ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
در کتاب ثواب الأعمال با اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:«هر کس سورۀ«الذاریات»را در روز یا شب خود بخواند،خدا زندگی و معاش او را اصلاح میکند،و روزی گسترده بهرۀ او میسازد،و در قبر او چراغی روشن میکند که تا روز قیامت خاموش نخواهد شد».
تفسیر نور الثقلین/ج 5،ص 120 /14
همان گونه که بادهای تند خردهریزها را پراکنده میسازند،و همان گونه که ابرها بار سنگین باران را به سرزمینهای تشنه میرسانند،و همان گونه که کشتیهای سنگین بار در دریا پیش میروند،و بدان صورت که فرشتگان روزیهای بندگان را میان ایشان تقسیم میکنند،به همان گونه هم وعدۀ خدا هم راست و حقّ است و تحقق پیدا میکند.چه وقت؟در روز جزایی که در آن شکی نیست.
آیات سورۀ ذاریات که بر گرد محور مسئولیت تنظیم یافته،ما را به تدبیر
برقرار شدۀ در آفرینش هدایت میکند،و به این که هر چیز به اندازه،و برای مدتی، و بنا بر حکمتی آفریده شده است.آیا ممکن است انسانی که همۀ چیزها مسخّر او قرار داده شده،بیهوده به حال خود رها شود،و آیا امکان آن وجود دارد که آفرینش او عبث و بدون حکمت و بیهدف بوده باشد؟ هرگز...سوگند به آسمان تنظیم یافتۀ همچون حلقههای زرهی متین و محکم که رسالت حقّ است،و از این روی کسانی در آن اختلاف کردند،یا از آن منحرف شدند که از دروغگویاناند و جز در پی گمان روانه نمیشوند،و کارها را جدّی نمیگیرند،و بلکه موجهای آرزوها ایشان را در خود پوشانده است،و از آنچه که چشم به راه ایشان است غافل ساخته،و به ریشخند میپرسند که:جزا چه وقت خواهد رسید؟آیا میدانند که روز جزایی که ایشان را بر آتش عرضه خواهند کرد چه وقت است،و پیش از این که /14 آنان را در آن اندازند،به ایشان گفته میشود:
ذُوقُوا فِتْنَتَکُمْ هٰذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ .
آیا این جزای بر حق برای آن نبوده که انسان را از خوابش بیدار کند،و از غرق شدن در سهو و غفلت نجاتش دهد؟آری چنین بود.و از سوی دیگر به پرهیزگارانی بنگر که به روز جزا ایمان پیدا کردند و از آتش و از آنچه در دنیا ایشان را به طرف آن میکشید اجتناب ورزیدند.امروز آنان را در کجا میبینی؟آنان در باغها و در میان چشمهها به سر میبرند،و به همان گونه که در دنیا به بخشندگی پرداختند،امروز آنان را میبینی که بخشش خویش را از پروردگارشان دریافت میکنند.آیا به کدام کار بزرگ پرداختند تا به این درجات بلند رسیدند؟شب را جز اندکی از آن به خواب و آسایش نمیپرداختند و بیدار میماندند و به پرستش پروردگار خویش میپرداختند،و سحرگاهان از او آمرزش طلب میکردند تا از گناهان پاک شوند و به مغفرت و رضای پروردگارشان دست یابند،و در اموال خویش به حقی برای سائل و محروم،علاوه بر حقوق واجبی که بر عهده داشتند،به سبب نیکوکاری و فضیلت،قایل بودند.
آیا همین برای پرداختن به کارهای صالح شایسته نیست،و آدمی را به
طرف بزرگی و بزرگواری پیش نمیبرد؟و از سهو و غفلت و بیهودگی دور نمیکند؟ چون به زمین بنگری و ببینی که چگونه برای زندگی آماده شده،و به خود بنگری که چگونه محتوی عالم بزرگی است که آیات آفرینش در هر یاخته از یاختههای آن به صورت مختصر مشاهده میشود،و به آسمان نظر کنی و دریابی که چگونه رزق خدا و فضل او که وعدهاش را به بندگان خویش داده است از آن فرو میریزد...خواهی دانست که او حق است به همان گونه که تو در گفتۀ خود شک نمیکنی.
و قرآن از مهمانان مکرّم ابراهیم(ع)برای ما مثل میزند:و این که چگونه به سبب فرمانبرداری از خدا به او مژده دادند که فرزند دانایی نصیب او خواهد شد، و حاملان عذاب برای قوم لوط بودند که پیامبری او را تکذیب میکردند.آیا این دلیل بر آن نیست که وعدۀ خدا راست است و حتما تحقق پیدا خواهد کرد،و این که رسالت حق است و سهو و لهو و استهزایی با آن همراه نیست؟ به همان گونه که مستجاب شدن دعا برای زن سترون به پیری رسیدۀ ابراهیم گواهی بر تدبیر /14 خدا برای آفریدگان او است،و این که وعدۀ او به ما که گفته است مرا بخوانید و دعا کنید و به اجابت رسیدن آن را ضمانت کرده، وعدهای راست است.
در این سوره از عاقبت فرعون سخن میرود که رسالت و فرستادگی موسی را تکذیب کرد که با نشانههای آشکاری به نزد او آمد،پس خدا او-و سپاهیانش- را گرفتار و در دریا غرقشان کرد...و به همین گونه به داستان قوم عاد اشاره میکند که باد ویرانگری بر آنان فرستاده شد،و به قوم ثمود که گرفتار بانگ و صیحه شدند،و داستان قوم نوح که طوفان آنان را فرا گرفت و هلاکشان کرد،و همۀ آنان از فرمان خدا سرپیچی کردند و همین مایۀ هلاکشان شد،پس آیا این سهو است یا شوخی؟ هرگز چنین نیست...و خدا آسمانها و زمین را جز به حق و حکمت نیافریده است،پس حکمت آفرینش جنّ و انس(با آن آزادی که به ما داده است)
چیست؟ بیایید تا به آسمانی بنگریم که خدا آن را با نیرو آفرید و به آن گسترش بخشید،و به زمینی که آن را با رحمت خود مفروش کرد،و از هر چیز جفت جفت آفرید،تا شاید از این راه به یگانگی و نیکی سازندگی و تدبیر او پی ببریم.
آیا همۀ این حقایق گواه بر وجود چه بصیرت و بینشی است؟آیا گواه بر آن نیست که او،سبحانه و تعالی،مدبر و سلطان نگهبان است؟آیا نباید به او پناه بریم تا از تند بادهای فتنهها و طوفانهای عذاب در امان بمانیم،و از شر شرکا و اندادی که در دنیا حقوق ما را غارت میکنند و در آخرت ما را به سوی جهنم رهنمون میشوند بیاساییم؟ برای همین است که رسول ما(ص)و دیگر صاحبان رسالتهای الاهی مبعوث شده بودند،ولی مردمان تمرّد و نافرمانی کردند و به هر یک از ایشان نسبت شاعری یا جادوگری یا دیوانگی دادند،آیا مردمان به قبول رسالت یکدیگر را سفارش کردند یا سر به طغیان برداشتند؟ آنان را به حال خود واگذار،و به دیدار مؤمنان شتاب و آنان را به یاد داشته باش،که این یادآوری به سود ایشان است.
فرستادگان خدا برای آن آمدند تا آدمی را از یوغ بندگی مشرکانه رهایی بخشند و به فضاهای گستردۀ بندگی /14 پروردگار یگانهشان برسانند.و این خود حکمت آفرینش جنّ و انس است،و خدا آنان را نیافریده است تا از ایشان سودی برد یا به او چیزی دهند،و او سبحانه و تعالی برتر از آن است که نفعی،هر اندازه کوچک،از بندگانش به او رسد.
پس پایان کار ستمکاران و کافران چه خواهد بود؟آنان را به حال خود واگذار تا در طلب عذاب شتاب ورزند،که نصیب و بهرۀ ایشان از آن تضمین شده است،و آنان همچون پیشینیان خود معذّب خواهند شد،و در روز بازگشت و معاد که آنچه مایۀ استهزای ایشان بود احاطهشان خواهد کرد،و گرفتار ویل و لعنت خواهند شد.
بدین گونه سوره به چیزی پایان میپذیرد و معلوم میشود که محور اساسی این سوره حکمت آفرینش انس و جنّی است که در عبادت او تجسم پیدا میکند.
سورة الذّاریات
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلذّٰارِیٰاتِ ذَرْواً (1) فَالْحٰامِلاٰتِ وِقْراً (2) فَالْجٰارِیٰاتِ یُسْراً (3) فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً (4) إِنَّمٰا تُوعَدُونَ لَصٰادِقٌ (5) وَ إِنَّ اَلدِّینَ لَوٰاقِعٌ (6) وَ اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ اَلْحُبُکِ (7) إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ (8) یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ (9) قُتِلَ اَلْخَرّٰاصُونَ (10) اَلَّذِینَ هُمْ فِی غَمْرَةٍ سٰاهُونَ (11) یَسْئَلُونَ أَیّٰانَ یَوْمُ اَلدِّینِ (12) یَوْمَ هُمْ عَلَی اَلنّٰارِ یُفْتَنُونَ (13) ذُوقُوا فِتْنَتَکُمْ هٰذَا اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ (14) إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (15) آخِذِینَ مٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُحْسِنِینَ (16) کٰانُوا قَلِیلاً مِنَ اَللَّیْلِ مٰا یَهْجَعُونَ (17) وَ بِالْأَسْحٰارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (18) وَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ لِلسّٰائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ (19)
1 الذاریات:بادهایی است که گرد و غبار و چیزهای دیگر را پراکنده میکنند.
2 فالحاملات وقرا:چیزهایی است که بار سنگینی را حمل میکنند،خواه ابرهایی باشد که بارانها را با خود
حمل میکنند یا کشتیها که انسان و دیگر چیزها را از جایی به جای دیگر میبرند،و سبب انتقال آنها ذاریات است.
3 فالجاریات:یعنی کشتیها یا ابرها.
4 فالمقسمات أمرا:آنان فرشتگانی هستند که خدا آنان را آفریده و قسمت کردن کارهای جهان را بر عهدۀ آنان قرار داده است.
7 الحبک:یعنی طریقهها و راههای خوب.
9 یؤفک:انصراف پیدا کند.
10 الخراصون:خرّاص کسی است که بدون علمی تخمین میزند.
17 ما یهجعون:هجوع به معنی خفتن است،یعنی اندکی از شب را میخوابند،پس«ما»در آن زائده میشود،یا اندکی از شب را نمیخوابند که در این صورت«ما» نافیه است.
18 بالأسحار:مقصود از سحر ثلث آخر شب است.
در سورۀ مکّی و الذّاریات که محتوی شصت آیۀ مبارکه است،این گفتۀ خداوند تبارک و تعالی را در آیۀ پنجاه و ششم میخوانیم: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ
وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ و جنّ و انس را جز برای آن که عبادت و بندگی کنند نیافریدم»،و چنان که گذشت و پیشتر به این مطلب اشاره کردیم،بعضی از آیات قرآنی محوری برای سیاق قرآنی در سوره محسوب میشوند،و شاید یک آیه در سوره کلید راهنمایی برای فهم تمام سوره بوده باشد،و آیۀ محور آن است که سوره برای آن و تمرکز بخشیدن به مفهوم و مضمون آن آمده است،همچون آیۀ شوری در سورة الشّوری یا آیۀ نور در سورة النور و آیۀ حدید در سورة الحدید و نظایر آنها.
شاید آیه کریمۀ: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ در سورة الذاریات محور بوده باشد،از آن روی که ما-افراد بشر-را بر آن برمیانگیزد که با همۀ وجودمان به پروردگار جهانیان توجه کنیم،و از سنگینیهای مادی و فشارهای نفسانی و بندها و گرفتاریهای اجتماعی خلاص شویم،و از گناهان و نادانیهای خود به او پناه بریم،و از آن سستی و ناتوانی که ما را فرا گرفته است به قدرت و قوت او چنگ زنیم.
عبادت و پرستش خدا به معنی آزاد شدن و رهایی از هر عبودیت و بندگی دیگر است،از بندگی هوی و هوس و شهوت و مال و سلطه،و آداب و سنتها و عرفیّات،که در نتیجۀ آن انسان به کرامت تمام دسترس پیدا میکند،و در آن هنگام به تراز نزدیکی به خدا میرسد و پروردگارش به او قدرت و توانی محدود ناشدنی میبخشد،و زندگی و حیاتی که پایان نمیپذیرد.و در حدیثی قدسی از پروردگار عزت سبحانه و تعالی آمده است که او میگوید:«ای پسر آدم!من بینیازم و فقیر و نیازمند نمیشوم،پس فرمان من بر،تا تو را بینیاز سازم و فقیر نشوی؛ای پسر آدم! من زندهام و نمیمیرم،در آنچه به تو فرمان دادهام از من اطاعت کن تا تو را زندهای سازم که مرگ ندارد؛من به هر چیز میگویم:باش،پس میباشد و به وجود میآید، در آنچه به تو فرمان دادهام از من فرمانبرداری کن تا چنان شوی که به چیزی بگویی:باش و او بباشد و موجود شود». (1)
1) 1) -کلمة اللّٰه،ص 140.
در آن هنگام آدمی جانشین و خلیفۀ خدا،نه تنها در زمین،بلکه در طبیعت نیز میشود،و در حدیثی از امام جعفر بن محمّد الصّادق-علیهما السلام-آمده است که گفت:«هر که از خدای عزّ و جلّ بترسد،خدا هر چیز را از او میترساند». (1).
در آن حال که عکس این شود و آدمی جز خدا را پرستش کند،ضعیف و حقیر میشود و هیچ حول و قوتی نخواهد داشت:«و هر کس که از خدای عزّ و جلّ نترسد،خدا او را از هر چیز میترساند» (2).
[1-4]
سورة الذاریات با آیههایی آغاز میشود که اشاره به چیزهایی از مظاهر قدرت خدا و تجلیهای تدبیر او دارد:پس این دورۀ زندگی که با بادهایی آغاز میشود که سبب بارور شدن گیاهان و به وجود آمدن تخمهای گیاهان و پراکنده شدن آنها است،و سپس ابرهای سنگین شدۀ از آب را به آسانی در آسمان جا به جا میکند و آنها را به تقدیر حکیمی به هر جا که ضروری است میرساند /14 و سبب روییدن گیاهان و رشد آنها میشود،و از این نعمت سرزمینهای دور و نزدیک همگی برخوردار میشوند.
دهها هزار از سنتها و نظامها در کار تدبیر این دورۀ گیاهی میشود که در آن هر عامل به انجام دادن نقشی که بر عهده دارد میپردازد،و عوامل به کامل کردن کار یکدیگر چنان مدد میرسانند که زندگی و حیاتی از خیر و برکت فراهم آید.
آیا در این عبرتی وجود ندارد که راهنمای ما به تقدیر و تدبیری است که در ورای آن قرار گرفته است،و انسانی که این دستگاه تکامل یافته از عوامل به خدمت او میپردازد،ممکن نیست به بیهوده آفریده شده باشد یا بیهوده به خود واگذار شود.
او نیز به حکمتی رسا و کامل به وجود آمده است،و بر وفق سنت و قراری نافذ از دنیا خواهد رفت،و سنّت جزای عادلانه دربارۀ او داوری خواهد کرد.
آیات کتاب مبین با بلاغتی معجز آسا و سوگندهایی به یکدیگر پیوسته در پی هم میآید تا ما را از آن بینا سازد که وعید حق است و جزا بدون شک وقوع پیدا خواهد کرد،و این از آشکارترین هدفها در آیات قرآن است که پس از این به تکرار در آغازهای سورههای آینده با آن رو به رو خواهیم شد،و از هدفهای گوناگون آنها، همچون پیشتر،باز هم سخن خواهیم گفت.
وَ الذّٰارِیٰاتِ ذَرْواً
«سوگند به پاشندگان و پدیدآورندگان پراکندگی».
آنها بادهایی است که گرد و غبار و برگها و دانهها را پراکنده میسازد.
چه اندازه قوّت برای آنها مقدّر شده،و چه بزرگ است تدبیر آن کس که این بادها را مسخر کرده و به پراکندن تخمها در بیابانها و دشتهای دور از یکدیگر برانگیخته است...
در آن بیندیش که اگر باد از وزیدن باز میماند و این بادهای ملایم و تند و هولناک وجود نمیداشت،چگونه بذرهای گیاهان طبیعی که هر یک از آنها مکمل دیگری است،میتوانست در زمین پراکنده و منتشر شود،و این همه ضرورتی برای کمال یافتن دورههای زندگی گیاهی و جانوری به شمار میرود.
چون از سرزمینهای پهناور عبور میکنیم و آثار زندگی را در جای جای آنها به چشم میبینیم،از آنچه در پشت سر آنها از اسرار پراکنده شدن گیاهان و جانوران است بیخبریم، /14 و از این که هر یک از آنها چه نقش بزرگی در دستگاه تکامل یافتۀ زندگی دارد،و اگر فکر میکردیم و میدانستیم که چرا چنین است،تازهکاری جز این از دست ما بر نمیآمد که خدا را تسبیح کنیم و بگوییم:اللّٰه اکبر.
فَالْحٰامِلاٰتِ وِقْراً
«و سپس سوگند به حمل کنندگان و برندگان سنگینیها».
پس از آن که تخمها در زهدان زمین قرار گرفت،بادها به مراکز ابرها در بالای دریاها و اقیانوسها جریان پیدا میکند و این تودههای آب سنگین را به
جاهایی دور از محلّ فراهم آمدن آنها انتقال میدهد تا از بالا آب بر زمینها فرو ریزد و آنها را سیراب کند و هیچ جای خشکی باقی نماند،و در جای دیگر سبب فیضان و افزایش ریزشی زیانبار شود.آیا چه کس کار این ابرها و جاهای آبیاری آنها را مقدر کرد؟آیا این کار مدبّر حکیم نیست؟ فَالْجٰارِیٰاتِ یُسْراً «پس سوگند به روان شدگان به آسانی».
این ابرها به آسانی جا به جا میشوند،و سپس میبارند و ریزابهها و رودها را پر میکنند،و بر بالای آنها کشتیها به آسانی آمد و شد میکنند که بهترین وسیله برای مبادله کردن کالاها در میان اقوام و ملتها به شمار میروند و از زمانی که خدا انسان را آفریده تا امروز چنین بوده است.
فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً
«و سوگند به تقسیم کنندگان امور و کارها».
آنان فرشتگانی هستند که بر امر خدا در تدبیر و تنظیم این عوامل حیاتی و تقسیم کارهای آنها اشراف و نظارت دارند.
در حدیث آمده است که«ابن الکوّا(که از خوارج بود)از امیر المؤمنین(ع)دربارۀ اَلذّٰارِیٰاتِ ذَرْواً پرسش کرد و او گفت:باد است،و چون از فَالْحٰامِلاٰتِ وِقْراً پرسید،گفت:آن ابر است،و دربارۀ پرسش از فَالْجٰارِیٰاتِ یُسْراً گفت:آن کشتیها است،و از فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً گفت که:آن فرشتگانند.» (1)/14 [5]
اگر معنی قسم در نزد ما-ما آدمیزادگان-پیوستن موضوعی به موضوع دیگر به صورت متعارفی است،در کلام پروردگار مقصود از آن پیوستن به حق است.آیا میدانی که چون بگویی:به جان تو راست میگویم،معنی آن چیست؟آیا معنی آن این نیست که راستگویی خود را به جان خود پیوستهای و چنان میپنداری که آنها چنان پیوستۀ به یکدیگرند که اگر یکی از آنها(راستگویی تو)نابود شود،آن دیگری(جانت)نیز نابود خواهد شد؟
1) 4) -نور الثقلین،ج 5،ص 120.
و گاه دو موضوع واقعا به یکدیگر پیوستگی ندارند،بلکه فقط به تقدیر و نظر تو چنین است.
ولی قسم در کلام خدا حکایت از آن دارد که با آنچه بدان اتصال دارد، این اتصالی بر حق است و شکی در آن نیست،پس چون در قرآن میخوانیم وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ وَ طُورِ سِینِینَ وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ که پس از آن چنین میآید: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ،معنی آن این است که اتصال و پیوندی واقعی میان آفریده شدن وی در بهترین ساختمان و اندام و میان تین(انجیر)و زیتونی(که طعام وی از آنها است)،و طور سینین(که شهرها را از تندبادها و دشمنان حفظ میکند، و بسیاری از عوامل تمدن را فراهم میآورد)و البلد الامین(که مردم آن در آرامش به سر میبرند)،یعنی بین همۀ آنها و قوام آفرینش انسان وجود دارد.
چنین است در این جا که خدا به بادهای پراکنده ساز و ابرهای سیراب کنندۀ زمین و کشتیهایی که به وسیلۀ بادها به راه میافتند و فرشتگانی که کارها را تقسیم میکنند سوگند یاد میکند که میان همۀ آنها و حقیقتی که پس از این میآید،رابطهای است:
إِنَّمٰا تُوعَدُونَ لَصٰادِقٌ
«آنچه به شما وعده داده شده،راست است.» اولا:بدان سبب که آسمان که مدبّر این نبردهای بزرگ است خلف وعده نمیکند،و مگر جز عاجز کسی خلاف وعده میکند،و آیا حقّ آن داریم که برای مقام پروردگار نیرومند و قاهر /14 مقتدری که بادها را به حمل کردن آن همه بارهای سنگین آب قادر ساخته و از بالای سر ما به هر جا که خواسته انتقال داده و زمین مرده را بار دیگر زنده کرده است،عجز و ناتوانی تصور کنیم؟هرگز نمیتوانیم...او راستگو است و به وعده و وعید خود هر دو عمل میکند،و بر ما است که پیش از آن که سرزمین ما گرفتار ویرانی و هلاک شود از او بترسیم.
ثانیا:همۀ آن نیروهای محیط بر ما نقش خود را بنا بر تقدیر پروردگار عزیز علیم ایفا میکنند،پس چگونه انسان میتواند به این تقدیر خاضع نباشد؟چگونه میتواند آن را فرو گذارد و پیرو هوای نفس خویش شود؟و برای چه از پیش و پس با
بیم دادنها و تهدیدها او را از عذاب سخت بر حذر میدارند؟هرگز او را به حال خود رها نکردهاند و چنین است تا روز جدایی برسد که در آن وعید راستین در انتظار او است.پس بهتر آن است که از آخرت بر حذر و بیمناک باشیم،و از آنچه موجب عذاب ما در آن جا میشود پرهیز کنیم،و بدین گونه است که حقایق سوگندهای پیشین به حقیقت وعیدی که بشر با آن مورد تهدید گرفته است،پیوستگی پیدا میکند.
[6]
وَ إِنَّ الدِّینَ لَوٰاقِعٌ «دین و جزا وقوع پیدا خواهد کرد.» دین(آن جزای کاملی که اگر از پروردگار بترسیم به ما خواهد رسید)حق است،و در موعد مقرر خود خواهد رسید.
گفتهاند:دین همان جزا است،و یوم الدّین روز جزا،و بنا بر این دین -بر حسب این نظر-در آخرت وقوع پیدا خواهد کرد.
ولی مثالهایی که قرآن،در آنچه پس از این میآید،از واقع تاریخ بشری در دنیا میزند،اختصاص به آخرت ندارد،و حتی کلمۀ عامّ دین دنیا را هم شامل میشود.آری،جزای کامل و تمام در زندگی دیگر میرسد،اما جزای دنیا محدود است.
تقدیر خدا مبتنی بر حکمت است،و تقسیم امر به توسط فرشتگان بر وفق همین تقدیر صورت میگیرد،پس چگونه ممکن است با سلوک بشر و خیر و شرّی که برای خود بر میگزیند مربوط نباشد؟ /14 ایمنی و ترس،و پیشرفتگی و عقب ماندگی،و توانگری و فقر،و تندرستی و بیماری،و فراوانی و خشکسالی،همه فرمانبردار تقدیر پروردگار حکیم است،و شاید فهم این حقیقت درهایی از معرفت را در برابر انسان بگشاید،و کلیدی برای حل کردن معماهای آفرینش را در پیرامون وی در اختیار او قرار دهد،و در جستجوی علتها و سببها او را بر راه و روشی سالم استوار دارد،و سبب کوتاه شدن راه وی برای رسیدن به تمدن واقعی شود.آیا عقب ماندگی برخاستۀ از جدایی موجود میان روش انسان و واقعیت او نیست،پس راه رهایی از آن شناختن پیوندهای موجود میان
آنها است به صورت پیوستگی موجود میان علت و معلول.
بیشتر مردم این حقیقت را نمیدانند یا از آن غافلند که ظواهر طبیعت و حوادث آن در فرمان تقدیری مبتنی بر حکمت است،و رفتار هر یک از افراد بشر -به اندازۀ خود-در این ظواهر تأثیر میکند،و به همین جهت آرزوی آن دارند که زندگیشان بهبود پیدا کند،ولی هیچ در آن تلاش نمیکنند که رفتار خود را نیکوتر سازند،و قرآن پیوسته دربارۀ این حقیقت تأکید میکند تا مگر ما بتوانیم از کوتاهترین و ایمنترین راهها به هدف خود،که همانا بهبود بخشیدن به خویشتن است برای بهبود بخشیدن زندگی برسیم.
[7]
سپس پروردگار تبارک و تعالی به آسمانی سوگند یاد میکند که با کمال استحکام و استواری بنا شده،و همچون زرههای حلقهدار است که حلقههای آن محکم به یکدیگر پیوستهاند.
وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الْحُبُکِ
«و سوگند به آسمان تو بر تو.» شاید قرآن آسمان را به زره تشبیه کرده،و به همین سبب بر اثر این تشبیه برای آن سه صفت قائل شده باشد:
اول:این که همچون زره قوت و استحکام دارد.
دوم:این که زمین را از شهابها و آسمانسنگها و گازهای زهرناک حفظ میکند.
سوم:این که کرات موجود در آن به حلقههای زره میمانند که پراکندهاند ولی بعضی از آنها با /14 بعضی دیگر پیوستگی محکم دارند.انسان در نخستین نظر چنان میپندارد که میان خورشید و زمین،یا میان زمین و ماه،یا میان جرمهای منظومۀ شمسی و منظومههای موجود در کهکشانها رابطهای وجود ندارد،ولی هرگز چنین نیست...تو گویی چیزی شبیه زیر پوش و زمینهای از جاذبه همۀ کرات و منظومهها و کهکشانها را کاملا به همان گونه ارتباط میدهد که حلقههای زره برای آن چنین میکنند.
[8]
کنش و واکنش موجود میان جرمهای آسمانی و پارههای زمین لا بد
بازتابی بر تکامل موجود میان شناختهای دارد.مگر علم آینۀ صافی برای آنچه واقع است نیست،پس وجود اختلاف و تناقض میان افراد بشر از کجا سرچشمه میگیرد؟و این همه نظرها و رأیهای متباین با یکدیگر چگونه پدید میآید؟و این همه نظریههایی که بر اساسی استقرار ندارد از کجا فراهم میشود؟آیا این دلیل بر دامنهداری نادانی بشر نیست،پس چرا باید در برابر بصیرتهای وحی برای رأی خود تعصب نشان دهد؟ به گفتههای آنان دربارۀ خود وحی توجه کنید.آنان نمیدانند چگونه کفر ورزیدن خویش را به این حقیقتی که نزدیک است خود را به زور بر ایشان تحمیل کند،خوب و پسندیده جلوهگر سازند!آنان را میبینیم که گاه میگویند:او شاعر است،و گاه میگویند:نه بلکه دیوانه است،و گاه او را تهمت زن و دروغگو میخوانند.
إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ
«شما در گرفتار با یکدیگر اختلاف دارید.» گفتند:مقصود آن است که در قضیۀ وحی یا حشر یا رسالت یا ولایت با یکدیگر اختلاف دارند،پس معنی آن میشود که:شما در برابر گفته(وحی)با یکدیگر اختلاف دارید،پس ایستار شما چگونه است،آیا همچون دیگران که به آن کفر ورزیدهاند منکر آن میشوید،یا به همان گونه که مؤمنان آن را پذیرفتهاند به آن تسلیم میشوید؟ [9]
این گفتۀ تجسم یافتۀ در وحی الاهی را حجتهای رسایی سند میشود، و کسانی به آن کفر میورزند که گمراهیهای شیطان آنان را از آن دور کرده است.
یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ
از آن منصرف میشود و آن را دروغ میشمارد و آن که انصراف حاصل کرده است.
امّا آن کس که در معرض گمراه کنندگیهای شیطانی قرار نگرفته،و از دروغ و دجل و انواع تهمت بستن به دروغ او دور مانده،از آن انصراف حاصل نمیکند،بدان سبب که حق است و شکی در آن وجود ندارد.
[10]
آن که از حقیقت منصرف میشود،گرفتار پندارها و تصوّرها میشود.
آیا دیدهای که آن کس که از مقدار وزن خرمایی که بر سر درخت است خبری ندارد،به آن آغاز میکند که با تخمینهای نادرست ارقامی را برای آن وزن بیان کند؟منحرفان از حقایق آفرینش نیز چنیناند...و وای بر ایشان که چگونه با ذهنهای کوتاه و نارسا و شناختهای محدود در صدد آن برمیآیند که قضایای لطیف و ژرف آفرینش را تفسیر کنند! قُتِلَ الْخَرّٰاصُونَ «مرگ بر دروغگویان.» این لعنتی ابدی است که پیوستۀ به ایشان است،و کدام جرم بزرگتر از ترک علم و پرداختن به جهل،و رها کردن یقین به گمان و وحی به دروغپردازی است،و آیا مصیبتی برای آدمی بزرگتر از گمراهی،و فتنهای سختتر از نادانی وجود دارد؟ شاید آیه همۀ انواع دروغپردازی و حکم کردن جز از راه علم و شناخت را به هر صورت شامل شود.
در معنی آیه گفتهاند که:آن نفرینی برای کشته شدن و فنا است،بدان سبب که فایدۀ وجود انسان علم و دانش او است،پس چون دانش خود را ترک کند مرگ برای او شایستهتر است.و به قولی:معنی آن طرد شدن از رحمت خدا است.
[11]
آیا کسی را دیدهای که امواج دریا او را در میان گرفته است؟آیا چنین کسی میتواند چیزی را ببیند یا در مورد امری تصمیم بگیرد؟کسانی نیز که امواج پندارها و دروغسازیها آنان را فرا گرفته است،از حقایق غافلاند.
اَلَّذِینَ هُمْ فِی غَمْرَةٍ سٰاهُونَ
«آنان کسانی هستند که در گرفتاری خود غافلگیر شدهاند و از حقایق غافل ماندهاند.» در آن هنگام که فکر او از تبلیغات بوقهای شیطانی خلاص شود،موجی از انگیزش شهوات او را در میان میگیرد،و چون از شر آرزوهای فریبنده خلاصی یابد، امواج پریشانی و اضطراب و ترس از آینده او را در میان میگیرد،و به همین گونه هجوم امواج هوسهای نفسی-یکی پس از دیگری-او را در میان میگیرد /14 تا آن زمان که مرگ او را از چنگال آنها بیرون کشد.
[12]
و به سبب پی در پی رسیدن گرفتاریهای برخاستۀ از امواج هوا و هوس
و پندارهای برخاستۀ از قلبهای ایشان،از حقیقت مرگ و واقعیت زندگی غافل میمانند،و پیوسته آن را از ذهن خود دور نگاه میدارند و میپرسند:آن چه وقت است؟ یَسْئَلُونَ أَیّٰانَ یَوْمُ الدِّینِ «میپرسند که:روز جزا چه وقت است؟» آن را مستبعد میدانند یا مورد استهزا قرار میدهند،و در نتیجه آن را به صورت جدّی در نظر نمیگیرند،و شاید برای آن بوده باشد که در اندیشههای غفلت انگیز غرق شدهاند.
[13]
و آن بدون شک خواهد آمد،و چون آمد،و چون چنین است،بر ما واجب است که خود را آمادۀ برای رو به رو شدن با آن سازیم،از آن جهت که بسیار هراسناک است.مگر نه چنان است که آن کس که بر زین زمان سوار است،اگر هم ایستاده باشد باز زمان او را خواهد برد؟آیا چنان نیست که«هر چه چشم داشتنی است درآید،و هر چه درآمدنی است نزدیک است» (1)که امیر المؤمنین علیه السلام چنین گفته است؟ از شتاب ورزیدن برای روز جزا چه میخواهند،آیا برای آتشی که بدنهاشان را میسوزاند این اندازه شتابزده شدهاند؟ یَوْمَ هُمْ عَلَی النّٰارِ یُفْتَنُونَ «آن روز است که ایشان را با آتش میآزمایند.» به همان گونه که طلا را برای آزمایش بر آتش عرضه میدارند،و چنان مینماید که کافران را نخست بر جهنم عرضه میدارند،و پس از آن است که در آنشان میاندازند،و شاید این برای آن است که حکم جاودانگی ایشان در آتش را برایشان بخوانند،به همان گونه که برای محکوم به مرگ حکم و خصوصیات آن پیش از اجرا کردن این حکم مرگ خوانده میشود.
[14]
در این لحظۀ هولناک،پاسخ پرسشی از ایشان که به عنوان استهزا
1) 5) -نهج البلاغة،خطبۀ 103.
طرح میکردند،به آنان داده میشود /14 و طبیعتا پاسخ از گونۀ پرسش است:
ذُوقُوا فِتْنَتَکُمْ
«بچشید آزمایش خودتان را.» این همان آتشی است که آن را ریشخند میکردید.این همان فتنه و آزمایشی است که در دنیا به صورت اوامر و نواهی و واجبات و محرّمات تجسّم پیدا کرد.و امروز به صورت واقعی آن که آتشی زبانه کش است عرضه میشود.
هٰذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ
«این همان چیزی است که برای رسیدن به آن شتابزده بودید.» از این پاسخ ماهیت پرسش آنان آشکار میشود که آکندۀ از تمسخر و انکار بوده است.
[15]
در کنار دیگری از تصویر پرهیزگارانی را مشاهده میکنیم که خودشان را از سببهای سوخته شدن به آتش محفوظ نگاه داشتند،و آنان را در باغها و در کنار چشمهها مشاهده میکنیم.
إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ
«و پرهیزگاران در باغهای بهشت و چشمههای آن جای دارند.» که هر باغی نعمت خود را دارد،و هر چشمهای یک نوشیدنی معلوم،و آنان در آنها گردش میکنند و از آنچه دوست دارند لذّت میبرند.
[16]
آخِذِینَ مٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ «آنچه را که پروردگارشان به آنان عطا کرده است دریافت میکنند.» به همان گونه که در دنیا آموزشهای پروردگارشان را دریافت میکردند و به آنها تسلیم میشدند،امروز پاداش بزرگ آن را دریافت میکنند.
گفتهاند:أخذ و گرفتن در این جا به معنی مالک شدن است،چنان که گفته میشود:فلانی کشورها را گرفت،و بنا بر این بهشت صورت موقّتی ندارد بلکه ملک دایمی ایشان است،و به قولی:صیغۀ کلمۀ«آخذین»دلالت بر مستمر بودن گرفتن ایشان دارد،بدان سبب که نعمتهای بهشت را نمیتوان یک مرتبه گرفت،از آن روی که بینهایت است.
نیز گفتهاند:اخذ عبارت از گرفتن به خرسندی و پذیرش است،و به همین سبب آنان به نعیم بهشت راضی و خرسندند،و آن هم با چه رضایتی! کلمه،چنان که ظاهر است همۀ این معانی و بیش از آن را تحمل میکند.
این گرفتن در مقابل بخشیدن ایشان است،چه ایشان در دنیا،پیش از رسیدن به آخرت،در زمرۀ نیکوکاران و محسنان بودهاند.
إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُحْسِنِینَ
«آنان پیش از این از نیکوکاران بودند.» و احسان ایشان نسبت به خودشان با طاعت و فرمانداری از امر خدا بود،و نسبت به مردم با انفاق کردن و صدقه دادن،و بهای آن رسیدن ایشان بود به پاداش بزرگ خدا.
[17]
کوشش متقیان در روز برای رسیدن به هدف نیکوکاری بود،و هنگامی که به خانههای خود باز میگشتند،آنها را محرابی برای عبادت و فرصتی برای شب زندهداری قرار میدادند،پس آنان را میدیدی که بر پای ایستادگانند و نزدیک است که ارواح پاک ایشان،به خاطر شوقی که به خدا دارند و برای دور ماندن از عذاب او،از بدنهاشان جدا شود.
معرفت ایشان نسبت به پروردگارشان و چشم داشت آنان به نزدیکی و تقرب به او،نمیگذارد که تنهاشان در بستر به آرامش برسد،و آیا ممکن است کسی که خواستار کاری بزرگ باشد به چنین آرامش و استراحت برسد؟ ترس ایشان از خشم پروردگارشان و عذاب شدید او،خوابگاههای ایشان را برایشان ناهموار میسازد و به تنشان آزار میرساند.مگر کسی که میداند که محکوم به اعدام شده و فردا حکم دربارۀ او اجرا خواهد شد،میتواند در آن شب به خواب رود؟ کٰانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ مٰا یَهْجَعُونَ «اندکی از شب را به خواب میگذرانیدند.» گفتهاند که:هجع به معنی خوابیدن در شب است،و شاید بنا بر آنچه در
لغت از مفردات آن آمده،کلمه الهامبخش سه سایه باشد:
اول:نبودن سکون و آرامش کامل در خواب،و به سبب دلبستگی قلوب پرهیزگاران به آخرت،این قلب به سکون کامل در هنگام شب نمیرسد،بلکه اندامهای ایشان در شب آرام میگیرد و خواب سبکی دارند،و از همین ماده است تهجاع که به معنی خواب /14 سبک است.
دوم:خواب در اول شب و نه در پایان آن.و گفتهاند هجعة خواب سبک اول شب است.
سوم:خواب پاره پاره شده در قسمتی از شب.و گفتهاند:الهجع من اللیل پارههایی از شب است،و گفته میشود:پس از هجعی(پارهای)از شب به دیدار من آمد. (1)
آیه به ظاهر خود بر آن دلالت دارد که خواب آنان در هنگام شب،بنا بر آنچه از آیات دیگر برمیآید اندک بوده است،همچون: قُمِ اللَّیْلَ إِلاّٰ قَلِیلاً «شب را،جز اندکی از آن،(به نماز)بایست»، (2)و این گفتۀ او: وَ مِنَ اللَّیْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَیْلاً طَوِیلاً «و از شب قسمت درازی را مخصوص تسبیح گفتن و سجده کردن به خدا قرار ده»، (3)و این گفتۀ او: أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ «آیا آن کس که فرمانبردار است و ایستاده به بندگی در پاسهای شب و از آخرت نگران و ترسان». (4)
این آیه را تفسیری دیگر است و آن این که:آنان قیام شب را جز اندکی ترک نمیکردند،و در این باره روایاتی به ما رسیده است؛از محمد بن مسلم روایت شده است که او از امام صادق علیه السلام دربارۀ این گفتۀ خدای عزّ و جلّ پرسش کرد که: کٰانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ مٰا یَهْجَعُونَ و او گفت:«کمتر شبی میشد که
این نماز شب از ایشان فوت شود.» (1)دو تفسیر با یکدیگر تفاوتی ندارد،پس ایشان همۀ شبها را،جز اندکی،به قیام برای نماز شب میپرداختند.
نصوص دینی فراوانی دربارۀ قیام اللیل و به عبادت پرداختن برای نزدیکی به خدا و مشمول عنایت او شدن به ما رسیده است، /14 که این کار در تاریکی صورت میگیرد که چشمها به خواب رفته و جانها آرام گرفته است،و پردههای میان بنده و پروردگارش به کناری رفته،و دوست با دوست خود به خلوت برخاسته است...و آن کس که آیه را میخواند،چنان تصور میکند که ایستادن شب برای نماز شب همچون دیگر واجبات است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که به سلیمان دیلمی گفت:
«ای سلیمان،ایستادن در شب را ترک مکن،که آن کس مغبون و تاوان دیده است که قیام اللیل را فروگذارد.» (2)نیز از او علیه السلام است:
«هیچ بندهای نیست مگر آن که در هنگام شب یک یا دو یا چند بار از خواب بیدار میشود،پس اگر برپا خیزد قیام کرده است،و گرنه شیطان میآید و در گوش او پیشاب میریزد،آیا ندیدهاید که اگر یکی از شما برخیزد و این برخاستن قیام اللیل نباشد،سست و بیحال و سنگین و کسل است». (3)
نیز از او علیه السلام است:
«من از مردی نفرت دارم که قرآن را خوانده است و چون هنگام شب از خواب بیدار میشود،برپا نمیخیزد تا این که صبح شود و آن گاه برای گذاردن نماز
صبح برپا خیزد». (1)
چرا بعضی از کسان را میبینیم که توفیق قیام شبانه را دارند و بعضی دیگر چنین نیستند؟از نصوص دینی چنان برمیآید که گناهان روز مانع برخاستن شب است،و مخصوصا دروغ و غیبت.
مردی به نزد امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام)آمد و گفت:
من از نماز شب محروم ماندهام،پس به او گفت:
«تو مردی هستی که گناهانت تو را مقیّد و دربند کرده است». (2)
در حدیثی به جا مانده از امام صادق(علیه السلام)آمده است که گفت:
«چون مردی دروغ بگوید،به آن دروغ از نماز شب محروم میماند،و چون از نماز شب محروم شود،به سبب آن از رزق محروم میماند». (3)
اما اگر کسی با خود قرار گزاردن نماز شب را بگذارد و به خدا بازگردد،خدا به همین سبب گناهان آن روز او را میآمرزد...و چنین است گفتۀ امام صادق(علیه السلام)در حدیث روایت شدۀ از او:
«نماز شب مؤمن گناه آن روز او را از میان میبرد». (4)
به همان گونه که گناهان شب زندهداران برای نماز شب ساقط میشود، بیماریها نیز از بدن او طرد میشود،و در حدیثی از امام صادق(علیه السلام)آمده است:
«بر شما باد به نماز شب که آن سنّت پیامبر شما است،و عادت صالحان پیش از شما،و دور کنندۀ درد از تنهای شما». (5)
به همین گونه نماز شب سبب جلب شدن روزی است،و حتی در نصّی
مأثور از امام صادق علیه السلام آمده است که گفت:
«آن کس که بگوید:نماز شب میخواند و هنگام روز گرسنه میماند، دروغ گفته است،بدان سبب که خدا ضامن /14 قوت و روزی کسی است که نماز شب را گزارده است». (1)
به همان گونه قیام شب بر آبرو و شرف مؤمن میافزاید،و در حدیثی مروی از رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله)از جبرییل آمده است که گفت:
«شرف مؤمن نماز او در شب است،و عزت او به دست کشیدن از آزار رساندن به مردم». (2)
و سخن خود را دربارۀ نماز شب با حدیثی عالی از علیّ بن محمّد النوفلی به نقل از یکی از امامان(علیهم السلام)به پایان میرسانیم:
«چون بنده در شب برخیزد و چرت زدن او را به چپ و راست متمایل سازد، و چانهاش بر روی سینه فرو افتد،خداوند فرمان میدهد تا درهای آسمان را بگشایند،و سپس به فرشتگان میگوید:نگاه کنید به بندهام که برای نزدیکی به من به وسیلۀ چیزی که برای او واجب نکردهام،و به امید رسیدن به سه چیز،چه رنجی را بر خود هموار میسازد:گناهی از او که آن را بیامرزم،یا پذیرفتن توبهای از او را تجدید کنم،یا بر رزقش بیفزایم.ای فرشتگان من،گواه باشید که من شما را برای او گرد هم جمع کردم». (3)
[18]
انسان نیروهای خیر و شرّ هر دو را با خود دارد،و به همین سبب در مبارزهای دایمی به سر میبرد که او را تا روز لقای پروردگارش ترک نمیکند،و هیچ انسانی-هر اندازه ایمانی قوی و بصیرتی نافذ داشته باشد-از افتادن در چالۀ گناهان ایمن و مصون نمیماند و از گناهان نجات پیدا نمیکند،ولی آنچه مهم است برخاستن پس از افتادن است،پس در آن صورت که بعضی از مردم را میبینیم
که بر اثر فشارها چنان تسلیم میشوند که آنان را به جهنم میکشاند،صالحان هر وقت که آلوده به ناپاکی خطاها شوند،به پاکی خود باز میگردند،و این پاکی را از توبه کردن و بازگشت به پروردگار آمرزندهشان به دست میآورند...و اینان از اهل بهشتاند.
وَ بِالْأَسْحٰارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ
«و در سپیده دمها طلب آمرزش میکنند.» در هنگام سحر جهان محیط بر انسان در خوابی ژرف به سر میبرد،و حتی کسانی که بیماری سبب بیدار ماندن ایشان در هنگام شب بوده است یا از چیزهای دیگری در شب چنین شدهاند،در این هنگام آرام میگیرند،و آدمی نیز به نوبۀ خود با آرامش داخلی خود انس میگیرد،و شهوتهای او باز میگردد،و اعصابش آرامش پیدا میکند،و هواها و وسوسههای او کاهش مییابد،و به خود باز میگردد،و فرصت آن برای وی فراهم میآید که به حسابهای خود برسد و دربارۀ گفتهها و کارهای خود در محکمۀ عقل و و جدان به داوری بپردازد،و در این هنگام است که نامهای پروردگارش برای او تجلی پیدا میکند،و چنان به نظرش میرسد که آفریدگار قاهر و بینای نسبت به وی از رگ گردن به او نزدیکتر است و به حساب او رسیدگی میکند:ای بندۀ من،چرا از من دوری گزیدی؟مگر من بهترین پروردگار برای تو نبودهام،پس تو چرا بدترین بنده شدی؟مگر عادت احسان کردن به تو را تغییر دادم که به من شرک آوردی و به جای من در برابر بندگانم سر فرود آوردی؟ چه بسیار عالی است این بیداری ضمیر و و جدان پس از خواب،و نهضت اراده پس از سستی عارض شدۀ بر آن؟؟خدایا!چه اندازه شیرین است بازگشت به خانۀ انس پس از غربت و گرفتار شدن در سوراخ نافرمانی،و چه لذیذ است حکایت اعتراف کردن به گناه پس از سبکسری و تمرّد! به همین سبب نفوس و جانهای پرهیزگاران چشم به راه ساعتی میماند که از محبت و شوق و قرب افروختگی پیدا کرده باشد.آیا این حدیث رسول اکرم (صلّی اللّٰه علیه و آله)را نشنیدهای که گفت:«گزاردن دو رکعت نماز در وسط شب
را از دنیا و هر چه در آن است دوستتر دارم». (1)
چون از زین العابدین علی بن الحسین(علیه السلام)پرسیدند که:چرا شب زندهداران زیباترین رخسارهها را دارند؟گفت:«برای آن که با خدا خلوت کردند و او آنان را با نور خود پوشاند». (2)
هر یک از ما نیازمند آن است که از خدا طلب آمرزش کند،تا قلبش را چرک خطا و غفلت نپوشاند و آن را سخت نسازد و به گونهای دربسته نشود که امید درمانی برای آن نرود...و برای آن که گرفتار اجل ناگهانی نشود و فرصت توبه تا ابد از دسترس او بیرون نماند.
ناگزیر باید با استغفار عمل صالح خویش را از سیئات جدا کنیم تا حق و باطل در نزد ما با یکدیگر آمیخته نشود،و طبیعت و ماهیت عملی را که به آن پرداختهایم درست محدود سازیم،و در مقابل آراستن شیطان یا تحریک نفس امّاره به بدی سر تسلیم فرود نیاوریم،و هر چه را که کردهایم خوب و پسندیده به شمار نیاوریم،و با تحریف کردن حقایق بنا به میل و هوس خود بر آنها لباس مشروع بودن نپوشانیم،و از جملۀ آن گونه کسان نباشیم که-نعوذ باللّه-هوای خویش را خدای خود قرار دادهاند.
مؤمن همیشه نفس خویش را متهم میسازد،و پیوسته در ارزشهای حق و میزانهای شرع به کاوش میپردازد تا اعمال خود را با آنها مقایسه کند،و در آن هنگام که قضیهای بر او نامعلوم و مشتبه شده باشد،با مراجعۀ به فقه و پرسیدن از دانایان و اهل الذکر حقیقت را به دست میآورد.
اما کسانی که برای گناهان ناشناخته آمرزش میطلبند،و در عین حال گناهانی را که هر روز مرتکب آنها میشوند پسندیده میدانند،با چنان توبهای تنها پاک و پاکیزه نمیشوند بلکه اصرار ایشان بر ارتکاب آن گناهان بر سختی دل و
گمراهی در فکر ایشان میافزاید.
در آن هنگام که مسلمانی را کافر معرفی میکنند تا گناه خویش را خوب و پسندیده جلوهگر سازند،آیا میتوان گفت که استغفار برای این گونه اشخاص سودمند است؟ در آن صورت که اموال مردمان را به باطل میخورند و به گمان خویش این کار را نتیجهای از اضطرار میدانند،در صورتی که هیچ اضطراری جز آسایش طلبی ندارند،آیا ممکن است که توبه سودی برای آنان به بار آورد؟ در آن هنگام که در برابر سلاطین به خضوع و خشوع میپردازند نیز به بعضی از نصوص متشابه استناد میکنند و حکم خدا را در آیات جهاد در راه خدا و کفر ورزیدن و نافرمانی نسبت به طاغوت را از یاد میبرند! /14 در آن حال که مردمان را میفریبند و دروغ میگویند و به احتکار نیازمندیهای مسلمانان میپردازند و ربا خواری میکنند،این همه را تجارت و زیرکی و رستگاری در کار و سود به شمار میآورند،و نظایر اینها...
هرگز چنین نیست...حلال خدا با تصورات واهی و بیاساس هرگز حرام نخواهد شد،و نه حرامش حلال...و استغفار و طلب آمرزش برای فقیهان و پیروان ایشان سودمند است که به مقیاسهای قرآن و میزانهای شرع به صورت کامل عمل کنند..از خدا مسئلت داریم که ما را چنان کند که از جملۀ آنان باشیم.
[19]
پرهیزگاران،بر اثر نفوذ بصیرت و بینش خویش،میدانند که دنیا پرستی سر هر گناه و خطا است،و به همین سبب در پاک کردن جانهای خویش تلاش میکنند،و این کار را با انفاق مال به صورت منظم انجام میدهند، و این انفاق را پیش از پرداختن حقوق شرعی مورد توجه خود قرار میدهند، چنان که میبینیم بعضی از ایشان ثلث یا ربع اموال خویش،یا بیشتر و کمتر از این مقدار را بر حسب وضع خود به این کار اختصاص میدهند.
وَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ
«و در مالهای ایشان حق معین و معلوم برای سایل و محروم است.»
وسایل آن کس است که آبروی خود را پیش روی تو میریزد،پس او را از بخشش خود،هر اندازه کم هم که باشد،محروم مساز،چه در حدیث روایت شدۀ از رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمده است:
«سایل را از آنچه سؤال کرده است باز مدارید و محروم مسازید،و اگر سائلان دروغ نمیگفتند،کسی از رد کردن آنان رستگار نمیشد». (1)
از امام باقر(علیه السلام)چنین روایت شده است:
«اگر سایل میدانست که در سؤال کردن چه چیزها است،هرگز کسی از دیگری سؤال نمیکرد،و اگر بخشنده میدانست که در عطیه و بخشش چه چیزها است،هرگز هیچ کس سائلی را رد نمیکرد». (2)
اما محروم و ناکام کسی است که درهای کسب روزی به روی او بسته است،و هر اندازه تلاش میکند نمیتواند معاش خود و کسانش را تأمین کند و به نام محارف خوانده میشود،و در حدیثی به جا مانده از امام باقر(علیه السلام)چنین آمده است:
«محروم:مردی است که عقلی به اندازه دارد،و روزی برای او گستردگی پیدا نمیکند،و او محارف است». (3)
گفتهاند:محارف کسی است که دستاورد او کفاف زندگیش را نمیدهد و محارف(به فتح را)به معنی محدود و محروم است،بر خلاف مبارک. (4)
به نظر میرسد که محروم کسی است که از روزی محروم و ناکام مانده، خواه به سبب بلایی بزرگ بوده باشد،چنان که در آیۀ حکایت از صاحبان باغ(اهل الجنة)که باغشان آتش گرفته است چنین آمده: بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ ،یا به سبب پشت کردن زندگی به او،و کمی بهرۀ او در کسب مال.
این سؤال باقی میماند که:این حقی که در اموال پرهیزگاران وجود دارد چیست،آیا چنان که بعضی گفتهاند همان زکات است،یا حقی دیگر است؟ ظاهرا حقی جز حقوق شرعی است،بدان سبب که به اموال همۀ مردم غیر از پرهیزگاران نیز تعلق میگیرد،و لذا در حدیث روایت شدۀ از ابو بصیر آمده است که گفت:«در نزد ابو عبد اللّٰه(امام صادق علیه السلام)بودیم و بعضی از توانگران نیز با ما بودند و از زکات یاد کردند و ابو عبد اللّه گفت:
«زکات چیزی نیست که با دادن آن زکات دهنده مورد ستایش قرار گیرد، و این امری آشکار است،این چیزی است که با خون او آمیخته شده و به سبب آن مسلمان خوانده میشود،و اگر آن را ندهد،نماز او پذیرفته نمیشود،و شما را در اموال غیر از زکات نیز تکلیفی هست».
پس گفتم:اصلحک اللّٰه!جز زکات چه حقی در اموال ما وجود دارد؟ پس او گفت:سبحان اللّٰه!آیا نشنیدهای که خدای عزّ و جلّ در کتابش گفته است:
وَ الَّذِینَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ ؟و من گفتم:آن حق معلوم بر ما چیست؟و او گفت:آن چیزی است که شخص از مال خود در هر روز یا هر جمعه یا هر ماه،بیشتر یا کمتر،به سائلان و ناکامان میدهد و این کار او دوام دارد». (1)
وَ فِی اَلْأَرْضِ آیٰاتٌ لِلْمُوقِنِینَ (20) وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ (21) وَ فِی اَلسَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ (22) فَوَ رَبِّ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مٰا أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ (23) هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ اَلْمُکْرَمِینَ (24) إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ (25) فَرٰاغَ إِلیٰ أَهْلِهِ فَجٰاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ (26) فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ قٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ (27) فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ (28) فَأَقْبَلَتِ اِمْرَأَتُهُ فِی صَرَّةٍ فَصَکَّتْ وَجْهَهٰا وَ قٰالَتْ عَجُوزٌ عَقِیمٌ (29) قٰالُوا کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکِ إِنَّهُ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْعَلِیمُ (30) قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ (31) قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ (32) لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ طِینٍ (33) مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفِینَ (34) فَأَخْرَجْنٰا مَنْ کٰانَ فِیهٰا مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (35) فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ (36) وَ تَرَکْنٰا فِیهٰا آیَةً لِلَّذِینَ یَخٰافُونَ اَلْعَذٰابَ اَلْأَلِیمَ (37) وَ فِی مُوسیٰ إِذْ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ فِرْعَوْنَ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (38) فَتَوَلّٰی بِرُکْنِهِ وَ قٰالَ سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ (39) فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِی اَلْیَمِّ وَ هُوَ مُلِیمٌ (40) وَ فِی عٰادٍ إِذْ أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمُ اَلرِّیحَ اَلْعَقِیمَ (41) مٰا تَذَرُ مِنْ شَیْءٍ أَتَتْ عَلَیْهِ إِلاّٰ جَعَلَتْهُ کَالرَّمِیمِ (42) وَ فِی ثَمُودَ إِذْ قِیلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتّٰی حِینٍ (43) فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ اَلصّٰاعِقَةُ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ (44) فَمَا اِسْتَطٰاعُوا مِنْ قِیٰامٍ وَ مٰا کٰانُوا مُنْتَصِرِینَ (45) وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ (46)
1) 27) -وسائل الشیعة،ج 4،ص 28.
26[فراغ]
:یعنی ابراهیم پنهانی رفت تا برای ایشان خوراک آماده سازد،چه از آداب مهمانی آن است که بیخبر و پنهان از مهمان صاحب خانه به این کار برخیزد
تا چنان نشود که مهمان بخواهد او را از این کار باز دارد.
28[فأوجس]
:در دل پنهان داشتن.
29[صرّة]
:بانگ بلند و فریاد،از صریر به معنی صوت.
[فصکّت]
:دست بر صورت خود کوفت.
34[مسوّمة]
:نام و نشان گذارده شده.
39[برکنه]
:رکن جایی است که بدان تکیه و اعتماد میشود،و فرعون بر سپاهیان و پادشاهی خود متکی بود.
40[الیمّ]
:دریا.
[ملیم]
:کاری کرده که موجب ملامت است.
41[الریح العقیم]
:از آن روی باد عقیم و سترون نامیده شده که از رحمت تهی است و خیری از آن تولد پیدا نمیکند.
42[کالرّمیم]
:رمیم و پوسیده آن چیزی است که از خرد شدن سنگ یا ساختمان و جز آن فرو ریزد،و به قولی هر چیز هلاک شده و کهنه و فرسوده است همچون گیاه خشک شده و کاه،و به قولی استخوان کهنۀ کوفته و نرم شده است.
44[فعتوا]
:یعنی از پذیرفتن فرمان پروردگارشان،به سبب ترفع و استکبار خارج شدند.
به همان گونه که با حقایق آسمان و زمین به وسیلۀ آنچه در بدن خود تو است ارتباط و اتصال پیدا میکنی،ناگزیر باید عبرتها و نشانههای آنها،و نیز فهم و درایتی که در عقل تو است،پیوسته،در تو کارگر باشد،و چنان مینماید که تنها صاحبان یقین آیات و نشانههای خدا را در زمین میبینند،و در نفس و در آسمانی که خدا روزی را در آن مقدر کرده،و در آن چیزی را از فضل خویش قرار داده که توقع دست یافتن به آن را داریم،و از بلا و گرفتاریهای آن دوری میگزینیم...و در داستان مهمانان ابراهیم این امر مورد تصدیق قرار گرفته است،چه آنان مژدهای برای او آورده بودند(به این که از پیر زنی عقیم و سترون پسر دانایی نصیب او خواهد شد که همان اسحاق است)،و آنان را بر سر قوم مجرم لوط فرستاده بودند تا با عذاب تجسم یافتۀ در سنگی از گل که برای آن مسرفان(و منحرفان جنسی)آماده شده بود، آنان را به عذاب برسانند.
عذاب مقدر شدۀ به حکمت بالغۀ الاهی بود،و تنها یک خانه را که در آن مسلمانان جای داشتند شامل نشد،و آنان کسان لوط بودند که خدا آنان را سحرگاهان از آن خانه بیرون آورد،و این خانه به همان حال خود همچون آثار ویران شدۀ آن شهر بر جای ماند تا آیتی آشکار برای ترسندگان از خدا باقی بماند (ولی سنگدلان هرگز از این آیت و علامت استفاده نمیکنند).
داستان فرعون نیز عبرتی برای عبرت گیرندگان است که خدا موسی را با
حجّتی کامل به نزد او فرستاد،ولی او با تمام وجود و نیروی خود پشت کرد(و حتی نمیدانست که چگونه کفر خود را تفسیر کند)،پس گفت که این جادوگر یا دیوانه است،و خدا او و سپاهیانش را به قدرت خود گرفتار کرد،و آنان را به سبب گناهانشان در دریا افکند.
مصیبت قوم عاد نیز عبرتی بسیار مهم بود که خدا برایشان باد سترون را فرستاد که همۀ آثار زندگی را در شهرهاشان از میان برد(به سبب آن که کفران نعمت خدا کرده و فرستادگان او را تکذیب کرده بودند).
با قوم ثمود نیز چنین کرد که از فرمان پروردگارشان سرپیچی کرده بودند و گرفتار صاعقه شدند(یعنی آتشی که در آن عذاب بود)،و با آن که منتظر آن بودند، نتوانستند در برابر آن از خود دفاع کنند،و هیچ کس به یاری آنان برنخاست،و هرگز امکان یاری رساندن به ایشان وجود نداشت.
پس از آن که سیاق به داستان نوح اشاره کرد،درسی که از آن وجود سنّت جزا در آفرینش را الهام میگیریم،پایان میپذیرد،و این به قوم یا گناه خاص اختصاص ندارد،و هر فسق و جریمه و اسراف جزای خود را به دنبال خواهد داشت، و این همان جزا دلیل تسلط پروردگار و دادگری و نیرومندی او است،و این همه ما را به قبول جزای بزرگتر در آخرت راهنمایی میکند.
[20]
اگر در هنگام روز از بالای پشتهای به چمنزارهای سبزی نگاه کنی که درختان باردار آنها را در میان گرفتهاند،و در طرف راست آنها کشتزاری از گلهای رنگارنگ وجود دارد،ناگزیر زیبایی منظره تو را از یادآوری این حقیقت غافل میسازد که:اگر نور خورشید نمیبود که بر روی طبیعت منعکس شود،این رنگهای دلفریب بر آن مشاهده نمیشد.مگر نه چنین است؟ چون این حقیقت را به خاطر آوری،آن وقت متوجه این مطلب خواهی شد که هر گلبرگ زیبا از این گلها،و هر گیاه سبز دلفروز در این چمنزارها،نشانهای
آشکار بر جود خورشید است.
صاحبان بصیرت این حقیقت را به یاد دارند،و با عقلهای خود به غیبت واقعی /14 و قابل مشاهده در هر چه پیوستۀ به آفرینندۀ طبیعت است راه مییابند،و میدانند که هر چیز در دستگاه آفرینش و آفریدگان نشانهای آشکار از آفریدگار بزرگ آن است،به همان گونه که بازتابهای نور گواهی بر وجود منبع آن(خورشید) است،و خدا برتر از آن است که با مثلها به آن برسیم.
بدین گونه است که آیات خدا در زمین برای مؤمنان به صورتی زیباتر و روشنتر تجلّی پیدا میکند،ولی در جزایشان،زیبایی آشکار شده آنان را از سرچشمۀ روشنی و زیبایی و روشنی دور نگاه میدارد،بدان سبب که دید ایشان قاصر و کوتاه است و همتشان محدود،پس از حقایق جزئی و ذاتی تجاوز نمیکند.
وَ فِی الْأَرْضِ آیٰاتٌ لِلْمُوقِنِینَ
«و در زمین آیات و نشانههایی برای مؤمنان وجود دارد.» آری،این روش قرآنی معجزهگر انسان را،به میانجیگری پل ایمان،به جایی میرساند که هر چیز در پیرامون او همچون ناطقی میشود که دربارۀ راز کاینات با او نجوا میکند،و او با آن با زبان شناسندگان و عارفان سخن میگوید.
حقایق آفرینش،از سنگ و گیاه و جانوران...از ابرهایی که آسمان را میپوشاند،و بارانی که زمین را سیراب میکند،و تندبادها و تندر و آذرخش..از امواج دریا،و شعاع خورشید،و نور ماه،همه بنا بر فهم و نظر مؤمنان تجلیاتی از نامهای خدا است،و روزنههایی به غیب قدرت و حکمت...و عزّت...و جمال و جلال او...پس به چیزی نمینگرند مگر از راه همین دید،و همین است که مؤمن را تسبیح گوی به ستایش پروردگارش،و ناطق به آیاتش،و دعوت کنندۀ به سوی او میسازد،و در ذهن آنان حکمت زندگی را پراکنده میسازد،و جمال و جلال او را منعکس میکند،و آنان را به راز بزرگ او راهنما میشود.
پس چون به زمین و حجم این کرۀ یگانه مینگرند که،بنا بر اندازۀ شناخت ما،در میان کرات منظومۀ شمسی تنها در آن حیات وجود دارد،و در ماهیت حرکت
آن برگرد خودش و خورشید میاندیشند،و مسافت معینی که آن دو را از یکدیگر جدا میسازد،و از خود میپرسند که چه چیز این اندازهها را معین کرده است که اگر فواصل تغییر پیدا کند یا سرعت حرکت از آنچه هست افزونتر بوده باشد،امکان پیدایش حیات در آن از میان میرود.
ضخامت پوستۀ زمین چنان دقیق تنظیم شده است که اگر به اندازۀ سی سانتیمتر بیشتر میبود،اکسیژن لازم برای زندگی وجود پیدا نمیکرد...و اگر دریاها به اندازۀ چندین سانتیمتر از آنچه هست بیشتر میبود،همۀ مواد ضروری جو به توسط دریا بلعیده میشد.
به همین گونه اگر ستبری غلاف و جوّ محیط بر کرۀ زمین اندکی کمتر میبود،زمین در معرض برخورد ملیونها شهاب متوجه به آن از فضای خارجی قرار میگرفت و امکان وجود زندگی از میان میرفت...،و نیز برای گازهای گوناگون موجود در جو که به هر یک از آنها نیازمندیم و در طی سالهای دراز از منابع متعدد فراهم آمده است،همین پیشامد صورت وقوع پیدا میکرد.آیا این همه گواهی بر حکمت مدبّر جهان سبحانه و تعالی نیست؟ (1)[21]
چون به نفس خود باز گردی که خلاصۀ مبارک همۀ این همه عالم بزرگ و گسترده است،آفاقی بی حد و اندازه از علم،و گواهان بیشماری بر حسن تدبیر آفرینندۀ بخشندۀ آن خواهی یافت،ولی ما به یک بینش نافذ نیازمندیم تا نیازمندیهای فوری و محدود جسم ما را از تأمل و تفکر در ژرفنای آن که آکندۀ از معرفت و محبت و احساسات پاکیزه است باز ندارد.
وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ
«و آیا در خود نمینگرید؟» /14 چگونه است که دربارۀ نزدیکترین چیزها به خودمان بصیرتی نداریم،و آیا کسی که آیات خدای موجود در ضمیر و و جدان خود...و در عقل روشنگر...و در
1) 28) -رجوع کنید به تفسیر نمونه،ج 22،ص 331،332.
عواطف نیکو...و در ارادۀ کارساز...و در ساختمان چشم و گوش...و در اعصاب دماغ...و در حلق و در آنچه لب بر روی آن بسته میشود از زبان دارای وظایف گوناگون تا دندانها و سقف دهان و قسمتهای پس از آن غافل است، شایستگی آن را دارد که مورد اجلال و تکریم قرار گیرد؟ بیایید تا اندکی در شکل پیچیدۀ اعصاب و منظومۀ گسترده سیاهرگها و سرخرگها که درازای آنها به دهها هزار کیلومتر میرسد...و به گروه یا شمارۀ هولناک یاختههایی بنگریم که شمار آنها را در میلیون میلیارد تخمین زدهاند،و هر یاخته جهان بزرگی است که آیات صنع خداوند متعال را منعکس میسازد،و به تفکر بپردازیم.آیا این را میدانی که هر یاخته خود یک شهر صنعتی بزرگ است که اگر انسان توانایی آن را داشت که از این نمونه تقلید کند،میبایستی کارخانههایی در مساحت هزار هکتار را برای فراهم آوردن آلات و ادوات پیچیده و تکامل یافته اختصاص دهد؟ (1)ولی این بصیرت را که در اعماق وجود انسان نفوذ کند و شاید بتواند ما را به بعضی از آیات عظیم الاهی رهبری کند،از کجا میتوان به دست آورد...و از طریق آن به بعث پس از مرگ از راه ایمان آوردن به قدرت و حکمت خدا مؤمن شد؟ [22]
و پس از یاد کردن از زمین و آیات آن،و از انسان و تجلّیات قدرت در آن،سیاق آسمان و آیات آن را به یاد ما میآورد،و از آن سخن میگوید که چگونه ما را از آن روزی میدهد،مگر از بارانی که از آسمان فرو میریزد روزی مبارکی بهرۀ ما نمیشود،و این پرتوهایی که از خورشید و ستارگان به ما میرسد و فواید فراوان آنها که بعضی را میشناسیم و بر بسیاری نادانیم؟همۀ اینها تدبیری دقیق است.پس چرا پند نمیگیریم؟ وَ فِی السَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ «و در آسمان است روزی شما و آنچه به شما وعده داده شده است.»
1) 29) -همان منبع،ص 333.
در آسمان است آن امکانات آیندهای که پروردگار ما را به آنها راهنمایی میکند،چه در آن برکاتی چندین برابر آن است که اکنون از آنها برخوردار میشویم، به همان گونه که در آن بلاهایی است که باید به عمل /14 صالح از آنها اجتناب کرد،و شاید آیات پس از این تأویلی برای این کلمه بوده باشد،چه پروردگار ما سبحانه و تعالی وعده داد-و وعدۀ او راست است-به ابراهیم که او را ذرّیّهای خواهد بود، به همان گونه که قوم لوط را به عذاب وعده داد،و فرشتگانش همۀ آنها را آوردند.
بعضی گفتهاند که:معنی«و ما توعدون»بهشت است که جایگاه آن را در آسمان قرار داده است.و شاید این گفته دربارۀ بعضی از باغهای بهشت صحت داشته باشد،اما تمام جنت و بهشت پهنایی همچون بپهنای آسمانها دارد،و خدا داناتر است.
برای آیه تفسیری دیگر نیز هست:و آن این که:خدا در نزد خود در آسمان (جهت بالا)همۀ روزیهای بندگانش را مقدر کرده است،پس دیگر چرا باید مردمان حریص باشند و همچون سگ به جان یکدیگر بیفتند؟ آری.سعی و کوشش واجب است،ولی میان سعی برای دست یافتن به روزی و حتی رنج بردن در راه آن،و یکدیگر را بر سر آن هلاک کردن(و گداختن در بوتۀ آن)تا حدی که در نزد آدمی هیچ همّی سوای آن دیده نشود،تفاوت بسیار است؛بدین گونه و از این راه شخصیت او مسخ میشود،و از انسانیت بیرون میآید و حکم یک آلت اقتصادی را پیدا میکند،هرگز چنین چیزی درست نیست.انسان چشم داشتهایی عالی دارد،و روزی تنها وسیلهای برای رسیدن به آنها است.و به همین سبب از حدیثی به جا مانده از پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله آمده است که گفت:
«روزی چیزی است که حرص حریص آن را پیش نمیکشد،و ناراضی بودن یک ناراضی از رسیدن آن جلوگیری به عمل نمیآورد». (1)
ما ملاحظه میکنیم که روزی به نواحی متعددی از زندگی انسان ارتباط
1) 30) -نور الثقلین،ج 5،ص 126.
پیدا میکند که از آن جمله است کوشیدن و رنج بردن.پس هر که دیگر نواحی زندگی خود را کنار گذارد و تنها به جستجوی خوراک بپردازد،توفیق حاصل نمیکند؛چگونه؟ مگر ملت نادان از هم گسیختهای که هیچ توجهی به سیاست ندارد و از تغییرات بزرگی که در جهان صورت گرفته بیخبر است،و عواطف او از لحاظ ادبی و فنی هیچ تغییری پیدا نمیکند،ملتی عقب مانده نیست،و آیا بهرۀ چنین ملت و /14 قومی میتواند جز فقر و مسکنت باشد،حتی اگر تمام فرزندانش شب و روز در طلب روزی تلاش کنند؟ در فرد نیز چنین است،و هر که عزیمت و همت او فرو افتاده و پست باشد، و افق علم و فهم او تنگ،و آداب و اخلاقش بد باشد،تلاش در طلب روزی سودی برای او ندارد.در صورتی که فرد دیگر که همت بلند دارد،و علم و فهم او افزایش مییابد،و اخلاق و آداب او نیکو میشود،به اندکی از تلاش تمرکز یافته برای دست یافتن به روزی میپردازد،و در عوض به بسیاری از دستاوردهای دیگر دسترس پیدا میکند؛مگر چنین نیست؟و به همین سبب در حدیث مأثور از امام صادق علیه السلام آمده است:
«سوگند به آن که جدّم را به حق به پیامبری برگزید که خداوند متعال روزی بندهاش را به اندازۀ جوانمردی به او میرساند،و یاری به اندازۀ شدت بلا نزول پیدا میکند»، (1)و او علیه السلام گفت:«از آزار رساندن به دیگران دست بازداشتن و از جنجال و غوغا کاستن روزی را افزایش میدهد»، (2)و از رسول صلّی اللّٰه علیه و آله روایت شده است که گفت:«توحید نیمی از دین است،و با صدقه دادن روزی را برای خود فرود آور»، (3)و خطرناکترین نتیجۀ تکالب و به جان یکدیگر همچون سگان افتادن برای دنیا،دور ماندن از یاد خدا است،و صعود
نکردن به قرب او،و نگاه نکردن به آیات قدرت او در جان خودت و در آفریدگان،و بازماندن از تلاش برای آخرت که خانۀ باقی و برقرار تو است.
و باز پسین کلمه:
چون آنچه خدا از رحمت خود به ما وعده کرده است در آسمان قرار دارد،به همین سبب به ما فرمان داده است که در هنگام دعا کردن رو به آسمان داشته باشیم.و در حدیثی به جا مانده از امیر المؤمنین علیه السلام آمده است که گفت:
«هنگامی که یکی از شما از نماز خود فارغ شد،باید دستهای خود را به طرف آسمان بلند کند،و به دعا کردن بپردازد»،پس ابن سبا گفت:ای امیر مؤمنان!مگر خدا در همه جا نیست؟و او گفت:«چرا»،و ابن سبا گفت:پس چرا باید دست به طرف آسمان بلند شود؟پس امام(ع)گفت:«آیا در قرآن نخواندهای که: وَ فِی السَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ وَ مٰا /14 تُوعَدُونَ ؟پس از کجا باید روزی را بخواهیم جز از جایگاه آن،و جایگاه رزق و آنچه خدای عزّ و جلّ و عده داده در آسمان است». (1)
[23]
نزدیکترین چیزها به تو خودت هستی،و خود و نفس در هنگام اندیشیدن تجلّی پیدا میکند،و بزرگترین لحظههای تفکر و اندیشیدن در آن هنگام است که سخن میگوییم،و بعضی گفتهاند:مگر من فکر نمیکنم،پس من هستم و وجود دارم.و دیگری گفته است:انسان جانوری سخنگو و ناطق است،بدان سبب که تفکر حالت بیداری نفس برای خود آن است،و نطق و بیان کردن فکر و اندیشه اوج این بیداری است.و گاه عقل در دادههای حواس شک میکند،بدان جهت که بعضی از احساسها،همچون صدا کردن بیدلیل درون گوش،طنین خون از درون بدن است،و چشم نیز گاهی انحراف پیدا میکند،و دست گاه گرفتار تگرگ میشود بی آن که سببی خارجی داشته باشد.امّا در سخن گفتن شک نیست که عقل در آن از بزرگترین آیات خدا در بدن و نطق از دشوارترین فعالیتهای بشر است،
1) 34) -همان کتاب،ص 124.
چه در آن جسم و روح با هم اشتراک دارند.و آن اوج فهم در نزد انسان است،و هیچ کس در آن شک نمیکند،و حتی مثالیگران(ایدآلیستها)و سوفسطائیان چنان میپندارند که نسبت به آنچه میگویند یقین و به آن اعتماد دارند.
قرآن به پروردگار آسمان سوگند یاد میکند که وعدۀ خدا راست و حق است،و این که بعث و نشور حق است،به همان گونه که سخن گفتن آدمی در نزد نفسش حق است.
فَوَ رَبِّ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مٰا أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ
«سوگند به پروردگار آسمان و زمین که آن حق است همانند آن که سخن میگویید.» هنگامی که سوگند به پروردگار آسمان و زمین ادا میشود،به فهم ما بشر نزدیکتر است،بدان جهت که ما چیزی از ضخامت آسمان و زمین میدانیم،پس ناگزیر باید از این راه به بعضی از جوانب قدرت پروردگار و تدبیر او،با شناختنش به عنوان پروردگار آسمان و زمین هدایت شویم.
سپس تأکید در این جا بالغ و رسا است،چه علاوه بر قسم«إنّ»و«لام» تأکید آمده است،و مثل زدن«حق»به«حالت نطق»بر شدت تأکید میافزاید.
بعضی گفتهاند که:سخن گفتن نشانهای اساسی از تمدن انسان است،و اگر آن نبود چگونه آزمودهها از شخصی به شخص دیگر انتقال پیدا میکرد و از نسلی به نسل دیگر میرسید.
گفتهاند:قسم برای تضمین روزی و استجابت دعا است که ذکر آنها در آیه پیش گذشت،و به نظر من برای تضمین همۀ حقایقی است که به دنبال یکدیگر در آیات پیشین گذشت و آشکارترین آنها حقیقت جزای در دنیا و آخرت است.
[24]
این مثلی آشکار برای روزی موجود در آسمان و برای وعدۀ الهام گرفتۀ از داستان ابراهیم خلیل(علیه السلام)در آن هنگام است که فرشتگان آمدند و او را به مستجاب شدن دعایش دربارۀ خودش(با آمدن پسری برایش)و دربارۀ قوم لوط(با هلاک شدن کافران)بشارت دادند.
استجابت دربارۀ ذریّه که خبر آن را فرشتگان آوردند،بزرگترین نعمتی
است که خدا به بشری ارزانی داشته است،پس به او پسری پاکیزه عطا کرد که نام او را بالا برد،و امتدادی برای رسالت او پدید آمد،به همان گونه که وعده دادن به هلاک قوم لوط،بزرگترین چیزی است،که یک فرستاده پس از تکمیل رسالت خویش انتظار آن را میکشد.
هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ
«آیا داستان مهمانان ابراهیم به تو رسیده است؟» پذیرایی از مهمان یکی از خصوصیات مهم و برجستۀ اعراب بود،و مهمان جایگاهی ویژه در نزد ایشان داشت،و شاید به همین مناسبت باشد که قرآن آن را وسیلهای برای بیان حقایق تاریخی قرار داده و از مهمانان ابراهیم سخن گفته است.
اَلْمُکْرَمِینَ
«که گرامی بودند.» که ابراهیم با مهمان کردن و به آنان خدمت کردن گرامیشان داشت.
[25]
إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ «که بر او درآمدند و گفتند:سلام و او گفت:سلام.» /14 هنگامی که بر او داخل شدند به او سلام کردند و او در جواب سلام ایشان به آنان گفت:سلام،و تو گویی از این راه از او اذن دخول خواستند و او به ایشان اجازۀ دخول به خانهاش داد،ولی چون آنان را نمیشناخت،ممکن است به آنان گفته باشد که شما چه کسانید یا از این پرسش صرف نظر کرده باشد:
قَوْمٌ مُنْکَرُونَ
«گروه ناشناختگان.» چون به آنان نظر افکند و دید که از اهل شهر خودش نیستند،و شاید چهرههاشان با چهرههای بشری توافق نداشت،و فقط شباهتی با افراد بشر داشتند.
[26]
پس از آن نشستند،و ابراهیم آهسته برخاست و به نزد اهل خانهاش رفت:
فَرٰاغَ إِلیٰ أَهْلِهِ
«پس پنهانی از پیش ایشان بیرون رفت،» و این از آدابی است که به گرامیداشت مهمان بستگی دارد،چه شایسته نیست که صاحب خانه از مهمان بپرسد که:آیا فلان خوراک را دوست میداری،
یا چه نوشابهای را برای نوشیدن اختیار میکنی؟ فَجٰاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ «و گوسالۀ فربه بریان شدهای را به نزد ایشان آورد.» شاید با وجود کمی شمار آنان(از سه تا چهار و حد اکثر تا نه)برای افزودن به اکرام ایشان چنین کرده بود،یا این که آنان فربه و بزرگ جثه بودند،تا از بازماندۀ خوراک آنان به اطعام مساکین بپردازد،و این از قدیم تا کنون از آداب و رسوم بزرگان و کریمان بوده است.
[27]
فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ «پس آن را نزدیک آنان نهاد،» و به خوردن آن دعوتشان کرد،و ندید که دستهاشان را به طرف گوساله دراز کنند.
قٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ
«گفت:چرا نمیخورید؟» [28]
فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً «پس در دل از آنان بیمناک شد.» /14 شاید سبب ترس او آن بوده باشد که هر کس در دل قصد رساندن آزاری به کس دیگر بود،بنا بر عادت جاری،در خانۀ او غذا نمیخورد تا به غدر و مکر نسبت داده نشود.
نیز گفتهاند:هر که خوراک تو را نخورد،عهد و پیمانت را حفظ نمیکند.
قٰالُوا لاٰ تَخَفْ
«گفتند:نترس.» اندکی بعد به او خبر دادهاند که آرزوی او که نزدیک بود با پیری به آن نرسد،برآورده شد،و از آن روی مژده پس از ترس رسید که اثر آن کاملتر و شیرینتر باشد.
وَ بَشَّرُوهُ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ
«و به او دارا شدن پسری دانا را مژده دادند.» چنان مینماید که غلام تنها به معنی فرزندان مذکر-بنا بر نظر بعضی از علمای لغت-نیست،بلکه«در مادۀ این کلمه معنایی اخص از نشاط که اصل زندگی است وجود دارد،و به همین سبب گفته میشود غلم یعنی:از شهوت به هیجان افتاد،و غلمة به معنی شهوت جستن نر بر روی ماده است،و به همین جهت
غلام جوان مذکر تازه سبیل برآوردهای اطلاق میشود که نشانهای از کامل شدن حیویت و زندگی او است». (1)
اگر این تفسیر صحیح باشد،فرشتگان او را به فرزند مذکری بشارت دادند که مراعات پروردگار او را به سن کمال میرساند،و شاید وصف کردن او به «علیم»بر این امر دلالت کند،چه معروف است که غلام علیم و دانا به دنیا نمیآید،بلکه رشد میکند تا چون به مرحلۀ غلامی رسید چنین شود.
چه بشارت بزرگی بود برای کسی که به سالخوردگی رسیده بود و،بنا بر تورات،و گفتۀ بعضی از مفسران:در آن هنگام سالهای عمر ابراهیم از صد گذشته بود،و زنش ساره نود سال داشت.
عمر درازی را به خواندن مردمان به سوی پروردگارش گذارند،و جز اندکی به او ایمان نیاوردند،و اکنون که نزدیک است با زندگی وداع کند،هیچ فکری جز آن نداشت که چه کس باید مشعل دعوت مردمان را به خدا به دست گیرد،و به آرزوهای خواننده بزرگ به توحید /14 که تقریبا در جهانی فرو رفتۀ در پلیدی و تاریکیهای جاهلیت تنها بود،تحقق بخشد.
چه بشارت بزرگی بود:این که پروردگار برای نشان دادن مهربانی و رأفت خود به بندهاش،و برای جاودانی شدن نام او در پسینیان،خواهش او را اجابت کرد و پسری را به او بخشید و او را چندان مراعات خواهد کرد که به سن رشد برسد،و چنان تعلیمش خواهد داد که علیم و بسیار دانا شود.
[29]
و زنش ساره این مژده را شنید،شاید از آن روی که در نزدیکی مهمانان بود و به آنان خدمت میکرد،یا این که به نزد ایشان آمد و او را آگاه کردند.
فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِی صَرَّةٍ
«پس زنش با بانگی پیش آمد.» از شدت خوشحالی که به او دست داده بود و تعجبی که از شنیدن این خبر
1) 35) -معجم الفاظ القرآن الکریم الصادر عن المجمع العلمی،ج 2،ص 272.
برایش پیش آمد،بانگی همچون بانگ وزش باد از دهان او بیرون آمد.
فَصَکَّتْ وَجْهَهٰا
«پس دست بر صورت خود کوفت.» بر عادت زنان پیر که در مواجهۀ با وضعی غیر محتمل ضربهای به صورت خود وارد میکنند،او نیز چنین کرد،ژرفی تعجب خود را از این مژدۀ بزرگ نشان داد.
وَ قٰالَتْ عَجُوزٌ عَقِیمٌ
«و گفت:من پیر زن سترون؟!» آیا ممکن است منی که پیرم و مدتها است از سن یأس گذشتهام فرزندی پیدا کنم که در جوانی از داشتن آن ناکام ماندم؟! [30]
قٰالُوا کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکِ «گفتند:پروردگارت چنین گفت.» آری خداوند توانا که روزی به دست او است چنین گفت،بدان سبب که خواست این حقیقت را به اثبات برساند که او به پیر زن نازایی غلامی علیم بخشیده است.
إِنَّهُ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ
«هر آینه او حکیم علیم است.» /14 قرآن از واکنش ابراهیم(علیه السلام)سخنی نگفته است،چرا؟شاید بدان سبب که فرزند پیدا کردن پیر سالخوردهای در مثل سن او از لحاظ عقلی امکان پذیر بوده،بر عکس زنش که در عمر خود سترون تصور میشد،و دلیل بر این طرز تصور آن است که ابراهیم(ع)هاجر را به زنی گرفت و از او اسماعیل(ع)به دنیا آمد.
معروف آن است که این فرزند همان اسحاق بوده است،و دلیل آن این آیۀ مبارکۀ قرآن است: فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ .
از این حادثه به سه بصیرت میرسیم:
اولا:این که خدا قادر است که به قضای روان و نافذ خویش سنّتهایی را که میشناسیم تغییر دهد،و نیز حکمی را که بازگشت ندارد.
ثانیا:او دعای کسی را که از او خواستار چیزی شده،به فضل خویش و با وسایلی ناشناخته در نزد ما اجابت میکند،و بر ما است که در سختترین حالتهای
بحرانی از رحمت او ناامید نباشیم،و از ترس آینده نسبت به دنیا حریص نشویم، چه روزی دهندۀ صاحب نیروی متین و مستحکم او است.
اشاره به همین مطلب دارد و روایتی مأثور از امام زین العابدین(علیه السلام) که گفت:«بیرون آمدم تا به این دیوار رسیدم،پس به آن تکیه دادم،و ناگهان مردی که بر تن دو جامۀ سفید داشت،به صورت من نگاه کرد و،سپس گفت:ای علی بن الحسین!چرا امروز تو را محزون و اندوهناک میبینم؟!اگر اندوه تو برای دنیا است که روزی خدا برای نیک و بد آماده است،پس گفتم:اندوه من به دنیا مربوط نیست،و چنان است که تو میگویی،و او گفت:یا علی بن الحسین! آیا کسی را دیدهای که از خدای عزّ و جلّ چیزی بخواهد و آن را بدو ندهد؟!گفتم:
نه،گفت:نگاه کردم و دیگر کسی را پیش روی خویش ندیدم». (1)
ثالثا:این همه دلیلی است که ما را به بعث پس از مرگ هدایت میکند.
مگر نه آن است که مشکل اساسی در نزد کافران نادانی ایشان نسبت به قدرت خدا برای زنده کردن مردگان،یا تغییر دادن نظامها و مقررات حاکم بر /14 آفریدگان است، و این داستانها این مشکل را از پیش پای ایشان بر میدارد،و راه ایمان آوردن به آخرت را برای ایشان هموار میسازد.
[31]
مژده دادن ابراهیم به غلامی علیم،گونهای از وعدۀ خدا بود،و گوشۀ دیگری از آن ریشه کن کردنی بود که قوم لوط گرفتار آن شدند.
هنگامی که ابراهیم(ع)فرشتگان را شناخت،از ایشان دربارۀ کار بزرگی که به منظور انجام دادن آن فرود آمده بودند پرسش کرد،چه بنا بر نصّی به جا مانده از امام صادق(علیه السلام):«آنان چهارتن بودند:جبرییل و میکاییل و اسرافیل و کروییل علیهم السلام» (2)و چنین کسان جز برای کاری بزرگ فرود نمیآیند.
قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ
«گفت:پس کار و منظور شما
چیست،ای فرستادگان؟» لا بد باید به کار بزرگی در زمین بپردازید،آن کار بزرگ چیست؟ [32-33]
قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ* لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ طِینٍ «ما بر سر قومی مجرم و گناهکار فرستاده شدهایم*تا برایشان سنگی ساخته شدۀ از گل بفرستیم.» این سؤال پیش میآید که:اولا آن گل چیست؟...آیا مقصود همان اجری است که شهر ایشان با آن ساخته شده،بدان سبب که آن شهر ساخته شد و سپس در ساعت هلاک شدن آن قوم فرو ریخت؟یا این که گدازههای آتشفشانی بر سر ایشان فرو ریخت که به گل تشبیه شده؟یا اصل سنگی که با آن هلاک شدند از گل فراهم آمده بوده است؟...این را درست نمیدانیم،ولی از ظاهر آیه چنان برمیآید که این سنگ همان سجّیل است که در آیۀ دیگری از قرآن آمده و گفتهاند که آن معرّب از کلمۀ فارسی«سنگ گل»است،و آنچه نزدیکتر به نظر میرسد آن است که پارههایی از گل خشک شده بوده باشد.
ثانیا:آیا گناه آنان چه بود که مستحق چنین عذاب سختی شدند؟چنان مینماید که آنان به تدریج در مراحل بدکاری پیش رفتند تا به درک اسفل رسیدند،و این که گناهشان در انحراف جنسی بوده،و اما جز آن در حدیث آمده است:«آنان خود را از غائط پاک نمیکردند و به تطهیر خود از جنابت نمیپرداختند،و این که بخیل و نسبت به خوراک حریص بودند.» (1)[34]
مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفِینَ «که علامت زدۀ در نزد پروردگارت برای اسرافکاران بود.» از این آیه چنان برمیآید که اسراف آدمی را به گناه و جریمه میرساند، پس او به اسراف و فزونخواهی میپردازد تا حق خود را تمام به دست آورد،و به تجاوز کردن نسبت به حقوق دیگران کشیده میشود؛و در حدیث از امام علی علیه
1) 38) -همان منبع،ص 129.
السلام آمده است:«نعمت فراوانی ندیدم مگر این که در کنار آن حقی ضایع شده وجود داشت»بدان سبب که آن کس که بیش از حق خود میخورد،به صورت طبیعی حق مردم را میخورد،و سنگی که برایشان فرو ریخت نشاندار بود و به نام (اسم)آنان شناخته میشد،و شاید هر پاره سنگ به اسم یکی از افراد آن قوم و چنان بود که درست به هدف خود میرسید،چه به اسم و جرم او ثبت شده بود.
[35]
و به همان گونه که گلسنگها نامگذاری شدۀ به نام مجرمان بود،از مؤمنانی که از آن سرزمین خارج شده بودند،دور بود.
فَأَخْرَجْنٰا مَنْ کٰانَ فِیهٰا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
«پس مؤمنانی را که در آن بودند،از آن بیرون فرستادیم.» آیا مؤمنان موجود در آن شهر چه کسان بودند؟ [36]
فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ «پس در آن جز یک خانه از مسلمانان نیافتیم.» [37]
و پس از آن که اینان خارج شدند،خدا سنگهای نامگذاری شده را فرستاد و آنان را هلاک کرد.
آیا روستاها و شهرهای قوم لوط در کجا بود؟گفته میشود که سرزمین آنان اکنون در کشور اردن نزدیک بحر المیت قرار دارد و در جایی است که پیش از آن به نام سدوم خوانده میشد و همان سرزمینهای واژگون شده(المؤتفکات)است.
گفته میشود که ابراهیم(علیه السلام)که لوط را به آن شهرها برای دعوت کردن مردم آن سرزمینها به پروردگارشان روانه کرده بود،در شهر حبرون نزدیک سدوم منزل داشت و آثار عذاب را در هنگام نزول آن میدید.
گمان بعضی بر آن است که:بعضی از آثار در کف بحر المیت دیده شده که حکایت از آن دارد که سرزمینهای قوم لوط را در این دریا پوشانده است،و در آن شک نیست که آن مناطق شاهد عذاب هولناک قوم لوط بوده است که بر آن مجرمان نازل شد،ولی از این آثار در زمین ما فراوان است،و عبرت گرفتن از آنها برای آن کافی است که انسان از گمراهی خود باز گردد،ولی بیشتر مردم از آنها
غافلند،و تنها ترسندگان از عذاب خدا از آنها پند میگیرند.
وَ تَرَکْنٰا فِیهٰا آیَةً
«و در آن نشانهای باقی گذاشتیم.» علامت آشکاری که از آنچه در آن اتفاق افتاده است خبر میدهد؛گفتهاند که:آن آثار ایشان در قریة الخربة است،و بعضی دیگر آن را الحجارة المسوّمة دانستهاند،و از حدیثی به جا مانده از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)از جبرییل(علیه السلام)چنان برمیآید که آن آیت و نشانه خانۀ لوط است که در کیفیت ویرانی آن دیار گفت:
«و من از ناحیۀ عرش در هنگام طلوع فجر چنین مورد خطاب قرار گرفتم:
ای جبرییل!قول خدا تحقق یافت،و رسیدن عذاب به قوم لوط حتمی است،پس به قریۀ قوم لوط فرود آی و آن را با هر چه در آن است از زیر طبقۀ هفتم زمین واژگونه ساز،و سپس آن را به آسمان بالا بیاور و برای رسیدن فرمان پروردگارت به واژگونه کردن آن منتظر بمان،و از آن نشانۀ آشکاری از خانۀ لوط بر جای گذار تا عبرتی برای گذرندگان بر آن بوده باشد». (1)
حقا که این نشانه و آیتی آشکار است که همۀ آن قریهها به بدترین صورت ویران شود و در میان آنها تنها یک خانه برجای ماند که در آن خدا مورد پرستش قرار میگرفته است.آیا این ما را به آن هدایت نمیکند که ویرانی بر اثر یک زمین لرزۀ طبیعی نبوده،بلکه نتیجۀ عذاب رسیدۀ به آن سرزمینها در برابر جرایم مردم آن بوده است؟ لِلَّذِینَ یَخٰافُونَ الْعَذٰابَ الْأَلِیمَ «برای کسانی که از عذاب پر درد بیمناکاند.» اما بیخبران از چنین آیاتی بهرهمند نمیشوند.
این قصه سنّت جزا را به یاد ما میآورد،و این که خدا ما را بیهوده نیافریده است،و این که به زودی به حساب ما خواهد رسید و جزای اعمال ما را خواهد داد،
1) 39) -همان کتاب،ص 128.
اگر خوب بوده است جزای خوب،و اگر بد بوده است جزای بد.
[38]
و مثل دیگری نیز ما را به حقیقت مسئولیت و جزا هدایت میکند که آن را در قصۀ فرعون میخوانیم که آن نیز آیت آشکاری برای مردم است.
وَ فِی مُوسیٰ إِذْ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ فِرْعَوْنَ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ
«و در موسی که او را با نشانۀ تسلطی آشکار به سوی فرعون فرستادیم.» خدا موسی را نزد فرعون که طاغوت روزگار خود بود فرستاد،و او را با برهان و سلطانی آشکار مجهز کرد که در کلمۀ حق و عصا و ید بیضا تجسم پیدا میکرد.
[39]
ولی آیا جواب فرعون چه بود؟ فَتَوَلّٰی بِرُکْنِهِ «پس(فرعون)از او روی برتافت.» فرعون موسی و آیات آشکار او را با تمام وجود و نیروی بدنی یا نظامی خود تکذیب کرد.
وَ قٰالَ سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ
«و گفت که:جادوگر است یا دیوانه.» در آن هنگام که منکر رسالت شد،متحیر ماند که چگونه حقیقت آن را تفسیر کند،پس اگر صاحب آن جادوگر باشد، /14 در پی دست یافتن به مال و مقام است،پس چرا به چالش سلطنت او میپردازد؟چرا همچون دیگر جادوگران در مقابل او به خضوع نمیپردازد؟و اگر دیوانه است،پس این حجت بالغه و نشانۀ آشکار در دست او چه میکند؟آیا این معجزاتی که پیوسته از دست او مشاهده میشود چیست؟ این تردید در نزد همۀ کسانی که به حق کافر میشوند شایع است،و در برابر حجتها و برهانهای رسا و کامل به خیرهسری میپردازند،و این همه برای آن است که حق بر صحنه مسلط شود و کسی قدرت گریختن از آن را نداشته باشد.
[40]
به پایان کار ایشان بنگر که خدا آنان را به قوت خود گرفت و نتوانستند از جزای عادلانۀ او به همان گونه بگریزند که از حقی که آنان به آن دعوت کرده بود گریختند،و سپس آنان را به صورتی در دریا افکند و هلاک کرد
که چیزهای بی ارزش و بی وزن را به دور میافکنند.
فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِی الْیَمِّ
«پس او و سپاهیانش را گرفتیم و به دریا افکندیمشان.» هیچ کس جز خود فرعون در معرض ملامت قرار نمیگیرد.مگر خدا او را بیم نداده بود،و حجت را بر او تمام نکرد و با وجود این برای او سودی نداشت؟ وَ هُوَ مُلِیمٌ «و مستحق ملامت خود او است.» لعنت خدا و فرشتگان تا روز قیامت به او میرسد.
[41]
چون صورت گرفتن و مورد مؤاخذه قرار دادن طاغیان و مجرمان تکرار پیدا میکند،معلوم میشود که سنت خدا یگانه است،و این سنت،برای هر کس که خواستار آن باشد،وسیلهای برای عبرت گرفتن میشود.در سرزمین احقاف که،به گفتۀ مفسران،میان حضرموت و عمان قرار گرفته است،قبایل عاد به طغیان و فساد و آزار رساندن به مردم میپرداختند،و چون بیم دهندهای نزد ایشان آمد به سخن او گوش فرا ندادند،پس خدا بادی را برایشان فرستاد،نه برای آن که مقدمات فراهم آمدن میوهها را فراهم آورده یا باران به سرزمینهای تشنۀ ایشان برساند،بلکه برای آن که هر چه از کشاورزی و دامداری و انسان و اثاثیه و بنا در آن سرزمین بود همه را نابود سازد و هیچ چیز از آن سرزمین برجای نگذارد،و چنین است که آن باد بیحاصل و عقیم بود.
وَ فِی عٰادٍ إِذْ أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمُ الرِّیحَ الْعَقِیمَ
«و در قوم عاد که باد سترون را بر ایشان فرستادیم.» در معنی عقیم گفتهاند که:آن بادی است که سبب باریدن باران و صورت گرفتن لقاح گیاهی نشود،و شاید عقیم به آن معنی باشد که پس از وزیدن آن هیچ چیز بر جای نمیماند و در این صورت آیۀ بعدی تفسیری برای آن است.
[42]
و چنان مینماید که آن وزش باد حامل آتش و زهری نیز بوده است، و به همین سبب پس از آن هیچ چیز را به حال خود باقی نگذاشت،بلکه زمین و هر چه را که بر روی آن قرار داشت هلاک و خرد و پوسیده کرد.
مٰا تَذَرُ مِنْ شَیْءٍ أَتَتْ عَلَیْهِ إِلاّٰ جَعَلَتْهُ کَالرَّمِیمِ
«هیچ چیزی را که بر آن میگذرد برجای نمیگذارد مگر این که آن را به صورت چیزی خرد شده و پوسیده درآورد.» گفتهاند که:رمیم از رمّة مشتق است که معنی استخوان کهنه و پوسیده دارد،و ریسمان کهنه و پوسیده را رمّة گویند،و رمّ کاهی را گویند که بر زمین ریخته باشد،و بعضی رمیم را خاکستر معنی کردهاند،و بعضی دیگر آن را خردههای خشک شدۀ گیاه دانستهاند،و بعضی دیگر آن را خاک کوفته و گرد شده دانستهاند،و ابن عباس گفت:همچون چیزی کهنه و هلاک شده.
به نظر من این کلمه حکایت از نابودی چیزی دارد،که اگر ساختمان باشد به معنی ویران شدن آن است،و اگر استخوان باشد شکستن و خرد شدن،و اگر خاک باشد همچون خاکستر شدن آن که هیچ حیاتی در آن وجود ندارد،و اگر این تفسیر درست باشد،باید گفت که آن سرزمین هرگز شایستگی برای بازگشت زندگی به آن را ندارد،و این عاقبت طغیان و چالش کردن ایشان در برابر رسالتهای پروردگارشان بود.
[43]
از جنوب جزیرة العرب تا شمال آن که قبایل ثمود در منطقۀ حجر آن زندگی میکردند،همین قصه را میخوانیم،و به همین عبرت میرسیم،و حقیقت مسئولیت و جزا تجلّی پیدا میکند.
به رسالتها کافر شدند،و از رسول خود فرمان نبردند،و شتر را پی کردند،و سه روز به آنان مهلت داده شد،پس قدرت فرار پیدا نکردند،و آنچه به آن شرک میورزیدند به یاری آنان برنخاست،و از حیله برایشان کاری برنیامد،بلکه با صاعقه به بدترین صورت هلاک شدند...و بدین گونه در ثمود نیز آیت آشکاری پدید آمد.
وَ فِی ثَمُودَ إِذْ قِیلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتّٰی حِینٍ
«و در ثمود در آن هنگام که به ایشان گفته شد که تا مدتی معین بهرهمند شوید.» گفتهاند که:آن مدت معین عبارت از سه روزی است که به ایشان مهلت
داده شده بود،و شاید منظور از آنان فرصتی است که در زندگی دنیا دارند،و آزادی محدودی که در اختیار ایشان گذاشته شده و خدا ارادۀ ایشان را از این راه در معرض آزمایش قرار داده بود،ولی آنان مخالف دستور فرستادۀ خدا عمل کردند و ماده شتری را که نشانۀ رسیدن به بصیرتی برای ایشان بود پی کردند.
[44]
فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ «و از فرمان پروردگارشان سرپیچی کردند،پس صاعقه ایشان را گرفت در حالی که نگاه میکردند.» [45]
و با وجود آن که صاعقه پس از آن به ایشان رسید که به آن بیم داده شده بودند،و از هنگام وقوع آن با خبر بودند،و با چشم به آن نگاه میکردند،قدرت مقاومت کردن با آن یا گریختن از آن را نداشتند.
فَمَا اسْتَطٰاعُوا مِنْ قِیٰامٍ وَ مٰا کٰانُوا مُنْتَصِرِینَ
«پس نه خود قدرت مقاومت با آن را داشتند و نه کسی به یاری آنان برخاست.» [46]
عذابی که پیاپی در دنیا به مجرمان و تباهکاران میرسد،هشداری برای ما به آن است که عذاب خدا وقوع پیدا خواهد کرد،و این که جزا حقّ است و شکی در آن وجود ندارد،و هیچ کس نمیتواند از سرنوشتی که خود با عمل خویش فراهم آورده است فرار کند.
وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ
«و قوم نوح پیش از آن،» که آیات خدا را تکذیب کردند و گرفتار طوفان شدند و از آنان چیزی جز عبرت بر جای نماند.
إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ
«آنان گروهی نافرمان و فاسق بودند.» از حدود خدا تجاوز میکردند و به اجرای فرمان او نمیپرداختند،پس بنا بر سنّت خدا که تبدیل ناپذیر است،گرفتار عذاب شدند.
وَ اَلسَّمٰاءَ بَنَیْنٰاهٰا بِأَیْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ (47) وَ اَلْأَرْضَ فَرَشْنٰاهٰا فَنِعْمَ اَلْمٰاهِدُونَ (48) وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (49) فَفِرُّوا إِلَی اَللّٰهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ (50) وَ لاٰ تَجْعَلُوا مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ (51) کَذٰلِکَ مٰا أَتَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ (52) أَ تَوٰاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ (53) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمٰا أَنْتَ بِمَلُومٍ (54) وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ اَلذِّکْریٰ تَنْفَعُ اَلْمُؤْمِنِینَ (55) وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ (56) مٰا أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ (57) إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلرَّزّٰاقُ ذُو اَلْقُوَّةِ اَلْمَتِینُ (58) فَإِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحٰابِهِمْ فَلاٰ یَسْتَعْجِلُونِ (59) فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ یَوْمِهِمُ اَلَّذِی یُوعَدُونَ (60)
47[بأید]
:به نیرو،از:آد یئید.
59[ذنوبا]
:بهرهای از عذاب،و معنی اصلی ذنوب دلوی است که پر از آب باشد،و در این جا برای اشاره کردن به زیادی گناهان ایشان آمده است.
چون محور سورۀ«الذاریات»این است که هدف اساسی از آفرینش جن و انس عبادت خداوند متعال است پایان سوره،پس از فراهم آوردن مقدمات،به بیان آن میپردازد:به آسمان اشاره میکند که چگونه پروردگارمان آن را به قوت خود بنا کرد،و پیوسته آن را گسترش میدهد،و به زمین که چگونه آن را هموار و آمادۀ برای زیستن ما بر آن ساخت،و به زوجیت و جفت بودن در هر چیز آفریده شده،خداوند بینیاز توانا ما را متوجه میسازد.
سپس به ما فرمان میدهد که به او پناه بریم،و از ناتوانی خود و نیز از شرهای فسادهای خودمان و شرهای جهان به جانب او فرار کنیم.
برای آن که تسلیم به فشارها نشویم،به ما یادآوری میکند که:رسول بیم دهندهای آشکار از جانب خدا است،و این که ما را از عاقبت بد و شرک ورزیدن به خدا و کافر شدن به رسالت و متهم ساختن رسول به جادوگری و دیوانگی،که همۀ پیشینیان چنین میکردند بر حذر میدارد.تو گویی که آنان بدین گونه بودن را به یکدیگر سفارش میکردند،در صورتی که حقیقت آن بود که همۀ ایشان طغیانگر و عاصی بودند،پس چون رسول از ایشان دوری جست ملامتی بر او نبود،چه آنان منکر رسالت شدند،ولی /14 ادامه دادن به یادآوری مردم و موعظه کردن به ایشان واجب است،چه برای آنان سودمند واقع میشود.
پس از این مقدمه که در آن از آیات خدا در میان آفریدگانش سخن رفته،و
بینا شدن به نقش رسول در بیم دادن و ابلاغ فرمان خدا تنها در آنچه با کافران ارتباط پیدا میکند،و نقش یادآوری در آنچه به مؤمنان مربوط میشود،خداوند متعال از مهمترین هدف در آفرینش برای ما چنین سخن میگوید که: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ «جن و انس را جز برای عبادت و بندگی نیافریدم»؛ و حقیقت عبادت تسلیم شدن به خدا و آماده کردن نفس برای پذیرش معرفت او و پاک کردن آن از پلیدی شرک و زشتیهای درونی و سپس عمل کردن به کتاب او است.
پرستش خدا راهنمای به رحمت او است،و هدف آفرینش تفضل بر آفریدگان،و از آفریدهها هیچ فایدهای به آفریدگار نمیرسد،و او از ایشان خواستار روزی و خوراک نیست،بلکه او روزی دهندهای است که نعمتش به همگان میرسد،و او صاحب نیرویی پایان ناپذیر است که نیازی به یاری آنان ندارد.
در پایان پروردگارمان ستمگران را از آن بیم میدهد که سهم ایشان از عذاب برای آنان تضمین شده است،پس بیجهت در رسیدن به آن شتاب نورزند،و به همین گونه کافران را از ویلها و مصیبتهای روز موعود بر حذر میدارد.
[47]
آیا در شب صاف هیچ گاه به آسمان نگریستهاید؟آیا هیچ گاه خواستهاید ستارهها را شماره کنید؟بدون تردید خسته خواهید شد،زیرا چشمان را به هر سو بگردانید ستارهای را در اعماق فضا مشاهده میکنید،بویژه این که میدانیم هر مجموعهای از ستارگان کهکشانی را تشکیل میدهند.مدهوش میشویم هنگامی که میشنویم شمار کهکشانها را میلیاردها اعلان کردهاند.آیا روزی خواهد رسید که آدمی بتواند ستارگان آسمان را بشمارد؟با در نظر گرفتن این که اگر برخی از این ستارگان روی کرۀ زمین افکنده شود کرۀ زمین چنان در آن محو میشود که دانۀ ریگی در صحرا.
آیا کدام نیرو این آسمان را ساخته است؟!
وَ السَّمٰاءَ بَنَیْنٰاهٰا بِأَیْدٍ
«و آسمان را به نیرو آفریدیم،» و أید به معنی قوت و نیرو است،و شاید کلمه بنا الهامبخش آن باشد که در آفرینش و استحکام آسمان و ارتباط میان اجزاء آن تدریج در کار بوده است،و این همه دربارۀ آسمان صحت دارد.
وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ
«و ما اسباب فراخی را فراهم میآوریم.» دربارۀ معنی کلمۀ موسعون مفسران گونه گونه نظر دادهاند:ابن عباس گفت معنی آن این است که ما تواناییم،و به قولی:سعه و گسترش در نزد ما است،و به قولی:ما رزق را بر آفریدگانمان گسترش میدهیم،و ضحاک گفت:
ما شما را بینیاز کردیم و دلیل آن است:«علی الموسع قدره»،و به قولی:میان آن و زمین را وسعت دادیم. (1)
شاید این اختلاف دلیل دشواری فهم ظاهر آیه در آن محیط علمی است که جز به زمین و اجرام آسمانی محدود آن از چیز دیگری خبر نداشت،و ما این گونه اختلاف را در بسیاری از آیات راهنمای به یک حقیقت که در آن روزها غامض و غیر قابل فهم به نظر میرسید،مشاهده میکنیم.
ولی این را میدانیم که معنی ظاهری آیه آن است که پروردگار توانای ما بنای آسمان را پیوسته وسعت میدهد،که با حقایق علمی ذیل هم مطابقت دارد:
1-این که زمین و کرات دیگر مواد اثیری پراکندۀ در فضا را به خود جذب میکنند،و تو گویی همچون دستگاههای بزرگ پاکسازی هستند که پیوسته به رفت و روب فضا اشتغال دارند و همین سبب رشد و نمو دایمی آن میشود،و گاه گفتهاند که:حجم مواد پراکندۀ در فضا به اندازۀ حجم اجرام موجود در آن است.
یعنی برای آن کفایت میکنند که از آنها اجرامی تازه پدید آید به شماره و بزرگی اجرام فعلی موجود و شاید بیشتر.
2-آسمان پیوسته در حال گسترش است و تو گویی که روزی صورت
1) 40) -القرطبی،ج 17،ص 52.
کرۀ واحدی داشته و در آن انفجار عظیمی پیش از 15 میلیارد سال قبل صورت گرفته و پس از آن به گسترش ادامه داده و فاصلۀ میان جرمهای آن پیوسته در حال افزایش بوده است،و چنان که جورج گاموف گفته است:فضای محیط بر ما که از میلیاردها کهکشان تشکیل شده،در حال گسترش سریع است،و در واقع جهان ما ساکن نیست و انبساط یافتن آن امری مؤکد است.
و معرفت پیدا کردن به این حقیقت،کلیدی برای معماهای جهان است، چه اگر جهان اکنون در حالت انبساط و گسترش دایمی قرار گرفته است،ناگزیر میبایستی در روزی از روزها حالت انقباض میداشته باشد. (1)
و بعضی سرعت گسترش و انبساط اجرام آسمانی و دور شدن آنها را از یکدیگر،66 هزار کیلومتر در ثانیه دانستهاند. (2)
مایۀ شگفتی آن که،بنا بر آنچه گفتهاند،هر چه از یکدیگر دورتر شوند، سرعت دور شدن آنها از یکدیگر افزایش پیدا میکند.
آیا این گسترش و انبساط تا چه اندازه امتداد پیدا میکند،و در کجا متوقف خواهد شد و پایان کار چگونه پیشبینی میشود؟ دانش همۀ اینها در نزد خدا است،ولی این گسترش عظیم بدون تدبیر و نگهبانی از جانب سلطان عالمی که توازن آن را حفظ میکند و به تدبیر امور آن میپردازد صورت پذیر نمیشود.
3-بعضی از دانشمندان فضایی بر آنند که:اجرامی آسمانی با گذشت زمان هستی پیدا میکند،و در پارهای از گوشههای این فضای وسیع به چیزهایی برخورد کردهاند که آغاز تکون و پیدایش خورشیدهایی با درخشندگی بسیار بیشتر از خورشیدهای موجود است.
معماهای آسمانها هنوز بسیار است،و امکان آن هست که با ساخته شدن
افزارهایی تازه برای عکسبرداری از اجرام آسمانی،و نیز تجزیه و تحلیل اشعهای که از آنها میرسد،بعضی از این معماها گشوده شود،و شاید در آن روز از ابعاد این آیت الاهی و امثال آن به صورتی بهتر شناسایی بیشتر و خوبتری به دست بیاوریم.
4-استاد بیار روسو در کتاب تألیف سال 1963 خود(از اتوم تا ستاره) گفته است:کهکشانها در سلسلۀ مراتب نظام فلکی در بالای ستارگان قرار گرفتهاند،و هر کهکشان مجموعهای است که از صدها میلیون یا میلیارد ستاره،یا به گفتهای درستتر ستاره تشکیل شده است که شمارش آنها با بزرگترین و دقیقترین حسابگرها امکان پذیر نیست.
کهکشانی که ما جزئی از آن به شمار میرویم،مشتمل بر کمتر از دویست میلیارد ستاره نیست،و باید بر آن تودهای از مادۀ پراکندۀ در فضا را افزود که در فاصلۀ ستارگان قرار گرفته است و جرم آن از 30% تا 40% جرم کلّی کهکشان است.
در این جا تنها به این گفته اکتفاء میکنیم که:عدد کهکشانها قابل شمارش نیست و این مطلب از تصاویری که به وسیلۀ دوربینهای نزدیک کنندۀ آسمانی گرفته شده آشکار میشود.
سپس از پیدایش ستارگان از ابرها(مواد موجود میان ستارگان)سخن میگوید:و وجود ابری از مادۀ جهانی این اعتقاد را پیش میآورد که ستارگان پس از چگال شدن از میان ابر بیرون میآیند،و این تنها یک فرض نیست،چه علمای نجوم در آسمان به شناخت تحوّلی در همین سالهای نزدیک دست یافتهاند.
امّا اکنون آنچه باید از این دید سریع بر عالم در حافظه نگاه داریم،دو امر است:
اول:این که ستارگان از ابتدای جهان موجود نبودهاند،بلکه در اوقاتی معین از مادۀ کیهانی پدید آمدهاند.
دوم:این که همۀ آنها در آن واحد پدید نیامدهاند و پدیدار شدن آنها از قدیم تا زمان ما به صورت تدریجی ادامه داشته است، /14 و اعتقاد دانشمندان برجستۀ نجوم
بر آن است که از آغاز عمر ستارگان تا کنون در حوالی 15 میلیارد سال فاصله است.
اگر عمر کهکشان را به 15 میلیارد سال محدود کنیم،این بدان معنی نیست که هستی جهان حتما از همین آغاز پیدایش کهکشان است،و ما اکنون میدانیم که ماده بدون انقطاع به کار مایه(انرژی،و به تعبیر درستتر به شعاع و پرتو) تحوّل پیدا میکند،و در درون نمودهای هولناک صورت گرفتۀ در آفاق فضایی، پیدایش این کار مایه بدون انقطاع پیدایش ماده را تأمین میکند،هر چند سیاق و نظام این تجدید آفرینش در منتهای کندی است.
[48]
خدا چگونه زمین را برای زندگی انسان آماده کرد،و چگونه صخرههایی که زمین در اصل از آنها پدید آمده خرد شد و به صورت خاک نرم درآمد که از آن خانهها را میسازند و راهها به وجود میآورند و آنچه بخواهند در آن کشت میکنند؟و اگر سطح زمین به سختی و صلابت صخرههای سیارۀ زهره،یا نرمی خاک ماه میبود،آیا میتوانستیم بر آن راحت و شاد زندگی کنیم؟،و چگونه زمین به خاطر خود سپرد که ما به چه موادی برای کشاورزی و پاکیزه کردن فضاها و مکیدن آنچه مضر است نیازمندیم و آنها را برای ما فراهم آورد؟! وَ الْأَرْضَ فَرَشْنٰاهٰا فَنِعْمَ الْمٰاهِدُونَ «و زمین را گستردیم پس از گسترندگان خوبیم.» آری،ای پروردگار ما،تو بهترین آماده کنندۀ زمین و مهیّا سازندۀ آن برای زیستن ما بر آنی،سبحانک.
[49]
و میان آسمانی که نشانه و آیت قدرت خدا،و زمینی که آیت رحمت او است،جانوران و گیاهان و چیزهایی را مشاهده میکنیم که خدا آنها را مکمل یکدیگر ساخته است.زمین خورشید را کامل میکند،و ماه مکمل زمین است؛دریا کامل کنندۀ فواید خشکی است،و چنین است دشت و کوه،و انسان و جانوران،و همۀ انواع گیاه که آنها نیز همچون دیگر مخلوقات مکمل یکدیگرند.
وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ
«و از هر چیز جفت جفت آفریدیم.» این جفت بودن به عالیترین صورت آن در نر و ماده بودن تجلّی پیدا میکند
که آن را در انسان /14 و جانور و گیاه مشاهده میکنیم،بلکه در هر چیز آفریده شدۀ از اتوم بسیار خرد که در آن قسمت منفی(تجسم یافتۀ در الکترون)و قسمت مثبت (پروتون)مشاهده میکنیم.
این تکامل نشان دهندۀ نیاز مشترک میان مخلوقات است که آن نیز به نوبۀ خود به ما دو بصیرت میبخشد:
الف:این که نیازمندی به خودی خود نعمت است،و احساس کردن آن همچون سوختی برای تحرک محسوب میشود،و اشباع شدن لذت هستی است،پس اگر یک زندگی بدون نیازمندی به خوراک و نوشاک و آسایش و عمل جنسی فرض کنیم،آیا ممکن است که ما به آن رغبتی نشان دهیم.این برادر مرگ است،و هر چه نیازمندی افزونتر و شدیدتر و گوناگونتر باشد،لذت حاصل از برآمدن آن نیازمندی نیز بیشتر و متنوعتر و شدیدتر خواهد بود...مگر نه این است که سیری پس از گرسنگی،و امنیت پس از ترس،و به عمل جنسی پرداختن پس از شبق لذتی شدیدتر و بزرگتر دارد؟ ب:تکامل و مخصوصا در میان دو زوج راهنمایی برای ما به سوی پروردگارمان است،بدان سبب که هر چیز نیازی به چیز دیگر دارد،و در آن تصور استقلال و بی نیازی و الوهیت نمیرود از آن روی که هر محتاج فقیر و محدود و در زیر تدبیر دیگری است،و این که پروردگار بینیاز و وسعت بخش و مدبّری دارد.
سپس تدبیر تکامل،و فراهم آوردن زوجیّت و تنظیم شؤون آن دلیل بر این است که مدبّر و تنظیم کنندهای وجود دارد،سبحانه و تعالی.
در عین حال گواهی بر آن است که مدبّر بی نیاز است و نامحدود،و همانند و شبیهی ندارد.
در حدیثی از امام رضا(علیه السلام)آمده است:«با ایجاد مشاعر شناخته میشود که او مشعر ندارد،و با جوهر ساختن جوهرها معلوم میشود که برای او جوهری نیست،و با وجود تضاد در میان چیزها آشکار است که او را ضدی نیست،و با ایجاد مقارنه میان چیزها دانسته میشود که او قرین ندارد؛روشنی را ضدّ تاریکی
قرار داد،و خشکی را ضد تری،و زبری را ضدّ نرمی،و سردی را ضد گرمی؛میان دشمنان تألیف و نزدیکی پدید آورد،و میان /14 نزدیکان جدایی افکند،که این جدایی دلیلی بر جدا کننده است،و تألیف دلیلی بر مؤلف و ایجاد کنندۀ الفت،و قول او چنین است: وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ .و میان قبل و بعد جدایی افکند تا دانسته شود که او را نه قبلی است و نه بعدی،غرائز او گواه آن است که غریزه ساز خود غریزه ندارد،و وقت گذاری او خبر از آن میدهد که وقت گذار را وقتی نیست،بعضی از آنها حجاب بعضی دیگر است تا دانسته شود که بین او و آفریدگانش حجابی وجود ندارد». (1)
لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
«باشد که شما به یاد داشته باشید و از آن پند گیرید.» هر وقت که احساس نیاز به خدا پیدا میکنید،معرفت شما به او افزایش مییابد،و نیز در آن هنگام که نیاز شما را برآورده میسازد.حق آن است که معرفت خدا عالیترین هدف آفرینش جهان است.مگر نه این است که معرفت راه نزدیکی و تقرب پیدا کردن به خدا است و انس گرفتن به مناجات با او و رستگار شدن به یادآوری او؟ [50]
ولی چگونه میتوانیم به طرف خدا صعود کنیم در حالی که عوامل نقص و عجز ما را احاطه کرده است:از نفس امّارۀ به بدی پرداختن به گناه را در نظر ما آرایش میدهد و ما را به پس انداختن توبه وامیدارد،تا شیطانی که ما را گمراه میسازد و کارهای زشت را برای ما میآراید و زیبا جلوهگر میسازد،و قلبهای ما را از آرزوها و وسوسهها و پندارها پر میکند،و تا طاغیان زمین که راههای زندگی را چندان بر ما تنگ میکنند تا امور خودمان را به ایشان تسلیم کنیم،و آنان را شریک دین و دنیای خود قرار دهیم،و تا مجتمع فاسد،و تربیت تباه کننده،و فرهنگ گمراه کننده...و...همۀ این عوامل ما را به درهای عمیق فرو میافکنند،
1) 43) -نور الثقلین،ج 5،ص 130.
پس چگونه باید به سوی خدا بالا رویم و به رستگاری برسیم؟! قرآن کریم پاسخ این پرسش را میدهد:
فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ
«پس به سوی خدا بگریزید.» از هر شری که یاد کردید به او پناه برید و به نجوا کردن با او بپردازید و به روشهایی که وحی کرده است اعتماد کنید؛از کسی اطاعت کنید که اطاعت کردن از او را به شما فرمان داده است،و کسی را والی و فرمانروای خود بدانید که ولایت او را بر شما امر کرده است.
دعاهای رسیدۀ از اهل بیت رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله آکندۀ از معانی پناه بردن به خدا و ملتجی شدن به او و گریختن از خشم او است،و اینک بعضی از آنها:
«سپاس خدای را که سپاس حق او است و به آن استحقاق دارد،حمد و سپاسی فراوان،و پناه میبرم به او از شر نفسم.نفس امّاره و فرمانده به بدی است، مگر آن که پروردگارم رحم و رحمت کند،و پناه میبرم به او از هر جبّار فاجر و سلطان جائر و دشمن قاهر.خدایا!مرا از سپاهیان خود قرار ده که پیروزند،و به حزب خودت درآور که حزب تو حزب رستگاران است،و مرا از اولیای خود قرار ده که اولیای تو نه بیم دارند و نه اندوهگین میشوند». (1)
و نه تنها به سبب آن عوامل به سوی خدا میگریزیم و به او پناه میبریم، بلکه از خشم و عذاب او نیز چنین میکنیم چنان که در دعای سرور پیامبران محمّد صلّی اللّٰه علیه و آله چنین میخوانیم:
«به نور وجه تو که آسمانها و زمینها را روشن کرده،و تاریکی را از آنها زدوده،و به سبب اصلاح امر پیشینیان و پسینیان شده،پناه میبرم از این که مبادا ناگهان کیفر و انتقام تو برسد،و عافیتت دگرگون شود،و نعمتت زوال پیدا کند». (2)
در دعای به جا مانده از دو صادق علیهما السلام چنین میخوانیم:
«خدایا!من به تو نیازمندم،و از عذابت بیمناکم و پناهخواه.خدایا!اسمم را مگردان و جسمم را تغییر مده،و آزمون مرا سخت مگیر،و چنان مکن که دشمنان مرا شماتت کنند؛از عقابت به عفوت پناه میبرم،و از عذابت به رحمتت،و از خشمت به رضایت،و پناه به تو از خودت به خودت،جلّ ثنائک.تو چنانی که خود بر خود ثنا گفتهای،و برتر از آنچه گویندگان میگویند». (1)
إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ
«من برای شما از او بیم دهندهای آشکارم.» /14 بدین گونه آدمی میان دو خطر قرار دارد:یکی از آنها سبک است و زودگذر،و دیگری بزرگ است و دایمی،بنا بر این به نفس خود بنگر که چگونه یکی از این دو را بر میگزیند.پس اگر به فشارها تسلیم شود و به خدا شرک ورزد،از خطر سبک دوری جسته و خطر بزرگتر او را در میان گرفته است،در صورتی که اگر به خدا پناه میبرد،نه تنها از خطر بزرگ رهایی مییافت،بلکه از خطر عظیم تجسم یافتۀ در غضب خداوند جبّار و بزرگترین عذاب او نیز خلاص میشد،و پروردگار او را پناه خود میگرفت و از خطر دیگر نجاتش میداد.
