما ايشان را مى بينيم و ايشان ما را نمى بينند.آنگه يكى از ايشان خواست تا اراقتى كند،روى به غار كرد رسول-عليه السّلام-روى بگردانيد و گفت:يا ابا بكر!ديدى (5)اگر ما را ديدندى اين نكردندى و رسول-عليه السّلام-دعا مى كرد (6):
اللّهمّ اعم ابصارهم عنّا ؛بار خدايا!چشمهايشان كور گردان از ما.
حق تعالى شرّ ايشان صرف كرد از رسول-عليه السّلام-و همۀ كوه (7)مى گرديدند و در غار نشدند.
محمّد بن سيرين گويد كه:جماعتى در عهد عمر خطّاب (8)به حضور او سخنى مى گفتند كه در آن سخن،تفضيلى مى دادند عمر را بر ابو بكر.عمر گفت:غرض از اين سخن آن است كه،مرا تفضيل مى دهى بر ابو بكر!و اللّه كه آن[يك] (9)شب از (10)ابو بكر كه شب غار بود كه او در صحبت رسول بود بهتر بود از همۀ عمر عمر،و يك روز از او بهتر بود از آل عمر.او آن شب با رسول به غار رفت،گاه در پيش رسول بودى (11)،گاه بازپس استادى،رسول-عليه السّلام-او را گفت:يا ابا بكر!چرا ساعتى
1) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
2) .مج:گفت.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:كرا و كبوتر؛مج:از كرا كبوتر.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:كرا و كبوتر؛مج:از كرا كبوتر.
5) .مل+كه ما را نمى بينند.
6) .مل،مج+كه.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:كور.
8) .اساس+رضى اللّه عنه.
9) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
10) .اساس:كه؛به قياس با نسخۀ آو،و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
11) .همۀ نسخه بدلها:بجز مج+و.
از پيش بروى و ساعتى بازپس استى (1)؟گفت:آن ساعت (2)كه از پيش بروم انديشه كنم كه نبادا كه كسى در اين راه كمين كرده باشد (3)،تا اگر از كمين بيرون آيد يا چيزى بيندازد بر من آيد،بر تو نيايد يا مرا گيرد.و چون بازپس ايستم (4)انديشه ام آن باشد كه (5)اگر كسى به دنبال ما بيايد به من رسد و من سپر تو باشم.چون به غار رسيد،رسول-عليه السّلام-خواست تا در غار رود،رها نكرد گفت:يا رسول اللّه!بر جاى باش تا من بنگرم نبايد كه كسى كمين كرده باشد.در غار رفت و گرداگرد برگرديد (6)و بنگريد چون كسى را نيافت،رسول را گفت:درآى.آنگه عمر گفت:آن شب از ابو بكر به بود كه همۀ عمر آل عمر (7).و در اين شب ابو بكر صدّيق (8)اين ابيات مى گفت:
قال النّبىّ و لم اجزع فوقّرني***و نحن في سدف من ظلمة الغار
لا تخش شيئا فانّ اللّه ثالثنا***و قد تكفّل لي منه باظهار
و انّما كيد من يخشى بوادره***كيد الشّياطين قد كادت لكفّار (9)
و اللّه مهلكهم طرّا بما صنعوا***و جاعل المنتهى منهم الى النّار[81-پ]
فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ ؛خداى تعالى سكينه و وقار و طمأنينۀ خود به رسول -عليه السّلام-فرستاد (10).اين قول بيشتر مفسّران است،و قول بعضى آن است كه:
ضمير عايد است با ابو بكر،براى آن كه سكينه از رسول-عليه السّلام-جدا نبود هرگز، و دگر آن كه:خوف و حزن ابو بكر را بود نه رسول را،او به سكينه محتاج تر بود.و دگر مفسّران گفتند:ضمير عايد است با (11)رسول-عليه السّلام-براى آن كه جملۀ كنايات كه در (12)آيت هست (13)همه راجع است با رسول،من قوله تعالى: إِلاّٰ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّٰهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثٰانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمٰا فِي الْغٰارِ إِذْ يَقُولُ
1) .همۀ نسخه بدلها:ايستى.
2) .لب:ساعتى.
3) .لب:بود.
4) .آج،لب:آيم.
5) .آو،آج،بم،لب:انديشه كنم كه.
6) .آو،آج،بم،لب:گرد غار بر آمد.
7) .اساس:آل عمره؛به قياس با نسخۀ آو و اتفاق نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .اساس+رضى اللّه عنه.
9) .اساس:الكفّار؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد؛مل:بكفّار.
10) .آو،آج،بم،لب:فروفرستاد.
11) .آو،آج:بر.
12) .آو،آج،بم،لب+جمله.
13) .مل:در او هست.
لِصٰاحِبِهِ... ،چون در اين چهار جاى كنايت راجع با رسول است در آنجا همچنان بايد كه باشد،دگر آن كه:خداى تعالى در مثل اين آيت تصريح كرد به سكينه (1)بر رسول-عليه السّلام-فى قوله: ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلىٰ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا... (2)،بلا خلاف اين ضمير عايد جز با رسول-عليه السّلام-نيست، چون كنايات از اوّل آيت تا به آخر همه راجع با رسول است-عليه السّلام-آن يكى از ميانه نبايد كه راجع باشد با جز رسول،آنگه گفت: وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا ؛و قوّت [داد] (3)او را به لشكرهايى كه شما نديدى ايشان را،يعنى فريشتگان. وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلىٰ وَ كَلِمَةُ اللّٰهِ هِيَ الْعُلْيٰا ؛و كلمت آنان كه كافر بودند فروتر كرد و كلمت خداى است كه بلندتر است،و كلمت كنايت است از شأن و كار.
حق تعالى گفت:من كار كافران فرونهادم و سافل و مقهور و مغلوب كردم.و كلمت خداى،يعنى دين او و شرع رسول او هميشه بلند بوده است.و كَلِمَةُ اللّٰهِ ،مرفوع است به ابتدا،و اَلْعُلْيٰا ،خبر اوست،و هِيَ فصل است به نزديك بصريان.و كوفيان عماد خوانند اين را.عبد اللّه عبّاس گفت:كلمۀ كفّار كفر است و شرك،و كلمه خداى تعالى كلمۀ ايمان است،گفتن: اللّه.
وَ اللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ؛و خداى تعالى عزيز است او را به نصرت كس حاجت نيست،و رسول را نه از سر (4)عجز به غار فرستاد،بل از جهت حكمت.
اِنْفِرُوا خِفٰافاً وَ ثِقٰالاً ،ابو الضّحى گفت:اوّل آيت از سورت برائت كه فرود آمد اين آيت بود.مجاهد گفت:سبب نزول آيت آن بود كه:[چون] (5)رسول-عليه السّلام- صحابه را استنفار كرد به جهاد،تعلّل كردند و گفتند:در ميان ما ثقلاء و خداوندان صنعت و حاجت و اشتغال بسيارند و پراگنده روزگار،خداى[تعالى] (6)اين آيت فرستاد،گفت:به هر حال اگر خفيفى و اگر ثقيلى (7)،نفر (8)بايد كردن و به جهاد برون بايد آمدن،و گفت:اين نه عذر باشد.
مفسّران خلاف كردند در معنى خفاف و ثقال؛انس و ضحّاك و مجاهد و قتاده
و عكرمه و شمر بن (1)عطيّه و مقاتل بن حيّان گفتند:شيوخا و شبابا؛اگر پيرى و اگر جوان.و حسن گفت:اگر مشغولى و اگر نه.ابو صالح گفت:خفافا من المال او ثقالا منه؛اگر از مال سبكى و اگر گران،يعنى اگر درويشى و اگر توانگر.ابن زيد گفت:مراد به ثقال،خداوندان حرفت و صنعت اند كه ايشان را گران آيد (2)از سر كار خود به رفتن و آنان كه بيكار باشند سبك باشند.عبد اللّه عبّاس گفت:اگر به نشاطى و اگر نه اى.عطيّه گفت:ركبانا و مشاة؛اگر سوارى و اگر پياده.مرّة الهمدانى گفت:
اگر اصحّاء و مرضى؛اگر تندرستى و اگر بيمار.يمان گفت:عزّابا و متأهّلين؛اگر عزبى و اگر متأهّل.و بعضى دگر گفتند:اگر گرانى از سلاح و اگر سلاح ندارى.و گفته اند:خفافا،بى انديشه و ثقالا و انديشه كرده.و گفته اند:خفافا،بى حاشيه و ثقالا با حاشيه.و خفاف،جمع خفيف (3)باشد.و ثقال جمع ثقيل باشد.و فعال، جمع (4)فعيلى كه به معنى فاعل بود قياسى مطرّد است،و نصب ايشان بر حال است.
گفت:بهر حال كه هستى از اين حالات بروى و انگيخته شوى. وَ جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ؛و در ره خداى به جان و مال جهاد كنى،[نه] (5)كه مال بذل كنى و به جان بخل كنى. ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ ؛اين بهتر باشد يعنى جهاد شما اگر دانى.
انس روايت كند كه:[82-ر]ابو طلحه اين سورت مى خواند،به اين آيت رسيد فرزندان خود را گفت:يا بنىّ جهّزوني جهّزوني؛مرا به ساز بكنى و ببجارى.پسران او را گفتند:تو با رسول غزا كردى و با ابو بكر و عمر جهاد كردى و اكنون پير شدى ما از تو نيابت مى داريم،گفت:نه مرا ساز كنى تا بروم.او را ساز كردند به غزات دريا برفت و در كشتى بمرد و هفت روز در كشتى مرده بود نهاده كه راه نيافتند به خشك كه او را دفن كنند،و او را هيچ تغيّرى (6)نبود پس از هفت روز به ساحل رسيدند و او را دفن كردند.زهرى گفت:سعيد بن المسيّب به غزا رفت و يك چشم (7)او برفته بود، او را گفتند:اين بر تو نيست كه تو مردى پيرى،و بر تو نيست جهاد كردن.گفت:
نه،مرا نيز بفرموده اند به اين آيت كه: اِنْفِرُوا خِفٰافاً[وَ ثِقٰالاً] (1)اگرچه كارزار نتوانم كردن سواد مسلمانان بسيار كنم و متاعشان نگاه دارم.
آنگه در آنان كه از غزات تبوك بازپس ايستادند از جمله منافقان خداى تعالى اين آيت انزله كرد: لَوْ كٰانَ عَرَضاً قَرِيباً ،اسم«كان»مضمر است،اى لو كان ما تدعوهم اليه عرضا قريبا؛اگر اين كه تو دعوت مى كنى ايشان را با آن عرضى بودى نزديك،يعنى غنيمتى عاجل.و عرض،مال دنيا باشد براى آنش عرض خواند كه سريع الزّوال باشد،كالعرض الّذي لا يبقى بقاء الاجسام. وَ سَفَراً قٰاصِداً ؛و سفرى ميانه.و القاصد هاهنا ذو قصد،من باب تامر و لابن.و قصد،ميانۀ كارها باشد،نه اسراف و نه تقصير،يعنى اگر راهى بودى نه دور. لاَتَّبَعُوكَ ؛متابعت كردندى تو را و با تو در خدمت تو بيامدندى. وَ لٰكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ ؛و لكن راه و مسافت بر ايشان دور است.و اهل لغت گفتند:شقّه راهى باشد دور كه يشقّ ركوبها على صاحبها،از مشقّت گرفته باشد بر خداوندش مشقّت باشد سلوك آن راه. وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ ،اين «سين»استقبال است،خداى تعالى گفت پيش ازآن كه ايشان آمدند و سوگند خوردند كه:اين بازماندگان خواهند آمدن تا سوگند خورند كه اگر ما توانستمانى آمدن بيامدمانى با تو،و اين خبر بود از غيب،و مخبر بر وجه خبر آمد،و اين بر سبيل معجز بود،همچنين بود[ايشان] (2)آمدند و سوگند خوردند كه:ما اگر توانستيمانى (3)بيامدمانى با شما.حق تعالى گفت: يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ ؛خود را هلاك مى كنند به اين تخلّف كه مى كنند و دروغ كه مى گويند و سوگند دروغ مى خورند. وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ ؛و خداى داند كه ايشان دروغ مى گويند.
در خبر مى آيد كه:چون رسول-صلّى اللّه عليه و آله-عزم غزات تبوك كرد-و آن مسافتى بود دور تا به حدّ روم-منافقان طمع كردند كه چون رسول-عليه السّلام-برود و صحابه و لشكر بروند و مدينه خالى ماند،ايشان نكايتى كنند و بر خانۀ رسول و صحابه زنند و چيزى كه يابند ببرند و زنان و كودكان را برده كنند.خداى تعالى جبريل را فرستاد و از اين حال رسول را-عليه السّلام-خبر داد.رسول-عليه السّلام- گفت:پس چه راى است و چه بايد كردن؟جبريل گفت:خدايت سلام مى كند و
مى گويد در اين غزات كه مى روى تيغ نمى بايد زدن،بل صلحى باشد ميان تو و ايشان.فرمان من آن است كه على را بر جاى خود بدارى و محراب و منبر به او سپارى تا هم اين (1)را نيابت كند هم مدينه را حمايت كند،و نيز بدانند كه چون با حيات تو صلاحيت نيابت تو و ولايت عهد تو او دارد پس از وفات تو اولى و احرى كه او باشد كه آن را بشايد.رسول-عليه السّلام-على را بر جاى خود بنشاند و مدينه به او سپرد.منافقان چون آن ديدند،بدانستند كه كيد ايشان باطل شد.چون رسول -عليه السّلام-از مدينه يك منزل برفت،زبان طعن در على دراز كردند و گفتند:الا انّ محمّدا قد قلى عليّا أ لا تراه قد خلّفه مع النّساء و الصّبيان؛محمّد،على را ببريد (2)، نبينى كه او را با زنان و كودكان رها كرد.اميرالمؤمنين -عليه السّلام-اين بشنيد، سخت آمد او را،برخاست و برنشست و سلاح در پوشيد و شمشير حمايل كرد [82-پ]و از پس رسول-عليه السّلام-برفت.نماز ديگر به او رسيد،و رسول -عليه السّلام-از خيمه بيرون آمده بود و به ره نگاه مى كرد،در نگريد على را بشناخت، گفت:آرى!شمايل على،شمايل على مى بينم.چون نزديك رسيد،رسول گفت:
يا عليّ ما حملك على الخروج؛ چه حمل كرد تو را بر آنكه از مدينه بيرون آمدى؟ گفت:طعنۀ منافقان و آن كه چنين گفتند.رسول-عليه السّلام-گفت:
يا عليّ أ ما ترضى بانّك وزيري و وصيّي و خليفتي و قاضي دينى و منجز وعدي لحمك لحمى و دمك دمي و انت منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبىّ بعدي؛ گفت:راضى نباشى به آن كه تو وزير منى و وصىّ منى و خليفت منى و قاضى دين منى و منجز وعد منى،گوشتت گوشت من است و خونت خون من است،و تو را از من آن منزلت است كه هارون را از موسى،الّا آن كه از پس من پيغامبر نيست.اميرالمؤمنين گفت:
رضيت رضيت رضيت، راضى شدم-آنگه برگرديد و اين بيتها مى گفت:
الا باعد اللّه اهل النّفاقو اهل الاراجيف و الباطل يقولون لي قد قلاك الرّسولفخلّاك فى الخالف الخاذل و ما ذاك الّا لأنّ النّبىّجفاك و ما كان بالفاعل فسرت و سيفي على عاتقيالى الرّاحم الحاكم (3)الفاضل
فلمّا رآني هفا قلبهو قال مقال الاخ السّائل امّ ابن عمّي (1)فأنبأتهبارجاف ذى الحسد الدّاغل فقال اخي انت من دونهم*كهارون (2)موسى و لم يأتل آنگه حق تعالى رسول را گفت: عَفَا اللّٰهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ ؛بعضى گفتند:خبر دادن است[و اذن] (3)و دستورى رسول ايشان را گناهى صغيره بود.خداى تعالى گفت:عفو بكرد تو را خداى تا چرا دستور دادى ايشان را؟و درست آن است كه:
كلام وارد است مورد تعطّف و تلطّف و الافتتاح بالدّعاء،چنان كه يكى از ما گويد:
عفا اللّه عنك يا عافاك اللّه و غفر اللّه لك و رحمك اللّه لم فعلت كذا و الّا تفعل كذا، و اين هيچ خبر (4)نيست،و همه دعاست در آن حال كه اين مى گويد باشد كه بر دل او گذر نكند كه آن را كه به اين كلام خطاب مى كند گناهى هست يا نيست،و غرضش از اين اكرام و الطاف باشد،كه گفتيم.آنگه حق تعالى بيان كرد كه چرا ايشان را دستورى دادى دستورى نبايست دادن،گفت: حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا ؛تا پيدا شود تو را آنان كه راست گويند از آنان كه نگويند،چه اين فعل و مانند اين صورت امتحان دارد،به او (5)صادق در دعوى پيدا شود از كاذب. جماعتى منافقان كه ايشان را اعتقادى درست نبود با يكديگر (6)گفتند:چه مهمّ است ما را برخاستن و به ثغر روم رفتن در موافقت محمّد؟آنگاه اگر چنان باشد كه دست ايشان را بود يكى از ما جان به كناره نياورد،تدبير آن است كه،هريكى بهانه اى نهيم و علّتى جوييم كه به آن تعلّل تخلّف كنيم و نرويم.آنگه مى آمدند و دستورى مى خواستند و مى گفتند:
ما ساز نداريم و برگى نكرده ايم و عدّتى نيست ما را.اگر ما را دستور باشى (7)تا روزى چند مقام كنيم و برگى بسازيم و از پس تو بياييم.حق تعالى از نهان نفاق ايشان رسول را-عليه السّلام-خبر داد و گفت: لاٰ يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أَنْ يُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ ؛دستورى نخواهند آنان كه به خداى و قيامت ايمان
دارند در آن كه جهاد كنند به مالها و جانهاشان،براى آن كه چون بينند كه تو جهاد مى كنى و ساز رفتن به جنگ دشمنان خداى،و ايشان دانند كه آن بر ايشان واجب است،به دستورى خواستن چه حاجت باشد!پس اگر دستورى خواستن در آمدن نه كار مؤمنان باشد دستورى خواستن در نيامدن چگونه كار مؤمنان بود!آنگه حق تعالى گفت:اين اشراط و اعلام براى تو مى بايد تا اينان را بشناسى و الّا من به احوال ايشان جمله و تفصيل و نهان و آشكارا و نيك و بد علمم. وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ [83-ر]؛و خداى عالم است به متّقيان و پرهيزگاران كه كيست كه (1)تقوى دارد و كيست كه ندارد. آنگه گفت:دستورى در اين معنى آنان خواهند كه،به خداى و قيامت ايمان ندارند و دل ايشان شاكّ و مرتاب باشد،ايشان در شكّ و عميا متردّد باشند و متحيّر،و اين صفت منافقان است چنان كه در دگر آيت گفت ايشان را:
مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذٰلِكَ لاٰ إِلىٰ هٰؤُلاٰءِ وَ لاٰ إِلىٰ هٰؤُلاٰءِ... (2)،و رسول-عليه السّلام-گفت:
مثل المنافق كمثل الشّاة العائرة بين الغنمين. و آيت،دليل است بر بطلان قول اصحاب معارف كه گويند:معارف جمله ضرورى است،و خداى تعالى اينان را وصف كرد به آن كه دلهاى ايشان شاكّ است،و ايشان در شكّ متردّداند.و اين صفت عالم به علم ضرورى نباشد.
آنگه حق تعالى گفت:اگر اينان در اوّل بر عزم بيرون آمدن بودندى،ساز او كرده بودندى.ساز ناكردن،دليل آن بوده است كه اينان بر عزم خروج نبوده اند و در دل نداشتند كه بيرون آيند. وَ لٰكِنْ كَرِهَ اللّٰهُ انْبِعٰاثَهُمْ ؛انبعاث،مطاوع بعث باشد،يقال:
بعثه فانبعث،و آن انطلاق باشد به سرعت،و لكن خداى نخواست كه ايشان از جاى برخيزند.اگر گويند از اين آيت دليل آن مى كند كه خداى تعالى كاره باشد بعضى چيزها را كه فرمايد براى آن كه ايشان مأمور بودند به انبعاث،و خداى گفت: وَ لٰكِنْ كَرِهَ اللّٰهُ انْبِعٰاثَهُمْ ؛جواب گوييم:خداى تعالى كاره نبود انبعاث ايشان را بر وجه مأمور،و كاره بود آن را بر وجه معلوم،كه خداى را معلوم بود كه ايشان اگر برون شوند جز فساد و تخليط و تضريب نكنند ميان مسلمانان و القاء شر و فتنه،و هيچ خيرى و راحتى نيايد (3)از ايشان چنان كه در آيت ديگر گفت: لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ مٰا زٰادُوكُمْ إِلاّٰ خَبٰالاً ،
لا جرم چون چنين بود، فَثَبَّطَهُمْ ؛خداى ايشان را مثبّط و گران بكرد.
و التّثبيط،ضدّ الاسراع و الحثّ،تا آنچه در دل داشتند از خبال و فساد بكنند (1). وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقٰاعِدِينَ ؛و گفتند ايشان را كه:بنشينى با نشستگان.در اين دو قول گفتند؛يكى آن كه:[اين] (2)گويندگان اصحابان ايشان بودند كه ايشان را نهى كردند ازآن كه با پيغامبر-عليه السّلام و الصّلاة-برون شوند.دگر آن كه:گويند اين قول رسول باشد-عليه السّلام-بر وجه تهديد نه بر وجه امر (3)،و اگر اين با خداى نسبت كنند هم بر وجه تهديد و وعيد باشد،كما قال الشّاعر:
فاقعد فانّك انت الطّاعم الكاسي***
و اين بر سبيل توبيخ و تقريع مى گويد (4)نه آن كه امر مى كنند (5)مخاطب را به قعود.
