ghaemiyeh.com
سرشناسه : صافی گلپایگانی، محمدجواد، 1250-1327.
عنوان و نام پديدآور : معارف دین/ تالیف لطفالله صافی گلپایگانی.
مشخصات نشر : قم: موسسه انتشارات حضرت معصومه سلاماللهعلیها، 1421ق.= 1379 -
مشخصات ظاهری : 3ج.
شابک : دوره978-600-5105-31-5: ؛ 20000 ریال: ج.1 964-6197-57-4 : ؛ 16000 ریال (ج. 2) ؛ 60000 ریال:ج.3978-600-5105-57-5:
يادداشت : ج.2 (چاپ اول: پاییز 1385).
يادداشت : ج.3 (چاپ اول: بهار 1391) .
يادداشت : ناشر جلد 2 و 3، چاپ اول کتاب حاضر دفتر حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ علی صافیگلپایگانی است.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه، جوانان، تهاجم فرهنگی.- ج. 2. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه
موضوع : اسلام -- پرسشها و پاسخها
موضوع : اسلام -- مسائل متفرقه
رده بندی کنگره : BP8/ص18م6 1379
رده بندی دیویی : 297/02
شماره کتابشناسی ملی : م80-6792
بسم الله الرحمن الرحيم
سير كمالى انسان نيازمند، برنامهاى كامل، دقيق، بر اساس حكمت و راهنمايانى خيرخواه و امين است.
تمسك به «حبل المتين قرآن» اين معجزه جاويد الهى و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام- امن ترين راه نيل به كمال انسانى و رسيدن به مقام قرب الهى است.
در طول تاريخ سراسر زهد، اخلاص و مجاهدت شبانه روزى، فقهاى نام آور شيعه براى رفع اين نياز مبرم جامعه بشرى و اداى تكليف خطير و رسالت سنگين خويش، ابتدا از چشمه معارف دين سيراب گشته و سپس ره توشههاى شناخت عميق علوم و معارف الهى را خالصانه به شيفتگان كمال و پويندگان راه نجات و هدايت تقديم كردهاند.
آرى اين فكر آوران تقوا پيشه، همواره، ستيز با بدعت، احياى حق و حقيقت، خلوت را بر رفاه، و شهرتِ همراه با ناخشنودى خداوند ترجيح دادهاند و زلال معارف مورد نياز بشريت را از صافى فقاهت و عدالت گذرانده و جان تشنه جويندگان حقيقت را سيراب كردهاند.
اينك مؤسسه انتشارات حضرت معصومه سلام الله عليها- براى جوابگويى به نياز مبرم جامعه اسلامى و پويندگان راه رشد و هدايت، كتاب شريف معارف دين كه مجموعهاى از استفتاءات ارزشمند و ماندگار با موضوعاتى متنوع و با سبكى بديع به قلم فقيه اهل بيت
عصمت و طهارت عليهمالسلام-، عالم زاهد بدعت ستيز، متفكّراسلام شناس و افتخار تشيّع مرجع عظيم الشان حضرت آيتاللهالعظمى صافى گلپايگانى را به صاحبان فضيلت، پويندگان طريق عبادت و شيفتگان معارف زلال اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام- تقديم مىدارد.
بمَنّه و كَرَمِه
موسّسه انتشارات حضرت معصومه سلام الله عليها
27 رجب 1421- آذر ماه 79
بسمه تعالى
س- در زمينه مسائل اعتقادى مهمترين كتابهايى كه شما تأييد مىفرماييد چه كتابهايى هستند؟
ج- بسم الله الرحمن الرحيم- كتابهايى كه بزرگان در اين رشته تأليف كردهاند، بسيار است و از لحاظ اختصار و تفصيل و ملاحظات ديگر با هم تفاوت دارند. اجمالا ازقدماء علمادرزمينه اعتقاداتكتابهاى مورد اعتمادى در دست داريم كه يا مستقلا در زمينه اهم امور اعتقادى و يا در رشته خاص تأليف شده و يا در مقدّمه تأليفات خود مسايل اعتقادى را به طور مشروح يا مختصر مطرح فرمودهاند. بعد از آن بزرگواران نيز تا اين زمان، تأليف در عقايد ادامه داشته و هر كدام از بزرگان، به نوبه خود به زبان عربى يا غير عربى تأليفات مفيدى داشتهاند.
از جمله مشهورترين اين كتابها مىتوان «تجريدالاعتقاد» خواجه طوسى و شرح علامه حلى بر آن (كشف المراد) و ساير كتابهاى علّامه را كه همه مفيد و سودمندند، نام برد. كتابهاى علامه مجلسى عليهالرحمه- نيز معتبر است. كتابهاى فارسى در اعتقادات بسيار است؛ مانند: «كفايةالموحدين» و كتابهاى «فخرالاسلام» مثل: «انيس الاعلام» و كتابهاى بسيار ديگر كه به عنوان ردّ بر يهود و نصارى و صوفيّه و فِرَق باطله مثل بهايىها نوشته شده است؛ كه مىتوانيد از همه آنها استفاده نماييد. واللهالعالم.
س- با وجود مشربهاى مختلف، از ديد حضرت عالى به عنوان يك فقيه، بهترين راه تحقيق در مسايل اعتقادى كه قرآن كريم و سنّت صحيح پيامبر- صلىاللهعليه وآله وسلّم- با عظمت اسلام آن را تأييد مىكند، كدام است؟
ج- بهترين راه، همان استفاده از كتاب و سنّت است كه منطقىترين و باور بخشترين ادلّه را ارايه مىدهد؛ كه البتّه بايد با مراجعه به همان كتب قدما و مشاهيرى كه اقوالشان در عقايد ثابت است توأم باشد.
س- آيا اعتقادات مطرح شده و متداول براى پاسخگويى به همه شبهات گروههاى اجتماع، كافى است يا خير؟ و اگر نقطههاى ضعفى دارند، كدام است؟
ج- در مجموع، كتابهايى كه در اعتقادات نوشته شده، پاسخگوى همه شبهات مىباشد و شبههاى كه جواب آن از اين كتابها استفاده نشود، وجود ندارد؛ البتّه قدرت علمى و قوّت بيان مؤلّفان تفاوت دارد.
س- در مقابل ويژگى جهان غرب- كه اصول ثابتى در مسائل اعتقادى ندارند- ما مسلمين از اصول ثابتى دفاع مىكنيم. چنانچه آنان پايه و اساس اين اصول را مخدوش جلوه بدهند، ما بايد چه شيوهاى را اتّخاذ كنيم؟ به عنوان مثال اگر حجّيت عقل را قبول نداشته باشند، ما همه مسايل مبتنى بر آن را چگونه تثبيت كنيم؟
ج- اگر كسى مطلقاً حكم عقل و به علاوه اصول اوّليّهاى كه هر عاقل، صحّت آن را درك مىكند (مثل: قواعد بديهى منطقى و رياضى) را قبول نداشته باشد، چنين كسى از نظر همه عقلا از استقامت فكر محروم است و رد يا قبول او در مسايل علمى قابل اعتنا نمىباشد. در مقام استدلال، هر شخص، هر حرفى دارد خود را با عقلا طَرَف مىداند؛
البتّه بعضى از مسايل است كه عقل به آن راه ندارد و از درك آن عاجز است؛ كه به وسيله وحى، معرفت به آنها باز هم به حكم عقل، امكانپذير است. والله العالم.
س- خواندن فلسفه چه حكمى دارد؟
ج- خواندن علم كلام براى تصحيح و تكميل عقايد حقّه مستحسن، بلكه براى رفع شبهات لازم است. والله العالم
س- آيا براى تصحيح اعتقادات فرد مسلمان شيعه، استفاده از كتاب «اعتقادات» شيخنا الصدوق- قدس سره- كافى است؟
ج- در اصول اعتقادات مثل توحيد، نبوت، امامت و معاد تطبيق اعتقادات با كتاب «اعتقادات» شيخ صدوق قدس سره- و «اعتقادات» علّامه مجلسى عليه الرّحمة- كافى است.
همچنين مطالعه كتابى مانند: «حقاليقين» شبّر در اين جهت مفيد است. حقير نيز رسالهاى مربوط به اعتقادات صدوق نوشتهام كه مطالعه آن نيز خالى از فايده نيست. واللهالعالم
س- با اهداء سلام و تحيّات، مستدعى است نظر مبارك را درباره بهترين كتاب مرقوم فرماييد. ادام الله تأييداتكم.
ج- در پاسخ به اين پرسش عرض مىشود: معلوم است كه قرآن مجيد و نهج البلاغه و كتب معتبر و جامع احاديث شريفه خارج از مورد سؤال سائل است؛ زيرا موضع و مقام ارفع و اجل و اقدس اين كتابها بالاتر از اين است كه در رديف كتابهاى ديگر از آنها سؤال شود. همان فاصلهاى كه مخلوق با خالق و افراد جامعه با پيغمبر و امّت با امام معصوم دارند، كتابهاى ديگران و اعاظم علما و بزرگان، هر كه و در هر حد والايى از علم و دانش باشند، همان نسبت و فاصله را با آن كتابهاى اقدس دارند.
بنابراين، سؤال از كتابهاى رديف دوم است كه از اين رديف كتابها هم چون در فنون مختلف و علوم متشعب اسلامى بسيار نوشته شده است و چون انتظار و نيازها و غرض اشخاص از مطالعه كتابها مختلف است، نمىتوان بهطور كلّى به همه افراد كتاب خاصّى را نشان داد.
امّا اجمالًا از كتابهاى تفسير، «تفسير تبيان»، «مجمع البيان» و «شيخ ابوالفتوح» و «تفسير لاهيجى»؛ و از كتابهاى كلامى، كتاب «تجريد» خواجه و شرح آن از علّامه و كتابهاى شيخ مفيد و فاضل مقداد؛ و در كتب فارسى «كفايةالموحدين»؛ و از شروح نهج البلاغه، «شرح ابن ابى الحديد» و «الهيّات در نهج البلاغه» و از كتب فقه، كتب قدما و «جواهر»؛ و از كتب امامت، كتب «شافى» و «عبقات الانوار» و «المراجعات»؛ و خلاصه در هر فن از تاريخ و سيره و مقتل و رجال و درايه و طبقات و فنون ديگر بايد به مؤلفات بزرگان اين فنون رجوع كرد. علاوه بر «بحارالأنوار» ديگر كتابهاى «علّامه مجلسى» براى مراجعه و استفاده بسيار مفيد است.
در اخلاق، «معراج السّعاده» و «جامع السعادات»؛ و در دعا، «مصباحالمتهجّد» و «اقبال» و صدها كتاب ديگر، همه مورد استفاده است.
بحمدالله تعالى كتابخانه شيعه از هر جهت، افراد را- در هر رشته كه طالب كسب علم و آگاهى باشند- بىنياز مىسازد.
توحيد و خداشناسى
س- هدف از خلقت و آفرينش چيست؟
ج- اين پرسش كه: «هدف از خلقت و آفرينش چيست؟» از پرسشهاى قديمى بشر است.
بشر از آن روز كه توانست خود را با ديده فهم و خرد، ببيند و به جهان و پديدههاى آن بنگرد، اين سؤال برايش پيش آمد كه: فايده وجود من و ميليونها و ميلياردها امثال من و اين همه پديدههاى بىشمار چيست؟ هدف از آفرينش اين همه صنايع بديع و زيبا و عوالم كوچك و بزرگ چه مىباشد؟
هر انسانى كه خود را فراموش نكرده، و از جهان و آن چه در آن است غافل نباشد، در گذشته و حال اين پرسش برايش مطرح بوده است.
اين سؤال را به دو بيان مىتوان طرح كرد:
نخست اين كه: هدف از خلق و آفرينش به معنى مصدرى يعنى «آفريدن و خلق كردن»- كه فعل خالق و آفريننده است- چيست؟ و آفريننده از آفرينش عالم- من حيث المجموع و از ابعاض و اجزاى آن- چه هدفى داشته است؟
دوّم اين كه: فايده خلق به معنى اسم مصدرى يعنى «آفريده و مخلوق» چيست؟ و به عبارت ديگر: خلقت كلّ عالم چه نتيجهاى دارد؟ و همچنين نتيجه آفرينش اجزا و ابعاض و مجموعههايى كه به كلّ آن، عالم مىگوييم و خلقت واحدهاى بزرگ و كوچك و كوچكتر از كوچك چه مىباشد؟
بنابراين، دو سؤال داريم؛ ولى چون به يكديگر ارتباط دارند و امكان دارد كه نتيجه و هدف دو چيز نباشند، با يك پاسخ به هر دو پرسش جواب داده مىشود.
اين پاسخ را بر دو اساس مىتوان بررسى كرد: يكى بر اساس داورى عقل؛ و ديگرى بر اساس شرع كه جامعتر و رساتر است و عقل هم پس از اطّلاع، آن را قبول مىنمايد.
پيش از ورود، در بررسى جواب بايد در نظر گرفت كه خرد، به تنهايى و بدون يارى و راهنمايى انبيا- عليهم الصّلوة والسّلام- نمىتواند هدف و فايده خلقت مجموع عالم را تعيين نمايد. چنان كه در شناخت و معرفت، فايده و هدف آفرينش تمام اشيا نيز عاجز است؛ چون بشر با تمام وسعت دامنه انديشه و اطّلاعات وسيع، از خواص و فوايد اشيا و با پيشرفتهاى علمى- كه توانسته است اتم را بشكافد و فضا را تا حدى تسخيركند- هنوز هم اين عالم را- كماهو- نشناخته و در كلاس اوّل دانشگاهى است كه كلاسهايش حدّ و حصر ندارد.
آرى، بشر كجا رفته است؟ و كجا را شناخته و چه فهميده است؟ عوالم بىپايان، پنهان و آشكار، غيب و حضور- هر كدامشان- وسيعتر از آن است كه بشر عادى بتواند وسعت آنها را تصوّر نمايد.
معلوم است كه درباره چيز ناشناخته هر چه گفته شود، از محيط احتمال تجاوز نمىكند؛ مانند: نابينايانى كه در شب تاريك به كوهى عظيم و طولانى و مرتفع برسند كه از دامنه آن درختهايى سر به فلك كشيده، چشمه سارهايى جارى است؛ مراتع و مزارع بسيار در آنجا وجود دارد و حيوانات و انسانهايى در آن زندگى مىكنند؛ اين نابينايان چيزى را نديده و بىخبر فقط مىتوانند چند متر از سنگهاى كوه را با لامسه خود درك كنند؛ امّا هر يك در تعريف آن چيزى مىگويند و آن را به چيزى تشبيه مىنمايند كه نه كوه است و نه كوهسار؛ نه مزرع است و نه مرتع؛ نه درخت است و نه شاخسار؛ و نه ساير موجوداتى كه در آن زندگى مىكنند.
معلوم نيست عقل و درك بشر در برابر عظمت عالم، بيشتر از درك يك نفر نابينا از اين كوه بزرگ باشد. هنوز هم بشر وسعت عالم را به دست نياورده است. او نمىداند كه جهان، از بُعد زمان و مكان از كجا شروع، و به كجا ختم مىشود؛ او نمىداند مبدأ شروع و ختم و پايان مكانى و زمانى را چگونه بايد تصوّر كند؛ يعنى بعد از زمان و مكان و قبل از آنها را نمىتواند تصوّر نمايد. آنجا كه فضا نيست كجاست؟ و آنجا كه فضا هست، چگونه به لافضايى منتهى مىشود؟ و آنجا كه خلأ هست و هوا نيست و از هوا لطيفتر هم در آنجا نيست، چهقدر وسعت دارد و مساحتش چه مقدار است؟ و اگر حدّ دارد، ماوراى حدود آن چيست؟ و اگر ندارد، چگونه است؟ آن روز كه هيچ چيز نبود، اين خلأ بود يا نبود؟ مجموع عالم امكان در چه مكانى قرار داده شده است؟ اگر اشيا، با فضايى كه در آن واقع هستند، يك جا خلق شدهاند، پس اشيا و فضا را در كجا گذاردهاند؟ و اصولًا فراغ و خلأ و فضا چيست؟ وجود است يا عَدَم؟ آيا درست است كه بگوييم: ظرف است؟ آيا مظروف دارد يا ندارد؟
از اينگونه پرسشها بسيار است و بهتر اين است كه چندان به آن نپردازيم و مانند آن نابينايان داورى ننماييم.
قانع كنندهترين پاسخ به اين سؤالات، همان منطق وحى و منطق انبيا و قرآن مجيد است كه مىفرمايد: (الله خالق كل شيء)(1): خدا هر چيزى را آفريده است؛ امّا چگونگى آفرينش بسيارى از چيزها بلكه هر چيزى از نظر ما مخفى و پنهان است.
اكنون براى آن كه نمونهاى از وسعت مكان و طول زمان را در نظر بياوريد، به ارقام ذيل توجّه كنيد و با شاعر اين دو بيت هم زبان شويد:
پشه چون داند كه اين باغ از كِى استدر بهاران زاد و مرگش در دى است
كرم كاندر چوب زايد سست حالكِى بداند چوب را وقت نهال
گفته شده است: خورشيد يكى از دو ميليارد ستارهاى است كه در كهكشان شيرى قرار گرفتهاند و نسبت به ستارگان ديگر كه شناخته شدهاند از ستارگان درجه چهارم يا پنجم شمرده مىشود.
قطر خورشيد در حدود 000/ 390/ 1 كيلومتر و جرم آن را در حدود دو ميليارد وبيست ميليون ميليارد ميليارد تن گفتهاند:
000/ 000/ 000/ 000/ 000/ 000/ 000/ 000/ 200/ 2.
اين ستاره كه على الاتّصال، اتمهاى «اكسيژن» را به «هليوم» مبدّل مىكند و سرّ (ذلك تقدير العزيز العليم)(2)را به ما نشان مىدهد، حرارت مركزىاش برابر با 000/ 000/ 140 درجه سانتيگراد، گرمى سطح آن از 000/ 60 درجه كمتر نمىباشد، و ارتفاع شعلههايى كه از سطح آن زبانه مىكشد، به 000/ 600 كيلومتر مىرسد.
راجع به عظمت خورشيد سخنها گفتهاند، براى اين كه بزرگى آن تا حدّى درك شود، گفتهاند: اگر خورشيد را شىء ميان تهى و بىمحتوا فرض كنيم، گنجايش آن، را دارد كه يك ميليون كره زمين جوف آن گذارده شود.
براى توجّه به وسعت فضايى كه منظومه شمسى در آن قرار دارد، گفتهاند: پنجاه ميليارد ميليارد بزرگتر از حجم زمين است؛ يعنى حدوداً عددى برابر با حاصل ضربِ: 000/ 210/ 841/ 082/ 1 كيلومتر مكعب در عدد 000/ 000/ 000/ 000/ 000/ 000/ 50.
البتّه، ستاره خورشيد نسبت به ستارگان ديگر ستاره كوچكى است. «شعراى يمانى» 28 برابر، «الجبّار» 000/ 16 و «قلب العقرب» يا «انتارس» يك ميليارد از خورشيد بزرگتر است.
از بيان نسبت خورشيد عالمتاب به كهكشانى كه در آن واقع است، بهتر است صرفنظر كنيم؛ فقط متذكّر مىشويم كه نسبت خورشيد به كهكشان خود، نيم ميلياردم از يك ميلياردم زيادتر نيست. به عبارت ديگر: اگر رقم 000/ 000/ 000/ 1 به يك ميليارد تقسيم شود، خورشيد را بايد نيمى از يك واحد حاصل شده شمرد. به قول بعضى اگر كهكشان شيرى را به وسعت تمام قارّه اروپا فرض كنيم، خورشيد در آن مانند دانه شنى به حساب مىآيد.
حال اين كهكشان يكى از هزارها يا ميليونها ميليون كهكشانى است كه وسعتش براى انسان قابل محاسبه نيست.
پاينده و جاويد است سخن هميشه زنده قرآن كريم كه مىفرمايد:
(قل لوكان البحر مداداً لكلمات ربى لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربّى ولوجئنا بمثله مدداً)(1).
و زنده باد زبان معرفت آموز على عليه السّلام- كه به پاكى خدا از هر نقص و به توانايى او چنين درفشانى مىنمايد:
«سبحانك ما أعظم شأنك، سبحانك ما أعظم مانرى من خلقك، و ما أصغر عظيمة في جنب قدرتك وما أهول ما نرى من ملكوتك، وما أحقر ذلك فيما غاب عنا من سلطانك»(2).
اين راجع به وسعت مكان؛ امّا درباره طول زمان، كافى است كه بگوييم: دانشمندان مدّعى هستند كه از تشعشعات اتمى اورانيوم و تبديل آن به هليوم يا سرب، در مىيابيم كه عمر صخرههاى زمين از 500 ميليون سال كمتر نبوده و توجّه داشته باشيد كه اين نه عمر زمين بلكه عمر صخرههاى زمين است.(3)
فقط خداوند مىداند اگر بخواهيم خورشيد و كهكشانها را به اين نسبت محاسبه كنيم، چند هزار ميليون و ميليارد سال مىشود. و بىشك بشر نمىتواند آغاز اين عالم را معيّن كند يا پايان جهان را پيشبينى نمايد؛ كه چند قرن، ياچندهزار يا ميليون سال ديگر است:
(و ما اوتيتم من العلم إلّا قليلًا)(4)
بنابراين تعيين هدف و نتيجه مجموع عالم خلقت از توان بشر خارج است. مانند اين است كه شخصى ناآگاه و بىاطّلاع كه ساعتى بيش، براى بازديد و تماشا در كارخانهاى فرصت ندارد، بخوهد از محصول ماشينى كه در حال كار است و شعب و رشتهها و دستگاههاى گوناگون دارد، خبر دهد؛ اين فرد يا بايد- اگر عمرش وفا نمايد صبر كند تا كارخانه، كارش تمام شده و محصولش را بدهد، يا اين كه از صاحب كارخانه توضيح بخواهد.
چنان كه در عالم رَحِم نمىتوان نتيجه خلقت جنين و اعضاى او از دندان و گوش و چشم و دست و پا و ... را معيّن كرد؛ و تا زمانى كه جنين از آن عالم منتقل نشده، و به عالم دنيا قدم نگذارد، هدف و فايده اين اعضا معلوم نخواهد شد و محصول و هدف و فايده سازندگى ها و آفرينش عالم رَحِم در دنيا معلوم مىشود، هدف و فايده عالم دنيا نيز در آخرت معلوم مىگردد.
پس از اين مقدّمه مىگوييم:
گرچه عقل بشر نمىتواند بىاستعانت از انبيا و هدايت آسمانى، هدف و نتيجه خلقت مجموع اين جهان و تمام اشيا را بشناسد، امّا به خوبى درك مىكند كه خلقت، بيهوده و بازى نيست.
عقل از تشكيلات متنوّع كاينات، نظامات بى شمار عالم آفرينش، هر پديده كوچك و بزرگ و ارتباطات استوار مخلوقات با يكديگر كه مانند اعضاى يك خانواده و اجزاى يك درخت و يك برگ درخت، و يك حيوان و يك انسان در حركت و كار مىباشند و واحد بزرگ منحصر به فردى را كه ما به آن جهان مىگوييم تشكيل دادهاند، مىفهمد كه آفرينش، بىهدف و باطل و عبث نيست و احتمال اين كه آفرينش لغو و بيهوده باشد، مردود و خرد ناپسند است.
تمام قواعد و قوانينى كه بر عالم حكومت دارند، اصل هدف را ثابت مىنمايند؛ هر چند ماهيّت و چگونگى آن را معيّن نسازند.
مسأله نخست و اساسى در اين بحث، هدف داشتن آفرينش است؛ كه نظام حكيمانه و استوار كاينات و عالم امكان بر آن گواهى مىدهد.
اگر وارد كارخانهاى شويد كه در آن، نظام و ترتيب دقيق ببينيد، چرخهاى آن را در گردش، دستگاههاى مختلف آن را با هم هماهنگ و اعضا و اجزاى آن را مرتبط به هم مشاهده نماييد و ببينيد كه اجزاى اين كارخانه از هم يارى گرفته و درستى كار هر يك وابسته به درستى و بى عيبى كار ساير اجزاى كارخانه است، چه مىفهميد و چه مىگوييد؟
مىفهميد كه اين كارخانه را براى غرض و نتيجه و هدفى ساختهاند؛ هر چند شما آن هدف را نشناسيد، زبان به تحسين سازنده آن باز مىكنيد و بر صنعت و هنر او آفرين مىگوييد.
علاوه بر اين مسايل، اين پرسش مطرح مىشود كه: هدف خلقت يك موجود اگر از لحاظ خودش در نظر گرفته شود، چه بايد باشد؟
در پاسخ مىتوان گفت: بايد اين باشد كه خاصيّت، اثر و نتيجه وجود آن ظاهر گردد؛ مثلًا درخت سيب نمو كند، به ثمر برسد و سيب بدهد. خورشيد نورافشانى نمايد و از نورش انسان و حيوان و نبات استفاده نمايند، مركز منظومه شمسى باشد و فوايد ديگر داشته باشد. فايده چشم يا گوش و هدف از خلقت آنها بايد چه باشد؟ غير از اين كه وسيله ديدن و شنيدن باشند، گوش يا چشم حق ندارند بپرسند كه هدف و نتيجه خلقت ما چيست؟ زيرا در پاسخ، مطرح مىشود: براى اين كه گوش، گوش و وسيله شنوايى؛ و چشم، چشم و وسيله بينايى بايد باشد.
البتّه هدف خلقت بعضى اشيا مثل: هوا، بالفعل حاصل است و هدف بعضى ديگر به تدريج حاصل مىگردد. ولى آن چه مسلّم است اين كه: عقل مىتواند مستقلًّا خواصّ بسيارى از موجوداتى را كه خواصّشان بالفعل حاصل است، بشناسد؛ چنان كه خواصّ بسيارى را هم با استفاده از آزمايشهاى ديگران مىشناسد.
بالاخره مىگوييم: مگر انسان كه كارى را انجام مىدهد، مثلًا خانهاى بنا مىكند، يا ماشينى مىسازد، هدفش غير از اين است كه خانه، آسايشگاه و محل استراحت و ماشين، وسيله انتقال او و ديگران از محلّى به محل ديگر باشد؟
نتيجه و هدف خلقت انسان هم اين است كه علم و معرفت و خير و نيكى از او ظاهر شود و اسرار جهان را كشف كند.
نكته و سخن ديگر اين است كه بسيارى از افرادى كه درباره هدف و نتيجه خلقت انديشه مىكنند، به علّت نارسايى ذهنى، ديد مادّى، اطّلاعات محدود و يا با در نظر داشتن منافع شخصى در هدفدار بودن خلقت، دچار شكّ و ترديد مىشوند.
ايشان عالم وجود و مبدأ و منتهاى سيرشان را خطّى فرض مىكنند كه از تولّد يا پيش از آن- عالم رَحِم و منويّت- آغاز و به مرگ، پايان مىيابد و چنان ناشكيب و كم حوصله بوده و خود و آسايش خود را دوست مىدارند كه كوچكترين فشار و ناملايمتى- كه لازم عالم ماده و طبيعت است- وجودشان را لبريز از عقده و نارضايتى مىنمايد و با كاينات، در مقام ستيزه و بدگويى برمىآيند؛ به همه چيز با نظر بدبينى و نااميدى
مىنگرند، و همه را بى هدف مىشمارند، غافل از اين كه: «بد در جهان نبينى اگر نيك بنگرى»
اگر اينان دنيا را يكى از عوالمى بدانند كه بايد انسان از آن بگذرد و از آن كوچ كرده و منتقل شود و آن را قسمتى از راهى بدانند كه بشر بايد آن را طى كند، يا لااقل احتمال اين معنى را بدهند؛ و اگر بدانند كه لازمه عالم طبيعت كشمكش و تنازع و فشار است و اين از نواميس كامل كننده هر موجود مادى است، نبايد با توجّه به يك قسمت حركت و سير مرحله دنيايى انسانها، يا با وقوع بعضى امور ناگوار بگويند: خلقت بىهدف است و از آنچه كه محقّق و محصل هدف و نتيجه است، گله و شكايت كنند.
چنان كه نمىتوان هدف خلقت جنين را- كه عالم رحم را بين مبدأ و منتهاى آن طى مىكند- تعيين كرد، هدف خلقت انسان و خلقت تمام مخلوقات و كاينات زمينى و آسمانى و منظومهها و كيهانها را نيز كه در نيمه راه هستند، بدون توجّه به سيرى كه در پيش رو دارند، و بدون اتّكاى به وحى انبياء، نمىتوان معلوم ساخت و نمىتوان وجود هر يك از اعضاء و اجزاى آنها و وجود مجموع آنها را بىهدف دانست؛ چنان كه نهالى را كه به ثمر نرسيده باشد، اگر چه از ثمرش خبر نداشته باشيم، تا به كمال و پايان سير خود نرسد نمىتوان بىهدف و بى ثمر شمرد.
هدف نهايى خلقت از ديد عقل، بعد از سير عوالم آينده معلوم خواهد شد؛ همان گونه كه مقصد ماشين يا هواپيمايى را كه در حركت مىبينيم، با اين كه مىدانيم مقصدى دارد، نمىتوانيم معيّن كنيم؛ مگر آن كه خلبان و راننده به ما اطّلاع بدهند.
اگر كسى بگويد: اين سخنان و مطالب صحيح بوده و قابل قبول است كه هدف خلقت هر چيزى به خاصيّت وجودى و فايده او است و اهداف افعال و كارهاى ما همان خواص و منافع اعمال ما است كه بهرهبردارى مىنماييم؛ امّا هدف كار خدا و بهرهاى كه او از اين آفرينش مىبرد چيست؟
جواب داده مىشود: كارهاى خداوند حكيم متعال به اغراض و اهداف نيازمندانه تعليل نمىشود؛ چرا كه خداوند متعال بىنياز مطلق و غنى بالذّات است.
از آنجا كه در مثل، مناقشه نيست براى توضيح به اين مثال توجّه فرماييد:
يك معلّم يا استاد و مدرّس، شاگردانش را درس مىدهد و زحمت مىكشد تا آنها هر چه عميقتر دروس را فرا گيرند و همه عالم و دانشمند شوند. يك فرد نيكوكار، بيمارستان مىسازد كه بيماران درمان شوند.
پرسش درباره هدف تدريس و يا بنياد كردن بيمارستان، از چنان استاد و شخص نيكوكار- كه نيّتشان خالص و منزّه از جلب منافع شخصى است- پرسش صحيحى
نيست؛ بلكه توهين است كه از او بپرسند: چه فايدهاى مىبرى و چه هدفى را دنبال مىكنى و چه بهرهاى مىخواهى؛ زيرا نيكوكارى با اغراض و منافع شخصى سازگار نيست؛ آن جا كه غرض، منافع شخصى است، نيكوكارى نيست و آن جا كه غرض نيكوكارى است، منافع شخصى در نظر نيست.
حساب منافع شخصى و سوداگرى، حساب هدف نيست؛ حساب نفع و استفاده و استثمار است كه خدا و بندگان خاص و با معرفت او از آن پاك و منزّه مىباشند.
هدف نيكوكار و معلّم مخلص، درمان بيماران و دانا شدن نادانان است. اين هدف، اگر هدف واقعى باشد، متعالى و مقدّس است و اگر برخى آن را هدف نشمارند و هدف داشتن را مانند هدف معلّمى كه براى مزد درس مىدهد، يا سازنده بيمارستانى كه مىخواهد تجارت كند و از بيماران پول بگيرد تفسير مىنمايند، خدا و اولياى خدا از اين اهداف، مقدّس و منزّه مىباشند.
شخص فيّاض، جواد و بخشنده، مهربان، خطابخش، پوزشپذير و نوازشگر، فيض مىدهد؛ جود و بخشش مىنمايد؛ مهربانى مىكند؛ بر جراحات مردم مرهم مىگذارد؛ از افتادگان دستگيرى مىنمايد و آنان را مورد نوازش قرار مىدهد؛ نه براى اين كه مزد و عوضى به او بدهند، يا از او تشكر نمايند.
بررسى موضوع از ديد مصادر اسلامى:
آنچه تا اينجا بررسى كرديم از نظر مستقيم عقل بود؛ اينك از نظر شرع بررسى مىنماييم:
قبلا بايد معلوم باشد غرض از اين كه مىگوييم موضوعى را از راه اسلام بررسى كنيم، اين نيست كه شرع را در برابر عقل قرار دهيم و بخواهيم با شرع، عقل را ردّ كنيم؛ چون اين دو راهنما با هم مخالفت و معارضه ندارند. احكام عقل را اسلام تأييد مىنمايد و بنابر قاعده «الواجبات الشرعية، الطاف في الواجبات العقلية» اسلام، احكام عقل را به صورت الزام (وجوب يا حرمت) يا استحباب و كراهت تشريع نموده است و در بسيارى از نواحى كه عقل، شرع را راهنماى مستقل مىداند راه كشف حقايق، شرع است؛ از اين جهت در اين موارد، عقل به شرع رجوع مىنمايد و از روشنايى هدايت آن استفاده كرده و قانع مىشود.
در اين موضوع، آيات قرآن مجيد و احاديث نيز عقل را در آن چه درك مىكند، تأييد مىنمايند و نيز عقل را در آنچه مستقلًا از درك آن عاجز است، راهنمايى مى نمايند.
راجع به اين كه خلقت، بيهوده و بى هدف و بازى نيست، آيات متعددى در قرآن مجيد آمده است؛ از آن جمله:
(و ما خلقنا السماء و الأرض و مابينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا)(1): آسمان و زمين و آنچه را در بين آنها است به باطل نيافريديم؛ اين [كه جهان بر باطل آفريده شده باشد] گمان آن كسانى است كه كافر گرديدند.
(و ما خلقنا السماوات و الأرض و مابينهما لاعبين)(2)): آسمانها و زمين و آنچه را در آنها است؛ به بازيچه نيافريديم.
(و ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بينهما إلّا بالحق)(3)): نيافريدم آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست را مگر به حق.
(أفحسبتم أنما خلقنا كم عبثاً)(4)): آيا گمان كرديد كه ما شما را بيهوده آفريديم؟!
از جمله آياتى كه صراحت دارد بر اينكه آفرينش بيهوده و باطل نيست و خردمندان بر بيهوده نبودن آفرينش گواهى مىدهند، اين دو آيه است:
(إن في خلق السماوات و الأرض واختلاف الليل و النهار لآيات لُاولي الألباب الذين يذكرون الله قياماً و قعوداً و على جنوبهم و يتفكرون في خلق السماوات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار)(5):
به تحقيق در آفرينش آسمانها و زمين و گردش شب و روز، هر آينه نشانههايى براى خردمندان است؛ آنان كه خدا را ياد مىكنند در حالى كه ايستاده و نشسته و بر پهلو خوابيدهاند و تفكّر در خلق آسمانها و زمين مىنمايند، [و مىگويند:] پروردگارا! اين را باطل نيافريدى؛ منزّهى تو؛ پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.
راجع به هدف خلقت بسيارى از اشياء و اعضاء، آيات متعدّدى در قرآن مجيد است كه با صراحت بيان مىدارد كه هدف خلقت و نتيجه آفرينش آنها، همان منافعى است كه از آنها ظاهر مىشود و خواصّى است كه دارا هستند؛ برخى از اين منافع مشهود و معلوم بوده و روز به روز ظاهرتر مىگردد و برخى ديگر هنوز هم مخفى است. مانند اين آيات:
(خلق لكم ما في الأرض جميعاً)(6): جميع آنچه را در زمين است براى شما آفريد.
(والأرض وضعها للأنام)(1)): زمين را براى مردم قرار داد.
(الذي جعل لكم الأرض مهداً)(2)): آن كه زمين را براى شما مهد و گهواره قرار داد.
(الذي جعل لكم الأرض فراشاً و السماء بناءاً و أنزل من السماء ماءاً فأخرج به من الثمرات رزقا لكم فلا تجعلوا لله أنداداً و أنتم تعلمون)(3)): آن كه زمين را براى شما فراش و بستر، و آسمان را بنا قرار داد، و از آسمان آبى فرستاد و به وسيله آن از ميوهها روزى براى شما بيرون آورد، پس براى خدا همتايان قرار ندهيد؛ در صورتى كه مىدانيد خدا بىمانند است.
از اين گونه آيات راجع به هدف آفرينش اشياء و منافع آنها و هدف افعال الهى از وحى و نبوات، تكوينيّات و تشريعيّات، آفرينش ماه و خورشيد و ستارگان، دريا و ابر و باران، اشجار و حيوانات و كوهها بسيار است؛ كه يادآورى و شرح و تفسير مختصر آنها محتاج به نوشتن بس قطور مىباشد.
امّا اجمالًا هر كس قرآن مجيد را با تدبّر و تفكّر تلاوت نمايد، اين آيات بهترين راهنماى او به هدف آفرينش و فوايد و منافع خلقت اشياء است؛ چه نعمتهاى بزرگ و چه نعمتهاى به ظاهر كوچك كه در اختيار ماست و ما از آنها استفاده مىنماييم؛ با اين وجود، از نتيجه و خاصيّت آن غافليم و چه بسا كه آن را بىفايده گمان كنيم.
قرآن كريم، راجع به فايده و هدف خلقت انسان مىفرمايد:
(و ما خلقت الجن و الإنس إلّا ليعبدون. ما اريد منهم من رزق و ما اريد أن يطعمون)(4)
: نيافريدم جن و انس را مگر براى اين كه مرا عبادت 17] كنند، از ايشان، روزى و اين كه مرا طعام دهند، نمىخواهم.
احتمالا تفسير آيه اين باشد كه: چون عبادت و پرستش، خاصيّت اين دو نوع است و در وجودشان مقتضى آن موجود است هر چند در بعضى موارد مانع، مقتضى را از تأثير باز دارد و نور فطرت تجلّى ننمايد، هدف خلقتشان عبادت و پرستش است؛ يعنى
انسان براى خاصيّتى كه دارد (عبادت و پرستش حق) آفريده شده و هدف و نتيجه خلقتش عبادت است كه از آن كمالى بالاتر نيست.
و شايد اين همان هدف و نتيجهاى باشد كه از نظر فرشتگان هم پنهان بود؛ وقتى به شرف خطاب و اعلام حق مشرف شدند كه: (انّي جاعل في الأرض خليفة)(1)(: من قرار دهندهام در زمين، خليفه و جانشينى را؛ با بيان:
(أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك)(2)(جوياى نتيجه هدف جعل خليفه در زمين شده و گفتند: آيا قرار مىدهى در زمين كسى را كه در آن فساد نمايد و خونها بريزد؟ و ما تنزيه مىكنيم تو را به سپاس تو؛ و تو را تقديس مىنماييم!
از جانب خداوند متعال به آنها جواب داده شد:
(اني أعلم مالاتعلمون)(3)يعنى اگرچه بشر فساد و خونريزى مىنمايد، امّا فساد و خونريزى، نتيجه خلقت و هدف آفرينش او نيست؛ چنان كه تصادف، مظلومكشى و گلوگير شدن، هدف ماشين، شمشير و لقمه نيست. هدف، همان تسبيح، تحميد، تقديس و عبادت است كه كاملترين درجات و عالىترين مراتب آن، خاصيّت بشر است؛ كه: «من مىدانم آنچه را شما نمىدانيد».
يا اين كه مراد اين است: من مىدانم آنچه را شما نمىدانيد؛ آن كسى را كه به مقام خلافت انتخاب مىكنم، به خونريزى و فساد آلوده دامان نمىشود. من محمّد، على، حسن، حسين، مهدى، ابراهيم خليل، موسى و عيسى را به خلافت برمىگزينم كه به فرمان من مكتب توحيد و فضيلت، آزادى و اخلاق، صلاح و صيانت خون و شرف را بگشايند و جوامع بشرى را از فساد و پرستش اصنام و اشخاص، جبابره و فراعنه، و ذلّت استعباد آنان نجات دهند و در بهشت آزادى و عزّت و رفاه و فضيلت اطاعتِ خودم در آورند.
يا اين كه مراد اين است: (إني أعلم ما لا تعلمون)(4): من مىدانم آنچه را شما نمىدانيد؛ كه اين خليفه و بشر توانايى آن را دارد كه به مقام علم و معرفت نايل شود؛ و به تعليم اسما، سرفراز گردد. اين همه اسباب و مقدّمات براى اين است كه اين خاصيّت علم و دانش از بشر ظاهر گردد كه عالىترين خاصيّتها است. و اين همان هدف و نتيجهاى است كه قرآن مجيد مىفرمايد:
(الله الذي خلق سبع سماوات و من الأرض مثلهن يتنزل الأمر بينهن لتعلموا أن الله على كل شيء قدير و أن الله قدأحاط بكل شيء علماً)(1))
س: اينجانب كتاب «به سوى آفريدگار» شما را خواندم و از آن براى درس اصول عقايد، استفاده زيادى نمودم. در ضمن، تقاضا مىكنم كه به سه سؤال ذيل پاسخ دهيد:
س 1- در كتابى نوشتهاند كه: بعضى از اروپائيان بر اين قاعده عقليّه قطعيّه كه: «هر آنچه در ذهن انسان تصوّر مىشود يا ممكنالوجود، يا واجبالوجود و يا ممتنع الوجود است.» اشكال كردهاند، و علماى ما جواب دادهاند.
بفرماييد: آيا اشكال آنها نظير اشكال تصوّر كردن موجود لا اقتضاء- كه نه اقتضاى واجبالوجود و نه اقتضاى ممكنالوجود داشته باشد- است (كه به دقّت عقلى خلط بين واجب و ممكن و محال خواهد بود.) يا چيز ديگر؟
ج 1- گاه گفته مىشود كه آنچه در ذهن متصوّر شود كه وجود ذهنى امر خارجى نباشد، اگر از وجود يا عدم آن در خارج محالى لازم نمىآيد، آن شىء «ممكنالوجود» است؛ و اگر از عدم آن در خارج، محال لازم مىآيد، آن «واجبالوجود» است؛ و اگر از وجود آن محال لازم مىآيد؛ آن «ممتنعالوجود» است. تقسيم نسبت به موجود خارجى ثلاثى نيست، بلكه ثنايى است؛ به اينگونه كه موجود خارجى، يا «ممكنالوجود» است؛ يعنى اگر نباشد محالى لازم نمىآيد. و يا «واجبالوجود» است كه اگر نباشد محال لازم مىشود؛ و اين همان تقسيمى است كه خواجه در اشعار خود فرموده است:
موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل:يا «واجبالوجود» و يا «ممكنالوجود»
تا پايان شعر ... و نيز در تجريد مىفرمايد:
«الموجود إن كان واجباً و إلّا استلزمه لاستحالةالدّور و التسلسل»(2).
امّا اينكه نسبت وجوب وجود و امكان، وجود لا اقتضاء باشد كه فقط اقتضا وجود داشته باشد و ممكن باشد كه هم واجب باشد و هم ممكن؛ يعنى ممكن باشد كه هم از عدمش در خارج محال لازم آيد و هم از عدمش محال لازم نيايد، قابل تصوّر نيست؛ زيرا امكان اينكه هم از عدم شىء محال لازم آيد و هم محال، لازم نيايد، تناقض واضح و آشكار است؛ كه استحاله آن از بديهيات اوّليه مىباشد.
س 2- بعضى از مادّيّين، مثل «هگل» و ديگران، با غرور زياد گفتهاند: «مادّه و حركت را به من بدهيد، جهان را مىسازم.» منظور آنها چيست؟ (اگر همه جنّ و انس اجتماع كنند و دست به دست هم بدهند، نمىتوانند حتّى يك پشهاى را خلق كنند.) آيا فقط نظر آنها اين است كه جهان، به واسطه مادّه و حركت به وجود آمده است؟ (كه جوابش را در كتاب «به سوى آفريدگار» مرقوم فرمودهايد:)
ج 2- اگر نظرشان اين باشد كه جهان از ماده و حركت به وجود آمده، به فرض كه اين فرضيّه را كسى قبول كند، مستلزم نفى خدا و عالم غيب نمىباشد؛ زيرا در اين عالم همه مركّبات را خدا از دو چيز يا بيشتر آفريده و اگر به فرض اينكه ممكن باشد ماده و حركت را به كسى بدهند تا او، از آن موجود زنده را بسازد، در مسأله ايمان به خدا و آفريننده جهان شبههاى ايجاد نمىشود و در آن صورت هم آن كه بخشنده حيات و آفريننده ماده و حركت است، خدا است.
هم اكنون و هم در گذشته با برخى اعمال عملى و جرّاحى موجبات توليد بعضى از جانوران را فراهم نمودهاند. دست بشر در ظهور بسيارى از مظاهر مادى وارد است؛ امّا همه مى دانند كه اين تصرّفاتى كه بشر در عالم مادّى دارد، مربوط به علم و آگاهى او از برخى قوانين و سنّتهاى جارى در اين عالم است. هيچكس نمىتواند مادّه بسازد و اگر به وسيله برخى از تصرّفات، زمينه زايش يك موجود زنده را فراهم كند، نمىتواند حيات و زندگى او را به خودش مستند كند.
بشر نمىتواند چيزى بسازد كه ساختن او را از اين عالم نگرفته باشد و نمىتواند از بيرون از اين عالم چيزى بياورد، يا چيزى را بسازد. هر چه انجام بدهد در اين عالم خلقت است؛ مثل يك بنّا كه هرچه مصالح ساختمان مىآورد و بنا مىكند، از همين عالم گرفته است.
هر چه علم بشر هم پيشرفت كند و هر كار انجام دهد، ابزار كار، برنامه و همه چيز آن را بايد از اين عالم بگيرد. همان حقيقت كه خدا به آن اشاره مىفرمايد، همه جا ظاهر است: (أم خلقوا من غير شيء أم هم الخالقون)(1)(أفَرَأيتم ما تمنون ءأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون)(2)(أفرأيتم ما تحرثون ءأنتم تَزْرَعُونه أم نحن الزّارعون)(3))
با اين تفاسير آيا كسى مىتواند بدون استفاده از اين مواد و تلفيق آنها با يكديگر و دستكارى در آنها، خودش يك نبات كوچك تحت قواعد ديگر- غير از قواعدى كه خدا در اين عالم برقرار فرموده- خلق كند؟!
اگر مادّه و حركت را قديم مىگويند، جوابش همان است كه در كتاب «به سوى آفريدگار» و «الهيّات در نهجالبلاغه» نوشتهام. علاوه بر اين از علّت تركيب مادّه و حركت و همآهنگ شدن آنها با يكديگر- كه خود يك پديده است- بايد جواب بدهند.
س- آيا بىاعتنايى و يا احياناً تندى با افرادى كه در مقابل بداهت، شبهه مىكنند، اشكال دارد يا خير؟ مانند وقتى كه گفته مىشود: از واضحات عقول است كه هر معلول و هر پديدهاى علّتى دارد و حتّى تصادفات و معجزات هم با اراده خاصّ خداى تبارك و تعالى انجام مىگيرد، و در نتيجه علةالعلل و مسببالاسباب، «واجب الوجود» است؛ آن شخص، بحثهاى بىنتيجهاى را مطرح مىكند.
ج- اگر افرادى باشند كه واضحات و بديهيّات را انكار مىكنند، بحث با آنها ثمرى نمىبخشد: (سواء عليهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لا يؤمنون ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على أبصارهم غشاوة و لهم عذاب عظيم)(1)(ذرهم يأكلوا ويتمتعوا ويلههم الأمل فسوف يعلمون)(2)) با وجود اين، همانطور كه قرآن كريم دستور داده، صفح جميل و برخورد كريمانه و بزرگوارانه با آنها- در صورتى كه اثر سوء نداشته باشد- مناسبتر است.
س- وحدت وجود يعنى چه و معتقد به آن چه حكمى دارد؟ اگر شخصى وحدت وجود را به معنى وحدت مصداق وجود، قبول داشته باشد، آيا اين سخن مستلزم كفر است؟- خواهشمند است توضيحات بيشترى در خصوص وحدت وجود بدهيد.-
ج- تفكّر در ذات مقدّس خداوند متعال منهى عنه است، و تعيين هويّت حق به اين كه وجود است- بنحوى كه قائلين به أصالة الوجود مىگويند- متحقّقِ حقيقى را وجود مىدانند و متحقّقات را بوجود و بالعرض واقعيّتدار و موجود و متحقّق مىگويند؛ هر چند وجود را صاحب مراتب بگويند، و وجود هر چه را كه غير از خداست، غير وجود او بگويند و يا اصلًا آنها را مصداق وجود ندانند و وجود را صاحب مصداق واحد بدانند؛ كه آن وجود خداست و به اين مطلب برمىگردد به اين كه خداوند تمام كلّ وجود است و وجود كل، خدا و حقيقت خداست- هر طور بگويند- با مشرب عرفان قرآنى كه از كتاب و سنّت اخذ مىشود، سازگار نيست؛ زيرا:
اولًا، اين قول متضمّن تعيين هويّت براى حقّ متعال است؛ خواه وجود مقول به تشكيك باشد كه در اين صورت، ساير موجودات نيز در حقيقت با خداوند متعال مشترك مىشوند و با (ليس كمثله شيء)(1)) منافات دارد؛ يا مصداق وجود را واحد، و وجود خداوند متعال بدانند. بالاخره تعيين هويّت براى حق است: «كلّما ميزتموه بأوهامكم في أدقّ معانيه فهو مخلوق مصنوع مثلكم مردود اليكم»(2)).
ثانياً، قول به وحدت مصداق، اگر به اين معنى باشد كه خداوند وجود است و حقيقت و كنه وجود هم غير قابل درك است و ساير اشياء، اشياى ديگرند، معناى اين حرف، تعيين اسم براى خدا است؛ به ملاحظه اينكه ذاتش جايز الدّرك نيست؛ اين اشكال ندارد؛ جز اين كه بگوييم اسماء الحسنى توقيفى است.
و اگر معناى آن نفى واقعيّت اشياى ديگر، و تحقّق خارجى آنها باشد، شرك منافى با توحيد نيست؛ امّا گذشته از اين كه خلاف وجدان و بديهه است، منافى با بسيارى از اسماء الحسنى و مستلزم نفى آنها است؛ كه همه بر واقعيّت اشياء، مخلوقات، مرزوقات، مصنوعات و معلومات دلالت دارند و با «ليس كمثله شيء»، «عالم الغيب و الشهادة»، «الرّحمن الرّحيم»، «الخالق»، «البارى»، «الباسط»، «المالك» و. .. منافات دارد.
بنابراين معرفت صحيح آن است كه خدا را به همان اوصافى كه خودش و پيغمبران و حججش معرّفى كردهاند، بشناسيم؛ و بيشتر از آنچه مكلّف به معرفت آن هستيم، خود را مكلّف ندانيم؛ خدا را خدا بدانيم و او را، «او» و «يا هو» و «يا من ليس هو إلّا هو» بگوييم.
بر حسب بعضى روايات، چون در آخرالزّمان مردمانى مىآيند كه بر خلاف اين كه نبايد تعمّق در ذات خدا و اوصاف ذاتيّه او بنمايند، متعمّق مىشوند:
سوره مباركه توحيد نازل شد كه در خداشناسى و معرفت به آن بسنده نمايند و اين تعمّقات را كه خطر گمراهى و ضلالت دارد، كنار بگذارند. راجع به ساير معانى وحدت وجود نيز قابل توجّه است؛ كه از بعضى از آنها بوى كفر، استشمام مىشود.
خداوند متعال همه را از زلّات اعتقادى مصون و محفوظ بدارد.
س- «اسم اعظم» كدام يك از اسماء است؟ آيا از طريقه رمزى منظومه مرحوم شيخ بهايى- رحمه الله- (از شعر 87 كه مصراع اوّل بيت نخست آن چنين است: «هشت حرف است به ترتيب و نظام» تا شعر 95 به طورى كه نوشتهاند.) مىتوان آن را به دست آورد؟
ج- راجع به «اسم اعظم» اقوال و آراى متعدّدى وجود دارد. «كفعمى» در «مصباح» فرموده: «اقوال در اين موضوع نزديك است كه در كتاب مصنف و مجموع مؤلّفى منحصر نشود.»(1)و از جمله شصت قول از اين اقوال را ذكر كرده است.
و از «بصائر الدرجات» از حضرت صادق عليه السّلام- روايت كرده است كه: خداوند اسم اعظم را 73 حرف قرار داده، و به آدم بيست و پنج حرف؛ به نوح پانزده حرف؛ به ابراهيم، هشت حرف؛ به موسى چهار حرف و به عيسى دو حرف عطا فرمود. پس عيسى به آن دو حرف احياء موتى و ابراء اكمه و ابرص مىكرد و به محمّد- صلى الله عليه و آله- 72 حرف عطا فرمود و يك حرف را براى خود برگزيد.
و نيز در «شرح صحيفه»- شرح دعاء پنجاهم- از «ابى جعفر صفّار» و در «بصائر الدّرجات» به سند متّصل به حضرت امام محمّد باقر- عليه السلام- از آن حضرت روايت كرده است، قريب به اين مضمون: اسم اعظم خدا بر هفتاد و سه حرف است و نزد «آصف» يك حرف از آن بود (كه با آن سرير «بلقيس» را با آن سرعتى كه در قرآن مجيد است، نزد «سليمان» حاضر كرد و به محلّ خود برگرداند.) و نزد ما هفتاد و دو حرف از آن است و يك حرف آن را خدا به خود اختصاص داد؛ ولاحول ولاقوة إلّا باللّه العلي العظيم.
و اين حديث، شرحى دارد كه در بعضى كتب، مثل «شرح صحيفه» و همچنين «شرح اسماء الحسنى» همدانى مذكور است.
و از حضرت رضا- عليه السلام- روايت است كه: «بسم الله الرّحمن» نزديكتر است به اسم اعظم خدا از سياهى چشم به سفيدى آن.(2)و در «مجمع البيان» (در تفسير سوره حشر) روايت شده است از حضرت رسول اعظم صلّى الله عليه و آله- كه: اسم اعظم در شش آيه آخر سوره حشر است.
همچنين در «الكلم الطيّب» براى اسم اعظم نشانههايى ذكر فرموده و مىگويد كه اسم اعظم در پنج آيه از پنج سوره قرآن: بقره، آل عمران، نساء، طه و تغابن مىباشد.(3)
بعضى ديگر گفتهاند: «الحي القيّوم» اعظم اسماء حسنى است.
و در «مصباح»، كفعمى فرموده است: دعاى «جوشن كبير»، «مشلول» و «كميل» از دعاهايى است كه وجود اسم اعظم در آنها روايت شده است.
و در بعضى روايات ديگر از حضرت رضا- عليه السلام- روايت شده است: «العلى العظيم» اسم اعظم است؛ چون خداوند اعلى بر همه چيز، اعظم از هر چيز است.(1)
«صدوق» در «ثواب الاعمال» از حضرت صادق عليه السلام- روايت فرموده است كه: اسم اعظم خدا در سوره «فاتحة الكتاب» به طور پراكنده وجود دارد؛ يعنى حروف آن، همه در اين سوره است.(2)
امّا راجع به طريق شناختن اسم اعظم- همانطور كه مرقوم داشتهايد- اشعارى در اين موضوع به شيخ بزرگ و نابغه شهير «شيخ بهاءالدين محمد عاملى» نسبت داده شده است. اين موضوع در «كلّيات شيخ»(3)و «بيان الآيات در علم زبر و بينات»(4)و در «روائح النّسمات»(5)با شرح و توضيح ذكر شده است.
ولى اوّلًا، صحتِ اين نسبت معلوم نيست و بعضى در آن ترديد كردهاند.
ثانياً، به نظر حقير، ورود در اين راه به قصد كسب قوّه و قدرت و استفاده از آثار اسم اعظم براى مقاصد دنيوى و اين كه به واسطه آن به دست شخص، عجايبى اظهار شود، خود باعث حجابى مىشود بين انسان و خدا و سبب كدورت باطن و منافى با اخلاص و صفاى قلب است.
ورود در اين وادى موجب مىگردد كه شخص عمر خود را با حروف و حساب و نظر در زبر و بينات حروف و اين مقوله مطالب تلف كند و از كمال قوّه علميّه و عمليّه- كه به وسيله عبادت، اطاعت، تفكّر، مطالعه و دقّت در آيات آفاقيّه و انفسيّه و نظر در معانى قرآن مجيد و احاديث اهل بيت عليهم السّلام- حاصل مىشود- بازماند؛ و در اين مرحله، وقوف نموده و پس از عمرى صرف وقت متوجّه شود كه اشتباه كرده و فرصتها را از دست داده است.
بلى، اگر علم به اين اسم- تا حدّ و مقدارى كه براى غير انبياء و ائمه عليهمالسلام- ممكن است- براى كسى حاصل شود، به نظر اينجانب از راه تعبّد و التزام به احكام شرعيّه و فعل واجبات و مستحبّات، ترك محرمّات و مكروهات، تخلّق به اخلاق حميده و
تجنّب از صفات ذميمه و التزام به ذكر خدا حاصل مىشود؛ به شرط اين كه غرض از اداى اين وظايف، اطاعت و امتثال امر الهى و تقرّب به درگاه او و كمال نفس و تهذيب اخلاق و رفع حجب باشد.
در اين صورت شناختن اسم اعظم به شخصه لازم نيست؛ و اگر سالكِ راه خدا در همين اسامى شريفه- كه در روايات به عنوان اسم اعظم معرفى شده- تفكّر نمايد و به معانى آنها تا حدّى كه ميسّر است، معرفت پيدا كند و آنها را ورد زبان خود قرار دهد، مسلماً فوايد و بركاتى كه از اين راه نصيب او مىشود، فوقالعاده خواهد بود.
و ثالثاً، آن اسم اعظمى كه در حديث، هفتاد و سه حرف است، و به مثل حضرت عيسى على نبيّنا وآله وعليه السّلام- دو حرف از آن داده شده، براى احدى- بر حسب همان حديث- معرفت به تمام حروف آن اسم حاصل نخواهد شد؛ زيرا يك حرف آن را خدا مخصوص خود قرار داده است و به پيغمبر اكرم خاتم و ائمّه عليهمالسّلام- هفتاد و دو اسم از آن اسامى اعطا شده، و به آدم بيست و پنج حرف؛ به نوح پانزده حرف؛ به ابراهيم هشت حرف و به موسى چهار حرف عطا شده است.
مگر اين كه كسى بگويد: به مقدار يك حرف كه به «آصف» عطا شد، ممكن است به افراد نخبهاى مانند: سلمان، ابوذر، ميثم تمّار و رشيد هجرى عطا شده باشد. خداوند به مكان و محلّ تفضّل و عنايت خود، داناتر است.
نكتهاى كه در اين جا تذكّر آن لازم است اين است كه: معلوم نيست اين حروف همه يك اثر و خاصيّت داشته باشند؛ بلكه ممكن است متفاوت باشند و علم به هر يك، آثارى داشته باشد، و بسا باشد كه دو حرف عيسى از پانزده حرف نوح عظيم تر باشد. ممكن است آن يك حرف كه به كسى عطا نشده از تمام اين حروف اعظم و اكبر باشد كه احدى از ممكنات را لياقت و ظرفيّت فرا گرفتن آن نباشد.
رابعاً، بعضى از علما و اهل نظر برآنند كه اين هفتاد و سه حرف از هجائيه نيستند؛ بلكه حقايقى مىباشند كه درك و فهم آنها آثار مهمّى دارد و مىگويند: دليل بر اين كه اسم اعظم تركيب لفظى اين هفتاد و سه حرف نيست، اين است كه همه اين حروف به كسى اعطا نشده، و به كسانى كه اعطا شده، از يك حرف تا هفتاد و دو حرف آن عطا شده است. پس اگر تركيب لفظى اين حروف مراد باشد- در صورتى كه يك حرف آن معلوم نباشد- معنايى آن قابل فهم نخواهد بود؛ مگر اين كه كسى بگويد: خصوص اين حروف از اين جهت شرافت و موضوعيّت دارند كه اسم اعظم از آن تركيب شده، و در صورتى كه شخص هر يك از اين حروف را بالخصوص بشناسد، آثارى دارد.
وجه ديگرى كه به نظر حقير مىرسد، اين است كه: اگر مراد از اين حروف، حروف هجائيه باشد، از بيست و هشت حرف تجاوز نمىكند؛ در حالى كه در روايت، هفتاد و سه حرف معيّن شده و اين كه بگوييم اين هفتاد و سه حرف از تكرار بعضى حروف حاصل شده، نيز بعيد است.
وجه ديگر آن به نظر حقير اين است كه: راجع به «آصف»- كه بر حسب اين روايات يك حرف از اسم اعظم را شناخته- در قرآن آمده است:
قال الذي عنده علم من الكتاب 39] و احتمال اين كه مراد از كتاب، اسم اعظم- مركّب از حروف هجائيه- باشد و علمى كه» آصف «داشته، يك حرف هجائى از اين اسم باشد، بعيد است. پس ممكن است در اين روايات، مراد از «اسم اعظم» مجموع عالم كون و ماسوىالله باشد؛ و مراد از علم، آن علوم كونيّه، جهانبينى، و جهان شناسى و اطّلاع از روابط مخلوقات با يكديگر و حجم و وزن كواكب و كرات و منظومهها و خواصّ قاطبه موجوداتِ جهانِ خلقت و ظاهر و باطن و روح و جسم و زمين و آسمان و ملايكه و مخلوقات كشف شده و كشف نشده باشد.
هر كس به اندازهاى كه به تقديرات الهيّه در اين نظام كبير متقن آگاه شود، مىتواند كارهايى انجام دهد كه افراد جاهل، از انجام آن كارها عاجزند، و چون «آصف» به مقدار يك جزء از هفتاد و سه جزء از اين روابط عالم كون و علوم مادّيّه و ماوراى مادّه را مىدانست، توانست با آن سرعت، تخت «بلقيس» را حاضر سازد.
مراد از اين كه هر كدام از انبيا و ائمّه عليهم السّلام- تعدادى از اين حروف را دارا بودند، بيان سعه و ضيق دايره علوم آنها و به عبارت ديگر جهان شناسى آنها به تمام معنىالكلمه بوده است.
دليل بر اين مطلب، اين آيه است:
(قل كفى بالله شهيداً بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب)(1)
كه بر حسب بعضى تفاسير، مراد از «من عنده علم الكتاب» اميرالمؤمنين عليه السّلام- است كه اگر «آصف» علمى از كتاب و بهرهاى از آن داشت، حضرت امير- عليه السّلام- همه علم كتاب را دارا بود؛ پس عجيب نيست اگر مىفرمود:
«سلوني قبل أن تفقدوني فوالله إني لأعرف بطرق السماء من الأرض ...»(2)
اين نكته هم مخفى نماند: اين كه در بعضى روايات يك اسم معيّن مثل «الحي القيوم»، و در بعضى روايات اسم ديگر، مثل «العلي العظيم»، اسم اعظم معرفى شده، با همديگر منافات ندارند؛ زيرا ممكن است مراد از اسم اعظم در اين اطلاقات، اسمائى باشند كه يا اسماء ديگر را به طور اصرَح شامل شوند و فوق جملهاى از اسماء باشد و يا دلالت آن اصرَح يا اصدَق باشد؛ كه به اينگونه ملاحظات اسم اعظم خوانده مىشود.
به عبارت ديگر: اسماء اللّه الحسنى به ملاحظه اين كه دلالت بر ذات و صفات بارى تعالى دارند و به قياس به اسماء موجودات ممكنه اسم اعظم و اجل و اكبر هستند، در بين خودشان نيز به حسب سعه و عموم دلالت، بعضى اعظم از بعضى ديگرند و بعضى در تحت اسم مافوق واقع مىباشند، تا به اسم اللّه اعظمى كه تمام اسماء، در تحت آن هستند، برسد. پس به امثال اين ملاحظات ممكن است چند اسم، اسم اعظم معرفى شود.
همچنين ممكن است به ملاحظه قرب معانى اين اسامى با اسم اعظم، يا تشكّل لفظ آن از بعضى حروف اسم اعظم، بر آنها نيز حقيقتاً يا مجازاً «اسماعظم» اطلاق شود.
و چنان كه گفته شد، از جمله فوايد اين اطلاقات اين است كه بندگان به حفظ اين اسامى شريف و التزام به ذكر و توجّه به معانى و تفسير آنها بيشتر اهتمام نمايند؛ و هم به واسطه شناختن اسم اعظم از بين اسماء، از بركات ومعرفت اسماء ديگر باز نمانند.
آخرين نكتهاى كه در اينجا توجّه خواننده را به آن جلب مىكنم اين است كه: اگر اسم اعظم عبارت از اصوات و حروف باشد، به خودى خود مؤثر نيست؛ بلكه مؤثّر و فاعل، ذات بىزوال مسمّى است كه در نزد دعا به اين اسم، دعا را مستجاب مىسازد.
از آن چه گفته شد معلوم گرديد كه اين بحث از هر نظر از بحثهاى بسيار دقيق علمى است و به پايان رساندن آن كارى بس دشوار است؛ زيرا هر چه درباره آن نگاشته مىشود دامنه آن وسيعتر مىشود و از افق افهام عادى دورتر مىگردد؛ چنان كه گويى بحث و فحص، بر غموض و عمق آن مىافزايد. (ولاحول و لاقوّة إلّا باللّه العليّ العظيم).
پس بهتر است ضعيفانى چون من اذعان كنيم كه نه تنها براى امثال من، بلكه براى محققّان بزرگ نيز معرفت حقيقت اين موضوع- كما هو حقّه- حاصل نشده است و استعداد علمى و عملى ما ناقص تر از اين است كه اين موضوع را به طور مستوفى و اطمينانبخش به پايان برسانيم. بنابراين بايد بگوييم:
كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاستاين قدر هست كه بانگ جرسى مىآيد
اين شرح بىنهايت كز وصف يار گفتندحرفى است از هزاران كاندر عبارت آمد
گفتم: همه ملك حُسن سرمايه تو استخورشيد فلك چو ذرّه در سايه تو است
گفتا: غلطى ز ما نشان نتوان يافتاز ما تو هر آن چه ديدهاى پايه تو است
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهمو از هر چه گفتهاند و شنيديم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمرما هم چنان در اوّل وصف تو ماندهايم
س- تعداد «اسماء الحسنى» را بيان فرماييد؟
ج- آنچه از اسماء الله در قرآن مجيد آمده است،- بر حسب بعضى كتب تفاسير- 127 اسم است.
علّامه مجلسى قدّس سرّه- در كتاب «توحيد» در ابواب «اسماؤه تعالى»، باب سوّم آن را به باب «عدد اسماء الله تعالى و فصل إحصائها و شرحها»(1)اختصاص داده است.
بر حسب رواياتى كه در كتب معتبر مثل «مجمع البيان»(2)و «توحيد صدوق 44]» و در كتب شرح اسماء الحسنى روايت شده، براى خداوند متعال 99 اسم است؛ هر كس آنها را احصا كند، به بهشت وارد مىشود؛ و اين نود و نه اسم در خود روايات ذكر شده است.(3)
صدوق عليهالرّحمه- مىفرمايد: مقصود از احصاى آنها شمردن آنها نيست؛ بلكه مقصود، معرفت و اطّلاع بر معانى اين نود و نه اسم است.
در كتب شرح اسماء الحسنى اين 99 اسم، شرح و تفسير شدهاند. «صدوق» نيز در كتاب «توحيد» آنها را شرح فرموده است. «كفعمى» در «مصباح»، «ابن فهد» در «عدة الدّاعى»(4)و بزرگان ديگر هم آن را شرح كردهاند؛ كه مراجعه به اين شرحها براى مزيد معرفت و توجّه نافع است.
از بعضى اخبار نيز استفاده مىشود كه اسماء الحسنى 360 اسم است؛(1)بر حسب آن چه «مجلسى» و «سيّد عليخان» و «كفعمى» روايت فرمودهاند،(2)چهار هزار اسم مىباشد.
ممكن است مراد از 99 اسمى كه در روايات اولى ذكر شده است اسمهايى باشد كه اشرَف يا اشهَر يا اظهَر و اوفق و اسبَق و اصدَق به مسمّى باشد. و ممكن است كه اسماء ديگر به اين نود و نه اسم رجوع نمايد.
گاهى كثرت اسماء به ملاحظه لغات مختلف تصوّر مىشود؛ كه به اين لحاظ اسماء الحسنى از چهار هزار هم بيشتر مىشود. و گاه به لحاظ اضافه اين، كثرت پيدا مىشود؛ كه به اين ملاحظه، حدّ و حصرى ندارد؛ مثل «الخالق» كه يك اسم است؛ ولى اگر اضافه شود متعدّد مىشود؛ مانند: خالق الأرض، خالقالسّماوات، خالق الشّجر، خالق الجبال، خالق الإنسان و ... و هم چنين اسم الفاطر، الباري، الرزاق، الكافي، الرب، الكاشف و اكثر اسماء الحسنى.
عباراتنا شتى و حسنك واحدو كل إلى ذاك الجمال يشير
از نظر ديگر، موجودات و تمام مخلوقات اسماءالله هستند؛ زيرا اسم، آن چيزى است كه دلالت بر مسمّى و وسيله شناختن و علامت و نشانه ذات صاحب نام باشد.
وجود مخلوقات آيات وجود خدا، كلمات خدا و آثار بارى تعالى هستند و اكمل و اشرف اين اسماء، انبيا و اولياى دين به ويژه حضرت خاتم النّبيّين و ائمّه اثنى عشر- صلوات الله عليهم اجمعين- مىباشند؛ چنان كه در روايت از حضرت صادق عليه السّلام- وارد شده: «نحن والله الأسماء الحسنى الذي لايقبل من أحد طاعة إلّا بمعرفتنا، قال: (فادعوه بها)»(3)براى اينكه اين بزرگواران از حيث ذات و صفات و افعال و اقوال، وسايل معرفة اللّه و علايم و نشانه و آيات كبرى و اسماء حسناى خداوند متعال مىباشند.
س- اگر اكثريّت مردم يا بخش عظيمى از انسانها گمراه باشند و فقط جمعيّت هدايت يافته منحصر به مسلمين و از آنها نيز منحصر به «فرقه ناجيّه» باشد، آيا با هدايت عامّه خدا و اسم شريف (الهادى)- كه همه را شامل و فراگير است- منافات ندارد و موجب حرمان اكثريّت از هدايت الهى نمىگردد؟
ج- مفهوم اسم «الهادى» و معنى هدايت الهى، اجبار بر هدايت و سلوك راه مستقيم نيست. هدايت به معناى عام- كه شامل همگان است- عبارت است از: هدايتهاى تكوينى كه در تمام عالم خلقت از جماد و نبات و حيوان و حتّى انسان وجود دارد و همه با آن هدايت به طرف كمال وجودى خود مىروند. شايد مقصود آيه شريفه ربنا الذي أعطى كل شيء خلقه ثم هدى 50] همين هدايت باشد. هم چنين هدايتهاى تشريعى و راهنماييهايى كه به وسيله انبيا براى مردم صورت گرفته، عمومى بوده و شامل خوب و بد و صالح و طالح است. اين هدايت هم، شامل فرعون و قارون و شمر و ديگر اشقيا، و هم شامل صلحا است؛ و هيچ كس از هدايت الهى محروم نيست.
بنابراين، جمعيّت هدايت شده منحصر به مسلمين نيستند و عامّه افراد بشر نيز بر حسب فطرت و هدايت عقل و وحى و شرع هدايت شدهاند؛ چنان كه قرآن در اين باره مىفرمايد: وأما ثمود فهديناهم فاستحبواالعمى على الهدى 51] انا هديناه السبيل إما شاكراً و إما كفوراً(1)
در اين ميان هدايتهاى خاص و كمكها و مددها و توفيقات و عناياتى نصيب اشخاص مىشود كه در شرايط خاص و ظروف معيّن است و بيشتر مستند به گرايش انسان به سوى طلب هدايت و جهاد و مجاهده و بعضى شرايط مىباشد؛ چنانكه قرآن مىفرمايد: والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و إن الله لمع المحسنين.(2)كه البتّه اين هدايتها خاص است.
س- در برخى هيأتهاى مذهبى اشعارى سروده و خوانده مىشود كه در ضمن آن لفظ جلاله «اللّه» را به ذوات عصمت- سلام اللّه عليهم- و غيره نسبت مىدهند؛ مثلًا گفته مىشود: من على اللّهىام؛ من حسين اللّهىام؛ من زينب اللّهىام و ...؛ حتّى اخيراً گفتهاند: من كه هيچ، انبيا، اكبراللّهى هستند (مقصود، حضرت على اكبر- عليه السّلام- است). گاهى لفظ مبارك «هو» را به طرز خاصّى بهطور دستهجمعى فرياد مىزنند و بعد از آن «يا حسين» و يا «يا زينب» مىگويند؛ مثلًا مىگويند: «هو يا زينب» و امثال آن.
از آن حضرت تقاضا مىشود جهت تنوير افكار، نظر مبارك خود را مرقوم فرماييد كه شديداً مورد حاجت است. خداوند به همه ما توفيق تبعيّت كامل از احكام الهى را عنايت فرمايد و همه را از فِتَن نجات دهد.
ج- واضح است كه گفتن اين كلمات به قصد جدّ و اراده مفهوم ظاهر اين الفاظ، شرك و كفر است و با شكّ در اين كه گوينده، مفهوم ظاهر آن را اراده كرده يا معناى ديگرى در نظر داشته، اگر قرينه صارفهاى- كه دلالت بر عدم معناى ظاهر آن دارد- نباشد، باز هم حمل بر كفرگويى مى شود.
امّا به ملاحظه اينكه افرادى موحّد و خداپرست، اين كلمات را بر زبان مىآورند و حضرات ائمّه عليهم السّلام- را بنده و مقرّب خدا و اولياى خداوند مىدانند؛ و با بى التفاتى و جهل به معناى اين الفاظ، آن را بر زبان مىآورند و يا به هر حال هرگز قصد ندارند كه آن بزرگواران را اللّه و خدا بدانند، حكم به كفر و شرك آنها نمىشود.
با وجود اين، لازم است از گفتن اين الفاظ جدّاً خوددارى شود؛ زيرا مفاسدى كه بر اينگونه شعارها مترتّب مىشود و زيانهايى كه براى دين و مذهب و درك و معرفت جامعه دارد، بسيار است. مسلمانى كه در همه نمازهايش شهادت مى دهد كه شخص نبىّ اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم-- كه افضل همه مخلوقات و همه اين بزرگواران است- پيغمبر و بنده خدا است، معنى ندارد كه بگويد: «محمّداللّهى» يا «علىاللّهى» يا «حسين اللّهى» هستم.
بنابراين بايد مجالس مؤمنين از اين برنامهها و شعارها پاك و منزّه باشد و به ذكر فضايل و مناقب آن بزرگواران- كه در احاديث صحيح آمده است- مجالس خود را مزيّن نمايند و امر ولايت اهل بيت عليهم السّلام- را زنده نگاه دارند و حدود توحيد و نبوّت و امامت و حريم مقامات را رعايت نمايند.
خداوند متعال همه اعمال عبادى و كارهاى ما را از تصرّفات شياطين و افراد بىمعرفت حفظ نمايد و توفيق تعظيم شعائر و تأسّى كامل و صحيح به اهل بيت عليهم السّلام- را به همگان عطا فرمايد.
لازم به تذكّر است كه: در مقام متوجّه ساختن افراد مذكور به اين حقايق بايد برادرانه در محيطى صميمى صفا و به طور مشفقانه عمل شود تا تذكّر- انشاء الله تعالى- ثمر بخش و مفيد واقع گردد.
س- مگر خداوند خوبى بندهاش را نمىخواهد؟ او مىخواهد كه بندهاش به سوى كمالات هدايت شود. پس چرا وقتى مىخواهيم كارى را انجام دهيم، «انشاءاللّه» مىگوييم؟
مثلًا مىخواهيم مسجدى را بنا كنيم و اين مسجد ذخيره آخرتمان است؛ مىگوييم: اگر خدا بخواهد، اين كار را انجام مىدهم. فلسفه اين گفتار چيست؟
ج- گفتن «ان شاءالله» با رسيدن به كمالات منافات ندارد؛ بلكه خود گفتن آن، مرتبهاى از كمال است؛ چون اوّلًا: در قرآن و روايات به آن ترغيب شده و ثانياً: معنايش اين است كه تحقّق امور به مشيّت الهى بستگى دارد؛ يعنى اگر خداوند نخواهد، هيچ امرى در خارج صورت حصول و تحقّق نمىگيرد.
گفتن «ان شاءالله» در امور خير، به اين برمىگردد كه گوينده در واقع از خداوند مىخواهد مانعى براى انجام كار خيرى كه قصد دارد انجام دهد، پيش نيايد و توفيق آن را داشته باشد؛ و اين نشانه كمال توحيد گوينده است. واللهالعالم.
س- آيا در انجام كارها مستغنى از اراده خدا هستيم و به اراده و اختيار خود، كار مىكنيم؟
ج- اراده تكوينيّه خدا بر اين تعلّق گرفته كه كارها از ما به نحو اراده و اختيار صادر شود. ما بالوجدان حس مىكنيم كه در افعال خود مجبور نيستيم؛ هر چند اين اختيارى كه به ما داده شده كه مىتوانيم كارى را انجام دهيم و مىتوانيم آن را ترك كنيم، به اراده و خواست خدا است.
س- آيا علم خداوند و انبيا و ائمّه، موجب سلب اختيار مردم در انجام كارها نيست؟
ج- علم خدا و علم انبيا و ائمّه عليهم السّلام- از وقايع و حوادث، مستلزم سلب اختيار اشخاص و علّت وقوع آن حوادث نيست؛ زيرا در غير اين صورت- العياذباللّه- نفى علم خدا به همه وقايع كلّى و جزئى لازم مىشود؛ كه خلاف ضرورت وجدان است؛ و يا قول به جبر كلّى لازم مىآيد؛ كه آن نيز خلاف ضرورت و بداهت است و مستلزم اين است كه معلوم، تابع علم باشد.
حلّ اجمالى شبهه اين است كه: علم خدا و كسانى كه علم خود را از خدا گرفتهاند، متعلّق به وقوع حوادث به همان ترتيب طبيعى است؛ كه از جمله وقوع فعل از اشخاص، مريد به اراده و اختيار است و اگر به غير اراده و اختيار واقع شود و به جبر باشد، خلاف علم خدا واقع مىشود.
به هر حال مسأله، مسألهاى است وجدانى و با رجوع به وجدان، هر كسى خود را صاحب اراده و اختيار مىيابد و اگر هزار شبهه هم در مقابل آن باشد، خلاف وجدان و بداهت است.
از سوى ديگر هم علم خدا به هر چيز و هر جريان، و اخبار انبيا به ويژه حضرت رسول اعظم صلّى الله عليه و آله و سلّم- و ائمّه طاهرين عليهمالسّلام- نيز از وقايع و حوادث ثابت و مسلّم است و بسيارى از آن اخبار واقع و ظاهر شده و آنچه مربوط به آينده است نيز واقع خواهد شد. و اين خبرها نيز مانند خورشيد در وسط آسمان ثابت است و قابل انكار نيست و به مسأله جبر و اختيار ارتباط ندارد.
س- با اين كه بيشتر مردم اهل جهنم هستند خلقت انسان و عالم تكليف براى چيست؟
ج- خلقت همه انسانها براى اين است كه با انتخاب و اختيار خود و استفاده از هدايتهاى، الهى به مقامات نايل شوند و به رضوان خدا و بهشت و نعمتهاى آن و كمال مطلوب برسند. اگر به گفته شما بيشتر مردم اهل جهنّمند، يا به جاى بهشت، جهنّم و راههاى آن را انتخاب مىنمايند، به سوء اختيار خودشان است.
خلاصه اين كه: برنامه بسيار پيچيده امتحان و آزمايش، با اين خلقت انجام مىشود و در واقع تشخيص و تخليص، تا گزينش زبدهها و صلحا برقرار مىگردد و اين وضعيّت و برنامهاى است كه مىتوان گفت به يك معنى در درجات مختلف و در كلّ عالم طبيعت برقرار است؛ با اين تفاوت كه جريان در ناحيه تشريعيّات و امور تكليفيّه در انسان به اختيار خودش وابسته است.
به علاوه، اين مطلب كه بيشتر مردم اهل جهنّماند، يا مخلّد در آتش هستند، ثابت نيست و تعبير قرآنى (كثيراً من الجن والإنس)(1)است. آنچه مسلّم است اين كه: اشخاص مقصّر و ملتفت كه در حال كفر مرده باشند، مستوجب جهنّمند و خلود در جهنّم فقط در مورد معاندين است.
س- روايت است حضرت على- عليه السّلام- در پاسخ به مردى كه سؤالى به تمسخر پرسيده بود، به «عمرسعد»- كه آن زمان تازه راه افتاده بوده- اشاره كرد خبر داده بودند كه: فرزند تو قاتل پسر من، حسين- عليه السّلام- است.
با توجّه به اين نكته و عطف به اين كه سرنوشت اين فرد و امثال او از قبل تعيين شده بوده، نقش «اختيار» را تشريح فرماييد.
با فرض اين كه كسى چون «عمرسعد» يا «شمر» از راهى كه در آن بودند باز مىگشتند، با توجّه به آن كه قضاى الهى بر شهادت امام حسين- عليه السّلام- قرار گرفته بود، آيا اين اتّفاق نمىافتاد؟
1) 54. ( 1)- اعراف/ 179 ..
ج- مخاطب به اين كلام، «سعد وقّاص»- پدر عمرسعد- بوده است. اخبار و احاديث از پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله- و اميرالمؤمنين عليه السّلام- درباره شهادت سيّدالشهداء- عليه السّلام- بسيار است. اين شبههاى كه مطرح كردهايد همان شبهه جبريّه است كه در شعر منسوب به خيّام نيز آمده است:
مِى خوردن من حق ز ازل مى دانستگر مِى نخورم علم خدا جهل بود
و جواب علمى آن را خواجه داده است:
علم ازلى، علّت عصيان گفتننزد عقلا زِ غايت جهل بود
علم الهى به اينكه عمرسعد يا شمر قاتل سيّدالشهداء- عليه السّلام- است، سبب سلب اختيار، آنها و اجبار آنها بر قتل نمىشود و اصلًا علم الهى تعلّق گرفته است به اين كه: عمل قتل از آنها به اراده و اختيار خودشان صادر شود. و قتل و فعلى كه به اراده و اختيار صادر نشود، متعلّق علم نيست و واقع نشده است.
به هر حال ما به بداهت مىدانيم كه «عمر سعد» و «شمر» و هر ظالم و هر شخص عادل همه به اراده و اختيار عمل مىكنند. چنانكه بر حسب اخبار متواتر هم مى دانيم، شهادت آن حضرت عليه السّلام- و قتل آن حضرت توسّط قتله آن حضرت نيز از پيش به وسيله اخبار پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام- معلوم و مسلّم بوده است. (واللّه العالم).
س- مدّت چهار سال است كه- خواسته يا ناخواسته- در يك سرى جريانات فكرى، اعتقادى و دينى وارد شدهام و به تنهايى نمىتوانم خارج شوم، به اشخاص مختلفى از جمله ... مراجعه كردم، امّا نتوانستم نتيجه دلخواه بگيرم. دوست دارم با يك مرجع و كسى كه ديد جديدى به اسلام و تشيّع و ايدئولوژى دارد و يك عالم داناى آگاه بر امور زمان مشورت كنم. البتّه بيشتر دوست دارم دردم را حضورى بيان كنم؛ ولى به واسطه دورى راه برايم مقدور نيست.
در ابتدا بى تعارف بگويم كه اگر مايل نيستيد كه جواب روشنفكرانه بدهيد، حتماً بگوييد كه ديگر مزاحم شما نشوم و اگر عمرى باقى بود براى اخذ پاسخ در پى ديگرى بروم. آنچه را كه من مىخواهم بايد عالمى آگاه پاسخ گويد. لطفاً بدون در نظر گرفتن اينكه ممكن است من با شنيدن حقيقت، گمراه شوم حقيقت و واقعيّت را بگوييد؛ چون براى رهايى از هر بيراههاى، بالاخره راه درستى هم پيدا مىشود. از كسانى كه با آنها حرف زدهام راضى نيستم؛ چون به جاى گفتن جواب يا لااقل گفتن اينكه «من نمىدانم»، مىگويند: «دنبال اين چيزها نگرد؛ امر، امر الهى است». و مرا قانع نمىكند؛ چون دستورات خدا بى دليل نيست و
هر كدام حكمت دارد. من و چند تن از دوستانم واقعاً مشكل داريم؛ يعنى در برزخ وحشتناكى قرار داريم. اميدوارم اين مقدّمه حوصلهتان را سر نبرده باشد؛ چرا كه ذكر آن لازم بود.
امّا بحث كلّى ما درباره خداست و مهمترين بخش آن بحث از اراده خداست. من درباره آن چيزهاى مختلفى شنيدهام؛ امّا مىخواهم نظر جامع شما را هم بدانم. بدانم كه اراده خدا كجاى اين عالم هستى است؟ كجاى زندگى و آينده انسان است؟ اراده خدا با اراده انسان چه ارتباطى دارد؟ روابط طولى و عرضى در اين مورد خاص، اصلًا برايم قابل قبول نيست. (لازم به توضيح است كه من فردى منطقى هستم و بيشتر بر استدلال منطقى و عقلى تكيه دارم؛ البتّه به معنويّات و نامحسوسات هم كاملًا توجّه دارم و شايد اين موارد دليل بر ناآگاهى و نادانى من باشد.)
در ادامه اين كه: اراده خدا چگونه زندگى انسان را تغيير مىدهد؟ (سرنوشت انسان و اراده خدا و اراده انسان همزمان وجود دارند؛ ولى در عين حال در يك زمان با هم منافات دارند؛ يعنى قبول يكى مستلزم نفى ديگر است. اگر اراده خدا باشد، كارهاى ما جبرى است و اگر اراده انسان باشد، اراده خدا زير سؤال مىرود.)
قضا و قدر و تقدير و سرنوشت همگى تحت تأثير دعا و نيايش قرار دارند؛ ولى در اين ميان اراده خدا- كه بايد همان تقدير باشد- تحت تأثير درخواست انسان عوض مىشود؛ يعنى انسان مىتواند سرنوشت خود را تغيير دهد و با اراده خدا مقابله كند. بنابراين سرنوشت انسان دست خودش است. در اين ميان، دانايى خدا نسبت به سرنوشت انسان و اراده او تحت تأثير كارهاى انسان (به غير از دعا) مىباشد؛ يعنى انسان با كارهاى خود سرنوشت خود را رقم مىزند ....
نمىدانم كه توانستم منظور خود را آنچنان كه بايد، درست مطرح كنم يا خير. به هر حال شما به اختيار خودتان يك مطلب جامع و كامل درباره اين مطالب برايم بنويسيد؛ كه اين موضوع و حلّ آن خيلى مهم و حتّى حياتى است. البتّه سؤالات من خيلى زياد و فرصت، اندك است. اميدوارم با پاسخ گفتن به اين سؤال هم گره كور اعتقادى من رفع شود و هم بر هر آنچه كه تا كنون شنيدهام، خطّ بطلان كشيده شود. (به اميّد خدا).
ج- نامه حاكى از روحيّه كنجكاو و كاوشگر جنابعالى واصل شد. اين رشتهاى كه شما درباره آن وارد كاوش شدهايد، داراى شعب و برانگيزنده سؤالات بسيار است؛ كه بشر تا بوده با آن كلنجار رفته و تا هست با آن دست و پنجه نرم خواهد نمود و چه بسا كه بسيارى از آنها لاينحل باقى بماند؛ چنانكه بسيارى از آنها هم حل شده و به سؤالات مربوط به آنها پاسخ داده شده و يا بسا در آينده به آن سؤالات پاسخ شافى و كافى داده شود.
معلومات بشر هر چه هم زياد باشد و زياد و زيادتر شود، در مقابل مجهولاتش چيزى به حساب نمىآيد و هر چه معلومات او بيشتر مىشود سؤالاتش مضاعف مىگردد و گمان نمىرود روزى برسد كه بشر به اكتشاف و كسب آگاهى بيشتر و رفع جهل و نادانى خود نيازمند نباشد؛ بنابراين حسّ كنجكاوى و كاوشگرى او هيچگاه از فعّاليّت باز نمىايستد. در اين ميان هم بسيارى از اين كاوشگران كه از عقول نادره و نابغه بشر هستند و در اين اقيانوس پهناور، عمر خود را به تحقيق و پژوهش گذرانيده و پاسخهاى بسيار به سؤالات كسانى چون بنده و جنابعالى دادهاند، اينگونه اين عالم پر از استفهام را توصيف كردهاند كه يكى مىگويد:
دل گر چه در اين باديه بسيار شتافتيك موى ندانست و بسى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافتليكن به كمال ذرّهاى راه نيافت
ديگرى مىگويد:
هرگز دل من زِ علم محروم نشدكم ماند زِ اسرار كه مفهوم نشد
هفتاد و دو سال جهد كردم شب و روزمعلومم شد كه هيچ معلوم نشد
نه اينكه بخواهد بگويد همه معلوماتم مجهولات است؛ بلكه غرض اين است كه عمر هفتاد و دو ساله، بلكه هفتادهزار ساله هم براى كاوش و طلب كافى نيست و اين ميدان بى كرانه و نامتناهى است.
يكى هم به زبان عربى مىگويد:
ماللترّاب و للعلوم و إنّمايسعى ليعلم أنه لايعلم
قرآن هم به انسان در هر كجا و در هر مرتبه از علم كه باشد دستور مىدهد: (قل ربّ زدني علماً)(1)مبادا در راه تحصيل علم بِايستى و وقوف كنى.
سؤالات انسان اگر از قسم سؤالاتى مىباشد كه در ذهن جنابعالى است، اين سؤالات چند قسم است: يك قسمش سؤالاتى است كه اصلًا انسان، توانايى و استعداد دريافت جواب آنها را ندارد؛ بلكه سؤال و پرسش او نشانه كم علمى او است و وقتى به مرتبهاى از علم و آگاهى مىرسد، مىفهمد كه اين سؤال حقّ او نيست.
قسم دوّم سؤالاتى است كه پاسخ دارد؛ ولى عقل پاسخگوى آن نيست و فقط از وحى و دانشِ دريافت شده از عالم غيب، بايد پاسخ آن را گرفت؛ كه طبعاً در اين مسايل بايد به علماى متخصّص در فنّ تفسير و حديث و علوم اسلامى رجوع نمود.
قسم سوّم سؤالاتى است كه جواب دارد و عقل و تفكّر سالم پاسخگوى آنها است؛ كه البتّه اين قسم هم مراتب و رديفهايى دارد و فقط عقلاى بزرگ و دانشمندانى كه در
1) 55. ( 1)- طه/ 114 ..
علوم عقلى و نقلى عمرشان را گذرانده باشند- امثال «خواجه طوسى» ها و «علّامه حلّى» ها- مىتوانند به رديفهاى بالاى آن پاسخ صحيح و قانع كننده بدهند.
قسم چهارم هم سؤالاتى است كه علوم متداول، مانند: شيمى و فيزيك و معرفة الاعضاء و معرفة النبات و معرفة الحيوان و ... به آنها پاسخ مىدهند.
بنابراين اگر سؤالات از رديف اوّل يا نزديك به آن باشد، بايد از ابتدا بدانيم كه نه خود به پاسخ آن خواهيم رسيد و نه از كسى پاسخ صحيح آن را دريافت مىكنيم. معرفت و علم در اينجا اين است كه بفهميم اين سؤالات قابل طرح نيست؛ نظير سؤال از حقيقت كنه ذات خدا و صفات ذاتيّه او.
اگر اين پرسشها از رديف دوم باشد، جوابگوى آن فقط مكتب انبيا است و به هر حال، عقل جوابگوى آن نيست؛ نظير سؤال از كيفيّت حشر و نشر و مواقف بعد از آن.
در مكتب علمى اسلام حدود و مرزهاى همه اين سؤالات و پاسخهاى آنها بيان شده است و اين پاسخها بايد معقول و آگاهانه باشد. مقصود شما از اينكه جواب، روشنفكرانه باشد، معلوم نشد. عرض كردم براى بعضى سؤالات بايد به نوابغ عالم عقل و علم و عقول كبيره رجوع نمود؛ به كسانى كه از كلّ اين عالم و اوضاع آن تفاسير معقول و آرامبخش و تحيّر برانداز دارند و عالم را با معنى مىدانند؛ نه آنان كه عمرشان در تحيّر و سرگردانى و ايراد و اشكال به اين عالم گذشته و سراپاى وجودشان را يأس و نااميدى و بدبينى گرفته و با هيچ پاسخ و معنايى قانع نمىشوند و تا جايى پيش مىروند كه اساس اين عالم را عبث و وجود خود و همه را بىهدف و بىفايده مىدانند و بالاخره عمرشان در ايراد و اشكال به تمام كاينات طى مىشود و عاقبت؛ مرگ را بر حيات ترجيح مىدهند و به خودكشى و انتحار دست مىزنند. آنها نه روشنفكرند و نه سعادتمند.
ما پيرو مكتب قرآنيم كه هدايتهاى آن بهترين وسيله آرامش و نجات از سرگردانى و تحيّر است و ايمان به قضاء و قدر الهى نيز اين آرامش روحى را ثابت و مستحكم مىسازد.
برادر عزيز! در اينجا، مطالب بسيار است و اگر شما نوشتهايد «سؤالات بنده خيلى زياد و فرصت اندك است»، متأسّفانه يا خوشبختانه فرصت حقير نيز خيلى كمتر است؛ با اين همه اگر چه از نامه جنابعالى نقطه نظرات و ابهاماتى كه در ذهن داريد، براى اينجانب كاملا روشن نشده است و اگر موضوع به موضوع سؤالات خود را طرح كرده بوديد، بسا كه جواب وافىتر بيان مىشد؛ عرض مىكنم:
امّا اراده خداوند متعال شمول عام دارد و همه عالم با اراده او موجود و برپا است. به فرموده «محقّق طوسى»- آن عقل بزرگ و كم نظير-:
هر چيز كه هست آن چنان مىبايدو آن چيز كه آن چنان نمىبايد نيست
اين عالم از آنچه نامرئى است و از آنچه مرئى است- از جماد و نبات و حيوان و انسان (انسان مختار)- همه به اراده او برقرار است. اراده خدا در همه جاى عالم هستى وجود دارد. در همه اوضاع زندگى، انسان، فاعل بالاختيار است و انسان، فاعل بالاختيار و به اراده او است. ارتباط اراده و اختيار او با اراده و اختيار انسان، اين است كه انسان را با اراده و اختيار آفريده است و مثل حيوانات بىاختيار، يا مثل جماد و نبات، بىاراده نيافريده است. و از همين جا معناى بلند و عرفانى (ما أصابك من حسنة فمن اللّه و ما أصابك من سيئة فمن نفسك)(1)معلوم مىشود كه اين جبر نيست و عين اختيار است. و اين ممكن است يكى از معانى كلام معجز نظام امام عليه السّلام- و هدايت تامّ و تمام اهل بيت وحى عليهمالسّلام- باشد كه فرمودند
: «لاجبر و لا تفويض بل أمر بين أمرين و منزلة بين منزلتين».(2)
بيان ديگر اراده خدا اين است كه: انسان در هر جريان و امرى كه بايد يكى از دو طرف ايجاب و سلب را اختيار كند، در اختيار يكى از دو طرف مجبور يا مضطرّ است؛ ولى در انتخاب خصوص احد طرفين آزاد و مختار است و اين هم معناى ديگرى از «أمر بين أمرين» است.
بيان سوم: انسان در تشريعيّات و آنچه در محدوده قانونگذارى و توبيخ و تشويق و تقدير قرار مىگيرد، مختار است و در تكوينيّات و امورى كه او را بر آن تقدير يا توبيخ نمىنمايند، اختيار ندارد؛ كه اين هم يك معنى از «أمر بين أمرين» و عدم جبر مىباشد.
بيان چهارم: اين كه در همان محدودههايى كه انسان، فىالجمله مختار است، اختيار مطلق ندارد. انجام و تحقّق و حصول هر امرى شرايط بسيار دارد؛ چنانكه موانع بسيار نيز دارد. بسيارى از اين شرايط و موانع در اختيار انسان نيست؛ بلكه تا اندازهاى است كه اختيار انسان در اين محدوده، در تحقّق يك امر يا جلوگيرى از وقوع آن دخالت دارد و بدون اختيار او، وقوع يا لاوقوع صورت نمىپذيرد. پس اين هم جبر است؛ يعنى بخشى از شرايط يا موانع فعل، در اختيار انسان نيست و هم اختيار است كه
وقوع يا لاوقوع به اختيار انسان است و اين نيز معناى ديگرى از «أمر بين أمرين» مىباشد.
بيانات ديگر نيز هست: قضا و قدر الهى نيز در اين بين محفوظ است و نه با اختيار انسان، نه با عدل الهى و نه با قواعد عقلى ديگر نا سازگارى ندارند.
اصل اختيار بشر (نه به طور مطلق) بالوجدان ثابت و قابل انكار نيست. جبر و بىاختيارى و تأثير قضا و قدر هم (نه به طور مطلق) در موارد خود، بالوجدان ثابت است و آن هم قابل انكار نيست. در اين ميان انسان بايد با بال معرفت و بينش و عمل صالح، راه به سوى خدا را ادامه دهد و از اين گونه افكار، تفسيرهاى صحيح داشته باشد تا به سعادت دنيا و عقبى نايل شود.
البتّه اين تذكّرات ممكن است جامع الأطراف و شامل همه ابعاد مسايلى كه ذهن شما را به خود مشغول ساخته، نباشد؛ امّا اميدوارم تا حدّى به مقاصد شما كمك باشد. و من اللّه التوفيق و عليه التكلان. والسّلام عليكم و رحمة اللّه.
س- خداوند، همه انسانها را با فطرتى پاك آفريده است. پس چگونه است كه گاهى انسانهاى بدى را مىبينيم؟
ممكن است در جواب بفرمائيد: روى فطرت پاك آنها را پردههايى پوشانده است كه در برخورد با عوالم طبيعى به وجود آمدهاند؛ امّا سؤال اين است كه: اصلًا چرا انسانى كه خوب آفريده شده از اوّل بد مىشود؟
ج- ضعف و از كار افتادن فطرت به جهات مختلف مربوط مىشود كه شايد ما به همه آنها احاطه نداشته باشيم. از آن جمله سوء تربيت و فساد محيط خانواده و جامعه و شرايط و موانع ديگر است. در حديث است
«كلّ مولود يولد على الفطرة فأبواه يهوّدانه و ينصرانه و يمجسانه»(1).
ولى اين امور- چنانكه اشاره شد- متعدّد است و ما نمىتوانيم به كلّ مقتضيات و شرايط و موانعى كه در اين مسير است نسبت به اشخاص و افراد پى ببريم. اجمال مطلب اين است كه بر حسب آيه كريمه: (وأقم وَجْهَكَ للدّين حنيفاً فطرة اللّه الّتي فطرالناس عليها)(2)فطرت انسان بر استقامت و قبول دين حنيف و ميانه (دين اسلام) است.
از آيه كريمه: (إنا خلقناالإنسان من نطفة أمشاج نبتليه فجعلناه سميعاً بصيراً)(3)نيز نكات دقيقى استفاده مىشود.
به هر صورت كاوش در اين مسأله بهطورى كه انسان بتواند كلّ عوامل و روابط را درك كند، ظاهراً به جايى نمىرسد و اظهار عجز از درك اسرار قضا و قدر الهى- در عين ايمان به عدل خداوندى- علامت بلوغ عرفانى است. انسان بايد انديشه و تفكّر را در همان راههايى كه به او نشان دادهاند، به كار اندازد تا معرفتش به علم و حكمت بارى تعالى زياد شود و معلوماتش، اسرار و مجهولات را- كه بىشمار است- توجيه نمايد.
وقتى ما اجمالًا به خود مراجعه مى كنيم، مىبينيم كه فطرت ما علم را بر جهل، عدل را بر ظلم، و احسان و نيكى را بر اذيّت و آزار ترجيح مى دهد. دل ما مىخواهد نام ما در رديف علما، رادمنشان، سخاوتمندان، متواضعان، راستگويان، امانتداران و پرهيزگاران ثبت شود و اين را نمىتوانيم انكار كنيم؛ چنانكه نمىتوانيم انكار كنيم كه نمىخواهيم ما را از ستمكاران، نادانان، بىادبان، بىرحمان، خيانت پيشگان، متكبّران، زورگويان و ... بشمارند. حتّى اگر خداى ناخواسته از اين دسته باشيم، اگر ما را به اين عناوين بخوانند ناراحت مىشويم. اينها همه دليل پاكى فطرت است و نشان مىدهد كه تعاليم اعتقادى و اخلاقى و احكام اجتماعى و نظامى اسلام، همه با فطرت انسان موافق است.
از سوى ديگر مىدانيم كه انسان اختيار و اراده دارد و به اختيار خود، همانگونه كه در قرآن است: (إنّا هديناه السّبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً)(1)يا در طريق شكر و بندگى و اطاعت خدا قدم بر مىدارد؛ يا راه كفران و ناسپاسى را اختيار مىكند.
با اين آگاهى و با ايمان به عدالت خداى عالم حكيم مىدانيم كه بر كسى از قضا و قدر الهى ظلم وارد نمىشود و خدا بندگان را چنانكه بايد كيفر يا پاداش مىدهد. او به تمام شرايط و جريانهايى كه هر بنده داشته، آگاه است. اين ما نيستيم كه بخواهيم به حساب بندگان خدا برسيم تا نياز داشته باشيم كه تمام علل محجوب شدن فطرت را بدانيم. آنكه بايد هر كسى را مطابق شرايطش جزا بدهد، همه را مىداند.
بنابراين وظيفه ما تسليم و اعتقاد به عدل و خدا و اختيار بشر و قضا وقدر و عمل به تعاليم الهى است. همان تسليمى كه اسماعيل- وقتى پدرش ابراهيم عليهماالسلام- به او مأموريّت ذبحش را اعلام نمود- اظهار كرد و گفت: (ياابت افعل ما تؤمر ستجدنى انشاءاللّه من الصابرين)(2).
از بنده، بندگى شايسته است و از خدا هم خدايى صادر مىشود. البتّه اجمالًا توجّه به اين مطالب مفيد و معرفت آموز است؛ امّا نبايد ابليس مآبانه كه گفت: (خلقتنى من نار و
خلقته من طين)،(1)افعال و احكام خدا را زير سؤال برد و چون و چرا كرد؛ بلكه بايد با نردبان عمل و عبادت جلو رفت. (والله العالم).
س- چرا خدا جهان را به وجود آورده است؟ آيا انسان براى چه آفريده شده و هدف از آفرينش او چيست؟
ج- هدف از آفرينش انسان، رسيدن او به كمال و برخوردارى او از زندگى دايمى و مخلّد است؛ كه با عبادت خداوند حاصل مى شود. (والله العالم).
س- ما معتقديم خدا انسانها را براى امتحان آفريده است، آيا خدا نمىدانست كه هر كدام از آنها چه كاره خواهد شد تا نيازى به خلقت باشد؟
ج- خداوند انسان را براى امتحان نيافريده و چنانچه در جواب سؤال قبل گفته شد، او براى رسيدن به زندگى سعادتمندانه جاويد و بىنهايت آفريده است؛ امّا او را در اين دنيا در معرض امتحانات گوناگون قرار مى دهد؛ نه براى اينكه وضعيّت بنده براى خدا روشن شود؛ چون خداوند عاقبت او را مى داند؛ بلكه براى تربيت او و تحمّل مشقّتها و ظهور و بروز عبوديّت و تكميل مقام او و نيز اتمام حجّت بر او چنين مىكند؛ تا به عذرهاى غيرموجّه متوسّل نشود و حقيقت، براى خود بنده آشكار گردد و امر به او مشتبه نشود. (والله العالم).
س 4- با اينكه خداوند از ازل مىدانست كه از مردم كارهاى خلاف سر مىزند، چگونه آنها را مجازات مىكند؟
ج- مجازات خداوند منافات با علم مذكور ندارد؛ چون معاصى با اختيار خود عبد واقع شده و با اينكه مىتوانست ترك كند، انجام داده است. آنچه منافات با عذاب دارد، جبر است كه بر حسب عقل و نقل، باطل است. (واللهالعالم).
1) 63. ( 1)- ص/ 76 ..
س- آيا حضرت رسول اكرم- صلّى الله عليه وآله وسلّم- معجزه داشته است يا نه؟
ج- بلى؛ حضرت رسول صلّى الله عليه و آله وسلّم- معجزات بسيار اظهار فرمودند؛ كه از جمله آنها قرآن مجيد است كه معجزه باقيّه و پايدار آن حضرت بوده و برقرار است. قرآن مجيد مىفرمايد: (قل لئن اجمعت الإنس و الجن على أن ياتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله و لوكان بعضهم لبعض ظهيراً)(1)كه همين آيه اعلام اعجاز است.
شرح اين معجزات و تعداد آنها را مىتوانيد با مراجعه به كتب تاريخ، بهويژه تواريخى كه در موضوع حيات و زندگى نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله وسلّم- نوشته شده است و همچنين در كتب تفسير و ... بخوانيد.
س- آيا حضرت رسول- صلّى الله عليه و آله وسلّم- از عالم غيب خبر داشته است يا خير؟
ج- بلى؛ حضرت پيغمبر- صلّى الله عليه و آله وسلّم- مكرّر خبر از غيب دادهاند و در قرآن نيز اخبار متعدّدى از غيب وجود دارد كه قطعاً و به طور متواتر اين موضوع را ثابت كرده است.
س- در صورتى كه حضرت رسول اكرم- صلّى الله عليه وآله وسلّم- علم غيب و معجزات نداشته، پس چگونه ائمّه- عليهم السّلام- علم غيب و معجزه داشتهاند؟
ج- در جواب دو سؤال قبل گفته شد كه پيغمبر- صلّى الله عليه و آله وسلّم- هم معجزه داشتهاند و هم از امور آينده و پنهانى مكرّر خبر دادهاند و از ائمّه عليهمالسّلام- نيز معجزه و اخبار از غيب مكرر صادر شده است.
س- نظر به اين كه حضرت رسول اكرم- صلّى الله عليه و آله وسلّم- داراى فرزند ذكور نبوده، پس سيادت از كجا به وجود آمده است؟
1) 64. ( 1)- اسراء/ 88 ..
ج- چنان كه همه مىدانيم از پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- دخترى به نام «فاطمه» و به لقب «سيّدة نساء العالمين» باقى مانده؛ كه فرزندانِ بدون واسطه و با واسطه ايشان، مورد احترام عموم مردم هستند و به آنها سيّد و آقا مىگوييم.
س- آيا انتخاب پيامبر به پيامبرى، اكتسابى بوده يا انتصابى و يا اينكه هر دو قضيه را شامل مىشود؟
منظور از اكتسابى اين است كه لياقت كامل در او بوده است و در شخص ديگرى نبوده كه خداوند ايشان را به عنوان پيامبر تعيين كرده و يا اينكه خواست خدا بوده است كه اين شخص، با اين مشخّصات ظاهرى پيامبر باشد. سؤال اين است كه: چرا زيد يا عمرو پيامبر نشده در حالىكه آنها هم انسان بودهاند و مىتوانستند به كسب مقام معنوى نايل آيند؟
ج- آنچه در مسأله نبوّت و امامت معتبر است، نصب و گزينش الهى است مفهوم انتخابى و انتصابى كه در عرف معاصر، نوع حكومتها به آن تعيين مىشوند، در آن بىموضوع است؛ زيرا نه انتخاب اكثريّت افراد بشر در آن دخالت دارد و نه انتصاب فرد خاصى از بشر. اين دو گونه تعيين، معايب و مفاسدى دارند و غالباً يا در همه جا، به گزينش اصلح واقعى منتهى نمىشود و از اغراض خصوصى و هواهاى نفسانى و اميال مختلف مصون نمىماند.
امّا گزينش الهى و برگزيدن به نبوّت و رسالت يا امامت بر اساس صلاحيّتها و شرايط واقعى و شايستگى بوده و چون خداوند متعال آگاه و عالم بر آن است، هميشه اصلح واقعى برگزيده مىشود.
بنابراين نبوّت به نصب است؛ امّا به نصب خداوند عالم و حكيم نصب اصلح و اليَق واقعى است؛ كه در گزينشهاى انتخابى يا انتصابى بشرى هرگز قابل تأمين و تضمين نيست و در يك كلمه: (الله أعلم حيث يجعل رسالته)(1)است.
گزينش بشرى، گزينش جاهل به حقايق و غير مصون از خطا و اشتباه و در معرض پيروى از اغراض شخصى و هواهاى نفسانى است. به هر حال، چه انتخابى و چه انتصابى باشد، اين گزينش خداوند علّام الغيوب و حكيم و غنى، منزّه از خطا و اشتباه و مبرّا از احتياج به جلب نفع يا دفع ضرر است.
به طور كلّى تفاوت نظامهاى شرعى و قوانين عادى در همين است كه نظامات الهى از طرف خداوندى است كه بر حسب اسمائه الحسنى- مثل: «الحاكم»، «المالك»، «العالم»، «الحكيم»، «القدّوس»، «الرّحمن»، «الرحيم» و «اللطيف»- صالح براى اين
1) 65. ( 1)- انعام/ 124 ..
نصب، و تشريع اين نظامات است. اين صلاحيّت، مختص به ذات اقدس او است و در آن واحد و يگانه و بىهمتا است؛ و ديگران فاقد اين صلاحيّتها و جاهل مىباشند؛ بنابراين، گزينششان خواه انتصابى باشد يا انتخابى، هرگز مصون از خطا، يا حبّ و بغض، و يا اغراض شخصى و شهوانى و نواقص ديگر نيست.
بنابراين، پاسخ اين سؤال كه «چرا زيد يا عمرو پيغمبر نشدهاند» معلوم مىشود؛ زيرا جواب اين است كه: (الله أعلم حيث يجعل رسالته)؛ براى اينكه شرط لازم در آنها وبراى آنها فراهم نبوده است.
در خاتمه نكته اى كه به طور فشرده به آن اشاره مىشود، اين است كه: تنصيص نبىّ سابق بر نبوّت پيغمبر لاحق، مثل تنصيص پيامبران گذشته بر نبوّت حضرت ختمى مرتبت صلّىالله عليه و آله و سلّم- همچنين تنصيص پيغمبر بر امامت ائمه عليهم السلام- نصب و انتصاب بشرى و عادى نيست؛ بلكه اعلام و اخبار از نصب الهى است.
س- به چه دليل حضرت محمّد- صلّىالله عليه و آله و سلّم- خاتم النّبيين مىباشند؛ در صورتى كه تا روز قيامت فاصله زيادى است؟ و- نعوذ بالله- آيا ممكن است انسان كاملترى بيايد كه شرايط آن حضرت را داشته باشد؟
ج- يكى از عقايد مسلّمه و ضروريّه اسلاميّه، عقيده به خاتميّت دين اسلام و خاتم الانبيا بودن حضرت رسول اعظم، محمّد بن عبدالله صلّىالله عليه و آله و سلّم- است؛ كه بعد از آن حضرت و دين او، نه پيغمبرى خواهد آمد و نه دينى كاملتر و جامعتر از آن خواهد بود.
دلايل آن از سمع، يعنى كتاب و سنت بسيار است؛ از جمله آيه كريمه (ما كان محمد أبا أحد من رجالكم ولكن رسول الله وخاتم النبيين)(1)و آيه ابتغاء: (ومن يبتغ غير الإسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين)(2))؛ و آيات ديگر.
از جمله احاديث، حديث معروف و متواتر «منزلت» است كه حضرت رسول اكرم صلّىالله عليه و آله و سلّم- به اميرالمؤمنين عليه السّلام- فرمود:
«أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلّا أنه لا نبي بعدي»(3)
و احاديث بسيار و معتبر ديگرى نيز وجود دارد.
خلاصه، مسأله خاتميّت پيغمبر- صلّىالله عليه و آله و سلّم- به ادلّه قطعيّه از كتاب و سنّت و اجماع و اتّفاق و ضرورت بين جميع مسلمين، ثابت و مسلّم است و طولانى شدن ازمنه تا انتهاى اين عالم موجب استبعاد آن نيست؛ چنانكه اكنون كه متجاوز از چهارده قرن از هجرت مىگذرد، تحوّلاتى كه در وضع تمدّن و مظاهر زندگى بشر پيش آمده است، به مراتب بيشتر از تحوّلاتى است كه در همه ادوار گذشته بوده؛ همچنان تعاليم اسلام، زنده و عملى وجلوتر از هر عصر و زمان است.
س- چرا انبيا فقط در خاورميانه مبعوث شدهاند؟ و چرا فقط داستانهاى اين عدّه معدود در قرآن كريم آمده و مخصوصاً داستان حضرت موسى- على نبينا وآله و عليه السلام- بيشتر مطرح شده است؟ آن دسته از مردم دنيا كه دعوت انبيا به آنها نرسيده، چه وضعى دارند؟
ج- اينگونه سؤال در مورد بعثت انبيا جديد نيست و به گونههايى مطرح مىشده؛ از جمله: در قرآن مجيد از قول كفّار نقل شده كه مىگفتند: و لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم 69]. در مورد رسالت حضرت رسول اكرم- صلى الله عليه وآله- مىگفتند: چرا قرآن بر مردى بزرگ از يكى از دو قريه نازل نشده است.
قرآن مجيد در پاسخ به اين قسم سؤالات مىفرمايد: الله أعلم حيث يجعل رسالته 70]
قابل ذكر است كه اولا، اين كه فقط انبيا در خاورميانه مبعوث شده باشند، از كجا معلوم شده است؟ ما از انبيا جز شمار اندكى كه در قرآن مجيد يا احاديث نام برده شدهاند، كسى را نمىشناسيم. از كجا معلوم كه دهها هزار پيغمبرى كه مبعوث شدهاند در سرزمينها و نقاط ديگر نبودهاند؟
ثانياً، شرايط و ملاحظات بسيار در انتخاب و گزينش پيغمبر مورد ملاحظه است كه خداوند باعث الانبياء خود از آن آگاه است. در سرزمينهايى مانند: فلسطين، جزيرة العرب، مكّه و مدينه، رجال دين و مردان خدا و كسانىكه آمادگى قبول دعوت حق را داشته باشند، بيشتر پرورش مىيافتهاند؛ چنانكه مثلا در يونان، فلاسفه بيشتر پيدايش داشتهاند. در هر حال اين امرى است الهى و خدا از همه داناتر به آن است. هر چه باشد و به هر جهتى كه باشد، اين پيغمبرانى كه در قرآن مجيد ياد شدهاند، از اين اراضى مباركه بر خاستهاند.
سرّ اين كه حكايت حضرت موسى بيشتر به ميان آمده، مناسبتهايى است كه براى عبرت ديگران تذكّر آن لازم بوده است و روبرويىهايى است كه مسلمانان با اهل كتاب داشتهاند.
حق اين است كه طرح اين سؤالات چندان مفيد فايده نيست؛ و آنچه مهم است بررسى و ملاحظه دعوت انبيا و عمل به دستورات و تعليمات آنهاست.
امّا در رابطه با مردمى كه در گذشته و حتّى حال، دعوت انبيا به آنها نرسيدهباشد، بايد گفت: مؤاخذ به تكاليفى كه تبليغ كردهاند، نيستند؛ زيرا حجّت بر آنها تمام نيست. قرآن در اينباره مىفرمايد: وما كنّا معذّبين حتّى نبعث رسولا(1)از اينرو با آنها به هر نحو كه عدل الهى اقتضا كند، عمل مىشود.
1) 71. ( 1)- اسراء/ 15 ..
هديه ناقابل به پيشگاه مقدّس حضرت مولى الموالى، اميرالمؤمنين، امام على بن أبى طالب صلوات اللّه و سلامه عليه- كه به درخواست بعضى از فضلاى محترم مدرسه مباركه نوريه اصفهان مرقوم شده است.