[51]
بدین گونه خداوند بیم دهندۀ آشکار را مبعوث کرد تا ایشان را به خودش بخواند و از عاقبت گردنکشی نسبت به او و شرک ورزیدن به وی بر حذرشان دارد.
وَ لاٰ تَجْعَلُوا مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ
«و با خدا خدای دیگری را قرار ندهید.» که او شما را از خطرهای دنیا نمیرهاند،و سبب آن میشود که خشم و عذاب پروردگار به شما برسد.
إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ
«که من برای شما بیم دهندهای آشکارم.» چه بسیار زیان آدمی بزرگ است و پشیمانیش عظیم که گوشش این هشدار صریح و آشکار را نشنود!
1) 46) -المنتخب الحسنی،ص 747.
[52]
آیا چه چیز آدمیان را به آن واداشت که به این بیم دهندۀ آشکار کافر شوند،و تا ابد زیانکار شوند؟ طغیانی که در جانهای ایشان بود و همان خود محوری منفور سبب این کار شد،و به همین جهت آنان را میبینیم که نذیر را به تهمتهای متناقضی متهم سازند تا کفر خود را خوب و پسندیده جلوهگر سازند.
کَذٰلِکَ مٰا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ
«و به همین گونه هیچ فرستادهای پیش از ایشان نیامد مگر این که گفتند:جادوگر است یا دیوانه.» /14 [53]
این تهمتی بود که هدف آن طغیان و کفر است،و همۀ کافران در سراسر تاریخ آن را تکرار میکردند،حتی شخص خیال میکند که بعضی از آنان به بعضی دیگر این اتهام را تلقین میکردهاند؛ولی حقیقت آن است که همگی آنان در آن خودخواهی طغیانگری که این گونه تهمتها را به فرستادگان خدا میزد،با یکدیگر شریک بودند.
أَ تَوٰاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ
«آیا پرداختن به آن(اتهام)را به یکدیگر توصیه میکردند یا بلکه قومی طاغی و گردنکش بودند.» عین تهمتی را که قوم نوح هزاران سال پیش علیه پیامبر بزرگ خدا(علیه السلام)به او میزدند،امروز-مثلا-از کسانی میشنویم که با دعوت کنندگان به سوی خدا و بیم دهندگان از عذاب او مخالفت میکنند،و این بدان سبب است که بسیار چیزها در زندگی بشر تغییر پیدا کرده،ولی جوهر وجود او و غرایزی که در نفس و جان او وجود دارد،هم چنان به حال خود باقی مانده است.
بنا بر این شایسته است که ما-کسانی که قرآن را تلاوت میکنیم-در این وادی نلغزیم،و چنان نباشیم که هر کس را که خوانندۀ ما به خیر است،یا ما را از شر بر حذر میدارد و بیم میدهد،در عقل یا در نیتش متهم سازیم.
شاید خطرناکترین شرّی که باید از آن پرهیز کنیم و به خدا پناه بریم تا ما را از آن خلاص کند،همین طغیان و سرکشی نهفتۀ در جانمان است(و پناه بر خدا
از شرهای آن).
[54]
و هنگامی که رسول بیم دادن به قوم خود را پایان میبخشد،حجت بر آنها تمام شده و مسئولیت او پایان پذیرفته است،پس هیچ کس نباید چنان گمان کند که رسول وکیل او است و این مسئولیت را بر عهده دارد که از راهی یا از راه دیگر او را هدایت کند.هرگز چنین نیست و او پس از بیم دادن آشکار ایشان به سبب کافر ماندن آنان مورد ملامت واقع نخواهد شد.
فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمٰا أَنْتَ بِمَلُومٍ
«پس از ایشان روی گردان که تو در معرض ملامت قرار نخواهی گرفت.» [55]
آری،مؤمنان پیوسته در معرض رعایت و عنایت فرستادۀ خدا قرار دارند،و همواره پروردگار را به یاد ایشان میآورد،بدان سبب که ایشان از این یادآوری و تکرار آن سود میبرند.
وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ
«و یادآوری کن که یادآوری برای مؤمنان سودمند است.» /14 از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده است که گفت:
«هنگامی که« فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمٰا أَنْتَ بِمَلُومٍ »نازل شد،هیچ یک از ما نبود که چون فَتَوَلَّ عَنْهُمْ را شنید به هلاک خود یقین نکرد،و چون« وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ »نازل شد،جانهای ما لذت و آسایش یافت». (1)
[56]
آیا عالیترین هدف آفرینش جن و انس چیست؟آفریدگان مسخّر انساناند،خورشید و ماه،و ابرها و بادها،و دشت و کوه،و چارپایان و پرندگان و ماهیان و...و...همه برای او آفریده شدهاند.پس آیا این امکان وجود دارد که آفرینش بشر بی هدف بوده باشد؟ هر چیز در خدمت هدفی است،بلکه برای هر جزئی از اجزاء وجود هر چیز غایت و هدفی است،پس آیا ممکن است که برای وجود انسان-سرور آفریدگان
1) 47) -نور الثقلین،ج 5،ص 132.
ستارۀ ما-هیچ هدفی نبوده باشد؟! یا پروردگار آسمانها و زمین سبحانه و تعالی،که بینیاز و حمید و علیم و حکیم است،آفرینش را به بازی گرفته باشد؟! پس بیایید تا به تفکر بپردازیم:آیا هر اندامهای ما عبث و بیهوده آفریده شده است،حتی اگر پارهای از روده باشد،یا غدّهای کوچک،یا حتی یک یاخته، و اگر جواب بنا بر معلومات پزشکی و طبع شناسی(فیزیولوژی)منفی است،پس چگونه ممکن است خلاصه و نتیجۀ آفرینش انسان بی هدف بوده باشد؟ پس هدف چیست؟ آیا این کافی است که هدف را خوردن و آشامیدن قرار دهیم؟آیا باید از عقلها و و جدان قلبهایمان پرسش کنیم؟ /14 یا خود را به آن قانع سازیم که خوردن و آشامیدن را هدف بدانیم،یا چون وقت فراغت بسیار در اختیار داریم،ناگزیر باید زندگی را با چیزی جز لذتهای عاجل پر کنیم؟ ما همه در آن میکوشیم تا به علم و فضیلت دست یابیم،و برای آنها ارزشی برتر از مال و نیرو تصور میکنیم،پس میپرسیم که:بالاترین درجۀ علم کدام است؟آیا معرفت و شناخت خدایی نیست که به توسط او از حقیقت خودمان آگاه میشویم،و از واقعیت محیطی که ما را در میان خود گرفته است؟و بدون شناخت خدا همۀ این سؤالات مایۀ حیرت است.
به همین گونه بالاترین درجۀ فضیلت تقوا و ترس از خدا است،و خواستار رضای او بودن،و به او نزدیک شدن.
و شناخت خدا و ترس از او در کلمۀ عبادت خلاصه میشود،که قرآن کریم آن را هدف آفرینش بشر دانسته و گفته است:
وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ
«و جن انس را نیافریدم مگر برای آن که عبادت کنند.» پس عبادت چیست؟گفتهاند که اصل عبودیت و بندگی خضوع و خواری و فروتنی است،و تعبید به معنی خوار شدن،و راههای آماده شدۀ برای سفر و
جا به جا شدن را معبّد (1)میگویند،و به نظر من اصل معنی عبودیت خواری و خضوع نیست که چنان گفتهاند،علی رغم آن که خواری و خضوع از لوازم آن است،بلکه شایسته بودن چیزی برای بهره برداری از آن است،یا به تعبیری دیگر:موجود نبودن چیزی است که مانع بهره برداری از آن باشد،و به همین جهت گفتهاند سفینة معبّدة یعنی کشتی در زیر فرمان،و راهها را از آن روی معبّد میگویند که از سوراخها و لغزشگاهها تهی است،و گرنه همۀ زمینها خاضع و خاشع و خوارند،پس چرا به صفت معبّده معرفی نمیشوند؟و برده را از آن روی عبد میخوانند که از فرمانبرداری خواجۀ خود امتناع نمیورزد،و بدین گونه اصل معنی کلمه اطاعت و تسلیم است.
پس معنی عبادت خدا و ابعاد آن چیست؟در این باره حقایقی وجود دارد که باید آنها را بشناسیم تا چیزی از عبادت خدا دستگیر ما شود.
اولا:کسانی که نسبت به جز خدا خشوع میکنند،و هواهای خویش را خدای خود قرار میدهند،یا به پرستش طاغیان و مترفان میپردازند،یا نژاد و سنتهای موروثی را تقدیس میکنند،از هدف آفرینش دورند،بدان سبب که عبادت و پرستش خدا آزاد شدن انسان از پرستش شرکایی برای خدا است،و شاید در آیهای که پس از این میآید اشارهای به همین معنی بوده باشد.
أَ فَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ یَتَّخِذُوا عِبٰادِی مِنْ دُونِی أَوْلِیٰاءَ إِنّٰا أَعْتَدْنٰا جَهَنَّمَ لِلْکٰافِرِینَ نُزُلاً «آیا کسانی که کافر شدند چنان پنداشتند که بندگان مرا،سوای من به خدایی گیرند،و ما جهنم را همچون منزلی برای کافران آماده کردهایم». (2)و گفت سبحانه و تعالی: یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ هَلْ مِنْ خٰالِقٍ غَیْرُ اللّٰهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ «ای مردم،نعمت خدا را بر خودتان به یاد آورید،آیا آفرینندهای جز
خدا وجود دارد که از آسمان و زمین به شما روزی برساند؟معبودی جز خدا وجود ندارد،پس از حق و راستی چگونه رویگردان میشوید.» (1)در حدیثی به جا مانده از امام صادق علیه السلام آمده است:«خدای عزّ و جلّ بندگان را نیافرید مگر برای آن که او را بشناسند،و چون شناختند به عبادت و بندگی او بپردازند،و چون بندۀ او شدند با این عبادت از عبادت جز او بی نیاز شوند»،پس مردی گفت:یا ابن رسول اللّٰه!پدر و مادرم فدای تو باد،پس معرفت خدا چیست؟و او گفت:«معرفت اهل هر زمان امام ایشان است که بر آنان فرمانبرداری از او واجب است». (2)
بنا بر این حدیث آزاد شدن انسان از پرستش جز خدا هدف اعلای آفرینش است،و بدین گونه توحید و یکتا پرستی محور اساسی هر یک از سورههای قرآن و آیات آن است.
ثانیا:عبادت خدا جز با شناخت او صورت اتمام نمیپذیرد،و معرفت او جز با عبادت و بندگی او میسر نمیشود،بدان سبب که در معرفت او نزدیک شدن به او و به رضای او وجود دارد،و به همین سبب است که معرفت خدایا معرفت آیات او، بنا بر آنچه از نص قرآن گذشت،هدفی از هدفهای خلق است و آن را در این آیه نیز ملاحظه میکنیم: اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَحٰاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً «خدا است آن که هفت آسمان را آفرید و از زمین همانند آنها،و فرود میآید فرمان میان آنها تا بدانید که خدا بر هر چیز توانا است،و علم او همه چیز را فرا گرفته است.» (3)/14 ولی چگونه میتوان به کمال معرفت و شناخت خدا رسید،بی آن که شخص به او تسلیم شود،و از او فرمانبرداری کند،و به بندگی و عبادت او بپردازد،
و بداند که معرفت یافتن به او جز از طریق خود او میسر نمیشود،و چگونه میتواند کسی جز او دلیل و راهنمای به او باشد؛و به نور او آسمانها و زمین روشن است،و آیا ممکن است کسی جز او ظهوری داشته باشد که او ندارد تا بتواند ظاهر کنندۀ او سبحانه و تعالی باشد؟! او معرفت خودش را به کسی عنایت میکند که تسلیم به او شده باشد،و تنها او را بپرستد و از او فرمان برد،و بدین گونه عبادت از آن روی هدفی از آفرینش میشود که راه رسیدن به معرفت و شناخت او است.
ثالثا:آیا ممکن است که انسان به رستگاری در دنیا و آخرت بدون راه و شریعت آشکاری برسد که بر آن پیش رود،و آیا به کار بردن شریعت جز از راه ایمان آوردن به خدا و تسلیم شدن به اوامر او میسر میشود،و آیا این امکان وجود دارد که قلب آدمی از چرکهای آن پاک شود،و شخص او از قید و بندها جز به معرفت خدا خلاص میشود که جانها را در گسترۀ قدس او قرار میدهد،و از خودپسندی و حرص و خشم و آتش شهوات دور میسازد؟!هرگز...شناخت خدا و تسلیم شدن به او راهی برای دور کردن شیطان از قلب و پاک کردن قلب از وسوسهها و پندارها و آرزوهای او،و خویگر شدن به خوی پروردگار است،و مؤدب شدن به آداب او از کرم و ایثار و احسان و تقوا و دوستی خیر و اهل آن،و به همین سبب در آیات قرآن به چیزهایی برمیخوریم که از آنها معلوم میشود که هدف آفرینش آفرینش برتر است،چنان که در این آیات:
در نه آیه از آیات قرآن خداوند متعال شکر و سپاسگزاری را هدفی برای نعمت آفرینش یا دیگر نعمتها قرار داده و از جملۀ آنها گفته است:
وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ . (1)
لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ . (2)
چنان که یادآوری و تذکره را هدف آفرینش در همین سوره قرار داده است:
« وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ». (1)
و به همین گونه تعقّل را در این گفتهاش سبحانه و تعالی هدف معرفی کرده است:
وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّی وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ . (2)
همچون آن که آزموده شدن آدمی را در آیات متعدد هدف اساسی آفرینش قرار داده است،همچون این گفتۀ او سبحانه و تعالی:
اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً . (3)
آزمایش به نوبۀ خود راهی برای تکامل انسان است،و پاک شدن او از عوامل منفی و زیانبخش.
از خلال دیدگاههایی که یاد شد،به این نتیجه میرسیم که:صعود انسان در معراجهای نزدیک شدن به خداوند متعال عالیترین هدف آفرینش او است،و این امر در آزاد شدن وی از یوغ بندگیها و پاک شدن قلب او از هوی و هوس و شهوتها،و بالا رفتن او از پلههای صعود به جانب شناخت خدا و تقرب یافتن به او از راه کارهای شایسته و نیک است.
چون انسان به حد تقرب به خدا نزدیک شود،رضوان و غفران و رحمتها و دیگر نعمتهای آماده شدۀ از پیش او شامل حال وی میشود،و چه کس شایستهتر از خدا است که بندۀ خود را که در آستانه او ظاهر شده است به مهمانی بپذیرد و مشمول عنایت خویش سازد؟و از این جا باید گفت که در آیهای که پس از این
میآید،رحمت خدا هدف آفرینش است:
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ . (1)
[57]
ولی هدفی که از آن سخن میگوییم به معنی علت در نزد ما نیست که چون به کاری میپردازیم به سبب آن علت چنین میکنیم و همان ما را به تلاش و پرداختن به کار برمیانگیزد.چنان که تشنگی علّت و سبب آب نوشیدن است،و گرسنگی علت خوردن،و نرمدلی و رقت قلب علت عطف و محبت،ولی رفع تشنگی و سیری و احسان هدف است.
خدا برتر از آن است که برای کار او سببی باشد که به آن او را برانگیزد،و علّتی که او را به زاری وادارد و مجبورش کند.او بینیاز ستوده است و بخشش او رحمت محض او است،و فضل او محض ارادۀ او،و الحاح و اصرار خواهندگان مایۀ ناراحتی او نمیشود،و در دعایی آمده است:
«خرسندی تو پاکیزهتر از آن است که برای آن علتی از تو وجود داشته باشد تا چه رسد به آن که علتی از من در آن مؤثر باشد.الاهی!تو به ذات خود بی نیازی از آن که از خودت نفعی به تو برسد،پس چگونه ممکن است که از من بینیاز نباشی؟». (2)
لامی که در سیاق بیان هدف از آفرینش در لیعبدون آمده به این معنی نیست که:خداوند متعال با این وسیله برای رسیدن به این هدف کوشش کرده است-در صورتی که او به خودی خود بینیاز است-بلکه به این معنی است که:او مقدر ساخته و بر آن حکم کرده که این وسیلهای برای ما به سوی او باشد،و راه تلاش ما برای دست یافتن به آنچه مایۀ خرسندی او است،و از پیشرفتها و درجات کمال ما در وجود ما است،به همان گونه که طهارت هدف وضو است،و
یاد کردن از خدا هدف نماز،و تقوا نتیجۀ روزه،پس عبادت غایت آفرینش است و محتوی واجباتی است که اسلام به انجام دادن آنها فرمان داده است.
شاید به همین سبب باشد که پروردگارمان بر آن تأکید کرده است که او به ذات خود از آفریدگانش بینیاز است،و از هر کاری که انجام دهند،و گفته است:
مٰا أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ
«از آنان روزی نمیخواهم و خواهان آن نیستم که به من خوراک دهند.» پس هیچ فایدهای به خداوند سبحانه و تعالی از خلال آفرینش آفریدگان نمیرسد،و حتی برای این که گفتهاند در خبر است که خدا گفت:من گنجی پنهان بودم،و خواستم که شناخته شوم،پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم،به هیچ منبع موثّقی دسترس پیدا نکردم،و اگر منبع معتبری هم داشته باشد،باید آن را به صورتی تأویل کرد که با نص این آیۀ کریمه منافات نداشته باشد.و حکم عقل آن است که از طرف بندگان نفعی به خالق ایشان نمیرسد،و آشکار شدن پس از پنهان بودن گونهای از نفع است،و به همین سبب در دعا میخوانیم:
«چگونه میتوان از چیزی به تو استدلال کرد که برای هستی پیدا کردن خودش به تو نیازمند است،آیا برای جز تو آشکار بودن و ظهوری وجود دارد که برای تو چنان نباشد،تا او بتواند آشکار کنندۀ تو شود؛چه وقت غیبت کردی تا نیازمند دلیلی برای دلالت کردن به خودت باشی؟». (1)
ظاهرا تفاوت میان روزی و اطعام در آن است که روزی استمرار دارد در صورتی که طعام و خوراک دادن گاه ممکن است تنها یک بار بوده باشد،و در هر یک از آنها معنی استفاده و منفعت ملحوظ میشود،و تو گویی که روزیخوار برای باقی ماندن خود اعتماد بر رزق یا طعام دارد که واحدی از واحدهای روزی و رزق است.
1) 60) -همان منبع،924.
[58]
چگونه ممکن است کسی که همۀ آفریدگان در زندگی خود برای رزق به او نیازمندند،خود نیازمند روزی شود،چه اگر دوام فضل و پیوستگی نعمت و همیشگی روزی او نباشد،هیچ یک از آفریدگان باقی نمیمانند.
إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الرَّزّٰاقُ
«و خدا روزی رسان و رزاق است.» و روزی رسان نمیتواند روزی خوار و مرزوق باشد.
ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ
«دارندۀ نیروی شدید.» /14 پس در او ضعف و سستی وجود ندارد تا نیازمند طعام باشد،و نقصی در او نیست که به تمام شدن و کمال محتاج شود،و قوت او عرضی نیست بلکه متین و شدید است،پس او سبحانه و تعالی مغلوب نمیشود،و در کارهای خود دچار سختی و فشار نخواهد شد.
شاید آیه دلالت بر آن داشته باشد که رزق خداوند متعال با عبادت کردن بندگانش نسبت به او پیاپی خواهد رسید،و پروردگار ما سبحانه و تعالی از زبان نوح علیه السلام در کتابش قرآن میگوید: فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کٰانَ غَفّٰاراً* یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّٰاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهٰاراً «پس گفتم که از پروردگارتان آمرزش خواهید چون او بسیار آمرزنده استآسمان را بر شما فرو ریزندۀ باران میکندو به شما با مالها و فرزندان مدد میرساند و برای شما باغها و نهرها پدید میآورد». (1)
[59]
برای آن که سرنوشتهای گذشتگان عبرتی برای نسلهای پس از ایشان باشد،و ناگزیر این را باید بدانیم که از سنتی الاهی و تبدیل ناپذیر پیروی میکند، چه ستمگران به خاطر ظلمشان هلاک شدند،و هر کس که بر راه آنان برود دیر یا زود هلاک خواهد شد.
فَإِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحٰابِهِمْ فَلاٰ یَسْتَعْجِلُونِ
«پس برای کسانی که ستم کردند بهرهای همچون بهرۀ یاران ایشان است،پس نباید برای
1) 61) -نوح10/ تا 12.
رسیدن به آن شتاب داشته باشند.» آنان را چه شده است که از خدا و رسولش خواهان آناند که عذاب سهم ایشان به آنان برسد،و آیا هیچ کس شده است که در رسیدن به هلاک خود شتاب ورزد.
گفتهاند که:ذنوب به معنی اسب دم دراز است،و دلو بزرگی را که به ته آن بندی میبندند تا عمل خالی شدن آب آن آسانتر صورت بگیرد نیز به همین نام میخوانند،و ظاهرا اعراب در خالی کردن آب چنین دلوی با یکدیگر کمک میکردند به شرط آن که همه این دنبالهها مخصوص یک طایفه از ایشان بوده باشد به گواهی این شعر:
لکم ذنوب و لنا ذنوب
فإن أبیتم فلنا القلیب
شما را ذنوبی است و ما را ذنوبی*پس اگر امتناع ورزید ما را بهرهای خواهد بود و بدین گونه کلمۀ ذنوب به معنی نصیب و بهره و سهم به کار رفته است،و شاید نصیبی باشد که به گروهی از مردم اختصاص دارد،پس معنی آیه چنین میشود:آنان را نصیبی از ذنوب است که پس از نصیب گذشتگان به ایشان خواهد رسید.یعنی نوبتی دارند و باید به آن برسند و شتاب نکنند،به همان گونه که هر قوم هم در تقسیم آب ذنوبی دارند:به ترتیب،ذنوبی برای آنان و ذنوبی برای اینان.
بعضی گفتهاند:چون معنی اصلی ذنوب دلو است که آب آن فرو میریزد، عذاب هم به همین گونه بر ایشان فروخواهد ریخت.
سؤالی که برجای میماند:چرا کلمۀ ظلم را در حق ایشان به کار برد،در صورتی که آنان کافر بودند؟ظاهرا ظلم اعمّ از کفر و شرک است و هر دو را شامل میشود و برای فرا گرفتن چیزهای دیگر نیز جا دارد،پس معنی میشود:پایان ظلم یکسان است،خواه وخامت آن به درجۀ کفر و شرک باشد یا کمتر از آنها،و بلا بر سر صاحب آن فرود خواهد آمد.
[60]
اما کفار در روز وعید به ویلی خواهند رسید که در آغاز سوره وعدۀ آن به ایشان داده شده بود.
فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ یَوْمِهِمُ الَّذِی یُوعَدُونَ
«پس وای بر کسانی که کافر شدند از روزی که وعدۀ آن به ایشان داده شده بود.» آنان در این روز هلاک خواهند شد و هیچ کس از هلاک ایشان متأسف نمیشود،از آن جهت ویل و لعنت نصیب ایشان میشود که خود مسئول هلاک خویشند.
و در پایان تلاوت سورۀ«الذاریات»از هر شر به خدا پناه میبریم،و از هر ترس به آستانۀ او میگریزیم و با تضرع و زاری به سوی او چنین دست به دعا برمیداریم:
«خدایا!از تو میخواهم هر خیری را که علم تو بر آن احاطه دارد،و به تو پناه میبرم از هر شرّی /14 که علم تو بر آن احاطه دارد.خدایا!در همۀ امور خودم عافیت تو را درخواست میکنم،و از خواری و ذلت دنیا و عذاب آخرت به تو پناه میبرم». (1)
1) 62) -المنتخب الحسنی،ص 105
در کتاب ثواب الاعمال با اسناد از ابو عبد اللّٰه و ابو جعفر(علیهما السلام) روایت شده است که گفتند:«هر کس سورۀ طور را بخواند،خیر دنیا و آخرت برای او با هم جمع میشود».
تفسیر نور الثقلین/ج 5،ص 135 /14
سوگند به طور،و کتاب مسطور،سوگند به بیت المعمور،و به سقف برافراشته،سوگند به دریای آکنده،که عذاب خدا حق است و وقوع پیدا خواهد کرد.
با این کلمات صاعقه آسا سورهای آغاز میشود که برای شفای انسان از بیماری جدل آمده است،و چه بسیار است جدل،و آدمی چه وقت این حقایق را خواهد پذیرفت؟آیا در آن روز است که آسمان به تموّج میافتد،و کوهها به راه،و آیا تصدیق در آن روز که ویل و لعنت نصیب تکذیب کنندگان میشود،سودی برای
او دارد؟ آنان به بیم دادنها اعتنایی نمیکردند،و به لهو و بازی خود سرگرم بودند، پس آیا میتوانند در آن روز که آنان را به سوی جهنم میرانند،باز هم چنان بوده باشند،و آیا باز هم میتوانند آتش آن را که در برابر چشمانشان مشتعل است انکار و تکذیب کنند؟! یا در آن روز میگویند:این خیالی و پنداری و جادویی دروغین بیش نیست؟!آنچه میگویند اهمیتی ندارد،و نیز این که در آن روز بر آتش صبور میمانند یا نه،بدان جهت که در آن خواهند افتاد و به کارهایی که کرده بودند لهیب آن را خواهند دید و چشید.
و بدین گونه آیات پیش میرود و از جان انسان حالات جدل و بازی و گریز از حقایق را با تمسک جستن به عذرهای بیزور را بیرون میکشد،و برای آن که آدمی به آسایش ظاهری و امنیّت موقتی که هم امروز در آن به سر میبرد آرام نگیرد، ناگزیر باید آن روز را به صورتی احساس کند،روزی که هر چیز در آن به اهتزاز و لرزش درمیآید،از آسمانی که سقفی محفوظ بود،تا کوههایی که حکم تکیهگاه و لنگری مستحکم داشت.
سپس سیاق تصویری را ترسیم میکند که در آن صورت اهل بهشت مشاهده میشود که در حال تنعم از نعمتهای خدا در باغهای وسیعاند،و از عذاب جهنم دور،به سبب کارهای صالحی که در زندگی دنیا انجام داده بودند،میخورند و میآشامند،و بر سریرها استراحت میکنند،و خداوند حوریانی را به همسری نصیب آنان کرده است،و در پیرامون آنان فرزندان صالح ایشان جای دارند،و نعمتهای فراوان از میوه و گوشت و جام شراب بدون مستی در دسترس دارند،و از نعمتهای خدا یاد میکنند که به ایشان ارزانی داشته است،مگر نه این است که در دنیا در میان کسان خود از خدا میترسیدند و از عذاب جهنم اضطراب داشتند،پس پروردگارشان به منّ خویش آنان را از عذاب سوزان نجات بخشید.
پس از مشاهدۀ این تصویر که نفوس بزرگوار و کریم را به اشتیاق وا میدارد،
سیاق به امری میپردازد که ظاهرا موضوع اساسی سور محسوب میشود،و آن معالجۀ حالت جدل در حقایق آشکار است،و این کار از طریق احمقانۀ جلوهگر ساختن عذرها و بهانههایی صورت میگیرد که انسان گریزان از حق به آنها متشبّث میشود، و این از مظاهر بیماری خطرناک جدل است...گفتند که:رسول کاهن است یا دیوانه،و گفتند:نه بلکه او شاعر است و چون بمیرد دعوت او به پایان میرسد،و گفتند که:او به دروغ گفتههای خود را بر خدا بسته است...همۀ این ادعاها در آن هنگام متلاشی میشود که انسان در چارچوب حقایق بزرگی قرار گیرد،و نعمتهای خدا را در نظر آورد که بر او ارزانی داشته است(از طور و کتاب مسطور و سقف مرفوع و...و...)و در آن هنگام که روز قیامت را با لرزش و تموج آسمان،و به راه افتادن کوهها احساس میکند،افکاری مشابه اینها همچون اندیشیدن در این که به آفرینندهای نیاز نیست،متلاشی میشود.
در سیاق این پرسش طرح میشود:پس آیا خود خالق خویشند؟یا از هیچ آفریده شدهاند؟و آن که آسمانها و زمین را آفرید کیست؟هرگز...این همه از آن است که یقین ندارند،و این نخستین مشکل ایشان است. /14 و آن کس که میخواهد از حقیقت آشکار بگریزد،در برابر خود جز این خرافات را نخواهد یافت.
ذکر حکیم در بیان گمراهیهای ایشان و نشان دادن خطاهای آنها پیش میرود:پس چه کس بر گنجینههای آسمانها و زمین تسلط دارد؟سپس میگویند:خدا را دختران است،و شما پسران دارید،و آنچه را که خدا دارد پستتر میشمارند!شما را چه رسیده است،چگونه داوری میکنید؟ یا میترسند که اگر ایمان بیاورند غرامت بپردازند یا مزد طلب کنند.و یا آشکارا غیب میدانند و در رخصت طلبیهایشان به آن تکیه میکنند؟ با این پرسشهای حادّ پیاپی قرآن عقول آنان و و جدان ضمیرهاشان را برمیانگیزد تا خود از بطلان این گونه اندیشهها آگاه شوند.
سپس میگوید:«آیا میخواهند به مکر و کیدی بپردازند»،و ظاهرا این جواب پرسشهای ایشان است،ولی بدانید که آنها حیله گرند،و این که خدایی جز
خدای یگانه وجود ندارد و او را انبازی نیست،و این گونه چیزها را درمانی نیست، مگر در آن هنگام که عذاب را ببینند و بگویند که این ابری متراکم است،پس آنان را به حال خود واگذار تا به روزی برسند که در آن همچون صاعقه زدگان شوند.
پس از آن که قرآن کافران را به یاد آن میآورد که عذاب دنیا بیم دهندهای از عذاب آخرت است،به رسول و مؤمنان فرمان میدهد که بردبار باشند و چشم به راه حکم خدا بمانند و بدانند که او و ایشان مورد رعایت پروردگار صاحب عزّت و شوکتاند،و او ایشان را فرمان میدهد که شب هنگام و سپیده دمان تسبیح گوی خدا باشند.
سورة الطّور
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلطُّورِ (1) وَ کِتٰابٍ مَسْطُورٍ (2) فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ (3) وَ اَلْبَیْتِ اَلْمَعْمُورِ (4) وَ اَلسَّقْفِ اَلْمَرْفُوعِ (5) وَ اَلْبَحْرِ اَلْمَسْجُورِ (6) إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ لَوٰاقِعٌ (7) مٰا لَهُ مِنْ دٰافِعٍ (8) یَوْمَ تَمُورُ اَلسَّمٰاءُ مَوْراً (9) وَ تَسِیرُ اَلْجِبٰالُ سَیْراً (10) فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ (11) اَلَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ (12) یَوْمَ یُدَعُّونَ إِلیٰ نٰارِ جَهَنَّمَ دَعًّا (13) هٰذِهِ اَلنّٰارُ اَلَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ (14) أَ فَسِحْرٌ هٰذٰا أَمْ أَنْتُمْ لاٰ تُبْصِرُونَ (15) اِصْلَوْهٰا فَاصْبِرُوا أَوْ لاٰ تَصْبِرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (16) إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَعِیمٍ (17) فٰاکِهِینَ بِمٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ وَ وَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ عَذٰابَ اَلْجَحِیمِ (18) کُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِیئاً بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (19) مُتَّکِئِینَ عَلیٰ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِینٍ (20) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اِتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ کُلُّ اِمْرِئٍ بِمٰا کَسَبَ رَهِینٌ (21) وَ أَمْدَدْنٰاهُمْ بِفٰاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمّٰا یَشْتَهُونَ (22) یَتَنٰازَعُونَ فِیهٰا کَأْساً لاٰ لَغْوٌ فِیهٰا وَ لاٰ تَأْثِیمٌ (23) وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمٰانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ (24) وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ (25) قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا قَبْلُ فِی أَهْلِنٰا مُشْفِقِینَ (26) فَمَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ وَقٰانٰا عَذٰابَ اَلسَّمُومِ (27) إِنّٰا کُنّٰا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ إِنَّهُ هُوَ اَلْبَرُّ اَلرَّحِیمُ (28)
1 و الطور:طور همان کوه سیناء است،و گفتهاند که:
آن کوهی در مدین است.
3 رق:پوست نازک دباغی شده است.
4 البیت المعمور:گفتهاند که آن خانۀ خدا است،و به قولی آن عبارت از ضریحهایی در آسمان چهارم،و به قولی هفتم،است.
5 السقف المرفوع:آسمان است.
9 تمور مورا:مور به معنی اضطراب است،و آن پیش و پس رفتن یک چیز است.
13 یدعون:الدّع به معنی دور راندن به شدت و قوت
است.
21 و ما ألتناهم:از ایشان نکاستیم.
23 یتنازعون:مبادله کردن است و دادن و گرفتن،و به قولی:بر سبیل مزاح و شوخی.
26 مشفقین:ترسندگان از عذاب،چه هر کس که ترس نداشته باشد،جز به ندرت به انجام دادن عمل صالح نمیپردازد.
27 عذاب السموم:یعنی آتشی که از مسام و روزنههای جسد از جان آدمی اثر میگذارد.
[1-6]
برای سوگندی که در قرآن میآید،و تمرکز آن در سورههای مکی است که به بحث دربارۀ عقاید انسان میپردازد،هدفهایی است که برجستهترین آنها از این قرار است:
1-ارتباط دادن میان عقیدهای که خدا مردمان را به آن میخواند و حقایق جهان،و اصل معنی قسم بیان کردن پیوستگی میان دو چیز است،پس سوگند یاد کردن به نام خدا بر کردن یا نکردن کاری،یا دروغ یا راست بودن گفتهای،ارتباط دادن میان اعتقاد انسان به پروردگار و آن امر است برای قانع کردن کسی به آن.و اما در قرآن گونهای تجاوز از این قاعده مشاهده میشود،بدان سبب که کلام خدا
نیازی به اثبات از خارج آن ندارد،و هدف از قسم در آن بیان صله و ارتباط است میان غیب و شهود،یا میان آنچه بشر از حقایق آفرینش میداند با آنچه که از آن آشکار است.
خداوند متعال میگوید: وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشیٰ* وَ النَّهٰارِ إِذٰا تَجَلّٰی* وَ مٰا خَلَقَ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثیٰ* إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتّٰی «به شب که بر سر جهانیان در آید* و به روز که روشن شود و پیداو به آفرینش نر و مادهکه کردار شما بس پراکنده است»، (1)و گفت: وَ الشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا* وَ الْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا* وَ النَّهٰارِ /14 إِذٰا جَلاّٰهٰا* وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشٰاهٰا* وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا* وَ الْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا* وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا* فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا* قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا* وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا «و به آفتاب و برتافتن آنو به ماه که بر پی خورشید ایستدو به روز که آن را پدیدار کندو به شب که آن را بپوشاندو به آسمان و ساختمان آنو به زمین و گستردگی آنو به جان و پدید آمدن آنو به آن که الهامبخش گنهکاری و پرهیزگاری آن استرستگار شد آن که آن را پاکیزه ساختو زیانکار شد آن که به دسیسهاش برانگیخت»، (2)و گفت: وَ الضُّحیٰ وَ اللَّیْلِ إِذٰا سَجیٰ* مٰا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مٰا قَلیٰ* وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولیٰ* وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ «به روز روشن و چاشتگاهو به شب که آرام گیردخداوندت تو را بدرود نکرد و خشمگین نشدو انجام برای تو بهتر از آغاز نیستو به زودی پروردگارت چندان به تو دهد که خرسند شوی». (3)پس در مثال اول میان شب که دنیا را با تاریکی خود میپوشاند،و روز که با روشنی به صورت کامل آشکار میشود،ارتباط برقرار شده است،و آنچه را که از گونۀ اختلاف در میان آنها وجود دارد،به صورتی دیگر میان نر و ماده مشاهده میکنیم،و میان اختلاف سعی و کوشش در نزد مردم...و در مثال دوم از ارتباط میان بزرگی خورشید و ماه،و شب و
روز،و آسمان و زمین،و نفس و طبیعت آن،و میان رستگاری کسی که آن را تزکیه میکند و ناکامی کسی که آن را در رسوبات گناه و انحراف غرق میکند سخن به میان میآید...و در مثال سوم ارتباطی میان اول روز و ضحی که وقت حرکت و فعالیت است،و شب که هنگام آسایش و خواب است،و میان این چیزها:این که وحی از پیغمبر قطع نشده،و این که آخرت بر دنیا فضیلت دارد و این که عطا و بخشش خدا عوضی است که در مقابل رنجها و فداکاریها و بیش از آن به انسان میدهد تا به آن راضی شود،مشاهده میکنیم.
پس از تدقیق در مثالهای یاد شده بر ما معلوم میشود که آنچه به آن قسم یاد شده نمایندۀ شهود یعنی طرف آشکار حقایق است،و آنچه قسم بر آن واقع میشود نمایندۀ غیب یعنی حقایق پنهان و معنوی،و ارتباط میان این دو در عالم تحقیق آشکار میشود،و چه بسا که ما از آن نادانیم یا غافل میمانیم،و آیات برای آن میآید که این ارتباط را بیان و به ما یادآوری کند،و به همین گونه است در دیگر آیات سوگند قرآن.
2-در قسم قرآنی درمانی برای غرور بشر است،تا او را از کبر و گرفتاری ذاتش به گسترۀ حقایق بیرون آورد،چه قسم محتوی یادآوری او است به آفریدههای عظیمی که در پیرامون او جای دارند،همچون دریاهایی که از او ژرفتر است،و آسمانی که گستردهتر،و کوههایی که از /14 جسم او درازتر و حجیمتر است،و این توجیه و راهنمایی به حقایقی که همۀ آنها در هنگام یاد خدا کردن با آنها رو به رو میشویم،بدون شک هر چه زودتر در نفس او توجهی مثبت به عظمت آفرینندۀ جهان پدید میآورد که او را به تسلیم به پروردگارش راهنمایی میکند،و قرآن،در آن هنگام که میگوید: وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبٰالَ طُولاً «و در زمین به ناز و خرامان راه مرو که تو نه زمین را میتوانی بشکافی و نه از بلندی به کوهها خواهی رسید». (1)
1) 4) -الإسراء37/.
3-به همان گونه که آیات به میانجیگری قسم در بیشتر موارد به بیان حسن تدبیر و سلامت ساختمان در آفرینش میپردازد،و در نتیجه دلیلی بر هدفداری زندگی است،این حقیقت که دریافت آن برای انسان لازم است تا بتواند اندیشه و رفتار خود را بر وفق آن تنظیم کند،آیا این امر عقلانی به نظر میرسد که مفردات زندگی(کوه و کتاب و پوستی که بر آن نوشته میشود و خانۀ عبادت و آسمان و دریا)همه دارای هدف و حکمتی باشند جز انسان که باید به لهو و بازی بپردازد؟! هرگز...او نیز برای هدفی آفریده شده و ناگزیر باید آن را بشناسد و برای تحقق بخشیدن به آن تلاش کند،و اگر چنین نکند خوراک آتش جهنم و گرفتار انواع عذاب میشود که از آنها راه گریزی ندارد.
وَ الطُّورِ
«قسم به کوه.» در لغت طور به معنی کوه است،ولی برجستهترین و بزرگترین کوهها که این سوگند به نام آن یاد شده طور سیناء است،که به موسی(ع)در آنجا وحی پروردگارش رسید،و در آن هنگام که بنی اسراییل نسبت به فرستادۀ خدا عصیان و نافرمانی کرد،خدا آن را حرکت داد و بر بالای سر ایشان قرارش داد،و چنین است کوههای مکّه که پیامبر ما محمّد(ص)در غار حراء قرار گرفتۀ در آنها نخستین بار وحی الاهی را شنید،و بنا بر این یادآوری از طور مؤمنان را متوجه آیات و نواحی فراوانی از داستان رسالت بزرگ الاهی میسازد و آن را به یادشان میآورد...و به همین جهت است که ذکر آن مقارن با ذکر کتابی است که /14 در نواحی مختلف آن نازل،و پروردگارمان همراه با سوگند به طور به آن نیز سوگند یاد کرده و گفته است:
وَ کِتٰابٍ مَسْطُورٍ
«و سوگند به نامه و کتاب نوشته شده.» این ملازمت طور و کتاب مسطور را در دعای فاطمه به نقل از پدرش (صلوات اللّٰه علیهما و آلهما)نیز مییابیم:«الحمد للّٰه الذی خلق النور،و أنزل النّور علی الطور فی کتاب مسطور،فی رقّ منشور،بقدر مقدور،علی نبیّ محبور». (1)
1) 5) -نور الثقلین،ج 5،ص 136.
کتاب هر اندازه کامل باشد،به خودی خود نفعی از آن در صورت پوشیده و پنهان بودن آن به دست نمیآید،و به همین سبب قسم خوردن آن همراه با حالتی از آن است که گشوده و باز باشد و آیاتی را که در آن نوشته شده بتوانند بخوانند.
فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ
«نوشته شدۀ بر پوست نازکی گسترده.» رقّ به معنی پوست نازک درخشان است،و آن بهترین گونه از پوست دباغی شدهای است که در زمانهای گذشته و پیش از اختراع کاغذ کتابها را بر روی آن مینوشتند.
سپس خدا به خانهای قسم یاد میکند که با عبادت یا با ساختمان آباد میشود،پس میگوید:
وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ
«و سوگند به خانۀ آبادان.» از آشکارترین تجلیهای این آیه خانۀ عصمت و نبوت است که خدا دربارۀ آن میگوید: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهٰا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ* رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ ، (1)و این که گفت:
إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ، (2)و همچنین خانههای علم و عبادت که برجستهترین آنها کعبۀ /14 مطهره است،و گفتهاند که آن بیت و خانهای در آسمان است،و میان این دو گفته تناقضی وجود ندارد،و کعبه تجلّی دنیوی آشکار برای آن خانه و انعکاسی از بیت المعمور بر زمین است.
از امام باقر-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«خدا در زیر عرش چهار ستون قرار دارد و آنها را ضراح(ضریحها)نامید،و آن(البیت)المعمور است،و به فرشتگان گفت:بر گرد آن طواف کنید،و سپس به فرشتگان فرمان داد که در زمین خانهای همچون آن و به اندازۀ آن بنا کنند،و به مردم زمین فرمان داد
که برگرد آن به طوف خانه بپردازند». (1)
در روایت دیگری از پیامبر(ص)آمده است که گفت:«به بیت معموری که در آسمان است،ضراح گفته میشود،و آن محاذی با بیت الحرام(خانۀ کعبه) است و اگر بیت المعمور از آسمان سقوط کند بر روی کعبه واقع میشود،و هر روز هزار فرشته در آن داخل و از آن خارج میشوند که هرگز بار دیگر به آن باز نخواهند گشت». (2)
در روایتی از ابو عبد اللّه(ع)در حدیث معراج آمده است که گفت:«و هنگامی که مناجات او به پایان رسید،او را به بیت المعمور بازگرداندند،و آن در آسمان هفتم بر بالای کعبه قرار گرفته است». (3)
و قرآن سوگند دیگری میافزاید و میگوید:
وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ
«و سوگند به سقف برافراشته.» آیا سقف چیست و بر چه چیز دلالت دارد؟ این کلمه به سقف خانه یا مسجد دلالت دارد،ولی از آشکارترین مصداقهای آن آسمان است که دربارۀ آن دلایلی نیز اقامه شده است:خداوند متعال گفت: وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً /14 وَ هُمْ عَنْ آیٰاتِهٰا مُعْرِضُونَ «و آسمان را سقف حفاظت شدهای قرار دادیم و آنان از آن روی گرداندند»؛ (4)و از صادق روایت شده است که:«پس آسمان را سقفی بلند آفرید،و اگر چنین نمیشد،و اگر چنین نمیکرد ستمی بر بندگان رفته بود زیرا خورشید سوزان به آنها نزدیک میشد و میسوزاندشان. (5)و صاحب مجمع البیان(رض)برای این حدیث تأییدی از علی(ع)
نقل کرده است، (1)و در سقف دلالتی بر سلامتی و امنیت است.
از مصداقهای آشکار و نزدیک برای این کلمه،طبقه پوشش جوی محیط بر کرۀ زمین است که شهابها و شهابسنگها را از رسیدن به زمین باز میدارد،و نیز از رسیدن مقداری از نور و حرارت خورشید و جز آن به زمین جلوگیری میکند که اگر آنها به زمین برسد به زندگی موجودات آن آسیب خواهد رساند.
وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ
«و دریاهای آکنده.» گفتهاند که:یسجر یوم القیامة، (2)که دلیل بر آن است این گفتۀ خدای تعالی: وَ إِذَا الْبِحٰارُ سُجِّرَتْ ، (3)یعنی همچون آتش و تنور داغ شود،و به نظر من مسجور به معنی پر و متلاطم است،و در المنجد چنین آمده است:سجّر التنّور،یعنی تنور را پر از سوخت و آن را گرم کرد،و سجّر الماء النهر یعنی آب نهر را پر کرد،و سجّر البحر یعنی دریا هیجان پیدا کرد و موجهای بلند بر آن پدید آمد. (4)
ارتباط میان این چیزها که خدا به آنها سوگند یادکرده،ارتباط معنی به ماده،و تمدن مادی به تمدن معنوی است،پس اگر قلم مو به دست بگیریم و بخواهیم تصویر یا تصوری از مجموع آنچه یاد شد فراهم آوریم،چنین خواهیم داشت:کوهها+آبادانی شهری+آسمان+دریاها(که تأثیر /14 بزرگی در شهر نشینی و تمدن اقوام داشتهاند)+جامعهای که رسالت خدا بر آن حکمفرما است(کتاب)،و اینها از نشانههای اساسی تمدن به شمار میروند.
[7-8]
این درست نیست که انسان بر نعمتهای خدا اعتماد کند،و آنها را مسخّر خود سازد بدون این که حساب عذاب را کرده باشد و بنا بر این گمراه شود، یا آنها را دور از بصیرت ایمان به دیگران ببخشد،بلکه شایسته آن است که از عاقلان بوده باشد:
اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ «که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلو دراز کشیده یاد میکنند و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند:پروردگارا!اینها را به باطل نیافریدی،پس ما را از عذاب آتش نگاهدار»، (1)و بدین گونه با شناخت او از هدفداری هر چیز در پیرامونش متوجه هدف خود در زندگی میشود و به تلاش کردن برای آن برمیخیزد، و از آنچه میبیند و احساس میکند،با بصیرت و بینایی خویش به ایمان آوردن به غیب راه مییابد..و از این جا است که ارتباط میان آیاتی که گذشت و این تأکید بر عذاب آشکار و مورد اعتماد میشود.
إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ لَوٰاقِعٌ
«عذاب پروردگارت وقوع پیدا خواهد کرد.» ظاهرا مقصود از عذاب آن معنی فراگیری است که شامل عذاب دنیا و آخرت هر دو میشود،و دلیل بر آن است گفتۀ خدا در آخر همین سوره: وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذٰاباً دُونَ ذٰلِکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ «و برای کسانی که ستم کردهاند،عذابی جز این وجود دارد،ولی بیشتر ایشان این را نمیدانند»،و عذاب دنیا عطیهای از عذاب آخرت و دلیلی بر آن و بیم دهندهای قابل احساس از آن است.
وقوع در این جا به معنی حدوث نیست،بلکه به معنی تحقق یافتن و واقعی بودن است،پس به همان گونه که کوهها و کتابها و خانه و آسمان و دریاها همه از حقایقی است که شخص دربارۀ وجود آنها گرفتار شک نمیشود،عذاب خدا نیز چنین است و به حق وقوع پیدا خواهد کرد،که آن را مخلصان به یقین و به آیات و اشارات دلالت کنندۀ بر آن در دنیا میبینند،و از آن خود را دور نگاه میدارند،و خدا آنان را از آن حفظ و نگاهداری میکند وَ وَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ عَذٰابَ الْجَحِیمِ «و پروردگارشان آنان را از عذاب جهنم نگاه داشت»،در صورتی که دیگران نسبت به آن کورند و زندگی را بازی میپندارند و در نتیجه در /14 دنیا و آخرت گرفتار عذاب
1) 17) -آل عمران191/.
میشوند،و از این حقیقت که از یاد بردهاند و تنها در هنگام مرگ آن را کشف میکنند غافل میمانند: فَکَشَفْنٰا عَنْکَ غِطٰاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ «پس پرده از پیشت برداشتیم و امروز چشمی تیز بین داری». (1)
تلاش انسان برای تصحیح مسیر خود پرداختن به عمل صالح،هنگامی سودمند است که گرفتار نتایج عملی خطاهای خود نشده باشد،ولی چون عذاب به او رسید وسیلهای برای نگاهداری خود از آن به دست نخواهد آورد،مخصوصا اگر این عذاب از جانب خدا رسیده باشد.
مٰا لَهُ مِنْ دٰافِعٍ
«دور کنندهای برای آن وجود ندارد.» [9-10]
این انسان ضعیف و محدود به چه قدرتی ممکن است برسد که حتی بتواند با خدا به چالش پردازد و عذاب او را از خود دور کند؟مگر خیال میکند که آن عذاب و خشمی است که از انسانی همچون خودش صادر شده و جلوگیری از آن امکان دارد؟هرگز چنین نیست...از هیبت و عظمت چنان است که آسمان با چنان عظمت و ستبری را که تصوّر آن از عقلهای ما خارج است به لرزه درمیآورد،و کوههای ریشهدار در زمین را از جای خود میکند.
یَوْمَ تَمُورُ السَّمٰاءُ مَوْراً
«آن روز که آسمان با سرعتی هولناک به حرکت درمیآید.» پارهای از آن در پارۀ دیگر داخل میشود،به همان گونه که دریا در تموج خود چنین میشود،چیزی که هست مور حرکت سریعی بدون سر و صدا است.
وَ تَسِیرُ الْجِبٰالُ سَیْراً
«و کوهها روان میشوند روان شدنی.» و با تدبّر در قرآن به این نتیجه میرسیم که کوهها در روز قیامت،از سه مرحله میگذرند و سه حالت پیدا میکنند،از این قرار:
نخست:حرکت از جای خود و به راه افتادن،همچون در این آیه،و نیز در گفتۀ دیگر خداوند متعال: وَ إِذَا الْجِبٰالُ سُیِّرَتْ «و در آن هنگام که کوهها به راه
1) 18) -ق22/.
انداخته شوند». (1)
دوم:تبدیل شدن آنها به پارههای کوچک و ذرات: وَ تَکُونُ الْجِبٰالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ «و کوهها همچون پشم زده میشوند»، (2)و وَ کٰانَتِ الْجِبٰالُ کَثِیباً مَهِیلاً «و کوهها همچون پشتۀ از هم پاشیده بودند». (3)
سوم:و سر انجام متلاشی شدن آنها،خدای تعالی گفت: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبٰالِ فَقُلْ یَنْسِفُهٰا رَبِّی نَسْفاً «و از تو دربارۀ کوهها میپرسند،پس بگو که:پروردگارم آنها را پراکنده و افشانده میکند افشاندنی»، (4)و در حکایت از توالی این مراحل گفت: وَ سُیِّرَتِ الْجِبٰالُ فَکٰانَتْ سَرٰاباً «و سیر داده میشود کوهها و همچون سراب میشود»؛ (5)و چنان مینماید که نیروی جاذبه در روز قیامت از میان میرود و اجسام وزن خود را از دست میدهند،و چون این حوادث در نبودن جاذبه صورت میگیرد،اجزاء کوهها از هم جدا میشود و همچون ذراتی خرد در میآید و سرانجام همچون سراب نابود میشود.
[11]
در آن هنگام که نفس بشری با حقایقی بزرگ مواجه میشود که برای آن سنگین است،برای فرار کردن از آن به تکذیب آن میپردازد،به این خیال که چنین گریزی برای او سودمند است،و قرآن آگاهش میسازد که تکذیب هیچ فایدهای ندارد،بلکه خود آن نیز سبب رسیدن عذابی بزرگ میشود،پس فرار جز به سوی خدا و تسلیم شدن به حقایق نمیتواند باشد.
فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ
«پس وای بر مکذّبان در آن روز.» از آن جا که تکذیب کنندگان متکی بر ارزشها و پیوستگیهای مادّیاند، چنان گمان میکنند که این کار تکذیب کردن حقایق سودی برای ایشان دارد،در
صورتی که خدا آنها را پراکنده ساخته و بیان کرده است که نظام جهانی با همۀ عظمت آن در روز قیامت بر جای نمیماند تا چه رسد به این پیوستگیها و ارزشها! /14 [12]
و مکذّبان از حساب خود حقیقت داشتن جزا را حذف میکنند،و به همین سبب از احساس مسئولیت خود را دور نگاه میدارند،و بدین گونه زندگی آنان شکل عبث و بیهوده به خود میگیرد که از همۀ ضوابط و پیشامدها به دور است و همه به لهو و لعب میگذرد.
اَلَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ
«کسانی که در یک سرگرمی به بازی مشغولاند.» این تعریف برای شخصیت مکذّبان ما را به دو حقیقت مهم راهنمایی میکند:
اول:این که مکذّب تنها کسی نیست که رسالت اسلامی را باطل نمیداند،بلکه هر انسانی است که در زندگی از قبول و تحمّل مسئولیت میگریزد.
دوم:تکذیب کنندگان برای فرار از تحمّل مسئولیت است که رسالت را تکذیب میکنند،مگر چنان نیست که رسالت مردمان را به کوشش و جهاد و انفاق و...و..میخواند،پس چه بهتر که به آن کافر شوند تا انجام هیچ یک از این وظایف گردنگیر آنان نشود!ولی آیا از عذاب خدا به کجا میتوانند بگریزند؟ [13]
و چون سخن از این گروه از مردم در جریان است،آهنگ خطاب سخت و خشن میشود.
یَوْمَ یُدَعُّونَ إِلیٰ نٰارِ جَهَنَّمَ دَعًّا
«آن روز که به سوی آتش جهنم رانده میشوند،با چه راندنی!» و دعّ راندنی است که با سختی و جفا و تکرار صورت میگیرد،و مؤید آن این گفتۀ خدای تعالی است: أَ رَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ* فَذٰلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ «آیا آن کس را دیدی که دین را تکذیب میکند*او همان کس است که یتیم را میراند»، (1)و شاید احتمال شامل بودن کلمۀ«دعّ»بر معنی تکرار از آن جا
1) 24) -الماعون1/ و 2.
معلوم شود که مفعول مطلق آن به صورت جنس آمده است نه به صورت فرد،و به همین سبب خدا نگفته است(و یدعّون دعّة)بلکه به جای دعّة«دعّا»آورده است، و شاید مکذبان در آن روز تلاش کنند تا از جهنم و عظمت عذاب آن رهایی یابند، و به همین جهت با پای خود به سوی آن پیش نمیروند و در نتیجه آنان را با اکراهشان مکرر در مکرر به سوی جهنم میرانند.
[14]
و هنگامی که به آن میرسند،به ایشان خطاب میرسد که:
هٰذِهِ النّٰارُ الَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ
«این همان آتشی است که آن را تکذیب میکردید.» و این جزئی از تکذیب کلی ایشان نسبت به حقایقی است که رسالت برایشان آورده بود.
[15]
و در آنجا که جهنم را میبینند و گرمی آتش آن را احساس میکنند، از ایشان میپرسند:
أَ فَسِحْرٌ هٰذٰا أَمْ أَنْتُمْ لاٰ تُبْصِرُونَ
«آیا این جادو است یا شما نمیبینید؟» حقایق غیبی که قرآن دربارۀ آنها سخن میگوید،همچون حقایقی آشکار است که در برابر انسان قرار گرفته باشد،بلکه بعضی از آنها تجلّی و وضوحی بیشتر دارد،ولی بینش بشر با حجاب غفلت و شهوت از کار افتاده،و قلب او را کبر و انکاری بزرگ در میان گرفته است،پس او را چنان میبینی که به تصدیق آن نمیپردازد،و آیات و نشانههای آن را با کمال تأثیری که بر وی دارد،گونهای از جادو تصور میکند،شگفتا بر این انسان دشمن سخت که چگونه خود را از حقایق برتر و بالاتر میبیند و منکر آنها میشود،و چنان میپندارد که آثار آنها بر جان او چیزی جز خیال تمرکز یافتهای نیست که جادو نام دارد،پس آیا میتواند آتش جهنم را هم به این که جادو است تفسیر کند؟ [16]
آتش حقّ و آشکار است و پرهیزگاران آن را در هر گناه و معصیت میبینند،پس دروغ و فریب و نفاق و خیانت و...و...همه در بصیرت ایشان
پارههایی از آتش جهنم است،و به همین جهت آنان را میبینی که از مهلکهها اجتناب میورزند،اما مکذبان از این حقیقت محجوبند و به همین جهت،از جایی که خبر ندارند،آنان را روانه شدۀ به آتش میبینی،و این نتیجۀ مرتکب شدن گناهانی است که فردا به صورت آتشی سوزنده تجسم پیدا میکند،و این حقیقت در آخرت هنگامی برای ایشان آشکار میشود که جرایم و گناهانشان به صورت قلههایی از عقرب و افعی در میآید.
اِصْلَوْهٰا فَاصْبِرُوا أَوْ لاٰ تَصْبِرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
«آن را بچشید و خواه صبر کنید یا صبر نکنید برای شما یکسان است،و این جزای عمل شما است که به شما داده میشود.» آخرت کاملا بر عکس دنیا است،و در آنجا نه از بردباری و تحمل سودی به دست میآید،و نه از چالش و رو به رو شدن،در صورتی که در دنیا آدمی درد میبیند و آن را با بردباری تحمّل میکند،و نتیجۀ آن آرامشی است که به دست میآورد،و تو گویی از این راه مشمول باران رحمت الاهی میشود،و چون با درد از طریق عملی ضد آن تحدّی و چالش کند،آن درد تخفیف پیدا میکند و گاه از میان میرود،اما در آخرت تسلیم شدن به عذاب به هیچ وجه از آزار آن نمیکاهد،و از مواجهه و رو به رو شدن با آن نیز سودی به دست نمیآید،چه عذابی که مکذبان در آخرت میچشند درست همان اعمال دنیوی ایشان است و در آنجا حساب است و نه عمل.
آری.انسان میتواند در دنیا با اجتناب کردن از بدیها و توبه کردن از آنها از آتش بترسد و پرهیز کند،و چون انسان به این امر معرفت پیدا کند که خود او است که آیندۀ او را تعیین میکند،از پیش رفتن با اوضاع و احوال و سرگرم شدن به لهو و لعب دست میکشد،و به زندگی با نظری جدّی نگاه میکند،و با استواری تحمل مسئولیت را میپذیرد.
[17]
و این ایمان را در نزد پرهیزگاران مشاهده میکنیم.
إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَعِیمٍ
«پرهیزگاران در باغها و در کنار نعمتها
به سر میبرند.» زندگی دنیا(دار الابتلاء)تا اندازۀ زیاد به زمینی میماند که مینهای انفجاری را در آن کاشتهاند،و فرق میان متقیان و جز آنان در این است که پرهیزگاران به این واقعیت ایمان دارند و به همین سبب از راهنمایی پروردگارشان پیروی میکنند،و بر روی خطّی که برای ایشان ترسیم شده است پیش میروند،و در نتیجه خدا آنان را از شرّ آن روز حفظ میکند و با چشم مهربانی به آنان نظر میکند،در صورتی که دیگران که آخرت را تکذیب کرده بودند طعمۀ عذاب و سوخت جهنم میشوند.
[18]
خدا مردمان را آفرید تا آنان را مشمول رحمت خویش کند،چنان که در این گفتهاش به آن تصریح کرده است: إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ /14 رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ ، (1)و برای انسانی که خواستار رحمت است تنها این کافی است که از آنچه خدا را به خشم میآورد پرهیز کند تا رحمت او سبحانه و تعالی شامل حالش شود.
فٰاکِهِینَ بِمٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ
«برخوردارند از آنچه پروردگارشان به آنان داده است.» هر اندازه انسان در دنیا از ملک و بی نیازی برخوردار باشد،احساس کمال راحتی نمیکند،که این یا بر اثر نقصانی در نعمتها است یا نقصی در خود او،و به همین سبب لذت او محدود است،و صاحب ثروت هر اندازه هم که این ثروت گسترده باشد،در رنج است،و آخرین خبری که در این خصوص خواندهایم این است که:یکی از دارندگان بلیونها دولار اخیرا مبلغ ربع ملیون دولار و یک اتومبیل را در بهای آن به کسی بخشیده است که،پس از بی نتیجه ماندن خودکشیهای خودش،او را به قتل برساند،و مزدور با گناهکاری این قتل را به انجام رسانید،و چنین است که نعمت دنیا برای هیچ کس به حد کمال نمیرسد.
1) 25) -هود119/.
در صورتی که مؤمن در بهشت به آخرین درجۀ لذت دست مییابد،و هیچ نقصی زندگی او را تیره و منغص نمیسازد،و خدا حالت خرسندی از نعمت را به او عنایت میکند،و احساس سیری و بیزاری از ادامه دادن به خوردن و نوشیدن برای او پیدا نمیشود،و از نعمت پیوسته و بدون ناراحتی لذت میبرد.
امام صادق(ع)از رسول خدا(ص)در بیان ثواب و پاداش مؤمن گفته است:«پس سر خود را بلند کند،همسر خود را چنان میبیند که نور او نزدیک است نور چشم وی را از میان ببرد،پس به مؤمن خطاب میکند که:اکنون وقت آن رسیده است که از تو دولتی به ما برسد،و چون از او میپرسد که:تو که هستی؟ میگوید:من آنم که خدا در قرآن یاد کرده است: لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ فِیهٰا وَ لَدَیْنٰا مَزِیدٌ «برای ایشان در آن جا هر چه بخواهند هست،و در نزد ما افزونتر»،پس با او همخوابه میشود با نیرویی همچون نیروی صد جوان،و مدت هفتاد سال از عمرهای پیشینیان را با او دست در گردن یکدیگر کرده به سر میبرد،و نمیداند که آیا به چهرهاش بنگرد یا به پشتش یا به ساق پایش»، (1)و در حدیثی دیگر:«پس به اندازۀ پانصد سال از سالهای دنیا را،با یکدیگر دست در گردن به سر میبرند و هیچ یک از آن دو گرفتار ملامت نمیشود». (2)
امام صادق(ع)گفت:«مرد در بهشت به اندازه ایام دنیایش بر سر سفره مینشیند،و در یک بار خوراک خوردن به مقدار همۀ آنچه در دنیا خورده بود غذا میخورد». (3)
از بزرگترین نعمتهایی که به پرهیزگاران میرسد،نعمت سپاسگزاری از خدایی است که نعمتهایی بر نعمتهاشان میافزاید: لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ، و احساس نعمت و در پی آن سپاسگزاری،در آن هنگام عمیقتر است که از رنگهای گوناگون عذاب اهل جهنم آگاه شود که آنان را به یاد نجات یافتن از آن میاندازد،
و این امر ارتباط گستردهای را که میان یاد کرد از خدا همراه با بهرهمند شدن از نعمت او،و به یاد آوردن نجات پرهیزگاران از آتش وجود دارد،مجسم میسازد.
وَ وَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ عَذٰابَ الْجَحِیمِ
«و پروردگارشان آنان را از عذاب جهنم حفظ کرد.» [19]
بهشت از دنیا بدان سبب تمایز دارد که نعمتهای آن همه بر اصحاب بهشت مباح و روا است،و هیچ چیز حرام و مکروه،و هیچ تکلیف و مسئولیت در آن وجود ندارد،و هر چه بخواهند میخورند و میآشامند.
کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً
«بخورید و بیاشامید و گواراتان باد.» خوردن و نوشیدن گوارا نیست مگر آنکه خوراک و نوشاک پاکیزه و خوشمزه و مطابق دلخواه بوده باشد،و سودمند واقع شود و زیانی نرساند،و راحت و اطمینان و بهرهمندی را از شخص سلب نکند،ولی راهی به این نعمتها جز پرداختن به عمل صالح وجود ندارد،و به همین جهت همراه با دعوت پرهیزگاران به نعیم کُلُوا وَ اشْرَبُوا بیانی از این حقیقت میآید:
بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
«در برابر کارهایی که کرده بودید.» این سبب یگانۀ رفتن به بهشت است،پس هر کس از خدا بترسد،خدا او را از رسیدن به عذاب جهنم باز میدارد.و در هنگام مقایسه کردن میان کیفر اهل آتش با این آیه میبینیم که قرآن در آن جا از سبب /14 عذاب با این گفتهاش: بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ «آنچه میکردید.»یاد کرده است،در صورتی که برای بیان سبب رحمت در این جا گفته است: بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ با اضافه کردن کلمۀ بای بعضیت، و این دلالت بر آن دارد که جزا در آنجا خود اعمال ایشان است و از لحاظ نوع و کمّیّت برابر با آنها است،در صورتی که پاداش اصحاب بهشت مضاعف است و عمل ایشان تنها سبب و وسیلهای است.
[20]
مُتَّکِئِینَ عَلیٰ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ «تکیه کنندگان بر تختهای به ردیف چیده شده.» راغب اصفهانی در مفردات خود گفته است:و سریری که بر آن مینشینند
از مادۀ سرور است،چه آن به صاحبان نعمت تعلق داشت،و جمع آن أسرّة است و سرر،و تابوت مرده را برای شباهت آن در صورت بدین نام خواندهاند،و نیز برای مال نیک گرفتن به سروری که برای شخص از دنیا رفته با رجوع به جوار خدای تعالی و خلاص شدن از زندان(یعنی دنیا)پیدا میشود؛ (1)و سریرهای پرهیزگاران در بهشت،با چنان ترتیبی تنظیم یافته است که رو به روی یکدیگر قرار میگیرند و هیچ کس به دیگری پشت نمیکند که این کیفیت حالت سرور و شادی را عمیقتر میسازد،بدان جهت که نفس نظم و ترتیب را دوست میدارد.
وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِینٍ
«و آنان را به همسری حور عین(سفید پوستان چشم درشت)درمیآوریم.» در هنگام تعمق در این آیه و آیۀ پیش از آن،ارتباطی میان نعمتهای سه گانۀ قرآن که آن را پاداش متقیان شمرده است مشاهده میکنیم،چه نخست از مباح بودن خوردن و نوشیدن همچون پاداشی به ملتزم بودن نسبت به حلال و حرام ایشان،و خودداری از شهوات شکم یاد کرده،و سپس از تکیه کردن آنان بر تختها سخن گفته که نشانهای از آرامش و آسایش است و به پاداش ترک آسایش ایشان در دنیا و تحمل رنجهای مسئولیت در آنجا نصیب ایشان شده است،و در پایان از نعمت حور العین یاد کرده است که پاداشی موافق و متناسب با خودداری ایشان از اعمال حرام جنسی به شمار میرود،و این تدبّر به صورتی ژرف با کلمۀ«متقین» پیوستگی پیدا میکند.
[21]
از آنجا که متقی،همچون هر شخص دیگر،در بند خیر خانوادۀ خویش است،قرآن به علاج کردن /14 این مسئله با علاجی اصولی میپردازد،و به مؤمنان وعده میدهد که فرزندان ایشان را در بهشت به ایشان ملحق کند تا سرور و شادی ایشان کامل شود،البته بدان شرط که از لحاظ ایمان پیرو ایشان بوده باشند.
وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ
«و
1) 29) -مفردات الراغب،ص 234.
کسانی را که ایمان آوردند و فرزندان ایشان در ایمان پیرو آنان بودند،این فرزندان را به ایشان ملحق میکنیم.» بدین گونه اسلام هیچ وسیلهای برای رفتن به بهشت را جز عمل صالح نمیبیند،و به همین سبب پیوستن ذرّیّه به ایشان تنها به نسبت وابسته نیست،بلکه با پیروی از روی فهم از مسیر نسل گذشته در طریق«ایمان»است،پس نسبت داشتن محض یا حتی پیروی کردن کورکورانه بنا بر روش قرآن کاری برای فرزندان و وابستگان صورت نمیدهد.
نقطۀ عزیمت در پرداختن به عمل صالح و ادامه دادن به آن،میبایستی منطق سالم بوده باشد.اگر کسی به آداب دینی،بدون داشتن نیت تقرب و نزدیک شدن به خدا،بلکه از آن سبب که در خانوادۀ مسلمانی به دنیا آمده یا در جامعهای مسلمان زندگی میکند و همرنگ با محیط است،یا از ترس سلطان یا برای هدفی مصلحتی چنین میکند،آیا عمل او در نزد خدا مقبول است؟ نسبت حقیقی میان صالحان به حسب و نسب نیست،و نه پیوستن به تجمع ایشان،بلکه به عملی است که خالص برای فرمانبرداری از فرمانهای خدا انجام گرفته باشد.
خداوند متعال میگوید: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصّٰالِحِینَ «و کسانی را که ایمان آوردند و کارهای خوب و شایسته کردند در میان صالحان و شایستگان قرارشان میدهیم»، (1)و قرآن مثالهایی از این حقیقت از تاریخ نزدیکترین بندگان به او یعنی پیامبران برای ما میآورد و میگوید: قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ (خدا)گفت:ای نوح!او(یعنی پسرت) از اهل تو نیست،او عملی غیر صالح است،پس چیزی را که بدان علم نداری از من مخواه،و من به تو پند میدهم که از نادانان مباش»، (2)و گفت: /14
وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ «و خدا برای مؤمنان زن فرعون را مثل زد که گفت:پروردگارا،برای من در نزد خود خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و عمل او نجات ده،و از قومی که ستمکارند خلاصیم بخش». (1)
آری.نسبت داشتن با مقرّبان و صالحان بر شرف فرزندان ایشان میافزاید، و پاداش آنان را افزایش میدهد،تا همچون بزرگداشتی برای پدرانشان بوده باشد و نعمت آنان کاملتر شود،پس شاید یکی از فرزندان چندان به عمل نپرداخته باشد که به درجۀ پدرانش برسد،در این صورت امکان آن هست که با شفاعت و دعای ایشان بتواند به آنان ملحق شود و اجتماع خانواده در مقامی ایمن و آرام بهتر میسر شود،و شاید پایان آیه دلیلی بر همین امر باشد در آن جا که میگوید:
وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ
«و ما چیزی از عمل ایشان نکاستیم.» پس خدا،در آن که پسینیان را برای بزرگداشت پیشینیان به آنان ملحق میکند،چیزی از اعمال آنان نمیکاهد.
کُلُّ امْرِئٍ بِمٰا کَسَبَ رَهِینٌ
«هر کس در گرو چیزی است که خود کسب کرده است،» و مرهون بودن انسان به آنچه کسب کرده،دلیل بر آن است که شفاعت صالحان از فرزندانشان که در این آیه سخن از آن رفته،از سنت جزا دور نیست،پس اگر از پدرانشان پیروی نکرده باشند به بهشت در نخواهند آمد.
شاید بازتاب و تفسیری از این آیه در حدیث روایت شده از رسول خدا(ص) آمده باشد که گفت:«هر کس سنّت نیکی را رواج دهد که پس از وی به آن عمل شود،اجر خود و چیزی برابر با اجر ایشان خواهد داشت،بی آن که از اجر و پاداش آنان چیزی کاسته شود»، (2)پس پاداش و جزای پدران مضاعف میشود،بدان سبب
که در راهنمایی آنان به سوی پروردگارشان سهیم بودهاند.
و از این آیه به آن راهنمایی میشویم که قرآن مخالف با مبارزۀ نسلها بوده، و حتی در آن کوشیده است که آن را به ارتباطی از گونۀ دوستی و همیاری و تکامل مبدل سازد،پس برای نسل گذشته شعاری در برابر نسلهای بعدی ترسیم میکند که در این گفتۀ خداوند متعال آمده است: وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ وَ الْإِیمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لاٰ یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حٰاجَةً مِمّٰا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «و کسانی که در سکونت گزیدن در خانه و ایمان آوردن بر ایشان پیشی داشتند،کسانی را که به سوی ایشان مهاجرت کنند دوست میدارند،و در سینههای خود نیازی به آنچه به ایشان داده شده نمیبینند و آنان را بر خود برمیگزینند هر چند خود گرفتار تنگدستی باشند،و هر کس که از بخل ذاتی خود را نگاه دارد،از جملۀ رستگاران است»، (1)و به همین گونه شعاری برای نسلهای آینده در برابر نسلهای گذشته ترسیم میکند و میگوید: وَ الَّذِینَ جٰاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونٰا بِالْإِیمٰانِ وَ لاٰ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنٰا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنٰا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ «و کسانی که پس از ایشان آمدند میگویند پروردگارا!ما و برادرانمان را که در ایمان آوردن بر ما پیشی داشتند بیامرز،و در دلهای ما کینهای برای کسانی که ایمان آوردهاند قرار مده،چه تو پروردگار مهربان و بخشندهای». (2)
و اکنون به آوردن اخباری دربارۀ تفسیر این دو آیۀ کریمه میپردازیم.
از امام صادق(ع)دربارۀ این آیه آمده است که گفت:«عمل فرزندان کمتر از عمل پدران بوده،پس فرزندان به پدران ملحق شدند که مایۀ چشمروشنی ایشان باشند». (3)
از ابو بصیر روایت شده است که ابو عبد اللّٰه(ع)گفت:«چون طفلی از اطفال مؤمنان بمیرد،ندا دهندهای در ملکوت آسمانها و زمین ندا میدهد که:آگاه باشید که فلان بن فلان مرد،پس اگر پدر و مادرش یا یکی از آن دو از دنیا رفته است،یکی از مؤمنان عهدهدار او خواهد بود و الاّ تا روز قیامت فاطمه(ع)کفیل او خواهد بود تا آن که تحویل کسانش دهد. (1)
[22-23]
و سیاق بار دیگر با ما از نعیم بهشت سخن میگوید.
وَ أَمْدَدْنٰاهُمْ بِفٰاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمّٰا یَشْتَهُونَ
«و مدد رساندیم به ایشان با میوه و گوشتی که خواستار آن بودند.» و این دو با هم غذایی کامل است،و این نعمت تمام و قطع نمیشود و پیوسته به متقیان میرسد،و بلکه به اندازه و شکل و حجمی که خواستار آن باشند برایشان آماده میشود،پس عنان شهوت و اشتها در آنجا گشوده است و شخص به هر چه که بخواهد و تخیّل کند دسترسی پیدا میکند.و در روایتی از پیامبر(ص) آمده است که گفت:«پس چون اشتهای خوراک پیدا کنند،پرندگان سفیدی به نزد آنان میآیند و بالهای خود را بلند میکنند،پس از هر رنگی که خواسته باشند، نشسته یا تکیه کرده میخورند،و اگر خواستار میوه شوند،شاخههای میوه به آنان نزدیک میشود و از هر کدام که خواسته باشند میخورند». (2)
یَتَنٰازَعُونَ فِیهٰا کَأْساً
«بر سر جامی با یکدیگر منازعه(مبادله)میکنند.» راغب گفته است که تنازع و منازعه به معنی مجاذبه است و از آن به مخاصمه و مجادله تعبیر میشود،و خدای تعالی گفت: فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّٰهِ وَ الرَّسُولِ ،و گفت: فَتَنٰازَعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ ، (3)اما میان مؤمنون مخاصمه و دشمنی وجود ندارد،و جام را به شوخی از دست یکدیگر میربایند یا جامهای محبت را با هم مبادله میکنند.
و جامی که آن را مینوشند مست کننده نیست که عقل را از ایشان بگیرد و چیزهای لغو از دهانشان خارج شود،و نیز در نزد خدا حرام نیست.
لاٰ لَغْوٌ فِیهٰا وَ لاٰ تَأْثِیمٌ
«که نه لغو در آن است و نه مستوجب گناهی است.» [24]
و در این میان غلمانی را که خدا مأمورشان کرده است،تا پیوسته در اطراف ایشان باشند و به خدمتشان بپردازند و سبب شادی ایشان شوند،و این پاداشی برای تلاش ایشان در طاعت خدا و خدمت کردن به مردم در خانۀ دنیا بوده است،مشاهده میکنیم.
وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمٰانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ
«و گردش میکنند در پیرامون ایشان پسرانی که گویی مرواریدی پوشیدهاند.» قرآن در این جا به دو صفت مهم اشاره میکند که صاحب خانه از غلام و خادم خواستار آن است:یکی از آنها اطاعت و فرمانبرداری است که غلمان بهشتی در هر چیز از متقیان اطاعت میکنند و هیچ وقت بر ضدّ ایشان نیستند و پیوسته در صدد سود رساندن به ایشانند،و دیگری شکل و شمایل نیکو و جمال است که فطرت انسان به آن تمایل دارد،و امید خیر در صاحب آن جمال میرود،و رسول خدا(ص) گفته است:«خیر را در نزد خوبرویان جستجو کنید که افعال ایشان شایستهتر برای نیکو و زیبا بودن است»، (1)و در این شک نیست که زیبایی تنها در اسلام اعتباری ندارد،بلکه در آن صورت پسندیده است که با پاکی قلب و نیکی سیرت توأم باشد.
و امام علی(ع)گفته است:«زیبایی بدون نجابت فایدهای ندارد»، (2)و خدا این هر دو را در غلمان بهشت با هم جمع کرده است.
[25-26]
و هنگامی که اهل بهشت به رهایی از آتش جهنم میاندیشند، احساسی که نسبت به نعیم بهشت دارند ژرفای بیشتر پیدا میکند.
وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ
«و بعضی از آنان پرسشکنان روی به بعضی دیگر میکنند.» از حال آنان در دنیا پرسش میکنند،و صفت مشاوره در میان افراد مؤمن از صفات تمدنی است و این امر در آخرت دنباله و ادامۀ وضعی است که در دنیا داشتهاند و این مشاوره میانشان رایج بوده است،و به همین سبب رو به یکدیگر میکنند،و بر عکس این است حالت پراکندگی و پشت به یکدیگر کردن که از نشانههای عقب ماندگی ملتها و مجتمعها است.
قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا قَبْلُ فِی أَهْلِنٰا مُشْفِقِینَ
«گفتند که:ما پیش از این در میان کسانمان ترسان بودیم.» ترس از خدا چیزی است که انسان را از زندگی هزل و لهو و لعب به زندگی همراه با تلاش /14 و کوشش و تحمل رنج منتقل میکند،و تخم تقوا را در قلب او میکارد،و به همین سبب او را به اجرای حق با عزمی راسخ برمیانگیزد.و آن نیروی محرّکی برای آن است که او را پیوسته برای عملی کردن صحیح برنامههای وحی به کار وامیدارد،و چون ترس از نیروهای دیگر و مغرور شدن به خود به عمل و خواستار شدن راحت و فشار شهوت و چیزهای دیگر مشابه با اینها همه از قیودی است که آدمی را اسیر خود میکند و او را از کوشش و تسلیم شدن به خدا بازمیدارد،ترس از خدا او را از همۀ این قیدها آزاد میکند.
گاه مقابل کلمۀ«المشفقین ترسندگان»که در این آیه آمده،کلمه «مسرور»است که در این آیه دیده میشود: وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ وَرٰاءَ ظَهْرِهِ* فَسَوْفَ یَدْعُوا ثُبُوراً* وَ یَصْلیٰ سَعِیراً* إِنَّهُ کٰانَ فِی أَهْلِهِ مَسْرُوراً »، (1)که به معنی خوشحالی همراه با تکبّر است و خدا شخص متکبّر و خودخواه را دوست ندارد،بدان سبب که این گونه سرور(همراه با بی مبالاتی)سعی و تلاش شخص را از راه خود خارج میکند یا به صورت کامل او را از کوشش و تلاش برای تقرب به
1) 42) -الانشقاق10/ تا 13.
خدا باز میدارد،و بلکه او را به سوی هدفهای ناچیز یا فاسد میکشاند.
[27]
و ترس پرهیزگاران از آن جهت نیست که به فرمان خدا عمل نمیکنند،بلکه سبب ترس ایمان داشتن کامل ایشان به این امر است که عمل تنها آنان را به بهشت نمیبرد،و آنان را از عذاب نجات نمیبخشد،مگر به فضل خدا،و این حقیقت برای ایشان در هنگام حساب و آن گاه که روانۀ بهشت میشوند،تأکید پیدا میکند.
فَمَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
«پس خدا بر ما منت نهاد.» و ما را به بهشت داخل کرد.
وَ وَقٰانٰا عَذٰابَ السَّمُومِ
«و ما را از عذاب سوزاننده نجات داد،» و سموم گرمای شدیدی است که صورتها را در آتش میسوزاند.
[28]
و پرهیزگاران از نقش دعا که سبب تزکیه و پاک شدن جانهای ایشان میشود،و /14 اعمال آنان را بالا میبرد و سبب فرود آمدن فضل و رحمت خداوند متعال است،غافل آنان نمیشدند.
إِنّٰا کُنّٰا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ
«ما از پیش او را میخواندیم.» تنها به عمل خودمان اعتماد نداشتیم،بلکه بر خدا توکّل میکردیم،و از وی خواستار پذیرفتن اعمال خویش و رحمت او میشدیم.
إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِیمُ
«که او نیکوکار بخشنده است،» و برّ به معنی فاعل خیر و احسان است.
فَذَکِّرْ فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکٰاهِنٍ وَ لاٰ مَجْنُونٍ (29) أَمْ یَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ اَلْمَنُونِ (30) قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ اَلْمُتَرَبِّصِینَ (31) أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلاٰمُهُمْ بِهٰذٰا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ (32) أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (33) فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کٰانُوا صٰادِقِینَ (34) أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ اَلْخٰالِقُونَ (35) أَمْ خَلَقُوا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بَلْ لاٰ یُوقِنُونَ (36) أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَبِّکَ أَمْ هُمُ اَلْمُصَیْطِرُونَ (37) أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ فَلْیَأْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (38) أَمْ لَهُ اَلْبَنٰاتُ وَ لَکُمُ اَلْبَنُونَ (39) أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ (40) أَمْ عِنْدَهُمُ اَلْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ (41) أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ اَلْمَکِیدُونَ (42) أَمْ لَهُمْ إِلٰهٌ غَیْرُ اَللّٰهِ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (43) وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ سٰاقِطاً یَقُولُوا سَحٰابٌ مَرْکُومٌ (44) فَذَرْهُمْ حَتّٰی یُلاٰقُوا یَوْمَهُمُ اَلَّذِی فِیهِ یُصْعَقُونَ (45) یَوْمَ لاٰ یُغْنِی عَنْهُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (46) وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذٰاباً دُونَ ذٰلِکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (47) وَ اِصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ (48) وَ مِنَ اَللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ إِدْبٰارَ اَلنُّجُومِ (49)
30 نتربص:انتظار میکشیم.
33 تقوله:آن را از پیش خود درآورده بود.
40 مغرم:زیان،هزینۀ سنگین.
44 کسفا:پارهها،قطعهها.
45 یصعقون:به صاعقه هلاک میشوند.
در این درس از حجابهایی بحث میشود که مانع کفار از ایمان آوردن به رسالت بود.آنان نمیدانستند که چگونه ممکن است وضعی را که نسبت به وحی اختیار کردهاند،درست و پسندیده جلوه دهند،پس دربارۀ رسول خدا گفتند که او کاهن است،و سپس او را به دیوانگی متّهم کردند،بلکه او را شاعر نامیدند،و پس از آن که بطلان این تهمتها آشکار شد،گمراهی خویش را از این راه مؤکّد ساختند که او را جادوگر خواندند،ولی امر بدین گونه نبود،بلکه آنان خود گردنکش و طاغی بودند و برای فرار از مسئولیت نمیخواستند به حق ایمان آورند،و برای درست جلوه دادن کفر خود به این عذرهای واهی متوسل میشدند،و بنا بر این ایستار ایشان همچون عذرها و بهانههایشان نامعقول بود،و جدال با ایشان شایستۀ آن نبود که صورت معقول داشته باشد،بلکه میخواست ضمایر ایشان به تکان و اهتزاز درآید،و به همین سبب است که در آیات تهدیدی آمیختۀ به عذاب مشاهده میشود: قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ ،و نیز از سوی دیگر مشاهده میکنیم که در آیات کفار به آن برانگیخته میشوند که در آفریدههای پیرامون خویش به تفکّر بپردازند تا مگر لگام توسن غرور را در جان خویش بکشند و از گرفتاری بیرون آیند و به افقهای گسترده راه یابند.
برانگیختن عقل انسان به تدبر و اندیشیدن در آفاق(طبیعت و قوانین /14 حاکم بر آن)پایه و اساسی برای تربیت و توجیه شدن در روش قرآن است،ولی ارتباط دادن
این تدبّر با آنچه در داخل نفس بشری میگذرد،در برنامۀ کار مهم است،و به همین سبب از بسیاری از آیات به وضوح معلوم میشود که قصد قرآن ساختن جسری میان افقها تا دورترین آنها و میان نفس در ژرفترین ژرفای آن است.
[29]
به مجرد آن که یک مصلح مکتبی پرچم اصلاح را بلند میکند، تهمتها و شایعات علیه او پیاپی پدیدار میشود و شدت پیدا میکند،و مشاهده میکنیم که او را کاهن و دیوانه یا دستنشاندۀ بیگانگان میخوانند تا مگر او را فرو شکنند یا با فشار به اندیشۀ دست کشیدن از رسالت خویشش بیندازند،و بنا بر این لازم است که اگر گرفتار چنین وضعی شد،خود را نبازد،و آن را امری طبیعی شمارد و به حرکت خود ادامه دهد تا به یکی از دو نتیجۀ نیکو برسد،و متوکل بر پروردگارش باشد،و راهیافتۀ راهنمایی او،و اعتماد به نفس خویش را از کف ندهد.
رسول گرامی ما،محمّد بن عبد اللّٰه(ص)که اسوه و سرمشق بزرگی برای ما است،در معرض تبلیغات و تهمتها و انواع مختلف رنج و آزار قرار گرفت،و اگر اعتماد و اطمینان عمیق او به پروردگارش و رسالت او و به نفس خودش نبود، نمیتوانست به کار خود ادامه دهد،و با وجود این خدا به او فرمان داد که به دعوت خود ادامه دهد:
فَذَکِّرْ فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکٰاهِنٍ وَ لاٰ مَجْنُونٍ
«پس یادآوری کن که تو،به نعمت پروردگارت،نه کاهنی و نه دیوانه.» این آیه از پیامبر(ص)همۀ تهمتهایی را که بر او بسته بودند،با این دلایل نفی کرد:
1-این که رسالت گنجینههای عقول بشری را به یادآوری و پندپذیری برمیانگیزد.
2-تذکرهای که رسول آن را آورده از جانب خود او یا هیچ کس دیگر نیست،بلکه نعمتی از خدا است که از طریق وحی به او میرسد،و اگر آن
نمیبود،وی نه رسول میشد و نه تذکر دهندۀ و یاد آورنده.
با این دو دلیل ما به آن متوجه میشویم که رسول کاهن نیست،چه کاهن و غیبگو آن کس است که خبر از آینده میدهد بدون آن که عقل را برانگیزد،و به این جهت او را میبینیم که یک بار درست پیشبینی میکند و بارها خطا میکند،در صورتی که حتی یک خطا هم در آیات خدا مشاهده نمیکنیم؛و دیگر این که دیوانه نیست،بدان سبب که آنچه از دیوانه صادر میشود ارتباطی با عقل ندارد،در صورتی که رسالت در همۀ مفرداتش بدون استثنا با عقل سر و کار دارد،و در برنامۀ آشکار خود برای حرکت تنها به یک چیز اعتماد دارد که همان رسالت و فرستادگی از جانب خدا است،و-حاشا للّٰه-مجنون نیست،بدان جهت که از نقطههای عزیمت ایمانی و عقلی،و حسابهای علمی دقیق و حکیمانه برخاسته و به راه افتاده است.
پیغمبر با شجاعت و توکل و اعتماد از دیگران متمایز است،در صورتی که دیوانه بر هیچ چیز متکی نیست،و رسول از آن جهت شاعر نیست که عقل را برمیانگیزد،در صورتی که شاعر کارش انگیختن احساسات و عواطف مطلوب و نامطلوب است،و افزار کارش خیال و مبالغه؛و سرانجام جادوگر نیست بدان سبب که جادوگر با خیال مردمان بازی میکند و چشمان ایشان را گرفتار چشم بندی و جادوگری خود میسازد،و هر جا که برود رستگار نمیشود؛آیا هیچ دیده یا شنیدهای که جادوگری رهبر یک ملت شود یا تاریخ بسازد یا حتی ثروتی فراوان به دست آورد یا جاه و مقام بالایی به دست آورد؟هرگز...از آن جهت که جادوگر در حقایق حیات زندگی نمیکند تا آنها را به مصلحت خویش مسخّر مصلحت یا قضیۀ خویش سازد،بلکه در جادوی خود با آرزوها و گمانها در گردش است،این از یک لحاظ، و از لحاظ دیگر،تهمتهای نسبت داده شدۀ به پیامبر(ص)با این امر مواجه میشود که آن کسان که پیامبر را چون ایشان خوانده بودند،بر نیروهایی تکیه داشتند که در نزد خود اعراب مشروع به نظر نمیرسید،چه کاهن بر آن اعتماد دارد که،بنا بر حدس،با شیاطین در ارتباط است،و دیوانه کسی است که مسخّر جنّیان شده و
آنان در کارها و گفتههای او الهامبخش ویند،و کسی است که خدایان او را گرفتار شرّی کردهاند،چنان که پیش از آن دربارۀ هود(ع)چنین گفته بودند که:
إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ «چیزی نمیگوییم مگر این که بعضی از خدایان ما تو را گرفتار شرّ و بدی کردهاند»؛و شاعر چیزی را احساس میکند که دیگران احساس نمیکنند،و از خدایان یا نیروهای دیگری همچون جن الهام میگیرد،و ساحر و جادوگر کسی است که از شیاطین یا عفریتها مدد میگیرد یا آنها را مسخّر خود میسازد،اما رسول(ص)از طریق وحی با خدای آفریدگار آفریدگان اتصال دارد و اعتماد وی بر او است.
قرآن از آن نظر این تهمتها را ثبت کرده است تا،از یک طرف،بازتابی از طبیعت جریانی که رسالیان بر آنند،در سراسر تاریخ بوده باشد،و از طرف دیگر اعتراف دشمنان را به بعضی از نواحی /14 شخصیت رسول(ص)برای ما بیان کند،چه آنان با این اتهامات به صورت ضمنی به قوت و تأثیر او در مردم اعتراف کردهاند،از آن جهت تهمت کاهنی راستگویی او را منعکس میسازد،و تهمت دیوانگی بازتابی از شجاعت او است،و تهمت شاعری منعکس کنندۀ بلاغت و نیروی قانع کردن او،و تهمت جادوگری تأثیر عملی او را در اجتماع آشکار میسازد،چیزی که هست آنان با این نامگذاریها عمل قصد آن داشتند که ضربه به شخصیت او بزنند،و حقیقت را واژگون جلوهگر سازند تا چنان شود که هیچ کس تحت تأثیر او قرار نگیرد.
[30-31]
حیرتی که مشرکان و کافران گرفتار آن شده بودند،و عدم ثبات آنان بر یک تهمت،دلیلی آشکار بر آن است که ایشان در ارزیابی رسالت و شخصیت او از گمانهای خود پیروی میکردند نه از عقل،و این دلیل بر آن است که رسول(ص)حرکت تازهای آورده بود که نمیتوانستند تفسیر و تأویلی برای آن پیدا کنند،و متهم ساختن او به شعر پس از کاهنی و دیوانگی-با آن که شعر در نظر اعراب از لحاظ فرهنگی بالاتر از آن دو تای دیگر بوده است-دلیلی بر آن است که دیگر عربها جنون و کاهنی را جدّی نمیگرفتند.
أَمْ یَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ
«یا میگویند که:شاعری است که چشم به راه حوادث روزگار برای اوییم.» ولی رسول با شاعر اختلاف دارد،و رسالت او شعر نیست به این دلایل:
1-شاعر-و مخصوصا در آن دورۀ از زمان-تعبیر کنندۀ بلیغی از فرهنگ موجود است،در صورتی که رسالت از چارچوب فرهنگ فاسد رایج در جامعه بیرون است،و آن کس که اشعار عرب را میخواند،با کمال وضوح در آنها تعبیر صریح روح قبیله را ملاحظه میکند،و همچنین از کینهها و جداییها و دیگر مفردات فرهنگ جاری چنان که بوده است آگاه میشود،همچون در این گفتۀ فرزدق:
أولئک آبائی فجئنی بمثلهم
إذا جمعتنا یا جریر المجامع
آنان پدران منند پس مثل آنان را برای من بیاور،در آن هنگام که مجمعها ما را با یکدیگر جمع میکند.
یا همچون گفتۀ جریر:
فغضّ الطرف انک من ثقیف
فلا کعبا بلغت و لا کلابا
پس چشم بپوش از این که تو از ثقیف هستی*نه به کعب رسیدی و نه به کلاب /14 2-شعر در بیشتر از اوقات از مصالح و هواهای شخصی حکایت میکند، در صورتی که رسالت همه از ارزشها سخن میگوید،و چه بسا که با شهوات انسان در تعارض است.
3-شعرا نیز فرهنگی دارند،ولی با زمان و در نسلهای متوالی استمرار پیدا نمیکند،اما خط رسالت همیشه باقی میماند،و آینده برای مکتبی است که کهنه نمیشود،و هیچ پیشرفت بشری از آن تجاوز نمیکند،و شاید سبب آن باشد که فرهنگ و ثقافت شاعر مربوط به خود او است و با مرگ وی یا اندکی پس از وی آن نیز میمیرد،در صورتی که رسالت را خدا حفظ میکند،و متصل به شخص رسول نیست که با رفتن وی از میان برود،و به همین سبب خدای تعالی به پیامبرش(ص) فرمان داده است که به چالش با کافران بپردازد و بداند که آینده به نفع او و رسالت او است.
قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ
«بگو:چشم به راه باشید که من نیز با شما چشم به راه خواهم بود.» و تربّص به معنی انتظار است،ولی همراه با توقع حدوث حادثهای،و از آن است گفتۀ خدای تعالی: لِلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ . (1)
کافران منتظر آناند که به محض مردن پیامبر(ص)رسالت به پایان برسد، در صورتی که پیغمبر میداند که بهاء و درخشندگی رسالت او با گذشت زمان افزایش پیدا میکند.
[32]
سپس قرآن به بیان عوامل حقیقی کفر ورزیدن به رسالت میپردازد و در این بارۀ تأکید میکند که تهمتهایی که رسالت و رسول را به آن متهم ساختهاند، حتی در نزد سازندگان آنها اساسی ندارد،بلکه برای فرار از حق و گریز از مسئولیت به آنها متشبث شدهاند.
أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلاٰمُهُمْ بِهٰذٰا
«یا خردهای ایشان آنان را به این کار فرمان میدهد.» حلم جنبۀ عملی عقل است،و حلیم کسی است که در اندیشهها و ایستارهای خود عقل را به خدمت گیرد، /14 و اندیشههای او از هیچ یک از ایستارهای واکنشها و برانگیختن پاتکها برنمیخیزد.و نزد کافران برنامهها و روشهای عقلانی فراوان وجود دارد،ولی آنان از دایرۀ آن بیرون رفته و به معارضه با او و متهم ساختن وی به کاهنی و دیوانگی یا شاعری یا ساحری او پرداختهاند،و این نه بدان سبب است که آنچه را که با او است باطل یافتهاند،بلکه نتیجهای از طغیان و پیروی از هوا و هوس و واکنشهای ایشان است.
أَمْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ
«بلکه ایشان گروهی گردنکش و طاغیاند.» و«أم»در این جا به معنی مخیّر بودن و عدم تأکید نیست،بلکه تأکیدی
1) 43) -البقرة426/.
برای چیزی است که پس از آن میآید،و شاید سبب آن باشد که در احتمالات پیشین بطلان مطلب آشکار است و شنونده را بر آن میدارد که به جستجوی احتمال صحیح بپردازد،و میپرسد:پس اینان به چه سبب با رسالت به معارضه برخاستهاند؟و پاسخ به صورت احتمالی میآید،ولی شنونده آن را مستقیما میپذیرد،و چنان به نظر میرسد که او حقیقت را اکتشاف کرده است.
از کلیت این آیه به اندیشهای توجه پیدا میکنیم که قرآن بسیار به آن اشاره کرده است،و آن این که احتیاط از عقل است،پس بر مؤمن چنان شایسته است که در رد کردن اندیشهای که آن را شنیده شتاب نور زد،بلکه امکان صحت آن را مفروض خود گیرد،و سپس سر فرصت دربارۀ آن بیندیشد،و پس از اندیشیدن عینی دقیق دربارۀ آن ایستار لازم را برای خود انتخاب کند.
و کسانی که رسالت را رد کردند،در این رد کردن به عقل متکی نبودند، بلکه رهبر آنان طغیان و گردنکشی بود،بدان سبب که عقل شهوت را مقید میسازد و برای آن قاعدهای قرار میدهد،در صورتی که طغیان آن را به راه میاندازد و بلکه خود آن را قاعده و قانون قرار میدهد،و اگر آنان از راهنمایی عقلهاشان پیروی میکردند،به آن ایمان میآوردند،بدان جهت که آن نیز به عقل هدایت میکند،به همان گونه که عقل به ایمان هدایت میکند.
[33]
و یکی از نتایج پیروی از هوای ایشان در ارزیابی رسالت و رسول(ص)متهم ساختن رسول است به این که از جانب خدا سخن نمیگوید،و آنچه در نزد او است رسالت از پروردگار نیست،بلکه ساختۀ فکر خود او است.
خردهای ایشان چنان حکم میکند که آنچه او آورده درست است،ولی نمیخواهند خود را ملزم به قبول مسئولیت کنند،و به همین سبب دنبال بهانهای میگردند که ایمان نیاوردن خودشان را با آن توجیه کنند و آن را خوب جلوه دهند،پس گفتند که:ما به عظمت رسول و عظمت آنچه آورده است ایمان داریم،ولی این ساخته و پرداخته هوشمندی و نبوغ او است،و ما الزامی به آن نداریم که از آنچه از نبوغهای بشری سرچشمه میگیرد پیروی کنیم،بلکه تنها از وحی خدا پیروی میکنیم و بس،
و این برنامۀ مستشرقان و بسیاری از مسلمانان در ارزیابی اسلام و رسول بزرگوار(ص)است.
أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لاٰ یُؤْمِنُونَ
«یا میگویند که خود آنها را ساخته و پرداخته است و به همین جهت ایمان نمیآورند.» [34]
و قرآن با آنان به چالش برمیخیزد و میگوید که:اگر قرآن ساختۀ نبوغ رسول است،پس او بشری همانند ایشان است،و آیا ایشان میتوانند کلامی همچون قرآن بسازند؟ فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کٰانُوا صٰادِقِینَ «پس اگر راست میگویند، سخنی همانند آن بیاورند.» نکره بودن کلمۀ«حدیث»دلیل بر تبعیض است،پس چالش بر جزئی از قرآن همچون یک سوره یا یک آیه واقع میشود،و این معجزۀ جاودان الاهی با گذشت زمان پیوسته و برای همۀ نسلها از انس و جن چالش خود را تجدید میکند،و خداوند متعال میگوید: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً «بگو که:اگر انس و جن با هم جمع شوند تا مثل این قرآن را بیاورند،حتی اگر بعضی از آنان هم به کمک دیگران بر خیزند،مثل این قرآن را نخواهند آورد». (1)
[35-36]
از سخن برخاستۀ از واقعیت تشریع،سیاق به واقعیت آفرینش انتقال پیدا میکند،و پس از آن که ثابت کرد که رسالت از ساختههای بشر نیست، و کهانت و جنون و شعر و مخالفت با عقل و خرد هم نیست،و این که دلیل از جانب خدا بودن آن این است که بشر نمیتواند یک جمله که شبیه آن باشد بسازد، سیاق متوجه به اثبات وجود آفریدگار عزّ و جلّ از راه سه پرسش آینده میشود:
نخست:این که(کافران و همۀ مخلوقات)بدون خالق آفریده شده باشند.
دوم:این که آنان خود آفرینندۀ خویشتن باشند.
1) 44) -الإسراء88/.
سوم:آنان کسانی باشند که آسمانها و زمین را آفریدهاند.
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخٰالِقُونَ
«آیا بدون هیچ چیز(آفریننده) آفریده شدهاند،یا خود آفرینندۀ خویشاند؟» و تعبیر از خالق در این جا به چیز(«شیء»)از آن روی نیست که او شبیه آفریدگان است،بلکه برای اثبات آن است که او حق است،و شیء در این جا در مقابل عدم و نیستی است،و در مقام ربوبیت راهی نداریم مگر به اندازۀ خروج از حدّ و تعریف نفی و تعطیل،یا به تعبیر دیگر:نفی کردن نفی و معدوم کردن عدم، اما این که-علاوه بر این-برای پروردگار قدّوس خودمان اثبات ذاتیت معلوم یا موهوم یا تخیلی کنیم،دیگر درست نیست،پس او شیء است از آن روی که حق قایم قیّوم است ولی نه همچون اشیایی که علم بر آنها احاطه میکند و قلب به تصور آن میپردازد.
و هیچ کس نیست که در جان خود چنان معتقد باشد یا دیگران دربارۀ او چنین اعتقادی داشته باشند که او مصداق یکی از این فرضهای سهگانه است،و نه آنچه پس از این خواهد آمد،بدان سبب که آفریده،ما دام که شواهد ساخته شدن در آن آشکار است،نمیتواند از خلأ به وجود آمده باشد،بلکه ناگزیر باید آفرینندهای داشته باشد،و واضح است که هیچ شیء نمیتواند خالق خود باشد و به خالقی جز خود نیازمند است،و برای انسان گواهی بر این که او خالق نیست،این است که به آسمانها و زمین نظر افکند و ببیند که آیا این عاقلانه است که او یا بشری همچون او خالق آنها بوده باشد؟؟ أَمْ خَلَقُوا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بَلْ لاٰ یُوقِنُونَ «یا آفریدند آسمانها و زمین را،بلکه ایشان یقین ندارند.» مسئله و مشکل مسئله نفسی است،و اگر عقلی میبوده با اندکی اندیشیدن به مثل این فرضها تجزیه میشد که آنان ایمان را از آن روی نمیخواهند که خود را ملتزم به قبول مسئولیتهایی نسازند،بنا بر این نقص در خود ایشان وجود دارد نه در حجتهای حقی که در آن فایقند!
[37]
سپس سخن گفتن از حق را کنار میگذاریم و میپرسیم:کافران چه ملک و سیطرهای برای خود تصور میکنند /14 که با اتکای به آن نسبت به حق تکبّر و غرور نشان میدهند؟بیش از 99%ثروتها و قدرتهای بشری،رزقی است که مستقیما از جانب خدا به ما میرسد،و آنچه برای دست یافتن به آن مال و ثروت لازم است، از 1%کمتر است،و نسبت آنچه در دست مردمان باقی میماند تا به آن تفاخر کنند و سبب کفر ایشان شود،چه اندازه است؟ أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَبِّکَ «آیا گنجینههای پروردگارت نزد ایشان است؟» و«خزائن»جاهای حفظ ثروتها و کلیدهای آنها است،و از مصداقهای خزائن است منابع اولیۀ ثروت در زندگی،همچون کانها،و سرچشمههای باران،و منابع انرژی و کارمایه،و مواد حیاتی در زمین،و این جزء بسیار کوچک و سادهای از خزائن خدا است که آفریده و آنها را در جهان توزیع کرده است.
چون به جنبۀ تدبیر در زندگی نظر افکنیم،هیچ سلطۀ دیگری را جز سلطۀ خدا بر آن مسلط نمییابیم،چه انسان حتی بر زندگی خودش جز اندکی تسلط ندارد،و مدتهای دراز بر عکس این تصور میکرد ولی آخر عکس آن را دریافت،و چه بسا که با خود قرار انجام دادن کاری را گذاشت،و سپس ناتوانی خود را در انجام دادن اکتشاف کرد.
أَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ
«یا ایشان مستولی و مسلّطاند.» [38]
و وحی در طرح سؤالی پس از سؤال دیگر پیش میرود،و این بخشی از روشی در قرآن برای درمان کردن انحرافات روانی و اعتقادی در نزد بشر است که از طریق طرح کردن پرسشهایی که مستلزم جواب عینی و موضوعی به آنها دادن است،او را در مواجهۀ با حقیقت قرار دهد،و تو گویی میخواهد از این راه فلسفهها و اعتقادات منحرف را بکوبد و از میان ببرد.
أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ
«یا آنان را نردبانی است که چون بر آن بالا روند میشنوند.»
آن که شایستۀ اطاعت است و تسلیم شدن به رهبری او،کسی نیست که ظاهری از ثروت و اندکی سیطره داشته باشد که با آنچه در نزد خدا وجود دارد قابل مقایسه نیست،و آنان خود معتقدند که افزاری برای دست یافتن به غیب و دانستن این که در ژرفناهای زمین و جاهای دور فضا چه چیزها وجود دارد در اختیار ندارند، و از این که در قدر الاهی چه چیزها نهان است و فردا چه خواهد شد بیخبرند،و از این که ارواح و فرشتگان و جن و عوالم ایشان چگونه است هیچ چیز نمیدانند.
رهبری و فضیلت مخصوص کسی است که به میانجیگری وحی با خدا اتصال داشته باشد،و او رسول(ص)است،و شاید اختیار کلمۀ«فیه»در این آیه و پرهیز کردن از تعبیر«به»برای است که به سبب نردبان شنیدن صورت نمیگیرد، بلکه بالا رفتن در چنین نردبان است که وسیلۀ شنیدن را فراهم میآورد،و چون چنین گمان میکردند که از غیب آگاهی دارند،بنا بر این شایسته است که حجت و برهانی قاطع برای آن اقامه کنند.
فَلْیَأْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ
«پس شنوندۀ ایشان برهانی آشکار ارائه کند.» که در کلیت و شمول و زیبایی اسلوب و تسلط بر عقل و نفس انسان همچون قرآن باشد،و هیچ راهی به این کار ندارند.
[39]
و چگونه میتوانند این کسان برهانی قاطع بیاورند در صورتی که جز از گمان پیروی نمیکنند،و به چیزی جز باطل اعتقاد ندارند،و اگر جز این میبود مگر میتوانستند بگویند که خدا دختر دارد و آنان پسر؟!و چه دلیلی برای آن میداشتند؟ أَمْ لَهُ الْبَنٰاتُ وَ لَکُمُ الْبَنُونَ «یا این که او دختران دارد و شما پسران.» پس در سورة الزّخرف علاجی فراگیر برای این عقیدۀ منحرف مشرکان مییابیم که خدای تعالی در قرآن در این باره چنین میگوید: أَمِ اتَّخَذَ مِمّٰا یَخْلُقُ بَنٰاتٍ وَ أَصْفٰاکُمْ بِالْبَنِینَ* وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمٰا ضَرَبَ لِلرَّحْمٰنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ* أَ وَ مَنْ یُنَشَّؤُا فِی الْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی الْخِصٰامِ غَیْرُ
مُبِینٍ* وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ /14 سَتُکْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ* وَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ الرَّحْمٰنُ مٰا عَبَدْنٰاهُمْ مٰا لَهُمْ بِذٰلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ «آیا از آنچه میآفریند،برای خود دختران را برگزید،و پسران را برای شما انتخاب کردو اگر به یکی از ایشان مژده دهند آنچه را که برای خدا مثل زده بود،چهرهاش سیاه میشود در حالی که خشمگین است آیا آن که آراسته شود در زیور و در ستیزهگری ناآشکار استو فرشتگان خدا را که بندگان رحماناند،به صورت زنان فرض کردند،مگر شاهد آفرینش آنان بودند! این گواهی آنان را ثبت خواهیم کرد و آنان در معرض پرسش قرار خواهند گرفت و گفتند که اگر خداوند رحمان میخواست ما آنها را نمیپرستیدیم،آنان را از این علمی نیست،و چیزی جز دروغ نمیگویند». (1)
در این جا سیاق تنها به سفیهانه بودن این گفته اشاره میکند و آن را همچون مثلی برای گمراهیهای دلیل بر دور بودن از غیب میآورد.
[40]
رسولان در برابر رنج و تعبی که به خاطر مردم تحمل میکنند،پاداشی از ایشان نمیخواهند تا برای کافران این امکان پیدا شود که بگویند چون توانایی دادن مزد و پاداش نداریم،رسالت را رد میکنیم.
أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ
«مگر از ایشان پاداشی طلب میکنی که آنان را سنگین بار کنی؟» رسول در برابر رهبری مردم هیچ هدف مادی و مصلحتی ندارد.او از جملۀ آن کسان نیست که از آن روی بر جامعه مسلط میشوند که بر مردمان به سود خود مالیات ببندند و خیرات بلاد و عباد را به خود اختصاص دهند،بلکه چنان میخواهند که ایشان را پس از فقر غنی سازند،و پس از ترس و هراس آنان را به امنیت و آرامش رسانند،و پس از پراکندگی وحدت را بهرۀ ایشان قرار دهند و،به عبارت دیگر،میخواهند مردمان را به طرف تمدنی ربّانی سوق دهند که خیر ایشان
1) 45) -الزّخرف16/ تا 20.
در آن است،و بدین گونه است که رسالتهای الاهی از دعوتهای مادی بشری تمایز پیدا میکند که در آنها مجتمع جز زحمت و تکلف و غرامت سنگین پرداختن هیچ سهمی ندارد.
[41-42]
سپس قرآن به نیازی فطری در انسان اشاره میکند که او را به معرفت غیب و اتصال پیدا کردن با آن میخواند،و هر انسان از غیب میترسد،و میداند که راهی به سوی آن ندارد،بدان سبب که در این خصوص اختیار به دست او نیست،بلکه خدا هر کس از بندگانش را که بخواهد انتخاب میکند وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ . (1)و بعضی مدعی اتصال داشتن با غیباند،ولی بدون آن که مدعی آن شوند که قادر بر شناختن ابعاد غیب به صورتی هستند که میتوانند ابعاد غیب را به همان گونه بنویسند که پیغمبر اسلام(ص)ابعاد وحی را نوشت، /14 یعنی در نزد آنان شناخت فراگیر و فهمیدهای از غیب وجود ندارد،بلکه از پندارها و گوشهای از اخبار شیاطین پیروی میکنند.
أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ
«یا نزد ایشان غیبی وجود دارد،پس آن را بنویسند.» آری،آنان اعتمادی بر غیب ندارند،بلکه بر کید و مکر اعتماد میکنند،و کلمۀ«أم»که در آیه آمده،برای تأکید است نه برای احتمال و تردد.
أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً
«یا قصد مکر ورزیدن دارند.» کید قوۀ برنامهریزی و وضع قانون و چیزی همچون رزمازمایی(استراتژی) است،و خدا از آن نظر نسبت به کید انکار و نفرت نشان داده است که او را دلیل آن قرار دهد که از هیچ گونه و درجهای از آن سودی به دست نمیآید.
فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ الْمَکِیدُونَ
«و کسانی که کافر شدند مکر شدگاناند.» بدان سبب که هر اندازه مکر و حیله کنند نمیتوانند بر حق(سنتهای خدا
1) 46) -آل عمران179/.
در آفرینش و مشیت قاهر او)و برنامۀ تکامل یافتۀ آن در آن صورت که مؤمنان از آن پیروی میکنند غالب شوند،و تاریخ گواهی بر این حقیقت است.
[43]
و قرآن به بیان انحرافات نفسی ژرفی که در انسان وجود دارد اشاره میکند و میگوید:
أَمْ لَهُمْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ
«یا ایشان را معبودی جز اللّٰه است؟و خدا منزه است از آن که برای او شریک قایل شوند.» خدا از شرکا منزه است،و انسان از آن نظر دیگری را شریک او قرار میدهد که از مسئولیت بگریزد،و نتیجهای از اعتماد بر یک اعتقاد راسخ و آشکار نیست؛ و اگر شریکی برای خدا قائل نشود،به فرمان عقل و ضمیر میبایستی به رسالت تسلیم شود،و به همین سبب است که در آن میکوشد که با قبول شرک نفس خود را از این التزام خلاص کند.
[44]
و چون عقاید منحرف موجود در نزد کافران و مشرکان،که آیات گذشته به آنها اشاره کرد،همه به پایان یگانهای منتهی میشود که خلاص شدن از بار سنگین مسئولیت است،قرآن این امر را فراموش نمیکند که در ضمن بیان سنّت جزای حاکم بر زندگی،دربارۀ مسئولیت تأکید کند،پس در دنیا تجلیات متعددی از این سنت تأکید بر وجود زندگی دیگری دارد که آن نیز برای رسیدن به جزا است، ولی انسان در آن هنگام که کافر یا مشرک میشود،علامات و نشانهها او را به حقیقت نمیرساند،بلکه او آنها را به صورت مادی و منحرف تفسیر میکند،و حتی اگر آیت آشکاری را هم ببیند،برای آن قائل به تفسیر دوری میشود.
وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّمٰاءِ سٰاقِطاً یَقُولُوا سَحٰابٌ مَرْکُومٌ
«و اگر پارهای از آسمان را در حال فرو افتادن مشاهده کنند،میگویند که آن ابری متراکم است.» در سورۀ الأحقاف قرآن برای ما مثلی از این نوع تفسیر در نزد کافران میزند و میگوید: فَلَمّٰا رَأَوْهُ عٰارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قٰالُوا هٰذٰا عٰارِضٌ مُمْطِرُنٰا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِیحٌ فِیهٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ* تُدَمِّرُ کُلَّ شَیْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا فَأَصْبَحُوا لاٰ یُریٰ إِلاّٰ مَسٰاکِنُهُمْ،کَذٰلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ «پس او را ابری دیدند که رو به وادیهای
ایشان پیش میآمد،گفتند:این ابری است که به ما باران خواهد داد،ولی آن چیزی بود که برای رسیدن به آن شتاب میورزیدند و آن بادی است که در آن عذابی دردناک وجود دارد*همه چیز را به فرمان پروردگارش هلاک و ویران میکند،پس چون صبح کردند،هیچ چیز جز خانههای ایشان دیده نمیشد،و ما مردمان گناهکار و مجرم را بدین گونه جزا میدهیم». (1)
[45]
و هنگامی که انسان به این حالت نفسی از گمراهی و انکار برسد، رهبری کردن او به حق دشوار است،بدان سبب که به آیات نظر عقلانی مجرد نمیاندازد،بلکه از خلال افکارش به آنها نظر میاندازد،و در آن میکوشد که دلالتهای واقعی و حقیقی را از آنها سلب کند،و به همین جهت بر خوانندۀ به حق لازم نیست که برای هدایت او اصرار ورزد و خود را به زحمت اندازد،بلکه باید حق را برای او بیان کند و سپس او را به حال خود واگذارد،تا شخصا متوجه سرنوشت خویش شود،چه اصرار بیش از،اندازه سبب پیدا شدن حالات و صفات آمیختۀ به خطایی همچون خشم گرفتن و دیکتاتوری نشان داده میشود و...
فَذَرْهُمْ حَتّٰی یُلاٰقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی فِیهِ یُصْعَقُونَ
«پس آنان را رها کن تا با آن روزشان برخورد کنند که در آن گرفتار صاعقه خواهند شد.» این اشارهای است به سرنوشت کافران در روز قیامت و عذابی که به آنان خواهد رسید،و چون به آخرت کافر شدند /14 و در زندگی از آن غفلت ورزیدند، ناگهان با آن رو به رو میشوند.
[46]
و اگر مکر و کید ایشان در دنیا برای آنان اندک فایدهای داشت و در خدمت مصالح آنان قرار میگرفت،و شاید گاه از لحاظ نظامی سبب پیروزی آنان بر مؤمنان میشد،یا گاه بر سرزمینهای ایشان غلبه پیدا میکردند و به گمراهی مردمان میپرداختند،این مکر در آخرت هیچ سودی برای ایشان نخواهد داشت،و خطری را از آنان دور نخواهد کرد.
1) 47) -الأحقاف24/ و 25.
یَوْمَ لاٰ یُغْنِی عَنْهُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً
«روزی است که کید ایشان هیچ سودی برایشان ندارد.» به همان گونه که نیروهای دیگری که بر آنها اعتماد میکردند و در کفر و کیدشان با حق و مؤمنان از آنها مدد میگرفتند،هیچ فایدهای برایشان نخواهد داشت،و اگر هم کمکی بکند،چنان نیست که آنان را به پیروزی و غلبه برساند.
وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ
«و پیروز نخواهند شد.» [47]
ولی دعوت خدا از فرستادهاش(و از مؤمنان به توسط او)به این که ستمگران و کافران را به حال خود واگذارند تا به عذاب آخرت خود برسند،بدین معنی نیست که دنیا مال ایشان است تا هر چه بخواهند در آن بکنند،و هر گونه که هوای نفس و مصالحشان مقتضی بود در آن به بازی بپردازند،هرگز چنین نیست...
بلکه در دنیا نیز بهرهای از عذاب خواهند داشت که تجسم یافتۀ در غضب مستقیم خدا یا به دست اولیای او است،ولی هر چه باشد همچون عذاب آخرت نیست.
وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذٰاباً دُونَ ذٰلِکَ
«و کسانی که ستم کردند،عذاب دیگری جز این خواهند داشت.» که جز عذاب آخرت است و درد کمتر دارد،و آن دلیل بر عذاب آخرت است،و خدای تعالی گفت: کَذٰلِکَ الْعَذٰابُ وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ «عذاب چنین است و عذاب آخرت بزرگتر است و کاش آن را میدانستند»، (1)و گفت: وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذٰابِ الْأَدْنیٰ دُونَ الْعَذٰابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ «و به ایشان از عذاب نزدیک(دنیا)پیش از عذاب بزرگتر(آخرت) میچشانیم تا شاید بازگردند»، (2)ولی ایشان با بصیرت ایمان به آیات نگاه نمیکنند و به همین سبب به حق نمیرسند.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ
«ولی بیشتر ایشان نمیدانند.»
در نتیجه همین نادانی آنان را گرفتار عذاب دنیا و آخرت هر دو میسازد.
[48-49]
و پس از آن که قرآن به بحث دربارۀ مسئلۀ تکذیب عذاب و کفر ورزیدن به خدا از ناحیۀ عقلی و نفسی پایان داد،دربارۀ ضرورت استمرار و استقامت بر حق در راه خدا تأکید میکند.
وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ
«و برای رسیدن فرمان پروردگارت بردبار باش.» چون متعلّق صبر حذف شده،این خود دلیل بر آن است که همۀ معانی آن را شامل میشود(صبر بر بلا،صبر بر طاعت،صبر از معصیت)،پس بر مؤمن واجب است که از همۀ خواستهها و مصالح و آراء خود در راه رسالت او چشم بپوشد و هر اندازه هم که صبر بر این اغماضها دشوار باشد باید چنین کند،و از شتاب کردن در امور چشم بپوشد،بلکه بردبار باشد تا فرمان خدا برسد،و این حاکی از آن است که بر مؤمن به کار بستن احکام خدا در دوران صبر واجب است،تا از این راه اطمینان حاصل کند که چشم خدا از او حراست میکند و قدمش را استوار میسازد.
فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنٰا
«که تو در برابر چشمان مایی.» چشمان خدا تجسّم یافتۀ در سنتها و فرشتگان و در ارادۀ مستقیم او است که به تأیید مؤمنان میپردازد،و چون مؤمن در برابر فشارها مقاومت میورزد،و به راه خود ادامه میدهد،و ملتزم به حدود و اوامر خدا با مدد گرفتن از صبر است،پس ارادۀ او از طریق اتصال به خدا با میانجیگری نماز،از او مدد میگیرد،و چون در قرآن تدبر کنیم،تقریبا هیچ جا نیست که دعوت به صبر نزدیک به دعوت نماز نیز نبوده باشد،چه از طریق آنها برای رسیدن به امور مدد میگیریم و البته تعبیرها از جایی به جایی دیگر تغییر پیدا میکند،و زمانی صریح است که همچون وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ «و از شکیبایی و نماز گزاردن مدد بگیرید»، (1)و در جای دیگر دعوت /14 به رکوع و سجود به عنوان مظهر یا جوهر نماز میشود،یا با اضافه کردن امری دیگر مثل ضرورت احساس کردن رعایت الاهی همچون در این سوره،ولی
1) 50) -البقرة45/.
حقیقت یکی است،و آن مقارن بودن صبر است با تبتل و توسل به خدا در عبادت،و در این آیه شاهدی بر آن مییابیم و آن این که خدا در ضمن دعوت کردن رسول خود به صبر و اطمینان پیدا کردن از رعایت به او فرمان تسبیح میدهد:
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ
«و در آن هنگام که برمیخیزی،به سپاس پروردگارت تسبیحگوی او باش.» علی بن ابراهیم گفته است مقصود برخاستن برای نماز شب است. (1)
وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ
«پس(قسمتی)از شب را به تسبیح او بگذران.» امام باقر و صادق(علیهما السّلام)گفتهاند:«رسول اللّٰه(ص)هر شب سه بار از خواب برمیخاست،پس در آفاق آسمان مینگریست،و پنج یک آل عمران را که پایان آن إِنَّکَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِیعٰادَ است تلاوت میکرد،و سپس به نماز شب میپرداخت». (2)
تسبیح به معنی بزرگداشت خدای عزّ و جلّ و تنزیه او است،و چه بسیار نیازمند آن است انسان در آن هنگام که در مسیر خود با فشارها رو به رو است،تا گرفتار شکست نشود.و برای چه آدمی باید به فشارها تسلیم شود؟مگر برای آن نیست که آنها را بزرگتر از ارادۀ خود مییابد؟بنا بر این نیازمند آن است که به یاد خدا بیفتد تا بتواند با شکست و فروریختگی درونی مقاومت کند.
وَ إِدْبٰارَ النُّجُومِ
«و در پی رفتن ستارگان.» یعنی نماز نافلۀ صبح،و زراره از ابو جعفر(ع)روایت کرده است که گفت:به او گفتم مقصود از وَ إِدْبٰارَ النُّجُومِ چیست،و او گفت:«دو رکعت پیش از صبح». (3)
گاه مقصود از قیام مطلق نماز است،ولی قرآن آن را به نماز شب و نافلۀ صبح برای هدفی اختصاص داده است.
در کتاب ثواب الأعمال با اسناد آن به ابو عبد اللّٰه(ع)آمده است که گفت:
«کسی که در هر روز یا هر شب به صورت مستمر سورۀ نجم را تلاوت کند،در میان مردم زندگی پسندیدهای خواهد داشت،و آمرزیده خواهد شد،و مردمان او را دوست خواهند داشت.
بحار الانوار/ج 92،ص 305 /14
با وجود آن که بسیاری از آیات این سوره دربارۀ وحی با ما سخن میگوید، و خواننده در نخستین نظر چنان تصور میکند که این سوره به موضوع وحی اختصاص دارد،خوانندۀ دقیق و متدبر متوجّه میشود که هدف سیاق بحث دربارۀ مسئولیت بشری است،و این اندیشه در آن جا آشکارتر میشود که دربارۀ مسئولیت مستقیم انسان نسبت به افعال خودش،و این که او هیچ چیزی جز تلاش خود ندارد،بحث به میان میآید،و میگوید که نتیجۀ آن را به صورت عاجل در دنیا یا به صورت آجل
در آخرت خواهد دید.
ارتباط میان این دو اندیشه(یعنی:فکر مسئولیت و فکر وحی)ارتباطی آشکار است،بدان سبب که احساس مسئولیت در انسان نتیجۀ مستقیمی از ایمان ژرف شخص به وحی است،و آیا رسیدن وحی از طریق رسالتهای خدا به پیامبران در سراسر تاریخ،جز برای اتمام حجت بر مردم و بیان مسئولیت ایشان در برابر خدا بوده است؟؟ و در سوره خطی موازی با خط این سیاق نیز مشاهده میکنیم که هدف آن تصحیح روش تفکر در نزد انسان است،و علاوه بر آن بحث دربارۀ معالجۀ مستقیم عقاید انحرافی.