مَعَ الْقٰاعِدِينَ ؛اى مع النّساء و الصّبيان و الزّمنى و المرضى؛با زنان و كودكان و بيماران و مبتلايان.
محمّد بن اسحاق گفت:آنان كه اين دستورى خواستند،رؤسا و اشراف منافقان بودند،چون:عبد اللّه[بن] (6)ابىّ سلول و جند بن قيس و رفاعة بن التّابوت و اوس بن قبطى،و كذلك ذكره مجاهد.
آنگه حق تعالى آفت و فساد نيّت ايشان بازگفت،و گفت:همان به باشد كه نيايند با شما،چه اگر بيايند جز خبال و فساد نيفزايند شما را.و خبال،فساد باشد و مرگ باشد و اضطراب امر باشد. وَ لَأَوْضَعُوا خِلاٰلَكُمْ ؛و در ميان شما اسراع كنند، و اين كنايت باشد از نميمه و سعى به فساد،قال الشّاعر:
ارانا موضعين لامر غيب***و نسحر بالطّعام و بالشّراب (7)
يقال:اوضع اذا اسرع و وضع لغة فيه،قال الشّاعر:
يا ليتني فيها جذع***اخبّ فيها واضع
يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ ؛اى يبغون لكم (8)الفتنة.و قال (9)ايضا:بغيته الخير و الشّرّ،اى له؛
براى شما طلب فتنه مى كنند.ضحّاك گفت:فتنه،كفر است اين جا و كلبى گفت:
فساد و شر و نميمه است. وَ فِيكُمْ سَمّٰاعُونَ لَهُمْ ؛و در ميان شما جاسوسانند از ايشان.
و گفتند:مراد آن است كه،در ميان شما اتباعند ايشان را سميع و مطيع كه از ايشان بشنوند و كار بندند. وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ ،راوى خبر گويد:سبب نزول آيت آن بود كه:چون رسول-عليه السّلام-لشكرگاه بزد-بثنيّة الوداع-عبد اللّه ابىّ (1)لشكرگاه خود با جمع (2)منافقان[83-پ]به ذى حدّه بزد-فروتر از ثنيّة الوداع-و لشكر او كم از لشكر رسول نبودند-چون رسول-عليه السّلام-از آن منزل برگرفت و پيشتر شد (3)،ايشان برنخاستند و با رسول بنرفتند (4)،رسول-عليه السّلام-دلتنگ شد.خداى تعالى اين آيت فرستاد به تسلّى رسول.
لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ ؛آنگه حق تعالى گفت:اين هميشه كار ايشان بوده است،پيش از اين مطلب فتنۀ شما كردند و آن كه شما را از دين خداى و از جهاد بازدارند به انواع مكر و حيلت و خديعت،چنان كه عبد اللّه أبىّ كرد روز احد-و فصل آن (5)برفت. وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ ؛و كارها برگردانيدند و زير و زبر كردند، حَتّٰى جٰاءَ الْحَقُّ ؛تا حق آمد،يعنى نصرت و ظفر، وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللّٰهِ ؛و كار خداى پيدا شد،يعنى دين خداى و قوّت مسلمانى. وَ هُمْ كٰارِهُونَ ؛و ايشان كاره بودند آن (6)را.
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لاٰ تَفْتِنِّي ؛آنگه گفت:از ايشان،يعنى از منافقان بعضى هستند و«من»،نكرۀ موصوفه است،و آيت در جدّ بن قيس آمد-و او از رءوس منافقان يكى بود-كه چون رسول-عليه السّلام-به غزات (7)تبوك خواست رفتن،او را گفت:
يا ابا وهب هل لك فى جهاد (8)بنى الاصفر تتّخذ منهم سرارىّ (9)و وصفاء؛ افتد تو را كه با بنى الاصفر كارزار كنى،يعنى روميان و از ايشان سريّت و وصيفتان آرى؟و روميان را براى آن بنو الاصفر خواندند كه،حبشه بر روم غالب شدند و از
1) .آو،آج،بم،مل،مج:عبد اللّه أبى سلول.
2) .آج،لب:جميع.
3) .آو،آج،بم،مج،لب:پيش شد؛مل:پيش رفت.
4) .اساس:بنه رفتند/بنرفتند.
5) .آو،آج،بم:و قصّۀ آن؛مل:و ذكر قصّۀ آن در پيش برفت.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:آنان را.
7) .آو،آج،بم،لب:غزاى.
8) .اساس:جلاد؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
9) .اساس:سوارى؛به قياس با نسخۀ مج،تصحيح شد.
ايشان برده آوردند و فرزندان آمد ايشان را از حبشه.پس سواد حبشه و بياض روم بر ايشان جمع شد زرد بام (1)بودند.چون رسول-عليه السّلام-او را اين گفت،او جواب داد و گفت:يا رسول اللّه!قوم من دانند كه من به زنان مولع باشم (2)و مى ترسم كه نبايد كه زنان روميان را ببينم،از ايشان نشكيبم!مرا به فتنه (3)بد ميفكن و دستور باش (4)مرا تا بنشينم.رسول-عليه السّلام-روى از او بگردانيد و به خشم او را گفت:دستورى دادم هركجا خواهى رو خداى تعالى اين آيت فرستاد،و گفت:از ايشان بعضى هستند كه مى گويند: اِئْذَنْ لِي ؛دستورى ده مرا و مرا در فتنه ميفگن،يعنى به زنان روم.قتاده گفت:لا تفتني،اى لا تؤثمني (5)مرا در اثم و حرج و گناه ميفگن. أَلاٰ فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا ؛ايشان در فتنه افتادند،يعنى در كفر.فتنۀ دوم (6)كفر است، حق تعالى گفت:بر سبيل تعجّب:اين نيك مرد را نگر كه مى ترسد كه در حرج نظر روميان افتد،و آن خود در درياى كفر غرق (7)شده است،آن را فتنه مى شناسد،و كفر را (8)فتنه نمى شناسد. وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكٰافِرِينَ ؛و دوزخ به كافران محيط است و گرد برآمده.چون اين آيت آمد،رسول-عليه السّلام-بنو سلمه را گفت:من سيّدكم يا بني سلمة؟سيّد شما كيست يا بنى سلمه؟گفتند:جدّ بن قيس است،جز آن است كه او بخيل و بددل است.رسول-عليه السّلام-گفت:
و اىّ داء ادوى من البخل؛ و كدام درد است بى درمان تر از بخل؟
بل سيّدكم الفتى الابيض الجعد بشر بن البراء بن معرور؛ بل سيّد شما اين جوان سخىّ كريم است بشر بن براء بن معرور.
حسّان بن ثابت الانصارى در اين معنى گفت:
و قال رسول اللّه و القول لاحق***بمن قال منّا من تعدّون سيّدا
فقلنا له جدّ بن قيس (9)على الّذي***نبخّله فينا و ان كان انكدا
1) .مل:زردفام.
2) .آو،آج،بم،لب:نباشم.
3) .لب:در فتنه.
4) .آج،لب:دستورى باش.
5) .اساس+مرا در فتنه ميفگن،يعنى به زنان روم.قتاده گفت؛به قياس با نسخۀ آو و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد و تكرارى،لذا از متن حذف شد.
6) .آو،آج،بم:روم.
7) .آو،آج،بم:غرقه.
8) .اساس:واو؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
9) .اساس:جند بن قيس؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
فقال[و] (1)اىّ الدّاء ادوى من الّذي***رميتم بها (2)جدّا و عالا بها يدا
و سوّد بشر بن البراء لجوده***و حقّ لبشر ذى النّدى ان يسوّدا
اذا ما اتاه الوفد انفد (3)ماله***و قال خذوه انّه عائد غدا
قوله: إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ ؛آنگه وصف كرد افعال و نيّت ايشان را در حقّ مؤمنان،گفت:اگر خيرى و نعمتى و نصرتى[84-ر]و غنيمتى به تو رسد دلتنگ شوند به خير شما دژم باشند،و اگر مصيبتى رسد به تو از قتلى و وهنى و هزيمتى، گويند،ما كار خود بكرده ايم و حذر (4)خود فراگرفته ايم (5)و حزم و احتياط بكرده ايم كه اين جا حاضر نيامده ايم و به خانه بنشستيم. وَ يَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ ؛و برگردند شادى كنان.«واو»حال است و جمله از مبتدا و خبر در محلّ حال.
آنگه حق تعالى گفت:بگو ايشان را اى محمّد! قُلْ لَنْ يُصِيبَنٰا ؛به ما نرسد الّا آنچه خداى نبشته (6)باشد ما را.و در مصحف عبد اللّه[مسعود] (7)چنين است:قل هل (8)يصيبنا الّا ما كتب اللّه لنا (9)،يعنى كتب اللّه لنا فى اللّوح المحفوظ.آن كه در لوح محفوظ براى ما بنوشت.حسن بصرى گفت:معنى آن است كه،كار ما مهمل نيست،بل راجع است با مدبّرى حكيم كه كار ما به تدبير و حكمت اوست.آنچه خواهد بودن از نيك و بد،در لوح محفوظ بنويسد تا اعلام باشد فريشتگان را و لطف و اعتبار.قولى دگر جبّائى گفت و زجّاج:معنى آن است كه، إِلاّٰ مٰا كَتَبَ اللّٰهُ لَنٰا في عاقبة الأمر من النّصر و الظّفر؛نرسد به ما الّا آنچه خداى نوشته باشد براى ما در عاقبت كار از نصرت و ظفر،و اين بر سبيل تسلّى و تشفّى باشد. هُوَ مَوْلاٰنٰا ؛او خداوند ماست و مدبّر كار ما و ما بندگان اوييم.قولى ديگر آن است كه:او متولّى حياطت و حراست ماست و دفع مضرّت او كند از ما. وَ عَلَى اللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ؛و بر خداى بايد تا توكّل كنند مؤمنان،نه بر نصرت و نجدت (10)منافقان.
1) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
2) .اساس و ديگر نسخه بدلها:به.
3) .اساس:انهب؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
4) .مل:جزاى.
5) .مل،مج:هاگرفته ايم.
6) .لب:نوشته.
7) .اساس:ندارد؛از آج،افزوده شد.
8) .اساس:لن،با توجّه به نسخۀ آج تصحيح شد.
9) .آج،مج،لب+بگو اى محمّد رسد به ما،بر سبيل استفهام و معنى جحد،يعنى نرسد.و هر دو قرائت به معنى يكى است.
10) .مل:يارى.
آنگه گفت:بگو اى محمّد! قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنٰا إِلاّٰ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ ؛شما انتظار مى كنى به ما الّا يك كار نيكو از دو كار (1):امّا ظفر و غنيمت،و امّا قتل و شهادت،براى آن كه حال كارزاركننده (2)از اين دو بيرون نباشد،يا دست او را باشد يا بر او بود.گفت:اگر دست ما را باشد يك حسنى (3)است كه ظفر باشد و غنيمت، و اگر دست بر ما باشد و ما كشته شويم،نه ما را بهشت و درجۀ شهادت خواهد بودن! ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت كه:خداى ضمان كرده است آن را كه در سبيل او شود (4)از سر ايمان به خداى و رسول كه،يا شهادت روزى كند او را يا بازگرداند او را با اهل و خانۀ[خود] (5)،آمرزيده (6)،با مغفرت و ظفر و غنيمت.هذا معنى قوله: إِلاّٰ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ .و لكن ما نيز متربّصيم و منتظر به شما (7)احدى السّوأتين؛از دو بدى يكى،امّا عذاب خداى تعالى در قيامت اگر از تيغ ما بجهند،اى بِأَيْدِينٰا ؛يا به دست ما كشته شوند.و گفتند:مراد به عذاب من عنده، انواع عذاب است كه به امّت سلف رسيد از صواعق و جز آن، أَوْ بِأَيْدِينٰا ؛يا به دست ما،يعنى شما آن نفاق كه در دل دارى اظهار كنى تا خون شما ما را حلال گردد و به دست ما كشته شوى.اكنون شما انتظار كنى آن را كه شيطان وعده داد شما را از غرور و اباطيل و وهن اسلام به مرگ رسول-عليه السّلام-كه ما نيز بر سر انتظاريم وعدهاى خداى را در اظهار دين او و نصرت رسول او.
قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً ؛آنگه گفت:شما مال نفقه مى كنى (8)بطوع و رغبت يا به كراهت،كه از شما هيچ مقبول نخواهد بودن (9)براى آن كه شما فاسقانى،يعنى كافرانى،و چون اعتقاد درست نداريد،عمل بى ايمان و اعتقاد هيچ نفع نكند،يعنى كه آفت ردّ صدقات و نفقات شما،و آن كه به موقع قبول نمى افتد همه نه آن است كه به كره نفقه مى كنى كه اگر هرچه در زمين مال است بطوع و رغبت خرج كنى از شما مقبول نباشد،براى آن كه ايمان ندارى.
آنگه اين علّت مهمل و پوشيده رها نكرد تا بيان كرد كه چرا نفقات ايشان به موقع قبول نمى افتد،گفت: وَ مٰا مَنَعَهُمْ ؛و«ما»،روا باشد كه نفى را باشد و معنى آن بود كه:هيچ منع نيست از قبول صدقات ايشان الّا آن كه ايشان كافرند به خداى و پيغامبر.و روا باشد كه استفهامى بود،و معنى آن باشد كه:چه منع مى كند ايشان را ازآن كه صدقات ايشان به موقع قبول افتد الّا كفرشان به خداى و پيغامبر.و نافع و عاصم و حمزه و كسائى و خلف خواندند:ان يقبل به«يا»،براى آن كه فعل مقدّم است[84-پ].باقى قرّاء[به«تا»] (1)،براى تأنيث لفظ صدقات.آنگه خبر داد از سرّ ايشان،[گفت: وَ لاٰ يَأْتُونَ الصَّلاٰةَ إِلاّٰ وَ هُمْ كُسٰالىٰ ؛اين اتيان نه آمدن است،از آن باب است كه عرب گويد:اتيت الامر اذا فعلته] (2)و آنگه[گفت:] (3)اين نماز كه ايشان مى كنند نه بطوع و طبع مى كنند،گفت:نماز نكنند و الّا ايشان كسلان باشند.
«واو»،حال راست و جمله در محلّ نصب بر حال و اين علامت نفاق باشد.
در خبر است كه مردى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!من مى ترسم كه نبايد كه من منافق باشم.رسول-عليه السّلام-گفت:يا هذا كه تنها باشى هيچ نماز كنى؟گفت:آرى.گفت:برو كه منافق نه اى.و در تاريخ هست كه بعضى زنديقان (4)را ديدند كه نماز نيكو مى كرد،او را گفتند:اين چيست كه مى كنى؟و اين مباين طريقت تو است،گفت:«عادة البلد و رياضة الجسد و حماية الاهل و الولد.
وَ لاٰ يُنْفِقُونَ إِلاّٰ وَ هُمْ كٰارِهُونَ ؛و هيچ نفقه نكنند الّا و ايشان كاره باشند آن را.و «واو»نيز حال است.
آنگه گفت:يا محمّد!فلا تعجبك؛به عجب مياراد تو را مالهاى ايشان و نه فرزندان ايشان،آن نه براى كرامت ايشان است، إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ ؛خداى مى خواهد كه ايشان را بر (5)مال و فرزندان در دنيا عذاب كند:در اين چند قول گفتند؛عبد اللّه عبّاس و قتاده و مجاهد و سدّى گفتند:در آيت تقديم و تاخيرى هست،و تقدير آن است كه:
فلا تعجبك اموالهم و لا اولادهم فى الحياة الدّنيا إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فى الآخرة،گفت:به عجب (6)مياراد تو را مالها و فرزندان اين كافران در دنيا.خداى
مى خواهد تا ايشان را در قيامت به آن عذاب كند.بر اين قول،حياة دنيا،ظرف (1)اموال و اولاد باشد،نه ظرف عذاب.و مثله فى التّقديم و التأخير،قوله: فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مٰا ذٰا يَرْجِعُونَ (2)،و التّقدير:فالقه اليهم فانظر ما ذا يرجعون ثمّ تولّ عنهم،براى آن كه اگر بيامده (3)باشد (4)ازآنجا نداند كه ايشان چه جواب دهند.و اين اختيار فرّاء است.
وجهى ديگر ابن زيد گفت:خداى مى خواهد تا ايشان را در دنيا به آن عذاب كند از جمع آن و حفظ آن و مصائب در آن و حرمان از انتفاع (5)به آن،يعنى ايشان چو پاسبانان اند آن مال را و ايشان را به آن انتفاع (6)نيست از بخل و لؤم و خساست طبعشان (7).
وجه سه ام (8)جبّائى گفت،معنى آن است كه:خداى تعالى مى خواهد تا به مال و فرزندان ايشان،ايشان را عذاب كند تا عند كارزار شما مال غنيمت شما شود و فرزندان سبى و غارت شما،منفعت آن شما را بود و در دست ايشان از آن جز حسرت (9)نماند.
وجه چهارم،بلخى و زجّاج گفتند،معنى آن است كه:اين مال و فرزندان وبال اند بر ايشان،براى آن كه خداى تكليف كرده است ايشان را كه مال به خرج كنند و فرزندان را رها كنند تا به جهاد روند،آنگه مى بايد كردن ايشان را اين معنى، شاءوا،ام ابوا؛اگر خواهند و اگر نه،چه اگر نكنند مستحق كشتن شوند،پس اين انفاق بر ايشان غرامت است و حسرت؛و نيز ايمان ندارند به ثواب آخرت تا ايشان را تسلّى بودى.
وجه پنجم آن است كه:خداى تعالى اين مال و فرزندان بداد ايشان را تا ايشان ممتّع شدند (10)به آن روزى چند آنگه ايشان را از سر آن به مرگ برد (11)تا حسرت ايشان
1) .آو،آج،بم+به.
2) .سورۀ نمل(27)آيۀ 28.
3) .مل،مج:نيامده.
4) .اساس:باشند؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
5) .آج:انقطاع.
6) .آج:انقطاعى.
7) .مج+اين عذابى باشد ايشان را كه مشقّت كسب و حفظ بر ايشان باشد و انتفاع ديگران يابند.
8) .آو،بم:سيم؛آج،مل،مج،لب:سيوم.
9) .مل+و ندامت.
10) .آو،آج،بم:شوند.
11) .آو،آج،بم،مل،مج:ببرد.
عظيم تر باشد از حسرت آنان كه آن ندارند.آنگه ايشان را اميد مآل (1)و عاقبت نباشد، كه اين اميد مؤمنان را بود.و نصب فعل مضارع به اضمار«ان»است.قوله: وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ[وَ هُمْ كٰافِرُونَ] (2)و جانهاشان هلاك شود و ايشان كافر.«واو»،حال راست،و الزّهق (3)الهلاك و البطلان،قال اللّه تعالى: وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ (4)اى،بطل الباطل.ابو على گفت:خداى مى خواهد كه ايشان را با خود رها كند و مخذول گرداند عقوبة على كفرهم المتقدّم.
قوله: وَ يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ ؛آنگه حق تعالى ناپاك دارى ايشان و جرأت ايشان بر خداى بازگفت،گفت:سوگند مى خورند به خداى تعالى كه ايشان از شمااند، مى گويند:ما از شماايم و بر دين شماايم،و حق تعالى تكذيب ايشان مى كند و مى گويد:دروغ مى گويند، وَ مٰا هُمْ مِنْكُمْ ؛كه ايشان از شما نه اند (5)،و لكن[85-ر] گروهى اند كه از شما مى ترسند،اين براى خوف (6)مى گويند،الفرق،الخوف،و رجل فروقة،اى جبان،و الهاء للمبالغة.
آنگه گفت: لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً ؛اگر اين منافقان حرزى و پناهى يافتندى، أَوْ مَغٰارٰاتٍ ؛جمع مغارة،و يا غارى در كوهى،و آن جايى باشد كه بدو فروشوند من غار الماء،و غارت عينه غورا،و الغور الارض المنخفضة،و النّجد خلافه.و عبد الرّحمن عوف در شاذّ خواند:او مغارات،به ضمّ«ميم»او به مفعل كرده است من اغار،اى موضع غور (7)،قال الشّاعر:
فعدّ طلابها و تعدّ عنها***بحرف قد تغير اذا تبوع
أَوْ مُدَّخَلاً ؛موضع دخول مفتعل باشد از دخول تا جايى كه در او شدندى.مجاهد گفت:محرزا.قتاده گفت:سربا.كلبى گفت:نفقا كنفق اليربوع.ضحّاك گفت:
مأوى يأوى اليه.حسن گفت:وجها يتوجّه اليه،اين جمله متقارب است از روى معنى.ابن كيسان گفت:مدّخلا،اى دخلاء؛دوستانى اندرونى كه ايشان را
حمايت كنند. لَوَلَّوْا إِلَيْهِ ؛روى بدو نهادندى و عدول كردندى با او. [وَ هُمْ] (1)يَجْمَحُونَ ؛به شتاب سر در نهاده چنان كه اسب سركش رود.و دابّة جموح اذا ركب رأسها و مضت على وجهها،قال مهلهل (2):
لقد جمحت جماحا في دمائهم***حتّى رأيت ذوى احسابهم خمدوا
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي اَلصَّدَقٰاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهٰا رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهٰا إِذٰا هُمْ يَسْخَطُونَ (58) وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ سَيُؤْتِينَا اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنّٰا إِلَى اَللّٰهِ رٰاغِبُونَ (59) إِنَّمَا اَلصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اَلْعٰامِلِينَ عَلَيْهٰا وَ اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي اَلرِّقٰابِ وَ اَلْغٰارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (60) وَ مِنْهُمُ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلنَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (61) يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ إِنْ كٰانُوا مُؤْمِنِينَ (62) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ يُحٰادِدِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِداً فِيهٰا ذٰلِكَ اَلْخِزْيُ اَلْعَظِيمُ (63) يَحْذَرُ اَلْمُنٰافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمٰا فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اِسْتَهْزِؤُا إِنَّ اَللّٰهَ مُخْرِجٌ مٰا تَحْذَرُونَ (64) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمٰا كُنّٰا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّٰهِ وَ آيٰاتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ (65) لاٰ تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمٰانِكُمْ إِنْ نَعْفُ عَنْ طٰائِفَةٍ مِنْكُمْ نُعَذِّبْ طٰائِفَةً بِأَنَّهُمْ كٰانُوا مُجْرِمِينَ (66) اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اَللّٰهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (67) وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُنٰافِقِينَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْكُفّٰارَ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا هِيَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِيمٌ (68) كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كٰانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاٰقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاٰقِكُمْ كَمَا اِسْتَمْتَعَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاٰقِهِمْ وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خٰاضُوا أُولٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (69) أَ لَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرٰاهِيمَ وَ أَصْحٰابِ مَدْيَنَ وَ اَلْمُؤْتَفِكٰاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَمٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (70)
؛و از ايشان كسى هست كه عيب مى كند تو را در زكات اگر بدهندش از آن خشنود شود و اگر ندهندش از آن چون (3)ايشان خشم مى گيرند.