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و ماذا يقول النّاس في مدح من أتتمدائحه الغرّاء في محكم الذكر
كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيستكه تر كنند سر انگشت و صفحه بشمارند
از آن شخصيّت عظيم كه بعد از رسول خدا، اشرف كلمات الهيّه، اكبر آيات ربانيّه، ادلّ دلايل جامعه، اتمّ براهين ساطعه و وسايل كافيّه و مظهر العجائب و معدن الغرائب است و مالك كلِّ عظمتهاى انسان مافوق و برتر و خليفة اللّه بر حق است؛ و دوستى او عنوان صحيفه مؤمن و علامت طهارت مولد است.
اگر انسان همه زبانهاى گويا را در دهان داشته باشد و با هركدام از آنها جاودانه مدح و ثنا بگويد، از حرف نخستين مدح او، بيشتر نخواهد گفت؛ و زبان حالش اين شعر خواهد بود:
اين شرح بىنهايت كز وصف يار گفتندحرفى است از هزاران كاندر عبارت آمد
در آن ميدانى كه پيامبر اعظم، عقل كل، خاتم رسل و هادى سُبل، بر حسب احاديث معتبر و مشهور بين مسلمين، از آن حضرت آن همه تمجيد و تعريف رسا و پر از معنى فرموده و او را با حق و با قرآن، و حق و قرآن را با او لازمالاتّصال و غير قابل افتراق دانسته و گاه فرموده است كه:
«لولا أن تقول فيك طوائف من امتي ما قالت النصارى في عيسى بن مريم لقلت اليوم فيك مقالًا لا تمر بملأ من المسلمين إلّا و قد أخذوا التراب من تحت قدمك للبركة»(1)
و گاهى با زبان معجز بيان و حقيقت ترجمان فرموده:
«لو أن البحر مداد و الرياض أقلام والإنس كتّاب والجن حسّاب ما أحصوا فضائلك يا أباالحسن»(2)
يا ارزش يكى از ميادين جهاد آن مجاهد فى سبيل اللّه را در راه اعتلاى كلمة اللّه و دفاع از حق، افضل از عبادت جنّ و انس، يا همه امّت معرفى كرده، ديگران در مدح و ثناى آن حضرت چه مىتوانند بگويند؟ همه در برابر آفتاب جهانتاب محمّدى و درياى بيكران علم احمدى صلوات الله عليه- چون ذرّه و قطره، بلكه از آن هم كمترند.
حقيقت اين است كه با جملهها و كلماتى كه حروف آنها بيست و نه حرف بيشتر نيست، نمىتوان از بزرگ بنده خاص و مخلص خدا كه در آيات بسيارى از قرآن، خداوند متعال، خود او را وصف و مدح فرموده است، توصيف و ستايش كرد:
و إنّ قميصاً خيط من نسج تسعةو عشرين حرفاً عن معاليه قاصر
آنچه از آن امام عظيم و رهبر موحّدان و پيشواى مجاهدان، سرور زُهّاد و دادگران و امير مؤمنان مدح و ستايش شده- هر چه رسا و شيوا بوده- تنها به ناحيهاى از نواحى عظمت آن حضرت، اشاره شده است.
آن كه در مجلس معاويه و به درخواست واصرار او، امام را به اين سخنان توصيف كرد:
«كان واللّه بعيد المدى شديد القوى تتفجر الحكمة من جوانبه و العلم من نواحيه، يستوحش من الدنيا و زهرتها و يأنس بالليل و وحشته و كان واللّه غزير الدمعة و طويل الفكرة، يحاسب نفسه إذا خلى و يقلب كفّيه على ما مضى، يعجبه من اللباس القصير و من المعاش الخشن و كان فينا كأحدنا ...»(3)
و آن كه با اين جمله كوتاه
«احتياج الكل إليه و استغناؤه عن الكل دليل على أنه إمام الكل»(4)
) او را ستود؛ و آن كه در وصف كلام ايشان مىگفت:
«كلامه فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق»(5)
و آن كه مىگفت:
«لولا على لهلك عمر(1)» و «لولا سيفه لما قام للإسلام عمود»(2)
) و آن كه مىگفت:
«قتل فى محراب عبادته لشدة عدله»
و آن بانوى شجاع و با معرفتى كه او را در حضور معاويه به اين دو شعر، مدح نمود:
صلّى الإله على جسم تضمّنهقبر فأصبح فيه العدل مدفونا
قد حالف العدل لا يبغي به بدلاوصار بالعدل و الإيمان مقرونا(3)
و آن مرد مسيحى كه آن شخصيّت بزرگ آفرينش و آن يگانه نمايش كمال وجود محمّدى را به اين جمله ستايش كرده است:
«في عقيدتي أن علي بن أبي طالب اول عربي لازم الروح الكلية فجاورها و سامرها»(4)
و آن شاعر پاك نهاد كه سروده است:
ابردوش پيغمبر پاك راىخدا دست سود و خداوند پاى
و آن كه اين شرف و عزّت را به اين بيان شرح داد:
النبي المصطفى قال لناليلة المعراج لما صعده
وضع اللّه على ظهرى يدافأراني القلب أن قد برده
و علي واضع رجليه ليبمكان وضع اللّه يده
هر يك به منقبتى از مناقب آن حضرت اشارتى كردهاند. چهارده قرن است كه علما و حكما از فضايل او گفتهاند و تا علم، فضيلت، زهد، عدل و كمالات انسانى مورد ستايش است، آيندگان نيز او را ستايش خواهند كرد.
و با وجود اين قصايد و اشعار بىشمار و هزاران كتاب و مقاله كه جهت شرح شخصيّت اين انسان اكمل و والا نوشته و همه داد سخن دادهاند، باز هم همانند روزهاى نخست براى گويندگان و انديشمندان، مجال سخن باز است و بلكه زمينه آن بيش از پيش مهيّا است.
1) 77. ( 1)- در مصادر روائى و تاريخى اين سخن از« عمر» به تواتر رسيده است؛ و براى رعايت اختصار فقط به چند مصدر اكتفا مىگردد: كنزالعمال: 1/ 154؛ ذخائر العقبى/ 82؛ فيض القدير: 3/ 356؛ مستدرك حاكم: 1/ 457.
2) 78. ( 2)- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 12/ 83.
3) 79. ( 3)- شواهداالتنزيل: 1/ 349؛ بلاغات النساء/ 47.
4) 80. ( 4)- الامام على، نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود، جلد اول ..
همانگونه كه در احاديث شريفه بيان شده است، على عليه السلام- معجزهاى است كه خدا به رسول گرامىاش خاتم الانبياء- صلىالله عليه و آله- عطا فرمود. معجزهاى كه از همه معجزات انبياى گذشته، بزرگتر و حيرت انگيزتر است و شايسته است كه بگوييم: اين سخن حضرت صادق عليه السلام- كه فرمودند:
«الصورة الانسانية هي أكبر حجج اللّه على خلقه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي الهيكل الذي بناه بحكمته و هي مجموع صور العالمين و هي المختصر من العلوم فى اللوح المحفوظ
» به واسطه شخصيّتى چون على عليه السّلام- بيان واقع و حقيقت مىشود.
با عالم بزرگ معتزله- ابن أبي الحديد- همنوا شده و بگوييم:
هو النبأ المكنون و الجوهر الذيتجسّد من نور من القدس زاهر
و ذو المعجزات الواضحات أقلهاالظهور على مستودعات السرائر
و وارث علم المصطفى و شقيقهأخاً و نظير في العلى والأواصر
ألا إنما التوحيد لولا علومهلعرضة ضليل و نهبة كافر
پس، سزاوارست كه زمين ادب ببوسيم و خداوند متعال را به نعمت ولايت آن حضرت و فرزندان بزرگوارش تا حضرت صاحب وقت و ولى عصر و مالك امر، مولانا المهدى- ارواح العالمين له الفداء- حمد و سپاس بگوييم:
«الحمدللّه الذي جعلنا من المتمسّكين بولاية أمير المؤمنين و الأئمة المعصومين سيّما خاتمهم و قائمهم صلوات اللّه عليهم أجمعين.»
س- چنانچه ديده مىشود بسيارى از علماى عامّه و به اصطلاح، اهل سنّت، فضايل و مناقب اميرالمؤمنين على- عليه السّلام- را در سطح بسيار عالى و مافوق عادى تصديق كرده و صريحاً به فضايل آن حضرت اقرار و اعتراف مىكنند؛ و اكثراً در اين كه هر كس در راه اميرالمؤمنين- عليه السّلام- برود و او را در امر دين، امام خود قرار دهد به راه صواب رفته است، اختلافى ندارند؛ پس چرا و چگونه است كه راه خود را ترك نمىكنند و خود را در زمره شيعيان وارد نمىسازند؟
ج- اين موضوع كه بسيارى از مخالفان حق و كسانى كه باطل را تأييد و ترويج مىكنند و قلم و زبانشان را در كار و خدمت به اهل باطل قرار مىدهند، به حق اعتراف مىنمايند و در ضمن گفتارشان خود آگاه يا ناخودآگاه، باطلى را كه ترويج و تبليغ مىنمايند، محكوم مىسازند و، با اهل حق هم صدا مىشوند، سابقه زياد دارد.
و در تمام اعصار و بيشتر مواقعى كه حق و باطل با هم مواجه و روبرو شدهاند، ديده شده و ديده مىشود كه بسيارى از مشركان و بتپرستان متّفقاً عقيده توحيد را مىستايند. بسيارى از نصارى و مسيحىها و ارباب مذاهب ديگر از اسلام، ستايش هاى صريح و پرمغز نموده و آن را يگانه راه نجات مىشناسند؛ و اعجاز قرآن و رسالت پيغمبر اسلام را تصديق كردهاند. با اين وجود در همان عالم مسيحيّت خود باقى ماندهاند، تا اين كه مردهاند. حتّى در مواجهههاى سياسى و خصوصى و شخصى و غيرمذهبى نيز مكرّر ديده مىشود، كه گاه آن كه بر باطل است، به فضيلت طرف مقابل خود اعتراف مىنمايد.
اين مسأله، علل و عوامل مختلف دارد؛ كه همه موارد و عوامل، يا بعضى از آنها در آن مؤثّر واقع مىگردد:
1- گاهى فضايل مناقب در يك طرف به قدرى روشن است كه طرف ديگر نمىتواند آن فضايل را انكار نمايد؛ زيرا مردم و حتّى طرفدارانش از گزاف گويى او متنفّر مىشوند؛ بنابراين طرف او در لباس اقرار به فضيلت او با وى طرفيّت مىكند و موقعيّت خود را تثبيت مىنمايد؛ مانند: معاويه و عمر؛ معاويه منكر فضايل حضرت على نمىشود؛ ولى خون عثمان را به گردن آن حضرت مىاندازد.
2- گاهى اقرار و اعتراف، ناخودآگاه و با عدم توجّه به لوازم آن انجام مىشود؛ مانند شخصى كه در ضمن محاكمه، مطالبى مىگويد كه طرف با همان مطالب، او را محكوم مىكند و به آن مطالب استناد مىنمايد.
3- گاهى حبّ و دوستى، تقيّد و مأنوس شدن به مطالبى، شخص را وادار به توجيه و تأويل مىكند.
4- گاهى ترس و بيم، مانع از تصريح در بيان حق مىشود؛ چنان كه بسيارى از علماى عامّه- مانند صاحب «شواهد التنزيل»- چنين هستند.
5- از همه بالاتر حبّ جاه نيز تأثير دارد. افراد بسيارى هستند كه از بطلان يك مرام را اطّلاع دارند؛ امّا از آن دست بر نمىدارند.
6- گاه يك نوع سفاهت و نادانى وجود دارد؛ همان گونه كه درباره «سلطان محمّد خدابنده» گفته شده است كه وقتى سؤالى مانند اين را پرسيد، يكى از علما در جواب او گفت:
أتعجب من أصحاب أحمد إذ رضوابتأخير ذي فضل و تقديم ذي جهل
و أصحاب موسى في زمان حياتهرضوا بدلا عن خالق الكون بالعجل
7- در مورد خصومت و انكار حضرت على عليه السّلام- خصوصيّت ديگرى نيز وجود دارد و آن عدم طيب ولادت و نفاق است؛ كه موجب مىشود آن حضرت را با
اقرار به فضايل، دوست ندارند، يا در مرتبهاى كه در آن قرار گرفته است، او را قبول نداشته باشند.
س- آيا روايتى كه در آن گفته شده حضرت على- عليه السّلام- را با رسن پيچيدهاند و ايشان را براى بيعت با ابوبكر به مسجد بردهاند صحّت دارد؟
ج- اين مطلب، منقول و مشهور است و از غاصبين خلافت كه مىدانستند حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- مأمور به صبر است، هيچ استبعادى ندارد. چنانكه ادامه دهندگان راه آنها، اهل بيت حضرت سيّدالشهداء- عليه السّلام- را به يك رسن بسته بودند و با اين حال وارد مجلس يزيد- عليهالّلعنه- كردند و غل جامعه به گردن حجّت خدا حضرت امام سجّاد- عليه السّلام- انداخته بودند و همين رفتار نيز با موسى بن جعفر- عليه السّلام- در زندان نيز انجام شد.
س- مىدانيم حضرت على- عليه السّلام- در هنگام نماز به چيزى غير از خدا توجّه نداشتند. در روايت است كه تيرى از پاى آن حضرت در هنگامى كه مشغول نماز بودند، برگرفتند و ايشان متوجّه نشدند؛ بنابراين چرا به هنگام ركوع متوجّه فقير داخل مسجد شدند و انگشتر خود را به او دادند؟
ج- قلوب اولياء اللّه تحت تصرّف و اختيار خدا است؛ چنانكه در حديث قدسى منقول است
: «قلب المؤمن بين إصبعين من أصابع الرحمان يقلّبه كيف يشاء».(1)
بنابراين جايز است حضرت با همان حال توجّه كامل به خدا، من جانب اللّه متوجّه فقير شده باشند. بر اين معنى روايات بسيار دلالت دارد؛ مانند حديث قدسى:
«ما يتقرّب عبدي إلي بشيء أحب الىّ مما افترضته عليه و إنّه ليتقرّب إلي بالنافلة حتى احبّه فإذا أحببته كنت سمعه الّذي يسمع به وبصره الّذي يبصر به ولسانه الّذي ينطق به ويده الّتي يبطش بها إن دعاني اجبته وان سألني أعطيته»(2)
) و شايد معنى آيه شريفه (وما رميت إذ رميت ولكن اللّه رمى).(3)همين باشد در اينجا نكات و مطالب دقيق و رقيق بسيار است كه مجال بيانشنيست.
س- با وجود اهمّيّتى كه ولايت حضرت امير- عليه السّلام- در مذهب شيعه دارد، سرّ اين كه در اذان و اقامه و تشهّد نماز، شهادت به امامت آن بزرگوار مقرّر و تصريح نشده- مگر به عنوان تيمّن و تبرّك- چيست؟
ج- مقامات كلام و موارد آن مختلف است و بلاغت تكلّم و سخن گفتن، با توجّه به متقضاى حال است. گاهى مقام، مقام اجمال است و گاهى مقام تفصيل. در اين موارد (اذان و اقامه و تشهّد) مقام، مقام تفصيل نيست؛ و غرض، شهادت دادن است به جملهاى كه جامع و شامل جميع عقايد حقّه باشد؛ و تمام دعوت پيغمبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم- و رسالت ايشان را در كمال ايجاز و اختصار فرا بگيرد. تفصيل دادن در اين مقام، نقض غرض و خلاف بلاغت و قواعد ادبى است و سبب مىشود كه كلام از نظم خود خارج شود.
شهادت به توحيد با همين جمله، متضمّن شهادت به تمام عقايد حقّه در مورد خدا و صفات او- عزّاسمه- از وحدانيّت و ساير صفات ثبوتيّه و سلبيّه است. تفصيل آن در اينجا، نه مناسب اذان و اقامه است و نه مناسب تشهّد؛ زيرا سبب اطاله كلام در جائى مىشود كه در آنجا اختصار و اجمال، نه تنها مناسب، بلكه لازم است.
همچنين شهادت به رسالت، شهادت به تمام عقايدى است كه با ارشاد و هدايت و بيان مقام رسالت از امامت، معاد و حشر و نشر، بهشت و دوزخ، فروع دين، احكام و غيرها اثبات مىشود و تفصيل اين مطالب نيز در اذان و اقامه و تشهّد، خلاف بلاغت و سبب اطاله كلام است.
بنابراين جملهاى آورده شده كه متضمّن همه عقايد، و همچنين دعوت اسلام است. شهادت به امامت نيز مانند شهادت بر معاد و مواقف پس از مرگ و غيره، واجب نشده؛ چون در اينجا غرض، ايجاز و اختصار است.
معارف دين ؛ ج1 ؛ ص63
ر يكى از اين مطالب- كه فرع شهادت به رسالت است- مذكور مىگرديد، ايراد مىشد كه: چرا موضوع ديگر ذكر نشده؛ و اگر آن موضوع هم ذكر مىشد، ايراد مىگرديد: چرا فلان موضوع ديگر ذكر نشده؟ (و هلم جراً).
چنان چه به عنوان مثال اگر اسم مبارك اميرالمؤمنين عليه السّلام- ذكر مىشد، باز گفته مىشد: چرا با وجود اهمّيّتى كه دارد، اسامى شريف ساير ائمّه عليه السّلام- ذكر نشده؟ و چرا به اسم مبارك حضرت صاحبالزّمان ارواحناله الفدا- اشاره نشده؟ و اگر آن هم ذكر مىشد، مىگفتند: چرا راز غيبت و طول عمر آن حضرت- با وجود اهمّيّتى كه دارد- ذكر نشده؟ و خلاصه از اين «چرا» ها زياد گفته مىشد.
پاسخ اين است كه اينجا مكان و محلّ مناسب براى تفصيل اين امور نيست؛ وگرنه تفصيل داده مىشد. مقتضاى بلاغت و ايجاز اين است كه به موضوعى كه اساس همه موضوعات و عقايد اسلامى، و متضمّن شهادت به كلّيه امور مذكور است، شهادت داده شود تا همه مسايل، بر اساس آن احراز و اثبات شود.
در اين راستا ممكن است اين نكته نيز معلوم شود كه شهادت به ولايت، نه به قصد ورود، بلكه به قصد مطلق محبوبيّت اين شهادت، در اينجا مانع و اشكالى ندارد؛ زيرا آنچه به عنوان وظيفه و تكليف در مقام اذان و اقامه و تشهّد است، همين است و بيش از اين در شهادت نيست؛ امّا به عنوان مطلق محبوبيّت خصوص در اذان و اقامه به اين صورت كه اذان و اقامه به قصد جزئيّت، گفته نشود، با توجّه به عدم ايراد اقرار و اعتراف به ساير عقايد حقّه، به مقدارى كه فصل طويل بين فصول اذان نشود، در واقع اشكالى ندارد و نه تنها جايز، بلكه راجح است؛ و هيچ گونه دليلى بر عدم جواز آن نيست.
لازم به تذكّر است كه علاوه بر آنچه گفته شد، بعضى نكات ديگر نيز در نظر است كه چون همينقدر كه گفته شد براى اهل بصيرت كافى است، به آن بسنده شد.
تذكّر ديگر اين است كه: مسأله ولايت، مسألهاى است كه از آغاز بعثت مطرح بوده است. در تفسير آيه شريفه و أندر عشيرتك الأقربين 84] در كتب عامّه و خاصّه روايت شده است كه: پيغمبر- صلّىالله عليه و آله و سلّم- از همان آغاز بعثت كه مأمور به دعوت و انذار خويشاوندان و اقرباى خود گرديدند، اين موضوع را بر آنها عرضه داشته و به صراحت، على- عليه السّلام- را به خلافت و ولايت امرى پس از خود تعيين فرمودند و سپس در موارد متعدّد ديگرى نيز آن را اعلام كردند و سرانجام در غدير خم آن را با رسميّت و تشريفات، به همگان ابلاغ فرمودند.
س- چرا در حديث شريف غدير، خلافت و جانشينى اميرالمؤمنين على- عليهالسّلام- به لفظ «خليفه» عنوان نشده است تا ايراداتى كه در دلالت ولى و مولى بر ولايت و زعامت و زمامدارى امور شده است- اگر چه غير وارد باشد- مطرح نشود؟
ج- اوّلا، وقتى اغراض نفسانى و سياسى و دنيوى در بين باشد، با هر شكل و هر لفظى اين مطلب يا هر مطلب ديگر ادا و بيان شود، صاحبان اغراض، ايراد مىگيرند. اگر در موقف عظيم غدير، به جاى ولىّ و مولى، هر كلمه ديگر همانند همين لفظ خليفه گفته مىشد، مثل ولىّ و مولى به آن ايراد مىگرفتند. مثلا در اطلاق متعلّق آن حرفى مىزدند؛ يا مثلا «أنت الخليفة بعدى» را به بعد از سه نفر معنى مىكردند. و بالاخره
اگر هر تأكيد و تصريحى مىشد، اصل مسأله نظام و حكومت را خارج از محدوده رسالت مىشمردند و آن را يك رأى شخصى رسول اكرم صلّىالله عليه و آله و سلّم- معرّفى مىنمودند و اجتهاد خود را حاكم بر آن قرار مىدادند.
اهل نظر و تحقيق با اينكه مىبينند وقتى رسول خدا- صلّىالله عليه و آله و سلّم- دوات و قلم و كاغذ مىخواهد تا آن وصيّتى را كه با عمل به آن هرگز امّت گمراه نگردند، بنويسد و با اين كه كلامش در نهايت صراحت بود و هيچ گونه توجيه و تأويل برنمىداشت و ردّ آن ممكن نمىنمود، با آن گونه القاى شبهه روبرو گرديد كه «غلب عليه الوجع» يا «إن الرجل ليهجر» گفتند؛ و با اين بيان، در كمال وقاحت بدان حضرت اعلام كردند كه اگر هم بنويسى و وصيّت بنمايى، ما با شبهه هذيانگويى آن را ردّ مىكنيم. پس، اگر بعد از اين شبهه هم وصيّت خود را مىنوشت، آن را معتبر نمىشمردند. از اين روديگر نبايد انتظار داشت كه اهل هواهاى نفسانى وجاه طلبان مغرض با الفاظ و كلمات بازى نكنند و ظاهر و صريح آنها را مورد شبهه و ايراد قرار ندهند.
چنانچه كسى گمان كند كه اگر به اين لفظ يا لفظ ديگر مىفرمود، مورد شبهه اهل هوى نمىشد، اشتباه است. حتّى مثلا آيات قرآن مجيد كه در كمال صراحت، بر توحيد- كه اساس دعوت قرآن كريم است- تأكيد دارد، اشخاصى آنها را به معناى شركآميز، موافق با آراى باطله خود معنى مىكنند.
اوّلا، ميزان و حاكم در استفاده از كلام اشخاص و قرآن و حديث، عقل مستقيم و انصاف است كه شخص بايد حقايق را بر اساس آن، از نصوص موجود استخراج نمايد.
ثانياً، در روايات صحيحه متعدّد، از اميرالمؤمنين عليه السّلام- تعبير به «خليفه» شده است كه از نخستين موارد آن اوايل بعثت، هنگام نزول آيه كريمه أنذر عشيرتك الأقربين 85] مىباشد.
در حديث متواتر ثقلين كه بر وجوب ارجاع امّت به عترت پيغمبر- صلّىاللهعليه و آله و سلّم- صراحت دارد و امان از ضلالت و گمراهى، منحصر به آن اعلام شده، در بعضى الفاظ آن صريحاً حضرت رسول صلّىالله عليه و آله و سلّم- فرمود: «إنى تارك فيكم خليفتين»(1)
با اين همه شخصى كه در تاريخ و حديث و جوامع و سنن و صحّاح اهل سنّت تخصّص دارد، در مىيابد از موضوعاتى كه به طور شايسته مورد اعتنا قرار نگرفته و از اشخاصى كه كمتر از آنها كسب علم دين شده است، اهل بيت عليهم السّلام- هستند. حتّى
1) 86. ( 2)- امان الامة من الضلال والإختلاف/ 128 ..
كسانى چون «بخارى» در- «صحيح»- روايات بسيارى از فسّاق و فجره و افراد فاسد العقيده ذكر كرده است؛ و از ائمّه اهل بيت عليهمالسّلام- و شخصيّتى مانند حضرت امام جعفر صادق عليه السلام- حتّى يك روايت نيز نقل ننموده است. غرض اين است كه وقتى اغراض و سياستها و آراى مبدعانه جلوى چشم بصيرت و بينش انسان را گرفته باشد، انكار حق از او عجيب و بعيد نيست.
ثالثاً، اگر چه اين چند جمله مشهور از اين خطبه متواتر، ثابت و مورد اتّفاق بين فريقين است؛ امّا از كلّ جريان اين اعلام و ابلاغ و برنامه تاريخى آن استفاده مىشود كه خطبه بيشتر از اينها بوده و در اين چند جمله، خلاصه نشده است؛ و در كتب حديث شيعه- كه مفصّل اين خطبه روايت شده- هم كلمه خلافت و هم تنصيص بر امامت ائمّه عليهمالسّلام- به ويژه حضرت صاحب الزّمان عليهالصّلاة والسّلام- وجود دارد.
بنابراين جملات مشهور، دليل بر اين نيست كه كلّ خطبه، اين چند جمله بوده است. و علّت اينكه روى اين جملات، بحث و بررسى و استدلال شده، اتّفاق شيعه و سنّى بر روايت آنها است.
رابعاً، وجه ديگر، تكيه بر نقل خصوص اين جملههاى كثيرالمعنى و عنايتى است كه بزرگان- خلفاً عن سلف- به آنها داشتهاند. بيان ولايت و اولويّت با نفس و اموال، براى اميرالمؤمنين عليه السّلام- است؛ كه بر حسب خطبه غدير- كه به خطبه و حديث ولايت معروف و مشهور شده- اين ولايت حتّى در زمان شخص رسول خدا- صلّىالله عليه و آله وسلّم- براى اميرالمؤمنين عليه السّلام- ثابت است و به غيبت رسولالله صلّى الله عليه و آله وسلّم- از مكان يا زمان، توقّف ندارد.
بديهى است اين ولايت از لحاظ اينكه بايد مانند ساير مسايلى كه به وحى الهى به وسيله پيغمبر اعلام مىشود، از طرف صاحب مقام نبوّت ابلاغ شود، نسبت به مقام نبوّت بلكه نسبت به ولايت پيغمبر فرع است و دايرهاش از ولايت پيغمبر- كه شامل ولايت بر ولىالله نيز هست- محدودتر بوده و اطلاق و شمول ولايت پيغمبر را ندارد؛ امّا نسبت به ماسواى پيغمبر، با ولايت پيغمبر بر ماسوا فرقى ندارد. و خلاصه فرقى كه ولايت اميرالمؤمنين عليه السّلام- با ولايت حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- دارد، اين است كه رسول اللّه بر اميرالمؤمنين نيز مانند ساير امّت ولايت دارد؛ در حالى كه رسول الله تحت ولايت احدى غير از خداوند متعال قرار ندارد.
به هر حال اثبات اين ولايت در دايره و محدوده ولايت رسولالله صلىالله عليه و آله وسلّم- براى اميرالمؤمنين عليه السّلام- از تعبير به خلافت و جانشينى، در افاده ولايت بر امور، اصرح و رساتر و گوياتر است؛ زيرا اگر مفهوم خلافت جانشينى در امامت و
الگو و اسوه بودن و رتق و فتق امور شرعيّه و بيان احكام و حلال و حرام و رسيدگى و سرپرستى و حكومت بر انام باشد، لفظ ولايت در دلالت بر اين جهت خلافت- كه همان حكومت و مديريّت جامعه باشد- افصح و اصرح است.
بنابراين چون نظر افرادى كه براى غصب خلافت و حكومت حزبسازى كرده و با هم تبانى كرده بودند، به اين علّت بود؛ و با ساير مفاهيم خلافت، معارضه مستقيم نداشتند، در «خطبه يومالغدير» و «حديث ولايت» اين بُعد از امامت و خلافت در اين جملات مورد عنايت قرار گرفت و شبهههاى نامقبولى كه در مفهوم مولى و ولىّ شده است، همه در زمانهاى بعد، بر خلاف تمام قراين حاليّه و مقاليّه اين موضوع ابداع شد.
به هر حال اين جملات مشهور از خطبه غدير در اثبات ولايت اميرالمؤمنين عليه السّلام- و اتمام حجّت بر همگان كافى و وافى است و ثابت مىكند كه اجتماع آن گروه در سقيفه بنىساعده با وجود من ثبت له الولاية على الانفس و الاموال بنص من الله تعالى و رسوله صلىالله عليه و آله-، يك معارضه آشكار با خدا و پيغمبر و انحراف ظاهر از حق بود. (ولاحول و لاقوة إلا بالله العلي العظيم و إنا لله و إنا إليه راجعون).
س- ماجراى غدير خم را با استفاده از قرآن، اثبات نماييد. آيا على- عليهالسّلام- كسى بود كه وصيّت پيغمبر- صلّى الله عليه و آله وسلّم- را زير پا بگذارد؟
چرا حضرت امام حسن مجتبى- عليه السّلام- با معاويه صلح كرد و امام سوّم خلافت نكرد و حضرت موسى بن جعفر- عليه السّلام- در زندان به سر برد؟
ج- در مورد غدير خم چنانكه در كتب اهل سنّت، مانند «اسباب النزول» تأليف «واقدى» نيز روايت شده، آيه (يا أيّها الرّسول بلّغ ما انزل إليك من ربّك)(1)و علاوه بر اين آيه (اليوم أكملت لكم دينكم)(2)) و بعضى آيات ديگر نيز نازل گرديده است.
على عليه السّلام- هرگز وصيّت پيغمبر- صلّى الله عليه وآله وسلّم- را زير پا نگذاشت. اين تكليف مردم بود كه به امام رجوع كنند و اوامر او را بپذيرند. اگر مردم نعم خدا را نشناسند، يا كفران كنند، نمىتوان به نعمت خدا اعتراض كرد. اعتراض به كسانى وارد است كه كفران نعمت مىكنند.
صلح ظاهرى امام حسن عليه السّلام-، و به ظاهر خلافت نداشتن امام سوّم و زندانى شدن حضرت موسى بن جعفر- عليه السّلام- مخالفتى با واقعه غدير خم و تعيين ائمّه عليهم السّلام- ندارد.
س- چرا در قرآن به نام على- عليه السّلام- و ساير امامان تصريح نشده است؟
ج- اوّلا، حكمت آن را خدا مىداند.
ثانياً، ممكن است اگر تصريح به نام آن بزرگوار و ساير ائمّه مىشد، مخالفين در قرآن دست مىبردند و آن را تحريف مى كردند.
ثالثاً، سبب نزول آيات در زمان نزول معلوم بوده و علم اسباب النزول مربوط به همين موضوع است؛ و آياتى كه در شأن حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسّلام- وارد شده، معروف بوده است. مانند آيه تبليغ (بلغ ما انزل اليك من ربك) كه از مثل عبدالله بن مسعود روايت است، آن را چنين مىخوانديم: (بلغ ما انزل اليك من ربك فى ان علياً مولى المؤمنين).(1)
اين آيات همه معلوم بوده است كه اگر حتّى لفظ آن عام بوده، سبب نزول آن و يا مراد از آن خاص و شخص اميرالمؤمنين عليه السّلام- بوده است و در بعضى آيات مصداق اول و اكمل و اتمّ و اشرف آن، حضرت است. اين فضايل بر هر شخصى كه اهل اطّلاع و انصاف باشد- كالشمس فى رائعة النهار- روشن است.
علاوه بر اين دو مورد در قرآن كريم، كلمه «علىّ» وجود دارد؛ كه بر حسب بعضى تفاسير مراد از آن، اميرالمؤمنين عليه السّلام- است؛ و از جهت قواعد ادبى امكان اينكه مراد آن، حضرت باشد قابل انكار نيست.
آيه اوّل در سوره مريم، آيه 50: (و وهبنا لهم من رحمتنا وجعلنا لهم لسان صدق عليّاً)
و آيه ديگر در سوره زخرف، آيه 4: (وانه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم).(2)
س- چرا حضرت رسول اكرم- صلّىالله عليه و آله وسلّم- براى كتابت وصيّت تاريخى خودشان، مرض موت و آن حال شدّت بيمارى را انتخاب فرمودند و در موقعيّت و فرصت ديگرى اين وصيّت را مرقوم نفرمودند تا با آن جسارت و اهانت آن مرد، و گفتار «إن الرجل ليهجر» روبرو نشوند؟
ج- اوّلا، بررسىهايى كه پس از چهارده قرن روى قضايا واقع شده است، به اين جهت است كه: چرا با پيغمبر خدا- صلّىالله عليه و آله وسلّم- در مرض موت آن حضرت اينگونه روبرو شدند و «غلب عليه الوجع» يا «ان الرجل ليهجر» يا هر دو جمله را گفتند و مانع شدند كه آن بزرگوار وصيّت خود را بنويسد.
حرف اين است كه همين شخص توهين كننده كه در اينجا با حربه- العياذبالله- هذيانگويى و شدّت بيمارى، مانع از وصيّت پيغمبر خدا مىشود، ابوبكر را در هنگام مرض موتش، با آن كه گاه از هوش مىرفت و گاه به هوش مىآمد، از وصيّت مانع نشد و او را به هذيانگويى متّهم نكرد؛ چون ابوبكر او را به عنوان خليفه معيّن كرد. با اينكه جريان حال اين بود كه وقتى ابوبكر وصيّت مىكرد، عثمان مىنوشت و پيش از اينكه اسم عمر را بنويسد، ابوبكر از هوش رفت، عثمان ترسيد كه او ديگر به هوش نيايد و بميرد؛ بنابراين از پيش، خود وصيّت را تمام كرد و نام عمر را نوشت. مىگويند: وقتى ابوبكر به هوش آمد، از عثمان پرسيد: چه نوشته است؟ او اسم عمر را برد. حال اين ذيل يعنى به هوش آمدن ابوبكر راست باشد يا نه، سؤال اين است كه چرا اين مرد در اينجا حرفى نزد و وصيّت ابوبكر را شرعى و معتبر و صحيح گرفت؟ غرض اين است كه بر اساس اين جهات بايد بررسى و قضاوت نمود، نه بر اساس قضاياى ديگرى كه واقع نشده است.
مطمئناً اگر پيامبر در هر فرصت ديگرى هم اين مسأله را بيان مىفرمود، اين افراد در برابر آن بهانهجويى كرده و ايراد مىگرفتند و كان الإنسان أكثر شيء جدلا(1)
علاوه بر اين، موضوعى كه پيامبر قصد داشتند در اين حال و بعد از داستان تاريخى غدير خم، در حال مرض موت نيز اعلام كنند، مكرّر اعلام شده بود. در اينجا نيز پيغمبر- صلّى الله عليه و آله وسلّم- مىخواستند آن را كتباً و به صورت رسمى ديگر بار تكرار فرمايند كه به آن شكل، توسّط آن افراد بهانهجو مورد ايراد واقع شد و اعتبار اصل كتابت و كلام رسول خدا- صلّىالله عليه و آله وسلّم- را كه خداوند متعال در شأنش مىفرمايد: وما ينطق عن الهوى إن هو إلا وحي يوحى 92]، به گمان آنان خدشهدار و بىاعتبار جلوه كرد.
پاسخ اين مطالب اين نيست كه چرا در فرصت ديگر نفرمود، يا وصيّت نكرد. با اين مطالب، بايد تصديق كرد كه حبّ جاه و رياست، كار خود را كرد؛ و اين گروه علناً با پيغمبر خدا و نصوص او مخالفت كردند: وسيعلم الذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون.(2)
س- چرا حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- برخى از كسانى را كه پس از آن حضرت، خط سير خود را عوض كردند و سفارشها و توصيّههاى آن حضرت را در امر
ولايت كنار گذاشته و با آن مخالفت كردند، مورد لطف خود قرار مىداد؛ تا حدّى كه با دختران آنها ازدواج كرد و موجب نفوذ موقعيّت اجتماعى آنان گرديد؟
ج- تو را تيشه دادم كه هيزم كَنىندادم كه ديوار مردم كَنى!
مشهور است كه درويشى نادان و بىمعرفت پيكرهاى از گل به اسم على عليه السّلام- ساخت؛ و آن حضرت را مورد محاكمه قرار مىداد كه چرا با آن قدرت و دست «يدالهى»، كسانى را كه به خانه آن حضرت هجوم برده و موجب هتك حرمت حبيبه خدا- صلّىالله عليه و آله وسلّم- و سقط محسن عزيز شدند را مورد بازخواست قرار ندارد و همه را به قتل نرساند. و بدين جهت، على عليهالسّلام- را محكوم كرد و سر آن پيكره را قطع نمود.
سپس پيكره ديگرى به نام رسول خدا- صلّىالله عليه و آله وسلّم- ساخت و او را- چنان كه در اين سؤال است- مخاطب قرار داد كه: چرا با اينها به مسالمت و مساهله عمل كرد و آنها را به انجام آن ظلم و ستمها جرى وجسور نمود؟ و اصلا چرا آنها را به ديار عدم نفرستاد؟ و بالاخره از پيكره پيغمبر نيز مثل پيكره على سر برداشت.
پس از اين دو محاكمه و اجراى مجازات، پيكره ديگرى ساخت و آن را به گمان خود، خدا شمرد؛ و او را مخاطب قرارداد كه: چرا با اينكه به علم خدايى مىدانستى از آن دو نفر (ابوبكر و عمر) چه مظالمى صادر مىشود، آنها را آفريدى و عالم و اسلام را از شرّ آنها و اين اختلاف بزرگى كه در امّت پديد آوردهاند، نجات ندادى؟
درويش عارف نما كه نشان عرفانش اين انكار ماليخوليايى بود، خواست خدا را هم- العياذبالله- مجازات كند كه مرد آگاهى كه از بالاى درخت منظره را مىديد، بر او فرياد كشيد؛ به گونهاى كه ناگهان درويش از نهيب آن صدا به زمين افتاد و نفسش قطع و مجلس محاكمه- به گمان خودش- بدون مجازات متّهم سوّم و اصلى ختم شد.
مسأله خلقت و امتحان بشر و برنامههاى الهى و سياستهاى حكيمانه حضرت رسول اكرم صلّىالله عليه و آله وسلّم- و مواضع و مواقف مشخّص آن حضرت و اميرالمؤمنين عليه السّلام- بالاتر از اين خُرده اشكالات ناآگاهانه است.
در اين بخش به قدرى اسرار و مطالب معرفتآموز موجود است كه شرح آن محتاج به تأليف يك كتاب است.
رفتار صحيح همان بود كه پيغمبر و امام انجام دادند؛ هم از منافقين به حكم «امرت أن اقاتل الناس حتى يشهدوا أن لاإله إلا الله»(1)قبول مىفرمود و هم اتمام حجّت مىكرد. او مأمور بود كه با آن خُلق عظيم با مردم روبرو باشد؛ و چنان كه قرآن كريم فرمود:
1) 94. ( 1)- سنن نسائى: 5/ 14 ..
فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك 95] او مأمور به صفح و عفو و گذشت بود. اميرالمؤمنين عليه السّلام- نيز به وظايفى كه داشت و همه مقرون به صلاح اسلام و حكمت بود، عمل نمود.
اين خُلق عظيم پيامبر بود كه وقتى «حفصه»- دختر عمر- بيوه شد و عمر به واسطه تنگدستى خودش نگران معيشت او گرديد، نكاح او را به ابوبكر پيشنهاد كرد و چون او نپذيرفت، از عثمان خواهش و التماس نمود و در واقع به فكر اين بود كه كفالت معاش او را به عهده كسى بگذارد؛ عثمان هم قبول نكرد. شايد از اين جهت كه مورد رغبت نبوده است. به هر حال، به عنوان شكايت از آنها و شايد تجديد درخواست، خدمت پيغمبر عرض كرد. آن حضرت با درخواست او موافقت كردند و در حقيقت، تكفّل مخارج او را پذيرفتند.
غرض اين است كه در آن جوّ خشن و قساوت، كه حتّى عمر بر حسب نقل بعضى اهل سنّت، شش دختر خود را در حالى كه به او التماس مىكردند و گرد و غبار از سر و رويش مىفشاندند زنده بگور كرد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله- با عاليترين مكارم اخلاقى ظهور كرده بود. اين اخلاق و اين بزرگواريها همه اتمام حجت بر آن مردم مىشد كه در رعايت حقوق آن حضرت و اطاعت از اوامر او و احترام از يگانه فرزند عزيزش نهايت تلاش را بنمايد لكن متأسفانه چنانكه ديديم به عكس عمل كردند و بدترين امتحانات را در تاريخ از خود بيادگار گذاردند.
س- امامت به انتصاب است يا انتخاب؟ چرا امامان بعد از حضرت ابى عبدالله الحسين- عليه السلام- از اولاد آن حضرت برگزيده شدند و از فرزندان حضرت امام حسن مجتبى- عليه السلام- كسى به اين مقام رفيع برگزيده نشد؟ و آيا اگر از حضرت زهراء- سلام الله عليها- پسرى ديگر باقى مىماند به امامت نمىرسيد؟
ج- متأسّفانه كثرت مشاغل فرصت اينكه بطور جامع و به تفصيل پاسخ عرض شود نيست ولى بطور تقريباً مختصر وعلى العجاله جواب عرض مىشود، اميد است كه به حول وقوّه الهى كافى و وافى باشد.
امامت، مثل نبوّت ورسالت منصبى است الهى كه خداوند متعال افرادى را كه لايق و شايسته و واجد شرايط لازم باشند به آن بر مىگزيند.
شرايط امامت مخصوصاً عصمت، شرايطى است كه غير از خدا و بندگان مخلص او كه علمشان به منبع وحى وافاضه الهى اتّصال و ارتباط دارد، كسى عالم به آن نيست؛ از اين جهت امام و خليفه و پيشواى جامعه را فقط خدا بايد معرّفى كند كه همه را مىشناسد و همه چيز را مىداند و چيزى از نظر علم او پنهان نيست. از هر طريق ديگر كه منتهى به اين طريق نشود، هر كسى معرفى شود اطمينان بخش نيست و بشر نمىتواند بدون دلهره و با اعتماد صد درصد، از او پيروى كند و خود را از خطر گمراهى و ضلالت و آفات ديگر مصمون بداند.
خصوصيّت منصبى چون پيشوايى و حجّت بودن و رهبرى و واجبالاطاعه و صاحب اختيار بودن نيز اقتضا دارد كه صاحب اين منصب از طرف خداوند- كه بالذّات و بالاصاله وبالاستحقاق حكومت مطلقه بر تمام كاينات دارد و حاكم و سلطان و صاحب اختيار همه است- برگزيده شود. ديگران- هر كه باشند- از خود، نه حكومتى دارند و نه اختيارى، و نه حقّ الزام بر اطاعت فردى از فردى، و نه حقِّ تشريع وتقنين. اين حقّ فقط از آن خدا است كه حاكم بالذّات وسلطان حقيقى است و همه محكوم او هستند. بنابراين، صلاحيّت تعيين حاكم و هادى وحقِّ گزينش رهبر و واجب الإطاعه، وحقِّ واجب كردن اطاعت از او، مختصّ به خدا است و ديگران كه بدون اعطاى او چيزى ندارند نمىتوانند به كسى چيزى بدهند.
ذات نايافته از هستى بخشكى تواند كه شود هستى بخش
اشاره به همين حقيقت است. آيه شريفه (الله اعلم حيثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»)(1)«خداوند داناتر است از همه، به كسى كه صلاحيّت مقام رسالت را دارد» نيز همين مطلب را بيان مىكند؛ يعنى خدا مىداند كه چه كسى مىتواند در اين منصب عالى، با آن وظايف عظيم و خطيرى كه بر آن مترتّب است، حامل امانت بزرگ او شود.
كسانى كه از اين حقيقت عالى آگاه نبودند، حتّى صلاحيّت بشر را براى رسالت ونبوّت زير سؤال برده و مىگفتند: بايد واسطه بين خلق و خالق مستقيماً ملايكه باشند، كه قرآن مجيد در جوابشان فرمود: (قل لو كان فى الارض ملائكة يمشون مطمئنين لنزَّلنا عليهم من السماء ملكاً رسولا)(2)و در آيه ديگر فرمود: (ولو جعلناه ملكاً لجعلناه رجلا وللبسنا عليهم مايلبسون (3)، آنان به حكمتهاى بسيار كه در گزينش پيغمبر از خود بشر است، جاهل بودند. خدا در اين آيات به بعضى از اين حكمتها اشاره مىفرمايد. و راجع به اين كه اين حقّ خدا است كه پيغمبر و رهبر جامعه را معيّن فرمايد و به مردم
نمىرسد كه در اين موضوع مداخله كنند، در سوره زخرف، نظير همين ايراد مطرح شده؛ بدين گونه كه كفّار گمان مىكردند رسالت بايد به اشخاصى كه نفوذ مادّى و رياست ظاهرى دارند، واگذار شود؛ و بنابراين مىگفتند: (لولا نزّل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم ؛(1)چرا اين قرآن به يكى از دو مرد بزرگ مكّه وطائف نازل نشده است. خداوند در جوابشان مىفرمايد: (اهم يقسمون رحمة ربّك نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحيوة الدُّنيا)(2)يعنى: مگر رحمت پروردگار را كه نبوّت و رسالت است، ايشان قسمت مىكنند؟
منظور آيه، آن است كه به اينان و به هيچ كس نمىرسد كه در شؤون الهى مداخله كنند؛ رحمت خدا به خدا تعلّق دارد و كسى غير از خدا نه مىتواند، و نه حق دارد كه آن را قسمت كند و قسمت كردن رزق و روزى خودشان نيز با خداست.
بنابراين امامت، رحمت خداست؛ بر حسب قاعده لطف واقتضاى اسماء كريمه «الرّحمن»، «الرّحيم»، «الهادى»، «الحاكم» و اسماء الحسناى ديگر، خداوند متعال، هيچ عصر وزمانى را خالى از وجود امام نمىگذارد، و اين امام از طرف خدا معرّفى و نصب مىشود.
حضرت رسول اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- كه صرفاً به امر خداوند متعال، على عليه السّلام- را به ولايت وامامت وجانشينى خود معرّفى ومنصوب فرمود، نه بر اين پايه و محور كه اميرالمؤمنين عليه السّلام- داماد و پسرعموى آن حضرت بود، بلكه براى اين بود كه يگانه شخصيّت حايز همه شرايط زمامدارى امّت، و صلاحيّتهاى رهبرى بعد از رسول خدا- صلّىالله عليه وآله وسلّم-، على عليه السلام- بود؛ حتّى گزينش او به دامادى و همسرى بانوى يگانه سيّده نساء عالمين، براساس همان شخصيّت عظيم وبى مانند او بود.
خداى تعالى بر مواهبى كه در وجود على عليه السّلام- جمع بود و بر همه امتيازاتى كه او واجد بود، (كه همين قرابت نزديك و كفالت كامل پيغمبر از او در دوران به اصطلاح صغر، و نيز مقام علم و عصمت و ايمان و جهاد و فداكارى و زهد او از آن جمله است) عالم بود؛ ديگر آن كه على عليه السّلام- در بين همه اصحاب و ديگران بى نظير و بىهمتا، و به حق همان گونه بود كه در همان هنگامه سقيفه و اعتراض بنى هاشم و شخصيّتهاى برجسته به ابىبكر او را ستودند.
من فيه ما فيهم لايمترون بهوليس في القوم ما فيه من الحسن
بعد از اميرالمؤمنين عليه السّلام- نيز، معيار ومحور ولايت ائمه عليهم السّلام- تا حضرت صاحب الامر- ارواح العالمين له الفداه- همين امتيازات بوده است؛ همه آنها واجد صلاحيّتهاى لازم بودند و نصّ بر آنها از طرف خدا به وسيله رسول خدا- صلّىالله عليه وآله وسلّم- براساس خصايص كامله و كمالات عاليّه آنها بود.
اين بزرگواران به جز نبوّت، وارث علم و عمل ومقامات ومناصب پيغمبر بودند؛ امّا محور اين وراثت، وراثت جسمانى و نسبى آنها كه برادرانشان در آن با آنها شريك بودند نيست. ايشان وارث پيغمبر بودند از آن جهت كه در فضايل و كمالات اولى، و اقرب از همه به آن حضرت بودند؛ چنان كه در مورد اولويّت به حضرت ابراهيم عليه السّلام- در قرآن مجيد مىفرمايد: (ان اولى الناس بابراهيم للَّذين اتَّبعوه وهذا النَّبى والَّذين آمنوا)(1)اين ارث و اولويّت از آن ارزشهاى ظاهرى نيست؛ بلكه يك رابطه معنوى و پيوند روحى است. اينها به آن لحاظ وارث آدم و نوح و ابراهيم نيستند كه از فرزندان آنها هستند؛ همان گونه كه وارث ابراهيم هستند، وارث موسى و عيسى نيز هستند؛ با اين كه از فرزندان آنها نيستند. و در فقره زيارت مىخوانيد «السّلام عليك يا وارث موسى كليم الله، السلام عليك يا وارث عيسى روح الله ...» اين يك اتّصال ديگر است كه قوىترين مرتبه آن را اين بزرگواران واجد بودند و زندگى آنها و حالات و علوم ايشان، همه نشان داد كه نمونه همه بندگان نخبه و برجسته خدايند.
البتّه در حجر تربيت نبوّت و در دامن عصمت وخانه وحى و رسالت پرورش يافتن، و فرزند على و فاطمه سلام الله عليها- وسبط پيغمبر- صلّىالله عليه وآله وسلّم- بودن، همه در كنار ساير فضايل، فضيلت است و يكى از شرايط نبوّت وامامت هم شرافت و طهارت خاندان است؛ ولى موجبات اهليّت امامت در اين امور خلاصه نمىشود.
در اين جا مطلب بسيار است و بيان من در شرح و تفسير اهليّتها و شايستگىهاى امام، قاصر وكوتاه است.
چنان كه عرض شد، خداى متعال كه عالم به كلّ جهات و واقعيّتها است، صاحبان اين مقامات را بر مىگزيند. حساب اين نيست كه پس از امام حسين عليه السّلام- بايد فرزند او، امام باشد؛ بلكه حساب اين است كه بايد امام زينالعابدين عليه السّلام- بعد از امام حسين عليه السّلام- امام باشد؛ بنابراين بر اساس اين كه در اولاد حضرت مجتبى عليه السّلام- كسى واجد اين صلاحيّتها نبوده است ولى در فرزندان امام حسين عليه السّلام- كسانى واجد آن بودهاند، فرزندان امام حسين عليه السّلام- به آن مخصوص شدهاند. چنان كه از فرزندان امام زين العابدين عليه السّلام- هم شخص امام محمّد باقر- عليه السّلام- به امامت برگزيده شد؛ و همانگونه كه از روايات استفاده مىشود، امامت،
1) 101. ( 1)- آل عمران/ 61 ..
عهد و امانت الهى است و جز به كسانى كه مىتوانند اين امانت را حفظ كنند سپرده نمىشود.
به هر حال، اين كه مىفرماييد: اگر پسران حضرت صدّيقه كبرى فاطمه زهرا- سلاماللهعليها- بيشتر از حسنين عليهم السّلام- بودند به امامت برگزيده مىشدند، از كجا و به چه دليل بگوييم؟ واكنون كه بيشتر نشد و خداوند علّام الغيوب همين دوازده نفر را منصوب و معيّن فرمود، طرح اين سؤال فايدهاى ندارد؛ چون سخن در واقعيّات است نه در فرضيّات.
در اين جا لازم به بيان است كه در بعضى روايات وارد است كه: «انَّ الله تعالى عوَّض الحُسين عليه السّلام- من قتله أن جعل الإمامة في ذرّيته»(1)اين گونه تعبيرها و توصيفها ممكن است اشاره به معانى لطيف و دقيق وبلندى باشد كه با عنايات عالم غيب و تربيتهاى خاصّه الهيّه، اراده و اختيارشان در نيل به اين كمالات وصعود به درجات عاليّه مؤثّر بوده است. الطاف وبركات خاصّه وتوفيقات وتأييدات الهى هم همواره شامل حال اين بزرگواران بوده است؛ چنان كه آنان لحظهاى از توجّه و ربط و وابستگى و تعلّق تمام وجود و هستى خود به خدا غافل نبوده و فقر و نياز تام و تمام خود را به او، در نهايت عرفان درك مىكردند؛ از اين رو خداوند متعال هم هيچ گاه آنها را به خود وانگذاشته و هميشه آنان را به مزيد عنايات خويش مخصوص فرموده است و از اين جهت، ذريّه امام حسين عليه السّلام- بودن نيز در جلب بعضى عنايات الهى براى اين نُه نور مقدّس (از حضرت زين العابدين عليه السّلام- تا حضرت صاحب الامر- ارواحنا فداه- مىتواند مؤثّر باشد.
وقتى كه «يحفظ المرء فى ولده درباره افراد مؤمن و محسن عادّى جارى باشد، چرا درباره امام حسين عليه السّلام- وذرّيه او به لحاظ اين شهادت جارى نباشد؟
مسأله اين است كه ما نمىتوانيم صلاحيّتهاى واقعى را براى مقام امامت محصور در چند رشته و چند موضوع كنيم؛ و علم ما به اين مسائل احاطه ندارد. اينكه مىگوييم امام بايد اعلم، اتقى و اعدل از همه و داراى مقام عصمت باشد، معنايش اين است كه: در حدّى كه ما مىفهميم و عقل ما ثابت مىكند، امام بايد واجد اين شرايط باشد و اگر كسى اعلم نباشد ونياز به سؤال از ديگران داشته باشد، يا معصوم نباشد و مدّتى بت پرستى كرده و يا ظلمهاى بزرگى از او سر زده باشد، قهراً نمىتواند امام باشد. امّا معناى اين عقيده ما اين نيست كه تمام آنچه موجب اختيار خداى متعال است همين امور اعلميّت، عصمت، عبادت و ... است؛ بلكه مقصود اين است كه امام بايد اين صفات را دارا باشد.
1) 102. ( 1)- بحار: 44/ 221 ..
بنابراين مانعى ندارد كه اين شخصيّتهاى عزيزى كه به اين مقام انتخاب و برگزيده شدهاند واجد امتيازات بسيار ديگر باشند كه در گزينش آنها از طرف خدا مؤثّر باشد؛ بنابراين مىگوييم: «اشهد انَّك كنت نوراً في الأصلاب الشّامخة والارحام المطهَّرة» و يا «خلقكم الله أنواراً فجعلكم بعرشه محدقين»؛ ما مىگوييم به موجب حكم عقل، امام و پيغمبر بايد واجد اين شرايط و صلاحيّتها باشند؛ امّا اين را كه جهات بيشترى هم در آن دخالت داشته باشند، عقل نمىتواند نفى كند؛ و آيه (الله اعلم حيث يجعل رسالته اين حقيقت را تأييد مىكند.
در عين حال هم سخنى از مفاضله بين امام حسن وامام حسين عليهمالسّلام- به ميان نمىآوريم، وهرگز امام حسين عليه السّلام- را افضل از امام حسن عليه السّلام- نمىشناسيم. هر دو امام، و سبط پيغمبر و واجد خصوصيّات و اختصاصاتى بودهاند كه ما به آنها احاطه نداريم.
با اين كلام به بيان اين حقيقت پايان مىدهيم كه همه انبيا و اوليا، بشر بودهاند نه مافوق بشر؛ بلكه بشر مافوق بودهاند. در حدّ ما نيست كه از همه حكمتها و افعال الهى سخن بگوييم ومدّعى فهم آنها شويم. همين مقدار مىدانيم كه افعال خدا داراى حكمتهاست و با اين وجود مىگوييم: «لايسئل عمّا يفعل وهم يسئلون»(1).
در اين جا مناسب است كه به اين روايت هم كه متضمّن مبانى بزرگ ومؤيّد مطالب ماست توجه كنيم: «عن زيد الشحَّام، قال: سمعت أبا عبدالله عليه السلام- إنَّ الله تبارك وتعالى اتَّخذ ابراهيم عبداً قبل أن يتَّخذه نبياً»(2).
از آن چه عرض شد، معلوم مىشود كه مىتوانيم بگوييم امامت، انتصابى و انتخابى است؛ و نيز مىتوانيم بگوييم نه انتصابى است و نه انتخابى.
امّا اين كه بگوييم انتصابى است، به اين معنى مىگوييم كه امامت به نصب و جعل خداوند است؛ چنان كه در قرآن كريم خطاب به حضرت ابراهيم عليهالسّلام- مىفرمايد: (انّي جاعلك للناس اماماً)(3)و انتخابى است، باز هم به اين معنى كه به گزينش خدا و انتخاب اصلح و اكمل و أسبق تعيين مىشود. نهايت آن كه انتخاب كننده فقط ذات اقدس خداوند عليم و حكيم است كه عالم به همه امور واسرار است، وهرگز در انتخاب او غلط و اشتباه يا اغراض شخصى راه پيدا نمىكند؛ و بالذّات از اشتباه و معايب ديگرى كه عارض انتخاب بشر مىشود، منزّه و مبرّا است.
و امّا اينكه مىگوييم انتصابى نيست: چنانكه مىدانيم در حكومتهاى سلطنتى بنا بر اين جارى شده كه سلطان قبل- كه خود بدون هيچ حقّى زمام امور ديگران را به زور و قهر به دست گرفته است- وارث خود را سلطان بعد از خود قرار مىدهد، و اين را حقّ خود مىداند كه سلطان بعد از خود را معيّن و منصوب كند. و آنچه را به زور متصرّف شده است را موروثى كند. امامت، اين روش استبدادى و سلطنتى نيست و چنان كه گفتيم مقامى است الهى كه از طرف خداوند به كسى اعطا مىشود كه واجد شرايط آن است.
امام، منصوب من قبل الله وبه امر و جعل خدا و به نصّ پيغمبر يا امام قبل از خود تعيين مىشود و بزرگترين مسؤوليّتها و سنگينترين وظايف را بر عهده مىگيرد.
اين تسلسلى كه در ائمه عليهم السّلام- پيدا شده، مثل تسلسلى است كه در جمعى از انبيا، از اولاد ابراهيم عليهم السّلام- پيدا شد؛ كه پدر و پسر ونوه و نبيره بودند؛ كه اگرچه فضيلت و منقبت است، امّا بدون شرايط ديگر مخصوصاً عصمت و اعلميّت نمىتواند مؤثّر باشد و موجب صلاحيّت امامت شود. انتخاب و جعل خداوند متعال، گزاف نيست و براساس حكمت است.
وامّا اين كه مىگوييم امامت به انتخاب نيست، يعنى گزينش مردم، معيار و ميزان نيست؛ زيرا مردم عاجز از تشخيص صلاحيّتها هستند و خود هم براى تعيين و جعل واجب الاطاعه و ولى و براى مداخله در آن چه حقّ خداوند متعال است، صالح نيستند.
بيعت مردم با ولىّ و امام، غير از اعلام قبول و تأكيد بر امر و تعهّد بيشتر بر اطاعت نيست (مثل: نذر بر انجام واجب). مردم چه بيعت بكنند و چه نكنند، آنكه از طرف خدا منصوب است ولايت و امامت با او است و واجب الاطاعه مىباشد، و عدول از او به غير كسى كه خدا او را تعيين كرده، عدول به غير صالح وغير من عيَّنه الله تعالى است.
مسأله، شورايى و به رأى مردم نيست؛ وقتى ولايت بر صغار براى پدر و جدّ پدرى به حكم خدا ثابت شود و بدون آن نيز مثل مادر و جدّ مادرى حقّ تصرّف در اموال صغير را نداشته باشد، مسأله ولايت عامّه به طريق اولى بايد چنين باشد.
ولايت عامّه فقها نيز در هر حدّى كه ثابت شود به عنوان تعيين از طرف حضرت ولىّ امر- عليه السّلام- است و در هيچ شرايطى به اكثريّت رأى مردم نيست.
خداوند متعال بر حسب حكمت و به موجب رحمانيّت و رحيميّت و حاكميّت و ساير صفات جماليّه خود، جعل امام فرموده و براى قطع عذر و اتمام حجّتِ «ليهلك من هلك عن بينة ويحيى من حىَّ عن بيّنة»(1)امامان صالح و واجد شرايط را منصوب فرموده؛
1) 106. ( 1)- انفال/ 44 ..
و آنان هم براى عصر غيبت و بلكه عصر حضور و عدم تمكّن امام از تصرّف در امور، براى اين كه پيروان راستين آنها گرفتار مشكلات نشوند و ناچار به مراجعه به نظامهاى جابر نباشند، و براى مراجعه به حكّام جور، بهانه نداشته باشند، فقها را به طور عموم در عصر غيبت ولايت دادند؛ كه بحث از ولايت فقيه و تفاصيل و حدود آن خارج از موضوع كلام است.
س- به چه حكمت وعلّت اميرالمؤمنين- عليه السلام- با ابوبكر بيعت كرد؛ با توجّه به اين كه بيعت با وى تأييد خلافت و دليل به حق بودن او شمرده مىشود؟
ج- درباره مسأله بيعت حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام-؛ بيعتى كه گفته مىشود از آن حضرت گرفتند، خواه ثابت باشد يا ثابت نباشد، همچنين سكوت آن حضرت و خوددارى از هرگونه اقدام حادّ و دست نبردن ايشان به مبارزه مسلحانه- به هر صورت كه واقع شده باشد- رضاى آن حضرت و مشروعيّت وضع موجود را ثابت نمىكند.
طيب نفس و عدم اكراه بزرگان ديگر- كه از بيعت امتناع داشتند و بعد بيعت كردند- و همچنين طيب نفس بسيارى از مردم كه در آن شرايط خاص، با كيفيّت مخصوص بيعت كردند، ثابت نيست.
عُمر در كوچههاى مدينه به پشتيبانى و اتّكا به حزبش با شمشير از غلاف بيرون كشيده مىگشت و با تهديد مردم به قتل، به بيعت با ابىبكر مجبور مىكرد.
اينك به نكات ذيل توجّه فرماييد:
1- عقيده شيعه كه اصحاب نصّ هستند، براساس دلايل عقلى و نقلى- همانگونه كه بيان شد- اين است كه امامت منصبى است الهى و بايد كسى كه بعد از پيغمبر، جز نبوّت، وجودش آيينه تمام نماى اسلام و استمرار بركات وجود آن حضرت در هر جهت بوده و ولايت بر كلّ امور جامعه داشته باشد، از طرف خداوند متعال معيّن ومنصوب شود؛ و اميرالمؤمنين عليه السّلام- بر حسب نصوص بسيار ودلايل ديگر، خليفه منصوص وامام بر حق است؛ و عدول از او به ديگرى- اگر چه تمام مردم هم بر او اتّفاق كنند- جايز نيست و «تقديم من اخَّره الله وتأخير من قدَّمه الله است؛ و همان گونه كه پيغمبر نمىتواند مقام نبوّت خود را به ديگرى واگذار كند، امام نيز نمىتواند مقام امامت خود را به ديگرى واگذار نمايد. بنابراين، به فرض آن كه بعد از امتناع على عليه السّلام-، از آن حضرت بيعت گرفته باشند، يا آن حضرت به واسطه امورى كه بعداً اشاره مىشود مضطّر به بيعت شده باشد، مفهوم صحيح بيعت با آن محقّق نخواهد شد وصحّت عمل طرف را تضمين نخواهد كرد.
2- اگر آن خلافت، حق بود، لازم مىآيد كه امتناع على و حضرت زهرا- سلام الله عليها- و جماعتى از بزرگان وپرهيزكاران صحابه، حق نباشد؛ با اين كه به موجب روايات قطعى از پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- على با حق است و حق با على است، و از هم جدا نمىشوند. و اگر كسى بگويد على به حق نبوده يا به حق نگفته، يا به حق عمل نكرده، پيغمبر را تكذيب كرده است.
پس در اين شبههاى نيست كه على عليه السّلام- در همه مواضع و مقاماتش به حق بوده و امتناعش از بيعت نيز امتناع از حق نبوده؛ بلكه امتناع از ناحق بوده است.
3- امتناع على عليه السّلام- و جمعى ديگر از بيعت با خليفه، از لحاظ تاريخى قابل انكار نيست؛ و يكى از شعراى معاصر مصر هم- كه شاعر نيل لقب گرفته- در شعر خود به آن اعتراف كرده است؛ و تا آن جا اين امتناع مسلّم بود كه معاويه در يكى از نامههاى خود به آن حضرت آن را مطرح كرده، و حضرت در پاسخ وى امتناع اكيد خود را از بيعت نفى نفرموده؛ بلكه مشروعيّت و حقّانيّت آن امتناع، و مظلوميّت خود را در ضمن اين جمله تقرير مىفرمايد:
«وقلت انّى كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتّى ابايع لعمر الله لقد أردت أن تذمَّ فمدحت ...»(1)
حاصل سخن آن كه، نه تنها جاى شكّ و شبهه نيست كه حضرت على عليه السّلام- و ساير بنى هاشم و جمعى از بزرگان صحابه از بيعت با خليفه سر باز زدند، بلكه امتناع آنان به اصطلاح، درايت است و معلوم. امّا اين كه بعد از آن موضعگيرىهاى خشن، على عليه السّلام- وطرفدارانش بيعت كرده و بيعتشان از روى رضا و طيب خاطر بوده است، قابل اثبات نيست؛ زيرا خبر، واحد است و به اصطلاح روايت است و مشكوك؛ و در آن روايات تعارض و تضاد ديده مىشود كه فعلا جاى بحث آن نيست. به هر حال نمىتوان بيعت آنان را بيعت حقيقى و ملاك مشروعيّت آن دانست.
اكنون مىتوان علل چندى را براى آن بيعت- اگر اتّفاق افتاده باشد- ذكر كرد:
اوّل اين كه ديدند مقاومت در برابر كار انجام يافته، جز با توسّل به اسحله، ممكن نيست و باعث بروز جنگ داخلى مىشود؛ و در آن اوضاع و احوال كه تازه با زحمات فراوان پيغمبر اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- و پايمردى على عليهالسّلام- و ديگران، بذر ايمان و عقيده به توحيد در قلوب كاشته شده بود، جنگ داخلى هرگز به مصلحت اسلام نبود؛ چرا كه اساس اسلام به خطر مىافتاد و قهراً مسلمانان در برابر هم صف آرايى مىكردند ونتيجهاى عايد نمىشد.
على عليه السّلام- كه با پيغمبر- صلّىالله عليه وآله وسلّم- در تأسيس اين اساس، صادقانه و مخلصانه وجان بر كف و با فداكارى، همه جا و هميشه و از روز نخست همكارى
1) 107. ( 1)- نهج البلاغه/ نامه 28 ..
كرده است، دلش براى اين دين مىطپد و اگر ببيند دفاع از حقّ خودش به قيمت ويرانى آن اساس تمام مىشود، حتماً بقاى آن و وحدت صف مسلمانان را در قبال كفّار بر احقاق حقّ خود ترجيح مىدهد؛ تا اسلام به جهش و پيشرفت خود- هر چند كندتر و ديرتر- ادامه دهد؛ و خداى نكرده به كلّى از حركت باز نماند و تحرّكى كه پيغمبر- صلّىالله عليه وآله وسلّم- در مردم به وجود آورده بود يك لحظه باز نايستد؛ تا زمينه براى عرضه اسلام و نظام ولايت و خلافت وى در آينده فراهم شود. چنان كه همين گونه هم شد؛ و مرور زمان، حقّانيّت اهل بيت عليهم السّلام- و معايب عدول از امام منصوب را ظاهر، و مردم خودبهخود به سوى قرآن كريم و عترت پيغمبر و ايمان به امامت گرايش يافته و فرصتهايى پيش آمد كه اهل بيت عليهم السّلام- توانستند مردم را به سرچشمه زلال اسلام و احكام اسلام و تفسير قرآن هدايت كنند و اسلام را با تمام نظامات و احكام سياسى و تعليمات اجتماعى و اخلاقى، و مهمتر ازهمه با عقايد صحيح الهى به مردم عرضه كنند؛ در حالى كه اگر جنگ داخلى در مدينه به وجود آمده بود، مفاسد و گمراهىها و فتنههايى كه از آن بر مىخاست، همه چيز را در خطر نابودى قرار مىداد؛ و به همين جهت على عليه السّلام- پيشنهاد ابىسفيان را هم براى بيعت با خويش رد كرد و آن را فتنه انگيز دانست.
علّت دوم براى بيعت على عليه السلام- آن است كه چنانچه از مطاوى تاريخ به دست مىآيد آن حضرت بر جان خود وخاندانش خائف بود و اين خوف و وحشت را عباس- عموى ايشان- احساس كرد و او را وادار به بيعت كرد؛ زيرا در صورت از بين رفتن ايشان، اسلام و مسلمانانى كه در آن شرايط به علم و دانش او سخت نيازمند بودند مسلّماً بىبهره مىماندند.
در چنين وضعيّتى كه امكان توسّل به زور وجود نداشت و تسليم مطلق نيز به مصلحت نبود، مواضع على عليه السّلام- بسيار حسّاس و پر معنى بود.
آن حضرت با موضعى كه اتّخاذ فرمود، وظايف بسيار سنگين خود را انجام داد؛ حق را ظاهر كرد؛ مصلحت اسلام را به طور كامل رعايت فرمود، و نفس نفيس خود را- كه همواره براى فدا كردن در راه اسلام آماده كرده بود- حفظ كرد؛ تا خونش بىفايده و بدون اين كه موجب قوّت حق شود ريخته نشود و آتش فتنهاى كه همه چيز در آن مىسوخت بر افروخته نگردد و زمينه همه فرصتهايى كه توقّع حصولش در آينده بود، از بين نرود.
خلاصه كلام آن كه، على عليه السّلام- طبق وصيّت پيغمبر- صلّىالله عليه وآله وسلّم- عمل كرد و سر سوزنى از آن تخلّف نفرمود. مناظرى را كه احساسات هر شخص شجاع
و قهرمان و نيرومند را تهييج مىكند، به سختترين صورت مشاهده كرد؛ ولى از او كارى كه نبايد صادر شود، يا سخنى كه نبايد گفته شود، صادر نشد؛ و با كمال خويشتن دارى و رعايت همه جوانب، عمل فرمود.
امّا جميع اين اوضاع و احوال، حقّانيّت على عليه السّلام- و اسلام خواهى و بى هوايى او را ثابت كرد و معلوم شد كه آن حضرت، فانى در حق است و آنچه برايش مهم و ارزشمند مىباشد، اسلام، بقاى دين و مصالح مسلمانان است. چنان كه آن اوضاع واحوال، وسكوت يا بيعت اضطرارى ايشان، هرگز به وضع موجود آن زمان مشروعيّت نمىدهد و بار مسؤوليّت را هم از دوش كسى بر نمىدارد و متصدّيان را مبرّا نمىسازد.
(وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين و صلىَّ الله على سيّدنا محمّد وآله الطّاهرين). صفر المظفر 1409 ه-. ق
س- چرا مذهب ما را به امام جعفر صادق- عليه السّلام- نسبت مىدهند؟ در اين صورت، ساير ائمه- صلوات اللّه عليهم اجمعين-، چه نقشى داشتند؟ چرا فقط امام ششم را امام «صادق» مىگويند؟
ج- حضرات ائمه صلوات اللّه عليهم اجمعين- همه عالم به احكام و داراى مقام امامت و فضايل ديگر بودهاند. ولى اين كه مذهب شيعه را مذهب جعفرى مىگويند، براى اين است كه تا زمان حضرت امام صادق عليه السّلام- به واسطه تسلّط سياستمداران و زمامداران ستمگر، فرصت نشر علوم و معارف اسلام و تربيت شاگرد، آن طور كه براى ايشان فراهم شد براى امامان قبل از ايشان فراهم نگرديد. بنابراين ايشان از موقعيّت و فرصت حدّاكثر استفاده را فرموده، علوم و معارف اسلام را تعليم و تدريس فرمودند؛ و شاگردان بزرگى تربيت كردند كه هر يك، از علماى بزرگ اسلام به شمار مىروند.
از آن موقع شيعه و پيروان آن حضرت را جعفرى گفتند و بعد هم اين لقب بر شيعه باقى ماند، و امامان بعد هم آن را منع نفرمودند؛ چرا كه غرض همه، ترويج دين و هدايت مردم بود؛ همه راستگو بودند و همه مردم را به يك راه- كه يگانه راه راست است- هدايت فرمودند.
س- دليل اين كه حضرت ابوالفضل العبّاس به امامت نرسيد چيست؟
ج- دليل آن را به جز خداوند متعال، كسى نمىداند. كلّ شرايطى را كه براى تعيين شخص به امامت لازم است، و صلاحيّتهايى را كه امام بايد واجد آن باشد، فقط ائمه اثنى عشر- عليهم السّلام- دارا بودند؛ از اين رو غير از آنها احدى به اين مقام نايل نشده و نخواهد شد.
س- آيا قاتلين امام حسين همه مخلّد در آتش جهنّم هستند؟
ج- بلى قاتلين امام حسين عليه السّلام- مخلّد در آتش هستند.
س- اگر علماى اهل سنّت يقين داشته باشند كه حضرت محمّد- صلّى الله عليه و آله- از طرف خداوند در روز غدير على- عليه السّلام- را به امامت منصوب كردند و انكار بكنند؛ آيا اين ردّ خدا و پيغمبر نيست، و آيا اين ارتداد نمىباشد؟
ج- در حكم به اسلام ظاهرى اقرار به شهادتين كافى است. بلى، اگر معلوم باشد كه شخص، با علم به اين كه پيغمبر- صلّى الله عليه و آله- فرموده است و دلالت آن فرموده را هم بر معنايى صريح بداند، با اين وجود انكار كند؛ موجب كفر است.
س- بعضى در استدلال به آيه شريفه «تطهير»، بر طهارت و عصمت اهل بيت- عليهمالسّلام- شبهه مىنمايند كه اگر اراده موجود در آيه، اراده تكوينى است؛ چون تخلّف آن از مراد ممكن نيست، اثبات فضيلتى نمىكند؛ چرا كه اراده تكوينى خدا در كار مؤثّر است، و اگر اراده تشريعى است كه نسبت به تمام عباد و در مورد همه است، پاسخ اين شبهه چيست؟
ج- جواب اين شبهه اين است كه هرچند اراده در آيه، اراده تكوينى است و منافى با افضليّت و اختيار آن بزرگواران نيست و سياق آيه و جملهها و كلمات آن با اينكه اراده تشريعى كه متعلّق آن، تمام عباد باشد سازگار نيست، با اين وجود مىگوييم: اگر فرضاً هم اراده تشريعى مفادّ آيه باشد، دلالت آن بر عصمت و طهارت اهل بيت عليهمالسّلام- محكم و ثابت است؛ با اين بيان:
اراده تشريعى حقيقى عبارت است از اراده پاكى و طهارت عبد از رجس و انبعاث عبد از امر و طلب مولى، و انزجار او از نهى و زجر مولى.
اين اراده تشريعى فقط در مورد كسانى است كه از امر منبعث، و از نهى منتهى و منزجر مىشوند. به عبارت ديگر نهى و امر مولى، داعى آنان به امتثال مىگردد.
بنابراين اوامر و نواهى نسبت به آنها حقيقى است؛ به اين معنى كه مولى جدّاً اراده انبعاث و انزجار آنها را از امر و نهى دارد؛ امّا نسبت به ديگران صورى و اتمام حجّت است؛ يعنى از جانب مولى كار تمام ا ست و آنچه قابليّت دارد كه داعى عبد و باعث حركت و انبعاث و انزجار او باشد، فراهم شده است؛ امّا به واسطه قصور يا تقصير وى داعى او نمىگردد. عقلًا نمىشود كه مولاى عالم به امور- از امر و نهى- اراده انبعاث و انزجار نسبت به چنين عبدى را داشته باشد، و اين مطلب حتّى در مورد اوامر و نواهى «موالى» و «عبيد عرفى» نيز چنين است.
در قرآن مجيد هم در موارد متعدّد تذكّر داده شده است: لينذر من كان حياً(1)إنّما تنذر من اتّبع الذكر و خشي الرحمن بالغيب 109] رسلًا مبشّرين و منذرين 110]، لئلا يكون للنّاس على الله حجة(2)، و) ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حي عن بينة(3)
به فرض، اگر كسى هم قبول نكند و بخواهد اراده تشريعى را در حقّ تمام عباد بگويد، بيش از اين نمىتواند بگويد كه اراده تشريعى نسبت به تمام مكلّفين به اين نحو است كه: مولى آنچه را صلاحيّت داعويّت عبد و زاجريّت او دارد جعل و انشاء مىنمايد، نسبت به آن كسى كه مىداند اين امر و نهى زاجر و باعث او نمىشود و او را هرگز تكان نمىدهد، به قصد انبعاث و اراده انزجار عبد، امر و نهى و جعل ما يصلح لان يكون داعياً له او زجراً نمىنمايد، و نمىشود جداً اين قصد و اراده را داشته باشد كه مثلًا براى اين كه او قيام كند- با اين كه مىداند قيام نمىكند- به او بگويد: «قم»؛ ولى نسبت به آن كه مىداند امر و نهى او را مىپذيرد، اراده انبعاث و انزجار دارد و براى اين كه او به پا خيزد به او مىگويد:
«قم».
پس اراده تشريعى كه با اراده انبعاث و انزجار توأم است، اراده تشريعى حقيقى است؛ و اراده در آيه «تطهير» از اين قسم است؛ و آيه از اين كه از قسم ديگر باشد، بالصراحه ابا دارد.
بنابراين اگر نسبت به فردى معلوم شود و بدانيم كه در مورد خاصّى يا در همه موارد از اوامر و نواهى مولى- حتّى اوامر و نواهى ارشادى و مستحبّات و مكروهات- منبعث و منزجر مىگردد، مىدانيم كه حتماً مولاى عالم به امور هم در آن مورد يا در
همه موارد، اراده جدّى دارد و داعى او در امر و نهى، انبعاث عبد و انزجار اوست. پس مولى امر مىكند و عبد هم منبعث مىشود و مولى زجر مىكند و عبد هم منزجر مىگردد. و به عكس هم اگر بدانيم مولاى عالم به تمام امور، نسبت به عبدى از اوامر و نواهى خود اراده انبعاث و انزجار دارد، مىفهميم كه آن عبد حتماً منبعث و منزجر مىگردد و تخلّف نمىنمايد.
اين اراده تشريعى (اراده انبعاث و انزجار) با اراده طهارت از رجس، ملازم يا عين يكديگرند و اخبار از هر يك، عين اخبار از ديگرى است.
مولايى كه اراده انزجار عبدش را از نهى «لاتزن و لاتشرب الخمر و لاتصلّ في الحمام» دارد، اراده طهارت او را از اين ارجاس دارد.
پس از اين مقدّمه مىگوييم: از آيه «تطهير» و اخبار خدا فهميده مىشود كه نسبت به اين ذوات مقدّسه، مولى جل و عزّ از تمام اوامر و نواهى اراده تشريعى يعنى قصد جدّى انبعاث و انزجار آنها را فرموده است. در تمام اوامر و نواهى اگر چه نسبت به كل، قصد جعل «ما يصلح للداعوية و الزاجرية» دارد؛ و به اين معنى همه در اين اراده تشريعى على السوا هستند، امّا قصد جعل «ما يكون داعياً بالفعل» و اراده جدّى انبعاث و انزجار و طهارت از پليدى به طور مطلق، فقط نسبت به اين ذوات مقدّسه دارد و «لا نعني بالعصمة إلّا هذا».
گفته نشود: نسبت به ديگران از كسانى كه اين حال انبعاث را دارند نيز اين اراده جدّى انبعاث هست و قصد مولى از امر، انبعاث آنها است؛ زيرا جواب مىدهيم: البتّه همين طور است و حتّى ما هم بسيارى را مىشناسيم كه فى الجمله نسبت به آنها از اوامر و نواهى خود قصد انبعاث و انزجار آنها را دارد؛ امّا به طور مطلق و نسبت به تمام اوامر و نواهى الزامى و غير الزامى غير از اين چهارده تن عليهم السّلام- كسى را نمىشناسيم؛ چون شناختن چنين شخصى بدون كمك مستقيم وحى و مبادى متصّل به آن ممكن نيست. پس اگر فرضاً هم يافت شود، غير از اين ذوات مقدّسه از جانب خدا ديگرى به اين صفت معرّفى نشده است. اين ذوات مقدّسهاند كه خدا طهارت آنها را از هر رجس و پليدى اراده فرموده است، و محرك و باعث تمام افعال و حركات و تروك آنها، اوامر و نواهى الزامى و غير الزامى الهى است.
اين فضيلت و شأن و مرتبت آنها را خدا در اين آيه خبر داده است؛ در حالى كه نسبت به ديگران اين گونه اراده تشريعى طهارت مطلق، اگر نگوييم معلوم العدم است، قدر مسلّم غيرمعلوم است.
س- ما طايفه اماميّه معتقد به عصمت انبيا- عموماً- و همچنين عصمت و طهارت حضرات معصومين- سلام الله عليهم اجمعين- هستيم؛ امّا در قرآن عظيم آياتى مشاهده مىشود كه از ظاهر مفهوم و مدلول آيه شريفه برمىآيد كه بعضى از انبيا از پروردگار طلب مغفرت نمودهاند؛ مانند: حضرت آدم و حضرت يونس و به ويژه در مورد موسى بن عمران در سوره «قصص» آياتى به چشم مىخورد كه صراحتاً دلالت دارد كه حضرت موسى يك نفر را كشته و سپس اقرار مىكند كه اين عمل، عمل شيطان بوده؛ آن گاه تقاضاى عفو و بخشش مىكند، و خداوند متعال هم او را عفو مىنمايد.
آيات ديگرى نيز هست كه براى پرهيز از اطاله كلام از ذكر آن خوددارى شد. مستدعى است نظر جامع و مستدّل خود را مرقوم فرماييد.
ج- طلب مغفرت از خداوند متعال، منافى با مقام عصمت نيست و در آيات و ادعيه بسيار ديده مىشود.
قرائن حاليه قطعيّه دلالت دارند بر اين كه: انبيا و ائمه عليهم السّلام- در اين ادعيّه به مناسبت حال، درك عجز و ناتوانى و فقر و حاجت ذاتى خود در برابر عظمت مقام ربوبيّت و كثرت نعماى او و اين كه از عهده بشر اداى حقّ شكر اين نعم خارج است، از خداوند آمرزش مىخواستهاند؛ و از قصور امكانى خود در برابر غنا و كمال حضرت بارى تعالى شرمنده و حتّى از اظهار شرمندگى نيز عذرخواهى نموده و مجازاً و استعظاماً اعمال مباحه را گاه ظلم و گاه خطا مىشمردهاند. و با اين بيانات لطيف- كه حاكى از درك حقايق عالى و بسيار متعالى است- وجدان خود را كه در مقام شكر نعم با پوزش از عجز، از شكر عاجز و قاصر مىديدند، تا حدّى آرام مىساختهاند.
اين جا مقام «حسنات الأبرار سيئات المقربين» است. اين جا در مباح و حلال هم عذرخواهى مىشود و آن را ظلم مىنامند.
آنها مىدانند كه در هر كار مباح و حلالى كه انجام داده مىشود، چقدر بنده از مخلوقات الهى را بايد وارد كار نمايد، تا يك عمل مباح انجام دهد. آن جا بايد از خداى اين همه مخلوقات عذرخواهى كرد كه آنها را در ميدان اطاعت و انجام كارهاى غيرواجب و غيرمستحب وارد كرده، و در كارهاى مباحى كه كمالى از آنها حاصل نمىشود و تقرّبى نمىآورد، استخدام كرد، هر چند اين كار نيز لازم وجود بشرى باشد، ولى بسا چون كار، كار حيوانى يا مشترك بين انسان و حيوان است، آنان كه چشم بينا و متوجّه دارند عذر مىخواهند و از خداى آفريننده اين همه ميلياردها مخلوقاتى كه در اين كار مباح آنها را وارد كرده و بسيارى از آنها كار را انجام دادهاند، عذر مىخواهند.
در اين جا مطلب، خيلى باريك و دقيق است؛ و هر چه ما بگوييم: چون از افق آنان كه اين دعاها را انشا كردهاند و در مقام حمد و شكر و ستايش و سپاس، نيايش و دعا، تضرّع و زارى و فقر و اظهار حاجت دنيا اين جملهها را عرض مىكردهاند بسيار فاصله داريم، باز هم حقيقت مطلب بيان نشده است.
اجمالًا قراين حاليّه و شواهد قطعيّه، اين معنى را روشن و مسلّم مىسازد كه مفاد و مدلول اين جملهها وقتى از پاكان و انبيا و اوليا و كسانى كه دون آنان در رتبه هستند صادر شود، غير از مفاد و مدلولى است كه در مقامات ديگر از گناهكاران و آلودگان و پشيمانان صادر مىشود. بنابراين، طلب مغفرت و اظهار عجز از عبوديّت با مقام عصمت منافات ندارد؛ بلكه مؤيّد رسوخ آن مقام شامخ و شاهد بر آن قوّه قدسيّه و كمال نفس آنها است.
امّا در خصوص اين آيه شريفه؛ از جمله وجوهى كه محتمل است معنى و مراد باشد يكى اين است كه در (هذا من عمل الشيطان (1)مشاراليه، ترك اولايى باشد كه در نظر خود موسى از او صادر شده؛ يعنى در موقعى كه ظاهراً تقيّه، اولى بوده، ترك تقيّه كرده است.
يا با اين كه دفع قبطى به نحوى كه موجب قتل او نشود امكان داشت- هر چند قتل او نيز جايز بود- او را به نحوى كه سبب قتل او شد، از اسراييلى دفع كرد.
يا اين كه بنىاسراييل برابر فرعون مقاومت نمىكردند و از قتل فرعونيان و مخالفت علنى پرهيز مىكردند، و منتظر فرمان خدا و ظهور پيغمبر جديد بودند، كه در تحت رياست و رهبرى او قيام كنند، موسى در اين جا پيش از وقت مخالفت خود را آشكار ساخت. هر چند اين كار نيز از مقدّمات قيام موسى بود و فى حد نفسه هم هيچ اشكالى نداشت، بلكه پسنديده بود؛ به احتمال اين كه شايد آينده براى اين گونه مقاومتها مناسب تر باشد، اين گونه اظهار كرد؛ و جمله «هذا من عمل الشّيطان» به جهت استعظام اين ترك اولى است.
وجه ديگر كه معتبر و بر حسب بعضى تفاسير روايت شده است؛ اين است كه مشاراليه هذا، اقتتال آن دو نفر باشد، نه آن چه از موسى صادر شد.(2)
بنابر احتمال اوّل، عذرخواهى از همان ترك اولى است، و بنابر آن چه روايت شده مراد اين است كه: من خود را در ورود به مدينه در غير موضع و معرض خطر قرار
داد؛ و «فاغفرلى» يعنى «استرنى»؛ يعنى مرا از نظر اعدا مستور فرما كه مرا نبينند و خدا هم او را مستور كرد و حفظ نمود.
بعضى احتمالات ديگر نيز متصوّر است؛ مثل اين كه مرجع ضمير «قال» شخص اسراييلى باشد و «هذا»، اشاره به «اقتتال» يا «جهل موسى» باشد.
مؤيّد اين كه: مراد از اين جمله «هذا من عمل الشيطان» و امثال آن، چيزى كه منافى با مقام عصمت و عدم تسلّط شيطان بر نفوس زكيّه قدسيّه انبيا باشد، نيست؛ بعض آيات صريحه قرآن است؛ مثل (إن عبادى ليس لك عليهم سلطان 115] الاعبادك منهم المخلصين 116].
س- از خطيبى شنيدهام كه حضرت على- عليه السّلام- از شهادت خود در روز بيست و يكم رمضان به وسيله «ابن ملجم»- عليهاللّعنة- آگاهى داشته است. چرا علاج واقعه قبل از وقوع نكردند با وجود آنكه قرآن فرموده: (لاتلقوا بأيديكم إلى التهلكة)(1)؟
ج- در موضوعيّت بعض موضوعات احكام، معتبر است كه از راههاى متعارف- كه مورد عمل همگان است وبناگذارى عرف بر عمل به آنها است- علم به آن موضوع حاصل شود.
بلى، اگر معلوم باشد كه ملاك و جهت موضوعيّت چيزى براى حكمى از احكام ذات آن موضوع است؛ از هر راهى كه علم يا ظنّ معتبر به آن حاصل شود، حكم آن نيز ثابت مىشود؛ مثلًا در قضا و حكم بين مردم كه قاضى به علم خود حكم مىكند، معتبر است كه اين علم او به واقع از امارات عرفيّهاى كه سبب علم مىشود، حاصل شده باشد؛ و اگر از طرق غيرعادى، مثل: جفر و رمل يا خواب، علم پيدا كرده باشد، حكم طبق آن جايز نيست؛ و از اين رو در فصل خصومات و مرافعات، حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله- مىفرمايد: «إنّما أقضي بينكم بالبيّنات والأيمان»(2)كه بدانند برحسب علم غيب، له يا عليه كسى حكم نمىفرمايند. نظام قضا بر همين موازينى است كه هميشه و براى همه قضّات حكم و فصل خصومات به آن ممكن است.
بنابراين براى پيغمبر- صلّى الله عليه و آله- يا امام عليه السّلام- در موردى كه هيچ راه و امارهاى بر علم به اين كه فلان شخص قاتل است، يا در ادّعايش محق است، نباشد،
عمل به علم غيبى كه مستقيماً افاضه الهى است، لازم نمىباشد؛ و حكم به قصاص چنين قاتلى كه راهى براى اثبات جرم يا علم قاضى بر اثبات قتل نيست، نمىشود. مثل آن كه قاضى از طريق خواب يا جفر و رمل علم پيدا كند حكم او بر قصاص نسبت به چنين قاتلى جايز نبوده و مطابق موازين قضا نمىباشد.
در مورد حرمت القاى نفس در تهلكه نيز، همين كلام جارى است كه: القاى نفس در تهلكهاى كه از راههاى معتبر و عادّى عرفى مظنون يا معلوم باشد؛ جايز نيست و موضوع نهى (ولاتلقوا بأيديكم إلى التهلكة) است. ولى اگر از طرق غيرعادّى، مخصوصاً علم غيبى كه پيغمبر و امام مِن جانب اللّه و باذنه و الهامه دارند باشد، حرمتى ندارد؛ بلكه خلاف تسليم و با حبّ بلقاءاللّه منافات دارد.
پيغمبر و امام در اين مسير با سنّتهاى الهيّه، كه خود عالم به آن هستند، هرگز معارضه نمى كنند. آنها خودشان مثل ملايكهاى كه عمّال ارادة اللّه تعالى هستند، در جريان اجراى سنن الهيّه قرار دارند، اگر چه در مورد خودشان باشد.
در اين جا اسرار و حقايق عالى بسيارى نهفته است كه چون احاطه بر آنها براى ما مقدور نيست، به اين مقدار به آن اشاره شد.
وقتى مسايل از حدود عرفيّات و اعمال عاديّه ما خارج شد، و به مثل علم غيب آن بزرگواران هم مربوط شد، بُعد ديگرى پيدا مىكند كه نمىتوان آن را فقط با معيارها و قواعد حاكم بر عرف و نوعى كه فاقد اين علم هستند بررسى كرد.
ثانياً، افعال پيغمبر و امام را نمىتوان بر معيار عموم، يا اطلاق ادلّه احكام بررسى كرد، به اين صورت كه اگر مخالف عموم يا اطلاقى بود به آن فعل، ايراد كرد؛ زيرا فعل ايشان هم مثل قولشان از ادلّه احكام و مخصّص و مقيّد عموم و اطلاقات است و دليل بر حكم است، كه البتّه در فعل، دلالت آن بر جواز فىالجمله است و در قول، تابع ظهور كلام است.
بنابراين ممكن است در جواب گفته شود: آن بزرگواران مأموريّتهاى خاصّى داشتهاند كه در زمينه وقوع در تهلكه بوده است؛ بلكه اشكال ندارد كه نفس ايقاع نفس در تهلكه مأمور به باشد.
البتّه در مثل قيام حضرت سيّد الشهداء- عليه السّلام- كه با علم به اين كه امتناع از بيعت با يزيد و رفتن به عراق و منتهى شدن به شهادت، استقبال از كلّ آن مصايب است صورت گرفت، مسأله تزاحم اهمّ و مهم نيز در بين بود، كه امام عليه السّلام- مسايل اهم را در نظر گرفت، و دانسته و آگاهانه شهادت را پذيرفت. چنان كه در ميادين جهاد و
غزوات نيز گاهى چنين حالى روى مىدهد كه بايد با علم به شهادت به ميدان جهاد رفت.
پيغمبر- صلّى الله عليه وآله- با اين كه مىدانست «جعفر طيّار» و «زيد بن حارثه» و «عبدالله بن رواحه» يكى پس از ديگرى به شهادت مىرسند، آنها را فرمانده لشكر فرمود.
س- آيا رواياتى كه علم ما كان وما يكون را براى امام ثابت مىكند، صحيح است؟ در صورت صحّت، چرا اقدام به هلاكت خود مىنمودند؟
ج- روايات وارده راجع به علم امام به ماكان و ما يكون و ما هو كائن، معتبر و مورد اعتماد؛ بلكه متواتر است. خصوصاً به ضميمه اخبار و احاديث ديگر، كه در ابواب مختلفه حديث و تواريخ ديده مىشود، يقين به اين معنى حاصل مىگردد. اين ايراد كه با اين علم چگونه اميرالمؤمنين اقدام به هلاكت خود فرموده و با اراده و اختيار به مسجد تشريف بردند؛ يا بعضى ديگر از ائمه عليهمالسّلام- دانسته و با عدم اجبار به تناول، سمّ و زهر را ميل فرمودند، فقط در اين مورد جارى نيست و نظير آن در موارد ديگر نيز قابل طرح است.
مثل اين كه گفته شود: چرا حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله- يا ائمه عليهم السّلام- در هنگام بيمارىهاى خود يا كسانشان، با علم به دارو از آن استفاده نكردند تا بيمارى آنها مرتفع شود؟ يا با علم به اين كه فلان مجاهد و غازى شهيد مىشود، او را به جنگ مىفرستادند؟
يا اين كه گفته شود: چرا با قدرتى كه خدا به آنها داده بود كه مىتوانستند با اعجاز رفع نيازمندىهاى خود را بنمايند، به وسايل عادّى متوسّل مىشدند؟ مثلًا اميرالمؤمنين عليه السّلام- نخلستان احداث مىكرد، و يا حفر قنات كرده و آبيارى مىنمود، يا غذا طبخ مىكرد؟
يا چرا جبراييل با اين كه با حضرت رسول صلّى الله عليه و آله- در ارتباط بود و مىدانست كه دواى بيمارى آن حضرت چه گياهى است، دارو را به آن حضرت معرّفى نكرد؟
بلكه بالاتر گفته شود: چرا خداوند كه علم و قدرتش ذاتى و مطلق است، و در عموميّت قدرت و علمش شكّ و شبههاى نيست، انبيا و پيغمبران را در همه مواقع نصرت نفرمود؛ بلكه مكرّر دوستان و اولياى خود را در تهلكه واگذارد؟ چرا قدرتش را اعمال نفرمود؟ و چرا به آنها به وسيله وحى اعلام نكرد؟
به اين كه علم امام به وقت شهادت انكار شود، اين پرسشها قطع نمىشود؛ زيرا مىپرسند: چرا پيغمبر به امام اين وقت را اعلام نكرد؟
اگر علم پيغمبر هم انكار شود سؤال مىشود كه چرا جبرييل، و بالاخره چرا خدا به وسيله پيغمبر، امام را آگاه نكرد تا به مسجد نرود، يا زهر تناول ننمايد؟
جواب تمام اين پرسشها اين است كه:
اوّلًا، اين عالم و نظام آن بر اين اساس است كه حوادث و امور مادّى، جز در مواردى كه اعجاز و مصالحى اقتضا كند، بر مجراى علوم عادّى و مادّى نوع بشر جريان مىيابد. مثلًا با زحمت و كوشش، داروهاى انواع بيمارىها را كشف و بر قواى طبيعى مسلّط مىشوند، يا با قدرت و نيروى بدنى و اسلحه و استقامت و شجاعت جهاد مىنمايند، و دشمن را مغلوب مىسازند.
بنابراين خداوند و كسانى كه مجريان مشيّت الهيّه هستند، و از حوادث آينده و امور نهانى و پنهانى به اذن و اعلام خدا اطّلاع دارند، اين علوم را در اختيار عامّه نمىگذارند، و نوعاً و اكثراً از آن استفاده نمىنمايند؛ زيرا نظام اين عالم، اختلال پيدا مىكند. هر چند افرادى از برگزيدگان، استعداد تلقّى علوم غيبيّه، و قدرت تصرّف در عالم تكوين را دارند، امّا اين قدرت و علم را در زمينه تغيير و تبديل جريان عالم ماده وارد نساخته و احياناً و به ندرت از آن استفاده فرمودهاند. چنان كه در مورد حضرت موسى مشاهده مىشود و در جنگ بدر و نزول ملايكه و در مثل ولادت حضرت عيسى و اسحاق و موارد ديگر، اين معنى مشهود شده است؛ امّا اين موارد به قدرى نيست كه نظام اين عالم را بر هم بزند؛ بلكه اين موارد هم براى مصالح ديگر،- مثل اين كه دانسته شود دست غيب و قدرت الهى در كار است و آن چه مىشود مجرّد تأثير و تأثّر علل و معلولات طبيعى نيست- لازم شده است.
حاصل بحث اين كه: جريان امور عادّى و اختيارى مردم به طور نوع و غالب بايد بر اساس علوم عادّى باشد. بنابراين انبيا و ائمه عليهم السّلام- هم اين علوم را وارد ميدان نمىكنند؛ زيرا وضع دگرگون مىشود.
شايد يكى از علل آن كه علم نجوم و بعضى تشبثّات براى آگاهى از آينده در شرع ممنوع شده، همين باشد كه در مواردى كه اين وسايل اصابه كند، مخالف نظام عادّى حيات است و تعادل موجود را بر هم مىزند.
ثانياً، انبيا و ائمه عليهم السّلام- در روش زندگى و سلوك، معاشرات و معاملات و مجالست با اصحاب و مؤمنين و اغيار و اخيار و فجّار، به طور عادّى و متعارف رفتار مىفرمودند، و به علم و قدرتى كه به آنها اعطا شده، جز در موارد استثنايى، عمل
نمىكردند؛ و از راه علم امامت از خود دفع خطر و فقر و امراض و ابتلائات را نمىفرمودند؛ چون غير اين روش، نقض غرض و منافى با حكمت و هدف بعثت انبيا و نصب ائمه هدى عليهم السّلام- است.
روش و رفتار آنها در زندگى دنيا از معاملات و معاشرات، زناشويى، پوشيدن، نوشيدن و خوردن و خوابيدن و حال تندرستى و بيمارى، صلح و جنگ، فقر و توانگرى و حكومت و سياست بايد سرمشق ديگران باشد. به مردم درس زهد و قناعت، صبر و صداقت و پرهيزگارى، پارسايى و رضا و تسليم و توكّل بدهند و اگر از علوم غيرعادّى خود در امور زندگى استفاده كنند، اين مقاصد و مصالح تأمين نمىشود؛ و عمل و زندگى آنها نمونه و سرمشق و قابل پيروى و تأسّى نمىگردد.
ثالثاً، تكاليف آن بزرگواران هم مثل ديگران اغلب در حدود علوم عادّى و متعارف بوده است، و مأمور به ترتيب اثر به علوم خاصّى كه دارند، نبودهاند. در مثل نهى (ولاتلقوا بأيديكم إلى التهلكة)، مثل ديگران مأمور بودهاند كه به علم عادّى رفتار نمايند.
تهلكه منهى عنه در آيه، همان تهلكهاى است كه به علم عادّى و علمى كه براى غير امام حاصل مىشود، معلوم مىگردد.
آنان در انجام تكاليف، شرايط عامّه را ملاحظه مىفرمودند، مثلًا اگر اطّلاع از آب به نحو غيرعادّى داشتند، تكليفشان مثل ديگران تيمّم بوده؛ چنان كه در قضا و حكومت و تدبير امور نيز به همين نحو عمل مىكردند و به بينه و يمين حكم مىدادند.
رابعاً، شهادت از بهترين وسايل فوز و رستگارى و تقرّب به خداوند متعال است و با علم، به استقبال آن رفتن ممدوح و پسنديده است.
چنانكه از تواريخ و احاديث استفاده مىشود، در عصر حضرت رسول صلّى الله عليه و آله- بعضى از اصحاب براى درك فضيلت شهادت در غزوات شركت مىكردند و با علم به اين كه كشته مىشوند، فقط به قصد نيل به اين درجه مرضيّه، دانسته به جهاد مىرفتند.
بنابراين ممكن است اين مواردى كه ائمه عليهم السّلام- عمل فرمودند از اين قسم باشد، و لزومى نمىديدند با اين كه شهادت موجب ارتقاى درجه است و برايشان فراهم شده و موظّف به عمل بر طبق علم امامت خود نبودهاند، خود را از مسير و معرض آن خارج كنند.
خامساً، اتمام حجّت و انجام امتحاناتى كه خدا از بندگان خود مىنمايد، به غير اين نحو كه آن بزرگواران به ظواهر عمل كنند، امكان پذير نيست. و آنها هم كه عمّال اجراى ارادةاللّه و مشيّت خدا هستند، و از تقادير الهى به اعلام او آگاه مىباشند، طبق
همين ظواهر عمل مىفرمودند و از مسير تقادير خارج نمىشدند؛ بنابراين غير از آن چه وظيفهدار بودند عمل نمىكردند.
اين وظيفه، درست در برابر وظايفى است كه مثل خضر (در داستان موسى و خضر) عهدهدار بود؛ كه او مأمور به باطن و عمل به علم غيرعادّى بود و اينان مأمور به ظاهر، و عمل به علم عادّى با علم به باطن هستند؛ چنان كه گاهى هم به ندرت به مثل همان روش خضر مأمور بودهاند.
اين جا مسأله انتحار و خودكشى و القاى در تهلكه در بين نيست؛ مسأله رضا و تسليم به تقادير الهى است. حتّى اگر خداوند آن بزرگواران را براى مصالحى امر به خودكشى مىفرمود، مطيع و فرمانبر بوده و به چون و چرا زبان نمىگشودند.
در داستان مأمور شدن حضرت ابراهيم عليه السّلام- به ذبح فرزندش- اسماعيل- مىبينيم كه چگونه هر دو تسليم امر شدند. وقتى ابراهيم گفت: (إني أرى في المنام أني اذبحك فانظر ما ذاترى (1)، اسماعيل گفت: (يا أبت افعل ما تؤمر)؛ و خدا مىفرمايد: (فلما أسلما و تله للجبين (2).
در داستان پسران آدم عليه السّلام- هم ملاحظه مىكنيد كه گفت: (لئن بسطت إلي يدك لتقتلني ما أنا بباسط يدي اليك لأقتلك (3).
اينها وظايفى است كه اين بزرگواران داشتند و انجام دادهاند و ما فعلًا در اسرار آن بحثى نداريم.
بنابراين آن چه از حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- صادر شد نيز نظير همين وقايع بوده و با اين كه مىدانست ابن ملجم، همان اشقى الآخرين و شقيق عاقر ناقه ثمود و قاتل او است، به سوى وى دست دراز نفرمود و او را آزاد گذارد؛ و بلكه مشمول مراحم و احسان خود قرار داد.
اينگونه اعمال انبيا و اوليا را نمىتوان با معيارهاى عادّى، كه اعمال افرادى عادّى با آن سنجيده مىشود، سنجيد؛ بلكه بايد در افق عالىتر و محيط وسيعترى كه در خور شأن و مقام آنها است، با توجّه به فلسفه بعثت انبيا و نصب ائمه و نظامات حاكم بر عالم، كارهاى آنها را مطالعه كرد.
هر چند احاطه به اين مطالب از عهده خارج است؛ امّا اجمالًا اين قدر مىفهميم كه نمىشود علمى را كه آنان به طور مسلّم با الطاف خاصّه الهى داشتهاند و خدا آنها را به
آن گرامى داشته و اخبار اهل سنّت و شيعه آگاهى آنها را از علم غيب ثابت و مسلّم كرده است، از آنها سلب كنيم؛ يا- العياذ بالله- نسبت ترك وظيفه و القاى نفس در تهلكه به آنها بدهيم.
حتّى فردى مثل «ابن ابى الحديد معتزلى» نيز مطلب اخبار حضرت امير- عليه السّلام- را در شب ضربت خوردن، و حتّى داستان مرغابى و فرمايش آن حضرت: «دعوهن فإنهن نوائح» را به طور ارسال مسلّم نقل مىكند.(1)هر چند در مقام جواب كوتاه آمده و علم به خصوصيّت زمان شهادت را نفى كرده است؛ كه با وجود اين همه احاديث و اخبار غيبى، آن حضرت از خصوصيّات وقايع، قابل قبول نيست.
كسى كه در مقام بيان و اعلام علم و آگاهى خود، از تفاصيل وقايع آينده چنين مىگويد، چگونه از تفاصيل شهادت خود اطّلاع ندارد؟
آن حضرت در ضمن يكى از خطب نهجالبلاغه مىفرمايد:
«فاسألوني قبل أن تفقدوني فوالذي نفسي بيده لاتسألونى عن شيء فيما بينكم و بين الساعة، ولاعن فئة تهدي مائة و تضل مائة الّا أنبأتكم بناعقها و قائدها و سائقها و مناخ ركابها و محط رحالها و من يقتل من أهلها قتلًا و من يموت منهم موتاً»(2)
كسى كه به نقل «ابن ابى الحديد» در مورد تقسيم بيت المال آن گونه خبر از واقع مىدهد و از مبلغ موجود در آن آگاه است، كسى كه در ذى قار، به «ابنعبّاس» از عدد نفراتى كه به او از كوفه پيوسته مىشوند خبر مىدهد كه ششهزار و شصت و پنج نفر خواهند بود؛ (نه يك نفر بيش، و نه يك نفر كمتر)، كسى كه در جنگ نهروان به اصحاب خود خبر مىدهد كه: به خدا سوگند از شما ده نفر كشته نمىشود، و از خوارج، ده نفر سالم نمىماند، كسى كه از قتل «جويبره» و «ميثم» و «رشيد هجرى» خبر مىدهد، و مكان شهادت سيّدالشهدا را مىشناسد و اخبار بىشمار ديگر از آينده داده است، چگونه از تفصيل شهادت خود ناآگاه است؟
پس جايى براى مثل توجيه «ابن ابى الحديد» و نفى علم به خصوصيّت زمان شهادت نيست.
بايد بر اساس آن چه گفته شد، و بر حسب اخبارى كه دلالت دارد بر علم امام به «ما كان» و «ما يكون» و «ماهو كائن»، به موجب اخبار غيبى بسيار ديگر كه از آن حضرت صادر شده، در موارد متعدّد با خصوصيّات و تفصيلات، بگوييم: آن حضرت به مسجد رفت و بر طبق علمى كه داشت مأمور به ترتيب اثر نبود. چنان چه از حالات
آن حضرت در شب ضربت خوردن هم به دست مىآيد، «ابنملجم» را با علم به اين كه قاتل او است از كوفه بيرون نراند و تحت نظر قرار نداد.
به تعبير ديگر مىتوان گفت: عمل معصوم با علم او به «ماكان» و «مايكون» و «ماهوكائن»، مثل: رفتن حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- به مسجد و زهر خوردن امام حسن عليه السّلام-، دليل بر اين است كه در موضوع تكاليف علم و آن چه دخالت دارد و معتبر است، علم عادّى است، و علم امامت دخالت ندارد، و از اين رو آن را معيار نمىگرفتند كه با قضا و قدر الهى هم معارض نشود و اگر هم علم امامت دخالت داشت، به مسجد نمىرفتند و زهر را نمىنوشيدند.
پس با اين اعمال امام نمىتوان ادلّه مطلقه علم امام را تقييد كرد، و عمل ايشان را مخالفت با نهى (لاتلقوا بأيديكم إلى التهلكة) گرفت؛ كه در موضوع آن تهلكه معلوم به علم عادّى و غير امامت ملاحظه شده است.
به عبارت ديگر: اين افعال (رفتن به مسجد و زهر خوردن) خود به خود در اين جا مورد استدلال نيست؛ چون وجه فعل معلوم نيست. بايد به ادلّه ديگر مراجعه كرد. اگر آن ادلّه دلالت بر عموميّت علم امام كرد، از اين عمل استفاده مىشود كه علمى كه در توجّه تكاليف به امام دخالت دارد، علم امامت نبوده و علم عادّى است؛ و ادلّه- چنان كه با مراجعه به كتب حديث و تواريخ معلوم مىشود- به همين نحو، يعنى عموميّت علم امام دلالت دارد.
س- آيا امام عصر- عج الله تعالى فرجه الشّريف- در سنّ 75 سالگى به شكل و هيأت يك فرد 75 ساله، غيبت كبراى خويش را آغاز نمودهاند؟
ج- در روايات اشارهاى به اين مطلب نشده، و تنها گفته شده است كه آن حضرت در قيافه شخص سى ساله يا چهل ساله ظهور مىكنند.
بلى، ثبوتاً ممكن است در موقع غيبت در قيافه شخص 75 ساله غايب شده باشند، و نيز ممكن است در غير اين قيافه غايب شده باشند (واللّه العالم).
س- مدّت غيبت صغرى چند سال مىباشد؟
ج- در حدود هفتاد و چهار سال.
س- غيبت دوم امام زمان (غيبت كبرى) چند سال مىباشد؟
ج- مدّت آن معلوم نيست؛ چون وقت ظهور آن حضرت را جز خداوند متعال كسى نمىداند. در رواياتى ائمه عليهمالسّلام- فرمودهاند: هركس براى ظهور وقتى معيّن كند، كذّاب است.
س- دليل زنده بودن امام زمان- عليه السّلام- و طول عمر ايشان چيست؟
ج- دليل زنده بودن آن حضرت، روايات متواتره صحيحه فريقين است.
در اين خصوص به كتب مفصّلهاى كه در اين موضوع تأليف شده- از جمله: «نويد امن و امان»، «نجم الثّاقب» و كتابهاى فارسى و عربى بسيار ديگر- مراجعه فرماييد (والله العالم).
س- در كتب مذهبى ديده مىشود كه نام حضرت ولىّ عصر- عليه السّلام- را به صورت «محمد» مىنويسند. ضمناً در ادعيّه، مثلا صلوات مخصوصه حضرت- عليه السّلام- نام ايشان را با نام حضرت رسول- صلّىالله عليه وآله- ذكر مىكنند. نظر خود را در مورد نام بردن ايشان با نام پيامبر اكرم- صلىالله عليه وآله- بيان فرماييد.
ج- احتياط اين است كه از بردن نام مبارك اصلى آن حضرت در مجالس و حضور اشخاص خوددارى شود و در بعض دعاها كه اسم آن حضرت آمده آن دعا در خلوت خوانده شود، يا اسم مبارك، آهسته گفته شود (واللّهالعالم).
س- آيا ايستادن موقع شنيدن نام قائم- عليه السلام- واجب است؟
ج- وجوب آن معلوم نيست؛ ولى قيام به ملاحظه احترام آن حضرت بسيار مستحسن است (واللّه العالم).
س- در اين زمان كه حضرت بقية الله- روحى له الفداء- غايب هستند، آيا كسى مىتواند خدمت حضرت برسد؟ معناى صدقه دادن براى سلامتى آن حضرت چيست؟ آيا حضرت مثل ديگران دچار تصادف با ماشين و يا زمين خوردن و امثال اين ها مىشوند كه صدقه ما جلو آن بلاها را بگيرد، يا مطلب ديگرى است؟
ج- تشرّف به حضور مبارك حضرت بقية الله- ارواح العالمين له الفداء- در زمان غيبت، امرى است ممكن؛ و در طول زمان غيبت براى اشخاصى اتّفاق افتاده است (رزقنا الله زيارته مع المعرفة بحقّه).
امّا صدقه دادن براى آن حضرت، اولا دستورى است كه از بزرگان دين رسيده و در آن ترديدى نيست. ثانياً فوايد صدقه منحصر به سلامتى از تصادف و امثال آن- كه نسبت به آن وجود مبارك، مقطوع العدم مىباشد- نيست. ممكن است صدقه دافع بعض آفات و بليّات ديگر از وجود مباركش باشد. علاوه بر اين كه صدقه دادن براى شكرانه سلامت آن حضرت نيز صحيح است.
س- چه كنم كه مورد توجّه امام زمان- عج الله تعالى فرجه الشّريف- قرار گيرم؟
ج- بهترين راه جلب توجّه آن حضرت ارواحنا فداه- پرهيز از محرّمات و انجام واجبات، سعى در قضاى حوائج مؤمنين، احياى مذهب و اعلاى امر اهل بيت عليهم السّلام- تعظيم شعائر اسلام، دورى از اهل بدع، اهتمام بر ثبات و استقامت بر سيره ائمّه طاهرين عليهمالسّلام- و امر به معروف و نهى از منكر است.
ياد خدا را در همه احوال فراموش نكنيد؛ كه در حديث است:
«أفضل إيمان المرء أن يعلم أنّ الله معه حيثما كان»
خود را رعيّت حضرت بقيّة الله أرواح العالمين له الفداء- بدانيد و آن حضرت را ولىّنعمت و آقا و سرور خود بشناسيد. اميد است موفّق باشيد.
س- در دعاى مباركه ندبه اين جمله وجود دارد: «ولا ينالك مني ضجيج ولا شكوى». با توجّه به روايات عديده، و مشاهدات عينى و توسّلات، شكوى و ضجيج به حضرت بقيّة الله- ارواحنا فداه- رسيده است. پس اين جمله را چگونه بايد معنى كرد؟
ج- جمله مذكور، اشاره به غيبت آن حضرت از مردم و قطع ارتباط عادّى و متعارف با ايشان است؛ كه به طور عادّى صداى ضجّه و شكايت را جز در ضمن شرفيابىهايى كه براى بعضى به طور اتّفاق فراهم مىشود، نمىتوان به آن حضرت رساند و عموم- به جز افراد قليلى- از فيض ديدار و سخن گفتن حضورى با ايشان محرومند.
س- آيا براى ظهور موفورالسّرور حضرت بقيّة الله الاعظم امام زمان- ارواحنا فداه- زمان خاصّى معيّن شده است؛ يا خير (چون اشخاصى هستند كه زمان معيّنى را براى ظهور تعيين نمودهاند)؟
ج- براى ظهور حضرت مولى، بقيّة الله ارواح العالمين له الفداء- زمان خاص، يعنى روز فلان از فلان ماهِ معيّن از فلان سالِ معيّن، تعيين نشده است. هركس تعيين وقت نمايد بر حسب اخبار دروغگو است، و همه علماى اعلام اعلى الله كلمتهم بر اين اتّفاق دارند.
حقير نيز در «منتخب الأثر» بابى با عنوان «في عدم جواز التوقيت و تعيين وقت لظهوره» ذكر كردهام.
(جعلنا الله وإياكم من المنتظرين لظهوره والثابتين على إمامته والفائزين بعنايته صلوات الله عليه و على آبائه الطّاهرين).
س- مىگويند در «مثلّث برمودا» فرزندان آن حضرت يا نوههاى پيامبران و امامان هستند؛ آيا درست است؛ يا نه؟
ج- اين دعوى ثابت نيست و احتمال اين كه براى آن حضرت فرزندانى باشند نيز منتفى نيست.
به هرحال آن چه اصل است، عقيده به وجود و حيات و غيبت شخص آن حضرت است، كه بر حسب روايات بسيار، ظهور مىنمايند و عالم را پر از عدل و داد مىكنند، بعد از اين كه پر از جور و ظلم شده باشد. اميد است خداوند متعال چشم ما را به جمالش منوّر فرمايد.
س- فلسفه انتظار امام زمان در چيست؟
ج- مىتوانيد اجمال فلسفه انتظار را در كتاب حقير: «انتظار، عامل مقاومت و حركت» مطالعه كنيد.
س- در كتاب شريف نهج البلاغه آمده است: «يأتي على الناس زمان لا يبقى من الإسلام إلا اسمه» تا آن جا كه فرمود: «مساجدهم عامرة من البناء خراب من الهدى عمارها وسكانها شر أهل الأرض»؛ معناى «عمارها» و «سكانها» چيست؟ و آيا «عمار» و «سكان» شر اهل ارضاند؟
ج- اين حديث از اخبار ملاحم و پيشگويى از آينده است، كه اوضاع دگرگون مىشود؛ مساجد از بنا آباد، و از هدايت، ويران، و آبادكنندگان مساجد و اهل مساجد و ساكنان آنها بدترين اهل زمين خواهند بود؛ و پيش آمدن اين اوضاع مستبعد نيست؛ يا اشاره به آيندههايى است كه هنوز پيش نيامده است؛ يا خبر از زمانهايى مثل زمان
«بنىاميّه» و «بنىعباس» است كه مساجد چنين صورتى را داشت. پيشنمازها از فاسقترين و متجاهرترين افراد به معاصى بودند. و در منابر حتّى ولىّ خدا، امير المؤمنين عليه السّلام- را سبّ مىكردند.
اكنون هم اگر چه در آن حد نيست؛ امّا در بعضى مساجد در مملكتى مانند عربستان، ضدّ اهل بيت عليهم السّلام- و ضدّ شيعيان آنها تبليغ مىشود، و مساجد مركز اضلال مردم است؛ از مساجد سوء استفاده مىشود، و برنامههايى خلاف وضع مساجد انجام مىگيرد. حاصل بحث اين است كه: تغيير احوال در آخرالزّمان- كه در احاديث بسيار است- مورد استبعاد نيست و نمونههايى از آن همواره ديده شده و مىشود.
س- روايتى وجود كه: مدّت حكومت سفيانى برابر با انگشتان دست و پاها خواهد بود (20 سال). آيا اين روايت معتبر است؟ نظر جناب عالى چيست؟
ج- اعتبار روايات مذكوره ثابت نيست؛ مضافاً به اين كه مضمون آنها مجمل است و روشن نيست؛ ولى دليلى هم بر نفى آنها نداريم (والله العالم).
س- كسانى كه درباره امام زمان- عجلالله تعالى فرجه الشريف- تحقيق كردهاند، به اين نتيجه رسيدهاند كه: اواخر قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يكم عصر ظهور امام- عجلالله تعالى فرجه الشريف- است. جنابعالى تفصيلا نظر خود را در اين باره مرقوم فرماييد.
س- طبق روايات مدّت حكومت آخرين عبدالله (در حجاز) چقدر است؟
روايتى وجود دارد كه بين نهضت سيّد موسوى و شروع نهضت امام زمان- عليه السّلام- مدّت يك عمر متوسّط انسان است؛ نظر جناب عالى چيست؟
آيا عصر حاضر، عصر ظهور امام- عليه السّلام- است؟
ج- مطالب مورد سؤال براى اين جانب نيز معلوم نيست (العلم عندالله؛ والله العالم).
س- در زمان غيبت امام زمان- عجلالله تعالى فرجه الشريف- مخصوصاً در عصر حاضر، وظيفه ما چيست؟
ج- وظيفه مردم در زمان غيبت و حضور، اطاعت از دستورات دينى و تقوا را سرلوحه زندگى قرار دادن است.
بلى در زمان غيبت دعا براى تعجيل ظهور آن حضرت و صدقه دادن براى سلامتى آن بزرگوار و انتظار مقدم مباركش و به وجود آوردن دولت كريمه و شب و روز به ياد آن حضرت بودن، از وظايف مهمّه عصر غيبت است.
س- آيا احاديث «امان» عقلا صحيح است؟ چرا با وجود امام، شاهد بلاياى ارضى و سماوى هستيم؟
ج- موضوع اين كه وجود امام، امان از فنا و پايان دنيا است و زمين به وجود امام، باذن اللّه و تقديره برقرار و پايدار است، برحسب اخبار متواتره از طرق عامّه و خاصّه، از جمله اخبار «امان» ثابت و مسلّم است. و اخبار از اين امور، مانند اخبار از ملاحم و اوضاع مستقبل دنيا، تكوير شمس، انكدار نجوم، انشقاق سماء، امتداد و انبساط زمين، سير جبال، تسجير بحار و ...، فقط از طريق وحى و اخبار پيغمبر صادق مصدّق، قابل قبول و باورآور است؛ و از امورى كه مستقيماً با برهان عقلى قابل اثبات باشد، نيست؛ و اگر صاحبان بعضى از مسالك و علوم عقليّه يا مدّعيان كشف و شهود، بر حسب نگرشهاى خود، خصوص دخل وجود امام را در بقاى عالم ثابت بدانند و بر آن استدلال عقلى هم بنمايند، خارج از فهم عامّه و بلكه اكثر خواص است و نياز به اثبات مقدّمات ديگر دارد. بنابراين راه صواب، همان اتكاى به وحى و اخبار مخبر عن اللّه است؛ كه وساطت و سفارت او بين الخلق و الخالق به دليل معجزه ثابت شده باشد.
بنابراين همين كه در عالم ثبوت و واقع اين موضوع امكان داشته باشد، با اخبار نبى، ثابت النبوّه و با اخبار وصى، ثابت الوصايه ثابت مىشود و نفس انسان مستقيم الذّهن آن را مىپذيرد و باور مىكند.
خلاصه اينكه مسايلى مثل: (يوم تبدل الأرض)(1)و (و ترى الجبال تحسبها جامدة و هي تمرّمر السحاب)(2)، امورى نيستند كه عقل بتواند از آنها خبر دهد.
آيا عقل توانسته و مىتواند از واقعهاى مثل قتل عمّار به دست «فئه باغيه» دهها سال قبل از آن خبر بدهد؟ آيا بشر با دليل عقلى مىتوانست مثل انبياى سلف، بشارت از ظهور پيغمبر آخرالزّمان، محمّد بن عبداللّه صلّى الله عليه و آله وسلّم- بدهد؟
آيا عقل مىتواند مثل وحى، خبر از جنگ جمل، خروج عايشه و سگان حوئب بدهد؟ يا از معارضه زبير با اميرالمؤمنين، يا از شهادت اميرالمؤمنين و حضرت سيّدالشّهداء- عليهما السّلام- و صدها وقايع غيبيّه ديگر، خبر دهد؟
هيچ دليلى نمىتواند از اين امور غيبيّه خبر بدهد؛ ولى با خبر نبى، ثابتالنبوّه و با خبر وصى، ثابت الوصايه پذيرفته مىشود، و ردّ آن به عنوان اين كه دليل عقلى ندارد، جايز نيست. بلى، اگر در جايى دليل قاطع عقلى بر عدم وقوع باشد، مسأله ديگرى است.
بنابراين بر حسب اين روايات معتبر و متواتر، كه از آن جمله در نهجالبلاغه نيز از حضرت اميرالمؤمنين است كه فرمود:
«اللهم بلى لاتخلو الأرض من قائم للّه بحجة إما ظاهراً مشهوراً أو خائفاً مغمورا»(1)،
و محدّثان بزرگ اهل سنّت نيز آن را روايت كردهاند، اين فايده وجود امام غايب كه وجودش «امان» اهل ارض است و بقاى آن وابسته به بقاى اوست، قابل انكار وترديد نيست.
امّا پاسخ نقض و ردّ اين دليل نقلى به جهت نوع جنگها، ويرانىها، زلزلهها، آتش فشانها، سيلها، طاعونها، وباها و امور ديگر در طول دوازده قرن، بلكه چهارده قرن و بلكه در تمام ادوار و اعصار، اين است كه:
از اين اخبار و احاديث نفى كلّى اين حوادث- كه طبيعت عالم و زمين مقتضى آن است و علاوه بر آن سنّت اللّه بر آن جارى شده است- استفاده نمىشود. اينها امورى است كه حتّى بر حسب نظام مقرّر در اين عالم طبيعت، حدوث آنها طبيعى است.
غرض از اينكه امام، «امان» است اين نيست كه با وجود امام كسى بيمار نمىشود، يا جنگى واقع نمىگردد، يا زلزله و حوادث ديگر اتّفاق نمىافتد. همه اين امور در اعصار حضور انبيا و ائمّه عليهم السّلام- اتّفاق افتاده و بعد از اين هم اتّفاق خواهد افتاد.
غرض اين است كه وجود امام وجود در بقاى ارض مؤثّر است و آنگاه كه زمين خالى از حجّت باشد، زمين و نظامات آن به هم مىخورد، يا عوض مىشود:
«لو بقيت الأرض بغير حجة لساخت بأهلها»(2).
با اين وجود، چون اسرار قضا و قدر بر ما معلوم نيست، تأثير وجود امام در منع از بروز همين حوادث طبيعى در مواردى مسلّم است؛ چنانكه اعمال مردم و خوب و بد در بروز و عدم بروز اين حوادث مؤثّر مىباشد. دعا، دافع بليّات عمومى و خصوصى است. حتّى استغفار سبب نزول باران و بركات مىشود و وجود سالمندان و كودكان و چرندگان نيز موجب دفع بلا است.
چنان كه در خبر است:
«إن للّه تعالى في كل يوم وليلة منادياً ينادي مهلًا مهلًا عباداللّه عن معاصي اللّه فلولا بهائم رتّع و صبية رضّع و شيوخ ركّع يصب عليكم العذاب صباً ترضّون به رضّاً»(3).
مسأله فايده وجود امام را با اين ديد ايمانى بايد بررسى كرد و در بيان اين فايده هم با كسانى كه به عالم غيب و قضاء و قدر الهى معتقدند، سخن مىگوييم.
با توجّه به نصّ صريح قرآن وجود پيغمبر امان از عذاب است؛ وجود قائم مقام او نيز امان است؛ و استغفار نيز امان مىباشد: (وما كان اللّه معذبهم وأنت فيهم و ما كان اللّه معذبهم وهم يستغفرون (1)
به طور خلاصه، فايدهاى كه براى وجود امام- چه غايب و چه حاضر- بيان كردهايم، با توجّه به اين معانى- كه بيشتر از اين در اطراف آن مجال اطاله كلام نداريم- روشن و منطقى است؛ و كلام حكيمانه «محقّق طوسى» بسيار محكم است:
«وجوده لطف و تصرفه لطف آخر وعدمه منّا».(2)
س- نصب امام در صورتى كه غايب از انظار باشد و متصرّف در امور و رتق و فتق و اصلاح احوال جامعه نباشد، چه فايدهاى دارد؟
عدم دخالت امام در امور چگونه مستند به مردم است؟ چرا كه مردم به واسطه وجود و حضور او در ميان جامعه در معرض امتثال و اطاعت از فرامين و اوامر او قرار نگرفته و مخالفتى اظهار ننمودهاند، تا بتوان غيبت، و قيام نكردن آن حضرت به اصلاح و انتظام شؤون عموم و اعمال ولايت را به مردم نسبت داد. بنابراين كلام «محقق طوسى»، كه عدم تصرّف امام را از ما و مستند به ما (مردم) مىفرمايد، چگونه قابل توجيه و تحقيق است؟
ج- اين ايراد كه: «فايده تعيين امامى كه بر كنار از مداخله در اداره جامعه و حفظ مصالح عاليّه اسلامى باشد چيست، و چرا نصب و تعيين او لازم است؟» به فرض ورود، اختصاص به امام غايب ندارد؛ بلكه در مورد امام حاضرى كه مبسوط اليد نيست، و از تصرّف در امور ممنوع يا محبوس است نيز قابل طرح است. و بلكه در مورد نبّى و پيغمبرى كه مردم به طور موقّت يا دايم مانع از تبليغ رسالت او باشند نيز اين سؤال وجود دارد.
جواب «حلّى» اين است كه با وجود عدم حضور مردم براى انفاذ اوامر امام يا استماع تبليغ نبى و بلكه ممانعت از آن، چنانكه در عصر ائمه قبل از حضرت صاحب الأمر- عليهم السّلام- واقع شد، تصرّف نكردن آن بزرگواران در امور، مستند به مردم است.
آن چه بر خدا لازم است، اتمام حجّت و ارسال رسول و نصب امام و فرستادن شرايع و احكام است. اگر مردم استقبال نكنند و همكارى ننمايند، اين فوايد حاصل نمىشود. ولى خداوند متعال به مقتضاى حكيميّت، رحيميّت و رحمانيّت، ربّانيّت، فيّاضيّت، هدايت، و ساير صفات جماليّه و براى آن كه حجّتى از عباد بر او نباشد: (لئلا
يكون للناس على اللّه حجة)(1)و مصالحى كه خود عالم به آن است، زمين و زمان را خالى از حجّت و صاحب الأمر نخواهد گذارد.
همان گونه كه در بعضى از روايات است:
«مثل الإمام مثل الكعبة يؤتى و لايأتي»(2)
وقتى قيام به اين وظايف عامّه ولائى بر امام واجب است كه مردم به طور جدّى اظهار حضور براى فرمانبرى و امتثال از اوامر او بنمايند؛ چنان كه از فرمايش اميرالمؤمنين عليه السّلام- در ذيل خطبه «شقشقيه» استفاده مىشود:
«أما والذي فلق الحبة وبرىء النسمة لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء أن لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لألقيت حبلها على غاربها و سقيت آخرها بكأس أولها و لألفيتم ان دنياكم هذه أهون عندي من عفطة عنز»(3)
). بنابراين مبسوط اليد نشدن و قدرت نيافتن ائمّه طاهرين عليهم السّلام- بر اداره امور، همانگونه كه خواجه فرمود، مستند به مردم است. در مورد حضرت صاحب الامر- عجّل اللّه تعالى فرجه- نيز همين جهت معلوم بوده كه اگر ايشان هم در اين اعصار مثل آباى كرامشان در بين مردم بودند، و مأمور به آن برنامه خاص نبودند، حكومتها و مردم دنياپرست با اطّلاع از بشاراتى كه درباره آن ظهور پيروز و جهانگير شنيده بودند، در فشار و اذيّت و آزار به آن حضرت تا سر حدّ شهادت در آن عصرهايى كه مقضيّات و شرايط ظهور موجود نبود، اقدام مىكردند.
بنابراين عدم حضور مردم در اطاعت از امام، با توجّه به آن كه در آغاز و مقارن با ولادت آن حضرت و به خصوص بعد از شهادت پدر بزرگوارش در مقام دستگيرى وى برآمدند، احتياج به آزمايش و امتحان جديد نداشت.
در كل، مسأله پياده نشدن نظم امامت و رتق و فتق امور و به دست گرفتن زمام كارها بر حسب تاريخ به متعهّد بودن مردم به نظام الهى امامت ائمه عليهمالسّلام- مستند بوده است.
البتّه قضا و تقديرات خداوند عليم قدير حكيم نيز در كنار وضع مردم بر حسب بشارات و احاديث راجع به غيبت طولانى آن حضرت و پيشآمدها و حوادث و مسايل بسيار، بالاخره سير جهان را به ظهور آن حضرت و تشكيل حكومت عدل اسلامى جهانى منتهى خواهد كرد، و اين يك وعده الهى است؛ (ولن يخلف اللّه وعده (4).
بنابراين ظهور ولايت آن حضرت بدون حصول شرايط خاص و آماده شدن جهان و تحقّق تقديرات الهيّه امكان پذير نخواهد بود. در غير آن شرايط موقعيّت، همان موقعيّتهاى گذشته يا دشوارتر خواهد بود. مردم جهان بايد در اين اعصار امتحانات بسيار ببينند، و مراحل متعدّدى را پشت سر بگذارند تا شرايط- چنان كه خداوند فرموده- فراهم شود. حتّى در روايات است كه تمام اصناف و صاحبان دعاوى به حكومت مىرسند، تا كسى نتواند بعد از ظهور آن حضرت ادّعا كند كه اگر من يا ما بوديم، مىتوانستيم اين برنامه را پياده كنيم.
به هر حال «هذا أمر من أمر اللّه و سر من سر اللّه، لا يعلم تأويلها و أسرارها إلااللّه و الراسخون في العلم و ما نقول أو نعلم منه ظاهر من الباطن، ومجاز من الحقيقة، ويظهر ما في هذا الأمر أو بعضه من الأسرار الإلهيّة بعد ظهوره، واللّه على كل شيء قدير، وبكل شيء عليم، يفعل ما يشاء و لا يفعل ما يشاء غيره، ولا يسئل عما يفعل و هم يسئلون، ولا يخلّف الميعاد.»
س- آيا اگر حكايتهايى در مورد مداخله حضرت در عصر غيبت، در امور براى شخصى يقينآور نباشد، چگونه مىتوان براى امام غايب فايدهاى تصوّر نمود؟ (در كتاب «امامت و مهدويّت» در پاسخ به اين سؤال كه فايده امام در عصر غيبت چيست، به حكايتهايى درباره دخالت امام- عليه السّلام- تمسّك نمودهايد).
ج- نظر بر اين است كه اين سالبه كليّه را كه آن حضرت از جميع امور كنارهگيرى دارند، و مطلقاً (مستقيماً يا به وسيله خواصّ خودشان و ديگران) تصرّف و مداخله در امور نداشته باشند را، رد كنيم. به اين بيان كه: نه ما به اين سلب كلّى معتقديم، و نه كسى مىتواند نسبت به آن ادّعاى قطع و يقين بنمايد.
زيرا ممكن است چنان كه بيان كردهايم، آن حضرت توسّط اوليا و خواصّ خودشان، يا به هر شكلى كه مقتضى باشد، دخالت نمايند.
خلاصه مىتوان گفت: به ظاهر آن حضرت مداخله كلّى و فراگير در امور ندارند، و اين سلب غير كلّى با ايجاب جزيى كه كسى نمىتواند آن را نفى نمايد، منافات و مناقضه ندارد.
با اين كه ما امارات و نشانههاى بسيار در طول تاريخ تشيّع از اين مداخله غايبانه آن حضرت در امور بسيار داريم؛ حال اگر كسى هم شكّاك يا مغرض باشد و بگويد: من باور نمىكنم؛ در جواب مىگوييم: غرض ما بيان امكان اين مداخله و ردّ سلب كلّى است.
به عبارت ديگر مىخواهم اين شبهه را كه امام در امور مطلقاً مداخله ندارند، رد كنم؛ زيرا اين شبهه در صورتى وارد است كه عدم مداخله مطلق آن حضرت، ثابت و معلوم باشد و چون اين موضوع (عدم مداخله مطلق) قابل اثبات نيست، با وجود بشارت انبياى گذشته و پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله- و ائّمه طاهرين عليهمالسّلام- اگر هم مداخله آن حضرت در امور ثابت نشود، خللى در مسأله امامت و غيبت و شؤون آن حضرت وارد نمىشود.
همان مقدار كه تصرّف و مداخله ايشان در حدودى كه مصلحت باشد امكانپذير باشد، براى ردّ شبهه كافى است. چنان كه در ساير افعال و صنايع و مخلوقات خداوند متعال، اگر در موردى فايده پديده و مخلوقى را كشف نكرديم، و نتوانستيم براى آن فايدهاى اثبات كنيم، دليل بر عدم فايده نمىشود؛ كه از زمانهاى كهن گفتهاند: «عدم الوجدان لا يدل على عدم الوجود».
اين ظهور و اين غيبت و آن چه در اخبار و احاديث از امور خارقالعاده رسيده است، همه جزء سنن الهيّه و به اراده خداوند حكيم و عليم انجام مىشود. همان گونه كه معتقديم در عالم تكوين و خلقت، كار عبث و بيهوده واقع نشده و نمىشود، در اين گونه امور نيز همين نظام و برنامه جارى است؛ (ذلك تقدير العزيز العليم .
س- چگونه غيبت امام با تماس مردم و استغاثه از آن حضرت مفهوم پيدا مىكند؟ (نمونههايى كه در كتاب «امامت و مهدويّت» از استغاثه و فرياد رسىهاى حضرت بيان شده، ممكن است براى كسى يقين آور نباشد).
ج- مقصود اين است كه مفهوم غيبت، ناشناخته بودن شخص آن حضرت بر مردم است و مقصود ناشناخته بودن مردم، از آن حضرت نيست و به عبارت ديگر مقصود اين است كه امام عليه السّلام- از مردم غايب است؛ نه اين كه مردم از امام عليه السّلام- غايب باشند؛ تا كسى بگويد: بنابراين چون نمىتوانند با مردم تماس بگيرند، نمىتوانند بعض فريادرسىها و استغاثهها را شخصاً يا به وسيله خواصّى كه دارند، پاسخ بدهند.
همان گونه كه تذكّر دادهايم ايشان در موسم حج شركت مىفرمايند؛ به زيارت رسول اكرم صلّى الله عليه وآله- و ساير اجداد بزرگوارشان عليهم السّلام- مىروند؛ قبور مؤمنين را زيارت و در تشييع جنازه هر كجا مقتضى باشد- شركت مىكنند.
خلاصه، آن حضرت اعمال و برنامههاى خير و عبادى و احسان به ضعفا را در حدودى كه در حال غيبت قابل انجام است، انجام مىدهند. حكايات بسيار هم از اين مقوله نقل شده است كه اگر هر يك از آنها باور بخش و يقينآور نباشد، كلّ آنها موجب
قطع و يقين است. ولى در اين جواب، ما نمىخواهيم اين موضوع را اثبات كنيم؛ بلكه مىخواهيم نفى آن را و اين كه اعتقاد به امام غايب مفهومش عقيده به خارج بودن آن حضرت از بين مردم و مجامع است، رد كنيم كه براى ردّ آن، و رفع اشكال، امكان انجام اين گونه تصرّفات از ايشان كافى است.
ما حدود عقيده خود را به آن حضرت و غيبت اعلام مىكنيم، كه كسى نتواند بگويد امام غايبى كه شما به او عقيده داريد، كسى او را نمىبيند، و با امام ميّت تفاوت نمىكند.
در اين جا فقط ما مىخواهيم با عرض عقيده، روشن كنيم بر اين عقيده كه دلايلى بر اثبات آن اقامه مىشود، فى حدّ نفسه ايراد و اشكالى وارد نيست؛ چون عقايد از دو جهت مورد بررسى قرار مىگيرد: گاه نفس عقيده مورد ايراد عقلى يا نقلى است، كه نخست بايد آن را بررسى كرد؛ مثلًا عقيده به شِرك يا تجسّم خدا يا حلول و اتّحاد و امثال اين عقايد، عقلًا مورد ايراد و ابطال قرار مىگيرد، يا عقيده به امامت ظالم و نظر به خود اين عقيده عقلًا و نقلًا باطل است و با وجود اين، اثبات آن براى شخص فلان ظالم، قابل برّرسى نيست.
در اين جواب نيز مىگوييم: در عقيده به امامت امام غايب، اين ايرادات وارد نيست؛ چون مفهوم اين عقيده، عقيده به امامت شخصى كه در غيبت مطلق و مثل خارج از عالم ما باشد، نيست. او در هر كجا بخواهد حاضر مىشود و مردم را مىبيند، مردم نيز او را بدون معرفت به شخصش مىبينند. حكاياتى كه هم نقل مىكنيم- اگر چه چنان كه گفته شد فىالجمله و به نحو تواتر اجمالى ثابت است- اين عقيده ما را كه آن حضرت را در غيبت مطلق نمىدانيم، تأييد مىنمايد. به هر حال جهتى كه مورد ايراد است، عقيده شيعه نيست؛ و آن چه عقيده شيعه است، اين ايراد به آن وارد نمىباشد.
س- چگونه در بحث ولايت فقيه به توقيع شريف كه سنداً و دلالتاً مخدوش است تمسّك مىشود؟
ج- راجع به ولايت فقها در عصر غيبت در رساله «ضرورة وجود الحكومة» و «ولاية الفقهاء في عصر الغيبة» به طور مختصر بحث كردهايم.
راجع به توقيع شريف، اعتبار و حجيّت آن ثابت است؛ زيرا شيخ ما صدوق- قدّس سرّه- در كتاب «كمال الدّين» از شيخ خود «محمّد بن محمّد بن عصام الكلينى»- كه از طبقه دهم است- روايت كرده است. در اينجا با جمله «رحمهُ اللّه» و در موارد ديگر با جمله «رضي اللّه عنه» از او تجليل و تعظيم كرده است.
در اين جا توقيع شريف را از «ثقةالاسلام كلينى» و او از «اسحاق بن يعقوب» روايت كرده؛ كه او به وسيله جناب «محمّد بن عثمان»- رضوانالله تعالىعليه- نايب دوّم از نوّاب اربعه، كتابى را كه متضمّن سؤالاتى بوده، تقديم كرده و به خطّ اشرف حضرت صاحب الامر- عليه السّلام-، توقيعى در جواب دريافت نمود.
همچنين «شيخ طوسى» در كتاب «غيبت» اين توقيع رفيع را از جماعتى از «جعفر بن محمّد بن قولويّه» كه از ثقات و اجلاء در حديث و فقه و صاحب تصنيفات بسيار واز طبقه دهم است، و از «ابى غالب زرارى احمد بن محمّد بن سليمان»، از طبقه دهم، كه او نيز از مشايخ و اجلاء است و به جلالت قدر، و كثرت روايت، و «شيخ عصابه»، و القابى غير از آن، تعظيم و توصيف شده، و از غير اين دو بزرگوار، روايت فرموده و آن بزرگواران از جناب كلينى، و او از «اسحاق بن يعقوب»- كه به احتمال قوى برادر كلينى بوده- روايت كرده است؛ و از اعتماد «كلينى» به او، و احتجاج «صدوق» و «شيخ طوسى» (محمدون ثلاثه) جلالت قدر و وثاقت او نيز معلوم مىشود. بنابراين نه تنها سند ضعيف نيست، بلكه به نظر مىرسد كه در كمال قوّت و اعتبار است.
علاوه بر آن كه متن آن- كه متضمّن جواب از مسايل مهم است- نيز بر قوّت و اعتبار آن افزوده است، و اباحه خمس در آن، دليل بر ضعف آن نمىشود، نهايت امر يكى از اخبار، تحليل و اباحه است كه با آن در فقه، مثل ساير روايات، معامله مىشود.
مضافاً بر اين كه معلوم نيست سؤال از مطلق خمس بوده يا از خمس مبتلا به در مورد اماء، و جمله قبل از اين جمله كه مىفرمايد: «أمّاالمتلبسون بأموالنا فمن استحل منها شيئاً فأكله فإنما يأكل النيران»(1)، نيز قرينه است بر اين كه سؤال از مطلق خمس نبوده است. بنابراين تعرّض توقيع به صورت اجمال به حكم خمس، شاهدى بر ضعف آن نيست و توقيع رفيع در كمال اعتبار است.
س- وجود امام غايب چگونه موجب دلگرمى مؤمنين مىگردد؟
ج- جواب اين سؤال واضح است. وجود امام از دو جهت باعث دلگرمى مؤمنين و حفظ تعهّد و موجب مزيد شوق با اعمال صالح و انجام وظايف است:
نخست، از جهت اطمينان و اميدوارى و خوشبينى به آينده جهان و پيروزى نهايى حق بر باطل و پر شدن زمين از عدل و داد. اين فايده روانى مهمّى است كه براصل عقيده به مصلح آخر الزّمان و ظهور منجى، كه همه پيروان اديان مخصوصاً مسلمانان
1) 135. ( 1)- وسائل: 9/ 550 ..
به آن اعتقاد دارند، مرتّب است و همه به آينده دنيا نظر دارند، و منتظر آن عصر درخشان و دوران خلاصى هستند.
دوّم، از جهت حال حاضر و بقاى التزامات اخلاقى و دينى و تعهّدات مذهبى، اين عقيده مفيد و شوقانگيز و رغبت افزا است. نفس اين عقيده كه ما فى الحال امام و ملجأيى الهى داريم كه از اعمال صالح و خير مسرور مىشود و از كارهاى زشت ما مغموم و رنجيده خاطر مىگردد، انگيزه و باعث ميل به پرهيزكارى و پارسايى و حسن عمل مىشود و خلاصه مقرّب به طاعت، و مبعد از معصيّت است.
س- آيا صحيح است كه راز غيبت امام را منحصر به حكمتى نماييم كه پس از غيبت معلوم مى گردد؟
ج- در مورد سرّ غيبت نگفتهايم كه سرّ و فلسفه و حكمت آن منحصر است به آن كه بعد از ظهور معلوم مىشود و اين به معناى نفى اسرار و حكمتهاى متعدّد ديگر نيست. فرضاً هم اگر حكمت را منحصر (بما يظهر بعد الظّهور) به آن چه بعد از ظهور ظاهر مىشود، بدانيم اشكالى پيش نمىآيد. چون ما بر حسب احاديث معتبر، ثابت مىكنيم كه غيبت و ظهور آن حضرت با امر خدا واقع خواهد شد. بنابراين اگر بگوييم حكمت غيبت، بعد از ظهور ظاهر خواهد شد، علامت تسليم و ايراد نگرفتن به كار و تقدير خداوند است.
به علاوه، ظهور علمى حكمت، غير از ظهور عينى آن است كه بعد از ظهور حاصل مىشود. مثل آن كه فايده و حكمت بعثت و رسالت حضرت خاتمالانبيا- صلّى الله عليه و آله- قبل از ولادت آن حضرت و در اعصارى كه پيغمبران گذشته از آن خبر مىدادند، بطور اجمال معلوم بود و معلوم بود كه فوايد بزرگ و مهمّى دارد؛ امّا اين فوايد و بركات بعد از بعثت آن حضرت ظاهر شد، و در هر عصر و هر زمان و هر روز تا زمان ما ظاهرتر خواهد شد.
امم گذشته- كه از پيغمبرانشان بشارت رسالت محمّد- صلّى الله عليه وآله- را دريافت مىكردند- مىدانستند كه فايده اين رسالت، بزرگ و با عظمت است؛ ولى تاآن حضرت ظهور نفرموده و قرآن را براى بشريّت نياورده بود، اين فايده چنان كه بايد معلوم نبود، و بعد از عصر رسالت شناخته و معروف شد.
از اين جهت «ابن تيميه» و ديگرى نمىتواند شبهه بنمايد، و اخبار معتبرى را كه دلالت بر وقوع غيبت دارند، انكار نمايد. امثال او كه اخبار «ابن صائد» و «دجال» و حتّى خبر از مركب او را با آن تفاصيل عجيب و غريب و غير قابل قبول نقل مىكنند،
و از حكمت اين تفصيلات غير منطقى نمىپرسند، حق ندارند كه از حكمت ظهور امام زمان عليه السّلام- كه محقّقاً واقع خواهد شد سؤال نمايند.
باز هم توضيح: روح و اساس اين اشكال، اصل عقيده به امامت آن حضرت را با اين مبعدات و ملازماتى كه طرح شده مورد ايراد قرار مىدهد؛ يعنى فكر و عقيده را از حيث محتوا و به اصطلاح در عالم ثبوت غير مقبول مىشمارد، و نظر ما در اين جوابها بيشتر متوجّه دفع اين اشكال و ابطال آن مىباشد.
به عبارت ديگر: گاه نبوّت پيغمبر يا امامت امام با ايراد به اصل فكر و عقيده به نبوّت عامّه يا امامت عامّه مورد اشكال يا انكار واقع مىشود، و گاه اثبات نبوّت يا امامت كه در اصل حصول و تحقّق آن ممكن يا لازم و واجب است براى شخص معيّنى موردايراد قرار مىگيرد.
در اين پرسش مسأله معقول بودن امامت ظالم و غير معصوم و غير اعلم، كبراى مسأله مورد ابطال است؛ كه در نتيجه صغريّات و جزئيّات مسأله- كه امامت ظلمه و جهال و غير اعلم است- نفى مىشود.
بنابراين در اين جوابها نظر بر اين است كه بگوييم امامت شخص غايبى كه بالمره از مردم جدا باشد و مردم از او غايب، و او از مردم غايب باشد عقيده شيعه نيست؛ و مقصود از غيبت، غيبتى است كه غايب و مغيب عنه در آن از هم منفصل و جدا نيستند.
ربط غايب با كسانى كه از آنها غايب شده، مثل ربط آفتاب مستور به ابر، با كاينات ارضى است و اجتماع آنها با يكديگر غير ممكن نيست.
غيبتى كه شيعه به آن معتقد است قطع ارتباط كلّى نيست و معنايش پنهان بودن مغيب عنه از غايب نيست. بنابراين غيبت با آن فوايدى كه گفته شد: بر وجود امام مترتّب است، منافى نيست و آن فوايد و منافع، همه قابل حصول و بلكه بالفعل بر وجود اقدس آن حضرت مترتّب مىباشد. و آخر (دعوانا أن الحمدللّه رب العالمين)
س- با عرض سلام و ارادت، لطفاً بيان فرماييد كه آيا شمشير حضرت اميرالمؤمنين، على بن ابىطالب- عليه الصّلوة والسّلام- نزد مبارك حضرت بقيّه اللّه الاعظم- ارواحنا له الفداء- موجود مىباشد؟ آيا موقع ظهور موفور السّرور از آن به عنوان و به صورت سنبل استفاده مىنمايند؟ با وجود اين سلاحهاى مخرّب پيشرفته ساخت دست بشر، آن بزرگوار به چه نحو به مصاف اين سلاحها مىروند؟
ج- بر حسب روايات متعدّد كه در كتابهاى معتبر، مثل: «غيبة نعمانى»، «خصال»، «عيون اخبار الرّضا- عليه السّلام-»، «معانى الاخبار»، «مناقب»، «كفايهالاثر»، «احتجاج» و «مهج الدّعوات» روايت شده، شمشير موسوم به «ذوالفقار» كه از ذخاير نبوّت و امامت است؛ مانند ساير ذخاير و مواريث انبياء- عليهم السّلام- در نزد ولى عصر مولانا بقيّة اللّه ارواح العالمين له الفداء- موجود و محفوظ است.
مىتوانيد اين احاديث را در جامع شريف «بحارالانوار» در مجلّداتى كه ذيلًا ذكر مىشود، ملاحظه فرماييد: (ج 25، ص 116، سطر 13 تا ص 117، سطر 10) و (ج 36، ص 333، سطر 19 تا ص 335، سطر 13) و (ج 42، ص 58، سطر 4 تا 5) و (ج 45، ص 58، سطر 7 تا 9) و (ج 52، ص 171، سطر 14؛ و ص 307، سطر 20؛ و ص 460، سطر 8 تا ص 307 سطر 200؛ و صفحه 360، سطر 8 تا 361 سطر 11؛ و ص 379، سطر 21 تا ص 380، سطر 9) و (ج 92، ص 381، سطر 11 تا ص 386 سطر 1 در ضمن دعاى «عبرات»
مذخور بودن اين شمشير و ساير مواريث مذخوره نزد ائمّه عليهم السّلام- از خصايص امام و تشريفات و امتيازات امامت است. اين مواريث از آيات الهيّه و از مظاهر عنايت ربّانيّه به انبيا است؛ بالخصوص درع (زره) و لواء (پرچم) رسول خدا- صلّى الله عليه وآله- و سيف ذوالفقار، هر يك مبارك و داراى قداست هستند؛ هر چند براى بيشتر ائمّه اطهار- سلام اللّه عليهم- فرصت اين كه در جهاد با كفّار آنها را به كار گيرند، فراهم نگرديد و رسماً متقلّد اين شمشير نشدند. ولى بر حسب بعض اين روايات حضرت صاحب الزّمان- روحى لتراب مقدم شيعتهالفداء- بر اين سيف متقلّد مىشوند و نفس تقلّد ايشان به اين شمشير، دليل بر مأموريّت و قيام ايشان به جهاد است. چنان كه ظاهر اين روايات اين است كه آن حضرت در قتل اعداء اللّه از آن استفاده خواهند نمود، و اين منافات با اين كه آن پيشواى عادل جهان از هر سلاحى كه در زمان ظهور متعارف باشد استفاده نمايند، ندارد.
مضافاً به اين كه آن حضرت مؤيّد به جنود غيبيّه و نصرت ملايكه مىباشند و غلبه و پيروزى ايشان بر اعداء و فتح شرق و غرب عالم به دست ايشان اعجاز آميز و به تأييد مستقيم الهى و مشتمل بر معجزات بسيار است.
چنان كه اين احتمال نيز هست كه تا موقع ظهور، در اثر حوادث و اتّفاقات بزرگ و جنگهاى جهانى، سلاحهاى به اصطلاح پيشرفته منهدم شوند و سلاحهاى ساده متداول گردد.
در هر حال قدر مسلم اين است كه به هر صورت و به هر نحوى كه گذشت زمان جريان يابد، حضرت- مهدى ارواحنا فداه- ظهور به سيف و جهاد مىنمايند و با تقلّد به سيف ذوالفقار نيز عملا اين برنامه را اعلام مىفرمايند، و منصور به رعب و مؤيّد به نصرت و تأييد خداوند قادر متعال مىباشند، و از هر سلاحى لازم باشد در تشكيل حكومت حقّه جهانى اسلامى استفاده مىنمايند؛ (وما ذلك على الله بعزيز).(1)
در پايان تذكّراً عرض مىشود كه در رساله «پاسخ به ده پرسش»، دو پرسش و پاسخ در ارتباط با اين مطلب نوشتهام؛ مىتوانيد به آن رساله و يا كتاب «امامت و مهدويّت» (ج 2، ص 444 تا ص 450) مراجعه نماييد.
«اللّهم إنّا نرغب إليك في دولة كريمة تعزّبها الإسلام و أهله و تذّل بها النّفاق و أهله و آخر دعونا ان الحمدلله رب العالمين و صلى اللّه على محمّد و آله الطاهرين.»
س- آيا خوابهايى كه در مورد ائمه اطهار- عليهم السّلام- ديده مىشود، مورد اعتماد است؟
ج- مسأله مهم در خواب تعبير و تأويل آن است، و بر حسب ظاهر بر خواب انبيا و ائمه عليهم السّلام- به طور كلّى در صورتى كه قراين يقينيّه بر ظاهر آن نباشد نمىتوان اثرى را بر آن كرد و بسا مىشود كه تعبير آن غير از ظاهر آن است.
در مواردى تعبير خواب خود انبياء، غير از ظاهر آن بوده است؛ چنان كه در مورد خواب حضرت يوسف على نبيّنا و آله و عليه السّلام- قرآن دلالت دارد، و همچنين در مورد خواب حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله- كه خواب ديدند بوزينگان از منبر آن حضرت بالا مىروند و به غاصبين خلافت و بنىاميّه تعبير شد.
امّا ما نمىتوانيم اگر آن بزرگواران را در خواب زيارت كرديم و فرمايشى از آنها شنيديم، آن را حجّت بدانيم؛ مگر آن كه مؤيّد حقايق و اعتقادات ثابته باشد كه در آن صورت شاهد و مؤيّد مىشود. (واللّه العالم).
س- آيا شيطان مىتواند به شكل ائمه اطهار- عليهم السّلام-) درآيد يا خير؟ اگر نمىتواند در موردى كه امام- عليه السّلام- در خوابى با چهره نازيبا ديده مىشود، چه مىفرماييد؟
ج- شيطان نمىتواند به صورت انبياء و ائمّه هدى عليهم السّلام- درآيد؛ بلكه در اين كه بتواند به صورت صلحا و اخيار درآيد نيز معلوم نيست.
1) 136. ( 1)- ابراهيم/ 20 ..
خواب صلحا و نيكان هم به چهرههاى نازيبا و غيرمناسب، خوابهاى شيطانى و بسا مستند به برخى عوارض جسمانى و غذاها باشد و در واقعيّت حتّى تعبير هم ندارد. (واللّه العالم).
س- در چنين خوابهايى از كجا معلوم مىشود كه شخص ديده شده امام- عليه السّلام- است؟ آيا همين كه شخص خواب بيننده در خواب او را به عنوان امام- عليه السّلام- مىشناسد، كافى است؟
ج- اگر خواب رحمانى و مشتمل بر روشنگرى و هدايت و وعظ و بيان حقايق و شواهد بود و در خواب به انسان القا شد كه آن شخص، پيغمبر يا امام است، اطمينان حاصل مىشود، به خصوص اگر از خارج، شاهد قطعى مثل صدور معجزه و كرامتى با آن همراه باشد.
س- آيا وعدهاى كه امام- عليه السّلام- در خواب به شخصى مىدهد، محقّق مىشود؛ حتّى اگر شخص مورد نظر بعد از آن خواب مرتكب گناهان كبيره شود؟ (مثلًا امام- عليه السّلام- به شخصى بگويد: شما به شهادت خواهيد رسيد و شخص بعد از آن خواب مرتكب گناه كبيره شود.)
ج- ممكن است آن وعده محقّق شود و ممكن است خواب چنان كه گفته شد، تعبير ديگر داشته باشد. (واللّه العالم.)
س- اگر امام- عليه السّلام- به شخصى وعدهاى در آينده بدهد، ولى شخص به آن وعدهها شك كند و نپذيرد، آيا شكّ در آيات خداوند مهربان است و كفر به آيات محسوب مىشود؟ (البتّه خواب، واحد نباشد و در دفعات باشد).
ج- اگر آن خوابها مشتمل بر بشارت باشد مناسب است شخص آن را به
فال نيك گرفته و در مقام آن برآيد كه خود را در مسير آن بشارت قرار دهد.
س- آيا اشعار خودمانى كه با الفاظ و عبارات خودمانى و زبان عاميانه براى اهلبيت- عليهم السّلام- مىگويند، صحيح است، يا نه؟
ج- چنان چه توهينآميز و دون شأن مقامات رفيع آن بزرگواران نباشد، اشكال ندارد. هر چه در سرودن شعر، ادب و حفظ حريم مقام آن
بزرگواران رعايت شود، سزاوار است و بايد اشعار در مدايح و مصايب اهلبيت عليهمالسّلام- شيوا و رسا بوده و مضامين آن موجب رشد فكرى و اعتلاى معارف دينى و اخلاقى باشد و شاعر، خواننده شعر و مدّاح، همه متعهّد باشند و غرض آنان بسط و نشر معارف اسلامى و بيدارى فطرت پاك انسانى باشد، و از روشهاى اهل بدع و صوفيانه و مجالس وجد و سماع آنها منزّه باشد.
البتّه مراتب اشعار و درجات مضامين آنها بر حسب اختلاف سليقهها و ذوقها و معرفت اشخاص و محدوده اطّلاعات آنها تفاوت بسيار دارد.
در ارتباط با اين موضوع، مناظره «سيّد حميرى»، آن شاعر بسيار مشهور و تواناى اهل بيت عليهم السّلام-، با «جعفر بن عمان الطائى» بسيار جالب است.
«سيّد حميرى» به «جعفر» مىگويد: واى بر تو! آيا درباره آل محمّد- عليهم السّلام- مىگويى:
ما بال بيتكم يخرب سقفهوثيابكم من ارذل الاثواب
جعفر پرسيد: چه عيبى در اين شعر است؟!
سيّد گفت: وقتى نمىتوانى نيكو مدح بگويى، ساكت باش! آيا آل محمّد- عليهم السّلام- به اين كه: «سقف خانههايشان خراب، و لباسشان از پستترين لباسهاست وصف مىشوند؟ ولى من تو را معذور مىدارم؛ كه اين متقضاى علم و طبع محدود توست.
من در مدح آنها قصيدهاى گفتهام كه اين نقص شعر تو را به آن محو كردهام:
اقسم بالله وآلائهوالمرء عمّا قاله مسئول
ان علىّ بن ابى طالبعلى التقى والبّر مجبول
اين گونه در مدح آل محمّد- عليهم السّلام- گفته مىشود، و شعر تو براى صاحبان انديشه پايين و ضعيف، مناسب است.
«جعفر طائى»، «سيد حميرى» را بوسيد، و گفت: «انت والله الرّاس يا ابا هاشم و نحن الاذناب 137]».
اجمالا آن چه لازم الرّعايه است، اين است كه بايد مدح، با شؤون آن بزرگواران- كه كتاب و سنّت بر آن دلالت دارد- مناسب باشد، و هم چنان كه «سيّد حميرى» گفته است، دون شأن، شرف، كمالات روحى و مقامات معنوى آنها نباشد؛ و از طرف ديگر از غلوّ- كه گاه شاعر و خواننده را تا مرز كفر پرت مىنمايد- پاك و مبرّا باشد.
س- آيا استفاده كردن از اشعارى كه با الفاظ و عبارات عرفانى مانند: ميخانه، مى، ساغى، مىپرستى و الفاظ ديگر معمول در اشعار عرفانى، براى شعر مدح و مرثيه اهلبيت- عليهم السّلام- صحيح است؟
ج- اگر متبادر به ذهن از اين اشعار معانى صحيحه باشد اشكال ندارد، و اگر از آنها برداشتهاى غلوّآميز و باطل مىشود، و يا موجب ترويج مسلكهاى صوفيانه و به اصطلاح عارفانه مىشود، استفاده از آنها جايز نيست.
به طور كلّى، شخص بايد خودش ناقد و بصير و آگاه از مذهب اهل بيت عليهم السّلام- و ذوق صحيح شيعه باشد؛ يا اين كه قصايد و مدايح را قبلا به نظر علما و اشخاص دين شناس برساند. غرض اين كه بايد مواظب باشند مبادا عقيده اسلامى حتّى يك نفر مخدوش گردد. (والله العالم).
س- در بعضى از مجالس، مسؤولين هيأتها از روى رقابت و چشم وهم چشمى كارهايى مثل: دعوت از معروفين و خرجهاى آن چنانى انجام مىدهند، و توجيه مىكنند كه ريا و رقابت در مجلسدارى امام حسين اشكال ندارد؛ آيا اين كار صحيح است؟
ج- پيروى و تأسّى به كسانى كه مجالس اهلبيت عليهم السّلام- را به طور شايسته و با شكوه برگزار مىكنند و سبب جلب و جذب اشخاص به دين و حضور و شركت در مجالس تبليغ دين مىشوند، بسيار پسنديده است.
بايد سعى در كارهاى نيك و سنّتهاى خير را از ديگران فراگرفت، و با نيكان و اخيار همگام و همراه و همصدا شد؛ ولى تعصّب فاميلى، زبانى و قومى در برابر ديگران و به منظور تظاهر و تفاخر و برترىجويى، مذموم و محكوم است، و موجب از بين رفتن اجر و ثواب، و ورود در زمره (الذين ضلّ سعيهم في الحيوة الدنيا وهم يحسبون انّهم يحسنون صنعاً)(1)مىشود.
و مانند همان برنامه زشت معاقره و مسابقه در نحر شتر و ضيافت و اطعام است كه در عصر حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- بين دو نفر از سران قبايل صورت گرفت، و منتهى به آن شد كه يكى از آن دو نفر براى مفاخره بر قبيله ديگر، سيصد شتر نحر نمود، و حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- بر حسب روايت، خوردن گوشت آن شترها را تحريم فرمود و همه آنها طعمه و خوراك سگها گرديد.(2)
بايد افرادى كه در اين كارهاى خير و تعظيم شعاير و احيا و بزرگداشت روزهاى دينى و «ايّام الله» موفّق هستند، در كمال خلوص و به قصد اعلاى كلمه اسلام و صرفاً بزرگداشت دين و اولياى دين و مقاصد عاليّه، اين مراسم عزيز و پر بركت و فيض را برگزار نمايند و همان گونه كه براى خود و هيأت خود آرزومند توفيق هستند، براى ساير هيأتها و افراد نيز طلب توفيق نمايند، و اشتراك همه را در مقاصد مشروعه فراموش نكنند. و همه با هم متّحد و همگام و همراه و همآهنگ و پشتيبان يكديگر، عظمت و اعتلاى برنامههاى مقدّسه، مخصوصاً عزادارى و اقامه مراسم سوگوارى حضرت سيّد الشهداء- عليه السّلام- را مقدّس و منزّه نگهدارند.
روح كلّ اين برنامهها، صدق نيّت و اخلاص و تواضع و كم ديدن عمل خود و بزرگ شمردن خدمات ديگران است.
از سوى ديگر هم نبايد نسبت به عزيزانى كه در اين راه خدمت شايسته انجام مىدهند، و زحمات طاقت فرسا متحمّل مىشوند، و اموال بسيار و كلان صرف مىنمايند، و در عرض ارادت به پيشگاه ائمّه طاهرين عليهم السّلام- مشتاقانه و بىحساب، وقت و مال و عمر خود را اهدا مىكنند، بدگمان بود و انفاقات آنها را حمل بر مقاصد ديگر نمود و آنها را به عدم خلوص نيّت متّهم كرد؛ بلكه بايد افعال مسلمانان را حمل بر صحّت نمود. وظيفه خود آنها مواظبت و مراقبت است و وظيفه ديگران هم تقدير از آنها است.
اميد است در اين برنامهها و وظايف كه انجام آن، نيازمند به آگاهىها و توجّهات هشيارانه است، همه موفّق و مؤيّد باشند، و روز به روز با همّت و تلاش و فداكارى همه، اين شعائر، خالصتر و سالمتر و بيشتر و بهتر برگزار شود. (والله العالم).
س- در كتاب «عين الحيات» علّامه مجلسى- رحمه الله- ج 2، ص 55 مىخوانيم كه: «بدان كه از جمله عقايدى كه انكار آنها كفر است و اقرار به آنها واجب و از ضروريّات مذهب است، اقرار كردن به بهشت و دوزخ است؛ و بايد اعتقاد داشت كه بهشت و دوزخ، الحال موجودند». اگر يك شيعه بگويد: «الان بهشت و دوزخ موجود نيست»، حكم اين شخص چيست؟
ج- عقيده به موجود بودن بهشت و دوزخ عقيدهاى است كه بر حسب تصريح، جمعى از بزرگان، شيعه بر آن اتّفاق دارند، و از شيعه جز دو نفر نقل خلاف نشده و اين نسبت به آن دو نفر نيز ثابت نيست؛ و آيات قرآن كريم و احاديث بسيار به صراحت بر موجود بودن آنها دلالت دارد و در بعضى روايات تأكيد بر وجوب اعتقاد به آن شده است؛ تا حدّى كه هر كس آن را انكار نمايد، از شيعه نشمردهاند؛ و كسى را كه به آن و عقايد حقّه ديگر ايمان داشته باشد، شيعه اهل بيت عليهم السّلام- و مؤمن حقيقى دانستهاند.
با اين وجود اگر كسى با عدم توجّه به اينكه انكار آن، انكار قرآن كريم و اخبار معصومين عليهم السّلام- است و يا به گمان عدم دلالت قرآن كريم و احاديث، موجود بودن آنها را انكار نمايد، به كفر او يا خروج او از تشيّع و ولايت اهل بيت عليهم السّلام- حكم نمىشود.
كلام علّامه مجلسى عليه الرحمه- مربوط به كفر كسى است كه اصل بهشت و دوزخ را حتّى در عالم آخرت منكر شود كه در كفر چنين كسى شبهه و شكّى نيست. (والله العالم).
س- بعد از بهشت و جهنّم چه خواهد شد؟ ماجراى رجعت چيست؟
ج- بر حسب قرآن مجيد، بهشت و جهنّم جاودان است و بعد ندارند.
مسأله رجعت نيز بر حسب آيات قرآن و احاديث معتبر به طور اجمال ثابت است. و براى اطّلاع بيشتر به كتاب «اعتقادات» صدوق يا مجلسى عليهماالرّحمه- مراجعه نماييد.
س- حكم كسى كه اعتقاد به رجعت ندارد را بفرماييد؟
ج- اگر واقعاً جاهل باشد و نزد او ثابت نباشد، حكم خاصّى ندارد. (والله العالم).
س- كيفيّت رجعت، يا كتابى را كه در اين باره مورد تأييد حضرتعالى است ذكر كنيد.
ج- در مورد رجعت بسيارى از بزرگان، علما و محدّثين، كتاب نوشتهاند؛ از جمله «ايقاظ الهجعه» (والله العالم).
س- اسم ملايكهاى كه در قبر از انسان سؤال مىكنند، چيست؟
ج- در بعضى از روايات اسم آن دو ملك، «نكير» و «منكر» ذكر شده. (واللّه العالم).
س- آيا واقعيّت دارد كه اوّلين چيزى كه از انسان در قبر سؤال مىشود نماز است؟ (آيا حتّى قبل از اصول دين يا بعد از سؤال از اصول دين در فروع، اوّل از نماز است كه سؤال مىشود)؟
ج- اوّل از اصول دين سؤال مىشود. ممكن است بعضى از كسانى كه صحّت اصول دينشان مسلّم است، اوّل از نماز آنها سؤال شود.
س- اگر شخصى عقيدهاش اين باشد كه در عالم قبر تنها از روح سؤال مىنمايند نه از روح و جسم، آيا انحرافى در عقيده اين شخص به نظر مىرسد، يا خير؟ (با توجّه به اين كه اعتقاد دارد در روز محشر روح و جسم با هم محشور مىشوند.)
ج- آن چه از كلمات بزرگان و كتب اعتقادات علماى بزرگ استفاده مىشود، در سؤال قبر، روح و بدن هر دو موضوعند؛ هر چند كيفيّت اين سؤال و چگونگى ربط بدن با روح، بر امثال ما معلوم نباشد.
س- آيا كسانى كه مذهب تشيّع و رهبران آن را قبول ندارند، اگر كار مفيدى انجام دهند و خادم اجتماع باشند، مثلًا: وسايل حمل و و نقل و دارو بسازند و هدفى جز خدمت نداشته باشند، خدمتشان بىفايده است و خداوند آنها را از بهشت محروم مىكند؟
ج- چنين كسانى اگر براى اسم و آوازه و شهرت و باقى ماندن نام، اقدامات و كارهاى خير و اختراعات مفيدى بنمايند، جزا و پاداششان همان است كه مىخواهند و آن را خواهند گرفت. نام آنان بر زبانها مىآيد و به اسم آنها اين اختراع، ثبت مىشود؛ يا در روز ولادتشان به عنوان تجليل از خدمت آنها كارهايى انجام مىگيرد. اينها خودشان همين را خواستهاند و اين پاداش به آنها مىرسد.
ولى اگر كسى به قصد رضاى خدا و براى آسايش و راحتى خلق خدا و خدمت به عباداللّه كارى انجام دهد و در مسايل اعتقادى هم- اگر چه معتقد نباشد- عدم اعتقادش مستند به تقصير نباشد، بلكه ناشى از قصور باشد، خداوند عمل او را به نحوى كه با عدل خودش مناسب است، پاداش مىدهد؛ و زحمت او را ضايع نخواهد كرد.
ضمناً اين را هم بدانيد كه در مثل اين موضوع، پرسش از اشخاص و خصوصيّات سزاوار نيست.
آن چه بر ما لازم است اعتقاد به عدالت خداست و بر طبق آن عدالت مىگوييم: خدا با عدالت خودش با هر كس عمل مىكند.
س- آيا كسانى كه در سنّ جوانى و يا در كودكى در حادثههاى مختلفى جان خود را از دست مىدهند، اين همان تقديرات الهى است؟ (بعضى مردم مىگويند: هر كس در كودكى و يا جوانى مىميرد، پدر، مادرش و يا خودش گنهكار مىباشند)
ج- هر فرد يك اجل حتمى دارد و يك اجل تعليقى، و تعيين اين كه مرگ شخص اگر چه در كودكى يا جوانى بوده به كدام اجل بوده از ما پنهان است. نسبت دادن مرگ و حوادث به علّت خاصّ نامرئى صحيح نيست؛ هر چند در بعضى موارد نيز اين علل موجب باشد.
ما بايد اجمالًا در مقام انجام اعمال صالح و اجتناب از كارهاى بد- كه اوّل آثار نيك، و دوّم اثرات وضعى سوء دارد،- باشيم (واللّه العالم).
س- از كجا بفهميم روحى كه در بدن بشر دميده شده مخلوق و يكى از ما سوى اللّه است؟
ج- چون روح ممكن است و واجب الوجود نيست و هيچ ممكنى بدون علّت، وجود پيدا نمىكند، پس مخلوق و يكى از ما سوى اللّه است.
س- مىگويند: خدا قديم است و مكان ندارد، در صورتى كه روح هم مكان ندارد؛ آيا اين مطلب صحيح است؟
ج- اوّلًا، نحوه تعلّق روح به بدن معلوم نيست؛ كه بتوان گفت به نحوى از انحاء مكان براى او تصوّر نمىشود. ممكن است روح به نحوى در بدن مستقر باشد؛ هر چند بعد از موت نيز به بدن برزخى و قالب مثالى شخص تعلّق داشته باشد.
ثانياً، روح و مجرّدات ديگر مثل ملايكه- بنا بر قول به تجرّد آنها- اگر مثل اشياى مادّى مكان نداشته باشند، حلولشان در جسم مادى ممكن است؛ در حالى كه خدا ممتنع است كه در شىء مادى حلول كند؛ به اين معنى كه شىء مادى، محلّ آن واقع شود.
ثالثاً، اينكه مىگوييم: خدا قديم است و مكان ندارد، از اين رو است كه اگر مكان داشته باشد، تعدّد قدما لازم مىشود و مخالفت در توحيد در قدم است و احتياج به مكان پيدا خواهد كرد و محتاج به غير، واجب الوجود نخواهد بود؛ ولى روح اگر مكان داشته باشد، تعدّد قدما لازم نمىشود؛ و اگر هم نداشته باشد قدم آن لازم نمىآيد.
س- خدا فرموده: (كل شي هالك إلا وجهه وحديث مىگويد: «خلقتم للبقاء لاللفناء»؛ در صورتى كه مىگويند: روح قبل از اين بدن بوده و فناپذير هم نيست؛ شما چه مىفرماييد؟
ج- هلاك در (كل شي هالك إلا وجهه (1)ممكن است موت باشد كه عبارت از زوال تصرّف روح در بدن است. و به قرينه «هالك» معلوم مىشود كه مراد از شىء، هر چيزى نيست تا آن كه روح را هم شامل شود و مراد از «وجه»، ذات حق است و بنابراين استثناى غير متّصل مىباشد.
ممكن است ضمير «وجه» راجع به شىء باشد؛ يعنى هر ذى روحى يا هر انسانى هلاك مىشود، مگر وجدان و حقيقت و روح آن، كه بنابراين دلالت بر بقاى روح مىكند.
ممكن است مراد اين باشد كه: هر چيزى هالك و باطل است، مگر توجّه به خدا و آنچه به آن شخص، قصد رضاى خدا كرده باشد.
1) 140. ( 1)- قصص/ 88 ..
به هر حال از آيه نمىتوان استفاده عدم بقاى روح را كرد، تا با حديث «ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء»(1)منافات داشته باشد.
مضافاً بر اين كه در آن حديث هم ممكن است مراد اين باشد كه: فناء، نهايت و غايت اين خلقت نيست؛ بلكه خقلت شما مقدّمه بقاى جاودانى است.
س- آيا ارواح و عقول و امثال ذلك همه مخلوق و محدود هستند؟
ج- بلى؛ وجود نامحدود و غير مخلوق منحصر است به ذات يكتاى بىهمتاى نامحدود خالق متعال- جلت عظمته- و ارواح و عقول، و همه مخلوقات محدود و غير ازلى هستند.
س- قديم بودن خدا و حادث بودن روح را از كجا مىفهميم؟
ج- حادث بودن روح كه از پاسخ سؤالات قبل معلوم شد چون روح ممكن است ناچار، حادث و محتاج به علّت است.
امّا قديم بودن خدا و واجب الوجود بودن او براى اين است كه خلاف فرض لازم مىآيد؛ چون خدا واجب الوجود است و اگر قديم نباشد، پس وجوب وجود لازم ندارد و غير واجب الوجود، ممكن است؛ پس محتاج به موجد خواهد بود و خدا نخواهد بود. بنابراين خدا قديم، ازلى، ابدى و سرمدى است.
س- در مورد آيه شريفه (نَفَخْتُ فيه من روحي مىگويند: اضافه تشريفى است؛ يعنى هر چه عزّت شرافت دارد خدا به خود نسبت مىدهد؛ با اين كه گاهى ظاهراً نسبت عذاب را هم به خود داده: (إنّ عذابي لشديد)؛ شما در اين باره چه مىفرماييد؟
ج- بلى؛ اضافه تشريفى است و دليلش اين است: در مورد حضرت مريم يكى در سوره «كهف» مىفرمايد: (فأرسلنا إليها روحنا)(2)، و در سوره انبياء: (فنفخنا فيها من روحنا)(3)در اين موارد به مناسبت عزّت و شرافت اضافه شده است. امّا در مورد (إن عذابي لشديد)(4)يا (ولكن عذاب الله شديد)(5)اضافه حقيقى است؛ يعنى اضافه فعل به فاعل است؛ مثل: خلق اللّه، و در عين حال دلالت بر سختى و بزرگى عذاب نيز دارد.
معارف دين ؛ ج1 ؛ ص122
به هر حال اين دو اضافه با هم تفاوت دارند.
س- ما قايليم كه خدا واحد است؛ امّا عدّهاى گويند: «در هر كس- نستجير بالله- البتّه جزيى از روح خدا دميده شده است و همراه روى هم كه جمع شود باز مىشود يكى»؛ شما در اين باره چه مىفرماييد؟
ج- اين حرف بعضى از فِرَق باطله بوده و عقيده به آن كفر است و ادلّه نقلى و عقلى بر خلاف آن قائم است.
بلى، اگر بعضى حرفهايى مىزنند كه احتمال دارد مرادشان از آن سخنان، اين عقيده فاسده باشد، ولى صراحت ندارد، يا خودشان توجيه مىكنند و اين عقيده را رد مىنمايند، تا هنگامى كه صريحاً اين اعتقاد را اظهار نكردهاند و شهادتين بر زبان جارى مىكنند، نمىتوان حكم به كفر آنها كرد.
س- از تولّد حضرت آدم تا به هنگام به دنيا آمدن، آيا روح شخص وجود داشته، يا از وقتى كه بدن در رحم مادر چهار ماهه شده اين روح به وجود آمده است؟
ج- بعضى قايل به وجود روح، قبل از بدن هستند. بعضى از اخبار وارده ازائمه عليهم السّلام- هم مؤيّد اين قول است و بعضى قايل به وجود آن بعد از كامل شدن خلقت جنين شدهاند (والعلم عندالله).
تفصيل را بايد در كتابهاى «علّامه مجلسى» يا در كتاب «كفايةالموحدين» و كتب معتبر ديگر ملاحظه نماييد (والله العالم).
س- آيا موضوع تناسخ روح مورد قبول اسلام است؟
ج- تناسخ، مورد قبول هيچ يك از اديان آسمانى و الهى نيست و از وحى و اخبار انبيا- عليهم السّلام- استفاده نشده و از تفكّراتى كه اقتباس از مشكات نبوّت شده، نيست.
اينگونه امور غيبيّه فقط با اخبار من جانب الله مرتبطين با عالم غيب و غيب عالم، يعنى سلسله جليله انبيا و اوصيا- عليهم السّلام- قابل كشف و دريافت است و بدون هدايت انبيا و اوصيا، اظهارنظر در اين امور خارج از صلاحيّت فهم و درك بشر بوده و از حدّ توهّم و احتمال فراتر نمىرود و توهّمات متعدّد و مختلف باختلاف اشخاص و سليقهها راجع مىشود و براى كسى باوربخش نيست.
نه فكر نسخ كه عبارت است از انتقال نفس و روح از بدن عنصرى و طبيعى كه با آن بوده به بدن ديگر، و نه توهّم مسخ كه عبارت است از انتقال آن از بدن عنصرى انسان به بدن عنصرى حيوان، و نه خرافه فسخ كه عبارت است از انتقال آن به نباتات- از اشجار و ... و بالاخره نه خرافه چهارم، يعنى رسخ كه عبادت باشد از انتقال روح انسان از بدن عنصرى به جمادات و تعلق به يكى از آنها، بر پايه صحيحى قرار ندارد و بر اساس استفاده از هدايت انبيا- كه يگانه راه مطمئن استكشاف اين مسايل و امور غيبيّه است- اظهار نشده- و اقامه برهان عقلى و منطقى بر آن ممكن نيست. اگر بشر از مكتب انبيا جدا باشد، در اينگونه مسايل همه گونه توهّم و احتمالى- نفياً و اثباتاً- برايش پيش مىآيد و به هر تفكّر و توهّمى كه به علّتى دلبستگى پيدا كند- هر چند امكان آن معقول باشند- از اقامه دليل و برهان بر آن عاجز است. مضافاً بر اينكه علماى اسلام محال بودن اين نظرات را مدلّل نمودهاند.
در مقابل اين توهّمات بىمعنى، عقيده به معاد و حشر اجساد و عود ارواح به ابدان است كه قرآن مجيد در آيات بسيار بر آن صراحت و تاكيد دارد و غير از آنچه قرآن از عالم برزخ و عالم آخرت و معاد بر آن ناطق است و ائمه طاهرين عليهم السّلام- شرح و تفسير فرموده و توضيح دادهاند، هر كس در اين مقوله هر چه بگويد، صرف اوهام و تصوّر و خيال و احتمال است.
س- چرا آيات متشابهات در قرآن آمده است و چرا همه مطالب در قالب آيات محكمات بيان نشدهاند؟
ج- اگر متشابهات صرفاً وصف الفاظ باشد كه با امكان بيان معانى با الفاظ محكمه عدول به الفاظ متشابهه شده باشد، اين سؤال قابل طرح است كه: وجه عدول چه بوده است؟
و اگر متشابهات وصف معانى باشد كه معنى بالذّات متشابه باشد و تشابه معنى به لفظ سرايت كرده باشد و به لفظ هم به اعتبار معنى متشابه گفته شود، در اين صورت، صرف نظر از معانى متشابهه در مثل قرآن مجيد- كه حاوى علوم و معارف حقيقيه بسيار است و بسيارى از آنها محتاج به شرح و تأويل مىباشد- جايز نيست؛ و موجب حرمان مردم- به ويژه صاحبان مدارك عاليّه- مىشود.
اين متشابه به هر معنى كه باشد، معنايى است كه محتاج به شرح و بسط و تفصيل بسيار است؛ كه بيان آنها در قرآن مجيد از جهات متعدّده مناسب نبوده است. بنابراين اين معانى متشابهه كه بيشتر مربوط به امور غيبيّه است در قرآن بيان شده و شرح و تأويل نشده است. و غموضت و ابهام يك سلسله معانى نبايد موجب شود كه اجمال آن هم ناگفته و مجهول بماند و در حدّ لفظ دال بر آن معناى محتاج به تفسير و تأويل، مطرح نگردد.
اين يك حقيقت و واقعيت است كه معانى بر دو قسماند: بعضى محكم و بعضى متشابه هستند؛ و در ابهام يك سلسله به هم متشابهند. و اگر مىگويند: چرا معانى محكمه گاه با الفاظ متشابه يا موجب اشتباه، بيان شده كه در واقع، معنى مشتبه شود؟ مثل: (يداللهفوق أيديهم (1)، يا (ومارميت إذ رميت و لكن الله رمى (2)، (وعصى آدم ربّه فغوى (3)، يا (ليغفرلك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخّر)(4)، و يا (إن هي إلا فتنتك (5)و
امثال اينها؛ پاسخ اين است كه: اينگونه كلمات از متشابهات نيستند و معانى بسيار لطيف و دقيق آنها بر اهل زبان و ذوق معلوم و آشكار است و از علايم فصاحت و بلاغت است.
لغات و السنه- خصوصاً لغت عرب- بيشتر يا بخش مهم آن، مشتمل بر استعارات و مَجازات و هنرهاى ذوق پسند، شيوا و زيباى ادبى است كه بدون آنها كلام، خطبه، شعر و قصيده، خشك و نامطبوع مىشود؛ و در مستمع و شنونده نه رغبت شنيدن و استماع ايجاد مىنمايد، و نه تأثير به سزايى در روح او مىگذارد.
آنها كه اهل هنر سخنورى و ايراد كلام مىباشند و از محاسن و لطافتهاى معجزهآميز قرآن مجيد عاجزند، در عين حال كه درك مىكنند كلام، در اوج فصاحت و بلاغت و اعجاز قرار دارد، نمىتوانند تمام دقايق لطايفى را كه در آن به كار برده شده بيان كنند.
قرائن حاليّه، عقليّه و مقاليّه همه در فهم قرآن كريم و لسان عرب و بلكه همه السنه دخالت دارد و ميزان در فهم مراد و معنى، همان ذوقهاى سليم و طبع مستقيم است.
مثلا در همين آيه كريمه: (يدالله فوق أيديهم ، اگر كسى بر كلمات، جمود داشته باشد، بايد يدالله را- العياذبالله- يد خارجى خدا بگويد كه خارجاً و حقيقتاً فوق همين دستهاى خارجى اشخاص است. معنايى كه هرگز خارجيّت ندارد و امّا اگر فرد، كلام شناس واهل زبان و ذوق باشد، عاليترين معنى را- كه برترى قدرت حق بر قدرت همگان است- از آن مىفهمد، و متوجّه مىشود كه «يد» در مثل اين كلام، به معناى قدرت است و در مثل «يا ذا الايادي الجسام» به معنى نعمت مىباشد.
آياتى كه به آن اشاره شده، همه معانى دقيق و لطيف و معرفت بخش خود را دارند كه همه را در موارد خود بيان كردهاند و ما هم در مناسبتهايى به بعضى از آنها اشاره نمودهايم.
غرض اين است كه اين آيات متشابه نيستند و قريحهها و ذوقهاى اهل لسان آنها را درك مىكند.
چنانكه نقل شده: حضرت رسول اكرم صلّىالله عليه و آله- در مورد شخصى كه با رعايت ادب، با آن حضرت سخن نمىگفت و جسارت مىنمود، فرمود: «اقطع لسانه».
يكى از حاضرين كه با وجود قراين و شواهد، متوجّه معنى نشد، در مقام قطع زبان او بر آمد؛ ولى اميرالمؤمنين عليه السلام- او را مورد احسان و انعام قرار داد كه در نتيجه نه فقط زبان جسارت او قطع شد، كه زبانش به مدح و ثناى رسولخدا- صلّى الله عليه و آله- نيز باز شد.
بديهى است اگر از جمله «اقطع لسانه»، جمود بر كلمات شود، قطع خارجى زبان فهميده مىشود؛ امّا با توجّه به حال و مقام و سوابق اخلاق حسنه و حلم و عفو صاحب آن خلق عظيم، مقصود آن حضرت معلوم بوده و مثل اين كلام از آن حضرت در آن موقف و مقام متشابه نيست. از اين رو اگر كسى از آن سخن، به قطع زبان استفاده كند، علامت كج فهمى و سخننشناسى است.
مثلا آيه كريمه (وقالت اليهود يدالله مغلولة غلت أيديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان (1)ظاهرالدّلاله است و متشابه نيست. و اگر مجسمه بگويند: مقصود يهود اين بوده كه: دست خدا خارجاً مغلول است، و مقصود قرآن اين است كه دستهاى خدا خارجاً باز است، يعنى خدا دست دارد كه به قول آنها مغلول و به فرموده قرآن مبسوط است، اين يك برداشت خلاف ظاهر است كه احدى از اهل ذوق و زبان آن را نمىپذيرد و آيه را، نه از حيث لفظ و نه از حيث معنى متشابه نمىسازد.
همچنين در آيه (ولا تجعل يدك مغلولة إلى عنقك (2)هر كس مىفهمد كه «يد» در آيه اوّلى، قدرت بر تصرّف، خلق، ايجاد، اماته، احياء، رزق و ... مىباشد و در دوم، يد بذل، جود، احسان و اعطاء است.
خلاصه، اين آيات از متشابهات نيست و مشحون از نكات ادب، اعجاز، فصاحت و بلاغت است.
س- چرا در قرآن كريم كه بعضى مطالب جزيى و مشخّص همراه با اسم بيان شده، مطالب اساسى به صورت مبهم و كلّى بيان گرديده است؟
ج- مطالب كلّى و اساسى در امور اعتقادى، مثل: توحيد، نبوّت، معاد، امامت و ولايت، همه بيان شده است؛ و در امور عملى و عبادى نيز مثل: نماز، روزه، حج، و در مسايل اقتصادى و مالى مثل: زكات، خمس و معاملات، و در امور سياسى و ولائى و قضايى و جزايى و انتظامى و اصول تربيتى و اخلاقى، روابط و مسايل اجتماعى، در عاليترين سطح در اين كتاب عزيز بيان شده است. و اگر در بعضى موارد به برخى حوادث جزئى اشاره شده، يا شأن نزول آيه، امر جزيى بوده است، از همانها هم مطالب مهم كلّى استفاده مىشود.
قرآن كريم در ظرف بيست و سه سال به تدريج نازل شده و شمار زيادى از آيات آن- به مناسبتهايى كه پيش آمده، يا در مقام احتجاج- بر كفّار نازل شده و سبك و سياق خود را كه مختص به خود آن است، و هيچ كتاب ديگر، حائز آن نيست را دارد، كه
همان هم اعجابانگيز، جالب و جذّاب است و زبان از بيان فصاحت و بلاغت آن عاجز مىباشد.
در كنار قرآن مجيد، سيره پيغمبر- صلّىالله عليه و آله وسلّم- و نحوه ابلاغ آيات و به كار گرفتن مضامين آن نيز مطالب را مشخّص مىنموده است. چنانكه مناسبات و شأن نزول آيات نيز مؤثّر بوده، كه اگر آيه براى مثلا تعظيم امرى از آن به صراحت نام نبرده، يا به ظاهر، مفهومش كلّى بوده، شخصىبودن آن معلوم مىشده است.
مثلا در مثل آيه (يا أيها الرسول بلغ ما انزل إليك من ربك (1)، اگر چه «ماانزل» مبهم است و تعظيماً له، به آن تصريح نشده است، امّا در مقام تبليغ و بيان، حتّى پيامبر- صلّى الله عليه و آله- على عليه السّلام- را برگرفت و بلند كرد و «ألست أولى بكم من أنفسكم» فرمود و «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» گفت، تا آن ابهام كه مخاطب منتظر رفع آن بود، برطرف شد و همه دانستند كه «ما انزل»، ابلاغ ولايت على عليه السّلام- بوده است.
يا در مورد (ا نّما وليكمالله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون (2)، مفّاد آيه و طبع امر ولايت، نشان مىدهد كه مراد آيه، شخص خاص و مؤمن معيّن است و اوصاف مذكوره اشاره به آن شخص است، نه بيان ولايت هر كس كه در حال ركوع انفاق و اداى زكات نمايد.
علاوه بر اين، نزول آيه به هنگام آن برنامه خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليه السّلام- از اسم بردن گوياتر است و يا كمتر از آن نيست.
به هر حال با وجود سيره و سنّت عمليّه و قوليّه حضرت رسول اكرم صلّىالله عليه و آله- در شرح و بيان آياتى مثل آيات ولايت، مراد و مقصود معلوم است و بر غير اميرالمؤمنين عليه السّلام- قابل انطباق نيست.
س- گروهى با چاپ ترجمه قرآن مجيد به انگليسى و اعلام كشفيّات روابط رياضى لغات و آيات قرآن، فعّاليّت وسيعى را شروع كردهاند. تفسيرهاى متعدّد اين گروه در مورد دستورات قرآن، باعث سؤالهاى فراوانى شده است كه نياز به جواب دارد.
ما اميدواريم كه با هدايت و راهنمايى شما در تماس با مراكز علمى در ايران بتوانيم پاسخهاى مناسبى در مورد بعضى از ادّعاهاى اين گروه تهيّه و در جلسات مطرح نماييم.
در ذيل، نمونه مختصرى از بعضى ادّعاهاى اين گروه ارايه مىشود:
1- حديث و سنّت از كارهاى شيطانى است: (6: 112 و 25: 31)؛ و عدم نياز به حديث: (45: 6 و 12: 111 و 31: 6 و 6: 114 و 33: 62 و 48: 23 و 17: 77 و آيات ديگر)
2- تنها رل حضرت رسول- صلّىالله عليه و آله- ارايه قرآن مجيد بوده و نه هيچ چيز ديگر: (3: 20 و 3: 40 و 5: 99 و 6: 19 و ...). حضرت رسول اجازه نداشتند هيچ دستور مذهبى به جز قرآن را صادر نمايند: (47- 69: 38)، و يا توضيح بدهند: (19- 75: 15)؛ و خداوند تنها تعليم دهنده قرآن است: (2- 55: 1)؛ و قرآن بهترين حديث است: (45: 6).
3- قرآن مجيد به دست خود حضرت نوشته شده است: (4- 96: 1 و 68: 1 و 75: 17).
ج- اينگونه محاسبات در نظم و نثر و اعلام و نامهاى اشخاص و اماكن، از ديرباز به صورتهايى مطرح بوده و يك عمل تفريحى و سرگرم كننده به شمار مىآمده و گاهى با اين استخراجات و به قول شما «روابط رياضى لغات و جملهها، اذهان بعضى عوام و سادهلوحان به عقايد مذهبى و وقايع تاريخى، جلب مىشده است.
گاه براى يك اسم يا مطلب مورد نظر، كلمهاى كه داراى مفهومى زيباست و به حساب ابجد، زُبُر يا بينات آن معادل آن باشد، استخراج مىكنند و آن را به عنوان شاهد بر خوبى و صحّت مفهوم آن اسم مىگيرند؛ در حالى كه شخص ديگر، براى همان اسم، كلمه ديگر، با مفهومى زشت و قبيح، استخراج مىنمايد و آن اسم و مسمّاى آن را مورد توهين قرار مىدهد. مثلًا براى كلمه محبوب و زيباى «عدل»، در هر لغتى مىتوان كلمات زشتى، معادل آن را استخراج كرد يا براى كلمه زشت «ظلم» و «ستم» به عكس، كلماتى زيبا استخراج نمود.
غرض اين كه: اين استخراجات، مبناى معقول، منطقى و باوربخش ندارد و با نتايج متضادّ و متناقضى كه از آنها به دست مىآيد، نمىتوان در اثبات يا ردّ مطلبى بر آن اعتماد نمود. يك كلمه در يك لغت، ممكن است از حيث رابطه رياضى با چندين كلمه ديگر- كه هركدام، يك مفهوم زشت و زيبا داشته باشند- معادل باشد؛ بلكه بر حسب لغات و زبانهاى مختلف، مىتوان براى آن، دهها و صدها معادل استخراج نمود.
حاصل اين است كه: اين رابطه به اصطلاح رياضى، دليل بر صحّت يا بطلان هيچ نظر و هيچ رأى و فرضيّهاى نمىشود؛ چه در مسايل عقيدتى و مذهبى و چه در مسايل علمى مثل:- شيمى، فيزيك و ...- باشد. و هيچ محقق و دانشمندى با اين محاسبات، مسألهاى را حل نكرده و قابل حل ندانسته است؛ فقط همانطور كه گفته شد، براى سرگرمى و مسابقه، مىتوان اين بازى را هم مثل ساير بازىها، در صحنههاى
بينالمللى به مسابقه گذاشت، و به هر كس كه بيشترين كلمه زشت و يا زيبا را براى يك كلمه مورد نظر استخراج كرده باشد، جايزه قرار داد.
با اين وجود اين عمل، زشت و بازى آن هم زشت است؛ مگر به استخراج لغات زيبا براى كلمات زيبا مثل: عدل، احسان، مهر، محبّت، تعاون و اتّحاد، بسنده شود.
در هر حال، اين برنامه براى دريافت حقّ و باطل هيچ امرى- بر اساس پايه هر عدد و رقمى كه باشد- مورد اعتماد نيست. همان طور كه نمىتوان با اين برنامه و استخراج در محاكمات حقوقى يا جزايى، حكم كرد و طرفى را حاكم و ديگرى را محكوم نمود. در مسايل مذهبى و اعتقادى نيز اين برنامهها، پايه و اساس ندارد.
امّا اينكه از قرآن مجيد براى نكوهش حديث شريف و بىنيازى از آن و مطالب ديگر از جمله اينكه: حضرت رسول اكرم،- صلّى الله عليه و اله- قرآن كريم را با دست مبارك خود نوشتهاند، استفاده مىشود، با تأكيد تمام اعلام مىگردد كه اين گفتهها و حرفها بر خلاف بديهيّات و واضحات تاريخ، و اتّفاق جميع مسلمين است. و در آياتى كه به آنها اشاره كردهاند چيزى كه بر اين معانى، دلالت داشته باشد وجود ندارد و اين برداشتهاى انحرافى، حتماً مغرضانه و يا جاهلانه است.
توجّه داشته باشيد كه ممكن است بعضى از اين برداشتها از ترجمه قرآن مجيد به انگليسى- كه به غلط ترجمه شده باشد- توهّم گرديده است؛ والّا اين مطالب، چيزهايى نيست كه قابل استناد به قرآن كريم و آيات محكمه آن باشد.
در خاتمه، باز هم تأكيد مىشود كه اعتماد بر اين استخراجات و روابط رياضى و همچنين ترجمههاى تأييد نشده قرآن كريم در ارتباط با دستورات دينى و عقايد مذهبى منطقى نيست.
اضافه مىشود: در صورت نياز به توضيحات بيشتر، با شرح و تفضيل مرقوم داريد تا پاسخ داده شود.
س- با سلام و آرزوى سلامت و بقاى وجود شريف در ظلّ توجّهات پروردگار، دريافت پاسخ از شما باعث خوشحالى و دلگرمى فراوان گرديد.
در ذيل، اهمّ مطالب، دو ادّعاى اين گروه، و پاسخ ما جهت بررسى ارايه مىگردد:
س 1- قرآن مجيد كامل و مفصل بود هو يادگيرى آن به هر زبانى آسان است و در نتيجه نيازى به احاديث و سنّت نيست؛ با استناد به آيات: (41: 44) و (40، 32، 22، 54: 17).
جواب ما: فهم و درك كليّه دستورات و احكام قرآن مجيد، نياز به خلوص نيّت و تمركز فكرى و آمادگى لازم به فهم حكمت الهى دارد. در مورد افرادى كه به زبان عربى آشنايى
ندارند، وجود ترجمه صحيح و كامل قرآن مجيد، به علاوه شرايط ذكر شده، لازم مىباشد؛ آيه: (3: 7).
ج 1- فهم قرآن مجيد به گواهى تمام متخصّصين فن و مفسّرينى كه غور كامل در قرآن و تفسير آن داشتهاند، بدون اطّلاع لازم از علوم قرآن- مثل: اسباب نزول آيات و اماكن نزول و جوّ فكرى محيط بر عرف زمان نزول- كامل نمىشود.
از سيره و سنّت قولى و عملى پيغمبر- صلّىاللّه عليه وآله- در كلّ برنامههايى كه اجرا فرمود و در پياده كردن اوامر و نواهى قرآن و تفهيم كامل مقاصد آن و تفاصيل برنامهها، حتماً بايد از حديث كمك گرفت؛ والّا در بيشتر موارد استفاده ما، تفسير آيات، مستقيم و موافق مدلول حقيقى قرآن مجيد نخواهد بود. هر جا اقتضاى كلام قرآن تصريح مطلب بوده تصريح شده، و هركجا بيان مطلبى با اشاره لازم بوده، اشاره گرديده است. هركجا بيان امرى به نحو عموم يا مطلق لازم بوده، مطلبى كه به طور عام يا مطلق بيان شده؛ گاه لفظ عام است و از آن معنى خاص اراده شده؛ و گاه خاص است و معناى عام دارد و ... امّا اين نكات و تفاصيل هم را بايد از حديث و سنّت استفاده كرد؛ كه البتّه در اين مورد، استقامت اذهان و قوّت تعقّل و درك اشخاص نيز كمك كار شايانى بوده و هست.
اصلا اين موضوع در محيط علمى، مثل آفتاب روشن است و كسى از اهل فن نبوده كه به طور قطعى در فهم قرآن نياز به علم حديث و سيره و تاريخ را منكر شده و ربط حديث با قرآن، و قرآن با حديث را مورد ترديد قرار داده باشد.
اگر يك نفر غير مسلمان هم بخواهد اسلامشناس شود، تنها به استناد قرآن، اسلامشناسى او تكميل نمىشود، و او هم در خلال تحصيل به اين نكته مىرسد. اين مطلب با آيات (ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل مدّكر)(1)منافات ندارد. اين آيات، اين حقيقت را بيان مىنمايد كه قرآن براى شرح اهداف كلّى و مقاصد اصولى رسا و گويا است، و همه به حق بودن دعوت قرآن را به آسانى از آن مىفهمند.
هر كس به آسانى دعوت اسلام را به توحيد و يكتاپرستى از قرآن مىفهمد. همه اهتمام قرآن را به ترغيب به عدل، احسان، مكارم اخلاق و احترام به حقوق ديگران از آن مىفهمند. همه مىفهمند كه قرآن به شدّت از ظلم، فحشا، فساد، فتنهانگيزى، دروغ و انواع كارهاى زشت، نكوهش كرده است. اين را كه دعوت قرآن، الغاى تبعيضات نژادى و برابرى همه انسانها است، همه با آسانى از آن مىفهمند. همه مىفهمند كه
1) 155. ( 1)- قمر/ 17، 22، 32، 40 ..
قرآن رسالت انبياى گذشته را تصديق كرده و همه را در عقيده به معاد و جزاء و ثواب دعوت نموده است.
اينها و صدها حقايق ديگر، همه به آسانى، هم از قرآن و هم از ترجمههاى صحيح آن- به هر زبان كه باشد- استفاده مىشود. امّا مفهوم آيات (ولقد يسرنا القرآن للذكر) منع سؤال از پيغمبر و خواستن شرح و تفسير آيات نيست. مثلا تفاصيل اين مسايل در روابط مردم با خدا و يا خودشان، همه بايد به وسيله پيغمبر بيان شود.
با اين وجود، كلّ اسلام، اين مطالب نيست و حقايق قرآن، منحصر به امور و اصولى كه بيان شد نبوده و اسرار و مطالب قرآن تمام شدنى نمىباشد.
حديث و بيان و شرح شخص پيغمبر و عترت آن حضرت صلّواتالله عليهم- و پيشرفت علم،- همه- قرآن را تفسير و شرح مىدهند.
كسانى كه بگويند: كلّ دعوت و پيامهاى قرآن- بدون شرح و تفسير حديث و سنّت، و تحقيقات علما و بيان علوم مختلف- حتّى از ترجمههاى آن استفاده مىشود و حاجت به حديث و سنّت نيست، قرآن را كم شمرده و اين آيات را نخواندهاند كه: (ما فرطنا في الكتاب من شيء)(1)، (وكل شيء أحصيناه في كتاب مبين (2)و كتاب خدا را- در آن اوجى كه دارد- نشناختهاند.
خداوند، فهم قرآن را براى همه افراد، آسان قرار داده است؛ امّا مراتب مضامين قرآن و استفادهاى كه اشخاص از آن مىنمايند، يكسان نيست.
آن گونه كه شخص پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله- يا اميرالمومنين، على عليهم السّلام- از قرآن درك داشتهاند، يك فردى عادى و عرب زبان نمىتواند داشته باشد.
آنكه در شنيدن آيه (فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره (3)، صدايش بلند مىشود كه: «حسبي حسبي»، با آنكه سوره اخلاص را مىشنود، يا مىخواند و از آن مطالبى توحيدى مىفهمد و در مىيابد كه به همه محتواى اين سوره دست نيافته است، با هم فرق دارند.
خلاصه، افرادى كه نياز فهم قرآن را به طور مطلق و يكجا با استفاده از حديث منكر شوند، نه قرآن را شناختهاند، و نه حديث و سنّت، و نه نقش انبيا را در هدايت بشر.
هيچ گفتارى مثل گفتار «حسبنا كتاب اللّه» در طول قرون و به مرور ايّام محكوم نشده است. بنابراين دين و اسلام يعنى مطالب و هدايتهاى كتاب (قرآن) و سنّت (حديث)،
و اكتفا به هر يك از اين دو مساوى با ترك بخش مهمّى از اصول و فروع و تعليمات دين است.
س 2- تنها رل حضرت رسول- صلّى الله و آله و سلّم- ارايه قرآن مجيد بوده و نه هيچ چيز ديگر: (3: 20 و 5: 99 و ...)؛ حضرت رسول اجازه نداشتند هيچ دستور مذهبى به جز قرآن را صادر نمايند و يا توضيح بدهند: (19- 75: 15)؛ قرآن بهترين حديث است: (39: 23 و 45: 6 و 55: 2)؛ و خداوند تنها تعليم دهنده قرآن است: (2- 55: 1).
جواب ما: مأموريّت حضرت رسول- صلّى الله عليه وآله- بيش از قرائت قرآن مجيد بوده و تعليم آيات و مفاهيم و حكمت قرآن مجيد و تزكيّه مردم (151، 2: 129 و 3: 164 و 62: 2) و قضاوت در امور مسلمانان (65، 4: 59 و 24: 51) و نيز اطاعت و پيروى از حضرت رسول اكرم رسول- صلّى الله عليه وآله- از دستورات صريح الهى است (3: 31 و 80، 4: 59 و 5: 92 و 24: 54). حضرت رسول رسول- صلى الله عليه وآله- بهترين نمونه براى كلّيّه مسلمانان مىباشند: (68: 4).
اغلب پيروان اين گروه براى اوّلين بار با اسلام آشنا شده و يا مسلمانانى هستند كه به دلايل مختلف به اين گروه جلب شدهاند.
ما اميدوار هستيم با ارسال و بررسى قرآن انگليسى مورد استفاده اين گروه و شرح كامل ادّعاهاى آنها، در آينده آمادگى بهتر و بيشترى جهت رفع اشتباهات پيروان اين گروه و ساير علاقمندان به اسلام را داشته باشيم.
ج 2- بر حسب آن چه از آيات قرآن استفاده مىشود پيغمبران علاوه بر اينكه وحى الهى را به مردم مىرساندند و مبلّغ رسالت خدا بودهاند، گفتار و رفتارشان نيز در كنار همان وحى براى مردم راهنما بوده و حديث و سنّت و سيره آنها مكمل برنامههاى هدايتى آنها بوده است.
اسلام با اين عقايد استوار و احكام نجاتبخش، با تمسّك به دو اصل «قرآن» و «سيره و سنّت» شكل گرفت. مسلمانان برنامههاى عملى و عقيدتى خود را به تفصيل و تنظيمى كه در دوره بيستوسهسال رسالت پيغمبر تفهيم و تعليم شد، از آن حضرت گرفتند؛ و نقش، وظيفه و رسالت پيغمبر- صلّى الله عليه و آله- در هدايت بشر، منحصر به خواندن آيات قرآن براى مردم نبود.
قرآن مجيد، اعتبار، سنديّت و حجيّت تعاليم قولى و عملى پيغمبر را اعلام فرمود: از جمله در آيه: (ما آتاكم الرسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا)(1)، يا در آياتى مثل آيه:
1) 159. ( 1)- حشر/ 7 ..
(يا أيها الذين آمنوااستجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم لما يحييكم (1)كه مراد از استجابت خدا، استجابت وحى و كلام خدا- قرآن كريم- است؛ و مراد از استجابت رسول، استجابت حديث و گفتار و امر و نهى اوست. چنان كه آياتى مثل: (أطيعوا الله ورسوله (2)مدلولش همان اعتبار كتاب و ارشادات غير قرآنى پيغمبر است.
اصولا از بزرگترين فوايد فرستادن پيغمبر اين است كه پيغمبر، نمونه و الگو و اسوه و مقتدا باشد تا مردم به قول و عمل او اقتدا و تاسّى كنند و از او پيروى نمايند. آياتى مثل: (لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة)(3)، همين معنى را بيان مىفرمايد. بيشتر از اين آياتى كه دلالت دارد بر اينكه پيغمبران، امام هستند همه دلالت دارد بر اينكه حديث و عمل آنها بايد دستورالعمل و سرمشق و برنامه باشد.
امام يعنى كسى كه به او اقتدا مىشود. حضرت ابراهيم كه بعد از ابتلا به آن كلمات و اتمام آن به مقام امامت رسيد، معنايش همين پيشوا شدن و مقتدا بودن است. اين آيه كه درباره انبياء مىفرمايد: (جعلنا هم أئمة يهدون بأمرنا)(4)اگر انبيا فقط مبلّغ كتاب باشند، امامت آنها معنى و تفسير پيدا نمىكند.
بنابراين رل و نقش انبيا به همين ابلاغ خشك و خالى منحصر نمىشود و اصلا رل و نقش آنها به اين مقدار ايفا نمىگردد.
آيه 20 سوره 3 نيز دلالت بر اين ندارد و بلاغى كه در آن است مراد، بيان كلّ تعاليم دين مىباشد كه با قرآن و توضيحات و تبيينات پيغمبر صورت مىپذيرد و بلاغ در آيه 99 از سوره 5 نيز همين مفاد را دارد؛ و آيه 17 و 19 سوره «قيامت» نيز اصلا دلالتى بر اين معانى ندارد.
احسن الحديث بودن قرآن- كه صد در صد مسلّم است- با بىنيازى از سنّت پيغمبر- صلّى الله عليه و آله- چه ارتباطى دارد كه به آيه (الله نزل أحسن الحديث (5)در سوره «زمر» استشهاد شود؟
واقعاً اين استفادهها از قرآن عجيب و غريب است. همچنين آيه (فبأي حديث بعدالله و آياته يؤمنون (6)از سوره «جاثيه» چگونه نفى اعتبار حديث را مىنمايد؟
البتّه كسى كه به آيات خدا ايمان نمىآورد، به گفتار پيغمبر و حديث او هم ايمان نمىآورد؛ امّا ايمان به آيات قرآن و آيات خدا به طور اعم از آيات تكوين و تشريع، مانع از ايمان به حديث پيغمبر نيست؛ همانگونه كه ايمان به خدا مانع از ايمان به رسالت نمىباشد.
همچنين از آيه (علّم القرآن (1)در سوره «الرحمن» كدام شخص مستقيمالفكر- كه اندك بهره از علم و درك داشته باشد- بىنيازى از حديث را مىفهمد؟
من تعجّب مىكنم كه گروهى با اينگونه مطالب واهى خود و ديگران را سرگرم كرده و موجب اتلاف وقت مردم مىشوند.
همچنين در مورد آيه (الرّحمن علّم القرآن (2)هر چند بر اينكه خداى تعالى تنها تعليم دهنده قرآن است دلالت دارد، امّا در مراتب نازله، پيغمبر هم تعليم دهنده قرآن است؛ آموزگاران هم تعليم دهنده قرآنند؛ مفسّرين هم تعليم دهنده قرآنند؛ حديث و تفسير و تاريخ و علم هم قرآن را تعليم مىدهند؛ و شما هم مىتوانيد معلّم قرآن باشيد. اينها با اينكه معلّم اصلى و حقيقى قرآن خدا است، منافات ندارد.
همه مطالب اين گروه واقعاً حاكى از بينش كم، و قلّت درك است. اين گروه اگر مىخواهند درباره قرآن، فهم و بصيرتى پيدا كنند بهتر اين است كه به علماى علوم قرآن مراجعه و مطالب و سؤالات خود را مطرح نمايند؛ تا به سر منزل معرفت به خدا و پيامبر و قرآن و اولياى دين برسند (والله هوالهادي إلى الصواب).
س- تفسير آيه 45 سوره «نور» در مورد هزار پايان چگونه است؟
ج- آيه 45 سوره نور ظاهراً در مقام بيان وضع مشى و راه رفتن همه جنبندگان نيست و اين چهار صنف كه به آنها اشاره شده از باب مثال است و غرض، توجّه دادن مردم به انواع جنبندگان است، نه شمارش تمام انواع آنها.
س 1- آيه 4 سوره «احزاب» است كه: (ماجعل الله لرجل من قلبين في جوفه ؛ يعنى: خداوند براى كسى دو دل در سينه قرار نداده است. منظور اين آيه چيست؟ و آيا اين آيه ارتباطى به داشتن مهر و محبّت دو زن در دل يك مرد دارد يا خير؟
ج- براى روشن شدن معنى آيه شريفه، به تفاسير مراجعه نماييد. امّا اجمالًا اين كه: معانى متعدّدهاى براى آن ذكر شده و ما به يكى از آنها اكتفا مىكنيم:
در تفسير «مجمعالبيان» از امام صادق عليه السلام- نقل شده كه فرمود: خداوند براى هيچكس در باطن او دو قلب قرار نداده كه به يكى از دو قلب، قومى مثل دوستان خدا را، و با قلب ديگر دشمنان آن قوم را دوست بدارد.
نتيجه اينكه چون انسان داراى يك قلب است در آن يك قلب، دو محبّت متضاد قرار نمىگيرد و محبّت به دو همسر، دو فرزند، دو استاد و بيشتر، از اين قبيل نيست (واللّه العالم).
س- چرا خداوند در قرآن كريم به هنگام بيان مطلبى به جاى ضمير مفرد ضمير جمع آورده؟
ج- يك نكته آن اقتضاى اشاره به عظمت متكلّم در مقام بيان بعضى مطالب است كه به ضمير جميع مناسب با بلاغت و تكلّم به مقتضاى حال است، تا مخاطب، با توجّه به عظمت متكلّم، مطلب را- چنانكه بايد و شايد و به طور جدّى- دريافت نمايد و اهميّت آن را درك كند؛ مثل: (انّا نحن نزلنا الذكر و انّا له لحافظون ، كه به اين تعبير مشحون از اعجاز و متضمّن پنج ضمير جمع، محفوظ درون قرآن مجيد را به حفظ الهى، به طور بسيار اكيد و بليغ بيان فرموده است؛ كه با تعبيرى مثل: (انى نزلت الذكر و انى له لحافظ) بيان نمىشود.
نكته ديگر اين است كه گاهى بعضى كارهاى الهى به واسطه ملايكه- كه جنود و عدد آنها را هم غير از او كسى نمىداند: (وما يعلم جنود ربّك إلّاهو)(1)- انجام مىگيرد و ملايكه مدبّرات يا مقسّمات و ديگران كه مأموريّتهايى دارند، به عنوان واسطه عمل مىكنند. براى اين كه اشاره به اين باشد كه اين عمل بدون واسطه انجام نشده، به لفظ جمع متكلّم معالغير بيان مىشود؛ مثل اينكه: بلا تشبيه مدير يك كارخانه و مؤسّسه- كه همه امور و جريان آن كارخانه به واسطه يا بيواسطه، كار اوست- مىگويد: اين كار را كرديم، و گاه ضمير متكلّم وحده بيان مىشود كه عنايت خاص به چيزى و به خلق بلاواسطه چيزى معلوم شود و احتمال مداخله غير و وسايط دفع شود؛ مثل: (يا موسى اننى انا الله كه در مثل اين مورد، استعمال ضمير متكلّم مع الغير منافى با مقصود است (واللّه العالم).
س- در آيه 3 سوره مباركه «حديد» آمده است كه: خداوند آسمانها و زمين را در 6 روز آفريد؛ در حالى كه پيش از پيدا شدن آسمان و زمين، هنوز واحد زمانى به نام روز
1) 168. ( 1)- مدثر/ 31 ..
وجود نداشته، و اصلا روز با وجود خورشيد و زمين معنا پيدا كرده؛ لطفاً اين معنى را توضيح دهيد.
ج 7- كلمه «يوم» و مرادف آن روز اگر چه بيشتر به معناى زمان تابش آفتاب و ضدّ شب به كار برده مىشود، ولى مفهوم آن وسيعتر از اين است.
در قرآن كريم احاديث شريفه و كلمات ادبا و سخنوران و شاعران عرب و عجم، در معانى ديگر- كه قدر مشترك همه آنها زمان است- نيز گفته مىشود.
گاه گفته مىشود: «روز» و «يوم» و مقصود از آن، زمان بين طلوع آفتاب و غروب آن است. گاهى اين كلمات گفته مىشود و از آن، مدّت يك جريان يا زمان و دوران يك حكومت، يا يك عصر، يا عمر يك شخص، يا دوران جوانى يا پيرى، يا دوران سيادت و عزّت و خوشى يك امّت و ملّت قصد مىشود. مثلا گفته مىشود: امروز و فردا و از روز، دنيا و از فردا، آخرت قصد مىشود. يا شاعر مىگويد:
روز بزرگ گرچه جهان كم نديده استروزى چو روز حضرت خاتم نديده است
كه مقصود او از «روز حضرت خاتم»، تمام عصر حضرت رسول اكرم صلّىاللّه عليه وآله وسلّم- مىباشد. و مثلا «اعشى» در اين شعر:
شتّان مايومي على كورهاو يوم حيّان أخي جابر
از دو دوران عمر خودش به «روز» تعبير كرده است؛ و اميرالمؤمنين عليه السّلام- نيز در «خطبه شقشقيّه» به اين شعر، تمثّل جسته، و دو عصر و دو دوره را در ارتباط با خودشان، دو «روز» شمردهاند.
با توجّه به اين توضيح مختصر، معلوم مىشود كه ستّة ايّام (شش روز) در سوره مباركه «حديد» و همچنين در سوره «اعراف»، آيه 54 اشاره به شش دورانى است كه در آنها آسمانها و زمين شكل گرفته و اين نظامات و تشكيلات وجود يافته است. اشاره به اين است كه خلقت آسمانها و زمين دفعى نبوده، بلكه به ارادةالله و حكمت بارى تعالى تدريجى انجام شده است؛ چنانكه در اجزاى عالم خلقت و طبيعت، بيشتر يا همه چيزها به تدريج آفريده مىشوند. مثلا سنگها و معادن و كاينات ديگر، بعضى در طىّ هزاران سال و بعضى بيشتر و بعضى كمتر از يكسال، و برخى كمتر از اين زمان وجود پيدا مىكنند.
آسمانها و زمين نيز بنا بر اين دو آيه كريمه در طىّ شش روز، شش دوران و شش تحوّل و جريان شكل گرفته و خلق شدهاند. اين دو آيه از عجايب آيات و معجزات قرآن كريم است كه شكلگيرى و خلقت كلّ نظام آسمانها و زمين را تدريجى اعلام مىنمايد؛
و تدبّر در معانى اين آيات موجب قوّت ايمان به خدا و وحى و رسالت حضرت خاتمالانبيا- صلّى الله عليه و آله- مىشود (واللّه العالم).
س- در آيه (الرحمن على العرش استوى ، معناى «عرش» چيست؟ «استواء بر عرش» يعنى چه؟ وبا اينكه قرآن از خداوند است، چرا در بعضى از آيات لفظ «ما» (صيغه متكلم مع الغير) به كار رفته است؟
ج- اين تعبير كنايه از قدرت كامله خداوند، و تسلّط او بر همه موجودات به نسبت مساوى است. و امّا اينكه لفظ «ما» به كار رفته، اين به عنوان تعظيم است؛ مانند اينكه گاهى در بين مردم به طرف مقابل كه يك نفر است گفته مىشود: «شما»؛ و يا يك نفر مىگويد: «ما» گفتيم.
س- با توجّه به آيه مباركه: (يوم تبدّل الأرض غير الأرض و السّموات)، لطفاً بفرماييد اگر زمين در روز قيامت غير از اين زمين باشد، پس اعمال خير و شرّى كه مردم در روى زمين اوّلى انجام دادهاند و حسب آيه شريفه در سوره «زلزال» بايد همان را حاضر كند و به آن شهادت بدهد، آن زمين چه خواهد بود و چه خواهد شد؟ آيا مردم از آن زمين اوّل محشور مىشوند، يا غير آن (زيرا در آيات متعدّد قرآن مجيد آمده است كه زمين، كوهها، آسمان و ستارگان و درياها هم از بين خواهند رفت)؟
ج- اين آيات ممكن است از آيات متشابه باشد كه تأويل آن در موقع خود، آشكار مىشود. آنچه فعلًا به طور جزم مىگوييم و مسلّم و معلوم مىباشد اين است كه بين اين آيات تنافى و تعارض وجود ندارد.
اولا، ممكن است مراد از تبديل و تبدّل ارض و سماوات اين باشد كه وضع و شكل و قيافه كنونى زمين و آسمان عوض مىشود؛ مثل اينكه كوهها برداشته مىشود، حركات ستارگان تغيير مىكند و ...
ثانياً، ممكن است در آغاز قيام قيامت مردگان از همين زمين، برانگيخته شوند و در آن حشر واقع شود، و سپس تحوّلات ديگر در آن پيدا شود كه در روز قيامت، اين تحوّلات واقع مىشود؛ امّا در آن روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است ممكن است اين تحوّلات به تدريج ويكى پس از ديگرى واقع شود.
به هر حال در مثل اين آيات اجمالًا مسلّم و معلوم است كه با يكديگر تنافى ندارد و اگر كسى تصوّر تنافى نمايد، رفع آن تنافى با دقّت در خود آيات كاملًا ممكن است؛ ولى
در تفسير و تأويل آن چيزى كه حجّت است؛ فقط خبر معتبر از اهل بيت عصمت و طهارت سلام اللّه عليهم اجمعين- است: (وما يعلم تأويله إلا الله و الراسخون في العلم (1).
س- در سوره مباركه حجر، اين آيه مباركه وجود دارد كه: «همانا ما قرآن را فرستاديم و ما خود، نگهبان و حافظ قرآن مىباشيم.» بفرماييد كه ساير كتب آسمانى- مانند تورات و انجيل كه آنها هم كلام الله هست- چطور مورد حفاظت پروردگار قرار نگرفت تا يهوديها و نصرانيها نتوانند آن دو كتاب مقدّس را از بين ببرند و تحريفاتى در آن بنمايند؟
ج- ممكن است اين عنايت خاص به حفظ و حراست، از جنبه اين باشد كه چون اسلام، خاتم اديان است و پس از آن نبوّت و رسالتى نيست، قرآن را خدا از گزند حوادث دوران و دستبرد اهل طغيان حفظ مىفرمايد كه رشته هدايت الهى منقطع نشود. و قرآن- كه معجزه باقيّه و دليل صحّت نبوّت و پيغمبرى همه انبيا است- بايد تا انقراض عالم باقى باشد.
س- در آيه (ليلة القدر خير من ألف شهر)، چه ارتباطى بين ولايت على- عليه السّلام- با مدّت حكومت بنىاميّه است؟ (بهتر بودن شب قدر از هزار ماه و حكومت جابرانه اموى از لحاظ خوبى و بدى قابل مقايسه نيستند.)
ج- آيه (ليلة القدر خير من ألف شهر)، دلالتى بر ارتباط بين ولايت اميرالمؤمنين، على عليه السّلام- و حكومت بنىاميّه ندارد. فقط چيزى كه بر حسب بعضى تفاسير، از اين آيه استفاده مىشود اين است كه: شب قدر بهتر است از هزار ماه حكومت بنىاميّه كه پيغمبر اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- به واسطه رؤيايى كه ديدند، از تسلّط آنها بر بلاد اسلام غمناك شدند.
اين به آن معنى نيست كه در حكومت بنىاميّه خيرى فرض مىشود، يا آن كه هزار ماه حكومت بنىاميّه از جنبه خير و خوبى با شب قدر، طرفِ قياس باشد؛ نه اين طور نيست. اين مثل آن است كه مىگوييم عدل بهتر از ظلم، علم بهتر از جهل راست بهتر از دروغ، و عاقبت نيكوكاران بهتر از بدكاران است. در اين قضايا غرض، بيان خوبى عدل، علم، صدق و حسن عاقبت نيكوكاران و تشويق و ترغيب به اين امور است. اينگونه عبارتها دلالتى بر خوبى دروغ، جهل و ظلم ندارد و در محاورات عرفى زياد است.
1) 169. ( 1)- آل عمران/ 7 ..
نظير اين آيه در خود قرآن مجيد، اين آيه است در سوره فرقان: (قل اذلك خير أم جنة الخلد)(1)يعنى: «آيا اين آتش جهنّم بهتر است يا بهشت خلد؟» كه البتّه از آن استفاده نمىشود كه جهنّم نيز جايگاه خوبى است و طرف قياس با بهشت است؛ و در اشعار و آثار ادبى شعرا و ادباى عرب و عجم اين نحو بيان بسيار است.
به علاوه چون مقام، مقام تسليّت به پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- و رفع غم و اندوه آن حضرت است، معلوم است كه آنچه پيغمبر- صلّىالله عليه وآله- را از غم و افسردگى بيرون مىآورد، جنبههاى خير و بركات معنوى است؛ بنابراين ممكن است در توصيف و تعظيم «شب قدر» گفته شود كه شب قدر، شبى است كه عبادت در آن شب از عبادت هزار ماه- كه مدّت برخوردارى بنىاميّه از حكومت و استيلاى بر جهان اسلام است- بهتر است. يعنى در مقابل آن برخوردارى مادى و موقّت، اين افتخار جاويد و همه ساله برخوردارى معنوى و روحى را به تو عطا كرديم.
بنابراين دو شىء را به مناسبت تضادّى كه با هم دارند، در برابر هم قرار مىدهند. چون پيغمبر و اهل بيتش عليهم السّلام- افتخار جاويد را مىخواهند و بنىاميّه آن حكومت و تسلّط و استثمار و استعمار را.
به عبارت ديگر، شك نيست كه مهمترين چيزى كه مطلوب اهل دنيا و محبوب قلوب آنها است، حكومت و سلطنت است؛ كه در تمام مظاهر قويّه و ضعيفه و صور مختلفهاش مورد آرزو و منتهى الآمال اهل جاه و طالبان جيفه دنيا است.
از نظر اين طايفه چيزى بهتر از يك تسلّط مطلق و ديكتاتورى و استبداد يكصدساله بر دنياى وسيع اسلام نيست. حكومتى كه اتباع و اعضايش- مثل: «زياد» و «حجاج»- آن گونه مطلقالعنانى داشته باشند كه تاريخ نظير آن را كم نشان داده است.
اگر بخواهيم يك خير واقعى و حقيقى، و نعمتى از نعم اخروى و معنوى را تا حدودى كه ممكن است و با تشبيه معقول به محسوس، عظمتش را جلو چشم شنونده بگذاريم، و ضمناً آن همه زور و قدرت و برخوردارى و لذّت ناز و تجمّلات و سلطنت را بىقدر جلوه بدهيم، اين جمله كه: (ليلة القدر خير من ألف شهر)، بسيار رسا و مؤثّر و نافذ است؛ زيرا هم عظمت شب قدر اثبات شده، و هم كم ارزشى يا بىارزشى ملك بنىاميّه در مقابل دارايىها و ذخاير معنوى اهل حق آشكار گرديده؛ كه يك شب و فقط يك شب آنها بهتر از تمام آن مدّت طولانى و برخوردارى مادى يكصدساله است.
1) 170. ( 1)- فرقان/ 15، البته بنابراين كه خير در اينجا معنى تفضيلى داشته باشد و الا اگر معنى خيروخوبى باشد شاهد مطلب نمىشود و چنانكه در حديث« نية المؤمن خير من علمه» هر دو احتمال هست؛ ولى آيات ديگر براى استشهاد وجود دارد؛ مثل( فأت بخير منها) و( وان تصوموا خير لكم) و( بخير من ذلكم) ..
اگر بگوييد: پس چرا حضرت رسول صلّى الله عليه و آله- اندوهناك شدند؟، مىگوييم: براى امّت و براى اين كه بنىاميّه تسلّط مىيابند و منبر هدايت و مقام خلافت را غصب كرده و به ضلالت و سلطنت تبديل مىكنند؛ و بندگان خدا و مسلمانان را از اين كه در مسير ترقّى جلو بروند، مانع مىشوند.
خدا براى تسليّت پيغمبر- صلّىالله عليه و آله و سلّم- مىفرمايد: اگر چنين وضعى روى مىدهد، امّا براى پيشرفت و سرعت سير و اينكه بندگان خدا بتوانند گامهاى بلند به سوى كمال و كسب فضايل و اصلاح احوال خود بردارند، راهها بسته نمىشود؛ مثل اين فرصت (شب قدر) به آنها داده شده است كه بتوانند در ظرف يك شب فضيلت عبادت و اطاعت هزار ماه را (كه شب قدر نداشته باشد) كسب كنند.
امّا ارتباط اين سوره، با ولايت از جهت اين آيه است: (تنزل الملائكة و الروح ؛ زيرا نزول ملايكه در شب قدر، در عصر رسول اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- بر آن حضرت بوده، و بعد از آن حضرت- چون اين نزول قطع نمىشود- بر اوصياى آن حضرت- يكى پس از ديگرى- مىباشد، و بعضى روايات هم بر آن دلالت دارد. علاوه بر اين، در حديث است كه روح، غير جبرييل است و از جبرئيل و ميكائيل اعظم است.
س- در قرآن كه مىفرمايد: (إنا منتظرون ، «انتظار» در مورد خدا يعنى چه؟ و نام سورههاى قرآن چگونه تعيين شده است؟
ج- معنى انتظار همان معنايى است كه همه ما به كار مىبريم؛ امّا نسبت به خداوند متعال ظاهراً مراد اين است كه: ما صبر مىكنيم تا نتيجه كار بر خود شما آشكار شود؛ چون خداوند- خودش- از ابتدا عاقبت كار را مىداند.
نام سورهها در صدر اسلام، از طرف رسول خدا- صلّى الله عليه وآله وسلّم- تعيين شده است.
س- منظور از «ملكوت در آسمانها» و «ملكوت اعلى» چيست؟
ج- براى «ملكوت» معانى مختلفى گفته شده؛ از جمله اين كه به معنى «ملك» و «عزّت» و «سلطنت» است ومراد ازملكوت آسمانها وزمين ممكن است سلطنت و مالكيّت آسمانها و زمين و يا آيات عظيمه خدا در آسمانها و زمين، جنود غيبيّه الهيّه در آنها باشد. ديگر اينكه ملكوت آسمانها و زمين، يعنى: آيات قدرت خداوند در آسمانها و زمين و ملكوت اعلى كنايه از جوار رحمت حق است.
س- با توجّه به اينكه گفته مىشود: فرشتگان بنابر سرشت خود زمينه و توان معصيّت ندارند، چرا شيطان دچار گناه شد و مطيع امر الهى نگشت؟
ج- مسأله اينكه ملايكه اراده و اختيار نداشته باشند، خلاف ظواهر آيات قرآن مجيد است؛ و امر و نهى به آنها دليل اراده و اختيار آنهاست؛ و ظاهر (لايعصون اللّه ما أمرهم و يفعلون مايؤمرون (1)نيز همين است و چنان نيست كه شؤون و وظايفى را كه دارند بىاختيار انجام دهند. و امّا شيطان، بر حسب قرآن مجيد از ملايكه نبود: (كان من الجنّ (2)(واللّه العالم).
س- آيه شريفه (ليغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر) با عصمت نبىّاكرم- صلّى الله عليه و آله وسلّم- منافات ندارد؟
ج- در شرح و تفسير مثل اين آيه، علما بياناتى فرمودهاند؛ و در خصوص اين آيه، اين بيان به نظر حقير مىرسد: از «لام» تعليل (ليغفر لك استفاده مىشود كه خداوند متعال به آن، حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- را گرامى داشته است.
پر واضح است كه فتح مبين، علّت و سبب مغفرت گناه و عصيان نيست و اعطاى نعمت و فتح و پيروزى زايل كننده اثر گناه و كفران نعمت نمىشود.
اعطاى نعمت و فتح و پيروزى براى تقدير و تشكّر و پاداش است، نه براى محو گناه و عصيان.
بنابر اين با توجّه به اين معنى بايد گفت: مراد از «ذنب»- كه در اين آيه است- سختىها و مشكلاتى است كه براى پيشرفت و دعوت پيغمبر- صلّى الله عليه و آله وسلّم- و اعلاى آن حضرت در گذشته و آينده جلو آمده، يا جلو خواهد آمد.
با اين فتح مبين، همه آثار و مشكلات مرتفع شده و پيغمبر- صلّى الله عليه و آله وسلّم- و دين و دعوتش از آن مصون خواهد ماند.
شاهد اين معنى آن است كه از كلمات لغوييّن استفاده مىشود كه «ذنب» به دنبال شىء و چيزى گفته مىشود كه دنبال و پىآمد سوء و بد داشته باشد؛ و به عبارت اخرى: هر چيز و هر كارى است كه وخامت عاقبت داشته باشد؛ كه در اينجا مناسب همان توطئهها و معارضههايى است كه در گذشته و حال و در عصر حضرت رسول صلّى الله عليه و آله وسلّم- و بعد از آن، كفّار با اسلام و شخص آن حضرت داشته و دارند.
غفران و مغفرت كه مصون گرديدن از سوء عاقبت كار است، مصونيّت آن حضرت و دين و دعوت آن بزرگوار از توطئهها و معارضات اعدا و مخالفان است. اين معنى است كه با فتح مبين مناسب است و پيغمبر و امّتش را به آينده اميدوار و دلگرم مىسازد (والله العالم).
س- قرآن چه امتيازى بر تورات و انجيل دارد؟
ج- امتياز قرآن مجيد بر تورات و انجيل زياد است؛ از جمله اين است كه قرآن، ناسخ تورات و انجيل مىباشد.
س- مراد از «سماوات و ارضين سبع» چيست؟
ج- شايد مراد، طبقات كرات و طبقات زمين به حسب قرب و بعد و يا اعتبارات ديگر باشد؛ اگر چه دانستن اين امور ضرورت ندارد و آنچه دانستن آن لازم است، معارف دين و فروع دين است (والله العالم).
س- راجع به عالم ذرّ، نظر شما چيست؟
ج- بر حسب بعضى تفاسير، آياتى از قرآن مجيد به اين عالم تفسير شده و ظاهر برخى از اين آيات بر يك سابقه و پيشينه خاصّ انسان قبل از اين عالم دلالت دارند.
از اين آيات، آيهاى كه مشهور و معروف در اين جهت شده است، آيه كريمه (وإذ أخذ ربّك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على أنفسهم ألست بربكم قالوا بلى شهدنا أن تقولوا يوم القيامة إنّا كنا عن هذا غافلين)(1)مىباشد.
در تفسير اين آيه، نظرها متفاوت شده است و حتّى بعضى بزرگان آن را به شهادت خلقت انسان بر وجود خالق، مثل شهادت هر صنعت و بناء بر وجود صانع و بانى، يا به شهادت فطرت و اقرار فطرى انسان بر وجود خدا تفسير نمودهاند، كه رفع يد از ظاهر آيه است و صاحبان اين رأى، اين رفع يد از ظاهر را از روى قرينه، به قول خودشان عقليّه مىدانند.
برخى ديگر از بزرگان هم ظاهر آيه را حفظ كرده و وجود چنين عالم و پيشينهاى را براى انسان بر حسب اين آيه، تصديق مىكنند؛ هر چند در بيان مطلب با توجّه به جملههاى آيه و موقعيّت اعرابى آنها بيان واحد ندارند؛ و هر چند در معرفت تفاصيل اين
1) 173. ( 1)- اعراف/ 172 ..
عالم و حقيقت آن نيز از اظهار نظر قطعى خوددارى مىكنند كه از حدّى كه روايات معتبر دلالت دارند، بيشتر سخن بگويند.
به هر حال، رأى معروف بين محدّثين و جمعى از علماى اهل تفسير، همين است كه بالاجمال، «عالم ذر» را قبول دارند.
از جمله آياتى كه ممكن است بر همين معانى «عالم ذر» و پيشينه معنوى و حقيقت انسان تفسير شود، آياتى از سوره بقره است كه مىفرمايد: (وعلم آدم الأسماء كلّها ثمّ عرضهم على الملائكة فقال أنبئوني بأسماء هولاء إن كنتم صادقين قالوا سبحانك لا علم لنا إلا ما علّمتنا إنك أنت العليم الحكيم قال يا آدم أنبئهم بأسمائهم فلمّا أنبئهم بأسمائهم قال ألم أقل لكم إنّي أعلم غيب السّماوات والأرض واعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون (1).
اين آيات دلالت بر وجود مسمياتى دارد كه اسماء آنها را خداوند متعال به آدم تعليم فرمود و مسميّات آن بر حسب ظاهر در مرآى ملايكه و ديد آنها بوده و به آنها اشاره شده است.
البتّه چنانكه از آيات استفاده مىشود، اين برنامه غيبى و غيب آسمانها و زمين و اين عالم بوده است اين مسميّات در روايات به اشباح رسول اكرم صلّىالله عليه وآله- و ائمّه طاهرين عليهم السّلام- و بلكه بسيارى از خواصّ عبادالله و صاحبان درجات رفيعه و سران اعداء الله بوده است و تفاسير ديگر و بيشتر نيز شده است.
از جمله آيات، اين آيه شريفه است: (وإذ أخذ الله ميثاق النبيين لما أتيتكم من كتاب وحكمة ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به ولتنصرنه قالء أقررتم و أخذتم على ذلكم إصرى قالوا أقررنا فاشهدوا و أنا معكم من الشاهدين (2).
از اين آيه نيز استفاده مىشود كه مسأله اخذ ميثاق بر نبوّت حضرت رسالت پناهى صلّى الله عليه و آله- نيز در صقع خاص و جوّ ويژهاى بوده است كه اين اخذ و استيثاق در آنجا انجام گرفته است؛ هر چند تصوّر آن براى ما دشوار يا محال باشد.
آيه ديگر اين است: (وإذ أخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و إبراهيم و موسى و عيسى بن مريم و أخذنا منهم ميثاقاً غليظاً)،(3)اين آيه نيز به ظاهر دلالت دارد بر اخذ ميثاق از انبيا- على نبيّا و آله و عليهم السلام- و خلاصه اينكه اين آيات به عالم ذر و اخذ ميثاق، تفسير شده است.
علاوه بر اين، رواياتى كه در حدّ تواتر است، بر اين عالم و اين اشهاد و حضور و شهادت و اخذ ميثاق دلالت دارند كه اگر بخواهيد به اين روايات و بعضى آرا و نظرات علما مطّلع گرديد، از جمله مىتوانيد به كتاب شريف «بحارالانوار» مراجعه نماييد:
جلد 3، باب 11، الدين الحنيف والفطرة وصبغةالله والتعريف فى الميثاق (كه مشتمل بر 22 حديث است).
جلد 5، باب 10، الطينة والميثاق (مشتمل بر 67 حديث).
جلد 58، باب 43، فى خلق الأرواح قبل الاجسام (مشتمل بر 29 حديث).
لازم به تذكّر است اينكه گفتيم اين روايات در حدّ تواتر است، مقصود تواتر لفظى تفصيلى نيست؛ بلكه مقصود، تواتر لفظى اجمالى است كه به واسطه كثرت روايات علم به صدور يكى از آنها حاصل است و معنوى است كه از مجموع اين روايات علم به عالم ذر و پيشينه ويژهاى براى همه بنى آدم يا افراد مخصوصى پيدا مىشود. مثل نقلهايى كه از سخاوت حاتم شده كه اگر چه به تفاصيل آن علم پيدا نمىشود و تفاصيل آن متواتر نيست، امّا قدر جامع آنها كه سخاوت وجود حاتم باشد، به تواتر معنوى ثابت است.
از اين جهت ما هم در مقام اظهار رأى و عقيده، بيشتر از اين، نظر قطعى نمىدهيم و قدم به جلو نمىگذاريم كه مبادا به رأى خود سخنى بگويم؛ زيرا در اين امور، فقط بايد بر اساس نقل ثابت و محكم متّصل به مبدأ و مقام عصمت اظهار نظر كرد.
بنابراين به اين مقدار و اعتقاد اجمالى بسنده مىكنيم. در اين حد بر اين عقيده ردّ و ايراداتى كردهاند كه به آنها نيز پاسخ داده شده و آن ايرادات وارد نخواهد بود.
س- آيا در تلاوت قرآن مع القواعد فتحه، كسره و ضمّه، رعايت لهجه هم واجب است؟ آيا بدون لهجه اشكال دارد؟
ج- بايد كلمات به عربى صحيح تلفّظ شود و ضمّه و فتحه و كسره آخر هر كلمه- در صورتى كه وقف برآن نشود- ظاهر شود (و الله العالم).
س- آيا در جلسات ختم قرآن غلط خواندن قرآن اشكال دارد؟ و اگر سهواً عمل شود و صرفاً به خاطر يادگيرى باشد، چه حكمى دارد؟
ج- غلط خواندن سهوى اشكال ندارد.
س- قرآن را به زبان يا لهجه محلّى ترجمه كردهاند. از آنجا كه نمىتوانم آن را به عربى بخوانم، آيا به همان زبان و لهجه مىشود خواند، يا بايد حتماً عربى خوانده شود؟
ج- خواندن ترجمه صحيح قرآن كريم نيز بسيار خوب است و فضيلت و ثواب دارد و تا حدودى شخص را با قرآن مجيد آشنا ومربوط مىسازد. امّا ثوابهاى خاص و مهمّى كه براى قرائت قرآن است، به خواندن خود قرآن با همان الفاظ عربى اختصاص دارد. مضافاً بر اينكه ترجمههاى قرآن هر چه هم با دقّت وآگاهى انجام شده باشد براى رساندن حقايق عالى اين كتاب مقدّس وافى نيست؛ و آن نورانيّت و تأثيرى را كه خود قرآن در نفوس دارد، دارا نمىباشند. ترجمه هر چه هم دقيق ورسا باشد بالاخره كلام بنده ومخلوق است و قرآن كلام خدا و خالق.
هرگز ترجمه قرآن را نمىتوان مثل ترجمه كتابهاى ديگر در كنار هم ومانند هم دانست. اين واقعيّتى است كه همه علماى سخن شناس و محقّقان قرآن شناس- حتّى غير مسلمانان- هم تصديق دارند.
بايد ترجمه قرآن را پلّه اوّل صعود به معارف الهى و حقايق غير متناهى دانست و صعود را تا حدّ امكان ادامه داد.
س- در بعضى از قرآنها، جداول و اشكالى كشيده شده كه در آنها اعداد و يا صفات خداوند متعال و ... نوشته شده و در هر كدام روايتهايى شده؛ مثلا در يك جدول، اعداد و .... كشيده شده و روايت شده كه هركس به اين جدول و اعداد و .... نگاه كند خداوند او را در حمايت خود حفظ كرده گناهان او را مىبخشد و از اين قبيل ادّعاها؛ آيا محكوم به صحّت مىباشد؟
ج- به طور كلّى نمىتوان اين روايات را تأييد كرد.
س- آيا ختم برخى از سورههاى قرآن همانند سوره «انعام» به طريقه خاصّى كه در جزوههاى مخصوص ختم اين سورهها بيان شده است، صحت دارد يانه؟
ج- به كتابهايى كه در باب ختومات نوشته شده مراجعه نماييد.
س- تقليد صدا و لحن از قاريان قرآن كريم كه اكثر آنها از اهل سنّت هستند و ولايت و امامت به حقّ حضرت امام على- صلوات الله عليه- را نمىپذيرند و در پايان قرائت، «صدق الله العظيم» مىگويند، چه حكمى از نظر فقه اهل بيت- عليهم السّلام- دارد؟
ج- اگر كيفيّت قرائت مشتمل بر غنا نباشد اشكالى ندارد؛ ولى اينكه «صدق الله العلي العظيم» را به همين نحو بخوانند و اصرار ديگران بر ترك اسم «العلى» با توجّه
به اينكه در قرآن مجيد است: (وهو العلي العظيم (1)، صورت اعراض از قرآن مجيد دارد و هم «علي و هم «عظيم از اسماء حسناى خداوند است.
س- تواشيح چه حكمى دارد؟ در تواشيح بعضى از آيات قرآنى را با حالت ترانه و سرود و حتّى غنا مىخوانند؟
ج- اگر به كيفيّت غنا خوانده شود، حرام است و الّا اشكالى ندارد.
س- لطفاً نظر مباركتان را در مورد استخاره قرآنى توسّط كامپيوتر بيان فرماييد. (روش كار بدين صورت است كه برنامهاى به كامپيوتر داده مىشود وفردى كه قصد استخاره دارد پس از نيّت، كليد انتخاب را فشار مىدهد وبر حسب تصادف انتخاب كامپيوتر، نام سوره، شماره آيه، ترجمه آيه وخوب يا بد بودن آن كه قبلا توسّط فرد عالمى مشخص شده و به كامپيوتر داده شده، روى صفحه كامپيوتر ظاهر مىشود).
ج- حقير هيچ وقت به نحو مذكور در سؤال، استخاره نمىكنم.
س- آيا در همه موارد مىتوان به قرآن استخاره كرد يا موارد خاصى دارد فىالمثل در مورد طلاق گرفتن يا نگرفتن مىشود استخاره كرد يا نه؟ و ديگر اينكه اگر شخصى استخاره كند و به آن عمل نكند چگونه است؟
ج- مورد استخاره در كارى است كه شرعاً در آن، شخص تكليف به وجوب يا حرمت بلكه استحباب يا كراهت نداشته باشد والا در انجام دادن عمل واجب يا حرام استخاره معنى ندارد و در عمل مستحب يا مكروه هم استخاره بىمورد است.
بلى اگر عمل مستحب چند مصداق داشته باشد مثل ازدواج كه با اين شخص و آن شخص و شخص ديگر هر كدام مصداق مستحب است ولى براى تعيين اولى از بين آنها بعد از بررسى مرجحات و مساوى بودن موارد استخاره نمايد.
هم چنين در امور مباح از كارهاى دنيوى كه شخص خوب و بد و منفعت و ضرر آن را نمىداند استخاره مورد دارد. بلكه اگر در ترك امر مكروه يا فعل مستحب احتمال ضرر مىدهد استخاره جايز است. معذلك با شور و مشورت اقدام كردن نيز شرعاً
1) 177. ( 1)- بقره/ 255 ..
راجح و مستحب است و چنانكه با توكل و اعتماد به خدا نيز وارد عمل شدن مستحب است (فإذا عزمت فتوكل على اللّه (1).
در جاهائيكه استخاره مورد داشته باشد پس از استخاره اگر عمل به آن نشود ممكن است موجب پشيمانى و احياناً ضرر شود وبهر حال عمل به آن شرعاً واجب نيست.
1) 178. ( 1)- آل عمران/ 159 ..
س- در حديث قدسى آمده است: «گنج پنهانى بودم، دوست داشتم شناخته شوم؛ پس مردم را آفريدم براى اينكه شناخته شوم.»
پس چرا انسانها از تفكّر در خدا منع مىشوند؟ و راه شناخت خداوند چيست؟
ج- اين حديث سند معتبرى ندارد. مراد از معرفت خدا كه كمال اشرف و اعلاى هر انسان است، معرفت حقيقت ذات خدا نيست؛ زيرا آن معرفت عقلًا و نقلًا محال وغير قابل حصول و به اصطلاح محاط محيط نشود و بنابراين در احاديث شريفه از تفكّر در ذات خدا نهى شده است.
جايى كه حقيقت بسيارى يا همه مخلوقات بر بشر مجهول است و جز به خواصّ و آثار آنها پى نبرده است، حقيقت ذات اقدس ربوبى چگونه امكان درك دارد؟ هرچه بشر در ذات او فكر كند به جايى نمىرسد؛ و بايد با پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- هم زبان شده و بگويد: «لا احصي ثناءاً عليك أنت كما أثنيت على نفسك»(1)و «ما عرفناك حق معرفتك و حق عبادتك»(2).
خدا را بايد به صفات و اسماء الحسنى و آثار قدرت او- كه در كاينات ظاهر است- شناخت؛ چنانكه در قرآن مىفرمايد: (وفي الإرض آيات للموقنين و في أنفسكم أفلا تبصرون (3). در وجود خودمان و اين انسانى كه يكى از مخلوقات به ظاهر بسيار كوچك اين عالم است بايد تفكّر نمود.
با اين همه بررسىهايى كه در طول قرون، در عجايب باطن و ظاهرو نظامات حاكم بر آن انجام شده، هنوز هم بشر خودش بر خودش مجهول است. اين است يكى از معانى متعدّد و معرفت آموز حديث شريف «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(4). خدا را بايد به آياتش شناخت و در آياتش، در خلق آسمانهاو زمين، كرات و كهكشانها، فضا و
مخلوقات زنده برّى و بحرى و هوايى تفكّر كرد، كه به فرموده قرآن هم، اينها براى خردمندان آيات و نشانههاى حقّند.
آفرينش همه تنبيه خداوند دل استدل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار
كوه و صحرا و درختان همه در تسبيحندنه همه مستمعى فهم كند اين اسرار
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجودهر كه فكرت نكند، نقش بود بر ديوار
برگ درختان سبز در نظر هوشيارهر ورقش دفترى است معرفت كردگار
كدام برگ درخت است اگر نظر دارىكه سرپاك الهى در آن نه محجوب است
همه آيات و نشانههاى جمال و جلال و كمال، حق و قدرت و علم بىمنتهاى او هستند.
نگه دارنده بالا و پستىگواه هستى او جمله هستى
وجودش بر همه موجود قاهرنشانش در همه اشيا است ظاهر
برى از ضدّوندّ خويش و از كسصفاتش «قل هو اللّه احد» بس
تو كه در علم خود زبون باشىعارف كردگار چون باشى؟
قرآن كريم مىفرمايد: (أم خلقوا من غير شيء أم هم الخالقون)(1)، (أفرأيتم ماتمنون ءأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون)(2)، (أفرأيتم ما تحرثون أنتم تزرعونه أم نحن الزارعون).(3))
كتاب تكوين را كه اسرار و عجايب نظامات هر بخش كوچك و هر ذرّهاش با تأليف كتابهاى تدوين نمىتوان شرح داد، مطالعه كنيد تا به حقيقت بزرگى كه در اين آيه كريمه معجز نشان نهفته است كمى آشنا شويد: (ولو أنَّ ما في الأرض من شجرة اقلام و البحر يمدّه من بعده سبعة أبحر ما نفدت كلمات اللّه (4)و اين آيه: (قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربّي لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربّي ولوجئنا بمثله مدداً)(5).
اين شكل تفكّر و انديشه انسان را به مبدأ نزديك مىكند و روحش را به عوالم بالا پرواز مىدهد و وجودش را پر از اميد و عشق و شور و شوق و حبّ صاحب اين عالم مىنمايد.
خداوند متعال ما و شما را به اين سير و سلوكى كه قرآن كريم و احاديث شريف، ما را به آن راهنمايى كردهاند توفيق عطا فرمايد؛ نظر ما را در عالم نظر، مورد قبول و نگاه ما را به كمال و جمال خلقت قرار دهد تا هميشه خود را در حضور حق بدانيم و علم و حكمت او را در اين كتاب قطورتر از فواصل همه كهكشانها و اجرام بخوانيم. با اميرالمؤمنين عليه السّلام- در تمام مناسبات با خدا و اقرار به عظمت قدرت و آفرينش او هم زبان شده، بگوييم:
«سبحانك ما أعظم ما نرى من خلقك و ما أصغر كل عظيمة في جنب قدرتك وما أهول مانرى من ملكوتك وما أحقر ذلك فيما غاب عنا من سلطانك»(1)
قلم در ميدانى وارد شده است كه هرچه جلو مىرود- اگر چه سالها و قرنها بنويسد- به پايانى نزديك نمىشود؛ و بنابراين در همين جا عاجزانه به اين دو بيت مترنّم شده و به حقارت و كوچكى خود اعتراف مىكنيم:
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهموز هر چه گفتهاند و شنيديم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمرما همچنان در اوّل وصف تو ماندهايم
اين دو بيت را هم براى كسانى كه در اثر عجز و ناتوانى از درك بعضى اسرار عالم تكوين و تشريع از خطّ رضا و تسليم خارج شده و بسا زبان به اعتراض و چرا بگشايند، مىخوانيم:
زمين در جنب اين نه طاق خضراچو خشخاشى بود بر روى دريا
تو خود بنگر از اين خشخاش چندىسزد گر بر بروت خود بخندى
كلام معجز نظام كشّاف حقايق، امام جعفر صادق عليه السّلام- را تبرّكاً پايان بخش كلام مىكنيم: «يابن آدم لو أكل قلبك طائر لم يشبه و بصرك لو وضع عليه خرق إبرة لغطاه، تريد أن تعرف بهما ملكوت السماوات والأرض»(2)
والسّلام عليكم و على عباداللّه المخلصين و رحمةاللّه و بركاته.
س- در كتاب «نهج الفصاحه»، صفحه 260، روايت شماره 1254- كه فتوكپى آن را به انضمام اين استفتاء، به خدمت حضرتعالى ارايه مىگردد- چگونه مىشود كه شوخى و جدّى آن يكى باشد در رجوع يحتمل مصداق داشته باشد؛ ولى در نكاح و طلاق كه قصد انشاء و حضور عدلين لازم است چطور؟ لطفاً مشروحاً بيان فرمائيد.
ج- كتاب نهج الفصاحه از مصادر مختلف معتبر و غير معتبر اخذ شده و در نقل روايات اعتماد به آن صحيح نيست؛ بايد مصدر هر روايت را بالخصوص به دست آورد و چنانچه معتبر شناخته شد، اعتماد به آن جايز است. همين روايت «ثلاث جدّهن ...» را
در فحصى كه علىالعجاله دركتب شيعه انجام شد آن را نيافتم، بلى در بعض كتب اهل سنّت، مثل: «سنن ابى داود» و «سنن ترمذى» و «سنن ابن ماجه» از «ابى هريره» نقل شده است. در عدم اعتبار آن به انتهاء سند به «ابى هريره» كافى است. اگر بخواهيد او را بشناسيد به كتاب «شيخ المضيرة ابوهريرة الدوسى» تأليف «محمود ابوريه» و كتاب «ابوهريره» تأليف «علامه بزرگ سيّد شرف الدّين» مراجعه فرماييد.
همانطور كه مرقوم داشتهايد لفظ و مضمون آن غرابت، بلكه فاقد استقامت است و قابل اعتماد و استناد نيست (واللّه العالم).
س- پس از سلام و عرض ارادت، مطالبى جهت اينجانب و بعضى از گويندگان مذهبى مجهول بوده؛ استدعا دارم آن حضرت ما را راهنمايى فرمايند.
آيا مطالب ذيل كه به عنوان حديث در ميان عامّه منتشر گرديده، واقعاً حديث است يا نه؟ در صورت صحيح السّند بودن، نشانى دقيق آن را معيّن، و معنى صحيح آن را مرقوم فرماييد.
1- «عليٌ ممسوس في ذات الله».
2- «خلق الله آدم على صورته».
3- «الطرق إلى الله بعدد أنفاس الخلائق».
4- «الشريعة أقوالى و الطريقة احوالى و الحقيقة حالي ...»
5- جريان متعفّن شدن بدن ايّوب- عليه السّلام- كه فقط در تفسير قمى آمده است.
6- آيا نظر حضرتعالى درباره «حديث عشق» كه مرحوم «محدّث نورى» در كتاب «نفس الرحمان»، ص 79 آورده است، موافق نظر مرحوم محدّث است يا نه؟
7- آيا مرحوم مجلسى كتابى به نام «تشويق السّالكين» داشته است، يا اين كتاب را به آن بزرگوار نسبت دادهاند؟
ج 1- جواب از اعتبار حديث
«علي ممسوس في ذات الله»:
اين حديث را «حافظ ابو نعيم اصفهانى» در «حلية الأولياء» از «كعب بن عجره»، از پدرش از رسول خدا- صلّى الله عليه و آله و سلّم- و «هيثمى» در «مجمعالزوائد» ج 9، ص 131، از «طبرانى» در «معجم كبير» و «اوسط» از «كعببن عجره»، از پدرش روايت كرده است به اين لفظ: «قال: قال رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلّم-: لا تسبّوا علياً فإنه ممسوس في ذات الله».
همچنين «مناوى»- از علماى اهل سنّت- آن را در كتاب «كنوز الحقائق في حديث خير الخلائق» از «ابونعيم اصفهانى» روايت كرده است. «علّامه مجلسى» نيز در
«بحار» در باب
«كفر من سَبَّهُ او تبرأ منه»
از «ابو نعيم» روايت فرموده و با بيانى آن را شرح كرده است.
«احمد» در «مسند» ج 3، ص 86، از رسول خدا- صلّى الله عليه و آله وسلّم- روايت كرده است كه فرمود:
«فو الله إنه لأخشن في ذات الله أو في سبيل الله»؛
و به اين لفظ نيز روايت كرده:
«إن علياً لاخيشن في ذات الله»
. بديهى است اين حديث غير از حديث اوّل است.
امّا از طريق شيعه، بر حسب كتاب «اجازات بحار»، مولى نظام الدّين السيّد احمد بن السيّد محمّد معصوم الحسينى- كه از علماى بزرگ و پدر عالم جليل «سيّد على خان» مؤلّف «رياض السالكين» و «سلافة العصر»- است در اجازهاى كه براى سيّد جمال الدّين محمّد بن السيّد عبدالحسين الحسينى البحرانى- كه او نيز از مفاخر عالم علم است- مرقوم فرموده، مسنداً اين حديث را از حضرت رسول صلّى الله عليه و آله- به اين لفظ روايت كرده است: «إن علياً ممسوس في ذاتالله».
در خاتمه با بيان سند حديث، مناسب است مختصرى را نيز به عنوان شرح آن اضافه نماييم:
اين جمله، اشاره به مقام كمال ايمان، و تسليم مطلق و توجّه تامّ حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- به خداوند متعال، و از خود بيخودى و خود نبينى و اطاعت محض آن حضرت از احكام خدا دارد. مقامى كه متصرّف در وجود و مالك قلب و اراده و نيّت صاحب آن در اجراى اوامر الهى و جهاد فى سبيل الله و اقامه حقّ و عدل هيچ چيز و هيچكس جز خدا نيست.
بر خلاف مردم، متعارف و اكثريّت ملاحظات و تزلزل يا تثبيت مواضع شخصى، وجاهت اجتماعى، مقاصد سياسى، خشم و يا خوشنودى و تشويق يا ملامت وحُبّ و بغض اين و آن اورا از انجام وظايف باز نمىدارد.
آرى، آن حضرت ظهور اكمل (كونوا قوامين بالقسط شهداء لله ولو على أنفسكم)(1)، (يجاهدون في سبيل الله لايخافون لومة لائم)(2)و (لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر الله)(3)) بود. بىباكانه در هر موضوع و هر پيشامد فرمان و حكم خدا و رسول را اجرا مىكرد و در غزوات و ميادين جهاد بى خوف و بيم و بى هيچ انديشه جلب نفع يا ترس از وقوع در ضرر، از خطرات استقبال داشت؛ و مانند كسى كه نيروى انديشه در اين امور و تأمّل در عواقب خطرناك آن نداشته باشد عمل مىفرمود.
از جنگ «موته» كه حضرت «جعفر طيّار»، «زيد بن حارثه» و «عبدالله بن رواحه» به درجه رفيعه شهادت رسيدند، راجع به منزلت و درجه اين سه شهيد عالىمقام، رؤيايى از رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- نقل شده كه از آن علوّ درجه جعفر و زيد بر عبدالله استفاده مىشود؛ چون آن دو بى درنگ و بى انديشه و خيال به ميدان شهادت شتافتند. ولى عبدالله با اندك انديشهاى- كه شايد از يك لحظه درنگ هم تجاوز نكرد- به ميدان رفت.
اين سه نفر همه به شهادت رسيدند و هر سه عاليقدر و شهيد فى سبيلالله هستند؛ امّا چون در اين موقف و مهلكه آن دو بىباكانهتر بودند، رتبه بالاترى را حايز شدند.
حالِ ممسوسيّت في ذات الله چنين حالى است. حالى است كه اگر چه مرتبه كمال قوّه عقلانى است، در انظار مردم متعارف كه در كار دين و آخرت حسابهاى دنيايى را كم و بيش ملاحظه مىنمايند، بى فكرى محسوب مىشود؛ در صورتى كه بلوغ و رشد حقيقى انسان نيل به اين مرتبه و مقام است.
اميرالمؤمنين عليه السّلام- در اين خصيصه عالي ه- كه مرتبه كمال تفوّق و علوّ منزلت انسان و فرشته است و «ممسوس في ذات الله» تعبيرى از آن است- مرتبه اكمل و اعلى را دارا بود. در تمام عمر و در تمام مواضع سياسى و اجتماعى و در همه غزوات و در هر كجا و هر شرايطى فقط به وجه الله مىنگريست و به پى آمدها و عكس العملهاى منفى يا مثبت اين مواقف براى شخص خود و يا كسان و وابستگانش نمىانديشيد.
پىآمدهاى فداكارىها و جهاد آن حضرت در غزوات و قتل سران كفر و شرك از جمله همان كينهها و عقدههايى بود كه خاندان و قبايل آنها، خصوصاً بنىاميّه از آن حضرت و اهل بيتش در دل گرفتند، كه آن احقاد بدريّه و حنينيّه و احديّه و ...- كه همه در واقع احقادشان از پيروزى اسلام و دين توحيد و موفّقيّت رسول اعظم صلّى الله عليه و آله- بود- پس از رحلت پيغمبر ظاهر شد؛ و از اسباب مهمّ ورود آن همه مصايب و نوائب بر اهل بيت عليهم السّلام- شد. ولى على عليهالسّلام- كسى نبود كه خوش نشينى، راحت طلبى و آسايش خود و كسانش را بر نصرت اسلام و اطاعت از فرمان خدا و رسول برگزيند و در اين موقف به مثل اين حسابها بيانديشد. و از طرف شدن با تمام خلق جهان، در راه انجام وظايف الهى هراس داشته باشد. آن حسابى كه او داشت از اين حسابهاى به اصطلاح زيركانه و عاقلانه ديگران خارج بود. او ممسوس فى ذات الله بود و مانند شخص غير ملتفت و غافل از اين حسابها، عمل مىكرد. اگر او در اقدامات و كارهايش چنين حسابهايى كرده بود- همانطور كه حتّى دشمنانش معترف بودند- «لما قام
للإسلام عمود»؛ اسلام برپا نمىشد و پرچم توحيد به اهتزاز در نمىآمد. سلام الله عليك يا أمير المؤمنين و يا إمام الموحدين و يا يعسوب الدّين و على ابن عمك و أخيك رسول الله و على أهل بيتك الطّاهرين.
ج 2- جواب از حديث
«إن الله خلق آدم على صورته»:
صدوق رحمة الله تعالى عليه- در كتاب «توحيد»، ص 152 و 153، ب 12 ح 11، به سند از «حسين بن خالد» روايت فرموده است:
«قال: قلت للرضا- عليهالسّلام- يابن رسول الله! إنّ النّاس يروون أن رسول الله- صلّىالله عليه و آله وسلّم- قال: إن الله خلق آدم على صورته! فقال: قاتلهم الله لقد حذفوا أول الحديث إن رسول الله- صلّى الله عليه وآله- مرّ برجلين يتسابّان فسمع أحدهما يقول لصاحبه: قبّح الله وجهك و وجه من يشبهك، فقال: يا عبد الله لا تقل هذا لأخيك، فإن الله عزوجل خلق آدم على صورته».
همچنين در صفحه 152، باب 12، ج 10، از «ابى الورد بن ثمامه» از اميرالمؤمنين عليه السّلام- روايت كرده است:
«قال: سمع النبى- صلّى الله عليه وآله- رجلا يقول لرجل: قبح الله وجهك و وجه من يشبهك، فقال- صلى الله عليه و آله-: مه، لا تقل هذا، فإنالله خلق آدم على صورته».
قال الصدوق قدّس سره-:
«تركت المشبّهة من هذا الحديث أوّله و قالوا: إن الله خلق آدم على صورته فضلوا في معناه وأضلوا».
صدوق عليه الرحمة- حديث ديگرى نيز در تفسير اين جمله روايت كرده است كه به فرمايش علّامه مجلسى عليه الرحمه- مانند تأويل بر تقدير عدم ذكر اوّل حديث و تصحيح معنى است.
سيّد مرتضى- قدّس سره- نيز در «تنزيه الانبياء»، فصل مشبعى در اين موضوع بيان فرموده است كه مىتوانيد مراجعه فرماييد.
ج 3- پاسخ از سؤال درباره جمله
«الطرق إلى الله بعدد أنفاس الخلائق»:
فعلا در نظر ندارم كه اين جمله را در كتب احاديث معتبر ديده باشم؛ ولى مضمون آن اشاره به كثرت دلايل بر وجود خدا و طرق الى اللّه بعدد انفاس خلايق است. فى الجمله اشاره به كثرت اين طرق و دلايل آفاقيّه و انْفسيّه، و به اصطلاح برهان إنّي بر وجود خداوند متعال است، كه در قرآن كريم مكرّر تذكّر داده شده است؛ مثل: (و في الأرض آيات للموقنين و في أنفسكم)(1)، (إن في خلق السماوات و الأرض واختلاف الليل و
1) 193. ( 1)- ذاريات/ 20 ..
النهار ...)(1)، (قل لوكان البحر مدداً لكلمات ربّي لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مدداً)(2)و (و لو ان ما في الأرض ...)(3))
مطلب قابل توجّه اين است كه در اين جمله هم حقّ مطلب ادا نشده است. زيرا بنا بر اينكه «انفاس» جمع «نَفَس» به فتح «فاء» (دم) باشد، نه جمع «نَفْس» به سكون «فاء» كه جمع آن «نفوس» است به هر دو معنى يا هر دو لفظ هم اگر اين جمله گفته شده باشد (انفاس يا نفوس)، طرق الى اللّه محصور در اين عدد نمىشود؛ زيرا به هر دو كلمه «نفوس» يا «انفاس»، طرق الى الله محصور در مخلوقات جاندار ذى نفس و ذى نَفَس نيست؛ و به اين همه آيات بىشمار الهى در زمين و آسمان اشاره نشده است.
علاوه بر اين اگر مقصود از «انفاس» و «نفوس» خود آنها باشد، غير آنها به حساب نيامده، و اگر غير آنها باشد، خود آنها منظور نشده است؛ و اين دليل بر اين است كه كلام بشر در بيان اين معانى- هرچه هم رسا باشد- كوتاه و قاصر است و حقيقت همان است كه گفتهاند:
و إن قميصاً خيط من نسج تسعةو عشرين حرفاً عن معاليه قاصرٌ
و اگر گفته شده بود: «عدد الطّرق إلىالله بعدد كل ماسواه من الآيات والعجايب»، شايد كاملتر بود.
به هر حال بايد اعتراف كنيم كه الفاظ ما دربيان اين معانى- به هر گونه ادا كنيم- كامل نيست. بيان كامل، همان آيات قرآن كريم و بعد هم عباراتى است كه در احاديث معتبره و ادعيّه شريفه بيان شده است.
ج 4- پاسخ سؤال در مورد صحّت خبر «الشريعة أقوالي والطريقة أحواليو الحقيقة حالي»:
اين خبر را- چنانكه از متن و الفاظ آن معلوم است- نمىتوان به حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه وآله- نسبت داد. بر حسب آنچه از آيات و احاديث استفاده مىشود، شريعت كلّ دين و هدايتهاى دين و ما اوحى به الى رسولالله صلّىالله عليه وآله- است كه از اقوال و افعال و احوال پيغمبر- صلّى الله عليه وآله- استفاده شده است. و اقوال پيغمبر- صلّى الله عليه وآله- و احوال او مثل افعال او طريقت است؛ و اقوال و افعال آن حضرت، مثل احوال او حقيقت است.
به حدس قوى، اين خبر از مجعولات صوفيّه است. علاوه بر آنكه در هيچيك از جوامع و كتابهاى معتبر حديث شيعه يا سنّى، مثل «كتب اربعه»، و «صحاح ستّ» اين خبر روايت نشده است؛ بلكه در كتاب مستطاب «بحارالانوار» نيز كه بيش از يكصد جلد كتاب حديث است و اهتمام فراوانى در جهت جمعآورى احاديث در آن شده- اين حديث وجود ندارد.
فقط در «غوالى اللئالى» ابن ابى جمهور احسائى 197] مرسل و بدون سند و ذكر مأخذ و مصدر نقل شده است. صاحب «مستدرك» نيز آن را از آن كتاب نقل نموده است و به «سيّد حيدر آملى» نيز نقل آن را نسبت داده است.
بديهى است اين نقلهاى بىمأخذ- اگر بيش از اينها هم باشد- موجب اعتبار خبر و جواز اعتماد بر آن نمىشود.
نظر به نقل مثل اين خبر و اخبار ديگر در اين كتاب، بزرگانى مثل: «علّامه مجلسى» و «محدّث بحرانى» به نقل از بعضى مشايخ خود، آن را به جمع بين غث و سمين و صحيح و سقيم توصيف كردهاند.
جالب اين است كه محقّق كتاب «غوالى اللئالى» با اهتمام بسيار كه در ارايه مصادر اخبار آن مبذول داشته، چون براى بسيارى از اخبار آن مصدر و مأخذى نيافته، آنها را به كتاب «مستدرك» مستند كرده است؛ در حالى كه «مستدرك» نيز آن اخبار را از «غوالى اللئالى» نقل نموده است.
به اين صورت مىبينيم براى اين دسته از اخبار «غوالى اللئالى» مدرك و مأخذ معتبرى نيست و از جمله محقّق محترم، اين خبر را نيز به «مستدرك» حواله داده است. فاعتبروا يا أولي الأبصار.
ج 5- پاسخ سؤال در مورد صحّت خبر تعفّن بدن حضرت ايّوب على نبينا وآله و عليه السّلام-:
سيّد مرتضى- قدّس سرّه- در كتاب «تنزيه الانبياء»، اين موضوع را با تأكيد رد فرموده است. بعضى اخبارى كه بر آن دلالت دارد اخبار آحاد است، كه اوّلًا در مسايل اعتقادى مورد تمسّك نيست و ثانياً اگر با ضرورت حكم عقل منافى باشد، معتبر همان حكم عقل است.
با اين وجود مىتوان گفت: وقوع چنين استثنايى در مسأله نبوّات منافى با ضرورت حكم عقل به تنزّه انبيا از امراضى كه موجب تنفّر طباع و نقض غرض از
رسالت آنها مىشود، نيست؛ زيرا اين جريان مشتمل بر اسرار و حكمتهايى است كه عالم به تمام آن، خداوند متعال است. اجمالًا يك سلسله امتحانات و ابراز استعداد انسان براى صبر و مقاومت در برابر مصائب و شدائد و تسليم و رضا به قضاى الهى در خود اين امتحان بزرگ مشهود است كه از آن تفسيرى از (إنّي أعلم مالا تعلمون (1)فهميده مىشود.
در پاسخ لزوم نقض غرض، ممكن است بگوييم: اين ابتلاى شديد يك پيغمبر خدا- كه عظمت صلاحيّتهايى را كه انبيا واجد آن بودهاند را نشان مىدهد- بعد از اثبات نبوّت به معجزات، نقض غرض نيست؛ و در آن مَثَل شخص نبّى كه در معرض آزمايش و امتحان قرار مىگيرد، امّت و مردم نيز امتحان مىشوند و مرتبه قوّت عقيده و ايمان آنها به نبوّت او معلوم مىگردد. خصوصاً كه با رفع آن ابتلا و ظهور آن معجزات ظاهره، امر نبوّت او مؤكّد و محكمتر مىشود.
بلى، در ابتداى ثبوت و تبليغ امر رسالت و قبلاز اثبات آن بهمعجزه، اين امتحان، نقض غرض و مغاير با حكمت و مصلحت نبوات و بعث انبيا است.
عدم امكان تبليغ رسالت در اين حال و به طور موقّت كه غرض اهمّ مقصود باشد، نقض غرض مطلق نيست؛ و در واقع در ارتباط با تحقّق كامل همان غرض اصلى است. بالخصوص كه چنانكه گفته شده در بازگشت او به حال اوّل و ظهور آن معجزات كبيره، اظهار حق و اتمام حجّت بر خلق بيشتر مىگردد.
نتيجه كلام اين مىشود كه اگر چه تفاصيل سرگذشت اين پيغمبر عاليقدر خدا بر ما معلوم نشود و تفاصيلى را كه در بعضى اخبار است نه نفى و نه اثبات كنيم، اجمالًا از آيات قرآن مجيد، اهميّت موضوع و شدّت ابتلا و عظمت صبر اين پيغمبر خدا معلوم مىشود كه مثل اين تفاصيل به گونهاى سختى ابتلائات او را ارائه مىدهند؛ و چنانكه بيان شده نقض غرض و خلاف حكمتى پيش نمىآيد. و هو العلى الحكيم.
حقير، فى الجمله به شدّت اين ابتلا و بىنظير بودن آن در نوع خود و به حكمت و مصلحت آن معتقدم، و آن را از اعظم دلايل بر قابليّت انسان، و اشرفيّت او از همه مخلوقات مىدانم.
ج 6- پاسخ سؤال درباره «حديث عشق»، كه مرحوم «محدّث نورى» در «نفس الرّحمان» آوردهاند:
1) 198. ( 1)- بقره/ 30 ..
بلى؛ اخبار مورد اشاره علاوه بر آنكه مرسل و بىسند است و منتهى به ائمّه عليهم السّلام- نيست، از جهت متن، غرابت دارد؛ و بر شمردن آنها از احاديث قدسيّه جزاف و خلاف اعتبار است.
مطالبى كه «محدّث نورى» در اينجا افاده كرده، در نهايت استحكام است و حقير نيز در جواب بعضى سؤالات، درباره اين موضوع توضيحاتى دادهام.
عجيب اين است كه با اينكه در اهل سنّت گرايش به تصوّف به واسطه بىارتباطى آنها با مكتب و مدرسه اهل بيت عليهم السّلام- زياد بوده و هست، در جوامع و مسانيد آنها، مثل: «صحيح بخارى»، «صحيح مسلم»، «سنن ترمذى»، «ابن ماجه»، «ابى داود» و «نسائى» (صحاح ست) و «مسند دارمى» و «موطأ مالك» ظاهراً كلمه عشق و مشتقّات آن ديده نمىشود. فقط در «مسند احمد» در روايتى راجع به ازدواج و مذّمت بر ترك آن از ابوذر، كلمه عشق در داستان مرد عابدى كه عاشق زنى شده و به واسطه عشق به كفر گراييد، آمده است؛ و در جوامع شريفه ما نيز در نهايت ندرت اين كلمه يا بعضى مشتقّات آن ديده مىشود.
در «من لايحضره الفقيه» و «تهذيب» فقط در يك حديث، در حكايت آن دو قاضى كه عاشق زن دوست خود شدند آمده است. در «استبصار» اصلًا اين لفظ ديده نمىشود. در «كافى» شريف نيز در سه مورد اين مادّه آمده است كه در دو مورد آن دلالت بر مذمّت صاحب آن دارد؛ و فقط در يك مورد در روايتى كه آن هم بنابر «مرآة العقول» سندش ضعيف است، در مورد عشق به عبادت اين مادّه در هيأت «عَشَقَ» (فعل ماضى) ديده مىشود.
و در مثل موسوعه «بحار» نيز اين لفظ به ندرت ديده مىشود و بيشتر در معانى مذمومه، مثل: عشق به زنان بدكاره، نظير: عشق «ابن ملجم» به «قطام» و قدار عاقر ناقه صالح يا عشق به زنان بيگانه، يا عشق به دواب و اموال استعمال شده و مواردى كه در معناى ممدوح استعمال شده باشد، از سه چهار مورد تجاوز نمىكند.
مهمتر از همه اينها آنكه در قرآن مجيد اصلًا اين كلمه وجود ندارد؛ در حاليكه مثل كلمات: حب، محبوب، حبيب و محب و مشتقات ديگر آن در كتاب و سنّت بسيار زياد استعمال شده است.
خلاصه غرض از اين توضيحات بحث لفظى نيست. مقصود اين است كه در كتاب خدا و اين جوامع بزرگ شيعه و سنّى و مثل جامع «بحار الانوار» حتّى در يك مورد، لفظ عشق به خدا نسبت داده نشده؛ چنانكه عاشق يا معشوق نيز بر خدا اطلاق نشده است و بر دوستان خدا نيز عاشق گفته نشده است. و در دعايى از مجموع ادعيّه، خدا به اسم
«ياعاشق» و «يامعشوق» خوانده نشده است؛ در حالى كه «حبّ الله» و «حبيب الله» و «محبوب» و «محب» مكرّر و بسيار اطلاق شده است.
بنابراين مىتوان چنين استفاده كرد كه اين لفظ براى بيان ربط معنوى و قرب و حبّ بنده به خدا مفهومش وافى و كافى نيست؛ و چون در به كار بردن الفاظ در معانى مربوط به قدس مقام ربوبيّت والوهيّت، مثل اسماء الحسنى، شرط ادب اين است كه بر الفاظى كه در شرع و لسان شارع مقدّس و كتاب و سنّت آمده است اقتصار شود، از اين جهت تعبير از حبّ به خدا به «عشق»، و از خدا به «معشوق» و از بنده به «عاشق» خلاف اين ادب است.
همانطور كه «خواجه طوسى» در اطلاق اسمائى غير از اسماء الحسنى برذات اقدس حق جلّ اسمه- اظهار نظر فرموده و آن را منع كرده است.
سرّ مقبوليّت اين كلمه «عشق» در بعضى نفوس و تداول آن در السنه، نكته ديگرى است كه از بيان آن- چون موجب اطاله كلام است- خوددارى شد.
ج 7- پاسخ سؤال راجع به استناد رساله «تشويقالسّالكين» به مجلسى رحمة الله عليه :
صحّت نسبت به مثل عالم جليل، آخوند «ملّامحمّدتقى (مجلسى اوّل)، بسيار بعيد، بلكه قطعى البطلان است.
اين رساله، مشتمل بر مطالبى است كه به اجماع اعاظم علما و محدّثين شيعه و اسلام شناسان و متخصّصان اصول و مبانى مذهب تشيّع، مانند فرزند عاليقدر ايشان، نابغه بزرگ و مفخر عالم علم و اسلام، علّامه مجلسى رحمةاللهعليه- آن مطالب، مردود و باطل است؛ از جمله:
1- تفسير به رأى (إلا ليعبدون (1)به (أي ليعرفون) است.
2- تصديق صحّت سلاسل و طرق صوفيّه و تجليل از مثل: «ملّاى رومى»، «علاء الدّوله سمنانى»، «بايزيد بسطامى»، «محيى الدّين»، «عطّار»، «صوفيّه نور بخشيّه» و ... است كه هر كس بخواهد در حدودى از حال آنها آگاه شود مىتواند به كتبى مثل: «حديقة الشيعه» مرحوم مقدّس اردبيلى قدّس سرّه- و «خيراتيّه» و «فضايح الصوفيّه» و كتاب جديد التأليف «عرفان و تصوّف» و كتب ديگر رجوع نمايد.
3- تصويب خانقاه و بدعت خرقه پوشى است كه پسر بزرگوار آن پدر، در رأس بزرگانى است كه با صراحت آن افراد را اهل باطل و گمراه، و اين اعمال را بدعت و ضلالت مىداند.
1) 199. ( 1)- ذاريات/ 56 ..
ما كه در شمار اصحاب ائمّه عليهم السّلام- امثال: «محمّد بن مسلم»، «ابان بن تغلب»، «زرارة بن اعين» و صدها شخصيّت ديگر كه بلاواسطه در مكتب آن بزرگواران پرورش يافته و به مقامات بلند علمى و عملى نايل شدهاند، و در شاگردان بلند پايه آنها از عصر غيبت و كلينى و عصر صدوق و شيخ مفيد و سيدين و شيخ طوسى تا عصر مجلسى و عصر صاحب جواهر و شيخ انصارى و آيت الله بروجردى و عصر حاضر، احدى از علما و حاملان علوم و معارف اهل بيت عليهم السلام- را در اين سلاسل و طريقهها نمىبينم، چگونه مىتوان باور كرد كه شخصى مثل «مجلسى»- اوّل شارح «من لايحضره الفقيه» به فارسى و به عربى- از افرادى كه در اين رساله نامبرده شدهاند، تجليل كند.
علّامه مجلسى كه از هر كس اعرف به حال پدر است، جدّاً پدر خود را از گرايش به صوفيّه تبرئه مىكند- بنابراين اين رساله همانطور كه شيخ ما- علّامه و كتاب شناس بى بديل معاصرِ صاحب «الذريعه»- به آن تصريح كرده، به ايشان نسبت داده شده است. چنانكه كتاب ديگرى هم كه در اين رساله به اسم «مستندالسّالكين» نام برده نيز به گفته ايشان منسوب به مجلسى اوّل است؛ نه از مجلسى اوّل.
چهارمين چيزى كه صحّت انتساب اين رساله را به مجلسى اوّل نفى مىكند، اشتمال آن بر بعضى احاديث ضعيفه و مجعوله است. از آن جمله اين خبر است كه: از اميرالمؤمنين عليه السّلام- از معناى تصوّف سؤال شد؛ فرمود: تصوّف مشتق از صوف است و آن سه حرف است (ص، و، ف)؛ پس «صاد» صبر و صدق و صفا، و «واو» ودّ و ورد و وفا، و «فاء» فقر و فرد و فنا است.
اوّلًا اين خبر بىسند و بىمأخذ و مرسل است؛ و محقّق «غوالى اللئالى» كه اين خبر از آن نقل شده مىگويد: با كاوش بسيار (شديد) آن را در جايى نيافته است، و يقيناً هم در مأخذ معتبرى نبوده و نيست.
ثانياً، متن و مضمون خبر به وضوح بر جعل و كذب بودن آن دلالت دارد. انصافاً چنين معناى عاميانه و سست را به مثل اميرالمؤمنين عليه السّلام-- صاحب آن خطبههاى محكمه توحيديّه و معارف حقيقيّه يقينيّه- نسبت دادن، اهانت به مقام مقدّس و رفيع آن حضرت است.
بديهى است هر كس مىداند كه هر اسم و هر كلمه بد يا خوب را مىشود حروفش را به اين شكل به ميل خود تفسير كرد و براى اسمها و كلمات خوب معانى بد، و براى كلمات زشت و قبيح، معانى خوب و بلكه متعدّد و متضاد بيان كرد.
همين لفظ تصوّف را مىتوان گفت: «صاد» ش، صنم (بت)، صم (كرى) و صب و صرع و صداع و صيحه و ... است؛ و «واو» آن، ويل و وباء، و وثن (بت) و وجع و ورم و وزغ و ... است؛ و «فاء» آن، فساد و فتنه و فحش و فجيع و فرعون و ... است.
و از جمله اين احاديث ضعيفه- كه نقل آن دلالت بر عدم صحّت انتساب اين رساله به مجلسى اوّل دارد- خبر خرقه است كه در جلد چهار «غوالى اللئالى» حديث 224، آنرا نقل نموده است؛ و در ضعف آن همين كافى است كه محقّق كتاب «غوالى اللئالى» در مورد آن گفته است: با فحص شديد و جهد جهيد و سير كتب و دفاتر در روزها و شبها، و تحمّل مشقّتهايى كه عادتاً تحمّل نمىشود، به اين حديث و مشابه آن در كتابهاى مورد اعتماد اصحاب بر نخورديم و شايد از مخترعات و دروغهاى بعض متصوّفه باشد.
وى سپس كلام بسيار متينى از علّامه مجلسى رحمه الله- در عذر نقل بعضى اخبار و مرويّات ديگران نقل نموده است كه ما به واسطه اينكه سخن بيشتر از اين طولانى نشود از نقل آن خود دارى كرديم. هر كس بخواهد مىتواند به جلد 40 كتاب مستطاب «بحار»، ص 173، باب 93، از ابواب تاريخ اميرالمؤمنين عليهالسّلام- رجوع نمايد.
غرض اين كه چگونه مىشود مثل مجلسى اوّل، با آن تبحّرى كه در علم حديث و وجوه ردّ يا قبول اسناد روايات داشته، به اينگونه احاديث- كه بىاعتبار بودن آنها كالشمس في وسط السماء بر هر كس كه مختصر اطّلاع از علم درايه و حديث داشته باشد واضح و روشن است- استناد جسته باشد؟
و بعد از اين، به فرض اينكه حديث خرقه معتبر باشد، چنانكه ما نيز امكان وقوع آن را- اگر چه به اين خبر قابل اثبات نيست- نفى نمىكنيم، زيرا عدم امكان اثبات، اعمّ از عدم امكان وقوع است، اين خبر چه ارتباطى با خرقه اين گروه به اصطلاح درويش دارد؟ و چگونه با آن، مشروعيّت و رجحان اين بدعت متداول خرقه بين آنها ثابت مىشود؟
همه اينها شواهد و قراين است بر اينكه اين رساله و مشابه آن به مثل مجلسى اوّل قابل استناد نيست؛ و شخصيّتى مثل او شأنش اجلّ از اين است كه اين همه نكات علمى را تميز و تشخيص ندهد.
به هر حال، اين رساله از هر كس كه باشد به واسطه اينكه متضمّن تأييد صوفيّه و افرادى است كه فساد عقيده آنها مسلّم است، از طريقه حقّه اثنا عشريه و علماى اعلام شيعه خارج و منحرف است.
عصمنا الله تعالى من زلات الأقوال و الأقلام و ما يوجب الإضلال و الإنحراف و ثبتنا على التمسك بالثقلين كتاب الله والعترة الأئمة الطاهرين المنتجبين صلواتالله عليهم أجمعين.
س- در احاديث است كه ثواب عمل بسيار كوچك گاهى به اندازه عمل بزرگ تعيين شده است. مثلا كسى كه صد مرتبه «سبحان الله» بگويد افضل است از بردن صد قربانى در حج؛ يا اينكه اگر كسى سه مرتبه صلوات بفرستد، ثوابش را به جز خدا كسى نمىتواند بنويسد. آيا اين احاديث صحيح است؟
ج- ظاهراً اين بيانات در اينگونه موارد، كنايه از كثرت ثواب است و هيچ بيانى در مقام تشويق به گفتن «سبحان الله» كه تزكيه خداى تعالى از عيب و نقص و نشانه كمال توحيد انسان است، و تشويق بر صلوات بر محمّد و آل محمّد كه بزرگترين حق را بر انسانها دارند و واسطه هدايت و سعادت دنيا و آخرت آنها هستند و نبايد هيچگاه از اين اولياى نعم، غفلت شود، بالاتر و رساتر از اين تعبيرات نيست؛ و نظير اينها در قرآن هم وجود دارد.
خداى متعال، در آيهاى مىفرمايد: اى پيمبر! اگر هفتاد مرتبه براى كفّار استغفار كنى، خداوند آنها را نمىآمرزد. مسلّماً «هفتاد»، خصوصيّت ندارد به اين معنى كه اگر رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- مثلا هفتاد و يك مرتبه استغفار مىكرد، ممكن بود خداوند آنها را بيامرزد؛ و معلوم مىباشد مراد اين است كه خداوند آنها را به هيچ وجه نمىآمرزد (والله العالم).
س- از بعضى از علما شنيده شده كه روايت داريم اگر كسى به حج مشرّف شود و بعد از برگشتن از مكّه، خداوند متعال براى آن حاج، تا چهار ماه، گناه- هر چه باشد- نمىنويسد.
اوّلًا بفرماييد كه آيا چنين روايتى داريم يا نه؟ و بر فرض بودن روايت، سندش صحيح است يا نه؟ و در صورت صحّت، آن روايت را چطور معنى نماييم؟
ج- بلى، اين مضمون روايت در احاديث شريفه وارد شده است؛ ولى در بعضى احاديث به عدم اتيان كبيره و در بعضى ديگر به عدم اتيان موجبه مقيّد شده است.
شيخ الطائفه قدّس سرّه- در باب «ثواب الحج» به سند صحيح از «معاوية بن عمّار»، از حضرت صادق عليه السّلام- حديثى روايت فرموده كه در ذيل آن مىفرمايد: «أنى أن تبلغ ما يبلغ الحاج قال أبوعبدالله عليه السّلام-: ولاتكتب عليه الذنوب أربعة أشهر
تكتب له الحسنات إلا أن يأتي بكبيرة»(1). بنابراين گناهانى كه در اين چهار ماه نوشته نمىشود، صغيره است و اين مطابق است با مفاد آيه كريمه (إن تجتنبوا كبائر ماتنهون عنكم يكفر عنكم سيئاتكم (2).
«ثقة الاسلام كلينى»- رضوان اللّه عليه- در «جامع كافى»، باب «فضل الحج و العمرة و ثوابها»، به سند خود از «سعد اسكاف»، از حضرت ابى جعفر- عليهالسّلام- روايتى در فضل حاج روايت كرده است كه در ذيل آن، امام عليه السّلام- مىفرمايد:
«فإذا قضى نسكه غفرالله له ذنوبه و كان ذو الحجة و المحرم و صفر و شهر ربيع الأوّل أربعة أشهر تكتب له الحسنات و لاتكتب عليه السيئات إلا أن يأتي بموجبة فإذا مضى الأربعة الأشهر خلط بالناس»(3)
هر چند «علّامه مجلسى»- عليه الرّحمه- در «مرآة العقول»، دو احتمال در موجبه دادهاند: يكى آن كه مراد كبيره است كه موجب آتش است. ديگر اين كه گناهى است كه موجب كفر شود و فرموده است: اوّل اظهر است.(4)با توجّه به روايت «معاوية بن عمار» اطمينان حاصل مىشود كه مراد از موجبه، كبيره است و بنابراين گناهى كه نوشته نمىشود، گناهى است كه در كتاب و سنّت موجب دخول در آتش معرّفى نشده باشد.
«شيخ الطائفه»، اين حديث را از «سعد اسكاف» روايت فرموده، به عبارتى كه با اين عبارت، اختلاف و جمله
«إلا أن يأتي بموجبة»
را ندارد. ايشان ذيل حديث را اين نحو روايت فرمودهاند:
«فإذا قضى نسكه غفرالله له بقية ذي الحجة و المحرّم و صفر و شهر ربيع الأول فإذا مضت أربعة أشهر خلط بالناّس».
ولى معتمد همان روايت كافى است؛ زيرا معلوم است كه در نقل تهذيب روايت مختصر شده است و مثل نقل به مضمون است و علاوه بر اين، جمله «إلا أن يأتي بموجبة» از آن اسقاط شده است و در دوران امر بين زياده و نقيصه، اصالت عدم زيادة بر اصل عدم نقيصه مقدّم است. فرضاً هم اگر اين دو اصل را حجّت ندانيم، در خصوص مورد، با توجّه به روايت «معاوية بن عمّار» ظاهر اين است كه اين جمله اسقاط شده و نسخه «كافى» صحيح است؛ و احتمال اين كه جمله «إلّا أن يأتي بكبيرة» يا «إلّا أن يأتي بموجبة» در اين دو روايت از بعضى رواة اضافه شده باشد به عنوان شرح و تفسير حديث، بسيار بعيد مىباشد. فرضاً هم اگر اين نحو باشد از رحمت و مغفرت و كرم و
فضل خداوند متعال بعيد نيست كه مقرّر فرمايد تا چهار ماه مؤمنى كه حج به جا آورده مطلق گناهانى كه تحت فشار تسويلات نفس و غلبه هوا از او صادر شده- نه به نحو بىاعتنايى و استخفاف به امر خدا- مورد آمرزش خداوند واقع شود و كسى نمىتواند رحمت واسعه و تفضّل خدا را محدود كند.
بلى اين حديث، كسى را كه از روى بىاعتنايى و استخفاف به امر و نهى خدا معصيت نمايد، و يا اين كه بخواهد با تشبّث به اين حديث در اين چهار ماه هر گناه و معصيتى را مرتكب شود شامل نمىشود. از ابتدا تا حال هم از اينگونه اخبار هيچكس استفاده نكرده است كه حاج تا چهار ماه مرخّص و آزاد است و با اتّكاى به اين حديث مرتكب هر معصيّت بخواهد بشود؛ كه اين برداشت و تلّقى البتّه صحيح نيست.
س- نظر شما درباره كتاب شريف «علل الشرايع» چيست؟
ج- كتاب «علل الشرايع» يكى از كتب حديث شيخ اجلّ، صدوق عليهالرّحمه- و در موضوع خود بسيار مهم و ارزشمند است؛ ولى در اسناد و احاديث و مداليل روايات آن از اهل فن و علماى علم رجال و حديث شناس بايد نظرخواهى كرد. بسيارى از احاديث آن محتاج به بيان و شرح و تفسير است (واللّه العالم).
س- با توجّه به «النّاس كلّهم هالكون إلّا العالمون إلخ» كه بالاخره مخلصين را نيز در خطر عظيم مىداند، عاقبت كار همه طبقات خيلى مشكل و ناراحت كننده به نظر مىرسد؛ بنابراين تكليف چه مىشود؟
ج- اين جمله را با اين لفظ در كتب احاديث معتبره نديدهام؛ و اگر ديده باشم فعلًا در نظر ندارم.
بلى در مثل كتاب «اسنى المطالب» كه از كتب اهل سنّت است به اين لفظ روايت شده است:
«الناس هلكى إلّا العالمون، و العالمون هلكى إلّا العاملون و العاملون هلكى إلّا المخلصون و المخلصون على خطر عظيم»
و صاحب «أسنى المطالب» مىگويد: اين خبر موضوع است.(1)
در كتاب «مصباح الشّريعة» نيز به اين عبارت آمده است:
«هلك العاملون إلّا العابدون و هلك العابدون إلّا العالمون و هلك العالمون إلّا الصادقون و هلك الصادقون إلّا
1) 204. ( 1)- اسنى المطالب/ 246 ..
المخلصون و هلك المخلصون إلّا المتقون و هلك المتقون إلّا الموقنون و الموقنون لعلى خطر عظيم»(1)
اين لفظ نيز ثابت نيست كه از معصوم عليهالسّلام- صادر شده باشد.
صدوق- قدّس سرّه- روايت كرده است از حضرت رضا- عليه السّلام-، از آباء كرامش، از اميرالمؤمنين عليهم السّلام- كه فرمود:
«الدنيا كلها جهل إلّا مواضع العلم و العلم كلّه حجة إلّا ما عمل به و العمل كله رياء إلّا ما كان مخلصاً و الإخلاص على خطر حتّى ينظر العبد بمايختم له 206]
) (فيما يختم به خ ل)».
اينگونه احاديث بندگان را از عالم و عامل و مخلص- در هر درجهاى كه باشند- از غرور به علم و عمل و خلوص مىترسانند و از همه مىخواهند كه تا پايان كار، كمال مراقبت را از خود و احوال خود داشته باشند و از شرّ شيطان و نفس امّاره و شهوت و غضب هيچگاه خود را در امان نبينند، و آنى غفلت نورزند، و كوتاهى نكنند و آگاهانه و هوشيارانه قدم بردارند تا مبادا لغزشى آنها را از درجهاى كه دارند ساقط سازد و اطمينان به اين كه نفس سركش را مهار كرده و بر آن مسلّط شده، پيدا نكنند كه:
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدها استكوبه درياها نگردد كم و كاست
نفس را هفتصد سر است و هر سرىاز سرى بگذشته تا تحت الثرى
نفس اژدرهاست او كى مرده استاز غم بىآلتى افسرده است
پس اين معنى كه يك سرّ بزرگ تربيتى در آن است، راجع به اين نيست كه عاقبت كار همه طبقات در جهان ديگر مواجه با مشكلات حلّ نشدنى خواهند شد و از رحمت واسعه خدا محروم مىشوند. نه، اين دو موضوع اصلًا با هم ارتباط ندارند و رجاء به رحمت خدا و اميد به پروردگار، لازم ايمان به خدا و صفات جماليّه او است.
مضمون بعضى روايات است كه هيچ مؤمنى نيست مگر اين كه در قلب او دو نور است: نور رجاء و اميد، و نور خوف و بيم؛ نه اين بر آن فزونى دارد و نه آن بر اين.
«خف الله خيفة لوجئته بعبادة الثقلين لعذبك و ارج الله رجاءاً لوجئته بذنوب الثقلين لرحمك»(2)
گر چه در طاعتى از حضرت او لاتأمنور چه در معصيتّى از در او لا تيأس
اين روايات و تنبيهات اسرار و حكمى دارد كه همه حاكى از كمال برنامههاى تربيتى اسلام و توجّه به تمام زوايا و نقاط و نواحى روحى و پرورش فكر و اراده است و راهنماييهاى جامع به سوى راه نيكبختى و ترقّى و تكامل مىباشد.
س- با اين كه خداى تعالى مىفرمايد: (تزودوا فإن خير الزاد التقوى) وبه همين آيه هم در «نهجالبلاغه» استناد شده است، چگونه به حضرت امير- عليهالسّلام- نسبت داده شده كه فرمود:
و حمل الزاد أقبح كل شيءإذا كان الوفود على الكريم
ج- هيچ منافاتى بين اين دو كلام نيست؛ زيرا مربوط به دو مقام است. در مقام تكليف و خطاب، انسان وظيفه دارد رعايت تقواى الهى را بنمايد و اعمال صالحه، توشه آخرت اوست؛ امّا در مقام اظهار عجز در برابر خداى تعالى، نظر به عظمت او، اعمال صالح هم قابل ارائه به پيشگاه او نيست و اين كلام كنايه است از نداشتن توشهاى كه قابل ارائه باشد.
س- فى حديث عن رسولالله- صلّى الله عليه و آله و سلّم-: قال تبارك و تعالى: «كل عمل ابن آدم هو له غير الصيام هو لي و أنا أجزي به» (خصال) مراد از فرمايش خداى تعالى چيست؟
ج- اين كلام و مانند آن را در اصطلاح، «حديث قدسى» مىگويند؛ كه البتّه مثل احاديثى كه از حضرات معصومين عليهم السّلام- وارد است انحا و انواع مختلف دارد و در تصديق به صحّت هر حديث قدسى، همان ضوابط و معيارهايى را كه در احاديث ديگر ملاحظه مىشود، بايد ملاحظه نمود.
اين حديث قدسى كه جنابعالى از آن سؤال نمودهايد، همانطور كه اشاره كردهايد در «خصال»، به اين سند روايت شده است: عبدوس بن علىّ بن العباس عن عبدالله بن يعقوب، عن محمّد بن يونس، عن أبي عامر، عن زمعة، عن سلمة عن عكرمة، عن ابن العباس، عن النّبي صلّى الله عليه و آله و سلّم-
«قال: قال الله تبارك و تعالى: كل عمل ابن آدم هوله غير الصيام هولي و أنا أجزي به و الصيام جنة العبد المؤمن يوم القيامة كما يقي أحدكم سلاحه في الدنيا و لخلوف فم الصائم أطيب عند الله- عزوجل- من ريح المسك و الصائم يفرح بفرحتين حين يفطر فيطعم و يشرب و حين يلقاني فادخل الجنة»(1).
از جهت سند، «عبدوس بن علىّ بن عبّاس جرجانى» از مشايخ صدوق عليه الرّحمه- است كه حقير، مدح و قدحى در كتب رجال از او نديدهام. «محمّدبنيونس» هم مجهول است و ظاهراً مثل رجال قبل از خودش تا «ابنعباس» همه عامى هستند. «ابو عامر عبدالله بن عمرو قيسى» عقدى است و «زمعة بن صالح» و «سلمة بن وهرام» و «عكرمه»، همان «عكرمه بربرى»، خارجى معروف است.
1) 208. ( 1)- خصال/ 45 ..
خلاصه، حديث، عامى و به اصطلاح نبوى است؛ يعنى از طريق شيعه منتهى به اعدال كتاب حضرات ائمّه معصومين عليهم السّلام- روايت نشده است.
در بسيارى از جوامع و سنن و مسانيد عامّه به طرق متعدّده از «ابوهريره» و «ابن مسعود» و «ابى سعيد» و «جابر» روايت شده است.
در مسند از هر يك «جابر» و «ابن مسعود»- به يك طريق و از «ابى سعيد» به دو طريق نقل شده است. بقيّه اين طرق كثيره، همه منتهى به «ابىهريره» مىشود- اجمالا- با كثرت طرق اسانيد، مورد اعتبار و اعتماد نيست.
لفظ خبر نيز در اين طرق، مختلف شده است: در اخبار منتهيّه به «جابر» و «ابن مسعود» و «ابى سعيد» هيچكدام اين تقسيم ( «له» و «لى») نيست و بيشتر اخبار «ابى هريره» نيز مثل اخبار آن سه نفر فاقد اين تقسيم است.
اخبار «ابن مسعود» و «ابى سعيد» به لفظ
(الصوم لي وأنا أجزي به)
است و خبر «جابر»
«هولي وأنا أجزي به»
مىباشد.
فقط در چند طريق- مثل اين طريق- كه به «ابن عبّاس» منتهى مىشود، لفظ حديث،
«كل عمل ابن آدم له إلا الصيام فهولي وأنا أجزي به»
است.
بنابراين بيان تفسير و شرح براى خبرى كه سند آن مورد اعتماد نيست و لفظ آن هم مختلف شده است، لزوم چندانى ندارد و حاصلى كه بتوان آن را به مقامات معصومه نسبت داد نخواهد داشت؛ ولى براى اينكه سؤال جنابعالىبىجواب نماند و تأسّى به بعضى بزرگانى كه درباره مضمون اين خبر اظهار نظر فرمودهاند، توضيحاتى عرض مىشود:
آنچه كه محتاج به شرح در اين احاديث است، اوّل: بخش
«كل عمل ابن آدم له»
است و بيان وجه اينكه اعمال، همه براى خود ابن آدم است، غير از روزه كه براى خداست و دوم: بخش
«فهولي أو الصوم لي وأنا أجزي به»
است.
در ارتباط با جهت اوّلى، علماى فريقين احتمالات متعدّدهاى بيان كردهاند كه هيچيك كامل و بى نقص و اشكال نيست؛ مثل اينكه: جميع حسنات و اعمال عبادى انسان مناسب با حال خود اوست. مثلا: نماز مشتمل بر قيام و جلوس و ركوع و سجود و غير اينهاست كه همه، افعال آدمى است و از براى او و از صنف كارهاى خود اوست و اگر چه عبادت است، امّا بالذّات تخلّق به اخلاق الله نيست؛ امّا روزه كه حقيقت آن منزّه نگاه داشتن و كارهاى ديگر است، همه امورى هستند كه خداوند متعال از آنها منزّه است. از اين جهت، تشبّه به صفاتالله و تخلّق به اخلاق الله است و از اين جهت، آن كارهاى قسم
اوّل براى ابن آدم است؛ يعنى كار بشرى است و اين كارها ذات و اصل و حقيقتش، براى اوست و از امورى است كه الله- عزّ اسمه- از آنها بالذّات منزّه است.
وجه ديگر كه نزديك به وجه اوّل است اين است كه: همه عبادات- غير از روزه- مشتمل بر افعالى است كه خداوند از آنها منزّه است؛ مثل: نماز و حج؛ از اين جهت به خود انسان، تعلّق دارد و از اين جهت، جنبه وجه اللّهى ندارد. بنابراين براى خود ابنآدم و به خودش مربوط است؛ امّا روزه كه امساك از مايتنزّه منه ذات البارى- يعنى اكل و شرب و غيرهما- است به او مربوط و به خود او وابستگى دارد و مؤيّد اين احتمال هم، بعضى الفاظ ديگر خبر است به اين لفظ:
«كل عمل ابن آدم له الجنة به عشر أمثالها إلى سبعمأة ضعف إلّا الصيام و هو لي أنا أجزي به».
و از اين جهت وجهه و اعتبار وجه اللّهى دارد؛ بنابراين به او ارتباط دارد و از براى اوست.
وجه سوّم اين است كه: مراد از «له» اين است كه چون براى هر عمل و حسنهاى جزايى مقرّر است، از ده برابر تا مقادير معلومه ديگر، و عامل، با علم به اين ثوابها و مقادير، آن عمل را انجام مىدهد، آن عمل براى اوست؛ امّا روزه بر حسب روايات «الصوم الصبر» صبر است و ثواب آن بر حسب (إنّما يوّفى الصابرون أجرهم بغير حساب (1)بىحساب و غير مقدّر مىباشد و براى خداست.
احتمالات ديگر نيز گفته شده كه «فاضل مقداد» در كتاب «نضد القواعد» و ديگران از اهل نظر شيعه و سنّى بيان كردهاند؛ ولى هيچيك شافى و وافى نيست.
اين احتمال هم به نظر مىرسد كه به قرينه لفظ بعضى اين روايات ممكن است با عبارت
«كل العمل كفارة إلا الصوم و الصوم لي وأنا أجزي به»
گفته شود. مقصود اين است كه ساير اعمال غير از روزه- همه كفّاره و جبران و تدارك است و موجب ستر و پوشش بر ابن آدم مىشود، نه اينكه كلّ هويّت آنها كفّاره باشد؛ بلكه به اين معنى كه اين جهت در آنها هست؛ مگر «صوم» كه همهاش براى خداست و خدا جزاى آن را مىدهد.
راجع به كلمه «له» و فرقى كه بين «لى» در اين خبر- به فرض صحّت آن- است، بيشتر از اين كلام را دنبال نمىكنم.
امّا در بخش «الصوم لى وأنا أجزي به» كه الفاظ خبر بر آن اتّفاق دارند، تفسير خبر مستقيم است؛ زيرا ظاهر اين است كه خداوند متعال روزه را به جهت تعظيم و اظهار اهمّيّت و نقشى كه در عبوديّت نسبت به او دارد، براى خودش فرموده و جزا و پاداش آنرا نيز با خود قرار داده و «وأنا أجزي به» با فعل معلوم است؛ يعنى من به آن
1) 209. ( 1)- زمر/ 10 ..
جزا مىدهم. و خواندن اين جمله با فعل مجهول، غلط است؛ و معنايى كه با تكلّف براى آن مىكنند با آن مطابقت ندارد.
س- ظاهراً روزى حضرت رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلّم- بيمار بودند و اميرالمؤمنين موظّف بودند كه بدن حضرت يا سر حضرت را روى پاى خود نگه دارند. در اين حال پيامبر اكرم- صلّى الله عليه و آله و سلّم- به خواب رفتند و نزديك مغرب شد و براى اينكه نماز حضرت امير- عليه السّلام- قضا نشود، ردّ الشّمس شد. تفصيل اين جريان چيست؟ و روايت آن در كجا مذكور است؟
ج- احاديث ردّ الشّمس از احاديث مشهور بين شيعه و اهل سنّت است و در اعتبار و صحّت آنها و وقوع ردّ الشّمس براى اميرالمؤمنين عليه السّلام- جاى شكّ و شبهه نيست.
امّا از طريق شيعه روايات آن بسيار است؛ از جمله در «بحارالانوار» در طىّ مجلّدات متعدّد روايت شده است؛ و از طريق اهل سنّت نيز بزرگانى از محدّثين نامدار و مشاهير آنها مثل «طبرانى»، «حافظ نورالدّين هيثمى»، «ابن منده»، «ابنشاهين»، «بيهقى»، «سبط ابن الجوزى»، «سيوطى»، «قاضى عياض»، و «ابنمردويه» و جمعى ديگر كه بيش از چهل نفر از ارباب جوامع حديث مىباشند، آنرا روايت كردهاند؛ و مثل «حافظ بن حجر» در «فتح الباري» و «حافظطحاوى» در «مشكل الاثار» و «سبط بن الجوزى» در «تذكرة»، آنرا صحيح دانسته و كسانى را كه در صحّت آن حرفى زدهاند، تخطئه نمودهاند و چنانكه از كتاب «وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى» استفاده مىشود، مكان آن كه صهباى خيبر است، معلوم و شناخته شده بوده است.
در «وفاء الوفاء با اخبار دار المصطفى» از «قاضى عيّاض» در كتاب «شفاء» به اين عبارت نقل نموده است:
«كان رأس النّبي- صلّى الله عليه وآله وسلّم- في حجر علي- عليه السّلام- رضي الله تعالى عنه و هو يوحى اليه فغابت الشمس ولم يكن علي صلّى العصر، فقال النبّى- صلّى الله عليه وآله وسلّم-: أصليت يا علي؟ قال: لا، فقال: اللهم إنه كان فى طاعتك و طاعة رسولك فاردد عليه الشمس قالت أسماء (هي بنت عميس أحد الذين ينتهي إليهم طريق الحديث): فرأيتها غربت ثم رأيتها طلعت بعد ما غربت و وقعت على الجبال و الأرض و ذلك بالصهباءفي خيبر».
در «وفاء الوفاء» از «احمد بن صالح» روايت كرده است كه: «كان يقول: لا ينبغي لمن سبيله العلم التخلف عن حفظ حديث أسماء لأنه من علامات النبوة».
علاوه بر اينها عدّهاى از علماى بزرگ اهل سنّت در ارتباط با اين حديث و اسناد و روايت كنندگان آن، كتاب مستقلّى تأليف كردهاند.
حاصل اينكه نه تنها اين موضوع ثابت، و احاديث آن معتبر است؛ بلكه بر حسب بعضى روايات، اين معجزه بزرگ براى آن حضرت دو مرتبه اتّفاق افتاده است: يك بار در عصر حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- و بار ديگر بعد از آن حضرت و در عصر خودشان؛ كه مرتبه اوّل- همانطورى كه بعضى از عامّه گفتهاند- از اعلام نبوّت بوده و مرتبه دوم با اوّل از اعلام امامت آن حضرت است.
«و الحمد لله الذي جعلنا من المتمسكين بولايته و ولاية أولاده المعصومين سيما مولانا بقية الله في الأرضين صلوات الله عليهم أجمعين اللهم ثبتنا عليولايتهم و ارزقنا شفاعتهم و لا تفرق بيننا و بينهم طرفة عين في الدنيا والآخره إنك مجيب الدعاء يا أرحم الراحمين».
س- درباره ثوابهايى كه براى برخى از اعمال در احاديث ذكر شده (مثلا اگر كسى سوره «المطفّفين» را بخواند در فريضهاش آوردهاند كه، خداوند ايمنى در روز قيامت را به او عطا مىكند و نه آتش او را ببيند و نه او آتش را و آوردهاند كه بر جسر جهنّم نگذرد و در روز قيامت مورد حساب قرار نمىگيرد. و اگر فلان سوره را بخواند تمام گناهانش آمرزيده شود، و براى بقيّه اعمال و ..) سؤال اين است كه آيا اگر هر انسان عادى اين اعمال را انجام دهد مشمول ثواب آن مىشود و يا اينكه انجام اين اعمال بايد با شرايط خاصّى باشد تا ثواب آن به انسان برسد؟
ج- در خصوص رواياتى كه در ارتباط ثواب اعمال يا عقاب اعمال وارد شده- به طور كلّى و مثبت يا منفى- نمىتوان اظهار نمود؛ بايد در هر مورد خصوص روايت و سند و متن مضمون طبق ضوابطى كه در علمالحديث و تشخيص حديث صحيح از ضعيف معيّن است، بررسى و اظهار نظر نمود.
با اين وجود بديهى است نيل به اين ثوابها- با فرض صحّت روايت- مشروط به اين است كه شخص مؤمن، و خائف از عذاب خدا، در مقام كسب مغفرت و آمرزش باشد و بخواهد حال خود را اصلاح كند و در صدد جبران گذشته و رفع تبعات گناهان خودرا باشد. معلوم است كه چنين كسى تائب و پشيمان است و توسّل او به قرائت اين سوره يا اين دعا براى اين است كه آثار گناهان را رفع بنمايد. چنين كسى حتماً اصرار بر معصيّت ندارد و از گناهان، ترسان و بيمناك است. بنابراين شمول مغفرت و آمرزش
خدا نسبت به او بر حسب وعدههايى كه در آيات و احاديث صحيحه به تائبين و نادمين داده شده است و اعطاى اين ثوابها، مورد استبعاد نيست.
اين گونه احاديث را بايد با توجّه به اصول و مبانى معلومه تفسير نمود. بديهى است كه به شخصى كه مصرّ بر گناه است، اين ثوابها اعطا نمىشود. چنانكه اين ثوابها و وعدههاى غفران و آمرزش گناهان در قرآن كريم و احاديث، كسى را با توجّه به وعيدهايى كه آن هم در قرآن مجيد و احاديث وجود دارد، نسبت به ارتكاب گناه و معصيّت، بىباك و جسور نمىسازد.
خداوند متعال متفضّل، غفّار رحمان، رحيم، وهّاب، منعم، محسن، قادر، قهّار، شديد الانتقام و شديد العقاب بوده و ارحم الرّاحمين در موضع عفو و رحمت و اشدّ المعاقبين در موضع كيفر و عقاب است. نبايد مجرمان و گناهكاران از آيات و اخبارى كه عفو و رحمت او را كه نامتناهى است بيان مىكند و ثوابهاى كلان را وعده مىدهد، جسور و جرى شوند. چنانكه نبايد از آيات عذاب و اخبار عقاب، از رحمت حق مأيوس گردند.
مهم اين است كه انسان- در حدّى كه استعداد بشرى او اقتضا دارد- به نكات عاليّه واسرار دقيق اين برنامهها و پاداشهاى اعمال به ظاهر بسيار كوچك و مختصر و كيفر عقابهايى كه براى گناهان مقرّر شده، معرفت پيدا كند.
در ارتباط با اين بحث، روايات و احاديث شريفهاى در نظر است كه متأسّفانه مجال و فرصت نوشتن آنها را ندارم.
س- از حضرتعالى سؤال شده بود كه: «آيا سادات گناهكار در قيامت به جاى جهنّم به جايى به نام «زمهرير» مىروند؟» كه در پاسخ فرموده بوديد: «ممكن است. فعلا مدرك آن در نظر نيست؛ محتاج به مراجعه است».
حال، با توجّه به حديثى كه در كتاب «مناقب»، جلد 4، صفحه 151 آمده است به اين مضمون كه:
طاووس فقيه مىگويد: امام سجّاد- عليه السّلام- را ديدم كه از شامگاه تا سحر، طواف و عبادت كرد ... (پس از شرح حالات جزع و گريه امام) طاووس مىگويد: عرض كردم اى پسر رسول خدا- صلّىالله عليه وآله وسلّم- اين بى تابى چيست؟ بر ماست كه چنين كنيم؟ پدر شما حسين بن على- عليه السّلام- و مادرت، فاطمه زهراست؛ جدّت رسول الله- صلّىالله عليه وآله وسلّم- است. حضرت نگاهى به من كرد و فرمود: طاووس، هيهات! هيهات! از پدر و مادرم مگو؛ خدا بهشت را براى اهل طاعت و نيكوكاران آفريده، اگر چه بنده حبشى باشد. و جهنّم را براى كسى كه نافرمانى كند، هر چند سيّد قريشى باشد. آيا اين كلام خداوند را نشنيدهاى كه: «فإذا
نفخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ ولا يتسائلون»؛ قسم به خدا فردا جز عملى صالح چيزى به تو سود ندهد».
سؤال اين است كه: اوّلًا با توجّه به حديث فوق، براى سادات جايى به نام «زمهرير» به جاى جهنّم نيامده است و همه انسانها را در رسيدگى به اعمالشان يكسان بر شمرده است؟ ثانياً: آيا بردن سادات گناهكار به جايى به نام «زمهرير» به جاى جهنّم، با عدل الهى- كه همه انسانها را يكسان مىداند و در رسيدگى به اعمالشان تفاوتى قايل نيست- ناسازگار نيست؟
ج- در تفسير آيه شريفه (فإذا نفخ في الصور ...)(1)- چنانكه از آيات بعد از اين آيه استفاده مىشود- مقصود اين است كه انساب كافر را فايده نمىدهد و كفّار معاند و مكذب خدا و رسول به هر كس و به هر جا نسبت داشته باشند، از نسبت خود بهرهمند نمىشوند.
معارف دين ؛ ج1 ؛ ص179
ّا اينكه مؤمنان از شرافت نسبت خود بهرهمند نمىشوند، از آيه استفاده نمىشود و آيه كريمه (والذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم (2)دلالت بر اين دارد كه ذرّيّه و فرزندان مؤمنين- كه در ايمان، تبعيّت از پدران و اجداد مؤمن بنمايند- به آنها ملحق مىشوند واگر هم در درجات ايمان، كمتر باشند در درجات آخرت به آنها مىپيوندند و در واقع، نقص اولاد و كمى آنها به كمال پدران جبران مىشود.
اين يك پاداش به صلحا و شايستگان است و يك امر عقلايى و مقبول عرف و عقل مىباشد؛ و سيره بر اين بوده و هست كه «المرء يحفظ في ولده»(3). چنانكه از آيه (وأمّا الجدار فكان لغلامين يتيمين في المدينة و كان تحته كنز لهما و كان أبوهما صالحاً)(4)نيز استفاده مىشود كه فرزند به صلاح پدر، مورد رعايت واقع شده است.
بديهى است اولى و سزاوارتر از هر كس به رعايت حق و حفظ خدمت و عمل او، رسول اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- است كه بر همه حق دارند؛ حقّ هدايت و حقّ حيات حقيقى و حقّ نجات از بربريّت و جاهليّت و حيوانيّت و ....
كدام انسان با معرفت است كه پيغمبر اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- را شناخته باشد و به اثر رسالت و زحمات آن حضرت، در رستگارى خود و همه جامعه آگاه شده باشد و خودش و همه بشر را موظّف به احترام و مراعات حقّ آن حضرت در ذرّيّه طيّبه او
نداند؟ يا تكريمات الهيّه را از اهل بيت آن حضرت كه همه تكريم از خود آن حضرت و تقدير از خدمات او است، مورد اعتراض و ايراد قرار دهد و آن را خلاف عدل بداند؟
اين ثواب، ثواب پيغمبر است؛ چنانكه به عكس هم اگر كسى فرزند صالحى داشت پس از پدرش ثواب اعمال خير فرزند در نامه عمل پدر نيز ثبت مىشود. آيا اگر كسى كه اصلا فرزند ندارد و يا فرزند او به فسق و گناه گراييد، اين ثواب را نداشته باشد خلاف عدل است؟ اگر كسى ايمان داشته و معاند و لجوج و بى اعتنا به امر و نهى و عذاب خدا نباشد، اسباب تفضّل و شمول رحمت واسعه الهيّه كه بسيار است و از آن جمله همين شرف انتساب است براى او سبب نجات خواهد شد. سادات مؤمن به شرافت نسب، مؤمنان ديگر به دوستى سادات و به اسباب ديگر، مورد مغفرت واقع مىشوند.
در عين حال، توجّه داشته باشيد كه تمام موجبات ثواب و جهات استحقاق عقاب و دقايق و اسرارى كه دارد از عهده احاطه بشر بر آنها- إلّا من كان مؤيداً من عند الله لدرك هذه الأسرار خارج است. همه عصاة يكسان نيستند، همه مطيعين نيز مساوى نمىباشند. شرايط و احوال و دقايق بسيار است كه همه در پاداش و كيفر ملاحظه مىشود و خدا به آنچه مقتضاى خدايى و صفات كماليّه او است حكم مىكند؛ و كسى را نمىرسد كه در كار او چون و چرا نمايد يا بخواهد وجه افعال او را- چنانكه هست- بداند. (لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون .(1)
امّا داستانى كه از «طاووس» و عبادت و تضرّع و بىتابى حضرت زينالعابدين عليه السلام- نقل شده، به فرض صحّت آن، گوشهاى و نمونه اندكى از عبادات و تضرّعات و ادعيّه و مناجات وحالات روحانى و معنوى آن حضرت است كه در روايات معتبره شيعه و سنّى نقل شده است.
اين حالات و ابتهال و عرض نياز و فقر و احتياج و طلب عفو و مغفرت و اعتراف به ذلّت و مسكنت، و بلكه تقصير و معصيّت از مثل آن امام همام- كه همگان بر پاكى و طهارت روح و جسم او اتّفاق دارند و داراى مقام قدسى عصمت است- معانى بسيار بلند ديگر دارد كه شمّهاى از آن را در كتاب «نيايش در عرفات» عرض كردهام.
براى آن حضرت هرچه اين عرض پوزش و عذر خواهى بليغتر و رساتر باشد، لذّتبخشتر است.
مثلِ آن حضرت، ذكر و دعا و عبادت و عرض نياز و فقر و اعتراف به تقصير در درگاه خداوند متعال و نشستن بر زمين مسكنت را عروج و معراج مىيابد. او در اين مشهد و موقف- با اينكه امام معصوم است- چنان از خدا طلب مغفرت مىنمايد كه توبه كنندهاى كه تمام عمر را در گناهان كبيره به سر برده باشد، آنچنان حال تضرّع و
1) 214. ( 1)- انبياء/ 23 ..
پوزش و عذر خواهى ندارد و در برابر عظمت الهى هيچكس مانند آن امام عاليمقام و آباى طاهرين و اخلاف طيّبين او احساس كوچكى و حقارت و نيستى نداشت.
او در اين موقف حضور و قرب به حق از حرمان، از درجات بلند و بلندترين- كه همه شعبه مقام محمود جدّ بزرگوارش مىباشد- بيمناك است؛ و با اينكه آيات اصطفا را هم تلاوت فرموده است، اين آيه را- كه مرقوم داشتهايد- مىخواند كه بفرمايد:
محنت قرب بعد افزون استجگر از محنت قربم خون است
آن حضرت قطعاً و يقيناً اولى النّاس بالنبيّ صلّىالله عليه وآله وسلّم- بود و قطعاً مشمول اين آيه است: (إنّ الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين (1)و آن حالات و كه براى آن حضرت حصول داشته به خود آنها اختصاص دارد. همه مسايل و مبانى صحيحه، درجاى خود محفوظ است. عبد حبشى اگر اطاعت و عبادت كند به خدا نزديك مىشود و به درجات عاليّه نايل مىگردد؛ و سيّد قريشى نيز اگر از راه منحرف شود و مثل «ابولهب» با حق، در مقام عناد و ستيز برآيد و تسليم حق نشود، تا آنجا سقوط مىكند كه قرآن بر نفرين و مذمّت او ناطق مىگردد. همه مقامات و درجات به دين و ايمان، تحصيل مىشود و سيّد نبايد مغرور شود و غير سيّد نيز نبايد مأيوس گردد.
لعمرك ما الإنسان إلّا بدينهفلا تترك التقوى اتكالا على النسب
لقد رفع الإسلام سلمان فارسىوقد وضع شرك الشريفا بالهب
خداوند متعال خود به تمام جهات و مواردى كه موجب استحقاق ثواب و تفضّل است، عالم مىباشد و همه بندگانش را مىشناسد. ما را نسزد كه اصطفاى انبيا و ائمّه عليهم السّلام- و در درجات پايينتر سادات و ذرّيّه طيّبه را خلافت عدل بدانيم و از اينكه سادات يا فرزندان ديگر بندگان شايسته خدا در اثر اعمال پدرانشان مورد تفضّلاتى قرار بگيرند، معترض باشيم.
همه بايد از اين معانى درس بگيريم و بفهميم كه خداوند متعال، شكور است و پاداش نيك اعمال را حتّى به تفضّل به ابناى عاملان آن عطا مىفرمايد و براى اين امور، معانى خوب بيابيم و اگر هم به واسطه قصور معرفتى كه داريم از درك آن باز مانديم، تسليم باشيم و با قرائت (قل اللّهمّ مالك الملك تؤتي الملك من تشاء)(2)خود را در عوالم عالى رضا و تسليم وارد نماييم.
س- استدعا دارم نظر مبارك خود را در خصوص حديث «الفقر فخرى» كه مىگويند منسوب به رسولاكرم- صلّىالله عليه وآله وسلّم- مىباشد، بيان فرماييد.
در احاديث بيشمار ديگرى از جمله دعاى بعد از نماز ايّام مبارك رمضان آمده است كه: «اللّهم اغن كل فقير»، اگر فقر، مايه افتخار و مباهات باشد، چگونه در دعاى مذكور براى بر طرف شدن آن دعا شده است؟
ج- روايت «الفقر فخرى»(1)تفسيرهاى متعدّد دارد: يكى فقر و حاجت تمام ماسوى الله و موجودات عالم امكان به خداوند متعال است كه در اين ميان، فقر انسانها به واسطه آنكه لياقت كسب فيض و انوار رحمت الهيّه را بيشتر دارند، زيادتر است.
يك دانه جوى كوچك به مقدار گنجايش خود به آب محتاج است و نمىتوان گفت او به مقدار آبى كه در نهر بزرگ و شطّ و دريا مىگنجد نياز دارد. همچنين نهر بزرگ، نسبت به شطّ و دريا. و در مثال ديگر، يك اطاق چهار در دو، به فرشى در همين طول و عرض نياز دارد و به فرش شش در چهار نياز ندارد؛ امّا اطاق شش در چهار، به فرش شش در چهار نياز دارد. خلاصه همه به اين معنى فقيرند و آنكه فقرش بيشتر باشد افضل و اشرف است.
بنابراين حضرت رسولاكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- فقر و حاجتش به خدا از همه بيشتر است و بدان علّت بر همه فخر و فضيلت دارد. وجود او گنجايش و ظرفيّت علوم و فيوضى را كه هيچ مخلوقى ظرفيت استعداد آن را ندارد، داراست.
او كه خاتم الانبياء است به دينى مثل اسلام كه اكمل و خاتم اديان است و به كتابى مثل قرآن كه معجزه خالده باقيّه است، نيازمند است و انبياى ديگر اين نيازمندى را نداشتند.
او بر تمام جامعه بشريّت تا روز قيامت، نبوّت دارد و آنچه را به آن احتياج دارند بايد از قوانين كافيّه و تعاليم عاليّه داشته باشد.
در واقع عائله او تا انتهاى دنيا همه ابناى بشرند؛ و شايد اين معنا و نكتهاى باشد كه از آيه كريمه (ووجدك عائلا فأغنى (2)استفاده مىشود. آنكه ده نفر يا صد هزار، يا يك ميليون يا يك ميليارد عائله داشته باشد، به قدر آنها بايد قوت و غذا تهيه كند؛ امّا آنكه همه، عائله او هستند بايد قوت همه را بدهد كه خداوند متعال، همه نواحى فقر را برطرف كرده، زمينههاى كسب ربط و اتّصال او را با خودش از موهبتهاى خود پر كرده و آن حضرت را غنى ساخت.
وقتى كه فقر الى الله باشد، خداوند متعال- كه فياض على الاطلاق است- عطا مىفرمايد. پس اين جهت فقر، فخر است؛ فقر حضرت خاتم الانبياء- صلّىالله عليه وآله وسلّم- به خدا بر انبياى ديگر فخر است. فقر انبيا و اوليا نسبت به ديگران فخر است. فقر انسان كه بيشتر و گستردهتر از فقر حيوان و نبات و جماد است، فخر است و مابهالامتياز او از حيوان، همين فقر است. بنابراين، هم
«الفقر فخرى»
تفسير مىشود و هم
«اللّهم اغن كل فقير»(1)
معنى مىشود كه دعا براى اين است كه هر فقيرى را به قدر رفع فقرش عطا فرمايد.
البتّه در اينجا نكات بلند عرفانى مدّ نظر است كه مجال بيان و شرح تفصيل آنها نيست؛ و خلاصه اينكه انسان ذاتاً به خداوند متعال محتاج و دائم الاحتياج است و همواره بقاى او و هر چه دارد و همه جهاتش، وابسته به امداد غيبى است. بنابراين احتياج به خدا داشتن و فقر به او، فخر است؛ و از خدا طلب رفع حاجت و فقر كردن نيز، دعا و عرض حاجت و اظهار فقر و نياز است.
معناى ديگر كه از فقر در اين جملات، محتمل است، همان فقر عرفى و نداشتن ثروت و مال و منال دنيوى است كه اگر اين معنى محتمل باشد، مثل خبر
«الفقر فخرى
» و همچنين
«اللّهم أحينى مسكيناً و أمتنى مسكيناً و احشرني في زمرة المساكين»(2)
و اخبار ديگر كه در مدح فقرا رسيده، با مثل دعاى
«اللّهم أغنني من الفقر»(3)
) يا
«أغن كل فقير»
و مذمّتهايى كه از ثروتمندى و توانگرى شده- كه حتّى يكى از امورى را كه نسبت موت قلب است همنشينى با اغنيا شمردهاند- به ظاهر با هم توافق ندارند.
همانطور كه اشاره كردهايد بسا موجب اين توهّم مىشود كه در اين احاديث به تمكّن و قدرت مالى و اقتصادى جامعه توجّه نشده و بلكه ترغيب و تشويق به كم كارى و ترك تلاش و سعى و كوشش شده است. پس چه بهتر كه كارگرى كه مىتواند روزانه چهار ساعت و يا بيشتر كار كند، اگر نياز مادّى و معيشتى او به دو ساعت كار رفع مىشود، به همان اكتفا كند؛ يا كشاورزى كه مىتواند چنان مهارت و سعى نمايد كه محصول بيشتر و فراوانتر به دست آورد، به همان مقدار رفع نيازش قانع شود كه در خطرات معنوى و اخلاقى غنا و مال و منال، گرفتار و مبتلا نشود.
با اينكه معلوم است چنين برداشت و دركى از حيات و زندگى براى خود شخص هم بگوييم خطر نداشته باشد، براى ديگران و براى تمام جامعه خطرات گوناگون اقتصادى دارد.
قناعت به اين مفهوم، هم براى دنيا و هم براى آخرت مردم زيانبخش است. اين يك فكر صوفيّانه و به اصطلاح عارفانه است كه از «شيخ شهاب الدّين عمر سهروردى» (كه غير از سهروردى مقتول است) نقل شده كه در كتاب «عوارف المعارف» با صراحت، مردم را به گدايى مىخواند، با اين توجيه كه سالك الى الله براى اينكه از ياد خدا غافل نشود بايد معاش خود را از طريق گدايى به دست آورد و به اصطلاح امروز زندگى انگلى داشته باشد.
بديهى است اين فرهنگ، فرهنگ و تعليم و شريعت اسلام و دينى كه مىگويد:
«الكاد على عياله كالمجاهد في سبيل الله»(1)
نيست؛ و فرهنگ تصوّف و به اصطلاح عارفانه است.
بنابراين، حتماً از اين احاديث و ادعيّه، معانى عالى و جامعى در نظر است كه با هيچ يك از اين مصالح مهمّ اقتصادى و اجتماعى كه حيات و عزّت جوامع به آنها بستگى دارد نه فقط برخورد ندارد، بلكه در مسير تأمين اين مصالح است.
آنچه- على العجاله- با عدم فرصت عرض مىشود اين است كه: اوّلا، در اسلام از بيكارى و فقر خودخواسته و سربار بودن بر ديگران و بى نقش و بى اثر بودن در جامعه بسيار نكوهش شده است؛ و اظهار فقر و حاجت به ديگران بدون ضرورتهاى عرفى و طمع به اين و آن مذموم و عيب و خلاف عزّت و كرامت معرّفى شده است و از تكدّى و دريوزگى و سؤال با توان كار و امكان رفع نياز نهى شده است. انسان بايد شرعاً و اخلاقاً در جامعه اثر داشته باشد و در برابر منافعى كه از ديگران مىبرد به آنها منفعت مناسب برساند؛ و الّا اين هم خود يك نوع تضعيف است كه شخص از افرادى كه به آنها طرف معاشرت و معاصرت است استفاده كند و به آنها يا اصلا فايده ندهد يا كمتر از توان خود فايده بدهد. و اگر بگوييم مستقيماً زير مذمّتى كه در آيه كريمه (ويل للمطففين (2)از كسانى كه كم مىدهند و زياد مىگيرند نباشد از آن هم نبايد خارجشان بشماريم.
بنابراين، مراد از اين روايات و ادعيّه مدح از فقر و حاجت خودخواسته- كه در اثر بيكارى و تن پرورى و بىتوجّهى و عدم احساس مسؤوليت اجتماعى و شرعى مىباشد- نيست؛ و براى اين صنف از فقرا بايد از خداوند متعال، طلب هدايت و توفيق رفتن دنبال كار و عمل نمود.
در ديوان منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- است:
لنقل الصخر من قلل الجبالاحب الى من منن الرجال
يقول الناس لى فى الكسب عارفقلت النار فى ذل السؤال
هر كه نان از عمل خويش خوردمنت از حاتم طايى نكشد
اين معناى قناعت و معناى اعتماد به نفس و ذلّت نپذيرى است.
امّا فقرهاى قهرى كه افرادى به طور ناخواسته به آن مبتلا مىشوند كه مثل بىنيازى لازمه اين عالم طبيعت و مادّه و مدّت است؛ دو اصل از نواميس مهم و امور اساسى نظام اين عالم است كه بدون آن هرگز بشر به اين كمالات و مراحل ترقّى و تمدّن نمىرسيد.
فقر اشخاص به يكديگر و به موادّ اين عالم، همه امورى است كه اگر نبود حتّى مظاهر عالم طبيعت نيز در معرض زوال و فنا قرار مىگرفت.
اطّلاع بيشتر از خواصّ كاينات اين جهان همه بر اثر فقر فراهم شده است و اگر نبود، اين عالم ناقص و ناتمام بود.
مسائل مهم در ارتباط با رزق و روزى و رغبتهاى اشخاص به شغلهاى گوناگون همه از اسرار و آيات عالم خلقت است.
بنابراين، اين فقر هم لازمه حيات بشر و هر حيوان و جنبنده است كه در عرف ما بيشتر مظهر آن فقر مالى و نداشتن يا كم داشتن وسايل معيشت- از خوراك و پوشاك و مسكن و ... است؛ و مسكين و فقير بيشتر به اين اشخاص اطلاق مىشود.
اين فقر و فقير است كه در برابر غنا و غنى قرار دارد و به اين جهت، هر كدام قشرى خاص از جامعه شمرده مىشوند.
در اين نگاه است كه بسيار به فقرا توجّه مىشود و از لحاظ نفسانى و روانى و اينكه اين فقر موجب طغيان و سركشى بشر نشود و به تملّق و ذلّت وادار نگردد، راهنماييهاى لازم شده است؛ و هم براى آنكه در جامعه او را از غنى كمتر نگيرند و محروميّتهايى بيش از آن چه اقتضاى ذاتى فقر است برايش ايجاد نشود، به او توجّه شده است.
اگر چه فقير هم بايد صابر و شكيبا باشد و در برابر شدايد مقاومت نمايد، با اين وجود، خطرات فقر كمتر از غنا و توانگرى است؛ بالاخره حالت نياز او به خدا بيشتر است؛ از خدا بيشتر حاجت مىخواهد و اعتماد و توكّل او به خدا است و خدا را نوعاً كمتر از غنى فراموش مىكند. از اين جهت است كه اين حال، محبوب بندگان خاصّ خدا است و شخص شخيص و شاخص حضرت خاتمالانبيا- صلّى الله عليه وآله وسلّم- از خدا اين را مىخواست
و «اللّهم أحينى مسكيناً و أمتنى مسكيناً و احشرني في زمرة
المساكين»(1)
را مىخواند. و آن حضرت و پسر عمّ و برادرش، اميرالمؤمنين عليه السّلام- به معاشرت و همنشينى با فقرا رغبت داشتند. وقتى اربابان ثروت و مغروران به مال و جاه و منال دنيا- كه مجالست با فقرا را براى خود عيب و عار مىشمردند- پيشنهاد كردند كه رسولخدا- صلّىالله عليه وآله وسلّم- پذيرايىهايش را از مردم تقسيم كند كه فقرا در مجلس اغنيا حضور پيدا نكنند، اين آيه نازل شد: (واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة و العشّى يريدون وجهه ولاتعد عيناك عنهم تريد زينة الحياة الدنيا و لاتطع من أغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه وكان أمره فرطاً)(2).
با اين طبقه نشستن و به سراغ فقير و بيمار و دل شكسته رفتن آن قدر براى هر شخص، فوايد تربيتى و اخلاقى دارد كه بيان آن، شرح مفصّل لازم دارد. اسلام به اين معنى توجّه دارد كه به فقير- كه به فقر خود ناخواسته گرفتار است- بىاحترامى نشود و حقّ برادرى اسلامى و انسانى او محفوظ باشد؛ و غنى را براى مالش تواضع و رعايت ننمايند كه
«من تواضع لغنى طلبا لما عنده ذهب ثلثا دينه»(3).
از سوى ديگر در غنا و توانگرى و ثروتمندى خطراتى است كه غنى بايد بسيار تربيت شده و مسلّط بر نفس خود باشد كه بتواند خود را از آن خطرات حفظ كند؛ تا حدّى كه در احاديث است كه فرمودند:
«استعيذوا بالله من سكرة الغنى فانه بعيدة الافاقة»(4)
). شخص غنى بايد مواظب باشد كه گرفتار مستى مال و ثروت و غرور و فخر و مباهات به آن نگردد. البتّه اين دسته از اغنيا نيز در فضيلت، كمتر از فقراى صابر و شاكر نيستند و ملاك در فضيلت هر دو، شخصيّت ايمانى و روحى و اخلاقى است. با اين ملاحظات، گاه شخص سالك، فقر را دوست مىدارد و گاه هم براى رفع آن دعا مىكند؛ زيرا از خطر آن كه
«كاد الفقر أن يكون كفراً»(5)
) مىترسد و بيمناك است كه مبادا نتواند در مقابل فشار امتحان و كلاس فقر مقاومت كند.
بنابراين، به طور مطلق، فقر نه مطلوب است و نه مبغوض غنا و ثروت نيز به طور مطلق نه محبوب است و نه مردود.
اين برداشتهاى اخلاقى و تربيتى غير از مسايل اقتصادى رسمى و عمل و كار و تلاش است. برداشت و درك مسلمانان نيز از اين معانى و تعاليم، صحيح و مستقيم بوده است و اهداف و مقاصد، وجه اين گونه اعمال و حسن و قبح آن را تعيين مىنمايد.
در احاديث قريب به اين مضمون هست كه هر كس براى اين كه معيشت خود و عائلهاش را تأمين نمايد تلاش نمايد و به آن وسعت دهد، خدا را با چهرهاى مانند ماه شب چهارده ملاقات مىكند.
حال اگر براى خودكفايى جامعه مسلمين و براى بىنياز شدن مسلمانان از كفّار و بيگانگان و نيز براى افزايش قوّت و قدرت اسلام تلاش كند، خدا را با چه روى درخشان و تابناكى ملاقات خواهد نمود.
امثال حقير را حقّ بيان و توصيف آن قدر و منزلت عظيم نيست.
بنابراين در روايات معتبر است كه اميرالمؤمنين عليه السّلام- از كدّ يمين و عرق جبين خودشان هزار بنده خريدند و در راه خدا آزاد كردند و چشمهها و چاههاى متعدّد را حفر نمودند؛ و بر فقراى مسلمانان صدقه و وقف قرار دادند.
با اين تعاليم، مسأله عمل جلو مىرود نه قناعت، كه همان رضايت به مقدارى است كه باكار و تلاش نصيب مىشود و قطع طمع از ديگران مىباشد. و رواياتى كه در مدح فقر و سفارش از فقرا وارد است، با اين معانى عالى منافات ندارد.
البتّه حبّ دنيا و مال اندوزى و انفاق نكردن آن در راه خدا مذموم است تا آنجا كه فرمودند:
«حب الدنيا رأس كل خطيئة»(1).
در حديث است كه اگر كسى براى اينكه مال و ثروت بياندوزد كار كند تا به واسطه آن بر ديگران فخر كند و بزرگى بفروشد و آن را وسيله تحقير مردم قرار دهد خدا را در حالى ملاقات مىكند كه به او غضبناك است.
اين تعاليم، هر كدام به نقطه خاصّى از ضعف فرد يا اجتماع نظر دارد و منظور، بر طرف كردن آن ضعف است.
دين اسلام دينى كامل و جامع است؛ به همه جا نگريسته، و همه جا را زير نظر قرار داده است. فرد و اجتماع، روح و جسم، ظاهر و باطن، تربيت و مال و فقر و غنى، و همه استعدادات و توانايىهاى بشر و مصالح و مفاسد امور را در نظر داشته و در اين رشته فقر و غنا، غنىترين و يگانه مكتب انسان ساز است.
در اين مسائل و نكات بسيارى كه در آنها است بايد بيشتر از اينها بررسى و دقّت نماييم و بيشتر، آنها را در عمل، نصب العين قرار دهيم تا انسان اسلامى و مسلمان حقيقى باشيم.
اميد است خداوند متعال، همه ما را شكر گزار نعمت اسلام و احكام نورانى آن قرار دهد و روز به روز بر هدايت و تعهّد و التزام ما به اين دين حنيف بيفزايد. قال الله تعالى: (والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا وان الله لمع المحسنين (2)
س- در ادعيّه رسيده از معصومين- عليهم السّلام- ديده مىشود كه بسيار، راز و نياز و توبه و درخواست بخشش از گناه مىشود. با توجّه به اين كه امامان- عليهم السّلام- معصوم هستند، چرا اين قدر به درگاه خداوند ناله و توبه مىنمايند؟ مگر- نعوذ بالله- مرتكب گناه شدهاند؟
ج- در بعضى موارد ادعيّه، استغفار و تضرّع آن بزرگواران نسبت به وظايف مقام خودشان است و چنين نيست كه كاشف از انجام معصيّت باشد.
در بعضى موارد هم چون آنها عالم به علوم الهيّه و حجّت خدا بر جميع انسانها و معلّم و مربّى آنها هستند و درد و دواى مردم و عاقبت امور را مىدانند به يك معنى از زبان مردم سخن مىگويند و با اين وسيله انسانها را به موقعيّت خطير و موضع عظيمى كه دارند و نوعاً به آن بىتوجّهند، آگاه مىكنند؛ يعنى تعليم مىدهند كه مثلًا به خاطر گناهانى كه مرتكب شدهايد اينطور در درگاه خدا ناله و استغفار كنيد.
با اين وجود در اين مورد، جواب شافى و مفصّل در كتاب «نيايش در عرفات» بيان شده است كه مىتوانيد به آن كتاب مراجعه نماييد (واللّه العالم).
س- چه كنيم تا حالت راز و نياز و دعا را در خود به وجود آوريم؟
ج- تفكّر در عظمت آيات خدا و مطالعه سيره پيغمبراكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- و ائمّه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين- و كتب اخلاقى، مانند: «معراج السعادة» و شرح ادعيّه و مواظبت برترك محرّمات و بلكه مكروهات و انجام واجبات و بلكه مستحبّات و مداومت بر قرائت ادعيّه مأثوره و تأمّل در معانى آنها و شب زندهدارى- همه- موجب شوق و رغبت بيشتر انسان به دعا و تقرّب به حقتعالى خواهد شد.
دعا كننده بايد خود را بشناسد و موضع خود را بداند كه سراپا فقر و نياز است و مالك سود و زيان و نفع و ضررى براى خود نيست و خدا را بشناسد كه ذاتاً از همه
بىنياز است و «قاضى الحاجات» و «كافى المهمات» است؛ و از او بخواهد كه او را به خود نزديك سازد و لذّت مناجات و عبادت و دعا را به او بچشاند.
حضرت سيّدالسّاجدين عليه السّلام- به خدا عرض مىكرد:
«يا من حاز كل شيء ملكوتا و قهر كل شيء جبروتاً صل على محمد و آل محمد و اولج قلبي فرح الإقبال عليك و ألحقني بميدان المطيعين لك».
ناگفته نماند كه يكى از امورى كه سبب توفيق مىشود اطاعت و جلب رضايت پدر و مادر، و احترام و حقشناسى معلّم است.
س- آيا اذكار شب مباركه قدر را مىتوان به فارسى گفت؟
ج- به فارسى گفتن اذكار، ثواب دارد؛ امّا به قصد ورود گفته نشود.
س- در بعضى از ادعيّه كه از درگاه حق تعالى درخواست حور العين مىشود؛ مثلا در تعقيبات نماز گفته مىشود: «و زوجّني من الحور العين». در چنين مواردى، خانمها آن را با چه قصدى بخوانند؟ (آن جمله را نخوانند يا تعبّداً بخوانند؟).
ج- زوج، معنايش قرين شىء و شخص است؛ اعمّ از آن كه در جنسيّت با او موافق باشد يا مخالف؛ اگرچه استعمال آن در حيوانات و اشيائى كه نر و مادّه دارند، به معنى قرين بودن او با جنس مخالف اكثر و متبادر است؛ امّا در اشيائى كه اين تخالف جنسى در آنها نيست معناى قرين، از آن اراده مىشود. بنابراين زن وقتى مىگويد: «وزوجني من الحور العين»، معنايش طلب قرين و عديل از حور العين است.
به عبارت ديگر مىتوان گفت: معناى (زوّجنا كها)(1)يا (من كلّ شيء خلقنا زوجين (2)، «قرناكها» يا «من كل شيء خلقنا قرينين» است كه به مناسبت استعمال درموردى كه نر و مادّه دارند از آن مزاوجت به مفهوم عرفى آن استفاده مىشود.
از اين جهت است كه لفظ «نكاح» و «أنكحت» در عقد نكاح اصرح از «زواج» و «زوّجت» است.
گمان مىرود به همين ملاحظه باشد كه بزرگانى كه در كتب ادعيّه مثل اين دعا را ذكر كردهاند، خواندن آن را مخصوص به مردها نشمردهاند. با اين وجود اگر بانوان
بخواهند به جاى «زوجّني» كلمه مناسب ديگر مثل «اخدمني» رجاءاً بگويند مانعى ندارد.
س- تكليف زن در ادعيّه ماه رجب مانند: «حرّم شيبتي على النار» چيست؟
ج- در مورد اين سؤال، چنانچه به عنوان تعبّد به دعاى مذكوره آنها را بخواند اميد است مشمول ثواب آنها گردد؛ و اگر رجاءاً دست را به موى سر بگيرد، اميد ثواب وجود دارد.
س- نظرتان راجع به دعاى «نادعلى» چيست؟ آيا معتبر است يا خير؟
ج- آنچه فعلا در نظر است اين دو بيت را كه بر حسب نقل خطاب به حضرت رسول صلّى الله عليه و آله وسلّم- است، «ميبدى»- از علماى اهل سنّت- در «شرح ديوان»، حرف ميم، و «علّامه مجلسى»- رضى الله عنه- نيز از او در «بحار» در جلد 20 نقل كرده است: بنابراين نمىتوان اعتبار آنرا تأييد نمود؛ ولى احتمال صحّت آن نيز منتفى نيست. بر اين اساس به قصد رجاء- نه به قصد ورود- خواندن و نقل آن مانعى ندارد.
س- در دعاى ندبه كلمه «أين الحسن أين الحسين» يك مرتبه نوشته شده است؛ ولى نُه بار تكرار مىشود و در دعاى كميل كلمه «يارب» سه مرتبه نوشته شده است؛ ولى نُه بار تكرار مىشود؛ آيا اين كار صحيح است؟
ج- اصل تكرار ذكر و دعا و آيات قرآن كريم حتّى در نماز هم اشكال ندارد و موجب ثواب و بسا توجّه قلبى بيشتر مىشود؛ مثلا: اگر جمله «اين الحسن و اين الحسين» در دعاى ندبه را براى استحضار كامل ذهن به فضايل و مقامات و مصايب آن بزرگواران و ندبه و گريه بيشتر بگويد، اشكال ندارد؛ ولى اگر به قصد ورود دعا به اين نحو و تكرار، آن را بخواند، صحيح نيست.
س- آيا لعن و نفرين و اظهار عداوت با غاصبين حقّ حضرت اميرمؤمنان و فاطمه زهرا- عليهماالسّلام- علناً جايز است؟
ج- در صورتى كه خلاف تقيّه و سبب فتنه نشود، جايز است (والله العالم).
س- ادعيّه و زيارات مفاتيح الجنان را مىتوان به قصد استحباب خواند؟
ج- اگر به قصد استحباب مطلق دعا و زيارت خوانده شود بىاشكال است و موجب اجر و ثواب مىباشد (والله العالم).
س- آيا ادعيّه و زيارات: ندبه، كميل، توسّل، دعاى امام حسين- عليه السّلام- در عرفه، مناجات خمس عشر، زيارت جامعه كبيره، زيارت جامعه صغيره، امينالله و عاشورا، مستحب هستند؟
ج- بعضى ادعيّه و زيارات مذكوره مثل «زيارت جامعه» و «زيارت عاشورا» و «زيارت امينالله» و «دعاى ندبه» و «دعاى عرفه» علاوه بر اعتبار، مشتمل مضامين عاليّه و معارف اسلاميّه است. استحباب مطلق همه آنها ثابت است و به ويژه بعضى از آنها نيز وارد و مستحب مىباشند (والله العالم).
س: آيا پرسش از فلسفه احكام جايز است؟
ج 5- احكام و تعاليم شريعت مقدسّه اسلام همه مبنى بر جلب مصالح يا دفع مفاسد و متضمّن فوائد و حكمتهاى بسيار است. در قرآن كريم و روايات شريفه، مصالح كلّى اين احكام و مصالح خاصّ بسيارى از آنها بيان شده است و حكمتها و فوائد بسيارى از اين احكام را عقل انسان هم ادراك مىكند.
با اين وجود احاطه به حكمت تمام اين احكام از واجبات و مستحبّات و محرّمات و مكروهات در رشتههاى امور عبادى، اجتماعى، اخلاقى، تربيتى، روحى، جسمى، روابط عائله، امور سياسى، مالى، قضائى و ... مثل احاطه به تمام فوائد نعم عالم خلقت و تكوين براى انسان ميسّر نيست.
تعيين علّت تشريع هر حكم از احكام بدون استناد به قرآن و حديث و عقل قطعى صحيح نيست؛ با اين وجود تفكّر در فوائد اين احكام و سؤال از حكمتهاى آنها- اگر به عنوان اعتراض نباشد- ممنوع نيست و موجب مزيد معرفت مىشود.
اين جامعيّت اسلام در احكام، از معجزات و امورى است كه حتّى بيگانگان از اهل فهم و اطّلاع بر آن اعتراف دارند. راجع به اين موضوع مطالب بسيار است كه مجال شرح و بيان آن نيست؛ ولى شخص مؤمن بايد تسليم احكام خدا باشد؛ هر چند فائده يا فلسفه آن را نداند؛ زيرا اگر بخواهد عمل به احكام را مشروط به دانستن فلسفه احكام نمايد، عمرش به آن وفا نمىنمايد و از عمل باز مىماند. مانند بيمارى كه بخواهد نسخه طبيب حاذق را بررسى كند و از خصوصيّات و چگونگى و مقدار تأثير آن و عكسالعملهاى گوناگون داروها مطلّع شود.
بديهى است چنين بيمارى كه بايد بدون فوت وقت به دستور پزشك عمل نمايد، بيمارى، او را با اين طرز برخورد با نسخه طبيب، از پا درخواهد آورد. به هر حال سؤال از فلسفه احكام- چنان كه بيان شد- با اين آگاهى و توجّه از كسانى كه اهليّت جواب دارند، مفيد است (واللّه العالم).
س- آيه شريفه در قرآن مجيد مىفرمايد: (إن الصلوة كانت على المؤمنين كتاباً موقوتاً) و همچنين نامه 52 نهج البلاغه دستورات اميرالمؤمنين- عليه الصلاة و السلام- به فرمانداران خودش براى برگزارى نماز در اوقات معينّه به شرح ذيل است: «أمّا بعد فصلّوا بالناس الظهر حين تفيء الشمس مثل مربض العنز و صلّوا بهم العصر و الشمس بيضاء حيّة في عضو من النهار حين يسار فيها فرسخان و صلّوابهم المغرب حين يفطرالصائم و يدفع الحاج إلى منى و صلّوا بهم العشاء حين يتوارى الشفق إلى ثلث الليل و صلوا بهم الغداة و الرجل يعرف وجه صاحبه و صلّوابهم صلاة أضعفهم و لاتكونوا فتانين» بنابراين چرا ما شيعيان نماز مغرب و عشا و ظهر و عصر را با هم برگزار مىكنيم و مفادّ آيه شريفه و دستور نهج البلاغه را عمل نمىنمائيم؟ خواهشمند است اين موضوع را تشريحاً مرقوم فرمائيد.
ج- امّا آيه كريمه (إن الصلوة كانت على المؤمنين كتاباً موقوتاً)(1)دلالتى بر جواز و عدم جواز جمع و يا تفريق ندارد؛ و قول به جواز جمع، مثل قول به وجوب تفريق با توقيت صلاة منافات ندارد. علاوه بر آن كه در احاديث (موقوتاً) تفسير شده است به «مفروضاًو ثابتاً».
اوامر صادره از مقام مقدّس حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- كه در نهج البلاغه نقل شده مشعّر به جواز تفريق مىباشد و به عنوان حكم و فرمان و ترتيب و تنظيم جماعات است و آن مسأله مطلب ديگرى است. اگر هم براى بيان وظائف و تكليف باشد بيشتر از اين كه اداى نماز جماعت در اين اوقات افضل است، دلالت ندارد و متضمّن حكم نماز فرادى و جمع بين صلاتين منفرداً نمىباشد.
اصل مسأله جواز جمع بين صلاتين در ظهرين و عشائين خواه به نحو تقديم باشد يا تأخير مورد اتّفاق اماميّه و موافق با اطلاقات آيات كريمه قرآن مجيد در مورد اوقات صلوات است و هم مطابق با سهولت و يسر شريعت سمحه سهله اسلاميّه است. به علاوه، بر حسب اخبار معتبره صحيحه نيز ثابت است و از طرق اهل سنّت و در كتب صحّاح آنها نيز روايت شده است و حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- بدون عذر جمع بين صلاتين فرمودهاند كه ظاهر در جماعت است.
بنابراين، بر حسب اصول مذهب و ادلّه صحيحه كتاباً و سنّةً و اجماعاً شبههاى در جواز نيست؛ به شرحى كه در كتب فقه مبسوطاً مذكور است.
1) 233. ( 1)- نساء/ 103 ..
آنچه را اهل سنّت به رغم دليل بر وجوب تفريق گفتهاند، مردود است. حتّى بعضى از علماى محقّق اهل سنّت صحّت مذهب اماميّه را تحقيق و تأييد كردهاند؛ بلكه جواز جمع بين صلاتين را- كه مذهب اماميّه است- در كتاب خاص به اين مسأله، اثبات و قبول كردهاند، مانند: «حافظ عمّارى» در
«إزالة الحظر عمن جمع بين الصلاتين في الحضر»
و «حامد بن حسن شاكر التميمى» در
«قرة العين في الجمع بين الصلاتين».
بلى، افضليّت تفريق از جمع فى الجمله بر حسب روايات ثابت است؛ ولى ثبوت آن به نحو اطلاق بر حسب ادلّه محلّ تأمّل است؛ بلكه معلوم العدم است. قدر مسلّم از افضليّت تفريق عند الإتيان بالنوافل او انتظار الجماعة و نحوهما مىباشد، هر چند در حصول تفريق به اتيان نافله نيز محلّ تأمّل است.
خلاصه آنچه از مجموع ادلّه استظهار مىشود اين است كه اداى نماز در اوّل وقت و هر زمانى كه اقرب به اوّل وقت باشد، اگر تأخير به جهت نافله يا انتظار جماعت نباشد، افضل است والّا تفريق و تأخير افضل است؛ مثلًا اگر قاصد خواندن نافله يا منتظر جماعت نباشد، خواندن نماز عصر بعد از ظهر افضل است؛ ولى جمع بين صلاتين به نحو جمع، تأخير بدون علّت مرجوح است. پس خلاصه استظهار چنين مىشود كه تفريق بين صلاتين فى حدّ نفسه از جمع تأخير مطلقاً افضل است و جمع بين صلاتين به جمع فى حدّ نفسه از تفريق افضل است (واللّه العالم).
س- خواهشمندم بفرماييد، چرا تقليد واجب است؟
ج- زيرا در هر موضوعى «جاهل» بايد به «عالم» مراجعه نمايد؛ مثلا جاهل به طبّ بايد به طبيب رجوع كند و در همه فنون چنين است واين يك امر ارتكازى و فطرى است (و الله العالم).
س- چرا بايد مرجع تقليد مرد باشد؟ مگر نه اينكه زن و مرد از هيچ نظر (عقلانى) با هم تفاوت ندارند و در محدوده پارسايى هم مانند يكديگرند؟
ج- امّا اينكه نوشتهايد: «زن و مرد از هيچ نظر (عقلانى) با هم تفاوت ندارند»،
اوّلا، اين اظهار و ادعّا را كسى مىتواند بنمايد كه زن و مرد و اساساً انسان را از تمام جهات و ابعاد مختلف شناخته باشد. تا آنجا كه ما اطّلاع داريم هزاران دانشمند و محقّقى كه در طول تاريخ تا اين زمان درباره انسان تحقيق و بررسى و كاوش كردهاند، اعتراف دارند، چنانكه شايسته است اين موجود و جنس زن و مرد را نشناختهاند و هم چنان بايد براى شناخت بيشتر اين موجود كاوش و تحقيق ادامه يابد. چه بسا تا هر كجا
هم اين كاوشها پيش برود و مجهولاتى معلوم شود باز مجهولات و نقاط ناشناختهاى همچنان مجهول مانده باشد؛ بلكه مىتوان گفت با شناخت بيشتر و كاوش زيادتر، كثرت اين ابعاد ناشناخته بيشتر مكشوف مىشود و با معلوم شدن هر مجهول، مجهولات بيشترى را در برابر خود مىبيند. شايد يكى از معانى «من عرف نفسه فقد عرف ربه» همين باشد كه شناخت انسان- چنانكه بايد- ميسّر نيست و به پايان نمىرسد. وقتى انسان از معرفت خود عاجز و ناتوان باشد چگونه مىتواند به حقيقت حق و خالق خود معرفت پيدا كند و همانطور كه معرفت شخص به خودش اجمالى است و تفضيلى نيست به طريق اولى معرفت او به خدا هم اجمالى است.
ثانياً، اگر چه در بين بانوان زنانى مىباشند كه در توان عقلى از نوع مردها و اكثريّت آنان قوىتر و رشد فكرى بيشتر دارند؛ ولى بر حسب نوع، زنان از مردان عاطفىتر و احساساتىتر و لطيفتر و رحم و مهرشان بيشتر است؛ هر چند همه داراى عقل مىباشند و آياتى كه در قرآن مجيد در آنها از صاحبان عقل و تفكّر تمجيد و توصيف شده- چنانكه شامل مردان است- شامل بانوان نيز هست و (اولي الألباب (1)و (اولي النهى (2)بر هر دو اطلاق شده است.
با اين وجود مردان بر حسب نوع از زنان در تدبير و سختگيرى و مديريّت و صلابت نفس، قوىترند و كمتر از زنان تحت تأثير عوامل جالب رأفت و رحم و گذشت قرار مىگيرند؛ بنابراين مرد براى يك سلسله وظايف خاص بر حسب نوع مناسبتر است و زن هم براى يك سلسله وظايف ديگر. چنانكه بر حسب اندام و ساختمان جسمى هر كدام تكويناً يا تشريعاً مناصب و وظايف مناسب خود را دارند، بىآنكه هيچ يك از صلاحيّتهائى كه دارند در عالم تشريع يا تكوين محروم شده باشند.
بر اين اساس اگر مرد را به وظايفى كه بر روح سنگين و بالطبع نگرانى و تشويش خاطر و غصّه دارد، تكليف كرده باشند و زنان را از آن معاف كرده باشند، اين محروميّت نيست؛ بلكه خلاصى از ناآرامى فكر و اضطراب است. اصلًا در عالم تكوين و تشريع محروميّت نيست؛ يعنى احدى از آنچه بايد داشته باشد، محروم نشده است؛ هر چند ما بر همه اين جهات آگاه نشويم.
با توجّه به اين نكات معلوم مىشود كه در هر جا بين اين دو جنس تكويناً و تشريعاً تفاوتهائى باشد، اگر به غير از آن مقرّر شود، امور از طريق مستقيم و اعتدال خارج مىگردد. اين تعبير تفاوت هم در اين جا كوتاه است؛ چون تفاوت در شرايط متساوى
تفاوت حقيقى است و در اينجا تفاوت نيست و همان مثال (جهان چون خطّ و خال و چشم و ابرو است) كه هيچيك از آنها با هم تفاوت و اختلاف ندارند و هركدام همانكه هستند و بايد باشند، هستند.
بر اين اساس اسلام كه اكمل و خاتم اديان است زن را در مقام انسانيّت و كسب كمالات در رديف مرد قرار مىدهد:
(ومن يعمل من الصالحات من ذكر أو انثى و هو مومن فاولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون نقيرا)(1)و (من عمل صالحا من ذكر أو انثى و هو مومن فلنحيينه حياة طيبة ولنجزينهم أجرهم بأحسن ماكانوا يعملون (2)همانطور كه به مردان تقرّب به خدا و رستگارى و دخول به بهشت و حيات طيّبه را در سايه ايمان و عمل صالح، وعده ونويد داده، به زنان نيز على السواء با مردان همين بشارت را داده است. در فرهنگ اسلام هر كس از نيل به اين مقامات و كسب كمالات معنوى محروم شود، محروم حقيقى است.
بر اين اساس با توجّه به كلّ نكات دقيقى كه به آن اشاره شد در تعاليم اسلامى اگر در مواردى تكاليف خاصّى به عهده زنان يا مردان گذاشته شده باشد، بر اساس وحى و شناخت واقعى خداوند متعال از اين دو جنس است. چه بسا بسيارى از حكمتها و نكات آنها را ما درك نمىكنيم؛ امّا مىدانيم وتسليم حكم خدا هستيم كه او است كه ما را چنانكه بايد مىشناسد و مصلحت ما را مىداند. اگر حتّى در عبادات گاه تكليف آنها در صورت با هم يكى نباشد، مسأله مربوط به مصلحت اين دو جنس است.
مثلًا اگر براى مرد در حج (استلام حجر) دست كشيدن به حجرالاسود و بوسيدن آن يا بلند گفتن تلبيّه يا هروله بين «صفا» و «مروه» مستحب باشد و براى زن مستحب نباشد، اين مسأله مربوط به اين نيست كه زن كمتر مورد عنايت قرار گرفته است. اين مسأله جهت حفظ حشمت و احترام و مقام زن است كه بر استلام حجر و جهر به تلبيّه و غيره رجحان دارد. در نماز نيز از اين تكاليف وجود دارد. در احكام ارث، در احكام قضا، در شهادات، در جهاد و دفاع، همه جا احكام بر اساس حكمتهاى الهى و مصالح اجتماعى و حفظ شؤون و شخصيّت زن و نظام كلّ جامعه است.
اصل همان است كه در دو آيه قبل به آن اشاره شد و در آيات ديگر مثل: (إن المسلمين والمسلمات و المؤمنين و المؤمنات والقانتين و القانتات ... أعد الله لهم مغفرة وأجراً عظيماً)(3)بيان شده است كه فقط ايمان و عمل صالح براى زن و مرد وسيله
كسب كمال حقيقى و نيل به غرض غائى و فائده نهائى از خلقت زن و مرد است؛ همه چيز و همه احكام فرع اين اصل است و اگر كسى در اينجا محروم شده باشد، محروم است.
اين طرز تفكّر اسلامى و فرهنگ ما مسلمين است؛ بر خلاف بسيارى از ديگران و فكر غالب زمان ما كه متاسّفانه بسيارى از زنان ومردان مسلمان نيز به آن مبتلا شدهاند. بر اساس اين فكر كلّ محروميّتها از لحاظ مادّيّات و مناصب و مقامات ظاهرى ملاحظه مىشود؛ مثلا «كلينتون» محروم نيست؛ چون با انواع تقلّب و شيطنتها، رئيس جمهور شده و ديگران محرومند؛ چون به اين پست نرسيدهاند؛ امّا از نظر اسلام آنكه صاحب منصبى مىشود- هر چند به حق باشد- مسؤول و مكلّف شده است و بار بسيار سنگينى را به دوش گرفته است. غرض اينكه بايد ديد اسلامى ما وسيع باشد كه بتوانيم احكام اسلام را- چنانكه هست- تعبير و تفسير كنيم و در برابر آن- چه مرد و چه زن- خاضع و تسليم باشيم.
راجع به مرجعيّت هم نظر مشهور بر همين ملاحظات موجّه مىشود و افتا و فتوا از سنگينترين و خطرناكترين امور است؛ بنابراين بعضى از بزرگان تا مىتوانستند و تكليف عينى آنها نمىشد از فتوا دادن احتراز مىكردند.
به هر دليل و از هر نظرى كه شرط مرجعيّت ذكورت باشد مرحوم فقيه محقّق مرجع عاليمقام آيت الله خوئى رحمة الله عليه-- به شرحى كه در يكى از تقريرات دروس ايشان است- ادلّهاى را كه براى اشتراط ذكورت در مرجع تقليد مطرح است، مورد بررسى و بحث قرار داده و به اين نتيجه مىرسند كه نظر اشتراط از تعاليم اسلام و آنچه مقصود از كمال زن و مرد و نظام اجتماع و جهات راجع به سعادت هر دو جنس است استفاده مىشود، مسألهاى است كه مرتكز قطعى اذهان متشرّعه و اهل شرع است كه البتّه در عين حال به مفهوم صحيح، نه هيچ حقّ مالى و سود به جنس مرد اعطا شده و نه زن حقّ مالى و انتفاعى محروم شده است و مسأله مسأله، تكليف و مسؤوليّت است كه مثل جهاد بر مرد واجب است و زن به آن مكلّف نيست ...».(1)
با اين ديد اسلامى براى زن محروميّتى نيست؛ بلى، اگر خداى ناخواسته آن را وسيله نيل به دنيا و جاه بدانيم و نيل به دنيا را غرض از اين حيات دانسته باشيم، زن محروم شده و بايد هر كس به هر وسيلهاى كه مىشود- ولو صلاحيّت نداشته باشد- در پى كسب اين منصب و مناصب ديگر باشد؛ ولى گفته شد كه اين فرهنگ اسلام و ارزش
1) 239. ( 1)- التنقيح: 1/ 224 ..
اسلامى نيست؛ اين درست ضدّ مكتب اسلام و ارزشهاى اسلامى است. (وما هذه الحياة الدنيا إلا لهو و لعب و إن الدار الآخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون .(1)
بيشتر مسائلى كه در مورد بانوان و شركت آنها در بعضى از كارهاى مردان و گرايشهاى ديگر است، همه به واسطه عدول از اين فرهنگ
(دارالآخرة لهي الحيوان)
به فرهنگ دنياى لهو و لعب است كه اگر ملاحظه كنيد، مظاهر اين فرهنگ شيطانى بسيار است.
ما بايد- مرد و زن- دقيقاً در روشنايى هدايت قرآن مجيد و احاديث شريفه اين مظاهر را از يكديگر جدا كرده و ربط هر يك از مظاهر را به اين دو فرهنگ و دو بينش و بصيرت بشناسيم. در فرهنگ و تربيت اسلام عهدهدارى مشاغل و مناصب عمومى- اگر واجب عينى نباشد و نظر به ملاحظات معنوى نباشد- مورد استقبال شخص مؤمن قرار نمىگيرد و كسى صرفاً براى نيل به مقام و منصب خود را كانديدا و نامزد نمىكند تا چه رسد به اينكه براى آن تلاش و فريبكارى تبليغات نمايد و به تطميع و غيره متوسّل گردد. همان فرمايش اميرالمؤمنين عليه السّلام- كه به «ابن عباس» فرمود: نزد من امارت و حكومت كردن بر مردم به قدر اين كفش پاره بها ندارد
«إلا أن اقيم حقا أو أدفع باطلا».(2)
مسؤوليّت اقامه حق و برقرار كردن عدل و دفع باطل و ظلم موجب مىشود كه شخصى مثل اميرالمؤمنين عليه السّلام- تن به قبول اين پست و منصب بدهد. اين تكليف است، اين نحله و عطيّه و جايزه نيست كه كسى بگويد مثل حضرت فاطمه زهرا- سيّدة نساء العالمين- از آن محروم شده و به شوهرش عطا شده است.
بعكس هر چه شما در جوامع غربى برويد و بررسى كنيد به اين حساب محروميّتها است، وقتى زندگى مترفانه كاخ سفيد و حالات مرد اوّل كشورى مثل آمريكا با بانوى اوّل آنها را ببينيد كه بيان وضع و حال آنها با عفّت قلم سازگار نيست، با آن سنّتها و فرهنگها زن اگر وزير يا وكيل يا قاضى و ... نباشد، محروم است؛ چنانكه مرد هم وقتى به آن نرسيد، محروم شده است.
امّا اين فرهنگ منحط و مبتذل كجا و فرهنگ اسلام كجا، خلاصه بايد در بررسى همه مسائل، اين دو فرهنگ با هم اشتباه نشود، فرهنگ اسلامى را از ديد غربىها مطالعه نكنيم و ضمناً هم فراموش نكنيم كه ما مسلمانيم و به اسلام و احكام اسلام ايمان داريم.
س 1- آيا اشتراط «ذكورية» در تصدّى مناصبى كه به نحوى ولايت و حكومت بر عامّه مردم دارد، به معنى محروم نمودن زنها و بىتوجّهى به ارزشهاى انسانى نيست؟
2- اصولا چه مقام و منصبى از مصاديق «ولايت» است؟
3- از نظر فقهى، چه دليلى بر عدم تصدّى زنان در امور مربوط به ولايت، داريم؟
ج- از اين جهت كه معنا و مفهوم اين شرط محروميّت و سلب و عدم توجّه به ارزشهاى انسانى زن و اثبات امتياز و حقّ انتفاع و استفاده و اكتساب و برخوردارى بيشتر براى مرد است يا اينكه معنى و مفهومش معاف بودن زن از يك سلسله از تكاليف و مسؤوليّتهاى خطرناك، و تكليف مرد و تحميل بر اوست، و بالاخره نتيجه، راحت زن و زحمت مرد است، از دو ديدگاه قابل بررسى است:
از ديد يك فرد غربى اين شرط، موجب محروميّت زن از امتيازات حكومت است؛ چون غربى با ديد مادّى و امتيازات مادّى اين مقام را بررسى مىنمايد. او كه كاخها، تشريفات و آن مراسم كذائى كاخ «اليزه» و كاخ «سفيد» و دربارهاى جبابره و امپراطوران و آن همه استكبار و استبداد و استعباد را مىبيند، مىگويد: چرا زن بايد از اين تجمّلات و تشريفات و تنعّمات محروم باشد؟ چرا اين همه برخوردارىها از آن مرد است و اينهمه ناز و نعمت به او اختصاص داشته باشد؟ اين پرسش بجاست و اگر بنا باشد كسى حقّ داشتن اين استكبارها و اين تجمّلات و مراسم را داشته باشد (كه در اسلام احدى اين حق را ندارد) چرا مرد بر زن اولويّت داشته باشد و چرا زن اين حق را نداشته باشد؟
امّا از نظر اسلام و مكتبى كه مىخواهد به جاى كاخ «تيسفون» و يا دربار قيصر روم، مدينه محمّد و كوفه على و آن روش متواضعانه و بىتجمّل را بسازد و فرمانروايان و همه را با منطق (تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لايريدون علواً في الأرض و لافساداً و العاقبة للمتقين (1)رهبرى نمايد، نزديك شدن به اين مقام نزديك شدن به خطر و موقفى بين بهشت و جهنّم است كه جز او حدى و افرادى كه كمال وثوق به نفس خود را دارند، خود را براى آن نامزد نمىنمايند و اگر كسى را از آن به هر علّت معاف كنند يا به او تكليف ننمايند، هرگز احساس محروميّت نمىكند.
قبول اين مناصب و مقامات مربوط به امور عامّه قبول مسؤوليّت و تعهّد امورى است كه آنانكه اهليّت آن را دارند سنگينى آن را احساس مىنمايند و فقط چون شرعاً بر آنها واجب مىشود، قبول مىكنند و بر خدا توكّل مىنمايند. هيچ مسلمان آگاهى بدون اينكه خود را مكلّف و صالح بداند، خود را نامزد آن نخواهد نمود.
1) 242. ( 1)- قصص/ 83 ..
بنابراين در اينجا مسأله تفاوت زن و مرد مطرح نيست؛ اشتباه از عدم تميز بين حكم و حق و تكليف و اختصاص ناشى شده است. از بينش الهى و از ديدگاه يك بانوى مسلمان و آگاه در اينگونه احكام مانند عدم وجوب نماز جمعه بر زن و سقوط جهاد از او، زن محروم نيست؛ بلكه مكلّف نيست يا مورد عنايت خاص است و صيانت وحشمت و حفظ ارزشهاى والاى او مورد نظر است.
البتّه حكمتهاى ديگرى نيز اين حكم را شامل مىشود: مانند اينكه تصدّى ولايت و حكومت نيازمند به صلابت و انعطاف ناپذيرى خاص و بلكه در مواردى نيازمند به خشونت است كه در بانوان چنان نيست و اين عين كمال آنها است. در آنان زمينه هاى انعطاف و رقّت و لطف و تأثير در برابر مناظر رقّتانگيز زيادتر و قوىتر است كه زن مظهر عاطفه و احساسات است و مرد براى قاطعيّت و تصميم.
2- از اين جهت كه ولايت چگونه و چه مناصبى است، بايد دانست كه حدّاقل و قدر متيقن مناصبى كه ولايت بر آنهااطلاق مىشود و در تصدّى آن، «ذكوريّت» شرط است، مناصبى است مانند: رياست جمهورى، نخست وزيرى، وزارت، نمايندگى مجلس و به طور عام مشاركت شوراهاى عامّه، استاندارى، فرماندارى، بخشدارى، كدخدائى روستا و فرماندهى نيروهاى ارتشى و نظامى در همه سطوح آن.
بديهى است در موارد شك در بعضى مصاديق نسبت به كسى كه مىخواهد ولايت بدهد و نسبت به اعمال كسى كه صحّت ولايتش مورد شك است، اصل عدم تأثير و عدم نفوذ جارى خواهد بود. نسبت به ديگران نيز از جهت وجوب اطاعت از او و ترتيب اثر دادن بر تصرّفات او، اصل عدم وجوب اطاعت و عدم ترتيب اثر است.
توضيحاً، قضاوت در اين بحث مورد نظر نيست كه آن خود باب جداگانهاى است و ادلّه جداگانه دارد.
3- از نظر ادلّه شرعى كه مهمترين جهت بحث است، در اين جهت گفته مىشود: اگر تأثّر به تلقينات غربى و ارتباط با نظامهاى غربى و آشنايى و تقليد كوركورانه از مكتبهاى ديگر و فاصله نيم قرنى فرهنگ و نظام ما از اسلام نبود، اين مطلب به هيچ وجه معرض ترديد قرار نمىگرفت و سيره پيغمبر- ص ل ى الله عليه وآله وسلّم- و اميرالمؤمنين عليه السّلام- بلكه التزام خلفاى جور به آن با عدم استنكار ائمّه عليهم السّلام- و ارتكاز مسلمين متبع بود.
چه دليلى از اين بهتر و قوىتر كه با وجود شخصيّتهاى والايى از زنان در عصر رسالت و امامت مانند حضرت زهرا- عليها السّلام- و حضرت زينب عليهاالسّلام- كه داراى تمام صلاحيّتها بودند و بر تمام مردان و زنان خود غير از پيغمبر وامام
برترى داشتند و حتّى حضرت زهرا- عليها السّلام- داراى مقام ولايت باطنيّه بودند، پيغمبر- صلّى الله عليه و آله وسلّم- آنان را به مداخله ظاهرى در امور عامّه و تصدّى رسمى اين ولايتها مأمور نفرمود؛ اگر اين يك امر شرعى بود پيغمبرى كه تمام سنتهاى باطل دوران جاهليّت را شكست و موضع عالى و انسانى بانوان و حقوق و ارزشهاى آنها را به دنيا اعلام كرد و آنها را از ظلمت به نور و از اسارت به آزادى رساند، آن را عملى مىفرمود و اصولا با وجود فرد اصلح احاله و ارجاع اين امور به غير اصلح جايز نيست.
با وضوحى كه اين مطلب دارد و علاوه بر اين چون استقصاى ادلّه ديگر و شرح و بيان آن محتاج به تأليف يك كتاب است، بدون شرح و ورود در مباحث طويل الذيل فقهى به بعضى از آنها اشاره مىنماييم:
1- از آياتى مثل آيه (وقرن في بيوتكن (1)و آيه (وإذا سئلتموهن متاعاً فاسئلوهن من وراء حجاب (2)و آيات سوره نور و احزاب و رواياتى كه دلالت بر عدم وجوب جمعه و عدم استحباب جماعت- ولو بنحو اينكه از فرادى و در خانه ثوابش كمتر باشد- بر زنان و عدم جواز تصدّى قضا و روايات كثيره در ابواب و آداب مختلف فقه و اخلاق، به اولويّت عدم جواز حكومت و ولايت زن ثابت مىشود؛ نمىتوان گفت شريعتى كه اين نظامات را براى بانوان مقرّر كرده، تصدّى حكومت را براى آنها تجويز نموده يا شركت آنها در مجالس مشاوره و در امور عامّه و تبادل نظر، بحث و مجادله با بيگانگان را مجاز فرموده و نقض اغراض اصلاحى و اجتماعى خود را نموده است.
2- آيات خاصّه مثل (الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض (3)و مثل (وللرجال عليهن درجة)(4)كه آيه اولى بر اين مطلب دلالت دارد كه امور عامّه و حكومت با رجال است و آيه دوّم نيز قدر متيقنش ولايت مردها بر امور است و قابل تقييد به امور خانواده و مسائل منزل و عائله نيست و مخصوصاً آيه اوّلى به مناسبت تعليلى كه دارد (بمافضل الله بعضهم على بعض صراحت بر اين مطلب دارد.
3- رواياتى كه اگر چه بعضى از آنها از نظر سند ضعيف باشند با توجّه به عمل اصحاب به آنها ضعفشان منجبر به عمل اصحاب است، علاوه بر اينكه بر حسب قاعده (الأخبار يقوي بعضها بعضاً) نيز اعتبار آنها تأييد مىشود و همانطور كه در سائر
موارد در فقه اينگونه اخبار مورد عمل و استناد است، در اينجا نيز مورد استناد، و معتبر است.
از جمله روايتى است كه در كتب اهل سنّت و صحّاح و مسانيد آنها مثل «صحيح بخارى»، «سنن نسائى»، «مسند احمد» و در كتب حديث شيعه مثل «تحف العقول» و «بحار» روايت شده و در كتب فقهيّه به آن استناد مىشود. اين حديث به اسناد متعدّد و متون مختلف و مضمون واحد روايت شده است كه يكى از متون آن اين است: «لن يفلح قوم ولّتهم امرأة»(1)و متن ديگر اين است: «لن يفلح قوم ولوا امرهم امرأة».(2)
بديهى است اين حديث با شواهد و مؤيّداتى كه در احاديث ديگر دارد و با اينكه فقها آن راپذيرفته و بدان استناد كردهاند و با موافقت آن با شهرت و بلكه اجماع، دليلى محكم و غير قابل ردّ است و اگر فرضاً هم مأخذ آن كتب حديث عامّه باشد، مضر نيست و معتبر است.
علاوه بر اينكه مرحوم استاد فقيه شيعه و امّت آيت الله العظمى بروجردى- اعلىالله مقامه- در اين مورد تحقيقى داشتهاند كه خلاصه آن اين است كه در اخبار و احاديث مأثوره از ائمّه معصومين عليهم السّلام-، غالباً نظر به روايات اهل سنّت است كه آنچه موضوع و غير معتبر است، ردّ شود و حكم خدا بيان شود و آنچه را آنان عام يا مطلق يا مجمل شمردهاند در حالى كه مقيّد يا مخصّص يا معيّنى داشته است، آن را بيان فرمايند و خلاصه، احكام و مقاصد شرع را- چنانكه هست- در اختيار مردم بگذارند؛ امّا در مواردى كه حرفى نبوده و استفاده آنها از حديث كامل بوده و اصل حديث نيز معتبر بوده است، به همان حال خود گذاردهاند.
بر اين تحقيق از جمله بايد همين حديث را مثال آورد كه اگر چه با مأخذش هم كتب اهل سنّت و محدّثين آنها باشند بر اين اساس آن هم در چنين مسأله مهم اعتبار آن عقلايى و ثابت است.
از جمله اين احاديث، حديث اميرالمؤمنين على عليه السّلام- در نهجالبلاغه است كه مىفرمايد:
«ولا تملك امرأة ما جاوز نفسها»(3)
و حديث:
«إذ كانت امراؤكم خياركم الخ»
است كه «ترمذى» آن را در كتاب «فتن» تخريج كرده است.
از جمله نامه اميرالمؤمنين عليه السّلام- به عايشه است؛ بنابر آنچه از «جمهرة رسائل العرب» جلد اوّل، ص 378، نقل شده است:
«فانك خرجت عاصية لله و لرسوله تطلبين أمراً كان عنك موضوعا ما بال النساء و الحرب و الإصلاح بين الناس».
از جمله نامه «امّ سلمه» نيز به عايشه است كه در ضمن آن نوشت:
«إن عمود الدين لا يثاب بالنساء إن مال و لا يرأب بهن إن صدع حماديات النساء غص الأطرف و حفض الاصوات و خفر الأعراض الخ»(1)
) كه از اين گونه گفتارهاى صحابه و صحابيّات اجمالا استفاده مىشود كه مسأله مورد اتّفاق و موافق با ارتكاز همه بوده است.
از اينگونه احاديث و سخنان در احاديث شيعه و سنّى و احاديث صحابه و صحابيّات و تابعين و تابعيّات فراوان مىتوان به دست آورد و اين روايت نيز شايان دقّت و توجّه است:
«النساء عورة فاستروا أعينهنّ بالسكوت و عورتهن بالبيوت»(2)
) مطلب قابل توجّه ديگر اين است كه مناسبت حكم و موضوع و اينكه اذن در شىء، اذن به لوازم آن نيز هست، اين شرط را تأييد مىنمايد؛ چون صاحبان ولايت مثل رييس جمهور و نخست وزير، استاندار، نماينده مجلس و غيره بايد در مراسمى شركت كنند كه بانوان متعهّد و ملتزم به آداب اسلامى نمىتوانند شركت نمايند يا حدّاقل خلاف موضع عفّت و حشمتى است كه اسلام براى زن در نظر گرفته است.
آخرين سخن ما در اينجا اين است كه همگان- چه زن مسلمان و چه مرد مسلمان- بايد احكام خدا را بپذيرند و دربرابر حكم خدا تسليم باشند، و ابراهيم گونه و اسماعيل وار كه به حكم خدا گردن نهادند و ابراهيم براى ذبح فرزند عزيز و اسماعيل براى قربان شدن خود به دست پدر تسليم شدند. (فلما اسلما و تله للجبين .(3)
س- هيچ چيز و هيچ كس از خداوند متعال پنهان و مستور نمىشود و با پوشش و بىپوشش بودن در برابر خداوند و آگاهى و بينش او يكسان و على السّواء است. پس چرا زن در حال نماز در مكان خلوت و دور از نظر اجنبى بايد بدن خود را بپوشاند؟
ج- «حسن السئوال نصف التعلم». اين پرسش با اين بيان از وجوب پوشاندن عورت بر مرد در حال نماز در مكان خلوت نيز قابل طرح است و اختصاص به پوشش شرعى زن در حال نماز ندارد. چه از پوشش واجب مرد در حال نماز سؤال شود يا از پوشش زن، هر دو سؤال يك جواب دارد. اگر بخواهيم پرسش را اختصاص به زن بدهيم، بايد به اين نحو پرسش كنيم: چرا زن بايد بدن خود را علاوه بر عورتين حتّى در جاى خلوت در حال نماز بپوشاند و بر مرد واجب نيست؟ بنابراين دو سؤال پيش مىآيد و مناسب اين است كه به ترتيب پاسخ به هر دو سؤال را بررسى نمائيم.
امّا اين كه چرا با اين كه با پوشش و بىپوشش از نظر علم خدا فرق ندارد، پوشاندن عورت در مكان خلوت در حال نماز واجب است، اگر دليل فقهى آن را مىخواهيد دليل آن احاديث معتبره و دستور و سنّت قوليّه و فعليّه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- و ائمّه طاهرين عليهم السّلام- و اجماع قولى و عملى مسلمانان از عصر اوّل تا حال است. بديهى است چنين حكم معروف و مورد اتّفاق بدون اين كه از صاحب شريعت مطهّره رسيده باشد، نخواهد بود. با اين وجود براى مزيد بصيرت هم در مورد اين سؤال و هم سؤال دوّم به كتب و جوامع حديث و فقه مراجعه فرماييد.
اگر غرض از سؤال، پرسش از حكمت اين حكم است، چنانكه ظاهر سؤال هم همين است، در جواب عرض مىكنيم: عبادت و پرستش خدا به معنى اعمّ- كه طاعت امر خدا و نظامات الهى در جميع شؤون مادّى و معنوى و سياسى و اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى و ترك و طرد اطاعت از طواغيت و احكام غير خدا و نظامات غير الهى و معبود نگرفتن غير خدا باشد- عالى ترين و راقىترين حالات بشر و برترين جايگاهى است كه در آن افراد و جماعات در اوج مقام بلند انسانيّت و آزادى و برابرى قرار گرفته و از هر استثمار و استعباد و نظام و حكومت غير خدا آزاد مىشوند.
روح و لب و مغز و حقيقت دعوت انبيا و فرستادگان خدا و خلاصه آن همين است كه در قرآن مجيد مىفرمايد: (ولقد أرسلنا في كل امة رسولًا أن اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت .(1)چنانكه مىفرمايند:
«من أصغى إلى واعظ فقد عبده»(2):
هر كس سخن واعظى را بشنود او را پرستش كرده است.
اگر واعظ از خداوند سخن بگويد و به سوى خدا دعوت كند، شنونده خدا را پرستش كرده است و اگر از شيطان و سخن شيطان و اتباع شيطان و حزب شيطان بگويد، شنونده آنها را پرستش كرده است. هر كس هم به هر نظامى عمل كند و مؤمن گردد و با زبان يا كار، قبول و تأييد خود را از آن نظام اعلام كند صاحب آن نظام را پرستش كرده است، اگر نظام، نظام خدائى باشد، خدا را پرستش كرده است و اگر نظام غير خدائى باشد، غير خدا را پرستيده است.
اين بحث در عبادت به معنى اعم بسيار مفيد، و درك آن لازم و نجات بخش است و شعب آن تمام نواحى زندگى انسانها را فرا مىگيرد كه در اين پاسخ مختصر، محلّ بررسى آن نيست. اجمالًا بايد تمام اطاعتها و فرمانبرىها براى خدا باشد كه: (وما امروا
إلّا ليعبدوا الله مخلصين له الدين ولو كره المشركون (1)اگر چه مشركان و آنان كه مىخواهند مردم را فرمانبر خود كنند و فرمانروايى كنند، كراهت داشته باشند.
معنى اخصّ عبادت و به عبارت ديگر معنى خصوصى آن نظامات شرعى و برنامههائى است كه در برابر نظامات مالى و سياسى و اجتماعى قرار دارد؛ هر چند آن نظامات نيز در نظامات مالى و سياسى و اجتماعى درج است و همه احكام به هم مربوط مىباشند؛ به بيان ديگران نظاماتى است كه در آن قصد قربت و نيّت اطاعت و فرمانبرى از خدا و داعى الهى اعتبار دارد، مانند: نماز و روزه و حجّ و حتّى زكاة. در جاهليّت اين نوع عبادت علاوه بر شرك و بتپرستى آلوده به جنبههاى حيوانى و لهو و لعب بود. چنانكه در قرآن مجيد مىفرمايد:
(وما كان صلاتهم عندالبيت إلّا مكاء و تصدية)(2)
عبادت و نماز و پرستش آنها مشتمل بر لهويّات، بلكه فقط صفير و دست زدن بود. چنانكه، هم اكنون و در بعضى طرق متصوّفه اين برنامههاى لهوآميز و طربانگيز و حركاتى كه از شرع نرسيده است، وجود دارد. حتّى در جاهليّت در هنگام طواف نيز صرورهاى كه از «حمس» يعنى «قريش» و «كنانه» و «خزاعه» و كسانى كه به آنها ملحق بودند نبود و از «احمسى» جامه عاريه يا اجارهاى نگرفته بود، برهنه طواف مىكرد و داستان زنى كه برهنه طواف كرد و گفت:
اليوم يبدو بعضه او كلهو ما بدا منه فلا احله
مشهور است.
انقلاب اسلام وضع عبادت و پرستش را زير چتر توحيدى هدايت و ارشاد خود گرفت و در رشتههاى مختلف اصلى و فرعى عبادات با شركها و گمراهىها به شدّت مبارزه كرد و به اوضاع مستهجن و قبيح و وحشيانه عصر جاهليّت پايان داد.
همچنين اسلام با تأكيد، توقيفى بودن برنامه عبادات را اعلام كرد؛ دخالت افراد و اشخاص را در تعيين برنامههاى عبادى، ممنوع ساخت و برنامههائى مشحون از توحيد و تقديس الهى، و پاك و منزّه از تجسّم و تشبيه به مردم عرضه كرد؛ عبادات را مظهر تعبّد و تسليم كه روح و حقيقت اسلام و از مهمترين حكمتهاى عبادات است، قرارداد؛ افرادى پرورش داد كه اقبالشان به اطاعت و عبادت در آن مواردى كه حكمتها مخفىتر است كمتر از مواردى كه حكمتها آشكار است، نباشد و ابراهيمسان و اسماعيلوار فرمان برند و از حكمت و فلسفه نپرسند، و غرض و فائده را نجويند تا خدا در قرآن، اسلام آنها را به خلق جهان چنين اعلام فرمايد:
(يا بني إني أرى في المنام أني أذبحك فانظر ماذا ترى قال يا أبت افعل ما تؤمر ستجدني إنشاء الله من الصابرين فلّما أسلماوتله للجبين (1)
بنده آن باشد كه بند خويش نيستجز رضاى خواجهاش در پيش نيست
گر ببرد خواجه او را پا و دستدست ديگر آورد كاين نيز هست
نه ز خدمت مزد خواهد نه عوضنه سبب جويد ز امرش نه غرض
پس از اين مقدّمه، مىگوئيم: نماز ظاهرترين و كاملترين مصداق عبادت و معارج پرستندگان خدا و وسيله قرب پرهيزكاران است و تمام آداب مناسب شأن و قدس مقام آن بايد مراعات گردد.
حكمت پوشانيدن عورت در اين حال شريف و مقدّس، پنهان كردنو مستور نمودن از خدا نيست؛ زيرا چيزى از علم خدا مستور و پنهان نمىشود؛ بلكه يكى از حكمتهاى آن مناسبتى است كه عرفاً و در ظاهر حال بين حضور خدا رفتن (نماز) و پوشانيدن عورت وجود دارد كه بر حسب عرف بدون ستر عورت خلاف ادب و استهزا و توهين شمرده مىشود و اگر اين پوشش نباشد، نماز بىاحترام و سبك مىگردد. چنانكه قدس و عظمت نماز مقتضى است كه بدن و لباس و محلّ سجده پاك باشد و لباس و مكان نمازگزار غصبى نباشد و با طهارت از حدث و ستر عورتين انجام شود و خلاصه در تمام اين جهات طهارت و پاكى معنوى و ظاهرى ملاحظه شود.
حكمت ديگر اين است كه اين آداب از جنبه روانى و به جهت حصول حضور قلب مؤثّر است و رعايت اين برنامهها شخص را از غياب به حضور مىرساند و پردهها و حجابهائى را كه ميان بنده و خدا ايجاد شده است كنار مىزند.
حكمت ديگر اين است كه حيا و شرم و آزرم كه غريزه انسان است و در اسلام آن همه به آن توصيه شده، پوشش عورت را در حال نماز لازم مىشمارد و شرط قرار ندادن آن براى نماز منافى با خواست اين غريزه شريف انسانى است.
چهارمين حكمت اين است كه برنامه نماز در اعمال و رفتار انسان اثر مىگذارد و اگر در حال نماز نپوشاندن عورت مجاز باشد، افراد به پوشاندن خود اهمّيّت نمىدهند و به بىشرمى و بىآزرمى متمايل مىشوند.
موضوع ديگر اين است كه شخص در حال نماز نه فقط در حضور خدا است؛ بلكه ملائكه و بسا ارواح طيّبه هم او را مىبينند و محتمل است كه اين ستر و پوشش اگر چه مانع از علم آنها نيست مانع از رؤيت آنها باشد.
پرسش دوّم كه چرا زن بايد علاوه بر پوشاندن عورت در مكان خلوت در حال نماز بدن خود را بپوشاند، پاسخش اين است كه:
1) 257. ( 1)- صافات/ 102 و 103 ..
موضوع صحّت و درستى عقائد بشر در الهيّات در رأس مسائل اسلامى قرار دارد. اسلام اجازه نمىدهد كه بشر در عقائد سر موئى به خرافات و خلاف واقع نزديك گردد. و حريم عقائد و عبادت و پرستش خدا را از ورود هر انديشه بيگانه و آلوده پاك نگاه مىدارد.
مثلًا مجسّمهسازى در اسلام ممنوع است و ساختن مجسّمه و اجير شدن و مزد گرفتن براى ساختن مجسّمه جايز نيست، و معامله آن باطل است. چرا؟ براى اين كه مجسّمه سوابق ننگين مشركانه دارد و در گذشته و حال بشر آن را به عناوين مختلف پرستش كرده است و مظهر پستى و سقوط فكر و عمل بشر گرديده، و گردن كلفتها، زورمندان، و استعبادگران نيز با بر پا كردن مجمسّه علاوه بر تحميل شخص خود بر مردم مجسّمه خود را نيز تحميل كردهاند. امروز در موزههاى بزرگ دنيا اين مجسّمهها كه يادگار عصر استعبادهاى سلسلهها و استبدادگران تاريخ و استضعاف جوامع بشرى است، مىبينيم و براى مردمى كه در برابر اين مجسّمهها نيايش و تعظيم مىكردند، متأسف مىشويم؛ مگر همه مردم برابر نيستند؟ مگر همه، انسان نمىباشند؟ مگر آنها غير از استضعاف و سلب آزادى از مردم و بر پا كردن قصور و قتل و غارت و تاراج و ويران كردن اين شهر و حمله به آن شهر چه فضيلتى داشتهاند؟ بنابراين براى اين كه نابرابرىها، فاصلهها، بشرپرستىها و ديكتاتورسازىها جلو نيايد، اسلام مجسّمهسازى را تحريم كرده است؛ مبادا كه بتپرستى پيش بيايد؛ مبادا كه در حريم پرستش خدا ستمكاران و استبدادگران را وارد نمايند.
در اين حكم وجوب پوشش بدن بر زن در حال نماز علاوه بر پوشانيدن عورت نيز يكى از حكمتهاى مهمّ مسأله تنزيه خدا و از عيب و نقص و دور نگاه داشتن مردم از تجسّم و تشبيه و براى تحصين فكر و عقيده مردم است.
برهنه نماز خواندن زن براى جهال و عوام، معرض اين توهّم نارواست كه در حريم كبريائى و درگاه رفيع و قدس مقام ربوبى جنبههاى التذاذ جنسى وارد است. چنانكه بر اساس اينگونه توهّمات بعضى، ملائكه را در جنس زن گمان مىكردند. در مصر تا هنگام ظهور آفتاب درخشان هدايت اسلام همه ساله زيباترين دخترها را انتخاب كرده و به نام عروس با تشريفات خاص و عروسى مفصّل طعمه نيل قرار مىدادند تا به گمان خود ربّ النوع آب را از خود راضى كرده و غريزه جنسى او را اشباع نمايند و اين يعنى مسأله حفظ بشر از آلودگى به اين خرافات و گمراهىهاى فكرى مربوط به تنزيه خدا و چه مربوط به حمايت از حريم عقايد بسيار مهمّ است.
حكمت ديگر، كمال تأكيد در موضوع پوشش و حجاب بانوان است و اين كه حجاب و پوشيده بودن بدن زن- فى حدّ نفسه و بالذات- پسنديده و محبوب خدا است؛ بنابراين شايسته است كه زن جز در مواردى كه كشف بدن وجوب دارد يا مستحبّ است يا ضرورت عادى اقتضاى آن را دارد، اين حال شرافتمندانه را حفظ نمايد.
حكمت سوّم اين است كه مناسب ترين لباس زن براى نماز لباسى است كه نشانه عفّت و پاكدامنى و اهتمام او به حفظ شرافت باشد و از تهييج غريزه جنسى و آلايش به آن منزّه باشد و آن لباسى است كه تمام بدن او را بپوشاند.
س- آيا خارج شدن خانمها از منزل با مانتو شلوار از نظر شرعى اشكال دارد؟ اگر اشكال دارد، لطفاً بفرماييد چرا؟
ج- در ارتباط با عفّت و حجاب زن، آنچه از تعاليم اسلام استفاده مىشود پوشش زن مثل چادر و عبا هر چه فراگيرتر و مانع از نمايش حجم اعضا و مفاتن بدن باشد و تنگ و اندامنما نباشد، مناسبتر است. چنين حجابى در بين بانوان مسلمان متعارف شد و بانوان به آن متعهّد شدند.
استعمارگران و ايادى آنها هم كه كشف حجاب را به وسيله عمّال خود مثل «مصطفى كمال» و «رضاخان» با زور و ارعاب و شكنجه و كشتار عمل كردند بيشتر نظرشان به برداشتن همين چادر بود كه آن را حافظ حشمت و وقار زن و سنّتهاى اسلامى و مانع از اختلاطهاى نامناسب زن و مرد مىدانستند. آنها با نظر دقيق، چادر و تعهّد زن مسلمان را به حجاب و استقلال اسلامى، سدّ راه سلطه كامل بر كشورهاى اسلامى مىديدند.
اين مسائل را با ديد عقلانى و حكيمانه بايد تحت مطالعه قرار داد و با ديدى كه گرفتار طوفان غريزه جنسى و ميل به خودنمائى و دلربائى دارد و از مفاسد بسيار آن غافل است، نمىتوان و نبايد بررسى نمود. در جوامع و مناطق غير اسلامى تا حدودى زشتى و قباحت حضور زن با پوششهاى الوان و تنگ و اندامنما در انظار اجانب از ميان رفته، به اسم آزادى به زنان اجازه هر كار منافى عفّت مىدهند و از او به صورت ابزارى براى جلب توجّه مردان بوالهوس و شهوتران جهت مقاصد سياسى و تجارى و غيره استفاده مىشود. آنان مفاسدى را كه بر اين آزادىها و روشهاى ضدّ اخلاق مرتّب مىشود تا هر كجا باشد و به هر كجا منتهى بشود عيب و عار و خلاف شرف و حيثيّت زن و جامعه نمىدانند. گاهى روزنامهها و جرايد و خبرگزارىها، اعمال و رفتارى از اينها خبر مىدهند كه از هيچ حيوان وحشى صادر نمىشود.
متأسّفانه غرب زدگى، بعضى از مسلمانها و زنهاى مسلمان را كم و بيش به سوى آن زندگى منحط و غير انسانى گرايش داده و به حريمها و حرمتها اهانت مىگردد. بازيها و اختلاطهاى ناهنجار و حتّى مسابقههاى غير سالم همه و همه براى ريشه كن كردن بنياد عفّت اسلامى و اساس عائله مسلمان خطراتش از موادّ مخدّر و هروئين وترياك- كه با آن مبارزه مىشود- كمتر نيست.
راجع به اين موضوعات كتابها نوشته شده و به وسيله علما و صاحبنظران مسلمان و غير مسلمان از آغاز ظهور اسلام تا زمان ما از شيعه و سنّى و از همه استفاده مىشود كه حفظ حجاب و پوشش مناسب مثل چادر و عبا و حتّى پوشيدن رو و صورت از مهمترين وجه تمايز زن مسلمان از زنان كفّار بوده است و هميشه خانمها بدان معتقد بودهاند.
برنامههائى كه اسلام در نواحى مختلف حيات زن مقرّر فرموده همه حافظ شرافت زن و شؤون اجتماع است. برانداختن اين برنامهها همواره- مخصوصاً در قرن اخير- از مهمترين مقاصد سياسى استعمارگران شرق و غرب بوده و هست. همواره پيدا و ناپيدا و آشكار و پنهان ايادى و مزدوران آنها از نويسندگان و شعراى خود فروخته و مطبوعات فاسد اين برنامه را دنبال كرده و در پوششهاى مختلف تيشه به ريشه مبانى عزّت و شرف مسلمانها مىزنند و مفاسد را به نام مفاخر ترويج و تبليغ مىنمايند.
بايد زن و مرد مسلمان در عين حالى كه با عزم راسخ و تصميم محكم با تمسّك به تعاليم عاليه اسلام اهتمام مىكنند، هميشه در صحنههاى ترقّى واقعى علم و عمل و صنعت رو به جلو و قدم به پيش باشند و از اين نقشههاى شوم كه در مذاق گرفتاران شهوت شيرين جلوه مىكند، بىخبر نباشند و با آن تبليغات و روشهاى غير اسلامى و نابكارانه با كمال اهتمام مبارزه نمايند.
س- آيا پويايى فقه در وجوب روزه بر دختر نه ساله دخالت دارد؟ آيا با توجّه به اين كه رشد انسان در مناطق آب و هوايى مختلف و نژادهاى گوناگون متفاوت است، سنّ تكليف همه افراد، همان نه سالگى است؟
ج- براى روشن شدن مطلب تذكّر چند امر به نحو خلاصه لازم است:
1- به طور كلّى، احكام شرع مقدّس اسلام از مقام وحى و عصمت (مصونيّت از گناه و اشتباه) صادر شده و متن حقيقت و واقعيّت و علم نهائى است.
2- عقل انسان غير معصوم از درك فلسفه و فائده احكام عاجز است و آنچه بگويند كلّ فوائد و حكمتهاى احكام نيست و در استنباط احكام عمل به قياس و استحسان در مذهب شيعه بر طبق ادلّه، باطل مىباشد.
3- ملاك حكم شرعى، محدود به همان حدود و قيودى است كه در لسان شارع بيان شده و تجاوز از آن حدود، تجاوز به احكام شرع است.
نتيجه اين كه اگر مثلًا ملاك بلوغ دختر در لسان شرع تمام شدن نه سال قمرى است و قيد ديگرى ندارد، ما نمىتوانيم به عنوان پويائى فقه و يا تفاوت رشد انسان بر حسب مناطق جغرافيائى و با اختلاف نژادها و يا امور ديگر، در حدّى كه شارع با آگاهى كامل براى بلوغ قرار داده، تصرّف كنيم و آن را زياد يا كم نمائيم.
توضيحاً، در نظر ما پسرى كه يك روز از پانزده سال قمرى كم دارد و با پسرى كه پانزده سال را تمام كرد هيچ تفاوتى به حسب رشد جسمى و عقلى ندارد و با اين وجود بر اوّلى نماز و روزه واجب نيست و بر دوّمى واجب است.
حلّال مشكل در تمامى اينگونه موارد اين است كه شارع، كه خداوند متعال است و گذشته و آينده و ظرفيت انسان و مناطق و نژادها و غير اين امور را از همه بهتر مىداند، براى تكاليف شرعى- هر چه باشد- حدودى مقرّر فرموده است؛ مثلًا براى بلوغ دختر، تمام شدن نه سال قمرى را و اگر منطقه يا نژاد، اثر و دخالتى داشت آن را نيز بيان مىفرمود و چون بيان نفرموده يقين داريم كه امور مذكوره دخالت ندارد والّا اغرا به جهل بود، از طرف شارع حكيم كه عقلا قبيح است.
تذكّر اين جهت لازم است كه نشانى بلوغ در دختر و پسر يكى از سه چيز است: روئيدن موهاى درشت بر روى عانه 2- خروج منى 3- سن.
امّا تفاوت بلوغ از جهت سن بر حسب مناطق و غيره وجود ندارد، چنانكه بيان شد؛ ولى از جهت روئيدن مو و يا احتلام و خروج منى، امكان دارد كه بر حسب مناطق و يا مزاجها تفاوت كند. ضمناً براى نفوذ معاملات پسر و دختر اگر چه به سنّ بلوغ نرسيده باشند، رشد لازم است و براى تفصيل بيشتر مجال نيست. ان شاءالله موفّق باشيد.
س- ... در يكى از جرايد درباره منع رابطه جنسى براى زن شوهردار با مرد اجنبى در قانون مدنى، مطالبى نوشته شده كه پيوست ارسال مىگردد. مستدعى است نظر مبارك را مرقوم فرمائيد.
ج- قبل از بحث و بررسى نكاتى درباره اين مطالب، تذكّراتى چند لازم است:
تذكّر اوّل: قانون مدنى ايران در موقع تدوين و پيشنهاد به مجلس تا تصويب، مورد بررسى رجال دانشمند و حقوقدانان بزرگ و قضات با سابقه قرار گرفته و قدر مسلّم، اين فلسفه سطحى مورد نظر قانونگزاران نبوده است. فكر آنان كه اين مواد را نوشته و پيشنهاد كردند بيش از اينها عميق بوده است و ما نبايد آنها را تا اين حد خام و نپخته بدانيم و نه خودمان براى مثل اين مادّه، اين جهتى را كه ايشان نوشتهاند به عنوان فلسفه قانون بپذيريم.
تذكّر دوّم اين است كه: نظر تساوى حقوق را نبايد در هر مسألهاى وارد كنيم و مثل چماق آن را بر سر هر قانون و هر سنّتى بزنيم و از قدرتى كه فعلا اين لفظ دارد سوء استفاده نمائيم و با مغالطه و خلط مبحث مسائلى را كه در ريشه به هيچ وجه از فكر امتياز مرد بر زن مايه نگرفته است، جرح و تعديل كنيم و ضمناً هم خود را روشنفكر و طرفدار تساوى حقوق زن و مرد و بلكه بالاتر، طرفدار مطلق و بىقيد و شرط بانوان معرّفى كنيم؛ اين كار نه مصلحت جامعه است و نه مصلحت زن و نه در خور شأن و تعالى ملّتى مثل ملّت انديشمند ايران. بايد در تمام مسائل حدّ اعتدال را در نظر گرفت و احساسات زن و مرد رابسيج نكرد كه ما تعالى و ترقّى زن و مرد ايرانى را خواستاريم و همگى از رخ به رخ شدن و بسيج كردن اين دو جنس عليه يكديگر، بيزاريم.
تذكّر سوّم اين است كه: اين قانون اقتباس از فقه اسلامى است كه حتّى در همين چند سال مكرّر در مجامع بين المللى وغيره مورد تأييد حقوقدانان قرار گرفته است و هر يك از ما هم چون مسلمانيم به آن معتقديم. اين مادّه در فقه اسلامى وجود دارد و زن و مرد مسلمان و ملتزم به احكام اسلام نمىتواند كه به مضمون آن معتقد نباشد، چه آن را مخالف باتساوى حقوق زن و مرد تعبير كنيد يا آن كه از آن مسأله خارج بگيريم. بالاخره چه در قانون مدنى باشد و چه نباشد و چه در قانون مثل آن را در مورد زن هم در نظر بگيريم يا نه، زن و مرد مسلمان از همان قانون اسلام تجاوز نخواهند كرد. بنابر اين شايسته است در اين گونه مواد از اساتيد و آگاهان فقه اسلامى نيز نظرخواهى به عمل آيد، شايد آنان زودتر بتوانند رفع اشكال نمايند.
تذكّر چهارم اين است كه: علّت عمده اشكال تراشى در اين قوانين كه مربوط به عفّت و پاكدامنى زن است اين است كه اجتماع به اصطلاح متمدّن امروزى راه بىقيدى و بىتفاوتى را پيش گرفته و بلكه بسيارى از متمدّننما و مقلدّان زنهاى خود فروش و مردان بىغيرت غرب پا را جلوتر گذاشته، حذف عفّت و نجابت را افتخار شمرده و التزام به سنن اسلامى و انسانى را در اين مسائل كنار گذاردهاند. آنها با هر سنّت و قانونى كه حيا و آزرم و عفّت را تشويق كند و بىشرمى و فحشا و روابط نامشروع زن
و مرد را كنترل كند، سر مخالفت دارند و چون نمىتوانند مقصد خود را آشكار بگويند در غالب الفاظ ديگر مثل تساوى حقوق آن را مطرح مىسازند.
در اينجا نكاتى را به عرض مىرسانم:
نكته اوّل: به نظر مىرسد فلسفه مهم يا يكى از فلسفههاى مهمّ اين مادّه جلوگيرى از تجاوز به عنف و نواميس جامعه صيانت نظام عائله و امنيّت زن و طرد فكر برقرار ساختن رابطه با زن شوهردار و حفظ انساب است. اصولا در اين قانون مسأله اينكه به مرد در برابر زن امتيازى داده شود، مطرح نيست. جعل اين قانون مرد را از اينكه بتواند آزادانه و با خيال راحت و مصونيّت جانى با زن ديگرى رابطه نامشروع برقرار كند، نا اميد مىسازد. بيشتر فايده اين قانون در جعل آن است؛ زيرا بسيار بسيار به ندرت به اجرا مىرسد. در حقيقت با توجّه به اينكه شرط جواز كشتن زن اين است كه بداند او هم راضى است- والّا با احتمال عدم رضايت جايز نيست- لبه تيز اين مادّه بيشتر متوجّه مرد متجاوز است، و اين مادّه به طور مطلق عليه مرد است؛ چون احتمال اكراه و اجبار در مورد او غالباً غير عقلايى است؛ ولى در مورد زن قانون «تدرؤ الحدود بالشبهات» اجرا مىشود و به موجب اين قانون به احتمال عدم رضايت او قتل او حرام مىشود.
بنابراين هر چند اين قانون ارتباطى با امتياز زن و مرد ندارد، اگر بخواهيم وارد اين مقوله سخنها بشويم بايد بگوئيم كه به زن امتياز داده شده است؛ ولى مرد قتلش تقريباً بدون قيد و شرط تجويز شده است.
نكته دوّم اين است كه: اگر كسى بگويد چرا اگر زن مردش را با زن شوهردارى ديد اجازه قتل او را ندارد، جوابش اين است كه چون در اينجا مسأله زن و مرد مطرح نيست، مسأله صيانت عفّت و حفظ نواميس و جلوگيرى از تجاوز به زن در بين است، و اين قانون اين صيانت را تأمين مىكند. (اگر به مردى كه همسرش مورد تجاوز قرار گرفته اجازه قتل مرد متجاوز داده شود، نيازى به اينكه به همسر مرد متجاوز اجازه قتل شوهرش را بدهند، نيست.)
نكته سوّم، چه اشكالى دارد كه زن هم اين حق را داشته باشد كه وقتى مردش را با زن شوهردارى ديد بتواند او را به قتل برساند، پاسخ اين پرسش اين است كه:
اوّلا، چنانكه گفتيم اين قانون از نظر جعل و وجودش، حافظ امنيّت ناموسى است و جعل اين اختيار براى زن كه غالباً در برابر مرد ضعيف است اين اثر را ندارد و اگر احياناً زنى بتواند شوهرش را در اين حال بكشد، نادر است و قانون در اين مورد اثر
نمىكند. به علاوه غالباً مرد بيگانه در فراش زن بيگانه مىرود كه معرض ديد و محلّ آمد و شد شوهر او است و معرض ديد زن، مرد متجاوز نمىباشد.
ثانياً، تجاوز به ناموس بيگانه تجاوز و خيانت به صاحب ناموس است، از اين جهت اين اجازه به صاحب ناموس، مؤثّر در ترك تجاوز است، در حالى كه تجاوز كننده به ناموس غير، خاين به ناموس خود نيست و عقد ازدواج هم معنايش اختصاص زن به مرد است، نه مرد به زن و اين هم معنايى است كه طبيعت آن را پيشنهاد كرده است.
بنابراين اگر قانون اين اذن را براى زن قائل شود- با اينكه آن را براى يك شخص ثالث قائل شود-، تفاوت نمىكند. طبيعت اختصاص جنس مادّه را به نر صحيح مىداند.(1)
بنابراين نمىشود بر چنين قانونى كه با طبيعت نر و مادّه موافق است، اعتراض كرد. اگر مىخواهيد اعتراض كنيد يا جستجو از فلسفه و فائده بنمائيد از علّت تحديد زوجات بپرسيد كه اسلام چرا با اينكه طبيعت تحديدى ندارد، تحديد كرده است كه البتّه جواب آن معلوم است.
امّا اختصاص مرد به زن يك قانون اسمى و بىمسمّائى است كه اجتماعات غربى از آن سخن مىگويند. در آنجا عملا هيچ يك از اين دو اختصاصى در بين نيست هم زنها دوستان و ياران آنچنانى دارند و شوهران حقّ اعتراض به آنها ندارند و هم مردها در گرداب فساد و فحشا به صورتهاى گوناگون، غوطه ورند و زن هيچگونه اختصاصى به مرد ندارد، همه جا و با همه كس مىرقصد و با همه به شنا مىرود و با هر كس بخواهد تنها سفر مىكند و تنها در يك اتاق مىخوابد.
نكته چهارم اينكه: گمان شود فلسفه اين قانون اين است كه احساسات مرد در حالى كه زنش را در كنار بيگانه ببيند، به جوش مىآيد، از اين حيث قانون به او اجازه داده است كه دنبال اين احساسات را بگيرد و زن را با مرد بيگانه به قتل برساند و گفته شود در اين صورت زن هم بايد مجاز باشد، اين هم پاسخش اين است كه:
اوّلا، فلسفه قانون اين نيست و بر اساس احساسات قانون گذارى غلط است؛ بلكه قانونگذار مصلحت را در نظر مىگيرد.
1) 258. ( 1)- چون جريان و فايده طبيعى رابطه نر و مادّه از آن حاصل مىشود و كندى ووقفهو تعطيلى در قواعد آن راه پيدا نمىكند؛ امّا اختصاص جنس نر به مادّه خلاف طبيعت است و موجب تعطيل نيروى توليدى كه در نر است مىشود؟ بنابراين مىگويند از فيلسوفى پرسش نمودند كه: چرا اسلام تعدّد زوجات را تجويز كرده است گفت براى اينكه اگر يك مادّه را با هزار نر در سال رابطه بدهيد در پايان سال يك فرزند بيشتر حاصل آن رابطه نيست؛ امّا يك نر را با هزاران مادّه رابطه بدهيد پايان سال حاصل آن هزاران فرزند مىشود ..
ثانياً، زن مانند مرد به حكم طبيعت در اين موقع (تا اين حد) احساساتى نمىشود. غيرتى كه مرد دارد، زن ندارد.(1)
نكته پنجم اين است كه: در اختصاص زن به مرد و عدم اختصاص مرد به زن علاوه بر فلسفه طبيعى ياد شده، فلسفه ديگر كه آن حفظ انساب و عدم اختلاط است، ملاحظه شده و بنابراين خيانت مرد به زن غير، خيانت به شوهر آن زن محسوب است؛ ولى خيانت مرد به زن غير، خيانت به زن خودش محسوب نيست؛ چون از اين لحاظ اختلاط انساب حاصل نمىشود و اين همان است كه در حديثى وارد شده است كه از مولا على عليه السّلام- از راز و فلسفه تعدّد زوجات سؤال شد، چهار كاسه آب خواستند و آنها را در يك ظرف ريختند سپس به سائل گفتند آبهاى هر كاسه را از هم جدا كن، سؤال كننده خود را ناتوان يافت.
س- با توجّه به اين حديث كه در كتاب «الاحوال الشخصيه» تأليف «شيخ محمدابوزهره» از مولا على- عليه السّلام- نقل شده كه: هرگاه مطّلع شوم شخص زن دارى متعه كرده او را سنگسار مىكنم،
1- آيا ازدواج موقّت براى اشخاص همسر دار مجاز مىباشد؟
2- آيا نكاح منقطع يك نوع آدم فروشى شرعى نيست؟ و آيا حيثيّت و شؤون يك زن به او اجازه مىدهد كه در برابر وجهى كه از مردى مىگيرد، خود را در اختيار او بگذارد؟
3- آيا اين عمل (نكاح منقطع) يك راه مناسب براى سوء استفاده مردان هوسران نمىباشد؟
4- در بسيارى از احاديث وارد شده كه ازدواج موقّت عملى است مستحبّى، آيا واقعاً نكاح منقطع عملى مستحبّى محسوب مىشود؟
ج- در پاسخ به سؤالات جناب عالى راجع به حكمت و مصلحت نكاح موقّت (متعه) و برداشتهاى زشتى كه از آن شده است اشعار مىدارد:
دين مقدّس اسلام، خاتم اديان و كاملترين و جامعترين برنامه سعادت بشر است و مصالح كارهاى خوب و معايب و مفاسد كارهاى بد و زشت در تعاليم اين دين مبين ملاحظه شده است.
1) 259. ( 1)- همان گونه كه در عالم حيوانات ديگر مىبينيد نر هر نوعى وقتى مادّهاش را با نر ديگر مىببيند، در مقام انتقام بر مىآيد؛ امّا مادّه بىاعتنا است. بنابراين در مؤسّسات دامدارى اگر برويد صد رأس گاو مادّه با يك رأس گاو نر ساختهاند و هيچ وقت بلوا نمىكنند و عليه او شورش نمىنمايند؛ امّا اگر يك رأس گاو نر وارد بشود فوراً ميان آن دو گاو جنگ و دعوا برپا مىگردد، پس اين حرف هم با طبيعت مادّه مخالف است..
اسلام هر كارى را كه مصلحت لازم التّحصيل داشته، آن را واجب كرده و هر كارى را كه مفسده لازم الاحتراز داشته، حرام فرموده؛ كارهايى را كه واجد منفعت غير لازم التّحصيل بوده مستحب، و آن چه ضرر غير لازم الاحتراز داشته مكروه شمرده؛ و در هر مورد كه مصلحت و مفسده با هم در فعلى وجود داشته با ملاحظه جانب اهم، دستور مناسب داده است.
در احكام و قوانين نكاح و طلاق و عايله و حقوق زن و مرد و روابط بين آنها اين جهات همه ملاحظه شده است؛ و كافىترين تعاليم براى نظام ازدواج و عائله و حفظ شخصيّت زن و جلوگيرى از فحشا و فساد و رذائل اخلاقى است.
اسلام در مسأله ازدواج اهمّيّت غريزه جنسى و قوّت و حدّت آن را در نظر داشته و اشباع آن را تحت ضابطه لازم دانسته و بنابراين اگر از زنا و لواط با آن شدّت نهى و منع فرموده و مجازات سخت دنيوى و اخروى براى آن مقرّر كرده، اصل استفاده از غريزه جنسى و كامگيرى زن و مرد را از يكديگر ممنوع نكرده است. دين اسلام در چهارچوب نظامات صحيح، همگان را به ازدواج تشويق و ترغيب نموده تا حدّى كه فرمودهاند:
«من تزوج فقد أحرز نصف دينه أو ثلثا دينه».(1)
از اين گونه بيانات معلوم مىشود كه اشباع غريزه جنسى از نظر اسلام تا چه حد لازم است و ضرورت دارد.
اسلام، در واقع از افراط و تفريط جلوگيرى كرده است؛ يعنى نه اعمال اين غريزه را بدون هيچ ضابطه و ترتيبى آزاد كرده و نه آن را به هر صورت و تحت هر شرطى كه باشد ممنوع فرموده است.
در نكاح موقّت به نظر مىرسد بايد در يك جامعهاى كه زنا و ارتباط غيرشرعى و غيرقانونى زن و مرد و روابط خلاف عفّت بين آنها ممنوع است، حتماً مجاز و قانونى باشد و همه جوانب اين موضوع ملاحظه شده است. نكاح موقّت آثار مهم و عمده نكاح دايم را دارا است و وجهى براى اينكه ممنوع باشد، به نظر نمىرسد و منع آن در آثار سوء- مثل منع ازدواج دائم- است.
مواردى كه براى مقاصد عقلى و عرفى طرفين مىخواهند به طور موقّت با هم ازدواج نمايند متعدّد است و نبايد جامعه از اين فوايد مشروع محروم شود.
اگر اشخاصى باشند كه صرفاً براى ارضاى غريزه جنسى ازدواج دائم يا موقّت مىنمايند، چرا نبايد تحت اين مقرّرات شرعى مجاز باشند؟ اگر دو نفر در شرايطى هستند كه غريزه جنسى آنها را در فشار گذاشته و مىتوانند ازدواج نمايند (يا موقّت و يا
1) 260. ( 1)- وسائل الشيعه: 14/ 5 ..
دائم) چرا نتوانند، و چرا براى اينكه از زنا و ارتباط غير مشروع آنها جلوگيرى شود، نبايد حقّ ازدواج موقّت رسمى و قانونى داشته باشند؟
صرف اين كه برخى براى هوسرانى به اين ازدواج يا ازدواج دائم اقدام مىنمايند عيبى ايجاد نمىكند و خود فروشى براى زن محسوب نمىشود و اتّفاقاً اين ازدواج بيشتر براى بانوان هم مورد نياز مىشود.
اگر به حرف و گفتن باشد، ممكن است كسى اصل ازدواج و زناشوئى را هم خودفروشى بداند. با اين ديد نمىتوان مسأله نكاح را- چه دائم و چه موقّت- كه از اركان حيات اجتماعى است و حفظ انساب و بسيارى از احكام به آن ارتباط دارد، بررسى كرد.
ازدواج موقّت مثل دائم نه فقط مستحب است، بلكه در بعضى موارد واجب است؛ اين مسايل را به طور احساسى و سطحى نبايد بررسى كرد؛ بلكه بايد عميقانه و با توجّه به همه جوانب آنها را زير نظر آورد.
لازم به تذكّر است كه در اين جا ما نمىخواهيم كسى را دعوت به ازدواج موقّت كنيم؛ بلكه غرض اين است كه اين ازدواج، با توجّه به فوايد بسيارى كه دارد و ضرورتهايى كه براى اشخاص پيش مىآيد و نيز با عنايت به محرومبودن بسيارى، از ازدواج دايم، بايد مجاز باشد.
نمىتوان به عنوان اين كه بعضى به وسيله آن، ممكن است در اعمال غريزه جنسى افراط نمايند، مجاز بودن آن را زير سؤال قرار داد و يا اشخاص را از اعمال غرايز شان به طور قانونى و تحت نظام صحيح ممنوع كرد.
س- آيا واقعيّت دارد حكم كسى كه مرتد شده، اعدام است يا خير؟ و اگر صحّت دارد، چرا به حكم آيه شريفه (لا إكراه في الدين ...) هر كس مخيّر است دين را آزادانه و با تفكّر و تحقيق بپذيرد نه اجبار؟ (البتّه صحيح است كه من مسلمانم؛ ولى شايد اين مسلمانى از روى تفكّر نباشد. من به تقدير الهى در خانوادهاى مسلمان، متولّد شدهام و مسلمانيم تقريباً جبرى است. حالا اگر بنا به تحقيق و تعقّل ولو به غلط بر من محرز شود دينى ديگر برايم بهتر است، آيا بايد اعدام شوم؟)
ج- در جواب اين سؤال دو مسأله را بايد مطرح كنيم: يكى تفسير آيه (لاإكراه في الدين (1)و دوم اينكه حكم جهاد با كفّار خصوصاً غير اهل ذمّه كه بايد يا اسلام بياورند
1) 261. ( 1)- بقره/ 256 ..
يا اينكه حكم اعدام بر آنها جارى شود و همچنين حكم قتل مرتد فطرى با اجازه تحقيق و كاوش در عقايد و ترك تقليد كوركورانه، چگونه قابل جمع و توجيه است؟
امّا تفسير آيه: بنابر قول آنان كه مىگويند مدلول اين آيه منسوخ به آيات دعوت كفّار به اسلام و جهاد با آنها است، جواب واضح است؛ زيرا با نسخ حكم مستفاد از آيه، آن چه واجب الاتّباع و حجّت است، آيات جهاد و احكام ارتداد است.
بنابر اين كه اين آيه نسخ نشده باشد در تفسير آن فرمودهاند: اين جمله، جمله اخباريّه است نه انشائيّه؛ و مراد اين است كه دين امرى قلبى و عقيدتى و باطنى است و اكراه بر آن ممكن نيست؛ زيرا شخص در كار قلبى خود و در اعتقاد به نفى يا اثبات هر موضوع آزاد است.
عقيده و دين از افعال جوارح و اعضا- مثل زبان و چشم و پا- نيست كه اكراه بر آنها ممكن است؛ بلكه از افعال قلب و باطن است؛ بنابراين، اين معنى با دستور جهاد يا حكم مجازات مرتد منافات ندارد و آنها از دو مقوله هستند و به هم ارتباط پيدا نمىكنند.
عقيده شخص مرتد- اگرچه حكم اعدام هم بر او جارى شود- در اختيار خود اوست. بنابراين، معناى اخبارى (لا إكراه في الدين با معناى انشايى احكام جهاد با هم قابل جمع است و هيچيك، نفى ديگرى را ندارند.
اگر هم معناى (لا إكراه في الدّين را انشايى بگوييم، باز هم با معناى انشايى احكام جهاد و ارتداد، تعارضى ندارند؛ زيرا معناى انشايى (لا اكراه فيالدين ، معناى ارشادى است و مفهوم نهى آن اين است كه كسى را بر عقيده باطنى و دينى- كه امر قلبى او است- اكراه نكنيد كه اكراه بر آن نمىشود. بنابراين در ناحيه مدلول اين آيه با ادلّه جهاد و ارتداد، هيچ اشكالى توهّم نمىشود.
امّا مسأله ديگر كه در اين جا طرح مىشود اين است كه با اجازه تحقيق و اجتهاد در عقايد و ترك تقليد كوركورانه، الزام بر اتّخاذ عقيده اسلامى و آزاد نبودن عقيدهاى كه شخص، به هر حال- هر چند به اشتباه- در نتيجه بحث و بررسى به آن رسيده، چگونه قابل توجيه است؟ به گفته سؤال كننده اگر شخص حسبالوظيفه در مقام تحقيق برآمد و به غلط به نتيجهاى رسيد، آيا بايد اعدام شود يا اينكه بايد او را معذور بشماريم؟
جواب اين است كه: هيچكس بر اصل عقيده باطنى، مجازات و اعدام نمىشود. آنچه شخص بر آن در ظاهر و بر حسب نظامات به آن تكليف دارد، آن است كه در نظام اسلامى بايد تسليم مقرّرات نظام باشد و اسلام بياورد. و به همان معنايى كه در آيه شريفه (قالت الأعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا أسلمنا)(1)بيان شده است به زبان، و
1) 262. ( 1). حجرات/ 14 ..
گفتن شهادتين اسلام خود را- كه تعهّد به مراعات تعاليم اسلام است- اعلام مىدارد، هر چند در باطن عقيده نداشته باشد؛ مثل منافقين كه در قرآن هم حالات آنها بيان شده است.
بنابراين، مسأله كفر و ارتداد و وجوب اقرار به شهادتين به زبان يا قبول ذمّه و كسب امان و حرمت ارتداد، يعنى اعلام كفر و اعمال مجازات بر آنها، از مسايل نظاميّه اسلام است كه اشخاص در حدود تخلّف از اين نظامات، مجازات مىشوند. حتّى اگر كسى اظهار كفر كند و در باطن، مسلمان باشد به همان جرم اظهار كفر، مأخوذ مىشود. بنابراين مرتد فطرى- اگر واقعاً هم توبه كرده باشد- با ثبوت ارتداد، مورد مجازات قرار مىگيرد.
پس اين اشكال كه الزام بر اظهار اسلام و تسليم بودن به نظام و مجازات كافر و مرتد با تكليف به تحقيق در عقايد منافات دارد، با اين توضيحات- اگر دقّت شود- مرتفع مىگردد؛ زيرا معناى آزادى شخصى بلكه لزوم آن، آزادى مطلق در بيان نتيجه آن نيست.
در نظام اسلامى اعلام عدم اعتقاد به احكام اسلام جز از اهل ذمّه مجاز نيست و خلاف تسليم به اسلام و تسليم به نظام است و شهادت به توحيد و رسالت، اعلام اسلام و تسليم به احكام اسلام مىباشد؛ مگر اين كه شخص از اهل ذمّه باشد كه در اين صورت احكام خاص خود را دارد.
در خاتمه، باز هم تأكيد مىكنيم كه ما، هم به زبان و هم به قلب و دل، به احكام اسلام ايمان داريم و در مقام پرسش و كسب معرفت، با ادب سخن مىگوييم و شيطانوار (خلقتني من نار و خلقته من طين (1)نمىگوييم؛ بلكه مىخواهيم ابراهيم گونه و اسماعيلوار عمل كنيم كه يكى از بالاترين مظاهر قبول و اسلام را به اهل معرفت و بصيرت تعليم دادند.
خلاصه، بايد ادب عبوديّت را در نظر گرفت و حقارت و كوچكى خودمان را در مقايسه با اين كاينات بزرگ، و عظمت قدرت خدا در نظر بگيريم و مانند ملايكه (سبحانك لا علم لنا إلا ما علمتنا)(2)بگوييم و همنوا شويم با صاحب معرفتى كه گفت:
دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت*** يك موى ندانست و بسى موى شكافت
و اندر دل من هزار خورشيد بتافت*** آخر به كمال ذرّهاى راه نيافت
هر چه علم و آگاهى و معرفت انسان بيشتر شود، زبان اعتراض و ايراد، كوتاهتر، و حال عدم خضوع او ضعيفتر و ضعيفتر مىشود تا از آن به كمال و مرتبه علياى تسليم محض، عروج و صعود نمايد.
س- چرا برخى از نمازهاى يوميّه را بايد آهسته خواند و برخى ديگر را بلند؟
ج- در كل آن چه بر طبق دليل، ثابت و مسلّم است اين است كه احكام خدا مثل افعال خدا از قبيل خلق آسمان و زمين و تمام مخلوقات از جماد، نبات، انسان و حيوان، داراى حكمت و مصلحت است.
همان طور كه همه عالم تكوين و خلقت به حق آفريده شده، عالم تشريع و احكام شرع نيز به حق مقرّر شده است؛ امّا احاطه و اطّلاع بر همه مصلحتها و احكام خدا براى انسانهاى عادى ممكن نيست. چنانكه اطّلاع و آگاهى از حكمت و فايده همه موجودات جهان- از كوچك و بزرگ- براى همه ممكن نيست؛ امّا آنچه معلوم شده و بشر به آن دسترسى پيدا كرده، حكايت از فوايد و مصالح و نظامات دقيق دارد.
جايى و نقطهاى نيست كه به طور قطع و يقين، بتوان آن را بىحكمت و مصلحت معرّفى كرد؛ هر چند هنوز به كشف آن نايل نشده باشند.
اگر كسى ادّعاى عدم فايده و مصلحت كند، از روى جهل و نادانى است. بنابراين خدا در شأن اهل تفكّر و انديشه در اين عالم مىفرمايد كه آنان به بر حق بودن اين دستگاه عظيم آفرينش اعتراف نموده و عرض مىكنند: (ربنّا ما خلقت هذا باطلًا)(1)
در احكام شرعيّه نيز همين برنامه جارى است و به طور كلّى مصلحت كلّى بيشتر (بلكه همه) آنها مثل نماز، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر و همه قوانين اخلاقى، اجتماعى و سياسى بر اهل معرفت و آگاهى، معلوم و واضح است.
حال اگر در خصوصيّات جزئى، ما نتوانيم مصلحت آن را درك كنيم، اشكالى پيش نمىآيد. طبعاً هم نمىتوانيم به كلّ اين مصالح برسيم و در پى اين مسير رفتن- حتّى اگر انسان عمرها داشته باشد- به جايى منتهى نمىشود و از كار و عمل باز مىماند.
وظيفه در برابر كلّ احكام، تسليم و اطاعت است و مخصوصاً ظهور تعبّد در اينگونه خصوصيّات بيشتر و عبوديّت انسان در مقابل حضرت معبود ظاهرتر است.
با اين وجود در احاديث، براى بسيارى از اينگونه خصوصيّات- كه فهم آن از حدود ادراك بشر عادى خارج است- حكمتهايى فرمودهاند كه البتّه آن حكمتها هم غالباً كلّ حكمتهاى احكام خداوند متعال نيست. و مثل كتاب «علل الشّرايع» صدوق، پاسخ بعضى اين سؤالات را داده است و در همين موضوع نيز حكمتى بيان فرمودهاند.
نكته آخر اين است كه بعد از ايمان به اينكه كلّ افعال و احكام خدا به حق و مقرون به مصلحت است، بايد از احكام، براى اطاعت پرسش كرد؛ مثل بيمارى كه به پزشك
1) 265. ( 1)- آل عمران/ 191 ..
حاذقى- كه مىداند نسخههاى او همه معتبر است- مراجعه مىنمايد بايد بيشتر وقت خود را صرف ياد گرفتن دستور پزشك نمايد تا با عمل به آن درمان و معالجه شود (والله العالم).
س- فلسفه اين كه فرو بردن سر در زير آب روزه را باطل مىكند در چيست؟ و اين كه در توضيح المسائل فرمودهايد: «اگر نيمى از سر را يكبار، و نيمى ديگر را بار ديگر در زير آب فرو كنيم، روزه باطل نمىگردد.» چگونه است؟
ج- نسبت به احكام الهى بايد شخص، حال تعبّد و تسليم و قبول داشته باشد و بداند كه راه سعادت او عمل به احكام خدا است و به طور كلّى ما معتقديم كه در عالم تشريع و احكام، حكمى كه بدون مصلحت باشد يا دفع مفسدهاى از آن منظور نباشد وجود ندارد هر چند در بعضى موارد، خصوص فوايد يك حكم را درك نكنيم.
عالم تشريع، مثل عالم تكوين است. شما در وجود خودتان هم مىدانيد كه همه اعضا و اجزاى كوچك و بزرگ بدن شما داراى فايده و مصلحتى است؛ امّا از آنها بس كه از هزار فايده، يكى را هم ندانيد.
خلاصه همانطور كه از بعضى روايات استفاده مىشود، ما مانند بيماريم و خداوند متعال طبيب حقيقى است. بيمار بايد به دستور پزشك عمل كند و اگر خود، پزشك باشد و نفع و ضرر هر غذا و دارو را بداند به طبيب رجوع نمىكند.
غرض اين است كه بايد در عين حال كه اطّلاع از بعضى فلسفهها و حكمتهاى احكام، خوب است و حتّى در قرآن مجيد و در روايت بيان شده، امّا چون احاطه بر آنها ممكن نيست و عدم وجود مصلحت نسبت به هيچيك از احكام، قابل اثبات نمىباشد و خداوند مشرّع اين احكام، عالم و حكيم به تمام جهات و ابعاد وجود اين بشر است، همه را طبق حكمت و مصلحت تشريع فرموده است؛ و ما بايد بُعد عمل به اين احكام را در خود قوّت بخشيم.
با اين وجود راجع به فلسفه و حكمت اين حكم جزئى ارتماس، مىتوان گفت: چون روزه، امساك از يك سلسله امورى است كه مطابق و موافق با طبع انسان است (مثل: خوردن، آشاميدن و ...)، آب تنى و سر به زير آب بردن نيز مخصوصاً در فصل گرما از اين قسم امور است؛ از اين رو امساك از آن در حدّى كه تمام سر را يكباره به زير آب فرو برد هم واجب شده است؛ و از دليل شرعى آن، حرمت صورتى كه نيمى از سر را يكبار و نيم ديگر را بار ديگر زير آب ببرد، استفاده نمىشود (والله هوالعالم بمصالح احكامه و حِكَمِها). انشاءالله موفّق باشيد.
س- با توجّه به اين كه در صحّت امور عبادى- اعمّ از واجب و مستحب- قصد قربت و امتثال معتبر است، اين سؤال مطرح است كه: در مستحبّاتى كه به نيابت از اموات انجام مىگيرد (مثل: حجّ و زيارات و صدقات و امثال آن) براى شخص نايب چگونه قصد امتثال متصوّر است؟ با توجّه به اينكه با انقطاع حيات، تكاليف منوب عنه (ميّت) نيز منقطع مىشود؛ و مفروض اين است كه در امور استحبابى مورد اشاره اشتغال، ذمّهاى براى ميّت نيز وجود ندارد تا شخص نايب عمل را به قصد تفريغ ما في الذّمة انجام دهد و همچنين فرض اين است كه اين اعمال به قصد نيابت انجام مىگيرد نه به صورت اتيان العمل و اهداء ثوابه للميّت. عنايت نموده مطلب را مشروح بيان فرماييد.)
ج- اصل و مقتضاى قاعده اوّليه عدم جواز نيابت از غير، و عدم كفاية عمل غير عمنالعمل على عهدته است الّاما خرج بالدّليل، و همانطور كه در مورد واجبات به دليل بقاى آنها بر عهده ميّت و امر به نيابت و تبرّع از او استفاده جواز نيابت مىنماييم، از ادلّه و اوامر تبرّع به صدقه و برّ و خير و زيارات از ميّت استفاده مىشود كه تدارك مافات منه من مصالح الافعال المستحبة بالنيابة عنه، ممكن است. وقتى شارع مقدّس اين امكان را فراهم نمايد، اشكالى نيست (واللهالعالم).
س- حضرتعالى فرمودهايد كه شطرنج و پاسور حرام است، علّت حرمت آنها چيست؟
ج- دليل حرمت محرّمات، نهى شرعى است كه از قرآن مجيد و از سنّت قوليّه يا عمليّه حضرت رسول اكرم و ائمّه معصومين- صلوات اللّه اجمعين- استفاده مىشود؛ و هر كس مؤمن باشد و به احكام خدا تسليم باشد، بدون چون و چرا آن را مىپذيرد و عمل مىكند.
همانطور كه درروايات است: بايد ايمان به درجهاى برسد كه اگر حكم شرع در مورد ميوهاى اين است كه نصف آن حلال و نصف ديگرش حرام است، شخص مؤمن آن را مىپذيرد، ايمان به خدا معنايش همين است كه شخص تسليم حكم خدا باشد.
از جانب ديگر نيز آنچه مسلّم است اين است كه احكام شرع همه بر طبق مصالح و فوايد فردى و اجتماعى و حافظ و جامع همه جوانب و نواحى حيات انسانى است.
همانطور كه در احاديث شريفه است دراين دين حنيف به هر كارى كه موجب تقرّب انسان به خدا و سعادت و بهشت و رستگارى باشد و او را از آتش و بدفرجامى دور كند، امر شده؛ و از آنچه انسان را از خدا و سعادت و رستگارى دنيا و آخرت دور ساخته و به شقاوت و آتش و بد فرجامى نزديك مىسازد، نهى شده است؛ يعنى در
مجموع برنامههاى اسلام اين مسأله خير و صلاح بشر و جلب مصلحت و دفع مفسدت ملاحظه شده است.
هر چند كه در بعضى موارد ما درك جهات و فوايد احكام را نكنيم؛ امّا با توجّه به قسمت اعظم احكام، اين مطلب بر هر كس- حتّى بيگانگان- معلوم شده است و به آن گواهى دادهاند.
بنابراين، اگر در موردى هم ما نتوانستيم فايدهاى براى حكمى از احكام را بفهميم، نبايد فايده آن را انكار كنيم.
ما بايد به اين احكام كه از شارع مقدّس رسيده- دقيقاً و مو به مو مثل نسخه طبيب عمل كنيم و به همان معرفت كلّى كه به مصالح و مقاصد احكام داريم، اكتفا كنيم و بدانيم كه عالم تشريع نيز مثل عالم تكوين است.
چنان كه براى همه، دسترسى به تمام اسرار و خواصّ عالم تكوين ميسّر نيست، در عالم تشريع نيز همين قاعده جارى مىباشد. هر كس به قدر خويش و در حدود اطّلاعات و رشته و تخصّص خويش مىفهمد. تازه، همگان نيز- مگر آنان كه مؤيّد من عنداللّه باشند- همه چيز را نفهميده و نمىفهمند. و اين سخن كه مىگويند: همه چيز را همگان مىدانند، كامل نيست.
مَثَل كسانى كه در عمل به احكام شرع، بهانهگيريهايى مىنمايند و مىخواهند همه جهات و اسرار احكام را بفهمند تا به آن عمل كنند، مَثَل كسى است كه مار بسيار سمّى خطرناك به او حمله كرده و شخص آگاهى به او هشدار مىدهد كه از او بگريزد؛ امّا او خود را به سؤال و پرسش در چند و چون و مقدار تأثير سمّ و طول آن مار معطّل كند تا اينكه مار، او را هلاك كند.
مسأله آن است كه: خدا به ما هشدار داده كه شراب نياشاميد؛ مال حرام نخوريد؛ ظلم نكنيد؛ قماربازى نكنيد؛ بت نپرستيد؛ شطرنج و پاسور بازى نكنيد؛ به بىعفّتى و مناهى و ملاهى نزديك نشويد؛ دروغ نگوييد؛ غيبت نكنيد؛ خيانت نكنيد؛ موسيقى و آلات طرب را ترك كنيد و ... بايد اين هشدارها را كه از خداوند عالم حكيم و آفريننده تمام كائنات است، دريافت كنيم و به كار ببنديم. عبوديّت و بندگى هم همين اقتضا را دارد. كمال ما به اين است كه عبد و بنده او و گوش به امر و نهى او باشيم تا به مراتب بلند كمال نايل شويم.
راجع به بازى با شطرنج و پاسور و ساير آلات قمار نيز جواب همين است كه از اين گفتهها معلوم مىشود. بازى با آلات قمار حرمت شرعى دارد.
از جمله حكمتهاى نهى آنها اين است كه: هم به تدريج ممكن است موجب تمايل به قمار شود و هم خود به خود از ملاهى و كارهايى است كه بازى با آن- گرچه بى برد و باخت قمارى باشد- لهو و بازدارنده انسان از ياد خدا مىگردد كه در قرآن مجيد به آن اشاره شده است: (ويصدكم عن ذكراللّه (1)و بازى با اين قبيل آلات، مانع از اشتغالات مفيد مىشود. رواج آن در مثل دانشجويان و دانشآموزان، بسيار زيانبخش و به اتّفاق، موجب افت تحصيل و ركود ترقّى آنها مىشود.
اين افرادى كه از فلان كودك شطرنج باز- كه مسابقهاى را برده- تقدير مىنمايند، بسيار اشتباه مىكنند. اين تشويقات براى همه جوانان و نوجوانان دانشجو و دانشآموز، بدآموزى است و موجب كسر برنامههاى تحصيلى آنها مىشود.
اينكه مىگويند: اين بازىها موجب قوّت هوش مىشود، يك بهانه براى بازدارى مردم از كار و برنامههاى با محتوى و مفيد است. كسانى كه در اين راه وارد مىشوند، غير از اينكه اكثر عمرشان به شطرنج تلف مىشود كار و فكر ديگرى ندارند، والّا بايد متفكّرين و مخترعين بزرگ همه شطرنجبازهاى با سابقه باشند. اگر بتوانيد كتاب «رنج شطرنج» را به دست بياوريد، بخوانيد تا به زيانهاى اين بازى و خطر شيوع آن و ضررهايش براى جامعه و مملكت و ملّت آگاه شويد. با وجود اين، مطلب اصلى همان است كه عرض شد كه ما پيرو شرعيم و بازى با آلات قمار شرعاً حرام است. از اين جهت، از آن- مثل ساير محرّمات- اجتناب مىكنيم.
در خاتمه براى تذكّر به چند حديث راجع به شطرنج اشاره مىنماييم:
در كتاب جامع و بزرگ «بحارالانوار»(2)از حضرت امام رضا- عليه السّلام- روايتى است كه خلاصه و مختصر مضمون آن اين است كه: وقتى سر مبارك حضرت سيّدالشّهداء- عليه السّلام- را نزد يزيد ملعون آوردند، آن خبيث كافر سر مبارك را زير تخت خود قرار داد و بساط شطرنج را بر آن گسترانيده و شطرنجبازى مىكرد و به مقام اقدس آن امام مطلق و سرور و سالار شهيدان و به پدر بزرگوارش، حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- و به جدّ عالىمقامش، رسولخدا- صلّى الله عليه و آله وسلّم- جسارت و اهانت مىنمود و فقاع مىنوشيد. حضرت رضا- عليه السّلام- مىفرمايد:
«فمن كان من شيعتنا فليتورع عن شرب الفقاع و اللعب بالشطرنج و من نظر إلى الفقاع أوإلى الشطرنج فليذكر الحسين- عليه السلام- و ليلعن يزيد و آل زياد يمحوالله عزّوجلّ بذلك ذنوبه و لوكانت كعدد النّجوم».
يعنى: هر كس از شيعه ماست بايد از فقاع و شطرنج بازى بپرهيزد و هر كس نظر به فقاع يا شطرنج نمايد، بايد ياد از حسين عليه السّلام- نمايد و به يزيد و آل زياد لعنت كند؛ خداوند گناهان او را به اين عمل محو نمايد، اگر چه به عدد ستارگان باشد.
روايات متعدّدى وارد است كه به شطرنجباز، سلام نكنيد و سلام بر او معصيّت است و از فروش شطرنج و نرد و ساختن آنها نهى شده است.
فقيه بزرگوار، «ابن ادريس» در كتاب شريف «سرائر» از «جامع بزنطى»، از حضرت صادق عليه السّلام- روايت فرموده است:
«السّلام على اللاهي بالشّطرنج معصيّة و كبيرة موبقة و اللاهي بها و الناظر إليها في حال ما يلهى بها و السلام على اللاهي بها في حالته تلك في الإثم سواء».(1)
از اين مقوله روايات، در كتب معتبر حديث بسيار است.
در خاتمه، خود و شما و جوانان و نوجوانان عزيزى را كه مىخواهند در ميان طوفانهاى آزمايش و امتحانات و خطرات بسيار- كه دين و ايمان و شرف و حيثيّت انسانيّت را تهديد مىكند- راه سلامت را طى كنند، به اين تذكّر كه مضمون احاديث شريفه است، يادآور مىشوم:
مىفرمايند:
«حلالٌ بيّن و حرامٌ بينّ»؛
يعنى كار، حلالى است كه حلال بودن آن ظاهر است (ارتكاب آن هيچ اشكال و خطر و مسؤوليّت ندارد) و كار حرامى است كه حرمت آن آشكار است (از آن كار بايد جدّاً اجتناب كرد).
در اين ميان مشتبهات و كارهايى است كه شبهه و احتمال حرمت در آنها هست
«فمن ترك الشبهات نجى من المحرمات و من ارتكب الشّبهات وقع في المحرمات»؛
هر كس كارهاى شبههدار را ترك كند از وقوع در ارتكاب كارهاى حرام نجات پيدا مىكند و هر كس كارهاى شبههدار را انجام دهد، گرفتار ارتكاب كارهاى حرام مىشود.
از خداوند متعال مىخواهم كه همگان را در حركت در راه تقوا و پرهيزكارى نصرت و يارى عطا فرمايد.
فإنّ خير الزاد التقوى و العاقبة للمتقين.
س- با وجود مضرّات فراوان در كشيدن سيگار، چرا حكم به تحريم سيگار نمىكنيد؟
ج- در عصر حاضر، ضرر و تأثير انواع متعدّد اغذيّه، يا كيفيّتهاى تغذيه در كم كردن عمر و ضرر به سلامت جسم بسيارى از افراد، معلوم شده است؛ امّا در عرف و عادت و قوانين به اين علّت، تصميم كلّى بر ممنوعيّت آنها اتّخاذ نمىشود. در مورد هر شخصى به حسب حال و وضع مزاجى و خطر فعلى و تأثير زود رس يا دور رس غذا، برنامه و رژيم غذايى تعيين مىگردد.
1) 268. ( 1)- سرائر: 3/ 577 ..
آنچه در اين برنامه بهداشتى ضرورتاً بايد ملاحظه شود، همان خطرات و ضررهاى زودرس فعلى نسبت به هر شخص است. نمىتوان افراد را به رعايت دستورات بهداشتى و حفظ الصّحة بر اساس تأثيرات دوررَس بعضى كارها و پوشاكها (مثل كم شدن عمر طبيعى درصدى از مصرف كنندگان فلان غذا يا نوشابه) ملزم كرد و در اكثر موارد، الزام به مصلحت عامه نيست.
بايد با ارشادات و راهنماييها، مردم را به فوايد رعايت برنامههاى بهداشتى و ترك مصرف بعضى غذاها و ضرر و زيان آنها متوجّه نمود والّا همان طور كه روزانه مثلًا 135 نفر بر اثر استعمال سيگار، پس از يك عمر نسبتاً طبيعى تلف مىشوند، همين تعداد يا بيشتر و كمتر در اثر خوردن فلان روغن يا غذا يا كيفيّت غذا و عوامل و اسباب ديگر تلف مىشوند.
خلاصه، درصد كلّ تلفات به اين صورت تقسيم بر سوء برنامههاى غذايى و ... است كه عادتاً اجتناب از بيشتر آنها ممكن نيست و تحريم آنها جايز نمىباشد.
بنابراين، خطر سيگار همانند خوراكيها و نوشابههايى است كه براى درصدى از مردم ضرر و زيان دوررس دارد، و درصدى از تلفات افراد به آن مستند مىشود. آنچه را عرف مورد اعتنا و واجب الرّعايه مىداند، خطر و ضرر زودرس است كه شرعاً و عقلًا ترك آن واجب است. مثلًا نسبت به بيمار قلبى كه پزشك كشيدن سيگار را براى او ممنوع مىكند و خطر، خطر فعلى است و شرعاً و عقلًا كشيدن آن حرام است و كشيدن آن در حكم انتحار است، علما همه بر حرمت آن فتوا مىدهند. امّا به صرف اينكه در درصدى از مرگ و ميرها سيگار و در درصدى مثلًا روغن حيوانى، و در درصدى فلان شغل و كار مؤثّر بوده است، نمىتوان برنامه تحريم كلّ اين اغذيه و نوشابهها و ترك بسيارى از مشاغل را براى همه مردم پيشنهاد كرد و تخلّف از آن را اضرار به نفس و مورد اعتنا شمرد.
با اين وجود، نكتهاى كه در خصوص سيگار براى اشخاص سالم و مهمتر از آن براى افراد بيمار، قابل توجّه مىباشد اين است كه: كشيدن سيگار، مثل صرف غذا براى انسان ضرورت ندارد، و با ضررهايى كه در درازمدّت براى سلامت بسيارى دارد، شرط احتياط و مواظبت از سلامت بدن اجتناب از آن است؛ و با هشدارهاى پزشكان و متخصّصان امور حفظ الصّحه، اشخاص علاقمند به طول عمر و سلامت بدن، آن را ترك مىنمايند (واللّه العالم).
س- با توجّه به اين كه از آيه سوّم و پنجم سوره «مائده»، لزوم تسميّه، استفاده نمىشود، چرا خوردن گوشت حيوانى كه هنگام ذبح آن «بسم الله» نگفته باشند، حرام مىباشد؟
ج- بايد اين مطلب را در نظر داشته باشيد كه مدرك فهم و استنباط احكام، قرآن مجيد و سنّت پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام- است.
پيغمبر اكرم و ائمّه صلوات الله عليهم اجمعين- با افعال و اقوال خودشان، هم بسيارى از احكام اسلام را به مردم آموخته و هم آيات قرآن مجيد را- كه شرح و تفسير لازم داشته- تفسير نمودهاند. مسلمانان نيز به وسيله قرآن كريم و همچنين با عنايت به رفتار و گفتار آن بزرگواران، تكاليف خود را از همان صدر اسلام اخذ نمودهاند. پس ممكن است شما فقط با مراجعه به قرآن مجيد، از مدرك حكم مورد نظر، مطّلع نشويد؛ در حالى كه بامراجعه به اقوال و افعال پيشوايان دين- كه عمل و قول آنها براى ما دليل و حجّت است- به مستند آن واقف گرديد.
البتّه بحث و مطالعه در مدارك و مستند احكام، راجع به فقها مربوط به علم فقه- كه از اهمّ علوم اسلامى و در نهايت تكامل و اتقان و استحكام است- مىباشد.
راجع به دو آيه شريفه كه نوشتهايد: بر حسب آيه اولى (حرمت عليكم الميتة ...)(1)حيوانى كه تذكيه شده باشد حلال است، بايد گفت: چنانكه شرايط تذكيه و حيوانى كه تذكيه بر آن واقع مىشود توسّط پيغمبر اكرم صلّى الله عليه وآله- و ائمّه طاهرين عليهم السّلام- بيان شده، از جمله آن شروط اين است كه بايد در موقع ذبح، نام خدا برده شود.
امّا آيه دوّم: (اليوم احل لكم الطيبات و طعام الذين ...)(2)بر حسب روايات وارده از ائمّه اطهار- عليهم السّلام- مراد از طعام، حبوب است، و شامل لحوم نيست. اين معنى، با لغت هم موافق است و بر حسب لغت از اين كه مراد از طعام، لحوم باشد، صحيحتر است.
علاوه بر اين، در قرآن مجيد آيه ديگرى است كه بر حرمت اكل ذبيحهاى كه در موقع ذبح آن اسم خدا برده نشده باشد، دلالت دارد. در سوره انعام آيه 121 مىفرمايد:
(ولاتأكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه و إنه لفسق ...)
س- چرا ما كه به زبان عربى آشنايى نداريم نمىتوانيم نماز را به زبان خودمان بخوانيم؟ در صورتى كه توجّه به معانى كلمات براى انجام عبادت لازم است و بيشتر مردم از معانى نماز بىاطّلاعند.
آيا بهتر نيست به جاى قرائت قرآن، ترجمه آن را بخوانيم؟
ج- احكام دين اسلام اگر چه همه به ملاحظه مصالح و حكمتهايى تشريع شده، ولى بايد آنها را تعبّداً قبول نمود؛ و عباديّات را بايد به عنوان اطاعت امر خداوند عالم به جاى آورد، تا فوايد بزرگى كه از آنها در نظر است فراهم شود.
نبايد سليقه و نظريّاتى را كه غالباً بدون اطّلاع از اطراف و جهات مطالب است، در احكام خدا وارد ساخت.
ما موظّفيم به همان نحوى كه مقرّر شده نماز بخوانيم، و عبادات ديگر را به جاى آوريم، و حق نداريم از خود چيزى در اين موارد اختراع نماييم.
البتّه توجّه به معانى و ترجمه آيات و اذكارى كه در موقع نماز خوانده مىشود بسيار خوب بوده و موجب كمال نماز، شدّت فضل، و كثرت اجر و ثواب مىشود؛ ولى بايد همان حمد و سوره و اذكارى را كه معيّن شده بخوانند و اگر از آن تخلّف شود عنوان اطاعت از آن سلب مىشود، و نتايج بزرگى كه مقصود است حاصل نگشته و از قرائت ترجمه قرآن، آن ثواب و مصالحى كه در تلاوت خود قرآن است حاصل نمىشود.
علاوه بر اينها چون قرآن، وحى خدا و معجزه باقيّه و پايدار پيغمبر اسلام است، ترجمه آن به نوعى كه اصل آن بر مطالب دلالت دارد- به تصديق اهل فن و كسانى كه از نكات ادبى، اطلاع دارند- براى بشر به هيچ لغتى ممكن نيست، و كسى از عهده آن برنمىآيد. بنابراين هر عالمى به واسطه تلاوت و مطالعه قرآن مجيد از آن، مطالبى استفاده مىكند كه از ترجمه، اين استفاده را ندارد. بلكه در پارهاى موارد ترجمه، مانع از استفاده بعضى مطالب است.
به علاوه اكتفا به قرائت ترجمه در نماز و غير آن به زبانهاى مختلف، جدايى مسلمين از هم، و اختلاف و پراكندگى و بعضى تعصّبات را موجب مىشود. در حالى كه اسلام براى نزديك كردن مردم، و متّحد ساختن جامعههاى بشرى، برقرارى تفاهم بين افراد و رفع اختلاف زبانى، نژادى و ديگر اختلافات آمده است.
اكنون هم يكى از جهات جامعه مسلمانان همان متّحد بودن وضع عبادات و نماز و روزه و حج و غير آن است كه در تشييد اخوّت اسلامى، كمال دخالت را دارا است.
اگر ترجمههاى قرآن ملاك عمل قرار گيرد باعث مىشود كه توجّه مسلمين نسبت به اصل آن كمتر شود، و از آن همه معانى عاليّه و تفكّر و تدبّر در آيات و استفاضه از انوار معارف بىپايان آنمحروم شوند.
اصلًا مفاسد اين كار به حدّى است كه به كلّى وضع، منحرف گشته و در هر كشور و شهر، به مناسبت زبان خاص و محلّى آنها عبادات و وظايف دينى آنها صورت خاصّى به خود گرفته، و به كلّى رشته از هم گسيخته مىشود؛ كه هرگز چنين ترتيبى موافق رضاى شارع مقدّس اسلام نيست.
امّا اين كه نوشتهايد: مردم بيشتر از معانى نماز بىاطّلاعند:
اوّلًا بيشتر به طور اختصار، متوجّه اجمال معانى افعال و اذكار نماز هستند و مىدانند كه نماز، توجّه بنده به خدا است، و عباراتى كه مىخوانند متضمّن حمد، تمجيد، تسبيح، دعا، استغفار، اقرار به شهادتين است؛ اگر چه خصوصيّات آن را ندانند، يا در بيان آن عاجز باشند
ثانياً، فرا گرفتن آن به طور اجمال براى هر كس آسان است، و حتّى در رسالههاى عمليّهاى كه با زبان فارسى ساده نوشته شده و در دسترس عوام است، ترجمه اذان و اقامه و حمد و سوره و اذكار نماز نوشته شده است؛ و ترجمههايى كه از قرآن به زبان فارسى ساده در هر عصر شده بسيار مىباشد و قرآنهاى با ترجمه، در همه شهرها و قراء در دسترس افراد هست، و مىتوانند به مقدارى كه به وسيله ترجمه، مىشود با مطالب قرآن آشنا شد، از آن استفاده نمايند.
علاوه بر اين، تفاسير فارسى مانند: «تفسير ابى الفتوح رازى» و «تفسير منهج الصادقين» و ... مكرّر طبع شده و مورد استفاده است، و اگر كسى از آنها استفاده نمىكند خودش كوتاهى كرده است.
پس، مسلمانى كه مىخواهد از قرائت قرآن مجيد به خدا نزديك شود بايد در عين حالى كه متوجّه معانى آيات و ترجمه و تفسير است، خود را از فيض قرائت اصل قرآن محروم نسازد و قرائت ترجمه را به جاى قرائت خودِ آن نشمارد؛ زيرا قرآن، اصل است و ترجمه به دل است؛ قرآن كلام خدا است و ترجمه كلام خدا نيست.
س- دستورات دين مقدّس اسلام بايد مطابق با منطق علم باشد، و سطح علم در اين زمان به گونهاى ترقّى كرده است كه بعضى مردم بدون دليل و برهان، زير بار دستورات الهى نمىروند، مگر اينكه به حكم و مصالح آن- حتّى به طور اجمال- پى ببرند؛
مثلًا يكى از ايراداتى كه يك نفر از مخالفين به اين جانب نموده، راجع به مسأله تيمّم است. سؤال اين است كه: آيا تيمّم از نظر علمى چه نفعى دارد و يا چه عملى را انجام
مىدهد؟ در صورتى كه ما از نظر ظاهر ملاحظه مىكنيم كه دست و صورت ما قبل از تيمّم پاكتر از بعد از تيمّم است؛ به جهت اينكه بعد از انجام دادن عمل تيمّم، كف دست و مواضع ديگرى از بدن كه براى تيمّم دست به آن جا رسيده، خاكآلود و غبارىآلود شده، و اين خود از نظر طبّ جديد صحيح نيست. خواهشمند است حكمت تيمّم را از نظر شرع مقدّس جهت الزام مخالف بيان فرماييد.
ج- اوّلًا، احاطه به فوايد و حكمتهاى دستورات فرعى دين، اگر براى همه غير ممكن نباشد، براى اكثر مردم غير ممكن است؛ و مانع از انجام وظايف و مشاغل ديگر مىشود، و شخص را از استفاده عملى از اين دستورات محروم مىسازد. مانند بيمارى كه بخواهد تمام جزئيّات نسخه يك طبيب حاذق را بررسى كند، و از هر جهت، رابطه آن را با مزاج خود تشخيص دهد.
اگر بيماران بخواهند اين روش را پيش گيرند نه اكثراً از حكمتهاى نسخه طبيب آگاه مىشوند، و نه موفّق به درمان بيمارى خود مىگردند؛ بلكه بيمارى آنها را از پا در مىآورد.
ثانياً، دستورات فرعى دين، همين قدر كه با منطق عقلا و علم ثابت و با فرضيّههاى علمى مخالف نباشد، قابل پيروى و لازم الاتبّاع؛ است مانند دستور طبيب، كه همين قدر بدانيم طبابت او بر خلاف قواعد مسلّمه طبّى و حفظ الصحّه نيست به آن عمل مىكنيم؛ با اين تفاوت كه در دستورات دينى، احتمال خطا و اشتباه هم نمىدهيم.
ثالثاً، راجع به تيمّم بايد گفت: البتّه ما تيمّم را براى اطاعت فرمان خدا و تعبّد به جاى مىآوريم. با اين وجود همان طور كه نوشتهايد، اگر چه ممكن است از نظر ظاهر دست ما پيش از تيمّم پاكتر باشد- يعنى خاكآلود نباشد- امّا در زمان ما معلوم شده است كه خاك به خودى خود كثيف نيست كه باعث قوّت بيمارىها گردد؛ بلكه خاك، كشنده ميكرُبهاى موذى و منهدم كننده موادّ آلى است.
ممكن است همان غبارى كه بر مواضع تيمّم مىنشيند، ميكرُبهايى را كه در ظاهر بدن است از بين ببرد. پس تيمّم بر صعيد طيّب (خاك پاك)- چنان چه اسلام دستور داده است- (فتيمّموا صعيداً طيّباً)(1)واقعاً دست و رو را پاكتر مىسازد.
حكمت ديگر تيمّم اين است كه چون وضو و غسل براى نماز، تشريع شده و مكلّف بايد با آب- كه يكى از وسايل تنظيف و تطهير است- خود را طهارت بدهد و حال كه از استعمال آب معذور شده است، سزاوار نمىداند كه بدون تطهير و تنظيف، به نماز و توجّه به خدا روى نمايد، و با توجّه به اينكه خاك نيز- شرعاً و علماً- يكى از مطهرات
1) 271. ( 1)- نساء/ 43، مائده/ 6 ..
است، دستور داده شده كه تيمّم كند تا با نظافت و طهارت، به درگاه خدا حاضر شود و اطاعتى را كه به واسطه عذر از استعمال آب از او فوت شده، به اين وسيله جبران و تدارك كند.
حكمت ديگر اين است كه اگر وضو و غسل، بدلى نداشته باشد و بدون بدل، مكرّر نماز بخواند حال اعتياد و مواظبت به گرفتن طهارت در شخص به واسطه عذر از استعمال آب ضعيف مىشود. ممكن است حكمتهاى عالىترى هم داشته باشد كه به مرور زمان و پيشرفت علم معلوم گردد.
با وجود مطالبى كه بيان گرديد، تأكيد مىشود كه ما بايد همه عبادات را فقط براى امتثال امر و قربة الىالله به جاى آوريم، تا از حظوظ و فوايد عاليّه روحانى و اخلاقى آن برخوردار گرديم.
س- با توجّه به اين كه اين جانب تحقيقى درباره «عاقله در حقوق اسلامى» دارم، مستدعى است به پرسشهاى زير پاسخ فرماييد:
1- «عاقله» كيست و در چه مواردى كاربرد دارد؟
2- استناد قبولى اين نهاد حقوقى به چه منبع قرآنى، روايى و تاريخى مىباشد؟
3- آيا در جامعه كنونى- با شرايط فعلى- قابل پذيرش و اجرا مىباشد؟
4- ضمان عاقله چگونه ضمانى است؟ آيا ضمّ ذمه است يا نقل ذمه؟
5- آيا جايگزينى براى آن مىتوان داشت؟ (مثلا بيمه)
ج 1- جهت تحقيق درباره عاقله و احكام و تفاصيل آن، بايد به كتب فقهيّه مفصّله مثل «جواهر» مراجعه نماييد. فقط براى اين كه سؤال تا حدّى بدون پاسخ نمانده باشد، به تعريف شيخ الطائفه- قدّس سرّه- در خلاف اكتفا مىنماييم:
ايشان در مسأله 98 كتاب «ديات» مىفرمايد: «العاقلة كل عصبة خرجت عن الوالدين و المولودين وهم الإخوة وأبناؤهم إذا كانوا من جهة أب وأم أومن جهة أب والأعمام وأبناؤهم والمولى إلخ» و مورد آن، قتل خطا وجنايت خطايى براطراف است (واللهالعالم).
ج 2- منابع حكم فقهى عاقله، روايات است. علاوه بر اين مورد، اجماع مسلمين است؛ چنانكه شيخ قدّس سرّه- در خلاف مىفرمايد:
«دية النفس على العاقلة في قتل الخطاء و في أطرافه كذلك بلاخلاف» (والله العالم).
ج 3- حتماً در جوامع كنونى و جوامع آينده- الى يوم القيامه- قابل پذيرش و اجراست. تعجّب است اگر كسى اين حكم مسلم شرعى را در جامعه فعلى قابل پذيرش نداند، و آن را موقّتى و مختصّ به صدر اسلام عنوان كند؛ و از اشكالات متعدّدى كه بر او وارد مىشود غافل بماند.
با اين گونه اظهار نظرها باب تصرّف و تغيير در بسيارى احكام خدا باز شده و خاتميّت و جامعيّت دين زير سؤال مىرود. اگر اين باب باز شود، نه فقط حكم عاقله، بلكه تمام احكام ديّات و قصاص و تفصيلاتى كه در آنها هست، صرفاً براى اين كه با حقوق موضوعه و نظامات لائيكى موافق نيست، بايد كنار گذاشته شود.
بيشتر اين ايرادات بر اثر غربزدگى، تأثر از رسوم و عادات بيگانگان، بزرگبينى آنها و كم بينى خود و فرهنگمان است.
اساساً معيار و ميزان ردّ و قبول و پذيرش در يك جامعه مسلمان و يا براى يك نفر مسلمان، با معيارهايى كه امروز در جوامع غربى و لائيكى و حتّى دموكراسى معتبر است، فرق جوهرى دارد و نمىشود اين دو معيار را به جاى يكديگر حاكم كرد.
كلّ مسأله بين مسلمان و غير مسلمان و بين مكتب اسلام و مكتبهاى ديگر قابل بررسى است، امّا در جزئيّات- بر اساس هر كدام كه باشد- بحث، خاص و قابل طرح نيست.
بنابراين عرض مىشود: كسى كه به خطا مرتكب جنايتى شود، اگر لازم باشد بايد براى اين كه خون مجنيّ عليه هدر نگردد، با چيزى به عنوان ديه تدارك شود؛ و اگر خويشاوندان متمكّن او، طبق ضوابط، اين ديه را تدارك نمايند، چه ايراد و اشكال حقوقى دارد؟
اگر حكم در مورد شخص معيّنى بود- مثل اين كه اگر زيد مرتكب جنايت خطايى باشد، خويشان او عهدهدار باشند- قابل ايراد بود. ولى اگر اين حكم، عام بود و در مورد همه خويشاوندان بود، به گونهاى كه در مورد اين خسارت و ضرر، همه نسبت به يكديگر عهده دار باشند، چه اشكالى دارد؟ امروز از اين فرد، اين خطا صادر مىشود؛ فردا هم از ديگرى.
اين عهدهگيرىها در برابر عهدهگيرى شخص جانى است؛ مثل اين كه در ضمن عقد شرعى و قانونى اين قرار و تقابل و معاهده را بگذارند.
خلاصه عهدهگيرى عاقله اين شخص، بلاعوض نيست؛ بلكه در مقابل عهدهگيرى خود شخص و ديگران از اين عاقله است. مثل اينكه چند دولت با هم قرار بگذارند كه هر
كدام به واسطه حوادث يا حادثه خاصّى در معرض تحمّل خسارت قرار گرفت، ديگران خسارت را بپردازند. اين يك امر طبيعى و معقولى است كه در خصوص اين مورد، به حكم شرعى و الهى مقرّر شده است.
علاوه بر اينها، جاى تعجّب است اگر كسى از قابل پذيرش و اجرا بودن اين حكم سؤال كند، در حاليكه ببيند در دنياى كنونى و به اصطلاح متمدّن و حقوقدان، خسارت جنايت و خيانتهاى عمدى يك نفر را- اگر چه دهها و صدها ميليارد باشد- از ملّتش و از نسلهاى بعد از او گرفته و مردم مستضعف به دليل جرم و جنايت و خيانت عمدى او، محكوم به استصغار و استحقار و در واقع، بردگى ديگران و فاقد عزّت و استقلال باشند.
چگونه است كه اين قانون ظالمانه را چون دول بزرگ غربى مىپذيرند حتّى ما مسلمانان و حقوقدانان حرفى نمىزنيم؛ امّا در قانون الهى عاقله ايراد مىكنيم؟
در دنيايى كه ملّت آلمان به تهمت قتل جمعى از يهودىهاى خائن به ملّت آلمان، به وسيله هيتلر، هنوز هم بعد از گذشتن بيش از نيم قرن بايد به يهوديان غرامت بدهند و آن را قانونى مىدانند و مىپذيرند، چگونه قانون عاقله در مورد قتل خطايى با وجود آنكه وجه حقوقى دارد، مورد حرف مىشود؟
يهودىها حتّى از ملّتهايى كه دولتهايشان با هيتلر رابطه داشتهاند، غرامت مىطلبند و به زور آمريكا و ديگر دول استكبار، آن دريافت مىكنند؛ و اينك كه اين نوشته را مىنويسيم، از سويس مطالبه غرامت مىنمايند و سويس هم راضى شده كه تا ششصد ميليون دلار بدهد تا آنان دست از سرش بردارند.
معارف دين ؛ ج1 ؛ ص238
نها مورد اشكال هيچ حقوقدان نيست و كسى نمىگويد بعد از پنجاه سال، چرا بايد اين مردم سويس عوض آنچه را يهوديان و طرفدارانشان جنايت بر آنها مىدانند، غرامت بدهند؟
غير از اين است كه اين قانون را غرب عمل مىكند و با زور سرنيزه پياده ساخته است، و بنابراين از نظر حقوق، امروزه مسألهاى نيست؛ امّا قانون عاقله در اسلام و در بين مسلمين- كه خود اسلام را اختيار كردهاند و خود را مكلّف و متعهّد به آن مىدانند- از طرف آنها و استضعاف شدگان فكرى آنها مورد حرف شده است.
بديهى است موجب اتّخاذ اين موضعها، جز حقارت و ذلّت و خودباختگى در برابر اجانب نيست وگرنه مسلمان قوى و مؤمن و متعهّد، خودش را و تعاليم دين و فرهنگش را برتر و بالاتر از هر فرهنگ و قانونى مىداند (والله العالم).
ج 4- ضمان عاقله مستقل است و ربطى به انتقال ذمّه يا ضمّ ندارد (واللهالعالم).
ج 5- اگر قاتل، عاقله نداشته باشد، يا عاقله او تمكّن پرداخت نداشته باشد، ديه بر خود قاتل است (والله العالم).
س- شخصى سؤال كرده كه: چرا علما و مراجع تقليد و پيشوايان مسلمين در يك زمان و عصر، از يك نفر بيشتر هستند؛ در صورتى كه در زمان حضرت رسول- صلّىالله عليه وآله وسلّم- و بعد از آن حضرت، در زمان امامان- عليه السّلام- يك نفر به عنوان امام و پيشوا مطرح بوده است.
ج- علما و مراجع تقليد، رتبه شاگردان واصحاب پيغمبر و ائمّه صلوات الله عليهم- را دارند كه علوم و دستورات و تعاليم آنها را به ديگران منتقل مىنمايند، و اخبار و احاديث و احكام را به مردم مىرسانند.
در عصر خود- ائمّه عليهم السّلام- علمايى كه از آنها نقل علم و حديث مىكردند، منحصر به يك يا چند نفر نبودند، و تنها جمعى از شاگردان حضرت صادق عليه السّلام- را كه «ابن عقده» احصا كرده است چهار هزار نفر بودهاند.
س- به نظر مبارك حضرتعالى پوشيدن لباس سياه در عزاى امامحسين- عليهالسّلام- و ديگر امامان- عليهم االسّلام- چنان كه از كلام صاحب «حدائق» استفاده مىشود، رجحان شرعى دارد يا خير؟
المظلوم سيدالشهداء و أب- ي الأح- رار و على أهل بيته و أولاده و أصح- ابه
با توجّه به اينكه پوشيدن لباس سياه شعار اهل مصيبت و علامت سوگوارى و عزاست، پوشيدن آن در عزاى حضرت سيّد الشّهدا- عليه السّلام- و ساير حضرات معصومين صلوات الله عليهم اجمعين- بىشبهه، راجح و تعظيم شعائر و اعلان ولايت و برائت از اعداى آل محمّد- صلوات الله عليهم اجمعين- و تجليل از ايثار و فداكارى و شهادت در راه خدا و پاسدارى از دين و مذهب، و مصداق عناوين و جهات راجحه ديگر است.
يكى از شعائر شيعيان در عراق در دهه عاشورا برافراشتن پرچمهاى سياه عزا بر بالاى خانهها بود، كه حتّى كسى كه در وسط بيابان تنها در يك خانه و كوخ محقّر زندگى مىكرد، ملتزم به اين اعلام عزا و سوگوارى بود.
يقيناً اين برنامهها و سياه پوشيدن و سياه پوش كردن در و ديوار خانهها و حسينيهها و تكايا و مجالس كه متضمّن درسهاى بسيار آموزنده، و موجب تعالى افكار و اهداف و تبلور شعور مذهبى و انسانى است، همه راجح بوده و سبب احياء و بسط امر مذهب، و تحكيم علايق و روابط با خاندان رسالت، و تجديد ميثاق تشيّع و پيروى از آن بزرگواران و محكوم كردن ظلم و استضعاف و استكبار است.
مسأله كراهت پوشيدن لباس سياه كه به اجماع و اخبار بر كراهت آن استناد شده است:
اوّلا، اصل حكم به كراهت، قابل خدشه و اشكال است؛ زيرا عمده دليل آن،- كه اجماع است- محصل نيست؛ و به فرض محصل بودن، با وجود احتمال استناد مجمعين به اخبار، حجّت و كاشف از قول معصوم عليه السّلام- نيست و رواياتى كه به آنها استناد شده است اخبارى مراسيل و ضعاف بوده و تمسّك به آنها به عنوان تسامح در ادلّه مكروهات، جرياً على التّسامح في ادلة المستحبات؛ مثبت حكم شارع مقدّس به كراهت نيست.
علاوه بر آنكه اثبات حكم موضوعى براى موضوع ديگر، يا اثبات حكم موضوع ذى الخصوصيّه براى فاقد خصوصيّت بدون يقين به تساوى هر دو موضوع، در موضوعيّت براى حكم، و بدون يقين به عدم دخالت خصوصيّت- مثل ما نحن فيه- قياس و حكم به غير علم است.
بنابراين، با اخبار تسامح در ادلّه سنن، جواز تسامح در ادلّه مكروهات و حكم به كراهت ثابت نمىشود. مضافاً بر اينكه در اصل مقيسعليه نيز استفاده حكم به استحباب مابلغ فيه الثّواب عن النبي صلّىالله عليه و آله- محلّ تأمّل و اشكال است.
غاية الأمر نقول:
إنه يستفاد منهذه الأخبار، ان من بلغه عن النّبي صلى الله عليه و آله- ثواباً على أمر ثبت رجحانه بالشّرع سواء كان مستحباً أو واجباً أو لم يثبت عدم رجحانه إن أتى به التماساً لهذا الثّواب يعطى به ذلك الثّواب ويوجر به واين هذا من الحكم بالاستحباب حتّى يقال به في غيره؟
به هر حال، اخبار دالّه بر كراهت، از جهت سند فاقد اعتبارند؛ و جبران ضعف آنها به عمل اصحاب، بنابر اينكه عمل جابر ضعف سند باشد در صورتى است كه استناد ايشان در فتوا به نفس خبر باشد؛ ولى در مثل اين مورد كه محتمل است بر اساس همان تسامح در ادلّه، مشى كرده باشند، عمل به استناد به نفس حديث ثابت نمىشود.
مضافاً اينكه به فرض جبر ضعف سند به عمل، دلالت روايات بر كراهت مطلقه، مورد اشكال است؛ زيرا از خود آنها استفاده مىشود كه حكم در اين موضوع به عنوان اولى موضوع نيست؛ بلكه به جهت تعنون آن به عنوان ثانوى و شعار و لباس بنىعبّاس بودن است كه پوشيدن آن تشبّه به آنها و موجب ارائه نفوذ و كثرت جمعيّت پيروان آنهاست و در واقع، نهى از آن به ملاحظه اين بوده كه يكى از مصاديق تلبّس به لباس ظلمه، و تشبّه به آنها است؛ و مثل اين حكم طبعاً دائر مدار بقاء تعنون موضوع، به عنوان مورد نظر است.
بنابراين اگر بنىعبّاس از بين رفتند اين شعاريّت و عنوان، بىموضوع و منتفى شد، يا رنگ ديگر شعار آنها يا ظلمه و كفّار و اهل باطل شد موضوع عوض مىشود و حكم بر موضوع خود مترتب مىگردد و پوشيدن لباسى كه شعاريّت فعليّه- مثل كراوات- دارد مكروه مىشود.
ثانياً، با قبول اينكه اصل حكم، في الجمله ثابت است، دليل آن اگر اجماع باشد، دخول پوشيدن لباس سياه در عزا- كه ظاهراً در اعصار ائمّه عليهم السّلام- وبعد از ايشان متداول بوده- در معقد اجماع، معلوم نيست؛ و قدر متيقّن از آن مواردى است كه اين عنوان عزا را نداشته باشد و تلبّس به لباس و شعار اعدا بر آن صادق باشد؛ و اگر احاديث را هم مستند حكم بشماريم، شمول و ظهور اطلاق يا عموم آنها در اين مورد، به مناسبت حكم و موضوع قابل منع است.
بعد از همه اين تفاصيل، همان روايتى كه صاحب «حدائق» به عنوان تأييد نفى بعد استثناء لبس سواد در عزاى حضرت سيّد الشّهدا- عليه السّلام- از «جلاء العيون» علّامه مجلسى قدّس سرّه- نقل كرده، دليل است؛ و به نظر حقير با آن هم حصر مفاد روايات كراهت در غير موارد عزا فهميده مىشود و نيز مىتوان به فرض قبول اطلاق يا عموم روايات، آن را مقيّد يا مخصّص آنها دانست و جهت اين كه صاحب «حدائق» صريحاً به آن استناد نفرموده، ظاهراً عدم ذكر سند آن در جلاء و عدم اطّلاع يا عدم مراجعه ايشان به واسطه ضيق مجال به كتب ديگر بوده است.
محدّث مشهور، «احمد بن محمّد بن خالد برقى» از طبقه سابعه، در كتاب «محاسن» ص 420، ح 195، از پدرش «محمّد بن خالد» از «حسن بن ظريف بن ناصح» از طبقه ششم از پدرش «ظريف بن ناصح» از طبقه پنجم، از «حسين بن زيد»- كه ظاهراً «حسين بن زيد بن على بن الحسين»- عليهم السّلام- معروف به «ذىالدمعة» و از طبقه پنجم است- و او از عمويش «عمر بن على بن الحسين»- عليهماالسّلام- روايت كرده است و سند و لفظ حديث به اين شرح است:
«عنه عن الحسن بن ظريف بن ناصح عن أبيه عن الحسين بن زيد عن عمر بن علي بن الحسين- عليهماالسلام- قال:
لما قتل الحسين بن علي- عليهماالسلام- لبسن نساء بني هاشم السواد والمسوح وكن لاتشتكين من حر ولا برد وكان علي بن الحسين- عليهماالسلام- يعمل لهن الطعام للمأتم».(1)
از اين حديث شريف- كه مورد اعتماد و حجّت بوده و شخصيّتهايى از مشاهير و از ثقات و اكابر اهل بيت عليهم السّلام- آن را روايت نمودهاند- استفاده مىشود:
1- پوشيدن لباس سياه در ماتم و عزا از صدر اوّل مرسوم بوده است و بنابراين بانوان معظّمه بنىهاشم در ماتم حضرت سيّد الشّهدا- عليه السّلام- لباس سياه پوشيدند.
ظاهراين است كه اين عادت و سنّتى بوده است كه قبل از آن تا عصر رسالت هم سابقه داشته و مثل اين است كه لباس سياه به عنوان ترك تزيّن و شعار عزادار بودن، متداول و مرسوم بوده است.
بنا بر اين روايات، كراهت لبس سواد، شامل اينگونه لبس موقّت و معمول نمىشود، و منصرف بهايناست كه لباس متعارف و رسمى شخص سياه باشد؛ و به فرض كه اطلاق يا عموم داشته باشد، اين روايت، آن اطلاق يا عموم را تقييد يا تخصيص مىزند.
2- تشويق و ترغيب امام عليه السّلام- از اين عمل، دليل بر رجحان آن است؛ و از آن فهميده مىشود كه ادامه آن جهت فراموش نشدن اين واقعه بسيار بزرگ تاريخى و بزرگداشت موقف عظيم سيّد الشّهداء- عليه السّلام- راجح و مستحب است.
نبايد گفته شود كه: حديث، حكايت از عمل بانوان و تصويب امام عليهالسّلام- دارد و بر رجحان پوشيدن لباس سياه در عزاى آن حضرت براى مردها دلالت ندارد؛ زيرا وجه تصويب و تشويق امام عليه السّلام- حال حزن و مصيبتى است كه به وسيله پوشيدن لباس سياه اظهار مىشود، و خصوصيّت صدور اين حال از زن يا مرد ملحوظ نيست؛ و اين حال در هر كس ظاهر شود مطلوب است.
البتّه اگر پوشيدن لباس سياه فقط ظهور اين حال را از زنان نشان مىداد، اختصاص به آنها پيدا مىكرد؛ ولى وقتى در هر دو- عند العرف على السواء- ظاهر مىشود يا گاهى در مردها ظاهرتر است، وجهى براى اختصاص نيست؛ و مثل رجلٌ شك بين الثّلاث والاربع است كه چون اين شك براى زن و مرد- هر دو- على السّوا حاصل مىشود، از آن، اشتراك زن با مرد در حكم معلوم مىشود.
1) 272. ( 1)- اين حديث را« علامه مجلسى»- قدس سره- از« محاسن» در« بحار» ج 79، ص 84، باب« التعزية و المآتم»، ح 24 روايت فرموده است..
اين حديث مانند كلام اميرالمؤمنين عليه السّلام- است:
«الخضاب زينة و نحن قوم في مصيبة»(1)
كه از آن استفاده مىشود: زينت مناسب مصيبت زدگى نيست، خواه خضاب باشد يا چيز ديگر؛ مصيبت زده مرد باشد يا زن.
نيز از اين حديث استفاده مىشود كه اظهار عزادارى به وسيله پوشيدن لباس سياه مورد تصويب و تشويق است، خواه از مرد صادر شود، يا از زن. و چنان نيست كه با اينكه از جانب مرد نيز اين اظهار ممكن باشد، رجحان اظهار آن مختصّ به زن باشد، زيرا عرف آن چه را موضوع مطلوبيّت اين عمل مىيابد، ارايه حال عزا و سوگوارى است كه صدور آن از زن و مرد هر دو مطلوب است.
بلكه مىتوانيم بگوييم از مثل اين حديث مىفهميم كه: ارايه حال سوگوارى در مصيبت حضرت سيّد الشّهدا- عليه السّلام- به هر نحو مشروع- كه عندالعرف حال سوگوارى باشد- مطلوب است و خواه به وسيله پوشيدن لباس سياه يا صيحه زدن در مجالس عزا يا ناله و گريه كردن، يا مرثيه خواندن، يا پابرهنه رفتن، يا صورتهاى مشروع و مقبول ديگر باشد، موجب اجر عظيم الهى در آخرت خواهد بود.
جعلنا الله من القائمين بها وحشرنا في زمرتهم بحق محمد وآله الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين.
س- درباره گوشتهاى قربانى در ايّام حج در منى، در صورتى كه بعد از تلاش و كوشش لازم، يقين پيدا كند كه راهى براى استفاده از گوشت قربانى نيست و حتماً ضايع مىشود (يعنى يقين كند كه آنها سوزانده و دفن مىشوند و همچنين مستحقّينى در منى يافت نشوند و بداند كه گوشتهاى قربانى به ساير بلاد اسلامى براى فقرا و مؤمنين برده نمىشود) و با توجّه به اينكه اين كار، اسراف و حرام است، سؤال اين است كه آيا مىشود كه حاجى موقّتاً از قربانى كردن در منى صرفنظر كند، و پول آن را كنار بگذارد و هنگام بازگشت در محلّ خود قربانى كند (در همان ذى الحجة يا در ذى الحجه سال آينده)؛ و سپس مطابق دستورى كه درباره گوشت قربانى است آن را مصرف نمايد؟
ج- اين كار و اين اعمال سليقه و تصرّف در احكام الله جايز نيست. در اين حكمت حج نيز اسرار و برنامههايى است كه بايد طابق النعل بالنّعل انجام شود. اينجا تمرين و تربيت تسليم ابراهيمى و اسماعيلى است كه وقتى ابراهيم به فرزندش گفت: (إنّي أرى في المنام أنّي أذبحك (2)، او نگفت: كشتن من چه فلسفه و فايدهاى دارد، و چنين وچنان
مىشود، و اسراف است و از اين مقوله عذرها؛ بلكه بدون درنگ گفت: (يا ابت افعل ما تؤمر).
در حج، همان طور كه از فرموده حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- استفاده مىشود، خدا بندگانش را متعبّد به كارهايى فرموده است كه بسا فايده مهمّ ظاهرى براى آن درك نشود؛ مثل: طواف، سعى و بسيارى محرّمات احرام. امّا وقتى به عنوان تعبّد انجام شود، بركات بسيار بزرگ و فوايدى دارد كه در هيچ عبادت ديگر تحصيل نمىشود.
با اين وجود، در گوشت قربانى امكان استفاده و جلوگيرى از ضايع شدن آن كاملا فراهم است، و مىتوانند با امكاناتى كه هست آن را به صورت كنسرو و ... در اختيار مستحقّان و محرومان قرار دهند.
س- سرورم! ابهاماتى در زمينه موسيقى براى اين حقير پيش آمده است، با شما در ميان مىگذارم تا اين حقير را راهنمايى فرماييد.
خداوند تبارك و تعالى هنرمند و زيباست و زيبايى و هنر را دوست دارد.
موسيقى، يكى از هنرهاى دنيوى است كه حتّى بسيارى از دانشمندان گذشته كه به تمام علوم زمان خود آگاه بودند، با اين هنر نيز آشنايى كامل داشتند؛ چگونه مىشود كه اين هنر زيبا اشكال شرعى پيدا مىكند؛ يعنى به وجود آوردن آن- همان نواختن موسيقى باشد- و گوش دادن به آن حرام مىشود و يا جايز نمىباشد؟ هنر، زيباست و انسان از زيبايى لذّت مىبرد؛ در چه صورت اين لذّت اشكال دارد؟
غنا، موسيقى مطرب و لهو و لعب چيست؟ چگونه بايد اينها را تشخيص داد؟
آيا نواختن و به صدا درآوردن همه آلات موسيقى اشكال دارد؟
در چه صورت نواختن آلات موسيقى اشكال دارد؟
آيا نواختن «نى» و «سه تار» جايز مىباشد؟
آيا چوپانها كه «نى» يار آنها در تنهايى كوهها و دشتهاست، عمل حرام انجام مىدهند؟
گوش دادن به چه نوع موسيقىهايى اشكال دارد؟
آيا گوش دادن به يك موسيقى آرام و آرمش بخش اشكال دارد؟
بافرض اين كه نواختن يكى از آلات موسيقى اشكال نداشته باشد، و با توجّه به اين كه خريد و فروش آلات موسيقى جايز نمىباشد؛ پس چگونه مىشود آن را تهيّه كرد؟
از شما سرور بزرگوار خواستارم كه در صورت امكان سؤالات اين حقير را پاسخ داده و اين حقير را- كه جوانى جوياى تقو و سعادت دنيوى و اخروى هستم- براى ادامه زندگى راهنمايى بفرماييد.
ج- نامه حاكى از علاقه و توجه جنابعالى به امور دينى تعهّد اسلامى و علاقه به تقويّت معارف و ازدياد بصيرت و بينش و رشد معنويّات واصل شد.
از خداوند متعال مسألت مىنمايم كه شما و طبقه جوان معاصر را از مفاسد تبليغات سوء و نشريّات و فيلمهاى گمراه كننده مصون و محفوظ فرمايد، و بر شعور دينى و احساسات و غيرت اسلامى شما بيفزايد.
عالم خلقت با مجموعه پهناورى كه دارد و مساحت آن را جز خداوند خالق آن نمىداند و در تصوّر بشر نمىگنجد، همراه با ستارگان و منظومهها، كهكشانها، كاينات كوچك و بزرگش، اتم و الكترونها و هر چه بگويند و بفهمند، اقيانوسها و كوهها، جنبندگان، حيوانات، انسانها و نظامات بديعى كه در آنها وجود دارد، با سلولهاى بدن و با همه اجزاء و افرادش- كه هر كدام عالمى شگرف و جداگانه و جذّاب و جالب طبع جمال دوست بشرند- همه زيبا و دلربا و حيرت افزايند. همه جلوه جمال خالق يگانه ذىالجلال و ذىالكمال و ذىالجمال او مىباشند. جمال آفتاب، جمال ماه، جمال انسان، جمال كوهها، دشتها، مرغزارها، صحراها، باغها و شكوفهها، و گلها و گلستانها، بستانها، جمال علم و قدرت و استعداد اين بشر- ظاهر و باطنش و جسم و روحش- جمال شب و روز و نور حيات و حسّ و حركت- كه در كلّ اجزاى اين عالم برقرار است- همه جاذب و اعجاب انگيز است.
از همه بالاتر و جالبتر، جمال محمّد- صلّى الله عليه و آله وسلّم- و مهدى عليهمالسّلام- است كه آيات جمال حق، و زيبايى مطلقند و همه، شيفته و دلباخته آنهايند.
اگر گويم كه عشق گل، فغانآموز بلبل شدخطا باشد كه اين نسبت بود بىاصل و بىمبدأ
نه بلبل عاشق گل شد، نه گل معشوق بلبل شدگل و بلبل شده هريك به رويى واله و شيدا
هر آن كس زنگ بزدايد ز مرآت ضمير خودببيند جمله هستى را به ذكر ايزد يكتا
همه عاشق به روى او همه مايل به سوى اوهمه خرّم به بوى او و او از جمله ناپيدا
نكته جالب در اين عالم جميل سراسر جمال اين است كه اگر چه ميل به جمال و جمال دوستى و ذوق درك جمال مثل ساير استعدادها و اميالى كه در بشر مىباشد تكوينى و فطرى است، امّا بدون هدايتهاى تشريعى، اين غريزه جمال دوستى نيز به واسطه اينكه انسان موجودى چند بعدى است مثل ساير غرايز منحرف مىشود و يا امر
بر او مشتبه مىشود؛ مثلا چيزى را از يك بعد و يك نگاه زيبا مىبيند در صورتى كه از نگاهها و ابعاد ديگر، زشت و نازيباست.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام- در مورد دنيا مىفرمايد:
«مثل دنيا مثل الحيه ليّن مسها و فى جوفها السم الناقع يحذرها الرجل العاقل و يهوى اليه الصّبى الغافل»(1)
ظاهر مار، البتّه نرم است و كودك غافل به آن علاقه نشان مىدهد؛ ولى شخص بالغ و عاقل از آن مىپرهيزد.
جمال واقعى با جمال ظاهرى، و جمال حقيقى با مجازى فرق دارد. صداى خوش و خوب، مثل چهره خوب واندام زيبا جمال است؛ امّا چگونگى استفاده از اين زيبايىها گاه فساد و وبال است و با آن زيبا، زشت و حسن، قبيح مىگردد.
اگرچه غنا و سرود- كه آوازى است مشتمل بر ترجيع خاص و مناسب با مجالس لهو است- بر حسب ذوق حيوانى و لهوگرايى بشر، زيبايى است، ولى در واقع زشت و خطرناك و آفتزا است و در روح، و بلكه جسم انسان- خصوصاً در دراز مدّت- خطرات بسيار دارد.
موسيقى كه عبارت از استفاده از آلات طرب است همه از ملاهى بوده و بازدارنده انسان از ياد خدا و جمال حقيقى است. و هر چه انسان را از توجّه به آن جمال و پرستش او باز دارد، جمال نيست.
علاوه بر اين موسيقى در اعصاب تأثيرات زيانبخشى دارد و چنان چه بررسى نماييد مىبينيد اشخاصى كه به اين امور گرفتارند از چه سعادات و لذايذ روحى و معنوى محروم مىشوند و در چه دركات فسادى سقوط مىنمايند؛ كه از آن جمله؛ اعتياد به مواد مخدّر و ... است. راجع به استفاده از موسيقى حتّى بيگانگان هم، نظر منفى دادهاند و آن را زيانبخش مىدانند؛ و كتب بسيارى در مضارّ اين ملاهى نوشته شده است.
خداوند متعال كه اين بشر را به اين استعدادهاى زيبا آفريده است بهتر از خودش مصالح او را مىداند، و مانند طبيب كه بيمار را از غذاى بد برحذر مىكند، از اين اعمال بر حذر فرموده است.
در روايت است كه:
«انتم كالمرضى ورب العالمين كالطبيب»(2)
شما مانند بيمار هستيد و خدايى كه جهانيان را تربيت مىفرمايد، مانند طبيب است؛ و طبيب بايد آنچه را موجب علاج بيمارى و تندرستى او است دستور بدهد، و بيمار را از آنچه به آن مايل است- اگر براى او زيان دارد- منع نمايد.
اين نكته را هم در نظر داشته باشيد كه مسأله مهم در اسلام، تسليم بودن شخص نسبت به هدايتهاى دينى و الهى است؛ مانند بيمارى كه در برابر طبيب حاذق تسليم است و دارهاى تلخ، تند و شورى را كه او نسخه مىدهد مىخورد.
در مجموع، اين اسلام است؛ و اين هم احكام و رشتههاى مختلف همه نواحى زندگى و ابعاد روحى و معنوى و جسمى، سياسى و اجتماعى و فردى، مالى و اقتصادى و جزايى كه متضمّن جلب مصالح و دفع مفاسد مىباشد و ما بايد آنها را بپذيريم و در جزئيّات، چون و چرا ننماييم؛ و همان حالى را كه شاعر مىگويد داشته باشيم:
بنده آن باشد كه بند خويش نيستجز رضاى خواجه اش در پيش نيست
نى ز خدمت مزد خواهد نى عوضنى سبب خواهد زِ امرش نى غرض
گر بِبُرد خواجه او را پا و دستدست ديگر آورد كاين نيز هست
خداوند متعال، ما و امّت ما- به خصوص جوانان كشور ما- را از اشتغال به موسيقى و ملاهى و مناهى و برنامهها و مسابقات پوچ و پوك- كه سبب بر باد رفتن عمرو وقت مىگردد- حفظ و حراست فرمايد. والسّلام عليكم و رحمة الله وبركاته.
س- اگر شخصى به وسيله موسيقى يك حالت روحانى و تقرّب به خداوند پيدا كند (مثل اينكه از اين دنيا پرواز مىكند و به آن بىتوجّه مىگردد)، آيا شنيدن و نواختن موسيقى براى او حرام است؟
ج- شنيدن يا زدن آلات مذكوره براى همه حرام است؛ و بر حسب ادلّه فقهى كه در كتب مفصّله استدلاليّه ذكر شده، در اين حكم تفاوتى بين شخص مفروض و غير او نيست.
اين اشتباه است كه كسى فكر كند حالت مذكور، يك حالت روحانى و معنوى و قرب به خدا است؛ بلكه اين يك حالت روانى است كه معلول همان صداى تار و غيره است؛ يعنى اثر آن صدا به قدرى روح شنونده را تحت تأثير قرار مىدهد كه از بسيارى از امور غافل مىشود و حتّى ممكن است حالت گريه پيدا كند. والّا چطور ممكن است عملى كه طبق برهان، برخلاف شرع مقدّس، حرام و معصيّت خداست و از آن نهى شده است، موجب تقرّب به خدا شود.
علاوه بر اين گاهى عملى كه داراى مصلحت و فايدهاى است، براى آنكه ضرر و مفسدهاش بيشتر است حرام مىشود؛- زيرا خداوند متعال، عالم به تمام اين جهات است.
مثلا در شراب و قمار بر حسب قرآن مجيد، منافع و فوايدى هست، امّا چون گناه و فساد آنها بيشتر است حرام شده است.
شخص مسلمان بايد تسليم احكام خدا باشد. در روايت است كه شما مانند بيماريد و خداوند ربّ العالمين طبيب است؛ و طبيب آنچه را مصلحت و خير بيمار است دستور مىدهد، و اشتهاى او را ملاحظه نمىكند.
بسيارى از غذاها و داروها است كه براى بيمار از يك جهت بسيار مفيد است، ولى از جهت مهمترى مضرّ مىباشد. بنابراين طبيب او را منع مىكند و بيمار هم بايد به دستور طبيب عمل كند (واللهالعالم).
س- اگر اسلام با بردگى مخالف است،- چرا مانند شراب و ... آن را حرام نكرد؟
ج- اسلام با بردگى مبارزه كرده است و در اجتماع اسلام بردگى، خواه و ناخواه بايد منقرض شود.
پيامبر اسلام از اوّلين روزهايى كه در مكّه معظّمه مبعوث به رسالت شد و قبل از هجرت به مدينه منوّره، در آن وقتى كه هنوز بيشتر احكام اساسى و اصولى اسلام را عرضه نكرده و دعوتش بيشتر دعوت به خدا و توحيد بود، مسأله آزاد كردن بردهها را مطرح ساخت.
آنگاه كه هنوز مؤمنان به او معدود بودند و مبارزه با برده دارى دعوتش را به خطر مىانداخت، آزاد كردن غلامها و كنيزها را در طىّ برنامههاى خاص و به عنوان يكى از بهترين كارهاى نيك و موجبات قرب به خدا اعلام كرد؛ و سپس به موجب قرآن مجيد در هنگام بيان برنامه امور مالى اسلام و در آمد و هزينه، يكى از مصارف خاص زكات را- كه از مالياتهاى عمده اسلامى است- آزاد كردن بردگان مقرّر فرمود.
اميرالمؤمنين على عليه السّلام- از دستمزد خود هزار بنده آزاد كرد. همچنين ساير ائمّه عليهم السّلام- برنامه آزاد كردن بردهها را داشتند. اين يك مبارزهاى بود كه رسم بردهدارى و برده فروشى را از ميان مىبرد.
علاوه بر اين، جريمه بعضى جرايم و گناهان، مانند: قتل نفس، افطار روزه، آزاد كردن بنده مقرّر شد و از طرق ديگر نيز اين كار الزامى گرديد.
امّا اينكه چرا آن را حرام نفرمود، شايد براى اين بود كه بردهها در گردش چرخهاى اقتصادى، و امور كشاورزى و دامدارى، در دنياى آن روز سهم مهمّى داشتند و ميليونها برده، اين كارها را امور مىكردند و آزادى ناگهانى و سريع آنها موجب بهم
خوردن وضع اقتصاد جوامع مىشد و حتّى خود بردهها نيز در وضع نابسامانى مىافتادند.
اسلام از يك سو زمينه آزادى بردهها را چنان تدارك ديد كه اگر برنامههاى اسلام اجرا شده بود، بردهدارى و برده فروشى قرنها پيش پايان يافته بود؛ و از سوى ديگر براى اصلاح وضع موجود آنها كه بسيار غير انسانى بوده و بر خلاف واقع، به شريعت موسى عليه السّلام- و عيسى عليه السّلام- نسبت داده مىشد و فلاسفهاى مانند افلاطون و ارسطو آن را پذيرفته بودند، اسلام انقلاب بزرگى به وجود آورد كه برده به حساب يك انسان كامل محسوب شود و حقوق انسانى او محترم باشد.
اسلام تا آنجا پيش رفت كه يك برده در ارزشهاى انسانى بتواند از بردهدار هم گوى سبقت را بربايد و چنان باشد كه ارزش واقعى يك برده نزد خدا از هزاران و ميليونها بردهدار بالاتر شود و برده بتواند بر كرسى قضاوت نشسته و عليه بردهدار و هر شخصيّت ديگر، طبق ضوابط اسلامى رأى بدهد.
حكايات بسيار از بردگان صدر اسلام و فضيلتهايى كه براى آنها قايل بودند، شاهد قدر انسانى و ارزشى است كه اسلام به آنها اعطا كرد.
راجع به روابط بردهدار و برده دستوراتى داده شد كه بردگان در نهايت احترام و مصونيّتهاى حقوقى زيست داشته باشند و به قدرى اين دستورات، مؤكّد بود كه بعضى از ترس اين كه مبادا در اداى حقوقى كه اسلام براى برده مقرّر كرده كوتاهى كنند، و در برابر خدا مسؤول شوند، برده را آزاد مىكردند.
به قدرى حسن سلوك با بردگان انسانى شد كه بسيارى از بردهها از اينكه مولايشان آنها را آزاد كند، استقبال نمىكردند؛ و اگر هم آزاد مىشدند رابطه خود را با مولاى خود و خاندان او نمىبريدند.
هرگاه على عليه السّلام- به بازار مىآمد، دو جامه مىخريد و آن را كه بهتر بود به غلامش مىداد. «قنبر» غلام على عليه السّلام- بود كه آزاد شده بود؛ امّا رابطهاش با على عليه السّلام- رابطه يك مريد و مراد بود؛ رابطه يك شاگرد مؤمن و معلّم بود، كه عاقبت هم در راه دوستى على به دست «حجّاج» كشته شد.
پيامبر اسلام، غلام خود «زيدبن حارثه» را آزاد ساخت؛ وقتى پدر و كسانش آمدند او را خريدارى كنند و با خود ببرند، پيغمبر او را آزاد كرد و به آنها نشان داد كه برده فروش نيست و به زيد اختيار داد كه اگر مىخواهد نزد كسان خود برود، و اگر مىخواهد نزد پيغمبر بماند. زيد خدمت پيغمبر را انتخاب كرد و در شمار صحابه معروف و رجال نامدار اسلام قرار گرفت و در جنگ «موته» پس از «جعفر طيّار»،
فرمانده سپاه اسلام شد و شهيد گشت؛ و در تاريخ و در پيشگاه خدا مقامى يافت كه ميليونها و ميليونها مردم در طول تاريخ اسلام به او غبطه مىخورند. پيامبر اسلام بر خلاف سنّتهاى دوره جاهليّت كه دختر دادن به برده يا برده آزاد شده را ننگ مىدانستند، دخترعمّه خود را- كه داراى شرافت نسبى عالى بود- به ازدواج او درآورد.
راجع به اين موضوع، چون نويسندگان و محقّقان و حتّى بعضى خاورشناسان توضيحات كافى دادهاند، به همين مقدار اكتفا مىشود. مىتوانيد رسالهها و مقالات بسيارى را كه در اين موضوع نوشتهاند مطالعه فرماييد.
س- همان طور كه مستحضريد ائمّه هدى- عليهم السّلام- در موقع مقتضى در رابطه با فلسفه احكام، بياناتى را فرمودهاند. البتّه معترفيم كه شايد عقل به بسيارى از علل احكام دسترسى پيدا نكند؛ امّا از آنجايى كه دايره ايجاد شبهات توسّط دشمنان دين و اهلبيت- عليهم السّلام- گسترش پيدا كرده، بيان فلسفه احكام خصوصاً براى جوانان ضرورى است تا بدينوسيله آنان نسبت به تكاليف شرعيّه توجيه گردند. بنابراين مستدعى است در صورت امكان، درباره سؤالات ذيل پاسخهاى لازم را شخصاً مرقوم فرماييد، تا بتوان در اين زمينه خدمتى را ارايه كرد.
قبلا از اظهار لطف شما كمال تشكّر و امتنان را دارم.
1- فلسفه وجوب حجاب و پوشش چادر چيست؟
ج- راجع به حكمتهاى حجاب و فوايد چادر و اصلح بودن آن براى خود بانوان كتب بسيارى به زبان فارسى و عربى و ... نوشته شده است؛ از آن جمله كتاب «وسيله العفائف يا طومار عفّت» است.
اگر اهل بصيرت با دقّت و تعمّق در جمله اخباريّه قرانيّه (ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهم (1)كه بعد از جمله انشائيّه (واذا سئلتموهن متاعا فسئلوهن وراء حجاب است نظر نمايند، بخش مهمّى از حكمتهاى حجاب و مفاسد اختلاط زنان با مرادن بيگانه و جلسات و مجامع و مدارس و دانشگاههاى مختلف معلوم مىشود و به نقطه نظر شارع مقدّس- كه صيانت جامعه از فساد و بىعفّتى و فحشا است- آگاه مىگردند.
2- دليل و علّت حرمت ريش تراشى را مرقوم فرماييد؟
ج- در حرمت ريش تراشى علماى بزرگ از جمله عالم نابغه و متفكّر مجاهد، «شيخ جواد بلاغى» تأليفاتى دارند كه مىتوانيد مراجعه فرماييد.
1) 277. ( 1)- احزاب/ 53 ..
به هر حال، قدر مسلّم اين است كه داشتن ريش تأسّى به انبيا و ائمّه عليهمالسّلام- است.
از عصر رسالت تا اين زمان، تراشيدن ريش در بين مسلمانان زشت و قبيح بوده است: اخيراً كه مسلمانان با بيگانگان ارتباطى پيدا كرده و قوّت صنعتى بيگانگان برخى از افراد ضعيف مسلمان را خود باخته و تحت تاثير آنها قرار داده است، تراشيدن ريش مثل بسيارى از آداب و رسوم ديگر آنها مورد تقليد اين افراد ضعيف قرار گرفته است.
3- علّت حرمت اختلاط زن و مرد نامحرم در عروسىها، گروههاى سرود و برنامهها و مجالس چيست؟
ج- تعجّب است كه با وضوح مفاسد آن، علّت حرمت آن مورد سؤال واقع شود.
4- فلسفه حرمت استفاده مردان از طلا چيست؟
ج- البتّه ما نمىتوانيم فلسفه احكام را- چنانكه بايد- بيان كنيم، و چه بسا كه در مواردى اصلا حكمت حكم را درك نكنيم؛ امّا اجمالا و با توجّه به حكمتهاى اكثر احكام، مىدانيم و معتقديم كه در همه احكام شرعيّه، مصالحى منظور شده است كه ما بايد در مقام تسليم به آنها عمل و به آن چه را حكمتش نامعلوم مانده، مثل آنچه معلوم است عمل كنيم؛ عيناً مثل بيمار، و نسخه و دستور پزشك.
با اين وجود در خصوص تزيّن مرد به طلا، اين حكمت مهم وجود دارد كه در مردان، گرايش به زينت رواج نيابد و مردم به افتخارات معنوى اقبال داشته باشند؛ و اين زينتها و ظواهر، سبب فخرفروشى و برترىجويى نگردد.
5- علّت حرمت تشبّه به كفّار و پوشش كروات و تقليد از آرايش، لباس و مد بيگانگان چيست؟
ج- حكمت اين هم در كمال وضوح است. تشبّه به كفّار، خلاف استقلال اسلامى و حاكى از ضعف روحيّه جامعه و بزرگ شمردن و كارساز شدن استضعاف آنها است.
بسيار تأسّف آور است كه مسلمانان به كفّار گرايش داشته باشند، در حالى كه كفّار گرايش به اسلام مسلمانان، و ترك عادات خود مثل همين كروات زدن را خلاف استقلال خود مىدانند.
6- دليل و حكمت حرمت رقص و لهو ولعب و موسيقى لهوى و غنا چيست؟
ج- لهو و لعب و رقص و موسيقى و ملاهى، همه از امورى است كه جنبههاى حيوانى انسان را تقويت مىنمايد و جنبههاى روحانى و ملكوتى او را ضعيف؛ و او را از ياد خدا و سير در عوالم معنوى و كمالات انسانى باز مىدارد.
7- فلسفه تفاوت ديه زن و مرد و ارث آن دو چه مىباشد؟
ج- حكمت آن شايد بعضى جهات اقتصادى و ملاحظه تكاليف اقتصادى است كه بر عهده مرد بوده و به واسطه قتل او فاقد موضوع شده است.
8- فلسفه مبغوضيّت طلاق و دستور اسلام به سهل گرفتن امور ازدواج چيست؟
ج- اين دو سؤال هم جوابش روشن است، حكم طلاق از احكامى است كه بايد در قوانين عائله مشروع باشد و بدون آن اين قانون، ناقص خواهد ماند؛ ولى رواج طلاق نيز متضمّن بعضى معايب است كه با مثل همين نكوهشهاى ارشادى و تعاليم ديگر كنترل مىشود.
سهل گرفتن امر ازدواج، فوايد و حكمتهاى بسيار دارد. در حال حاضر سختگيرىهايى كه در ازدواج مرسوم شده و حتّى محدوديّتها و شرايطى كه به عنوان قانون در امر ازدواج برقرار مىشود، همه با اين مصالح عاليّه كه بيانش مستلزم شرح فراوانى است، منافات دارد.
اگر آن محدوديّتها در جوامع غربى- كه ارتباطهاى نامشروع بين زن و مرد را گناه نمىدانند برقرار باشد براى خودشان و آن فرهنگ مبتذل قابل قبول است؛ امّا در جامعه مسلمانان بايد ازدواج براى همه بدون محدوديّتهاى غير شرعى هميشه قابل عمل باشد.
به نظر حقير، مسايل تسهيل ازدواج در اسلام كه متاسّفانه فعلا با بعضى مقرّرات محدوديّتهائى يافته، نظر عالى شارع مقدّس را نسبت به حفظ جامعه از سقوط در منجلاب فحشا و زنا نشان مىدهد.
س 1- آيا «عشريه»، ريشه اسلامى دارد؟ آيا مكفى از خمس مىباشد؟
س 2- ديدگاه اسلام در مورد صوفيان چيست؟ اگر منكر ضروريّات دين نباشند، ولى به جاى «خمس» قائل به «عشريه» بوده و شارب را بلند گذاشته و يا بيش از حد به قطب توجّه كنند، آيا اين كار آنها بدعت و كفر محسوب مىشود؟
س 3- آيا ازدواج با دختر آنها اشكال دارد؟ معاشرت كردن با آنها چطور؟
س 4- لطفاً يك تعريف از «عارف» و «عرفان» بفرماييد (اگر چه كه اين مفهوم والا در قالب يك جمله نمىگنجد).
س 5- آيا مىتوان با قلم به كتب آنها پاسخ داد و آن را نقد كرد (بدون توهين كردن و رعايت كامل شؤون اسلامى)؟
س 6- صوفيان در مقابل برخى معترضين به شارب، ضمن اينكه اين را شعار خود مىدانند و مىگويند: «از نظر ما زدن و يا نزدن آن اشكالى ندارد و چون عمل مستحبّى مىباشد، در صورت گذاشتن آن، مرتكب گناهى نشدهايم.» چند مسأله را هم مطرح مىكنند كه من آنها را در قالب سؤال مطرح مىكنم. لطفاً شما پاسخ دهيد؟
الف- با اين كه به مصداق آيه شريفه (و ثيابك فطهر) أي فقصر از لباس بلند نهى شده، چرا علما آن را زيّ خود قرار مىدهند؟
ب- با اين كه عمامه بيش از سه دور مكروه است و لباس سياه هم مكروه مىباشد، چرا علما عمامه بلند را شعار خود قرار مىدهند و سادات، عمامه سياه دارند؟ ...
ج- مكتوب جنابعالى واصل شد. با تشكّر و تقدير از توجّهات جنابعالى؛ اميد است در تحقيق و بررسى و نيل به حقّ و حقيقت موفّق باشيد و وسيله هدايت و نجات ديگران از شبهه و ضلالت گرديد.
راجع به فرقه مذكوره از فِرَق صوفيّه، بسيارى كه اهل اطّلاع از مشارب و برنامههاى آنها هستند، حسن ظنّى به آنها ندارندو اگر چه به ظاهر يا به واقع به بعضى
عقايد حقّه اقرار و اعتراف نمايند، در بعضى موارد ديگر، عقايد آنها را منحرف مىشناسند، و بسيارى ديگر از صوفيّه را از اينها معتدلتر مىدانند.
همين موضوع تجزيه دين به طريقت و شريعت و دعواى اجازه خاص از حضرت بقيّة اللّه- ارواح العالمين له الفدا- به قول خودشان در تلقين اذكار و طريقت و لزوم اتّصال علما و به اصطلاح آنها علماى شريعت- به وسائط غير مخدوشه به ايشان، همه دعوايى است كه مخالف اجماع و اتّفاق شيعه بوده و هست. و احدى از علماى كاملين و فقها و محدّثين بارعين از عصر آغاز غيبت كبرى الى زماننا هذا- مثل: «صدوق»، «شيخ مفيد» و «شيخ طوسى»- چنين ادّعايى را نداشته و آن را قطعاً و جزماً مردود مىدانند و بدعتها و فرقهسازيها و ضلالتها از همين دعوى مايه مىگيرد.
البتّه هر كس به شهادتين و ولايت ائمّه اثنا عشر- عليهم السّلام- اقرار بنمايد و انكار ضرورى اسلام را نكند، محكوم به اسلام و تشيّع است و كافر تراشى جايز نيست. ولى در برّرسى عقايد صوفيّه بايد به سخنان و بيانات و نوشتهها و اشعار اشخاص و به اصطلاح اقطاب ايشان و برنامههاى اذكار و اوراد و حالات آنها از وجد، سماع، عشق مجازى و جدايىهايى كه با متشرّعه دارند، مراجعه نمود.
حتّى بدعت كيفيّت- به قول آنها-، تشرّف و دستوراتى كه مىدهند تا آنجا كشيده مىشود كه به آنها نسبت مىدهند و در هنگام قرائت (إياك نعبد) قصد مرشد يا شكل او را در ذهن حاضر كنند. و سلسلههاى بىاعتبارى كه براى مرشد خود ساختهاند غالباً يا مجهول الحال و يا از غير اهل تشيّع و فاسد العقيده مىباشند.
همين شعار «هو 121» بر بالاى نوشتهها و نامهها در برابر شعار اسلامى و قرآنى (بسم اللّه الرحمن الرحيم چه توجيهى دارد؟ چرا از اين شعار مقدّس مسلمانها اعراض كرده و با اين شعار ساختگى خود را از ديگران جدا نمودهاند؟
آنها بايد اين بدعتها و ساير مظاهر، مثل گذاردن شارب را كنار بگذارند، و به ساير مسلمانان و شيعيان بپيوندند. اگر واقعاً پاكدل و منصف باشند خود بهتر مىدانند كه چيزى در صندوقشان نيست و با مقام اقدسى ارتباط ندارند.
شخص جنابعالى هم به اين موضوع حتماً رسيدهايد و اين چند نفرى را كه در اين نيم قرن از اين فرقه يكى پس از ديگرى در محلّ شما دعواى قطبيّت و ارشاد داشتند و آن را به ارث به فرزندان خود سپردند، مىشناسيد. حال پس از فوت پير يا مرشد يا قطب آخر كه كسى را نداشتند، عموى او را از وكالت دادگسترى بازداشتند. اين افراد چه رابطه خاصّى با مقام ارفع و اقدس ولي اللّه الأعظم- ارواحنا فداه- مىتوانند داشته باشند؟ اگر اين آقاى وكيل دادگسترى و به اصطلاح حقوق خوانده، شجاعت و آزادگى
داشته باشد، ختم اين غايله را اعلام و بطلان آن را ابلاغ مىنمود و جمعى را از اشتباه بيرون مىآورد.
و امّا پاسخ به سؤالات:
ج 1- «عشريّه» به صورت معمول بين دراويش بدعت و حرام است و ريشه اسلامى ندارد و مجزى از خمس نيست.
ج 2- صوفيّه با فرقهها و انشعابات بسيارى كه دارند، اگر چه در انحراف در يك سطح نيستند و بسا كه برخى از آنان خارج از ربقه اسلام شمرده نمىشوند، امّا در مجموع، منحرفند و عقايد خاصّهاى كه دارند غير اسلامى است.
همين موضوع توجّه خاص و بيش از حد به قطب، در بعضى صورتهايش شرك و كفر است، و بايد مشخّص شود كه به چه صورتى است تا معلوم گردد از مصاديق بدعت يا بالاتر، كفر و شرك است، به هر حال، انكار هر يك از ضروريّات دين كفر است.
ج 3- از معاشرت، مجالست، مزاوجت و رفاقت با آنها- چون معرض خطر ضلالت، فساد عقيده و مفاسد ديگر است- جداً بايد احتراز نمود. حتّى اگر التزام آنها به عقايد و برنامههاى غير اسلامى و انكار ضرورى معلوم نباشد نيز احتياط شديد ترك ارتباط با آنها است:
«أخوك دينك فاحتط لدينك».(1)
ج 4- تعريفى كه فارغ از اصطلاحات و مقرون به حقيقت باشد اين است كه: مفهوم «عارف» و «عرفان» و «معرفت» مانند نور، مقول به تشكيك است و مراتب و درجات آن بسيار متفاوت است.
حقيقت عرفان و معرفت، شناخت است كه براى همه تا حدّى مفهومى بديهى و در نهايت وضوح است؛ يعنى هر كس در هر حدّى كه آن را دارد اين حقيقت را در خودش مىيابد. متعلّق معرفت و عرفان هر چه باشد، در مورد عرفان و معرفت به خدا همين معنى ثابت است.
تمام مؤمنين و كسانى كه خدا را باور كردهاند همان درجهاى را كه از معرفت دارند در خود ادراك مىكنند. در عين حال، اين مراتب- چنانكه گفته شد- متفاوت است.
آن پيرزنى كه گفت: خدا را به گردش كردن اين چرخ مىشناسم كه تا آن را نگردانم نمىگردد، عارفه و صاحب عرفان و معرفت است و حقيقت آن را در خود مىيابد. و نيز آن چوپانى كه به چرانيدن گوسفندان مشغول است و از مشاهده اوضاع و
1) 278. ( 1)- وسائل: 27/ 167 ..
احوال آنها راه به خدا مىبرد و خدا را مىخواند؛ و همچنين آن كيهانشناس؛ و نيز آن عالم و دانشمندى كه عمرش را در كسب معارف و تفكّر و انديشه گذرانده است؛ و همچنين آن شخصيّت يگانه و بىمانند و بزرگى كه به درگاه حضرت احديّت- جلّت عظمته- «لُااحصي ثناء عليك أنت كما أثنيت على نفسك»(1)عرض مىكرد و نيز آن عظيم المنزله كه «لوكشف الغطا ما ازددت يقيناً»(2)) و «ما لله آية أكبرمني»(3)) مىفرمود، همه از عرفان بهرهمندند، و عارفند؛ امّا فاصله درجات و مراتب و مقامات تا به بيش از فاصله زمين از آسمان مىرسد.
ج 5- به كتب و افكار و آراى آنها پاسخ داده شده؛ مىتوانيد به كتبى مانند: «خيراتيه»، «حديقة الشيعه»، «نقدى بر مثنوى»، «صوفى و عارف چه مىگويند»، «فضائح الصّوفيه»، «عرفان و تصوّف» و نوشتههاى «كيوان قزوينى» كه سالها از به اصطلاح بزرگان همين فرقه مورد سؤال شما بود و به كتاب «از كوى صوفيان تا حضور عارفان»، تأليف «سيّدتقى واحدى صالح عليشاه» و كتابهاى بسيار ديگر رجوع فرماييد.
ج 6- اوّلًا، اگر به كسانى كه در مورد شارب اعتراض مىنمايند در مورد ديگر اعتراض باشد، موجب رفع اعتراض از آنها نمىشود. ورود هر دو اعتراض مانعةالجمع نبوده و اثبات يكى از آن دو، موجب نفى و سلب ديگرى نيست.
مسأله اين است كه زدن شارب- چنان كه در عبارت سؤال نيز تصريح شده- مستحب است، و به تعبيير ديگر، گذاردن و داشتن آن مكروه مىباشد و روايات متواتر و قطعى از حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- و ائمّه طاهرين عليهم السّلام- همه دلالت بر سفارش اكيد بر احفاء شارب، يعنى مبالغه بر زدن و گرفتن آن دارد. اين دستور اسلام و سنّت ثابت قولى و عملى آن بزرگواران است. حال ترك اين سنّت و شعار قرار دادن آن چه معنايى دارد؟ اگر اشخاص، اين سنّت و امثال بسيارى از آداب و مستحبّات ديگر را ترك كنند، ايرادى نيست، ولى التزام به آن و شعار قرار دادن التزام، بر خلاف ادب دين و سيره ائمّه معصومين عليهم السّلام- است.
معناى اين تعبّد و التزام به نگرفتن شارب و ترويج و مستحسن شمردن آن، انكار يك حكم ثابت شرعى است؛ كه اگر چه آن حكم مستحب باشد انكارش مثل انكار حكم واجب است.
اگر در معناى اين التزام قدرى دقّت شود، به عبارت ديگر، ترك مستحب (مثل: زدن شارب يا گرفتن ناخن يا نماز شب) با انكار استحباب اين اعمال و راجح قرار دادن ترك آنها (مثل: ترك نماز و انكار و التزام به ترك نماز) خيلى فرق دارد.
ترك نماز واجب، معصيّت كبيره و ترك نماز نافله و ترك زدن شارب ترك مستحب است؛ امّا انكار وجوب نماز يا استحباب نافله، موجب كفر است. مواظبت و تعهّد داشتن به ترك اين اعمال- اعم از واجب و مستحب- و وظيفه قرار دادن آن نيز با التفات به لازم آن، كفر مىباشد.
البتّه غرض اين نيست كه اصحاب شوارب و هر كس را كه شارب دارد كافر بگوييم، حاشا و كلا. چون اكثريّت آنها توجّه به لوازم اين التزام ندارند؛ امّا آنهايى كه به اينها دستور مىدهند، خودشان منصفانه فكر كنند كه اين دستور متضمّن چه معانى ولوازم است؛ وچگونه مىتوان بدعت بودن آن راانكار نمود؟
ثانياً، آيه شريفه (وثيابك فطهّر)(1)اگر چه ظهور ابتدايى آن با عدم اطّلاع از لباسهاى دامنكش اعراب، امر به تطهير و تنظيف لباس است، امّا در روايات شريفه «فقصّر»، به كوتاه كردن ثياب تفسير شده است كه البتّه اين تفسير، چون از معصوم عليه السّلام- است، حجّت مىباشد. ولى بر حسب روايات و تفاسير در عصر جاهليّت، بين اعراب- مخصوصاً اهل تكبّر- رسم بوده كه لباسها را به قدرى بلند مىگرفتند كه بر زمين كشيده مىشد؛ و در آيه، نظر به كوتاه كردن لباس به حدّى كه از قوزك، پايينتر نيايد و بر زمين كشيده نشود. چنانكه در آستين نيز مستحب است كه روى مچ دست را نگيرد و از اميرالمؤمنين عليهالسّلام- روايت است كه اين مقدار را قطع مىفرمودند.
بنابراين چنانكه ملاحظه مىشود و مستفاد از روايات است، لباسهاى اهل علم از قوزك پا فراتر و بلندتر نيست. بسيارى از علما بوده و هستند كه از اين مقدار هم قبايشان كوتاهتر است. به هر حال، به مقدارى كه مصداقاً بيان شد، كوتاه كردن لباس محقّق مىشود؛ علاوه بر آن كه بر حسب روايات نيز همين مقدار كافى است.
نكته تفسيرى مهم اين است كه اين معنى كه مراد كوتاه كردن لباس در حدّى است كه دامن بر زمين كشيده نشود (فطهّر) به «فقصّر» مناسبت دارد؛ زيرا اين تقصير، موجب حفظ طهارت لباس و آلوده نشدن آن به قذارات و كثافات است.
ثالثاً، در مورد عمامه، دليلى بر كراهت بيش از سه دور بستن نيست؛ بلكه عمامه سحاب حضرت رسول صلّى الله عليه و آله- نُه دورى بوده است. شايد جهت اصلى اين كه
1) 282. ( 1)- مدثّر/ 4 ..
بعضى عمامهها را كبير و بزرگ مىگرفتند، همين تأسّى به عمامه سحاب آن حضرت باشد.
امّا عمامه سياه، بىشبهه بر حسب روايات، از كراهتى كه در لباس سياه است استثناء شده؛ با اين وجود، به هر دو رنگ- سياه و سفيد- معمول بوده است و به مرور زمان و تعظيم و تبرّز مقام سيادت در عرف و عادات به حضرات سادات عظام زاد الله تعالى فى شرفهم- اختصاص يافته است. اين امور طرف قياس با مسأله شارب و گذاردن آن به عنوان يك عمل راجح و شعار و يك ربط معنوى و گرايش مسلكى نمىباشد.
اميد است خداوند متعال مسلمانان را از شرور و شبكههاى اهل بدع- مخصوصاً مدّعيان تصوّف و عرفان و رهبرى سير و سلوك- مصون و محفوظ بدارد. انشاءاللّه تعالى موفق باشيد.
س- صوفيّه به استناد رواياتى، مسأله تصوّف را به زمان رسول اكرم- صلّىاللّه عليه و آله وسلّم- و تأييد ائمّه طاهرين- سلاماللّه عليهماجمعين- مىرسانند. آنها معتقدند رسول خدا- صلّى الله عليه و آله وسلّم- بر اندام على مرتضى- عليه السّلام-، و آن بزرگوار بر «سلمان فارسى» و «اويس قرنى» و «كميل بن زياد» و «حسن بصرى» خرقه پوشانيده و تاج بر سر نهاده و تلقين ذكر نمودهاند. آيا حديثى معتبر در اين زمينه به نظر مبارك رسيده است يا خير؟
ج- حديث معتبر در اين موضوع به نظر نرسيده و همه احاديثى كه صوفيّه به آن استناد مىنمايند يا ضعيف و يا مجعول است و يا بر مطالب باطله آنها دلالت ندارد.
شما مىتوانيد در اين رشته به كتبى مانند: «خيراتيه»، «حديقة الشيعة»، «نقدى بر مثنوى»، «فضائح الصوفيه» و «عرفان و تصوف» مراجعه مراجعه فرماييد. ولى در اين ميان، احاديث معتبر در مذمّت صوفيّه و لزوم اجتناب از معاشرت و ارتباط با آنها وارد شده است (واللّه العالم).
س- نظر خود را در مورد كسانى كه به اصطلاح در زمره عرفا از آنها ياد شده (صوفيانى چون: «محى الدّين عربى»، «بايزيد بسطامى»، «حسين بن منصور حلّاج» و «جلالالدّين محمّد بلخى مولوى») به صورت مبسوط و مكفى بيان فرماييد.
ج- با تقدير از توجّه و آگاهى شما. همانطور كه مرقوم داشتهايد اين افراد- كه به اصطلاح، عارف ناميده مىشوند- اكثراً داراى انحرافات فكرى و عقيدتى و روشهاى خرافى مىباشند و سخنانى دارند كه با نصوص قرآن مجيد و احاديث شريفه مخالفت دارد.
اين افرادى را كه نام بردهايد طريقه متشرّعه و ملتزمين به احكام و آداب شريعت را نداشتهاند. اگر هم برخى، آنها را از عقايد فاسده تبرئه نمايند، براى شخص مسلمان، آراء و عقايدشان حجّت نيست.
قدر مسلّم اين كه اين افراد و آرائشان در طول چهارده قرن در محيط مذهب و تشيّع هيچگاه مرجع و ملجأ نبوده است.
در همه ادوار و اعصار، رهبران عقيدتى شيعه، افرادى مثل: «ابن بابويه»- پدر «صدوق»-، «صدوق»، «شيخ مفيد» ها، «شيخ طوسى» ها، «علّامه حلى» ها و «مجلسى» ها و صدها و هزارها عالم ديگر از اين قبيل بودهاند كه در ارايه مرزهاى بين كفر و اسلام همواره كلامشان قطعى و قاطع بوده است. اكنون هم راه و صراط مستقيم، همان راه آنها است.
س- متصوّفه براى توجيه مسأله «عشريّه»، به انواع اخبار و فتاوى متوسّل شده و سعى در شرعى نشان دادن آن نمودهاند. در كتبى كه در همين خصوص از آنها منتشر شده است ذكر شده كه در زمان غيبت امام زمان- عليه السّلام- نصف عشريّه- كه مكفى از خمس مىباشد- بخشيده مىشود، و در اين خصوص- چنانكه ذكر شد- به اخبارى نقل از كتاب «وافى» ابواب خمس، باب «تحليلهم الخمس لشيعتهم و تشديدهم الأمر فيه»- (كه البتّه فقط به اين اخبار اشاره شده و عين آن را نياوردهاند- اشاره مىكنند و بعد هم گويا در اين زمينه به جملهاى از مرحوم فيض متوسّل شدهاند تحت اين مضمون كه: «و أما مثل هذا الزمان حيث لا يمكن الوصول إليهم- عليهم السّلام- فيسقط حصّتهم- عليهم السّلام- رأسا لتعذر ذلك و غناؤهم عنه رأسا دون السهام الباقية لوجود مستحقيها و من صرف الكل حينئذ إلى الاصناف الثلاثه فقد أحسن و احتاط و العلم عند الله». و به اين وسيله سهم امام- عليهالسّلام- را در صورت پرداختن و يا نپرداختن در يك سطح معرّفى مىكنند كه پرداخت عشريّه مكفى از خمس، به غير مجتهد نيز توجيه مىشود. و از طرفى ارتباط طرفداران آنها با روحانيّت و مرجعيّت كمرنگ مىگردد و سعى مىكنند خطرى را كه از ناحيه آن بزرگواران همواره حس مىكردند از بين ببرند؛ و اين جمله مرحوم فيض را نيز به همين جهت مطرح مىكند. كه اصلا هم معلوم نيست از آن مرحوم نقل شده باشد.
سؤال من از حضرتعالى اين است كه آيا اصولا چنين اخبارى وجود دارد؟ و اگر وجود دارد آيا شرايط خاصّى براى احاديث بخشيدن سهم امام وجود دارد؟
با توجّه به اينكه تا آنجا كه حقير دنبال آن رفتهام اصلا به اين مضمون منقول از جانب صوفيّه برخورد نكردهام؛ لطفاً در اين خصوص مرا با قلم رسا و تبيين كننده خود راهنمايى بفرماييد.
ج- راجع به مسأله عشريّه، اوّلا لازم به تذكّر است كه ايرادى كه بر اين منتحلين به اسلام و تشيّع وارد است، ايرادات فرعى و جزئى نيست؛ ايراد بر اساس مسالك و مشارب آنهاست كه در نهايت اگر نگوييم كفر و شرك است، اسلامى و مذهبى نيست و همواره مورد ردّ علماى بزرگ اسلام و مذهب بوده است.
ايرادات و اشكالات به عقايد اين فِرَق و گمراهيهايى كه داشته و دارند و حتّى كتب خودشان نيز از آنها پر است، فراتر از اين نوع ايراد است.
ثانياً، همانگونه كه اشاره كردهايد، بابى در اين مورد در «كافى» وجود دارد و احاديثى متعدّد كه برخى دلالت بر تحليل خمس، و برخى دلالت بر تشديد امر آن دارد، و احاديث ديگرى كه اين دو دسته از احاديث را تفسير و توجيه مىنمايد، وجود دارد و اظهار نظر در اين احاديث البتّه با اهل فن و صاحبان قوّه قدسيّه اجتهاد است. آنچه از مجموع آنها استفاده مىشود اين است كه ائمّه عليهم السّلام-، شيعيان را در مورد اموالى كه از دست كسانى كه معتقد به خمس نيستند (كفّار و مخالفين) مىگيرند، به ملاحظه مصالح مهمّه معاف كرده و حليّت آن اموال را بر آنها در اين اخبار اعلام فرمودهاند.
نظر اوسع اين است كه اين تحليل، اموالى را كه از معتقدين به خمس هم گرفته مىشود و خمس آن را ادا نكردهاند شامل مىشود و بر شخصى كه آنها را مثلا مىخرد يا به نوع ديگر مالك مىشود، تخميس آن واجب نيست؛ و خمس بر ذمّه همان شخص اوّل كه به او متعلّق شده باقى است و بايد بدهد. در اين بين، قول شاذّى نيز اين است كه در عصر غيبت، كلّ خمس تحليل شده و قول ديگر اين است كه سهمى كه تعلّق به امام عليه السّلام- دارد مورد تحليل است. از لحاظ استنباط و بحث فقهى و با توجّه به حكمتها و مصالح مهمّى كه در تشريع خمس است، اين دو قول كه مفوت آن حكمتها و مصالح است مردود مىباشد.
ناگفته نماند كه يك نظر عمده كه بزرگانى از قدما بر آن فتوا دادهاند اين است كه اخبار تحليل، مربوط به مناكح است؛ مثل امائى كه مسلمانان در جنگهايى كه در زير لواى خلافت غاصب از كفّار مىگرفتند. به هر حال، افزونتر از اين قول و قول اوّل را نمىتوان با اين اخبار ثابت كرد و تحليل كلّى خمس را عنوان نمود.
امّا كلامى كه از مرحوم فيض نقل كردهايد، از ايشان است كه در پايان اين باب بعد از بياناتى گفته است. و اين قول را كه تحليل، مربوط به سهم مبارك امام عليه السّلام- است و سهم ايتام و مساكين و ابن السبيل را شامل نيست، تقويت كرده است؛ البتّه چنانكه گفته شد قول ضعيفى است.
به هر حال، مسأله از مسايل فقهيّه است و شخص اگر خود، مجتهد نيست بايد از مجتهد و فقيه جامعالشرايط تقليد كند.
خلاصه، با عشريّهاى كه اينها مىگيرند چه ارتباط دارد؟ البتّه بنابر نظر فيض، خمس عشر مىشود؛ امّا اين عشر را بايد فقط به سادات بدهند، نه به مرشد و پير خانقاه. هر كس نظر فيض را داشت خودش آن را به سادات يتيم و مسكين و ابن السّبيل مىدهد. اين چه عشريّهاى است كه مىگيرند و به هر نحو كه برّرسى كنيم خلاف فقه و خلاف شرع عمل مىكنند (واللّه العالم).
س- ...
ج- در جواب به مكتوب جنابعالى اشعار مىدارد:
دين، نظام كامل حيات است كه شامل تمام نواحى اعتقاد، فكر و اخلاق، اعمال دنيا و آخرت و روح و جسم مىشود و چنانچه از آيات قرآن مجيد مستفاد مىگردد متديّن كسى است كه ديندارىاش مبنى بر اطاعت و پرستش خداوند متعال باشد.
هر روش فكرى و عملى كه انسان اتّخاذ نمايد و خود را به آن مقيّد و ملتزم بداند، دين او شمرده مىشود. حال اگر اين روش فكرى و عملى مأخوذ از خدا و پيغمبر خدا و قرآن مجيد و احاديث معتبره باشد، بدون شك شخص متديّن به دين خداست؛ و اگر از افراد ديگر- به هر اسم و رسم كه باشند- گرفته شده باشد، شخصى كه خود را ملتزم به آن روش بداند و آن را مسلك و طريقه خود قرار دهد، در دين آن افراد است.
جنابعالى خودتان نوشتهايد: «داراى مرام و مسلك درويشى هستم؛ يعنى درويش خاكسارم (ابوترابى)». مقصودتان از اين مرام و مسلك (كه نوشتهايد جواب دهيم حق يا باطل است) چيست؟ آيا يك روش فكرى و عملى و اخلاقى و عبادى خاصّى داريد، يا فقط لفظ درويشى و خاكسارى و ابوترابى را مانند اسم فاميلى انتخاب كردهايد؟
اگر قسم دوم باشد، هيچكس به شما ايراد ندارد، و بحث لفظى نبايد نمود؛ و اگر از قسم اوّل است، پس لابد اين درويشى و خاكسارى اسم يك روش فكرى، اخلاقى يا عبادى و عملى خاصّى است. در اين صورت اگر هم اصطلاحاً دارنده اين مرام و مسلك را متديّن به دين خاصّى ندانيم، امّا در حقيقت چون دارنده آن به آن مقيّد و ملتزم شده، متديّن به آن روش است.
اگر واقعاً مىخواهيد حقّ و باطل را از حقير سؤال نماييد، حقيقت مرام و مسلك خود و ما به الامتياز خود از ديگران را بنويسيد. از من مىخواهيد سربسته شما را راهنمايى كنم و حق يا باطل بودن روش شما را بنويسم. آيا بهتر اين نبود كه بدون اينكه
راجع به مباحثات جزئيّهاى كه با آن شخص داشتهايد به متن مطلب پرداخته و به طور روشن از مرام و مسلك خود او را مطّلع سازيد تا جواب كافى بشنويد؟
با اين وجود، جنابعالى و هم مسلكان خود را ملاحظه فرماييد و ببينيد روش و طريقهاى كه داريد از چه كسى و از كجا گرفتهايد. آن را صادقانه و بدون مجامله و دور از تعصّب بين خود و وجدانتان به كتاب خدا و اخبار و احاديث معتبره اهل بيت عرضه داريد تا حقّ و باطل بر شما معلوم گردد.
روش و طريقه پيشوايان دينى و امامان ما- عليهم السّلام- معلوم است. شما هم از روش و طريقه خودتان اطّلاع داريد. اين الفاظ را كنار بگذاريد و به حقايق، بيشتر توجّه نماييد. به جاى آنكه در كفر و ايمان افرادى بحث نماييد كه قطعاً از نظر اسلام و مذهب تشيّع رأى و نظرشان هيچ گونه اعتبار و حجّيتى براى ديگران ندارد و نمىتواند مأخذ مرام و مسلك شخص باشد، به كسانى مراجعه نماييد كه به اعتراف خودتان، به عقيده ما و شما در درگاه خدا كاملترين مقام تقرّب را دارند كه همانا اين افراد، همان پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام مىباشند.
صرف اين كه فلان شخص مضمون شعرش آن باشد يا اين، موجب تقسيم و تفرقه نمىشود. ظاهر بعضى اشعار كه نوشتهايد نيز معنايى ديگرى غير از معنايى كه ذكر كردهايد دارد؛ كه آن معنى اگر مراد و معتقد كسى باشد، كفر است.
به هرحال هرچه مراد سراينده باشد، ربطى به مسأله مذهب يك شيعه پيرو قرآن مجيد و تعاليم پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام- ندارد و اثبات كفر و ايمان اين اشخاص با دين و روش شما چه ارتباط دارد؟ اگر شما اين اشخاص را اصلا نشناسيد، به جايى ضرر وارد نمىشود. ولى اگر آنها در بعضى موارد براى آنكه كمتر از معارف آل محمّد- عليهم السّلام- خوشه چيده باشند، دچار لغزش گشتهاند، شما هم ممكن است به طور ناآگاه و روى حسن ظن به آنها، به همان انحراف گرفتار شويد.
آنچه مسلّم است پيشوايان اسلام و شيعه- كه قول و عملشان ميزان اعمال سايرين است- هيچيك از اين افراد نيستند، هر چند ايمان و علم آنها محرز و مسلّم باشد. و اگر كسى آنها را به اين سمت بشناسد دين و طريقه جداگانه اتّخاذ كرده است.
ما بايد فقط و فقط از روش پيشوايان دين (ائمّه- عليهم السّلام ) كه پيغمبر- صلّى الله و آله و سلّم- آنها را عدل قرآن قرار داده، و فرموده: «از قرآن جدا نمىشوند»، در عبادات، اذكار و اوراد و زهد و عرفان سر مشق بگيريم.
باز هم تذكّر مىدهيم:
شما در همين اسمى كه براى خود و رفقايتان نام بردهايد، قدرى فكر و تأمّل كنيد و بدانيد كه دين صحيح، عزيزترين چيزهايى است كه بشر بايد داشته باشد.
اگر اين عنوان يك روش و طريقه خاصّى نيست و همان روش ديگران و برنامههاى اخلاقى و دعا و اوراد و اذكار و عبادات اسلام است، چرا خود را با اين اسم معرّفى مىكنيد كه اسباب تفرقه و جدايى شود و وحدت جامعه اسلامى در اين عصرى كه ما به اتّحاد و يگانگى بيش از هر چيز محتاجيم، متزلزل گردد؟ اگر يك روش و طريقه خاصّى داريد، بدانيد هر روش و طريقهاى- خواه در عبادت و پرستش خدا، و خواه در اخلاق و رياضت و وضع ظاهر، و خواه در عقايد و ارتباط سر سپردگى به افرادى باشد- اگر از راه قرآن مجيد و اخبار معتبره ثابت نشود ضلالت و گمراهى است؛ و بلكه گاهى منجر به كفر و شرك مىشود (إن هي إلا أسماء سميتموها أنتم و آبائكم ما نزل الله بها من سلطان .(1)
شما در دعوت پيغمبر- صلّى الله وآله وسلّم-، سيره ائمّه عليهم السّلام- و تاريخ زندگى آنها و سخنان و كلمات و دعاهاى ايشان تأمّل كنيد كه حوايج روحى شخص را برآورده مىسازد و او را به كمال دين انسانى هدايت مىكند.
اصطلاحات اسلامى معلوم است از قرآن و كلمات اولياى دين گرفته شده و مركز تجمّع دينى و عبادى آنها مشخص است و حاجت به اصطلاحات و مراكز ديگر نيست. شما حتماً به همان اسم و رسم شيعه و مسلمانى اكتفا كنيد و از آداب و رسوم اختراعى بپرهيزيد.
اگر فرضاً بگوييد امامان ما روشهايى را كه شما خود را به يك قسم آن نسبت مىدهيد، طرد نكرده و اربابانشان را قدح نفرموده باشند، به طور قطع و يقين تصديق هم نفرمودهاند. در جايى نداريم كه رضايت داده باشند كه شيعيانشان از اين روشها و مرامها پيروى كنند.
شما از سراينده فلان شعر يا از فلان تذكره نويس دفاع مىكنيد، و از اين كه كسى شعر او را به طورى كه شما نپسنديدهايد، تفسير كرده ناراحت مىشويد. فكر كنيد ببينيد اگر غرض شما رفع تهمت از يك فرد مسلمان و احترام به مسلمانى اوست و نسبت به هر مسلمانى كه در معرض اين تهمتها واقع شود ناراحت مىشويد، بحثى بر شما نيست. ولى اگر فقط روى امثال اين افرادى كه نام بردهايد حساسيّت داريد، و اگر كسى در اطراف عقايد و اشعار اين دسته بحث و ايرادى بنمايد، چون آنها را رهبر و پيشواى خود مىدانيد ناراحت مىشويد، بدانيد كه منحرف شدهايد؛ زيرا با اين كه مسلمان و
1) 283. ( 1)- نجم/ 23 ..
شيعه هستيد، مىدانيد غير از پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام- افراد ديگر در دين، سمت خاصّى ندارند و قول و رأى اين افراد، ميزان اتّخاذ طريقه و روش نيست.
به طور خلاصه و بدون جدال به شما عرض مىكنم طريقه و روشى كه موجب نجات و تقرّب به خداوند متعال است، اين است كه شخص در عبادات، اذكار و اوراد، اخلاق و اعمال و عقايد از تعاليم و احكام شرع مقدّس اسلام- كه منبع و مأخذ آن قرآن مجيد و احاديث معتبره است- متابعت نمايد و به پيغمبر- صلّى الله عليه و آله و سلّم- و ائمّه عليهمالسّلام- كه سفينه نجاتند تأسّى داشته باشد، و از پيش خود يا از ديگران رويّه و روش عبادتى و طريقهاى اختراع ننمايد و در رياضت، تربيت نفس و تكميل اخلاق از حدودى كه در قرآن مجيد و احاديث شريفه معلوم شده تجاوز نكند.
س- يكى از صوفيّه در نوشتهاى كه به گمان خود در رفع شبهات نوشته به سه خبر در مدح صوفيّه توسّل جسته و آنها را با احاديثى كه دلالت بر ذمّ صوفيّه و وجوب احتراز از آنها دارد، معارض گرفته و مىگويد: «بايد در مقام تعارض چون جمع بين اين اخبار ممكن است اخبار مذمّت صوفيّه، بر مذمّت صوفيّه اهل سنّت و نواصب حمل شود، و اخبار مدح، بر صوفيّه شيعه و پيرو اهل بيت- عليهم السّلام- حمل گردد، والا بقانون تعادل و ترجيح بايد عمل نمود.» كه ظاهراً نظرش اين است كه اخبار مدح، ارجحيّت دارند.
از اين سه روايت يكى را منسوب به حضرت رسول- صلّى الله عليه و آله- دانسته است به اين لفظ «من سره أن يجلس مع الله فليجلس مع أهل التصوف».
خبر دومش را كه نسبت نداده است به اين لفظ مىباشد: «لا تطعنوا أهل التصوف والخرق فإن أخلاقهم اخلاق الأنبياء ولباسهم لباس الأنبياء».
و خبر سوّم را منسوب به حضرت اميرالمؤمنين- عليه السّلام- شمرده به اين لفظ: «التّصوف اربعة احرف تاء و صاد و واو وفاء التاء ترك و توبة و تقى والصاد صبر و صدق و صفا والواو ورد ود و وفا والفاء فرد و فقر و فناء». و در سخنان خود به گفتار برخى از فقهاء نيز تمسك نموده است. چنانچه در اين مقوله توضيحى بدهيد، مورد استفاده واقع خواهد شد.
ج- اوّلا هر سه خبر، بىاعتبار و در مجعول بودن آنها شكّى نيست و در يك كتاب معتبر نقل نشده و كتبى كه از آنها نقل شده مورد اعتماد و استناد نيست، و در هيچ باب از مسايل دينى و علوم شرعيّه به خبرى كه مستند آن، اين دو كتاب «مجلى» و «عوالى اللئالى» باشد، استناد نمىشود و هر سه مرسل و بدون راوى است.
ثانياً، متن و مضمون آنها بهترين دليل بر مجعول بودن آنها است:
امّا خبر اوّل، از اين جهت مردود است كه اين اهل تصوّفى كه پيغمبر- صلّىالله عليه و آله وسلّم- به مجالست با آنها اين همه ترغيب كرده، كيستند و در چه تاريخ و كتابى از وجود چنين فرقهاى در عصر آن حضرت خبر دادهاند؟ اينها چه كسانى بودند و چه امتيازاتى بر ديگران داشتهاند؟ و غير از راه و روش شخص پيغمبر- صلّىالله عليه و آله وسلّم- كه همه را به آن مىخواند، چه راه و مسلكى ديگر بوده است؟ اين چه كلام مبهمى است كه به آن حضرت نسبت مىدهند؟
ممكن است گفته شود: اينها فقرا و مساكين اهل صفّه هستند كه چون مجالست با فقرا و تهيدستان، مرغوب و محبوب و موجب فوايد اخلاقى و اجتماعى است، و به عكس معاشرت با ثروتمندان، قلب را زنده مىسازد، به مجالست با آنها تشويق شدهاند.
ولى اشكال اين است كه به اهل صفّه، اهل تصوّف گفته نمىشد تا اين خبر، اشاره به آنها باشد. به هر حال جعلى بودن آن قابل ترديد نيست.
امّا خبر دوم: اين هم مثل خبر اوّل، نامفهوم است. اين اهل تصوّف چه كسانى بودهاند؟ آيا غير از برنامههايى كه همه مسلمانان به آن مأمور بودهاند مخصوص به وظايف معيّنى بودهاند؟ يا خودشان برنامههايى اختراع كرده و از مسلمانان جدايى گزيده و نهى (ولا تكونوا كالذين تفرقوا)(1)را مخالفت كردهاند؟ آيا فقط گروهى پشمينهپوش و معتزل از دنيا بوده و مثل كفّار مرتاض، و جوكيان هند بودهاند، و بر خلاف ارشاد قرآن كريم كه مىفرمايد: (قل من حرم زينة الله التى أخرج لعباده والطيبات من الرزق (2)، حلال خدا را بر خود حرام مىشمردند؟
علاوه بر اينكه اگر پشمينه پوشى لباس انبيا باشد، به مجرّد اينكه شخص اهل صوف باشد، آراسته به اخلاق انبيا نمىشود؛ و اين حديث از كجا است؟ و در چه كتاب معتبرى است؟ راوى و رجال سند آن چه كسانى هستند؟
امّا حديث سوّم: مجعول و دروغ بودن آن از سرتاسر آن كاملا معلوم است. مقام اميرالمؤمنين عليه السّلام- صاحب آن خطب بليغه و استدلالات و احتجاجات و ارشادات بىنظير و معقول و منطقى، هرگز با اين منطق بسيار عوامانه با مردم روبرو نمىشود؛ زيرا در مقابل آن كسى مىگويد: التّصوف اربعة احرف؛ «التاء»: تعب و تباب و تبار؛ «الصاد»: صنم و صدع و صعب؛ و «الواو»: ويل و وزر و وهن؛ و «الفاء» فتنه و فساد و فسق.
انصافاً استدلال به اينگونه اخبار بى اعتبار براى فرقه سازى جاى تعجّب است؛ و عجيبتر آنكه كسى بخواهد اين اخبار را با احاديث معتبرى كه در ذمّ و نكوهش از صوفيّه
در كتب معتبر رسيده در تعارض قرار دهد و از باب تعادل و ترجيح سخن بگويد؛ و اينقدر نفهمد كه مثل اين اخبار اگر معارض هم نداشته باشد بى اعتبار است؛ و در باب تعادل و ترجيح، هرگاه دو حديث فى حد نفسه از حيث سند و دلالت معتبر باشد كه اگر معارض نداشت به آن عمل مىشد اعمال قواعد اين باب مىشود و اگر از اين قبيل اخبار باشد اصلا و فى نفسه و خود به خود مورد استناد قرار نمىگيرد تا كسى بگويد بين آنها و احاديث ديگر جمع مىكنيم.
امّا كلام شهيد در كتاب وقف دروس دلالت بر چيزى نمىكند؛ چون آن بزرگوار پس از آنكه حتّى وقف بر اهل ذمّه را صحيح و جايز دانسته، وقف بر صوفيّه را بر كسانيكه اشتغال به عبادت دارند و معرض از دنيا هستند، صحيح مىباشد. با وجود اين مىفرمايد: اقرب اين است كه فقر، يعنى نيازمندى و عدالت در آن شرط شود؛ و سپس مىفرمايد:
«و اولى منه اشتراط ان لا يخرجوا عن الشريعة الحقه»(1)
يعنى: اوّلى اين است كه در وقف بر صوفيّه شرط كند كه از شريعت حقّه خارج نباشد؛ كه به هر كسى كه ظاهراً ملتزم به عبادت و معرض از دنيا باشد، و خود را صوفى مىگويد، اگر صحّت عقيده او معلوم نباشد چيزى ندهند.
عبارت «كشف الغطا» نيز بر قدح صوفيّه دلالت دارد؛ زيرا مىفرمايد: اگر واقف، عارف و پارسا باشد، يعنى معرفت به دين داشته باشد و از آنها باشد كه فساد عقيده صوفيّه را كم و بيش مىداند و وقف بر صوفيّه كرده باشد وقف او، وقف بر اشخاص معرض از دنيا و مشغول به عبادت خواهد بود و به صوفيّه اصطلاحى و پيروان آنها داده نمىشود.(2)
به هر حال اين دو عبارت، به هيچ وجه بر تأييد تصوّف اصطلاحى و اين فرقههاى مستحدث در اسلام دلالت ندارد.
تعجّب است كه با وجود تصريحات علما و فقهاى بزرگ و محدّثين عاليقدر بر بطلان و فساد فرق صوفيه و با وجود دلالت اخبار معتبر بر تحذير از گرايش به آنها، شخص بخواهد با دو سه خبر مجعول و بدون سند و راوى، و با دو جمله از دو نفر از فقها كه هرگز تأييد نمىشود براى صوفيّه تأييد بسازد.
از همه اينها عجيبتر، نسبت تصريح به صحّت تصوّف به «علّامه مجلسى» دوم- عليهالرحمه- است، كه بايد گفت: يك تهمت و اهانت به شخصى است كه يكى از رشتههاى مهّم مجاهدات علمى و دينى او برخورد با تصوّف و هدايت مردم و شيعيان به تشيّع خالص- كه منزّه و پيراسته از تصوّف مىباشد- بود. اين «مجلسى» بود كه بازار
تصوّف را كه به واسطه بعضى عوامل، رواج و رونقى يافته بود به كسادى كشاند و در اثر افشاگريهايش خانقاههاى بسيار كه حتّى در شهر اصفهان بود تعطيل و بسته شد، و همان دوره، تشيّع راستين عصر ائمّه عليهمالسّلام- را نوسازى و تجديد نمود؛ و اگر «زين العابدين شيروانى»، صاحب «رياض الساحة و بستان السياحة» كه خود از صوفيان مشهور و سفر پيشه بوده، اين تهمت را به او زده باشد بعيد نيست. و هر كس مختصرى از حال «مجلسى» دوم مطّلع باشد و كتابهايش را خوانده باشد، مىداند كه در بساط اين مرد بزرگ و مؤلّف موسوعه «بحارالانوار» و كتب ارزنده ديگر، ذرّهاى كه وجود نداشته و از آن منزّه و مبرّا بوده است، گرايش به تصوّف مىباشد.
س- صوفيّه در مصافحه با دو دست و بوسيدن دستها پس از مصافحه اهميّت بسيار مىدهند، و در اين راستا به اين حديث از «عيون اخبار الرضا»- عليهالسّلام- اشاره مىكنند: «عقد البيعة هو من أعلى الخنصر الى أعلى الإبهام و فسخها منأعلى الابهام الى أعلى الخنصر» و به روايت «سليم بن قيس» از «سلمان فارسى» اشاره مىكنند كه در آن «سلمان» نقل مىكند: «چون مردم با ابوبكر بيعت كردند، خدمت اميرالمؤمنين- عليه السّلام- آمدم در حالى كه آن حضرت مشغول غسل دادن بود عرض كردم: ابوبكر بر منبر پيغمبر- صلّى الله عليه و آله وسلّم- قرار گرفته و مردم با او بيعت مىكنند و راضى نيست كه با يك دست بيعت كنند.» و غرض اين است كه بگويد در صدر اسلام، مصافحه با دو دست بوده است و همچنين به حديث «تشبيك اصابع» در هنگام مصافحه به اين لفظ «شبك أصابعه فى أصابعه» اشاره كرده و مىگويند: چون مقصود از «تشبيك»، چنگ كردن همه انگشتان نيست و در هيچ تاريخ و خبرى نرسيده است، پس نزديكتر به اخبار همان مصافحهاى فقرى است؛ و در مورد بوسيدن دست هم به خبر «ابى خالد قمّاط» از حضرت باقر- عليهالسّلام- استشهاد مىكند كه فرمود: «انّ المؤمنين اذا التقيا و تصافحا ادخل الله يده ايديهما فصافح اشدهما حبّاً لمصاحبه.» كه ظاهراً مقصودشان اين است كه چون خدا دست خود را ميان دو دست آنها مىبرد، بايد آن دست را كه خدا با آن مصافحه كرده ببوسند.
ج- راجع به مصافحه: اما روايت عيون اخبار الرضا- عليه السّلام- و حديث سلمان در مورد بيعت است و به مصافحه مؤمنين با يكديگر ارتباط ندارد؛ و با روايات بسيارى كه دلالت بر انجام مصافحه با يك دست دارند از جهت مورد، جدا هستند.
امّا حديث «تشبيك اصابع»: مراد از آن يا همان اخذ اصابع با صابع است، و يا وارد كردن اصابع در اصابع مىباشد و معيار ديگرى از آن استفاده نمىشود.
امّا اينكه گفته است: در هيچ تاريخ و خبرى نرسيده است كه مقصود از تشبيك، چنگ زدن همه انگشتان مانند پنجه گرفتن باشد، جوابش اين است كه: معناى لغات را بايد از كتب لغت و اهل لسان گرفت، و غير از معنايى كه ذكر شد، معناى ديگر در اينجا از اهل لغت نقل نشده است.
امّا حديث حضرت باقر- عليه السّلام- و جمله
«أدخل الله يده بين أيديهما فصافح أشدهما حباً لصاحبه»:
اگر مقصود استناد به آن براى استحباب مصافحه به دو دست باشد، به ملاحظه «ايديهما»، جواب همان است كه مجلسى عليه الرحمه- فرمود و به فرموده استاد فن، شيخ رضى رحمةالله عليه- نيز استناد كرده است و در قرآن مجيد در مثل اين مورد از جمع، تثنيه اراده شده است؛ و از اين رو در «فاقطعوا أيديهما» گفته نشده است هر دو دست سارق يا سارقه بايد قطع شود.
اگر مقصود، استحباب بوسيدن دست پس از مصافحه است، از آن به هيچ يك از دلالات ثلاث استفاده نمىشود؛ ولى تادّباً با توجّه به مثل اين فضيلت، خوب است.
به هر حال، اين مطالب جزئى، مطالب مورد ايراد به صوفيّه نيست. ايرادات در فرقهسازى و بعضى عقايد فاسده و قطب و مرشد تراشى آنهاست و اشعار كفرآميز و كلمات خلاف نصوص قرآن و سنّت كه از آنها صادر شده وبه آن افتخار مىكنند و شطحيّات مىنامند، مشركانه يا ملحدانه است؛ كه البتّه ما به هر كس كه خود را صوفى مىداند آن را نسبت نمىدهيم؛ ولى مسالك آنها، مسالكى است كه در اصل قابل تطبيق با شرع نيست و تفرقه و جدايى از راه اهل بيت عليهم السّلام- و كتاب و سنّت است. ايراد اين است كه چرا بايد وقتى آن پيرمرد، فرزندش جانشين او شود و بعد از او هم فرزندش، و بعد ازاو عمويش؟ به صورتى كه معلوم است مىخواهند اين دستگاه را رها نكنند و اين خلق بيچاره را در اشتباه نگه دارند. اين كارها به چه دليل است و چه مجوّزى دارد؟
مصافحه فقرى و اين اصطلاحات يعنى چه؟ اسلام فقير و غير فقير ندارد. (يا أيها الناس أنتم الفقراء إلى الله (1)همه به نسبت به خدا فقيرند؛ همه مصافحه مىكنند.
اين و آن و مشرّف شده و نشده ندارد. اين برنامه تشرّف و اين اعمالى كه مثل «كيوان قزوينى»- كه عمرش را به قول اينها در فقر گذرانده بود و در فضل و اطّلاعات آن، معاصرش را شاگرد خود محسوب نمىنمود- آنها را نقل كرده همه را به باد ردّ و انتقاد گرفته، از كجا و چه منبعى اخذ مىشود؟
مسأله روشنتر از اين است كه محتاج به بيان و تكرار بيان ايرادات و اضلال اين مراشد و اقطاب باشد. با اين همه كتابهايى كه علما و محدّثين و حاملان علوم و
1) 288. ( 1)- فاطر/ 15 ..
احاديث اهل بيت عليهم السّلام- در ردّ اين طايفه و فرق آنها و اثبات انحرافشان و حتّى كفر بسيارى از سران آنها نوشتهاند، براى كسى جاى سخن نمانده است.
اين شخص كه مىگويد اخبار ذمّ، مربوط به صوفيّه سنّى است، به او بايد گفت: بيشتر اين افرادى كه شما از آنها دم مىزنيد از اهل سنّتند. همين شجره نامه خندهدار و مضحكى كه اخيراً يك فرد عامى براى شما نوشته و ... بيشترشان از اهل سنّت و مريدان حتّى معاويه هستند. چرا بايد انسان اين قدر چشم انصافش را بپوشاند و حقايق را انكار كند؟
س- ما پنج نفريم كه مذهب حقّه و فرقه ناجيّه را انتخاب كردهايم؛ امّا مردم چند سؤال به ذهن ما مىاندازند و مشوّش مىكنند. لطفاً پاسخ صحيح را تفصيلا مرقوم فرماييد.
س 1- مذهب اهل تشيّع قبلا بوده، يا صوفيّه نور بخشيّه؟
س 2- اهل تصوّف از كجا شروع شد و در چه زمانى بود؟
س 3- فرقه همدانيّه نور بخشيّه از كجا شروع شد؟
ج- سعادت تشرّف شما به تشيّع را كه اسلام راستين و پيروى از قرآن كريم و عترت حضرت رسول اكرم صلّىالله عليه و آله وسلّم- است، تبريك و تهنيت مىگويم. خداوند متعال شما را بر اين اعتقاد اصيل و اصلى اسلامى ثابت و پايدار بدارد.
امّا پاسخ سؤالات به طور مختصر و فشرده:
ج 1- عنوان «شيعه»، عنوانى است كه شخص رسولالله صلّىالله عليه و آله وسلّم- بر پيروان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام- اطلاق فرمود و موقعى كه آيه كريمه (انّ الَّذين آمنوا و عملوا الصاحات اولئك هم خيرالبريّة)(1)نازل شد، آن حضرت به على عليه السلام- فرمود:
«هم أنت وشيعتك»(2).
در موارد ديگر نيز همين عنوان را حضرت پيغمبر- صلّىالله عليه و آله وسلّم- بر شيعيان و پيروان على عليه السّلام- اطلاق فرمود و از همه آنها استفاده مىشود كه فقط فرقه ناجيّه، شيعه آن حضرت هستند.
مذهب شيعه، يعنى ولايت و خلافت و جانشينى على عليه السّلام- نيز از همان اوايل بعثت حضرت رسول اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- ابلاغ شد و در واقعه «يوم الدّار» و «يوم الانذار» وقتى كه آيه (وأنذر عشيرتك الأقربين)(3)نازل شد و به امر حضرت رسول صلّىالله عليه وآله وسلّم- آن برنامه ضيافت از خويشاوندان رسول صلّىالله عليه وآله
وسلّم- عملى شد، خلافت و جانشينى بلافصل على عليهالسّلام- را به صراحت ابلاغ فرمود. بعد هم در موارد و مناسبات مكرّر اين مطلب را رسول خدا- صلّى الله عليه و آله وسلّم- بيان فرمود؛ تا در غدير خم و در آن اجتماع عظيم و با شكوه، بر حسب امر اكيد الهى، رسماً و در محضر عامّ مردم تعيين و نصب رسمى على عليه السّلام- با ابلاغ حكم «من كنت مولاه فهذا على مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره ...»(1)برگزار شد.
بر حسب احاديث متواتره «ثقلين»، «سفينه» و «امان» و احاديث بسيار ديگر، رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- امّت را به على عليه السّلام- و اهل بيت و عترتش ارجاع داد تا از ضلالت و گمراهى مصون بمانند. در احاديث بسيارى از جمله به بيش از سى و چهار طريق، در «مسند احمد» روايت شده است كه پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم-، ائمّه بعد از خود را 12 نفر تعيين نمود كه فقط يگانه مصداق آن، همين مذهب حقّ شيعه اثنى عشرى است كه شما به سعادت ايمان به آن نايل شدهايد. اين مطالبى كه نوشته شد همه از كتب حديث و صحاح و سنن و تفسير و تاريخ اهل سنّت است و از همه استفاده مىشود كه فرقه ناجيه، فقط فرقه علىّ بن ابى طالب است كه رسول خدا- صلّىالله عليه و آله- فرمود:
«على مع الحق و الحق مع على يدور الحق معه حيثما دار»(2).
همچنين درباره قرآن و اهل بيت عليهم السّلام- فرمود:
«ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا فانهما لن يتفرّقا او لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض».
اسلام در عصر رسالت اين بود- رسالت محمد و خلافت على- ولى بعد از آن حضرت، اين انشعاب و ظهور اين فرقه دولتى و حكومتى كه بعدها عنوان سنّى پيدا كرد، ظاهر شد (واللهالعالم).
ج 2 و 3- تصوّف از فرق مستحدّثه است، و اسلام غير از آنچه رسولالله صلّى الله عليه و آله وسلّم- از اصول و فروع به آن دعوت فرموده، و قرآن و نيز عترت آن حضرت- كه مفسّران تضمين شده قرآنند- بيان كردهاند، حرفى و دعوتى ندارد. و فرق صوفيّه با عقايدى كه دارند، در ضلالت هستند. بسيارى از كسانى كه از شيعه و اهل سنّت تحقيق كردهاند، اصل آنها را اسلامى نمىدانند؛ آنان به مرور زمان فرقههاى بسيار و شعبات زيادى پيدا كردهاند كه از جمله همين همدانيّه نوربخشيه و ديگران هستند. هر برنامهاى كه بگويند، در صورتى كه با برنامههاى شناخته شده اسلام و مسلمانان مطابق نباشد- يعنى به عنوان اين فرقه سازىها و وابستگيها به پير و مرشد و حرفهاى شرك آميز باشد- همه باطل است و از اسباب تقهقر و عقب ماندگى مسلمين است. والله العالم. والسّلام عليكم و رحمة الله وبركاته.
س- اگر شخصى مرتكب كبيرهاى شود و سپس پشيمان گشته و يكسره مورد عذاب وجدان باشد، از كجا مىتواند بفهمد كه خداوند مهربان توبه وى را پذيرفته است تا از آن عذاب وجدان آسوده شود؟
ج- آيات قرآن مجيد و احاديث شريفه دلالت دارند كه هركس توبه نمايد، توبهاش قبول، و گناهانش آمرزيده مىشود. با توبه، وجدان آرام مىشود و شخص بايد نسبت به آينده مراقب خود باشد (والله العالم).
س- شخصى كه فكر انجام گناه بزرگى كرده ولى موفّق به انجام آن نشده، تا چه حد گناه انجام داده است؟
ج- كسى كه مرتكب آن گناه نشده گناهى بر او نوشته نمىشود؛ امّا بايد دانست كه فكر انجام گناه مخصوصاً اگر تكرار شود، مضرّ مىباشد و ممكن است تدريجاً منتهى به انجام آن شود.
س- اگر فردى در شرايط حضرت يوسف و زليخا قرار گيرد و نتواند بر نفس خود مسلّط شود تا چه حد گناه انجام داده است؟
ج- تا عملى انجام نشده- چنانكه در جواب سؤال قبل گفته شد- معصيّتى نكرده، و در هر شرايط ارتكاب گناه جايز نيست؛ مگر آنكه شخص، اكراه بر گناه شود.
س- حكم كسى كه شرايط انجام يك گناه را براى ديگرى فراهم مىسازد، با كسى كه گناه را انجام داده چيست؟
ج- هردو گناهكارند و در بعضى موارد براى كسى كه وسيله گناه را براى ديگرى فراهم كند، حدّ شرعى معيّن شده است. به طور كلّى اگر هر يك از اين گناهان نزد حاكم شرع ثابت شود، گناهكار بر حسب مورد، مستوجب حدّ شرعى يا تعزير خواهد بود.
س- شخصى معبّر وجود دارد كه تعبيرات خواب او غالباً مطابق با واقع است و گاهى تعبير خواب او كاشف از مغيبات و آينده مىباشد. آيا تعبير كردن خواب براى اين شخص، از نظر شرعى چطور است؟
ج- تعبير به احتمال، در صورتى كه مشتمل بر اهانت به مؤمنين نباشد و بعضى مفاسد مانند سودجويى و دشمنى بر آن مترتّب نشود، مانعى ندارد.
س- غيبت يعنى چه؟
ج- غيبت آن است كه انسان نقص كسى را در غياب او براى مردم بگويد به طورى كه اگر صاحب آن نقص بشنود بدش بيايد و تفاوت نمىكند كه نقص بدنى او را بگويد و يا اخلاقى و يا نقص زندگى و آنچه كه به او مربوط است را بگويد، و به نحو كلّى مطلبى بگويد كه اگر طرف مقابل بشنود ناراحت شود (واللّه العالم).
س- آيا غيبت از كباير است؟ تعريف غيبت به نظر حضرت عالى چيست؟
ج- غيبت از كباير است، و آن عبارت است از ذكر برادر مؤمن به چيزى كه باعث وهن او بوده و او راضى نباشد و آن نقص نيز در او باشد؛ و اگر نباشد، تهمت است (واللّه العالم).
س- آيا حرمت غيبت مختصّ شيعيان است؟ آيا حرمت غيبت كردن مختصّ به بالغين است؟ (يعنى آيا مىتوان از مميّز نابالغ و غير مميّز غيبت كرد؟)
ج- احوط، ترك است (واللّه العالم).
س- آيا استماع غيبت جايز است؟ به فرض اينكه تا انسان بفهمد كه طرف مقابل غيبت كرده آيا با استماع، همان حكم را دارد؟
ج- از وقتى كه مستمع بفهمد كه گوينده، غيبت مىكند استماع جايز نيست (واللّه العالم).
س- صحبت كردن در مورد كسانى كه در مملكت يك نوع مسؤوليّتى دارند- مثلًا اينكه كسى بگويد فلان فرماندار يا فلان مسؤول، كارى كه در آن زمان انجام داد خوب بود، يا بد بوده است- اشكال شرعى دارد؟ آيا اين غيبت است؟
ج- اگر به عنوان ذكر عيب بگويد و هدف ديگرى در بين نباشد- نظير اين كه انسان پشت سر كسى بگويد: آدم بدقيافهاى است- اين غيبت و حرام است؛ و اگر واقعاً اشكال به عمل او دارد و هدفش اين است كه ايراد كار معلوم و علاج شود، اشكال ندارد؛ و در جايى كه اين مقصود حاصل مىشود، جايز است (واللّهالعالم).
س- هنگامى كه انتخابات مجلس شوراى اسلامى، يا رياست جمهورى پيش مىآيد، مردم در اين زمينه بحثهاى فراوانى مىكنند. آيا صحبت كردن، در مورد شخصيّت نامزدهاى انتخاباتى مثل اينكه بگويند: فلان آقا به دليل فلان كارش يا فلان خطّ فكرى، صلاحيّت اين كار را ندارد- اشكال شرعى دارد يا نه؟ آيا اين غيبت است؟
ج- جواب محتاج به بيان تفصيلاتى است كه با نامه و استفتاء، تمام نمىشود؛ به هر حال مسلمان بايد عِرض و آبروى مسلمان را محترم بدارد و در مقام عيب افراد، فقط به ضرورتهاى شرعيّه اكتفا كند (واللّه العالم).
س- آيا غيبت كردن در موقعى كه فردى خواستار مشورت است، جايز مىباشد؟ اگر كسى از انسان مشورت نخواهد، ولى انسان احساس خطر كند، آيا اينجا غيبت كردن جايز است؟
ج- در امور مهمّه و قابل اعتنا كه غالباً در آنها مشورت مىشود، اگر خيرخواهى و راهنمايى طرف، متوقّف بر ذكر عيب فردى باشد، جايز است. موارد احساس خطر، بدون اينكه از انسان مشورت خواهى كنند، مختلف است و نمىتوان با اين عنوان كلّى، تجويز غيبت كرد (واللّه العالم).
س- غيبت در چه مواردى جايز است؟
ج- غيبت در چند مورد جايز است؛ از جمله: در مقام تظلّم و در مقام دفع منكر (والله العالم).
س- آيا سلب صفات كماليّه (مثل: علم يا شجاعت) يا سلب فضايل (مثل: نماز شب خواندن) غيبت است؟ مثلًا گفته شود: فلان دكتر به اندازه مدركش سواد ندارد يا به اندازه مقام و شأنش علم ندارد.
ج- ذكر تعبيرات مذكوره و يا نظاير آن، قهراً تنقيص محسوب مىشود و جايز نيست. ولى اگر عناوين ديگرى مانند: گول خوردن اشخاص و يا غير آن از امورى كه اهمّيّت آن از اينگونه تنقيص بيشتر است محقّق مىشود، مانع ندارد؛ امّا تشخيص موارد، بسيار مشكل است (والله العالم).
س- اگر از شخصى كه نمىشناسيم حرفى زده شود- به طورى كه در صورت شناختنش غيبت است- و اين احتمال وجود دارد كه در آينده، ما او را ببينيم، آيا ذكر آن عيوب و گناهانى كه پنهان مىباشد، قبل از ديدنش غيبت است؟
ج- در فرض سؤال، اگر گوينده عيب آن شخص، او را مىشناسد براى او حرام است؛ و اگر شنونده احتمال عقلايى مىدهد كه بعداً او را ببيند، نبايد گوش بدهد و اگر چيزى هم شنيده نبايد به ديگران بگويد (واللّه العالم).
س- در مورد حقّ النّاس، اگر مثلًا از شخصى غيبت كرده يا به او تهمت زده، آيا حتماً بايد حلاليّت بطلبد يا خير، فقط توبه كند؟ و اگر او رضايت نداد آيا با تضرّع و ناله در درگاه خداوند بخشيده مىشود؟
ج- اگر مفسده نداشته باشد حلّيّت بطلبد و اگر بر حلّيّت طلبيدن، مفسده مترتّب شود و يا حلال نكند، توبه كند و براى آن فرد هم استغفار نمايد؛ انشاءاللّه خداوند مىآمرزد. البتّه اگر باعث ريختن آبروى او شده، اگر مىتواند، جبران نمايد.
س- اگر كسى لفظاً بگويد: «به خاطر تهمتى كه به من زدهاى، تو را بخشيدم؛» و قلباً او را نبخشد، تهمت زننده چه بايد بكند؟
ج- اگر تهمت زننده مىداند كه طرف فقط لفظاً مىگويد: بخشيدم، ولى قلباً نبخشيده، ظاهراً آن بخشش اثر ندارد، تهمت زننده توبه كند و اگر قابل جبران نباشد توبه كافى است (والله العالم).
س- دروغ يعنى چه؟
ج- دروغ يعنى خلاف واقع گفتن؛ مثلا كارى را كه واقع نشده، خبر از وقوع آن بدهد و يا مطلبى را كه براى كسى نگفته بگويد، گفتهام و نظاير اينها (والله العالم).
س- آيا دروغ گفتن از روى ناچارى اشكال دارد يا خير؟
ج- موارد ناچارى فرق مىكند؛ در بعضى از آنها دروغ جايز است؛ مثلا اگر دروغ نگويد براى او خطر جانى داشته باشد؛ ولى ناچارىهاى معمول در بين مردم كه نوعاً ناچارى حساب نمىشود، مجوّز دروغ نيست (والله العالم).
س- آيا درمواقع دفع ضرر جانى يا مالى يا عِرضى از خود يا مؤمنين، يا در موقع جنگ يا در موقع اصلاح بين چند نفر (اصلاح ذات البين)، يا در موقع وعده دادن به همسر براى آرام كردن او، دروغ گفتن جايز است؟ به طور كلّى در چه مواقعى دروغ گفتن جايز مىشود؟
ج- به طور كلّى در مواردى كه دروغ گفتن داراى مصلحت باشد (مصلحت راجح شرعى نه هر چيزى كه گوينده، آن را مصلحت بداند)، حرام نيست؛ بلكه در بعضى موارد مانند: حفظ نفس و عرض، و بلكه اصلاح ذات بين، واجب مىباشد (واللّه العالم).
س- دروغى كه به شوخى گفته شود- به گونهاى كه قراينى مبنى بر وجود قصد شوخى، وجود داشته باشد- جايز است؟
ج- در فرض سؤال، حرمت آن معلوم نيست؛ اگر چه احتياط ترك آن است. در روايات وارد شده كه: مؤمن طعم ايمان را نمىچشد، مگر اين كه دروغ را چه به طور جدّى و چه شوخى ترك كند (واللّه العالم).
س- آيا استماع دروغ جايز است؟
ج- حرمت مجرّد استماع دروغ با عدم ترتّب مفاسد بر آن معلوم نيست (واللّه العالم).
س- در خواندن ادعيّه يا در نماز، عباراتى وجود دارد كه از لحاظ توحيدى معانى والايى دارند؛ مثل: «الهى من لي غيرك» يا «إياك نعبد و إياك نستعين». چه كنيم كه دروغ نگفته باشيم؟
ج- اگر به حسب اعتقاد، معانى و مضامين آنها را صحيح بداند- گرچه عملًا خلاف آن كند- دروغ محسوب نيست (واللّه العالم).
س- داستانهايى كه ساخته مىشود طبعاً دروغى هستند و واقعيّت ندارند؛ امّا براى آموزش مثبت به مخاطبين ساخته و گفته مىشود. از لحاظ شريعت مقدّس، اينگونه داستانها چه حكمى دارد؟
ج- قصهّهايى كه ناقل مىداند دروغ است، نبايد به صورت اخبار از واقع نقل كند (واللّه العالم).
س- «توريّه» چيست؟
ج- مراد از «توريه» آن است كه ظاهر كلام خلاف آن چيزى باشد كه قايل اراده كرده است (واللّه العالم).
س- آيا «توريّه» مطلقاً جايز است يا فقط «توريّه» اى كه مانع مفسدهاى شود جايز است؟
ج- «توريّه» در صورت عدم استلزام مفسده، اشكال ندارد (واللّه العالم).
س- «توريّه» بدون مفسده و بدون مصلحت چه حكمى دارد؟
ج- جايز است (واللّه العالم».
س- كسى كه راز دوستش را به ديگران بگويد، آيا مرتكب گناه شده يا خير؟
ج- بلى؛ كشف اسرار ديگران معصيّت است (واللّه العالم).
س- آيا اينكه راز پدر و مادر و ديگران را- در صورتى كه آنها ندانند- براى دوستان مطمئن فاش سازد، يا براى راهنمايى و يا براى اينكه ناراحتىاش را به ديگران بگويد آن راز را آشكار سازد، اشكال دارد يا خير؟
ج- بلى؛ اشكال دارد (واللّه العالم).
س- اگر كسى به خود انسان يا به پدر و مادر و خانواده او، يا به اساتيد او، يا به علماى دين و روحانيّون فحش و ناسزا بگويد، يا اين كه آنها را كتك بزند، آيا انسان اجازه دارد كه او را كتك بزند يا نه؟ وظيفه انسان در اين گونه موارد چيست؟
ج- نسبت به فحش و ناسزا مىتواند به حاكم شرع رجوع نمايد تا در صورت اثبات عند الحاكم، طبق ضوابط شرعى، حاكم او را مورد تعزير يا حدّ شرعى قرار دهد.
نسبت به كتك نيز رفع امر به حاكم شرعى نمايد تا حاكم طبق ضوابط در صورت اثبات، او را محكوم به تعزير يا قصاص يا ديه نمايد. ولى اگر دفاع از كسى كه در مقام اذيّت و كتك زدن به شخص برآمده متوقّف بر كتك زدن به او باشد، به مقدار رفع شرّ او جايز است (واللّه العالم).
س- بعضىها براى اين كه لطيفهاى را تعريف كنند يا كسى را بخندانند، مثلًا مىگويند: «يك روز يك ترك ...». آيا به كار بردن كلمه «يك ترك»، اشكال شرعى دارد يا نه؟
ج- اگر توهين شمرده شود، جايز نيست (واللّه العالم).
س- آيا «كبر» از «كباير» است؟ به طور كلّى «كبر» به چه معناست؟ آيا گناهى قلبى است، يا تا موقعى كه ظهور پيدا نكرده گناه نمىباشد؟
ج- «كبر» تا به وسيله اعمال، ظهور پيدا نكرده، حرمت شرعى ندارد؛ امّا از روايات و مجموعه دستورات اسلامى استفاده مىشود كه اين صفت از اوصاف مهلكه است و بايد آن را زايل كرد (واللّه العالم).
س- «ريا» چيست؟
ج- «ريا» اين است كه عمل عبادى را براى ارائه به مردم انجام دهد، نه براى خدا؛ و مبطل عمل است. شخصى كه به خدا و روز جزا ايمان دارد و محرّك او براى عبادت اطاعت خداوند است، ريا- كه در حقيقت ضايع كردن عمل است- نمىكند (والله العالم).
س- آيا قطع رحم از گناهان كبيره است؟
ج- بلى، از گناهان كبيره است (واللّه العالم).
س- «رَحِم» به چه كسانى گفته مىشود؟
ج- «رحم» كسانى هستند كه از راه نسب با انسان قرابت دارند؛ مثل پدر، اولاد، برادر، عمو، دايى و غيرهم (واللّه العالم).
س- آيا مىشود با قطع رحم مقابله به مثل كرد؟ آيا قطع از رحمى كه كافر حربى يا ذمّى يا فاسق يا تارك الصّلاة باشد جايز است؟
ج- مقابله به مثل، جايز نيست. صله با رَحِمى كه كافر حربى يا ذمّى يا تارك الصّلاة يا فاسق باشد، در صورتى كه ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر باشد مطلوب است و اگر مرتدع نشود بايد ترك معاشرت كرد (واللّه العالم).
س- صله واجب با چه عملى محقّق مىشود؟ آيا حدود آن به وسيله فقه تعيين مىشود، يا عرف تعيين مىكند؟ آيا خويشاوندان همسر براى همسر ديگر، رحم است؟
ج- حدّ معيّنى ندارد و موارد مختلف است؛ صله گاهى با بذل مال است؛ گاهى با ملاقات، و گاهى حتّى با سلام. خويشاوندان همسر، رَحِم نيستند (واللهالعالم).
س- گروهى از افراد- به ويژه خانمها- به يك سرى مسايل خرافى اعتقاد دارند؛ مثلا عنوان مىكنند كه: «فلانى را چشم و نظر كردهاند.»، «چشم فلان شخص، شور است.»، «دست او سنگين است.» و يا برخى معتقدند كه مثلا: چنين پرندهاى، بدبختى مىآورد.
آيا مىتوان به چنين مواردى اعتقاد داشت؟
ج- اين كه چشم در هر مورد و در هر شرايط و نسبت به هركس اثر داشته باشد معلوم نيست. اجمالا گاهى ممكن است اثر سوئى در بعضى موارد داشته باشد كه آن هم به صورتى كه در اذهان است و هر ضرر و حادثهاى را- كه حتّى علل عادى آن معلوم است- به چشم نسبت مىدهند، صحيح نيست.
بيش از دعا و صدقه براى دفع آن و دفع خطرات ديگر نبايد به آن اعتنا كرد. مخصوصاً نسبت دادن يك گرفتارى و حادثه به چشم زدن شخص معيّن، حرام است.
عقيده به اين كه پرنده خاصّى موجب بدبختى مىشود خرافى است.
وظيفه يك مسلمان اين است كه كارهايش را با روش معقول و منطقى انجام دهد و كسى را به اين گمانها متّهم نكند و طبق دستور قرآن مجيد و احاديث شريفه براى دفع
بلا دعا كند و صدقه بدهد و با عزم محكم وظايف خود را انجام دهد:
«ادفعوا البلاء بالصدقّة والدّعاء».(1)
1) 294. ( 1)- وسائل: 9/ 380 ادفعوا البلاء بالدعاء ..
س- آيا در نزد خداى بزرگ گناهى هست كه نابخشودنى باشد؟
ج- به طور كلّى تمام گناهان، اگر به طور شايسته تدارك و جبران شود مورد آمرزش و عفو است. شرك به خدا- خواه عقيدتى باشد و خواه عملى- ابتدا با تصحيح عقيده و در اعتقاد به توحيد، و سپس با ترك عمل شركآميز، و توبهكردن جبران مىشود.
ظلم به مردم و حقّ الناس نيز با اداى حقّ ذى حق، و توبه محو مىگردد. و اگر شخص، قادر به اداى حق نباشد، ممكن است توبه و طلب مغفرت براى صاحب حقّ، موجب جبران حقّ او در آخرت گردد و گناهى كه فقط به نافرمانى شخصى ارتباط داشته باشد، اگر عملى است كه قضا و جبران داشته باشد (مثل: تَرك نماز) با توبه و قضا جبران مىگردد؛ و اگر صرف معصيّت و مخالفت است، مثل بسيارى از گناهان كوچك و بزرگ، با توبه نصوح و جدّى تدارك مىشود و خلاصه راه باز است. فقط گاه ممكن است طبع بعضى گناهان يا اصرار در بعضى معاصى اين اثر وضعى را داشته باشد كه صاحب آن موفّق به توبه و حصول حال ندامت و پشيمانى نگردد؛ چنان كه در قرآن مجيد مىفرمايد: (ثم كان عاقبة الذين أساؤا السوأى أن كذّبوا بآيات الله وكانوا بها يستهزؤن .(1)
نكته ديگر كه در اينجا قابل ذكر مىباشد اين است كه به گفته قرآن كريم و روايات شريفه، اگر كسى مشرك و با فساد عقيده بميرد، گناه او آمرزيده نخواهد شد؛ ولى در مورد گناهان ديگر اگر انسان حتّى بدون توبه بميرد ممكن است مورد عفو و آمرزش قرار بگيرد، چنانكه در مورد اهل ولايت اميرالمؤمنين عليهالسّلام- است، آيه (إن الله لايغفر أن يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن
1) 295. ( 1)- روم/ 10 ..
يشاء)(1)، و رواياتى كه ظلم در آنها برسه قسم تقسيم شده:
«الظلم ثلاثة و ظلم يغفره الله»
الحديث 297] به همين معانى دلالت دارد كه براى بيان تفصيل بيشتر، فعلًا مجال نيست.
س- آثار گناهان كبيره (از قبيل: زنا، شرب خمر، غيبت، غصب و ...) كه انسان از روى جهل و غفلت مرتكب شده است، پس از بر طرف شدن غفلت چگونه مرتفع مىگردد؟
ج- نسبت به غصب علاوه بر اداى مال غصبى به صاحب آن و اداى اجرة المثل زمان غصب بعد از اداى حقّ الناس، استغفار و توبه جدّى نمايد، انشاءالله خداوند مىآمرزد.
نسبت به شرب خمر هم استغفار و توبه جدّى نمايد، انشاءالله خداوند مىآمرزد. و در صورت جهل به موضوع، گناه شمرده نمىشود.
نسبت به غيبت با امكان حليّت طلبيدن از شخصى كه از او غيبت كرده، از او حلّيّت بطلبد واگر ممكن نيست و سبب دشمنى و فتنه مىشود به همان استغفار اكتفا كند.
س- توبه و اعمالى كه بيمار، پس از مطّلع شدن از مسأله انجام مىدهد چه حكمى دارد؟
ج- بر حسب آيه (وليست التّوبة للذين يعملون السّيآت ثمّ إذا حضر أحدهم الموت (2)، از كسانى كه با بىتوجّهى و بىاعتنايى به اوامر و نواهى، زندگى خود را در معصيّت و ظلم و گناه صرف كردهاند وقت معاينه مرگ، توبه نيست و مثل توبه فرعون در حال غرق شدن مىباشد. امّا ظاهراً اشخاص مبتلا به امراض مهلك كه احتمال شفا و بهبودى نسبى مىدهند و حال آنها حال احتضار و مرگ نيست، مىتوانند توبه نمايند؛ يعنى واجب است توبه نمايند و اميدوار به رحمت و مغفرت خدا باشند. اين اشخاص مصداق اين آيه از قرآن نيستند.
هر هنگام ممكن است مسأله استغفار و استرحام از خدا، مفيد واقع شود و شخص استغفار كننده مورد مغفرت و رحمت بىانتهاى الهى قرار گيرد. بنابراين بايد اين اشخاص هم با استغفار و تدارك مافات به وسيله اعمال خير ممكن و وصيّت به امور خير، اميدوار و دل آرام باشند و به خدا حسن ظن داشته باشند؛ چنانكه روايات، مفصّلًا اين معانى را بيان نمودهاند.
س- اگر كسى نسبت به والدين خود بدى كرده باشد و آنها فوت كردهاند، چگونه مىشود جبران كرد؟
ج- فعلًا مىتواند با قرائت قرآن و دادن خيرات و احسان نسبت به آنها، موجبات خشنودى آنها را فراهم سازد و از خداوند متعال براى آنها و خودش طلب مغفرت نمايد.
س- با توجّه به اين كه خداوند در سوره «شمس» براى تزكيّه نفس، يازده بار سوگند ياد كرده است، عدّهاى تزكيّه و تهذيب نفس را واجب مىدانند؛ آيا صحيح است؟
ج- تزكيّه و تصفيّه نفس، واجب است و بر حسب آيه كريمه (قد أفلح من زكاها)(1)هر كس تزكيّه نفس كند رستگار مىباشد.
مسأله پاكسازى و تهذيب اخلاق و تصفيه و تحليه و صفاى روح و جلاى قلب در برنامه هاى عبادى و اخلاقى و اعتقادى اسلام منظور شده است و همه در صفاى باطن و بردن زنگار از قلب و تهذيب نفس و تنوير ضمير مؤثّرند.
بخشى از تعاليم عاليه اسلام تزكيه و تصفيه، و بخشى هم تكميل و تحليه است؛ و بلكه بيشتريا همه تعاليم دين مبين، متضمّن هر دو فايده تزكيه و تحليه مىباشد.
توبه، استغفار، تقوا و اجتناب از محرّمات، اهتمام در حلّيّت غذا، پوشاك، مسكن، كسب و شغل و عبادات و رياضات شرعيّه از جمله: نماز، دعا، ذكر خدا، روزه، حج، اداى زكات، و ساير حقوق شرعيّه، مانند: احسان به والدين، احترام به معلّم، صله رحم، كظم غيظ، ياد موت، زيارت مشاهد و قبور، اعتبار از حوادث روزگار و مجالست با نيكان و علما، و بيشتر هدايتها و ارشادات دينى كه يا به عنوان واجب يا مستحبّ يا حرام يا مكروه عنوان شده است، همه اسباب صفاى باطن و كمال نفس و تزكيّه و تحليّه، و نيز همگى سير و سلوك است.
مخصوصاً اعتقادات صحيح معرفة الله، معرفت انبيا، معرفت ائمّه و ساير معارفى كه بر اساس توحيد و ايمان به عالم غيب و جزا و پاداش و معاد استوار است، در خودسازى انسان نقش اساسى و بنيادى دارد.
1) 299. ( 1)- شمس/ 9 ..
هنگامى كه انجام وظايف و تكاليف و عبادات و ترك گناه ادامه يافت، روشنى باطن بيشتر و بيشتر مىشود و در اين راه، سفر انسان الى الله و به سوى خدا شتاب مىگيرد تا سراسر قلب روشن و منوّر گردد. بر عكس، ارتكاب محرّمات و گناهان و ترك عمل به هدايتهاى دينى، قلب را تاريك و سياه، روح را آلوده و تباه، و شخص را از خداوند دور مىسازد.
بنابراين، كلّ دين، سلوك و سير الى الله، تهذيب، تصفيه، تحليه و تكميل است. اين سير و سلوك عمل است كه به مصداق آيه شريفه (من عمل صالحاً من ذكر أو انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبّة و لنجزينّهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون (1)موجب حيات طيّبه مىگردد و با عمل و التزام و ايمان و تعهّد و خلوص نيّت، و خلاصه دو بال علم و عمل، انسان به اين مقامات نايل مىشود و در مشاهد عاليّه حضور مىيابد.
پير و مرشد و قطب و تلقين ذكر از اين و آن غير از قرآن و احاديث اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام- نمىخواهد. نبايد به اسم سير و سلوك برخى افراد دين را به شريعت و طريقت تجزيه نموده و گروهبندى كنند و حتّى علما را به اين عناوين تقسيم بندى كرده و برنامههايى را كه اصالت اسلامى ندارد عنوان نمايند.
سير و سلوك و راه رسيدن به صفاى باطن، استفاده از كتابهايى مثل «مصباح المتهجد» شيخ طوسى، و انجام فرايض و نوافل و امر به معروف و نهى از منكر، و سعى در اعلاى كلمه اسلام و عزّت مسلمين و قضاى حوايج مؤمنين، و انتظار واقعى فرج ظهور حضرت مهدى- ارواح العالمين له الفداء- است.
خداوند متعال، همگان را به دين خودش در راه راست- كه همان اسلام است- هدايت فرمايد.
س- آيا اين گفته صحيح است كه: اگر كسى مىخواهد به كمالات معنوى برسد بايد ادعيّه و اذكار را مانند دارو بداند و آن را زير نظر طبيب روحانى و مجتهد مصرف كند، زيرا ادعيّه ما داراى مراتب روحى است؟
ج- در اين جهت همين مقدار كه ادعيّه و اذكار را از كتابهاى معتبر مثل كتابهاى علّامه مجلسى و كتاب «مصباح» شيخ طوسى ومفاتيح الجنان بخواند كافى است و زيرنظر شخص خاص و اجازه لازم نيست؛ بلكه بعضى برنامههايى كه صوفيّه و بعضى ديگر مطرح كرده و مىكنند به اين عناوين كه بايد با اجازه باشد، بىاصل و برخى صورتهاى آن بدعت و حرام است.
غرض اين است كه برنامههاى دعا و عبادت و همه وظايف از شرع و از حضرات معصومين عليهمالسّلام- رسيده باشد و شخص از اختراعات اشخاص تقليد ننمايد.
1) 300. ( 1)- نحل/ 97 ..
س- با عرض عالىترين تحيّت و سلام؛ خاطر شريف بر اين مهم اشراف دارد كه بنىآدم در مسير عبوديّت به مقتضاى مايههاى فطرى خلقت به مسايل ماوراى اين عالم مادّه كشش دارد و تعلّقات نفسانى را مانع، و شيطنتهاى ابليس مآبانه را دافع هر گونه حال و هواى ملكوتى مىبيند؛ از اين رو ناگزير به تزكيّه و تهذيب علاقمند شده، همانگونه كه حكم شرعى وظيفه شخصى را از مرجعى فقيه مىجويد در اين جا نيز به دستور العمل سالكانه كه به افراط و تفريط توأم نباشد محتاج است. به گونهاى كه از آثار بزرگان سلف- قدس الله ارواحهم- استفاده مىشود كه بزرگان تشيّع جهت ارادتمندان خويش، هم مفتى شريعت بودهاند و هم حكيم الهى. ولى بدبختانه نمىدانيم چه عواملى موجب گرديد كه در زمينه سلوك و تزكيّه نفس و تهذيب معتقدين به نيابت نوّاب عامه حضرت حجّة بن الحسن- روحى فداه- در ايّام غيبت به حضور غير آن ذوات مقدّسه كشانيده شدند و مبتلا به تفكّرات و رياضات مرتاضانه غيرشرعى گرديدند. و به اوراد واذكارى كه بعضاً مأثوره نيست و با تحريف در عدد و وقت و مهمترين بدعت تلقين ذكر توأم مىباشد، مشغول شدند يا مشغولشان كردند.
غرض از تصديع اوقات شريف حضرتعالى اين است كه جهت مبتلا نشدن به سنّتها و آداب صوفيّه- كه بلاى خانمان سوز است- دستورالعملى سالكانه را جهت سلوك الى الله مرحمت فرماييد تا همانگونه كه با اطمينان كامل در زمان غيبت، حكم حضرتعالى را حكم امام زمان- روحى فداه- مىدانيم در به كار گرفتن روش سلوكى به چنين نعمتى بدون ابتلاء به صوفيّه طىّ طريق نموده از نعمت غايت آمال عارفين نيز مستفيض شويم.
ج- با عرض سلام و تحيّت، نامه شريف شما كه متضمّن توجّه به نكات بسيار عالى و نقطه نظرهاى آگاهانه بود زيارت شد. بسيار موجب اميدوارى و مسرّت گرديد كه در ميان انبوه نامههاى وارده چنين نامهاى موجب انبساط خاطر و بلكه تسكين بعضى نگرانيها مىگردد. خداوند امثال جنابعالى را در بين مؤمنين زياد فرمايد.
بلى، از كمبودهاى مهمّى كه در جامعه كنونى ما هست عدم توجّه به همين نقاط ضعف و غفلت از وقوع افراد در اينگونه مهالك و مساقط است. همانگونه كه اشاره كردهايد احساس نياز به تهذيب نفس و تخلّق به اخلاق حميده و نجات از پيروى هواى نفس و اخلاق زشت و كبر و آز و حسد و غرور و حبّ جاه و رياست و دنيا و ترفع و برترىجويى و شهوات گوناگون و بالاخره افراط و تفريط در اعمال غرايز و مشتهيات فطرى بشر است. چنانكه حُبّ و علاقه به كرائم اخلاق در معانى و سيعه آن نيز فطرى وجبلى است. از اين رو همگان خوبان را دوست مىدارند و آنها را مىستايند و افراد بد و انسانهاى جانى را دشمن مىدارند. اين فطرت تا آنجا قوى و نيرومند است كه مردم ناپاك مىخواهند در رديف پاكان معرّفى شوند و اگر كسى آنها را به همان صفات زشتى كه دارند و خود را به آن صفات آلوده ساخته و گرفتار كردهاند خطاب كند، برآشفته و ناراحت مىشوند.
همانگونه كه متذكّر شدهايد اين گرايش باطنى، انسان را خواستار دستور العمل و برنامه تهذيب نفس، تسلّط بر قوا و كنترل غرايز مىنمايد تا از حضيض حظوظ حيوانيّت به اوج عالم انسانيّت و ملكوتيّت نايل شود؛ همان امرى كه در هدف بعثت انبيا منظور است.
همين نكتهاى كه متذكّر شدهايد كه اگر انسان كمالجو و فضيلت خواه، به راه مستقيم كمال و فضايل و اخلاق راهنمايى نشود، شياطين جنّى و انسى او را در بيراههها انداخته و در مسير عكس خواسته فطرى او مىبرند، بعثت انبيا و رسل را لازم مىسازد: (لئلا يكون للناس على الله حجة)(1)
بايد اين نياز فطرى بشر به نحو صحيح از سوى خالق او- كه از خصايص و غرايز و نيازها و نقاط ضعف و قوّت، و ظاهر و باطن و جسم و روح او آگاه است- بر آورده شود؛ و خداوند منعم هادى و عالم و رحيم و رحمان و محسن و رؤوف و ربّ و ارحم الرّاحمين او را به خود واگذار و سرگردان و متحيّر رها نكرده و البتّه او را هدايت مىفرمايد و برنامه سير و سلوك را چنانكه تاكنون عطا فرموده است. از اين پس نيز به او عطا مىنمايد.
نمونه اكمل و اتمّ اين هدايتهاى وحيانى و آسمانى و الهى دين اسلام، هدايتهايى است كه روح و جسم، دين و دنيا، ظاهر و باطن، فرد و اجتماع و همه را فرا گرفته است.
دين به اين معناى عام همهاش سير و سلوك و دستور و روش رفتار نيكو و برنامه طىّ طريق سعادت و رستگارى است.
1) 301. ( 1)- نساء/ 165 ..
تجارت انسان متشرّع، طبابت متشرّع، فلاحت و كشاورزى متشرّع، سياست انسان متديّن و قضاوت و جنگ و صلح متشرّع، كار و عمل مؤمن، سلوك اجتماعى متديّن، همسردارى و تعليم و تربيت متشرّع و ... همه سير و سلوك و مظاهر ايمان است.
وقتى در كارها انگيزه انسان قرب الهى و كسب كمالات معنوى و ملكوتى باشد و اعمالش به نظم الهى منظّم باشد، آن كار- اگر چه عبادت و دعا نباشد و كار ساده و زحمتكشى و رنجبرى باشد- سير و سلوك الى الله مىشود. روح دين و ايمان او در هر كارى كه تجلّى مىيابد و آن كار (البتّه به شرط اين كه معصيّت و گناه نباشد)، سبب نورانيّت قلب و صفاى باطن و رشد قواى عقلى او مىگردد.
صحيح است كه در فقه اصطلاحى و فنّى بيشتر به بايدها و نبايدهاى عملى و فعلى توجّه گرديده؛ ولى بايد هاى اخلاقى نيز فراموش نشده است و در اين بخش سير و سلوك نيز اگر ما به همان نسخه اصلى اخلاق بشرى، يعنى قرآن مجيد رجوع كنيم، در كمال سهولت و آسانى راهنمايى مىشويم.
آياتى مثل آيات سوره اسرا (از آيه 22 تا 29) و مثل آياتى از سوره فرقان (آيه 63 تا آيه 77) و صدها ديگر كه همه به صلاح و سلامت قلب و تهذيب نفس نظر دارند همه نسخه است.
هزاران حديث مرويه از حضرت رسول صلّىالله عليه وآله وسلّم- و ائمّه طاهرين عليهم السّلام-، همه نسخههاى صيانت نفس از اخلاق ذميمه و علاج و درمان بيمارىهاى قلبى است. مثلا در نكوهش حسد چه كلامى بليغتر از اين كلام است: «الحسد يأكل الايمان كما يأكل النّار الحطب»(1)يا در مورد مدح صبر چه سخنى از اين سخن شيواتر و رساتر است: «الصّبر من الايمان بمنزلة الراس من الجسد»(2)).
كلمات قصارى كه در هر يك از اخلاق پسنديده يا نكوهيده وارد شده، بسيار و بيشمار است. كتب بزرگ ادعيه و هر كدام از دعاهاى كوتاه و طولانى، همه دستور سير وسلوكند. همين دعاى «مكارم الاخلاق» كه در «صحفيه سجّاديّه» است متضمّن بهترين راهنماييهاى تهذيب و تكميل نفس است. شرحهايى كه بر اين ادعيّه به زبان فارسى و عربى نوشتهاند، همه قابل استفاده بوده و براى ما چراغ راه و بصيرت بخش و بينش افزاست. كتب ادعيه و اذكار و ثواب آنها و نيز كتب اخلاق- كوچك و بزرگ- كه همه بر گرفته از قرآن كريم و احاديث بسيار است، اعمال يوم و ليله و هفته و ماهمبارك رمضان و ايّام معدودات و معلومات، همه فرصتهاى سلوك و سير آگاهانه و عارفانه است.
اجراى اين برنامه و ارتباط با خدا و تهذيب نفس و مراتب مجاهده با نفس از محاسبه و معاتبه براى همه به طور مستقيم و بدون رجوع به پير و مرشد و اذن و اجازه اين و آن ميسّر است و نسخه دادن و تلقين ذكر لازم ندارد. تعيين عدد و وقت و زمان و هر شرايطى كه در احاديث ذكر نشده، باطل، و تعبّد به آن بدعت است.
اين برنامههاى صوفيانه و طريقت و شريعت را از هم جدا كردن بىاساس مىباشد و سلسلههايى كه اينها معرّفى مىكنند، مشتمل بر افراد منحرف و متّهم به فساد عقيده و افراد مجهول است.
نمازى كه ما مىخوانيم سير و سلوك، عبادت و ذكر است. تحميد، تسبيح، تكبير، تهليل و قرائت قرآن، معراج مؤمن است. پيشوايان معصوم ما همه آداب مستحبّه نماز را فرمودهاند؛ هر چه آن آداب بيشتر رعايت شود سير و عروج انسان كاملتر مىگردد. نوافل اين نمازها و در مجموع اين پنجاه و يك ركعت نماز در شبانه روز، كه با ادعيّه عاليّه المضامين در تعقيبات آنها رسيده و يك فصل برنامههاى عبادى و سير و سلوك است، محتاج به نسخه و دستور العمل دادن و اذن اين و آن نيست؛ هر كس اهل سيرو سلوك حقيقى باشد از آن استفاده مىكند. ماه مبارك رمضان و دهه اوّل ذى الحجّه و كلّ برنامه حج، همه سير و سلوك و نردبان كمال و ترقّى است.
سيره پيغمبر اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- و ائمّه طاهرين عليهم السّلام- همه دستور العمل اخلاق، تواضع، زهد، قناعت، رحم، انصاف، ايثار و وفا، صداقت و امانت و ساير صفات پسنديده است. حفظ زبان و گوش و چشم از گناه و عفّت بطن و فرج، همه دستور سير و سلوك و رياضت است. نگاهداشتن زبان از دروغ و غيبت و گناهان ديگر رياضت است.
كتبى مانند: «عين الحيات» و «حلية المتّقين» علّامه مجلسى و «معراجالسّعادة» فاضل نرافى و كتب كوچك و بزرگ ديگر كم نيست. به علاوه در مجالس و منابر هم كم و بيش اين مسايل هميشه مطرح بوده است. و در اين مطالب چون از يقينيّات و مسلّمات شرع است، تقليد لازم نيست تا محتاج باشيم از مجتهد زنده در آن تقليد كنيم.
ابتلا به اضلال صوفيّه و بعضاً مشرك مآبانه اين عرفا و فقراى اسمى و اصطلاحى و اختراعات و مبتدعات آنها هميشه و حتّى و در عصر ائمّه عليهمالسّلام- نيز وجود داشته است.
در بسيارى از وظايف شرعيه از جمله تولّى و تبرّى و امر به معروف و نهى از منكر و انكار منكر و ابطال باطل و دفع بدع و اينگونه وظايف مهمّ و حياتى سير و
سلوكهاى به اصطلاح عرفانى وجود ندارد؛ ولى در سير و سلوك اسلامى همه اينها سيرو سلوك است.
سخن در اين رشته بسيار است. اجمالا عرض مىكنم كه با اين برنامههاى كامل الهى كه به كارگيرى آن برنامه و دستور العملهاى آن در اختيار همگان است نيازى به اينكه حقير و امثال من دستورالعمل سالكانه بنويسيم، نيست.
اين گوى و اين ميدان؛ اين نماز شب و تهجّد؛ اين نوافل نمازهاى يوميّه؛ اين همه تشويق روايات به اذكار و تسبيحات اربعه و مداومت بر آنها و برنامههاى رياضتى روزه و حجّ؛ اين آداب و دستور العمل خواب و خوراك و پوشاك؛ اين همه احكام واجبات و محرّمات؛ هر كس اهل سيرو سلوك است، بسم الله.
آرى، سالك حقيقى در عين اينكه اين برنامههاى معنوى و روح افزا و نشاط آور را انجام مىدهد، از برنامههاى ملاهى و موسيقى سماع و اختلاط زن و مرد و لهو و لعب اجتناب مىكند.
خداوند متعال همه ما را در انجام وظايف شرعى توفيق عطا فرمايد وهمه را از سيرو سلوكهاى اختراعى و شرك آميز و افتادن در دامها و شبكههاى شيطانى صوفيّه و افرادى كه دين را به شريعت و طريقت تقسيم مىنمايند، نجات بخشد.
(وان هذا صراطى مستقيماً فاتّبعوه ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به لعلّكم تتّقون (1)
در خاتمه، از جنابعالى التماس دعا دارم. انشاء الله تعالى موفّق و مؤيّد باشيد. والسّلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
1) 304. ( 1)- انعام/ 153 ..
س- اين جانب دخترى 23 ساله هستم و ديپلم ادبيّات مىباشم كه سؤالات بيشمارى در مورد خدا و اسلام و اين كه يك جوان بايد چگونه عمل نمايد تا خدا از او راضى باشد در ذهن خويش دارم، و دوست دارم كه با راهنمايىهاى يك فرد كامل، كاملا هدايت شوم و تا آخر عمر در خدمت اسلام باشم. تاكنون سؤالاتم را با افرادى كه از دين اطّلاع دارند مطرح كردهام؛ ولى متأسّفانه هيچ كدام پاسخ قاطع و راضى كنندهاى ندادهاند و به جوابى نرسيدم، تا اين كه به فكر افتادم سؤالاتم را با شما كه مرجع تقليدم هستيد در ميان بگذارم. اميدم فقط به شماست و در خانه شما آخرين درى است كه مىكوبم و اگر هدايت نشوم نمىدانم در اين ظلمات دنيا چه بر سرم خواهد آمد.
از جمله سؤالاتم اين است كه مگر نه اينكه آقا امام زمان- عجّل الله تعالى فرجه الشّريف- رؤوف و ميهمان نواز هستند و اگر كسى به خانه ايشان برود جوابش را مىدهند، پس چرا پس از يك اربعين، پاسخ مرا ندادند و مرا راهنمايى نكردند؟
مگر نه اين است كه خدا جوانى كه به سوى او برود را دوست دارد؛ پس چرا هر چه از خدا خواستم آن طور كه من لياقتش را دارم هدايت شوم، هدايت نشدم؟ يا چرا با اين كه از او خواستم تا كسى را سر راهم قرار دهد تا در اين ظلمات نادانىام دستم را بگيرد و مرا به مقصد برساند، جوابى نشنيدم؟ اين كه خواسته بد و زيانبارى نيست كه خدا صلاح نداند.
ج- خانم محترمه مؤمنه، سلام عليك. نامه شما كه حكايت از شور و شوق درونى شما به طىّ طريق كمال و نيل به درجات بلند معنوى و قرب به درگاه ربوبى- عزّ اسمه- داشت موجب ابتهاج و انبساط گرديد. حقير اين حال عزيز خدا خواهى و اين روحيّه ايمانى و بيدارى ضمير و روشنى قلب و رشد دينى و بصيرت و بينش اسلامى را به شما تبريك مىگويم و به شما بشارت مىدهم كه خود اين حال كه انسان طالب رضاى خداوند متعال باشد بسيار مغتنم است و مرحلهاى از رسيدن به مقصود وحصول مطلوب است.
غرض از بعثت انبيا و تربيتهاى دينى همين است كه مطلب و مقصد بشر رضاى خدا باشد، اين حال حيات قلب و شعور حقيقى است.
قرآن كريم و هدايتهاى رسول اكرم صلّىالله عليه وآله وسلّم- و ائمّه طاهرين عليهم السّلام- و مواعظ و نصايح، در صاحبان قلوب زنده كه به سوى خدا روى كردهاند، اثر مىكند. بديهى است اين روحيه طلب رضا و قرب به حق تعالى در حدّى واقف نمىشود و صاحب آن همواره خود را چنان مىبيند كه شاهد مقصود را در آغوش نكشيده و رضاى خدا را تحصيل ننموده است. بنابراين با اين كه بسا به درجاتى رسيده، خود را موفّق نمىبيند و از اين رو همواره در تلاش و جهاد است.
غرض اينكه: حالى كه داريد، حال هدايت و رشد و مقدّمه كسب رضاى الهى و سرآغاز آن است. اين حال و روحيّه را بايد با فكر و عمل، ترقّى داد.
تفكّر در آيات الهى و عظمت عالم آفرينش- از زمين و آسمان، منظومهها و كهكشانها، جانداران و انسان، ذرّه و اتم، كوچك و بزرگ و قوا و عجايب و اسرار و نظامات محيّر العقول- از علايم عقل و خردمندى است؛ چنانكه قرآن كريم در وصف خردمندان مىفرمايد: (ويتفكّرون في خلق السموات والارض ربنا ما خلقت هذا باطلا)(1).
عالم به تمام اجزا و اعضايى كه دارد همه موعظه و بيدارى بخش و هشدار دهنده است.
برگ درختان سبز در نظر هوشيارهر ورقش دفترى است معرفت كردگار
اينجا مقام و عالم بيكرانهاى است كه اگر عقول همه بشر را با عمر همه دنيا به يك نفر بدهند، هر چه تفكّر كند و كمّيّت انديشه را هزاران بار بيشتر از برق به حركت در آورد، به هر كجا برسد و هر چه بفهمد، بايد مثل اميرالمؤمنين (عليه السلام)- آن بزرگوارى كه در بلندترين قلّه شامخ معرفت قرار دارد- پيشانى خضوع و اقرار به عظمت خداوند متعال بر زمين گذارد و عرض كند: «سبحانك ما اعظم مانرى من خلقك و ما اصغر كل عظيمة في جنب قدرتك»(2).
البتّه تفكّر درجات و مراتبى دارد كه در بعضى مراتب يك ساعت تفكّر ثواب يك شب عبادت و در بعضى ديگر ثواب يكسال تا هفتاد سال عبادت را دارد.
در مقام عمل، مهمترين و اساسىترين وسيله رضاى خداوند متعال انجام فرايض و واجبات و ترك معاصى و محرّمات، و بعد از آن انجام مستحبّات و ترك مكروهات است.
اگر كسى فرايض و واجبات را به جاى آورد، محرّمات را ترك كند، دروغ نگويد، غيبت نكند، ظلم و ستم نكند، اعضا و جوارح خود را از معصيّت نگاه دارد و بايد اميدوارى كامل به رضاى باريتعالى داشته باشد.
بنابراين، اين گوى و اين ميدان؛ راه تحصيل رضاى خدا باز است. بايد با مخالفت با هواى نفس اين راه را پيمود و همواره از خداوند متعال استعانت نمود و مخصوصاً با دعا ونوافل و تهجّد و قضاى حوايج مؤمنين، خود را بيشتر مسلّح نمود (انّ الله مع الذّين اتقوا والذين هم محسون (1)
درحديث قدسى است:
«ما يتقرب الّي عبدي بشيء احب إليّ ممّا افترضته عليه وانه ليتقرب اليّ بالنوافل حتّى احبه فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و ...»(2)
بنابراين و با توجّه به آنچه بيان شد، شما هدايت يافتهايد و اميد است در اين ظلمات دنيا آنچه براى شما پيش آيد نور و روشنى و هدايت بر هدايت باشد. (بحقّ محمد و آله الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين.)
امّا راجع به گلهاى كه با كمال ادب و لطف بيان، از لطف عميم و رأفت و مهر تامّ و تمام آقا حضرت صاحب الزّمان- ارواحنا وارواح العالمين له الفداء- نمودهايد و گمان كردهايد كه در خانه آن حضرت رفتهايد و عرض مسألت هدايت نمودهايد و آن آقاى مهربان ضعيف نواز، پاسخى به شما مرحمت نفرمودهاند؛ اگر چه اين گله بازهم تجديد تقاضا و مسألت و استدعاست و ناز فقير به غنى و عبد به مولى و غلام و مملوك به سيّد و آقا است، امّا از كجا مىگوييد كه مشمول لطف و احسان آقا نشدهايد و از شما ميهمان نوازى نشده است؟ آيا چهل هفتهاى را كه ميهمان او شدهايد و خود را به او بسته و ميهمان او شمردهايد توفيق كمى مىشماريد؟ يا قدر اين سعادت را كه در اين مدّت با ياد او بودهايد- خداى نخواسته- نمىدانيد؟
بايد هميشه ميهمان آن حجّت يگانه خدا باشيم و در خانه او را رها نكنيم و اگر در آن آستان عرش نشان بار ندهند، به اينكه بارخواه و طالب شرف حضوريم، افتخار كنيم و بگوييم:
اگر چه نيست به وصل تو دسترس ما راهمين كه طالب وصل توايم بس ما را
و حقير در ضمن اشعارى عرض كردهام:
اگر وصل تو ما را دسترس نيستكه در بحر كرامت خار و خس نيست
ميندازم ز چشم لطف و احسانعطايم را فزون ساز و فراوان
به من بين كز فراقت دل دونيممسزاى رحمت و لطف عميمم
باز هم در خانه آقا برويد و اين در خانه را تا زندهايد رها نكنيد.
امّا راجع به دعا و توجّه به خدا: همانگونه كه نوشتهايد، خدا جوانى را كه به سوى او برود دوست مىدارد و علامت دوستى او همين شدّت علاقه و محبّت شما به هدايت اوست كه اگرچه به راه او هدايت شدهايد و او را كار ساز وقاضى الحاجات و هادى و راهنما مىدانيد و از راهنمايى فطرت و هدايت اسلام بهرهمند هستيد، باز هم هدايت مىطلبيد و مىخواهيد كه شما را راهنمايى كند و به مقصد برساند كه در بين راه وامانده يا منحرف نشويد.
خدا را در حدّ خود به اسماء الحسنايش شناختهايد؛ او را عالم و قادر و حكيم و رحمان و رحيم و مالك حوايج همه حاجتمندان مىدانيد، شما از او بخواهيد و دعا كنيد كه «الدّعاء مخّ العبادة»(1).
بسا مىشود حاجتى را انسان مىخواهد كه بر آوردن آن، مصلحت او نيست؛ و بسا تأخير در اجابت براى اين است كه بنده در دعا و تضرّع و ابتهال، اصرار كند و خدا را بيشتر بخواند تا از فيض حقيقى دعا بيشتر بهره بگيرد.
هر حالى كه براى مؤمن و مؤمنه پيش بيايد، براى او خير است. نبايد از رحمت خدا و لطف خدا نااميد شد؛
اميد است اين بيانات، پاسخى به خواستههاى قلبى و سؤالات درونى شما باشد. خداوند متعال شما را مقضى المرام فرموده و همه حوايج شرعيّه دنيويّه و اخرويّه شما را برآورده فرمايد.
1) 309. ( 1)- بحار الانوار: 93/ 300 ..
س- با توجّه به اينكه جنابعالى با بزرگان زيادى مأنوس بودهايد، مستدعى است نصيحتى كه راهگشاى سعادت دارين باشد، مرقوم فرماييد كه «فإن الذكرى تنفع المؤمنين».
ج- عالم و هر چه در آن است و همه حوادثى كه در آن واقع مىشود، گردش سال و گذشت عمر، شب و روز و زمين و آسمان، فقر و توانگرى، تندرستى و بيمارى، جوانى و پيرى، زندگى و مرگ، ذلّت و عزّت و هر چه را مىبينيم و پيدايش هر چيز، و نشو و نماى آن و تغييراتى كه در آن پيدا مىشود تا مرگ و فناى آن، همه پند و نصيحت است.
اگر نظر انسان نظر عبرت باشد و از ظاهر دنيا، باطن آن را بشناسد، نگاه او به هر چيزى و هر پديدهاى وى را از جهات متعدّد هشيار و بيدار مىسازد و در هر ذرّهاى از ذرّات عالم امكان، و هر برگى از برگهاى درختان، ابوابى از معرفت و راههايى براى نيل به سعادت مىيابد، به شرط اينكه از آنان باشد كه (ويتفكّرون في خلق السّماوات والأرض ربّنا ماخلقت هذا باطلًا)(1)در شأن آنها است؛ و از مردمانى كه وصف آنها (لهم قلوب لايفقهون بها ولهم أعين لايبصرون بها ولهم آذان لايسمعون بها)(2)است، نباشد.
بنابراين، كتاب تكوين سراسر و تمام ذرّات و كلمات و آيات و حروفش پر از موعظه و نصيحت است؛ به شرط اين كه شخص، سواد خواندن آن، و عقل فهم معانى آن را داشته باشد.
كتاب بزرگ وحى و تشريع قرآن مجيد نيز مثل همان كتاب تكوين، متضمّن هدايت و نصيحت و ارشاد است. هر چه انسان آن را بيشتر بخواند و در معانى آيات آن بيشتر تأمّل كند، به مواعظ و نصايح بيشتر راهنمايى مىشود.
شما در هر رشتهاى نصيحت بخواهيد مىتوانيد از اين كتاب اعظم آسمانى دريافت كنيد. اوصاف عبادالرّحمن را در سوره مباركه «فرقان» بخوانيد. تعاليم اخلاقى و اجتماعى را در مثل سوره «إسراء» (آيه 22 تا 39) قرائت كنيد. آيات بشارت و انذار، آن همه نصيحت و هشدار دهنده است. بيان اوصاف مؤمنين و اصحاب ميمنه و اصحاب يمين و اصحاب شمال آموزنده و نصيحت است. قصص قرآن و سرگذشت انبيا و رجال الهى و سوء عاقبت كفّار و ارباب معاصى و فراعنه و جبّاران، پند و اندرز و هدايت به صراط مستقيم است. همه را بخوانيد و پيوسته تكرار كنيد و در مضامين آنها تأمّل نماييد.
در مثل اين آيات كريمه تأمّل كنيد و سعى كنيد به حقيقت مفاد آنها برسيد: (تلك الدّار الآخرة نجعلها للّذين لايريدون علواً فيالأرض ولافساداً والعاقبة للمتّقين)(1)، (إنما مثل الحيوة الدنيا كماء أنزلناه من السّماء فاختلط به نبات الأرض فأصبح هشيماً تذروه الرّياح و كان اللّه على كل شىء مقتدراً)(2)) (فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره)(3))، (و كأيّن من آية في السماوات والأرض يمرّون عليها و هم عنها معرضون)(4))، (كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين)(5))، (أفرأيت ان متّعناهم سنين ثم جاء هم ماكانوا يوعدون ما أغنى عنهم ما كانوا يمتّعون (6).
خلاصه، قرآن نورى است كه اگر از آن روشنى طلب شود، همه تاريكيها را از ميان مىبرد. اگر به زبان عربى آشنايى نداريد، تفسير اين آيات را در تفاسير فارسى مثل: «منهج الصادقين» و تفسير «ابوالفتوح رازى» مطالعه نماييد.
همراه با قرآن مواعظ و نصايح رسول خدا- صلّى الله عليه وآله وسلّم- و مواعظ اميرالمؤمنين عليه السّلام- را در نهج البلاغه و كتب ديگر، و نصايح ساير ائمّه معصومين عليهم السّلام- را كه حاملان علوم قرآن و مفسّران حقيقى كتاب خدا مىباشند بخوانيد.
سعى كنيد در حدّى كه مىتوانيد حقوق برادران و خواهران ايمانى را رعايت كنيد. براى قضاى حوايج مردم، خصوصاً طبقات ضعيف تلاش كنيد. حضور در جماعات و جلسات دينى و مذهبى را ترك نكنيد. توفيق به نماز شب را بسيار مهم و
معارف دين ؛ ج1 ؛ ص305
مغتنم بدانيد و از ياد خدا در هر حال غافل نباشيد. شبهاى جمعه، دعاى كميل و روزهاى آن، دعاى ندبه را بخوانيد.
سختتر از آنچه شخص، در امور مالى از شريك و طرف معامله خود حساب مىخواهد، خودتان به دقّت به حساب كارهاى خودتان برسيد كه فرمودند:
«ليس منّا من لم يحاسب نفسه فى كلّ يوم مرّة فإن عمل خيراً استزاد منه و إن عمل سيئاً استغفراللّه منه و تاب إليه»(1).
نيّت خود را خالص كنيد و خود را به هيچ كس و هيچ چيز جز خدا و ثواب خدا نفروشيد.
با حضرت بقيةالله قطب عالم امكان- ارواح العالمين له الفداء- ارتباط قلبى را مستمر بداريد. فراموش نكنيد كه رعيّت آن حضرت و در تحت ولايت آن حضرت هستيم. هرچه بتوانيم كارهاى خودمان را به حساب ايشان و خدمت به اهداف و مقاصد بلند ايشان- كه اعلاى كلمه اسلام و عزّت مسلمين است- بگذاريم و همه دوستان و شيعيان و منتظران ظهور آن بزرگوار را صميمانه دوست بداريم.
اميد است سعادتمند باشيد و به مقامات عاليه- كه فقط با پيروى از اهلبيت عليهمالسّلام- حاصل مىشود- نايل گرديد. خداوند شما و ما و همه مؤمنين را از گرفتار شدن در دامهاى شياطين انسى و جنّى و اهل بدع حفظ فرمايد. اگر در مظانّ اجابت، دعوات حقير را از دعاى خير مخصوصاً براى سلامتى ايمان و حسن عاقبت و توفيق فراموش ننماييد، بسيار متشكّر خواهم بود. والسّلام عليكم و رحمةاللّه و بركاته.
1) 318. ( 1)- بحار: 1/ 152 ..
س- مستدعى است اين جانب را در سير و سلوك راهنمايى فرماييد. آيا در اين راه از قطب و مرشد پيروى نمايم؟ چه كتابى را پيشنهاد مىفرماييد؟ ...
ج- مكتوب جناب عالى و اصل و از مضمون آن اطّلاع حاصل شد. چون در مقام تهذيب اخلاق و به گفته خودتان در سير و سلوك راهنمايى، از اين حقير، راهنمايى خواستهايد، به شما تذكّر مىدهم كه كلّ تعاليم اسلام- از واجبات و محرّمات و مستحبّات و مكروهات- سير و سلوك است. هر مسلمانى سالك الىاللّه است؛ با اين تفاوت كه در اين سلوك، بر حسب قوّت و ضعف اشخاص در تعهّد به انجام واجبات و ترك محرّمات همه در يك درجه و رتبه نيستند. هر چه مواظبت انسان بر اطاعت از خداوند متعال و دستورات شرع بيشتر باشد در اين سير و تحصيل تقرّب به خداوند موفّقتر مىشود.
تعاليم عبادى نماز، حج، روزه، دعا، قرائت قرآن، نماز شب، مواظبت بر خواندن نمازهاى نوافل يوميّه، عبادات شب و روز جمعه، ترك دروغ و غيبت، محاسبه با نفس، قضاى حوايج بندگان خدا، احسان به پدر و مادر، صله رحم، حسن جوار، حفظ امانت، مصاحبت و همنشينى با علما، تجديد توبه و استغفار، مواظبت بر اذكار تهليل و تسبيح و تحميد و تكبير، حسن معاشرت با مردم، امر به معروف و نهى از منكر، و رعايت حقوق برادران دينى تا حدّى كه در روايات «معلى بن خنيس» بيان شده، حفظ اعضا و جوارح از معاصى و حتّى ترك مشتبهات، تفكّر در عالم آفرينش و عظمت ظهور قدرت خدا در خلقت مخلوقات، تفكّر در فناى دنيا و نظر عبرت به كوه و دريا و موجودات كوچك و بزرگ و امور بسيار ديگر- كه در آيات قرآن مجيد بيان شده است و شرح مختصر آن نياز به نوشتن يك كتاب دارد- همه سير و سلوك است. دستور اين سير و سلوك همين كتب دعا و رسالهها و تفاسير قرآن مجيد و كتب حديث فارسى و عربى است و محتاج
به قطب و مرشد نمىباشد و همه اين امور، راه رفتن به سوى خداست؛ و استاد همه قرآن و تعاليم ائمّه عليهم السّلام- و احاديث شريفه است.
خلاصه همه مسلمانها- اعم از زن و مرد- در پنج وقت نماز، سير الى اللّه دارند.
زن در خانه شوهر با خانهدارى و انجام وظايف شرعيّه خود، و مرد در بيرون خانه با كدّ يمين و عرق جبينش مىتوانند اين سير را ادامه دهند. فقط بايد دستور (ولاتكن من الغافلين (1)را رعايت كنند و در همه اين اعمال چشم به رضاى خدا و تقرّب به او داشته باشند و خدا را فراموش نكنند.
راه به بركت تعاليم اسلام باز است و بسته نيست و اگر هم بعضى معاصى سدّ راه شده باشد، با توبه باز مىشود.
اشخاص منزوى و گوشهگير و تارك امر به معروف و نهى از منكر، راهنما نيستند. راهنمايان، علما و شاگردان مكتب ائمّه عليهم السّلام- مىباشند. به شما هشدار مىدهم از اين فرقهاى كه به آنها اشاره كردهايد حتماً بپرهيزيد كه راهها و روشهاى آنان گاه به كفر و شرك منتهى مىشود. دعواى ارشاد آنها اضلال است. به شما برادرانه نصيحت مىكنم: خودتان با پاى خودتان به مددخواندن نماز در اوّل وقت، حفظ زبان و رعايت برنامههايى كه به آن اشاره شد به سوى خدا برويد و به او تقرّب جوييد. (والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و إنّ اللّه لمع المحسنين (2)حقير هم براى توفيق شما و حفظ ايمان شما از خطر وساوس شياطين جنّ و انس دعا مىكنم، شما هم بنده را فراموش ننماييد. والسّلام عليكم و رحمةالله و بركاته.
س- ... براى رهايى از اين گرفتارىهاى روحى و سلب توفيقاتى كه قبلًا داشتهام چه بايد كرد؟
ج- نامه شكايت آميز شما از حالات روحى و تأسّف بر سلب بعضى توفيقاتى كه داشتهايد، واصل شد.
اين روحيّه گله از نفس و توجّه به ابتلاى نفس به خسارتها و زيانهاى معنوى، دليل بيدارى ضمير و حيات قلب و آگاهى و سلامتى روح است و ضدّ حالت غفلت و بىاعتنايى به گناه است و حالت معاتبه نفس مىباشد كه در اصلاح باطن، بسيار مؤثّر است.
در احاديث شريفه است قريب به اين مضمون كه: در امم گذشته شخصى بود كه ساليان دراز عبادت مىكرد. سپس به رسم آن زمانها قربانى كرد و مقبول درگاه الوهيّت- عزّاسمه- نشد. او خود و نفس خود را مخاطب قرار داد و گفت: به من نرسيد آنچه رسيد مگر از تو، و نيست گناه مگر از تو!
خطاب شد كه: اين نكوهش و توبيخ نفس، از آن سالها عبادت بهتر است.
بايد شما با ايمانى كه داريد همين حالت شايسته را داشته باشيد. از فوت ثواب و محروم شدن از كار نيك ناراحت شويد. بنابراين در مقام جبران گذشته برآييد و شكر و سپاس خداى متعال را به جاى آوريد كه اين وجدان روشن را به شما عطا فرموده است. به شكرانه آن، برنامههايى را كه داشتهايد با شوق و نشاط از سر بگيريد. از خدا توفيق بخواهيد و كمك و يارى طلب كنيد. انشاءاللّه حال شما از گذشته هم بهتر خواهد شد و صفاى باطن و نورانيّت قلب شما بيشتر مىشود.
يك بنده بايد همواره مراقب حالات نفسانى و قلب خود باشد كه در حديث است: دل نيز مانند آهن زنگ مىگيرد و با تلاوت قرآن كريم و ياد مرگ زنگ آن زدوده مىشود.
اگر بتوانيد، نفس خود را جريمه كنيد و او را در راه اطاعت و رياضت، زحمت بيشترى بدهيد. زايد بر برنامه، اگر مىتوانيد از مال خود انفاق نماييد يا نماز بيشتر بخوانيد، يا بيشتر قرآن تلاوت كنيد.
چنانكه در احوال يكى از بزرگان گفته شده است كه چون نماز مغرب را مختصرى از اوّل وقت تأخير انداخت، به كفّاره آن و تأديب خود يك بنده آزاد كرد.
اين فقرات دعاى شريف «ابى حمزه ثمالى» را با توجّه بخوانيد و اگر عيبى در كار است آن را اصلاح كنيد: «مالي كلما قلت قدصلحت سريرتي و قرب من مجالس التوابين مجلسي عرضت لى بلية أزالت قدمي و حالت بيني و بين خدمتك. سيدي لعلك عن بابك طردتني و عن خدمتك نحَّيني و اولعلّك رأيتني مستخفّاً بحقّك فاقصيتني أو لعلّك رأيتني معرضاً عنك فَقَلَيْتَني أولعلّك وجدتني في مقام الكاذبين فرفضتني أولعلك رأيتني غير شاكر لنعمائك فحرمتني أولعلّك فقدتني من مجالس العلماء فخذلتني أولعلّك رأيتني في الغافلين فمن رحمتك آيستني أولعلك رأيتني آلف مجالس البطالين فبيني و بينهم خلّيتني» الخ.
اينها اشاره به يك سلسله از عوامل قلّت يا سلب توفيق است كه به هر حال توجّه دهنده و آموزنده و بيدار كننده و عافيت بخش مىباشد.
من اميدوارم كه شما تحت تأثير هيچ يك از عواملى كه در اين دعا ياد شده قرار نگرفته باشيد. به اميد خدا برنامهها را كما فى السابق اجرا كنيد؛ جلو برويد؛ قدم برداريد كه سعادتهاى بزرگ و درجات عالى و مقامات بلند در انتظار شماست.
به حضرت بقيه اللّه، مولانا المهدى- ارواح العالمين له الفداء- متوسّل باشيد و براى فرج ايشان دعا كنيد. به اين بنده ضعيف سرمايه از دست داده و در بند نفس گرفتار مانده، از راه مرحمت دعا كنيد. ثبتكم اللّه و إيانا بالقول الثابت في الحياة الدنيا و الآخرة بحقّ محمّد وآله الطّاهرين صلوات اللّه عليهم أجمعين. والسّلام عليكم و رحمة الله.
سفارش و نصيحت مرجع عاليقدر حضرت آيةاللّه العظمى آقاى حاج شيخ لطفاللّه صافى گلپايگانى- مدّظلّه، العالى- در پاسخ به نامه يكى از برادران ايمانى:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمدللّه ربّ العالمين والصّلاة والسّلام على سيّدنا ونبيّنا أبي القاسم محمّد و آله الطّاهرين، سيما بقيةاللّه في الأرضين قال اللّه تعالى:
(وأن هذا صراطى مستقيماً فاتبعوه ولا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصّيكم به لعلكم تتقون (1)
نصيحتى كه به شما مىنمايم برگرفته و اقتباس از نصيحت و سفارش مرحوم «علّامه حلّى» به فرزندش «فخرالمحقّقين»- قدس سرّهما- مىباشد. ايشان از بزرگترين علماى اسلام است كه در همه علوم نقلى و عقلى از اساتيد كم نظيرند. آن بزرگوار در خاتمه كتاب ارزنده «قواعد»، به فرزندش- كه او نيز از شخصيّتهاى برجسته علمى و از مفاخر عالم علم و تحقيق و فضيلت است- سفارشاتى فرموده است.
آن فقيه عظيم، فرزند جليل خود را مخاطب قرار داده و بعد از دعاى خير، او را به تقوا و پرهيزكارى- كه سپر نگهدارنده و وسيله پايدار و سودمندى است و انسان را براى قيامت آماده مىنمايد- وصيّت مىفرمايد و به اطاعت اوامر خدا و آنچه موجب رضاى او است و دورى از آنچه خداوند نهى فرموده، دستور مىدهد.
از او مىخواهد كه عمرش را در تحصيل كمالات و كسب فضايل و صعود از پستى، نقصان و نادانى به اوج علم و كمال و مدارج معارف و آداب و مقامات انسانى و اعمال صالحه صرف نموده و اوقات خود را بيهوده تلف نسازد.
از جمله اين وصايا، احسان و مساعدت و كمك به برادران و قضاى حوايج محتاجان و مقابله بدى به نيكى و تشكّر و امتنان از نيكوكاران است.
1) 321. ( 1)- انعام/ 153 ..
وى نيز فرزندش را به ترك صحبت و همنشينى و معاشرت با مردم نادان و فاسدالاخلاق سفارش مىكند. و از طرف ديگر، فرزندش را به ملازمت محضر علما و مجالست فضلا- كه سبب رفع جهل و موجب اخلاق حسنه است- توصيّه مىفرمايد.
به صبر و توكّل و رضا و حسابرسى نفس و استغفار و پرهيز از ظلم، خصوصاً به يتيمان و ضعفا وصيّت مىكند و مىفرمايد: خداوند در كيفر كسى كه شكستهاى را برنجاند و ضعيف و افتادهاى را بيازارد گذشت نمىفرمايد.
وى بعد از آن مىفرمايد: در اداى نماز شب مواظبت داشته باش كه پيامبر عظيمالشأن صلّى الله عليه و آله وسلّم- بر آن ترغيب و تشويق فرموده است. و مىفرمايد:
«من ختم له بقيام الليل ثم مات فله الجنة»(1).
او اضافه مىكند: صله رحم و پيوند با خويشان را كه سبب زيادتى عمر است انجام بده. و در حسن خلق هرچه مىتوانى اهتمام كن كه پيامبر اكرم صلّىاللّه عليه و آله وسلّم- مىفرمايد:
«إنكم لن تسعوا الناس بأموالكم فاسعوهم بأخلاقكم»(2)
در پيوند با ذريّه طيبه سادات كرام (فرزندان معصومين سلام اللّه عليهم أجمعين-) و خدمت و احترام به آنها تلاش داشته باش كه خداوند متعال در سفارش آنها تأكيد فرموده و مودّت و دوستى ايشان را اجر رسالت قرار داده است: (قل لاأسئلكم عليه أجراً إلاالمودة في القربى (3).
حضرت ختمى مرتبت صلّى الله عليه و آله وسلّم- فرمودند: من از چهار صنف روز قيامت شفاعت مىكنم، اگر چه به مقدار گناهان اهل دنيا گناه بياورند: كسى كه ذريّه مرا يارى كرده باشد؛ شخصى كه در تنگدستى، مالش را به فرزندان من بذل كرده باشد؛ و آن كسى كه اولاد مرا به زبان و دل دوست داشته باشد و شخصى كه براى قضاى حوايج ذريّه من- در وقتى كه طرد شده و كنار گذاشته شده باشند- سعى و تلاش نمايد.
همچنين بر تو باد به تعظيم فقها و اكرام علما كه پيامبر عاليقدر اسلام صلّى الله عليه و آله وسلّم- فرمودند:
«من أكرم فقيهاً مسلما لقي الله يوم القيامة وهو عنه راض و من أهان فقيهاً مسلماً لقي الله يوم القيامة و هو عليه غضبان»(4).
نظر به روى عالم عبادت است و نظر به در خانه عالم عبادت است و مجالست و همنشينى با عالم عبادت است.
بر تو باد به تحصيل علم و فهم دين. مبادا علمى را كه دارى از آنان كه نياز دارند كتمان كنى و اظهار ننمايى. در قرآن مجيد است: آن كس كه دانش خود را كتمان كند، خدا و همه لعنت كنندگان، او را لعنت مىكنند. خصوصاً اگر بدعتها ظاهر شود بر عالم واجب است كه علم خود را اظهار كند و بدعتها را دفع نمايد و نگذارد كه مردم گمراه شده و در اشتباه بيفتند.
قال رسول اللّه صلّى الله عليه و آله وسلّم-:
«إذا ظهرت البدع في امتي فليظهرالعالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه تعالى».(1)
توصيه حقير، اضافه بر آنچه علّامه حلّى رحمةالله عليه فرموده، اين است كه ياد خدا را در هيچ حال فراموش مكن و خدا را چنان عبادت و پرستش كن كه گويى او را مىبينى و اگر تو او را نمىبينى، او تو را مىبيند:
«اعبداللّه كأنك تراه فإن لم تكن تراه فإنه يراك»(2)
). بر ياد او به دل و زبان مستمر و مداوم باش. يقيناً خدا هم تو را ياد مىنمايد: (فاذكروني أذكركم (3)
از شكر نعمتهاى او- اگر چه كسى از حقّ شكر آنها بر نمىآيد- غافل مباش و از كفران نعمت و اينكه با نعمت خدا او را معصيّت كنى بر حذر باش: (ولئن شكرتم لأزيدنكم ولئن كفرتم إن عذابي لشديد)(4)
در معامله با مردم، طريق انصاف را رعايت كن. مبادا حقّى را از كسى- اگر چه كوچك باشد- انكار كنى و تا مىتوانى با برادران دينى مواسات داشته باش:
«أشد الاعمال ثلاثة: ذكر اللّه على كل حال و مواساة الأخ و انصافك الناس من نفسك»(5).
حقّ برادران مؤمن و خواهران مؤمنه را رعايت كن. آسانترين آن اين است كه براى آنها دوست بدارى آنچه را براى خودت دوست مىدارى؛ و ناخوش داشته باشى، آنچه را براى خود ناخوش مىدارى!
با آنها كه ازتو مىبُرند، تو پيوند كن و آنها كه به تو ستم مىكنند را عفو كن.
از خودبينى و غرور و تكبّر و نظر حقارت به ديگران پرهيز كن كه: (فإن جهنّم مثوى للمتكبرين (6).
به هيچ يك از بندگان خدا و برادران و خواهران ايمانى به نظر كم قدرى نگاه مكن. شايد همان كسى كه تو او را كم گرفته و كم مىبينى از اولياى خدا باشد. مظاهر دنيا و مقامات ظاهرى، معيار و نشان قدر معنوى و حقيقى و شأن اشخاص نيست كه:
«الأكثرون هم الأقلون يوم القيامة»(1).
هر چه خود را در مقايسه با ديگران كمتر بشمارى و تواضع بيشتر داشته باشى، به مقامات و درجات بالاترى نايل مىشوى.
امر به معروف و نهى از منكر و سعى و كوشش در اعلاى كلمه اسلام و تبليغ مكتب اهل بيت عليهمالسّلام- را- كه مكتب اصل و اصيل اسلام است- هميشه وجهه همّت خود قرار بده و حبّ فىاللّه و بغض فىاللّه را در همه احوال و كارها مراعات كن كه:
«أوثق عرى الإيمان الحب فياللّه و البغض في اللّه».
بر راستى و صداقت و درستى و امانت و حفظ عهد و وفاى به عهد- كه از موجبات مهمّ عزّت دنيا و آخرت و اعتلا و اعتبار جامعه است- ملازمت و مداومت داشته باش؛ كه در حديث است به نماز و روزه بسيار شخص نظر نكنيد؛ بلكه به صدق و راستى او در گفتار و اداى امانت او نظر كنيد. و از رسول اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم- است كه فرمود امّت من همواره در خير هستند، مادامىكه امانت را غنيمت و صدقه دادن را غرامت و خسارت نبينند:
«لاتزال امتي بخير مالم تر الأمانة مغنماً والصدقة مغرماً»(2).
از دوستى با دشمنان خدا سخت پرهيز كن و در اين سه آيه پيوسته تأمّل كن. قال اللّه تعالى:
(لا تجد قوما يؤمنون باللّه واليوم الآخر يوادون من حاد اللّه و رسوله ولو كانوا آباءهم أو أبناءهم أو إخوانهم أو عشيرتهم أولئك كتب في قلوبهم الإيمان الآية.(3)
و قال اللّه تعالى:
(قل إن كان آبائكم و أبنائكم و إخوانكم و أزواجكم و عشيرتكم و أموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها أحب إليكم من اللّه و رسوله و جهاد في سبيله فتربّصوا حتى يأتي اللّه بأمره واللّه لايهدي القوم الفاسقين (4)
و قال جلّ شأنه:
(تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علواً فيالأرض ولا فساداً والعاقبة للمتقين (1)
تلاوت قرآن را ترك مكن كه بر حسب روايات، قرآن عهد خداست و بايد شخص در اين عهد نظر كند و حدّاقل روزى پنجاه آيه از آن را قرائت نمايد.
از فايده و فضيلت تفكّر در خلق آسمان و زمين و نفس خود و همه آيات الهى كه سبب مزيد معرفت و خداشناسى و بيدارى و آگاهى و ترقّى روح و عقل مىشود، هيچگاه غفلت مكن كه خداوند، خردمندان را در قرآن به اين صفت توصيف و تعريف نموده است. و نيز در قرآن مىفرمايد: (وفيالأرض آيات للموقنين و في أنفسكم (2)
مبادا جزء كسانى باشى كه به خاطر نظر به ظاهر اين عالم، به باطن آن نمىرسند و به همين تماشا و سير ظاهرى جهان اكتفا كرده، مشمول اين آيه شريفه مىشوند:
(وكأين من آية في السماوات والأرض يمرّون عليها وهم عنها معرضون (3)
در حديث است كه حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- به اميرالمؤمنين عليه السّلام- فرمود:
«إذا تقرب الناس إلى خالقهم بأنواع البر تقرب إليه بأنواع العقل»(4)
همان چيزى كه امتياز اصلى و اساسى انسان بر حيوان به آن مىباشد؛ يعنى قوّه عاقله و تفكّر در اسرار عالم و درك حقايق و عواقب امور.
در توسّل به حضرات معصومين عليهمالسّلام- و حضور در مجالس ذكر فضايل و مناقب و مصائب ايشان خصوصاً مجالس روضه و تعزيّه حضرت سيّدالشّهداء- عليه أفضل التّحيّة و الثّناء- كوتاهى ننما و اين مجالس را كه متضمّن كمال روح و تهذيب نفس و كسب ثواب و اجر بسيار و ازدياد بصيرت و معرفت است، مغتنم بشمار.
خصوصاً ياد ولى نعمت حقيقى و آن آقايى كه همه نعمتهاى الهى و فيوض ظاهرى و باطنى از بركت وجود مقدّس او به ما مىرسد يعنى حضرت بقيةاللّه مولانا المهدى ارواحنا فداه- را فراموش ننما و تا مىتوانى با گفتار و كردار خود خوشنودى و مسرّت خاطر شريف ايشان را فراهم نما و براى تعجيل فرج و ظهور آن حضرت و نزديك شدن روزگار رهايى دعا كن؛ و سعى كن كه از منتظران حقيقى و متعهّد آن حضرت باشى.
بر صلوات بر محمّد و آل محمّد- صلوات الله عليهم اجمعين- مداومت داشته باش.
اين حقير فقير سراپا تقصير را از دعاى خير و طلب مغفرت حياً و ميتاً فراموش ننما. فإن اللّه يحب المحسنين ولاحول قوة إلا باللّه العليالعظيم و آخر دعوانا أن الحمدللّه رب العالمين و صلى اللّه على سيدنا محمد وآله الطاهرين.
بسم الله الرحمن الرحيم
نامه جنابعالى متضمّن دو سؤال و درخواست پند و اندرز واصل شد. سؤالات و درخواست كاشف، از حسن نيّت و بصيرت مذهبى و حيات وجدانى است. حقير، اين نورانيّت ضمير و ايمان و اعتقاد را به شما تبريك گفته و از خداوند متعال برايتان دوام توفيق و كمال ايمان و يقين مسألت مىنمايم.
در پاسخ اگر چه به واسطه كثرت مشاغل و قلّت فرصت سعى بر اين بود كه ايجاز و اختصار رعايت شود، ولى معنويّت اين مطالب و حلاوت و لذّتى كه براى روح انسان در تذكار و يادآورى آنها فراهم مىشود خود به خود موجب بسط كلام مىگردد؛ به طورى كه اگر عنان قلم كشيده نشود، نفس هيچگاه از بيان اين معانى دلپذير سير نگشته و قلم از نوشتن آن باز نمىماند. والحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدى لولا أن هدانا الله.
امّا پند و اندرز براى خودم و براى شما و همگان:
اوضاع جهان ودگرگونيهاى احوال مردمان، و تغييرات و تحوّلات در هر عصر و هر زمان، بلكه در هر لحظه، همه مشتمل بر پند و موعظه و معرفت آموز و هدايت بخش است.
هر ذرّهاى از ذرّات و هر برگ درخت و هر قطره باران و هر سلّول و هر جنبنده و هر حيوان و جماد و نبات و انسان و كوه و دريا و ستاره و منظومه و كهكشان و ... هر كدام و هر يك عالمى از حقايق و كتابى از معانى و معارف و راه و طريقى به سوى خداست. سنّت الهى لبس و خلع، حيات و موت، عوض شدن مظاهر و تازه شدن نعمتها، كهنه شدن نوها، پيدايشها و آغازها، فرجامها و پايان مهلتها و عمرها و انقراض دولتها همواره براى خردمندان بهترين موعظه بوده و هست. (ذلك بأن الله هو الحق و أن ماتدعون من دونه الباطل و أن الله هو العلى الكبير)(1).
كدام نقطه و حرف و كلمهاى از كتاب آفرينش و كدام پديده و مخلوق كوچك و بزرگ است كه در آن آثار قدرت بىنهايت و حكمت و علم نامنتهاى الهى مشهود نباشد،
1) 340. ( 1)- لقمان/ 30 ..
و آدميان غافل را با نهيب و هشدار از خواب غفلت بيدار نكند و به انديشه در عاقبت كار وادار نسازد و در برابر عظمت آفريننده يگانه و يكتاى اين جهان هستى، خاضع و خاشع ننمايد و به سجده نيندازد و زبانش را به كلمه توحيد و تهليل و تسبيح و تكبير نگشايد و مثل مضامين اين دعا را بر گوش جان او نخواند:
«اللّهم إنّه ليس في السّموات دورات و لا في الأرض حركات و لافي العيون لحظات و لافى البحار قطرات و لا في الأشجار ورقات إلّا وهي لك شاهدات وعليك دالات و في ملكك متحيّرات».
آرى همه، شواهد وجود خدا و دلايل علم و حكمت و قدرت اويند:
برگ درختان سبز در نظر هوشيارهر ورقش دفترى است معرفت كردگار
«إن نظرت إلى الأشجار رأيتها دفاتر سطرت على أوراقها أدلة وجوده أو إلى البحار وجدتها زاخراً من بحر كرمه وجوده جميع ما في الكون ناطق بتسبيحه و مجده
(وإن من شي إلّا يسبح بحمده ».
در حالى كه تمام اجزا و اعضاى جهان از اتم تا كهكشانها و هر جرم و كرهاى كه از آن بزرگتر يا كوچكتر نيست، همه به قدرت الهى در حركت و سير و گردشند و اين حركت تكوينى در خود انسان و در اعضا و اجزاى ذرّات وجودش در جريان است. همه با زبان بىزبانى هشدار مىدهند كه در عرصه اراده و اختيار نبايد از قافله حركت باز ماند و بايد حركت كرد و به جلو پيش رفت و سكون و توقّف جايز نيست. حيف است كه انسان اينهمه مواعظ وهشدارها را با گوش دل نشنود و عمرش را به غفلت و بطالت و عبث و بازى تمام كند.
در احاديث شريفه است كه: هر كس دو روز او مساوى باشد، مغبون و زيانكار است و هر كس امروزش از ديروزش بدتر باشد، ملعون است.
هر چه مىبينيم، همه به ما مىگويند: به هوش باشيد كه وقت مىگذرد. فرصت از دست مىرود؛ جوانى را پيرى، تندرستى را بيمارى و زندگى و حيات را مرگ و ممات در پى است. تا فرصت هست و توان داريد به پا خيزيد و براى راهى كه در پيش داريد و بسيار دور و دراز است زاد و توشه فراهم نماييد؛ فراموش نكنيد كه اميرالمؤمنين عليه السّلام- مىفرمايد:
«كفى بذلك واعظاً لمن عقل و معتبراً لمن جهل»(1)
امّا پاسخ سؤال اوّل كه: اگر قرار باشد خداوند متعال يك آرزوى شما را برآورده كند در اين صورت، بهترين و مهمترين آرزوى شما چيست؟
1) 341. ( 1)- نهج البلاغه/ خطبه 190 ..
سؤال بسيار مهمّى است كه غير از ائمّه طاهرين عليهم السّلام- كه راسخين در علم و معادن بصيرت و معرفت و كمالات عاليّه و ملهّم به الهامات خاصّه ربّانيّه هستند، كسى نمىتواند به آن پاسخ كافى و شافى بدهد.
نمىدانم از خدا با چنين شرطى كه يك آرزو و حاجتم برآورده باشد چه درخواستى بنمايم و كدام يك از حوايج خود را مسألت كنم؟ آيا از درگاه او ايمان ثابت، رضا و رضوان او را بخواهم؟ يا فرج و ظهور آقا حضرت صاحب الامر- ارواح العالمين له الفداء- را مسألت نمايم؟ يا عرض كنم: «الهى اجعلني كما تُحب و كما تريد»؟ يا براى همه بندگان خدا، خير و سعادت دنيا و آخرت و هدايت بخواهم و يا ...
ولى من خدا را «باسط اليدين بالعطيه» مىدانم. مىدانم كه از خزائن رحمت و كرم او هرچه انفاق و بخشش و عطا شود چيزى كم نمىشود و همه دعاها را مستجاب مىفرمايد. او فيّاض مطلق است.
«لا يشغله سمع عن سمع يعطى من سأله و يعطى من لم يسأله»
است. كرم و عطاى او محصور و معدود نمىشود:
«لا تنفد خزائنه ولا تزيده كثرة العطاء إلّا جوداً و كرماً».
او در كتاب كريمش و وحى نازل بر حضرت خاتم الانبياء- صلّى الله عليه و آله وسلّم- به همگان براى حضور در مشهد دعا بارعام و اذن مطلق داده و با اعلان و بلكه فرمان (وقال ربكم ادعونى أستجب لكم إن الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين (1)همه را به دعا مأمور كرده و باب استجابت آن را بر روى همه گشوده است.
بنابراين من همه حوايجم را- كه هر چه هستم و دارم، حاجت و نياز است- از او مىخواهم؛ و رحمت واسعه و ربّانيّت و فيّاضيّت نامتناهى او را محدود و متناهى نمىشمارم؛ و فخرم اين است كه سراپاى وجودم فقر و حاجت به اوست و عزّتم به اين است كه كارساز و قاضى الحاجات، اوست.
ولى يادآور مىشوم كه ادعيه بالنّسبة جامع و فراگير و مقاصد و مطالب، در ادعيّه مرويّه از حضرت رسول اكرم و اهل بيت معظّم ايشان صلوات الله عليهم اجمعين- بسيار است وچون همه منتخب و گزيده است نمىتوان از آنها، يك يا چند دعا را برگزيد و انتخاب كرد. اگر بتوانيم از كتب معتبرى كه اصحاب ائمّه عليهم السّلام- و علما و محدّثين تأليف كردهاند، همه فيض برده و بهرهمند شويم، به خزائن بى شمارى در هدايت و رحمت الهى دست خواهيم يافت. اين ادعيّه علاوه بر آنكه متضمّن بيان نيازمندى حقيقى بشر و مسألت قضاى حوايج از حضرت قاضىالحاجات و سامع الدّعوات است و خواننده را به فقر كامل و نياز تمام او به خداوند غنىّ بىنياز متوجّه مىنمايد و به بهترين حالات
1) 342. ( 1)- غافر/ 60 ..
معنوى و حضور و خشوع و خضوع و مقامات قرب و لذّت انس با خدا نايل مىنمايد، درهاى علوم و معارف و اخلاق كريمه و آداب فاضله را به روى او مىگشايد.
يقيناً اگر راهنمايى آن بزرگواران به اين ادعيّه نبود، بشر نمىتوانست مدارج بلند و معارج كمال و يقين و ايمان را- كه در پرتو دعا و توجّه به خدا فراهم مىشود- طى نمايد. اين ادعيّه به ما مىآموزد كه خدا را چگونه و با چه اسماء وصفاتى بخوانيم و از او چه بخواهم.
اين ادعيه و به ويژه ادعيهاى كه در قرآن مجيد است، همه نور و ايمان و سير الىالله و فراغت و خلاصى از علايق دنيّه دنيويّه، و حظوظ نفس بهيميّه، و ارتقا به درجات ملكوتيّه، و خوض و غور در بحار رحمت و مغفرت وبركات حقيقيّه است كه امام زين العابدين عليه السّلام- در يكى از مناجاتهايش به درگاه خداوند عرض مىكند:
«يامن حاز كل شيء ملكوتاً وقهر كل شيء جبروتا صلّ على محمّد وآل محمّد و أولج قلبي فرح الإقبال عليك وألحقني بميادين المطيعين لك».
با خواندن اين دعا در مىيابيم كه: ما اگر خود مىخواستيم از خدا چيزى بخواهيم، هرگز اين مطالب بزرگ را نمىيافتيم؛ حاجت خود را به اين مطالب و مراتبى كه در اين دعا است درك نمىكرديم و به همان طلب يك سلسله حوايج جسمانى و دنيايى بسنده مىنموديم.
آن حضرت، در جريان همين حال حضور و نيايش ديگرباره چنين در درگاه خدا زبان به دعا مىگشايد:
«يامن قصده الضالون فأصابوه مرشداً وأمه الخائفون فوجدوه معقلا ولجأ إليه العابدون فوجدوه موئلامتى فرح من قصد سواك بنيته ومتى راحة من نصب لغيرك بدنه إلهى قد تقشع الظلام ولم أقض من خدمتك وطراً ولا من حياض مناجاتك صدراً صلّ على محمد و آل محمد وافعل بى أولى الأمرين بك يا أرحم الراحمين».
ادعيه صحيفه مباركه علويه و صحيفه كامله سجّاديّه و صحيفه ثانيه وثالثه و رابعه و ساير ادعيه مأثوره از اهل بيت عليهم السّلام-، همه مشتمل بر مضامين جامع و معرفت آموز و بصيرت افزا و تربيت بخش است؛ روح را نشاط مىبخشد و قلب را جلا و صفا مىدهد وتيرگيها را مىزدايد و به شوق و اشتياق شخص به سير در عوالم معنى و حقيقى مىافزايد.
از دعاهاى جامع، طلب توفيق و عافيّت و مقام يقين و تفويض و تسليم و توكّل و رضا است.
در ادعيهاى مثل دعاى مكارم الاخلاق، آنچه فطرت پاك و نياز واقعى دعاكننده است از خدا خواسته مىشود و در همه آنها، انسان- هر كس و هر شخصيّت و صاحب هر مقام و فضيلتى كه باشد- خود را ناچيز و سرا پا فقر و احتياج مىبيند و در برابر خداوند غنى بالذّات وكامل بالذّات، تا آنجا كه مىتواند عرض حقارت و ضعف و مسكنت مىنمايد. با اين حال، خود را قوى و قدرتمند و پيروز و شكست ناپذير مىسازد و با سلاح دعا خود را در مقابل خطرناكترين تيرهاى حوادث مسلّح مىكند.
طوفانهاى بلا اهل دعا را بيچاره نمىنمايد و سختىها و شدايد آنان را از پاى در نمىآورد؛ يأس و نا اميدى بر آنها چيره نمىشود؛ رجا و اميد آنها به خدا و حول و قوّه خداست. با مثل دعاى:
«الّلهم إني أسألك إيماناً تباشر به قلبي ويقيناً صادقاً حتى أعلم أنه لن يصيبني إلّا ما كتبت لي ورضنّي من العيش بما قسمت لي»
مقاوم وتوانا با سر پنجه ايمان ويقين بر همه مشكلات فايق مىشوند واز مواضع ايمانى خود عقب نشينى ندارند.
«حسبنا الله و نعم الوكيل، وأفوض أمرى إلى الله، وأنا لله وإنا إليه راجعون، ولا حول ولا قوة إلا بالله»،
همه نقاط ضعف آنها را به قدرت مبدّل مىنمايد. يا مثل اين دعا به لفظ كوتاه و مختصر و به مضمون جامع و پر از معنى و معرفت كه بر حسب روايات، حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم- به دخترش- سيّدة نساء العالمين- تعليم داد:
«يا حي و يا قيوم برحمتك أستغيث لا تكلني إلى نفسي طرفة عين وأصلح لي شأني كله»،
دعاكننده، خود را تحت حفظ و حراست خدا و در حمايت عنايت خدا مىبيند و از هر كمى و كاستى و ضرر و زيان بىبيم و هراس مىشود.
اصلا حقيقت دعا و خواندن خدا، از حوايجى كه مىخواهيم، مهمتر و پرفيضتر است. همه چيز و همه حوايج- كوچك و بزرگ- را بايد از خدا خواست كه آنچه در آن خواستن و خواندن است عين اجابت و به مطلب رسيدن است.
خوشا به حال بخت يارانى كه همواره با دعا با او در ارتباط و راز و نيازند و بدا به حال آنهايى كه از توفيق دعا و لذّت دعا بىنصيبند. حقيقت عبادت و پرستش خدا، دعا است. قال الله تعالى: (وقال ربكم ادعوني أستجب لكم إن الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين (1)اى يستكبرون عن دعائي. در حديث است:
«الدّعاء مخ العبادة»(2)
دعا مخ و مغز عبادت است.
و هم در روايات شريفه نيز آمده است كه: از حضرت صادق عليه السّلام- سؤال شد كه دو نفر با هم شروع به نماز كردند و با هم از نماز فراغت يافتند. يكى از آنها دعايش در نماز بيشتر بود و ديگرى قرائتش؛ فضيلت كدام بيشتر است؟
فرمود: هر دو با فضيلت است. سؤال كننده عرض كرد: مىدانم هر دو با فضيلتند؛ كدام افضل است؟
فرمود: آنكه دعايش بيشتر است، افضل است:
«هي والله العبادة هي والله العبادة هي والله العبادة هي أفضل».(1)
از خداوند متعال مسألت مىنماييم كه دلهاى ما را به انوار شوق و علاقه به دعا منوّر فرمايد و حال اقبال به دعا به ما عطا فرموده، همواره و در همه حالات ما را از بركات دعا مستفيض فرمايد و مخصوصاً با توفيق دعا براى حضرت بقيّةالله، ولىّ عصر- ارواح العالمين له الفداء- و طلب تعجيل در فرج و ظهور آن حضرت، ما را قدردان نعمت ولايت آن صاحب زمان و ولىّ دوران قرار دهد.
سؤال دوم: اگر خدا در عالم قيامت به جنابعالى مقام شفاعت عنايت نمود آيا بنده را شفاعت خواهيد كرد؟
ج- اميد دارم شخص شما با اين روحيه ايمانى پاك و حبّ ولايت اهلبيت عليهم السّلام- كه با التزام به تكاليف شرعيّه توأم است، از شفعا باشيد. زيرا بر حسب روايات، مؤمنين نيز در قيامت از شفعا هستند.
ثانياً همه، چشم اميد به شفاعت كبراى حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- و اهل بيت طاهرين آن حضرت عليهم السّلام- داريم. اگر بتوانيم رابطه خود را با آن بزرگواران نگاه داريم و با آن به عالم ديگر برويم موقعيّت و جلوه خاصّى دارد؛ هرچند شفعا در روز قيامت بسيارند كه از آن جمله شفاعت علما كه پاسداران واقعى دين و احكام و مدافع از حدود و ثغور اسلام وجنود حضرت صاحب الامر- عليه السّلام- هستند. همان شفاعت محمّد و آل محمّد- صلوات الله عليهم- شيعيان و مؤمنان را به سر منزل نجات و علوّ درجات نايل مىنمايد و با اين شفاعت جا دارد كه بگوييم:
طوبى كه خورد آب زسر چشمه كوثرفارغ بود از تربيت باد بهارى
امثال شما مؤمنان متعهّد را چه حاجتى به شفاعت مثل اين بنده حقير سراپا تقصير مىباشد كه اگر هم از شفاعت، مرا به سهمى مفتخر سازند، آن هم به شفاعت محمّد وآل محمّد- صلوات الله عليهم- است.
برحسب احاديث شريفه در صورتى كه موانع شمول شفاعت شفعا در اشخاص نباشد، صاحبان درجات عالى واعلى از صاحبان مراتب پايينتر و ادنى شفاعت مىنمايند. اين شفاعت نه فقط در ارتباط با عفو از گناهان است، بلكه شامل اخيار و
1) 345. ( 1)- دعائم الإسلام: 1/ 166 ..
محسنين نيز مىشود و بر علوّ درجات و كثرت اجر و ثواب آنها مىافزايد. بنابراين بر حسب اطلاق روايات حضرت رسول اكرم صلّى الله عليهم و آله وسلّم- از كلّ افرادى كه مانعى از شفاعت در آنها نباشد شفاعت مىفرمايد: از عصاة و گناهكاران امّت، از اخيار و صدّيقين وشهدا وصالحين و بلكه انبيا و ائمّه طاهرين عليهمالسّلام-.
شفاعت از گناهكاران، موجب بخشش و عفو آنان، و شفاعت از ديگران موجب ارتقاى مرتبه و تقرّب بيشتر مىگردد. به اين معنى، شفاعت حضرت رسول اكرم وائمّه طاهرين عليهمالسّلام- همه شخصيّتها و صاحبان مقامات بلند و همه مؤمنين را شامل مىشود.
وسايل واسباب شفاعت از عصاة نيز به قدرى فراگير است كه حتّى نام آنها را نيز فراگير مىشود و لدى الاقتضاء از كسانى كه به نام محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين و ... نام گذارى شدهاند نيز شفاعت مىشود.
به راستى جاى تعجّب است اگر با اين همه شفعا خصوصاً شفاعت كبراى حضرت شفيع الامّة و بلكه شفيع الانبيا وشفيع الملائكه و شفاعت اهل بيت آن حضرت صلوات الله عليهم اجمعين- و با اين همه اجر و ثوابهايى كه براى انواع عبادات و طاعات و اعمال خير و صنوف كارهاى نيك و برّ مقرّر شده، و با اينكه باب توبه ما بين مشرق و مغرب باز است و با وسايل ديگرى كه همه موجب ظهور رحمانيّت و رحيميّت و مغفرت و بخشش خداوند متعال است، شخص، گرفتار تيه شقاوت و سقوط در هاويه عذاب و هلاكت گردد.
اگر چه شخصى قليل المعرفة گفت: «عجبت لمن نجى كيف نجى»، امّا سخن حق و كامل و تمام، آن است كه امام عليه السّلام- فرمود:
«عجبت لمن هلك كيف هلك».(1)
زيرا نجات يافتن وسعادتمند شدن حق است و مىبايد انسان سعيد و رستگار شود و شقاوت و محروميّت از فيض خدا، خلاف اصل و باطل است.
بايد انسان خود را در مسير كسب اين همه فيوضات ربّانيّه قرار دهد و راههاى تابش آفتاب رحمت حق را بر روى خود نبندد وهمواره از اينكه گناه، او را به سياه چالى بيندازد كه بيرون آمدن از آن نا ممكن شود بيمناك باشد و هميشه از سوء عاقبت و استدراج بر حذر باشد و آيه (ثم كان عاقبة الذين أساؤا السو أى أن كذبوا بآيات الله وكانوا بها يستهزؤن (2)را كه نتيجه استمرار در معاصى و گناه را تكذيب و استهزا به آيات خدا اعلام مىكند، فراموش ننمايد؛ تا خود را به سوء اختيار خود در هلاكت حقيقى نيندازد؛ نه به رحمت خدا و مغفرت او مغرور گردد ونه از آن مأيوس ونا اميد شود.
اجمالا بايد در بين همه عوامل بسيار نجات و اسباب هلاكت و دمار، بين خوف و رجا به سوى رضوان خدا و سعادت دنيا و عقبى هشيار و آگاه به جلو برود و از شرّ شيطان و نفس امّاره به خداوند متعال پناه ببرد. ولا حول ولا قوة إلا بالله العلى العظيم. وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين.
زهد و پرهيز از دنياگرايى و تجمّل
س- پس از سلام، استدعا مىشود معناى روايت ذيل را مشروحاً بيان فرماييد؛ زيرا جمله «فضلًا على مايكفيه» در اين روايت ابهام ايجاد كرده است.
در كتاب «من لايحضره الفقيه» و كتاب شريف «ثواب الاعمال» آمده است: «قال رسولالله- صلوات الله عليه و آله و سلّم-: من بنى بنياناً رياءاً و سمعة طوقه الله يوم القيامة من الأرضين السابعة إلى عنقه ثمّ يؤمر به إلى النّار، قيل يا رسول الله كيف يبنى رياءاً أوسمعة؟ قال- صلواتالله عليه وآله-: يبني فضلا على ما يكفيه و استطالة على الناس». اين يك امر قلبى است و ممكن است كسى كه ساختمان زياد دارد بگويد: من استطاله ندارم؛ ولى معناى «فَضْلا على ما يكفيه» چيست؟ استدعا مىشود بدون اجمال، معناى اين روايت را بيان فرماييد.
ج- مكتوب جنابعالى واصل شد. حديث شريفى كه درباره آن سؤال كردهايد بسيار آموزنده است. بالخصوص جامعه ما و اشخاصى كه ساختمانهاى مجلّل و كاخهاى با شكوه بنا مىنهند بايد از تهديدات مؤكّدى كه در اين حديث و احاديث ديگر است سخت بيمناك باشند كه مبادا در معرض اين عذابها قرار بگيرند.
در قرآن مجيد آيهاى است كه همه را در كيفيّت معاش و خوراك و پوشاك و مسكن و شغل و مقام و حتّى تحصيل علوم شرعيّه و كلّ مظاهر زندگى- از مراسم شادى و عزا و ...- و از اعمال نكوهيدهاى مانند: از ترفع و برترىجويى و فخر و مباهات به مال و مقام و استحقار ديگران و كم شمردن زير دستان و طبقات كم درآمد، شديداً و اكيداً هشدار مىدهد. آيه شريفه اين است:
(تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوّا في الأرض و لا فساداً والعاقبه للمتقين (1)كه در تفسير آن حتّى روايت شده است كه: اگر شخص به بندكفش خودش ببالد از اهل اين آيه است؛ تا چه رسد اينكه به موارد بيشتر و مهمترى- از مال و فرزند و خانه و مقامات و مناصب و مراكب و ماشينهاى سوارى و ...- ببالد.
1) 348. ( 1)- قصص/ 83 ..
از اين جهت، ائمّه طاهرين عليهم السّلام- و تربيت شدگان مكتب آنها از اين مظاهر زندگى صورتهايى را كه بيشتر متواضعانه بود اختيار مىكردند. مخصوصاً رسول خدا- صلّى الله عليه و آله وسلّم- و امير المؤمنين عليه السّلام-، هم از جهت فضيلتى كه تخلّق به اين اخلاق كريمه دارد و هم از جهت اينكه در مقام بزرگ نبوّت و امامت، الگو و اسوه خلق باشند، در زندگى متواضعانهترين حالات را داشتند. اميرالمؤمنين عليه السّلام- بر حسب روايات،
«يأكل أكلة العبد و يجلس جلسة العبد».
ايشان از تشريفات ظاهرى و احتراماتى كه ملل ديگر براى سران انجام مىدادند و بر استكبار و استعلاى آنها مىافزود به شدّت منع مىفرمودند.
اين بخش بسيار مهم از تعاليم اسلام كه شما با اين حديث آن را مورد نظر قرار دادهايد بخشى است كه مسلمانها از آن و نقش سازنده آن در تعالى و ترقّى جامعه و نزديكى افراد و طبقات وراعى و رعيت به يكديگر غفلت دارند. بايد اين احاديث شخصيّت بخش و شجاعت آفرين، بر زبانها و قلمها تكرار شود.
امّا حديثى كه جنابعالى متذكّر شدهايد و رفع ابهامى را كه در آن تصوّر كردهايد:
اوّلًا: اين حديث- همانگونه كه جنابعالى تذكّر دادهايد- در كتاب شريف «من لايحضره الفقيه»، ج 4، ص 11 و 12 روايت شده است. و در «روضة المتقين»، ج 9، ص 355، و در «امالى صدوق»، ص 256، و در «بحارالانوار» ج 73، ص 149، روايت شده است.
ثانياً: متن و لفظ حديث در ضمن مناهى حضرت رسول اعظم صلّى الله عليه و آله وسلّم- اين است:
«وَمن بنى بنياناً رياء و سمعة حمله يوم القيامة من الأرض السابعة و هونار تشتعل ثم تطوق في عنقه فيلقى في النار فلا يحبسه شيء منها دون قعرها إلّا أن يتوب قيل: يا رسول الله: كيف يبني رياء و سمعة؟ قال: يبني فضلًا على ما يكفيه استطالة منه على جيرانه و مباهاة لإخوانه»
در هر يك از كتبى كه نام برديم، لفظ حديث اين است و بعد از كلمه «ما يكفيه» و او عطف وجود ندارد و ابهامى كه براى جنابعالى پيش آمده به واسطه اين بوده است. در نسخهاى كه به آن مراجعه داشتهايد اين «واو» حتماً زايد است. همانگونه كه مرقوم داشتهايد، طلب ترفع چون از اعمال قلبى است نمىتوان به مجرّد اينكه خانه زايد بر كفايت باشد به صاحب آن گمان سوء برد؛ خصوصاً با آنكه وسعت داشتن منزل در حدّ متعارف مطلوب است.
ميزان در توسعه منزل، همان است كه در نهج البلاغه، از اميرالمومنين عليهالسّلام- روايت شده است كه وقتى وارد خانه «علاء بن زياد حارثى» شدند و وسعت منزل او را
ديدند، فرمودند:
«ما كنت تصنع بسعة هذه الدار في الدنيا وأنت إليها في الآخرة أحوج بلى و إن شئت بلغت بها الآخرة تقرى فيها الضيف و تصل فيها الرحم و تطلع منها الحقوق مطالعها فإذا أنت قد بلغت بها الآخرة».(1)
بنابراين بايد عمل صاحبان خانههاى وسيع، خصوصاً مؤمنين با معرفت و متعهّد را مهما امكن حمل بر صحّت و نيّات صحيحه و صادقانه نمود.
البتّه در زمان ما كاخها و خانههايى ديده مىشود كه مزيّن به تزئينات و تجمّلاتى است كه با مخارج گزاف، وسايل و اسباب آن حتّى از خارج كشور تهيّه شده كه به هيچ وجه براى آن، قصدى غير از برترى جويى و رقابت و چشم و هم چشمى و اسراف نمىتوان پيدا كرد. اين خانهها مصداق آن آيه كريمه و اين حديث شريف است. خداوند متعال ما را از همه لغزشها و خطايا حفظ فرمايد و تعاليم اسلام را بر همه نواحى زندگى ما حاكم سازد.
1) 349. ( 1)- نهج البلاغه/ خطبه 209 ..
تعليم و تربيت
س- مدير يكى از دبيرستانها و آموزشگاههاى اسلامى، مستمرّاً در حضور چهارصد نفر، لفظ ركيك و قبيح «خفه شويد» را به كار مىبرد. با توجّه به اينكه چنين لفظى فقط براى طاغوت است و ضدّ قانون، نظر شرع مقدّس اسلام چيست؟ وظيفه دانشآموزان و مسؤولان چيست؟
ج- تعليم و تعلّم و ياد دادن و يادگرفتن علم، در اسلام مورد تشويق و تأكيد فراوان قرار گرفته و اساس ترقّى و تعالى و تكامل جامعه است. حقّ معلّم و كسى كه به انسان علمى را آموخته باشد يا او را به راه نيك و خير و صوابى راهنمايى كرده باشد بسيار بزرگ است و مثل حقّ پدر رعايت آن لازم مىباشد. بايد دانش آموزان در احترام معلّم تا مىتوانند اهتمام كنند، و حتّى اگر از او برخورد خلاف آداب ديدند تحمّل كنند.
وظيفه معلّم و استاد هم اين است كه با دانشجو و دانشآموز با حلم و بردبارى و مهر و رأفت رفتار نمايد و از لغزش و خطاى آنها چشم بپوشد، و با زبان نرم و ملاطفت اشتباهات آنها را تذكّر دهد.
رابطه شاگرد و استاد رابطهاى معنوى است كه هيچگاه فراموش نمىشود. استاد به شاگرد علاقه دارد، چون شخصيّت او و اثر اوست؛ و شاگرد، حق شناس استاد و معلّم است، چون در ارزشهاى معنوى و كمالات حقيقى مديون استاد مىباشد.
در حديث است: «تَواضَعُوا لِمَنْ تُعَلَّمونه الْعِلْمَ وَلِمَنْ طلبتم منه العلم»(1). اين حديث هم توصيه به شاگرد است كه با فروتنى و تواضع، به استاد احترام و تكريم نمايد، هم تعليم به معلّم است كه با مهر و محبّت و تواضع، شاگرد را به فرا گرفتن علم و دانش تشويق نمايد تا رغبت و ميل دانشجو به تحصيل علم و معرفت بيشتر شود و با اشتياق هركجا اشتباهى دارد به معلّم مراجعه نمايد.
امّا در مورد سؤال: وظيفه دانش آموزان اين است كه مراقبت كنند طورى رفتار نمايند كه موجب خشم معلّم نشود و در مقام تلافى نسبت به معلّم بر نيايند. و «جور استاد به زِ مهر پدر» را مراعات نمايند. وظيفه مديريّت آموزشگاه و مسؤولين، اشراف بر
1) 350. ( 1)- بحار: 2/ 41 ..
جريان وضع تعليم و تدريس و اخلاق و رفتار معلّمان و اساتيد و كلّيّه امور آموزشگاه است كه اگر از اينگونه بدزبانيها و نواقص و برخوردهايى كه در روحيّه دانشآموزان و اخلاق آنها اثر مىگذارد مشاهده شود، بايد به طور خصوصى و نه در برابر دانشآموزان، انعكاس سوء اين برخوردها را به آن معلّم تذكّر دهند و او را به حسن اخلاق و عفّت زبان و حفظ شأن معلّم توصيّه نمايند و محيط آموزشگاه را از اين نواقص، مصونيّت بدهند (واللّه العالم).
بسم الله الرحمن الرحيم
وصلّى اللّه على سيّدنا محّمد وآله الطّيّبين الطّاهرين
شغل شريف معلّمى از مشاغلى است كه عقل و شرع بر احترام آن اتّفاق دارند و علوّ منزلت و رتبه معلّم در بين تمام ملل و امم، همواره مورد تصديق بوده و هست.
خداوند متعال بر حسب قرآن مجيد، معلّم كلّ انسانها و معلّم آدم و معلّم حضرت رسول خاتم صلّى الله عليه و آله و سلّم- است و تمام ممكنات زيرپوشش تعليم و تربيت تكوينى و تشريعى او قرار دارند.
يكى از شؤونات بزرگ أنبياى عظام تعليم و تربيت است و حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- كه بر حسب خبرى فرمودهاند:
«إنّما بعثت مُعَلِّماً»(1)،
به تصريح قرآن مجيد، معلّم كتاب و حكمت بود.
اميرالمؤمنين و ساير ائمّه طاهرين سلام اللّه عليهم اجمعين- مظاهر صفت تعليم و تربيت جامعه الهيّه هستند. مدرسه تعليم و بيان علوم و معارف و احكام آن بزرگواران، از همان صدر اسلام گشايش يافت و تا امروز يگانه مدرسه جهانى است كه هزاران معلّم در آن پرورش يافته و در اطراف و اكناف جهان و شهر و روستا و مساجد و حسينيّهها و منازل و مدارس، شغل مقدّس آموزگارى دارند.
همين حضرت سيّدالشهداء- عليه و على اولاده و اصحابه الكرام افضل التّحيّة والسّلام- كه مجالس سوگوارى آن حضرت، همه مدارس تعليم و تربيت است، در مسجد مدينه عاليترين حلقه درس را داشت كه خود آن بزرگوار مدرّس و معلّم آن بوده و صحابه و تابعين در آن افتخار شاگردى و كسب علم داشتند.
بديهى است در اينجا احتياج به تذكّر نيست كه مقصود از تعليم و معلّم، تعليم علوم مشروعه و معلّم كمالات مفيد است.
معلّم قرآن، معلّم احكام، معلّم اخلاق، معلّم اعتقادات و اصول دين، معلّم خط و نگارش، معلّم تاريخ و سرگذشت عبرتانگيز گذشتگان، معلّم علوم ادب، معلّم علوم
1) 351. ( 1)- سنن دارمى: 1/ 100 ..
پزشكى، معلّم فيزيك و شيمى و رياضيات و هيأت و نجوم معلّم انواع صنايع معدن شناسى، زمينشناسى، گياهشناسى و ... همه فضيلت دارند و تعليم همه را مىتوان به عنوان خدمت به جامعه و عزّت و شوكت مسلمين و رفع نياز از بيگانگان براى كسب ثواب و رضاى خداوند متعال انجام داد.
در صورتى كه معلّم با اين شعور و درك عالى و هدف مقدّس اين علوم را تعليم دهد، هيچ يك از اين متاعهاى دنيايى و بلكه همه آنها را نمىتوان با ارزش كار او برابر شمرد. هر چه خلوص نيّت معلّم در اين راه بيشتر و اهتمام او در تربيت افراد مفيدتر و كاملتر باشد، ارزش معنوى كار او بيشترمىشود.
در مدرسه تعليم امام جعفر صادق سلام اللّه عليه- كه هزاران شاگرد- از علما و محدّثان و مفسّران و متخصّصان در علوم متنوّع- تربيت شدند. فردى مانند «جابربنحيان» از شاگردان آن حضرت بوده است كه او را «پدر علم شيمى» لقب دادهاند و صدها كتاب در رشتههاى مختلف تأليف كرده است.
در جامعه اسلامى وقتى سخن از تعليم و معلّم و شأن و مقام معلّم به ميان مىآيد، تعليم و تعلّم در اين رشتههاست. هر چند تعليم علوم اسلامى و علوم قرآن و شرعيّات را موقعيّتى خاص است؛ امّا همه اين علوم براى كلّ دين و آخرت و نظام معاش و معاد و نفى فقر و جهل لازم مىباشد. و از طرفى معلّم در همه اين رشتهها مىتواند در ضمن تدريس هر چند با طرح مثالهاى مناسب دانشآموزان را با اسلام و معارف و مكتب حقّ اهل بيت عليهم السّلام- آشنا سازد. شغل معلّم، فرصت بسيار خوبى براى اوست كه دانشآموزان را به راه راست اسلام هدايت نمايد. و بالعكس چنانچه خداى ناكرده معلّم، متعهّد نباشد و سلامتى اخلاق و عقيده نداشته باشد، در هر رشتهاى كه تدريس كند ممكن است روى افكار و عقايد و اخلاق دانشآموز اثر سوء بگذارد.
در اين ميان هم رشتههايى از آداب و فنون فسادانگيز مىباشد كه آموزش و تعليم آنها جايز نيست و حساب معلّمان حقيقى كه با انبيا و ائمّه عليهم السّلام- همكارى دارند و از مكتب آنها الهام مىگيرند، از كسانى كه به آموزش اين فنون مبتذل و حرام، عمر خود و ديگران را ضايع مىنمايند جداست.
اميد آن كه مؤسّسات تعليم و تربيت ما در مسير احكام نورانى و هدايت تعاليم قرآنى جامعه را به رشد و ترقّى برسانند و معلّمان عزيز، وظيفه بزرگى را كه به عهده گرفتهاند به خوبى ايفا نموده، سرافراز و سربلند در زمره پاسداران ارزشهاى اسلامى و منتقل كنندگان معارف دين و حقايق به نسلهاى بعد محسوبباشند.
عرض نصيحت من به معلّمين بزرگوار و محترم به خصوص عزيزانى كه تازگى به كسب عنوان معلّم افتخار يافتهاند اين است كه اهتمام داشته باشند كه كار خود را براى
خدا و در راه خدا قرار دهند و با دانشآموزانى كه در كلاس آنها هستند با كمال مهر و محبّت و فروتنى رفتار كنند. مسؤولانه در كلاس حاضر شده و از امانتهايى كه به آنها سپرده شده و مىشود خوب نگهدارى كنند كه عمر و وقت آنها- كه نه فقط به خودشان، بلكه به كلّ جامعه مربوط است- تلف نشود. بدانند كه اخلاق و آداب و روش و گفتار و كردار معلّم، حتّى ظاهر لباس و سر و صورت او بر دانشآموز تأثير مىگذارد و بعد از خانه و محيط منزل يا مهمتر از خانه، محيط انسانساز، محيط مدرسه و كلاسِ درس و اخلاق معلّم است.
(والبلد الطيب يخرج نباته بإذن ربه والذي خبث لايخرج إلا نكدا)(1)
با توجّه به اين مسؤوليّتها كلاس درس، كلاس عبادت خدا، و درس معلّم و سرتاسر شغل او عبادت است. گوارا باد بر شما و بر افرادى كه چنين افتخارى را كسب كردهاند:
«يا ليتنا كُنّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوزَاً عَظيماً».
والسّلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
1) 352. ( 1)- اعراف/ 58 ..
فرزندان عزيز و نوباوگان گرامى كه به سنّ بلوغ و شرف صلاحيّت توجّه تكاليف الهى و خطابات قرآنى نايل شدهايد!
اينجانب ضمن تبريك درك اين شايستگى به شما، پندهايى چند را يادآور مىشوم:
1- توجّه داشته باشيد از اين تاريخ شما به عضويّت در جامعه اسلامى پذيرفته شدهايد.
2- روى اخلاق و گفتار شما و نيز كار شما حساب مىشود.
3- خداوند به شما نشان لياقت و اعتبار عطا فرموده است و در همه آيات (يا ايُّها الَّذينَ آمَنوا) به عنوان طرف خطاب و سخن او قرار مىگيريد. در جامعه نيز شما به همان اعتبار مهمّى كه شرع مقدّس ارزش و اعتبار داده، ارزش داريد. كار و سخن شما كه تا پيش از اين اعتبار شرعى و قانونى نداشت، اكنون اعتبار شرعى مىيابد.
4- تا امروز ديگران درباره شما تصميم مىگرفتند و صاحب اختيار شما بودند، ولى از امروز خود صاحب اختيار خودتان مىشويد.
5- از امروز محكوم به حكم كسى جز خدا و پيامبر و ائمّه معصومين عليهمالسّلام- نيستيد.
6- عقايد خود را به توحيد و نبوّت و امامت و معاد و به كتب الهى و پيمبران گذشته و ملايكه، با دلايل هرچند مختصر و در عين حال قوى و محكم، در ذهن خود حاضر كنيد.
7- سعى كنيد كه به حول و قوّه الهى براى خداوند متعال بندهاى صالح و براى پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله وسلّم- پيروى راستين و براى ائمّه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين- خصوصاً صاحب الأمر و ولىّ عصر حضرت مهدى، حجّة بن الحسن- ارواح العالمين له الفداء- شيعه مخلص و سربازى حقيقى، و براى اسلام و قرآن پاسدارى امين، و براى همه مؤمنين و مؤمنات، برادر يا خواهرى غمخوار و مهربان باشيد.
8- حقوق همگان، مخصوصاً حقّ پدر و مادر و اساتيد و علما را رعايت كنيد. والسّلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
در پاسخ به درخواست جمعى از دانشآموزان و دانشجويان
به مناست آغاز سال تحصيلى
بسمالله الرحمن الرحيم
قال رسول اللّه صلىالله عليه وآله-:
«ألا إن الله يحب بغاة العلم»(1)
دانشآموزان و دانشجويان عزيز، فرزندان اسلام!
سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما كه با شور و شوق فراوان از سال فرخنده و مبارك تحصيلى جديد استقبال نموده، گشايش درهاى مدارس و دانشگاهها و مراكز تعليم و تربيت را فتح باب ترقّى و تعالى و كمال مىدانيد.
در حديث آمده است:
«تَخَلَّقُوا بأَخْلاقِ اللّهِ»(2)
يعنى: به اخلاق خدا، خود را خلق و خوى دهيد. خود را به صفات خداوند آراسته سازيد. در بين صفات خداوند متعال، صفت «علم»، اشرف صفات و اسم «العالم» اعظم اسماء صفاتيّه است. بيشتر اسماء و صفات جماليّه و جلاليّه به اين اسم و اسم «القادر» و صفت «قدرت» بر مىگردد. بنابراين، تزيّن به زينت و زيور علم و آراسته شدن به اين صفت، از اخلاق ديگر بالاتر و ارزندهتر است.
نشان يافتن و نشان داشتن از خدا همان دارا بودن اخلاق كريمه الهى است كه مهمترين وسرآمد آنها علم و قدرت، دانايى و توانايى مىباشد. اين دو صفت با هم ملازمت و مصاحبت ضروريه و تنگاتنگ دارند و افتراق آنها از يكديگر ممكن نيست.
هر كجا دانايى باشد، توانايى هست و هركجا توانايى باشد، دانايى وجود دارد. پس در ميان آنچه بشر جُسته و مىجويد و مطالب و خواستههايى كه دارد، خواسته و مطلوبى از علم بالاتر نيست كه هرچه طالب آن، به مطلوب مىرسد باز طلبش بيشتر و به مطلوب واصلتر مىشود.
قال مولانا أميرالمؤمنين:
«كل وعاء يضيق بما جعل فيه إلّا وعاء العلم فإنه يتسع به»(1).
دانشآموزان و دانشجويان عزيز!
فرصت را غنيمت بشماريد، درس بخوانيد تا آگاهى و معرفت پيدا كنيد. درس بخوانيد تا خود و جامعه و اسلام را عزيز و سربلند كنيد. درس بخوانيد تا مسلمانان را از بيگانگان بىنياز سازيد. درس بخوانيد تا خودتان و ديگران را از ظلمت جهالت نجات دهيد.
درس بخوانيد براى اينكه مشكلاتى را كه در رشتههاى گوناگون علمى تاكنون لاينحل مانده حل نماييد و با سرپنجه بينش و دانش، گرههاى وانشده از كار بشر را باز نماييد. درس بخوانيد كه دانشمند شويد تا بفهميد شما از ديگران در استعداد نيل به مدارج عاليّه كمال و معارج ساميّه ابتكار و اختراع كمتر نيستيد؛ بلكه قويتر و رشيدتريد. در اسباب و وسايل ظاهرى هيچ وسيلهاى براى غلبه و پيروزى بر استكبار و استبداد، قويتر از علم نيست.
بدانيد كه دنيا و آينده آن براى ملتهاى عالم و داناست. اين شماييد كه بايد ملّت اسلام را به مجد و عزّت ديرين و بيشتر از آن برسانيد. همّتها را بلند كنيد؛ نيل به همه مدارج علمى را قابل تحصيل بدانيد. خداوند متعال به بشر و اين مخلوقِ هنوز هم ناشناخته، لياقت تسخير كاينات زمينى و آسمانى را عطا كرده، يا به بيان ديگر آنها را مسخّر او گردانيده است.
به پيش برويد و اسرار كاينات و آيات علم و قدرت خدا را كشف كنيد. عزّت و قوّت و استقلال و هر چيز خوبى كه فطرت سالم و پاك بشر طالب آن است، با علم فراهم مىشود و ذلّت و ضعف و زبونى نتيجه جهل و نا آگاهى است.
خود را براى اسلام و براى اعلاى كلمةاللّه و براى حصول اهداف الهى و قرآنى و براى خدمت به محرومان و نجات مستضعفان آماده سازيد. هر رنج و تلاشى را كه در تحصيل علم متحمّل مىشويد با نيّت خالص و پاك آن را في سبيل اللّه و در راه خدا و راه آسايش خلق خدا محسوب داريد، تا از اجر و ثواب بسيار برخوردار شويد.
بدانيد كه همه در انتظار شما هستند. خداوند متعال از شما سعى و مجاهدت مىخواهد. اسلام و پيامبر عظيمالشأن در انتظار نتيجه تحصيلات دبستانى و دبيرستانى و دانشگاهى و بعد هم تحقيقات علمى شما هستند.
ائمّه طاهرين، به خصوص حضرت بقيّةاللّه، امام عصر- ارواح العالمين له الفداء- از شما انتظار دارند. نظر همه و تمام جامعه به اين مراكز علمى و كلاسهاى تعليماتى
1) 355. ( 1)- نهج البلاغه/ حكمت 205 ..
و درس دوخته شده كه شما چگونه عمل مىكنيد و چگونه تلاش مىكنيد و چگونه خود را براى خدمت به انسانها آماده مىنماييد.
مراكزى كه در آن آموزش مىبينيد، آموزگار، دبير، استاد و مدير، همه بايد براى اينكه تحصيلات و زحمات شما بيشترين بازدهى را داشته باشد، خالصانه مساعدت و كمك نمايند.
سعى نماييد چنان باشيد كه از فهم و بينش بيشتر و آگاهى زيادتر لذّت ببريد، اوقات خود را به بطالت و معاشرتهاى بيهوده و بعضى بازيها و مسابقات بيهوده كه كمالى از آن نه براى روح و نه براى جسم حاصل نمىشود، و ارزش حقيقى انسانها را بالا نمىبرد، تلف نكنيد.
در پى كسب كمالات حقيقى و سير الى اللّه باشيد.
آيات كريمه: (أفحسبتم انما خلقناكم عبثا)(1)و (وما هذه الحياةُ الدنيا إلّا لهو ولعب (2)و مضامين بلند تعاليم نورانى قرآن را فراموش نكنيد. از ملاهى و مناهى پرهيز كنيد و از سرگرم شدن به بازيهايى كه باعث اتلاف وقت است خود را دور نگهداريد. بعضى از بازيها موجب افت تحصيلى جوانان و دانشآموزان مىشود گرچه با نام تقويت فكر و ذهن باشد.
اگر مىخواهيد در تحصيل كمالات حقيقى موفّق شويد و اگر مدرسه و محيط خانواده علاقه به توفيق شما دارند، همه بايد در دور بودن از ملاهى و مناهى با شما همراهى و همكارى نمايند.
خلاصه، تلاش كنيد عمر و وقت و حيات و فرصتهايى را كه همه خواه و ناخواه از دست خواهد رفت، به رايگان يا بهاى كم از دست ندهيد.
براى اين نعمتهاى بزرگ الهى، بها وارزشى غير از علم و معرفت و رضاى خدا و ثواب خدا و سير الى اللّه نيست كه حضرت اميرالمؤمنين مىفرمايد:
«ألا حر يدع هذه اللماظة لأهلها إنه ليس لأنفسكم ثمن إلّا الجنة فلا تبيعوها إلّا بها»(3)
خود را متعهّد بدانيد و متعهّد بسازيد تا از كارهاى زشت و ناشايست و حرام اجتناب كنيد و واجبات و فرايض را انجام دهيد و مخصوصاً به نماز- كه معراج مؤمن است- اهمّيّت بدهيد.
در جماعات شركت نماييد و وقار دانشآموزى و دانشجويى را پاس داريد. خداوند متعال را در همه حالات فراموش نكنيد و درس و تدريس و تعليم و تعلّم را براى رضاى او و اتّصاف به صفت الهى علم قرار داده و از او استعانت و كمك بخواهيد.
به مولى الورى، حضرت بقيةاللّه، مولانا المهدى- ارواح العالمين له الفداء- متوسّل باشيد و بدانيد كه وجود مقدّس و بزرگوار آن حضرت- كه امروز در اين عالم، آيتى اعظم و اكبر از وجود او براى خدا نيست- از موفّقيّتى كه نصيب شما مىشود، بيشتر مسرور و خوشحال مىگردند. همه شما فرزندان روحانى آن حضرت هستيد و آن حضرت بيش از هر پدرى توفيق فرزند را در علم و عمل و كسب كمال دوستدار و خواهان است.
اينجانب براى همه شما و عظمت بيشتر اسلام دعا مىكنم و توفيق نظام اسلامى خصوصاً مسؤولان محترم آموزش و پرورش و دانشگاهها و مراكز علمى را براى تعليم و تربيت جامع و اسلامى مسألت مىنمايم. والسّلام عليكم و رحمةاللّه و بركاته.
بسم الله الرحمن الرحيم
(وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرى اللهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ (1)
بعد الحمد و الصّلاة؛
فرزند بسيار عزيزم 360] و نور چشمانم، مرتضى جان! اكنون كه به حول و قوّه الهى، براى ادامه تحصيلات عازم سفر خارج مىباشى، اميدوارم از انواع توفيقات بهرهمند شوى و وجهه همّتت را- هم از جهت صورت و هم از جهت معنا- بلند و عالى و متعالى قرار دهى.
از جهت صورت، نيل به عالىترين مقامات علمى را هدف بدانى؛ و از جهت معنا، اين سفر را يك سفر الهى و براى خدا قرار دهى كه هر چه درس بخوانى و هر چه تلاش كنى و هر چه بيشتر تحقيق نمايى، همه را به حساب خدا و حسنات نامه اعمال تو محسوب سازند.
سفر به اين نيّت كه با كسب معلومات در طريق خودكفايى امّت اسلام و جامعه مسلمين و بىنيازى آنها از كفر و خدمت به مسلمانان گام برمىدارى، بسيار مقدّس و عبادت است.
1) 359. ( 1)- توبه، 105.
سرّ انحطاط ظاهرى كنونى مسلمين، عقب ماندن آنها در علوم مادّى و ظاهرى از بيگانگان است؛ چنانكه علّت تفوّق كفّار بر مسلمانان نيز، پيشرفته بودن آنها در اين علوم است.
اگر جوانانى كه به خارج مىروند، به اين فكر باشند كه بايد اين قلاع مادّى و تكنيك را فتح كنند و هر كدام براى عالم اسلام، افتخار و مايه سربلندى و بىنيازى از ديگران شوند، يقيناً اين وابستگى و احتياج كنونى برطرف مىشود و مسلمانان به استقلال عملى نايل مىگردند.
چرا نبايد تو و امثال تو در رشتههاى مختلف علمى در دنيا سرشناس و مشار بالبنان باشيد؛ با اينكه در استعداد و هوش سرشار، اگر از ديگران قويتر نباشيد، ضعيفتر نيستيد. غرض اينست كه همواره يادت باشد براى چه و به چه منظور مقدّس و كسب چه رتبه والايى سفر كردهاى! خدا ناظر بر توست! از او كمك بخواه و به او توكّل و اعتماد كن!
مبادا مظاهر مادّى آنجا، فكر تو را مشغول سازد و از راهت بيرون براند كه خداى نخواسته صبح كنى، در حالى كه از آنچه مىخواستى دستت پر شود، خالى باشد و با دست خالى برگردى!
اگر آنجا وسايل تحصيل فراهم است، وسايل بازداشتن انسان از مسير راه كمال و سعادت نيز بسيار است و مرد مىخواهد كه در دام اين ملهيّات نيفتد و نيكبختى خود را به آن نفروشد.
در تعهّد دينى خود و ولايت اهل بيت،- عليهم السّلام-، ثابت قدم باش و هر كس را در اين راه، آزموده و پخته شناختى، با او باب مصاحبت و دوستى باز كن. در مجالس اسلامى كه در مجمع اسلامى يا جاهاى ديگر تشكيل مىشود، خالصانه و بى ريا براى كسب فيض و زنده نگهداشتن تعهّدات مذهبى شركت نما و آن مجالس را بزرگ مىشمار و قدر بدان.
خلاصه، چنان فرض كن كه همه در انتظار تو هستند؛ كلّ جامعه مسلمانان منتظر نتيجه تلاش تو و امثال تو هستند؛ دوستان و آشنايان همه منتظرند؛ خويشاوندان تو، پدر و مادرت، همه منتظر و چشم به راهند؛ بيماران همه منتظرند. همه اين امور را فراموش ننما و از هر زحمت و كوشش، در راه موفّقيّت علمى استقبال كن.
اگر ناملايماتى در خلال كار پيش آمد، اعتنا نكن كه: رنج راحت دان، چه شد مطلب بزرگ. شكيبا و ثابت قدم و استوار دنبال كار خودت باش كه ان شاءالله تعالى، شاهد توفيق را در آغوش بگيرى.
سختيهاى كار و هر فشارى را در اين طريق مىبينى، به حساب خدا محسوب دار و از ضعف و سستى و نااميدى پرهيز كن.
تا مىتوانى نام خدا بر زبان آر و از ذكر خفى و ياد قلبى نيز غافل مباش و صلوات بر محمّد و آل محمّد، عليهم السّلام به خصوص حضرت بقيةالله- ارواحنا فداه- را فراموش نكن و تحصيلاتت را براى بهتر و بيشتر خدمت كردن به آن حضرت و شيعيان آن بزرگوار پرمايه و پرمحتوا ساز.
چون با حال كسالت مجال بيش از اين نيست، اميد است تو خود حديث مفصّل از اين مجمل بخوانى.
تو را به خدا سپردم و از خدا برايت سعادت دارَين و توفيق مسألت مىنمايم.
ولاحول ولاقوة إلا بالله. والسلام عليك ورحمة الله وبركاته.
اگر بعضى ازكسان وخويشان، زر و زيورى براى سرراهى به شما تقديم كردهاند، من هم اين چند كلمه را به عنوان سرراهى، به شما مىسپارم، يقيناً قبول مىنمايى.
باسمه تعالى
اين چند كلمه را نيز به عنوان سرراهى، براى بانوى محترمه عزيز ... خانم، و نور چشم عزيزم، ... جان، مىنويسم. اميد است شما و مرتضى در اين سفر تندرست و سالم باشيد و با موفّقيّت و نيل به مقاصد عاليّه، مراجعت كنيد.
عزيزانم! آن شهرى كه مىرويد، پر از فساد و تباهى و فسق و فجور است. اگر چه داد از انسانيّت مىزنند، ولى شرف واقعى انسان در آنجا پايمال هوا و هوس و شهوات و حيوانيّت است. زندگى بيشتر آنها، به زندگى دامهايى شبيه است كه در دام خانههايى منظّم و مدرن زندگى مىكنند؛ ولى از انسانيّت و لذايذ معنوى بهرهاى ندارند. شما سعى كنيد اخلاق و تربيت خودتان را محكم نگاه داريد و استقلال اسلاميّت خود را حفظ كنيد. بسيارى از ايرانيها در آن محيطها زود رنگ عوض مىكنند و اروپايى مىشوند و فراموش مىكنند كه مسلمانند؛ زنهايشان چادر را- كه در اينجا لباس محترمى است- كنار مىگذارند؛ به عكس هنديها، پاكستانيها و آفريقاييها كه بيشتر،
هويّت خود را حفظ كردهاند و از اينكه هندى يا پاكستانى مىباشند، يا از اين كه با چادر و لباس محلّى خودشان ظاهر مىشوند هيچ احساس حقارتى ننموده و سرفراز و با اعتبار در خيابانها ظاهر مىشوند.
به هر حال، زندگى، همهاش جهاد است و همه جا بايد جهاد كرد. درس خواندن جهاد است؛ چادر و پوشش اسلامى داشتن جهاد است؛ در مجالس آنچنانى نرفتن جهاد است.
اميد است هر شما سه نفر در همه جهادها پيروز باشيد و نرگس جان كوچولو هم با چادر كوچكش، نمونه ثبات و استقامت و پايبندى به شعاير اسلامى باشد.
خلاصه هر چه را شرعاً خوب است، فرا بگيريد و هر چه شرعاً بد است، از آن دورى اختيار نماييد.
س- خواهشمندم نصيحتى براى بنده و تمامى جوانان ايران بيان فرماييد.
بسم الله الرحمن الرحيم
ج- جنابعالى و همه جوانان عزيزى را كه قلوب آنها به نور اسلام منوّر است، وصيّت مىكنم به تقوا و آداب و دستورات دينى و اينكه در تمام مراحل زندگى، دين خود را فداى چيزى ننماييد كه خسارت مىبينيد؛ بلكه همه چيز خود را فداى دين بنماييد. موفّق باشيد.
س- خواهشمند است نصيحتى براى جوانان مرقوم فرماييد.
بسم الله الرحمن الرحيم
ج- جوانان عزيز بايد توجّه داشته باشند كه در هر زمان و به خصوص در اين زمان، دعوتهاى باطل، فراوان و وسايل گمراهى، بسيار است؛ بنابراين مراقب باشند تحت تأثير اباطيل قرار نگيرند.
بدانند يگانه دعوتى كه بايد با تمام وجود به آن لبّيك گفت، دعوت كسانى است كه اعلَم و اعقَل همه مردم بوده و سوابق و تاريخ زندگى آنها، از آغاز تا پايان، در كتب معتبره مضبوط است؛ و آنان بعد از حضرت ختمى مرتبت صلّىالله عليه و آلهوسلّم-، حضرات ائمّه هدى،- سلامالله عليهم اجمعين- هستند. ان شاءالله موفّق باشيد.
با اعلام وصول مكتوب شريف، متضمّن درخواست نصيحت واصل شد. نظر به اينكه حقّ مؤمن بر مؤمن نصيحت و خيرخواهى براى اوست، تذكّرات ذيل را تقديم مىدارم. اميد است به حكم (فإن الذكرى تنفع المؤمنين (1)مقبول و نافع شود.
بهترين نصيحتى كه خودم و شما و همه برادران و خواهران ايمانى را به آن نصيحت مىكنم تقوا و پرهيزكارى است:
«فإنّه خير ما أوصى بهالمسلم المسلم»(2).
به شما رهرو جوان مؤمن نصيحت مىكنم كه قدر نعمت گرانبهاى جوانى را بدانيد؛ توان و فرصتى را كه خداوند متعال به شما عطا كرده است غنيمت بشماريد و بيشترين استفاده را از اين دوران و روزگار طراوت و نشاط زندگى بنماييد.
بر حسب وصيّت حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- به جناب اباذر- رضوان اللّه عليه- پنج چيز را پيش از پنج چيز بايد غنيمت دانست كه اوّل، جوانى پيش از پيرى است:
«شبابك قبل هرمك».(3)
سعى كنيد در ايّام جوانى بر خود مسلّط باشيد و خشم و شهوت و هواهاى نفسانى را ذليل و رام خود كنيد. دوره جوانى، دوره سعى در عمل و ساختن شخصيّت و ظهور استعدادات و فرصت بزرگ براى نيل به كمالات و ارتقاى درجات است؛ دوره رشد قواى ملكوتى و عقلانى و قوّت تمايلات حيوانى است؛ دوره جهاد و سير و حركت و صعود يا سقوط است. منتهى اليه اين سير سعادت يا شقاوت، نعيم و رضوان، يا جحيم و خسران است.
بايد چنان بود كه اين سير الى اللّه و به سوى خدا و ثواب خدا و راه انبيا و اولياء صدّيقين و صلحا باشد: (ومن يطع الله و رسوله فاولئك مع الّذين أنعم الله عليهم من النّبيين والصّديقين و الشّهداء و الصّالحين و حسن أولئك رفيقاً).(4)
خود را در معرض وزش نسيمهاى توفيق قرار دهيد و با جهاد با نفس كه جهاد اكبر است- توفيقات و هدايتهاى الهى را كسب نماييد، فقد قال- عزّ اسمه-: (والّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا و إنّ اللّه لمع المحسنين (1).
خود را از خطر آلودگى به موجبات خذلان و وقوف يا بازگشت به عقب دور نگهداريد. برخى از اسباب خذلان را كه در اين جملههاى شريفه دعاى «ابى حمزه ثمالى» بيان شده، بخوانيد و به خدا از آنها پناه ببريد:
«سيّدى لعلك عن بابك طردتني و عن خدمتك نحّيتني أولعلك رأيتني مستخفا بحقك فاقصيتني أو لعلك رأيتني معرضاً عنك فقليتني أولعلك وجدتني في مقام الكاذبين و فرفضتني أولعلك رأيتني غير شاكر لنعمائك فحرمتني أولعلك فقدتني من مجالس العلماء فخذلتني أولعلك رأيتني في الغافلين فمن رحمتك آيستنى أولعلك رايتني آلف مجلس البطالين فبينيو بينهم خلّيتني ...».
اين امور و كارهاى مشابه آنها همه از اسباب سلب توفيق، بُعد از خدا، تاريكى قلب و مفاسد ديگر است كه بايد از آنها دورى جست و خطر آنها را بزرگ شمرد.
استخفاف به حقّ خدا و سبك گرفتن اوامر و نواهى خدا، اعراض از ياد خدا، ترك شكر نعمتهاى الهى، ترك مجالست با علما، همنشينى با اهل بطالت و غفلت و لهو و لعب، همه از موانع كسب درجات معنوى و فيوضات حقيقى است.
يكى از علايم توفيق و آگاهى و بيدارى شخص، همين حال نيك و شايسته نصيحت خواهى است. خداوند بر اين بينش و رشد و درك معنوى شما بيفزايد. خدا را براى داشتن اين حال شاكر باشيد. و هيچگاه از حال نفس و تهذيب و تكميل اخلاق خود غافل نشويد. بر تلاوت قرآن مجيد مداومت نماييد و اقلًا بخشهايى از آن را در معارف و الهيّات و معاد و اخلاق حفظ كنيد. با ياد خدا، خيالات شيطانى را- كه اميد است بر شما چيره نشود- از خود دور سازيد: (إن الذين اتقوا إذا مسّهم طائف من الشيطان تذكروا فإذا هم مبصرون (2).
حال كه توفيق دانشآموزى داريد در تحصيل علم مقامات بسيار بلند علمى را وجهه همّت قرار دهيد و براى شرف و فضيلت علم و براى اينكه در جامعه مسلمانان عضوى مفيد و مصدر خدمات بزرگ شويد و مسلمانان را از بيگانگان بىنياز سازيد و به خودكفايى برسانيد، هرچه در توان داريد تلاش كنيد.
هميشه و همواره چشم به راه ظهور و منتظر فرج حضرت صاحب الامر، بقيةاللّه- ارواح العالمين له الفدا- باشيد و موجبات مسرّت خاطر انور ايشان را كه فوز اكبر و افضل است، فراهم سازيد.
در خاتمه از خداوند متعال براى شما توفيق و تسديد و سعادت دنيا و آخرت را مسألت مىنمايم و التماس دعا دارم. والسّلام عليكم و رحمةالله و بركاته.
فرزند عزيزم!
نامه شكوائيه شما را خواندم. اگر بيشتر مردم، شكايت از ديگران و از جريانهاى بيرون از خود دارند، شما شكايت از خود و درون خود داريد كه معلوم مىشود با نفس خود و هواهاى نفسانى و شهوانى درگيريد يا به عبارت ديگر با آنها در جنگ و جهاديد و در جهاد اكبر- كه به فرموده رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- همان جهاد با نفس است- دشمن را قوى پنجه و نيرومند مىبينيد و از آن بيم داريد كه نكند خداى نخواسته، بر او پيروزى و ظفر نيابيد.
من به شما اطمينان مىدهم كه اگر در برابر اين دشمن مقاومت كنيد و عرصه را بر او تنگ نماييد و از آغاز به پيشنهاد و خواستههاى او گردن ننهيد، سرانجام بر او غالب مىشويد و او اسير و رام شما خواهد شد. ولى اگر به خواستههاى او جواب مثبت بدهيد، خواهشهاى آن بسيار و بيشمار است و هرچه از او فرمان ببريد، او فرمانهاى ديگر و بيشتر مىدهد و تا شخصيّت انسانى و كرامت آدمى را نابود نكند و او را از مقام خود ساقط نسازد قانع نمىشود.
دوران جوانى، دوره و ميدان چنين جهاد و پيكارى است و بايد شخص اراده، مقاومت و پايدارى خود را نشان بدهد. البتّه هر كسى حريف نفس امّاره نيست؛ پهلوانان حقيقى مىتوانند در اين ميدان عرض وجود نموده و جايزه قهرمانى بگيرند.
شما و هر نوجوان و جوانى اين زورآزمايى و اين امتحان بسيار بزرگ را- خواه ناخواه- بايد بگذرانيد. ياد خدا را فراموش نكنيد و از او كمك بخواهيد كه خود وعده فرموده: (والّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا و إنّ اللّه لمع المحسنين (1)كسانى كه در راه خدا جهاد مىنمايند، البتّه خدا آنان را به راهى كه به او مىرسد راهنمايى مىنمايد و خدا با نيكوكاران است.
اين معنويّت و روحيّهاى كه داريد و به وضع روحى و درگيرى عقل و نفس خودتان متوجّه هستيد و مىخواهيد كه نفس را مغلوب كرده و خود را از آفات هواى
1) 367. ( 1). عنكبوت/ 55 ..
نفس سالم نگاهداريد، خود مرحلهاى از كمال و آگاهى و بصيرت و بينش است. اميد است همين آگاهى، شما را از اين گرداب- كه بسيارى از جوانان در آن گرفتار مىشوند- و از امواج و طوفان شهوات نجات دهد.
اين كار، اگر چه در آغاز، دشوار جلوه مىكند، ولى وقتى انسان مقاومت با هواى نفس نموده و از آن پيروى نكرد بسيار آسان مىشود.
سعى كنيد با اشخاص مجرّب و مؤمن مجالست كنيد؛ در جلسات موعظه و سخنرانيهاى مذهبى شركت كنيد؛ كتبى مانند: «معراج السعادة»، «حياةالقلوب» و «عينالحياة» را مطالعه نماييد و با دعا و نيايش به درگاه خدا و خواندنِ دعاى كميل، دعاى ندبه و توسّل به حضرت ولىّ عصر- ارواح العالمين له الفداء- خود را براى جهاد با نفس، مسلّح كنيد.
اميدوارم پيروز، سعادتمند و موفّق شويد و آينده بسيار روشنى پيش رو داشته باشيد. حقير هم براى توفيق شما و ساير جوانان دعا مىكنم و از شما التماس دعا دارم.
س- محيط زندگانى براى اينجانب بسيار مشكل شده و اين به خاطر عدم پايبندى اعضاى خانوادهمان، به وظايف و دستورات اسلامى است. به همين جهت تصميم به ترك خانه را دارم تا در جايى ديگر، با فراغ بال، به وظايف شرعىام رسيدگى كنم. در ضمن حافظهام نيز قوى نيست و اين مشكل ديگر من است.
خواهشمند است در اين دو مورد اينجانب را با اندرزهاى گهربارتان، راهنمايى نماييد.
بسم الله الرحمن الرحيم
ج- مرقوم شما واصل شد. از خداوند متعالى مسألت مىنمايم مشكلات شما به احسن وجه حل شود و حسن عاقبت داشته باشيد.
احساسات دينى، علاقه و تعهّد شما به احكام و وظايف شرعى مورد تقدير است. ان شاءالله مشمول الطاف حضرت بقيةالله- ارواح العالمين له الفداء- باشيد. فعلا اگر چه محيط خانواده براى انجام وظايف مذهبى- چنانكه لازم- است آماده نباشد، ولى شما استقامت كنيد و با همين شرايط، وظايف خود را انجام دهيد. به نظر مىرسد تغيير وضع زندگى قبل از پايان تحصيلات، موجب اشكالات بيشترى براى شما شود.
شما وضع مسلمانان صدر اسلام را در نظر بگيريد كه جوانهايى در خانوادههاى كفر اسلام آوردند و با وجود چه مشكلات و متاعبى، استقامت ميورزيدند. ان شاءالله شما هم موفّق مىشويد. مأيوس نباشيد.
ضعف حافظه هم مسألهاى نيست، بسيار ديده شده كه اشخاص با هوش و استعداد از نظر حافظه، ضغيف بودهاند و به عكس هم اتّفاق افتاده است كه آن ضعف را آن قوّت جبران مىنمايد.
س- بعد از ازدواجم موسيقى و بدحجابى را با يارى خدا و شوهرم كنار گذاشتم و قرآن خواندن را تكميل كردم. ولى هنوز شيطان مرا رها نمىكند و من هم آدمى سست و بىارادهام؛ گاهى نماز مىخوانم و گاهى نمىخوانم. ولى همه اينها باعث مىشود خودم عذاب وجدان داشته باشم و ناراحت باشم. نمىدانم چه كنم كه اراده و ايمان محكم داشته باشم تا شيطان به سراغم نيايد؟
ج- موسيقى را براى هميشه كنار بگذاريد. نمازتان را حتماً بخوانيد و آنچه فوت شده قضا نماييد كه در روايت وارد شده: كسى كه عمداً نماز را ترك كند، مانند كافر است.
چنانچه خوب تأمّل كنيد و عظمت خداوندى و رسيدن مرگ و تحت محاسبه الهى قرار گرفتن و نيز ثوابهاى عظيم در برابر اطاعت فرمان خداوند را مدّ نظر قرار دهيد، انشاءالله شيطان شما را رها مىكند.
بايد بدانيد كه هيچگاه انسان از مكر شيطان و وسوسههاى نفسانى خلاص نمىشود، مگر اينكه ايمان و معرفت او كامل شده باشد. تكميل معرفت و ايمان حاصل نمىشود مگر با تعقّل و تفكّر در عظمت خداوند، عجز انسان در برابر قدرت او، يقين به حتمى بودن و حق بودن عذاب و ثواب و فناى دنيا، و همراه اين تفكّرات، تقوا و اطاعت اوامر و نواهى الهى. ان شاء الله در انجام تكاليف الهى و رهايى از القائات شيطانى و رسيدن به حيات طيّبه انسانى موفّق باشيد. والسّلام عليكم و رحمة الله وبركاته.
س- نظر شما درباره معاشرت با دوست و رفيق چيست؟
ج- در معاشرت و همنشينى كه در ساختن شخصيّت انسان بسيار مؤثّر است بايد دقّت كامل شود كه شخص با اشخاصى معاشرت كند كه از معاشرت با آنها بهرههاى روحانى و معنوى ببرد.
مجالست با حضرات علماى اعلام و اهل تقوا و پارسا و مردمان آزموده و سالخورده و با تجربه و با سابقه در اسلام، موجب رشد عقل و دين و ايمان مىشود. چنانكه همنشينى با مردم فاسق و بدكار و بداخلاق و غير متعهّد به تكاليف دين و فاقد حياى اجتماعى و به خصوص همنشينى با اهل بدع و كسانى كه انحرافات فكرى دارند بسيار بسيار مضراست و خطر آن براى روح و معنويّات انسان، بسيار زياد است. بايد از حضور در مجالس چنين اشخاصى و جلسههاى لهو و لعب به شدّت پرهيز نمود. و به عكس، مجالس وعظ و سخنرانيهاى مذهبى و محضر علما و محافل دعا و تلاوت قرآن و ذكر مناقب و فضايل اهل بيت عليهم السّلام- را غنيمت شمرد، و اصولا چنانكه فرمودهاند:
«يعرف المرء بجليسه»،
هر كسى از همنشينان و معاشرينش شناخته مىشود.
س- چگونه جوان مىتواند با خداوند و ائمّه معصومين- عليهم السّلام- رابطه بر قرار كند و اگر در اين زمينه نا اميدى به جوان راه پيدا كرد بايد چه كند؟
ج- رابطه بر قرار كردن هر مسلمان- جوان باشد يا پير- با خداوند متعال و ائمّه اطهار- عليهم السّلام- به اين است كه در جميع شؤون زندگى به فرمايشات آنها- كما هو حقّه- عمل نمايد (واللّه العالم).
بسم الله الرحمن الرحيم
السّلام عليكم.
نامه مفصّل و مشحون از مطالب ارزنده و دلسوزى براى نسل جوان و در لفظى ديگر براى جامعه و براى اسلام عزيز و فرزندان اسلام واصل شد و بسيار موجب اميدوارى و خوشنودى گرديد.
تأخير در پاسخ به واسطه كثرت مشاغل و مراجعات و مسايل كتبى و شفاهى است كه بايد به همه پاسخ داده شود و همانگونه كه مرقوم داشتهايد چنين نيست كه نويسنده نامه- معاذالله- بايد از مسؤولين يا رئيس يك سازمان و ارگان باشد تا پاسخ داده شود. انشاءالله در جوابها بيشتر توجّه به انجام وظيفه و كمك به نشر معارف اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السّلام- و بالا بردن سطح آگاهيهاى جامعه، به خصوص نسل جوان است.
مسأله يا مسايل جوانان مسايلى است كه همواره مورد توجّه آگاهان و مربّيان جامعه و هاديان فكر و انديشه و خصوص مكتب انبيا- عليهم السّلام- و بالاخص مكتب اسلام بوده و هست.
اصلاحات، سازندگيها، آينده بينيهاى اقتصادى و سياسى و برنامههاى فرهنگى در زمينه ايمان و عقيده، همه روى اين قشر حسّاس تمركز دارند. چه آنهائى كه اغراض فاسده و مقاصد شخصى و قصد افساد و انحراف جامعه را دارند، و چه آنهايى كه قصد اصلاح و سالم سازى و خير و سعادت مردم را دارند، روى اين طبقه جوانان و نوجوانان سرمايه گذارى مىكنند.
روحيّات جوانان براى عمل و فعّاليّت و پيشقدم بودن و ترقّى و تكامل آماده است؛ چنانكه براى سقوط و افتادن در منجلاب انحرافهاى گوناگون و فساد اخلاق نيز آمادهاند.
سخن در مباحث مربوط به جوانان و عوامل مؤثّر در رشد و كمال و يا سقوط و انحطاط آنها و اشباع درست غرايز و خواستههاى آنها، نياز به نوشتن رسالهها و كتابها دارد.
در عصر ما به واسطه گسترش ارتباطات و وسايل سمعى و بصرى و طبع و نشر افكار و آراء و تبليغات مستقيم يا غيرمستقيم، مسايل جوانان، بسيار گسترده و پيچيده گرديده كه سالم ماندن يك جوان نياز به مراقبتها و به خصوص نياز به مجاهدت و تلاش فراوان خود جوانان دارد.
با آگاهىاى كه از اوضاع مختلف سياسى، اقتصادى، مكتبهاى فكرى و مسايل جنبى دارم، جوانان و سعادت و سلامت روحشان را هدف قرار دادهاند و آنها بايد از خود مواظبت كنند.
مجلّات، روزنامهها، راديو و تلويزيون و انواع فيلمها در تمام دنيا از مهمترين عواملى هستند كه روى جوانان كار مىكنند و جوامع بشرى را به سوى سعادت يا شقاوت سير مىدهند.
اين وسايل، جوانان شهرنشين و جوانان روستايى، همه و همه را شامل مىشوند و حتّى لباس و ژست كارگردانان برنامههاى تلويزيون در دورترين نقاط پسر و دختر را در همه جا زير تأثير خود قرار مىدهد.
البتّه در ساختن يك جوان سالم و مسلمان، محيط خانه و خانواده، محيط مكتب و مدرسه و آموزشگاه و جامعه، همه مؤثّرند و همانگونه كه قرآن كريم مىفرمايد: (والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه والذي خبث لا يخرج إلّا نكداً) محيطها و مدرسهها و خانوادههاى سالم يا فاسد در تربيت نسل جوان مؤثّر است.
در گذشته، محيط تربيت براى يك جوان يك كوچه، يك روستا يا يك شهر و بازار بود؛ امّا امروز محيط تربيت جوان و نوجوان تمام جهان است.
البتّه اين پيچيدگيها و وسعت تضارب افكار، و توسعه ميدان مخاطرات به اين معنى نيست كه تصوّر كنيم چارهاى نمىتوان انديشيد و جوانان و نوجوانان را نمىتوان در مسير صحيح هدايت كرد و غرايز آنها را در راه سعادت خودشان فعّال نمود. با تمام اين اشكالات راههاى سالم سازى جامعه و پرورش افكار و تربيت اسلامى جوانان نيز به موازات اين دشواريها زياد شده و از جمله رشد و آگاهى جامعه خود جوانان نيز براى سالم سازى، زمينه تأثير تبليغات مثبت و مفيد را بيشتر فراهم نموده است.
بنابر اين بايد تبليغات صحيح روى جوانها فراگيرتر و كاملتر انجام شود. بايد مشكلات جوانها را شناسايى كرد و مديريّت جامعه و مسؤولين بهسازى اخلاق، و پدر و مادر و اشخاص و افراد، همه به طور جمعى و فردى در حلّ آنها اقدام نمايند.
همين مسأله مشكل جنسى را كه تذكّر دادهايد، دين مقدّس اسلام بسيار مهم دانسته و به حلّ آن تشويق و ترغيب كرده و ازدواج را در جامعه اسلامى از بنيانهاى بسيار
مقدّس و محبوب خدا معرّفى نموده، و تا آنجا آن را حلّال مشكلات جوانان شمرده كه پيامبر اسلام فرمودهاند:
«من تزوّج فقد أحرز نصف دينه أو ثلثا دينه فعليه بالنصف الباقي»
و سعى در انجام آنرا بين دو نفر به قدرى موجب اجر و ثواب معرّفى كردهاند كه به هر قدمى كه شخص براى رفع اين مشكل براى كسى بردارد يا كلمهاى بگويد، ثواب يكسال عبادت كه شبهايش را به نماز، و روزهايش را به روزه به سر برده باشد، مقرّر شده است.
در رشته هاى ديگر، تعاليم عاليّه اسلام، همگان و به خصوص جوانان را تا حدّ ممكن بيمه مىسازد و از آسيبپذيرى دور مىنمايد. دين اسلام، طبع و نشر مقالات، مجلات و روزنامهها، رمانها و فيلمها و برگزارى بازيها و مسابقات فسادانگيز و مطالعه و ديدن و نقل و گفتن آنها و گرايش به لهو و لعب و موسيقى و قمار و سرگرميهاى مضرّه و مجالستها و همنشينى و مصاحبت با اشخاص فاسدالاخلاق را ممنوع فرموده است. همانگونه كه تعاليم بهداشتى، براى سلامت بدن و حفظ الصّحه و بهداشت، بسيارى از كارها و خوردنيهاو آشاميدنيها را ممنوع كرده است. از سوى ديگر، نشر و طبع مقالات و كتب مفيد و پرورش دهنده عقل و فكر و روح و اشعار و تفريحات سالم و سازنده و مجالست و مصاحبتهاى گوناگون راتشويق و ترغيب فرموده و از بيكارى و بطالت- كه خود نيز خواه قهرى و غيراختيارى، يا اختيارى باشد، مشكلاتى را مىآفريند- سخت نكوهش شده و از كار و عمل وتلاش و فعّاليّت، مدح و ستايش گرديده است.
به عقيده ما همه و اگر نگوييم همه، اغلب مشكلاتى كه همكنون وجود دارد به خاطر همين پيدا نشدن راهحلهايى است كه اسلام تبيين فرموده است. يك جامعه اسلامى جامعهاى است كه موجبات سعادت جوانان و نوجوانان در حدّ ممكن در آن فراهم باشد و از اسباب و وسايل انحراف پيراسته و منزّه باشد.
بنابر اين همه بايد اقدام كنيم؛ چه آنهايى كه مديريّتهايى در جامعه دارند و مخصوصاً آنهايى كه بر وسايل تبليغى سمعى و بصرى به عنوان امين برگزيده شدهاند، بايد حفظ اين امانت را- كه از اعظم امانات است- بسيار مهم بدانند و كوتاهى در آن را از بدترين خيانتها به مردم، به اسلام، به كشور و به جامعه بدانند. بايد افراد مهذّب، آگاه، ظاهر الصّلاح در پستهاى اين كارها آورده شوند.
مطبوعات و جرايد- همه و همه- وظايفشان سنگين است. اينگونه كه بسيارى تلقى مىكنند نيست.
بايد جوانان را با مساجد، مجالس وعظ و هشدارهاى اخلاقى، با مطالعه كتب آموزنده و صحيح دينى، با تواريخ سودمند، با تفسير قرآن مجيد و مجالس دعا آشنا كرده و آنان را در خطّ صلاح و فلاح و رستگارى نگاه داشت. خود آنها هم كه بيشتر آگاه و متوجّه هستند بايد در اين خط اصلاح خود و هم سنّ و سالان خود، تشريك مساعى و بذل فداكارى و كوشش كنند. بايد اخلاق اسلامى، زهد و آزادگى و پارسايى، قناعت و شجاعت و خودشناسى را به آنها آموخت كه بدانند خود را به هر جريان و هر وضع نفروشند.
و اين كلام معجز نظام اميرالمؤمنين عليه السّلام- را هميشه مقابل چشم و دل خود قرار دهند، كه فرمودند:
«ألا حُرّ يدع هذه اللماظة لأهلها إنه ليس لأنفسكم ثمنٌ إلا الجنّة فلاتبيعوها إلا بها»
تا بدانند كه انسان بالاتر از اين است كه اسير شهوات و مادّيّات و افكار و اعمال شيطانى شود؛ و مثل اين اشعار را زمزمه نمايند كه:
تن آدمى شريف است به جان آدميّتنه همين لباس زيباست نشان آدميّت
طيران مرغ ديدى تو زپاى بند شهوتبه در آى تا ببينى طيران آدميّت
بحمدالله در معارف شيعه و فرهنگ غنى ما در آيات قرآن كريم، آن همه احاديث شريفه و دعاهاى انسان ساز عالية المضامين و كتابها و اشعار و مقالات، بيش از آنچه تصوّر شود به جوانان ارايه طريق شده است. بايد جوانها را به اين فرهنگ غنى متوجّه كرد تا بخوانند و بدانند و عظمت دين خود و فرهنگ دينى اسلام را بشناسند و خود را بسازند. جوانها و همه را بايد به حسابرسى و محاسبه اعمال راهنمايى كرد تا هميشه در مقام تحصيل ترقّى و كمال بيشتر باشند.
بالاخره آقاى محترم! جوان عزيز نوزده ساله كه الحمدلله از اين همه آگاهى و دانايى برخورداريد و شمّهاى از آن را در اين نامه به قلم آوردهايد، من به شما تبريك عرض مىكنم و از خداوند متعال مىخواهم كه مثل شما را- كه در جوانان و نوجوانان مسلمان زياد است- زيادتر و بيشتر بفرمايد.
شما جوانان، اميد آينده اسلام هستيد. عظمت و شوكت اسلام مرهون تلاش و رشد آگاهى شما است. همه از شما انتظار دارند؛ اسلام از شما انتظار دارد و قرآن كريم به انتظار شماست و حضرت بقية الله مولانا المهدى- ارواح العالمين له الفداء- از شما انتظار دارد. بيشترين ياوران آن حضرت از شما جوانان مسلمان و متعهّد خواهند بود.
عزيزان من! اگر ما در اداى وظايف خود نسبت به شما قصور يا تقصير داريم، شما به نفس خود اعتماد كنيد و با توكّل به خدا، در دين و ايمان و تقوا و سعى و عمل ثابت قدم باشيد. قدم به جلو برداريد و به جلو برويد و فقط عزّت اسلام، سيادت مسلمين،
رضاى خداوند، خوشنودى حضرت ولى عصر- ارواحنا فداه- تأمين رفاه و آسايش خلق و خدمت به مردم را وجهه همّت قرار دهيد. خدا يار و ياور شما. (قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله والمؤمنون
س- ... چه كنم تا مشكلاتى كه بين من و شوهرم پيدا شده مرتفع گردد؟
بسم الله الرحمن الرحيم
ج: مرقوم مفصّل شما رسيد. در جواب اشعار مىدارد: يكى از آيات بزرگ الهى و شگفتىها و ظرافتهايى كه در عالم آفرينش، به خصوص آفرينش انسان، تماشايى، عبرتانگيز و بينشآفرين است، زوجيّت و همسر و همدم و انيس و مونس بودن زن و مرد با يكديگر است. واقعاً الآن كه اين نوشته را مىنويسم، واژهاى كه تعبير از اين زوجيّت و با هم شدن و با هم بودن و يكى شدن اين دو جنس بنمايد، ندارم جز قرآن مجيد كه مىفرمايد:
(هن لباس لكم و أنتم لباس لهن (1)بانوان براى شوهران، لباس و شوهران براى ايشان، لباس مىباشند؛ و در آيه ديگر، درباره اين رابطه مىفرمايد:
(ومن آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجاً لتسكنوا إليها و جعل بينكم مودة و رحمة)(2)از خود شما برايتان قرار داد همدم، مونس، غمخوار، متّحد مشترك المنافع و موافق همدل، نه معارض هم، و نه جدا از هم و نه مستقل از هم؛ بلكه متّحد اتّحادى كه بين هيچ دو نفرى برقرار نمىشود.
حقيقت زوجيّت اين معانى مقدّس و آرامبخش است. اين است كه از دو جنس مخالف يك واحد به تمام معنى موافق ساخته مىشود و اسلام به اين جهت به ازدواج بسيار اهمّيّت داده است. در اكثريّت زنان و شوهران مسلمان اين روحيه يگانگى و اتّحاد را اگر چه بالطبع فراهم است، فراهمتر مىسازد، و اهتمام بر اين است كه اين بنياد قويم و مستحكم از آسيب و تعرّض مصون بماند و زن و مرد در دل به آن وفا دار باشند.
حقير در همين زندگى خود، زنان و مردانى را ديدهام كه در اين جهت با هم شدن و از هم بودن نمونه بودند، و چنان بودند كه گويى هر يك از راز دل ديگرى خبر داشت
و همان را انجام مىداد و همان را مىگفت كه ديگرى مىگفت و شخصيّتشان در هم ذوب شده بود. اگر او در بيرون از خانه بود و اين در درون خانه، هر دو با هم بودند و در رنج و غم و شادى شريك يكديگر بودند. نه اين خود را از او طلب كار مىدانست و نه او به اين، ادّعايى داشت.
اين مرد سالارى تحميلى كه در زمان ما مبارزه با آن را مطرح مىنمايند، و از آن براى جدا كردن زن از شوهر، و آنها را دو واحد و در مقابل هم قرار دادن استفاده مىكنند، در صدر اسلام اصلا وجود نداشت و اخلاق اسلامى در محيط خانه بر روابط هم حاكم بود.
غرض از اين بيانات اين است كه: شما بر حسب آنچه نوشتهايد همسرى از هر جهت پاك و سالم داريد كه او را هديهاى از طرف خدا مىشماريد؛ پس مسألهاى غير قابل حل بين خودتان نخواهيد داشت. اين صفا و وفا و خوش بينى كه به هم داريد، همه امور را بر وفق دلخواه قرار مىدهد. شما هم خاطرخواه او و او هم خاطرخواه شما خواهد بود.
البتّه در نظامات شرعى براى اينكه در بين زنها و شوهرها، افرادى پيدا شدهاند كه به واسطه بعض جهات و عذرهاى صحيح يا بهانههاى غلط به اين اتّحاد و يگانگى نرسيدهاند، قانون بر آنها حاكم مىشود و آنها را منظم مىسازد.
براى هر يك از زن و شوهر نسبت به هم حقوقى مقرر شده است كه بر حسب آن، نظام خانواده و زوجيّت باز هم محفوظ بماند و در سايه اين حقوق و قانون با هم همزيستى داشته باشند.
بر حسب اين حقوق هيچ زن و مردى موظّف نيستند كه از گذشتههاى خوب و بد و سوابق زندگى خود يكديگر را مطّلع سازند. بايد هر چه مىگويند و عمل مىكنند همه موجب قوّت اتّحاد و خوشبينى آنها به يكديگر باشد.
اما اينكه: تا در خانه پدر هستيد بايد چگونه باشيد، اين جزئيّات را با توافق با هم و ملاحظه خير و صلاح يكديگر، در حالى كه يك واحد هستيد، حل نماييد. نه او بر حقّى كه دارد اصرار داشته باشد و نه شما در موضوعى كه در بين است اصرار كنيد.
مرد بايد دستور
«المؤمن يأكل باشتهاء أهله، و المنافق يأكل باشتهاء نفسه»
را در رابطه با زن رعايت كند، زن هم بايد خود را موظّف بداند كه يا اخلاقاً و يا حقاً و شرعاً رضايت شوهر را فراهم نمايد.
اميد است با اين توضيحات اين روابط گرمى كه بين شما و همسرتان بحمدالله بر قرار است بيش از پيش گرمتر شود، و زندگى سعادتمندانه و هر چه بهترى را در پيش رو داشته باشيد. ألّف الله بينكما و طيبالله نسلكما.
س- مشكل من انتخاب همسر آيندهام مىباشد: چندى است كه در مورد انتخاب همسرم مشغول فكر كردن و انتخاب معيارهاى درست- كه مورد قبول خداوند متعال باشد- هستم. معيارهايى كه مورد قبول عقل و شرع باشد و مرا در زندگى مشترك با زنى به خوشبختى كامل و آنچه مورد نظر اسلام است برساند.
مشكل من در اينجا خود را نشان مىدهد كه: چگونه بفهمم دخترى داراى اين شرايط است؟
ج- انشاءالله تعالى موفّق و مشمول عنايت حضرت بقية اللّه- ارواح العالمين له الفداء- باشيد. مرقوم مفصّل شما رسيد. در مورد ازدواج كه نظر حقير را خواستهايد، همانگونه كه مىدانيد ازدواج، يكى از سنن مهمّ اسلام و مورد ترغيب و تشويق بسيار است. از حضرت رسول صلّى الله عليه وآله وسلّم- روايت است كه فرمود:
«النكاح سنّتى»(1)
و در احاديث ديگر است:
«من تزوج فقد أحرز نصف دينه أو ثلثا دينه فعليه بالنصف أو بالثلث الباقي»(2)
). اميد است حال كه در صدد انجام اين سنّت هستيد، چنانكه در نظر داريد موردى كه از جهت ايمان و توافق اخلاقى مناسب باشد فراهم شود. ولى در انتخاب بيشتر از متعارف فحص و جستجو تا حدّى كه به مرحله وسواس برسد و مانع از اخذ تصميم شود صحيح نيست. همين قدر كه طرف مقابل از جهات مورد نظر خصوصاً ديانت، عفّت و اخلاق شناخته شود، و پدر و مادر شما و افرادى كه به آنها اعتماد داريد نيز مورد را مناسب بدانند، بقيه امر و آينده همه با خداوند متعال است.
با توكّل به خدا و طلب خير از خدا و به نيّت انجام سنّت دينى اقدام نماييد و آينده امورى را كه انسان در جريان آن مؤثّر نيست همه را به خدا واگذار نماييد. (ومن يتوكل على اللّه فهو حسبه (3)والسّلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته.
س- جوانى هستم 25 ساله و مدّت سه ماه است كه ازدواج كردهام. در طول اين سه ماه متوجّه شدهام همسرم با من سرناسازگارى و لجاجت بىمورد دارد. مدام بهانههاى واهى مىگيرد و منتظر فرصت و بهانهاى است تا از من جدا شود. اينطور كه من در اين مدّت فهميدهام و خودش هم اعتراف كرده، قبل از ازدواج موارد سوء اخلاقى داشته (رابطه با پسر) و دختر سر به زيرى نبوده به طورى كه مداركى هم در اين مورد از او پيدا كردهام ...
ج- حقير از اظهار نظر در امر داخلى و شخصى شما به علّت عدم اطّلاع معذورم. به طور كلّى اوّلًا اگر بر سرّى و امرى كه عيب و عار باشد براى طرف مطّلع شدهايد، افشا نكردن آن فضيلت و ثواب بسيار دارد؛ و بلكه افشا كردن نيز- اگر ضرورتى نباشد- حرام و معصيّت است و گاه موجب تعزير يا حدّ قذف مىشود. بنابراين از افشاى سرّ، حتّى پيش پدر و مادر شخص بپرهيزيد، و ثانياً امر طلاق به دست مرد است، به خصوص اگر زوجه هم مايل باشد. اگر به واسطه طلاق، زوجه در معرض فساد اخلاقى يا فشارهاى روحى قرار بگيرد، البتّه با امكان، ترك طلاق و ادامه معاشرت به معروف بسيار خوب است؛ و اصلًا مبغوضترين كارهاى حلال طلاق است.
ثالثاً اين خود شما هستيد كه بايد با توجّه به نظر ناصحين و سالمندان فاميل و دوستان و امكاناتى كه خود داريد و ملاحظه جوانب مختلف، تصميم بگيريد. به هر حال، حقير هم دعا مىكنم كه آنچه خير و صلاح شما و طرف شما است فراهم شود (واللّه العالم).
س- ... فردى از افراد خانوادهمان آن چنان غربزده شده كه به مجسّمه سگ و صليب اظهار علاقه مىكند و هر چه پدر و مادرم او را نصيحت مىكنند، اثر ندارد.
1- به نظر حضرتعالى، آيا اين كار با روح اسلام، سازگارى دارد؟
2- اگر با مرد نامحرم، دوست باشم و به او علاقه داشته باشم، آيا از نظر اسلام صحيح است؟
3- آيا با كسى كه قصد ازدواج دارم مىتوانم ملاقات كنم؟
ج- مكتوبِ حاكى از علاقه شما، به وظايف دينى واصل شد. اميد است خداوند متعال به شما و عموم بانوان و دوشيزگان مسلمان كه خصوصاً در اين عصر، در معرض آزمايش و امتحانات واقع شدهاند، توفيق دهد كه از عهده امتحان به طور شايسته بيرون آمده و شخصيّت اسلامى خود را محفوظ داشته و تحت تأثير تلقينات و تبليغات سوء و منحرف كننده واقع نشويد و از خدا و راه مستقيم اسلام دور نگرديد و درك كنيد كه وظيفه زن، در زمان ما و مسؤوليّتش، بسيار مهم است و در بقاى جامعه اسلامى، نقش وضع و اخلاق بانوان، و پيروى آنها از تعاليم قرآن و سنّت پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام- حسّاس و خطير و مؤثّر است.
امّا مسأله اوّل: بسيار باعث تأسّف است كه غربزدگى در جامعه مسلمانان به اين حد رسيده باشد كه دخترى كه در يك خانواده و محيط مسلمان و موحّد پرورش يافته، و صداى توحيد اذان و الله اكبر و شهادتش را همواره شنيده است، بدينگونه خود را باخته، و پيرو بيگانه باشد كه به مجسمه سگ يا صليب كه شعار مسيحيّت و حرام است، اظهار علاقه نمايد و به پند و راهنمايى پدر و مادر مهربان توجّه نكند.
اين علاقهها نشانه احساس ضعف شخص در برابر ديگران است كه تصوّر مىكند با اين گرايشها نقطه ضعف برطرف مىشود؛ در حالى كه اين خود عين اظهار و آشكار كردن نقطه ضعف، انحراف فكر و بالغ نبودن روح است كه به جاى علاقه به كمالات و ارزشهاى انسانى، به اينگونه امور- كه از عادات پوچ و زشت بيگانگان است
امّا راجع به سؤال دوم: آنچه براى شما به عنوان نصيحت و خيرخواهى مطرح مىكنم، اين است كه در موضوع رابطه با مرد اجنبى بسيار مراقب باشيد كه رابطهاى خارج از حدّ و مرزى كه شرع مقرّر كرده است پيدا نكنيد. با مرد اجنبى آمد و شد و معاشرت ننماييد كه خطرناك است و پشيمانى مىآورد. لابد مىشنويد كه چه بسيار دوشيزگانى كه از حريم مقدّس عفّت و پاكدامنى، در اثر اين معاشرتها و ارتباطها دور افتاده و در عواقب سوء اين رفتارهايى كه فعلا به دوشيزگان پيشنهاد مىشود، و آن را نشانه تجدّد و ترقّى مىدانند گرفتار شده و آلوده گرديدهاند و آن مطلب و مقاصدى هم كه در نظر داشتهاند، به باد فنا رفتهاست. (يا فريب خوردهاند، يا پشيمان شدهاند و يا ...)
اين علاقههايى كه شما از آن نوشتهايد، علاقه اصيل و حساب شده نيست. علاقهاى است كه بين هر دختر و پسرى، در ايّام جوانى ممكن است پيدا شود، بنابراين در اين موارد همان راهنماييهاى پدر و مادر و افراد دلسوز و باتجربه خانواده و مشورت با آنها- كه فكرشان از آن احساساتى كه يك دختر يا پسر جوان كه به هم برخوردهاند، آزاد است- بسيار ارزنده است.
به نظر مىرسد كه اگر خير و سعادت خود را مىخواهيد، حتماً موضوع ازدواج را با پدر و مادر در ميان بگذاريد. اگر آنها مخالفت كردند، ناراحت نشويد و بدانيد كه آنها خير فرزندشان را مىخواهند و در اين مورد تجربه شده است كه نظر آنها، واقع بينانهتر است؛ و در اكثر موارد، رأى و نظرشان صائب و صحيح است.
به شما و امثال شما نصيحت مىكنم كه در اين مواقع جوانى، خود را كنترل كنيد و برخود مسلّط باشيد و اطمينان داشته باشيد كه آينده شما قرين سعادت و خوشبختى خواهد بود.
امّا مسأله جايز بودن ديدار و نظر به كسى كه شخص قصد ازدواج با او را دارد، بايد از حدود و مقدار متعارف و مقدار اطّلاع بيشتر نباشد، و نمىشود با اين اسم با مرد اجنبى اختلاط و معاشرت برقرار كرد.
خداوند متعال شما و همه بانوان و دوشيزگان مسلمان را در طريق اسلام و عفّت و حجاب ثابت دارد. والسّلام عليكم و رحمة الله.
س- احتراماً با عنايت به اينكه در منطقه ما خودكشى- مخصوصاً در بين نسوان- زياد شده، از اين رو خواهشمند است فتواى را در مورد خودكشى و عواقب آن اعلام فرماييد.
ج- خودكشى از محرّمات كبيره است و مرتكب آن، مرد باشد يا زن، مستحقّ عقوبت و عذاب شديد الهى است. و اگر شخص مجنون و مختلالحواس نباشد، اين گناه را- كه علامت ضعف عقيده به مبدأ و معاد، نداشتن صفت صبر و مقاومت در برابر شدايد و دشواريهاى زندگى و نوميدى از خداوند متعال است- انجام نمىدهد. بيشتر افرادى كه مرتكب اين معصيّت مىشوند يا اسير يك سلسله اوهام و خيالاتند، يا به خاطر شكستهايى كه در واقع شكست نيست (مثل: شكست در بازى، يا شكست در زناشويى و ازدواج) دست به اين عمل مىزنند، يا در اثر فشارها و سختيهاى زندگى خودكشى مىنمايند.
به طور كلّى بايد تذكّر داد كه دنيا همهاش فراز و نشيب و تغيير و تحوّل است و اشخاصى در زندگى واقعاً شكست مىخورند كه روحيه صبر و مقاومت نداشته باشند و با يك پيشآمد و يك امر ناملايم و ناگوار، روحيه خود را ببازند و خود را بيچاره بشمارند. افراد موفّق كه بر مشكلات فايق مىشوند، به اراده و همّت و عزم خود اعتماد دارند و با توكّل به خداوند متعال بر مشكلات صابرند و با قلب محكم و استوار و اميد به آينده با هر پيشآمد ناگوار، دست و پنجه نرم مىكنند.
تاريخ بشر پر است از فرج بعد از شدّت، و گشايش و رفاه و توانگرى بعد از تنگدستى و گرفتارى و فقر. مردان و زنان موفّق از هيچ حادثهاى تكان نمىخورند و عقبنشينى نمىكنند؛ به فضل و لطف خدا اعتماد دارند و اين آيه را با مضمون بلند آن همواره به خاطر دارند كه: (فإنّ مع العسر يسراً ان مع العسر يسراً)(1)آسانىها از ميان دشواريها رخ مىدهند و روشناييها بر تاريكيها غلبه مىيابند. بايد اين افراد را
نسبت به صبر سفارش كرد كه صبر از ايمان به منزله سر در جسد است. اميد است اين نصيحت در قلوب مؤثّر و نافع باشد (واللّه العالم).
1) 373. ( 1)- شرح/ 5 و 6 ..
پرسش نخست شما از اين است كه: چرا كشورهاى اسلامى عقب مانده هستند، در صورتى كه مردم كمونيست شوروى 374]- كه به وجود پروردگار متعال معتقد نيستند- پيشرفتهترين مردم دنيا محسوب مىشوند؟
و بعد به اين پرسش منتهى مىشود كه: كدام يك از اين دو حالت منطقى نبودن دين اسلام، يا جذّاب نبودن آن، باعث شده است كه مسلمانان جهان، رهرو اسلام نباشند؟
ما به لطف خداوند متعال به هر دو سؤال پاسخ مىدهيم:
امّا پاسخ از سؤال اوّل اين است كه: پيشرفته بودن و عقب مانده بودن يك جامعه را با چه معيار و ميزان بايد سنجيد؟ ممكن است كسى بگويد- و حق هم همين است- كه با معيارهايى كه اديان آسمانى، مخصوصاً اسلام به دست ما داده است اين سنجش را بايد به عمل آورد.
بنابراين هيچ يك از كشورهايى كه به اصطلاح پيشرفته شمرده مىشوند- نه غرب و نه شرق- پيشرفته نيستند. هر كشورى كه با اين معيار با مكتب انبيا نزديكتر باشد، پيشرفتهتر است؛ و با اين حساب معلوم نيست كشورهاى اسلامى از كشورهاى ديگر عقب ماندهتر باشند، اگر نگوييم پيشرفتهترند. هر انسان و هر جامعهاى به قدر نقشى كه در تطبيق اسلام با خود دارد به پيش رفته است و به قدرى كه به خدا نزديكتر است، پيشرفتهتر مىباشد.
ممكن است بعضى بگويند: معيار، اخلاق و ارزشهاى انسانى است. در اين صورت به تصديق محقّقان، كشورهاى غرب و شرق در مدنيّت اخلاقى از كشورهاى ديگر پيشرفتهتر نيستند و جنايات و خيانتها، اجحاف و زورگويى و فحشا و فساد در آنها بر حسب آمار، به مراتب بيشتر است. پس با اين معيار هم كشورهاى مسلمان عقب مانده نيستند و آنچه هم از شرف و اخلاقشان ضعيف و ضايع شده است، در اثر ارتباط با همان كشورهاى به قول شما پيشرفته و تقليد از آنهاست.
ممكن است برخى هم معيار را پيشرفته بودن در صنعت و تكنيك و امور مادّى بدانند كه چون بعضى كشورهاى غير اسلامى در اين جهات جلو رفتهاند آنها را پيشرفته بخوانند؛ چنانكه بيشتر اشخاص از اين جهت و با اين حساب آنها را پيشرفته و ديگران را عقب مانده مىگويند.
در جواب مىگوييم: اوّلًا اين معيار، تمام نيست؛ و اگر ملّتى در اخلاق و مدنيّت اخلاقى و ارزشهاى انسانى عقب مانده و در صنعت و تكنيك و قدرت نظامى و در اختيار داشتن وسايل تخريب كشورها جلو بود، پيشرفته نيست؛ بلكه واقعاً عقب مانده است. ملّتى كه مسلح به سلاح مخرّب و تجهيزات وحشتناك نظامى باشد و در اخلاق ضعيف باشد، خطرناكترين ملّتها خواهد بود كه از آن جز منطق زور و استكبار توقّعى نمىتوان داشت.
ثانياً: اين پيشرفته بودن در اثر اعتقاد نداشتن به پروردگار نيست؛ زيرا كشورهاى ديگر كه با شوروى در صنعت و تكنيك رقابت دارند، به خدا معتقدند؛ و مىبينيم كه از شوروى، پيشرفتهتر و قوىترند. در اثر مسلمان نبودن و مسيحى بودن هم نيست؛ زيرا كشورهايى هستند كه مسيحى هستند، و التزامشان به مسيحيّت، كمتر از كشورهاى پيشرفته مسيحى نيست؛ با اين وجود، عقب مانده هستند. پس مسأله نفى خدا و نفى اسلام (العياذبالله) در اينجا هيچ تأثير ندارد، و آنها كه پيشرفته هستند از اين جهت منفى و سلبى پيش نرفتهاند. مسيحى بودن و كمونيست بودن هم مؤثّر دراين ترقّى مادّى نيست. چنانكه مىبينيم ژاپن با اينكه نه كمونيست است و نه مسيحى، از كشورهاى پيشرفته دنيا است. اگر حوادث جنگ و فشارى كه از خارج بر آن وارد مىشود نبود، شايد امروز از پيشرفتهترين ملل دنيا نبود. پس به هر حال مىفهميم كه مسأله نداشتن مذهب، نداشتن و عدم اعتقاد به خدا هيچ دخالتى در اين ترقّى ندارد.
البتّه تعاليم بعضى مذاهب مثل مسيحيّت كنونى با ترقّى مادّى، و به وجود آوردن تاريخ و تمدّن، منافى است؛ و تعجّب در اين است كه با پيروان چنان مذهب مجرّدپرور و بىاعتنا به مادّه، آن مكتب و مذهب را آنچنان كنار گذارَد و در امور مادّى چنين پيشرفت نمايد و اين همه به آن دلبستگى پيدا كند كه به جز مادّه به چيز ديگر نمىانديشد، يا كمتر انديشه مىكند.
ثالثاً: وقتى ما به اين نتيجه رسيديم كه عقيده نداشتن به خدا و اعتقاد داشتن به مسيحيّت با ترقّى صنعتى و مادّى هيچگونه رابطهاى ندارد، بلكه بىاعتقادى به خدا و عقيده مسيحيّت كنونى مانع از ترقّى و سير كمالى انسان مىباشد، اگر اسلام و تعاليم آن را تحت مطالعه دقيق قرار دهيم، در مىيابيم كه آن هيچ چيزى و هيچ مادّهاى كه مانع
از ترقّى باشد، وجود ندارد. چنانكه محقّقان غير مسلمان هم تصديق دارند، اسلام به وجود آورنده تاريخ و ترقّى است؛ و برقرارى دلپذيرترين زندگى در روى زمين را يك فرمان عالى تلقّى مىكند؛ و از جهت التزام مسلمانان به عقايد اسلامى، هيچ علّتى براى عقبماندگى مسلمانان نمىتوان جست.
روى رابطه هر معلولى با علّت خود، بايد علّت اين عقبماندگى را كه در امور مادّى پيدا شده است، در جاى ديگر غير از اسلام و تعاليم اسلامى و غير از التزامات صحيح مسلمانان به اسلام پيدا كرد. بالاخره اكنون هم اسلام و تعاليم اسلام و مسؤوليتهاى اسلامى است كه ما را بر آن وامىدارد كه علل عقبماندگى را پيدا كنيم، و هر چه زودتر و سريعتر خود را به ديگران برسانيم و از آنها جلو بزنيم.
آنچه موجب اين عقب ماندگى است چند چيز است:
1- تقدّم و پيشدستى پيشرفتهها در كشف خواصّ اشيا و دست يافتن آنها به برنامههاى صنعت و تكنيك و علوم آزمايشى؛ كه البتّه اين تقدّم و پيشدستى بر اثر يك سلسله عواملى است كه بسيارى از آن خود به خود و بدون اين كه ملل پيشرفته، آن عوامل را ايجاد كرده باشند يا اينكه از ايجاد آن قصد اين پيشرفتها را كرده باشند موجود شده است. مثلًا اروپاييان در جنگهاى صليبى قصد فرا گرفتن علوم از مسلمانان و استفاده از معارف و تحقيقات مسلمانان را نداشتند. آنها براى جنگ و غلبه و كينهتوزى و فرونشاندن آتش خشم خود آتش اين جنگها را روشن ساختند، امّا در تماس با مسلمانها، علوم مسلمانان را به كشورهاى خود بردند و مىتوان گفت قيمتىترين غنيمتى كه يك ارتش در دنيا تا به حال به آن دست يافته اين غنيمت بود كه اروپاييها علم مسلمانان و معارف اسلام را اندوختند و فرا گرفتند و آن همه پيشرفت كردند.
2- از سوى ديگر، در بين مسلمانان نيز گرايشهايى پيدا شد كه آنان را از تكميل علم و صنعت، و دنبال كردن راهى كه اسلام جلوى پاى آنها گذارده و گذشتگان و نياكان مسلمانشان به آن راه رفته بودند، بازداشت. مخصوصاً افكار متفلسفانه و صوفيانه و گرايشهاى انزواجويانه و كنارهگيرى از امور دنيا كه هرگز در برنامههاى اسلامى جايى نداشت، رواج گرفت. تعاليم حيات بخش و ارزنده اسلام را (مثل: توكّل، قناعت، صبر، زهد، تسليم، رضا و تفويض)، به غلط تفسير و معنى كردند و تنبلى، سستى انظلام و ترك كار و كوشش را شعار خود كردند. تحقيق و بحثهايشان- بيشتر يا تمام- مصروف مجادلاتى بىفايده و بىحاصل شد كه علاوه بر اين كه وقتشان را تلف مىكرد و از تحقيقات اساسى منصرفشان مىساخت، موجب اختلافات و كشمكشهايى هم مىشد. مخصوصاً فرق اشاعره و حنابله كه بحثهايشان بسيار زيانبخش شد.
3- اختلافات سياسى ميان حكّام نيز در اين عقبماندگيها اثر داشت؛ چنانكه نادانى و بىكفايتى سران و زمامداران نيز در عقبماندگى مسلمانان مؤثّر بود. قدرتهايى در اختيار سلاطين و زمامداران امور مسلمانان قرار گرفت كه اگر صرف تحقيق علمى، كشف خواصّ اشياء و تسلّط بر قواى طبيعت، و غلبه بر مشكلات شده بود، مسلماً فوايد و محصول آن چشمگير بود. ولى متأسّفانه اين قدرتها در هوسرانيهاى بيجا، به هدر رفت و هيچ بازدهى و بهرهاى براى ملّت نداشت.
4- بيگانگان نيز در ادامه اين اوضاع و در بعضى مناطق در به وجود آوردن آن فعّالانه نقش داشته و دارند. آنها مىكوشند كه مسلمانان را از جهت صنعت و علوم مادّى عقب مانده و نيازمند به خود نگاه دارند كه محصولاتشان در بازارهاى جوامع مسلمان رواج داشته باشد و به مصرف برسد. تمام كوششها، متوجّه همين جهت است كه نفوذ اقتصادى و بازرگانى خود را در كشورهاى ديگر، به توسّط منع آنان از دست يافتن به صنايع جديد حفظ كنند.
خوشبختانه اين علل و عوامل روز به روز، رو به ضعف نهاده و اميد مىرود كه در آينده نزديك همه از بين برود.
امّا مسأله تقدّم و پيشدستى ديگران در كشف خواصّ اشياء و علوم آزمايشى: اين مسأله، يك مسأله موقّتى است، و اگر مسلمانان سعى و عمل را پيش گيرند، به زودى مىتوانند به اين علوم دست يابند و در ميدان مسابقه از ديگران گوى سبقت را بربايند، چه علم و صنعت و ترقّى هيچگاه وقف بر قوم خاص و اهل منطقه خاصى نيست؛ بلكه به عكس، اتّفاق افتاده كه عقب ماندگان به پيش رفته، و جلو رفتهها عقب ماندهاند.
معارف دين ؛ ج1 ؛ ص364
ضوع قدرتهاى فردى كه مورد استفاده واقع مىشوند امروز به تدريج از بين رفته و به قدرت ملّى و همگانى تبديل شده است و اگر چه در اينجا هم حسن استفاده از آن موقوف به شعور و درك همگان است، امّا بالاخره از آن سوءاستفادههايى كه اشخاص از تمركز قدرت در دست شخص واحد مىكرده و آن را وسيله هوسرانيهاى خود قرار مىدادند تا حدّ زيادى مصونيّت پيدا مىشود.
اكنون كه دنياى اسلام عليه استعمار به پاخواسته و نقشهها و برنامههاى استعمارى را كم و بيش شناختهاند اميد است مبارزات پيگيرشان با استعمار با تسلّط همگان به طور صحيح، نتايج ايجابى و مثبت داشته باشد.
حاصل اينكه مسلمانان اين عقب ماندگى را كه ارتباطى به ذات اسلام ندارد مىتوانند در سايه هدايتهاى قرآن و اسلام جبران نمايند و با توجّه به استقلال خود و لزوم رفع حاجت از بيگانگان و برنامههاى مبارزات اسلامى، نه فقط نفوذ ملل پيشرفته
را طرد كنند، بلكه در رشتههاى علوم و صنايع هميشه پيشرو و مقدّم باشند. به اميد آينده، و به اميد خدا و به اميد پشتكار و كوشش و سعى و عمل مسلمانان.
امّا جواب از سؤال دوم كه: كدام يك از اين دو حالتِ منطقى نبودن دين اسلام، يا جذّاب نبودن آن، باعث شده است كه مسلمانان جهان، پيرو اين دين نباشند، اين است كه:
اسلام به تصديق مخالف و موافق و بررسيهاى عميق كه درباره عقايد و تعاليم آن شده، و هزارها كتاب كه در خصوص آن و مقايسه با اديان و مكتبهاى ديگر نوشتهاند، منطقىترين تمام اديان و مكتبها است. دين، بر مبناى عقل است و همه چيز را بر اساس عقل و تفكّر پيشنهاد كرده، و هيچ مطلب نا معقول و خردناپسند در آن نيست. بر خلاف مسيحيّت كنونى كه از ريشه با عقل ناسازگار است، اسلام اصول و فروعش همه عقل پسند و در طول چهارده قرن مورد بحث و ابراز نظر قرار گرفته است و منطقى بودن آن هر روز ثابتتر مىشود. نه عقل توانسته است به اسلام خُرده گيرد و نه پيشرفت علوم، خدشهاى به آن وارد نموده است.
امّا جذّابيّت آن نيز قابل انكار و ترديد نيست؛ اين احكام اسلام و اين آيات قرآن، سراسر آن جذابيت است. يك فصل از قرآن مانند: (لاتجعل يدك مغلولة إلى عنفك (1)، بلكه يك سوره به ظاهر كوچك، مثل: سوره توحيد و يك آيه مثل آيات: (إن الله يأمر بالعدل و الإحسان، و إيتاء ذى القربى و تنهى عن الفحشاء و المنكر و يعظكم (2)، (لاتستوي الحسنة و لا السئيه ادفع بالتي هي أحسن فالذي بينك بينه عداوة كأنه ولى حميم (3)، (تلك الدار الآخره نجعلها للذين لا يريدون علواً فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين 378])، (يا ايها الناس انا خلقناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم (4)، و (يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءلله و لو على انفسهم او الوالدين و الاقربين (5)را بخوانيد و جذّابيّت اسلام را در آن ببينيد.
دينى كه تمام تعاليم و عقايدش موافق با فطرت و برآورنده خواستههاى صحيح واقعى بشر است، بايد اين همه جذّاب باشد. آيا توحيد اسلام كه «گوستاولوبون» مىگويد: «در بين تمام اديان يگانه تاج افتخارى است كه بر سر دين اسلام است»،
جذّابيّت ندارد؟ آيا عدل اسلام، جذّاب نيست؟ آيا مساوات اسلام اخلاق اسلام و قوانين اسلام، جذّاب نيست.
اين جاذبه اسلام است كه در مثل اين عصر كه عقايد مردم به اديان رو به ضعف نهاده و حملات استعمارگران و عمّال تبشير و كليسا با تمام قدرت مادّى به اسلام روز افزون است، همچنان جذّابيّت خود را حفظ كرده است و اين جذّابيّت باعث شده است كه هر روز، افراد بسيار- از دانشمند و متفكّر و روشنفكر و سياستمدار- و اصناف مختلف، به صورت فردى يا گروهى به اسلام مىگروند! غير از جذّابيّت اسلام، چه چيزى باعث اين امر شده است؟ كدام عامل، اسلام را چنين رونق داده است كه در برابر آن، تبليغات مسيحى كه با صرف هزينههاى گزاف و كلان و پشتيبانى سياسى استعمارگران در دنيا فعّال است خودبخود در توسعه و گسترش است.
غير از اين است كه مثل جذّابيّت نماز سربازان تركيه در كره، مردم آنجا را نيز به اسلام متمايل كرد؟! سرمايه بقاء و جلو رفتن اسلام و رمز مهمّ آن فتوحات صدر اسلام، منطقى بودن عقايد اسلام و جذّابيّت آن است.
در بين پيروان اديان مخصوصاً در مقايسه با مسيحيّت، همين پيروان فعلى اسلام بيشتر از پيروان مسيحيّت از اسلام پيروى دارند. نهايت اين است كه آمار ندارد تا معلوم شود در شبانه روز چند صد ميليون پيرو اسلام شراب نمىنوشند، گوشت ميته نمىخورند، قمار نمىبازند، خود را به فحشا آلوده نمىكنند، ستم كارى نمىنمايند و گناهان ديگر را مرتكب نمىشوند. به اين حساب پيرو اسلام از تمام ملل بيشتر است.
البتّه نمىگوييم مسلمانان در همه ابعاد و همه جهات پيرو اسلام هستند؛ مخصوصاً در اين قرن اخير كه حكومتهايى را روى كار آوردهاند كه مىكوشند تمام معانى التزامات و تعهّدات مسلمانان را نسبت به اسلام ضعيف جلوه دهند و بلكه ترك سنن اسلام را تجدّد بشمارند، كه البتّه اين حرف ديگرى است. مىگويم: در اين شرايط هم حكومت و نفوذ اسلام در بين پيروان خودش از حكومت مذاهب ديگر نه فقط كمتر نيست، بلكه به مراتب بيشتر است؛ و افرادى كه خود را نسبت به اسلام متعهّد و مسؤول بدانند، بسيارند.
با اين وجود، تصديق داريم كه ابعاد مهمّى از تعاليم اساسى اسلام فعلًا از دايره عمل مسلمانان خارج شده، و پيروى آنان منحصر به عبادات و قسمتهاى اخلاقى و ترك بعضى محرّمات شده است؛ امّا اين نه از جهت منطقى نبودن و جاذب نبودن دين است. اين تعاليمى كه متروك شده است، بىاندازه دلربا و جاذب است و همين جذّابيّت، بازگشت مسلمانان را به آن تعاليم نويد مىدهد.
به نظر ما اگر نقّاشى بتواند چهره اسلام را در آن حقيقتى كه هست نقش كند، چهرهاى زيباتر از آن نخواهد بود. چهره اسلام چهره حقيقت، چهره جمال طبيعت، چهره فطرت انسانيّت، چهره خير و احسان، چهره علم و دانش و عرفان و چهره عدل و انصاف و مساوات و چهره سعى و عمل و ايمان است.
براى اينكه مسلمانان در همه نواحى پيرو اسلام شوند، بايد نظامات تعاليم و تربيت و وسايل تبليغات سمعى و بصرى را همكار و همراه ساخت، و در رشتههاى مختلف از پيروان واقعى تشويقات و قدردانى شود و حتّى جوايزى قرار دهند. امّا در صورتى كه تعليم و تربيت و وسايل تبليغى همه بر ضدّ اسلام و براى تضعيف عقايد اسلامى مردم، و تخريب مبانى دينى و تعهّدات مذهبى همكارى كنند و مطبوعات هم آنها را يارى نمايند، نبايد سؤال كرد كه چرا مسلمانان پيرو اسلام نيستند؛ و نبايد آن را به منطقى نبودن يا جذّاب نبودن دين مستند ساخت.
اسلام، چهارده قرن است كه در دنيا مطرح است. همراه با با آن و در عصر آن دولتهاى بزرگ و اوضاع و احوال مهم و تاريخى به وجود آمده؛ نوابغ و رجال علم و سياست و صلح و جنگ و شخصيّتهاى برجسته بسيارى در دامن آن پرورش يافته است و فراز و نشيبهاى گوناگون را پشت سر گذارده، و با قوىترين عوامل منفى روبرو شده است و همكنون در دنيا جايگاه نيرومند خود را حفظ نموده است و براى دول استكبارگر، تهديد جدّى محسوب مىشود. رمز اين دوام و بقا، قوّت مبانى محكم اين دين است.
شما و ما و همه دنيا امروز مىبينند كه مكتب لنين و كمونيسم كه اين همه روى آن حساب مىشد و بسيارى از جوانان فريفته آن شده بودند، با اينكه تا آنجا پيش رفت كه يكى از دو قدرت مادّى و نظامى جهان شد و پيشرفتهترين سلاحها را- كه مىتواند زمين را ويران سازد- در اختيار گرفت، چگونه از اوج رفعت ظاهرى سقوط كرد و در منجلاب ورشكستگى و زبونى افتاد كه امروز براى يك لقمه نان و غذاى مردمشان بايد دست گدايى و نياز به سوى اين و آن و اينجا و آنجا دراز كند. اين رژيم با آن همه كوكبه و فرياد، و آن همه ظلم و استضعاف امثال استالين، نتوانست يك قرن دوام بياورد و بىآنكه از بيرون به آن حمله و هجومى بشود از درون فرو پاشيد.
امّا اسلام و مكتب انسان ساز آن در همين شوروى پس از هفتاد سال اختناق و قتل عام و زجر و زندان سر بلند كرده و اعلام وجود مىنمايد. اين دليل قوّت مبنى، و قوّت اصول، و قوّت مكتب است.
باب است و همه پشت سر هم
س- چنانكه مسبوق و آگاهيد مدّتى است در سخنرانيها و مطبوعات، تهاجم فرهنگى، غربگرايى و خطرات آن، و لزوم مبارزه با آن مطرح است. تقاضا داريم در اين رابطه براى آشنايى همگان به وظايف و تكاليف اسلامى درباره مطالب زير، توضيحاتى مرقوم فرماييد.
1- تعريفى از تهاجم فرهنگى و غربگرايى با اشاره به بعضى از نمونههاى ملموس و نظاير آن و همچنين اشاره به خطرات اين تهاجم.
2- راههاى مبارزه و بر خورد با تهاجم فرهنگى.
ج 1- هر نهضت و حركتى كه هدف آن برانداختن آداب و تمدّن و رسوم تعليم و تربيت و آداب و شعائر و سنن دينى و قومى يك جامعه و تضعيف اعتقاد و پايبندى افراد آن جامعه خصوص جوانان و نوجوانان به فرهنگ و آداب خودشان براى آماده سازى آنها به قبول عادات بيگانگان باشد، تهاجم فرهنگى به آن جامعه است.
بنابراين، تهاجم فرهنگى به جوامع اسلامى، نهضتها و برنامههاى ويرانگرى است كه با سياستهاى فرهنگى استعمارى و با ترويج اخلاق بيگانه و در حال حاضر غربى براى محو شخصيّت اسلامى و مسلمانان و ذوب آنها در فرهنگ و عادات و رسوم بيگانگان و برداشتن مرزهاى اخلاقى خصوصاً در روابط زن و مرد و تأسيس حكومت بر اساس حكومتهاى غربى، و نفى اصالت حكومت دين و حاكميّت احكام، مخصوصاً از حدود دو قرن پيش در بلاد و ممالك اسلامى به صورتهاى گوناگون و شامل تقريباً كلّ مظاهر زندگى، كم و بيش شكل گرفت و مىتوان گفت: جز چند نقطه از سرزمينهاى اسلام همه جا را فرا گرفت و بسيارى از عادات و آداب و حتّى لباس و پوشش مسلمانان و طرز و روش ملاقاتها، برخوردها و ديدارها، پذيرايىها و مراسم عزا و عروسىها را شامل گرديد.
البتّه اين اوّلين بار نبوده كه بيگانگان به وسيله تهاجم فرهنگى در صدد تسلّط بر بلاد اسلام و استضعاف مسلمين بر آمده باشند. به طور مثال، تاريخ به ما نشان مىدهد كه در سقوط كشور متمدّن و آباد و مسلمان اندلس (اسپانيا) علّت اصلى، تهاجم فرهنگى
بيگانه بود. امّا اين موج فراگير تهاجم فرهنگى و اسلامزدايى- كه در دو قرن اخير به وسيله استعمارگران و ايادى روشنفكرنما و تجدّد و تساهل خواه و مزدور آنها پىگير شد- تقريباً همه بلاد اسلام را هدف قرار داد؛ و اگر چه اساس آن در همه جا از سوى دول بيگانه برانگيخته مىشد، امّا تا آنجا پيش رفتند كه علناً به زور و زندان و شكنجه و بىرحمترين حكومتهاى پليسى در مثل ايران و تركيه براى محو اسلام و كلّ مظاهر تمدّن و شخصيّت اسلامى مردم متوسّل شدند.
عامل مهمّ پيشرفت اين تهاجم در داخل، افرادى بودند كه با نشريهها و روزنامهها و شعر و هنر به اسم آزادى و روشن فكرى اين حركت را ترويج كردند و مثل پهلوى را به آن هجوم وحشيانه و ددمنشانه بر عليه اسلام و مظاهر دين تشويق نمودند. هدف اصلى در اين هجوم خيانتبار، براندازى التزامات مسلمانان به احكام و شعائر و سنن اسلام بود. احكام و شعائرى كه همواره مانع از رسوخ و نفوذ و سلطه سياسى و اقتصادى بيگانگان بوده و هست.
دوم: خلع سلاح روحانيّت، تضعيف نفوذ علما و مسموع بودن قول و حكم آنها در جامعه بود. زيرا قدرت علم و نفوذ كلام آنها مخصوصاً در مصونيّت و سلامت عقايد و افكار در تمام طول چهارده قرن اسلامى عامل اصلى و اساسى بود. به واسطه مراقبت، مواظبت و نظارت علما، همواره شخصيّت جوامع اسلامى از جوامع ديگر مشخّص و ممتاز بود. چه در مجامع شيعى اسلامى و چه در مجامع سنى اسلامى، استعمار همين هدف را داشت و ايادى آنها نيز همين هدف را به اسم آزادى و تجدّد و حتّى دلسوزى براى مسلمانان و عقبماندن آنها از جوامع صليبى دنبال مىكردند. ايران را به سرنوشت دوره پنجاه ساله رژيم منحوس پهلوى و تركيه را به رژيم لائيك «مصطفى كمال» و كلّ كشورهاى اسلامى سنّى را به عدم تمركز و تجزيه به حكومتهاى وابسته به خود گرفتار ساختند. شرح اين مطالب و دسايس محتاج به تأليف يك كتاب بزرگ، يا بيش از يك كتاب است.
در ايران اسلامى- الحمد للّه تعالى- با انقلاب اسلامى همه آن سياستهاى شوم و تلاشهاى بيگانگان نقش برآب شد و با رسميّت يافتن مظاهر و شعائر اسلامى و بازگشت زنان مسلمان به اصالت خويشتن خويش و چادر و حجاب و تعليم و تربيت سالم و شكستن پيكرهها و مجسمهها و حاكميّت قوانين اسلامى و كنار گذاردن كراوات و زُنّار، و امور بسيار فرعى و اصلى ديگر، اين اميدوارى حاصل شد كه هجوم فرهنگى دشمن، مثل هجوم جنگى و فيزيكى سركوب شده، و راه رخنه در بنياد استقلال اين مردم به پاخاسته و اسلامخواه بسته شده باشد.
ولى چنانكه مىدانيم اين موضوع، يعنى تهاجم فرهنگى موضوعى است كه شكل عملكرد آن براى اغلب نامرئى و مثل جاسوسهاى سرّى، و بلكه سرّىتر از آن است. گاه با زبان خيلى دوستدارانه و غمخوارانه و با الفاظ و عبارات و كلمات دلنشين و دلفريب وارد مىشوند و زن و مرد را در دام الفاظى ظاهر فريب گرفتار مىنمايند؛ الفاظ و اصطلاحاتى مثل: ترقّىخواهى، نوآورى، تجدّد، جامعه مدنى و ملّى، رفع تبعيض و تساوى حقوق و اتّحاد بين الملل و ...
با اين كار، مقدّمات سلطه فرهنگى و اقتصادى و در نتيجه سلطه سياسى خود را فراهم مىسازند و حاكم بودن دين و وحدت دين و سياست را كه از اصول مسلّم قرآنى و اسلام است، هدف قرار مىدهد. آنها اين باور و اين موقعيّت را كه سخن آخر را بايد از دين گرفت و به دين شناسان يعنى فقها بايد رجوع كرد، مخدوش جلوه مىدهند تا بىمانع، افكار مخرّب و انحرافى را به خورد مردم دهند. وقتى مردم پزشك بهداشت و حفظ الصّحه نداشته باشند، يا اگر داشته باشند و حرفش را مسموع ندانند و هر كس در بهداشت و حفظ الصّحه بتواند اظهار نظر كند، طبعاً هر غذايى را به آنها مىخورانند و هر كالايى را در ميان آنها رواج مىدهند.
به هر حال، دشمن از اين هجوم فرهنگى هدفهاى بزرگ دارد و همچنان آن را مؤثّرترين حمله به اسلام و استقلال مسلمانان مىداند.
مسلمانان آگاه كه در همه جا خواهان بازگشت به اسلام و استقلال و مجد و عظمت ديرين هستند، با همين تهاجم فرهنگى در مبارزهاند. در تركيه، الجزاير، در آسياى مركزى، چچن، چين و ساير كشورها تهاجم فرهنگى بيگانگان فعّال بوده و مسلمانان بپا خاسته و با آن در ستيز و درگيرند.
در كشور عزيز اسلامى ما همگام با سقوط رژيم مزدور پهلوى تمام يا بيشتر آثار تهاجم فرهنگى و رسوم كفر و استعمار نيز محو، و رسوم نامشروعى كه در مدّت پنجاه سال برقرار شده بود و ادارات و مؤسّسات و تجارت و بازرگانى و تعليم و تربيت و دانشگاه، زندگى شخصى و عائلى و اجتماعى و سياسى مردم را فرا گرفته بود، متروك گرديد. حتّى ميادين از پيكره و تنديسها پاك شد و مظاهر اسلامى متجلّى شد و عصر جديد حكومت و عظمت اسلامى چهره نمايى كرد. بانوان مسلمان، عزّت، كرامت و شخصيّت خود را باز يافتند و از آن ابتذالهاى غربگرايى و اختلاطهاى فسادانگيز نجات يافتند. از سوى ديگر، بيگانگان هم از اينكه بتوانند با حملههاى فيزيكى و جنگ و خونريزى، اين فرياد الله اكبر و اسلامخواهى را كه از ايران بلند شده و مىرود تا
عالمگير شود خاموش نمايند، نااميد شدند؛ ولى در عين حال از تهاجم فرهنگى هرگز مأيوس نشدهاند.
دشمنان اسلام و ايران، بازهم در صدد رخنه در اساس محكم اين ملك و امّت بوده و از منافع سرشارى كه از اين كشور مىبردند و از آن محروم شدهاند چشم نمىپوشند. آنان در زير پوشش الفاظى مثل حقوق بشر و آزادى قلم و اهل به اصطلاح هنر و آزادى بانوان و فراجنسى و كلمات فريبنده ديگر وارد مىشوند.
از طرف ديگر چون برخى ناآگاهان و بىخبران از دسايس بيگانگان و افراد سادهلوح تحت تأثير تبليغات اشتباهانگيز مىافتند، و نيز هستند افراد غربگرايى كه براى خود پذيرش اين تهاجم فرهنگى و ترك سنن اسلامى را يك نوع روشن فكرى مىدانند و مىخواهند به اصطلاح آنچه را در اسلام، قدح و مذموم و در غرب، مدح و ممدوح است در بين مسلمانان نيز مدح و وسيله افتخار قرار دهند، طرّاحان سياستهاى استعمارى اين تهاجم فرهنگى را كنار نمىگذارند.
خلاصه، اين تهاجم فرهنگى، نويسندگان غير متعهّد يا غربگرا را به تبليغ غربگرايى و ترك سنن اسلامى و اسلام زدايى وادار نموده است. آنها اهل طرب وضرب و ساز و آواز و فنون ممنوعه را ترويج نموده و تا آنجا پيش مىروند كه اين كارها اسلامى شمرده مىشود.
تهاجم فرهنگى حربهاى است كه مىتواند ارزشها را ضدّ ارزش نمايد و آنچه را از ديد اسلام ناب قدح است، مدح معرّفى كند. چنانكه مىبينيم اين محافل و مجامع استعمارى و راديوهاى آمريكا و اروپا هستند كه براى اين به اصطلاح مظلوميّت هنر و روشنفكر و قلم، همواره دلسوزى دارند و مىخواهند جامعه ما را از فرهنگ اصيل خود تهى كرده و به فرهنگ التقاطى و استعمارى خود وابسته و دلبسته سازند.
مسلمانان آگاه تحت تأثير اين تهاجم قرار نمىگيرند و شخصيّت و آداب و سنن اسلامى خود را حفظ مىنمايند. تا هماكنون در قلب اروپا و آمريكا و كانادا هزارها مسلمان دانشمند آگاه و دانشگاه داريم كه در آن محيطها، هويّت اسلامى خود را در كمال استقلال حفظ كرده و كمترين اثرى از آنها نگرفتهاند. نه در مجالس رقص و موسيقى و به اصطلاح هنر آنها شركت مىكنند، و نه بانوانشان مثل بانوان آنها با مردهاى اجنبى اختلاط و معاشرت دارند و به استقلال اسلامى خود افتخار مىنمايند. مردشان مرد مسلمان، و زنشان بانوى مسلمان است.
در مورد اينكه اشارهاى به خطرات تهاجم فرهنگى خواستهايد، از همين مختصر كه درباره تهاجم فرهنگى بيان شد خطرات آن هم فىالجمله معلوم مىشود. تهاجم فرهنگى يعنى روبرويى و معارضه كفر با اسلام و عزّت و استقلال ملّتها.
امّا راجع به نمونههاى ملموس پذيرش اين تهاجم فرهنگى و غربگرايى: بيشتر يا بسيارى از آن خود بخود آشكار و ملموس است و مسلمانان متعهّد و حسّاس به روشنى آن را درك مىكنند. البتّه اين نمونهها همه در يك حد نيستند و حتّى از جنبه حكم شرعى فى حد نفسه برخى مكروه و برخى حرام است؛ امّا از نظر عدول از فرهنگ اسلامى و پذيرش اين تهاجم فرهنگى بيگانه نشانه ضعف روحيّه شخص و وابسته شدن و فاصله گرفتن از فرهنگ و اسلام، و تشبّه به بيگانه است، كه اگر به قصد تشبّه و گرايش به عادات بيگانگان و كفّار باشد، در همه درجاتش حرام است.
به طور اجمال، اين نمونهها گاه و بيگاه يا به طور مداوم در ملاقاتها در مؤسّسات و ادارات و سمينارها، در خانه، بازار، مدارس و مراكز تعليم و تربيت و در صدا و سيما ديده مىشود. از عناصر مهمّ آن عبارتند از: اختلاط زن و مرد و حضور هر دو در مراكز و مشاغل و ارزش شمردن موسيقى و نواختن آلات موسيقى به عنوان هنر و ترويج و نشر علنى و رسمى آنها و تجليل از نوازندگان اين آلات محرّمه و به اصطلاح، استادان ضرب و تار و رقص و ... و تجليل از مراسم مرگ و ولادت آنها، و تأسيس مدارس تعليم موسيقى و برگزارى مسابقات و بازيهاى مانند: بكس و شطرنج، و به خصوص بخش مسابقات ورزشى بانوان مانند: كوهنوردى، تنيس و تشويق آنها به ترك چادر و انتخاب پوششهاى اندامنما، و تقليد از مدهاى مبتذل لباس، و آوردن دختران در مراسم استقبال و تقديم گل و يا حمل پرچم و كف زدن و سوت زدن و هورا كشيدن به جاى صلوات و تكبير، و برگزارى مجالس معارفه و توزيع يا تقسيم جوايز يا عرضه صنايع و مجالس ديگر همراه با موسيقى و اركستر و خلاصه اختلاطهاى غير سنّتى و غير اسلامى و برقرارى قوانين غير اسلامى در مسايل مربوط به عائله و روابط زن و مرد و حقوق مدنى و سياسى افراد، و نصب پيكره اشخاص به عنوان تجليل از زحمات آنها.
ج 2- راههاى مبارزه با تهاجم فرهنگى عبارت است از:
1- شناختن ارزشها و ضدّ ارزشها از ديدگاه اسلام و نظر فقه و فقها و تمسّك محكم و ثابت به انجام ارزشها و ترك ضدّ ارزشها و به عبارت ديگر معيار قرار دادن تعاليم مأخوذه از فقه جواهرى در زندگى فردى و اجتماعى و سياسى و تنظيم كلّ روابط بر اساس راهنماييهاى فقهى.
2- تبليغ و ترويج و تشويق همگان بر محافظت بر اين ارزشها به وسيله سخنرانيها و مطبوعات و جرايد و همه رسانه هاى گروهى.
3- نشان دادن عكس العملهاى منفى مناسب نسبت به برنامهها و افرادى كه اين ارزشها را هتك و به قداستهاى اسلامى آنها بىاعتنايى مىنمايند و يا ضدّ ارزشها را به كار مىگيرند و نيز نشان دادن عكسالعملهاى مثبت و تحسينبرانگيز نسبت به بانوان و مردانى كه ارزشها و آداب اسلامى را احترام مىنمايند و به آنها متعهّدند.
4- تأكيد بر اسلامى بودن نظام آموزش و پرورش و تربيت جوانان بر اساس هدايتهاى عالى اسلام و گزينش اساتيد و دبيران و آموزگاران شايسته و متعهّد و مؤمن به فرهنگ اسلام.
5- سالم ساختن محيط گردشگاهها و پاركها و فرهنگسراها از ظواهر مخرّب اخلاق، مثل: اركستر و موسيقى و اختلاط زن و مرد و بدآموزيهاى مختلف.
6- ترويج فرهنگ استقلال و اعتماد به نفس و تجليل از شعائر اسلام و تحقير وابستگى به كفّار و تقليد از آداب و عادات آنها.
7- تبيين و تبليغ مفاسد مكتبهاى مضرّه و فرهنگهاى مادّى و ضدّ ايمان به خدا و اصالت اخلاق و معنويّات و مضار مدنيّت منهاى دين، و پوچى و پوسيدگى آن و ارشاد همگان، خصوصاً دانشجويان، به فوايد و مصالح اسلامگرايى و تعهّد دينى و كمالات حقيقى انسانى.
8- نشر و تبليغ سيره انبيا، خصوصاً سيره رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم- و ائمّه طاهرين عليهم السّلام- و دعوت به تأسّى به آن بزرگواران در مظاهر زندگى.
9- بيان و تفهيم اين حقيقت ناب، خصوصاً به جوانان كه مدنيّت صناعى (پيشرفت مادّى و صنعتى) غرب معلول بىايمانى و بىاعتنايى آنها به مبانى اخلاقى نيست و توجّه به ترقّى صنعتى و كسب علوم مادّى با تمسّك به دين و اخلاق در كمال توافق و سازگارى بوده و بلكه مكمّل يكديگرند؛ و سعادت حقيقى براى جميع افراد بشر در سايه كمال او در اين دو ناحيه فراهم خواهد شد. و استفاده درست و صحيح از علم و صنعت و همه نعمتهاى مادّى به طورى كه موجب ظلم و تظلّم واستضعاف و استكبار نشود، فقط در پرتو ايمان به خدا و اخلاق حقيقى حاصل خواهد شد.
10- بالاخره با پشتيبانى همه، به خصوص صاحبان مقامات و علماى اعلام و ارباب سخن و اهل قلم و ساير اقشار مؤمنين از فرهنگ امر به معروف و نهى از منكر، و نظارت بر اجراى احكام الله و سدّ ابواب ورود فرهنگ بيگانه، به طورى كه هر مسلمان آگاه و متعهّد، همه جريانها و سازمانها ومطبوعات و نوشتهها و كتابها و
رسانههاى گروهى و سيره و روش و تمام مقامات و رفت و آمدها و كيفيّت برخوردها را در رابطه با اين تهاجم فرهنگى زير نظر داشته باشد.
اميد است كشور و جامعه ما و همه جوامع مسلمانان از گزند اين توطئه شوم بيگانگان مصون مانده و در پرتو احكام و هدايتهاى نورانى اسلام طىّ قرون و اعصار بىشمار، تمدّن واقعى و اصالتهاى ويژه انسانى را پاسدار و پرچمدار و نگاهبان باشند. بحق محمّد و آله الطّاهرين صلوات الله عليهم أجمعين. ولا حول ولا قوة الّا بالله العلي العظيم.
س- اگر روزگارى برسد كه اكثر مردم ايران خداى ناكرده بگويند: «ما اسلام نمىخواهيم» آن زمان چه بايد كرد؟
ج- ما اميدواريم كه براى ايران اسلامى روزهاى بازگشت به كفر هرگز جلو نيايد و اين اكثريّت قريب به اتّفاق مسلمان تا ظهور حضرت بقيّة الله، قائم آل محمّد- ارواح العالمين له الفداء- بر اسلام و پيروى از مكتب اهل بيت عليهمالسّلام- ثابت و پايدار بمانند.
بهتر است اين سؤال، در ارتباط با وظايف مسلمين در كشورهايى كه همكنون غير مسلمانان در آنها اكثريّت دارند مطرح شود كه آن هم به لحاظ اينكه مسأله در ابعاد مهمّ تكاليف فردى و اجتماعى و اقتصادى و سياسى فروع بسيار دارد، پاسخ به همه آنها محتاج به تأليف يك رساله يا كتاب است.
جنابعالى نقطه نظر خودتان را به طور واضح مرقوم فرماييد تا پاسخ عرض شود. ضمناً اگر مقصود از سؤال اين است كه: در صورتى كه اكثريّت غيرمسلم از حكومت اسلامى كه براساس ضوابط عدل و احكام الهى زمامدار امور است، تغيير نظام يا تعطيل بعضى احكام الله، يا اجراى احكام غير اسلامى را مطالبه و تقاضا نمايند، موافقت با تقاضاى آنها جايز است يا نه؛ پاسخ اين است كه موافقت جايز نيست و مشروعيّت حاكميّت احكام الله و حكومت اسلامى خود بخود ثابت است و با اجماع تمام مردم هم سلب مشروعيّت از آن ممكن نيست، و تقاضاى اكثريّت، خلاف آن را مشروع و مقبول نمىسازد.
س- معناى «حَرَجْ» در فقه جعفرى و ملاك تشخيص آن براى شخص چيست؟
ج- حَرَج، مشقّت شديده است كه تحمّل آن، بسيار مشكل باشد (واللهالعالم).
س- اضطرارى كه رافع حرمت است به چه چيز محقّق مىشود و راه تشخيص آن براى فرد چيست؟
ج- موارد اضطرار مختلف است. مثلا اگر گرسنگى فردى به حدّى برسد كه در صورت غذا نخوردن هلاك شود، اين مورد اضطرار است. و چنين كسى اگر فرضاً در بيابان باشد و جز ميته به چيزى دسترسى نداشته باشد، خوردن ميته به مقدارى كه او را حفظ كند و هلاك نشود برايش حلال مىباشد و زائد بر آن حرام است (والله العالم).
س- در مورد اضطرار كه شخص مضطر به واسطه قرار گرفتن در شرايط سخت و تنگنا و اوضاع و احوال دشوار به منظور احتراز از ورود ضرر و زيانى كه زيان ديده مسؤول ايجاد آن نبوده است، به ناچار و از روى درماندگى خسارتى مىزند، يا در بعضى مواقع، اقدام اضطرارى او از جهت جلوگيرى از ورود ضرر «اهم» مىباشد، براى اين حقير كه در حال حاضر مشغول تحقيق دانشگاهى در اين رابطه مىباشم سؤالاتى مطرح است بنابراين از حضرتعالى تقاضا دارم كه نسبت به سؤالات اين حقير، بذل عنايت داشته و نظر فقهى و اجتهادى خويش را بيان فرماييد:
سؤال 1- اگر در وضعيّت اضطرارى، بالفرض راننده اتومبيلى ناچار شود كه براى جلوگيرى از سقوط در پرتگاه، نردههاى چوبى ملك مجاور را كه متعلّق به شخص ديگرى است بشكند و از آن مانعى در راه سقوط اتومبيل خود بسازد، در چنين وضعيّتى كه اين راننده به منظور نجات جان خويشتن، مضطر در مورد ضرر مىباشد و فىالواقع كارى انجام داده كه هر انسان متعارف و آگاهى هم كه در موقعيّت شخص مضطر بود چنين مىكرد، آيا اين ضرر و زيان وارده مىبايست جبران گردد ياخير؟
به عبارت ديگر، براى اين شخص مضطر، «ضمان مالى» در اصطلاح فقهى و يا «مسؤليّت مدنى» در اصطلاح حقوقى متصوّر است يا خير؟ و به تعبير دقيقتر، آيا اضرار به غير براى دفع ضرر از خود در وضعيّت اضطرارى جايز است يا خير؟ و از سوى ديگر، در مقام حكم كردن، آيا مىبايست بين اقدام اضطرارى شخص مضطر، كه به جهت حفظ جان خود يا نزديكانش صورت مىگيرد، با موردى كه شخص مضطر در راستاى حمايت از مال خود مرتكب ايراد ضرر مىگردد، تفاوتى قايل گرديد يا خير؟
ج 1- در هر موردى كه جان انسان در خطر باشد و رفع خطر متوقّف بر تصرّف در مال ديگرى و وارد نمودن ضرر مالى بر او باشد اضرار جايز است؛ امّا ضمان هم دارد؛ مانند اينكه شخصى از جهت گرسنگى در معرض هلاكت است و جز اينكه از مال
شخص ديگرى بخورد، از مرگ نجات پيدا نمىكند، كه در اين صورت مىتواند به مقدار حفظ جان و نه زايد بر آن، در مال شخص ديگر تصرّف كند و از اين جهت مرتكب گناه نشده، ولى ضامن قيمت آن است. ولى اضرار به غير، براى حفظ مال خود جايز نيست (والله العالم).
سؤال 2- اگر در وضعيّت اضطرارى چنانكه سيلى به طرف خانه شخص مضطر در جريان است، شخص مضطر در خانه و ملك خود دست به اقدامى بزند كه مسير سيل را به سمت خانه همسايه منحرف سازد و باعث اضرار همسايه گردد، آيا چنين اقدامى از سوى شخص مضطر جايز است يا خير؟
در حالى كه اين شخص مضطر نيازمند به چنين تصرّف خاصّى در ملك خود باشد، به طورى كه اگر آن كار را نكند زيان مىبيند و در اين حالت بين دو قاعده معتبر فقهى «لا ضرر» و «تسليط»، تعارض ايجاد مىشود و جايز نبودن اقدام شخص مضطر، حرج و تضييقى براى اوست، در حاليكه مطابق قاعده فقهى «لاحرج»، حرجى بر شخص مضطر نيست. اين تعارض چگونه بايد مرتفع شود؟
ج 2- چنانكه گفته شد اضرار به غير، براى حفظ مال خود جايز نيست و وجه شرعى ندارد؛ ولى اگر حفظ جان، توقّف بر اضرار مالى ديگران داشته باشد جايز است و ضمان هم دارد.
در مورد اين سؤال، بين اين قواعد تزاحمى نيست؛ امّا قاعده تسلّط، اگر منظور، تسلّط بر مال خودش باشد اين قاعده از مورد سؤال منصرف است؛ چون در نظر عرف برگرداندن سيل مثلا به طرف خانه ديگران براى حفظ مال خودش از انحاى تصرّفات در اموال خودش محسوب نمىشود تا مشمول قاعده مذكوره شود و با قاعده «لا ضرر» تزاحم داشته باشد. همچنين نسبت به قاعده «لاحرج»، توضيح اينكه: اين قاعده، اضرار به غير را براى دفع مشقّت از خود شامل نمىشود. مثلا شخصى كه به طورى شهوت جنسى بر او غلبه كرده كه در مشقّت شديد واقع شده، نمىتواند به استناد قاعده «لاحرج» به زنى كه به او حلال نيست تجاوز كند. ولى اگر شخص مثلا راه نفوذ سيل را كه به خانه او باز شده ببندد و سيل به خانه ديگرى نفوذ كند، ضامن خسارت وارده بر او نيست؛ چون حفاظت از خانه غير، با خود او است (و الله العالم).
سؤال 3- اگر در موقعيّت اضطرارى، شخص مضطر براى احتراز از ورود زيان مهمتر، نسبت به شخص يا اشخاص ديگرى ناچار مىشود كه به ديگرى يا ديگران ضرر و
زيان بزند، چنانكه خلبان، هواپيماى مسافربرى كه فرضاً 700 سرنشين دارد، به علّت فرود آمدن اضطرارى جهت نجات جان مسافرانش در اتوبان ماشين رو، باعث از بين رفتن يا صدمه ديدن چندين اتومبيل به همراه رانندگان گردد و يا شخص عادى و غير مأمور به منظور جلوگيرى از سرايت آتش درب خانه آتش گرفته را به منظور اطفاى حريق بشكند و يا در اين راه به انسان ديگرى صدمه وارد كند، وضعيّت ضرر و زيان وارده چيست؟ به تعبير دقيقتر، آيا اضرار به غير براى دفع ضرر ديگرى جايز است يا خير؟ و در اين حالت ملحوظ، آيا به هنگام تعيين تكليف در خصوص ضرر و زيان وارده، مىبايست بين حالتى كه شخص مضطر براى نجات جان فردى به انسان ديگرى ضرر و زيان مىزند با حالتى كه به مال ديگرى ضرر وارد مىگردد، تفاوت قايل گرديد يا خير؟ و از طرف ديگر، آيا در اين مسأله اصلا مسؤوليّتى براى شخص مضطر وجود دارد؟ (چرا كه مضطر در واقع، محسن است و قاعده «احسان» يكى از مسقطات ضمان مىباشد).
ج 3- چنانچه گفته شد، انسان براى حفظ جان خودش مىتواند به ديگرى ضرر مالى وارد كند، ولى براى حفظ مال خودش اضرار به غير جايز نيست و مورد قاعده احسان جايى است كه عمل شخص در نظر عرف احسان محسوب مىشود و فرود هواپيما در مورد سؤال، اگر متضمّن اضرار به مال ديگران باشد نفس عمل جايز است؛ ولى مربوط به قاعده احسان نمىباشد؛ بلكه به خاطر قواعد ديگرى از قبيل رعايت امر اهم و مانند آن است.
در مورد قاعده «احسان» از اين قبيل است كه مثلا اگر جان كسى در خطر بيمارى يا سوختن و نظير اينها باشد و حفظ او از خطر، متوقّف بر تصرّف در مالش باشد، در چنين وضعى اگر كسى از مال او براى نجاتش مصرف كند، در نظر مردم صدق احسان مىكند و ممكن است گفته شود ضمان هم ندارد. امّا فرود آمدن هواپيما به نحو مذكور در وضعيّت مفروضه كه مستلزم فعل عمد است، جايز نيست. توضيح اينكه مجوّزى براى كشتن افراد كمتر به منظور حفظ افراد بيشتر به نظر نمىرسد و مانند اين است كه مثلا ده نفر از جهت كمخونى در حال مرگند و ما براى حفظ آنها راهى نداريم جز اينكه دو نفر سالم را بكشيم و خونشان را به آن ده نفر تزريق كنيم تا نميرند كه هيچ مجوّز قابل قبولى ندارد.
در شرايط مذكوره در سؤال، اگر هواپيما سقوط كند و همه كشته شوند در حاليكه مردم بدانند كه اگر در اتوبان آن را فرود مىآورده، ده نفر كشته مىشدند و سرنشينان هواپيما نجات پيدا مىكردند، مردم خلبان را معذور مىدانند و او را به خاطر اينكه در
اتوبان فرود نيامده، ملامت نمىكنند؛ در صورتى كه اگر مىتوانست در جايى فرود بيايد كه به عابرين صدمه وارد نكند و مسامحه كند تا هواپيما سقوط كند او را ملامت مىكردند (و الله العالم).
سؤال 4- در حالتى كه شخص مضطر ناچار مىشود تا براى دفع ضرر از ديگرى به زيان خود اقدامى كند، مانند موردى كه راننده اتومبيلى ناگهان خود را با حيوان يا كودك، يا حتّى انسان بالغ و عاقلى در جاده روبرو مىبيند و براى پرهيز از تصادم با آنها به ناچار اتومبيل خود را به جدول جوى مىزند و در نتيجه خسارت مىبيند، در اين مورد آيا اضرار به خود براى دفع ضرر از غير جايز است يا خير؟ و آيا شخص مضطرّ خسارت ديده، حق دارد بر طبق قاعده «اداره فضولى مال غير» از صاحب حيوان يا سرپرست كودك، يا آن منتفع مطالبه خسارت كند يا خير؟
ج 4- در مورد سؤال، اضرار به خود به نحو مذكور جايز است و اين احسان به غير مىباشد؛ ولى شرعاً حقّ مطالبه خسارت ندارد و مىتوان گفت اين مسأله عرفيّت هم دارد؛ يعنى اگر كسى چنين كارى بكند در نظر عرف مطالبه خسارت نمودن برايش قبيح است؛ هر چند اخلاقاً جبران خسارت از طرف ذىنفع مستحسن است (والله العالم).
سؤال 5- اگر در وضعيّت اضطرارى، چنان كه كشتى مسافربرى در مسافرت دريايى به علّت طوفان شديد در هم بشكند و در حالى كه مسافران در معرض غرق شدن قرار دارند، كشتى ديگرى كه از آن منطقه عبور مىنموده، متوجّه قضيه گرديده امّا ناخداى اين كشتى عنوان مىكند كه در صورتى حاضر به نجات جان غريقان مىگردد، كه غريقان حاضر به تعهّد پرداخت مبلغ هنگفتى پول گردند؛ مانند اين كه در خصوص پرداخت اين مبلغ هنگفت و غير متعارف، قراردادى را به امضا برسانند، و يا چكى را امضا كنند، حال به الحاظ اين كه چنين معاملهاى در وضعيّت اضطرارى منعقد گرديده است، اين معامله از چه حكمى برخوردار است؟ يعنى معامله صحيح است، يا باطل و غير نافذ؟ و آيا متضرّرين از انعقاد چنين قراردادى مىتوانند تقاضاى ابطال اين عقد را بكنند؟ و خسارت وارده به خود را مطالبه كنند؛ يا خير؟
ج 5- در مفروض سؤال، اين قرارداد صحيح و نافذ و ابطال آن جايز نيست، چون با رضايت خود افرادى كه در معرض غرق شدن قرار گرفتهاند منعقد شده و گاهى ممكن است تصوّر شود كه در چنين شرايطى رضايت كامل حاصل نيست، بلكه اجبار است ولى اين تصوّر غلطى است زيرا افراد مذكور با توجه به موقعيّت خطرناكى كه
دارند قهراً رضايت به پرداخت مبلغ مورد قرارداد حاصل مىكنند، و اين از مصاديق اجبار نيست، بلكه اضطرار است؛ و حقيقت رضايت ولو از جهت ناچارى، محقّق مىشود (والله العالم).
س 1- آيا ولايت فقيه مانند ولايت امامان ولايت مطلقه است؟
براى تحقيق در زمينه فوق چه منبعى را پيشنهاد مىكنيد؟
ج- به كتاب «ضرورة الحكومة» اين جانب مراجعه كنيد، لازم به ذكر است كه كتاب فوق در مجله حكومت اسلامى ترجمه شده است (والله العالم).
س- بعضى مىگويند دين از سياست جدا است، ولايت فقيه معنا ندارد و اصلا رهبر يك جامعه اسلامى نبايد فقيه باشد. لطفاً در اين مورد ما را راهنمايى فرماييد.
ج- احكام دين مبيّن اسلام منحصر به عبادات نماز و روزه و حج و خمس و زكات و اخلاقيّات نيست. احكام اسلام شامل و فراگير تمام نواحى حيات بشر است. ابواب معاملات، مثل بيع و اجاره و صلح و رهن و قرض و مزارعه و مساقات و ابواب سياسى و نظام حيات مثل قضا و شهادت، حدود و ديّات و ابواب نظام عائله، مثل نكاح و طلاق و نشوز و نفقات و ابواب بسيار ديگر مثل وصيّت و ارث و امور غيب و قصر و اموال عمومى و طرق و شوارع و حفظ امنيّت و امر به معروف و نهى از منكر و دفاع و جهاد و ... كه همه يا بيشتر آنها از امور سياسى، و ولائى است كه همه بايد مجرى مشرعى و جواز از طرف شارع مقدّس داشته باشد، چنان كه اين امور در همه ملّتها محتاج به اجرا و مدير اجرايى است، بديهى است مجرى اين احكام مهم كه حافظ كيان جامعه است بايد عالم بر تمام جهات اين احكام، و از همه ابعاد و وجهات آن مطّلع باشد والّا فساد كار او از اصلاح بيشتر مىشود، و چنان كسى كه حتماً بايد علاوه بر اين صلاحيّت علمى، صلاحيّت اخلاقى داشته باشد كسى است كه به او فقيه جامع شرايط و مجتهد عالم عادل گفته مىشود كه ولايت او بر حسب ادلّه ثابت است.
بديهى است براى تصدّى اين مقام عقلا و شرعاً كسى از چنين شخصى سزاوارتر و شايستهتر نيست. حال اگر اين حقيقت را برخى به واسطه عدم اطّلاع از برنامههاى سياسى و نظامى اسلام، و گسترش و وسعت احكام شرع، يا اغراض ديگر نپسندند، ايراد به خودشان وارد است و خدا در قرآن كريم فرموده است: (انا هديناه السبيل اما شاكر او اما كفوراً)(1)اميداست خداوند متعال همه را به راه راست هدايت فرمايد.
1) 381. ( 1)- انسان/ 3 ..
س- آيا اگر صيغه عقد اخوّت را با چند نفر بخوانيم، اشكالى دارد و آيا اگر يك طرف بعداً پشيمان شود، صيغه خود به خود باطل مىشود، و آيا شفاعت و دعا و زيارت بر آنها واجب مىشود، يعنى چيزى مانند نذر و عهد و قسم است؟
ج- صيغه اخوّت با چند نفر اشكال ندارد و دعا و زيارت براى آنها واجب نمىشود، ولى انجام آنها احوط است.
س- نظر شما در مورد عطسه كردن چيست؟ آيا بايد صبر نمود؟ به چه مقدار؟
ج- صبر كردن لازم نيست، ولى عجله كردن در كارها مكروه است.
س- فرق حكومت اسلامى با جمهورى اسلامى در چيست؟
ج- جمهورى اسلامى، عنوان نظام كشور است همان طورى كه نظام هر كشورى عنوانى دارد، و حكومت اسلامى عبارت از حاكميّت اسلام است، يعنى در اين كشور آن چه قانونيّت دارد، احكام اسلام است.
س- سلام برنامه راديو يا تلويزيون و برنامههاى عمومى چه حكمى دارد؟
ج- اگر منظور اين است كه مثلا به وسيله نامه كسى سلام داده جواب آن سلام در جواب نامه است، و اگر منظور از سلام راديو و تلويزيون اين است كه گوينده به شنوندگان سلام مىدهد اين سلام جواب ندارد.
س- اگر جواب سلام به غيرعربى داده شود، مثلا به انگليسى يا ... كافى است يا نه، و اين سلامى كه مجريان صدا و سيما مىدهند جواب آنها واجب است؛ يا نه؟
ج- جواب به غير عربى مجزى نيست و تكليف واجب با آن ادا نمىشود، و جواب سلام مجريان مذكور واجب نيست (والله العالم).
س- آيا جواب نامه و بازديد مانند جواب سلام و از احكام است يا از حقوق صرفه است و قابل اسقاط است، و يا هيچكدام؟
ج- جواب نامه حكم جواب سلام را ندارد، ولى اخلاق اسلامى و انسانى مقتضى جواب دادن است (واللّه العالم).
س- در دبستان، عدّهاى مىپرسند آنهايى كه در يك قسمت از كره زمين قرار گرفته كه ندايى از اسلام را نشنيدهاند و براى آنها مقدور نيست آيا تكليفى دارند؟ در آخرت با آنها چگونه برخورد مىشود؟
ج- اين چه سؤالى است كه در دبستان مىشود، آنها بايد در اين بينديشند ما كه نداى اسلام را شنيدهايم و قرآن ومعارف اسلام را داريم چه تكاليفى داريم و بايد چطور رفتار كنيم كه عمل ما بهتر و سعادت دنيا و آخرت و اخلاق و ارزشهاى انسانى ما بيشتر شود. اگر قدرى فكرشان وسيعتر است بگويند: بايد چگونه اسلام را به آنهايى كه نداى آن را نشنيدهاند برسانيم، و تبليغ كنيم.
امّا اين كه آنها در آخرت چه وظيفهاى دارند و خدا با آنها چه معاملهاى مىكند به من و آنها مربوط نيست؛ خدا هر طور بايد به مقتضاى عدل و حكمت و رحمت با آنها معامله خواهد كرد. با اين وجود براى اين كه اين سؤال هم بىجواب نماند تذكّر مىدهم كسانى را كه صداى اسلام را نشنيده و متوجّه به اين نشده باشند خداوند معذّب نمىفرمايد. بعض آيات قرآن هم بر اين مطلب دلالت دارد؛ انشاءالله تعالى سعى كنيد سؤالات و مطالبى را كه خودتان يا دانشآموزان مطرح مىكنند سؤالات مفيد باشد، كه يا از عقايد و از مسايلى باشد كه دانستن و اعتقاد آن واجب باشد، و يا مربوط به عمل و پيروى از تعاليم عملى و اخلاقى نجاتبخش اسلام و همكارىهاى اسلامى و تعاون در امور خير و هدايت به رستگارى و شرف و عفّت و امر به معروف از منكر باشد. توفيق شما را از خداوند متعال خواستارم.
س- دين اسلام كاملترين اديان است چه آسمانى و غيرآسمانى، و بر همين اساس همه اديان قبل از آن زيرمجموعه آن به شمار مىآيند، پس نتيجه مىگيريم كه ازدواج خواهر و برادر با هم حرام است.
اوّلين انسانها آدم و حوا هستند، پس فرزندان ايشان هم نمىتوانند با هم ازدواج كنند، پس چگونه همه انسانها را از آدم و حوا مىدانيم زيرا كه انسان ديگرى وجود نداشته كه فرزندان او با فرزندان آدم ازدواج كنند.
ج- يك رشته از تعاليم دينى و پيغمبران خدا طبق حوايج اجتماع بشرى بيان شده تا به دين مقدّس اسلام به كمال لازم و جاودان برسد. بديهى است آن تعاليم و برنامههايى را كه براى يك جامعهاى كه از جهت نفرات توسعه يافته تعيين مىشود در جامعه متشكّل از چهار پنج نفر نمىتوان پياده نمود، و طبعاً با ملاحظه آن محدوديّت نظم عايلى
روابط فيمابين بر آنها مرتب مىشود. حال آن روابط چگونه و به چه صورت بوده دانستن آن نه لازم است، و نه فايدهاى دارد.
اجمالًا جامعه توسعه، يافته و اكنون ما در جامعه بشريّت چند ميليارد نفرى زندگى مىكنيم و به تعاليمى كه براى چنين جامعهاى لازم باشد نيازمنديم، كه آن را هم خداوند متعال كه او را به
«يامبتدءاً بالنّعم قبل استحقاقها»(1)
مىخوانيم، اين تعاليم را از بركت اسلام در اختيار ما گذارده كه هر چه زمان به جلو برود نياز جامعه به آن آشكارتر و كمال آن معلومتر مىشود. با اين بيان معلوم شد كه امكان اين كه همه واجبات يا محرّماتى را كه براى جامعه توسعه يافته پيشنهاد مىشود به جامعه كوچك چند نفرى تكليف كنند، نيست.
اصلًا بعض وظايف و تكاليف در آن جامعه موضوع ندارد، و نمىتوان گفت در صورتى كه فلان عمل در جامعه كنونى ممنوع است چرا در جامعه تك عايلهاى ممنوع نبوده است.
با اين وجود بر حسب بعض نقلها براى اين جريان ازدياد نفرات كه از يك مرد و زن شروع شده صورتهايى بيان شده كه از جمله ولادت فرزند به طور توأم (دختر و پسر) بوده و طبعاً دختر و پسر توأم با هم در آن جامعه كوچك برادر و خواهر شمرده مىشدهاند، و با خواهر و برادر توأم ديگر ازدواج مىنمودهاند، بعد به تدريج حدود و مقرّرات بيشتر عنوان شده است.
دو صورت ديگر نيز براى آن بيان شده است ولى اصل مطلب اين است كه اين تصوّر كه بايد هر چه در جامعه كنونى حرام يا واجب است، در جامع ابتدايى نيز حرام و واجب شده باشد، صحيح نيست. بنابراين جايى براى اين سؤال باقى نمىماند، و به هر صورت كه واقع شده همان صورت در آن زمان مشروع بوده است (والّله العالم).
س- آن مواردى كه تقيّه در آن واجب است، كدام است؟ ملاك آن كدام است، و شامل ارتكاب محرّمات كبيره هم مىشود (در برابر كفّار و مشركين و احياناً اهل كتاب)؟
ج- موارد تقيّه هم مختلف است. اگر در صورت عدم تقيّه، خوف تلف نفس يا امورى كه اهميّت آن از ارتكاب حرام بيشتر است باشد، در اين صورت ارتكاب آن جايز است (والله العالم).
س- ....
1) 382. ( 1). توبه/ 105.
ج- با سلام و اعلام وصول، نامه جنابعالى متضمّن استفسار از نظر حقير در مورد ملاحظه اذان صبح، اشعار مىدارد كه تشخيص دقيق لحظه حتمى طلوع فجر بلاد و نقاطى چون مطالع فجر، مانند مشارق و مغارب، متعدّد و بسيار و بيشمار است و با سرعت فوقالعادّه در طول بيست و چهار ساعت شبانه روز، بلكه لحظه به لحظه و سريعتر، طلوعها موجود مىشوند، به وسيله حس قابل ادراك نيست.
اگر با حساب و قواعد علم هيأت و استخراجات دقيق دانشمندان و محقّقان و متخصّصان فن مشخص شود، در همان عالم علم و حساب است و رؤيت آن عادتاً ممكن نيست.
آنچه موضوع احكام شرعيّه است مطالع فجر عرفى و منطقهاى محسوس و قابل رؤيت است. بنابراين ممكن است طلوع حقيقى غير محسوس و غير مرئى با طلوع مرئى و قابل رؤيت، دقايقى در حدود ده دقيقه تفاوت داشته باشد. به اين جهت اعلام وقت، بر اساس اين طلوع مرئى دچار تخطئه بوده و منطبق با تعيين دقيق علمى مطالع- كه ممكن است ثانيه آن هم محاسبه و معيّن گردد- نيست.
بنابراين وقتى طلوع دقيقى كه مؤسّسه ژئوفيزيك معّين مىنمايد قابل رؤيت و محسوس مىشود كه دقايقى از آن گذشته باشد و اين تفاوت طلوع علمى و واقعى با طلوع عرفى است.
بنابراين اگر از تمرينات و آزمايشهاى متعدّد و متوالى اشخاص مورد وثوق و وقتشناس معلوم شود كه تفاوت طلوع علمى و حقيقى فجر با طلوع عرفى تا حدود ده دقيقه است با صحت تشخيص مؤسسه ژئوفيزيك منافات ندارد موسسه ژئوفيزيك و تقاويم وقت حقيقى و علمى طلوع گفته مىشود بايد براى نماز صبح تا حدود ده دقيقه صبر كرد و اگر در روزه مراعات وقت حقيقى را بنمايد موافق با احتياط است واگر اذان صبح به وقت شرعى گفته شود و مؤذن موثق و وقتشناس باشد همزمان با آن اداء نماز مجزى است والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.