سورة النّجم
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلنَّجْمِ إِذٰا هَویٰ (1) مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ (2) وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَویٰ (3) إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (4) عَلَّمَهُ شَدِیدُ اَلْقُویٰ (5) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَویٰ (6) وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلیٰ (7) ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰی (8) فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ (9) فَأَوْحیٰ إِلیٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحیٰ (10) مٰا کَذَبَ اَلْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ (11) أَ فَتُمٰارُونَهُ عَلیٰ مٰا یَریٰ (12) وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْریٰ (13) عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهیٰ (14) عِنْدَهٰا جَنَّةُ اَلْمَأْویٰ (15) إِذْ یَغْشَی اَلسِّدْرَةَ مٰا یَغْشیٰ (16) مٰا زٰاغَ اَلْبَصَرُ وَ مٰا طَغیٰ (17) لَقَدْ رَأیٰ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِ اَلْکُبْریٰ (18)
5 شدید القوی:او خدا است،و به قولی جبرییل.
6 مرة:نیرو،و اصل معنی آن اخلاط موجود در خون و رگها است،همچون صفرا و سودا و غیره،و از آن روی مرّة نامیده شده که قوت بدن به آن است،و مقصود از ذو مرّة استواری عقل و رأی است.
8 فتدلی:پایین رفتن همراه با پیوستگی به جایی است، همچون تدلی دلو در چاه.
14 سدرة المنتهی:درخت سدری(کنار)در افق اعلی است که رسول اللّٰه(ص)در معراج به آن رسید.
آیات درس اول ما را به علاقۀ رسول اللّٰه(ص)با پروردگارش به میانجیگری وحی هدایت میکند،و این امتیازی است که او را از دعوت کنندگان به نظریههای بشری و پرداختههای عقول نوابغ ممتاز میسازد،چه رسول(ص)جز به اذن خدا سخن نمیگوید و به همین سبب حجت و رهبر بشریت در هر زمان و مکان است،و او به پیامبری خویش یقین کامل دارد و به اندازۀ یک چشم بر هم زدن هم در آن شک نمیکند.
در این تردید نیست که چنین مقامی مقام برجستهای است که تنها پیامبر
بزرگوار ما(ص)به آن رسیده که از همۀ پیامبران درجهای برتر دارد،و هیچ یک از فرزندان آدم جز او به این مقام ارتقا نیافته است؛ولی این سبب نمیشود که او معبود باشد،بلکه تولّی پیدا کرده که معنی آن برتر از خلق و فروتر از خالق است.
[1]
وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ «سوگند به ستاره در آن هنگام که فرود آید.» /14 ممکن است که قرآن در این جا به ستارۀ خاصّی اشاره کرده باشد که زمانی در آینده سقوط خواهد کرد،چنان که روایات نیز به این امر اشاره کردهاند، ولی ما با توجه به ظاهر و به هدف قرار گرفتۀ در دنبال این سوگند،میتوانیم هر ستاره را مشمول آن بدانیم،و خداوند متعال از آن روی مرجع قسم را با(ال)آورده است که قسم خوردن به آن،چنان که گفتهاند،مؤکّدتر از قسم خوردن به نکره باشد، ولی چرا قرآن به ستارهای که در حال فرو افتادن است سوگند یاد کرده است؟ اولا:ممکن است مقصود از«هوی»افتادن و پراکنده شدن نباشد،همچون در این گفتۀ خدای تعالی: وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ ، (1)وَ إِذَا الْکَوٰاکِبُ انْتَثَرَتْ ، (2)که از نشانههای روز قیامت است،بلکه مقصود از آن میل کردن به طرفی از افق باشد،و این امری است که سبب آن میشود که آدمی بهتر با آن هدایت شود و راه خود را باز شناسد.
[2]
به همان گونه که ستاره وسیلهای برای راهنمایی است،رسول(ص) پرچم بلندی برای راهنمایی بشریت است،چنان که امام علی(ع)گفته است:
«همانا مثل قرآن محمد صلّی اللّٰه علیه و آله همچون ستارگان آسمان است:اگر ستارهای فرو شود،ستارهای دیگر برآید»، (3)ولی رسول(ص)از آن روی با ستاره اختلاف دارد که دلالت و هدایت او برای مردمان در رسالت و سیرت او،حتی پس
از مرگ وی باقی و برقرار میماند،اما راهنمایی ستاره به محض غایب شدن آن از میان میرود،چنان که امام علی(ع)گفته است:«ای مردم!از خاتم پیامبران فراگیرید:«میمیرد از ما آن که میمیرد،و مرده نیست،و میپوسد آن که میپوسد،و پوسیده نیست»»، (1)و برای عاقل شایستهتر آن است که از هدایت رسولی پیروی کند که پیرو حق است،و به اهل آن دروغ نمیگوید،و از پندارهای نفس خویش پیروی نمیکند،و نه از دروغپردازیهای /14 کاهنان و ستارهشناسان.
مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ
«صاحب و دوست شما گمراه نشد و راه را گم نکرد.» چه ممکن است کسی که میخواهد به شهری در جانب خاور حرکت کند، گمراه شود و رو به باختر حرکت خویش را آغاز کند،گاه این گم شدن بدان صورت است که با خط مستقیم به طرف آن حرکت نمیکند که این نیز گونهای از گمراهی (غیّ)است.و پیامبر راه خود را به طرف خدا گم نکرد و-حاشا للّٰه-که به جای آن به راه دیگری رفته باشد،به همان گونه که از خط مستقیم نیز منحرف نشد،پس همچون پدر ما آدم-علیه السلام-نبوده که پروردگارمان دربارۀ او گفته است:
وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ «و نافرمانی کرد آدم پروردگارش را پس زیانکار شد». (2)
[3-4]
آری.گاه بعضی چنان میپندارند که عصمت پیامبر(ص)محدود به امور وابستۀ به خود رسالت است و بس،ولی این سؤال در برابر ما است که:پس از کجا بدانیم که آنچه او به ما میگوید بخشی از رسالت است،یا مربوط به امور دیگر است که امکان دارد در آنها اشتباه کند؟هرگز چنین نیست،و خدا همۀ انبیا را معصوم ساخته و آنان را با روح القدس مؤیّد کرده است،تا چنان باشد که حجت او بر آفریدگانش کامل باشد،و مخالفت خود را با او بدان سبب پسندیده شمارند که اطمینانی به آن ندارند که کلام او از جانب خدا بوده باشد،و خداوند متعال گفته
است: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِیلِ لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ الْوَتِینَ «و اگر بعضی از گفتهها را به دروغ به ما نسبت میداد،او را به دست راستش میگرفتیم و سیاهرگ گردنش را قطع میکردیم»، (1)و نیز گفت: عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسٰالاٰتِ رَبِّهِمْ «دانای نهان است،پس آگاه نمیگرداند بر غیب و نهان خود مگر کسی و رسولی را که بپسندد،و پیش رو و پشت سر او نگهبانی در حرکت است،تا بداند که رسالتهای پروردگارشان را ابلاغ کردهاند». (2)
انسان از درون خود در معرض منازعۀ دو نیرو قرار گرفته است:یکی نور عقل است که او را به سوی حق راهنمایی میکند و دیگری شهوات هوای نفس او است که رانندگان او به باطلاند،و خدا پیامبر خویش(ص)را چنان تربیت کرده است که از نفوذ و آثار هوای نفس بر کنار است و به اندازۀ لحظهای و سر مویی انحراف حاصل نمیکند.
عقل محض هرگز خطا نمیکند،و به همین سبب اسلام آن را رسول باطنی معرّفی کرده،به همان گونه که پیامبران رسولان ظاهری و آشکارند،و به همان گونه عقل حجتی پنهان است در برابر پیامبران که حجتهای آشکار و نمایان به شمار میروند.
وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ* إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ
«و از روی هوی و هوس سخن نمیگوید*و آنچه میگوید چیزی جز وحیی نیست که به او میرسد.» از عمق ادب قرآنی و بلاغت آن است که تنها به کلمۀ«وحی»بسنده نمیکند که گاه ممکن است فعلی از خود انسان باشد،بلکه آن را همراه با فعل مجهول«یوحی»میآورد که معلوم شود از جایی دیگر به او رسیده است که آیۀ پس از آن حکایت دارد که وحی کننده خداوند صاحب نیروهای سخت و عظیم است،
برای این که تصور آن نرود که پیامبر رسالت خود را از قوایی که با او اتصال دارند، همچون جنّیان یا بعضی از کاهنان گرفته است که بعضی از نادانان چنان ادّعا میکرده و گفته بودند که تعلیم دیدهای دیوانه است: وَ قٰالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ ، (1)هرگز چنین نیست،و او رسالت خویش را از طریق رسیدن وحی از جانب خدا به وی دریافت کرده است،و همین اتصال است که او را با عصمت مدد کرده است،و حدیث عصمت رسول حدیثی دراز است که بحث کنندگان به تفصیل به آن پرداختهاند،و در آن میان ایشان اختلافات فراوان پدید آمده است و من از ورود در این موضوع به صورتی که بیشترین محققان بدان گونه وارد میشوند،خودداری میکنم،و تنها از یک دیدگاه حایز اهمیت به آن میپردازم،و آن مطالعۀ زندگی رسول اکرم(ص)است،چه این به اعتقادش شخصیت یگانۀ او را در نظر ما آشکار میسازد،و معلوم میشود که چگونه از هیچ عامل هوی و هوس پیروی نکرد،و همیشه و پیوسته ساخته و پرداختۀ عقل و وحی بود.
او(ص)-پیش از آن که خدا او را بر مشرکان مکه به رسالت مبعوث کند-در این شهر زندگی میکرد،و گرفتار گروههای گمراهی و ستمگری از جانب قبیلۀ قریش بود که میخواستند او را دربارۀ دینش بفریبند و از رسالتش منصرف سازند،که این کار گاه با ترساندن صورت میگرفت و گاه با تشویق و ترغیب همراه بود،و حتی کار به جایی رسید که حاضر شدند به او تسلط مطلق دربارۀ خودشان و اموالشان بدهند،ولی او نه از ترساندنشان بیمی به خود راه داد و نه پیشنهادهای فریبندۀ آنان توانست او را از راه راست خدایی وی منحرف سازد،و در پاسخ به درخواست ایشان گفت:«به خدای سوگند که اگر خورشید را در طرف راست من قرار دهید،و ماه را در طرف چپم،تا از این امر صرف نظر کنم،چنین نخواهم کرد و حاضرم که برای حفظ آن جان خویش را از دست بدهم»، /14 و به سبب آزارها و فشارهای زیادی که بر او وارد میشد،ناگزیر از مکه به مدینه هجرت کرد،
1) 8) -الدخان14/.
و هیچ یک از قبایل دیگر،به سبب دشمنی با او یا ترس از قریش حاضر نشدند که او را در میان خود بپذیرند،و یک بار به طرف طائف روانه شد تا شاید آنجا را پناهگاهی برای خود قرار دهد،ولی با کینۀ نهفتۀ ایشان علیه او و رسالتش رو به رو شد،و او را از میان خود بیرون کردند و با سنگ ساقهای پای مبارکش را خونین ساختند.ولی او با وجود این با واقعیت تلخ موجود به چالش میپرداخت،و با روح پاکیزۀ خود به آفاق ایمان به خدا صعود میکرد،و چنان که در خبر آمده است، دستهای خویش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت:«خدایا!قوم مرا هدایت کن،چه آنان نادانند الهی!اگر بر من خشمگین نباشی،من به هیچ چیز دیگر اهمیت نمیدهم».
هنگامی که به مدینۀ منوره هجرت کرد،از آنجا به راه افتاد و نیروهای نظامی مخالف با اسلام را مقهور کرد،و کبریا و غرور قریش را نابود کرد،و دژهای دشمنان رسالت را از جهودان و جز ایشان ویران ساخت،و تا زمانی که خدا او را به نزد خود بالا برد،قشونی فراهم آورده بود که به جنگ با رومیان شرقی که در آن زمان نیرویی بزرگ به شمار میرفت به جنگ بپردازد،و در این میان امت و تمدنی را بنیان گذاشت که بشریت،نه پیش از وی و نه پس از او با همۀ پیشرفتهایی که پیدا کرده،از لحاظ عظمت به درجۀ آن نرسیده است.و او با وجود این اخلاق و روش خویش را در زندگی تغییری نداد،و با وجود این که فرمانروایی بزرگ بود،سنگ گرسنگی بر شکم خود میبست،و به کوچک و بزرگ تواضع میکرد؛آیا ممکن است کسی که زندگیش چنین بوده باشد،و خدا او را اسوۀ مطلق قرار داده و به نیکویی توصیفش کرده است،جز معصوم باشد؟؟و سپس مگر عصمت عبارت از آن نیست که انسان از عوامل منفی تأثیر نپذیرد،و به اندازۀ سر مویی از خط خود خارج نشود؟آری.پس خوب است که در زندگی رسول اعظم(ص)به تحقیق بپردازیم و ببینیم که آیا در آن حتی یک کلمه یا عملی مخالف حق دیده میشود؟ عقل به آسانی میتواند کسی را که به فرمان هوای نفس خویش سخن
میگوید،از کسی تمیز دهد که به فرمان عقل سخن میگوید:آن که از هوای نفس سخن میگوید،همیشه راست نمیگوید،و گفتهاش موافق با عقل نیست،بلکه حکایت از شهوتهای صاحب خود میکند و بنا بر اوضاع و احوال و مصالح صورتهای نسبت به یکدیگر متناقض پیدا میکند.
سپس به رسالتی که پیامبران آن را آورد نگاه کنیم و ببینیم که آیا در آن چیزی مخالف عقل و حق وجود دارد؟و آیا در آن هیچ تناقضی دیده میشود؟ هرگز...پس این رسالت معصوم و از جانب خدا است: وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ /14 غَیْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاٰفاً کَثِیراً «و اگر از جانب جز خدا میبود،در آن اختلاف فراوان مییافتند». (1)
سپس او آنچه را که از جانب خدایش بر او نازل میشد،بدون آن که هرگز تغییری در آن بدهد،به جامعه منتقل میکرد،و حتی آیههایی را که مشتمل بر ملامت خودش بود به همان صورت به مردمان ابلاغ میکرد،در صورتی که اگر پیرو هوا و هوس خویش میبود،میبایستی آنها را تغییر دهد؛و از این جمله است گفتۀ خدای تعالی: وَ إِنْ کٰادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنٰا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلِیلاً* وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً* إِذاً لَأَذَقْنٰاکَ ضِعْفَ الْحَیٰاةِ وَ ضِعْفَ الْمَمٰاتِ ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنٰا نَصِیراً «و نزدیک بود تو را دربارۀ آنچه به تو وحی کرده بودیم فریب دهند،تا کلام دیگری را به جای آن به دروغ بر ما ببندی و آن گاه تو را دوست خود گیرندو اگر استوارت نمیداشتیم،نزدیک بود که اندکی به طرف ایشان متمایل شویو در آن هنگام به تو میچشاندیم دو زندگی و دو مرگ،و هیچ کس را بر ضد ما با خود یار و یاور نمییافتی»، (2)و این گفتۀ او: عَفَا اللّٰهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکٰاذِبِینَ «خدا از تو بگذرد،چرا به آنان اذن دادی تا راستگویان آشکار شوند و دروغگویان را
بشناسی؟»، (1)و این گفتۀ خداوند متعال: لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظٰالِمُونَ «کار به دست تو نیست تا توبۀ آنان را بپذیری یا عذابشان کنی،آنان ستمگرانند»، (2)و سختتر از همۀ آنچه گذشت،این گفتۀ خدای تعالی است: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِیلِ* لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْیَمِینِ* ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ الْوَتِینَ* فَمٰا مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حٰاجِزِینَ «و اگر به دروغ پارهای از گفتهها را به ما میبست و نسبت میداداو را از دست راستش میگرفتیمو سپس سیاهرگ گردنش را قطع میکردیم*و کسی از شما نبود که از این کار جلوگیری کند». (3)
و سرانجام:پیغمبر کارش منحصر به آن نبود که رسالت را به دیگران ابلاغ کند،بلکه خود آن را در میان مسلمانان عملا به جریان میانداخت،با واجباتی که در آن وجود داشت و برای اجرای آنها میبایستی شخص با نقطههای عطف شدیدی مخالفت کند،و به همین سبب همراه با مؤمنان در امر قاطع و خطیری همچون جنگ شرکت میکرد،آیا اگر پیروی از هوای خود میکرد،به همۀ این کارها میپرداخت؟! [5-6]
و چگونه رسول میتواند پیرو هوای نفس خویش باشد،و بعضی از آنچه را که بر او نازل شده است پنهان دارد،یا به خاطر هوای نفس و مصلحت گفتههایی را به دروغ به خدا نسبت دهد،در صورتی که از قوت و شدت او آگاه است؟ /14 عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُویٰ «که صاحب نیروی شدید آن را به او آموخت.» که ارادۀ مطلق و نافذ در زندگی دارد،و این خود ضامنی بر آن است که حقی که قرآن آورده است جریان پیدا کند و در زندگی مورد تطبیق قرار گیرد.
ذُو مِرَّةٍ
«که دانا و حکیم است.» و به همین سبب رسالت(وحی)کامل و دقیق و بدون نقص و عیب است،
و چون رسول رسالت خود را از صاحب این دو صفت که دانا و حکیم است دریافت داشته،پس با تأیید و علم الاهی تکامل پیدا کرده است.
فاستوی«پس استوار است.» در آیه گفتههای چندی است:بیشتر مفسران گفتهاند که آن کس که رسول اللّٰه را تعلیم میداد جبرییل بود که سخت نیرومند و ذو مره و استوار بود.
در کلمۀ«ذو مرة»بعضی گفتهاند که:معنای آن صاحب قوت است،و دیگران آن را صاحب عقل دانستهاند،و به قولی:صاحب خلق نیکو،و اما دربارۀ استواء،بعضی گفتهاند که معنای آن استوای جبرییل و رسول است،و به گفتۀ دیگر استوا به رسول مربوط میشود،و بعضی گفتهاند که:خدا بر عرش قدرت استوا پیدا کرد.
و شاید تفسیری که پیشتر اختیار کردیم نزدیکتر باشد،بدان سبب که سیاق از جبرییل سخن نگفته است،و دیگر این که استوایی که سیاق به آن اهتمام دارد پیوستۀ به رسول است،چه از رسول سخن میگوید نه از آن که به او تعلیم داد.
[7-9]
و با همین اتصال نیز محمد(ص)با روح خود از لحاظ پاکی و معرفت و نزدیکی به خدا به بالاترین افق حق رسید و سرور بهترین آفریدگان خدا یعنی پیغمبران(علیهم السلام)شد، /14 و معراج او به سوی خدا در آن سفر معروف تجسمی از این برتری بود.
پیامبر بزرگوار(صلّی اللّٰه علیه و آله)وحی را گاه به میانجیگری جبرییل،و زمانی به صورت مستقیم دریافت میکرد،و شاید بزرگترین ساعات برخورد او در آن هنگام بود که پروردگارش او را به مقامی بالا برد که رفیق او جبرییل به وی گفت:
«برجای خود توقف کن ای محمد،چه بر جایی ایستادهای که پیش از تو هیچ فرشته و هیچ پیغمبری بر آن نایستاده بوده است»و چنان بود که میان او و پروردگارش واسطهای وجود نداشت،و از لحاظ مکانی به خدا تقرب پیدا کرد، چنان که امام صادق(ع)گفته است:«میان ایشان پردهای بود که تکان میخورد، پس از مثل سوراخ سوزنی به آنچه خدا میخواست از نور عظمت او نگاه کرد،پس
خداوند تبارک و تعالی گفت:«یا محمد!و او گفت:لبّیک»، (1)و با او سخن گفت بدان گونه که با موسی بن عمران(علیه السلام)سخن گفته بود.
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلیٰ
«و او در بالاترین افق بود.» بر حالی که بر براق سوار و جبرییل با او بود،از آسمانی به آسمان دیگر بالا میرفت و به آیات خدا مینگریست،و با دیدن او بر یقین و صعود او در افقهای ایمان افزوده میشد،تا این که به آسمان هفتم رسید.
ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰی
«سپس نزدیک و نزدیکتر شد(یا فرود آمد).» تا این که به حجابهای نور رسید،و پیغمبر(ص)گفته است که:«پس جبرییل گفت:پیش برو ای محمد،و از من عقب افتاد،و من گفتم:ای جبرییل! در مثل چنین جایی مرا ترک میکنی؟!و او گفت:ای محمد،انتهای حدی که برای آمدن من خدای عزّ و جلّ مقرر داشته همین جا است،و اگر پیشتر از این جا بیایم بالهایم خواهد سوخت،بدان سبب که به حدود پروردگارم جلّ جلاله تجاوز کردهام،پس با نور بر من تکانی وارد شد که به پایان آن جایی که خدا خواسته بود از بلندی ملک او رسیدم». (2)
فکر اسلامی اصیل با نگرش فلسفی،که بعضی /14 آن را نگرش عرفانی در میان خالق و مخلوق مینامند،مخالف است،پس با آن که میبینیم که این وحدت وجود و امکان حلول است،خدا از آنچه توصیف میکنند برتر است،نگرش اسلامی میان آن دو به تفاوت قایل است،و خالق را جز مخلوق میبیند،و بر آن است که به هیچ وجهی امکان آن نیست که انسان به مقام ربوبیّت برسد،هر اندازه هم که علم و فضل و ایمان داشته باشد باز چنین است؛البته در برابر انسان مجال تکامل در صعودهای تقربی به پروردگار،افقی پس از افق دیگر،و درجهای بعد از درجۀ دیگر،وجود دارد،ولی پایانی ندارد،بدان جهت که«خدا مجرد و تهی از خلق
خویش است،و خلق نیز از او تهی است». (1)
قرآن معترف به رحلت معراج و نزدیک شدن پیغمبر(ص)به پروردگار خویش است،ولی آن را نزدیک شدنی معنوی میداند نه مادّی،و میگوید که او (صلّی اللّٰه علیه و آله)در بالا رفتن خود تدلّی پیدا کرد و همچون دلوی که در وسط چاه تکان میخورد بود یعنی نه به ته چاه و آب رسید و نه در محاذات سطح زمین واقع بود،بلکه میان این دو جای داشت،و رسول اکرم بدین گونه بالا رفت و از دیگر آفریدگان در قرب به خدا بالاتر رفت،ولی به مقام ربوبیت نرسید،پس او بالاتر از مخلوق و پایینتر از خالق است.و در خبر از ثابت بن دینار آمده است که گفت:از زین العابدین علی بن الحسین(علیهما السلام)دربارۀ خدای عزّ و جلّ پرسش کردم که آیا میشود او را به مکان توصیف کرد؟و او گفت:«خدا برتر از آن است که چنین باشد»،گفتم:پس چرا پیامبرش محمّد(ص)را به آسمان برد؟ گفت:«برای آن که ملکوت آسمانها و شگفتیهای صنع و بدایع آفرینش خویش را به او نشان دهد»،گفتم:پس این گفتۀ خدا چه میشود: ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰی* فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ ؟،گفت«این بدان معنی است که رسول اللّٰه(ص)به پردههای نور نزدیک شد،پس ملکوت آسمانها را دید،سپس فرود آمد و از زیر خود به ملکوت زمین نگاه کرد». (2)
در حدیثی دیگر از یونس بن عبد الرحمن آمده است،که گفت:به ابو الحسن موسی بن جعفر(ع)گفتم:به چه سبب خدا پیغمبرش را به آسمانها و از آن جا به سدرة المنتهی،و از آنجا به پردههای نور بالا برد و با او سخن گفت و نجوی کرد،در حالی که خدا جایی ندارد و به مکان توصیف نمیشود؟و او(ع)گفت:
«خدا /14 به مکان توصیف نمیشود و زمان بر او نمیگذرد،ولی او عزّ و جلّ میخواست فرشتگان و ساکنان آسمانهایش را شرف دیدار پیامبرش بخشد،و با دیدار او آنان را
گرامی دارد،و چیزهایی از آفرینش خود را به او بنمایاند که پس از فرود آمدن از آسمان خبر آن را به دیگران بدهد،و چنان نیست که مشبهة گفتهاند،سبحان اللّٰه و تعالی عما یصفون». (1)
ممکن است تدلی به معنی گرفتن معرفت و علم باشد،و همچون ما که میگوییم تدلّی یعنی دلو خود را به چاه آب انداخت و مقداری آب از آن برگرفت، رسول نیز از دریاهای علم و نوری که در معراج از کنار آنها در ملکوت هفت آسمان میگذشت،معرفت تدلّی میکرد.و امام موسی بن جعفر علیهما السلام در پاسخ کسی که از این آیه و از معنی«فتدلّی»از او پرسش کرده بود،گفت:«این از لغتی است که در میان قریش جاری بود،و چون کسی میخواست بگوید:از او شنیدم که چنین میگفت،به جای آن میگفت تدلّیت،که به این ترتیب تدلّی به معنی فهم است»، (2)و هر چه فهم انسان از حقایق بیشتر شود،و معرفت او نسبت به پروردگارش افزونتر باشد،تقرب و نزدیکی او به پروردگارش زیادتر خواهد شد،و شاید گذشتن رسول در عروج خود به ملکوت آسمانها،و مشاهده کردن آیاتی که معرفت او را به پروردگارش بیشتر میکرد مقصود بوده است تا به آنجا صعود کرد که در آن نور پروردگارش برای او در آن جا متجلّی شد،و این همه برای آماده کردن رسول(ص)به دیدن بزرگترین تجلی خدا برای نور خودش بوده است که رسول اللّٰه(ص)به آن نزدیک شده بود.
فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ
«تا به قدر دو کمان یا نزدیکتر.» خدا از خلق خود دور نیست.آیا در دعا نخواندهاید که:«مسافر به سوی تو مسافتی نزدیک در پیش دارد،و تو از آفریدگانت پوشیده نمیمانی مگر این که اعمالشان برای ایشان حجابی در برابر تو شود». (3)
ولی انسان از پروردگارش دور است.مگر نه این است که حجابهای
نادانی و غفلت و گناه بر او متراکم شده است،پس چگونه میتواند با نور پروردگارش رو به رو شود؟! /14 و اگر فرض کنیم که شخصی بتواند قلب خود را از این همه پاک کند، چگونه این نفس محدود و عاجز میتواند با عظمت خالق رو به رو شود و قلبش نشکافد و پاره پاره نشود؟مگر نه این است که قدرت تحمل در نفس بشری محدود است؟آیا کسی میتواند مدت درازی به قرص خورشید نگاه کند؟هرگز نمیتواند.
پروردگار لحظهای به کوه تجلّی کرد و آن کوه از هم پاشید،و قلب موسی، پیامبر بزرگ،نتوانست دیدار متلاشی شدن کوه را تحمل کند و مدهوش بر زمین افتاد؟پس چگونه قلب محمد(ص)میتوانست تحمل دیدار نور پروردگار خویش را داشته باشد،و باید گفت که پیامبر بزرگوار ما چه مقامی عالی داشته که به اندازۀ قاب قوسین یا کمتر از آن به پروردگارش نزدیک شود.
قرآن فاصله را به صورت قطعی معین نکرده است،و شاید شکل بیان برای نشان دادن حالت بالا رفتن و پایین آمدنی باشد که انسان در قرب و بعد نسبت به پروردگارش پیدا میکند،چنان که دربارۀ قوم یونس گفته است: وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ ولی در مورد رسول ما گفت قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ بدان سبب که او در حالت تصاعدی ایمان بود نه حالت تنازلی آن.
و آخرین کلمه:
خداوند متعال گفت: قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ و از این راه وحدت قیاسی عرفی را بیان کرد که دلالت بر شدت قرب معنوی از خدا داشته باشد،و برای تأکید کردن در فاصلۀ میان خالق و مخلوق،و دربارۀ قاب قوسین گفتهاند که قاب مسافت میان دسته شمشیر و شمشیر است.
[10]
و در آن هنگام که رسول به پروردگارش نزدیک شد،خدا چیزی به او وحی کرد که با افزودن«ما»بر آن حالت ابهام پیدا کرده است و دلیلی بر عظمت آن است.
فَأَوْحیٰ إِلیٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحیٰ
«پس وحی کرد به بندهاش آنچه را که
وحی کرد.» علی بن ابراهیم(رض):«وحی مشافهة»یعنی رو به رو وحی کرد، (1)و صادق(ع) /14 به ابو بصیر گفت:«این ابو محمّد!ولایت علی بن ابی طالب از زمین نبود،بلکه از آسمان به صورت مشافهه رسید». (2)
[11-12]
و هنگامی که رسول در نزدیک شدن به خدا نور پروردگارش را به چشم خود دید،او را به بصیرت ایمان در وحی نازل شدۀ بر خودش دید،و رؤیت قلب آشکارتر و راستتر از رؤیت چشم است،بلکه این رؤیت قلبی تأکید و تصدیقی برای رؤیت نوری بود که آن را مشاهده کرده بود.
امکان ندارد که انسان بتواند پروردگارش را با چشمان خویش به صورت مشافهه و رو به رو ببیند،و نه با عقلش،چه آن نیز نعمتی محدود از خدا است،بلکه پروردگارش را به توسط پروردگارش از راه تجلّی او در آیات خلق و وحی میتوان دید.
و در دعا با اشارۀ به این حقیقت از زبان امام چنین میخوانیم:«ای آن که خود دلیل ذات خودی،و از همجنسی با آفریدگانت منزّهی...ای آن که به خطورهای گمانی نزدیکی،و از ملاحظه کردنهای با چشم به دوری». (3)
هنگامی که قلب انسان چیزی را میبیند،در رؤیت آن خطا نمیکند،بدان سبب که و جدان انسان حق را قبول دارد.
مٰا کَذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ
«قلب دروغ نگفت که چیزی را دیده است.» از حق نازل شدۀ بر آن از جانب خدا،بلکه یقین قطعی دارد،و ممکن نیست که جدلها و شبهههای نادانان او را متزلزل کند،و گفتههای رسول(ص)و رفتارهای شخصی و اجتماعی او همه دلیل بر آن است که وی هیچ تکلّفی در ایمان خود نداشته و نسبت به آن یقین صادقانه داشته است.
أَ فَتُمٰارُونَهُ عَلیٰ مٰا یَریٰ
«چرا با او دربارۀ آنچه دیده است ستیزه
میکنید؟» /14 شما ممکن نیست که بتوانید او را از مسیرش منحرف سازید،یا دربارۀ رسالتش شکی به دل او بیندازید،بدان سبب که او به آن یقین دارد.
محمّد بن فضیل گفت که از ابو الحسن(ع)پرسیدم که آیا رسول اللّٰه(ص) پروردگار خویش را عزّ و جلّ دید؟و او گفت:«آری،به قلبش دید،مگر نشنیدهای که خدای عزّ و جلّ گفته است: مٰا کَذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ او را به چشم ندید، ولی به قلب دید». (1)و چون از رسول اللّٰه(ص)دربارۀ همین آیه پرسش کردند گفت:«نوری دیدم». (2)
[13-15]
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْریٰ «و او را دید یک بار دیگر.» این آیه محتمل چند معنی است،از جمله:رسول خدا را متجلّی در کتابش (وحی)میدید،سپس در آن هنگام که جبرییل او را به معراج میبرد دید و به پروردگارش نزدیک شد و با او سخن گفت،و شاید معنی آن باشد که جبرییل او را به جایی برد که خدا به او وحی کرد آنچه را که وحی کرد،و در آنجا با چشمان خود نور خدا را دید،و با قلب خود پروردگارش را دید،سپس او را به مقام دیگر بالا برد که در آن تجلّی دیگری از خدای عزّ و جلّ را مشاهده کرد،و آن این گفتۀ خدای تعالی است:
عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهیٰ
«در کنار درخت سدر(کنار)پایانی،» و آن درختی در آسمان هفتم است(از علیّ بن ابراهیم) (3)«و قطر درخت به اندازه پیمودن صد سال از سالهای دنیا برای عبور کردن از کنار آن است» (4)از امام باقر(ع)،و شاید از آن روی به این نام خوانده شده که رساندن اعمال بندگان به
آسمان در این جا به منتهی و پایان خود میرسد، (1)و پایان محلّی است /14 که یک آفریدۀ خدا میتواند تا آن اندازه به خدا نزدیک شود. (2)
نیز گفتهاند که:آن درخت طوبی (3)است،و علی بن ابراهیم(رض) گفت:آن درختی است که«شیعیان در بهشت در سایه آن به گفتگوی با یکدیگر مینشینند»، (4)و شاید برزخی میان عالم دنیا و عالم آخرت بوده باشد.
آیۀ شریفه به این تفسیر اشاره دارد،چه میگوید:
عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْویٰ
«که بهشت جایگاه در کنار آن است.» [16-17]
و در آنجا نور پرودگار برای پیامبر بزرگش(ص)تجلّی کرد و سدره را پوشاند،به همان گونه که پیشتر برای موسی بن عمران(ع)تجلّی کرده بود، پس نور وحی بر این درختی که خدا در نزدیک آن به پیامبرش وحی فرستاد آشکار شد.
إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ مٰا یَغْشیٰ
«در آن هنگام که پوشاند سدره را آنچه آن را پوشاند.» از نور پروردگارش،و در این جا بود که خدا قلب پیامبرش را قدرت تحمّل این نور بخشید تا آن را ببیند و به وسیلۀ آن آیات او را مشاهده کند؛امام ابو جعفر(ع)گفت:«پس برای محمّد نور جبّار عزّ و جلّ تجلّی پیدا کرد،و چون پیامبر را فرا گرفت،چشمانش بی حرکت ماند و گوشت سینهاش به لرزش افتاد،پس خدای عزّ و جلّ قلب او را محکم کرد،و به خشمش قوت بخشید،تا توانست از آیات پروردگارش چیزهایی را ببیند که دید»، (5)پس چون به او ثبات و استواری بخشید، توانست حقایق را فرا گیرد.
مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغیٰ
«دیده نلغزید و سرکشی نکرد.» /14 زیغ به معنی انحراف است،و خدای تعالی گفت: فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ (1)یعنی چون از حق منحرف شدند،و گفت: رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا (2)یعنی آن را از حق منحرف مکن،و گفت: فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ -یعنی انحرافی- فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ، (3)ولی زیغ بصر در این جا منحرف شدن آن بر ترس است که در این آیه دیگر هم به همین معنی است: إِذْ جٰاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا . (4)
اما طغیان زیادتی سلبی و منفی در چیزی است و از آن جمله است طغیان حاکم که در ظلم مبالغه کند،و طغیان نهر که آب از سر آن بیرون ریزد،و طغیان چشم که شخص چیزی را بزرگتر از اندازۀ عادی ببیند،و چشم پیامبر(ص)زیغ و انحراف پیدا نکرد بلکه مطمئن بود و دید خود را برای دیدن حقیقت بدون انحراف آن،به سبب این که خدا به او ثبات بخشیده بود،با خود همراه داشت،و بنا بر این چشم او همۀ چیزها را در معراج درست دیده بود.
[18]
آیاتی که دیده بود عملا بزرگ بود.
لَقَدْ رَأیٰ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِ الْکُبْریٰ
«آیات بزرگی از پروردگارش را دید.» همچون سدرة المنتهی که برگی از آن همۀ دنیا را میپوشاند،و بر آن فرشتهای ایستاده بود و پیوسته تسبیح خدا میکرد،و همچون نور خدا که در نزدیکی آن برای رسول اللّٰه(ص)تجلّی پیدا کرد،و بدین گونه است همۀ آیات و نشانههای دیگری که در احادیث اسراء و معراج آمده است،چیزی که هست بزرگی در آیات تنها به معنی بزرگی در حجم نیست،بلکه پیش از آن به بزرگی در دلالت بر حق
اشاره دارد.
و آخرین کلمه:
آیاتی که پیامبر(ص)آنها را مشاهده کرد،کلام هر اندازه هم دراز و آشکار باشد،به آنها نزدیک نمیشود،و گاه ذهنهای ما از فهم آن ناتوان است،بدان جهت که بیشتر آنها از حقایق غیبی مجرد بحث میکند،و به همین جهت ذکر آنها در قرآن و همچنین در اخبار به صورت اجمالی میآید.
أَ فَرَأَیْتُمُ اَللاّٰتَ وَ اَلْعُزّٰی (19) وَ مَنٰاةَ اَلثّٰالِثَةَ اَلْأُخْریٰ (20) أَ لَکُمُ اَلذَّکَرُ وَ لَهُ اَلْأُنْثیٰ (21) تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزیٰ (22) إِنْ هِیَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ مٰا تَهْوَی اَلْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ اَلْهُدیٰ (23) أَمْ لِلْإِنْسٰانِ مٰا تَمَنّٰی (24) فَلِلّٰهِ اَلْآخِرَةُ وَ اَلْأُولیٰ (25) وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ لاٰ تُغْنِی شَفٰاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اَللّٰهُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَرْضیٰ (26) إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَیُسَمُّونَ اَلْمَلاٰئِکَةَ تَسْمِیَةَ اَلْأُنْثیٰ (27) وَ مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ اَلْحَقِّ شَیْئاً (28) فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّٰی عَنْ ذِکْرِنٰا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا (29) ذٰلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِهْتَدیٰ (30)
22 ضیزی:غیر عادلانه و ظالمانه،از ضاز یضیز به معنی ستم کردن.
فاصلۀ میان حق و باطل،و میان هدایت و هواپرستی درست همان فاصلۀ میان حق و آرزوها،و میان کوشش و رؤیاها است،و چون اندازۀ یکی از این فواصل را بدانیم،مقیاسی برای شناختن همانندیهای آن خواهد بود.
پس کسانی که با تکیه بر آرزومندیها زندگی میکنند،آن کسانند که بتها را میپرستند،و چنان میپندارند که این پرستش آنان را از حق واقع بینیاز خواهد کرد،و آنان همان کسانند که فرشتگان را به صورت زن تصور میکنند و آنان را دختران خدا میدانند،و چنان میپندارند که این فرشتگان،بی اذن خدا،میتوانند از آنان شفاعت کنند،و آنان همچنین کسانی هستند که از گمان پیروی میکنند برای آن که از مسئولیت در برابر حق و علم بگریزند.
در درس گذشته قرآن با وضوح کافی بیان کرد که وحی دیدار مستقیم حق است،و حضور پیامبر(ص)در نزد خدا آغاز هر حق و بدیعترین واقعیت خارجی است،و چنین است مشاهدۀ آگاه کنندۀ فرشتۀ فرستاده شدۀ از جانب او (جبرییل)(ع)و شناسایی آیات خدا،و در نتیجه /14 میان واقعیت حضور و شهود و علم در نزد رسول و میان هواها و گمانهای آن کافران،فاصلهای نامتناهی است.
و در این جا سیاق وارد بحث مفصلی مربوط به گمراهیهای مشرکان بر اثر دوری جستن ایشان از هدایت رسالت میشود،و میگوید که اعتقاد ایشان به بتها از نظر متقاعد شدن ایشان نیست،بلکه هدف آنان از این پرستش بتان دست یافتن به شفاعت و فرار از مسئولیت است،و آیات این گمراهی با تأکید کردن بر این که فرشتگان،با وجود مقامی که در نزد خدا دارند،تنها پس از اذن و رضایت خدا میتوانند به شفاعت بپردازند،تا چه رسد به آن بتان سنگی که نه میبینند و نه میشنوند،و هیچ سود و زیانی ندارند،بلکه اعتقاد داشتن به آنها موجب عذاب و غضب خدا است؟آری،آنان چنین چیزی را آرزو دارند و گمان میکنند،و گمان به هیچ وجه نمیتواند کاری به جای حق انجام دهد،چه در این عالم چیزی به جز حق نیست،و حق آن است که انسان به چیزی دسترس پیدا میکند که برای آن بکوشد.
[19-20]
نادانی زمینۀ بیشتر عقاید فاسد است،و مشرکان از آن روی که از عظمت و آیات خدا معرفتی نداشتند،به پرستش بتان آغاز کردند،و به همین سبب مشاهده میکنیم که قرآن،پس از تأکید دربارۀ علم پیغمبر(ص)به پروردگارش از راه وحی،به بیان فساد عقاید مشرکان و پرستیدن خدایان قلابی و ناسرۀ ایشان میپردازد،و آنان را به آن توجیه میکند که به علم و بصیرت پیدا کردن نسبت به حقایق بپردازند و دنبال هوی و هوس رفتن را کنار گذارند،و با ابراز نفرت از این گمراهی چنین میگوید:
أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّٰتَ وَ الْعُزّٰی* وَ مَنٰاةَ الثّٰالِثَةَ الْأُخْریٰ
«آیا شما لات و عزّی را دیدید؟*و منات را که سومی آنها بود؟» اینها از معروفترین بتانی بودند که مشرکان در جاهلیّت به پرستش آنها میپرداختند؛و گفتهاند که لات بت اهل طائف بود که برای آن کاهنان و نگاهبانان و پرده دارانی قرار داده بودند،و آن را مؤنث خدای سبحانه و تعالی میدانستند و میگفتند:اگر مردم مکه را خانهای است که هر سال به زیارت و
طواف کردن بر گرد آن میروند،ما نیز این خدا را داریم،و طائفۀ ثقیف که ساکنان طائف بودند /14 نسبت به او احترام و تقدیس میکردند،و اما عزّی را تأنیث عزیز میدانستند که درختی قرار گرفتۀ بر سر راه طائف به مکه بود و آن را تقدیس میکردند و میپرستیدند،و دربارۀ منات گفتهاند آن در فاصلۀ میان مکه و مدینه جای داشت(و شاید تعبیر ما را به اندیشۀ امنیّت،و آرزو متوجه سازد)و دو قبیلۀ أوس و خزرج و قبایل دیگری جز اینها به زیارت آن میرفتند و بر گرد آن طواف میکردند،و شاید در محل قرار گرفتن آن هنگام رفتن به مکۀ مکرمه برای انجام دادن اعمال حج محرم میشدند.
مشرکان،بدون داشتن برهانی قاطع،این بتان را میپرستیدند،و از روی هوای نفس سخن میگفتند و از پندار پیروی میکردند،ولی پیامبر(ص)بر امر خویش بصیرت داشت،و به راهنمایی پروردگارش عمل میکرد.او از طریق وحیی که از جانب خدا به او میرسید به او ایمان آورد،و این وحی چندان از لحاظ دلالت و حجیّت نیرومند بود که خدا را در آن میدید،به همان گونه که در مشاهدات معراج از او دیدار کرد.
[21-22]
و شاید مشرکان به این معتقد بودند که این بتان نمادهایی از فرشتگان در آسمانند،و آنها را بدان سبب تقدیس میکردند که وسیلۀ نزدیکی ایشان به آن فرشتگان بوده باشند،تا این فرشتگان به نوبۀ خود شفیعان آنان در نزد خدا شوند،چنان که میگفتند: مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اللّٰهِ زُلْفیٰ «آنها را نمیپرستیم مگر برای آن که ما را به خدا نزدیک کنند». (1)و چون جاهلان چنان میپنداشتند که فرشتگان به صورت زنانند،این بتان را نیز به نامهای مؤنث میخواندند و به خدای عزّ و جلّ نسبتشان میدادند،و قرآن این انتساب را که بر هیچ پایهای از علم و حق نیست منکر میشمارد.
أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثیٰ
«آیا شما را است نرینه و او را مادینه.»
1) 37) -الزّمر3/.
چون مشرکان نر را افضل از ماده تصور میکردند،بنا بر عقیدۀ ایشان لازم بود که برای تقرب به خدا به نیکوتر و افضل از این دو متوسل شوند نه بر عکس،و بنا بر این قسمت کردن ایشان بنا بر معتقدات گمراهانهشان عادلانه نبوده است! تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزیٰ «پس این تقسم غیر عادلانه است.» دور از حق،و آنان فرشتگان را ندیده و شاهد آفرینش آنان نبودهاند،تا چنان گمان کنند که آنها /14 را از جنس زناناند!و در این جا برنامهداری قرآن آشکار میشود که عقاید منحرف ایشان را از اساس رو میکند،و از این راه قدسیّتی که برای بتهاشان فرض میکردند،با بیان آشکارترین دلایل بر انحرافات ایشان،از میان میرود،با وجود آن که گاه آشکارترین دلیل مهمترین دلیل نیست،و گاه از تمام حقیقت حکایت نمیکند،ولی قدسیتی را که برای معتقدات خویش و رموز آنها یعنی بتان قائل شده بودند از میان میبرد،و پس از آن که چنین قدسیّتی موهوم از بین رفت،فکر آزاد میشود و به جستجوی حقیقت برمیخیزد،پس قرآن حقایق ژرفتر را برای نظر کردن در آنها طرح میکند.
[23]
پس از تمهید این مقدمه که هدف آن از میان بردن قدسیت عقاید مشرکان بود،قرآن به ویران کردن اندیشههای ایشان از ریشۀ آنها میپردازد،و این کار با بیان این مطلب صورت میگیرد که آنها هیچ اعتبار و پشتوانهای از حقّ و واقع ندارند،و جز بر پایۀ اوهام و گمانها به چیزی دیگر از علم و حق متکی نیستند.
إِنْ هِیَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
«اینها نیست مگر نامهایی که خود و پدرانتان بر روی چیزها گذاشتهاید و خدا دلیل درست بودنی برای آنها فرو نفرستاده است.» پس این واقعیت ندارد،بلکه نامهای محض بدون مسمی و نامبردار است،و شاید معنی آن باشد که قوت این بتان برخاستۀ از پندارها و اوهام شما است،و نه از حق و واقعی جز این.مگر نمیدانید که آنچه بشر از صورتهای خیالی تصور میکند قائم به نفس او است،و برای از بین بردن آن کافی است که خیال را از تصور کردن آن بازداریم؟
چنان تصور کنید که نهری از سیم(نقرۀ)گداخته وجود دارد،و برای آن نامی،مثلا سیمرود،انتخاب کنید،و سپس کار تصور را متوقف سازید،آیا از آنچه به نام سیمرودش خواندهاید چه چیز باقی میماند؟هیچ چیز!به همین گونه است در آن هنگام که مشرک توهم مقدس بودن اصنام را متوقف میسازد که دیگر چیزی از آن برجای نمیماند،و به همین گونه است در مورد طاغیان(بتان بشری)که به مجرّد احساس کردن مستضعفان از واقعیت امر ایشان و کندن و هم قدسیت از آنان، قوت و هیبت ایشان نابود میشود.مگر چنین نیست؟ /14 سپس این نامها هیچ شرعیّتی ندارد،بدان جهت که شرعیّت تنها از جانب خدا معین میشود،و هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد که خدا به عبادت یا متوسل شدن به آن بتان فرمان داده باشد.
و مجرد نبودن دلیلی(و سلطان مبین)از جانب خدا برای تسلیم شدن به قوهای سیاسی(بتی سنگی یا بشری)،دلیلی بر حرام بودن این امر است.مگر نه این است که خدا ما را آفریده و ما بندگان اوییم.آیا شایسته است که بندهاش از جز خواجه و مولای خود فرمان برد؟! خدا گفت: أَنْتُمْ و بر آن آبٰاؤُکُمْ را اضافه کرد تا دربارۀ مسئولیت ایشان در مقابل انحراف تأکید کند،و این درست نیست که مسئولیت تنها متوجه پدران ایشان شود،و از این آیه چنان استنباط میکنیم که روش کار مشرکان آمیختۀ به خطا و آمیختهای از سه امر بوده است:
اوّل:میراث بردن گمراهی از پدران،در صورتی که انسان شرعیّت حقیقی را از پروردگار خویش به دست میآورد نه از پدرانش.
دوم:پندارها که عبارت از ترشحات منفی ذهن بشری است که در نتیجۀ عمل کردن عوامل و انگیزههای برخاستۀ از خطا به وجود میآید.
سوم:هواهای نفسانی و نقش آنها:اولا برای فراهم آوردن پندارها،و ثانیا برای استقرار بخشیدن به آنها به همان گونه که این استقرار برخاستۀ از خطا در نزد ایشان وجود داشته است و با آن تلاقی پیدا میکند.
إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ مٰا تَهْوَی الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدیٰ
«پیروی نمیکنند مگر از گمان و هوس خودشان،در صورتی که راهنمایی پروردگارشان به ایشان رسیده است.» با تدبّر در این آیه و آنچه پیش از آن آمده،بر ما آشکار میشود که حرکت انسان به جانب انحراف از هواهای نفسانی آغاز میشود،که به آرزوها تحوّل پیدا میکند،و به تمنی و آرزوی رسیدن به گمان(خیال)،و سپس آرزوها به عقیده و اندیشه تبدیل میشود،و آن گاه بشر آن را در چارچوبی از نمادها و نامهایی که به گمان خودش میرسد قرار میدهد،و به همین سبب بتان /14 رمزهایی برای فرشتگان یا نیروهای طبیعی نیست،بلکه تجلّیاتی از هواهای نفسانی و مصالح مادّی است، پس در آن هنگام که آدمی ثروت را دوست میدارد بینیازی را دوست دارد،و برای این دوستی نماد و مذهبی تخیل میکند،پس در آن هنگام که آن را میپرستد،نه بت را و نه بینیازی و ثروت را،بلکه هواها و شهوتهای خود را میپرستد،و به همین گونه است کسی که عاشق جمال و زیبایی یا جنس است؛و اگر به تحقیقی تحلیلی دربارۀ بتهایی که در دوران جاهلیت در جزیرة العرب پرستش میشد بپردازیم،یا دربارۀ بتهای آویختۀ در کعبه یا قرار گرفته در جاهای دیگر،به نتیجهای یگانه میرسیم،و آن این که همۀ آنها نمادی از نیروهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی یا فرهنگها و آداب و اساطیر پیوستگان و اصحاب آنها به شمار میروند،و پرستش آنها چیزی جز پرستش اوهام و اهواء ریشه گرفتۀ در نفوس ایشان نبوده است.
این گمراهی نتیجهای از موجود نبودن هدایت یا دشواری آن نبوده است، چه هدی و راهنمایی از پروردگارشان میرسید،و بر زبان برترین و فصیحترین ایشان که پیامبران بودند،ولی آنان عقل را رها کرده و به جهل رو آورده بودند،و علم را به گمان،و هدی را به هوی مبدل ساخته بودند.
[24]
و اگر به پرسش دربارۀ سبب این گزینش گمراه کننده بپردازیم،آن را گریختن از قبول سنگین مسئولیت با بهانههای مختلفی مییابیم که سوره برای
درمان آن نازل شده است،و چنان مینماید که سیاق راه را هموار میسازد و ما را خرده خرده به آن نزدیک میکند،پس یکی از هدفهای همۀ رسالتها تثبیت مسئولیت و برهنه کردن انسان از حجابهای توجیههای بیجا و هواهایی است که به وسیلۀ آنها میخواهد از مسئولیت خلاص شود.
أَمْ لِلْإِنْسٰانِ مٰا تَمَنّٰی
«مگر آدمی باید به آنچه آرزو میکند برسد؟».
تمنّی و دنبال آرزو افتادن فریبی است که انسان به نفس خود میدهد به این که از طریق گمانها و اوهامی که با تخیل خود میسازد به آنها خواهد رسید:
گرسنه آرزوی سیری میکند،پس قرص نان در خیالش مجسم میشود،و تشنه تمنی سیراب شدن پیدا میکند،و در وهم خود نهرهای درخشان را به خاطر میآورد،و مشتاق عمل جنسی خود را چنان خیال میکند که به معشوقۀ خویش چسبیده است، و این حالتی طبیعی در /14 انسان است که به او توازنی در زندگی میبخشد،و هر چه حقایق و خواستههای مورد توجه بزرگتر و مهمتر باشد،آرزوها اشکال و ابعاد تازهتر پیدا میکند،چیزی که هست مبالغۀ در تمنّی برای او زیانبخش است،بدان سبب که او را از سازگاری با زندگی واقعی دور میسازد و به اوهام و اسطورهها نزدیکش میکند،و به جای تلاش واقعی برای رسیدن به هدف متوسل به گمان و پندار و هوا و هوس میشود.آیا اگر کسی در خانهاش بنشیند و آرزوی رسیدن روزی را در سر بپرورد،این آرزو تحقق پیدا میکند و روزی به او میرسد؟و به همین گونه اگر در دنیا بیسو و سمتی خاص به این جا و آن جا برود آرزوهای مجرد او-که از هواها و پندارهای او برخاسته و مبتنی بر اعتقادش او به بتان است-به هیچ وجه حلال مشکلات او نمیشود،و او را از عذاب رهایی نمیبخشد.آنچه به انسان نتیجه میبخشد،سعی و عمل نیک و بد او است،و ما همین را نتیجۀ این آیات مشاهده میکنیم که برای درمان اندیشۀ تمنّی عرضه شده است.و امام صادق(ع)گفت:
«از تمنّی دوری جویید،که آن بهجت و شادیبخشی آنچه را که به شما عطا شده، از بین میبرد،و موهبتهای خدای عزّ و جلّ در نزد شما کوچک جلوهگر میشود،و
پیوسته حسرت آنچه آرزو کرده و به آن نرسیدهاید،در پی شما روان است». (1)
[25-26]
و بطلان اندیشۀ تمنّی تنها مختص به آخرت نیست،بلکه شامل دنیا نیز میشود،بدان سبب که خدایی که آنها را آفریده،نقشۀ آنها را نیز ترسیم کرده است،و برای آنها راهها و سنّتهایی واقعی مقرر داشته است که باید بر اساس آنها کار جریان پیدا کند،و نه بر اساس رؤیاها و آرزومندیها،و خدای تعالی میگوید: لَیْسَ بِأَمٰانِیِّکُمْ وَ لاٰ أَمٰانِیِّ أَهْلِ الْکِتٰابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ وَ لاٰ یَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً «(جریان امور)به آرزو و دلخواه شما و دلخواه اهل کتاب نیست،و هر کس کار بد کند،به کیفر آن خواهد رسید،و برای خود یار و یاوری جز خدا نخواهد یافت». (2)
فَلِلّٰهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولیٰ
«و انجام و آغاز هر دو از آن خدا است.» خدا حق است،و او به آن فرمان میدهد،و سلطان و استیلای او همیشگی است،و تدبیر او بر همه جا مسلط است،و قضای او روان میشود،و این همه ضمانتی برای جریان یافتن حق است علی رغم آرزومندیهای مخالف بشری آن،و در /14 سایه حکومت خدا مجالی برای پندارها و تمنیات انسان وجود ندارد،و هر کس گمان کند که میتواند از سنتهای خدا و حاکمیت او با اعتماد کردن به امانی و آرزوهای خویش خلاصی پیدا کند،خطا کرده است،بدان سبب که به منازعۀ با خدا بر سر سلطان و تسلط او برخاسته است،و برای آن که بتواند آرزوهای خود را عملی سازد،ناگزیر باید از تحت سلطۀ او سبحانه و تعالی خارج شود،و به جستجوی یک زندگی برخیزد که در آن آرزوها کارساز است،و چنین چیزی را نخواهد یافت، بدان سبب که همۀ زندگی متعلق به او عزّ و جلّ است،یا باید به جستجوی حکومتی برخیزد که امکان رو به رو شدن با سلطان و ارادۀ خدا را داشته باشد،و هیچ راهی برای رسیدن به چنین حکومتی نمییابد،و حتی از شفاعت فرشتگان موکل به طبیعت نیز
کاری برنمیآید،بدان سبب که نیروی آنان از خدا است و از خود آنان نیست،و آنان تنها برای کسانی شفاعت میکنند که او بخواهد و راضی باشد.
وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ لاٰ تُغْنِی شَفٰاعَتُهُمْ شَیْئاً
«و چه بسیار فرشتهها در آسمانها است که از شفاعت آنان کاری برنمیآید.» بر فرض که از شفاعت آنان کاری برآید،برای این بتان چه میتوانند بگویند؟؟آری شفاعت فرشتگان و اولیای خدا تنها به اذن خدای تعالی سودمند میافتد،و آنان افراد مخصوصی هستند که خداوند به شفاعت ایشان رضایت میدهد.
إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللّٰهُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَرْضیٰ
«مگر پس از آنکه به هر کس که بخواهد و رضا دهد،اجازه(برای شفاعت)دهد.» اجازه دادن او بر اثر فشار نیروهای دیگر نیست،و خدا بسیار برتر از آن است که چنین شود،بلکه تنها به اذن و اجازۀ والای او است،به همان گونه که /14 شفاعت را دور از قوانین و سننی قرار نداده است که زندگی بر وفق آن آفرینش یافته است،و از جملۀ این قوانین است آن که شفیع مورد رضایت او باشد.
قرآن بدین گونه شفاعت را محدود به دو حد میکند:
الف:حدی برای شفاعت کننده که جز آن که مورد رضای خدا است نمیتواند باشد،پس شفاعت اساسا جز به انبیا و اولیا و فرشتگان مقرب تعلق نمیگیرد،اما بتهای سنگی و بشری شایستگی برای شفیع شدن ندارد.
در حدیثی از رسول بزرگوار(ص)آمده است:
«شفاعت اختصاص دارد به پیامبران و اوصیاء و مؤمنان و فرشتگان». (1)
نیز از او(ص)است:«سه گروه از خدای عزّ و جلّ طلب شفاعت میکنند و شفاعتشان پذیرفته میشود:پیامبران،دانشمندان،شهیدان». (2)
ب:برای کسانی که اجازۀ شفاعت کردن به دست میآورند نیز حدی وجود دارد،پس آن کس که به درجۀ شفاعت رسیده است نمیتواند جز برای گروهی از مردم شفاعت کند که خدا اجازه شفاعت کردن دربارۀ ایشان را به او داده است و خدا از آنان راضی است.خدای عزّ و جلّ گفت: وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضیٰ «و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که خدا به شفاعت کردن از او راضی باشد». (1)
و از امام صادق(ع)روایت شده است که:«بدانید که از دست هیچ یک از آفریدگان شما برای شما کاری ساخته نیست،نه فرشتۀ مقرب و نه پیامبر مرسل، و نه از جز اینان،پس هر که از آن شاد میشود که شفاعت شفیعان برای او سودمند واقع شود،باید از خدا بخواهد که از او راضی باشد». (2)
از رسول اعظم(ص)است که:«شفاعت برای اهل شک و شرک نیست،و نه برای اهل کفر و انکار،بلکه بر مؤمنان از اهل توحید است». (3)
و از امام صادق(ع)است که:«اگر فرشتگان مقرب و انبیای مرسل در حق یک ناصبی شفاعت کنند،پذیرفته نخواهد شد». (4)
خداوند تعالی با گفتهاش«لا تغنی»شفاعت را به صورت کلی نفی نمیکند،بلکه حتمی بودن آن را چنین میکند،و به همین گونه بر ضرورت این امر تأکید میکند که علاقۀ یک انسان به جز خودش حتی اگر از بندگان مکرّم خدا /14 همچون فرشتگان و اولیاء باشند،ضدّ علاقۀ با پروردگار او است و نمیتواند جانشین آن شود،بلکه امتدادی از آن است،و گفتۀ او«لمن یشاء»ما را به آن رهبری میکند که شفاعت یک قضیۀ شخصی است و تنها متوجه به خود یک فرد است بدون وابستگیهای او،چه ممکن است از لحاظ اجتماعی وابستۀ به گروه گمراهان باشد
ولی شفاعت شامل حامل او بشود،و گاه با وجود وابستگی به گروه مؤمنان مشمول شفاعت نشود،و آن که شفاعت را معین میکند علم نافذ خدا به حقیقت انسان است.
[27]
سپس خداوند سبحانه و تعالی میگوید:
إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَیُسَمُّونَ الْمَلاٰئِکَةَ تَسْمِیَةَ الْأُنْثیٰ
«کسانی که به آخرت ایمان ندارند،بر فرشتگان نامهای زنانه میگذارند.» آیا چرا مشرکان به فرشتگان نامهای زنانه میدهند؟و ارتباط این کار ایشان با کفر ورزیدن به آخرت در چیست؟ شاید جواب آن باشد که در ماده و زن رمز عطوفت و مهربانی وجود دارد،و فرشتگان را از آن روی بدین نام میخوانند که عطوفت و شفاعت کردن از ایشان را در نزد خدا بپذیرند،و با این اعتقاد مشرکان میخواهند بهانه و توجیهی برای پرداختن به گناه در دنیا به دست آورند،و خود را به آن قانع کنند که امکان خلاصی از مسئولیتها در آخرت با توسل به کسانی که عطوفتی به ایشان دارند وجود دارد،و این شفاعت کنندگان زنان از آفریدگانند که به گمان ایشان فرشتگان نیز از همین جنسند، و این کفر ورزیدن آشکاری نسبت به آخرت است که باید سرای پاداش و جزایی عادلانه بوده باشد.
[28]
وَ مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ «و به آن علم ندارند و جز از گمان خود پیروی نمیکنند.» این از ترشحات(تصورها و اندیشهها)نتیجه شدۀ از اعمال انسان است بنا بر خیال و گمان او و دور از براهین واقعی.
وَ إِنَّ الظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً
«و گمان به هیچ وجه نمیتواند در برابر حق کاری انجام دهد.» نفی بعض سبب نفی کل است،نه بر عکس آن،و نفی با آن رساتر است،و گمان هرگز نمیتواند ما را از حق بینیاز کند،و قرآن در این جا قضیهای وجدانی را طرح میکند که عبارت از قبح و زشتی سخن گفتن انسان است /14 دربارۀ چیزی که به آن
علم ندارد،و آنان دربارۀ ماهیّت و طبیعت فرشتگان سخن گفته بودند که جزئی از غیب است و به گواهی و جدان خود آنان از علم بشر به دور.مگر نه این است که انسان با عقل خود به شناختن چیزها از راه به کار انداختن حواسّ خویش معرفت پیدا میکند؟مگر نه این است که هر علم افزارها و وسایل مخصوص به خود دارد، پس آن حسی که به وسیلۀ آن غیب آسمانها و زمین شناخته میشود کدام حس است، و افزاری که به وسیلۀ آن ماهیت فرشتگان معلوم میشود چیست که با آن زن بودن فرشتگان شناخته شده است؟ این مشکل آدمیزاد است.خرده خرده گرفتار هوای نفس میشود،و سپس چیزی را آرزو میکند،و سرانجام پندار او برایش واقعیت میشود و به دنبال گمان خود میرود و خویشتن را فریب میدهد.
[29]
آنان بدان سبب به پیروی از گمان برخاستند که دنیا را بر آخرت برگزیدند،و به همین سبب به جای علم و حق به گمان بسنده کردند،و به تمنی و آرزومندی به جای سعی و عمل،و این همه برای آن است که به مسئولیت اعتراف نکردهاند و خواستار آنچه مورد رضای خدا است نشدند،و اگر به آخرت ایمان آورده بودند،و میدانستند که فردا برای رسیدگی به حساب در برابر خدا حاضرشان خواهند کرد و از هر کار کوچک و بزرگ از ایشان خواهند پرسید،در آن صورت میدانستند که راه به سوی حق علم است و نه گمان،ولی آنان تنها به دنیا ایمان آورده بودند،و دنیا جهان زندگی بدون مسئولیت است،و بر مبلغ مکتبی لازم است که خود را از پای درنیاورد بلکه باید آنها را به حال خودشان رها کند.
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّٰی عَنْ ذِکْرِنٰا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا
«پس از هر که از ذکر ما دوری جسته و چیزی جز زندگی دنیا را خواستار نشده است روی گردان و از او دور شو.» بدان سبب که مشکل این نوع از افراد بشر قانع نشدن به حق نیست،چه آنان میدانند که آن راه راست و درست است،ولی به خاطر دست یافتن به دنیا از این علم خود چشم پوشیدهاند،و از آن روی خدا به اعراض و دوری جستن از آنان
فرمان داده است،که مؤمن به صورت منفی از آنان تأثیر نپذیرد،و رسالت خود را به طرف دنیا تغییر جهت ندهد،و از بعضی از هدفهای آن صرف نظر نکند،یا برای قانع کردن ایشان به پیروی از رسالت به این تغییر بپردازد.و اصلا برای مؤمن شایسته نیست که تلاشهای گرانبهای خود را صرف چیزی کند که از آن سودی به دست نمیآید،بلکه باید همۀ تلاش و کوشش خود را وقف رسالت کند و مؤمنان را گامی به پیروزی نزدیک کند.
خداوند متعالی گفت: عَنْ ذِکْرِنٰا که برای تعظیم است،و نگفت(عن ذکری)، /14 که خدا ضمیر مفرد را در مورد اثبات توحید و تأکید بر آن به کار میبرد،یا در فرصت رحمت و عطوفت،و در صورتی که اینان نسبت به حق تکبر ورزیدهاند و از آن اعراض کردهاند،پس مقام مقام تعالی و تکبر ورزیدن نسبت به ایشان است که شایستۀ به کار بردن ضمیر تعظیم(یا ضمیر جمع)است،بدان سبب که اعراض ایشان چیزی از عظمت خدا را نمیکاهد،به همانگونه که ایمان مؤمنان نیز چیزی بر آن نمیافزاید.و قرآن در این جا بدان سبب به نام ذکر خوانده شده که در مقام علاج و اصلاح عقاید است که از قضایای وجدانی است،و لفظ ذکر با الهامها و اشارههای موجود در آن و حاکی از علاقۀ قرآن به فطرت بشری،در این موضع بهتر از هر تعبیر دیگر معنی آن را میرساند.
به همان گونه که پایان آیه: إِلاَّ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا محتوی دو اندیشۀ مهم است:
اوّل:مؤمن از کافر و مشرک در یک قضیۀ اساسی جدا میشود،و آن این است که او دنیا و آخرت هر دو را میخواهد،و برای هر دو به صورت توأم سعی و تلاش میکند،و میان حقی که بر او التزام به آن واجب است،و نصیبی که خدا از دنیا بر او حلال کرده،موافقت و هماهنگی به وجود میآورد.
دوم:بر مؤمن است که در برابر دشمنان خدا سستی از خود نشان ندهد،یا بدان سبب که آنان بهرهای از متاع دنیا به دست آوردهاند به تملّق گفتن از ایشان نپردازد،بلکه واجب است که متمسک به رسالت خود باشد،و در دوستی حق
سختی از خود نشان دهد،و از آن دوری کند،بدان سبب که ایشان مالک چیزی جز این دنیای فانی نیستند.
[30]
نخواستن زندگی آخرت از طرف اعراض کنندگان از ذکر برخاستۀ از خوبی گزینش ایشان نیست،بلکه به سبب نادانی ایشان است نسبت به آن زندگی و پاداشی که در آن وجود دارد،و اگر علم یقینی به فوز و رستگاری موجود در آن میداشتند،آن را میخواستند و نیازمندیشان به آن شدت مییافت،ولی آنان خود و عقلهاشان را در زندان دنیا زندانی کردند،و این از معضلات انسان است که برای خود سقفی از علم و دانش بنا میکند،و عقل خود را با غل و زنجیرهای هوی و هوس و سنگینی بار شهوات از روانه شدن در گسترههای علم و حق بازمیدارد!و امام علی(ع)چه نیکو گفت که:«و بسا خرد که اسیر /14 فرمان هوا است». (1)
ذٰلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ
«و این اندازۀ رسیدن ایشان به دانش است.» این آیه در این باره تأکید میکند که ایمان به آخرت سنگ شالوده در طرز تفکر انسان مؤمن است.
برای آن که دوری و اعراض مؤمن از نادانان صورت اتمام پذیرد،پرداختن به اموری مورد نیاز است که مهمترین آنها از این قرار است:
1-دانستن این که آنان بر باطلاند،و قرآن این مطلب را در آنجا بیان کرد که گفت:«آنان پیروی نمیکنند مگر از پندار و گمان و آنچه هوای نفس ایشان خواستار آن است،و سپس برای آن مثلهایی از جمله:ایستار ایشان نسبت به فرشتگان،و کفرشان به آخرت،و دوری گزیدن از قرآن،برای ما آورد.
2-یقین داشتن به این که آنان،در نتیجۀ نهایی،با از دست دادن آخرت از ضعفا محسوب میشوند.
3-معرفت پیدا کردن نسبت به این واقعیت که رسیدگی به حساب مردم از مسئولیتهای مؤمنان نیست،و خدا به حساب آنان خواهد رسید،و راهیافتگان از
1) 46) -نهج البلاغة،کلمات قصار،ش 211.
گمراهان شناخته خواهند شد.
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدیٰ
«خدا داناتر است که چه کس از راه او گم شده است و او راهیافتگان را میشناسد.» بنا بر این غلبه پیدا کردن گمراهان بر مؤمنان در ضمن جدال یا غلبه نکردن مؤمنان بر ایشان،چیزی از واقع امر را تغییر نمیدهد،پس اهل باطل اهل باطلاند،و اهل حق اهل حق،و سخن مردمان مقیاس نیست،بلکه حق و باطل به ذات خود مقیاسند.
سپس اختلافها-بنا بر آنچه از آیه به آن پی میبریم-در دنیا پایان نمیپذیرد،بدان جهت که دنیا برای این کار آفریده نشده است،و چنان که خداوند متعال گفت: وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ /14 لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ «و اگر پروردگارت میخواست،مردمان را امتی یگانه میآفرید(ولی چنین نیست)و پیوسته اختلاف وجود خواهد داشت»، (1)و سرای دیگر محل قطع اختلاف و رسیدگی به حساب و دریافت جز است،پس مؤمن را نرسد که نسبت به مردمان جبّار باشد،و اگر سلطه به دستش افتد،به اکراه آنان را به هدایت برساند،به همان گونه که اگر ضعیف باشد،شایسته نیست که در صورت پشت کردن ایشان به حق و دعوت او خود را هلاک کند.
از کلمۀ«عن سبیله»موجود در آیه چنین الهام میگیریم که در زندگی دنیا سنتها و قوانینی وجود دارد،و این راه به سوی حق است،و خدا آن را میداند و به حساب آن میرسد؛گروهی از آن گمراه میشوند و به طرف باطل و عذاب میروند،و گروهی دیگر به آن راه مییابند و پویندگان راه حق و خوشبختی میشوند،و سبب آن است که گروه نخستین این حقیقت را انکار میکنند،در صورتی که گروهی از راهیافتگان به آن ایمان میآورند و به جستجوی آن
1) 47) -هود118/.
برمیخیزند،و چون آن را بیابند مورد عمل قرار میدهند،و زندگی خویش را با آن وفق میدهند و از اشتباهها و گمراهیها گذشتند.
وَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ لِیَجْزِیَ اَلَّذِینَ أَسٰاؤُا بِمٰا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ اَلَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی (31) اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ اَلْإِثْمِ وَ اَلْفَوٰاحِشَ إِلاَّ اَللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ وٰاسِعُ اَلْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ فَلاٰ تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِتَّقیٰ (32) أَ فَرَأَیْتَ اَلَّذِی تَوَلّٰی (33) وَ أَعْطیٰ قَلِیلاً وَ أَکْدیٰ (34) أَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْغَیْبِ فَهُوَ یَریٰ (35) أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِمٰا فِی صُحُفِ مُوسیٰ (36) وَ إِبْرٰاهِیمَ اَلَّذِی وَفّٰی (37) أَلاّٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ (38) وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ (39) وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُریٰ (40) ثُمَّ یُجْزٰاهُ اَلْجَزٰاءَ اَلْأَوْفیٰ (41) وَ أَنَّ إِلیٰ رَبِّکَ اَلْمُنْتَهیٰ (42) وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکیٰ (43) وَ أَنَّهُ هُوَ أَمٰاتَ وَ أَحْیٰا (44) وَ أَنَّهُ خَلَقَ اَلزَّوْجَیْنِ اَلذَّکَرَ وَ اَلْأُنْثیٰ (45) مِنْ نُطْفَةٍ إِذٰا تُمْنیٰ (46) وَ أَنَّ عَلَیْهِ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُخْریٰ (47) وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنیٰ وَ أَقْنیٰ (48) وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ اَلشِّعْریٰ (49) وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عٰاداً اَلْأُولیٰ (50) وَ ثَمُودَ فَمٰا أَبْقیٰ (51) وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغیٰ (52) وَ اَلْمُؤْتَفِکَةَ أَهْویٰ (53) فَغَشّٰاهٰا مٰا غَشّٰی (54) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکَ تَتَمٰاریٰ (55) هٰذٰا نَذِیرٌ مِنَ اَلنُّذُرِ اَلْأُولیٰ (56) أَزِفَتِ اَلْآزِفَةُ (57) لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ کٰاشِفَةٌ (58) أَ فَمِنْ هٰذَا اَلْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ (59) وَ تَضْحَکُونَ وَ لاٰ تَبْکُونَ (60) وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ (61) فَاسْجُدُوا لِلّٰهِ وَ اُعْبُدُوا (62)
32 إلا اللمم:یعنی چیزهایی که بر انسان وارد میشود،و غالبا جلوگیری از آنها ممکن نیست،و معمولا کارها و گناهان کوچک است،مثل گفتن سخن زشت یا خندۀ ناروا یا نگاهی حرام یا مانندهای اینها.
اجنة:جمع جنین است که در زهدان(رحم)بزرگ میشود و در هنگام زادن یک زن باردار به صورت یک انسان کامل از بدن او بیرون میآید.
34 و أکدی:یعنی بخشش خود را برید،و از کدیة الرکیة است و آن عبارت از قسمت صلب و سختی است که چاه کن در ضمن حفر چاه به آن بر میخورد،از رسیدن به آب نومید میشود،و چون چنین شود،میگویند:أکدی یعنی به آن قسمت صلب(کدیة)رسید.
49 الشعری:ستارهای در آسمان است که آخر شب طلوع میکند،و گروهی از اعراب آن را پرستش میکردند.
53 و المؤتفکة:شهرها و روستاهای قوم لوط(ع)است که با مردم آن واژگون و زیر و زبر شد،و دروغ را به آن روی إفک میگویند که منحرف کردن و قلب کردن معنی از جهت درست آن است.
57 أزفت الأزفة:یعنی قیامت نزدیک شد.
61 سامدون:مشتغلان به لهو،و سمود به معنی لهو است.
با صراحت و آشکاری حقیقت،و با نیروی یقین،سیاق قرآنی رفته رفته ما را به اندیشۀ مرکزی در این سوره نزدیک میکند،و آن اندیشۀ مسئولیت است،که آن را در لابهلای اغلب آیات آن مییابیم و تو گویی در آشکار و نهان هر اندیشۀ وارد شدۀ در آیات وجود دارد،ولی همچون وضوح و آشکاری خورشید در این گفتۀ خدای تعالی مشاهده میشود: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ آیۀ 39.
ولی خداوند متعالی پیش از آن که این حقیقت را بر باطل بهانه آوردن و به توجیه متوسل شدن بیفکند،ما را با گونهای از شفاعت پسندیدۀ در نزد خودش آشنا میکند،و آن شفاعت اعمال نیک انسان برای او است از پرداختن به گناهان و کارهای بد کوچک که آن را به صورتی صریح در این آیۀ کریمه مشاهده میکنیم:
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ طَرَفَیِ النَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ . (1)تقوایی که دور کنندۀ انسان از گناهان بزرگ است،برای گناهان کوچک(لمم)از او شفاعت میکند،و شاید /14 مقدم داشتن این اندیشۀ(شفاعت) آکندۀ از امید و لطف الاهی بر فکر مسئولیت و شدت و قاطعیت آن،بخشیدن آرزو و امید به رحمت خدا بر ما است تا از آن نومید نشویم و در گناه و زشتکاری غوطهور نشویم،و از پرداختن به اعمال صالح بازنایستیم و چنان تصور کنیم که بشریت اسیر نومیدی و اندوه است،هرگز چنین نیست و خداوند بخشندۀ مهربان با فضل
1) 48) -هود114/.
خویش به حساب ما میرسد نه با عدلش،و اگر جز این بوده،به گفتۀ رسول خدا(ص)یک نفر هم به بهشت راه پیدا نمیکرد،به گفتۀ او:«و نه من،مگر این که خدا مرا مشمول رحمت و فضل خویش قرار دهد». (1)
سپس قرآن به تأکید دربارۀ جدا بودن مسئولیت انسان از سعی و تلاش وی میپردازد،و میگوید که اگر عمل خیر باشد جزای خیر میبیند و اگر بد باشد جزای بد،و این به نفی شرک و طرد انداد و شرکای ساختگی برای خدا و مقدار ژرفای حقیقت یکتاپرستی در جان آدمی تعلق دارد،پس هر چه یقین او به خدا و به این که او مالک حاکم یگانه بر هر چیز است بیشتر شود،از لحاظ ایمان و عمل به خدا نزدیکتر است،و از حجابها و عذرخواهیها و توجیهاتی که او را از کشیدن بار مسئولیت بازمیدارد دورتر.
توحید مانع آن میشود که به دستاویزهای شرکی متوسّل شود که آن نیز یکی از انواع توجیهاتی است که انسان برای گریختن از بار مسئولیت به آنها متشبّث میشود.او را میبینی که به هر چیز متوسل میشود،و این را میپذیرد که بندۀ درخت و سنگ و گاو شود تا مگر از سنگینی بار مسئولیت خلاص شود،و بنا بر این در آن هنگام که نفس او از پلیدی این بتها پاک شود که بر اساس فرهنگ گمراه کنندۀ جاهلیت ساخته شده،و آن نیز به نوبۀ خود مبتنی بر پندار و هوای نفس است،به مجرد این که در برابر مسئولیت بایستد،بدون این که به بهانههایی متوسل شود،خود را ناگزیر از آن میبیند که در برابر حجت بالغهای که نفس وی با آن رو به رو است عملا تسلیم شود.
[31-32]
خدا از مؤمنان خواسته است که از هر کس که به قرآن پشت کند،اعراض و دوری کنند،و چون بعضی بنا بر سنتهای جاهلی،از ترس ضعف و
1) 49) -بحار الانوار،ج 7،ص 11.
فقر،چنین نمیکنند،قرآن تأکید کرده است که خداوند بینیاز /14 و مالک خزانهها و گنجینههای جهان است،و نیرومندی است که بر صحنۀ زندگی نظارت و تسلط کامل دارد،پس با وجود این به چه مناسبت از مقاومت با انحراف بیمناکاند و به طرد تسلط منحرفان نمیپردازند؟ وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ «و آنچه در آسمانها و در زمین است از آن خدا است.» او به تنهایی کسی است که سنتهای کاینات را وضع کرده و بر آنها نظارت دارد و آنها را با قدرت و عدالت خود به جریان میاندازد.
لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا بِمٰا عَمِلُوا
«تا کسانی را که بد کردهاند،در مقابل این کار بد جزا دهد.» به صورتی که عادلانه و هر بدی را به مثل آن.
وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی
«و کسانی را که کار نیکو کردهاند،به نیکی جزا و پاداش دهد.» با فضل خود هر کار نیک و حسنه را ده برابر آن جزا دهد،و از آن هم بیشتر وَ لَدَیْنٰا مَزِیدٌ . (1)و با تدبر در دو بخش آیۀ کریمه،که بخش اول آن مشتمل بر اندیشه توحید وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ است و بخش دوم بر اندیشۀ مسئولیت برخاستۀ از حقیقت جزا لِیَجْزِیَ... ،از ارتباط محکم میان این دو بخش آگاه میشویم،چه کسانی که انحراف پیدا کردهاند،میخواهند با چنگ زدن به شرک از مسئولیتهای خویش بگریزند و خلاص شوند.و حق آن است که توحید یعنی نفی شریک برای خدا،و این یک به نوبۀ خود منافی با بهانه تراشی و توجیه است،و بنا بر این یکتاپرست حقیقی آن کس است که خود را برای حمل بار مسئولیت آماده کند.این آیه فرهنگ بهانهجویی و توجیه را که تجسم یافتۀ در پرستش انداد و شرکای تصوری خدا همچون فرشتگان و بتان و حتی بندگان صالح
1) 50) -ق35/.
خدا است به امید دست یافتن به شفاعت آنان،از بن برمیاندازد،و میگوید که خدا عدالت خویش را در زندگی به جریان میاندازد،و هیچ کس نمیتواند ارادۀ خود را بر او تحمیل کند،بدان سبب که حیات و زندگی از لحاظ تکوینی و تشریعی به او تعلق دارد،و هیچ کس دیگر با او در این امر شریک نیست،و اگر فرشتگان ظاهرا هیمنه و تسلطی ظاهری دارند،و این وظیفهای اجرایی و به فرمان خدا است،و استیلای حقیقی و مطلق به خدای یگانه تعلق دارد،و بنا بر این راه گریزی از او جز به خود او نیست،و شفاعت بدون اذن و اجازۀ او صورتپذیر نخواهد شد،و انداد و شرکا قدرتی برای تغییر دادن سنتهای الاهی در آفرینش بنا بر میل خود، /14 و از جملۀ آنها سنّت جزای عادلانه،ندارند.
سپس تأکید قرآن بر بیان عدالت الاهی در جزا که در اکثر سورههای قرآن آمده،برای آن است که اطمینان عمیق به وقوع جزا در قلب افراد بشر کاشته شود،و این چیزی است که شخص را بر آن برمیانگیزد که به انجام دادن کارهای خوب رو کند و از پرداختن به کارهای بد رویگردان شود،چیزی که هست عدالت،و بنا بر آن مسئولیت،اندیشۀ سختی است که قلب بشری که طبیعت انحرافی دارد آن را تحمل نمیکند.و به همین سبب دو آیۀ بعدی از سنگینی آن با بیان وسعت دامنۀ رحمت و غفران خدا کاسته میشود.
اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ
«کسانی که از گناهان بزرگ و کارهای بسیار بد و زشت اجتناب میکنند.» إثم به معنی عامّ گناه است(که میان بنده و پروردگارش،یا میان او و خودش،یا میان او و مردمان دیگر صورت میگیرد)،در صورتی که مقصود از فواحش گناهان اجتماعی است و امام صادق(ع)گفت:«مقصود از فواحش زنا کردن و دزدی است»، (1)که هر دو از گناهان اجتماعی است.
در این آیه فواحش بدون اضافه کردن علامت بزرگی(کبائر)به آن
1) 51) -نور الثقلین،ج 5،ص 111.
بر خلاف اثم که لفظ کبائر به آن اضافه شده،برای آن است که فواحش ذاتا از گناهان کبیره و از جملۀ کبائر است،و به همین سبب است که به گناه اجتماعی افزودن کبیره و کبائر درست نیست،و در صورتی که اثم کوچک(لمم)و بزرگ (کبائر)دارد.و در آنچه پس از این میآید حدیثی را از کتاب الأثم به روایت از امام رضا(ع)میآوریم که گفت:از پدرم موسی بن جعفر(ع)شنیدم که گفت:
عمرو بن عبید البصری بر ابو عبد اللّٰه(ع)وارد شد،پس چون سلام کرد و نشست،این آیه را تلاوت کرد: اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ توقف کرد،پس ابو عبد اللّٰه(ع)به او گفت که چرا ایستادی؟و او گفت:میخواهم گناهان بزرگ را از کتاب خدا عزّ و جلّ بشناسم،و ابو عبد اللّٰه گفت:ای عمرو!بزرگترین کبائر شرک به خدا است.خدای تبارک و تعالی میگوید: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ «خدا کسی را نمیآمرزد که برای او شریک قایل شود»، (1)و خدای عزّ و جلّ میگوید: إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّٰهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوٰاهُ النّٰارُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ «هر کس به خدا شرک ورزد،خدا بهشت را بر او حرام میکند و جایگاه او در آتش است و ستمگران یاورانی ندارند»، (2)و پس از آن نومیدی از روح و آسایش الاهی است،بدان سبب که خدای عزّ و جلّ گفته است: وَ /14 لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ «از روح خدا نومید نشوید،چه از آن کسی جز کافران مأیوس نمیشود»، (3)و سپس ایمنی از مکر خدا است،بدان جهت که خدای عزّ و جلّ گفته است: فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ «و از مکر خدا ایمن نشوند مگر زیانکاران»، (4)و از آن است عاقّ والدین شدن،بدان سبب که خدای تعالی عاق را در این آیه جبّار شقی خوانده است:
وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا «و نکوکار نسبت به مادرم،و مرا ستمگر و تیره بخت قرار نداد»، (1)و کشتن جانی که خدا جز به حق آن را حرام کرده است،چه خدای عزّ و جلّ میگوید: وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا... «و هر کس مؤمنی را به عمد بکشد،جزای او جهنم است و جاودانه در آن میماند»، (2)و متهم ساختن زنان شوهردار به زنا،چه خدا گفته است: إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلاٰتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ «کسانی که زنان بی خبر مؤمن را به زنا دادن متهم کنند،در دنیا و آخرت لعنت میشوند و برای ایشان عذابی بزرگ خواهد بود»، (3)و خوردن مال یتیم به ستم بنا بر این گفتۀ خداوند تبارک و تعالی:
إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً «کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند،چنان است که در درون خود آتشی میخورند،و به دوزخ درخواهند آمد»، (4)و گریختن از صف رزمندگان مؤمن با کفار،که خدای عزّ و جلّ دربارۀ آن گفته است: وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلیٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ «و هر که پشت به ایشان کند مگر آن که این جدایی برای نبرد باشد یا پیوستن به گروه دیگری (از مؤمنان)برای قتال،به خشم خدا بازگشته و جایگاه او جهنم است که جایگاهی بد است»، (5)و خوردن ربا بدان جهت که خدای عزّ و جلّ گفته است: اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبٰا لاٰ یَقُومُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطٰانُ مِنَ الْمَسِّ «کسانی که ربا میخورند،بر نخیزند جز بدانگونه که آن کس برمیخیزد که شیطان به دیوانگی آشفتهاش کرده است»، (6)و نیز این گفتهاش:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِیَ مِنَ الرِّبٰا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ* فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ «ای کسانی که ایمان آوردهاید،از خدا بترسید و بازماندۀ ربا را رها کنید اگر به او ایمان آوردهاید*و اگر چنین نکنید،به جنگی با خدا و رسولش پرداختهاید»، (1)و سحر بدان جهت که خدای عزّ و جلّ گفته است: وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ «و دانستهاند که هر کس آن را بخرد،در آخرت بهرهای نخواهد داشت»، (2)و زنا بدان سبب که خدای عزّ و جلّ گفت: وَ لاٰ یَزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً یُضٰاعَفْ لَهُ الْعَذٰابُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهٰاناً إِلاّٰ مَنْ تٰابَ «و زنا نمیکنند، و هر کس چنین کند،کیفر خواهد یافت و در روز قیامت عذاب او افزوده میشود و جاودانه در آن سرافکنده خواهد ماند،مگر این که توبه کند»، (3)و سوگند دروغ یاد کردن،بدان جهت که خدای عزّ و جلّ میگوید: إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ ... یَوْمَ الْقِیٰامَةِ «کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خویش را به بهایی اندک میفروشند،در روز قیامت بهرهای نخواهند داشت»، (4)و خیانت کردن که خدای عزّ و جلّ گفته است: وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِمٰا غَلَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ «و هر کس که خیانت ورزد،او را با خیانتهایش در روز قیامت حاضر کنند»، (5)و ندادن زکات واجب بدان سبب که خدای عزّ و جلّ گفته است: یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا فِی نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُکْویٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ «آن روز که آنها(سیم و زر)را در آتش جهنم سرخ کنند و با آنها پیشانیها و پهلو و پشتهای ایشان را داغ کنند،این است آنچه برای خود ذخیره و گنج کرده بودید،پس گنجهای خود را بچشید»، (6)و گواهی دادن به دروغ و خودداری از
شهادت دادن که خدا دربارۀ آن میگوید: وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ «و هر که آن را پنهان کند،قلبی گناهکار دارد»، (1)و شرابخواری که خدای عزّ و جلّ آن را با بت پرستی و ترک تعمدی نماز یا چیزی که /14 خدای عزّ و جلّ ادای آن را واجب شمرده برابر دانسته است،چه رسول خدا(ص)گفته:«هر کس به عمد نماز را ترک کند از امان خدا دور مانده است و امان رسولش(ص)،و شکستن پیمان،و قطع رحم، زیرا که خدای عزّ و جلّ گفته است: أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ «این گونه کسان گرفتار لعنتاند و عاقبتی بد دارند»؛ (2)و گفت:عمرو بن عبید خارج شدن و بانگ گریهاش شنیده میشد و میگفت:مرگ بر کسی که با رأی خود عمل کند و در فضل و علم به منازعۀ با شما بپردازد». (3)
در حدیثی دیگر آمده است:«و نومیدی از روح خدا،و ایمن ماندن از مکر خدای تعالی،و نومیدی از رحمت او،و مدد رساندن به ستمگران و به ایشان پیوستن،و سوگند خوردن به دروغ،و حبس کردن حقوق بدون عسرت و دروغ گفتن و تکبّر و اسراف و تبذیر و خیانت و سبکسری نشان دادن به حج و ستیزه کردن با اولیای خدا و مرتکب منهیات شدن و اصرار ورزیدن بر گناه». (4)
و در کنار این گناهان کبیره گناهان صغیره جای دارد که انسان-با طبیعت ضعیف خود-از طریق تصور در انجام وظایف یا بدون قصد مبارزۀ با خدا مرتکب آنها میشود،پس حسنات وی و دوری گزیدنش از کبائر که دلیلی بر سلامت کلی مسیر او است از او شفاعت میکند،و این از رحمت خدا و گستردگی آمرزش او است،ولی اگر گناهان صغیره را از راه عناد و ستیزهگری مرتکب شود، آنها نیز به صورت کبائر درمیآید:
إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ وٰاسِعُ الْمَغْفِرَةِ
«مگر گناهان خرد،چه پروردگارت
آمرزشی گسترده دارد.» امام صادق گفت:«لمّام بندهای است که از گناهی به گناه دیگر میپردازد که از سلیقه یا طبع او نیست». (1)و به همان گونه که اصرار سبب آن میشود که گناهی کوچک از جملۀ گناهان بزرگ شود،توبه و طلب آمرزش نیز کبائر را به صغائر تبدیل میکند،یا آنها را از نامه اعمال بد میزداید.و به همین سبب برای کلمه لمم تفسیری جز گناهان صغیره به دست میآید که عبارت از المام و توجه کلی به گناه است به صورت /14 اتفاقی و غیر عمدی،و امام(ع)تأکید میکند که آمرزش خدا هر گناه را شامل میشود ولی به شرط طلب آمرزش؛و امام صادق(ع)گفت:«لمم عبارت از آن است که بنده مرتکب گناهی شود و سپس از خدا طلب آمرزش کند».و راوی پرسید که:آیا میان گمراهی و کفر منزلتی وجود دارد؟پس گفت:«مستمسکات ایمان چه فراوان است». (2)
سبب حقیقی برای گناه ورزیدن،علاوه بر هوای نفس آدمی،شیطان رجیم است،که گاه بر قلب او میگذرد و او را به ارتکاب معصیت برمیانگیزد،و گاه در آن باقی میماند و سبب آن میشود که پی در پی مرتکب گناه شود اما شیطان نمیتواند پیوسته در قلوب مؤمنان جایگزین شود،چه آنان از او به خدا پناه میبرند،و پیش از هر چیز و پس از آن او را لعنت میکنند،و اگر فرضا در تیر رس شیطان قرار گیرند و تیری از او به ایشان اصابت کند،هر چه زودتر به راه صواب باز میگردند:
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ «کسانی که پرهیزگارند،چون رهگذری از ایشان نزدیک آنان شود،یادآور میشوند و ناگهان بینایی پیدا میکنند». (3)
آخرین سخن این که در اسلام دوگونه گناه وجود دارد،صغائر و کبائر،ولی ملاک حقیقی برای تشخیص نوع گناه،اندازه فهم انسان نسبت به آن و ایستاری است
که در هنگام ارتکاب آن اختیار میکند،چه ممکن است شخص گاهی به گناه کوچکی کشیده شود،ولی اگر برای چالش کردن دربارۀ قدرت خدا و عناد و استکبار ورزیدن در برابر او چنین کند،همان گناه صغیره عنوان کبیره پیدا میکند،و در حدیث شریف آمده است که:«خدا گاه بنده را بر گناهی میبیند و به او میگوید:هر چه میخواهی بکن که من هرگز تو را نخواهم آمرزید».
گاه انسان،در برابر فشارهایی هولناک مرتکب گناهی بزرگ میشود،ولی هر چه زودتر پشیمان میشود و از آن توبه میکند و خداوند متعال گناه او را میآمرزد...و خدای تعالی گفته است: وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّٰهُ،وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ* أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِینَ «و کسانی که چون گناهی فاحش مرتکب شوند،یا بر خود ستم کنند،به یاد خدا میافتند و برای گناهان خویش طلب آمرزش میکنند،و جز خدا کیست که گناهان را بیامرزد،و بر آنچه کردهاند اصرار نمیورزند و میدانند* جزای این گونه کسان آمرزش پروردگارشان است و باغهایی /14 که در زیر درختان آنها نهرها روان،جاودانه در آنها میمانند و چه نیکو است پاداش عمل کنندگان». (1)
آیا با این قاعده چه کس میتواند گناهی را که آدمی مرتکب شده است طبقه بندی کند و بگوید که آیا از صغائر است یا از کبائر؟ او خدا است که بر دقایق و جزئیات زندگی انسان و در همۀ مراحل آن وقوف دارد.و خدا دربارۀ بهشتش دروغ نگفته.آری،او است که ما را آفریده،و از روزی که در شکمهای مادرمان بودیم تا آن روز که از دنیا برویم ما را پرورش میدهد،و حتی از عوامل وراثتی و تربیتی که در ساختن شخصیت انسان تأثیر دارند و در حالت جنینی به او انتقال یافتهاند،آگاهی دارد.
هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ
1) 75) -آل عمران135/ و 136.
«او از حال شما آگاه است،از آن زمان که شما را از خاک به وجود آورد،و آن زمان که به صورت جنینها در شکمهای مادرتان بودید.» به نظر میرسد که کلمۀ«أرض»در این جا اشاره به آن نیروها و عوامل منفی دارد که در ساختن شخصیت انسان تأثیر میکند،همچون هوای نفس و دوستی مال و خودنمایی...و...و آیه به دو بصیرت اشاره میکند:یکی سابقۀ رحمت خدا به انسان که نعمت او پیش از آن که به رحم مادرش انتقال ابد شامل حال او بوده و بدون آن که چیزی بر او پیشی گرفته باشد او را آفریده است،و دیگر آن که چون به صورت جنین وجود پیدا کرد،نعمتهای خدا پیوسته به او میرسید تا به صورت انسانی کامل درآمد،و این تأکیدی در خصوص وسعت رحمت و مغفرت خدای تعالی است.
این دیدگاه قرآنی همچنین در دعای روز عرفۀ امام حسین آمده که ترجمه آن چنین است:«با نعمت خود،پیش از آن که چیزی باشم،به ساختن و پروردن من آغاز کردی.مرا از خاک آفریدی،و در صلبها ایمن از حوادث روزگار و اختلاف زمانها و سالها جایگزین ساختی.پس پیوسته،در ایام گذشته و قرنهای از میان رفته از صلبی به رحمی انتقال مییافتم،و به رأفتی که به من داشتی،مرا خارج نمیکردی،و لطفت به من ادامه داشت،و احسانت در حق من در دولت پیشوایان کفر،یعنی کسانی که /14 پیمان تو را شکستند و به تکذیب رسولان تو پرداختند پیوسته برقرار بود،ولی تو مرا برای کسی بیرون آوردی که پیش از من به هدایت تو رسیده بود و این هدایت را برای من میسر ساختی،و در آن مرا به وجود آوردی،و پیش از آن رأفت خویش را با صنع زیبا و نعمتهای فراوان خویش تمام کردی.پس به آفرینش من از منی که ترشح میشود پرداختی و مرا در تاریکیهای سهگانه میان گوشت و خون و پوست ساکن کردی،چرا آفرینش مرا به شهادت میطلبی،و هیچ کار مرا به عهدۀ خودم نگذاشتی،و سپس مرا به صورت انسانی کامل و مرا به دنیا آوردی،و چون کودکی خردسال بودم،مرا در گاهواره محفوظ داشتی،و برای خوراکم شیری گوارا در اختیارم گذاشتی،و قلوب پرستاران را نسبت به من مهربان
ساختی،و مادرانی مهربان نگاهداری از مرا بر عهده گرفتند،و مرا از آزار اجنّه حفظ کردی،و از فزونی و کاستی رهانیدی.پس چنین بود ای خداوند متعال و ای رحیم رحمان تا به سخن گفتن آغاز کردم،و نعمتهای فراوان خود را بر من تمام کردی،و در هر سال مقداری بر من افزودی،و چون فطرت من کامل شد،و خرد و نیروی من به حدّ اعتدال رسید،حجت خویش را بر من واجب ساختی،به این که معرفت خودت را به من الهام کردی،و از شگفتیهای حکمت خویش،و با آنچه در آسمان و زمینت از بدایع آفرینش آفریدهای،مرا بیدار کردی،و برای سپاس گزاردن و به یادت بودن آگاهیم بخشیدی،و طاعت و عبادت خویش بر من واجب کردی...». (1)
بصیرت دوم:نفوذ علم خدا به همۀ نواحی و دقایق زندگی انسان،و بدین گونه هیچ چیزی از او از خداوند متعال پنهان نمیماند.
فایدۀ بیان این حقیقت آن است که انسان گاه مبتلا به غرور و خودخواهی میشود و به تزکیۀ نفس خویش میپردازد،و هر چه گناه مرتکب میشود به حساب لمم و صغائر میگذارد،حتی اگر از فواحش و کبائر باشد،یا به حالت کسی میرسد که شراب میخورد و میگوید که آن به مجرّد رسیدن به دهانم مبدل به سرکه میشود، و این را نتیجهای از رسیدن خودش به درجهای از ایمان میداند که شراب بدین گونه با رسیدن به دهان او سرکه میشود،یا به صورت آن مرشدی درمیآید که مریدان خود را فرمان به اقامۀ نماز میداد و خود برای نماز برنمیخاست و میگفت که او به درجهای بالاتر از نماز رسیده است.
فَلاٰ تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقیٰ
«پس خویشتن را تزکیه مکنید و پاک مشمارید که او میداند که چه کس پرهیزگار است.» /14 چه در آن هنگام که انسان به این مرحله میرسد،نگونساری او آغاز شده است و توقف نمیپذیرد مگر این که به اسفل سافلین برسد.
1) 76) -مفاتیح الجنان،دعای روز عرفه.
[33-34]
پرستش بتان(شرک به خدا)و خود پاکیزه شماری(تزکیۀ نفس)توجیهاتی است که انسان به آنها متشبّث میشود،و توجیه دیگری در تلاش برای تکیه کردن به بدلها تجسم پیدا میکند،و مثلا صاحبان مال چنان میپندارند که چون مال خود را در راه خدا بدهند،آنان را از تطبیق ارزشها و ملتزم بودن به مسئولیت آزاد میکند،یا مسئولیت ارتکاب کبائر و فواحش را از ایشان دور میسازد.
هرگز چنین نیست.
أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلّٰی
«آیا آن کس را دیدی که روی برتافت.» از ذکر خدا و به کار بستن حق و تحمل امانت،و سپس پارهای از مال خود را بخشید تا به خیال خود از مسئولیت فرار کند؟ وَ أَعْطیٰ قَلِیلاً وَ أَکْدیٰ «و اندکی مال بخشید و سپس خودداری کرد.» صاحب مجمع البیان گفته است که آیات هفتگانه دربارۀ عثمان ابن عفان نازل شده است که صدقه و انفاق میداد،پس برادر رضاعی وی،عبد اللّٰه بن سعد بن ابی سرج به او گفت:این چه کار است که تو میکنی؟نزدیک است که دیگر هیچ چیز برای تو برجای نماند،پس عثمان گفت که:مرا گناهان فراوان است،و من با آنچه میکنم خواستار رضای خدا و عفو او میشوم،پس عبد اللّٰه به او گفت که:شترت را با بارش به من ببخش و من متحمل همۀ گناهان تو میشوم،پس آن را به او بخشید و بر آن گواه گرفت و از انفاق خودداری کرد.پس این آیه نازل شد أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلّٰی یعنی در روز احد کانون جنگ را رها کرد و اندکی بخشید و سپس انفاق کرد تا این آیه رسید وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُریٰ که عثمان به آنچه نخست بر آن بود بازگشت،به روایت ابن عباس و سدی و کلبی و گروهی /14 از مفسران، (1)و به قولی در شأن ولید بن مغیرة نازل شده است. (2)
[35-38]
گویا صاحبان مال چنان میپندارند که آنان بر حق و از اهل بهشتاند تنها بدان سبب که از مترفان و متنعمانند،و این آرزو به دلیل آیات سورۀ کهف در نزد ایشان ریشهدار و عمیق است: وَ کٰانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً* وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً* وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلیٰ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً «و او را میوهای بود،پس به دوست خودش در ضمن گفتگو گفت که:من از تو مال بیشتر و گروه نیرومندتر دارمو وارد باغ خود شد در حالی که بر خود ستم روا میداشت و گفت:گمان نمیکنم که این هرگز تمام شودو خیال نمیکنم که ساعت (قیامت)برپا شود،و اگر به نزد پروردگارم بازگردم،به جای آن بهتر از آن را خواهم یافت». (1)
و قرآن این گفتۀ مترفان را زشت و منکر میداند و میگوید:چه وقت اینان از غیب خبردار شدند تا چنان حکم کنند که ایشان بهترین مردم در نزد پروردگارشانند؟! أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَریٰ «مگر در نزد او علم غیب است که آن را میبیند؟» هرگز چنین نیست...او چیزی از غیب نمیداند،و این قضیهای وجدانی است.پس هیچ کس حق آن ندارد که مدعی علم غیب شود.چگونه میتواند از حقیقت با خبر شود و آرزومند رهایی از آتش شود و حال خود را در آخرت همچون حالش در دنیا بداند،و بگوید که چون خدا او را دوست داشته،در دنیا نعمت فراوان خویش را به او بخشیده است،پس شایسته است که در آخرت نیز محبوب خدا بوده باشد؟ آری چنین چیزی آن گاه ممکن است که از رهبری پیامبران و رسالتهای ایشان پیروی کند که مقداری از آن رهبری را آشکار میسازد.
1) 79) -الکهف34/ تا 36.
أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِمٰا فِی صُحُفِ مُوسیٰ* وَ إِبْرٰاهِیمَ الَّذِی وَفّٰی
«آیا از آنچه در صحیفههای موسی آمده خبری ندارد؟*و از ابراهیمی که وفادار بوده؟» از غیب علمی ندارد و از رسالتهای الاهی پیروی نمیکند که در همۀ آنها از مسئولیت سخن رفته است،ولی انسان به جدل بیش از هر چیز میپردازد،و میخواهد با طبع ضعیف /14 خود از آن مسئولیت بگریزد،و با آرزومندی دایمی خود به خاک.و برای پسندیده جلوه دادن کار خود آن را به پیامبران نسبت میدهد،چنان که جهودان چنان میپندارند که با منسوب بودن ایشان به موسی(ع)بار مسئولیت از دوش ایشان برداشته میشود،و به همین سبب میگفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ «ما فرزندان خدا و دوستان خداییم». (1)
به همین گونه قریش چنان میپنداشتند که از صلب ابراهیم بودن ایشان شرفی است که مانع رسیدن عذاب الاهی به ایشان خواهد شد.هرگز چنین نیست و: إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا «شایستهترین مردم(برای انتساب)به ابراهیم،آن کسانند که از او پیروی کردند،و این پیامبر و کسانی که با او ایمان آوردند»، (2)و ابراهیم نسبت به خدا وفادار بود،و مال و جانش را در راه او داد و فرزندش را به قربانی تقدیم به خدا کرد،و همسرش هاجر و طفل شیرخوار او را در صحرا به حال خود واگذاشت،و آن کس که میخواهد شیعه و پیرو او باشد ناگزیر باید تحمّل مسئولیت کند به همان گونه که او علیه السلام کرد، و در صحیفههای رسالتی درسی و ابراهیم که از جانب خدا بر ایشان نازل شده بود، هیچ کلمهای نیست که انسان را،به بهانۀ منسوب بودن به ایشان،از مسئولیت خلاص کند،و این صحیفهها خوانده شده و معلوم بود که چه چیزها در آنها آمده است.
آشکارترین چیزی که در آنها آمده مسئولیت است،و این که هر انسان
مسئول نفس خویش است،و به هیچ وجه ممکن نیست که تحمل مسئولیت اعمال خویش را بر عهدۀ دیگران بگذارد.
أَلاّٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ
«که هیچ برندۀ باری(از گناه)بار دیگری را برنخواهد داشت.» وزر به معنی بار سنگین است،و وازرة نفسی است که آن را حمل میکند.
پس هر کس حامل بار خویش است و هرگز بار دیگری را بر آن اضافه نخواهد کرد، و اگر انسان بداند که معنی مسئولیت چیست،و هر کس چگونه ناتوان و در حال فرو ریختن در روز قیامت در برابر پروردگارش میایستد که هیچ عذر و قوتی در اختیار ندارد،از آن به خوبی آگاه میشود که چه اندازه انداختن بار مسئولیت خویش بر دوش دیگران،به این گمان که آنان آن را حمل خواهند کرد،باطل و بیمعنی است.ایستگاه قیامت ایستگاهی هولناک است که هر کس برای رهایی خویش تلاش میکند،و آن اندازه گرفتاری دارد که نتواند به گرفتاریهای دیگران برسد.
این رشته آیات اندیشۀ فداء را که ترسایان به عیسی(ع)چسبانده و گفتهاند که او کشته شد و خود را فدای آنان کرد از اثر میاندازد،چه او برای آن مبعوث شده بود تا چنین انحرافی را از پیروان موسی دور کند.
[39-41]
به همان گونه که بارهای انسان را دیگری برنمیدارد،حسنات دیگران هم به او بازنمیگردد،و به گفتۀ امام علی(ع):«ارزش هر کس به چیزی است که سبب نیکویی او میشود».
وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ
«و هر انسان مالک چیزی است که برای به دست آوردن آن سعی و تلاش کرده باشد.» سعی عبارت از آن کاری است که شخص به خواست و بنا بر فهم و درایت خویش به آن برخاسته باشد،از گفتار و کردار و جز اینها.پس حرکت کردن جزئی از سعی است،و فهم و هدف و نیت نیز جزئی از آن به شمار میرود.و انسان کسی است که خود واقع و سرنوشت حقیقی خود را میسازد،و هر اندازه سعی وی
کوچک یا بزرگ باشد،و در هر جا که ایستاده باشد،ناگزیر نتیجۀ آن در دنیا و آخرت به او خواهد رسید،چه این سنتی الاهی است که بر زندگی فرمان میراند، هر چیز پس از پیمودن دورۀ زندگی کوتاه یا دراز خود به اصلش بازمیگردد.آبهای دریا که بخار شده و پس از سفری طولانی از ساعت تبدیل شدن به بخار تا زمان فرو ریختن آنها به صورت باران و جریان یافتن بر سطح زمین برای بازگشتن به دریا، هر اندازه هم که طول بکشد،بالآخره به دریا خواهد رسید.روان نیز چنین است عمل تو که از قلبت یا اندامهای بدنت سرچشمه میگیرد،فانی نمیشود.به صورتهای مختلف درمیآید از جمله آن که تبدیل به مال میشود،یا به صورت حالتی اجتماعی درمیآید که از آن تأثر میپذیرد،یا در نزد پروردگارت محفوظ میماند تا فردای قیامت پاداش آن را دریافت کنی،و به همین گونه است تبهکاریهای مجرمان که هر اندازه از آن بگریزند در هنگام ملاقات با خدا در قیامت تاوان آن را باید بپردازند.
از عبرت انگیزترین مطالبی که در این خصوص خواندهام،این است که یکی از خلفا مجلس ضیافتی فراهم آورد و یکی از فرماندهان لشگری او بر سر آن سفره حضور داشت،و چون آن فرمانده مرغ بریان شدۀ قطا(مرغ سنگخوار)را بر سر سفره حاضر دید،به قهقهه شروع به خندیدن کرد،و چون خلیفه از او سبب خنده را خواستار شد،نخست کتمان کرد،و با اصرار /14 خلیفه ناگزیر شد آن را حکایت کند و گفت:دو سال پیش از این برای شکار به صحرا رفته بودم،و با مردی رو به رو شدم که مقداری مال با خود داشت و آن را به زور از وی گرفتم،و سپس قصد کشتن او کردم و از من خواست که از این کار چشم بپوشم ولی من آهنگ ریختن خون او داشتم.پس چون شمشیر از نیام بیرون کشیدم،او به اطراف خود نگریست و هیچ کس را ندید که به او متوسل شود مگر گروهی از مرغان قطا که تصادفا در همان هنگام بر بالای سرش پرواز میکردند،و او گفت:ای مرغان!شاهد باشید که من غریب و مظلوم در این بیابان به قتل میرسم،پس به گفتۀ او خندیدم و به قتلش رساندم،و چون مرغ قطا را بر سر سفره دیدم به یاد آن لحظه افتادم که با شمشیر
آخته بالای سرش ایستاده بودم و خندهام گرفت به آن مرد بیچاره که چنین مرغی را گواهی بر کشتن خویش گرفته بود.پس خلیفه گفت:آری،قطا گواهی خود را ابلاغ کرد و فرمان داد تا سفره را برچیدند و نطع را گستردند و شمشیر را حاضر کردند و گردن او را قطع کرد.
وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُریٰ
«و سعی و کوشش او به زودی دیده خواهد شد.» در این آیه با این اندیشه آشنا میشویم که هر کوشش که آدمی به آن میپردازد،حیثیّت و وجودی مادّی پیدا میکند،و کلمۀ پاکیزه و ایستار شجاعانه و نشاط و فعالیت سالم،همه به صورت شیء ملموس درمیآید که انسان آن را میبیند.و کلمۀ پلید و ایستار همراه با هول و هراس و تباهی نیز به همین گونه است.
آیا نهضتهای مبارکی را دیدهای که سبب اشاعه پیدا کردن فضیلت و کشت صلح و صفا و ساخته شدن تمدنها میشود،و همۀ آنها در اصل به صورت دعوتهایی صالح و تلاشهایی پاکیزه بوده است؟ و به همین گونه بلاها و گرفتاریهایی که در این جا و آن جا نصیب بشریت شده،در اصل کلمات پلید یا تلاشهایی فساد انگیز بوده است.
معنی مسئولیت در دنیا چه چیز جز رسیدن بازتاب کوشش بشر به او میتواند باشد،پس هر که در مقابل ستمگری مقاومت کند،روزگاری در سایۀ دادگری زندگی خواهد کرد،و هر که ساعتی از چنین مقاومت گرفتار ترس شود،گرفتار خواری و ستم حاصل شدۀ از آن خواهد شد.و ملتی که در ساختن تمدنی فعالیت کند،مدتی دراز در سایۀ آن به تنعم خواهد رسید،و ملت دیگری که تنبلی نشان دهد /14 همیشه مجبور به زیستن در کانونی از عقبماندگی و تباهی خواهد بود.
مرور زمان بر سعی و کوشش آدمی از آن نمیکاهد بلکه سبب رشد و نمو آن میشود یا لا اقل آن را به صورت کامل نگاه میدارد.
ثُمَّ یُجْزٰاهُ الْجَزٰاءَ الْأَوْفیٰ
«و سپس پاداش به او داده میشود با پاداشی تمامتر و کاملتر.»
[42-48]
در زندگی تسلسلی در سنّتهای و مسبّبها وجود دارد،و از جملۀ آنها سنت جزا است،ولی در خلأ جریان پیدا نمیکند یا،به گفتۀ فلاسفه،به صورت دور صورت نمیگیرد،بلکه دارای آغاز و انجام است،و کسی بر آن اشراف دارد که خدا است،پس جهان خالی از عقلانیت نیست،و نه چنان است که قوانین مجرد باشد،بلکه تدبیر محکم و حکیمانۀ الاهی بر آن مستولی است،چنان که خداوند متعال گفته است: إِنَّ رَبَّکُمُ اللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ «پروردگار شما اللّٰه است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید،و سپس به عرش پرداختن،فرو میپوشاند شب روز را که به شتاب در پی آن است،و خورشید و ماه و ستارگان مسخّر فرمان اویند، و آفریدن و فرمان دادن مخصوص او است،و بزرگ است پروردگار جهانیان». (1)و چون امر به دست خدا است و به او منتهی میشود،پس نفس باید به جزا مطمئن باشد و نیز به نتایج سعی و تلاش خویش،و در قرآن،در جاها و با صیغههای مختلف،به این بصیرت اشاره شده است.
وَ أَنَّ إِلیٰ رَبِّکَ الْمُنْتَهیٰ
«و این که پایان کار به پروردگارت میانجامد.» آری،آنچه از زندگی آشکار میشود،این است که نظمی دقیق دارد،و سنتهایی بر آن حکومت میکند.ولی جنبۀ پوشیده و پنهان و خلاصۀ آن این است که خدا بر آن سلطه و هیمنه دارد.و مؤمنان به این حقیقت یقین و اطمینان دارند،در صورتی که دیگران چیزی جز صورتی از زندگی را نمیبینند.
قرآن در این جا به تأکید این هیمنه میپردازد و از لطایف امور برای آن مثل میزند.
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکیٰ
«و این که او میخنداند و میگریاند.»
1) 82) -الأعراف54/.
انسان در برابر پاداش و جزای نیکو میخندد،و از جزای بد به گریه میافتد،خواه در دنیا باشد و خواه در آخرت.و خدا آنها را برای انسان مقدر میکند، و از خوشبختی نفسی و مادّی چندان نصیب او میکند که به خنده میافتد(به پاداش عمل نیکی که انجام داده است).یا(به سبب بدی عملش)گرفتار انتقام میشود و نعمتها از دسترس او بیرون میرود و قلبش را همّ و غم میفشارد و به گریه میافتد.و قرآن نگفت افرح(شادش کرد)و احزن(اندوهگینش کرد)،بدان جهت که خنده و گریه حدّ اعلای فرح و حزن است و از آشکارترین مصداقهای آنها.و چون میان آنها مسافت زیادی وجود دارد،ناگزیر باید بیان شود تا ژرفای فاصلۀ میان خیر و شر،و میان جزای نیک و عقاب شناخته شود،و باشد که ما از این راه بعضی از ابعاد مسئولیت خویش را در برابر کارهامان خوب بفهمیم.
وَ أَنَّهُ هُوَ أَمٰاتَ وَ أَحْیٰا
«و این که او میمیراند و زنده میکند.» شاید معنی حیات در این جا استمرار و حفظ کردن آن بوده باشد،همچون در این گفتۀ خدای تعالی: وَ مَنْ أَحْیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحْیَا النّٰاسَ جَمِیعاً «و هر که آن را زنده برجای گذارد،چنین است که گویی همۀ مردمان را زنده نگاه داشته است»، (1)و امر مرگ و زندگی به دست خدای متعال است،هر سببهای ظاهری که میخواهد داشته باشد،زیرا که خدا امور را با اسبابها به جریان میاندازد،چنان که زندگی یکی به دست پزشک محفوظ میماند،یا مرگ او به دست جلاّدی مقدّر میشود.
وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثیٰ* مِنْ نُطْفَةٍ إِذٰا تُمْنیٰ
«و این که او جفت زن و مرد را از آبی که ریخته میشود(نطفه)آفرید.» پروردگار ما دربارۀ این حقیقت که همه چیز به او منتهی میشود تأکید میکند،و سپس مثالهایی برای آن میزنند که هر چه بهتر آن را در وجود ما استقرار بخشد،چه انسان گاه به کشف قوانینی موفق میشود که زندگی بر وفق آنها جریان
1) 83) -المائدة32/.
پیدا میکند،پس ظواهر و حوادث را به صورت مادی و بر اساس آن که قانون همه چیز است در معرض توضیح و تفسیر قرار میدهد،و میبیند که زاده شدن از همخوابگی آغاز میشود که مرد منیی یافته را در زهدان زن میریزد،و زهدان آمادۀ برای به وجود آمدن جنین بر طبق قوانین و معادلاتی معین به نوبۀ خود به کار برمیخیزد /14 و از ترکیب تخمک و منیی یافته پدید میآید که سپس جنین از آن ساخته میشود،که اگر در آن جنبۀ مردانگی غلبه داشته باشد،نتیجه آن است که از جنین پس از پایان یافتن دوران زهدانی آن پسری به دنیا آید،و اگر جنبۀ زنانگی غالب باشد دختری.سپس در همین حد توقف میکند و به بحث دربارۀ پایان این نمودها نمیپردازد،در صورتی که اگر خوب دقت کنیم در سلسلۀ علتها و آنچه میان خواستۀ انسان و تحقق عمل فاصله میشود،جاهای خالی میبینیم،پس تو که خواستار پیدا کردن فرزندانی هستی،آیا در صلب خود بر این کار قدرت داری؟و آیا موفق میشوی که همسری مناسب برای آن پیدا کنی؟و آیا تضمینی بر آن مییابی که عقیم و سترون نیست،یا گرفتار سقط جنین نمیشود؟و دهها پرسش از این گونه که در ذهن هر یک از ما که خواستار انجام دادن آن هستیم طرح میشود.و چون در جستجوی ریشۀ این پرسشها برآییم به این امر واقف میشویم که هدفهای مورد نظر ما که تلاشهای ما نتوانست آنها را برای ما تأمین کند،به سبب آن بوده است که چنان حساب نکردیم که این هراس در اندیشۀ ما آفریده شده تا دیگر به آنچه میخواهیم دست یابیم.و امام امیر المؤمنین علیه السلام راست گفت که:«خدا را به از بین رفتن عزیمتها و شکسته شدن همتها شناختم».بیا و برای مرتبۀ هزارم دور از توکل بر خدا قلبت را برای انجام نقشهای به کار انداز و ببین که چگونه گردنههای غیر قابل عبور حساب ناشده بر سر راهت پیدا میشود.
از همین جا این حقیقت در فطرت مردمان جایگزین شده است که زمام امور به دست ایشان نیست،و در هر عملی که شخص در انجام دادن یا جلوگیری کردن از انجام آن سهیم میشود،اندازهای غیب وجود دارد.و قدرت خدا بر ایجاد نخستین آدمی از نطفه تا مرگ تأکیدی بر آن است که بار دیگر او را برای جزا
برمیانگیزد و زنده میکند.
وَ أَنَّ عَلَیْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْریٰ
«و این که بر عهدۀ او است پدید آوردنی دیگر.» و کلمۀ«علیه»اشاره به آن است که بعث برای رسیدگی به حساب حق و پیمانی است که خداوند متعال بر عهدۀ خود گرفته است.
وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنیٰ وَ أَقْنیٰ
«و او است که بینیاز میکند و نگاه میدارد.» انسان با نظر کردن به اسباب ظاهری ثروتمندی و بینیازی چنان تصور میکند که او خود سبب ثروتمند شدن خویش است،ولی چون به دقت نظر کند،این را مییابد که ثروت او از جانب خدا و به توفیق او به وی رسیده است.پس چرا باید به مال خود مغرور شود /14 و با تکیه کردن بر آن بر حق تکبر ورزد؟ بعضی میپرسند که:اگر کارها به دست خدا است و همه چیز به او پایان میپذیرد،پس سعی چه ضرورتی دارد؟و چرا پروردگار ما پیش از این بیان کرد که انسان چیزی جز دستاورد سعی خویش ندارد؟و شاید بعضی از مردم آیاتی همچون این آیه را دلیل دست کشیدن خود از کار گرفته یا دلیلی برای مذهب مردود عقلی و شرعی جبر گرفتهاند.
ولی نظری فراگیر در این آیات جواب این پرسشها را میدهد،چگونه؟ امور به دست خدا است،ولی خدا به حق فرمان میدهد و آن را اجرا میکند،پس او است که عدالت روان شدۀ در آفرینش را تضمین میکند،و او است که سعی انسان را به او بازمیگرداند،و در برابر آن جزای کامل به او میدهد.و اگر این اعتقاد وجود نمیداشت که خدا روان شدن عدالت را تضمین میکند، بعضی چنان گمان میکردند که میتوانند از مسئولیت سعی خود بگریزند،یا بیم آن میرفت که سعی ضایع و بیحاصل شود.
بنا بر این سعی محور جزا است،ولی چون جزا دادن به دست خدا است، پس این سعی تو نیست که تو را مستقیما به آنچه میخواهی میرساند،بلکه به میانجیگری ارادۀ خدا و جزای او چنین میشود،پس معادله بدین صورت درمیآید:
سعی بشر یا عمل او+توفیق خدا و ارادۀ او جزا.
[49]
و در سیاق تأکید بر این که پایان دادن به امور به دست خدا است، قرآن اعتقاد به الوهیت غیر از خدای متعال را از میان میبرد،و مثلی از واقعیت ستاره پرستان میزند که حرکت ستارگان را در زندگی مردمان مؤثر میدانند و برای آنان سبب خیر و شر میشوند،و این پرستش در دورانهای باستانی در میان مصریان و نیز در بین النهرین رواج داشت،که قرآن در ضمن سخن گفتن از ابراهیم(ع)اشاره کرده است که قوم او چنین بودند.
شاید از مشهورترین ستارگانی که پرستش آنها تا زمان پیامبر ما(ص)بر جای مانده بود،ستارۀ شعری بود که علی بن ابراهیم دربارۀ آن گفته که:«آن ستارهای در آسمان است که قریش و قومی از /14 عرب آن را میپرستیدند،و آن ستارهای است که در آخر شب طلوع میکند». (1)و قرآن در این جا اعتقاد به الوهیت این ستاره را باطل میداند و آن را آفریدهای از آفریدگان خدا میداند.
وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْریٰ
«و او پروردگار شعری است.» [50]
پس از این آیات ما را به بحث دربارۀ تاریخ امتهای گذشته بالا میبرد،که تأکیدی بر هیمنۀ خدا بر خلق است و این که او میتواند جزای بندگان را بر حسب اعمالشان بدهد،آیا خیال میکنید که هلاک امتها در آن هنگام که به مخالفت با حق و نافرمانی نسبت به فرستادگان خدا پرداختند تصادفی بوده است؟ اگر چنین بود،پس چرا تجربه در یک قوم برای یک سبب تکرار شده است؟ وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عٰاداً الْأُولیٰ «و او نخستین قوم عاد را هلاک کرد.» آن قومی بود که خدا هود پیغمبر(ع)را بر ایشان مبعوث کرد،و این که خدا «الاولی»گفته،شاید به یکی از این دلایل بوده باشد:
الف:بدان سبب که آنان اولین اقوام پس از هلاکت بشریت با طوفانی بود که در زمان نوح پیغمبر(ع)همۀ زمین را بلعید.
1) 84) -نور الثقلین،ج 5،ص 174.
ب:به جهت آن که آنان از دو نسل بودند و جز نسل اول ایشان هلاک نشد.
ج:خدا میخواست سفاهت اندیشۀ تقدیس اوّلیان را که جاهلیان و از جملۀ آنان قریش بر این اعتقاد بودند آشکار سازد.
[51]
بعد از عاد قوم ثمود آمدند که پیغمبر مبعوث بر آنان صالح(ع)بود که او را تکذیب و ناقۀ آیت خدا را پی کردند که نشانهای آشکار بود و خدا آنان را هلاک کرد.
وَ ثَمُودَ فَمٰا أَبْقیٰ
«و ثمود را بر جای نگذاشت.» در آن جا گفت«الأولی»و در این جا«فما أبقی»،بدان جهت که ثمود همگی با باد صرصری که بر ایشان وزید هلاک شدند و کسی از آنان برجای نماند، بر خلاف عاد که اولیان ایشان هلاک شدند و ما بقی برجای ماندند،و این کلمه اندازۀ تشبّث ثمود را به بقا برای ما آشکار میسازد،چه هر حیله و قوهای که در تصرف داشتند همچون تلاش برای باقی ماندن کردند،ولی چون غضب خدا ایشان را فرا گرفت هیچ کاری از دست آنان برنیامد.
[52]
و پیش از این هر دو قوم،قوم نوح طعمۀ هلاکت شدند.
وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغیٰ
«و قوم نوح پیش از ایشان ستمگرتر و گردنکشتر بودند.» بدان سبب که از لحاظ کفر ورزیدن به خدا و نافرمانی نسبت به انبیا نخستین قوم محسوب میشوند،و نیز به آن سبب که اصرار بر گمراهی داشتند و نسلی پس از نسل دیگر،علی رغم 950 سال تبلیغ آشکار و مستمر نوح(ع)برای رسالت هنوز نسبت به حق استکبار نشان میدادند.
در ستمکاری بر همۀ اقوام پیشی داشتند،زیرا که خود را از همۀ ارزشهای دینی و انسانی آزاد کردند،و نیز از جهت طغیان چنین بودند،بدان سبب که امکانات فراوان در اختیار داشتند و این همه را بر ضد رسالت و رسول به کار میانداختند.و با وجود این خدا آنان را هلاک کرد و به هیچ وجه از رسیدن عذاب
به ایشان مانع نشد.
[53-54]
سپس نوبت به قوم لوط(ع)رسید که در انحراف جنسی اسراف میکردند،پس غضب خدا بر ایشان فرود آمد،و جبرییل شهرها و روستاهای آنان را با کنار بالش به آسمان بالا برد و سپس فروشان ریخت.
وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْویٰ
«و واژگونشدگان را فرو ریخت.» علامۀ طبرسی در مجمع البیان گفته است:«مؤتفکة»به معنی واژگونه شدگان است که بالاشان پایین بیاید و پایینشان بالا رود،و هوی یهوی به معنی پایین آمدن در هوا است، /14 ولی اگر بر پلهای پایین یا بالا رود،اهوی یا هوی گفته نمیشود،و هنگامی که اجل آنان فرا رسید،عذاب هولناک از همه طرف آنان را در میان گرفت.
فَغَشّٰاهٰا مٰا غَشّٰی
«پس آنان را فرو گرفت فرو گرفتنی.» آیا این درست است که خدا ما را به آتش جهنم یعنی به آن مکافات بزرگی معذب میسازد که آسمانها و زمین و کوهها تاب تحمیل آن را ندارند.مگر خدا آن پروردگار بخشندهای نیست که نشانههای بخشندگی گستردۀ او در هر چیز متجلی است،این پرسش را بعضی طرح میکنند و میگویند نه...من این را قبول ندارم که خدا مرا عذاب دهد،در صورتی که در دنیا از او چیزی جز نعمت ندیدهام؟آری،و این گواهیهایی بر عذاب دادن او نسبت به امتهایی است که به مبارزۀ با حق و چالش رسولان خدا پرداختند.رحمت خدا وسیع است،ولی او شدید العذاب نیز هست.
شاید به همین مناسبت است که پروردگار،گاه به گاه،ما را به یاد عذاب بزرگی میاندازد که بر ملتها و اقوام پیشین نازل شد تا از این راه شک ایشان به یقین مبدل شود و بدانند که وعده دادن نافرمانان به عذاب گونهای از وهم و ترساندن مجرد نیست،بلکه واقعیتی است که عملا صورت گرفته است و تاریخ بشری به آن گواهی میدهد که بعضی از شواهد آن پیشتر گذشت.
[55]
عبرتهای هولناک تاریخ از آن آیات الاهی است که شایستۀ برداشتن
پردۀ شک و تردید از قلب انسانی است که در آنها به اندیشیدن میپردازد و از هدایت آنها پیروی میکند.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکَ تَتَمٰاریٰ
«پس به کدام یک از آیات پروردگارت شک میکنی؟» آلاء به معنی آیات و نشانههای است،و دلیل بر آن است گفتۀ خدا در سورة الرحمن فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ . (1)و تماری به معنی پی در پی شک کردن است یا از شکی به شک دیگر افتادن،بدان جهت که آن کس که در این قضایای سرنوشت ساز و کلی شک میکند،شک خود را در قلب خویش نگاه نمیدارد،بلکه آن را به کسی مثل خود القا میکند و از او نیز شکی به وی القا میشود،و شایسته است که این همه با این آیات متوالی رو به رو شود.
[56]
از عمیقترین مشکلات انسان این است که رسیدن عذاب الاهی را به خودش که با گمراهی سر و کار دارد مستبعد میپندارد،یا به سبب شک داشتن در قدرت خدا همچون جهودانی که میگفتند دست خدا بسته است،یا برای امید و آرزوی غیر منطقی به رحمت او،و قرآن از عاقبت امتهایی برای ما سخن میگوید که گمراه شدند و حق را تکذیب کردند،و آن را در برابر ما قرار میدهد تا ما را بیم دهد و باشد که از باطل به حق بازگردیم.
هٰذٰا نَذِیرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولیٰ
«این بیم دهندهای از بیم دهندههای نخستین است.» گفته شده است که معنی«نذیر»در این جا رسول بزرگوار(ص)است که نمایندۀ امتداد رسولان است،پس به همان گونه که هود و صالح و نوح و لوط علیهم السلام اقوام خویش را بیم و هشدار میدادند،محمّد(ص)نیز مانند آنان بیم میدهد،و امام صادق(ع)که دربارۀ این آیه از او پرسش شده بود،گفته است:
«یعنی محمّد(ص)که از آنان خواست که به اقرار به خدا در عالم ذرّ اول
1) 85) -سورة الرحمن13/.
بازگرداند». (1).
خدا اقوام گذشته را بدان سبب هلاک کرد که پیامبران خود را تکذیب میکردند و نیز دین حقی را که ایشان آورده بودند،و همین برای بیم دادن ما کفایت میکند،بدان سبب که سنّتهای خدا در گذشتگان همان سنتهایی است که در ما جریان دارد و پس از ما نیز دربارۀ آیندگان تا روز قیامت جریان خواهد داشت.
[57-58]
و قیامت باقی میماند که رساترین و آخرین و بزرگترین بیم دهنده است،و قرآن دربارۀ حدوث قیامت در آیندهای نزدیک تأکید میکند،و حتی اگر زمان رسیدن به قیامت کبری 500 میلیون سال پس از این باشد،به اندازۀ یک سیام یا نزدیک 3%دورۀ واحدی از دورههای این جهان است که بنا بر بعضی از اندازهگیریهای علمی به اندازه پانزده هزار میلیون سال تخمین زده شده است،و شاید تا قیام ساعت یعنی آن روز که آسمانها و زمین از آن میترسند جز چند هزار سال و شاید کمتر باقی نمانده باشد،و چه کس میداند؟علم آن نزد پروردگار ما است و آن را آشکار نمیسازد مگر در وقت خودش.
پس میگوید:
أَزِفَتِ الْآزِفَةُ
«نزدیک شد نزدیک شونده.» تأکید بر نزدیک شدن این حقیقت بزرگ ما را بر آن میدارد که در ذهن خود چنان بیندیشیم که در ساعت قیامت زندگی میکنیم و خود را چنان آماده سازیم که امیر المؤمنین(ع)گفته است:«ای بندگان خدا!از-نافرمانی-خدا بپرهیزید، و پیش از رسیدن اجل به کار برخیزید.آنچه را که برای شما میماند بدانچه از دستتان میرود نخرید-دنیا را واگذارید و کردار نیک را با خود ببرید-بار بربندید که-شما را در این خانه نمیگذارند-،و پی در پی به رفتن از آن وا میدارند،آمادۀ مرگ باشید-که آینده است-و سایۀ خود بر شما افکنده است.
چون مردمی باشید که بانگ بر آنان زدند و بیدار گشتند،دنیا را ناپایدار دیدند و از
1) 86) -نور الثقلین،ج 5،ص 173.
سر آن گذشتند،آخرت جاویدان را گرفتند-و جهان فانی را هشتند...میان شما تا بهشت یا دوزخ-فاصلۀ اندکی است که-جز رسیدن مرگ نیست»، (1)و چون پسر آدم بمیرد،قیامت او بر پا میشود،و هیچ کس نمیتواند مرگ را از او دور کند.
لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ کٰاشِفَةٌ
«که برای آن جز خدا گشایندهای نیست.» ولی گاه آدمی چنان میپندارد یا آرزومند است که از بتانی که او شریک خدا قرار داده است،کاری برمیآید،ولی هرگز چنین نیست و تنها خدا قادر بر آن است که او را به خیر برساند و شر را از او دور کند،و در آن هنگام که عذاب نزدیک و نشانۀ آن آشکار میشود،پناهگاهی جز او وجود ندارد، فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ* وَ لاٰ تَجْعَلُوا مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ «پس به سوی خدا بگریزید که من آشکارا بیم دهندۀ شما از اویم*و همراه خدا معبود دیگری قرار مدهید که من آشکارا شما را از آن بر حذر میدارم». (2)
[59-61]
و این سخن گونهای از وهم و پندار نیست،بلکه حقی یقینی است که آدمی باید آن را تصدیق کند و خود را برای ملاقات آن آماده سازد: إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ* وَ مٰا هُوَ بِالْهَزْلِ «و آن سخنی قاطع و جدا کننده است*و یاوه و شوخی نیست». (3)
أَ فَمِنْ هٰذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ
«پس آیا از این سخن تعجب میکنید.» آنان مستعد و آماده برای ساعت نبودند: بَلْ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقٰالَ /14 الْکٰافِرُونَ هٰذٰا شَیْءٌ عَجِیبٌ* أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً ذٰلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ «بلکه از این دچار شگفتی شدند که بیم دهندهای از ایشان آمده است،پس کافران گفتند که این چیزی عجیب است که پس از مردن و خاک شدن(به زندگی)بازگردیم که این
بازگشتی دور است»، (1)و این طرز برخورد کافران است با حقایقی آشکار،و قرآن این ایستار ایشان را زشت و منکر میشمارد.
وَ تَضْحَکُونَ وَ لاٰ تَبْکُونَ* وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ
«و میخندید و گریه نمیکنید* و شما از غافلانید.» سخن دربارۀ قیامت و حقایق قاطع و بزرگ آن،میبایستی آدم عاقل را به گریستن و هراسیدن از خشم خدا وادارد،و نیروهای درونی او را به آن برانگیزد که در فکر نجات از این گرفتاری برآیند،و خود را آمادۀ قیامت سازند،و سامد به معنی غافل است،و به همان گونه که غفلت نتیجۀ خندیدن و تعجب کردن است،کوشش و سعی نتیجۀ طبیعی تصدیق است و گریستن از ترس هول و هراسهای ساعت.
[62]
در مقابل این ایستار نادرست نسبت به شنیدن سخنان مربوط به ساعت و قیامت،قرآن ما را به ایستار سالمی راهنمایی میکند که میبایستی بنا بر بیم دادنهای الاهی اختیار کنیم،و آن فرار کردن به سوی خدای عزّ و جلّ است،و با سجود به مقام بزرگ او نزدیک شدن.
فَاسْجُدُوا لِلّٰهِ وَ اعْبُدُوا
«و به خدا سجده کنید و او را بپرستید.» سجود آشکار کنندۀ اتّصال به خدا است،و عبادت و پرستش جوهر و محتوای آن،و سجدهای که ما را به خدا نزدیک نکند،و به عمل کردن به برنامههای او در زندگی نیانجامد،چه سودی میتواند برای ما داشته باشد؟نمازی که ما را از فحشاء و منکر بازندارد،فایدهاش چیست؟و روزهای که سبب تزکیه و پاک شدن نفس نخورد به چه درد میخورد؟ و آخرین کلمه:
مشاهده میکنیم که سیاق قرآنی این سورۀ مبارکه را به دعوت به سجود پایان میدهد، /14 و همین امر واجب میکند که هر کس که این آیه را میخواند یا آن را میشنود،فورا و در هر حال که هست به سجده بیفتد،و از آن روی چنین است که
1) 90) -ق2/ و 3.
در این سوره از بتانی یاد شده است،همچون لات و عزّی و منات و شعری،و بنا بر این هدف آیه دور نگاه داشتن و تنزیه مردمان از عبادت آنها و توجه دادن ایشان به عبادت انحصاری خدای یگانه و سجده کردن در برابر او است.
سورۀ قمر
امام ابو عبد اللّٰه الصادق(ع)گفت:«هر کس سورۀ اقتربت الساعة را بخواند،خدا او را از قبرش سوار بر شتری از شتران بهشت بیرون میآورد».
تفسیر نور الثقلین/ج 5،ص 174 /14
آیات این سورۀ مبارکه مشتمل بر سه محور اساسی است،از این قرار:
1-اعراض و دوری جستن کافران از آیات الاهی،خواه در رسالتهای فرو فرستاده شده بوده باشد،یا در معجزاتی که به دست پیامبران صورت میگرفته است،یا آنچه در کاینات تجلی پیدا میکند یا در آن سنّتها که در تاریخ امتهای گذشته وجود داشته است،و جایگاه این محور را در آیۀ: وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ (آیۀ 2)مییابیم.
2-تکذیب کردن حق،و این محور در گفتۀ خدای تعالی: وَ کَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ (آیۀ 3)و آیههای مشابه آن(آیات 9 و 18
و 23 و 33 و 42)آشکار میشود.
3-به یاد خدا افتادن و پند گرفتن،و این امر از تکرار گفتۀ خدای تعالی:
وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ در چهار جا،و دو آیه(15 و 51) آشکار میشود.
با تدبّر دقیق و عمیق در سوره،به وجود ارتباطی ژرف در میان این سه محور پی میبریم،پس إعراض علاوه بر آن که آشکار کنندۀ تکذیب است،سبب آن نیز هست،و این برای ما این مطلب را بیان میکند که دروغ تصور کردن رسالتها برخاستۀ از اعتقاد قاطع تکذیب کنندگان به آن نیست،بلکه از یک انحراف حقیقی در نفسهای ایشان سرچشمه میگیرد،چه آنان را مشاهده میکنیم که از آن اعراض میکنند،یعنی پیش از آن که به تحقیق و تفکر دربارۀ آن پرداخته باشند به تکذیب آن میپردازند.
ولی آیا درمان اعراض و تکذیب موجود در بشر چیست؟تذکره و پند گرفتن است.و قرآن برای تحقق بخشیدن به این هدف مهم و بزرگ آمد،و به همین سبب آن را چنان مییابیم که از لحاظ محتوی و طرز بیان ادبی و روانی و فکری حکمتی بالغ و رسا است که به ژرفای درون نفس آدمی نفوذ میکند،و تا دورترین افقهای عقل او پیش میرود،ولی این لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ «برای کسی است که قلب دارد یا گوش فرا میدهد در حالی که گواه است»، (1)پس این از جانب خدا فراهم آمده است،و همین سبب آن است که سخن آفریدگاری را که عظمت و جلال و علوّ او پایان ندارد،در نزد آفریدگانش واضح و آشکار میسازد...
امام صادق(ع)گفت:«اگر خدا این امر را میسّر نکرده بود،هیچ یک از آفریدگان او قدرت آن را نداشت که حرفی از قرآن را تلفظ کند،و چطور میتوانست چنین باشد در صورتی که این کلام کسی است که همیشه بوده و همیشه خواهد بود»، (2)
ولی آن معنی که با علاج اعراض و تکذیب در نزد بشر ارتباط پیدا میکند،این است که قرآن حقایق بزرگی را برای ما مصوّر میسازد که آخرت از آن جمله است،و این تصویر به صورتی بلیغ است که فهم و دریافت آن میسّر میشود،و همین امر در عقل انسان تعادلی میان آنچه غایب است و در مستقبل حادث خواهد شد،و آنچه حاضر است و آن را احساس میکند،پدید میآورد.او را دعوت میکند که با حاضری که نفس وی خواستار آن است،بر اساس آینده،همزیستی پیدا کند،یا او را از آن بازمیدارد که آنچه را که موجود و حاضر است از دست ندهد،بدان سبب که در آینده او را گرفتار مهلکههایی خواهد ساخت.
سورة القمر
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اِقْتَرَبَتِ اَلسّٰاعَةُ وَ اِنْشَقَّ اَلْقَمَرُ (1) وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ (2) وَ کَذَّبُوا وَ اِتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ (3) وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنَ اَلْأَنْبٰاءِ مٰا فِیهِ مُزْدَجَرٌ (4) حِکْمَةٌ بٰالِغَةٌ فَمٰا تُغْنِ اَلنُّذُرُ (5) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ یَوْمَ یَدْعُ اَلدّٰاعِ إِلیٰ شَیْءٍ نُکُرٍ (6) خُشَّعاً أَبْصٰارُهُمْ یَخْرُجُونَ مِنَ اَلْأَجْدٰاثِ کَأَنَّهُمْ جَرٰادٌ مُنْتَشِرٌ (7) مُهْطِعِینَ إِلَی اَلدّٰاعِ یَقُولُ اَلْکٰافِرُونَ هٰذٰا یَوْمٌ عَسِرٌ (8) کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنٰا وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ وَ اُزْدُجِرَ (9) فَدَعٰا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ (10) فَفَتَحْنٰا أَبْوٰابَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰاءٍ مُنْهَمِرٍ (11) وَ فَجَّرْنَا اَلْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَی اَلْمٰاءُ عَلیٰ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ (12) وَ حَمَلْنٰاهُ عَلیٰ ذٰاتِ أَلْوٰاحٍ وَ دُسُرٍ (13) تَجْرِی بِأَعْیُنِنٰا جَزٰاءً لِمَنْ کٰانَ کُفِرَ (14) وَ لَقَدْ تَرَکْنٰاهٰا آیَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (15) فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ (16) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (17) کَذَّبَتْ عٰادٌ فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ (18) إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ (19) تَنْزِعُ اَلنّٰاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ (20) فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ (21) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (22)
4 مزدجر:پند گرفته،و در این جا به معنی مصدری ازدجار از کفر و تکذیب فرستادگان خدا آمده است.
7 الأجداث:جمع جدث است به معنی گور.
8 مهطعین:إهطاع به معنی شتاب ورزیدن در راه رفتن است.
9 و ازدجر:یعنی:به انواع زجر و آزار برای تبلیغ رسالت گرفتار شد.
11 منهمر:همر به معنی ریختن با شدت اشک و آب است،و انهمار به معنی فرو ریختن به شدت و به مقدار زیاد است همچون ریختن آب از دهانۀ مشک.
13 و دسر:دسر به معنی میخها و واحد آن دسار است.
19 ریحا صرصرا:باد بسیار سرد.
20 أعجاز:ریشهها.
:یعنی کنده شدۀ از جایی که در آن کاشته شده بود،بدان سبب که قعر شیء به معنی جای قرار گرفتن آن،و در کلام خود تقعّر کردن به معنی تعمق در آن است.
چون هدف رسالتهای خدا راهنمایی و هدایت بشر است،پس بهترین وسیله برای این کار یادآوری کردن و بیم دادن است،تا حجابهای غفلت و کبر از روی قلب او برداشته شود.در ضمیر آدمی ترسی فراوان از آیندۀ نامعلوم او وجود دارد،و قرآن این ترس را با یادآوری کردن ساعت به او برمیانگیزد.و ساعت چیست؟ چیزی سختتر و تلختر.
این شکل بیان را بیشتر در سورههای مکی با آیههای کوتاه،و از جمله در سورۀ القمر،مشاهده میکنیم که در آن این وسیله با آشکارترین مصداقهای آن متجلّی میشود،و از آن روی به این نام نامیده شده که در آن از شکافته شدن ماه سخن رفته است که،بنا بر گفتۀ اغلب مفسران،در زمان رسول اللّٰه(ص)در مکه اتّفاق افتاد.
قرآن میان این نمود معجزه و میان نزدیک شدن روز قیامت پیوندی برقرار میکند که نزدیک با بعثت او(ص)است،چنان که خود او گفت:«هنگامی مبعوث شدم که من و ساعت همچون این دو بودیم»و دو انگشتش را به هم چسباند /14 که این خود دلالت بر نزدیکی زمانی دارد،یعنی چندان پس از او نمیگذرد که
جهان شاهد ساعت خواهد بود،و علی بن ابراهیم(رض)گفت:«قیامت نزدیک شد و پس از رسول اللّٰه(ص)جز قیامت نخواهد بود و دوران نبوت و رسالت به پایان رسیده است». (1)
اگر ساعت پس از هزارها یا میلیونها سال بعد از بعثت او(ص)فرا رسد، باز هم نزدیک است،چه هر آیندهای نزدیک است،و نزدیکی و دوری با مدت عمر محدود آدمی در دنیا محاسبه نمیشود،بلکه با آنچه در جهان از ارقام بزرگ وجود دارد بیان و محاسبه میشود،چنان که عمر خورشید ده میلیون سال است که بیشتر آن منقضی شده و پایان آن سخت نزدیک است،و سپس نسبت این مدت به زمان نامتناهی که در پی زندگی در دنیای ما میآید چیست؟! کافران این آیۀ معجزه را با وضوح آن تکذیب کردند،و از دلالتهای آن دوری گزیدند،ولی آنان نه اولین مکذبان بودند و نه آخرین ایشان،و قوم نوح و عاد بر آنان سبقت داشتند که عاقبتشان رسیدن به خواری و عذاب بود،و بنا بر این فرد مکتبی نباید در آن هنگام که بعضی از قبول دعوت او سرباز میزنند احساس شکست نفسی و روانی کند،چه دعوت او به پیروزی میرسد و مکذّبان به گمراهی میرسند.
[1]
در و جدان آدمی ترسی ژرف از چیزی مجهول وجود دارد که با آن زندگی میکند،و قرآن بیان میکند که این مجهول همان ساعت است،پس مرگی که به دنبال آن سرنوشتی مجهول میآید،نسبت به او همچون امری است که سخت مایۀ هراس به نظر میرسد،و آیهها بر این تأکید دارند که ترس حقیقی انسان از مرگ نیست،بلکه از بعث پس از مرگ است،و بدان جهت از مرگ میترسد که دروازۀ حساب است.
1) 3) -نور الثقلین،ج 5،ص 175.
اِقْتَرَبَتِ السّٰاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
«نزدیک شد ساعت و ماه شکافته شد.» /14 ابن عباس گفت:«مشرکان به نزد رسول اللّٰه(ص)گرد آمدند و گفتند:
اگر راست میگویی ماه را برای ما بشکاف و دو پارهاش کن،پس رسول اللّٰه(ص) گفت که:اگر چنین کنم ایمان خواهید آورد؟گفتند:آری،و آن شب شب چهاردهم ماه بود،پس رسول اللّٰه(ص)از خدا خواست که آنچه را که آنان خواستار شدهاند به او بدهد،و ماه در زمان رسول اللّٰه(ص)به دو قسمت شد و رسول اللّٰه(ص) بانگ برداشت که ای فلان و ای فلان،گواه باشید»، (1)تا جایی که بعضی از آنان گفتند که ما میان دو پارۀ ماه فاصله را مشاهده کردیم.
شکافته شدنی که در زمان رسول صورت گرفت یا بعد صورت بگیرد،از نمودهای جهانی دلیل بر نزدیکی ساعت است،ولی قرآن سخن گفتن از ساعت را مقدم بر سخن گفتن از نمود شکافته شدن ماه قرار داده است،بدان سبب که محور و هدف سوره بحث از ساعت است،و چه هراس انگیز است ساعت قیامت،و چگونه میتواند چنین نباشد در صورتی که با آن کوههای بلند به راه میافتند و به صورت سرابی درمیآیند،و ستارگان همچون مهرههای یک گردنبند پاره شده از هم پراکنده میشوند،و زمین دچار زلزلهای شدید میشود!زلزلۀ ساعت چیزی عظیم است! سخت ایجاد هراس میکند!و اثری عمیق بر جای میگذارد که از وسعت آن آگاهی نداریم،و تأثیر آن منحصر به جهان بشری نیست،بلکه انقلاب و تغییر جهانی قاطعی است که در آن نقش آدمی بر روی زمین به پایان میرسد،در صورتی که خدا هر چه را که به روی زمین است به خاطر او آفریده بود،و به همین سبب رفتن او مقتضی پیدایش تغییری قاطع در زمین است.و پروردگار ما نگفت(قربت) بلکه گفت«اقتربت»،و این حروف افزوده شده بر فعل مجرد و به صورت مزید فیه درآمدن آن از باب افتعال دلیل بر به کار گرفته شدن مقداری از قوه و تلاش برای این
1) 4) -نور الثقلین،ج 5،ص 174.
نزدیکی است،به همان گونه که اکتسب دلالت بر به کار رفتن نیرویی پیش از آن دارد که برای کسب لازم است،پس تولّد ساعت با درد زادن بسیار سختی همراه است،بدان سبب که حصول آن مقترن با تغییراتی عظیم و هولناک است.
[2]
شکافته شدن ماه تنها نشانه و آیتی نیست که ما را به ساعت و بعث هدایت میکند،بلکه آیات فراوان دیگری حجّت بالغه برای واقعیت ساعت است، ولی دشواری مربوط به نفس آدمی است که گمراه شده باشد و از هوای نفس خود پیروی کند.آیات را میبیند و آنها را میفهمد،ولی از دلالتهای آنها اعراض و خودداری میکند،بر باطل خود اصرار میورزد،و برای آن که /14 از نکوهش ضمیر و ندای عقل خود را خلاص کند،به جستجوی بهانهای برای توجیه گمراهی خویش برمیآید،و به تأویل آیات میپردازد،و هر اندازه هم که سخیف و مزخرف و با امور مسلم متناقض باشد،باز برای او فرقی نمیکند،و این همه برای آن است که از مسئولیت اعتراف به حق بگریزد.
وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ
«و اگر آیتی را ببینند،از آن دوری میجویند و میگویند که این سحری دوام یافته است.» مشرکان برای ایمان نیاوردن چنین بهانه میآوردند که تا نشانۀ قابل احساسی نبینند به یک چیز غیبی ایمان نخواهند آورد،و به همین سبب از رسول خدا(ص)خواستند که چیزی از آیات مادّی را به ایشان بنمایاند تا به نبوت و رسالت او اعتراف کنند،و او از پروردگار خود خواست که حجتی بر آنان اقامه کند و چون چنین شد از ایمان اعراض کردند،و علی بن ابراهیم(رض)گفت:«قریش از رسول اللّٰه(ص)خواستار شدند که آیتی به آنان ارائه دهد،پس او از خدا خواست، و به درخواست وی ماه به دو نیمه تقسیم شد و به آن مینگریستند تا بار دیگر دو نیمۀ آن به یکدیگر پیوست،پس گفتند که:این سحری دوام یافته است»، (1)و سحر جز چند لحظه دوام نمیکند که در آن لحظات جادوگر در چشم ایشان جادو میکند و
1) 5) -نور الثقلین،ج 5،ص 175.
سپس پایان میپذیرد،و مشرکان از این امر آگاه بودند،ولی قبول کردند که برای جادو به گونۀ دیگری قایل شوند که سابقهای نداشت و در تاریخ دیده نشده بود،و این را قبول نکردند که قرآن رسالهای از خدا است،چه سبب پذیرفتن مسئولیت واجبی برای ایشان میشد،و در آن هنگام او عنوان رسول خدا بر ایشان را نیز پیدا میکرد،در صورتی که آنان به هر وسیله و بهانه متوسل میشدند تا از زیر بار قبول مسئولیت بگریزند،و محتمل است کلمه مستمرّ یک معنی قوی نیز داشته باشد،و آن این که جادو و سحر از آن روی قوتی ندارد که خیال است نه واقعیت،و علاوه بر این قرآن افکار و گفتههای متناقض خود آنان را ثبت میکرد و آنها را برای بیان بطلان خود آنها و گمراهی معتقدان به آنها به کار میبرد.
پیش از این گفتیم که گفتۀ ایشان حاکی از این که رسالت و آیات آن سحر است،اعترافی به تأثیر بالغ قرآن بر روی ایشان بود،و بر این که نمیتوانند همانند آن را بیاورند،و این که قرآن نیز مانند سحر بر قلبهای ایشان تأثیر میگذارد، /14 پس به این اعتراف مورد مؤاخذه قرار میگرفتند،و تفسیر ایشان بر این که قرآن شبیه سحر است از اعتبار میافتاد،چه سحر ممکن نیست بیش از چند لحظه دوام کند بدان سبب که چیزی جز تأثیر موقت در خیال نیست.
[3]
آیه بعدی تأکید بر آن دارد که توجیه باطل در نزد خدا برابر دروغ محض است،و بلکه از آن سختتر است،و به همین جهت توجیه انسان چیزی را از واقعیت تغییر نمیدهد،و نیز از جزای آن در نزد پروردگارش،چه خداوند متعال به ظاهر نگاه نمیکند و کسی را بنا بر آن مورد مؤاخذه قرار نمیدهد،بلکه به حقایق واقعی نگاه میکند،و آنها را معیاری برای جزا دادن قرار میدهد و إنه یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی الصُّدُورُ «از چشمک زدن چشمها و نهفتههای در سینهها آگاه است». (1)
وَ کَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ
«و تکذیب کردند و پیرو هواهای خویش
1) 6) -غافر19/.
شدند.» پیروی از هوا سبب تکذیب است،به همان گونه که هدف آن است،و این آیه دلیلی آشکار بر باطل بودن عذر ایشان است،و رد کردن آن به توسط خدا توجیهی مشروع برای اعراض آنان از حق به شمار میرود،چه خدا آنان را با مکذّبان برابر شمرده است.
وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ
«و هر امری استقرار یافته است.» سنّتهای زندگی دنیا و آخرت و مقیاسهای آنها حقایقی اقامه شده و ثابت و تغییر ناپذیر(مستقر)است،پس آنها را نمیتوان با هوای نفس یا به آرزوهای بشری تغییر داد،و این آیه به چیزی اشاره دارد که آیات دیگر قرآن آن را بیان کرده است، همچون این گفتۀ خدا: لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ ، (1)وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ ، (2)وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُ حَیْثُ أَتیٰ ، (3)إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً ، (4)به همان گونه که سخن حکمت آمیز علی(ع):«کارها مرهون به اوقات خویش است» /14 از همین آیۀ کریمه الهام گرفته است،و این تفسیر جامع آراء مفسّران است که میگویند که امر مستقر همان پایانهای امور است،یعنی عاقبت کارها استقرار یافتۀ بر ارزشهایی ثابت است،به همان گونه که کشتی در کنار ساحل لنگر میاندازد،یا چنان که گفتهاند:عاقبت حسنی است و عاقبت شر سویی،و بعضی گفتهاند:مقصود از آن قیامت است که سفینۀ دنیا در کنار آن لنگر میاندازد،بدان جهت که همچون امری واقعی و محسوس میشود و حق از باطل تمایز پیدا میکند.
آری،هر امر واقعی حق است و به زودی در جای خود مستقر میشود،و استواری هر چه بیشتر پیدا میکند و علی رغم اوضاع و احوال و عوامل متضاد با آن چنین میشود،و استقرار یافتن آن بیش از میلیونها کلمه حاوی دلالت است،پس
اگر جن و انس برای انکار وجود کوهها با هم جمع شوند،و میلیونها دلیل بیاورند،آیا واقعیت تغییری پیدا میکند؟هرگز...و سبب آن است که محور حقیقی واقعیات خارجی حق است و نه هوا و گمانها و آرزوها،و شاید معنی حکمت بالغه که پس از این آیه میآید،همین امر است،چه حکمت عبارت از وضع هر چیز در موضع آن است،و کسی بر این توانایی دارد که از سنن الاهی نافذ در آفرینش و آفریدگان آگاه و از نظام عادل حاکم بر هر چیز با خبر باشد،و رسالتهای خدا از آن جهت حکمت بالغه بوده است که انسان را به حقایق واقعی مستقر شده،و از آن جا به برنامۀ زندگی استوار و متکی بر اساس آنها هدایت میکند.
[4]
و چون ارزشها استقرار یافته است(نه اهواء)،بنا بر این بطلان عذرهای آن کافران آشکار میشود.مگر نه این است که شواهد بر راستی و درستی رسالت گواه است،پس چرا به آن کفر ورزیدند؟آیا خبرهای متواتر از آن نرسیده بود که هر کس به آنها کفر ورزید هلاک شد،در صورتی که همین برای بازداشتن آنان از کفر بسنده بود؟ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنَ الْأَنْبٰاءِ مٰا فِیهِ مُزْدَجَرٌ «و به آنان خبرهایی رسید که در آنها عامل بازداشتن وجود داشت.» از این خبرها است آیۀ انشقاق قمر،و مزدجر ترساندن و به هراس انداختن است،و پروردگار ما تنها به فرستادن آیات و بیان قوانین برای انسان بسنده نکرد، بلکه در آن هنگام که شخص را از مخالفت بر حذر میداشت،بر او حجت بالغه اقامه میکرد و میگفت:«چرا برای ما رسولی نفرستادی که ما را بیم دهد، /14 و پرچم هدایت کنندهای برای ما برنیفراشتی تا،پیش از آن که به ذلت و خواری مبتلا شویم،از آیات تو پیروی کرده باشیم؟». (1)
[5]
و در آیات خدا هرگز نقصی وجود ندارد،بلکه در آنها حجت قاطع مشاهده میشود،چه خداوند متعال آنها را به درجهای از وضوح و کمال قرار داده
1) 11) -مفاتیح الجنان،دعای ندبه.
است که هیچ کس را عذری برای اعراض کردن از آنها و از دلالتهاشان باقی نماند،و چنان است که خود او آنها را چنین توصیف کرده است:
حِکْمَةٌ بٰالِغَةٌ
«حکمتی است بالغ و رسا.» و بلوغ در این جا به معنی تمام و کمال است،و به همین جهت است که چون مرد از لحاظ نفس و عقل و اندام کمال پیدا کند،و میوه چون کامل شود و هنگام رسیدن آن باشد،میگویند که بلوغ پیدا کرده است،و معنی دیگری که این کلمه آن را میرساند،رسیدن است،و حکمت الاهی از لحاظ ژرفا و فراگیری کامل است،و از لحاظ محتوی و اسلوب هیچ نقصی ندارد،و سپس خدا آن را به توسط پیامبران مبلغ خود به مردمان رسانیده است،پس عذری برای آن ندارند که رسولی برای آنان فرستاده نشده،و این آیه شبیه است به آن گفتۀ خدای تعالی که گفت: فَلِلّٰهِ الْحُجَّةُ الْبٰالِغَةُ فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ «پس حجت بالغه از آن خدا است،و اگر میخواست همۀ شما را هدایت میکرد». (1)
بنا بر این زندگی بیسامان و آشفته نیست،بلکه برای خود قوانین مستقر و ثابت دارد،و انسان نیازمند حکمت بالغهای است که از این واقعیات حق و حقیقی سرچشمه گرفته باشد،تا بتواند چنان که شایسته است در آن به سر برد،و این را در کتاب خدا گسترده میبینیم که حکمت بالغۀ عظمی و نعمت کبری و هدیۀ الاهی به انسان است،و رسولش(ص)آن را ابلاغ کرده است،پس چرا بشریت در این گمراهی که مشاهده میکنیم زندگی میکند؟و پاسخ آن است که:زیرا که به آن ایمان نیاورده و آیات آنان را مورد تطبیق و کاربرد قرار نداده است.میان خود آن آیات حکمت حجابهایی از اعراض و توجیه و تکذیب و هوای نفس برقرار کرده است.
فَمٰا تُغْنِ النُّذُرُ
«پس از بیم دادنها سودی به دست نمیآید.» /14 چنان فرض میشد که بیم دادن مانع پیروی ایشان از گمراهی و باطل
1) 12) -الأنعام149/.
است،و چنان که اکنون مشاهده میکنیم بر طغیان و کفر ایشان افزوده است،و امید میرفت که آنان را به گریه اندازد،و اکنون میبینیم که میخندند و به استهزاء میپردازند،و آمده بود تا یادآوری بر ایشان باشد و آنان اکنون در غفلت غوطهورند،و قرآن این حقیقت را در پایان سورة النجم بیان کرده و واقع حال مکذبان را زشت و منکر خوانده است: أَ فَمِنْ هٰذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ* وَ تَضْحَکُونَ وَ لاٰ تَبْکُونَ* وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ . (1)
[6]
در آن هنگام که انسان به حدّ اعراض و دوری جستن از حکمت بالغه میرسد،خدا او را به حال خودش وامیگذارد،و پس از آن دیگر امیدی برای راه یافتن او وجود ندارد،و اولیای خود را از او منصرف میکند،تا گناهی بر گناه دیگر بیفزاید،و درک پس از درک دیگر پایینتر رود،و جزای هولناکی را که خیال بشر از تصور کردن آن ناتوان است دریافت کند.
پروردگار ما به صورتی مکرر اصحاب رسالت را به ترک معرضان از رسالت فرمان داده است،و ممکن است بپرسیم که:برای چه؟به سبب آن حکمت بالغه که استمرار در بیم دادن به ایشان و تلاش برای راهنمایی کردن آنان وقت فراوانی را تلف میکند که میبایستی به کار سودمندی اختصاص داده شود،پس چون دریافتند که هدایت آنان هیچ فایدهای ندارد،لازم است به هدایت دیگران بپردازند، و رسالت را در شخص خود مورد تطبیق قرار دهند و دستگاه رسالی را کاملتر کنند، اما چه وقت باید فرد رسالی از دعوت دیگران چشم بپوشد؟محدود کردن این وقت در پرتو بصیرتهای الاهی صورت میگیرد و رهبری رسالی از این آگاه است.
حکمت دیگری نیز برای دوری جستن و اعراض از کسانی که انکار آیات خدا میکنند وجود دارد،و آن این که آنان خود نیازمند به رسالتاند،و رسالت از آنان بینیاز است،پس هیچ دلیلی برای الحاح و اصرار بیش از اندازه بر ایشان وجود ندارد،یا تغییر دادن بعضی از ارزشها و موافق ساختن آنها با اهواء ایشان تا آن را
1) 13) -النجم59/ تا 61.
بپذیرند،همچون کاری که بعضی از علمای دین مسیح کردند و برای جلب موافقت هیئت حاکمه یا مردمان عوام چیزهایی را به دین افزودند که از آن نبود،و این همه برای آن بود که به دیندار شدن مشتاقشان سازند،و بعضی از جاهلان اهل دعوت مسلمانان نیز گاه چیزهایی بر دین افزودهاند /14 که طاغیان و عوام الناس را به خود جلب کنند و مایۀ رضایت خاطر ایشان را فراهم آورند،و خدا از این گونه کسان بینیاز است و نیز از هر کس که از این راه بخواهد مردمان را به دین حق اسلام درآورد.
در این شک نیست که مؤمن به آن حرص دارد که هر چه بیشتر مردمان را هدایت کند،و خیر آنان را میخواهد،و بنا بر این ترک کردن آنان و آتشگیرانۀ جهنم ساختن ایشان بر ایشان دشوار است،چنان که سید الشهداء امام حسین(ع)ریش خود را به خون کشتهای رنگین میکرد،و چون یکی از دشمنانش او را در این حال دید گفت:ای پسر فاطمه!آیا از ترس کشته شدن گریه میکنی؟و او گفت:
«نه،ولی برای آن که میدانم شما با کشتن من به آتش داخل خواهید شد»،و به خاطر همۀ اینها است که فرمان مکرّر به ترک معرضان در قرآن آمده است.
فَتَوَلَّ عَنْهُمْ
«پس از آنان روی بگردان و دوری گزین.» به حال خودشان واگذار و چشم به راه باش،و تقدیر این فعل به سیاق نزدیکتر از گفتۀ بعضی از مفسران است که گفتهاند:و به یاد روز قیامت باش که خواننده مردمان را به چیز بدی دعوت میکند،بدان جهت که چشم به راه روز رسیدگی به خلافها بودن مسئلهای شناخته شدۀ در آیات قرآن کریم است.
گاه این دوری گزیدن تنها به دنیا اختصاص ندارد بلکه شامل آخرت نیز میشود،چه پروردگار ما به پیامبر خود دستور داده است که با وجود صاحب شفاعت بزرگ در روز قیامت بودن،از آنان اعراض کند،آن هم در روزی که همۀ مردمان حتی رسولان و پیامبران از او(ص)خواستار شفاعت میشوند،از آن روی که راه نزدیکتر برای رسیدن به بهشت است.و در حدیثی از سماعة بن مهران آمده است که ابو الحسن(ع)گفت:«اگر نیازی به خدا داری،بگو:«اللهم إنّی أسألک بحق
محمد و علی»و حاجت خود را بخواه،چه آنان در نزد خدا منزلت خاص دارند،و چون روز قیامت شود،هیچ فرشتۀ مقرّب و نبیّ مرسل و مؤمن آزمودهای باقی نمیماند مگر این که در آن روز به این دو نفر نیازمند است»، (1)و از امام صادق(ع) روایت شده است که:«هیچ کس از پیشینیان و پسینیان نیست مگر این که نیازمند به /14 شفاعت محمّد(صلّی اللّٰه علیه و آله)در روز قیامت است»، (2)و احتیاج آنان به رسول در آن روز چه اندازه زیاد است!ولی خدا به او فرمان میدهد که در مقابل تولّی و اعراض ایشان در دنیا از آنان روی بگرداند و اعراض کند.
یَوْمَ یَدْعُ الدّٰاعِ إِلیٰ شَیْءٍ نُکُرٍ
«روزی که خواننده به چیزی منکر و ناپسند دعوت میکند.» نیاوردن اسم خواننده در این جا که خدا است یا اسرافیل یا جبرییل یا روح،دلیل بر آن است که مهم دعوت است و مضمون و نه شخص دعوت کننده که ممکن است هر یک از ایشان بوده باشد،و در آن بیم دادنی شدید وجود دارد،و سپس خدا با مجهول نشان دادن آن کس که دعوت شده،بر هراس حاصل از آن افزوده و گفته«شیء»که نکره است،و انسان فطرتا از مجهول میترسد،و در پایان ذکر صفت منکر و ناپسند بودن آن چیز با تأکید بر منکر بودن آن بر این تهدید و تحذیر میافزاید،و اصل معنی منکر آن است که چیزی به آدمی برسد که تصور آن را نمیکند و به آن رضا نمیدهد،و به گناهان و خطاها از آن جهت منکرات میگویند که عقل آدمی و و جدان او از آنها بیزار است و به آنها رضا نمیدهد.
[7-8]
و هنگامی که انسان در خانۀ امتحان و ابتلا زندگی میکند، میتواند از دعوت خدا و جواب مثبت دادن به آن اجتناب کند،و این برای آن نیست که با معصیت خویش بر خدا غالب شود یا او را عاجز کند و از عقابش بگریزد، هرگز... وَ مَنْ لاٰ یُجِبْ دٰاعِیَ اللّٰهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءُ أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
«و اگر دعوت خدا را اجابت نکند،عاجز کنندۀ او در زمین نیست،و جز او دوستانی ندارد،و این گونه کسان در گمراهی آشکار به سر میبرند»، (1)ولی در روز قیامت این آزادی از او سلب شده،و پادشاهی و حکمرانی اختصاص به خدای یگانۀ قهّار دارد،و هیچ کس نمیتواند نسبت به فرمان او تمرد کند و دعوت او را اجابت نکند، یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدّٰاعِیَ لاٰ عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْوٰاتُ لِلرَّحْمٰنِ فَلاٰ تَسْمَعُ إِلاّٰ هَمْساً «در آن روز از دعوت کننده پیروی میکنند و کجی وجود ندارد و صداها در برابر خداوند رحمان فرو میافتد و جز آهسته شنیده نمیشود»، (2)و در آن جا تکبّر اعراض کنندگان و مکذّبان به ذلت و خواری تبدیل پیدا میکند.
خُشَّعاً أَبْصٰارُهُمْ
«چشمانشان خاشع و فرو افکنده است.» خشوع آن حقارت و پشیمانی است که بازتابی از عمق خواری در نفوس و جانهای ایشان است.
یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدٰاثِ کَأَنَّهُمْ جَرٰادٌ مُنْتَشِرٌ
«بیرون میآیند از گورها همچون ملخهای پراکنده شده.» چون همۀ نسلهای آدمیان یک جا برانگیخته میشوند،شمارۀ آنان بسیار زیاد است،به صورتی که بعضی از آنان بر روی بعضی دیگر سوار میشوند،«پس نیکو حالترین آنان کسی است که جای نهادن دو پایی بیابد،یا برای راحت خود فراخ جایی»، (3)به گفته امام علی(ع)،و قرآن مردمان را در محشر به گروهی ملخ تشبیه کرده است که پراکنده شدهاند،و عددهای هولناکی پیدا کردهاند در مثل حالات بلا،پس در آن روز انبوهی جمعیت بسیار متراکم است،و قرآن در این جا سخنی از ایشان با بیان«خشعا ابصارهم»به میان میآورد که اشاره به بیرون آمدن آنان از گورها دارد،زیرا که بیان آن هدف سیاق از ذکر قیامت است،و پیش میرود و با ما در خصوص کسانی سخن میگوید که اعراض و تکذیب کردند و به
پیروی از هواهای خود پرداختند به جای آن که از خوانندگان به خدای عزّ و جلّ پیروی کنند.
مُهْطِعِینَ إِلَی الدّٰاعِ
«شتابندگان به سوی دعوت کننده.» صاحب مجمع البیان گفته است:هطع راه رفتن سریع با ناراحتی و اکراه و خواری است،و زمخشری گفت:گردنهاشان کشیده به طرف خواننده است یا به او مینگرند و چشم از او برنمیدارند،و راغب گفت:هطع بصره یعنی چشمش را به سویی متوجه کرد،و بعیر مهطع یعنی شتری که گردنش را به یک طرف متوجه کرده است،و آنچه به نظر من میرسد این است که خدا کلمه را از اضافه قطع کرده و،مثلا،نگفته است مهطعین رؤوسهم،تا معنی آن مضمون فراگیری پیدا کند و همۀ جوارح بدن و قلب را در امتداد و جهت خواننده معرفی کند،و این حکایت از عمق اطاعت آنان نسبت به خوانندۀ به خدا دارد.
یَقُولُ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا یَوْمٌ عَسِرٌ
«کافران میگویند که این روزی سخت است.» بدان سبب که روز دین(جزا)و حق است،و آنان از دین کناره گرفتند،و به پیروی از هواها و پندارها پرداختند،اما مؤمنانی که به آیات ربانی ایمان آوردند و آنچه را که نیک است تصدیق کردند،و پیرو خوانندۀ به خدا در دنیا شدند،امروز روز خوشبختی ایشان است،و چه سعادت و خوشبختی از این بالاتر که بنده به ملاقات پروردگارش نایل شود،و به وعدهای برسد که مدتهای دراز چشم به راه آن بوده است؟! إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ* لاٰ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهٰا وَ هُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خٰالِدُونَ* لاٰ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ وَ تَتَلَقّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ هٰذٰا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ «آنان که نیکی ما به ایشان سبقت گرفت، دور شدگان از آناندنمیشنوند صدای آن را،و آنان در هر چه خواستار آن باشند جاودانه میمانندفزع بزرگتر آنان را اندوهگین نمیسازد،و فرشتگان بر ایشان درآیند(و گویند که)این همان روزی است که به شما وعده داده شده بود»، (1)
1) 19) -الأنبیاء101/ و 102.
وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ «و آنان از فزع و هراس آن روز در امانند». (1)
امام علی(ع)در ضمن سخن گفتن از حوادث محشر گفته است:«چون روز قیامت فرا رسد،خداوند تبارک و تعالی آنان را بیسلاح و گنگ و برهنه و بیریش از گورهاشان بیرون میآورد و در یک بیابان قرار میدهد،روشنی آنان را به راه میاندازد،و تاریکی گرد هم جمعشان میکند،تا آن گاه که به گردنۀ محشر برسند،و از پیش رفتن بازشان دارند،و در این هنگام است که سخت به نفس زدن میافتند،و عرق ریختن تنهاشان افزایش پیدا میکند،و کارها بر ایشان سخت میشود،و به نالیدن و ضجه کشیدن میافتند و بانگ بلند برمیدارند»،گفت:«و این اولین هول و هراس از اهوال قیامت است»،گفت:«پس جبّار تبارک و تعالی از بالای عرش خود در سایههای فرشتگان به آنان توجه میکند،و فرشتهای از فرشتگان به فرمان او در میان آنان ندا میکند که:ای گروه آفریدگان!خاموش باشید و به منادی جبّار گوش دهید»،گفت:«پس اولین ایشان چنان ندا را میشنوند که آخرین ایشان»،گفت:«پس بانگهاشان فرو میشکند،و چشمانشان فرو میافتد،و بندهای بدنشان به لرزه درمیآید،و قلبهاشان آشفته میشود،و سرهاشان را به طرف ندا کننده بلند میکنند و سخت متوجه او میشوند»،گفت:
«پس در این هنگام کافر میگوید که این روزی سخت است». (2)
[9-12]
و تکذیب رسالت امری طبیعی است که همۀ پیامبران گذشته با آن رو به رو شده بودهاند.
کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنٰا
«پیش از ایشان قوم نوح تکذیب کردند و به تکذیب بندۀ ما پرداختند.» تکذیب نخستین به آیات و رسالت است،و تکذیب دوم به پیامبری او(ع)، و تنها به تکذیب بس نکردند،بلکه در آن کوشیدند که وی را بدنام سازند.
وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ
«و گفتند که(نوح)دیوانه است.» بدان سبب که بر حق اصرار میورزید،و در دعوت خود،با وجود تکذیب قومش،سخت ایستادگی میکرد،پس او در نظر آنان چنان مینمود که خواستار امری محال و نامعقول است،و چون شجاعت او را در چالش با فرهنگها و آداب و عادات خود مشاهده کردند و خواهان آن نبودند که دعوت او را اجابت کنند،او را دیوانه خواندند تا از این طریق پردهای میان او و مردمان کشیده شود و آنان را از تأثیرپذیری از وی دور نگاه دارند،و این از طبیعت طاغیان گردنکشان است،و آنان کسانی هستند که امروز اصالت را جانبداری و جهاد در راه خدا را ایجاد ترس و رعب میخوانند،و بر مؤمنان واجب است که نگذارند تبلیغات ضد سبب شکست ایشان شود،چه آنان دنبالۀ خط پیامبرانند،و حق با ایشان است،و بر آنان لازم است که همچون پیامبران آزار در راه دین و خدا را تحمل کنند،و این پیر انبیا نوح(ع)است که در معرض آزار قوم خود قرار گرفت تا مگر او را از راه رسالتش بازگردانند و چنان شد که دیوانهاش خواندند.
وَ ازْدُجِرَ
«و آزردهاش ساختند.» این کلمه خلاصه کنندۀ محنتهایی است که نوح-علیه السلام-در معرض آنها قرار گرفت،و رنج و آزاری که از ایشان دید،و این جمله عطف بر«مجنون» نیست که آن را داخل در تمام گفتهها کند،بلکه ظاهرا عطف بر«فکذّبوا»است، پس آنان از لحاظ روانی به تکذیب او پرداختند و در آن کوشیدند که با زبان و تبلیغات خود نام نیک او را لکهدار سازند،و عملا به آزار او پرداختند.و سیاق از آن روی در ضمن یاد کرد از پیامبران گذشته نخست به نوح پرداخت که او به سبب اعراض مردم از رسالتش از همه بیشتر گرفتاری و ابتلا پیدا کرد،و مدت نهصد و پنجاه سال پیوسته قوم خویش را به حق میخواند و آنان از او اعراض میکردند.
فَدَعٰا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ
پس دست دعا به پروردگار خویش بلند کرد و گفت که من شکست خوردهام پس یاریم کن.» این دلالت بر معنی پیشین موجود در کلمۀ«ازدجر»دارد،چه اگر دعا
نمیکرد،از زجر ایشان به صورت روانی آسیب میدید،یا قربانی آن میشد،به همان گونه که دلیل بر آن است که نوح-علیه السلام-به حد نومیدی از ایمان آوردن قوم خویش رسیده بود.و رازی گفته است:رسول به چنین دعایی،تا آن زمان که احتمال ایمانی از قوم خود میداشت،نپرداخت،و پروردگارش دعای او را مستجاب کرد،و آسمان را به حال فرو ریختن آب بر سر ایشان واداشت،و چشمههای زمین را به فوران برانگیخت،و از این راه پیامبرش پیروز شد و کافران به هلاکت رسیدند.
با نظری کلی و دقیق به داستانی که قرآن آن را در سه فصل عرضه داشته است،در فصل اول از رنجهایی یاد میکند که نوح از قوم خود دید و چشید،و در فصل دوم سخن از دعایی است که خلاصۀ ایستار او را نسبت به ایشان به ما عرضه میکند،و فصل سوم اختصاص به عذاب خدا دارد که بر آن گروه کافران نازل شد، به این حقیقت مهم توجه پیدا میکنیم که دعای مؤمنان برای رسیدن به پیروزی به اجابت نمیرسد مگر در آن زمان که در راه خدا به حرکت و فعالیت برخاسته باشند،و تمام تواناییهای ممکن معنوی و مادّی خویش را برای رسیدن به پیروزی به کار گرفته باشند.
خدا بر آن قادر بود که در اولین لحظۀ تکذیب قوم نوح به رسالت وی به یاری او برخیزد،ولی نوح را نسلی پس از نسل دیگر به حال خود واگذاشت(950 سال)تا مردمان را دعوت کند و رنگهای گوناگون آزار و ابتلا را متحمل شود،پس به او وعدۀ نصر و پیروزی میداد و رسیدن آن تأخیر پیدا میکرد،و این همه برای آن بود که حجت بر مردمان تمام شود.
در سورۀ نوح توجه مفصل به دعای نوح(ع)عمق آزار و رنجی را که او تحمل کرده بود،برای ما آشکار میسازد،و بسیاری از اندیشههای گذشته را در روشنی قرار میدهد،ولی در این جا به اختصار میپردازد و به آنچه در جاهای دیگر قرآن در این خصوص آمده اعتماد میکند و میگوید:
فَفَتَحْنٰا أَبْوٰابَ السَّمٰاءِ بِمٰاءٍ مُنْهَمِرٍ* وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً
«پس گشودیم درهای آسمان را با آبی فرو ریزنده*و شکافتیم زمین را با چشمهها.»
امام صادق(ع)گفت:«چون خدا ارادۀ آن کرد که قوم نوح را هلاک کند (و پس از گرفتاری دراز،گفت:)پس همسر نوح در آن هنگام که آب ناگهان از زمین جوشید فریاد کشید و نوح به کنار تنّور(محل جوشیدن آب)آمد و بر آن گلی نهاد و آن را مهر کرد تا همۀ جانوران در کشتی جمع شدند،و آن گاه به خانه بازگشت و مهر از سر تنور برگرفت، /14 و گل را از روی آن برداشت،و خورشید گرفت، و آب از آسمان آغاز به فرو ریختن کرد،و زمین شکافت و از آن چشمهها بیرون زد»، (1)و تاریخ حکایت از آن میکند که روزی سطح زمین را آب فرا گرفت،و محققان در این باره به وجود آثار جانوران دریایی صدفها و سنگوارههای ماهیان موجود در هر جا حتی بر سر کوهها استناد میکنند،ولی تحلیل تاریخی با آنچه در قرآن آمده است اختلاف دارد،چه آن تحلیل مادّی محض است،و علی رغم عدم مطابقت کامل آن به اعتقاد ما که در آن قضیه صورت علمی مجرد از هر موعظه و عبرت پیدا میکند،صاحبان نظریه در این زمینه،مثلا،طوفان را به آن توجیه میکنند که بر حسب تصادف پیدا شده،و پیدایش آن بر اثر بادهای سردی بوده است که سبب پیدا شدن کوههایی عظیم از یخ شده،و سپس انفجاری در خورشید سبب بالا رفتن درجۀ حرارت و آب شدن برفها و کوههای یخی در زمین و به راه افتادن سیلهای عظیم و زیر آب رفتن سطح زمین بوده است.و قرآن میگوید:هرگز چنین نبوده...
تصادف در آن دخلی نداشته،بلکه به تقدیر حکیمانۀ الاهی بوده که ما آثار را بر این نمود جهانی خارق العاده مشاهده میکنیم که خدا نوح را از آن آگاه کرد،و در آن حتی یک مؤمن در آب غرق نشد،و یک کافر نجات پیدا نکرد،پس آیا این را میشود گفت که تصادف بوده است؟! فَالْتَقَی الْمٰاءُ «پس آبها به هم رسیدند.» یعنی آب فروریزۀ از آسمان و آب جوشندۀ از زمین.
عَلیٰ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ
«بنا بر آنچه مقدّر شده بود.»
1) 22) -نور الثقلین،ج 5،ص 178.
اشارهای به امر و فرمان خدا در این گفتۀ خداوند متعال میبینیم: حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ التَّنُّورُ «آن زمان که فرمان ما رسید و تنور جوشید و فوران کرد»، (1)و امر خدا در همۀ جزئیات آن حکیمانه بود،و از لحاظ زمان آغاز و انجام آن اندازهگیری شده و مقدر بود،و همچنین از لحاظ عوامل و روش اجرای آن،پس اگر مثلا از زمان محدود خود تجاوز میکرد،نوح و کسانی را که با او بودند،به جهت عدم آمادگی،غرق میکرد،و اگر امر خدا به پایان یافتن آن تأخیر پیدا میکرد،شاید /14 زمین شایستگی برای ادامۀ حیات را بر سطح خود از دست میداد.
[13-16]
وَ حَمَلْنٰاهُ عَلیٰ ذٰاتِ أَلْوٰاحٍ وَ دُسُرٍ «و حمل کردیم او را بر چیزی که دارای لوحها و میخها بود.» آن همان کشتی نوح است که از الوارهای چوبی بریده شدۀ از تنههای درختان فراهم آمده بود،و آنها را با وسایلی به یکدیگر محکم بسته بودند،خواه این وسایل(دسر)به معنی میخها بوده باشد یا ریسمانها یا چیزی دیگر،و چون قرآن به مواد اولیهای اشاره میکند که کشتی از آنها ساخته شده بود،خود این تأکیدی بر آن است که طوفان نوح امری تصادفی نبوده بلکه مقدر شدۀ با تدبیر حکیمانۀ خداوند متعال بوده است،و گر نه چگونه امکان دارد که سوار شدگان بر چنین کشتی بتوانند از طوفان هولناکی با امواج همچون کوهها نجات پیدا کنند؟! قرآن دربارۀ این حقیقت بار دیگر تأکید میکند،و آن در هنگامی است که به بیان این مطلب میپردازد که جریان کشتی در خشم طوفان و در نتیجه نجات یافتن سوار شدگان بر آن با رعایت و نظر مستقیم خدا و در سایۀ رحمت او بوده است.
تَجْرِی بِأَعْیُنِنٰا جَزٰاءً لِمَنْ کٰانَ کُفِرَ
«روان میشد در برابر چشمان ما تا پاداشی برای آن کس باشد که در معرض کفر قرار گرفته بود.» چشم خدا به معنی لطف و رحمت و رعایت او نسبت به پیامبرش(ع)بود که او و کسانی را که با وی بودند،به پاداش رنجی که دیده بود و ایمانی که
1) 23) -هود39/.
همراهانش داشتند،از غرق شدن نجات داد،چه او مدت درازی در میان قوم خود زیست و با الحاح و اصرار،علی رغم کافر بودن ایشان به دعوتش و آزاری که به او میرسانیدند،به خدا دعوت کرد،و نجات او تصادفی نبود،و جنبۀ نژادی نداشتن،و تنها به خاطر سوار شدن بر کشتی هم نبود،بلکه نتیجهای از عمل و کوشش او بود، چه پروردگار ما تأکید کرده که آن جزا و پاداش بوده است که آن کافران به او کفر میورزیدند،و این رأیی در تفسیر است،و آراء دیگری در این خصوص وجود دارد که از هماهنگ بودن با سیاق برخوردار نیست.
هنگامی که خدا آن کافران را هلاک کرد و مؤمنان را نجات داد، داستانهای ایشان برجای ماند-و شاید کشتی ساخته شدۀ نوح نیز-تا همچون نشانهای برای راهنمایی ما به حق بوده باشد،ولی البته برای کسی که قلب پاک داشته باشد یا گوش فرا دهد و گواه باشد.
وَ لَقَدْ تَرَکْنٰاهٰا آیَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ
«و آن را همچون آیت و نشانهای برجای گذاشتیم،پس آیا به یاد آورنده و پند گیرندهای وجود دارد؟» /14 این واقعیتی است که برای گروهی تلخ،و برای گروه دیگری در وقت خود نعمت است،ولی نقش آن به همین حدّ پایان نمیپذیرد،بلکه همچون پند و پند دهندهای برای آیندگان باقی میماند،و به همین جهت خدا آن را در کتابش ثبت میکند تا بشریت آن را فراموش نکند،و از فایدۀ آن محروم نماند،و این که انسان از دیدن سرنوشت دیگران پند گیرد،بهتر از آن است که خودش در معرض آزمایش قرار گیرد و وسیلهای برای عبرت گرفتن دیگران شود،و در خبر آمده است که:«خوشبخت آن کس است که از تجارب دیگران پند گیرد»،و از همین جا میتوان دریافت که قرآن چه اندازه برای بشریت از این لحاظ سودمند است که تاریخ و تجربههای آن را در سالهای دراز آزمایش آن حفظ کرده است،و اگر آن نبود همۀ اینها از میان میرفت و هیچ پند و عبرتی بهرۀ کسی نمیشد،و اگر جز این بود چیزی که مردمان از آن کسب حکمت کنند در دسترس قرار نداشت،و هدایت کنندۀ راهی دیده نمیشد،چنان که در تواریخ گذشتگان که مشتمل بر
چیزی جز بیان ظواهر نیست این حقیقت به خوبی مشهود است و جز این ظواهر آنچه نسلها میتوانند از آن بهرهمند شوند در معرض فراموشی قرار گرفته است.به حق باید گفت که این روشی مایۀ تمایز رسالت در بیان قصههای گذشتگان است،و آنها را به صورت حقایقی درمیآورد که در زندگی ما وجود دارد،و این از راه توجه به بیان کردن عبرتهای دایمی آن حوادث است و توجه داشتن به خطوط مشترک میان ما و گذشتگان.
بدین گونه پروردگار ما سبحانه و تعالی در آیاتی از سورههای دیگر به گوشههایی از قصۀ نوح پرداخته و گفته است: قِیلَ یٰا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا وَ بَرَکٰاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ* تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ «گفته شد که:ای نوح!از کشتی فرود آی با درودی از ما و برکاتی بر تو و بر امتهایی که با تو همراهاند،و امتهایی که آنان را بهرهمند خواهیم ساخت و سپس عذابی دردناک از ما به ایشان خواهد رسید*این از خبرهای غیب است که به تو وحی میکنیم و تو و قومت پیش از این خبری از آن نداشتید،پس بردبار باش و بدان که عاقبت نیکو مخصوص پرهیزگاران است». (1)آیا ملاحظه میکنید که چگونه حادثهای مندرج در تاریخ با حادثهای جاری و تجسم یافتۀ در مبارزۀ مستمر میان متقیان و دیگران به یکدیگر پیوستگی پیدا کرده و خدا به پرهیزگاران از طریق آن وعدۀ عاقبت نیکو داده است؟و این از آشکارترین عبرتها در داستان نوح(ع)است، ولی خود کشتی نیز آیتی دیگر به شمار میرود،و بدان سبب که وسیلۀ محفوظ ماندن نوع بشر از انقراض شد،از آیاتی که در قصه تجلی پیدا کرده،یکی آیت عذاب هولناک الاهی است که آیۀ بعدی به منظور اصلاح روحیۀ بشری متکی بر پندارها و آرزومندیها آمده است،چه بعضی،با تکیه کردن به هر تصوری نادرست،بعید میدانند که خدا با رحمت و رأفتی که دارد،و مردم را برای رحمت کردن به ایشان آفریده
1) 24) -هود48/ و 49.
است،اصلا به عذاب دادن ایشان اقدام کند، /14 و گروهی همین تصور نادرست را وسیلۀ آن قرار میدهند که،به خیال خود،با تکیه کردن بر رحمت الاهی بیپروا به ارتکاب هر گناه بپردازند،هرگز چنین نیست،و خداوند متعال میگوید:
فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ
«پس عذاب و بیم دادنهای من چگونه بود؟» آری،غضب الاهی برای کسانی که مشمول آن میشوند،عذاب است،و در عین حال تهدید و هشداری برای آیندگان است،پس نباید بر آرزوهای خود متکی باشند،بلکه باید در تاریخ به تفکر بپردازند،و به نشانههای پند دهنده و بیم دهندۀ آن توجه کنند و از آن پند گیرند،و از استفهام وارد شدۀ در آیه بزرگی مطلب دستگیر ما میشود،و هدف آن برانگیختن عقل است به پند پذیرفتن از حوادث گذشتگان،چه استفهام و پرسش شخص را به تفکر و تدبّر برمیانگیزد.
[17]
این آیه و آیۀ عذاب،و آنچه داستان نوح و قومش مشتمل بر بیم دادن و انذار است،با قرآن در هدفی واحد تلاقی پیدا میکند،و آن به یاد آوردن و به یاد سپردن و پند گرفتن است،و همین عالیترین هدف قرآن است،و همۀ آیهها و سورهها و مفردات قرآن ما را به آن هدایت میکند،ولی آیا قرآن چگونه به این هدف تحقق میبخشد؟و چگونه به ژرفای ضمیر انسان و خرد او نفوذ میکند،و پردههای هوی و غفلت و نادانی را که سبب پلیدی فطرت او شده است و عقل را از رسیدن به حق بازمیدارد،میدرد؟ناگزیر باید این کار آسان و میسّر و خالی از دشواری و عسرت باشد،به این دلایل:
اولا:بدان سبب که کلام آفریدگار بسیار دانا و توانا به آفریدۀ ناتوان و نادان او است که هیچ گونه نسبتی میان علم و منطق آنان با یکدیگر قابل تصوّر نیست.
ثانیا:زیرا که از حقایق بزرگی در زندگی و فوق زندگی با انسان سخن میگوید که بعضی از آنها را احساس میکند و میبیند،و بعضی دیگر از او پنهان است.
ثالثا:برای آن که خدا چنان خواسته است که این کتاب کوچک از لحاظ
اندازه و حجم و بزرگ از حیث محتوا،بیان کنندۀ همۀ چیزهایی باشد که برای زمان حاضر و آیندۀ انسان یعنی دنیا و آخرت او حایز اهمیت است،و برای او برنامههای زندگی را در ابعاد مختلف آن ترسیم میکند،در شؤون شخصی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و علمی و فرهنگی...و خدا با بیان کردن قرآن به زبان /14 عربی آشکار،خواندن و فهمیدن آن را آسان و میسّر ساخته،و آن را با برترین روشهای بلاغتی و نفسی و عقلی ساخته و فرو فرستاده است و در نتیجه به صورت حکمتی رسا و بالغ درآمده است،و داستانهای قرآن که شمارۀ آنها تقریبا به 40%همۀ آیات میرسد از آشکارترین نشانههای برنامۀ او در آسان کردن تذکره و یادآوری از طریق قرآن است،و به همین سبب آیۀ: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ در این سوره مستقیما پس از هر داستان تکرار شده است و آن داستانهایی واقعی و با تفصیل آنها است که قرآن به ما عرضه میدارد.
بنا بر این هیچ نقص و ابهامی در کتاب پروردگار ما سبحانه و تعالی وجود ندارد،و به انسان تکلیفی بیش از توانایی او تحمیل نمیشود،بلکه آسان است،و اگر برای بعضی از مؤمنان در این خصوص نوعی پیچیدگی به نظر میرسد،علت آن در خود ایشان است و این که قلبهاشان آکندۀ از فرهنگهای خارجی و اسطورههای ابتدایی و اندیشههای جاهلیت و تعلیمات اسرائیلی دزدانه وارد شدۀ در اسلام و در کتابهای آن است،و نیز در عقدههای متراکم شدۀ بر اثر عقبماندگی،و بنا بر این اگر بشریت به آن تذکر پیدا نکند حجتی برای آن وجود ندارد.
وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ
«و قرآن را برای به یاد آوردن و به یاد سپردن آماده و میسر کردیم،پس آیا یادآور و پنده گیرندهای وجود دارد؟» خوشبخت کسی است که قرآن را تصدیق کند و از آن به تذکر برسد و از عذاب اجتناب ورزد.
[18-20]
خدا برای بشر مثلی از واقعیت مکذبان و عاقبت ایشان به میانجیگری قوم نوح(ع)زده است،ولی آنچه بیان آن حایز اهمیّت است این که
سرنوشت آن کسان که از تجربههای اقوام گذشته نفعی نبردند،بر حذر داشتن از تکذیب قرآن است و نافرمانی نسبت به رسول.
خداوند داستانهای قوم نوح را همچون آیتی برای آیندگان باقی گذاشته است،و کسانی که بعد از ایشان آمدند میتوانستند با عبرت گرفتن از سرنوشت آنان،از خشم خدا پرهیز کنند،ولی آنان تکذیب کردند و عذاب خدا بر ایشان نازل شد.
کَذَّبَتْ عٰادٌ فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ
«قوم عاد تکذیب کردند،پس چگونه بود عذاب و بیم دادنهای من؟» و عاد آن قومند که هود پیامبر(ع)به سوی ایشان به رسالت فرستاده شد،و چون او را تکذیب کردند،خدا آن قوم را به توسط باد هلاک کرد، /14 و این بیم دهندۀ دیگری است که ما را به تصدیق رسالت برمیانگیزد.
إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً
«و ما باد بسیار سردی را بر ایشان روانه کردیم.» بادی که بانگی هولناک داشت،به گفتۀ علیّ بن ابراهیم، (1)و اصل آن صریر است،و از ابو بصیر روایت شده است که گفت:ابو جعفر(ع)گفت:«چون خدای عزّ ذکره بخواهد که قومی را به گونهای از عذاب معذب دارد،به فرشتۀ موکل بر آن فرمان میدهد تا آن نوع بادی را که مورد نظر او است و میخواهد با آن عذابشان کند،بر ایشان و زان کند،و گفت:پس به آن فرشته فرمان میدهد تا باد را چنان به هیجان درآورد که شیر خشمگین چنان میشود،گفت:و هر بادی از آن بادها را نامی است»، (2)و آنچه اثر باد را ژرفتر میکند،روانه شدن آن در روزی است که خدا رحمت را از آن برداشته است.
فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ
«در روزی شوم و به صورتی پیوسته.»
که در دنیا با هشت روز شوم آغاز شد،ولی تا آخرت امتداد پیدا میکند که عذاب مقیم و دایمی است،و خدا باد را برای برکندن آنان از روی زمین فرستاد، بدان سبب که نسبت به حق تکبر ورزیده بودند،و به چالش هود و پروردگار او پرداختند،و آیات خدا را منکر شدند،و چنان میپنداشتند که باقی خواهند ماند و هیچ کس بر ایشان پیروز نخواهد شد،و خدای تعالی گفته است: فَأَمّٰا عٰادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ قٰالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ* فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیّٰامٍ نَحِسٰاتٍ لِنُذِیقَهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَخْزیٰ وَ هُمْ لاٰ یُنْصَرُونَ «و اما عاد در زمین به استکبار و خود بزرگبینی بدون حق پرداختند و گفتند که چه کس از ما نیرومندتر است،آیا نمیدانستند که خدایی که ایشان را آفریده از آنان قویتر است و با وجود این منکر آیات او میشدند*پس باد صرصر را در ایام شوم به سوی ایشان روانه کردیم تا عذاب خوار کننده را در دنیا به آنان بچشاند،و عذاب آخرت خوار کنندهتر است و کسی به یاری آنان برنخواهد خاست»، (1)و این نصّ قرآنی به دو اندیشۀ یاد شدۀ پیش از این اشاره میکند،و با پیوستن آن با این گفتۀ خدای تعالی: سَخَّرَهٰا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیٰالٍ وَ ثَمٰانِیَةَ أَیّٰامٍ حُسُوماً «آن باد را هفت شب و هشت روز مأمور و مسخّر وزیدن پیوستۀ بر ایشان ساخت»، (2)متوجه میشویم که «مستمر»صفت برای کلمۀ«نحس»است نه برای روز،بدان سبب که روز میگذرد /14 و روز دیگری به جای آن میآید،در صورتی که نحس همچون عامل مشترک مداومی بر جای میماند.
امّا این که گفتهاند نحس اختصاص به بعضی از روزها دارد،همچون روز چهارشنبه یا روز سیزدهم از هر ماه،بعید به نظر میرسد،زیرا که قدرها وابستۀ به روزها نیست،بلکه انسان به صورت فردی یا اجتماعی عمل میکند،پس روزی که
در آن به فرمانبرداری از خدا برمیخیزد و کار خوب میکند،روز خیر و برکت است، خواه در دنیا باشد که در آن احساس لذت وابستۀ به فارغ بودن ذمّه و گزاردن تکالیف واجب است و جلب توفیق،یا در آخرت که درجۀ رضایت و درجۀ بهشت او بالا میرود،و بنا بر این روزی که در آن رحمت خدا فرود میآید مبارک است و سعید،همچون آن روز که مائدۀ آسمانی بر بنی اسراییل و حواریان عیسی علیه السلام نازل شد،و همچون شبی که در آن قرآن بر پیامبر(ص)نازل شد،بهتر از هزار ماه است،و در مقابل آن روز معصیت و نافرمانی روزی شوم است که توفیق را از صاحب آن سلب میکند و او را در معرض خشم پروردگارش در دنیا و آخرت قرار میدهد.مگر پی کردن یک شتر مایۀ هلاک همۀ یک امت نشد؟ سوید بن غفلة گفت:بر او(یعنی امام علی(ع))داخل شدم و در مقابل او سفرهای گسترده و بر آن نان گندم و ظرفی محتوی شیر با یک ملعقه دیدم و گفتم:
یا امیر المؤمنین!روز عید و این گونه خوراک؟!پس گفت:«این عید کسی است که آمرزیده شده باشد»، (1)و نیز از او است:«این عید کسی است که خدا روزهاش را پذیرفته و نماز وی را سپاس گفته،و هر روز که در آن خدا را نافرمانی نکنند روز عید است». (2)
آیات در پی یکدیگر از عاقبت مکذّبان قوم هود(ع)با ما سخن میگویند تا گزیدههای هولناکی از عذاب را در برابر ما قرار دهند،و کاری که باد بر سر آنان آورد چندان شدید بود که آدمی از روی زمین برمیکند،به همان گونه که تنههای درختان سالدار و خشکیده را از ریشه برمیکند و بر روی زمین میافکند! تَنْزِعُ النّٰاسَ «برمیکند مردمان را.» /14 کلمۀ«تنزع»آشکارا دلیل بر آن است که چه اندازه به زندگی چسبیده بودند و به اسباب ظاهری نیرو و بقا دلبستگی داشتند،در صورتی که در اندرون
ایشان ضعف و فروریختگی همچون دیگر نظامهای طاغوتی حکومت داشت که خدا آن را به خانۀ عنکبوت تشبیه کرده است در صورتی که ظاهر آن حکایت میکند،و این ضعف و ناتوانی نتیجۀ پیروی آنان از باطل بود و مخالفت ایشان با سنّتهای زندگی،چه اسباب حقیقی نیرو در پیروی از حق و تسلیم شدن به خدا نهفته است، در صورتی که قوم عاد بر خود اعتماد داشتند،چنان که از آن در آیههای 15-16 از سورۀ فصّلت سخن گفتیم.
خدای تعالی میگوید: مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْلِیٰاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ «مثل کسانی که دوستان و سرورانی برای خود جز خدا انتخاب کردند،همچون مثل عنکبوت است که برای خود خانهای انتخاب کرد که سستترین خانهها است،کاش این را میدانستند»، (1)و در این جا آنان را به چیزی دیگر تشبیه میکند و میگوید عزّ من قایل:
کَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ
«چنان که گویی درختان خرمای برکندۀ از زمیناند.» که با مرور زمان و تأثیر عوامل مخرّب مغزشان خالی و پوک شده،و رگها بریده،و چنان است که برای کنده شدن و بر زمین افتادن و خرد شدن جز به نیروی اندکی که بر آنها وارد شود نیازی ندارند،و خدا آنان را به نخلی تشبیه کرده است که از ریشه کنده شده باشد(و خداوند متعال میخواسته است بگوید که آنان به نخل همراه با ریشههای در درون خاک فروریخته آن شباهت دارند که از خاک کنده شده و بیرون آمده و هیچ اثری از آنها بر جای نمانده است)، (2)فَتَرَی الْقَوْمَ فِیهٰا صَرْعیٰ کَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ خٰاوِیَةٍ «پس آن قوم را در آن میبینی که بیهوش افتادهاند و تو گویی تنههایی از درختان خرمایی فرو افتادهاند»، (3)و در این جا و آن جا
پراکنده شدهاند.
[21-22]
و با همۀ بلاغت و اسلوب ادبی رفیع این آیات کریمه،برای آن نیامده است که تنها اعجاز بلاغی و ادبی آنها بر مردمان آشکار شود،بلکه برای پند دادن به بشریت /14 و بیم دادن مردمان آمده است.
فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ
«پس عذاب من و ترساندنم چگونه بوده است؟» آیا این را آسان میبینی که انسان ضعیفی که خدایش او را بر اساس رحمت آفریده است گرفتار خشم و غضب خدای قوی و عزیز شود؟!پس چه بهتر که در جای جای آیات گذشته به تفکر بپردازیم،و چون به آثار و قصههای گذشتگان برخورد کردیم،پیش از گرفتار خفت و ذلت شدن از آنها پند بگیریم،و این آیات برای آن آمده است که ما را به تذکره و یادآوری برانگیزد و فهم آیات قرآن را برای ما میسر سازد.
وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ
«و ما آیات قرآن را برای به یاد آوردن آماده و میسر ساختیم،پس آیا یادآوری وجود دارد؟» ما جهنم را به چشمان خود نمیبینیم،بدان جهت که غیب است و حجابی مانع علم پیدا کردن ما به آن است،ولی میتوانیم با قلوب خودمان و به میانجیگری بصیرتهای قرآن حکیم به آن نظر افکنیم،تا عذاب خدا که به اقوام پیشین رسیده است،ما را متوجه عذاب سخت خدا در آخرت سازد و از تکذیب حق باز دارد...
پس آیا این بهتر است،یا آن که ما خود چنان شویم که عبرتی برای کسانی پس از خودمان باشیم؟حجّت بلیغ و رسا است،و راهها آشکار،و نشانههای راه واضح،و آیات میسّر و در دسترس،و قرار به دست خودمان است،و با آن میتوانیم راه خود را ترسیم کنیم و سرنوشت آیندۀ خویش را طرح ریزیم،به توفیق خداوند متعال.
کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ (23) فَقٰالُوا أَ بَشَراً مِنّٰا وٰاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنّٰا إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ (24) أَ أُلْقِیَ اَلذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنٰا بَلْ هُوَ کَذّٰابٌ أَشِرٌ (25) سَیَعْلَمُونَ غَداً مَنِ اَلْکَذّٰابُ اَلْأَشِرُ (26) إِنّٰا مُرْسِلُوا اَلنّٰاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اِصْطَبِرْ (27) وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ اَلْمٰاءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ (28) فَنٰادَوْا صٰاحِبَهُمْ فَتَعٰاطیٰ فَعَقَرَ (29) فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ (30) إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَکٰانُوا کَهَشِیمِ اَلْمُحْتَظِرِ (31) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (32) کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ (33) إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ حٰاصِباً إِلاّٰ آلَ لُوطٍ نَجَّیْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ (34) نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ شَکَرَ (35) وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنٰا فَتَمٰارَوْا بِالنُّذُرِ (36) وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ فَطَمَسْنٰا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذٰابِی وَ نُذُرِ (37) وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُکْرَةً عَذٰابٌ مُسْتَقِرٌّ (38) فَذُوقُوا عَذٰابِی وَ نُذُرِ (39) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (40)
25 أشر:یعنی خودخواه و متکبر،که میخواهد برتری و بزرگی خود را به دیگران نمایش دهد.
28 محتضر:که صاحبش آنها را حاضر میکند،و یکی از آنها در روز دیگر حق حضور در آبشخور را نخواهد داشت.
31 کهشیم المحتظر:خرده ریزههای ریخته شده یا بریده شدۀ از آن است که صاحب گوسفندان آنها را جمع
میکند و گرداگرد محوطهای میریزد و از آن حظیرهای فراهم میآورد که جای خوابیدن شب آنها میشود و از سرمای باد آنها را محفوظ میدارد،و معنی آن است که:
آنان رفتند و هلاک شدند و به صورت خشکیدههای از هم پاشیدۀ درخت درآمدند،و به قولی معنی آن است که:همچون خاکی شدند که از دیوار فرو میریزد و باد آن خاکها را جمع میکند و به صورتی حظیرهای گرد درمیآورد.
34 حاصبا:بادی که آنها را با ریگ و سنگ تیرباران میکند،و حصبه یعنی سنگ بر او پراند.
36 فتماروا:یعنی با بیم دادن از طریق جدال باطل به مدافعۀ از خود پرداختند،و به قولی معنی این است که در آن شک کردند و آن را تصدیق نکردند و گفتند:چگونه ما را هلاک میکند در صورتی که او خود یکی از ما است؟! 37 راودوه:مراوده به معنی رفت و آمد داشتن است،پس مهمانانی نزد لوط(ع)آمدند،و قوم او خواستار آن شدند که با آنان لواط کنند،و به همین سبب به آمد و شد با او پرداختند.
فطمسنا أعینهم:یعنی چشمانشان را محو کردیم و جای آن را صاف همچون جاهای دیگر صورت ساختیم و کور شدند و صورت زشتی پیدا کردند.
38 بکرة:بکرة اول صبح و پگاه است.
در این سوره و سورهای پس از آن اسلوب تازهای مشاهده میشود:و آن این که یکی آیه چند بار در یک سوره تکرار پیدا میکند،چنان که در سورۀ الرحمن آیۀ کریمۀ فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ و در این سوره گفتۀ خدای تعالی: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ چندین بار تکرار میشود،و قرآن حکیم این پرسش را با صدای بلند در افق زمان و مکان و در قلب هر انسان به گردش میاندازد که:آیا در آن جا کسی هست که به وسیلۀ قرآن میسّر کنندۀ ذکر به یاد داستانهای گذشتگان افتد و عبرت گیرد؟؟ انسان از جانب خود،علم به عاقبت امور و سنّتهای زندگی فردی و اجتماعی پیرامون خویش را جز از دو راه به دست نمیآورد:
1-تجربهها و آزمودههای دیگران.با دانستن این که انسان بار دیگر به زندگی پس از مرگ باز نمیگردد /14 تا در اولی تجربه کند و در دومی از آن پند گیرد.
2-وحی الاهی.
گاه قرآن سنتهای الاهی را در آفریدگان به صورت مستقیم برای ما کشف میکند،و گاه آن را از راه عبرت گرفتن از قصههای گذشتگان در اختیار ما قرار میدهد،پس بدین گونه دو روش را با هم جمع میکند و بر هر کس که بخواهد متذکّر شود(و ضمیر و عقل او تنبیه پیدا کند)لازم است که به قرآن مراجعه کند،و آن را مکمل و راهنمای فطرت و عقل خود قرار دهد،پس اگر از آن سودی عاید وی نشود،هیچ چیز دیگر برای او سودمند نخواهد بود.
[23]
قصۀ ثمود(قوم صالح(ع))از بیم دادنهایی است که برای ما عاقبت تکذیب حق را آشکار میسازد،ولی پروردگار ما نگفته است که آنان حق را تکذیب کردند،بلکه گفته است که آیات و بیم دادنهای او را تکذیب کردند،تا از این راه عمق گمراهی و انحراف موجود در جانهای ایشان را برای ما مکشوف سازد، پس انسان یک بار به تکذیب آن با موجود بودن آیات راهنمای به آن میپردازد،و بار دیگر از آن روی تکذیب میکند که به گمان خود آیت و نشانهای را که دلیل و راهنما برای رسیدن آن باشد نیافته است.قوم صالح را پیامبرشان به سوی خدا دعوت کرد،و آنان را از تکذیب خدا بر حذر داشت،و بیش از یک آیت بیم دهندۀ را برای ایشان آشکار ساخت،ولی آنان بر باطل خود اصرار ورزیدند و هر چیز را تکذیب کردند و دروغ شمردند.
کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ
«قوم ثمود بیم دهندگان را تکذیب کردند.» بعضی از مفسّران گفتهاند که آن بیم دادنهای مستقیم به عذاب است که در روز اول سبب آن بود که چهرههاشان زرد رنگ شود،در روز دوم سرخرنگ،و در روز سوم سیاهرنگ...ولی آنچه از سیاق آشکار میشود،این است که بیم دهنده هر چیز است که انسان را از خدا برخوردار و او را از غضب و عذاب او بترساند،و قوم ثمود و رسول و رسالت خدا و آیات عذاب او و شتر را که همه از بیم دهندههای خدا بود تکذیب کردند.
[24]
هنگامی که انسان به آن نیاز دارد که ایستارها و تصرّفات خود را به هر صورت که باشد توجیه کند و آنها را پسندیده و خوب جلوهگر سازد،گاه پس از رفض و انکار حق به افکار و گمراهیهای جاهلیت پناه میبرد که متناقض با سادهترین معیارهای /14 منطقی در نزد بشر است.آنان در این میکوشیدند که رسالت و و رهبری رسول(ص)را از طریق مصلحت و واقع مادی منحرف خود ارزیابی کنند،و چون نتوانستند آنها را با یکدیگر سازگار کنند،گفتند که آنها حق نیست.آنها
رسالتی را میخواستند که با هواها و توجیههای آنان سازگار باشد،و در صورتی که پیامبرشان حق و مسئولیت را برای ایشان به رسالت آورده بود،آنان خواستار رسولی بودند که در رهبری و مظهر آن همچون ایشان باشد،ولی او را پیشوا و رهبر خیر و صلاح یافتند.
فَقٰالُوا
«پس گفتند.» چنان مینماید که گویندگان همان گروه مستکبران بودند که رهبری صالح(ع)با مصالح ایشان سازگار نبود،و به همین جهت در آن کوشیدند که به محاربۀ با او بپردازند،و دلیل بر این امر است گفتۀ خدای تعالی: قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ «مستکبران از قوم وی به مستضعفانی از قوم خود که ایمان آورده بودند گفتند که:آیا میدانید که صالح فرستادۀ پروردگار خویش است؟»، (1)و هدف آنان به شک انداختن مستضعفان دربارۀ مشروع و درست بودن رهبری او بود،و از این راه هم قصد رسیدن به همان هدف را داشتند،و چون راهی برای رو به رو شدن با خود رسالت در اختیار نداشتند،در آن تلاش میکردند که شخصیت رسول را تضعیف کنند و به همین سبب گفتند که او فرستادۀ از جانب خدا نیست،چه خدا بشری را به رسالت نمیفرستد و بنا بر این پیروی از او واجب نیست،و این اندیشه تا حدی به گفتۀ بعضی از معاصران پیامبر بزرگوار ما(ص)دربارۀ او است که میگفتند:او عبقری و نابغه است و بس تا ثابت کنند که اطاعت از او ضرورت ندارد،و قوم صالح این مطلب را اضافه کردند که او مثل ما و برخاستۀ از محیط زندگی ما است و هیچ چیز او را از ما متمایز نمیسازد که ما را به پیروی از او دعوت کند،و دیگر این که او مال و اعوان و انصاری ندارد و از عوامل نیرویی که ما را به طاعت و فرمانبرداری از او بخواند عاری است،و ممکن است معنی کلمۀ«واحدا»در آیه آن باشد که او نظامی سیاسی آورده است که بنا بر آن دعوت به رهبری یگانه و کنار گذاشتن نظام
1) 34) -الأعراف75/.
قبیلهای و عشایری میکند که حاکی از متعدد بودن رهبریها است،و مجال را برای هر مترف و مستکبری فراهم میآورد تا به شهوت ریاست بیفتد،و این سازگار و هماهنگ با هواهای ایشان نبود،به همان گونه که کفّار قریش میگفتند: أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وٰاحِداً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عُجٰابٌ آیا خدایان را به صورت خدای یگانهای درآورده است،که این چیزی مایۀ شگفتی است». (1)
أَ بَشَراً مِنّٰا وٰاحِداً نَتَّبِعُهُ
آیا باید از یکی از خودمان اطاعت و پیروی کنیم؟» /14 پیروی او را با این صفات گونهای از سرگردانی در بیابان و بلکه دیوانگی تصوّر میکردند،و اعتراف آشکار به این که روش گذشتۀ آنان بر خطا بوده،علاوه بر این که آنان را از ریاست محروم میکرده است،و به همین جهت رهبری و پیروی او را نپذیرفتند.
إِنّٰا إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ
«که در این صورت ما در گمراهی گرفتار خواهیم شد.» سعر به معنی دیوانگی تمام و مستمر است،و حق آن است که همۀ این مقیاسها باطل است و شایستگی تشخیص قیادت و پیشوایی واقعی را در اجتماع ندارد،و آنچه مقیاسی راستین برای تصدی مقام ریاست است،شایستگی اداری و عملی و سیاسی،و التزام به حق(تقوا)و تصدی فعلی قیادت،و سپس اجازۀ خدا است که آن را مشروع میسازد.
[25]
آری.آنان وجاهت اجتماعی و داشتن مال و پیروان را مقیاس قرار دادند،هر چند صاحب آن از کفایت و تقوی به دور باشد،که این در نزد آنان فراوان یافت میشد،و منطق مترفان و مستکبران در سراسر تاریخ و با همۀ پیامبران و فرستادگان به همین گونه بوده است،و به رسول بزرگوار ما میگفتند: لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ «چرا این قرآن بر مردی بزرگ از دو شهر نازل
1) 35) -ص5/.
نشد؟». (1)
به همین گونه مترفان بنی اسراییل نیز پیش از آن چنین میگفتند،و خدا در قرآن از آنان چنین یاد کرده است: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسیٰ إِذْ قٰالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنٰا مَلِکاً نُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ قٰالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتٰالُ أَلاّٰ تُقٰاتِلُوا قٰالُوا وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نُقٰاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنٰا مِنْ دِیٰارِنٰا وَ أَبْنٰائِنٰا فَلَمّٰا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتٰالُ تَوَلَّوْا إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ* وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طٰالُوتَ مَلِکاً قٰالُوا أَنّٰی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمٰالِ «آیا از آن خبر نشدی که گروهی از بنی اسراییل پس از موسی به پیغمبرشان گفتند که برای ما پادشاهی از میان ما برگزین تا با وی در راه خدا به جنگ برخیزیم،و او به ایشان گفت:آیا چنان نمیکنید که اگر شما را به جنگ خوانند به آن برنخیزید؟گفتند:چرا به جنگ در راه خدا برنخیزیم در حالی که ما را از شهرهامان بیرون راندند و از فرزندانمان دور کردند؟پس چون جنگ بر ایشان نوشته شد،به آن پشت کردند مگر اندکی از ایشان،و خدا ستمگران را میشناسد* و پیامبرشان به ایشان گفت:خدا طالوت را به پادشاهی شما برگزید،و آنان گفتند:چگونه میتواند بر ما پادشاه باشد در صورتی که ما برای پادشاهی از او شایستهتریم،و او مال چندانی ندارد». (2)
مقیاسهای قوم صالح درست از همین گونه بود،و به همین جهت برگزیده شدن او را از جانب خدا قبول نکردند، /14 بدان سبب که در مقدار مال و پیروان به ایشان نمیرسید،و حتی او را به پستترین گونههای کذب متهم کردند.
أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنٰا بَلْ هُوَ کَذّٰابٌ أَشِرٌ
«آیا ممکن است از میان ما ذکر بر او نازل شود،و او دروغپرداز و جاه طلب است.» بعضی گفتهاند که«أشر»کسی است که در دروغگویی از حد گذشته
باشد،و به نظر من مقصود از این کلمه طلب ریاست است بدون داشتن استحقاق آن و شاید معنی کلام سید الشهدا امام حسین(ع)که گفت:«من أشر و بطر و ظالم و مفسد بیرون نیامدم»آن بوده است که نهضت من از مدینه و آمدنم به کربلا طلب امامت بوده است که حق من است،و مدعی چیزی نشدهام که تعلق به دیگری داشته باشد،و آنچه از کلمۀ«من بیننا»در این آیه مفهوم میشود این اندیشه را تأیید میکند،و معنی چنین میشود که:این طلب و خواستهای است که حق ما است نه کسی جز ما،و ممکن است این تهمت باطل دلیل ترس آن کافران از انتقال ریاست از ایشان بوده باشد که در پشت تکذیب به رسالت صالح پنهان بوده،چه آنان او را به آن متهم کردند که خواستار ریاست از طریق باطل است،و او را با خود قیاس میکردند که بدون استحقاق به ریاست رسیده بودند.
[26]
و در برابر این منطق آلودۀ به تکبر بر حق و استهزاء به ولی و رسول خدا صالح(ع)،و اعراض از آیات و بیم دادنها،و بر اثر آن مبارزۀ با حق تعالی،پروردگارمان ایشان را به عذاب وعده داد.
سَیَعْلَمُونَ غَداً
«فردا خواهند دانست.» در مستقبل دنیوی و اخروی که عذاب بر ایشان نزول پیدا خواهد کرد.
مَنِ الْکَذّٰابُ الْأَشِرُ
«که چه کس دروغگو و جاهطلب است.» در آن هنگام از دامنۀ گمراهی و خوار بودن خویش در نزد خدا آگاه خواهند شد،به همان گونه که با عین الیقین از راست بودن هشدارها و بیم دادنها آگاه خواهند شد،ولی بدون فایده،چه علم و ایمان زمانی سودمند واقع میشود که فرصتی برای تغییر و عمل باقی باشد،و آیه ما را به آن هدایت میکند که ریسمان کذب کوتاه است و به زودی بر صاحبش بریده میشود و عاقبت آن /14 زیان است،بدان سبب که مخالف با سنتهای خدا در زندگی است.
[27-29]
و در آن هنگام که خدا این وعید را به پیغمبر خود وحی کرد، از عاقبت ایشان آگاه بود و میتوانست هلاکشان کند،ولی او-که بر خود رحمت را نوشته بود-هرگز پیش از اتمام حجت و بیم دادن آنها را به عذاب گرفتار
نمیکرد،تا مردمان نگویند که: رَبَّنٰا لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ إِلَیْنٰا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیٰاتِکَ وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ «پروردگارا!چرا بر ما رسولی را نفرستادی تا از آیات تو پیروی کنیم و از مؤمنان باشیم؟»، (1)و لذا چنان خواست که نخست آیات خویش را بر آنان آشکار سازد.
إِنّٰا مُرْسِلُوا النّٰاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ
«ما شتر ماده را برای آزمایش ایشان خواهیم فرستاد.» در آن هنگام که مجتمع در معرض آزمایش قرار میگیرد،مسئولیت رهبری مکتبی و نیز مؤمنان عبارت از این است که گواهانی بر آن باشند،با دعوت کردن به حق،و بیان کردن بصیرتها و ایستارهای مطلوب در ضمن آن،و متصدی بودن رهبری آن،و این که برای این مسئولیت حساس آمادگی داشته باشند،و به خاطر آن فشارهای مختلف را تحمل کنند و استوار و مستقیم برجای مانند تا حکم خدای تعالی صادر شود.
فَارْتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِرْ* وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمٰاءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ
«پس مراقب ایشان باش و صبر کن*و آنان را آگاه ساز که آب باید میان آنان قسمت شود.» سهمی از آن به ماده شتری اختصاص یابد که خدا آن را از کوه بیرون آورد و قٰالَ هٰذِهِ نٰاقَةٌ لَهٰا شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُومٍ گفت که این ماده شتری است که برای وی آبشخوری و برای شما آبشخوری و روز معینی است»، (2)و تقسیم آشکار و مورد قبول آنان و با حضور و رضای خودشان صورت گرفته بود،پس هر صاحب روزی در روز آبشخور خود حاضر میشد.
کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ
«و هر آبشخور(برای صاحب آن)آماده شده.» /14 در آن هنگام که خدا آیات مادی آشکاری را برای قوم یا امّتی میفرستد، دلیل بر آن است که میخواهد وضع موجود را،در صورت تکذیب کردن به آن،با
عذابی بنیان کنی براندازد،و ماده شتر آیتی آشکار بود ولی در عین حال قبول آن برای نفسهای منحرف ایشان دشوار مینمود،و طبیعت انسان چنان است که چون با امری دشوار رو به رو شود،حالتی نفسانی در او پدید میآید که بر اثر آن خودش را بزرگ تصور میکند و آن امر دشوار را خوار و بیمقدار،و در این هنگام است که ارزشهای والا و دین در نزد او بسیار حقیر جلوهگر میشود.و گاه ممکن است که خود آن امر بزرگ نباشد،ولی عظمت آن نهفتۀ در ارزشهایی باشد که به آن پیوستگی دارد.مردی نزد امام باقر(ع)آمد و دربارۀ حکم روغن سیّالی پرسش کرد که موشی مرده در آن دیده شده،و امام به او گفت که آن را بیدار کن،پس آن مرد گفت:موش برای من از این راحتتر است،آیا جواب امام چه بود؟به او چیزی گفت که تقریبا چنین معنی میداد:تو موش را سبک نمیکنی،بلکه دین خودت را سبک میکنی.و در واقع اجتماعی نیز شواهدی بر این انحراف خطرناک در نزد انسان پیدا میکنیم،و در چنین حال است که میبینی کسی به عالم احترام نمیگذارد،نه از آن روی که علمش اندک است،یا ضعف شخصیت دارد،بلکه بدان سبب که شکل و شمایلش او را به احترام گذاشتن دعوت نمیکند،و این را نمیداند که در چنین حالتی علم را خفیف و خوار کرده است نه خود عالم را،و درمان این حالت بدان است که توازن و تعادلی در داخل انسان میان نفس او و ارزشها برقرار شود،و آن از راه تصور کردن عاقبت چنین انحرافی امکان پذیر است.
قوم صالح شتر ماده را حقیر و کوچک شمردند،و چنان میپنداشتند که خود بزرگتر از آناند که قدر او را بشناسند و به آن احترام گذارند،و ملتزم پیمانی باشند که دربارۀ آن ماده شتر با پیغمبر(ع)بسته بودند،و علی رغم تحذیر او با هم تبانی کردند و راضی به پی کردن آن شدند.
فَنٰادَوْا صٰاحِبَهُمْ
«پس دوست خویش را فراخواندند.» پس از ریختن برنامه و توافق بر آن،قدّار یا احیمر را طلب کردند که شقیترین فرد و گستاخترین ایشان بر حق بود،و شاید ندا کردند در این جا تنها به کلام نبود بلکه نیز رضا دادن به آن و تحمل نکردن مسئولیت دفاع از حق و از امر به
معروف و نهی از منکر،و مقاومت در برابر طاغیان و ستمگران را نیز شامل میشده است.
و امام علی(ع)گفت:
«ای مردم!خشنودی و خشم-از چیزی-همگان را در-پیامد آن- شریک سازد-و کیفر یا پاداش آنچه را که بدان راضی شدهاند به آنان بپردازد- چنان که ماده شتر ثمود را یک تن پی نمود و خدا همۀ آنان را عذاب فرمود،چرا-که گرد اعتراض نگردیدند-و همگی آن کار را پسندیدند،و خدای سبحانه گفت:
«ماده شتر را پی کردند و سرانجام پشیمان شدند»و دیری نپایید که زمینشان بانگی کرد و فرو رفت،چنان که آهن تفت در زمین سخت». (1)
این فرد منعکس کنندۀ شخصیت حقیقی آن جامعه بود،چه-با عمل خود-از ضمیر فاسد آنان خبر میداد،و از عزم سست و ارادۀ فلج شده و فکر گمراه ایشان و نبودن مؤسسات اصلاحی در میان ایشان،و چنین است در آن هنگام که بر هر مجتمعی احکام سلبی و منفی حکومت میکند،که این حکومت در یک رهبری گمراه و طاغی و نظام سیاسی منحرف متجلی میشود،و عاقبت بد تنها به خود ستمکاران نمیرسد،بلکه شامل حال همۀ افراد آن میشود،و امکان آن هست که آن فرد شقی و سنگدل از آن جهت دست و پای ماده شتر را بریده باشد که به آرزوی ریاست خود دسترس پیدا کند،و با عمل خود وارد معاملۀ مستقیمی با مترفان و مستکبران شود،و با جامعه به صورتی غیر مستقیم،چه آنان به عمل او خشنودی نشان دادند و او را از انجام دادن آن باز نداشتند.
فَتَعٰاطیٰ
«پس خود را آماده ساخت.» شاید معنی آن باشد که آمادۀ انجام دادن این جریمه و گناه شد،و وسایل را فراهم آورد،و محیط را برای آن آماده ساخت،و از این کلمه چنان برمیآید که این جریمه به سرعت صورت نگرفت،و نیازمند به مشاوره بود،و طبیعت بیشتر
1) 40) -نهج البلاغة،خطبۀ 201.
تبهکاریهایی که پیش از آن میبایستی مقدماتی فراهم شود،فرصت را برای اهل حق فراهم میآورد که متصدی آن شود،و جامعۀ ثمود بر آن توانایی داشت که پس از مشاهدۀ فراهم آوردن مقدمات جریمه در نزد قدّار به مقاومت در برابر او بپردازد، ولی او را به حال خود رها کردند،و بدین گونه شمارش نزولی به طرف پایان کار و رسیدن عذاب آغاز شد و او فرصت کافی برای انجام دادن جرم خود را به دست آورد.و قرآن در جای دیگر طبیعت مجرم را تصویر کرده و /14 وضع جامعه را نشان داده و گفته است: إِذِ انْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا «در آن هنگام که شقیترین فرد خود را برانگیخت»، (1)و انسان به کاری برانگیخته نمیشود مگر این که نفس او به آنچه برای آن انگیخته شده تمایل داشته باشد،و در خود و بیرون از خود مانعی برای انجام دادن آن مشاهده نکند،و حال آن بد نهادی که شتر را پی کرد و آن را کشت چنین بود.
فَعَقَرَ
«پس آن را پی کرد.» [30-31]
و او و کسانی که در پیرامون او بودند به این مطلب توجه نکردند که با این عمل به مبارزۀ با خدا برخاستهاند،و به همین سبب عذاب بر ایشان فرود آمد،و انسان تصور آن را نمیکند که به سببی که در نظر او ناچیز مینماید،به چنین عاقبتی گرفتار شود،چه قدرت آدمی برای فهم فرا گرفتن همۀ ظواهر آفریدگان و عوامل آنها قدرتی محدود است،و لذا قرآن آمده است که انسان را از حالت شیء بودن و لهو به ارزش و جدّ برساند.
فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ
«پس عذابم و بیم دادنها چگونه بود؟» به همان اندازه که بیم دادن آشکار و رسا بود،عذاب هولناک و هراس انگیز بود.و وحی واقعیت آن عذاب را بیان میکند و میگوید:بنا بر تصادف عذاب نرسید،بلکه فرستادۀ از جانب خدا بود.آری،گاه عذاب در ضمن سنّتهای طبیعی و اجتماعی زندگی میرسد،ولی سنّتها امکان ندارد که در خلأ و دور از تدبیر و
1) 41) -الشمس12/.
مراقبت آفریدگان حرکت کند،و این بلاغ الاهی برای مشکل ژرف تفسیر کردن نمودها و ظواهر آفرینش به صورت مادّی محض و بدون توجّه کردن به پیامدهای آنها که با رفتار بشر ارتباط پیدا میکند،حدّی قرار میدهد،و این امری است که آن را از عبرت گرفتن و تذکره بودن دور میکند.
إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً وٰاحِدَةً
ما برای ایشان یک صیحه و بانگ فرستادیم.» صوتی هولناک که شاید شبیه بانگ انفجار بمب هستهای در عصر حاضر یا بزرگتر از آن بوده باشد،و از ابو بصیر به روایت از امام صادق(ع)آمده است که گفت:«پس چون شب به نیمه رسید،جبرییل آمد و چنان بانگی بر ایشان زد که پردههای گوشهایشان پاره و قلبهاشان شکافته /14 و جگرهاشان دریده شد،و در آن سه روز(پیش از رسیدن صیحۀ بیم دهنده)حنوط کرده و کفن پوشیده بودند و میدانستند که عذاب بر ایشان نازل خواهد شد،پس همگان،از کوچک و بزرگ،به یک چشم بر هم زدن مردند،و هیچ بانگ زننده و هیچ چیزی در میان ایشان باقی نماند مگر این که خدا آن را هلاک کرد،پس در خانهها و خوابگاههای خود به حال مرده برجای ماندند،سپس خداوند همراه با صیحه آتشی از آسمان فرو فرستاده که همۀ آنها را سوزاند»، (1)تا اثری از آنان در زندگی برجای نماند،و خدا بدان سبب به ضمیر جمع گفت«إنّا»که دلیل بر تعظیم و تکبیر باشد،چه مقام مقام عزت و سلطۀ خدا بود.
فَکٰانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ
«پس برگ خشک مخصوص ساختن حظیره و خوابگاه گوسفندان شدند.» آن بازمانده علفها و گیاهان خشک و چوبهای خشکی است که در خوابگاه جانوران زیر سم و چنگال آنها خرد میشود و برجای میماند و راه خروج ندارد،و معانی دیگری نیز برای هشیم آمده است ولی آنچه بیان کردیم نزدیکتر به نظر
1) 42) -نور الثقلین،ج 5،ص 184.
میرسد.
[32]
سرنوشت و عذاب آنان چنین بود،و آنچه آیات برای ما تصویر کرد، گوشههایی از آن عذاب بزرگ است که قرآن آنها را برای بیم دادن به بشریت و یادآوری در سراسر زمان محفوظ نگاه داشته است،و ما نمیتوانیم صیحه را که پروردگار از غضب خود به آن تعبیر کرده است،با عقول محدود خود تصور کنیم،و نیز نمیتوانیم در خیال خود قوم ثمود را که در معرض عذاب قرار گرفته بودند مجسم سازیم،مخصوصا اگر در جامعۀ قرآنی نخستین ایام رسول(ص)میبودیم که انسان هنوز سلاحهای مخرب معاصر را نساخته بود،و به همین سبب است که قرآن آن را با تشبیهی واقعی چنان بیان میکند که عقلهای ما شایستۀ تصور کردن آن باشد،و بدوی ساکن صحرا هم بتواند آن را بفهمد،و این برنامۀ خدا برای آسان فهم کردن کتاب مجید خود او است.
و امام صادق(ع)در حکایت از داستان ایشان گفت:
«این به سبب آن بود که صالح را تکذیب کردند،و خدا هیچ قومی را هرگز هلاک نمیکند مگر این که پیش از آن فرستادگانی را به نزد ایشان فرستاده و حجت را بر آنان تمام کرده باشد،پس خدا صالح را به رسالت بر آنان مبعوث کرد و او آنان را به راه حق خواند و دعوت او را اجابت نکردند و نسبت به او سخت به عصیان و /14 گردنکشی پرداختند و گفتند:به تو ایمان نمیآوریم مگر آن زمان که از این صخرۀ سفت و سخت ماده شتر آبستن و هماههای برای ما بیرون آوری،و آن قطعه سنگ بزرگ(صخره)را بزرگ میداشتند و میپرستیدند،و در آغاز هر سال در کنار آن قربانی میکردند و گرد آن جمع میشدند،پس به او گفتند که:اگر تو چنان که گمان میکنی پیغمبر و رسول خدایی،از خدایت بخواه تا از این سنگ سخت ماده شتر و هماهه آبستنی را بیرون آورد،و خدا چنان که میخواستند حاجت ایشان را برآورد،و سپس خداوند تبارک و تعالی به او وحی کرد که:ای صالح!به آن مردم بگو که خدا آب یک روز این سرزمین را مخصوص ماده شتر قرار داده و یک روز دیگر را مخصوص شما،روزی که آب مخصوص شتر بود،قوم ثمود آب نداشتند و
شیر او را میدوشیدند و از کوچک و بزرگ در آن روز به جای آب از شیر او بهرهمند میشدند،و چون فردا میشد آنان از آب مینوشیدند و ماده شتر محروم از آب بود،و تا آن اندازه مدت را که خدا خواست به همین حال گذراندند،و سپس به گردنکشی در برابر خدا پرداختند،و به یکدیگر میگفتند:شتر را پی کنیم و از گرفتاری آب خلاص شویم،و آن گاه گفتند:به هر کس که طالب انجام دادن این عمل شود، هر چه بخواهد خواهیم داد.پس مردی بود حرامزاده که پدر معلوم نداشت،و به او قدّار میگفتند و از اشقیا و بد نهادان بود و او را شوم میشمردند،داوطلب این کار شد،و قرار دادن جایزهای به او پس از اتمام عمل گذاشتند،و او بر سر راه بازگشتن شتر از آبشخور قرار گرفت و چون شتر به او رسید ضربۀ شمشیری به آن زد که کاری نیفتاد و سپس با ضربۀ دیگری آن را کشت که فوری بر زمین افتاد،و بچهاش که همراه داشت گریخت و چون به کوه رسید سر به آسمان بلند کرد و سه بار بانگ برآورد،و قوم صالح فرا رسیدند و هیچ کس نماند مگر آن که ضربهای بر ماده شتر زد و آن گاه گوشت آن را میان خود تقسیم کردند و همگان از کوچک و بزرگ از آن خوردند،و چون صالح با خبر شد به نزد ایشان رفت و گفت که چه چیز شما را بر این کار واداشت که نافرمانی پروردگار خود کنید؟پس خداوند تبارک و تعالی به صالح(ع)وحی فرستاد که:قوم تو طغیان کردند و به ستم پرداختند و شتری را که خدا همچون حجتی بر ایشان فرستاده بود کشتند،در صورتی که از او زیانی به ایشان نمیرسید و برای ایشان بزرگترین منفعت را داشت،پس به ایشان بگو که:من پس از سه روز عذاب بر ایشان فرو خواهم فرستاد،پس اگر توبه کنند و بازگردند توبۀ ایشان را میپذیرم و از عذابشان منصرف میشوم،و اگر توبه نکنند و بازنگردند، عذاب ایشان را در روز سوم خواهم فرستاد،پس صالح(ع)به نزد ایشان آمد و گفت:ای قوم!من /14 فرستادۀ پروردگار شما به سوی شمایم،و او به شما میگوید:
اگر توبه کنید و بازگردید و آمرزش خواهید،توبهتان را میپذیرم،و چون این را به ایشان گفت،سخت به گردنکشی پرداختند و گفتند:
یٰا صٰالِحُ ائْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ ای صالح!اگر راست میگویی،
آنچه را که به آن ما را بیم میدهی،اگر از فرستادگان خدایی،برای ما بیاور»، (1)و او گفت:ای قوم!چون فردا صبح شود رنگ چهرههای شما زرد خواهد بود،و روز پس از آن سرخ میشود،و روز سوم سیاه،پس چون صبح شد دیدند که رنگهاشان زرد شده است،پس بعضی از ایشان به نزد بعضی دیگر رفتند و گفتند:
دیدند که گفتۀ صالح درست بود،و گردنکشان گفتند:ما به حرف صالح گوش نمیدهیم،و گفتۀ او را هر اندازه هم که بزرگ باشد قبول نمیکنیم،و چون روز دوم آمد و چهرهها سرخ شد،باز بعضی نزد دیگر رفتند و سخنان دیروز را تکرار کردند و جواب شنیدند که اگر همۀ ما را هم بکشد سخن او را نخواهیم پذیرفت،و خدایانی را که پدرانمان میپرستیدند ترک نخواهیم کرد،و توبه نکردند و بازنگشتند،پس چون روز سوم شد،در حالی صبح کردند که چهرههاشان سیاه شده بود،پس بعضی نزد بعضی دیگر رفتند و گفتند:ای قوم!آنچه صالح گفت بر سر شما آمد،و گردنکشان گفتند:آنچه صالح گفت به ما رسید،و چون شب به نیمه رسید جبرییل نزد ایشان رفت و بر آنان بانگی زد که از آن پردههای گوششان پاره شد،و قلبهاشان شکافت،و جگرهاشان درید،و در آن سه روز حنوط کرده و کفن پوشیده میدانستند که عذاب خواهد رسید،پس همگان در یک چشم بر هم زدن هلاک شدند،از کوچک و بزرگ،هیچ بانگ کننده و هیچ چیز نماند مگر این که خدا آن را هلاک کرد،و چون صبح شد همه در خانهها و خوابگاههای خود مرده بودند،و سپس خدا همراه با صیحه آتشی از آسمان فرو فرستاد که همۀ مردگان را سوزاند،و این بود داستان ایشان». (2)
این قصه و آنها که پیش از این گذشت یا پس از این خواهد آمد،هر چند متضمن افکار و اندیشههای فراوان باشد،همه بر گرد یک اندیشۀ محوری میگردد و هدف آن فهماندن و نزدیک کردن معانی آنها به ذهن ما است.
وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ
«و قرآن را برای ذکر و یادآوری آسان کردیم،پس آیا کسی هست که آن را به یاد آورد و از آن عبرت و پند بگیرد؟» /14 قرآن کریم آیات و عبرتهای خود را تکرار میکند تا مگر از خواب نادانی و گمراهی و غفلت بیدار شویم،ولی با وجود این هنوز قرآن در واقعیت خود با جمیع ابعاد آن برای ما بیگانه و مهجور است،و ما هنوز از دعوت آن به وحدت و عمل و استقامت بر حق و نبرد کردن با جبت و طاغوت و پند گرفتن از بیم دادنها دوریم.
[33]
با وجود این سورهها پیاپی به دنبال هم میآیند،و آیهای پس از آیۀ دیگر،و مثلی پس از مثلی.و پس از آن که قصۀ ثمود تمام شد،قرآن مثل دیگری از عاقبت تکذیب با داستان قوم لوط برای ما میزند که در آن از عاقبت تکذیب به داستان قوم لوط سخن گفته میشود،که از لحاظ اخلاقی گرفتار یک انحراف جنسی شده بودند،و به جای زنان با مردان درمیآمیختند،پس پیامبرشان(ع)آنان را از این کار بر حذر داشت که نافرمانی نسبت به خدا و سنّتهای زندگی محسوب میشود،ولی آنان از سرنوشت گذشتگان عبرت نگرفتند و اندرزهای لوط(ع)را نپذیرفتند،بلکه پیوسته او را تکذیب میکردند و در صدد آزار رساندن به او برمیآمدند،و از بیم دادنها هیچ هراسی به خود راه نمیدادند.
کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ
«قوم لوط بیم دادنها را دروغ میپنداشتند.» گفتهاند که از جملۀ بیم داده شدگان کسانی بودند که خواستار انجام دادن عمل منکر و زشتی با مهمانان لوط از ملائکه بودند که نصیحت لوط را نپذیرفتند «پس جبرییل با دست خود به آنان اشاره کرد و همگان کور شدند و با دستهای خود دنبال دیوار میگشتند». (1)
ولی آن قوم پند نپذیرفتند،بلکه بر فساد و تباهی خود اصرار میورزیدند،و پیوسته به تکذیب میپرداختند،و شاید بعضی از ایشان کور شدنشان را همچون نتیجۀ
1) 45) -بحار الانوار،ج 18،ص 348.
حوادث دیگری توجیه میکردند،پس ایشان به همان گونه باقی ماندند که در آغاز سوره از آنان توصیف کرده وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ «و اگر آیتی ببینند،از آن اعراض میکنند و میگویند سحری پیوسته است». (1)
[34-35]
آری،آنان تکذیب کردند،ولی خدا رهاشان نکرد،و بر سر ایشان بادی آکندۀ از سنگهای خرد(طوفان شن)در آغاز کار فرو فرستاد،تا آخرین هشدار و علامت برای لوط و مؤمنان همراه او به نزدیکی عذاب بوده باشد،که شاید این حادثه در پایان شب اتفاق افتاده باشد،ولی عذاب حقیقی را موکول به /14 صبح کرد که از خانهها خارج میشدند.
إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ حٰاصِباً
«بر ایشان سنگریزه فرستادیم».
ولی عنایت الاهی مؤمنین را حفظ کرد،چه خدا به لوط(ع)فرمان داد که همراه با مؤمنان از شهر خارج شوند و به جایی مأمون از عذاب کوچک کنند: فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ «پس کوچ کن با کسان خود در پارهای از شب،و هیچ یک از شما رویگردان نخواهد شد مگر همسرت که به او خواهد رسید همان که به ایشان خواهد رسید،و وعدهگاه آنان صبح است،مگر صبح نزدیک نیست؟»، (2)پس کوچ کردند،و این دلیل بر آن است که این عمل با مراقبت و اشراف مستقیم خدا صورت میگرفت و تصادفی نبود و حتی خروج ایشان به سبب بروز مقدمات طبیعی برای عذاب صورت نگرفت،بلکه انجام آن به دستور خداوند متعال بود،و اگر این دستور نبود همچون دیگران در سرزمین خود باقی میماندند،و به همین جهت قرآن تأکید میکند که خدا آنان را نجات داد.
إِلاّٰ آلَ لُوطٍ نَجَّیْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ
«مگر خاندان لوط که آنان را در هنگام سحر نجات دادیم.»
یعنی اواخر شب و اوایل صبح،و وحی به این بس نمیکند،بلکه علاوه بر آن میگوید که نجات نعمتی الاهی بود،و نه نتیجۀ حالتی بشری یا تصادف.
نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا
«نعمتی از جانب ما.» ولی مربوط به واقعیتی بشری یعنی سپاسگزاری است که از یک دورۀ تکامل میگذرد:
ایمان+عمل و شکر بالا رفته از طرف انسان+ارادۀ الاهی به توفیق نعمت نازل شدۀ از جانب خدا.
و پروردگار ما این دوره را به شخص لوط(ع)اختصاص نمیدهد،بلکه از ذکر خاص به عمومیت داشتن آن میپردازد،و از شاهد به سنّت.
کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ شَکَرَ
«بدین گونه کسی را که سپاس گزارد پاداش میدهیم.» /14 هر کس میخواهد بوده باشد،و در هر مکان و زمان.
[36-37]
و قرآن به تأکید در این باره میپردازد که عذاب به نوبۀ خود تکامل یافته بود.
انحراف بشری+هشدارهای الاهی+تکذیب بشری و اصرار بر انحراف عذاب از جانب خدا یعنی نقمتی در مقابل نعمت.
لوط انحراف اجتماعی را تشخیص داد،و کوشید تا آن را تغییر دهد و اصلاح کند،پس قوم خویش را از عواقب گمراهیشان بیم و هشدار داد و به ایشان گفت که آنان را گرفتار انتقامی شدید خواهد کرد که از جانب خدا در معرض آن قرار خواهند گرفت.
وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنٰا
«و آنان را از خشم و سختگیری ما ترساند.» به جای آن که دربارۀ این بیم دادن بیندیشند و از آن پند گیرند،گرفتار شک شدند،و به تکذیب تنها بسنده نکردند،بلکه یکدیگر را بر آن تحریک میکردند که به بیم دادنهای شدید توجه نکنند و به جدال و مراء(فتماروا)بپردازند و
به قصد رد کردن حجت طرف دیگر به ایجاد شک در او بپردازند.
فَتَمٰارَوْا بِالنُّذُرِ
«پس به جدال با بیم دهندگان پرداختند.» پس به دفاع از گمراهی و باطل خود در مقابل حق و استهزا پرداختند و در آن میکوشیدند که افکار باطل خود را بر حق آشکاری که در اذهان بعضی از ایشان وجود داشت غالب سازند،و این کار را از راه گرداندن معنی آیات و تأویل آنها به غیر مضامین آنها انجام میدادند،و این روش کار مکذّبان در سراسر تاریخ بوده است،چنان که قوم عاد را پیامبرشان هود(ع)به ایمان دعوت کرد،و آنان تا آخرین لحظه بر باطل خود اصرار ورزیدند: فَلَمّٰا رَأَوْهُ عٰارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قٰالُوا هٰذٰا عٰارِضٌ مُمْطِرُنٰا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِیحٌ فِیهٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ* تُدَمِّرُ کُلَّ شَیْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا فَأَصْبَحُوا لاٰ یُریٰ إِلاّٰ مَسٰاکِنُهُمْ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ «پس چون آن را ابری دیدند که رو به وادیهای ایشان در حرکت است،گفتند:این ابری است که بر ما باران فروخواهد ریخت،بلکه شتاب ورزیدید و آن بادی است که در آن عذابی دردناک وجود دارد*همه چیز را به فرمان پروردگارش سرنگون و هلاک میکند، پس چون صبح کردند چیزی جز خانههای ایشان دیده نمیشد،و ما گروه مجرمان و گناهکاران را بدین گونه کیفر میدهیم»، (1)و انحراف قوم لوط /14 و تکذیب و جدال آنان نیز به چیزی همانند این پایان پذیرفت،و خدا فرشتگانی از خود و از جملۀ آنان جبرییل را به نزد پیغمبرش فرستاد،ولی آنان به صورتی زیبا بر او وارد شدند تا سختگیری از تلاش قوم لوط برای تجاوز کردن به آنان آغاز شود و به آن قوم تأکید کند که هلاک آنان نتیجهای از این انحراف است که لوط(ع)آنان را از عواقب آن بر حذر داشته بود،و بدین گونه با جرم مشهود گرفتار شوند.
وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ
«از او خواستند که با مهمانان وی کار زشتی انجام دهند،» و لوط گفت:
1) 48) -الأحقاف24/ و 25.
یٰا قَوْمِ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ* قٰالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مٰا نُرِیدُ* قٰالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ «ای قوم!دخترانم برای شما پاکترند،پس از خدا بترسید و در برابر مهمانانم مرا خوار مسازید،مگر در میان شما یک مرد عاقل وجود ندارد؟گفتند:تو میدانی که ما را در دختران تو حقّی نیست،و میدانی که ما چه میخواهیمگفت:کاش زورم به شما میرسید،یا میتوانستم به پایگاهی سخت پناه برم». (1)او خواست در ابتدا به اصلاح ایشان بپردازد و برای درمان انحرافشان آنان را متوجه جنس مخالف سازد،و از گرفتاری در خصوص مهمانان نجات یابد،و سپس آنان را به بهره گرفتن از قوه و زور تهدید کرد «پس جبرییل با صدای بلند به او گفت:ای لوط!بگذار داخل شوند،و چون به درون آمدند جبرییل(ع)با انگشت خود به آنان اشاره کرد و چشمانشان کور شد». (2)
فَطَمَسْنٰا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذٰابِی وَ نُذُرِ
«پس دید را از چشمانشان گرفتیم،پس بچشید عذاب مرا و چیزهایی را که از آنها به شما بیم داده بودم.» گفتهاند که طمس گرفته شدن بینایی از چشم با وجود باقی ماندن آن به حال طبیعی در صورت است،و به قولی کنده شدن چشم از جای خود است،و آنچه شایستهتر به نظر میرسد از بین رفتن دید و پنهان شدن نشانههای ظاهری چشم است،و در آن هنگام که خدا عذاب بر ایشان نازل کرد،امکان آن هست که قدرت آنان برای احساس عذاب به منتهی درجه بالا رفته باشد تا عذاب را به بهترین صورت احساس کنند،چه عذابی که صاحب آن همچون عذاب آن را نچشد چه ارزشی خواهد داشت؟ [38-40]
این کوری موقتی عذابی زودگذر بود،اما عذاب شدیدتر و دایمی که با عذاب مقیم در آخرت اتصال پیدا میکند،اول روز به ایشان رسید.
وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُکْرَةً عَذٰابٌ مُسْتَقِرٌّ
«و در بامداد پگاه عذابی استقرار یافته به ایشان رسید.» عذابی مستقر بود که جدایی از آن نه در دنیا برای ایشان امکان داشت و نه در آخرت.
چنان مینماید که کلمۀ«مستقر»تفسیری برای گفتۀ خداوند متعال در آغاز سوره است که گفت: وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ ،و معنی آن این است که عذاب آن قوم از سنتهای ثابت و استقرار یافتۀ در زندگی است،و تفصیلی برای عذاب و بیانی از این اندیشه در جای دیگری از قرآن میبینیم که خداوند متعال میگوید: فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ* مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ «پس چون فرمان ما میرسید،بالای آن را پایین آن قرار دادیم و بارانی از سجیل(سنگ گلی)بر آنان فرو ریختیم که به رشته کشیده شده بود*و نشاندار شده در نزد پروردگارت،و این(عذاب)از ستمکاران دور نیست»، (1)بدان جهت که عذاب نسبت به زندگی بیگانه و عرضی نبود،بلکه جزئی از آن و مظهری از آن بود،و آن مستقر و ثابت شده است و تغییر و تبدیلی در آن تا روز قیامت داده نخواهد شد،و خدا این عذاب را به همانگونه به ایشان چشاند که عذاب طمس و رفتن قوۀ دید از چشمانشان را به آنان چشانده بود.
فَذُوقُوا عَذٰابِی وَ نُذُرِ* وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ
پس بچشید عذاب مرا و آنچه را که به شما بیم آن داده شده بود*و ما قرآن را برای یادآوری و پند گرفتن از این یادآوری آماده ساختیم،پس آیا یاد آورندهای یافت میشود؟» بدین گونه قرآن بر ما بانگ میزند و ما را به ضیافت خدا میخواند،و این دعوت را به صیغۀ دیگری چنین بیان میکند: أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا «چرا در قرآن به تفکر و تدبر نمیپردازند،مگر بر دلها قفلهای آنها بسته مانده
1) 51) -هود82/ و 83.
است؟». (1)قرآن خود آماده و میسّر برای ذکر و تدبر است،ولی قلبهای ما دربسته است،و قرآن درهای علم و ایمان را به روی ما میگشاید،و ما در قلبهای خودمان را بر روی قرآن با گناه و اندیشههای عقب افتاده میبندیم.آیا دیدهاید که چگونه بعضی از انسانها به دعوتهای متضاد با دعوت خدا میپردازند،و مردمان را از کتاب خدا دور میکنند؟!اینان میگویند:بر هیچ کس زور نیست که در قرآن تدبّر کند، یا به تفسیر آن بپردازد،و توجیه این دستور به حساسیّتهای مفرط مربوط میزند و به این که قرآن پیچیده و دشوار است و جز مجتهدان و فقها کسی آن را فهم نمیکند،در صورتی که قرآن برای آن آمده است که این طرز تفکر را طرف کند و ما را به چیزی رهبر شود که به نصّ قرآنی آشکار است و تأویل و اجتهاد برنمیدارد و قوام و استحکام بیشتر دارد.
وَ لَقَدْ جٰاءَ آلَ فِرْعَوْنَ اَلنُّذُرُ (41) کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا کُلِّهٰا فَأَخَذْنٰاهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ (42) أَ کُفّٰارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ أُولٰئِکُمْ أَمْ لَکُمْ بَرٰاءَةٌ فِی اَلزُّبُرِ (43) أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ (44) سَیُهْزَمُ اَلْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ اَلدُّبُرَ (45) بَلِ اَلسّٰاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ اَلسّٰاعَةُ أَدْهیٰ وَ أَمَرُّ (46) إِنَّ اَلْمُجْرِمِینَ فِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ (47) یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی اَلنّٰارِ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ (48) إِنّٰا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ (49) وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ (50) وَ لَقَدْ أَهْلَکْنٰا أَشْیٰاعَکُمْ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (51) وَ کُلُّ شَیْءٍ فَعَلُوهُ فِی اَلزُّبُرِ (52) وَ کُلُّ صَغِیرٍ وَ کَبِیرٍ مُسْتَطَرٌ (53) إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ (54) فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (55)
1) 52) -محمّد24/.
43 براءة:یعنی برائت و بیزاری از عذاب.
46 أدهی:یعنی بزرگتر در دهاء،که سبب زیان میشود و نفس سخت از آن تنفّر دارد،و از داهیة مشتق است به معنی بلیهای که به هیچ وسیله نمیتوان آن را از میان برد.
48 سقر:جهنم،و به قولی:پرچمی بر جهنم،و ریشۀ معنی سقر تلویح به معنی گرم کردن است.
52 الزبر:یعنی کتابهایی است که حافظان آنها را نوشتهاند.
53 مستطر:مسطور و مکتوب یعنی نوشته شده.
در درس گذشته وحی مهمترین عبرتی را که در آن است به ما یادآور شد، که خدا فهم آن را با آوردن داستانهایی واقعی از تاریخ بشریت برای ما آسان و میسّر ساخته است که از نوح آغاز میشود و به فرعون پایان میپذیرد،و آن عاقبت بد و ناگوار کسانی است که از آیات خدا اعراض میکنند و به تکذیب رسالت و رسولان میپردازند،بدان سبب که بر خلاف هزاران قانون و سنّت در زندگی حرکت میکنند،و به این سبب مهمتر که به مخالفت با حق برمیخیزند،و از فرمانبرداری پروردگار عزیز خود سبحانه و تعالی سرپیچی میکنند،و تأکید میکند که آنچه از
عذاب سخت که در دنیا به آنان رسیده و نتیجۀ تکذیب ایشان بوده،جز بویی و اثری از عذاب بسیار شدیدتر و تلختر نیست که در آخرت انتظار ایشان را میکشد،در آن هنگام که به صدا درآمدن زنگها آغاز بعث و حساب را به گوش همگان میرساند.
پس از آن که ذکر حکیم لوحهای از مناظر آخرت و عذاب را در برابر قلبها و چشمهای ما قرار داد،حقیقت مهمی را برای ما مورد تأکید قرار میدهد،و آن این که دنیا با همۀ مفردات آن از ذره و اتوم گرفته تا کهکشان و کوچکتر و بزرگتر از آنها،بر اساس سنتها و مقیاسها و قوانینی حکیمانه ساخته شده است: إِنّٰا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ ،آیۀ 49،و بنا بر این بر انسان واجب است که /14 نفس و زندگی و روابط خویش را با هر چیز در آن بنا بر همین اساس هماهنگ سازد،ولی اگر چشم به راه آن باشد یا در آن بکوشد که زندگی را در پیرامون خویش با سنّتها و مقدرات و آفرینش آنها موافق با هوای خویش سازد،هیچ راهی برای رسیدن به این خواستۀ خود پیدا نمیکند،بدان جهت که زندگی ثابت و نیرومندتر از او است،بلکه تا ابد زیانکار باقی خواهد ماند.
پس انسان نباید چنان تصور کند که در خلأ حرکت میکند،هرگز چنین نیست...میلیونها نظام و سازمان خطاها و گفتهها و کردههای او را میشمارد،و حتی نیتهای او را برایش به دقت ثبت میکنند،و به همین سبب خدای عزّ و جلّ در بیان حال تبهکارانی که در روز قیامت نامههای عمل خود را میبینند،میگوید:
فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا الْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً پس مجرمان را میبینی که از آنچه در آن آمده است هراسان شدهاند و میگویند:وای بر ما!که این کتاب هیچ کوچک و بزرگی را رها نکرده مگر این که آن را به حساب آورده و برشمرده است،و هر چه را که کرده بودند در برابر خویش حاضر میبینند،و پروردگارت به هیچ کس ستم روا نمیدارد»، (1)و پس از رسیدگی به حساب جزای
1) 53) -الکهف49/.
خود را دریافت میکنند و به رو بر زمین قرار گرفته به سوی آتش کشیده میشوند،اما نامۀ عمل پرهیزگاران را به دست راستشان میدهند،و جزای آن درآمدن به باغهایی است که نهرها در آن روان است و در آرامگاه صدق و صفایی در نزد پادشاهی مقتدر زندگی میکنند.
[41-42]
به همان گونه که خدا برای ساعت علامات و نشانههایی قرار داده است که از نزدیکی شدن آن خبر میدهند،همچون شکافته شدن ماه،بر نفس خویش لازم گرفته است که امتی یا شخصی را عذاب نکند مگر این که حجت را بر او تمام کرده باشد،و پیامبران و بیم دهندگان از آنچه در آن جا برای او آماده شده است آگاهش ساخته باشند: وَ مٰا کُنّٰا مُعَذِّبِینَ حَتّٰی نَبْعَثَ رَسُولاً «تا فرستادهای نفرستاده باشیم کسی را عذاب نخواهیم کرد». (1)
قرآن شاهدی برای این حقیقت در برابر ضمیر و عقل ما قرار میدهد که این دفعه مربوط به فرعون و قوم او است که در دریا غرق شدند.آنان سخت به گمراهی افتاده و از حق دور شده بودند،چه بر نظامی سیاسی متکی بودند که خاستگاه آن عبادت و پرستش شخص فرعون بود و بر اساس تباهی کردن و ترساندن و کشتن و گمراه کردن سیر میکرد،و این همه برای آن کافی بود که خدا آنان را براندازد،آیا گناهی از این بزرگتر ممکن است در نزد خدا باشد /14 که بشری بگوید:من پروردگار بلند مرتبۀ شمایم؟!هرگز...ولی خدا به آنان مهلت داد،و برای آنان خواستار رحمت شد که به خاطر همان رحمت هم آنان را آفریده بود،پس آیات و تحذیرها و هشدارها پیاپی به زبان و دست موسی و از خلال طبیعت به ایشان میرسید،و جادوگری و معتقدات بیاساس ایشان را باطل میکرد،و آنان را در مقابل حجت بالغه و رسا قرار میداد.
1) 54) -الإسراء15/.
وَ لَقَدْ جٰاءَ آلَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ
«و بیم دهندگان بر فرعون و وابستگان او وارد شدند.» خدا آنان را به حال خود رها نکرد تا از طریق خودشان به ایمان دست یابند،بلکه به هدایت کردن فرد فرد ایشان در یوم الزینة مبادرت ورزید،و تنها به نذیر و بیم دهندۀ واحدی اکتفاء نکرد که همان حجت میبود،بلکه بیم دهندگان فراوان و آشکار بر ایشان وارد شدند،که از جملۀ آنها نه آیت و نشانه و اشاره برای فرعون و قوم او بود، ولی آنان،چنان که قرآن توصیف کرده:
کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا کُلِّهٰا
«آیات ما را تکذیب کردند.» و این تکذیب به سبب غامض بودن و پیچیدگی آنها نبود،چه همۀ آنها آشکارا قابل فهم بود،بلکه علت آن بیماری قرار گرفتۀ در دلهاشان بود،و اگر در ژرفای جانهای ایشان به کاوش میپرداختی میدیدی که سلطان و تسلط آیات بر آنها حضور دارد،و خدا میداند که چه اندازه برای ایمان نیاوردن در معرض سرزنشهای شدید نفس خود قرار میگرفتند که آنان را به ایمان میخواند در صورتی که خود از حق آشکار جلوگیری میکردند.آنان قدرت آن نداشتند که در برابر این سرزنش و جدال بر تکذیب محض بگروند و به همین سبب در صدد پیدا کردن بهانه و وسیلۀ توجیهی برای اعراضشان از حق برآمدند،و این از طبیعت انسان است که چون با یقین داشتن به حق خواستار مخالفت با آن شود،به دنبال بهانهای میگردد، پس: قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ* وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَیْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا «گفتند که این جادویی آشکار است*و در حالی منکر آن شدند که خود به آن یقین داشتند و این از ستمگری و تکبر و برتریجویی ایشان بود»، (1)پس مستحق سختترین عذاب خدا شدند و به ایشان رسید.
فَأَخَذْنٰاهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ
«پس آنان را گرفتیم با گرفتن مهتر و سروری.» که ستم کردن بر حق را روا نمیدارد.
1) 55) -النّمل13/ و 14.
مُقْتَدِرٍ
«نیرومند،» که بر هر کار توانا است،و همین سبب سختی عذاب ایشان شد،چه عزیز و مهتر ممکن است گاه ناتوان و بیقدرت باشد که در این صورت نمیتواند عزت خود را نشان دهد،و گاه ممکن است مقتدر ولی غیر عزیز باشد که در این صورت به احترام ارزشهای خود خشم نمیگیرد،و اگر مخالف خود را بگیرد،این گرفتاری محدود خواهد بود.
با این دو آیۀ کوتاه و با کلمات پر معنی آنها،پروردگار ما به اختصار داستان قومی را برای ما نقل میکند که آثار ایشان هنوز موجود و مایۀ شگفتی است، در صورتی که سخن گفتن دربارۀ آنان نیازمند صدها یا هزارها صفحۀ کاغذ برای نوشتن است،و حتی قرآن نیز آن را در صفحهها و آیههای متعدد در جاهای دیگر قرآن مورد بحث قرار داده است،و سبب آن است که قرآن میخواسته است از این راه بر آن تأکید کند که سنّتی یگانه را بر همۀ امتها و ملتها و در شهرهای مختلف به صورتهای گوناگون به اجرا بگذارد تا از آن عبرت بگیریم،و نسبت به عواقب تکذیب به حق در هر جا که باشد بصیرت و بینایی پیدا کنیم،و به همین سبب سیاق قصۀ فرعون را که در سورههای مختلف به تفصیل از آن سخن گفته و هر کس با خواندن قرآن مأنوس باشد از آنها آگاهی دارد،در این جا به اختصار با دو آیه که نمایندهای از اعجاز قرآن است بیان میکند.
[43-45]
از شواهد عاقبت مکذبان در ژرفنای تاریخ،سیاق ما را به جامعه معاصر با رسالت اسلامی و ایستار آن در مقابل رسالت انتقال میدهد که در آن تأویلی از این گفتۀ خدای تعالی آمده است: وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ «و این از ستمگران دور نیست»، (1)و گفتۀ او به زبان پیغمبرش شعیب: وَ یٰا قَوْمِ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صٰالِحٍ وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ «و ای قوم!مبادا شما را مخالفت با من به گناه بیندازد و به شما همان
1) 56) -هود83/.
بلایی برسد که به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید،و زمان قوم لوط نسبت به زمان شما چندان دور نیست»، (1)داستان قرآنی برای سرگرمی و وقت گذرانی نیامده است،بلکه برای آن نازل شده است که سنتهای زندگی را که در پیرامون ما جریان دارد بر ما مکشوف سازد،پس گاه اشارۀ سبزی میدهد که مایۀ ترغیب و تشویق او شود،و گاهی دیگر اشارۀ سرخی در میان دستهای او قرار میدهد که مایۀ ترس و بیم او شود،و او /14 میبایستی که در میان آن و این راه خود را به سوی حق و سعادت پیدا کند،اما اگر بر حوادث تاریخ و عبرتهای آنها سرسری بگذرد،یا برای شخص خود با تفکری بهانهتراشانه و توجیهگرانه،همچون برتری نژادی یا فدا شدن فلان کس به خاطر رستگاری من و نظایر اینها،رسیدن به کیفر را مستبعد بداند،یا بر غرور نفس و پندارها و هواهای آن اعتماد کند،به زودی خود را مواجه با سرنوشت گذشتگان رو به رو خواهد یافت که در دنیا و آخرت گرفتار آن شده بودند،و هرگز آرزوها پندارهای خود را دربارۀ حقیقت واقع تغییر نخواهد داد، ذٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّٰارِ «این است پندار کسانی که کفر ورزیدند،پس وای بر آنان که کافر شدند از آتش». (2)
چگونه است که دیگران،با دیدن گذشتگان که پس از تکذیب گرفتار چه بلاهایی شدند،باز هم رسالت را تکذیب میکنند؟!آنان از آن روی رسیدن عذاب را به خودشان دور و مستبعد میدانند که به یکی از این دو امر تکیه و اعتماد دارند:
اولا:فرهنگ توجیهی و مبتنی بر عذر تراشی،و آشکارترین آنها در زمینۀ تکذیب به رسالتها اعتماد به برتری نژادی و نظریۀ فدا است،و لذا چنین است که انسان در آن هنگام که حقی را تکذیب و آن را طرد میکند،از لحاظ درونی و در برابر ضمیر خویش،و از لحاظ خارجی و در برابر دیگران،به دنبال عذر و بهانهای میگردد که با آن ایستار تکذیبی خود را بر حق و پسندیده جلوه دهد،و از آن مشروع
بودن پرداختن به خطا یا اصرار ورزیدن بر آن را ثابت کند.
پروردگار ما پوچی و پوکی این فرهنگ را آشکار میسازد و-در خطاب به معاصران پیغمبر(ص)-میگوید:چرا خود را از عذابی که به آن اقوام رسید معاف و مستثنی میدانید؟ أَ کُفّٰارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ أُولٰئِکُمْ «آیا کافران شما بهتر از آن کافرانند؟» از لحاظ نژادی یا اعمالشان که در نتیجۀ آن بلا و عذاب دامنگیر اینان نشود؟! أَمْ لَکُمْ بَرٰاءَةٌ فِی الزُّبُرِ «یا برای شما در کتاب برائت و بیزاری نوشتهاند؟» مگر نوشتهای از خدا در نزد ایشان وجود دارد که آنان را از اعمال بدشان تبرئه میکند؟! هرگز چنین نوشتهای وجود ندارد...و تکذیب تکذیب است،خواه از ایشان صادر شده باشد و خواه از شما،و سنّتهای الاهی /14 با مرور زمان تغییر و تبدیل پیدا نمیکند،و خدا با آفریدگان خویش رابطۀ خویشاوندی ندارد،حتی اگر پیامبر مرسل یا فرشتۀ مقرب باشد باز چنین است،و چیزی جز عمل صالح به انسان نفعی نمیرساند،و سابقه ندارد که بر زبان پیامبر یا فرستادهای،یا در کتابهای نازل شده به پاکیزگی از گناه احدی از بندگان اشارهای رفته باشد تا آنان بر ضد عذاب به آن متمسک شوند،و آن گمراهی که کافران جامعۀ روزگار رسول اللّٰه(ص)بر آن بودند،دست کمی از گمراهیهای گذشتگان نداشت و بلکه بدتر و شدیدتر بود.
اگر برائتی برای احدی در کتابهای خدا باشد،او و فرستادهاش به آن داناترند،در صورتی که آنان آن را منکرند.
ترسایان خواستهاند که انحراف خود را با اندیشه و نظریۀ خدا توجیه کنند، ولی با این کار انحراف تازهای بر مسیر گمراهانۀ خود افزودهاند،چه با آن کفّار در نزد خدا شدهاند،و نیز همراه با یهودیان پنداشتهاند که هر اندازه گناه کنند،بدان سبب که نژاد آنان پیوستۀ به خدا و منسوب به او است،عذابی نخواهند دید،ولی قرآن
این پندار را به صورتی حازم و شدید رد کرده و گفته است: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً إِنْ أَرٰادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ* وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصٰاریٰ نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ «کسانی که گفتند مسیح پسر مریم همان خدا است،کافر شدند،بگو:اگر خدا بخواهد مسیح پسر مریم و مادرش و همۀ کسانی را که در زمیناند هلاک کند،چه کس چیزی را از خدا در دست دارد؟و فرمانروایی بر آسمانها و زمین و آنچه میان آنها قرار دارد،مخصوص خدا است،و هر چه را که بخواهد میآفریند و او بر همه چیز توانا است و جهودان و ترسایان گفتند که ما فرزندان خداییم و دوستان او،بگو:پس چرا شما را به سبب گناهانتان عذاب میدهد،نه چنین است و شما بشرید و از آفریدگان خدا،و او هر که را که بخواهد میآمرزد،و هر که را خواهد عذاب میدهد،و فرمانروایی آسمانها و زمین و آنچه میان آنها است مخصوص او است،و بازگشت به سوی او». (1)و با تمسک به این فرهنگ و طرز فکر گمراهانه،انجام دادن خیانت و تزویر و گناهان گوناگون را بر خود میپسندند،و به همین سبب برای پیمانها و سوگندهای خود با امتهای دیگر به بهانۀ آن که درس ناخواندهاند وزنی قایل نیستند،و خیانت کردن نسبت به ایشان را مباح میدانند: قٰالُوا لَیْسَ عَلَیْنٰا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ «گفتند که بر ما در امیّین(درس ناخواندگان)راهی نیست»، (2)ولی خدا این عذر را نقش بر آب کرد و گفت: بَلیٰ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقیٰ فَإِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ «هر کس که به عهد وفا کند و از خدا بترسد پرهیزگار است و خدا پرهیزگاران را دوست میدارد»، (3)/14 ثانیا:مغرور شدن به قوه و نیرو.
أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ
«یا میگویند که:ما همگی یاری شده و پیروزیم.» آیا از آیات خدا اعراض میکنند و به تکذیب حق میپردازند و پیروی هواهای نفس خویش میکنند و آن گاه به چالش با سنّتهای زندگی میپردازند،و اعتمادشان بر جمعیت و قوتشان است؟!آیا اندازۀ قوت و جمع بودن ایشان نسبت به امتهای گذشته چگونه است؟! أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً «آیا نمیداند که خدا،قرنها پیش از او کسانی را هلاک کرده است که نیروی بیشتر و جمع فزونتر داشتهاند؟»، (1)وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً فَنَقَّبُوا فِی الْبِلاٰدِ هَلْ مِنْ مَحِیصٍ «و چه بسیار هلاک کردیم در قرنهای پیش از ایشان کسانی را که از ایشان نیروی بیشتر و شدیدتر داشتند و به کاوش در سرزمینها پرداختند تا مگر راه گریزی پیدا کنند»، (2)و سپس أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ مٰا لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ وَ أَرْسَلْنَا السَّمٰاءَ عَلَیْهِمْ مِدْرٰاراً وَ جَعَلْنَا الْأَنْهٰارَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَکْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ «و چه بسیار هلاک کردیم در قرنهای پیش از شما کسانی را که به ایشان مکنت و توانایی بیش از مکنت و توانایی شما داده بودیم،و آسمان را بر ایشان ریزندۀ باران ساختیم،و نهرها از زیر جایگاههای آنان روان بود،پس آنان را به گناهانشان گرفتیم و هلاک کردیم و پس از آن صاحبان قرن دیگر آفریدیم». (3)
خدا به کسانی که به شماره و وسایل موجود در نزد خدا اعتماد دارند،تأکید میکند که آینده ثابت خواهد کرد که در این اعتماد کردن دچار گمراهی شده بودهاند،و شکست خواهند خورد،و توجیهاتی بر این که گرفتار عذاب خدا نخواهند شد نادرست بوده است.
سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ
«به زودی جمع و گروه ایشان شکست خواهد خورد و پشت خواهند کرد تا بگریزند.» دیدیم که چگونه خدا عذاب خود را به دست مؤمنان در موارد متعدد بر ایشان نازل کرد،و به یاری رسولش و دین خودش علی رغم ایشان پرداخت،در صورتی که در غزوۀ بدر از حیث جمعیت و وسایل جنگ نسبت به مسلمانان فزونی داشتند،به سه برابر و شاید بیشتر! /14 [46]
با وجود این هولناکتر از شکست و عذاب ایشان در دنیا،عذابی است در آخرت آن را خواهند چشید.
بَلِ السّٰاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السّٰاعَةُ أَدْهیٰ وَ أَمَرُّ
«بلکه ساعت وعدهگاه ایشان است و ساعت(قیامت)هولناکتر و تلختر است.» رعب و ترس حاصل از عذاب آخرت بیشتر است،و بر بدنها و جانهای ایشان آثاری دردناکتر و تلختر بر جای میگذارد.
از این آیه چنان الهام میگیریم که حتی اگر عذاب برافکندن از امت محمّد(ص)به برکت و دعای او برداشته شده باشد،بر ما روا نیست که چنین اندیشهای را توجیه خویش برای ارتکاب گناه قرار دهیم،چه ساعت آخرت در انتظار ما است،و در دنیا به عذابهایی تهدیدمان میکند که از استئصال و برافکنده شدن از صحنۀ روزگار درد کمتری ندارد،که از آن جمله است عقب ماندگی و تفرقه و پراکندگی و استیلای ستمگران و مبارزههای داخلی و...و...و آیا چنان خیال میکنید که شکست خوردن امت در برابر دشمنانش در دنیا امر کوچکی است؟!هرگز چنین نیست،بدان جهت که با آن بسیار چیزها از دست میرود.
[47-48]
و قرآن باز میگردد و تأکید میکند که این گمانها:فضیلت داشتن بر دیگران و براءت از عذاب و مغرور شدن به خود،همه باطل است،و از اندازۀ گمراهی معتقدان به این گونه چیزها حکایت میکند.
إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ
«و مجرمان در گمراهی و آتش(یا
دیوانگی)به سر میبرند.» خدا از آن روی اینان را به نام مجرمان خوانده است که این پندارها بدون شک آنان را به پرداختن به جرم و تبهکاری برمیانگیزد،و سعرگاه به معنی جنون یا.
آتش است،و این هر دو از گونههایی از عذاب است که گمراهی در دنیا و آخرت به آن میانجامد.
یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النّٰارِ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ
روزی که دراز کشیده بر روهای خود در آتش کشیده میشوند(و به ایشان میگویند که) تماس با دوزخ را بچشید!» /14 در این جا اشاره به دو گونه عذاب مشاهده میشود:یکی مادی است که بر رو کشیده شدن زمین است که این گونه کشیده شدن خود عذابی برای انسان است، تا چه رسد به این که شخص را بر شریفترین پارۀ بدن که صورت او است و حساسیّت فراوان دارند،و آن هم در پر عذابترین درههای دوزخ که سقر نام دارد به این عذاب معذب سازند؟!که امام صادق علیه السلام دربارۀ آن گفته است:«در جهنم یک وادی به متکبران اختصاص دارد که نام آن سقر است،که از شدت گرمی آن به خدا شکایت کرد و از او اجازۀ نفس کشیدن خواست،و چون این اجازه را به دست آورد و نفس کشید،جهنم آتش گرفت»، (1)«در سقر چاهی است که آن را هبهب مینامند،و هر بار که سرپوش آن چاه برداشته شود،اهل آتش از سختی گرمای آن به ضجّه و ناله میافتند،و آن جایگاه جبّاران است». (2)
نوع دیگر عذاب معنوی است که در پارهای از حالات بر عذاب جسمانی تفوق دارد،و چون پاسداران دوزخ به دوزخیان میرسند میگویند: ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ و ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ* إِنَّ هٰذٰا مٰا کُنْتُمْ بِهِ تَمْتَرُونَ «بچش که تویی همان مهتر گرامی*این همان چیزی است که در آن شک میکردید». (3)
شاید از«مسّ»چنان مفهوم ما شود که آتش همۀ بدنهای آنان را نمیسوزاند،بلکه پوستها را میسوزاند که اعصاب حساس در انسان در آنها توزیع شده است،و همین درد عذاب را افزایش میدهد،و آیۀ کریمۀ دیگری دربارۀ آن چنین میگوید: کُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهٰا لِیَذُوقُوا الْعَذٰابَ «که هر گاه پوستهای ایشان پخته شود،آنها را با پوستهای تازه جانشین میکنیم تا عذاب را بچشند». (1)
[49]
این عذاب بیحکمت و بیدلیل نیست،و آن همچون مفردات دیگر وجود مقدّر شدۀ از جانب خدا است،و اگر پرده را از پیش چشم و دیگر حواسّ ما بردارند،خواهیم دید که عمل بدی که شخص مرتکب آن میشود،خود همان جزایی است که با آن رو به رو میشود.
إِنّٰا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ
«ما همه چیز را به اندازه آفریدیم.» /14 چون از امام علی(ع)دربارۀ این باره پرسش کردند،چنین پاسخ داد:
«خدای عزّ و جلّ میگوید:ما هر چیز را برای اهل آتش به اندازۀ اعمالشان آفریدیم»، (2)و امام صادق(ع)گفت:«این ردّی بر قدریّه است که منکر تقدیرات خدا شدند،و این که آیه دربارۀ ایشان نازل شده است»، (3)و بعضی با این آیه بر آن استدلال کردهاند که اعمال انسان نیز مقدّر شده است و چنان پنداشتند که این دلیلی بر جبر است،در صورتی که صحیح آن است که هر چیز از جانب خدا مقدر میشود،و یکی از تقدیرهای او اختیاری است که آن را به آدمی بخشیده است.
آنچه به نظر میرسد این است که این آیه بیش از هر چیز حکمت خدا را در زندگی ثابت میکند،که معرفت یافتن به آن ما را دعوت به آن میکند که به مسئولیت ایمان آوریم،و جهان دیگر از بزرگترین تجلّیات آن است که در آن مردمان به اندازۀ سعی و کوشش خود در معرض محاسبه قرار میگیرند،و شایستهترین جزای
خویش را از خیر یا شر و بهشت یا دوزخ دریافت میکنند.و سیّد قطب در تفسیر خود (فی ظلال القرآن)گفته است که:(این نصّ قرآنی آسان اشاره به حقیقتی بزرگ و هولناک و فراگیر میکند که مصداق آن همۀ وجود و هستی است،حقیقتی است که قلب آن را یکی دریافت میکند،و مواجه با وجود است و با آن همکاری دارد،و از آن دریافت میکند،و چنان احساس میکند که آفریدهای با نظم و نسق دقیق است، و هر چیز در آن به اندازهای است که به این تناسق و هماهنگی مطلق تحقق میبخشد،که سایۀ آن یکپارچه در قلب منعکس میشود،و با این وجود مواجهه پیدا میکند)،و مثالهایی برای حکمت الاهی در آفرینش میزند و به نقل از کتاب«خدا و علم نوین»تألیف استاد عبد الرزّاق نوفل چنین میگوید:(که از پرندگان شکاری خوراک آنها فراهم میشود شمارۀ چندان زیاد ندارد،بدان جهت که کم تخم میگذارند و کم جوجه پیدا میکنند،و علاوه بر این در جاهای خاصّی زندگی میکنند که محدود است،و با وجود این عمر طولانی دارند،و اگر با این عمر دراز جوجۀ فراوان هم میآوردند و میتوانستند در همه جا زندگی کنند،نسل مرغان کوچک از زمین با وجود زیادی شمارۀ آنها و شمارۀ جوجههاشان از روی زمین برمیافتاد،یا از شمارۀ اعداد بزرگ آنها که به نوبۀ خود برای این پرندگان شکاری و جز ایشان از افراد انسان لازم است کاسته میشد.
بغاث الطیر أکثرها فراخا
و أمّ الصقر مقلات نزور
پرندگان غیر شکاری زیاد جوجه میکنند،و شاهین بسیار اندک جوجه میگذارد.
و این بنا بر آن حکمت است که چنان که دیدیم خدا آن را مقدر کرده،تا میان عوامل بقا و عوامل فنا میان پرندگان شکاری و پشهها توازنی برقرار شود!).
در دنبالۀ آن میگوید:(مگس میلیونها تخم میگذارد،ولی جز دو هفته عمر ندارد،و اگر بنا بود چند سال زنده بماند و به همین نسبت تخمگذاری کند،نتاج مگس سطح کرۀ زمین را میپوشانید،و زندگی بسیاری از اجناس و نخستین آنها انسان بر روی زمین غیر ممکن میشد،ولی چرخ توازن و تعادل که در دست قدرت
مدبّر این جهان است،میان زیادی نسل و کوتاهی عمر تناسبی برقرار کرده است و نتیجه چیزی است که آن را میبینیم.
و میکروبها،که از لحاظ شماره از همۀ موجودات زنده پرشمارتر و افزایندهتر در شماره و زیانبخشترند،از همۀ موجودات زنده نیروی مقاومت کمتر دارند،و عمری کوتاهتر،که میلیونها میلیون از آنها را سرما و گرما و نور و ترشی معدهها و سرمهای خون و عوامل فراوان دیگر تلف میکند،و جز بر شمار محدودی از جانوران و انسان غلبه پیدا نمیکنند،و اگر از این مقاومت بیشتر یا طول عمر افزونتر میداشتند، زندگی و زندگان نابود میشدند!).
برای مثال از انسان مثل میزند و میگوید:(و پستان مادر در پایان بارداری و آغاز بار نهادن بر زمین مشتمل بر سیال سفید رنگی مایل به زردی میشود،و از شگفتیهای صنع خدای تعالی آن است که این سیال ترکیبی از مواد شیمیایی حل شدهای است که کودک نوزاد را از مبتلا شدن به بیماریها محفوظ میدارد،و در روز دوم تولد شیر آغاز به تکوین و پیدایش میکند،و از تدبیر مدبّر بزرگ آن است که بر مقدار شیر ترشح شده روز به روز افزوده میشود تا به جایی که پس از یک سال به مقدار یک لیتر و نیم در روز میرسد،و معجزه به افزایش کمیت شیر بر حسب بزرگ شدن سریع نوزاد بسنده نمیشود،بلکه ترکیب شیر و مواد سازندۀ آن نیز به تدریج تغییر پیدا میکند، /14 و دیگر به صورت آبی نیست که در اوایل شیرخوارگی طفل اندکی مواد نشاستهای و قندی به آن افزوده شده باشد،بلکه رفته رفته اندازه چگالی سازندههای آن تغییر پیدا میکند و مواد چرب بر آن افزوده میشود تا چنان باشد که ساختمان آن متناسب با رشد سریع کودک و نیازمندیهای آن باشد).
خدا امور زندگی و آفرینش را بدین گونه مقدّر کرده است،و حکمت او در هر چیز تجلّی پیدا میکند،و بر ما لازم است که از آنچه میبینیم به آنچه از دیدۀ ما پنهان است هدایت شویم،و به همان گونه که از روشن شدن چراغ برق و به راه افتادن باد زن برقی به وجود جریان برق پی میبریم،از حکمت ربّانی آشکار در دنیا به آخرت توجه پیدا کنیم،و حتی در خود دنیا نیز به سنّتهای حاکم بر آن پی ببریم و
خود را با آنها سازگار کنیم،پس آن کس که بدون خشوع و اخلاص نماز میگزارد، نمازش پذیرفته نیست،و آن کس که بدون تقوا صدقه میدهد،صدقهاش باطل میشود،و به همین گونه هر کس که از آیات خدا اعراض کند و به تکذیب رسالتهای او بپردازد و از هوای نفس پیروی کند،در دنیا و آخرت گرفتار عذاب خواهد شد،هر اندازه هم که چنان پندارد و آرزو کند که به او عذاب نمیرسد،یا این که میتواند به سنتهای خدا در زندگی غالب شود.
[50-51]
برتر از این تقدیرات و سنتها،مشیت علیا و ارادۀ مطلقهای که با آن بر هر چیز اشراف و تسلط دارد باقی است،و با آن،هر وقت که بخواهد،قدر را به جریان میاندازد و یا آن را از جریان میاندازد،و این کار سریعتر از یک چشم بر هم زدن صورت میگیرد،پس بر انسان روا نیست که سنتها را بپرستد بلکه باید به عبادت پروردگارش بپردازد.
وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ
«و امر و فرمان ما یکی بیش نیست.» خواه این امر مخصوص به کارهای دنیا باشد یا آخرت و چیزها همگی فرمان خدا را به مجرد نزول آن و بدون تردد اجابت میکنند،پس او تعالی شأنه به آن نیازمند نیست که فرمان خود را تکرار کند،و شاید«واحدة»در آیه اشاره به وحدت زمانی باشد،همچون آن که ما به آن نام لحظه یا جزئی از ثانیه میدهیم، بلکه امر در آن هنگام که مربوط به خدا باشد فوق زمان است،بدان سان که نمیتوانیم فاصلۀ میان فرمان خدا و اجرا شدن آن را بفهمیم و حساب کنیم،و حتی این کار از عهدۀ بزرگترین و کاملترین ماشینهای حسابگر(کومپیوتر)جدید نیز برنمیآید،و خدای تعالی /14 این معنی را با گفتهاش بر ما آشکار کرده است:
کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ
«همچون یک چشم به هم زدن.» یعنی همچون این که شخصی چشمش را ببندد و سپس برای دیدن چیزی آن را باز کند،و لمح به معنی نگاهی سریع است،و شاید تقدیر زمان از جانب مخلوق بوده باشد،چه او نیاز به زمانی دارد تا در آن امر خدا تحقق پیدا کند،اما از جانب خدا تصور زمان کوتاه و بلند نمیرود،و بدان جهت که او از اوصاف آفریدگان برتر
است.
آری،در مثل چنین زمانی محدود فرمان خدا اجرا میشود،در آن صورت که ارادۀ هلاک کردن شما کافران مکذّب را کرده باشد،و هیچ چیز مانع او نمیشود،و تاریخ بر این حقیقت گواه است،و قرآن در آیههای سابق خود از قوم نوح و عاد و ثمود و لوط مثالهایی برای آن آورده است،و باز هم آن را برای کافران در معرض تأکید قرار میدهد و میگوید:
وَ لَقَدْ أَهْلَکْنٰا أَشْیٰاعَکُمْ
«و ما پیروان شما را هلاک کردیم.» یعنی همانندان و نظایر شما،و شاید مقصود قرآن کسانی از معاصران ایشان بوده است که هلاک شدهاند و تنها گذشتگان را در نظر نداشته است،و پروردگار ما بر آن توانایی دارد که با آنان چنین کند،ولی به رحمت و لطف خود پیش از عذاب بیم دهد و جزا را به یاد ایشان میآورد،و آنان را به ایمان آوردن میخواند، چه او آفریدگان را آفریده است تا بر آنان رحمت کند و سبب سود بردن و نعمت ایشان باشد نه سبب بدبختی و نقمت،و به همین سبب به آنان بانگ میزند که:
فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ
«آیا کسی هست که آیات را به یاد آورد؟» پروردگار ما این برگردان را پس از گفتهاش: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ در این سوره چند بار تکرار کرده است،پس به همان گونه که بر انسان واجب است که از تاریخ پند بگیرد،و از امثال و داستانهای آن عبرت،به همان گونه هم در آن هنگام که همانندان خود را میبیند که هلاک شدند،دیگر شخص او آرزوی نجات در نفس خود نمیپرورد. /14 آیا اگر کسی برای معاینه نزد پزشکی برود و او در وی مرضی را تشخیص دهد که سبب مرگ دیگران شده،نفس او به این که زنده خواهد ماند ایمنی پیدا میکند؟ [52-53]
در آن هنگام که آنان هلاک شدند،حساب و جزای ایشان پایان پیدا نکرد،بلکه اعمال ایشان در جایی به ثبت رسیده تا جزای کامل آن را در آخرت دریافت کنند.
وَ کُلُّ شَیْءٍ فَعَلُوهُ فِی الزُّبُرِ
«و آنچه کردند در دفترهایی نوشته شده
است.» یعنی در نامهها و کتابها: وَ کُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ کِتٰاباً یَلْقٰاهُ مَنْشُوراً* اقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفیٰ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً «و نامۀ هر کس را بر گردن او افکندیم،و برای او در روز قیامت به صورتی درمیآوریم که آن را همچون کتاب و نامهای سرگشوده مشاهده کند*(و به او گفته میشود:) بخوان کتابت را که تو خود امروز برای رسیدگی به حساب خویش بسندهای». (1)
بعضی این آیه را بنا بر مذهب جبری خویش تفسیر کرده و چنان پنداشتهاند که همۀ افعال انسان پیشاپیش در کتابی ثبت شده است،و چنین تفسیری با سیاق تناسب ندارد،به همان گونه که با توجه به آنچه از آزادی انسان میدانیم،در حدود قضا و قدر او نیست.
و قرآن تأکید میکند که هیچ گناه یا صواب کوچک و بزرگی نیست که در آن ثبت نشده باشد.
وَ کُلُّ صَغِیرٍ وَ کَبِیرٍ مُسْتَطَرٌ
«و هر کوچک و بزرگی آن نوشته و مسطور است.» و آن را در سطرهای آن کتاب مییابند.
این دو آیه ما را به مفهوم و اندیشۀ مسئولیت رهبری میکند،و این که انسان خود کسی است که آیندۀ خویش را شخصا از طریق افعال کوچک و بزرگ خود ترسیم میکند،و از آن جهت که اعمال گم نمیشود و به سود یا زیان او در نزد خدا به ثبت میرسد،و آیندۀ اخروی و ابدی او وابستۀ به زندگی او در دنیا است،پس لازم است که امانت را با راستی و نیرومندی حفظ کند.
[54-55]
خدا سوره را که در آن بیم دادنهای ترسناک با ترغیب پیوستگی پیدا کرده است تا تخویف و ترساندن به نومیدی و یأس نیانجامد،بلکه انسان با حفظ توازن در میان خوف از عذاب و امید به رضای خدا و قبول توبه و
1) 71) -الإسراء13/ و 14.
انابه،در جهت حق حرکت کند،و به همین سبب در این جا با ما از عاقبت پرهیزگاران در مقابل عاقبت مکذبان چنین سخن میگوید:
إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ
«پرهیزگاران در باغهایی با نهرهای روان.» نهر به معنی نهرها است و بعضی آن را جایی گسترده تفسیر کردهاند،و این بعید است،و لفظ«فی»در این آیه دلیل بر دوام نعمت و جاودانگی آن است، و این از چیزهایی است که نعیم سرای دیگر را از نعیم محدود دنیا متمایز میسازد.
در کنار نعمتهای مادّی در آن جهان نعمتهای معنوی نیز وجود دارد که بزرگترین و مهمترین آنها خرسندی و رضایت خدای عزّ و جلّ است که بهرۀ متقیان میشود.
فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ
«در جایگاهی پسندیده.» «مقعد»دلالت بر دوام و ثبات دارد و معلوم میشود که آنان را هرگز از نعیم بهشت دور نخواهند کرد، لاٰ یُصَدَّعُونَ عَنْهٰا وَ لاٰ یُنْزِفُونَ «نه از آنها گرفتار سر درد میشوند و نه در خودشان تباهی پدید میآید»، (1)و کلمۀ«صدق»دلالت بر آن دارد که شایستگی نشستن بر آن جاهای نشستنی را به سبب علم و ایمانشان پس از توفیق خدا دارند،و چون عمل صادقانه و همراه با خلوص داشتند مستحق چنین مقعد صدقی شدند،ولی در نزد چه کس؟ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ «در نزد پادشاهی نیرومند،» که در آنجا به نور پروردگارشان مینگرند،و این به نوبۀ خود کامل کنندۀ نعیم است،بلکه بزرگترین نعمت است،و بهشت و نهر و نعمتهای دیگر چیزی جز نمادی از این مقعد صدق نیست،و این دوگونه /14 نعمت(باغها و نهرها،و دوستی خدا و نزدیکی به او)نشانههایی از اجابت خواستههای مادّی و معنوی مؤمن است.
1) 72) -الواقعة19/.
ملیک یعنی مالک و صاحب چیزهایی است که در اختیار دارد،ولی ممکن است کسی یافت شود که از او نیرومندتر است و اضافه کردن«مقتدر»این امکان را از میان میبرد،و در این هر دو صفت تضمینی برای آن است که آنچه به ایشان وعده دادهاند خواهد رسید،زیرا که آن کس که وعده میدهد مالک چیزی است که وعده داده و هیچ مانعی برای دست نیافتن آنان به وعده وجود ندارد،به همان گونه که قدرت بر فرو فرستادن عذابی را دارد که به مکذّبان وعده داده است.
آری،مؤمنان چشم به نعیم آخرت دوختهاند،ولی مورد آرزوی بزرگتر ایشان جوار خدا و رضای او است،و زین العابدین و سید الساجدین در مناجات با پروردگار خویش چنین گفته است:«همت من تنها به رسیدن به تو پایان یافت،و رغبت من تنها به تو توجه پیدا کرد،پس تو و نه جز تو مراد منی،و شب زنده داری و بیخوابیم و ملاقات تو نور چشم من است،و رسیدن به تو آرزوی جانم،و شوقم متوجه به تو است،و اشتیاقم به محبّت تو،و عشقم به هوای تو،و خرسندی تو منتهای آرزویم،و دیدنت نیاز جانم،و جوارت خواستهام،و قربت منتهای خواهشم،و در مناجات تو آسایش و آرایش من است،و در نزد تو دوای دردم،و شفای عطش شدیدم،و خنک شدن سوز و گدازم،و از بین رفتن اندوهم،پس در وحشتم انیس من باش،و بازدارندۀ از لغزشم،و آمرزندۀ گناهم،و پذیرفتۀ توبهام،و اجابت کنندۀ دعوتم،و پاسدار عصمتم،و بینیاز کنندۀ از نیازم،و مرا از خود مبر،و از خویشتن دور مکن، ای نعیم من و بهشت من،و ای دنیا و آخرت من،ای بخشندهترین بخشندگان». (1)
در دعای کمیل چنین میخوانیم:«ای سرور مؤمنان،و ای منتهی آرزوی عارفان،و ای پناه پناهندگان،و ای محبوب دلهای راستان و راستگویان».
1) 73) -مفاتیح الجنان،مناجاة المریدین.
1-در کتاب ثواب الأعمال با اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:خواندن سورۀ«الرحمن»و قیام به آن را فرو مگذارید،که آن در قلوب منافقان قرار نمیگیرد،و روز قیامت آن را به صورت یک آدمیزاد میآورند،با نیکوترین صورت،و پاکیزهترین بود،تا به جایی در نزدیک خدا میرسد که هیچ کس از او به خدا نزدیکتر نیست،پس خدا به او میگوید:چه کس در زندگی دنیا با تو برمیخاست،و به خواندن تو معتاد بود؟پس میگوید:فلان و فلان،که چهرههای آنان سفید میشود،پس به آنان میگوید:از هر کس که دوست میدارید شفاعت کنید،پس شفاعت میکنند تا دیگر هدفی برای ایشان باقی نمیماند /14 تا از او شفاعت کنند،پس به آنان میگوید:به بهشت درآیید و در آن هر جا که دوست داشتید مسکن گزینید».
تفسیر نور الثقلین/ج 5،ص 187 2-و با اسناد از ابو عبد اللّٰه(ع)است که گفت:«هر کس سورۀ «الرحمن»را بخواند و پس از خواندن هر فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ بگوید:لا بشیء من آلائک یا ربّ اکذّب،اگر شب خوانده باشد و در آن شب بمیرد،شهید مرده است،و اگر روز بخواند و از دنیا برود شهید مرده است».
همان جا.
3-و از صادق-علیه السلام-است که گفت:«هر کس سورۀ «الرحمن»را شب بخواند و پس از خواندن هر فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ بگوید:
لا بشیء من آلائک یا ربّ أکذّب،فرشتهای را خدا موکّل بر او سازد که اگر آن را در آغاز شب خواند او را پاسداری کند تا صبح شود،و اگر صبح خواند ملکی را موکل او میسازد که محافظ او تا شام باشد.
همان جا.
4-از جابر بن عبد اللّٰه(رض)عنه روایت شده است که گفت:«چون رسول اللّٰه(ص)سورۀ الرحمن را بر مردم خواند،ساکت شدند و هیچ نمیگفتند،پس رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«جنّیان بهتر از شما جواب دادند،و چون فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ را بر ایشان خواندم،گفتند:لا و لا بشیء من آلاء ربنا نکذّب».
برای چه پروردگار بینیاز و عزیز ما این جهان را آفرید؟آیا بدان جهت نیست که او سبحانه و تعالی بخشنده است؟نشانههای رحمت و بخشندگی گستردۀ او در هر چیز متجلّی است:در این کتاب که ما را به نور او رهبری میکند و اگر آن نبود او را نمیشناختیم.در این انسان که آفرینش نیکویی به او بخشید و بزرگش داشت و سخن گفتن به او آموخت تا بر بسیاری از آفریدگانش برتری داشته باشد.در خورشید درخشان،و در ماه نورانی.در ستارۀ تسخیر شدۀ به رحمت او،و در درخت سجده کنندۀ به عظمت او.در آسمانی که سقف آن را بالا برد و آن را محفوظ قرار داد.در نظام حساب شدهای که آن را مقدر کرد،و در میزان و ترازویی که برای مردم قرار داد تا عدالت را در میان خود حاکم قرار دهند و به طغیان
برنخیزند...
آری،انوار و جلالت وجه کریم او در آیاتش متجلّی است.مگر در قلوب بندگانش تجلّی پیدا نکرده است تا او را بشناسند،و به رحمت او آرام گیرند،و در جستجوی جانشینی برای او برنخیزند؟چه بسیار نومید و بدبخت است آن کس که در کرانۀ رحمت او تشنه زندگی میکند،بدان سبب که به سوی او راه نیافته است! و بدین گونه آیات سورۀ الرحمن با این نام مبارک در پی یکدیگر میآید که /14 اگر نور آن در قلبهای ما انعکاس پیدا کند،آنها را آکنده از آرامش و امید میسازد، با خواستن و توکل کردن و بخشیدن و کرامت داشتن.
چرا باید با داشتن پروردگار رحمن نومید باشیم؟ چرا با داشتن آفریدگاری رحمن در به روی خود و دیگران ببندیم؟ مگر خدا زمین را برای همگان نیافرید،که در آن اقسام میوهها و خرما وجود دارد،پس چرا باید نعمتهای او را تکذیب کنیم و به کفران آنها بپردازیم؟(و از تکذیب است:حرام کردن پاکیزهها بر خودمان پس از آن که خدا آنها را بر ما حلال کرد،و نومید شدن از آرامش حاصل از رحمت او است که مأیوس شویم و بر خود بپیچیم).
خداوند متعال انسان را که خود جهانی بزرگ است،در آغاز از گل خشکی همچون گل سفال آفرید(مگر بر آن قادر نبود که به او مقامی پسندیده عنایت کند تا گرامیترین آفریدۀ او باشد،پس چرا باید دچار نومیدی و تکذیب شویم؟).
جنّیان را از آمیختهای از آتش آفرید،پس جنّ و انس کدام یک از نعمتهای پروردگارشان را تکذیب میکنند؟ سیاق ما را با تجلیات رحمت خدا در تغییر یافتن فصلهای سال با حسابی دقیق آشنا و بصیر میسازد،و با حرکت آنها از طریق نظام و قاعدۀ دقیقی که سبب جدا ماندن آبهای شیرین و شور از یکدیگر است،آبهایی که مروارید و مرجان از آنها استخراج میشود،و کشتیهای بزرگ در آنها به تقدیری حکیمانه حرکت میکند،پس
چگونه میتوانند آیات او را تکذیب کنند؟ پس از اشارۀ به این که اعتماد به نظام آفریدگان نیست که نابود میشوند، بلکه به آفرینندۀ آنها است که وجه کریم و بزرگوار او باقی است،ما را به یاد آن میآورد که خزینههای رحمت او پایان نمیپذیرد،و هر که در آسمانها و زمین است از او میخواهد پس ما نیز باید از او بخواهیم،و چون چنین است،پس چرا باید به تکذیب او بپردازیم و بخشش او را از خود دور کنیم؟ تکذیب آیات خدا تنها مایۀ بدبختی و نومیدی در دنیا نیست،بلکه زیان بزرگ آن در آخرت آشکار میشود،و به همین سبب آیات ما را از عاقبت به تکذیب در روز حساب بزرگ بر حذر میدارد،مگر میتوانیم از حکومت او به جای دیگری بگریزیم؟بر فرض که از اقطار آسمانها و زمین عبور کنیم، /14 آیا این کار جز به سلطان و خواست او صورت نمیگیرد؟آیا حساب زبانههای آتش و مس گداخته را میکنیم و میدانیم که مقاومت در برابر آنها از عهدۀ ما بیرون است؟پس چرا باید نعمتهای پروردگار بینیاز و عزیز خویش را تکذیب کنیم؟آیا در آن روز که آسمان شکافته میشود و به رنگ گل سرخ درمیآید،آیا امکان تکذیب کردن نعمتهای خدا وجود دارد؟ در آن روز سببی برای پرسش کردن از مجرمان وجود ندارد.مگر آنان با سیماهاشان شناخته نمیشوند؟و آنان را با موهای پیش سر و پاهاشان میگیرند و به جهنمی میاندازند که آن را دروغ خوانده بودند(در آن هنگام که حساب خدا و نعمتهای او را در دنیا تکذیب کردند).
بیایید تا به پروردگار توانا و جبّار خود ایمان آوریم و از او بترسیم تا بهشت را روزی ما قرار دهد،چه هر کس که از مقام پروردگارش بترسد دارای دو باغ میشود که سایههای گسترده دارند و چشمههای روان و میوههای گوناگون و تختهای محکم و فرش شدۀ با مفرشهای حریر و استبرق...و در آن جا کوتاه چشمانی را از حوریان پاکیزه خواهی یافت که گویی از یاقوت و مرجاناند،آری،
این پاداش نیکوکاریهای ایشان است،و یک درجه پایینتر از آن دو باغ با شاخههای درهم فرو رفتۀ درختان است که از آنها دو چشمه فوران میکند،و در آنها انواع میوهها علاوه بر زنان حوری زیبای محفوظ در خیمهها وجود دارد که پیش از آن دست انس و جنی به آنان نرسیده است...و در این جا است که صالحان با تکیه دادن بر بالشهای سبز و خویش ساخت و زیبا به آرامش و استراحت میپردازند...و این همه از نعمتهایی است که قرآن وعدۀ آنها را به ما داده است،پس مکذبان را چه شده است که به تکذیب اینها میپردازند و تلاشی برای دست یافتن به آنها میکنند؟مبارک است نام صاحب جلال و اکرام تو.
سورة الرّحمن
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اَلرَّحْمٰنُ (1) عَلَّمَ اَلْقُرْآنَ (2) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ (3) عَلَّمَهُ اَلْبَیٰانَ (4) اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ بِحُسْبٰانٍ (5) وَ اَلنَّجْمُ وَ اَلشَّجَرُ یَسْجُدٰانِ (6) وَ اَلسَّمٰاءَ رَفَعَهٰا وَ وَضَعَ اَلْمِیزٰانَ (7) أَلاّٰ تَطْغَوْا فِی اَلْمِیزٰانِ (8) وَ أَقِیمُوا اَلْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تُخْسِرُوا اَلْمِیزٰانَ (9) وَ اَلْأَرْضَ وَضَعَهٰا لِلْأَنٰامِ (10) فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ اَلنَّخْلُ ذٰاتُ اَلْأَکْمٰامِ (11) وَ اَلْحَبُّ ذُو اَلْعَصْفِ وَ اَلرَّیْحٰانُ (12) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (13) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ کَالْفَخّٰارِ (14) وَ خَلَقَ اَلْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ (15) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (16) رَبُّ اَلْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ اَلْمَغْرِبَیْنِ (17) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (18)
5 بحسبان:یعنی با حساب معلوم و مقدّر شدهای حرکت میکنند،بدون زیاد شدن یا کم شدن.
6 و النجم:گیاه زمین است که ساقه ندارد،و به قولی مقصود از نجم ستارگان آسمانی است که ینجم یعنی از افق بالا میآیند و آشکار میشوند.
10 للأنام:برای مردم.
11 الأکمام:ظرفها و غلافها،و مقصود از آن غلافی است که خوشۀ گلهای خرما را پیش از شکوفه شدن در خود محفوظ نگاه میدارد.
14 صلصال:گل خشک است که صلصله یعنی بانگ مخصوص به خود دارد.
کالفخار:گل پخته شدۀ به آتش است تا این که به صورت سفال درآید.
15 مارج:زبانههای آتش است که در یکدیگر داخل میشود.
مهمترین حکمت در آفرینش انسان و کاینات آن است که پروردگار در هر
چیز برای آفریدگانش شناخته شود و در هیچ چیز نسبت به او نادان نمانند و چنان که شایسته است به پرستش و عبادت او بپردازند،و به هیچ چیز ننگرند مگر آن که پیش از دیدن و در ضمن دیدن و پس از دیدن او را با آن چیز ببینند.و خداوند سبحانه و تعالی گنجی نهفته بود و ارادۀ آن کرد که شناخته شود،پس آفریدگان را آفرید تا او را بشناسند، (1)و این نه برای آن بود که به آنان نیاز داشت،بلکه آنان را به این نیاز بود،و برای آن نبود که از این کار سودی به دست آورد،بلکه برای آن بود که آنان به سودی برسند.
بدین گونه آشکارترین جنبه در آفرینش ظهور رحمت خدا است،و این که طبیعت نخستین آفرینش انسان،پیش از این که از آفریدگان چرکین شود،طبیعتی مثبت و ستوده بود،و این که فطرت او جنبۀ بیگانگی و دشمنی ندارد.چون در نفس خویش بیندیشد،آن را غرق در دریایی از نعمتها و بخششها میبیند،آفرینش او رحمت است،و تعلیم یافتن و سخن گفتن او نیز نعمتی است،پس با اندیشۀ خود در جهان پیرامون خویش به گردش میپردازد و /14 خورشید و ماه و ستارگان و درختان و آسمان و میزان را مشاهده میکند،و زمین و آنچه در آن است نیز نعمت است و این همه آفریده شده است و به انجام دادن نقشی میپردازد که در ضمن یک نظام استوار به مصلحت انسان و دیگر آفریدگان طرح ریزی شده است...به همین سبب رفتار او را در برابر آفریدگان رفتاری ملایم و برخاستۀ از دوست داشتن آنها مشاهده میکنیم، و از آن ابا دارد که دانه جوی را از مور ضعیفی برباید،و لذا چون بر زمین راه میرود،با مدارا و آرامش بر آن گام مینهد.
[1]
اَلرَّحْمٰنُ «خدای بخشنده و مهربان است.»
1) 1) -محتوای حدیث قدسی.
این کلمه به همین صورت به شکل یک آیۀ قرآنی نازل شده است،و پس از حروف مقطعۀ موجود در آغاز بعضی از سورهها،کوتاهترین آیه محسوب میشود، ولی از لحاظ معنی محوری را در تمام این سوره تشکیل میدهد که یا هر یک از آیات آن پیوستگی دارد،و سایۀ آن بر کلمات آیهها مشاهده میشود،و هنگامی که از این سورۀ مبارکه به جهان گسترده توجه میکنیم،این نام الاهی را بر فرد فرد از افراد آن گسترده میبینیم،بدان جهت که خداوند متعال زندگی را با لغت و زبان رحمت و لطف نوشته است،و این تصور در تو پیدا میشود که آدمی چه اندازه باید گمراه و تهی از احساس باشد تا نسبت به پروردگار خویش و رحمت او نادان بماند،و منکر نعمتهای او شود،و از روی خودخواهی بپرسد: وَ مَا الرَّحْمٰنُ «رحمان چیست؟!»، (1)چنین کسی بدون شک از لحاظ درجه و فهم از چهارپایان هم پایینتر است،بدان سبب که آنها رحمت پروردگار خویش را میفهمند،و به قدر شعور خویش به او ایمان دارند،در صورتی که انسان که خدا به او عقل داده،از این عقل خود بهرهبر نمیگیرد!و پروردگار ما دربارۀ این گونه کسان گفته است:
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً «یا چنان میپنداری که بیشتر ایشان میشنوند یا به عقلشان کار میکنند،در صورتی که آنان نیستند مگر همچون چار پایان بلکه گمراهتر!». (2)
[2]
بنا بر این بیایید تا با هم به وحی گوش دهیم تا او گوشهای از رحمت خدا را به ما معرّفی کند،و ما را به تجلیات نام الرحمن در آفرینش و در خود،پیش از آن راهنما شود.
عَلَّمَ الْقُرْآنَ
«قرآن را آموخت.» /14 رحمت الاهی را درجاتی است،ولی بزرگترین آنها نسبت به انسان هدایت
و راهنمایی تجسّم یافتۀ در قرآن است،پس آفرینش در حدّ ذات خود رحمتی است که بر آموزش قرآن تقدم دارد،ولی ذکر آن تأخر پیدا میکند،بدان سبب که هدف از آفرینش هدایت است،و اگر خدا بندگان خویش را به سوی خود راهنمایی نکند، حکمت وجود ایشان نابود میشود.مگر پروردگار ما سبحانه و تعالی نگفت: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ «جن و انس را جز برای عبادت کردن نیافریدم؟». (1)
قرآن بشر را به شناخت پروردگارش رهبری میکند،و چون این معرفت،در صورتی که میان او و پروردگارش پردههای غفلت و جهل و گناه وجود داشته باشد امکان پذیر نیست،قرآن او را چندان پاک و پاکیزه میسازد که این حجابها از میان برود،و حتی هدف نهایی شرایع دین نیز هموار کردن راه برای رسیدن به معرفت پروردگار است.چگونه؟از آن روی که انسان تا موقعی که در یک مجتمع فاسد و منحرف از سنتهای حق زندگی میکند،پیوسته در زیر فشار است که با آن مجتمع توافق پیدا کند،پس چگونه میتواند خود را از این فشارها خلاص کند و با فساد آن به معارضه بپردازد؟و این چیزی است که آموزشهای دین ضامن است،و به ما میآموزد که چگونه جامعهای برتر به جای آن مجتمع فاسد بسازیم،و این چیزی است که تفصیل آن را احکام ارزشمند آن بیان میکند،و در نتیجه خواهیم دانست که چگونه از عوامل خطا و گناه پرهیز کنیم تا بتوانیم خدا را بشناسیم.و این چیزی است که قرآن با هدایت و بینات خود متکفل آن است،و نیز با بصیرتها و تفصیلاتی که نسبت به احکام و شرایع آن به دست میآوریم.با همۀ اینها حکمت خلق انسان بر ما آشکار میشود که همان معرفت و شناخت خدا است،که به نوبۀ خود رحمانیت او را نیز متجلّی میسازد.مگر معرفت او عین کمال و نعمت محض و وسیلۀ نزدیکی و سبب تسخیر آفریدگان نیست؟؟
1) 4) -الطور56/.
پرسشی که پیش میآید این است که:خدا چگونه قرآن را به انسان آموخت؟ اولا:به این که آن را به رسولش(ص)آموخت و او آن را به تبلیغ و بیان به بشریت آموخت.
ثانیا:به این که قرآن تعبیر صریحی از حقایقی است که خدا آنها را در فطرت هر انسان به ودیعه نهاده،و همین سپردن به صورت ودیعه و امانت به منزلۀ تعلیم خود قرآن است،که نقش او را نسبت به حقایق همچون نقش یاد آورندهای میسازد بر این که و جدان انسان محتوی چه چیزها است.
چنان مینماید که حذف شدن مفعول دوم فعل«علم»و معلوم نبودن این که چه کس قرآن را گرفت،برای این حکمت بالغه باشد که:خدا قرآن را علمی قرار داد که هر کس بخواهد میتواند از آن بهرهمند شود،و همین متناسب با رحمانیّت خداوند متعال است،به همانگونه که در آیۀ(29)از سورۀ گذشته گفت: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ .
[3-4]
هنگامی که نظر خود را متوجه به خود انسان میکنیم،او را به صورت کلی مظهر و نمادی از رحمت خدا میبینیم.او چیزی نبود و سپس خدا او را به وجود آورد بدون آن که استحقاقی داشته باشد،و یا جبر و اضطراری سبب این هستی بوده باشد مگر رحمتی از خدای عزّ و جلّ.
خَلَقَ الْإِنْسٰانَ
«انسان را آفرید.» تنها وجود انسان دلیلی بر رحمت خدا است.مگر او را به خودی خودش عالم و جهانی بزرگ نمیبینی که در هستی او بیلیونها نعمت جمع آمده است که اگر یکی از آنها نبود رحمت نقصان مییافت؟ ولی بزرگترین چیز در انسان قلب او(مغز و عقل او)است،و بدین گونه است که خدا انسان را در نیکوترین ترکیب و استوارترین ساختمان آفریده،و او را بر بسیاری از آفریدگان خویش برتری داده است،و سپس آفرینش او را با عقل کامل کرد،و عقل را به مدد قرآن کمال بخشید،و این همه را با نعمت بیان و سخن گفتن
به حد کمال رسانید که مایۀ به هم پیوستن معلومات و انتقال خیرات از انسانی به انسان دیگر است،و از نسلی به نسل دیگر،و اگر این مایۀ تمایز انسان وجود نمیداشت،تمدنی وجود پیدا نمیشد،و انسان و دیگر جانداران برابر و مساوی با یکدیگر میماندند،زندگی گربۀ یک میلیون سال پیش از این با زندگی گربۀ زمان ما با یکدیگر تفاوتی ندارد،بدان سبب که هر یک از افراد این جنس از جانداران در حدود غریزهها یا آزمایشهای ذاتی آن زندگی میکند،در صورتی که تمدن بشری از پیوسته شدن آزمایشها و دانشها به یکدیگر و تراکم پیدا کردن آنها پدید آمده است،و این همه وابستۀ به زبان است،و اگر فضل و رحمت و لطف خدا بهرۀ او نمیشد هرگز به این مقام استثنایی در میان جانوران نمیرسید.
عَلَّمَهُ الْبَیٰانَ
«به او بیان و سخن گفتن آموخت.» این نعمت مظهر دیگری از نام الرحمن است،و نشانه و آیتی راهنمای به او،و آنچه بر انسان واجب است این که به این نعمتها اعتراف کند،و سپاس آن را بگزارد،ولی او را میبینی /14 که با این نعمتها به خطیئۀ و ارتکاب گناه میپردازد،و چون چنین باشد،بیان را برای پرداختن به باطل مسخّر خود کرده است.
[5-6]
و از سخن گفتن دربارۀ آثار رحمت خدا در هستی و ماهیّت انسان،آیات ما را به آفاق جهان انتقال میدهند تا مگر در آنجا تجلّیات نام الرحمن را مشاهده کنیم،و قرآن بدین گونه سخن از انسان و جهان را به یکدیگر متصل میسازد تا ما را از گرفتاری ذات به آفاق گسترده بیرون برد،و برای ما تأکید کند که همۀ کاینات نسبت به خداوند متعال خاضع و فرمانبر است،و هر چیز در جهان نقش و وظیفهای را که بر اثر آفریده شدن بر عهده دارد،با ملتزم بودن به آیین و نظامی که خداوند متعال برای او ترسیم کرده است،به انجام میرساند.چون به خورشید بنگرید،آن را چنان مییابید که با دقتی از درجۀ بسیار بالا حرکت میکند، و حرکت آن هماهنگی کاملی با حرکت ماه دارد، لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهٰا أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سٰابِقُ النَّهٰارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ «نه برای خورشید شایسته است که به ماه برسد،و نه شب بر روز پیشی میتواند گرفت و هر یک در فلک و مداری
گردش و شناوری خود را به انجام میرسانند». (1)و بنا بر این هر خارج شدنی از حدود خدا که از ناحیۀ انسان صورت بگیرد،بیقاعدگی و بریدگی و گمراهی و بیراهه روی محسوب میشود.
اَلشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبٰانٍ
«خورشید و ماه با حساب حرکت میکنند.» خداوند متعال آفریدگان را چنان آفریده است که بعضی از آنها مکمل بعضی دیگرند و هماهنگی دارند،پس اگر انسان نمیبود،خورشید و ماه و ستارگان و درخت و آسمان و زمین و آنچه در آنها است نمیبود،و اگر این چیزها نمیبود، آدمی راهی برای زنده ماندن پیدا نمیکرد...و خورشید و ماه آثاری مستقیم در زندگی انسان دارند،و بلکه در زندگی به صورت کلّی آن در سیارۀ ما دارای همین تأثیرند:خورشید برای ما نور فراهم میآورد که تأثیری مستقیم در پیدایش و رشد گیاهان بر سطح زمین دارد،و ماه نیز در آب دریاها و اقیانوسها اثر میکند و فواید دیگری دارد،و به همین سبب علم نوین پیوسته در صدد اکتشاف کردن این گونه تأثیرات و فهم و برخورداری از آنها بوده است،ولی بزرگترین فایدۀ هر دو تای آنها این است که دو آیت و نشانه برای هدایت کردن ما به سوی خدایند،و این راهنمایی را به صورتی آشکارتر و بهتر با اطلاع یافتن از دقتی که در نظام آنها حکمفرما است مشاهده میکنیم.
پس اگر خورشید اندکی از زمین دورتر یا به آن نزدیکتر شود،یا آهنگ طلوع و غروب آن تبدیل پیدا کند،یا درجۀ حرارت آن تغییر پذیرد و کم یا زیاد شود، زندگی دشوار یا /14 غیر ممکن خواهد شد...و به همین گونه ماه که میلیونها تن آب دریاها در هنگام مدّ دریا را به طرف خود بالا میکشد،بدون شک در مخ آدمی که نزدیک 70%آن را آب تشکیل میدهد،نمیتواند بدون اثر باشد.
وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدٰانِ
«و ستاره و درخت سجده میکنند.» بعضی از مفسّران گفتهاند که:مقصود از نجم گیاهان کوچک است و
1) 5) -یس40/.
مقصود از شجر درختان بزرگ دارای ساق،بدان سبب که خواستهاند میان این دو کلمه ارتباطی برقرار کنند،ولی آنچه از ظاهر آیه برمیآید،به چنین تأویلی نیاز ندارد،و نجم آن است که در آسمان است و شجر همان درخت است که در زمین است و آن را میشناسیم،و شاید هدف از یاد کردن این دو با هم،بیان دورترین چیزها و نزدیکترین آنها به ما در طبیعت بوده باشد،و اینها هر چند در نظر جامد و بیروح به نظر میرسند،اندازهای از فهم و احساس دارند که آنان را به عبادت پروردگارشان دعوت میکند: وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰکِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ «و هیچ چیز نیست جز آن که تسبیح گوید به سپاسگزاری از پروردگارش، ولی شما ستایش و تسبیح آنها را درنمییابید». (1)
از آن جا که سجود دلالت بر منتهای خضوع و عبودیت دارد،سجود ستاره و درخت در خاضع بودن آنها نسبت به سنتهای الاهی مربوط به خود آنها تجلّی پیدا میکند،چه هیچ ستاره را نمیبینیم که از مدار خود انحراف پیدا کند و هیچ درختی را که میوهای جز میوۀ خود به بار آورد.
در این شک نیست که ستاره و درخت مظهر و نمادی از رحمت خدا نسبت به انسانند،چه ستارگان را پیوند مستحکمی با قانون جاذبه در این فضای گسترده است،و سپس با پرتوهای خود بر زمین و کاینات موجود در آن تأثیر میگذارند،و حتّی گفتهاند که هر ماده در بدن انسان مقداری از هستی و حیثیت خود را-به لطف خدا-از پرتوهای پراکنده شدۀ در فضا میگیرد،و پیوند میان ستارگان و شجر تنها علاقه و پیوند علمی نیست،بلکه کشاورزان از این راه هنگام کشت انواع مختلف گیاهان را به دست میآورند و اوقات گرده افشانی و هرس کردن و نظایر اینها.بنا بر این /14 نباید چنان تصور کنیم که ستارگانی که سالهای نوری پرشماری از ما فاصله دارند،علاقه و ارتباطی با ما ندارند...و همین امر آن حدیث قدسی را تفسیر میکند که در آن چنین آمده است:«چیزها را برای تو آفریدم،و تو را برای
1) 6) -الإسراء44/.
خودم»که در آن از علاقۀ بیان چیزها و انسان سخن رفته است،و خداوند متعال از آن روی اشارۀ به آفرینش انسان را بر سخن گفتن از جهان مقدم داشته که او هدف بوده است.
[7-9]
و سپس سورۀ مبارکه تجلّی دیگری از نام الرحمن را در نعمت سلامتی و ایمنی به یاد ما میآورد،خواه مقصود از آن ایمنی وجود انسان بوده باشد یا ایمنی حقوق او،پس آسمان در بالا قرار گرفت تا به وسیلۀ طبقات خود از وجود او پاسداری کند،چه اینها ما را از شهابها و شهاب سنگها و آسمان سنگهای در حال سقوط محفوظ میدارند،به همانگونه که پوشش جو زمین از رسیدن پرتوهای زیانبخش به زمین جلوگیری به عمل میآورد،و به همان گونه که خدا زندگی ما را به آسمان تضمین کرد،به رحمت خود با قرار دادن میزان و اندازه و ترازو از حقوق انسان محافظت کرد.
وَ السَّمٰاءَ رَفَعَهٰا وَ وَضَعَ الْمِیزٰانَ
«و آسمان را برافراشت و ترازو را بنهاد و وضع کرد.» در سراسر زندگی،از گیاهی کوچک تا درختی بزرگ،و از اتوم بیاندازه کوچک گرفته تا کهکشان بیاندازه عظیم،و در میان آنها انسان و خورشید و ماه، تدبیری لطیف و نظام و آیینی دقیق مشاهده میشود،و حتی گفتهاند که زندگی با زبان ریاضی نوشته شده است،و به همین جهت در ضمیر انسان و رسالتهای خدا به صورت میزانها و اندازهها و ارزشها جلوهگر میشود.مگر اندیشه و فکر یک آینۀ صاف و پاک نیست؟آیا این آینه آن نظم دقیق و تدبیر نیکو را منعکس نمیسازد؟ آری منعکس میکند.و به همین گونه وحی عقل را به یاد میآورد،و دربارۀ میزانهای حقی که در جهان آفرینش پراکنده شده است با ما سخن میگوید.
پس انسان خیر را از شر بازمیشناسد،و زیبا را از زشت،و حتی با سنجیدن آنها را وزن میکند و میگوید که کدام یک از دو شر مایۀ خواری بیشتر است و کدام یک از دو نیکو برتر و بالاتر،و به همین گونه از احساس زیبایی بهرهمند میشود.آیا ندیدهای که چگونه یک پردۀ نقاشی را از لحاظ زیبایی از پردۀ دیگر تمیز میدهد،و
رخسارهای را از رخسارۀ دیگر،به همان گونه که با حواس خود حجمها و رنگها /14 و مسافتها و بانگها را از یکدیگر تشخیص میدهد.آیا هیچ در این باره اندیشیدهای که انسان با گوش خود چگونه صوتهای مختلف را از یکدیگر تمیز میدهد و،مثلا صوتهای نزدیک به یکدیگر در برابر را با هم اشتباه نمیکند،یا صوت یک انسان در یک حالت و صوت او در حالتی دیگر متمایز احساس میکند و میفهمد که یکی از آنها مربوط به حالتی است که تازه از خواب برخاسته است،و دیگری به بانگ حالت بیماری او ارتباط دارد...و اگر میان بیشتر این دریافتهای حس شنوایی و گوش،یا دریافتهای بصری و چشم مقایسهای به عمل آوریم،درخواهیم یافت که حواس انسان با دقت اندازهها و تفاوت آنها را با یکدیگر تمیز میدهد،و انسان این اندازهها را به صورتهایی محسوس درمیآورد:برای سنگینی ترازو را ساخته است که با آن تفاوت وزن دو چیز را به دست میآورد،و برای مسافتها متر و ذراع و نظایر اینها،و برای زمان ساعت،و برای حرارت و رطوبت چیزهای دیگر،و به همین گونه قوانین و نظامهایی به وجود آورده است که عدل و اخلاق و ارزشها و عرفیات را مجسم میسازد.و بنا بر این پروردگار ما کسی است که میزانها را در طبیعت آفریده است،بدان سبب که هر چیز را با حساب و اندازه و قدر به وجود آورده،و در ضمن زمان و دارای حجم و رنگ و شدت و ضعف و عدۀ دیگری از میزانها،و این همه را در ضمیر انسان و حواس و عقل او منعکس ساخته است.
میان ساختن آسمان بر بلندی و وضع میزان در آیۀ کریمه علاقه و ارتباطی وجود دارد،چه آسمان با میزان و برای میزان(قوانین و نظامهای طبیعی مخصوص به آن)بلندی پیدا کرده است،و اگر چنین نبود بر زمین میافتاد،و چنین است هر چیز دیگر در زندگی،پس اگر انسان ملتزم به میزان نبود،زندگی به صورت عذابی درمیآمد،و به همین جهت است که خداوند متعال به صورت مستقیم در آیۀ بعدی از ضرورت احترام گذاشتن به میزان و برپاداشتن آن سخن به میان آورده است.
خدا میزان را در طبیعت قرار داد،ولی رحمت او تنها در آن تجلّی پیدا نمیکند،بلکه به دست انسان نیز چنین میشود،پس او به حکم آزادی خود،گاه
صفای ایمنی را بر خود منغص میسازد و صلح و سلام را به تباهی میکشد،به همان گونه که میتواند در جلب سلام و سعادت را به آن بازگرداند تا رحمانیت خدا بر دست او آشکار شود،و این در هنگامی است که در میزان طغیان نورزد و آن را به حق برپا دارد،پس در خوردن و آشامیدن اسراف نکند،و در مصرف کردن تبذیر روا ندارد،بیش از آن چه تولید میکند خرج نکند،و بیش از حاجت نخوابد،بلکه وزن را در همۀ جوانب زندگی شخصی و اجتماعی برپا دارد.
أَلاّٰ تَطْغَوْا فِی الْمِیزٰانِ
«تا در اندازهگیری سرکشی نکنید.» طغیان زیان رساندن به میزان و اندازهگیری است به صورتی بسیار بد و آشکار،و پروردگارمان ما را از این کار نهی میکند،و بر نهی از آن دعوت به برپا داشتن میزان و احترام گذاشتن و ملتزم بودن به آن و به عالیترین صورت عدل را که قسط است میافزاید.
وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ
«و توزین کردن را به قسط و دادگری انجام دهید.» که آن حتی از عدل هم بیشتر به تقوا نزدیک است،چه قسط عبارت از عدل تنها نیست،بلکه عبارت از عدل است که بر آن احتیاطی به منظور عملی شدن آن افزوده شده باشد،پس اگر صاحب محلّی هستی که در آن چیزها را به وزن میفروشی،پس از وزن کردن چیزی بر آنچه میدهی بیفزایی،و چون چیزی به وزن میخری آن را اندکی کمتر از آنچه حق است بگیری،و این بدان سبب است که در دو حالت براءت ذمّه حاصل شود.این همان قسط است،و اگر بشریت به این قاعده عمل میکرد،چه اندازه خوشبخت و سعادتمند میبود؟! اقامه و برپا داشتن التزام به چیزی و ادا کردن آن به بهترین صورت است،و اقامۀ وزن در بهترین شکل آن هنگامی صورت پذیر میشود که با قسط همراه باشد.
پروردگار ما زیان رساندن با میزان تنها در صورت بد و آشکار آن ما را نهی نکرده است،بلکه از مخالفت کردن با آن به صورت ساده یا بهرهمند شدن از غفلت و اعتماد مردم یا حیلهگری در قانون نیز نهی کرده است.
وَ لاٰ تُخْسِرُوا الْمِیزٰانَ
«و به میزان زیان و آسیب مرسانید.» عمل کردن به قسط از یک سو مایۀ تحقق یافتن عدالت است،و از سوی دیگر انسان را از مخالفت با حق و نظام باز میدارد،و پرسش این است که:چگونه انسان به میزان زیان میرساند؟ از مفاهیم تمدن و بلکه از پیشرفتهای مهم در جهان امروز ما وحدت میزانها است /14 (مثلا:کیلوگرم و کیلومتر،و همچنین اوزان و مقیاسهای دیگر)و این چیزی است که همگان بر آن اتفاق نظر دارند،و در معاملات خود بر آن اعتماد میکنند،و شاید از آشکارترین معانی اقامۀ میزان و احترام گذشتن به آن و بازی نکردن با آن باشد،چه اگر بنا بود یکی کیلوگرم را 900 گرم بداند و دیگری 1000 گرم،بشریت یک اسباب کار سودمند زندگی را از دست میداد،و زمینه برای ستمگری بیشتر و بازی کردن با حقوق مردم آماده میشد،بلکه اقامۀ وزن(هدف)جز با میزان تحقق پیدا نمیکند و زیان رساندن به آن سبب از کار افتادن این هدف میشود.
کلمۀ«میزان»بسیاری از معانی را میرساند،چنان که:عقل میزان است و قرآن میزان و عهد و پیمان میزان و...و این درست نیست که کسی،هر اندازه با مصالح شخصی او مخالف باشد،علیه آن قیام کند،ولی آشکارترین معانی میزان رهبری رسالی است،با گفتارها و کردارها و آراء آن از این لحاظ که از حیث فهم و تطبیق به ارزشها نزدیک است.امام رضا(ع)گفت:«و میزان امیر المؤمنین(صلوات اللّٰه علیه)است که خدا او را بر بندگانش منصوب کرد، راوی میگوید که گفتم:برای آن که در میزان طغیان نکنند؟گفت:برای آن که نسبت به امام نافرمانی نکنند،گفتم:برای آن که وزن را به قسط بر پای دارند؟ گفت:امام را به قسط بر پای دارند،گفتم:برای آن که به میزان زیان نرسانند؟ گفت:برای آن که از حق امام نکاهند و به او ستم نکنند»، (1)و قرآن برای ما مثلی از زیان رسیدن به میزان را در زمینۀ اجتماعی و اقتصادی میزند و با تهدید میگوید:
1) 7) -نور الثقلین،ج 5،ص 188.
وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ* الَّذِینَ إِذَا اکْتٰالُوا عَلَی النّٰاسِ یَسْتَوْفُونَ* وَ إِذٰا کٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ «وای بر کمفروشانکسانی که چون با پیمانه میخرند حق خود را تمام میگیرندو چون با پیمانه یا وزن میفروشند به(خریداران)زیان میرسانند»، (1)و تطفیف،چنان که از آیه آشکار میشود،درست بر ضد برپا داشتن وزن به قسط است.
[10]
زمین جایگاه دیگری برای تجلّی رحمت فراگیر خدا است،و آن جایی است که خدا آن را آفرید و عوامل زندگی را در آن به فراوانی فراهم آورد تا زندگی آدمی بر روی آن ممکن و بلکه دلپسند و پاکیزه باشد،و از جملۀ این عوامل است جاذبه(گرانش)و اکسیژن و آب و انواع گوناگون خوردنیها،و همچنین نور و حرارت /14 را به اندازۀ نیازمندی بشر به آن در زمین پدید آورد.
وَ الْأَرْضَ وَضَعَهٰا لِلْأَنٰامِ
«و زمین را برای جهانیان آفرید.» قرآن در آیۀ دیگری به معنی«وضع»در این آیه اشاره میکند و میگوید:
اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ «آن که زمین را برای شما آرامشگاهی قرار داد و برای شما در آن راههایی نهاد تا مگر راه خود را بیابید»، (2)و اگر رحمت خدا و تمهید مقدمات او در زمین برای زندگی ما نمیبود، زندگی بر این سیاره به همان گونه محال میشد که اکنون زندگی بر اجرام دیگری همچون خورشید و زهره و جز آن غیر ممکن است،و در این آیه دو اندیشۀ تمدّنی و شرعی وجود دارد که آنها را از کلمۀ«وضعها»میفهمیم:
اوّل:این که خدا زمین را عملا مسخر انسان ساخت،و به او وسایل و قدرتهایی علمی و مادّی بخشید که قرآن آنها را«سبلا»نامیده است تا از آنها بهرهمند شود و بر زمین،از قلۀ کوهها تا اعماق دریاها استیلا پیدا کند و آنها را برای مصلحت خویش مسخر سازد،و هر ناحیه از زمین که در تسخیر انسان قرار نگرفته
باشد یا هر فرصت و نیرویی که چنین نشده باشد،ستمی است که آدمی بر خود روا داشته است،و آگاهی نسبت به این حقیقت از بشر در خود فرو رفتن و تردّد و ترس از پیشرفت را دور میکند،و بدین گونه این حقیقت انسان را بر آن برمیانگیزد که خواستار هر چه بیشتر پیشرفت شود و آفاقی گسترده در برابر او پدید آید.
دوم:دیگر آن که این آیه ما را شرعا به آن هدایت میکند که حلال و مباح بودن در نعمتها اصل است،مگر این که دلیلی بر حرام بودن آنها وجود داشته باشد، چنان که خداوند متعال گفت: مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا خٰالِصَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ «بگو:چه کس زینتهای زندگی را که خدا برای بندگانش بیرون آورده است،و نیز روزیهای پاکیزه را حرام کرده است،بگو آنها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند،و در روز قیامت اختصاص به آنها دارد». (1)
شاید نصوص شرعیه تنها بر این دلالت ندارد که همه چیز برای انسان مباح است(مگر آنچه دلیلی بر حرمت آن وجود داشته باشد)،بلکه نیز بر لزوم بهرهمند شدن از آنچه در زمین است نیز دلالت دارد،و از این جا /14 معلوم میشود که حرام کردن طیبات و جمود و در به روی خود بستن از سفاهت و بلکه از ستمگری بر خویشتن است.
خدای متعال گفته است: هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا «خدا شما را از زمین پدید آورد و شما را در آن جایگزین ساخت تا به آبادانی آن بپردازید»، (2)و امام علی(ع)گفته است:«در محافظت از بندگان خدا و سرزمینهای او از خدا بترسید،چه مسئولیت نگاهداری از سرزمینها و بهائم بر عهدۀ شما است»، (3)و در ایراد گرفتن بر عاصم بن زیاد که عبا بر تن کرد و از مردمان دوری گزید(یعنی صوفی شد و از دنیا دست کشید و از مردم کناره گرفت)و برادرش
ربیع بن زیاد شکایت او را به نزد امیر المؤمنین(ع)برد و گفت او مایۀ اندوه خانوادۀ خود شده و فرزندانش را غصهدار کرده است،گفت:«عاصم را نزد من آورید»، پس چون او را دید چهره بر وی ترش کرد و به او گفت:«چرا از خانوادۀ خودت شرم نداری،و چرا به فرزندان خود رحم نمیکنی؟»و سپس او را به آباد کردن زمین و بهرهمند شدن از طیبات و پاکیزههای آن فرمان داد و گفت:چرا خیال میکنی که خدا طیبات را بر تو حلال کرده و بهرهمند شدن از آنها را زشت و ناپسند شمرده است؟!.
مگر خدا نگفته است: وَ الْأَرْضَ وَضَعَهٰا لِلْأَنٰامِ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذٰاتُ الْأَکْمٰامِ ؟تا آن جا که گفت:«پس به خدای سوگند که خدا ضایع کردن نعمتهای خودش را با کردهها پیش از آن دوست دارد که با گفتهها،و خدای عزّ و جلّ گفته است: وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ «پس از نعمت پروردگارت سخن گوی»،و آن گاه عاصم گفت:یا امیر المؤمنین،پس چرا در خوراکت به خوراکهای درشت و خشن و در پوشاکت به پوشیدنیهای زبر روی آوردهای؟!و او گفت:وای بر تو!خدای عزّ و جلّ بر پیشوایان دادگر واجب کرده است که خود را در مقام ناتوانترین مردمان قرار دهند،تا از سختی تحمّل فقر بر فقیران کاسته شود». (1)
بنا بر این نعمتها و امکانیات زمین نه تنها بر انسان مباح است،بلکه بر عهدۀ او است که برای تسخیر و به دست آوردن آنها بکوشد و از آنها نیز بهرهمند شود.
[11-12]
سپس قرآن بعضی از نعمتها را به یاد ما میآورد که به وسیلۀ آنها زندگی بر سطح زمین امکانپذیر شده است،و مظهر اسم الرّحمن نیز هست،و از میوهها آغاز میکند که به سبب محتوی بودن /14 بر ویتامینها و چیزهای دیگر برای بدن انسان و حفظ سلامتی سودمند است.
فِیهٰا فٰاکِهَةٌ
«در آن میوه است.» چنان مینماید که مقدم داشتن میوه بر نخل که نعمت میانگین است،و بر
1) 13) -نور الثقلین،ج 5،ص 189 و بازماندۀ آن در 191.
دانۀ گیاهی که خوراک عمدۀ انسان است،برای آن بوده است که تمام کنندۀ نعمت حلق و کامل کنندۀ نعمتهای سفره است،و این شکل از بیان متناسب با سیاق و روش این سوره است که برای بیان کردن تجلّیات رحمت خدا نخست از نعمت خدا و بیش از همه از کاملترین گونۀ آنها آغاز کند،و شک نیست که رحمت خدا در آن سفره بهتر متجلی میشود که بر آن میوه وجود داشته باشد.
وَ النَّخْلُ ذٰاتُ الْأَکْمٰامِ
«و خرما بن با غلافهای محتوی خوشۀ گل.» این نیز نمادی از رحمت خدا است،و شاید به آنچه در این حقیقت مهم است هنگامی بهتر نزدیک میشویم که در تاریخ به عقب نگاه کنیم،و متوجه اهمیت نخل و نقش آن نسبت به انسان در آن روزگاران شویم که از هسته تا تنه و برگ آن برای خوراندن به جانوران و مصارف دیگر استفاده میکردند و در ساختن خانه و افروختن آتش آن را به کار میبردند،و این همه علاوه بر میوۀ آن بوده که تقریبا خوراک اصلی گروه کثیری از مردمان در تمام ایام سال به شمار میرفت.
ولی قرآن توجه ما را به غلافهای خوشۀ شکوفۀ نخل جلب میکند،بدان سبب که میوهای که از آن به دست میآید مهمترین نعمت برای انسان است.او میتواند بدون خانۀ سقفدار با تنۀ خرما زندگی کند،و نیز بدون وسیلهای برای گرم کردن خود،ولی بدون خوردن زندگی برای او امکان پذیر است،و غلافهای نخل محفظههایی است که میوه را از آفات و سموم حفظ میکند،بلکه در تکوین آن نقشی اساسی دارد،بدان جهت که به زهدانی شباهت دارد که در آدمی جنین را در خود محفوظ میدارد،و قرآن در یکی از آیات خود ما را در آن هنگام متوجه به این حقیقت میکند که از این هر دو نمود در کنار یکدیگر چنین سخن میگوید: وَ مٰا تَخْرُجُ مِنْ ثَمَرٰاتٍ مِنْ أَکْمٰامِهٰا وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ «و میوهها از غلافهای آنها بیرون نیاید،و هیچ مادهای باردار نشود و بار خود بر زمین ننهد /14 مگر به علم او»، (1)و اگر آن نبود میوه به وجود نمیآمد،و نخل به مرور زمان در آن هنگام
1) 14) -فصّلت47/.
که نقش حیاتی آن پایان مییافت منقرض میشد.و بنا بر این اکمام آشکارترین شکل برای نشان دادن رحمت خدا به شمار میروند.
دانههای مختلف از گونه گندم و جو و برنج نیز،همچون در نخل،تجلیگاه نام الرحمن است،چه انسان از آنها خوراکی به دست میآورد که مورد نیاز او است،و در عین حال از ساقه و پوست و برگ آنها بعد از دور شدن و پیش از آن در بخشهای مختلف زندگی از ساختمان خوراندن کاه به دامها و جز آن بهرهبرداری میکند.
وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ
«و دانۀ دارای برگ،» راغب گفته است که:عصف و عصیفه به هر چیز میگویند که از آنچه کاشته شده له شود،و به خرده ریزههای شکسته شدۀ از گیاه،و در قرآن آمده است:
وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ
و کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ «همچون کاه خورده شده»و رِیحٌ عٰاصِفٌ «باد تند و شدید». (1)
وَ الرَّیْحٰانُ
«و بوی خوش.» نوعی از گل را نیز ریحان میگویند،و هر گیاه خوشبو را ریحان مینامند، (2)پس آن نعمتی است که پاسخگوی نیازمندیهای مادی انسان است،و از بوییدن آن یک نیاز معنوی او برآورده میشود،و اضافه شدن آن به خوردنیها و آشامیدنیها بوی خوشی بر آنها میافزاید.
[13]
نعمتها و آیات خدا بدین گونه بر ما احاطه دارد،و نعمتهای دیگر، که پس از این آیات آنها را بر ما عرضه میکند،ولی بیش از آن ما را در کنار آیهای محوری در سوره متوقف میسازد و پرسشی را طرح میکند که طرح شدن آن برای ما که نعمتهای خدا را مشاهده میکنیم واجب است:
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
«پس کدام یک از نعمتهای خودتان را
تکذیب میکنید؟» این نعمتها به اندازهای فراوان و آشکار است که هیچ کس راهی برای انکار آنها ندارد،پس بهتر است اندکی توقف کنیم و در این باره بیندیشیم.شمارۀ نعمتهای خدا بر ما چند است؟هر ذرهای در وجود ما و در محیط پیرامون ما نعمتی از خدا است،و هر لحظهای که در آن به ادامۀ زندگی میپردازیم نعمتی دیگر.پس اگر همۀ شاخههای درختان را قلم و برگهای آنها را کاغذ و دریاها را مرکب فرض کنیم و بخواهیم آنها را به ثبت برسانیم،از شمارش آنها عاجز خواهیم بود،و در آن هنگام که پروردگار ما این آیۀ کریمه را پس از هر بندی تکرار میکند که مشتمل بر چیزی از آلاء و نعمتهای او است،در این باره تأکید میکند که آنچه ذکر آن گذشت چیز سادهای از نعمتهای فراوان او است،چنان که در این گفتۀ خدای عزّ و جلّ آمده است: اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهٰارَ* وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دٰائِبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ* وَ آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ «خدا است آن که آسمانها و زمین را آفرید،و از آسمان آبی فرو فرستاد که به وسیلۀ آن میوهها را برای روزی شما بیرون آورد،و کشتی را مسخر شما ساخت تا در دریا به فرمان او به حرکت در آید،و رودها را مسخر شما ساخت و خورشید و ماه را مسخّر شما ساخت که در پی یکدیگر درمیآیند،و نیز شب و روز را مسخر کرد*و از هر چه که از او خوستار آن شدید به شما داد،و اگر نعمتهای خدا را بشمارید،شمارش آن را به پایان نمیرسانید،و انسان چه اندازه ستمگر و ناسپاس است». (1)
آری،نعمتهای خدا برای آن است که حاجتهای مادی و معنوی انسان را برآورده سازد،ولی هدف بزرگتر آنها هدایت شدن انسان به وسیلۀ آنها به شناخت بیشتری از پروردگار خویش است،و خداوند متعال در سورۀ نحل،در بیان گوشهای
1) 17) -ابراهیم32/ تا 34.
از نعمتهای پروردگار،در آیۀ 15 چنین میگوید: وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ* وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ* أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ* وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ «و در زمین لنگرهایی افکند تا از کج شدن شما جلوگیری شود،و نهرها و راههایی که راهنمای شما باشدو نشانههایی،و ستارگانی که از آنها راه خود را پیدا کنندآیا آن کس که میآفریند همچون کسی است که نمیآفریند،پس چرا اینها را به یاد نمیآورید؟*و اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشمارید توانایی آن را ندارید،و خدا آمرزندۀ مهربان است».
بنا بر این مهمتر از راهیابی از طریق راهها در زمین،و از طریق ستارگان به شناخت راهها برای رسیدن به هدفهایی محدود،و همچنین مهمتر از شناختن شمارۀ نعمتها،آن است که انسان از این راه به پروردگار خودش عزّ و جلّ هدایت شود.و بشری که به پروردگار خویش کفر میورزد یا برای او /14 در بحبوحۀ این نعمتها شریک قایل میشود،چه بسیار ستمگر و نادان است!و برای آن که از اندازۀ گمراهی آنان آگاه شوی،کافی است به این گفتۀ انکار آمیزشان توجه کنی که گفتند: وَ مَا الرَّحْمٰنُ «رحمن چیست»؟!!،و ممکن است که ما چنین نگوییم،یا منکر نعمتهای خدا نشویم،ولی غالبا با کردار و رفتار خویش آنها را تکذیب میکنیم،و همچنین با غفلت ورزیدن از سپاسگزاری از او.
همۀ آفریدگان تجلّیهایی از رحمت خدایند،و وجه و جهت او این است:
وَ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ «و خاور و باختر از آن خدا است و به هر جهت که رو کنید،همان جا وجه خدا است،و خدا گشایشگر دانا است»، (1)ولی در آن هنگام که انسان گمراه میشود،نه تنها از طریق آثار نمیتواند به شناختن رحمت پروردگار خویش و سپاسگزاری او توفیق حاصل کند، بلکه نعمتها را وسیلهای برای افزودن بر تکذیب خویش قرار میدهد،پس چون
1) 18) -البقرة115/.
توانگر شد و شکر کردن بر وی وجوب پیدا کرد و به اتراف و کامرانی بیشتر میپردازد،و در زمین بیشتر تباهی میکند،یا چون خدا او را به فرمانروایی رساند،بر مردم بزرگی میفروشد و به طغیان و استبداد و خودرأیی میپردازد،و شاید اشارهای به این دو گفتۀ او تعالی«فبأیّ آلاء»مشاهده کنیم،و این در صورتی است که حرف با را در آن بای سببی در نظر بگیریم.
زندگی که با همۀ مفردات ایجابی و سلبی آن وجه خدا است،ما را به ایمان به خدا دعوت میکند،و به تصدیق کردن به آیاتش و به فرمانبرداری از اوامرش،پس ما با چه بهانه به تکذیب آلاء و نعمتهای او میپردازیم؟به چه دلیل با هر نعمت هر چه بیشتر خود را زندانی ذات خویش میسازیم،در صورتی که باید خود را از آن رها سازیم و به آفاق ایمان به پروردگارمان عزّ و جلّ متوجه شویم؟!به جای این لازم است که هر وقت به یاد نعمت میافتیم،و از آن برخوردار میشویم، و حتی هر وقت که آیهای را تلاوت میکنیم که ما را به یاد نعمتهای پروردگارمان میاندازد،و از جمله آنها آیۀ کریمۀ فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ،چنین بگوییم:
لا بشیء من آلائک ربنا نکذب«پروردگارا!هیچ یک از آلاء و نعمتهای تو را تکذیب نمیکنیم»،که این خود سبب افزایش هدایت و سپاسگزاری و فضل خدا میشود،و در این شک نیست که هدف امام صادق(ع)از این عبارت سخن محض نیست،چه مهمتر از تصدیق زبانی نعمت تصدیق قلب و اندامها است،و آن کس که تصدیق آلاء خدا میکند کسی است که واجب سپاسگزاری از او عزّ و جلّ را به انجام میرساند،و چنان که امام عسکری(ع)گفته است:«قدر نعمت را کسی جز سپاسگزار نمیداند،و از نعمت کسی جز /14 صاحب معرفت سپاسگزاری نمیکند»،و سپاسگزار،چنان که امام هادی(ع)گفته است:«از سپاسگزاری خود را بیش از آن خوشبخت احساس میکند که از نعمت موجب سپاسگزاری،بدان سبب که نعمتها کالا است،و شکر و سپاس هم متاع و کالا است و هم آخرت»، (1)«و شکر مؤمن
1) 19) -نور الثقلین،ج 5،ص 187.
در عمل او ظاهر میشود،و شکر منافق از زبانش تجاوز نمیکند». (1)و در صحیفۀ سجّادیّه آمده است:«سپاس خدای را که اگر بندگان خویش را از معرفت سپاس او نسبت به منتهای پیاپی خویش و ارزانی داشتن نعمتهای آشکار خود باز میداشت، در منّتهای او تصرف میکردند بیآن که به سپاسگزاری او بپردازند،و از روزی گستردۀ او بهرهمند میشدند بی آن که شکرگزار او باشند،و چون چنین میشدند،از مرزهای انسانیت بیرون میرفتند و به مرز بهائم و چارپایان میرسیدند،و چنان میشدند که در کتاب محکم خویش بدین گونه آنان را توصیف کرده است: إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً «آنان نیستند مگر همچون چارپایان و بلکه گمراهتر». (2)
آن که سورۀ الرحمن را در معرض ملاحظه قرار دهد،خواهد دید که آیات آن به روشی خاص طرح ریزی شده،و بندهای آن فراهم آمده در پیرامون نام الرحمن دور میزند که سوره برای آن آمده است که ما را از طریق تجلیات آن در نواحی مختلف زندگی با آن آشنا سازد،و از این خاستگاه هر بند در آن ما را با بعضی از نعمتهای خدا آشنا میسازد،و سپس در برابر ما پرسشی میآید که 31 بار در سوره تکرار میشود،و به همین گونه بندها با همان صیغه تا پایان سوره تکرار پیدا میکند.پس هدف سوره آشنا کردن ما به پروردگارمان و شناساندن او جلّ جلاله به ما است،و این گام اول است که ما را به هدفی برتر از معرفت رهبری میکند که عبارت از عبادت و پرستش به تمام معنی کلمه است.پس از آن که دریافتیم که همۀ این نعمتها برای آن است که به هدف معین مصلحت انسان برسد،باید دید که هدف خود انسان چیست،و برای رسیدن به این هدف چه نقشی را باید به انجام برساند؟ آن هدف شناختن خدا از طریق آیات و نعمتهای او است،و قیام به آن بدان گونه که خدای عزّ و جلّ از طریق عبادت انجام دادن آن را از ما خواستار شده است.
[14-16]
در این جا قرآن نظرها و عقلهای ما را به تجلّی دیگری از رحمت خدا جلب میکند که در خلقت انس و جن تجسّم پیدا کرده است.
خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ کَالْفَخّٰارِ
«انسان را از گلی خشک همچون سفال آفرید.» گفتهاند که صلصال به معنی گل گندناک است،از این گفته که چون گوشت تعفّن و تغیر پیدا کند،میگویند:صلّ اللحم، (1)و علی بن ابراهیم گفت:
«آن آب آلوده به گل است». (2)بنا بر این خدا انسان را از این آب که به نظر ما پست مینماید آفرید ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِینٍ «و سپس نسل او را از چکهای آب پست قرار داد و آفرید»، (3)ولی به قدرت خود آفرینش او را محکم ساخت:در او گوشی است که با قسمت بیرونی و درونی خود دقیقترین صوتها را دریافت میکند و آنها را از یکدیگر تمیز میدهد،و جگری است که بیش از 700 کار انجام میدهد، و مخی است که معجزهآساترین چیزها در بدن انسان است،و نخاعی که دنبالۀ یاختههای مخ است،و اگر بخواهیم یک سانتیمتر مربع آن را عوض کنیم به ماشین حسابگری(کامپیوتر)با حجمی به اندازۀ یک اطاق بزرگ نیاز داریم که بتواند همۀ حسابهای دنیا را انجام دهد.
ما نمیتوانیم آن عدم محض را تصوّر کنیم که خدا ما را که چیزی نبودیم از آن آفرید،ولی میتوانیم مسافت هولناکی را که میان صلصالی از گل و انسان تمام عیار وجود دارد تصور کنیم و از این راه به گوشهای از عظمت آفریدگار جهان پی بریم.و این از لحاظ مادی است،و اگر از آن تجاوز کنیم و به جهان روح برسیم که خدا از روح خود در آدم دمید،با بزرگترین تجلّی رو به رو میشویم،و سبحان اللّٰه أحسن الخالقین.
وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ
«و جنّیان را از آمیختهای از آتش
آفرید.» و شعلههای آتش چون قوی شود،التهاب پیدا میکند و درهم فرومیرود، چنان که بخشی از آب دریا در بخش دیگر آن داخل میشود،و اساس آفرینش نعمتی است که باید جنّیان سپاسگزار آن باشند،که خدا به آنان چنان قوتی بخشید که یکی از آنان تخت بزرگی همچون تخت بلقیس ملکۀ سبا را از یمن به فلسطین در مدت زمانی انتقال داد که از زمین بلند شدن سلیمان(ع)از جایگاه خودش کوتاهتر بود!و چون هر یک از جنّیان به اصل خود نظر افکند /14 و به نعمتهایی که خدا به او ارزانی داشته،متوجه آن خواهد شد که هر شرف و بزرگواری که دارد از فضل خداوند متعال است،پس چگونه میتوانند آیات او را مورد تکذیب قرار دهند؟! (1)فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ «پس کدام یک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟» و یکی از آلاء خدا بر ایشان آن است که آنان را از مادّهای آفریده که با خواستهها و نقش هر یک از ایشان در زندگی تناسب دارد،پس آدمی را از گلی سست و بد بو آفرید،ولی به او با بخشیدن عقل و علم قوام و استحکام عنایت کرد،تا آن حد که میتواند جنّ را مسخّر خود سازد،و جن را از آتش آفرید،و در بعضی از امور به او قوت و قدرت بخشید،ولی این اختلاف در آفرینش به معنی تمایزی عنصری بر عنصر دیگر نیست،بدان سبب که ارزش به عمل صالح بستگی دارد،خواه از صلصال صادر شده باشد،یا از آمیختهای از آتش،و بدین معنی نیست که یکی ربّ و پروردگار است که باید به توسط دیگری که مربوب و پرورده است پرستش شود،بلکه آنان دو آفریدهاند و خدای یگانهای به نام اللّٰه دارند.
[17-18]
و ناحیۀ دیگری از رحمت الاهی را هر روز در حرکت خورشید و زمین مشاهده میکنیم.
رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ
«پروردگار دو مشرق و پروردگار دو
1) 25) -التفسیر الکبیر تألیف شیخ رازی(با تصرّف).
مغرب.» این آیۀ کریمه توجّه ما را به حرکت انتقالی زمین بر گرد خورشید جلب میکند که هر سال یک دور آن به پایان میرسد و سبب پیدایش چهار فصل سال میشود،و در ضمن آن روزانه محل برآمدن صبحگاهی خورشید از افق(مشرق)و فرو رفتن شامگاهی آن در افق(مغرب)تغییر میپذیرد،پس در اولین روز سال خورشید از نخستین منزل طلوع صبحگاهی خود طلوع میکند و هر روز محل این منزل در آسمان تغییر میپذیرد تا بار دیگر در اول سال بعد به همان نخستین منزل برسد و از آنجا طلوع کند،و در مقابل طلوع چنین کیفیتی عینا برای فرو رفتن خورشید در مغرب پس از پایان روز پیش میآید.و در الاحتجاج طبرسی رحمه اللّٰه آمده است که امیر المؤمنین(ع)گفت:«و اما گفتۀ خدای تعالی:(الآیة)حکایت از آن است که مشرق زمستان جدا است و مشرق تابستان جدا.مگر این را در غروب کردن خورشید و دوری آن نمیبینی»؟و دربارۀ حرکت خورشید توضیح میدهد و میگوید:«و امّا گفتۀ او: بِرَبِّ /14 الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ «پروردگار خاورها و باخترها».
و آیه همچنین حرکت وضعی زمین را بر گرد خودش به یاد ما میآورد که هر روز یک بار انجام میشود،و نیز از شب و روز سخن میگوید که نتیجهای از این گردش است،که آن نیز مسیر انسان را کامل میکند و در خدمت مصالح و خواستهای او در زندگی است،و از جمله خواب و آسایش او در شب،و فعالیت و کوشش او در روز،و گفتۀ خدا:«المشرقین و المغربین»به تفصیل و بیانی نیاز ندارد،چه علم این حقیقت را به ما آموخته است که زمین همیشه به دو نیمه تقسیم میشود و اگر نیمۀ اول با طلوع آفتاب مقابل باشد،در نیمۀ دیگرش آفتاب غروب کرده است،و عکس این نیز درست است،و بنا بر این دو مشرق و دو مغرب وجود دارد که پیاپی برای کرۀ زمین به وجود میآیند.
و این هر دو حرکت نعمت است و نام الرحمن را برای ما منعکس میسازد، ولی ما را که در هر ذره از وجودمان احاطه شدۀ با نعمتهای خداییم،مشاهده میکنی که به تکذیب آنها میپردازیم،پس آیا جای آن ندارد که پروردگارمان عتاب خود
را مکرر سازد و به یاد ما بیاورد؟! فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ.
در آن هنگام که انسان به رحمانیت پروردگار خویش معرفت داشته باشد، و این که خداوند متعال هستی را به مصلحت او مسخر ساخته است،خوشبین و فعال به زندگی میپردازد و اطمینان دارد که تلاش او بیحاصل نخواهد ماند،و از این خاستگاه به تفکر میپردازد که آفرینش او برای آن است که رحمت و بخشندگی داشته باشد نه این که مایۀ عذاب شود،و از سوی دیگر به زودی با زندگی پیرامون خویش یک همزیستی مثبت پیدا میکند.بر کوشش از آن روی اعتماد میکند که از آنچه خداوند سبحانه و تعالی برای او آفریده است به حدّ اعلی بهرهبرگیرد.و این هنگامی تحقق پیدا میکند که همه چیز را از نعمتها و آلاء پروردگارش بر خود بداند،و اما اگر این را تکذیب کند،سعی او بیحاصل میماند،و ارادۀ او سست میشود،و نفس او از امکان تسخیر زندگی مأیوس میماند،چه بسیار آدمی که بر سیارۀ زمین زیسته،بیآن که در صدد آشنا شدن با حرکت ظاهری خورشید و استفادۀ از آن در زندگی خود برآید،و به تحقق بخشیدن به هدفهای شخصی و تمدنی خویش بپردازد،بدان سبب که از رابطۀ خود با آن بیخبر مانده است،یا بر این اعتقاد بوده است که به سبب دوری خورشید تسخیر آن غیر ممکن است و یا به خاطر او آفریده نشده است؟!و اکنون علم نوین برای ما تأکید میکند که آن یک نعمت بزرگ الاهی است،و به سود انسان آفریده شده و با الهام از این نکته جنبش آن بر محاسبات زمانی انعکاس مییابد و دانشمندان پیوسته به تحقیقات گوناگونی اشتغال دارند که منظور از آنها تسخیر خورشید تا آخرین درجۀ ممکن و قرار دادن آن در خدمت هدفها و خواستههای انسان متمدّن است.
مَرَجَ اَلْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ (19) بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ (20) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اَللُّؤْلُؤُ وَ اَلْمَرْجٰانُ (22) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (23) وَ لَهُ اَلْجَوٰارِ اَلْمُنْشَآتُ فِی اَلْبَحْرِ کَالْأَعْلاٰمِ (24) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (25) کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ (26) وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِکْرٰامِ (27) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (28) یَسْئَلُهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (29) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (30) سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ اَلثَّقَلاٰنِ (31) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (32) یٰا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ إِنِ اِسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطٰارِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ فَانْفُذُوا لاٰ تَنْفُذُونَ إِلاّٰ بِسُلْطٰانٍ (33) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (34) یُرْسَلُ عَلَیْکُمٰا شُوٰاظٌ مِنْ نٰارٍ وَ نُحٰاسٌ فَلاٰ تَنْتَصِرٰانِ (35) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (36)
19 مرج:آمیخته و مخلوط شد.
20 برزخ:مانع و حاجز.
24 الجوار المنشئات:جوارح جمع جاریه است به معنی کشتی،و منشئات به معنی برافراشته است که در آن کشتیها بعضی از چوبها بر بعضی دیگر سوار شده و بالا رفته است و کشتی ارتفاع پیدا کرده است.
کالأعلام:جمع علم یعنی کوه بلند.
31 الثقلان:از ریشه ثقل به معنی سنگینی است،و هر چیز دارای وزن و اندازه را ثقل گویند،و انس و جنّ را از آن سبب ثقلین گویند که بزرگی و جلالت قدر دارند.
33 اقطار:جمع قطر است به معنی ناحیه و طرف.
35 شواظ:شعلۀ خالص یا پارههای آتش.
«لا بشیء من آلائک رب أکذب یعنی:هیچ یک از آلاء و نعمتهای تو را،ای پروردگار،تکذیب نمیکنم،جملهای است که شایستگی تکرار پس از شنیدن هر یک از آیههای یکسان فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ این سوره را دارد.ولی آیا این تکرار کردن بدون معرفت و به کار بستن معنی آن هیچ فایدهای دارد؟هرگز...پس ببینیم که تکذیب آلاء خدا چه معنایی دارد و چگونه آنها را، به جای تکذیب،تصدیق کنیم.
دو گروه از مردم آیات خدا را تکذیب میکنند نخست آن کساناند که به نعمت اعتقاد ندارند،از آن روی که به زندگی با دیدی شوم و روحیّهای پیچیده نگاه میکنند،و هر چیز در نظر ایشان نقمت و مصیبت است،هر چند نعمت بوده باشد، وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمٰنِ قٰالُوا وَ مَا الرَّحْمٰنُ أَ نَسْجُدُ لِمٰا تَأْمُرُنٰا وَ زٰادَهُمْ نُفُوراً «و چون به آنان گفته میشود که به رحمن سجده کنید،میگویند:رحمن چیست،که به ما فرمان سجده کردن به او را میدهی،و نفرت و بیزاری ایشان افزوده میشود»، (1)و گروه دیگر آن کساناند که به نعمت اعتراف دارند،ولی عملا منکرانند که از جانب خدا برسد،و به همین سبب سپاسگزاری خویش را متوجّه به جانب جز خدا میکنند:
1) 26) -الفرقان60/.
وَ مِنْ آیٰاتِهِ اللَّیْلُ وَ النَّهٰارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ،لاٰ تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لاٰ لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَهُنَّ إِنْ کُنْتُمْ /14 إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ «و از آیات او است شب و روز و خورشید و ماه،به خورشید و ماه سجده نکنید،بلکه در برابر خدایی سجده کنید که آنها را آفریده است،اگر پرستش او را میخواهید». (1)و این نیز گونهای از تکذیب است،و آن کس که به پروردگار و مالک نعمت ایمان ندارد یا برای او شریک قایل میشود،بر آن نعمت شکر گزار او نبوده است،و آن کس که سپاسگزاری نکند،تضمینی برای ادامه یافتن نعمت یا افزوده شدن آن ندارد،و نیز برای استفاده کردن از آن در مواردی که با سلامت همراه باشد،آیا این همه مرهون سپاسگزاری بر شکل صحیح آن نیست؟مثلا،دستگاه گوارش در بدن انسان(دهان و سرخنای و معده و رودهها)میبایستی از این نعمت برخوردار شود،پس آن کس که آنها را از خدا میداند،به جستجوی برنامۀ رسالت در خوردن و آشامیدن برمیخیزد،و این که نوع و مقدار و روش به کار بردن آنها(آداب خوردن و آشامیدن) از چه قرار است،امّا آن دیگری که خدا را تکذیب میکند،ملتزم به این گونه امور نیست و هر طور که بخواهد عمل میکند و از آنچه برای او زیانبخش است،همچون شراب و عرق و گوشت خوک و نظایر اینها،پرهیزی ندارد که این خود نیز نوعی از تکذیب است،و به همین گونه نعمتی را تکذیب میکند که در آن ثروت و مال برای بهرهکشی از دیگران و آزردن آنان مصرف شده باشد،و اسراف و تبذیر بر نفس را روا نمیدارد،اما آن کس که سلطه را وسیلهای برای برتری جستن بر دیگران بهکار میبرد، آلاء پروردگار خویش را تکذیب میکند.
آن کس که نعمت را برای خیر شخص خود و بشریّت به کار نمیبرد،و در نتیجه کاری برای استمرار پیدا کردن آن انجام نمیدهد،نه تنها از افزوده شدن آن محروم میماند،بلکه آن را در معرض زوال و نابودی قرار میدهد: وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ «و در آن هنگام که پروردگارتان اعلام کرد که اگر از من سپاسگزاری کنید،بر نعمت شما میافزایم،و اگر به
1) 27) -فصّلت37/.
کفران بپردازید،عذاب من بسیار سخت است»، (1)بنا بر این به کار بردن پاسخ«لا بشیء من آلائک ربّ أکذّب»ملازم با شکر نعمت است،و این بدان معنی است که عملا به نعمت بودن آن اعتراف کردهایم،و این که از جانب خدا است و با گفتار از او شکرگزاری میکنیم و دستور او را به کار میبندیم،و تصدیق به آلاء پروردگارمان همین است.
[19-21]
و از جا به جا شدن نقاط برآمدن و فرو رفتن خورشید در آسمان، قرآن ما را به آبهای دریاها انتقال میدهد که آب بعضی از آنها با یکدیگر برخورد پیدا میکند بدون آن که با تجاوز و طغیانی همراه باشد.
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ* بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ
«دو دریا به یکدیگر تلاقی پیدا میکنند*و میان آن دو مانعی است تا به یکدیگر آسیب نرسانند.» در آیه اشاره به چند نمود از نمودهای طبیعی شده است:اولی برخورد کردن آبهای شور دریا است با آبهای دیگر شیرین،همچون آبهای رودخانهای که به دریا میریزد،که با وجود برخورد کردن با یکدیگر،آب شیرین بر طبیعت خود باقی میماند.و شکل دیگری از رحمت پروردگار آن است که رودخانهها را در سراسر جهان مرتفعتر از دریاها قرار داده،چنان که گفته است: وَ هُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنَهُمٰا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً «و او است آن که با هم آمیخت دو دریا را که یکی از آنها آب پاکیزۀ گوارا دارد و آن دیگری نمکی و شور است،و میان آن دو حاجز قرار داد و دیواری افراشته، (2)و نمود دیگر تلاقی کردن دریاها با یکدیگر است.سه چهارم از سطح زمین ما را آب دریاها و
اقیانوسهایی پوشانده است که با یکدیگر ارتباط دارند،و با آن که زمین حرکتی دایمی بر گرد خود و بر گرد خورشید دارد،ارتفاع سطح دریاها ثابت میماند،و هیچ وقت آب دریایی به دریای دیگر نمیریزد که سبب طغیان آب آن شود.
هنگامی که در طبیعت به جستجو برمیخیزیم،شواهد دیگر بر این آیۀ کریمه مییابیم،تخم مرغ را هر چه تکان دهیم،سفیده و زردۀ آن با یکدیگر مخلوط نمیشود،و دریاهای نور و ظلمت نیز در حرکت شب و روز چنین است که حرکتی دایمی دارند و در نقطهای با هم تلاقی میکنند،ولی با یکدیگر آمیخته نمیشوند یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ «فرو میبرد شب را در روز و فرو میبرد روز را در شب». (1)و هنگامی که از سفر با اندیشه در افقها به جانب دیگر تفکر دربارۀ خویشتن بازگردیم،مظهری از این حقیقت را در زندگی انسان نیز ملاحظه میکنیم،که آب مرد و آب زن با یکدیگر آمیخته میشوند و از ترکیب آنها نطفه به وجود میآید که خرده خرده رشد میکند تا به صورت انسانی کامل،مرد یا زن، در میآید،و خصوصیتهای مرد و زن پیوسته همان است که بود و هیچ تغییری در آن پدید نمیآید،و همچنین آبهای شیرین و گوارایی که از درون زمین بیرون میکشیم، در سرچشمههای خود با آبهای دریا برخورد دارند که همۀ زمین را حتی در اعماق سیراب میکند،ولی هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ سٰائِغٌ شَرٰابُهُ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ «این یک آب شیرین گوارا است،و آن یک شور و بد مزه»؛ (2)و در واقعیت /14 اجتماعی نیز چنین است که:مؤمنان و کافران با یکدیگر برخورد و تلاقی دارند و فاصلهها و نشانههای جدایی میان آنان باقی و برقرار میماند.
امّا برزخی که میان دو دریا حایل میشود،گاه جسمی مادّی همچون بخشی از خشکی است که میان آن دو دریا قرار گرفته است،و اگر دریاها بر خشکی طغیان میورزیدند،زندگی آدمی بر سطح زمین امکانپذیر میشد،و اگر
سفیدی و زردی تخم پرندگان درهم آمیخته میشد،نسل پرندگان از سطح زمین برمیافتاد.و گاه این برزخ به صورت سنّتها و قوانین طبیعی است همچون گرانش و چگالی و ویژگیهای مخصوص دو مخلوط،و گاه ارزشها و فرهنگهایی است که بقای در مجموعۀ کافر و مؤمن را تأمین میکند،و همۀ آنها بدون شک ساختۀ خدا است و نشانهای از مراقبت و هیمنۀ عالی او نسبت به زندگی،و رحمت او نسبت به انسان که در عین حال حدود و تنوع را برپا نگاه داشته،و آیا این دلیل بر نیکی نظام و دقت تدبیر و استحکام ساختمان و عزت و قدرت آفریدگار و حکمت او نیست؟ هنگامی که در این آیه به دقت بیندیشیم و نظر کنیم،هر کلمۀ آن را تعبیری از رحمت خدا و اشارهای به آن مییابیم،اگر دریاها و آبها به طغیان بر یکدیگر یا بر خشکیها میپرداختند و جداییها از میان میرفت،آیا به صلاح انسان میبود؟ هرگز...و سپس قرآن میگوید«مرج»که حرکت ذاتی هر یک از دو دریا بر اثر تموجها است،به همان گونه که«یلتقیان»اشاره به حرکت دو تایی است،و این هر دو با هم رحمت آشکار الاهی است،و اگر خدا دریاها را راکد میگذاشت،آب آنها تعفن پیدا میکرد و در نتیجه زندگی ماهیان بزرگ در آن امکان پذیر نمیشد،و نیز زندگی بسیاری از جانوران دیگر دریا،و انسان نمیتوانست از زیور و گوشت تازۀ استخراج شدۀ از آن بهرهمند شود.سپس دریاها را پیوستۀ به یکدیگر ساخت که حرکت آبزیان و گاه مهاجرتهای ضروری آنها را امکان پذیر میسازد،و به همین گونه سفر کردن به بسیاری از نقاط عالم از طریق دریا به آسانی صورت میگیرد که مخصوصا از لحاظ جا به جا کردن کالاها و مبادله کردن آنها با یکدیگر اهمیت فراوان دارد.و اگر آب رودخانهها-و مخصوصا رودخانههای بزرگ-وجود نمیداشت و زیادی آب آنها به دریاها نمیریخت،طغیان آنها سبب نابودی انسان و کشتههای او میشد.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
[22]
و سیاق ما را به نعمت زینت و آرایش و وسیلۀ آن که قسمتی در دریاها قرار گرفته است میاندازد که از نیازمندیهای کمالی و نه اساسی انسان
محسوب میشود،تا هماهنگی با سیاق سوره داشته باشد که هدف آن بیان تجلّیات رحمت خدا(اسم الرحمن)در زندگی است،بدان سبب که زیور و آرایش منتها درجۀ نعمت است.
یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ
«بیرون میآید از آنها مروارید و مرجان.» خدا تنها نیازمندیهای ضروری ما را در دریاها قرار نداده،بلکه چیزهای کمالی و تجملی نیز در آن پدید آورده است: وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا،وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا،وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ،وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ «و او است آن که در اختیار شما قرار داد دریا را تا از آن گوشت تازه بخورید،و از آن زیوری برای لباس و پوشیدن خود استخراج کنید،و در آن کشتیها را میبینی که آب را میشکافند(و پیش میروند)،و تا از فضلش جستجو کنید و باشد که سپاس گزارید»، (1)و قرآن با این آیه از سورۀ الرحمن پندارهای قدیمی را از میان برد که میگفتند از آب رودخانهها مروارید و مرجان به دست نمیآید،و علم نوین خلاف آن را به اثبات رسانید،و بدین گونه کتاب خدا بر تمدن بشری پیشی خود را نشان میدهد.
شاید در آیه اشارهای به آن باشد که استخراج زیور و آراستن خود به آن مباح است،مگر خداوند سبحانه و تعالی نگفته است: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ،قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا... و نیز گفت: خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ .
[23-25]
این بود نمونهای از نعمتهای خدا که برای انسان،هر وقت که بر کشتی در دریا سوار میشد،یا در اعماق آن فرو میرفت،و نیز در آن هنگام که به آفاق آفرینش نظر میانداخت و خورشید و ماه و ستارگان و زمین و دریاها و رودخانهها را مشاهده میکرد،و سپس به تجسس در ژرفنای نفس خویش و بعدها و
1) 32) -النحل14/.
جهتهای آن میپرداخت،و آن گاه که مشاهدۀ آن میکرد که نعمتهای پروردگارش از هر سو به سوی او در حرکت است،آیا این همه دلیل کافی برای راه یافتن به پروردگارش و دست یافتن به شناخت او و انگیزهای برای سپاسگزاری از وی نبود؟ ولی بیشترین مردم را میبینی که تکذیب نعمت میکنند و کوتاهی در شکر گزاری، و بلکه هرگز به تشکر نمیپردازند،و حتی آن کسان که تمام عمر را به شناوری در دریاهای علم سپری کردهاند،یا از طریق تحقیقات /14 میدانی و اکتشافات نوین به کشف قوانین طبیعی میپردازند،از این اکتشافات به پیامدهای آنها نمیرسند که ایمان آوردن به پروردگار عزت و رحمت است،بلکه آنان را میبینی که به زندگی نظری سطحی دارند و جز گمراهی و تکذیب حق چیزی دستگیرشان نمیشود،در همین حد توقف میکنند و چنان میپندارند که این قوانین و نظامها و سنتها محرک زندگی است،و نمیپرسند که:آیا چه کس آنها را وضع کرده است؟!و چه کس آنها را به جریان میاندازد،و بر آنها نظارت دارد؟آری،علم بر اساس ایمان و معرفت خدا بنا نشده،و گاه زیان آن بیش از سود آن است،بدان سبب که گاه عنوان وسیلهای برای کفر و تکذیب پروردگار و ارادۀ او میشود.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
از آلاء او است کشتیهایی که ما را به جاهای دور میبرند و در سفر و بازرگانی و صید دریایی سود فراوان از آنها به دست میآید،و آیا اگر آنها نبود میتوانستیم بر دریا سوار شویم،یا دست ما به گوشت و زینت موجود در آن میرسید؟هرگز...و به همین سبب آشکار است که در این سورۀ رحمانی میبایستی قرآن به محض سخن گفتن از دریا با ما دربارۀ کشتی سخن بگوید.
وَ لَهُ الْجَوٰارِ الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلاٰمِ
«و او را است روندههایی برافراشته در دریا مانند کوهها.» جری به معنی رفتن با شتاب است،و به کشتی نمیگویند که سارت یعنی سیر کرد و رفت،و خدای تعالی گفته است: وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبٰالِ
و(کشتی)آنان را در موجی همچون کوهها به پیش میبرد». (1)
منشئات از انشاء به معنی ساختن و پرداختن است،و خدا کشتیها را به سبب بلندی آنها نسبت به سطح آب به کوه تشبیه کرده است،و این معنی در کشتیهای بادی محسوستر است.
این پرسش پیش میآید که چرا پروردگار ما در هنگام سخن گفتن از نعمتهای دیگر همچون خورشید و ماه و ستاره و درخت نگفته است که آنها«له» یعنی برای انسان است،در صورتی که در این جا گفته است«و له الجوار»؟و پاسخ آن است که انسان نمیتواند مدعی مالک بودن آن نعمتها شود،و دستش به آنها نمیرسد،ولی گاه چنان میپندارد /14 که مالک یا آفرینندۀ کشتی است،بدان سبب که وی نقشۀ آن را کشیده و الوارهای لازم برای ساختن را از درخت فراهم آورده و با میخها آنها را به یکدیگر پیوسته و به شکل کشتی قابل سوار شدن درآورده است،پس در این جا نیازمند آن است که کسی به او بگوید که سازندۀ کشتی خود مصنوع و مخلوق پروردگار است،و جز با نیرویی که خدا همراه با عقل و علم و معرفت به او عنایت کرده،نمیتوانسته است کشتی را بسازد،پس کشتی از آن خدا است،و او است که به قدرت خویش آن را در دریاها به پیش میراند،و دریانوردان میدانند که چه خطرهایی آنان را در میان گرفته است،و در دریاها به چه امواج بلندی رو به رو هستند و با آنها دست و پنجه نرم میکنند.
پروردگار ما ساختن کشتیها را به پیامبرش نوح(ع)آموخت و او نیز به نوبۀ خود آن را به بشریت آموزش داد،و نیز خدا از طریق پیامبران و فرستادگان خود بسیاری از چیزهای دیگر را به بندگان خود آموخت،همچون میزان،و طبرسی در جوامع الجامع خویش آورده است که:«جبرییل(ع)ترازو را با خود آورد و آن را به نوح داد و گفت:به قومت فرمان ده که با آن وزن کنند». (2)و کشتی تا کنون
برترین وسیلۀ نقلیهای است که بشر آن را کشف کرده است،و آن نیز نعمتی الاهی است،و قرآن بعد از یادآوری از آن این سؤال را طرح میکند:
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
آیا عقل دلیل کافی بر آن نیست که باید از آن کس که این نعمتهای عظیم را به ما ارزانی داشته است سپاسگزاری کنیم؟چرا.ولی پروردگار بخشندۀ ما به لطف خود،بر راهنمایی عقل به یاد وحی بودن را بر آن افزوده است،در عین آن که برای ما یک حجت بالغه است،بلکه به نعمتهای خویش از طریق وحی بر بصیرت ما میافزاید و عقلهای ما را برمیانگیزد و بر سختگیری آن در مقابل هوای نفس و جلوگیری کردن از آن میافزاید،پس هیچ کس حق گفتن این سخن را ندارد که از آن جهت نعمتهای خدا را تکذیب کرده که آنها بر وی ناشناخته بوده است.و پس از این بیان و تأکید دیگر کوتاهی کردن انسان از سپاسگزاری و معرفت پروردگارش،با یادآوری او به فضلش نمیتواند به غفلت باشد،و نه به نادانی از آن روی که علم نیز به بشر عنایت کرده است.
[26-28]
پس از گفتگو با عقل به زبان حقایق علمی که بشر با چشم خود /14 آنها را میبیند و به جان او نفوذ میکند،وحی و جدان آدمی را به صورت مستقیم مخاطب قرار میدهد و او را با ذکر بزرگترین و مؤثرترین حقایق در نفس او سخت تکان میدهد.و آن حقیقت مرگ و فنا است که آدمی پیوسته در صدد گریختن از آن است،و حاضر است که مال یا عزیزترین کسان خود را فدا کند تا مگر مرگ او یک سال تأخیر پیدا کند،یا چند روز.و فنای همه چیز در پیرامون آدمی،همچون فنای خود او،دلیلی بر یگانگی خدا است،و پروردگار ما به این مطلب همچون بزرگترین نشانهای اشاره میکند که ما را به شناختن و یکتا شمردن او میرساند.
آری.خدا از ما خواسته است که به ظواهر و نمودهای طبیعی نظر کنیم،و دربارۀ آنها بیندیشیم،ولی از این بابت خود را خسته نکنیم،بدان سبب که اینها نعمتها و آیات محضی هستند که سپاسگزاری بر آنها واجب است و باید به هدایت آنها به دلیل بودنشان برسیم.آنها حادث و نو پدیدند و بنا بر این آفرینندهای دارند،و
چون این گونه چیزها میمیرند و فانیند،پس معبود و اله نیستند،زیرا که اله نمیمیرد.
کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ
«هر که بر روی آن(زمین)است فانی است.» یعنی همه چیز و نه بعضی از آنها،ولی خدا نمیگوید مرده،بدان سبب که مرگ تنها در زندگان جریان دارد،بلکه میگوید فان،بدان جهت که فنا هر چیز آفریده را شامل میشود،و در دعای ادریس پیامبر(ع)آمده است که:«ای نوآورندۀ نوآوردهها،و بازگردانندۀ آنها پس از فنا و نابودی آنها به قدرت خود». (1)
وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ
«و باقی میماند وجه پروردگارت که صاحب جلالت و اکرام است.» پس آیا وجه خدا که پس از فنای همۀ چیزها باقی میماند چیست؟الفاظ ظاهر مادی و تجسمی خود را در هنگام سخن گفتن از پروردگار قدّوس ما سبحانه و تعالی از دست میدهند،پس دست خدا چیزی جز قدرت او نیست،و عین او چیزی جز علم و گواه بودن بر هر چیز نیست،و نیز وجه و روی او،آن چیزی است که به آن در برابر آفریدگان خود تجلّی میکند،تا هر کس بخواهد از این راه او را بشناسد، و نور او را به میانجیگری کسی او را دوست دارد ببیند،مگر ما افراد بشر همانندان خویش را به میانجیگری چهرههای ظاهری ایشان نمیشناسیم،و خداوند متعال از داشتن مثل برتر است، /14 و وجه آشکار برای پروردگار ما همان دین او است که سنتها و شرایع و حقایقی را که دلالت بر او دارند شامل میشود،و امام امیر المؤمنین(ع) گفته است: کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ که مراد از آن این است که هر چیز جز دین او از میان میرود،چه محال است که خدا همه چیز را هلاک کند و وجه را باقی گذارد،او از این کار برتر و بزرگتر است،بلکه هر کس و هر چه را هلاک میکند که از او نباشد،مگر ندیدهای که خداوند متعال گفته است: کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ* وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ و بدین گونه وجه خود را از خلق جدا کرده
1) 35) -همان منبع،ص 193.
است». (1)
دین در کسانی تجلّی پیدا میکند که به آن تحقق میبخشند،همچون پیامبران و امامان هدایت کنندۀ به خدا،و امام رضا علیه السلام در پاسخ پرسش ابو الصلت از او دربارۀ«وجه اللّٰه»که گفت:ای پسر رسول خدا!معنی این خبر روایت شده که پاداش لا اله إلاّ اللّٰه گفتن نظر کردن به وجه خدای تعالی است چیست؟،گفت:«ای ابو الصلت!هر کس خدا را با وجه و چهرهای همچون دیگر وجوه و چهرهها تشبیه کند،کفر ورزیده است،ولی وجه خدا پیامبران و حجتهای او صلوات اللّٰه علیهماند،که به توسط ایشان به خدای عزّ و جلّ رو و توجه میشود،و نیز به دین و معرفت او». (2)
و امام صادق(ع)گفت:«ما وجه خداییم». (3)
بنا بر این وجه اللّٰه حق تحقق یافتۀ در سنتها و شریعتها و دین او و اولیای او است، و همه چیز جز آن فانی است،پس بر ما است که به آن متمسک شویم و متغیرها در ما تأثیر نداشته باشد،پس اگر کسی از ما به اعمال نیک و صالح میپردازد،این را برای خدا و لوجه اللّٰه انجام دهد،تا به پاداش آن در روز جزا برسد،و اگر عمل صالح نه برای وجه اللّٰه بلکه برای ریا صورت بگیرد،آیا میتواند سودی داشته باشد؟ فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ .
پس با آیۀ فناء ممکن نیست که کسی مدعی خدایی شود یا دیگری برای او چنین ادعایی کند،یا مدّعی آن شود که نسبت به خدا نادان است، /14 و اگر ناگزیر است که چنین باشد،نخست باید مرگ را از خود دور کند،یا دیگران او را از مرگ دور کنند.
[29-30]
سپس قرآن به بیان صفت دیگری از پروردگارمان میپردازد که ما را نسبت به او فرمانپذیرتر و متوسلتر میسازد،و آن صفت بداء است که به معنی
نظارت و فرمانروایی عام و همیشگی او بر هستی است،و جهان چنان نیست که به ادعای پیروان گمراه مارکس همچون شعلهای باشد که همیشه وجود داشته و همیشه نیز برقرار خواهد ماند.آنچه میمیراند و زنده میکند،طبیعت نیست،و سنتها و نظامها و قوانین چنین ثبات مطلقی ندارند،و آن که در آفرینش تصرف میکند خدا است،و هر چیز ثبات و استقرار خود را از او دارد،و او هر وقت بخواهد،آن را به هر صورت که بخواهد و اراده کند تغییر میدهد.و چون به زندگی نگاه کنیم،این حقیقت را به وضوح در آن مشاهده میکنیم،پس در کنار ثابتها متغیرهایی ناشناخته بر انسان وجود دارد.پزشک پس از معاینۀ بیمار نسخهای برای او مینویسد،ولی به این معترف است که همۀ بیماریها را 100%نمیشناسد،و تضمین درمان صد در صد نمیدهد،چرا؟از آن روی که حاشیۀ ناشناختهای در بیماری و درمان وجود دارد، چه گاه عوارض بیماریها در یکدیگر تداخل پیدا میکند،یا این که گاه بدن داروی درمان را در بدن خود نمیپذیرد،و به همین سبب پزشک به بیمار خود میگوید که:
بیماری تو ظاهرا فلان بیماری است،و این دارو و ان شاء اللّٰه آن را درمان میکند.و از پزشکی تا هر ناحیه و میدان در زندگی پیوسته جاهایی خالی در قوانین طبیعی وجود دارد که علم و قدرت آدمی توان پر کردن آن تهیگاهها را ندارد و مشیت خاص خداوند متعال به این کار اختصاص دارد.و به همین جهت هیچ کس اعتماد و وثوق کلی صد در صد به علم و نیروی خود ندارد،بلکه با این شک زندگی میکند که آینده چیزهایی را پیش خواهد آورد که احتمال آنها را نمیداده است.آری، آزمودههای بیحساب و شمار به او آموخته است که او مالک و فرمانروای کاینات نیست،و بلکه مالک نفس خود نیز نیست،چه بسیار اتفاق افتاده است که برای آیندۀ خود برنامه ریزی کرده،و تغییر متغیرها برنامۀ او را دگرگون ساخته است،و چه بسیار عزیمت قلبی بر چیزی پیدا کرده و پیشامدهای ناگهانی اسباب فسخ عزیمت او را فراهم آورده است،و بدین گونه در ضمیر هر کس این اندیشه وجود دارد که دست غیب بر آفریدگان فرمانروایی میکند نه دست او،و این حجتی بالغه است که پروردگارمان سبحانه و تعالی ما را به آن هدایت کرده است.و این گفته از
امیر مؤمنان(ع)است که گفت:«خدا را به فسخ عزیمتها شناختم و به گشوده شدن گرهها و شکستی همّتها». (1)
امریکاییها یک ماهوارۀ فضایی به اسم چالنجر(چالشگر)را با هزینه کردن میلیونها دولار ساختهاند،و پیش از رها کردن آن به فضا از طریق عقلهای الکترونی به حسابهایی دقیق دربارۀ آن پرداخته بودند،و ناگهان در فضا منفجر شد و به صورت یک چالشزدا درآمد،ولی هنوز آثار این شکست در جانهاشان و حیرت در عقلهاشان باقی و برقرار است،و تجلّی ارادۀ الاهی در عملیات نظامی آنان بر ضدّ اسلام در بیابان طبس نیز حادثۀ دیگری از همین گونه است.
یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
«هر که در آسمانها و زمین است،از او میخواهد و سؤال میکند.» بدان سبب که تنها او خدا است و توانایی بر فراهم آوردن نیازمندیها و تحقق بخشیدن به خواستههای آنان را دارد.و این خواستن منحصر به جن و انس و فرشتگان نیست،بلکه آفریدگان عاقل و بهایم،و جامد و متحرک،همه را شامل میشود،بدان سبب که هیچ چیز نیست که نیازمند به خدا نباشد،و هیچ چیز نیست مگر آن که با زبانی مخصوص با خدای خود سخن میگوید: تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ،وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰکِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ،إِنَّهُ کٰانَ حَلِیماً غَفُوراً «هفت آسمان و زمین و کسانی که در آنها جای دارند،تسبیح او میکنند،و هیچ چیز نیست مگر آن که با ستایش او تسبیحش میکنند،ولی شما تسبیح آنها را فهم نمیکنید،و او بردبار و آمرزنده است»، (2)و هیچ راهی برای رسیدن انسان به خواستههایش به فضل خدا،و برداشته شدن هر مشکل از سر راه موفقیت او،پیش از پرداختن به کار و پس از آن،وجود ندارد مگر پرداختن به دعا و درخواست از خدا،و او خود گفته است: قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ «بگو:
چه کس به کار شما میرسید اگر دعا کردن شما نمیبود؟»، (1)وَ قٰالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِینَ «و پروردگار شما گفت:مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم،و کسانی که از پرستش سرپیچی کنند،سرافکنده وارد جهنم خواهند شد». (2)و امیر المؤمنین(ع)گفت:
«هر که در خدا را بکوبد،به روی او گشوده خواهد شد»، (3)و امام صادق(ع) گفت:«به دعا بسیار توجه کنید،چه آن کلید رحمت و وسیلۀ رسیدن به هر حاجت است،و به آنچه در نزد خدا است،جز به دعا نتوان رسید،و آن دری است که بسیار کوفته میشود و نزدیک آن است که به روی کوبندۀ آن باز شود». (4)ولی بر بنده لازم است که آداب دعا را مراعات کند و /14 «هر دعایی که پیش از آن تمجیدی نباشد ناقص و ابتر است»، (5)و رسول خدا(ص)گفت:«نماز شما وسیلۀ اجابت دعای شما و زکاتی برای اعمالتان است»، (6)«و دعا در حجاب است تا آن گاه که به محمد و آل محمد برسد». (7)و صادق(ع)گفت:«هر آینه ستایش است،و آن گاه اقرار به گناه،و سپس درخواست و سؤال». (8)و همۀ آفریدگان در هستی و توفیقهای خود به درخواست و سؤال از خدا لحظه به لحظه نیازمندند،و چون بنده توانایی آن ندارد که پروردگارش را بشناسد و با او ارتباط مستقیم برقرار کند،خدا برای خود نامهایی قرار داد،و برای رحمت کردن به ما آنها را به ما شناساند،پس ما او را به نامهایش میخوانیم،و در دعایی چنین آمده است:«تو را به آن نامت میخوانم که با آن آسمانها و زمین روشن،و کار پیشینیان و پسینیان اصلاح میشود».
آری.آدمی گاه گمراه میشود و به خدا کفر میورزد،پس از او سؤال نمیکند و با زبان به خواندن او نمیپردازد،و با وجود این نمیتواند در نفس خود او را انکار کند،بلکه آشکارا به او سبحانه و تعالی اعتراف دارد،و در ساعت نیازمندی و تنگی و گرفتاری به دعا میپردازد: وَ إِذٰا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ «و چون موجی همچون کوه آنان را در میان گیرد،با دین خالص او را میخوانند». (1)
بعضی از فلسفههای جاهلیت قدیم به دینها راه یافته و چنان گمان کردهاند که دعا سؤالی است و نفعی از آن به دست نمیآید،و خدا از این امر در کتاب خود چنین یاد کرده است: وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ یَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشٰاءُ «و جهودان گفتند که دستهای خدا به زنجیر بسته است،دستهای خودشان به زنجیر بسته باد،و لعنت بر ایشان به سبب آنچه گفتند، بلکه دستهای او باز است و به هر گونه که بخواهد میبخشد». (2)بدین گونه این فلسفۀ بسیار گمراه کننده به ذهنهای بعضی از مسلمانان به عناوین مختلف راه یافته، همچون جبریان و قدریان،و اعتقادشان این است که خدا مقدّرات آفریدگان را نوشته، /14 و جز آنچه برای ایشان نوشته شده به آنان نخواهد رسید،و با استناد به این فرض منفی منکر تأثیر استغفار و دعا شدهاند،و چه پردۀ بدی این فلسفه میان بنده و پروردگار او میکشد،و اگر بخواهد به سوی او رود،یا نیازهای خویش را از او بخواهد،با بسته بودن دست خدا و زبان و قلب خودش گرفتار چه یاس و نومیدی میشود!و چرا باید از خدایی سؤال و طلب حاجت کند که ارادهای در او نیست؟ قدرها تغییر ناپذیر است،و چه امید آن هست که دعا مستجاب شود؟و از این جا متوجه تفاوت فراوان میان معارف الاهی و فلسفههای بشری میشویم،پس در آن حال که فلسفههای بشری بذر نومیدی را در نفس انسان میافشانند،و فعالیت او
کاسته میشود و نیرومندی او به سبب اموری حتمی که خیال میکند قدرت بشری را چندان در خود گرفته است که زندان زندانی را در خود به همین صورت درمیآورد فرو بسته و از کار افتاده میماند،روش الاهی پاک را چنان مییابیم که درهای امید را بر روی وی گشوده است،و اعتماد و وثوقی نسبت به پروردگارش از این لحاظ پیدا میکند که قادر بر برآوردن حاجات او است،و معادلات و واقعیت به سود او تغییر میپذیرد،و افکار جبری و قدری را که مانع دعا کردن او و رسیدن به نیازش از خداوند خویش است از او دور میکند،و این پرسش و خواندن خدا را ما فوق حتمیات و برتر از قضا و قدر میداند و به دعا میپردازد.و امام باقر(ع)خطاب به زرارة(رض)گفت:«آیا میخواهی تو را به چیزی راهنمایی کنم که رسول خدا(ص)در آن هیچ کس را مستثنی نکرده است»؟گفتم:آری،گفت:
«دعا قضا را رد میکند،حتی اگر تأیید شده باشد» (1)و امام کاظم(ع)انگشتان خویش را به یکدیگر چسباند و گفت:«بر شما باد به دعا کردن که دعا و طلب کردن از خدا بلای مقدّر شده و قضا بر آن تأکید کرده را که تنها امضا و جریان آن باقی مانده،دور میکند،پس چون از خدای عزّ و جلّ در دعا خواسته شود که بلا را دور کند،آن را دور خواهد کرد». (2)
شاید آیۀ بعدی دلالت بر صفت بداء داشته باشد که کلید بصیرت دعا است،و اگر خدا قادر بر تغییر دادن آفریدگان و دفع بلا و رفع قضا نباشد،دعا بیاثر میماند،و آن که به بداء معتقد نباشد،و به سلطۀ مطلقۀ خدا که هیچ چیز جز خودش آن را مقید نمیسازد ایمان ندارد،به الاهیت او ایمان و اعتقاد ندارد،چه خدای تعالی را از لحاظ مقام و قدرت حتی از پادشاهان هم کمتر قدر مینهد،چه او را از مهمترین صفات او که سلطه است محروم ساخته مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ «ارج نگذاشتند به خدا چندان که حق ارج گذاشتن به او است و خدا
توانا و صاحب عزت و قدرت است» (1)/14 سبحانه و تعالی عما یصفون علوّا کبیرا.
کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ
«هر روزی در کاری است.» پیامبر(ص)گفت:«از جملۀ کار او است این که گناهی را ببخشد،و گرفتاری گرفتاری را از او دور کند،و گروهی را بالا برد،و گروهی دیگر را پایین». (2)
علی بن ابراهیم(رض)گفت:«زنده میکند و میمیراند،و روزی میدهد و میافزاید و میکاهد»، (3)پس بعد از دعا کردن و استجابت آن از جانب خدا، ثباتی نیست،حتی در شب قدری که قدرهای خلایق تا شب همانند بعدی آن نوشته میشود،چه در صورتی که پروردگار ما برای خود بدا و عوض کردن نوشتۀ خود را-چنان که در حدیث آمده-شرط کرده است،دیگر نوشته و کتاب ابدی نیست،و خدا گفته است:«خدا آنچه را که بخواهد محو میسازد یا ثبت میکند و اصل کتاب در نزد او است». (4)
شاید از این آیه چنان مفهوم شود که خدا هر روز خلق جدیدی را میآفریند که ما آن را نمیشناسیم.و اشارهای به این در گفتۀ امیر المؤمنین(ع)مییابیم:
«سپاس خدایی را که نمیمیرد و شگفتیهای او پایان نمییابد،بدان جهت که هر روز در امری از پدید آوردن نوپدیدهایی است که پیش از آن نبودهاند». (5)
تحقیقات فضایی به وجود دلایلی اشاره کرده است بر این که کهکشانهایی تازه در اعماق فضایی نامتناهی در حال پیدایش است.پس بهتر آن است که نومیدی را کنار بگذاریم و،با توکل بر پروردگار گسترده رحمت و مطلق الارادۀ خویش که دعای بیچاره را اجابت میکند،هر چه میخواهیم از او بخواهیم،و سپس برای تحقق
یافتن خواستۀ خویش با یاری و توفیق او بکوشیم،و از او خواستار اجابت شویم.
نباید برای خواستههای خویش آسمانهای قرار دهیم و تجاوز از آن را بر خود روا ندانیم،و پیامبر بزرگوار ما(ص)که داناترین آفریدگان است /14 از خدای خویش چنان میخواهد که: زِدْنِی عِلْماً «بر علم من بیفزا»، (1)و او در میان مردم بالاترین درجه را دارد و قرب و منزلت او از همگان افزونتر است،ولی وحی به او فرمان میدهد که خواستار مزید شأن و رفعت شود: وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَکَ عَسیٰ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقٰاماً مَحْمُوداً «و پاسی از شب را،علاوه بر آن،به شب زندهداری بپرداز،باشد که پروردگارت تو را به مقامی پسندیده برگزیند»، (2)و به ما فرمان میدهد که صبح و شام بر او صلوات بفرستیم تا خدا درجۀ او را افزایش دهد،و ما میگوییم:(اللهم آت محمدا افضل ما سأل و افضل ما سئل له و أفضل ما أنت مسئول له إلی یوم القیامة)،برای چه؟برای آن که نعمت خدا پایانی ندارد،و بنا بر این همیشه باید چشمداشت آفریدگان نسبت به آن وجود داشته باشد.و این خود دعوتی به اندیشیدن دربارۀ چشمداشت و توقع بزرگ است و بالا رفتن به مقامی بلندتر در نزد خدا.و از جملۀ وصیتهای امام علی(ع)به پسرش حسن(ع)است:«و بدان که کسی که گنجینههای آسمان و زمین در دست اوست،تو را در دعا رخصت داده و پذیرفتن دعایت را بر عهدۀ خود نهاده،و تو را فرمود که از او خواهی تا به تو دهد،و از او طلبی تا تو را بیامرزد.و میان تو و خودش کسی را نگمارده تا تو را از وی باز دارد،و از کسی ناگزیرت نکرده که نزد او برایت میانجیگری آرد...سپس کلید گنجهای خود را در دو دستت نهاده که به تو رخصت سؤال از خود را داده تا هر گاه خواستی درهای نعمت او را با دعا بگشایی». (3)و آن کس که حق سؤال و خواستن بخشیده، از اجابت کسی را محروم نمیکند،پس سؤال و بداء دو مظهر جلیّ و آشکار برای نام الرحمن است،و دو نعمت بزرگ برای مردم از جانب خدا.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
آلاء پروردگار ما چندان آشکار و فراوان است که منکر شدن آنها امکان ندارد،ولی گروهی از مردم آنها را تکذیب میکنند،و از آشکارترین عوامل تکذیب در نزد بشر شرک به خدا است،که ناگهان کسی را میبینی که ماده گاو را میپرستد بدان سبب که به او شیر میدهد،یا آتش را میپرستد که او را گرم میکند و در پختن غذا از آن بهرهمند میشود،در صورتی که خدا پروردگار او و آنها است،و باید به فضل او اعتراف کند و به سپاسگزاری بپردازد.و این سؤال طرح میشود که:چرا انسان دو نعمت دعا و بداء را تکذیب میکند؟این در آن هنگام است که حقیقت بداء یا نعمت دعا را منکر میشود و خود را از پیامدهای آنها محروم میسازد.
[31-32]
و هنگامی که آفریده نعمتها و آیات(آلاء)خدا را تکذیب میکند،خود را در معرض غضب و عذاب خدا بر خودش قرار میدهد،که در موعد حساب به او خواهد رسید.
سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلاٰنِ
«به زودی به کار شما خواهیم پرداخت ای دو گرانمایه.» یعنی انس و جن.مفسران دربارۀ معنی فراغ به راههای گوناگون رفتهاند، چیزی که هست اگر از روش قرآن دربارۀ آنچه به افعال پروردگار قدوسمان آگاه باشیم،معنی به خوبی آشکار خواهد شد،چه در این روش هدفها نگاهدار میشود و مقدمات متروک میماند،و کلمات رمز نتایج معانی و پایانهای حقایق است...نه کیفیت وقوع و طریقۀ تحقق یافتن آنها،پس،مثلا،هنگامی که پروردگار ما میگوید وَ جٰاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا هدف از آمدن حضور داشتن و شاهد بر هر چیز بودن است که تحقق پیدا میکند،اما کیفیت آمدن بدان گونه که در بشر مشاهده میکنیم که چگونه از جایی به جای دیگر انتقال پیدا میکنند،منظور نظر نیست که تصور آن در خدایی که رحمت او بر همه چیز گسترده است،و خود مشاهد و گواه بر همه چیز است،نمیرود،و به همین گونه است در آن جا که خداوند متعال میگوید: رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ که نتیجۀ رضا و خشنودی
تحقق پیدا کرده است،و آن رحمت و بخشش است نه آنچه در نزد ما از مقدمات آن صورت میگیرد همچون انفعال مثبت در نفس،و همچنین غضب الاهی آن انتقام است که غضب به آن نتیجه میرسد نه مقدمات مثبت آن در نفس،همچون بروز جوشش و اضطراب در خون و ناراحتی اعصاب،و به همین گونه است دوستی و مهربانی و بیزاری و بغض و...و...پس پروردگار ما سبحانه و تعالی برتر از چگونگی و کجایی و تحول و...و...است و کلمۀ«سنفرغ»در آیه به این معنی نیست که پروردگار ما مشغول کار دیگری بود و فرصت و فراغت رسیدگی به کار ایشان را نداشته و توانایی او برای انجام همه کارها کفایت نمیکرده است، هرگز...سبحانه و تعالی که هیچ کاری او را از کار دیگر باز نمیدارد،بلکه هدف از فراغ کمال تدبیر و قدرت و جزا است،و همچون گفتۀ ما است که میگوییم (تفرغ فلان للعمل)یعنی همۀ قدرت و توجه و ارادۀ خویش را در آن عمل به کار انداخت،و آیه اشارۀ به آن دارد که خدا به ثقلین در دنیا آزادی نسبی عطا کرده است،ولی در آخرت کار تنها به دست خدا است: یَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَی اللّٰهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ «آن روز که ایشان آشکارند و چیزی از آنان بر خدا پوشیده نیست،در آن روز فرمانروایی مخصوص کیست؟ مخصوص خداوند قهار». (1)
بر تو است که اندکی از ترسی را که کلمۀ«سنفرغ»حامل آن برای ما است،پیش خود تصور کنی،و بدانی که این تهدیدی از پروردگار صاحب عزت و قدرت مطلق است نسبت به آفریدۀ ناتوان و محدودی همچون انسان که«پشهای او را آزار رساند،و جرعهای گلوگیر و عرق تنش او را گنده گرداند»،به گفتۀ امام علی بن ابی طالب علیه السلام. (2)و همین وعید برای عاقلی که گوش خود را گواه میگیرد کافی است که از تکذیب آیات و نعمتهای پروردگارش خودداری کند،چه
همین موجب عذاب او خواهد شد،و خداوند متعال در روز قیامت بندگان خویش را برای پرسش از نعیم متوقف میسازد، ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ «سپس در آن روز دربارۀ نعمتها از شما پرسش خواهد شد»، (1)وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ «و آنان را متوقف سازید که باید از ایشان پرسش شود». (2)
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
یکی از اشکال تکذیب بخشیدن نعمت است در غیر موقع خود،یا به دست آوردن آن از راه حرام،و به کار بردن آن در مخالفت با حق،همچون چشمی که به ناموسهای مردم نگاه کند،یا گوشی که به شنیدن غیبت و نمّامی و غناء و لغو مشغول شود،و پایی که با آن به سوی معصیت روانه شوند،و رسول خدا(ص) گفت:«بنده گامی برنمیدارد مگر این که دربارۀ چهار چیز از او پرسش شود:این که جوانیش را در چه چیز مصرف کرد،و عمرش را در چه چیز به پایان رساند،و مالش را از کجا به دست آورد و در کجا به مصرف رساند،و دربارۀ دوستی ما اهل البیت». (3)
[33-36]
و خداوند متعال افقهای چشمداشت و توقع را در برابر انسان به دورتر از اساطیر بشری انتقال میدهد تا بیش از 13 قرن از زمان بر علم نوین پیشی داشته باشد،و این مایۀ تعجب نیست،از آن سبب که در کتاب خدا آمده است.
فلسفههای بشری پیوسته در صدد بند نهادن بر عقل انسان و زنجیر کردن چشمداشتهای او و گذاشتن بار سنگینی بر نفس او بودهاند که وی را از اعتماد به خود و توکل کردن بر پروردگارش بازدارند،و این در آن هنگام بود که جهل حکمفرمایی داشت و مجموعهای از نظریات ابتدایی دربارۀ انسان و عالم وضع شد که آنها را هدف علم و منتهای معرفت تصور میکردند،و عنوان سقفی برای فکر و زندانی برای عقل پیدا کرد،و گردنهای سختگذر در برابر پیشرفت شد.
یکی از هدفهای رسالتهای الاهی شکستن این حدود و مرزهای وهمی بود، و انگیختن انسان به حرکت به سوی آفاق علم و جستجوی خواستهها و چشمداشتهای پنهان در وجودش.و پروردگار ما سبحانه و تعالی دربارۀ رسالت فرستادهاش محمد(ص)چنین میگوید: یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ «تا به نیکی و معروف فرمانشان دهد،و از ناپسند و منکر بازشان دارد،و پاکیزهها را بر ایشان حلال و پلیدیها را بر ایشان حرام کند،و بار سنگین و غل و زنجیرها را که بر ایشان است از آنان جدا کند». (1).
اتومبیل در آن زمان چیزی محال به نظر میرسید که حتی به شوخی هم در خیال آنان نمیگنجد،و ناگهان قرآن چندان انسان را به جاهای دور برد که شجاعت اندیشۀ رسیدن به کرانههای آسمان و زمین را به او الهام کرد و در این باره به سخن گفتن با او پرداخت.و آیا شنیدن چنین سخنی از خداوند مقتدر چه اندازه میتواند اعتماد به نفس را در انسان تقویت کند،و با ایمان آوردن به این گفتهها تا چه حد چشمداشتها و انتظارهای او گسترش میپذیرد؟ مفسران دربارۀ مضمون آیۀ 33،با وجود آشکار بودن آن با یکدیگر اختلاف دارند.برای چه؟برای آن که اندیشۀ آدمی بنا بر جوّ علمی محیط بر او محدودیت پیدا میکند،و به همین سبب پس از آن که مسلمانان با فکر یونانی آشنا شدند،و مخصوصا در میدان علم نجوم بطلمیوسی که در آن آسمان از جملۀ جوهرهایی محسوب میشد که قابل بستن و گشودن نیست،در نتیجۀ همین طرز تفکر بعضی از مفسران آراء و نظرهایی دور را مطرح ساختند،و گفتند که محال است جن و انس به آفاق بالا رود و از«إن استطعتم»موجود در این آیه چالشی آشکار احساس میشود،و معنای آن این است که شما قدرت نفوذ پیدا کردن به اقطار آسمانها و زمین را ندارید،در صورتی که آیه آشکارا خلاف این را نشان میدهد،از آن روی
1) 66) -الأعراف157/.
که در پایان آن میخوانیم: لاٰ تَنْفُذُونَ إِلاّٰ بِسُلْطٰانٍ ،و بنا بر این چنین کاری از ایشان برمیآید،بدان شرط که سلطان و قدرت و وسیلۀ این کار را در اختیار داشته باشید.و قرآن بدین گونه منعکس کنندۀ نظریات علمی رایج در زمان نزول خود نیست،و اگر ساختۀ بشر میبود،امکان نداشت که از آثار آن نظریات در امان بماند،چه مگر افکار انسان برخاستۀ از جوّ علمی محیط بر او نیست؟آیا نمیبینی که چگونه تفسیرهای مردمان از قرآن در تحت تأثیر جوهای علمی زمان نوشته شدن آنها بوده است،در صورتی که بحث در آنها دربارۀ کتابی جریان داشته که هیچ نقصی به آن راه ندارد،و هیچ کتابی را که انسان در سراسر تاریخ تألیف کرده است نمییابیم مگر آن که بازتابی از سطح علمی زمان نوشتن آن است جز قرآن. /14 آیا همین مطلب ما را به آن راهنمایی نمیکند که آن کتاب پروردگار ما است که باطل نه از پیش بر آن راه مییابد،و نه از پس از آن؟ بدین گونه قرآن همیشه مقیاس تمدن است،و اگر با نظریهای علمی ناسازگار باشد،بدون شک قول خدا را استوار و ثابت خواهیم یافت،و اما آن نظریه از میان خواهد رفت.
یٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطٰارِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا
«ای گروه جنّ و انس!اگر توانستید که از اطراف آسمانها و زمین به درون روید،پس به درون روید.» قرآن بدین گونه چشم داشت و توقع نهفتۀ در درون نفس انسان را به طرف علم و معرفت و پیشرفت برمیانگیزد،و با او دربارۀ بادی سخن میگوید که در خدمت سلیمان(ع)بود،و این که او چگونه زندگی موجود در پیرامون خویش (کوهها و جنّیان و پرندگان و...)را مسخر کرد و در خدمت تمدن بشری قرار داد،و این تأکیدی بر آن بود که راه در برابر او برای رسیدن به این قلۀ بلند تمدّن بشری وجود دارد،و طبیعة در آن هنگام که در این آیه ما را از امکان شکافتن فضا آگاه میکند و برمیانگیزد،نقشۀ سفینۀ فضایی را برای ما ترسیم نمیکند،و چرا در آن سورهای نازل نشده است که با ما از لغت و زبان پرندگان با ما سخن گوید؟برای
آن که قرآن یک کتاب فنّاوری(تکنولوژی)نیست-هر اندازه هم که به بعضی از حقایق اشارۀ مستقیم کرده باشد-بلکه کتاب زندگی است که ما را به طرف علم رهبری میکند،و اعتماد به نفس در ما پدید میآورد،و عقلها و نیروهای ما را در مجاری اختصاصی صحیح آنها میاندازد،و اما پیشرفت علمی با تحول پیدا کردن خواستهها و توقعها و حقایقی که به حقیقت میپیوندد از وظایف عقل بشری است،و اگر چنین کند سقفی برای اندیشه و حدّی برای عقل و گردنۀ دشواری در برابر تطوّر و تکامل پدید آورده است،در صورتی که مطلوب آن است که برنامهای برای اندیشه و انگیزهای برای عقل و موجبی برای تطوّر و تکامل بوده باشد.
قرآن در این جا میخواهد ما را به طرف یک چشم داشت حضاری و تمدنی بزرگ برانگیزد که شکافتن افقها و مسخر کردن ناحیۀ گستردهتری در این جهان فراخ است که برای ما آفریده شده،و قرار دادن آن در خدمت بشریت،و برای درآمدن به آن از کلمۀ ژرفی مدد میگیرد که از اندیشههای تمدنی مقدار فراوانی را با خود دارد،چه ما را به لفظ«یا معشر»خطاب میکند که از عشرت و تعاشر است و آن گرد هم فراهم آمدنی است که افراد آن را پیوندهای معینی به یکدیگر ارتباط میدهد، /14 و بلکه این کلمه به گستردهترین معانی تعاون اجتماعی میان افراد آن را آشکار میسازد،و با این کار قرآن فکر مهمی را در برابر چشم و دید ما قرار میدهد، و آن این که دستاوردهای تمدنی بزرگ،همچون نفوذ کردن در آفاق،ممکن نیست که از خواسته و چشم داشت بودن به واقعیتی علمی و عملی انتقال پیدا کند،مگر با کوشش و تلاشی گروهی که در آن قدرتها و نیروها به تعاون با یکدیگر میپردازد،و اندیشهها به بارور کردن یکدیگر میپردازد،و شناختها تکامل پیدا میکند،و ارادهها یکدیگر را تقویت میکند،و در این جا به ذکر بشر«الانس»اکتفاء نکرده بلکه جن و انس را با هم در معرض خطاب قرار داده است،در صورتی که در دو آیۀ 14 و 15 که از آفرینش سخن رفته،انس را بر جن مقدم داشته است،در این جا بر عکس جن را بر انس تقدم داده،و سبب آن است که در آن دو آیه سخن از برتری است و انسان به سبب برتر بودن نسبت به جن بر آن تقدم یافته،در صورتی که در
این آیه سخن از اکثریت«یا معشر»است و به همین سبب جن را که شمار بیشتری دارد مقدم داشته است.و ظاهرا سبب ذکر جنّ در این سیاق آن است که:
1-قرآن رسالت جهانی عام و فراگیر است،و به همان گونه که در آن انسان مورد خطاب قرار گرفته گروه جنیان نیز مخاطب بودهاند،چه این هر دو گروه برای یک منظور آفریده شدهاند که آن هم عبادت و پرستش است: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ «جنّ و انس را جز برای آن که عبادت کنند نیافریدم»، (1)به همان گونه که آتش دوزخ برای کسانی از این هر دو گروه آفریده شده است که عصیان و نافرمانی کنند: وَ لٰکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ «ولی سخن استوار شد از من و جهنم را از جن و انس هر دو پر خواهم کرد»، (2)بدین گونه قرآن برای هر دو گروه نازل شده است.و در قرآن اشارههایی آشکار به این حقیقت وجود دارد،از جمله: قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقٰالُوا إِنّٰا سَمِعْنٰا قُرْآناً عَجَباً* یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنّٰا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنٰا أَحَداً... وَ أَنّٰا مِنَّا الصّٰالِحُونَ وَ مِنّٰا دُونَ ذٰلِکَ کُنّٰا طَرٰائِقَ قِدَداً... وَ أَنّٰا لَمّٰا سَمِعْنَا الْهُدیٰ آمَنّٰا بِهِ فَمَنْ یُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلاٰ یَخٰافُ بَخْساً وَ لاٰ رَهَقاً...» ، (3)و ندایی جهانی همچون ندای قرآن جز شایستۀ پروردگار صاحب عزّت نیست،و حتی انسان،هر اندازه هم که چشم داشت جهانی داشته باشد،راهی برای طرف خطاب قرار دادن جن ندارد،و شاید بشر روزی به مقامی برسد که در تراز تعاون با جنیان قرار گیرد،چنان که برای سلیمان نبی(ع) بنا بر گفتۀ قرآن چنین شد: قٰالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِکَ «دیوی از جنیان گفت که من آن را،پیش از این که /14 از جای خود برخیزی، برایت خواهم آورد». (4)
2-هدف وحی از این برانداختن یکی از نظریههای نادرست بود که
مانعی برای ورود انسان به علم فضا و اکتشاف گنجینههای زمین و سرزمینهای ناشناختۀ آن به شمار میرفت،و نیز این را که انسان نمیتواند در اقطار آسمان نفوذ کند،و در آن سوی دریا و صحرا چیزی جز دریاهای تاریک و نواحی ناشناختۀ ترسناک وجود ندارد که بشر را راهی برای رفتن به آنجا نیست،و این کار تنها از جنیان برمیآید،پس این آیه نازل شد تا انسان اعتماد به نفس را باز یابد،و به او تأکید کند که انس و جن قدرت برابر با یکدیگر دارند،و با آن که جن از مخلوطی از آتش آفریده شده که به طبع خود-بنا بر نظر بشر-ضعیف است و قابل نفوذ در صورتی که انسان از گل خشک که به طبع خود-بر حسب نظر بشر-غیر قابل نفوذ است.
3-و شاید در آیه یک معنی تمدنی موجود باشد که هدف از آن برانگیختن ما و جنیان به مسابقه گذاشتن در راه تحقق بخشیدن به آن خواستۀ تمدنی بوده باشد که آیه با نفوذ در اقطار آسمانها و زمین اشاره کرده است،و سپس آیه میگوید: إِنِ اسْتَطَعْتُمْ و نمیگوید:لو استطعتم که برای ناممکن بودن به کار میرود،در صورتی که«إن»برای شرط است،و پروردگار ما از این شرط با استطاعت یاد میکند،یعنی این که قدرت کامل و به تمام معنی برای این کار داشته باشید،و این شبیه گفتۀ دیگر خدا است که گفت: وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً «و خدا را است بر مردم حج خانه برای هر کس که توانایی آن را داشته باشد»، (1)ولی استطاعت نفوذ در اطراف و اکناف آسمان و زمین جز با مطالعه و تحقیق در موانع موجود در این راه و از آنها گذشتن فراهم نمیآید که مهمترین آنها دو تا است:
اول:خطرهای احتمالی همچون اجرام آسمانی سوزان که در آن خصوص در ضمن تفسیر آیۀ 35 سخن خواهیم گفت.
دوم:مقابله و چالش با طبقات آسمان و زمین،و این چالش اساسی و
1) 71) -آل عمران97/.
ثابت است،پس اگر /14 انسان خواستار آن باشد که به گنجهای عمقی زمین برسد، باید به چالش بپردازد و مسافتی را از سطح زمین تا آن جا که کانیهای طبقات مختلف در آن قرار دارد به اعماق برود.
به همین گونه اگر انسان خواستار شکافتن آسمانها در جهت ماه باشد،یا هر هدف آسمانی دیگر،باز هم با موانعی بزرگتر رو به رو است،چه لازم است که پیش از فراهم آوردن مادّی وسایل این سفر،علم آن را پیدا کند که چه باید کرد،و ممکن است همچون در بسیاری از آزمایشهای نخستین از این گونه دچار شکست شود،چه در این سفر با جاذبههای مختلف و طبقاتی که با یکدیگر تفاوت دارند رو به رو میشود،و چنان است که جاذبه و گرانش در بعضی از آنها به صفر میرسد، و در بعضی دیگر فشار بالا میرود،و در بیشتر آنها اکسیژن وجود ندارد،و بلکه در بعضی دیگر وجود گازهای زیانبخش برای انسان تصور میشود،و شاید معنی نفوذ و عبور کردن که تنها به عبور از میان یک سیال مربوط میشود،دلیلی بر وجود این چالشها بوده باشد،و کارشناسان ایستگاههای فضایی اکنون ماهوارهها و کارشناسان را هنگامی به فضا روانه میکنند که تحقیقات مفصلی در طبقات مختلف جو صورت گرفته باشد،و این همه برای آن است که جای ضعیفتری را برای وارد شدن و عبور کردن به دست آورند.
هنگامی که انس و جن بتوانند بر این چالشها پیروز شوند،آن گاه است که از اقطار گذشتهاند و فرمان پروردگار ما«فانفذوا»صورت عمل پیدا کرده است.
این فعل تنها مفید امکان نیست،بلکه بر حسب ظاهر بر دعوت و تشویق و تحریض برای نفاذ(نفوذ)دارد،و همچون این گفتۀ خدای تعالی است که:
فَامْشُوا فِی مَنٰاکِبِهٰا وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ ،و این گفته: قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا ، و این گفته: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ ،و بدین گفته بر انسان شایسته است که از قدرتهای خود برای تسخیر بزرگترین گستره از این کایناتی که برای او آفریده شده استفاده کند،و چه بس که از این راه،علاوه بر معرفت تازهای که به دست آورده،درمان بسیاری از بیماریهای خود را اکتشاف
کند،و برای دشواریها و بحرانهایی که گاهگاه با آنها رو به رو میشود،راه حلی به دست آورد.
بدین گونه اسلام در آن میکوشد که برای برداشتن غل و زنجیرهایی که فلسفهها بر دست و پا /14 و جان و عقل او نهاده اقدام کند و راه را برای خواستهها و هدفهای بزرگ خویش هموار سازد.ولی اسلام،از سوی دیگر خواستار آن نیست که اطمینان و وثوق بدون حد و اندازه به پیشبینیها داشته باشیم تا گرفتار آرزومندیها و رؤیاها نشویم،و به همین سبب تأکید میکند که وثوق به تنهایی انسان را به خواستههایش نمیرساند،و هدفهای او را تحقق نمیبخشد.آری،این وثوق سوختی درونی است که ما را به کار برمیانگیزد،و برای آن که از واقعیت عملی به راه افتد و کار خود را شروع کند،لازم است که بر سلطان و وسیلۀ تسلطی دست یابد که چیزی جز علم نیست و به صورت برنامهها درمیآید،و سرانجام به قدرتی برای عمل کردن مبدل میشود.
لاٰ تَنْفُذُونَ إِلاّٰ بِسُلْطٰانٍ
«نفوذ نخواهید کرد مگر با قدرت و سلطه.» حرف«لا»در این جا برای نهی نیست،چه اگر چنین میبود لازم میآمد که فعل پس از آن به صورتی مجزوم درآید،پس این لای نفی است،و این معارض با گفتۀ آن کس است که میگوید ظاهر آیه حکایت از تحدّی و چالش دارد.آری پروردگار ما جن و انس را بدان چالش میکند که بخواهند بدون سلطان نفوذ کنند، زیرا که در طبیعت قوانین و واقعیاتی وجود دارد،و تسلط بر آنها و مسخر کردنشان ممکن است،ولی به چیزی بالاتر از همه یعنی سلطان نیازمند است.
انسان سادهای که بر کرانۀ دریایی زندگی میکند،و هنگام روز از صید خود میخورد و زندگی خود را با آن میگذراند،و شب هنگام به خانۀ خود بازمیگردد،مقدار اندکی از قوانین و سنتهای زندگی را به کار میبندد،اما کسی که زندگی علمی پیچیده دارد،همچون آن مسافر فضایی که خواستار سفر کردن به کرۀ ماه است،یا به جرم فلکی دیگر دورتر از آن،بدون شک با دهها هزار از قوانین رو به رو است،و به شناختن آنها نیاز دارد و آن هم با قدرتی که بتواند آنها را مسخر
خود کند،بدان جهت که بزرگترین وسیله برای انسان خواستار تسلط بر طبیعت علم و دانش است،و خدا این نعمت را به ما عنایت کرده،به همان گونه که در طبیعت حالت اجابت کردن خواستههای ما را به ودیعه نهاده است.
سپس تکذیب یکی از قوانین یا حقایق واقعی از جانب ما،سبب آن میشود که راه بر ما بسته شود و به آنچه میخواهیم نرسیم.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
یکی از نعمتهای خدا بر ما آن است که راه یافتن و نفوذ به اقطار آسمان و زمین را ممکن ساخته،و در این خیر و خوشی فراوان برای بشریت قرار داده است، ولی ما گاه به تکذیب این نعمت میپردازیم،و آن وقتی است که مستقیما چنین قدرتی را تکذیب میکنیم چنان که پدران ما چنین کردند،با حقیقت داشتن آن را درمییابیم ولی آن را در امور زیانبخش به کار میگیریم،همچون تکبّر ورزیدن در زمین،یا به جای این که در مقابل این نعمت بزرگ سپاسگزار خدا باشیم،به کفران نعمت او برمیخیزیم،و در آن هنگام امکان آن هست که خدا ما را عذاب دهد و هیچ یار و یاوری نداشته باشیم،در آن هنگام که آتشی بیدود و پر زبانه و سخت داغ را در برابر خود مشاهده میکنیم.
یُرْسَلُ عَلَیْکُمٰا شُوٰاظٌ مِنْ نٰارٍ وَ نُحٰاسٌ فَلاٰ تَنْتَصِرٰانِ
«بر شما شرارههایی از آتش و مس فرستاده میشود و کسی به یاری شما برنمیخیزد.» شاید آیه در این جا،علاوه بر اندیشهای که ذکر آن گذشت،به حقیقتی علمی نیز اشاره داشته باشد،و آن خطرهایی است که انسان در سفرهای فضایی با آنها رو به رو میشود،و مانع رسیدن او به مقصدی است که در نظر گرفته بوده است، و از آن جمله است بنا بر تصریح قرآن،گازهای افروخته که علم نیز وجود آنها را تأیید میکند،و پارههای فلزی ملتهبی که به اسم شهابها و شهابسنگها خوانده میشود،و این آخری چیزی است که بر قوانین و موانع دیگری اضافه میشود که از نفوذ جلوگیری میکند و انسان باید بر آن مسلط شود و به مقاومت در برابر آن بپردازد و،یا بر آن پیروز شود،و یا از آن اجتناب کند.پس اگر به این سنت کافر شویم و
بخواهیم بدون سلطان در آسمانها نفوذ کنیم،این گردنه گذرناپذیر بر سر راه ما است،و چنین است در آن هنگام که انسان به یکی از سنتهای خدا در نفس خود یا در جامعه کفر ورزد که با آتش سوزندهای داغ میشود.پناه میبریم به خدا از نقمتهای آن در دنیا و عذاب او در سرای دیگر! /14
فَإِذَا اِنْشَقَّتِ اَلسَّمٰاءُ فَکٰانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهٰانِ (37) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (38) فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ (39) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (40) یُعْرَفُ اَلْمُجْرِمُونَ بِسِیمٰاهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِی وَ اَلْأَقْدٰامِ (41) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (42) هٰذِهِ جَهَنَّمُ اَلَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا اَلْمُجْرِمُونَ (43) یَطُوفُونَ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ (44) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (45) وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ (46) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (47) ذَوٰاتٰا أَفْنٰانٍ (48) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (49) فِیهِمٰا عَیْنٰانِ تَجْرِیٰانِ (50) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (51) فِیهِمٰا مِنْ کُلِّ فٰاکِهَةٍ زَوْجٰانِ (52) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (53) مُتَّکِئِینَ عَلیٰ فُرُشٍ بَطٰائِنُهٰا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَی اَلْجَنَّتَیْنِ دٰانٍ (54) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (55) فِیهِنَّ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ (56) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (57) کَأَنَّهُنَّ اَلْیٰاقُوتُ وَ اَلْمَرْجٰانُ (58) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (59) هَلْ جَزٰاءُ اَلْإِحْسٰانِ إِلاَّ اَلْإِحْسٰانُ (60) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (61) وَ مِنْ دُونِهِمٰا جَنَّتٰانِ (62) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (63) مُدْهٰامَّتٰانِ (64) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (65) فِیهِمٰا عَیْنٰانِ نَضّٰاخَتٰانِ (66) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (67) فِیهِمٰا فٰاکِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّٰانٌ (68) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (69) فِیهِنَّ خَیْرٰاتٌ حِسٰانٌ (70) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (71) حُورٌ مَقْصُورٰاتٌ فِی اَلْخِیٰامِ (72) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (73) لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ (74) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (75) مُتَّکِئِینَ عَلیٰ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسٰانٍ (76) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (77) تَبٰارَکَ اِسْمُ رَبِّکَ ذِی اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِکْرٰامِ (78)
37 کالدهان:یعنی مایۀ عذابی سیال همچون روغن،و سرخ همچون آتش.
41 بسیماهم:یعنی به نشانیهاشان،و آن سیاهی چهرهها و کبودی چشمان.
النواصی:ناصیه موهای پیش سر را گویند،و ریشۀ لغوی آن به معنی اتصال است،بدان جهت که به سر متصل است.
44 آن:یعنی با حرارت شدید که به آخرین درجه رسیده باشد،و آنی چیزی است که به این درجه از گرمی رسیده باشد،و به قولی آنی به معنی حاضر است.
48 ذواتا أفنان:افنان جمع فنن است به معنی شاخه است،و از آن است گفتۀ ایشان:هذا فن آخر یعنی
گونهای دیگر،و ممکن است جمع فنّ بوده باشد.
54 استبرق:دیبای ضخیم و پر مایه است که سبب آرامش میشود.
و جنا الجنتین دان:یعنی میوهای که از آن چیده میشود،بر بالای سرشان آویخته است و شخص میتواند در حالت نشسته یا دراز کشیده به راحتی آن را از درخت بچیند.
56 قاصرات الطرف:یعنی چشمانشان تنها متوجه به شوهرانشان است نه کسان دیگر.
لم یطمثهن:یعنی کسی با آنان ازدواج نکرده و باکرهاند،و به عبارتی دیگر یعنی:هیچ دستی با جماع یا جز آن بدیشان تماس پیدا نکرده است.
64 مدهامتان:از مادۀ دهم به معنی سیاهی،یعنی دو بهشت و باغ سبز رنگ که از شدت سبزی رنگشان به سیاهی متمایل است،و خشکی ندارند.
66 نضاختان:فوران کننده،فوارهای که آب را به طرف بالا میفرستد.
72 مقصورات:یعنی محفوظات و مخدرات.
76 رفرف خضر:چمنهای مرتفع است،و به قولی:
بالشها.
و عبقری حسان:هر جامۀ نقش دار را عبقری خوانند،و شاید آن جامهای باشد که در آن تارهای زرد به کار رفته است.
پس از آن که قرآن ما را از شکافته شدن آسمان در روز قیامت آگاه میکند،و در چند آیه حال مجرمان و عذاب آنان را(35-47)بر ما عرضه میدارد (شاید بدان جهت که سخن گفتن به درازا در این خصوص با سیاق سورهای هماهنگی ندارد که در آن از تجلیهای نام الرحمن در آفرینش سخن میرود)،با مقداری از تفصیل به ذکر تجلیات بزرگتر رحمت خدا میپردازد،و آن از طریق بحث کردن در پاداش اهل بهشت به میان میآید که در 33 آیه تا پایان سوره ادامه مییابد.
پروردگار ما رحیم و مهربان است و نشانههای رحمت او در دنیا و آخرت آشکار،ولی نگرش منفی فراهم آمدۀ از بیماریهای نفس و عقدههای آن و از فلسفههای گمراه کننده چیزی است که ما را از دیدن این حقیقت آشکار نابینا میسازد،و چون چنین شود دختران خویش را زنده زنده،از ترس افزایش نانخور در خانواده،در خاک پنهان میکنیم،و فرزندان خویش را میکشیم و دست خود را از بخشش مال باز میداریم،و کیل و میزان را به اندازه به طرفهای معامله نمیدهیم و از آن میکاهیم،و این همه برای ترس از فقر است،و اموال یتیمان را به ستم میخوریم،و این همه برای آن است که به رحمت خدا اطمینان نداریم /14 که روزی را برای هر کس که بخواهد گسترده میسازد،و نعمتهای او از شمارش و اندازه بیرون است،و خدا میداند که این نگرش سخت فرو رفته در منفیگری چه اندازه
سبب پیدا شدن عقدهها و انحرافهای نفسی و اجتماعی در نزد انسان شده،و همین است که او را از فعالیت باز میدارد و از سعی و کوشش او جلوگیری میکند،و کسی که از دست یافتن به موفقیت و رستگاری نومید است،به چه سبب میتواند به سعی و تلاش بپردازد.
در صورتی که نگرش مثبت به نامهای خدا داشتن،و آنها را شناختن و به آنها ایمان آوردن،قلب را از امید و آرزو آکنده میسازد،و انسان را به فعالیت و سعی و تلاش وا میدارد،و کارمایههای مخفی در شخصیت او منفجر و آشکار میشود،و در این هنگام است که به انفاق مال در راه خدا میپردازد و برای پیشرفت مبادی و اصول او فداکاری میکند،از آنچه میکند خشنود است،و به رحمت پروردگار خویش اطمینان دارد،و در خبر است که«هر کس که به پاداش یقین داشته،به بخشندگی مال میپردازد»، (1)و چگونه کسی میتواند به پاداش یقین داشته باشد و بخشندگی کند و از گناهان و خطاهای خویش دست بردارد در صورتی که پروردگار خود را به رحیم و آمرزنده بودن نمیشناسد؟!بدون شک چنین کسی نه انفاق میکند و نه به توبه میپردازد.
و به همین سبب است که قرآن میکوشد با روش حکیمانۀ خود که هر شخص متدبر در آیات به آن توجه پیدا میکند و از مواجهۀ نگرش منفور منفی و ایجاد بینش مثبت در بازداشتن انسان نسبت به عصیان پروردگار آدمی را بدان سو سوق دهد و چنان است که این سوره ما را به آشنا شدن با اسم(الرحمن)میخواند،و مظاهر این نام را در جهان آفرینش به یاد ما میآورد،و ما را از آیات راهنمای به سوی خودش آگاه میسازد و از تکذیب کردن آنها بر حذر میدارد،و آن گاه گوشهای از عذاب مجرمان را که به سبب تکذیبشان به جریمهها کشیده شده بودند به یاد میآورد که بر اثر تصدیق به جایگاهی دور از جایگاه تکذیب کنندگان رسیدهایم و دریافتهایم که پاداش کسانی که رحمن را چنان که باید شناختهاند،و
1) 72) -بحار الانوار،ج 6،ص 133.
قدر او را میدانند و از مقام او در هراسند،چه خواهد بود.
[37-38]
انسان ممکن است در دنیا آلاء پروردگار،یعنی نعمتها و آیات او را تکذیب کند یا از عملی کردن حق بگریزد،و برای این کار به تراشیدن بهانههای واهی متوسل شود،چه خدا در دنیا به او مهلت داده /14 و مختارش کرده است که هر چه میخواهد بکند،اما در آخرت که حکم به صورت خالص به دست خدا است،انسان چارهای جز تسلیم شدن به حق ندارد،و خداوند متعال گفته است:
وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمٰاءُ بِالْغَمٰامِ وَ نُزِّلَ الْمَلاٰئِکَةُ تَنْزِیلاً* الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمٰنِ وَ کٰانَ یَوْماً عَلَی الْکٰافِرِینَ عَسِیراً «و روزی که آسمان با ابر بشکافد و فرشتگان فرود آیند چنان که باید و شاید*پادشاهی حقیقی در آن روز مخصوص خدای بخشنده و مهربان(رحمن)است و آن روز برای کافران روزی سخت است». (1)پس منظرۀ قیامت با تحوّلات جهانی هولناک آن انسان را از هر لباس پوشانندۀ شخصیت فقیر و نیازمند او برهنه میکند.
آسمانی که همچون سقفی بزرگ مردمان را حفظ میکند و بر آنان سایه میافکند،در روز قیامت به هم پیوستگی خود را از دست میدهد،و رنگ آن از کبودی به سرخی مبدل میشود و از این لحاظ به گل سرخی همانند میشود:
وَ انْشَقَّتِ السَّمٰاءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ وٰاهِیَةٌ «و آسمان شکافت و در آن روز سست شد»، (2)و سپس میگدازد و روان میشود: یَوْمَ تَکُونُ السَّمٰاءُ کَالْمُهْلِ «روزی که آسمان همچون روغن گداخته شود»، (3)و به صورت دهان درآید،و آن چیزی است که از گل سرخ پس از جوشاندن و فشار دادن آن به دست میآید و گلاب نام دارد.
فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّمٰاءُ فَکٰانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهٰانِ
«پس چون آسمان شکافت
و همچون روغن گلی رنگ شد.» شاید سبب تشبیه آسمان به گل برای آن است که یک قطعه نیست بلکه چندین قطعۀ از هم جدا شده است که رنگ سرخ دارد،و چون آسمان سقف افراشته است،رمز امنیت و صلح نیز هست،و بنا بر این شکافتن آن خبر از خطرها و هراس میدهد،و این آیه اتصالی محکم به آیۀ 35 یُرْسَلُ عَلَیْکُمٰا شُوٰاظٌ مِنْ نٰارٍ وَ نُحٰاسٌ فَلاٰ تَنْتَصِرٰانِ دارد،بدان سبب که غلاف جوی-یکی از طبقات آسمان-همان چیزی است که ما را از شهابها و گازهای قابل احتراق حفظ میکند،و اگر-خدا آن روز را نیاورد-شکافته شود،زمین در معرض آن خطرها قرار میگیرد.و دانشمندان میگویند:اگر سوراخی در غلاف محافظ-مثلا به مساحت یک کیلومتر مربع-پیدا شود،زمین هرگز شایستگی برای زندگی ندارد،به سبب پرتوهای زیانبار یا شهابهای سوزاننده و مهلک که از آن سوراخ به زمین خواهد رسید،و آیا میتوانیم از این حقیقت علمی چیزی بسیط دربارۀ طبیعت حیات در آن هنگام به دست آوریم /14 که آسمانهای هفتگانه شکافته میشود و به پنبۀ زده شده تبدیل میشود؟ در آن روز هیچ کس قدرت آن ندارد که این آیه از آیات خدا را تکذیب کند که هیمنه و تسلط خدا را نشان میدهد،و ضرورت تسلیم به او را،و اگر میخواست،ما را چنان میآفرید که نعمتها و آیات او را با زور تصدیق کنیم،و او است که چنین گفته است: طسم* تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ* لَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ أَلاّٰ یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ* إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّمٰاءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْنٰاقُهُمْ لَهٰا خٰاضِعِینَ «طسماین است آیات کتاب روشن و آشکارشاید تو جان خود را برای آن ببازی که ایمان نیاوردهاند*اگر بخواهیم نشانهای از آسمان بر ایشان فرو میفرستیم تا گردنهای ایشان نسبت به آن خاضع شود». (1)
ولی رحمت او از این کار ابا دارد،به همان گونه که حکمت او از آفریدن
1) 76) -الشعراء1/-4.
ما در زندگی دنیا که با گفته خود به آن اشاره کرده: اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً «آن که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید و معلوم کند که عمل کدام یک از شما نیکوتر است»، (1)با این روش موافقت ندارد.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
[39-40]
آری.هیچ کس در وقت خود هرگز جرأت تکذیب ندارد،بلکه همگان با خضوعی مطلق نسبت به حق خاضع میشوند: فَتَوَلَّ عَنْهُمْ یَوْمَ یَدْعُ الدّٰاعِ إِلیٰ شَیْءٍ نُکُرٍ* خُشَّعاً أَبْصٰارُهُمْ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدٰاثِ کَأَنَّهُمْ جَرٰادٌ مُنْتَشِرٌ* مُهْطِعِینَ إِلَی الدّٰاعِ یَقُولُ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا یَوْمٌ عَسِرٌ «پس از ایشان روی گردان در آن روز که خواننده میخواند به چیزی زشت و ناپسندبا چشمان فرو افتاده و خاشع از گورها چنان بیرون میآیند که گویی ملخهای پراکندهاندکافران که با شتاب به سوی خواننده روانند،میگویند که این روزی سخت است»، (2)و حتی یک نفر جرأت سخن گفتن ندارد،مگر پس از آن که اجازهای از خدا رسیده باشد: یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ «چون آن روز بیاید،هیچ کس سخن نمیگوید مگر به اذن او،پس بعضی از ایشان بدبختند و بعضی نیکبخت»، (3)پس چگونه یک نفر میتواند در آن روز تکذیب پروردگار خویش کند؟!آری،گاه عذاب ایشان در دنیا به تأخیر میافتد و فرصتی برای تکذیب به دست میآورند و برای توجیه کردن کارهای زشت خود و پوشاندن گناهانشان.اما در روز قیامت او -سبحانه و تعالی-از هر سو بر ایشان محیط است.
فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ
«پس در آن روز از انس و جن پرسشی دربارۀ گناهش صورت نمیگیرد.» همین برای این که مانعی از پرداختن به معصیتها باشد کافی است،و از تکذیب نعمتها و آیات که از بزرگترین گناهان است.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
[41-42]
محاکم دادگستری در دنیا برای شناختن مجرم است،اما در آخرت هدفی دیگر دارد،و آن اثبات عملی دادگری خدا برای خلق است،پس معنی«لا یسئل»آن نمیشود که آنان محاکمه نمیشوند،چه خداوند میگوید:
وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ قٰالَ أَ لَیْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ قٰالُوا بَلیٰ وَ رَبِّنٰا قٰالَ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ «و کاش میدیدی آن زمان را که در پیشگاه پروردگارشان ایستادهاند و او به آنان میگوید که:آیا این بر حق نیست،و آنان میگویند:آری بر حق است،و پروردگارمان میگوید:پس بچشید چیزی را که به آن کفر میورزیدید»، (1)و گفت: اُحْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ مٰا کٰانُوا یَعْبُدُونَ* مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَاهْدُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْجَحِیمِ* وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ «و گرد آورید کسانی را که ستم کردند با همسرانشان و با آنچه میپرستیدندجز خدا،و سپس آنان را به راه دوزخ رهبری کنیدو بازداشتشان کنید که باید در معرض پرسش قرار گیرند». (2)
دربارۀ گناهانشان باید از آنان سؤال شود که آیا از طرف ایشان بوده است یا نه...چه آنان در نزد خدا شناختهاند.ولی این بازداشتن برای پرسش از ایشان نیست،بلکه پرسش برای شکنجه دادن و سرزنش کردن آنان است.بنا بر این شایسته نیست که ما خود را در پس دیوارهای بهانه و توجیه پنهان کنیم،چون فرصتی برای بیان آنها نداریم تا قبول شود یا رد.
نیز گفتهاند که:بعضی از مجرمان که پیشوایان جریمه و کفر و فرو رفتۀ در انحرافاند،حتی در معرض سؤال هم قرار نمیگیرند،و فرمان میرسد که آنان را یکسره به جهنم ببرند و به عذاب برسانند،و برای خوار کردن و اهانت به ایشان و معذب داشتن آنان حتی پرسشی هم از ایشان نمیکنند.و رسول خدا(ص)گفت:
«خدای عزّ و جلّ به حساب همۀ خلق میرسد مگر کسی که شرک ورزیده باشد که مورد محاسبه واقع نمیشود و او را به فرمان خدا به آتش میاندازند»، (1)و گفت:
«شش کس بدون رسیدگی به حسابشان وارد آتش میشوند،و از این جملهاند فرمانروایان /14 به ستم»، (2)و امام صادق(ع)گفت:«سه کس را خدا بدون حساب داخل آتش میکند،امام و پیشوای ستمگر،بازرگان دروغگو،و پیر مرد زناکار». (3)
پرسشی که پیش میآید این است:مجرمان چگونه در قیامت شناخته میشوند؟ خدا با علمش که بر هر چیز احاطه دارد،و از نامههای اعمالشان آنان را میشناسد،و سپس روز قیامت روز آشکار شدن بزرگ حقایق است،پس آن کس که اموال یتیم را به باطل میخورد،در شکم خود آتشی را میخورد،و این حقیقت در روز قیامت برای همۀ مردم آشکار میشود و همگان او را چنان میبینند که آتشی در درون او افروخته شده است.
هر کس که به انجام دادن جرم و گناهی میپردازد-از هر گونه که باشد- اثری از آن بر شخصیت او باقی میماند،ولی این اثر در دنیا بر مردمان پوشیده است، اما در قیامت که پوشیدهها آشکار میشود،بر همگان آشکار میشود و چیزی از آن پنهان نمیماند،پس ناگهان او را به حالتی میبینند که چهرهاش همچون شب تاریک سیاه شده است،و در مقابل مؤمنان با چهرههای سفید آشکار میشوند:
یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ «میدود نورشان پیش روی ایشان و در طرف راستشان»، (4)یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ «روزی که چهرههایی سفید شود و چهرههایی سیاه،پس(به)کسانی که چهرههاشان سیاه شده است(گویند:)چرا
پس از ایمان آوردن کافر شدید،پس به سبب کفری که ورزیدید،عذاب را بچشید»، (1)که این عاقبت کفر است.و به صورت علمی ثابت شده است که جریمه اثر خود را بر مجرم باقی میگذارد،همچون درنگ کردن بیش از اندازه در پاسخ دادن به پرسشها و نامربوط جواب دادن و نظایر اینها که معرف آن حالت روانی است که از ارتکاب جرم و سپس دربارۀ آن به بیهوده سخن گفتن میانجامد، و شاید با پیشرفت علم این امکان نیز فراهم آید که از روی آثار مادّی پیدا شده بر روی شخصیت،همچون وجود رنگهایی در صورت که با چشم غیر مجهز دیده نمیشود،مجرم را شناسایی کنند.
این حقیقتی واقعی در دنیا و آخرت است،ولی فرق میان آنها در این است که ما در دنیا نمیتوانیم آن آثار را با وضوح کافی مشاهده کنیم،در صورتی که در آخرت پرده از روی آنها برداشته میشود و با چشم خود آنها را مشاهده میکنیم،و حتی در دنیا نیز اگر علم ما تکامل پیدا کند و به یقین برسد،بسیاری از حقایق غیبی بر ما آشکار خواهد شد.
یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیمٰاهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِی وَ الْأَقْدٰامِ
«مجرمان و گنهکاران از روی قیافه شناخته میشوند،و آنان را با موهای جلو سر و پاهایشان میگیرند.» و به سوی آتش میکشند که فرشتگان نیرومند و درشتخوی به عذاب دادن ایشان میپردازند،و ناصیه به معنی قسمت پیشین سر است،و این عذاب کیفر تکذیب ایشان نسبت به حقایق ربّانی و نشانههای دلالت کنندۀ بر آنها و از جمله آتش است که آنان این حساب را نکرده بودند که گرفتار آن خواهند شد تا خود را از آن دور کنند و از گرمای آن خلاصی یابند،پس گرفتار آن شدند،و پروردگارمان ما را از تکذیب آن بر حذر میدارد.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
1) 86) -آل عمران106/.
[43-45]
و آیات گذشته اشاره به آن داشت که امکان همکاری جن و انس در معصیت و نافرمانی و تکذیب وجود دارد،و این امری واقعی است،بدان سبب که ابلیسهای جنّ از تکذیب کنندگان خدا آن کسانند که در سینههای مردم وسوسه میکنند،و در انسانها عوامل معصیت و انحراف را بر میانگیزند و به همین جهت خداوند متعال به ما فرمان پناه بردن به خودش را مِنْ شَرِّ الْوَسْوٰاسِ الْخَنّٰاسِ* الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّٰاسِ* مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ «از شرّ وسوسه کنندۀ نهان شوندهای(داده است)که در سینههای مردم وسوسه میکند،خواه از جن و خواه از انس»، (1)بلکه گاه همکاری میان آنان در تکذیب به حدی میرسد که جنبۀ مادّی پیدا میکند،و خدای تعالی در حکایت کردن از جنیان گفته است: وَ أَنّٰا ظَنَنّٰا أَنْ لَنْ تَقُولَ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً* وَ أَنَّهُ کٰانَ رِجٰالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجٰالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزٰادُوهُمْ رَهَقاً* وَ أَنَّهُمْ ظَنُّوا کَمٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَبْعَثَ اللّٰهُ أَحَداً «و این که ما گمان میکردیم که انس و جن دروغ بر خدا نمیبندندو این که مردانی از انس به مردانی از جن پناه میبردند،و بر گناه ایشان میافزودندو آنان همچون شما، چنان میپنداشتند،که خدا هیچ کس را برنخواهد انگیخت». (2)و شعوذه و جادو که بر تکذیب خدا و آیات او متکی است از اشکال همکاری بین دو گروه جن و انس است.
ولی هر اندازه دو گروه حقایق واقعی همچون آتش را تکذیب کنند و بر این کار به یکدیگر مدد برسانند،تبدیل پیدا نخواهد کرد و از میان نخواهد رفت،چه آتش وجود دارد هر چند ما آن را دروغ بدانیم،به همان گونه که تکذیب بعضی از سوفسطائیان از واقعی بودن آفرینش آن را به خیال مبدل نمیسازد،بلکه تکذیب آتش،اثر آن را بر تکذیب کنندهاش نزدیکتر و شدیدتر میسازد،و در روز قیامت مجرمان را با گرفتن موهای جلو سر و پاهایشان به جهنم میافکنند و به ایشان میگویند:
هٰذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ
«این است آن جهنمی که مجرمان آن را دروغ میپنداشتند.» پس با چشم یقین آن را میبینند،و بعد از تکذیب دراز به قبول و تصدیق آن میپردازند،ولی اعتراف در این هنگام هیچ سودی برای ایشان ندارد.اگر انسان از خطر پیش از وقوع آن آگاهی حاصل کند،و فرصتی برای نجات باقی باشد،این علم و آگاهی برای او سودمند واقع میشود،ولی آنان آیاتی را تکذیب کردند که بر این حق دلالت میکرد،پس به صورت سوخت و هیمۀ جهنم درآمدند،و اکنون آنان را میبینیم که میان آتش و آب جوش در حرکتاند.
یَطُوفُونَ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ
«گردش میکنند میان آن آتش و آب گرم جوشان.» آن یعنی به حد خود از گرمی رسیده،و مجرمان در طوافی دائم به سر میبرند،و فرشتگان آنان را میان جهنم آتش و سیالهای جوشان در درجات بالای حرارت میرانند،و مجرم به آتش میسوزد و مایعات جسم خود را از دست میدهد، و در صدد آشامیدن آب برمیآید و چون آن را مییابد میبیند که جوشان است،و این است حال نعمت در آن صورت که آدمی در آن افراط ورزد و آن را مورد تکذیب قرار دهد و آن را مشرکانه به جز خدا نسبت دهد،یا آن را در معصیت به کار برد و حق سپاسگزاری از آن را ادا نکند،و آنچه بر ما لازم است تصدیق کردن به نعمتهای خداوند رحمان است و گزاردن واجباتی که در برابر آنها داریم.آنها رحمت خدایند،پس یا باید به صورت نقمتی درآوریم،یا به صورت رحمتی بزرگتر و گستردهتر که در دنیا رشد میکند و در آخرت چند برابر آن را دریافت کنیم.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
[46-47]
و در پایان سیاق با ما از جزای کسانی سخن میگوید که پروردگارشان را،چنان که شایستۀ شناخت او است،شناختند و دانستند که او رحمن است و آلاء او را تصدیق کردند،و قلبا آرزومند رحمت او شدند،و عملا برای دست یافتن به آن تلاش کردند،پس درهای آن را در بهشتی بر روی آنان
گشود که پهنای آن همچون پهنای آسمانها و زمین است.
بدین گونه سیاق بر آیات این سوره رنگ و حالت جفتی و دو تایی میزند (خورشید و ماه و ستاره و درخت،و آسمان و میزان،و میوه و خرما،و دانه و ریحان،و انس و جان،و گل خشک و آتش،و دو دریا،و لؤلؤ و مرجان)تا بدین وسیله از دو گونه از مردم دربارۀ رفتاری که انجام میدهند و جزایی که از خدا دریافت میکنند با ما سخن گوید:یکی مجرمانی که از دلهای خود ترس از آفریدگار را زدودهاند و به انجام دادن منکرات پایان نمیدهند،و دیگری در مقابل آنان است خائنان و ترسندگان از خدا که ترس از خدا آنان را چنان پاک و پاکیزه نگاه داشته است که پیکان تازه در کمان نهاده چنان پاک است.
این روش جاری در کتاب پروردگار ما است که از تفاوت میان متقیان و فاجران به میانجیگری تفاوتهای موجود در میان چیزهای مختلف برای ما سخن میگوید که فهم ما به این تفاوت هر چه بیشتر ذهنی ما شود و به آثار آن در آخرت بهتر توجه پیدا کنیم.
این دو دوگانگی که به آیات سورۀ الرحمن رنگ خاص بخشیده،فایدهای دیگر نیز دارد،و آن علم پیدا کردن به اختلافهای میان چیزها است،پس در آن هنگام که شخصی نادان است،چیزهای متفاوت را به رنگ واحد میبیند،ولی هر چه به علم نزدیکتر شود،تفاوتها برای او بیشتر و بهتر آشکار میشود،چنان که همۀ گازها برای انسان در زیر پرچم نام گستردهای قرار میگیرد که هوا است،در صورتی که علم تا کنون صدها نوع از گاز را به ما شناسانده است،و نیز این دو گانگی ما را به نیازمندی هدایت میکند،بدان سبب که هر دو تا و جفتی به کسی نیازمندند که مدبّر امر ایشان باشد،و این دوتاییگری میان دو آفریده ما را به دوتاییگری مطلق میان مخلوق و خالق رهبری میکند.
وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ
«و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد،دو بهشت است.» /14 آنان خدا را تنها برای ترس از آتش نمیپرستند و نه به طمع بهشت
-هر چند که اینها از خواستههای ایشان است-بلکه محرک حقیقی ایشان برای عبادت،معرفت یقینی و ژرفی است که به پروردگارشان-عزّ و جلّ-پیدا کردهاند،و او را اهل و شایستۀ پرستیدن یافتهاند و به این جهت او را میپرستند،و امیر المؤمنین(ع)گفت:«پس عبادت آزادگان این چنین است،و این بالاترین عبادت است»،و زین العابدین(ع)گفت:«من از آن اکراه دارم که خدا را بپرستم و هدفی جز پاداش او نداشته باشم و چون بندۀ طمع و طمعکار باشم که اگر طمعی داشته باشد به کار برمیخیزد و گر نه به عمل برنمیخیزد،و از آن بیزارم که تنها از ترس عقاب او به عبادت او بپردازم و همچون بندۀ بد و نافرمانی شوم که اگر نترسد به کار برنمیخیزد»...گفته شد که:پس برای چه او را میپرستی؟!و او گفت:
«بدان سبب که او شایستۀ آن است به سبب دستی که بر من دارد و به سبب نعمتهایش»، (1)و امام رضا(ع)دربارۀ تأثیر این روش در عبادت میگوید:«اگر خدا مردمان را به بهشت و آتش نمیترساند،بر آنان واجب بود که از او اطاعت کنند و به نافرمانی نپردازند،به سبب تفضلی که نسبت به آنان دارد و احسانی که به ایشان میکند،و به سبب انعام او بر ایشان که استحقاق او را نداشتهاند». (2)
امام صادق(ع)به محرکهای حقیقی برای رفتار این گروه اشاره میکند و آن را علم و معرفت میداند و میگوید:«هر کس بداند که خدای عزّ و جلّ او را میبیند، و آنچه را که میگوید میشنود و از کارهای بد و نیکی که میکند با خبر است، همین دانستن او را از پرداختن به کارهای زشت بازمیدارد و او آن کس است که از جایگاه پروردگارش بیمناک است و نفس خویش را از پیروی هوی باز میدارد». (3)
حتی اگر این گونه کسان از آتش بترسند یا در بهشت طمع بندند،برای خود آنها نیست،بلکه بدان سبب است که اولی آنان را از خدا دور میکند،و دومی آنان را به مقام او تعالی نزدیک میکند فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ .و امام
علی(ع)در مضمون حدیثی گفته است:اگر میدانستم که رضای خدا در آن است که خودم را به آتش افکنم،چنین میکردم،و اگر میدانستم که رضای او در آن است که خود را از بلندی فرو افکنم،این کار را میکردم. /14 و بدان سبب که این گروه از بندگان از پروردگارشان در دنیا بیم داشتند مستحق امنیّت خاطر و باغهای بهشت او در آخرتاند.
رسول اللّٰه(ص)گفت:«خدای تبارک و تعالی میگوید:سوگند به عزت و جلالم که دو ترس و دو اطمینان خاطر را با هم در نزد بندهام جمع نمیکنم،پس اگر در دنیا از من بترسد،در آخرت به او امنیت و آسایش خاطر میبخشم،و اگر در دنیا از من خود را ایمن بداند،در آخرت او را گرفتار ترس میکنم». (1)
و اینان از خدا شرم دارند،و از حضور او در آشکار و نهان بیمناکند،و دو بهشتی که خدا به ایشان عطا میکند،در مقابل جهنم و حمیمی است که مجرمان در میان آنها درآمد و شدند.
بعضی گفتهاند:اینان برترین مؤمنان از لحاظ درجه و مقامند،و چون پستتر به مقام بالاتر نمیرود،خدا دو بهشت به ایشان عنایت کرده است که یکی از آنها به ایشان و همسرانشان اختصاص دارد،و دیگر بهشتی است که همچون مهمانسرا مؤمنان در آن به دیدار ایشان میروند،و دیگری گفته است که:بهشت نخستین در درون خانۀ او است و بهشت دوم در بیرون آن،و دیگران گفتهاند:اولی پاداش اعمالشان است و دومی زیادی و فضلی از جانب خدا،و به قولی اولی جزای کردارها و رفتارهایشان است،و دومی پاداش علم و معرفت موجود در قلوب ایشان است،و ایمان و تصدیق نفوسشان،و آنچه از کل قرآن برمیآید این است که مؤمنان بیش از دو بهشت دارند،چنان که خداوند متعال گفته است: وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ «و هر کس از خدا و رسولش اطاعت کند،خدا او را در بهشتهایی(باغهایی)داخل میکند که از زیر درختان آنها نهرها
1) 92) -نور الثقلین،ج 5،ص 196.
روان است». (1)
و گفتن:«جنتان دو باغ(بهشت)»برای متمایز ساختن این دو از دیگر جنتها است،همچون جنة عدن و جنة فردوس و نظایر اینها است.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
پس از بیان مقام ترسندگان از مقام پروردگارشان،خدا شاید این پرسش را برای آن طرح میکند که به ما بگوید که راه برای همگان باز است که اگر بخواهند به این منزلت والا و برجسته برسند،بدان جهت که خدا آن را مخصوص هیچ کس قرار نداده،ولی شرط آن است که آلاء پروردگارش را تکذیب نکند که در این صورت خدا او را از آن محروم میسازد.
[48-49]
وحی ما را به رفتن به این دو باغ دو بهشت تشویق میکند،و تصاویر زیبایی را از آنها از نظر ما میگذارند،و تشویق هنگامی اهمیت پیدا میکند که شنونده با آن همکاری کند و تصدیق کند تا به صورت چیزی شبیه یک آتشگیرانه در درون وی شود،و او را هر چه فعالتر و ژرفتر به عمل برانگیزد تا به هدف خواسته شده برسد.
انسان از جرم و گناه میترسد و از آن پرهیز میکند،و این پرهیز یا برای آن است که گناه او را به جهنم میکشاند،و یا برای آن که به خدا نزدیکتر شود و پاداش شایسته به او برسد.
ذَوٰاتٰا أَفْنٰانٍ
«دارندگان شاخهها.» اشاره به دو صفت از آن دو جفت است:یکی از آنها زیادی شاخهها است،و عرب به شاخۀ درخت فنن میگوید که جمع آن افنان است،و این بدون شک سبب داخل شدن شادی و سرور به نفس است،که با نگریستن به آنها و سبزی و انبوهی آنها حاصل میشود،و زیادی شاخهها اشاره به نوع معینی از درختان است که مثل درخت خرما نیستند که تنها یک ساقه داشته باشند،و این
1) 93) -النساء13/.
گونه درختان بیشتر بار میآورند و بر زمین سایه میافکنند تا مؤمنان از لذت نشستن در زیر سایههای آنها بهرهمند شوند مُتَّکِئِینَ فِیهٰا عَلَی الْأَرٰائِکِ لاٰ یَرَوْنَ فِیهٰا شَمْساً وَ لاٰ زَمْهَرِیراً* وَ دٰانِیَةً عَلَیْهِمْ ظِلاٰلُهٰا وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهٰا تَذْلِیلاً «در حالی که بر تختها نشسته و بر پشتیها تکیه دادهاند،و در آنها نه خورشید را میبینند و نه زمهریر را*و سایهها به سرهای ایشان نزدیک است و میوههای آنها مسخر و در دسترس ایشان»، (1)هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِی ظِلاٰلٍ عَلَی الْأَرٰائِکِ مُتَّکِؤُنَ «آنان و همسرانشان در سایههایی بر تختها تکیه کردهاند»؛ (2)و صفت دوم:تنوع است،و صاحب المنجد گفته:أفنان و فنون و أفانین گونه یا نوعی از یک چیز است. (3)
پس از ذکر این همه نعمت بهشت،سیاق به آن باز میگردد که قلبهای ما را از درد تکذیب نعمتهای خدا درمان کند،و طبیعت روش و برنامۀ قرآن چنین است:
سخن گفتن دربارۀ آیندۀ غایب را مجرد و برهنه از واقع ما قرار نمیدهد،بلکه به آن اتصالش میدهد،و در ضمن یاد کردن از آن به درمان کردن مشکلات آن میپردازد، و ما را به طرف ایمان و معرفتی بیشتر و ژرفتر سوق میدهد،و در این مورد میخواهد بگوید که این نعیم نتیجهای از سپاسگزاری در برابر نعیم دنیا است.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
قرآن در سورۀ الانسان پس از گفتار مفصلی دربارۀ بهشت،آشکارا به این حقیقت اشاره میکند و میگوید: إِنَّ هٰذٰا کٰانَ لَکُمْ جَزٰاءً وَ کٰانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً «این جزا و پاداشی برای شما بود و از سعی شما سپاسگزاری میشود»، (4)و بلکه این تجلّی بزرگتر این گفتۀ خدا است: وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ «و در آن هنگام که پروردگار شما اعلام کرد که:اگر سپاسگزاری کنید بر(نعمت)شما میافزایم،و اگر کفران و ناسپاسی کنید،بدانید
که عذاب من سخت است»، (1)پس بهتر آن است که از تکذیب آلاء خدا خودداری کنیم.
[50-51]
و نفوس ما خواستار به دست آوردن آگاهی بیشتری دربارۀ دو جنّت است،پس پروردگار ما میگوید:
فِیهِمٰا عَیْنٰانِ تَجْرِیٰانِ
«در آنها آبهای دو چشمه روان است.» چشمه در دنیا به مخازن آب اتصال دارد،و هر چه از آن خالی شود با آنچه از مخزن میگیرد پر میشود،ولی خدا تنها نمیگوید:«عینان دو چشم»بلکه بر آن«تجریان روانند»را میافزاید،و این بیان معرف آن است که آب در آن جنتها در جریانی دایمی است که بر زیبایی منظره میافزاید.
قرآن از این مطلب چیزی یاد نمیکند که در دو چشمه چیست:آیا آب است،یا شیر،یا شراب،یا عسل یا چیزی دیگر؟و این ابهام شوق نفس را بیشتر میکند،و خدا به عمد مبهم بیان کرده است،و گفتۀ او در جای دیگری از قرآن چنین است: فَلاٰ تَعْلَمُ /14 نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ «پس هیچ کس نمیداند که چه روشنیهای چشمی برای ایشان پنهان شده است تا پاداش عمل ایشان باشد». (2)
پس چه حسرتی است برای آن بندگان که پروردگارشان اظهار دوستی به ایشان میکند و آنان به او با بغض و کینه مینگرند،و او به ایشان نزدیک میشود و آنان خود را از او دور نگاه میدارند و تکذیبش میکنند،و او پیوسته در حق ایشان ملاطفت میکند،و از تکذیبشان خشم نمیگیرد،و به سبب انحراف ایشان از آلاء او از ایشان اعراض نمیکند بلکه خطاب و عتاب خود را بار دیگر تکرار میکند.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
و عاقبتی خوشایند دارد،او نیازمند تصدیق ما به خودش و شکرگزاری از نعمتهایش نیست،بدان سبب که چیزی بر او نمیافزاید،به همان گونه که کفران و
تکذیب ما از مقام متعالی او چیزی نمیکاهد،بلکه این ما هستیم که به او نیازمندیم.
[52-53]
و جنبۀ دیگری از دو باغ و دو جنت به خوردن مربوط میشود و قرآن از نیازمندیهای اولیۀ نعمت(چیزهای ضروری)سخن نمیگوید بلکه از نعمتهای تحملی تکمیل کنندۀ آنها سخن به میان میآورد و آن میوهها است،و اشاره میکند که آنها نیز در آن باغها به منتها درجۀ کمال و فزونی و گوناگونی وجود دارد.
فِیهِمٰا مِنْ کُلِّ فٰاکِهَةٍ زَوْجٰانِ
«در آنها از هر میوه دو جفت وجود دارد.» پس هیچ میوهای نیست که در آنها موجود نباشد،و میوه علاوه بر فایدۀ مادی آشکار آن،عطر و لذت خاصی دارد که انسان آن را در چشم انداز خود بر سر سفره یا بر درخت احساس میکند که از اشکال و رنگهای آن به دست میآید،و در بوهای پاکیزه و مزۀ لذیذ و گوارای آنها،و شاید نام عربی آن(الفاکهة)از فاکهة و تفکه مشتق شده باشد که آن سخنان شیرین و خوشمزهای است که میان دوستان مأنوس با یکدیگر مبادله میشود.
این سؤال پیدا میشود که معنی«زوجان»چیست؟ /14 گفتهاند:از هر نوعی دو گونه وجود دارد که یکی از آنها شبیه به میوههای دنیا است،و دیگری در حجم و مزه و رنگ با آن تفاوت و برتری دارد و مخصوص به آخرت است،و خدای تعالی گفته است: وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ کُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا الَّذِی رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً «و به کسانی که ایمان آورده و کردار شایسته داشتهاند،مژده ده که ایشان را باغهایی است که از زیر آنها نهرها روان است،و هر گاه که از میوۀ آنها بهرهمند شوند و آن را بخورند میگویند که این میوه پیش از این نیز روزی ما شده بود و مشابه به اینها است»، (1)و ممکن است مقصود از زوجان آن باشد که هر چه در
1) 100) -البقرة25/.
باغ اولی وجود دارد در دومی نیز موجود است،یا این که مقصود آن است که دو نوع از یک میوه،یا این که مقصود آن است که یکی میوۀ معمولی و دیگری میوۀ تجملی تکامل یافته است،و به همان گونه که بعضی از نعیم بهشت مکمل بعضی دیگر است،عذاب جهنم نیز چنین است و جهنم را حمیم آن تکمیل میکند.
آن کس به این نعیم دسترسی پیدا میکند که خداوند رحمن را شناخته باشد،و او را چنان که شایسته است قدر گذارد،به آلاء او اعتراف کند،و از مقام او بترسد.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
این آیهها تأکید بر آن دارد که سخن از بهشت و دوزخ حق است و تنها برای انگیختن حالت طمع و ترس در نزد بشر-که بعضی چنان میپندارند-ادا نشده است،و پروردگار ما از این که مخالف وعدۀ خود عمل کند بینیاز است،یا این که سخن ناروایی بگوید،و این که قدرت او در جایگاه رحمت یا در جایگاه شکنجه و عقوبت مطلق است و هیچ چیز او را محدود نمیکند: إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ «کار او چنان است که چون چیزی را اراده کند،به آن میگوید باش پس میباشد و هستی پیدا میکند»، (1)ولی دشواری کار انسان در آن است که امور را نسبت به توانایی خود مقایسه میکند و نیز فهم خود که هر دو محدود است،و چون او نمیتواند مردگان را زنده کند،در بعث و قیامت شک میکند،و چون خود از علم آینده و دیدن آنچه برایش دیدنی نیست محجوب و محروم است،در غیب شک میکند و به آن کافر میشود،و این خود نوعی از شرک فکری است،و خداوند متعال گفته است: وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ السَّمٰاوٰاتُ مَطْوِیّٰاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ «و قدر و ارج خدا را،چنان که باید و شاید،نشناختند،و همگی زمین در روز قیامت در چنگ او است، /14 و آسمانها پیچیدهاند به دستش،او منزه و برتر است از این که برای او شریک قائل
1) 101) -یس82/.
شوند». (1)
و برای آن که انسان از این شرکی که او را حتی به تکذیب آیات خدا میکشاند خلاص شود،لازم است که به امور،و مخصوصا حقایق بزرگ،از دریچۀ ایمان به قدرت مطلقۀ خدا نگاه کند: مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ «قدر خدا را چنان که شایستۀ قدرشناسی است،ندانستند،و خدا قوی و عزیز است». (2)
[54-55]
آری،بهشت حق است به همان گونه که هستی حق است،و مرگ حق است،و کسانی که این حقیقت را با بصیرت و بینش خویش دریافتهاند، و نور ایمان به خدا در همۀ ابعاد و قلبهای ایشان نفوذ کرده است،هرگز از پرداختن به عمل صالح بازنمیایستند،و همچنین از بیان کردن سخنان پاکیزه تا آخرین رمق زندگی که به آنان بانگ میزنند که بس کنید،و این را دریافتهاند که دنیا خانۀ ایشان نیست،پس آن را عوض کردند،و لحظهای از شب و روز بر ایشان نگذشت مگر این که ایمان و عمل ایشان در راه خدا افزایش یافت،چه آنان به خوبی متوجه شدند که زندگی دنیا فرصتی محدود است و هر که از آن غفلت ورزد زیان دیده است.
اینک برنامۀ این گونه را از زبان امیر و سرور ایشان امام علی(ع)بشنوید:
«امّا شب هنگام راست برپایند،و قرآن را جزء جزء با تأمل و درنگ بر زبان دارند،و با خواندن آن اندوهبارند،و در آن اندوه داروی درد خود را به دست میآرند.و اگر به آیهای گذشتند که تشویقی در آن است،به طمع بیارمند و جانهاشان چنان از شوق برآید که گویی دیدههاشان بدان نگران است،و اگر آیهای را خواندند که در آن بیم دادنی است،گوش دلهای خویش بدان نهند،آن سان که پنداری بانگ برآمدن و فرو شدن آتش دوزخ را میشنوند.-با رکوع-پشتهای خود
را خمانیدهاند و-با سجود-پیشانیها و پنجهها و زانوها و کنارههای پا را بر زمین گسترانیده،از خدا میخواهند که گردنهاشان را بگشاید و از آتش رهاشان سازد.و اما در روز،دانشمندانند خویشتندار،نیکوکاراناند پرهیزگار،ترس آنان را چون تیر پیراسته تراشیده کرده است و نزار.چون کسی بدانها بازنگرد،پندارد که بیمارند، اما آنان را بیماری نیست و گوید خردهاشان آشفته است-اما آن پریشانی را سبب دیگری است.
موجب آشفتگیشان کاری است بزرگ.از کردار اندک خود خرسندی ندارند،و طاعتهای فراوان را بسیار نشمارند.پس آنان خود را متهم شمارند و از کردههای خویش بیم دارند.اگر یکی از ایشان را بستایند،از آنچه-دربارۀ او- گویند بترسد و گوید:«من خود را از دیگران بهتر میشناسم،و خدای من مرا از خودم بهتر میشناسد.بار خدایا!مرا مگیر به آنچه بر زبان میآرند،و بهتر از آنم کن که میپندارند،و بر من ببخشای آن را که نمیدانند».
از نشانههای یکی از آنان این است که در کار دین نیرومندش بینی و پایدار، نرمخوی و هشیار،و در ایمان استواری،و در طلب دانش حریص،و در طلب علم بردبار، و در توانگری میانه روش بینی،و در عبادت فروتن،و به درویشی نکوحالی نمودن،و در سختی شکیبایی کردن،و در جستجو کردن آنچه روا است،و شادمان بودن به رفتن راه راست.و دوری گزیدن از طمع-که خوار کنندۀ انسانها است.کارهای نیک میکند و در هراس است،روز را به شب میرساند و در بند سپاس است.بامداد میکند ذکر گویان،شب را به سر میبرد ترسان،و روز میکند شادمان.ترسان از غفلتی که ورزیده،و شادمان از بخشش و آمرزشی که بدو رسیده.اگر نفس او در آنچه بر آن دشوار است فرمان وی نبرد،او نیز در آنچه نفس او دوست دارد، اطاعتش نکند.روشنی دیدهاش در چیزی است که ماندگار است،و ناخواهان چیزی است که ناپایدار است.بردباری را با دانش درمیآمیزد و گفتار را با کردار- هم.او را بینی که آرزویش اندک است و لغزشهایش کم.دلش آرمیده است و جانش خرسند و ناخواهان،خوراکش اندک است و کارش آسان،دینش استوار
-و مصون از دستبرد شیطان.شهوتش مرده،خشمش فرو خورده،نیکی از او بیوسان -و همگان-از گزندش در امان.اگر در جمع بی خبران است-به زبان خاموش و دلش به یاد خدا است-پس او را در شمار ذکر گویان آرند،و اگر در جمع یادآوران باشد،از بیخبرانش به حساب نیارند.بر آن که بر او ستم کند ببخشاید،و بر آن که وی را محروم سازد عطا فرماید،و با آن که از او ببرد پیوند نماید.از گفتن سخن زشت دور بود.گفتار او نرم است و هموار،از وی کار زشت نبینند،و کار نیکویش آشکار.نیکی او همه را رسیده،و بدی وی را کس ندیده.به هنگام دشواریها بردبار است و در ناخوشایندها پایدار،و در خوشیها سپاسگزار.بر آن که دشمن دارد ستم نکند،و دربارۀ آن که دوست دارد گناه نورزد.پیش از آن که بر او گواهی دهند حق را بپذیرد.آنچه را بدو سپارند تباه نکند،و نگهبانی آن را به عهده گیرد.آنچه را به یاد او آرند از یاد نبرد،و مردمان را با لقبهای زشت یاد نکند، و همسایگان را آزار ندهد،و به مصیبتهای-دیگران-شاد نشود.و در کار بیهوده در نیاید و از-راه-حق بیرون نرود.اگر خاموش بود خاموشی اندوهگین ننماید،و اگر بخندد آواز او برنیاید.و اگر بر وی ستم کنند شکیبایی پیش گیرد،تا خدا انتقام او را گیرد.نفس او از وی در زحمت است و مردم از او در راحت.خود را برای آخرتش به رنج انداخته،و مردمان را از-گزند-خویش آسوده ساخته.از آن که دوری کند از روی بیرغبتی به دنیا است و پرهیزگاری،و بدان که نزدیک شود از روی نرمی است و آمرزگاری.نه دوری گزیدنش از روی خویشتن بینی است و بزرگی فروختن، /14 و نه نزدیکی وی به مکر است و فریفتن». (1)
این در دنیا است،اما در آخرت آنان قصد آن دارند که برای سپاسگزاری از خدا به تحمل تعجب خود ادامه دهند،ولی به محض آن که سر به سجده مینهند، خداوند به ایشان خطاب میکند که امروز روز رنج و عبادت نیست،و این جا سرای درو کردن پس از تعب و رنج دنیا است.
1) 104) -نهج البلاغة،خطبۀ 193،303.
مُتَّکِئِینَ عَلیٰ فُرُشٍ بَطٰائِنُهٰا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ
«تکیه کنند بر متکاهایی که آستر آنها از حریر ستبر است.» استبرق معرب از استبرک فارسی است که مصغر ستبر به معنی ضخیم و درشت است،و گفتهاند که آنچه درون آن از حریر خالص باشد،شایستهتر آن است که ظاهر آن چنین باشد. (1)
و آیه با همۀ مفردات و الهامهای آن تعبیری بلیغ از حد اعلای راحت و آسایش است،چه آنان بر پشتیهای حریر نرم خنک و لذتبخش تکیه کردهاند،و در پیرامون ایشان انواع میوهها را که چیدن آنها هیچ زحمتی ندارد در اختیار خود دارند، و از برابر آنان نهرهای گوناگون روان است،و شاخههای سبز و تازه بر سر ایشان سایه میافکند.
وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دٰانٍ
«و چیدن میوه در هر دو جنت نزدیک و در دسترس است.» انسان در دنیا به چیزی جز با تحمل رنج و تعب دسترس پیدا نمیکند،و کشاورزی در هنگام درو کردن محصول و چیدن میوههای درختان که نتیجۀ رنجهای متحمل شدۀ خود را به دست میآورد،ولی بعضی از میوههای بسیار دور از دسترس قرار گرفتهاند و لازم است بر درخت بالا رود یا به وسایل دیگر متشبث شود تا بتواند همۀ محصول خود را به دست آورد،ولی در آخرت میوۀ بهشت(جنت،باغ)در دسترس قرار دارد و هنگامی که مؤمن خواهان آن میشود شاخه با میوهاش به نزدیک او میآید و بیتعبی آن را تناول میکند،و در کلمه اشارهای به آن است که میوه در نهایت درجۀ رسیدگی است و همیشه هست و تلف نمیشود،و دنت /14 الثمرة به معنی آن است که میوه رسیدن و چیدن آن نزدیک شد.
سؤالی که در این جا طرح میشود آن است که:به چه دلیل خدا از تکیه کردن به صیغۀ مضارع یاد کرده در صورتی که ظاهرا باید به صیغۀ(سیتکئون)بیان
1) 105) -تفسیر الرازی،ج 29،ص 26.
شده باشد؟ جواب آن است که:از آن روی که گوینده خدا است،و آنچه خدا اراده میکند و وعده میدهد،بدون چون و چرا حادث خواهد شد،و برای او یکسان است که با صیغۀ ماضی سخن بگوید یا به صیغههای حاضر یا مستقبل،بدان سبب که قادر بر تحقق بخشیدن به آن است،همچون این گفتۀ او تعالی: وَ أَدْخَلْنٰاهُمْ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُمْ مِنَ الصّٰالِحِینَ «و در آوردیمشان در رحمت خود چه آنان از صالحاناند»، (1)یا به صیغۀ مستقبل همچون گفتۀ او تعالی: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ «و کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند،و به زودی به بهشتهایی داخل کنیم که از زیر آنها نهرها روان است»، (2)یا به هر دو صیغه: أَتیٰ أَمْرُ اللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ «فرمان خدا رسید، پس در آن شتاب مورزید» (3)که در آن وقوع امر خود را به صیغۀ ماضی«أتی» بیان کرده است تا چنان باشد که گویی امر او عملا وقوع پیدا کرده است،ولی استدراک کرده و گفته است فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ تا دلیل بر عدم تحقق فعلی آن باشد.
آری،نسبت به مخلوق چنین چیزی درست نیست که اگر خیال انجام کاری را در آینده دارد،بگوید:آن کار را کردم(فعلت)یا به زودی خواهم کرد (سأفعل)بدان سبب که ارادۀ او محدود به چارچوب مشیت خدا است،و چه بسا که اوضاع و احوال و گرفتاریها او را از پرداختن به آن کار باز دارد وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْءٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کٰانَ عَلِیماً قَدِیراً «و خدا چنان نیست که هیچ چیز در آسمانها و زمین از آنچه میخواهد انجام دهد او را ناتوان سازد،چه او دانای توانا است». (4)
پس از اشارۀ قرآن به این مطلب که تکیه کردن متقیان ترسان از مقام
پروردگار خویش بر متکاهای حریر و در میان انواع میوههای رسیدۀ در دسترس، خطاب را متوجه ثقلین میسازد و میپرسد:به چه سبب این نعمتهای ربانی را تکذیب میکنید؟ /14 بدینگونه پس از یاد کرد از هر نعمتی از نعمتهای آخرت این پرسش میآید تا ما را به ضرورت ستایش و سپاس کردن از نعمتهای دنیا در هنگام مقابلۀ با هر خیر و نعمت هدایت کند:
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
[56-57]
فِیهِنَّ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ «در آنها زنان محدود نظری وجود دارد که پیش از ایشان انس و جنّی با آنان همخوابگی نکرده است.» در المنجد آمده است:«الطمث مصدر و به معنی ناپاکی و فساد است»، (1)و خون حیض را به سبب فساد آن طمث مینامند،و چون بکر بودن رمز پاکی و عفت در نزد زن است،شکسته شدن مهر بکارت و بیرون آمدن خون از او دلیل فساد و پایان پذیرفتن بکارت او به شمار میرود،و در این شک نیست که هر مردی به زن باکره برای همسری بیش از آن تمایل دارد که به زنی غیر باکره،و حوریان هر جنت برای صاحب آن آفریده شدهاند و هیچ یک از آفریدگان پیش از همسران موعود ایشان با آنان نزدیکی نکرده و طاهر بر جای ماندهاند.
ولی چرا خدا گفت: وَ لاٰ جَانٌّ ؟شاید بدان سبب باشد که بهشت به مؤمنان از جنّ و انس هر دو اختصاص دارد،و بدین گونه تأکید شده است که هیچ یک از آن دو گروه پیش از همسر آینده و موعود وی با او نزدیکی نکرده و از این روی طاهر و پاک است،و از این روی تأکید کرده است که شیطان پیوسته نسبت به زن وسوسه میکند و از طریق خیال به تحریک شهوات او میپردازد،و مخصوصا در هنگام بلوغ این وسوسه شدت بیشتری پیدا میکند،تا آن زمان که بکارت وی به
1) 110) -المنجد،مادۀ طمث.
صورتی یا به صورت دیگر شکسته شود،و به همین سبب در قرآن امر به پناه بردن به خدا از شر شیطان آمده است.
پیش از تأکید خداوند متعال به پاکی(مادّی)آنان با نبودن طمث،بیانی از پاکیزگی معنوی آنان بدین گونه آمده است که میدان دید و نظر(چشمی و روانی)آنان کوتاه و محدود و منحصر به همسرانشان است و به مردان دیگر توجهی ندارند،و ابو ذر رضی اللّٰه عنه گفته است:«آن زن حوری به جفت خود میگوید:
سوگند به عزت پروردگارم که من در بهشت هیچ کس را بهتر از تو نمیبینم،پس خدا را سپاسگزارم که مرا جفت تو و تو را جفت من قرار داد»، (1)و حال زنان پاک و عفیف /14 و مردان پاکیزه چنان است که از ترس مقام پروردگار خویش چشمان خود را متوجه به آنچه خدا بر ایشان حرام کرده است نمیسازند،و به همان گونه که امنیت خاطر در آخرت پاداش ترس ایشان در دنیا،و آرامش و آسایش تکیه دادن به پشتیهای حریر جزای رنج و تعبی است که در آن تحمل کردهاند،این حوریان نیز پاداش پاکیزه ماندن آنان در دنیا است که چشمان خود را از آنچه خدا بر ایشان حرام کرده بود فرو میبستند تا به دعوت او پاسخ مثبت دهند و ملتزم به رسالت او باشند: قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذٰلِکَ أَزْکیٰ لَهُمْ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ «به مؤمنان بگو که چشمهای خود را فرو بندند و فرجهای خود را پاس دارند،چه این برای آنان پاکیزهتر است و خدا از آنچه میکنند آگاه و با خبر است»، (2)و شاید از ارتباط میان محدودیت نظر و طمث به آن هدایت شویم که نظر حرام گاه به زنان پایان میپذیرد،که از آن در روایات متعدد سخن به میان آمده است،و از جملۀ آنها است گفته عیسی نبی اللّٰه(ع):«به آنچه از آن شما نیست، نظر تیز میندازید و بدانید که تا آن هنگام که از چشم خود پاسداری کنید،فرج شما زنا نخواهد کرد،پس اگر قدرت آن داری که به جامۀ زنی نگاه نکنی که بر تو
حلال است،چنین کن». (1)و باشد که از این چنان برداشت کنیم که دو جنت خدا تنها جایگاه مردانی نیست که از خدای خود ترس داشتهاند،بلکه جایگاه زنان مؤمن و عفیف نیز هست که ترس از خدا مانع نظر کردن حرام ایشان بوده است،و آنان از زنان پاک و پاکیزه محسوب میشوند،و پروردگار ما در روز قیامت آنان را سروران زنان آفریدۀ خود قرار میدهد که زیبایی فراوان دارند،و این همه به پاداش تقوا و طهارت ایشان است که آنان را همچون یاقوت و مرجان ساخته،و این مقامی است که هر زن بدون شک خواستار رسیدن به آن است.
در تفسیر نور الثقلین/ج 5-ص 201،به نقل از کتاب من لا یحضره الفقیه از امام صادق(ع)آمده است که:«زنان نیکوی زیبا از اهل دنیا،زیباتر از حور العیناند.» معنی گفتۀ خدا: لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ آن است که ایشان پیوسته به حالت بکارت بازمیگرداند و چنان است که چون همانندان ایشان از پرهیزگاران با آنان نزدیکی میکنند،آنان را بکر مییابند و چنان است که گویی هیچ کس پیش از آن با ایشان همخوابه نشده بوده است،یا شاید مقصود از طمث نزدیکی و طمث حاصل از حرام بوده باشد که آنان از این به دورند /14 و از لحاظ مادی و معنوی به آن کشیده نشدهاند،و از همسرانی به شمار میروند که خدا به پرهیزگاران وعده داده است: وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ «و جفتهای طاهر و پاک شده»، (2)به همانگونه که آیه مشتمل بر حوران قاصرات الطرف است که خدا آنان را مخصوصا برای پرهیزگاران میآفریند،ولی ممکن است معنی آن چنین باشد:آنان نظر خود را از جز همسرانشان کوتاه کرده و بریدهاند،و این که نبودن طمث به صورت مطلق است،پس آنان در بهشت بکرند و هیچ کس پیش از ایشان با آنان نزدیکی نکرده است.
با مراجعۀ به آغاز آیه،و مقابله کردن آنها با آیات پیشین 48 و 50 و 52،به این نتیجه میرسیم که خطاب کردن به صورت تثنیه«ذواتا،فیهما»به دو جنت آمده، ولی در این جا اشاره به صورت جمع«فیهن»است که میتواند یا از جهت پیوستگی به«فرش»باشد که نزدیک است،و مؤمنان با همسرانشان بر آنها مینشینند که خداوند دربارۀ آن گفته است: مُتَّکِئِینَ عَلیٰ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِینٍ «تکیه کنندگان بر تختهایی به صف چیده شده که حور العین را به همسری ایشان درآوردهایم»، (1)و نیز گفت: هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِی ظِلاٰلٍ عَلَی الْأَرٰائِکِ مُتَّکِؤُنَ* لَهُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا یَدَّعُونَ «آنان و جفتهاشان (همسرانشان)در سایههایی بر اریکهها تکیه کردهاند*آنان را است میوه و هر چه بخواهند»، (2)و این عطف کردن شبیه است به اتصال آیۀ 58 به آیۀ 56،و یا ممکن است معنی چنین باشد:در دو جنت یاد شده-که اساس است-جنتهای فراوانی وجود دارد که هر یک برای خود دارای کاخها و حوریان مخصوص است،و بعضی از مفسران گفتهاند که:این پیوستۀ به آیۀ پیشین فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ است به این اعتبار که حوری جزئی از آن آلاء بوده باشد،و این که رحمت خدا از هر سو بر انسان احاطه دارد،و تا آخرت امتداد پیدا میکند و در آن جا -در بهشت-برای مؤمنان چنان گسترش مییابد که به هیچ وجه قابل مقایسۀ با دنیا نیست،چه در بهشت تجلی اعظم نام الرحمن صورت پذیر میشود که نعمتهای ممتاز از لحاظ کمیّت و نوع و تنوع در آن وجود دارد،و اگر در دنیا چنان بود که نعمت خدا به نیکوکار و بد کار هر دو میرسید،در این جا تنها اختصاص به مؤمنان دارد،از آن جهت که آخرت سرای جدایی مؤمن و جز مؤمن از یکدیگر است.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
آری،ای گروه جن و انس!شما گاه آیات خدا را تکذیب میکنید،و به
نعمتهای او کفران میورزید، /14 ولی آنها پیوسته به شما میرسد،و بسا هست که خدا بر مقدار آن میافزاید تا تکذیب کننده بر گناه خود بیفزاید،و بهرهای برای وی در آخرت بر جای نماند،و نه نصیبی از رحمت خدا،و رحمت خدا از آنچه گرد میآورند بهتر است: وَ لَوْ لاٰ أَنْ یَکُونَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً لَجَعَلْنٰا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعٰارِجَ عَلَیْهٰا یَظْهَرُونَ* وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوٰاباً وَ سُرُراً عَلَیْهٰا یَتَّکِؤُنَ* وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذٰلِکَ لَمّٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ «و اگر نه آن بودی که(ما خواستیم که)مؤمن و کافر(در زندگی این جهان)چون هم باشند، چنان میکردیم که کسانی که به رحمان کفر میورزند،خانههایی با سقفهای سیمین داشته باشد و نردبانهایی که بر آنها بالا روند،و برای خانههاشان درها قرار میدادیم و تختهایی که بر آنها تکیه کنند*و زیورهای زرّین،که این همه چیزی جز متاع و بهرۀ زندگی دنیا نیست،و آخرت در نزد پروردگار تو مخصوص پرهیزگاران است». (1)مگر متاع دنیا چه ارزشی دارد که آدمی به آن فریفته شود، و چنان تصور کند که هر چه خدا بر مقدار آن بیفزاید به خیر و صلاح او است،و آن را وسیلهای برای ادامه دادن به کفر خود قرار دهد و تکذیب به خدای رحمان -عزّ و جلّ-که هر چه زودتر سبب ناکام شدن او از بزرگترین رحمت در آخرت،از چشمهها و نهرها و میوهها و فرش استبرق و حور العین،خواهد شد،و برای چه باید برای رحمت خدا بر او در دنیا از این نعمت بزرگ آخرت چشم بپوشد و به سبب تکذیب در معرض غضب خدا قرار گیرد؟! بدان سبب که ما،چنان که باید و شاید،از حقیقت نعیم آخرت آگاهی نداریم،خداوند متعال،از طریق تشبیه،اشارهای تقریبی به آن میکند،چه در بهشت چیزهایی است که نه چشمی آنها را دیده،و نه گوشی خبر آنها را شنیده،و نه بر قلب هیچ بشری خطور کرده است،و در اخبار آمده است که اگر خدا با مردمان دربارۀ بهشت چنان سخن گوید که هست،باور نخواهند کرد،و شاید به
1) 117) -الزخرف33/ تا 35.
این معنی بتوانیم از طریق این آیۀ شریفۀ توجه پیدا کنیم: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ پس هیچ کس نمیداند که چه چیزهایی مایۀ روشنی چشم،به پاداش آنچه میکردهاند،برای ایشان پنهان شده و محفوظ مانده است»، (1)چه ظاهر آنها اصلا امکان علم پیدا کردن را نفی میکند.
و برای نزدیک شدن به این اندیشه،بهتر است به تصور قاصرات الطرف توجه کنیم:آیا آنان شبیه زنان دنیا هستند؟و زیبایی ایشان تا چه اندازه است؟ گاه به این گونه پرسشها پاسخ میدهیم،ولی با چه دلیل،و بنا بر چه مقیاس؟!شاید عقلها و بلکه خیالهای ما بتواند آخرین حدّ جمال را جمال زیباترین زن در جهان تصور کند،ولی آیا میتوانیم زیبایی و جمالی را تصور کنیم که یک میلیون بار از این بیشتر باشد؟!هرگز نمیتوانیم...و به همین سبب پروردگارمان /14 در سخن گفتن از قاصرات الطرف به تشبیه چنین میگوید:
کَأَنَّهُنَّ الْیٰاقُوتُ وَ الْمَرْجٰانُ
«بدان میمانند که یاقوت و مرجان باشند».
گفته شده است که از لحاظ صفا و پاکی همچون یاقوتند،و بسا هست که از آیه معنی دیگری دستگیر ما شود،پس به همان گونه که یاقوت همچون هر سنگ دیگر نیست که به آسانی در دسترس هر کس قرار گیرد،بلکه برای دست یافتن به آن کوشش و تلاش فراوان لازم است،و نیز بدان سبب که دست هر کس به مرجان نمیرسد و برای یافتن آن باید تحمل مشقت کند و در ژرفای دریاها غوطهور شود،برای رسیدن به بهشت نیز باید بهایی پرداخته شود که در اختیار همه کس قرار ندارد،و خداوند متعال گفته است: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسٰاءُ وَ الضَّرّٰاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّٰی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ آیا گمان کردید که به بهشت درخواهید آمد،در صورتی که هنوز خبر کسانی که پیش از شما بودهاند به شما نرسیده است که با چه پریشانی و رنجوری
1) 118) -السّجده17/.
رو به رو بودند و چگونه بر خود لرزیدند که رسول و کسانی که با او بودند گفتند:
یاری خدا چه وقت خواهد رسید؟». (1)
شاید سپاسگزاری از نعمتهای مادّی و معنوی خدا از مهمترین کلیدهای بهشت باشد،چه شکر نعمتها به آنها برکت میبخشد و آنها را افزایش میدهد،و این تنها به دنیا اختصاص ندارد،بلکه در آخرت نیز چنین است،از آن روی که امتدادی از دنیا است،و تعیین کنندۀ حدّ نعمتهای خدا در آن دنیا نیز همین سپاسگزاری است.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
بنده میبایستی،از طریق عذابی که در آخرت به او خواهد رسید،از حجم تکذیب خود به نعمتهای خدا آگاه شود،و نیز از حسرت و ندامتی که برای او،بر اثر زیان دیدن بزرگ ابدی با از دست دادن نعیم بهشت و پاداش آن فراهم آمده است اطلاع حاصل کند.
[60]
همۀ ابعاد آفرینش نعمت است،و آن نیز-در نتیجه-از آلاء پروردگار رحمان ما محسوب میشود، /14 و بهشتیان آن گونه کساناند که شهود و حضور پروردگارشان را از طریق آلاء او احساس کردند،و او را شناختند و به رسالتهای او ایمان آوردند،و از فرستادگان او پیروی کردند،و چنان که باید از او ترسیدند و پرهیزگار شدند،پس در دنیا به انجام دادن کارهای نیک پرداختند...
چنان که شایسته است به تصرف در نعمتهای و آلاء او مشغول شدند،و گونهای از احسان ایشان آن بود که از این نعمتها به دیگران میبخشیدند.از عمق معنی ترس از مقام پروردگارشان آگاه بودند،و آن را محدود به قلبهای خود نمیکردند،بلکه آن را برنامۀ تکامل زندگی خود قرار دادند و به همین سبب در عمل کردن و بخشش و فداکاری تا بخشیدن تمام مال خود پیش رفتند،تا مگر از خشم خدا بر کنار بمانند، و چشم امید به رضا و پاداش او داشته باشند،و هرگز اعمال ایشان بیحاصل نخواهد
1) 119) -البقرة214/.
ماند،و حتی اگر به اندازۀ دانهای از خردل کار نیک کرده باشند،خدا جزای آن را خواهد داد إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ خدا پاداش نیکوکاران را تباه نخواهد کرد، (1)و آن را حفظ خواهد کرد و رشد خواهد بخشید و از طریق آن بر خیر فاعل آن خواهد افزود و آن را در دنیا و آخرت به او بازخواهد گردانید، یَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ یُرْبِی الصَّدَقٰاتِ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ کَفّٰارٍ أَثِیمٍ خدا ربا را نابود میکند و بر صدقهها میافزاید،و خدا هر ناسپاس و گنهکار را دوست ندارد»، (2)و خدا زندگی را فطرتی سازگار با این سنت بخشیده است،و انسان چیزی را میدرود که آن را کشته باشد،پس اگر نیکی کشته باشد نیکی درو میکند،و اگر بدی کشته باشد چیزی جز بدی درو نخواهد کرد.
هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ
مگر پاداش نیکی چیزی جز نیکی است؟ این حقیقتی فطری است که همگان بر آن گواهاند:مکافات احسان جز با احسان صورت نمیگیرد،و این حقیقت به روشنترین صورت آن در بهشت تجلّی پیدا میکند،و بدین گونه است که خدا در افراد بشر نهفتههای فطرتشان را برمیانگیزد تا آن را گواهی بر آنچه ذاتی ایشان است قرار دهند و به آن در میان خود عمل کنند.
از علی بن سالم روایت شده است که گفت:از ابو عبد اللّٰه الصادق علیه السّلام شنیدم که گفت:«آیتی ثبت شده در کتاب خدا است»و من گفتم که:آن چیست؟و او گفت که:«این گفتۀ خدای عزّ و جلّ: هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ در کافر و مؤمن جریان دارد،و در نیک و بد،و هر کس که در حق او نیکی کنند،باید که آن را مکافات و تلافی کند،و این مکافات عبارت از آن نیست که به اندازۀ آن باشد، /14 بلکه باید چنان کند که بر نیکی رسیدۀ به خودش
افزایش داشته باشد،پس اگر چنان کند که دیگری در حق او کرده است،برتری و فضل به آغاز کننده اختصاص دارد». (1)
در حدیثی به جامانده از پیامبر-در تأویل این آیه-آمده است:«آیا جزای کسی که ما را به نعمت توحید و یکتا پرستی متنعم ساخت،چیزی جز بهشت است؟». (2)
[61]
این آیه در رفتار فرد مؤمن انعکاس پیدا میکند و آلاء ارزانی داشتۀ بر او از طرف پروردگارش نردبانی برای صعود به جانب کمال روحی و ساختن جامعه و سببی برای دست یافتن به خرسندی خدا میشود،و البته وسیلهای برای تکذیب خداوند تبارک و تعالی نمیشود که بسیاری از جن و انس چنین میکنند.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
آیا خدا به ایشان احسان نکرد و نعمتهای آشکار و پنهان خویش را به ایشان ارزانی نداشت،و سپس آلاء او را تکذیب کردند؟!و از کجا میدانی که خدا احسان خود را،در آن حال که از احسان کردن به دیگری خودداری میکنیم،از ما قطع نکند؟مگر دو فرشتۀ او در شب جمعه چنین ندا نمیکنند که:«خدایا به هر انفاق کننده فرزندی خلف عنایت کن،و به هر ممسک از انفاق تلف»، (3)پس برای چه بخل میورزیم؟!چنان است که گویی در درون ایشان احساس عمیقی به آن وجود دارد که مالک نعمتها نیستند و امانتهایی از جانب خدا در دست ایشان است،پس از فرمان خدا برای انفاق کردن آنها خودداری میورزند،در صورتی که خدا گفته است: وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ و از آنچه خدا شما را در آن جانشین خود قرار داده است انفاق کنید»، (4)وَ ابْتَغِ فِیمٰا آتٰاکَ اللّٰهُ الدّٰارَ الْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیٰا وَ أَحْسِنْ کَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَیْکَ وَ لاٰ تَبْغِ الْفَسٰادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ و در
آنچه خدا به تو بخشیده است،به جستجوی جهان دیگر برخیز،و بهرۀ خود را از دنیا فراموش مکن،و نکویی کن چنان که خداوند به تو نکویی کرده است،و خدا تبهکاران را دوست ندارد. (1)
به همان گونه که احسان سبب جلب احسان است و نعمت را افزایش میدهد،بد کردن و سبب تباهی در زمین شدن نعمت را از آدمی سلب میکند،و بلکه آن را به صورت نقمت و رنج و گرفتاری درمیآورد،و پروردگار ما سبحانه و تعالی گفته است: إِنْ أَحْسَنْتُمْ /14 أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ،وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا اگر نیکی کنید به خود نیکی کردهاید،و اگر بدی کنید باز چنین است. (2)
[62]
سپس سیاق پیش میرود و با ما از دو باغ و جنّت دیگر سخن میگوید که نعیم این دو با نعیم آن دو تفاوت دارد:
وَ مِنْ دُونِهِمٰا جَنَّتٰانِ
«و نزدیک آنها است دو بهشت.» از مقارنۀ این چهار باغ و دیگر نصوص،چنان آشکار میشود که بهشت درجههای فراوان دارد و مردم در آن جا با یکدیگر اختلاف درجه دارند،و علی رغم آن که گفته شده است که اهل بهشت همه از نعمت برخوردارند و راضی به آنچه خدا از فضل خود بهرۀ ایشان کرده،به همانگونه که از لحاظ ایمان در دنیا با یکدیگر تفاوت درجه داشتهاند،در درجاتی که در بهشت بهرۀ ایشان شده با یکدیگر تفاوت دارند،و خداوند تعالی گفته است: هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ «آنان را در نزد خدا درجاتی است،و خدا به آنچه میکنند بینا است»، (3)و حتّی میان پیامبران برتری و فروتری در درجۀ بهشتی وجود دارد،و خدا گفته است:
تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ بعضی از آن فرستادگان را بر بعضی دیگر برتری دادیم» (4)و این تفاضلی که خدا آن را مقرّر داشته بی دلیل نیست،بلکه
متکی بر حکمت و علم است که خدا دربارۀ آن میگوید: نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ «درجات هر کس را که بخواهیم بالا میبریم،و پروردگارت حکیم علیم است». (1)
پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله و سلم گفت:«دو جنت از نقره است،بنای آن و آنچه در آن است، و دو جنت از طلا،بناهای آن و آنچه در آنها است»، (2)و امام صادق علیه السّلام در خطاب به کسی گفت:«نگویید که بهشت یکی است،در حالی که خدا میگوید: وَ مِنْ دُونِهِمٰا جَنَّتٰانِ و نگویید یک درجه،در صورتی که خدا میگوید: بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ «درجاتی بعضی برتر از بعضی دیگر»-و سپس اضافه کرد-تفاضل قوم به اعمال است. (3)
ولی اختلاف درجات و تفاضل اثری /14 از حسد یا بغضی در میان مؤمنان به وجود نمیآورد،و این بر عکس حالت دنیا است که غنی بر فقیر برتری میفروشد،یا عالم بر جاهل،یا حاکم بر محکوم،و پروردگار ما گفته است: وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ «و کینهای را که در دلهای ایشان بود، برکندیم و اکنون همچون برادرانی بر تختها رو به روی یکدیگر نشستهاند»، (4)و به آنچه خدا قسمت ایشان قرار داده خرسندند،چه میدانند که این به حکمت او است و آنان خود کسانی هستند که چنین وضعی را برای خود فراهم آوردهاند.
رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله و سلم در سفارش خود به ابو ذر رضی اللّٰه عنه چنین گفت:«ای ابو ذر!فاصلۀ درجه در بهشت همچون فاصلۀ میان آسمان و زمین است!و بنده چشمش را بالا میبرد و نوری به آن میخورد که نزدیک است چشم او را از کار بیندازد،و جزع و فزع میکند و میگوید که:این چیست؟!و به او گفته میشود که نور برادر تو است،و او میگوید:برادرم فلان!که در دنیا با هم کار میکردیم،و آیا او این
اندازه بر من برتری داشت؟پس به او گفته میشود که:او عملا بر تو برتری داشت و سپس در قلب خود رضایت ایجاد میکرد تا راضی شود. (1)و شاید بزرگترین مقیاس تفاضل و برتری بخشیدن و چشم پوشیدن در راه خدا باشد،و گروهی از مؤمنان بودهاند که جانهای خود را نذر راه خدا میکردند،و بر دیگران برتری داشتند، و آنان خواه از ربّانیان یا علمای دینی یا مجاهدان بوده باشند،بر همۀ مؤمنان در خیرات پیشی دارند،چه ملتزم به واجبات بودند و از محرمات اجتناب میکردند و به انجام حسنات و کارهای نیک میپرداختند،و خود را به کلی وقف خدا نکرده بودند،بلکه زندگی عادی خویش را بدانگونه که خدا مقرر داشته است میگذراندند،و آنان بازنشستگان از جنگی بودند که خدا وعدۀ نیکی به ایشان داده بود،ولی مجاهدان را با دادن پاداشی بزرگ به ایشان بر ایشان فضیلت بخشید.
قاعدون و بازنشستگان از مؤمنان همچون کارگران و کشاورزان و پیشهوران و بازرگانان و کارمندان و دیگر فرزندان امتند،در صورتی که مجاهدان متصدی قضایا و امور مردماند،همچون علمای عمل کننده و مجاهدان در راه خدا که در راه مصالح امت و ملت بیخوابی شب را تحمل میکنند و به دفاع از آنان میپردازند،و راهنمای آنان به سمت خیر و حقند،و در این راه با دشواریها دست و پنجه نرم میکنند،و این گونه کسان در سراها و درجات بلند بهشت مستقر میشوند،و کسانی که پایینتر از ایشانند،چون به آنان مینگرند میگویند: /14 «پروردگارا!اینان برادران ما و در دنیا با ما بودند،به چه چیز آنان را بر ما برتری بخشیدی؟!پس به ایشان گفته میشود:هیهات هیهات!آنان در آن هنگام که شما سیر بودید رنج گرسنگی را تحمل میکردند،و در آن زمان که شما سیراب بودید آنان با تشنگی میساختند،و چون شما به خواب میرفتید آنان بر سر پا باقی میماندند،و هنگامی که شما برای حفظ خویشتن خود را پنهان میکردید،آنان آشکارا دیده میشدند»، (2)
رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلم چنین گفت،و شاید در نصوص به جا مانده از پیغمبر و ائمة علیه السّلام ابعاد این تمایز را مشاهده کنیم،پس،مثلا،بیشتر سفارشها و گفتههای ایشان متوجه عموم مردم است،در صورتی که در وصیتها و کلمات ایشان چیزهای مخصوص برجستگان و رهبران،همچون کمیل و ابو ذر و سلمان و ابن مسعود و ابن جندب مشاهده میکنیم.
خدا این تفاضل را-همچون در سخن گفتن در این جا از بهشتهای چهارگانه-از آن روی مورد تأکید قرار میدهد که مردمان در کارهای خیر نسبت به یکدیگر حالتی شبیه به حالت مسابقه پیدا کنند،و قرآن به این هدف اشاره کرده و گفته است: سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که پهنای آن همچون پهنای آسمانها و زمین است و آمادۀ پذیرفتن کسانی است که به خدا و فرستادگانش ایمان آوردند،به مسابقه بپردازید و از یکدیگر پیشی جویید»، (1)و بلکه قرآن مسابقۀ برای محکم کردن عمل را هدفی از آفرینش شمرده و گفته است: وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً او است آن که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید،و عرش او بر آب بود،تا شما را بیازماید و معلوم کند که کدام یک در عمل و کردار نیکوترید، (2)و گفت: اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً آن که زندگی و مرگ را آفرید تا شما را بیازماید و معلوم کند که کدام یک در عمل و کردار نیکوترید». (3)
خلاصۀ کلام آن که«دونهما»در آیه به معنی کمتر بودن در فضل و فضیلت است،همچون آن که میگوییم فلانی در علم ما دون فلانی است،یعنی علم او کمتر از او است،و بدین گونه دو باغ(بهشت)آخری یا به صاحب دو باغ اولی
تعلق داد که در این گفتۀ خدای تعالی: وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ آمده و در آنها از کسی پذیرایی میکند که فضل و درجۀ او در نزد خدا کمتر است،و لذا آنها به عنوان مهمانسرایی برای پذیرایی از برادران مؤمنش به کار میرود که در بهشت به دیدار یکدیگر میروند،یا دو باغ اولی به خود او اختصاص دارد و در آنها،یا در یکی از آنها از امثال خود پذیرایی میکند،یا دو تای آخری منزلگاه کسانی است که در ترس از خدا درجۀ کمتری دارند.
ممکن است دو بهشت با درجۀ کمتر در دنیا برای کسی فراهم آمده باشد که از مقام پروردگار خویش ترس دارد و پیش از بهشت جاودانی به آن برسد،و در این باره روایتی از امام صادق علیه السّلام رسیده است که گفت:«دو سبزینه در دنیا است که مؤمنان از آنها میخورند تا از حساب فارغ شوند». (1)
[63]
آنچه تعیین کنندۀ درجۀ بنده را از بالاترین درجۀ بهشت تا پایینترین درک در آتش تعیین میکند،ایستاری است که نسبت به آلاء پروردگارش برمیگزیند،و به اندازۀ تکذیب و تصدیقش به آنها بستگی دارد،و اندازۀ بهرهمندی و حسن تصرفش در آنها.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
تکذیب کردن آنها چگونه است،چه گاه ممکن است که تکذیب به انکار خدا و کفر بیانجامد،و گاه بهرهمند نشدن از نعمت به صورت شایسته،که این نیز نوعی دیگر از تکذیب نعمت است که انسان به عمد آن را انجام نمیدهد،ولی بازتابی بر آیندۀ او در آخرت دارد،و بسا میشود که شخص شکر نعمتی را میگزارد و شکر نعمت دیگر را انجام نمیدهد و،مثلا،به شکر نعمت علم میپردازد ولی از شکر نعمت مال غافل میماند یا در آن کوتاهی میکند،یا این که به دستور آیهای از قرآن عمل میکند و دستور آیهای دیگر را نادیده میگیرد،یا این که با چشم خود به آنچه حرام است نگاه میکند،ولی گوش خود را از شنیدن غیبت یا نظایر آن
1) 139) -تفسیر نور الثقلین،ج 5،ص 200.
باز میدارد،که در این صورت به شکر نعمت گوش برخاسته و شکر نعمت چشم را فروگذارده است.
[64-65]
وحی الاهی تصویرهایی را از نعمتهای یاد شده در آنچه به دو باغ نخستین تعلق دارد در برابر ما قرار میدهد تا آنها را با یکدیگر مقایسه کنیم و آنچه را که برتر است برگزینیم و آن را هدفی برای دست یافتن به آن با حد اعلای تلاش و کوشش خود قرار دهیم.
مُدْهٰامَّتٰانِ
«دو سبزینه فام.» سیاهی شب را همة گویند:شب ادهم یعنی شب بسیار تاریک،و اسب ادهم یعنی /14 اسب سیاهرنگ، (1)و سبزی گیاهی شدید و غلیظ و پیوستۀ به یکدیگر را،از آن روی که به سیاهی میزند،چنین مینامند،و امام صادق علیه السّلام آن را چنین تصویر میکند:«نخلستانی که مکه و مدینه را به یکدیگر متصل کند»، (2)و هنگامی که برای مقایسۀ باغها با یکدیگر این لفظ مدهامّتان را با آنچه در وصف دو باغ و بهشت اولی به صورت ذَوٰاتٰا أَفْنٰانٍ آمده بود در کنار یکدیگر قرار میدهیم، به این نتیجه میرسیم که آن اولیها نیز سبز رنگ بودهاند،ولی درختان آنها همچون درختان میوه دارای شاخههای فراوان و شاید اغلب آنها درخت میوه بوده است،در صورتی که دو باغ پستتر از آنها چنین نبوده است،و چون این درختان در کنار یکدیگر قرار گیرند و به هم پیوسته شوند،رنگ سبز پیدا میکنند و با ساقههای دراز خود دارای صورتی زیبا میشوند،ولی زیبایی درختان شاخهدار و سودمندیهای آنها بیشتر است،و شاید یکی از آشکارترین سببهای تفاضل میان دو نوع باغ،اندازۀ سپاسگزاری از آلاء خدا یا کوتاهی کردن در انجام این وظیفه بوده باشد.در اثری از علاء بن سیابة از ابو عبد اللّٰه علیه السّلام آمده است:به او گفتم که مردمان از این که میشنوند گروهی از آتش بیرون میآیند و وارد بهشت میشوند،تعجب میکنند و به
ما میگویند:آیا در بهشت با اولیاء اللّٰه خواهند بود؟!او علیه السّلام گفت:ای علی! خدا میگوید: وَ مِنْ دُونِهِمٰا جَنَّتٰانِ آنان با اولیای خدا نخواهند بود»، (1)اگر طالب درجات اولیای خداییم،باید ندای تکرار یافتۀ قرآن را اجابت کنیم:
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
و به همان گونه که جنّیان مؤمن گفتند،و رسول بزرگوار صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم فرمان داد، بگوییم:لا و لا بشیء من آلاء ربنا نکذب. (2)
[66-67]
قرآن ما را با خود به درون دو بهشت میبرد،و این دفعه در نزدیکی دو چشمه نگاهمان میدارد که آب از آنها میجوشد و آن دو را با دو چشمهای که ذکرشان گذشت مقایسه میکند /14 که از آنها درجه کمتری دارند،بدان جهت که جریان پیدا نمیکنند.
فِیهِمٰا عَیْنٰانِ نَضّٰاخَتٰانِ
در آنها دو چشمه فوران کننده است.
در المنجد آمده است:نضخ الماء یعنی جوشیدن و فوران آب از سرچشمهاش شدت پیدا کرد،و عین نضّاخة یعنی چشمه فوران کنندۀ پر آب، (3)و در تفسیر الدّر المنثور آمده است:عبد الحمید و ابن المنذر و ابن ابی حاتم،از براء بن عازب روایت کردهاند که گفت:دو چشمهای که آبشان روان میشود بهتر از دو چشمۀ فوران کننده است:دو فوران کننده بهتر از دو جریان کننده نیست. (4)و این بدان معنی نیست که در آن دو باغ نهرهای جاری وجود ندارد،ولی خدا برای صاحبان دو جنت اول آب نهرهای کوچک و بزرگی را از چشمهها به جریان میاندازد که این امتیاز در دو جنت با درجۀ پایینتر وجود ندارد.
این البته چیزی از شأن آنها نمیکاهد،چه تنها نجات یافتن از آتش خود فوز بزرگی بوده است.و خداوند تعالی گفته است:
کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ همه کس چشندۀ مرگ است،و مزدهای شما به صورت کامل در روز قیامت به شما خواهد رسید،پس آن کس که از آتش برکنار شود و به بهشت درآید، رستگار شده است،و زندگی دنیا چیزی جز اسباب فریب و سرگرمی نیست». (1)
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
واجب است که این آیه شعاری برای ما باشد،پس کدام نعمت از نعمتهای بیشمار پروردگارمان و نشانهای از رحمانیّت او است که بتوانیم منکر آن شویم یا آن را تکذیب کنیم؟!و اصلا برای چه باید به تکذیب آلاء پروردگارمان بپردازیم؟!که او از غیب رحمت خود برای ما آشکار میسازد،و درهای آن را میگشاید،و سپس ما را میخواند تا از آن محروم نشویم.آری،گاه به دو بهشت اولی دسترس پیدا نمیکنیم،ولی چه خوب است که تقوا پیشه کنیم تا مگر به دو بهشت دوم داخل شویم،مگر این نعمت نیست و آیتی هدایت کنندۀ ما به رحمت او؟ /14 [68-69]
سپس باید به آیات و نعمتهای او در طبیعت پیرامون خویش بنگریم،و به کتابش گوش فرا داریم که از دو بهشتی فروتر از درجات بالا سخن میگوید،ولی این دو که مظهر رحمت اویند،بر خیر دنیا و نعمتهای آن برتری دارند.
فِیهِمٰا فٰاکِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّٰانٌ
در آنها میوه است و خرما و انار.
مفسّران دربارۀ ارتباطی میان این سه با یکدیگر اختلاف دارند:بعضی فاکهة را اسم جنس و کلی دانسته و آنچه را که پس از آن آمده است فرع و گونۀ خاصی از آن،و بعضی دیگر این سه را جنسهای مختلف تصور کردهاند،و گفتهاند که میوۀ نخل و رمّان از گونه فاکهه نیست،و دیگران گفتهاند:خدا اشاره به جنس با لفظ فاکهة کرده و سپس از بهترین آن(میوۀ نخل و میوۀ رمان)سخن گفته است،
1) 146) -آل عمران185/.
بنا بر قول امام صادق علیه السّلام:«فاکهة(میوه)صد و بیست گونه است و سرور و آقای آنها رمّان(انار)است»، (1)و گفتۀ دیگرش:«پنج میوه از میوههای بهشت است:
(از جمله)انار و رطب(خرمای تازه)». (2)و آنچه برای ما حایز اهمیت است این که خدا این سه را به عنوان مثالی از آنچه در بهشت است آورده نه آن که میوههای بهشت منحصر به اینها بوده باشد.با وجود این از لحاظ درجه و فراوانی و نعمت بودن پایینتر از میوههای دو بهشت اولند،چه در آنجا خدا گفت مِنْ کُلِّ فٰاکِهَةٍ «از هر میوه»،نه یکی بلکه یک جفت زَوْجٰانِ وجود دارد،در صورتی که در این جا میگوید: فِیهِمٰا فٰاکِهَةٌ «در آنها یک میوه»است،و شاید کلمۀ«فاکهة» نتواند همۀ مفردات و انواع میوه را شامل شود،و این تفاوت تا حدی شبیه این گفتۀ خدا در سورۀ الواقعة است که در آن از بهشتهای پیشی گرفتگان و مقربان چنین سخن میگوید: وَ فٰاکِهَةٍ مِمّٰا یَتَخَیَّرُونَ «و میوه از هر گونه که برگزینند»، (3)و گفتۀ دیگرش در توصیف بهشتهای اصحاب الیمین که از آنان درجۀ کمتری دارند:
وَ فٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ و میوههای فراوان که نه برمیافتد و نه ممنوع». (4)پس برای آنان هر میوه که بخواهند و هوس کنند،حتی اگر پیش از هوس کردن موجود نباشد،در اختیارشان قرار میگیرد،و اینان در درجهای پایینتر از آنان جای دارند،و این مایۀ شگفتی نیست که او که صادق است چنین میگوید:
لاٰ یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قٰاتَلَ أُولٰئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قٰاتَلُوا وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّٰهُ الْحُسْنیٰ «از میان شما کسانی با آن کسان که پیش از فتح انفاق کرده و به نبرد پرداختهاند،برابر نیستند که درجۀ آنان بزرگتر از درجۀ کسانی است که پس از فتح به انفاق کردن /14 و به نبرد برخاستن روی آوردند،و خدا به
همگان وعدۀ نیکی میدهد. (1)
چون به نعیم دو بهشت اخیر نظر کنیم،هر چند نسبت به دو بهشت نخستین درجۀ پایینتری دارند،حقا مظهر اسم رحمان به شمار میروند،و او از این که ما را بیافریند بینیاز است،ولی ما را به لطف و حکمت خود آفرید،و سپس ما را به حال خود رها نکرد،بلکه ما را بر فطرت حق و شناخت خودش آفرید،و ما را به هر دو راه رهبری کرد،و به ما علم آموخت،و سپس عقل به ما بخشید،و فرمان داد تا از او اطاعت کنیم،و تا دم مرگ در توبه کردن و بازگشتن به سوی خودش را برای ما باز نگاه داشت،و او قادر است که ما را پس از مرگ بار دیگر زنده نکند و بعثی در کار نیاید،و اگر بعث صورت گرفت ما را عذاب کند،ولی او بهشت را آفرید تا به ما اکرام کند نه این که جزای عملمان باشد،چه ما شایستگی آن را نداریم که حتی از یک نعمت از نعمتهای او سپاسگزاری کنیم،بلکه درآمدن به بهشت نتیجهای از فضل او است و اگر چنین بود یک نفر-حتی رسول اکرم صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم-نیز به بهشت راه نمییافت،چنان که خود او گفته است:«سوگند به آن که جانم به دست او است که هیچ یک از مردم نیست که با عمل خویش به بهشت داخل شود» و چون گفتند:حتی تو ای رسول خدا؟و او گفت:«و نه من،مگر این که رحمت و فضل او مرا فراگیرد و شامل حالم شود»و دست خودش را بر بالای سر خویش نهاد و بانگ خود را بلندتر و کشیدهتر ساخت». (2)
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
و ما در برابر نعمت او هیچ نمیتوانیم کرد جز این که بگوییم:و لا بشیء من آلاء ربنا نکذب.
[70-71]
و سپس در وصف نعمتهای دو بهشت میگوید:
فِیهِنَّ خَیْرٰاتٌ حِسٰانٌ
در آنها است زنانی نیکو و زیبا.
پس چرا از تثنیه(فیهما)خارج شد و به جمع«فیهنّ»پرداخت؟!به این دلایل:
اول:این دلیل بر بزرگداشت مقام این دو بهشت است،هر چند از این لحاظ پایینتر از دو بهشت نخستین به شمار میروند که وصفشان پیش از این گذشت.
دوم:سخن پیوستگی با آلاء در آیۀ پیشین دارد،به اعتبار آن که زنان نیکو و زیبا نیز از آلاء به شمار میروند.
سوم:سخن در این جا تنها به دو بهشت اخیر اختصاص ندارد،بلکه به همۀ باغها و بهشتها و از جملۀ دو بهشت اولی نیز مربوط است.و این به سیاق نزدیکتر است مخصوصا در آن هنگام که بگوییم مقصود«خیرات حسان»زنان مؤمن بوده باشد از این لحاظ که افضل و اجملند،و امام صادق علیه السّلام در این باره چنین گفته است:«خیرات حسان از زنان دنیایند،و آنان از حور العین زیباترند»، (1)و نیز گفت:«آنان زنان صالح و مؤمن و عارفاند». (2)
در خبر است که رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم از نعیم بهشت سخن گفت و سپس از حور العین یاد کرد و آن گاه ام سلمه به او گفت:پدر و مادرم به فدایت ای رسول اللّٰه، آیا ما بر آنان برتری نداریم؟و او گفت:«چرا،به سبب نماز و روزه و عبادتتان که به منزلۀ ظاهر نسبت به باطن است». (3)
از معانی آیه است که آنچه رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم چنین گفت:«یعنی خلقشان نیکو است و رویشان زیبا». (4)و زنان نیکو خلق از آن روی به نام خیرات نامیده میشوند که صالح بودن زن برای شوهرش و برای جامعه خیر بزرگی فراهم میآورد، به همان گونه که فساد او سبب شرّی بزرگ میشود.و هنگامی که از پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم دربارۀ نیکوترین و بدترین بد پرسش کردند،گفت:«نیکوترین نیک زنی است که
صالح باشد،و بدترین بد زنی که فساد کند».
این نعمت هر چه بیشتر در بهشت تجلّی پیدا میکند،چنان که در حدیث به جا مانده از پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله و سلم که راستگو و تأیید شدۀ به راستی است،در وصف نعمت خیرات حسان در بهشت چنین آمده است:
«در بهشت نهری است که در دو کرانۀ آن کنیزکان نشستهاند و از جانب خدا به ایشان وحی میشود که:تمجید و تسبیح و ستایش مرا به گوش بندگانم برسانید،پس آنان به آوازی خوش و بلند که خلایق هرگز چنین آوازی را نشنیدهاند به آواز خوانی در تسبیح خدا میپردازند و اهل بهشت را به طرب و شادی برمیانگیزند،پس زنی در مقابل ولی خدا حاضر میشود که از جملۀ زنان او نیست و کمری بسیار باریک دارد و کاخها و منزلگاههای او پر نور میشود،و ولی خدا چنان گمان میبرد که پروردگارش بر او اشراف کرده است،یا فرشتهای از فرشتگانش،و چون سر خود را بلند میکند،با زنی رو به رو میشود که نزدیک است نور او سبب از دست رفتن نور چشم وی شود،و آن زن به او میگوید:اکنون وقت آن رسیده است که از تو دولتی به ما برسد،پس به او میگوید که:تو که هستی؟و آن زن میگوید:من از آن کسانم که در قرآن از ایشان چنین یاد شده است: لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ فِیهٰا وَ لَدَیْنٰا مَزِیدٌ «آنان را در آن جا هر چه خواهند وجود دارد،و در نزد ما افزونتر»پس با او همخوابگی میکند با نیرویی همچون نیروی صد جوان،و هفتاد سال از عمرهای ما با او به معانقه و دست در گردن یکدیگر انداختن میگذراند،و نمیداند که آیا به چهرهاش بنگرد یا به پشتش یا به ساقهای پایش؟!و هیچ جای بدن او نیست که چون در آن نگاه کند،از شدت نور و صفای آن چهرۀ خود را در آن نبیند،پس از آن زن دیگری زیباتر از ازلی و با عطری دل انگیزتر از او در برابر او آشکار میشود که به او میگوید:اکنون وقت آن است که از تو دولتی به ما برسد،و چون ولی خدا به او نظر میکند،میگوید که تو کیستی؟و او در جواب میگوید که من آن کسم که خدا از او در قرآن چنین یاد کرده است: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ پس هیچ کس نمیداند
که چه مایههای روشنی چشمی،در برابر عملی که انجام دادهاند،برای آنان پنهان نگاه داشته شده است». (1)
«گفت:هیچ کس نیست که وارد بهشت شود مگر این که پانصد حوری همسران او باشند،و همراه با هر حوری پانصد غلام و هفتاد کنیز که گویی مروارید پراکندهاند یا مروارید پوشیده». (2)
این گوشهای از آلاء و نعمتها و رحمت خدا است که در انتظار ما است،به شرط آن که ایمان بیاوریم و از مقام حق تعالی بترسیم و به همین سبب به نافرمانی و تجاوز از حدود او نپردازیم.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
.
ای انس و جن! /14 [72-75]
حوریان میگویند:«ما جاودانهایم و مرگ نداریم،نرمیم و دچار یأس زنان نمیشویم،و زنان مردان بزرگواریم»، (3)و اگر یکی از آنان در مقابل اهل دنیا ظاهر شود،از شدت تمایل و شوق به او خواهند مرد.
حُورٌ مَقْصُورٰاتٌ فِی الْخِیٰامِ
«سفید پوستانی بازداشته و در خیمهها.» علی بن ابراهیم گفت:و صاحب مجمع نیز چنین گفته است،و به قولی:
نگاه و دید ایشان مقصور و منحصر به همسرانشان است همچون گفتۀ دیگرش قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ و فخر رازی تعبیری لطیف دارد و میگوید:مؤمن در بهشت برای دست یافتن به چیزی احتیاج به حرکت ندارد،بلکه چیزها به طرف او به حرکت درمیآیند،و خوردنی و نوشیدنی خود به خود به او میرسد،و هر چه به آن تمایل دارند در پیرامون آنها در حرکت است،پس حوریان در خانههایی پنهانند،و در هنگام انتقال یافتن به نزد مؤمنان که خواستار ایشان شدهاند،پوشیدۀ در سراپردههایی به نزد مؤمنان میروند،و مؤمنان را کاخهایی است که در کنار آن
حوریات از سراپرده بیرون میآیند و وارد کاخها میشوند» (1)و حوریان نیز قصر نشین میشوند.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام به این معنی اشاره شده و گفته است:
«حوریان سفید پوست و پوشیدۀ در خیمههای درّ و یاقوت و مرجانند،و هر خیمه را چهار در است و بر هر دری هفتاد کنیز برجسته پستان دربانی میکند،و هر روز برای ایشان کرامتی از جانب پروردگار عزّ ذکره میرسد،و خدا آنان را به مؤمنان بشارت میدهد»، (2)و پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم گفت:«هر خیمه و سراپرده مرواریدی است که در ازای آن در آسمان شصت میل است» (3)پس آنان ملکههای بهشتند و در پیرامون آنان کنیزکانشان قرار گرفتهاند.
اینها همه از چیزهایی است که خدا به بندگان خایف از مقام خودش وعده داده است،و در این شک نیست که وعدۀ الاهی به صورتی عمیق و فراگیر /14 با خواستههای انسان میخواند،و بهشت تصویر کنندۀ فضیلتی است که انسان با عمل خویش برای فردای خود فراهم میآورد،و مؤمن به هیچ زنی نظر ندارد بلکه در همسر و شریک زندگی خود خواستار صفاتی معین است که از مهمترین آنها عفت و طهارت است،چه اینها از خصوصیات خاندان صالح و شایسته است،و زندگی با همسری که چشمش به همه جا امتداد پیدا کند،و پاکیزگی و نفس خود را به هر جنبندهای تسلیم کند،چه فایدهای دارد؟!یا چگونه ممکن است خانوادهای سازندۀ نسلهایی با فضیلت باشد،و نقش پاکیزه خود را در بنای جامعه ایفا کند،در صورتی که مادر آن خانواده از عفاف بویی نبرده باشد؟ وعدۀ خدا به مؤمنان که نعمت حوریان باکره را نصیب ایشان خواهد کرد، تنها برای ارضای خواستههای جنسی ایشان نیست،بلکه پیش از آن تحقق بخشیدن به چشمداشتهای معنوی آنان است،چه دختری باکره بیش از آن همه به همسر خویش
عشق میورزد و اخلاص نشان میدهد که زنی که بکارت خود را به دیگری داده باشد چنین میکند.
آخرین کلمه:شاید از یاد کردن قرآن از صفات حوریان که اخلاق پاکیزه خَیْرٰاتٌ است و جمال حِسٰانٌ و عفت و پاکی مَقْصُورٰاتٌ فِی الْخِیٰامِ و لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ ،چنان فهمیده شود که این صفات هدف و نهایت چیزی است که مؤمن باید خواهان آنها در همسرش باشد،تا بتواند با او زندگی با فضیلت و سعادتی را بگذراند.
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ* لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ
«نیامیخته است با آنان پیش از آن نه انسانی و نه جنّی.» آری...این وعدۀ خدا است،و مؤمن با فشارهای گوناگونی برای منحرف شدن از حق رو به رو است،تا به شهوتهای خود برسد،و شاید شهوت شکم و جنس و آسایش طلبی نقشی در باز پس ماندن از مقام ترسندگان از مقام پروردگارشان داشته باشد،ولی آخرت را به یاد آورد و آنچه از نعیم را که در آن جا به فرمانبرداران و ترسندگان از او وعده داده شده است در نظر بیاورد باشد که در مقابل آن فشارها ایستادگی کند و شهوت حرام در او بمیرد و ندای پروردگارش را اجابت کند:
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
و بگوید:لا بشیء من آلائک ربّ أکذّب،و در آن بکوشد که به این گفته در زندگی خود تحقق بخشد،و سپس چرا تکذیب کند در صورتی که میداند که این نعیم جز به تصدیق به دست نمیآید؟! [76]
بدان سبب که مؤمن راحت آخرت را با رنج دنیا میخرد،زیرا که میداند هر کس در این دنیا به خاطر رسیدن به آسایش از حق تخلف ورزد،آن را در آخرت نخواهد یافت،و اما مؤمنان که خود را گروگان حق قرار دادهاند و به خاطر آن تلاش کردهاند،در نهایت آسایش در سرای دیگر خواهند نشست:
مُتَّکِئِینَ عَلیٰ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسٰانٍ
در حالی که تکیه کردهاند بر پشتیهایی سبز و بافتههای زرتاری نیکو و زیبا.»
در المنجد آمده است:رف عبارت از چیزی است که از درخت و گیاه آویخته باشد،و هر چیزی که از اندازه بیشتر باشد و تا بخورد،و پارچه حریر نازک، و پارچهای است که بر سراسر قسمت پایین خیمهها آویخته میشود،و آن قسمت از زره است که آویخته میشود... (1)و ضرب المثلی عربی آن است که هر جامۀ عریض رفرف دارد،و آنچه همۀ این معانی را در خود جمع میکند آن است که بر اثر باد یا حرکت تکان میخورد،و شاید معنی رفرف موجود در آیه پشتیها و بالشهایی ساختۀ از دیبا است که بسیار آکنده نبوده باشد که با تکیه کردن بر آنها فرو میرود و جابهجا میشود،و اما عبقری پارچهها و گستردنیهای آراستۀ به حریر است و اعراب پارچههای حریر را که با دقت و زیبا بافته شده باشد عبقریات میگوید،و به انسان هنگامی عبقری(نابغه)میگوید که عقلش شکفتگی و گستردگی پیدا کرده باشد،و مواهب او از حدّ معمول بالاتر باشد،و پروردگار ما نگفت«عبقری»و بس بلکه صفت«حسان»را که حکایت از فزونی زیبایی میکند بر آن افزوده،به همان گونه که رفرف را با صفت سبز توصیف کرد که بهترین رنگ برای پشتیها و تکیهگاهها و بالشها است.
[77]
فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ /14 نعمتهای خدا که در دنیا انسان و آفریدگان را احاطه کرده،و نعیمی از او که چشم به راه مؤمنان در آخرت است،دلیل بر رحمانیت او است.
[78]
تَبٰارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ «فرخنده است نام پروردگارت که خداوند جلال و شکوه و بزرگواری است.» «تبارک»از نامهای عمدۀ چهارگانه برای خدا است،یعنی سبحان، تعالی،تبارک و اللّٰه،و علاّمۀ مجلسی(رض)گفته است:و اما تبارک از برکت است،و او عزّ و جلّ صاحب برکت است،و فاعل و خالق برکت و به وجود آورندۀ آن در میان آفریدگان خویش است،و تبارک و تعالی عن الولد و الصاحبة و الشریک و
1) 163) -المنجد،مادۀ اف(با تصرف).
عمّا یقول الظالمون علوّا کبیرا، (1)و شاید نامی باشد که به کنار فعل الاهی در آفرینش متصل میشود،پس استمرار دارد و تکامل پیدا میکند و برکت آن افزایش مییابد،و به همین سبب به اسم«الرحمن»نزدیک است و شاید بتوانیم بگوییم که این سوره با جنبۀ معنوی تبارک(الرحمن)آغاز شد و با جنبۀ ظاهری آن(تبارک) پایان پذیرفت.
نیز معلوم میشود که(الرحمن،و ذو الجلال و الاکرام)از نامهای فرعی تبارک است،و مظهری از آن،و هنگامی که آیۀ 27 وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ را با این آیه در کنار یکدیگر قرار دهیم،به دو حقیقت هدایت میشویم:
اول:این که وجه خدا همان نامهای او است،همچون الرحمن و الباقی و ذو الجلال و الاکرام.
دوم:این که نامهای خدا،همچون ذات او تعالی،منزه است.در آن جا گفت: ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ یعنی وجه ربّ،و در این جا گفت ذِی الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ یعنی ذات ربّ،ولی تنزیه نامها ذاتی نیست بلکه از خدا است،به همان گونه که ما از گفتن این مطلب قصد آن نداریم که بگوییم نامهای خدا همان ذات او است...هرگز...و امام ابو عبد اللّٰه علیه السّلام گفت:«اللّٰه غایت کسی است که او را غایت قرار دهد، /14 و غایت شده غیر از غایت است...و در ربوبیت یگانه است،و خود را به نامحدود بودن توصیف کرده است،پس یاد آورندۀ خدا جز خدا است،و خدا جز نامهای او است و هر چه بر آن نام چیزی جز او نهاده شود،آن مخلوق است،مگر ندیدهای که میگوید: اَلْعِزَّةَ لِلّٰهِ ،العظمة للّٰه،و گفت: وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا و گفت: قُلِ ادْعُوا اللّٰهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ أَیًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ پس نامها مضاف الیه است،و او توحید و یگانگی خالص است. (2)
جلال نامی است که حاوی همۀ معانی و بزرگی و بزرگواری است،در صورتی که اکرام دلالت بر همۀ معانی جمال دارد،پس او رحیم است و غفور و منّان و عطوف و عالم و قادر،و نامهای خدا اساسا به دو نوع تقسیم میشود که:
اولی بیان کنندۀ آن است که از نقص خالی است،و دومی بیان کنندۀ جنبههای کمال است.
آخرین سخن:میان سورۀ الرحمن که در آن از سه گروه از مردم سخن به میان میآید(مجرمان،اصحاب دو بهشت اول،اصحاب دو بهشت دوم)و سورۀ الواقعة که آن نیز از سه گروه(پیسینیان)اصحاب راست،اصحاب چپ)بحث میکند،علاقه و ارتباطی وجود دارد،و با تدبّر به این نتیجه میرسیم که مجرمان همان اصحاب المشأمة(چپ)اند،و سابقون اصحاب دو بهشت نخستین،و اصحاب الیمین(راست)اصحاب دو بهشت آخری.
1-از امام ابو جعفر علیه السّلام:هر کس که مشتاق بهشت و صفت آن باشد، باید سورۀ واقعه را بخواند،و هر کس خواهان نگریستن به آتش باشد،باید سورۀ لقمان را قرائت کند.
(نور الثقلین/ج 5-ص 203) 2-از او علیه السّلام است:«کسی که واقعه را هر شب،پیش از رفتن به خواب،بخواند،خدای عزّ و جلّ را چنان ملاقات میکند که چهرۀ او همچون ماه شب بدر است».
(البرهان/ج 4-ص 273) 3-قرطبی در فضیلت سوره به نقل از ابو عمر ابن عبد البر در«التمهید»و «التعلیق»و نیز ثعلبی نقل کردهاند که:عثمان بر ابن مسعود برای عیادت از او در بیماری مرگش وارد شد و گفت:از چه شکایت داری؟و او گفت:از گناهانم.و بار دیگر پرسید که:چه میل داری؟و او گفت:رحمت پروردگارم.گفت:آیا دوست داری که پزشکی را بخوانیم؟و او گفت:پزشک مرا بیمار کرد،گفت:
آیا میل داری سهم بخشش به تو را بدهیم؟گفت:مرا به آن نیازی نیست،در زندگی آن را از من بریدی،و حال که دارم میمیرم میخواهی آن را به من بدهی؟! گفت:برای دخترانت پس از مرگ تو باقی میماند،گفت:آیا میترسی که
دخترانم پس از من گرفتار فاقه شوند؟من به آنان دستور دادهام که سورۀ واقعه را هر شب بخوانند،چون از رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلم)شنیدم که میگفت:
«هر کس سورۀ واقعه را هر شب بخواند گرفتار فقر و فاقه نخواهد شد».
رستگاری انسان در زندگی وابستۀ به فهم او از حقایق زندگی و همزیستی داشتن با آنها و در نظر گرفتن عملی آنها در اخلاق خود و سعی و تلاش کردن او است،و با آن که از او خواسته شده است که حقایق گوناگون را خوب بفهمد، آنچه بیشتر ضرورت و اهمیت دارد نسبت به حقایق بزرگی است که اثری قاطع در نزدیکی او و سرنوشت او دارند.و الواقعة یعنی همین سورۀ کلی که اکنون به استقبال آیات آن میرویم،ما را با یکی از بزرگترین حقایق و خطیرترین آنها نسبت به انسان آشنا میکند،و آن ساعتی است که اگر وقوع پیدا کند بر روی هر ذره از دنیا اثر میگذارد،چه زمین و کوهها به صورت گرد و غبار پراکنده درمیآیند،و صحنۀ این زندگی که برای فرزند آدم آفریده شده پیچیده و برداشته میشود،برای آن که صفحات زندگی دیگر گشوده شود که فصول اول هلاک و برافتادن این هستی با همۀ افراد بشری است که در آناند،و پایان آن جزایی است که به آن میرسند و در آن از یکدیگر تمایز پیدا میکنند،و میان آن دو بعث است و رسیدگی به حساب.
پس به اندازۀ حضور الواقعة در ذهن و فهم آدمی و همزیستی عملی با آن است که منزلت و مقامی در آن دنیا پیدا خواهد کرد،که یا همراه با نیکان پیشین است و در برترین برتریها،و یا با اصحاب شؤم و بدبختی و فجور در فرورفتهترین فرورفتگیها،و یا در میان این دو است با اصحاب دست راست،ولی چگونه میتواند از«الواقعة»آگاه شود که آن نیز /14 جزئی از غیبی است که پوشیدۀ از او است؟!
آری غیب است به همانگونه که فرشتگان و جن و آینده از عالم غیب است،ولی خدا برتر و بالاتر از آن است که ما را ملزم به حقیقتی حاضر یا غایب سازد مگر این که نشانههای هدایت کنندۀ به آن موجود و بر پا و کافی برای آن باشد که برای هر کس که بشنود و نظر کند و بیندیشد و حاضر باشد،بتواند به صورت حجتی بالغه درآید.پس آیات و نشانههای واقعه چیست؟ اولا:و پیش از هر چیز دلیل و نشانهای برای تکذیب این حقیقت وجود ندارد لَیْسَ لِوَقْعَتِهٰا کٰاذِبَةٌ ،و این از طبیعت حق است که دلیلی منطقی بر خلاف آن وجود ندارد،و آن کس که آن را تکذیب،کند،دنبال بهانهای میگردد تا ایستار خود را پسندیده جلوهگر سازد.
ثانیا:انسان غالبا شک خود را در این واقعه با شک در امکان داشتن آن توجیه میکند،چه به این حقیقت بزرگ از طریق تواناییهای محدود خود نگاه میکند و به همین سبب به آن کفر میورزد.اما اگر با میانجیگری قدرت نامحدود خدا به آن نگاه کند،و سنتهای حکیمانۀ او که تبدیل ناپذیر است،آنها را حق الیقین میبیند.
ایمان پیدا کردن به ارادۀ خدا از اندیشیدن در نشانههای قدرت او فراهم میآید که در نفس و در آفاق متجلی میشود،و همین است که او را به عظمت پروردگارش راهنمایی میکند و به دور بودن او از ناتوانی،و آیات 53-73 انگیزندۀ عقل بشری به سوی حقایق است و مشهودات را به صورت پلی برای رسیدن به غیب درمیآورد.
ثالثا:قرآن کریم آیت و نشانۀ بزرگی است که ما را به تمام حقیقت رهبری میکند،به شرط آن که انسان هنگامی که به تدبر در آن میپردازد و آیات آن را تأویل میکند،از هر پلیدی مادّی(حدث و خبث)و نفسی(صفات و عقدهها)و عقلی(افکار گمراه کننده)پاک باشد تا بتواند از حجابهایی که مانع لمس کردن و تأویلهای ژرف حق آن است بگذرد،و با فطرت سالم و عقل فروزنده حقیقت را به صورتی مشاهده کند که پرده از روی آن برداشته شده است،و چون دشواری بشر تنها جنبۀ عقلی ندارد و نفسی و روانی نیز هست،خداوند متعال دریافت این حقیقت بزرگ را با شواهد عقلی و وجدانی و واقعی،با اسلوب ادبی بلیغ،و روش
نفسی مؤثری آسان و مسیر ساخته که شامل تشویق /14 و تهدید هر دو هست،و همگان را به تسلیم آن برمیانگیزد،و آن هم تسلیمی از روی فهم ژرف که صاحب آن را به ایجاد معادلهای میان حاضر و مستقبل وامیدارد،و به کوششی راستین و مؤثر برای رستگار شدن در آخرت،و ناگهان خود را چنان میبیند که واقعه وقوع پیدا کرده و مستعدّ ملاقات پروردگار خویش و رسیدن به بهشت همراه با مؤمنان پیشین،یا لا اقل با اصحاب الیمین است.
از آن روی که مرگ واقعۀ صغری و کوچک برای هر فرد از افراد انسان است،و حقی است که با آن سرنوشت وی معین میشود،سیاق در پایان سوره به آن میپردازد و آن را همچون نشانهای برای جزا معرفی میکند،و تعبیر کنندهای از سرنوشت و علم یقینی به غیبی که گمراهان و مکذبان آن را تکذیب میکنند.
سورة الواقعة /14
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . إِذٰا وَقَعَتِ اَلْوٰاقِعَةُ (1) لَیْسَ لِوَقْعَتِهٰا کٰاذِبَةٌ (2) خٰافِضَةٌ رٰافِعَةٌ (3) إِذٰا رُجَّتِ اَلْأَرْضُ رَجًّا (4) وَ بُسَّتِ اَلْجِبٰالُ بَسًّا (5) فَکٰانَتْ هَبٰاءً مُنْبَثًّا (6) وَ کُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً (7) فَأَصْحٰابُ اَلْمَیْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَیْمَنَةِ (8) وَ أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ (9) وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ (10) أُولٰئِکَ اَلْمُقَرَّبُونَ (11) فِی جَنّٰاتِ اَلنَّعِیمِ (12) ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِینَ (13) وَ قَلِیلٌ مِنَ اَلْآخِرِینَ (14) عَلیٰ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ (15) مُتَّکِئِینَ عَلَیْهٰا مُتَقٰابِلِینَ (16) یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ (17) بِأَکْوٰابٍ وَ أَبٰارِیقَ وَ کَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ (18) لاٰ یُصَدَّعُونَ عَنْهٰا وَ لاٰ یُنْزِفُونَ (19) وَ فٰاکِهَةٍ مِمّٰا یَتَخَیَّرُونَ (20) وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمّٰا یَشْتَهُونَ (21) وَ حُورٌ عِینٌ (22) کَأَمْثٰالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَکْنُونِ (23) جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (24) لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً وَ لاٰ تَأْثِیماً (25) إِلاّٰ قِیلاً سَلاٰماً سَلاٰماً (26)
4 رجت:یعنی با حرکت شدیدی در نتیجۀ زلزلههایی به حرکت درآمد که از نشانههای ساعت است.
5 و بست:پراکنده شوند،و بسیس به معنی آرد است.
6 هباء:گرد و غباری است که چون نور خورشید از سوراخی وارد اطاق تاریک شود،میان ستونی نورانی مشاهده میشود.
15 موضونة:محکم و خوشبافت.
19 لا یصدعون عنها:یعنی گرفتار سردرد نمیشوند.
و لا ینزفون:بر اثر مستی عقل خود را از دست نمیدهند،و معنی آن مست نمیشوند است و رفتن عقل نتیجۀ مستی.
آغاز سوره چنان قلب را به حرکت و لرزش درمیآورد که گویی میخواهد
آن را از جایگاه خود برکند،و این در آن هنگام است که واقعۀ هولناک قیامت را که تکذیب نمیپذیرد،در برابر خویش تحقق یافته تصور میکند،در آن هنگام که گروهی به اعماق آتش فرو میروند و گروهی دیگر به بهشت صعود میکنند،و زمین به لرزه درمیآید و کوهها از جای کنده و خرد و پراکنده میشوند،و غباری فضا را فرامیگیرد.
چرا در آغازهای این سورهها که بندگان را به یاد روز ترسناک معاد میاندازد،این گونه کلمات آمده است؟شاید برای آن باشد که مردمان در غفلتی فراگیر به سر میبرند،و از عبرتها و اندرزها سودی به دست نمیآورند،و به تکانهای سخت و عنیفی نیاز دارند تا مگر به هشدارها و بیم دادنها توجه کنند و آنها را بشنوند.
سپس سیاق پیش میرود و با ما از گروههای سهگانهای سخن میگوید که آنان را از یکدیگر متمایز ساخته است:مقرّبان و اصحاب راست و اصحاب چپ.
مقرّبان که گروهی از ایشان از پیشینیانند و اندکی از پسینیان،در نعمت اقامت دارند،و بر تختهایی تکیه میزنند که زربفت است و شبکهای از مروارید دارد،و در مقابل یکدیگر بر روی آن تختها قرار میگیرند و به آسایش و آرامش میپردازند،و همسرانی از حوریان بهشتی دارند که همچون /14 مروارید پوشیدهاند،و زندگی آکندۀ از صفا و گوارایی دارند و دور از بیهودگی و گناه،گونهای از زندگی که همه صلح و صفا و توافق است.
[1]
هنگامی که قیامت برپا میشود،و نظام جهان فرو میریزد،و نیروی جاذبه از میان میرود،و کرات آسمانی با یکدیگر تلاقی پیدا میکنند،آیا امکان آن هست که کسی قیامت را تکذیب کند؟هرگز...یا این که تصدیق کردن آن برای کسی که پیشتر آن را تکذیب کرده بود،هیچ فایدهای دارد؟هرگز فایدهای ندارد.
پس چه بهتر که امروز آن را تصدیق کنیم که هنوز فرصت یگانه و بیبدیل را در اختیار داریم.
إِذٰا وَقَعَتِ الْوٰاقِعَةُ
«هنگامی که واقعه وقوع پیدا کند.» بعضی گفتهاند که«إذا»صله است و معنی آیه میشود:واقعه وقوع پیدا کرد،و حق آن است که بگوییم ظرف زمان است و معنی آن میشود:در آن هنگام که واقعه وقوع پیدا میکند.
قرآن کریم ما را به حالی درمیآورد که با آیات آن چندان درآینده زندگی کنیم که در زمان حاضر زندگی میکنیم،چه هر اندازه فهم بشر دربارۀ حقایق آینده شدیدتر و رشد کردهتر باشد،زندگی او به پیدا کردن کیفیت آن نزدیکتر میشود،و بدین گونه است که مردمان بر حسب مقدار فهم کمتر یا بیشتری که از حقایق آینده در زندگی کنونی خویش به دست میآورند،با یکدیگر اختلاف درجه پیدا میکنند و برای رسیدن به صورت خوب آن به تلاش و کوشش میپردازند،و از انحراف و غفلت خود را دور نگاه میدارند.
[2]
لَیْسَ لِوَقْعَتِهٰا کٰاذِبَةٌ «دیگر وقوع پیدا کردن آن را تکذیب نیست.» واقعهای راست است که تکذیب پذیر نیست،و بعضی گفتهاند:هیچ نفسی آن را تکذیب نمیکند،و تأثیر معنی اول در قلب شدیدتر است،پس هیچ چیز در طبیعت نمیتواند آن را تکذیب کند،بدان سبب که این واقعه خود در هر ذره از ذرات کاینات عملا وقوع پیدا کرده است،در صورتی که معنی دومی تنها به افراد بشر تعلّق پیدا میکند،پس هیچ کس نمیتواند آن را دروغ بداند،نه فقط در هنگام وقوع آن،بلکه هم اکنون نیز /14 برای کسی که اندک عقل و احساس داشته باشد تکذیب آن غیر ممکن است.مگر چنان نیست که سراسر زندگی ما را به آن هدایت میکند که این زندگی را هدف و حکمتی است،و آیا امکان آن وجود دارد که بدون ایمان داشتن به ساعت که پروردگارمان دربارۀ آن گفته است: أَنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا «ساعت(قیامت)بدون شک خواهد آمد»کسی بتواند برای زندگی حکمتی تصور کند.
[3]
در آن روز کاینات همچون آب دریا تموّج پیدا میکنند و زمینهای برجسته فرو میروند و زمینهای فرو رفته بالا میآیند،و مردمان نیز چنیناند.
خٰافِضَةٌ رٰافِعَةٌ
«فرود آورنده و بالا برنده.» گردنکشان و مستکبرانی که به ناحق در زمین تکبر میکردند و برای خود مقام بلند قایل میشدند،به ته جهنم فرو میروند،و مستضعفانی که در دنیا از حقوق خود محروم مانده بودند،این واقعه آنان را به درجات عالی بهشت بالا میبرد.
در حدیثی از امام زین العابدین علیه السّلام روایت شده است:«خافضة:
(وقعهای است که)-به خدای سوگند-دشمنان خدا را در آتش فرو میبرد،و رافعة(وقعهای است که)-به خدای سوگند-اولیای خدا را به بهشت بالا میبرد». (1)
[4]
آیا دیدهای که چگونه گاهواره همراه با کودک به حرکت درمیآید،به همین گونه زمین نیز با هر چه در آن است به حرکت درمیآید،و هر چه بر روی آن ساخته شده منهدم میشود و هر چه بر سرپا ایستاده است فرو میریزد.
إِذٰا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا
«هنگامی که بلرزد زمین لرزیدنی.» ابن عباس گفت:رجة به معنی حرکت شدید است که از آن صوتی شنیده شود، (2)و ظاهرا از لرزش بزرگتر است،و به همین سبب روایت شده است که:
«هر کس که بر دریا در هنگام ترتج آن سوار شود،زندگی تضمین شده ندارد»، (3)یعنی در آن هنگام که امواج آن پریشان و مضطرب است،و در این شک نیست که امواج دریا همیشه هست و مراد از ارتجاج اضطراب و هیجان دریا است.
باید پیش خود تصور کنیم که در آن هنگام که زمین در زیر پای مردم آن چنین حالتی پیدا کند،آیا دیگر چیزی باقی میماند که بر آن اعتماد و تکیه کنند؟! [5]
در آن هنگام که زمین که از بزرگترین مراکز آرامش و اطمینان است در زیر پای ما متزلزل شود،و سپس کوهها که لنگرهای زمین محسوب میشوند از هم
بپاشند و پراکنده شوند،آیا تکیهگاهی برای پیروان ما دیگری که با ارزشها مخالفت میکردند،و با اعتماد بر کاینات موجود به تکذیب حق میپرداختند،از خاکی که از آن چیزهای بیرون میآوردند یا در آن چیزی کشت میکردند یا بر آن بناها میساختند،و کوهها و همانندهای آنها از سنگ و آهن و جز آن باقی میماند که به آن اعتماد کنند؟ وَ بُسَّتِ الْجِبٰالُ بَسًّا «و کوهها برکنده شوند برکنده شدنی.» آیا دیدهای که مار چگونه بر زمین راه میرود،که گویی در آن ذوب میشود،و آیا آب را دیدهای که چگونه در رستنهای تشنه پراکنده میشود؟آیا دیدهای که جامۀ کهنه چگونه پارههایش از یکدیگر جدا میشود،کوههای بلند لنگر افکنده به همین صورت در هر جهت پراکنده میشوند،بدانگونه که پشم و پنبۀ زده در برابر تند باد چنین میشوند.
[6]
چون کوهها برکنده شوند،به همانگونه در فضا پراکنده میشوند که غبار کنده شدۀ از زمین با سم چارپایان چنین میشود و به حرکت خود ادامه میدهند.
فَکٰانَتْ هَبٰاءً مُنْبَثًّا
«و به صورت غباری پراکنده درمیآیند.» بعضی گفتهاند که:هباء شعاعی است که از سوراخی وارد جایگاه تاریکی میشود و به صورت غبار دارد،و ممکن است نیروی جاذبه از بین برود و در نتیجه سنگها استحکام درونی خود را از دست بدهند و به ذرات خردی تبدیل شوند، و شاید چنان تلاشی پیدا کنند که شرارههای برخاستۀ از آتش،و چون بر چیزی قرار گیرند آن را چیزی نیابیم که تفسیر دیگری برای کلمۀ هباء است.
و گفتهاند که:منبث یعنی پراکنده،چنان که پروردگارمان گفت:
وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ «و پراکند در آن از هر گونه جانور»، (1)و حال کوهها در واقع منعکس کنندۀ واقعیت اعمال کافران است و آنچه در دنیا به آن اعتماد داشتند
1) 4) -البقرة164/،لقمان10/.
از سلطه و مال و جاه که همۀ اینها در حقیقت جز گمراهی و ضلال و همچون سایههای و ظلال کوهها نبود که آنها را بلند تصور میکردند و چون بر آن تکیه میکردی هیچ دردی را از تو دوا نمیکرد.
[7]
چون مادّیّات با همۀ گمراهی و فریب آنها همچون کوهها در روز قیامت است،پس اسباب فخر فروشی در دنیا،و عوالم تمایز در میان مردم چیزی جز باطل نیست.آری،مردمان با ایمان و اعمال خویش از یکدیگر تمایز پیدا میکنند نه با رنگها و زبانها و ثروتها و محل به دنیا آمدن و بزرگ شدنشان که اهل دنیا چنان میپندارند.
وَ کُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً
«و از سه گروه خواهید بود.» به همان گونه که در دنیا از سه گروه تشکیل شدهاید،در آنجا نیز سه گروه خواهید بود،چیزی که هست امروز از حقیقت خود آگاه نیستید و نمیدانید که سبب جدایی چیست.
گفتهاند:از آن نظر به نام«ازواج»خوانده شدهاند که افراد هر گروه چنان با یکدیگر شباهت دارند که مرد به همسر خود شبیه است. (1)و بعضی دیگر گفتهاند که زوج همیشه اختصاص به نر و ماده ندارد،بلکه گاه به معنی متقارن بودن جماعتها است،و در قیامت به سبب تقارن اصناف و گونهها آنها را به نام ازواج خواندهاند، (2)و این معنی نزدیکتر است.
[8]
فَأَصْحٰابُ الْمَیْمَنَةِ «پس اصحاب راست.» /14 اعراب طرف راست(ایمن)را به فال نیک میگیرند،و برای آن نام ایمن را از یمن مشتق کردهاند و در آن انتظار خیر دارند،و بسا میشود که پیشرفت را یمین مینامند و عقب افتادگی را شمال و لذا گفتهاند:«مرا در طرف راست خودت قرار ده و نه در طرف چپت،یعنی از پیشرفتگان. (3)
چون نامۀ اعمال اهل بهشت را به دست راست آنان میدهند،به همین سبب طرف راست در آن روز نشانۀ رفتن به بهشت خواهد بود،و بعضی گفتهاند که:کلمۀ یمین در این جا به معنی اصحاب یمن است در مقابل اصحاب شومی در آیۀ بعدی،ولی چنان مینماید که تفسیر نخستین واضحتر است،به سبب به کار رفتن یمین برای اهل بهشت در نصوص اسلامی.
مٰا أَصْحٰابُ الْمَیْمَنَةِ
«چه اصحاب میمنهای!» و در این تعبیر اشارهای به تفخیم و بزرگداشت است،و مقصود از آن تمایزی است که میان اینان و اصحاب شمال(چپ)از لحاظ پاداش بزرگ وجود دارد.
[9]
وَ أَصْحٰابُ الْمَشْئَمَةِ «و اصحاب چپ.» گفتهاند:اعراب طرف شمال(چپ)را شؤم مینامند و آن را نحس و شوم میدانند،و میگویند:فلان شأمة یعنی فلانی در طرف چپ است و دست چپ را شؤمی میخوانند.
پس مراد از اصحاب المشأمة آن کسان است که در قیامت نامۀ اعمالشان را به دست چپشان میدهند تا معلوم شود که آنان از اصحاب آتشاند.
به قولی معنی آن اصحاب شؤم و نحس است.
مٰا أَصْحٰابُ الْمَشْئَمَةِ
«چه اصحاب مشئمهای!» /14 این بیم دادن دلیل بر عذاب سختی است که برای ایشان آماده شده است، و شاید حکمت این تهدید در این جا و آن جا جدا کردن دو گروه به صورت نهایی از یکدیگر است علی رغم آمیزشی که در دنیا با یکدیگر داشتهاند،چه ممکن است که پسری از اینان باشد و پدرش از آنان،ولی در سرنوشت آخرت با یکدیگر شریک نیستند،بلکه فاصلۀ میان آنان دورتر از فاصلۀ آسمان تا زمین است.
از آیات قرآنی متعددی چنین مفهوم میشود که هدف ژرفتر کردن جدایی میان اهل صلاح و اهل فلاح از یکدیگر است،چه اگر انسان از این جدایی خبر نداشته باشد،طبیعی است که در سراشیبی فساد فرومیافتد،و آن به سبب جاذبۀ مادّی آن است و این که سقوط به قراری نیاز ندارد و معمولا در غیبت صاحب آن و
به سبب حضور نداشتن پرهیزی در نزد او صورت میگیرد.
[10]
وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ «و پیشتازان آن پیشاهنگان.» یعنی کسانی که به انجام دادن کارهای نیکو و خیرات شتاب میکنند،و هر جا که به حق دعوت شوند آن را اجابت میکنند،و از گردنۀ توافق اجتماعی با نیروی اراده و بینش ایمان میگذارند.
حبیب نجّار از سابقان و پیشاهنگام بود،به همانگونه که حزقیل نیز چنین بود،اما سرور و خواجۀ سابقین امام علی علیه السّلام است که در میان مردان از همه برای ایمان آوردن به اسلام سابقۀ بیشتر داشت.
بر ما است که پیش خود نشانههای شخصیت این سبقت گیرندگان را تصور کنیم،و چالشی را که در برابر آن قرار گرفته بودند و دردها و فشارهای هولناکی را که با بردباری تحمل میکردند در نظر آوریم،که این همه از نگریستن به سیرۀ این سه پیشوا معلوم میشود که نخست از گردنۀ صعب العبور تردید و شک را به نیروی عقل و به کار انداختن اندیشه پشت سر گذاشتند،و به مجرد غافل ماندن مردم از حقیقت دربارۀ آن گرفتار هیچ شکی نشدند،و برای اعتقاد عمومی مردم که مخالف با حق بود و از توجه کردن به آن ابا داشت به اهمیتی قائل نبودند،و به سبب تبلیغات گمراه کننده تردیدی در راستگویی شخص دعوت کنندۀ به حق بر ایشان حاصل نشد.و همچون کوهی بلند در برابر چالش بادهای پر شتاب تهمتها و افتراها از خود ایستادگی نشان دادند.
اعتماد انسان به عقل و اطمینان او به شخصیت درونی خویش،و همچنین یقین وی به حق و عزم جزم او برای وابستگی به آن و دفاع کردن از آن،و ایمان داشتن وی به این که پیروزی نهایی با حق است،این همه از سازندگان شخصیت کسانی محسوب میشود که از سابقین به شمار میروند و جنبۀ پیشتازی دارند.
پس از گذشتن از مرحلۀ شکهای نفس و وسوسههای شیطان،شخص سابق و پیشتاز مواجه با عناد و سرسختی جامعه و پافشاری آن بر باطل میشود،و به همین سبب با فشارهایی هولناک مواجهه پیدا میکند که از افترا و تهمت و استهزا آغاز میشود و به
گرسنه ماندن و عذاب چشیدن و تبعید و کشته شدن میانجامد،و چون به چالش بپردازد و رسالت پیروز شود،دشواریهایی تازه پدید میآید از آن روی که دنیا با همۀ فریبندگیهایی که از زن و زیور و مال و فرزند و شهوات ریاست دارد با او رو به رو میشود،و چون بر اینها پیروز شود،مواجه با جریان اجتماعی تازهای میشود که از کسانی تشکیل شده که پس از پیروزی به طمع دنیا به گروه فاتح شده پیوستهاند و در صدد آنند که دین را از محتویات آن نهی کنند و کلمات را از محلهای خود جابجا کنند.
خلاصه آن که:زندگی سابقین سلسلهای از مبارزههای پایان ناپذیر است...و بنا بر این نیازی به جهاد پیوسته دارند،و نیز به نوپردازیهای دایمی و وضع مقررات قاطع و تاریخی که نباید از آنها منفک شوند تا آن گاه که به یقین برسند،و این یقین آن گاه حاصل میشود که شخص پروردگار را با رضایت ملاقات کند و بداند که او نیز از وی راضی است.
سابقان آن کسانند که نخستین گام را به طرف خیر برداشتهاند،و با بصیرت و فهم خود ایمان آوردند،و در عمل به خدا توکل داشتند،و معتمد به خود بودند،و با شجاعت خویش گردنبند عادت را گسیختند و از جاذبۀ محیط بیرون آمدند و از سقفهای ساختگی با جستجو و ابتکار و ابداع تجاوز کردند وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ «و از سرزنش هیچ سرزنش کننده نترسیدند». (1)
آنان از لحاظ کمّیت و نوع خیر سابقه دارترند(اسبق)،و نوع تنها از دیدگاه تقوا و اخلاص نیست،بلکه از دیدگاه اتقان هم هست بنا بر این گفتۀ خدای تعالی:
اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ /14 أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً «آن که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک در عمل نیکوترید». (2)اما کارگر بودن سبق و پیشی در نزد این گروه متمرکز در امور ذیل است:
1-چشم داشت رسیدن به پیشوایی و رهبری.و آن در اسلام چشم داشتی مشروع است،چنان که خداوند تعالی در حکایت از صفات عبادت مقرّبان گفته است: وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً و کسانی که میگویند:پروردگارا!به ما از همسران ما و فرزندان ما نور چشمانی به ما ببخش و ما را امام و پیشوا قرار ده»، (1)ولی از طریق حسب و نسب به جستجوی این توقع خود نمیپردازند،یا از راه ملاکها و مقیاسهای دیگر مادّی،بلکه عملا به کوشش برمیخیزند و خواستار نتیجه از راه کفایت و کاردانی خویشاند،و سبق از مهمترین شرطهای آن است،چنان که پروردگار ما سبحانه و تعالی گفته است: وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً «پروردگارا!مرا داخل کن با داخل کردنی راستین،و بیرون آر با بیرون آوردنی راستین،و به من از جانب خود فرمانروایی یاری شده قرار ده». (2)
2-رقابت و مسابقه در خیر که بر ایشان واجب میسازد تا به همۀ اسباب پیش افتادن متوسل شوند،ولی باید دور از حالات مبارزۀ نفسی و عملی بوده باشد:
فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرٰاتِ «پس برای رسیدن به کارهای خیر به مسابقه بپردازید». (3)
3-تمایل داشتن به پاداش سابقان،و ترس از کوتاهی کردن،و خدای تعالی گفت: وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ مٰا آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلیٰ رَبِّهِمْ رٰاجِعُونَ* أُولٰئِکَ یُسٰارِعُونَ فِی الْخَیْرٰاتِ وَ هُمْ لَهٰا سٰابِقُونَ «و کسانی که میدهند آنچه را که داده شدهاند،و دلهاشان ترسان است از این که به سوی پروردگار خویش بازمیگردند* آنان به انجام دادن خیرات شتاب میکنند و در آن پیشی میگیرند». (4)
به نظر میرسد که سابقان در هر امت طلیعۀ این امّت و گواهان آناند،و ایشان در حکم حواریان در پیرامون رهبری راهیافتۀ الاهیند،و در حدیث از امام
امیر المؤمنین علیه السّلام چنین آمده است:«سبقت مخصوص پنج کس است:من سابق عربم و سلمان سابق ایرانیان و صهیب سابق روم و بلال سابق حبشیان و خباب سابق نبطیان». (1)
در حدیثی به جا مانده از رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم آمده است که گفت:«آیا میدانید که چه کسان در رسیدن به سایۀ خدا در روز قیامت از سابقونند؟گفتند:
نمیدانیم و خدا و رسول او داناترند،پس گفت:آن کسانند که چون حق را به ایشان بدهند میپذیرند،و چون آن را از ایشان بخواهند میبخشند،و در حق مردم چنان میکنند که در حق خود». (2)
با آن که تطبیق حدیث بر این آیه غیر آشکار است،ما را به امتیازات سابقون به صورت کلی هدایت میکند.
[11-12]
أُولٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ* فِی جَنّٰاتِ النَّعِیمِ «آنان مقرّبانند* در باغهای نعمت.» بزرگترین جزا و پاداش سابقان نزدیکی به ربّ العزة است،و در آن کرامت بزرگی جلوهگر میشود که برای آنان در باغهای نعمت بهشت آماده شده است.
[13-14]
ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ* وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ «گروهی از پیشینیان*و اندکی از پسینیان.» ثلّة به معنی پاره و گروه است،ولی اولین و آخرین کیانند؟بعضی گفتهاند که مقصود گذشتگان از امتهای دیگر پیش از اسلام است که شمارۀ آنان از آن روی بیشتر است که پیامبران بسیار داشتهاند،در صورتی که سابقون در امت اسلامی که تنها با یک پیغمبر در ارتباط بودند شمارۀ اندک دارند،و گویا چنان پنداشتهاند که سابقون جز کسانی از اصحاب یک پیغمبر نیستند که در ایمان آوردن به او بر دیگران سبقت داشتهاند.
دیگران گفتهاند:اولین و آخرین همه از این امتند،و شمارۀ اولون از آن روی بیشتر است که در ایام غربت آن متحمل رنج فراوان شدند،ولی ظاهر آیه هماهنگ با تفسیر اولی است،و بعضی از مفسران از آیه چنین الهام گرفتهاند که قرون نخستین اسلام از قرنهای پس از آن بهتر بوده است،در صورتی که از آیه عکس این مفهوم میشود،چه هر اندازه که شمارۀ مؤمنان افزایش پیدا کند،از شمارۀ سابقون کاسته میشود،از آن روی که اهمیت سابق بودن به آن است که با تحرکی در جهت مخالف با مردم دارد،و لذا /14 ایمان و انفاق پیش از فتح مکه درجهای برتر و بالاتر از درجۀ ایمان و انفاق پس از آن داشته است.
از رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلم)روایت شده است که چون این آیه نازل شد،بر اصحاب رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم گران آمد،و سپس این آیه نازل شد: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ* وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ پس پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم گفت:«امیدوارم که شما چهار یک اهل بهشت،بلکه سه یک،و بلکه نیمی از آنان باشید،و در نیم دیگر شریک با ایشان». (1)
از بعضی از نصوص چنان دستگیر میشود که:سابقون بعضی از مقرّباناند،و گاه در آخرین ممکن است کسانی باشند که سابق نباشند ولی در فضل با آنان برابری کنند،بر حسب درجۀ ایمان و نیروی یقین و توفیقی که در شتاب ورزیدن در خیرات به دست آوردهاند.
و در نصی به جا مانده از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که به بعضی از پیروان خود گفت:«شما سابقان نخستین،و سابقان بعدی،و سابقان در دنیا به ولایت مایید،و در آخرت به بهشت». (2)
در نصّی به جا مانده از امام صادق(علیه السّلام)آمده است که گفت:
«پس سابقون فرستادگان و خاصّان او از آفریدگان اویند که در میان ایشان پنج تن
از ارواح قرار داده است:آنان را با روح القدس تأییدشان کرده است که به وسیلۀ او چیزها را شناختند،و با روح الایمان تأییدشان کرده است که به وسیلۀ او از خدای عزّ و جلّ ترسیدند،و با روح القوة تأییدشان کرده است که به وسیلۀ او توانایی اطاعت از خدا را پیدا کردند،و با روح الشهوة تأییدشان کرده است که به وسیلۀ او شهوت فرمانبرداری از خدای عزّ و جلّ را پیدا کردند و از نافرمانی او بیزار شدند،و در میان ایشان روح المدرج را قرار داده است که به وسیلۀ او آمد و شد میکنند». (1)
در حدیث دیگری به جا مانده از امام موسی الکاظم(علیه السّلام)کنیزان /14 رسول اللّٰه و امامان علیهم السلام آمده و آنان را از سابقون خوانده است. (2)
از حدیثی دیگر چنان برمیآید که در تفاضل در ایمان اولین و آخرین با یکدیگر برابرند،و از امام صادق(علیه السّلام)روایت شده است که از او پرسیدند:
آیا ایمان درجات و منازلی دارد که مؤمنان در داشتن آن درجات در نزد خدا با یکدیگر تفاضل دارند و او گفت:«آری»و سؤال کننده گفت:خدا رحمتت کند، آنها را برای من توصیف کن تا بفهمم،و او گفت:«خدا میان مؤمنان مسابقه گذاشت،چنان که در روز شرطبندی میان اسبان دونده مسابقه میگذارند،و سپس به آنان برای نزدیک شدن به وی درجاتی مقرر داشت،پس برای هر زن از ایشان درجۀ سبقی قرار داد و در آن از حق او هیچ نکاست،و هیچ عقب ماندهای بر آن که پیشی گرفته است مقدم نمیشود،و هیچ مفضولی بر فاضل،و بدین گونه میان اوائل این امت و اواخر آن تفاضل و تفاوت وجود ندارد...». (3)
از این همه چنان الهام میگیریم که مفهوم سبق عامتر از تقدّم زمانی محض نسبت به ایمان است،چه از این طریق راه خیرات و مبادرت به درجات ایمان گستردهتر میشود،و در حدیث پیشین راوی از امام صادق علیه السّلام دربارۀ درجات مسابقه پرسش کرد و امام به او در این باره گفت که خدای عزّ و جلّ این استباق
مسلمانان را به ایمان دوست میدارد و این آیات قرآن را برخواند: سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ و اَلسّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ* أُولٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (1)پس روا نیست که هیچ لاحقی از روح اللّٰه ناامید شود،و نیز از آنچه برای مقربان به خودش از درجات بالا معین کرده است،و دلیل نومیدی خود را تأخر زمانی از اولین بداند.هرگز چنین نیست،و نردبانهای /14 تکامل و نزدیکی به خدا در اختیار هر کس قرار دارد که بخواهد در فضای نزدیک شدن به پروردگار بندگان بالا رود آماده است.
[15]
عَلیٰ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ «بر تختهایی محکم و خوشبافت.» گفتهاند که نسج بافتن به صورت دولا است،و درع موضونة به معنی زرهی است که بافتی محکم داشته باشد،و سریر موضون تختی است که سطح محل نشستن آن به صورت بافته فراهم آمده باشد.
بعضی گفتهاند که:تختهای بهشت بافتۀ با تارهای زرّین و مشبک شدۀ با درّ و یاقوت و زبرجد است.
[16]
مُتَّکِئِینَ عَلَیْهٰا مُتَقٰابِلِینَ «که بر آنها تکیه کرده رو به روی یکدیگرند.» تکیه کردن علامت سستی و نبودن چیزی که مایۀ اشتغال باشد است،و لذت بردن از انواع نعمتهای الاهی و تقابل رو به روی هم بودن دلیل دوستی و محبت مبادله شدۀ میان ایشان است.مگر نه این است که دلهای ایشان از کینه و رشک و دشمنی خالی است؟ آسایش جاودانی در آن روزها پاداش کوشش و تلاشی است که در دنیا خود را وقف آن کرده بودند،و چه بسیار که تنهای خود را در طاعت خدا به رنج انداختند،و چه خوب با فشارهای زندگی رو به رو شدند و مقاومت ورزیدند،و به
1) 21) -همان جا.
مواجهه با گردنکشان و مترفان پرداختند،و چه اندازه آزار روانی و تنی را تحمل کردند؟! [17]
یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ «پسرانی جاودانی بر گرد ایشان در آمد و شدند.» برترین خدمت در میان دوستان خدمتگزاری غلامان است،مخصوصا در آن صورت که تر و تازگی جوانی آنان ابدی بوده باشد،و به هیچ وجه درشتی و زبری مردان بر سیمای ایشان آشکار نشود،و گذشت روزگار و آمد و شد پیاپی شب و روز هیچ تأثیری در زیبایی باطن و ظاهر ایشان نداشته باشد.
[18]
بِأَکْوٰابٍ وَ أَبٰارِیقَ وَ کَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ «با صراحیها و شرابریزها و جامهایی از بادۀ بهشتی.» /14 شراب گوارای بدون مستی و ناراحتی را از صراحیها و شرابریزها در جامها میریزند و آنها را به اهل بهشت تقدیم میکنند.
گفتهاند که کوب و ابریق مخزن شرابند و اندکی از حیث ظاهر با یکدیگر تفاوت دارند،ولی کأس جامی است که شراب در آن ریخته و نوشیده میشود،و تنها اگر در آن شراب باشد به آن کأس میگویند و در غیر این صورت عنوان شیشه دارد،و کوزه در آن هنگام به مخزن شراب میگویند که دسته داشته باشد،و گرنه کوب است. (1)و این پرسش پیش میآید که این ترتیب برای چیست؟چنان به نظر میرسد که اکواب ظرفهای بزرگ آکندۀ از شراب باشد که از آنها به ابریقها ریخته میشود،و سپس از ابریق آن را برای مصرف به کأسها(جامها)میریزند،و این همه برای آن است که در محیط انس بهشت صفا و همدلی و لذت و کرامت جلسههای انس بیشتر شود.
گفتهاند که:معین به معنی جاری و روان است،بدان سبب که شراب بهشت از چشمههای شراب به دست میآید،و این وصف تنها به شراب جام تعلق
1) 22) -فقه اللغة ثعالبی،ص 15.
ندارد و شراب موجود در اکواب و اباریق با همین نام معین خوانده میشود.و در جریان آب گفتهاند که اگر آشکار و بر سطح زمین باشد نام معین و سنم دارد. (1)
[19]
لاٰ یُصَدَّعُونَ عَنْهٰا وَ لاٰ یُنْزِفُونَ «که نه از آنها گرفتار سردرد میشوند و نه عقل خود را از دست میدهند.» پس همچون شراب دنیا نیست که آدمی را گرفتار صداع و دوار میسازد یا عقل را موقتا از شخص میرباید.
گفتهاند که نزف به معنی مستی است،و به قولی دیگر معنی آن این است که شراب آنان تمام نمیشود،و چون از فخر رازی پرسیدند که در این جا پس از«لا یصدّعون»کلمۀ«عنها»را آورده است نه«منها»را،او چنین جواب داد:بدان سبب که صفت در این جا صفت شراب است،و اگر صفت شخص بود میبایستی گفته شود:فلان لا یصدع من الشراب. (2)
مقدم داشتن شراب به طعام بدان سبب است که احساس تشنگی شدیدتر از احساس گرسنگی است، /14 و شراب(شربت)اولین چیزی است که برای بزرگداشت مهمان به او تقدیم میشود،و خدا دانا است.
[20]
پس از بیان نعمت مؤانست و نوشیدن شراب نوبت طعام میرسد،و در این جا شاید از آن روی میوه را مقدم داشته که عادتا آن را پیش از خوردن غذا مصرف میکنند.
وَ فٰاکِهَةٍ مِمّٰا یَتَخَیَّرُونَ
«و میوه از هر گونهای که برگزینند.» در بهشت انواع میوهها وجود دارد،و بدون زحمت بخشیده میشود،و اختیار به دست خواهندگان است که هر میوه را که خواهان آنند اختیار کنند،و چنان مینماید که نعمت آزادی در نزد اهل بهشت در همۀ ابعاد آن تجلی پیدا میکند.
آری،آنان در دنیا همچون آزادگان زیستند و به گردنکشان و مترفان تسلیم نشدند و
از شهوات ذاتی خود نیز پیروی نکردند،پس پروردگارشان نعمت آزادی را به گستردهترین معانی آن بر ایشان ارزانی داشت.
[21]
و اکنون پس از سیراب شدن از شراب و پیدا شدن شهوت طعام با مصرف کردن میوههای دلخواه،در برابر سفرههایی از انواع گوشت پرندگان قرار میگیرند.
وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمّٰا یَشْتَهُونَ
و گوشت پرندگان از هر گونه که خواسته باشند.» چنان مینماید که گوشت پرندگان اشتها انگیزتر و پاکیزهتر باشد،و به همین سبب در کتاب خدا مخصوصا ذکر آن آمده است،و در حدیثی به جا مانده از امام صادق علیه السّلام از رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)آمده است که او گفت:
«سرور و آقای خوراکهای بهشت گوشت است». (1)
از رسول خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)روایت شده است که گفت:«در بهشت مرغانی است که بر روی دو دست ولیّ خدا صف میکشند و یکی از آنها میگوید:ای ولیّ خدا!در چمنهای زیر عرش چریدهام،و از چشمههای تسنیم آب نوشیده،پس مرا بخور،و پیوسته بدین گونه افتخار میکنند تا بر دل او بگذرد که یکی از آنها را بخورد،و آن گاه آن مرغ در برابر او به گونههای /14 مختلف خوراک مبدل میشود،و آن اندازه که بخواهد از آنها میخورد،و چون سیر شد استخوانهای پرنده جمع میشود و به پرواز در بهشت بازمیگردد. (2)
[22-23]
چون از جلسههای انس و نوشیدن شراب و خوردن میوه و خوراک فارغ شدند،به بسترهای خود میروند،تا به برترین میوهای که زنان حوری ایشان برای آنان آماده کردهاند برسند.
وَ حُورٌ عِینٌ* کَأَمْثٰالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ
«و زنان سفید اندام فراخ چشم
همچون مروارید پوشیده.» برخورد روح دو جفت از راه چشم صورت میگیرد،و لذا عالیترین زیبایی زیبایی چشم است،مخصوصا اگر چشم حوراء باشد:با سیاهی شدید و سفیدی شفاف و فراخی آن که با شکوه و جذاب میشود،و اما دیگر اندامهای آن زنان درخشنده و سفید است،و اگر مروارید را در آن هنگام که از میان صدف بیرون میآورند دیده باشی که چگونه از سفیدی میدرخشند،سفیدی و درخشندگی آنان دست به همین گونه است.
[24]
این همه نعمتهای فراوان به فضل خدا در دسترس آنان قرار میگیرد تا پاداش اعمال ایشان باشد و هر چه بیشتر از آنها لذت ببرند و اهمیت آنها را احساس کنند.هیچ کس به نعمتی که بدون تلاش به دست آمده باشد نمیبالد،و همچون کسی به آن نگاه نمیکند که از سعی خود آن نعمت را به دست آورده و میداند که راهی که برای به دست آوردن آن برگزیده راهی درست و حکیمانه است.
جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
«به پاداش کارهایی که کرده بودند.» از ابن عباس در تفسیر این آیه روایت شده است که گفت:«هر چه بندگان خدا در بهشت به آن مایل باشند در بهشت وجود دارد،و گفت که خدا حور العین را چنان آفرید که:از انگشتان پایش تا زانوانش از زعفران است،و از زانوها تا پستانها از مشک اذفر،و از پستانها تا گردن از عنبر اشهب،و از گردن تا سر از کافور سفید، بر او هفتاد هزار حلّه است همچون شقایق /14 نعمانی،چون رو به تو آید از چهرهاش نور درخشانی ساطع میشود،به همان گونه که خورشید برای اهل دنیا تلألؤ میکند،و چون پشت کند،جگر او از نازکی لباس و پوست او دیده میشود،بر سر او هفتاد هزار گیس از مشک اذفر،و همراه هر یک از آنان کنیزکی است که پایین پوشش آنان را در دست دارد و ندا میکند که:این است پاداش اولیاء خدا به جزای کارهایی که کرده بودهاند». (1)
1) 27) -القرطبی،ج 17،ص 206.
[25-26]
پس از راحتی تن،سیاق از چیزهایی سخن میگوید که مایۀ آسایش و آرامش قلب است:نخست از افتخار نفس به گذشتۀ خود و حسن انتخابی که در سعی و تلاش خود کرده بود سخن میگوید،و سپس از پاک بودن محیط بهشت از سخنان زشت و این که مردمان در آنجا یکدیگر را به لقبهای زشت نمیخوانند،و به یکدیگر تهمت و افترا نمیزنند و برای سخن چینی به این سو و آن سو روانه نمیشوند یاد میکند،و دیگر این که همچون بعضی از مؤمنان که چون در دنیا به یکدیگر میرسیدند میگفتند:تو گناه کردی،به فلان کار پرداختی،فلان کار را ترک کردی،در بهشت از این گونه سخنان شنیده نمیشود.
لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً
«سخن بیهوده و باطل در آن نمیشنوند.» از غیبت و تهمت و نمّامی.
وَ لاٰ تَأْثِیماً
«و نه نسبت دادن گناه را».
چند روزی را در دنیا زخم زبان را با شکیبایی تحمل کردند،و در برابر تبلیغات زشت بوقهای شیاطین گرفتار شکست نشدند،و در نتیجه به آرامشی پردامنه در یک زندگی گوارا دست یافتند.
چون دربارۀ سببهای بدبختی در دنیا بیندیشیم،خواهیم دید که آنچه در میان آنها از همه بیشتر جانکاه و دردآور است،زهر و زخم زبانهای هرزه است که اثری از آنها در بهشت دیده نمیشود.برای چه؟برای آن که چنین زبانها سخنگوی قلبهای آکندۀ از حسد و کینه و عقده است،و بهشت از همۀ اینها پاک و پاکیزه است،و خدا /14 از دلهای ساکنان آن کینه و طمع و حرص را همچون دردها بیرون رانده و نعمتهای فراوان خود را بر آنان ارزانی داشته و عوامل بیهوده گویی و دم از گناه زدن را از میان برده است.
إِلاّٰ قِیلاً سَلاٰماً سَلاٰماً
«مگر گفتن سلام و سلام.» خطهایی که مردم دنیا را در میان گرفته و سبب مبارزهها و دشمنیها و ترس و اضطراب و دورویی میشود،در بهشت وجود ندارد،و هر چه در آن است مایه آرامش و آسایش خاطر و اطمینان و ایمنی است،و این نعمتهای ظاهری ناگزیر در
قلبها انعکاس پیدا میکند و بر زبانها با گفتن سلام و شنیدن سلامی در پاسخ آن.
آری،اهل بهشت در دنیا جامعه سلام و آرامش و دوستی و همکاری را برای خود ساختند،و بر هیچ کس به سبب نعمتی که در دسترس او بود حسد نبردند،و برای هیچ مصلحتی کینۀ دیگری را در دل نگاه نداشتند،و زبانهای خویش را با فحش و دشنام آلوده و پلید نکردند،و خدا همۀ اینها را به صورت کامل و وافی در بهشت به ایشان بخشید.از خدا میخواهیم که توفیق طاعتش را در دنیا به ما عنایت فرماید،و نعیم فردوسش را در آخرت.
وَ أَصْحٰابُ اَلْیَمِینِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْیَمِینِ (27) فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ (28) وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ (29) وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ (30) وَ مٰاءٍ مَسْکُوبٍ (31) وَ فٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ (32) لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ (33) وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ (34) إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً (35) فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْکٰاراً (36) عُرُباً أَتْرٰاباً (37) لِأَصْحٰابِ اَلْیَمِینِ (38) ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِینَ (39) وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِینَ (40) وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ (41) فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ (42) وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ (43) لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ کَرِیمٍ (44) إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ (45) وَ کٰانُوا یُصِرُّونَ عَلَی اَلْحِنْثِ اَلْعَظِیمِ (46) وَ کٰانُوا یَقُولُونَ أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ (47) أَ وَ آبٰاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ (48) قُلْ إِنَّ اَلْأَوَّلِینَ وَ اَلْآخِرِینَ (49) لَمَجْمُوعُونَ إِلیٰ مِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (50) ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا اَلضّٰالُّونَ اَلْمُکَذِّبُونَ (51) لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ (52) فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ (53) فَشٰارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ اَلْحَمِیمِ (54) فَشٰارِبُونَ شُرْبَ اَلْهِیمِ (55) هٰذٰا نُزُلُهُمْ یَوْمَ اَلدِّینِ (56)
28 سدر مخضود:سدر درخت کنار است و مخضود یعنی بی خار.
29 و طلح منضود:گفتهاند که طلح درخت موز است،و منضود یعنی میوههای آن پیوستۀ به یکدیگر و در کنار هم قرار گرفتهاند.
35 انشاء:پدید آوردن است بدون ولادت و انتقال از حالی به حالی دیگر.
37 عربا:یعنی زنان شوهر دوست،و به قولی عاشقان شوهرها.
أترابا:جمع ترب است به معنی مثل،همگنان.
42 سموم:دود بسیار سیاه،دوده،پس کافران در آتش پر دود و دودهای به سرمیبرند و هیچ جا را نمیبینند.
46 الحنث العظیم:گناه بزرگی،شرکی که از آن توبه نکنند.
55 الهیم:شتر تشنهای است که به سبب دردی که عارض او شده از نوشیدن آب سیراب نمیشود.
در این درس پروردگارمان با ما از سرنوشت دو گروه دیگر(اصحاب الیمین و اصحاب الشمال)سخن میگوید،«و شمال(چپ)ضد یمین(راست)است،و گفته میشود:فلانی در نظر من هنگامی در شمال است که منزلت او پایین آمده باشد،و چون به منزلت نیکویی برسد،در سمت راست و یمین من است». (1)
اصحاب الیمین به بهشت درمیآیند و در نعمتی دایمی مقیم میشوند،ولی نعمت آنان از لحاظ کمیت و تنوع و کیفیت کمتر و پایینتر از نعیم سابقون است که ذکر آن گذشت،به همان گونه که از آنان در دنیا از لحاظ علم و ایمان درجۀ پایینتری داشتند،و همۀ مردمان مؤمن و مسلمان به همین گروه تعلّق دارند،کسانی که عنوان مسیرشان صلاح است،و اگر بعضی از آنان به جهنم داخل شوند،یا رسیدگی به حسابشان تأخیر پیدا کند،بالآخره به نعیم بهشت و اهل آن به سبب اعمال صالح خود با شفاعت کردن سابقون،سرانجام شادمان از رحمت خدا به نعیم او و اهل آن بازمیگردند.و آنان گروهی از هر امت و نسلند،و قرآن سخن را دربارۀ آنان دراز نمیکند،بلکه چهارده /14 آیۀ کوتاه به آنان اختصاص دارد،و سپس به بیان سرنوشت اصحاب شمال میرسد که با انواع مختلف عذاب دردناک و مایۀ خواری (سموم الحمیم و ظلّ الیحموم و شجر الزّقوم و شراب الحمیم)رو به رو میشوند،و این
1) 28) -المنجد،مادّۀ شمل.
همه را سورۀ با کلماتی رعب انگیز جانها و همراه با بلاغتی بیان میکند که در اعماق وجود کسانی که گوش شنوا داشته باشند تأثیر میکند و میتواند مانعی برای گناه ورزیدن شود و درد فزونی طلبی را از جان او دور کند و از اصرار بر گمراهی و گناه و تکذیب آخرت شخص را بر کنار دارد.
هنگامی که قرآن مردمان را به این گونهها تقسیم میکند،به تقسیم مشروع میپردازد که بر اساس ایمان و عمل متکی است،و اساسهای دیگر همچون زبان و رنگ و نژاد شایستگی سبب بودن برای تقسیم مردم را ندارد.
[27-30]
صفات اصحاب الیمین کدام است و پاداششان چگونه؟ وَ أَصْحٰابُ الْیَمِینِ مٰا أَصْحٰابُ الْیَمِینِ «و اصحاب راست چه اصحاب راستی!» المیمنة از یمن مشتق است که به معنی حظ و بهرۀ نیکو است،و خدا از آن روی نامۀ اعمال اصحاب الیمین را در قیامت به دست راستشان میسپارد که دلیلی بر عاقبت نیکوی ایشان بوده باشد،و نیز بدان دلیل که فرشتۀ نویسندۀ کارهای نیک آدمی در طرف راست او جای دارد و نویسندۀ کارهای بد در طرف چپ،و صحبت و مصاحبت به معنی ملازم و مقارن بودن است،پس اینان ارتباط محکمی با فرشتگان نویسندۀ حسنات دارند که در نتیجۀ فراوانی اعمال نیک آنان فراهم میآید،و گاه و بیگاه به دیدار ایشان میآیند،و آن فرشتگان در هنگام رسیدگی به حساب مصاحب ایشانند و حسنات آنان را بیان میکنند و برای آنان در نزد خدا به شفاعت برمیخیزند،و هر کس چنین باشد منزلت بزرگی از پاداش و رضایت خدا به دست خواهد آورد.
فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ
«زیر درخت کنار بیخار».
که چیدن میوههای آن را خالی از رنج و مشقت میسازد،و مخضود به معنی درختی نیز هست که شاخههای آن بدون شکستن قابل تا شدن است که این اشاره
به فراوانی بار و برگ آنها دارد،و درخت سدر همان درخت کنار (1)است و میوه و برگ آن فواید فراوان دارد و منظره و سایۀ آن زیبا است.
در حدیثی از سلیم بن عامر آمده است که گفت:اصحاب پیغمبر(ص) میگفتند:اعراب و پرسشهای آنان برای ما سودمند است،و گفت:یک اعرابی (عربی بیابانی)روزی نزد پیامبر(ص)آمد و گفت:یا رسول اللّٰه!خدا در قرآن از درختی موذی سخن گفته است،و در بهشت نباید درختی باشد که به صاحب آن آزار برساند؟و رسول اللّٰه گفت:آن درخت چیست؟و آن اعرابی گفت که آن درخت سدر است که خارهای موذی دارد.پس او(ص)گفت:«مگر خدا نگفته است: فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ ؟یعنی خدا خارهای آن را برگرفته و به جای هر خار یک میوه قرار داده است،و آن درختی است که از میوۀ آن هفتاد و دو گونه طعام فراهم میآید که هیچ یک از آنها مشابه دیگری نیست»، (2)و سعید بن جبیر گفت:
میوۀ آن بزرگتر از است. (3)
و حرف«فی»احاطه و دوام را میرساند،پس آنان احاطه شدۀ در میان نعمتهایی قرار دارند که ذکر آنها آمده است.
وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ
«و موزهایی به هم پیوسته.» یعنی موزها به صورت گروهی در کنار هم قرار گرفته،و تنضّدت الاسنان، یعنی دندانها به ردیف در کنار یکدیگر جای دارند. (4)و از امام صادق(علیه السلام) روایت است که گفت:«بعضی به بعض دیگر»، (5)و خدای تعالی گفت:
وَ النَّخْلَ بٰاسِقٰاتٍ لَهٰا طَلْعٌ نَضِیدٌ «و خرمابنهای بلند قامت که شکوفههای به هم
پیوسته دارد»، (1)و دربارۀ طلح چند قول است /14 و مشهورترین آنها موز است که از میوههای خوشمزه و سودمند است.
وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ
«و سایهای کشیده و گسترده.» و ممدود یعنی دایمی و پیوسته و گسترده،و خداوند متعالی گفته است:
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا «همچون بهشتی که پرهیزگاران را به آن وعده دادهاند و از زیر(درختان)آنها جویها روان است و خوراکش دایمی و سایهاش». (2)
در حدیثی دیگر از رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلم آمده است که گفت:«فی ظل ممدود،یعنی همچون در فاصلۀ از طلوع فجر تا طلوع خورشید»، (3)در خبر است که:«در بهشت درختی است که اگر سواری مدت یک سال در زیر سایه آن پیش رود به پایان آن نمیرسد،اگر خواستار آنید«و ظلّ ممدود»را بخوانید»، (4)و ظل در محیط جزیرة العرب که همگان در معرض پرتوهای سوزان خورشید قرار داشتند، حاوی معنی بزرگی بوده است.
[31-33]
و نعمت دیگری برای اصحاب الیمین آب(قوام زندگی)است که آن را مینوشند و از منظرۀ دلانگیز آن لذت میبرند،در حالی که پیوسته از بلندی فرو میریزد.
وَ مٰاءٍ مَسْکُوبٍ* وَ فٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ
«و آبی فرو ریزنده*و میوۀ فراوان.» فراوان از لحاظ تنوع و شماره که هر اندازه مؤمنان در میوه خوردن مبالغه کنند تمام نخواهد شد،و نیز میوهها محدود به فصل خاص نیست،بلکه همیشه در دسترس و چیدن آنها آسان است،و از سوی دیگر،هیچ مانعی برای رسیدن به آنها هرگز وجود ندارد،پس شرعا مباح است و پیوسته سودمند،نه خاری در درختان مانع
دسترس پیدا کردن به آنها میشود و نه ارتفاع دست یافتن به آنها را دشوار میسازد.
لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ
«نه قطع میشود و نه ممنوع.» /14 و رسول خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلم)در توصیف درخت طوبی گفته است:«صد رنگ میوه است از آنچه در دنیا دیدهاید یا ندیدهاید،و از آن شنیده یا نشنیدهاید،و هر وقت که بعضی از آن چیده شود میوههای تازهای به جای آنها میروید،نه قطع میشود و نه ممنوع». (1)
و او(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)در حکایت از حال اهل بهشت گفت:«و میوهها برای چیدن از درخت نزدیک و در دسترس اهل بهشت است،و این گفتۀ خدای عزّ و جلّ است: وَ دٰانِیَةً عَلَیْهِمْ ظِلاٰلُهٰا وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهٰا تَذْلِیلاً «و نزدیک است به ایشان سایههای آن و چیدن میوهها بر ایشان آسان شده است»،چه میوهها بسیار نزدیک و در دسترس است و از نوعی است که مؤمن خواستار آن باشد،و آن را در حالتی که تکیه داده است با دهان از درخت جدا میکند،و انواع میوهها به ولی خدا میگویند:یا ولیّ اللّٰه!پیش از آن که آن یکی را بخوری مرا بخور». (2)
متدبّر در این امر باید در نظر بیاورد که اثر وعده دادن به این نعمتها در جامعهای که مردم آن آب را به خواب میبینند و بر سر آن به جنگ با یکدیگر میپردازند،و بیابانهای دو رو دراز را برای جستجوی آب از زیر پا میگذرانند،و در واقع تلاشی برای رسیدن به سراب میکنند،چه اندازه عظیم میتواند باشد!به همان گونه که میوهای را که در محیط آن نمیروید،و تنها بزرگان قوم آن را از راه بازرگانی و به مقدار بسیار کم از خارج برای خود وارد میکنند،یا به کشت آن به امید دست یافتن به چند دانه میپردازند!و با وجود کمی میوه سببها و موانع مختلف دیگری نیز از رسیدن همین مقدار کم هم جلوگیری به عمل میآورد،آیا چنین مؤمنانی در برابر نعمتهای عظیم و فراوان بهشت چه حالی خواهند داشت؟عاقل
ایشان بدون شک در آن میکوشد که،پس از اطمینان یافتن به آن،خود را به بهشت برساند و از میوههای آن لذت ببرد.
در این جا اندیشۀ لطیفی میتواند اهتمام قرآن را در خصوص بیان جنبههایی از نعیم بهشت و تشویق کردن به آن در بسیاری از جاها مورد تفسیر قرار دهد،و آن این است که این همه برای مقاومت کردن فراوان در برابر بسیاری از انحرافهای معنوی و عملی در زندگی انسان است که از /14 فریب خوردن از نعمتهای دنیا و خضوع در مقابل جاذبۀ آن حاصل میشود،و در کلام امام امیر المؤمنین(علیه السّلام)آمده است:«پس آن که مشتاق بهشت بود شهوتها را از دل زدود». (1)
[34-38]
وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ «و بسترهای افراشته.» افترش الشیء یعنی آن را لگدمال کرد،و افترش عرضه یعنی آبروی او را برد و به ناموس او تجاوز کرد،و فرش (2)در این آیه دو دلالت دارد:یکی جمع فراش و بستری است که بر آن میخوابند،و دیگری همسری است که با او در یک بستر همخوابگی میکند،و این از بلاغت قرآن است که به دو نعمت با یک کلمه اشاره میکند.و در نصوص اسلامی این کلمه به معنی دوم به کار رفته است.و علامۀ طبرسی گفت:همسر مرد را فراش او خوانند،و از آن است گفتۀ پیغمبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم):«فرزند از آن فراش است،و زنا کار باید سنگسار شود». (3)و امام صادق(علیه السّلام)در توصیف زنان بهشت گفته است:«آری،با هیچ یک از آنها هم بستر نمیشود(ما یفترش)مگر این که او را چنین مییابد(یعنی باکره)». (4)
مرفوعة یعنی بلند،و بستری که از زمین بلندتر باشد بهتر از آن است که بر زمین گسترده باشد،به همان گونه که کلمه ارتفاع شأن و بلندی مقام را از لحاظ زیبایی و کمال میرساند،خواه در ظاهر فراش باشد و خواه در صاحب فراش یعنی
همسر.
إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً
«ما آن زنان را پدید آوردیم،پدید آوردنی».
انشاء به معنی ابداع و ساختن است،و خدا برای هر مؤمنی همسرانی مخصوص به او آفریده است،و این از عنایت و لطف او نسبت به مؤمن است،و بنا بر این مقصود حوران بهشتی است،و بعضی گفتهاند که مقصود از آن زنان دنیا است که خدا آنان را از نو به صورت دختران جوان زیبا و باکره انشاء میکند، /14 و از أمّ سلمة روایت شده است که او از رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)دربارۀ این پرسش کرد و چنین پاسخ شنید:«ای امّ سلمه!مقصود آن زنان است که به صورت پیر زنان سفید گیسو و چشم از کار افتاده و چرک از گوشۀ چشم آنان روان شده از دنیا رفتهاند و خدا بار دیگر آنان را پس از پیری،جوان و سر حال و همسال به زندگی بازمیگرداند». (1)
و به قولی:حورالعین به سابقین اختصاص دارد و شوهر دوستان همسال به اصحاب الیمین.
فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْکٰاراً
«پس آنان را به صورت باکره و دوشیزه بازگردانیدیم.» کلمۀ«جعل»دلالت بر آن دارد که بکر بودن آنان دایمی است،و در حدیثی از رسول خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)آمده است که گفت:«هر وقت که همسرانشان به نزد ایشان بیایند،آنان را باکره خواهند یافت»و چون عایشه این سخن را شنید گفت:وای از درد!و رسول خدا(ص)گفت:«در آنجا درد وجود ندارد»، (2)و از صفات حوریان بهشتی شوهر دوستی و سازگار بودن آنان است.
عُرُباً أَتْرٰاباً
«شوهر دوستانی همسال».
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است که:«جز به عربی سخن
نمیگویند»، (1)که لغت اهل بهشت است،و عروبت مخصوص زنان خندانی است (2)که در هنگام خندیدن دندانهای ثنایاشان آشکار میشود،و بشاش بودن جزئی از زیبایی زن به شمار میرود،و راغب اصفهانی گفت:و امرأة عروبة یعنی زنی که خود به خود عفیف بودن و دوست داشتن شوهرش را آشکار میسازد. (3)
به قولی به معنی غنج و دلال و دلربایی است،در روایتی از امیر المؤمنین(ع) /14 که در توصیف غرفههای فردوس گفت:«در هر غرفه هفتاد خیمه است،در هر خیمه هفتاد تخت زرین که پایههای آنها از مروارید و زبرجد است (بنا بر این تخت بلند است)و پیوسته به زینهای از زمرّد،و بر هر فرش چهل بستر و ستبری هر بستر چهل ذراع،و بر هر بستری همسری از حور العین عربا اترابا»پس کسی گفت:یا امیر المؤمنین!از عروبت به ما خبر بده،و او گفت که:«زنی است دلربا،خرسند،شهوتانگیز که هفتاد هزار غلام و هفتاد هزار کنیز دارد و سفید چهره که بر سر تاجی از مروارید و بر گردنهایشان دستمالهایی و در دستان خود صراحی و ابریق دارند». (4)
در اتراب چند گفته است:علی بن ابراهیم آن را به معنی دارای دندانهای برابر دانسته است،و به قولی:مثل هم،و رسول(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)به ام سلمه گفت:«خدا آنان را زاده شدۀ با هم و برابر با یکدیگر آفرید». (5)
معنی آشکارتر و فراگیرتر چنین است:آنان در ظاهر بدنها و در آفرینش و رفتار و جنبههای روانی با همسران مؤمن خود هماهنگی دارند.
برای حرف لام در«لأصحاب»دو وجه است:یکی آن که آنان را مستقیما به ما قبل آنان اتصال میدهد و معنی میشود:همسالی با آنان،و دیگری
این که سبب اتصال آن به همۀ آنچه پیش از آن آمده است میشود،پس ملک اصحاب یمین است و به خاطر ایشان به وجود آمده،و این آشکارتر است.
[39-40]
اما دربارۀ نسبت این گروه در بشریت و در هر نسلی از نسلهای مسلمانان ثلّة(بیش از اندک)است،بدان سبب که به عامۀ مؤمنان و مسلمانان نسبت داده شده است.
ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ* وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ
«گروهی از پیشینیان*و گروهی از پسینیان.» /14 امام صادق(علیه السّلام)در معنی«الأوّلین»گفت:«طبقهای که با پیغمبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)بودند»،و در معنی«الآخرین»:«افراد امت پس از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)، (1)و این نگرشی واقعی است که ایستار مبالغهآمیز دربارۀ اولین از مسلمانان را نفی میکند که همۀ آنان را از سابقان تصور میکند،و هدایت را در پیروی هر یک از آنان میداند،بنا بر تفسیر به صورت مطلق حدیث:«اصحاب من همچون ستارگانند و از هر کدام که پیروی کنید به هدایت میرسید»،پس نسل اول هر چند با کوشش و تلاش خویش تمدن اسلامی را تأسیس کردند،حماسههایی را بنیان نهادند،بعضی از آنان از سابقون بودند و کمتر از آن از اصحاب الیمین،و بعضی از آنان،به تصریح قرآن از منافقان به شمار میروند:
وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرٰابِ مُنٰافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ «و از اعراب پیرامون شما گروهی از منافقاناند،و از مردم مدینه نیز». (2)این با ایستار یأسآمیز مسلمانان امروز منافات دارد.هرگز چنین نیست،و این امکان وجود دارد که یکی از ما در زمرۀ سابقون یا دست کم از اصحاب الیمین باشیم به همان گونه که گروه اول مسلمانان میتوانستهاند چنین باشند.
از آن روی چنین است که امت اسلامی پیوسته بهترین امت برخاستۀ از
میان مردم بوده و پیوسته چنین خواهد بود،و در روایت سعید بن جبیر از ابن عباس آمده است که پیغمبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:«امیدوارم که چهار یک بهشتیان از پیروان من باشند»و ما به تکبیر پرداختیم،سپس گفت:«امیدوارم که سه یک بهشتیان باشیم»و بار دیگر تکبیر کردیم،و آن گاه گفت:«امیدوارم که نیمۀ اهل بهشت باشند»و پس از آن او(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)«دو آیه»را تلاوت کرد. (1)و در الخصال شیخ صدوق(رض)آمده است که رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:«اهل بهشت صد و بیست صف و ردیفند،و هشتاد صف آنان از این امت است». (2)
ثلة(گروهی)برای فزونی در این جا کافی است،با در نظر گرفتن این مطلب که اولین،بنا بر بعضی از روایات،همۀ امتهای پیشین را شامل میشود، /14 و آخرین امت اسلام است،و خدا هر دو گروه را برابر گرفته و گفته است:گروهی از اولین و گروهی از آخرین.
[41-42]
سیاق دور جدیدی از سخن را دربارۀ گروه سوم از مردم که اصحاب مشأمهاند آغاز میکند که کتاب یعنی نامۀ اعمالشان را در قیامت به دست چپ یا در پشت سر خود دارند،و قرآن کریم تنها به ذکر سرنوشت شوم آنان -همچون در مورد سابقین و اصحاب الیمین-اکتفاء نکرده،بلکه به بیان مهمترین سببهایی که بشر را به چنین عاقبتی میرساند نیز پرداخته است،تا ما را به راه درست هدایت کند،و از گرفتار شدن به سرنوشت اصحاب المشأمة بیم دهد.
وَ أَصْحٰابُ الشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ الشِّمٰالِ
«و اصحاب چپ،چه اصحاب چپی!» و شمال(چپ)کنایه از شومی و نحوست است، (3)و این معنی هنگامی آشکار میشود که ما کلمۀ شمال را در این جا با آیۀ نهم تفسیر کنیم که مقصود از
مشأمة در آنجا همان شمال در این جا است.و با آن که کتاب را به دست چپشان میدهند وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِشِمٰالِهِ فَیَقُولُ یٰا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتٰابِیَهْ «و اما آن کس که نامۀ عملش را به دست چپش میدهند،میگوید:کاش نامهام را به دستم نداده بودند!»، (1)ولی قرآن به نام«اصحاب الیسار»(اصحاب چپ)نخوانده است،از آن روی که یسار از مادۀ یسر است که آسانی و خوشی را میرساند تا به فال نیک گرفته نشود در صورتی که شوم است،و بدان ماند که کلمۀ مفازة را که به معنی صحرایی است که امکان همهگونه ناراحتی در آن میرود،مشتق از فوز به معنی رستگاری و پیروزی بگیریم.و از آن روی چنین است که نیروی آدمی عموما در دست راست او است و آن را به سهولت و یسر به کار میگیرد،در صورتی که کار کردن با دست چپ همراه با عسر و دشواری است،و این که چپ مایۀ عسر را یسار خواندهاند برای فال نیک زدن بوده است.و از این همه چنان الهام میگیریم که سیرۀ مؤمنان و پرهیزگاران مسیر طبیعی است که با واقعیت انسان و زندگی همخوانی و هماهنگی دارد،و مسیر اهل آتش انحراف از مسیر طبیعی است.مگر چنین نیست که هر چیز در جهان تسلیم شدۀ به خدا است و از سنتهای او پیروی میکند و به ستایش و تسبیح او میپردازد؟و چگونه چنین نباشند در صورتی که إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ «هیچ چیز نیست مگر آنکه به ستایش او تسبیح میکند»؟، (2)در صورتی که اینان را میبینیم که به خدا کافرند،و برای او شریک قایل میشوند،و حقایقی بزرگ همچون بعث را انکار میکنند و به مخالفت با سنتها و اوامر او برمیخیزند.
چون تجلّی یافتن شمال و یمین(چپ و راست)و مشأمة و میمنة(شومی و فرّخی)در روز جزا دادن کتاب به یکی از دو دست است،تجلی آن دو در واقع اجتماعی و سیاسی عبارت از رهبری درست و صالح است نسبت به یمین،و رهبری
فاسد نسبت به شمال،و این تأویل در روایات فراوان وارد شده است،از جمله:
رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)به امام علی(علیه السّلام)گفت:«آنان پیروان تواند» (1)یعنی اصحاب الیمین،و قول ابو عبد اللّٰه(علیه السّلام):«و کتاب امام است و هر کس که انکار او کند از اصحاب شمال است که خدا دربارۀ آنان گفته است:(آیهها)». (2)و از این خبرها و امثال آنها علی بن ابراهیم(رض)آیه را چنین تأویل کرده است:«یعنی کسی که از اصحاب امیر المؤمنین(علیه السّلام) است، (3)و مثل شمال:جبّاران و مشرکان و کافران و طاغوتان و کسانی که خواری و بدبختی آنها منظور نظر بوده است». (4)
در این جا سیاق قرآن را متفاوت با پیش از آن مشاهده میکنیم،چه در هنگام ذکر اصحاب یمین پس از سابقین به بیان صفات آنان نپرداخت،در صورتی که در این جا صفات اصحاب شمال را ذکر کرده است و این پرسش برای ما پیش میآید که:چرا؟و ظاهرا پاسخ هنگامی آشکار میشود که این مطلب را بدانیم که انسان اساسا برای آن آفریده شده که از بهشتیان بوده باشد.مگر خدا ما را برای رحمت کردن بر ما نیافریده است؟پس به آتش درآمدن انحراف از هدف خلقت است و باید به جستجوی سبب آن برخیزیم،و به همین سبب است که قرآن عوامل درآمدن به آتش را بیان میکند که هر کس از آنها اجتناب ورزد،خدا بر او تفضل میکند و او را به بهشت روانه میسازد،و اسلوب قرآنی در بیان سببهای رسیدن به آتش بدیع و عالی است که نخست گوشهای از عذاب شدید را بیان میکند و سپس اشارهای به رنگهای دیگر آن را نیز بر آن میافزاید،تا ما را از سرنوشت آن بیم دهد، پس سرنوشت آنان چگونه است؟از این قرار:
فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ
«در آتشی سوزان و نافذ در روزنههای پوست بدن و
آبی جوشان.» سموم باد داغی است که در مسام جسم وارد میشود،و شاید در آخرت گونهای از آتش باشد که اصحاب مشأمة را با آن عذاب میدهند،و خدای تعالی گفته است: وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ «و جن را آفریدیم پیشتر(از انسان)از آتش سموم». (1)
شاید گرفتار سوزش باد سموم شدن در قیامت پیدا شدۀ از حرکت زبانههای آتش و تداخل آنها در یکدیگر بوده باشد که به اصحاب شمال میرسد و با گرمی آن حرارتی بیش از گرمی جهنم که در آن به سر میبرند نصیب آنان میکند و از هر سو ایشان را در میان میگیرد.
اما حمیم سیال فوران کنندۀ جوشندۀ به درجه بالا است،مشتق از مادۀ حم الماء یعنی جوشید آب گرم شده که چون آب را بر آتش نهند و گرم کنند چنان میشود،و خداوند متعال گفته است: فَشٰارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ «و پس از آن آب جوش میآشامند»، (2)و گفت: کَمَنْ هُوَ خٰالِدٌ فِی النّٰارِ وَ سُقُوا مٰاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ «همچون کسانی که جاودانه در آتش میمانند و به آنان آب جوش مینوشانند که رودههاشان را پارهپاره میکند»، (3)و حرف«فی»در آیه فراگیری کامل را میرساند.
آنچه از تعبیر قرآن با«فی»آشکار میشود،این است که زمان از حساب خارج میشود،در صورتی که ظاهر آیات-که متدبّر آن را ملاحظه میکند-چنان است که به مستقبل و«یوم الدین»مربوط است،و پروردگار ما از این راه میخواسته است ما را به دو حقیقت هدایت کند:
اول:این که عذاب و ثواب حقایقی واقعی است که شخص در دنیا،به محض مبادرت کردن به کار خیر یا شر در آن زندگی میکند،بدان جهت که خود
سیئات(کارهای بد)و حسنات(کارهای نیکو)چیزی است که به صورت آتش یا بهشت در آخرت درمیآید،ولی مردمان از این حقیقت حق محجوب و غافلاند.و خداوند متعال گفته است: کُلُّ أُمَّةٍ /14 تُدْعیٰ إِلیٰ کِتٰابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ «هر امتی به کتاب خود خوانده میشود،امروز جزای کاری را دریافت کنید که پیشتر انجام داده بودید»، (1)و گفت: إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ «جزای کارهایی را دریافت میکنید که پیشتر میکردید»، (2)وَ قِیلَ لِلظّٰالِمِینَ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ «و به ستمگران گفته میشود که:جزای آنچه را که پیشتر کسب کرده بودید دریافت میکنید». (3)
دوم:جزای انسان از لحاظ زمانی از او دور نیست،و دنیا،هر اندازه هم که عمر در آن دراز باشد-مثلا صد سال-در مقابل جاودانگی جهان دیگر چیزی به حساب نمیآید، وَ إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ «و یک روز در نزد پروردگارت همچون هزار سالی است که با آن حساب میکنید»، (4)ولی بیشتر مردم این حقیقت را درنمییابند و تنها در آخرت است که آنها را خوب میفهمند إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ یَوْماً «که بهترین ایشان در روش میگوید:بیش از یک روز درنگ نکردید»، (5)وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَیْرَ سٰاعَةٍ کَذٰلِکَ کٰانُوا یُؤْفَکُونَ «و روزی که ساعت برپا شود،گنهکاران سوگند یاد کنند که جز ساعتی درنگ نکردند و بدینسان به دروغ رانده میشدند». (6)
[43-44]
پس اصحاب شمال نباید چنان پندارند که عذاب از ایشان دور است،چه امروز و فردا است که با آن احاطه شوند.
وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ
«و سایهای از دود سیاه».
صاحب المنجد گفته است که یحموم به معنی سیاه از هر چیز است و دود را به همین نام میخوانند. (1)و علی بن ابراهیم گفت:تاریکی همراه با گرمای شدید، (2)و مقابل این گونه است ظل ممدود در بهشت مؤمنان،و شاید در این گفتۀ خدای تعالی به آن اشاره شده باشد: لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّٰارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ «بر بالای سر ایشان سایههایی از آتش و در زیر ایشان سایههایی»، (3)که اگر این درست باشد،یحموم آتش سیاهی است که آنان را در تاریکی سخت سیاه قرار میدهد.
لاٰ بٰارِدٍ
«نه خنک است.» همچون سایههای بهشت و سایه در دنیا.
وَ لاٰ کَرِیمٍ
«و نه اکرامی.» پس آنان از یک سو بر اثر گرما از این سایه عذاب میبینند،و از سوی دیگر اهانتها و تحقیرها و خوارشدنها را تحمل میکنند و،بر خلاف مؤمنان و سابقون که کرامات و نعمتهای خدا پیوسته به ایشان میرسد،بیآبرو و کرامت به زندگی ادامه میدهند،و مانند آنان سلام و سلام را نمیشنوند.
گفتهاند که:کریم به معنی گوارا است،و به قولی دیگر نیکو منظر،و به گفتۀ دیگر:هر چه در آن خیری نباشد کریم نیست.
[45-48]
و این رنگهای عذاب که اصحاب مشأمة را در آخرت احاطه میکند،بدون شک تجلیلهایی از آن چیزها است که از دنیا برای خود پیش از آن به آخرت فرستادند،و نمایندۀ اعمال بد و کارهای گمراه کنندۀ آنان است،پس عواملی که آنان را از این جفت شوم و نحس قرار میدهد تا آن را بشناسیم و از آن دوری کنیم چیست؟
اولا:اتراف.خدای تعالی گفت:
إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ
«آنان پیش از این از مترفان و ولخرجان بودند.» گفتند:ترف النبات،یعنی آب گیاه فراوان و پر آب شد و صاحب نعمت را از آن روی مترف میخوانند که نعمت در نزد او فراوان است و تر و تازگی نعمت بر او مشاهده میشود،و شاید هر صاحب نعمتی مترف نامیده نشود،بلکه اگر در توجه به خود بیش از حد اهتمام ورزد و نعمت را هدف اساسی خود قرار دهد بدین نامش بخوانند،و آیات قرآن مکرر به نکوهش این گروه میپردازد و از صفات زشت آنان یاد میکند که برجستهترین آنها کفر ورزیدنشان به هر /14 رسالت تازه است.
خداوند متعال گفت: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ «و به هیچ شهری فرستادهای نفرستادیم مگر این که مترفان آن شهر گفتند که:ما به آنچه شما با آن فرستاده شدهایم کافریم»، (1)و اینان نعمت را قبلۀ خود قرار میدهند و هر جا که باشد به آنجا رو میکنند،و این عمل بالطبع آنان را به سوی انواع گوناگون ستم و انحراف و گناه میکشاند،چنان که خدای تعالی گفت: وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ وَ کٰانُوا مُجْرِمِینَ «و پیروی کردند ستمگران از آنچه در خط اتراف آن افتاده بودند و از بزهکاران شدند»، (2)و همچنین بر آنچه در آن به اتراف پرداخته بودند سخت اعتماد کردند،و به هیچ تلاشی برای انجام دادن کارهای صالح و شایسته نپرداختند وَ قٰالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ «و گفتند که:ما مال و فرزند فزونتر داریم،و عذاب نخواهیم شد»، (3)و بلکه بر گمراهی و گنهکاری خویش افزودند،و در نتیجه هر چه بیشتر نعمت بهرۀ ایشان میشد به آتش نزدیکتر میشدند،و خدای عزّ و جلّ گفت: إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ «ما به ایشان مهلت میدهیم تا بر گناه خود بیفزایند و گرفتار
عذابی خوار کننده خواهند شد». (1)و آنان این را نمیدانند که اعتماد و تکیهشان بر مال و قوه و دیگر گونههای نعمت خطا است مگر آن گاه که به آخرت برسند که پشیمانی آنان را فرا میگیرد و هیچ حیلهای در آن روز نمیتوانند کرد و هیچ یاوری نخواهند داشت.و خدای تعالی گفت: وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِشِمٰالِهِ فَیَقُولُ یٰا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتٰابِیَهْ* وَ لَمْ أَدْرِ مٰا حِسٰابِیَهْ* یٰا لَیْتَهٰا کٰانَتِ الْقٰاضِیَةَ* مٰا أَغْنیٰ عَنِّی مٰالِیَهْ* هَلَکَ عَنِّی سُلْطٰانِیَهْ «و اما آن کس که نامۀ عملش را به دست چپش بدهند،میگوید:
کاش کتابم را به من نداده بودند!و نمیدانستم که حسابم چگونه است!کاش این گذرنده میبودآنچه دارم سودی برای من نداردفرمانروایی من مردود از ستم بیرون رفت». (2)در صفت مترفان از اهل دنیا امام علی(علیه السّلام)گفته است:
«دنیا ایشان را به راهی کور راند و دیدههاشان را از چراغ هدایت بپوشاند.در بیراهگیش سرگردان،و فروشدۀ در نعمت آن.دنیا را پروردگار خود گرفتهاند و دنیا با آن به بازی پرداخته،و آنان سرگرم بازی دنیا،و آنچه را که پس از آن است فراموش کرده». (3)
پرسشی که پیش میآید این که:چرا پروردگار ما«مترفین»را به صیغۀ مجهول بیان کرده و گویی چنان است /14 که شخص دیگری آنان را به ترف و اتراف برانگیخته است،و اگر امر چنین میبوده باشد،دیگر چرا آنها را عذاب میدهد؟و پاسخ چنین است:این خدا است که به بندۀ خود نعمت عطا میکند،ولی آن که نعمت را در راه خیر و فضیلت و رضوان خدا مصروف میکند خود انسان است که ممکن است آن را در راه پستی و زشتی مصرف کند و دچار عذاب شود،و به تعبیر دیگر:انسان قادر است که اگر بخواهد با نعمت سرای دیگر را برای خود آباد کند، یا دنیا را برگزیند،و آنچه را که در آن اتراف و افراط میکند شخصا برگزیند.
و آخرین کلمه:
مفسّران در معنی این کلمه با یکدیگر اختلاف دارند،بعضی گفتهاند:
معنی آن این است که مترفان از راه حرام به تنعم و بهرهبرداری از نعمت پرداختند،و بعضی دیگر گفتهاند که:معنی مترفین مشرکین است،ولی کلمۀ مترف است خاص گروه معینی از مردم شده است که خداوند متعال از صفات و اعمال ایشان در قرآن کریم یاد کرده است،و بدین گونه کلمه را از وضع لغوی خارج کرده و به معنی دیگر درآورده است و ما در آن نیازی به تأویل نداریم.
ثانیا:اصرار ورزیدن بر گناه بزرگ:
وَ کٰانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ
«و در ارتکاب گناه بزرگ اصرار میورزیدند.» حنث به معنی تمایل داشتن به باطل است،و در سوگند خوردن به معنی وفادار نماندن به آن است و سوگند شکستن، (1)و آن از گناهان کبیره است،و به همین سبب بعضی از مفسّران آن را گناهان کبیره تفسیر کردهاند،و دیگران و از جمله ابن عباس آن را سوگند شکنی تفسیر کردهاند که بسیاری از مفسّران متقدم و متأخر بر این اعتقادند،و شاید حنث به صورت عام به معنی پیمانشکنی بوده باشد، ولی چون بزرگترین میثاقها آن است که آدمی در عالم ذرّ در برابر خدا با نفس خود بسته،برجستهترین مصداق حنث بزرگ شرک است که خداوند متعال دربارۀ آن چنین گفته است: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَریٰ إِثْماً عَظِیماً «خدا این را نمیآمرزد که کسی را برای او شریک قرار دهند،و جز این را برای هر کس که بخواهد میآمرزد،و آن کس که به خدا شرک ورزد،با ساختن دروغی مرتکب گناهی بزرگ شده است»، (2)و چگونه مشرک میتواند از اصحاب المشأمة نباشد در صورتی که /14 خدای عزّ و جلّ گفته است: إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّٰهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوٰاهُ النّٰارُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ
آن کس که به خدا شرک ورزد،خدا بهشت را بر او حرام کرده است و جایگاه او آتش،و ستمکاران یاران و یاورانی ندارند»، (1)و شرک تنها منحصر به گفتۀ ترسایان نیست که گفتند: إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ «خدا سومین از سه شریک است»، (2)و گفتند: إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ «خدا همان مسیح پسر مریم است»، (3)یا در پرستش بتان،بلکه تسلیم شدن به هر راه و روش یا رهبری باطل چنین است،پس شرک گاه به صورت رفتاری اجتماعی درمیآید یا گفتاری باطل، چنان که خدای تعالی گفت: فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ* حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَکَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ السَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکٰانٍ سَحِیقٍ «پس از پلیدی بتان و از گفتن سخن ناروا پرهیز کنید*تنها خدا را بپرستید و برای او شریک قائل مشوید،و هر کس که به خدا شرک ورزد، بدان میماند که از آسمان سقوط کرده باشد تا این که یا پرندهای او را بر باید یا باد او را به جای پرت و دور افتادهای پرتاب کند». (4)
آیه برای ما از بزرگی گناهی سخن میگوید که گروه مشأمة مرتکب آن میشود و سه حدّ و تعریف دارد:نخست اصرار است که گناه کوچک را به گناه بزرگ مبدل میسازد،تا چه رسد به آن که این اصرار دربارۀ گناهی بزرگ عملی شده باشد؟و دوم حنث است یعنی شکستن پیمانی که خود آن را تعهد کرده و پیروی از آن را پذیرفته است.و شک نیست که مخالفت با آن انعکاسی در تضییع حقوق جامعه ندارد،بلکه کرامت و حیثیت خود پیمانشکن را لکهدار میسازد،چه اساس اخلاق احترام گذاشتن شخص به نفس خویش است و اعتماد کردن به کرامت و شرافت خودش،پس چون این از میان برود،دیگر در نزد وی هیچ اساس و بنیانی برای ملتزم بودن به ارزشها باقی نمیماند،و سوم شرک است که بزرگترین
پیمانشکنی است،و آن کس که بزرگترین پیمان و سوگندی را که در حیاتش وجود داشته است بشکند،آیا در نزد او حرمت و اعتبار هیچ سوگند و پیمانی باقی میماند؟! ثالثا:انکار آخرت،که متناسب با اتراف و تنعمی است که انسان را در دنیا محصور کرده است،و با شرکی که هر انحراف را برای او مباح میسازد و او را از هر مسئولیت دور میسازد،و بدین گونه است که نه تنها آخرت را انکار میکنند، بلکه تفکر دربارۀ آن و ارزشهایی را که دیگران برای آن قائلند تسفیه میکنند و به تشکیک دربارۀ آنها میپردازند.
وَ کٰانُوا یَقُولُونَ أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ
«و میگفتند:مگر میشود که چون بمیریم و به صورت خاک و استخوان درآییم بار دیگر برانگیخته و زنده شویم؟» برای پس دادن حساب اعمال دنیا و گرفتن جزای آن،و این گفتۀ آنان حکایت از آن میکند که ایشان در قدرت خدا شک دارند،و در آن میکوشند که دیگران را نیز گرفتار شک کنند و این که خدا قدرت آن ندارد که آفریدههای خود را دوباره زنده کند،و پروردگار ما در آیههای آیندۀ 75-74 به این شبهه پاسخ میدهد.
قول در این جا کلام محض نیست،بلکه مجمل ایستار و رفتار و کردار ایشان را نشان میدهد،که برای ژرف نشان دادن شبهۀ خود پرسشی را طرح میکردند که:آیا امکان دارد که نیاکان ما که به صورت استخوانهای پوسیدهای درآمدهاند بار دیگر مبعوث شوند و به زندگی بازگردند؟! أَ وَ آبٰاؤُنَا الْأَوَّلُونَ «یا پدران و نیاکان پیشین ما؟» شاید هدف از ذکر نام نیاکان آنان انگیختۀ از آن پسماندگی فرهنگی بود که بنا بر این نیاکان در نظر ایشان از تقدّسی خاص برخوردار بودند،تا همین تقدّس مانعی برای پذیرفته شدن بعث روز قیامت در نزد همۀ مردم شود،چه رسالت به آنان خبر میداد که پدران بار دیگر زنده میشوند و علنا باید در مجلس حساب و محاکمه
حاضر شوند،و جزای عادلانه دریافت کنند:اگر خیر بوده است خیر،و اگر شر بوده است شر..و بر کسی که گرفتار دنیا پرستی است،پذیرفتن اندیشۀ محاکمه و مجازات نیاکان بسیار دشوار است،چه بعث و برانگیخته شدن پدران و نیاکان از ذهن ساده دلان بیش از بعث کسانی که اکنون زندگی میکنند دور از ذهن و ناپذیرفتنی جلوهگر میشود،و امر دیگر آن که سخن گفتن دربارۀ مستقبل و آن جهان را کافی برای تأیید اندیشه و نگرش مادیگرانۀ غرق شدۀ در واقعیت محسوس و ملموس نمیبود،و پدران نخستین اکنون خاک و استخوانند،و این همساز با گمراهی و گمراه کنندگی دیگران موجود در آنان نسبت به آخرت به شمار میرفت که گوشهای از غیب آینده است.
[49-50]
و پروردگار ما به این شبهه روّی موضوعی و کوبنده از طریق وحی با زبان پیامبرش چنین پاسخ میدهد:
قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ
«بگو که پیشینیان و پسینیان.» شاید آوردن فعل امر«قل»در این آیه را آنان برای خود تحقیری تصور میکردند،بدان جهت که خدا مستقیما با آنان سخن نمیگفت،و شاید مهمترین چیزی که سایههای«قل»به ما الهام میکند آن باشد که این حقیقت میبایستی به صراحت گفته شود،و آن از مفردات دعوت به خدا و رسالتهای او است،همچون این گفتهاش سبحانه و تعالی: قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ «بگو خدا یگانه است.» بعضی گفتهاند که:کلمۀ«قل»دالّ بر این حقیقت از قضایای عمومی مشترک میان خاص و عام است که رازی در تفسیر خود به آن اشاره کرده است،و پروردگار ما از آن روی اولین را بر آخرین مقدم داشت که آنان بعث پیشینیان را بیشتر بعید میدانستند،و تا کسی گمان نکند که بعث پیشینیان که خاک و پراکنده شدهاند و حتی آثاری از آنان بر جای نمانده بر او،سبحانه و تعالی،دشوارتر است، هرگز چنین نیست... فَإِنَّمٰا هِیَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ فَإِذٰا هُمْ یَنْظُرُونَ «، (1)همه با یک فرمان
1) 86) -الصّافّات19/.
برمیخیزند بی آن که میان مالک و مملوک و زن و مرد و اول و آخر تفاوتی موجود باشد،و در این جا نیز قرآن بار دیگر بعد از«إنّ»بر بعث تأکید میکند،و بر این که مردم:
لَمَجْمُوعُونَ إِلیٰ مِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ
«گرد میآیند برای وعدهگاه روزی دانسته.» در نزد خدا،و بودن آن همچون جزئی از علم بدان جهت که وقوع پیدا خواهد کرد،و پندار و گمان و دروغ نیست،و با نظر داشتن به آیات قرآنی علم ساعت اختصاص به پروردگار ما سبحانه و تعالی دارد،و شاید وقتی برای آن معین نکرده باشد،چنان که از این گفتۀ او مفهوم میشود: إِنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا «ساعت خواهد آمد و من میخواهم که آن را پنهان نگاه دارم»، (1)یعنی وقوع آن معلوم است ولی وقت آن دانسته نیست.و در آن روز همگان برای حساب در برابر خدا میایستند بیآن که میان احدی با دیگری فرقی باشد،و لاٰ یَجْزِی وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَیْئاً «و نه پدر میتواند کاری برای فرزند انجام دهد نه فرزند برای پدر»، (2)پس چرا به جای تکیه کردن بر حق باید بر پدران تکیه کنیم؟!و شاید میقات در این جا به معنی اسم مکان باشد،در صورتی که یوم به زمان اشاره دارد،چنان که برای حج نیز مواقیت گفته میشود،و بسا هست که آیه گسترش معنی دیگری نیز داشته باشد:مردمان با هم مخلوط باقی میمانند تا این که /14 قیامت برسد که در آن هنگام،بنا بر تعبیر وارد شدۀ در این سوره،به سه گروه تقسیم شوند و پیوستگیها و خویشاوندیها از میان برود،و چنان که پروردگار ما سبحانه و تعالی گفته است وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ «در روز بر پا شدن ساعت از یکدیگر پراکنده شوند». (3)
کلمۀ«إلی»در این آیه اندیشۀ رانده شدن را به خاطر میآورد،و چنان
است که گویی مردمان را جمع میکنند و به سوی میقات میرانند،چنان که او سبحانه و تعالی گفت: مُهْطِعِینَ إِلَی الدّٰاعِ یَقُولُ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا یَوْمٌ عَسِرٌ «شتابندگان به سوی خواننده،کافران میگویند که این روزی سخت است»، (1)و همچون تعبیر در آیۀ الواقعة در این گفتۀ او عزّ و جلّ: قُلِ اللّٰهُ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ «بگو:خدا شما را زنده میکند،سپس میمیراند،و پس از آن برای روز قیامت گرد هم جمعتان میکند». (2)
[51-55]
و قرآن خطاب را متوجه اصحاب المشأمة میسازد و به دو صفت مهم آنان اشاره میکند:
ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضّٰالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ
«و سپس شما ای گمراهان و تکذیب کنندگان.» پس کار در آن روز با بعث به پایان نمیرسد،بلکه کاری بزرگتر پس از آن میآید که جزا دادن است که انکار آن عامل اساسی و قطعی در همۀ انحرافهای بشر است،و بعضی چنان میپندارند که تکذیب کردن آخرت آنان را از مسئولیت آن رهایی میبخشد،و گویی هر کس چیزی را تصدیق کند،تنها او متحمل مسئولیت میشود!هرگز چنین نیست،تکذیب نه تنها تکذیب کننده را از عاقبت کارهایش خلاص نمیکند بلکه خود عنوان یک جریمه دارد و موجب عقابی شدید میشود،و گمراهی نیز همچون تکذیب جرایم را از بین نمیبرد و آنها را توجیه نمیکند،چه کاری از خود انسان است به همان گونه که هدایت از مسئولیت او است.مگر خدا اسباب هدایت ما را فراهم نیاورده است،پس هر که گمراه شود به زیان خود گمراه شده است.
شاید مقدم داشتن تکذیب بر ضلالت در آخر سوره(آیۀ 92)،بر خلاف قاعدۀ در این سوره،ما را به آن هدایت کند که گمراهی و تکذیب هر دو سبب و
مسبّب یکدیگرند،و تکذیب کنندۀ حق گمراه میشود،و گمراه حق را تکذیب میکند،و بدان سبب که بسا هست که گمراه با حکمت بالغه و موعظۀ حسنه به حق هدایت شود،و از گمراهی خود بازگردد،پروردگار ما خنیاگران به مکذّبون(صیغۀ مبالغه)توصیف کرده است تا معلوم شود که آنان در گمراهی تعمّد داشته و بر آن اصرار ورزیدهاند. اما عاقبت تکذیب و گمراهی ایشان عذابی شدید است و آنان:
لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ
«از درختی از زقوم باید بخورند.» گفتهاند که:آن درختی بد منظره است که میوهای سیاه و گندناک دارد، و در قلب جهنم میروید،و شاخهای از آن به جایگاه هر یک از افراد داخل جهنم میرود،و در قرآن آمده است که: إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ* طَلْعُهٰا کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیٰاطِینِ «آن درختی است که از ته جهنم بیرون میآید*شکوفههای آن همچون سرهای شیطانها است»، (1)و آنچه آنان را ناگزیر از خوردن زقوم میکند، فشاری است که فرشتگان بر آنان وارد میآورند و از آن گذشته چیزی جز آن برای خوردن نمییابند،و شاید به سبب«سموم»و«حمیم»و سایۀ«یحموم»نیازمندی به خوراک آنان به بالاترین حد رسیده باشد،و در حدیث آمده است که:«خدا عزّ و جلّ فرزند آدم را میانتهی آفریده و ناگزیر به خوراک و نوشاک نیاز دارد». (2)
شاید این عذاب همچون جزایی برای اتراف و افراط آنان در بهرهمند شدن از نعمتهای دنیا بوده باشد که خود نتیجۀ غصب حقوق خدا و مردم است،و در آن هنگام که از نعمتهای دنیا بیحساب بهرهمند میشدند،هیچ در این اندیشه نبودند که بر مستضعفان و ناکامان و ناداران چه میگذرد،و تنها کارشان گرد کردن و گنجینه ساختن سیم و زر بدون پرهیز از حرام بود،و نظام اقتصادی آنان مبتنی بر اساس غارت کردن اموال دیگران و ظلم و ربا و احتکار و...تکیه داشت،و قرآن در سورۀ الحاقّة که از اصحاب شمال سخن به میان میآید،چنین گفته است:
إِنَّهُ کٰانَ لاٰ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ الْعَظِیمِ* وَ لاٰ یَحُضُّ عَلیٰ طَعٰامِ الْمِسْکِینِ* فَلَیْسَ لَهُ الْیَوْمَ هٰاهُنٰا حَمِیمٌ* وَ لاٰ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ /14 غِسْلِینٍ* لاٰ یَأْکُلُهُ إِلاَّ الْخٰاطِؤُنَ «او به خدای بزرگ ایمان نداشتو تلاشی برای فراهم آوردن خوراک مسکین نمیکردپس امروز در این جا حامی و دوستی نداردو نه خوراکی جز چرک دوزخیانکه آن را نمیخورند مگر گنهکاران». (1)بدان سبب که در دنیا پیوسته به حساب میلیونها افراد گرسنۀ پیرامون خود،آکنده شکم بودند،و از بلعیدن مال حرام سیر نمیشدند،خداوند گرسنگی را بر ایشان مسلط ساخته است که با عذابی که از خوردن زقوم به ایشان میرسد،پیوسته در صدد پر کردن شکمهای خود از آناند،و رسول خدا(ص)در وصف زقوم گفته است:«اگر قطرهای از زقوم و ضریع در نوشیدنی اهل دنیا چکانده شود،همۀ آنان از گندناکی آن خواهند مرد»، (2)و در آن هنگام که زقوم را میخورند،نیازی سخت به نوشیدنی پیدا میکنند و در برابر آن نمیتوانند شکیبایی ورزند،و چیزی جز حمیم نمییابند و آن را به طمع رفع تشنگی و خاموش کردن التهاب زقوم و افروختگی آن در رودههاشان میآشامند.
فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ* فَشٰارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ
«پس شکمها را از آن پر میکنند*و آن گاه بر روی آن از آب جوش(حمیم)میآشامند.» ولی به اندکی آشامیدن بس نمیکنند و بازنمیایستند،بلکه همچون ریگهای داغی هستند که سیراب نمیشوند،یا شتران تشنهای که در بیابان سرگردان بودهاند و اکنون به آب رسیدهاند. (3)
فَشٰارِبُونَ شُرْبَ الْهِیمِ
«پس مینوشند همچون نوشیدن شتران تشنگی زده.» گفتهاند:هیم به معنی شتر تشنهای است که،به سبب دردی،از نوشیدن آب سیراب نمیشود،و به قولی:هیم زمین نرم شنی است که آب بر آن قرار
نمیگیرد،و شتر و ریگزاری را که از آب سیر نشود،أهیم گویند. (1)
امام صادق(علیه السّلام)حکم کراهت یک نفس نوشیدن آب را از همین آیه استخراج کرده است.ابو بصیر(رض)گفت:از ابو عبد اللّٰه(علیه السّلام)شنیدم که گفت:«سه بار /14 نوشیدن آب از ظرف بهتر از آن است که یک نفس نوشیده شود.
و از آن کراهت داشت که به شتر تشنه شبیه باشد». (2)
[56]
و در کنار این عذاب و عذابهایی که پیش از این ذکر آنها در آیات 42-44 گذشت،گونههای فراوان و هولناکی از عذاب در آتش دوزخ بهرۀ اصحاب المشأمة است.
هٰذٰا نُزُلُهُمْ یَوْمَ الدِّینِ
«این خوراک پذیرایی از آنان در روز جزا است.» گفتهاند:نزل به معنی آن خوردنی است که صاحب خانه برای پذیرایی از مهمان خود آماده میکند،و تو گویی آنان مهماناند و با این گونه از خوراک و نوشاک از ایشان پذیرایی میشود،و بعضی گفتهاند:نزل نخستین خوراک و نوشاکی است که صاحب خانه با آن به پذیرایی از مهمان خود میپردازد.
اما مؤمنان به مهمانسرای خدا روانه میشوند فَلَهُمْ جَنّٰاتُ الْمَأْویٰ نُزُلاً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ «پس باغهایی برای ساکن شدن پیشکشی به ایشان است در برابر کاری که(در دنیا)میکردند»، (3)کٰانَتْ لَهُمْ جَنّٰاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً* خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلاً «باغهای فردوس به ایشان پیشکش میشود*جاودانه در آنها میمانند و خواستار جابهجا شدن از آنها نمیشوند»، (4)و برخواننده است که این دو منزل و جایگاه را با یکدیگر مقایسه کند: أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ «آیا
این پیشکشی بهتر است یا درخت زقّوم؟». (1)
نَحْنُ خَلَقْنٰاکُمْ فَلَوْ لاٰ تُصَدِّقُونَ (57) أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تُمْنُونَ (58) أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ اَلْخٰالِقُونَ (59) نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَیْنَکُمُ اَلْمَوْتَ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (60) عَلیٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (61) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ (62) أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَحْرُثُونَ (63) أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ اَلزّٰارِعُونَ (64) لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰاهُ حُطٰاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ (65) إِنّٰا لَمُغْرَمُونَ (66) بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (67) أَ فَرَأَیْتُمُ اَلْمٰاءَ اَلَّذِی تَشْرَبُونَ (68) أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ اَلْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ اَلْمُنْزِلُونَ (69) لَوْ نَشٰاءُ جَعَلْنٰاهُ أُجٰاجاً فَلَوْ لاٰ تَشْکُرُونَ (70) أَ فَرَأَیْتُمُ اَلنّٰارَ اَلَّتِی تُورُونَ (71) أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهٰا أَمْ نَحْنُ اَلْمُنْشِؤُنَ (72) نَحْنُ جَعَلْنٰاهٰا تَذْکِرَةً وَ مَتٰاعاً لِلْمُقْوِینَ (73) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلْعَظِیمِ (74)
65 حطاما:گیاه خشک شکننده و خرد شده است که از آن در تهیۀ خوراک فایدهای به دست نمیآید،و ریشۀ حطم به معنی شکستن است.
1) 101) -الصّافّات62/.
تفکهون:یعنی در مجالس خود از لحاظ تعجب و پشیمانی بر آنچه از زمینهای خود برای زراعت مصرف کردهاید سخن میگویید،و مقصود آن است که شما در برابر قدرت خدا که گیاه و روییدنی را به صورت خشک و کاه در آورده است کاری جز سخن گفتن نمیتوانید انجام دهید.
66 إنا لمغرمون:مغرم یعنی کسی که مالش بدون عوضی از دستش بیرون رفته است،و غرام عذاب ملازم است.
69 المزن:ابر.
70 أجاجا:شور بد مزه و به قولی تلخ شدید.
71 تورون:یعنی آن را با آتش زدن چوب حاصل از درخت به دست میآورید.
73 للمقوین:أقویت منذ أیام یعنی چند روز است که خوراکی نخوردهام،پس مقوین به معنی گرسنگان است،و گفتهاند که:مقوی از اضداد است و هم به معنی کسی است که صاحب مال و نیرو و نعمت شده است،و هم به معنی کسی است که مال او به سبب زمینی که قوآء است یعنی بیابان است و هیچ کس در آن نیست از دست رفته است.
پس از فرا گرفتن دشوارترین موضوعهای فلسفی همچون نظریۀ فیض و دور و تسلسل و قانون عدم و وجود،یکی از این درس خواندگان بر پیره زنی گذشت که دست به دوک مشغول رشتن پشم بود و از او پرسید که:مدبّر جهان را چگونه شناختی؟و آن پیر زن دست از دستۀ دوک برداشت و به فطرت و ایمان ساده و بیپیرایۀ خود گفت:بدین گونه دریافتم که جهان را مدبّر و گردانندهای است.
ولی پرسنده چیزی از این پاسخ درنیافت و حیران ماند،پس پیر زن لب به سخن گشود و گفت:هنگامی که دست از دستۀ دوک برمیدارم متوقف میشود،پس چگونه میتواند این زمین گردنده و آسمان برافراشته با آن همه زندگی و حرکت و تحوّل که در آن است بدون مدبّر باشد؟! چنین است بسیاری از حقایقی که در هر لحظه با آنها زندگی میکنیم و از آنها غافلیم و به هیچ وجه به عبرتهای آنها رهبری نمیشویم،چه آفریده شدن و مردن و به وجود آمدن و کشت و زرع و آب و آتش همه از نزدیکترین حقایق به ما است که اگر آنها را فهم کنیم،بزرگترین گواه و راهنما برای ما محسوب میشوند،و انسان بر آن توانایی دارد که زندگی را به صورت یک مدرسه درآورد،و نمودها و عبرتهای آن را همچون درسهایی برای تکمیل ایمان و معرفت خویش به کار برد، /14 و از شهود و حضور به غیب و از حاضر به مستقبل و آینده و از مخلوق به خالق هدایت شود،ولی مشکل در کمی عبرتها نیست،بلکه عبرت گرفتن و عبرت گیرنده کم است،و
موعظهها و اندرزها با فراوانی و وضوح آنها همچون خورشید است،ولی یا اگر کسی چشمش را ببندد یا در زیر پوششی قرار گیرد،میتواند خورشید را ببیند؟! به همین سبب یکی از مهمترین هدفهای رسالتهای الاهی برداشتن این پوششهایی است که میان ما و حقایق است به وسیلۀ علم از راه تعلیم و با تزکیۀ نفس تا آنها را به صورت مستقیم مشاهده کنیم،و خداوند متعال گفته است: هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ «او است آن که برانگیخت در درس ناخواندگان فرستادهای از خود ایشان تا آیات او را برای ایشان بخواند و پاکیزهشان سازد و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد،هر چند که پیش از آن در گمراهی آشکار بودند»، (1)آیا دیدهای که کسی فرزندش گم شده باشد و او را به آن فرزند راهنمایی کرده باشند؟!آیا دیدهای که چگونه او را میشناسد؟!کسی که در گمراهی آشکار زندگی کند،و از حقایقی که در نزدیکی او است رویگردان باشد،اگر از روی چشمش چشمبند را بردارند،چگونه راه خود را به آنها مییابد؟و گاه نیازی به آن نیست که انسان همۀ حقایقی را که آیات هدایت کنندۀ به آنها است فراگیرد و به سبب آنها به معلومات و معارف ایمان آورد،بلکه آنچه بیشتر مورد نیاز است بیداری ضمیر و برانگیخته شدن عقل است.
انسان به اتراف میپردازد،و بر شرک اصرار میورزد،و به سبب گمراهی از پروردگارش به آخرت کافر میشود،و به همین سبب قرآن آیات معرفت راهنمای به سوی خدا را به یاد او میآورد،و گاه این نزدیکترین چیز به او(همچون آفریده) است ولی او از آن غفلت دارد.
[57]
چون انسان آفریده است،پس آفرینش او نزدیکترین چیزها به او
1) 102) -الجمعة2/.
است.
آیا تا کنون شده است که چیزی را گم کرده باشی و سپس دریابی که در دست یا در جیب خودت است و تو هیچ توجهی به آن نداشته و از آن غافل بودهای؟ آیا میدانی خطا در کجا است؟در روش بحث و جستجو است.مدت درازی در کتابخانه است یا در طبقات مختلف جا کتابیها به دنبال آن گشتی،یا در نزد خانواده است و دوستانت،چه آن را دور میپنداشتی /14 و به همین سبب گمراه شدی، و هنگامی که به خود بازگشتی و به جستجوی آن در نزد خود برآمدی،آن را یافتی، حقایق بزرگ نیز چنین است و هنگامی بشر از آنها گمراه میشود که در جای دور به جستجوی آنها برخیزد،در صورتی که از رگ گردن به او نزدیکترند.آیا داستان آن فیلسوف را شنیدهای که به جستجوی حقیقت در نظریات پیچیدۀ علمی و فلسفی پرداخته بود،و چون در کنار ریسندۀ ریسمان با دوکش ایستاد و از او پرسید که چگونه پروردگارت را شناختی،آن پیر زن دوک رسیندگی را از حرکت بازداشت و گفت:از این شناختم،و اضافه کرد که:چون دوک را ترک کردم از چرخیدن باز ایستاد.پس چگونه ممکن است آسمان از حرکت باز نایستد جز آن که گرداننده و مدبّری آن را بگرداند؟و درس پیر زن به قلب او نزدیکتر از همۀ نظریههای فلسفی بود،چرا؟از آن روی که با او به زبان و جدان سخن گفت..از طریق نزدیکترین چیزها به او،به همین گونه ما در برابر حقیقت آفرینش قرار داریم،چه کس ما را آفرید و به وجود آورد؟که برای پاسخ گفتن به آن شخص خود را در برابر سه فرض میبیند:
اولا:آیا انسان خود ایجاد کنندۀ خویش بوده است تا خود آفریدگار خود باشد؟که این را نه عقل میپذیرد و نه علم،چه او از نطفهای آغاز شد که هیچ علم و ارادهای نداشت،سپس به تدریج رشد کرد تا کودکی شد که هیچ قوت و قدرتی نداشت،و نادانی وی نسبت به خود و عقل و بدنش برای آن کافی است که وی خالق خود نبوده باشد.و چگونه میتوانیم بگوییم که پدر و مادر او را آفریدهاند، در صورتی که به یقین میدانیم که تحول و تکامل وی در صلب پدرش و سپس رشد
او در زهدان مادرش دور از علم و ارادۀ آنان صورت پذیرفته است.
ثانیا:بعضی میگویند که دهر و روزگار ما را میمیراند و زنده میکند که بعضی از آن به نام طبیعت تعبیر میکنند،یعنی این آسمان و زمین و آب و خاک.
چرا به خود بازنمیگردند و نمیپرسند:طبیعت را که آفرید و قوانین را در آن مستقر ساخت،و پس از بستگی و یکپارچگی در آن شکافتگی به وجود آورد،و میان جفتهای آن الفت برقرار کرد،و شؤون آن را نظام بخشید،آیا آفریدگار دانای مدبّر حکیم نبود؟ ثالثا:و بعضی میگویند که جهان بر حسب تصادف پیدا شده و بدون دلیلی سیر میکند.سبحان اللّٰه!این تصادف چیست؟آیا تصادف به معنی پیدا شدن دو حادثه در حالت واحد نیست که هر کدام برای خود سببی دارد،و چیزی که هست وقوع پیدا کردن آنها با هم نتیجۀ تازهای است؟تصادفی که ما میشناسیم همین است، /14 و عمل بدون عامل و کار صورت پذیرفتۀ بدون کارگر،یا آفرینش بدون آفریننده یا حادثۀ بدون سبب را تصادف نمیدانیم. (1)
یکی از بحث کنندگان این گمان را مورد استهزا قرار میدهد و مثلی میآورد و میگوید:اگر کسی پیدایش دایرة المعارف بریتانیا را با مجلّدات حجیم و علوم متنوع آن بدین گونه تفسیر کند که:انفجاری در یک چاپخانه صورت گرفت،و بر حسب تصادف مرکب چاپ بر روی کاغذهای سفید روان شد،و اشکال کلمات بنا بر تصادف بر روی آنها نگارش یافت،و مجلدات دایرة المعارف با همۀ آنچه از فرهنگ زمان معاصر در آن موجود است پدیدار شد،اگر کسی پیدایش یکی از بزرگترین دایرة المعارفهای معاصر را بدین گونه توجیه کند،آیا گفتۀ او مایۀ ریشخند و استهزاء نیست؟!به همین گونه است گفتۀ کسی که مدّعی آن شود که تنها یک یاخته بر حسب تصادف به وجود آمده است.
1) 103) -رجوع کنید به بحثهای مفصّل مؤلف در کتابش به نام نگرشی نو بر اندیشۀ اسلامی ترجمۀ حمیدرضا آژیر که در چند صد صفحه در این خصوص فراهم آمده است.
گواهیها بر موجود بودن قصد و عمد و تصمیم سابق در هر حرکت از حرکات جهان فراوان وجود دارد،و علی رغم وجود سنّتهایی جهانی که به میانجیگری آنها ستارگان و منظومهها به حرکات خود ادامه میدهند،همچون یک آلت مکانیکی نیست،بلکه همچون اوتوموبیلی در فضای باز است که در اختیار صاحب خویش است و با قدرت و کاردانی بالغ خود آن را به حرکت در میآورد. (1)(و حتی حرکت مکانیکی نیز به محرّک نیازمند است).
رابعا:جهان و از جملۀ آن انسان حادث نشده بلکه از ازل وجود داشته است،آیا این درست است؟هرگز...همۀ شواهد بر آن گواهی میدهد که حادث شده است(تحول،تطور،رشد و کاهش آن،و نیز ترکیب دقیق و هماهنگ اجزاء آن)...بلکه همۀ اکتشافات علمی از آن حکایت دارد که هستی کاینات عمری محدود دارد،و دمای شایستۀ برای زندگی رو به کاهش میرود،و عمر ستارگان را حساب کردهاند. (2)
نَحْنُ خَلَقْنٰاکُمْ فَلَوْ لاٰ تُصَدِّقُونَ
«ما شما را آفریدیم،پس چرا تصدیق نمیکنید.» /14 هر چیز در انسان و در جهان او را به این حقیقت بزرگ راهنمایی میکند،و حتی منکران با قانع شدن از روی دلیل منکر آن نمیشوند بلکه در حالی به آن کفر میورزند وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَیْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ «و آن را در حالی انکار میکنند که یقین داشتند که این کار آنان برخاستۀ از ستمگری و برتریجویی است،پس بنگر که عاقبت تبهکاران چگونه بوده است»، (3)و بنا بر این ما تنها به آن نیاز داریم که در آیات خدا دور از حجابها و نتیجههای آمیختۀ به خطا نظر کنیم و بیندیشیم تا به این حقیقت تصدیق کنیم.
[58-59]
و قرآن حجابهایی را که مانع دیدن این حقیقت و تصدیق
کردن به آن است از میان برمیدارد و میگوید:
أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تُمْنُونَ
«آیا دیدید که چه آبی را از خود در زهدان همسرانتان ترشح میکنید؟» آیا میپنداری این قطراتی را که از تو بیرون میجهد و چیز زیادی هم دربارۀ آن نمیدانی.تو خود در صلب خویش ساختهای یا عوامل جهندگی آنها را فراهم آوردهای که خیال کنی این تو هستی که این قطرات را آفریدهای؟ چنانچه از خلقت آدم و حوا میپرسیدیم قرآن میتوانست دلیل رسا و قانع کنندهای اقامه کند اما اطلاع از این امر غیب را به شهود واگذاشته که هر انسان امین و درستکاری آن را میبیند و با آن میزیید. قرآن این پرسش را مطرح میکند:
أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخٰالِقُونَ
«آیا شما آن را میآفرینید یا ما آفریدگانیم.» آیا این آب(منی)را چه کسی پدید آورد؟و آیا در امکان تو بود که بیش از رسیدن به سن بلوغ آن را تولید کنی؟و هنگامی که بالغ شدی،آیا این بلوغ با دخالت و علم و اراده و برنامهریزی تو صورت گرفت؟و سپس چگونه مینی یاخته (اسپرماتوزوئید)تطور و رشد پیدا کرد و به مرحلهای رسید که همچون یک انسان کامل شود؟شک نیست که این ساختۀ انسان نیست و به علم او فراهم نیامده و در ضمن سنتهای الاهی تطور و تکامل پیدا کرد.و این همه به ارادۀ خدا بوده است.و قوانین جز به فرمان او اجرا نمیشوند،چه لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ إِنٰاثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ الذُّکُورَ* أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرٰاناً وَ إِنٰاثاً وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشٰاءُ عَقِیماً «پادشاهی آسمانها و زمین مخصوص خدا است،آنچه را که خواهد میآفریند،به هر که خواهد فرزندان دختر میدهد،و به هر که خواهد فرزندان پسر*یا مردانی و زنانی را به همسری یکدیگر درمیآورد،و هر که را که خواهد عقیم و سترون میگرداند». (1)سپس /14 چون از شکمهایی مادرانمان به زندگی گام نهادیم،
1) 107) -الشوری49/ و 50.
در برابر رشد و نمو خویش چارهای جز تسلیم شدن به او نداشتیم،چه این کار به دست ما بسته نبود،بلکه به ارادهای بیرون از اختیار ما بستگی داشت که ارادۀ خدای عزّ و جلّ است،و ما توانایی آن نداریم که از رشد سرمویی در سرمان یا گوشۀ ناخنی در انگشتمان جلوگیری یا آن را محدود کنیم،چه نمو آنها خارج از ارادۀ ما است.
[60-61]
از حقیقت خلق آیات ما را به جهان مرگ نزدیک میکند که آن نیز بر ما فرض شده است و ما از اجل خود هیچ آگاهی نداریم.و اگر بر ما وارد شود به هیچ وجه توانایی بر جلوگیری از آن نیستیم،و اگر ما خود آفرینندۀ خویش بودهایم،چرا چنان نیافریدهایم که مرگ نتواند ما را از میدان زندگی بیرون کند؟ بنا بر این مرگ و زندگی آفریده پروردگار ما است،و هر وقت و هر کجا که بخواهد موجودی را میآفریند یا از صحنۀ زندگی بیرونش میبرد.
نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ
«ما مرگ را میان شما برقرار و مقدّر کردهایم.» پس به حکمت الاهی دقیق صورت میگیرد،و علی رغم این که بشر در معرض اشکال گوناگونی از مرگ دسته جمعی از راه و با و جنگها،یا انفرادی بر اثر سببهای طبیعی قرار دارد،شمارۀ افراد بشر پیوسته رو به افزایش است و توازنی برای محفوظ ماندن جنس فراهم آمده است.و اگر بنا بود مرگ بدون حکمتی صورت پذیر شود،شاید اکنون مدتهای دراز بود که زندگی انسان از سطح زمین رخت بربسته بود، همچون در طوفان نوح(ع)،بلکه تقدیر کنندۀ مرگ در میان مردم خدا است و با آن ایشان را مقهور میکند وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ «و او بر بندگان خویش مسلط است و حکیمی آگاه»، (1)فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ «پس چون زمان پایان زندگی و مرگشان فرا رسد،به اندازۀ ساعتی پس و پیش نخواهد افتاد». (2)
وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ* عَلیٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَکُمْ
«و کسی در این کار بر ما پیشی نگرفته بود*پس میتوانیم امثال شما را به جای شما بیافرینیم».
سبق در این جا به معنی غالب شدن و عاجز کردن است،پس پروردگار ما قاهر و برتر از بندگان خویش است،و مقهور هیچ نیرویی نمیشود،پس به همان گونه که هر وقت بخواهد میآفریند،هر وقت هم که ارادۀ حکیمانه او تعلق گیرد زندگی را از آفریدگان پس میگیرد و مرگ آنان فرا میرسد،و کلمۀ /14 «مسبوقین» حقیقت دیگری را به ما الهام میکند که در آن قدرت خدا از زاویهای دیگر آشکار میشود،و آن این که خداوند متعال بدون مثالی آفریدگان را آفرید و کسی در این کار بر او پیشی نداشت،و سؤالی که پیش میآید این است که:تبدیل امثال یعنی چه؟ 1-هلاک انسان یا نسلی از انسانها و جانشین کردن آنان با دیگران،و بشر قدرت ایستادگی در برابر ارادۀ الاهی و منع تبدیل او را ندارد،و خدای تعالی گفته است: فَلاٰ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ إِنّٰا لَقٰادِرُونَ* عَلیٰ أَنْ نُبَدِّلَ خَیْراً مِنْهُمْ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ* فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتّٰی یُلاٰقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ «پس سوگند یاد میکنم به پروردگار خاورها و باخترها که میتوانیم بهتر از ایشان را جانشین آنان کنیم و کسی بر ما پیشی نداشته است*پس آنان را به حال خود واگذار که در بحث فروروند و بازی کنند تا زمانی که روز وعده داده شدۀ به خودشان را ملاقات کنند». (1)
2-تبدیل به مثل انسان از لحاظ صفات مادی و معنوی او،چه بازگرداندن مثل انسان محدود برای خداوند مقتدر و قوی غیر ممکن نیست،و از آفریدن آسمانها و زمین و تدبیر کردن آنها،و تنظیم عملیات تغییر و تبدیل که هر لحظه در آنها صورت میگیرد،دشواری بیشتر ندارد،مگر نمیبینی که چگونه خداوند رحمان امر زندگی را تدبیر میکند و زمینی را میمیراند و سپس به وسیلۀ باران آن را به زندگی
1) 110) -المعارج40/ تا 42.
باز میگرداند،پس آیا بازگرداندن انسان پس از مرگش به زندگی به همین گونه دشواری دارد؟و خداوند متعال گفته است: قٰالُوا أَ إِذٰا کُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً* أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ «گفتند:آیا در آن هنگام که به صورت استخوانها و خاکی درآمدهایم، آیا با آفرینش تازه برانگیخته میشویم؟مگر نمیدانند که آن کس که آسمانها و زمین را آفریده است،توانایی بر آن دارد که مثل ایشان را بیافریند...»، (1)و گفت عزّ من قائل: أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلیٰ وَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ* إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ* فَسُبْحٰانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ «آیا آن که آسمانها و زمین را آفریده توانایی آن را ندارد که مثل ایشان را بیافریند؟چرا دارد،و او آفرینندۀ دانا استو چون ارادۀ آفرینش چیزی کند،به آن میگوید:باش،پس میباشد و آفریده میشودپس منزه است آن که پادشاهی بر هر چیز به دست او است و همگان به سوی او بازمیگردند». (2)
3-ممکن است مثل پدرانی باشند که مردهاند و به صورت خاک درآمدهاند که از آنان برای انکار بعث مثل میزدند،و چنان میپنداشتند که زنده کردن آنان مستحیل است که خدا از آن ستیزهگر چنین یاد کرده است: وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ «و برای ما مثلی زد و آفریده شدن خودش را فراموش کرد و گفت:کیست که استخوانهای پوسیده و خاک شده را زنده کند؟». (3)و قرآن /14 این معنی را آشکارا در خطاب به پیامبرش چنین بیان کرده است: اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً* وَ قٰالُوا أَ إِذٰا کُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً* قُلْ کُونُوا حِجٰارَةً أَوْ حَدِیداً* أَوْ خَلْقاً مِمّٰا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعِیدُنٰا قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُسَهُمْ وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هُوَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَرِیباً
. (1)
وَ نُنْشِئَکُمْ فِی مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
«و پدیدارتان سازیم در آنچه نمیدانید.» پس به همان گونه که خدا نسلی را جایگزین نسل از بین رفته میسازد، نسل گذشته را در صورتی تازه آشکار میسازد که چیزی از آن دانسته نیست و آن به وجود آمدن در آخرت است.و آیه بدین گونه چنین به ما القا میکند که کار تبدیل نسلها بر وجود تدبیری حکیمانه در نظام آفرینش است که به نوبۀ خود ما را به آن هدایت میکند که پروردگار ما سبحانه و تعالی نسل گذشته را معدوم نمیکند،بلکه صورت وجودی دیگری به آن میبخشد،چه او حکیم است،و به همین گونه نسل جدید را به عبث و بیهوده پدید نمیآورد بلکه برای آزمایش آن چنین میکند.و دنیا همچون تالار امتحانی است که گروهی پس از گروه دیگر به آن داخل میشوند،و کسانی که از آنجا بیرون میروند،برای رسیدگی به حسابشان چنین میکنند،به همان گونه که وارد شوندگان برای امتحان به آن درمیآیند.
شاید معنی آن باشد که حقیقت انسان پس از مرگ تغییر نمیپذیرد،بلکه فقط شکل ظاهری او تغییر میکند،از آن جهت که به زندگی دیگر انتقال یافته است که مقیاسها در آن تغییر کرده و چیزی از آن نمیدانیم.
[62]
نادانی انسان از این که پس از مرگ به کجا میرود،دلیل بر آن است که آفریدهای تدبیر شده است و نمیتواند در نفس خود تصرف کند،و علم وی به آفرینش اول خودش برای اثبات بعث کفایت میکند.و آن کس که او را از نطفهای فراهم آمدۀ در منی ترشح شده به وجود آورد،بر آن قادر است که چون واقعۀ قیامت وقوع پیدا کند،او را برانگیزد و برای رسیدگی به حسابش آماده سازد.
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ
«و شما که از ایجاد و آفرینش نخستین دانا و آگاه شدید،چرا همان را به یاد نمیآورید؟» انسان نمیتواند منکر این قدرت خدا شود که در آفرینش اول همۀ زندگان
1) 114) -الإسراء48/ تا 51.
را آفریده است،پس چرا /14 در قدرت او برای بعث که زنده کردن دیگری همچون زنده کردن دربار اول است شک و تردید میکند؟ أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنیٰ* ثُمَّ کٰانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّٰی* فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثیٰ* أَ لَیْسَ ذٰلِکَ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتیٰ «مگر چکهای از منی ترشح شده نبودکه سپس همچون خونی بسته شد که او را آفرید و بیاراستو از او دو جفت زن و مرد به وجود آورد؟*آیا بر آن توانایی ندارد که مردگان را زنده کند؟!». (1)آری،او قادر است،و ایجاد نخستین برای آن بسنده است که این حقیقت سپرده شدۀ به عقلها و فطرتهای ما را همچون یادآوری برای قدرت او در بعث مردگان در روز قیامت مورد استفاده قرار دهد.
دعوت او در این جا به این یادآوری،بعد از گفتهاش فَلَوْ لاٰ تُصَدِّقُونَ آیۀ 57 ما را به آن رهبری میکند که فاصلۀ میان انسان و تصدیق او به خدا و به روز دیگر بسیار نزدیک است و نیازی به تذکر ندارد،و این از این راه توجه به مقیاسهای عقلی او حاصل میشود که به وسیلۀ آنها به فعالیتهای حیاتی خود میپردازد.
[63-64]
قرآن کریم توجه ما را به آیۀ دیگری جلب میکند که اگر در آن درست بیندیشیم ما را به آفریدگار لطیفمان عزّ و جلّ هدایت میکند که برای آفریدگان خویش در همه چیز تجلّی پیدا میکند تا در هیچ چیز نسبت به او جاهل نباشند،و آن آیۀ مربوط به کشاورزی است که از یک سو ما را بیشتر به پروردگارمان آشنا میکند،و از سوی دیگر صورتی آشکار و نزدیک به واقعیت بعث و نشور در برابر ما قرار میدهد،در آن جا که بذر را در خاک قرار میدهیم،و طولی نمیکشد که پس از آب دادن به آن میروید و به صورت گیاهی از خاک سر برمیآورد،سپس ساق پیدا میکند و بر آن میایستد که این همه حکایت کنندۀ از زندگی با همۀ رونق و شکوه آن است.
أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَحْرُثُونَ
«آیا آنچه را که کشت میکنید دیدهاید؟» از درختان و گیاهان سخن نمیگوید،بدان جهت که ساخته نشدن آنها به
1) 115) -القیامة37/ تا 40.
دست ما مسلم است و بنا بر این از جانب خدا است،بلکه از چیزی با ما سخن میگوید که به دست خود زراعت میکنیم و زمین را شخم میزنیم و دانه را در آن میکاریم،و مقصود از رؤیت و دیدن در آیه دیدن با بصیرت است به همانگونه که در آیات 58 و 68 و 71 نیز به همین معنی آمده بود،و پس از آن که بدین معنی دیدیم بر ما لازم است که به این پرسش پاسخ دهیم:
أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزّٰارِعُونَ
«آیا شما آن را کشت میکنید یا کشت کنندۀ آن ماییم؟» /14 در آن هنگام که دیده و بینش خویش را به کار بیندازیم و بر حقیقت واقعی که در زراعت صورت پذیر میشود و هزاران عامل و قانون در آن به کار میافتد که ما نسبت به بیشتر آنها نادانیم،و ایجادکنندۀ آنها ما نیستیم،به تأکید بر ما معلوم میشود که زراعت کننده خدا است،و نقش ما در این زراعت جز شخم زدن و دانه افشاندن و آبیاری کردن و نظایر اینها نیست،و این همه به نعمتها و حول و قوۀ او صورت پذیر میشود.
در آن هنگام که رؤیت انسان صاف و پاک و بصیرت و بینش او آشکار میشود،قدرت خدا و تدبیر او را احساس میکند،و به اندازۀ گسترش قدرت و حسن تدبیر او پی میبرد،بالخاصه در مزرعهها که آیات آفرینش آنها را احاطه کرده و با آب و هوا و خاک و آب همکاری دارد و با رشد گیاه و زیبایی و تجلیات قدرت الاهی در آن به همزیستی میپردازد.
نصوص دینی مؤمنان را به آن تشویق میکند که هنگام کار کردن در کشاورزی با این بصیرت عمل کنند،و امام ابو عبد اللّٰه(ع)گفته است:«چون خواهی که به کار کشتن دانهای بپردازی،مشتی از آن را بگیر و رو به قبله بایست و دو آیۀ 63 و 64 را سه بار بخوان و سپس سه بار بگو:بلکه خدا زارع است،و آن گاه بگو:خدا آن را مبارک کناد،و در آن سلامتی را روزی ما کناد،و سپس مشت
دانهای را که در دست داری بر زمین بیفشان». (1)
او(ع)گفت:«قوم بنی اسرائیل نزد موسی(ع)آمدند و از او خواستند دعا کند و از خدا بخواهد که هر وقت خواستند باران بر ایشان فرو فرستد،و هر وقت نخواستند بارندگی را متوقف سازد،پس موسی(ع)به همین گونه از خدا درخواست کرد،و آن گاه خدای عزّ و جلّ گفت:چنین خواهد بود،و موسی ایشان را آگاه کرد و زمین را کشت کردند،و هیچ جایی از زراعت خالی نماند،و سپس به خواست خود باران داشتند یا آمدن باران را قطع میکردند،و کشتههای ایشان به صورت کوهها و جنگلها(درختان انبوه به هم پیوسته)درآمد،و سپس به درو کردن و خرمن ساختن و کوفتن خرمنها پرداختند و چیزی نیافتند،پس نالان به نزد موسی(ع)رفتند و گفتند:ما از تو خواستیم تا از خدا مسئلت کنی که هر وقت بخواهیم آسمان بر ما ببارد،پس دعوت ما را اجابت کرد و سپس آن را مایۀ زیان ما قرار داد،و موسی گفت:پروردگارا!بنی اسراییل از آنچه دربارۀ ایشان کردهای به گریه و ناله افتادهاند،و خدا پرسید که:برای چه ای موسی؟و او گفت:از من خواسته بودند /14 که از تو بخواهم تا هر وقت که خواستار باران باشند باران بر ایشان فرو فرستی،و هر وقت که نخواهند از فرو ریختن باران جلوگیری کنی و تو اجابت کردی و سپس این را مایۀ زیان ایشان قرار دادی،پس خدا گفت:ای موسی!من به اندازه برای بنی اسراییل مقدّر کرده بودم و آنان به تقدیر من راضی نشدند و من هم خواستۀ ایشان را اجابت کردم و چنان شد که دیدی». (2)
از دقیق بودن بیان قرآن است که نگفت:آیا شما آن را میآفرینید چنان که حال مینی یاخته و جنین چنین است،بدان جهت که هیچ عاقلی مدعی این ادعا نمیشود،و عمل نمو گیاه از تخم تا رسیدن به ثمره در خارج ارادۀ ما و دور از دسترس ما صورت میگیرد،و این که نفی مجرد زراعت با تأکید تمام آفرینش به
دست انسان را نفی میکند. [65-67]
و دلیل بر این که زارع ما نیستیم،آن است که خدا قادر بر آن است که از باریدن باران جلوگیری کند،یا زراعت ما را به آفتی نابود سازد، کَمَثَلِ رِیحٍ فِیهٰا صِرٌّ أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَکَتْهُ «همچون بادی که در آن سرمایی سخت وجود داشت و به کشتۀ قومی رسید که بر خود ستم روا داشته بودند و آن را نابود ساخت»، (1)و هیچ کس نمیتواند از قدرت خدای عزّ و جلّ جلوگیری کند.
لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰاهُ حُطٰاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ
«اگر بخواهیم آن را خشک میکنیم تا نقل مجالستان شود.» گفتهاند:از آن در مجالس خودتان با تعجب و پشیمانی از خرجی که برای کاشتن زمین کرده بودید سخن بگویید،و مراد آن است که از دست شما در برابر قدرت خدا که میتواند زراعت را خشک کند،کاری بر نمیآید،جز سخن گفتن دربارۀ آن. (2)و شاید اصل کلمه(فکه)به معنی سخن غیر ضروری و نادرست بوده باشد،و به همین سبب است که شوخی و مزاح را تفکه میخوانند از این لحاظ که هدف آن بیان حقیقت نیست،چنان که باطل نیز خوانده میشود.و میوهها نیز از آن روی به نام فاکهة خوانده میشوند که غیر ضروریاند.و به همین سبب گفتهاند که تفکّه به معنی سخن گفتن دربارۀ چیزی است که به تو ربطی ندارد و از همین روی است که مزاح را فکاهة میخوانند و این معنی به آیه نزدیکتر است.
چنان است که انسان ارادۀ خود را در مقابل مشکلات از دست میدهد،و در زیان دیدن کارش به غم و اندوه /14 و پشیمانی و خواری کشیده میشود فَیَقُولُ رَبِّی أَهٰانَنِ «و میگوید که پروردگارم مرا خوار کرد»، (3)و حتی سخن گفتن از آن جای خوردن و آشامیدن او را میگیرد و محور زندگی او در هر لحظه میشود،تا مگر
از این راه کمی از اندوه خود بکاهد.
نظرهایی که مفسران دربارۀ این آیه ابراز داشتهاند،نزدیک به همین معنی است،چنان که گفتهاند که معنی تفکهون،تعجب میکنید،یا گرفتار ندامت شدهاید،یا یکدیگر را برای آنچه بر سرتان آمده است ملامت میکنید است، (1)و شاید معنی اخیر نزدیکتر باشد،و آنچه پس از این میآید مؤید آن است،چه آنان میگفتند:
إِنّٰا لَمُغْرَمُونَ
«ما از زیاندیدگانیم.» در لغت غرم به معنی زیان دیدن در تجارت است،و نیز مالی است که انسان آن را به اکراه تسلیم کند(غرامت،تاوان، (2)پس خدا بر آن توانایی دارد که کشتهها را خشک و بی حاصل سازد،و دادن غرامتی را بر ما لازم سازد،از این راه که آبی بر آن از آسمان فرو ریزد که کشتزارها را غرق کند،یا گروهی ملخی را بر سر زراعت فرستد که هیچ چیز از آن باقی نگذارد،یا موشهایی را مأمور کند که تر و خشک آن را از میان ببرند و ما خود را غرامت دیده و زیان کشیده بیابیم،ولی اگر از راه درست بیندیشیم،متوجه خواهیم شد که خسارت تحمیل شدۀ بر ما تصادفی نیست،بلکه به ارادۀ کسی است که هر چه خواهد میکند و هر وقت و به هر گونه که بخواهد به ما روزی میرساند یا روزی را از ما بازمیدارد.
بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ
«بلکه ما ناکامانیم.» بنا بر این روزیهای ما را کسی تقسیم میکند که آفریدگار سبحانه و تعالی است،و چون او زارع است،ناکامی به دست او است،پس چرا باید به او شرک ورزیم یا کافر شویم؟و چون ارادۀ او نافذ است،هیچ مانعی او را از آنچه بخواهد بازنمیدارد،پس چرا باید در بعث و رسیدن به جایی که آفرینشی دوباره پیدا کنیم شک و تردید روا داریم؟آیا همین گونه تفکر ما را به /14 تصدیق به خدا و پذیرفتن
رسالت او برنمیانگیزد؟ [68-70]
سپس باید به آب بنگریم و مخصوصا به آبی که آن را میآشامیم و زندگی ما و زندگی هر موجود زنده وابستۀ به آن است توجه کنیم و بدانیم که ما آن را از ابر فرو نفرستادهایم.
أَ فَرَأَیْتُمُ الْمٰاءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ* أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ
«آیا به آبی که میآشامید توجه کردهاید؟*آیا شما آن را از ابر فرو آوردید یا ما فرود آورندۀ آن بودیم؟» شک نیست که ما نمیتوانیم مدّعی فرود آوردن آن شویم،و بزرگترین دلیل بر این آن است که نمیدانیم که چه وقت باران خواهد آمد،و چون آسمان ما را ابرها فرو پوشانند،دخل و تصرفی در فرود آوردن باران و مقدار آن از آنها نداریم،و این حقیقتی است که همگان آن را قبول دارند،ولی بعضی در این جا شبههای وارد کرده و گفتهاند که:باران نتیجۀ عوامل و قوانین طبیعی است که از بخار شدن آب اقیانوسها و دریاها و رودخانهها بر اثر حرارت خورشید آغاز میشود،که پس از گذشتن بخارها در جو و رسیدن به طبقات بالا به صورت ابر درمیآیند،و این عملی است که نظام محض آن را انجام میدهد،و نیازی به فرض وجود ارادهای (آفریدگار)که عمل به سبب آن صورت پذیر شود،ندارد،و این از دشوارترین مشکلات انسان با علم است.
دکتر بوخنر آلمانی میگوید که:چون ما حتی یک نمود را در جهان گسترده،از دورترین نقطۀ اکتشاف شدۀ در فضا گرفته تا نزدیکترین جرم به خودمان،منحرف از نظام جهانی نیافتهایم،پس احتیاجی به فرض کردن وجود خدا نداریم.
ولی حقیقت آن است که نبودن انحراف و استثنایی در نظام،یا فراگیر بودن نظام در جهان دلیل بر نبودن خالق نیست،بلکه دلیلی قاطع بر وجود کسی است که این نظام را آفریده و همو خدای آفریدگار بزرگ است،و گرنه چه کسی این نظام را قرار داده و به جریان انداخته است؟و از این گذشته،آیا هر چه در
جهان است پیرو نظام است،یا این که علم نوین این نظام را به اثبات رسانده است، پس خوب است به سخن هایزنبرگ عالم فیزیک گوش فرا دهیم که دربارۀ نظام ذره و اتوم چنین گفته است:برای ما این امکان وجود ندارد که /14 به صورت دقیق کمیت حرکتی را که این جسم کوچک ساده انجام میدهد اندازه بگیریم و در عین حال جایگاه آن را در موج مربوط به آن بنا بر مکانیک موجی تعیین کنیم که واضع آن لوئی دوبروی است،چه هر قدر که اندازهگیری جایگاه آن دقیقتر باشد این اندازه در تعدیل اندازۀ حرکت آن تأثیر میگذارد،و بنا بر آن در تعدیل سرعت ذره به صورتی که دیگر خبر دادن از آن غیر ممکن میشود،و هر چه بیشتر در اندازه گیریها دقت به خرج دهیم،از واقعیت موضوعی دورتر میشویم.
این دربارۀ اتومی است که بعضی آن را مبدأ نظام در بی نظامی خواندهاند.
و اما در کهکشان که بزرگترین واحد وجودی است،جدیدترین نظریهها این امر را به اثبات رسانیده است که با وجود موجود بودن نظامی هماهنگ در آنها،فرصت گستردهای برای آن چیز وجود دارد که ما آن را به نام تصادف میخوانیم. (1)
پس نظام همه چیز نیست تا آن را پروردگار خودمان محسوب داریم-چه آن علاوه بر این دلیل است بر وجود دانای عزیز و توانایی که آن را مقدّر کرده است، به همان گونه که اثر بر مؤثّر دلیل است-و بنا بر این ارادهای بر بالای نظام وجود دارد که آن را به جریان میاندازد یا،هر وقت که بخواهد که همین خواستن ارادۀ خدا نام دارد،آن را از جریان باز میدارد،و خدا در هر سنّت و نظامی سوراخی قرار داده است که راهنمای به او است،و همین آب باران گوارا را پروردگارمان،اگر بخواهد،به صورتی درمیآورد که شورتر از نمک باشد و ما نتوانیم آن را بیاشامیم، یا سببی از زندگی را به وسیلهای برای مرگ و هلاک تبدیل میکند.
لَوْ نَشٰاءُ جَعَلْنٰاهُ أُجٰاجاً
«که اگر بخواهیم آن را بسیار شور میسازیم.» پروردگار ما بر این توانایی دارد که در آن حالت که آب در ابر است یا در
1) 123) -نگرشی نو بر اندیشۀ اسلامی ترجمۀ حمید رضا آژیر،از مؤلف،ص 189،188.
مخازن زیر زمینی قرار دارد به این حالت از شوری درآورد،به گونهای که قانون تبخیر در جدا کردن آب دریا از املاح آن دیگر کار نکند،یا اساس ترکیب آب را چنان قرار دهد که قایم بر نمک باشد و با تجزیه و شیرین کردن،که اکنون در استخراج آب شیرین از آب شور اقیانوسها به کار میرود،امکان جدا کردن آب شیرین از آن از میان برود،یا این که باریدن باران را قطع کند و مردمان چیزی جز آب بسیار شور دریاها را در اختیار نداشته باشند،ولی بنا بر لطف خود درجۀ تبخیر شدن آب را متفاوت با درجۀ تبخیر شدن املاح قرار داده است،به همان که دورۀ /14 سقوط باران و همۀ جوانب زندگی را به صورتی قرار داده است که با خواستههای زندگی ما سازگاری داشته باشد.و آب بسیار شور را آب آشامیدنی ما قرار ندادن او به سبب وجود ناتوانی در مشیّت او نیست،یا بدان سبب که قانون خود را بر او تحمیل کرده است،بلکه به سبب رحمتی است که در حق ما مبذول داشته است، پس این امر در وضع قوانین اساسی تشکیل ابر و آمدن باران تأثیری ندارد و خدا در آینده هر وقت که بخواهد حق بداء دارد و بنا بر آن قانون را تغییر میدهد: یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ «خدا آنچه را که خواهد محو میکند یا برقرار نگاه میدارد،و اصل و مادر کتاب در نزد او است». (1)
دریافت این حقیقت ما را به شناخت آفریدگارمان نزدیک میکند و به تصدیق او و قدرت مطلقهاش برمیانگیزد،و آنچه واجب است این که تصدیق و قبول خدا مسئولیت و برنامۀ عملی زندگی میشود و ما را ملتزم به اموری سازد که قرآن از آنها به لفظ«شکر»تعبیر کرده است.
فَلَوْ لاٰ تَشْکُرُونَ
«پس چرا سپاسگزاری نمیکنید؟» چه معرفتی که راهنمای به عمل نباشد،فایدهای ندارد،و تصدیقی که شکر و سپاس از مهمترین مضمونها و هدفهای آن نباشد،بیمعنی است.و آنچه در این مورد یادآوری آن حایز اهمیت است آن که شکر منحصر به ذکرهای متعارف و
1) 124) -الرّعد39/.
معهود آن نیست،چه اینها گوشهای از آن یا رمزی برای آن است،و شکر حقیقی به معنی شناختن صاحب نعمت و یادآور شدن نعمت او است،و تصرف کردن در نعمت بنا بر دستور او،و در نتیجه تسلیم شدن کامل به او.
امام صادق(ع)گفت:«هیچ بندهای نیست که چون خدا نعمتی به او عنایت کند بداند که این نعمت از جانب او است،مگر این که پیش از سپاسگزاری او از خدا وی را بیامرزد»، (1)و گفت:«شکر نعمت اجتناب از تمام حرامها است،و کامل کنندۀ نعمت آن است که شخص بگوید الحمد للّٰه ربّ العالمین»، (2)در تفسیر آیۀ: لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ «اگر سپاسگزار من باشید بر آن میافزایم»گفت:«آری،هر کس بر نعمت خدا به ستایش او برخیزد و سپاسگزاری از نعمت او کند،و بداند که این نعمت از او است و نه از جز او(چنین خواهد شد)». (3)
امام عسکری(ع)گفت:«قدر نعمت را جز آن که سپاسگزار است نمیداند،و بر آن جز کسی که عارف است و خدا را میشناسد سپاسگزاری نمیکند». (4)و امام زین العابدین(ع)گفت:«حمد خدایی را که اگر معرفت ستایش او را بر نعمتهای پیاپی از آنان دور نگاه داشته بود،و با تصرف کردن در نعمتهای وی به ستایش او برنمیخاستند،و با گسترش روزیشان سپاس او نمیگذاشتند،در آن صورت از حدود انسانیت خارج میشدند و به حد چارپایان نزدیک میشدند،و چنان میبودند که خدا در کتابش در توصیف آنان گفته است:
إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً «آنان نیستند مگر همانند چارپایان و بلکه گمراهتر». (5)
آن که در نعمت خدا اسراف کند،یا از آن برای معصیت کردن نیرو به دست آورد،سپاس خدا را نگذاشته است،و از این که خدا فرمان به سپاسگزاری را پس از بیم دادن پنهان تجسم یافتۀ در قدرت خدا بر مبدل کردن آب شیرین به آب شور و تلخ بیان کرده است،چنان الهام میگیریم که رفتار انسان در آنچه به پروردگارش و به نعمتهای او مربوط میشود،در طبیعت پیرامون او انعکاس پیدا میکند،و بسا میشود که شهری و سرزمینی به سبب ناشکری مردمان آن گرفتار خشکسالی یا کم شدن آبها شود.
[71-72]
و آتش در جای خود نعمتی مهم و اساسی است که در بسیاری از سرچشمههای زندگی ما دخالت قاطع دارد،چه مصدر کارمایه(انرژی)و وسیلهای برای تولید گرما و روشنی و پختن خوراکها است،و در صنعت از عوامل عمده به شمار میرود،ولی قرآن در این سیاق به توجه دادن ما به این نواحی از اهمیت آتش آن اندازه توجه ندارد که به سخن گفتن از آن به اعتبار آیتی از آیات او و نعمتی بزرگ بودن توجه دارد که ناگزیر باید در مقابل آن سپاسگزاری شود.
أَ فَرَأَیْتُمُ النّٰارَ الَّتِی تُورُونَ
«آیا به آتشی که آن را میافروزید توجه کردهاید؟» چنان که ملاحظه میشود،خدا توجّه ما را به چیزهای خاصی(مینی یاخته و جنین و مرگ و کشاورزی و آب و آتش)جلب میکند،و خصوصیت و تمایز آنها تنها به این نیست که برای انسان از مهمترین و آشکارترین چیزها هستند یا از بزرگترین تجلّیات خدا در آفرینش محسوب میشوند،بلکه از آن روی است که چندان مورد توجه و اهتمام ما قرار نمیگیرند و ما را به تذکره و پند گرفتن برنمیانگیزند، /14 و ما به آنها همچون چیزهای فراوان که به آنها عادت کردهایم نگاه میکنیم،چه از وقتی که به دنیا آمدهایم با آب و آتش و همانندهای آنها سر و کار داشتهایم،ولی آیا هیچ دربارۀ نیازمندی خودمان به آنها اندیشیدهایم؟و در این که چرا خدا آنها را فراوان در اختیار ما قرار داده است؟و اگر آنها نباشند چه خواهد شد؟اگر چنین کنیم،ایستار ما نسبت به آنها کاملا عوض خواهد شد...زود باشد
که این گونه چیزها از رازهای زندگی با ما سخن گویند و به ستایش پروردگار بپردازند که آنان را فراوان به وجود آورده و همچون پلی در میان ما و معرفت آفریدگار بزرگ قرار داده است.
أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهٰا أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ
«آیا شما درخت آن را به وجود آوردید یا به وجود آورنده ماییم؟» گفتند که آتش از به هم ساییدن درخت بادام تلخ(مرخ)و درخت دیگری به نام عقار پدید میآمد که این کار با زدن و ساییدن یکی از آنها بر دیگری صورت میگرفت،و ظاهرا هر درختی که بسوزد چنین است،پس آیا ما خالق آن آتش بودهایم یا خدا؟پس چرا به قدرت خدا ایمان نمیآوریم که آتش را در این درختان سبز ذخیره کرده است،و به آن باور نمیکنیم که او توانایی آن را دارد که مردگان را زنده کند؟ مشکل بشر در قضیۀ بعث آن است که امور را بنا بر قدرت خود مورد مقایسه قرار میدهد،و چون در نفس خود ضعف و عجز احساس میکند،به انکار آخرت میپردازد،ولی اگر به قضیه از طریق ارادۀ خدا که در جهان متجلی است نگاه کند،بعث را امری آسان تصور خواهد کرد،بسا هست که این اندیشه راز پرسشهای ما را از یکدیگر(آیا شما یا ما)مکشوف سازد،پس اگر فرضا پاسخ آن باشد که ما (بشر)میآفرینیم و زراعت میکنیم و به وجود میآوریم و نازل میکنیم،امکان کافر شدن بعث وجود میداشت،در صورتی که پاسخ شناخته در نزد هر انسان آن است که دیگری جز ما این کار را به انجام میرساند،که در این صورت باید بکوشیم تا آن دیگری را بشناسیم و به او ایمان آوریم و نامهای او را بشناسیم و در نتیجه از واقعیت بعث و نشور آگاه شویم.
[73]
پروردگار ما تنها آتش را نیافرید و درخت آن را به وجود نیاورد،بلکه.
برای آفریدن آن هدفهایی محدود معین کرد.
نَحْنُ جَعَلْنٰاهٰا تَذْکِرَةً
«ما آن را وسیلۀ یادآوری قرار دادیم.» /14 که مردمان را به یاد پروردگارشان اندازد،از آن روی که این نعمت الاهی
بزرگی است،به همان گونه که ما را به یاد آتش جهنم میاندازد،پس نخستین و مهمترین هدف آن تزکیه و پاکیزه ساختن نفس انسان است،و در خبری از امام صادق(علیه السّلام)آمده است که:«این آتش شما جزئی از هفتاد جزء آتش جهنم است که هفتاد بار به آب خاموش شده و دوباره افروخته شده است،و اگر جز این میبود آدمی نمیتوانست آن را خاموش کند،و او را در قیامت خواهند آورد و چون بر آتش دوزخش نهند و چنان فریاد میزند که هیچ فرشتۀ مقرّب یا پیامبر مرسلی نیست که از ترس این فریاد تکیه بر سر زانوان پایش میکند». (1)
اما هدف دیگر آتش بهرهبرداریهای مادّی مختلف از آن در زندگی است، و کشف شدن منافع آن به توسط انسان در جاهای مختلف زندگی و طریقۀ به کار بردن آن خواه به صورت مستقیم(زبانهها و شعلهها)و خواه به صورت غیر مستقیم (و به شکل کارمایه).
وَ مَتٰاعاً لِلْمُقْوِینَ
«و مایۀ بهرهمندی صحرانشینان یا نیازمندان.» گفتهاند:مقوی کسی است که در بیابان خشک بیباران زندگی میکند که به آن نیاز فراوان دارد،نه تنها برای گرم شدن و غذا پختن بلکه برای دور کردن جانوران در هنگام شب.
بعضی گفتهاند که مقوی به معنی گرسنه است،چنان که شاعری گفته است:
و إنّی لأختار القوی طاوی الحشی
محافظة من أن یقال لئیم
من گرسنگی و تهی بودن شکم را از آن جهت اختیار میکنم،تا از آن در امان بمانم که بگویند لئیم است.
نیز میگویند:أقوی الرجل در آن هنگام که زادی با او همراه نباشد، (2)و این نزدیکتر است،و شاید قی از آن جهت معنی صحرای بی آب و علف دارد که در
آن خوراکی وجود ندارد.و در حالت گرسنگی و نبودن زاد،آتش و مخصوصا برای مسافر متاعی بزرگ است.
[74]
و پروردگار ما این درس قرآنی را با دعوت به تسبیح نام او برای رهایی از /14 آتش و سرنوشت اصحاب شمال و همچون وسیلهای برای نزدیک شدن به رضوان خودش به پایان میرساند.
فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ
«پس به نام پروردگار بزرگت تسبیحگوی باش.» این دعوت نتیجۀ طبیعی سخنانی است که در آیات پیش از این به میان آمد،و متمم آنها به حساب میآید،چه آنها ما را به تصدیق کردن به پروردگارمان به ما و شناختن او دعوت کردند که از طریق نعمتهای و آیات تجلی یافتۀ در آنها صورت پذیر میشود،و ما را به تذکر و پذیرفتن و سپاسگزاری برانگیختند،و این خاتمه برای ما برنامههای عملی لازم برای رسیدن به آن معرفت و تذکر و شکر تجسم یافتۀ در تنزیه خدا از شریک و از هر کاستی و ناتوانی و محدودیت را برای ما فراهم آورد.
چون ما نسبت به کنه ذات خدا معرفتی نداریم،وسیلهای به سوی او و به تسبیح او جز نامهای نیکوی او که در طبیعت تجلّی یافته و در قرآن از آنها یاد شده است در اختیار نداریم،و برترین ذکرهای تسبیح این قول بنده است:سبحان اللّٰه، و الحمد للّٰه،و لا إله إلاّ اللّٰه،و اللّٰه أکبر،و او سبحانه و تعالی بزرگ و نام او نیز بزرگ است،و هر چه در معرفت او و آیات و آثار بزرگی او در جهان آفرینش عمیقتر پیش برویم،عظمت او و عظمت نامش بیشتر بر ما مکشوف خواهد شد.
آنچه در این آیات(58-73)بیشتر جلب توجه میکند،یاد کردن آنها از مهمترین نعمتهای فطری و تمدّنی نسبت به انسان است،که مهمترین نعمت فطری آفرینش انسان است که از منی آغاز میشود و ادامه پیدا میکند،و دیگر نعمت باران،و مهمترین آنها از لحاظ پیشرفت تمدن و شهرنشینی که در تاریخ تمدن بشر تأثیر فراوان داشته،اکتشاف کشاورزی و آتش است،و در این شک نیست که
اکتشاف زراعت تأثیری در زمینههای دیگر حیات انسان داشته و مرکز نیازمندیهای اساسی او یعنی تهیۀ خوراک و ساختن بنا بوده است،و نیز نیازمندیهای کمالی و تجملی همچون آرایش و سایه و بهرهمندی از زندگی بهتر،و این به اندازهای است که آن را اصل و ریشۀ هر تمدن محسوب داشتهاند.
شناختن این حقایق ما را به آن راهنمایی میکند که تمدّنی که اکنون در اختیار ما قرار دارد،چیزی است که خود آن را ساخته و به وجود آوردهایم،در صورتی که آن ساخته خدا و به وجود آمدۀ از فضل او است،بدان سبب که تمدن مادّی /14 (انسان+کشاورزی+آب+کارمایه)همه از آفریدههای خدا است،و سپس تکمیل آنها نیز جز از طریق ایمان صورتپذیر نخواهد شد که از آن در درس آینده سخن خواهیم گفت.
فَلاٰ أُقْسِمُ بِمَوٰاقِعِ اَلنُّجُومِ (75) وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ (76) إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ (77) فِی کِتٰابٍ مَکْنُونٍ (78) لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ (79) تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (80) أَ فَبِهٰذَا اَلْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ (81) وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ (82) فَلَوْ لاٰ إِذٰا بَلَغَتِ اَلْحُلْقُومَ (83) وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ (84) وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُبْصِرُونَ (85) فَلَوْ لاٰ إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ (86) تَرْجِعُونَهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (87) فَأَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِینَ (88) فَرَوْحٌ وَ رَیْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ (89) وَ أَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلْیَمِینِ (90) فَسَلاٰمٌ لَکَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلْیَمِینِ (91) وَ أَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنَ اَلْمُکَذِّبِینَ اَلضّٰالِّینَ (92) فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ (93) وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ (94) إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ حَقُّ اَلْیَقِینِ (95) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلْعَظِیمِ (96)
81 مدهنون:سستی کنندگان،همچون کسی که در کاری مداهنه کند یعنی نسبت به آن نرمی و سستی نشان دهد،و اصل معنی آن روغن مالی برای نرم کردن جسم و بدن است.
86 مدینین:یعنی در معرض حساب و محاکمه قرار گرفته و برانگیخته شده،و به قولی پرورش یافتگان،از(دان السلطان الرعیة)که به معنی آن است که سلطان امور رعیت و تربیت و پرورش آنان را به عهده گرفت.
آفرینش و مرگ،و کشاورزی و باران،و همچنین آتش،از آیات تکوینی هدایت کنندۀ به ایمان آوردن به خدای آفریننده است،و به روز دیگر،امّا آیت تشریعی قرآن است که انعکاسی از دیگر سنتها و واقعیتهای زندگی است که به صورت برنامۀ فراگیر و کاملی درآمده است،و قرآن بزرگترین آیه و نشانهای است که خالق برای خلق خود در آن تجلی پیدا کرده است،چه بشر از دیگر آیات خدا در آفرینش جز قرآن سودی به دست نمیآورد که به وسیلۀ آن حجابهای غفلت و شهوات برداشته شود،و بینش و پندپذیری تکامل پیدا کند،و با خواندن آیات بصیرت بخش آن معرفت و ایمان افزایش یابد.
در آغاز این ذکر قرآن ما را با سوگند مؤکد و بزرگی رو به رو میکند که بر کرامت قرآن یاد شده است،و آن در کتابی محفوظ مانده که جز دستهای پاک به آن نمیرسد،و جز از جانب آفرینندۀ هستی نیامده،و این امری است که ایمان آوردن به آن را بر هر انسان مخلوق واجب میسازد.
سپس آیات اخیر گفتار سوره را از بعث(الواقعة)خلاصه میکند،و آغاز آن /14 زشت شمردن این عمل بشر است که حدیث واقعه را کوچک و سبک میشمارند،و به چالش آنان با مرگ میپردازند که خدا همۀ بندگان خویش را مجبور از پذیرفتن آن کرده است،که این مرگ در عین حال دلیل جزا و مسئولیتی است که انسان چنان میپندارد که قدرت تحدّی و چالش با آنها را دارد.سپس آیات از تقسیم شدن مردمان به سه گروه سخن به میان میآورد،و این که پیوستن هر کس به اصحاب و گروه خود در هنگام مرگ صورت اتمام پیدا میکند،و معلوم میشود که او از مقربان است،یا از اصحاب الیمین،یا از اصحاب شومی و آتش.و این یک حقیقت واقع است،و حق الیقینی است که تکذیب مکذّبان و گمراهی آنان هیچ تغییری در آن نمیدهد،همچون هر امر واقعی دیگر که به مجرد انکار منتفی و نابود نمیشود.و برای حتمی بودن وقوع آن همین اندازه کافی است که وعدهای از پروردگار بزرگ و توانای ما است.
در پایان به تسبیح فرمان میدهد،بدان جهت که راه نجات یافتن از آتش است،و تقرب بیشتر پیدا کردن به خدا و این که به وسیلۀ تسبیح انسان به گروه مقربان که برترین گروه است وابستگی پیدا میکند،مگر نه آن است که این وابستگی سودمندترین راه برای مقاومت نشان دادن در برابر خوانندگان به شرک و تکذیب کردن وعدههای خدا است؟
[75-76]
بزرگی خدا و نامهای او،هر وقت که انسان به ملاحظه کردن هستی در پیرامون خویش میپردازد و در این خصوص اندیشۀ خود را به کار
میاندازد،مؤکدتر میشود،بدان سبب که همه اینها از آیات و نشانههای هدایت کنندۀ به آن حقیقت است،و زمینهای است که در آن عظمت و اسماء تجلّی پیدا میکند،پس به مدد عظمت آفرینش و حسن و زیبایی آن به نامهای جمالی و زیبای خدا هدایت میشویم و درمییابیم که او زنده و نیرومند و توانا و زیبا و رحمان است.
با دیدن آنچه در آفریدگان از صفات تحوّل و ناتوانی و سستی و محدودیّت وجود دارد،به آن هدایت میشویم که از صفات جلالی خالق آگاه شویم و بدانیم که او قدّوس و سبحانه و تعالی و واسع است،و شاید همین مفسّر آن باشد که چرا به ستارگان پراکندۀ در فضای گسترده و بیپایان سوگند یاد کرده است،پس اینها با زیبایی و نظام دقیق و علاقه داشتن به زندگی موجود در زمین گوشهای از عظمت خالق عزّ و جلّ را برای ما مکشوف میسازند و پروردگار ما افق بشریت را گسترش میدهد و آن را به طرف علم فضا سوق میدهد،ولی این به زمان ما مربوط نمیشود که معارف بشری در این ناحیه از علم پیشرفت فراوان کرده /14 و کارشناسان و محققان بسیار در این رشته از علم پدیدار شدهاند،بلکه به چند قرن پیش مربوط میشود،یعنی در زمانی که دانش انسان در مقایسۀ با آنچه امروز میدانیم بسیار ناچیز به شمار میرفته است،و بلکه اگر اندک دانشی هم وجود داشته با خرافات و اباطیل برخاستۀ از نادانی آمیخته بوده است.
فَلاٰ أُقْسِمُ بِمَوٰاقِعِ النُّجُومِ
«پس سوگند یاد نمیکنم به جایگاههای ستارگان.» و نگفت(خود نجوم)،از آن روی که این حقیقت علمی را بیان کند که ستارگان به صورت بینظم و نااندیشیده در آسمان پراکنده نشدهاند،که نادانان با نگاه ظاهری که به آسمان میاندازند چنین تصور میکنند،بلکه همۀ آنها از نظام دقیق و محکمی پیروی میکنند که هر ستاره جایی را اشغال میکند که در این دستگاه به آن اختصاص دارد،و بدین گونه به صورت نظامی تکامل یافته درمیآید که نقش مطلوب و مناسب را در جهان هستی ایفا میکند.و در آن شک نیست که
این حقیقت شایستۀ بحث و تحقیق از سوی متخصصان است،چه در آن فواید علمی مهمّی برای انسان وجود دارد،و عظمت خالق و مدبّر آنها که از این راه تجلّی پیدا میکند،بر ایمان و تصدیق و تسبیح او میافزاید.
«و دانشمندان علم نجوم میگویند که:از میان ستارگانی که شمارۀ آنها بیش از چند بیلیون است(و هر چه علم انسان بیشتر شود این شماره افزایش پیدا میکند)،بعضی از آنها را میتوان با چشم بدون چیزی دیگر مشاهده کرد،و بعضی دیگر به وسیلۀ اسبابهای بزرگ کننده قابل ملاحظهاند،و بعضی چنان است که با افزارها میتوان وجود آنها را احساس کرد ولی رؤیت آنها غیر ممکن است،این همه در فلکهای مخصوص قرار دارند،و هیچ احتمالی برای آن وجود ندارد که میدان مغناطیسی ستارهای به میدان ستارۀ دیگر نزدیک شود،یا ستارهای به ستارۀ دیگر برخورد کند،مگر با آن اندازه از احتمال که امکان برخورد یک کشتی در مدیترانه با یک کشتی در اقیانوس آرام دارد و هر دو در جهتی واحد و با سرعتی واحد در حرکتند که اگر چنین احتمال مستحیل نباشد،بسیار دور است». (1)
دانشمندان متخصص میگویند که تا کنون نزدیک نیم میلیارد کهکشان اکتشاف کردهاند،و پیوسته کهکشانی را به دنبال کهکشان دیگر اکتشاف میکنند،و آن کس که از امثال این حقایق آگاه است،متوجه عظمت خدا به جایگاههای ستارگان میشود،ولی آن کس که از این امر آگاهی نداشته باشد، قسم خوردن به آن /14 در نزد وی اهمیتی ندارد.
وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ
«و آن قسمی است که اگر علم داشته باشید،بزرگ است.» پس هر یک گامی که انسان در علم رو به پیش بردارد،عظمت این سوگند آشکارتر و مؤکدتر میشود،و برای عظمت آن همین بس که آن قسمی از جانب خدا به مواقع ستارگان است،و به صورت خلاصه میگوییم که قسم یاد نکردن مستقیم
1) 132) -فی ظلال القرآن،به نقل از کتاب:اللّٰه و العلم الحدیث،ص 33.
خدا به خود ستارگان به دو امر اساسی بازمیگردد که یکی از آنها:این است که سوگند یاد کردن به چیزی در آن هنگام تحقیق پیدا میکند که عظمت آن در نزد طرف مقابل که سوگند به خاطر او ادا میشود،شناخته باشد،و دیگری آن که:چون در روزگار جاهلیت دربارۀ ستارگان و مواقع آنها اعتقاداتی آمیختۀ با خرافات و شرک داشتند،خدا از آن روی به آنها قسم یاد نکرد که اعتقادات باطل را تقویت نکرده باشد،یا سوگند خدا را بهانهای برای پذیرفتن خرافات قرار دهند،و امام صادق(علیه السّلام)گفت:«مواقع ستارگان تیرهایی برای شیاطین است،و مشرکان به آنها قسم یاد میکردند،پس خداوند سبحانه و تعالی گفت که:به آنها سوگند یاد نمیکنم»، (1)و گفت(علیه السّلام):«اهل جاهلیت به آنها سوگند یاد میکردند، پس خدای عزّ و جل گفت:(الآیة). (2)
شاید در آیه اشارهای از جانب خدا به مردم باشد که جایز نیست به آنها قسم یاد کنند،چه برآفریده روا نیست که جز به آفریننده قسم یاد کند،و به این امر در روایات تصریح شده است،چنان که امام صادق(علیه السّلام)پس از تلاوت آیه گفت:«گناه کسی که به آن سوگند یاد کند بزرگ است»، (3)و در این دو آیه دعوت به طرد پندارها و اسطورهها در ایستار انسان نسبت به نجوم شده که بیش از آنچه سودمند باشد مایۀ زیان برای علم است،و این خود اهتمام اسلام را به علم نشان میدهد،و دعوت جستجوگرانه را به آن،و نه چنان است که بعضی گمان میکنند یا از پیش خود چنین تصوری دارند که آن معارض با علم و تمدن است.
[77-79]
پس از تمهید مقدمۀ یاد شده دربارۀ قسم،وحی به صراحت دربارۀ آن حقیقت /14 بزرگ با ما سخن میگوید که هدف از قسم بزرگ همان بوده است.
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ
«همانا آن قرآنی گرامی است.»
مگر نه این است که پروردگار ما با همۀ جمال و جلال خود در آن متجلّی میشود،و چه کرامتی بالاتر از کتابی است که آیات آن از جمال خالق و زیبایی مخلوق،و از جلال خالق و عظمت آفرینش او پرده برمیدارد؟ گفتهاند که:کرم مجمل و خلاصۀ صفات پسندیده است. (1)
قرآن چگونه میتواند کریم نباشد در صورتی که ما را به اخلاق کریمه و آداب نیکو ترغیب میکند،و به عدل و آزادی و فضایل انسانی،به همان گونه که ما را از پلیدیها و پستیها و بدیها و سیئات بازمیدارد؟ چون به خودمان بازگردیم و به آنچه از دوستی خیر و فضیلت در فطرت ما است،خواهیم دانست که قرآن کتاب پروردگار ما است،مگر نه این است که ما را درست به همان چیزهایی میخواند که آنها را دوست میداریم،و بر این اعتقادیم که پروردگارمان آنها را دوست میدارد،پس چگونه به آن میشود کفر ورزید که هر آیه از آن گواهی بر آن است که از جانب خدا نازل شده است.
و سؤالی که پیش میآید چنین است:به چه سبب سیاق به قرآن پرداخته و به این صورت مؤکد از آن سخن گفته است؟ اولا:بدان سبب که درس سابق ما را به آیات هدایت کنندۀ به تصدیق خالق یادآور شد.پس بدیهی بود که پس از آن باید ذکر قرآن به میان آید،زیرا که آن راه رسیدن به شناخت آیات بود،و بینشی برای رؤیت تجلّیات پروردگار.و آن کس که به قرآن راه نیافته باشد،چگونه میتواند به دریافت و فهم حقایق آفرینش دست یابد،و رازهای آن را بگشاید،و به مشاهدۀ غیب آن بپردازد،و از آنجا به سوی معرفت آفرینندۀ خویش عروج کند؟ ثانیا:بدان جهت که تصدیق خالق،و تذکر و شکر و به دنبال آن تسبیح به نام پروردگار بزرگی که درس پیشین به آن دعوت کرد،جز از طریق قرآن صورت اتمام نمیپذیرد، /14 پس قرآن معراج سابقان است و برنامۀ اصحاب الیمین،و برای
1) 136) -رجوع کنید به مفردات الرّاغب.
هر کس که خواهان ذکر و خواستار شکر و جویندۀ راه تقوا باشد،شریعتی آسان.میپرسی که چگونه خالق را تصدیق کنی،و چگونه او را به یاد داشته باشی و سپاسگزاری کنی،و چگونه به تسبیح او بپردازی؟این همه با قرآن صورت میگیرد که یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ «خدا به وسیله آن هر کس را که پیرو رضایت و خرسندی او باشد،به راههای سلام و آرامش رهبری میکند،و آنان را به اجازه و خواست خود از تاریکیها به روشنی بیرون میآورد و به راه راست راهنماییشان میکند»، (1)پس تسبیح حقیقی که خدا با گفتهاش: فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ «پس به نام پروردگار بزرگتر تسبیحگوی باش» (2)فرمان داده،در ذکر خلاصه نمیشود،بلکه به نام بزرگ خدا است،و قرآن او بزرگترین نامهای آشکار او است، بلکه بزرگترین نام او(اسم اعظم)در آن است.
رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«هر کس که خدا قرآن را به او عطا کرده باشد،و ببیند که به کسی چیزی برتر از آن عطا شده است،بزرگی را کوچک کرده است و کوچکی را بزرگ»، (3)و گفت(صلّی اللّٰه علیه و آله):«برتری قرآن بر سخنان دیگر همچون برتری خدا بر آفریدگان او است» (4)و گفت:«قرآن میهمانی خدا است،پس از او تا میتوانید تعلیم بگیرید،این قرآن ریسمان خدا و نور آشکار کنندۀ او است،و درمان سودمند،پس آن را بخوانید که در تلاوت آن خدا در برابر هر حرف ده حسنه به شما پاداش میدهد.امّا من نمیگویم که«الم»یک حرف است،بلکه الف است و لام و میم برابر با سی حسنه» (5)و گفت:«قرآن بر هر چیز برتری دارد جز خدا،پس هر کس به قرآن احترام بگذارد به خدا احترام
گذاشته است،و هر کس به قرآن احترام نگذارد از قدر حرمت خدا کاسته است،و حرمت قرآن بر خدا همچون حرمت فرزند بر پدر او است»، (1)و گفت:«اگر خواستار زندگی نیکبختان،و مرگ شهیدان،و نجات در روز حسرت،و سایه در روز گرم و سوزان،و راهیابی در روز گمراهی هستید،به تحصیل و آموختن /14 قرآن بپردازید که کلام رحمان است و حرزی از شیطان و افزایش میزان»، (2)و گفت:«هر کس قرآن را حفظ کند،و حلالش را حلال و حرامش را حرام بداند،خدا او را به بهشت داخل میکند و شفیع دو نفر از خاندانش قرار میدهد که بر همۀ آنان آتش واجب شده باشد»، (3)و او(صلّی اللّٰه علیه و آله)همچون اندرزی به سلمان المحمّدی چنین گفت:«ای سلمان!چون مؤمنی قرآن بخواند،خدا درهای رحمت را بر او میگشاید،و به هر حرفی که از دهان او خارج شود فرشتهای را میآفریند که تا روز قیامت تسبیحگوی او باشد..و بزرگوارترین مردمان در نزد خدا،پس از پیامبران، عالماناند و سپس حاملان قرآن،چنان از دنیا بیرون میروند که انبیا بیرون رفتهاند،و از قبرهای خود با پیامبران در محشر حضور مییابند،و با آنان از صراط میگذرند،و ثوابی همچون انبیا دریافت میکنند،پس خوشا به حال طالب علم و حامل قرآن با این همه کرامت و شرفی که در نزد خدا دارند». (4)
ولی ما مسلمانان پیوسته از قرآن دوریم،در صورتی که این همه تأکید دربارۀ آن شده و آن را تجربه کردهایم،مگر قرآن ما را از تاریکی جاهلیت بیرون نیاورد،و برای ما اساس تمدنی را بنا نهاد که چراغ راهنمای بشریت بوده و پیوسته چنین خواهد بود،پس چرا از آن دوری گزیدیم تا میان ما غریب و بیگانه شد؟ اندیشههای ما به بینشهای آن اشارهای نمیکند،و رفتار ما از ارزشهای آن الهام نمیگیرد.و خلاصه آن که:کرامت و عزت حاصل از قرآن را از دست دادیم،در
صورتی که پیوسته ما را به میهمانی و کرامت خود دعوت میکند،ولی ما جز به سعی خود نمیتوانیم به آن برسیم،بدان جهت که چنان است که خدا آن را توصیف کرده است:
فِی کِتٰابٍ مَکْنُونٍ
«در کتابی پوشیده و پنهان.» پس ناگزیر باید به آشکار کردن آن بپردازیم که رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله)چنین گفته است، (1)یا به گفتۀ امام علی(علیه السّلام)آن را به سخن گفتن برانگیزیم،تا از غیب و نهفتۀ آن آگاه شویم،چه قرآن علی رغم مشتمل بودن بر بیان هر چیز هرگز سخن نمیگوید،«این قرآن است پس از آن بخواهید تا سخن گوید، ولی هرگز سخن نخواهد گفت، /14 ولی من شما را از آن آگاه میسازم:در آن دانش هر چیز است که پس از این خواهد آمد،و سخن گفتن از هر چیز که گذشته است، و درمان دردتان،و نظم بخشیدن به آنچه در میان شما میگذرد»، (2)و مقصود امام(علیه السّلام)از«لن ینطق»«هرگز سخن نخواهد گفت»این است که ما هرگز در ظاهر قرآن از روشهای تمدنی زندگی چیزی نخواهیم خواند،و نه از مضامین علمی آن،بلکه این گونه چیزها را از تفکر و تدبر در آیات آن به دست خواهیم آورد که در پوشیدههای قرآن کریم و ذکر حکیم را بر روی ما میگشاید و ما را از محتویات و تأویلات واقعی در نواحی مختلف زندگی آگاه خواهد ساخت،و چون عقل به راهنمایی آیات و سنت و علم صحیح عمل کند،کلید قرآن است.
خداوند متعال گفته است: وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ «و تأویل آن را کسی جز خدا نمیداند،و پیشرفتگان در علم میگویند که ما به آن ایمان آوردیم و همۀ آن از پروردگار ما است،و یادآور نشوند مگر خردمندان»، (3)و گفت: وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ «این مثلها را برای مردم میزنیم،و آنها را درنمییابند مگر
دانایان»، (1)و گفت: کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ «کتابی است فرخنده که آن را به تو فرو فرستادیم تا در آیات آن بیندیشند و تدبر کنند و خردمندان آن را به یاد بسپارند و از آن پند گیرند». (2)
از آن جا که ما به اندیشههای حاضر و آماده عادت کردهایم،و فرایند تفکر فرایندی مستلزم تلاش و کوشش است،و از آن روی که روشهای ما در فهم قرآن غالبا عقب مانده و نادرست است،در نتیجه از فرهنگ قرآنی که به آن در زندگی فردی و اجتماعی نیازمندیم،دور ماندهایم،و علی رغم نیاز شدیدی که به آن داریم از آن با وجود نیازمندی شدید،عملا سودی به دست نمیآوریم.و چه بسیار حال ما شبیه به حال تشنهای است که در نزدیکی نهر فرات است و از آن خبر ندارد،یا فقیری که در زیر پای او گنجی بزرگ نهفته است! نباید فراموش کنیم که یکی از معانی«مکنون»محفوظ است و این میرساند که هیچ دست تحریفی به آن نرسیده و هرگز نخواهد رسید،و مشرکان و کافران هرگز نمیتوانند نور آن را خاموش کنند.و بعضی از مفسران گفتهاند که معنی آن این است که کتاب در نزد خدا محفوظ است،و کتاب در این جا کتابی است که در آسمان است، (3)ولی /14 چنان به نظر میرسد که آیۀ بعدی این آیه را تفسیر میکند،و بنا بر این مقصود آن است که از ناپاکان مکنون و پوشیده است.
لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ
«دست بدان نسایند مگر پاک شدگان».
مفسران و فقیهان به پیروی از آیات گفتهاند که:بسودن و لمس کردن قرآن جز بر مسلمان پاک روا نیست.و ابو الحسن(علیه السّلام)گفت:«قرآن را نباید شخص ناپاک و جنب لمس کند،و به خط آن دست بزند یا آن را بر خود آویخته داشته باشد،چه خداوند گفته است:«الآیة»، (4)و چون از امام صادق(علیه
السلام)از تعویذ و آویختن آن بر حائض پرسش کردند،گفت:«عیبی ندارد،آن را میخواند و مینویسد و دستش به آن اصابت نمیکند». (1)
و این تفسیر ظاهر آیه است،و چون در آن بیشتر تدبر کنیم،به این نتیجه میرسیم که طهارت بدنی یک بعد از طهارت و پاکی است و بعد دیگر پاکی روانی است که مهمتر است.
حقایق قرآن را جز پاکان از گناهها و فواحش احساس نمیکنند که از عقدهها و اندیشههای کهنه و تازه وارد دورند،و بندها و فشارها و دیگر ناپاکیها کتاب خدا را از ایشان پوشیده نگاه نمیدارد.و پروردگار ما عزّ و جلّ گفته است:
وَ إِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنٰا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجٰاباً مَسْتُوراً* وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِذٰا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً «و هنگامی که قرآن میخواندی،میان تو و کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند پردهای پوشیده قرار دادیم*و بر دلهای آنان پردههایی نهادیم که آن را فهم نکنند،و در گوشهاشان سنگینی،و هر گاه در قرآن تنها از پروردگارت یاد میکردی،پشت میکردند و میرمیدند»، (2)و گفت: أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا «پس چرا در قرآن به تدبر و تفکر نمیپردازند،مگر دلهاشان با قفل بسته شده است؟»، (3)به همانگونه که فرمان او تعالی به پناه بردن به خدا از شیطان چنین آمده است: فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ «پس چون بخواهی قرآن بخوانی،از شیطان رجیم به خدا پناه بر»، (4)چه آن گونهای از نجاستهای معنوی است که سبب پوشیده ماندن آیات بر شخص میشود.
امامان راهنما که وحی در خاندان ایشان نزول پیدا کرده،به معانی قرآن داناترند،بدان جهت که آنان آشکارترین مصداق پاکی در این گفتۀ خداوند
متعالند: إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً «خدا چنان میخواهد که پلیدی را از شما اهل خانه دور کند و شما را پاک سازد به پاک ساختنی»، (1)از دقت در تعبیر است که خدای تعالی نگفت طاهرین بلکه گفت «المطهرین»که تأکیدی بر تأویل این آیه بر اهل خانوادۀ عصمت(علیهم السلام) است که خدا پاک و پاکیزهشان ساخته است،و به همین سبب امیر المؤمنین علیه السلام گفت:«پس قرآنی را که در نزد من است کسی مس نمیکند مگر مطهران و اوصیاء از فرزندان من»، (2)و شاید مراد از قرآنی که در نزد او است تفسیر و تأویل آن و احادیث نبوی دربارۀ آن بوده باشد.
و امام صادق(علیه السّلام)گفت:«قرآن برای کسانی که میدانند نه برای جزایشان،و برای گروهی که آن را چنان که شایسته است میخوانند،و آنان کسانی هستند که به آن ایمان دارند و آن را میشناسند،و اما بر غیر ایشان سخت دشوار است و از آنچه قلبهاشان بر آن است دور،و به همین جهت رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:«هیچ چیز از قلبهای مردان دورتر از تفسیر قرآن نیست، و در این باره همۀ مردمان حیراناند جز کسانی که خدا چنین نخواهد...تا آنجا که به سؤال کننده گفت...و از تلاوت قرآن به رأی خود پرهیز کن،چه مردمان در دانستن قرآن آن اشتراکی را که در دیگر امور دارند ندارند،و توانای بر آن و تأویل آن جز از مرز و دری که خدا برای آن قرار داده است نیستند،پس این مطلب را خوب فهم کن،اگر خدا بخواهد،و آن را از جای خود طلب کن که ان شاء اللّٰه آن را خواهی یافت». (3)
[80-82]
و دست غیر مطهران از مس کردن قرآن بدان جهت کوتاه است که آن کلام خدای پروردگار جهانیان است.
تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ
«فرو فرستاده شدۀ از پروردگار جهانیان است».
پروردگار در آن با نامها و آیات و رسالتها و شرایع خویش تجلّی پیدا کرده است،و کتابی با این جلالت شأن بر آن کس که پیروی هوای خویش میکند و شهوتها بر قلب او تسلط یافته،محجوب خواهد ماند،چه معرفت خدا معراج قلب به سوی او است،و حضور نفس در جایگاه اعلای او،پس چگونه ممکن است که آن کس که عقدههای گناهان بر قلب او متراکم شده است به این مقام برسد؟!حاشا به صاحب عرش که آن کسان که سخت به زمین چسبیدهاند و از هواهای خویش پیروی میکنند،به چنین مقامی برسند! أَ فَبِهٰذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ «آیا دربارۀ این سخن به مداهنه میپردازید؟» سخن و کلام بزرگ را باید به قوت و عزم گرفت،و در مواجهۀ با فشارها بر آن استقامت نشان داد،و نرمی و مداهنه دربارۀ آن نشان دادن،و به فشارها تسلیم شدن و از آن اعراض کردن،با عظمت قرآن شایستگی ندارد.این معنی از آراء مختلف در تفسیر دهن مفهوم میشود:بعضی گفتهاند که مدهنون به معنی مکذبون است،و بعضی دیگر معنی آن را منافقون دانستهاند،و بعضی دیگر جمله را چنین معنی کردهاند که:با کافران هم پیمان میشوند،و دیگری گفته است:مدهن کسی است که دربارۀ آنچه خدا حق او قرار داده است تعقل نمیکند،و بعضی از لغویان گفتهاند که:مدهنان عزم جزم کردن در قبول قرآن را ترک میگویند. (1)و آیت اللّٰه شیرازی آنان را سست اندیشگان معنی کرده است که زود برای راحت شدن در مقابل طرف خود نرم میشوند و ضعف نشان میدهند،و ریشۀ آن از دهن به معنی روغن است که برای نرم کردن جسمی و روان کردن حرکتی به کار میرود، (2)و از آن
است گفتۀ خدای تعالی: إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ* فَلاٰ تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ* وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ* وَ لاٰ تُطِعْ کُلَّ حَلاّٰفٍ مَهِینٍ «و پروردگارت داناتر است به این که چه کس از راه خود به بیراهه افتاده،و راهیافتگان را بهتر میشناسدپس از تکذیب کنندگان فرمانبرداری مکنچنان دوست دارند که با ایشان کنار آیی تا ایشان نیز با تو کنار آیند*و از هر کس که بیش از اندازه سوگند یاد میکند و زبون است فرمان مبر». (1)
از آیه چنان مفهوم میشود که سستی نشان دادن در احکام قرآن به هر صورت و هر سبب روا نیست،چه آن کلام خدا و عملی کردن آن و به حق ملتزم بودن به آن واجب است،و به بهانۀ فشار چنین کاری را روا داشتن جایز نیست، /14 چه چالش در برابر فشار نشانۀ ایمان است،و همچنین برتری دادن به آخرت در برابر مصالح و شهوات دنیا.
پیشینیان،در آن هنگام که در برابر چالشها سستی عزم پیدا کردند و در امر دین سستی نشان دادند،و در مواجهۀ با دشواریها نرم شدند،سقوط پیدا کردند و از میان رفتند.
وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ
«و روزیتان را بهانۀ تکذیب کردن خودتان قرار میدهید؟» آن کس که چنان میپندارد که روزی او از طرف بندگان خدا میرسد و بنا بر این با آنها به مداهنه و سازش عمل میکند،یا آن را از بارانها میداند و به جای آن که به شکر ایجاد کنندۀ باران بپردازد از ابر طلب باران میکند،دروغ میگوید، چه گاه ممکن است مردم وسیلهای برای روزی باشند،ولی آن که روزی میرساند و صاحب نیروی مستحکم است خدا است،پس مداهنۀ با ایشان و تکذیب حق برای به دست آوردن لقمهای نان روا نیست،بلکه از خدا باید بترسند و پرهیزگار باشند،چه اگر او از رسیدن روزی جلوگیرد،هیچ کس نمیتواند این منع را از میان
1) 162) -القلم7/-10.
بردارد،و اگر رسیدن روزی را روا دارد،احدی قادر بر جلوگیری از آن نخواهد بود.
و از این جا بر ما معلوم میشود که تفاسیر مختلف آیه همه به یک تفسیر بازمیگردد:
آنان به خطا چنان میپنداشتند که رزق ایشان با تکذیب به منظور مداهنه و سازشکاری با مردم فراهم میآید،و شاید همین پندار مورد استشهاد نصوصی است که رزق را بر حسب مورد نزول روایت شده به معنی شکر گرفتهاند،چه اهل جاهلیت بر این پندار بودند که ستارهها سبب باریدن باران میشوند،به همان که اینان تکذیب را سبب روزی رسیدن به خودشان میپنداشتند.
و این تفسیر با سیاقی که هدف آن متمرکز ساختن ایمان در خدای یگانه و تصدیق کردن به این که او آفرینندۀ روزی دهنده است(آیات 57-74) هماهنگی دارد،مخصوصا با توجه به این گفتۀ خدا: فَلَوْ لاٰ تَشْکُرُونَ در آیۀ 70.
امام علی(علیه السّلام)گفت:تجعلون شکرکم أنکم تکذبون(و اضافه کرد که:یعنی اهل جاهلیت)،و هر وقت که باران میبارید میگفتند:باران ستارۀ (نوء)فلان و فلان بر ما بارید،پس خدا این آیه را فرو فرستاد، (1)و در تفسیر قرطبی برای تبدیل کلمۀ رزق به شکر در /14 معنی کردن آن چنین آمده است:(بدان سبب که شکر کردن در مقابل روزی سبب افزایش آن میشود،و بدین معنی شکر همان رزق است،پس گفته شده است که وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ یعنی شکر روزیتان که اگر از شما پدید آید روزیتان باز خواهد گشت،و شما رزق را تکذیب میکنید یعنی کذب را به جای شکر قرار میدهید،همچون در این گفتۀ خدای تعالی: وَ مٰا کٰانَ صَلاٰتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلاّٰ مُکٰاءً وَ تَصْدِیَةً «یعنی آنان در خانۀ خدا نماز نمیگذاردند،بلکه به جای نماز خواندن به سوت زدن و دست زدن میپرداختند.و از این جا معلوم میشود که آنچه از خیر به بندگان میرسد،نباید رسیدۀ از جانب میانجیها در نظر گرفته شود که معمولا اسباب رسیدن رزقند،بلکه باید آنها را از جانب خدا بدانیم و در مقابل آن، اگر نعمت است،سپاسگزاری کنیم،و اگر نقمت و مکروه است شکیبایی نشان
1) 163) -نور الثقلین،ج 5،ص 227.
دهیم).
و از ابن عباس روایت شده است که گفت:در زمان رسول خدا(صلّی اللّٰه علیه)بارانی بارید و او گفت:«بعضی از مردم سپاسگزار شدند و بعضی ناسپاس و کافر،چه بعضی گفتند که:این رحمت خدا است،و بعضی دیگر گفتند که نوء (یعنی ستارۀ)فلان یا فلان راست گفت،و این آیات فرود آمد: فَلاٰ أُقْسِمُ بِمَوٰاقِعِ النُّجُومِ... (تا به آنجا رسید که:) وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ ، (1)،یعنی سبب روزیتان را این میدانید که خدا را تکذیب کنید و ستارگان را تصدیق.
[83-87]
قرآن به درمان انحرافی میپردازد که آدمی در آن به شرک میافتد،خواه صریح باشد همچون اعتقاد به انواء و ستارگان،یا غیر آشکار و صریح، همچون طلب روزی و مداهنهای که از گونههای شرک است،که در آن دربارۀ حق به معامله و چانه زدن میپردازد و آن را فرو میگذارد و باطل را میپذیرد،یا برای رضای خاطر عوامل داخلی یا خارجی آن را مورد تکذیب قرار میدهد،و این و آن را به قرار دادن او در برابر مرگ یعنی واقعۀ کوچکی قرار میدهد که از خطرناکترین و دشوارترین و قاطعترین حوادث دنیا است،که در آن هیچ چیز و هیچ کس به درد او نمیخورد،و از آن نظر تأکید بر این دو امر میشود که مداهنۀ انسان نسبت به حق و تکذیب کردن و شرک ورزیدن او از کفرش به آخرت و به حساب،و اعتمادش بر دیگران برمیخیزد.
فَلَوْ لاٰ إِذٰا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ
«پس چرا در آن هنگام که(جان)به گلوگاه میرسد.» /14 یعنی نفس در هنگام رسیدن اجل،و رسیدن آن به حلقوم کنایه از نزدیکی بیرون رفتن جان از تن است،و این حقیقتی است که هر کس اجلش برسد آن را خواهد دید.اما کسانی در کنار شخص در شرف مرگ نشستهاند،از این امر چیزی ظاهر قیافۀ آن شخص را نمیبینند که یا این ساق پا را به آن ساق پا مالش میدهد،
1) 164) -تفسیر القرطبی،ج 17،ص 230.
یا کف دست خود را میبندد و باز میکند.
وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ
«و شما در این هنگام نگاه میکنید.» با چشمان خودتان به او مینگرید و کاری جز تسلیم شدن به واقع از شما برنمیآید،در حالی که فرستادگان خدا مشغول بیرون آوردن روح از بدن او در نزدیکی رگ گردناند.
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُبْصِرُونَ
«و ما به او از شما نزدیکتریم،ولی شما نمیبینید.» به همان گونه که کسانی که به مرگ میرسند آن را به یقین درمییابند و فرستادگان خدا را با چشمان و بصیرتهای خویش میبینند،پروردگارمان از ما میخواهد که از کسانی که پیش از ما رفتهاند،پیش از آن که چون خود پند شویم، پند و عبرت بگیریم،و امام علی(علیه السّلام)در تأکید این حقیقت به ما میگوید:
«اگر آنچه مردگان شما دیدند میدیدید،ناشکیبایی میکردید و میترسیدید،و میشنیدید و فرمان میبردید.امّا آنچه آنان به چشم خویش دیدند بر شما پوشیده است،و زود باشد که پرده فرو افتد!حقیقت را به شما نشان دادند و نخواستید بیایید.سخن به راستی میگویم،آنچه از آن پند گیرند بر شما آشکار بود و عیان؛و از آنچه نباید،بازداشته شدید تا آنجا که بتوان،و پس از فرشتگان کس فرمان خدا را نرساند جز انسان». (1)
از دقیق بودن عبارت قرآن است که در این جا نمیگوید:و لکن لا تنظرون«نگاه نمیکنید»،بدان سبب که آنچه میخواهد بیان کند کوری بصیرت و بینش است نه کوری بصر و چشم و بس،پس مؤمنان صاحب یقین،در آن حالت که کسی در نزدیکی آنان در شرف بیرون رفتن از دنیا است،ملائکه را به چشم خود نمیبینند،ولی بدون شک مرگ را ادراک میکنند،و به این حق تسلیم میشوند،همچون تسلیم به همۀ حقایق دیگر،و با قلبهای خودشان حتی ملائکه را
1) 165) -نهج البلاغة،خطبۀ 20،ص 62.
هم میبینند.
و در آن هنگام که روح به حلقوم میرسد،انسان به بسیاری از حقایق یقین حاصل میکند که شاید دربارۀ آنها به مداهنه و دروغپردازی و روزی طلبی و فراموشی از هر چیز افتاده بوده است،و بر آنچه از دست داده است افسوس میخورد، و میبیند که آن واقعیت که اکنون آن را معاینه میکند درست همان چیزی است که در حدیث خدا و رسالت او برای جهانیان آمده بوده است.«و او میان کسانش -خاموش-به چشمش میبیند و به گوشش میشنود،با عقل درست و خرد بر جا میاندیشد که عمرش را در چه تباه کرده،و روزگارش را در چه کار به سر آورده.به یاد مالهایی میافتد که فراهم کرد و ننگریست که از حلال به دست آورد و یا از حرام.از هر جای گرفت که توانست،و حلال آن را از شبههها که ندانست.و بال گردن کردن آن مالش در گردن،و هنگام جدایی ترک آن کردن،مانده برای وارثان تا خوش زیند و بهره گیرند از آن...سپس مرگ بیشتر بدو روی آورد و چشم او را چون گوشش از کار باز دارد،و جان از تنش بیرون رود،و مرداری میان کسان خود شود.آنان در کنارش ترسان و از نزدیک شدن به او گریزان». (1)
بدین گونه خداوند بندگانش را به مرگ مقهور کرده،و با آن به چالش غرور بشر و گمراهی او پرداخته،و به درمان کفرش با جزا برخاسته و گفته است:
فَلَوْ لاٰ إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ
«پس اگر چنان میپندارید که جزای عملتان را به شما نمیدهند.» و به قولی:اگر چنان میکنید که غیر مملوک و آزادید.
تَرْجِعُونَهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ
«اگر راست میگویید،او را بازگردانید.» ولی مرگ چگونه میتواند دلیل جزا باشد؟جواب آن چنین است:این و آن هر دو حق وقوع یابنده و مفروض است،و مرگ همچون جزا و کیفر چیزی است که آدمی از آن هراس دارد و از اعتراف کردن به آن چندان میگریزد که به تکذیب
1) 166) -نهج البلاغة،خطبۀ 109،ص 161.
آن میپردازد،چنان که در حدیث آمده است که:آن حقی شبیه باطل است،که به سبب عظمت شأن آن در جانهای مردم نزدیک به آن است که هیچ کس به آن تصدیق نکند،ولی آیا مرگ با تکذیب آن منتفی میشود،یا امکان فرار از آن وجود دارد؟ هرگز...خدا روح را میگیرد و برای جزا روانهاش میکند.پس اگر کسی مدّعی داشتن توانایی برای چالش با سنت جزا است،آن را از کسی که گرفته است باز پس گیرد! /14 [88-89]
در آن هنگام که اجل فرا میرسد،هر باطلی از میان میرود،و تنها آن حق باقی میماند که رسالت خدا بشارت آن را داده است،و آن در برابر آدمیزاد تجسم پیدا میکند،پس آنچه خدا از آن خبر داده و گفته است که مردمان به سه دسته تقسیم میشوند،دیگر گمان و دروغ یا حتی مجرد ایمان نیست،بلکه آن را تحقق یافته در برابر خویش مشاهده میکند.
فَأَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ
«پس اگر از مقربان بوده باشد.» مقرّبان به خدا به سبب ایمان و اعمالشان.
فَرَوْحٌ
«پس راحتی است.» و آسایش و نیکبختی.
وَ رَیْحٰانٌ
«و گل و ریحان.» در اخبار آمده است که آن از گلهای بهشت است و ملک الموت مؤمن را در هنگام مرگ به بوییدن آن برمیانگیزد و او سختی جدا شدن مرگ و بیرون رفتن آن را از بدن احساس نمیکند.و مؤمن این دو جزا را در هنگام مرگ خویش دریافت میکند.و امام صادق(علیه السّلام)پس از تلاوت این آیه گفت:«یعنی در قبرش».
وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ
«و بهشت پر نعمت.» «یعنی در آخرت»، (1)و در آغاز سوره ذکری از نعمتهای سابقین و مقربین
1) 167) -نور الثقلین،ج 5،ص 228.
آمده است.رسول اللّٰه(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:«چون ارادۀ قبض روح مؤمنی کند،میگوید:ای فرشتۀ مرگ.همراه دستیارانت به نزد بندهام روانه شوید که مدت درازی است که به خاطر من خود را بسیار به رنج انداخته است،پس روح او را نزد من آورید تا در نزد خود به او آرامش بخشم،پس ملک الموت با چهرهای زیبا و لباسی پاکیزه و بویی خوش بر در خانۀ او حاضر میشود و از دربانی اجازۀ ورود نمیخواهد و پردهای را نمیدرد و دری را نمیشکند،و همراه او پانصد فرشته دستیار اویند که با ایشان ریحان است و حریر /14 سفید و مشک اذفر،پس میگویند:
سلام بر تو ای دوست خدا،مژدهات میدهیم که پروردگارت به تو سلام فرستاد در حالی که از تو خرسند است و به تو خشمگین نیست،و تو را بشارت باد به آسایش و آرامش و گل و ریحان و بهشت نعیم،گفت:و اما روح راحتی از دنیا و بلای آن است،و اما ریحان هر چیز خوشبو در بهشت،پس آن را بر روی چانۀ او میگذارد که بوی آن به روح او میرسد،پس پیوسته در آسایش است تا جان از تنش خارج شود، و آن گاه رضوان خازن بهشت میآید و شربتی از بهشت را به او مینوشاند که در گورش و در قیامت هرگز تشنه نخواهد شد تا آن گاه که تر و تازه وارد بهشت شود.
پس میگوید:ای ملک الموت روح مرا به من بازگردان تا بر بدنم ثنا گوید و بدنم به روح ثنا گوید،گفت:پس ملک الموت میگوید:هر یک از شما به دیگری ثنا گویید،و آن گاه روح میگوید:ای جسد،خدا بهترین پاداشت دهد که در فرمانبرداری از خدا شتابان بودی،و بر معاصی او کندی مینمودی،پس خدا از جانب من بهترین پاداش جسد را به تو عطا کند،و بر تو سلام باد تا روز قیامت،و جسد نیز به روح مثل این را میگوید.
گفت:پس ملک الموت بانگ برمیدارد که:ای روح پاکیزه از دنیا مؤمن و مرحوم و شادان بیرون آی،گفت:ملائکه او را دربرگیرند و سختیها از او زایل گردد و آبشخورها برای او آسان گردد و پیوسته زنده ماند.
گفت:خدا دو صف از فرشتگان را برمیانگیزد،جز فرشتگان قابض روح تا در دو ردیف مقابل یکدیگر از جانب خانه تا گورش قرار گیرند و برای وی طلب
آمرزش کنند و شفیع او باشند،گفت:پس از آن ملک الموت پیوسته به او آب مینوشاند و آرزوی خیر برای او میکند،و از کرامت و خیر خدا به او خبر میدهد،به همانگونه که مادری کودک خود را دلخوش میسازد،و او را با روغن و ریحان مالش میدهد،و خود و والدین را فدایی او میشمارد،گفت:و چون نفس به حلقوم رسید،دو فرشتۀ محافظی که با اویند میگویند:ای ملک الموت!با دوست ما مهربان باش و به او نرمی نما که برادر و همنشین خوبی برای ما بود و هرگز کاری با ما نکرد که موجب غضب خدا شود،و چون روح او به صورت درخت خرمای سفیدی خارج شود،آن را در ظرف سفیدی قرار میدهند و اطراف آن را با همه گونه گلهای بهشت میپوشانند و بر آن میپیچند،و نگاهدارندگان ظرف آن را به آسمان پایین بالا میبرند،گفت:پس درهای آسمان بر روی او گشوده میشود،و دربانان به او میگویند:سلام خدا بر جسدی که در آن جای داشتی،عمل صالح او بر ما میگذشت و صوت شیرین قرآن خواندن او را میشنیدیم،گفت:پس درها و دربانان آسمان به سبب فقدان او به گریه میافتند و میگویند:پروردگارا!این بندهات عمل صالح داشت و ما صوت /14 شیرین قرآن او را میشنیدیم و میگویند:
پروردگارا!به جای او بندهای را بفرست که به ما همان چیزها را بشنواند که او میشنواند،و خدا هر چه را که خواهد میکند میکند و زندگی او بدان جا رسد که ملائکه به او خوشامد گویند و برای او شفاعت میکنند،و برای او آمرزش میطلبند، و خداوند تبارک و تعالی میگوید:رحمت من به روح او،و ارواح مؤمنان به ملاقات او میآیند بدانگونه که غایبی به دید از غایب شدۀ از خودش میرود،پس یکی از ایشان به دیگری میگوید:این روح را به حال رنج سختی بوده است،و پس از آن که استراحت کرد به نزد او میآیند و از او میپرسند که فلان و فلان چه کردند،و اگر بگوید که مرد او را به خود واگذارید تا به هوش آید،چه گرفتار باشد پس إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ،گفت:پس خدا میگوید:او را به آن باز گردانید،که از آنش آفریدم و به آنش بازمیگردانم و بار دیگر از آنش بیرون خواهم آورد، گفت:پس چون تابوت او را بردارند،فرشتگان نعش او را حمل میکنند و به جلو
ببرند.
و شیاطین در دو صف قرار گرفته از دور نگاه میکنند و بر او دستی و سلطهای ندارند،پس چون به کنار قبر برسند،بقعههای زمین به سوی او همچون باغهای سبز و هر بقعه از آنها میگوید:خدایا!او را در شکم من جای ده،گفت:
پس او را میآورند و در حفرهای قرار میدهند که خدا برای او مقدر کرده است،و چون در لحد آن قرار گیرد،پدر و مادر و همسر و فرزند و برادرانش در برابر او تجسم پیدا میکنند،گفت:پس به همسرش میگوید:برای چه میگریی؟،و او میگوید:برای این که تو را از دست دادیم،و ما را بیکس گذاشتی،گفت:پس کسی با صورتی زیبا حضور پیدا میکند،و چون از او میپرسد که:کیستی؟ میگوید:من عمل صالح توام،من امروز به فرمان خدا دژ مستحکم و سپر و سلاح توام.
گفت:پس میگوید:به خدای سوگند که اگر میدانستم تو در اینجا هستی به تو میپرداختم و مال و فرزندم مرا نمیفریفت و مغرور نمیکرد،گفت:
پس میگوید:ای ولیّ خدا!بشارت باد تو را به خیر،به خدای سوگند که او صدای کفشهای مردم را که از سر خاک باز میگردند میشنود که پس از فراغت از مراسم دفن خاکها را از دستهای خود زدودهاند و خبر نیافتهاند که روح به جسد بازگشته است،گفت:پس زمین به او میگوید:مرحبا ای ولی خدا،آفرین به تو،اطراف تو را نیکو نگاه خواهم داشت و خوابگاهت را سرد،محل درآمدنت را وسعت خواهم داد،و من یا باغی از باغهای بهشت خواهم بود یا گودالی از آتش». (1)
[90-94]
و چنین است حال انسان در هنگام مرگ و پس از آن،اگر از مقرّبان بوده باشد.
وَ أَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنْ أَصْحٰابِ الْیَمِینِ* فَسَلاٰمٌ لَکَ مِنْ أَصْحٰابِ الْیَمِینِ
«و اما اگر از اصحاب یمین بوده باشد*پس سلام بر تو از اصحاب
1) 168) -بحار الانوار،ج 1،ص 209،207 و در آنجا میتوانید باقی روایت را بخوانید.
یمین.» گفتهاند که معنی آیه این است که:فرشتگان به او بشارت ایمنی و سلام و عافیت میدهند،و این بزرگترین آرزوی هر انسان است،پس آنان او را مطمئن میسازند که گرفتار غضب و عذابی که به اصحاب المشأمه میرسد نخواهد شد و به او میگویند که:تو در سلام و ایمنی جای داری بدان جهت که از اصحاب الیمینی.
به قولی:یعنی اگر از حال او بپرسی،او سالم است،همچون این گفتۀ ما:شکر خدا،یعنی اگر از حالم جویا باشی من سپاسگزار خدایم،و همچون این که اگر از کسی جویای حال دوستت شوی،میگوید:چنان که میخواهی در عافیت است،یا میگوید:دعایت میرساند که خوب است،یا:سلام به تو میرساند و در عافیت است.و قرطبی گفت:یعنی در آنان چیزی جز سلامت که دوست داری نمیبینی،پس دربارۀ ایشان اندیشهای به خود راه مده،و آنان از عذاب به سلامت رهایی یافتند،و چنان به نظر میرسد که این معنی نزدیکتر به آیه است.
احتمال آن هست که سخن در این جا مربوط به علاقۀ آنان با رسول(و به میانجیگری او با هر مؤمن تلاوت کنندۀ قرآن)در دنیا قبل از مرگ بوده باشد.این علاقه و ارتباط دشمنی و تکذیب نیست،چه آنان در دنیا به او تسلیم شدند و در برابر او حالت سلام داشتند،و همچون اصحاب المشأمة نیستند،که تو را،ای رسول خدا، دشمن دارند و فرستادگیت را تکذیب کردند.و در روضة الکافی آمده است که رسول اللّٰه(ص)به علی(علیه السّلام)گفت:«آنان شیعۀ تواند فرزندانت از آن ایمنی دارند که به دست ایشان کشته شوند» (1)و آیه،به دلیل این روایت،این معنی را شامل میشود.
وَ أَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ الضّٰالِّینَ
«و اما اگر از تکذیب کنندگان
1) 169) -نور الثقلین،ج 5،ص 229.
گمراه باشد.» کسانی که رسالت و رسول را تکذیب کردند،و منکر بعث شوند،و آمادۀ دیدار آخرت نماندند، /14 بلکه در بدکاری و گناه اسراف کردند و گمراه شدند.
فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ* وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ
«پس با آب جوشان پذیرایی خواهند شدو به دوزخ درخواهند آمد.» امام کاظم(علیه السّلام)گفت:«چون کافری بمیرد،هفتاد هزار نفر از نگاهبانان دوزخ جنازۀ او را تا کنار گورش مشایعت میکنند،و او با حاملان نعش خود سخنی میگوید که جز انس و جن همه چیز آن را میشنود و میگوید:کاش مرا بازگشتی میبود تا از مؤمنان میشدم،و میگوید: ...رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ «پروردگارا!مرا بازگردانید تا شاید به انجام دادن عملی صالح بپردازم»، (1)پس نگاهبانان دوزخ به او پاسخ میدهند که: کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا «هرگز چنین نخواهد شد و این سخنی است که تو گویندۀ آنی»، (2)و فرشتهای به آنان ندا میدهد:اگر به دنیا بازگردانده شود،به آنچه از آن نهی شده بود باز خواهد گشت،پس چون او را به قبر داخل کنند و مردمان از او دور شوند، منکر و نکیر به هولناکترین صورت بر وی وارد میشوند و به او میگویند:
پروردگارت کیست و دینت چیست و پیامبرت چه کس؟پس دچار لکنت زبان میشود و هیچ نمیتواند بگوید،پس ضربهای از عذاب خدا به او وارد میآورند که هر چیز از آن به هراس میافتد،و بار دیگر میپرسند که:پروردگارت کیست و دینت چیست و پیامبرت چه کس؟و او میگوید:نمیدانم،پس به او میگویند:نه دانستی و نه راه یافتی و نه رستگاری شدی!و سپس دری به سوی آتش بر وی باز میکنند و هدیهای از آب جوشان جهنم برای او میآورند،و این است گفته خدای جلّ جلاله:«دو آیه». (3)
بودن او از زمرۀ گمراهان و مکذّبان بیان کنندۀ آن است که گمراهی او تعمدی و برخاستۀ از تکذیب او بود،نه این که بیسببی فراهم آمده باشد یا به سبب نادانی او به حق و غافل ماندن از آن فراهم آمده باشد.
[95-96]
در پایان سوره پروردگار ما در این باره تأکید میکند که حقایق یاد شدۀ در قرآن که مهمترین آنها حقیقت داشتن جزا در سرای دیگر است خیال و پندار نیست،و تنها برای ترساندن از آن یاد نشده،بلکه امری است که وقوع پیدا و پندار نیست،و تنها برای ترساندن از آن یاد نشده،بلکه امری است که وقوع پیدا خواهد کرد و زود باشد که آدمی با چشم خود آن را در هنگام مرگ ببیند و کشف کند.
إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِینِ
«این حق است و یقینا وجود پیدا خواهد کرد.» چون بیشتر مردم در علم و ایمان به درجۀ یقین نمیرسند، /14 این حق را از دست میدهند و به آن کفر میورزند،در صورتی که برای قلبهای مؤمنان راستین در دنیا تجلّی پیدا میکند،و به همین سبب در هنگام یاد کردن از بهشت چنان است که گویی روحها از جسدهای ایشان به پرواز درمیآید،و در هنگام یاد کردن از آتش از ترس نزدیک آن است که نابود شوند،و سبب آن است که ایشان نسبت به آخرت نه کافرند و نه دچار شک و تردید،و با این حق غایب چنان عمل میکنند که.
با هر حق محسوس عمل میکنند،پس آنان با بصیرتهای خویش آن چنان در آنجا حضور دارند که با دیدگان خود در این جا حاضرند.
فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ
«پس به نام پروردگار بزرگ خویش تسبیحگوی باشد.» و او را از آنچه مشرکان و کافران میگویند منزّه و پاک بدان،همچون توصیف کردن او به ناتوانی برای بعث و جزا،یا توجیه کردن خطاها و گناههای خویش و متوجه کردن مسئولیت آنها به خداوند سبحانه و تعالی به صورتی یا صورت دیگر،همچون کسانی که دهر را دشنام میدهند و بر زمان عیب میگیرند،در صورتی که دهر و زمان چیزی جز سنت برقرار شدۀ خدا نیست،که زمان ظرف آن محسوب
میشود!آنان خود مسئولند،و فرمان رسیده است که در هنگام یاد کرد از گناه به تسبیح خدا بپردازیم بدان گونه که در این گفتۀ خدای تعالی آمده است: وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنٰادیٰ فِی الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ «و صاحب ماهی(یونس پیغمبر)در آن هنگام که خشمگین میرفت،چنان پنداشت که ما را هرگز بر او قدرتی نیست،پس در تاریکی ندا کرد که:پروردگارا!تو منزهی و جز تو خدایی نیست و من از ستمگران بودهام»، (1)و شاید حکمت این در آن باشد که ما از مسئولیت نگریزیم و لوم و نکوهش را متوجه خداوند سبحانه و تعالی نسازیم و بدین گونه تسبیح گوی او شویم و او را عامل جور و ستم نپنداریم،و در نتیجه به خویشتن خویش بازگردیم و آن را بر عمل صالح برانگیزیم تا به حول و قوت او از اصحاب الیمین شویم،و ما را به منزلگاه مقربان برساند که او شنوندۀ دعا و اجابت کنندۀ آن است.
1) 173) -الأنبیاء87/.