؛[85-پ] و اگر ايشان راضى شوند بدانچه داده باشد ايشان را خداى و پيغامبر او،و گويند:بس است ما را خداى-عزّ و جلّ-زود بود كه بدهد ما را خداى از فضل خويش و پيغامبر او،كه ما به خداى رغبت مى كنيم (4).
؛زكات درويشان راست و آنان كه فروتر باشند از ايشان و كارداران برآن و آنان كه دلهاى ايشان به دست آرند و در بردگان (5)و وام داران و در راه خداى و برگذرى (6)فريضه اى (7)از خداى،و خداى داناست و محكم كار.
؛و از ايشان آنانند كه مى رنجانند رسول را و مى گويند:او گوشى (8)است،بگو گوش نيك است (9)شما را ايمان دارد به خداى و[باور] (10)دارد مؤمنان را،و رحمتى است آنان را كه مؤمن شدند از شما[و آنان كه] (11)مى رنجانند رسول خداى را ايشان
1) .اساس:ندارد؛به قياس با قرآن مجيد و نسخۀ آو،افزوده شد.
2) .آو،آج،بم،الشّاعر؛لب:الشّاعر و هو مهلهل.
3) .مج:چون بگيرى.
4) .آو،آج،بم:رغبت كنندگانيم.
5) .آو،بم:بستگان.
6) .آو،آج،بم،مج،لب:رهگذرى.
7) .مج:فريضه است.
8) .آج:تصديق كننده است هر چيزى را كه مى شنود.
9) .آج،آب:او شنونده به نيكى است.
10) .اساس:ندارد؛از مج،افزوده شد.
11) .اساس:ندارد؛از مج،افزوده شد.
را عذابى دردمند بود[86-ر].
سوگند مى خورند به خداى شما را تا خشنود كنند شما را،و خداى و پيغامبرش سزاوارتر كه خشنود كنند او را كه (1)هستند (2)مؤمنان.
؛نمى دانند كه هركه ممانعت كند با خداى و پيغامبرش،او را بود آتش دوزخ،جاويد باشد در آنجا آن هلاكت (3)بزرگ.
؛مى ترسند منافقان كه فروفرستند (4)بر ايشان سورتى كه خبر دهد ايشان را بدانچه در دلهاى ايشان است،بگو افسوس داريد (5)كه خداى بيرون آرندۀ (6)آنچه ترسيد از آن.
[86-پ] ؛و اگر بپرسى ايشان را،گويند كه ما بوديم مى فروشديم (7)و بازى[مى كنيم] (8)بگو[اى به خداى] (9)و آيتهاى او و پيغامبر او بودى شما افسوس مى داشتى.(10)؛عذر مخواهيد به درستى كه كافر شدى پس از ايمان شما اگر عفو كنيم (11)از گروهى از شما عذاب كنيم (12)گروهى به آن كه ايشان بودند گناهكاران.(13)؛عذر مخواهيد به درستى كه كافر شدى پس از ايمان شما اگر عفو كنيم (12)از گروهى از شما عذاب كنيم (13)گروهى به آن كه ايشان بودند گناهكاران.
1) .آو،لب:اگر.
2) .آج،لب:هستيد.
3) .آو،بم:مج:هلاكى است.
4) .آج،لب:فروفرستاده شود.
5) .آو،بم:فسوس مى دارى.
6) .آج،لب:ظاهركننده است.
7) .آج،لب:شروع مى كرديم.
8) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
9) .اساس:ندارد؛از آج،افزوده شد.
10) .اساس:يعف؛به قياس با قرآن مجيد تصحيح شد.
11) .اساس:عفو كنند؛به قياس با نسخۀ آج،تصحيح شد.
12) .اساس:كنند؛به قياس با نسخۀ آج،تصحيح شد.
13) .اساس:تعذّب؛به قياس با قرآن مجيد،تصحيح شد.
مردان منافق و زنان منافق برخى از ايشان از برخى مى فرمايند به زشتى و منكر و نهى مى كنند از معروف و فروگرفته اند (1)دستهاشان،فراموش كردند خداى را فراموش كرد ايشان را،منافقان ايشانند فاسقان.
[87-ر] ؛نويد داد خداى مردان و زنان منافق را و كافران را آتش دوزخ هميشه باشند در آن،آن بس است ايشان را و نفرين كرد ايشان را خداى و ايشان راست عذابى مقيم (2).
؛چنان كه بودند از پيش شما بودند سخت تر از شما به قوّت.و بيشتر به خواسته و فرزندان برخوردار شدند به بهرۀ ايشان و برخوردار شدى شما به نصيب شما چنان كه برخوردار شدند آنان كه از پيش شما بودند به نصيب خود،و در شديد (3)چنان كه در شدند (4)ايشان راست باطل كارهاى ايشان در دنيا و در آخرت و ايشانند زيانكاران.
[87-پ] ؛نه آمد (5)به ايشان خبر آنان كه از پيش ايشان بودند گروه نوح و عاد و قوم صالح و گروه ابراهيم و خداوندان شهر مدين و زمينهاى برگرديده (6)! آوردندشان (7)پيغامبران به حجّتها،نكرد خداى بر ايشان هيچ ظلمى و لكن آنان بر خود ستم كردند.
قوله تعالى: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقٰاتِ -الآيه،حق تعالى گفت:
وَ مِنْهُمْ ؛از ايشان،يعنى از منافقان مَنْ يَلْمِزُكَ ،«من»نكرۀ موصوفه است،و التّقدير:
رجل او انسان؛كس هست كه عيب مى كند تو را در صدقات.ابو سعيد خدرى گفت و عبد اللّه عبّاس كه:رسول-عليه السّلام-غنائم هوازن قسمت مى كرد،مردى برخاست كه او را ابن ذى الخويصر[ه] (1)گفتند از بنى تميم نام او حرقوص بن زهير و او سر خوارج بود،گفت:عدل كن اى رسول اللّه!رسول-عليه السّلام-گفت:
ويلك ؛اگر من عدل نكنم در جهان،كه عدل كند!يكى از صحابه گفت:دستور باش (2)تا او را بكشم (3)يا رسول اللّه!رسول-عليه السّلام-گفت:رها كن كه او را اصحابى باشند كه يكى از شما نماز و روزۀ خود در جنب نماز و روزۀ ايشان هيچ ندارد،و لكن از دين چنان به درآيند (4)كه تير از نشانه.آنگه در پرّ آن تير نگرند هيچ نباشد و در چوبش نگرند هيچ نباشد و در نصل و پيكانش نگرند هيچ نباشد،و در پى او نگرند هيچ نباشد،و اين جمله كنايت است ازآن كه ايشان را (5)دينى و اعتقادى نباشد.سر ايشان مردى باشد كه او را در جاى يك دست پاره اى گوشت دارد چون پستان زنان (6).
بيرون آيند در وقت فترتى،چون ايشان بيرون آيند بكشيد ايشان را.پس بكشيد و پس بكشيد ايشان را (7).بترين خلقان باشند و ايشان را بهترين خلقان بكشند.
ابو سعيد خدرى گويد:گواى (8)دهم و سوگند خورم كه اين از رسول-عليه السّلام- شنيدم و سوگند خورم كه با اميرالمؤمنين على بودم در نهروان كه اينان را بكشت، يعنى خارجيان را.و آنگه اين مرد را طلب مى كرد و مى گفت:
و اللّه ما كذبت و ما كذبت ؛به خداى كه من دروغ نگفتم و با من دروغ نگفتند،تا او را از زير كشتگان بيرون كشيدند هم برآن نشان كه رسول-عليه السّلام (9)-گفته بود،و اميرالمؤمنين او را گردن بزد.خداى تعالى اين آيت در او فرستاد.
كلبى گفت:آيت در منافقان آمد،كه چون رسول-عليه السّلام-قسمتى مى كرد،
منافقى نام او ابو الجوّاظ گفت:اين قسمت نه به سويّت كردى!خداى تعالى:اين آيت بفرستاد.
يعقوب خواند:«يلمزك»به ضمّ«الميم»و باقى قرّاء به كسر«ميم»،و هر دو لغت است،يقال:لمزه،يلمزه و يلمزه[88-ر]اذا عابه.و لمز،عيبى باشد بر وجه پوشيدگى،و همز و لمز و غمز،قريب المعنى اند،و هر سه لغت (1)در مستقبل او ضمّ و كسر آمده است،قال الشّاعر:
اذا لقيتك تبدي لي مكاشرة***و ان تغيّبت كنت الهامز اللّمزة
قال رؤبه:
قاربت بين عنقي و جمزي***في ظلّ عصرى باطلي و لمزي
منه قوله: وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ (2).
مجاهد گفت: يَلْمِزُكَ ؛تو را مى آزمايد (3).عطا گفت:غيبت مى كند (4)تو را.قتاده گفت:طعن مى زند تو (5)را.ابن زيد گفت:اين قوم كه اين گفتند،منافقان بودند چون رسول-عليه السّلام-قسمت صدقات كردى ايشان را توقّع بودى كه رسول-عليه السّلام- چيزى بديشان دهد و رسول-عليه السّلام-ندادى،كه ايشان اهل آن نبودند،ايشان را سخت آمدى طعن زدندى و گفتندى كه:محمّد چيزى كه مى دهد به هوا مى دهد و به آنان مى دهد كه دلش خواهد.خداى تعالى،اين آيت بفرستاد در ايشان،و گفت:
بعضى از اين منافقان آنند (6)كه قسمت صدقات بر تو عيب مى كنند و در آن بر تو طعن مى زنند،اگرشان چيزى بدهى راضى شوند،و اگر ندهى خشم كنند و نمى دانند كه شرايطى هست استحقاق صدقه را:اوّل،ايمان است (7)،آنگه صلاح است و ظاهر سترى،و آنگه درويشى است.ايشان كافر و فاسق و توانگر بودند و چشم صدقه مى داشتند.و خلاف كردند در آن توانگرى (8)كه باز (9)آن صدقه حرام باشد؛بعضى گفتند:هركس كه او نصابى دارد كه برآن زكات واجب بود بيست دينار يا دويست
درم،زكات بدو نشايد داد (1).بعضى ديگر گفتند:هركه او را مادّتى باشد از دخلى يا كشتى (2)اگر مالك نصاب باشد يا نباشد،صدقه حرام است او را.و به نزديك ما،هركه (3)هفتصد درم دارد و بدان تصرّف نداند كرد (4)،زكات بدو شايد دادن.و آن كه هفتاد درم دارد و تصرّف داند كرد (5)،زكات بدو نشايد داد (6). آنگه گفت:اگر ايشان [به حكم قضاى خدا رضا دادندى،ايشان را به بودى،گفت: وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ؛و اگر ايشان] (7)رضا دادندى و خرسند بودندى بدانچه خداى تعالى و پيغامبر-عليه السّلام- بديشان دادى (8)،و گفتندى: حَسْبُنَا اللّٰهُ ؛ما را خداى بس است،و از سر حسن اعتقاد و وثاقت بر خداى گفتندى: سَيُؤْتِينَا اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ ؛خداى تعالى ما را خود از فضل و رحمت روزى بدهد،و نيز رسولش كه ما رغبت كرده ايم و اميد بسته در او،آنگه جواب«لو» (9)بيفگند لدلالة الكلام عليه و اقتضائه له،براى آن كه كلام بر او دليل مى كند و تقاضاى او مى كند،و التّقدير:لكان خيرا لهم،ايشان را به بودى اگر چنين كردندى و چنين گفتندى.
آنگه گفت:من قسمت صدقات و زكات پيدا كنم و مستحقّان (10)را معيّن گردانم تا هركس طمع نكند،گفت: إِنَّمَا ؛و بيان كرديم كه اين لفظ براى اثبات چيز (11)باشد و نفى ما سواه،يعنى زكات اينان راست لا غير. اَلصَّدَقٰاتُ ،به اتّفاق مراد بدين صدقات اين جا زكات است،و اين دو لفظ متداخلند،زكات به معنى صدقه آمد،و صدقه به معنى زكات.حق تعالى گفت:صدقات نيست مگر فقرا و مساكين را.
و خلاف كردند در معنى فقير و مسكين و فرق ميان ايشان؛عبد اللّه عبّاس و حسن بصرى و جابر بن يزيد و زهرى و مجاهد گفتند:فقير آن باشد كه او سؤال نكند.
و مسكين آن باشد كه او سؤال كند.و ابو هريره روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام- گفت:مسكين نه آن باشد كه او را يك لقمه يا دو لقمه نان بازگرداند،يا يك خرما يا دو خرما،و لكن مسكين آن باشد كه او را غنايى و كفافى نباشد كه بدان مستغنى
باشد از مردمان و از مردمان سؤال نتواند كردن و نداند كردن.قتاده گفت:فقير مرد (1)زمن محتاج باشد،و مسكين محتاج تندرست باشد.و بعضى اهل لغت گفتند:فقير آن باشد كه چيزى ندارد،و مسكين آن باشد كه او را چيزكى بود و لكن كفايت نبود او را بدان.بعضى دگر برعكس اين گفتند،و قومى گفتند:هر دو به يك معنى باشد،قال الشّاعر:
امّا الفقير الّذي كانت حلوبته***وفق العيال فلم يترك له سبد
اين بيت دليل آن مى كند كه فقير آن باشد كه او را بلغه اى (2)از عيش بود،و حجّت آنان كه گفتند اين صفت مسكين است،قوله تعالى: أَمَّا السَّفِينَةُ [88-پ] فَكٰانَتْ لِمَسٰاكِينَ... (3)،و كشتى درياى مبلغى ارزد،خداى تعالى صاحب آن را مسكين مى خواند.ضحّاك و ابراهيم نخعى گفتند:فقرا،درويشانى بودند كه هجرت كردند،و مسكين درويشى بود كه نه مهاجر بود.عكرمه گفت:فقير از مسلمانان باشد و مسكين از اهل ذمّت.فرّاء گفت:فقرا،اهل صفّه بودند كه ايشان را مأوى و منزلى نبود،و مسكين آنان بودند كه ايشان را جاى بود.و محمّد بن مسلمه (4)به عكس اين گفت،فقير آن باشد كه او را مسكنى بود كه در او بنشيند و كسى كه او را خدمت كند و او را احتياجى باشد،و هر محتاجى (5)را فقير خوانند،نبينى كه خداى تعالى مى گويد: يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَى اللّٰهِ... (6)،و مسكين آن باشد كه اين هيچ نباشد او را،نبينى كه خداى تعالى چگونه تحريص كرد بر اطعام او،چند جاى گفت: عَلىٰ طَعٰامِ الْمِسْكِينِ (7)،و طعام كفّارات گفت بدو دهيد و هيچ حاجت عظيم تر از حاجت به سدّ جوعت نباشد،و مرد منقطع الحيلة را مسكين خوانند،من
قوله -عليه السّلام: مسكين مسكين رجل لا زوجة له و مسكينة مسكينة امرأة لا زوج (8)لها، و
فى الحديث «مساكين اهل النّار» و قال الشّاعر:
مساكين اهل الحبّ حتّى قبورهم***عليها تراب الذّلّ بين المقابر
و فقير،فعيل باشد به معنى مفعول،يعنى مفقور،و هو مكسور فقار الظّهر من قولهم:فقره[اذا اصاب فقرا ظهره.و اصل فقير پشت شكسته باشد،و مسكين،مفعيل باشد من السّكون] (1)،پندارى كه از حركت نشاط ساكن است،و سخت ساكن است.
وَ الْعٰامِلِينَ عَلَيْهٰا ؛و آنان كه برآن عمل مى كنند،يعنى آنان كه سعى كنند در آن و جبايت كنند و آن بستانند و جمع كنند ايشان را نصيبى باشد.و در مقدار سهم او خلاف كردند؛مجاهد گفت و ضحّاك:ثمّ آنچه حاصل باشد او را دهند،و مقدار سهم او خلاف كردند؛مجاهد گفت و ضحّاك:ثمّ آنچه حاصل باشد او را دهند،و عبد اللّه بن عمر (2)گفت و حسن و ابن زيد كه:بر قدر عمل دهند او را مزد،و اين مذهب شافعى است و ابو ثور و روايت عبد اللّه عبّاس و عمر خطّاب و حذيفة بن اليمان و عطا و ابراهيم و سعيد جبير است.و قول صادق و باقر (3)،آن است كه:مفوّض باشد به امام با آنچه صلاح داند بدهد و همچنين قول مالك (4)است و فقهاى اهل عراق. وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ ؛خلاف است (5)در او،قتاده گفت:جماعتى بودند از عرب كه رسول -عليه السّلام-دل ايشان را به مال (6)نرم مى كرد و استمالت مى كرد ايشان را تا باشد كه ايمان آرند.
مفضّل بن عبد اللّه گفت:زهرى را پرسيدم از اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ ؛گفت:آنان بودند كه اسلام آوردند از جهودان و ترساان،گفتم:و اگرچه توانگر باشد؟گفت:و اگرچه توانگر باشند.
عبد اللّه عبّاس گفت:قومى بودند قريب العهد به اسلام،آمدندى بر رسول و از رسول چيزى خواستندى،اگر چيزى بدادى ايشان را،گفتندى:اين دينى نيك است!برآن مقام كردندى،و اگر ندادى بركشتندى.
ابن كيسان گفت:جماعتى بودند از (7)شجاعان از جملۀ كافران،رسول -عليه السّلام (8)-ايشان را در خواست تا بديشان با ديگر قوم كارزار كند،حق تعالى ايشان را[نصيبى نهاد] (9).كلبى گفت:جماعتى بودند از اشراف قبايل عرب كه روز
حنين رسول-عليه السّلام-نصيب او فراز غنيمت بديشان داد-چنان كه برفت آن قصّه در ذكر حرب حنين-و آن كه عبّاس بن مرداس السّلمى گفت،و اين ابيات رفته است و لكن در اين روايت زيادتى هست،[براى آن بازگفتم ] (1):
أ تجعل نهبي و نهب العبيد***بين عيينة و الاقرع
فما كان حصن و لا حابس***يفوقان مرداس في مجمع
و قد كنت فى الحرب ذا تدرأ***فلم اعط شيئا و لم امنع
الّا افائل[لي] (2)اعطيتهاعديد قوائمها الاربع
و كانت نهابا تلافيتها***بكرّي على النّاس بالاجرع
و ايقاظى اليوم (3)لم يرقدوا***اذا هجع النّاس لم اهجع
و ما كنت دون امرئ منهما***و من تضع اليوم (4)لا يرفع
رسول-عليه السّلام-عبّاس بن مرداس را صد اشتر فرمود (5)و حكيم بن حزام را هفتاد.حكيم[ابن حزام] (6)گفت:يا رسول اللّه!چرا در حقّ من تقصير افتاد؟بفرمود تا ده ديگر (7)بدادند،آنگه ده ديگر،آنگه ده ديگر تا تمام صد اشتر (8).گفت:يا رسول اللّه!مرا اين بهتر است يا آن كه اوّل تو دادى؟[89-ر]گفت:آن كه اوّل من دادم.گفت:و اللّه كه جز آن نستانم و سى شتر رد كرد.راوى خبر گويد:مات و هو اكثر مالا،چون بمرد مالى عظيم بماند او را.راوى خبر گويد،صفوان بن اميّه گفت كه:رسول-عليه السّلام-مرا عطا مى داد و در همۀ جهان از او دشمن تر نبود بر دل من تا چندانى مرا كه از او دوست تر بر روى زمين كس را نداشتم،فهذا معنى قوله:
وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ .
خلاف كردند در آن كه مؤلّفة قلوبهم (9)در عهد رسول بود (10)يا در هر عهدى باشند.
شعبى و حسن بصرى گفتند:اين در عهد رسول بود،پس از رسول نبودند ايشان،و اين معنى در عهد ابو بكر منقطع شد،و اين مذهب فقهاى عراق است ابو حنيفه و اصحابش و ابن ابى ليلى و ابن شبرمه.و بيشتر اهل علم گفتند: اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ در همه عهد
1) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
2) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
3) .آو،آج،بم،مل،مج،لب:القوم.
4) .اساس:تخفض اليوم،آو،بم،مج،مل:يخفض القوم؛آج:يحفظن القوم؛با توجه به ضبط همين بيت در ص 203 همين مجلد و ديگر منابع بيت،تصحيح شد.
5) .آو،آج،بم:بيفزود.
6) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
7) .همۀ نسخه بدلها:ديگرش.
8) .همۀ نسخه بدلها:شد.
9) .آو،آج،بم،لب:مؤلّفۀ قلوب.
10) .مل،مج،لب:بودند.
[باشند] (1)،جز كه موقوف باشد بر جهاد و وجود امامى عادل نزديك ما،و ابو على جبّائى همين گفت.و به مذهب شافعى آن است كه،ايشان بر دو ضرب اند:
مشركانند و مسلمانان،امّا مشركان ساقطند،و امّا مسلمانان سهم ايشان بر جاى است.و ابو ثور موافقت كرد ما را در اين مسئله. وَ فِي الرِّقٰابِ ،المعنى و فى فكّ الرّقاب على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،و سهمى صرف كنند در فكّ رقاب.
آنگه در آن خلاف كردند،بيشتر فقها گفتند:مكاتبان باشند كه خويشتن بازخريده باشند و از بهاى خود بعضى داده يا نداده سهمى از زكات بر ايشان صرف كنند تا گردن خود آزاد كنند از بندگى،و اين مذهب شافعى است و ليث بن سعد.
و روايت كردند كه:يك روز ابو موسى اشعرى بر منبر خطبه مى كرد،مكاتبى بر- پاى خواست و گفت:حثّ النّاس علىّ؛مردمان را بگوى تا در حقّ من سعى كنند.
او گفت:اين غلام مكاتب است و مى خواهد تا خود را بازخرد،او را يارى دهيد برآن .مردم زرّ و جامه و انگشترى (2)بسيار در او انداختند.ابو موسى گفت:جمع كنى، جمع كردند و پيش او بردند.او بهاى غلام بداد ازآنجا و باقى صرف كرد هم در (3)بهاى بردگان و آزادشان كرد.
عبد اللّه عبّاس گفت و حسن بصرى:مراد به رقاب،بندگانند،سهمى از زكات به ايشان دهند و بردگان خرند و آزاد كنند،و اين مذهب مالك است و احمد و اسحاق و ابو ثور و ابو عبيد.سعيد جبير و ابراهيم نخعى گفتند:از سهم رقاب بردۀ تمام نخرند (4)،و لكن بعضى از بهاى او بدهند تا مكاتب شود و از باقى بهاى مكاتبى بدهند تا آزاد شود،و اين مذهب ابو حنيفه است و ابو يوسف.و محمّد زهرى گفت:سهم رقاب به دونيمه بايد كردن:يك نيمه در بهاى[مكاتبان كنند و يك نيمه در بهاى] (5)بندگان كه مسلمان باشند و نماز كن.و مذهب ما آن است كه:امام يا نايب او يا آن كه صاحب مال باشد در وقتى كه امام متصرّف نباشد (6)،مخيّر است اگر خواهد اين سهم[جمله] (7)در فكّ رقاب كند از بردگان و مكاتبان اگر بر جمع خواهد (8)اگر براساس
انفراد،و لفظ صالح است هر دو را و جامع هر دو فايده را،اين سهم به بندگانى و مكاتبانى دهند كه در رنج باشند و گردن ايشان آزاد كنند. وَ الْغٰارِمِينَ ؛و وام داران به شرط آن كه وام كه ستده باشند در معصيت و اسراف صرف نكرده باشند،و اين قول قتاده است.مجاهد گفت:غارم آن باشد كه غرامت زده شده باشد از آن وجه كه يا خانه اش سوخته باشد يا مالش سيل ببرده باشد،يا وام گرفته باشد براى عيال.
و باقر-عليه السّلام-گفت:غارمان آنان باشند كه،وام ستده باشند و صرف كرده نه بر معصيت،امام از بيت المال (1)وام ايشان بگزارد.
ابن زيد گفت:غارم،صاحب غرامت باشد از هرچه باشد.
شافعى گفت:غارمان دو نوع باشند؛يكى آن كه وامى ستده باشد و در مصلحت خود و عيال صرف كرده نه بر وجه اسراف و معصيت،آنگه قضا نتواند كردن و عاجز باشد از آن.و صنفى ديگر آنان باشند كه،وامى ستده باشند و در دينى (2)و غرامتى و اصلاح ذات البينى و معروفى صرف كرده،و ايشان را متاعى باشد[89-پ]كه اگر بفروشند احوال ايشان مختل (3)شود،اين هر دو گروه را از اين سهم نصيب كنند.و شرط هر دو قول آن است كه:وام كه ستده باشند در معصيت صرف نكرده باشند.و اصل غرامت،خسران و نقصان بود،و منه الحديث فى الرّهن:
له غنيمته (4)و عليه غرمه (5)،و عذاب را از اين جا«غرام»خوانند،قال اللّه تعالى: إِنَّ عَذٰابَهٰا كٰانَ غَرٰاماً (6)،و الغرام،العشق لقولهم:فلان مغرم بالنّساء،اى مولع بهنّ.و غارم من باب تامر و لابن باشد،اى ذو غرامة. وَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،جهاد باشد و اصحاب او از غزات و مرابطان چون محتاج باشند و درويش،اگر درويش نباشد در او خلاف كردند؛ مذهب ابو حنيفه و ابو يوسف و محمّد،آن است كه:اگر محتاج و منقطع به نباشند، چيزى به ايشان نشايد دادن.و شافعى گفت و مالك و اسحاق و ابو ثور و ابو عبيد:
نصيبى از آن به غازيان رسد (7)اگر توانگر باشند و اگر درويش،و مذهب ما هم چنين
است كه درويشى اعتبار نيست در غزات،قوله: وَ ابْنِ السَّبِيلِ ؛مسافر مجتاز (1)،و هركه ملازم چيزى باشد او را ابن آن چيز گويند،چنان كه مرغابى را ابن الماء گويند، و مرد كارزارى را ابن الحرب گويند،قال الشّاعر:
انا ابن الحرب ربّتني وليدا***الى ان شبت (2)و اكتهلت لداتي
نصيبى از زكات مرد غريب منقطع به را باشد و محتاج،و اگرچه در شهر خود خداوند مال بسيار باشد،اين قول مجاهد است و زهرى،و مالك گفت و فقهاى عراق (3)-ابو حنيفه و اصحابش (4):حاجيان منقطع به باشند.شافعى گفت:كسانى باشند كه به سفر خواهند شدن و برگ ندارند-سفرى كه نه معصيت باشد.و قتاده گفت:مهمان باشد. فَرِيضَةً مِنَ اللّٰهِ ،نصب او بر حال است،من قوله: لِلْفُقَرٰاءِ ،اى هذه الصّدقات ثابتة كائنة لهؤلاء المذكورين فَرِيضَةً مِنَ اللّٰهِ ،امّا در عهد رسول -عليه السّلام-و نايبان او،شرط آن بود كه پيش او برند تا او قسمت كند على ما يرى؛چنان كه صلاح داند،و امّا عند غيبت امام و قصور يد امام (5)از تصرّف،صاحب مال قسمت كند بر پنج قسمت،به نزديك ما،فقرا و مساكين و رقاب و غارمين و ابن السّبيل،براى آن كه عاملان ساقط شوند ازآنجا كه عاملان و جبات از قبل امام باشند،و چون امام ايشان را نصب نكرده باشد به اين كار،ايشان را نصيبى نباشد. وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ ،از توابع جهاد است،و جهاد را وجوبش بر وجود امام موقوف است،تا امام نباشد جهاد واجب نبود،و همچنين فِي سَبِيلِ اللّٰهِ كه اسباب و آلات جهاد است.
اما آن كه نصيب هريكى چند باشد،او مخيّر است خواهد جمله به يكى صنف دهد و خواهد به يكى شخص دهد و خواهد (6)تفرقه كند (7)ميان ايشان به سويّت يا به تفاوت چنان كه مصلحت بيند،جز كه يك شرط معتبر است،و آن آن است كه:كمتر از نصيب يك نصاب به يك كس ندهد،امّا نيم دينار اگر زر باشد
يا پنج درم اگر درم (1)باشد پس از آن نصاب دوم عشر دينارى يا يك درم (2).و مذهب شافعى آن است كه:بر هفت قسمت بنهد كه قسمت مؤلفة قلوبهم (3)ساقط است امروز،و يا بر شش قسمت اگر او تولّاى قسمتش كند،آنگه اين شش قسمت هر مستحقّى را از اين اصناف (4)نصيبى دهد و هيچ كس را از ايشان محروم نكند ما دام تا در شهر يابد ايشان را.و از شهر خود به شهر ديگر نفرستد ما دام تا در شهر خود مستحقّ يابد.و نصيب آنان كه در شهر نيابد ايشان را صرف كند با (5)آنان كه در شهر باشند، و اين قول عمر عبد العزيز است و عكرمه و زهرى.[ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ] (6)و خداى تعالى عالم است به مصالح شما،و حكيم است در آنچه فرمايد و ايجاب كند.
آنگه با ذكر منافقان آمد،گفت: وَ مِنْهُمُ ؛از ايشان،يعنى از منافقان، اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ ؛آنان اند كه مى رنجانند پيغامبر را.
مفسّران گفتند:آيت در حزام بن خالد آمد،و جلاس بن سويد،و اياس بن قصير، و مخشىّ بن خويلد،و سماك بن مرثد (7)،و عبيد بن هلال،و رفاعة بن زيد،و رفاعة بن عبد المنذر و عبيدة بن مالك كه ايشان رسول را-عليه السّلام-رنجانيدندى[90-ر].
وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ؛گفتند:او گوشى (8)است.نافع،تنها خواند:هو اذن،به سكون الذّال،و باقى قرّاء به ضمّ«ذال»،و نافع اختيار تخفيف كرد،و تخفيف فعل الى فعل قياسى مطرّد است،كعنق و عنق،و ظفر و ظفر،و خلق و خلق.
مفسّران در معنى أُذُنٌ ،در آيت خلاف كردند؛بعضى گفتند:اين جماعت منافقان رسول را ناسزا گفتندى،آنگه يكى از ايشان گفت:در غيبت او چنين چيزها مگوى (9)كه نبايد كه به سمع او رسد،در ما افتد.گفتند:ما اكنون هرچه خواهيم مى گوييم اگر به او رسد برويم و عذر بخواهيم و انكار كنيم كه او را از ما بشنود كه او اذن است؛گوش است يعنى هرچه بگويند او را قبول كند،چون گوش كه هرچه
1) .آو،آج،بم،لب:سيم.
2) .آو،آج،بم،لب+و اللّه عليم حكيم.
3) .چاپ شعرانى؛مؤلّفة قلوب.
4) .اساس:انصاف؛به قياس با نسخۀ آو،و اتّفاق جميع نسخه ها تصحيح شد.
5) .همۀ نسخه بدلها:براساس.
6) .:ندارد؛از قرآن مجيد،با توجّه به نسخۀ مل،افزوده شد.
7) .همۀ نسخه بدلها:سماك بن يزيد.
8) .اساس:گوش؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
9) .آو،آج،بم،مج،لب:مگوييد.
گويند بشنود.محمّد بن اسحاق بن يسار و جماعتى ديگر از مفسّران گفتند:آيت در مردى آمد از منافقان،نام او نبتل بن الحارث،و او مردى بود سياه كاليده موى،مويها در هوا شده،سرخ چشم مشوّه الخلق،دميم الوجه (1)،و او آن بود كه رسول-عليه السّلام- گفت:
من اراد ان ينظر الى الشّيطان فلينظر الى نفيل بن الحارث؛ گفت هركه او خواهد كه در شيطان (2)نگرد،يعنى ابليس،گو در نبتل (3)بن الحارث نگر.و او حديث رسول-عليه السّلام-با منافقان نقل كردى،او را گفتند:اين مكن كه اگر محمّد بر اين واقف شود تو را ملامت رسد،گفت:انّما هو اذن سامعة؛او مردى است شنونده، قبول كننده،هرچه بگويند بشنود و قبول كند،و اگر قبول نكند سوگند بخوريم (4)تا باور دارد.خداى تعالى اين آيت بفرستاد و رسول را از گفتار ايشان خبر داد.خليل گفت:روا باشد كه،مرد را به جارحه وصف كنند،گويند:فلان عين ناظره،چون نيك بين باشد،و اذن سامعه،چون همه حديثى بشنود و قبول كند،چنان كه ناب گويند شتر را چون به نه سال رسد،براى آن كه نابش،اعنى دندانش سخت شود.و از اين لفظ فعل (5)بر انگيختند،فقالوا:اذن لكذا يأذن اذنا،اذا استمع اليه،و منه
قوله -عليه السّلام: لا يأذن اللّه لشيء كاذنه لنبىّ يتغنّى بالقرآن، و
يروى: كاذنه لعبد يقرأ القرآن،اذن له، آن باشد كه گوش با او كرد،و قال الشّاعر:
في سماع يأذن الشّيخ له***و حديث مثل ما ذىّ مشار
و قال عدىّ:
ايّها القلب تعلّل بددن***انّ همّي في سماع و أذن
و قال الاعشى:
صمّ اذا سمعوا خيرا (6)ذكرت به***و ان ذكرت بسوء عندهم اذنوا
حق تعالى گفت:جواب ده ايشان را و بگو كه: أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ ؛بگو كه:او گوش خير است خير نشنود و قبول كند و شرّ قبول نكند.و قولى ديگر آن است كه:او گوشى است بهتر شما را،يعنى آن كه او بشنود و تصديق كند شما را به از آن باشد كه چون بشنود تكذيب كند و باور ندارد. يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ ،اى يصغي الى الوحى فيصدّق،
يعنى گوش با وحى خدا كند و باور دارد آن را. وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ ؛و تصديق كند مؤمنان را دون منافقان.و گفتند:«لام»،مقحم (1)است كقوله: رَدِفَ لَكُمْ... (2)، و المعنى ردفكم.و قوله: ...لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ (3)،اى يرهبون ربّهم.و بعضى دگر گفتند، معنى آن است كه:يؤمن للمؤمنين من الامان؛او مؤمنان را امن (4)گرداند. وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ ،جملۀ قرّاء، رَحْمَةٌ خواندند به رفع على انّه خبر للمبتدإ عطفا على قوله: أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ ،اى هو اذن خير و هو رحمة.و حمزه خواند:رحمة،عطفا على قوله:خير،اى اذن خير؛و رحمة؛او رحمتى است مؤمنان را يا (5)گوش رحمتى است مؤمنان را از شما.آنگه گفت:و آنان كه رسول را ايذاء كنند و رنج نمايند،ايشان را عذابى اليم خواهد بودن،مولم،دردناك.
يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ ،قتاده و سدّى گفتند:جماعتى منافقان،منهم جلاس بن سويد و وديعة بن ثابت (6)رسول را ناسزا گفتند (7)،و گفتند:اگر اين كه محمّد مى گويد حقّ است،پس ما از خر بتريم.كودكى انصارى بشنيد اين حديث، خشم گرفت و گفت:بلى همچنين است آنچه محمّد مى گويد حقّ است و شما از خر بترى.بيامد و رسول را خبر داد،رسول-عليه السّلام-ايشان را بخواند و از اين حال بپرسيد،انكار كردند و سوگند خوردند كه اين غلام[90-پ]دروغ گفت.رسول -عليه السّلام-براى سوگند ايشان را باور داشت،غلام دلتنگ شد-و نام او عامر بن قيس بود-سر سوى آسمان كرد و گفت:اللّهمّ صدّق الصّادق و كذّب الكاذب؛بار خدايا راست و دروغ اين حديث پيدا كن تا معلوم شود كه راست كه گفت و دروغ كه گفت.خداى تعالى اين آيت فرستاد و آن كودك را راست گوى كرد.و منافقان را دروغزن.مقاتل و كلبى گفتند:آيت در جماعتى منافقان آمد كه از غزات تبوك تخلّف كردند،چون مؤمنان بازآمدند تعلّل كردند و عذر خواستند و سوگند خوردند تا رضاى ايشان بجويند،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:اين منافقان سوگند مى خورند براى آن تا شما را كه صحابۀ رسول ارضاء (8)كنند و خشنود گردانند. وَ اللّٰهُ وَ
رَسُولُهُ أَحَقُّ ،و خداى و رسول سزاوارتراند به آن كه ايشان را خشنود گردانند.و آنگه ردّ ضمير به لفظ واحد كرد با آن كه مذكور دو است:«و الله و رسوله احق ان يرضوهما»نگفت،براى چند وجه را؛يكى آن كه:ضمير رد كرد الى اقرب المذكورين و هو النّبى-عليه السّلام-براى آن كه در ارضاى رسول-عليه السّلام- ارضاى خدا باشد-جلّ جلاله-پس حصول او متضمّن است به رضاى بارى-جلّ جلاله- همچنان است كه،يرضوهما گفته.وجهى ديگر آن كه:[ردّ] (1)كنايت كرد الى كلّ واحد منهما كانّه قال:و اللّه احقّ ان يرضوه و الرّسول ايضا احقّ ان يرضوه،فاكتفى باحدهما عن الآخر.و وجه سه ام (2)،آن است كه:تعظيما للّه تعالى،ضمير نام او را ضمير (3)نكرد با ضمير نام غيرى،و اين جارى مجراى آن باشد كه مردى مى گفت به حضرت رسول-عليه السّلام:من اطاع اللّه و رسوله فقد فاز و من عصاهما فقد غوى.
رسول-عليه السّلام-او را گفت:
بئس الخطيب انت ؛بد خطيبى تو!
هلاّ قلت و من عصى اللّه و رسوله ؛و هركه در خداى و پيغامبر عاصى شود،مراد آن كه چرا ضمير نام خداى با ضمير من بپيوستى! إِنْ كٰانُوا مُؤْمِنِينَ ؛اگر ايمان دارند.
أَ لَمْ يَعْلَمُوا ؛نمى دانند اين منافقان كه هركس كه محادّت و مضادّت كند با خداى و پيغامبر خداى.و محادّه،ممانعت باشد من الحدّ و هو المنع (4)،و معنى مخالفت و عصيان است.و گفتند:محادّه،مجاوزة الحدّ باشد،و قوله: أَ لَمْ يَعْلَمُوا (5)، مخرج او مخرج تقريع و تنبيه است استبطاء لعلمهم (6)و تقريعا (7)لهم على جهلهم.
فَأَنَّ لَهُ نٰارَ جَهَنَّمَ ،چو (8)،«فا»جواب شرط است،او را باشد بواجب و استحقاق آتش دوزخ و هميشه باشد[او در آنجا. ذٰلِكَ الْخِزْيُ الْعَظِيمُ ] (9)اينت خزى و عذابى عظيم،و عامل در«انّ» أَ لَمْ يَعْلَمُوا باشد.و زجّاج گفت:اگر«انّ»به كسر گويند روا باشد در عربيّت بر استيناف جز آن كه نخوانده اند.
آنگه حق تعالى گفت از سرّ منافقان (1): [يَحْذَرُ الْمُنٰافِقُونَ] (2)مى ترسند ازآن كه سورتى فرود آيد به ايشان كه در آنجا كشف سرّ و هتك ستر ايشان باشد،و خبردهنده بود آن سورت از ضمير دل ايشان.آنگه بر سبيل تهديد گفت:[بگوى] (3)اى محمّد!اين منافقان را كه شما استهزا مى كنى كه:خداى تعالى سرّ شما پوشيده نخواهد داشتن جز كه بر صحرا نهد و آشكارا كند،و شما را از آنچه مى ترسى (4)درافتى.
قتاده گفت:اين سورت را«فاضحه»گفتند،يعنى رسواكننده،و«مثيره»؛از خاك بيرون آورنده،و«مبعثره» (5)از گور بيرون آورنده از آن جايى كه در او كشف اسرار است،في قوله تعالى: إِنَّ اللّٰهَ مُخْرِجٌ مٰا تَحْذَرُونَ .
ابن كيسان گفت:آيت در شأن دوازده كس آمد از منافقان كه در شب بر راه رسول-عليه السّلام-كمين كردند بر عقبه در شبى تاريك تا رسول را-عليه السّلام- بكشند،بر اشترش (6)برمانند تا او را بيفگند.و گفتند:بيست و هشت مرد بودند، بااين همه خائف بودند ازآن كه خداى تعالى رسول را خبر دهد و ايشان را رسوا كند،و رسول-عليه السّلام-بى خبر بود از اين حال تا جبريل آمد و رسول را خبر داد.رسول -عليه السّلام-اميرالمؤمنين را گفت:تو امشب در پيش ناقۀ من برو،او بيامد و زمام ناقه به دست[91-ر]گرفت و به يك دست تيغ داشت و حذيفة بن اليمان را فرمود تا سائق بود،چون به آنجا رسيد كه ايشان كمين كرده بودند،رسول-عليه السّلام- آواز داد يك يك را به نام:يا فلان!و يا فلان!چون ايشان بدانستند كه،رسول -عليه السّلام-بر سرّ ايشان مطّلع شد،پيش دويدند.رسول گفت:چه حمل كرد شما را بر آنكه ما را رها كردى و از پيش (7)بيامدى؟گفتند:اى رسول اللّه!اين جاى (8)است مخوف و كمينگاه دشمن،بيامديم تا اين جايگاه بنگريم تا اگر دشمنى باشد او را برانيم و راه پاك كنيم.و رسول-عليه السّلام-گفت:خلاف اين است و خداى
مرا خبر داد كه:براى چه آمده اى و از سرّ بد و خبث نيّت شما مرا آگاه كرد.
اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت:يا رسول اللّه!دستور باشى (1)تا همه را گردن بزنم.گفت:نخواهم كه مردمان گويند كه،محمّد قوم خود را و صحابه خود را مى كشد،خداى تعالى كار ايشان مرا كفايت كند به دبيله.گفتند:يا رسول اللّه!دبيله چه باشد؟گفت:درفشى از دوزخ كه خداى بر دل ايشان زند تا جانشان از آن نيست شود.
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ -الآيه (2).عبد اللّه عمر،و قتاده،و زيد بن اسلم،و محمّد بن كعب،گفتند:مردى از جملۀ منافقان در غزات (3)تبوك گفت:ما نديده ايم از قرّاى ما شكم بزرگتر و دروغ زن تر و بددل تر به نزديك كارزار.يعنى اصحاب رسول.عوف بن مالك بشنيد،بانگ برآورد و او را گفت:دروغ مى گويى اى منافق.آنگه بيامد و رسول را خبر داد.آن مرد منافق بيامد و رسول-عليه السّلام-برنشسته بود و در ركاب رسول مى رفت و عذر مى خواست و مى گفت: إِنَّمٰا كُنّٰا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ ؛ما بازى مى كرديم و بر سبيل هزل و مزاح سخنى مى گفتيم،و قوله: نَخُوضُ ،اى نخوض فى الحديث،يعنى ما در ميان حديث رفته بوديم،چون از هر جنسى حديث رود عرب گويند (4):خاض فى الحديث،و خاض فى الماء اذا دخل فيه و اين جا عبارت است ازآن كه هرگونه سخن مى رفت. قُلْ أَ بِاللّٰهِ ،و رسول-عليه السّلام-مى گفت: أَ بِاللّٰهِ وَ آيٰاتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ ؛به خداى و كتاب خداى و رسول خداى استهزا مى كردى (5)! قتاده گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،در غزات تبوك جماعتى منافقان در پيش رسول مى رفتند به مسافتى دور و با يكديگر مى گفتند:اين مرد گمان مى برد كه حصون شام و قصورش گشاده خواهد شدن،او را اين ظنّى خطا (6)و تمنّايى محال، هيهات هيهات!دور است اين كار!خداى تعالى رسول را خبر داد از اين و از گفتار ايشان.رسول-عليه السّلام-گفت:بروى و بازدارى ايشان را.برفتند و بازداشتندشان .رسول-عليه السّلام-گفت:چيزى گفتى (7)در اين راه؟گفتند:خير.
گفت:دروغ مى گويى،كه چنين مى گفتى (1)،گفتند:يا رسول اللّه! إِنَّمٰا كُنّٰا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ ؛ما در ميانۀ حديث و بازى بوديم.مجاهد گفت،مردى از منافقان با جماعتى هم از ايشان مى گفت:نبينى اين محمّد را خبر مى دهد كه،ناقۀ فلان كه گم شده است به فلان وادى است،او چه داند غيب مى گويد.خداى تعالى رسول را خبر داد از گفتار ايشان بيامدند و عذر خواستند و گفتند: إِنَّمٰا كُنّٰا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ ؛ما بازى مى كرديم.و ضحّاك گفت:آيت در (2)عبد اللّه ابى سلول آمد كه به مسلمانان و به رسول استهزا كرديدى (3)چون خداى تعالى خبر داد،گفتند: إِنَّمٰا كُنّٰا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ .
حق تعالى گفت:بگو اين منافقان را: لاٰ تَعْتَذِرُوا ؛عذر خواهى كه كافر شدى به اين گفتار پس از ايمانتان،يعنى اظهار شما ايمان را،براى آن كه كفر كفر (4)پس از ايمان درست نيايد بر اصل ما چنان كه بيان كرديم پيش از اين،چه اگر چنين باشد مؤدّى بود با احباط،و معنى آن است كه:مظهر كفر شدى پس ازآن كه مظهر ايمان بودى،يعنى كافر شدى پس ازآن كه منافق بودى. إِنْ نَعْفُ (5)عَنْ طٰائِفَةٍ مِنْكُمْ ؛اگر جماعتى را از شما عفو بكنند،جماعتى را عذاب كنند.و جملۀ قرّاء خواندند:ان يعف و يعذّب به ضمّ«ياء»در هر دو لفظ،و فتح«فا»و جزم«با» (6)على الفعل (7)المجهول.و حفص خواند: إِنْ نَعْفُ عَنْ طٰائِفَةٍ مِنْكُمْ و: نُعَذِّبْ طٰائِفَةً ؛ على اضافة الفعل الى اللّه تعالى بلفظ الجمع تفخيما و تعظيما،اگر جماعتى را عفو كنيم،[91-پ]جماعتى را عذاب كنيم.
مفسّران گفتند:مراد به طايفۀ اوّل،يك مرد است نام او مخشىّ بن حميّر الاشجعىّ كه هروقت كه ايشان از اين (8)معنى چيزى گفتندى،بر ايشان انكار كردى و معاونت نكردى ايشان را برآن و مفارقت كردى از ايشان،چون اين آيت آمد،پيش رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!خدا داند كه هرگه كه آيتى آمدى در شأن منافقان، من دانستمى كه من از آن جمله ام،پوست من بر تن من بلرزيدى و دل من از آن
بجستى (1).بار خدايا!ايمان آوردم،ايمانى درست.بار خدايا!وفات من قتل كن در سبيل تو بر شهادت،چنان كه كس نگويد:منش شستم،و منش كفن كردم،و منش دفن كردم.روز يمامه اش بكشتند و چندان كه جستند او را نيافتند.
و بعضى مفسّران گفتند:معنى آيت آن است كه:اگر بعضى را عفو بكنند به توبه،بعضى را عذاب كنند به اصرار ذلك (2)بِأَنَّهُمْ كٰانُوا مُجْرِمِينَ ؛اين براى آن است كه ايشان كافران و منافقان اند.
[قوله تعالى: اَلْمُنٰافِقُونَ وَ الْمُنٰافِقٰاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ ] (3)،آنگه گفت:منافقان از يكديگرند به منزلت يك نفس،بهرى به بهرى (4)تولاّ كنند،امر به منكر كنند و نهى كنند از معروف،برعكس آن كه در عقل و شرع واجب است.و معروف،عبارت باشد از:همه خيرى و طاعتى؛و منكر، عبارت است از جملۀ معاصى. وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ ؛دست ببسته اند از خيرات و صدقات،و اين عبارت است از بخل.و مرد بخيل را ممسك گويند و قابض اليد و جعد الكفّ و كدّ (5)الانامل،و سخىّ را منبسط اليد (6)و سبط البنان،أ لا ترى الى قول الشّاعر:
و كاتب حاسب ان رحت ملتمسا***ما في يديه اذا ما جئت مجتديه
اضاف تسعين تقفوها ثلاثتها***الى ثلاثة آلاف و تسع مائة
نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِيَهُمْ ؛اى تركوا طاعة اللّه فترك اللّه ثوابهم (7)ايشان دست از اطاعت (8)بداشتند،خداى تعالى ايشان را از ثواب رها كرد.و وجهى ديگر آن است كه:ايشان خداى را فراموش كردند،خداى تعالى جزاى ايشان از آن فراموشى بداد.وجهى ديگر آن است كه:عاملهم معاملة النّاسي؛فعل ايشان بر حقيقت نسيان باشد،و فعل خداى تعالى بر سبيل ازدواج. إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ ؛كه منافقان به حقيقت از فرمان خداى تعالى بيرون باشند.
آنگه گفت:[ وَعَدَ اللّٰهُ الْمُنٰافِقِينَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْكُفّٰارَ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ
فِيهٰا ] (1)خداى وعده داد مردان و زنان منافق را و نيز كافران را كه كفر آشكارا دارند آتش دوزخ.و وعده،متناول باشد خير و شرّ را،امّا وعيد جز در شرّ نگويند. خٰالِدِينَ فِيهٰا ؛هميشه باشند آنجا،و نصب او بر حال است. هِيَ حَسْبُهُمْ ؛آن بس است ايشان را يعنى دوزخ. وَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ ؛و خداى تعالى لعنت كرد ايشان را و از رحمت خود دور كرد.و لعن،طرد و ابعاد باشد. وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِيمٌ ؛و ايشان را عذابى باشد دائم.
كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ،يعنى همان كرده اى كه آنان كه پيش شما بودند از كفر و معصيت تا همان ديدى كه ايشان ديدند كه از پيش شما بودند،جز كه ايشان را قوّت بيش از شما بود،و مال و فرزندان بيش از شما داشتند،ايشان ممتّع (2)شدند و مغرور به نصيب خود از دنيا،و شما نيز هم مغرور و فريفته و ممتّع (3)شدى به نصيب شما چنان كه ايشان ممتّع (4)شدند كه پيش شما بودند به نصيب ايشان از دنيا.
و خلاق،نصيب باشد.ابو هريره و حسن گفتند:بخلاقهم،اى بدينهم؛به دين و طريقتشان. وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خٰاضُوا ؛و خوض كردى در باطل چنان كه ايشان خوض كردند در باطل و كفر و تكذيب رسولان و استهزاء به مؤمنان.و«الّذي»به معنى الّذين است،جارى مجرى«من»است كه واحد را و جمع را بشايد،و مثله قوله: مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نٰاراً... (5)،ثمّ قال: ذَهَبَ اللّٰهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُمٰاتٍ لاٰ يُبْصِرُونَ ؛و قال الشّاعر:
و انّ الّذي حانت بفلج دماؤهم***هم القوم كلّ القوم يا امّ خالد
و بعضى دگر گفتند:«الّذي»،در آيت جارى مجرى«ما»ى مصدريّه است، اى خضتم كخوضهم،و خوض كردى چنان كه خوض ايشان. أُولٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ ؛ايشان را[92-ر]عملهاشان باطل شد،يعنى واقع نشد به موقع خود چنان كه عمل مؤمنان كه برآن ثوابى باشد.و مراد به حبوط عمل در دنيا آن است كه:
خداى تعالى افشاى سرّ ايشان كرد تا عملى كه ايشان مى كنند كه به آن حكم توان كردن بر ايمان و اسلام صاحبش.ايشان را آن نيست شود به اطلاع خداى تعالى پيغامبر را بر سرّ و نفاق ايشان.و امّا در آخرت آن است كه،برآن (6)ثوابى نخواهد
بودن. وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ؛و ايشان زيانكاران باشند.
ابو هريره روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه او گفت:
لتأخذنّ كما اخذت الامم من قبلكم ذراعا بذراع و شبرا بشبر و باعا بباع حتّى لو انّ احدا من اولئك دخل جحر ضبّ لدخلتموه ؛گفت:شما همان طريقت گيرى كه آنان كه پيش شما بودند رش (1)به رش (2)و بدست به بدست،و ور به ور (3)تا اگر[يكى] (4)از ايشان در سوراخ سوسمارى شده باشد شما نيز همچنان كنى.آنگه ابو هريره مصداق اين حديث را گفت؛و اگر خواهى تا صحّت اين بدانى برخوانى قول خداى تعالى:
كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كٰانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً... الآيه.گفتند:يا رسول اللّه!چنان كه پارسيان و روميان و اهل كتاب؟گفتند (5):نيستند اين مردمان مگر از جنس ايشان!عبد اللّه عبّاس گفت در اين آيت:ما اشبه اللّيلة بالبارحة گفت:
اين بنى اسرائيل اند كه ما را به ايشان تشبيه كردند.و عبد اللّه مسعود گفت:شما ماننده ترين مردمانى به بنى اسرائيل به سمت و هدى و طريقت،متابع عمل ايشانى چنان كه پاى نعل با پاى نعلم ماند و پر تير با پر تير،الّا آن است كه نمى دانم كه شما گوساله مى پرستى يا نه!و حذيفة بن اليمان گفت:منافقان شما بترند از منافقان عهد رسول،گفتيم:چگونه؟گفت:براى آن كه ايشان نفاق پوشيده داشتند و شما انفاق آشكارا بكردى.
أَ لَمْ يَأْتِهِمْ ؛نيامد به ايشان،يعنى همانا نرسيد به ايشان يعنى به منافقان خبر آنان كه پيش ايشان بودند.آنگه تفصيل (6)داد آن جمله را،گفت:قوم نوح،مجرور بر بدل الّذين قوم نوح بودند (7)كه من ايشان را به طوفان غرق كردم و عاد و قوم هود كه ايشان را به باد هلاك كردم،[و ثمود و قوم صالح كه ايشان را به رجفه و صيحه هلاك كردم و قوم ابراهيم را-عليه السّلام-از نمرود و اتباعش كه ايشان را به سراسك
هلاك كردم.] (1)و مؤتفكات،يعنى زمينهاى برگشته از شهرهاى قوم لوط كه من آن را برگردانيدم (2)پيغامبرانشان به ايشان آمدند با معجزات.خداى تعالى بر ايشان ظلم نكرد،بل ايشان بر خويشتن ظلم كردند كه كافر شدند در خداوند خود تا به جزاى آن،خداى ايشان را هلاك كرد.پس خداى عدل كرده باشد و ايشان بر خويشتن ظلم به فعل آنچه به آن مستحقّ ضرر عقاب شدند.
[قوله تعالى] (3):
وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ يُطِيعُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (71) وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ أَكْبَرُ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ (72) يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ جٰاهِدِ اَلْكُفّٰارَ وَ اَلْمُنٰافِقِينَ وَ اُغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ (73) يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ مٰا قٰالُوا وَ لَقَدْ قٰالُوا كَلِمَةَ اَلْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاٰمِهِمْ وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ يَنٰالُوا وَ مٰا نَقَمُوا إِلاّٰ أَنْ أَغْنٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اَللّٰهُ عَذٰاباً أَلِيماً فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ (74) وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اَللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلصّٰالِحِينَ (75) فَلَمّٰا آتٰاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (76) فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمٰا أَخْلَفُوا اَللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ (77) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ عَلاّٰمُ اَلْغُيُوبِ (78) اَلَّذِينَ يَلْمِزُونَ اَلْمُطَّوِّعِينَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ فِي اَلصَّدَقٰاتِ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَجِدُونَ إِلاّٰ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اَللّٰهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (79) اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ (80) فَرِحَ اَلْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاٰفَ رَسُولِ اَللّٰهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ قٰالُوا لاٰ تَنْفِرُوا فِي اَلْحَرِّ قُلْ نٰارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كٰانُوا يَفْقَهُونَ (81) فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلاً وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ (82) فَإِنْ رَجَعَكَ اَللّٰهُ إِلىٰ طٰائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَ لَنْ تُقٰاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ اَلْخٰالِفِينَ (83) وَ لاٰ تُصَلِّ عَلىٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً وَ لاٰ تَقُمْ عَلىٰ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ فٰاسِقُونَ (84) وَ لاٰ تُعْجِبْكَ أَمْوٰالُهُمْ وَ أَوْلاٰدُهُمْ إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِي اَلدُّنْيٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كٰافِرُونَ (85) وَ إِذٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ جٰاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اِسْتَأْذَنَكَ أُولُوا اَلطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قٰالُوا ذَرْنٰا نَكُنْ مَعَ اَلْقٰاعِدِينَ (86) رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ اَلْخَوٰالِفِ وَ طُبِعَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ يَفْقَهُونَ (87) لٰكِنِ اَلرَّسُولُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْخَيْرٰاتُ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (88) أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا ذٰلِكَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ (89)
[92-پ]
؛و مردان گرويده و زنان بهرى دوستان بهرى اند مى فرمايند به نيكى و نهى مى كنند از نابايست و به پاى مى دارند نماز و مى دهند زكات و فرمان مى برند خداى را و پيغامبرش را،ايشان آنانند[كه] (4)رحمت كند بر ايشان خداى كه غالب و محكم كار است.
؛و نويد داد خداى مردان مؤمن را و زنان مؤمنه را بهشتهايى كه مى رود از زير آن جويهايى،هميشه باشند در وى و جايهاى خوش در بهشتهاى مقام و خشنودى،از خداى بزرگتر است،آن دستى (5)و ظفرى بزرگ است.
؛اى پيغمبر جهاد كن با كافران و منافقان و درشتى كن بر ايشان،و جاى ايشان دوزخ است و بد جاى است آن[93-ر]:
؛سوگند مى خورند به خداى كه نگفتند و بگفتند (1)سخن كفر و كافر شدند پس از (2)اسلامشان،و همّت كردند به آنچه نرسند و چه انكار كردند مگرآنكه توانگر بكرد ايشان را خداى و رسولش از فضل او،اگر توبه كنند بهتر باشد ايشان را، و اگر برگردند عذاب كند ايشان را خداى عذابى دردناك در دنيا و آخرت،و نباشد ايشان را در زمين از يارى و نه ياورى.
و از ايشان كس هست كه عهد كرد با خداى،اگر بدهد ما را از فضل و روزى اش صدقه دهيم و از جملۀ نيكان باشيم.
[93-پ] ؛چون بداد ايشان را از فضلش (3)،بخل كردند به آن و برگرديدند و ايشان برگشته بودند.
؛پيدا كردشان (4)نفاق در دلهاشان تا آن روز كه با پيش او شوند به آنچه خلاف كردند با خداى آنچه وعده دادند او را و به آنچه (5)دروغ گفتند.
نمى دانند كه خداى داند سرّ ايشان و راز ايشان،و خداى داناى نهانيهاست (6).
؛آنان كه عيب مى كنند تفضّل كنندگان (7)را از مؤمنان در صدقات و آنان كه نه نيابند الّا طاقتشان فسوس مى دارند (8)از ايشان،فسوس مى دارد (9)خداى از ايشان،و ايشان راست عذابى دردمند.
[94-ر] ؛آمرزش خواه براى ايشان يا مخواه آمرزش براى ايشان،گر آمرزش خواهى براى ايشان هفتاد بار
نيامرزد خداى ايشان را،اين براى آن است كه ايشان كافر شدند به خداى و رسولش و خداى ننمايد ره بهشت به گروه فاسقان.
؛خرّم شدند بازپس گذاشتگان بنشستشان برخلاف پيغامبر خداى و نخواستند كه جهاد كنند به مالهاشان و جانهاشان در راه خداى،و گفتند:مروى در گرما، بگو كه:آتش دوزخ سختر (1)است از گرما اگر دانند (2).
بگو تا بخندند اندك و بگريند بسيار پاداشت به آنچه كرده بودند (3).
[94-پ] ؛اگر بازبرد تو را خداى با (4)گروهى از ايشان دستورى خواهند از تو بيرون شدن را بگو كه بيرون ميايى (5)با من هرگز و كارزار مكنى با من با دشمنى،شما راضى شدى بنشستن نخست بار بنشينى با زنان و كودكان (6).
؛و نماز مكن بر (7)يكى از ايشان كه بميرد هرگز،و مايست (8)بر گور[ش] (9)كه ايشان كافرند به خداى و رسولش و بمردند و ايشان فاسق بودند.
؛تعجّب مياراد تو را مالهاى ايشان و فرزندان ايشان،مى خواهد خداى كه عذاب كند ايشان را به آن در دنيا و برود جانهاشان و ايشان كافراند [95-ر].
؛چون بفرستند سورتى كه ايمان آرى به خداى و جهاد كنى با رسول (1)وى دستورى خواهند از تو خداوندان مال از ايشان و گويند رها كن ما را تا باشيم با نشستگان.
راضى شدند به آن كه باشند با بازماندگان و مهر نهادند بر دلهاشان،ايشان نمى دانند.
؛لكن پيغامبر و آنان كه بگرويدند با او جهاد كردند به مالهاشان و جانهاشان،ايشان را باشد نيكيها و ايشان ظفريافتگان باشند.
ساخته است (2)خداى ايشان را بهشتهايى كه مى رود از زير آن جويهاى،جاويدان باشند در آنجا،آن ظفرى است بزرگوار[95-پ].
قوله: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ -الآية.قديم-جلّ جلاله-بر عادت كريمش چون ذكر منافقان بكرد و اوصاف ايشان بگفت و سيرت و طريقت ايشان به خلقان نمود،عقيب (3)آن ذكر مؤمنان كرد و صفت ايشان گفت و خلال (4)خير ايشان و طريقت پسنديدۀ ايشان با خلقان بازگفت، وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ ؛گفت:
زنان و مردان مؤمنان بهرى دوستان بهرى اند،و بهرى به بهرى اولى تراند،اولياى مودّت اند و اولياى نصرت اند و اولياى ولايت اند،به يكديگر تولاّ كنند و از يكديگر باشند،امربه معروف (5)كنند و نهى منكر كنند و فرمان خداى و پيغامبر برند.
جرير بن عبد اللّه گفت:از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-شنيدم كه[گفت] (6):
مهاجر و انصاريان از من (7)بهرى اولياى بهرى اند،امربه معروف (8)مى كنند يعنى به ايمان و خير و نهى منكر مى كنند يعنى آنچه در شريعت و سنّت نشناسند.ابو العاليه گفت:
هركجا در قرآن امربه معروف است آن دعوت است از كفر به ايمان،و هركجا نهى منكر است منع است از عبادت اوثان و شيطان و فرائض نماز به جاى آرند و واجبات زكات بگزارند و اوامر خداى و رسول را انقياد نمايند. أُولٰئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ ؛ايشان آنان باشند كه خداى بر ايشان رحمت كند (1)،كه خداى عزيز است،هيچ چيز او را غالب نيايد،و حكيم است آنچه كند به حكمت و مصلحت كند.
آنگه گفت:آنان كه متحلّى باشند به اين حيلت و متّسم به اين سيما و اين نام و اين حكم دارند،خداى ايشان را وعده و نويد مى دهد چه از مردان و چه از زنان، جَنّٰاتٍ ؛و بهشتها كه درختان آن زمين آن را بپوشيده باشد،در زير آن درختان جويهاى روان باشد،و ايشان در آنجا خالد و مخلّد و مؤبّد باشند،و نيز وعده مى دهد ايشان را مسكنها و جايهاى خوش.
حسن بصرى گويد از ابو هريره و عمران بن الحصين پرسيدم كه:اين كه خداى تعالى مى گويد: وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً ؛در اين چيزى (2)شنيدى (3)از رسول-عليه السّلام؟ گفتند:على الخبير سقطت؛بر دانا (4)فتادى،ما رسول را از اين پرسيديم،گفت:
كوشكى باشد در بهشت به يك پاره از لؤلؤ،در او هفتاد سراى باشد از ياقوت سرخ، در هر سراى هفتاد خانه از زمرّد سبز،در هر خانه هفتاد سرير و بر هر سريرى هفتاد بستر از هر لونى بر هر بسترى جفتى از حور العين،در هر خانه هفتاد[خوان نهاده،بر هر خوانى هفتاد لون طعام،در هر خانه هفتاد] (5)وصيفت،حق تعالى بندۀ مؤمن را چندانى قوّت و شهوت و نهمت دهد كه به يك بامداد بر همه بگردد از طعامها و فراشها. فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ ؛در بهشتهاى مقام و جاى ايستادن و خلود،يقال:عدن بالمكان اذا اقام به،و منه:المعدن،و قال الشّاعر:
و ان تستضيفوا الى حكمه (6)***تضافوا الى راجح قد عدن
و رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:عدن،بهشتى است خاصّ از بهشتهاى خداى،هيچ چشم مثل آن نديده است و بر خاطر هيچ بشر چنان نگذشته است.در آنجا نباشد جز سه گروه:پيغامبران و صدّيقان و شهيدان.حق تعالى گويد:خنك آن
را كه در اين جا شود! عبد اللّه مسعود گفت:هى بطنان الجنّة،اى وسطها؛آن ميانۀ بهشت است،آنجا كه از آن به،جاى نباشد.
عبد اللّه عبّاس از كعب الاحبار پرسيد كه:جنّات عدن،چه باشد؟گفت:عدن، به سريانى رز باشد و انواع انگور.
عبد اللّه بن عمر (1)گفت:جنّات عدن،عدن كوشكى است در بهشت پيرامن او بروج و مروج است،يعنى (2)كوشكها و مرغزارها،او را پنج هزار در است،بر هر درى خيمه اى،در آنجا نشود الّا پيغامبرى يا صدّيقى يا شهيدى.
حسن بصرى گفت:جنّات عدن،و ما أدراك ما جنّات عدن،كوشكى است از زر (3)،در او نشود الّا به پيغامبرى يا صدّيقى يا شهيدى يا حاكمى عدل (4).
ضحّاك گفت:عدن،شهرستان بهشت است و در آنجا پيغامبران و امامان و شهيدان باشند،و مردمان پيرامون ايشان باشند و بهشتها پيرامن آن باشد.
عطاء بن السّائب گفت:عدن،جويى است[96-ر]در بهشت،درختان بر كنارهاى او،و مقاتل و كلبى گفتند:عدن،بلندتر درجه است در بهشت،و چشمۀ تسنيم در اوست و بهشتها پيرامن آن است،و از آنگه (5)كه خداى تعالى آفريد (6)، پوشيده است،كشف نفرمايند (7)از او تا اهلش فرونيايند (8)،و اهل او،انبيا و صدّيقان و شهيدان و صالحان باشند (9)و آنان كه خداى خواهد،و فيها قصور الدّرّ و الياقوت؛و در او كوشكهاست از درّ و ياقوت و زر.بادى خوش از زير عرش مى جهد (10)بر پشته هاى (11)مشك سپيد،و آن را در آن كوشكها مى برد.
عطاء الخراسانى (12)گفت،فى قوله: وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ (13)،كوشكها
1) .اساس:عمرو؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
2) .اساس:هيچ؛به قياس با نسخۀ آو،و اتّفاق نسخه ها تصحيح شد.
3) .لب:رز.
4) .مل:بعدل؛مج:يا عادلى.
5) .مل:و از آن وقت باز.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:آفريده.
7) .آو،آج،بم،لب:نفرمايد.
8) .آو،آج،بم،مج،لب:نيايد.
9) .آو،آج،بم:از.
10) .مل:و بادى خوش بجهد از زير عرش.
11) .اساس و ديگر نسخه بدلها:پشتها/پشته ها.
12) .آو:خورسانى؛آج،لب:الخوراسانى.
13) .اساس+گفت؛به قرينه با نسخۀ آو،حذف شد.
باشد از زبرجد و درّ و ياقوت،بوى او مى دهد از پانصدساله راه،و جَنّٰاتِ عَدْنٍ قصبۀ بهشت است و سقف آن عرش خداست. وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَكْبَرُ ؛و رضاى خداى تعالى از ايشان،ايشان را از بهشت بهتر و مهتر باشد.
ابو سعيد خدرى،روايت كند از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه گفت:چون اهل بهشت در بهشت قرار گيرند،خداى تعالى گويد:(يا اهل الجنة)،اى اهل بهشت! ايشان گويند:لبّيك ربّنا و سعديك.گويد:(هل رضيتم)؛راضى شدى؟گويند:
ربّنا و ما لنا الا نرضى؛بار خدايا!و چگونه راضى نشويم،تو بدادى ما را آنچه كسى را نداده اى.حق تعالى گويد:من شما را به از اين بدهم.گويند:بار خدايا!به از اين چه باشد؟گويد:رضا و خشنودى من از شما. وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَكْبَرُ ؛رضاى كه پس از آن هرگز سخط نبود. ذٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ؛اين ظفرى بزرگ است.
قوله: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ ؛آنگه حق تعالى با رسول خود خطاب كرد و گفت:اى پيغامبر بركشيده (1)رفيع المنزلة (2)!جهاد كن با كافران به تيغ و با منافقان.
مفسّران در جهاد با منافقان خلاف كردند كه چگونه باشد؛عبد اللّه مسعود گفت:جهاد با ايشان به دست باشد،اگر نتواند به زبان و اگر نتواند (3)به دل،و بر وى به دل منكر و مبغض باشد ايشان را،و روى (4)ترش دارد بر ايشان.عبد اللّه عبّاس گفت:به زبان جفا كند ايشان را و رفق و مدارا نكند با ايشان.و ضحّاك و ابن جريج گفتند:بتغليظ الكلام،سخن درشت گويد با ايشان.حسن و قتاده گفتند:
باقامة الحدود عليهم؛حدهاى خداى بر ايشان براند.و روايتى ديگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:جهاد منافقان به وعظ و تخويف باشد و در قرائت اهل البيت آمده است:(جاهد الكفار بالمنافقين)؛به منافقان با كافران جهاد كن.و جهاد و مجاهده به يك معنى باشد،و اشتقاقه من الجهد الّذي هو المشقّة،و الجهد؛الطّاقة.و مجاهده، ممارست كارى باشد سخت. وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ ؛و درشت باش بر ايشان.و آن رفق و لطف و خوش خوى (5)و زفان (6)خوش كه تو را با مؤمنان باشد،با ايشان مكن،درشت خوى و درشت سخن و ترش روى باش بر ايشان،چه جاى ايشان دوزخ است و آن
بد جاى (1)است بازگشتن را.و مأوى و مصير،هر دو يكى باشد من اوى اليه و صار اليه اذا رجع اليه.
يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ مٰا قٰالُوا ؛مفسّران خلاف كردند در سبب نزول آيت؛عبد اللّه عبّاس گفت:رسول-عليه السّلام-در سايۀ حجره نشسته بود،اصحابان (2)را گفت:اين ساعت مردى به شما آيد و در شما نگرد به چشم (3)شيطانى،چون بيايد با او هيچ سخن مگوى.در ساعت مردى آمد (4)ازرق چشم.رسول او را بخواند و گفت:چرا دشنام مى دهى مرا تو و اصحابت؟مرد برفت و اصحابش را بياورد و سوگند خوردند كه ما نگفتيم،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
ضحّاك گفت:جماعتى منافقان با رسول-عليه السّلام-به غزات (5)تبوك شدند، چون به خلوت با يكديگر بنشستندى،رسول را-عليه السّلام-ناسزا گفتندى.روزى حذيفة بن اليمان حديث ايشان بشنيد و نقل كرد با رسول-عليه السّلام،رسول ايشان را بخواند و ملامت كرد.ايشان سوگند خوردند كه:نگفتند:خداى تعالى اين آيت فرستاد: يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ مٰا قٰالُوا .
كلبى[96-پ]گفت و عروه و محمّد بن اسحاق كه:آيت در جلاس بن سويد آمد،و سبب آن بود كه:يك روز رسول-عليه السّلام-به (6)تبوك خطبه اى كرد (7)،و در آنجا ذكر منافقان كرد و ايشان را رجس خواند.اين جلاس گفت:اگر محمّد در اين كه گويد راست مى گويد،ما از خر بتريم (8).جوانى انصارى بشنيد نام او عامر بن قيس،گفت:و اللّه كه محمّد راست مى گويد،و شما از خر بترى،و بيامد و رسول را خبر داد.رسول-عليه السّلام-[او را بخواند و آن حديث مجارى (9)رفت،او انكار كرد.رسول عليه السّلام-] (10)گفت:سوگند خورى؟گفت:بلى.آنگه هر دو را به نزديك منبر آورد پس ازآن كه نماز ديگر گزارده بود.او سوگند خورد كه عامر دروغ گفت،سوگندى مغلّظ به خداى.عامر نيز برخاست و سوگند خورد به خداى كه،من
راست گفتم و او دروغ گفت.آنگه دست برداشت و گفت:اللّهمّ انزل على نبيّك الصّادق الصدق منّا،رسول-عليه السّلام-و مؤمنان گفتند:آمين.در حال جبريل آمد و اين آيت آورد: يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ مٰا قٰالُوا وَ لَقَدْ قٰالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ .رسول-عليه السّلام-اين آيت بر جلاس خواند.چون به ذكر توبه رسيد كه: فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ ؛جلاس گفت:يا رسول اللّه!خداى تعالى در اين آيت توبه بر من عرض كرد،عامر راست گفت و من دروغ گفتم،و توبه كرد (1)و اسلام آورد (2)،و حسن اسلامه و توبته.
قتاده گفت،سبب نزول آيت آن بود كه:دو مرد با يكديگر خصومت كردند، يكى غفارى و يكى جهينى (3)،و جهينى (4)از حلفاى انصار بود،غفارى بر جهينى (5)غلبه كرد.عبد اللّه بن ابىّ گفت:انصروا اخاكم فو اللّه ما مثلنا و مثل محمّد الّا كما يقال:سمّن كلبك يأكلك؛سگت را فربه كن تا تو را بخورد.آنگه گفت:لئن رجعنا الى المدينة ليخرجنّ الاعزّ منها الاذلّ،اين حديث به رسول-عليه السّلام-نقل افتاد،رسول-عليه السّلام-عبد اللّه ابىّ را بخواند،گفت:اين سخنها تو گفته اى؟ سوگند خورد كه:نگفته ام.خداى تعالى،اين آيت فرستاد.قديم-جلّ جلاله-گفت:
سوگند مى خورند كه نگفتند آن سخن كه بر ايشان حوالت است،به اين سوگند دروغ كه مى خورند كه نگفتند:كلمت كفر مى گويند،كه سوگند به دروغ از مؤمن فسق باشد،و از كافر و منافق كفر باشد كه او اعتقاد ندارد. وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ يَنٰالُوا ؛و همّت كردند به چيزى كه (6)نرسند.مجاهد گفت:آن منافق كه آن سخن گفته بود،چون بدانست كه مؤمنى بشنيد و نقل كند خواست تا او را بكشند تا نقل نكند.سدّى گفت:مراد آن بود كه،گفتند:ما چون به (7)مدينه رويم تاجى بپيراييم (8)و بر سر عبد اللّه ابىّ نهيم،يعنى او را رياست دهيم بر رغم رسول و مسلمانان.حق تعالى گفت:چيزى در دل دارند كه به آن نرسند.كلبى گفت:آيت در پانزده كس آمد كه عهد كردند كه شب عقبه رسول را بكشند.چون رسول-عليه السّلام-مطّلع شد بر احوال ايشان،سوگند خوردند كه ما از اين معنى هيچ نگفتيم و نسگاليديم،آنگه گفت:در اين معنى همّت به چيزى كردند از كشتن رسول-عليه السّلام-كه به آن
نرسند.عبد اللّه عبّاس گفت:مردى بود از قريش كه همّت كرد كه رسول را بكشد، نام او ابو الاسود،آنگه گفت: وَ مٰا نَقَمُوا ،چه انكار كردند بر خداى و رسول الا آن كه خداى تعالى ايشان را مستغنى كرد از فضل و كرمش.و سبب اين،آن بود كه:مولاى از آن جلاس را بكشتند،اعنى،پسر عمّى را.رسول-عليه السّلام-ديت او از قاتل بستد دوازده هزار درم،و به جلاس داد تا او توانگر شد پس ازآن كه درويش بود.
كلبى گفت ايشان پيش ازآن كه رسول-عليه السّلام-به مدينه آمد،در سختى و جهد و رنج و درويشى بودند.خداى تعالى:ايشان را به غنايم و انفال غنى كرد،و اين از مثل مشهور است كه گفت (1):اتّق شرّ من احسنت اليه؛از شرّ آن كس بترس كه با او احسان كرده باشى.آنگه حق تعالى گفت: فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ ؛اگر توبه كنند ايشان را به باشد كه در دنيا از اين مذلّت و عار و سمت زشت برهند[97-ر]و در قيامت از عذاب دوزخ. وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا ،و اگر برگردند و اعراض كنند از ايمان، خداى تعالى عذاب كند ايشان را در دنيا به قتل و خزى،و در آخرت به دوزخ،و ايشان را در زمين يارى و ياورى نباشد كه ايشان را حمايت كند.
قوله: وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ -الآيه.ابو امامة الباهلىّ گفت:سبب نزول اين آيت آن بود كه،ثعلبة بن حاطب الانصارى بيامد و رسول را-عليه السّلام-گفت:يا رسول اللّه!خداى را دعا كن تا مرا مالى دهد.رسول-عليه السّلام-گفت:ويحك يا ثعلبة!برو قناعت (2)كن به اين كه دارى،كه اندكى را كه شكرش كنند به باشد از بسيارى كه آن را شكر نكنند.روزى چند برفت،بازآمد،دگرباره گفت:يا رسول اللّه!از خداى بخواه (3)تا مرا مالى بدهد،[رسول-عليه السّلام-گفت:تو را به من اقتدا نيست كه اگر من بخواهم،به عزّ عزّ خداى كه كوههاى زمين زر و سيم شود براى من برفت،پس از آن بازآمد،گفت:يا رسول اللّه!از خداى تعالى بخواه تا مرا مالى بدهد] (4)كه من حقّ خداى از او بدهم و حقها بگزارم و به او صلۀ رحم كنم.
رسول-عليه السّلام-گفت:بار خدايا!ثعلبه را مالى بده،و ثعلبه گوسپندى چند داشت،خداى تعالى زيادت در او نهاد تا چنان كه مورچه فزايد آن مى فزود (5)،چون
مالش بسيار شد (1)،خويشتن با تعهّد و مراعات (2)مال داد (3).پس ازآن كه پنج نماز در مسجد با رسول-عليه السّلام-كردى،چنان شد كه جاى (4)بساخت بيرون از مدينه كه گوسپندش (5)آنجا بودى و نماز پيشين و ديگر با رسول مى كردى و نماز بامداد و شام و خفتن آنجا كردى.گوسپند زيادت شد،پيشتر رفت و وادى ديگر بزرگ بود از مدينه دور،آنجا رفت و جاى ساخت و هر پنج نماز از مسجد ببرد،و آنجا بماند و از مسجد و نماز جماعت و اقتدا به رسول-عليه السّلام-بازماند،آدينه ها (6)بيامدى و نماز آدينه به مسجد آوردى.چون مال بيشتر شد،از نماز آدينه نيز بازماند و آنجا (7)مقيم شد،و اگر كسى آنجا بگذشتى،احوال مدينه از او بپرسيدى.رسول-عليه السّلام-گفت:
ثعلبه چه كرد؟گفتند:يا رسول اللّه!ثعلبه چندان (8)گوسپند دارد كه در هيچ وادى نمى گنجد،به فلان وادى رفته است و آنجا جاى ساخته و مقام كرده آنجا رسول -عليه السّلام-گفت:
يا ويح ثعلبة يا ويح ثعلبة يا ويح ثعلبة؛ اى واى ثعلبه!سه راه (9).
چون خداى تعالى آيت صدقه فروفرستاد،رسول-عليه السّلام-مردى را از جهينه بخواند و يكى را از بنى سليم و براى ايشان احكام و اسنان (10)صدقه بفرمود نوشتن،و گفت:بروى و از ثعلبه حقّ خداى بستانى،و به فلان مرد سلمى روى-و او شتر بسيار دارد-و از او نيز زكات بستانى.ايشان بيامدند و نامۀ رسول-عليه السّلام-بر ثعلبه خواندند و از او زكات خواستند،او گفت:اين جزيت چيست؟اين نيست الّا مانند (11)جزيتى،بروى به جاى دگر كه خواهى رفتن،تا چون بازآيى من راى خود ببينم.
ايشان برفتند و به نزديك آن مرد سلمى رفتند و نامۀ رسول بر او خواندند.او گفت:
سمعا و طاعة لامر اللّه و حكم رسول اللّه؛سميع و مطيعم فرمان خداى را و فرمان رسول خداى را.آنگه در ميان شتران افتاد و آنچه رسول نوشته بود از اسنان شتر بگزيد خيار و بهترين آن.اين ساعيان گفتند:ما را نفرمودند كه،خيار مال ستانيم،و انّما از
عرض مال بده آنچه مى دهى.گفت:حاشا كه من جز خيار و گزيدۀ مال به خداى و پيغامبر بدهم!ايشان آن بستدند و بازآمدند به نزديك ثعلبه و گفتند:چه مى دهى بده تا برويم.او دگرباره همان مقالت گفت (1)كه:اين جزيت است و مانند جزيت است،بروى جايهاى ديگر و چون از همه پرداخته باشى با نزديك من آيى.ايشان برفتند و صدقات بستدند و با نزديك ثعلبه آمدند.او گفت:اين نامه مرا دهى كه دارى.نامه بستد و دگرباره بر خواند و گفت:اين جزيت است،شما بروى تا من راى خود در اين معنى ببينم،ايشان با پيش رسول آمدند و اين حال بگفتند.رسول -عليه السّلام-گفت:يا ويح ثعلبة (2)،يا ويح ثعلبة (3)!آنگه سلمى را دعا كرد به خير،و خداى تعالى[در حقّ ثعلبه] (4)اين آيت بفرستاد: وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصّٰالِحِينَ. فَلَمّٰا آتٰاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ. [97-پ] فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمٰا أَخْلَفُوا اللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ ؛چون اين آيت (5)در حقّ ثعلبه بيامد و رسول-عليه السّلام- بر صحابه خواند،مردى از خويشان ثعلبه حاضر بود،آن بشنيد،برخاست و به نزديك ثعلبه آمد و گفت:ويحك يا ثعلبه!خداى تعالى در حقّ تو سه آيت قرآن بفرستاد.
ثعلبه برخاست و به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!من صدقه بيارم چنان كه فرمايى.رسول-عليه السّلام-گفت:بعد ازآن كه گفتى (6)آنچه گفتى،خداى مرا فرموده است كه:صدقۀ تو قبول نكنم.او برخاست و خاك بر سر كرد و فرياد كردن گرفت.رسول-عليه السّلام-گفت:اين آن است كه من تو را گفتم و تو فرمان نبردى.
او برخاست و بازگشت و با جاى خود شد و رسول-عليه السّلام-در آن مدّت با جوار رحمت ايزدى شد و صدقۀ او قبول نكرد.در عهد ابو بكر بيامد و گفت:صدقۀ من قبول كن.گفت:رسول صدقۀ تو قبول نكرد،من نيز قبول نكنم.چون عمر به خلافت بنشست،بيامد و درخواست تا صدقه بيارد.عمر نيز قبول نكرد.[در عهد عثمان بيامد،
او نيز قبول نكرد] (1)،و او در آخر عهد عثمان از دنيا برفت.
عبد اللّه عبّاس و سعيد و جبير و قتاده گفتند:ثعلبه به مجلسى از مجالس انصار آمد و گفت:من شما را گواه مى كنم كه اگر خداى مرا مالى بدهد،من از او حقها بگزارم و صدقه دهم و صلۀ رحم كنم (2).او را پسر عمّى بود،مالى بسيار داشت فرمان يافت.
و[آن مال] (3)به او رها كرد.او به آنچه گفته بود وفا نكرد،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
مقاتل گفت:ثعلبه اين حديث در مجمعى از انصار بكرد و اين عهد،گفت:با خداى عهد مى كنم كه اگر خداى مرا مالى دهد،من صدقه دهم از آن و در صلاح خرج كنم.كسى از خويشان عمر پسر عمّى (4)را از آن او بكشت.رسول-عليه السّلام- ديت بستد و به او داد و او توانگر شد،و به عهد خداى وفا نكرد.
حسن گفت:آيت در ثعلبه آمد و معتّب بن قشير (5)،گفت كه:ايشان عهد بكردند،چون مال به دست آمد وفا نكردند.كلبى گفت:آيت در حاطب بن ابي بلتعه آمد كه او را مالى به شام بود و مدّتى به آن بر آمد و به او نمى رسيد.او عهد كرد با خداى تعالى كه:اگر آن مال به او رسد،او صدقه دهد و خيرات كند.چون مال به او رسيد،وفا نكرد بدانچه پذيرفته بود.حق تعالى آيت فرستاد.
وَ مِنْهُمْ ؛و از ايشان،يعنى از منافقان. مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ ؛كس هست كه عهد مى كند با خداى.و عهد و نذر با خداى (6)يكى باشد،و به نزديك ما فرقى نباشد ميان آن كه كسى گويد:عاهدت اللّه،او نذرت اللّه في كذا،در آن كه وفا واجب بود،و اگر نكند بر او كفّارت واجب بود.
خلاف است ميان اصحاب ما كه بعضى گفتند:نذر و عهد را اگر مطلق باشد و اگر مقيّد،وفا واجب بود،و سيّد-رحمة اللّه عليه-گفت:عهد و نذر آنگه منعقد شود كه مشروط بود چنان كه:عاهدت اللّه ان (7)كان كذا فعلت كذا؛با خداى عهد كردم كه اگر چنين باشد،من چنين كنم،و نذرت اللّه ان افعل كذا ان قدمت من سفري او
وصلت الى اهلي،او برئت من مرضي؛نذر كردم كه فلان كار كنم اگر با خانه شوم از اين سفر يا از اين بيمارى به شوم.و للّه علىّ كذا ان كان كذا؛و اگر فلان كار بباشد،خداى را بر من فلان چيز است از روزه و صدقه و حج و مانند اين.اگر اين عهد و نذر را خلاف كند،بر او كفّارت باشد،برده اى آزاد كند يا شست (1)مسكين (2)را طعام دهد،يا دو ماه پيوسته روزه دارد. لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ ؛گفت:كس هست از اين منافقان كه عهد مى كند كه:اگر خداى او را مالى دهد.و مراد به فضل،در آيت مال است. لَنَصَّدَّقَنَّ ؛ما صدقه دهيم،و تقدير آن است كه:لنتصدّقنّ (3)،آنگه«تا» در«صاد»ادغام كردند (4)[لقرب المخرج،و بصريان گفتند:«تا»را«صاد»كرد، و«صاد»در«صاد»ادغام كرد] (5)چنان كه بيان كرديم در ادّاركوا (6)و اثّاقلتم و اطّيّرنا. وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصّٰالِحِينَ ؛و از جمله صالحان باشيم.
فَلَمّٰا آتٰاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ ؛چون خداى تعالى بداد ايشان را آنچه خواسته بودند از مال، بَخِلُوا بِهِ ؛[98-ر]بخل كردند به آنچه گفته بودند،قوله: بَخِلُوا بِهِ ؛بخل،منع سايل باشد چيزى را كه خواهد براى مشقّت اعطا و در شرع عبارت است از:منع واجب،براى آن بخل،اسم ذمّ است و بخيل مذموم باشد.و بر ترك تفضّل (7)كس را ذمّ نشايد كردن،امّا عرب كه اطلاق مى كنند برآن (8)كه طعام (9)به مهمان ندهد (10)و عطا به سايل و صله به شاعر.و زهير مى گويد:
ان البخيل ملوم حيث كان و ل***كنّ الجواد على علاّته هرم
براى آن است كه ايشان اعتقاد كرده اند كه اين جمله واجب است،براى آن ذمّ مى كنند تارك او را. وَ تَوَلَّوْا ؛و برگرديد[اند] (11)و پشت بركردند. وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ؛ «واو»،حال راست؛در آن حال كه اعراض كرده بودند.
آنگه گفت: فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً ،خلاف كردند در ضمير مستكنّ كه فاعل اعقب
1) .همۀ نسخه بدلها:شصت.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:درويش.
3) .اساس:ليتصدّقنّ؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
4) .آو،آج،بم،لب:كرد.
5) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
6) .آو،آج،بم،مل،لب:اداى زكات.
7) .آو،آج،بم:تفضيل.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:بخل آن كس.
9) .كلمه«طعام»در اساس،مكرّر شده است.
10) .اساس:دهد؛به قياس با نسخۀ او،تصحيح شد.
11) .اساس:ندارد؛به قياس با نسخۀ آو،و اتّفاق نسخه ها افزوده شد.
چيست،مجاهد گفت:اعقبهم اللّه نفاقا،اى جازاهم،يقال:اعقبه اللّه-بطاعته كذا، اى اثابه و اعقبه بمعصية كذا،اى عاقبه به (1).و قال النّابغة:
فمن اطاع فاعقبه بطاعته***كما اطاعك و أدلله على الرّشد
آنگه معنى آن باشد كه:خداى تعالى اظهار نفاق كرد كه در دل ايشان بود و اعلام كرد رسول را-عليه السّلام-كه:ايشان بر كفر خواهند مردن و توبه نخواهند كردن،و آن را (2)اعقاب (3)و جزا براى آن خواند كه،به عقب آن فعل بود كه ايشان كردند از بخل و خلف وعد (4).و نِفٰاقاً ؛مفعول دوم است و ضمير«هم»مفعول اوّل. إِلىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ ؛تا آن روز كه ايشان را ملاقات باشد با خداى.و اين آيت ابطال مى كند تمسّك آنان را كه تعلّق كردند به آن كه«لقاء»،رؤيت باشد،براى آن كه خداى تعالى در حقّ منافقان اطلاق كرد،و گفت:تا آن روز كه ايشان را با خداى ملاقات باشد،و به اتّفاق،منافقان خداى را نبينند،پس معلوم شد از اين جا كه«لقاء»، ديدار نباشد.و تفسير اين لفظ (5)آنجا كه آيد،برحسب اقتضاى معنى يا بر ثواب كنند يا بر عقاب يا بر رجوع و صيرورت با خداى تعالى.و اين جا،معنى آن است كه:تا به آن روز كه با پيش خداى شوند و حاصل (6)آيند جايى كه (7)آنجا حكم جز او را نبود،و فرمان جز او را نباشد،و على هذا
قوله-عليه السّلام: من احبّ لقاء اللّه احبّ اللّه لقاءه و من كره لقاء اللّه كره اللّه لقاءه؛ هركه لقاى خداى دوست دارد،خداى لقاى او دوست دارد[و هركه لقاى خداى تعالى را دوست ندارد،خداى تعالى لقاى او را دوست ندارد.] (8)و معنى آن است كه:هركه خواهد و دوست دارد كه با جوار خداى و ثواب خداى شود،خداى خواهد كه او را با جوار و ثواب خود برد،و هركه نخواهد كه با جوار خداى شود،خداى نخواهد كه او را با جوار و ثواب خود برد،چه اگر نه چنين باشد و لقاء را بر ديدار تفسير دهند،معنى آن باشد كه:هركه كاره باشد ديدار خداى را،خداى كاره باشد ديدار او را،و خداى نتواند كردن كه او را نبيند با حصول
شرايط رؤيت.پس قديم را تعالى (1)او را هميشه بايد ديدن به آن كه كاره باشد ديدار او را بر كراهت خود،و اين فاسد است.آنچه ادا كند با اين (2)هم فاسد باشد.و قولى ديگر آن است كه:ضمير فاعل در اعقب كه ضمير مرفوع مستكنّ بخل است، و المعنى:فاعقبهم بخلهم نفاقا،و معنى اعقاب،بر اين قول ايراث و تخليف باشد من قولهم:اعقبه اكل الطّين صفرة اللّون،اى اورثه ذلك.و اشتقاق او را از عقب و تعقيب باشد،يعنى آن بخل و خلف وعد (3)ايشان را به آنجا رسانيد و به سر (4)ايشان آورد نفاقى در دلهاى ايشان.و چون تحقيق كنى اين قول هم (5)راجع باشد با معنى قول اوّل،براى آن كه بخل نتواند كردن هم لا بد تفسير برآن بايد دادن كه،خداى تعالى عند بخل ايشان اين جزا داد ايشان را،يا بايد گفتن:بخل ايشان،ايشان را ادّا به نفاق كرد تا از بخل منافق شدند. إِلىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ ،بر اين قول ضمير عايد باشد با بخل،و معنى جزا بر بخل تا آن روز كه جزاى بخل خود پيش آيد ايشان را.و بر اين قول در آيت دو جايگاه مجاز باشد،و بر قول[98-پ]اوّل مجاز يك جاى باشد در فَأَعْقَبَهُمْ ؛و در يَلْقَوْنَهُ نباشد،و تقدير حذف مضاف نبايد كردن لأنّ التّقدير على هذا القول يلقون (6)جزاء بخلهم و يصلون اليه فحذف الجزاء و اوقع (7)اللّقاء (8)على البخل[پس قول اوّل اولى تر است-و اللّه اعلم بمراده من كلامه. بِمٰا أَخْلَفُوا اللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ ؛اين «با»مجازات است به آنچه خلاف كردند وعدۀ خداى را.و«ما»هر دو جاى مصدريه است،اى باخلافهم وعد اللّه.و شايد كه«ما»ى دوم موصوله باشد،بمعنى الّذي،اى الوعد الّذي وعدوه.] (9)وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ ،اين«ما»،مصدريه است نيز، اى و بكذبهم (10)،و به آن دروغ كه گفتند.
معبد بن ثابت گفت:اين معنى در دل داشتند و به زبان نگفتند،نبينى كه حق تعالى گفت: أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ ؛و نمى دانند ايشان كه خداى تعالى داند سرّ ايشان؟يعنى آنچه در دل دارند و با كس نگويند. وَ نَجْوٰاهُمْ ؛و آنچه
به راز با يكديگر گويند.و سرّ،اخفاء الحديث فى النّفس (1)باشد،و نجوى،القاء (2)حديث باشد الى من يأمن الافشاء من جهته،براى آن كه اشتقاق او از نجات است (3)، كانّ المناجى يعرف النّجاة من جانبه و يأمن الافشاء.و گفته اند سرّ و نجوى،يكى باشد و لكن تكرار كرد براى اختلاف لفظ،كقوله (4):
و هند اتى من دونها النّأى و البعد***
و قال ذو الرّمه:
لمياء في شفتيها حوّة لعس***و فى اللّثات و في انيابها شنب
و اللّمى و اللّعس،سواد فى الشّفة.و گفته اند:سرّ نيز آن باشد كه با كسى گويد، يقال:اسرّ اليه.قال[اللّه تعالى] (5): وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلىٰ بَعْضِ أَزْوٰاجِهِ حَدِيثاً... (6)،و يقال (7):سارّه مسارّة و سرارا و اسرّ في نفسه اسرارا. وَ أَنَّ اللّٰهَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ ،و خداى تعالى عالم است به غيبها و نهانيها.و مورد آيت،مورد توبيخ و تقريع است،گفت:
نمى دانند،يعنى آن كه (8)واجب است كه بدانند.
مسروق روايت كرد از عبد اللّه بن عمر (9)كه،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:
اربع من كنّ فيه فهو منافق و من كانت فيه خصلة[من هذه] (10)كانت فيه خصلة من النّفاق،اذا حدّث كذب،و اذا وعد اخلف،و اذا عاهد غدر،و اذا خصم فجر، گفت:چهار خصلت (11)است كه هركه را از اين چهار خصلت در او باشد،منافق باشد، و هركه را يك خصلت از اين خصال در او باشد،در او خصلتى از نفاق باشد:
چون حديث گويد (12)،دروغ گويد،و چون وعده دهد خلاف كند،و چون عهد كند غدر كند،و چون دست يابد فجور كند.
و حسن بصرى روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
ثلاث من كنّ
1) .آو،آج،بم:في نفسه.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و لب:نجوى اللّقاء الحديث.
3) .آو،آج،بم،مل:ازآنجاست.
4) .مج+شعر.
5) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
6) .سورۀ تحريم(66)آيۀ 3.
7) .اساس:قال؛به قياس نسخۀ آو،و اتّفاق نسخه ها،تصحيح شد.
8) .آو،آج،بم،مج،لب:و معنى آن كه؛مل:و سعى نمى كنند كه آنچه.
9) .آو،آج،لب:عبد اللّه بن عمرو.
10) .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+آن.
12) .همۀ نسخه بدلها:حديث كند.
فيه فهو منافق و ان صلّى و صام و زعم انّه مؤمن:اذا حدّث كذب،و اذا وعد اخلف،و اذا اؤتمن خان.
عبد اللّه مسعود گفت:اعتبروا (1)المنافق بثلاث:اذا حدّث كذب،و اذا وعد اخلف،و اذا عاهد غدر،و تصديق ذلك في كتاب اللّه: وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ... الى قوله: وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ .و اين حديثها را ظاهر او موافق اصول نيست،لا بدّ تخصيص بايد كردن او را يا تأويل نهادن (2).
بكير بن معروف (3)گفت از (4)مقاتل حيّان،گفت:من (5)بر قضاى سمرقند بودم، اين حديث خواندم[از] (6)ابو سعيد مقبرى از ابو هريره،گفت،كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:
ثلاث من كنّ فيه فهو منافق:اذا حدّث كذب،و اذا اؤتمن خان،و اذا وعد اخلف ،گفت:اين حديث بر من سخت آمد،و گفتم:كه باشد كه از اين خالى بود؟و از اين حديث بر خود بترسيدم و بر جملۀ مردمان.قضا رها كردم و از سمرقند به بخارا آمدم و از علماى بخارا بپرسيدم،از ايشان فرجى نديدم.به مرو آمدم و از علماى مرو بپرسيدم،هيچ راحت نديدم.به نيشابور (7)آمدم،هيچ فرج نديدم.شنيدم كه شهر بن حوشب به جرجان است،آنجا رفتم و اين حال بر او عرض كردم،از او بپرسيدم،مرا گفت:من هم چون تو از اين حديث خايفم،و لكن سعيد جبير به رى متوارى است،آنجا رو و آنجا طلب كن و از او بپرس باشد كه او در اين چيزى شنيده باشد كه تو را و مسلمانان را در آن فرجى باشد.گفت:به رى آمدم و سعيد جبير را طلب كردم و اين حديث بر او عرضه كردم و معنى خبر از او بپرسيدم،گفت:
تو را بر حسن بصرى[99-ر]بايد رفتن كه در اين خبر چيزى نمى دانم گفت.
برخاستم و به بصره رفتم.حسن بصرى را از اين حديث بپرسيدم،و قصّه با او بگفتم، گفت:رحم اللّه شهرا و سعيدا،از اين حديث نيمه اى (8)به ايشان رسيد و نيمه اى (9)نرسيد،و آن چنان بود كه:چون رسول-عليه السّلام-اين حديث بگفت،صحابه دل
مشغول شدند و نيارستند تا از رسول-عليه السّلام-بپرسند.به حجرۀ فاطمه -عليها السّلام-آمدند،و گفتند:يا بنت رسول اللّه!پدرت امروز حديثى گفت كه ما از آن سخت انديشناكيم،اكنون تفضّل كن و براى ما (1)بپرس كه معنى آن خبر چيست؟ خاص است يا عام؟مراد،بعضى مردمان اند يا جمله؟فاطمه-عليها السّلام-بيامد و از رسول-عليه السّلام-بپرسيد،و اين حال بر او عرضه كرد و بگفت كه:صحابه دل مشغول شده اند از اين حديث.رسول-عليه السّلام-سلمان را فرمود كه (2)آواز داد كه:الصّلاة جامعة،تا مردم در مسجد جمع شدند.آنگه به منبر بر آمد و خطبه كرد، آنگه گفت:اى مردمان!من گفتم شما را كه سه خصلت هست كه هركس را كه آن سه خصلت در او باشد منافق بود (3):در حديث دروغ گويد،و در امانت خيانت كند،و وعده را خلاف كند.به اين حديث شما را نخواستم،منافقان را خواستم امّا آنچه گفتم:اذا حدث كذب،در حديث دروغ گويد،منافقان را خواستم كه به نزديك من آمدند و گفتند:ما به تو ايمان داريم و به نبوّت تو مقرّيم،[من] (4)ايشان را باور داشتم،خداى تعالى آيت فرستاد در حق ايشان: إِذٰا جٰاءَكَ الْمُنٰافِقُونَ قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لَكٰاذِبُونَ (5).
امّا آنچه گفتم:اذا اوتمن خان؛چون امينش دارند خيانت كند،آن امانت نماز است.
و شرايط دين،ايشان در آن خيانت كردند و خداى تعالى در (6)ايشان بفرستاد:
إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ يُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ هُوَ خٰادِعُهُمْ وَ إِذٰا قٰامُوا إِلَى الصَّلاٰةِ قٰامُوا كُسٰالىٰ يُرٰاؤُنَ النّٰاسَ وَ لاٰ يَذْكُرُونَ اللّٰهَ إِلاّٰ قَلِيلاً (7).و قال: فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ. اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ. اَلَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ (8).و امّا آنچه گفتم (9):اذا وعد اخلف،آن بود كه ثعلبة بن مالك بيامد و گفت:يا رسول اللّه!انّ لي غنيمات،و انّي لمولع (10)بالسّائمة؛ من گوسپندكى چند دارم و من مولع باشم به چهارپاى،دعا كن خداى را تا مرا
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج+اين حديث.
2) .همۀ نسخه بدلها:تا.
3) .مل+و آن سه كدام اند.اول آن كه.
4) .اساس ندارد؛به قياس نسخۀ آو،و اتّفاق نسخه ها افزوده شد.
5) .سورۀ منافقون(63)آيۀ 1.
6) .مل+شأن.
7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 142.
8) .سورۀ ماعون(107)آيات 4 و 5 و 6.
9) .آو،آج،لب:گفتيم.
10) .آو،آج،بم:مولع؛مل:لي مولع.
بركه اى (1)دهد كه من حقّ خداى و حقهاى ديگر بواجبى بگزارم.من دعا كردم، خداى او را گوسپندى بى مر داد.چون وقت صدقه آمد،كس فرستادم،بخل كرد و وعده خلاف كرد.خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصّٰالِحِينَ. فَلَمّٰا آتٰاهُمْ ،الى قوله: وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ .صحابه رسول دل خوش شدند و مالى عظيم به صدقه دادند.
و اين خبر بر وجهى دگر روايت كردند؛محمّد بن محرم گفت،از حسن بصرى شنيدم كه گفت،رسول-صلّى اللّه عليه و آله گفت:
ثلاث من كنّ فيه فهو منافق و ان صام و صلّى و زعم انّه مسلم اذا وعد اخلف،و اذا حدّث كذب،و اذا اؤتمن خان، من گفتم:يا ابا سعيد!اگر كسى را بر من دينى باشد و تقاضا كند مرا و من ترسم كه مرا محبوس كند و رنجور شوم،گويم:سر ماه تو را گسيل كنم،آنگه وفا نتوانم كردن منافق باشم؟گفت:اين حديث چنين آمد.آنگه گفت،عبد اللّه بن عمر (2)گفت:پدرم را چون وفات نزديك آمد،وصايت كرد و گفت:دختر مرا به فلان دهى كه من او را وعده داده ام،نخواهم كه وعده را خلاف كنم كه پس با پيش خداى شوم به ثلثى نفاق.گفتم:يا ابا سعيد!و مردى باشد كه ثلثى از او منافق بود و دو ثلث مؤمن؟ گفت:حديث چنين آمد.من ازآنجا به حج رفتم،عطاء بن ابى رباح را ديدم،اين قصّه با او بگفتم و آنچه ميان ما رفت (3).مرا گفت:چرا حسن را نگفتى؟چه گوى در برادران يوسف؟نه پدر را وعده دادند در حقّ يوسف و خلاف كردند،و با او حديث كردند و دروغ گفتند،و پدر ايشان را امين كرد[و] (4)خيانت كردند،منافق بودند؟نه يك روايت آن است كه ايشان پيغامبر بودند و پدر و جدّ[99-پ]ايشان پيغامبر بود؟ من گفتم:يا محمّد!پس مرا معنى اين حديث بگو و اين مشكل حل كن.گفت:
جابر (5)عبد اللّه انصارى روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-اين حديث در حقّ منافقان گفت كه:با رسول حديث كردند و دروغ گفتند،و رسول ايشان را بر بعضى اسرار امين كرد،خيانت كردند و او را وعده دادند كه با او جهاد كنند،خلاف كردند.و گفت:ابو سفيان از مكّه بيرون آمد،جبريل رسول را خبر داد كه ابو سفيان به
فلان منزل فرود آمد،لشكر به سر او فرست.رسول-عليه السّلام-بگفت با صحابه،و گفت:پوشيده دارى.منافقان نامه نوشتند و او را اعلام كردند.خداى تعالى اين آيت بفرستاد: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمٰانٰاتِكُمْ... (1)،و اين آيت نيز بفرستاد در منافقان: وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ ،الى قوله: وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ .چون حسن را بينى از منش سلام برسان و بگوى كه:
اصل اين حديث اين است.گفت:چون به نزديك حسن رسيدم،گفتم:يا ابا سعيد! برادرت عطا تو را سلام مى كند و اين حديث با او بگفتم.حسن دست من گرفت و مرا به اصحاب خود نمود و گفت:يا اهل العراق!عاجز (2)آمدى ازآن كه چنان باشى كه اين مرد حديثى شنيد از ما كه او را موافق نيامد،صبر نداشت تا برخاست و رحلت كرد و اصل و معنى آن حديث به دست آورد.عطا (3)راست گفت،اصل اين حديث در منافقان است و ممكن باشد كه شبهه اى كه حسن را افتاد در آن كه فاسق منافق است اصل او از اين حديث بوده باشد.و نيز ممكن است اين حديث را تأويل كردن از وجهى دگر،و آن چنان باشد كه گويند:ممتنع نبود كه رسول-عليه السّلام-به اين حديث آن خواست كه هركه اين سه خصلت را كار بندد با اعتقاد (4)جواز و حسن،او منافق بود.
قوله تعالى: اَلَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقٰاتِ مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه،رسول-عليه السّلام-صحابه را حثّ كرد بر صدقات.عبد الرّحمن عوف آمد و چهار هزار درم آورد و گفت:يا رسول اللّه!من هشت هزار درم داشتم،چهار هزار براى عيال بازگرفتم و چهار هزار صدقه كردم.رسول -عليه السّلام-او را دعا كرد به بركه (5)،گفت:
بارك اللّه لكن فيما اعطيت و فيما امسكت، خداى تعالى او را چندان مال داد كه چون او را وفات آمد ثمن مال او ميان ايشان قسمت كردند صد و شست (6)هزار درم برآمد هر زنى را هشتاد هزار درم برسيد.و هم آن روز عاصم بن عدىّ بن العجلان بيامد و صد و شست (7)وسق خرما بياورد براى صدقه رسول-عليه السّلام-ببخشيد.و مردى نام او ابو عقيل الانصارىّ بيامد و صاعى
خرما بياورد و گفت:يا رسول اللّه!دى همه روز،كار كرده ام دو صاع خرما مرا دادند،يكى براى عيال بازگرفتم و يكى براى صدقه آوردم.رسول-عليه السّلام- گفت:برو بر سر خرماى صدقه كن.طعن زدند منافقان،و گفتند:عبد الرّحمن و عاصم آنچه دادند به ريا دادند،و خداى تعالى مستغنى است از صاعى خرما كه ابو عقيل بيارد،و لكن خواست تا نام او در متصدّقان باشد،خداى تعالى آيت فرستاد:
اَلَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقٰاتِ ،بيان كرديم كه«لمز»چه باشد،و اختلاف اقوال در او.حق تعالى گفت:آنان كه عيب كنند و غمز و چشم شكنند بر سبيل سخريّت بر آنان كه تبرّع كنند از مؤمنان در صدقات.و اصل مطّوّعين،متطوّعين بوده است،«تا»در«طا»ادغام كرده اند لقرب المخرج چنان كه در نظاير او برفت،يعنى عبد الرحمن و عاصم. وَ الَّذِينَ لاٰ يَجِدُونَ إِلاّٰ جُهْدَهُمْ ؛و آنان را نيز عيب كنند كه ايشان جز طاقت خود نيابند و مال بسيار ندارند،يعنى ابو عقيل.و بعضى اهل لغت گفتند:جهد و جهد،هر دو لغت است،كالوجد و الوجد.
و شعبى گفت:الجهد فى العمل،و الجهد فى القوت.و قتيبى گفت:الجهد الطّاقة،و الجهد المشقّة. فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ ؛فسوس مى دارند از ايشان،[خداى از ايشان فسوس دارد،يعنى جزاى سخريّت ايشان] (1)بدهد.آنگه جزا به لفظ مجازى بر خواند براى ازدواج،كما قال تعالى: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا... (2)،و قوله: فَمَنِ [100-ر] اِعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ... (3)،و قولهم فى المثل:كما تدين تدان،و قول الشّاعر:
دنّاهم كما دانوا***
وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ .ايشان را عذابى مولم،موجع باشد.ابو الشّليل،روايت كند كه:مردى روزى بيامد و در قبيلۀ ما بايستاد و گفت:حدّثنى ابي او عمّى،گفت:
پدرم يا عمّم،مرا حديث كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:هركه امروز صدقه اى دهد،من فرداى قيامت براى او گواى (4)دهم به آن،و گفت،پدرم گفت:من عمامه اى داشتم،خواستم تا از سر آن پاره اى بدرم و به صدقه بدهم،آنگه مرا از آن شرم آمد و بشريّت رها نكرد مرا،مردى بيامد كه در همه بقيع از او درازتر نبود و از او
سياه تر و كريه خلق تر و زمام ناقه اى آبستن به دست گرفته كه از آن نكوتر ناقه اى نبود در همه بقيع،و گفت:يا رسول اللّه!اين ناقه و بچّه كه در شكم دارد صدقه است.
منافقان با يكديگر گفتند:اين ابله را نگر كه شتر (1)چنين به صدقه مى دهد!اين شتر به است از (2)او.رسول-عليه السّلام-بشنيد،گفت:لا بل او بهتر است از تو و هرچه جنس تو باشد،تا سه بار اين (3)تكرار مى كرد.خداى تعالى اين آيت بفرستاد.
آنگه گفت: اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ ،صورت امر است و مراد تخيير و معنى نهى؛استغفار كن براى اين منافقان يا مكن،يعنى راست است استغفار تو براى ايشان و ترك (4)استغفار.خواهى استغفار كن و خواهى مكن،چه اگر استغفار كنى براى ايشان مثلا هفتاد بار كه خداى تعالى ايشان را نيامرزد.و آيت وارد است مورد نوميدى دادن از مغفرت ايشان،و تخصيص هفتاد بار براى آن كرد كه:اين عدد به نزديك عرب غايتى مستقصى است.و گفته اند:براى آن كه،او جمع هفت است،و هفت عدد اغلب خلق است چون آسمانها و زمينها و كوهها و درياها و اقاليم و اعضا.و در بعضى تفاسير آمد كه:تخصيص هفتاد بار براى آن كرد كه،رسول-عليه السّلام-بر حمزه هفتاد تكبير بكرد،حق تعالى گفت:اگر به عدد تكبيرات حمزه براى منافقان استغفار كنى كه هم فايده اى نبود و ايشان را نيامرزند (5).
ضحّاك گفت:چون خداى تعالى اين آيت فرستاد رسول-عليه السّلام-گفت:
بار خدايا!اگر استغفار بر هفتاد (6)بيفزايم ايشان را نيامرزى (7)؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ... (8)،و گفتند:آيت در عبد اللّه ابىّ سلول آمد كه گفت: لاٰ تُنْفِقُوا عَلىٰ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّٰهِ حَتّٰى يَنْفَضُّوا... (9)،الى قوله: وَ لٰكِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ (10).پس بيامد و گفت:
استغفر لي يا رسول اللّه!براى من استغفار كن.حق تعالى گفت:اگر خواهى استغفار كن يا مكن،كه خداى تعالى نيامرزد اين منافقان را. ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ
رَسُولِهِ ؛براى آن كه اينان به خداى و پيغامبر كافرند،و خداى تعالى هدايت نكند به ره بهشت فاسقان و منافقان و كافران را.
قوله: فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاٰفَ رَسُولِ اللّٰهِ ،حق تعالى در اين آيت ذكر آنان كرد كه ايشان در غزات تبوك از رسول-عليه السّلام-بازپس استادند،گفت:آن مخلّفان،بازپس گذاشتگان (1)،شادمانه اند به خلاف و مخالفت رسول و اين قول قطرب و مؤرّج است،و نصب او بر مفعول له باشد،ابو عبيده گفت:بعد رسول اللّه و انشد قول الشّاعر:
عقب الرّبيع (2)خلافهم فكانّما***بسط الشّواطب بينهنّ حصيرا
اى،بعدهم.و دليل اين قول قرائت عمر بن ميمون است در شاذّ«خلف»،و نصب او بر ظرف است. وَ كَرِهُوا ؛و نخواستند كه جهاد كنند به مال و جانشان در سبيل خداى تعالى.و گفتند يكديگر را كه:در گرماى گرم بيرون مشوى،و غزاى تبوك در فصل تابستان بود و گرماى عظيم بود،ايشان به گرما تعلّل كردند،خداى تعالى گفت:بگو كه آتش دوزخ گرمتر است اگر با اين صبر نمى دارى،با آن چگونه دارى اگر در خود دانى.
آنگه گفت:بگو اين منافقان را كه،اندك خندى كه بسيار خواهى گريستن در قيامت.و لفظ،لفظ امر غايب است و مراد نهى،يعنى مخندى و اگر (3)جاى تعجّب و خنده باشد هم اندك خندى،و قوله: وَ لْيَبْكُوا (4)،[100-پ]لفظ امر است و مراد خبر است از آينده،و المعنى:فسيبكون (5)كثيرا. جَزٰاءً ،و نصب او بر مفعول له است، يعنى بسيار خواهى گريستن چون عقاب خداى بينى و از آن سبب بگريى بسيار.و خنده،تفتّحى باشد كه در روى و دهن پديد آيد عند آن كه عجبي (6)بيند يا شنود يا فرحى.و گريه،تشنّجى باشد كه در روى پيدا شود عند غمى با جريان آب (7)چشم،و
از فعل ما نيست به دلالت آن كه موقوف بر اختيار ما نيست،عند قصد و دواعى (1)ما حاصل نيايد و عند كراهت و صوارف (2)ما منتفى (3)نشود،و چون چنين بود (4)تكليف متناول نبود آن را،و انّما نهى از اسباب خنده باشد از لهو و بطر و مانند آن.و قوله: جَزٰاءً ؛ دليل آن مى كند كه وَ لْيَبْكُوا (5)،امرى است به معنى خبر،چه اگر نه چنين باشد، «جزا»در اين جا (6)معنى ندهد،يعنى بگريند (7)عند معاينۀ عذاب (8)بر گناهانى كه كسب كرده باشند.
قتاده روايت كرد از انس مالك،كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله (9)-گفت:لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم (10)كثيرا،گفت (11):اگر آنچه من مى دانم شما دانستمى (12)اندك خنديدى و بسيار گريستى.
قوله: فَإِنْ رَجَعَكَ اللّٰهُ إِلىٰ طٰائِفَةٍ مِنْهُمْ ،رجع،هم لازم باشد و هم متعدّى مصدر لازم رجوع باشد،و مصدر متعدّى رجع باشد (13)،يقال:رجعته فرجع.گفت:اگر چنان كه خداى تعالى تو را با نزديك گروهى از ايشان برد،و طائفه،جماعتى باشند كه:يطوفون فى الامور،آنگه عام شد تا نشستگان را نيز طايفه خواندند (14).آنگه ايشان از تو دستورى خواهند تا با تو به جهاد بيرون (15)آيند.ايشان را تمكين مكن،بگو كه:شما هرگز با من نروى و با من نيايى و هرگز با من جهاد نكنى با دشمنى،از دو وجه:
يكى آن كه،از شما اين نيايد كه شما منافقى و اعتقاد وجوب جهاد ندارى.و دگر آن كه،چون من از شما اين دانم،شما را تمكين نكنم از اين معنى،چون چنين باشد تا شما باشى با من برون نيايى و جهاد نكنى با هيچ دشمن،چرا (16): إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ
1) .اساس داعى؛به قياس نسخۀ آو،و اتفاق نسخه ها تصحيح شد.
2) .آو،بم،آج،لب:عند صوارف و كراهت.
3) .مل:منتهى.
4) .آج،لب:باشد.
5) .اساس:فليبكوا؛با توجه به قرآن مجيد،تصحيح شد.
6) .آو،بم،آج،لب:آنجا.
7) .اساس:نگويند؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
8) .آو،بم،آج،لب+و.
9) .آو،بم،آج،لب،مل:عليه السلام.
10) .آو،بم:ليبكو.
11) .آو،بم،آج،مل:ندارد.
12) .آو،آج،بم،لب:دانستى؛مل:دانستتانيد.
13) .آو،بم،آج،لب،مل:ندارد.
14) .آو،بم،آج،لب،مل،مج:خوانند.
15) .آو،بم،آج،لب:برون.
16) .مل+قوله تعالى.
بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ؛براى آن كه شما راضى شدى نخست بار به نشستن (1).بنشينى با خالفان (2)،در او خلاف كردند؛بعضى گفتند:مع النّساء و الصّبيان؛با زنان و كودكان.و بعضى دگر گفتند:مع المرضى و الزّمني؛با بيماران و زمنان.و بعضى گفتند:مع المتخلّفين (3)،يقال:خلف و تخلّف (4)،به معنى بازپس استادگان.
قوله: وَ لاٰ تُصَلِّ عَلىٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً ،مفسّران گفتند به روايات مختلف كه:سبب نزول آيات آن بود،كه عبد اللّه ابىّ سلول در بيمارى كس فرستاد و رسول را به بالين خود حاضر كرد.رسول-عليه السّلام-به بالين او شد و او را گفت:
اهلكك حبّ اليهود؛ دوستى جهودان تو را هلاك كرد.گفت:[يا رسول اللّه!من تو را تكليف حاضر آمدن نكردم،من از تو استغفار خواستم،براى من استغفار كن] (5)و مرا آرزوست كه پيراهن خود در كفن من كنى و بر من نماز كنى.
چون عبد اللّه ابىّ بمرد پسرش پيش رسول آمد و او را گفت:يا رسول اللّه!حاضر آى.رسول-عليه السّلام-او را گفت:نام تو چيست؟گفت:الحباب بن عبد اللّه.
گفت:نه،بل عبد اللّه بن عبد اللّه،انّ الحباب هو الشّيطان؛حباب،ديو است،تو عبد اللّه بن عبداللّهى.آنگه رسول-عليه السّلام-برفت.دو روايت است:يكى آن است كه، او را كفن كرد در پيراهن خود و نماز كرد بر او،و يك روايت آن است كه،كفن نكرد در پيرهن خود،و لكن خواست تا براى (6)او نماز كند،جبريل آمد و جامۀ رسول گرفت و او را با پس آورد و اين آيت بر او خواند:
و لا تصلّ على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره، گفت:بر هيچ كس از اين منافقان كه بميرند نماز مكن و بر سر گور او مايست (7).و روايتى است كه:رسول-عليه السّلام-خواست تا نماز كند بر او.عمر بن الخطّاب گفت:يا رسول اللّه!ياد دارى كه او فلان روز چه گفت،و فلان روز چه كرد؟رسول را كردار و گفتار بد او ياد مى داد،و رسول-عليه السّلام-تبسّم مى كرد.چون بسيار بگفت،رسول گفت:يا عمر!چندين (8)خواهى گفتن؟خداى مرا مخيّر بكرد در استغفار ايشان،گفت:اگر خواهى استغفار كن براى ايشان،و خواهى
[101-ر]مكن.و اگر من دانستمى كه اگر استغفار براى ايشان بر هفتاد بيفزودمى، خداى ايشان را بيامرزيدى بيفزودمى،و آنگه نماز كرد بر او و دفن كرد او را،عقيب آن جبريل آمد و رسول را-عليه السّلام-از نماز بر منافقان نهى كرد و اين آيت آورد،
و لا تصلّ على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره ؛يعنى به دفن او حاضر مياى،من قولهم:قام فلان على فلان اذا قام بامره.
و در نماز مرده خلاف كردند،بعضى گفتند:نماز نيست،دعاست على عرف اللّغة،براى آن كه در او طهارت شرط نيست.و قرائت نيست على خلاف بينهم،و ركوع و سجود نيست،و اين مذهب اهل البيت است،و به نزديك اهل البيت قرائت مكروه است و اين مذهب ابو حنيفه است و ابو يوسف و محمّد و ثورى و مالك و اوزاعى.و شافعى گفت:لا بدّ است از قرائت الحمد،چه نماز به آن منعقد شود، گفت:اگر نماز بر مرده به روز كند به قرائت الحمد اخفاف كند،و اگر به شب باشد به قرائت الحمد جهر كند،حملا (1)على صلوات اللّيل و النّهار.و مذهب احمد.
حنبل همين است.اما تكبيرات در او پنج است،به نزديك ما يك تكبير بكند و از پس او شهادتين بگويد،و دوم تكبير بكند و از پس او صلات (2)بر محمّد و آل محمّد بگويد،و سوم (3)تكبير بكند و دعا كند مؤمنين و مؤمنات را،و چهارم تكبير بكند و دعا كند مرده را اگر مؤمن باشد و لعنت كند اگر منافق باشد،و تكبير پنجم بكند و نماز به او ختم كند.و شافعى گفت:تكبير اوّل بكند و الحمد بخواند،و دوم (4)بكند و شهادتين و صلات (5)و دعاى مؤمنان بگويد،و تكبير سه ام (6)بكند و دعاى مرده بگويد، و تكبير چهارم بكند و سلام بازدهد.و به مذهب ما،سلام بازدادن نيست در نماز مرده.و جملۀ فقها در اين خلاف كردند و ميان ايشان خلاف است كه:سلام در او فريضه است يا سنّت.امّا طهارت در او شرط نيست،و اگرچه اولى تر طهارت باشد،و اگر تيمّم نكند نيز روا باشد،براى آن كه او نماز نيست دعاست-چنان كه گفتيم.و شافعى گفت:نماز است و بى طهارت درست نباشد و تا آب يابد،تيمّم درست نباشد در او.و به ابو حنيفه گفت:طهارت بايد و اگر آب يابند،و اگر نيابند تيمّم روا بود.
قوله: إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ؛خارج است مخرج تعليل براى آن كه،ايشان به
خداى و پيغامبر كافراند. وَ مٰاتُوا وَ هُمْ فٰاسِقُونَ ؛و آنگه كه مرده اند،بر فسق مرده اند، يعنى كفر،و در آيت دليل است بر بطلان قول آنان كه گفتند كه:ايمان،اقرار به زبان و عمل به اركان[باشد] (1)،چه اگر چنين بودى منافقان را دو ثلث ايمان بودى، خداى تعالى نگفتى: إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ،با آن كه به نزديك ايشان،ايمان زيادت و نقصان پذيرد.
قوله: وَ لاٰ تُعْجِبْكَ أَمْوٰالُهُمْ وَ أَوْلاٰدُهُمْ -الآيه.تفسير مثل اين آيت برفت،وجهى ندارد اعادت كردن،امّا وجه حسن تكرار ابو على گفت:ممتنع نباشد كه (2)اين دو آيت براى دو گروه از منافقان آمده باشد در دو وقت،و چون آيت وارد است مورد مذمّت نفاق و اهلش،و وعظ مؤمنان و تحذير ايشان ازآن كه چشم دارند به مال و فرزندان،و غبطت كنند برآن منافقان را،و معلوم است كه آنچه چنين باشد از وعظ و تحذير و تذكير،تكرار در او نيكو باشد.
وَ إِذٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ ،حق تعالى گفت:چون سورتى فروفرستد (3)و در آنجا امر باشد به ايمان و ثبات بر ايمان،و امر باشد به جهاد كافران،آنان كه توانگران و خداوندان طول و استطاعت و مال باشند دستورى خواهند از تو و گويند:ما را رها كن تا با نشستگان باشيم با آنان كه اهل جهاد نباشند از زنان و كودكان و بيماران و پيران.
رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوٰالِفِ ،گفت:راضى شده اند به آن كه با خوالف باشند،و خوالف گفتند:زنان و كودكان و پيران و بيماران و خداوند عاهت باشند كه به آن معذور باشند در تخلّف از جهاد.و خوالف،جمع خالفه باشد بر قياس،و جمع خالف على غير قياس في حروف شاذّة غير مقيسة،نحو:هالك و هوالك،و فارس و فوارس،و غارب لا على الموج و غوارب[101-پ]، وَ طُبِعَ (4)عَلىٰ قُلُوبِهِمْ ؛و مهر نهاد خداى بر دلهاى ايشان.و فايدۀ او دو معنى باشد،يكى آن كه:مهر،علامتى بود بر دلهاى ايشان كه فريشتگان به آن بدانند و فرق كنند ميان مؤمن و منافق تا براى اين استغفار كنند و برآن لعنت كنند.و نيز روايت ديگر آن كه:فريشتگان را در آن لطفى باشد و اعتبارى،و آن علامت مانع نبود از ايمان چنان كه مهر بر در خانه مانع نبود ز دخول و لكن علامتى باشد،أ لا ترى قوله: بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ عَلَيْهٰا بِكُفْرِهِمْ
فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً (1).و اگر مانع بودى همه را مانع بودى.وجه ديگر آن كه،معنى آن باشد كه:ايشان ازآن كه ايمان در دل (2)خود راه نمى دهند و هيچ انديشه و نظر در ره معرفت ايزد-عزّ اسمه-و اعتقادات علم و عزم بر كارهاى خير و افعالى (3)از طاعات كه به دل توان كردن نمى كنند،به مثابت آنان اند كه بر دل مهر دارند،و اين بر سبيل مذمّت و ملامت گفت ايشان را و بر سبيل مبالغت و خبر دادن ازآن كه،ايشان در باب ايمان نياوردن (4)چون مختوم على قلوبهم اند و نمى دانند.
لٰكِنِ الرَّسُولُ ؛و لكن رسول خداى و مؤمنان جهاد مى كنند به مال و جان.
وَ أُولٰئِكَ لَهُمُ الْخَيْرٰاتُ ؛ايشان را خيرات باشد،يعنى حسنات.مبرّد گفت:النّساء الحسان؛زنان نيكو هنرمند (5)باشند،من قول الشّاعر:
و لقد طعنت مجامع الرّبلات***ربلات هند خيرة الملكات
و اين واحد خيرات است،بيانه قوله: فِيهِنَّ خَيْرٰاتٌ حِسٰانٌ .
وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (6)؛و ايشان ظفريافتگان به نجاح رسيدگان باشند و مراديافتگان (7).
أَعَدَّ اللّٰهُ ؛خداى تعالى براى ايشان معدّ كرده است و ببجارده (8)بهشتهاى كه در او جويها مى رود،يعنى زير درختان او،و ايشان در آنجا مخلّد (9)مؤبّد باشند،چنان كه در خبر است كه:حق تعالى چون اهل بهشت در بهشت قرار گيرند و اهل دوزخ در دوزخ،منادى را بفرمايد تا ندا كند:
يا اهل الجنّة خلود فلا موت ابدا و يا اهل النّار خلود فلا موت ابدا ؛اى اهل بهشت!جاودانى اى است شما را كه با آن مرگ نباشد، و اى اهل دوزخ جاودانى اى است شما را كه با آن مرگ نباشد. ذٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ؛ آن،رستگارى و ظفر (10)و مراد يافتن بزرگوار است-جعلنا اللّه منهم بفضله و رحمته.
تمّت المجلّدة التّاسعة[و يتلوه] (11)المجلّدة العاشرة من المجلّدات العشرين.[102-ر].
1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 155.
2) .اساس:دخول؛به قياس با نسخه آو،و اتّفاق جميع نسخ،تصحيح شد.
3) .آج،افعال.
4) .آو:بياوردن.
5) .مل:نيكوى بهرمند.
6) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 70.
7) .مل+باشند.
8) .آو،آج،مج:بيجارده.
9) .آو،آج+و.
10) .آو،آج:ظفرى.
11) .اساس:ناخواناست،به قياس با نسخۀ آو،افزوده شد؛مج+ان شاءاللّه تعالى؛آو،مج:فى العاشرة قوله تعالى: وَ جٰاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرٰابِ .