ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
سورۀ فاطر
در حدیث از امام صادق(ع)آمده است که گفت:
«هر کس دو سورۀ حمد:حمد سبأ و حمد فاطر را به هنگام شب بخواند تمام آن شب در پناه و مراقبت خداست و چون روز آن دو را بخواند در سراسر روز با گزندی روبرو نمیشود و خیر دنیا و آخرت را چندان که هرگز به خاطرش خطور نکرده و غایت آرزویش نیز بدان نرسیده باشد،بدو ارزانی دارند».
نور الثقلین،ج 4،ص 345 /11
نام این سوره از آغاز آن گرفته شده که خدا را به سبب آفرینش آسمانها و زمین ستوده است.
سورۀ فاطر ستودگیهای پروردگار کریم ما را که آسمانها و زمین را آفریده،
و فرشتگان را پیام آورانی قرار داده،و کمال دقّت و استواری را در آفرینش به کار برده،و بهترین تدبیر را به انجام رسانده،و خود توانمندی است حکیم،به ما یادآور میشود.
و از آن جا که پروردگار منشأ تمام نیکوییها و مبدء خیر و اصل هر فضیلت و خلق نیکوست،قرآن با بیان نامهای خدا و افعال کریمانه و رحمت گسترده دامان او،دلهای مؤمنان را از پلیدیهای غفلت و ناآگاهی میزداید.
او صاحب ملک و دارندۀ تدبیر است،پس در رحمتی را که او گشاید کس نتواند بست و چون ببندد هیچ کس نتواند گشود.
گمراهی و بیخبری بشر نسبت بدین حقیقت او را به شرک نسبت به خدای بزرگ میخواند و میکشاند،و قرآن به همۀ مردم یادآور میشود که او آفریننده آسمانها و زمین و پدید آورندۀ آن دو از عدم محض است و اوست که از آن دو به آدمی روزی میرساند /11 و از این رو تنها اوست که شایستۀ پرستش و بندگی است و هیچ خدایی جز او نیست(پس بنگر که)چگونه از حق منحرفتان میکنند؟ برای آن که بشر پروردگار خود را بشناسد نیاز بدان دارد که تمام موانع و پردهها نظیر:دنیا دوستی و فریفتگی بدان،و پیروی از گمراهان و فریفتگان به آن، و دنبالهروی از شیطان یا ناپرهیزی کافی از او را از میان ببرد.قرآن به ما یادآوری میکند که وعدۀ خدا دربارۀ(پاداش)حق است،و در این صورت بر ما واجب است که از این موانع بگذریم،و نیز برای ما پاداش بد کافران و پاداش نیک نکوکاران و صالحان را آشکار میسازد.
پس از آن که سیاق آیات ما را نسبت به آراستن اعمال(که عادتی است نکوهیده)بینا میکند،دیگر بار بر سر این مطلب باز میگردد که ما را به عنوان زمینهچینی برای بیان محوری مهم(و شاید اساسی)در این سوره به یاد پروردگار خویش افکند.آن محور مهمّ کدامست؟ آدمی به سوی عزّت و توانگری پیش میرود و بر آن اشراف مییابد،ولی -به عادت-راه را گم میکند و به جای آن که به وسیله آن دو مزیّت ایمان به خدا و
عمل صالح را به دست آورد،میبینی که به شریکانی ساختگی و پنداری ایمان میآورد و به تدبیر بدیها میگراید،قرآن ما را یادآور میشود که این شریکان و اشباه ذرّهای از خود ندارند و تدبیر و مکر بد جز گریبان اهل خود و بد اندیشان را نمیگیرد، و راه استوار رسیدن به آرزوهای مشروع در زمینۀ کسب عزّت و سلطه و توانگری همانا راه خداست،و شناخت این حقیقت که بیگمان او رازق چیرهدست توانگر،و مالک بر حقّ است،و اوست حکیمی که هر کس را به عمل خود پاداش میدهد،و اوست که صالحان و نکوکاران را دوست میدارد...و خلاصۀ آن محور،آگاهسازی بشر به راه راست و استوار برای وصول به خواستها و آرزوهای مشروع اوست.
سیاق آیات بدین گونه یادآور میشود که براستی خداست که بادها را میانگیزد تا ابرها را به حرکت درآرند و هر کجا ذات او بخواهد باران میباراند و به اذن و فرمان خود زمین را زنده میکند،پس او رزّاق و روزی رسان است.مگر نه این که کشت و زرع و باروری و شیردهی پستانداران،همه بر اثر باران است؟ همین گونه نیز در روز رستاخیز مردم برای پس دادن حساب،زنده و برانگیخته میشوند.
هر کس عزّت و چیرگی بخواهد عزت و چیرگی به تمامی از آن خداست(و دستیابی بر عزّت تنها بدین سان شایسته است،و عزّت و تسلّط بزرگترین مراد و غایت آرزوی بشر است،زیرا داشتن عزّت به معنی داشتن امنیت و سلامت و یاد کردن نیک نزد پروردگار است،نه نزد طاغوتان و شریکان برساخته و مجعول).
اما چگونه؟و آن کس که خدا او را عزیز و مسلط میکند کیست؟ پاسخ:صاحب سخن پسندیدۀ پاکیزۀ خوش و کردار نیک،امّا بد اندیشی و مکر برای بدی و تباهی آدمی را نابود میکند و از آن ثمرهای جز بدبختی و تیرهروزی به دست نمیآید! از آن زمان که ما نطفه یا جنینی بودیم،تا زاده شدن،و نیز فزونی و کاستی عمر،این همه به دست خداست،و در کتابی ثبت و ضبط شده،و نزد خدا بسی آسان است(پس چرا توانگری را از غیر او بطلبیم؟مگر نه آن که آفرینش و مهلت و
مرگ ما به دست اوست،اگر او عمر ما را کوتاه و قطع کند تسلّط و توانگری ما را چه سودی دارد؟!).
ملک و دارایی به دست اوست،بدین دو دریا بنگر!یکی شورابهای تلخ است و دیگری آبی شیرین و گوارا.این دو آب با یکدیگر برابر نیستند(پس نکوکار و بدکار نیز برابر نباشند)اما با وجود این خداوند از آن دو آب،گوشتی تازه روزی ما میکند،و جامهای که آن را بپوشیم،و پشت آن هر دو دریا را برای عبور کشتیهای موج شکاف خم و هموار میسازد،تا کالاها را جابجا کنند،و ما را به نعمتهای الهی رهنمون شوند تا او را بدان سبب سپاس داریم و شکر گزاریم.
اوست که شب را از پس روز میآورد،و روز را به شب میپیوندد،و خورشید و ماه را تسخیر و رام کرده،و مسیر آن دو را معیّن نموده است،پس مالک و دارندۀ واقعی اوست،در حالی که آن شریکان ساختگی و پنداری ذرّهای را به قدر پوست میان هستۀ خرمایی مالک نیستند(پس ناگزیر باید توانگری را نزد پروردگار مالک و دارنده خود جستجو کنیم،نه نزد طاغوتان و آسایش طلبان).
اینان بلا و رنج را به هنگام سختیها برطرف نمیکنند،و دعا را نمیشنوند،و اگر بشنوند پاسخی نمیدهند،و روز قیامت سودی ندارند،و هیچ کس بهتر از آشنای کار و آگاه به اسرار برای نقل اخبار نیست.
سیاق سوره بر فقر و نیازمندی بشر-تمام بشر-به درگاه پروردگارش تأکید میکند،و تأکید دارد که همانا خداست که بینیاز است(پس فروتنی و سرسپردن به درگاه این و آن در جستجوی توانگری و آب و نان روا نیست).
آیا در این مورد نیازمندی و فقری بزرگتر از این یافت تواند شد که خدا اگر بخواهد و اراده کند تمام نسلی را از میان میبرد و به سادگی نسلی دیگر را به جای آنها میآورد؟ /11 (به نظر میرسد محور دوم که قرآن به تفصیل از آن گفتگو میکند،یعنی محور مسئولیت،به محور نخستین مربوط میشود،زیرا وقتی انسان بداند که در برابر عمل خود پاداش مناسب با آن میبیند این شناخت او را از بد اندیشی و مکر بد دور
میکند و به سوی کردار نیک میراند،و او را به کوشش و مجاهدت از راههای درست،به هدفهایش میرساند).
هیچ کس حتی اگر از خویشان آدمی باشد بار اعمال و سنگینی گناهان دیگری را بر دوش نمیکشد(این حقیقت را کسی درک نمیکند و از گناه خویش نمیهراسد مگر آن که نادیده از پروردگار خود پروا کند و نماز گزارد(و با دادن زکات)پاکیزه شود)پیامبر تنها کسانی را بیم میدهد که از خدا میترسند و نماز میگزارند و تزکیه میکنند و هر که پاک شود برای خود پاک شده است.
(واجب است که این امر را به روشنی بفهمیم و دریابیم که کافر با مؤمن نیکوکار صالح برابر نیست،زیرا چنین دریافت و شناختی در گزینش راه درست برای رسیدن به هدفها سهمی بسزا دارد).
نابینا و بینا برابر نیستند(پس کافر و مؤمن نیز برابر نباشند)و تاریکی و روشنی برابر نیستند(پس گمراهی کجا و رهیابی کجا؟)و سایه و گرمای آفتاب یکسان نیست(صلح و امنیت و عافیت بهتر از جنگ و ترس و بیماری است)و نیز زندگان(یعنی آنان که سخن خدا را میشنوند و بدان زنده میشوند)با مردگان(که دلهایشان مرده است)برابر نباشند.
همانا خداوند پیامبر را فرستاد تا مردم را از عذابی سخت که به ناباوران تکذیب کننده(حق)وارد میشود،بیم دهد،هم چنان که به میان هر امّتی بیم دهندهای فرستاد و به نیکوکاران مژده داد که آنان را پاداشی است نیکو.
(محور سوّم در این سوره،چنان که پیداست،همان اشاره به اختلاف رنگ کوهها،و رنگ افراد بشر و چارپایان و دامهاست،و هشیاری و آگاهی عالمان نسبت به اشارههای این اختلاف.آنان برگزیدگانی هستند که خدا بر پایه اختلاف درجاتشان کتاب خود را به میراث آنان داد و پاداش نیکویشان نزد پروردگارشان است،و شاید این محور،در بیان نمونهای زنده از کسی که به دنبال خشنودی پروردگار خود بوده و خدا او را به راه درست عزّت و توانگری و پاداش نیک رهنمون شده،به محور اوّل بپیوندد).
آیا به باران نمینگری،بدان گاه که از آسمان فرو میبارد و خداوند به وسیلۀ آن میوههای رنگارنگ را بیرون میآورد؟(براستی که این امر نشانه و آیتی است بر تدبیر و حسن تقدیر و اندازه زنی و دقّت نظم،و براستی که خدا بر سراسر آفرینش مسلّط و چیره است).
چون به کوهها بنگری در آنها راههای سفید و سرخ و رنگارنگ و بسیار سیاه بینی(و این گواه بر طبقات صخرهها در زمینی با طبیعتهای گوناگون و نیز گواه بر تسلّط و چیرگی تامّ و تمام است).
همچنین است وضع مردم و چارپایان و دامها که هر یک را رنگهایی گوناگون است(و گوناگونی رنگ با وحدت خصوصیات گواه بر حسن تدبیر است، هم چنان که این امر گواه بر تفاوت و گوناگونی آفرینش است،مردم نیز در درجات خویش برابر نیستند،پس دانا و نادان یکسان نباشند).همانا از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او پروا دارند،و بیگمان آنان که با خواندن قرآن،و برپا داشتن نماز و انفاق پنهان و آشکار در راه خدا با او سودا میکنند،تجارتی میکنند که زیان ندارد،و براستی خداوند از فضل خود بر آن میافزاید،و او بسیار آمرزنده و سپاس پذیر است.
کتابی که بر پیامبر نازل شده حق است و کتابهای(الهی)پیش از خود را تصدیق میکند،و خداوند آن را به بندگان خویش که آنان برگزیده است به میراث داده(و آنان عالمانی از اهل بیت پیامبر(ص)هستند)که وارث پیامبرانند.در میان آنان کسانی هستند که بر خود ستم کردند(چه دانش این کتاب را چنان که باید فرانگرفتند بلکه کردار نیک و کردار ناپسند را به یکدیگر آمیختند)و نیز کسانی میانه رو باشند(که این کتاب را به اندازۀ مناسب فرا گرفتند و آنها عالمان ربّانی باشند که روز روزه میدارند و شب به نماز میایستند)و در میان ایشان کسی باشد که در کارهای نیک پیشی گیرد(و او امامی است که به درجۀ حق الیقین رسیده است).
پاداش همۀ آنان بهشتهای جاودانه است که ایشان بدان جا درآورند و به
دستبندهایی از زر و مروارید بیارایند،و ایشان خدا را سپاس میگزارند که غم و اندوه را از دلهایشان زدوده است.در حالی که کافران جاودانه گرفتار عذاب سخت باشند،و فریادشان به جایی نمیرسد،و به آنها گویند:آیا ما به شما چندان عمر نداده بودیم که پند گیرید و حق را به یاد آورید؟و آیا بیم دهنده را نزد شما نفرستادیم؟ /11 (آن گاه سیاق آیه به بیان نامهای نیکوی خدا میپردازد که ایجاب میکند ما نسبت بدو پرهیزگار باشیم و از مجازات او بر حذر مانیم).
خدا دانای نهان آسمانها و زمین است و از آنچه در دلها میگذرد آگاه است(پس بر انسان واجب است که در آشکار و نهان او را حاضر و ناظر داند)و اوست که قومی را جایگزین قومی دیگر میکند،و به راستی سرانجام کفر زشتنامی و زیان است.اما شریکان پنداری و ساختگی(هرگز توانایی نجات کسان را از عذاب خدا ندارند،زیرا مالک چیزی و صاحب اختیاری نیستند)این شریکان چیزی در زمین نیافریدهاند،و در تدبیر و ادارۀ امور آسمانها اندک تأثیری ندارند،و از جانب خدا رخصتی برای ادارۀ امور آفریدگان به دست نیاوردهاند،بلکه با خود فریفتگی به خویش وعده میدهند،در حالی که خداست که آسمانها و زمین را(به قدرت خود) نگهداشته و مانع زوال و نابودی آنهاست(پس چه کاری است که طاغوتان و گردنکشان و ناز پروردگان انجام دهند؟).
(شاید آیات پایانی این سوره بازگشت به تأکید بر همان محورها باشد)با بیان این نکته که این گروهها سوگند میخورند که به پذیرفتن بیم دهنده،و حتی بیش از دیگران،مبادرت کردهاند،ولی جدایی و فاصلهشان پس از آن که آن بیم دهنده آمده است،بیشتر شده(و سبب این است که آنها عزّت و تسلّط را با کفر و خویشتن بزرگی و استکبار میخواستند،و مال و دارایی را از طریق مکر میطلبیدند،اما کفر خردی و زشتنامی را برای آنها به بار آورد و مکر فقر و حاجتمندی را برای آنها به میراث نهاد و گرفتار خسارت و زیانشان کرد)و مکر و نیرنگ بد جز نیرنگ بازان و مکّاران را در برنگیرد.
(سیاق آیات آنها را بیم میدهد که به سرنوشت کافران پیش از خود دچار شوند)آیا منتظر چنان سرنوشت تغییر ناپذیری که سنّتهای الهی بر آن جاری است میشوند؟بگذار در زمین به گردش پردازند تا سرانجام ستمکارانی را که پیش از آنها بودهاند ببینند.
(این سوره که بر بیان تدبیر خدا در آفرینش متمرکز است با بیان این نکته به پایان میرسد که اگر مردم را به سبب آنچه کردهاند مؤاخذه کنند و برگیرند هیچ جانداری بر روی زمین باقی نماند،امّا به آنان تا زمانی معین مهلت میدهند و آن گاه /11 که مهلتشان منقضی شود و اجلشان برسد خداوند به بندگان خود آگاه و بیناست (برخی را عذاب میدهد و برخی را میآمرزد).
کوتاه سخن در چارچوب این سوره آن که:این سوره پیرامون اندیشهای اساسی و مؤثّر در پرورش و پاکیزه سازی انسان دور میزند،و آن این است که خدا بر او مسلّط و فرمانروای مطلق است و اوست که امور و شؤون هستی را تدبیر و اداره میکند،و انسانی که شاهد این امر باشد نه فقط در قرارگاه امن پروردگار خود به اطمینان پناه میجوید بلکه این احساس و ادراک او را بر آن میدارد که حرکات و رفتار خود را مطابق با راهها و روشهای خدای سبحان متعال معیّن و محدود سازد.
این جا الهامی دیگر از این اندیشه استنباط میشود،و آن این که بشر به هنگام آسایش اطمینان و آرامش نیابد و به هنگام سختی مأیوس و ناامید نشود.
سورة فاطر
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ جٰاعِلِ اَلْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً أُولِی أَجْنِحَةٍ مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ یَزِیدُ فِی اَلْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (1) مٰا یَفْتَحِ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا وَ مٰا یُمْسِکْ فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (2) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اُذْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ هَلْ مِنْ خٰالِقٍ غَیْرُ اَللّٰهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ (3) وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (4) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ (5) إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمٰا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحٰابِ اَلسَّعِیرِ (6) اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ (7) أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اَللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ فَلاٰ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرٰاتٍ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ (8)
1[فاطر]
:فَطْر به معنی شکافتن و جدا کردن بخشی از چیزی است به نحو محسوس،و فاطر السّماوات به معنی آفرینندۀ آنهاست.(این سوره دو نام دارد و نام دیگر آن الملائکة فرشتگان است و هر دو نام برگرفته از آیه اوّل این سوره است.-م).
3[فأنی تؤفکون]
:یعنی چگونه از راه حق به گمراهی میگرایید،از افک به معنی انصراف،و از آن رو افک را دروغ نامیدهاند که انصراف کلام است از حقیقت به خلاف واقع.
هنگامی که به ما یادآوری میشود که پروردگار ما ستوده است-ستوده به تمام ستودگیهای گرامی و ارجمند-و گفته میشود که مگر نه او آسمانها و زمین را آفریده و بر عرش قدرت قرار گرفته،آن جا که فرشتگان را رسولان و فرستادگانی (برای تدبیر امور)ساخته است،در این هنگام پروردگار ما را بدین حقیقت رهنمون میشود که زمام همۀ کارها به دست اوست،پس اگر در رحمتی را بر مردم بگشاید
هیچ کس نمیتواند آن را ببندد و اگر از چیزی دریغ ورزد و خودداری کند هیچ کس نمیتواند آن را بفرستد و روان سازد،پس او مسلّط و حکیم است،و اوست که مردم را از آسمانها و زمین روزی میدهد،و از نعمتهای آشکار او رسالتهای اوست که مردم به عادت آنها را تکذیب میکنند،اما امور به خدای سبحان باز میگردد و روا نیست که ما به زیب و زیور دنیا یا گمراهسازی غرور فریفته شویم.خدا ما را از شیطان پرهیز میدهد و بر حذر میدارد و ما را به دشمنی ورزی با او فرا میخواند،زیرا او حزب خود را به عذاب دوزخ دعوت میکند.
بدین سان در درس اوّل سورۀ فاطر یادآوری سه اصل را میخوانیم و فرامیگیریم:توحید،رسالت و روز قیامت.
« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -به نام خدای بخشندۀ مهربان.» بسمله (1)نیز همانند تمام سوره به وسیلۀ جبریل نازل شده است،و هنگامی که بسمله نازل میشد،اصحاب پیامبر در مییافتند که نزول سورۀ پیشین تمام شده و سورهای دیگر میآید.
پیش از این تأکید کردیم که«اسم اللّٰه»یعنی صفات جلالیّه و جمالیّه که خدا را بدانها یاد میکنند،مانند صفت عزّت(چیرگی)و قدرت(توانمندی)و عظمت(بزرگی)از صفات جلالی و صفت رحمت(مهربانی)و غفران(آمرزش)و خلق(آفرینش)و رزق(روزی رسانی)از صفات جمالی.پروردگار ما با یان و آن صفات آفریدگان را آفریده است.پس اگر رحمت و قدرت و علم خدا در کار نبود هستی پدید نمیآمد.
اگر پروردگار ما مقتدر و توانمند بود ولی رحیم و مهربان نبود،آفرینش را نمیآفرید،و برای چه آن را بیافریند؟آری،او ما را به رحمت خود آفریده است و
1) 1) -بسمله یعنی گفتن و آوردن عبارت بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ .-م.
ذات متعالش گوید:« وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ* إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ -و اگر پروردگار تو خواسته بود، همۀ مردم را یک امّت کرده بود،ولی همواره گونه گون خواهند بود*مگر آنهایی که پروردگارت بر آنها رحمت آورده و آنها را برای همین آفریده است». (1)
در حدیث از ابی بصیر از ابی عبد اللّٰه(ع)آمده است که گوید از آن حضرت دربارۀ این آیه پرسیدم.گفت:
«آنها را آفرید تا کاری کنند که به سبب آن مستوجب رحمت خدا شوند،و از آن رو آنها را رحمت کند»، (2)و همچنین بر بشر واجب است که با نامهای نیکوی الهی به خدا متوسّل شود،و بزرگترین آنها بسمله است،پس ما به رحمت او که همه چیز را در برگرفته (الرّحمن)و به رحمت جاودانۀ او که هرگز از بین نمیرود(الرّحیم)در کارهای خود از خدا مدد میجوییم.
[1]
« اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ -ستایش از آن خداوند است.» /11 ستایش برای هیچ کس نیست،مگر به مجاز،اما حمد و ستایش واقعی، به حقّ از آن خداست که آفریننده و روزی رسان است.
انسان به ستایش غیر از خدا مفتون و فریفته میشود،زیرا آن غیر سبب رسیدن نعمتی بدو میگردد،و آدمی از ستایش پروردگار خود که هستی نخستین را بدو بخشیده و او را به وجود آورده و نعمتهایی که هم چنان پیاپی،-به گونهای که شمارندگان شمارش آن نتوانند-فرو میبارد،غافل میماند.
امّا کسانی که خدا را همواره به یاد دارند میگویند:ستایش از آن خداوند است.برای تمام ستودگیهایش یکسره و بر تمام نعمتهایش به جمله،و ستایش از آن خداوند است چنان که او شایسته و سزاوار آن است،ستایشی بسیار،چنان که
پروردگار ما دوست دارد و از آن خشنود میشود.
نخستین چیزی که ما پروردگارمان را بر آن میستاییم این است که براستی او ما را آفریده و آسمانها و زمین را خلق کرده است.
« فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -آفریننده آسمانها و زمین.» الفطر در لغت به معنی شکافتن و از هم جدا شدن است،و پروردگار ما در سورۀ(الملک)گوید:« اَلَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ طِبٰاقاً مٰا تَریٰ فِی خَلْقِ الرَّحْمٰنِ مِنْ تَفٰاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَریٰ مِنْ فُطُورٍ -آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بیافرید.در آفرینش خدای رحمان هیچ خلل و بینظمی نمیبینی.
پس بار دیگر نظر کن،آیا در آسمان شکافی میبینی؟».
خدا آسمانها و زمین را از هیچ آفرید و آن دو را بینمونه و الگویی که از آن پیروی کند یا آفرینشی که این را به شکل آن در آورد بساخت.دیوارۀ تیرگی محض و عدم مطلق ابدی به اذن خدا از برابر این آفریدگان بیحدّ و بیشمار شکافت(و این همه از نیستی به هستی آمد).چنان که یکی از مفسران گوید شاید این کلمۀ (فطر)به معنی ابداع و نوآفرینی و انشاء و به وجود آوردن بدون پیشینه یا مادهای قدیم باشد.
در این معنی از امیر مؤمنان(ع)آمده است که گفت:
«آفرینش را آغاز کرد و آفریدگان را بیکبار پدید آورد،بی آن که اندیشهای به کار برد،یا از آزمایشی سودی بردارد،یا جنبشی پدید آرد یا(همامه)پتیارهای (1)را
1) 4) -نهج البلاغه،ترجمۀ دکتر شهیدی خ 1،ص 3-مترجم فاضل در تعلیقات آوردهاند:«همامه که آن را پتیاره معنی کردهام واژهای است آرامی،و با ریشۀ«همّ»عربی ارتباطی ندارد.همامه در باور مانویان روح شرّ است.ابو القاسم بلخی در کتاب«المقالات»از ثنویان چنین حکایت کند:نور اعظم در جنگ با تاریکی مضطرب شد،پس از ذات خود پارهای بیرون آورد که آن را همامه نام است و آن در نفس خود مضطرب است؛پس برای جنگ،با تاریکی در آمیخت..تاریکی نیز همامهای بیرون کرد و به جنگ او فرستاد».پس بیان امیر مؤمنان(ع)«و لا همامة نفس اضطرب فیها»ناظر بر ردّ باور خطای ثنویان است. -م.
به خدمت گمارد.از هر چیز به هنگام پرداخت،و اجزای مخالف را با هم سازوار ساخت،و هر طبیعت را اثری بداد و آن اثر را در ذات آن نهاد.از آن پیش که بیافریند به آفریدگان دانا بود،و بر آغاز و انجامشان بینا، /11 و با سرشت و چگونگی آن آشنا.سپس خدای پاک فضاهای شکافته و کرانههای کافته (1)و هوای به آسمان و زمین راه یافته را پدید آورد».
و شاید این کلمه این معنی را نیز برساند که خداوند آسمانها را که به هم پیوسته بود از هم شکافت،یعنی آسمانها مجموعهای پیوسته بود،آن گاه از هیبت خدا انفجاری بزرگ در آن روی داد که خدای سبحان به گفتۀ خود از آن چنین تعبیر میکند:« ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ -سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود.پس به آسمان و زمین گفت:خواه یا ناخواه بیایید.گفتند:فرمانبردار آمدیم» (2)پس آسمانها و زمین به وجود آمد.و شاید آیۀ آتی بدین امر اشاره میکند که:« أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا -آیا کافران نمیدانند که آسمانها و زمین بسته بودند،ما آنها را گشودیم؟». (3)
برخی از نظریّات علمی جدید میگوید که کائنات غباری فشرده بود،و از آنها بینهایت خورشید به وجود آمد.
« جٰاعِلِ الْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً -آن که فرشتگان را رسولان گردانید.» فرشتگان:همان نیروهای عمل کننده،با شعور و فرمانبردار خدایند که برخی از آنها بر آفریدگان گماشته شدهاند.پس آسمان را فرشتهایست،و خورشید را فرشتهای،و دریا را فرشتهای،و باد را فرشتهای و باران را فرشتهای،و برای انسان نیز فرشتگان نگهبان و گزارشگر باشند.
از آن جا که این سوره ما را یادآور تدبیر خدا-سبحانه و تعالی-برای
آسمانها و زمین است،مناسب است به فرشتگان گماشته بر آنها نیز اشاره شود تا پارهای نپندارند که فرشتگان خود نیروهایی مستقلّاند و غیر از خدا آنها را به پرستش گیرند،چنان که برخی مردم خورشید،و برخی ماه و بعضی ستارگان و...و...را میپرستند.
از کلمۀ«رسلا رسولان»در مییابیم که فرشتگان فقط حاملان فرمان به مقصدی هستند که به اذن و حول و قوۀ الهی به مرحلۀ اجرا در میآید.
کلمۀ«رسلا رسولانی»اختصاص به رسالت تشریعی ندارد که(تورات و انجیل و زبور و صحف ابراهیم و قرآن محمد)از آن جملهاند،بلکه فرشتگان نیز به اذن پروردگار خود در دیگر شؤون آفرینش در هر مورد نازل میشوند.
« أُولِی أَجْنِحَةٍ مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ -فرشتگانی که بالهایی دارند،دو دو و سه سه و چهار چهار،» در حدیثی پشت در پشت از طلحه که به اسناد خود به پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-میرسد آمده است که گفت:
«فرشتگان بر سه قسمند،بخشی دارای دو بال و بخشی دارای سه بال و بخشی دارای چهار بال هستند»، (1)و برخی از فرشتگان را بالهایی بیش از این باشد:امیر المؤمنین-علیه السّلام-در وصف فرشتگان گوید:
«خدای تبارک و تعالی را فرشتگانی هستند که اگر یکی از آنها بر زمین فرود آید به سبب بزرگی آفرینش و فزونی پرهای بر زمین نگنجد،و از آن جمله فرشتهای باشد که اگر جنّ و انس مکلّف شوند او را وصف کنند به سبب دوری مفاصل او از یکدیگر و نیکویی ترکیبش وصف او نتوانند،و چگونه فرشتهای از فرشتگان او به وصف در گنجد که فاصلۀ میان سرشانه و پرّۀ گوشش هفتصد سال راه باشد و از جمله آنان فرشتهای باشد که با یکی از بالهای خود بدون استخوان پیکرش
1) 8) -تفسیر نور الثقلین،ج 4،ص 346.
سراسر افق را فراگیرد». (1)
« یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ -هر چه خواهد در آفرینش میافزاید،» /11 این سخن را در سورۀ پیشین تأکید کردیم که هستی در حالت توسعه و گسترش دائم و پیاپی است،و این آیه میرساند که دست خدا کاملا باز است و نوآفرینی به دست اوست.
« إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -همانا خدا بر هر چیزی تواناست.» [2]
و آنچه از آفریدگان گوناگون،و صنع شگفت انگیز آنها و اندازه زینهای بزرگ آن،و تدبیر شؤون آفرینش میبینیم،ما را بدین امر رهنمون میشود که آفریننده آن توانمندی است که هیچ چیز او را ناتوان نمیسازد،و این اعتماد ما را بدو و اطمینان به تدبیر او،و آرامش در دل میافزاید که در دگرگونیهای زندگی به ما مساعدت میکند،و بدین سان در بلا نومید نمیشویم و هنگام آسایش کاملا سست و آسوده نمیگردیم و به دنیا و اسباب آن که هموار به یک حال نمیماند پشتگرم و مطمئن نمیشویم.
« مٰا یَفْتَحِ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا -رحمتی که خدا بر مردم بگشاید کس نتواند که بازش دارد.» براستی چون رحمت خدا برای تو مقدّر شود هیچ کس نمیتواند آن را از تو باز دارد.
« وَ مٰا یُمْسِکْ فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -و چون چیزی را دریغ دارد کس نتواند جز او که روانش دارد و اوست پیروزمند و حکیم.» پیروزمند و مسلّط است،زیرا تواناست،و حکیم است که به هر کس بخواهد میرساند و از هر کس بخواهد دریغ میدارد،هر گونه بخواهد به حکمت نه بیهوده و بیجهت.
[3]
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ هَلْ مِنْ خٰالِقٍ غَیْرُ اللّٰهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ
1) 9) -نور الثقلین،ج 4،ص 346.
-ای مردم،نعمتی را که خدا بر شما ارزانی داشته است یاد کنید.آیا جز خدا آفرینندهای دیگر هست که شما را از آسمان و زمین روزی دهد؟» اوست که ما را آفرید،و اوست که به ما روزی میدهد،و خدای سبحانه و تعالی در آیات قرآنی گوید:که او هستی را در دو روز آفرید،و ارزاق را در چهار روز مقدّر ساخت،و این رهنمون بر این امر است که آن که ما را در دو روز آفرید، دو برابر آن مدّت برای رزق و روزی بخشید،پس در این صورت بیم از توقّف رزق او برای چیست؟ آیا آفریننده جز خدا هست که به ما روزی دهد؟کیست که ثروتها را در زمین توزیع کرد؟و کیست که /11 به منطقهای زمین کشاورزی داد،و به منطقهای دیگر معادنی داد که از میلیونها سال پیش در دل زمین به ودیعه نهاده تا انسان امروز و فردا از آنها بهره جوید؟ اعتماد بشر به روزی پروردگار خود ضامن بستن درهایی است که شیطان از آنها وارد میشود تا او را گمراه کند و به دیدۀ او چنان نماید که دیگران بدو روزی میدهند.
شاید همین اعتماد است که او را وامیدارد در پهنههای طبیعت به جستجوی روزی پردازد و در کرانههای زمین شخم زند و اندوختههای آن را بیرون کشد،و نیروهای طبیعی را برای مصالح خود به کار گیرد و مسخّر کند،و در انتظار دیگران ننشیند که بدو روزی یا خوراک دهند.
این چنین است که اندیشۀ الهام شده از این آیه اوّلا در پاکیزه ساختن و تزکیۀ نفس سهیم است و اندیشۀ دوم در ساختن تمدن با پشتگرمی به روزی خدا،و شکافتن نیروهایی که برای انسان مهیّاست سهم دارد.
« لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ -خدایی جز او نیست،پس چگونه از حق منحرفتان میکنند؟» به کجا میروید؟و به جانب چه کجراهه و دروغی شیطانهای جنّ و انس
شما را میرانند که در گوشتان میدمند که آنها روزی شما را میدهند؟ [4]
« وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ -اگر تو را تکذیب کردهاند،پیامبرانی را هم که پیش از تو بودهاند تکذیب کردهاند.» در آیات قرآنی تأکیدهایی بسیار بر این اندیشه وجود دارد:و ما از آن در مییابیم:که به راستی آراء مردم مقیاسی درست و سالم برای شناخت حق نیست،زیرا انسان-بنا به عادت-آراء دیگران را مقیاس قرار میدهد و میگوید:
ما دام که مردم میگویند:این دروغ است،پس چنین است.و از این جا است که پروردگار ما تأکید میکند:« وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ -بیشتر مردم ایمان نمیآورند،هر چند تو به ایمانشان حریص باشی»، (1)و به واقع بیشتر مردم در برابر رسالتهای خدا مقاومت کردهاند ولی با وجود این خداوند رسالت خود را پیروز ساخته است.
« وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ -و همۀ کارها به خدا بازگردانده شود.» سیاق آیات این چنین تأکید میکند که همانا روزی رسان خداست،و آراء مردم مقیاس و ملاک اعتبار نیست،و کارها به این و آن،که مردم ایشان را شریک و نظیر خدا انگاشتهاند،باز نمیگردد،بلکه همۀ کارها به خدا برمیگردد،و در آن جا حسابرسی عادلانهای در جریان است که پاداش نیکوکار را دو چندان دهند و بدکار را جز به همانند عملش مجازات نکنند.
[5]
سپس خدا این حقیقت را تأکید میکند و میگوید:
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ -ای مردم،به راستی وعدۀ خدا حق است.» مردم از آن رو رسالت الهی را تکذیب میکنند که دنیا و چیزهایی را که دو آن است از دلخوش کنندهها و زرق و برقها میپرستند،برخی همچون طاغوتان و پادشاهان و بسیاری از مردم را دنیا مستقیما فریفته است و برخی دیگر را این
1) 10) -یوسف103/.
شیفتگان به دنیا فریفتهاند،و این گروه پیروان ساده لوح خود را بدون آن که آنها لذّتی برده یا شهوتی رانده باشند هلاک کردهاند.
پس میبینی که پادشاهان مدّعیان دین و دانش را به خدمت میگیرند تا مردم ساده لوح را بفریبند و دین و دنیاشان را از آنان بستانند،این گروه مدّعیان از نعمتهای طاغوتان و همدستانشان بهره میبرند و برای ناتوانان و ضعیفان جز گمراهی و فریفتگی چیزی باقی نمیماند.
« فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ -پس زندگی دنیا هرگز شما را نفریبد و آن شیطان فریبنده به خدا مغرورتان نگرداند.» گفتهاند«الغرور»همان شیطان است.
[6]
انسان دو دشمن دارد:دشمنی درونی که همان نفس است،و دشمنی بیرونی که همان شیطان باشد.و بر انسان واجب است که موضعی روشن نسبت به شیطان اتّخاذ کند تا آوای گمراه کنندۀ او را از ندای دعوت کنندۀ به خدا بازشناسد و تمیز و تشخیص دهد،زیرا انسان در نفس خود و نیروی متضاد دارد:
عقل و هوی(خرد و آرزومندی). /11 عقل را فرشتگان پشتیبانند و هوی را شیطان،و در حدیث آمده است که بر هر کس سه و سی فرشته و هم چند آنها شیطان گماشتهاند.
از مکر و نیرنگ شیطان با انسان یکی آمیختن برگها بر اوست،چندان که این را از آن بازنشناسد و تشخیص ندهد،پس میبینی که شیطان باطل را به گونۀ حق در میآورد و چنان در دلها وسوسه میکند که حق شبیه باطل مینماید.امّا اگر انسان بداند که در دل او شیطانی است که برای فریفتن او میکوشد،و آن شیطان را دشمن بدارد،عقل از هوی در نفس او متمایز میشود،و امکان مییابد که طبیعت انگیزههای نفسانی خود را بشناسد و بداند که از عقل یا از هوای اوست.
در روایتها آمده است:«بنگر کدام یک به نفس تو نزدیکتر است،آن گاه با آن مخالفت کن»،زیرا آن مراد که به نفس نزدیکتر باشد به شیطان نزدیکتر است.
« إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا -همانا شیطان دشمن شماست،
او را دشمن گیرید،» با علم به این که پارهای اوقات او به صورت ناصحان و خیراندیشان درآید، به راستی او دشمنی است آشکار،از نود و نه در خیر بر تو وارد میشود تا تو را به در صدم(که شرّ است)بیفکند.او به راستی دشمن است و بر خود فرض و واجب ساخته که بنی آدم را گمراه کند و آنها را با خود به دوزخ برد.
صالحان بدین گونه آدمیزاده را نصیحت میکنند که از دشمن خطرناک خود،شیطان غافل نماند،و امام جعفر بن محمد صادق-علیه السّلام-هنگامی که شخصی نزد او میآید و میگوید:پدر و مادرم به فدایت مرا اندرزی گوی،بدو میگوید:
«در حالی که شیطان دشمن ماست،غفلت برای چیست؟!». (1)
در حدیث آمده است که خداوند به کلیم خود موسی بن عمران-علیه السلام-وحی فرمود و این از سفارشهای اوست که:
«تا وقتی شیطان را مرده نیافتهای از مکر او ایمن مباش». (2)
خطر این دشمن سرسخت در آن است که تا شکار خود را مستقیما به آتش دوزخ نیفکند خرسند نمیشود.
« إِنَّمٰا یَدْعُوا حِزْبَهُ -او فرمانبران و حزب خویش را فرا میخواند.» کسانی را که از او فرمان میبرند.
« لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحٰابِ السَّعِیرِ -تا همه از دوزخیان باشند.» [7]
« اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ -و کافران را عذابی است سخت،» و عذاب دنیا هر چه باشد به شدّت و سختی عذاب آخرت نمیرسد،پس بر خردمند واجب است که دشواریهای دنیا را تحمّل کند تا از عذاب آخرت دور
بماند،همچون کسی که برای گریز از آتش از راه تیغستانی میگریزد که پای او را خونین میکند.آری،این که به بهای رنجه شدن پای خود نجات یابد بسی بهتر از آن است که آتش او را فراگیرد و بسوزاند.
« وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ -و برای کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند آمرزش و اجری بزرگ است.» چرا قرآن بر آمرزش برای کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند تأکید میکند؟ شاید برای آن که آمرزش به گناهکار تعلّق میگیرد،و آدمیزادگان-به عادت-گناه میکنند،پس چون از آمرزش الهی آگاه شوند،این امید در دلشان بارور و سرشار میشود که پروردگار به آنان میگوید:ما دام که کارهای شایسته میکنید گناهانتان را بر شما میبخشایند.
[8]
آن گاه قرآن تأکید میکند که شیطان کارهای بد را بر انسان چنان میآراید که وی آنها را نیک میپندارد.
« أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً -آیا آن که کردار بدش در نظرش آراسته شده،چنان که نیکویش پنداشت(همانند کسی است که چنین نیست؟)» شیطان آن را در نظر او میآراید،و بنا بر این وی آن را نیک میپندارد،و این از آن روست که انسان خود را دوست میدارد و نمیپسندد که دربارۀ کار او بگویند که کاری بد است،و این چنین خطاها نزد او گرد میآید و مقیاسها و ارزشهایش دگرگون میشود و پس از آن که مدّتی از آنها اجتناب میورزید اکنون به گونهای میشود که آنها را نیک میبیند و خوب میانگارد.
در مورد چنین شخصی گسیختن از گناهان بسیار دشوار میشود و بنا بر این خدا او را گمراه میکند.حدیث پشت در پشت از پیامبر خدا-صلی اللّٰه علیه و آله- گوید:
«در آن حال که موسی نشسته بود،ناگهان ابلیس که کلاه رنگارنگ برکی بر سرداشت به جانب او آمد،چون به موسی نزدیک شد آن کلاه را از سر برگرفت و در برابر موسی ایستاد و بر او سلام کرد.موسی بدو گفت:تو کیستی؟ گفت:من ابلیسم،گفت:تو!خدا سرایت را نزدیک نکناد،گفت:من فقط به سبب مکانتی که تو نزد خدا داری آمدم تا تو را سلام گویم،موسی بدو گفت:این کلاه چیست؟گفت:با آن دلهای آدمیزادگان را میربایم.آن گاه موسی بدو گفت:به من بگو کدام گناه از گناهان آدمیزاد است که تو بدان وسیله بر او چیره میشوی؟گفت:هر گاه دچار خودپرستی شود،و کردار خود را بزرگ و افزون انگارد و گناهش در نظرش خرد و ناچیز آید». (1)
« فَإِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ -پس خدا هر که را خواهد گمراه میکند و هر که را خواهد هدایت میکند.» پس خدا چنین انسانی را که کارهای تباه خود را خوب میانگارد و توجیه میکند،گمراه میسازد،و عقلش را از او میگیرد،و او را در تیرگیها بیبصیرتی رها میکند،و کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده باشند به سبب شکیبایی و فرمانبرداریشان هدایت میکند.
« فَلاٰ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرٰاتٍ -(پس ای پیامبر)نباید که جان تو به خاطر آنها دچار اندوه شود،» /11 وقتی آنها به تو ایمان نمیآورند و باورت ندارند.
« إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ -زیرا خدا به کارهایی که میکنند آگاه است.» /11
وَ اَللّٰهُ اَلَّذِی أَرْسَلَ اَلرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً فَسُقْنٰاهُ إِلیٰ بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا کَذٰلِکَ اَلنُّشُورُ (9) مَنْ کٰانَ یُرِیدُ اَلْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ اَلْکَلِمُ اَلطَّیِّبُ وَ اَلْعَمَلُ اَلصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ وَ اَلَّذِینَ یَمْکُرُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَکْرُ أُولٰئِکَ هُوَ یَبُورُ (10) وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْوٰاجاً وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ وَ مٰا یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاٰ یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ (11) وَ مٰا یَسْتَوِی اَلْبَحْرٰانِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ سٰائِغٌ شَرٰابُهُ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی اَلْفُلْکَ فِیهِ مَوٰاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (12)
1) 13) -همان مأخذ،ص 352.
10[یبور]
:از«بار»آن گاه که تباه و فاسد شود،یعنی مکر و نیرنگشان تباه میشود و اثر نمیکند.
12[مواخر]
:جمع ماخره،کشتیهایی که امواج دریا را میشکافند و پیش میروند،و گویند«مخرت السّفینة الماء»یعنی کشتی با صدا آب را شکافت تا بگذرد و پیش رود.
در چارچوب بیان تدبیر خدا در امور آسمانها و زمین،و جایگزین ساختن حالت آرامش و استقرار در نفوس مؤمنان بدو،روند آیات در این جا میان سنّتها و قوانین خداوند در آفرینش و سنّتهای او در زندگی بشر پیوندی برقرار میکند.
و ما را فرا میخواند تا نظری پژوهشگر به ابر بیفکنیم که بادها آن را میرانند و به سرزمینی مرده میفرستند و آن زمین را زنده میکند،سپس نظری به زندگی انسان و انگیزهها و آرمانهایی که در دلش خلجان میکند بیندازیم.هر شخصی میخواهد که عزیز و دارای مقام و پایگاهی منیع باشد،امّا برخی راه را به خطا میروند،و نمیدانند که عزّت و تسلّط حقیقی بیگمان نزد خدای عزّ و جلّ است،و بالا رفتن و معراج به سوی او همان ایمان و کردار نیک است.این خطا انسان را به نیرنگ سازی و مکر میکشاند،و نیرنگ و مکر بد جز صاحب خود را فرا نمیگیرد، پس وی به هیچ عزّت و توانگری دست نمییابد.
پروردگار ما،سبحانه و تعالی،ما را یادآور روزگار ناتوانی و ضعفمان میشود:کیست که ما را توانا کرد؟آیا ما نطفهای از منی نبودیم؟ /11 کیست که ما را بدین تناسب اندام و اعتدال درآورد؟ براستی پروردگاری که از نطفهای ناچیز انسانی متناسب اندام برآورد، هموست که به هر کس بخواهد عزّت میدهد و هر کس را بخواهد خوار و ذلیل میکند.گفتگو از عزّت و چیرگی به گفتگو دربارۀ دو دریا میپیوندد که یکی شیرین و گواراست و آن دیگری شور و تلخ،و با آن که آن دو(از لحاظ کیفیّت)با یکدیگر
برابر نیستند،خداوند از هر دو دریا بندگان خود را روزی میدهد،چنان که از آنها گوشت تازه(ماهی آب شیرین و ماهی آب شور)بیرون میآورند و نیز به وسیلۀ کشتیها از آنها برای حمل و نقل بهره میبرند.
مجموع این سخن را خدای سبحان به موضوع شب و روز مربوط میسازد:
کیست که روز را وارد شب و شب را داخل روز میکند؟آیا او خدا نیست؟پس چرا ما عزّت را از دیگری جز او میجوییم؟
[9]
مؤمن به راستی زندگی را مدرسهای میسازد،و با بصیرت و دیدۀ حق بین خود به اطراف و زوایای آن نظر میافکند تا هشیاری و هدایتش بیفزاید،و از بزرگترین و دلانگیزترین جلوه نماییهای زندگی لحظۀ شکفتن آن است،آن گاه که خدا به بادها فرمان میدهد ابرهای سنگین و پربار برکات را به زمینهای مرده ببرند، بدان جا که سکون همه چیز را در برگرفته است،و پروردگار بدان ابرها آن زمین را زنده میکند.
« وَ اللّٰهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً -خداست که بادها را فرستاد تا ابر را برانگیزند.» بادها ابر را برمیانگیزند،هم چنان که کشاورز زمین را برای کشاورزی برمیانگیزد(و آماده میسازد)،پس بادها ابر را هر گونه خدا بخواهد،میرانند و میفرستند.
« فَسُقْنٰاهُ إِلیٰ بَلَدٍ مَیِّتٍ -پس ما آن را به سرزمینی مرده میرانیم.» کلمۀ«میرانیم»دلالت بر آن دارد که پروردگار ماست که تدبیر باران میکند و آن را به سرزمینی مرده میفرستد و آن سرزمین را زنده میکند،و آبیاری باران بینظم نیست بلکه تابع کردار آدمیزاد است.پس باران یک سال در یک سرزمینی کمتر از باران سالی دیگر نیست،ولی کردار بشر است که آن را میافزاید یا به کلّی میکاهد، /11 و بادها جز وسیلهای نیستند زیر خدا کارها را به وسیلۀ اسباب
آنها میگذراند.
« فَأَحْیَیْنٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا -پس زمین مرده را به آن زنده میکنیم،» بیا،به سوی زمینی مرده که ببینی مردم از گرسنگی به خاک هلاک افتاده و جانداران زار و نزار شدهاند و پهنۀ زمین از تشنگی به شکایت مینالد،و چون پروردگار بر آن آبی فرو بارد به جنبش درآید و زندگی به آدمی روی آورد و جانداران جانی تازه گیرند،این نموداری از مظاهر شکفتن زندگی است.
« کَذٰلِکَ النُّشُورُ -رستاخیز قیامت نیز چنین است.» [10]
همان گونه که پروردگار زمین را به وسیلۀ باران زنده میکند،و همان سان که مردگان را هر گونه بخواهد به روز رستاخیز برمیانگیزد،همین طور پروردگار ما جامعۀ عقب نگاهداشتهای را که سکون گورستان بر آن احاطه یافته است به عزّت و چیرگی خود زنده میکند،پس اگر مجتمعی استقلال و پیشرفت و عزّت و در نتیجه زندگی بخواهد بر عهدۀ آن مجتمع است که با کردار نیک و سخن پاکیزه و خوش به جانب خداوند عروج کند و خود را فرا برد.
این قدرت خداست که این سرزمینی را که همه چیز در آن مرده است به جنبش و زندگی باز میآورد،پس چگونه رستاخیز و قیامت را انکار میکنند؟آیا باور ندارند که پروردگار ما قادر باشد نظر چنین بارانی را بر گورهای آنان ببارد،و زندگی در آن گورها ببالد،همان گونه که کشتزار میروید و میبالد،و مردم از گورهای خود بیرون آیند،همان سان که گیاهان سر از خاک برمیآورند؟برخی روایات بر این اندیشه دلالت دارد که خداوند چهل صبحگاه از آسمان باران میفرستد و جسمها میرویند،و زمین مانند زهدان مادر میشود.
« مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً -هر که خواهان عزّت است بداند که عزّت،همگی از آن خداست.» نه نزد شریکانی(که برای او تراشیدهاند)،مگر نه این که(هر کس به غیر خدا عزّت جوید ذلیل و خوار شود)؟
« إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ -سخن خوش و پاک به سوی او بالا میرود و کردار نیک است که آن را بالا میبرد،» /11 سخن خوش و پاک همان عقیدۀ شایسته و درست است،زیرا کلمه در قرآن بر لفظ دلالت ندارد بلکه بر معنایی فراتر از آن دلالت میکند،چنان که پروردگار سبحان ما(بدین مفهوم)گوید:« مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ -کلمۀ طیّبه به درختی پاک میماند که ریشهاش در زمین استوار است و شاخههایش در آسمان». (1)این آیه را به رهبری مکتبی تفسیر کردهاند،و شک نیست که قلّه و اوج عقیدۀ شایسته و مظهر راستین بودن انسان در ایمان خود همان تسلیم به رهبری الهی(ولایت)است و کلمۀ پاکیزه به جانب پروردگار فرا میرود و صاحب خود را از لحاظ معنوی با خود به بالا میکشاند.آیا ایمان سنگینترین چیزی نیست که در ترازوی بنده وجود دارد؟و خدا را به چیزی همتای توحید بندگی نکنند؟ شک نیست که سخن خوش و پاک-همانند درخت پاک-شاخههایش در هر افقی پراکنده میشود،و تسامح و دوستی و ترک تعصّبها و افکار یأس آمیز و منفی همه از عقیدۀ درست حاصل میشود،و این همه بنده را بخوبی به پروردگارش نزدیک میکند.
هم چنان که کردار نیک به سوی خدا فرا میرود و صاحب خود را بالا میبرد و به خدا نزدیک میسازد،سخن پاکیزه و کردار نیک جامعه را نیز به عزّت الهی میپیوندد.
برای کردار نیک دو تفسیر یاد شده است:
تفسیر نخست:این که کردار نیک سخن پاکیزهای را فرا میبرد، (2)پس عقیدۀ نیکوکردار نیک را بالا میبرد زیرا از نیکوکار بیایمان کرداری پذیرفته
نمیشود« إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ -خدا از پرهیزگاران میپذیرد». (1)
تفسیر دوم:این که عقیدۀ راستین و سخن پاکیزه را کردار نیک بالا میبرد، پس کردار نیک به منزلۀ بالهای پرنده است.
این حقیقت در زندگی اجتماعی بدین سان جلوهگر میشود که سخن پاکیزه و کردار نیک /11 همواره اجتماع را بدان جا که عزّت الهی وجود دارد فرا میبرند.امّا این امر چگونه صورت میپذیرد؟ همان گونه که قایق با جریان آب حرکت میکند،زندگی نیز با قوانین و سنّتهایی که حاکم بر آن است حرکت میکند،پس زندگی هر کسی را که با این سنّتها همراه و هماهنگ باشد به بالا میبرد،و هر کس با آنها مخالفت ورزد کوشش بیحاصل و ناکام و طرحهایش نقش بر آب میشود.
رشک و کین و تهمت و دشمنی پیوندهای اجتماع را از هم میگسلد،در حالی که خداوند زندگی را بر پایۀ وحدت نهاده است نه پراکندگی،پس جریان زندگی در جهت گردهم آمدن و پیوستن حرکت میکند،آیا آن چنان حرکت قهقرایی به سوی خدای سبحان فرا میرود؟هرگز بلکه آنچه به سوی خدا بالا میرود دوستی و همکاری و از خود گذشتگی است.
براستی که هستی بر پایۀ سازندگی قرار دارد نه ویرانی و نابودی،و کسی که سازنده است بر کسی که ویرانگر باشد تقدّم دارد زیرا سنّتهای الهی سازندگان را تأیید میکند،و آنان که بد اندیشی میکنند و برای بدیها مکر میورزند،و معتقدند که میتوانند بدین وسیله پیشرفت کنند در اشتباهند،این گروه نه تنها به سوی خدا فرا نمیروند و چیزی از عزّت او را بهره نمیبرند،بلکه عذابی سخت نیز دارند.
« وَ الَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئٰاتِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ -و برای آنان که از روی مکر به تبهکاری میپردازند عذابی است سخت،» مکر همان حیله است،و کسی که بر اساس حیله زندگی کند رستگار
1) 16) -المائدة27/.
نمیشود.
« وَ مَکْرُ أُولٰئِکَ هُوَ یَبُورُ -و مکر آنان از میان برود.» کردار نیک تو را پروردگار فرا میبرد،و مکر آنان را فرود میآورد و«یبور» یعنی تباه میکند.بسیاری از کسان مردم را چپاول میکنند،مانند قاچاقچیان و نیرنگبازان،گاه میبینیم که یک بار سودی خیالی میبرند ولی سرانجام زیان میبینند.
و عزّت یعنی این که راه درست و استوار را بیابی،و در آن راهسپار شوی، در آن هنگام میبینی که تمام قوانین و سنّتهای زندگی به تو خدمت میکنند.
[11]
سیاق آیات شمول و فراگیری تدبیر خدا را در شؤون انسان تأکید میکند و روشن میسازد که چگونه دگرگونیهای زندگی بشر به دست تقدیر خدای سبحان جریان مییابد،نخست او ما را از خاک آفریده و سپس نطفه و سپس برای ما همسرانی آفریده است و فرزندانی را نصیب ما کرده که ما خود جنس جنین و مقدّرات او را نمیدانیم.
« وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْوٰاجاً -خدا شما را از خاک و سپس از نطفه بیافرید.آن گاه جفتهای یکدیگرتان قرار داد،» تا با یکدیگر انس و الفت پیدا کند.
« وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ -هیچ زنی باردار نمیشود و نمیزاید مگر به علم او،» زیرا تو در خصوص جنس جنین هیچ اندیشهای نداری،ولی خدا میداند که هر زنی چه چیزی را باردار شده،آیا نر است یا ماده،هم چنان میداند که سرنوشت او چه خواهد شد.
« وَ مٰا یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاٰ یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ -و عمر هیچ سالمندی به درازا نکشد و از عمر کسی کاسته نگردد،جز آن که همه در کتابی نوشته شده است،» عمر این نوزاد چه قدر خواهد بود،و آیا عمری دراز خواهد داشت؟یا اجل
در اوان کودکی یا در عنفوان جوانی او را در خواهد ربود؟تمام این پرسشها در کتابی که نزد خداست موجود است«و پروردگار من نه خطا میکند و نه فراموش». (1)
« إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ -و این کارها بر خدا آسان است.» این کارها آن گونه که نزد تو دشوار است نزد خدا دشوار نیست.
[12]
« وَ مٰا یَسْتَوِی الْبَحْرٰانِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ سٰائِغٌ شَرٰابُهُ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ -این دو دریا یکسان نیستند:یکی آبش شیرین و گواراست و یکی شور و تلخ،» شیرین و تلخ تأکید شدّت گوارایی و شدّت شوری است.
« وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا -از هر دو گوشت تازه میخورید،و از آنها زیورهایی برای آرایش پیکر خویش بیرون میکشید،» /11 از آب شیرین و شور گوشت(ماهی و انواع آبزیان)میخورید و زیور (مروارید و مرجان و صدف)بیرون میآورید.دیر زمانی مفسّران در حیرت بودند که چگونه از آب شیرین گوارا زیور بیرون میآید؟تا آن که دانش به میان آمد و امکان پرورش مروارید را در رودها و آب شیرین ثابت کرد.
« وَ تَرَی الْفُلْکَ فِیهِ مَوٰاخِرَ -و میبینی کشتیها را که آب را میشکافند.» در همۀ آبها،از شیرین و شور،برای دو امر:
نخست:
« لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ -تا شما از فضل خدا روزی طلبید،» زیرا کشتی بهترین وسیلۀ حمل و نقل کالا میان ملتهاست.
دوم:
« وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ -و باشد که سپاس گزارید،» چون نعمتها وسیلهای است برای کمال معنوی که سپاسگزاری از خداوند نمایانگر آن میباشد.
1) 17) -تعبیری است قرآنی لاٰ یَضِلُّ رَبِّی وَ لاٰ یَنْسیٰ طه52/.
یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ لَهُ اَلْمُلْکُ وَ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مٰا یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ (13) إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دُعٰاءَکُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اِسْتَجٰابُوا لَکُمْ وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَ لاٰ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ (14) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَی اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (15) إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ (16) وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ بِعَزِیزٍ (17) وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلیٰ حِمْلِهٰا لاٰ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ إِنَّمٰا تُنْذِرُ اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ مَنْ تَزَکّٰی فَإِنَّمٰا یَتَزَکّٰی لِنَفْسِهِ وَ إِلَی اَللّٰهِ اَلْمَصِیرُ (18) وَ مٰا یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ (19) وَ لاَ اَلظُّلُمٰاتُ وَ لاَ اَلنُّورُ (20) وَ لاَ اَلظِّلُّ وَ لاَ اَلْحَرُورُ (21) وَ مٰا یَسْتَوِی اَلْأَحْیٰاءُ وَ لاَ اَلْأَمْوٰاتُ إِنَّ اَللّٰهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشٰاءُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی اَلْقُبُورِ (22) إِنْ أَنْتَ إِلاّٰ نَذِیرٌ (23)
13[قطمیر]
:پوستۀ نازک هستۀ خرما،یعنی پردهای که روی هسته را گرفته است.
انسان به برخی نخهای واهی(تار عنکبوتی)چنگ در میزند،و آن ریسمان محکمی را که ناگزیر باید بدان دست در زند رها میکند.آیات قرآن به ما یادآوری میکند که مدبّر آسمانها و زمین همانا خداوند است،پس اوست که از شب میکاهد و به روز میافزاید و از روز میکاهد و به شب میافزاید،و خورشید و ماه را رام کرده است،و به راستی ملک و دارندگی از آن اوست،پس چرا ما او را نخوانیم،در حالی که کسانی که آنها را شریکان(خدا)میخوانند حتی به اندازۀ پوستۀ نازک رویۀ هستۀ خرما چیزی ندارند.
به طبع به هنگام سختی،آن جا که بشر ناتوانی حقیقی خود را احساس میکند،این شریکان ساختگی ذرّهای نمیارزند و ندای کسی را نمیشنوند،و اگر هم بشنوند پاسخی نمیدهند.
امّا روز قیامت اینان شفاعت کسی را نمیکنند،زیرا منکر آنند که مشرکان آنان را شریک خدا پنداشته بودند.
آن گاه پروردگار ما این حقیقت را تأکید میکند و میگوید:« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَی اللّٰهِ وَ اللّٰهُ هُوَ /11 الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ -ای مردم همۀ شما به خدا نیازمندید و خداست که بینیاز ستودنی است»، (1)زیرا میتواند در مدّتی کمتر از چشم برهم زدنی همۀ شما را نابود کند و به جای شما مجموعۀ بشری تازهای
1) 18) -همین سورۀ فاطر15/.
به وجود آورد.آیا هیچ نیازمندیی بزرگتر از این نیازمندی وجود دارد؟انسان در هستی خود و در ارائه بقای خویش به پروردگار خود نیازمند است،و آیا توانگری و بینیازییی بزرگتر از بینیازی پروردگار وجود دارد،که اگر بخواهد شما را از میان میبرد و مردمی تازه میآورد؟و این کار بر او بسیار سبک و آسان است.
سپس سیاق آیات از مسئولیّت انسان نسبت به تمام کارهای خود در برابر پروردگارش سخن میگوید و این که نزد خدا نیکوکار و کافر یکسان نیستند، هم چنان که نابینا و بینا،و تاریکی و روشنایی،و سایه و گرمای آفتاب و زندگان و مردگان یکسان نیستند.
پس برای گریختن از مسئولیّت روا نیست که به شریکان ساختگی(برای خدا)اعتماد کرد،زیرا امکان افکندن مسئولیت بر عهدۀ دیگران وجود ندارد.
و همانا پیامبر برای بیم دادن آمده است(چه تبهکاریها و بدیها مجازاتی به دنبال دارد)و در نتیجه او متحمّل هیچ یک از عواقب و پیامدهای اعمال امّت خود نیست.
[13]
« یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ -شب را داخل روز میکند و روز را وارد شب میسازد.» شب و روز به سبب حرکت خورشید،به صورتی پیگیر از پس یکدیگر میرسند و درهم وارد میشوند.
یکی از مفسّران گوید:کلمۀ«یولج»دلالت بر استمرار دارد زیرا «ایلاج»و ورود در هر لحظه صورت میگیرد،چنان که در این ساعت در یکی از شهرها شب حکمفرماست،و پس از دو دقیقه شب به شهری دیگری در میآید،و در برابر همان هنگام روز در شهری دیگر فرا میرسد و /11 در شهر سوم ظهر است.
تفسیری دیگر این است که شب و روز در فصلهای سال پارهای از یکدیگر را میگیرند،پس یک بار شب درازتر است و یک بار روز.
« وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی -و آفتاب و ماه را رام کرد.هر یک تا زمانی معیّن در حرکتاند،» خورشید و ماه میگردند،ولی نه تا بینهایت،و آن که گوید خورشید و ماه ابدی و جاودانهاند دروغ گوید،هرگز چنین نیست.مثلا این خورشید ما اکنون دوران پیری را میگذراند،و آنچه در جهان هستی وجود دارد بر این پایان دلالت میکند.این انفجارهای عظیم که در خورشید روی میدهد گواه کاهش دائم آن است،و انفجارهایی که گاه گاه دربارۀ بعضی خورشیدهای(کهکشان خود یا کهکشانهای دیگر)میشنویم برای ما مؤکّد میسازد که خورشید ما را نیز ناگزیر پایانی است.
« ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ -این است خدا پروردگار شما.» کیست که شب را در روز و روز را در شب وارد میکند؟و کیست که خورشید و ماه را رام ساخته است که هر یک تا زمانی معیّن و مهلتی معلوم جریان دارند؟بیگمان او خداوند پروردگار شماست و هموست که به حقّ مالک و دارندۀ همه چیز است.
« وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مٰا یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ -چیزهایی را که سوای او به خدایی میخوانید مالک پوستۀ هستۀ میان خرمایی هم نیستند.» قطمیر پوستۀ نازک روی هستۀ خرماست،و کسان و چیزهایی که سوای پروردگار به خدایی خوانده میشوند حتی به اندازه آن پوستۀ نازک نیز مالکیّتی ندارند.
[14]
« إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دُعٰاءَکُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجٰابُوا لَکُمْ - اگر آنها را بخوانید صدایتان را نمیشنوند و اگر بشنوند،پاسختان نگویند،» پس چگونه سخن در گوشی یا پنهانی شما را بشنوند،یا هنگامی که در ظلمات آنها را فرا میخوانید،صدایتان به آنها برسد،و به فرض که صدایتان را بشنوند،پاسخی به شما نمیدهند،زیرا آنها خود اراده و اختیاری ندارند و نمیتوانند زیانی را از خود دور سازند،پس چگونه میتوانند سودی را برای شما جلب کنند؟
« /11 وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ -و در روز قیامت شرک آوردنتان را انکار کنند.» فرشتگان و پیامبرانی همچون عیسی و اولیاء صالح همه شرک آوردن شما را ناستوده و زشت میشمارند و از شما و عبادتی که نسبت به ایشان معمول داشتهاید بیزاری و دوری میجویند،هم چنان که نظایر و همانندانتان نیز شما و شرکتان را تکفیر میکنند و زشت و ناروا میشمرند.
« وَ لاٰ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ -و کس همانند(خدای)آگاه خبر دارت نکند.» خبیر کسی است که از چیزی خبر میدهد،و ابعاد آن را میشناسد،و چه کسی آگاهتر از پروردگار که خود آفریننده است و علم او بر همه چیز احاطه دارد؟ [15]
احساس بینیازی که قرآن آن را استغنا نامیده است،و همان است که صاحب خود را به خودپرستی و سرکشی فرا میخواند،به راستی بیماری خطرناکی است،زیرا انسان را در وضعی قرار میدهد که در حالت وهم و پندار به سر میبرد و با حقایق همزیستی ندارد،از این رو پروردگار ناتوانی و عجزی را که بر ما احاطه دارد به ما یادآور میشود.
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَی اللّٰهِ -ای مردم همۀ شما به خدا نیازمندید.» چه کس از ما نیازمندتر،که پروردگار ما را در محور عجز و ناتوانی و مسکنت قرار داده،زیرا هر چه داریم از ذات سبحان او داریم.امام حسین(علیه السلام)در تضرّع خود مخصوص به روز عرفه گوید:
«الهی!من در توانگری خویش نیازمند و فقیرم،پس چگونه در نیازمندی و فقر خویش نیازمند نباشم».
« وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ -و خداست که بینیاز ستودنی است.» توانگری عادتا همراه با پستی و لئیمی است،امّا خداوند توانگری است ستوده،پس او توانگر است و از توانگری خود به دیگران میبخشد،و توانگری است
که بر دیگران بخل نمیورزد،بلکه« لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الْإِنْفٰاقِ -اگر شما مالک همۀ خزاین پروردگار من بودید،از بیم درویشی امساک پیشه میکردید» (1)،و او ستودهای است که او را بر توانگریش میستایند.
[16]
از نشانههای نیازمندی ما افراد بشر قدرت خداست که بر ما تسلّط و احاطه دارد و هر گاه بخواهد ما را نابود میکند و کسانی دیگر را به جای ما میآورد.
« إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ -اگر بخواهد شما را از میان میبرد و آفریدگانی تازه میآورد.» [17]
میتواند همۀ شما را از میان ببرد،و با دیگران عوض کند،آنها را به آسانی میآفریند،زیرا او در آفرینش خود به چارهگری نمیپردازد و به دشواری نمیافتد،تنها چون چیزی را اراده کند بدان میگوید:باش و میشود.
در حدیث از امام صادق-علیه السلام-آمده است که گفت:
«خداوند مشیّت را پیش از چیزها آفرید،سپس چیزها را بدان مشیّت بیافرید»، (2)پس هنگامی که چیزی را بخواهد آن چیز به وجود میآید،و در حدیث مأثور آمده است:«(تحقّق)فرمان او در میان کاف و نون است». (3)
« وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ بِعَزِیزٍ -و این کار بر خدا دشوار نیست.» فرض کنیم که مشیّت مطلق خدای سبحانه و تعالی-که هیچ چیزی آن را محدود نمیسازد-اقتضا کند که وجود تمام هستی پایان یابد.آیا کسی در این باره از او پرسشی میکند؟هرگز.
خدا نور هستی را لحظه به لحظه از سرچشمۀ رحمت خود میپراکند،پس
اگر این پرتوفشانی یک لحظه متوقّف شود همه چیز متوقّف میشود و باز میایستد، بنا بر این آیا ما توانگریم یا پروردگار ستودۀ ما؟! از این حقایق چه الهام میگیریم،و این حقایق چگونه باید بر ما و رفتارمان انعکاس یابد؟ /11 پاسخ:
1-از آن جا که خداوند بینیاز ستوده است نعمت و فیض خود را بر آفریدگان میپراکند،مگر آن که نافرمانی کنند و خود با سرکشی و ستم وضع خویش را دگرگون سازند،آن جاست که ستمکاران به جزائی مناسب رفتار خود میرسند و هیچ کس سنگینی بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد،پس در دادگاه عدل الهی افکندن مسئولیت بر گردن دیگران سودی ندارد.
2-بیگمان خداوند به هر کسی که کارهای نیک کند پاداش میدهد، پس بنا بر این آن کس هر کار نیکی بکند برای خود میکند.
[18]
« وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ -هیچ کس بار گناه دیگری را بر دوش نکشد،» وزر:بار سنگین است،و وازره:نفس بشری است که بار را میبرد.
و معنی این آیه این است که هیچ کسی گناه دیگری را بر دوش نمیکشد.
چرا؟ زیرا هر کسی بار و محمولۀ خود را دارد،و بنا بر این نمیتواند بار دیگری را نیز بر دوش کشد.
« وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلیٰ حِمْلِهٰا لاٰ یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ -و اگر گرانباری کسی را به حمل کردن بار خود فراخواند،هر چند خویشاوند او باشد، از حمل آن سرباز زند،» خداوند از زبان کافران گوید:« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنٰا وَ لْنَحْمِلْ خَطٰایٰاکُمْ وَ مٰا هُمْ بِحٰامِلِینَ مِنْ خَطٰایٰاهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ -کافران به مؤمنان گفتند:به راه ما بیایید،بار گناهتان بر گردن ما.حال
آن که اینان بار گناه کسی را بر گردن نخواهند گرفت و دروغ میگویند». (1)
به راستی اگر تو دیگری را بخوانی که بار مسئولیت تو را حمل کند،ذرّهای از آن را حمل نخواهد کرد،زیرا هر کسی به دنیا میآید و به اندازهای که او را کفایت میکند مسئولیّت دارد،و واجب است که در برابر فشارها و خواهشهای نفسانی مقاومت و مبارزه کند.
تو خود مسئول عمر و جوانی و بیداری و خواب،و کوشش و افسردگی،و ایمان و کفر خویشتنی.پس بر ما واجب است که برکشیدن بار مسئولیتهای خود با نیرومندی عزم جزم کنیم تا به یقین دست یابیم.
اما چگونه این حقیقت بزرگ را درمییابیم؟ بدین سان:
1-از پروردگار خود،نادیده و در غیب بیم و پروا داریم.
« إِنَّمٰا تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ -تو فقط کسانی را بیم میدهی که(خود)از پروردگارشان نادیده پروا دارند،» زیرا تا وقتی ما به عالم غیب ایمان نیاوریم حقایق را در نمییابیم و فهم نمیکنیم.
2-نماز میگزاریم.
« وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ -و نماز میگزارند.» 3-خویشتن خود را تزکیه و پاک میسازیم.
« وَ مَنْ تَزَکّٰی فَإِنَّمٰا یَتَزَکّٰی لِنَفْسِهِ وَ إِلَی اللّٰهِ الْمَصِیرُ -و هر که پاک شود برای خود پاک شده و سرانجام همه به سوی خداست.» پس اگر به غیب ایمان آوری،و نماز بگزاری و خویشتن را به پرورش الهی پرورش دهی،تو خود استفاده کرده و سود بردهای.
[19-22]
در دنیا مردم را به یک چشم و یکسان میبینیم،آن که پاک و
1) 22) -العنکبوت12/.
تزکیه شده و آن که نشده،آن که شب بیدار مانده یا شب خفته،تو همه را یکسان میبینی،امّا نزد پروردگارشان تفاوت دارند.
قرآن این حقیقت را در بسیاری از آیات خود تأکید میکند،آن کسی که خداوند توشۀ بصیرت و بینش بدو داده و بر اثر هدایت پروردگار حقایق را میبیند با آن کس که آنها را نمیبیند و بینش خود را به خاطر هوایش رها کرده و هدایت الهی را به گمراهی ابلیس وانهاده،تفاوت دارد.
« وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ -نابینا و بینا برابر نیستند.» پس کسی که از نور عقل خود بهره میگیرد در پرتو وحی زندگی میکند، مگر نه آن که شرط دیدن وجود چشم در انسان و وجود نور در طبیعت است؟ همچنین است مؤمنی که از نور عقل توشه برگرفته و در جهان نور،نور رسالت الهی، زندگی میکند.در حالی که دیگری را ظلمات جاهلیّت تلف میسازد.
« وَ لاَ الظُّلُمٰاتُ وَ لاَ النُّورُ -و نه تاریکی و روشنی(برابر باشد).» کسی که در نور با بینایی زندگی میکند،اطمینان نفس دارد،و خدا او را از حوادث و مصیبتها نگاه میدارد،و او در سایۀ خدا به سلامت متنعّم میشود،در حالی که دیگری را حرور که همان گرمای سخت باشد میسوزاند.
« وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ -و نه سایه و گرمای سخت آفتاب.» مؤمن زنده است زیرا از آژیرها و اعلام خطرها استفاده میکند و از خطرگاهها میپرهیزد،در حالی که کافر مرده است و با محیط خود سازگاری و هماهنگی نمیکند.
« وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَحْیٰاءُ وَ لاَ الْأَمْوٰاتُ إِنَّ اللّٰهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشٰاءُ -و زندگان و مردگان برابر نیستند.خدا هر که را خواهد میشنواند.» دل زنده سخن خدا را میشنود.
« وَ مٰا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ -و تو(ای پیامبر)نمیتوانی سخن خود را به مردگانی که در گور خفتهاند بشنوانی.» اما دل مردهای که گناهان بر او انبوه شده،و در گور گناهان پنهان گشته
است،تو نمیتوانی به چنان دلی سخنی بشنوانی.
[23]
« إِنْ أَنْتَ إِلاّٰ نَذِیرٌ -تو(ای پیامبر)جز بیم دهندهای نیستی،» زیرا هدف رسالت بیش از بیم دادن و اعلام خطر نیست،امّا این که تو(ای آدمی)این اعلام خطر را بشنوی یا نشنوی، /11 این مسئولیّت خود تو و بر عهدۀ شخص توست.
انتظار نداشته باش که کسی تو را مجبور به ایمان کند،بلکه این تو خود هستی که باید به سوی آن هدایت و رهنمود بدوی و بکوشی.
إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ (24) وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْکِتٰابِ اَلْمُنِیرِ (25) ثُمَّ أَخَذْتُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ (26) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ ثَمَرٰاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهٰا وَ مِنَ اَلْجِبٰالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهٰا وَ غَرٰابِیبُ سُودٌ (27) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ اَلدَّوَابِّ وَ اَلْأَنْعٰامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ کَذٰلِکَ إِنَّمٰا یَخْشَی اَللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ اَلْعُلَمٰاءُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ (28) إِنَّ اَلَّذِینَ یَتْلُونَ کِتٰابَ اَللّٰهِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً یَرْجُونَ تِجٰارَةً لَنْ تَبُورَ (29) لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ (30) وَ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ مِنَ اَلْکِتٰابِ هُوَ اَلْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِعِبٰادِهِ لَخَبِیرٌ بَصِیرٌ (31) ثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْکِتٰابَ اَلَّذِینَ اِصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَضْلُ اَلْکَبِیرُ (32)
27[جدد بیض و حمر]
:مفردش جدة،و مراد از آن راهها و جادّههاست.
[و غرابیب سود]
:غربیب سیاهی بسیار باشد.و غراب (زاغ سیاه)را به سبب سیاهی بسیارش غراب خواندهاند.
فرستادن پیامبران،و تکذیب کافران نسبت به ایشان،و فرود آمدن عذاب بر کافران به سبب این تکذیب از سنّتهای خداوند در خصوص آفریدگان است،و با وجود این که این سنّتها بمانند دیگر قوانین و سنّتها و نظامها روشن نیست امّا از لحاظ تکرار خود بر همان سبک و سیاق تفاوتی ندارد.برخی از سنّتها روزانه روی میدهد و پارهای از آنها مثلا قرنی یک بار صورت میپذیرد و بعضی هنگام بروز حوادثی معیّن واقع میشود.
رسالت از این نوع سنّتهاست،زیرا خداوند در میان فترتی تا فاصلهای دیگر بر حسب نیازمندی بشر پیامبری را میفرستد.
با این سنّت،حقیقتی تاریخی تکرار میشود که تقریبا خود سنّت و قاعدهای است.بدین معنی که رسالت جدید با مشکلاتی نفسانی و اجتماعی از سوی قومی که پیامبر به میان آنان فرستاده شده روبرو میشود و میبینی که بیدرنگ این رسالت را رد میکنند.
امّا سنّت دیگر این است که خداوند انتقام رسالت خود را از کسانی که با آن مخالفت ورزیدهاند میگیرد،و عذابی بر سر آنها میفرستد که آنها را به کلّی نیست و نابود میکند.
این اندیشهای است که آیات این درس پیرامون آن دور میزند،امّا اندیشۀ دوم در این آیات این است که دانش حقیقی ما را به ایمان واقعی فرامیخواند.
[24]
غرابتی ندارد که خداوند پیامبری به حق بفرستد،زیرا خداوند پایۀ هستی و وجود را بر اساس حق نهاده است،پس سنّتها و نظامهای طبیعی حق است،و حالات تغییر یابندهای که تابع این نظامهاست نیز حق است،و شهوتها و خرد انسان نیز حق است،و خداوند پیامبر خود را به حق فرستاده تا حق را آشکار سازد و مردم به سوی آن رهنمون شوند،پس رسالت امری است که با انسان و طبیعت هماهنگی دارد و بر همان راه و روش جریان مییابد.
« إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ -ما تو را به حق به رسالت فرستادیم تا مژده دهی و بیم دهی و هیچ امّتی نیست مگر آن که به میان ایشان بیم دهندهای بوده است.» این سنّت است،زیرا خدا هیچ امّتی را وانهاده که برای آنها از میان خودشان بیم دهندهای نفرستاده باشد.
[25]
و از حقایقی که تقریبا به صورت سنّت درآمده است،تکذیب امّتها
نسبت به پیامبران خویش است.
« وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ -اگر تو را تکذیب میکنند،کسانی هم که پیش از اینان بودهاند پیامبرانشان را که با شواهد و دلایل روشنگر به میانشان آمده بودند،تکذیب کردهاند.» و بیّنات همان شواهد و حجتهایی است که از شدّت وضوح و روشنی شکّی در آنها نیست.
« وَ بِالزُّبُرِ -و با کتابهای زبور.» که همان کتابهایی است که بر پیامبران فرستاده شده و محتوی بر محتوی بر مجموعه معارف الهی،هدایت و دلایل آشکار و روشنگریهاست.
« وَ بِالْکِتٰابِ الْمُنِیرِ -و کتاب روشنی بخش.» یعنی بصیرتها و بینشهای روشن.و شاید فرق آن با«زبر-زبورها»این باشد که«کتاب المنیر»به خصوص بیّنات محکمات کتابهای(آسمانی) است،در حالی که«زبر»همان متشابهات و مجملات است.
با آن که پیامبران با این رسالتها و پیام گزاریهای سه گانه آمدهاند،امتها ایشان را تکذیب کرده و دروغگو شمردهاند.
بنا بر این ای مبلّغان رسالتهای خداوند!از تکذیب مردم پروا نکنید،زیرا تکذیب آنها عادتی است که پیش از آن که شما رسالت خود را بیاورید نیز جریان داشته،و باید بدانید که آنچه بر شما میگذرد این است که قوم شما همان گونه که رسولان پیشین را تکذیب کردهاند شما را نیز تکذیب کنند،اما خداوند خواه و ناخواه این رسالت را بر آنها آشکار و مسلّط خواهد کرد.
[26]
« ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ -سپس آنهایی را که کفر میورزیدند فرو گرفتم.عقوبت من چگونه بود؟» و این نیز سنّتی است.
عقوبت خدا نسبت به آنها:یعنی عذابی سخت که آنها را بدان عذاب
ریشه کن میکند.آیا از تاریخ خود عبرت نمیگیرند،و شدّت عذاب خدا را نسبت به روش تکذیبی که در پیش گرفتهاند نمیدانند؟ [27]
از بارزترین چیزهایی که خرد آدمی را برمیانگیزد،و او را بر آن میدارد که به ژرفای حقایق فرو رود،تفاوتها و جریانهایی است که در طبیعت بروز میکند و آگاهی ما را نسبت به تدبیر خداوند،و قرار داشتن او بر عرش قدرت میافزاید،زیرا ادارۀ امور گوناگون که هر یک از آنها به انجام وظیفهای معیّن میپردازند و هماهنگی میان آنها و دیگر امور،بزرگترین گواه خبرگی و قدرتمندی است.
به نظر میرسد سیاق آیات در این جا ما را بدین جریانها و تفاوتها یادآور میشود و سپس بیان میکند که کسانی که از پروردگار خود بیم و پروا دارند همان عالماناند.
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً -آیا ندیدهای که خدا از آسمان باران فرستاد؟» /11 آب باران یکی است امّا خداوند به وسیلۀ آن میوههایی گوناگون و رنگارنگ میرویاند.
« فَأَخْرَجْنٰا بِهِ ثَمَرٰاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهٰا -و بدان میوههای گوناگون رویانیدیم؟» «ألوان»یعنی رنگها جانب ظاهر و آشکار اختلاف و تنوّع هستند،ولی جوانب دیگر را نیز نشان میدهند و منعکس میسازند که عبارت است از:اختلاف در مزه،و شکل و فایده،و میل مردم بدانها.
کشتزارها و دشتها را رها میکنیم و به کوهها میپردازیم که خداوند دربارۀ آنها میگوید.
« وَ مِنَ الْجِبٰالِ جُدَدٌ بِیضٌ -و از کوهها راهها پدید آوردیم،سفید.» جدّد از جادّه و همان راه یا طریق است.
« وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهٰا وَ غَرٰابِیبُ سُودٌ -و سرخ و رنگارنگ و به غایت
سیاه.» کوهها از لحاظ رنگ از سفید تا سیاه با یکدیگر تفاوت دارند،و حتی در یک کوه نیز رنگهای گوناگون است و بالا و پایین و بدنههای آن به رنگهای متفاوت است.
شاید این آیه دلالت بر طبقات مختلف زمین دارد که در کوهها نمایان میشود.
«غربیب»رنگ بسیار سیاه است و از این رو زاغ را به سبب سیاهی غراب خواندهاند.
[28]
« وَ مِنَ النّٰاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعٰامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ -همچنین از مردم و جنبندگان و چهار پایان رنگارنگ.» همان گونه که کوهها به رنگهای متفاوتاند انسان و جانوران نیز رنگارنگند،رنگهای آدمیان به صورتی روشن و آشکار با یکدیگر متفاوت است و جانوران نیز چنین هستند،مثلا بز از سیاه تا سفید رنگهای گوناگون دارد.
« کَذٰلِکَ -همچنین،» /11 این اختلاف و گوناگونی دلالت بر دقّت و حکمت دارد.پس پروردگارت که جانوران را به شکلهای گوناگون آفریده دستگاهها و اندامهایی در وجود آنها نهاده که با تفاوتهایشان سازگار است،وقتی گربه را مینگری میبینی که تمام چیزهایش با یکدیگر متناسب و سازگار است.در چشم گربه دستگاهی آفریده است که بر حسب شدت و ضعف نور بزرگ و کوچک میشود و میبینی که مردمک چشمش هنگام صبح کاملا گرد است تا آن که رفته رفته به شکل هلال درمیآید و سپس به شکل نخی میشود که در تاریکی از آن نور ساطع میگردد،تا آن جا که میتوانی از شکل چشم گربه وقت را تعیین کنی.
همان ذاتی که مردمک چشم گربه را چنین آفریده در سر شترمرغ نیز دستگاهی آفریده که فشار خون آن حیوان را تنظیم میکند و اگر آن دستگاه نمیبود چون جانور سر خود را به زیر میآورد بیگمان مغزش متلاشی میشد،زیرا فشار خون
مغزش در آن حال به سیصد درجه میرسید،ولی وجود این دستگاه فشارش را متناسب و سازگار میکند،پس هر چه سر خود را پایینتر میآورد به سبب وجود همان دستگاه دقیق فشار کاسته میشود و فشار خون مغزش به درجهای ثابت و یکسان باقی میماند،خواه سرش نزدیک به شش متر از زمین بالاتر یا مستقیما هم سطح زمین باشد.
بدین سان اگر ما در آفریدگان به ژرفی بنگریم بیگمان وحدت تدبیر را در اختلاف آفرینش درمییابیم،امّا چه کسانی این حقیقت را میفهمند تا از پروردگار خود بترسند و پروا کنند؟این کسان عالماناند.
« إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ -هر آینه از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او میترسند.» این ترس و پروا همان میراث دانشمندان است.در حدیث آمده است:
از ابی عبد اللّٰه-علیه السلام-:
«شدّت ترس و پروا داشتن از خدای عزّ و جلّ از آثار ایمان است،خدای عزّ و جلّ گوید:«هر آینه از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او میترسند». (1)
در حدیثی دیگر از امیر المؤمنین(ع)آمده است:
«...تو را همین بس که از خدا بترسی و پروا داری». (2)
« إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ -همانا خدا پیروزمند و آمرزنده است.» پیروزمند و مسلّط به قدرت خود،و آمرزنده نسبت به نادانان.
[29]
ضمن گفتگو دربارۀ دانشمندان خداوند از این نکته سخن میگوید که دانشمند کیست؟ 1-« إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتٰابَ اللّٰهِ -آنان که کتاب خدا را میخوانند.» یعنی دانش خود را از کتاب خدا فرا میگیرند،یا علم خود را بر حسب
برنامه و راه کتاب خدا تنظیم میکنند و بر آن تطبیق میدهند.
2- وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ -و نماز میگذارند.» یعنی نماز را با شرایط و در اوقات خود میگزارند،چنان که نماز مانع فحشاء و کارهای ناشایست میشود.
3-« وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً -و از آنچه به آنها دادهایم پنهانی و آشکار انفاق میکنند.» پنهانی،از آن رو که دور از ریا و هر گونه بت(و جانشینی مفروض برای خدا)است،و آشکار از آن رو که با طاغوت میستیزند،بدین معنی که به وسیلۀ انفاق با بت نفس خود و نیز با طاغوت زمان خویش مبارزه میکنند و میستیزند.
هر چیزی را انفاق و زکاتی است،زکات دانش نیز انتشار آن،و زکات جاه و منزلت بذل آن،و زکات مال بخشیدن آن است.
4-« یَرْجُونَ تِجٰارَةً لَنْ تَبُورَ -امیدوار به تجارتی هستند که هرگز زیان نمیکنند.» از خدا امید دارند که گردنشان را از آتش برهاند،و آیا تجارت کسی با خدای پیروزمند آمرزنده زیان میبخشد؟ از مجموع آیات در این سیاق و بویژه این آیه و آیهای که پیشتر در بیان سرانجام مکر گذشت و بیان کرد که مکر به نابودی منجر میشود« وَ مَکْرُ أُولٰئِکَ هُوَ یَبُورُ -و مکرشان نیز از میان برود» (1)درمییابیم که بر انسان واجب است برای رسیدن به هدفهای مشروع خود راهی درست را برگزیند تا کامیاب شود،زیرا « إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ -سخن خوش و پاک به سوی خدا بالا میرود و کردار نیک است که آن را بالا میبرد» (2)امّا کسانی که راههای پیچ در پیچ را برمیگزینند و میخواهند با مکر و نیرنگ به هدفهای خود
برسند کوشششان تباه میشود و سرانجامشان نابودی است.
شاید سیاق آیات در این جا به درمان وسوسهای شیطانی میپردازد که همواره بشر را به گزینش راه آسانتر و نزدیکتر به کسب منفعت فرا میخواند گر چه این کسب منفعت به حساب تباه کردن ارزشها یا حقوق دیگران باشد و به آدمی تلقین میکند که کردار نیک سودی ندارد یا سودش اندک است،در حالی که قرآن تأکید میکند که خداوند به کردار نیک و نیّت راستین برکت میبخشد.
[30]
« لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ -زیرا خدا پاداششان را به تمامی میدهد،» و بلکه:
« وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ -و از فضل خود چیزی بر آن میافزاید،زیرا آمرزنده و سپاس دارنده است.» آمرزندهای است که لغزشهای آنها را میآمرزد،و سپاس دارنده است نسبت به کاری که صالحان انجام داده و خرسندی خدا را در آن کار خواسته و به تقدیم رساندهاند و میدانند که خداوند پاداشی بهتر از آنچه انفاق کردهاند،آن گاه که آنان را به مهمانسرای خود بهشت وارد میکند،به ایشان خواهد داد.
[31]
از صفات مؤمنان تصدیق و راست شمردن تمام کتابها(ی آسمانی) است.
« وَ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ مِنَ الْکِتٰابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ - هر چه از این کتاب به تو وحی کردهایم حق است،که کتابهای پیش از خود را تصدیق میکند،» یعنی دیگر کتابها(ی آسمانی)را.
« إِنَّ اللّٰهَ بِعِبٰادِهِ لَخَبِیرٌ بَصِیرٌ -همانا خدا بر بندگانش آگاه و بیناست.» [32]
ولی نسلهایی از دانشمندان هستند که ایشان را عالمان وارث میخوانند و از طریق آزمایش و رنج کشیدن بدین مقام نرسیدهاند.
« ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا -سپس این کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیده بودیم به میراث دادیم.»
این کسان که پروردگار ایشان را برای حمل کتاب خود برگزیده است چه کسانی هستند؟از سیاق آیه پیداست که ایشان دانشمندانند،و از این رو در حدیث آمده است:
«دانشمندان وارثان پیامبراناند».
بنا بر این،برگزیدگان طبقهای از دانشمندان امّت محمد-صلّی اللّٰه علیه و آله-هستند و گزینش در این مورد شخصی نیست که همانند برگزیدن پیامبران و امامان-علیهم السلام-باشد،بلکه به صورت حمل کردن رسالت به گروهی از امّت به سبب خصلتهایی است که در آنان وجود دارد و جایگاه وجود سابقان و پیشگامان خیرات،یعنی امامان هدایتگر-علیهم السلام-در میان ایشان.
در خبر پشت در پشت از امام صادق-علیه السلام-آمده است:
«در میان ما کسی که به خود ستم میکند آن کسی است که حقّ امام را نمیشناسد،و میانهرو در زمین ما کسی است که حق امام را میداند،و پیشگام در خیرات همان امام است،و اینان همه مورد آمرزش قرار میگیرند». (1)
از این گفته در مییابیم که کسی که در این مورد به خود ستم میکند آمرزیده میشود زیرا ستم به خویشتن به پایه دعوت مردم به گمراهی نمیرسد،بلکه در او نیز همان لغزشهایی که در دیگر مردم موجود است وجود دارد که با حسنات و نیکیهای خود آن لغزشها را پاک میسازد،وی در حالی که با میانهرو مقایسه شود ستمگر نسبت به خود محسوب میگردد،و پیشگام در خیرات آن کسی است که از آن جا که وارث دانش کتاب(خدا)ست تکلیف واجب خود را میداند.از امام باقر -علیه السلام-مروی است که چون دربارۀ این آیه و معنی عبارت«ستمگر نسبت به خود»از حضرتش پرسیدند،گفت:
«کسی از ما-اهل بیت-که نیکیها و بدیهایش برابر باشد،ستمگر نسبت به خود محسوب میشود.(راوی گوید):آن گاه پرسیدم میانهرو از بین شما
1) 27) -نور الثقلین،ج 4،ص 356.
کیست؟گفت:آن کس که در هر دو حال به عبادت و بندگی خدا میپردازد تا سرانجام دانش یقینی پیدا کند.آن گاه گفتم،پیشگام در خیرات از میان شما کیست؟گفت:به خدا سوگند،کسی که مردم را به راه پروردگارش بخواند،و امر به معروف و نهی از منکر کند،و یار و یاور گمراهان نباشد،و به سود خائنان نستیزد،و به حکومت فاسقان راضی نشود مگر در صورتی که بر خود یا دین خویش بیم داشته باشد و یاوران و همدستانی نیابد». (1)
از این نص در مییابیم که ذریّۀ پیامبر خدا(ص)برای رهبری مسئولیّتهای بزرگ برگزیده شدهاند،و کسی از آنان که به خود ستم میکند آن است که نیکیها و بدیهایش برابر است،ولی کسی را به گمراهی فرا نمیخواند،چنان که در حدیثی دیگر آمده است:
«ستم کنندۀ به خود کسی است که مردم را نه به گمراهی و نه به رهیابی و هدایت فرا نمیخواند».
شاید کلمۀ«به خود»ناظر بر ستمی باشد که از خود انسان تجاوز نکند و به دیگری نرسد.
اما گواه این که آیه ناظر بر چنان کسانی است آیۀ بعد است که دلالت بر این دارد که تمام ایشان در بهشت هستند.امام رضا-علیه السلام-هنگامی که مأمون عباسی دربارۀ این آیه از حضرتش پرسید همچنین استدلال کرد.به گفت و گوی آن دو گوش کنیم:
امام رضا(ع)در مجلس مأمون در مرو حضور به هم رساند،در حالی که گروهی از دانشمندان اهل /11 عراق و خراسان در مجلس او حضور داشتند.مأمون گفت:دربارۀ معنی این آیه مرا آگاه کنید:« ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا -سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیده بودیم به میراث دادیم».دانشمندان گفتند:مراد خدا از این امر تمام امّت هستند،آن گاه
1) 28) -همان مأخذ،ص 394.
مأمون گفت:ای ابا الحسن تو چه میگویی؟امام رضا(ع)گفت:
«من آن چیزی که ایشان میگویند نمیگویم،بلکه میگویم:مراد خدای عزّ و جلّ از این تعبیر عترت پاک(پیامبر)هستند.مأمون گفت:چگونه فقط عترت را بدون امّت اراده کرده است؟امام رضا(ع)گفت:اگر امّت را اراده کرده بود بایستی تمام امّت در بهشت باشند،به دلیل این گفتۀ خدای عزّ و جلّ که« فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ -بعضی بر خود ستم کردند و بعضی راه میانه را برگزیدند و بعضی به فرمان خدا در کارهای نیک پیشی گرفتند.و این است بخشایش بزرگ»،سپس همه را در بهشت گرد میآورد و گوید:« جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ -به بهشتهایی که جایگاه جاودانۀ آنهاست داخل میشوند.در آن جا به دستبندهای زر...میآرایندشان»تا پایان آیه،پس وراثت از آن عترت پاک (پیامبر)شد نه جز ایشان (1)». (2)
« فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ -بعضی از ایشان بر خود ستم کردند،» یعنی نیکها و بدیهایشان برابر بود،و در حدیثی پشت در پشت از ابی درداء از پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله-نقل است که دربارۀ این آیه راجع به سرنوشت آن که به خود ستم میکند،گفت:
«پیشگام بدون حسابرسی وارد بهشت میشود،امّا میانهرو به پای حسابی آسان کشیده میشود،و امّا آن که بر خود ستم کرده مدتی در بازداشت میماند و سپس به بهشت میرود،پس ایشان همان کسانند که« قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ -میگویند:سپاس خدایی را که اندوه از ما دور کرد» (3)». (4)
« وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ -و بعضی راه میانه را برگزیدند،» آنان کسانی هستند که روز روزه گرفتند و شب به عبادت گذراندند -چنان که در حدیث پیش گفته گذشت.
« وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اللّٰهِ -و از ایشان کسی است که به فرمان خدا در کارهای نیک پیشی گرفت،» /11 و او امام است.
« ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ -و این بخشایش بزرگ است.» یعنی توفیق پیشی گرفتن در کارهای نیک.
این تفسیر آیه با سیاق مطلب مناسب است و احادیثی بسیار از پیامبر(ص) و اصحابش آن را تأیید میکند،تا آن جا که شوکانی پس از آوردن این حدیث گوید:این احادیث یکدیگر را تقویت میکنند و رهسپاری بر اساس آنها واجب است،و گفتۀ کسی که تعبیر«ظالم لنفسه-ستم کنندۀ به خود»را بر کافر حمل مینماید بدین احادیث رد میشود و آنچه طبرانی و ابن مردویه و بیهقی دربارۀ رستاخیز از اسامة بن زید آوردهاند این تفسیر را تأیید میکند.اسامه گوید:در مورد «فمنهم ظالم لنفسه...یعنی بر خود ستم کردند...تا پایان آیه»پیامبر خدا -صلّی اللّٰه علیه و آله-گفت:
«ایشان همه در بین این امّتند و همه در بهشتاند». (1)
دو تفسیر دیگر نیز آمده است:
نخستین تفسیر میگوید:مراد از ستم کننده همان کافر است.
و دوّمین تفسیر گوید:مراد همۀ امّت هستند.
ولی این اطلاق مخالف با گرد آمدن همۀ افراد امّت در بهشت است،زیرا برخی از آنها گناهانی بزرگ مرتکب شدهاند و از کسانی هستند که خدا آنان را به دوزخ تهدید کرده است.
1) 33) -تفسیر فتح القدیر،ج 4،ص 352.
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ (33) وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا اَلْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَکُورٌ (34) اَلَّذِی أَحَلَّنٰا دٰارَ اَلْمُقٰامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا نَصَبٌ وَ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا لُغُوبٌ (35) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نٰارُ جَهَنَّمَ لاٰ یُقْضیٰ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذٰابِهٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ (36) وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهٰا رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً غَیْرَ اَلَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ مٰا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جٰاءَکُمُ اَلنَّذِیرُ فَذُوقُوا فَمٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ (37) إِنَّ اَللّٰهَ عٰالِمُ غَیْبِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (38) هُوَ اَلَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ فِی اَلْأَرْضِ فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَ لاٰ یَزِیدُ اَلْکٰافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاّٰ مَقْتاً وَ لاٰ یَزِیدُ اَلْکٰافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلاّٰ خَسٰاراً (39) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکٰاءَکُمُ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ اَلْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً فَهُمْ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ إِنْ یَعِدُ اَلظّٰالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاّٰ غُرُوراً (40) إِنَّ اَللّٰهَ یُمْسِکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ أَنْ تَزُولاٰ وَ لَئِنْ زٰالَتٰا إِنْ أَمْسَکَهُمٰا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کٰانَ حَلِیماً غَفُوراً (41)
35[لغوب]
:رنج بردن در طلب روزی و امثال آن است.
میان بشر و احساس کردن آخرت به وسیلۀ او حجاب و پردۀ غرور قرار گرفته،تا آن جا که این حجاب مانع آن میشود که ایمان به آخرت به صورت بخشی از معادلۀ وجدانی و نفسانی بشر درآید.
انسان در ضمیر و و جدان خود ضرورت رهایی از عذاب و ایجاد حالتی از آرامش و ایمنی آینده را برای خویش احساس میکند.
امّا این خطر با کار و کوشش جدّی مرتفع میشود،و نیز(احساس)این خطر با آرزومندی و رؤیاها نیز برطرف میشود بدین معنی که انسان برای خود حالتی نفسانی و پنداری به جای حقیقت واقع میسازد.ولی قرآن این آرزومندیها و امیدهای واهی را میزداید و صورتی حقیقی از آن روز هولناک را که در برابر پروردگار با جبروت خود میایستیم به دست ما میدهد،و مناظر آخرت را چنان برای ما ترسیم و تصویر میکند که گویی ما بدانها مینگریم،آن گاه انسان را برابر وجدانش قرار میدهد.
در این آیات از عمر انسان در زندگی دنیا یاد شده که این مهلت برای امتحان او کافی است.
[33]
پاداش بندگان برگزیدۀ خدا که کتاب را به میراث بردهاند چیست؟ « جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ -به بهشتهایی که جایگاه جاودانۀ آنهاست داخل میشوند.
در آن جا به دستبندهای زر و مرواریدشان میآرایند و در آن جا جامههایشان از حریر است.» یحلّون:یعنی آنان را بدان چیزها میآرایند.خدا طلا و ابریشم را در دنیا برایشان حرام کرده،ولی در آخرت آن را به ایشان عوض میدهد.
در حدیث از امام باقر(ع)از پیامبر خدا(ص)آمده است:
«چون مؤمن به منازل خود در بهشت درآید،بر سرش افسر دارایی و بزرگواری نهند،و زیورهای زر و سیم بر او بپوشاند،و یاقوت و درّ به رشته کشیده را در سر بند زیر افسر آویزند،و هفتاد جامه حریر به رنگهای گوناگون بافته از رشتههای زر و سیم و دانههای مروارید و یاقوت سرخ بر او پوشانند،و این گفتۀ اوست(عزّ و جلّ)که:« یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ -در آن جا به دستبندهای زر و مرواریدشان میآرایند،و در آن جا جامههایشان از حریر است»». (1)
[34]
افزون بر این نعمتهای مادّی در آن جا نعمتهای معنوی دیگری است که از جملۀ آنها نعمت احساس خرسندی است که با گفتۀ«الحمد للّٰه-سپاس خدای را»از آن تعبیر میکنند.
« وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ -و میگویند:سپاس خدایی را که اندوه از ما دور کرد.» اندوه چیست؟
1) 34) -نور الثقلین،ج 4،ص 366.
اندوه بسته به تعدّد ظروف و شرایط متعدّد است.نوعی از اندوه نگرانی و اندیشناکی است،مانند این گفتۀ خدای تعالی به مادر /11 موسی(ع):« وَ لاٰ تَخٰافِی وَ لاٰ تَحْزَنِی -و مترس و اندوهگین مشو»، (1)و نوعی از اندوه نگرانی از وحشت بزرگ است،چون این گفتۀ خدای تعالی:« لاٰ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ -آن وحشت بزرگ اندوهگینشان نکند»، (2)و نوعی از اندوه نگرانی از شکست است، مانند این گفتۀ خدای تعالی:« وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ -سستی مکنید و اندوهگین مباشید،شما برتری خواهید جست». (3)خدا تمام این غمها را از آنان دور میکند زیرا ایشان بر گناهان خود در دنیا اندوهگین شدهاند،و در حدیث آمده است که«براستی مؤمن در دنیا اندوهگین است»یعنی از گناه خود نگران است.
« إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَکُورٌ -زیرا پروردگار ما آمرزنده و سپاس دارنده است.» آمرزش در برابر ارتکاب گناه است و سپاس داشتن برای نعمت،پس پروردگار سبحان ما گناهانی را که مرتکب شدهاند میآمرزد و ایشان را به سبب کارهای نیکی که کردهاند سپاس میدارد.
[35]
« اَلَّذِی أَحَلَّنٰا دٰارَ الْمُقٰامَةِ مِنْ فَضْلِهِ -آن خدایی که ما را از فضل خویش بدین سرای درنگ درآورد،» یعنی سرایی که انسان در آن استقرار و آرامش مییابد،و شاید این آیه معنی جاودانگی را افاده کند،زیرا دنیا سرای درنگ نیست بلکه سرای انتقال و جابجایی است.
« لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا نَصَبٌ وَ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا لُغُوبٌ -که در آن جا نه رنجی به ما میرسد و نه خستگی.» در تفسیری از علی بن ابراهیم آمده است:«نصب»همان رنج است و
«لغوب»خستگی و دلتنگی است.
و در نهج البلاغه آمده است:
«...و گوشهاشان را حرمت نهاده است تا هرگز بانگ آتش را نشنود،و تنهاشان را نگاهداشته است،از این که رنجی یا سختیی بدان رسد». (1)
نصوص ما را با بیان برخی از نعمتهای مهمانسرای پروردگارمان مشتاق آن میسازد،در حدیثی مفصّل از پیامبر خدا(ص)آمده است:
«آن گاه همسر سپید اندام او(یعنی همسر مؤمن)از خیمۀ خود روی به سوی او میآورد در حالی که جنبش و صفای وی هفتاد جامۀ بافته با یاقوت و مروارید و زبرجد بر او پوشانیده و به مشک و عنبر آمیخته است.بر سر وی افسر بزرگواری است و در پاهایش جفتی کفش زرّین آراسته به یاقوت و مروارید که سگک آنها یاقوت سرخ است،آن گاه وی به دوستدار خدا نزدیک میشود،و مؤمن میکوشد که از شوق وی برپای خیزد،(و همسر حوریّهاش)بدو میگوید:ای دوستدار خدا امروز روز رنج و سختی نیست،برنخیز،که من از آن توام و تو از آن منی». (2)
بدین سان رنج و سختی از انسان مؤمن ساقط میشود که حتی به اندازه برخاستن برای استقبال همسر خود که از حور عین است رنج نمیبرد.
[36]
این از کسانی است که ایمان آوردهاند،امّا سزای آنان که کافر شدند چیست؟ « وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نٰارُ جَهَنَّمَ لاٰ یُقْضیٰ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا -و کافران را آتش جهنّم است نه قضا بر آنها رود که بمیرند،» در نصوص آمده است که در روز قیامت مرگ را همچون گوسفندی میان بهشت و دوزخ سر میبرند،پس نه بهشتیان میمیرند و نه دوزخیان،بلکه همه
جاودانهاند.پس بیندیش به عظمت عذابی عادی که جاودانه باشد،عذابی که اندکش بسیار و ضعیفش شدید است،پس بنگر عذاب آتشی که شدّت و حرارتش را حدّ و پایانی نباشد چگونه است؟! سنّت الهی در جهان ما امروز بر آن جاری است که جسم با دشواریها سازگاری میکند،و هر چیزی را مهلت و حدّی است،و هر چه به پایان خود نزدیک میشود تخفیف مییابد و میکاهد،ولی عذاب خدا را مهلتی نباشد و هرگز تخفیف و کاهش نیابد،و جسم با آن سازگار نشود،بلکه همواره باقی میماند و همیشه همراه آن رنج و عذاب میکشد(پناه میبریم به خدای بزرگ از چنان کیفری).
« وَ لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذٰابِهٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ -و نه از عذابشان کاسته گردد ناسپاسان را چنین کیفر میدهیم.» سیاق آیه در این جا دو صفت از دوزخ را یادآور میشود و آن دو را برابر دو صفت بهشت مینهد:
نخست:جاودانگی« لاٰ یُقْضیٰ عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا -نه قضا بر آنها رود که بمیرند»،و دوم:شدّت و سختی« لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ -و نه از عذابشان کاسته گردد»،این دو در برابر دو صفت بهشت یاد شده است:آسایش و جاودانگی.
[37]
از آن جا که این عذاب سخت و همیشگی است،دوزخیان همواره برای رهایی خود میکوشند و تلاش میکنند.از این رو میبینی که بانگ برمیآورند و میخواهند به دنیا بازگردند تا کرداری نیک کنند.
« وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهٰا رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ -و از درون آتش فریاد زنند:ای پروردگار ما،ما را بیرون آر تا کارهایی شایسته کنیم،غیر از آنچه میکردیم،» هر کسی در دنیا ادّعا میکند که کار نیک انجام میدهد،ولی هنگامی که با عذاب سخت آخرت روبرو میشود میفهمد و اعتراف میکند که کارهای او ناشایست بوده است.
آنها به راستی بانگ برمیآورند و«اصطراخ بانگ برآوردن»کشیدن
بزرگترین و بلندترین«صراخ فریاد»است که:پروردگارا،ما را بیرون آر تا کاری شایسته کنیم،غیر از آنچه میکردیم،و خدا به آنها پاسخ میدهد:
« أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ مٰا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ -آیا آن قدر شما را عمر نداده بودیم که پند گیرندگان پند گیرند؟» یعنی در دنیا به اندازهای که برای پند گرفتن کافی است به شما دادیم، ولی شما پند نگرفتید،و بیم دهنده هم نزدتان آمد ولی فرایاد نیاوردید و متوجّه نشدید.
گفتۀ مفسّران دربارۀ«النّذیر بیم دهنده»مختلف است.آیا بیم دهنده پیامبر و قرآن است؟یا پیری و مرگ خویشان و پیش رفتن سنّ و سال یا کمال عقل و بلوغ؟ پیداست که این کلمه اطلاق دارد،و از آن برمیآید که انسان را بدین یا بدان راه و وسیله بیم میدهند، /11 و در واقع تا خداوند آزمون کسی را به کمال و تمامی نرساند او را دستخوش مرگ نمیکند.
« فَذُوقُوا فَمٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ -پس بچشید،که گناهکاران را یاوری نیست.» اختلاف در عمرها برای چیست؟برخی بیست سال زندگی میکنند،و برخی چهل سال و بعضی شصت سال...؟ اقبال لاهوری شاعر بدین پرسش چنین پاسخ میدهد که:اختلاف عمر مردم مربوط به حکمت وجود آنان در دنیاست،که همان زمان آماده شدن انسان برای رفتن به بهشت است،و گویی دنیا مدرسهای است که مردم برای آماده ساختن مقدّمات ورود به بهشت بدان وارد میشوند.
پس برخی از مردم در نخستین آزمون کامیاب میشوند و بعضی در آزمون نخستین کامیاب نمیگردند و به آزمون دوّم وارد میشوند،و همچنین...پس تفاوت عمر مردم به سبب میزان آمادگی و پذیرفته شدن و کامیابی آنهاست.این نظریّه زیباست ولی با قرآن کریم موافقت ندارند،زیرا دنیا هم چنان که مدرسۀ آمادگی
مؤمنان برای ورود به بهشت در همان حال پرتگاهی است که کافران را به دوزخ میافکند.
در بینشهای قرآن دنیا سرای ابتلاست،پس دنیا فقط سالن امتحان و آزمون است و مدرسه نیست.
شاید این آیه بدین امر اشاره میکند که تفاوت عمرها و مهلتها مربوط به همین کلمۀ«ابتلاء امتحان»است.پس دنیا فرصتی است برای پندگیری،و هر کسی به اندازۀ تذکّر و پندگیری(بر حسب شرایط و توان شخصی خود)عمر مییابد و چون این فرصت پایان یابد حکمت اصلی باقی ماندن او(در این جهان) نیز پایان مییابد،آری،در این مورد حکمتهایی دیگر نیز وجود دارد:همچون حکمت استدراج(و پیشروی درجه به درجۀ)کافران تا به کفر خود بیفزایند،و دراز شدن عمر مؤمنان تا به پاداش خویش بیفزایند،که گویی وجود شخص برای آزمون دیگران سودمند است،و خدا داناست.
روایات در مورد میزان عمر در این گفتۀ خداوند متفاوت است که گوید:
« أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ -آیا آن قدر شما را عمر نداده بودیم».یکی از روایات گوید:
مراد هجده سالگانند و در روایتی دیگر چهل سالگان و در روایت سوّم شصت سالگان منظورند.
و شاید آنچه ما پیش از این دربارۀ تفاوت مردم در پندگیری گفتیم جامع بین این نصوص باشد.
[38]
« إِنَّ اللّٰهَ عٰالِمُ غَیْبِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ -خدا دانای آسمانها و زمین است و او به آنچه در دلهاست آگاه است.» خدا دانای پنهان توست،و راز تو و آنچه را در سینه نهان میکنی می داند، هم چنان که از امور پنهان آسمانها و زمین آگاه است،پس او نیازی به آزمودن تو ندارد،ولی این زندگی دنیا فرصتی است که خدا به تو میدهد تا خود را بیازمایی و ارادۀ خویش را امتحان کنی.
[39]
« هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ فِی الْأَرْضِ -اوست که شما را در
زمین جانشین پیشینیان کرد،» یعنی شما را به گونهای قرار داد که یکی پس از دیگری به دنیا بیایید.و شاید این آیه دلالت دارد بر آن که امّتها پایان مییابند و امّتها را همچون مردم که مهلتهایی محدود و معیّن دارند،مهلتی است معیّن.
امّا مقیاس مهلتهای امّتها و مجتمعها چنان است که پروردگار سبحان ما گفت:
« فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ -پس هر کس که کفر ورزد و ناسپاسی کند، کفر او بر زیان اوست،» یعنی نتیجۀ کفر و ناسپاسی به صاحبش باز میگردد.
« وَ لاٰ یَزِیدُ الْکٰافِرِینَ کُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاّٰ مَقْتاً -و کفر کافران جز بر دشمنی پروردگارشان با آنها،نیفزاید،» خدا آنها را دشمن میدارد و زشت میشمارد، « وَ لاٰ یَزِیدُ الْکٰافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلاّٰ خَسٰاراً -و نیز کفر کافران جز به خسرانشان نیفزاید.» خسارت در دنیا و آخرت.
[40]
شرک به خدا حجابی بزرگ میشود که ما را از پروردگارمان جدا میسازد،و خیرات پرستش خدای به تنهایی را از ما باز میدارد،سیاق آیات یادآور میشود که آن شریکان ساختگی شایستۀ پرستش نیستند زیرا نه چیزی از زمین را آفریدهاند و نه در تدبیر و گرداندن امور آسمانها دستی دارند و نه پروردگار زمین و آسمان به آنها اجازه داده که مردم را رهبری کنند.پس به کدامین حق بر گردن مردم مسلّط میشوند،و برای چه مردم در برابر آنها سرفرود میآورند و تسلیم میشوند؟ « قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکٰاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ -بگو آن شریکانی را که به جای خدای یکتا میخواندید،دیدید؟به من بنمایید که از این زمین چه چیز را آفریدهاند؟»
که بدان عنوان بر مردم چیره و مسلّط شوند.
« أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّمٰاوٰاتِ -یا در آفرینش آسمان چه مشارکتی داشتهاند؟» نمیبینیم که قدرت آنها در آسمان جلوهای داشته باشد،چنان که گویی خورشید و ماه را میگردانند.
« أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً فَهُمْ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْهُ -آیا بر آنها کتابی فرستادهایم که آن را حجّت خود سازند؟» به شما فرمان دادهایم که از آنها پیروی کنید زیرا کتابی بر آنها فرستادیم که شما را مأمور میکند به دنبال آنها روید! « بَلْ إِنْ یَعِدُ الظّٰالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاّٰ غُرُوراً -نه،بلکه ستمکاران به یکدیگر جز فریب وعدهای نمیدهند.» پس مشکلی که انسان را از رسیدن به حقیقت باز میدارد همان حجاب فریب و آرزومندیهاست،و بر انسان واجب است که این حجاب را بدرد و برافکند تا به پروردگار خود نزدیک شود.
شاید پایان این چنین میرساند که ستمکاران-شریکان ساختگی(برای خدا)و پیروانشان-هر یک دیگری را میفریبد،و فریبکار گمراه کنند به پیروان خود وعده میدهد که بار خطاهایشان را تحمّل خواهد کرد،در حالی که هیچ چیز از خطاهای آنها را بر دوش نمیکشد،و گمراهشدگان نیز به گمراه کنندگان وعدۀ دوستی و یاوری و کمک رسانی میدهند،پس هر یک /11 بدین سان دیگری را امید میدهد،و این امیدواریها خود جز فریب چیزی نیست،زیرا در روز قیامت هیچ کس برای دیگری سودمند نباشد و کسانی که پیروی شدهاند از کسانی که آنها را پیروی کردهاند تبری میجویند و بیزاری نشان میدهند.
[41]
این شریکان ساختگی و شریک سازان را فریب فرا گرفته و دستخوش غرورند،زیرا هیچ چیزی از زمین را نیافریدهاند و در گرداندن و تدبیر امور آسمانها نیز دستی ندارند،در حالی که تنها و تنها خدای یکتاست که بر عرش
دانش و دارایی(همه چیز)مستقر شده،و اوست که زمین و آسمان را نگاهداشته تا از میان نروند،و اگر پروردگار آنها را رها کند هیچ چیزی قادر به نگهداری آنها نیست.
« إِنَّ اللّٰهَ یُمْسِکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولاٰ -همانا خدا آسمانها و زمین را نگه میدارد تا زوال نیابند،» پرسش این است که زوال چیست؟ 1-شک نیست که نظامی که هستی را نگه میدارد نیاز به تنظیم کنندهای دارد،و تدبیر نیازمند به وجود مدبّری است،و خدا همان مدبّری است که اگر آن را رها کند نظام تباه میشود و با تباه شدن نظام آسمانها و زمین از میان میرود و زوال مییابد.
2-اگر اندکی ژرف بنگریم و چیزی از فیزیک جدید بدانیم،و با چگونگی نظام گردش الکترون در پیرامون محور پروتون در مملکت هستۀ بزرگ و متناهی با وجود خردی حجم-آشنا باشیم،میدانیم که همه قائم به حرکت است.
تا آن جا که گفتهاند:اگر حرکت باز ایستد بیگمان هستی متلاشی میشود،پس در مییابیم که«قیام و هستی»هر چیز بسته به خداست که از طریق انوار قدسی خود پرتو تمام خیرات را بر آفریدگان میپراکند.
« وَ لَئِنْ زٰالَتٰا إِنْ أَمْسَکَهُمٰا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ -و اگر به زوال گرایند، هیچ یک از شما-جز او-نمیتواند آنها را نگهدارد،» ولی چرا خداوند با وجود فزونی نافرمانیهایی که بندگان مرتکب میشوند، رخصت نمیدهد آسمانها و زمین نابود شوند و زوال یابند؟ /11 « إِنَّهُ کٰانَ حَلِیماً -هر آینه خدا بردبار است،» در فرود آوردن عذاب و عقوبت بر نافرمانان شتاب نمیورزد،بلکه آن را به مهلتی معیّن بر آنها به تأخیر میافکند،و در آخرین آیۀ این سوره بیانی بر این معنی آمده است.
« غَفُوراً -و آمرزنده است.»
بسیاری از بدیها را میبخشد و میآمرزد و هرگز کسی را به سبب آنها مجازات نمیکند.
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدیٰ مِنْ إِحْدَی اَلْأُمَمِ فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ نَذِیرٌ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ نُفُوراً (42) اِسْتِکْبٰاراً فِی اَلْأَرْضِ وَ مَکْرَ اَلسَّیِّئِ وَ لاٰ یَحِیقُ اَلْمَکْرُ اَلسَّیِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ سُنَّتَ اَلْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَحْوِیلاً (43) أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْءٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی اَلْأَرْضِ إِنَّهُ کٰانَ عَلِیماً قَدِیراً (44) وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اَللّٰهُ اَلنّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِعِبٰادِهِ بَصِیراً (45)
با آن که کافران قریش و دیگر کافران نظیر آنها به فطرت خود،میزان
نیازشان را به وحی میدانستند،و خود آرزو میکردند که اگر پیامبر مرسلی در میان آنها مبعوث شود از هر امّت دیگر بهتر هدایت یابند.ولی هنگامی که خدا با نعمت فرستادن پیامبر بر آنها منّت نهاد نافرمانی کردند و کفرشان دادند.چرا؟ زیرا آنها در زمین به استکبار و سرکشی پرداختند و نیرنگ بد به کار بردند.
پس از آن که پروردگار آنها را بیم میدهد که نیرنگ بد جز صاحب نیرنگباز خود را در برنمیگیرد،سرنوشت پیشینیان را به آنها یادآور میشود که سنّت خدا دربارۀ آنها به نابودی روان شده،و در سنّتهای خدا هیچ تبدیل و تغییری راه ندارد،و آنها را فرا میخواند که به سیر و گردش در زمین پردازند تا بنگرند خداوند با ستمکاران چه کرده و بزرگ خویشتنی و سرکشی و نیرنگ بد آنها به کجا کشیده است در حالی که نیرویشان از نیروی اینان افزونتر بوده است.و قرآن به آنها بیان میکند که نمیتوانند از فرمانروایی خدا بیرون روند،و به راستی که هیچ چیزی خدا را ناتوان نمیسازد بلکه او دانا و تواناست.
سورۀ فاطر چنین پایان مییابد که خدا به ستمکاران تا زمانی معیّن مهلت میدهد و سپس آنها را بازخواست میکند و میبرد،و اگر چنین نبود،به سبب کردار ستمکاران هیچ جنبندهای را بر روی زمین باقی نمیگذاشت.
[42]
ضمیر و و جدان بشر بزرگترین گواه حق و راستی رسالتهای الهی است که به حق نازل شده است،و هر انسانی-اگر انگیزههای فساد او را تباه نکند-فطرتا آرزو دارد که نیکوکار و صالح باشد.
« وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدیٰ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ -به خدا سوگندهای سخت خوردند که اگر بیم دهندهای بیاید بهتر از هر امّت دیگر هدایت یابند،» شاید تأکید قسم به«جهد أیمانهم-سوگندهای سختشان»تعبیری از دامنۀ رسوخ فطرت ایمان در نفوس،یا تعبیر از میزان نفاقی باشد که در آن به سر
میبرند،و از این رو سوگند خوردهاند که نیرنگ و استکباری را که در درون ضمیر خود دارند بدان بپوشانند،چنان که پروردگار سبحان ما گوید:« وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ قُلْ لاٰ تُقْسِمُوا طٰاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ -به خدا قسم خوردند،قسمهای سخت،که اگر به آنها فرمان دهی از دیار خود بیرون روند.بگو:قسم مخورید،طاعتی در خور بیاورید.خدا به کارهایی که میکنید آگاه است» (1).
این سنّت امروز هم در میان مردم جاری است،و از این رو ایشان را میبینی که میگویند:ما رهبری و امامی به حق نداریم که از او پیروی کنیم،و هنگامی که خدا امام بر حق نزد آنها میفرستد از مسئولیّت شانه خالی میکنند و به دنبال او نمیروند،همچون گروه بنی اسراییل بعد از موسی که به نبیّ خود گفتند:
شهریاری برای ما بفرست تا ما در راه خدا پیکار کنیم و چون خدا طالوت را به شهریاری نزد آنها فرستاد گفتند:چگونه کشورداری از آن او باشد در حالی که ما به کشورداری شایستهتریم و به علاوه او را وسعتی در مال ندادهاند و تهیدست است.
تعبیر قرآنی« أَهْدیٰ مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ -هدایت یافتهتر از هر امّت دیگر» شاید بدین معنی است که:ما از آن امتی که هدایت یافتهترین امّت شناخته میشود بیشتر و بهتر هدایت خواهیم یافت،و به مبالغه در تزکیۀ خود نگفتند:ما از دیگر امتها هدایت یافتهتر خواهیم بود.
و شاید این گفتۀ آنها ردّی بر یهودیانی باشد که به مشرکان عیب میگرفتند و آنها را تهدید به آمدن پیامبری میکردند که بتهاشان را بشکند،و اینان در پاسخ به آنان گفتند:اگر پیامبری نزد ما بیاید ما از شما هدایت یافتهتر خواهیم بود.
« فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ نَذِیرٌ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ نُفُوراً -ولی چون بیم دهندهای آمد،جز نفرتشان نیفزود.» یعنی خود از پیش رمیده بودند و سپس نفرت بر نفرت افزودند و رمیدهتر
1) 40) -النّور53/.
شدند.برای چه؟زیرا انسان پیش از آن که حجّت بر او درآید عذر و بهانهای برای کفر خود دارد،چه خداوند گوید:« وَ مٰا کُنّٰا مُعَذِّبِینَ حَتّٰی نَبْعَثَ رَسُولاً -و ما تا فرستادهای نفرستیم هرگز کسی را عذاب نخواهیم کرد» (1)-و آن گاه که حجّت بر او درآید میبینی که نسبت بدان حجّت کفر میورزد.
[43]
مشکل این افراد آن است که برای حفظ خودپرستی خویش استکبار و سرکشی میکنند،و میگویند:آیا خدا بشری را به عنوان رسول و پیامبر فرستاده؟ چرا او غذا میخورد،و در بازارها،همچون دیگران راه میرود؟وی مردی از اهالی دو شهر بزرگ(مکّه و مدینه)نیست که مال و ثروتی بسیار داشته باشد،و اگر ما بدو ایمان آوریم از سرزمین خود ربوده خواهیم شد.از این رو در زمین بزرگ خویشتنی میکنند و در جستجوی سلطهای گردنکش و ثروتی انبوه و شهرتی گسترده دامن میگردند.
ما بارها گفتهایم:بیگمان تکبّر و مظهر آن استکبار و بزرگی طلبی خطرناکترین حاجب و مانع میان بشر و ایمان آوردن او به حقایق است.
« اِسْتِکْبٰاراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیِّئِ -به سرکشی در زمین و نیرنگهای بد.» رازی دربارۀ«نیرنگ بد»گوید:این ترکیب اضافۀ جنس به نوع خود است،چنان که گویند:علم فقه و پیشۀ آهنگری،و تحقیق این معنی آن است که گویند:معنایش این است که«مکروا مکرا سیئا-نیرنگ بافتند نیرنگی بد» سپس به سبب ظهور مکر و نیرنگشان این کلمه معرفه شده و تعریف به الف و لام وانهاده شده و به کلمۀ«السّیّئ-بد»اضافه گشته است،زیرا بدی در مکر آشکارترین امور است. (2)
« وَ لاٰ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ -و این نیرنگهای بد جز نیرنگبازان
را در برنگیرد،» نقشههای فاسد بازتابهایی بر واقعیّت اجتماع بر جای میگذارد ولی بیشترین تأثیر آنها بر خود طرّاح و سازندۀ آنها خواهد بود.
کاربرد این کلمه اوج بلاغتی است که ما آن را در مییابیم،چه پروردگار ما یادآور شده است که نیرنگ بد از هر سوی صاحب خود را«فرا میگیرد»و کلمۀ «یحیق یحیط»از هر کلمۀ دیگری همچون«یلحق به او را در مییابد»یا «یصیبه بدو میرسد»بلیغتر است،زیرا نیرنگباز و صاحب میپندارد که میتواند از سرانجام کردار خود بگریزد ولی آن سرانجام او را از هر سو احاطه میکند و راه گریز را بر او میبندد.آن گاه قرآن تعبیر«باهله به صاحب خود»را به کار برده و شاید سبب این استعمال آن است که تمام عمل کنندگان به مکر و نیرنگبازان لزوما اهل مکر نیستند بلکه به عمد و به عنوان راه و وسیلهای آن را اتّخاذ کردهاند،به علاوه از این حصر معنی برمیآید که کسانی که مورد مکر و نیرنگ واقع میشوند عادتا از آن نجات مییابند و نیرنگباز خود گرفتار میشود که گفتهاند«هر کس برای برادرش چاهی بکند خود در آن میافتد».
چگونه میتوان این حقیقت را کشف کرد؟ پروردگار ما میگوید:به تاریخ بنگرید،چه تاریخ از سنّتهای غیر قابل تبدیل و تغییر ناپذیر خدا حکایت میکند،و پروردگار میپرسد:آیا اینان نیز منتظر سرانجامی چون عاقبت آنانند؟ « فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ -آیا جز سنتی که بر گذشتگان رفته است منتظر چیزی دیگر هستند؟» همان گونه که آنان به سبب دستاورد خود هلاک شدند و همان سان که نیرنگشان آنها را در برگرفت.
« فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَبْدِیلاً -در سنّت خدا هیچ تبدیلی نمییابی.» با گذشت قرنها و عصرها،در گذشته و حال،این سنّت همان سنّت است که بود و هرگز تبدیل و تغییر نمییابد که کسی بتواند آن را از خود دور راند و متوجّه
دیگری کند.
« وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَحْوِیلاً -و هرگز در سنّت خدا تغییری نمییابی.» [44]
دلیل تبدیل نشدن و تغییر نیافتن سنّت خدا تجربههای تاریخ است.
« أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً -آیا در زمین نمیگردند تا ببینند عاقبت مردمی که پیش از آنها بودهاند و نیرویی بیشتر داشتهاند به کجا کشید؟» مانند قوم عاد که خدا دربارۀ آنها گوید:« وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاهُمْ فِیمٰا إِنْ مَکَّنّٰاکُمْ فِیهِ -به آنها چنان مکانتی داده بودیم که به شما ندادهایم». (1)
« وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْءٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کٰانَ عَلِیماً قَدِیراً -هیچ چیز در آسمانها و زمین نیست که خدا را ناتوان سازد.زیرا او دانا و تواناست.» هیچ قدرت مطلق او را محدود نمیسازد،به راستی او از هر کس که نافرمانی کند آگاه است،و میتواند او را همچون توانمندی مسلّط فرو گیرد و گرفتار کند.
امّا چرا خدا اهل زمین را که شب و روز نافرمانی میکنند به انواع عذاب دچار نمیسازد و مؤاخذه نمیکند؟ پاسخ:
نخست:برای آن که خدا بخشایندۀ آمرزنده است،و بسیاری از گناهان را میبخشاید.
دوم:زیرا او بردبار است به آنان فرصتی از پس فرصتی میدهد تا مهلتشان سپری شود و آن گاه آنها را به سبب ستمگریشان فرو میگیرد.
[45]
« وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی
1) 43) -الاحقاف26/.
-و اگر خدا بخواهد مردم را به سبب کارهایی که کردهاند بازخواست کند،بر روی زمین هیچ جنبندهای باقی نگذارد.ولی آنها را تا زمانی معیّن مهلت میدهد،» انتقامگیری خود را تا مهلتی معیّن و نوشته شده به تأخیر میافکند که یک ساعت از آن پس و پیش نمیافتند.
« فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِعِبٰادِهِ بَصِیراً -و چون مدتشان سرآمد، به اعمال بندگان خویش آگاه است.» آگاه است به پاداشی که مناسب با آنهاست،که چگونه و چه اندازه و چه وقت باشد.
سورۀ یس
1-در کتاب ثواب الاعمال با اسنادش از ابی عبد اللّٰه(ع)آمده است که گفت:
«همانا هر چیزی قلبی دارد،و به راستی قلب قرآن سورۀ یس است، هر کس آن را پیش از خفتن یا به هنگام روز پیش از برخاستن بخواند سراسر روز از محفوظان و روزی یافتگان باشد تا شب شود و هر کس در شب پیش از خفتن بخواند خدا هزار فرشته را بر او بگمارد که از گزند هر شیطان رجیم و هر آفتی نگاهدارندش،و اگر در آن روز بمیرد،خدا او را به بهشت درآورد و به هنگام غسلش سی هزار فرشته برای او آمرزش طلبند و با آمرزش طلبی او را تا گور تشییع کنند،و چون در لحدش نهند هم چنان در درون گور او بمانند و به عبادت خدا پردازند و پاداش آن عبادت از آن او باشد،و قبرش تا آن جا که چشمش کار کند گشاده و فراخ گردد و از فشار قبر در امان باشد،و هم چنان از گورش نور به آسمان برآید تا هنگامی که خدا او را از قبر برآرد،و چون بیرونش آرد فرشتگان هم چنان او را همراهی کنند و با او سخن گویند و بر رویش خنده زنند /11 و او را به هر چیزی مژده دهند تا از صراط و میزان بگذرانند و در درگاه به جایی بایستانندش که کسی جز فرشتگان مقرّب و پیامبران مرسل بدان نزدیکی به خدا نایستد،و او با پیامبران در
برابر خدا بایستد،با کسانی که اندوهگین شوند اندوهگین نشود و با آنها که نگران باشند نگران نشود و با آنها که زاری کنند زاری نکند.آن گاه پروردگار تبارک و تعالی به او گوید:ای بندۀ من شفاعت کن که تو را در هر چه شفاعت کنی شفیع ساختم،و از من بخواه که هر چه خواهی به تو دهم،پس از خدا درخواست میکند و خدا به او میبخشد،و شفاعت میکند و شفاعتش پذیرفته میشود،و او را به حساب نمیکشند و با آنان که درنگ میکنند نمیایستانند و با آنها که میلغزند نمیلغزد و هیچ خطا و کردار بدی که کرده است بر او نمینویسند،و نامۀ اعمالش را بدو میدهند تا از درگاه خدا فرود آید،آن گاه همگان گویند:سبحان اللّٰه که این بنده را حتّی یک خطا هم نبوده است!و او از یاران محمد(ص)خواهد بود». (1)
2-از انس بن مالک آمده است که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:
«هر کس به گورستانها رود و سورۀ یس را بخواند خدا آن روز بر آن خفتگان در گور تخفیف دهد و به تعداد آنان خواننده را حسنات باشد». (2)
نام این سوره را از نخستین کلمۀ آن گرفتهاند که دربارۀ آن گویند نام پیامبر اکرم ما محمد(ص)است،و شاید اشارهای رمزی بدو باشد چنان که کلمۀ«طه» نیز اشارۀ رمزی به آن حضرت است.و خدا داناست.
پس از قسم خوردن به شأنی با عظمت که از آن قرآن حکمت آموز است، پروردگار ما سرور آفریدگان(یس)محمد(ص)را مخاطب قرار میدهد و گوید که او از پیامبران مرسل است و بر راه راست میرود،و این کتاب(قرآن)فروفرستاده از جانب پروردگار آمرزندۀ مهربان است و هدف آن هشدار دادن به گروه جاهلان است هم چنان که به پدرانشان پیشتر هشدار داده شده بود ولی دلهای آنان چون سنگی سخت شده است و ایمان نمیپذیرند.آیا کسی را که غل بر گردنش نهادهاند و سرش به گونهای رو به بالا قرار گرفته که چیزی را در برابر و پیش پای خود نمیبیند،دیدهای؟آیا چنین کسی میتواند پیرامون خود را بنگرد؟آیا کسی که در برابر و پشت سرش سدّی بلند قرار دادهاند و دیدۀ او را پردهای ستبر فراگرفته میتواند ببیند؟هرگز...همچنین هشدار و بیم دادن برای اینان سودی ندارد،خواه به آنها هشدار دهی یا هشدار ندهی،در هر حال /11 ایمان نمیآورند.
پس در این صورت قرآن برای کیست؟ در واقع قرآن به کسی هشدار میدهد که از آن پیروی میکند و هدایت میجوید و از آیات آن اطاعت میکند و در دل از پروردگار رحمان میترسد و پروا دارد،و این امر مهلکههایی را که بدو هشدار داده شده از وی دور میسازد.خداوند بشارت میدهد که گناهان و لغزشهای پیشین او را میآمرزد و پاداشی بدو میدهد که در آن روزی و بزرگواری باشد،و کمال این پاداش در آخرت است،آن جا که مردگان زنده میشوند،و آنچه پیشاپیش برای زندگی خود در آن جا فرستادهاند و آثاری که پشت سر خود(در این عالم)بر جای نهادهاند همه نوشته و ثبت شده است.
(و این رسالت(یعنی اسلام)بر اساس و به دنبال رسالتهای الهی پیش از خود آمده است)و قرآن اهل قریهای را مثال میزند که فرستادگان و رسولان بدان درآمدند،آن گاه به بیان شبهههای خیالی آن مردم میپردازد و آنها را در مرحلۀ
نخست از زبان پیامبران بیان میکند و در مرحلۀ دوم از زبان یکی از کسانی که خدا آنان را به ایمان هدایت نموده و به بهشت خود وارد کرده بیان میکند که گفت:ای کاش قوم من میدانستند و آگاهی به هم میرساندند.آن گاه خدا قوم وی را پس از نجات او،با بانگی نابود کرد،و بر بندگانی افسوس میخورد که خدا هر پیامبری برای آنها فرستاد مسخرهاش کردند و از سرنوشت پیشینیانی که خدا آنها را همراه با آنان به محضر خود حاضر خواهد کرد عبرت نگرفتند.
قرآن با این آیات الهی به ما یادآوری میکند شاید به سوی او هدایت شویم و از پیامبرانش پیروی کنیم:از زمین مردهای که آن را(با باران)زنده میکند و از آن دانهای خوردنی بیرون میآورد تا باغهای با میوههای گوناگون،و تا شب و روز و خورشید که به سوی قرارگاهی که دارد حرکت میکند،و ماهی که در منازل خود سیر میکند تا دیگر بار همچون چوب خشک خوشۀ کهن خرما(کمانی)شود، و تدبیر گردش و توالی خورشید و ماه تا وسایل نقل از کشتیها و چارپایان صحرا.
به ما یادآور میشود که خدا مردم را با رحمت و مهربانی خود از خشم امواج نگاه میدارد تا مهلتهایشان سپری شود،و میبینی که پروردگار مهربان هنگامی که فرمان پرهیزگاری و تقوا به مردم میدهد خیرات را برای آنها میخواهد(تا ایشان را از پیامدهای گناه حفظ کند، /11 ولی آنها با وجود پی در پی آمدن آیات و نشانهها روی میگردانند،و آنان را میبینی که بخل خود را بدین سان توجیه و تعلیل میکنند که چرا ما به کسی انفاق کنیم که اگر خدا میخواست خود به آنها طعام میداد(تعلیلی که به راستی فکر و ارزشهای مادّی صاحبانش را منعکس میکند)و با مسخره میپرسند:این وعدۀ پاداش کی میرسد و اگر راست میگویید(چرا تأخیر میکند)؟!(آری آن وعده و آنچه انتظار میکشید و آمدنش را به شتاب میخواهید، میرسد).آنها منتظر چیزی جز یک بانگ ناگهانی نیستند که آنان را در حالی که سرگرم جدلی سترون و بیهودهاند برباید،و در آن جا وقت و فرصتی برای وصیّت به آنها نمیدهند،و دیگر بار به نزد کسان خود بازشان نمیگردانند(و تا روز رستاخیز در عالم برزخ باقی میمانند).آن گاه چون در صور بدمند،آنها از گورها بیرون
میآیند و روانۀ درگاه پروردگار خود میشوند(و به جای آن پرسشهای آمیخته به مسخرۀ ایشان را میبینی که)میگویند:وای بر ما،چه کسی ما را از آرامگاهمان برانگیخت؟(بیگمان او همان خدای مقتدر است،پس در مییابند و اعتراف میکنند و میگویند:)این است آنچه خدای رحمان(دربارۀ رستاخیز)وعده داده بود و پیامبران و فرستادگان او(آن گاه که ما را از این روز هولناک بیم میدادند) راست گفته بودند.و آن جا حکمی است عادلانه که تمام حاضران را در برمیگیرد (و سیاق آیات برخی از مناظر پاداش را تصویر میکند)،اهل بهشت به شادمانی سرگرم باشند،در حالی که گناهکاران را به سوی دوزخ کشند،و پروردگار بندۀ خود را به محاکمه میگیرد و گوید:ای آدمی زادگان آیا با شما پیمان ننهادیم که شیطان را نپرستید؟!او دشمن شماست،و راه او از راه راست الهی جدا و منحرف است و او بسیاری از مردم را گمراه ساخته و به دوزخ وارد کرده است،آیا شما از سرنوشت آنها پند نگرفتید؟!اکنون به دوزخ روید که این است آنچه شما را بدان وعده داده بودیم،(و پس از آن که گر چه از عذاب جهنّم را برای ما تصویر میکند، گوید:)اگر میخواستیم میتوانستیم در دنیا آنها را جزا دهیم،ولی چشمانشان را محو کردیم و آنها را مسخ نمودیم(و این کاری است که خدا با بعضی میکند و نمیتوانند مانع آن شوند)،پس هر کس عمر دراز یابد آفرینش دگرگون شود.آیا نمیاندیشید(که بیگمان او قادر است که اینان را نیز به همان وضع دچار سازد).
قرآن رشتۀ سخن را به آخرت میکشاند-و پس از آن که نفوس پاک را با تصویر مناظری از آن به خشوع و سرسپردگی وا میدارد-مطلب را متوجّه ردّ شبهههای مردم دربارۀ پیامبر میسازد و میگوید:ما بدو شعر نیاموختیم(و گفتۀ او ابدا با شعر تناسب و پیوندی ندارد)زیرا بیانات او جز ذکر و یادآوری و قرآن روشنگر نیست،و هدفش هشدار دادن به کسانی است که دلی زنده دارند،امّا در مورد دیگر کسان جز این گروه،برای آن است که حجّت را بر آنها تمام کند(و روند آیات ما را یادآور توحید میشود /11 که پایۀ هر عقیدۀ درست و صالح است،پس کسی که به واقع به خدا ایمان آورده هرگز از شریکان موهوم و مجعول فرمان نمیبرد،بلکه از
پیامبری فرمان میبرد که خدا تنها فرمانبرداری از او را امر کرده است).آیا نمیبینند که ما به دست قدرت خود چارپایان را برای آنان آفریدیم(آن گاه مردم را به فکر بهرهگیری از آنها افکندیم و آنها را برای ایشان رام کردیم که به کارشان گیرند)و اکنون مالک آنهایند؟!(و پس از یادآوری نعمتهای خدا مردم را متوجه سپاسگزاری و شکری میکند که از بارزترین معانی آن سپاسگزاری ایمان به خدا و فرمانبرداری از پیامبر اوست،امّا برخی شرک آوردند)و غیر از خدا کسانی را به خدایگانی گرفتند (و میخواهند بدین وسیله نقص خود را جبران و ترمیم کنند)شاید آن خدایگانان ایشان را یاری دهند(و واقعیّت این است که عکس این مطلب درست است)و خدایگانان نمیتوانند به آنها یاری دهند بلکه این مشرکاناند که سپاه آماده به خدمت آنها شدهاند.
(آن گاه سیاق آیات پیامبر را مخاطب قرار میدهد تا دلش را استوار سازد و کافران را بیم دهد)و میگوید:آنچه آنها به تو میگویند تو را اندوهگین نکند.به راستی خدا آشکار و نهان آنها را میداند.
(سیاق مطلب دیگر بار به ایمان به آخرت باز میگردد،و این که چگونه این انسان که خدا نعمتهای خود را بر او بارانده است به آخرت کفر میورزد و با تمام لاف و گزاف در مورد آن مخاصمه و مجادله میکند)آیا انسان نمیبیند که خود از نطفهای(ناچیز)آفریده شده و اکنون کارش بدانجا کشیده که با خدا دشمنی ورزد؟!(در نعمتهای خدا غوطه میخورد و در آیات او مجادله و منازعه میکند!) (آن گاه چنین کسی)مثالی میزند(استخوانی پوسیده را برمیدارد و میگوید):چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟(ای پیامبر)بگو:آن کسی که نخستین بار آنها را به وجود آورده و خود به هر چیزی آگاه و داناست(پس میداند که ذرّات جسم این یا آن شخص به کجا رفته است)،او همان ذاتی است که از درخت سبز برای شما آتش پدید میآورد که شما بر آن آتش میافروزید(در حالی که آتش بالقوّه در جوهر درخت نهفته است)و هموست که آسمانها و زمین را آفریده است،پس آیا عاجز است که دیگر بار بشر را بازگرداند؟!هرگز...)هر گاه چیزی
را اراده کند کافی است به آن بگوید موجود شو!پس موجود میشود،منزه است ذاتی که ملکوت و هستی هر چیزی به دست اوست(و بسی فراتر است از آن که نادانان او را به نقص و ناتوانی توصیف کنند،هرگز...او توانمند زبردستی است که قادر به برانگیختن و رستاخیز انسان است)و همه به سوی او باز میگردید.
و سخنی پایانی:
نصوص یاد کردهاند که همانا(یس)قلب قرآن است و این سوره -به حق-گوهر یکتای سورههای /11 مکّی است که حقایق رسالت به نحوی خلاصه و موجز در آن آمده که دستمایۀ زندگی انسان مسلمان باشد،زیرا خلاصۀ درسهای زندگی و حکمت رسولان و مطالب مورد نیاز و خواستهای تمدّن را در بردارد.
سورۀ یس
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . یس (1) وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَکِیمِ (2) إِنَّکَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (3) عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (4) تَنْزِیلَ اَلْعَزِیزِ اَلرَّحِیمِ (5) لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أُنْذِرَ آبٰاؤُهُمْ فَهُمْ غٰافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ اَلْقَوْلُ عَلیٰ أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (7) إِنّٰا جَعَلْنٰا فِی أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِیَ إِلَی اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ (8) وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ (9) وَ سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (10) إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اِتَّبَعَ اَلذِّکْرَ وَ خَشِیَ اَلرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ (11) إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ (12)
8[مقمحون]
:از قمح یعنی سر خود را به بالا برداشت،
زیرا وقتی که یوغها به زیر گلوی محکومان به یوغ کشیده شود،سرهایشان به اجبار رو به آسمان برداشته میشود، چنان که نمیتوانند پیش روی خود را ببینند.
9[فأغشیناهم]
:یعنی بر دیدگان آنها پردهای کشیدیم که مانع دیدن و بینش آنان میشود.
سیاق این سوره با سوگند آغاز میشود،سوگندی که دلیل است بر درستی رسالت پیامبر(ص)و این که او از نزد پروردگاری پیروزمند و مهربان آمده است.به قرآن حکمت آموزی سوگند میخورد که بارزترین دلیل بر رسالتهای الهی است.آن گاه پس از ادای سوگند تصاویری از جامعۀ جاهلی را بیان میکند که این کتاب آسمانی برای اصلاح آن جامعه آمده است.اجتماعی که در کفر ریشهدار شده تا آن جا که بیشتر افراد آن(به سبب عناد و لجوج خود)محکوم به بیایمانی گشتهاند،و غلهایی به گردنهایشان افکنده شده که تا چانههایشان را فراگرفته،و در میان دو دیواری از پس و پیش نهاده شدهاند،و چشمانشان با پردهای پوشانده شده است.این افراد به تو(ای پیامبر)ایمان نمیآورند،خواه آنها را بیم و هشدار دهی و خواه بیم ندهی.مگر نه آن که شرط پذیرفتن،وجود حالت خشوع و سرسپردگی در قلب است؟ پس تو آنها را به حال خود واگذار که به زودی خدا مردگان را زنده میکند،و اعمال این افراد بر آنها نوشته شده،و پروردگار ما هر چیزی را در لوحی روشن و آشکار به شمار آورده و ثبت کرده است.
(و شاید هدف از ذکر این حقیقت بیان نقش بشر در هدایت و رهیابی بوده
باشد،که هدایت اجبار و اکراهی بر بشر نیست،بلکه خداوند اقوامی را که عناد و انکار میورزند یا از یاد خدا غفلت میکنند گمراه میسازد).
به نام خدا،بدین نور قدسی،که خدا آن را به کمال بیافرید،سپس چیزها را به وسیلۀ آن نور آفرید،به رحمت خود که همه چیز را در برگرفته،و به رحمت خود که همواره بوده و خواهد بود،به سورۀ مبارک یس نزدیک میشویم.
[1]
به راستی قرآن معجزۀ بلاغت است.این کتاب حکمتآموز آمیزهای از این حروف است که شاید بدان کتاب اشاره دارند،و در عین حال این حروف رمزهایی میان خدا و اولیاء مقرّب او هستند.
«یس یا،سین.» نصوص ذکر کردهاند که یس نامی از نامهای پیامبر(ص)است.از امام أبو الحسن،رضا(ع)در گفتگویی میان او و خلیفۀ عبّاسی،مأمون مروی است که مأمون گفت:
«مرا از این گفتۀ خدای تعالی خبر دهید که گفت: یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ »؟دانشمندان حاضر در مجلس گفتند:یس محمد(ص)است و کسی در این شک ندارد.
أبو الحسن(ع)گفت:به راستی خدای تعالی از این روی به محمد و آل محمد فضلی عطا کرده که کسی جز با ژرف اندیشی بسیار و خردورزی به کنه وصف آن راه نمیبرد،بدین معنی که خدای عزّ و جلّ به هیچ کس جز بر پیامبران (صلوات اللّٰه علیهم)سلام نمیدهد.خدای تبارک و تعالی گوید:« سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی الْعٰالَمِینَ -سلام بر نوح باد،در سراسر جهان» (1)و گوید:« سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ -سلام بر ابراهیم» (2)و گوید:« سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ -سلام بر
موسی و هارون» (1)و نگفت:سلام بر آل نوح،و نگفت:سلام بر آل ابراهیم،و نگفت:سلام بر آل موسی و هارون،ولی گفت:«سلام علی آل یس-سلام بر آل یس، (2)یعنی آل محمد(ص)».
مأمون گفت:به تحقیق دانستم و دریافتم که شرح و بیان این مطلب در معدن نبوّت است». (3)
شاید شناخت حروف مقطّع در آغاز سورهها کلیدهایی برای فهم رازهای کتاب خدا شمرده شود.
[2]
قسم-از لحاظ اعتباری-میان حقیقتی که بر آن تأکید میشود و حقیقتی که فعلا تأکید شده است پیوندی برقرار میکند.وقتی به خدای سبحان سوگند خوردی که به وعدۀ خود وفا میکنی،میان ایمان خود به خدا،به عنوان حقیقتی ثابت،و وفای به وعده که میخواهی بر آن تأکید کنی،رابطهای برقرار ساختهای.
آن جا که رابطهای حقیقی میان دو امر برقرار باشد،و یکی از آنها گواهی صادق بر دومی باشد،قسم بلیغتر و مؤکّدتر است.و شاید هر چه قسم در قرآن آمده است از این گونه باشد.مگر نه آن که قرآن کتابی است حق که باطل کنندهای در برابر آن و پس از آن نمیآید؟بدین گونه شایسته است که همواره در جستجوی چیزی باشیم که دو طرف قسم را به یکدیگر میپیوندد،و این امر بیشتر پیوند حجّت و شهادت است.
این جا کلام حق به قرآن حکمت آموز بر رسالت پیامبر قسم میخورد.مگر نه آن که قرآن بزرگترین گواه بر رسالت اوست؟و مگر نه آن که قرآن معجزهای است که شگفتیهای آن از میان نمیرود و پایان نمییابد و همواره تازه است و تا ابد بر زندگی پیشی دارد؟
« وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ -سوگند به قرآن حکمت آموز.» بنگر کدام صفت قرآن است که آن را بزرگترین گواه بر این رسالت قرار داده است؟ آیا بلاغت آن است که اعراب را لال کرد؟اعرابی که به بلاغت خود میبالیدند و خود را از آن رو«عرب»میخواندند که هر چه را در ضمیرشان میگذشت به خوبی و رسایی بیان میکردند.
یا برای این که قرآن به دست پیامبری امّی آمده که با خواندن و نوشتن آشنایی نداشت؟ یا برای آن که از آینده خبر میداد و چون اخبار پیش گفتهاش تحقّق مییافت مردم به راستی آن آگاه شدند؟ /11 یا برای آن که تمدّنی ربّانی در سرزمینی که در جاهلیّت و نادانی ریشه داشت،به وجود آورد؟ تمام این صفات گواههای درستی و راستی این رسالتاند،امّا والاترین صفت قرآن حکمت آن است.این حکمت چیست که پروردگار بدان سوگند میخورد تا استدلال کند که محمّد(ص)از پیامبران مرسل است؟ همواره«علم»نزد تمام مردم گواه بزرگ بر راستین یا دروغین بودن صاحبان دعوتهای جدید است،و قرآن آفاق معرفت و شناخت را در برابر بشریّت باز کرده و هم چنان باز میکند.
قرآن مردم را با پروردگارشان آشنا کرده تا آن جا که عارفان آن را دریافتند و ذاکران به ذکر و یاد کرد با آن نشستند و ارادتمندان بدان انس گرفتند.
قرآن مردم را با نقشهای خودشان آشنا ساخت تا عیوب آنها را دیدند و میان فجور و تقوای نفس تمیز دادند و در راه پاکسازی و رشد موهبتها در آن کوشیدند.
قرآن مردم را با سنّتهای الهی در میان امّتهای پیشین آشنا ساخت تا اسباب پیشرفت را به دست آوردند و به وسایل تکامل و رستگاری دست در زدند.
قرآن مردم را با راههای شناخت و طرق سلامت و ایمنی،و کلیدهای
رستگاری،و وسایل نزدیکی به خدا آشنا کرد.
پس کدام گواهی بر راست بودن این رسالت بزرگتر از خود این رسالتها و بر صداقت پیامبر فراتر از این که او حامل این رسالت است و آن را اجرا میکند،وجود دارد؟ قرآن تنها کتاب علم نیست بلکه کتاب حکمت نیز میباشد،و حکمت -چنان که به نظر من میرسد-علمی است سودمند که در تکامل و رشد خود به درجهای رسیده که در رفتار بشر مؤثر است و زندگی او را دگرگون میکند و تمدّن او را میسازد.
بگذارید مثالی بزنیم:علم رانندگی اتومبیل علمی است نظری،و در این حال فقط علم است،و سپس به مهارتی عملی تغییر مییابد.آیا این دو وجه علم با یکدیگر تفاوت ندارد؟ (1)امّا این تفاوت در کجاست؟تفاوت در این است که آموختن رانندگی اتومبیل در آموزشگاه رانندگی مرحلۀ نخست در علم رانندگی است،امّا وقتی انسان عملا به آموختن و راندن پرداخت این علم به مرحلۀ نهایی خود میرسد.قرآن،این کتاب حکمتآموزی که دلها را شفا میبخشد،و همّتها را برمیانگیزد،و بینشهای بسیار میدهد،و عقل را کامل میسازد،و قانونهای درست وضع میکند،علم زندگی نیست بلکه خود همان زندگی است.
[3]
رسالت حقیقی را جز معاندان انکار نمیکنند.خدا پیامبران خود -علیهم السلام-را فرستاده است تا انکار رسالت اصلی نباشد که به کسی سودی رساند،و شاید تعبیر قرآنی در این جا به همین حقیقت رهنمون است که گوید:
« إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ -تو از پیامبران(مرسل)هستی.» پس بدعتی از پیامبران نیستی،بلکه براستی تو یکی از آن بزرگوارانی که از جانب خدا ابلاغ رسالت کردند،و تو ایشان را تصدیق کردی،و ایشان نیز مژدۀ آمدن
1) 8) -ما عادتا کلمۀ علم را در جنبۀ نظری به کار میبریم و برای جنبۀ عملی آن کلماتی چون فنّ و مهارت و آموزش و تکنیک را به کار میبریم.
تو را دادهاند.و این به نوبۀ خود گواهی بر صداقت پیامبر است.
[4]
گواهی دیگر بر آن این که پیامبر به راه راست و مستقیم میرود، استقامت و راست روی نفس به یاری عقل،و راست بودن رفتار به مدد شرع و راست بودن گفتار به صداقت و راست بودن کردار به صلاح.
پس چون راههای رسیدن به پروردگار گم شود،پیامبر انسان را به سوی خدا به نحوی رهنمایی میکند که با فطرت و عقل موافق باشد؛و هنگامی که بنده به مرحلۀ شناخت پروردگار برسد،هیچ شک و تردیدی در درستی و صدق رسالت برای او باقی نمیماند.
هر گاه مذاهب چیزی را فرو گذارند،پارهای عقل را کنار نهند و پارهای بدن را فرو نهند،بیگمان پیامبر /11 بر راه درست و مستقیم میانه میرود و هیچ یک را به زیان دیگری فرو نمیگذارد.
هر گاه هواها و امیال مردم را به راست یا چپ گرایش دهد،تمام فشارهای اجتماع و اقتصاد و سیاست در برابر پایداری و استواری پیامبر درهم میشکند و در برابر استقامت و درست رفتاری او که با بازی خورشید و ماه مبارزه میکند،متلاشی و نابود میشود.
در واقع استقامت و درست رفتاری پیامبر و روش او گواه بر این است که او از روی وحی سخن میگوید و از عالم غیب تأیید میشود.
« عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -بر راهی راست.» خدا رسالت را به چه وسیله فرستاده است؟و کتاب او چه اسمی را منعکس میسازد؟آیا کتاب دلیل صاحب خود نیست؟ قرآن اسم عزّتی را متجلّی میسازد که به معنی توانایی و چیرگی است همان گونه که نام رحمت و مهربانی نیز هست،زیرا رحمت پروردگار ما اقتضا میکند که بشر را از چنگال گمراهی و شرک نجات دهد.
« تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ -از جانب آن پیروزمند مهربان نازل شده است.» از این آیه الهام میگیریم که قرآن دیر یا زود مبادی باطل را درهم خواهد
شکست،زیرا از جانب پیروزمند چیرهای نازل شده که با توانمندی خود رسالتهای خویش را تأیید و تقویت میکند،و این امر استمرار پرتو افشانی اسلام را در زمین،با وجود تمام موانعی که گردنکشان در برابر آن قرار میدهند،میرساند.
[6]
امّا هدف این رسالت همان بیم دادن و هشدار گروه بیخبران و غافلان است که پیش از پیامبر(خاتم)بیمدهنده و هشدار دهندهای نزد آنها نیامده است.
« لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أُنْذِرَ آبٰاؤُهُمْ فَهُمْ غٰافِلُونَ -تا مردمی را بیم و هشدار دهی که پدرانشان بیم داده نشدند و در بیخبری بودند.» /11 اغلب مفسّران این آیه را چنین تفسیر کردهاند که آنها قومی بودند که پدرانشان پیش از آن بیم داده نشده بودند،و این مخالف با گفتۀ خداست که:
« وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ -و هیچ ملّتی نیست مگر آن که به میانشان بیم دهندهای بوده است»، (1)و تفسیری دیگر وجود دارد که حرف(ما)را موصول قرار میدهد و معنایش به تقریب چنین میشود:«تا قومی را بدانچه پدرانشان از عذاب بیم داده شدهاند،هشدار دهی».
به هر حال خواه این یا آن تفسیر را بپذیریم،در واقع معلوم است که قوم پیامبر از،مدّتی طولانی بیم داده نشده بودند،پس آنها پیش از او بیم و هشدار داده نشده بودند،و این معنی را در آیهای دیگر مییابیم که:« وَ مٰا أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ -و پیش از تو بیم دهندهای بر آنان نفرستادیم»، (2)ولی آیا این بدان معنی است که آنها هیچ گاه بیم و هشدار داده نشده بودند؟هرگز...
[7]
سیاق مطلب مبارزهها و ستیزههایی را یادآور میشود که پیامبر خاتم -مانند دیگر پیامبران-در راه دعوت با آنها روبرو شده است،پس این مردم ایمان نخواهند آورد،و به زودی نبردی تلخ میان او و ایشان درخواهد گرفت،و این نبرد
ادامه مییابد تا مؤمنان آزموده شوند و تا خدا اجازۀ پیروزی آشکار را بدهد.
« لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلیٰ أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ -وعدۀ خدا دربارۀ بیشتر آنها تحقّق یافته و ایمان نمیآورند.» بدین سان شایسته نیست به جریان حرکت اجتماعی تسلیم شد،زیرا بیایمانی اکثریّت دلیلی بر نقص حجّتهای رسالت نیست بلکه نقص در میزان هشیاری افراد آن اجتماع است.
این آیه انگیزهای معنوی در ما ایجاد میکند که در راه رساندن و حمل دعوت گامی برداریم و در برابر ردّ اکثریت یا کفر آنها نسبت به دعوت سست و دلسرد نشویم.
[8]
امّا چرا بیشتر مردم بدین دعوت حق ایمان نمیآورند؟ زیرا تراکم معاصی و گناهان بر دلهای آنها،و روابط اجتماعی ایشان که بر ستم و بنده گرفتن دیگران مبتنی است و عقب ماندگی و وابستگی شدید آنها به عادات جامعۀ خویش و تقلیدشان از پدران گمراه خود،و همه /11 و همه یوغهایی را تشکیل میدهد که بر گردنشان افتاده است.
« إِنّٰا جَعَلْنٰا فِی أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً -ما بر گردنهایشان یوغهایی نهادهایم،» شهوتها یوغی است،و عادات جامعه یوغهایی،و تکبّر و حسد و تعصّبات قومی و گروهی یوغهایی دیگر.
« فَهِیَ إِلَی الْأَذْقٰانِ -که تا زنخهایشان رسیده،» شاید بدین معنی است که:آن یوغهای چنان ستبرند که پهنای آنها گردنشان را پوشانده و به زیر زنخهایشان را گرفته،یعنی تا چانه به یوغ کشیده شدهاند،و از این جا درمییابیم که بندگی آنها فراگیر و شامل تمام وجودشان شده است.
« فَهُمْ مُقْمَحُونَ -چنان که سرهایشان به بالاست و به پایین آوردن نتوانند.»
آیا اسب را دیدهای که چون صاحبش لگامش را سخت بکشد چه گونه سر خود را بالا میبرد؟گویند:«مقمح-عنان کشیده و سر به بالا کشانده»چنان است،که توانایی دیدن اطراف خود را ندارد و نمیتواند حرکت کند.
[9]
سیاق آیات در بیان شقاوت و بدبختی این گروه غافلان که منافذ عقلشان مسدود گشته(شاید به سبب یوغهایی که بدانها بسته شدهاند)پیش میرود و گوید در پیش روی و پشت سرشان دیوارهایی نهادهاند،و دیدگانشان پوشانده شده و به سبب آن دو دیوار یارای حرکتی ندارند و با چشمان خویش خیری را نمیبینند.
« وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا -در برابرشان دیواری کشیدیم و در پشت سرشان دیواری،» پس نه میتوانند پیش بروند،و نه میتوانند از گمراهی بازگردند،و به سبب گناهانی که مرتکب شدهاند به گردنههایی افتادهاند که آنها را از راه راست باز میدارد و بیشتر منحرف میکند.
« فَأَغْشَیْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ -و بر چشمانشان نیز پردهای افکندیم تا نتوانند دید.» خطاهای آنها اطرافشان را فراگرفته و راه دیدشان را فرو بسته و نمیتوانند ببینند و در میان دیوارها احاطه شدهاند، /11 زیرا گناهانی که انسان مرتکب میشود آثاری در واقعیّت خارجی به جای مینهند،و تبدیل به دیوارها و سدّهایی در برابر هدایت و سعادت بشر میشوند.آیا کسی را که به حزبی کافر پیوسته و برای انتشار اصول گمراه کنندۀ آن حزب و پرورش نسلی از مردم بر آن اصول کار میکند دیدهای.آیا چنین کسی میتواند از آن تشکیلات جدا شود و رهایی یابد؟هرگز...
بلکه مثال او همچون کرم ابریشم است که پیلهای به دور خود میتند و خود درون آن میمیرد،همچنین است وضع کسی که به ستمگری کمک کند تا او بر بلاد مسلّط شود.وی اسیر کردار خود میشود و چه بسا که خدا آن ستمگر را بر خود او نیز مسلّط کند،و به شمشیر سرکشی و کینی که بر روی مردم کشیده است کشته شود.
شاید دو دیوار یا دو سدّ در این جا اشاره به جرایم خارجی باشد،در حالی
که غلها و یوغها به آثار نفسانی آنها اشاره دارد،زیرا شیطان اعمال نفس را چنان برایش میآراید و خوب جلوهگر میسازد که تبدیل به خویها و عاداتی میشود که صرف نظر کردن از آنها دشوار میگردد.
امّا پرده همان ظلماتی است که دل را فرا گرفته،و ضمیر درون آن خاموش میشود،و نور خرد پنهان و پوشیده میگردد،و بشر حس نمیکند که در مهلکه واقع شده است،بلکه میپندارد بر راه راست و درست میرود.
[10]
هنگامی که غلها و یوغهای ضخیم پیرامون دل غافل را فرا گیرد،و صاحب آن را در میان سدها و دیوارهای جرم و گناه فرو گیرد،و ظلمات جهل دیدۀ او را فرو پوشد،آدمی به درک اسفل میرسد و از هشدار و بیم دادن سودی نمیبرد،و مثال دل او همچون جسمی بیمار میشود که دارو نمیپذیرد،و از این رو امید تندرستی او نمیرود.
« وَ سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ -تفاوتشان نکند، چه آنها را بیم دهی و چه بیم ندهی،ایمان نمیآورند.» این سرانجام بد انتظار تمام کسانی را میکشد که از پروردگار خویش غافل میشوند و شیطان آنها را میرباید،و خود با هواها و امیال و شرایط همراه میشوند و به منجلاب فرو میروند تا یوغهای عادت و گروه پرستی،و تسلّط جویی با گناه،و دیوارهای نظام فاسد اقتصادی و سیاسی و فرهنگی آنها را فرا میگیرد،و ظلمات جهالت دیدگانشان را میپوشاند،و در آن حال هشدار و بیمدادن سودیشان نمیرساند.بر بشر واجب است که از همان نخستین گامی که او را به سوی ژرفای دوزخ میکشاند بپرهیزد،زیرا هر چه در این کجراهۀ شیبدار پایین رود جاذبۀ ژرفای دوزخ /11 قویتر میشود.
[11]
راه نجات از حلقههای دام پیچ در پیچ شقاوت و تیرهبختی از گذرگاه جنگ با جبت(بت جادوگر)و جهاد با طاغوت(طغیانگر و متجاوز)،و در نتیجه پرهیز از غلها و سدّهاست.
چگونه؟
نخست:با پیروی از ذکر که همان قرآن کریم است،و این چنان است که قرار انسان با خویشتن آن باشد که از حقّی که وحی یادآور میشود و خرد آن را میفهمند و میشناسد،پیروی کند.
« إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ -تنها تو کسی را بیم(و هشدار)میدهی که از قرآن پیروی کند،» شاید به کار بردن لفظ«الذّکر»در این جا اشاره به دو خاستگاه و مصدر شناخت:وحی و عقل باشد،که-سرانجام-به نوری واحد منجر میشوند،وحی عقل را برمیانگیزد و هشیار میسازد و عقل نیز وحی را تصدیق میکند،و انسان آن «ذکر»را پیروی میکند،و کسانی که نفسهای خود را به پیروی از حق عادت دادهاند همان کسانی هستند که از هشدارها بهره میبرند،زیرا دید آنان موضوعی، و برنامۀ تفکّرشان درست است،و پردهای در برابر نظر ندارند که آنان را از فهم حقایق باز دارد.
دوم:با بیم از خدا و داشتن امید به رحمت او،تا آن جا که بدین بیم و امید با جبت(بت ساحر)نفسهای خود میجنگند و غلهای گروه پرستی و عناد و کبر و تسلّط جویی با گناه را از دلهای خویش جدا میسازند.
به راستی بیم و پروای از خدا چراغی در دل میافروزد که حقایق به وسیله آن دیده میشود.مگر نه این که بیم از مردم یا ترس فقر یا پرهیز از طبیعت دل را هراسان و ناتوان میکند،و دیدگاه آن را واژگونه میسازد؟به همین سان پروای از خدا وسیلۀ هدایت میشود،زیرا کسی که از پروردگار خود پروا میکند از هیچ چیزی نمیهراسد.
« وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ -و از خدای رحمان در نهان بترسد.» /11 شاید آوردن کلمۀ«الرحمن بخشاینده»در این جا به منظور ایجاد حالتی از توازن میان بیم و امید باشد،چه خدا بخشایندهترین مهربانان و بخشایندگان است و بیم داشتن از او به درجۀ نومیدی کامل از رحمتش نمیرسد،هر چند خطاها بسیار و گناهان بزرگ باشد.
« فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ -چنین کس را به آمرزش و مزد ارزشمند مژده بده.» از ابعاد آمرزش در گذشتن از آثار گناهان در واقعیّت خارجی یا در درون نفس است.بیگمان سلطههای ظالمانه،و نظام اقتصادی فاسد،و نظامهای اجتماعی عقب مانده،همه از آثار گناهان است،و هنگامی که از راه خدا پیروی کنیم،و از اولیاء او فرمان بریم،خدای سبحان ما را بر گردنکشان و شادخواران هرزهطلب پیروز میسازد،و قانونهایی آسان مبتنی بر پایههای عدل و احسان برای ما وضع میکند،هم چنان که گرایش و دوست داشتن شهوتها را از دلهای ما برمیگیرد و ما را بر عادات بد چیره میسازد.
به راستی آمرزش مژدهای است بس بزرگ،پس خوشا به حال آن که خدا گناهانش را بیامرزد،و این آمرزش پاداشی ارزشمند در دنیا با زندگی پرفضیلت و سرشار از نیکبختی و رستگاری،و خرسندی و بهشت خدا را در آخرت برای او فراهم میسازد.
[12]
بزرگترین هشداری که فروتنان بدان پاسخ میدهند و بیخبران از آن سودی نمیبرند،همانا رستاخیز است که خدا به قدرت خود تمام مردگان را زنده میکند،پس از آن که اعمالی را که در زندگی خود انجام داده و پیشاپیش فرستادهاند تا هنگام مرگ آنها را استقبال کند یا روش نیک یا بدی که پشت سر خود به جای نهادهاند.
« إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتیٰ -ما مردگان را زنده میکنیم،» این به راستی وعدهای راست و درست است.
« وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا -و هر کاری را که پیش از این کردهاند مینویسیم.» /11 از اعمال نیک که از یک سو به صورت باغهای بهشت و حور عین مجسّم میشود،یا گناهان که از سویی دیگر به شکل آتش و افعیها مجسّم میگردد.
« وَ آثٰارَهُمْ -و هر اثری که از ایشان باشد،» پس صدقههایی که میپردازند،و دانشی که با آن مردم را راهنمایی
میکنند،و فرزندان صالح،همان سرچشمههای مستمرّی هستند که حسنات مؤمن را پس از مرگش رشد میدهند و میپرورانند،در حالی که کتابهای گمراه کننده،و روشهای ستم و انحراف،و تربیت فاسد و بدآموزی به فرزندان فاسق تبهکار را پس از مرگش نیز دنبال میکند.
از پیامبر،محمد(ص)چنین روایت کردهاند:
«هر کس روش و سنّتی نیکو بنهد پاداش آن همراه با پاداش کسانی که بدان عمل میکنند،بی آن که از اجر عمل کننده چیزی کاسته شود،از آن واضع خواهد بود،و هر کس سنّتی بد بر جای نهد گناه آن و گناه کسانی که بدان عمل میکنند بر او خواهد بود». (1)
« وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ -و هر چیزی را در کتاب روشنگر (لوح محفوظ)شمار کردهایم.» این امام که فرا روی قرار دارد و خدا هر چیز را در آن شمار کرده و به حساب آورده چیست؟آیا همان لوح محفوظ است؟یا بهرۀ هر شخص است که خدا آن را به گردن او افکنده و روز قیامت به صورت منشوری بدان برمیخورد؟یا همان پیشوای حق یا پیشوای گمراهی است که مردم از آنها پیروی میکنند؟ شاید قرآن حکمت به تمام اینها و بیش از اینها اشاره میکند،زیرا کلمات قرآن تنها در چارچوب سیاق عبارت محدود نمیشود،بلکه برای بیان حقایق آفرینش از این حدود میگذرد.آری،یادآوری این یا آن حقیقت در این جا یا آن جا به مناسبت موضوعات سیاق و روند گفتار است.
امّا حقیقتی که ما از این آیه در مییابیم و الهام میگیریم این است که:هر چیزی امام و پیشوایی دارد که /11 ویژگیهای آن به صورتی متکامل در آن امام نمودار میشود،پس پیامبران و اوصیاء ایشان،-پیشوایان هدایت-هستند و تمام صفات نیکی و فضیلت در وجود ایشان نمودار میشود،در حالی که فرعونان و طاغوتان
1) 11) -تفسیر رازی،ج 26،ص 46.
-پیشوایان کفر-هستند و تمام صفات پستی و شر در آنها شکل مییابد و مجسّم میشود.
از این جا در حدیث پشت در پشت از ائمۀ هدی در تفسیر این آیۀ گرامی از امام امیر المؤمنین(ع)آمده است که از آن حضرت(ع)روایت شده است که گفت:
«به خدا سوگند امام روشنگر منم،حق را از باطل جدا و بیان میکنم،و این صفت را از پیامبر خدا به میراث بردهام» (1).
وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ اَلْقَرْیَةِ إِذْ جٰاءَهَا اَلْمُرْسَلُونَ (13) إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اِثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ (14) قٰالُوا مٰا أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا وَ مٰا أَنْزَلَ اَلرَّحْمٰنُ مِنْ شَیْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَکْذِبُونَ (15) قٰالُوا رَبُّنٰا یَعْلَمُ إِنّٰا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ (16) وَ مٰا عَلَیْنٰا إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (17) قٰالُوا إِنّٰا تَطَیَّرْنٰا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ (18) قٰالُوا طٰائِرُکُمْ مَعَکُمْ أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (19) وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا اَلْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعیٰ قٰالَ یٰا قَوْمِ اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِینَ (20) اِتَّبِعُوا مَنْ لاٰ یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (21) وَ مٰا لِیَ لاٰ أَعْبُدُ اَلَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (22) أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ یُرِدْنِ اَلرَّحْمٰنُ بِضُرٍّ لاٰ تُغْنِ عَنِّی شَفٰاعَتُهُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یُنْقِذُونِ (23) إِنِّی إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (24) إِنِّی آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِیلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ قٰالَ یٰا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ (26) بِمٰا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ اَلْمُکْرَمِینَ (27) وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا کُنّٰا مُنْزِلِینَ (28) إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ خٰامِدُونَ (29) یٰا حَسْرَةً عَلَی اَلْعِبٰادِ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (30) أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ اَلْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاٰ یَرْجِعُونَ (31) وَ إِنْ کُلٌّ لَمّٰا جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ (32)
1) 12) -نور الثقلین ج 4 ص 379
18[تطیّرنا]
:به واسطۀ شما احساس شومی و بدشگونی میکنیم و میترسیم شومی شما دامان ما را نیز بگیرد و از بخت بد شما دچار بلا شویم.
31[القرون]
:نسل و امّت از لحاظ همدوره بودن و تقارن دوران زندگیشان.
هنگامی که پردههای غفلت و بیخبری بر دلها انبوه و متراکم میشود بیم دادن و هشدار،صاحبان چنان دلهایی را سودی نرساند،پروردگار ما پیش از این نیز چنین گفت،و اکنون اهل قریهای را مثال میزند که رسولان بدان جا آمدند و بیشتر مردم ایمان نیاوردند،بلکه گفتند:شما جز انسانهایی همانند ما نیستید،و این حقیقت که خدا بر صداقت آن رسولان گواهی میدهد،و این که ایشان مسئول موضعگیری خویشاند نه هشدار دهندگان،آنها را سودی نبخشید،بلکه در تکذیب خود زیادهروی کردند،تا آن جا که رسولان را به فال بد گرفتند،و دعوتشان را شوم شمردند.امّا رسولان در مبارزۀ خود با آن نادانان پای فشردند،با وجود آن که اهالی قریه ایشان را تهدید کردند و گفتند که اگر بس نکنند ایشان را به شدیدترین صورتی که بتوانند،سنگسار خواهند کرد.آن گاه رسولان گفتند:به راستی شوم انگاشتن شما همانا از خود شماست،و تهدید آنها به شکنجه ایشان را از تذکّر دادن به آنها روگردان نمیکند،و این تهدید بیگمان دلیل بر فرورفتن آنها در منجلاب جرم و گناه است.
آن گاه آن دعوت انتشار یافت،و مردی از دور دست شهر دوان دوان بیامد (تا قوم خود را قبل از آن که به سبب دروغین شمردن رسولان عذاب بر آنها نازل شود بیم و هشدار دهد).پس به سبب دلسوزی بر قوم خویش آنها را نصیحت کرد که از رسولان پیروی کنند،رسولانی که دو دلیل بر صدق ایشان وجود دارد:نخست:این که مزدی از آنها نمیطلبند،و دوم:این که خود /11 هدایت یافتگاناند،و به بلیغترین
صورتی پروردگارشان را فراخاطرشان آورد.مگر نه این که اوست که هستی آنها را سرشته است،پس چرا او را انکار میکنند؟!و مگر نه این که مرجع و بازگشت به سوی اوست،پس چرا بدو امید ندارند یا از او نمیترسند؟!آیا به خدایانی پشتگرمی دارند که سود و زیانی نمیرسانند،و عذاب خدا را از آنها دور نمیسازند؟!به راستی این گمراهی آشکاری است(سپس با تمام عزم و اراده به ستیزه با آنها پرداخت و خطاب به رسولان گفت:)من به پروردگار شما ایمان آوردم،پس سخن مرا بشنوید(آن گاه او را گرفتند و شکنجه کردند و سپس کشتند و سوزاندند،اما سیاق سوره از این مراحل که روی داده در میگذرد و به سرانجام کار اشاره میکند و میگوید:)بدو گفته شد:به بهشت درآی(و دلسوزی این مرد مردم دوست حتی به بعد از شهادتش میکشد،و میبینی که هنگام ورود به بهشت میگوید:)ای کاش قوم من میدانستند که پروردگار من مرا بیامرزید و در زمرۀ گرامی شدگان درآورد.
[13]
در داستان اعزام رسولان سه گانه به قریه(انطاکیه)که قلب سورۀ یس قرار گرفته و این سوره هم به نوبۀ خود قلب قرآن است،حقایق زیرین را نمایان میسازد:
نخست:تفصیل و جزئیّات نبرد مکتبی با جاهلیت را خلاصه میکند،به گونهای که در آن گوشهای از گفتگوی رسولان را با امّتهای گمراه،و حجّتهای رسای ایشان را ضدّ آنها،و شبهههای کافران و ردّ رسولان را بر آن شبههها،و دیگر بخشهای شناخته شدۀ این نبرد را میبینیم،و در نتیجه جملۀ حقایقی را که آیات قرآن در این زمینه ذکر کرده،یک جا گرد آورده است.
دوم:در این آیات سنّت و روش خدا در بیم دادن و هشدار،و عادت جاهلیان در انکار،دو مطلبی که آیات درس پیشین آنها را یادآور شده بود،نمودار میشود،و بدین سان این داستان حجّتی بر حقایقی میباشد که قرآن در آغاز این
سوره آنها را بیان کرده است.
سوّم:به راستی سورۀ یس واقعیّت وضع جاهلیان عرب را بیان میکند که به واقعیّت اهالی آن قریه(در انطاکیه)بسیار نزدیک است و این به سبب نزدیکی زمانی و تشابه دو رسالت(رسالت خدا به عیسی(ع)و رسالت او به محمد(ص))است.و از این رو واجب است که چه بسا /11 بیش از هر داستان دیگری از آن عبرت گیریم و پند اندوزیم.
« وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً -برای ایشان(داستانی را)مثال بیاور،» این مثال با مثال آنها منطبق است،زیرا هر دو از یک نوع و یک حزباند.
« أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جٰاءَهَا الْمُرْسَلُونَ -مردم آن قریه را،آن گاه که رسولان بدان جا آمدند.» این آباد شهر در کجا بوده،و رسولانی که بدان جا فرستاده شدهاند چه کسانی بودهاند؟ گفتهاند:آن آباد شهر،انطاکیه،دومین شهر روم بوده که امروز در ترکیه نزدیک به مرز سوریه(تقریبا 100 کیلومتری حلب)و نزدیک بندر اسکندرون در دریای مدیترانه(تقریبا 60 کیلومتری آن)قرار دارد و هم چنان بزرگ است،امّا در آن روزگار بزرگتر بوده است،و مسیحیان از آن رو که پولس و برنابا و دیگران از آن دیدار کردهاند،آن جا را محترم میشمارند.
امّا داستان آن رسالت که مفسّران مگر در برخی جزئیّات در آن اختلافی ندارند به اختصار چنین است:
عیسی-علیه السّلام-دو تن از حواریان خود را به رسالت بدان شهر فرستاد،چون بدان جا رسیدند در دور دست حبیب نجّار را یافتند و او را بدان رسالت فراخواندند و او ایمان آورد،چون بدان شهر وارد شدند،مردم را دعوت کردند،و برخی از آنها ایمان آوردند.روزی پادشاه آن سامان بر آن دو گذشت،و آنان تکبیر گفتند(پیداست برای دعوت او راهی دیگر جز تکبیر گفتنی نیافتند)،پس پادشاه آن دو را به زندان افکند.عیسی-علیه السلام-برای تقویت وضع آن دو رسول
پیشین سوّمین رسول را(که شاید وصیّ او شمعون بوده باشد)بفرستاد.وی به پادشاه نزدیکی جست تا پادشاه او را از خاصّان خود ساخت.آن گاه وی دربارۀ آن دو رسول با شاه سخن گفت و از او خواست که حجّت آن دو را بشنود،پس چون دلیل خود را با شفای کور مادرزاد و زنده کردن مردگان ابراز کردند(آن جا که پسر شاه یا پسر یکی از نزدیکان او هفتهای پیش مرده بود و به دعای آن دو زنده شد)،پادشاه و برخی از قوم او ایمان آوردند، /11 امّا اکثریّت با کسانی بود که تکذیب میکردند و خدا همه را با بانگی شدید و ناگهانی هلاک کرد.
اختلاف ظاهر میان روایات تفسیری که میگوید آن پادشاه ایمان آورد،و ظاهر آیه که از هلاکت آن قوم خبر میدهد،بدین سان رفع میشود که ایمان آن پادشاه-بر حسب روایتی که فخر رازی نقل کرده-در طبقات کافر قوم او تأثیری نداشت،و از این رو خدا بر آنها عذاب نازل کرد،و خدا داناست.
[14]
این فهم نیست که جزئیّات داستانهای قرآنی را بدانیم،بلکه مهمّ این است که در جوانبی که پروردگارمان ما را از آنها خبر میدهد بیندیشیم و تدبّر کنیم،زیرا این جوانب است که به ما سود میرساند،و سنّتها و روشهای خدا را در این موارد هم چنان که بر پیشینیان گذشته بر ما نیز جاری میسازد.
بدین سان آن بیخبران دو تن از رسولان را تکذیب کردند،و خدا دین خود را به وسیلۀ سوّمین فرستاده نیرو بخشید و تقویت کرد.
« إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ -نخست دو تن را به نزدشان فرستادیم،» آیا آن دو فرستادگانی مستقیما از سوی خدا بودند؟یا از سوی مسیح روح اللّٰه-علیه السّلام-چنان که تاریخها روایت میکنند؟و در این صورت چگونه پروردگار سبحان ما میگوید:«أرسلنا-ما فرستادیم»؟ شاید آن دو فرستاده دو پیامبر بودند-همچون هارون با موسی،و یحیی با عیسی-جز این که فرمانبرداری از عیسی-علیه السلام-از آن جا که عیسی از پیامبران اولی العزم است،بر آن دو واجب بوده است.
شاید رسول عیسی-علیه السلام-نزد خدا نیز رسول محسوب میشود،
زیرا عیسی آن دو را به اذن خدا،یا چه بسا به فرمانی مستقیم از سوی خدا فرستاده است،و در نتیجه آن دو رسولان از جانب خدا بودهاند.
« فَکَذَّبُوهُمٰا -پس تکذیبشان کردند،» با آن که برخی از مردم بدان دو رسول ایمان آوردند-همچون راستگوی راست کردار،حبیب نجّار که از دور دست شهر آمد تا قوم خود را هشدار دهد- /11 امّا اکثریّت مردم آن دو رسول را تکذیب کرده بودند،زیرا این سخن بر آنها راست و درست درآمده بود.
« فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ -پس با سوّمی نیروشان دادیم.» خدا دین حق خود را به وسیلۀ رسول سوّم،که گفتهاند:وی شمعون وصیّ عیسی بود،نیرو بخشید.
« فَقٰالُوا إِنّٰا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ -و گفتند:ما به سوی شما فرستاده شدهایم.» سیاق مطلب به روایاتی که میگوید نشانههایی همچون شفای کور و زنده کردن مردگان به دست آن رسولان نمایان شده اشارهای نمیکند.آیا این امور ضرور نبوده،یا مردم از خلال گفتهها و حقایقی که رسولان کسان را بدان دعوت میکردهاند،یا از خلال رفتار و استقامت ایشان به راستی و درستی آنها پیبردهاند؟ یا از این روی که ظهور آیات و معجزات بر دست رسولان سنّتی است که نیازی به تفصیل و بیان ندارد؟ شاید آن قوم نخست دل آگاه بودهاند ولی شیطان آنها را گمراه کرده بوده، و دعوت رسولان برای یادآوری حقایقی بوده که پیش از آن بدانها ایمان داشته بودند و نیازی به آوردن نشانهها و معجزات تازه نبوده است،و خدا داناست.
[15]
امّا شبهۀ قوم آن رسولان در این نکته خلاصه میشود که چگونه خدا بشری را به عنوان رسول و پیام آور خود میفرستد و در نتیجه چرا در حالی که شما نیز همانند مایید،ما از شما فرمان بریم؟ « قٰالُوا مٰا أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا -گفتند شما انسانهایی همانند ما هستید،»
آن گاه به گمراهی خود ادامه دادند تا آن جا که نه تنها بدان رسولان بلکه به هر رسالتی کفر ورزیدند و گفتند:
« وَ مٰا أَنْزَلَ الرَّحْمٰنُ مِنْ شَیْءٍ -خدای رحمان هیچ چیز نفرستاده است،» نه رسالت شما را و نه رسالتی غیر از رسالت شما را.و بدین سان به کفر و سرکشی افزودند،امّا چرا در این جا نام«الرّحمن آن خدای بخشاینده»آمده است؟آیا از آن رو که رسولان این نام را یاد کردند و بدان قوم بیان میکردند که پروردگارشان آنها را بدون رسالت رها نکرده و وانگذاشته است،زیرا خدا رحمتی گسترده و عاطفهای بسیار دارد،و از این رو کافران گفتند:هرگز،«الرّحمن آن بخشایندۀ مهربان»نفرستاده است؟یا برای آن که پنداشتند رحمت خدا مانع از آن است که تکلیفهای دشوار را به وسیلۀ رسالت بر آنها نازل کند؟به نظر میرسد که احتمال نخست نزدیکتر به صواب باشد،پس پاسخ آنها در حدیث نفس خودشان مضمر و نهفته است.
« إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَکْذِبُونَ -شما جز دروغ نمیگویید.» از آن جا که اصل رسالت نزد آنها مردود بود پس دعوت آن رسولان نیز-به پندار آنها-فقط دروغ آمده است،و شاید این آیه دلالت بر آن دارد که آن رسولان مستقیما از سوی خدا سخن میگفتند.
[16]
خدای تعالی خود بزرگترین گواه صدق و راستی پیامبران خویش است.مگر نه این که در درون هر انسانی عقلی به ودیعه نهاده که او را به حق رهنمون میشود؟و مگر نه این که به دست رسولان خود نشانهها را ظاهر میسازد؟! و مگر نه این که به آنان نصرت و پیروزی میبخشد؟آیا استقامت ایشان بر صدقشان دلالت نمیکند که کاملا اطمینان دارند که به راستی فرستادگاناند و حتما و به یقین راست میگویند؟ « قٰالُوا رَبُّنٰا یَعْلَمُ إِنّٰا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ -گفتند:پروردگار ما میداند که ما به سوی شما فرستاده شدهایم.» ولی تحمّل مسئولیّت رسالت بدان معنی نیست که نسبت به موضعگیری
مردم نیز مسئولند،زیرا به راستی جزای مردم بر عهدۀ پروردگارشان است.
[17]
« وَ مٰا عَلَیْنٰا إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ -و بر عهدۀ ما جز پیام رسانیدن آشکارا هیچ نیست.» پس چون رسالت خود را به روشنی تمام به شما رساندیم نقش و وظیفۀ ما پایان یافته و نقش و وظیفۀ شما آغاز شده است.
از این آیه در مییابیم که:به راستی بشر را از شناخت هدایت میپرسند و مسئول است،و حق ندارد جرایم و گناهان خود را چنین توجیه کند /11 که به حق راهنمایی شده است،هرگز...وقتی دعوتی به سوی حق ظهور میکند بر تو واجب است که بدون گروه گرایی و تسلّط طلبی بدان بیندیشی و بنگری آیا آن دعوت راست است یا نه.
[18]
جاهلیان بر چار بالش ابریشمین توجیهات و معاذیر،غرقه در امیال و شهوتهای خود چرت میزنند،و هنگامی که بیم دهندهای بر آنها درآید و آنها را از سرانجام غفلتشان که نابودی و بدبختی است بترساند،او را به فال بد میگیرند،و ادّعا میکنند که او صفای زندگی آنها را مکدّر کرده است،پس داستان آنها مانند بیماری است که بیماری سرطان در پیکر او پیش میرود و ریشه میدواند،و او آگاهی ندارد،چون پزشک او را آگاه کند و از نتایج بد ناآگاهیش برحذرش دارد، بر او میشورد،و گوید:تو بدشگونی،چرا این قدر منفی باف هستی؟ « قٰالُوا إِنّٰا تَطَیَّرْنٰا بِکُمْ -گفتند:ما شما را به فال بد گرفتهایم،» ایشان را به فال بد گرفتند،و پنداشتند که بیان جنبههای منفی،و دعوت به اصلاح بخش فاسد و تباه شدۀ زندگیشان،همان سبب ناخرسندی و ناراحتی آنهاست.
برخی از مفسّران احتمال دادهاند که هنگام تبلیغ رسالت رسولان،بلایی بر آن قوم نازل شده،چنان که بر فرعون و قوم او نشانههایی به صورت خون و سالهای متوالی قحطی و...و...نازل شد.ولی به نظر میرسد ما به چنین فرضی در تفسیر نیازی نداریم.
« لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ -اگر بس نکنید حتما سنگسارتان خواهیم کرد،» بدین سان عناد آنها به ژرفترین درجه رسید که رسولان را تهدید کردند که اگر از دعوت خود دست نکشند ایشان را سنگسار خواهند کرد.خواه سنگسار همان زخم زبانهایی باشد که التیام نمییابد و آنان را تهدید کردند که تهمتهایی بر آنان میبندند و با سنگ اتّهام سنگسارشان خواهند کرد،یا معنی سنگسار همان پرتاب سنگ باشد که منجر به مرگ شود.این هر دو دلیل بر شکست آنها در برابر حجّت رسولان است که متوسّل به تهدید ایشان شدند.
« وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و شما را از ما شکنجهای سخت خواهد رسید.» (اگر معنای رجم همان سنگسار باشد)چه عذاب دردناکی بالاتر از آن است؟ شاید آنان را تهدید به قتل به بدترین و دردناکترین صورت کردند.
[19]
پاسخ متقابل رسولان آرامش به حق،و اطمینان به یاری خدا بود،زیرا خوار و خفیف نشدند و غمگین نگشتند،بلکه حقایق را بیپرده و بدون به کار گرفتن الفاظ خوشایند بیان کردند.
« قٰالُوا طٰائِرُکُمْ مَعَکُمْ -گفتند:شومی شما با خود شماست.» شومی آن قوم در نفوس منفی باف،و لجاجت و عناد،و طرفداری از باطل، و در اعمالشان بود که مصائب را به سوی آنها کشاند.آیا ویروس در پیکر بیمار قرار دارد یا در سخن پزشک؟آیا کسی را که دیگری را از چاهی که در راهش کندهاند بر حذر میدارد،دیدهای؟آیا خطر در پرهیز دادن نهفته شده یا در بیخبری و غفلت رهسپار؟ اجتماع فاسد در لبۀ پرتگاه راه میرود،و هر لحظه خطر تهدیدش میکند، شومی آن اجتماع همان طبقاتی بودن،و ظلم افراد آن به یکدیگر،و اسرافکاری آن اجتماع است،نه در دعوت بیم دهندگان و هشدار گویان.
« أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ -آیا اگر اندرزتان دهند،چنین میگویید؟» اگر شما را از خطرهایی که تهدیدتان میکند آگاه کنند،آیا این نزد شما شومی نامیده میشود؟ مفسّران گویند:این کلمه به منزلۀ پاسخ به تهدید سنگسار و شکنجه است، یعنی:چون ما شما را آگاه کردیم آیا در برابر آن ما را شکنجه میدهید؟ به نظر من چنین میرسد که محور کلام کافران همان شوم انگاشتن و به فال بد گرفتن است،و محور کلام پیامبران همانا پاسخ /11 بدان شوم انگاشتن.
« بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ -نه،شما مردمی گزافکار هستید.» گزافکاری شما همان سبب شومی و نکبتی است که به شما رسیده،و شاید این آیه شبیه آیه و گفتار خدای سبحان باشد که گوید:« وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ -ظالمان از پی تن آسایی و لذّات دنیوی رفتند». (1)
برخی بر آنند که«اسراف گزافکاری»در این جا به معنی زیادهروی در جرم و ظلم است،و مربوط به تهدید به سنگسار میشود.
[20]
در این جا صحنه صورتی تازه مییابد(و شخصیّتی جدید در آن ظاهر میشود)که همان بازتاب رسالت بر دلی روشن و نفسی پاکیزه است.مرد با ایمانی که میبیند قومش به سبب کفر خود در آستانۀ هلاکت و نابودی قرار گرفتهاند.پس به سوی آنها میشتابد تا آنها را از عواقب زیانبخش ردّ رسالت و نپذیرفتن آن بر حذر دارد.
« وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعیٰ -مردی از دور دست شهر دوان دوان آمد،» در روایات آمده است که آن مرد حبیب نجّار بود،و با آن که در دور دست شهر به سر میبرد آن رسالت و دعوت الهی بدو رسیده بود،و با وجود آن که-بر حسب روایات-چوپان بود به نصیحت و دلسوزی شتافت،و شاید کلمۀ«دور
1) 13) -هود116/.
دست شهر»اشاره به طبقهای پست نزد آن قوم باشد،هم چنان که این کلمه دلالت بر موقعیّت جغرافیایی و زیستگاه او میکند که نشان میدهد آن رسالت در صفوف برخی مستضعفان منتشر شده بود،کسانی که با آن که در دور افتادهترین نقاط شهر و نه در بالاترین نقاط میزیستند،با تمام نیرو مشعل رسالت را حمل میکردند.
شاید نکره آوردن کلمۀ«رجل مردی»برای دلالت بر کامل بودن صفات مردانگی،یعنی همّت عالی،و جزم شدید،و قول پایدار در وجود او بوده باشد،چنان که خدای سبحان گوید:« مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ /11 صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً -از مؤمنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند.بعضی بر سر پیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خود دگرگون نکردهاند». (1)
شاید آن مرد به سبب اهتمام کاملی که نسبت بدان هشدار داشت و علاقۀ شدیدش به سلامت و نجات قوم خود دوان دوان آمد،و این چنین است که صاحبان نفوس پاک به امنیّت مردم علاقه دارند و در ابلاغ رسالتهای خدا برای نجات مردم از عذاب حتمی خداوند خود را فدا و فنا میکنند.
« قٰالَ یٰا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ -گفت:ای قوم من!از این رسولان پیروی کنید.» آن مرد از خود آنان بوده و چنان که مناسب مقام بوده از در نصیحت و دلسوزی برآمده که گفته است:«ای قوم من»و از همان آغاز که به آنها فرمان داده تا از رسولان پیروی کنند،ایمان خود را آشکار کرده است.
آوردهاند که وی یکی از صدّیقان سه گانۀ تاریخ بوده است.در کتاب الدّر المنثور آمده است:ابو داود و ابو نعیم و ابن عساکر و دیلمی از ابی لیلی نقل کردهاند که گوید:پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله-گفت:
«صدیّقان سه تنند:حبیب نجّار(مؤمن آل یاسین)که گفت:
1) 14) -الاحزاب23/.
« یٰا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ -ای قوم من،از این رسولان پیروی کنید»، (1)و حزقیل(مؤمن آل فرعون)که گفت:« أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّٰهُ -آیا مردی را که میگوید پروردگار من خدای یکتاست،میکشید؟»، (2)و علی بن ابی طالب،که برترین فرد آنهاست». (3)
[21]
این دوستدار راستین،حبیب نجّار در تأیید حجّتهای رسولان مطلب را دنبال کرد و گفت:
« اِتَّبِعُوا مَنْ لاٰ یَسْئَلُکُمْ أَجْراً -از کسانی که هیچ مزدی از شما نمیطلبند،پیروی کنید.» پس ممکن نیست که برای طلب مزد متّهم به دروغزنی شوند،و ضمنا ساحر و شعبدهباز،و خواستار مناصب و مقامات و از سیاست مآبان و مردم ثروتمند و خوشگذران نیز نیستند،پس چرا دروغ بگویند؟و بویژه در ادّعاهایی چنین عظیم کسی دروغزنی میکند که مزدی-از هر /11 گونه که باشد-بطلبد در حالی که سیرت و روش پیامبران چنان که شیوۀ دعوتشان گواه ایشان است نزاهت و پاکی، تمام بوده است.
« وَ هُمْ مُهْتَدُونَ -و ایشان خود مردمی هدایت یافتهاند.» آری،برخی بر اثر نادانی یا دیوانگی ادّعاهایی دروغ میکنند،امّا این شائبه از رسولان خدا به دور است،زیرا استواری دعوت،و کمال خرد و نیکویی روش و رفتار و روشنی خطّ و برنامه و راست روی ایشان بر راه درست و مستقیم با وجود دشواریها،همه و همه گواههایی بر حکمت آنان و نشانۀ آن است که خود هدایت یافتهاند.وانگهی مبادرت رسول-هر رسولی باشد-به عمل بدانچه از مکارم اخلاق و کردار نیک که مردم را بدان میخواند گواه بر صدق اوست.
[22]
بدین سان،راستی را که محتوا و مضمون دعوت رسولان گواه صدق
ایشان است،پس ایشان ما را به سوی خدایی میخوانند که در عالم ذرّ از ما پیمان گرفته است که بدو ایمان آوریم،خدایی که فطرت ایمان داشتن به ذات خود را در دلهای بشر به ودیعه نهاده است،خدایی که نعمتهای خود را پیاپی بر ما ادامه داده و خردمان ضرورت سپاسگزاری از او را به ما فرمان میدهد! دعوت پیامبران به سوی خودشان یا به سوی نژاد یا حزب یا طایفهای نیست، بلکه دعوت به سوی خدایی که شکی دربارۀ او وجود ندارد،و ذاتی است که همه را یکسان آفریده است.
« وَ مٰا لِیَ لاٰ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -چرا خدایی که مرا آفریده و به نزد او بازگردانده میشوید،نپرستم؟» اگر حقیقت رسالتهای پیامبران این است،چرا نسبت به ایشان کفر ورزیم؟!و کسی که پروردگار خود را که او را آفریده و بازگشتش به سوی اوست،از دست بدهد چه چیزی خواهد داشت؟! بدین سان میبینیم که آن دوستدار راستین بزرگ تنها مردم را به پیروی از آن رسولان فرانخواند،بلکه در دعوت محتوای رسالتهای آنان که همانا توحید و یکتاپرستی است نیز مشارکت نمود.
[23]
سپس عیب شریکان ساختگی و پنداری را آشکار ساخت،و بیان کرد که پایه پرستش آنها باطل است.
« أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً -آیا سوای او خدایانی را اختیار کنم؟» پس اگر به سلطهای سیاسی یا اجتماعی یا اقتصادی،سوای خدا، سربسپارد که بدو امنیت و آرامش بدهد،و حمایت او را نسبت به گناهانش در برابر خشم پروردگار به دست آورد و تأمین کند،آیا آن خدایان برساخته هیچ یک از این انتظارات را برمیآورند؟هرگز...
« إِنْ یُرِدْنِ الرَّحْمٰنُ بِضُرٍّ لاٰ تُغْنِ عَنِّی شَفٰاعَتُهُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یُنْقِذُونِ -اگر خدای رحمان بخواهد به من زیانی برساند،شفاعتشان مرا هیچ سود نکند و مرا رهایی نبخشند.»
پس عذاب او به سبب پرستش خدایان برساخته،سوای ذات او،کاسته نمیشود،بلکه آن پرستش خود جرم و گناهی بزرگ است که به علّت آن خدا او را مؤاخذه و عقوبت میکند،و آن خدایان دروغین نمیتوانند مشرک را از آن عقوبت نجات بخشند.
[24]
« إِنِّی إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -و در این هنگام من در گمراهی آشکار باشم.» اگر پرستیدن آفرینندهای را که رستاخیز به سوی اوست،و او بر بندگانش مسلّط و تواناست رها کنم.و به پرستش خدایانی بپردازم که سود و زیانی در اختیار ندارند.
گمراهی آشکار،همان گمراهی واضحی است که در گمراهگی آن تردیدی وجود ندارد.
[25]
آن گاه در حضور همگان جبههای را که بدان وابستگی داشت، اعلان و آشکار کرد و با آشکار کردن بیزاری و برائت خود از قومش،با آنان به ستیزه برخاست و آنها را به مبارزه طلبید.
« إِنِّی آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ -(ای رسولان)من به پروردگارتان ایمان آوردم.سخن مرا بشنوید.» شاید او بدین وسیله،پس از آن که معاندان و لجبازان نصیحت مشفقانهاش را نپذیرفتند و او را تهدید کردند که او را مجازات خواهند کرد،همان گونه که پیشتر رسولان را نیز تهدید کرده بودند،جبههگیری خود را به آنها ابلاغ کرد،و پایداری ورزید و به آنها فرمان داد که گواهی صریح او را نسبت به یگانگی پروردگار بشنوند.
و شک نیست که یکی از حجّتهای رسا بر درستی دعوت ایمان صاحب آن است که متزلزل نمیشود و جهان را به مبارزه میخواند.
[26-27]
به هر حال در عمل تهدید سختی را که کرده بودند در حق او روا داشتند،و او را به بر حسب قولی،به زیر پای چندان کوفتند تا بمرد،و بر حسب
قولی دیگر با سنگسار کشتند.
آن گاه خدا او را به بهشت در آورد،و هنگامی که آمادۀ ورود به بهشت شد آرزو کرد که کاش قومش نیز با او بودند.
« قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قٰالَ یٰا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ* بِمٰا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ -گفته شد:به بهشت درآی.گفت:ای کاش قوم من میدانستند*که پروردگار من مرا بیامرزید و در زمرۀ گرامی شدگان درآورد.» در حدیث از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است که دربارۀ مؤمن آل یاسین گفت:
«وی در زندگی خود و پس از مرگ خویش هم چنان برای قومش دلسوزی کرد». (1)
بدین سان شهیدان آرزو میکنند که کاش به دنیا باز میگشتند تا اهل دنیا را از آمرزش و کرامتی که نصیب شهید میشود خبر دهند.
[28]
آن دوستدار راستین،حبیب نجّار،شهید به نزد پروردگار خود رفت،و قوم ستمگرش پس از او جز اندک زمانی باقی نماندند که خدا آنها را هلاک کرد.
امّا چگونه به هلاکت رسیدند؟ « وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّمٰاءِ -و از آن پس بر سر قوم او هیچ لشکری از آسمان فرونفرستادیم،» لشکری از فرشتگان یا نظیر آن،و شاید ذکر«السّماء-آسمان»در این جا برای دلالت بر این باشد که امر مهم از آسمان فرود میآمد.» « وَ مٰا کُنّٰا مُنْزِلِینَ -و ما فرو فرستنده نبودیم.» /11 از پروردگار عزّت و چیرهدستیِ مطلق نمیسزید که لشکری بر سر چنان قومی فروفرستد،مگر نه آن که هدف به کمتر از این مقدار نیز تحقّق پذیرفت؟ [29]
پس به چه ترتیب هلاک آنها صورت گرفت؟به یک بانگ
1) 18) -تفسیر نمونه،ج 12،ص 35.
سهمناک-در یک چشم بر هم زدن-همه را چون خاکستری سرد،بیحسّی و جنبشی و گرمایی کرد.
« إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ خٰامِدُونَ -جز یک بانگ سهمناک نبود که همه ناگاه برجای سرد شدند.» [30]
سیاق مطلب بر این داستان که به تقریب تجربههای رسالتها را خلاصه کرده است پینوشتی میآورد و گوید:
« یٰا حَسْرَةً عَلَی الْعِبٰادِ -ای دریغ بر این بندگان.» به راستی که جای دریغهاست،تا هر شخصی که در نظیر چنین موقعیّتی قرار گرفته باشد ناچار حسرت میخورد،همانا خدا بندگانش را آفریده که به آنان مهربانی کند،و با اراده و آزادی آنها را گرامی سازد،اما آنها راه هلاک را برگزیدند،آن گاه رسولانی نزدشان فرستاد که آنها را از زیان کارهایشان بیم دهند و هشدار گویند،ولی آنها ایشان را مسخره کردند،و خویشتن را عرضۀ هلاکی ساختند که مستوجب حسرتها و دریغهاست،چگونه آخرین فرصت خود را با مسخره کردن ضایع و تباه ساختند؟!و چگونه هیمۀ آتش افروز دوزخ شدند،در حالی که انتظار میرفت میهمانان خدای رحمان در بهشت شوند؟! « مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ -هیچ پیامبری بر آنها مبعوث نشد مگر آن که مسخرهاش کردند.» شاید این مسخره کردن سختترین گونۀ کفر،و دور کنندهترین راههای گمراهی،زیرا صاحبش در حالتی از بیهودگی و بیاعتنایی به سر میبرد،و مثالش در این مقام مانند آن است که پزشک بیمار را به دارو سفارش دهد و از هلاک بپرهیزاند،آن گاه به جای آن که بیمار از او سپاسگزاری کند و در اجرای دستورهای او شتاب ورزد،بر پزشک بخندد.آیا چنین مردی مستوجب دلسوزی و دریغها نیست؟ /11 [31]
آنها از سرگذشت پیشینیانی که خدا به سبب کفر و مسخره کردنشان آنها را هلاک کرده و جز عبرتی از آنها باقی نمانده،غفلت میورزند.
« أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ -آیا ندیدهاند که چه مردم(و نسلهایی)را پیش از آنها هلاک کردهایم.» بزرگترین چیزی از سببهای موعظه و اندرزگیری دربارۀ آن گذشتگان این است که آنها به راستی تنها فرصت خود را از کف دادهاند و هرگز به نزد اهل خود باز نمیگردند.
« أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لاٰ یَرْجِعُونَ -که دیگر به نزدشان بازنمیگردند.» آیا بر سر آثار باقی ماندۀ آنها نایستیم و از خود نپرسیم:کجایند آنان که این آثار را ساختند و در سایۀ آنها زیستند،آیا روزی بازگشتند تا آثار ویرانی و تخریبی را که به شهرهای آنها وارد شده ببینند،یا ما را از سرنوشت خود خبر دهند؟!هرگز...
[32]
آری،همۀ مردم در روز حسرت گرد خواهند آمد تا حسابی دشوار پس دهند و سپس به پاداشی مناسب پاداش و جزا بینند.
« وَ إِنْ کُلٌّ لَمّٰا جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ -و کسی نماند مگر آن که نزد ما حاضرش آورند.» گفتهاند:حرف«إن»در این جا در اصل«إنّ-همانا»با تشدید است،و کلمۀ«لمّا»برای تأکید است،و بدین سان تأکید به دنبال تأکید میآید:«إن» برای تأکید،و«کلّ»نیز معنی تأکید میدهد،و«لمّا»و الجمیع نیز تأکید است.
برخی از مفسّران گفتهاند:«إن»حرف نفی و«لمّا»به معنی«إلاّ»ست چنان که گوینده گوید:«نشدتک باللّٰه لمّا فعلت»یعنی«إلاّ فعلت-تو را به خدا سوگند میدهم که چنان نکنی».
نیز جایز است که معنی«لمّا»توقّع باشد،و معنی نفی نیز داشته باشد، یعنی /11 تا حال واقع نشد و به زودی واقع خواهد شد.
سخن پایانی:
از بررسیهایی که دربارۀ عوامل برانگیختن دو جنگ جهانی به عمل آمده
برمیآید که بشریّت به گونهای ناخواسته به سوی جنگ رانده شد،هیچ یک از رهبران دولتهایی که با یکدیگر میجنگیدند نمیخواستند که آن را به صورت جنگی ویرانگر و نابود کنندۀ همه چیز و همه کس درآورند،ولی مانند کسانی که در جریان موج ازدحام و انبوه جمعیّت قرار میگیرند فشار میبینند و رانده میشوند و دیگران را میرانند و راهی برای رهایی نمییابند،و بیاراده و هشیاری به حرکت در میآیند.
همچنین چون جنبههای منفی امتها متراکم شود به صورتهای گوناگون منفجر میشود،از آن جمله جنگهایی است که خدا به وسیلۀ آنها بندگان را مجازات میکند.آیا پروردگار سبحان ما نگفته است:« قُلْ هُوَ الْقٰادِرُ عَلیٰ أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذٰاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ -بگو:او قادر است بر آن که از فراز سرتان یا از زیر پاهایتان عذابی بر شما بفرستد،یا شما را گروه گروه درهم افکند و خشم و کین گروهی را به گروه دیگر بچشاند» (1).
و بدین سان نیروی هیتلر و ژاپن متلاشی شد،و اروپا عقب ماند تا تبدیل به نیروی درجۀ سه جهانی شد.چرا؟ به سبب جنایاتی که در حق انسانیّت مرتکب شدند،و به دلیل انحراف بزرگ از قوانین تغییر ناپذیر خدا.
امروز چگونه پروردگار توانمند حکیم میگذارد این جنایات دربارۀ آفریدگانش صورت گیرد؟!این ستم گسترده و پردامنه،و این استضعاف فراگیر، که صدها میلیون از آفریدگان خدا گرفتار ظلم و ستم مشتی از مستکبران باشند،آیا خدا بندگانش را فرو میگذارد؟! هرگز...بلکه او به آنها تقریر میکند که کیدش استوار و محکم است،و اگر از گمراهی و گردنکشی خود بازنگردند،و /11 از سرنوشت نسلهایی که پیش از
1) 19) -الانعام65/.
آنها بودهاند،عبرت نگیرند که-چگونه خدا آنها را هلاک کرده و هرگز یک تن از آنها بازنگشته است-بیگمان ناگزیر روزی انبارهای اسلحه منفجر میشود تا گدازه بر سر سازندگان خود و مردمی که بر کار آنها نظاره کردند و خاموش ماندند،فروریزد، یا خداوند آنان را در زمین فرو میبرد یا کسوفی از آسمان بر آنان فرو میفرستد یا بیماری واگیری همچون بیماری«ایدز»در میانشان منتشر میکند که نمیتوانند از آن جلوگیری کنند.
بنا بر این بر تمام ما واجب است که نسبت به رسالت پروردگار توانمند مهربان خود هشیار باشیم و هشدار او را جدّی بگیریم،و گرنه ساعت و لحظۀ مجازات هراسناک است،و بدان روز پشیمانی سودی ندارد،هم چنان که از توبه نیز سودی برنمیآید.
وَ آیَةٌ لَهُمُ اَلْأَرْضُ اَلْمَیْتَةُ أَحْیَیْنٰاهٰا وَ أَخْرَجْنٰا مِنْهٰا حَبًّا فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ (33) وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ وَ فَجَّرْنٰا فِیهٰا مِنَ اَلْعُیُونِ (34) لِیَأْکُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ مٰا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ (35) سُبْحٰانَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ (36) وَ آیَةٌ لَهُمُ اَللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ اَلنَّهٰارَ فَإِذٰا هُمْ مُظْلِمُونَ (37) وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَهٰا ذٰلِکَ تَقْدِیرُ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ (38) وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ حَتّٰی عٰادَ کَالْعُرْجُونِ اَلْقَدِیمِ (39) لاَ اَلشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهٰا أَنْ تُدْرِکَ اَلْقَمَرَ وَ لاَ اَللَّیْلُ سٰابِقُ اَلنَّهٰارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (40) وَ آیَةٌ لَهُمْ أَنّٰا حَمَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی اَلْفُلْکِ اَلْمَشْحُونِ (41) وَ خَلَقْنٰا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مٰا یَرْکَبُونَ (42) وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلاٰ صَرِیخَ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْقَذُونَ (43) إِلاّٰ رَحْمَةً مِنّٰا وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ (44)
39[کالعرجون القدیم]
:عرجون،شاخۀ خشک خمیدۀ خرما است.
پس از آن که نفوس پاکیزه برای دریافت نشانههای خدا آماده شد که این معنی با یادآوری عاقبت بدی که گریبانگیر صاحبان دلهای فروبسته میشود صورت مییابد،قرآن آغاز به یاد کردن از خدا از طریق نشانهها و آیات او میپردازد.و نخستین نشانۀ او زندگیی است که پروردگار در زمین مرده برمیانگیزد(همان گونه که با رسالت دلهای مرده را زنده میکند)و از آن زمین دانه میرویاند(که بخش بزرگ خوراک بشر را تشکیل میدهد)،هم چنان که در زمین بوستانهای درختان خرما(که فوایدی گوناگون دارد)و تاکستانهای انگوری را(که میوههای سودمندی بمانند خرما دارد)قرار میدهد،و از زمین چشمههایی میشکافد که با برکتهای بسیار روان میشود،و هدفهای سه گانه از آن این است که:بشر روزی خود را از آن به دست آورد،و آنچه میخواهد و بدان نیاز دارد در زندگی بسازد،و پروردگار خود را شکر گزارد.
(و پس از آیۀ الحیاة)پروردگار سبحان ما،ما را یادآور نکاتی در آفرینش میشود که دلپذیرترین آنها نشانه و آیۀ همسری است که شامل بشر و جانداران و جز آن میشود(نشانهای که دلالت بر این دارد که پروردگار ما خود منزّه و برکنار از نیازمندی به جفت و همسر است).
(و از خوراک بشر و نظام زندگی او که بر پایۀ زناشویی و همسری نهاده شده،به بیان نشانههای پروردگار ما در آفاق میپردازد).این شب،چگونه روز از آن برکشیده میشود(و این امر دلالت بر آن دارد که نخستین چیزی که خدا آفریده روز است،سپس آن را برکشیده و شب پدید آمد)و همه در تاریکی قرار گرفتند.
خورشید(که همان محور منظومۀ ماست)به آسانی و همواری روان است (ولی ضمن برنامهای رسم شده،و تا پایانی معیّن که بدان هنگام قرار مییابد)و این فرمان خدای پیروزمند تواناست(که مدار خورشید را با دانش خود ترسیم کرده و آن را به تسلّط و توانمندی خود رام و مسخّر ساخته است).
امّا ماه را نیز خداوند به زیر فرمان در آورده(همان گونه که خورشید را در فرمان دارد)تا در منازلی که برای آن مقرّر است روزانه حرکت کند تا در پایان ماه به صورت شاخۀ کهن خمیده و خشکی،پژمرده و زرد شده بازگردد.
هر چه در آفرینش ژرف اندیشی کنیم آثار فرمانروایی و تقدیر و تدبیر بیشتر بر ما آشکار میشود،خورشید مجاز نیست بر سرعت خود بیفزاید چنان که سرعتش مانند سرعت ماه شود(زیرا مدار خورشید سالیانه و مدار ماه ماهیانه است)و نه شب (که عادتا ماه در آن دیده میشود)مجاز است که بر روز پیشی گیرد،و از حدود خود درگذرد،بلکه هر جرمی با سرعتی معیّن و در مداری که برای آن ترسیم و معلوم شده حرکت میکند.
(بدین سان بشر میتواند به نظامی که بر او احاطه دارد اطمینان کند،و زندگی خود را با کمال دقّت مطابق آن تنظیم کند و تمدّن خود را بر آن بنا نهد).
نعمتی ضرور و دیگر برای نیکبختی انسان و تمدّن او نیز وجود دارد که همان نعمت کشتیهایی است که خود نشانهای الهی هستند.به راستی کشتی نیز
نشانهای که ما را به پروردگارمان رهنمون میشود،و ما را با قدرتمندی و مهربانی او آشنا میسازد.کشتی سینۀ امواج را میشکافد و در دریاها پیش میرود،و مردم و کالاهایی بسیار را حمل میکند،و در خشکی خداوند چارپایانی آفریده است که از این لحاظ همانند کشتیها هستند.
(رام ساختن کشتیها یا چارپایان از کارهای بشر نیست،زیرا اگر خدا امور بهرهبرداری از آنها را فراهم نسازد بشر خود نمیتواند چنان کند)و دلیل این بیان آن که:اگر خدا بخواهد آنها را غرق کند /11 آیا کسی به فریادشان خواهد رسید یا آیا کسی میتواند نجاتشان دهد؟هرگز...
[33]
از آن جا که دل بیخبر و غافل همچون سنگی است سخت،از این نشانهها هیچ سودی نمیبرد،پس راه درست همانا بیم دادن به او با هشدار و آگاه ساختن اوست،و این امر نخست:با بیان سرانجام غفلت و بیخبری،و دوم:با ترساندن او از سرگذشت ترسناک پیشینیان و سوّم:با تصویر صحنهای از عذابی است دردناک که در انتظار اوست.بدین سان سورۀ یس با هشداری آشکار و روشنگر آغاز میشود،تا دلهای پاکیزه را سر سپرده و خاشع کند و برای پذیرفتن نور ایمانی که نشانههای خدا در نفس و در آفرینش حامل آنند آماده سازد.
نخستین نشانه از این نشانهها همین زندگی است که پروردگار آن را در زمین مرده برانگیخته و به وجود آورده است،و خود همانند زندگی ایمان است که قرآن با یاد کرد نشانههای خدا در دل آدمی میدمد.
« وَ آیَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنٰاهٰا -نشانۀ عبرتی است برایشان زمین مرده که زندهاش ساختیم،» مرگ زمین از خود آن است،امّا زندگیش از خداست،همچنین غفلت و بیخبری انسان از جانب خود اوست در حالی که ایمانش بسته به خداست.
زندگی در انگیزترین چیزی است که ما آن را در طبیعت میبینیم،ما آن را
دوست میداریم زیرا به وسیلۀ آن زندگی میکنیم و به جدا شدن از زندگی راضی نمیشویم،ما به راستی زندگی را به سبب نشانههای توانمندی و زیبایی که در آن هست گرامی و بزرگ میداریم.
پروردگار ما را یادآور زندگیی میشود که آن را در زمین مرده برمیانگیزد شاید شناخت ما به توانمندی و قدرت پروردگارمان بر زنده کردن ما دیگر بار برای حساب و پاداش افزون شود.
« وَ أَخْرَجْنٰا مِنْهٰا حَبًّا فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ -و از آن دانهای که آن را میخورند بیرون آوردیم.» آیا دانه خوراک بیشتر اهل جهان نیست و آیا کشت گندم بیش از /11 هر کشت دیگری متّکی به باران نیست؟ [34]
دیگر از نشانههای خدا درختان است که روی زمین را پوشانده،و از درختانی که بشر از آنها بهره میبرد-و بویژه در محیط عربی-درخت خرماست که در صنعت اسبابهای منزل وارد شده،هم چنان که خانهها را نیز با آن بنا میکنند، و از میوۀ آن خوراک و نان خورش و قند میگیرند و آن را از روزهایی که میرسد برای دیگر ایّام سال نگه میدارند،و از شهری به شهر دیگر هدیه میبرند،و در عین حال بهترین غذای آدمی است زیرا حد اکثر موادّی را که بدن بدان نیاز دارد حاوی است،تا آن جا که روایت کردهاند که درخت خرما به منزلۀ عمّۀ آدمی است،و از رسول اعظم(ص)روایت کردهاند که گفت:
«عمّۀ خود،درخت خرما را گرامی دارید».
« وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا جَنّٰاتٍ -و در آن باغها پدید آوردیم.» درختان به یکدیگر نیاز دارند،و شاید از این رو است که قرآن به صورت مجموعهای«جنّات باغها»از آنها یاد کرده است،خداوند برای روییدن درختان صدها قانون طبیعی نهاده است،از حاصلخیزی زمین تا گرمای هوا و وجود آب و اعتدال بادها و تناسب بارانها و...و...،و بدین سان خدا قرار دادن و پدید آوردن بوستانها را به خود نسبت داده است.
« مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ -از نخلها و انگورها.» انگور-نیز مانند خرما-به صورت کشمش برای زمانی غیر از موسم خود نگهداری میشود،و دارای فواید غذایی بسیاری است،و شاید ذکر نکردن لفظ درخت تاک به سبب کمی فایدۀ آن نسبت به درخت خرما بوده باشد،و مقایسۀ میان درخت خرما با آن ارتفاع بسیاری و تاکی که به صورت بوته و درختچهای است اعجاب آدمی را برمیانگیزد،و این دو درخت با وجود آن که اصلشان مختلف و به کلّی متفاوت است به یکدیگر شبیهند،نخل درختی است بسیار بلند و تاک بر زمین گسترده یا بر چفته گسترده میشود.
« وَ فَجَّرْنٰا فِیهٰا مِنَ الْعُیُونِ -و در آن چشمهها روان ساختیم.» آیا به شبکۀ قناتهای تشکیل شده در زیر زمین و حوضهایی که آب قناتها در آنها جمع میشود نمینگرند؟و آن گاه به اختلاف سطح نقاط مختلف زمین که به شکافتن و روان شدن چشمه سارها برای آبیاری زمین کمک میکند و منظرۀ دلربای آن آدمی را به شناخت پروردگار و سپاسگزاری از او برمیانگیزد،نمیاندیشند؟ [35]
به راستی که هماهنگی میان نیازمندیهای بشر و آفرینش خدا در طبیعت دلیل دقّت تقدیر و اندازهزنی و حسن تدبیر است.بشر به رزقی که به فراوانی بدو میرسد نیازمند است،و در حاشیهای معیّن از آزادی در تنوّع منابع غذایی و اظهار نوآوری و هنر خود از آن بهره میبرد،و همچنین به رشد آگاهی و شناخت و آرامش نفس خود نیز نیازمند است.تمام این نیازمندیها در بوستانها و چشمهسارها تکامل یافته است.
« لِیَأْکُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ -تا از میوۀ آن بخورند،» و نیازهای مادّی خود را به خوراک بگذرانند.
« وَ مٰا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ -و آنچه دسترنج آنهاست،» از تنوّع بخشیدن به خوراک،و استفاده از آب و درختان در ساختن خانهها و اسباب منزل.
« أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ -چرا سپاس نمیگویند؟»
بدین وسیله است که نفوس آنها با شناخت پروردگار و دوستی و اعتماد بدو اطمینان و آرامش مییابد،و این خود غذای اصلی روح و خرد و ارادۀ آنهاست که به مراتب از جسمشان بزرگتر و مهمتر است.
[36]
سیاق آیات از بحث خوراک و نیازمندیهای نزدیک به زندگی بشر به بارزترین /11 وجوه نیاز آفریدگان میپردازد.مردم و جانوران و دیگر چیزها جفت جفت به گونهای آفریده شدهاند که جفتها به یکدیگر نیازمندند،تا ما دریابیم و بفهمیم که اینها آفریدگانی هستند که کارشان تدبیر و تنظیم شده-و در نتیجه-در یابیم که آفرینندۀ آنها خود از هر حاجتی منزّه و مبرّاست،و او پروردگار سبحان است که تمام جفتها را آفریده است تا نشانۀ تعالی و فراتر بودن او از عجز و ناتوانی باشند.
« سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا -منزّه است آن خدایی که همۀ جفتها را بیافرید.» همچنین هر عنصری را که در طبیعت وجود دارد،و نقاط ضعف گواه بر نیاز آنها به آفرینندهای مدبّر است.مگر نه این که ناتوان خویشتن را نیافریده و کار خود را تدبیر نکرده است؟!و اگر خود خویشتن را میآفرید طبعا خود را کامل میساخت،و اگر خود تدبیر کار خویش را کرده بود خود را بینیاز و توانگر میآفرید،امّا خدای سبحان آفریدگان را در ضعف و ناتوانی بسرشت و آنها را به یکدیگر نیازمند کرد،تا گواهی دهند بر این که آفرینندۀ آنها بینیازی است توانمند،و اگر در آفرینندۀ آنها فرض ضعفی کنیم،چنان آفریننده مفروضی خود آفریدهای میشود و آنچه در مورد دیگر آفریدگان صدق دارد از نیازمندی به وجود مدبّری فرادست او،در مورد او نیز صدق خواهد داشت.
بدین سان این آیه با تسبیح و منزّه ساختن خدا آغاز میشود که ما را یادآور ضعف و ناتوانی آفریدگان باشد،در حالی که آیات پیشین ما را یادآور توان و قدرتی که در موجودات هست میشد.
کلمۀ«سبحان»-چنان که گفتهاند-عَلَمی است دالّ بر تسبیح و تنزیه،و تقدیر آن چنین است سبّح تسبیح الّذی خلق الازواج تسبیح و تنزیه کرد،
تسبیحی شایستۀ آن که جفتها را آفرید.
« مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ -چه از آنچه از زمین میرویاند.» پس گیاهان را جفت جفت آفرید،از جمله گیاهانی که هنگام نزول قرآن شناخته شده بود و نیز آنچه پیشرفت دانش امروز کشف کرده است که در هر گیاهی اندامهای نر و ماده وجود دارد،و آمیزش آنها با دست و عمل بشر صورت میگیرد-چنان که مثلا آمیزش و گردهافشانی درخت خرما به دست انسان انجام مییابد-و یا بادها یا زنبور عسل و امثال آنها به باروری آنها کمک میکنند.
« وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ -و از نفسهایشان.» زیرا نیاز به همسر ریشۀ عمیق در جسم و جان دارد و منعکس کنندۀ ضعف و ناتوانی بشر است؛چه یک فرد با همسر خود کامل میشود.حتی اگر دنیا را بگیرد باز برای زندگی نیاز به همسر دارد.گاهی میل جنسی چنان او را گیج و سرگشته میکند که عقلش را از او میگیرد.یک بار ناپلئون-با همۀ گردنکشی و جهانگشایی که داشت-به فرزند خود گفت:تو بر دنیا حکومت میکنی.پسرش گفت:چگونه؟گفت:چون تو بر مادرت فرمان میرانی و مادرت بر من حکومت میکند.
تاریخ داستانهای زیادی را از ستمگران و گردنکشانی روایت میکند که در برابر زنان خود سر خم میکردند.آیا این خود دلیل بر ضعف و ناتوانی این عده نیست و آیا نشان نمیدهد که اینان،علی رغم پندارشان،خدا نیستند.مثلا،همین فرعون دشمن خود را-با وجود ترس از او-در خانهاش پرورش میدهد؛زیرا همسرش از او میخواهد که چنین کاری کند و فرعون اطاعت میکند.این امر به جهانیان ثابت کرد که کسی که خود را ربّ اعلی میپندارد همسرش بر او حکومت میکند.
« وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ -و چه آن چیزهایی که نمیشناسند.» حتّی دیگر موجودات یکدیگر را کامل میسازند،از هستۀ ناچیز و محدود در کوچکی(اتم)بگیریم-که از پروتون و الکترون تشکیل شده-تا کهکشانهای
گستردۀ ناپیدا کرانه.
دانش بشر هم چنان در سطحی پایینتر از آن است که به تمام ویژگیهای جفت جفتی بودن پیبردن.
ما هر چه در شناخت نیاز جفتها به یکدیگر ژرفتر بیندیشیم از دقّت تدبیر و سلامت نظمی که در این مورد به کار رفته و نیروی تسلّطی که بر آفریدگان چیرگی دارد بیشتر آگاه میشویم و در نتیجه بیشتر و بیشتر فرصت شناخت پروردگارمان را به دست میآوریم.
[37]
بگذارید به این افق پهناور که فرا رویمان بیحدّ و مرزی که بشناسیمش،گسترده است بنگریم، /11 نه برای آن که از نشانههای آن بهراسیم،و نه برای آن که از این همه زیبایی که در آن وجود دارد بهره جوییم،بلکه برای آن که از آن و از خلال آن از خویشتن آگاه شویم و هشیاری افزاییم.به همین شب بنگریم که پروردگار حکمت آموز ما لباس روز را از پرتو و گرما و گردش خورشید بر آن میپوشاند،سپس آن جامه را از پیکرش بیرون میکشد و شب به همان گونه که بود باز میگردد و تاریک و آرام میشود،مگر برخی از بقایا و رسوبات روز(که تکاپویی در شب دارد).راستی را که در این نشانهای است،بگذارید آن را بنگریم.
« وَ آیَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهٰارَ فَإِذٰا هُمْ مُظْلِمُونَ -شب نیز برایشان عبرتی دیگر است که روز را از آن برمیکشیم و همه در تاریکی فرو میروند.» بیایید این بار هنگام غروب به شب بنگریم که به حیوان ذبح شدهای بدان گاه که پوستش را میکنند،مینگریم،تا دست قدرت الهی را بنگریم که چگونه این کار را با لطف و مهارت و با نظامی دقیق صورت میدهد.
[38]
و نشانۀ روز همانا این گوی آتشین افروختهای است که ما خورشیدش مینامیم و از دختر خود،زمین یک میلیون و دویست هزار مرتبه بزرگتر است.چگونه در آسمان بآسودگی و دقّت حرکت میکند،و با حرکتی بیانحراف
به سوی قرارگاه پایانی خود،نزدیک ستارۀ بسیار دور دست«وگا» (1)پیش میرود و روزی بیفروغ میشود و قرار و آرام مییابد،آن گاه آن را به جهنم میافکنند و از گرمای دوزخ میسوزد.
« وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَهٰا -و خورشید به سوی قرارگاه خویش روان است،» کیست که آن را رام ساخته و در راه معیّن خود به راه انداخته است که حتی یک اینچ منحرف نشود؟!به یقین همانا او اللّٰه است که به هیمنۀ خود برآفریدگان تسلّط دارد و با دانش خود امور آفرینش و هستی را به دقّت تدبیر میکند.
« ذٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ -این فرمان خدای پیروزمند داناست.» [39]
امّا ماه که در فلک خود،منزل به منزل با دقّتی حساب شده دور میزند که اخترشناسان را قادر میسازد که مسیر آن را تا صد هزار سال دیگر بشناسند و معلوم کنند،خود نشانهای است از شب که ما را بر آن میدارد که ایمان خود را به تسلّط و چیرگی پروردگارمان بیفزاییم.
« وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ -و برای ماه منزلهایی مقدّر کردیم.» /11 شاید این منزلها همان ایستگاههای روزانه است که ماه هر شب چون بدانها رسد،چندی بزرگ و سپس کوچک میشود و از زمان پدید آمدن خود به صورت هلال تا وقتی در محاق پنهان گردد در آن منازل دور میزند.
« حَتّٰی عٰادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ -تا همانند شاخۀ خشک خرما بازگردد.» آیا هیچ گاه باقیماندۀ شاخۀ خرمایی بر خرما بنی،پس از آن که میوهاش را چیده باشند و شاخهاش بر فراز خرما بن زرد و پژمرده شده باشد،توجّهت را جلب کرده است؟منظرۀ ماه در اواخر شب در پایان هر ماه چنان است.
1) 20) -نسر واقع:ستارهای روشن که با دو ستارۀ دیگر به صورت کرکسی است که بال گشوده و فرود آید، در جانب قطب جنوب-م.
حرکت خورشید و ماه در وقت خود چنان دقیق و حساب شده است که اگر بر حسب جزئی از یک میلیون جزء از ثانیه حساب کنی،کمترین تفاوتی در آن نمییابی.به راستی که این نشانۀ نظام شگفت انگیزی است که بر این عالم هستی میگذرد و قدرت الهی که آن را به دقّت مهار و منظّم کرده است،و در عین حال راهنمای ما در نگهداشتن وقت و تعیین زمان است.
وقت شناسی همانا بزرگترین مقیاس و وسیلۀ سنجش تمدّن آدمی است، هر چه انضباط و احترام به وقت بیشتر باشد نشانۀ همان درجه از پیشرفت بشر در زمینههای تمدّن محسوب میشود.
[40]
ثبات نظم موجودات دلیل تسلّط و چیرگی پروردگار مسلّط و قدرتمند است.این خورشید در برجهای دوازدهگانۀ خود هر سال یک بار میگردد(بر این اساس که آنچه میگردد در واقع سیارۀ زمین است،امّا به نظر ما چنان میآید و در نتیجه بر حسب آنچه میبینیم و حسّ میکنیم،میگوییم:خورشید دمید و غروب کرد و(از نیمروز)به زوال گرایید،گرچه به راستی این زمین ماست که به دور خورشید میگردد).
« لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهٰا أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ -خورشید را نسزد که به ماه رسد.» ماه هر ماهی یک بار در منزلهای خود میگردد،در حال که خورشید هر سال یک بار میگردد،و خورشید را نسزد که در شتاب بر ماه پیشی گیرد که در نتیجه فصلهای چهارگانه سال را در ظرف یک ماه بر ما ظاهر شود.
« وَ لاَ اللَّیْلُ سٰابِقُ النَّهٰارِ -و شب را نسزد که بر روز پیشی گیرد.» پس ساعتهای شب وارد روز نمیشود،چنان که روز بکاهد و کم شود، مگر به اندازه و بر حسب نظامی ثابت از میلیونها سال پیش.و همچنین حرکت خورشید از خاور به باختر ثابت و بر یک قرار است.
شاید این آیه نخست به ثبات نظام دورۀ سالیانۀ خورشید،و سپس به ثبات نظام شب و روز،اشاره دارد.
« وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ -و همه در فلکی شناورند.» خورشید و ماه و سیّارهها و ستارگان هر یک شتابان در فلک خود در گردشند،ولی بی آن که به اندازۀ سر مویی از نظام استوار و مقرّر منحرف شوند.آیا این امر دلیل بر تسلّط و دقت آفرینش و حسن تدبیر پروردگار و ظرافت اجرای قوانین و قواعدی که خود مقرّر و مقدّر داشته است نمیباشد؟! فلک همان جسم دایرهوار است،و بدین سان در این آیه به حرکت دایرهای اجرام آسمانی اشاره شده است.
اگر به عنوان مثال خورشید را نمونهای از این اجرام بگیریم میبینیم که افلاکی گوناگون حرکت میکند،یعنی هر بیست و پنج روز یک بار به دور خود میگردد،و با دیگر سیارههای کهکشان به سرعتِ تقریبا یک میلیون و صد و سی هزار کیلومتر در ساعت میچرخد،و در عین حال به سوی قرارگاه خود به سرعت هفتاد و دو هزار و چهارصد کیلومتر در ساعت روان است،و در همین حال قمرهای آن با نظامی ثابت و دقیق به دور آن میگردند،و دیگر اجرام نیز در این فضای پهناور حرکت میکنند،هر یک در فلکی معیّن بی آن که به یکدیگر برخورد کنند.آیا این همه ما را به پروردگار قدرتمند مهربانمان رهنمون نمیشود؟! /11 خدا امور مملکت عظیم خود را بدین سان سامان داده و تدبیر کرده است، زمین را با باران زنده ساخته و انسان را از آن روزی داده،و امور آدمی را به ثبات نظام زمین و خورشید و ماه منظّم داشته،و به انسان از طریق نظامی که محوری اصلی از محورهای تمدّن است فرصت تکامل داده است.
[41]
سیاق آیات محور دوّم را که همان وسایل حمل و نقل است یادآور میشود،اگر بشر نمیتوانست خود و کالای خویش را از جایی به جایی منتقل کند، بیگمان نمیتوانست تمدّنی را بنا نهد،و بزرگترین وسایل حمل و نقل کشتیهاست.پس از قدیمترین روزگاران تا امروز پهنۀ آب گذرگاه کشتیهایی گوناگون بوده که انسان و موادّ را پیش از دیگر وسایل حمل و نقل جا به جا کرده است،و این کشتیها هنوز هم چنان بهترین و ارزانترین و شایعترین وسایل است،و از این رو هر دولت
مستقل ناگزیر است که راهی به دریا داشته باشد،و دولتهایی که در معرض تهدیدند و دارای چنین مزیّتی نیستند از دشواریهایی بسیار رنج میبرند.
« وَ آیَةٌ لَهُمْ أَنّٰا حَمَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ -عبرتی دیگر برای آنها آن که نسلشان را در آن کشتی انباشته سوار کردیم.» در واقع خدا-و نه انسان-کشتی را برای حمل بشر از اقیانوسها رام کرد.
شاید کلمۀ«ذرّیّتهم»به معنی امثال و نظایرشان باشد،زیرا تمام مردم بر کشتیها سوار نمیشوند،یکی از مفسّران گوید:معنای«ذرّیّتهم»کودکان آنهاست،زیرا کودک رمز عطوفت و محبّت است و سوار کردن او بر کشتی منتهای رحمت و مهربانی خدا را نسبت به انسان مینمایاند،با توجّه بدین امر که سوار شدن بر چارپایان بر کودکان دشوار است.
سیاق آیه تأکید دارد بر این که کشتی انباشته از کالاهاست،زیرا کشتی انباشته به سبب سنگینی به خطر غرق شدن نزدیکتر است،و این بارزترین دلالت بر نعمت خداست که انسان و ما یحتاج او را با هم و یک مرتبه حمل کرده است.
[42]
و خدا برای انسان چارپایانی آفرید که همچون کشتی او را از شهری به شهری میبرند.
« وَ خَلَقْنٰا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مٰا یَرْکَبُونَ -و برایشان همانند کشتی چیزی آفریدیم که بر آن سوار شوند.» /11 کیست که چارپایان را آفریده،و آنها را برای ما رام ساخته است؟آیا او خدا نیست؟!پس کفرورزی و گردنکشی در برابر سلطۀ او برای چیست؟! [43]
عوامل غیبی و پنهانی که در ظواهر مادی اثر میگذارد،قدرت انسان را در دفاع از خود از او میرباید،از این رو امواج دریاها همواره در طوفانهای شدید قربانیانی را میبلعد،و همیشه حوادثی مانند انفجار(سفینۀ فضایی)چالنجر که سازندگانش آن را به نام(ستیزه طلبی)نامیده بودند،انسان را یادآور میشود که قدرت آدمی محدود و سرچشمه گرفته از خداوند است،و به راستی اگر خدا بر انسان خشمگین شود هیچ کس نمیتواند آدمی را نجات دهد.
اگر به دفتر هر یک از سازمانهای بیمه در کالیفرنیا واقع در امریکا بروی و از آنها بیمۀ کامل در برابر تمام خطرها بخواهی،همه میگویند:بلی.ولی اگر دریا این ایالت را به کام بکشد-موضوعی که برخی از زمین شناسان وقوعش را انتظار دارند-حتما ما و شما قربانیان آن زمین لرزهها خواهیم بود.
« وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلاٰ صَرِیخَ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْقَذُونَ -و اگر بخواهیم همه را غرقه میسازیم و آنها را هیچ فریاد رسی نباشد و رهایی نیابند.» شاید کف بحر المیت در سرزمین فلسطین حاوی برخی از آثار قوم لوط باشد که شهرهایشان با جنبش سادۀ پر جبراییل-علیه السلام-زیر و زبر شد،چه کسی میتواند،جز رحمت خدا،به فریاد چنان افرادی برسد؟ چندی بیش،هنگامی که مساحتهایی پهناور از جنگلهای چین دچار آتش سوزی شد،هیچ یک از وسایل بشری قادر به خاموش کردن آنها نشد،و فقط ریزش بارانهای سیل آسای طبیعی آنها را خاموش کرد.
هیچ کس به فریاد کسانی که خدا بر آنها خشم گرفته نمیرسد و در صورتی که کسی پیدا شود که به نجاتشان بشتابد نجات دادنشان امکان پذیر نیست.
[44]
آری.فقط رحمت خداست که هنگام مصیبتهای عمومی جلوهگر میشود،و برخی را به صورتی شگفت انگیز نجات میدهد،این رحمت تنها پناهگاه به هنگام خشم خدای با جبروت است.
« إِلاّٰ رَحْمَةً مِنّٰا -جز به رحمت ما.» عادتا وقتی ما بازماندهها و جان سالم یافتههایی از سوانح طبیعی را مییابیم آن را«تصادف»مینامیم،اتوبوسی بزرگ واژگون میشود،و تمام سرنشینانش میمیرند،جز کودکی شیرخوار؛یا کشتی بزرگی غرق میشود،و جز تنی چند از مردانی که به تخته پارهای چسبیدهاند از مسافران آن کشتی نجات نمییابند؛یا زمین لرزه روستایی را فرو میبلعد،ولی پیر زنی تهی شکم را پس از ده روز از زیر آوار سالم بیرون میآورند،و حتی هنگام هلاک قوم ثمود و عاد و قوم لوط
و قوم نوح،مردان صالح باقی ماندند تا آن داستانها و عبرتها را روایت کنند،و گواه بر این حقیقت باشند که همۀ کارها به دست خداست.
« وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ -و برخورداری تا هنگام مرگ.» کسانی که از این حادثه نجات یافتند،نیمه خدایان نیستند،بلکه مهلت و اجل آنها تا زمان مقرّر و معیّن خود به تأخیر افکنده شده،و چون اجلشان برسد، بیگمان سادهترین سببها عهدهدار از بین بردن آنها خواهد بود.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اِتَّقُوا مٰا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ وَ مٰا خَلْفَکُمْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (45) وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ (46) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشٰاءُ اَللّٰهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (47) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (48) مٰا یَنْظُرُونَ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ (49) فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاٰ إِلیٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (50) وَ نُفِخَ فِی اَلصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ اَلْأَجْدٰاثِ إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ (51) قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا هٰذٰا مٰا وَعَدَ اَلرَّحْمٰنُ وَ صَدَقَ اَلْمُرْسَلُونَ (52) إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ (53) فَالْیَوْمَ لاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لاٰ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (54) إِنَّ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ اَلْیَوْمَ فِی شُغُلٍ فٰاکِهُونَ (55) هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِی ظِلاٰلٍ عَلَی اَلْأَرٰائِکِ مُتَّکِؤُنَ (56) لَهُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا یَدَّعُونَ (57) سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ (58) وَ اِمْتٰازُوا اَلْیَوْمَ أَیُّهَا اَلْمُجْرِمُونَ (59)
49[یخصّمون]
:در کارهای خود مخاصمه میکنند،از «خصّم»و اصل آن«اختصم-ستیزه کرد»است.
51[الأجداث]
:جمع جدث که همان گور است.
[ینسلون]
:شتابان به سوی قرارگاه خود بیرون میآیند، زیرا«النسول»شتافتن در بیرون آمدن است.
56[الارائک]
:جمع اریکه که به معنی تختی است که برای عروس و داماد مینهند.
59[امتازوا]
:از گروه مؤمنان جدا شدند.
پس از آن که این آیات ما را نسبت به پروردگار توانمند مهربانمان یادآور میشود،شبهههای ندامت انگیز کافران میآید(تا ما بر ضد آنها سنگر گیریم و مصون شویم)،آن گاه که به ایشان گفته شود:از عذاب دنیا و عذاب آخرت بپرهیزید،و آیات برایشان عرضه شود،روی بگردانند،و آن گاه که به ایشان
بگویند:انفاق کنید،بخل خود را چنین توجیه میکنند که اگر خدا میخواست خود به فقیران خوراک میداد،(و آن گاه که آنان را از ساعت قیامت بترسانند) میگویند:این وعده کسی خواهد بود؟(سیاق آیات برای آن که دلها را خاشع و سرسپرده کند و برای فهم این حقایق آماده سازد و ابرهای غفلت و بیخبری را از آنها بزداید،ما را یادآور ساعت قیامت میشود و میگوید:)اینان چه انتظاری دارند (و چه چیزی را میطلبند که هر چه زودتر فرا رسد؟)آن وعده جز یک بانگ سهمناک نیست که آنها را در حالی که سرگرم ستیزه(پیرامون حقایق رسالت هستند)فرا میگیرد و میرباید،و چنان ناگهانی میرسد که نمیتوانند وصیّتی بنویسند و یا نزد کسان خویش باز گردند(و پس از آن که تا مدّتی که خدا بخواهد در گورها ماندند)در صور دمیده میشود و بیدرنگ همه از گورهایشان بیرون میآیند،و با بانگ سهمناکی دیگر آنها را میبینی که در پیشگاه پروردگار خود حاضر آمدهاند(در حالی که میپندارند گویا خفته بودهاند)و از یکدیگر میپرسند:
چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟!و پاسخ میشنوند:این همان وعدۀ خدای رحمان است و پیامبران راست گفته بودند،سیاق آیات از دو منظره از /11 مناظر قیامت،پس از اثبات عدالت پاداش،پرده برمیدارد:در آن جا بهشتیان را میبینی که(لذت میبرند و)به شادمانی مشغولند،در حالی که گناهکاران از آنها جدا شدهاند و در کناری دیگرند.
[45]
بینشهای قرآن بدین حقیقت رهنمون میشود که زندگی بشر همانا نتیجۀ فرهنگ و رفتار و عقیده و کردار اوست،و بدین سان-این بینشها-برای هر پدیده یا واقعهای نوظهور سببی پیوسته به اراده و اختیار بشر قرار میدهد،و افکار جاهلیّت-از کهنه و نو-کاملا بر عکس آن است،از این رو در پیوند دادن زندگی بشر به رفتار او شکست میخورد و توفیقی نمییابد،زیرا به عالم نهان و غیب ایمان ندارد،و به وجود خدایی که تقدیر و تدبیر میکند و پروردگاری که تسلّط مطلق دارد و
همه چیز را میگرداند،معترف نیست،و از این رو نمیتواند آنچه را بر سر انسان میآید با عملی که از انسان سر میزند پیوند دهد.اگر مؤمن دچار بیماری یا فقر یا ذلّتی شود،به دنبال سبب این عوارض میگردد،و عادتا سبب آنها را در گناهی که مرتکب شده مییابد که خدا بدان سبب او را به چنان آزمونی دچار ساخته تا پاکیزهاش کند،در حالی که کافر هم چنان در بیخبری و گمراهی خود سرگردان باقی میماند،زیرا معتقد نیست که مدبّری برای امور و کارهای بندگان وجود دارد، و در نتیجه همه چیز را به تصادف و اتّفاق منسوب میسازد یا به سببها و موجباتی ظاهری مربوط میشمارد که نه بدو دانشی میبخشد و نه رهیابی و حکمتی نصیب او میکند.
بدین سان است که فرهنگ مؤمنان عقلانی و خردمندانه است،و فرهنگ دیگران جاهلانه،گر چه آنها خود آن را علمی و خردمندانه پندارند.
همچنین میبینیم که روند قرآنی در این جا پس از آوردن آیات رحمان تقوا و پرهیزگاری را یادآور میشود،زیرا شناخت پروردگار و چیرگی او همان حلقۀ پیوند میان عمل بشر و پاداش اوست.
امّا کافران چون به تقوا فرمان داده شوند از آن روی بگردانند،زیرا به پروردگاری که امور و کارهای آنها را تدبیر میکند ایمان ندارند،و نمیدانند سختی و بلایی که به آنها میرسد،بیگمان دستاورد خود آنان است،بنا بر این چگونه از آن دو بپرهیزند؟ « وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّقُوا مٰا بَیْنَ أَیْدِیکُمْ -و آن گاه که به ایشان گفته شود که از آنچه در پیش روی دارید بترسید.» /11 از عذاب دنیا،از بانگی سهمناک که به شما اصابت کند،همان گونه که به قوم پیامبران فرستاده شده در انطاکیه رسید،از غرقه شدن یا جنگ یا هر بلای دیگر.
« وَ مٰا خَلْفَکُمْ -و آنچه پشت سر شماست.» از عذاب آخرت که کس را باقی نمیگذارد و رها نمیکند.
در حدیث منقول از امام صادق-علیه السّلام-آمده است که گفت:
«بپرهیزید از آنچه در پیش روی دارید از گناهان،و آنچه به دنبال خود دارید از مجازات». (1)
« لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ -شاید بر شما رحمت آرند.» پس اگر از عذاب با دوری جستن از نافرمانیها ترسیدید و پرهیز کردید، بیگمان این پرهیز فرصت رحمت خدا را برای شما تأمین و فراهم میکند.
[46]
امّا آنها به سبب جهل خود نسبت به پروردگارشان از این فرمان روی میتابند و از آیاتی که با درنگ و تأمل بر آنها میخوانی و همه از ضرورت تقوا و پرهیز سخن میگویند،سود نمیجویند.
« وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ -و هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برایشان نازل نشود جز آن که از آن اعراض کنند.» و آیا این آیات به کسی که از آنها روی بگرداند،سودی میرساند؟ [47]
سیاق مطلب از روی گرداندن ایشان از آیات پرهیز و تقوا،و بهانههایی که در برابر کسی که آنان را بدان فرمان میدهد میتراشند،مثالهایی میآورد.پس هنگامی که به آنها فرمان میدهند که بر فقیران انفاق کنند،میبینی ادّعا میکنند که به راستی خدا-سبحانه و تعالی-برخی از مردم را توانگر و برخی را تهیدست،بعضی را /11 سرور و آقا و برخی را بنده آفریده است،پس شایسته نیست برای از میان بردن فاصلۀ بین این طبقات،یا تحقق بخشیدن به برابری میان مردم کوشید.بدین سان در هر عصری اختصاص دادن خیرات را به خود توجیه میکنند.
مستکبران ادّعا میکنند که عقب ماندگی کشورهای مستضعف و عقب نگهداشته شده وضعیّتی است که از سوی خدا بر آن بلاد فرض و واجب آمده و پیشرفت اقتصادی اینان تنها نتیجه همّت خود اینان است،و طبقات توانگر و شادخوار ادّعا میکنند که توانگریشان حاصل کار و کوشش شخص آنهاست امّا فقر و بینوایی
1) 21) -نور الثقلین،ج 4،ص 389.
دیگران از جانب خداست.
« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ -و چون گفته شود که از آنچه خدا روزیتان کرده است انفاق کنید.» خواه گویند و آمر این بیان خدا باشد،و خواه مؤمنان از جانب پروردگار خود آن را اظهار کنند،پاسخ اینان یکی و همان جواب ردّ است،ولی آیا نمیدانند که ثروتی که در دست دارند-در واقع-همان روزی و رزق خداست،و اگر خدا بخواهد آن را از آنها باز میدارد و آنها را محروم میسازد؟آیا نمیبینند که تقسیم و توزیع کانها در اطراف زمین به فرمان خدا صورت پذیرفته،و بارآوری زمین به فرمان خداست،و حتی فراهم شدن اوضاع اقلیمی و آب و هوای مناسب برای پیشرفت صنعت نیز به اذن خداست؟هر ثروتمندی که به سببهای پنهانی افزون شدن دارایی خود بیندیشد درمییابد که دست غیب در پشت آن قرار دارد،پس برای آنها بهتر آن است که از آنچه خدا روزیشان داده و نصیبشان کرده،تا وقتی که خدا فرمان میدهد،انفاق کنند،و اوست که آنها را جانشین خود نسبت بدانچه روزیشان داده است ساخته تا آنها را بیازماید.آیا میبینند و درمییابند که هر چیزی که در جهان انسان وجود دارد به او میفهماند و الهام میکند که او برای آن به این جهان آمده است که آزمایش دهد؟خدا آزمایش فقیر را نیز به وسیلۀ توانگر قرار داده تا ببیند آیا فقیر صبر و شکیبایی میورزد،و آزمایش توانگر را به وسیلۀ فقیر قرار داده تا بداند چه کسی انفاق میکند و چه کسی بخل میورزد،و دانا را وسیلۀ آزمایش نادان داشته و بدو فرموده است که به وی بیاموزد هم چنان که نادان را وسیلۀ آزمون دانا ساخته و بدو فرموده است که از وی فراگیرد،و حکمرانان را برای مردم و مردم را برای حکمرانان خود وسیلۀ آزمون قرار داده،چنان که گویندۀ عزیز و قدرتمند گوید:
« وَ جَعَلْنٰا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَ تَصْبِرُونَ وَ کٰانَ رَبُّکَ بَصِیراً -و شما را وسیلۀ آزمایش یکدیگر قرار دادیم.آیا صبر توانید کرد؟و پروردگار تو بیناست». (1)
1) 22) -الفرقان20/.
ولی کافران ادّعا میکنند که توانگری آنها و بینوایی فقیران امری حتمی از سوی خداست.
« قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا -کافران به مؤمنان گویند.» /11 کافران از این رو مؤمنان را مخاطب ساختند که مؤمنان بودند که به آنها فرمان انفاق میدادند،زیرا خود به خدا ایمان داشتند،و-بر حسب پندار و ادّعای کافران-بر آنها بیشتر میسزید که به قدر نیز ایمان داشته باشند،از این رو کافران میگفتند:
« أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ أَطْعَمَهُ -آیا کسانی را طعام دهیم که اگر خدا میخواست خود آنها را طعام میداد؟» و نگفتند آیا انفاق کنیم،زیرا آنها فقیران را حتی از طعامی که حقّ هر موجود زندهای است،چه رسد به انسانی که نزد پروردگار خود گرامی است،محروم داشتند.
به دامنۀ فرورفتن آنها در منجلاب بخل و روی گرداندشان از پرهیزگاری بنگر!آری،خدا از روزی گسترده و وسیع خود به هر که بخواهد روزی میدهد، ولی روزی این گروه فقیران را به دست شما قرار داده،تا ببیند شما چگونه رفتار میکنید،و او خود-به موجب حدیثی قدسی-فرماید:«مال مال من است،و فقیران عیال من،و توانگران وکیلان من،و بهترین آنها آن است که نسبت به عیال من بهتر باشد».
وانگهی پروردگار سبحان ما بنی آدم را گرامی داشته و آنها را در دنیا آزادگانی ساخته و در زمین روزی آنها را به مراتب بیش از رزقشان پراکنده و تأمین کرده است،جز این که برخی با افکار جاهلی در کوشش کاهلی کردند و برخی روزی دیگران را زیر چتر و پوششی از قوانین ظالمانه به خود اختصاص دادند و منحصر به خود کردند،و این هر دو سببهای اصلی گسترش فقرند،و از روشهای پیکار با فقر،مبارزه با فرهنگ جاهلی،و اصلاح سازمانهای ستمکار است،و انفاق یکی از مهمترین راههای پیکار با فقر محسوب میشود،زیرا بیگمان درمانی است
فوری،و نیز وسیلهای آیندهگرا برای تقسیم و توزیع و چرخاندن ثروت و به حرکت درآوردن نیروها به وسیلۀ آن.
امّا کافران ثروت را انباشتند و ادّعا کردند که آن دارایی حقّ الهی آنهاست و حتی به کسانی که آنها را امر به انفاق میکردند،گفتند:
« إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -شما در گمراهی آشکاری هستید،» زیرا میخواهید روشها و سنّتهای خدا را دگرگون کنید،و بینوایان را توانگر سازید،در صورتی که آنها اصلا فقیر و بینوا سرشته و آفریده شدهاند.
سیاق قرآن داوری نسبت به این طرز تفکّر را به خواننده وا میگذارد،و شک نیست که به یقین او حکم بر آن میکند که این گمراهی آشکاری است.از این رو مفسّران در شناخت گویندۀ این سخن تفاوت نظر دارند.برخی گویند:همانا مراد کافرانند،و برخی از ایشان گویند:خیر،این مؤمناناند که این سخن را به کافران میگویند،و برخی گفتهاند:خیر،بلکه خداست که این سخن را به کافران گوید.
ظاهر آن است که این سخن گفتۀ کافران به مؤمنان است،ولی به طبع به خود آنها برمیگردد،پس به مجرّد آن که دیوانه به کسی که بدو فرمان دهد خردمند باشد بگوید:به راستی که تو دیوانهای،میفهمیم که گوینده خود دیوانه است.آیا چنین نیست؟بدین سان گمراهی کافران را به مجرّد آن که به کسی که به آنها امر انفاق میکند بگویند:بیگمان تو در گمراهی آشکاری هستی،در مییابیم و تشخیص میدهیم که هرگز چنین نیست،بلکه آنها خود در گمراهی آشکارند! [48]
از توجیهات روانی و نفسانی که کافران بدان متشبّث میشوند همان دور شمردن جزا از لحاظ زمانی است،و در آیات قرآن ردّ این شبهه را با کلماتی رسا و نافذ مییابیم.جزا بازیچه نیست که مورد تحقیر قرار میگیرد،بیگمان همان ساعت قیامت است که بر آسمانها و زمین سنگینی میکند،پس در انتظار چه هستند؟و چه چیز را به مسخره میگیرند؟ « وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ -و میگویند:این وعده کی خواهد بود؟» و با وجود آن که کلمۀ«متی کی»اصلا برای پرسش است،این جا
برای بیان انکار آمده است،به دلیل گفتۀ آنها که گویند:
« إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -اگر راست میگویید.» آنها،پس از آن که از عذاب هشدارشان دادند،و به آنان فرمان داده شد که از عذاب دنیا که در پیش دارند و عذاب آخرت که از پی خواهد آمد بپرهیزند،در انتظار جزایی فوری بودند.
[49]
به راستی،نفس بشری به سرشت خود،جز حقایقی مشهود را که در پیش روی دارد نمیبیند، /11 و از آیندۀ دور،گرچه از حقایق شناخته شدۀ یقینی باشد، بر اثر فشار شهوتهای آنی،و وسوسههای شیطان که نفس را از نگریستن به نهان باز میدارد و به مشهودات و از آینده به حال مشغول میسازد،تأثیر نمیپذیرد.ناگزیر باید عالم نهان و غیب تصویر شود،و منظرههایی از آینده ابراز و اظهار شود تا نفس بدان بپردازد،و شاید روش قرآن در تصویر مناظر رستاخیز و جزا با برانگیختن نیروی گمان و خیال بدین منظور صورت پذیرفته،پس تنها اسلوبی در بیان نیست،بلکه روشی است علمی در اصلاح نفس،و ایجاد توازن میان نیروی شهوت و حقایق نهان،و به راستی مؤمنان کسانی هستند که بر آینده اشراف دارند و با نیروی گمان به عالم غیب و نهان مینگرند و با خودآگاهی از موجبات نهفته بیم و امید تأثیر میپذیرند.
سیاق آیه در این جا گوشهای از مناظر هلاک و سپس رستاخیز و بهشت و دوزخ را تصویر میکند.
« مٰا یَنْظُرُونَ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ -اینان انتظار یک بانگ سهمناک را میبرند،تا بدان هنگام که سرگرم ستیزه هستند فروگیردشان.» آنها شتابان زود رسیدن عذاب را خواهانند،و میگویند:پس این وعده کی خواهد بود؟ولی با این سخن در واقع انتظار امری عظیم و واقعهای صعب را میکشند که چون فرا رسد بازگرداند و به عقب افکندن آن ممکن نیست،بانگی است سهمناک که نظیری ندارد،زیرا نابود کننده است و تمام آنها را در حالی که
میبینی سرگرم جدلهای بیهودۀ خویشند،ناگهان فرو میگیرد و میرباید.
آدمی-به عادت-آرزو میکند که حقایق را با جدل تغییر دهد،و میپندارد که اگر چیزی را نفی و انکار کند آن چیز به راستی نفی و نابود میشود،یا اگر صاحب حقّی دربارۀ حق خود خاموشی گزیند،آن حق به راستی زایل میشود.
هرگز،...پس حتی در حالت مجادله و ستیزهای که با خود دارند آن بانگ سهمناک آنها را فرو میگیرد.
[50]
این ناگهانی بودن به اندازهای سریع است که نمیگذارد وصیّتی بر جای گذارند،با وجود آن که دیگر نزد کسان خود باز نمیگردند و بدین سبب سخت نیازمند وصیّت کردن هستند.
« فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً -آن چنان که یارای وصیّتی نداشته باشند،» /11 وصیّت،به هر صورتی که باشد خواه گفتار یا اشاره،وقتی نمیتوانند حتّی وصیّت را-که آسانترین و ضرورترین چیزهاست-به عمل آورند،پس-به طبع-نمیتوانند آنچه را از واقعیّت هستی خود تباه کردهاند اصلاح کنند.
« وَ لاٰ إِلیٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ -و نتوانند نزد کسان خویش بازگردند.» پس آنها راهی سفری زود گذر نیستند که فورا بازگردند و از این رو نیازی به وصیّت نداشته باشند.
به نظر میرسد که این آیات منظرۀ عذاب دنیوی را که در هلاک شدن بر اثر بانگ نمودار شده چنان تصویر میکند که بر سر کسانی آمد که رسولان سهگانه را در داستان پیشین تکذیب کردند.
یکی از مفسّران گوید:این به راستی تصوّر برپا شدن ساعت قیامت است...و قیامت بلاخیزتر و تلختر است. (1)در حدیث از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است:
«قیامت در حالی برپا میشود که دو تن پارچهای را برای فروش گسترده و
1) 23) -بخشی از آیۀ /46سورۀ القمر.
هنوز درهم نپیچیده باشند که قیامت برپا شود،و مردی لقمهای برگرفته و هنوز به کامش نرسیده باشد که قیامت برپا شود!و مردی مشغول گل اندودی حوض خود باشد که رمهاش را آب دهد و هنوز آبشان نداده باشد که قیامت برپا شود». (1)
شاید گفتۀ قرآنی شامل جزا به طور کلّی در دنیا با عذابِ برافتادن و ریشهکن شدن یا در آخرت به هنگام برپا شدن قیامت باشد.
[51]
کافران چندان که خدا بخواهد در گورهای خود میمانند تا فرشتۀ کریم،اسرافیل در صور بدمد،و به مجرّد دمیدن صور میبینی که همگان به سوی پروردگارشان آن جا که ترازوی عدل را نهادهاند میشتابند.
« وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ الْأَجْدٰاثِ إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ -و در صور دمیده شود و آنان از قبرها بیرون آیند و شتابان به سوی پروردگارشان روند.» /11 در برخی آیات مییابیم که آنان هنگام دمیده شدن صور ایستادهاند و مینگرند،آری.آنان یک لحظه ایستادهاند،اما به شتاب بدان سو که خدا میخواهد به حرکت در میآیند.
از راغب در کتاب مفردات او(دربارۀ کلمه ینسلون)نقل کردهاند که:
نسل در اصل جدا شدن است،و از آن روی فرزند آدمی را نسل خواندهاند که از انسان جدا میشود.و شاید از این کلمه دریابیم که آدمیزادگان از گور مانند رحم مادر به گونهای جدا میشوند.
[52]
در آن جا این انسان کینتوزی که تمام پیامبران را مسخره کرده و از تمام آیات و نشانهها روی تافته است،بانگ برمیدارد که وای بر من و میپندارد که در خواب بوده است و از خود میپرسد:چه نیرویی توانسته است او را پس از خوابی طولانی از خوابگاهش برانگیزد؟! « قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا -میگویند:وای بر ما،چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟»
1) 22) -نور الثقلین،ج 4،ص 388.
و در آن هنگام بدان جا از فرشتگان به او ندا میرسد:
« هٰذٰا مٰا وَعَدَ الرَّحْمٰنُ -این همان وعدۀ خدای رحمان است.» همانا،خداست که وعدۀ خود را عملی میسازد تا بر بندگان مؤمن خود رحمت آورد،« إِنَّهُ کٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا -همانا وعدۀ او فرا خواهد رسید». (1)
ممکن است که گویندۀ این سخن همان کافران باشند،و این بیان اعترافی است از جانب آنها نسبت به وعدۀ خدا،و ممکن است اساسا برای این سخن گویندهای خاصّ نبوده باشد بلکه این مقال به اقتضای مقام و حال باشد،خواه گویندهای معیّن داشته یا نداشته باشد.
« وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ -و پیامبران راست گفته بودند.» کسانی که از جانب خدای رحمان وعدۀ او را خبر دادند و اعلام کردند.
به راستی سورۀ یس قلب قرآن است،و از ضمیر و درون آفریدگان بیان و تعبیر میکند که در رحمت خدا تمثّل یافته و آن را نمایش میدهد، /11 و شاید به همین سبب است که کلمۀ«رحمان»در آن تکرار میشود.
[53]
با یک بانگ سهمناک تمام قوم نابود شدند،و با بانگی همه برانگیخته شدند،و با بانگی در مقام حساب به پیشگاه پروردگارشان حاضر میشوند.
« إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ -جز یک بانگ سهمناک نخواهد بود که همه نزد ما حاضر میآیند.» به نظر میرسد که این تعبیر در این جا همان چیزی را به ما الهام میکند که گفتۀ او-سبحانه و تعالی-در پایان این سوره الهام میکند که میفرماید:« إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -چون چیزی را بخواهد،فرمانش این است که میگوید:باش،پس میشود»، (2)ولی این تعبیر در مقام شدّت آمده و
زمینۀ گفتار مناسب با«صیحه-بانگ سهمناک»است و این دلالت بر سرعت اجرای فرمان او دارد،و دال بر آن است که همه چیز مطیع و پاسخگوی ارادۀ اوست.
[54]
در آن جا عدل الهی که تمام آفریدگان بر آن قرار مستقرّ شدهاند جلوهگر میشود،به هیچ کس ظلمی نمیشود،بلکه حتّی پاداش آنها همان اعمالشان است که تجسّم پذیرفته،اگر اعمالشان نیک بوده باشد پاداش آنها باغهای جنان و میوهها و حور عین است،و اگر بد بوده باشد عذابی است سخت.
« فَالْیَوْمَ لاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً -آن روز به کسی ستم نمیشود،» و خدا به بندگان ستم روا نمیدارد، (1)نه در آن روز و نه در هیچ روزی دیگر،آری.او آزادی محدودی در دنیا به مردم داده تا به وسیلۀ آن ایشان را بیازماید، و آنها خود به خویشتن ستم کردهاند،و اگر او سرای درنگ و بقا(آخرت)را قرار نداده بود و برای ستمگر و ستمدیده پاداش کافی مقرّر نداشته بود،هرگز نمیگذاشت که کسی به دیگری حتّی در دنیا ستم کند،زیرا او بر بندگان ستم روا نمیدارد،و اساسا ما وجود سرای آخرت را از خلال آگاهی و شناخت خود از دو امر میشناسیم:اوّلا:این که خدا توانمند مهربان است،پس ممکن نیست در پیشگاه او به یکی از بندگانش ستم شود و او به دادش نرسد.ثانیا:این که او میگذارد ستمگر در دنیا در منجلاب ستم فرو رود و از همین نکته درمییابیم که سرایی دیگر نیز وجود دارد که در آن جا ستمگر مجازات میشود و داد ستمدیده را از او میگیرند.
« وَ لاٰ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ -و جز همانند کاری که کردهاید پاداش نمیبینید.» پس اگر در آن جا پاداشی بد باشد همان اعمال شماست که تجسّم یافته.
آیا کسی را که آب آلوده مینوشد و بیمار میشود دیدهای؟آیا پزشکی که او را نهی
1) 27) -تعبیری است قرآنی که مکرّر آمده است:آل عمران،182؛الانفال،51؛الحجّ،10؛فصّلت،46 (به لفظی دیگر)؛سورۀ ق29/؛(به لفظی متفاوت).
کرده و از سرانجام کارش پرهیز داده به او ستم کرده است،یا بیماری او همان آب آلودهای است که آن را نوشیده است؟ [55]
امّا بهشتیان که به ملازمت باغ بهشت پیوستند و با اعمال خود در دنیا صاحب و وارث چنان نعمتی شدند از آنچه در جانب دیگر بر دوزخیان در آتش میگذرد فارغ و آسودهاند و هیچ چیزی آنها را اندوهگین و پریشان نمیسازد.
« إِنَّ أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فِی شُغُلٍ فٰاکِهُونَ -بهشتیان آن روز به شادمانی مشغول باشند.» سرگرمی و مشغولی به خودی خود نعمت است زیرا به جسم نشاط میبخشد و روان را شاداب میکند،ولی مشغولی به چیزی شادی آفرین بزرگترین نعمت و بهترین آسایش است.
[56]
آنان در بهشت به چیزی مشغولند،و ساعتهای بیپایان خود را چگونه میگذرانند و چرا ملول و دلتنگ نمیشوند؟ پیداست که بزرگترین لذّتهای جسمی و روحی سرگرمی و پرداختن به همسران پاکیزه است،زیرا انسی است معنوی،و آرامشی روحی و لذّت متمرکزی جسمی.
« هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِی ظِلاٰلٍ عَلَی الْأَرٰائِکِ مُتَّکِؤُنَ -آنها و همسرانشان در سایهها بر تختها تکیه زدهاند.» آنها در سایهها احساس آرامش میکنند،و بیهیچ رنجی بر تختها آسوده و تکیه دادهاند زیرا هیچ کار رنجآوری آنان را به خود مشغول نمیدارد،پس در کمال راحت و آسایشاند.از پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله-این گفته(در وصف بهشتیان)مروی است که: /11 «مؤمن ساعتی با حوری بهشتی است،و ساعتی با زنی آدمیزاده،و ساعتی بر تختها تکیه داده با خویش خلوت میکند و مؤمنان به یکدیگر مینگرند». (1)
1) 28) -نور الثقلین،ج 4،ص 390.
[57]
و پس از لذّت همنشینی با همسران در جایگاهی آسوده،لذّت خوراک میآید،و بهترین خوراک پس از رفع نیاز از غذای ضرور برای انسان خوردن میوه است،زیرا بهشتیان از خوراکی محروم نیستند تا مانند بشر در دنیا احساس گرسنگی کنند و بدین سبب گاهی به رنج افتند.
« لَهُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا یَدَّعُونَ -در آن جا هر میوه و هر چیز دیگر که بخواهند برای آنان فراهم است.» پس هر چه را بخواهند و بدان میل داشته باشند در برابر خود مییابند.
[58]
و بزرگترین نعمتها همان نعمت حضور در پیشگاه پروردگار مهربان مهر گستر کریم است،و کدامین نعمت والاتر و برتر از نشستن نزد آن دارندۀ توانمند و دریافت سلام از جانب او و از سخن اوست،افزون بر حالت آرامش و صلح و سازشی که در آن زندگی میکنند،با توجه به این که حالت ایمنی و آرامش و صلح کرداری غالبا از نعمتهای جسمانی است در حالی که سلام گفتاری و کلام آرامبخش برای روح نیز نعمت است.
« سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ -و سلامی که سخن پروردگار مهربان است.» [59]
در این جشن نعمتهای گوناگون،گنهکارانی که از نعمتها جدا شدهاند مشارکت ندارند،و در واقع چه محرومیّتی بزرگتر از راندن آنها از خوان کریمانهای این چنین؟از چه پروردگاری مهربان و از چه سفرهای سرشار و رنگین؟!وه،چه خسارت و زیانی بزرگ که میبینند! « وَ امْتٰازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ -ای گناهکاران امروز کناری گیرید.» در تفسیر علی بن ابراهیم پیرامون این آیه آمده است:
«چون خدا مردم را در روز قیامت گردآورد،چندان برپای بایستند که غرق عرق شوند،آن گاه ندا برآورند:پروردگارا حساب ما را برس و گرچه به آتش رویم،گوید:آن گاه خدای عزّ و جل بادهایی بفرستد که به ایشان بخورد و منادیی ندا دهد:« وَ امْتٰازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ -ای گناهکاران امروز کناری
گیرید».آن گاه آنها از یکدیگر جدا شوند،گناهکاران به دوزخ روند،و آنان که در دل ایمان داشتهاند روانۀ بهشت شوند». (1)
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (60) وَ أَنِ اُعْبُدُونِی هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (61) وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثِیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ (62) هٰذِهِ جَهَنَّمُ اَلَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (63) اِصْلَوْهَا اَلْیَوْمَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (64) اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (65) وَ لَوْ نَشٰاءُ لَطَمَسْنٰا عَلیٰ أَعْیُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا اَلصِّرٰاطَ فَأَنّٰی یُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشٰاءُ لَمَسَخْنٰاهُمْ عَلیٰ مَکٰانَتِهِمْ فَمَا اِسْتَطٰاعُوا مُضِیًّا وَ لاٰ یَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی اَلْخَلْقِ أَ فَلاٰ یَعْقِلُونَ (68) وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ اَلشِّعْرَ وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ (69) لِیُنْذِرَ مَنْ کٰانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ اَلْقَوْلُ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (70)
62[جبلا]
:آفریدگان،خلقی.
66[لطمسنا]
:یعنی آنها را نابینا میکردیم،گویند:
طمس علی عینه،وقتی که آن را محو کند چندان که هیچ
1) 29) -همان مأخذ،ص 290.
اثری از چشم برجای نماند.
67[لمسخناهم]
:برگرداندن صورت به خلقتی زشت و نامتناسب مانند مسخ کردن به صورت بوزینگان و خوکان.
68[ننکّسه فی الخلق]
:قوا و آفرینش او را دیگرگون میکنیم،بعد از نیرومندی ناتوان و ضعیف،و پس از خردمندی بیخرد و گول،و پس از شادابی و طراوت پژمرده و بعد از دانشمندی نادان میشود،و همچنین به حالت کودکی و ناتوانی باز میگردد.
خدا پیمان خود را با آدمیزادگان تأکید کرده است که شیطان را نپرستند زیرا او دشمنی است آشکار،و این که پرستش خود را تنها و تنها اختصاص به خدا، پروردگار جهانیان دهند تا بر راه راست باشند،(و دلیل دشمنی شیطان این است که او:)آفریدگانی بسیار را گمراه کرده(چنان که انحرافشان آشکار شده و خود به هلاکت رسیدهاند و عبرتی برای ما شدهاند)،امّا مردم بدین امر نمیاندیشند و تعقّل نمیکنند(آن گاه پس از عذاب در دنیا،سزاوار آتش دوزخ شوند،و به آنها گفته شود:)به دوزخ درآیید،و در آتش آن سرنگون شوید و بمانید،و در آن جا(امکان مجادله برای آنها نباشد بلکه:)خدا بر دهانهایشان مهر نهد،و دستهایشان را به سخن درآرد،و پاهایشان بر کارهایی که کردهاند بر ضد آنها گواهی دهد.
(و به راستی،نعمت هدایت و رهیابی از جانب خدا مانند نعمت چشم و
گوش و احساس باشد)و اگر خدا بخواهد بیگمان چشمهایشان را محو میکند،چنان که شتابان به راه افتند و آن را نبینند،یا آنها را در جای خود مسخ و دگرگونه سازد، چنان که نتوانند نه پیش بروند و نه بازپس گردند.
(و دلیلی دیگر بر این که هدایت از جانب خداست،همان عقل است که خدا آن را از کسی که عمر دراز یافته بازگیرد تا به دوران کودکی بازگردد) /11 پس کسی را که عمری بسیار دراز یابد،خدا در آفرینش دگرگونهاش سازد و توانمندیهایش را بکاهد،آیا بدین امر نمیاندیشند و تعقّل نمیکنند؟ (همچنین است رسالت که از جانب خداست و شعر نیست).خدا به پیامبر خود شعر نیاموخت و سزاوار او هم نبود(شعر محتوی فرهنگی باطل و پیچیده و دشوار فهم است،و همان توجیه و تخصیص واقعیت فاسد است،در حالی که قرآن کاملا بر خلاف این همه است)پس پیامبر جز با اندرز(که فطرت و عقل آن را میپذیرد و تصدیق میکند)و قرآن روشنگر،(واضح که هیچ پیچیدگی در آن نیست)نیامد،که هشدار دهنده است به کسانی که دلی زنده و بیدار دارند(پس ستیزی است با فساد و گردنکشی)و در نتیجه،خود حجّتی است ضدّ کافران.
[60]
آن گاه که خدا ذریۀ آدم را به صورت(ذرّ)پراکنده بود و به آنان گفت:آیا من پروردگار شما نیستم؟و گفتند:چرا،از آنان پیمان گرفت که او را بپرستند و هر گونه نظایر بر ساختۀ غیر او را رد و انکار کنند.
و همچنین بود هنگامی که هستی آنان را بر فطرت شناخت و معرفت ذات خود بسرشت و در ضمیرهایشان خردهایی نهاد که آنان را به پروردگارشان هدایت کند.
آن گاه پس از آن پیامبرانی به نزد آنان فرستاد که بیم و امید دهند،و ادای پیمان او را از آنان بخواهند و خردهایشان را به یاد کرد ذات سبحان او برانگیزند و در آن قرار و مدار پیمان خدا با آدمیزادگان این بود که او را بپرستند،و پرستش
شیطان را رها کنند.امّا آیا پرستش خدا همراه با پرستش شیطان امکان دارد؟ هرگز...پس ناگزیر باید پرستش شیطان را رد کرد تا پرستش خدای رحمان صورت پذیرد.
« أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ -ای فرزندان آدم،آیا با شما پیمان نبستیم که شیطان را نپرستید؟» شیطان کجاست؟او مانند خون در وجود آدمیزاد در گردش و با او همراه است،ولی دل به اذن خدا و با الهامی که پروردگار دربارۀ فجور و تقوا بدان میکند از وجود او آگاه میشود و وسوسۀ شیطان را از وحی عقل باز میشناسد و تمییز میدهد.
و هنگامی که انسان عزم خود را بر پیکار با شیطان جزم میکند هر چه بیش و بیشتر،در دل خود بانگ گمراهی را از فطرت هدایت و رهیابی باز میشناسد.
آن گاه به وسیلۀ پیامبران خدا و رسالتهای ایشان وحی به او میرسد تا حجّت بر او تمام شود،در این هنگام ندای خدای رحمان که در دل اوست با ندای الهی،بر زبان پیامبر و کتاب خدا که با او فرستاده شده است به یکدیگر برمیخورد و همراه میشود.
بدین سان شخص دو وسیلۀ سنجش برای شناختن شیطان دارد:اوّل آنچه از راه عقل در قلبش وجود دارد،و دوّم:آنچه به پیامبران وحی شده است.
« إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ -زیرا دشمن آشکار شماست.» شیطان میکوشد آدمی را بفریبد و بدو بنماید که دوست اوست،و هر گمراهی را که بدان اشاره میکند محض نصیحت و دلسوزی است.برخی از مردم بدین بهانه که فریب او را خوردهاند به دام شیطان میافتند،ولی پروردگار ما میگوید:همانا او دشمنی است آشکار،و هیچ کس را در پیروی از او عذر و بهانهای نیست،مگر آن که خود خویشتن را فریب داده باشد.و نشانۀ دشمنی شیطان نیز این است که به چیزی فرمان میدهد که انسان میداند آن چیز زیانبار است.
مگر نه آن که شیطان به اسراف و تبذیر،و فحشاء و منکر،و تجاوز و ستمگری و گردنکشی یعنی آنچه بشر آنها را-لا اقل وقتی از دیگران سرزند- زشت میشمارد و هر عاقلی انتساب آنها را به خود نفی و رد میکند،فرمان میدهد؟! همه میدانیم که بدیهای بشریّت از ستم و تجاوز و خودپرستی و بخل و تنبلی و اختلاف سرچشمه میگیرد،و همه میدانیم که اینها از وسوسۀ شیطان است،پس آیا نباید او را دشمن خود بدانیم؟! پرستش شیطان به معنی سجده کردن بدو نیست،بلکه فرمانبرداری هشیارانه و تسلیم به فریبکاری اوست.
پرستش شیطان در فرمانبرداری از پادشاهان ستمگر و طاغوتان سلطه و ثروت مجسّم میشود و شکل مییابد.
فخر رازی دربارۀ این گفتۀ(خدای متعال):« لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ - شیطان را نپرستید»گوید:معنایش این است که:از او فرمان نبرید،به دلیل این که آنچه از آن نهی شده تنها سجده کردن بدو نیست،بلکه سرسپردن به فرمان و اطاعت کردن از اوست،و اطاعت همان پرستش است.امّا گفته شود:پس ما به موجب این گفتۀ خدای تعالی که گوید:« أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ -از خدا اطاعت کنید و از رسول و اولی الامر خویش فرمان برید». (1)
مأمور به پرستش امیرانیم،زیرا ما میگوییم:فرمانبرداری از ایشان وقتی به فرمان خدا باشد جز عبادتی نسبت به خدا و اطاعتی برای او نیست،و افزوده است:همانا پرستیدن امیران همان فرمانبرداری از آنها در مواردی است که خدا آن را اذن نداده است. (2)
[61]
رد کردن پرستش شیطان(آدمی را)برای پرستش خدا آماده میسازد،
بلکه صرف انکار و نپذیرفتن نظایر و امثال برای خدا،خود پرستش خداست، هم چنان که هر کس پرستش رحمان را ضایع گذارد در دام شیطان میافتد،از این رو آیات قرآن میان ردّ این و پذیرفتن آن مقارنهای به وجود آورده،مانند این گفتۀ خدای سبحان که فرماید:« فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ -پس هر کس که به طاغوت کفر ورزد و به خدای ایمان آورد به رشتهای استوار چنگ زده است». (1)
و در این جا پروردگار ما گوید:
« وَ أَنِ اعْبُدُونِی هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ -و مرا بپرستید که راه راست این است.» مستقیم بودن راه از آن جاست که خدا آن را برای ما فراتر از گرایشهایی که بشر را به راست و چپ به گمراهه میبرد،و جهلی که صاحب خود را به سوی افراط یا تفریط میکشاند،ترسیم کرده است.
و از بارزترین مظاهر مستقیم بودن راه این است که مؤمنان در رهسپاری آن تأیید میشوند و با فشارهای شهوت و هوای نفس و سلطه و ثروت و فریبکاری و تقلّب،به اذن پروردگار خود میستیزند.
شاید فرق میان«قویم درست»و«مستقیم راست و معتدل»در این نکته باشد که از کلمۀ مستقیم در مییابیم که رهنورد با استقامت در مبارزه با عوامل انحراف آن را میپیماید.
پرستش خدا به معنی فرمانبرداری و طاعت اوست،و طاعت او تجزیه پذیر نیست،پس کسی که نماز میخواند ولی زکات نمیپردازد،یا به اسلام در شؤون شخصی گردن مینهد ولی نظام اقتصادی و سیاسی آن را نمیپذیرد،خدا را نمیپرستد،بلکه بیگمان شیطان را میپرستد.
به راستی،ریشۀ شرک به خدا همان تسلیم شدن در برابر فشار است،منشأ
1) 32) -البقرة256/؛(همان مأخذ).
آن هر چه باشد،تفاوت فقط به موارد فشار مربوط میشود،و بیگمان مؤمن کسی است که با فشار مبارزه کند و بستیزد،امّا کسی که قرآن را دو پاره میکند و میگوید:به پارهای ایمان داریم و به پارهای کفر میورزیم،و میخواهد تنها بدانچه با مصالح او سازگار است ایمان بیاورد و آن جا که با مصالح او برخورد دارد آن را رها کند،چنین کسی به طبع همان است که قرآن با او میجنگد.
پس قرآن جز مواردی اندک با کسانی که مستقیما نسبت به دین کفر میورزند رویارویی نمیکند،بلکه بیشتر با کسانی مبارزه میکند که به خدا شرک میورزند،و به شهوتها و سلطانهای خود و عیّاشان سر میسپارند و خود را به پرستش خدا،در مواردی که با مصالح و شهوتها و گناهان بزرگ آنها منافاتی ندارد، میپرستند.
[62]
وقتی انسان از تجربههای دیگران اندرز گیرد به راه راست هدایت میشود و راه میبرد،و به راستی،کسی از این تجربهها سود میبرد که بدانها بیندیشد و آنها را وسیلۀ برانگیختن دفینههای خرد و نهفتههای سرشت و فطرت خود قرار دهد.
از بارزترین حقایقی که هر کس هدایت جو باشد بدان میاندیشد این است که:برخی از مردم در گمراهیند،پس هر جا بروی،و از هر کس بپرسی به تو میگوید که:بعضی از مردم بر خطا هستند،ولی این حقیقت آنها را به شناخت دو حقیقت دیگر رهنمون نمیشود که:اوّلا:همان گونه که شیطان بسیاری از مردم را گمراه ساخته،ما را نیز گمراه میسازد،پس باید از او بپرهیزیم،و ثانیا:سرانجام گمراهان چیست؟مگر نه هلاک است؟!پس چرا ما از این امر عبرت نگیریم؟! « وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثِیراً -بسیاری از شما را گمراه کرد.» /11 پس وقتی شیطان در گمراه ساختن خلقی بسیار از شما کامیاب شده است،چرا از او حذر نشود؟ « أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ -مگر به عقل در نمییافتید؟» این گروهی است که شیطان آن را گمراه کرده و به بیراهۀ نابودی کشانده
و در برابر دیدگان شما هلاک کرده،امّا برای گروه دیگر عبرتی نشده است،و بدین سان شیطان به گمراه کردن شما،دسته به دسته،ادامه میدهد بی آن که آیندگان بیندیشند و از سرگذشت گذشتگان عبرت گیرند.
در حالی که مقتضای وجود عقل در نزد بشر این است که در تعیین راه نجات و رستگاری و دوری جستن از بیراهههای هلاک از آن بهره جوید.
از بارزترین چیزهایی که خردمند از سرگذشت رفتگان بهره میجوید، چگونگی گمراه ساختن آنها از جانب شیطان است،زیرا شیطان آفریدهای شگفت نیست که دیوار خانهات را بشکافد و به درون آید تا تو بتوانی از او حذر کنی، هرگز...در واقع او در رگهای تو،در ژرفای دل تو،در وجود نزدیکترین دوستانت، در زنت و برادرت،در تربیت مادر و پدرت،در سخنان آموزگارت،و حتّی در توجیهات کسانی است که خود را عالم دین خوانده و ساختهاند،و آنها که هلاک شدند،شیطان از پیش رو و پشت سرشان و از سمت راست و چپشان بر آنها در آمد و امر را بر آنها مشتبه کرد و بیاراست و خوش نما ساخت،و به وسائل گوناگون توجیه کرد.پس اگر بخواهیم او را بازداریم ناگزیر باید در نهایت پرهیز و عقل باشیم.
[63]
همانا،ما هلاک رفتگان را دیدیم،و نشانههای هلاک آنها، هم چنان بر آثار بازماندۀ آنها نگاشته و در دلهای نسلها حکّ شده است،امّا بلاخیزتر و رنجبارتر از هلاک،آن آتشی است که بدان افکنده شوند.
« هٰذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ -این است آن جهنّمی که به شما وعده داده شده بود.» [64]
آنها به زودی بدان درمیآیند و به سبب کفرشان در آتش آن سرنگون میشوند.
« اِصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ -به سزای کفرتان اینک در آن داخل شوید.» /11 [65]
آنها کفر خود را به عذرها و بهانههای واهی توجیه میکردند،و به باطل مجادله میکردند تا حق را درهم کوبند،و میپنداشتند که جدل آنها کاری به
سودشان صورت خواهد داد،ولی در آن روز هراس انگیز اجازه سخن گفتن به آنها داده نمیشود،اندامهایشان به جای زبانهایشان بر ضدّ آنها گواهی میدهند.
« اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ -امروز بر دهانهایشان مهر مینهیم،» پس نه عذر میآورند و نه مجادله میکنند.
« وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ -دستهایشان با ما سخن خواهند گفت و پاهایشان شهادت خواهند داد که چه میکردهاند.» پس دستها و پاها از کارهایشان گواهی میدهند،و در این صورت راهی برای انکار و عذر آوردن و یا حتی جدال وجود ندارد.
شاید شهادت در این جا تصویری باشد.مگر نه آن که ما-با دانشی اندک که به ما دادهاند-کشف کردهایم که چگونه انگشتان دست را به وسیلۀ انگشت نگاری برای شناختن جنایتکاران،به سخن درآوریم و از آنها گواهی بگیریم؟و مگر نه آن که دستگاه دروغیاب را با اتّکاء به ضربات نبض قلب اختراع کردهایم؟و مگر نه آن که از روی برگههایی پنهان(همچون تار مویی یا یک لای نخ جامه و چرک زیر ناخن)جنایتکاران را مییابیم؟و شک نیست که اعمال، همان گونه که بر طبیعت انعکاس مییابد،آثارش نیز بر اندامها منعکس میشود، جز این که ما هنوز وسیلهای برای شناخت ابعاد آن کشف نکردهایم.
اما پروردگار-سبحانه و تعالی-تمام نهفتهها را در آن روز هراس انگیز آشکار میکند،و آدمی نواری ضبط شده بر دست و پای خود میبیند که تصویرهایی گویا از هر چه گذشته است نشان میدهند.
[66]
چگونه پروردگار دستها و پاها را در آن روز به سخن در میآورد و بازپرسی میکند؟بیایید به این زندگانی(دنیایی)بازگردیم و از خود بپرسیم:
کیست که اندامها را نصیب ما کرده است؟مگر نه خداست؟!پس او قادر است که دستها را به وصفی درآورد که سخن بگویند،هم چنان که آنها را در این جا طوری قرار داد که هر چیز را سخت نگهدارند.
و شاید این خود مناسبتی باشد که روند مطلب یادآور نعمت بینایی و
احساس و عقل در /11 سه آیۀ پی در پی گردد،و در عین حال مقدّمه چینی و تمهیدی برای بیان نعمت هدایت باشد،پس خدایی که نعمت چشم را به ما داده و اگر بخواهد آن را محو میکند،و او که دیگر نعمتها،از شنوایی و پساوایی و چشایی و غیره را نصیب ما کرده تا به وسیلۀ آنها راه بیابیم،و اگر بخواهد کسان را بر جایشان مسخ و زشت نما میکند که به پیش نروند،نه بتوانند گامی به جلو بردارند و نه به عقب برگردند،و او که بشر را وقتی عمری دراز یافت به حالت ضعف و ناتوانی باز میگرداند،هموست که کسی را نزد مردم فرستاده تا آنها را به راه(خدای) توانمند مهربان رهنمایی کند.
« وَ لَوْ نَشٰاءُ لَطَمَسْنٰا عَلیٰ أَعْیُنِهِمْ -اگر بخواهیم چشمانشان را محو میکنیم.» دیدهای چگونه کف دست مشتی شن را چنان هموار میکند که هیچ اثری از برجستگی آن بر پهنۀ زیر دست باقی نمیماند؟همین گونه،پروردگار اگر بخواهد چنان بر دیدگان دست میکشد که هیچ اثری از آنها بر چهره باقی نماند.
« فَاسْتَبَقُوا الصِّرٰاطَ -پس شتابان آهنگ راه کنند.» در آن صورت شتابان آهنگ راه میکند،شاید به راه خود رهنمایی شوند و راه یابند.
فَأَنّٰی یُبْصِرُونَ
-امّا کجا را توانند دید؟» شاید این آیه اشاره بدان میکند که کسی که چشم خود را از دست بدهد احساس عقدۀ گمگشتگی میکند،از این رو برای شناختن راه شتاب میورزد و راه را با لامسه میسنجد،زیرا از انحراف از آن و افتادن به مهلکهها پروا میکند،ولی این کار سودی ندارد زیرا او فاقد وسیلهای است که راه را بدان ببیند.
یکی از مفسّران گوید:«استباق»همان تجاوز و انحراف از راه است،در حالی که دیگر مفسّران گویند:«استباق»روی آوردن گروهی به راه راست و این حالت نابینایان است که چون یکدیگر را نمیبینند به صورت ازدحام به راه روی میآورند.
هر چه باشد،شتافتن و پیشی گرفتن از یکدیگر آنان را هیچ سودی ندهد، زیرا وسیلۀ بینایی را که دیدگان باشد،از دست دادهاند.
چنین است کسی که خدا هدایت را نصیب او نکرده و بیگمان هیچ کسی را نمییابد که او را رهنمایی کند گرچه به سوی راه بشتابد و بدان روی آورد.
[67]
بزرگترین نعمتها در عرصۀ حرکت و جابجا شدن همانا چشم است،امّا نعمتهایی دیگر همچون پساوایی و بویایی و احساس وجود دارد که نابینا بدانها متوسّل میشود،امّا کیست که این نعمتها را ارزانی داشته؟آیا خدا نیست؟و اگر بخواهد آن را باز میگیرد،و انسان را چنان مسخ و دگرگون میکند که چون سنگ بر جای خود بیحرکت میماند.
« وَ لَوْ نَشٰاءُ لَمَسَخْنٰاهُمْ عَلیٰ مَکٰانَتِهِمْ -و اگر بخواهیم آنها را بر جایشان مسخ کنیم.» که ناگهان همچون سنگ شوند.
« فَمَا اسْتَطٰاعُوا مُضِیًّا -که نه توان آن داشته باشند که قدم بردارند،» به سمت جلو، « وَ لاٰ یَرْجِعُونَ -و نه باز پس گردند،» به عقب،و انسان به چه وسیله به پیش میرود یا بازپس میگردد؟مگر نه با شنیدن و احساس کردن؟!پس وقتی این همه را از دست بدهد از ناچیزترین حشره هم ناتوانتر است.
[68]
اگر انسان چشم خود را از دست دهد،راه خود را نمییابد،و اگر دیگر اندامها را از دست دهد نمیتواند به پیش رود یا بازپس گردد،ولی با این همه هنوز عقل دارد،جز این که عقل به نوبۀ خود موهبت و عطیّهای است الهی که اگر خدا بخواهد و اراده کند آن را پس میگیرد،و در عمل هنگامی که انسان به عمری بسیار طولانی میرسد آن را هم از او باز میستاند و انسان پس از آن که(دیری به مدد عقل)دانا شده بود،نادان میشود و چیزی نمیداند.
« وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ -هر که را عمر دراز دهیم در آفرینش
دگرگونش کنیم،» /11 پس به جای آن که پی در پی ببالد و تکامل یابد میبینی که چون در حدود چهل سالگی به قلّۀ رشد بدنی و عقلی برسد،بیدرنگ به سیر قهقرایی میپرداز، زیرا سلولهای مغز که به صورت اعصاب در سر تا سر پیکر گسترده شده و نقش اساسی در ساختار جسم دارد در طول زمان مستهلک میشود و هرگز جایگزین ندارد،و علم میگوید:چون انسان به هشتاد سالگی برسد نیمی از سلولهای مغزی خود را از دست میدهد.
این دگرگونی و انحطاطی که بشر بدان دچار میشود و شامل جوانب مادّی، همچون طرز راه رفتن و ایستادن و ریختن دندانها و ضعف قوای اوست،جوانب معنوی را نیز فرا میگیرد،از این رو انسان تواناییهای علمی و ویژگیهای روانی خود را از دست میدهد،از این رو میبینی که مانند کودکان نسبت به چیزهای اختصاصی خود حرص میورزد و با چنگالهای خود به زندگی میچسبد و همواره از رسیدن آن دیدار کنندۀ هراس انگیز ناگزیر که هر لحظهای بیاجازه و رخصتی بر او وارد میشود،و همان مرگ است،میهراسد.
« أَ فَلاٰ یَعْقِلُونَ -چرا تعقّل نمیکنند؟» تا به خدا که اکنون این همه نعمتها را به آنان داده و هنگام پیری از آنها باز پس میگیرد اذعان و اعتراف کنند.
[69]
همان خدایی که اندامها را،از گوش و چشم و عقل به ما داده تا در زندگی راه یابیم،هموست که قرآن را فرو فرستاده تا ما را به راه مستقیم رهنمایی کند.
ما بدو نیازمندیم،و نمیتوانیم با فرهنگهایی که نزد ما موجود است و به شعر نزدیکتر است تا به کشف و بیان حقایق،از او بینیاز باشیم.
در حالی که قرآن به عنوان اندرز و بیان و بیم دادن و مژده رساندن آمده است.
« وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ الشِّعْرَ وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ -به او
شعر نیاموختهایم،و شعر درخور او نیست و آنچه به او آموختهایم جز اندرز و قرآنی روشنگر نیست.» /11 زیرا شعر با ویژگیهای زیر مشخص میشود.
نخست:فرهنگ مسلّط جامعه را منعکس میکند و هماهنگ با آن حرکت میکند،بدون آن که آن را مورد انتقاد قرار دهد یا بر ضدّ آن بشورد.
دوم:واقعیّت فاسد موجود را با توجیه و لعاب زدن به اسرار و پوشاندن خطاهایش تقویت میکند.
سوّم:انسان را تخدیر میکند و به وضع خود خرسند میسازد،و این کار را با برانگیختن مشاعر و احساسات جاهلیّت از قبیل فخر و قومگرایی و تسلّط جویی با گناه صورت میدهد.
کوتاه سخن،اگر انسان را دو بعد باشد:بعدی جاهلی که شهوتها و آرزوها و انگیزههای شر را نزد او منعکس کند،و بعدی رسالتی که عقل و عواطف خوب او را منعکس سازد،به راستی شعر وسیلهای برای بعد جاهلی او و تقویت آن است، خواه از طریق قصاید موزون و مرتّب باشد یا با تعبیرهای نثری و عادی،ولی از آن جا که باطل به خودی خود نزد بشر مردود و مطرود است،صاحبان فرهنگ جاهلی آن را گاه با نغمههای شعر و گاه با انواع بدیع و بلاغت برای مردم میآرایند و خوش نما میسازند.
در حالی که حق به هیچ یک از اینها نیاز ندارد،گر چه ادب والا و پوشش زیبا و بلاغت نافذ به زیبایی و جمال و جلوۀ واقعی آن میافزاید،با این تفاوت که قدرت حق در لباس و ظاهر آن نیست بلکه در محتوای آن است،در صورتی که قدرت فرهنگ جاهلی در طرز تعبیر از آن است،و از این رو شعر نامیده شده،برای اشاره به این که اگر وزن و قافیه و تشبیهات خیالی آن نبود،کسی بدان توجّهی نمیکرد،تا آن جا که گفتهاند:دلانگیزترین شعر دروغآمیزترین شعر است.
و در حدیث در تفسیر گفتۀ خدای تعالی در سورۀ شعراء که گوید:
« وَ الشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ -و گمراهان از پی شاعران میروند» (1)آمده است:
«این آیه دربارۀ کسانی آمده است که دین خدا را تغییر دادند؛و با فرمان خدای عزّ و جلّ مخالفت ورزیدند.آیا هرگز کسی شاعری را پیروی میکند؟بلکه این بیان ناظر بر کسانی است که دین خود را به رأی خویش بنا نهادند و مردم بر آن پایه از آنها پیروی کردند». (2)
در روایتی پشت در پشت از ابی جعفر الباقر(ع)در تفسیر همان آیه آمده است که گفت:
«آیا دیدهای کسی شاعری را(از لحاظ کیش و مذهب)پیروی کند؟ بلکه آنان گروهی هستند که جز از راه دین به فقاهت پرداختند و(خود)گمراه شدند و(دیگران را)گمراه کردند». (3)
این دربارۀ فرهنگ جاهلیّت بود،امّا دربارۀ رسالتهای الهی(باید گفت) بدین ویژگیها تمیز داده میشوند:
نخست:اندرز و یادآوری هستند،پس موجب برانگیختن عقل،و سبب بیدار ساختن ضمیر،و تشویق فکر هستند،و رساترین حجّت بر راستی و درستی آنها این است که با خرد انسان و فطرت توحیدی که خدا در آن به امانت نهاده توافق و سازگاری دارند.
دوم:بلاغتی آشکار دارند،و در آن پیچیدگی و لفّ و نشر،و تعبیرهای دشوار،و کلمات میان تهی و تشبیهات خیالی وجود ندارد،بلکه بیان حقایق با روشنی بسیار است.
سوّم:انسان را از خطرهایی که فرد و اجتماع را تهدید میکند بیم میدهند، پس رسالتها توان را منفجر میکنند و از هم میگشایند،به جای آن که آن را تخدیر کنند،و واقعیت موجود فاسد را به جای آن که توجیه کنند به باد انتقاد میگیرند،و
با انحراف و گمراهی رویاروی مبارزه میکنند و با ظلم و سرکشی میستیزند.
پیامبر که حامل مشعل هدایت است،و با نیروهای کفر و گمراهی میستیزد،و از آغاز آشکارا میگوید که او بیم دهندۀ آشکار است،و کسی که از دوران کودکی خود از بازی و سرگرمی دوری گزیده،و زندگی دوران رسالت خود را به والاترین درجات نبرد بر ضد باطل بالا برده،و در ابلاغ دعوت اجتهاد و کوشش بیخستگی کرده،و در برافراشتن کلمۀ اللّٰه به جهاد و جنگ پرداخته، زندگی چنین شخصیّتی با شعر،(آن فرهنگ جاهلیّت)مناسبتی ندارد،و هر چیزی در زندگی او متناقض با شعر است.از این رو پروردگار ما دربارۀ او گوید:« وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُ -و(شعر)در خور او نیست».
بدین سبب پیامبر حتی همین شعر شناخته شده و سخن قافیهدار را کنار نهاد،زیرا بارزترین لباس و نمایۀ فکر جاهلی آن روز بود،و اگر چیزی از آن را نیز میخواند چنان تغییرش میداد که با حقیقت مناسب آید.امّا این سخن بدان معنی نیست که پیامبر اساسا مخالف وزن و قافیه بود.هرگز.بلکه میبینیم که حضرتش برخی از اصحاب خود را بر آن بسیار تشویق و ترغیب میکند.
[70]
آری.پیامبر هشدار دهندهای است که از حق سخن میگوید و در برابر اهل باطل پایداری میکند و با فرهنگ جاهلیّت میستیزد.
« لِیُنْذِرَ مَنْ کٰانَ حَیًّا -تا هر که را به دل زنده است(مؤمنان را)بیم(و هشدار)دهد.» پس او برای هر کس که در دلش احساسی برای پذیرفتن هشدار وجود دارد، هشدار دهندهای روشنگر است.
امّا در مورد دیگران،همانا قرآن حجتی رسا بر آنهاست که فرو رسیدن مجازات آنها را زمینه چینی میکند.
« وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکٰافِرِینَ -و سخن حق بر کافران ثابت شود.» ایشانند که دلهایشان هیچ زندگی ندارد،ولی این بدان معنی نیست که خدا آنها را به کفر ورزیدن مجبور ساخته است.هرگز...بلکه آنانند که خود کفر
ورزیدند و بدین سبب زندگی ایمان را از دست دادند و به هشدارها پاسخی نمیدهند و آنها را نمیپذیرند.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا خَلَقْنٰا لَهُمْ مِمّٰا عَمِلَتْ أَیْدِینٰا أَنْعٰاماً فَهُمْ لَهٰا مٰالِکُونَ (71) وَ ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ فَمِنْهٰا رَکُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا یَأْکُلُونَ (72) وَ لَهُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ وَ مَشٰارِبُ أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ (73) وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ (74) لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ (75) فَلاٰ یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنّٰا نَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ (76) أَ وَ لَمْ یَرَ اَلْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (77) وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ یُحْیِ اَلْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ (78) قُلْ یُحْیِیهَا اَلَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ (79) اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ اَلشَّجَرِ اَلْأَخْضَرِ نٰاراً فَإِذٰا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (80) أَ وَ لَیْسَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلیٰ وَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِیمُ (81) إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) فَسُبْحٰانَ اَلَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (83)
78[رمیم]
:پوسیدۀ متلاشی شده.
83[ملکوت]
:همان الملک است وت برای عظمت بدان افزوده شده،مانند جبروت،و ملکوت هر چیز،چیزی است که آن چیز بدان برپاست و جوهر هستی آن است.
نبض سورۀ یس با حقایقی بزرگ میتپد که آیات قرآن به صورتی بدیع و نو پدید آنها را یادآور میشود.مگر نه این که این سوره قلب قرآن حکمتآموز و محور گفتگو در آن رسالت است؟ولی رسالت به حقیقت رستاخیز میپیوندند،زیرا رسالت رستاخیز را یادآوری میکند و نیز برای آن که رسالت دلیل مسئولیّت است و مسئولیّت انسان نیز در آخرت جلوهگر میشود.
در این درس پایانی از سورۀ یس،آیات از طریق بیان شواهد تدبیر خدا برای زندگی بشر این حقیقت را به ما خاطرنشان میسازد.
[71]
ما روزانه با پدیدههایی بسیار سرو کار داریم،ولی بدون آن که به دیدۀ بصیرت به حقایقی که در پشت آنها قرار دارد بنگریم.بزرگترین آن حقایق نعمتهای بیدریغ خداست که ما را به محبت و سپاسگزاری و شناخت نامهای نیکوی او رهنمون میشود که از بارزترین آنها قدرت و حکمت اوست،و این دو،دو نام گرامی است که بر روز رستاخیز دلالت دارد.
یکی از این پدیدهها تسخیر زمام چارپایان است.خدا آنها را به دست قدرت خود آفریده و سپس منافعی گوناگون در آنها به ودیعه نهاده و آنها را برای انسان رام کرده و مسخّر او کرده است،و اگر میخواست آنها را وحشی و رام نشدنی میساخت،هم چنان که در بشر نیز دوستی و توانایی مالک شدن را قرار داده.آیا تصوّر میکنی اگر بشر تسلّط را دوست نمیداشت به تسخیر و رام کردن چیزی از آنچه پیرامون اوست دست میزد؟! « أَ وَ لَمْ یَرَوْا -آیا ندیدهاند؟» آیا این پدیدۀ تکرار شونده را که همواره بیآن که بدان بیندیشند بر آن میگذرند،ندیدهاند؟و اگر هم دیده باشند،چون بدان فکر نکردهاند چنان است که هیچ چیزی را ندیدهاند.
« أَنّٰا خَلَقْنٰا لَهُمْ مِمّٰا عَمِلَتْ أَیْدِینٰا -ما به دست(قدرت)خویش برای آنها آفریدیم،» خدا چارپایان را مستقیما چنین نیافرید که بدانها بگوید:باشید،و موجود شوند،بلکه آنها را از طریق شبکهای از نظامها و قوانین بیشمار آفرید،و شاید گفتۀ او،سبحانه و تعالی:« مِمّٰا عَمِلَتْ أَیْدِینٰا -از آنچه دستهای ما انجام داد»اشاره به این حقیقت باشد تا ما را بیشتر سپاسگزار پروردگارمان کند،و از قدرت و حکمت پروردگارمان و در نتیجه به روز جزا بیشتر و بهتر آگاه شویم.
« أَنْعٰاماً فَهُمْ لَهٰا مٰالِکُونَ -چارپایان را(آفریدیم)و اکنون مالکشان هستند.» پس اکنون بشر مالک آن چارپایان است و بر آنها تسلّط دارد و آنها را در راه منافع خود رام کرده است.
[72]
تکاملی بودن نعمتهای خدا دلیل علم و قدرت اوست.تو-مثلا- شتر را میبینی که با همان نیازمندیهای گوناگونی که بشر دارد به سر میبرد،شتر مسافات بسیار دراز را بیخستگی میپیماید،آیا دیدهای که چگونه ربع خالی را در سرزمین جزیرة العرب تنها با تکیه به خارهای تیز و آبی اندک در مینوردد؟و آیا
دیدهای که چگونه رنج سفر و طوفانهای شن روان را تحمّل میکند و چون کشتیها در میان امواج،در میان شنهای روان راه میپیماید؟!و در همان حال میبینی /11 که به انسان شیری گوارا مینوشاند،و اگر آدمی گرسنه شود او را نحر میکند و از گوشتش استفاده میکند،وانگهی بر سر همۀ اینها به زیبایی و عزّت و سرافرازی او دقت کردهای؟دیگر نعمتهای خدا نیز همانند شترند.
« وَ ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ فَمِنْهٰا رَکُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا یَأْکُلُونَ -و آنها را رامشان کردیم.بر بعضی سوار میشوند و از گوشت بعضی میخورند.» [73]
و در کرکها و موها و پوستهای آنها کالا و جامه و چادرهای منقول سبک مییابی و به دست میآوری.
« وَ لَهُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ وَ مَشٰارِبُ -و ایشان را در آنها سودهاست و آشامیدنیها،» و هدف والاتر در نعمتهای خدا تنها سودجویی از آنها نیست بلکه ارتقاء روحی به شناخت پروردگار و سپاسگزاری از اوست.
« أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ -چرا سپاس نمیگزارند؟» [74]
بشر در جستجوی قوّه و نیرو است،و در نهاد او احساس ضعفی به امانت گذاشتهاند-که اگر نیک بیندیشد-همان احساس او را به پروردگارش رهنمون میشود،ولی شیطان آدمی را از راه راست به گمراهه میکشاند و در او وسوسه میکند که آن قوّت و نیرو به جای اللّٰه در خدایان ساختگی است که مورد پرستش قرار میگیرند.
« وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ -و به جای اللّٰه خدایانی اختیار کردند،بدان امید که یاریشان کنند.» پس آنها نیروی سیاسی و نیروی اقتصادی و وطن و قبیله و حزب و خورشید و ماه و ستارگان و سنگهایی را که رمز نیرویند،میپرستند،و هنگام اختلاف و نبرد از آنها قدرت میطلبند که شاید در برابر نیروهای مخالف به ایشان یاری دهند.
بدین سان این آیۀ کریم بقایا و بازماندۀ شرک به خدا را که همان جستجوی
نیرویی است که در رویارویی با طبیعت یا دشمنان به آنان یاری دهد،بیان میکند.
[75]
ولی چه کس به چه کسی یاری میدهد؟آیا خدایانند که به آنان یاری میدهند یا آنانند که به خدایان ساختگی یاری و قدرت میدهند؟ /11 « لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَهُمْ -آنها را یارای آن نیست که به یاریشان برخیزند.» پروردگار ما با روشنی کامل این سخن را میگوید،و اگر در قرآن هیچ اعجازی جز همین آیه نمیبود،بیگمان همین آیه گواهی است راستین بر آن که قرآن از جانب خداست،زیرا مردم-جز اندکی افراد که خدا هدایتشان کرده است-میپندارند که طاغوت یا ثروتمندان و صاحبان جاه و قبیلهاند که به کسانی که آنها را شریک خدا ساختهاند،یاری میدهند،در حالی که پروردگار ما تأکید میکند که درست عکس این پندار است،و اگر ما خوب بیندیشیم درمییابیم که این خدایان ساختگی هستند که تابع و فرع بتتراشانند،اگر پیروان طاغوت نباشند که به دلخواه یا از بیم یا از گمراهی از او پیروی کنند،طاغوت کیست؟توانگران و ستمگری آنها و ضعیف نگهداشتن دیگران به وسیله آنها تمام معلول سکوت مردم دربارۀ آنها و طمع اینان در اموال آنان است،و همچنین است مسئلۀ قبیله و وطن و حزب.
« وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ -ولی اینان همانند سپاهی به خدمتشان آمادهاند.» شاید این تعبیر چنین برساند که نیروی خدایان ساختگی همان مجموع نیروی پیروان آنهاست و آنها تنها مظهر و نشانۀ تجمّع این نیرو هستند،نه بیشتر و نه کمتر.
مفسّران گفتهاند:خدا از این تعبیر روز قیامت را در نظر دارد که در آن جا مشرکان در پشت خدایان ساختگی و پنداری خود صف میکشند و دسته جمعی به دوزخ رانده میشوند،و شک نیست که بیگمان قضیّه چنین است،ولی-به نظر من
میرسد-که این آیه شامل دنیا نیز میشود،زیرا مشرکان همان یاران خدایان ساختگی در این جا هستند،و در آخرت این حقیقت بیش از پیش جلوهگر میشود، پروردگار سبحان ما گوید:« وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا* کَلاّٰ سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا -و به غیر از اللّٰه خدایانی اختیار کردند تا سبب عزّتشان گردند*نه چنین است،به زودی عبادتشان را انکار کنند و به مخالفتشان برخیزند». (1)
سخن آخر:به راستی،عوامل مؤثر در زندگی بشر همه پیدا نیستند بلکه عواملی پنهانی و غیبی نیز وجود دارند،و حتی عوامل پیدا همچون سیاست و اقتصاد و امثال آنها-اگر به دقّت بنگریم-به عوامل غیبی مربوط میشود،و در نتیجه نیروهایی که غیر از خدا مورد پرستش قرار میگیرد /11 نمیتواند هیچ تأثیری در آن عوامل غیبی و نهانی داشته باشد،وانگهی این نیروی اعطایی و واگذار شده به آنها محدود به عالم دنیاست و در عالم آخرت و بال و سربار است.دوم:به راستی دامنۀ بیخردی و نادانی بدانجا میکشد که انسان انسانی دیگر نظیر خود را به جای پروردگار عزّت به خدایی میگیرد تا در برابر قانونهای الهی و قضا و قدر او به وی یاری و پیروزی دهد،ولی این بیخردی درست همان چیزی است که آدمی مرتکب آن میشود،مگر خدا انسان را پاک و برکنار نگاهدارد،پس بیشتر مردم به پروردگار خود شرک میآورند و به نسبتی معیّن خدایان قوّت و ثروت و جاه را میپرستند،و از این رو به همان نسبت نیرویی را که خدا بدیشان داده است به سود آن خدایان برساخته از دست میدهند،و خود میپندارند که از آن خدایان ساختگی قوّت و صلابت و عزّت به دست میآورند.
هم چنان که آنها با شرک آوردن خود یاری خدا را به خویش از دست میدهند،اگر بر خدا توکّل کنند،و به نعمتی که خدا آشکار و پنهان بر آنها فرو باریده توجّه کنند،و نیروهای بیپایان خود را بشکافند و آزاد سازند و از نفوس
1) 36) -مریم81/-82.
خود گنجهای پایان ناپذیر را بیرون کشند،در آن صورت پیشرفتهایی افزونتر را به تأیید و توفیق پروردگارشان تحقّق میبخشند.
و به جان خود سوگند میخورم که اگر خرد ورزند راز عظمت و کلید رستگاری همین است.
[76]
هنگامی که انسان از حجاب شرک رهایی مییابد از لحاظ نفسانی و سپس از نظر عقلانی برای پذیرفتن مسئولیّت آماده میشود،زیرا بزرگترین انگیزۀ بشر به سوی شرک گریز از مسئولیّت و به خیال خود رهایی یافتن از جزای اعمال خویش است،و بدین سان سیاق مطلب یادآور روز جزای کامل میشود،و این یادآوری را پس از رفع شبهۀ مجادله کنندگان دربارۀ روز جزا به عمل میآورد که گویند:
چگونه خدا مردگان را زنده میسازد؟در واقع این شبهه از فراموشی آفریدگان میآید و از عظمت آن روز که دلالت بر عظمت آفریدگار دارد،امّا اگر به یادآوریم(و دستخوش فراموشی نشویم)بیگمان این شبهه متلاشی میشود.
سخن با بیان این مطلب آغاز میشود که کلام جدلی مجادله کنندگان نباید صاحبان رسالت را غمگین کند،زیرا آن کلام پیشاپیش نزد خدا محفوظ و معلوم بوده(و تازگی ندارد)،خدا نهان آن را میداند هم چنان که از آشکار آن آگاه است، پس سزاوار نیست که بدان نزدیک شوند و آن را جدّی بگیرند.
« فَلاٰ یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ -سخنشان تو را اندوهگین نسازد،» به نظر میرسد اندوهگین شدن از این سخن منجر بدان میشود که زیر فشار آن،در برابر گویندگانش فرود بیایند(و تسلیم شوند)و بدین سبب از آن نهی شده است.
« إِنّٰا نَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ -ما هر چه را پنهان میدارند میدانیم،» از نیّتهای مغایر با کلام،چه آنها خود میدانند که دروغ میگویند،و به راستی برای جدل کردن به سخن گفتن میپردازند.
« وَ مٰا یُعْلِنُونَ -و هر چه را آشکار میسازند.» پس جزا بر آنها نوشته و ثبت میشود.
[77]
آن گاه خدا بزرگترین شبهههایشان را که تشکیک دربارۀ قدرت -ذات متعال-اوست میداند و میگوید:
« أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسٰانُ -آیا انسان نمیبیند(یا نمیداند).» گویند:رؤیت( دیدن)در این جا معنی دانستن میدهد،یعنی آیا انسان نمیداند،و گوییم:آری.امّا چنین علم و دانستنی به بیش از یک نگریستن نیاز ندارد،و ما گرچه آفریده شدن خود را مشاهده نکردهایم،امّا شاهد بودهایم که مردم همانند ما چگونه آفریده شدهاند تا آن جا که گویی آفریده شدن خود را شاهد بودهایم.
« أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ -ما او را از نطفهای آفریدهایم؟» این آب بیمقدار چنان که ما آن را میبینیم،امّا آنچه میدانیم این است که آفرینش به وسیلۀ جزئی بسیار ساده از این قطره آب نیمگرم صورت میپذیرد و آن جزء یاختهای بینهایت ریز از آب مرد و آب زن است.
و پس از آن که از این آب ناچیز به وجود آمد،خدا او را از آفرینشی به آفرینشی و از گونهای به گونهای و از مرحلهای به مرحلۀ دیگر میپرورد تا او را مردی ناطق برمیآورد.
« فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ -آن گاه او خصمی است آشکار،» و چنان به حدّ کمال میرسد که بدان کمال غرّه میشود،و شروع به مجادله میکند-و به روشنی تمام-با آفریننده و روزی دهندۀ خود جدل میکند.
[78]
و از نمونههای جدل باطل آنها این است که یکی از آنها تکّه استخوان پوسیدهای را میآورد،و به سوی پیامبر خدا میدود،و میپندارد که با آن تکّه استخوان به مجادله با پیامبر خواهد پرداخت.
« وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً -و برای ما مثل میزند،» پیداست که مثل رویدادهای است که برای(تأیید)اندیشه یا حقیقتی آن را گواه میآورند،و اینکه در مورد مثل فعل«ضرب»را به کار میبرند برای آن است که مثل شبیه غیر خود(یعنی ممثّل)است و«ضرب»همان شبیه و مانند
باشد.
« وَ نَسِیَ خَلْقَهُ -در حالی که آفرینش خود را از یاد برده است.» اگر آفرینش خود را از یاد نبرده بود چنین مثلی نمیزد.آیا نمیداند که خود او بدون نمونه و مثلی که از آن الگوبرداری شود آفریده شده؟!پس چگونه قدرت خدا را بر آفرینش بعید میداند؟! « قٰالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ -گوید چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟» أبیّ بن خلف جمحی در حالی که استخوان پوسیدهای را همراه داشت بیامد و آن استخوان را مالید و سپس گفت:ای محمّد چه کسی استخوانها را که پوسیده است زنده میکند؟!خداوند محمد(ص)را با آیات استوار خود گویا ساخت و پیامبر با برهان پیامبری خویش مدّعی را گیج و مبهوت ساخت و گفت:
« قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ -بگو:کسی آنها را زنده میکند که در آغاز بیافریده است و او به هر آفرینشی داناست»آن گاه ابیّ بن خلف با بهت و حیرت از آن جا برفت.
[79]
رفع شبهه با آغاز این مجموعۀ آیات آغاز شده است،آن جا که خدا با نهی(پیامبر)از اندوه در برابر آنچه به وی میگویند،تمهید مقدّمه میکند که خدا از آن گفتهها آگاه است،سپس انسان را یادآور اصل آفرینش خود میشود که از نطفه است،و اشاره بدان آغاز سادهای میکند که انسان آن را میبیند آن گاه دیگر بار بدان اشاره میکند آن جا که گوید:« وَ نَسِیَ خَلْقَهُ -و آفرینش خود را از یاد برده است»،سپس گوید:
« قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ -بگو:کسی آنها را زنده میکند که در آغاز بیافریده است،» آنها را بیافرید،آفریدنی بایسته و نوپدید ساخت،نوپدید آوردنی شایسته بدون نمونهای که از آن تقلید شود و یا ابزارهایی به کار رود و یا دستیاران و شریکانی که(با او)همکاری کنند.بیگمان یادآوری این حقیقت هر گونه شکّی
را دربارۀ قدرت باری تعالی در این مورد از میان میبرد.آری،یک پرسش از خود باقی میماند،که در واقع شیطان آن را در دل انسانی میافکند که به نوبه خود برای رهایی از سنگینی مسئولیّت و عاقبت پاداش میکوشد،و آن پرسش از خود این است،چگونه خدا اجزاء پراکنده در اطراف زمین را پیرامون این پیکر گرد میآورد؟ پروردگار ما با اشاره به گوناگونی آفریدگان خدا مطلبی میگوید که ما را به دانش فراگیر او رهنمون میشود:
« وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ -و او به هر آفرینشی داناست.» هر جا چشم بیندازی و بینش خود را به حرکت درآوری آفرینشی شگفتانگیز میبینی،با اندازههایی نیکو و متناسب،ظاهری زیبا،ساختاری استوار،متناسب با هدف و هماهنگ با همانندان خود،آن گاه انواع جانداران،و گونههای گیاهان و اقسام معادن،و دستههای جمادات را میبینی که هیچ شبههای در وسعت عرصۀ قدرت،و احاطۀ علم و قدمت خبرگی آفرینندۀ آنها برایت باقی نمیماند،پس چگونه میتوان در امکان آفرینش دوبارۀ آنها شک کرد؟! مردی نزد امام صادق(ع)آمد و گفت که منکر رستاخیز مردگان است،و (افزود):چگونه مردهای زنده و برانگیخته میشود که بدنش پوسیده،و اندامهایش پراکنده شده.یک اندام او را درندهای در سرزمینی خورده و اندامی دیگر را گزندگان سرزمینی دیگر از هم گسیختهاند،و اندامی خاک شده و از آن گل ساخته و در دیواری به کار بردهاند؟! امام در پاسخ گفت:
«همانا کسی که او را از«هیچ»آفرید و بی آن که نمونهای پیشتر از او وجود داشته باشد ترکیبش را صورت بست میتواند او را هم چنان که از آغاز ساخته است،بازگرداند.
آن مرد گفت:این را برایم روشن کن.
(امام)گفت:روح در جای خود مقیم است،روح نیکوکار در روشنایی و فراخناست،و روح تبهکار در تاریکی و تنگنا،و پیکر هم چنان که پیشتر از خاک
آفریده شده،تبدیل به خاک میشود،و آنچه را درندگان و گزندگان از شکمهای خود بیرون دادهاند و آنچه خورده و دریده شده،همۀ آنها در خاک است و نزد کسی که به اندازۀ ذرّهای در ظلمات زمین چیزی از او پنهان نیست،محفوظ است،او شماره و وزن چیزها را میداند،و خاک روحانیان به منزلۀ طلا در خاک باشد،چون هنگام رستاخیز برسد،آسمان باران رستاخیزی میبارد،و زمین برمیآید،سپس همچون جنبیدن مشک دوغ میجنبد،آن گاه خاک آدمیان چون ذرّات طلایی که خاکشویی کنند و کرهای که از دوغ با جنباندن مشک گیرند،جدا میشود و خاک هر کالبدی در قالب خود گرد میآید و به اذن خدای قادر متعال بدانجا که روح قرار دارد منتقل میشود،پس صورتها به اذن صورتگر به شکل نخستین خود بازمیگردد،و روح در آنها وارد میشود،و آن گاه هر کس بی آن که چیزی از وجودش بیگانه باشد به قرار خود ساخته و پرداخته شده است». (1)
شاید اشارۀ قرآن به آغاز آفرینش الهام بخش این نظریّه است که گوید:
یاختۀ نخستین که در رحم تلقیح و باردار میشود در زندگی جنینی باقی میماند و سپس در رحم زمین همان گونه که در رحم مادر پرورش یافته بود رشد و نموّ میکند، امّا حدیثی که پیش از این گذشت صراحت دارد که ذرّات پیکر که در زمین پراکنده شده،هر جا باشد،از طریق جنبیدن به هم میپیوندد،و ما میتوانیم آن را به قطعهای آهن ربا تشبیه کنیم که در میان خاکی آمیخته به ذرّات آهن به حرکت درمیآید(و در نظر آوریم که)چگونه آن ذرّات آهن به پیرامون آهن ربا گرد میآیند؟ [80]
آن گاه روند مطلب متوجّه این امر میشود که رستاخیز مردگان حق است و درخت سبز را مثل میزند که خدا برای مردم از آن آتش و سوخت تعبیه کرده و گوید:
« اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نٰاراً فَإِذٰا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ -آن
1) 37) -نور الثقلین،ج 4،ص 395.
(خدایی)که از درخت سبز برایتان آتش پدید آورد و شما از آن آتش میافروزید.» /11 آدمی حیران میماند:چرا خدا درخت سبز را مثال میزند و رابطۀ آن با پدیدۀ رستاخیز چیست؟ گفتهاند:اعراب دو گونه از گیاهان را به عنوان آتش زنه برای آتش افروزی،چنان که ما از کبریت استفاده میکنیم،به کار میبردند و آن دو را «مرخ و عفار» (1)مینامند و هر دو چوبترند،ولی از به هم ساییدن آن دو آتش پدید میآید،پس خدا به آن دو بر قدرت خود یا برانگیختن آتش نهفته مثال زد هم چنان که کالبد مرده را روز رستاخیز زنده برمیانگیزد.
یکی از مفسّران گوید:جستجوی علمی تأکید کرده است که تمام انواع سوختها از پرتو خورشید است و حتی افروخته شدن چوب همانا به سبب ذخیره بودن همین پرتوها در آن است و گرنه دیگر عناصر چوب چون آب و خاک آتشی ندارد.
هر عمل ترکیب شیمیایی احتیاج به جذب و دفع انرژی دارد و عمل جذب درختان و گرفتن اکسید کربن-بر حسب همین قانون-نیازمند به انرژی است،و برای این کار از انرژی آفتاب بهره میگیرد،و درختان بدین گونه به صورتی منظم به ذخیرهسازی انرژی ادامه میدهند.
طبعا چوبهای خشک بدین کار نمیپردازند بلکه درخت سبز است که چنین کاری را صورت میدهد،و از این رو گفتگو پیرامون آن دور میزند،گرچه برخی از مردم میپندارند که چوب خشک زودتر میسوزد در حالی که چوب خشک انرژی نمیاندوزد. (2)
امّا پرسشی باقی میماند:چرا خدا این مثال را آورده است؟پاسخ:
نخست:برای آن که این مثال ما را به قدرت خدا رهنمون میشود که آتش
را در زیر آب فشرده و انباشته است.مگر نه آن که درخت سبز سرشار از آب است؟ پس نسبت به پروردگار خود بینش پیدا کن که سوختها را در آب ذخیره میکند! /11 دوم:قوانین پنهانی خدا بیش از قوانین آشکار اوست که انسان آنها را میبیند،و جز اندکی از دانش به ما ندادهاند،ما برخی چیزها را از آن رو بعید میدانیم که سیستمها و قوانین آنها را نمیشناسیم،اگر به یکی از اجداد ما میگفتند:روزی خواهد آمد که دستگاهی به وزن دهها تن آهن با سرعتی بیش از صوت در فضا پرواز کند،باور نمیکرد زیرا آن روز قوانین فیزیکی که امروز بشر آنها را شناخته است هنوز شناخته نشده بود.و امام علی(ع)میگوید:
«مردم دشمن آنند که نمیدانند». (1)
بدین سان بشر رستاخیز را انکار میکند زیرا نمیداند که خدا در نهاد هستی چه قوانین و روابطی را به ودیعه نهاده است،هم چنان که آدمی نمیداند چگونه خدا از درخت سبز آتش را پدید میآورد،شاید ذرّات پیکر که پس از مرگ از آن جدا میشوند دارای پیوندی مخصوص با آن باشند تا زمانی که خدا خفتگان در گورها را برانگیزد،یا بر هر ذرّهای نشانههایی خورده باشد که به اصل و خاستگاه آنها اشاره کند.
سوّم:ذرّات گرما(یا فوتونهایی)که از خورشید جدا میگردد و در درخت سبز اندوخته میشود دیگر بار به سوی آن باز میگردد،ولی بدون آن که-چنان که نادان میپندارد-چیزی از آن نابود شود،همچنین است ذرّات جسم.
چهارم:شاید در این آیه اشارهای است لطیف به قانون الهی در هستی که در آن حالتهای نهان و آشکار(و غیب و شهود)وجود دارد.پس در آن جا درخت سبز است که آن را برکهای آب میشماری در حالی که تودهای سوخت در آن اندوخته شده است،همچنین است دنیای شهود آخرت،در حالی که آخرت غیب و
1) 40) -نهج البلاغه،حکمت 172،ص 501(در متن به خطا خ 172 آمده)؛ترجمۀ دکتر شهیدی،کلمات قصار،ص 392.
نهان دنیاست،پس تو کالبد مردۀ تبهکاری را میبینی(که کالبدی است بیجان) در صورتی که همچون کبریت سرشار از آتش اندوخته شده است،هم چنان که در مورد خورندۀ مال یتیم میپندارند او خوراکی گوارا را میخورد،ولی او-در واقع- در شکم خود آتش را میخورد،و آن که دروغ میگوید نمیداند که بویی گند از دهانش برمیآید که فرشتگان بدان سبب او را لعنت میکنند،و همچنین...
همچنین مردی استخوان کافری را برداشت و به خدمت امام امیر المؤمنین(ع)آمد و گفت:شما میگویید که او در عذاب است.پس آن آتشی که او را بدان عذاب میدهند اکنون کجاست؟امام آتشزنهای آورد و آن را روشن کرد و گفت:آتش در این آتش زنه کجا بود؟ [81]
رستاخیز و قیامت حقیقتی است فطری.مگر نه آن که نفوس بشر برای جاودانگی جان میکند؟این کوششهای فراوان که بشر برای جاودانگی مصروف میدارد،دلیل ژرفی احساس به جاودانگی است.ناخوشایندی آدمی از مرگ جز به سبب ایمان او بدین پندار نیست که آمده است تا جاودان باقی بماند،و تنها اولیاء خدایند که معتقدند پروردگارشان را ملاقات خواهند کرد و از این رو از مرگ نمیهراسند،و اگر هدفهای مردم را از کوششهایی گوناگون که به کار میبرند شمار کنی هدف ادامۀ هستی و باقی بودن عمدهترین سهم را در آن میان دارد.
خدای تعالی برای بیان این حقیقت گوید:« وَ تَتَّخِذُونَ مَصٰانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ -بدین پندار که همواره زندهاید کوشکهایی بنا میکنید». (1)
وقتی بشر دانست که ناگزیر مردنی است،به جستجوی نوعی بقای اعتباری پرداخت،زیرا توانایی بقای حقیقی را نداشت،پس کوشید تا از طریق فرزندان یا آثار و یا حتی مومیایی کردن پیکر مرده و ساختن مقبرههای بزرگ هنگام پراکنده شدن وجود خود بدین هدف برسد.
هنگامی که شیطان خواست پدر ما و همسرش حوّا را بفریبد و از بهشت
1) 41) -الشّعراء129/.
بیرون آورد،به آن دو گفت:« هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ - آیا تو را به درخت جاودانی و ملکی زوال ناپذیر راه بنمایم؟». (1)
بدین سان میبینی که عشق جاودان بودن را در درون ایشان برانگیخت و آنان را به نافرمانی واداشت و با فرزندان آدم نیز چنین میکند،زیرا به راستی از بزرگترین اسباب ارتکاب گناهان همانا عشق به جاودان بودن است.
از این جاست که امام علی(ع)وقتی کسی از او پرسید:آن حق که شبیه باطل است کدام است؟گفت:مرگ،زیرا علاقه به جاودانگی نمیگذارد انسان به مرگ،یعنی آنچه هیچ جانداری را از چنگ آن رهایی نیست،اذعان کند، /11 و پروردگار سبحان ما گفته است:« کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ -همه کس مرگ را میچشد». (2)
این احساس فطری ژرف نسبت به جاودانگی در این دنیا تحقق نمییابد، پس با بقای در آخرت به تحقق میپیوندند،و مرگ جز پلی و دنیا جز کشتگاهی نیست،و در واقع آخرت است که زندگی راستین در آن جا باشد.
امّا جهل بشر به قدرت خدا و پوشیده ماندن چیزهایی که نمیبیند به سبب پردهای که دیدنیهایش بر آنها میافکند و راه بردن از عالم شهود به غیب،هم چنان به عنوان گردنۀ اصلی فرا روی بشر باقی میماند.
از این رو میبینیم که آیات قرآن ما را یادآور نشانههای قدرت خدا میشود، این آسمانهایی که ماهها و خورشیدهای بیشمار دارد،و این افلاک که فراخنای آنها را حدّ و مرزی نیست،و به سبب فرمانبرداری و سرسپردگی به پروردگار خود سر مویی از مسیر خویش منحرف نمیشود،و این زمینی که شگفتیهایش تمام نمیشود،و این جانداران گوناگونی که در هر یک از آنها آثار عظیم قدرت پروردگار با جبروت ما نمایانگر است،آیا همه و همه دلیل قدرت خدا نیست؟
« أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ -آیا کسی که آسمانها و زمین را آفریده است نمیتواند مثلشان را بیافریند؟» چرا،او قادر است،و چگونه ذات سبحان او از آفرینش ناتوان و عاجز باشد؟! چرا،بیگمان او قادر است،و دلیل آن گوناگونی آفریدههاست،از پشّۀ بسیار کوچک تا فیل تنومند که شبیه پشّه ولی با حجمی بزرگتر است،تا نهنگ که یک چشم آن از فیلی سنگینتر است و با سرعتی بینظیر دریاها را در مینوردد،تا شگفتیهای دریاها و قلل کوهها و گیاهان دشتها،تا آن جا که اگر عمر خود را در شناخت نشانههای خدا در کوچکترین گیاه صرف کنی به کنه آن راه نمیبری که:چگونه از زمین آب میگیرد و املاح آن را جذب میکند،و چگونه از خورشید پرتو میگیرد،و چه سان در برابر آفتها و تند بادها از خود نگهداری میکند،و چگونه هدف خود را در این عالم فراخ هستی تحقّق میبخشد /11 ...؟آری.اگر این همه و دهها مورد دیگر را که گفته نشد به انجام رساندی هنوز شگفتیهای آن گیاه کوچک پایان نپذیرفته است،و همچنین است جانوری خرد چون مورچه.اگر به کتابخانهای بزرگ مراجعه کنی،شاید دهها مجلّد کتاب دربارۀ گیاهی ناچیز بیابی!و بسا که دچار حیرت و غافلگیر شوی اگر ببینی که همین مورچه را که زیر پا له میکنی از احترام(و توجّه علمی)دانشمندان برخوردار شده و تا کنون دهها هزار کتاب و رسالۀ تحقیقی دربارۀ آن به رشتۀ تحریر درآوردهاند.
این گوناگونی بزرگ که افراد آن به شمار نمیگنجد دلیل خلاّقیت و آفرینندگی پروردگار و نشانۀ آن است که از هیچ چیز در آسمانها و زمین ناتوان نیست و نیک میداند که آنچه را میسازد،چگونه بسازد.
« وَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ -و او به هر آفرینشی داناست.» شاید تعبیر به«مثلهم-مانندشان»در این آیه برای دلالت بر این امر باشد که قدرت او به جنس آفریدگان به طور عموم تعلّق میگیرد و نه تنها به فرد و شخص
آنها،پس کسی که بتواند مثل چیزی را بیافریند حتما میتواند عین آن را نیز بسازد و بر عکس،ما را به برخی تکلّفات دور از ذهن که مفسّران به دنبال آن رفتهاند نیازی نیست که گویند:«مثلهم-مانندشان»دلالت بر بازگشت مردم،نه با پیکرهای خود بلکه تنها با روانهای خود،(در رستاخیز)دارد.
[82]
از کوچکترین یاخته تا بزرگترین کهکشان،هر آفریدهای نقشی ایفا میکند و هدفی را محقّق میسازد،در این میان انسان بر تخت سلطه و چیرگی قرار میگیرد،و تمام آنچه را در زمین رام و تسخیر میشود بدو میدهند،و فرصت و امکان زندگی آسوده برای این صاحب سلطۀ گرامی شده فراهم میآید.مگر نه آن که پروردگار سبحان ما میگوید:« وَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً -و رام شما ساخت آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است به تمامی» (1)و« لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ -ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و بر دریا و خشکی سوار کردیم»، (2)و هنگامی که در وجود انسان بیندیشیم میبینیم که همه چیز در وجود او به هدفی تحقّق میبخشد،از عظیمترین اندام چون مغز و دل تا کوچکترین نسج.
پس بیایید بیندیشیم:آیا وجود انسان در زمین،خود هدفی ندارد؟و آیا آفرینش او بیهوده بوده است؟پس حکمت خدا که در هر چیزی هویداست کجاست؟و عدالت او که /11 نشانههای آن را در آسمانها و زمین میبینیم کجاست؟ هرگز...انسان نیز برای هدفی آفریده شده،و آن هدف این است که به سوی خدا تکامل یابد،و در حدیث قدسی معروف آمده است:
«چیزها را برای تو،و تو را برای خود آفریدم».
و پروردگار سبحان ما گوید:
« أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ -آیا
پندارید که شما را بیهوده آفریدهایم و شما به نزد ما بازگردانده نمیشوید؟». (1)
« وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ* لَوْ أَرَدْنٰا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا إِنْ کُنّٰا فٰاعِلِینَ* بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ وَ لَکُمُ الْوَیْلُ مِمّٰا تَصِفُونَ -ما این آسمان و زمین و آنچه را میان آن دو است به بازیچه نیافریدهایماگر خواستار بازیچهای میبودیم خود آن را میآفریدیم،اگر خواسته بودیمبلکه حق را بر سر باطل میزنیم،تا آن را درهم کوبد و باطل نابود شونده است.و وای بر شما از آنچه به خدا نسبت میدهید». (2)
چون خردمندان و صاحبان مغز در آفرینش آسمانها و زمین اندیشیدند، دریافتند که آفرینش بیهوده نیست و از این رو گفتند:« رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ -ای پروردگار ما!این جهان را به بیهوده نیافریدهای، تو منزّهی،ما را از عذاب آتش بازدار». (3)
امّا کسانی هستند که این حکمت را میدانند ولی معاد را نیز انکار میکنند،مانند فیلسوفانی که از آراء یونانیان قدیم تأثّر پذیرفتهاند.برای چه؟برای آن که آنها نمیدانند آفریدگار چگونه آفریدگان را آفریده است،از این رو یکی از آنان گوید:آفرینش صادر از خداست-سبحانه و تعالی-هم چنان که آب چشمهای از سرچشمه بیرون میآید.پس چگونه این آب دیگر بار به سرچشمه برمیگردد؟ و دیگران گفتهاند:چرا برمیگردد،ولی نه برای آن که عذاب بچشد یا بر اعمال خود پاداش یابد،بلکه برای آن که به سرچشمه و منبع خود پیوندد،هم چنان که آبها پس از سیر و سیاحت و گردشی طولانی سرانجام به دریا باز میگردند! این گروه به سبب جهل خود نسبت به چگونگی آفرینش منکر رستاخیز،به صورتی که در کتابهای الهی آمده است شدهاند. /11 پروردگار ما در حالی که توانایی
خود را در امر آفرینش توضیح میدهد گوید:
« إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -چون بخواهد چیزی را بیافریند،فرمانش این است که میگوید:موجود شو؛پس موجود میشود.» پس بیرون تراویدن و فیضان یا برآمدن از سرچشمه نیست،و نیز دورهای وجودی چنان که دهریان و فیلسوفانی که از آنها تأثیر پذیرفتهاند میگویند نیست، بلکه در واقع فعلی است ایجاد شده از پروردگار قدرت و توانمندی،پس بر حسب حدیثی نسل به نسل،چون بخواهد،با قدرت عظیم خود مشیّت را میآفریند و چیزها را بدان مشیّت و اراده به وجود میآورد.
و تعبیر به«یقول میگوید»برای بیان حدوث اراده است،و گرنه پروردگار ما از ایجاد تحوّل و توسّل به وسایل در انجام کارها و درست کردن چیزها بینیاز است،و در کلام امیر مؤمنان(ع)چنین آمده است:
«بدانچه بودنش را اراده کند،گوید:(باش!)پس هست شود،نه با صدایی که به گوش فرو رود و نه با ندایی که شنیده شود،بلکه گفتار او -سبحانه-همان کردار اوست که از نیستی به هستی میآورد و شکل و صورت میبخشد،در حالی که آن موجود(حادث)پیش از آن وجود نداشته،و اگر از آن پیش وجود میداشت و قدیم بود بیگمان میبایست خدایی دیگر داشته باشد». (1)
به راستی که کلمات در بیان غیب الهی عاجز و ناتوان فرو میمانند،و حقایق پنهان عالم غیب-به قدر توانایی ما-بدانچه در عالم شهود بدانها نزدیک باشد به ذهن ما نزدیک میشود(و به تصوّر ما درمیآید)،پس ما-مثلا-هنگامی که چیزی را میخواهیم و اراده میکنیم امر بدان میدهیم و امر و فرمان دادن بنا بر عادت به گفتن(و فرمودن)تعبیر میشود،از این روست که در قرآن میبینیم از امر خدا به«کلمه»یا«قول»تعبیر شده است.
خدا این توانایی را به اهل بهشت داده است،و در آیهای که پیشتر گذشت
1) 49) -نهج البلاغه،خطبۀ 186،ص 274؛بنگرید به چاپ دکتر شهیدی،ص 201.
گفته است:« وَ لَهُمْ مٰا یَدَّعُونَ (1)در آن جا هر چیز بخواهند برای آنان فراهم است» (2)و در قصّۀ سلیمان گوید:« قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ -و آن کس که از علم کتاب بهرهای داشت گفت:من پیش از آن که چشم بر هم زنی،آن را در نزد تو میآورم.چون آن را در نزد خود دید...». (3)
بدین سان به مجرّد آن که اهل بهشت چیزی را بخواهند به اذن خدا آن را نزد خود مییابند،همچنین به مجرد /11 آن که خلیفه،سلیمان تخت بلقیس را خواست، آن را نزد خود یافت.
[83]
در پایان این سوره و پس از آن که قرآن پروردگار ما را به آنچه از قدرت و علم سزاوار اوست توصیف میکند،ذات او را از هر نقص و ناتوانی و نیازمندی منزه میداند و میگوید:
« فَسُبْحٰانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ -منزه است آن خدایی که ملکوت(اساس هستی)هر چیزی به دست اوست.» آیا آثار فقر و نیازمندی و ناتوانی را در هر چیز نمیبینی؟در واقع این گواه بر مملوک بودن آنها برای مالک بینیاز مقتدری نیرومند است،و همچنین همه چیز گویای این حقیقت است که پروردگار سبحان ما منزّه و مبارک و متعالی است.
وقتی قدسیّت و قدرت و حکمت پروردگارمان را دانستیم به رستاخیز ایمان میآوریم و هر چه شناخت آدمی نسبت به پروردگار خود افزون شود ایمانش به روز قیامت افزون میگردد.
« وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -و همه به سوی او بازگردانده میشوید.»
سورۀ صافّات
در کتاب ثواب الاعمال به اسناد آن از ابی عبد اللّٰه(ع)آمده است که گفت:«هر کس سورۀ صافات را در هر روز جمعه بخواند،همواره از هر آفتی محفوظ است و هر بلایی در زندگی دنیا از او دور رانده میشود،در جهان به فراخترین روزیهای ممکن دست مییابد،و خدا آسیبی در مال و فرزندان و بدن او از گزند شیطان رجیم،و ستمگری سرکش وارد نمیسازد،و اگر همان روز یا آن شب بمیرد خدا او را شهید برمیانگیزد و شهید میمیراند و همراه شهیدان به درجهای از بهشت درمیآورد».
تفسیر نور الثقلین،ج 4 ص 399 /11
سورۀ صافات با آیات والای خود ما را به همان افکار و حقایقی که آیات پیشین در سورۀ(یس)تأکید میکرد،با افزودگیهایی دیگر و سبک ادبی نفیس جدیدی رهنمون میشود.
آیات این سوره با یاد کردن از فرشتگانی که به انتظار فرمان خدا صف بستهاند آغاز میشود،و از این رو به سورۀ«صافّات صف بستگان»موسوم شده است.هم چنان که درس آخر آن دربارۀ جنّ و فرشتگان و شبهههای جاهلیان پیرامون روابط آن دو آفریده با پروردگارشان،با ما سخن میگوید،که میپنداشتند رابطۀ آن دو با خدا رابطۀ نسبت است و برخی از این حدّ فراتر رفته و گفتهاند که جن نتیجۀ مستقیم رابطۀ زناشویی میان فرشتگان و پروردگارشان است-که ذاتش منزّه و فراتر از هر چیزی است که بدو شرک میآورند-.
در حالی که درسهای میانی از پیامبران(ع)با ما سخن میگفت،و رابطۀ میان این دو روند مطالب این است که قرآن وقتی خطای زشت جاهلیان را دربارۀ روابط فرشتگان و جنّ با خدا آشکار ساخته ناگزیر باید به همان خطا که دیگران نیز هنگامی که پنداشتهاند /11 رابطهای مشابه میان خدا و پیامبران وجود دارد،بدان دچار شدهاند،اشاره کند.این خطا از آن جا ناشی شده که اینان به معجزی که مکرّر به دست پیامبران صورت گرفته و دیگران از آن بیبهره بودند ارزشی خاصّ داده و آن را دلیل بر این گرفتهاند که ایشان پسران خدایند،و از این رو میبینیم که آیات گفتگو در پیرامون این موضوع را به درازا میکشانند تا تأکید کنند که پیامبری آنها به سبب موجبات ذاتی تکوینی در شخص ایشان نبوده بلکه خدا این پایگاه والا را به دلیل ژرفی ایمان و درستکاری و شجاعت اقدام و نیکی به مردم که در پیامبران یافته به ایشان بخشیده است،و شاید گفتگوی از ایشان(ع)در این سورۀ فرخنده مربوط به همین جانب از زندگی ایشان و برای نفی بدعتهای جاهلی باشد.
از این جا میتوان گفت که خطّ کلّی سورۀ الصّافات همان بیان رابطه درست میان خدای عزّ و جلّ و دیگر آفریدگان اوست که از جهت او در ایجاد و آفرینش و نوآوری و روزیرسانی و...و...شکل پذیرفته،اما غیر از این رابطه،تنها یک وسیلۀ عروج و فرا رفتن وجود دارد که هر آفریده از آن طریق به پروردگار خود نزدیک میشود و آن همان ایمان و عمل صالح است.
وقتی در مجموعۀ بینشهای این سوره میاندیشیم مسئولیّت به بارزترین شکل
خود بر ما جلوهگر میشود که ما را در برابر این گفتۀ پروردگار صاعقه زده میکند که گوید:« وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ -و نگه داریدشان،باید بازخواست شوند».
محور مسئولیّت همان است که محورهای این سوره را به یکدیگر میپیوندد، و بارزترین آنها سه محور است:
یکم:نفی نظایر و اشباه که جاهلیان آنها را به عنوان خدایان خود گرفته بودند تا شاید یاریشان دهند،زیرا هدف آنها از پرستش خدایان رهایی از پاداش کارهایشان بود،ولی هیهات!که فرشتگان در برابر پروردگار خود صفی آراسته بستهاند،و شیطانها از آسمان محروم و در حجاباند،و شهابها در انتظار آنهاست،و مستکبران را برای حسابی دشوار حاضر میآورند.
دوم:پیامبران و اولیاء بندگان گرامی خدایند،از کس شفاعتی جز به رضای خدا نمیکنند،و ممکن نیست در مخالفت با قوانین پروردگار به ایشان تکیه کرد،و چگونه چنین کاری ممکن شود؟در حالی که ایشان از آن جهت به درجات والای خود رسیدهاند که /11 بندگان مخلص و ناب خدایند.
سوّم:درهم شکستن پایههای توجیه و بهانهای که گناهکاران در ارتکاب گناهان بدان تکیه میکنند و مدّعی میشوند که مجبور بودهاند چنان کنند.
تصاویری که قرآن از روز مسئولیّت و بازخواست و پاداش برای ما ترسیم میکند به همین محور مربوط میشود.
سیاق قرآنی محور یکم و سوّم را پشت سر هم قرار داده و سپس یادآور محور دوم میشود که چون گواهی راستین برای اثبات آن دو محور دیگر میآید،زیرا قرآن برای حقایق مثالهایی میزند،و از بهترین مثالهای آن زندگی پیامبران است که به ما امر کرده است بام و شام به ایشان درود فرستیم تا ایشان را رهبر و مشعل روشنگر راه خود سازیم.
سورة الصّافات /11
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلصَّافّٰاتِ صَفًّا (1) فَالزّٰاجِرٰاتِ زَجْراً (2) فَالتّٰالِیٰاتِ ذِکْراً (3) إِنَّ إِلٰهَکُمْ لَوٰاحِدٌ (4) رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ رَبُّ اَلْمَشٰارِقِ (5) إِنّٰا زَیَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنْیٰا بِزِینَةٍ اَلْکَوٰاکِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ مٰارِدٍ (7) لاٰ یَسَّمَّعُونَ إِلَی اَلْمَلَإِ اَلْأَعْلیٰ وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جٰانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ وٰاصِبٌ (9) إِلاّٰ مَنْ خَطِفَ اَلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ (10) فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنٰا إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِنْ طِینٍ لاٰزِبٍ (11) بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ (12) وَ إِذٰا ذُکِّرُوا لاٰ یَذْکُرُونَ (13) وَ إِذٰا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ (14) وَ قٰالُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (15) أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ (16) أَ وَ آبٰاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ (17) قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ دٰاخِرُونَ (18)
1[و الصّافات صفّا]
:هر چیزی میان آسمان و زمین که دو
جانبش به هم برنیامده باشد صافّ است،از جمله پرندگانی که بالهایشان را گشوده باشند صافّات خوانده میشوند،و گفتهاند جمع صافة همان فرشتگانند که برای نماز و فرمانبرداری برپا ایستاده و صف بستهاند یا بالهای خود را در حال بالا رفتن و فرود آمدن گشودهاند.و «صفّا»برای تأکید است.
2[فالزّاجرات]
:الزّجر دور راندن از چیزی است(با بانگ و نهیب)،و در این جا مقصود فرشتگانند که کافران را هنگام گرفتن جانشان دور میرانند یا به فرمان خدا چیزی را میرانند.
7[مارد]
:بیرون شده به سوی فسادی بزرگ،و این وصف شیطانهاست که مرده هستند،و اصل آن جدا شدن است،از همین ریشه است کلمه امرد که موی ندارد،پس مارد جدا افتاده از خیر باشد.
9[دحورا]
:الدحور راندن با عنف و جبر است و گویند:
دحر،یدحر،دحرا و دحورا.
[واصب]
:دائم ثابت.
10[الخطفة]
:خطف همان سلب و ربودن چیزی است به طور ناگهان و با شتاب.
11[لازب]
:لازب و لازم به یک معنی است،یعنی گلی که به دست میچسبد و همان گل خالص است.
18[داخرون]
:خوار و ذلیل شدگان،از دخر به معنی کوچک و ذلیل شد.
گفتگوی این درس پیرامون فرشتگان و روز رستاخیز است و این دو موضوع به یکدیگر مربوط میشود زیرا انسان وقتی به روز جزا ایمان نداشته باشد مستقیما منکر جزا میشود و به صورت غیر مستقیم نیز به انکار پاداش میپردازد،و این وقتی است که ادّعا میکند فرشتگان چون فرزندان خدای سبحانند نزد خدا از او شفاعت و وساطت خواهند کرد.
وقتی سیاق آیات به روح مسئولیّت توجّه دارد ناگزیر باید به بررسی این هر دو موضعگیری با هم بپردازد زیر این دو در فرایند نهایی که همان گریز از مسئولیّت است مشترکاند.
شرک آوردن به خدا از طریق اعتقاد به ربوبیّت و پروردگاری فرشتگان یا جنّ یا خدایان دروغین و برساخته توجیهی نفسانی دارد که همان کوشش برای فرار از مسئولیّت و بازخواست است.بر مردم دشوار است که با وجود آگاهی از مسئولیّت آن را تحمل کنند،پس برای آن که-به پندار خود-از نافذ بودن اوامر خدا رهایی یابند و از التزام به دین بگریزند،میبینی که پیش خود به دنبال توجیه نفسانی میگردند که آنها را بدین گمان و تصوّر افکند که فرشتگان یا جنّ یا صالحانی چون عیسی(ع)خشم /11 و عذاب پروردگار را با شفاعت یا فدیه دادن از آنها دور خواهند کرد.
روز قیامت روزی است که مسئولیّت در آن روز به شکلی روشن و اکید
نمودار میشود،و خدا انگاشتن فرشتگان و جنّ و پیامبران به وسیلۀ این گروه برای حلّ دشوار بودن آن روز است،ولی هیهات،از این رو پروردگار ما در پایان این درس مسئولیّت حتمی انسان را با این گفتۀ خود تأکید میکند که:« قُلْ:نَعَمْ وَ أَنْتُمْ دٰاخِرُونَ -بگو:بلی،و شما خوار و بیچاره میشوید».
[1-3]
سرآغاز این سورۀ گرامی منظرهای از عالم غیب را برای ما تصویر میکند که فرشتگان در آسمانهای برین به تعدادی که جز خدای عزّ و جلّ شمار آنان را نمیداند صف کشیدهاند،و منتظر دریافت وحی از پروردگار خود هستند،آن گاه به هر جا که فرمان دهد فرود میآیند و هر مانعی را که برابرشان آید از پیش خود دور میرانند،و با وحی فرود میآیند و آن را بر پیامبر تلاوت میکنند،و از این جا میتوانیم بگوییم که تنزیل وحی تنها اختصاص به جبریل ندارد و همراه او فرشتگانی دیگر هستند که همین نقش را ایفا میکنند،و در قرآن تعبیر فرستادگان خدا را مییابیم که گاه یعنی فرشتگانی که با وحی نازل میشوند و گاه یعنی فرشتگانی که جانها را میگیرند.وقتی خدای تعالی میگوید:« قُلْ یَتَوَفّٰاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ -بگو:فرشتۀ مرگ که موکّل بر شماست،شما را میمیراند.سپس به سوی پروردگارتان بازگردانیده میشوید». (1)مراد از آن عزراییل است،و با گردآوردن آیات در کنار یکدیگر در مییابیم که بزرگترین فرشتۀ مرگ رهبر گرفتن جانهاست،اما دیگر فرشتگان دستیاران او بر این امرند،هم چنان که جبرییل بزرگترین فرشته-که وحی را بر انبیاء و پیامبران فرود میآورد-رهبر گروهی از فرشتگان است که همین وظیفه را انجام میدهند.
« وَ الصَّافّٰاتِ صَفًّا -سوگند به آن فرشتگان که صف بستهاند.»
1) 1) -السّجده11/.
خدا به فرشتگانی سوگند میخورد که در انتظار فرمان و وحی او صف بستهاند،آن گاه برای اجرای فرمان پروردگار فرود میآیند، /11 و دشواریها را در راه خود،همچون طبقات موجود میان زمین و آسمان،و شیطانهایی را که میکوشند استراق سمع کنند،یا حجابهای خدا را از انبیا و پیامبرانش دور میسازند.
« فَالزّٰاجِرٰاتِ زَجْراً -سوگند به آن فرشتگان که(موانع و دشواریها و معارضان را)دور میرانند.» و یکی از صفات آنها تلاوت وحی بر انبیاء است.تلاوت از«تتالی»یعنی از پیاپی بودن میآید و دلالت بر آن دارد که وحی خدا یکباره برایشان نازل نمیشود،بلکه به صورت جدا،جدا و پی در پی نازل میشود و حکمت تغییر آن را ایجاب میکند.
« فَالتّٰالِیٰاتِ ذِکْراً -سوگند به آن فرشتگان که ذکر خدا را تلاوت میکنند (و فرو میخوانند).» [4]
پس در این صورت فرشتگان خدایانی سوای اللّٰه نیستند،بلکه آنها فقط تسلیم شده به فرمان خدا،و حاملان وحی او برای آفریدگاناند،بنا بر این پرستیدن آنها درست نیست،و ما بر کنار از نقش فرشتگان که چیزی از عالم غیب است،فقط خدا را میشناسیم،زیرا شریک ساختن فرشتگان به وسیلۀ گروهی از مردم(با خدا) برخاسته از جهل آنها دربارۀ حقیقت این آفریده است.از این رو میبینیم که قرآن پس از این تعریف مختصر و در عین حال رسا،به تأکید حقیقت توحید میپردازد و میگوید:
« إِنَّ إِلٰهَکُمْ لَوٰاحِدٌ -همانا خدای شما خدایی یکتاست.» ملاحظه میشود که سه تأکید بر این امر آمده است که عبارت است از سوگند که خود بزرگترین تأکید است و کلمۀ«إنّ-همانا»برای تأکید و حرف تأکید«لام هرآینه»در یک عبارت که جواب قسم واقع شده است.
[5]
برای آن که انسان گرایشهای فطری خود به پرستش پروردگار را با اعتقادات باطل در برابر هستی و برخی آفریدگان سیر نکند،خدا بیان میکند که
آنچه در هستی وجود دارد آفریدهای است که برای وجود خود به او نیازمند است،و این بیان به بشر-در حالی که پروردگارش را بپرستد-شعور و احساسی به هماهنگی با طبیعت پیرامونش میبخشد،و اگر به خدا شرک آورد بر عکس این خواهد بود.
« رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ رَبُّ الْمَشٰارِقِ -پروردگار آسمانها و زمین است و هر چه در میان آنهاست.و پروردگار مشرقهاست.» شاید حقایق علمی که میگوید هر ستاره و سیّارهای مداری خاصّ خود دارد،و مشرق و مغربش با آن دیگری تفاوت میکند،بخشی از این آیه را که در آن کلمۀ مشارق به صورت جمع آمده روشن سازد.
در این مورد احتمالی دیگر هم برای معنی این کلمه وجود دارد و آن این است که:سفر خورشید از سالی به سالی(یا بهتر بگوییم حرکت سالیانۀ زمین بر گرد خورشید)مستلزم وجود مشرقهایی به تعداد روزهای سال برای آن است.
شاید تخصیص مشرقها بدون ذکر مغربها بدین سبب باشد که آفتاب پرستان مسحور و فریفتۀ دمیدن و سر برآوردن خورشید بودهاند و آن را در آن حال میپرستیدند،و این وضع مقتضی تأکید بر این امر بوده که همانا خداست که پروردگار مشرقهاست.
[6]
امّا دربارۀ ستارگانی که دستههایی از مردم آنها را به جای خدا،معبود خود قرار میدهند،خواه به سبب اعتقادشان به این که ظاهر و غایب شدن آنها در زندگی بشر تأثیر میکند،یا به سبب شیفتگی آنان به درخشندگی و زیبایی ستارگان،قرآن نقش آنها را در آسمان روشن میسازد و میگوید:
« إِنّٰا زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا -ما آسمان فرودین را بیاراستیم،» آسمان نزدیک به زمین را...
« بِزِینَةٍ الْکَوٰاکِبِ -به زینت ستارگان.» این ستارگان در آسمانهای دیگر نیز وجود دارند ولی به سبب فقدان اکسیژن و هوا در فضای آنها که مانع پایداری نور و بازتاب آن میشود،زینت آن آسمانها
نیستند.
[7]
سیاق آیه،افزون بر این زیبایی،به قوّت و استواری در آفرینش آسمان اشاره میکند که در آن کمین و دیدبانی قرار داده شده که مانع راه یافتن شیطانها به حریم ساکنان عالم بالا میشوند.
« وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ مٰارِدٍ -و از هر شیطان نافرمان نگه داشتیم.» [8]
این آیۀ کریم این عقیدۀ باطل را از میان میبرد که میگوید جنّ از تمام تقدیرهایی که در گذشته بوده،و اکنون میگذرد،و در آینده روی خواهد داد، آگاهی دارد،زیرا جنّیان با غیب مربوط و از آن آگاهند.قرآن این مطلب را مستقیما و صریحا نفی و رد میکند و میگوید:
« لاٰ یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلیٰ -تا سخن ساکنان عالم بالا را نشنوند.» نمیتوانند به جاسوسی یا استراق سمع از خدا بپردازند،او آنچه را مقدّر ساخته و به حکم قضا رانده است به فرشتگان وحی میکند تا به ارادۀ ذات متعال او مستقیما به اجرا درآورند.
« وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جٰانِبٍ -و از هر سوی رانده شوند.» اگر شیطانها بکوشند در آسمان نفوذ یابند و حجابها را بدرند،پاسداران آسمان که همواره بیدار و هشیارند با سلاحهای خود آنها را میرانند.
[9]
و شیطانها دور رانده میشوند.
«دحورا-تا دور گردند(دور شدنی بیبازگشت).» هنگامی که برای استراق سمع به پیش میخزند،هم چنان که گناهی از این حیث بر آنها مینویسند که با دیگر جرمهایشان جمع میشود،و بدین سبب پس از حسابرسی دستخوش عذابی سخت در دوزخ خواهند شد.
« وَ لَهُمْ عَذٰابٌ وٰاصِبٌ -و برای آنهاست عذابی دایم.» /11 امام باقر(ع)گوید:
«عذاب واصب یعنی عذابی دایم،دردناک،که به دلهای آنها رسیده
است». (1)
[10]
شیطانها تمام کوشش خود را به کار میبرند تا برای گمراه کردن اهل زمین پارهای اطّلاعات را از آسمان به دست آورند و آنها را با بعضی اندیشههای باطل درآمیزند،و آنچه از اخبار درست نزد کاهنان و منجّمان وجود دارد از همین گونه است.بدین سان آنها از خلال جزئیّاتی درست اعتماد مردم را به خود جلب میکنند تا به هر سخن باطلی هم که از آنها صادر میشود اعتماد کنند.
« إِلاّٰ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ -مگر آن شیطان رباینده که ناگهان چیزی برباید و ناگهان شهابی ثاقب دنبالش کند.» در این آیه و آیات دیگر مشابه آن دلالتی است بر این که شیطانها میتوانند بر بعضی اخبار از طریق ماجراجوییهای پیاپی و مستمرّ خود دست یابند.
همچنین از این آیه و نیز آیات دیگر قرآن در مییابیم که نزد ساکنان عالم بالا گفتگویی پیرامون آنچه در دنیا میگذرد جریان دارد،که چه هنگامی باران میبارد،و چه وقت زمین لرزهها وقوع میپیوندد،و...و...و شک نیست که پدیدههای آینده را پایهها و دلالتهایی است،و شاید حسّ ششم،و نگاه مغناطیسی، و تلهپاتی(انتقال فکر تلقینی از نزدیک و دور)و پیشگوییهای درست،و رؤیاها و حتی پارهای از ابعاد سحر و کاهنی و قیافهشناسی و...و...دلالت بر وجود عوامل بشارت دهنده یا هشدار دهنده پیش از وقوع رویدادها و حوادث داشته باشد.
امّا کسانی که ادّعا میکنند جن و شیطانها را پیروی میکنند(و از آنها خبر به دست میآورند)خطا میکنند،زیرا جنها اساسا هیچ چیزی از علم غیب در اختیار ندارند،چه پاسداران آسمانها آنها را از این امر مانع میشوند.
[11]
پس از این مقدمۀ رسا که افسانۀ موهوم شریک انگاشتن جن،و پندار /11 باطل خدا بودن آنها را به جای اللّٰه،درهم میشکند و نابود میکند،سیاق آیه به پرسشی توجّه میدهد که جا دارد نفوس کافران و مشرکان و عقاید آنها را از بیخ و بن
1) 2) -نور الثقلین،ج 4،ص 400.
بلرزاند،و آنها را برانگیزد-که اگر ارادهای به خرج دهند-به رسالت راستین و عقاید درست آن تسلیم شوند و گردن سپارند.
خدای تعالی میگوید:
« فَاسْتَفْتِهِمْ -پس،از کافران بپرس،» ای پیامبر!از آنها بپرس«استفتا»همان پرسیدن و آگاهی خواستن از رأی و نظر کسی است.
« أَ هُمْ -آیا آنها.» یعنی کافران و مشرکان.
« أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنٰا إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِنْ طِینٍ لاٰزِبٍ -آفریدنشان دشوارتر است یا دیگر آفریدگان که ما آفریدهایم؟ما آنها را از گلی چسبنده آفریدهایم.» در تفسیر این آیه سه وجه آمده است.
نخست:مراد از پرسش همان فرشتگاناند،و انسان پاسخی جز اعتراف به برتری ذاتی آنها از لحاظ نیرو ندارد،پس فرشتگان حتی از جن قویترند،جنّی که انسان به سبب ضعف خود آن را خدایی پنداشته و انگاشته است،پس فرشته از لحاظ قیاس به ادّعای الوهیّت و سرپیچی از فرمان خدا،از دیگران سزاوارتر است، ولی ما میبینیم که به خدا سرسپرده و تسلیم فرمان اوست،پس این خار خار و جاهطلبی به جانب ربوبیّت(و خود خدا انگاری)یا تکبّر و خویشتن بزرگی در بعضی از ابناء بشر چیست؟در حالی که در آفرینش ضعیفانی بیش نیستند زیرا عنصرشان از گلی است چسبنده.
دوم:مقصود از آفرینش سخت همان جنّ است،و در حالی که جنّ از مقاومت در برابر خدا و عذاب او عاجز و ناتوان است،چرا برخی از مردم آنها را شریک خدا میانگارند؟و این پندار و باور مستوجب عذابی دردناک است /11 که بدنهای ضعیف گلین اینان تحمّل آن را ندارد.
سوّم:این آیه به دیگر آفریدگان خدا در عالم هستی اشاره میکند،همچون
آسمانها و زمین و ستارگان که آثار قدرت خدا در آنها نمودار میشود،و شک کردن در آن آثار قدرت آدمی را به سوی انکار رستاخیز رانده است،در صورتی که اگر انسان به آفرینش آنها بیندیشد به قدرت پروردگارش اعتماد مییابد و در نتیجه به روز رستاخیز ایمان میآورد.این وجه اخیر،چنان که به نظر من میرسد،ظاهرترین وجوه است. (1)
[12]
مشکل انسان در برابر حقایق بزرگ این است که انسان آنها را در نمییابد مگر آن که به وسعت افق اندیشه و تعقّل متّصف باشد،و هر چه عقل بزرگتر و بلند اندیشتر باشد صاحبش به کسب معرفت و دریافت حقایق تواناتر است.امام علی(ع)گوید:
«ای کمیل بن زیاد!به راستی که دلها ظرفهاست و بهترین آنها نگهدارندهترین آنهاست». (2)
خردمند هنگامی که حقایق را میشنود یا میبیند از آنها در شگفت میشود امّا آنها را باور میکند،پس اگر به او بگویی امروزه دلفین را برای جاسوسی به کار میگیرند یا دانش نو دستگاهی اختراع کرده که سر پشّه را از هم میشکافد،سخن تو را دروغ نمیشمارد.امّا جاهل نه تنها حقایق را تکذیب میکند و دروغ میانگارد بلکه گوینده و صاحب آن حقایق را استهزاء میکند و به باد مسخره میگیرد،و لکّۀ نادانی و دیوانگی بر او میچسباند.در حالی که موضعگیری شگفت زدگی دلالت بر نموّ عقل و سعۀ صدر و حقیقت جویی میکند،موضعگیری تمسخر دلیل تنگی افق دید و جمود فکر است.قرآن پیامبر را به شگفتزدگی توصیف کرده،در حالی که کافران و مشرکان را به مسخره کردن موصوف ساخته است.
« بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ -تو در شگفت شدی و آنها مسخره میکنند.» [13]
از شواهد تحجّر دلها و جمود عقل آنها این است که از یادآوری
بهرهای نمیگیرند و بر تغافل نسبت به حقیقت و بیخبری از آن تعمّد میورزند.
« وَ إِذٰا ذُکِّرُوا لاٰ یَذْکُرُونَ -و چون به آنها یادآوری شود،به یاد نمیآورند.» و یادآوری برانگیختن و بیدار کردن دانستههای انسان در خاطره و ذهن اوست و دلالت بر آن دارد که عقل انسان،اگر صاحب خرد آن را بکاود و برانگیزد،محتوی حقایقی بسیار است.
[14]
امّا آنان نه فقط به خاطره و ذهن خود که به بیداری و یادآوری خوانده شده مراجعه نمیکنند،بلکه از همراهی و پیوستگی به حق با وجود ظهور نشانهها و شواهد بر آن خودداری میورزند،و فراتر از این جسارت نسبت به خداست که مردم را برای مسخره کردن حق برمیانگیزند و فرا میخوانند.
« وَ إِذٰا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ -و چون آیهای ببینند از یکدیگر میخواهند که مسخرهاش کنند.» در این آیات به سه مرحلهای اشاره شده که این گروه در مردود شمردن حق میپیمایند:نخست:مسخره کردن حق به محض دیدن آن،و دوم:سخت دلی،که همان نتیجۀ مسخره کردن به هنگامی است که پردهها و حجابهای متراکم بر دل افکنده شده،و صاحبش نمیتواند به هماهنگی با یادآوری بپردازد و حقّ خارجی را با سرشت بشریّت و عقل مطابقت دهد،و سوّم:جنگیدن با حق و کوشش برای بازگرداندن مردم از آن.
[15]
این گروه برای آن که کفر و انکار خود را نسبت به حقیقت توجیه کنند و مردم را از راه حق به گمراهه بکشانند به برانگیختن شبههها در پیرامون حقایق میپردازند،و نخستین شبههای که از خلال آن به تکاپو میافتند به شک انداختن مردم در اصل رسالت است.
« وَ قٰالُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ -و میگویند این چیزی جز جادویی آشکار نیست.» تشبیه به جادو را از آن رو برگزیدند که جادو به ظاهر نزدیکترین و
شبیهترین امور به حقیقت است،و از داستان پیامبر موسی(ع)برای ما روشن میشود که به نظر مردم چنان میرسید که ریسمانهایی که جادوگران افکنده بودند به راستی میجنبند و میخزند،جز این که فرق میان جادو و حقیقت این است که جادو را واقعیّتی نیست،در حالی که حقیقت همانا واقعیّتی است ثابت و استوار.
[16]
شبهۀ دوم این است که میگویند:چگونه خدا انسان را پس از آن که اندامهایش خاک و از هم پراکنده میشود،برمیانگیزد؟!زیرا آنها زندگیی میخواهند که مسئولیّت و بازخواستی در آن نباشد،و این اعتقاد همراه پرستش آنها نسبت به جنّ و دیگر شریکان برساختهای که آنها را میپرستند،مسئولیّت و بازخواست را با شفاعت از آنها برمیدارد.
« أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ -آیا وقتی که ما مردیم و خاک و استخوان شدیم ما را زنده میکنند(و برمیانگیزند)؟» [17]
آن گاه ریشخند و تمسخر را میافزایند:
« أَ وَ آبٰاؤُنَا الْأَوَّلُونَ -و آیا نیاکان ما را هم؟!که در خاک متلاشی(و پودر)شدهاند؟!» [18]
آن گاه خدا بر زبان پیامبر خود(ص)به آنها پاسخ میدهد،زیرا برای خوار کردن و کوچک ساختن آنها از گفتگوی مستقیم با آنها بسی فراتر میرود،و بدین سان است که در قرآن و هیچ آیهای از آن نمیبینیم که خدا مستقیما مشرکان و کافران را در زمینۀ دنیا مخاطب ساخته باشد.
« قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ دٰاخِرُونَ -بگو:بلی،و شما خوار و بیچاره میشوید.» یعنی وقتی زندگی دنیا،و به دنبال آن آزادی انسان پایان یابد و چیزی جز کردار و حساب باقی نماند،آن جا که مسئولیّت،که هیچ گریزی از آن نیست به شکل تامّ و تمام جلوهگر میشود،شما به سجده بر خاک میافتید و کاملا به ارادۀ الهی تسلیم میشوید و گردن مینهید.
فَإِنَّمٰا هِیَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ فَإِذٰا هُمْ یَنْظُرُونَ (19) وَ قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا هٰذٰا یَوْمُ اَلدِّینِ (20) هٰذٰا یَوْمُ اَلْفَصْلِ اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (21) اُحْشُرُوا اَلَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ مٰا کٰانُوا یَعْبُدُونَ (22) مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَاهْدُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْجَحِیمِ (23) وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (24) مٰا لَکُمْ لاٰ تَنٰاصَرُونَ (25) بَلْ هُمُ اَلْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ (26) وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ (27) قٰالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنٰا عَنِ اَلْیَمِینِ (28) قٰالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (29) وَ مٰا کٰانَ لَنٰا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طٰاغِینَ (30) فَحَقَّ عَلَیْنٰا قَوْلُ رَبِّنٰا إِنّٰا لَذٰائِقُونَ (31) فَأَغْوَیْنٰاکُمْ إِنّٰا کُنّٰا غٰاوِینَ (32) فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی اَلْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ (33) إِنّٰا کَذٰلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ (34) إِنَّهُمْ کٰانُوا إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ یَسْتَکْبِرُونَ (35) وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ (36) بَلْ جٰاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ اَلْمُرْسَلِینَ (37) إِنَّکُمْ لَذٰائِقُوا اَلْعَذٰابِ اَلْأَلِیمِ (38) وَ مٰا تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (39)
سیاق مطلب در این مجموعۀ آیات از گوشههایی از روز قیامت با ما سخن میگوید،آن گاه که بانگی عظیم برمیخیزد و ناگهان ستمکاران برپا میشوند و
مینگرند و انتظار عذاب خدا را میکشند.در آن جا مسئولیّت جلوهگر میشود،همان چیزی که در دنیا همواره از آن میگریختند،و توجیهات و بهانههایی که میپنداشتند میتوانند آنها را وسیلۀ رهایی از پاداش اعمال خود قرار دهند از پا درمیآید و فرو میریزد.
یکی از آن توجیهات افکندن مسئولیّت و ملامت بر گردن دیگران است، که برخی ادّعا میکنند که به ناخواست خود و اجبار از جانب صاحبان سلطه یا نیروهای اجتماعی کارهایی ناشایست کردهاند.
از بارزترین دلایل مسئولیّت در دنیا وجود کیفر است،کسی که سوار کشتی میشود و سپس آن کشتی غرق میشود به نسبتی معیّن در غرق آن کشتی مسئول است،هر چند این امر را به غفلت ناخدا مربوط بداند و توجیه کند،همچنین اگر ما در اجتماعی باشیم که ستمگر بر آن حکم میراند و دربارۀ آن ستم خاموشی گزینیم خواری و بلا شامل ما نیز خواهد شد،و این امر بیگمان دلیل مسئولیّت ما در مورد آن وضع است،هر چند سکوت خود را به فرهنگ جبر یا فلسفۀ انتظار کشیدن توجیه کنیم.
قرآن برای آن که شعور و احساس ما را نسبت به مسئولیّت ژرف سازد،و نگذارد توجیهات و بهانهها ما را از این امر مهمّ و اساسی در زندگی بشر در حجاب (غفلت یا تغافل)قرار دهد،مناظری از روز قیامت را برای ما تصویر میکند،و گوشهای از این توجیهات و بهانهها را،که در آن هنگامه هنگام ستمگران بدانها متوسّل میشوند عنوان میسازد و به صورتی قاطع آنها را رد میکند،و تمام اینها به صورت گفت و گویی میان آنها و خدا و فرشتگان است.در واقع سیاق قرآنی این مناظر آخرت را به ما مینمایاند تا بر زندگی دنیوی ما به شکل احساس روانی و عملی ژرف نسبت به مسئولیّت انعکاس یابد.
[19]
« فَإِنَّمٰا هِیَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ فَإِذٰا هُمْ یَنْظُرُونَ -و آنان به یک دمیدن
بانگ(زنده میشوند و صحنۀ قیامت را)مینگرند.» «زجرة»تعبیری دیگر از«نفخة دمیدن بانگ»است،و آن بانگی است که یکی از فرشتگان به اذن خدا میدمد و مردم یک جا میمیرند یا به زندگی برانگیخته میشوند،هر گونه که خدای تعالی بخواهد و اراده کند.از این امر فهمیده میشود که برانگیختن زندگی در ارواح و استخوانهای مرده نیاز به فعّالیتهایی بسیار سریع دارد،و این کاری است که دمیدن بانگی که مردم را یکباره با هوشمندی کامل برای حسابرسی زنده میکند،انجام میدهد.و اگر انسان در دنیا نادان آفریده میشود و سپس پلّه پلّه در راه معرفت پیش میرود تا به حدّی از کمال برسد،در روز رستاخیز و پس از دمیدن بانگ با نیروی کامل و هوشمندی تمام برمیخیزد.
[20]
نخستین نظری که ستمکاران به پیرامون خود میافکنند،کافی است که آنها را از سرنوشتشان آگاه سازد که بیچارگی و خواری و زاری است،و در دنیا به سبب گناهان خود و تکذیبشان نسبت به رسالت الهی از دیدن این حقیقت محجوب و دور مانده بودند.
از ویژگی طبیعت بشر این است که به افتادن خود در خطا و مهلکه اعتراف نمیکند مگر بندرت و در لحظههایی که نومید شود و در آنها کمترین امید به امکان توجیه را از دست بدهد.
پس بنا بر این،ستمگران میکوشند در دنیا به خطا یا ضعف یا به مهلکه افتادن خود اعتراف نکنند، /11 امّا آن روز جز اعتراف و به دور افکندن توجیهاتی که در دنیا برای فرار از مسئولیّت بدانها متشبّث میشدند،چارهای ندارند.
« وَ قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا هٰذٰا یَوْمُ الدِّینِ -و میگویند:وای بر ما،این همان روز جزاست.» «الدّین»به معنی مجموع وظایف و واجباتی است که خدا بر مردم فرض و واجب کرده است،همچون برپاداشتن نماز و عدل و...و...و در نتیجه،به واقع دین همان مسئولیّت است،و آنها از آن گریختهاند و آن را تحمّل نکردهاند،ولی روز رستاخیز میبینند که مسئولیّت حکمرواست،و در مییابند که خود هلاک شده
و زیان دیدهاند.معنی دین در این جا خصوص جزا و پاداش است.
[21]
ندا دهندهای از جانب خدا-که یکی از فرشتگان است-این حقیقت را به آنها تأکید میکند که امروز روز پاداش تنها نیست،بلکه روز دادن پاداش عادلانه است که در آن بهشتیان از دوزخیان جدا میشوند.
« هٰذٰا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ -این همان روز جداسازی (و داوری)است که دروغش میپنداشتید.» در این آیه اشارهای صریح است که تکذیب است که آنها را به عدم تحمّل مسئولیّت،بلکه به ظلم و جور واداشته،و طبیعی است انسانی که احساس نکند که او را به سبب کارهای بدش مجازات خواهند کرد،به آن کارها ادامه میدهد،و از این دیدگاه ایمان به آخرت همانا سنگ بنیادی و شالودۀ توازن فکر و رفتار انسان است.
[22-23]
آن گاه خدا فرمان میدهد که نافرمانان را با یکدیگر گردآورند و به دوزخ افکنند،و آنها سه نوعند:
1-ستمکاران،که کسانی هستند که هم به خود و هم به دیگران ستم کردهاند.
2-خدایان دروغین که ستمگران آنها را به جای اللّٰه به پرستش گرفتهاند، همچون بتهای بیجان /11 و بتهای متحرّک،مانند طاغوتها،و صاحبان مال،و عالمان بد.
3-زوجها،یکی از مفسران گفته است:مقصود از کلمۀ«ازواج»همان معنی ظاهر آن است که زوجه( همسر)باشد،و این بدان معنی است که زن نمیتواند عدم تحمّل مسئولیّت را چنین توجیه کند و بهانه آورد که شوهرش نمیپذیرفته یا بدو اجازه نمیداده است(که مسئولیّت را بپذیرد)و از این رو وی نیز عذاب خواهد دید و با شوهرش به دوزخ میرود.
برای این کلمه تفسیری دیگر نیز آمده و آن این است که:مقصود از «ازواج»همان اشباه و نظائرند،بدین معنی که هر گروهی که با گروهی دیگر در
کاری که انجام میدهد تجانس پیدا کند با همان گروه در روز قیامت برانگیخته و به حساب کشانده میشود،مانند میگساران و سخنچینان که در قیامت با امثال خود محشور خواهند بود.
به نظر میرسد که ازواج«-جفتها»نظائری هستند که مکمّل یکدیگرند، چنان که به دو لنگه کفش و نعلین جفت گویند،زیرا یکدیگر را تکمیل میکنند و چیزی واحد را تشکیل میدهند،و از این جا در واقع کلمۀ ازواج« جفتها»شامل کسانی میشود که بر ستم خاموشی گزیده و به اعمال ستمگران راضی شدهاند زیرا ستم به اضافۀ خاموشی گزیدن در برابر آن و رضامندی نسبت بدان یکدیگر را تکمیل میکنند و واقعیّت ستم و عقبماندگی و وحشت(ترور)را به وجود میآورند،و اگر این تفسیر درست باشد پس قرآن مردم را به سه گروه تقسیم کرده است:
نخست:رهبران ظلم و جور و آنچه از بتهای بیجان نشانه و مظهر آنهاست.
دوم:پیروان رهبران ظلم،و دنباله روان آنها که ظلم را به مرحلۀ اجرا در میآورند،مانند ارتش و دستگاههای اطلاعاتی و امنیّتی و تبلیغاتی و...و...
سوّم:خاموشان در برابر طاغوتها و یاران آنها که از دیگر مردمانند.اینان همه گرد میآیند و به امر خدا به دوزخ رانده میشوند،و این وقتی است که خدا در روز قیامت گوید:
« اُحْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ مٰا کٰانُوا یَعْبُدُونَ* مِنْ دُونِ اللّٰهِ - آنان را که ستم میکردند و همپایگانشان و آنهایی را که به جای خدای یکتا میپرستیدند گردآورید.» /11 از این آیه-همانند بسیاری آیات دیگر-در مییابیم و الهام میگیریم که بزرگترین چیزی که در روز قیامت از مردم باز میپرسند ولایت است،پس مردم در مورد رهبرییی که از آن پیروی میکردند،و خدایانی که به جای خدای یکتا میپرستیدند،چون طاغوت سیاسی و فرهنگی و اقتصادی،و در نتیجه نظامی اجتماعی که بدان گردن نهاده بودند،مسئولند و بازخواست میشوند.
« فَاهْدُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْجَحِیمِ -همه را به راه جهنّم راه بنمایید.»
شاید از این گفتۀ خدای تعالی که گوید:« فَاهْدُوهُمْ -آنها را راه بنمایید»دریابیم که کسانی که ذکرشان پیش از این گذشت،در آخرت از لحاظ جسمی نابینا به دوزخ رانده میشوند و این نابینایی جسمی تبلور و نمایشی از نابینایی و فقدان بصیرتی است معنوی که خود در دنیا برای خویشتن برگزیده بودند.
و در این باره گفتۀ خدای تعالی چنین است که:« وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمیٰ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً -و هر که در این دنیا نابینا باشد،در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است». (1)پس در این صورت نیاز دارند که کسی آنها را به راه دوزخ راهنمایی کند و آنها را به جایی بکشاند که سرنوشتشان مقرر داشته است.
[24]
ولی آیا همه چیز پایان مییابد؟هرگز...بلکه آنها را برای حسابرسی نگه میدارند،و حساب بارزترین جلوهنماییهای عدالت الهی و مسئولیّت بشری است.آن گاه از یک طرف نافرمانان وارد دوزخ میشوند در حالی که به عدالت خدا قانع شدهاند و این سرنوشتی است که به عنوان نتیجۀ عملشان حاصل آمده نه نتیجۀ ظلم،و از طرف دیگر نسبت به مسئولیّتی که در دنیا آن را انکار کردهاند به علم یقین میرسند.
« وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ -و نگهداریدشان!باید بازخواست شوند.» دربارۀ اندیشهها،و گفتهها،و کارهایشان،و پیش از تمام اینها دربارۀ امامشان و خط دینی و سیاسی،کلّی آنها.
[25]
نخستین سؤالی که متوجّه آنهاست این است:
« مٰا لَکُمْ لاٰ تَنٰاصَرُونَ -چرا یکدیگر را یاری نمیکنید؟» عادت آدمی در دنیا این است که به ستم و عموم خطاها به پشتگرمی بر دیگران مبادرت میکند.پاسبانی که مجاهدان را به زندان میافکند به سرگروهبان خود تکیه میکند،و این یک به نوبۀ خود به رئیس شهربانی اتّکاء دارد،و همچنین یکی پس از دیگری به سلسلۀ مراتب،و این همه یک جا چیزی واحد را تشکیل میدهد
1) 5) -الاسراء72/؛
که سازمان امنیّت یا حزب حاکم خوانده میشود که افراد آن در ستمگری به یکدیگر تکیه میکنند.
امّا در روز قیامت سببهای پیوستگی و روابط این افراد-چنان که این آیه کریم عنوان کرد-از یکدیگر میگسلد،و این اندیشه تنها در سطح آن روز وقتی که منظرهای از آن را مشاهده کنیم برای ما سودی ندارد،بلکه بر ما واجب است که در دنیا-بر اساس همین شناخت-به کسی با پشتگرمی به دیگر کس ستم نکنیم.
[26]
بیقین کسانی که ما در ستم کردن خود بدانها تکیه میکنیم در آخرت هیچ سودی به ما نمیرسانند و حتی به خود نیز سودی نمیبخشند،زیرا در برابر ارادۀ ربّانی که در طول زندگی خود در دنیا به سبب جهلشان از آن سر میتافتند،کاملا تسلیم خواهند شد،و این اشارهای به حکمروایی مستقیم پروردگار در آن روز است.
« بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ -نه،امروز همه تسلیم شوندگانند.» و هر کس که به دلخواه خود به ارادۀ خدا تسلیم نشود بیگمان به ناخواه خویش بدان گردن خواهد نهاد.
[27]
و از آن جا که ستمگران و یارانشان به زندگی توجیه(و افکندن مسئولیّت به گردن دیگران)خو گرفتهاند،و شاید این کار در پارهای موارد در زندگی دنیا آنها را نجات داده است،میکوشند در آخرت نیز بدان وسیله چنگ زنند،بدین طمع که از مسئولیّت وارهند،و در نتیجه از پاداش و عدالت الهی بگریزند،امّا از کجا چنین امری برای آنها میسّر شود؟ قرآن نموداری از سرزنش به یکدیگر و کوشش برای توجیه و افکندن مسئولیّت به گردن دیگران را از خلال نمایش شگفتانگیز زیبای خود از گفتگویی /11 که میان مستضعفان و مستکبران،پیروان و پیرویشدگان میگذرد،تصویر میکند.
« وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ -و روی کنند برخی از آنها،» که همان پیروانند...
« عَلیٰ بَعْضٍ -به برخی دیگر،»
که همان پیرویشدگان و پیشوایان ستم هستند-چنان که به نظر میرسد-...
« یَتَسٰاءَلُونَ -و از یکدیگر بپرسند.» برای شناختن مسئول ظلم،و در نتیجه آگاه شدن از سرنوشتی بد که همه بدان دچار شدهاند.
[28]
امّا مستضعفان مستکبران را قرار میدهند:
« قٰالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنٰا عَنِ الْیَمِینِ -گویند:شما بودید که از در نیکخواهی بر ما در میآمدید.» این جا پیروان میکوشند که مسئولیّت را از شانه خود به دو عذر و بهانه فروافکنند:
نخست:میگویند ما در جستجوی کفر و ستم نبودیم و به دنبال این دو بدی نمیگشتیم،بلکه شما بودید که این بار گناه را بر دوش ما نهادید،شما بودید که بر ما درآمدید و ما نزد شما نیامده بودیم.
دوم:اینان بدین گفتۀ خود«عن الیمین-از در قدرت»ادّعا میکنند که به پیروی از ستمکاران مجبور بودهاند،و شاید الیمین اشاره به قوّت باشد نه به سوی راست که مخالف سوی چپ است،و قرآن این کلمه را برای تعبیر از قوّت به کار برده است.خدای تعالی گوید:« وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِیلِ* لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْیَمِینِ -اگر(پیامبر)پارهای سخنان را به افتراء بر ما میبست*با قدرت او را فرو میگرفتیم»، (1)«الیمین»یعنی قوّت،و از آن رو کلمۀ یمین(به معنی سمت راست)برای تعبیر /11 از قوّت به کار رفته که قوّت انسان به عادت در سمت راست او نمودار میشود.
[29-30]
در برابر این موضعگیری مستضعفان بر ضد مستکبران آنها نیز از خود دفاع میکنند،و در دفاعشان بیانی از واقعیّت چنان که بوده است وجود دارد،
1) 6) -الحاقّة44/-45.
هم چنان که در اتّهام اینان اشارهای به روش طاغوتان و گردنکشان در گمراه ساختن مردم موجود است.
پس پیشوایان کفر و ستم از خود به دو امر رفع تهمت میکنند که بر محور اشاره به آمادگی برای انحراف در وجود انسان دور میزند:
نخست:« قٰالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنِینَ -گویند:نه،شما ایمان نیاورده بودید.» و هنگامی که انسان به عقیدهای مؤمن و به مبدئی ملتزم و پایبند نباشد با سستی عزم و ضعف اراده و خلأ فرهنگی و رهبری در درون خود به سر میبرد،و در معرض انحراف قرار میگیرد،اوّلا:برای آن که گردنکشان انواع گوناگون فشار را بر او وارد میسازند تا او را تسلیم خواستهای خود کنند،او را تشویق و ترغیب میکنند و بر او منّت نهند،سپس تهدیدش میکنند و بیمش میدهند،آن گاه گمراهش میکنند و فریبش میدهند،و چگونه-بدون ایمان به خدا و اطمینان به یاری او-در برابر این همه فشار پایداری ورزد و استوار بماند؟ثانیا:بر بشر محال است که به طبع خود در خلأ به سر برد،پس اگر مثلا به اسلام عقیده نداشته باشد و مال و نیروها و امکانات خود را برای آن صرف نکند،بیگمان به مبدئی دیگر معتقد خواهد شد و نیروهای خود را در راه آن اعتقاد به کار خواهد برد.در حدیث از امام باقر(ع)آمده است که گفت:
«هیچ بندهای نیست که از صرف کردن مالی در راهی که موجب خشنودی خداست بخل ورزد مگر آن که به بلایی دچار شود که چندین برابر آن را در راهی که موجب خشم خداست صرف کند». (1)
امّا مؤمن با اعتقاداتی که باطل کنندۀ ایمان اوست میستیزد و در برابر افکار توجیهی و دفع مسئولیّت و فرهنگ منفی گرایی به وسیلۀ فرهنگ رسالتی پایداری میورزد،و پیوستن به حزب شیطان و رهبری /11 طاغوت را با پیوستن به حزب اللّٰه و
1) 7) -بحار الانوار،ج 78،ص 173.
رهبری رسالتی رد میکند و نیرویی مادّی-در کنار نیروی معنوی خود-برای رویارویی با فشارهای مستکبران پیدا میکند.
دوم:نفی کردن مستکبران که تسلّطی داشتهاند که پیروان مستضعفشان را به قهر و جبر وادار به پیروی از خود کنند.
« وَ مٰا کٰانَ لَنٰا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ -و ما را بر شما هیچ تسلّطی نبود،» در واقع آنچه رفتار گردنکشان و طاغوتان را تکمیل میکند و سامان بخشد همان آمادگی بهرهدهی موجود در نزد مردم است،پس طاغوت عاملی برونی برای ظلم و انحراف است،امّا عامل اساسی در وضع منفی حکمروا در اجتماع،مانند بیم و نادانی و پراکندگی و ستم اجتماعی نهفته است،و گرنه خدا هرگز چیرگی و تسلّط تنی از مردم را به صورت تکوینی فرض و مقرّر نکرده است.
سوّم:جامعهای که افرادش به یکدیگر ستم میکنند،و توانایش حقوق ناتوانش را میخورد،و توانگرش از نیازمندش بهرهکشی میکند و بازرگانانش مصرف کنندگانش را غارت میکنند،خاکی است مناسب برای پرورش نظامهای ستمگر(که در آن برویند و ببالند)،زیرا در جامعهای که بر پایه ستم بنا شده هیچ کس از گزند ستم در امان نمیماند،بلکه میزان ستم هم چنان در آن جامعه بالا و بالاتر میرود تا به قلّۀ خود که در نظام سیاسی نمودار میشود برسد،آن گاه دژخیمترین ستمگران امور آن جامعه را به دست میگیرد،و مصداق این آیۀ کریم میشود که:« وَ کَذٰلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّٰالِمِینَ بَعْضاً -و بدین سان ستمکاران را به یکدیگر وا میگذاریم». (1)
در واقع نظام سیاسی سوی برجستۀ سکّه است در حالی که سوی دیگر آن همان اندیشه و رفتار و عرف و عادتهای اجتماعی است.
طاغوت-به نوبۀ خود-میفهمد که به راستی وجودش قائم به منفی گرایی جامعۀ اوست،و از این رو به ژرفتر کردن و گسترش این منفی گرایی
1) 8) -الانعام129/.
میپردازد.
« بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طٰاغِینَ -بلکه شما خود مردمانی نافرمان بودید.» این آیه تفسیری ژرف از این حکمت معروف به عمل میآورد که«هر گونه باشید به همان گونه بر شما حکم میرانند»و بسا که به همین سبب امیر مؤمنان(ع) در سفارش معروف خود مردم را بر حذر داشته و گفته است:
«امر به معروف و نهی از منکر را وامگذارید که بدترین شما حکمرانی بر شما را به دست گیرند». (1)
[31]
ستمکاران در آن جا ناگزیرند به استحقاق عذاب اعتراف کنند،و این همان معنای مسئولیّت در گفتۀ خداست که:« وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ - نگهداریدشان باید بازخواست شوند.»پس توجیه(و گریز از مسئولیّت)در دنیا در آخرت برای انسان سودی ندارد و او را به دوزخ میافکند.
« فَحَقَّ عَلَیْنٰا قَوْلُ رَبِّنٰا إِنّٰا لَذٰائِقُونَ -پس گفتۀ پروردگارمان بر ما ثابت شد،اکنون باید بچشیم.» سخن پروردگار ما پیشتر به گمراهی و نادانی مستکبران،و عذاب آتش گذشته است،و برای کسی که با رسالتهای پروردگار خود میستیزد رهیابی به حق امکان ندارد،زیرا یگانه سرچشمه نور هدایت فضل خداست،و کسی که خدا برای او نوری قرار نداده هیچ نوری فرا روی خود ندارد.
[32]
آن گاه مستکبران نیز به نوبۀ خود بیان میکنند که آنها هم گمراه بودهاند،و پیروان مستضعفشان آنها را به گمراهی کشاندهاند.و بدین سان مستضعفان متحمّل کمال مسئولیّت گمراهی خود میشوند زیرا از مردانی گمراه پیروی کردهاند.آیا از کسی که گمگشتهای را پیروی کرده است انتظار توان داشت که راه راست را بیابد؟ « فَأَغْوَیْنٰاکُمْ إِنّٰا کُنّٰا غٰاوِینَ -ما شما را گمراه کردیم و خود نیز گمراه
1) 9) -نهج البلاغه،وصیّت 47،ص 422؛ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 321.
بودیم.» سادهترین و روشنترین احکام عقل همانا ضرورت پیروی از راهنمایان راه یافته است،و بر آن کسانی که از گمراهان تقلید یا پیروی کردهاند پروردگارشان به موجب همین حکم که عقل به روشنی بسیار آنها را بدان ره نموده است،احتجاج میکند.
[33]
قرآن در ردّ توجیهات آنان و اینان تأکید میکند که ستم میان مستکبران به سبب ستمگریشان و اجتماع به سبب سکوت و منفی گراییش مشترک است،و به زودی به سرانجامی واحد،و پاداشی جامع منجر خواهد شد،و این درست همان معنی مسئولیّت است.
« فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ -در آن روز همه در عذاب شریکند.» شاید این آیۀ کریم به فکری مهم اشاره میکند،که-اگر انسان آن را بفهمد و در آن ژرف بیندیشد،و بدان عمل کند-بر اثر آن سزاوار است که انسان نفس خود را تزکیه کند و بر پایۀ ایمان پرورش دهد،و آن فکر این است هر کس مسئولیّت را متوجّه نفس خود کند و همواره نفس خویش را متّهم بشمارد،نقش دیگران هر چه خواهد باشد.و این از صفات پرهیزگاران است که امامشان،امام المتّقین،علی(ع)بدین گفته آنان را وصف کرده است:
«موجب آشفتگیشان کاری است بزرگ.از کردار اندک خود خرسندی ندارند،و طاعتهای فراوان را بسیار نشمارند.پس آنان خود را متّهم شمارند و از کردههای خویش بیم دارند.اگر یکی از ایشان را بستایند،از آنچه(دربارۀ او) گویند بترسد،و گوید:(من خود را از دیگران بهتر میشناسم و خدای من مرا از خودم بهتر میشناسد.بار خدایا!مرا مگیر بدانچه بر زبان میآرند،و بهتر از آنم کن که میپندارند،و بر من ببخشای آن را که نمیدانند.)». (1)
1) 10) -نهج البلاغه،خطبۀ 193،ص 304؛ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 226.
هنگامی نقش این نگرش مؤمن را نسبت به نفس خویش میشناسیم که طبیعت نفس بشر را که در توجیه و بهانهتراشی به سر میبرد و برای گریز از بار مسئولیّت میکوشد شناخته باشیم،و در یک کلام:باید بدانیم که رفتن ستمگران به دوزخ و کشیدن بار عذاب دردناک به وسیلۀ آنها،به معنی برائت و بر کنار ماندن ما نیست،بلکه دلیلی است بر سرانجام یکسان و واحد،هم برای آنها و هم برای ما، در صورتی که در برابر آنها خاموش مانده و از کردارشان خرسند بودهایم.
[34]
و حتّی برای آن که انسان نپندارد که این سخن تنها متوجّه گروهی است که در /11 روزگاران پیشین بوده و سپری شدهاند،و بویژه که اشارۀ به آنها با ضمیر غایب«فإنّهم-پس همانا ایشان»آمده است،قرآن به سخن خود دربارۀ آنها تأکیدی جداگانه میافزاید و میگوید این سرانجام شامل هر تبهکاری میشود،پس سرانجام تبهکاری که با قوانین خدا مخالفت ورزد،و از هوای نفس پیروی کند،و خود را بپرستد،و به دیگران آزار رساند،عذاب دردناک است.
« إِنّٰا کَذٰلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ -ما با مجرمان چنین میکنیم.» [35]
این مجرمان و تبهکاران چه کسانند؟و صفاتشان چیست؟و ما چگونه از سرانجام دردناک آنها بپرهیزیم و برکنار مانیم؟ سیاق مطلب در توضیح این نکته نیاز به مقدّمهای برای معرّفی مخالفان این گروه دارد که همان پرهیزگاران باشند،تا صورت قضیّه برای کسی که خواستار نجات است کامل شود،و حجّت و گفتۀ درست بر منکران ثابت گردد.
بزرگترین ویژگی پرهیزگاران توحید است،هم چنان که شرک به خدا خطرناکترین و مهمترین گناه مجرمان است که سرسپردن به لا اله الاّ اللّٰه را رد میکنند،و به جای خدا نظایری برای ما میانگارند و به پرستش میگیرند.در واقع مردود دانستن و نپذیرفتن سلطههای فاسد،و نظامهای منحرف،و ردّ تقلید کورکورانه از رجال گمراه،نخستین شرط رسالتهای خداست.
« إِنَّهُمْ کٰانُوا إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ یَسْتَکْبِرُونَ -چون به آنان گفته میشد که جز خدای یکتا خدایی نیست تکبّر میکردند.»
پس آنها نه تنها بر خطا بودند بلکه خود را بر حق نیز میشمردند،و اگر کسی میآمد که خطای آنها را آشکار کند و توضیح دهد او را ردّ میکردند،و غرورشان آنها را به گناه وامیداشت،و این از عقدههای روانی خطرناکی است که بر انسان واجب است از آن بپرهیزد،زیرا مقیاس ایمان به خدا همان سرسپاری به حق است در هر حالی بدان گاه که حق روشن و معلوم شود،و گر چه عرف اجتماعی یا اعتقادات و باورهای فرد و روش پیشین او خلاف آن بوده باشد.شک نیست که اعتراف آدمی،خواه فرد یا امّتی،به خطای خود که پیامدش تغییری است بنیادی در زندگی کاری بسیار دشوار است،ولی منجر به سرانجامی نیکو /11 در دنیا و آخرت میشود،و از مثالهای این حقیقت در سطح امّتها قوم یونس(ع)است که خدا دربارۀ آنها گوید:« فَلَوْ لاٰ کٰانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِیمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ یُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا کَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ - چرا مردم هیچ قریهای به هنگامی که ایمانشان سودشان میداد ایمان نیاوردند مگر قوم یونس که چون ایمان آوردند عذاب ذلّت در دنیا را از آنان برداشتیم و تا هنگامی که اجلشان فرا رسید از زندگی برخوردارشان کردیم». (1)
و از نمونههای آن در سطح اشخاص که دشواری این کار را روشن میکند، این داستان مؤثر را از تاریخ یاد میکنیم.در بحار الانوار آمده است:
از علی بن ابی حمزه روایت شده که گفت:«دوستی داشتم که از کاتبان بنی امیّه بود،وی به من گفت:برایم اجازۀ دیداری از ابی عبد اللّٰه(ع)بگیر،من برایش اجازه گرفتم،چون وارد شد سلام کرد و بنشست،آن گاه گفت:فدایت شوم!من در دیوان این قوم بودم،و از مال دنیای آنها نصیب بسیار بردم،و در کیفیّت دریافت آن دیده برهم نهادم،ابو عبد اللّٰه(ع)گفت:اگر بنی امیّه کسانی را نمییافتند که برای آنها نویسندگی کنند و فیء(عواید عامّه)را برای آنها گردآورند،و به خاطرشان بجنگند،و گواه آنها باشند،حقّ ما را نمیربودند،و اگر
1) 11) -یونس98/.
مردم آنها و آنچه را در دستهای آنهاست رها کنند،چیزی جز آنچه به دستشان افتاده نمییابند.آن جوانمرد گفت:فدایت شوم،آیا مرا راه بیرون شدن از این وضع هست؟گفت:اگر بگویم آن را انجام میدهی؟گفت:آری هم چنان میکنم، گفت:اموالی را که از دیوانهای آنها به دست آوردهای کناری بگذار،اگر صاحبش را یافتی آن را بدو بازگردان،و اگر صاحبش را نشناختی از جانب او صدقه بده،و من ضمانت میکنم که بر خداست که تو را به بهشت ببرد،(علی بن ابی حمزه)گفت:آن جوانمرد مدّتی دراز سر به زیر افکند:و سپس گفت:فدایت شوم،چنین کردهام،ابن ابی حمزه گوید:آن جوان با ما به کوفه بازگشت و چیزی بر روی زمین برای خود باقی نگذاشت،حتی لباسی را که بر تن داشت بیرون آورد.
(ابن ابی حمزه)گوید:ما برای او به تناسب مالی سرشکن کردیم و جامهای برایش خریدیم،و خرج معاشی بدو دادیم». (1)
[36]
از آن جا که عمل به مضامین توحید این چنین دشوار است،میبینیم بسیاری از مردم در برابر اندرز تکبّر میورزند و به موعظه گوش نمیدهند،و غرور و تکبّر آنها را به گناه میکشاند،و حتی صاحب رسالت را به بیارزشترین تهمتها متّهم میکنند،چنان که دربارۀ پیامبران گفتند که ایشان شاعرانند(و بدین وسیله حکمت آموزی و رهنمایی را از ایشان نفی کردند) /11 سپس گفتند که ایشان به یقین دیوانهاند،هم چنان که پیامبران را به ریاست دوستی متّهم کردند و مدّعی شدند که دعوت ایشان به سوی خدا جز وسیلهای برای فرمان راندنشان بر اینان نیست.
« وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ -و میگفتند:آیا به خاطر شاعری دیوانه خدایمان را ترک گوییم؟» این چنین ضروری است که اهل رسالت دشواریهای اصلاح حقیقی را که در توحید تجسّم یافته بشناسند،و گردنههایی را که در راه وصول بدان فرا روی ایشان قرار میگیرد بفهمند تا هنگامی که در آغاز کار با ردّ افراد برمیخورند
1) 12) -بحار الانوار،ج 75،ص 375.
دستخوش تردید و نومیدی نشوند،چه نظامهای طاغوتی و حتی برخی از مردم تنها به ردّ دعوت ایشان نخواهند پرداخت،بلکه شبهههایی در اطراف شخص ایشان برخواهند انگیخت.
[37]
بر اهل رسالت واجب است که مسیر حرکت خود را بر مقیاس حقّ استوار کنند که همان قرآن و روش پیامبر و اهل بیت او-صلوات اللّٰه علیهم- است تا به رسالت خود اعتمادی بیشتر پیدا کنند و خطاهای خود را بشناسند تا موضعگیری مردم و نظامها را مقیاس شناخت حق نشمارند،زیرا مردم با نادانی و منفی گرایی نفسانی،و نظامها با دشمنی ورزیدن خود به زودی گردبادهایی از دشنامها و تبلیغات مغرضانه را بر ضد ایشان برخواهند انگیخت.
« بَلْ جٰاءَ بِالْحَقِّ -نه،(آن پیامبر)حق را آورد.» حق خود بر ذات خود دلالت میکند،زیرا هر حقّ را حقیقتی است،و هر چیز صواب و درستی را نوری باشد.
و فرقی است آشکار میان حقّی که پیامبر بدان دعوت میکند و شعری که (مردم را)به چیزی فرا نمیخواند و جز برانگیختن خیال،و تردید افکار شایع،و تمجید عادتهای جاهلیّت نیست.
و از آن جا که مقیاس جاهلیان حق نیست و همان میراث و رویدادهای وقوع یافتۀ قدیم است تلاقی و انطباقی میان آنچه از این دست دارند و رسالت الهی نمییابند.
« وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِینَ -و پیامبران پیشین را تصدیق کرد.» اصحاب باطل بنا به عادت ادّعا میکنند که به رسالتهای پیشین وابستهاند، در حالی که به راستی به خواهشها و آرزوهای خود وابستهاند،و قرآن به آنها پاسخ میگوید که این پیامبر پیامبران پیشین را تصدیق میکند،پس رسالتش جز تجدید همان رسالتها نیست،و اگر آنها در وابسته بودن خود بدان رسالتها راست بگویند بیگمان به این یک نیز ایمان میآورند.
با تفکّر در دو آیۀ(35-36)میتوانیم بگوییم که در این جا دو سبب
اصلّی برای کفر این گروه نسبت به رسالت وجود دارد که عبارتند از:استکبار نسبت به حق و مقیاسهای نادرست شناخت آن.
[38]
در پایان این درس خدا به کافران و مشرکان(مجرمان)تأکید میکند که بیگمان به زودی عذاب خواهند چشید.
« إِنَّکُمْ لَذٰائِقُوا الْعَذٰابِ الْأَلِیمِ -شما عذاب دردآور خواهید چشید.» آیه اشاره میکند که خدا مجرمان را با کمال هشیاری و احساس مادّی و معنویشان در محشر برمیانگیزد تا عذاب را با ژرفترین حالتی که برای انسان امکان دارد بچشند.
[39]
و در کنار این تأکید بر عذاب،تأکیدی دیگر بر عدالت الهی مییابیم که کیفر به اندازۀ اعمال افراد بشر و بلکه خود،همان اعمال آنهاست.
« وَ مٰا تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ -و جز در برابر اعمالتان کیفر نخواهید دید.» این آیه مسئولیّت کامل نسبت به هر کاری را که از دست انسان برآید از گفتار و کردار و رفتار در نفس آدمی ژرف و تأکید میکند.پیامبر(ص)گوید:
«چون مرا به آسمان برداشتند وارد بهشت شدم و دیدم فرشتگان بنایی برمیآورند و خشتی از طلا و خشتی از نقره مینهند،و بسا که دست نگه میدارند، به ایشان گفتم:از چیست که گاه بنا میکنید و گاه /11 از کار بنا باز میمانید؟ گفتند:برای آن که مصالح به ما برسانند،گفتم:مصالح شما چیست؟گفتند:
این گفتۀ مؤمن در دنیا که گوید:«سبحان اللّٰه،و الحمد للّٰه،و لا اله الاّ اللّٰه،و اللّٰه أکبر»چون این سخن را بگوید بنا را میسازیم و چون بازماند ما نیز از کار باز میمانیم». (1)
کسی که این حقیقت را احساس کند که آیندهاش در گرو کردار اوست تمام کوشش خود را برای درست سازی و استواری و بنای آن آینده مطابق آنچه
1) 13) -بحار الانوار،ج 93،ص 169.
خدای سبحان اراده کند،صرف خواهد کرد.
إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (40) أُولٰئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ (41) فَوٰاکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ (42) فِی جَنّٰاتِ اَلنَّعِیمِ (43) عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ (44) یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ (45) بَیْضٰاءَ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ (46) لاٰ فِیهٰا غَوْلٌ وَ لاٰ هُمْ عَنْهٰا یُنْزَفُونَ (47) وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ عِینٌ (48) کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ (49) فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ (50) قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کٰانَ لِی قَرِینٌ (51) یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ اَلْمُصَدِّقِینَ (52) أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَدِینُونَ (53) قٰالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ (54) فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوٰاءِ اَلْجَحِیمِ (55) قٰالَ تَاللّٰهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدِینِ (56) وَ لَوْ لاٰ نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ اَلْمُحْضَرِینَ (57) أَ فَمٰا نَحْنُ بِمَیِّتِینَ (58) إِلاّٰ مَوْتَتَنَا اَلْأُولیٰ وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (59) إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (60) لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْیَعْمَلِ اَلْعٰامِلُونَ (61) أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ اَلزَّقُّومِ (62) إِنّٰا جَعَلْنٰاهٰا فِتْنَةً لِلظّٰالِمِینَ (63) إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ اَلْجَحِیمِ (64) طَلْعُهٰا کَأَنَّهُ رُؤُسُ اَلشَّیٰاطِینِ (65) فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْهٰا فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ (66) ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْهٰا لَشَوْباً مِنْ حَمِیمٍ (67) ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی اَلْجَحِیمِ (68) إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبٰاءَهُمْ ضٰالِّینَ (69) فَهُمْ عَلیٰ آثٰارِهِمْ یُهْرَعُونَ (70)
45[معین]
:آب معین،آب جاری برآمده از سرچشمه.
47[ینزفون]
:یعنی میگساری میکنند امّا در شراب بهشت مستی نیست،از نزف،به معنی بیرون رفتن عقل از سر، یا به معنی یطردون یعنی نوشیدن ایشان دائم است و تا وقتی بخواهند قطع نمیشود.
53[لمدینون]
:یعنی به کیفر اعمالمان میرسیم،از دانه به معنی حسابرسی کرد و کیفرش داد.
62[شجرة الزقوم]
:درختی است با برگهای خرد و بسیار تلخ در تهامه،درختی که در دوزخ میروید و میوهاش خوراک دوزخیان است بدان میماند.
67[لشوبا]
:الشّوب آمیختن چیزی است به چیزی دیگر که از آن بدتر است،و معنی آن شرابی است آمیخته و آلوده و دردآلود.
70[یهرعون]
:یعنی در تقلید از آنها شتابان میشوند.
قرآن پس از تکیه بر مسئولیّت در کیفر روز قیامت و قطع بهانههایی واهی که ضعیف نگاهداشته شدگان بدان متشبّث میشوند حال بندگان مخلص خدا را
بیان میکند،کسانی که دوستداری خود را خالصانه برای رهبری شرعی خود به کار برند،و خدا نیز ایشان را از شوائب شرک و آثار فشارهایی که به دو گونه تقسیم میشوند پاکیزه ساخت:اوّل:فشار اجتماع که در همنشین بد جلوهگر میشود،و دوّم:فشار تاریخی که در پدران تجسّم یافته است.
این بندگان مخلص خدا را رزقی است معیّن(که قطع نمیشود و همان پاداش اعمال آنان است که نزد پروردگارشان معلوم است)میوهها(به عنوان رزق مادّی)و گرامی بودنشان(به عنوان رزق معنوی)و این که در بهشتهای پر نعمت بر تختهای روبروی یکدیگر مینشینند(به سبب آسودگی خیال به گفت و گو میپردازند و به لذّت همنشینی سرگرمند)جامی از چشمۀ خوشگوار میانشان به گردش در میآید که از سفیدی و زلالی مایۀ لذّت نوشندگان است و سبب بیماری و هلاکت نمیشود،و در کنارشان حورانی قرار دارند که چون تخم مرغی دور از دسترس هستند(و چهرههایشان از تافتن نور میدرخشد).
این نعمتها هنگامی بر آنان به کمال میرسد که از حال همنشینان بد خود که بیهوده میکوشیدند آنان را بفریبند آگاه میشوند،و پس از آن که سیاق مطلب هلاک آن گروه را به سبب انکارشان نسبت به بهشت بیان میکند جهت خطاب متوجّه مخلصان میشود و توضیح میدهد که اگر نعمت خدا نبود اینان نیز از هلاک شدگان میبودند.آن گاه قرآن پس از بیان اقرار اینان که آیا اگر چنان نبود ما نیز از عذاب کشندگان نبودیم؟بر این منظره پرده میافکند و یادآور میشود که هر آینه چنین توفیقی همان کامیابی بزرگ که عمل کنندگان باید برای چنین پاداشی عمل کنند.
از منظرهای دیگر که درخت زقّوم باشد پرده برمیگیرد که بر حسب ظاهر همان گناهان دوزخیان است که در آن جا خوراک آنها میشود و(در دنیا)ابتلایی است برای ستمکاران که ریشهاش در عمق جهنم میروید،امّا شاخههایش در خانههای آنهاست و میوهاش همانند سر شیاطین(و کسانی که آنها را در دنیا بدان میفریفتند)میباشند.دوزخیان آنها را چندان میخورند که شکمهایشان انباشته
میشود(همان گونه که مال حرام را در دنیا میخورند)،سپس بر سر آن آبی جوشان مینوشند که امعاء آنها را از هم میگسلد(همان گونه که شراب حرام را در دنیا مینوشیدند)،سپس تمامشان به دوزخ باز میگردند(و این همه)برای آن است که از پدران خود دنباله روی کردند و بر اثر آنها و به تقلیدشان بیهدایت به گمراهه شتافتند.
[40]
قرآن پس از سخن گفتن از سرنوشت مجرمان ما را یادآور منظرهای درخشان از آخرت میشود که بندگان مخلص خدا در بهشت سرشار از نعمتها و رحمت به سر میبرند،بهشتی که آن را بیهوده و رایگان نمیدهند بلکه بهایی دارد و نخستین بهایی که تصوّر میشود بنده بدان بهشت را بخرد همانا اخلاص است.
وقتی عمل خود بخود دشوار باشد،پیداست که اخلاص در عمل از آن نیز دشوارتر است،زیرا اخلاص به معنی گسیختن نفسانی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و...و...از هر چیزی جز خدا برای پایدار بودن بر حقیقت توحید است.
وقتی انسان برای آن نماز بخواند که نماز بدو سود میرساند و مقامش را در میان مردم بالا میبرد و به جسم او نیرو میبخشد و نظایر اینها،پس او در نتیجۀ تأثیرگذاری تعدادی از عوامل و انگیزهها که او را بدین سمت میرانند نماز میگزارد،و چون این عوامل از میان بروند و عوامل و انگیزههایی دیگر پیدا شود، مسیر نماز نیز معکوس میشود،چنان که /11 اگر خود را در کشوری بیگانه بیابد که مردمش نماز نمیگذارند،یا نمازگزاری به سبب خواب آلودگی شدید یا سرما یا گرما برای او دشوار باشد،بیگمان آن را ترک میکند و چه بسا که با آن بستیزد،زیرا کسی که برای خشنود ساختن مردم نماز میگزارد،به زودی وقتی خشنودی مردم را در نوشیدن شراب ببیند شراب هم خواهد نوشید،و از این خاستگاه است که اخلاص در عمل از خود عمل و مقدار آن مهمتر است.
امام علی(ع)گوید:
«پاکسازی و بیغش ساختن عمل از خود عمل بهتر است». (1)
و نیز گوید(ع):
«پاکسازی عمل دشوارتر از خود عمل و خالص سازی نیّت از فساد و تباهی بر اهل عمل از طول جهاد دشوارتر است». (2)
اخلاص آن است که در هر شرایطی و با نیّتی صافی دور از تأثیرپذیری از عوامل مخالف با کردار عمل کنی،و این مرتبهای است که هیچ کس بدان نمیرسد مگر وقتی که شخصیّت او(از لحاظ فرهنگ و رفتار)متناسب و هماهنگ با ارزشهای مکتبی درست باشد،نه با شرایط و فشارها یا عکس العملها و مصلحت سنجی.
شاید برای این است که قرآن گوید«المخلصین-خالص شدگان»به فتح لام(که اسم مفعول است)نه المخلصین به کسر لام،و قرآن این صیغه را هرگز دیگر بار به کار نبرده است،و مخلص کسی است که خدا او را خالص و ناب ساخته و نفس و زندگیش را از عوامل تأثیر گذار و آلودگیها پاک کرده،تا آن جا که تمام اعمالش تنها برای خدا که شریکی ندارد صورت میگیرد،و شاید آیۀ کریم:« إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ -همانا خدا از پرهیزگاران میپذیرد» (3)ما را به همین مفهوم دلالت کند.
چیزی که اسلام پایۀ اخلاص را بر آن نهاده همان پیگیری دائم در آن است،و گرنه در واقع انسان،هر انسانی لحظهای دارد که در آن لحظه عمل و دعای خود را خالصانه برای خدا انجام میدهد،پس یک عمل تنها و جداگانه پذیرفته نمیشود،بلکه به عموم رفتار و حرکت انسان میپیوندد،و آنچه در آن شک نیست این است که امری که یک بار از کسی سرزند جزو صفات او نمیشود مگر آن که عادت و روش او گردد.
پس کسی که ماه مبارک رمضان روزه میگیرد،و در اثنای آن،یا قبل و بعد از آن از مردم غیبت میکند و مال حرام میخورد،یا بخشی از دین مانند جهاد را ترک میگوید پرهیزگار نیست،و روزهاش پذیرفته نمیشود و کسی که صفتش چنین باشد مخلص نیست،زیرا تأثیرپذیری او از انگیزههای غیبت کردن نشان میدهد که شخصیّت او آمیزهای است از ایمان و کفر،و در همان حال که روزهاش از پایگاه ایمان در نفس او برمیخیزد،غیبت کردنش از انگیزههای کفر سرچشمه میگیرد.
خدا کسانی را که ایمان و عمل خود را به معنی پیش گفته خالص کردهاند بیحساب وارد بهشت میکند و دیگران را پس از حسابرسی و پاکسازی به بهشت میبرد،و بنا بر این در اخبار آمده است که:کسانی از مؤمنان هستند که صدها سال در دوزخ درنگ میکنند،و بعضی از آنان دهها سال،هر یک به نسبت انحرافش،و رسوبات کفر که واجب است پیش از ورود به بهشت از آنها پاک شوند.و در روایت است که به امام موسی بن جعفر(ع)گفتند:در بازار به مردی برخوردیم که ندا میکرد:من از شیعیان ناب محمد و آل محمدم،و برای فروش پارچهای بانگ حراج برآورده بود که:چه کسی افزونتر میخرد؟موسی(بن جعفر،ع)گفت:
«کسی که اندازه و مرتبۀ خود را بداند نادان نمیشود و خود را گم نمیکند، آیا میدانید این به چه میماند؟این شخص میگوید:من مانند سلمان و ابو ذر و مقداد و عمارم،و با وجود این در فروش خود مردم را مغبون میسازد /11 و عیوب کالا را بر خریدارش میپوشاند و تدلیس میکند و مشتری آن چیز را به بهایی میخرد آن گاه دیگری بر بها میافزاید و آن را میخواهد و بدو تعلّق میگیرد،سپس چون آن مشتری برود گوید آن کالا را جز بدین مبلغ،یعنی به کمتر از آنچه او آن را از وی خواسته بود نمیخواهم،آیا چنین شخصی مانند سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار است؟به خدا که بسی بعید است که این شخص مانند ایشان باشد». (1)
1) 17) -بحار الانوار،ج 68،ص 157.
« إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ -مگر بندگان مخلص(خالص شدۀ)خدا.» [41]
قرآن از بخشی از روزی با ما سخن میگوید که خدا نصیب مخلصان میکند و این نه از باب منحصر بودن نعمتهاست بلکه به عنوان اشاره و ذکر نمونۀ آنهاست،و گرنه در بهشت چیزهاست که دیدهای آنها را ندیده و گوشی نامشان را نشنیده و هرگز به ذهن بشر خطور نکرده است.
« أُولٰئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ -که آنها راست رزقی معیّن.» معلوم،همان چیز شناخته شدهای است که به شناخت معیّن و مشخّص است،و پیداست که روزی مخلصان در بهشت معلوم است و گاهی قطع و گاهی برقرار نمیشود،و از آن روی معلوم و معیّن است که پاداش کردار آنان است که آن نیز نزد پروردگارشان معلوم میباشد.و گفتهاند که معنی این سخن آن است که روزی مخلصان چنان که میخواهند و به علم خود تصّور میکنند به طور کامل به آنان میرسد،و این اراده و میلها به خواست خدا بیدرنگ به ذهن خادمان منتقل میشود،و پیش از آن که مخلصان آنها را بخواهند و مطالبه کنند،برایشان میآورند.
پیامبر خدا(ص)گفت:« أُولٰئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ -آنها راست رزقی معلوم» یعنی:
«خادمان آن را میدانند و پیش از آن که اولیاء خدا آن را درخواست کنند، همان را به نزدشان میآورند». (1)
[42]
قرآن برای تشویق ما به اخلاص،و برانگیختن مخلصان به پایداری بر آن در شرح این رزق تفصیل میدهد:
« فَوٰاکِهُ -میوهها.» که نیازهای تفنّنی خود را بدان سیر و برآورده میکنند،امّا دربارۀ نیازهای ضروریشان،برخی از مفسّران گفتهاند که جسمهایشان برای بقا آفریده شده و از این رو به خوراک نیاز ضروری ندارند،و احتمال دارد که فراوانی میوه نزد ایشان آنان را
1) 18) -نور الثقلین،ج 4،ص 403.
از خوراک ضروری بینیاز میسازد،مگر نه این که خوردن در بهشت و سایۀ آن دائم و پیوسته است؟ بزرگترین نعمتی که مؤمنان مخلص احساس میکنند و بدین لذّتها میپیوندد همان کرامت و گرامی بودن نزد خداست،پس ایشان در حالی که میوههای بهشتی را میخورند به ژرفی احساس میکنند که خدا از ایشان خشنود است.
« وَ هُمْ مُکْرَمُونَ -و گرامی داشتگاناند.» شاید ما از کلمۀ مکرمون چنین دریابیم که مخلصان را با رزقی معلوم و شناخته شده و معیّن به بهشت در میآوردند،ولی خدا هر لحظه آنان را گرامی میدارد تا از فضل او بیشتر بهره برند.و در حدیث آمده است:
«آنان در بهشت میل به چیزی نمیکنند مگر آن که ایشان را بدان گرامی دارند». (1)
[43]
« فِی جَنّٰاتِ النَّعِیمِ -در بهشتهای پر نعمت.» و«الجنّة-بهشت»همان بستانهای پرکشت و درخت است،به گونهای شاخهها و برگها درهم رفته و زمینش زیر سایۀ برگها پنهان شده،و این کلمه مفید معنی گوناگونی و تنوّع است،زیرا جنّت بر گونهای واحد از کشت اطلاق نمیشود.
امّا کلمۀ«نعیم پرنعمت»همان مبالغه در نعمت است برای بیان فراوانی و نیکویی آن.
[44]
و از آن جا که داشتن مونس و همدم از نیازهای روانی بشر است، خدا مؤمنان را به گونهای قرار داده که در بهشت با یکدیگر همدمند و مؤانست میکنند و در آن جا چنانند که قرآن آنها را توصیف میکند:
« عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ -بر تختهایی که رو به روی هماند.» [45]
در این حال که سخن در میان بندگان خدا دور میزند و سرگرم گفت و گویند.
1) 19) -همان مأخذ.
« یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ -جامی از چشمۀ خوشگوار میانشان به گردش درآید.» آن خوشگوارترین آشامیدنی است،شراب یا آب یا جز این دو،هم چنان که معین آن است که به پایان نرسد،پس گاه چیزی لذیذ است امّا به سرعت تمام میشود و گاه لذیذ است و پایان نمیپذیرد.
[46]
با خوشگواری آن شراب زیبایی آن و نیز زیبایی جامش برای تأکید تأثیرش افزوده میشود،پس جامش از سیم تابان است.
« بَیْضٰاءَ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ -سفید است و نوشندگانش را لذت بخش.» سفیدی وصفی برای خوشگوار باشد،در حدیث از امام حسن(ع)آمده است که:
«شراب بهشت از شیر سفیدتر است». (1)
[47]
این شراب از هر عیبی خالی است پس مؤمنان از آن ملول نمیشوند و آن را رد نمیکنند.
« لاٰ فِیهٰا غَوْلٌ -نه عقل از آن تباهی گیرد.» غول،مستی یا طغیانی است که به نوشندۀ می دست میدهد و عقل و نیروهای او را میرباید،یا مرضی که منجرّ به مرگ میشود،و از همین مادّه است اغتیال یعنی کشتن در نهان(ترور)،این از یک سو و از سوی دیگر مؤمنان از شراب بهشت به سبب پایان یافتن یا به ارادۀ دیگری که بر آنان تحمیل گردد محروم و دور نمیشوند.
« وَ لاٰ هُمْ عَنْهٰا یُنْزَفُونَ -و نه ایشان از آن دور داشته شوند.» و گویند«نزف الماء آب دور شد»هنگامی که دور شود و از دیده پنهان گردد.
[48]
و از نعمتهای مخلصان همسران پاکیزه در کاخهاست.
1) 20) -المجمع،ج 7-8،ص 443.
« وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ عِینٌ -زنانی درشت چشم که تنها به شوهران خود نظر دارند،همدم آنهایند.» برای«قصر»سه تفسیر است:
یکم:قاصرات زنانی باشند که فقط به شوهران خود نظر دارند،و در نتیجه گرایش آنها به شوهرانشان محدود و منحصر میشود،پس نظرهایشان از غیر شوهران خود کوتاه است.
دوم:قاصرة الطّرف زنی است که موی ابروانش اندک باشد،و این از زیبایی زن است.
سوّم:مفسّران گفتهاند قاصرات الطّرف زنانی باشند که از روی فروتنی و شرم نظر خود را بر زمین دوزند،و این از صفات خوب در زن باشد.
امّا عین جمع عیناء است و عینا زنی است که چشمش بسیار درشت و سیاهی آن بزرگ و سفیدیش زیاد باشد،و این یکی دیگر از صفات زیبای نیکو در وجود زن است.و شاید از این رو است که شاعران قدیم عرب در غزل خود چشمان زنان را به چشم گاو وحشی«المها»تشبیه میکردند که شامل نسبتی از این صفات بود.
[49]
« کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ -همانند تخم مرغهایی دور از دسترس.» مکنون همان محفوظ است،پس ایشان زنانی محفوظند که هیچ کس دست بر آنان نسوده است،و از صفات تخم مرغ این است که چون چندتا با هم جمع شود سفیدیش چنان افزون میشود که نزدیک به پرتوافشانی میگردد،و در این تشبیه اشارهای است به زیبایی آن زنان بهشتی.
ملاحظه میشود که این آیات کریم به ذکر مجموعهای از غرایز انسان پرداخت که در میان آنها غریزه خوردن و نوشیدن و غریزۀ جنسی است،که انسان موجبات و انگیزههایی درونی و برونی برای سیر کردن آنها دارد،و چه بسا که آن غرایز را به صورت حرام سیر کند،و این بیان آیات برای آن است که ما را بدانچه نزد خداست به طمع افکند،تا از خوردن چیز حرام آمیخته به خواری،با یاد آوردن از
رزق بهشت و کرامت آنجا،و از نوشیدن حرام به سبب رغبت به شراب بهشتی،و از لذّت بردن حرام با یاد آوردن از حوران زیبای بهشت خودداری کنیم و خود را فراتر از این آلودگیها بداریم.
در بیان ستونهای استوار ایمان بر زبان امام علی(ع)مطلبی آمده که بر همین نکته دلالت دارد،آن جا که حضرتش گوید:
«آن که مشتاق بهشت است از شهوتها دست میکشد».
[50]
قرآن از سویی دیگر بدین میپردازد که ما را از حال تکذیب کنندگان رسالتها و نافرمانان نسبت به خدا آگاه سازد تا ما را به امیدواری به فرمانبرداری و طاعت تشویق کند و این پروا ما را از نافرمانی بازدارد،و سیاق مطلب از طریق عرضه داشتن گوشهای از گفت و گوی مخلّصان با یکدیگر که بر تختهای خود نشستهاند و به استراحت میپردازند و از نعمتهای حاضر و زندگی پیشین سخن میگویند،وارد این موضوع میشود.
« فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ -رو به یکدیگر کنند و به گفت و گو پردازند.» «الاقبال-روی آوردن»در این جا دلالت بر اشتیاق آنان به یکدیگر و گفت و گویی که در میانشان میگذرد دارد.
[51]
« قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کٰانَ لِی قَرِینٌ -یکی از آنها گوید:مرا همنشینی بود.» «قرین»یعنی رفیق(و همنشین).
[52-53]
همنشینی که صالح نبود،بلکه به دوزخ دعوت میکرد.شرط حتمی نیست که دوستی که در این آیات مراد قرآن است کسی باشد که به صراحت اظهار کفر و گمراهی کند و انسان را به ستیزۀ با دین و ارتکاب نافرمانی فراخواند،بلکه معنی آن شامل هر همنشینی میشود که دوستی ورزیدن و رفتار یا /11 گفتار او آدمی را به کفر بخواند.
« یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِینَ* أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا
لَمَدِینُونَ
-که میگفت:آیا تو از آنها هستی که تصدیق میکنند*آیا آن گاه که مردیم و خاک و استخوان شدیم،کیفرمان میدهند؟» «مدینون»یعنی بازخواست میشویم و پاداش میبینیم،و این اعتقاد همان است که بشر را به ستم و انحراف میکشاند،زیرا به مسئولیّت در برابر گفتارها و کردارهای خود باور ندارد.
[54]
از کامل بودن نعمتها و تمام بودن شادمانیها این است که انسان آگاه شود که از شرّی بزرگ و مهلکهای که دیگران از آن نجات نیافتهاند،نجات یافته است،چه لذّت بزرگی به کسی دست میدهد که کشتی او در پهنۀ دریا شکسته شده و امواج خروشان هر کس را که در آن کشتی بود بلعیده باشند جز او که به تخته پارهای چسبیده و با امواج دست و پنجه نرم میکند و به شناوری ادامه میدهد تا خدا در آخرین لحظه او را نجات میدهد.وی هر زمان که این حادثه را به یادآور بیشتر احساس آسایش خواهد کرد،و وقتی امواجی را که آن تخته پاره را دنبال میکردند به تصوّر درمیآورد،و میانگارد که یارانش را به بانگ بلند میخواند و آنها بدو پاسخی نمیدادند،و گواه هلاکت آنها به سبب گمراهیشان بود،میخواهد از شادمانی تقریبا به پرواز درآید.آیا چنین نیست؟خدا بدین سان نعمت خود را بر مؤمن تمام و کامل میسازد و او همنشینان بد را که در برابر گمراهسازی و فشارهای آنها مقاومت ورزیده است و آنها به دوزخ رفتهاند و او از آتش نجات یافته است به یاد میآورد.و اکنون آنها را میبیند که با نومیدی به دوزخ سرنگون شدهاند و او در بهشت از گرامی داشتگان است.
« قٰالَ -گوید،» به رفیقان مخلص خود.
« هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ -آیا شما میتوانید از بالا بنگرید؟» یعنی آیا میتوانید خود را با بالا آمدن به رنج افکنید تا از سرنوشت آن همنشین بد آگاه شویم؟ [55]
ولی او خود از فرط شوقی که دارد تنها،بی آن که منتظر دیگر یاران
شود،به جستجوی آن(همنشین بد)میپردازد.
« فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوٰاءِ الْجَحِیمِ -پس از بالا بنگرد و او را در میان آتش دوزخ بیند.» «فی سواء»یعنی در میان آن،آن جا که عذاب و آتش متمرکز شده و آتش از هر سو او را فراگرفته،هم چنان که در دنیا به وسیلۀ گناهان و نافرمانی احاطه شده بود،و شاید بالا رفتن در این جا همان زحمت رفتن به ناحیهای باشد و گرنه اهل بهشت صدای آتش را نمیشنوند.
[56]
در آن جا مؤمن میزان خطرناک بودن دوست بد را کشف میکند.
« قٰالَ تَاللّٰهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدِینِ -گویدش:به خدا سوگند،نزدیک بود مرا به هلاکت افکنی.» «تردّی»فروافتادن از فرازی است بلند،و این اشاره بدان است که مخاطب در درّهای ژرف از آتش فروافتاده است.
[57]
« وَ لَوْ لاٰ نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِینَ -و اگر نعمت پروردگارم نبود،من نیز از احضار شدگان میبودم.» مراد احضار شدگان در عذاب است،و این نعمت الهی در سببهایی نمودار میشود که انسان را به نجات از انحراف و در نتیجه نجات از عواقب آن میکشاند، مانند عقل و رسالت و ارشاد کنندگان به حق،و شک نیست که بزرگترین نعمتهای خدا بر بشر همان نعمت هدایت است.
[58-59]
قرآن از زبان مؤمنان اشاره میکند که خطرناکترین اندیشهای که منحرفان میکوشند از طریق آن مردم را گمراه سازند،و بر مؤمنان تأثیر گذارند همان اندیشۀ انکار آخرت است که در آن جا پاداش مناسب به هر کس داده میشود.
« أَ فَمٰا نَحْنُ بِمَیِّتِینَ* إِلاّٰ مَوْتَتَنَا الْأُولیٰ وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ -آیا ما را مرگی نیست؟*جز آن مرگ نخستین؟و دیگر عذابمان نمیکنند؟» عذاب بر خطاها و گناهان؟!
[60]
و شاید خدا خود در دل دوستداران بهشتی خویش میافکند که برای /11 آگاهی یافتن از وضع دوزخیان بر دوزخ اشراف یابند تا عمیقا لذت هدایت و فرمانبرداری و نعمتها را احساس کنند،زیرا از خصوصیّات طبیعت انسان این است که حقایق را از طریق شناخت اضداد آنها احساس میکند،از این رو میبینیم که مؤمن بر همنشینی بد که در عذاب به سر میبرد از بالا مینگرد و در حالی که به عظمت نعمتهای خدا بر خود به ژرفی آگاه و هشیار میشود میگوید:
« إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ -هر آینه این است کامیابی بزرگ.» آری،راه حق پر است از گردنهها و دشواریها ولی از آن جا که به بهشت و خشنودی خدا میانجامد بهترین راه است.
[61]
به عنوان خلاصۀ آنچه پیش از این از یادآوری بهشت و دوزخ گذشت،قرآن تأکید میکند که هدف درست،که عمل کردن برای آن بر انسان واجب است،همان رسیدن به بهشت است،زیرا بزرگترین هدفی است که اگر کسی آن را محقّق سازد به راستی کامیاب شده و گرنه هیچ چیزی را تحقّق نبخشیده است.امام علی(ع)گوید:
«خیری را که آتش دوزخ در پی بود خیر نتوان به حساب آورد،و شرّی را که پس آن بهشت باشد شرّ نتوان وصف کرد،هر نعمتی جز بهشت خوار است،و هر بلایی جز آتش دوزخ عافیت به شمار». (1)
و خدای تعالی گوید:
« لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْیَعْمَلِ الْعٰامِلُونَ -عمل کنندگان باید برای چنین پاداشی عمل کنند.» از اندیشیدن در این آیات کریم در مییابیم که انسان در زندگی خود با دو گونه فشار روبرو میشود:
نخست:فشاری که از جانب جامعۀ معاصر وارد میشود،و به صورتی
1) 21) -نهج البلاغه،حکمت 387،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 431.
آشکار در /11 همنشین بد نمایان میگردد.مثلا اگر مؤمن در اجتماعی زندگی کند که نمازگزاری را خوار میانگارند،پس ناگزیر بر اثر فشار آن اجتماع در معرض ترک نماز قرار میگیرد،زیرا برای اجتماع-هر اجتماعی باشد-نیرویی است که همه را به سوی تجانس و سازگاری با خود میکشاند و ارزشهای مخصوص به خود را با پرورش و فرهنگ دهی یا با تشویق و ترساندن بر افراد خود تحمیل میکند،امّا نوک این سلاح که اجتماع ضد فرد به کار میبرد چیست؟بیگمان همان دوست و همنشین است که حلقۀ پیوند میان او و دیگر فرزندان اجتماع است.
بدین سان سزاوار است که انسان در برابر فشار دوستان و همنشینان خود گرچه به حساب از بین رفتن دوستیشان باشد،پایداری و مقاومت ورزد.و این امیر مؤمنان-علیه السّلام-است که میگوید:
«حق دوستی برای من باقی نگذاشت».
[62]
دوم:فشاری که از جانب نسلهای پیشین وارد میآید،و این فشار به صورتی تمرکز یافته در پدر جلوهگر میشود،زیرا انسان نسلهای پیشین و تاریخ گذشته را ندیده است اما از طریق پدر خود به گذشته مربوط میشود.
به نظر میرسد قرآن تا آیۀ پیشین دربارۀ فشار نوع اوّل با ما سخن میگفت، اما بقیۀ آیات این درس اشاره به فشار نوع دوّم دارد،خدای تعالی گوید:
« أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً -آیا منزلگاه خوردن را این بهتر است.» یعنی بهشتی که سرانجام مؤمنان مخلص است.
« أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ -یا درخت زقوم؟» که سرانجام تکذیب کنندگان است؟ و گویی قرآن با این پرسش که پس از عرضه داشتن دو گونه سرانجام آمده، ما را میان گزینش بهشت /11 و دوزخ،با برانگیختن اندیشۀ ما در جهت پاسخگویی به این پرسش،مخیّر میسازد.امّا دربارۀ معنی درخت زقّوم دو تفسیر وجود دارد:
نخست:هنگامی که قریش این آیه را شنیدند،گفتند:ما این درخت را نمیشناسیم،و ابو جهل به کنیز خود گفت:ای کنیز!به ما زقّوم بده.آن گاه آن
کنیز خرما و کره بیاورد،و ابو جهل به یارانش گفت:با این زقّوم که محمد شما را بدان میترساند زقّوم خواری کنید،وی مدّعی است که آتش درخت را میرویاند در حالی که آتش درخت را میسوزاند.آن گاه خدای سبحان این آیه را نازل کرد که:
« إِنّٰا جَعَلْنٰاهٰا فِتْنَةً لِلظّٰالِمِینَ -ما آن درخت را برای ابتلای ستمکاران پدید آوردهایم». (1)
دوم:که نزدیکتر به ذهن است،این که انسان در دنیا از این درخت میخورد،ولی احساس نمیکند که از آن میخورد،مگر در آخرت که خدا پرده از برابر دیدگان او میگشاید،و حقایق را به واقع خود میبیند،پس دروغگویی،و خوردن اموال مردم،و میگساری...همۀ اینها برگی از درخت زقّوم است که دوزخیان از آن خوراک میخورند.
در سورۀ واقعه که به بخشی از موضوع این سوره میپردازد،اشارهای روشن بدین معنی شده است و خدای تعالی گوید:« ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضّٰالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ، لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ* فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ* فَشٰارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ* فَشٰارِبُونَ شُرْبَ الْهِیمِ -آن گاه شما،ای گمراهان تکذیب کننده* از درخت زقّوم خواهید خوردو شکمهای خود را از آن پر خواهید کردو بر سر آن آب جوشان خواهید نوشید». (2)سپس این معنی را در بخش پایانی آن سوره تأکید میکند،آن جا که خدای عزّ و جلّ تکذیب کنندگان قرآن و گمراهان را مخاطب قرار میدهد و گوید:« وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ -و نصیب خود را در دروغ انگاشتن آن قرار میدهید». (3)
[63]
شک نیست که دروغ و خوردن اموال مردم و دیگر شهوتهایی که انسان با آنها روبرو میشود آدمی را بر سر دو راهه،میان حق و باطل،و بهشت و دوزخ قرار میدهد و در نتیجه انسان در برابر آنها مورد امتحان و آزمون قرار میگیرد،و
همچنین شک نیست که این امور،همچون درخت زقّوم /11 که نمودار حقیقی این نافرمانیهاست زشت و ناگوار است،ولی انسان خود را در این باب به نادانی میزند یا از آن غفلت میورزد و با سیل شهوتهای خود پیش رانده میشود تا با گناهانش درختان زقّوم را که خوراک او در آخرتند بکارد.
« إِنّٰا جَعَلْنٰاهٰا فِتْنَةً لِلظّٰالِمِینَ -ما آن درخت را برای ابتلای ستمکاران پدید آوردیم.» امّا مؤمن بدان مبتلا و فریفته نمیشود،بلکه با ایمان خود از حضیض نافرمانی فراتر میرود تا با انجام دادن اعمال نیک بهشتهایی پهناور برای خود بکارد.
[64]
قرآن پس از اشاره به درخت زقّوم و طبیعت فریبای آن در دنیا تصویری از واقعیّت آن در آخرت،آن جا که پاداش با کردار انسان همانندی دارد برای ما ترسیم میکند.
« إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ -همانا درختی است که از اعماق جهنّم میروید.» و روایت شده است که:
«خدای تعالی ایشان-یعنی دوزخیان-را گرسنه میکند تا از شدّت گرسنگی عذاب آتش را فراموش کنند،آن گاه نزد مالک دوزخ بانگ و فریاد برآورند،و او در حالی که ابو جهل با ایشان است آنها را به سوی آن درخت میبرد و از آن میخورند و شکمهایشان چون آب جوشان میجوشد». (1)
در روایتی آمده که زقّوم درختی است بزرگ برای تمام دوزخیان،و در هر طبقۀ جهنّم شاخههایی دارد که کسانی که در دوزخ شکنجه میشوند از آن میخورند.
[65]
« طَلْعُهٰا کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیٰاطِینِ -میوهاش همانند سرهای شیاطین
1) 25) -نور الثقلین،ج 4،ص 404.
است.» طلع بساک نورستۀ درخت خرماست که از میان لیف و سبزینه بیرون میآید و /11 در آغاز،پیش از آن که دانههای غورۀ خرما و رطب از هم جدا شوند شبیه غلاف خنجر یا شمشیر است،و شاید از آن رو طلع نامیده شده که به طلوع هلال ماه شباهت دارد،یا از آن رو که نخستین چیزی از میوه است که برمیآید.
[66]
و از آن جا که دوزخیان رنج گرسنگی را میکشند و چیزی نمییابند که بخورند،بساک و میوۀ زقّوم را میخورند.
« فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْهٰا فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ -دوزخیان از آن میخورند و شکمها را انباشته میسازند.» همان گونه که شکمهایشان را در دنیا با حرام انباشتند.
[67]
پس از خوردن زقّوم به شدّت احساس تشنگی میکنند،و آب میجویند و مایعات سوزان را مینوشند تا با آن حرارت آتشهایی را که خوردهاند فرونشانند ولی بدین وسیله شکنجهای بر عذابشان میافزاید.
« ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْهٰا لَشَوْباً مِنْ حَمِیمٍ -و بر سر آن آمیزهای از آب سوزان مینوشند.» نیز در روایت است که:
«آن گاه آب میطلبند و جرعهای آب جوشان که حرارتش به منتهی درجه رسیده مینوشند و چون آن را نزدیک چهرههایشان میبرند،رخسارشان کباب میشود،و این است مورد گفتۀ خدا:«یشوی الوجوه-چهرهها را کباب میکند» (1)و چون به شکمهایشان رسد اندرونشان را بگدازد» (2).
[68]
آنها میپندارند آبی که میطلبند آنها را از عذاب و سوزش خلاص میکند ولی باز به همان عذاب دچار میشوند.
« ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحِیمِ -سپس بازگشتشان همان جهنّم است.» /11 شاید این حالتشان از آزمندی به زقّوم و آب سوزان در دوزخ تجسّمی از آزمندی آنها در دنیا به خوردن مالهای حرام و استمرار نوشیدن شراب حرام باشد،که از این دو به خدا پناه میبرم.
[69-70]
سیاق مطلب در پایان به فشار تاریخی تصریح میکند که سبب گمراهی بسیاری از مردم میشود.
« إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبٰاءَهُمْ ضٰالِّینَ -آنها پدران خود را پیش از خود گمراه یافتند.» بر آنها واجب بود که از پدران گمراهشان پیروی نکنند بلکه خود به جستجوی حق بپردازند،و این آیه ما را به ضرورت حرکت هشیارانه در زندگی انسان متوجّه میسازد که از او میسزد که بنگرد و بدان بیندیشد و هوشمندانه ملازم حق شود نه بر حسب وراثت و عادت.وانگهی فرد یا اجتماع در نمییابد که مسیر حرکتش خطاست و خدا میگوید:« فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ إِلیٰ طَعٰامِهِ -پس آدمی باید به طعام خود بنگرد»، (1)یعنی غذای جسمی و روحی خود تا از سلامت بودن مطمئن شود، ولی آنها خود را در جستجوی حق به رنج نیفکندند،بلکه فقط از پدرانشان پیروی کردند و به دنبال آنها رفتند.
« فَهُمْ عَلیٰ آثٰارِهِمْ یُهْرَعُونَ -و بر پی ایشان شتابان رانده میشوند.» قرآن نگفته است یهرعون(به فتح اوّل شتابان میروند)،زیرا حرکت انسان برای تقلید حرکتی ارادی به صورت کامل نیست،بلکه مجموع انگیزههای ذاتی،و فشارهای خارجی از سوی دیگران است.و این آیه فشاری را که پدران بر پسران خود وارد میسازند تا فرزندانشان از آنها پیروی کنند،بیان میکند.
پس در این صورت بر انسان واجب است که این سبب مستقیم را قطع کند،
1) 28) -عبس24/.
پس وقتی او از قلّۀ فشار تاریخی که در پدران نمودار میشود تأثیر نپذیرد به طبع از نسل پیشتر از آنان نیز تأثیر نمیپذیرد،و وقتی که از قلّۀ فشار اجتماعی که در همنشینان نمودار میشود تأثیر نپذیرد از اجتماع معاصر نیز تأثیر نمیپذیرد،و فراتر رفتن از این فشارها همان است که انسان را به خلوص توحیدی فرا میبرد.
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ اَلْأَوَّلِینَ (71) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا فِیهِمْ مُنْذِرِینَ (72) فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُنْذَرِینَ (73) إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (74) وَ لَقَدْ نٰادٰانٰا نُوحٌ فَلَنِعْمَ اَلْمُجِیبُونَ (75) وَ نَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ اَلْکَرْبِ اَلْعَظِیمِ (76) وَ جَعَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ اَلْبٰاقِینَ (77) وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی اَلْآخِرِینَ (78) سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی اَلْعٰالَمِینَ (79) إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (80) إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُؤْمِنِینَ (81) ثُمَّ أَغْرَقْنَا اَلْآخَرِینَ (82) وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ (83) إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (84) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا ذٰا تَعْبُدُونَ (85) أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اَللّٰهِ تُرِیدُونَ (86) فَمٰا ظَنُّکُمْ بِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (87) فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی اَلنُّجُومِ (88) فَقٰالَ إِنِّی سَقِیمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ (90) فَرٰاغَ إِلیٰ آلِهَتِهِمْ فَقٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ (91) مٰا لَکُمْ لاٰ تَنْطِقُونَ (92) فَرٰاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ (94) قٰالَ أَ تَعْبُدُونَ مٰا تَنْحِتُونَ (95) وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ (96) قٰالُوا اِبْنُوا لَهُ بُنْیٰاناً فَأَلْقُوهُ فِی اَلْجَحِیمِ (97) فَأَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ اَلْأَسْفَلِینَ (98) وَ قٰالَ إِنِّی ذٰاهِبٌ إِلیٰ رَبِّی سَیَهْدِینِ (99) رَبِّ هَبْ لِی مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (100) فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ (101) فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْیَ قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی اَلْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ (102) فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ (103) وَ نٰادَیْنٰاهُ أَنْ یٰا إِبْرٰاهِیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْیٰا إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (105)
94[یزفّون]
:در رفتن میشتابند،زفّ به معنی شتافتن در رفتن برای رسیدن به مطلوب یا انتقام از دشمن و مانند آن است.
هنگامی که قرآن حقیقت یا حکمی را برای ما بیان میکند،بیدرنگ، تنها برای توضیح مثالهایی چند میزند تا ابعاد حدود موضوع را نیز بیان کند،و این بدان دلیل است که ذهن بشر قادر است الفاظ را بگیرد و آنها را از معانی حقیقی خود جدا سازد و نه تنها به الفاظی قشری و بیاثر تبدیل کند بلکه معنیهایی دور از معنی حقیقی بدانها بدهد.
پس برای آن که بعضی مفسّران قشری یا برخی از کسانی که نفسشان از آنها میخواهد کردارها و انحرافات مردم را توجیه کنند پا به میدان ننهند که قرآن بر حسب خواستها و آراء خود تفسیر کنند،پروردگار ما در قرآن حکمتآموز هیچ کلمهای را وانگذاشته مگر آن که آن را با مثالهایی تاریخی توضیح داده که انکار یا تبدیل و تأویل آنها به غیر مضمونهای خود امکان ندارد.
وقتی خدا در درسهای گذشته ما را یادآور بندگان مخلص خود شد که بدون حسابرسی وارد بهشت میشوند،نیاز به مثالهایی تاریخی داشتیم که ما را به صفات و خطّ /11 و راه آنان بدین قلّۀ سرفراز کاملا آگاه و محیط سازد.پس چه بسا ما خود را از آن مخلصان پنداریم،یا در دل خود چنان آرزو کنیم.امّا قرآن راه آرزومندی را میبرد،آن گاه که مثالهایی از زندگی پیامبران بزرگ چون نوح و ابراهیم و اسحاق و یعقوب-علیهم السّلام-میزند و موضعگیریهای ربّانی ایشان را در ستیزه با بت و طاغوت بیان میکند،به ما میگوید:کسی که با بت درونی نمیستیزد و هوای نفس خود را بر خاک نمیافکند،نمیتواند با طاغوتها بستیزد و آنها را بر خاک افکند.
از آن جا که این سوره،در بخشی از خود،بیماری استکبار و بزرگ خویشتنی یعنی مرضی را بررسی میکند که مبتلای بدان به دروغ و تزویر خود را فراتر از حق میشمارد،و توضیح میدهد که این بیماری چگونه انسان را به دوزخ میکشاند-در برابر استکبار و بزرگ خویشتنی-صفت احسان را نیز توضیح میدهد.پس در حالی که اوّلی زیادهروی در خویشتن دوستی و خودپرستی و چرخیدن بر آن محور است،دوّمی به معنی دست شستن از آن و هر چیزی است که انسان در تملّک دارد از توانیها و قدرتها در راه حق و مردم.در واقع احسان برون شدن فرد از خویشتن خویش و درون رفتن او به عرصۀ اجتماع است،و همان گونه که استکبار و بزرگ خویشتنی انسان را به دوزخ میبرد،و مایۀ نفرین و لعنت نسلها قرار میدهد،بیگمان احسان و نکوکاری به دیگران صاحب خود را وارد بهشت میکند،و یاد نیکوی او را جاودانی میسازد و ستودن او را بر زبان مردم در هر کران
و زمان جاری میکند.
قرآن در این درس تأکید میکند که نیکوکار در دنیا و آخرت تنها از جانب خدا پاداش نمییابد،بلکه ستودن و سپاسگزاری از او چون بوی خوش میان مردم پراکنده میشود،و پروردگار ما این حقیقت در بیش از دو آیه در مورد پیامبر خود ابراهیم(ع)تأکید کرده و این امر بر اهمیّت نقش احسان در رسالت پیامبران و نبوّت ایشان(ع)دلالت دارد.
[71]
قرآن پس از آن که در دو آیۀ پایان درس پیشین نقش فشاری را که از طرف پدران در زندگی نسلهای بعد وارد میشود بیان کرد،در این جا بیان میکند که این امر مشکل بشر از دیرگاه بوده است.
« وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلِینَ -و پیش از آنها بیشتر پیشینیان گمراه شدهاند.» بر اثر همین عامل که پیروی به خطا از پدران باشد.
[72]
ولی خدا انبیاء و پیامبران را برای آنان فرستاد تا با هشدار آنها را از سرانجام گمراهی بر حذر دارند،شاید به حق راه یابند و هدایت شوند.
« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا فِیهِمْ مُنْذِرِینَ -و ما هشدار دهندگانی به میانشان فرستادیم.» [73]
امّا آنها هشدارها را تکذیب کردند و با پیامبران جنگیدند،پس خدا آنها را سرنگون ساخت و آثار و اخبارشان را باقی نهاد تا عبرت کسانی باشند که پس از آنها میآیند.
« فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُنْذَرِینَ -پس بنگر که سرانجام آن هشدار دادهشدگان چگونه بود.» این مسئولیّت انسان در برابر تاریخ است که از آن برای زندگی و آیندۀ خود بهره جوید.و هنگامی که خدا از پیامبر خود میخواهد که در آن بنگرد،برای آن است که هشیاری و آگاهی نسبت به تاریخ به اهل رسالت اعتماد به خود و
اطمینان به خطّ خویش و بینش در جنبش میبخشد.
با اندیشیدن در این آیهها و آیۀ بعد میتوانیم بگوییم که قرآن دورههای تمدّن را در این مقطع مختصر و فشرده میسازد.
[74]
خدا نه تنها به مخلصان بهشت را عطا میکند،بلکه در دنیا نیز به آنان یاری میرساند و از هلاکتها نجاتشان میدهد.
« إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ -جز بندگان مخلص خدا.» از این آیه درمییابیم:در واقع کسانی که از انواع عذاب و انتقامهای الهی نجات مییابند،تنها همان مخلصانند،حتی در احادیث آمده است که صاعقهها بر مؤمنان یادکننده فرود نمیآید، /11 و معنی این سخن آن است که اگر ما مردم را به سه دسته تقسیم کنیم:کافران،و مخلصان و دیگران که میان این دو دستهاند،تنها مخلصانند که نجات مییابند،امّا کافران جاودانه در دوزخند،و آنان که کردار نیک و بد را به هم آمیختهاند هر یک بر حسب کردار خود عذاب میبیند.
[75]
خدا،به عنوان نمونهای بر نجات مخلصان ما را یادآور پیامبر خود، نوح(ع)و کسانی میشود که همراه او ایمان آوردند،نوح پروردگارش را ضدّ قوم خود بخواند و او بر آنها طوفان را فرستاد،که کسی از آن نجات نیافت مگر نوح و کسانی که با او ایمان آورده بودند که در کشتی نشستند،کسانی که قرآن آنان را در شمار خانوادۀ نوح آورده و در عوض،کنعان(پسر نوح)را بیرون کرده است،تا ما را رهنمون شود که نسب و پیوند حقیقی میان انسان و دیگران همان تجانس ارزشها و عمل در زندگی میان او و آنان است،اما اعتبارهای دیگر همه نادرست است.ابو عبد اللّٰه(ع)گوید:«همانا خدا به نوح گفت:« إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ -او از خاندان تو نیست» (1)زیرا او مخالف پدر بود و خدا کسانی را که از نوح پیروی کردند از شمار خاندان او قرار داد». (2)قرآن از آن رو مطلب را با یاد نوح(ع)آغاز میکند که
او چنان که مورّخانش نامیدهاند دوّمین پدر بشریّت پس از آدم(ع)است.
« وَ لَقَدْ نٰادٰانٰا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِیبُونَ -نوح ما را ندا داد و ما چه نیک پاسخ دهندهای بودیم.» امّا نوح(ع)هنگامی که پروردگار عزّ و جلّ خود را ندا داد از او چه میخواست؟ بعضی از مفسّران گفتهاند که بیگمان او هنگامی که قومش نافرمانی کردند هلاک آنها را خواست،و استدلال به گفتۀ خدای تعالی از زبان نوح(ع) کردهاند که:« رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکٰافِرِینَ دَیّٰاراً -ای پروردگار من،بر روی زمین هیچ یک از کافران را مگذار». (1)دیگران گفتهاند که او از خدا خواست که او را پس از سالها دعوت و آزادی که به سبب آن از کافران دیده است از چنگ آنها نجات دهد.شاید این آیه چنین تفسیر شود که نوح-علیه السّلام-از پروردگار خود درخواست هدایت و تشریف به رسالت را برای نجات دادن مردم درخواست کرد،چه بسا که پیامبران(ع)میدانند که به زودی مبعوث خواهند شد ولی این آگاهی با /11 عدم آگاهی آنان از این که زمان بعثتشان چه وقت خواهد بود،منافاتی ندارد،و از این رو میبینیم که ایشان خود در آغاز تعجّب میکنند یا میترسند.پس ندایی که از جانب راست کوه طور برخاست برای موسی(ع)امری عادی نبود،و همچنین پیامبر اکرم ما(ص)هنگامی که نخستین بار جبراییل رسالت را بر او فروآورد،به خانه رفت و جامه بر سر کشید.
هنگامی که پیامبران هدایت و بعثت را از پروردگارشان درخواست میکنند،خدا درخواستشان را اجابت میکند و ایشان خود را برای تحمّل مسئولیّتهای این کار بزرگ آماده کردهاند،و خدای سبحان به نوح-علیه السّلام-بیش از آن داد که او خود انتظارش را داشت و شاید این معنی گفته خدای تعالی باشد که گوید:« فَلَنِعْمَ الْمُجِیبُونَ -چه نیک پاسخ دهندهای بودیم».
1) 31) -نوح26/.
[76]
پس از آن که خدا نوح را با رسالت مستجاب ساخت و او را در برابر قوم کافرش با طوفان تأیید کرد که زمین را فرا گرفت چندان که کوههای بلند را غرقه ساخت،نوح و کسانی را که با او بودند نجات داد.
« وَ نَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ -او و کسانش را از اندوه بزرگ رهانیدیم.» [77]
شاید خدا از آن رو غرق را اندوه و مصیبت بزرگ نامیده است که برای انسان بدترین شکل مرگ است چه رسد به آن که مقدمهای برای شکنجه جاودانی در دوزخ هم باشد!توجّه دادن قرآن بر اهل نوح(ع)هنگام پرداختن به داستانهای او،برای آن است که خدا به وسیلۀ آنان نوع بشر را از انقراض محفوظ داشت،و مهمتر از این،پیامبری و کتاب را که هر دو ریسمان کشیده شده میان مردم و پروردگارشان هستند در این خاندان قرار داد.
« وَ جَعَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِینَ -و فرزندانش را باقی گذاشتیم.» امام باقر(ع)در تفسیر این آیه گفت:
«حق و نبوّت و کتاب و ایمان در فرزندان اوست،و تمام بنی آدمی که در زمین هستند همه از فرزندان نوح نیستند،خدا در کتاب خود گوید:« اِحْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ -از هر جفت نر و ماده دو تا و نیز خاندان خود را در کشتی بنشان-مگر آن کس را که حکم دربارهاش از پیش صادر شده باشد-و نیز آنهایی را که به تو ایمان آوردهاند.و جز اندکی به او ایمان نیاورده بودند» (1)و نیز گوید: /11 « ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ -فرزندان مردمی که با نوح در کشتی نشاندیم» (2)». (3)نوح سپری شد و یاد عطرآمیزش با سلام بر او در میان نسلهای پیاپی باقی ماند.
[78-79]
« وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ* سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی الْعٰالَمِینَ -و نام نیک او را در نسلهای بعد باقی نهادیم*سلام بر نوح باد،در سراسر جهان.» ممکن بود ترکیب این عبارت را بدین صورت بیاورد که:«و ترکنا علیه سلاما-و سلامی بر او در نسلهای بعد باقی نهادیم».ولی عبارت را به گونهای ترکیب کرده است که کلمۀ السّلام کلمهای تمام باشد تا سلام خاصّ برای نوح -علیه السّلام-بر زبان هر خوانندۀ قرآن جاری شود.
[80]
پروردگار دعای نوح را از آن رو اجابت کرده است که وی نیکوکار بود.
« إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ -ما نیکوکاران را چنین پاداش میدهیم.» و این پاداش سنّتی است الهی بدین معنی که به طبع هر کس به مردم نیکی کند مردم از او به ستایش و خیر یاد میکنند،چه رسد به این که خدا بر خود لازم شمرده و متعهّد شده باشد که نیکوکاران را بدان وسیله پاداش دهد! در خور توجه است که خدا پس از ذکر موهبتهای خود به نوح(ع)که او را نمونهای از بندۀ مخلص ساخته و این موهبتها عبارت است از:پذیرفته شدن دعا،و نجات او و خاندانش و مؤمنان همراه او،و مقرّر داشتن و استمرار بشریّت به وجود فرزندان او و استقرار پیامبری در میان ایشان و جاودانی ساختن او با یاد کرد نیک بر زبانهای مردم،ما را یادآور صفت احسان در وجود او میشود،و این یادآوری برای آن است که ما را بر تفسیر حقیقی اخلاص آگاه سازد،بدین معنی که آنچه از توحید ناب برمیخیزد و به صورت کوشش و کردار درمیآید از حدّ انجام وظیفه فراتر میرود و به افزونکاری در خیر و احسان تبدیل میشود.
[81]
ایمان به خدا بزرگترین انگیزۀ انسان به احسان و نیکوکاری است،و از این روست که پروردگار ما نوح را پس از توصیف به احسان،به ایمان وصف میکند که اساس هر خیر و فضیلتی است و گوید:
« إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ -او از بندگان مؤمن ما بود.» مؤمن از بذل و بخشش و انفاق به دیگران در راه پروردگار خود نمیهراسد، زیرا میداند که آنچه انفاق میکند به زودی چندین برابر میشود و بدو باز میگردد،و هر چه ایمانش بدین حقیقت افزونتر و ژرفتر شود که آیندۀ او در دنیا و آخرت در گرو کردار و فداکاریهای اوست احسانش افزونتر میشود.
به راستی راه منجرّ شوندۀ به احسان،که راه کسب دستاوردهای کلان، همانند دستاورد نوح(ع)است،همان ایمان به خدای عزّ و جلّ و پاداش افزونتر اوست.
[82]
وانگهی نجات دهندۀ حقیقی نوح و مؤمنان همراهش کشتیی که آن را ساخته بودند،نبود.اگر کافران بر کشتیهایی بزرگتر و بهتر از آن مینشستند آن کشتیها نمیتوانستند آنها را از غرق شدن در موجی همچند کوهها و آبی که چون آبشاری از آسمان فرو میبارید نجات دهند.ایشان تنها به وسیلۀ ایمانی که آنان را از دیگران متمایز میساخت نجات یافتند.در واقع پروردگار به پیامبر خود و مؤمنان از آن رو فرمود به ساختن کشتی بپردازند که مسئولیّت انسان در زندگی به اثبات رسد و بر آن تأکید شود،و گرنه او قادر بود با یک کلمه از جانب ذات متعال خود آنان را نجات دهد.
« ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ -سپس دیگران را غرقه ساختیم،» و آنها کافران بودند.
[83]
آن گاه قرآن مثالی از دیگران میآورد،یعنی از کسانی که سلام بر پیامبر خود نوح(ع)را در میانشان مرسوم ساخت و باقی نهاد،و ایشان کسانی هستند از انبیاء و پیامبران و صالحان که امتداد رسالت او را در بشریت در بستر تاریخ تجسّم بخشیدند.
« وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ -و ابراهیم از پیروان او بود.» شیعه کسانی هستند که از شخص یا خطّی پیروی میکنند و از این رو به آنان شیعه( پیرو)گویند.
مفسّران گویند:ضمیر در کلمۀ«شیعته-پیروان او»به نوح(ع) برمیگردد،پس معنی آن چنین میشود که ابراهیم(ع)از کسانی بود که بر راه او میرفتند.
و دیگران گویند:این ضمیر به محمّد-صلّی اللّٰه علیه و آله-برمیگردد،و واقع این است که پیروی از حق و رفتن بر راه فرستادگان خدا یک حقیقت است، خواه به نوح(ع)یا به محمد(ص)یا اوصیاء پاکنهاد او نسبت داده شود،زیرا روش یکی است و راه مستقیم است.
[84]
قرآن معنی حقیقی تشیّع را بیان میکند که عبارت از مردود شمردن بت داخلی با توحید ناب،و طرد بت خارجی با مقاومت در برابر کجروی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و جز آن و با وضع موجود است که صورتی آشکار و ظاهری از بت داخلی است،و سپس سرسپردگی به خدا و فداکاری و پایداری در راه او.
آری.ابراهیم(ع)از پیروان نوح(ع)بود،ولی چگونه بدین مقام والا دست یافت؟ قرآن بدین پرسش ما پاسخ میدهد:
« إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ -آن گاه که با دلی رسته از تردید روی به پروردگارش آورد.» او کسی بود که از تمام بیماریها،همچون حسد و کینه و بیم و هراس که قرآن هنگامی که از هدفهای بعثت پیامبر محمد(ص)با ما سخن میگوید آنها را «اغلال-بند و زنجیرها»مینامد،رسته بود.قرآن میگوید:« وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ -و چیزهای ناپاک را برایشان حرام میکند و بارگرانشان را از دوششان برمیدارد و بند و زنجیرشان را میگشاید». (1)این بیماریها و بند و زنجیرها در واقع از درخت شرک به خدا شاخه میزند،و قرآن آنها را گاه بند و زنجیر،و گاه بیماری خوانده است،زیرا
1) 35) -الاعراف157/.
بند و زنجیرها،و بار گران همانند بیماری انسان را زمینگیر میکند و عقل و نیروهای نیکوی او را از کار میاندازد.
علی بن ابراهیم گوید:« إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ -آن گاه که با دلی رسته روی به پروردگارش آورد»:یعنی«دل رسته از شک و تردید». (1)
و گوید:
«دل رسته آن است که خدا را در خود مییابد و در آن دل جز او احدی نیست»، (2)و این تفسیر با روند آیاتی که از بندگان مخلص و رهایی یافتۀ خدا با ما سخن میگوید تناسب دارد.
[85]
و دل هرگز دلی ابراهیمی و زدوده از شرک نمیشود مگر آن که از عواملی اساسی که بر آن تأثیر منفی میگذارند فراتر رود و حتّی با آنها مبارزه کند و پایداری ورزد،زیرا برای اخلاص و ناب شدن نیاز به حقیقتی خارجی دارد که همان ستیزه و پیکار با شرک است،و ابراهیم(ع)چنین بود،چه او با کجروی اجتماعی نمودار در خطّ مشرکانۀ پدر و قوم خود،و کجروی سیاسی که نمرود سرکش آن را مجسّم کرده و خود مظهر آن شده بود،به پیکار پرداخت.
« إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا ذٰا تَعْبُدُونَ -آن گاه که به پدرش و قومش گفت:
چه میپرستید؟» و پرسش او پرسشی استفهامی نبود،بلکه کجروی اجتماعی موجود را انکار میکرد،و بر انسان واجب است که در برابر پدر و اجتماع خود چنین باشد،پس کسی که هر چیزی را از آنها بپذیرد و استقلال خود را در برابر آنها از دست بدهد «سلیم»و رسته از تردید نیست.سلیم آن کس است که خوب را بپذیرد و با آنچه نادرست و منفی است با روشی مناسب معارضه و مبارزه کند.
پیامبر،ابراهیم(ع)نمونهای است از یک انقلابی رد کنندۀ خطای اجتماعی و خطای پدران،و خدا /11 او را دلیل و حجّت بر کسانی میآورد که به وسیلۀ این دو عامل خطا راه شرک پیمودند،و قرآن از آنها چنین سخن میگوید که:
« إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبٰاءَهُمْ ضٰالِّینَ* فَهُمْ عَلیٰ آثٰارِهِمْ یُهْرَعُونَ -آنها پدران خود را پیش از خود گمراه یافتند*و بر پی ایشان شتابان میروند»، (1)و ابراهیم(ع) -بر خلاف آنها-مسئولیّت خود را بر دوش گرفت،و عقل خود را به کار انداخت و اشخاص و مرده ریگ را به حساب ناچیز شمردن ارزشها تقدیس و ستایش نکرد.
[86]
آن حضرت(ع)به دروغین بودن شریکان برساخته و گمراهی فرهنگی که اجتماع را به چنان پایان تباهی در کجروی کشانده بود،راه برد.
« أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللّٰهِ تُرِیدُونَ -آیا به جای خدای یکتا،خدایان دروغین را میخواهید؟» و«إفک»همان دروغ کلان و گزاف است.
مفسّران گفتهاند که مقدّم آوردن کلمۀ«إفکا»که مفعول مطلق است برای توجّه ویژه بدان و برای آن است که تمام توجیهات و بهانههای آنها برای پرستش خدایان خطاست و آنها خود جز مردمی دروغگو نیستند.
این اوج مبارزه و ستیزۀ ابراهیم-علیه السّلام-را نسبت به گمراهی متداول و شایع در میان قومش نشان میدهد.
[87]
آن گاه وی بعد از بیان خطای شرک،در حالی که خدای حقیقی را برای قوم خود بیان میکند،از آنها میپرسد:
« فَمٰا ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعٰالَمِینَ -به پروردگار جهانیان چه گمان دارید؟» حرکت ارباب رسالت بدین سان بر ویران کردن اندیشه و وضع موجود باطل و ساختن اندیشه و نهاد حق به جای آن دو استوار میباشد.
پیداست که ابراهیم(ع)با این سخن قوم خود را به سوی راه درست برای
1) 38) -همین سوره،الصّافات69/-70.
رهایی از فشارهای شرک،و روی آوردن به جانب خدا هدایت کرد.پس کسی که آیات و نشانههای خدا را تصوّر کند و نامها و صفات او را به یاد آورد /11 درمییابد که ذات متعال او به کفر و شرک بندگان خود رضا نمیدهد و این گناه را به سختی مجازات میکند و به کسانی که با مشرکان میستیزند یاری میرساند و آنها را پیروز میکند.
همچنین گمان میکنیم که سخنان مفسّران در این مورد دربارۀ ابعاد«ظنّ گمان»باید در برگیرندۀ تمام ابعاد منظور در این آیه باشد گرچه هر یک از مفسّران متوجّه بعدی از آن شده و بر آن رفته است که مراد از«ظنّ»تنها همان است که او تفسیر کرده است.
[88-89]
از آن جا که پیامبر خدا،ابراهیم(ع)پاسخ رد شنید و با آزار قوم خود روبرو شد طرحی برای عملی واقعی ریخت که رسالتش را از آن طریق با اثری ژرفتر ابلاغ کند،و از آن جا که میدانست بتها بر باطلند دریافت که اگر خود به شکستن آنها مبادرت کند زیانی ندارد،گرچه اجتماع بدین حقیقت قانع نشده باشد.
« فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ* فَقٰالَ إِنِّی سَقِیمٌ -آن گاه نگاهی به ستارگان کرد*و گفت:من بیمارم.» وی روز جشن قوم خود را به عنوان فرصتی مناسب برای انجام وظیفۀ خود برگزیده بود،و آنان را چنین فریفت که آشنایی خود را به احوال ستارگان به آنان نمایاند،و این کار را برای مراعات روش تقیّه و پنهانکاری و پوشاندن اقدامی که میخواست بعدا بدان بپردازد،صورت داد،و حضرتش(ع)در انقلاب خود از عادت اجتماعی متداول که اعتقاد به ستارگان بود بهره جست،زیرا قوم او از طریق نگریستن به ستارگان حرکات آنها را به فال بد یا نیک میگرفتند.البته اسلام اعتقاد به گفتۀ منجّمان را نهی کرده است مگر آنچه مستند به دلیلی خردپسند و نتیجهای عقلانی باشد.امام علی(ع)گوید:
«ای مردم،از اخترشناسی بپرهیزید مگر آنچه به واسطۀ آن در صحرا و دریا
راه یابند،زیرا(آن گونه)اخترشناسی منجرّ به کاهنی شود،و اخترشناس چون کاهن،و کاهن چون ساحر،و ساحر چون کافر،و کافر روانۀ آتش باشد». (1)
پیداست که دانش اخترشناسی به خودی خود حرام نیست،بلکه قرار دادن خرافهها و پیشگوییهای اخترشناسان به جای رسالتهای الهی و عمل به«احکام نجوم»به جای آنها حرام است.در حدیث از عبد /11 الملک بن اعین آمده است که گفت:به ابی عبد اللّٰه(ع)گفتم:من گرفتار این علم(علم احکام نجوم)شدهام.
حاجت میطلبم(و سر کتاب میگشایم)و به طالع مینگرم،اگر طالع شرّ دیدم مینشینم،و به دنبال آن کار نمیروم،و اگر طالع خیر دیدم به دنبال آن کار میروم.
به من گفت:آیا حکم(نجومی)میکنی؟ گفتم:آری،فرمود:کتابهایت را بسوزان! (2)حدیثی دیگر پشت اندر پشت از آن حضرت-علیه السّلام-آمده است که چون از او دربارۀ اخترشناسی پرسیدند گفت:
«این دانشی است که سودهایش اندک است،و زیانهایش بسیار،زیرا بدان مقدّر را نرانند و از محذّر برکنار نمانند،اگر اخترشناس به خبر بلا را نشان دهد،گریز از قضا را نتواند به کس امان دهد»، (3)و امام صادق(ع)گوید:
«ابراهیم بیمار نبود و دروغ نیز نگفت،بلکه مرادش آن بود که در دین (پیشین)خود بیمار است و از آن برگشته است». (4)
هنگامی که احادیث وارد شده در تفسیر این آیۀ کریم را میخوانیم، میبینیم،که بر رفع شبههای که میگوید:تقیّه حرام است،زیرا تقیّه کننده را وادار به دروغ میسازد،تأکید میکند و نشان میدهد که بر عکس،تقیّه جزو دین خداست
و امامان(ع)با قرآن حکمت آموز بدان استدلال کردهاند.
ابو بصیر گوید:امام ابو عبد اللّٰه(ع)گفت:«تقیّه جزو دین خداست،به او گفتم:جزو دین خدا؟گفت:آری به خدا،جزو دین خداست،و یوسف گفته است:« أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ -ای کاروانیان،شما دزدانید» (1)در حالی که به خدا سوگند خوردند که آنها چیزی ندزدیده بودند،و ابراهیم گفته است:«إنّی سقیم-من بیمارم»در حالی که به خدا سوگند /11 که بیمار نبود». (2)
شاید ابراهیم(ع)از آن رو در آن جامعۀ کشاورزی که باور داشت ستارگان تأثیری قطعی در زندگیش دارند،به ستارگان نگریست تا به آنان بفهماند که وی نیز همچون ایشان به ستارگان باور دارد،و بدین وسیله شبهۀ بدخواهی و توطئه بر ضدّ بتهایشان را از خود دور سازد تا او را به جبر و زور با خود به جشن نبرند و طرح او را ناکام نگذارند.
شاید از آن رو گفته است«بیمار»که وی بدون شکستن بتها،قلبا بیمار بوده،مگر نه آن که آن بتها را آشکارا به جای خدا میپرستیدند،پس چگونه وی تا وقتی که آن بتها را درهم نشکند میتواند به دل بیمار و اندوهگین و غمزده نبوده باشد؟ شاید مراد امام صادق-علیه السلام-از این که گوید:او در دین خود بیمار بود،همین نکته باشد،زیرا شکّ نیست که ابراهیم(ع)مخلص پاک حنیف بود و هموست که پروردگار دربارۀ او گوید:« إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ -آن گاه که با دلی رسته از تردیدی روی به پروردگار آورد». (3)
[90]
و در عمل پیامبر خدا در وظیفۀ خود کامیاب شد،زیرا آن قوم را به سخن خود مطمئن ساخت و آنان همه به عیدگاه خود رفتند.
« فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ -پس از او رویگردان شدند و برگشتند.»
در این تعبیر به روشنی از دامنۀ اطمینان آن قوم سخن رفته چه قرآن وصف برگشتن را دربارۀ آنها به کار برده است،و اگر چنان مطمئن نبودند به پشت سر خود مینگریستند و در آن صورت چنین توصیفی(یعنی برگشتن به سوی عیدگاه)در مورد آنها درست نمیبود.و حرکت کامیاب و موفّق آن است که افراد آن بتوانند جنبش خود را چنان مکتوم و پوشیده دارند که هشیاری و غریزۀ پرهیز و احتیاط را از دشمن سلب کنند تا ناگهان با ضربت قاطع و سرنوشتساز غافلگیرش کنند،و در عین حال /11 هیچ اثری که دلالت بر طرح ریزی ایشان کند باقی نگذارند.
[91-92]
ابراهیم(ع)پس از آن که زمان مناسب و روش موفقیّت آمیز را برگزید،آهنگ وارد ساختن ضربۀ خود را بر وضع فاسد موجود کرد و پنهانی به قرارگاه بتها درآمد و آنها را نابود کرد.
« فَرٰاغَ إِلیٰ آلِهَتِهِمْ فَقٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ* مٰا لَکُمْ لاٰ تَنْطِقُونَ -پنهانی نزد خدایانشان آمد و گفت:چیزی نمیخورید؟*چرا سخن نمیگویید؟» به راستی کسی که ارادۀ خوردن و سخن گفتن ندارد،چگونه میتواند در سطح پروردگار بودن قرار گیرد که مقتضی قدرت داشتن بر تمام آفریدگان است؟ در آغاز این آیه کلمۀ«راغ-پنهانی به پیشروی پرداخت»را مییابیم که خدا با آن هجوم ابراهیم بر بتها را تعبیر میکند،و این کلمه در پایگاهی والا از بلاغت و رسایی قرار دارد،زیرا دو معنی میدهد که عبارتند از:مکر( به کار بردن تاکتیک)و شدّت عمل،و ابراهیم(ع)چنین بود وی با تکیه به خدا دلیرانه و پنهانی پیش میرود و نمودارها و مظاهر باطل را درهم میشکند.چنان که از متون تاریخ معلوم میشود،آزر-پدر ابراهیم در پرورش او-نگهدار بتها بود و کلیدهای بتخانه را در دست داشت،وی هنگامی که برای شرکت در جشن با دیگران میرفت کلیدها را به ابراهیم سپرد،پس تمام شرایط برای اجرای نقشۀ ابراهیم آماده شد.
گفتنی است که از تاریخ چنین بر میآید که نیروهای حاکم بر تودهها در روزگار آنان دو دسته بودهاند:دستۀ سدنه و کهنه(نگهبانان بتها و کاهنان)که نمایندۀ نیروی دینی بودند،و دستۀ سلطانها که نمایشگر نیروی سیاسی بودند،و این هر دو
دسته در بهرهکشی و برده ساختن مردم با یکدیگر همکاری داشتند،و شاید بتها نزد آنها تنها وسیلهای برای چیرگی بر محرومان بودهاند.
[93]
« فَرٰاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ -و در نهان(با دست راست)دستی به قوّت بر آنها زد.» ابراهیم از درهم شکستن بتها،عزم جزم کرد که بر آن دو نیرو و نیز فرهنگ عقب ماندهای که بر جامعه حکمروا بود و چیرگی آن دو نیرو را بر خود آسان میساخت،ضربه بزند،و شاید تعبیر«الیمین دست راست»برای دلالت بر شدّت آن ضربۀ بیتردید و هراس و بیامان باشد.
[94]
بیگمان این ستیزهای سخت با همه کس محسوب میشد که ابراهیم(ع)به تنهایی با ویژگی اعتقاد و فرهنگ و رفتار خود امّتی را تشکیل میداد،و در برابر صدها هزار تن میایستاد،و این امر غرابتی ندارد چون رسالت خدا و توکّل بر او یک تن را به مبارزه با جمعی گرچه تمامی امّتی باشند،بیآن که ناتوان یا دچار هراس شود،وامیدارد،زیرا اراده مؤمن از کوه قویتر است،چه کوه با تیشهها درهم میشکند در حالی که هیچ چیز بر ارادۀ مؤمن فایق نمیآید.و تا وقتی مؤمن بر حق است نباید از باطل گرچه همۀ مردم از آن پیروی کنند،بهراسد.
« فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ -پس قومش شتابان نزدش آمدند،» زیرا او تنها کسی بود که در شهر مانده بود،و کلیدهای بتخانه نیز در دست او بود.
«الزّف»تعبیر از نوعی راه رفتن معیّن شبیه به آغاز راه رفتن شترمرغ است، و شاید مفید معنای پای کوفتن بر زمین همراه با شتاب و اهتمام باشد.
[95-96]
امّا او هم چنان با دلی استوار،و عازم رویارویی باقی ماند.
« قٰالَ أَ تَعْبُدُونَ مٰا تَنْحِتُونَ* وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ -گفت:آیا چیزهایی را که خود میتراشید میپرستید؟*خدای یکتاست که شما و هر چه را میسازید آفریده است.» آفریدگار همان معبود حقیقی است که بر انسان واجب است نسبت بدو
سرسپردگی و انقیاد داشته باشد.
در آغاز ابراهیم(ع)خود را پاک و ناب ساخت و خدا او را از تأثیر نسلهای پیشین که در وجود عمویش،آزر مجسّم شده بود رهایی داد و بزدود،آن گاه او را از هراس و سرسپردگی به طاغوت بلکه از تسلیم شدن به جامعه آزاد ساخت،پس آن حضرت(ع)از صفر آغاز کرد،از جایی که هیچ یار و یاوری جز پروردگار خود نداشت،و از این رو نمونۀ اخلاص شد که بدو مثل زنند،و این به سبب جهش او در حرکت خویش از پایگاه ایمان به خدا،و عمل به وحی او،بدور از هر انگیزۀ دیگر بود.
[97]
از آن جا که ابراهیم در چنین سطح،و با چنان روش خطرناکی با کجروی به ستیزه پرداخت قومش مصمّم شدند که او را به بدترین صورت در نظر خود،بکشند تا دیگران به پیروی از راه او نیندیشند، /11 و این همان عادت گردنکشان و طاغوتان تا به امروز است.
« قٰالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیٰاناً فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ -گفتند:برایش بنایی برآورید و او را در آتش اندازید.» نمرود و دیگر نیروهایی که مورد تهدید جنبش ابراهیم(ع)قرار گرفته بودند در برافروختن آتشی بزرگ همدست و همداستان شدند و او را با منجنیق به درون آن آتش افکندند،و با آن که میدانستند آتشی به مراتب کمتر از چنان آتش فراوانی که افروخته بودند-در شرایط عادی-برای تبدیل او به خاکستر کافی است، خواستند تمام مردم را با گردآوردن هیزم در رویارویی با آن پیامبر(ع)درگیر و سهیم سازند.
ما حالت آماده باشد عمومی را که طاغوتان هنگامی که قدرتشان با خطرهایی حقیقی مواجه میشود اعلان میکنند میبینیم که برای شریک کردن مردم در آن به دو منظور دست به هر اقدام محالی میزنند:
اوّلا:برای سرگرم کردن و منصرف ساختن مردم از حقیقت اموری که میگذرد.
ثانیا:درگیر کردن و شریک ساختن مردم در جنایت تا به جانب مصلحان نگرایند.
فرعون مردم را به گردآمدن در روز زینت فراخواند تا به گمان او چیرگی ساحران را بر موسی(ع)بنگرند،و اصحاب اخدود(که گودالهای پرآتش فراهم کرده بودند)در کنار آن گودالها نشستند تا آنچه را بر سر مؤمنان(مسیحیانی که به آتش افکنده میشدند)میآورند،مشاهده کنند.
[98]
ولی دست خدا فراتر از دستهای آنهاست،و ارادۀ چیر و فرمانروای به بندگان مؤمنش یاری میرساند،از این رو عمل کافران را خنثی کرد و نقشههای آنها را به شکست منجر ساخت.
« فَأَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَسْفَلِینَ -خواستند تا بد اندیشی کنند و ما آنها را زیردست گردانیدیم.» آنها میخواستند در پس محکوم کردن و از میان بردن ابراهیم سلطه و چیرگی خود را با اثبات نیروی براندازی و درستی اندیشهها و افکار خود به تمامی رسانند،ولی خدا آنها را به نقطهای ضدّ آرزوها و بلندی طلبیهایشان میرساند.و هر چه بد اندیشی کافران و گردنکشان شدیدتر باشد شکست و خواری آنها نیز ژرفتر است.
[99]
امّا ابراهیم(ع)در راه جهاد تا آن جا پیش رفت که در راه خدا مهاجرت کرد،شاید وی میتوانست در آن شهر بماند،زیرا وی با طاغوتهای آن دیار مبارزه کرد و بر آنها پیروز شد ولی او روا ندید که با کافران آمیزش کند،بلکه تصمیم گرفت جامعۀ ایمان را به دور از دار و دسته کجرو بنا کند.
« وَ قٰالَ إِنِّی ذٰاهِبٌ إِلیٰ رَبِّی سَیَهْدِینِ -گفت من به سوی پروردگارم میروم،او مرا راهنمایی خواهد کرد.» یعنی مهاجر در راه خدا،و طبیعی است که هر کس که مجاهدانه مهاجرت کند به زودی پروردگارش او را به حق و خیر راهنمایی خواهد کرد،و بسا که تفسیر این آیه کریم باشد که گوید:« وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اللّٰهَ
لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ -کسانی که در راه ما مجاهدت کنند،به راههای خویش هدایتشان میکنیم،و خدا با نیکوکاران است». (1)
[100]
اندیشه و آخرین آرزوی ابراهیم این بود که در این راه دیگران که ایمان آوردهاند بدو پیوندند و حامل رسالت او شوند،و از این رو گفت:
« رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصّٰالِحِینَ -ای پروردگار من،مرا فرزند صالح عطا کن.» پیامبر خدا با این کلمه چگونگی آرزویی را که شایسته است انسان در صدد آن باشد برای ما تعریف کرده است،و او خود در طلب فرزندان یا یاران و پیروانی برای رسالت بود،بدین سان که در جستجوی نوع و کیفیّت باشد نه کمیّت به تنهایی.
[101]
از چیزهایی که در آن شک نیست این است که دعا اثری قطعی در نتایجی دارد که انسان بدانها دست مییابد،پس کسی که نیّتش خالص و عملش نیکو باشد و خدا را به دعا بخواند،خدا به زودی آنچه را که موجب آرامش و روشنایی چشمش باشد بدو عطا میکند،و پروردگار ما با پیامبر خود(ع)چنین کرد.
« فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ -پس او را به پسری بردبار بشارت دادیم.» /11 یعنی دانایی خردمند و حکیم که دشواریها و حوادث او را از پای درنیاورد.
[102]
در این جا خدا اراده کرد که دوستدار و خلیل خود ابراهیم و میزان تسلیم و سرسپردگی او را نسبت به ذات متعال خود بیازماید.
« فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ -چون با پدر به جایی رسید که بایستی به کار پردازند،» و بلوغ به معنی رسیدن به کار و کوشش یا امکان یافتن بر آن است.
« قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی الْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ -ای پسرکم،در خواب دیدهام که تو را ذبح میکنم.بنگر که چه میاندیشی،»
1) 46) -العنکبوت69/.
و پسرش را در برابر تصمیمی قاطع و دشوار قرار داد،در حالی که ممکن بود حضرتش(ع)-همچون دیگر مردم که برای گریز از مسئولیّت بر احکام خدا پرده میافکنند و آنها را نادیده میانگارند-او نیز بدین دلیل که این امر تنها رؤیایی بوده که به خواب دیده است از آن فرمان بگریزد و شانه خالی کند،ولی او میدانست که رؤیا برای پیامبران(انبیاء)گونهای از گونههای وحی است و بر او واجب است که طبق آن عمل کند.
چیزی که هیچ شکّی در آن نیست این است که اسماعیل(ع)گرامیترین و عزیزترین چیزی بود که ابراهیم(ع)پس از ایمان به خدا در زندگی خود داشت،و خدا اراده کرد که سطح فداکاری او را در راه خود بیازماید،و او را سرسپرده و تسلیم شده و پسرش را-علیهما السلام-همچون او یافت.
« قٰالَ یٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِینَ - گفت:ای پدر،به هر چه مأمور شدهای عمل کن،که اگر خدا بخواهد مرا از صابران خواهی یافت.» از این آیه بر ما روشن میشود که پیامبران با اعجاز از امتحانهای الهی نگذشتند،بلکه به راستی تلخیها و دشواریهای آن را چشیدند و تحمّل کردند،و این اسماعیل(ع)است که نیازمندی خود را به مشیّت و خواست خدا آشکارا بیان میکند تا از خواهشهای نفس خویش بگذرد،و میگوید که نیاز به صبر و بردباری دارد تا در برابر دشواریهای این امتحان پایداری کند.
[103]
« فَلَمّٰا أَسْلَمٰا -پس چون هر دو تسلیم شدند،» تسلیم به خدای تعالی،و پدر آن رؤیا را به حقیقت پیوست،و پسر به پدرش پاسخ مثبت داد، /11 « وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ -و(پدر)او را به پیشانی افکند.» یعنی بر زمین خواباند،و در خبر آمده است:«چون ابراهیم(ع)عزم بریدن
سر او کرد،پسر گفت:«ای پدر!چهرهام را بپوشان و بندم را استوار کن»، (1)و هدف اسماعیل(ع)از این سخن آن بود که پدرش در اجرای فرمان خدا اقدام کند و در صورت پدیدار بودن چهرۀ او عاطفه و مهر پدری او را از آن کار منصرف نسازد.
[104-105]
و در همان لحظه ندای الهی بدو رسید که:
« وَ نٰادَیْنٰاهُ أَنْ یٰا إِبْرٰاهِیمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیٰا -ما ندایش دادیم:ای ابراهیم*خوابت را به حقیقت پیوستی.» و امتحان را گذراندی.پس سرانجام کار به مصلحت او شد،زیرا دنیای خود را نباخت و از کف نداد زیرا خدا قوچی را فدایی پسر او ساخت،و آخرتش را آباد کرد زیرا از خدا فرمان پذیرفت،و خدا عزّ و جلّ تأکید میکند که سرانجام هر یک از نیکوکاران فرمانبردار اوامر ذات سبحان او چنین است.
« إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ -و ما نیکوکاران را چنین پاداش میدهیم.» کسانی که از بندهای خود و هوی،و روابط و دلبستگیهای منفی وارستهاند و به تمام هستی خویش به پروردگارشان عزّ و جلّ پیوستهاند.
نیز امام صادق(ع)در تفسیر این آیه گوید:
«خدا هیچ بدایی همچون بدایی که در مورد اسماعیل معمول داشت نکرد، که نخست به پدرش فرمود او را سر ببرد و سپس قربانی بزرگی را فدای او ساخت». (2)
إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْبَلاٰءُ اَلْمُبِینُ (106) وَ فَدَیْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ (107) وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی اَلْآخِرِینَ (108) سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ (109) کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (110) إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُؤْمِنِینَ (111) وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِیًّا مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (112) وَ بٰارَکْنٰا عَلَیْهِ وَ عَلیٰ إِسْحٰاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِمٰا مُحْسِنٌ وَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِینٌ (113) وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (114) وَ نَجَّیْنٰاهُمٰا وَ قَوْمَهُمٰا مِنَ اَلْکَرْبِ اَلْعَظِیمِ (115) وَ نَصَرْنٰاهُمْ فَکٰانُوا هُمُ اَلْغٰالِبِینَ (116) وَ آتَیْنٰاهُمَا اَلْکِتٰابَ اَلْمُسْتَبِینَ (117) وَ هَدَیْنٰاهُمَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِیمَ (118) وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِمٰا فِی اَلْآخِرِینَ (119) سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (120) إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (121) إِنَّهُمٰا مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُؤْمِنِینَ (122) وَ إِنَّ إِلْیٰاسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (123) إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ لاٰ تَتَّقُونَ (124) أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخٰالِقِینَ (125) اَللّٰهَ رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبٰائِکُمُ اَلْأَوَّلِینَ (126) فَکَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (127) إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (128) وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی اَلْآخِرِینَ (129) سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ (130) إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (131) إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُؤْمِنِینَ (132) وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (133) إِذْ نَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ (134) إِلاّٰ عَجُوزاً فِی اَلْغٰابِرِینَ (135) ثُمَّ دَمَّرْنَا اَلْآخَرِینَ (136) وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ (137) وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (138)
135[الغابرین]
:باقی ماندگانی که هلاک شدند،و غابر
باقی ماندهای است اندک از آنچه رفته است،و از همین مادّه است«غبار»زیرا پس از رفتن خاک اندکی باقی میماند.
در این مجموعه از آیات،پروردگار ما،عزّ و جلّ ما را یادآور معنی حقیقی اخلاص میشود که عبارت از آن است که انسان از عوامل و فشارهای معارض و متضاد با حق بدور باشد،و برای آشنایی با این اندیشه از زندگی پیامبران،همچون ابراهیم و پسرش اسماعیل،و همچون اسحاق،و موسی و هارون-علیهم السّلام- و نیز از زندگی دیگر پیامبران مثالهایی برای ما میزند،از بنی اسراییل،آن گروهی که خدا پس از آن که ایشان را در معرض دشوارترین آزمونها و فتنهها قرار داد انتخابشان کرد و ایشان را صالحانی راستین و مخلص یافت.
و با وجود آن که هر پیامبری در معرض فتنهای مخصوص به خود قرار گرفته، همۀ ایشان در آزمونی عمومی مشترکند که همگی با استواری ایمان و شناخت نسبت به خدا،و ستیزیدن با اوضاع اجتماعی و سیاسی منحرف در جوامع خود با آن روبرو شدهاند،فشار اجتماع بر انسان و شعور درونی اوست که آدمی را به سوی همسازی با دیگران میراند،و همین نکته است که برخی از دانشمندان را بر آن داشته که مردم را به پرستش اجتماع یا چیزی که به نام جبر اجتماعی نامیده میشود دعوت کنند، /11 حتی کسانی که قائل به جبر طبقاتی،یا اقتصادی یا امثال آنند از تأمل بودن بدین جبر و ضرورت چندان دور نیستند،و تفاوتشان در این است که آنها نظریّات خود را بر بعد و قسمتی از آن جبر و حتمیّت متمرکز میکنند،در حالی که جامعه شناسانی
مانند دورکهایم بر تمام ابعاد آن تأکید دارند.و ما آن را حتمیّت و جبر نمیخوانیم بلکه بدان در منگنه نهادن و فشار از جانب اجتماع بر انسان مینامیم.
گاهی اوقات اجتماع تو را در منگنه مینهد و در جهتی مخالف با فرمانبرداری از خدا و هدفهایی که میخواهی بدان برسی بر تو فشار وارد میکند،و وظیفۀ واجب تو ستیزه با آن فشار به وسیلۀ ایمان و توکّل است،و باید بدانی که نشان نبوّت انبیاء و پیامبران،و بارزترین اعمالشان همان مبارزه و ستیزۀ ایشان با واقعیّت و وضع اجتماعی فاسد است،و کامیابی ایشان در این مبارزه و ستیزه همانا سبب ارتقاء ایشان است،و از این رو است که میبینیم قرآن حکمت آموز نیز در بسیاری از سورهها و آیات خود بر این حقیقت تأکید میکند.
[106]
پیامبر ابراهیم(ع)آمد تا عادت جاهلیتی را که آن روز رواج داشت درهم شکند و از میان ببرد و آن عادت همان کشتن فرزندان در برابر بتها برای نزدیکی جستن به آنها بود،و این عادت تنها منحصر به فلسطین نبود،بلکه در مصر نیز ملکه زیبایی از میان دختران خود برمیگزیدند تا وی را در آغاز بهار در رودی که آن را مقدّس میانگاشتند بیفکنند که قربانی عقیدهای جاهلی شود.میگفتند:
خدای دریاها میخواهد زناشویی کند،پس ناگزیریم زیباترین دختران خود را برگزینیم تا آبها آرام گیرد و فیضان و طغیانی که موجب ویرانی خانهها و نابودی کشتزارهایمان شود،پدید نیاید.
این عادات از واقعیّت و وضع معاصر ما نیز چندان دور نیست،زیرا هر چند به ظاهر تفاوت کرده امّا در نقطهای مرکزی به هم میرسد و آن قربانی کردن فرزندان برای هدفهای گمراهانه است.
خدا به ابراهیم(ع)فرمود که پسرش را سر ببرد،سپس او را با ذبحی بزرگ بازخرید تا این عادت جاهلی را از میان ببرد /11 و آن را به سنّت الهی نیکویی تبدیل کند که بشریّت تا امروز بر همان راه میرود،و عبارت است از ذبح چارپایان در
منی به هنگام حج و جز آن،هنگامی که خدا به صورت بدایی به پیامبر خود فرمود که قوچی را قربان کند،چنان کرد که این رویداد با وقایع اعجازآمیزی شگفت پیش برود،پس هربار که ابراهیم کارد را به گردن پسرش-علیهما السّلام- نزدیک میکرد کارد میپیچید و کند میشد در صورتی که چون آن را به سنگ میزد سنگ را میشکافت،و با این همه تیزی از تأثیر بر پوست نازک گردن اسماعیل عاجز میشد.در این داستان دو عبرت اساسی وجود دارد:
نخست:بر انسان واجب است که پسر خود و بهترین روابط خود را برای دین و در راه خدا فدا کند.
دوم:از طرف دیگر قربانی کردن فرزندان خود را به خاطر خدا خواندگان دروغین نپذیرد و رد کند،خواه سنگ باشند یا بشر همچون طاغوتان امروز که میخواهند بر پلی از خون جوانان امّت و جگرگوشگان آن به مقاصد و شهوتهای بیارزش خود برسند.
به راستی مقاومت ابراهیم(ع)در برابر کجروی اجتماعی کاری بود دشوار، و دشواری آن هنگامی عظیمتر شد که خدا راه مقاومت او را همان بریدن سر عزیزترین کسان نزد او،یعنی پسرش(ع)معیّن کرد و قرار داد.خدا این آزمون را به گفتۀ خود چنین توصیف کرده است:
« إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِینُ -به راستی که این آزمایشی آشکار کننده بود.» و از آن رو«مبین»خوانده شده که سطح ایمان و حقیقت انسان را آشکار میسازد.
[107]
و در عمل این آزمون میزان و دامنۀ اخلاص پیامبر ابراهیم و سرسپردگی او را به خدا بر ما کشف و آشکار ساخت.او و پسری که پروردگار هر دو را با فرستادن قربانیی که جبریل امین از نزد او فرود آورد،بازخرید.
« وَ فَدَیْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ -و او را به ذبحی بزرگ بازخریدیم.» با این ذبح و قربانی آن حضرت-علیه السّلام-سنّتی نهاد که مؤمنان تا
امروز بدان رفتار میکنند، /11 و در منی و در سرتاسر جهان به پیروی از او قربانی میکنند، و شاید از این جهت و از لحاظ عالمگیری است که عظیم نامیده شده.و گفتهاند «ذبح عظیم»همان سبط شهید،امام حسین بن علی(ع)است که حضرتش را در کربلا تشنه سر از پیکر جدا کردند و فدای دین خدا و مقاومت در برابر عادات جاهلی اموی شد.
[108-109]
کرامت و بزرگداشت ابراهیم خلیل در دنیا پیش از آخرت آن است که خدا یاد کردی نیک از او نزد بشریّت،با اختلاف مذهبها و عقیدهها قرار داد،و پروردگار ما این کرامت و گرامیداشت را در یک کلمه خلاصه کرده است که:سلام بر ابراهیم.
« وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ* سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ -و نام نیک او را در نسلهای بعد باقی گذاشتیم*سلام بر ابراهیم.» شایسته است اشاره شود که مستحبّ بودن شرعی در سلام بر پیامبران و صالحان اقتضا میکند که صلوات بر محمد و آل او(صلوات اللّٰه علیهم)را مقدم آورند و سپس طرفی که نام او مورد نظر است ذکر کنند.پس کسی که میخواهد بر عیسی صلوات فرستد گوید:علی نبیّنا و آله و علیه افضل الصلاة و السّلام-بر پیامبر ما و خاندانش و بر او بهترین درود و سلام.ولی در مورد پیامبر خدا ابراهیم مستحبّ آن است نخست نام او یاد شود و سپس ثنا بر پیامبر ما و خاندانش بیاید،پس عبارت این گفتار چنین میشود:علی ابراهیم و نبیّنا و آله الصلاة و السّلام-بر ابراهیم و پیامبر ما و خاندانش درود و سلام.
[110]
امّا این پاداشی که پیامبران به دست میآورند سنّتی که تنها مخصوص ایشان باشد نیست،بلکه ضمن آن عدالت الهی است که تمام بشریّت را در برگرفته،و از آن جا که ابراهیم نیکوکار بوده شایستۀ چنین کرامت و بزرگداشتی شده است.
« کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ -ما نیکوکاران را این چنین پاداش میدهیم.»
از این آیه دو فکر را در مییابیم:
نخست:این که پاداش نیکی تنها منحصر به پیامبران نیست،بلکه هر نیکوکاری در هر زمان و مکان پاداش مییابد،و انسان جز با شایستگی و کوشش(و نیکوکاری)به کرامت حقیقی نایل نمیشود،و کوشش مؤمن گم و تباه نمیگردد،و پروردگار ما کردار هر کس را نگه میدارد و او را بر آن کردار /11 در زندگی و پس از وفاتش پاداش میدهد،و این پاداش دنیوی جز دلیلی بر پاداش بزرگتر او در آخرت نیست.
دوم:نیکوکاری به مردم را پروردگار با ولایت بر آنان پاداش میدهد،پس سزاوارترین مردم برای(ولایت)مردم محبوبترین و نیکوکارترین ایشان نسبت به آنهاست.
[111]
پروردگار ما،عزّ و جلّ هر که را نیکوکار باشد به خاطر نیکوکاری او و به همان اندازه پاداش میدهد،گرچه آن شخص نیکوکار مؤمن هم نباشد،زیرا نیکوکاری به خودی خود نزد او محبوب است،و ذات سبحانش گفته است:« هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ -آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟» (1)چه رسد به این که نیکوکار مؤمن هم باشد؟به طبع در دنیا و آخرت پاداشی بیشتر خواهد یافت، زیرا نیکوکاریش به مردم به خاطر آبروی خوب یا پاداش مادّی فوری نیست،بلکه اندوختۀ اخروی خود را میافزاید.ابراهیم(ع)سنّت قربانی کردن در راه خدا را بنهاد و به اندازهای که دیگران قربانی کنند ثواب او افزایش مییابد،در این صورت مؤمن به موجب دو سنّت پاداش مییابد:سنّت احسان و نیکوکاری،و سنّت ایمان،از این رو است که خدا بر احسان پیامبر خود ابراهیم(ع)تأکید میکند،و سپس به تأکید بر ایمان او باز میگردد و میگوید:
« إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ -او از بندگان مؤمن ما بود.» پس در این صورت پاداش او دو چندان است.
1) 49) -الرحمن60/.
[112]
برخی میپندارند کسی که با اجتماع جاهلیّت مخالفت ورزد، به زودی منزوی و جدا میشود و موج او را به کناری میافکند و بیبازمانده میگردد و نام و نشانی از او بر جای نمیماند،در حالی که در تاریخ پیامبران کاملا بر عکس این قضیّه را میبینیم که بر رغم مخالفت انبوه کافران با ایشان خدای سبحان دشمنانشان را هلاک کرده و به فرزندان ایشان برکت داده و مدح و ثنای ایشان را بر هر زبان و در هر زمان جاری ساخته است.
همین ابراهیم(ع)به تنها از قوم خود جدا میشود تا خود یک تنه امّتی پرستندۀ خدا میگردد،ولی به سرانجام کار بنگر که آنان که با او مخالفت میکردند کجایند؟و چه نام و نشانی دارند؟آیا این ادامۀ برکت یافتۀ شخصیّت او نیست که در فرزندان و پیروانش استمرار و دوام یافته است؟ /11 « وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِیًّا مِنَ الصّٰالِحِینَ -او را به اسحاق،پیامبری از شایستگان مژده دادیم.» شایستگی و صالح بودن پدر و مادر بر نسلهایی که از آن دو به وجود میآیند منعکس میشود،و از طریق مجموعهای از قوانین و سنّتهای الهی همچون وراثت،و تربیت،و تأییدات ربّانی پرتو میافکند.
[113]
سپس خدا به ابراهیم و اسحاق برکت داد.
« وَ بٰارَکْنٰا عَلَیْهِ وَ عَلیٰ إِسْحٰاقَ -او و اسحاق را برکت دادیم.» عرب از ابراهیم و فرزندان اسماعیلند،و بنی اسراییل از پسر او اسحاقند، پس او تنها پدر پیامبران نیست بلکه پدر دو ملّت بزرگ نیز میباشد.آن گاه پروردگار ما در کنار یاد کرد او برکتی را که بر ابراهیم و پسرش اسحاق ارزانی فرموده تأکید میکند،امّا این بهانه و توجیهی نمیشود که هر کس از فرزندان آن دو بدین مناسبت صفت قداست را به خود ببندد،و تنها به عنوان آن که از نسل آن دو بزرگوار است مدّعی برتری شود،زیرا ارزش حقیقی انسان برخاسته از کردار اوست نه از حسب و نسب او.
« وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِمٰا مُحْسِنٌ -و از فرزندانشان بعضی نیکوکارند،»
زیرا خود نیکوکاری کرده است،نه آن که تنها نسبش به نیکوکاران میپیوندد،هم چنان که در میان آنها کجروان ستمکار نیز وجود دارند.
« وَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِینٌ -و بعضی به آشکارا بر خود ستمکارند.» [114-115]
قرآن مثالی از واقعیّت نیکوکاران این نسل و ذریّۀ برکت یافته برای ما میزند و میگوید:
« وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ -ما به موسی و هارون نعمت دادیم،» با پیامبری و آن دو از فرزندان اسحاقند.
« وَ نَجَّیْنٰاهُمٰا وَ قَوْمَهُمٰا مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ -و آن دو(و مردمشان)را از رنجی بزرگ نجات بخشیدیم.» وقتی غرق شدن صورتی از رنج باشد که از خشم خدا حاصل شده،پس ستم فرعون و لشکریان او صورتی دیگر از رنج است که سختی آن از آن یک کمتر نیست.
[116]
« وَ نَصَرْنٰاهُمْ -و آنان را یاری دادیم،» افزون بر نجات از رنج،در برابر فرعون و لشکریانش به آنان یاری دادیم.
« فَکٰانُوا هُمُ الْغٰالِبِینَ -تا پیروز شدند.» آری.گردنکشان و طاغوتان بر سرزمینها چیره میشوند،و مؤمنان در بسیاری از اقداماتی که برای سرنگون ساختن آنها میکنند،شکست میخورند،ولی سرانجام از آن ایشان است.اگر باطل را در کوتاه مدّت جولانی است حق را در دراز مدّت دولت درخشانی است.و هر چند شرایط و اوضاع و احوال بر خلاف این باشد و ظاهر نشانگر چیرگی باشد در واقع و به آخر حق و اهل آن پیروزند.
[117]
و برای آن که موسی و هارون دستاوردهای این پیروزی را نگهدارند و کارهای بنی اسراییل را بگردانند،خدا تورات را به عنوان راه و روش زندگی بر آن دو فرو فرستاد.
« وَ آتَیْنٰاهُمَا الْکِتٰابَ الْمُسْتَبِینَ -و کتابی روشنگرشان دادیم.» از صفات و ویژگیهای رسالتهای الهی این است که روشن و واضح است،
همچون قرآن که خدا آن را چنین توصیف میکند:« وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ -و این قرآن را برای پندگیری آسان کردهایم،آیا پندگیرندهای هست؟». (1)این تفکّر پایه دشوار خوانان و پیچیدگی جویان را درهم میریزید /11 که روش تکلّف و دشوارنگری در آیات خدا را با تفسیر آن به تفسیرهایی پیچیده،یا از طریق اشعار جاهلی و احادیث و سببهای نزولی که غالبا اسنادی ضعیف دارند،در پیش گرفتهاند،و حتی برخی از آنان خواستهاند قرآن را از طریق اندیشههای دخیل و بیگانۀ وارداتی تفسیر کنند تا آن جا که گویندهای از آنان گفته است هر کس بخواهد قرآن را تفسیر کند باید نخست اندیشۀ مارکسیسم را بخواند.
[118]
در این جا دو نعمت پی در پی به مؤمنان میرسد:یکی از آنها افزون شدن فرصت هدایت و رهیابی با فرو فرستادن وحی است،و دوّمی هدایت الهی برای آنها پس از پذیرفتن وحی و مراعات و به کار بستن قوانین و مقرّرات آن است.
اگر نعمت عام باشد تمام مردم را فرا میگیرد و همه از آن بهرهمند میشوند و پروردگار ما به هر شهری هشدار دهندهای میفرستد،امّا نعمت دوم تنها به مؤمنان اختصاص دارد،و از این رو پروردگار ما موسی و هارون را به هدایت مخصوص گرداند و گوید:
« وَ هَدَیْنٰاهُمَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ -و آن دو را به راه راست هدایت کردیم.» [119-120]
خدا روند گفتگو دربارۀ موسی و هارون را به سیاق عامّ این سوره که از پاداش بندگان مخلص خدا و نیکوکاران با ما سخن میگوید میپیوندد،و این پیوند را از طریق اشاره به پاداش آن دو شخصیّت-علیهما السلام-برقرار میکند.
« وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِمٰا فِی الْآخِرِینَ* سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ -و نام
1) 50) -القمر17/.
نیکشان را در نسلهای بعد باقی گذاشتیم*سلام بر موسی و هارون.» کسی نمیتواند منکر نقش اراده الهی در جاودانی ساختن نام و یاد این پیامبران که هزاران سال از وفاتشان گذشته است بشود،اگر یاد و نام ایشان که در ضمن رسالتهای خدا گنجانده شده است نمیبود،آیا کسی در این عصر از جزئیّات زندگی ایشان آگاهی میداشت؟و بزرگترین دلیل این که ما از زندگی دیگر پیامبران که این رسالتها به ذکرشان نپرداختهاند هیچ چیز نمیدانیم با آن که شمار ایشان یکصد و بیست و چهار هزار نبیّ و رسول بوده است و قرآن این مطلب را در سورۀ هود پس از یاد کردن داستان نوح نبی اللّٰه تأکید میکند و میگوید: /11 « تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ -اینها از خبرهای غیب است که بر تو وحی میکنیم.
پیش از این نه تو آنها را میدانستی و نه قوم تو.پس صبر کن.زیرا عاقبت نیک از آن پرهیزگاران است». (1)رویدادهای تاریخ از خاطره بشر رفته و محو شده و هر نسلی که میآید بخشی از آنها را از یاد میبرد تا به کلّی پایان مییابد.بویژه که بشریّت در مدّتی که چندان دور نیست به چنین پیشرفت علمی نرسیده بود که بتواند آن همه خاطرات و شرح رویدادها را حفظ کند،افزون بر این که بسیاری از اقوام دستخوش انقراض و نابودی دسته جمعی شدهاند و تاریخشان همراه خود آنها مرده و نابود شده است،و علم باستانشناسی امروز گاه ما را از آگاهیهایی دربارۀ اقوامی که بشریّت چیزی در خصوص آنها نمیدانسته است آشنا میسازد،امّا خدا یاد پیامبران بزرگ به فضل خود جاودان ساخته و سلام بر ایشان را در توالی روز و شب به جای نهاده است.اینک به آیه باز میگردیم تا بپرسیم پروردگار ما چه چیز بر موسی و هارون را به جای نهاد؟ نخست این که:خدا از رسالت آن دو در زندگی نگهداری کرد،زیرا مشعل هدایتی را که آن دو برای دعوت به سوی او با جهاد حمل میکردند باقی
1) 51) -هود49/.
گذاشت و شایستگانی از وارثان آن دو در طول تاریخ آن مشعل را بی آن که یک روز فروافتد افراشته و روشن نگهداشتند.
دوم:نام نیک آن دو را در سر تا سر شرق و غرب و تا ابد جاودان ساخت.
[121-122]
از آن جا که خدا این داستانها را برای روشن ساختن و تأکید حقیقتی اصلی و محوری که در این سوره وجود دارد یاد کرده است، باز میگردد تا آن را تأکید کند،و آن حقیقت این است که سرانجام نیک از آن نیکوکاران است.
« إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* إِنَّهُمٰا مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ -ما نیکوکاران را این چنین پاداش میدهیم*آن دو از بندگان مؤمن ما بودند.» ناگزیر باید ملاحظه کنیم که این آیه پس از ذکر مجموعهای از حقایق مربوط به زندگی هر پیامبر میآید،از زندگی نوح(ع)پس از ذکر نجات،و از زندگی ابراهیم پس از ذکر فرزندان شایسته،و از زندگی موسی پس از ذکر پیروزی و رهیابی،و ایشان را در یاد و نامی نیک که در سلام بر ایشان خلاصه کرده است شریک میسازد، /11 و معنی این آن است که پاداش نیکوکاران منحصر به نام نیک نمیشود،بلکه شامل تمام این امور و چیزهایی است که در داستانهای دیگر خواهد آمد.تلخیصی که قرآن از شرح زندگی ایشان به عمل آورده از باب حصر و محدود ساختن به همان خلاصه نیست بلکه خواسته است در این سوره اشارههایی کوتاه برای ما بکند،امّا برای آگاهی از جزئیّات میتوانیم آنها را از خلال مراجعه به سورههای دیگر بشناسیم.
[123]
« وَ إِنَّ إِلْیٰاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ -و الیاس از پیامبران بود.» پیداست که او از انبیاء بنی اسراییل بود،گویند وی در لبنان در منطقۀ بعلبک زیسته،و آن منطقه را از آن رو بدین نام نامیدهاند که اهل آن دیار بدان روزگار خداوارهای را برای خود میپرستیدند که آن را بعل میخواندند.مؤلف کتاب المنجد گوید:«بعل:نامی است که بر شماری از خداوارههای سامی نهاده شده که مشهورترین آنها معبودی فینیقی است،که خداوارۀ فراوانی و تناسل
است...و نام بعلبک در داستان بقاع بر نام فینیقی آن که بعل البقاع بوده دلالت دارد». (1)
[124]
قرآن رسالت الیاس را در سه امر خلاصه میکند که عبارت است از:
یکم:دعوت به پرهیزگاری خدای عزّ و جلّ.
« إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ لاٰ تَتَّقُونَ -به مردم خود گفت:آیا پروا نمیکنید؟» و این دعوت تمام پیامبران است از قوم خود،زیرا مشکل حقیقی انسان همان دور شدن از پروردگار خویش و سستی ایمانش نسبت به اوست،و بشریت برای درمان کجرویها و مشکلات خود هیچ راهی جز ایمان و پرهیزگاری ندارد.
[125]
دوم:برای آن که انسان به پروردگار خود بپیوندد و پرهیزگار باشد، واجب است که بر مشکل شرک چیره شود،از این رو میبینیم الیاس در همان حال که قوم خود را به پرهیزگاری خدا فرا میخواند به آنان امر میکند که با /11 خداوارههای دروغین و برساخته مبارزه کنند و بستیزند.
« أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخٰالِقِینَ -آیا بعل را به خدایی میخوانید،و آن بهترین آفریدگان را وا میگذارید؟» خلق آفرینش در این جا(در کلمۀ خالقین)به معنی انشاء و پدید آوردن از نیستی مطلق به هستی نیست،بلکه به معنی صناعت و تغییر دادن چیزهاست که انسان نیز بر بخشی از آن توانایی دارد،ولی خدا بهترین آفرینندگان(به معنی صانعان)است،پس او به پرستش سزاوارتر است.به نظر میرسد ذکر صفت « أَحْسَنَ الْخٰالِقِینَ -بهترین آفرینندگان»در این جا برای آن است که آن قوم زاد و ولد و نسل را به خداوارۀ خود،بعل نسبت میدادند،از این رو الیاس نبی به ایشان فرمان داد که به سبب این اعتقاد باطل از خدا پروا کنند و این خرافات را که در برابر راه پیشرفت و تکاملشان قرار گرفته به دور افکنند.
1) 52) -المنجد،کتاب الاعلام،ص 136،چاپ 26(نامهای بعل و بعلبک).
[126]
سوم:جنگیدن با پیروی خطاکارانه از پدران...و پیداست که رسوم و تقلیدها در جامعۀ الیاس(ع)ریشههای عمیق داشته،و سبب این است که خدا هنگام خلاصه کردن دعوت خود به پدران اشاره میکند و این دلالت بر نوع رنج و مشاجرهای دارد که آن جامعه با آن به سر میبرده.
« اَللّٰهَ رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبٰائِکُمُ الْأَوَّلِینَ -پروردگار شما و پروردگار نیاکانتان خدای یکتاست.» از این بیان اراده کرده است که نقش پدران را در فشار بر پسران نشان دهند که میخواهند آنان را وادارند تا به خدا شرک آورند و نسبت بدو کفر ورزند،و آیا کفر مردم واقع و حقیقت را دگرگون میسازد؟هرگز...پس خدا پروردگار پدران است خواه بدو کفر ورزند یا شرک آورند،و بر فرزندان واجب است که از خطای آنها منصرف شوند و بر آن راه نروند و آن خداوارههای برساخته را رها کنند و رو به سوی پروردگار حقیقی خود آورند.
[127]
سپس سیاق مطلب نتیجهای را به ما عرضه میدارد که قوم الیاس(ع)که پیامبر خدا را تکذیب کرده و بر کجروی خود پافشاری کرده بودند، بدان رسیدند.
« فَکَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ -پس تکذیبش کردند و آنان احضار شدگانند.» احضار شده در برابر عدالت الهی تا به پاداش خود که در عذاب خدا نمودار میشود برسند.
[128]
این آیات گروه مخلصان را از عذاب مستثنی میسازد،و ایشان کسانی هستند که خالصانه فرمانبرداری کردند.
« إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ -مگر بندگان مخلص خدا.» اما کسانی که در ایمانشان تا اندازهای شک حاصل شده و پارهای رفتارهای انحرافی در کردارشان راه یافته بیگمان برای حساب و مجازات به نسبت شک و کجروی خود حاضر میشوند.
[129-130-131-132]
این پاداش تکذیب کنندگان بود،امّا پیامبری که رسالت خود را راست شمرد و بدان عمل کرد و آن را به مردم رسانید،و به خاطر آن رنج و فداکاریها را تحمّل کرد،پاداش او بر خدا کرامت و گرامیداشت اوست.
« وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ* سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ* إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ -و نام نیک او را در نسلهای بعد باقی گذاشتیمسلام بر خاندان الیاسما نیکوکاران را این چنین پاداش میدهیم*او از بندگان مؤمن ما بود.» نیکوکاری الیاس در رسالت او مجسّم میشود و صورت میگیرد که آن را به قوم خود رسانید،و آن گاه که با ردّ و تکذیب به رویارویی با آن درآمدهاند،خدا عمل نیکوکار را نزد خود ضایع نمیسازد،و تأکید قرآن در نمونههایی که از زندگی پیامبران مثل زده است به جای صفت نبوّت و رسالت بر صفت ایمان است،تا هیچ کس تصوّر نکند که اگر نیکوکار شد چون پیامبران نیت ثمرۀ نیکوکاری خود را نمیچیند،پس بندگی و ایمان دو صفتند که برای هر کس در صورتی که بخواهد و بکوشد ممکن میشوند.
[133]
قرآن مثالی دیگر بر نجات مخلصان از زندگی لوط نبی(ع)برای ما میآورد،وی از اهل بابل بود که خدا او را در میان قومی غیر از قوم خود مبعوث کرد.
« وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ -و لوط از فرستادگان بود.» وی آمد تا وضع فاسدی را که قومش در آن به سر میبردند درمان و چاره کند،فسادی که از بارزترین مظاهر آن /11 فساد اخلاقی بود،و این درمانگری را از طریق رسالت پروردگارش انجام میداد،امّا آنها او را رد کردند و رسالتش را مردود شمردند،از این رو سرنوشت آنان مانند دیگر اقوامی شد که پیامبران را چندان تکذیب کردند تا خدا آن اقوام را زیر و زبر کرد و از میان برداشت.
[134-135-136]
با آن که زندگی لوط شامل بسیاری از درسها و
عبرتهاست،قرآن در این سوره ما را به اندیشیدن در یک نکته از آن یعنی در لحظه نجات او و مؤمنان همراه و کسان او،و از میان رفتن تکذیب کنندگان وی فرا میخواند.زیرا این بخش با سیاق کلّی این آیات مناسبت پیدا میکند.
« إِذْ نَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عَجُوزاً فِی الْغٰابِرِینَ -او و همۀ کسانش را نجات دادیم*مگر پیر زنی که با مردم شهر باقی ماند.» گفتهاند آن پیر زن همسر او بود،و داستان هلاکش چنین است:که خدا به لوط و همراهانش فرمود هنگامی که از آبادیهای ویران شدنی بیرون میروند به پشت سر خود ننگرند،زیرا چنان نگریستنی نشان از دلسوزی آنان بر هلاکشدگان،و چنگ در زدن به مال و دوستداری زادگاه به جای خدا دارد،اما همسر او به عقب نگریست و با آنها هلاک شد.
« ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ -سپس دیگران را هلاک کردیم.» بدین سان که جبرییل(ع)زمین را بر آنان زیر و زبر کرد و همه را به هلاکت رساند.
[137-138]
وقتی آن اقوام با کالبدها و تمدّنهایشان سپری شدند تنها عبرتی از آنها باقی ماند،و نیکبخت آن کسی است که از تجربههای دیگران پند گیرد.
« وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ* وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ -و شما بر آنها میگذرید،بامدادان*و شامگاهان،آیا تعقّل نمیکنید؟» آیا این مرور و گذر کردن بر باقی ماندۀ آن آثار است،یا از خلال آیات قرآن حکمت آموز؟ /11 أبو الرّبیع شامی گفته است:از ابا عبد اللّٰه پرسیدم(تا آن جا که گوید) پس به او گفتم:دربارۀ گفتۀ خدای عزّ و جلّ که« وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ -شما بر آنها میگذرید،بامدادان»(تفسیر چیست؟)گفت:
«هنگامی که قرآن میخوانید بر آنها در قرآن گذر میکنید،آن گاه آنچه را
که خدا از اخبار ایشان داستان زده است بخواند». (1)
مشکل مردمی که تجربههای خطای دیگران را تکرار میکنند و به آنان همان میرسد که به آنها رسیده است،کمبود تجربهها و عبرتها نیست،بلکه کمبود عبرتاندوزی و پندگیری است،و گرنه آثار و داستانهای تاریخی برای برانگیختن عقل انسان و دادن بینش در زندگی به آدمی کافی است،اما او خود عقل خویش را از اندیشیدن در آنها باز میدارد،و در بعضی متون تاریخی آمده است که اعرابی که با کاروانهای خود در ضمن بازرگانی به شام میرفتند بر شهرهای لوط میگذشتند ولی از این پندی که جز به اندکی اندیشیدن نیاز ندارد تا انسان آن را بخواند،بهره نجستند.
این یادآوری قرآن به ضرورت پندگیری از تاریخ را آیاتی که در آنها داستانهای گذشتگان آمده است تأکید میکند،و این برای آن است که آن کس که قرآن میخواند بداند که این داستانها برای سرگرمی و گردآوردن معلومات نیست بلکه عین هدایت و پند و عبرتآموزی است.
وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (139) إِذْ أَبَقَ إِلَی اَلْفُلْکِ اَلْمَشْحُونِ (140) فَسٰاهَمَ فَکٰانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِینَ (141) فَالْتَقَمَهُ اَلْحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ (142) فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ کٰانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِینَ (143) لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ (145) وَ أَنْبَتْنٰا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ (146) وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ (147) فَآمَنُوا فَمَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ (148) فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ اَلْبَنٰاتُ وَ لَهُمُ اَلْبَنُونَ (149) أَمْ خَلَقْنَا اَلْمَلاٰئِکَةَ إِنٰاثاً وَ هُمْ شٰاهِدُونَ (150) أَلاٰ إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ (151) وَلَدَ اَللّٰهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (152) أَصْطَفَی اَلْبَنٰاتِ عَلَی اَلْبَنِینَ (153) مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (154) أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (155) أَمْ لَکُمْ سُلْطٰانٌ مُبِینٌ (156) فَأْتُوا بِکِتٰابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (157) وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اَلْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ اَلْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (158) سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ (159) إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (160)
1) 53) -نور الثقلین،ج 4،ص 432.
145[بالعراء]
:بیابانی تهی که گیاه و درختی در آن نباشد.
146[یقطین]
:بوتۀ نوعی کدو،و گفتهاند هر درختچهای که ساقه نداشته باشد.
خدا پیامبر خود یونس بن متی را به شهر نینوا (1)در موصل فرستاد.وی آن رسالت را ابلاغ کرد و پس از آن که کجروی مردم را توضیح داد آنها را به حق راه
1) 54) -این نینوا که در موصل قرار داشته و مرکز آن بوده،غیر از نینوای بابل در سواد کوفه است که کربلای امروز بخشی از آن است-م.
نمود،ولی آنها به دعوت او گوش فرا ندادند.یونس نیز بردباری چندان با مردم نشان نداد و آنها را نفرین کرد و این کار او موجب خشم خدای عزّ و جلّ بر او شد،امّا حساب خطا بر انبیا به اندازۀ مسئولیّتی است که آن نبیّ بر عهده میگیرد.از این رو پروردگار ترک اولی را از جانب ایشان معصیت و نافرمانی میشمرد،چنان که تناول آدم را از درخت ممنوع«عصیان»و نافرمانی نامیده است،و در داستان یکی از انبیاست که قومش به جنگ با او پرداختند و او در شکاف تنۀ درختی پنهان شد، و چون شیطان آن قوم را به نهانگاه او راه نمود،تنه درخت را به دم ارّه گرفتند و هنگامی که تیزی ارّه با بدن او آشنا شد گفت«آه»،خدا بدو وحی کرد که اگر دیگر بار چنین کنی(و از درد بنالی)نامت را از دیوان انبیاء زدودهای.شک نیست که در لحظۀ وقوع خطا از جانب ایشان خدا عصمت را از آنان برگرفته است تا به طبیعت مجرّد بشری(که جایز الخطاست)رفتار کنند،و شاید این امر برای حکمتی معیّن باشد که همان نشان دادن بشر بودن پیامبران(ع)است.
بدین سان خدا به سبب ترک اولی،و شتاب در نفرین بر قوم خود،بر او خشم گرفت،و آن شتاب امری بود که او را نزد خدا سزاوار زندانی شدن ساخت، پس خدا او را در دل نهنگی درون سه ظلمت و سیاهچال زندانی کرد، /11 و در داستانی که خلاصهاش این است که وی در حال گریز از قوم خود به دریا رسید و در کشتیی نشست که انباشته از مسافران بود.در پهنۀ دریا آب طغیان کرد و امواج خروشانش به تلاطم درآمد و همگی از غرقه شدن کشتی به هراس افتادند.ناخدای کشتی گفت:در کشتی ما بندهای فراری وجود دارد،و عادتشان چنان بود که در چنین اوضاع و احوالی قرعه میکشیدند و نام هر کس بیرون میآمد او را برای سبک ساختن کشتی به دریا میافکندند،و سه بار قرعه به نام یونس بن متی درآمد و از این رو او را به دریا افکندند،و نهنگی او را بلعید و یونس در شکمش بماند.
یونس(ع)از این گرفتاری نجات نیافت مگر با تضرّع خود به درگاه خدا و اعتراف به خطای خویش که گفت:« سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ -تو
منزّهی و من از ستمکاران بودم»، (1)آن گاه خدا بدان نهنگ فرمان داد که او را به ساحل بیرون افکند و او از شکم نهنگ در حالی بیرون آمد که پوستش فرو ریخته بود،آن گاه خدا کدویی را با برگهای بزرگ بر سر او رویانید،و او شفا یافت و رفت تا دیگر بار وظیفه و مسئولیّت تبلیغ خود را انجام دهد.
این داستان همچون داستانهای گذشته ما را به حقیقتی که پیشتر گذشت و روند قرآنی آن را بازگو نکرده است راهنمایی میکند،و آن این است که بندگان مخلص بشرند و فرزندان خدای سبحان نیستند و خدایان هم نمیباشند،و این درست خلاف آن چیزی است که مشرکان آنان را بدان توصیف میکنند،هم چنان که ایشان بدین صفات نمونه نیز توصیف نشدهاند مگر به سبب نیکوکاری و کوششی که کرده و دشواریها و مشکلات-هم چنان که برای هر انسان دیگری روی میدهد-در برابرشان قد علم کرده است و اگر چنان میبودند که مشرکان توصیفشان میکنند بیگمان از آن دشواریها میگذشتند،در صورتی که به واقع اگر رحمت خدا نمیبود حتما ایشان هم(چون دیگران)از هلاک شدگان میبودند.
آری،پروردگار سبحان ما به خاطر صفاتی که ایشان را امامان و رهبران امّت ساخته است،سلامی جاودانی برای ایشان بر زبان هر انسانی باقی نهاد.
شاید این تأکید بر سلام بر ایشان(که در این سوره چند بار آمده است) برای آن است که ایشان به رهبری و قیادت گرفته شوند،و مردم حدود گرامی داشت خود را نسبت به انبیاء بدانند و در این زمینه تا مقام قایل شدن به خدایی و ربوبیّت در حق ایشان مبالغه و غلوّ نکنند و نیز ایشان را به سطح دانشوران و اندیشمندان هم تنزّل ندهند، /11 و بالأخره برای آن که قرآن سبب گرامیداشت و اکرام مردم را به انبیاء تفسیر کرده باشد تا گمشدگان از راه توحید آن را تحریف نکنند.
1) 55) -انبیاء87/.
[139-140]
« وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ* إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ -و یونس از پیامبران بود*چون بدان کشتی انباشته از مردم گریخت.» و«آبق»فراری است،و«مشحون»انباشته است.
[141]
چون کشتی به پیمودن دریا پرداخت و سرنشینانش از غرق شدن هراسیدند پیشنهاد کردند که قرعهکشی کنند تا یک تن از مسافرانش را برای سبک کردن وزن کشتی به دریا افکنند.
« فَسٰاهَمَ -پس او با آنان قرعه کشید،» یعنی یونس پیامبر پس از آن که با آنها در قرعهکشی موافقت کرد.
« فَکٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ -و از بینصیبان بود.» و«المدحض»کسی است که بخت ندارد،و سه بار در قرعه بازنده شد.
[142]
چون کار چنین شد او را به دریا افکندند.
« فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ -پس ماهی کلان(نهنگ)ببلعیدش و او در خور سرزنش بود.» و«الملیم»کسی است که رفتاری میکند که در خور ملامت و سرزنش است.
[143-144]
ولی یونس خطای خود را دریافت و بدان اعتراف کرد و به راه توبه و خشنودی خدا که همان آمرزشطلبی و تسبیح است راه یافت-و بر ما نیز واجب است که چون به دام نافرمانی میافتیم این چنین کنیم /11 -و بدین وسیله آن پیامبر(ع)آزمون سخت خود را گذراند تا برای بشریّت درسی در چارهجویی و درمان خطا بازنهد.و اگر او خطای خود را اصلاح نکرده بود،به یقین خطا پیرامونش را فرا میگرفت.
« فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ* لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ - پس اگر نه از تسبیح گویان بود*تا روز قیامت در شکم نهنگ میماند.»
بدین معنی که گورش در شکم نهنگ میبود.
[145]
ولی خدا او را پس از توبهاش از شکم نهنگ بیرون آورد.
« فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ -پس او را به خشکی افکندیم،و او بیمار بود.» یعنی بسیار بیمار،و«سقم»شدّت بیماری است،و«عراء»همان صحراست.
[146]
« وَ أَنْبَتْنٰا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ -و بر فراز سرش بوتۀ کدویی رویانیدیم،» زیرا او برای درمان بیماری شدیدش نیاز به سایه داشت.امام علی(ع) گفت:
«خدا بدان نهنگ فرمود او را از دهان بیرون افکند،پس او را به ساحل دریا بیرون افکند،و پوست و گوشت او فروریخته بود،و خدا بر سر او بوتۀ یقطینی که همان کدو باشد برویانید،و در برابر آفتاب بر او سایه افکند،آن گاه بدان بوته فرمود از سر او کنار رود و آفتاب بر او افتاد،وی بانگ بیتابی برداشت،آن گاه خدا بدو وحی کرد:ای یونس!چرا بر صد هزار تن یا بیشتر رحم نکردی در حالی که خود از ساعتی درد بانگ و ناله برمیآوری؟گفت:پروردگارا عفو کن،عفو کن، پس خدا بدن از دست رفتۀ او را بدو بازگرداند،و او نزد قوم خود بازگشت و آنان بدو ایمان آوردند». (1)
به نظر میرسد که آن بوته تنها بر او سایه افکن نبوده بلکه بیماری او را نیز درمان میکرده است،زیرا طبیعت میوۀ آن بوته-که همان کدو باشد-سرد است و چنان که گویند برای پیکر ملتهب و برافروخته سودمند است.
[147]
بدین سان یونس از بیماری خود برخاست تا اقدام جهادی خود را از نو به وحی خدای عزّ و جلّ،که او را برانگیخت تا تجربهاش را با قومش تکرار کند،
1) 56) -نور الثقلین،ج 4،ص 436.
انجام دهد.
« وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ -و او را به رسالت بر صد هزار کس یا بیشتر فرستادیم.» قرآن دقیقا شماره آنان را معیّن نکرده است،زیرا مجموعهای انسانی که در منطقهای وجود دارد به سبب عوامل گوناگون از جمله زایمان و مرگ و مهاجرت از آن جامعه یا بدان جامعه کم و زیاد میشود.
[148]
این بار چون یونس نزد قوم خود بازگشت در تغییر دادن آنان کامیاب شد.
« فَآمَنُوا -پس ایمان آوردند،» و نمونه و مثالی از امّتی شدند که از تجربههای منفی خود در راه بالا گرفتن و پیشرفت خود بهره جست.قوم یونس که خود عذاب را بر در دروازهها دیده و مسئول این واقعیت بودند،برای خود بهانه نتراشیدند و به توجیهاتی واهی نپرداختند و عناد و مخالفت نورزیدند،بلکه مسئولیّت را پذیرفتند و نسبت به حق فروتنی کردند و تسلیم شدند،از این رو خدا ایشان را بالا برد و خیر و برکت بر آنان فرو فرستاد.
ضرورتی ندارد که عذاب به صورت ابری تیره یا خسوفی از خشم خدا باشد،بلکه همان از هم گسیختگی و فقر و عقبماندگی و مشکلات فردی و اجتماعی میتواند عذاب باشد،و این هم اکنون در وضع فعلی امّت اسلامی وجود دارد،و واجب آن است که این وضع در درون خود تغییر کند تا خدا نیز عقبماندگی ناشی از این وضع را به تمدّن و شکوفایی دگرگون سازد.و این نمیشود مگر به ایمان،و این امت یونس است که چون ایمان آورد،خدا دربارۀ آن امّت گوید:
« فَمَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ -پس تا(در پرتو ایمان)زنده بودند برخورداریشان دادیم.» امّا این برخورداری و برکت دیری نپایید،زیرا آنها عامل اصلی آن برخورداری و بهرهگیری را که همان ایمان است نگهداری نکردند،و تا وقتی که ایمان در میانشان وجود داشت در برخورداری و بهرهیابی به سر بردند.
[149]
پس از آن که پروردگار ما داستانهای پیامبران را به پایان میرساند، داستانهایی که در آنها بر بندگی ایشان نسبت به خود تأکید میکند تا ادعای مشرکان را دائر بر خدا بودن ایشان نفی کند،و این معنی از خلال آیۀ کریم« إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ -او از بندگان مؤمن بود»،که نقش عامل مشترک میان تمام آن داستانها را دارد،روشن میشود،از سوی دیگر تمام تصوّراتی را که مشرکان پیرامون فرشتگان و جن ساختهاند نفی میکند،و مهمترین آن تصوّرات ادّعای آنهاست دائر بر نسبت دادن آنان به خدای عزّ و جلّ به عنوان وسیلهای برای خدا شمردن آن آفریدگان.و در سیاق آیات میبینیم که خدا به پیامبر خود میفرماید که در این باره از مشرکان بازجویی کند و بپرسد:
« فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَنٰاتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ -از ایشان بازپرس:آیا دختران از آن پروردگار تو باشند و پسران از آن ایشان؟» و«استفتاء»همان گرفتن فتوی و رأی و نظر است.
[150]
اگر پیامبر از آنها میپرسید بیگمان میگفتند آری،ولی سخن آنها بر چه دلیلی استوار بود؟آیا آفریده شدن فرشتگان را به چشم خود دیده بودند؟ « أَمْ خَلَقْنَا الْمَلاٰئِکَةَ إِنٰاثاً وَ هُمْ شٰاهِدُونَ -آیا وقتی که ما فرشتگان را زن میآفریدیم آنها میدیدند؟» کسی که چیزی را به چشم خود ببیند ممکن است راست بودن آنچه را دیده است مدّعی شود،و ادّعای او منطقی باشد،در حالی که آنان آفریده شدن فرشتگان را ندیدهاند تا ماهیّتشان را بشناسند،و این آیه تفکّر جاهلی را دربارۀ فرشتگان از پایه درهم میشکند،چه ما را بدین نکته رهنمون میشود که آن طرز تفکّر تنها پندار و گمانی است موهوم و هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد.
[151-152]
با آن که ظاهر دو آیۀ گذشته در پیرامون فرشتگان اندیشه مؤنث بودن فرشتگان را چاره میکند،امّا هدف قرآن از این گفتگو همان درهم شکستن عقیده به خدا بودن فرشتگان است.بدین معنی که برخی از مشرکان میپنداشتند فرشتگان از خدای یکتا زاده شدهاند و بنا بر این خود نیز خدایانی هستند،
و سیاق مطلب دربارۀ این موضوع از زاویۀ گفتگو از طبیعت فرشتگان و ماهیّت(و نفی جنسیّت)آنها درآمده،تا برای ما روشن سازد که تصوّرات و پندارهای جاهلیان نه تنها در تعیین نقش فرشتگان خطاست بلکه آنها حتی ماهیّت فرشتگان را هم نمیدانند،و هر اندیشه و فکری که دربارۀ آن آفریدگان نزد اینان وجود دارد یکسره پندارهایی پوچ است که هیچ دلیل منطقی بر آن نیست.
« أَلاٰ إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ* وَلَدَ اللّٰهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ -آگاه باش که از دروغگوییشان است که چنین میگویند*خدا صاحب فرزند است!دروغ میگویند.» در واقع اعتقاد به فرزنددار شدن خدا که اصلا برای گریختن از سنگینی مسئولیّت سرچشمه گرفته است،برای آن است که انسان غرور و کبر و بلند پروازی خود را به مقام پروردگاری سیر و اشباع کند.این اعتقاد را مدّعیان حکمت و فلسفه توجیه کرده و نظریات حلول و اتّحاد،و وحدت وجود را وضع کردهاند،و هر چه در توجیه آن بکوشند،تنها بهتانی است درونی در نفوس خود آنها و دروغی است زشت بر زبانهایشان.
در واقع مشرکان از دروغ بودن ادعای خود آگاهند و در چنین ادعایی زشتی فاعلی در کنار زشتی فعلی یک جا جمع شده است.
[153]
قرآن دیگر بار میپرسد:
« أَصْطَفَی الْبَنٰاتِ عَلَی الْبَنِینَ -آیا خدا دختران را بر پسران برتری داد؟» [154]
به راستی که صدور چنین حکمی بر خدای سبحان با سادهترین قواعد حکم منطقی تطبیق نمیکند.
« مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ -شما را چه میشود؟چگونه قضاوت میکنید؟» [155-156-157]
وقتی انسان میخواهد بر قضیّهای حکم کند یا به ضمیر خود مراجعه میکند یا به حجّتی دیگر مانند عقل و دانش،ولی آنها نه با تذکّر
به ضمیرشان مراجعه میکنند و نه به حجّت قاطعی دیگر رجوع مینمایند.
« أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ* أَمْ لَکُمْ سُلْطٰانٌ مُبِینٌ -آیا نمیاندیشید*یا بر ادّعای خود دلیلی روشن دارید؟» اگر انسان به حدّی برسد-با تکیه کردن بر برهانها و شواهد قاطع- /11 حتّی اگر به فکری که در واقع باطل است اعتقاد یابد،نزد خدا معذور است،ولی خدای تعالی از این امر خودداری کرده است که حق را باطلی سازد که تردیدی در آن نباشد یا باطل را حقّی قرار دهد که شکّی در آن نرود،و این کار را با نهادن ضمیر در درون انسان و مقدار عقلی که بدو بخشیده و کتابهایی که برای او فرستاده و پیامبرانی که نزد او مبعوث کرده،صورت داده است و تمام اینها را برای او وسیله تمیز و تشخیص در زندگی در تمام امور و قضایای آن قرار داده است.
« فَأْتُوا بِکِتٰابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -اگر راست میگویید کتابتان را بیاورید.» اگر این ادّعاها و پندارهایتان متّکی به دلیلی است،پس آن دلیل کجاست؟! [158]
در پایان این درس قرآن بر آن میشود که فکر باطل دیگری را که عبادت از خدا شمردن جنّ است به کلّی درهم شکند.
« وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً -و میان خدا و جنّیان خویشاوندی قایل شدند.» آن گاه جن را پرستیدند،و ساحران و کاهنان را که ادّعا کردند با جنّیان پیوند دارند یا از لحاظ عمل به آنها میپیوندند به پرستش گرفتند.
« وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ -و جنّیان میدانند که احضار شدگاناند.» اگر چنان که مشرکان میپندارند،جنّیان خدایان بودند،هرگز مانند دیگر آفریدگان نافرمان برای عذاب کشیدن حاضر کرده نمیشدند و این به روشنی دلالت میکند بر این که آنها آفریدگانند نه خدایان.یادآوری خدا دربارۀ حضور
جنّیان برای عذاب بر افکار مشرکان را در اساس ضربه زد،بدین معنی که شرک به صورت کلّی ریشههایی مشترک دارد،که همان کوشش برای رهایی از مسئولیّت و بازخواست است،از طریق اعتقاد به چیزها و نیروهایی که انسان را از عذاب الهی میرهانند،و وقتی جنّیان نتوانند خود را خلاصی بخشند چگونه میتوانند بشر را از عذاب نجات دهند؟ [159]
خدا بس والاتر از این گفتههاست و از این اندیشههای منحرف منزّه و مبرّاست.
« سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ -از آن وصف که میآورند خدا منزّه است.» [160]
در همان حال که قرآن اندیشه خدا شمردن جن را درهم میشکند، از سوی دیگر اعتقاد رایج نزد بعضی را که میگوید تمام جنّیان به دوزخ میروند درهم میشکند،و این هنگامی است که حضور مؤمنان مخلص را در عذاب مستثنی میکند.
« إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ -مگر بندگان مخلص خدا.» همان گونه که این آیه در نخستین کلمۀ خود متضمّن تأکید بر بندگی جنّیان است نه خدا بودن آنها.
فَإِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ (161) مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفٰاتِنِینَ (162) إِلاّٰ مَنْ هُوَ صٰالِ اَلْجَحِیمِ (163) وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ (164) وَ إِنّٰا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ (165) وَ إِنّٰا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ (166) وَ إِنْ کٰانُوا لَیَقُولُونَ (167) لَوْ أَنَّ عِنْدَنٰا ذِکْراً مِنَ اَلْأَوَّلِینَ (168) لَکُنّٰا عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (169) فَکَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (170) وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا اَلْمُرْسَلِینَ (171) إِنَّهُمْ لَهُمُ اَلْمَنْصُورُونَ (172) وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ اَلْغٰالِبُونَ (173) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّٰی حِینٍ (174) وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ (175) أَ فَبِعَذٰابِنٰا یَسْتَعْجِلُونَ (176) فَإِذٰا نَزَلَ بِسٰاحَتِهِمْ فَسٰاءَ صَبٰاحُ اَلْمُنْذَرِینَ (177) وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّٰی حِینٍ (178) وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ (179) سُبْحٰانَ رَبِّکَ رَبِّ اَلْعِزَّةِ عَمّٰا یَصِفُونَ (180) وَ سَلاٰمٌ عَلَی اَلْمُرْسَلِینَ (181) وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (182)
162[بفاتنین]
:الفاتن دعوت کننده به گمراهی است،یعنی نمیتوانند مردم را به مخالفت با خدای سبحان گمراه کنند.
در این درس اخیر پروردگار ما از طریق این سوره مطالبی را خلاصه میکند که برجستهترین آنها این است که بندگان خالص شدۀ خدا کسانی هستند که خدا آنها را خالص ساخته و خود نیز خویش را ناب کردهاند،پس عواملی که بر دیگران میگذرد و اثر میکند در آنان تأثیر نمیگذارد.
در نخستین آیات این درس قرآن حکمتآموز از طریق تأکید بر بندگی فرشتگان نسبت به خدا تعلّق شریکانۀ آنها را نفی میکند و میگوید فرشتگان تسلیم فرمانهای او و در انتظار آنند،و آن فرمانها از سوی خدا بر آنها نازل میشود.سپس
اندیشۀ جبر را درهم میشکند و گفتۀ کسانی را که ادّعا میکنند مجبور و ناگزیرند شیطانها را شریک بیاورند تکذیب میکند،زیرا در دنیا هیچ چیزی بر انسان نیست، بلکه اوست که خود راه و افکار و باورهای خویش را با کمال آزادی برمیگزیند،و همین آزادی است که او را وامیدارد مسئولیّت کامل رفتار و اقدامات خود را بر عهده گیرد،و فرمانهایی که خدا به پیامبران خود وحی میکند دائر بر این که در تبلیغ رسالت خود به کافران و مشرکان زیاد مبالغه نکنند با همین اندیشۀ اختیار هماهنگی دارد.پس کافران و مشرکان خود مسئول گزینش خویشاند،و وظیفۀ تبلیغ کنندۀ رسالت و گزارندۀ پیام نیست که گزینشی معیّن را بر آنها تحمیل کند.
این سوره به عنوان پایان بخش احادیث صالحان شامل سه آیۀ پایانی است که نخستین آنها به بیان منزّه بودن خدای سبحان اختصاص دارد،و سپس درود بر پیامبران اوست و آخرین آیه مخصوص ستایش اوست.
[161-162]
اندیشههای شرک با انواع گوناگون خود خطا و نادرست است،و انسان مجبور نیست بدانها معتقد شود،ولی برای آن که مسئولیّت را از دوش خود بردارد ادّعا میکند که چنین اندیشههایی بر او فرض و واجب شده و به سبب فشار یا فریفتگی هیچ اختیاری جز پذیرفتن آن اندیشهها ندارد،ولی قرآن این اندیشۀ جبر را درهم میشکند و میگوید:
« فَإِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ* مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفٰاتِنِینَ -شما و بتانی که میپرستید*نتوانستید مفتون بر آن(بتان)کنید.» کلمۀ«علیه بر آن»چنان که پیداست دلالت بر جبر میکند،مثل آن که قرآن بگوید:به راستی شما نمیتوانید کسی را نه به مفتون کردن و نه با فشار در مورد آنچه میپرستید به پیروی از خود مجبور کنید،زیرا کلمۀ فتنه متضمّن معنی بلا، و فشار و اکراه میشود،هم چنان که معنی فریفتن و مفتون ساختن و آراستن نیز میدهد،و عموما فتنه در این جا به معنی جبر است.
اگر در احوال کسانی که خدایانی را به جای خدای یکتا میپرستند-از قبیل پیروان شاهان،و احزاب،و بندگان توانگران،و خوشنامان ظاهری،و مدّعیان دینداری بنگریم-،میبینیم که تمام آنها شرک خود را چنین توجیه میکنند که مجبورند،و راهی برای مقاومت در برابر طاغوت گردنکش،و گریز از شبکههای احزاب،و ایستادگی در برابر شادخواران و نازپروردگانی که دیگران را گرسنه میدارند،و خوشنامان دروغین که مردم را گمراه میکنند،و مدّعیان دینداری وجود ندارد.
هرگز...پروردگار ما که آفریدۀ خود را آفریده به آفریدۀ خود آزادی و قدرت رد کردن و نپذیرفتن را نیز عطا کرده است،امّا شیطان بندگی را رواج میدهد و آن را در نظر او میآراید.
[163]
پس خدایان برساخته هر چند بکوشند،قادر به مجبور کردن مردم نیستند،بلی، /11 آنها برایشان فشار وارد میکنند،اما قرار و تصمیم قطعی به دست انسان باقی میماند،و کسی خواستهای آنها را میپذیرد که در وجودش موجبات شرک و کفر یافت شود.
« إِلاّٰ مَنْ هُوَ صٰالِ الْجَحِیمِ -مگر آن کس را که راهی جهنّم باشد.» این دلیل آزادی انسان است،و این که او ناگزیر به کجروی نیست،و پاداش شخصا بدو تعلق میگیرد،زیرا کسی که با فتنۀ مشرکان(اعم از فشار و اکراه و فریفتن و آراستن شرک)همسویی کند خود خویشتن را به دوزخ میافکند،و هیچ چیز و بهانهای او را حفظ نمیکند،و بدو سودی نمیرساند،و این بزرگترین گواه بر مسئولیّت انسان است،هم چنان که بهترین درمان درد موکول کردن به اصلاح خود به بعد و توجیه است.پس اگر آنان که عذرهای خیالی میآورند و توجیه کنندگان بدانند که با وجود توجیهات و عذر تراشیهای خود در عمل عذاب خواهند چشید،این آگاهی اقتضا میکند که از آن اعمال باز ایستند.
[164-165-166]
سیاق مطلب دیگر بار فرا میرود تا پاسخ فرشتگان -علیهم السّلام-را به اباطیل مشرکان در پیرامونشان در سه آیه به ما منتقل و بازگو
کند:
« وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ -هیچ کس از ما(فرشتگان)نیست مگر آن که جایگاهی معیّن دارد،» و«المقام»در این جا معنی منزلت و پایگاه میدهد،پس فرشتگان از لحاظ منزلت بر یکدیگر برتری دارند،و بزرگترین آنان روح(یعنی جبرییل)است،و نیز به معنی نقش و وظیفه است،پس هر فرشتهای وظیفهای دارد که با وظیفۀ دیگران تفاوت میکند،چه یکی از آنان اختصاص به گرفتن جانها دارد،و یکی گماشته بر ابرها و باران است و...و...و مقام و وظیفۀ فرشتگان نزد خدا و نزد دیگر فرشتگان معلوم است و گماشته بودن آنها به امور زندگی و ادارۀ آن آنها را هیچ گاه به مقام ربوبیّت و پروردگاری بالا نمیبرد،هم چنان که به نقشی دیگر مثلا شفاعت از این شخص یا رفع نیازمندی آن کس،جز به امر خدا نمیپردازند.
« وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ -هر آینه ما صف زدگانیم.» مانند لشکریان،همه منتظر فرمانهای پروردگارشان هستند تا آنها را اجرا کنند،و به اندازۀ بند انگشتی از آن عدول نمیکنند،و شاید /11 مهمترین چیزی که فرشتگان برای آن صف بستهاند همان عبادت خدا باشد که اوج و قلّۀ آن تسبیح و منزّه شمردن است.
« وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ -و هر آینه ما تسبیح گویانیم.» خدای عزّ و جلّ را از هر چه مناسب مقام پروردگاری نیست،از خواری و نادانی،و از شریکانی که نادانان میپندارند که فرشتگان نیز از جملۀ آن شریکانند، تنزیه میکنند و مبرّا میدانند.
[167-168-169]
در میان مردم هستند کسانی با بعضی آرزومندیها از مسئولیّت میگریزند،و اقدام به امر واجب را به برخی شرطهایی که باید در آینده تحقق پذیرد موکول و مربوط میکنند،پس اگر به آنها بگویند:چرا نماز نمیگزارید؟میگویند اگر به حج برویم،یا اگر بزرگ شویم چنان خواهیم کرد،و برخی مسئولیّت را بر عهدۀ خدا میافکنند،و میگویند:برای آن که خدا به ما توفیق
نداد،از این رو به صلاح رهنمایی نشدیم و راه نیافتیم،و اگر خدا پیامبری نزد ما میفرستاد از دیگران زودتر و بهتر هدایت میشدیم.
« وَ إِنْ کٰانُوا لَیَقُولُونَ -اگر چه میگفتند:» تنها گفتهای مجرّد،که از لقلقۀ زبان فراتر نمیرود، « لَوْ أَنَّ عِنْدَنٰا ذِکْراً مِنَ الْأَوَّلِینَ -اگر از پیشینیان نزد ما کتابی مانده بود،» به وسیلۀ آن هدایت میشدیم،و در زندگی بر اثر پرتو آن راه میسپردیم.
« لَکُنّٰا عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ -بیگمان از بندگان مخلص خدا میبودیم.» ولی آیا برای انسان امکان دارد که تنها به صرف آرزومندیها بدین منزلت والا برسد؟هرگز...زیرا برای رسیدن بدان ناگزیر از سعی و کوشش است،زیرا تنها خود اوست که آرزوها را به واقعیّت تبدیل میکند و تحقّق میبخشد.
[170]
از آن جا که آنان در عالم آرزوهای مجرّد به سر میبرند،و این گفته را نیز برای توجیه کجرویهای خود میگویند،قرآن برای آنان آمد و بر آنها فرض و واجب ساخت که از آن پیروی کنند تا به آسمان اخلاص برسند.
« فَکَفَرُوا بِهِ -پس بدان کتاب کافر شدند،» و حقیقتشان آشکار ساخت که سخنشان تنها آرزوهایی است غیر جدّی،و این طبیعت تمام کسانی است که توبه را به آینده موکول میکنند،و اصلاح خود را به شرطهایی تحقق ناپذیر منوط میانگارند و همواره در رؤیای آینده به سر میبرند،و این موکول کردن اصلاح به آینده آنها را به قعر دوزخ میکشاند.
« فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ -و زودا که خواهند فهمید.» آنها میگویند:به زودی خواهیم کرد،و قرآن به آنها میگوید:بلکه به زودی خواهید فهمید که ضایع کردن تنها فرصت عمر هرگز به مصلحت شما نیست.
در لابلای این تعبیر تهدید به عذابی نهفته است،و عدم تصریح به نوع و
چگونگی آن عذاب رساتر و بیم دهندهتر در نفوس است،چه آدمی ناگهان با انواعی از عذاب مواجه میشود که توقّع آنها را نداشته و حسابی برای آنها نکرده است.
[171-172]
تشبّث گروهی از مردم به توجیهات و بهانههایی همچون اندیشههای جبر گرایی،و انتظار ساده برای گریز از مسئولیّت ایمان به رسالت نباید اهل رسالت را سست کند یا اعتماد به یاری خدا را نسبت به خود از ایشان سلب کند،زیرا خدای سبحان اراده کرده است که مبادی خود و کسانی را که بدان ایمان آوردهاند و ملتزم به آنند یاری دهد و پیروز سازد،گرچه ظاهر زندگی همان چیرگی گردنکشان منحرف باشد،زیرا خدا بر کار خود مسلّط است و چیرگی آنها جز تسلّطی محدود نیست.
« وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا الْمُرْسَلِینَ* إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ - ما دربارۀ بندگانمان که به رسالت میفرستیم از پیش تصمیم گرفتهایم*که هر آینه آنان یاری میشوند.» پس سخن خدا دربارۀ یاری و پیروزی بخشیدن به آنان چیز تازهای نیست، بلکه تصمیمی است قدیم که با واقعیّت خود در رویدادهای تاریخ بروز کرده است، و هیچ رسالتی نیست که خدا آن را پیروز نکرده باشد.آری،اصحاب رسالتها فداکاریهایی میکنند، /11 یا مدّت زمانی در حالت انتظار بر آنان میگذرد.ولی سرانجام،جریان امور به سود آنان و به مصلحت خطّ ایشان در زندگی است،و پیاپی آمدن تأکیدها بر این امر در این آیه و نیز آیۀ بعد ملاحظه میشود.
[173]
این یاری به شخص پیامبران اختصاص ندارد،بلکه هر که نمایندۀ جبهۀ حق باشد،و مشعل رسالت الهی را در امتداد تاریخ و در هر افقی حمل کند از این یاری و پیروزی برخوردار میشود.
« وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ الْغٰالِبُونَ -و لشکر ما بیقین خود غالبند،» و لشکر خدا همان مؤمناناند.
[174]
امّا خدا چه وقت بندگان مؤمن خود را یاری میدهد؟ هنگامی به ایشان یاری میدهد که از کافران و منافقان جدا و متمایز شده
باشند.هم از لحاظ مادّی و ظاهری و هم از لحاظ معنوی(یعنی به تن و به روح)،از این رو است که فرمان الهی به پیامبر چنین میآید:
« فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّٰی حِینٍ -پس تا مدّتی از آنها روی بگردان!» و«حین»در این جا وقتی که در آن وقت به پیامبر و مؤمنان فرمان هجوم و جنگ با کافران،در سایۀ عنایت و یاری خدا میرسد.
[175]
در اثنای زمانی که مؤمنان مجاهد از کافران و منافقان-مثلا-با هجرت جدا میشوند باید مراقب آنها و شاهد هر رویداد و وضعی باشند،و هر جنبشی که قصد ایجاد تغییری دارد باید اوضاع را مراقبت و وضع دشمن را بررسی کند.
« وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ -عاقبتشان را ببین،آنها نیز خواهند دید.» آنها نیز-به نوبۀ خود-عذاب را خواهند دید و آن را از جانب خدا یا به دست مؤمنان دریافت میکنند.
در این آیه معنی تأکید بر عاقبت برای پیامبران و لشکر خدا وجود دارد، گویی آن عاقبت برابر چشم همگان است،صالحان آن را مینگرند و از آن شادمان میشوند،و کافران آن را میبینند و خشم و غضبشان از دیدن آن میافزاید.
[176]
عذاب خدا بر حسب خواستهای انسان بر او وارد نمیشود،تا کافران بر کذب رسالت بدان احتجاج کنند و بگویند که با خدا ستیزه کردند و او پاسخی به ستیزه آنها نداد و عذابی بر آنها نفرستاد،هرگز...بلکه پروردگار ما عذاب را بر حسب حکمت ذات سبحان خود میفرستد.
« أَ فَبِعَذٰابِنٰا یَسْتَعْجِلُونَ -آیا عذاب ما را به شتاب میطلبند؟» چرا عذاب خدا را به شتاب میطلبند؟به راستی که آن عذاب نابودی فراگیر و شکست خرد کننده و آتش دوره کننده،و خواری و ذلّت دردناک است.
[177]
این به مبارزه طلبی تمام از جانب کافران نسبت به پروردگار پیروزمند،همانا به سبب جهل آنها به قدرت او،و طبیعت عذابی است که او بر ملحدان فرو میفرستد.
« فَإِذٰا نَزَلَ بِسٰاحَتِهِمْ -چون عذاب به ساحتشان فراز آید،» خشم الهی که در عذاب دنیوی شکل گرفته،و عذاب جاودانی در آخرت به دنبال آن میآید، « فَسٰاءَ صَبٰاحُ الْمُنْذَرِینَ -این بیم دادهشدگان چه بامداد بدی خواهند داشت!» خشم خدا بیشتر در صبحگاه فرود میآید،هنگامی که کافران در کمال نیرو و بیداری خویشاند،و این برای آن است که حقارت خود را احساس کنند،و عذاب را به سختترین وجهی که برای انسان امکان دارد بچشند،این افزونکاری در بد کردن با آنها تنها برای آن نیست که به هشدارها پاسخ ندادند و آنها را تکذیب کردند بلکه افزون بر آن،به ستیزه و جنگ با خدا برخاستند،و قرآن اشاره به صبح را به عنوان زمان فرا رسیدن عذاب تکرار میکند،خدای تعالی گوید:« إِنَّ /11 مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ -وعدۀ آنها صبحگاه است،آیا صبح نزدیک نیست؟» (1).
[178]
سیاق مطلب دیگر بار برمیگردد به تأکید بر ضرورت ترک کافران از سوی پیامبر و مهاجرت او از نزد آنها و انتظار گشایش الهی.
« وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّٰی حِینٍ -از آنها تا چندی روی بگردان.» یعنی تا وقتی که موعد انتقام الهی از آنها برسد،با درهم شکستن بزرگنمایی دروغین آنها و یاری دادن و پیروزی پیامبر او بر آنان.
[179]
سیاق آیات نشان میدهد که سرانجام پیروزی از آن پیامبر خداست،و شکست کافران رویدادی است که شکّی در آن وجود ندارد چنان گویی هم اکنون برابر دیدۀ همگان صورت میپذیرد.
« وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ -پس عاقبتشان را ببین،آنها نیز خواهند دید.» هنگامی که قرآن را تلاوت میکنیم آیاتی بسیار مییابیم که در آنها تأکید
1) 57) -هود81/.
شده که پیامبر با تحمیل اندوه و نگرانی بیحد بر خود به خاطر کسانی که رسالت را نمیپذیرند خویشتن را نکشد،و بداند که مسئولیّت او به رساندن رسالتش پایان مییابد،و این امر برای مؤمنانی که در خطّ پیامبر(ص)راه میسپارند نیز مهمّ است، پس وظیفۀ ایشان این است که خود و رفتار خویش را بر حسب تعلیمات پروردگارشان ضمن دعوت مردم به سوی او،تطبیق دهند و هماهنگ کنند،اگر مردم ایمان آوردند به ایشان میپیوندند،و اگر کفر ورزیدند خود دانند و کار خود،و از مؤمنان خواسته نشده که بیش از حدّ لزوم در راهنمایی مردم زیادهروی کنند،زیرا این کار ایشان را از پارهای وظایف واجب دیگر باز میدارد،و حرکت آنان را به عقب میافکند،بدین لحاظ که ایشان کوششهایی مکرّر به کار میبرند که شایستهتر است آنها را در مورد کارها و طرحهایی مصروف کنند که کار را یک گام به پیش ببرد.
[180]
در پایان این سوره که روند آن به بررسی موضوع شرک و پارهای اندیشههای /11 خطا و تصوّراتی که مشرکان بدان معتقدند پرداخته است،منزّه شمردن خدای عزّ و جلّ را با گرامیترین و شکوهمندترین الفاظ در پیشگاه ذات متعال او مییابیم که همان لفظ«سبحان»است.
دعوت قرآن از مؤمنان در این خصوص که در اندرز دادن به مشرکان زیادهروی نکنند بدین معنی نیست که به وجود مشرکان و آنچه آنها ادّعا میکنند و انجام میدهند راضی شوند،بلکه بر مؤمنان واجب است که برای منزّه شمردن خدا در تسبیح باشند(و سبحان اللّٰه گویند)و این برای آن است که از شرک مشرکان تأثیر نپذیرند،زیرا از ویژگیهای طبیعت بشر تأثیرپذیری از اندیشههای دیگران است، هر چند جزئی باشد،و اگر قادر نیستند که به کردار یا گفتار در برابر مشرکان موضعگیری کنند،پس در دلهای خود،بسیار و بسیار به تسبیح پروردگار خویش بپردازند.
« سُبْحٰانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا یَصِفُونَ -منزّه است پروردگار تو-آن پروردگار پیروزمند-از هر چه به وصف او میگویند.»
مردم با اختلاف دینها و مذهبهای فکری خود،هر گروهی پروردگار خود را به وصفی توصیف میکند که شایستۀ مقام پروردگاری و ربوبیّت نیست،ولی بندگان مخلص خدایند که از طریق تسبیح(و منزّه شمردن او)او را چنان که شایستۀ اوست توصیف میکنند.
مفسّران و فقیهان در تعریف و تعیین بهترین کلمات ذکر و یاد کرد خدا اختلاف نظر دارند.برخی از آنان گویند بهترین کلمه«الحمد للّٰه»است،و دیگران گویند:آن کلمۀ بهتر«لا اله الاّ اللّٰه»است،و گروه سوم گویند«اللّٰه اکبر»بزرگترین کلمه از آن میان است،آنچه به نظر من میرسد این است که کلمۀ «سبحان اللّٰه-منزّه است خدا»بزرگترین و گرانسنگترین آن کلمات در پیشگاه خداست،زیرا طبیعت انسان طبیعتی است که به معنای فراگیر در جهل و در مرحلۀ دوم در دور شدن از خدا متمرکز شده،و این کیفیّت انسان را وامیدارد که آفریدگار را بر حسب طبیعت خود تصوّر کند،پس در این صورت او را-مثلا-محدود، ناتوان،نادان و مرکب تصوّر میکند،و این از خاستگاه نگرش او به خود و چیزهای پیرامون خود است،آن گاه دلانگیزی زیبایی طبیعت،و آرایش شهوتها و امیالی که نفس را به سوی آنها میخواند،و چیرگی جبّاران و شادخواران همۀ اینها مؤمن را از پروردگار خود دور میسازد،و او را بر آن میدارد که به نحوی پنهانی به خدا شرک آورد،و این امری است که او را محتاج به تکرار تسبیح میکند.
گفتۀ مخلصان به بیان«سبحان اللّٰه»که بر زبانشان میگذرد،همانا اعتراف به عجز آنان از شناخت کنه ذات خداست،جز شناختی که آن را از حدّ تعطیل و تشبیه خارج میسازد و شناختی است که امامان هدایت بدان دعوت کردهاند،و این شناخت و معرفت آنان را از عقاید گمراه کننده دور میسازد.
امام صادق-علیه السّلام-گوید:
«همانا خدای تبارک و تعالی نامی بیافرید به حروف ناموصوف؛و به تلفّظ،ناگفتنی؛و به شخص،شکل نپذیرفتنی؛و به تشبیه،وصف ناکردنی؛و به رنگ،رنگ نشدنی؛اطراف از آن دور،و حدود از آن مهجور،احساس هر
پندارندهای از آن در حجاب،پنهان شدهای ناپوشیده،پس آن را کلمهای کامل ساخت که یک جا بر چهار بخش است،و هیچ یک از آن بخشها پیش از دیگری نیست،پس از آن کلمه سه نام را به سبب نیاز آفریدگان بدانها ظاهر ساخت و یکی را هم چنان در پرده پنهان داشت و آن نام نهفتۀ اندوخته در این سه نام ظاهر شده است.آن نامهای ظاهر عبارتند از:اللّٰه،و تبارک،و سبحان.هر یک از این نامها را چهار رکن است و این دوازده رکن میشود». (1)
از امام امیر المؤمنین-علیه السّلام-پرسیدند:تفسیر سبحان اللّٰه چیست؟گفت:
«این بزرگداشت شکوه خداست عزّ و جلّ،و منزه شمردن او از آنچه هر مشرکی دربارۀ او گوید،چون بنده این کلمه را بگوید هر فرشتهای بر او درود فرستد». (2)
[181]
همان گونه که مؤمن را رابطهای است با خدا و نشانۀ آن تسبیحگویی و محتوایش بندگی و فرمانبرداری است،وی را با پیامبران او نیز رابطهای هست ولی نشانۀ آن سلام است و واقعیّت آن دوستداری و پیروی ضمن مسیری یگانه.
« وَ سَلاٰمٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ -سلام بر پیامبران.» وجود رابطۀ سلام میان تو و پیامبران دلیل بر مسیر یگانه و توافق در زندگی است،و پیش از آن که انسان بر پیامبران سلام فرستد واجب است که دل خود را پاکیزه سازد تا ایمانش او را بدین مقام بزرگ بالا برد،و کسی که نفس و عقل و رفتار خود را پاکیزه نکرده،و با این همه بر راه پیامبران گام میسپارد،پیامبران از او بیزارند،زیرا در آن صورت وی با اندیشۀ منحرف خود با فکر ایشان،و به فرمانبرداری از طاغوت با رهبری ایشان،و به پیوستن به خطّهای ضدّ رسالتهای خدا
با خطّ ایشان میجنگد.
[182]
اگر خاستگاه حرکت انسان به تسبیح حقیقی برای خدا،و مسیر و حرکت او الهام گرفته از رسالتهای پیامبران،و تأسّی به ایشان باشد،به یقین عاقبت نیکو خواهد بود،و انسان را به سوی شکر و ستایش بر هدایت و برکت و بهشتی که نتیجۀ آن است و آن را دریافت خواهد کرد،سوق میدهد،زیرا پایان راهپیمایی در راه خدا همان اطمینان و خشنودی است،و خدای تعالی بدان اشاره کرده و گفته است:« وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ -به زودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد تا خشنود شوی». (1)و نیز گفت:« یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* -ای روح آرامش یافته*(و روح جز به ذکر خدا آرامش نمییابد) اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً -خشنود و پسندیده به سوی پروردگارت برگرد»، (2)و اصولا مؤمن به طبیعت و سرشت مکتبی به قضا و قدر خدا خشنود است،چه ایمان دارد که آنچه خدا به حکمت خود برای او برگزیده بهتر از چیزی است که خود بر آن دست یابد، پس در سختی و آسایش او را حمد میگوید و میستاید.
« وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ -و حمد از آن پروردگار جهانیان است.» در این آیه به اساس رابطۀ انسان با دیگر افراد بشر اشاره شده که به رابطۀ او با خدا و با پیامبران شبیه نیست،ولی رابطۀ احساس واحد به بندگی خداست.
روایات مؤکّد بر مستحبّ بودن خواندن این آیات سه گانه در پایان /11 هر مجلسی که بنده در آن مینشیند و سخن میگوید آمده است.
از اصبغ بن نباته،از امیر المؤمنین(ع)از پیامبر خدا(ص)مروی است که گفت:
«هر کس که خواهد به پیمانهای پرتر به روز قیامت او را پاداش دهند،باید آخرین سخنش در مجلس خود این باشد:« سُبْحٰانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا یَصِفُونَ *
وَ سَلاٰمٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ* وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ
-منزّه است پروردگار تو، پروردگار پیروزمند-از آنچه به وصف او میگویند-و سلام بر پیامبرانو حمد از آن پروردگار جهانیان است» (1)». (2)
سورۀ ص
از ابی جعفر الباقر(ع)مروی است که گفت:
«هر کس سوره«ص»را در شب جمعه بخواند از خیر دنیا و آخرت چندان او را دهند که به هیچ یک از مردم جز پیامبری مرسل یا فرشتهای مقرّب نداده باشند،و خدا او را وارد بهشت میکند،همراه با هر یک از اهل خانهاش که دوست داشته باشد،حتی خدمتگزارش که بدو خدمت میکند،گرچه برای او در حدّ عیالش و کسی که در مورد او شفاعت میکند،نمیباشد».
تفسیر نور الثّقلین،ج 4،ص 441 /11
شرک به خدا چارچوب تمام گمراهیها و جنایات،و همۀ گناهان و خطاهاست،و تقریبا تمام سورههای قرآن به درمان این بیماری که ریشۀ هر بیمارییی است میپردازند،امّا عوامل شرک متعدّدند و درمانهای قرآنی بر حسب آنها متفاوت است.
ما از خلال اندیشیدن در درسهای این سورۀ کریم(سورۀ ص)در مییابیم که این سوره حالت شرکی را بررسی و درمان میکند که سلطه و ثروت و شهرت آن را در نفس انسان میآفریند و آدمی بر اثر آن دستخوش سرکشی و گناه میشود،و در راه جدایی از حق و پرستش خدایان زور و زر پیش میتازد.
در بخش آغازین این سوره میخوانیم:کسانی که به راه سرکشی و خلاف رهسپار شدند،زودا که پروردگار آنها را به سرنوشت کسانی که پیش از آنان هلاک شدند بیم میدهد،و میخوانیم که ما را یادآور محور گمراهی آنها میشود، آن جا که از حذف خدایان و امر به پرستش خدای یکتا در شگفت شدند،هم چنان که /11 با نگرش از دیدگاه مقیاسهای مادّی خود پیامبر را کوچک شمردند.
قرآن این حالت را با بیان حقارت آنچه آنها داشتند(از زور و زر)در مقایسه با ملک آسمانها و زمین،و خزانههای رحمت پروردگار پیروزمند بررسی و درمان میکند.
پایان این سوره ما را یادآور داستان شیطان میشود که از سجده کردن به پدرمان آدم(ع)با بزرگی نمایی به عنصر آتشی خود سرتافت،و بیان میکند که چگونه این خویشتن بزرگی گناه آلود سبب هلاک او و پیروانش تا روز قیامت شد، آن جا که در آتش دوزخ گرد میآیند.
در میان آن آغاز و این پایان روند سوره دو گونه از داستانها را میآورد:
نخست:داستانهای تکذیب کنندگانی که هلاک شدند و تنها بدانها اشارهای میکند در حالی که در مورد نوع دوّم تفصیل میدهد.
دوم:شرح حال کسانی که پروردگار به آنان ملکی گسترده،و ثروتی پردامنه عطا کرد و ایشان فریفته و مغرور نشدند و بدان وسیله از خدا جدا نگشتند، همچون داود و سلیمان،سپس ابراهیم و اسحاق و یعقوب و بیان میکند که آنان به نعمتهای دنیا و نیکی پاداش آخرت باضافۀ نام نیک در طول تاریخ دست یافتند،و روند سوره در مقابل آنان ما را یادآور سرنوشت تکذیب کنندگانی میشود که در آتش دوزخ سرنگون شدند تا با یکدیگر و به طبع پیروان با پیروی شدگان به جنگ و
جدال پردازند.
از خلال داستانهای پیامبران و ارزیابی ایشان،و بیان حکومتهایی عادلانه که ایشان در زمین بر پا کردند،و مخصوصا گفتۀ خدای عزّ و جلّ به داود(ع)که:« یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ -ای داود!ما تو را خلیفۀ روی زمین گردانیدیم»، (1)و از خلال بیان هلاک شیطان به سبب سرپیچی او از سجود به آدم(ع)-از خلال تمام اینها-در مییابیم که مراد این سوره بیان دروغین بودن و پوشالی بودن سلطههای مبتنی بر پایههای زور و زر،و دیگر ارزشهای مادی،و ضرورت برپاداشتن حکومت عدل الهی مبتنی بر پایههای فرمان /11 خدا و جانشینی اوست،و این که اساس ولایتهای باطل بزرگی طلبی و جدایی است،در حالی که اساس ولایت ربّانی حق است.
1) 1) -همین سورۀ ص،26.
سورة ص /11
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . ص وَ اَلْقُرْآنِ ذِی اَلذِّکْرِ (1) بَلِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَ شِقٰاقٍ (2) کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنٰادَوْا وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ (3) وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ اَلْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ (4) أَ جَعَلَ اَلْآلِهَةَ إِلٰهاً وٰاحِداً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عُجٰابٌ (5) وَ اِنْطَلَقَ اَلْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ اِمْشُوا وَ اِصْبِرُوا عَلیٰ آلِهَتِکُمْ إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ یُرٰادُ (6) مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی اَلْمِلَّةِ اَلْآخِرَةِ إِنْ هٰذٰا إِلاَّ اِخْتِلاٰقٌ (7) أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ اَلذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنٰا بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْ ذِکْرِی بَلْ لَمّٰا یَذُوقُوا عَذٰابِ (8) أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ اَلْعَزِیزِ اَلْوَهّٰابِ (9) أَمْ لَهُمْ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فَلْیَرْتَقُوا فِی اَلْأَسْبٰابِ (10) جُنْدٌ مٰا هُنٰالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ (11) کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو اَلْأَوْتٰادِ (12) وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَةِ أُولٰئِکَ اَلْأَحْزٰابُ (13) إِنْ کُلٌّ إِلاّٰ کَذَّبَ اَلرُّسُلَ فَحَقَّ عِقٰابِ (14) وَ مٰا یَنْظُرُ هٰؤُلاٰءِ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً مٰا لَهٰا مِنْ فَوٰاقٍ (15)
2[شقاق]
:مخالفت،مشتق از شق،که گویی او در یک شقّ و طرف و دشمن در شقّ و طرف دیگر است.
3[و لات حین مناص]
:اصل«لات»لا میباشد،و تاء بر آن افزوده شده،به معنی لیس نیست،و«مناص»از النوص به معنی تأخّر است،گویند ناص ینوص چون تأخیر کند و معنی مجموع عبارت این است که وقت ندا و استغاثۀ آنان وقت به تأخیر انداختن عذاب و نجات از آن نیست.
7[اختلاق]
:دروغ و افترایی است که اصلا پایهای ندارد، کسی مطلبی را از هیچ میسازد و بیدلیل آن را میتراشد.
13[اصحاب الأیکة]
:همان قوم شعیبند،که«أیکة»یعنی درخت با شاخ و برگ انبوه و درهم پیچیده در کنارشان بوده است.
از مهمترین عواملی که مردم را به کفرورزیدن نسبت به رسالت و ستیزۀ با آن و در نتیجه به کجروی از خطّ مستقیم فرا میخواند،همانا مقدّس انگاشتن وضع موجود یا آن چیزی است که تقلید و عرف و عادت خوانده میشود،آن جا که جامعه باور میکند و معتقد میشود که هر چه نیست نباید باشد،و وضع موجود باید باقی بماند.و دو چیز این عامل را تقویت میکند:نخست این که وضع موجود واقعیّتی است که برقرار شده است در حالی که رسالت اندیشهای است تازه که هنوز به واقعیّتی مستقرّ تبدیل نیافته،و دوم این که بعضی از افراد جامعه و بویژه خوشنامان و صاحبان مصالح و منافع از وضع موجود دفاع میکنند و با رسالت میجنگند،زیرا از هر دگرگونی و تغییری بر مصالح و منافع خود بیم دارند.
عامل بقا و ماندن بر حالت موجود از بالیدن انسان گزافکار و مبالغه کننده به واقعیّت خود ناشی میشود و در پافشاری و عناد کورکورانه نسبت به نگهداری آن نمودار میگردد و این همان است که روند قرآنی یک بار از آن به«عزّت امتناع و سلطهطلبی»تعبیر میکند و باری دیگر به آنچه کافران به هنگام توطئه بر عناد و درنگ بر باطل به یکدیگر میگویند.
برای درمان این حالت شایسته است که ضعف انسان بیان شود و به او بگویند اگر آنچه اکنون مالک آن است با چیزی که اگر رسالت را بپذیرد و اوضاع
خود را اصلاح کند به غنیمت میبرد مقایسه شود،هیچ چیزی به حساب نمیآید،و آن گاه او را به دگرگون شدن به سوی زندگی بهتر فرا خوانند.و این از مهمترین شیوههای پیامبران در دگرگون ساختن مردم است.نوح(ع)در حالی که به شیوههای خود در دعوت اشاره میکند،گوید:« فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کٰانَ غَفّٰاراً* یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّٰاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهٰاراً -پس گفتم:از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او آمرزنده استتا از آسمان برایتان پی در پی باران فرستدو شما را به اموال و فرزندان مدد کند و برایتان بستانها و نهرها بیافریند» (1)و در جایی دیگر از قرآن نیز تجلّی آشکاری از این امر را میبینیم:خدای تعالی برای تشویق مردم بر ایمان به رسالت خود گوید:« وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ،وَ لٰکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ -اگر مردم قریهها ایمان آورده و پرهیزگاری پیشه کرده بودند برکات آسمان و زمین را به رویشان میگشودیم،ولی پیامبران را به دروغگویی نسبت دادند». (2)
[1]
«ص» حرف مفید ابتدا که در آن هشدار و تنبیه است و اشاره به قرآن کریم میکند،و از ابعاد آن این که رمزی است میان خدا و اولیاء او و تنها ایشان آن را میفهمند.از امام صادق(ع)نقل است که همانا این حرف از نامهای خدای تعالی است، (3)و در خبری دیگر آمده است که«ص»نام نهری است که از پایۀ عرش میجوشد.امام کاظم(ع)گفت:«همانا نخستین نمازی را که پیامبر خدا(ص) گزارد نمازی بود که در آسمان در پیشگاه خدای تبارک و تعالی روبروی عرش او،
جلّ جلاله،ادا کرد،بدین معنی که چون به معراج رفت و نزدیک عرش خدای تبارک و تعالی رسید،پروردگار گفت:ای محمد!به صاد نزدیک شو و سجدهگاههای خود را بشوی و آنها را پاکیزه کن و به پروردگارت نماز بگزار،پس پیامبر خدا(ص)به جایی که خدای تبارک و تعالی بدو امر کرده بود نزدیک شد و وضو ساخت و وضوی خود را به تمامی رسانید».(راوی گوید)گفتم:فدایت شوم، آن صاد که بدو فرمود از آن وضو گیرد چیست؟گفت:«چشمهای که از پایهای از پایههای عرش بیرون میآید،بدان آب حیوان گویند و همان است که خدای عزّ و جلّ در قرآن گفت: /11 « ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ -سوگند به صاد و قرآن دارای یادآوری»» (1)سپس پروردگار ما به قرآن با عظمت سوگند میخورد در حالی که به مهمترین آیات کریمی که قرآن شامل آنهاست اشاره میکند که همان ذکر و یادآوری است.
« وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ -سوگند به قرآن دارای ذکر( یادآوری).» خدا دهها بار کتاب خود را به نام«ذکر»نامیده و در این جا آن را «ذی الذّکر-دارای ذکر»خوانده است،پس معنی ذکر چیست؟ خدا انسان را مستقیما به سرشت و فطرتش آفریده است،فطرتی که ایمان به کلیّات بزرگ خود را در آن به ودیعه نهاده،یعنی ایمان به خدا و روز قیامت،و ضرورت راستی،و وفا و امانت و...و جز اینها(و آدمی به فطرت موحّد است و بدین محاسن مؤمن)ولی عوامل گوناگون از جمله فشار شهوتها و گرایشها و جامعه او را به کجروی فرا میخواند.قرآن میآید تا او را یادآور چیزهایی شود که آنها را از یاد میبرد،یا به سبب عوامل مذکور از آنها غافل میشود تا به رشد و رهایی خود که در (راه مستقیم)تجسّم دارد و همان حالت طبیعی و فطری انسان است،بر خلاف کجروی که مظهر موارد نادر زندگی است،بازگردد.قرآن عقل را از خلال
1) 5) -همان مأخذ.
اندیشیدن برمیانگیزد و به تکاپو میاندازد.برخی این آیه و کلمۀ«ذکر»را به آوازه و نام پاکیزه و آبروی نیک تفسیر کردهاند،امّا پیداست که تفسیر نخست به معنی نزدیکتر است.
[2]
با وجود عظمت قرآن و قدرت عظیم آن در تغییر و تأثیر بر انسان، کافران از آن تأثیر نمیپذیرند،زیرا یادآوری به تنهایی در صورتی که دستگاه پذیرفتن آن که همان عقل است در وراء پردههای امیال و بیخردی پوشیده مانده باشد سودی ندارد،این پرده از مهمترین حجابهایی است که بشر را از سود بردن از یادآوری باز میدارد و او را به پافشاری در کجروی فرا میخواند.
« بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَ شِقٰاقٍ -کافران هم چنان در سرکشی و خلافاند.» امّا تو،ای پیامبر بر حقّی،از این جا برخی از مفسّران گفتهاند که«مقسم به»(مورد سوگند)محذوف است و تقدیرش این است«و القرآن ذی الذّکر- سوگند به قرآن دارای ذکر»(إنّک تحمل للنّاس ذکرا-که به راستی تو ذکر و یادآوری را به میان مردم میبری)،و دلیل بر این حذف تصریحی است که در مورد نظیر این در سورۀ یس به عمل آمده،آن جا که پروردگار ما گوید:« یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ* إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ -یس،سوگند به قرآن حکمت آموز*که هر آینه تو از پیامبرانی» (1)حذف در این جا برای آن به عمل آمده که آیۀ دوّم دلالت بر مورد سوگند محذوف دارد.
این آیه بیان میکند که عامل سرپیچی کافران از یادآوری چیزی جز خویشتن بزرگی و گردنکشی و جدایی طلبی نیست،و عزّت(یا خویشتن بزرگی) همان تصوّر و گمان انسان بر خویشتن است که میپندارد به چنان نیرو و پایگاه والایی رسیده که با وجود آن به حق یا به پروردگار خود نیازی ندارد،و از این رو نه تنها بر کجروی خود پای میفشارد بلکه به این خطا میبالد.پروردگار ما در آیۀ
1) 6) -یس1/-2.
کریم گوید:« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ -و چون به او گویند که از خدا بترس،خویشتن بزرگیش او را به گناه کشاند.جهنّم،آن آرامگاه بد،او را بس باشد». (1)سرپیچی آنها از حق برخاسته از نیروی منطق نیست،زیرا آنها حق را بدون هیچ دلیل و توجیه معقولی رد میکنند،بلکه این سرپیچی ناشی از منطق زور است که بیشتر مردم بدان تسلیم میشوند.از این رو کافران قریش به سبب بالیدن به زور خویش به پیامبر پاسخ مثبت ندادند و سخنش را نپذیرفتند.آری،از پیچیدهترین دشواریهای انسان این است که هنگامی که حق برای او آشکار میشود،از سر غرور به خطای خود اعتراف نمیکند و بیم آن دارد که این اعتراف او را خوار و خفیف سازد،و از این رو میبینی که هم چنان به باطلی که بر آن است میبالد و پا میفشارد.
امّا«شقاق»همان جدایی و استثناست،پس با آن که تمام هستی بر پایه سرسپردگی و تسلیم به خدا استوار است و حتّی بدن انسان به هزاران قانون تسلیم است که آن قوانین نیز به نوبۀ خود تسلیم و فرمانبردار ارادۀ پروردگارند،میبینی که کافران و گناهکاران و نافرمانانی که با آنهایند از فرمانبرداری سر میتابند و با حق که زندگی بر آن استوار است همگامی نمیکنند.
[3]
انسان مؤمن نباید ضعیف شود و در خطّ خود وقتی میبیند اکثریّت از آن جدا شدهاند شک و تردید کند، /11 زیرا مقیاس و ملاک حقّ است نه مردم.و اگر وی زندگی را بررسی کند بیگمان به خطّ خود اطمینان مییابد،زیرا در آن صورت درمییابد که هستی و تمام آفریدگان و قوانینی که در ظرف هستی قرار دارند همگام او حرکت میکنند.و همچنین اگر تاریخ را بخواند به همین حقیقت راه مییابد،و حتی جوامعی که هم عصر او هستند به زودی خواه ناخواه به خدا سر میسپارند و تسلیم او میشوند،و اگر این کار را به هشیاری و با ارادۀ آزاد انجام ندهند،به زودی به ارادۀ خدا و قوانینی که بر تمام آفریدگان رانده است بدان مجبور
1) 7) -البقره206/.
خواهند شد.
پروردگار ما برای آن که بدین حقیقت ایمان بیاوریم،ما را به نگریستن به تاریخ دعوت میکند،زیرا تاریخ سرشار از شواهدی قاطع بر این حقیقت است.پس کسانی را که رسالتهای خدا را رد کردند و بدانها و به پیامبرانش سر فرود نیاوردند هلاک کرده و نیروی آنها هیچ گزندی را از آنان دور نساخته و سودی به آنها نرسانده است.
« کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ -چه بسا مردمی را که پیش از آنها به هلاکت رسانیدیم.» «القرن»مردمی هستند که از لحاظ زمان و مکان با هم زندگی میکنند،و «کم»از ادات استفهام است که در این جا دلالت بر کثرت دارد.و خدا وقتی این ادات را در تعبیر میآورد میخواهد ما را رهنمون شود که این سنّت و روش تنها یک بار بروز نکرده است بلکه سرتاسر تاریخ شواهدی بر آن است و این سنّت الهی در خور آن است که امتها از آن اندرز گیرند ولی امّتها خطای خود را دیر کشف میکنند و بدان هنگام توبه سودی ندارد.
« فَنٰادَوْا وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ -آنان فریاد برمیآوردند ولی گریزگاهی نبود.» گفتهاند:«لات»در اصل لا بوده(برای نفی جنس یا مشبهة بلیس) سپس تای تأکید نفی بر آن افزوده شده چنان که به ثمّ و ربّ نیز به همین منظور اضافه میشود.
«مناص»گریزگاه و زمان و مکان فریادرسی است،و گویند«ناصه ینوصه»هنگامی که کسی فریاد کمک و استغاثه برآورد.
قرآن وضع آنها را هنگامی که فریاد کمک و توبه و اظهار رنج و درد برمیآورند چنین توصیف کرده،و بر اطلاق سخن رانده /11 تا خیال ما را به پهنه تمام مفردات و انواع فریادهای یأس آمیز آنها ببرد.
ولی وقت و زمان اقدام منقضی شده است.مگر نه آن که فرصت برای
همیشه از دستشان رفته است؟! این است سرانجام تکیه کردن به زور،و خویشتن بزرگی و بالیدن بناحق این امّتها در زندگی به منطق زور تکیه کردهاند،و تسلیم شدن به منطق و حق را نپذیرفتهاند،و غافل بودهاند که حق را نیرویی است که با آن ستیزه نتوان و همان نیروی خدای عزّ و جلّ است،و خدا از لحاظ تشریعی و تکوینی روا نمیدارد که باطل بر حق پیروز آید،و سرانجام جز به سود رسالتها و حاملان آنها نیست.
[4]
و برای مثال آوردن بر سرکشی و خلاف کافران،و روی گرداندشان از یادآوری و اندرز از واقعیّت مشرکان و موضعگیری آنان نسبت به رسالت اسلام با ما سخن میگوید.
« وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ -در شگفت شدند از این که بیم دهندهای از میان خودشان برخاست،» زیرا تصوّر میکردند که پیامبر با مردم تفاوت دارد،و چون با مقیاسهایشان مطابقت نداست بدو کفر ورزیدند،مقیاسهایی که میخواهد پیامبر پر زور و بسیار مالدار باشد نه از مردم میانه حال اجتماعی و طبقۀ مالی خود آنها،و این تصوّر ناشی از بالیدن آنها به زور و زر بود نه به حقّ،چه این دو نزد آنها همان ارزش و اعتبار اساسی زندگی بود.و از آن جا که منطقشان ضعیفتر از آن بود به با ارزشهای رسالت برتابد بر پیامبر اشکال کردند و ایراد گرفتند،نه به اخلاق آن حضرت،چه به اعتراف همه او در اوج اخلاق بود،بلکه به وضع مادّی و اجتماعی او.امّا این بهانه و توجیه نامعقول برای نپذیرفتن رهبری و فرماندهی او کافی نبود زیرا او حق و آیات و نشانههای روشن را برای آنها آورده بود،پس ناگزیر شدند توجیه و بهانهای دیگر بتراشند تا از منطق حق که در رسالت او نمودار بود بگریزند،آن گاه از عرصۀ خودخواهی و خویشتن بزرگی رهسپار درّۀ کفر شدند.
« وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ -و کافران گفتند:این جادوگری دروغگوست.» کلمۀ ساحر( جادوگر)را از آن رو برگزیدند که سحر به ظاهر نزدیکترین
چیزها به حق است،گرچه از لحاظ واقع دورترین چیز از حقیقت است، /11 و این نامگذاری برای گریز از فشار،معجزه بود.
در واقع:همین اتّهام مشرکان نسبت به رسالت که آن را سحر خواندند خود شاهدی بر راستی رسالت است،زیرا دلیل بر آن است که رسالت جاذبیّتی شبیه جاذبۀ سحر نزد آنها داشته است،هم چنان که با داشتن آیاتی که قوای بشری از آوردن نظیر آنها عاجز مانده خود امری خارق عادت است که آنها را بر آن داشته تا افترای سحر بر آن ببندند.
وقتی میزان تفاوت میان سحر و رسالت را بشناسیم و بدانیم که ساحر رستگار نمیشود،و تمدّنی بنا نمیکند،و سخنش موافق عقل و فطرت نیست،در حالی که پیامبر تماما بر عکس این است،در مییابیم که چگونه متّهم ساختن او به سحر خود دلیل راستی و درستی او بوده است.
[5]
قرآن دیگر بار ما را به جدایی و خلاف رفتاری(شقاق)کافران و خویشتن بزرگی و بالیدن آنها رهنمون میشود و این رهنمایی را از طریق اشاره به اعتراض آنها بر دعوت توحیدی پیامبر صورت میدهد،که با آن که توحید حقیقتی است که انسان به فطرت خود بدان راه میبرد و امّتهای متمدّن بدان آگاه میشوند، مشرکان با بالیدن به وضع دستخوش گسیختگی موجود در میان خود آن دعوت را رد کردند و نپذیرفتند.
« أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وٰاحِداً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عُجٰابٌ -آیا همۀ خدایان را یک خدا گردانیده است؟و این به راستی چیزی شگفت است!» از این آیه در مییابیم که توحید تنها رهنمودی برای مردم نیست بلکه درمان حقیقی تفرقه است زیرا منشأ تفرقه در میان هر امّتی همان شرک کلّی یا جزئی است و این دسته برای آن از دیگران جدا میشود که به فکر و رهبری دیگری ایمان دارد،پس علمهای قبیلهای،و گروه گراییهای عشایری،و حدود جغرافیایی،و مصالح قومی،و اختلاف نژادی و مذهبی و آنچه شبیه اینهاست،همه عوامل اختلاف و جدایی مردم از یکدیگر است،و چون به دقّت بنگری میبینی که هر یک
از آنها به مقدّس شمردن چیزی غیر از خدا منجرّ میشود،و خدایان برساخته نشانهها و مظاهری از این چیزهای مقدّس شمرده شده هستند.آیا مردم را دیدهای که هنگامی که بیرق میهنی را تقدیس میکنند تکّه پارچهای را میپرستند /11 یا مرزها و حدود وطن را(که سنگ و خاک است)ستایش میکنند؟همچنین هنگامی که جاهلیان بتهایی را که نشان و مظهر گروه گراییهای عشایری آنها بود میپرستیدند در واقع ارزشهای عشیره را ستایش میکردند.
این مطلب را از اندیشیدن در آیات(2 تا 5)استنتاج میکنیم.در همان حال که قرآن یادآور«شقاق»و جدایی در اجتماع جاهلیّت،در آیه دوّم میشود،این جا به تعدّد خدایان برساخته در آن اجتماع اشاره میکند،و در متون تاریخی میبینیم که تنها در کعبه سیصد و شصت بت-که هر قبیلهای را بتی مخصوص به خود بود-وجود داشت.و پیامبر برای آن که مردم را گردآورد و یکی کند،رسالت توحیدی خود را به عنوان جانشینی از افکار شرک آمیز مطرح کرد،و بتها را شکست زیرا مظهر و نماد تفرقه و جدایی(شقاق)و خویشتن بزرگی(عزّت)بودند.
شاید کسی از ما باشد که نپذیرفتن آن رسالت توحیدی را از سوی کافران و مشرکان در آن روزگار فقط بر آنان زشت و ناشایست شمارد،ولی ما امروز،و پس از چهارده قرن،مردمی را میبینیم که کسانی را که-در پهنۀ اسلام-شکستن مرزهای ساختگی را که استعمار در میان ما به وجود آورده مطرح میکنند،به باد مسخره میگیرند.البته این مرزها عوض بتهایی که جاهلیان در کعبه نهاده بودند نیست و رد کردنی این چنین نه بدان سبب است که رد کنندگان،این تفکّر را حق نمیدانند؛بلکه فقط به سبب بالیدن آنها به وضع موجود فاسد است،که بر اساس آن بر هر تکّه زمینی دولتی برپا شده و بیرقی افراشته و حکمرانی مغرور بر آن چیره شده است.
[6]
شک نیست نخستین کسانی که برای باقی نگهداشتن وضع قدیم با نمادهای بت آسای آن میکوشند همان صاحبان وجاهت اجتماعی،و صدارت و سیاست،و ثروتهای دزدیدهاند،زیرا آنها مردم را به بندگی میگیرند،و نتیجۀ کار و
کوشش جامعه را از خلال همین وضع فاسد میمکند،پس هر کوششی برای دگرگونسازی به معنی آسیب رساندن به مصالح آنهاست و از این روست که میبینی برای دفاع از آن بذل و بخشش میکنند و با روشهای گوناگون با اندیشۀ جدید میجنگند که یکی از بارزترین آن روشها برانگیختن افتخار و بالیدن بدان وضع موجود است.
« وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ -مهترانشان به راه افتادند،» و آنها مستکبران(و برتری جویان)در جامعه،و کسانی هستند که جبهۀ مخالف را رهبری میکنند و هم چنان بر ضد پیامبران /11 و جنبشهای دگرگون کنندۀ وضع موجودند و بزرگترین وجهۀ همّتشان باقی ماندن بر حالت عقب ماندگی است و از این رو گردونه جامعه را بدین سو میرانند.
« أَنِ امْشُوا -که بروید،» و با گمراه ساختن و به جهل کشاندن مردم به مردم تلقین میکنند که مسیرشان پیشروانه و درست است.ولی از آن جا که فطرت انسان مخالف باطل است،و از آن رو که تمام عناصر و قوانین هستی ضدّ باطل است پذیرفتن چنان تلقینی از لحاظ روانی و عملی بر بشر دشوار است،و بدین سبب آن مهتران کفر بر ضرورت صبر و(پافشاری لجوجانه)تأکید کردند.
« وَ اصْبِرُوا عَلیٰ آلِهَتِکُمْ -و به پرستش خدایان خود پایداری کنید!» از آن جا که یکی از روشهای گردنکشان در کشاندن مردم به مخالفت با مصلحان این است که میکوشند مردم را قانع کنند که مصلحان منافع و مقدّسات آنها را هدف گرفته و آهنگ برهم زدن آن را دارند،هنگامی که پیشگامان جامعه برای انقلاب به جنبش درمیآیند و به برخی اقدامات جهادی میپردازند اینان به مردم میگویند:«هدف این اقدامات تنها درهم شکستن سلطه نیست بلکه هدف برهم زدن آرامش هموطنان و امنیت آنان نیز در میان است،و در نتیجه وظیفۀ از بین بردن خرابکاران(به ادّعای آنان)وظیفهای است همگانی»و تأکید میکنند:
« إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ یُرٰادُ -این چیزی است که از شما خواسته شده.»
تفسیرهایی چند دربارۀ این سخن آمده است که در زیر میآوریم:
الف:تفسیری است که از همه به معنی نزدیکتر است و آن این که منظور مهتران از این سخن آن است که استمرار بر پرستش خدایان چیزی است مطلوب و ستوده،به سبب بالیدن آنها به باطل و گناه و بدین سبب که از جنبههای منفی نفس بشری،خواه فرد یا جامعه این است که بازگشت از خطا گرچه بر آدمی آشکار شده باشد بر او دشوار است.
ب:مهتران از این سخن قصد تباه نمودن شخصیت پیامبر(ص)را داشتهاند،و چنان است که گفته باشند هدف او از رسالت و هشدار دادن همان منافع شخصی است که آنها را برای خود میخواهد،و این از /11 طبیعت گردنکشان است که مصلحان را بدین اتّهام متّهم میکنند.
ج:این مقطع آیه همان سخن خدای سبحان و ردّ بر گفتۀ کافران در برابر دعوت به توحید است که گفتند:« إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عُجٰابٌ -به راستی که این چیزی شگفت است.» [7]
سیاق آیات به بیان روشهای مهتران در گمراهسازی مردم از حق ادامه میدهد.
« مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ -ما در این آخرین آیین چنین سخنی نشنیدهایم.» در نظر آنها شرعی بودن و مقدّس بودن از آن دعوتی است که به وضع موجود وابسته و با آن هماهنگ باشد نه دعوتی که بنیادش بر حق و علم استوار باشد،و وقتی که نسلهای گذشته درستی این فکر(نو)را نفی کرده باشند پس بیگمان این فکر خطاست.این نوعی از ارتجاع و واپس گرایی است،زیرا جامعهای که بدین مقیاسها تکیه کند هرگز نوآوری نخواهد داشت و هیچ گاه گامی به پیش برنمیدارد.
آن گاه به باطل بر ضد رسالت الهی داوری کردند و گفتند:
« إِنْ هٰذٰا إِلاَّ اخْتِلاٰقٌ -و این جز دروغ(و برساخته از خود)چیزی نیست.»
یعنی آیینی است نوپدید و بیریشه در تاریخ.دعوت آنها ضدّ این دین از دو زاویه خطاست:
1-آنها در ارزیابی خود دربارۀ این رسالت بر نگرش شیئیّت(اثر کتیف)تکیه کردند نه بر دید منطقی،پس بدیهی است که نتیجۀ چنان نگرشی گمراهی آنهاست! 2-آنها به جستجوی شرعیّت رسالت و ریشههای آن از خلال نگرشی فراگیر به تاریخ بشری نپرداختند،و اگر چنان کرده بودند آن را دروغ(و برساخته از خود)نمیانگاشتند،زیرا این رسالت با یکصد و بیست و چهار هزار دعوت که انبیاء و پیامبران از پیش آوردهاند تلاقی و همخوانی دارد،ولی آنها آن را تنها از وضع موجود یک نسل(نسل خودشان)ارزیابی کردند و سنجیدند.
در حدیثی پشت در پشت از امام باقر-علیه السلام-در مورد نزول این آیه آمده است که گفت:
«ابو جهل بن هشام همراه گروهی از قریش بیامد و بر ابی طالب وارد شدند و گفتند:برادرزادهات ما را آزار داده و خدایان ما را آزرده است،او را بخوان و بدو بفرمای که دست از خدایان ما بدارد،و ما هم دست از اللّٰه میداریم.(راوی) گوید:ابو طالب نزد پیامبر کس فرستاد و او را بخواند.چون پیامبر وارد شد به اتاق و به هیچ مشرکی ننگریست و گفت:سلام بر کسانی که هدایت را پیروی کردند.
آن گاه بنشست و ابو طالب وی را از سببی که آنها برای آن آمده بودند آگاه کرد.
پیامبر گفت:آیا سخنی را میخواهند که برای آنان به از این باشد و با آن کلمه بر عرب سروری یابند و گام بر گردنهای آنها نهند؟ابو جهل گفت:آری،و آن کلمه کدام است؟گفت:این که بگویید:لا اله الاّ اللّٰه هیچ خدایی جز خدای یکتا نیست.
(راوی)گوید:آنها انگشتهایشان در گوشهایشان نهادند و گریزان بیرون رفتند،در حالی که میگفتند:« مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هٰذٰا إِلاَّ اخْتِلاٰقٌ -ما در این آخرین آیین چنین سخنی نشنیدهایم و این جز دروغ(و
برساخته از خود)هیچ نیست».آن گاه خدا دربارۀ گفتۀ آنها نازل کرد:« ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ... -ص،سوگند به قرآن دارای یادآوری...تا آن جا که گوید... إِلاَّ اخْتِلاٰقٌ جز دروغ و برساخته از خود». (1)
[8]
آن گاه آنچه را در برابر حق نفسهایشان بر آن میتنید آشکارا اظهار کردند،و گفتند اگر این رسالت مستقیما بر ما نازل میشد بیگمان بدان ایمان میآوردیم،زیرا ما به پیامبری سزاوارتر از اوییم چه دارایی و مردان و وجاهت داریم،و برای رهبری اجتماع شایستهتر از او هستیم،و خردپذیر نیست که این یادآوری(ذکر قرآن)بر این بینوای یتیم ناتوان نازل شود،و ما به رهبری،او گردن نهیم.و به ذهن آنها نیامد که صفات مطلوب در پیامبر رهبر صفاتی نیست که آنها تصوّرش میکنند بلکه رهبری از آن صاحب علم و تقوی و اخلاق است،وانگهی خداست که خود پیامبر را معیّن میکند،نه مردم و وجیهان قوم.
« أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنٰا -آیا از میان همۀ ما ذکر( وحی)بر او نازل شده است؟» خدا تمام بهانههای آنان را برای کفر ورزیدن نسبت به حق درهم میشکند و به روشنی سببهایی اصلی را که موجب این کفر است بیان میکند /11 که عبارت است از:
یکم:این که آنان از یادآوری خدا بهره نمیجویند،خواه آنچه در کتاب او جلوهگر شده،یا در تاریخ قرنهای گذشته یا بر زبان دیگران نمودار شده است.
« بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْ ذِکْرِی -بلکه آنان از یادآوری(و وحی)من در تردیدند،» و کسی که دربارۀ آخرت شک میکند،شک او بر جزئیّات و کلیات ایمان او منعکس میشود.
دوم:پروا نداشتن آنها از عذاب،زیرا هنوز عذاب را نچشیده و از تجربۀ
1) 8) -نور الثقلین،ج 4،ص 442.
کسانی که پیش از آنها گرفتار عذاب شدهاند بهره نجستهاند.
« بَلْ لَمّٰا یَذُوقُوا عَذٰابِ -و هنوز عذاب مرا نچشیدهاند.» از کلمه«لمّا هنوز»مستفاد میشود که عذاب آنان در انتظارشان است.
[9-10-11]
و سبب سوّم:غرور مال و قوّت(یا زر و زور)است که آنان را فراگرفته،و چنان شدهاند که به همۀ امور از خلال این دو مینگرند،و در نتیجه در ضمیر خود نیازی به رسالت نمیبینند.و پروردگار ما این خویشتن بزرگی آنان را از طریق مقایسه آنچه آنها دارند با آنچه از ملک و قوّت نزد خداست،درهم میکوبد و فرو میریزد.
« أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ الْعَزِیزِ الْوَهّٰابِ -یا آن که خزانههای پروردگار پیروزمند بخشندهات در نزد آنهاست.» هرگز...و یکی از خزانههای خدا رسالت است که آن را بر هر یک از بندگان مخلص خود که بخواهد فرو میفرستد.وانگهی آنچه نزد آنهاست در معرض این تهدید دائم قرار دارد که خدا با پیروزمندی خود آن را سلب کند و بازگیرد،چه آن بخشش و عطایی است از سوی خدا و ملک شخصی نیست.آن گاه بگذار آنچه را آنان دارند با آنچه نزد خداست مقایسه کنیم،و ببینیم از ظاهر زندگی که جزئی بسیار اندک از ملک خدای تعالی است چه چیزی در تملّک خود دارند:
« أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا -یا فرمانروایی آسمانها و زمین و هر چه میان آن دو هست از آن آنهاست؟» پروردگار ما آنان را به کوچکی و ناچیزی آنچه دارند و عظمت آنچه خدا دارد یادآور میشود،زیرا آنها-چنان که پیشتر اشاره شد-به منطق زور تکیه میکنند،و خدا خواسته است به آنها توضیح دهد که پیروزمند در قوّۀ منطق و نیز در منطق قوّت هموست.
راستی را که این انسان که غرور زمام او را به دست گرفته و با پروردگار خود میستیزد ناتوانتر از آن است که کوچکترین مقاومت و مبارزهای را تحمّل کند، پس خدا سلطانی متکبّر و بزرگی فروش را با میکربی که تازهترین دستگاهها از
کشف و دیدنش عاجز است میکشد،و آنچه را دارد در آنی از او میستاند.از مطالبی که در تاریخ ذکر میشود این است که مردم بر خلیفهای از خلفای عبّاسی شوریدند و چشم او را میل کشیدند،و لباسهایش را کندند و آنچه را از اموال مسلمانان در تملّک خود آورده بود مصادره کردند،تا آن جا که بر در مسجد به گدایی از مردم ایستاد.
پروردگار ما از فراز عرش خود با متکبّران و بزرگنمایان مبارزه میکند؛ میگوید:نیروهای مادّی و بشری و علمی خود را گرد آورید و به جستجوی هر سببی از اسباب قدرت برآیید،ولی سرنوشتتان جز سرنوشت اقوام پیشین نیست،آن جا که پیامبران را دروغگو خواندند و با حق به ستیزه برخاستند،خدا آنان را سرنگون و نابود کرد.
« فَلْیَرْتَقُوا فِی الْأَسْبٰابِ* جُنْدٌ مٰا هُنٰالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزٰابِ -پس با نردبانهایی خود را به آسمان کشند*آنجا لشکری است ناچیز از چند گروه شکست خوردۀ به هزیمت رفته.» پس هر چند بر اسباب قوت(تعداد و ساز و برگ و کارشناسی)تکیه کنند (سودی ندارد)،زیرا تشکیلات نظامی بر اثر ارادۀ الهی،مستقیما یا جلوهگر بر دست مؤمنان از هم فرو میریزد.کلمۀ«جند»مبتداست و«ما»از ادات تقلیل است و خدا با کاربرد آن خواسته است نیروی آنها را کوچک شمارد،و«هنالک» اشاره به مکان دور است که نیز برای کوچک شمردن به کار رفته است.پس معنای آن چنین میشود که بگوییم آن جا،آن دور دستها لشکر گونهای است شکست خورده،از چند گروه.و در روایات آمده است که مقصود در تأویل آیه همان مشرکانند در مکّه که برای جنگ با اسلام حزب ساخته بودند،و خدا به پیامبر خود مژدۀ شکست آنها و غلبۀ وی را بر آنان داد.
[12]
برای آن که پیامبر در راه دعوت برای حق استقامت ورزد،و با ستیزۀ کافران مقاومت کند /11 او را به مبارزات پیامبران با اقوام پیشین یادآور میشود و متذکّر میگردد که اینان نیز هم چنان که در مورد آنان روی داد،به زودی شکست
میخورند.
« کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ -پیش از آنها هم تکذیب کردند.» پس تکذیبشان تازگی ندارد،آن گاه فقط به طور اشاره مجموعهای از اقوام را یاد میکند:
« قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتٰادِ -قوم نوح و عاد و فرعون دارای چهار میخ.» این فرعون را از آن رو ذو الاوتاد(دارای چهار میخ)نامیدهاند که چون بر کسی خشم میگرفت دو دست و دو پا و سر او را بر زمین با میخ میدوخت یا به دو تختۀ متقاطع به شکل صلیب یا به تنۀ درخت خرما میکوفت.و گویند سبب این نامگذاری فزونی لشکرها و سپاهیان سیّار او بود که چون در اردوگاههای خود و اثنای استراحتشان در راه چادر میزدند تعداد چادرها و میخهای آنها بسیار زیاد میشد. (1)
[13]
تمام این اقوام پیامبران خود را تکذیب کردند،و نیز:
« وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ -و نیز قوم ثمود و قوم لوط و مردم ایکه.» که همان قوم شعیب(ع)بودند.
« أُولٰئِکَ الْأَحْزٰابُ -از آن جماعتها بودند.» پس به همان جا که آنان رفتند اینان نیز خواهند رفت.
[14]
آنها احزاب و جماعتهایی بودند که در طبیعت زندگی،و مکان و نیرو و ضعف با یکدیگر تفاوت داشتند /11 ولی دو چیز همۀ آنها را با هم گرد میآورد:
تکذیب نسبت به حق و پیامبران،و مجازات الهی که بدین سبب به آنها رسید.
« إِنْ کُلٌّ إِلاّٰ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقٰابِ -از اینان کس نبود مگر آن که پیامبران را تکذیب کرد،و به عقوبت من واجب آمد.»
1) 9) -المجمع،ج 7-8،ص 468.
این آیات تمثیلی است برای حقیقتی که آیۀ 3 دربارۀ هلاک نسلهای پیشین مطرح کرده است.
[15]
نابودی و هلاکی که بدان اقوام رسید امری بیعلّت و عارضی نبود، بلکه با حق حکمروا در زندگی هماهنگ بود که در ارادۀ خدا و قوانینی که در هستی وضع کرده است تمثّل یافته و نمودار است.حق همان حق است و زندگی به اساسی بودن خود همان زندگی است،پس کسانی که در رکاب تکذیب کنندگان راه میروند یا در هر زمان و مکان همراه خط آنانند از این نتیجۀ قطعی مستثنی نیستند.
« وَ مٰا یَنْظُرُ هٰؤُلاٰءِ -اینان انتظاری ندارند.» خواه کافران قریش یا طاغوتان امروز که بر سرنوشت ملتها حکم میرانند و با خدا و اسلام میجنگند،همه اینان انتظاری ندارند، « إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً مٰا لَهٰا مِنْ فَوٰاقٍ -جز بانگی سهمناک چنان که آدمی را دیگر بازگشتی نباشد.» ضرورت ندارد که آن بانگ از سوی جبرائیل باشد یا یکی از فرشتگان شدّت-علیهم السلام-،بلکه ممکن است صفیر گلولهای باشد که مجاهدان بر مستکبران میاندازند،و ممکن است انقلابی مردمی و ریشهدار باشد که تر و خشک موجودیّت آنها را بخورد و بسوزاند.
«فواق»به معنی بازگشت است،و از این ماده است«فواق الناقة»یعنی وقتی بین دو نوبت شیر دوشیدن شیر به پستان شتر بازآید،و افاقۀ بیمار از بیماری وقتی است که تندرستی او بازگردد،و در مورد آنها،وقتی عذاب بر آنها نازل شود رجوع و بازگشتشان به حق پذیرفته نمیشود،و تفسیر این کلمه را در گفتۀ خدای تعالی در آیه سوّم مییابیم که گوید: /11 « وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ -و گریزگاهی نبود».
پس در این صورت،تکیه کردن آدمی بر نیروی مال و لشکر و بالیدن به آن دو در مقابل حق امری است خطرناک که انسان را بر اثر جدا شدن از حق در زندگی،به هلاکت میکشاند.
وَ قٰالُوا رَبَّنٰا عَجِّلْ لَنٰا قِطَّنٰا قَبْلَ یَوْمِ اَلْحِسٰابِ (16) اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ اُذْکُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ ذَا اَلْأَیْدِ إِنَّهُ أَوّٰابٌ (17) إِنّٰا سَخَّرْنَا اَلْجِبٰالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ اَلْإِشْرٰاقِ (18) وَ اَلطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوّٰابٌ (19) وَ شَدَدْنٰا مُلْکَهُ وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ اَلْخِطٰابِ (20) وَ هَلْ أَتٰاکَ نَبَأُ اَلْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا اَلْمِحْرٰابَ (21) إِذْ دَخَلُوا عَلیٰ دٰاوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اِهْدِنٰا إِلیٰ سَوٰاءِ اَلصِّرٰاطِ (22) إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَکْفِلْنِیهٰا وَ عَزَّنِی فِی اَلْخِطٰابِ (23) قٰالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِکَ إِلیٰ نِعٰاجِهِ وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ اَلْخُلَطٰاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ قَلِیلٌ مٰا هُمْ وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رٰاکِعاً وَ أَنٰابَ (24) فَغَفَرْنٰا لَهُ ذٰلِکَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفیٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ (25) یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی اَلْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ اَلْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ إِنَّ اَلَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ اَلْحِسٰابِ (26)
به راستی فریبایی قوّت در زندگی فریبایی بزرگ و خطرناکی است،و کسی که از فریفتگی بدان وارهد بیگمان به صورتی سادهتر بر دیگر فریفتگیها چیره میشود،زیرا انسان از دشواریها عبور میکند و بر مرکب کارهای هراسناک و مخاطرهها،در پی کسب تسلّط و چیرگی،سوار میشود،اگر از این تسلّط در گذرد یا بدان دست یابد ولی آن را جز در راه خیر به کار نبرد،در آن صورت بر امیال خود و بر فشارهایی که او را در برگرفته پیروز میشود.
در همان حال که این سوره از کسانی با ما سخن میگوید که این فریبندگی آنها را از پای درآورد و بر آن شدند که به قوّت خود ببالند و با پروردگارشان بستیزند و به خدایان برساختۀ خویش که مظهر تسلّط آنهایند بنازند،و گروهی که مهتران کافرانند به نام آن خدایان با خدای یکتا مخالفت ورزند،این درس قرآنی مثالی زنده از داود(ع)برای ما میزند که این فریبندگی را از سر گذرانید.پس با آن که وی از قوّت ظاهری در زمین برخوردار بود،و پرندگان و کوهها و آهن رام و مسخّر او شده بود،به نیروی خود فریفته نشد و بدان نبالید،بلکه دم به دم از طریق تسبیح پیاپی خدا بدو نزدیک شد و آن گاه خدا او را از لحاظ تشریعی و واقعی در زمین جانشین ساخت.
از اعطای سلطه و ولایت امر از جانب خدا به پیامبر خود،داود(ع)پس از پایداری او بر حق،درمییابیم که ذات متعال او ولایت خود را به هر صاحب قدرتی عطا نمیکند بلکه به کسانی میدهد که زمام ملک و قدرت را در دست دارند و ملک
و قدرت زمام آنان را در دست ندارد.
[16]
معمولا کافران خواستار شتاب در رسیدن عذاب خدا نمیشوند،و با پیامبران به ستیزه و جدل میگویند:اگر دعوت شما راست است از پروردگار خود بخواهید که عذاب را بر ما فرو بارد.سیاق قرآنی در این سوره پاسخگویی بدین ستیزه و مبارزهطلبی کافران را رها میکند،و ما را متوجّه بررسی تاریخ میسازد،زیرا خدای متعال زندگی را طبق قوانینی که معیّن کرده و با علم و حکمت خود برگزیده،به جریان انداخته است،و سنّتها و قوانین خود را،هر چند جاهلان با آنها بستیزند، دگرگون نمیسازد.پس اوست که امور آفریدگان را بر حسب حکمت و نه بر حسب عکس العملهای دیگران،میگرداند که پروردگار ما از این مراتب بسی والاتر است.
بلی،خدا در شرایطی خاصّ سنّتی را دگرگون میسازد،زیر چیزی پروردگار ما را ناتوان نمیکند و فرمان او فراتر از سنّتها و قوانین است،ولی با وجود این با علم و حکمت دخل و تصرّف میکند.
« وَ قٰالُوا رَبَّنٰا عَجِّلْ لَنٰا قِطَّنٰا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسٰابِ -و گفتند:ای پروردگار ما،نصیب ما را پیش از فرا رسیدن روز حساب به دست ما بده.» و«قط»سهم و نصیب است،پس آنها از خدا میخواهند که سهمی از عذاب را که سزاوار آنند به آنها برساند تا دریابند که اکنون بر باطلند.ولی خدا همواره این درخواست را اجابت نمیکند،و این به سبب اموری چند است:
یکم:این که ذات عزّ و جلّ نسبت به بندگان خود مهربان است،پس اگر نادانی روزی آنان را به کفر و ستیزه بکشاند،بیدرنگ عذابشان نمیکند،چه انسان گاه نادانی میکند و سپس خطایش بر او معلوم میگردد و به سوی پروردگار خود باز میگردد.
دوم:برای آن که چنان کاری مخالف حکمت زندگی است،چه خدا زندگی را برای آزمون آفریده و این کیفیّت اقتضا میکند که عذاب مستقیما پس از
گناه نباشد،و اگر خدا چنان میکرد هیچ کس از او نافرمانی نمیکرد،ولی فرمانبردارییی که خدا میخواهد آن طاعتی است که به انگیزۀ شناخت بدو و بیم از آیندۀ نافرمانی،و آگاهی از نتایج فرمانبرداری صورت گیرد.خدای تعالی گوید:
« وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النّٰاسَ حَتّٰی یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ -اگر پروردگار تو بخواهد،همۀ کسانی که در روی زمینند ایمان میآورند.آیا تو مردم را به اجبار وامیداری که ایمان بیاورند؟» (1)و گوید:« وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ -اگر خدا بخواهد که مردم را به گناهشان هلاک کند،بر روی زمین هیچ جنبندهای باقی نگذارد، ولی عذابشان را تا مدّتی معیّن به تأخیر میافکند.و چون اجلشان فرا رسد،یک ساعت پس و پیش نشوند» (2)و امام صادق(ع)گفت:
«چون ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را دید،روی بگرداند و مردی را دید که زنا میکند،پس بر او نفرین کرد،و او بمرد،سپس دیگر را بدید و نفرین کرد و او هم بمرد،آن گاه سه تن را بدید و نفرین کرد و آن سه بمردند،سپس خدا بدو وحی کرد که ای ابراهیم درخواست تو مستجاب است پس بندگان مرا نفرین مکن،زیرا اگر من میخواستم آنان را نمیآفریدم،من آفریدگانم را به سه دسته آفریدهام، دستهای که مرا میپرستند و هیچ چیزی را شریک من نمیآورند که به آنان پاداش نیک میدهم،و دستهای که جز مرا میپرستند که چیزی از دست من نمیرود،و دسته که خود جز مرا میپرستند و من از پشت آنها کسانی را به وجود میآورم که مرا میپرستند». (3)
سوّم:برای آن که بر مردم حجّت را تمام کند،و آنان با وجود فرصتی که پروردگار در دنیا به آنها داده است پس از مرگ از او درخواست میکنند که به دنیا
برگردند تا کار را از سر گیرند،خدای تعالی گوید:« حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ -چون یکیشان را مرگ فرا رسد،گوید:ای پروردگار من،مرا بازگردان*شاید کارهای شایستهای را که ترک کرده بودم به جای آورم». (1)
بعضی از مفسّران گفتهاند:معنی«قطّ»نصیب است و آنها نصیب از بهشت خواستهاند /11 (نه سهم عذاب را)و این به عنوان استهزا و مسخره بوده است و بدین سان سه اصل دینی را تکذیب کردهاند:«معاد»را پس از آن که نخستین اصل،«توحید»را تکذیب کردند،بدان گاه که گفتند:« أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وٰاحِداً -آیا همۀ خدایان را یک خدا گردانیده است؟» (2)و دومین اصل«نبوّت»را تکذیب کردند بدان گاه که گفتند:« أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنٰا -آیا از میان همۀ ما وحی بر او نازل شده است؟». (3)
به هر حال خواه این باشد یا آن،خدا امیال آنها را اجابت نکرد،بلکه مثالی از وضع داود زد که خداوند پاداش(و قطّ)او را به زودی در دنیا داد،بیآن که چیزی از پاداش او در آخرت بکاهد.
[17]
و این چنین اهل رسالت را میسزد که از چنان سخنانی اندوهگین نشوند،گرچه تحمّل آن وقتی توهینی به مقدّسات ایشان وارد میکند بسیار دشوار است،و برای همین است که خدا به پیامبر خود سفارش میکند صبر پیشه سازد.
« اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ -بر هر چه میگویند صبر کن.» آن گاه سیاق آیات ما را متوجّه مثالی از تاریخ میسازد،و دقیقا از زندگی داود(ع)که معارض و بر عکس غرور کسانی است که به سبب قدرت و سلطه کافر شدند و همین امر آنها را به ستیزه با خدای عزّ و جلّ گشایند.
« وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوّٰابٌ -و از بندۀ ما داود قدرتمند که
همواره به درگاه ما توبه میکرد،یادآور.» هنگامی که قرآن پیامبر را یادآور برادران پیشین خود از پیامبران میشود و او را با ایشان و با صبرشان در سختی و آسایش،و فراتر بودنشان بر عوامل مؤثر در زندگی دنیا انس و همسویی میدهد،و نیز هنگامی که پیامبر ما را یادآور صبر و ذکر انبیاء میشود و این که ایشان در همه حال حتی هنگامی که زخارف دنیا بر درهایشان انبوه شده بود به درگاه خدا توبه میکردند،سنّت و روشی پیموده شده را در برابر ما قرار میدهد و راهی هموار را برابر ما میگشاید که باید بر آن پایداری ورزیم و بر هر آزاری در آن راه صبر کنیم.
اکنون بگذار داود را به یادآوریم.او قدرتمند صاحب دست بود،و«الید- دست»همان قوّت است و داود اسباب و عوامل قوت را دارا بود،پس او از جهتی قوی بود و قرآن از او به«ذی الایدی-صاحب دستها»تعبیر کرده است،و«ید- دست»کنایه از قوّت /11 و قدرت است.او از جهتی دیگر مؤمن هم بود و نشانۀ ایمان او توبه است و بر بشر دشوار است که میان این دو صفت را جمع کند،زیرا عادتا صاحب قوّت آرزوی زخارف زندگی را دارد و به دنبال آنها میدود،گرچه با حق مخالفت ورزد.
مؤمن هم چنان که به قوّت نیازمند است تا طرحهای خود را در زندگی اجرا کند و به هدفها و خواستهای خود برسد،به ایمان نیز نیازمند است،و این نیازمندی برای آن است که هر چه قوّت او را به ساحل غرور و نافرمانی بکشاند وی به انگیزه ایمان با توبه به درگاه پروردگار خود باز گردد.
[18-19]
این آیات از گوشهای از قوّتی که داود در حکومت خود بدان دست یافته بود با ما سخن میگوید،که زندگی با هر دو بخش جامد و پویای خود تسلیم او شده بود،و زندگی این چنین به هر کس که از حق پیروی کند سر فرود میآورد،زیرا او افزون بر نیروی غیب که در آن صورت بدو کمک میکند،به سببها و قوانینی راه مییابد که رام کردن و تسخیر زندگی را برایش ممکن میسازد،زیرا پردههای میان او و حقایق آفرینش فروافتاده و همه چیز بدو پاسخ موافق میدهد.
« إِنّٰا سَخَّرْنَا الْجِبٰالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْرٰاقِ -ما کوهها را رام کردیم،و کوهها هر شامگاه و بامدادان با او تسبیح میکردند.» هر چیزی همواره خدا را تسبیح میکند،ولی ما تسبیح آن را نمیفهمیم، چنان که خدای تعالی گوید:« تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰکِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کٰانَ حَلِیماً غَفُوراً -هفت آسمان و زمین و هر چه در آنهاست تسبیحش میکنند و هیچ موجودی نیست جز آن که او را به پاکی میستاید،ولی شما ذکر تسبیحشان را نمیفهمید.او بردبار و آمرزنده است». (1)خدا کوهها را واداشته بود که چون داود(ع)تسبیح کند با او تسبیح کنند،و شاید از این آیه دریابیم که نیروهای موجود در آنها همچون سنگهای گرانبها و موادّ سوختی را(بدو)عطا کرده بود.
« وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوّٰابٌ -و پرندگان بر او گرد میآمدند،همه فرمانبردار او بودند.» یعنی او را مجموعهای بود که هر گونه میخواست از آن بهره میجست.
شاید در گذشته اگر انسان این آیات را میشنید آنها را غریب میشمرد،امّا با پیشرفت بشریّت در زمینۀ دانش،اکنون در بسیاری از امور و کارها به کوهها متّکی است، /11 هم چنان که کوششهایی-که بسیاری از آنها موفق شده است-برای بهره جستن از پرندگان در عرصههای گوناگون زندگی شده است،و هم اکنون آزمایشهایی جدّی برای کمک گرفتن از آنها در امور پزشکی و نظامی به عمل میآید،و از داستان سلیمان که در سورۀ سبأ گذشت معلوم میشود که آن حضرت(ع)پرنده را برای استکشاف روانه میکرد.
[20]
افزون بر این نیروهای مادّی و امکاناتی که چون عنصری فعّال در حکمرانی و چیرگی داود وارد میشود،خدا خواست که قوّت و امکان یافتن او را روز به روز بیفزاید،و اگر ستمگر میبود گذشت روزها جز به ناتوانی و سستی
1) 16) -الاسراء44/.
نمیافزود.
« وَ شَدَدْنٰا مُلْکَهُ -و فرمانروائیش را استواری بخشیدیم.» با سببهای گوناگون قوّت،و این از ناحیۀ مادّی بود،امّا از لحاظ تشریعی (قانونگذاری)و اداری آنچه حکمرانی و سلطنت او را نیرو میبخشید بدو عطا کرد.
خدای تعالی گوید:
« وَ آتَیْنٰاهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطٰابِ -و او را حکمت و فصاحت در سخن عطا کردیم.» «حکمت»یعنی آن که انسان از لحاظ علم به آفریدگان و به خویشتن احاطه داشته باشد و بداند چگونه دخل و تصرّفی درست در آنها بکند.امّا«فصل الخطاب»همان کلامی است که طرف دیگر حقیقت را چنان بفهمد که موجب شک و تردید را قطع کند و پردۀ نادانی را فرو افکند.پس داود(ع)به حکمت خود به حقیقت دست یافته بود و آن را به روشنترین و فصیحترین بیانی باز میگفت،و این دو امر از مهمترین چیزهایی هستند که برای مدیر مسئول لازمند خواه در موقعیتی خطیر چون مقام ولایت،یا کمتر از آن مانند سرپرستی خانواده یا بنیاد یا سازمان.
متون اسلامی بر ضرورت گزینش مناسبترین شیوۀ کار تأکید میکند هم چنان که بر محتوا نیز تأکید دارد،خدای تعالی گوید:« اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ -مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت بخوان». (1)
[21]
سیاق مطلب باز میگردد تا از زندگی داود(ع)که بازگشت او به سوی خدای عزّ و جلّ در آن نمودار میشود،مثالی برای ما بزند،و این در داستانی است که برای او روی داده است:در حالی که وی در محراب خود نماز میگزارد،
1) 17) -النّحل125/.
ناگهان دو تن دیوار را میشکافند و بر او ظاهر میشوند،آن دو از راه طبیعی که همان در باشد نزد او نیامدند.
« وَ هَلْ أَتٰاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرٰابَ -آیا خبر آن مدّعیان را شنیدهای که از دیوار محراب برآمدند؟» صیغۀ سؤال در این جا عشق به آگاه شدن را در آدمی برمیانگیزد و گوشهای او را برای پرسنده تیز میکند که چیزی را از وی میپرسد که نمیداند، بویژه آن که مورد سؤال طرفه داستانی است شگفت انگیز،یعنی بالا رفتن از دیوار محراب به قصد داوری بردن به نزد صاحب آن!.آیا خبری شگفت انگیزتر از این شنیدهای؟ [22]
فصلهای این داستان به گونهای اعجازآمیز به یکدیگر میپیوندد،از تعبیر و طرح و عرضۀ مطلب و پرتوافکنی آیات بر نقاط و مواضع مهمّ آن،که با هدفهای قرار گرفتن آن در این سیاق قرآنی که از سلطه و از شهریار توبه کار سخن میگوید، هماهنگی و انسجام دارد.
به طبع هنگامی که این دو مدّعی بدین گونه بر داود وارد شدند،بیم او را فرا گرفت.
« إِذْ دَخَلُوا عَلیٰ دٰاوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ -وقتی بر داود وارد شدند،وی از آنها ترسید،» چرا با آن که ترسیدن از مردم مناسب پیامبران نیست،داود ترسید؟ شاید پروردگار ما خواسته است این نکته را در برابر بیان خود دائر بر وسعت ملک داود یادآور شود تا به بشر بگوید شما هر چند قدرت یابید بالأخره بشرید و خدایانی نمیشوید،و بشر به طبیعت خود میترسد،و جهل میورزد و...و...پس در این صورت چرا انسان مغرور شود و بدانچه دارد بنازد؟این داود است،شهریاری که پرندگان و کوهها رام او شدهاند و پیامبری است گرامی که وقتی دو مرد از دیوار محراب بر او وارد میشوند به هراس میافتد.
داود آثار ترس را در ضمیر خود نهان داشت و شاید آثار ترس و بیم در چهرۀ
او هویدا شدند.
« قٰالُوا لاٰ تَخَفْ -گفتند:نترس!» و کار خود را بدو عرضه کردند و گفتند:
« خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ -ما دو مدّعی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده است،» یعنی تجاوز و تعدّی کرده است.
« فَاحْکُمْ بَیْنَنٰا -پس میان ما داوری کن.» از او خواستند که میان آن دو داوری کند،ولی شرط کردند که حکم او، « بِالْحَقِّ -به حق باشد،» و شرطی دیگر افزودند و گفتند:
« وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اهْدِنٰا إِلیٰ سَوٰاءِ الصِّرٰاطِ -و پای از عدالت بیرون منه،و ما را به راه راست هدایت کن.» مهم نیست که قاضی تنها به حق داوری کند بلکه باید رسیدن او به حق از راه درست باشد،چنان که بر اصول شرعی نتیجه گیری حکم تکیه کند تا اوّلا دو طرف دعوی را به حق رهنمون شود و ثانیا با خرسندی و قانع شده از داوری او از نزدش بیرون روند.
[23]
پس از آن که آن دو تمام شروط خود را بدو عرضه داشتند،آن کس که صاحب یک میش بود موضوع را بر داود(ع)عرضه کرد و منتظر داوری و آگاهی از آن شد.گفت:
« إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ -این برادر من است و او را نود و نه میش است و مرا یک میش.» شاید دیگری طمع داشته که تعداد صد میش را کامل کند،یا برای آن که میش نژادۀ این یک برّهای برای او بزاید، « فَقٰالَ أَکْفِلْنِیهٰا -پس گفت:آن را هم به من واگذار.» تا آن را به میشهای خود ملحق کنم و مسئولیّتش را بر عهده گیرم،و با
گفتار خود که حاوی ستایش و تمجید بود دل مرا ربود، « وَ عَزَّنِی فِی الْخِطٰابِ -و در گفتگو بر من چیره شد.» یعنی با حجتها و نیرنگهای خود بر من چیره شد و من آن را پذیرفتم.
[24]
پس از آن که خواهان سخن خود را گزارش کرد،داود شتاب ورزید و ضدّ طرف دیگر حکم صادر کرد،بی آن که به دفاع او گوش دهد و بی آن که دلیلی از خواهان بطلبد.
« قٰالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِکَ إِلیٰ نِعٰاجِهِ -گفت:او که میش تو را میخواهد تا به میشهای خود بیفزاید بر تو ستم میکند.» سیاق مطلب عبرتی جانبی را درباره این داستان الهام میکند که در خطر شراکت میان طرفهای شریک وجود دارد و تنها ضامن اجتناب از این خطر همانا ایمان است.
« وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْخُلَطٰاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ -و بسیاری از شریکان بر یکدیگر ستم میکنند،» و از قاعدۀ ستم و تجاوز که خوی اکثریّت شریکان است کسانی مستثنی میشوند:
« إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ قَلِیلٌ مٰا هُمْ -جز کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند-و اینان نیز اندکند-.» آنچه آنها را به تجاوز وا میدارد همان خواهشها و شهوتهایشان است که در مجموعهای از /11 صفات منفی همچون حسد و طمع و دنیا دوستی و...و...نمودار است.امّا مؤمنان با ایمانی که ایشان را مصون و در امان نگه میدارد و با کردار شایستهای که ایمان را استوار میکند و ایشان را به کار نیک عادت میدهد،بر تمام آن صفات ناپسند چیره میشوند.امّا مؤمنانی که شهوتهای خود را به خاک افکنده باشند اندکند.
داود(ع)با این گریز قضیه را به سود صاحب یک میش پایان داد،امّا بقیّۀ این آیه افزودگییی از سوی خدای عزّ و جلّ است که متضمّن انتقادی از اقدام اوست-علیه السلام-و بیان خطایی است که شتابان از او سر زد و سرانجام موضع او نسبت به اندرز خداست بدو.
« وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ -و داود دانست که او را آزمودهایم.» آزمون خدا از داود که هشیارانه متوجّه آن شد و بیدرنگ تصوّرش کرد چه بود؟آن جا که این آزمون به صورت نزاع میان دو کس انجام گرفت که در واقع دو فرشته بودند و خدا خواست از خلال قضیۀ آن دو،طریقۀ داوری داود را بداند.
دربارۀ این آیه دو قول است:
یکم:کسانی که از دیوار بالا آمدند همانا فرشتگان بودند و هدف آزمایش داود(ع)بود ولی او نمیدانست که آنها فرشتهاند،وانگهی با این درخواست خود نمیخواستند که داود دربارۀ میشها به معنی ظاهر و متعارف آن برای آنها داوری کند،زیرا اساسا میشی نداشتند،و چنان قضیّهای برای آنها روی نداده بود،بلکه مرادشان آن بود که وی را متوجّه قضیهای اجتماعی سازند،امّا او در آغاز متوجه مقصد آنها نشد،سپس دریافت و به درگاه پروردگارش توبهای نصوح وار کرد.
و آن قضیّۀ اجتماعی آن بود که وی نود و نه زن اعمّ از آزاد و کنیز داشت، و عاشق /11 زنی زیبا از آن مردی از بنی اسراییل شد که بدو اوریا میگفتند.آن گاه خواست آن زن را به همسری گیرد تا شمارۀ صد زن برای او کامل شود،پس او را به یکی از جنگها فرستاد تا کشته شود و کارش به پایان رسد،در نتیجه او کشته شد و داود آن را به همسری گرفت.آن گاه آن فرشتگان خواستند این خطای داود را بر او روشن سازند.در روایت آمده است که:«داود-علیه السلام-به سردار خود که او را(به جبهه)فرستاده بود نوشت صندوق(جان پناه)را میان خود و دشمنت بگذار،و اوریا پسر حیان را جلوتر از صندوق بگمار،او نیز وی را جلوتر انداخت،و
او کشته شد.چون اوریا کشته شد آن دو فرشته بر او در آمدند و نشستند و داود با زن اوریا که در عدّه خود به سر میبرد زناشویی نکرده بود،و او در روز عبادت خود در محراب خویش بود،پس آن دو فرشته از سقف خانه وارد شدند و برابر او نشستند، داود از آن دو ترسید و آن دو گفتند:« لاٰ تَخَفْ خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اهْدِنٰا إِلیٰ سَوٰاءِ الصِّرٰاطِ -مترس! ما دو مدّعی هستیم که یکی بر دیگری ستم کرده است.میان ما به حق داوری کن و پای از عدالت بیرون منه و ما را به راه راست هدایت کن»، (1)داود را آن زمان نود و نه زن اعمّ از صاحب مهر تا کنیز بود،آن گاه یکی از آن دو به داود گفت:« إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَکْفِلْنِیهٰا وَ عَزَّنِی فِی الْخِطٰابِ -این برادر من است.او را نود و نه میش است و مرا یک میش.میگوید:آن را هم به من واگذار و در گفتگو بر من چیره شد» (2)یعنی بر من ستم راند و با من درشتی کرد و مرا مقهور ساخت.پس داود،چنان که خدای عزّ و جلّ حکایت کرده است،گفت:« لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِکَ إِلیٰ نِعٰاجِهِ -او که میش تو را از تو میخواهد تا به میشهای خود بیفزاید بر تو ستم میکند» (3)تا آن جا که فرماید:« وَ خَرَّ رٰاکِعاً وَ أَنٰابَ -به رکوع در افتاد و توبه کرد». (4)(مفسّر یا راوی)گوید:آن گاه فرشتهای که ضدّ او دادرسی شده بود خندید و گفت:این مرد ضدّ خود حکم کرد؛داود گفت:در حالی که نافرمانی کردهای میخندی؟من همّت بر آن گماشتم که خاشاک بر دهانت ریزم.(راوی) گوید:آن گاه آن دو به هوا برخاستند و فرشتهای که ضدّ او دادرسی شده بود گفت:کاش داود میدانست که او از من سزاوارتر است که خاشاک بر دهانش ریزند؛پس داود موضوع را دریافت و خطای خود را به یاد آورد و چهل روز در سجده بماند و شبانه روز میگریست و جز به هنگام نماز برنخاست،چندان که پیشانیش
زخم شد و خون از دیدگانش روان گشت». (1)
بدین سان پادشاهانی را مییابیم که در جستجوی چنین فرهنگی نزد مدّعیان دینداری هستند تا آن را منتشر کنند و خود را از تباهکاریهایی که مرتکب میشوند تبرئه سازند.
فخر رازی در تفسیر کبیر خود آورده است که وی در مجلسی حاضر بود،و یکی از شاهان بزرگ در آن مجلس حضور داشت،و میخواست به سببی که اقتضا میکرد آن گفتۀ فاسد و داستان پلید را مقرّر و مسلّم به سازد،و فخر رازی در جهت بیان فساد این رأی و خاموش کردن آن پادشاه به پیش رفت.
این قول در بیشتر روایات،به خاطر متن آن که معارض با کرامت و پرهیزگاری انبیاء است،مردود است،و از شیخ صدوق،رحمه اللّٰه،به اسناد او به ابی عبد اللّٰه(ع)آمده است که وی به علقمه فرمود:
«به راستی که خرسندی کامل مردم به دست نمیآید و زبانهایشان بسته نمیشود،آیا به داود(ع)نسبت ندادند که پرندهای را دنبال کرد تا چشمش بر زن اوریا افتاد و دلبستۀ وی شد،و شوهر وی را جلوی صندوق(جان پناه)قرار داد تا کشته شد،آن گاه آن زن را به همسری گرفت»، (2)و امام امیر المؤمنین(ع)گوید:
«هر مردی را به نزدم بیاورند که ادّعا کرده باشد داود زن اوریا را به همسری گرفته او را دو بار به تازیانه حدّ میزنم،حدّی برای نبوّت و حدّی برای اسلام». (3)
و ما این رأی را در تورات موجود در دست مردم مییابیم،و همین دلیل بر آن است که بیگمان آن کتاب تحریف شده،و گرنه چگونه به حکمرانی،بلکه به پیامبری از انبیاء خدا چنین تهمت پستی را توان زد،در حالی که او امین رسالت
خدا و بندگان او بوده است؟ مشکلتر در این امر این که این رأی به بسیاری از تفسیرهای ما راه یافته،و هنگامی که افکار خود را در تفسیر قرآن از تورات تحریف شده اقتباس کنیم،و چنین ظلم و کجروی و این نادرستیها را به انبیاء نسبت دهیم،در این صورت زیانی نمیبینیم که مردی همچون متوکّل عبّاسی،یا معاویة بن ابی سفیان و پسرش یزید بر ما حکم رانند،زیرا وقتی فرهنگ ما آلوده بدین افکار باطل باشد،زودا که ما را به پیروی از سلاطین و پادشاهان ستمگر،بدین باور که خلیفگان خدا /11 و امینان رسالتاند،بکشاند.
دوم:آزمونی که داود عرضۀ آن شد،همان شتابزدگی و سرعت مبادرت او در صدور حکم بود بی آن که از صاحب یک میش دلیلی بخواهد،یا به نظر و دفاعیّات خوانده گوش فرا دهد،چه-از لحاظ شرعی و منطقی-برای قاضی جایز نیست که پیش از تحقیق در قضیهای و توجّه به دیگر جوانبی که بدان مربوط میشود حکمی صادر کند.
امام رضا(ع)پس از آن که دستش را بر پیشانی خود کوفت،در حالی که رأی اوّل را رد میکرد و رأی دوّم را بیان میفرمود گفت:«ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم.شما به پیامبری از انبیاء خدا-علیهم السّلام-نسبت دادهاید که در نماز خود سستی نمود،تا آن جا که به دنبال پرنده بیرون آمد،سپس گناهی فاحش و سپس قتل کرد؟(طرف سؤال گفت):ای زاده رسول خدا!پس گناه او چه بوده؟گفت:وای بر تو!در واقع داود-علیه السّلام-پنداشت که خدا آفریدهای داناتر از او نیافریده است،از این رو خدای عزّ و جلّ آن دو فرشته را نزد او فرستاد که از دیوار محراب بالا آمدند و(یکی از آن دو)گفت:« خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اهْدِنٰا إِلیٰ سَوٰاءِ الصِّرٰاطِ* إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَکْفِلْنِیهٰا وَ عَزَّنِی فِی الْخِطٰابِ -ما دو مدّعی هستیم که یکی بر دیگری ستم کرده است.
میان ما به حق داوری کن و پای از عدالت بیرون منه و ما را به راه راست هدایت
کن*این برادر من است،او را نود و نه میش است و مرا یک میش.میگوید:آن را هم به من واگذار،و در گفتگو بر من چیره شد». (1)پس داود-علیه السلام-ضد خوانده شتاب ورزید و گفت:« لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِکَ إِلیٰ نِعٰاجِهِ -او که میش تو را از تو میخواهد تا به میشهای خود بیفزاید بر تو ستم کرده است»و از خواهان دلیلی بر آن خواسته نطلبید و روی به خوانده نکرد که بدو بگوید:تو چه میگویی؟و این خطای او در آئین دادرسی بود نه آنچه شما بر آن رفتهاید(و ادّعا میکنید)آیا نشنیدهای که خدای عزّ و جلّ میگوید:« یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ... -ای داود!ما تو را خلیفۀ روی زمین گردانیدیم.در میان مردم به حق داوری کن...تا پایان آیه».آن گاه(راوی گفت:ای زاده رسول خدا پس داستان او با اوریا چیست؟امام رضا(ع)گفت:
در زمان داود(ع)هر گاه شوهر زنی میمرد یا کشته میشد آن زن پس از او هیچ گاه،تا ابد همسری نمیگزید،پس نخستین کسی که خدای عزّ و جلّ او را آزاد گذاشت که با زنی که شوهرش کشته شده همسری کند داود(ع)بود،بنا بر این چون اوریا کشته شد و زمان عدّۀ زنش به پایان رسید،داود زن اوریا را به همسری گرفت،و این چیزی بود که به لحاظ اوریا بر مردم دشوار آمد». (2)
« فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رٰاکِعاً وَ أَنٰابَ -پس از پروردگارش آمرزش خواست و به رکوع در افتاد و توبه کرد.» وی مجالی برای وسوسههای شیطان و تشویق به تأخیر کردنهای او نگذاشت،بلکه بیدرنگ به آمرزش خواهی و توبه شتافت،و چه دری برای توبه گشودهتر و فراختر از نماز و دعاست؟آیا خدای تبارک و تعالی نمیگوید:« قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ -بگو:اگر دعای شما نبود پروردگار من به شما نمیپرداخت» (3)و دربارۀ نماز گفت:
« وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی الْخٰاشِعِینَ -از شکیبایی و نماز یاری جویید.و این دو کاری دشوار است جز برای سرسپردگان فروتن». (1)
[25]
و هنگامی که شروط توبه در نفس او کاملا فراهم آمد،از راست بودن پشیمانی،و اصلاح آنچه تباه کرده بود و زاری به درگاه پروردگار با دلی شکسته،پروردگار توبهاش را پذیرفت.
« فَغَفَرْنٰا لَهُ ذٰلِکَ -پس ما این خطایش را بخشودیم.» توبه خطای انسان را میزداید،و آثار بازگشتی آن را محو میکند،خواه در سطح فرد یا در اجتماع،و بلکه گام برداشتن به سوی توبه به انسان مصونیّتی بیشتر میبخشد و او را از خطر هلاک بر اثر گناهان و خطاها حفظ میکند،و برای انسان هیچ چیز زیانبخشتر از گناهی نیست که بدان فریفته شود و بنازد و خطایی که با خویشتن بزرگی بر آن اصرار ورزد.
و مهمترین دادههای توبه آن است که درجات انسان را نزد پروردگارش بالا میبرد و جایگاهی والا را در بهشت به میراث بدو میدهد.
« وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفیٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ -او را به درگاه ما تقرّب است و بازگشتی نیکو.» این بر خلاف تصوّرات منفی انسان است که میپندارد تو به سبب خواری او میشود و گردنفرازی و بالیدن به گناه همان روش بهتر است،زیرا در نظر او راه بالا رفتن و والا شدن است.
قرآن از آن رو اعتراف به خطا و توبۀ از آن را،از وضع پیامبر دانا داود که خود و پسرش سلیمان به اوج تسلّط رسیده بودند برای ما مثال میزند که توبه کردن بر آدمی هنگامی که موقعیّتی پیشرفته در جامعه داشته باشد،دشوار است.چنان که اگر پدر خانوادهای یا دانشمندی در برابر پیروانش باشد،و این دشواری وقتی به قلّۀ خود میرسد که انسان حکمران و دانایی در سطح داود باشد و شاید همین امر از
1) 28) -البقره45/.
حکمتهای عرضه شدن پیامبران بر آزمون است.و خدا ایشان را به خود وامیگذارد و لحظههایی چند عصمتشان را از آنان برمیدارد و ایشان مرتکب لغزشهایی میشوند، سپس به درگاه خدا توبه میکنند تا رهبرانی شایسته برای بشریت در میدان توبه -که بزرگترین میدان است-باشند،هم چنان که در دیگر میدانها نیز رهبران مردمند.بر ما که اکنون در حال مبارزه و نبرد هستیم واجب است که آن بزرگان را چنان که خدا به ما فرمان داده به یاد آوریم تا هیچ یک از ما خود را فراتر و بزرگوارتر از انتقاد و شنیدن آراء مردم دربارۀ اقدامات خود نگیرد و نپندارد و در نتیجه هیچ یک از ما به نام این که نمایندۀ پیشاهنگ پیشرو جامعه است خود را بالاتر از جامعه نشمارد.
[26]
مهمترین شروط حکمرانی که در خونها و اموال مردم تصرّف میکند، این است که بر محور حق بگردد،ولی چگونه صداقت حکمرانی که مدّعی است به حق حکومت میکند شناخته میشود؟بیگمان هنگامی که با هوای خود مخالفت ورزد و از تصمیمی که گرفته،در صورتی که بفهمد خطا بوده،بازگردد و در برابر مردم بدان اعتراف کند و به درگاه خدا توبه آورد و روش خود را اصلاح کند.
از این جاست که میبینیم روند قرآنی ما را یادآور میشود که پروردگار بندهاش داود را،پس از آن که او را آزمود دانست که با هوای خود مخالفت میورزد،و چون خطای خویش را بشناسد از آن باز میگردد،در زمین خلیفه(و جانشین خود)گردانید.
« یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ -ای داود،ما تو را خلیفۀ روی زمین گردانیدیم.» همانا زمین و آنچه در آن است از بشر و جانداران و خاک امانتی است بر گردن تو و بر گردن هر حکمرانی و این امانت مصون و محفوظ نمیماند مگر به حکم راندن حق،امّا اگر به باطل حکم رانی زمین و آنچه از جانداران و مردم را که بر آن است به فساد میکشانی،و خدای تعالی در توصیف کسی که در حکم خود از باطل پیروی میکند،گوید:« وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ
الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ /11 یُحِبُّ الْفَسٰادَ -چون از نزد تو بازگردد،در زمین فساد کند و کشتزارها و دامها را نابود سازد،و خدا فساد را دوست ندارد». (1)و از این رو قرآن به دنبال آن،مهمترین وظایف حکمران و آنچه را از بنیادهای قانونگذاری و قضایی و اجرایی بدو مربوط میشود روشن میسازد و میگوید:
« فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ -در میان مردم به حق داوری کن.» قاضی برای آن که ملازم حق باشد باید از امیال و شهوتهای خود بگذرد تا روابط اجتماعی و فشارهای مردم و فریبندگیهایشان بر آراء او در قضاوت منعکس نشود و تأثیر نگذارد.
« وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ -و از پی هوای نفس مرو که تو را از راه خدا منحرف سازد.» برای آن که یک معنی از معانی این آیۀ کریم را دریابیم کافی است که نظری به وضع موجود مسلمانان بیفکنیم که قربانی هواهای حاکمان بر این امّت شدهاند،مگر نه آن که اسلام را از حکومت دور کردند زیرا با هواهای آنها تناقض داشت،و در قلمرو آن نمیتوانستند تمایلات و رفتارهای گمراهانۀ خود را توجیه کنند؟؟و این همان گمراهی است.
از این آیه کریم حدیث شریف ولایت فقیه را در مییابیم.امام صادق(ع) گفت:
«از فقیهان کسی باشد که نفس خود را نگه دارد و دین خود را محافظت کند و با هوای خویش مخالفت ورزد و از مولای خود فرمان برد،پس بر عامّۀ مردم است که از او تقلید کنند»، و امام(ع)میافزاید:
«امّا آنان که مرتکب زشتیها و گناهان بزرگ شوند و کار فاسقان فقیهان عامّه کنند،از جانب ما هیچ چیزی و کرامتی را از آنها نپذیرید»تا آن جا که
1) 29) -البقره205/.
گوید:«آنها بر ضعیفان شیعۀ ما از لشکر یزید علیه اللعنه بر حسین بن علی(ع)و یاران او،زیانبخشترند،و اموال و ارواح آنان را میربایند». (1)
آن گاه پروردگار ما آنان را که به سبب هواهای خود از حق و راه راست دور میشوند تهدید میکند و گوید:
« إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ -آنان که از راه خدا منحرف شوند،بدان سبب که روز حساب را از یاد بردهاند،به عذابی شدید گرفتار میشوند،» و گفت روز حساب و نگفت روز قیامت،زیرا کسی که فراموش کند که برای تمام حرکات و سکناتش و بویژه هواهای نفسش در برابر خدا حسابرسی میشود،تعادل و ضابطههای خود را در زندگی از دست میدهد و با حق مخالفت میورزد و به جای حساب از هوای خود پیروی میکند.
سخن پایانی:چرا در قرآن میبینیم که دربارۀ انبیاء و خطاهایشان توجّه مخصوص شده؟مانند این گفتۀ خدای تعالی درباره آدم(ع)« وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ -آدم پروردگارش را فرمان نبرد و راه گم کرد» (2)یا از یونس نبی(ع):
« سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ -تو منزّه هستی و من از ستمکارانم» (3)و از داود« فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رٰاکِعاً وَ أَنٰابَ -پس از پروردگارش آمرزش خواست و به رکوع در افتاد و توبه کرد»، (4)و از پیامبر اکرم(ص):« لِیَغْفِرَ لَکَ اللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ مٰا تَأَخَّرَ -تا خدا گناه تو را آنچه پیش از این بوده و آنچه پس از این
باشد برای تو بیامرزد». (1)
پاسخ:در این مورد حکمتهای بسیار است،از بارزترین آنها شناخت مردم بدین نکته است که انبیاء خدایانی نیستند و ایشان را به مقام پروردگار بالا نبرند.در حدیثی مفصّل در کتاب الاحتجاج طبرسی /11 از امیر المؤمنین-علیه السّلام-چنین آمده که در این باره میگوید:
«امّا لغزشهای انبیاء-علیهم السّلام-و آنچه خدا در کتاب خود آن را بیان کرده،به راستی که این از دلالت کنندهترین دلیلها بر حکمت باهر و قدرت قاهر و عزّت ظاهر خدای عزّ و جلّ است،زیرا او میداند که برهانهای انبیاء-علیهم السّلام-در دلهای امّتهایشان بسی بزرگ میآید و برخی از آنها بعضی از انبیاء را خدا میگیرند،چنان که نصرانیان دربارۀ پسر مریم چنین کردند.پس ذکر آن خطاها دلیل بر عقب ماندن ایشان از کمالی است که تنها از آن خدای عزّ و جلّ است.آیا به گفتۀ او در توصیف عیسی گوش فرا ندادهای؟آن جا که دربارۀ او و مادرش گوید:« کٰانٰا یَأْکُلاٰنِ الطَّعٰامَ -آن دو غذا میخوردند». (2)یعنی هر کس خوراک بخورد وزن و سنگینی دارد،و کسی که وزن داشته باشد از آنچه نصرانیان دربارۀ پسر مریم ادّعا کردند بسی دور است».
وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ اَلنّٰارِ (27) أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِینَ کَالْفُجّٰارِ (28) کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (29) وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ (30) إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ اَلصّٰافِنٰاتُ اَلْجِیٰادُ (31) فَقٰالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ اَلْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ (32) رُدُّوهٰا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ اَلْأَعْنٰاقِ (33) وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ (34) قٰالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ (35) فَسَخَّرْنٰا لَهُ اَلرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ (36) وَ اَلشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ (37) وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی اَلْأَصْفٰادِ (38) هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (39) وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفیٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ (40)
31[الصّافنات]
:جمع صافنة،اسبی که بر روی سه پای خود بایستد و یک دست خود را بلند کند تا زیر سمش نمایان شود و این از نشانههای نیکویی اسب باشد.
[الجیاد]
:جمع جید که به معنی اسب نژادۀ نجیب است،و نجابت اسب در شناختن صاحب خود،و تیز روی،و اهتمام آن به رها ساختن سوار خود از مشکلی است که بدان دچار میشود.
32[تورات بالحجاب]
:خورشید پنهان گشت و زیر افق در پوشش رفت.
33[فطفق]
:شروع کرد.
[مسحا]
:بریدن با شمشیر،و گفتهاند معنای آن مسح با
دست است و سلیمان به دست کشیدن بر یالها و مچهای اسبان شروع کرد.
36[رخاء]
:نرمی بدون عنف و خشونت.
وقتی کافران خواستار شتاب در حساب خود و تسریع در دادن نصیب خویش(اعمّ از پاداش نیک یا جزای بد)شدند،پروردگار ما به پیامبر گرامی خود گفت:« اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ -بر هر چه میگویند صبر کن و از بندۀ ما داود یادآور»، (1)و از خلال داستان داود(ع)ما را یادآور شد که چگونه خدا به سرعت پاداش او را در دنیا به صورت ملک و نام نیک بداد،و ما را بدین رهنمون میشود که کردار شایسته را(در دنیا یا عقبی)پاداشی است مناسب و درخور.و اینک سیاق مطلب ما را به پاسخ قاطع پرسش کسانی میرساند که منکر رستاخیزند و میگوید:داستان داود دلالت بر آن دارد که حقّ همان محور آفریدگان است،و داود از آن رو بدان پایگاه رسید که خدا به حق حکم میکند(و به موجب حق پاداش نیکی نیکی است)و این جز مثالی از تقدیرهای پروردگار و روش تدبیر او در مورد آفریدگان نیست(چه تمام آنها بر پایۀ حق استوار و برقرار است)و در نتیجه این نکته ما را رهنمون بدین امر میشود که پرهیزگاران همچون گناهکاران نیستند،زیرا تساوی آنها با حق،که آسمانها و زمین بدان برپاست،منافات دارد.و
1) 36) -ص17/.
این چنین،ناگزیر باید پاداش مناسب و افزونتر در آخرت باشد.
این از یک سو،و از سوی دیگر مبدأ حق با خلافت و جانشینی گناهکاران در زمین منافات دارد، /11 زیرا خلافتی این چنین به مهمترین هدفهای زندگی که همان اجرای حق است نمیرسد،و پروردگار ما با این آیات تمام دروغها و افکار باطل تحریف کنندگان تورات یا کسانی که آنها را از آنان اقتباس کردهاند،به کلّی نفی میکند،دروغهایی که هنگامی که پیامبر او داود(ع)را از لحاظ پرهیزگار و منزّه بودن متّهم کردند،بدو چسبانیدند.آن گاه خدا ما را به اندیشیدن در قرآن به همانندی از این امر در سورۀ مائده در موضوع خلافت دعوت میکند،زیرا وقتی ما تصوّرات و افکار خود را بر کتاب خدا عرضه کنیم و با آن بسنجیم،بسیار زود برای ما روشن میشود که خلافت ستمکاران با جوهر بینشها و هدایتهای قرآن سازگاری ندارد.
آن گاه قرآن از گوشهای از زندگی سلیمان بن داود-علیهما السلام-با ما سخن میگوید که چگونه وی آزمون سلطه را گذراند،و آرایش سلطه او را از خط فرمانبرداری و توبه بیرون نبرد،بلکه سرسپردگی او را نسبت به پروردگار متعال خود افزونتر ساخت،زیرا او همه چیز را نعمتی الهی میدانست که مستوجب سپاسگزاری بود.و بدین سان مثالی از سلطان شایسته شد،هم چنان که پدرش پیش از آن چنان کرد.
[27]
پروردگار ما در آیات پیشین صفات خلیفهای را که در زمین قرار میدهد بیان کرد(آن جا که آیات بیست صفت نیک درباره داود که خلیفگی داشت یادآور شد)و از برجستهترین آن صفات حکم کردن او در میان مردم به حق بود.
« وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً -ما این آسمان و زمین و
آنچه را که میان آنهاست به باطل نیافریدهایم.» چگونه پروردگاری دستخوش باطل شود که خلیفۀ در زمین را جز از صالحان و کسانی که ایشان را با سختترین امتحان آزموده تا به حق حکم کنند؛ قرار نمیدهد.
به راستی نشانههای حکمت رسا در کوچکترین چیزی که خدا آفریده جلوهگر میشود،در زنبور عسل و مورچه،در مو و کرک،در یک یاخته،در یک ذرّه، در پروتون و الکترون.پس چگونه این حکمت در جوهر آفرینش آسمانها و زمین جلوهگر نشود؟یا چگونه خدا آن دو را /11 به باطل،بیحکمت،بیهدف و بیاندازه سنجی و ارزیابی آفریده باشد؟!او بسی منزّه و والاتر از آن است که چنین کند.
« ذٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا -این گمان کسانی است که کافر شدند.» زیرا آنها زندگی را با پیشداوریها و افکار کافرانه ارزیابی کردند و به حق راه نبردند.و با وجود این در نفی آن به حدّ قطعی(علم)نرسیدند،زیرا به هر جا و به هر چیز نگریستند آثار قدرت و حکمت را دیدند.
« فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّٰارِ -پس وای بر کافران از آتش،» زیرا خدا آسمانها و زمین را به حق آفرید،پس بیگمان هرگز نمیگذارد که کافران بیهوده بروند بلکه ناگزیر آنها را به سبب اعمالشان که از حدّ معقول در مخالفت حق تجاوز کرده است مجازات میکند و افسوس و هلاک نصیب آنهاست.
[28]
برای بیان این حقیقت،پروردگار ما را به سنّت حق که در هر چیزی آفریده شده است رهنمون میشود که نمیپذیرد پرهیزگاران که از عذاب و اسباب و عوامل آن دوری میکنند با گناهکاران یکسان باشند که پروایی ندارند در چه درّهای را میسپارند و در چه گمراههای سرگردان شدهاند و چه گناهی را مرتکب میشوند.
« أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ -آیا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند.» و بدان وسیله حسنات را به دست آوردهاند.
« کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ -همانند فساد کنندگان در زمین قرار
میدهیم؟» پیداست که تخصیص فساد کنندگان به یادآوری با داستان داود(ع)که در شروط خلیفۀ خدا در زمین نمودار است هماهنگی دارد.
خلیفۀ شرعی هر کسی نیست که با زور زمام امور را در دست دارد،بلکه کسی است که آن را به حق در اختیار بگیرد.
و از این رو باید میان حاکم و حاکم تفاوت نهاد،بر خلاف آنچه برخی گفتهاند که حکمران شرعی همان کسی است که شمشیر حکومت میکند،خواه مصلح باشد یا مفسد،و واقعیت آن است که آنها میخواهند موضعگیریهای خود را نسبت به بعضی از رویدادها و مردان تاریخ توجیه کنند،و معتقدند که علی(ع)و معاویه برابرند،در حالی که منطق قرآن آن را مردود میداند و نمیپذیرد.
آیا امام علی(ع)که روز را روزهدار و شب را نمازگزار و عابد است،و خوراک خود را با فقیران تقسیم میکند،و حتی آنان را بر خود و خانوادهاش ترجیح میدهد(مسکینی و یتیمی و اسیری را در سه افطار متوالی)و با رعیت عدل میورزد با کسی برابر است که حقوق مردم را غصب میکند،و خون خلق را میریزد و با مقدّرات امّت بازی میکند؟!هرگز...
به راستی،سلطه سلاحی است دو دم،اگر به دست مؤمنان دهندش وسیلۀ اصلاح و آبادی میشود،امّا اگر بر عکس باشد بیگمان کلنگی ویرانگر میشود که ساختهها را ویران میکند و انرژیها را درهم میشکند.و پروردگار ما در این آیه «کسانی را که ایمان آوردهاند»در برابر گروهی معین«مانند گناهکاران»قرار نداده بلکه آنها را با«فساد کنندگان در زمین»روبرو نهاده تا به ما بفهماند که هر سلطهای غیر از سلطۀ مؤمنان همان فساد کنندۀ در زمین است.
« أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجّٰارِ -یا پرهیزگاران را چون گناهکاران قرار میدهیم؟» چنان چیزی شایسته نیست و تا وقتی حق همان پایۀ زندگی و مقیاس آن است ممکن نمیشود،مگر آن که این معادله برهم بخورد،و این نیز جز در گمان
کافران نیست.
[29]
حق در آسمان و زمین و آنچه در میان آن دو هست جلوه میکند.
آیات قرآن نیز جلوهای دیگر از حق است،و هر کس در قرآن بیندیشد در مییابد که قرآن کتابی است که از آنچه در نشانههای آفریدگان وجود دارد سخن میگوید،آن گاه دلی هشیار و بیدار مییابد و آگاه میشود که به راستی قرآن کتابی است که آفریدگار آسمان و زمین آن را فرستاده زیرا جز صورتی صافی از آفریدگان نیست.
« کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ -کتابی مبارک است که آن را بر تو نازل کردهایم.» و خدا برای این کتاب هدفهایی والا معیّن کرده است،و گوید:
1-« لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ -تا در آیاتش بیندیشند،» پس قرآن را برای آن فرستادهاند که به انسان مؤمن بینش و نگرش درست در زندگی ببخشد.و این با مطالعۀ سطحی صورت نمیپذیرد،بلکه ناگزیر باید به ژرفی در آیات اندیشید.
2-و هدف دیگر،پس از ادراک بینش آن است که در زندگی انسان منعکس شود و آدمی از آن پند گیرد و از خلال آن در اندیشه و کردار،تفکّر و رفتار خود را تصحیح کند.
« وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ -و خردمندان از آن پند گیرند،» زیرا خردمند کسی است که ارزش و اهمیّت قرآن را بداند،و اوست که بر بینشهای قرآن آگاهی مییابد.و شک نیست کسی که خردش در زندگی بر او حکومت میکند هموست که از قرآن بهره میجوید،امّا آن دیگری که شهوتهایش بر او حکمفرماست هرگز از قرآن پند نمیگیرد.
از خود میپرسیم:پیوند و رابطۀ این آیه با روند مطلب چیست؟پاسخ میدهیم:
یکم:زیرا استنباط طریقۀ خلافت اسلامی از قرآن بسیار دشوار و سخت است و کسی را توان آن نیست مگر آن که خدا قلبش را به ایمان آزموده باشد،و
بداند که ممکن نیست به وسیلۀ سلطهای که از ارزش دادن به حق و روش توحید دوری میکند قرآن را بشناسد.مگر نه آن که سلطۀ سیاسی ارزشهای اجتماع را مجسّم میسازد؟پس چگونه سلطهای فاسد میتواند ارزشهای اصلاحی قرآن را اجرا و عملی کند؟! بدین سان روند مطلب به ضرورت اندیشیدن و یاد آوردن برای درک این حقیقت که پردههای شهوات و فشارها بر آن افکنده شده،اشاره میکند.
دوم:از آن جا که روش قرآن در هشیار ساختن انسان به روز قیامت روشی یگانه و بیهمتاست و جز کسانی که در آیات قرآن میاندیشند و از آن پند میگیرند به فهم آن دست نمییابند.
[30]
سیاق مطلب ما را پس از آموزش از طریق داستان داود(ع)به داستان سلیمان(ع)میبرد و این دو داستان در این نکته که مثالی از گذشتن انسان از آزمون سلطه و قوّتند با یکدیگر تلاقی میکنند.
« وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ -سلیمان را به داود عطا کردیم.چه نیکو بندهای بود و روی به خدا داشت.» ویژگی سلیمان و بزرگواری حقیقی او در وابستگی او به مردی بزرگ همچون داود(ع)و در سلطنت و چیرگی او نیست بلکه در بندگی او نسبت به خدای سبحان است.و اگر از اهل ایمان نمیبود خدا او را در کتاب خویش نمیستود.وی بدین بندگی توانست بزرگترین آزمون زندگی را،که همان آزمون سلطه است بگذارند.وی-علیه السلام-ملکی یافت که هیچ یک از مردم چنان ملکی نیافته بود و پس از او نیز هرگز کسی چنان نخواهد یافت،ولی او به زیور دنیا فریفته نشد، بلکه از آن گذشت و روی به خدا داشت،به بندگی او میپردازد و خود را در موضع فردی گناهکار قرار میدهد و سپس توبه میکند و او از گناهان معصوم و بازداشته است و پروردگار خود را عزّ و جلّ بزرگ میدارد.چگونه آنها بر پروردگار خود بزرگی میفروشند در حالی که میدانند هر چه دارند از فضل اوست،و راه افزون ساختن آن همان افزودن به خواری و سرسپردگی و فروتنی نسبت به اوست؟!
[31]
قرآن برای مجسّم ساختن گرایش و بندگی سلیمان(ع)نسبت به خدا صورتی از زندگی او را به ما عرضه میکند.
« إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّٰافِنٰاتُ الْجِیٰادُ -آن گاه که به هنگام عصر اسبان نژادۀ تیزرو را که ایستاده بودند به او عرضه کردند.» صافنات از بهترین اسبهای تربیت شدهاند،و هر وقت سلیمان آهنگ جهاد داشت آنها را بدو عرضه میکردند.
[32]
در همان روز عرضۀ اسبها،و شاید به سبب فزونی آنها وی مدتی دراز بدانها مشغول شد چندان که خورشید نهان شد(یا در شرف غروب بود)و فضیلت نماز عصر از دست او برفت،و دیگر وقت گزاردن آن نبود و او ساز و برگ جهاد فراهم میکرد /11 و سرگرم کاری از کارهای دنیا بود،و با وجود این از پروردگار خود آمرزش خواست و آن را تقصیری شمرد که مستوجب توبه میشود.
« فَقٰالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ -گفت من دوستی این اسبان را بر یاد پروردگارم گزیدم تا آفتاب در پردۀ غروب پوشیده شد،» و سلطان بودن او وی را از اعتراف به خطا باز نداشت،گرچه آن خطا در حدّ ترک شایستهتری به سبب عمل خیری دیگر بود که خدا آن را دوست دارد.
پس معنی سخن او این است که جهاد مرا از نماز بازداشت،در حالی که هر دو واجبند،اما نماز شایستهتر است،مگر نه آن که مؤمنان برای برپا داشتن نماز جهاد میکنند؟ [33]
هنگامی که سلیمان(ع)متوجّه از دست رفتن وقت نماز شد،از جهاد دست کشید و نماز خود را قضا کرد،و دیگر بار بازگشت،و گفت:
« رُدُّوهٰا عَلَیَّ -آنها را نزد من بازگردانید.» یعنی اسبان نژاده را،تا به رسیدگی به لشکر ادامه دهد.
« فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ -پس به دست کشیدن(و نواختن)بر ساقها و گردنهایشان آغاز کرد،»
و دست کشیدن(یا نواختن)بر گردنها و ساقهای اسبان نزد کارشناسان راهی برای شناختن بهترین اسبان بود،و سلیمان(ع)پس از اجزای این بررسی اسبها را به افراد سپاه خود تقسیم میکرد و این نشان اهتمام او به امر سپاه است.
ابن عبّاس گوید از علی(ع)دربارۀ این آیه پرسیدم،گفت:تو در این باره چه شنیدهای ای ابن عبّاس؟گفتم:شنیدم که کعب میگوید:سلیمان به عرضۀ اسبان سرگرم شد تا فرصت نماز از دستش رفت، /11 آن گاه گفت آنها،یعنی اسبان،را بر من بازگردانید،و آنها چهارده رأس بودند،پس فرمود گردن و ساق همه را با شمشیر زدند و آنها را بکشت،پس خدا چهارده روز فرمانروایی را از او سلب کرد، زیرا با کشتن اسبها به آنها ستم کرد.علی(ع)گفت:
«کعب دروغ گفت،سلیمان در آن روز از آن رو به عرضۀ اسبها مشغول شد که میخواست با دشمن جهاد کند،تا آن که آفتاب در پردۀ غروب پوشیده شد(تا آن جا که گفت)به راستی پیامبران ستم نمیکنند و به ستم فرمان نمیدهند زیرا ایشان معصوم و پاکیزه شدهاند». (1)
[34]
سپس قرآن از آزمونی که سلیمان-علیه السّلام-عرضۀ آن شد با ما سخن میگوید.وی از خدا آرزو کرد که بدو پسری دهد که وارث او شود هم چنان که او خود وارث داود(ع)شده بود،ولی خدا آرزوی او را اجابت نکرد بلکه جسد مردهای را که زن او سقط کرده بود بر تخت او افکند.
« وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً -ما سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدی افکندیم.» کنایه از نوزاد پسر مرده،در حالی که او آرزو داشت پسری بر تخت او بنشیند و پس از او حکم براند،پس اندکی از آن امر متأثّر شد،ولی در پیش خود اندیشید و به سوی پروردگارش بازگشت.
« ثُمَّ أَنٰابَ -سپس روی به خدا آورد.»
1) 37) -المجمع،ج 7-8،ص 475.
[35]
این وضعیّت برای او-که پیامبر بود-لغزشی شمرده شده و این آزمونی بر او بود که صورت گرفت و او با دعا و یاری جستن از خدا از آن گذشت، زیرا دانست که محقق نشدن آرزوهای او از جانب خدا دلیل بر آن است که تحقق آنها هیچ گاه به مصلحت نیست.
« قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی -گفت:ای پروردگار من،مرا بیامرز.» اگر نزدت آرزویی آوردم که با حکمت تو موافق نیست زیرا دانش من از ادراک آن ناتوان است،آن گاه /11 از خدا چیزی دیگر خواست که از خلال آن آرزویش را تغییر داد،گفت:
« وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ -مرا ملکی عطا کن که پس از من کسی سزاوار آن نباشد،که تو بس بخشندهای.» از این آیۀ کریم آداب دعا از جانب پیامبران-علیهم السّلام-معلوم میشود.
در آغاز باید بنده بداند آنچه از خدا درخواست خواهد کرد حقّ او بر خدا نیست که با کردار یا بندگی خود آن را واجب میسازد،بلکه هبه و بخششی است که پروردگار اگر بخواهد به تفضّل بدو عطا میکند و اگر نخواهد نمیبخشد،و افزون بر تناسب این ادب با مقام پروردگاری،خدا مناعتی بر ضدّ عکس العمل اجتماعی او در صورت اجابت نشدن آرزویش عطا میکند.
سپس این که درخواست باید(به مرتبه)عظیم و(به اندازه)بزرگ باشد،از انسان میسزد که از پروردگار خود که توانای چیرۀ کریم است درخواستهای گرانقدر و بزرگ بکند و از نگرش بشری محدودی که آرزوهایی محدود را بر او ایجاب میکند فراتر رود،و از پایگاه شناخت به صفات و نامهای نیکوی خدا از او درخواست کند.این سلیمان(ع)است که از خدا درخواست میکند ملکی عظیم بدو عطا کند که پس از وی کس سزاوار آن نباشد.
از سیاق مطلب درمییابیم که سلیمان(ع)از خدا خواست تا در عرض فرزندانی که او را از وجودشان محروم داشته،او را به رحمت الهی ویژهای
اختصاص دهد که در یاد نسلهای آینده ادامه یابد،مگر این که انسان به وجود فرزندانش و بدانچه اختصاص بدو دارد استمرار مییابد،از این رو از خدا ملکی خواست که به کسی نداده است و سزاوار کسی دیگر نباشد،و بالفعل خدا او را به رام کردن جنّ و باد و پرنده ویژگی داد،چنان که آیات آینده تقریر میکند،و به اسم اعظم اختصاصش داد،چنان که در آیات دیگر میخوانیم. (1)
امّا ملک برای خود ملک و به منظور لذّت زندگی دنیا نبود،بلکه مرادش آن بود که به وسیله ملک و چیرگی و کشورداری حکومت خدا را در زمین برپای دارد تا وضع موجود شرک سیاسی /11 و اجتماعی و جز آن دو را از میان ببرد و مستضعفان را به حق رهنمون شود،و چه آرزوخواهیی بزرگتر از این آرزو طلبی؟! در واقع سلیمان میدانست که پیامبر است و بر حق میرود،از این رو برای تحقق بخشیدن به هدفهای رسالت خود از خدا درخواست ملک و قوّت کرد.و هر کس زندگی او را مطالعه کند آن را جهادی برای برافراشتن کلمۀ اللّٰه مییابد،و شاید اشاره به اسبهای نیکوی نژاده در این سورۀ مبارک ما را بدین حقیقت رهنمون باشد.و در سورۀ النّمل آن جا که داستان به اسلام آوردن بلقیس و قوم وی میانجامد تصویری از زندگی سرشار از جهاد سلیمان آمده است.
سوّمین شرط از آداب دعا این است که به حمد و ستایش خدا پایان پذیرد و این با ذکر نامهای نیکوی اوست که در سرآغاز آنها نام«الوهّاب-بسیار بخشنده» است که بیشتر پیامبران در دعوتهای خود آن را ذکر کردهاند.خدای تعالی گوید:
« وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمٰائِهِ سَیُجْزَوْنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -از آن خداست نیکوترین نامها.بدان نامهایش بخوانید.
آنها را که به نامهای خدا الحاد میورزند واگذارید.اینان به کیفر اعمال خود خواهند رسید». (2)
[36]
خدا درخواست پیامبر خود را اجابت کرد و او را به ملکی ویژگی داد که در آینده نظیری نداشته باشد.
« فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ -پس باد را رام او کردیم که به نرمی هر جا که آهنگ میکرد،به فرمان او میرفت،» و باد هر گونه و به هر جا که او میخواست میرفت.
در تفسیر علی بن ابراهیم حدیثی پشت در پشت از امیر المؤمنین-علیه السلام-آمده است که گفت:
«سلیمان بن داود از بیت المقدس بیرون آمد و همراه سیصد هزار تخت در سمت راستش بود که بر آنها آدمیان بودند،و سیصد هزار تخت در سمت چپش از آن جنّیان،و به پرندگان فرمان داد که بر آنها سایه گستردند، /11 و به باد فرمان داد که آنها را جابجا کردند تا به ایوان کسری در مدائن درآمد،سپس بازگشت و شب را در استخر(فارس)گذرانید و خوابید،سپس فردایش به شهر برکاوان رسید،آن گاه باد را فرمود و ایشان را برد تا جایی که نزدیک بود پاهایشان به آب بخورد،و سلیمان بر ستونی از باد سوار بود،پس(مردم)به یکدیگر گفتند:آیا هرگز شهریاری بزرگتر از این دیده یا شنیدهاید؟گفتند:مانند او را نه دیده و نه شنیدهایم.آن گاه فرشتهای از آسمان ندا در داد که پاداش یک تسبیح دربارۀ خدا بزرگتر از چیزی است که دیدید». (1)
[37]
و افزون بر باد دیوان نیز بدو تسلیم شدند و فرمانبردار او گشتند و وظیفۀ آنها ساختن بنا و آبادانی بود و مواد معدنی را از دریاها بیرون میکشیدند.
« وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ -و دیوان را که هم بنّا بودند و هم غوّاص.» ضرورتی ندارد که مقصود از غوص(فرو شدن در دریا)تنها معنی متعارف آن باشد،که همان فرو رفتن در ژرفای دریا برای صید و بیرون آوردن نیروهای نهفته
1) 40) -نور الثقلین،ج 4،ص 459.
در آن است،بلکه این کلمه شمول مییابد هم چنان که کلمۀ بنّا نیز بر معنی پیش گفته(عمران)شمول مییابد.
[38]
سلیمان کارهای مهم را بر دیوان تقسیم کرده بود،و آنها هر طور که او میخواست عمل میکردند،و هر یک سرپیچی میکرد به زندان مجازات میشد.
« وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ -و گروهی دیگر را،که بسته در زنجیر او بودند.» از این آیه به نظر میرسد که دیوان گروه گروه بسته به زنجیر و به یکدیگر نزدیک بودند،و محتمل است که هر یک با همدوشان خود در نافرمانی و مخالفت زندانی میشده است.مهمّ این است که سلیمان با این چیرگی و تسلّط بر جن افکار جاهلیّت را دربارۀ خدایی آنها درهم شکست.
[39]
در پایان این درس پروردگار ما به ملک سلیمان اشاره میکند و گوید:
« هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا -و این عطای ماست.» و آن را واگذار بدو میکند تا هر گونه به نظرش میرسد در آن تصرّف کند.
« فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ -خواهی آن را ببخش و خواهی نگهدار، بیحسابی.» یعنی از آنچه داری به مردم عطا کن یا آن را از آنها بازدار،و کسی از تو حساب نمیکشد،و این بالاترین مرحلۀ واگذاری است.
[40]
این درس به حقیقتی مهمّ پایان مییابد،و آن این است که مهمترین چیزی که انسان در دنیا دارد نزدیکی او به خدا و پاداش او نزد اوست.
« وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفیٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ -او راست نزد ما تقرّب و بازگشتی نیکو.» و سخن پایانی:
از ابعاد رسالت قرآن کریم تصحیح دید بشر نسبت به پیامبران و رسالتهای ایشان است،زیرا شیطان دربارۀ مصدر اصلاح و سرچشمه فضایل(پیامبران و
رسالتهایشان)وسوسه برمیانگیزد و بدین وسیله تهمتهایی برای کم کردن شخصیّت ایشان در چشم مردم به ایشان میبندد و ارزشهای دین را تحریف میکند و آنها را با تأویلشان سبب گمراهی میسازد.
خدای سبحان زمان به زمان رسالت و پیامبری را میفرستد تا درسهایی را که از معالم دین حق خود داده است تجدید کند و فرصت هدایت مردم از دست نرود.
و این چنین،امیال بنی اسراییل تورات و انجیل را تحریف کرده،و نصوص پیرامون ارزشها را تأویل نموده،و تهمتها در پیرامون پیامبران-علیهم السلام-به هم بافته است.و خدا کتاب مجید خود را برای روشن ساختن /11 همه چیز و منزّه کردن مقام پیامبران-علیهم السلام-فرو فرستاد.و از این رو در قرآن بیانی برای داستانهای پیامبران-بویژه داستانهایی که به صورتی دگرگونه نقل شده بودند- آمده و سپس تفسیری نیکو از موارد پیچیدۀ زندگی ایشان-علیهم السلام-آورده است.
آنچه جای تأسّف دارد این است که:دستهای از مفسّران به دنبال آن رفتهاند که احادیث اسراییلی را نقل کنند و در آبروی پیامبران به نوعی ژرف کاوی پردازند و در نتیجه آنچه را قرآن بربسته و پیوسته است بشکنند و از هم بگسلند،و با آنچه قرآن اراده کرده مخالفت ورزند و کاملا بر عکس جهت آن راه پیمایند.در حالی که سزاوار میبود در سخن گفتن درباره پیامبران ملتزم به ادب قرآن میشدند که در سورۀ الصّافات و ص به آراستهترین صورتهای خود جلوهگر است.
وَ اُذْکُرْ عَبْدَنٰا أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ اَلشَّیْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ (41) اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ (42) وَ وَهَبْنٰا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنّٰا وَ ذِکْریٰ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ (43) وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاٰ تَحْنَثْ إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ (44) وَ اُذْکُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی اَلْأَیْدِی وَ اَلْأَبْصٰارِ (45) إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ بِخٰالِصَةٍ ذِکْرَی اَلدّٰارِ (46) وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنٰا لَمِنَ اَلْمُصْطَفَیْنَ اَلْأَخْیٰارِ (47) وَ اُذْکُرْ إِسْمٰاعِیلَ وَ اَلْیَسَعَ وَ ذَا اَلْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ اَلْأَخْیٰارِ (48) هٰذٰا ذِکْرٌ وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ (49) جَنّٰاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ اَلْأَبْوٰابُ (50) مُتَّکِئِینَ فِیهٰا یَدْعُونَ فِیهٰا بِفٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ وَ شَرٰابٍ (51) وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ أَتْرٰابٌ (52) هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِیَوْمِ اَلْحِسٰابِ (53) إِنَّ هٰذٰا لَرِزْقُنٰا مٰا لَهُ مِنْ نَفٰادٍ (54)
44[ضغثا]
:مشتی پر از شاخههای نازک و گیاه.
[و لا تحنث]
:حنث شکستن عهد تأکید شده به سوگند باشد.
52[أتراب]
:قرینها و همسانهایی به یک سنّ و سال که در میانشان پیر زال و فرتوت نباشد،و گفتهاند همسان در زیبایی و جوانی،و گفتهاند زنانی همسان در عمر با شوهرانشان.
در جایهایی دیگر از قرآن،آیات به داستان ایّوب(ع)به مناسبت گفت و گو از صبر،(جنبۀ مشهور زندگی آن حضرت-علیه السّلام-)پرداخته،تا آن جا که «صبر ایّوب»مثل شایع شده است.امّا در این سوره داستان در روند گفتوگو از رابطۀ درست با سلطه و دارایی و تندرستی آمده است،نعمتهایی که سزاوار نیست بشر را به بندگی کشاند و چون چیزی از این قبیل روزی او شد مغرور گردد و اگر از دست او رفت نومیدی او را بکشد و هلاک کند.
آنچه داستان سلیمان و ایّوب-علیهما السلام-در آن اشتراک دارند و به هم میپیوندند این است که هر دو داستان ما را به مجسّم ساختن نفس ربّانی رهنمون میشوند که به نعمت و ملک شادمان و فریفته نمیشود،همچون نفس سلیمان،و اگر بهرهوری و متاع دنیا را از دست داد نومید نمیگردد،همچون نفس ایّوب-علیهما السّلام-.با وجود آن که این دو مثال از زندگی دو شخصیّت است -در واقع-هر دو یک شخصیّتند،زیرا این فرد مؤمن است که به زیب و زیور دنیا تعالی میگیرد و از آن فراتر میرود تا به خرسندی پروردگار خود برسد،و هنگامی که بدان دست یابد سپاس میگزارد و شکر میگوید و هنگامی که آن را از دست بدهد صبر و بردباری پیشه میکند.
ایّوب صاحب دارایی و خانوادۀ بسیار و آبرویی نیکو در میان مردم بود،و این همه را برای عمل به کارهای نیک فراهم آورده بود،ناگهان دارایی و خانوادهاش را از دست داد و پیکرش به مرضی دچار شد که مردم به سبب آن او را
پلید شمردند،و از بیم واگیری او را از شهر خود دور کردند،پس هر کس پیرامونش بود او را رها کرد و جز همسر وفادارش،رحمه دختر یوسف بن یعقوب-علیهم السّلام-نزدش نماند،زنی که به خاطر شکیبایی و وفاداری به همسر خود بدو مثل زدند،زیرا در خانهها کار میکرد و به خدمتگزاری مردم میپرداخت تا نان و آبی برای همسرش بیاورد.
ایّوب-علیه السلام-هم چنان شکیبا و بردبار و سپاسگزار نعمت خدا باقی ماند،و هر چه گرفتاری و آزمون او بیشتر و دشوارتر میشد صبر و امیدش به فضل خدا در دنیا و آخرت فزونی میگرفت،و پرهیزگاران چنین باشند،همان گونه که سرورشان،مولای متّقیان علی(ع)ایشان را وصف میکند و گوید:
«در سختی چنان به سر میبرند،که گویی به آسایش اندرند». (1)
شاید سبب استواری شخصیّت پرهیزگاران و پایداری و راست روی ایشان در این باشد که عوامل استواری آن را از رسالت الهی پایداری میگیرند نه از اوضاع و احوال و عوامل مادّی ناپایدار.
امّا همسر وفادار ایّوب(ع)-زنی که با وجود پایگاه و ایمان خود،به عصمت پیامبران نبود-شیطان به صورت بشر نزدش آمد،و به وی گفت که من پزشکی ماهرم و میتوانم همسرت را درمان کنم،ولی به یک شرط،و آن این است که او پس از بهبود یافتن خود بگوید که من بهبودش دادم،و آن زن به خاطر عشق به همسرش که پیامبر بود پذیرفت،و شتابان آمد و ایّوب را از موضوع آگاه کرد و ایّوب بر او خشم گرفت،و سوگند خورد که او را صد تازیانه بزند.
بدین سان ایّوب آزمون خود را به پایان برد و به درگاه پروردگارش دعا کرد و خدا دعای او را پذیرفت و اجابت فرمود،و از رنج همسر او نیز کاست بدین معنی که به ایّوب فرمود دستهای شاخۀ نازک و گیاه به جای تازیانه برگیرد و زنش را با آن بزند،و خانواده و دارایی و پایگاه او را بدو بازگردانید و نام و یاد او را همچون
1) 41) -نهج البلاغه،خطبۀ 193؛ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 225.
مشعلی راهنما و پرتوافکن برای ما باقی نهاد.
[41]
شیطان میتواند به انسان از دو ناحیۀ«معنوی و مادّی»زندگی آسیب برساند ولی این به جبر و اکراه صورت نمیپذیرد،زیرا بشر آزاد و مختار است،بلکه شیطان بر او فشار میآورد و اصرار میورزد و از این بابت است که درد و رنجی به آدمی میرساند.امّا اگر انسان با آن مبارزه کند و با وجود دشواری،پایداری ورزد بیگمان بر شیطان پیروز میشود،زیرا چنان که قرآن شیطان را وصف کرده است:
« لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ -شیطان را بر کسانی که ایمان آوردهاند و بر خدا توکّل میکنند تسلّطی نیست*تسلّط او تنها بر کسانی است که دوستش میدارند و به خدا شرک میآورند». (1)و در جایی دیگر آیات به صراحت از گفتۀ شیطان،خود برای ما نقل میکنند،آیه گوید:« وَ قٰالَ الشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -چون کار به پایان آید، شیطان گوید:خدا به شما وعده داد و وعدۀ او درست بود و من نیز به شما وعده دادم ولی وعدۀ خود خلاف کردم.و برایتان هیچ دلیلی و برهانی نیاوردم(یا مرا بر شما تسلّطی نبود)جز آن که دعوتتان کردم شما نیز دعوت من پذیرفتید؛پس مرا سرزنش مکنید،خود را سرزنش کنید.نه من فریادرس شمایم،نه شما فریاد رس من.از این که مرا پیش از این شریک خدا کرده بودید بیزارم.زیرا برای ستمکاران عذابی است دردآور». (2)
مؤمن بودن انسان بدین معنی نیست که حتما در معرض وسوسهها و فشارهای شیطان قرار نمیگیرد،حتی پیامبران با فشارها و کوششهای دائم او برای فریفتن روبرو شدهاند،امّا ایشان بدو پاسخ مثبت نداده و اجابتش نکردهاند گرچه به ایشان گزند و سختی رسانده است.و بدین سان رهبر بشریّت بودهاند.
بعضی از مفسّران(چون رازی در تفسیر کبیر خود)گویند:به راستی، پیامبران خدا فراتر از آنند که شیطان ایشان را به رنج و عذاب افکند،پس درست نیست که ادّعا کنیم وضع ایّوب(ع)به جایی کشید که مردم به سبب مرضش او را پلید شمردند.حقیقت این است که این امر در عرصۀ آزمون رواست زیرا پیامبران -علیهم السلام-به عنوان رهبران بشریّت مبعوث شدند و درست نیست که نگرش /11 واقعی را از زندگی ایشان دور سازیم،و آیات وارد شده در این مورد را به غیر مضمونهای خود تأویل کنیم و افتادن یوسف را به زندان،و توهین شنیدن موسی را انکار کنیم و آزار دیدن پیامبر خود را بدان درجه که خود دربارۀ خویش فرمود:
«هیچ پیامبری را همچون من آزار ندادند»نفی کنیم.
با وجود آن که این از واقعیّت زندگی ایشان و عنوانی دامنهدار در تاریخ رسالتی آنان به اعتبار پیامبر بودنشان است.
اگر به آیات قرآن و احادیث مراجعه کنیم هر آینه میبینیم که تأکید دارند بر این که پیامبران سزاوارتر به بلا و آزمونند،بلکه ایشان جز از خلال بلا و امتحان بدین مقام والا نرسیدهاند.از پیامبر(ص)مروی است که از حضرتش پرسیدند:
کدام یک از مردم را بلا و آزمون دشوارتر؟گفت:
«پیامبران،سپس بهترین صالحان،سپس بهترین و بهتر مردم به ترتیب». (1)
آری شیطان بر خرد و دلهای صالحان تسلّط نمییابد،امّا میتواند جنبههای مادّی زندگی آنان را برباید،در صورتی که خدا خواسته باشد ایشان را بدان وسیله
1) 44) -بحار الانوار،ج 12،ص 355.
بیازماید،چنان که پیامبر خود ایوب(ع)را در این عرصه مبتلا کرد و آزمود.
امام صادق(ع)گوید:
«به راستی،خدای عزّ و جلّ مؤمن را به هر بلایی گرفتار میکند،و به هر گونه مرگی میمیراند،ولی او را به رفتن عقلش دچار نمیسازد،آیا ایّوب را ندیدی که چگونه شیطان بر دارایی و فرزندان و خانوادۀ او،و بر هر چیزی که داشت دست یافت امّا بر عقل او چیره نشد،آن را برای او باقی گذاشتند تا بدان خدا را به یکتایی بپرستد». (1)
قرآن در این سوره پیامبر اکرم(ص)و هر مؤمنی را که در خطّ او گام میسپارد /11 دعوت میکند که نداهای تاریخ پیامبران و رسالتها را فرا خاطر آورد،و همواره این پیامها در ذهنش حضور داشته باشد تا با یاد آوردن آنها در رویارویی با دشواریها و مشکلات زندگی برای پایداری در راه تیغزار مدد گیرد.
« وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا أَیُّوبَ -و از بندۀ ما ایّوب یاد کن،» کسی که در نعمتهای دنیا میزیست و سپس به حالت فقر و بیماری افتاد، ولی به بندگی خدا ادامه داد و پایداری کرد و کفر نورزید،زیرا مانند هر مؤمن مخلصی به زندگی به نور خدا مینگریست و او را زیانی نداشت که تمام نعمتها را از دست بدهد ولی ایمانش باقی بماند،هم چنان که اگر تمام لذّتها را برای او گرد میآوردند ولی شرارۀ ایمان را از دل و عملش از دست میداد،برایش مزهای نداشت.بندگی ایّوب(ع)در حالت توانگری در شکر او و در حالت بینوایی در صبر و پایداری او جلوه کرده است.
« إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ -آن گاه که پروردگارش را ندا داد که مرا شیطان به رنج و عذاب افکنده است.» یعنی از زندگی ایوب این موضعگیری بزرگ را به یادآور،آن گاه که در سختی پروردگارش را بخواند،و این رفتار بس بزرگ بود زیرا بر آدمی دشوار است
1) 45) -همان مأخذ،ص 341.
که در حالی که فشارها و مشکلات از هر سو بر او هجوم آورده خالصانه به پروردگار یکتای خود روی آورد،در صورتی که وقتی فقر و گرسنگی او را به رنج میافکند چه بسا باور کند که توانگری یا حکمران است که او را از این ورطه نجات میدهد، و هنگامی که بیماری او را در برگیرد بیشتر میپندارد که درمان او نزد پزشک است نه به کمک و به وسیلۀ او،و این چنین است که به دام شرک میافتد،ولی ایّوب این همه را گذرانید و ایمان و توحید ناب خود را نگه داشت.
[42]
بلایی که عارض ایّوب شد به سبب گناهکاری او نبود،زیرا او معصوم و از گناه پاک بود،و خدا از ابتلا و آزمون او اراده نکرد:
«جز رحمت تا پاداش او را بزرگ کند،و او را عبرتی برای شکیبایان،و یادی برای عابدان سازد در /11 هر بلایی که نازل میشود،تا با یاد او به صبر و امید پاداش خو گیرند». (1)
پس چون خدا آزمون را به پایان رساند و صدق پیامبر خود و جوهر او را آشکار ساخت آن بلا را از او برگرفت و در عوض آنچه وی از دست داده بود بسی بهتر بدو داد تا پروردگار ما به ما بیاموزد که سرانجام نیک از آن پرهیزگاران شکیباست.
« اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ -پایت را بر زمین بکوب، این آبی است برای شست و شو،و سرد برای آشامیدن.» امام رضا(ع)گفت:
«وی پایش را بر زمین کوفت و چشمهای برای او شکافته شد و او بدان چشمه رفت و شست و شو کرد،آن گاه خدای تعالی تمام بلایی را که بر او وارد شده بود از او بزدود». (2)
[43]
و افزون بر بهبودی از بیماریها و ناتندرستیهایی که به پیکر او پیوسته
بود،خدا تمام خانوادهاش را که از دست داده بود،خواه فرزندان یا نزدیکان،همه را بدو بازگردانید.
« وَ وَهَبْنٰا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ -و خانوادهاش را و همراهشان همچندشان را بدو عطا کردیم.» یعنی دو چندان شدند،پس اگر بیست تن بودند چهل تن شدند.این آیه را بر چند تفسیر حمل کردهاند:
یکم:خانوادۀ او مردند و خدا آنان را زنده کرد و همچندشان برایشان افزود.
دوم:خدا به جای خانوادۀ او که مرده بودند بدو پسران و دخترانی دیگر عوض داد.
سوّم:هنگامی که به بیماری دچار شد،خانوادهاش از او جدا شدند،پس خدا آنان را گرد آورد و دلهایشان را بر او معطوف و مهربان ساخت.
ولی روایات بیشتر بر نظر اوّل تأکید دارند،از جمله گفتۀ امام صادق(ع) در تفسیر این آیه است که:
«پس افراد خانوادۀ او را که پیش از آن بلا مرده بودند بدو بازگردانید،و افرادی را که پس از آن بلا که بدیشان رسید مرده بودند بازگردانید،همه را خدای تعالی زنده کرد و با او زیستند». (1)
پس از این بیان خدا برداشتن آن بلا را از پیامبر خود توصیف میکند که دو فایده دارد:
نخستین فایده به خود ایّوب میرسد که خدا آن را رحمت خوانده و گفته است:
« رَحْمَةً مِنّٰا -و این خود رحمتی از ما بود.» برای ایّوب،و این رحمت در بهبود او از بیماری و بازگرداندن آنچه وی از دست داده بود نمودار میشود.
1) 48) -نور الثقلین،ج 4،ص 466.
دومین فایده به تمام اهل رسالت و خردمندان میرسد که در عبرت گیری و درسهایی نمودار میشود که این داستان آنها را بر جای نهاده است.
« وَ ذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ -و برای خردمندان اندرزی.» مهمترین درسی که از این آیات مستفاد میشود این است که در برابر دشواریها و فشارهای زندگی تن به فرار ندهیم،هر چه انسان پیش خود و در درون خویش نیرومند بماند،و با آثار نفسانی و روانی دشواریها و مشکلات مقاومت ورزد،از مشکلات تأثیر نمیپذیرد.و برای آن که چنین امری برای او ممکن شود واجب است که پیوندش با زندگی و آنچه در آن است بر این پایه استوار باشد که اینها همه وسیله است،نه پیوند ابژکتیف و ذاتی بدین لحاظ که خود هدف است،و اگر وی از راهی به هدفها و آرزو جوییهای خود نرسد از راهی دیگر به زودی بر آنها دست خواهد یافت. /11 پس اگر وسیلۀ خود را از دست داد یا در راه خود ناکام شد بر هدف و اراده و قصد خود باقی بماند،زیرا حتما با کوشش و پویایی و پایداری خود به بهتر و بیشتر از آنچه از دست داده یا در نوبتهای گذشته در رسیدن و تحقق بخشیدن بدانها ناکام شده خواهد رسید و کامیاب میشود.بنا بر این اگر به شکستها و ناکامیهایی که در زندگی بر او گذشته نظری سوبژکتیف(موضوعی)کند این نگرش نیرو و پایداری او را ضد شکستها و گریزها میافزاید و پافشاری او را برای رام کردن زندگی به گونهای بهتر و در پرتو تجربههای گذشته افزونتر میسازد.
این ایّوب(ع)است که هر چه خیل بلایش انبوهتر میشود بر خطّ خود بیشتر پافشاری میکند،بی آن که به وسوسههای شیطان که به هدف ناتوان ساختن ارادۀ او و چیرگی برایمان و تقوایش صورت میگیرد گوش فرا دهد.این روایت را که علاّمه مجلسی در کتاب بحار الانوار خود نقل کرده بخوانیم.گوید:
حسن(بصری)گفت:«ایّوب هفت سال و چند ماه بر خاکروبه دانی در مزبلهای از آن بنی اسراییل که جانوران در آن رفت و آمد میکردند بماند،و وهب گفت:ایّوب خوره نداشت بلکه از پیکر او دملهایی به اندازۀ پستان زنان بیرون آمد و سپس به چرک نشست،حسن گفت:برای او مال و فرزند و دوستی نماند و کسی
بدو نزدیک نمیشد جز رحمه(همسرش)که با گردآوری صدقه با او صبر کرد،و برای او خوراک میآورد و چون او خدا را حمد میکرد وی نیز به حمد خدای تعالی میپرداخت،و ایّوب با چنین وضعی لحظهای از یاد خدا و ثناگویی بر او و شکیبایی بر آنچه بدان مبتلا شده بود غافل نماند.آن گاه دشمن خدا،شیطان که از صبر ایّوب بیتاب شده بود فریادی سخت برکشید که تمام سپاهیانش را از اطراف زمین گردآورد،و چون نزد او جمع شدند گفتند:چه چیزی اندوهگینت کرد؟گفت:
این بندهای که از خدا خواستم تا مرا بر دارایی و فرزندانش چیره سازد مرا به ستوه آورد،من مال و فرزندی برای او باقی نگذاشتم ولی با وجود آن او جز بر صبر و ثنا بر خدای تعالی نیفزود،سپس بر پیکرش چیره شدم و زخمی در او به جای نهادم که او را به خاکروبهدان بنی اسراییل افکند و هیچ کس جز زنش بدو نزدیک نمیشود.هر آینه من نزد پروردگارم رسوا شدم و به شما نالیدم تا مرا ضدّ او یاری دهید.به او گفتند:مکر و نیرنگ تو چه شد؟و دانشت که بدان گذشتگان را هلاک کردهای کجا رفت؟گفت:تمام آنها در کار ایّوب باطل و بیاثر شد،پس مرا مشورت دهید،گفتند:به مشورت به تو میگوییم:هنگامی که آدم را از بهشت بیرون کشاندی از چه راهی با او در آمدی؟گفت:از طریق زنش،گفتند پس بر ایّوب نیز از طریق زنش عمل کن زیرا او /11 نمیتواند در حالی که کسی جز این زن به او نزدیک نمیشود،از وی نافرمانی کند،گفت:درست گفتید.پس به راه افتاد تا به زن او که صدقه گرد میآورد برسید،آن گاه به صورت مردی بر وی ظاهر شد و گفت:ای کنیز خدا،شوهرت کجاست؟گفت:زخمهایش او را میآزارد و میخاراند و حشرات در پیکرش به رفت و آمدند.چون شیطان این را از آن زن بشنید طمع کرد سخنی گوید که او را بیتاب سازد پس در او به وسوسه دمید و او را یادآور نعمتها و مالی که پیشتر داشت شد و زیبایی و جوانی ایّوب را به خاطرش آورد و نیز وضع زیانبار حال او را یادآور شد و گفت که این وضع هیچ گاه از ایشان جدا نخواهد شد.
حسن گفت:آن گاه آن زن بانگی برآورد و چون بانگ برآورد شیطان دانست که بیتاب شده است از این رو برّهای آورد و گفت:ایّوب باید این را برای
من ذبح کند و هنگام ذبح نام خدای عزّ و جلّ را نیاورد،پس بیگمان بهبود مییابد، (حسن بصری)گفت:از این رو زن بیامد و بانگ میکرد،ای ایّوب!تا کی پروردگارت تو را شکنجه میدهد؟آیا بر تو رحم نمیکند؟کجاست آن دارایی؟ کجاست آن رمه؟کجایند آن فرزندان؟کجاست دوست؟کجاست رنگ زیبای تو که دگرگون گشته و همچون خاکستر شده است؟کجاست آن پیکر زیبایت که پوسیده و از هم فرو ریخته و حشرات در آن به رفت و آمدند؟این برّه را ذبح کن و بیاسای.ایّوب گفت:دشمن خدا نزدت آمد و در تو وسوسه دمید و تو سخن او را پذیرفتی،وای بر تو،آیا وضع دارایی و فرزندان و تندرستی ما را که در آن به سر میبردیم دیدی؟چه کسی آنها را به من عطا کرده بود؟گفت:خدا،گفت:چه مدّتی از آن وضع بهره بردیم؟گفت:هشتاد سال،گفت:خدای تعالی از کی مرا بدین بلا دچار ساخته است؟گفت:از هفت سال و چند ماه پیش از این،گفت:
وای بر تو که با پروردگارت عدالت نورزیدی و انصاف نکردی،آیا در بلایی که خدا مرا بدان مبتلا کرده،همچند آسایشی که هشتاد سال به ما داده بود،هشتاد سال شکیبایی نکنم؟به خدا سوگند که اگر خدای عزّ و جلّ مرا بهبود بخشید،بدین سبب که به من فرمان میدهی ذبحی برای غیر خدا کنم،حتما تو را یکصد تازیانه خواهم زد»، (1)[44]
و از آن جا که سوگند خورده بود زن وفادار خود را یکصد تازیانه بزند، خدا بدو فرمود که یکصد شاخه نازک از سر خوشۀ خرما در دست گیرد و با آن یک ضربه بر زنش بزند،تا از یک سو حرج سوگند خوردن به خدا از او برداشته شود،و از سوی دیگر همسرش آزاری نبیند.
« وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ -دستهای از چوبهای باریک به دست گیر و با آن بزن.» /11 امام صادق(ع)گوید:
1) 49) -بحار الانوار/ج 12،ص 368.
«پس خوشهای خرما شامل یکصد رشته به دست گرفت و زنش را بدان یک ضربه بزد و از سوگند خود بیرون شد». (1)
فقیهان از تفسیر این آیۀ کریم و احادیث دیگر حدّ شرعی را استفاده کرده و دربارۀ آن گفتهاند که اگر زناکار چندان بیمار باشد که بدنش تحمّل تازیانه خوردن نداشته باشد،او را بدین روش یکصد تازیانه(همزمان و خفیف)میزنند و حدّ متعارف از او ساقط میشود.و در خبر است که مردی فراخ شکم را که دچار آماس شکم شده و شکمش آب آورده و رگهای رانهایش بیرون زده بود و با زنی بیمار زنا کرده بود،نزد پیامبر(ص)آوردند.پیامبر خدا(ص)فرمود شاخهای نخل آوردند که در آن یکصد سرشاخۀ خوشه بود و با آن ضربهای بر مرد و ضربهای بر زن نواخت و هر دو را آزاد ساخت». (2)و الحبن( استسقا)مرضی است در شکم که شکم به سبب آن بزرگ میشود و ورم میکند.
پس از آن که خدا به ایّوب(ع)امر کرد که به گونهای که گذشت برای ادای تعهّدی که بر خود کرده بود همسرش را بزند،ضرورت التزامهایی را که مؤمن در برابر خدای خود متعهّد میشود بدو تأکید کرد و گفت:
« وَ لاٰ تَحْنَثْ -و سوگند خود را مشکن.» یعنی با ترک وفای به سوگند و مخالفت با آن به باطل مگرای،زیرا انسان مؤمن را میسزد که به التزامها و عهدهایی که با پروردگارش بر خود نهاده است وفا کند.بسیاری از مردم وقتی بیمار یا گرفتار دشواریهایی میشوند،از خدا به دعا میخواهند که به آنان یاری دهد و مشکلشان را از دوششان برگیرد ولی به محض آن که بهبود یافتند یا دشواریهایشان پایان یافت نذرها و تعهّدهای خود را از یاد میبرند.
وانگهی بر انسان واجب است که چیزی را که نمیتواند بپردازد تعهّد نکند تا گناه شکستن توبه دامنگیرش نشود.مردی را که نذر کرده بود /11 پیلواری نان در راه خدا
صدقه دهد نزد علی(ع)آوردند،حضرتش او را براند،و آن مرد نیز عهد کرد که دیگر بار چنان نکند.
پروردگار ما،پس از آن بیان،پیامبر خود ایّوب(ع)را با توجه به اموری در شخصیت او میستاید:
یکم:صبر او،چه خدا او را عرضۀ گونهگون گرفتاریها و آزمونها ساخت و او پایداری و بردباری کرد.
« إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً -همانا،ما او را بندهای صابر یافتیم.» دوم:ناب بودن او در عبادت و توبۀ خویش،چندان که بلا او را وادار نکرد که به خدا کفر ورزد،یا به ستایش کسی جز او،از شریکان دروغین و برساخته پردازد.
« نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ -او که همواره روی به درگاه ما داشت،چه نیکو بندهای بود.» هر چه بلایش فزونی میگرفت بیشتر به خدا روی میآورد و بدو نزدیکتر میشد.
در تفسیر قمی آمده است:پدرم از ابن فضّال،از عبد اللّٰه بن بحر،از ابن مسکان،از ابی بصیر،از ابی عبد اللّٰه(ع)مرا حدیث کرد و گفت:دربارۀ بلیّۀ ایّوب که در دنیا بدان گرفتار شد پرسیدم که علّت آن چه بود؟گفت:
«به سبب نعمتی که خدای عزّ و جلّ در دنیا بدو بخشید و او هم شکر آن نعمت را به جای آورد،امّا در آن زمان آنچه در زیر عرش میگذشت بر ابلیس پوشیده نبود،چون ابلیس فرا رفت و شکر نعمت ایوب(ع)را بدید بر او حسد ورزید،و گفت:پروردگارا ایّوب جز بدین سبب این نعمت را شکر نمیگذارد که تو چندین نعمت را در دنیا بدو ارزانی داشتهای،امّا اگر او را در دنیا محروم سازی هرگز شکر نعمتی نخواهد گزارد،او را گفتند:تو را بر دارایی و فرزندانش چیره کردیم، (راوی)گوید:ابلیس فرود آمد و از دارایی و فرزندان او چیزی باقی نگذاشت،امّا ایّوب به سپاس و ستایش به خدا در افزود،ابلیس گفت:پروردگارا،پس مرا بر
کشاورزی او چیره کن،فرمود:هر آینه کردم.آن گاه ابلیس با شیطانهای همراه خود بیامد و در کشت او دمید و آن را بسوزانید،امّا ایّوب به سپاس و ستایش به خدا در افزود.پس(ابلیس)گفت:پروردگارا مرا به گوسفندانش چیرگی ده، /11 پس خدا او را بر گوسفندان ایّوب چیره ساخت و او نیز آنها را هلاک کرد،امّا ایّوب به سپاس و ستایش به خدا در افزود،آن گاه ابلیس گفت:پروردگارا مرا بر پیکر او چیرگی ده،پس او را بر پیکر وی،جز عقل و دیدگانش،چیره ساخت،آن گاه ابلیس در پیکر او دمید و از سر تا پای او زخم شد،ایّوب روزگاری دراز در این حال بماند و خدا را سپاس میداشت و ستایش میکرد،تا در پیکرش کرم افتاد،و چون کرمی از پیکرش بیرون میآمد وی آن را به جای خود باز میگرداند و میگفت:به جای خود که خدایت از آن جا آفریده است بازگرد،و بویناک شد،تا آن جا که اهل شهر او را از آبادی بیرون کردند و به خارکوبه دانییی در بیرون شهر افکندند،و همسرش رحمه دختر یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم-صلوات اللّٰه علیهم و علیها-از مردم صدقه میگرفت و آنچه مییافت برای او میآورد.
(راوی)گوید:چون این بلا بر ایّوب به درازا کشید و ابلیس صبر او را بدید،یاران او را که در کوهها راهب بودند بیاورد».
تا این جا ابلیس ایّوب(ع)را پیگیری میکند تا او را بدین یا آن طریق بفریبد،و چون ابلیس دانست که نمیتواند با ربودن مال و خانواده و تندرستی ایّوب در نفس او تأثیری بگذارد این بار کوشید تا از طریق یاران ایّوب بر او تأثیر گذارد،و از خلال این حدیث معلوم میشود که یاران بد در انسان از دیگر عوامل و روابط مؤثرترند.
«و به آنان گفت:بیایید با هم بر این بندۀ گرفتار بگذریم و از او دربارۀ بلایش بپرسیم،پس بر استری سیاه نشستند و آمدند،چون بدو نزدیک شدند استرشان از بوی بد او نفرت کرد و دور شد و آنان به یکدیگر نگریستند»آنان از وضع بیماری و گرفتاری او جویا شدند و در اسباب آن شک کردند،و این از طبیعت انسان است که چون شخصی را مبتلا ببیند معتقد میشود که او به سبب گناهانی که مرتکب
شده سزاوار آن است،ولی ضرورت ندارد که بلا و آزمون همواره بدین سبب بوده باشد،بلکه ممکن است برای افزودن به پاداش بنده و پاک ساختن او باشد.«آن گاه یاران ایّوب نزد او رفتند و در میان ایشان جوانی تازه سال بود،نزدش نشستند و گفتند:ای ایّوب اگر خود گناهت را به ما خبر دهی نیکو باشد،که شاید اگر ما آن را بپرسیم خدا هلاکمان سازد،و ما ابتلای تو را بدین بلا که کسی بدان دچار نشده جز به سبب امری که پنهانش داشتهای نمیدانیم.ایّوب(ع)گفت:«سوگند به عزّت پروردگارم که او خود میداند که من خوراکی نخوردم مگر با یتیمی یا ناتوانی که همکاسۀ من شد،و اگر در طاعت خدا دو کار به من پیشنهاد شد جز آن را /11 که بر بدنم دشوارتر بود برنگزیدم)،آن گاه آن جوان گفت:بد کردید که چندان از پیامبر خدا عیب جستید تا او ناگزیر شد بندگی خود را به درگاه پروردگار که پوشیده میداشت اظهار و آشکار کند!».
ایّوب(ع)را از آن دل به درد آمد که دید نزدیکترین مردم بدو در عبادتش شک میکنند.از این رو ایّوب(ع)گفت:«پروردگارا،اگر من بر مجلس داوری مینشستم برهان خود را میآوردم».
یعنی اگر من قاضی میبودم،به اینان میگفتم که سزاوار چنین بلایی نبودهام،و بر آن گفتۀ خود نیز برهانی داشتم،ولی چنین نمیگویم زیرا من بندهام و تو پروردگار.
«آن گاه خدا پاره ابری سفید بر سر او فرستاد و گفت:ای ایّوب،برهان خود را بیاور که من تو را بر کرسی داوری نشاندهام و این منم که نزدیک بودم و هم چنان هستم،ایّوب گفت:پروردگارا تو به درستی میدانی که هرگز دو کار بر من عرضه نشد که هر دو متضمّن طاعتی از بهر تو باشد مگر آن که من دشوارترین آن دو را بر خود پذیرفتم،آیا تو را ستایش نکردم؟آیا تو را سپاس نگزاردم،آیا به تسبیح تو نپرداختم؟(راوی)گوید:آن گاه ندایی به ده هزار زبان از آن پاره ابر برآمد که:ای ایّوب!چه کسی تو را چنان کرد(و این فضیلت را به تو بخشید)که خدا را عبادت کنی و مردم از آن آگاه نباشند؟و خدا را ستایش و تسبیح گویی و بزرگش
داری و مردم از آن بیخبر مانند؟آیا به سبب نعمتی که خدا را در آن بر تو منّت است بر خدا منّت مینهی؟! (راوی)گوید:پس ایّوب مشتی خاک برگرفت و در دهان خود نهاد و سپس گفت:پروردگارا،درخور سرزنشم و توبه کردم،تو با من چنان نیکیها کردی.آن گاه خدای عزّ و جلّ فرشتهای نزد او فرستاد که پای خود را بر زمین کوفت و آب بیرون آمد و فرشته او را بدان آب بشست و او به صورتی زیباتر و شادابتر از آن که پیشتر بود بازگشت،و خدا برای او باغی سرسبز رویانید و خانواده و دارایی و فرزندان و کشاورزی او را بدو بازگردانید،و آن فرشته را در کنار او نشانید که با او همدمی داشت و سخن میگفت.آن گاه همسر او در حالی که تکّه نانی خشک همراه داشت پدید آمد،چون بدانجا رسید دید آن محل دگرگونه شده و دو تن نشستهاند،پس به گریه افتاد،و بانگ برداشت و گفت:ای ایّوب چه شدی؟ ایّوب او را آواز داد و زن نزدیک شد و ایّوب را دید که خدا پیکر و نعمتهایش را بدو بازگرداند،پس به درگاه خدای عزّ و جلّ سجدۀ شکر نهاد.آن گاه ایّوب دید که گیسوان وی بریده شده،و این بدان سبب بود که وی از جمعی قدری خوراک خواست که برای ایّوب(ع)بیاورد،و وی را گیسوانی زیبا بود،آنها به وی گفتند:
این گیسوانت را به ما بفروش تا طعامی دهیمت؟ /11 وی گیسوان خود را ببرید و به آنها بداد و از آنها طعامی برای ایّوب بگرفت.چون ایّوب وی را گیسو بریده دید در خشم شد و سوگند خورد که او را صد ضربه بزند،و زن بدو خبر داد که سبب بریدن گیسوانش چنان و چنان بوده است،آن گاه ایّوب از آن خشم و سوگند در اندوه بسیار شد.خدای عزّ و جلّ بدو وحی فرمود:« وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاٰ تَحْنَثْ -دستهای از چوبهای نازک به دست گیر و با آن بزن و سوگند خود را مشکن»پس شاخهای خوشۀ خرما مرکب از یکصد سرشاخه بگرفت و زنش را بدان یک ضربه نواخت و از قید سوگند خود بیرون شد». (1)
1) 52) -همان مأخذ،ص 466.
[45]
پس از آن که روند آیات داستان ایوب و بردباری و پایداری او را در برابر تمام فشارها به پایان میبرد،این داستان را وسیلهای برای یادآوری از بعضی از پیامبران و اندیشیدن در تاریخ ایشان برای عبرت آموزی و درس گرفتن از آن تاریخ قرار میدهد،زیرا از پیروان رسالتها چنین میسزد که به تاریخ رهبران خویش و برادران خود که پیش از ایشان بودهاند بنگرند و رنجها و پایداریهای ایشان را در راه خدا ملاحظه و مطالعه کنند،زیرا این نگرش ایمان آنان را به خط رسالتی خود و اعتماد به خویشتن و تحرّک و پایداری بر خط و راه درست را میافزاید.
« وَ اذْکُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصٰارِ - بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب آن مردان قدرتمند و با بصیرت را یاد کن.» آنچه انسان برای رسیدن به کمال نیازمند آن است قدرت و رؤیت یا توانایی و بینایی است،و با قدرت خود آنچه را میبیند تحقق میبخشد.به نظر میرسد که ظاهر این آیه بر وجود دستها(مظهر قدرت)و دیدهها(مظهر دیدن)در پیامبران دلالت دارد،امّا مراد و باطن آن قوّت در ایمان و بینایی در دین است،و در حدیث منقول از امام باقر-علیه السلام-چنین آمده است که گفت:
«صاحبان قوّت در عبادت و بینش در آن». (1)
شایان ملاحظه است که پروردگار ما در این جا تنها به دعوت به یادآوری آن بزرگان اکتفاء میکند،بی آن که صحنههایی از زندگی ایشان را بر ما عرضه بدارد که از آنها عبرت گیریم،و همچنین است در مواردی بسیار از قرآن،و این امر را دلایلی است:
نخست:همان صرف تذکر رسالتی به آن که پیوسته و وابسته به خطّی است که در آن چنان بزرگانی وجود دارند که تاریخ مجد و بزرگواری بشریّت را بنیاد نهادهاند،خود امری بسیار سودمند است که به انسان ایمان و اعتماد و پایداری میبخشد،بر رغم تمام عوامل و شرایط مخالف و معارض،آن گاه که مؤمن
1) 53) -همان مأخذ،ص 467.
ناخودآگاه از ردّ دیگران و جنگ به صورتهای گوناگون آن با توجه به ضعف و تنهایی خود رنج میبرد،آن گاه احساس میکند که بدین خطّ و این تاریخ با عظمت وابسته است.
دوم:قرآن وحدتی است یگانه و یکپارچه،و بعضی از آن بعضی دیگرش را کامل میسازد.پس برای خوانندۀ قرآن امکان دارد که در سورۀ الصّافات تفصیل و جزئیات مطلبی را که سورۀ ص بدان اشاره کرده است بیابد،و همچنین در مورد دیگر سورهها با یکدیگر،و بر ما واجب است از کسانی نباشیم که قرآن را پاره پاره انگاشتند (1)و دیدگاهشان نسبت بدان دیدگاهی تجزیهگرانه شد،بلکه برای شناخت آیات قرآن از خلال نظری جامع و فراگیر به تمام آن بکوشیم.
[46]
وانگهی قرآن مهمترین چیزی را که از زندگی ایشان مستفاد میشود عرضه میکند،برای آن که تأکید کند که داستانهایی را که میآورد برای سرگرمی یا تنها افزودن شناخت نسبت به تاریخ نیست بلکه به راستی برای آموختن و اندرز گرفتن است.خدای تعالی دربارۀ ابراهیم و اسحاق و یعقوب گوید:
« إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ بِخٰالِصَةٍ ذِکْرَی الدّٰارِ -آنان را در خصلت پاکدلی بخشیدیم تا یاد قیامت کنند.» هنگامی که انسان قرآن را میخواند یا دربارۀ زندگی بزرگان مطلبی میشنود،نخستین چیزی که باید به شناخت آن دست یابد همانا راز عظمت و بزرگی ایشان است،نه تنها برای آن که آن را بشناسد بلکه برای آن که او نیز اسباب بزرگی را به کار بندد،و سبب عظمت ایشان و والایی مقامشان همان ایمان ناب به آخرت و یاد کردن آن است که فاصلۀ ایشان را از نافرمانی دورتر و پیوندشان را به فرمانبرداری نزدیکتر میکند.مگر نه آن که پروردگار ما در سورۀ الممتحنه میگوید:
« قَدْ کٰانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ -ابراهیم و کسانی که با
1) 54) -با استفاده از تعبیر قرآنی سورۀ الحجر،آیۀ 91:« اَلَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ -آنان که قرآن را به اقسام تقسیم کرده بودند»بعضی را میپذیرفتند و بعضی را رد میکردند-م.
وی بودند برایتان نیکو مقتدایی بودند»، (1)سپس آیات ادامه مییابد تا آن جا که خدای تعالی گوید:« لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ -آنها،نیکو مقتدایی هستند برای شما،برای کسانی که به خدا و روز قیامت امید دارند.و هر که رویگردان شود،خدا بینیاز و ستودنی است». (2)عوامل دیگر در سرشتن شخصیّت ایشان مداخلهای ندارد، /11 بلکه تنها ذکر و یاد آخرت است که در ایشان به نحوی ناب تأثیر میگذارد،پس وقتی به خدای تعالی ایمان آوردند و مسئولیتهای مکتبی خود را بر عهده گرفتند از خلال آن به دنبال آرزوها و طمعهای دنیوی نمیروند،و اگر عوامل دیگر در ساختن شخصیّت ایشان مؤثر میبود به چنین مرتبهای از اخلاص و پاکدلی نمیرسیدند.
[47]
« وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنٰا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیٰارِ -آنها در نزد ما برگزیدگان و نیکانند.» یعنی خدا آنها را برگزیده و از بهترین و پاکدلترین بندگان اویند،زیرا اخلاص و پاکدلی نیز خود درجاتی دارد.
[48]
قرآن نام دستهای دیگر از پیامبران را نیز جاوید میسازد و ما را به یاد کرد ایشان فرا میخواند.
« وَ اذْکُرْ إِسْمٰاعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیٰارِ -و اسماعیل و الیسع و ذو الکفل را یاد کن که همه از نیکانند.» سبب پیوند دادن این سه تن به یکدیگر و آن گروه به یکدیگر در آیات پیشین،همان تفاوت مقام و رتبۀ این دو دسته نزد خداست،و برای این است که گروه اوّل به دو دلیل برترند:
1-پیوستگی ابراهیم(ع)به گروه نخستین که برتری او به دلیل آن که وی از پیامبران اولی العزم است پیداست.
2-تعبیر قرآنی که آنان را نخست به«المصطفین-برگزیدگان»و سپس به«الأخیار-نیکان»توصیف کرده در حالی که در ستودن این گروه به کلمۀ«الأخیار-نیکان»اکتفاء کرده است.
[49]
قرآن در پایان درسی که این داستانها را به پایان میبرد بر هدف و اهمیّت آن برای کسی که در پی تقواست تأکید میکند که:
« هٰذٰا ذِکْرٌ -این قرآن ذکری است.» /11 که شامل بر پندی است،تا مؤمنان وقتی به پیامبران خدا تأسّی میکنند از آن بهرهمند شوند و بر اثر آن به کامیابی و رستگاری برسند.
« وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ -و پرهیزگاران را بازگشتی نیکوست.» مآب(در لغت)به معنی جایی است که انسان در آن مستقر میشود و هم چنان که از آن بیرون آمده بدان جا باز میگردد.و در این جا مآب به معنی سرانجام و پایان است.و در این آیه به مؤمنان اطمینان داده میشود که امور به مصلحت ایشان خواهد بود هر چند به ظاهر بر عکس این بنماید.
[50]
خدا این سرانجام را بیان میکند و میگوید:
« جَنّٰاتِ عَدْنٍ -بهشتهای جاویدان.» که بهترین بهشتها است و جاودانگی دارد،و سرانجام پرهیزگاران به سوی بهشتهای خدا در آخرت است.
« مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوٰابُ -که در آن به رویشان گشوده است.» به هنگامی که رو به سوی آنها میآورند،و آنچه درهای بهشت را باز میکند همان ایمان و دعا و کردار نیک است،پس آن درها تنها برای پرهیزگاران و مؤمنان باز است نه برای دیگران که کردارهای نیک نکردهاند.
[51]
« مُتَّکِئِینَ فِیهٰا -در آن جا تکیه زدهاند.» بر تختها،و این دلالت بر میزان اطمینان و آرامشی دارد که در آن جا مییابند(که بر تختها آرمیدهاند).
« یَدْعُونَ فِیهٰا بِفٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ وَ شَرٰابٍ -و هر گونه میوه و نوشیدنی که
بخواهند میطلبند.» که پاداش ایمان و کردارهای ایشان،و به جای نعمتها و لذّتهای دنیاست که در راه خدا از دست دادهاند.
[52]
از بزرگترین چیزهایی که مؤمنان در بهشت از آن لذّت میجویند همانا حور عین است،و شاید توجّه قرآن بر ذکر حور در بیان پاداش مؤمنان از آن جا ناشی میشود که دشوارترین آزمون و فتنهای که مؤمنان در زندگی دنیا بدان دچار میشوند همان آزمون و فتنۀ شهوت جنسی است،و برای آن که از آن فتنه و فریبندگیها و فشارهایش بگذرند خدا سرانجام آن گذشت را که دستیابی بر حوریان در بهشت است به ایشان یادآور میشود.
« وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ أَتْرٰابٌ -زنانی همسال از آن گونه که جز به شوی خویش نظر ندارند نزد آنهایند.» آن زنان جز به شوهرهای خود نمینگرند،و به ملاحظۀ احترام و تواضع به شوهران خود بر زمین مینگرند.آن زنان«اتراب»یعنی همسالند،یا در بکارت ناسفتگانند.وقتی گویند فلان زن«ترب»فلان زن است اراده تساوی و همسالی در میان آن دو کنند،و همچنین بدین معنی است که در نظر مؤمن میل به هر یک از ایشان بدون برتری زنی بر زن دیگر،یکسان است زیرا همه در اوج زیبایی و قلّۀ دلبری قرار دارند.
[53]
آن گاه خدا ما را به کردار و پایداری در راه خود،ولی به نحوی غیر مستقیم،فرا میخواند،و این هنگامی است که ما را به پاداش پیش گفته وعده میدهد.
« هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِیَوْمِ الْحِسٰابِ -این است آن چیزهایی که برای روز حساب به شما وعده دادهاند.» از آن جا که مسافت میان این پاداش و انسان در ایمان و کردار نیک تمثّل و تجسّم مییابد،بییقین این آیه به طور طبیعی بر دعوت بدان شامل میشود.و قرآن کلمۀ«الحساب»را برای تأکید بر همین حقیقت به کار برده است،و اگر پاداش
بدون کرداری به دست میآمد،در آن صورت حساب برای چه بود؟! [54]
نعمتهای آخرت از نعمتهای دنیا متمایزند:تفاوت ذاتی به تنوّع و نیکویی،و تفاوت زمانی،به جاودانگی بودن،پس نعمتهای آخرت همواره و پیاپی افزون و تجدید میشوند.
« إِنَّ هٰذٰا لَرِزْقُنٰا مٰا لَهُ مِنْ نَفٰادٍ -این رزق ماست که پایان نیافتنی است.» و هم چنان که خدا باقی است،رزق او بر مؤمنان پایان نمییابد.
هٰذٰا وَ إِنَّ لِلطّٰاغِینَ لَشَرَّ مَآبٍ (55) جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ اَلْمِهٰادُ (56) هٰذٰا فَلْیَذُوقُوهُ حَمِیمٌ وَ غَسّٰاقٌ (57) وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْوٰاجٌ (58) هٰذٰا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ لاٰ مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صٰالُوا اَلنّٰارِ (59) قٰالُوا بَلْ أَنْتُمْ لاٰ مَرْحَباً بِکُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنٰا فَبِئْسَ اَلْقَرٰارُ (60) قٰالُوا رَبَّنٰا مَنْ قَدَّمَ لَنٰا هٰذٰا فَزِدْهُ عَذٰاباً ضِعْفاً فِی اَلنّٰارِ (61) وَ قٰالُوا مٰا لَنٰا لاٰ نَریٰ رِجٰالاً کُنّٰا نَعُدُّهُمْ مِنَ اَلْأَشْرٰارِ (62) أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِیًّا أَمْ زٰاغَتْ عَنْهُمُ اَلْأَبْصٰارُ (63) إِنَّ ذٰلِکَ لَحَقٌّ تَخٰاصُمُ أَهْلِ اَلنّٰارِ (64) قُلْ إِنَّمٰا أَنَا مُنْذِرٌ وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (65) رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمَا اَلْعَزِیزُ اَلْغَفّٰارُ (66) قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ (67) أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ (68) مٰا کٰانَ لِی مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ اَلْأَعْلیٰ إِذْ یَخْتَصِمُونَ (69) إِنْ یُوحیٰ إِلَیَّ إِلاّٰ أَنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ (70)
57[غسّاق]
:آنچه از پوست دوزخیان قطره قطره میچکد،و آن را از شدت سیاهی که به سیاهی شب تار میماند غسّاق نامیدهاند.خدای تعالی گوید: إِلیٰ غَسَقِ اللَّیْلِ یعنی تا سیاهی شب.
آیات قرآنی آیات«مثانی»مشابهند،و از معانی این کلمه آن است که بر اساس مقابله و مقایسه میگذرد:بهشت و دوزخ،نکوکار و تبهکار،خیر و شر و...و...و چیزی با ابعاد و حدود(و تعریف به نفس خود)به درستی شناخته نمیشود مگر با مقایسه با اضداد خود،پس روز به وسیلۀ مقایسه با شب شناخته میشود و زندگی با مرگ و توانگری با فقر.
پروردگار ما برای آن که ما را با نعمتهای بهشت آشنا کند از عذاب دوزخ سخن میگوید که در آن صاحب عقاید و کردارهایی مخالف و متضادّ با صاحبان نعمتهای بهشتی جای میگیرند.و از خلال آیاتی که در تمامی قرآن آمده روشن میشود که مسافت میان این دو گونه سرانجام به کلّی از میان رفته است،و هیچ منطقۀ دیگری میان آن دو وجود دارد،از این رو برای آن که انسان به بهشت درآید کافی است که خود را از دوزخ بیرون آورد،و چنان که خدا گوید:« کُلُّ نَفْسٍ
ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ -همه کس مرگ را میچشد،و به تحقیق در روز قیامت مزد اعمال شما را به کمال خواهند داد.و هر کس را از آتش دور سازند و به بهشت درآورند به پیروزی رسیده است.و این زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست». (1)
و در این جا،در این سوره،پس از آن که قرآن حکمت آموز مثالهایی واقعی از تاریخ کسانی میآورد که در معتقدات و کردارهای خود برای خدا خلوص ورزیدهاند،و بر اثر آن رهبر و پیشوای نیکوکاری شدهاند،پارهای بر بلا و آزمون شکیبایی کرده و همچون ایّوب(ع)ضرب المثل شده و بدان سبب بر بهشت دست یافتهاند،آن گاه برای ما مثالی از وضع دوزخیان میآورد که از خدا نافرمانی کرده،و با مؤمنان جنگیده،و در زمین سرکشی کردهاند.و هم چنان که پیامبران شفیع پیروان خود میشوند و آنان را به بهشت درمیآورند،آن گروه نیز خود به تنهایی به دوزخ نمیروند بلکه هر کس را که به آنها وابسته بوده و در زندگی از خطّشان پیروی کرده است با خود به کام آتش دوزخ میکشند،و در آن جا پیرو و پیشوا به مخاصمه و مجادلهای سخت میپردازند،که هر طرف مسئولیّت را به گردن طرف دیگر میاندازد،و حال آن که میسزید چنین مبارزهای در دنیا صورت میگرفت،بدین سان که انسان از پیشوایان کفر سرپیچد و بر سرکشان بشورد،اما او چنان نکرده و دشمنی و مجادلۀ او در روز حساب هیچ سودی بدو نمیرساند،چه فرصت انتخاب درست و کردار نیک را در سرای آزمون بر خود تباه کرده و از دست داده است.
در واقع سببی که بیشتر مردم را به پیروی از سرکشان و هماهنگی با وضع منحرفی که آنها در جامعه به وجود میآورند ناآشنایی به خطا بودن آن نیست،بلکه از آن رو با آن وضع مخالفت نمیکنند و ضدّش نمیشورند که از دشواریهای مبارزه و
1) 57) -آل عمران185/.
مسئولیّتهای آن میگریزند.در صورتی که اگر در دنیا میتوانستند چنان کنند و نکردند،اینک تلخی مبارزۀ در آتش دوزخ را که شرایط بسیار دشوار و عذاب دردناک مستمر را همراه دارد مییابند و بدان ناگزیرند.
پروردگار ما در این آیات سوگند میخورد که مجادله و پیکار در دوزخ حق است-هم چنان که این امر را در دنیا،در جایهایی دیگر از قرآن تأکید کرده است.
مجادلهای که در آن جا پیش میآید و ادامه مییابد به یقین دلیل بر آن است که انسان التزام به مسئولیّتهای خود را در این زندگی ترک کرده است،و کسی که حق را به ارادۀ خود برنگزیند به ناخواست خویش مجبور میشود که بدان گردن نهد.آنها مبارزۀ با ستم را ترک کردهاند،پس اینک آنها را میبینی که ناگزیر در دوزخ با آن مبارزه میکنند.
[55]
هم چنان که این آیات منظرۀ بهشت و در نتیجه پاداش مخلصان را در ذهن ما تمرکز داده در برابر ما را یادآور سرانجام سرکشان نیز شده است.
« هٰذٰا -چنین است،» اسم اشارۀ«هذا-این»متضمّن دعوت از کسی است که قرآن را تلاوت میکند تا به سرانجام پرهیزگاران بنگرد،و به پاداش ایشان بیندیشد،ولی نمیسزد که از عذابی که برای ستمگران آماده شده غافل بماند،و این برای آن است که توازن نفس و عقل خود را در میان بیم و امید نگهدارد.
« وَ إِنَّ لِلطّٰاغِینَ لَشَرَّ مَآبٍ -و سرکشان را بدترین بازگشتهاست.» مقابلۀ این آیه با آیه(49)در درس گذشته آمد،پس پرهیزگاران را سرانجامی نیکو نزد خداست،و سرکشان را سرانجامی بد و شرّ خواهد بود،و مقصود از(طاغیه سرکش)در این جا تنها سلطان ستمگر نیست،گرچه او تجسّمی آشکارتر و شاملتر از سرکشی و طغیان است،بلکه سپاهیان و دستگاههای او نیز هستند،زیرا اگر آنها نبودند وی قدرتی بر ستمگری و تباهی نداشت،حتی شاید ما
این حکم را بر دیگر معانی طغیان( سرکشی و تجاوز)عمومیّت دهیم،پس هم چنان که انسان در زندگی سیاسی سرکشی میکند در زندگی اجتماعی نیز طغیان میکند،به همسایه و خانوادۀ خود و مردم ستم میراند.از احادیث آمده در تفسیر این آیه استفاضه میشود که مراد از«الطّاغین-سرکشان»همان سلاطین ستم پیشهاند،در حالی که مراد شامل پیروان و کسانی که در درگاه آنهایند نیز میشود.
[56]
آیات در ذکر سرانجام سرکشان جزئیّاتی بیشتر میدهد تا به بیم دادن بیفزاید شاید انسان از راه باطل برگردد و به رغبت پاداش نیک و پرهیز از عذاب به راه حق هدایت شود.
« جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا -به جهنّم میروند.» /11 بعضی از فیلسوفان پیشین گفتهاند-و بعضی از نادانان امروز هم دنبال آنها را گرفتهاند-که دوزخیان به عذاب آتش عادت میکنند و دیگر از آن متأثّر نمیشوند(و احساس سوزش نمیکنند)و این اندیشۀ انحرافی را در هیکل جانوری تجسّم داده و پنداشتهاند که آتشخوار است،امّا قرآن که عین حق و حقیقت محض است با این خرافه مخالفت میورزد و تأکید میکند که تبهکاران همواره عذاب را میچشند،و کلمۀ«یصلونها»یعنی آنها به نحوی دائم جهنّم و آتش را لمس و احساس میکنند.
« فَبِئْسَ الْمِهٰادُ -که بد جایگاهی است.» و آن جایگاهی است که برای آنها گسترده و آماده شده و گویی آنها خود برای خویش بستری از آتش در دوزخ گستردهاند،بلی.آماده سازی زمینی برای چیرگیشان در آن روز به شکل آماده سازی جهنّم برای آنها نمودار میشود.
[57]
« هٰذٰا فَلْیَذُوقُوهُ حَمِیمٌ وَ غَسّٰاقٌ -باید آب جوشان و چرک و تراویدۀ سیاه دوزخیان را بنوشند.» حمیم به معنی گرمای بسیار(و داغ)است،امّا غسّاق،چنان که در بعضی واژهنامهها آمده است:چرک بویناک باشد،و در روایت از امام ابی جعفر(ع)آمده
است که گفت:
«غسّاق درهای است به دوزخ که در آن سیصد و سی قصر باشد،و به هر قصری سیصد خانه،و در هر خانهای چهل گوشه،و در هر گوشهای ماری بزرگ و هراس انگیز،و در هر ماری سیصد و سی کژدم،و در هر کژدمی سیصد و سی نیش گزندۀ سرشار از زهر،که اگر یکی از آن کژدمها زهرش را بر اهل دوزخ بریزد تمام آنها را مسموم میکند». (1)
[58]
« وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْوٰاجٌ -و شکنجههایی دیگر،از هر نوع،» و عذاب بدین دو نوع بسنده نمیشود بلکه انواع و روشهای گوناگون بسیار دارد. /11 از این آیه درمییابیم که انواع عذاب بسیار زیاد است،جز این که برخی از آنها با برخی دیگر همراه است،چنان که آب جوشان با چرک و تراویدۀ سیاه دوزخیان همراه و آمده و یکدیگر را تکمیل کرده است.
[59]
پس از آن که سرکشان وارد جهنم میشوند و هر یک به جای خود که بر او تنگ میآید میرسد،دیگر امثال و پیروانشان را که فریبشان داده بودند میبینند که با آنها وارد جهنّم میشوند و به آنها گفته میشود.
« هٰذٰا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ -این گروه همراه شما به آتش در میآیند،» و ممکن است مراد از«آخر دیگر»گروه دیگر باشد،که همان جفتها و مشابهان گروه نخست هستند،و این مقدمهای برای گفتگوی بعدی دربارۀ آنها باشد،و این مشابه با همان نکتهای است که در تفسیر گفتۀ خدای تعالی یاد کردیم که:« اُحْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ مٰا کٰانُوا یَعْبُدُونَ -آنان را که ستم میکردند و همپایگانشان و آنهایی را که میپرستیدند گرد آورید». (2)
اقتحام، (3)داخل شدن در چیزی است به فشار چون میخی که در دیوار جایی ندارد ولی چکش به فشار آن را در دیوار فرو میکند.و از آن رو این لفظ به کار
رفته است که سرکشان از تنگی جا در عذابند و آتش نیز بر آنها تنگ میگیرد و چون بادی در انبان فشار میآورد، (1)چنان که در حدیث پیامبر(ص)آمده است،پس اینان بر آنان فریاد کشند،و بر خلاف آنچه میزبان به مهمان خود گوید«خوش آمدید»اینان گویند:
« لاٰ مَرْحَباً بِهِمْ -خوش آمدشان مباد.» یعنی جایی که آنها را بگنجاند وجود ندارد و هیچ کس ورود آنها را نمیپذیرد،و الرّحب به معنی جای فراخ است،پس گویی میخواهند بگویند که:
جای تنگ است و با آمدن آنها تنگتر میشود،و نفرین و دشنام خود به آنها را چنین تعلیل میکنند که آنها اهل دوزخند،و آیا به کسی که به دوزخ افکنده خواهد شد، خوشامد و«جای فراخ باد»گویند؟! /11 « إِنَّهُمْ صٰالُوا النّٰارِ -که به آتش میافتند.» و این است آنچه پروردگار ما آن را به گفته ذات متعال خود تأکید میکند:
« کُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا -هر امّتی که به آتش داخل شود امّت همکیش خود را لعنت کند». (2)
[60]
و آن گاه نزاعی سخت میان دو طرف پدید آید که به مبارزه و پیکار منجر شود،و در آن میان مسئولیت را بر گردن یکدیگر افکنند.
« قٰالُوا -گویند،» یعنی پیروان که به سخن سرکشان پاسخ میدهند،بدان گاه که درود و حسن استقبال به دشنامگویی در میانشان تبدیل شده است:
« بَلْ أَنْتُمْ لاٰ مَرْحَباً بِکُمْ -نه،بلکه خوش آمد شما را مباد،» زیرا شما سبب این وضع بودهاید و از شما این آزار و عذاب برآمده است،و پیروان به مشاجرۀ خود با سرکشان ادامه میدهند و میخواهند موضعگیری خود را
توجیه کنند و از مسئولیّت بگریزند که:
« أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنٰا -شما این عذاب را پیشاپیش برای ما فرستاده بودید،» آن گاه که ما را به پیروی از خود فریفتید و با وسائل گوناگون گمراهمان کردید تا بدین عذاب کشانده شدیم.
« فَبِئْسَ الْقَرٰارُ -چه بد جایگاهی است.» یعنی جایی که در آن استقرار یافته و ماندگار شدهایم بد جایی است،و گویند فلان«قرّر-مقرّر داشت»که چنان کند،یعنی فکرش بر رأیی معیّن ثابت شد و تردید ندارد،بلکه در کار خود قاطع و برنده است.
این کلمه دلالت بر جاودان بودن در آتش دارد،و چون آخرین منزلگاه چنین بد است پس سرنوشت و سرانجام بد است.
[61]
پیروان از خدا میخواهند که عذاب سرکشان را بیفزاید،به سزای جرمهایی که سرکشان خود مرتکب شدهاند و نیز برای نافرمانیهایی که پیروان به سبب فشار سرکشان و گمراهی به دست آنها،صورت دادهاند.
« قٰالُوا رَبَّنٰا مَنْ قَدَّمَ لَنٰا هٰذٰا فَزِدْهُ عَذٰاباً ضِعْفاً فِی النّٰارِ -گویند:ای پروردگار ما،هر کس که این عذاب را پیشاپیش برای ما آماده کرده است عذابش را در آتش دو چندان افزون کن.» [62]
آن گاه روی به یکدیگر آورند و از هم بپرسند:چرا فلان و فلان را -مرادشان بعضی مؤمنانند-در این آتش نمییابیم؟! « وَ قٰالُوا مٰا لَنٰا لاٰ نَریٰ رِجٰالاً کُنّٰا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرٰارِ -و گویند:چرا مردانی را که از اشرار میشمردیم اکنون نمیبینیم؟» در آن جا خطاهایشان بر خودشان آشکار میشود،در ابتدا کشف میکنند که رهبرییی که از آن پیروی میکردهاند منحرف بوده است،و اکنون برای آنها روشن میشود که در مقیاسهایی که در زندگی داشته و ارزیابیهایی که از دیگران کردهاند خود خطایی دیگر بوده است،و اگر این را در دنیا میدانستند و بر اصلاح
خود به کردار میپرداختند بر ایشان سودمند میبود،امّا آنها رسالت را رد و از خواستهای خود پیروی کردند.
[63]
دوزخیان ندیدند کسانی را که میپنداشتند اشرارند در آتش به یکی از این دو سبب برمیگردانند و مربوط میدانند که:یا آنها به بهشت روانه شدهاند و این بدان معنی است که مقیاسهای اینان و در نتیجه موضعگیریشان در برابر آنان خطاکارانه بوده،و یا آنها اکنون با اینان هستند ولی اینان آنها را نمیبینند.
« أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِیًّا -آنان را به مسخره میگرفتیم.» در دنیا،و اکنون درستی خطّ ایشان معلوم شده است.
« أَمْ زٰاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصٰارُ -آیا از نظرها دور ماندهاند؟» /11 پس ما آنان را نمیبینیم؟ این مقطع را تفسیری دیگر است و آن این که:مرادشان خداست،بدین معنی که شاید آنها را ناآگاهانه و باشتباه به بهشت وارد کرده در صورتی که اهل دوزخند،و پروردگار ما بس والاتر از این است که گمراه شود یا فراموش کند،بلکه آنها خود در ارزیابی خود دربارۀ مؤمنان خطا کارند.
پرسشی باقی میماند،و آن این است که:در شرایط امروز ما کسانی که منظور این آیه هستند کیانند؟ بیگمان و بیتردید آنها سرکشان و طاغوتانند،و حکمرانان جور که به زور بر گردن بندگان سوار شدهاند و به چیزی جز آنچه خدا به وحی فرستاده حکم میرانند، و به حدود خدا تجاوز میکنند،و بندگان خدا را به خواری میکشانند،امّا سپاهیان و جفتها و همانندهایشان کسانی هستند که از راه آنها پیروی میکنند یا در ستمگریهایشان با آنها مشارکت میورزند.
اما آن کسانی که اینها آنان را اشرار میشمارند همان انقلاب کنندگان و شورندگان بر ضدّ اینها از بندگان مخلص خدایند که پرستش غیر خدا را رد کردند و به خدایی گرفتن خدایان برساختۀ دروغین را به جای اللّٰه،پروردگار جهانیان نپذیرفتند.
سرکشان و سپاهیانشان از نیروهای سرکوبگرند،و بوقهای گمراهی تهمتها را ضدّ شورندگان بر آنها وارد میسازند و ایشان را بدتر از یهود و نصاری و مجوس میشمرند،آیا دیدید که چگونه دست دشمنان را میبوسند و با آنها روابط دوستانه به هم میرسانند،و درها را برابرشان میگشایند،و در مقابل زندانهای هولناک را از مؤمنان انباشته میکنند؟ امّا آنان را که در دنیا اشرار میشمردند اکنون در آتش نمییابند،و میدانند که به یقین آنان در آن جا در بهشت به سر میبرند.
پیروان اهل بیت رسالت از آن گروهند،وقتی چیرگی سلطههای ستمگری و سرکوبی و گمراهی را رد کردند،و نیروهای وحشت و ترور آنان را تبعید نمود،و زشتترین تهمتها را بر آنان بست،ولی امامان هدایت از خاندان پیامبر(ص)آنان را دلداری میدادند که به زودی در بهشت خواهند خرامید،در حالی که(دشمنان) /11 در دوزخ در جستجوی ایشانند.
میسر-که یکی از شورندگان بر ضدّ سلطههای ستمگر است-گوید:
بر ابی عبد اللّٰه(امام صادق،علیه السلام)وارد شدم.گفت:«یارانت چگونهاند؟»گفتم:فدایت شوم به یقین ما نزد آنها (1)از یهود و نصاری و مجوس و مشرکان بدتریم.
(میسر)گوید:حضرتش که لمیده بود کاملا نشست،سپس گفت:
«چگونه؟»گفتم:به خدا که یقینا ما نزد آنها (2)از یهود و نصاری و مشرکان بدتریم،گفت:«نه،به خدا دو تن از شما هم به دوزخ وارد نشوند،نه،به خدا،و حتّی یک تن از شما،شما کسانی هستید که خدای عزّ و جلّ در حقّتان گفته است:« وَ قٰالُوا مٰا لَنٰا لاٰ نَریٰ رِجٰالاً کُنّٰا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرٰارِ* أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِیًّا أَمْ زٰاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصٰارُ* إِنَّ ذٰلِکَ لَحَقٌّ تَخٰاصُمُ أَهْلِ النّٰارِ -و گویند چرا مردانی را که از اشرار میشمردیم اکنون نمیبینیم*ما آنان را به مسخره
میگرفتیم.آیا از نظرها دور ماندهاند؟*این جدال اهل جهنّم با یکدیگر چیزی است که به حقیقت واقع شود». (1)به آنها گوید که شما را بجویند-به خدا سوگند-در آتش دوزخ-به خدا سوگند-یک تن از شما را نیابند». (2)
همچنین امروز مؤمنان راستین زیر انواع فشارها قرار دارند ولی به زودی در بهشت خواهند خرامید،در حالی که سرکشان و طاغوتان و سپاهیان و پیروانشان در دوزخ خواهند بود.
[64]
بلی.این کشمکش در دوزخ بواقع روی میدهد...
« إِنَّ ذٰلِکَ لَحَقٌّ تَخٰاصُمُ أَهْلِ النّٰارِ -این جدال اهل جهنّم با یکدیگر چیزی است که به حقیقت واقع شود.» [65]
بیگمان رسالتهای خدا برای آن آمده است که انسان را از این سرنوشت بدتر نجات دهد، /11 و او را از خلال دعوت خود به مبارزه با خدایان برساختۀ دروغین،و پیروی از توحید ناب،در زندگی برهاند،و از پرستش طاغوتان و سرکشان با فرمانبرداری از آنها،و از پرستش نسلهای گذشته(مرده پرستی)با دنبالهروی از رفتار خطاکارانۀ آنها باز دارد و نهی کند.
« قُلْ إِنَّمٰا أَنَا مُنْذِرٌ -بگو:جز این نیست که من بیم دهندهای هستم،» و حتی همین بیم دهنده هم واجب است که به جای خدا مورد پرستش واقع نشود هر چند که در عظمت بدان جا رسد که برسد.
« وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ -و هیچ خدایی جز خدای یکتای قهّار نیست.» کسی که بر دشمنان قهر میآورد و بر آنها پیروز میشود،و از بارزترین شواهد قهر و وسایل او همان مرگ است که همگان بدان تسلیم میشوند،و هیچ کس را یارای آن نیست که مرگ را از خود براند.و در دعای صباح از امیر
المؤمنین(ع)این گفتۀ او را میخوانیم:«ای آن که به چیرگی و بقا یکتایی،و بندگان خود را به مرگ و نابودی مقهور کردهای». (1)
قهر و غلبۀ خدا تنها در مورد مرگ نیست بلکه در تطبیق هر حق و سنّت و قانونی در زندگی وارد میشود،و کسی که به خدا و حقّی که رسالتهای او متضمّن آنند پاسخ مثبت ندهد،و از آنچه پیامبران و پیروانشان بیم دادهاند،به اختیار و ارادۀ خود نپرهیزد،به زودی خدا به قهر و بر خلاف خواست وی بدان مجبورش میکند، اگر بخواهد در دنیا و گرنه در آخرت.
[66]
برای آن که ما دستخوش هراس بیسبب از خدای تعالی نشویم ما را یادآور رحمت و آمرزش خود نیز میشود.
« رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمَا الْعَزِیزُ الْغَفّٰارُ -آن پیروزمند و آمرزنده،پروردگار آسمانها و زمین و هر چه میان آنهاست،» و پرورندۀ هر چیز بدان چیز رئوفتر و بر او نگرانتر و علاقمندتر است.
[67-68]
از عوامل روانی ارتکاب خطا و افتادن به گمراهی ناچیز شمردن و سهل انگاری نسبت /11 به این دو،و گام به گام همراه رفتن،و جدّی نبودن در رویارویی با آنهاست،از این رو خدای تعالی گوید:
« قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ* أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ -بگو:این خبری عظیم است*که شما از آن اعراض میکنید.» یعنی روی گرداندن شما از پرستش خدا،و روی نهادن شما به شرک امری بسیار عظیم است،و آیا چیزی بزرگتر از این که انسان پروردگار آسمانها و زمین را رها کند و به سوی شریکان برساخته دروغین روی آورد،و ارزشهای حق فطری را به باطل و گمراهی ترجیح دهد؟ بنا بر این روا نیست که انسان شرک را آسان گیرد و اندک اندک با آن همگامی کند،ژرفنای شرک او را به کجا فرو میبرد؟
1) 67) -مفاتیح الجنان،ص 63.
به دوزخ،و آیا ممکن است که عذاب جاودانی دوزخ سبک شمرده شود؟ وقتی انسان در رویارویی با شرک جدّی باشد معانی آن را میشناسد،و مهلکههای آن به بصیرت مینگرد،آیا بیرون شدن از ولایت امامان هدی و رفتن به سوی ولایت پیشوایان کفر و گمراهی شرک نیست؟یا پیروی از ستمگران یا حتی خاموشی گزیدن درباره آنها شرکی بزرگ محسوب نمیشود؟این چنین از امام صادق(ع)برای ما روایت کردهاند که در تفسیر این آیه گفت:«کسانی که به ایشان علم داده شده امامان هستند،النّبأ-خبر:امامت است». (1)
[69]
« مٰا کٰانَ لِی مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلیٰ إِذْ یَخْتَصِمُونَ -هنگامی که با یکدیگر جدال میکردند من خبری از ساکنان عالم بالا نداشتم.» پروردگار ما را بر اهمیّت توحید تأکید میکند،و این که محور گفت و گویی است که در میان ساکنان عالم بالا دور میزده،بدان گاه که خدا نخستین انسان را آفرید،و فرشتگان بدو سجده کردند،و ابلیس از سر خویشتن بزرگی آن سجود را رد کرد،و سپس این که هدف آفرینش بشر،و حکمت سجده کردن فرشتگان بدو همانا توحید است.پس چگونه رواست که دربارۀ آن سهل انگاری شود؟ /11 [70]
« إِنْ یُوحیٰ إِلَیَّ إِلاّٰ أَنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ -تنها از آن روی به من وحی میشود که بیمدهندهای روشنگر هستم.» همانا نقش پیامبر(ص)همان بیم دادن و هشدار دادن به روشنی است،و مسئولیّت او رساندن رسالت به مردم است چنان که دقیقا هست،و در این نکته تمهیدی است برای گفت و گویی که درس آینده در قضیه آدم و ابلیس مطرح میکند که خود نمودار بخشی از عالم غیب است،آن جا که تسلیم شدن به چیزی که پیامبر در آن مورد میگوید نیاز به شناخت نقش پیامبر دارد،بدین معنی که گفت و گویی که هنگام آفرینش انسان در میان ساکنان عالم بالا بین فرشتگان و پروردگارشان
1) 68) -تفسیر نور الثقلین،ج 4،ص 469.
-سبحانه و تعالی-درگرفت در پیرامون حکمت آفرینش انسان بود که در زمین فساد میکند و خونها را میریزد،ولی پروردگار ما آن روز به آنان گفت:« إِنِّی أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ -من آن دانم که شما نمیدانید». (1)و از دانش خدا آن بود که پیامبران را مبعوث میکند،و گروهی از مردم به ایشان ایمان میآورند،و در پرستش پروردگار خود پاکدلی میورزند،بر رغم توفانهای شهوت و عوامل بازدارندۀ خویشتن بزرگی و بیخبری،و فشارهای سرکشان و طاغوتان،که این همه این گروه را همان برگزیدگان مردم قرار میدهد که خدا به وجود ایشان بر فرشتگان مقرّب خود مباهات کرد و بالید.
در نصّهای اسلامی چنین میخوانیم:موضوعی که نزد ساکنان عالم بالا در آن مناقشه میشد کردارهای نیکی بود که مخلصان بشر بدان مبادرت میکنند.از ابن عباس از پیامبر(ص)نقل است که گفت:«پروردگارم مرا گفت:آیا میدانی در عالم بالا دربارۀ چه چیزی مناقشه میکنند؟گفتم:نه،گفت:در کفّارهها و درجهها گفت و گو کردند،امّا کفّارهها،به تمامی رساندن وضو به اندامهاست،و گام نهادن به نمازهای جماعت،و منتظر نمازی از پس نماز پیشین ماندن،امّا درجات عبارت است از سلام آشکار دادن و خورانیدن طعام و نماز شب در حالی که مردم در خوابند». (2)
روایتی دوم از پیامبر(ص)میافزاید:«و ولایت من ولایت اهل بیت من تا مرگ». (3)
چون در سیاق این آیات بیندیشیم بیگمان درمییابیم که بزرگترین هدفهای آفرینش بشر همان یکتاپرستی و توحید خداست،و توحید بنده نسبت به پروردگارش تحقق نمییابد مگر به سر سپردن به ولایت خدا و ولایت کسی که خدا درفش ولایت را برای او بسته و بدو سپرده،و مردود شمردن نظیران و خداوارگانی که به
جای خدا به پرستش گرفته شدهاند.امّا نمازگزاری تنها بدون سرسپردگی به فرماندهی و رهبری شرعی،به راستی از جوهر عبادت و بندگی تهی است.آیا دیدهای که طاغوتان و سرکشان مانع نماز شوند؟هرگز...بلکه حتی بعضی از آنها را دیدهای که به ساختن مسجدها مبادرت میکنند،و برپا شدن نماز بانبوهی در آن جا صورت میگیرد،ولی خود به ناحق در زمین بزرگ خویشتنی و تکبّر میکنند،آیا این نمازشان شفیع آنها خواهد شد؟هرگز...زیرا آنها با خدا بر سر ربودن ردای شوکت او منازعه دارند و ولایت الهی را غصب میکنند و مردم را فرا میخوانند که به جای خدا آنان را بپرستند.
إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ (71) فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ (72) فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (73) إِلاّٰ إِبْلِیسَ اِسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ اَلْکٰافِرِینَ (74) قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ اَلْعٰالِینَ (75) قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ (76) قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ (77) وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ (78) قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (79) قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (80) إِلیٰ یَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ (81) قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (82) إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ (83) قٰالَ فَالْحَقُّ وَ اَلْحَقَّ أَقُولُ (84) لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ (85) قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُتَکَلِّفِینَ (86) إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ (87) وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ (88)
77[رجیم]
:راندۀ تبعید شده.
در این آخرین درس سوره و بنا به عادت قرآن،روند مطلب بر موضوعی بنیادی که در آن است تأکید میکند،و این تأکید ضمن بیان آنچه میان پروردگار جهانیان و فرشتگان و سپس میان او و شیطان گذشت صورت میگیرد و نتیجۀ آن پرده برگرفتن از طبیعت انسان و اسبابی حقیقی است که او را به پستی میکشاند تا آن جا که با آن که خدا او را بر بسیاری از آفریدگان کرامت داده سرانجامش به بدترین سرنوشت منجرّ میشود.
در آغاز این سوره پروردگار ما بر نقش سلطهجویی و جدایی طلبی در گمراهی کافران تأکید کرد،آن جا که به نیرویی ظاهری که دارند فریفته و مغرور میشوند و بر حق بزرگی میجویند و از فرمانبرداری خدای-عزّ و جلّ- سر میپیچند،در حالی که در برابر آنها پیامبران(علیهم السلام)را مییابیم که با وجود درجهای معنوی که خدا به ایشان عطا کرده است(یعنی پیامبری)و قدرت و ملکی که به بعضی از ایشان داده است،در بالاترین درجات توبه و بازگشت به درگاه پروردگار خویشند.
در پایان این سورۀ فرخنده خدا صورتی دیگر از این مقابله و مقایسه را که در /11 میان ساکنان عالم بالا گذشته برای ما بیان میکند.بالیدن به باطل نزد ابلیس
نفرین شده است که به عنصر و نژاد خود میبالد،و سرسپردن و گردن نهادن به خدا را در قضیّۀ آدم در میان تمام فرشتگان رد میکند،و این نافرمانی را چنین توجیه میکند و بهانه میآورد که او از آتش سموم آفریده شده برتر از آدم خاکی است،پس چگونه بدو سجده کند؟ولی از نظر آن که گوید برتری با خاک است چه استدلالی خواهد بود؟وانگهی اگر آن برتری را هم بپذیریم آیا این امر میتواند بهانۀ نافرمانی نسبت به پروردگار جهانیان و برگزیدن سرانجام بد باشد؟!به طبع هرگز...امّا ابلیس بالیدن به باطل را که در نژادپرستی و عنصرگرایی نمودار است اختیار کرد،و سپس رفت که انسان را بفریبد و گمراه کند که همراه او مشمول خشم خدا و دوزخ او باشد.
در صحنهای دیگر از این تصویر فرشتگان را میبینیم که با شکوه قدر و منزلتشان بر خاک میافتند و به خاطر بندگی خدا و فرمانبرداری از او و سرسپردگی به آدم سجده میکنند،و قرآن میان ایشان و بندگان مخلص خدا که اجازه نمیدهند شیطان فریبشان دهد پیوندی ایجاد میکند.
از آن جا که سورۀ«ص»در نفی خدایی فرشتگان و پیامبران با سورۀ «الصّافّات»شبیه است،این سوره به بیان سجود فرشتگان به آدم(ع)منتهی میشود،آدمی که از گل آفریده شده و در معرض فریب شیطان نیز قرار میگیرد،پس چگونه کسی که به دیگری سجده میکند یا در معرض فریب شیطان قرار میگیرد میتواند«خدا»بوده باشد؟!
[71]
هنگامی که خدای تعالی آفرینش آدم را آغاز کرد فرشتگان را بر این اراده آگاه ساخت.
« إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ -پروردگارت به فرشتگان گفت:من بشری از گل میآفرینم.» خطاب در این جا حتّی شامل ابلیس هم میشود،زیرا به پاداش عبادتش
نسبت به خدا به مقام فرشتگان راه یافته بود،پس فرشتگان او که(ابلیس هم)در شمول آنها مأمور به سجود میشود اعتباری هستند نه ذاتی،و پیداست که متعلّق گفته او:« إِذْ قٰالَ رَبُّکَ -چون پروردگارت گفت»همان گفتۀ او در آیۀ پیشین است که فرمود:« إِذْ یَخْتَصِمُونَ -هنگامی که با یکدیگر جدال میکردند».
و از آن جا که اصل آفرینش بشر از گل است روا نیست که مردم بر یکدیگر تفاخر کنند،همان گونه که روا نیست کسی به خود فخر کند،آیا کسی که اصل او گل باشد فخری دارد؟!گل در نزد ما نوع بشر از پستترین عناصر و کم ارزشترین و کم بهاترین آنهاست،و مردم همه از گل آفریده شدهاند پس روا نیست که به جای خدا یکدیگر،همچون پادشاهان را پروردگاران خود بگیرند،و نیز روا نیست که بر یکدیگر رنگ خدایی زنند چنان که نصاری با پسر مریم(علیهما السلام)کردند.
[72]
پروردگار ما فرشتگان را بدانچه آغاز کرده بود تنها از آن روی آگاه نساخت که آگاهی تازه به اطّلاعاتشان بیفزاید بلکه برای آن بود که به آنان بفرماید بدو(ع)سجود کنند.
« فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی -چون تمامش کردم و در آن از روح خود دمیدم.» فرمان سجود پیوسته به حالت تمام شدن و دمیدن روح در بشر است،و این بر حسب ظاهر کمال آفرینش است که این رسانندۀ این نکته است که سجود فرشتگان(که ضمنا دلالت بر تسخیر طبیعتی دارد که فرشتگان بر آن گماشته شدهاند) (1)منوط به کمال انسان است،پس هر چه بشر در مراتب علم و اراده و ایمان و تقوی فراتر رود به همان نسبت آفریدگان بیش و بیشتر رام او میشوند.آیا دیدی که چگونه خدا کوهها و پرندگان را برای داود و باد را برای سلیمان تسخیر کرد و رامشان ساخت؟
1) 72) -بنگر به تفسیر سورۀ بقره آیۀ 34.
دمیدن روح از خدا در انسان و پیش از سجود بدو ویژگی داشتن بشر را به امتیازاتی میرساند که در دیگر جانداران یافت نمیشود،و پیداست که روح در این جا همان عقلی است که پروردگار سبحان ما در آیهای دیگر دربارۀ آن گوید:
« یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی -تو را از روح میپرسند.بگو:روح جزئی از فرمان پروردگار من است». (1)
« فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ -پس همه سجدهاش کنید.» و بدین سان پروردگار ما در زندگی بشر مبدأ سجود برای خدا از طریق سرسپردن و تسلیم به جانشینان او /11 در زمین بنیان نهاد،و فرشتگان نیز که از عزیزترین آفریدگان خدایند ایشان را سجده میکنند زیرا خدا روح خود را در آدمی دمیده و او را جانشین خویش در زمین ساخته است.
[73]
هنگامی که خدا فرمان سجود به آدم را داد تمام فرشتگان پذیرفتند از سر ایمان به وجوب تسلیم مطلق و بیچون و چرا به ذات او-عزّ و جلّ-و این که هر اجتهاد یا قیاسی در برابر فرمان او باطل است و از صاحب خود رفع مسئولیّت نمیکند.
« فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ -همۀ فرشتگان سجده کردند.» کافی بود که آیه به همین جا پایان یابد تا مراد را برساند،ولی پروردگار ما برای تأکید بدان میافزاید و میگوید:
« أَجْمَعُونَ -به تمامی.» و به راستی که عظمت فرشتگان در این خضوع و فروتنی خود به خدا و به کسی بود که فرمان خضوع نسبت بدو داده بود.
[74]
آن گاه پروردگار ما ابلیس را از سجده گزاران جدا میکند که تکبّر ورزید و غرور و بزرگی جویی بر او دست یافت و به نافرمانی پرداخت.
« إِلاّٰ إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ -مگر ابلیس که بزرگی
1) 73) -الإسراء85/.
فروخت و از کافران شد.» ابلیس سجدههایی دراز مدت به درگاه خدا میکرد که شاید بعضی از آنها چهار هزار سال طول میکشید،و به خدا پیشنهاد کرد که به جای چند لحظه سجده به آدم سجدهای طولانی به درگاه خدا گزارد،و خدا درخواست او را رد کرد،چرا این پیشنهاد؟و چرا آن رد؟ نخست:سجود به آدم به فرمان خدا-این مشتی گل چسبناک که ابلیس او را تحقیر میکند-همان معیار سنجش فروتنی نسبت به خداست و تنها افتادن بر زمین به نام سجود برای خدا نیست،شاید سجدهگزار /11 خویشتنیهای خویش را میستاید،و آنچه میکند از روی ریا باشد،و جز خودخواهی او را نیفزاید.
و بدین سان است که ما بشر را نماز و روزه به صورت عام و کلّی سودی نمیرساند در حالی که به کسانی که خدا فرموده سرنسپاریم و تسلیم جانشینان او در زمین نگردیم.و از این روست که ولایت قلّۀ دیانت و ستون شریعت بزرگترین چیزی است که در روز قیامت در ترازوی بنده قرار میگیرد،زیرا ولایت در حقیقت همان توحید ناب است.
دوم:چون ابلیس به آدم سجده نکرد بزرگی فروش شناخته شد،و به کافران ملحق گشت،با آن که به خدا ایمان داشت،امّا ایمان او به درجۀ توحید نرسیده بود زیرا تا پیش از آن به شخص خود و به عنصر آتشین خویشتن ایمان میورزید،از این رو چنان ایمان و سجدههای طولانیش سودی بدو نرسانید.
[75]
پس پروردگار جهانیان از او پرسید:
« قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ -گفت:ای ابلیس چه چیز تو را از سجده کردن در برابر آنچه من با دو دست خود آفریدهام منع کرد؟» مفسّران را در تفسیر کلمۀ«بیدیّ-به دو دست خود»تفسیرهای بسیار است،امّا تفسیری که-به نظر من-به روند مطلب نزدیکتر است این است که مراد همانا قدرت است،گرچه افزوده است«بیدیّ»زیرا خدای سبحان راست و
چپی ندارد یا چنان که در حدیث آمده:«هر دو دست او دست راست است»و در حدیثی از امام رضا(ع)آمده است:
«یعنی به قدرت خود و به قوّت خود». (1)
و تعبیر دو دست کنایه از تمام قوت و قدرتی است که از آفرینش آدم تجلّی کرد.
« أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعٰالِینَ -آیا بزرگی فروختی یا مقامی ارجمند داشتی؟» آیا سبب آن بود که تو فقط برای بزرگی فروشی و بیهیچ سبب واقعی تکبّر ورزیدی،یا این که /11 اکنون خود را شایستۀ آن میدانی که سجود نکنی و فراتر از فرمان خدا باشی؟ بعضی گفتهاند معنایش این است که:آیا اکنون بزرگی فروختی یا همواره از والایان بودهای؟ [76]
در واقع سجده نکردن ابلیس به خاطر بزرگی فروشی او بود،و گرنه جوهر او با آدم تفاوتی نداشت چه او هم آفریدهای مثل وی بود،و آفریده را حقّ آن نیست که فرمان آفریدگار را رد کند،ولی ابلیس خود را متمایز شمرد،و سببش آن بود که از مقیاسهای شیء(ابژکتیف)پیروی کرد نه از مقیاسهای ارزشی که به برتری آتش بر گل منجر شد،و به عنصر و ذات خود بالید،و سجود به آدم و فرمانبرداری از خدای سبحان را رد کرد،و این دلالت بر بطلان قیاس به طور عموم دارد،زیرا ارزش هر چیز به خود آن چیز نیست بلکه به آن ارزش و اعتباری است که پروردگار بدو میدهد،پس نماز معراج مؤمن است از آن رو که خدا چنانش قرار داده،و حج جهاد ضعیفان(از جنگ)است زیرا خدا آن را چنین تشریع کرده،و پیامبران جانشینان خدایند زیرا خدا رسالتهای خود را بر عهدۀ ایشان نهاده و آنان را پیشوایان و راهنمایان ساخته است.
1) 74) -نور الثقلین،ج 4،ص 472.
تشریع خدا جز از سوی او شناخته نمیشود،امّا بشر اگر بخواهد به قیاس متوسّل شود به زودی در سطح مقیاسهای شیء(ابژکتیف و سنجیدن چیزی با همان چیز یا چیزی مثل آن چیز)فرو میافتد،این ابلیس است که با وجود دانش و عبادتش به فروترین فرودها سقوط کرد،و ندانست که عظمت آفریدۀ خدا همانا به فرمان خداست،پس آتش به عنوان آتش جز آفریدهای نیست که خدا آن را به فرمان خود آفریده،و ویژگیها و خصوصیاتی از گرمی و روشنایی را در آن متمرکز ساخته است،و اگر خدا بخواهد آن را معدوم میکند یا گرمایش را از بین میبرد،بلکه ارزش آن به اعتبار فرمان خداست و این همان سبب اصلی بطلان قیاس در دین،و نیاز به پیامبران است.
« قٰالَ -گفت:» و ابلیس موضعگیری منحرفانۀ خود را توجیه و تعلیل میکند.
« أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ -من از او بهترم.» پس او خود را از آدم(ع)برتر و بهتر میداند،نه به کردار نیک و فرمانبرداری و پرستش ناب بلکه به عنصر آتشی خود.
« خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ -مرا از آتش آفریدهای و او را از گل.» مهمّ در آفرینش خود آفریده نیست،بلکه آن بها و منزلتی است که پروردگار بدان عطا میکند،و تا وقتی که پروردگار یکی است ارزش آفریدگان از لحاظ جوهری یکی است،و برتری آنها بر یکدیگر بدان چیزی از مقیاسهای برتری است که پروردگار آن را معیّن میکند،و ارزش هیچ کس نزد خدا به شخص او نیست،بلکه به پرهیزگاری و کردار نیک اوست.
در نهج البلاغه آمده است:
«سپاس خدای را که لباس عزّت و بزرگی در پوشید و آن دو را برای خود گزید،و بر دیگر آفریدگان ممنوع گردانید.آن را خاصّ خود فرمود و بر دیگران حرام نمود.و آن لباس را برگزید چون بزرگی او را میسزید.و آن کس را از بندگان لعنت
کرد که آرزوی عزّت و بزرگی او را در سر پرورد.پس فرشتگان مقرّب خود را بدان بیازمود،و بدین آزمایش فروتنان را از گردنکشان جدا فرمود.پس گفت خدای سبحان که داناست بدانچه نهان است در دلها-ای همگان-و در پردههای غیب پنهان:« إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ* فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّٰ إِبْلِیسَ -همانا میآفرینم آدمی از گل،پس چون آن را راست و درست کردم،و از روح خود در آن دمیدم، بیفتید برای او سجدهکنان*پس سجده کردند فرشتگان همگی،جز شیطان» (1)که رشک او را فراگرفت و به آفرینش خویش بر آدم نازید و به اصل خود-که آتش است-بر او غیرت ورزید.پس دشمن خدا-شیطان-پیشوای غیرت ورزان است،و پیشرو مستکبران،پایۀ عصبیّت را نهاد و بر سر لباس کبریایی با خدا درافتاد.رخت عزّت را در بر کرد،و لباس خواری را از تن برآورد.نمیبینید چگونه خدایش به خاطر بزرگمنشی کوچک ساخت،و به سبب بلند پروازی به فرودش انداخت؟در دنیا او را براند،و برای وی در آخرت آتش افروخته آماده گرداند،و اگر خدا میخواست آدم را از نوری بیافریند که فروغ آن دیدهها را برباید،و زیبایی آن بر خردها غالب آید،با بویی خوش چنان که نفسها را تازه نماید،چنین میکرد.
گردنها برابر او خم بود و کار آزمایش بر فرشتگان آسان هم، /11 لیکن خدای سبحان آفریدگان خود را به پارهای از آنچه اصل آن را نمیدانند،میآزماید تا فرمانبردار از نافرمان پدید آید و تا بزرگ منشی را از آنان بزداید،و تکبّر را از ایشان دور نماید.
پس،از آنچه خدا به شیطان کرد پند گیرید،که کردار دراز مدّت او را باطل گرداند،و کوشش فراوان او بیثمر ماند.او شش هزار سال با پرستش خدا زیست، از سالیان دنیا یا آخرت-دانسته نیست-امّا با ساعتی که تکبّر کرد خدایش از بهشت بیرون آورد،و پس از ابلیس،که ایمن بود که خدا را چنان نافرمانی نکند؟ هرگز خدا انسانی را به بهشت در نیاورد به کاری که بدان کار،فرشتهای را از
1) 75) -همین سورۀ ص،71،72،73.
بهشت برون برد.فرمان خدا برای مردم آسمان و زمین یکی است،و هیچ یک از آفریدگان خدا را در حلال شمردن چیزی که حرام دانسته،رخصتی نیست». (1)
کجروی ابلیس به جبر از سوی خدا نبود بلکه به اختیار شخص ابلیس بود،و از گفت و گویی که میان خدا و او گذشته آشکار میشود که خدای تعالی خواسته او را هدایت کند و در این باب بدو بیشتر سخن گفته است،و این در قرآن و رسالتهای دیگر الهی اساس و پایه است،زیرا فلسفههای قدیم و جدید همه به جبر معتقدند،و این که شرّ از جانب خداست-بس منزه و والاتر از آن چیزی است که اینان توصیفش کنند-یا از سوی خدایی که در رأی با او مخالف است،ولی در قدرت مساوی است،و این دوگانه شناسی بدین یا بدان صورت،در تمام فلسفهها چون فلسفۀ کمونیسم که معتقد به دوگانگی حتمیّت تاریخی(جبر تاریخ)است یا فلسفۀ فروید که معتقد به دوگانگی جنسیّت است و دیگران وجود دارد.این عقیدۀ منحرف فلسفی به بسیاری از کتابهای ادیان راه یافته است ولی این آیات و بسیاری آیات دیگر که در این موضوع با آنها برخورد میکند روشن میسازد که ابلیس در چارچوب قضا و قدر خدا آزاد بود،پس او قادر نبود در برابر ارادۀ الهی ایستادگی کند در صورتی که خدا چنان میخواست،ولی از سوی دیگر تأکید میکند که خدای تعالی او را مجبور به نافرمانی و گمراهی نکرد،بلکه بدو مهلت داد و در این امر برای اقامۀ دلیل با او به گفت و گو پرداخت شاید او را به حق راهی نماید.
[77-78]
چون شیطان رد کرد و بر نافرمانی خود و نازیدن باطل به عنصریّت خویش پای فشرد،خدا او را از شمول رحمت خود دور راند و اعتباری را که پیش از آن بدو عطا کرده بود از او باز پس گرفت.
« قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ -گفت:از این جا بیرون شو که تو مطرودی.» و رجیم همان مطرود است که امیدی به بازگشت او نباشد،و شاید اندک
1) 76) -نهج البلاغة،خ 191،ص 285؛ترجمۀ دکتر شهیدی،خطبه 192،ص 210-211.
احتمالی به بازگشت ابلیس به حقّ،هنگامی که خدا او را از شمول رحمت خود بیرون کرد،بوده است،و خدا مهلتی بیش از آنچه بدو داده بود به وی بخشیده باشد.
در قرآن آیهای است که اشاره به حکمتی الهی دارد که پیشتر یاد شد.
خدای تعالی در مورد گفت و گوی خود دربارۀ نافرمانی ابلیس نسبت به خویش گوید:« وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ کٰانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ -و آن گاه که به فرشتگان گفتیم که آدم را سجده کنید،همه سجده کردند جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت». (1)
این آیه اشاره میکند که او جنّ بود ولی توانست با عبادت و کوشش خود -چنان که در روایت است-به مقام فرشتگان برسد،سپس به پست شدن و سیر نزولی او اشاره میکند که سببش نافرمانی نسبت به خداست،و تأکید آیه بر جنّ بودن او به منظور تأکید آزادی و اختیار اوست،و این که چگونه با کردار خود به مقام فرشتگان بالا رفت و سپس به سبب انتخاب بد خود سقوط کرد.
این آیه از سورۀ«ص»و آیۀ پس از آن گوشهای از مجازاتهایی را که خدا بر ابلیس واجب ساخته بیان میکند که عبارت است از:
نخست:بازگرفتن مزایا و اعتبارهایی که به وسیلۀ عبادت به دست او آمده بود،همچون ورود او به بهشت،و محسوب شدنش در شمار فرشتگان،و شمول رحمت خاص خدا به او.
دوم:رانده شدن و رجم او از جانب خدا،و«رجم»همان راندنی است که پس از آن راهی برای بازگشت ندارد-چنان که پیش از این گذشت-پس او دور رانده شده از دیگر آفریدگان است،و معنی این سخن آن است که آنها با او همکاری نکنند،و این حقیقتی است علمی که قرآن آن را با عباراتی بسیار ساده شرح میدهد که کودک با تمیز نیز آن را میفهمد،زیرا هدف آیات همان هدایت
1) 77) -الکهف50/.
انسان به حقّ است که با عبارات قلمبۀ دشوار تحقق نمییابد /11 و اگر آن عبارات را در قرآن به کار میگرفت مخصوص به طبقهای معیّن میشد،و این حقیقت علمی در این نمودار میشود که جهان آفریدگان با حق همکاری و تعاون دارد،امّا شرّ و باطل همانا موارد نادر و استثنایی و جدا شدن از خط سیر آن است،وقتی ابلیس-که رمز و مظهر شرک است-با رجم رانده شد هیچ یک از آفریدگان آسمان و زمین و میان آن دو با او نبود.همانا اصل در آفریدگان خیر است نه شرّ،و کسی که از ابلیس فرمان میبرد در واقع از عنصری ضعیف فرمان میبرد،و قرآن بدین حقیقت تصریح میکند،آن جا که گوید:« اَلَّذِینَ آمَنُوا یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطّٰاغُوتِ فَقٰاتِلُوا أَوْلِیٰاءَ الشَّیْطٰانِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطٰانِ کٰانَ ضَعِیفاً -آنان که ایمان آوردهاند،در راه خدا میجنگند،و آنان که کافر شدهاند در راه شیطان.پس با هواداران شیطان قتال کنید که مکر شیطان ناچیز است»، (1)و از این خاستگاه است که حتمی بودن پیروزمندی مؤمنان راستین بر دشمنانشان آمده است،و از همین رو است که نیز پروردگار ما در آغاز این سوره گوید:« بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَ شِقٰاقٍ -کافران هم چنان در سرکشی و خلافند»، (2)و ما آن را تفسیر کردیم که آنان که با جهت حرکت هستی مخالفت میکنند همان کافرانند که از سرشت و فطرت خویش منحرف شدهاند و همانها هلاک شوندگانند،و خدا در این سوره آنها را از چنان سرانجامی بر حذر داشته است،و گوید:« کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنٰادَوْا وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ -چه بسا مردمی را که پیش از آنها به هلاکت رسانیدیم.آنان فریاد برمیآوردند ولی گریزگاهی نبود». (3)
هم چنان مخالفت طبیعت را با مسیر حرکت آنها و شکست حتمی آنها را بدین گفتۀ خود تأکید کرده است که:« أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فَلْیَرْتَقُوا فِی الْأَسْبٰابِ* جُنْدٌ مٰا هُنٰالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزٰابِ -یا فرمانروایی
آسمانها و زمین و هر چه میان آن دو هست،از آن آنهاست؟پس با نردبانهایی خود را به آسمان کشند*آن جا لشکری است ناچیز چند گروه شکست خوردۀ به هزیمت رفته». (1)
سوّم:الحاق لعنت به او تا روز قیامت از جانب خدای سبحان،و لعنت تعبیری از ناخرسندی نسبت به شخص لعنت شده و کردار اوست.
این لعنت در درجه نخست به معنی شرعی نبودن کارهای ابلیس و پیروان اوست هر چند که موقتا بنا بر طبع حجمهایی بزرگ و غولآسا داشته باشد،و در درجۀ دوم:پیگرد شیطان و پیروان او به عذاب و خواری،و باطل کردن کار.
« وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ -و تا روز قیامت لعنت من بر توست.» در روز قیامت حکم تنها برای ارزشهاست،و در آن روز تمام سلطهها و حکمرواییهای دیگر به ارادۀ خدا پایان مییابد،و آن جا حکم به عذاب ابلیس میشود و لعنت بر او با وسیعترین معانی خود جلوه مینماید.
[79]
وقتی اعمال(و عبادات پیشین)ابلیس باطل گشت و لعنتها او را فرو گرفت،درخواستی به خدا عرضه داشت.
« قٰالَ رَبِّ -گفت:ای پروردگار من.» حال که آخرت را باختهام و اعمال گذشتهام باطل شده است، « فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ -مرا تا روزی که(مردم)از نو زنده شوند مهلت ده.» شاید وی در برابر اعمال و عبادتهای خود که انجام داده بود از خدا درخواست کرد که عمرش را طولانی کند و تا روز قیامت بدو مهلت دهد.
[80-81]
پس خدا درخواست او را اجابت کرد امّا موعدی معین برایش معلوم نساخت.
1) 81) -همین سورۀ(ص)10/-11.
« قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ* إِلیٰ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ -گفت:تو از مهلت یافتگانی*تا آن روز معیّن معلوم.» آراء مفسران در پیرامون مدّت معیّن مختلف است که به دو گفتۀ اصلی خلاصه میشود:
نخست:مهلت ابلیس تا روز قیامت ادامه مییابد.
دوم:ابلیس تا روز ظهور حضرت حجّت(عج)مهلت دارد.
چه بسا که خدا ابلیس را از آن رو به ساعتی معیّن برای مهلتی که بدو داد آگاه نساخت که از او سلب اطمینان کند،و شاید حکمتی دیگر در تعیین نکردن موعدی مشخّص برای پایان ابلیس از طرف پروردگار وجود داشته باشد /11 که در بخشیدن قدرت ستیزۀ با شرّ و کندن ریشه آن برای بشر متجلّی میشود،که خدا امکان چیرگی نهایی بر ابلیس را در روزی معلوم به بشر میدهد،و شاید این حکمت همزمان باشد با ظهور امام حجت(ع)و ظهور حق بر دستهای او-به اذن خدا-که او نیز به نوبۀ خود در بخشی از آن حق گستری بر ارادۀ اهل حق تکیه میکند،و خدا داناست.
[82-83]
در این هنگام شیطان لعین سخت خشمناک شد و به عزّت خدا سوگند خورد که فرزندان آدم را گمراه کند،و وقتی به عزّت و چیرگی پروردگار سوگند میخورد این خود دلیل بر آن است که نافرمانی او به سبب جهل به عظمت و قدرت خدای تعالی نبوده،بلکه از روی هشیاری و عناد بدان دست زده است.
« قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ -گفت:به عزّت تو سوگند که همگان را گمراه کنم*مگر آنها که از بندگان مخلص تو باشند.» مردم در برابر فریب شیطان بر سه دستهاند:از جمله کسانی که شیطان بر آنها احاطه دارد و در هر چیزی بدو پاسخ مثبت میدهند و آنها همان مشرکان و کافرانند،دستهای دیگر کسانی هستند که مسیر حرکت کلی آنها در زندگی درست است ولی بدو سر فرود میآورند،و پارهای اوقات در برابر او ضعف نشان میدهند،و
آنها صاحبان درجات عادی ایمانند،و دستۀ دیگر کسانی هستند که شیطان هرگز نمیتواند آنان را منحرف سازد و ایشان مخلصانند که در ایمان ناب و محض به سر میبرند همچون انبیاء و اولیاء،و چیزی که وابستگی انسان را به هر یک از دستهها مشخّص میکند همان میزان و دامنۀ ایمان و عمل و ارادۀ اوست،و این استثنا از جانب ابلیس اعترافی واضح به ارادۀ انسان،و درهم شکستن تمام جبرها و حتمیهای پنداری است،زیرا با وجود فشارهای شیطان و فریبهای او انسان میتواند در برابر آنها پایداری ورزد و به ارادۀ خود آنها را مغلوب و مقهور سازد.
این اندیشۀ مرکزی در دو سورۀ«ص و الصّافّات»است،چه هر دو سوره تأکید میکنند که:از میان بندگان خدا،بندگانی که از تمام پیوندهای مادّی و شرکآمیز خالصانه برای خدا گسستهاند،شیطان را بر آنان راهی و دستی نیست.
[84-85]
در برابر سوگند ابلیس دائر بر گمراه کردن بندگان،خدا بر خود عهدی قاطع نهاد /11 که او و پیروانش را به جهنم افکند و دوزخ را از آنها آکنده سازد.
« قٰالَ فَالْحَقُّ -گفت:حق است،» این که پاداش حقّ است اوّلا:برای آن که اساس سنّت پاداش عادلانه با سنتهای خدا در حکمت آفرینش هماهنگی دارد و ثانیا:برای آن که واقعیّتی است شدنی که تردیدی در آن نیست.
آن گاه این تعهّد را با جملهای تأکیدی مؤکّد ساخت،و گفت:
« وَ الْحَقَّ أَقُولُ -و آنچه میگویم راست و حقّ است.» بلی.سخن پروردگار تعبیری است دقیق از حقایق آفرینش بدون کمترین اختلاف.
« لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ -که جهنّم را از تو و از همۀ پیروانت پر کنم.» این آیه بدان معنی نیست که خدا بندگان را به جبر به دوزخ میافکند، بلکه آنهایند که خود راه باطلی را که منجر بدان نتیجه میشود اختیار و انتخاب میکنند،و این که خدا اشاره به فزونی کسانی کرده است که وارد دوزخ میشوند به
سبب علم اوست که بر آینده احاطهای تامّ و تمام دارد،و در قرآن آیات شبیه این آیه تکرار شده است،و با وجود این بسیاری از ما این اتّهام را از شخص خود دور میداند و معتقد است که دوزخ برای دیگران آفریده شده،در حالی که خدا بر انباشتن دوزخ از نافرمانان تأکید میکند تا ما دستخوش غرور و خود پسندی به ایمان و اعمال خویش نشویم که بدان سبب متوقف گردیم یا در انجام دادن کارهای شایسته و صالحات سستی ورزیم،و برای این که تا زندهایم کمال سعی و کوشش خود را برای نجات خویشتن از دوزخ به انگیزه بیم از خواری و عذاب روز قیامت به کار بریم،و در تفسیر این آیۀ کریم که گوید:« وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا -و هیچ یک از شما نیست که وارد جهنّم نشود،و این حکمی است حتمی از جانب پروردگار تو». (1)از امامان هدی(ع)آمده است که تمام بندگان به روی پل صراط که خدا بر فراز جهنم نصب کرده میروند،و جز مخلصان از آن نمیگذرند،امّا آنان که غرقه در کفر و شرک بودهاند جاودانه در دوزخ میمانند، /11 و آنان که پارهای نافرمانیها و گناهان داشتهاند،مدّتی در دوزخ میمانند تا با کشیدن عذاب در آن پاک شوند،و هر کس به اندازۀ انحراف خود در آن درنگ میکند.
اگر به جستجوی سببهایی که انسان را به دوزخ میکشاند برآییم میبینیم که سببهای آن بسیار زیاد است و بر ماست که کاملا و سخت بیدار و هشیار باشیم تا از آنها بپرهیزیم و بدان وسیله از آتش دوزخ برکنار مانیم.
[86]
نکتۀ در خور ملاحظه در این سورۀ مبارک و بویژه هنگام سخن گفتن از داستان ابلیس،و همچنین در بسیاری موارد قرآن تکرار ابتدا کردن بیان با فعل امر «قل-بگو»است که شاید به سببهای زیر باشد:
یکم:برای این که به ما تأکید کند که قرآن از سوی پیامبر نیست،بلکه پیامبر واسطهای میان خدا و بندگان اوست،و وظیفۀ او دربارۀ آیات منحصر به خواندن آنها بر مردم است،پس او نه مفتری است و نه خداواری،بلکه او رساننده و
1) 82) -مریم71/.
ابلاغ کننده پیامهای پروردگار خویش است.
دوم:این روش بیشتر در گفتگو از چیزهای غیبی چون داستان سجود به آدم(ع)که در این سوره آمده،به کار میرود،و این برای آن است که مردم معتقد نشوند که این مطالب نوعی از پندار و خرافه یا تنها تصوّرات انسانی همانند آنها با علمی محدود است،و در نتیجه آن را تصدیق نکنند.
نیز از این رو است که به فرمان خدا،مقدّم بر گفتۀ پیامبر،آن جا که خواسته است از آنچه نزد ساکنان عالم بالا گذشته گفت و گو کند آمده است« مٰا کٰانَ لِی مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلیٰ إِذْ یَخْتَصِمُونَ -هنگامی که با یکدیگر جدال میکردند من خبری از ساکنان عالم بالا نداشتم». (1)سپس تأکید کرده که آنچه برای شما از غیب خواهم گفت همه از جانب خداست« إِنْ یُوحیٰ إِلَیَّ -به من وحی میشود». (2)آن گاه به سخن گفتن از غیب آغاز میکند و-تقریبا-در ابتدای هر آیهای آن را متضمّن بر چیزی میکند که دلالت بر نزول آن از جانب خدا دارد که همان فعل«قل-بگو»است.
سوّم:فرمان دادن به اعلان چیزی با صیغۀ(قل-بگو)تأکید کنندهتر از بیان آن برای آگاهی است.آیا نمیبینی که گفتۀ خدا سبحان که:« قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ -بگو:اوست خدای یکتا» (3)تأکیدی بیشتر از این گفته دارد که:«هو اللّٰه احد»-او خدای یکتاست»برای این که کسی که چیزی را میداند خود را مکلّف بدان نمیشمارد که در پی آن برود یا آن را به دیگران ابلاغ کند، /11 به خلاف این اگر به او گفته شود«قل-بگو»در مییابد که علاوه بر بیان و دعوت دیگران بدان خود نیز بدانچه میگوید ملتزم باشد.
و چنین است که میبینیم قرآن در این جا به پیامبر امر میکند که اعلان کند دعوت او از طمعهای مادّی مجرّد و به دور است و او از مردم مزدی برای این
کار نمیخواهد.
« قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ -بگو من از شما مزدی بر این نمیطلبم،» بلکه آنها را به حق دعوت میکنم،و این اعلان شخصیّت پیامبر را منعکس میسازد که به صدق او گواهی میدهد،هم چنان که التزامی ادبی در برابر مردم به مطالبه نکردن مزد شمرده میشود.آن گاه بدو امر میکند که بارزترین صفات نیکوی خود را بیان کند و گوید:
« وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ -و از آنان نیستم که به دروغ چیزی بر خود میبندند.» و چرا صاحب حق که حامل پیام و رسالتی برای مردم است که با سرشت و فطرتشان سازگار است و عقلشان آن را تأیید میکند،به دروغ چیزی بر خود بندد؟ رسالتی که تمام سنّتها و قوانین زندگی تأیید میکند که رسالت پروردگار جهانیان است.بلی.آن که نیاز به تکلّف و به خود بستن چیزی را دارد همان صاحب باطل است،زیرا چیزی که میآورد جز مستثنیاتی نیست که آنچه در زندگی وجود دارد آن را رد میکند،و نفوس به سرشت خود از پذیرفتنش خودداری میورزند،و برای آن که مردم را بفریبد ناگزیر است به تکلّف پردازد و چیزها بر خود ببندد،و به روشهای پیچ در پیچ متوسّل شود.به عنوان مثال این وضع،شخص دروغگوست،زیرا او که میخواهد از چیزی غیر واقعی سخن گوید که مردم آن را باور نمیکنند،ناچار میشود سخنش را به آرایشهای کلام بیاراید،و با سوگندهای پی در پی تقویت کند، امّا راستگو در سخن خود بسیار واضح و در نفس خود مطمئن و آسوده خاطر است.
زندگی پیامبر گواه هماهنگی او با حقایق با سرشتی پاک،و صراحتی رسا،و بینشی نافذ است،وی امر پروردگارش را به شتاب نمیخواهد،و حکمی را که خدا بیانی قرآنی بر آن نفرستاده بر خود نمیبندد و جعل نمیکند،و خدا را بر چیزی که مردم هنوز به سطح ادراکش نرسیدهاند مجبور نمیکند،و حق و تسلّط کسی را از او نمیرباید،و بیتابی نمیکند،و نمیهراسد،و انحصار طلبی
نمیورزد،و ظاهرسازی نمیکند،و غلّ و غش به کار نمیبرد،و جز حق آشکار /11 و رأی روشن و واضح را نمیطلبد.
در متون اسلامی بیانی برای صفات متکلّفان آمده است.از امام صادق(ع) مروی است که گفت:
«متکلّف خطا میکند گرچه درست برود(یعنی اگر در غایت و محتوای کلام خود بر صواب باشد در روش خود خطا کار است یا بر عکس)و متکلّف در پایان کار خود جز خواری را به دست نیاورد و در زمان حال جز رنج و دشواری و بدبختی را جلب نکند(زیرا او بر خلاف سنّت زندگی حرکت میکند)و متکلّف ظاهرش ریا و باطنش نفاق است،و این دو(کردار ناپسند)دو بالی هستند که متکلّف با آنها پرواز میکند،و خلاصه تکلّف از اخلاق صالحان،و شعار پرهیزگاران نیست،و متکلّف در هر مورد همان است که خدای تعالی به پیامبر خود گفت(و حضرتش این آیه را تلاوت کرد:... وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ )». (1)
و رسول اکرم(ص)گفت:
«متکلّف را سه نشانه است.با آن که فراتر از اوست منازعه میکند،و به دنبال چیزی میرود که بدان نمیرسد،و چیزی میگوید که نمیداند». (2)
و از امیر المؤمنین(ع)مروی است که گفت:
«مسلمانان به پیامبر خدا(ص)گفتند:ای پیامبر اگر کسانی را که بر آنان دستی داشتی به اکراه به اسلام در میآوردی بیگمان تعداد ما افزون میشد و در برابر دشمن خود تقویت میشدیم.پیامبر خدا(ص)گفت:من آن نیستم که بدعتی را به خدای-عزّ و جلّ-عرضه کنم که در آن باره با من چیزی نگفته است،و من از متکلّفان نیستم».
[87]
رسالت از پیامبری که مردم را بدان دعوت میکند شناخته میشود،
پس پیامبر راستگویی است امین که مزدی نمیطلبد و چیزی را از خود نمیسازد،و همچنین رسالت به محتوای خود شناخته میشود هم چنان که پیامبر به مانند چنان رسالتی شناخته شود.
از برجستهترین نشانههای راستی رسالت اسلام جهانی بودن آن است که از مرزها و ناحیهها میگذرد تا از آن همه مردم باشد،پس اسلام نه عشایری است،و نه نژادی،و نه قومی،و نه طبقاتی،و نه قارّهای،و نه...،بلی.آنچه از نزد پروردگار جهانیان بیاید برای تمام جهانیان است،اما آنچه برانگیخته از فکر انسان محدود باشد به حدود همان انسان محدود میشود.
« إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ -و این جز اندرزی برای مردم جهان نیست.» و فطرت انسان در هر مکان و زمان یکی است،و قرآن به این فطرت اشاره میکند که خصوصیّتش تسلیم شدن و اعتقاد داشتن به حقایقی است که فطرت شامل آنهاست،و این امر از طریق یادآوری صورت میگیرد.
[88]
و اگر بشر به یاد نیاورد و آنچه را قرآن آورده است تصدیق نکند پس بیگمان فطرت او نابود شده و عقلش از کار افتاده است،و هر آینه درستی این رسالت پس از مرگ بر او کشف میشود،یا در زندگی هنگام تجلّی اعظم برای او آشکار میگردد.
« وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ -و هر آینه تو بعد از این از خبرش آگاه خواهی شد.» این هشدار نهفته کافی است که انسان را از عواقب تکذیب نسبت به حق،و پیسپاری در کجراهه و نافرمانی هراسان سازد،و به تصدیق رسالت،و دست کشیدن از همپایی با بیخبری و گمراهی هدایت کند.
سورۀ زمر
از ابی عبد اللّٰه الصادق(ع)نقل است که گفت:
«هر کس سورۀ زمر را آهسته بخواند،خدا شرف دنیا و آخرت را بدو عطا کند،و بیمال و عشیره او را مسلّط سازد،چنان که هر که او را ببیند از او پروا کند،و پیکرش را بر آتش دوزخ حرام سازد،و در بهشت برای او هزار شهر بنا کند، در هر شهری هزار کاخ و در هر کاخی هزار زن سپید اندام،و همراه با آن او را دو چشمۀ جوشان همواره روان،و دو چشمۀ سبز با فیضان،و حورانی در خیمهها مستوران،و باغهای دارای درختان،و از هر میوهای دو گونه در آن».
(نور الثقلین،ج 1،ص 474) و از پیامبر(ص)مروی است که گفت:
«هر کس این سوره را بخواند نبیّ و صدّیقی نباشد که بر او درود نگوید و برایش آمرزش نطلبد،و هر کس آن را بنویسد و بر خود آویزد یا در بستر خود نهد،هر که بر او وارد شود تا از نزدش بیرون رود،بر او به خیر ثنا گوید و سپاسش دارد و هم چنان شکرگزار او باشند،و همواره به لطف و عطوفت خدای عزّ و جلّ چنان بمانند».
(تفسیر البرهان،ج 4،ص 67)
از مردم کسانی هستند که از برتری پیامبران و اولیاء بر دیگران به عزم و پرهیزگاری و علم و اجتهاد مبهوت و حیران میشوند،و از آن رو میپندارند که ایشان پسران خدایند،و بدین سان به اتّکاء شفاعت ایشان گناهان در نظرشان سبک و ناچیز میآیند.
سورۀ الزّمر به مخالفت با این باور فاسد میپردازد تا صورت توحید ناب و پاک را برای ما کامل سازد،پس از آن که سورۀ الصّافات عقیدۀ فاسدی را که میپنداشت فرشتگان پسران خدایند،و سورۀ(ص)خدایان دروغین سلطه و ثروت را درهم کوفتند.
از آن جا که محور دیگر عقاید فاسد کوشش برای گریز از مسئولیّتهاست، این سوره آن موضوع را نیز با حجتهایی استوار بررسی و درمان میکند و چون صاعقههایی سخت ژرفنای ضمیر را میلرزاند.
سورة الزمر /11
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . تَنْزِیلُ اَلْکِتٰابِ مِنَ اَللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَکِیمِ (1) إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اَللّٰهَ مُخْلِصاً لَهُ اَلدِّینَ (2) أَلاٰ لِلّٰهِ اَلدِّینُ اَلْخٰالِصُ وَ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اَللّٰهِ زُلْفیٰ إِنَّ اَللّٰهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مٰا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ کَفّٰارٌ (3) لَوْ أَرٰادَ اَللّٰهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفیٰ مِمّٰا یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ سُبْحٰانَهُ هُوَ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (4) خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ یُکَوِّرُ اَللَّیْلَ عَلَی اَلنَّهٰارِ وَ یُکَوِّرُ اَلنَّهٰارَ عَلَی اَللَّیْلِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی أَلاٰ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْغَفّٰارُ (5) خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اَلْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُمٰاتٍ ثَلاٰثٍ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ لَهُ اَلْمُلْکُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ (6)
5[یکوّر]
:تشبیه به چیزی که بر چیزی میپیچد و آن را میپوشاند،پس چون شب بیاید بدان میماند که به روز پیچیده و آن را پوشانده است.
پس از آن که قرآن نظرهای ما را به خود متوجّه میسازد،و تأکید میکند که
فرو فرستادۀ پروردگار پیروزمند حکیم است،روند مطلب به موضوع اصلی این سوره معطوف میگردد.
(و درس نخستین بنا بر عادت به مهمترین موضوعات این سوره اشاره میکند) که همانا نفی مشارکت اولیاء با پروردگار عزّت و پیروزمندی،و ضرورت ناب ساختن و منحصر داشتن بندگی نسبت به خدایی است که دین خالص و ناب از آن اوست.
و بر مخالفان این اصل احتجاج میکند و حجّت میآورد:
نخست:به اختلاف آنها که پروردگار در روز قیامت دربارۀ آن حکم خواهد کرد.
دوم:به این که خدا آنها را هدایت نمیکند زیرا بر خدا دروغ بستند و به کفران نعمتهایش پرداختند.
سوم:به این که تنها خداست که اگر اراده کند برای خود فرزندی بگیرد فرزند را اختیار میکند و نه آنها.
و سخن به تقدیس خدا از آنچه مشرکان بدو نسبت میدهند ختم میشود، زیرا اوست یکتای یگانه،و دلیل یگانگی او قاهر بودن اوست برای هر چیز و هر شخص.
[1]
« تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ -نازل شدن این کتاب از جانب خدای پیروزمند حکیم است.» کلمۀ«تنزیل»نزول قرآن را به نحو مرحله به مرحله میرساند،در حالی که کلمۀ«انزل»در آیۀ بعد نزول یکبارۀ آن را میرساند،و در این خصوص تناقضی وجود ندارد زیرا قرآن دو بار نازل شد:یک بار،یک جا در شب قدر،و دیگر بار به صورتی هماهنگ و مناسب با رویدادها و شرایط گوناگون تا بدان وسیله دل پیامبر استوار شود و قرآن که از سوی ذات پیروزمند حکیم است شخصیت امّت را در
قالب ریزد و شکل دهد،ذات پیروزمندی که با عزّت و چیرگی خود قرآن را فرض و واجب الرّعایة ساخت.خدای تعالی گوید:« إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّکَ إِلیٰ مَعٰادٍ -آن کس که قرآن را بر تو فرض کرده است تو را به وعدهگاهت (شهر مکّه)باز میگرداند» (1)و با حکمت خود آن را استوار و تغییر ناپذیر ساخت که باطل کنندهای در برابر آن و از پس،آن نخواهد آمد.
[2]
« إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ -ما این کتاب را به حقّ بر تو نازل کردیم.» حقّ همان وسیله و هدف این کتاب است،و قرآن به حق نازل میشود یعنی برای ما قانونها و سنّتها و ارزشها و نظامهای جاری در آفرینش را کشف و آشکار میسازد هم چنان که تکالیف حق را تشریع و وضع میکند.در آیاتی که میآید در مییابیم که یادآوری و ذکر کلمۀ حق در این سوره هدف دارد و یکی از هدفهای آن بیان این امر است که مسئولیّت حقّ است،و به یقین بشر را پاداش نمیدهند مگر به سبب آنچه از خیر یا شرّ انجام داده است.
« فَاعْبُدِ اللّٰهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ -پس خدا را بپرست و دین خود را برای او ناب و خالص گردان.» یعنی عبادت و بندگی خود را عبادتی واقعی قرار بده نه عبادتی نظری.
دین چیست؟ دین رهبری و سیادت قانونی بر جامعه است،سیادتی که مردم به رغبت و بدون اکراه آن را پذیرفتهاند،و اخلاص دین برای خدا آن است که او را تنها و یگانه مصدر رهبری و قانونگذاری قرار دهند.
[3]
ولی چرا واجب است که کتاب خدا را تنها و یگانه مصدر قانونگذاری قرار دهیم؟ افزون بر این که جایز نیست از روی خواستها و امیال خود یا بر حسب
1) 1) -القصص85/.
فشارهای شخصی و اجتماعی قانونگذاری کنیم،زیرا دین ناب و خالص(بی مشارکت هیچ کس و هیچ عاملی)تنها و تنها از آن خداست.
« أَلاٰ لِلّٰهِ الدِّینُ الْخٰالِصُ -هلا،آگاه باش که دین خالص از آن خداست.» پس سیادت و حاکمیت مطلق بر آفریدگان تنها از آن خداست،بنا بر این واجب است که عبادت و بندگی نیز تنها برای او باشد.
به یقین خداست که بر هستی هیمنه و تسلّط مطلق دارد و به نیروی خود نظامها و قوانین را به صورتی معجزهآسا میگرداند و میگذارند،و هیچ کسی در این کار با او مشارکت ندارد،زیرا پروردگار چیزی را به ممارست و با اندامها و ابزارها انجام نمیدهد« إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -چون بخواهد چیزی را بیافریند،فرمانش این است که میگوید:موجود شود!پس موجود میشود». (1)
در این صورت چرا بعضی به خدا شرک میورزند،آیا معتقدند که خدا را در کار شریکی است؟هرگز...آنها برای خدا شریک میسازند زیرا معتقدند که این شریکان راههای وصول به خدایند.
« وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اللّٰهِ زُلْفیٰ -و آنان که سوای او دیگری را به خدایی گرفتند،گفتند:اینان را از آن رو میپرستیم تا وسیلۀ نزدیکی ما به خدای یکتا شوند.» نفی و استثناء دلیل حصر(و منحصر بودن چیزی)است،و در صورتی که هدف آنها رسیدن به خداست چرا راهی را برمیگزینند که خدا خود بدان فرمان نداده است؟! از جملۀ«اتّخذوا من دونه-سوای او را به خدایی گرفتند»،در مییابیم که آنها خود کسانی هستند که خداوارها را ساخته و بر آنها زنگ و هالۀ تقدیس
1) 2) -یس82/.
انداختهاند بیآن که خداوارها را بر ایشان قدرتی مطلق باشد یا خدای سبحان فرمان به پرستش آنها داده باشد.
از کلمۀ«أولیاء-دوستداران»در مییابیم که آن کسان آن خداوارها را دوست داشتند و از آنها پیروی میکردند و به آنها نزدیکی میجستند.
ضمیر در کلمۀ«نعبدهم-ایشان را میپرستیم»میرساند که آن اولیاء دارای عقلند،در حالی که میبینیم بعضی دیگر از مردم بتهایی را میپرستند که عقل ندارد.برای چه؟شاید برای آن که آن بتها نیز-در باور و پندار آنان-مظهر نیروهای عاقلند،همچون فرشتگان و پیامبران یا اولیاء صالح،و این مطلب از حدیث زیر معلوم میشود:
«پیامبر خدا(ص)روی به مشرکان عرب کرد و گفت:«چرا شما این بتها را به جای خدا به پرستش گرفتید؟»گفتند:ما بدین وسیله به خدای تعالی نزدیکی میجوییم.
پس به آنان گفت:آیا این بتها شنوا و فرمانبردار پروردگار خود هستند و برای او عبادت میکنند که شما با بزرگداشتشان به خدای تعالی نزدیک شوید؟ گفتند:نه.
گفت:پس این شمایید که آنها را با دستهای خود تراشیدهاید؟گفتند:
آری.
گفت:پس اگر برای این بتها روا میبود که عبادت کنند شایستهتر آن بود که آنها شما را عبادت میکردند تا شما آنها را،و بنا بر این کسی که به مصالح شما و عواقبتان آگاه است و در اختلافاتی که دارید حکم میکند به شما امر نکرده است که این بتها را بزرگ دارید.
(راوی)گوید:چون پیامبر(ص)این سخن را گفت،آنها با یکدیگر به اختلاف در آمدند،برخی گفتند:در واقع خدا در کالبدهای مردانی که بدین شکلها بودهاند حلول کرده و ما این صورتها را تصویر کردهایم و بزرگ میداریم تا آن صورتهایی را که پروردگارمان در آنها حلول کرده بزرگ داشته باشیم.
بعضی گفتند:این پیکرههای اقوام گذشتهاند که پیش از ما فرمانبردار خدا بودهاند،پس ما برای بزرگداشت خدا پیکرۀ اینها را ساختهایم و میپرستیم.
دیگران گفتند:وقتی خدا آدم را آفرید و به فرشتگان فرمود بدو سجده کنند،ما سزاوارتر از فرشتگان بر آن سجده گزاری بودیم،ولی آن سعادت از دست ما رفت،اکنون پیکرۀ او را ساختهایم و به این پیکره برای نزدیکی جستن به خدا سجده میکنیم، /11 چنان که فرشتگان نیز با سجده گزاری به آدم به خدای تعالی نزدیکی جستند». (1)
« إِنَّ اللّٰهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مٰا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ -خدا در آنچه اختلاف میکنند میانشان حکم خواهد کرد.» گفتهاند:این تهدیدی است نهفته به آن قوم که بیگمان به زودی آنان را به سبب کردار و گفتارشان بازخواست خواهند کرد و باید حسابی دشوار بر آنچه کرده و گفتهاند پس بدهند،پس در این صورت بر آنها جایز نیست که در نسبت دادن اولیاء به خدا مبالغه کنند و ایشان را بدون اذن خدای سبحان شفیع خود بشمارند.
شاید این آیه به آنچه میان امّتها درباره تقدیس بزرگان و نسبت دادن آنان به پروردگار عزّت شهرت دارد اشاره میکند،همچون اعتقاد به این که این پادشاه یا آن سلطان همان سایۀ خدا در زمین است بیآن که به ارزشهای الهی و مقیاسهای رسالتی رجوع شود،در حالی که هر کسی که فضلی نصیب او گشته ولیّ خدا نمیگردد بلکه آن کسی که حقّا خدا را میپرستد و از پیامبرانش صادقانه پیروی میکند دوستدار و ولیّ خداست.
از خود میپرسیم:حکمت بیان این حقیقت در این جا چیست؟ در واقع مردم میپندارند که اگر امری را به دروغ به خدا نسبت دهند بر خدا واجب است که به صورتی غیبی آنها را باز دارد،مثلا صاعقهای بر سرشان فرود آورد یا دست کم فرشتهای را نزدشان بفرستد که به آنها هشدار دهد و بترساندشان،و
1) 3) -الاحتجاج،از طبرسی،ص 26.
اگر چنین نکند چنان است که آنها بر حقّند،و شاید برای همین است که پروردگار ما تأکید میکند که دروغگویان و دجّالان و کسانی را که بر نعمتهای او ناسپاسی کردهاند هدایت نمیکند،و از برجستهترین نعمتها همان نعمت رسالتهاست که به فضل و منّت نهادن خود آنها را فرو فرستاده است،پس بگذار آنها در گمراهی خود هم چنان به سر برند تا به پاداش دروغگویی و ناسپاسی خود به نعمتهای پروردگارشان عذاب جهنّم را بچشند.
بدین سان پروردگار ما اوّلا بیان میکند که:به راستی خواستها و امیال آنها از حقّی که نزد خداست و آن جا که میان ایشان در روز قیامت حکم میکند، بسی دور است.و ثانیا بیان میکند که او آنها را هدایت نمیکند و آنان خود به سبب دروغگویی و کفرشان مسئول گمراهی خویشاند.
امیال و خواستهای مردم افکاری باطل برای توجیه این عقاید اختراع کرده است،و به نظریّۀ فیض و نظریّۀ حلول و غنوصی قائل شدهاند تا تقدیس خود را نسبت به پارهای عناصر و خدا شمردن بعضی از مردم را توجیه کنند،مثلا گفتهاند که خدا-که منزّه و مبرّا از چیزهایی است که برایش شریک میآورند-همچون خورشید است که پرتوها از او سرچشمه میگیرد و فیض مییابد،و چون دریاست که ابرها از آن برمیخیزد،یا سرچشمهای است که جویبارها از آن جاری میشود،یا او -سبحانه و تعالی-به سطح آفریدگان خود تنزّل میکند و در وجود دوستداران و اولیاء خویش حلول میکند تا آن جا که یکی از آنها در یکی از شطحیّات کفرآمیز خود گفت:در جبّۀ من جز خدا وجود ندارد.
« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ کَفّٰارٌ -خدا آن را که دروغگو و ناسپاس باشد هدایت نمیکند.» [4]
خدا خوابهای باطل آنها را درهم میریزد و تأکید میکند که او هرگز فرزندی برنگرفته و نخواهد گرفت،و اگر هم چنان اراده کند او کسی خواهد بود که خود او را به نحوی برگزیند.
« لَوْ أَرٰادَ اللّٰهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفیٰ مِمّٰا یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ -اگر خدا
میخواست برای خود فرزندی برگیرد،از میان مخلوقات خود هر چه را که میخواست برمیگزید.» از این آیه حقایق زیر را درمییابیم:
نخست:برگرفتن فرزند اگر انجام پذیرد(که انجام نخواهد گرفت)از طریق و به وسیلۀ آن دروغگویان نیست،بلکه تنها خداست که صاحب این حق است،و اگر این امر صورت گیرد آن فرزند فرزند اوست نه فرزند آنها،و اوست که به جای آنها او را اختیار و انتخاب میکند،و هیچ کافری را حقّ آن نیست که بگوید فلان پسر خدا و نزدیکترین مردم به اوست،بیآن که اجازه و حقی در این باره داشته باشد.
دوم:چنین چیزی انجام نمییابد-یعنی اگر به فرزندی گرفتن صورت پذیرد-انتخاب و به گزینی صورت نمیگیرد،به سبب رابطۀ نسبی میان خدای سبحان و بعضی از آفریدگانش،زیرا هر چیزی آفریدۀ خداست،و در اصل آفرینش میان چیزی با چیز دیگر برتری و تفاوتی وجود ندارد،و چنین نیست که خدا در آفرینش بعضی چیزها هنگام احداث و ایجادش ممارست کرده باشد و در آفرینش بعضی چیزها به سادگی و سهولت کار را برگزار کرده باشد،هرگز...و هیچ مراتبی در آفرینش،چنان که فیلسوفان بدون حجّتی پنداشتهاند،وجود ندارد،بلکه آن کار به وسیلۀ به گزینی صورت مییابد.
سوّم:در واقع به گزینی الهی از طریق ارزشهای الهی است نه تفاضل و برتری جوهری،زیرا تمام چیزها آفریدگانند،پس او را نیازی به هیچ یک از آنها نیست،چه او خود پیش از هر چیزی بوده است،پس چگونه نیازمند به چیزی شود که از ازل نبوده،و به علاوه چگونه نیازمند به چیزی شود که آن چیز در هستی یافتن خود نیاز به آفریدگار سبحان خود دارد؟! ما این بینشها را به ترتیب از سه کلمۀ«یتّخذ-برمیگیرد»و«اصطفی- به گزین کرد»و«مما یخلق-از آنچه میآفریند»در مییابیم.
«سبحانه-منزّه است او.»
از نسبت دادن شریک بدو یا از برگرفتن فرزند حتّی از میان آفریدگان برگزیدهاش.
« هُوَ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ -اوست خدای یکتا.» پس تجزیه نمیشود،به اضافه کردن یا به تنزّل یا به حلول،و در خورشید و ماه و ستارگان و بیابان و کوه و درخت و دریا و جانداران،چنان که گمراهانی از طرفداران وحدت وجود ادّعا کردهاند،تجلّی نمیکند.
«در گیراگیر جنگ جمل اعرابی نزد امام امیر المؤمنین آمد و گفت:ای امیر مؤمنان آیا تو میگویی که خدا یکتاست؟ مردم بدو اعتراض کردند و گفتند:ای اعرابی چه وقت این پرسش است مگر نمیبینی که امیر المؤمنین در چه وصفی است که باید به چند جا دل بدهد؟ امیر المؤمنین گفت:او را به حال خود گذارید،زیرا آنچه این اعرابی میخواهد همان چیزی است که ما آن را از این قوم میخواهیم(یعنی ما در دریای جنگ برای بیان همین بینشها شنا میکنیم).
سپس گفت:ای اعرابی در گفتن«خدا یکتاست»سخن بر چهار گونه است:دو گونۀ آن بر خدا نارواست و دو گونۀ آن درست است،امّا آن دو صورت که بر او روا نیست این است که گوینده بگوید«یک»و مرادش عدد یک باشد، که این روا نیست،زیرا آنچه دومی ندارد در باب اعداد داخل نمیشود،نمیبینی که آن کس که گفت«سوّمین سه تن»کفر ورزید؟و گفتۀ گویندهای که بگوید او یکی از مردم است و مرادش نوع از جنس باشد،این نیز روا نیست،زیرا چنین بیانی تشبیه است و پروردگار ما شکوهمندتر از آن است(که تشبیه به چیزی یا کسی شود).
اما دو گونهای که رواست آن است که گوینده بگوید:او یکتاست و در میان چیزها شبیهی ندارد،پروردگار ما چنین است،و گفتۀ گویندهای که بگوید:
به راستی او عزّ و جلّ یگانه در معنی است،یعنی او در وجود و عقل و وهم تقسیمپذیر
نیست،پروردگار ما عزّ و جلّ چنین است». (1)
« اَلْقَهّٰارُ -قهّار.» از آن جا که قهّار(و بر همه غالب است)یکتاست،زیرا چیزی وجود ندارد که در برابر ارادۀ او مبارزه کند و با مشیّت ذات سبحان او مقاومت ورزد.
هم چنان که ذات سبحان او به هیچ کس و چیز سر فرود نمیآورد،هیچ کس نیز امری را بر او حتمیّ و واجب نمیسازد،پس مسیح بن مریم و عزیر جز دو بندۀ سرسپرده به فرمان او نیستند،و چیزی را بر او حتمی نمیسازند،و ذات سبحان اوست که عبادت خود را خواه و ناخواه بر آن دو فرض و واجب ساخته است.
از این جاست که اندیشۀ شفاعت حق تبلور مییابد بدین معنی که بندگان گرامی داشتۀ خدا به درگاه او دعا میکنند که بعضی از گناهکاران را بیامرزد،آن گاه او اگر بخواهد میآمرزد و اگر بخواهد عذاب میکند.خدا دربارۀ بعضی از منافقان گفته است:« سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ -تفاوتی نکند،چه برایشان آمرزش بخواهی چه آمرزش نخواهی،خدایشان نخواهد آمرزید.و خدا مردم نافرمان را هدایت نمیکند». (2)و خدای تعالی گوید:« اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ -میخواهی برایشان آمرزش بخواه میخواهی آمرزش نخواه،اگر هفتاد بار هم برایشان آمرزش بخواهی خدایشان نخواهد آمرزید، زیرا به خدا و پیامبرش کفر ورزیدند و خدا مردم نافرمان را هدایت نمیکند». (3)
ولی خدا به پیامبر و اولی الامر پس از او اجازۀ شفاعت در دنیا و آخرت داده است،پس هر که را بخواهد و به هر گونه بخواهد میآمرزد،و هر که را بخواهد و به هر گونه بخواهد عذاب میکند،و آمرزش خدا به واسطۀ پیامبر ممکن است،امّا بر
حسب مقیاسهایی محدود و معیّن،پس پیامبر هیچ اجازۀ شفاعت برای گناهکاران مصرّ یا کافران ندارد.خدا در یکی از آیات اندیشۀ شفاعت را خلاصه میکند و گوید:« وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِیُطٰاعَ بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً -هیچ پیامبری را نفرستادیم جز آن که دیگران به امر خدا باید مطیع او شوند.و اگر به هنگامی که مرتکب گناهی شدند نزد تو آمده بودند و از خدا آمرزش خواسته بودند و پیامبر برایشان آمرزش خواسته بود،خدا را توبه پذیر و مهربان مییافتند». (1)
دعاهایی که پارهای از فرقهها هنگام طواف خود پیرامون کعبه میخوانند خطاست که میگویند:«بیامرز!بیامرز!اگر نیامرزیدهای حتما بیامرز»،زیرا هیچ کس هیچ چیز را بر خدای سبحان حتمی نمیسازد.
[5]
پیش از این،در آیۀ سوم تفسیر این گفتۀ خدای سبحان را آوردیم که گوید:« أَلاٰ لِلّٰهِ الدِّینُ الْخٰالِصُ -آگاه باش که دین خالص از آن خداست»و گفتیم که اشاره به سنّتها و قوانینی میکند که به تدبیر و چیرگی مطلق و ارادۀ خدا بر آفریدگان حکومت میکند،و خدا آن را بدین گفتۀ خود توضیح میدهد:
« خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ -آسمانها و زمین را به حقّ بیافرید.» پیداست که خدای سبحان پس از نفی عقایدی که مشرکان بدان متشبّث میشوند،و نفی فرزند داشتن برای خود،و این که هیچ یک از شریکان برساخته مشرکان را بدو نزدیک نمیسازند ما را یادآور ذات متعال خود میشود زیرا به راستی شناخت حقیقی خدا خود ضامن نفی عقاید باطل و زدودن اوهام و پندارهای بشری است که همه زاییدۀ جهل نسبت به آفریدگار است.
شاید اشاره به«حقّ»در این جا برای بیان آن است که آرزوهای مردم در مورد شفاعت باطل /11 سراب است،زیرا اساس آفرینش همان حقّ است،و به راستی کسی به پاداش نیک و کمال با آرزو و گمان و پندار یا شفاعت باطل دست
1) 7) -النساء64/.
نمییابد،بلکه تنها و تنها به وسیلۀ حق چنین توفیقی مییابد.
دلیل یگانگی و قاهر بودن پروردگار و این که آسمانها و زمین را به حق آفریده است همین رفت و آمد شب و روز است که آن را ملاحظه میکنیم.
« یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهٰارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهٰارَ عَلَی اللَّیْلِ -شب را به روز داخل میکند و روز را به شب.» و در آمدن این به فزونی یافتنش با کاستن آن و بر عکس انجام میگیرد،پس خدا آسمانها و زمین را با حرکت دقیق آنها که نمیتوانند به اندازۀ سرمویی در برابر آن مقاومت ورزند مقهور ساخته،و سپس آن دو را با نظامی دقیق میگرداند و این امر ما را هدایت میکند که او همه چیز را به حق قرار داده است.
« وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ -و آفتاب و ماه را رام گردانید.» که ما را هدایت بدان میکند که او قاهر است.
در حدیث پشت در پشت از امام صادق(ع)آمده است:
«بنگر برآمدن و تافتن آفتاب بر جهان که چگونه آن را تدبیر کرده،اگر خورشید در جایی از آسمان برمیآمد و همان جا درنگ میکرد و از آن جا فراتر نمیرفت پرتو و سودش به بسیاری از جهات نمیرسید،زیرا کوهها و دیوارها آن بخشها را از تابش آن میپوشاندند،پس آن را گونهای قرار داده است که در آغاز روز از مشرق میدمد و بر بخش روبروی خود در سمت مغرب میتابد،سپس هم چنان میگردد و بر بخشی را پس از بخشی دیگر پرتو میافکند تا به مغرب میرسد،و بر آن بخشی میتابد که در آغاز روز از پرتو آن پوشیده مانده بود،پس جایی از جایها نمیماند که سود نبرد و به سهمی از پرتو آفتاب که برای آن مقدّر شده نرسد». (1)
« کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی -و هر یک تا زمانی معیّن در حرکتند.» /11 همان گونه که خدا خورشید و ماه را آفریده و آن دو را به قدرت خود رام کرده است،سرانجام آن دو نیز به دست اوست،و شاید دانشمندان از میزان انرژی و
1) 8) -بحار الانوار،ج 3،ص 113.
نور و جنبشی که خورشید و ماه دارند به عمر تقریبی آن دو راه یابند.
« أَلاٰ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفّٰارُ -آگاه باش که اوست پیروزمند و آمرزنده.» پس به عزّت و چیرگی خود نظم را در هر چیزی برقرار ساخت،و خورشید و ماه و ستارگان را ملازم فلکهای خود کرد،و آنها را برای چیزی که به خاطر آن آفریده شدهاند،رام ساخت،و با مغفرت و آمرزش خود در برابر نافرمانان در توبه را بگشود تا از مهربانی و رحمت او نومید نشوند،مگر قوم کافران.
صفت عزّت و تسلّط پرهیز و پروا را برمیانگیزد در حالی که صفت آمرزش رغبت و میل به وجود میآورد و این هر دو صفت برای مستقیم ساختن نفس بشریّت ضرور است.
و-از متکلّمان-خطا کرد آن که گفت:قائل شدن به مغفرت و آمرزش مخالف با قرآن است زیرا چنان عقیدهای موجب تشویق کار زشت میشود،و این مذهب بغدادیان معتزلی است،و مذهب بصریان این است که میگویند:عذاب خدا عقلا جایز است،و همچنین بر او واجب است که آمرزش با توبه حاصل نشود، زیرا اگر انسان بداند که اگر مرتکب گناه شود و سپس توبه کند خدا او را میآمرزد، از گناه تنگدل نمیشود. (1)
[6]
« خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا -شما را از یک تن بیافرید،و از آن یک تن زنش را آفرید.» یعنی همسر انسان را از خود او قرار داد،و این دلالت بر تکاملی بودن نرینه و مادینه دارد.
« وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ -و برایتان از چهارپایان هشت جفت بیافرید.» این لنگههای دیگرند که جفت میشوند،و هشت لنگهای که در سورۀ انعام
1) 9) -التفسیر الکبیر،ج 26،ص 240.
یاد شده است عبارتند از:«گوسفند،نر و ماده و از بز،نر و ماده» (1)«و از شتر،نر و ماده و از گاو،نر و ماده». (2)
مفسّران در کلمۀ«و أنزل-فرو فرستاده»اختلاف کردهاند که چگونه ممکن است چارپایان فرو فرستاده شوند،و این خلاصۀ مطالبی است که گفتهاند:
1-انزال به معنی احداث و ایجاد است،همچون گفتۀ خدا که گوید:
« قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمْ لِبٰاساً یُوٰارِی سَوْآتِکُمْ -برای شما جامهای فرستادیم تا شرمگاهتان را بپوشد». (3)
و در حدیث از امیر المؤمنین(ع)آمده است که گفت:
«پس این انزال از جانب او یعنی آن را بیافرید». (4)
2-خدا پس از آن که آنها را در بهشت آفرید فرو فرستاد،و در خبر آمده است که گوسفند از چارپایان بهشت،و شتر از چارپایان بهشت است.
3-آنها را نزل(سفرۀ مهمانی)و رزق و روزی قرار داد،و روزی از آسمان میآید.
4-قضا و قدر خدا و حکم او به نزول از آسمان توصیف شده است.
اگر بدانیم که برکتهای زمین به تمامی-یا لا اقل بیشتر آنها-از آسمان است خواه از پرتو خورشید یا از آبی که خدا آن را از آسمان فرو میفرستد، درمییابیم که تمام این تأویلها غیر ضرور است،و خدا داناست.
« یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ -شما را در شکمهای مادرهایتان در چند مرحله آفرینش بخشید.» تو و همسرت نمیدانید در رحم چیست،و جنین چگونه تکوین مییابد،و گونههای آفرینش او چیست و چه صورتهایی میپذیرد تا کودکی میشود،ولی خدا
تو را میآفریند و در آن جا به تو شکل میدهد.
« فِی ظُلُمٰاتٍ ثَلاٰثٍ -در سه تاریکی.» /11 تاریکی شکم،و تاریکی رحم،و تاریکی زهدان.
« ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ -این است خدای یکتا پروردگار شما.
فرمانروایی از آن اوست.» همانا خدایی که در درون تاریکیهای سهگانه تو را نقشبندی میکند،همو مالک حق و پادشاه قدرتمندی است که سزاوارتر است او را بپرستی و ملک و هستی تمام،تنها و تنها از آن اوست،زیرا:
« لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ -خدایی جز او نیست.پس چگونه رویگردانتان میسازند؟» به چه سویی روی میآورید،و کیست که او را به جای خدا میپرستید؟! /11
إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ اَلْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (7) وَ إِذٰا مَسَّ اَلْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیْهِ ثُمَّ إِذٰا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ مٰا کٰانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلنّٰارِ (8) أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اَللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (9) قُلْ یٰا عِبٰادِ اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةٌ إِنَّمٰا یُوَفَّی اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (10) قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اَللّٰهَ مُخْلِصاً لَهُ اَلدِّینَ (11) وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ اَلْمُسْلِمِینَ (12) قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (13) قُلِ اَللّٰهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِینِی (14) فَاعْبُدُوا مٰا شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ اَلْخٰاسِرِینَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِکَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِینُ (15) لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ اَلنّٰارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذٰلِکَ یُخَوِّفُ اَللّٰهُ بِهِ عِبٰادَهُ یٰا عِبٰادِ فَاتَّقُونِ (16)
سیاق قرآنی در این درس به گفت و گو درباره شرک نسبت به خدا ادامه میدهد،و بیان میکند که چون زیان و گزندی متوجّه انسان شود آدمی به درگاه پروردگار خود،بدون همتایان ساختگی او،روی میآورد،و پروردگار با حجّتی وجدانی و رسا برای آنها حجت میآورد که آن همتایان برساخته نه زیانی میرسانند و نه سودی دارند پس چرا باید آنها را شریک او بیاورند،و به هنگام ضرورتها و نیاز آن همتایان پرستندگان خود را کاملا از یاد میبرند،و همین دلالت بر آن دارد که آنها چنان که اینان میپندارند شفیعانی نزد خدا نیستند.تقریبا تمام آیات قرآن از توحید و نفی شرک با ما سخن میگویند،و این برای آن است که شرک به یک
رنگ و یک گونه نیست،بلکه گونههایی متفاوت دارد،زیرا شرک سرسپردگی و تسلیم به جاذبیّت مادّه به صورتهای گوناگون آن است،و مادّه میتواند زمینی یا شخصی یا ترس و پروایی یا آز و طمعی باشد،و از این رو رهایی یافتن از شرک و زنجیرهای آن باید به رهایی از هر جاذبیّتی باشد که انسان را به سوی زمین(و متعلّقات زمین)جذب میکند،تا آدمی بتواند در دور دست آسمان توحید به پرواز درآید.
از این جاست که میبینیم قرآن با عظمت در قضیّۀ توحید از ضرورت رهایی یافتن از شرک با ما سخن میگوید،و در هر بار از بعضی انواع شرک گفت و گو میکند.وانگهی مردم در سرسپردگی و گرایش خود /11 به مادّه متفاوتند، برخی با صراحت تمام سر میسپارند،و برخی از آنها سلاح توجیه و بهانه را به کار میبرند،و بدین سان درهم شکستن پایههای این توجیه و بهانهسازی از برجستهترین هدفهای قرآن حکمت آموز است،و از آن جا که بهانهها توجیهات هر قوم با قوم دیگر متفاوت است و بلکه حتّی میان خود افرادی که به یک مذهب مشرکانه وابستهاند نیز تفاوت دارد،قرآن حکمت آموز هر توجیه و بهانهای را به عنوانی مستقلّ و متفاوت بررسی میکند.
در این درس،خدا دو نمونه از مردم را معرّفی میکند:کافران مشرک که در حال سختی و گزند با دعا به خدا پناه میبرند،و مؤمنانی که در تمام ساعات شب به درگاه خدا دعا میکنند و نماز میخوانند و سجده میگذارند،و به آخرت میاندیشند،و خالصانه خدا را میپرستند و بدو تسلیم شدهاند،تا آرزوها و پندارهایی را درهم بشکند که بعضی در ارتکاب نافرمانیها بدانها تکیه میکنند و -مثلا-میپندارند که همتایان برساخته نزد خدا شفیع آنان خواهند شد،پس چرا از گناه بپرهیزند؟!
[7]
بعضی از مشرکان شرک خود را با جبر توجیه میکنند،آن گاه که
میگویند:اگر خدا از شرک آنها خشنود نبود چرا آنها را از آن باز نداشت،و چون آنها را باز نداشته پس از آن خشنود است،ولی خدا میگوید:هرگز...من کفر را بر بندگانم نمیپسندم.
اگر خدا شرک را بر بندگانش نمیپسندد،چرا آنها مشرکند،بیآن که خدا چونان گرفتن مقتدری مسلّط آنها را به قهر و غلبه بگیرد و مؤاخذه کند؟! قرآن پاسخ میدهد:برای آن که این دنیا سرای آزمون و امتحان است و خدا بندگان را آزاد گذاشته و مهلتی به آنان داده تا ارادۀ آنها را بیازماید.
« إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ -اگر ناسپاسی کنید(و کفر ورزید)، خدا از شما بینیاز است.» پس کفر مردم سبب زیانمندی او نمیشود،و عبادتشان نیز به وزن ذرّهای در ملک او نمیافزاید.
« وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ الْکُفْرَ -و کفر را بر بندگانش نمیپسندد.» یعنی به راستی خدا برای شما روا نمیداند که بدون رضایت او هر چه را میخواهید بپرستید.
حکیمان ارادۀ خدا را به دو قسم تقسیم کردهاند:
1-ارادۀ تکوین(هست کردن از نیست).
2-ارادۀ تشریع(قانونگذاری).
از ناحیۀ تکوینی خدا آزادی را به وفور برای انسان تأمین کرده تا با آن آزادی هر چه میخواهد بکند،پس آدمی بدو-سبحانه و تعالی-شرک میآورد، ولی از ناحیۀ تشریعی خدا شرک را برای بشر نمیپسندد،به تعبیر دیگر خدا مردم را مجبور به یکتاپرستی و توحید نمیکند،و اگر چنین میکرد پاداش نیک و بد باطل میشد،بلکه خدا به مردم امر و نهی میکند،تشویقشان میکند و بیم و هشدارشان میدهد،و مشیّت را به فراوانی به آنان میبخشد،و اگر مشیّت الهی نبود هیچ کس نمیتوانست از او نافرمانی کند،پس اوست که مردم را مختار گذاشته،و به آنان قدرت عطا کرده است.
در حدیث از فضیل بن یسار آمده است که گفت:شنیدم ابا عبد اللّٰه(ع) میگوید:«خواست و اراده کرد،و دوست نداشت و نپسندید،خواست که هیچ چیز جز به علم او نباشد،و اراده کرد هم چنان را،و دوست نداشت که به او بگویند:
سوّمین فرد از سه تن،و کفر را بر بندگانش نپسندید». (1)
میتوانیم این حالت را چنین تشبیه کنیم که پدری دیناری به پسرش میدهد و به او دستور میدهد که با آن چیزی بخرد که برای او سودمند باشد ولی او چیزی میخرد که زیانبخش است،پس او با مال پدرش چیزی خریده که پدر بدان راضی نیست.
خشنودی یا ناخشنودی خدا همچون ما،افراد بشر نیست-چنان که پیشتر در بسیاری از سورهها دیدیم خدا پایانها را در نظر میگیرد نه آغازها را-پس خشنودی خدا به توفیقی است که به انسان میدهد، /11 و پاسخگویی انسان به طبیعت پیرامون خویش،زیرا هر چه در زندگی وجود دارد به توحید پاسخ میگوید و با آن هماهنگ میشود و با شرک تناقض دارد و از آن دور میگردد.
« وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ -و برای شما میپسندد که سپاسگزار باشید.» پس خدا شکر را برای بندگانش میپسندد،و هنگامی که انسان پروردگار خود را سپاس میگزارد در سپاسگزاری او دو اراده وجود دارد:ارادۀ تکوینی و ارادۀ تشریعی،البته کسانی هستند که شرک خود را با افکندن مسئولیّت بر عهدۀ دیگران توجیه میکنند،ولی خدا این را نفی میکند و تأکید میکند که هر انسانی مسئولیّت عمل خود را بر دوش دارد،و پدران و دانشمندان یا سلطهها چیزی از بار او را بر نمیدارند.
« وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ -و هیچ کس بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد.» الوازرة:نفسی است که باری را حمل میکند،پس هر انسانی باری را
1) 14) -التوحید،ص 339.
میکشد،و خود برای خود باری دارد که راضی نمیشود بار دیگران را نیز بردارد، زیرا او را باری است که برایش بسنده است.
و ما،چه توجیه کنیم یا توجیه نکنیم پاداش اعمالمان را به دقت در روز قیامت به ما خواهند داد،بدان گاه که پروردگار بندگانش را از هر کار بزرگ و کوچکی که کردهاند خبر میدهد،و چه بسا که خود فراموش کرده یا بخشی از آنها را از یاد برده باشند ولی نوشتۀ پروردگار ما نه گمراه میشود و نه فراموش میکند.
« ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ -آن گاه بازگشت همۀ شما نزد پروردگارتان است.او شما را از کارهایی که میکردید آگاه میکند.» علم خدا به ظواهر کار اکتفاء نمیکند بلکه به دل،آن جا که مرکز انگیزهها و نیّتهاست راه مییابد.
« إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ -او بدانچه در دلها میگذرد آگاه است.» شاید این آیه به عمل دل و مسئولیّت انسان دربارۀ آن اشاره میکند،که وسوسهها و توجیهات و بهانهها /11 و عقاید تباه و خشنودی و دشمنی همه و همه از کار دل است.پس مثلا چه بسا که شخص میپندارد مجبور به کاری است در صورتی که مجبور نیست و خدا میداند که در دل او چه میگذرد.
[8]
پس از آن که سیاق مطلب پایههای توجیه و بهانه را درهم میشکند و دل را برای دریافت حجّت آماده میسازد،با نافذترین حجّتها که همان دلیل فطرت و و جدان است به ما ابلاغ میکند،آن جا که در اوقات آزمون و سختی امید انسان از هر چیزی جز ذات سبحان او قطع میشود،و همانجاست که دلش به خدا میپیوندد،(در آن موقعیّت حساس به ما ابلاغ میکند)که به راستی او همان امیدی است که وقتی جای نجاتی وجود ندارد،تو را نجات میدهد،و دلت بدو میآویزد، بدان گاه که هیچ تخته پارۀ خلاصی نمییابی که بدان چنگ زنی.و این یکی از دلیلها و شاهدهایی است که ما را بدو-سبحانه و تعالی-رهنمون میشود.در روزهای آسایش غفلت و بیخبری ما را میرباید،و خدا را از یاد میبریم،ولی
مصیبتها لرزههایی سخت نه تنها بر وجود انسان بلکه بر ضمیر و و جدان او وارد میسازد چنان که خدا را میبیند.البتّه مؤمنان غیر از این گروهند،ایشان خدا را میبینند بدان گونه که امیر المؤمنین(ع)میدید و میگفت:
«هیچ چیزی را ندیدم مگر آن که خدا را پیش از آن و همراه با آن و پس از آن دیدم».
« وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیْهِ -چون به آدمی گزندی برسد به پروردگارش روی میآورد و او را میخواند.» یعنی به خدا باز میگردد و شریکان برساخته به جای او را رها میکند،و دعا و انابه به حالت تضرّع و بیچارگی است،پس او از یک سو خدا را میخواند که او را از آن گزند رهایی بخشد و از سوی دیگر از آنچه از دستش برآمده است توبه میکند.
در این امر شهادتی است فطری بر این که همتایانی که آنها را شفیع و واسطه گرفته بود یارای آن ندارند که نه آن گزند را از او دور کنند و نه میان او و خدا میانجیگری کنند،بلکه خدا از تمام آن خداوارهای برساخته بدو نزدیکتر است،و فرمان او به رجوع کردن به پیامبر یا جانشین شرعی او همان مقیاس است.
« ثُمَّ إِذٰا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ -آن گاه چون به او نعمتی بخشد.» /11 خوّله:به تملّک او دهد،و او را متعهّد برای نعمت قرار دهد،و فلانی مخوّل است:یعنی حقّ تصرّف دارد،بدان وقت که خدا بدو نعمت بخشد،و گزند را به آسایش مبدّل سازد.
« نَسِیَ مٰا کٰانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ -همۀ آن دعا را که پیش از این کرده بود از یاد میبرد.» به نظر میرسد که کسی که گرفتار گزندی شده و امیدی به نجات نداشته و خدا او را از آن گزند نجات میدهد در بازگشت به گناه شتابندهتر از کسی است که از طریق وسایل مادّی به نجات رسیده است.
در این تعبیر قرآنی اشاره است به این که او همه چیز مربوط به حالت پیشین خود را از یاد میبرد،و این را از کلمۀ«ما آنچه را»در مییابیم.
« وَ جَعَلَ لِلّٰهِ أَنْدٰاداً -و برای خدا همتایانی قرار میدهد.» نیز میگوید:اگر دوستم نبود،اگر آن دکتر نبود،اگر آن تصادف خوب نبود،اگر بختم نبود،اگر هوش و زیرکی من نبود،بیگمان هلاک شده بودم،و فراموش میکند که در واقع آن که او را نجات داده،بیگمان همان کسی است که « یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ -پیش از این او را به دعا میخواند»و او پروردگار عزّت و قدرت است.
شاید معنی«جعل،به مفهوم قرار میدهد»در این جا بها دادن بدان همتایان برساخته به وسیلۀ گسترانیدن و مالیدن رنگ نیرویی ذاتی بر آنهاست،و به تعبیر دیگر جعل و ساختن شرعیّت برای آنهاست که اثرش تنها بر خود او اکتفاء نکند،بلکه به دیگران هم سرایت کند و سبب گمراهی آنان نیز بشود.
و گواه بر این برداشت عبارت پیامد زیر است:
« لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ -تا مردم را از طریق او گمراه کند،» زیرا او به مردم آشکارا نمیگوید که خدا نجاتش داده است تا بدو راه برند بلکه به مردم به دروغ خبر میدهد که غیر از خداست که او را نجات داده و بدین سان مردم را از راه خدا که همان خالص داشتن دین تنها برای اوست،منحرف میکند.
این از یک طرف و از طرف دیگر دل انسان تهی بودن و گسیختگی را رد میکند و نمیپذیرد،پس ناگزیر باید به چیزی بیاویزد و متعلّق بدان باشد،پس وقتی پروردگار خود را فراموش میکند خداواری دروغین از شریکان و همتایان برساخته میتراشد و او را به جای پروردگار خویش میگیرد.
انگیزۀ روانی در ورای این ناسپاسی و کفر نسبت به نعمت رهایی یافتن از مهلکه همان رها سازی خود از مسئولیّت سپاسگزاری به خداست.کسی که در مهلکهای واقع میشود نسبت به خدا احساس تقصیر میکند و عزم خود را جزم میکند که آن تقصیر را جبران کند،و با خدا عهد میبندد که اگر او را از هلاک نجات دهد چنان کند،ولی اکنون که تند باد بلا از او دور شده و میپندارد که از پروردگار
خود بینیاز است،تندبادهای امیال و شهوات او را به سوی گناهان بزرگ،و ترک واجبات،و غرق شدن در روا شمردن همه چیز(و بیبند و باری)میکشاند،از این رو پروردگارش را فراموش میکند و به کفران نعمتی که بدو بخشیده میپردازد و آن نعمت را به خدایان برساخته نسبت میدهد،پس پروردگار بدو میگوید:
« قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلاً -بگو،اندکی از کفرت بهرهمند شو،» زیرا تو جز بر متاعی اندک و برای مدّتی اندک دست نیافتهای که یا با مشکلاتی که بر تو تجدید میشود یا با مرگ پایان خواهد یافت.
« إِنَّکَ مِنْ أَصْحٰابِ النّٰارِ -که همانا تو از دوزخیان خواهی بود.» و آیا چیزی که صاحبش را به دوزخ میکشاند بهره و تمتّعی محسوب میشود؟ تعبیر به«اصحاب النّار-یاران آتش»از آن رو است که انسان یار خود را دوست دارد و از او جدا نمیشود،پس او و آتش دو همنشینند که از هم جدا نمیشوند.
[9]
در برابر اینان که برای خدا همتایانی ساختند گروهی دیگر وجود دارند که مخلصانند،و خدا دربارۀ ایشان گوید:
« أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ -آیا آن کس که در همۀ ساعات شب به عبادت پرداخته،یا در سجود است یا در قیام،و از آخرت بیمناک است و به رحمت پروردگارش امیدوار است.» /11 در تیرگی شب به عبادت پروردگارش مشغول است،دو پای خود را به صف نهاده،یا در سجود یا در قیام و در بیم و امید است.
پیداست که بیم و امید در دلش به یک اندازه است،از دوزخ و هولهای آن میهراسد،و به رحمت پروردگارش در بهشت امیدوار است.
به راستی که عادت این گروه دلشادی و دلدادگی در حالتهای عادی به خداست،چه رسد به آن که گزندی به ایشان برسد.
بدین سان سیاق قرآنی دو گونه از بشر را ترسیم میکند:آن کس که پس از
نجات یافتن از مهلکه و وعدههایی که برای توبه داده است کفر میورزد،و آن کس که در تمام ساعتهای شب و به هنگام روز به عبادت مشغول است،تا تفاوت میان آن دو آشکار باشد،و میگوید که روا نیست در پاداش این یک را همانند آن یک قرار دهیم،و این همان موضوع اساسی در این سوره است که تفاوت سرنوشت گروه نیکوکار را با گروهی که به دوزخ رانده میشوند توضیح میدهد و روشن میسازد.
« قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ -بگو آیا برابرند آنهایی که میدانند.» که همانا خدا حقّ است و پاداش حق است و به راستی پیامبر صادق و راستگوست، « وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ -و آنهایی که نمیدانند؟» هرگز...به هیچ رو برابر و همانند نیستند.پس تکیه کردن به شفاعت همتایان روا نیست.و تکیه بر آرزوها و گمانها جایز نباشد.
« إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ -تنها خردمندان پند میپذیرند.» با وجود آشکار بودن تفاوت میان دانا و نادان،بسیاری از مردم بدین نکته راه نمییابند،زیرا آنها طرفدار پوستها و ظاهرها و به دنبال هیاهوها و آوازههای دروغینند،و صاحبان خرد ژرف اندیش در جوهر امور و مغز آنها نیستند.
در حدیث از عمّار ساباطی آمده است که گفت:«از ابی عبد اللّٰه(ع)دربارۀ این گفتۀ خدای عزّ و جلّ پرسیدم: وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیْهِ - چون به آدمی گزندی رسد،به پروردگارش روی میآورد و او را میخواند». (1)
گفت:دربارۀ ابی الفصیل نازل شده است،که پیامبر خدا در نظر او جادوگری بود، چون او را گزندی میرسید یعنی بیمار میشد به پروردگارش روی میآورد و او را میخواند،یعنی از گفتۀ خود دربارۀ پیامبر خدا(ص)به درگاه او توبه میکرد
1) 15) -الزمر8/.
« ثُمَّ إِذٰا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ -آن گاه چون به او نعمتی بخشد» (1)یعنی نعمت تندرستی « نَسِیَ مٰا کٰانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ -همۀ آنچه را که پیش از این کرده بود از یاد میبرد» (2)یعنی توبه به درگاه خدای عزّ و جلّ را از آنچه دربارۀ پیامبر خدا(ص)گفته بود که حضرتش جادوگر است،و از این رو خدای عزّ و جلّ گفت:« قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحٰابِ النّٰارِ -بگو اندکی از کفرت بهرهمند شود که تو از دوزخیان خواهی بود» (3)یعنی فرمانروایی تو بر مردم برای خدای عزّ و جلّ و از جانب پیامبر او(ص)به ناحق است.(راوی،عمّار ساباطی)گفت:سپس ابو عبد اللّٰه(ع) گفت:آن گاه گفتۀ خدا معطوف به علی(ع)میشود که حال و فضل او را نزد خدای تبارک و تعالی خبر میدهد:« أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ -آیا آن کس که در همۀ ساعات شب به عبادت پرداخته،یا در سجود است یا در قیام،و از آخرت بیمناک است و به رحمت پروردگارش امیدوار است،بگو آیا برابرند آنان که میدانند» (4)که به راستی محمّد پیامبر خداست« وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ -و آنان که نمیدانند» (5)به راستی محمّد پیامبر خداست،و میگویند همانا او جادوگری دروغگوست« إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ -تنها خردمندان میپذیرند» (6)» (7).
در روایتی از انس آمده است که گفت:«دربارۀ علی(ع)نازل شده است « أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً... -آیا آن کس که در همه ساعات شب به عبادت پرداخته،یا در سجود است یا در قیام...تا پایان آیه». (8)(انس) گفت:نزد علی-علیه السلام-آمدم،وقت مغرب بود او را دیدم که نماز میگزارد و هم چنان میخواند تا فجر دمید،آن گاه وضوی خود را تازه کرد و به مسجد بیرون شد و با مردم نماز صبح را بگزارد،سپس در تعقیب نماز نشست تا آفتاب دمید،آن
گاه مردم نزد او آمدند و او به داوری میان ایشان شروع کرد تا وقت اقامۀ نماز ظهر شد،آن گاه وضویش را تازه کرد و نماز ظهر را با مردم گزارد،سپس در تعقیب نماز ظهر نشست تا نماز عصر را نیز با مردم گزارد،سپس هم چنان میان مردم داوری میکرد و برای آنها فتوی میداد تا خورشید روی نهفت».
[10]
پس از آن که سیاق آیه از مردم اقرار میگیرد که آنان که میدانند با آنها که نمیدانند برابر نیستند،صفات و پاداش کسانی را شرح میدهد که میدانند و شخصیت خود را با آنچه میدانند /11 به وسیلۀ ایمان و تقوا و احسان و هجرت(به هنگام ضرورت)و صبر میآرایند و شکل میدهند.
« قُلْ یٰا عِبٰادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةٌ إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ -بگو:ای بندگان من که ایمان آوردهاید از پروردگارتان بترسید.برای آنان که در حیات این جهانی نیکی کردهاند،پاداش نیک است.و زمین خدا پهناور است.مزد صابران بیحساب و کامل ادا میشود.» تقوا،پرهیز کردن از مهلکات است،و سرانجام آن رستگاری،و کامیابی به بهشت،اما احسان و نیکوکاری سرانجامش سعادت در دنیا نیز هست،و معنایش این است که رنگ زندگی فرد بخشندگی به دیگران باشد،و پیامبران-علیهم السلام-بدانچه از شرف رسالت رسیدهاند به وسیلۀ احسان بوده است.امّا هجرت به هنگام ضرورت هدفش نگهداری از استقلال و آزادی است،و نسبت صبر با ایمان به منزلۀ سر با پیکر است،و ایمان مغز توحید و جوهر اخلاص و زره استقلال است،و پاداش آن نزد خدا چندان است که شمارندگان به شمارش آن قادر نیستند، زیرا بیحساب است.
امام صادق-علیه السلام-از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-چنین نقل کرده است:
«آن گاه که دفترهای اعمال را بگشایند و ترازوها را نصب کنند،برای اهل بلا و آزمون دادگان ترازویی ننهند و دفترشان را نگشایند،آن گاه این آیه را
تلاوت کرد». (1)
[11]
با وجود آن که هجرت در صورتی که مورد فشارها قرار گیریم و در دین خود با فتنهای مواجه شویم،تا امروز هم چنان حکمش استوار و برقرار است، ولی در پارهای اوقات ستیزه و مبارزه لازم میآید.
بدین سان خدا به پیامبر خود فرمان میدهد که اخلاص خود را به پروردگار خویش،و مردود شمردن همتایان برساخته را آشکارا به تمام مردم اعلان کند،و این به معنی تمرّد و ستیزه بر ضد سلطههای ستمگر و فرمانروایان شادخوار و رهبری جاهلان است.
« قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ -بگو:من مأمور شدهام که خدا را بپرستم.» و این فرمان خداست،پس هیچ قداست و شرعیّت و احترامی برای این سلطههای فاسد وجود ندارد،زیرا خدا بدان فرمان نداده،بلکه رد کردن آنها را فرموده،آن جا که به پیامبر خود گوید:
« مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ -و برای او(و تنها او)در دین اخلاص ورزم.» تنها و تنها بدو تسلیم باشم،و فقط به راه و روشها و قوانین او گردن نهم،و تا وقتی فرمان خدا چنین است به یقین مؤمن به خدا هر آزاری را در راه تطبیق و اجرای این فرمان الهی تحمّل میکند،و خدا او را بر این کار یاری میدهد،و مؤمن نمیتواند بدون آن که در معرض خشم و عذاب خدا قرار گیرد،از این فرمان درگذرد.
[12]
و تا وقتی که فرمان از جانب خداست شرعیّت و قانونمندی خود را از مردم نمیگیرد،پس خواه دیگران ایمان بیاورند یا کفر ورزند،در تمرّد من بر ضدّ همتایان برساخته با من موافقت یا مخالفت کنند،به هر حال من به راه خود ادامه دهم.
« وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِینَ -و مرا مأمور فرمودهاند که نخستین
1) 24) -نور الثقلین،ج 4،ص 481.
مسلمانان باشم.» در سرسپردگی به خدا بر همۀ ایشان پیشی گیرم،بدون توجّه به دیگران، چنان که جادوگران پس از آن که ایمان آوردند گفتند:« لاٰ ضَیْرَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ* إِنّٰا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنٰا رَبُّنٰا خَطٰایٰانٰا أَنْ کُنّٰا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ -باکی نیست،ما نزد پروردگارمان باز میگردیم*ما امید میداریم که پروردگارمان خطاهای ما را ببخشد که ما نخستین کسانی هستیم که ایمان آوردیم». (1)
با وجود آن که در عمل آنها نخستین مؤمنان نبودند،و تنها خاندانی از قوم موسی از بیم فرعون و اطرافیانش بدو ایمان آوردند،امّا همین گروه راه را برای دیگران گشودند که ایمان بیاورند.
[13]
« قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ -بگو اگر پروردگارم را نافرمانی کنم از عذاب آن روز بزرگ میترسم.» این نهایت اوج هشدار و بیم دادن است که پیامبر خدا از عذابی بزرگ بیم دارد،چه رسد به ما! /11 [14-15]
« قُلِ اللّٰهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِینِی* فَاعْبُدُوا مٰا شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ -بگو خدا را میپرستم و برای او در دین خود اخلاص میورزم*شما بپرستید هر چیز دیگری را که بخواهید جز او.» امّا من خدا را در دین خود به اخلاص میپرستم و تنها او را بندگی میکنم، اما شما هر چه را میخواهید بپرستید.
بدین سان پیامبر به فرمان خدا با آن جاهلان که خواستهای خود را خدای خویش گرفتند و آنچه را میخواستند پرستیدند،مقابله و مبارزه میکند.و این خلاصۀ اخلاص و گزیدۀ توحید است،و هنگامی که انسان بدین والاترین درجۀ اخلاص برسد از هیچ کس نمیهراسد و به هیچ چیز سر نمیسپارد زیرا این اخلاص:
1) 25) -الشعراء50/-51.
نخست:آزادی کامل و استقلال همه جانبه و فراگیر او را تضمین میکند، زیرا دشمنان در وجود او رخنه و خللی نمییابند که از خلال آن او را به بندگی کشند،پس نه مال و جاه و ستایش او را میفریبد و نه زندان و تبعید و اعدام او را میترساند.
دوم:استقامت و درست روی او را بر راه صحیح،بیرنجی تضمین میکند،زیرا مخالفت مردم و سرزنش و زخم زبانهایشان آدمی را میآزارد،امّا او به اذن خدا از تأثّر پذیری از سرزنش ملامتگران و نیش زدنهای جاهلان بسی فراتر و والاتر رفته است.
سوّم:بد آمدن و بیزاری جستن او از مردم به سبب گروه گرایی و تعصب یا کینه نیست،بلکه از فرط دوستی او نسبت به خدا و نسبت به مردم است،پس او هر کسی را که به حق روی آورده باشد با آغوش باز و خوشامد استقبال میکند،و همچنین در پردۀ گوشهگیری نمیماند و میان خود و مردم پردهای از خویشتن بزرگی و گروهگرایی نمیکشد.
« قُلْ إِنَّ الْخٰاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ -بگو زیان کنندگان کسانی هستند که در روز قیامت خود و خاندانشان را از دست بدهند.به هوش باشید که این زیانی آشکار است.» آری.انسان در آن روز همه چیز را زیان میکند،خود را زیانمند میبیند که از هیچ چیز بهرهای نمیبرد،و خاندانش را نیز زیان میکند که اگر مؤمن بودهاند در آن روز آنها را نمیبیند،و از شفاعتشان محروم میماند،زیرا /11 شفاعت سودی نمیرساند مگر به کسی رضایت خدا را فراهم آورده باشد،و اگر با او در دوزخ باشند بازهم آنها را همراه خود نمییابد،چه هر یک از آنها را کاری است که او را از دیگران باز میدارد،و وای از این خسارت و زیان بزرگ.
[16]
پس از آن خدا عذاب آن کسان را که خود و خاندانشان را زیان کردهاند برای ما بیان میکند که در لهیب آتش در پایینترین طبقات دوزخ به سر میبرند،و شاید در این بیان اشاره به وصفی باشد که در دنیا میگذرد که هر چه در
آخرت است همان تجسّم و تبلور وضع دنیاست،در این جا زیر پوششهایی قرار داشتند،از پوششهای شهوتها و آزمندیها تا پردههای فرهنگ جاهلیّت و سرسپردگی به طاغوت،و در آن جا هم در زیر طبقاتی قرار دارند.
« لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّٰارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ -بالای سرشان طبقات آتش است و در زیر پایشان طبقات آتش.» از بالا و پایین دوزخ آتش آنها را در برگرفته و احاطه کرده است،و چه بسا گفتۀ خدا:« وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ -در زیر پایشان طبقاتی است»دلالت بر این دارد که در آن جا کسانی هستند همچون اصحاب تابوت و دیگران که در دوزخ از آنها نیز پایینترند.
« ذٰلِکَ یُخَوِّفُ اللّٰهُ بِهِ عِبٰادَهُ یٰا عِبٰادِ فَاتَّقُونِ -این چیزی است که خدا بندگان خود را بدان میترساند.پس ای بندگان من،از من بترسید.» از عذاب و خشم من بپرهیزید،و آیات آینده پاسخ میدهد که چگونه از خشم او بپرهیزیم.
وَ اَلَّذِینَ اِجْتَنَبُوا اَلطّٰاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهٰا وَ أَنٰابُوا إِلَی اَللّٰهِ لَهُمُ اَلْبُشْریٰ فَبَشِّرْ عِبٰادِ (17) اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (18) أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ اَلْعَذٰابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی اَلنّٰارِ (19) لٰکِنِ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِهٰا غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ وَعْدَ اَللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اَللّٰهُ اَلْمِیعٰادَ (20) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَسَلَکَهُ یَنٰابِیعَ فِی اَلْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطٰاماً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ (21)
21[یهیج]
:کشت را پژمرده و خشک میکند،از«هاج» یعنی منقلب ساخت،گویی گیاه از حالت نخستین خود دگرگون میشود.
سیاق قرآن در بیان دو نمونه از مردم ادامه مییابد و میان آن دو مقایسه میکند تا بدانیم که آن دو در پاداش یکسان نیستند،و برای آن که آگاهی ما نسبت به آن دو افزون شود از طریق مقایسه روشنایی با تیرگی ما را به حقایق مربوط بدان دو نمونه بینا میسازد،و اصولا قرآن به صورت دو بدو نازل شده که همواره میان حق و باطل و صلاح و فساد را جدا میکند.
هنگامی که خدا صفات قانتان(عبادت کنندگان)را-که همان امامان هدایتند-شرح میدهد،و ایشان را از پیشوایان کفر متمایز میسازد،به بیان اوصاف پیروانشان باز میگردد،که در میان آنان کسانی هستند که از طاغوت دوری میگزینند،و گفتار را میشنوند و از بهترین آن پیروی میکنند،و نیز کسانی هستند که حکم عذاب بر آنها محقّق شده است.
این درس ما را یادآور عقل میشود که همان مغز و جوهر انسان است،و چیزی است که به وسیلۀ آن خدا گروهی را هدایت میکند و ایشان را از اصحاب بهشت قرار میدهد که برایشان غرفههایی است بر فراز غرفهها،و عقل را نیز به
نشانههای خدا در آفریدگان بیدار میسازد آن جا که ما را یادآور چرخش گیاهی میشود که با فرو باریدن باران آغاز میگردد،و انباشته شدن آب در سرچشمهها،و بیرون آوردن کشتهای گوناگون،و سرانجام به چوب خشک و خاشاک پایان مییابد.
[17]
طاغوت کیست؟ هر کس که به ناروا خود را بر دیگران تحمیل کند طاغوت شمرده میشود، زیرا چنان کسی از حدود خود طغیان و سرکشی کرده و خدا را بندگی نمیکند و زور میگوید و بزرگ خویشتنی مینماید،و طاغی(سرکش)نامیده میشود،و پروردگار دربارۀ او میگوید:« إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ -حقا که آدمی سرکشی میکند*هر گاه که خویشتن را بینیاز بیند». (1)
وی از حدود خود به دیگران تجاوز میکند،و میکوشد که مردم را از بندگی خدا باز دارد،و آنان را به بندگی خود فرا میخواند،که در این حال در سرکشی و طغیان زیادهروی کرده است،و از این رو«طاغوت»نامیده شده،زیرا این صیغه (صفت بر وزن فاعول)معنی مبالغه و افزونی در چیزی یا کاری را میدهد.چنان که گوییم«ملکوت»به سبب مبالغه در ملک،و جبروت مبالغه در چیرگی و تسلّط،و رحموت که مبالغه در رحمت باشد.
پرستیدن طاغوت چیست؟ اندکی از ملّتهایی که به حکمرانی جبّاران سرسپردهاند میپنداشتند که آن جابران خدایانی هستند و از این رو برای بزرگداشت به آنها سجده میکردند،در حالی که بیشتر آنان از ترس یا آزمندی،یا همگامی اندک اندک خود را به طاغوت تسلیم کرده بودند،و بدین سان فرمانبرداری آنان از او عبادت و سرسپردگیشان بدو
1) 26) -العلق6/-7.
سجده محسوب شد.
امام صادق-علیه السلام-(بر حسب روایت ابی بصیر)در خطاب به مؤمنان گوید:
«شما خود همانهایید، (1)و هر کس که از جبّاری فرمان میبرد در واقع او را میپرستد». (2)
چگونه از طاغوت دوری گزینند؟ /11 طاغوت حقیقتی است که تقریبا در هر جایی قرار دارد،به هر جا روی آوری سلطهای شیطانی را مییابی که خود را تحمیل کرده و شبکهای فاسد از یاران و پیروان خود به وجود آورده است.و مؤمن کسی است که از این وضع اجتناب کند و خود را از تأثیرهای فاسد آن پاک نگاهدارد،و در این صورت بر طاغوت میشورد و با او مبارزه میکند تا بدیهای طاغوت او را در برنگیرد،و این یکی از معانی اجتناب است.ولی آثار منفی طاغوت در هر جایی گسترده است و مؤمنان خواه ناخواه به پلیدیهای آن آلوده میشوند،این سازمانهای اجتماعی و اقتصادی،و آن افکار جاهلیّت که محیط زیست مؤمنان را فرا گرفته و ناچارند گاه بدانها تسلیم شوند.
پس چه کنند؟ بر مؤمنان واجب است که در هر لحظه به درگاه خدا روی آورند،پس هر چه فشارهای سلطۀ فاسد از لحاظ روانی تو را شکست دهد،و بدان گرایش یابی یا به قوانین آن گردن نهی یا از بیم خشم آن یا به امید عطایش پیوندی بدان بیابی ناگزیری به اصل پاک خود بازگردی و با توبهای صادقانه به خدا توبهآوری تا بر زبان پیامبر مرسل او مژده و بشارت نصیب تو گردد.
« وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطّٰاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهٰا وَ أَنٰابُوا إِلَی اللّٰهِ لَهُمُ الْبُشْریٰ -و کسانی را که از پرستش طاغوت(بت و جابر)پرهیز کردهاند و به خدا
روی آوردهاند بشارت است،» و خدا تو را در دژ بندگی خود وارد میکند.
« فَبَشِّرْ عِبٰادِ -پس بندگان مرا بشارت ده.» [18]
طاغوت چیرگی خود را بر مردم تحمیل نمیکند مگر پس از آن که فلسفۀ خود را در میانشان پراکنده باشد،پس طاغوت همچون دودکشی بزرگ است که همواره موجی از دود سیاه را میپراکند و فضاها را آلوده میسازد.
دستگاههای تبلیغاتی چیرگی گستر آن افکار شرک آمیزی را میپراکند که آنها را از پروردگارشان دور میکند، /11 و اندیشههایی باطل را در میانشان شایع میسازد که اطمینان به خود را از آنان میرباید،و چندگانگی سخن در آنها ایجاد میکند و آنها را در هالهای از خواهشها و آرزوهای باطل قرار میدهد،و در میانشان شایع میکند که او را هیمنه و سلطهای است استوار و تصمیماتی درست و خود مردی است الهی و مقدّس.
هم چنان که در میان مردم به گروه گراییهای نژادی و قبیلهای و قومی میپردازد،و بتهای میراث و ستونهای یادوارۀ مصالح مادّی را در نظر آنها ستوده مینمایاند.
در پیرامون گروهی از دین فروشان و دانش فروشان پرواز میکنند،و با مکر و حیله مردم را بدو رهنمون میشوند و باطل او را در نظرش میآرایند و چهرۀ او را در نظر مردم درخشان و پر زرق و برق میسازند.
بدین سان رهایی از دایرۀ نفوذ طاغوت کاری بسیار دشوار میشود که نیاز به همت و سختکوشی دارد،و شاید همین است که کلمۀ«و اجتنبوا-دوری گزیدند»در آیۀ پیشین بدان اشاره میکند و در این آیه بویژه به دوری گزیدن از فرهنگ طاغوتی اختصاص مییابد که پروردگار ما گوید:
« اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ -آن کسانی که به سخن گوش میدهند و از بهترین آن پیروی میکنند،» و این گونه کسانی را توصیف میکند که از طاغوت و تأثیرهای
شرک آمیزش بدین سان دوری گزیدند که از هر سخنی پیروی نمیکنند بلکه به دنبال بهترین سخن میروند.
ولی این چگونه صورت میپذیرد؟ نخست:این که بندگان خدا با توجّه و دلبستن خود به سخنی که فکری را تعبیر میکند رفتار میکنند،آن را نمیشنوند بلکه بدان گوش فرا میدهند،و فرق میان شنیدن و گوش فرا دادن بسیار است،در شنیدن اهتمام و کوششی به کار نمیرود و به عکس در شنودن یا گوش فرا دادن اهتمام وجود دارد،و در حدیث چنین آمده است که:
«سنجندگان سخن باشید».
دوم:آنان تعقّل و اندیشیدن را به کار میبرند تا بهترین گفته را بشناسند،و بدان وسیله میان پست و خوب و نیکو و نیکوتر تمیز میدهند،و به شناختن سخن نیکو نیز بسنده نمیکنند بلکه برای شناخت سخن نیکوتر بر وفق ارزشهای خرد و وحی میکوشند،زیرا بهترین سخن همان است که بر حسب هدایت عقل برای دنیاشان شایستهتر است و بر حسب هدایت وحی برای آخرتشان.
سوّم:هنگامی که بهترین سخن را شناختند از آن پیروی میکنند،و علم را برای علم نمیجویند بلکه آن را برای عمل میخواهند و میطلبند،و علم را برای آن که آن را به دیگران منتقل کنند نمیآموزند بلکه برای آن میآموزند که نخست خود بدان عمل کنند.
« أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ -ایشانند کسانی که خدا هدایتشان کرده و اینان خردمندانند.» ایشان دو حجّتاند در یک حجّت،حجّت وحی و حجّت عقل،و هر دو دو تجلی نور خدایند،که خدا به تقدیر در ضمیر هر انسانی به ودیعه نهاده است،و آن را با درخشندگی از طریق رسالتهای خود فرستاده است،و این نور در ضمیر ایشان از آن رو جلوهگر شده است که از بهترین سخن پیروی کردهاند.و همچنین هدایت خدا بر دل هر کس که به جانب او بدود و بکوشد و از او پیروی کند نازل میشود،
مگر نه آن که پروردگار ما،سبحانه گفته است:« وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا -کسانی را که در راه ما مجاهدت کنند هر آینه به راههای خویش هدایتشان میکنیم» (1)و آرزوهای کسانی که انتظار دارند بدون کوشش و جهاد هدایت شوند باطل است.
از این آیه به اندیشهای راه میبریم که کلیدی برای یافتن نهفتههای کتاب حکمت آموز قرآن است،و آن این است که سرتاسر کتاب پروردگار ما نیکوست، ولی مردم در میزان بهره بردن از آن متفاوتاند،و مثل قرآن همچون انواع خوراک است که در فایده و نیکی و لذّت یکسانند ولی مردم در بهرهگیری از آن تفاوت دارند.
مثلا،آیات جهاد در زمان مبارزات بیش از آیات صبر و بردباری تجلّی میکند،در حالی که آیات انفاق برای توانگران به اندازۀ آیات خویشتنداری برای تهیدستان تجلّی میکند.
شناخت اوضاع اجتماعی و شخصی به وسیلۀ عقل صورت میگیرد،پس عقل دلیلی مستقل در میان ادلّۀ شرعی نیست که به کتاب و سنّت و اجماع افزوده شود،بلکه نوری است که /11 به وسیلۀ آن کتاب شناخته میشود،و سنّت را بدان تمیز میدهیم،و به مدد آن به اجماع تکیه میکنیم،پس اگر عقل نباشد چگونه به معانی قرآن راه یابیم،و چگونه راویانی را که سنّت را به ما منتقل کردهاند تصدیق یا تکذیب کنیم،و چگونه اجماع سنّت را به ما منتقل کند؟ [19]
بر عکس مؤمنان،دیگران هر یک هنگامی که به گمراهی طاغوت تسلیم شد،کلمۀ عذاب هنگامی بر او محقّق شد که خدا گمراهش ساخت،و هدایت عقلش را پس از آن که او خود با آن بد رفتار کرد،از او باز گرفت و سلب کرد.
« أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذٰابِ -آیا کسی را که حکم عذاب خدا بر
1) 29) -العنکبوت69/.
او محقّق شده،» و خدا گمراهش کرده و به بیابان بیفریاد دچارش ساخته،چون خود از عقلش سودی نجسته و از هدایت پروردگارش پیروی نکرده است.
« أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النّٰارِ -تو میتوانی او را که در آتش است برهانی؟» به راستی که او هیچگاه از آتش رهایی نمییابد،زیرا تنها وسیلۀ رهایی رحمت خداست و او از آن محروم است.
[20]
این است سزای کسانی که از طاغوت پیروی کردند،امّا آنان که در دنیا پرهیزگاری کردند در بهشت در آسایشاند.
« لٰکِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ -امّا برای آنان که از خدا میترسند غرفههایی است که خانههایی است بلند.» « مِنْ فَوْقِهٰا غُرَفٌ -بر فراز آنها غرفههایی،» شبیه به ساختمانهای چند طبقهای که با استواری ساخته شده، « مَبْنِیَّةٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ -که از زیرشان جویباران روان است.» /11 آنچه این پاداش نیک را برای ایشان تضمین میکند همان وعدۀ خداست.
آیا دیدهای که خدا وعده خلافی کند؟ « وَعْدَ اللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اللّٰهُ الْمِیعٰادَ -این وعدۀ خداست،و خدا وعدۀ خود را خلاف نخواهد کرد.» پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-در تفسیر این آیه بدان بهشت تشویق میکند و در پاسخ علی-علیه السلام-میگوید،آن گاه که وی دربارۀ تفسیر این آیه از حضرتش پرسید:
«ای پیامبر خدا!این غرفهها را با چه چیز ساختهاند؟گفت:ای علی این غرفههایی است که خدا آنها را برای اولیاء خود با درّ و یاقوت و زبرجد ساخته است،سقفهایش از طلاست،و با نقره محکم شده و به هم پیوسته،هر غرفهای را هزار در زرّین است و بر هر دری فرشتهای گماشته است،و در آن فرشهای گرانبها،
بر روی یکدیگر،از ابریشم و دیبا به رنگهای گوناگون،درون آنها انباشته از مشک و عنبر و کافور،و این گفتۀ خداست:« وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ -و فرشهای گرانبها». (1)
چون مؤمن در بهشت به منزلهای خود درآید بر سر او افسر ملک و بزرگواری نهند و آرایههای زر و سیم و یاقوت و درّ به رشته کشیده شده در نیمتاجی زیر تاج بر او بیاویزند و هفتاد جامۀ حریر به رنگهای گوناگون،بافته شده از تار زر و سیم و دانهنشان به مروارید و یاقوت سرخ بر او بپوشانند،و این گفتۀ اوست:« یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ -در آن جا با دستبندهایی از طلا و مروارید آراسته شوند و لباسشان از حریر است». (2)چون مؤمن بر تخت خود نشیند تختش از شادی به جنبش درآید،و چون دوستدار خدا در منازل خود در بهشت استقرار یابد فرشتۀ گماشته بر باغ بهشتی او را به بزرگداشتی از جانب خدا شادباش گوید و خدمتگزاران و کنیزان مؤمن بدو خوشامد گویند و دوستدار خدا بر تخت خود تکیه زند و همسر حوریّه زیبایش نزد او رود و چندان برای دوستدار خدا درنگ کند تا او از کار خود فارغ شود». (3)
[21]
وقتی در نعمتهایی که در این جا در پیرامون ما گسترده است تأمّل میکنیم ایمانمان به درستی وعدۀ پروردگارمان به نعمتهای بهشت که پاکیزهتر و پایدارتر است افزون میشود.
بیایید به بلندیها رویم تا به باران بنگریم،آن گاه که بر زمین میبارد و خدا برکتهای خدا را بر زمین میپراکند.در طبقات زمین تأمّل کنید،و در قناتها به ژرفی بنگرید که خدا آنها را در زمین قرار داده و به حوضهای بزرگی که قنوات بدانها منتهی میشود و آبها پس از پالایش در درون زمین در آنها انباشته میشود،سپس
سرچشمههایی پیاپی بر مدار قانون میجوشد و میشکافد...آیا دست قدرت الهی را مشاهده نمیکنید که آفرینش را به بهترین صورتی تنظیم کرده است؟! « أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً -آیا ندیدهای که خدا از آسمان باران فرستاد؟» چگونه بادها را برای بردن ابرهای سنگین از فراز دریاها به کار گرفت،و چگونه آنها را از جریانهای سرد عبور داد،و چگونه با جنبش بادها در فضای آسمان آنها را بارور و بارانزا کرد؟!سپس چگونه آنها را به جایی که فرمان داد بار خود را فرو گذارند،هدایت کرد؟تبارک اللّٰه،پروردگار قدرت و رحمت.
آب همان آب است،ولی آن را به دو بخش تقسیم میکند،بخشی که بیدرنگ به مصرف میرسد،و بخشی که در درون زمین انباشته میشود.
« فَسَلَکَهُ یَنٰابِیعَ فِی الْأَرْضِ -و آن را چون چشمهسارهایی در زمین روان گردانید.» از بهار تا پاییز،و از زمستان تا گرماگرم تابستان.
« ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ -آن گاه به وسیلۀ آن کشتههای رنگارنگ برویانید،» پس با آبی یکسان خدا گیاهانی گوناگون پدید میآورد.
« ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا -سپس همه خشک میشوند و میبینی که زرد شدهاند.» هنگامی که میوهها برسد و دانهها خشک شود،در حال خود نمیماند، بلکه پس از سبزی رنگ به زردی میزند،و این آمادگی برای درو و برداشت آنهاست.
« ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطٰاماً -آن گاه خردشان میسازد.» /11 خرده ریزههایی که باد آنها را میپراکند،و حطام خس و خاشاکی است که از گیاه حاصل میشود،آیا آثار قدرت و تدبیر را در تمام این دورۀ زندگی زودگذر نمیبینید؟!
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ -هر آینه خردمندان را در آن اندرزی است.» خدا را از خلال نشانههایش میشناسند،و صنع خدا را در آنچه از خلال صنع او در گذشته برمیآید میشناسند،و سنّت یگانۀ خدا را در آفرینش میشناسند، پس همان چیزی که بر گیاه در دورۀ زندگیش میگذرد بر انسان نیز در همان دوره میگذرد،و بر اوست که آمادۀ کوچیدن شود،و از تقوا توشۀ راه سازد،و از سرای فریب و غرور برای سرای پاداش ره توشه برگیرد.
و سخن پایانی:همانا این چرخۀ گیاهی گیاه را در دو حالت منعکس میسازد،هنگامی که در سبزی خود میبالد و میدرخشد،و هنگامی که خرد و خاشاک میشود.به راستی همان گیاه است که از دو حالت عبور میکند،همچنین است انسان که ممکن است در اوج ایمان خویش باشد یا در قعر کفر قرار گیرد.آیا این دو برابرند؟ /11
أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (22) اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ اَلْحَدِیثِ کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلیٰ ذِکْرِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُدَی اَللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (23) أَ فَمَنْ یَتَّقِی بِوَجْهِهِ سُوءَ اَلْعَذٰابِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ قِیلَ لِلظّٰالِمِینَ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ (24) کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (25) فَأَذٰاقَهُمُ اَللّٰهُ اَلْخِزْیَ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (26) وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا اَلْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (27) قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (28) ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکٰاءُ مُتَشٰاکِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (29)
23[مثانی]
:جمع مثنی(دو به دو)یعنی این که داستانهای این کتاب و اخبار و احکام آن دو به دو در قالبهای مختلف برای جایگزینی در ذهنها میآید.
29[متشاکسون]
:تشاکس یعنی جلوگیری کردن از یکدیگر و نزاع با هم،و اصل آن از شکاسه است به معنی بد خلقی و دشمنی ورزی.
از تجلّیات اعجاز بلاغی در کتاب پروردگار ما آن است که«مثانی یعنی» دو به دو است و پیکر آنان را که ایمان آوردهاند میلرزاند،و از معانی«مثانی دو تا دو تا»آن است که دو رشته از افکار متداخل را که از آن دو سخن میگوید با هم در
سیاق آیات خود با نظمی دقیق و روشی استوار پیاپی میآورد،و این برای آن است که از جانب خدایی است که چیزی او را از چیزی دیگر باز نمیدارد.
در این جا میبینیم که سیاق مطلب در عین حال که گفت و گو از جهات تفاوت دو گروه از مردم را دنبال میکند:کسی که خدا دلش را بر روی اسلام گشوده،و کسی که نسبت به یاد خدا سخت دل شده و با چهره خود عذاب بد را از خود باز میدارد(و در برابر عذاب روی ترش میکند)،و خدا را تکذیب میکند تا به پاداش آن خواری در دنیا نصیبش شود،در همان حال روند مطلب ویژگیهای قرآن را بیان میکند و این که نفوس پاک چگونه آن را دریافت میکنند،و چگونه خدا در آن هر مثالی را برای مردم میزند شاید پند گیرند.
[22]
معرفت و شناخت چیست؟و چگونه بشر از ته نشستهای جهل رهایی مییابد،و برای چه میبینیم بعضی به والاترین درجههای ایمان فرا میروند در حالی که بعضی دیگر به ژرفترین گودالهای کفر فرو میافتند؟ قرآن را بینشی است روشن در باب شناخت که در این نکته خلاصه میشود که محل و قرارگاه علم دل است،پس اگر دل گشوده باشد معرفت و ایمان صاحبش میافزاید،در حالی که دل سخت و فروبسته گنجایش شناخت ندارد.
« أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ -آیا کسی که خدا دلش را بر روی اسلام گشود،» دل گشوده بر روی اسلام کدام است؟ اسلام همان تسلیم به خدا،به سنّتهای خدا،به قوانین خدا و به حقّ است، هر جا باشد.پس وقتی خدا دلی را بگشاید،آن دل بدو سر میسپارد و برای شنیدن کلمات خدا نرم و هموار میشود،هم چنان که زمین پاک مستعدّ برای آب آسمان نرم و فروتن میشود،هم چنان که خاک خوب برای رویاندن گیاه با برکت نرم میشود،و هم چنان که گلها نسیم ملایم را به آغوش باز استقبال میکنند.در حالی
که دل سخت همچون تخته سنگ سخت برای معارف حق گنجایش ندارد و در برابر ریزش باران جان نمیگیرد و گلی نمیرویاند و به استقبال نسیم نمیرود و جنبشی نمینماید.
پیامبر گرامی ما به ابن مسعود چنین سفارش کرد و بدو گفت:«ای ابن مسعود!کسی که خدا دلش را گشوده باشد در پرتو نور پروردگارش قرار دارد،زیرا به راستی چون نور بر دل افتد آن را میگشاید و باز میکند.گفتند:ای پیامبر خدا آیا آن را نشانهای است؟گفت:آری،روی گرداندن از سرای فریب و غرور،و توجّه به سرای جاودانگی،و آمادگی برای مرگ پیش از فرو رسیدن فوت،پس هر کس به دنیا بیمیلی کند آرزوی خود را در آن کوتاه میسازد و آن را به اهلش وامیگذرد». (1)
« فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ -او بر پرتو نور پروردگارش جای دارد،» و به نور ربّانی است که دل انسان به عالم حقایق میپیوندد،و برای دریافت آنها فراخ میشود،و بدانها گشوده میگردد،و نور خدا همان عقل است که از وحی پرتو گیرد،و شاید تعبیر به«علی بر»برای رساندن این معنی است مؤمن بر راهی راست و روشن شده راه میسپارد،همچون گفتۀ او سبحانه:« أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ -آنان از سوی پروردگارشان بر راه هدایتند». (2)
ممکن است از این آیه دریابیم که دل را دو حالت است:حالتی که در بر خود میبندد و جز خویش را نمیبیند و تنها در چارچوب منافع و آرزوها و پندارهای خود به سر میبرد،و جهان پیرامونش را برای خود میخواهد،پس سخت میشود و همراه با آرزوها و امیالش دگرگونی مییابد،و جامۀ آلودگی و طبیعی مسلکی در میپوشد،قانون را نمیشناسد،و به سنّت ایمان ندارد،و در مثل همچون کسی است که در اتاقی به سر میبرد و میپندارد هیچ کس در آن اتاق همراه او
نیست،پس هر چه میخواهد میکند،و از هر ملاحظه و التزامی خود را وامیرهاند، امّا حالت دوّم همان خروج از سلّول زندان خویش به پهنۀ فراخ حقیقت است،آن جا که در جهان واقعی که به هستی آن اعتراف دارد به سر میبرد،و برای آشنا شدن و هماهنگی با آن میکوشد،و در مثل دارندۀ این حالت همچون کسی است که به شهری درآید و بداند که در آن مردمی هستند که ناگزیر است با آنها همزیستی کند،و آنان را قوانینی است که ناچار باید آنها را مراعات کند،و بدین سان چون آنان را میشناسد و به حقوقشان آگاهی دارد درمانده نمیشود،بلکه آنها را با خوشامد استقبال میکند و بیتردید به نظامشان گردن مینهد و احترام میگذارد.
اگر حالت اوّل باشد جمود و عقبماندگی و نادانی و آشوب را منعکس میکند،ولی حالت دوم همان اوج پویایی و پیشرفت و دانش و مراعات است.
« فَوَیْلٌ لِلْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللّٰهِ -پس وای بر سخت دلانی که یاد خدا در دلهایشان راه ندارد.» خدایی که نشانههای رحمت و قدرت و عظمتش همه چیز را فراگرفته،با این همه میبینی که دلهاشان نسبت به یاد او سخت است،تا چه رسد به دیگر حقایق آفرینش؟آیا کسی را که برای دیدن نور خورشید نابیناست دیدهای؟آیا وی میتواند نور شمعی را ببیند؟!همچنین است وقتی دل نسبت به یاد خدا سخت شود،پس امیدی نمیرود که برای شناخت چیزی گشوده و نرم گردد.
« أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -آنان در گمراهی آشکاری هستند.» گمراهی آشکار بر اینان احاطه دارد،هم چنان که نور خدا بر آنان احاطه دارد.
[23]
از برجستهترین نشانههای گشودگی دل استقبال و پذیرا بودن نور خدا در قرآن است،به راستی خدا بهترین سخن را نازل کرده،زیبایی و نکویی و بلاغت و علم و هدایت و نور را یک جا و فشرده گرد آورده است،و پروردگار در آن جلوهگر است چنان که دلهای مؤمنان در آن زیبایی پروردگار خود را میبیند همان گونه که چشمهایشان زیبایی صنع او را مینگرد.
« اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ -خدا بهترین سخن را نازل کرده است.» که به راستی آئینهای است که دلانگیزی آفرینش و زیبایی آفریدگار و نکوترین اخلاق و شریفترین کارها را منعکس میکند.
« کِتٰاباً -کتابی».
تنظیم شده در وحدتی به هم پیوسته،و با یکدیگر گرد آمده با پیوندی که هیچ رخنه و ضعف و تناقض و اختلافی در آن نیست.
« مُتَشٰابِهاً -شبیه به هم.» برخی از آن گواه بر بعضی دیگر است و آن را تفسیر و بیان میکند،و در عین حال خرد به کنه فهم آن فرانمیرود،و در ژرفای علم آن هیچ کس راه نمییابد،و هر آیهای را بخوانی دانشی نو و هدایتی شگفت بهره میبری.هر چه از دانش به تو میدهد از لحاظ تو کامل است ولی بسیاری از دانش دستگیر تو نمیشود زیرا همچون اوقیانوسی است که شگفتیهایش پایان نمییابد و غرائبش تمام نمیشود.
« مَثٰانِیَ -دو تا دو تاست.» پس در آن چنین نکاتی را مییابیم:
نخست:تفاوتهای میان آفریدگار و آفریدگان،میان حق و باطل،میان نیکوکار و تبهکار،هم چنان که ما را یادآور تفاوتهای آشکار میان روشنایی و تیرگی، میان سایه و آفتاب گرم،میان آزادی و بندگی،و...و میشود.
شاید سورۀ الزّمر در این تمییز به اوج رسیده است،بویژه در مورد مردم،آن جا که صفت(فرقان جدا کننده و تمیز دهنده)در شناخت صالحان و جداسازی ایشان از دیگران در قرآن تجلّی کرده است.
دوم:مقایسه میان جفتهای طبیعت،میان نر و ماده،میان آسمان و زمین،و خشکی و دریا،انسان و حیوان،زیتون و انگور،میوه و اصل،و بر همین منوال.
سوّم:شواهد و مثالها،حقیقتی نیست که کتاب پروردگار ما آن را یادآور شده و به آوردن تفسیر و دلیل و مثال آن نپرداخته باشد،و هیچ آیهای را در آن
نمیخوانی مگر آن که عادتا در همان سیاق مطلب یا در جایی دیگر توضیحی بر آن مییابی،اگر سرانجام پرهیزگاران را ذکر کرده است مثالهایی از پاداش ایشان نزد خدا و پیروزی آنان در دنیا زده است،و اگر یکی از صفات پرهیزگاران را یاد کرده آن را با شواهدی از زندگی پیامبران-علیهم السلام-همتا ساخته،و اگر حقیقتی از حقایق توحید را یاد کرده شواهد آن را به دنبالش آورده است.
پس مثلا وقتی روند مطلب گشوده شدن دل بر اثر اسلام یاد کرده مثال آن را در تسلیم و سرسپردگی دل مؤمنان به آیات قرآن بیان کرده است.
همچنین است اشارههای آیات آینده بدین نکته که قرآن برای مردم از هر چیزی مثلی زده است پس آن مثل،همتا آوردن برای هر حقیقتی است که در قرآن یاد شده است.
از آن جا که قرآن مثانی و دو تا دو تاست،حقیقت را به واسطۀ حجّت میآورد و به راستی که دل مؤمنان بدان از هوش میرود و /11 لرزش خوف در اعصابشان میدود و از این رو بر اثر آن پیکر و پوستهایشان میلرزد.
« تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ -که از تلاوت آن کسانی را که از پروردگارشان میترسند از خوف تن بلرزد.» وقتی نفس با حقیقتی بزرگتر از گنجایی خود روبرو شود از آن مدهوش میشود و به صاحب آن نفس لرزهای دست میدهد که یا به سبب لرزش اعصاب است یا به دلیل گرد آمدن خون در پیرامون دل چنان که در حالات ترس شدید روی میدهد.
از آن جا که این گروه از خدا میترسند،و چیزی از عظمت و کبریای او را میشناسند،و میدانند که کتاب خدا رسالت او را به ایشان میرساند،دلهایشان به سبب تجلّیات او که در کتابش پیداست آرام و قرار نمیگیرد،و اگر در آن لحظه خدا آنان را به روح خود تأیید نکند به یقین دلهایشان فرو میریزد هم چنان که کوه هنگامی که پروردگار در برابر موسی بر آن تجلی کرد از پای درآمد،و موسی(ع) بیهوش بیفتاد.آیا تجلّی خدا را بر کوه بزرگتر از تجلّیات او در کتاب خود بر پیامبر
و مؤمنان میبینی؟ به راستی که مؤمنان را به مجرّد یاد خدا دل میهراسد،پس چگونه هنگامی که رسالت و پیام خدا را برای آنها تلاوت میکنند صاعقه زده و بیهوش نشود،همانا این خداست که با ایشان سخن میگوید،چگونه سخت و تأثّر ناپذیر بمانند؟بلی.من و امثال من که شهوتها دلهایمان را از هر سو در برگرفته آن حالت را نمیشناسیم،مگر آن که خدا پردهها و موانع را بردارد و دل به نور پروردگار پیوندد.
« ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلیٰ ذِکْرِ اللّٰهِ -سپس تنها و دلهایشان به یاد خدا بیارامد.» چون آثار برخورد از میان برود،و خرد به تأیید خدا بر هراس رویارویی غلبه کند تنها برای تعبیر از سرسپردگی و خشوع دل و آمادگی برای پذیرا شدن روشنایی هدایت نرم شود و بیارامد.
مفسّران گفتهاند:همانا لرزش تن تعبیر از خوف آنان از عذاب خداست، امّا هنگامی که میآرامد دلیل بر آرزومندی آنان به رحمت خداست.و بدین سان دل مؤمن میان بیم و امید به سر میبرد.
فخر رازی گوید:در واقع دو مقام یاد شده در این آیه«تقشعر و تلین- لرزیدن و آرمیدن»را واجب نیست منحصر به شنیدن آیه عذاب و رحمت بدانیم، بلکه آن حالت نخستین مراتب است و پس از آن در حصول این دو حالت مراتبی بیحدّ و حصر وجود دارد.
آن گاه این مفسّر بزرگ میپردازد به فرق میان حالت مؤمنان هنگام تلاوت قرآن،و حالت وجد صوفیان هنگام شنیدن اشعار هجران و وصال و میگوید:شیخ ابو حامد غزالی پرسشی را در کتاب«احیاء علوم الدّین»آورده و آن این است که ما بسیاری از مردم را میبینیم که هنگام شنیدن ابیات مشتمل بر شرح وصال و هجران وجدی تمام در ایشان پدیدار میشود و به هنگام شنیدن آیات چیزی از این احوال در آنان به ظهور نمیرسد،آن گاه او این معنی را مسلّم گرفته و عذر در آن را از راههای
بسیار یاد کرده است،و من میگویم:من از این معنی محروم آفریده شدهام،من به راستی هر چه در رازهای قرآن میاندیشم تنم به لرزه میافتد و موی بر اندامم راست میشود و در دلم دهشت و هراسی فراهم میآید،و هر چند این اشعار را میشنوم حالت هزل و شوخی بر من مستولی میشود،و البتّه در نفس خود هیچ اثری از آنها نمییابم،و گمان میکنم که راه درست و صراط مستقیم نیز همین است،سپس وجوهی را در بیان این معنی ذکر میکند که در پایین خلاصه میشود:
نخست این که:این اشعار شایستۀ مقام آفریدگار نیست و اثبات آنها در حق او کفر است. (1)
دوم:گویندۀ قرآن خداست که به وسیلۀ جبراییل به پیامبر به ما میرسد،در حالی که گویندۀ این اشعار شاعری دروغگو و انباشته از شهوت و انگیزۀ گناهان است.
سوم:مدار قرآن دعوت به حق است،و مدار اشعار باطل.
و من گویم:در واقع آن اشعار شهوتهای بعضی را برمیانگیزد و عواطف خواهش سرخوردۀ نهفتۀ آنها را میجنباند، /11 در حالی که آیات قرآن دفینههای خرد را برمیانگیزاند و دلها را از چرک شهوتها میزداید و جلا میدهد،و از کوزه همان برون تراود که در اوست.
« ذٰلِکَ هُدَی اللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ -این راه خداست که هر که را خواهد بدان راهنمایی میکند.» به راستی خدا آنان را که به وسیلۀ اشعار جاهلیّت و راههای غیر شرعی راههای نزدیکی به خدا را میجویند،به سوی خود هدایت نمیکند،بلکه گمراهشان میسازد زیرا از وسیلهای که او خود برای بندگانش بیان کرده است پیروی نمیکنند.
« وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ -و هر که را خدا گمراه کند او را هیچ
1) 35) -بنگرید به تفسیر الکبیر،ج 26،ص 273.
راهنمایی نخواهد بود.» پس هر کس میخواهد که از راهی به سوی پروردگار خود هدایت شود باید برای رسیدن بدو به همو و به اولیاء او که ایشان را وسایل رحمت خود قرار داده است متوسّل شود،و الاّ برای خود مذهب و راهی اختراع میکند و بدین سبب خدا گمراهش میسازد،و باید بداند که خدا خود به ذات خود دلالت میکند،و هیچ چیزی را دلالتی واضحتر از خود او نیست،و شفیعی جز پس از اذن او به شفاعت وجود ندارد،و بدین سان نیّت خود را برای پروردگارش خالص و ناب میسازد،و حاشا از خدا که امید بندهاش را ناامید کند.
[24]
قرآن به جداسازی خود باز میگردد،میان کسی که در دنیا پرهیزگاری کرده و خدا او را از عذاب دوزخ میرهاند و کسی که تقوا نکرده و در آن عالم چیزی نمییابد که بدان آتش را از خود دور سازد،و او را میبینی که در قیامت با چهرۀ خود آتش را از خود باز میدارد.
« أَ فَمَنْ یَتَّقِی بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذٰابِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -آیا آن کس که در روز قیامت با چهرۀ خویش عذاب سخت قیامت را از خود باز میدارد،(همانند کسی است که بهشتی است)؟» چه عذاب هولناکی است آن عذاب،هنگامی که جهنم از خشم برشکافته، و آتشها در آن به حالت انفجار درآمده،و گناهکاران را میآورند که هیچ ثوابی ندارند که آتش را از آنها دور بدارد،و چهرههایشان در معرض آتش قرار میگیرد، همان چهرههایی که بدانها و به گناهش در دنیا مینازیدند،و با دستهای خود و آنچه داشتند از آن چهرهها مواظبت و نگهداری میکردند.
« وَ قِیلَ لِلظّٰالِمِینَ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ -به ستمکاران گفته میشود:
به کیفر کارهایی که کردهاید عذاب را بچشید.» /11 همانا گناهان زشتی که ستمکاران در دنیا مرتکب شدهاند به صورت آتشهای برافروخته و کژدمها و ماران مجسّم میشود.آیا به کسی که با دست خود بمبی هستهای میسازد و سپس خود و سرزمینها را منفجر میسازد توجّه کردهای که
چگونه هنگام ساختن آن بمب سهولت هول عذاب آن را به تصوّر نمیآورد، گناهکاران نیز چنینند و هنگامی که زنا یا غیبت میکنند یا اموال یکدیگر را به باطل میخورند یا از طاغوت پشتیبانی میکنند تصوّر نمیکنند که چه عذاب شدیدی به دست آورده و برای خود در روز قیامت آماده کردهاند.
[25]
و همان که در آخرت است در دنیا نیز چنان است،پس کسی که سدّی بسازد و به وسیلۀ آن به طغیان و سرکشی پردازد به وسیلۀ همان سدّ عذاب میبیند،چنان که سدّ مأرب فرو ریخت(و سازندگانش از آن عذاب دیدند)و کسی که سنگ را بپرستد،یا کوهها را پرستشگاه گیرد به همانها عذاب میشود،همچون عاد و ثمود،و کسی که آب را بپرستد در آن غرق شود همچون قوم فرعون.
« کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتٰاهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ - پیشینیانشان تکذیب کردند و عذاب از جایی که نمیدانستند بر سرشان رسید.» پس هر کس آیات خدا را تکذیب کند و از آنها روی گرداند از جایی که در نمییابد عذاب بر سرش میرسد.و بر ماست که به داستانهای قرآن رجوع کنیم و ببینیم چگونه خدا اقوام گذشته را عذاب داده است،آیا فرعون تصوّر میکرد که موسی(ع)که خود او را در خانۀ خویش پرورده نابودی مملکت وی به دستهای او صورت میگیرد؟!هرگز...و آیا فرعون و اطرافیانش که آب را میپرستیدند،و زیباترین دختران خود را برای خرسندی آن به عنوان قربانی به نیل میافکندند،و فرعون به نهرهایی که از پایین کاخش میگذشت به خود میبالید،و تمدنشان بر آب استوار بود،آیا میدانستند که به زودی در درون معبود و پایۀ تمدنشان غرق خواهند شد؟به راستی کسی که آیات خدا را تکذیب کند هلاکش به وسیلۀ همان نیرویی است که بر آن تکیه کرده و دل بسته(و آن را میپرستد).
[26]
« فَأَذٰاقَهُمُ اللّٰهُ الْخِزْیَ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -خدا عذاب رسوایی را در زندگی دنیا به آنها چشاند،» زیرا خویشتن بزرگی میکردند،و به سبب غرور به چیزی اعتراف نداشتند، و هم اکنون واجب است که رسوایی و ننگ دنبالشان کند،این در دنیا...
« وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ -ولی اگر بدانند،عذاب آخرت بزرگتر است.» /11 بزرگتر است از لحاظ خواری و رسوایی و دردناکی،و انسان از عذاب دنیا میگریزد(و میپرهیزد)پس چگونه از عذابی بزرگتر از آن نمیگریزد(و نمیپرهیزد)؟! [27]
پس از این پروردگار به ما یادآوری میکند که برای ما مثالهایی از داستانهای پیامبران و امّتهایشان زده است.
آنها رویدادهایی است خارجی که ارزشهایی را که قرآن بدانها مژده داده مجسّم ساخته است،و این معنی مثل است،یعنی تطبیق خارجی حقیقت.
« وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ -ما در این قرآن برای مردم هر گونه مثلی آوردیم،شاید پند گیرند.» تعبیر«کلّ مثل-هر گونه مثلی»دلالت بر آن دارد که در قرآن به تمام حقایق اشاره شده،و این امر از طریق مثالهایی واقعی برای آنها انجام یافته است، پس هر چه در آن بیندیشی از آنچه مربوط به آفریده و آفریننده و رابطه میان آن دو و رابطۀ آفریدگان با یکدیگر و جز اینهاست همه در قرآن یاد شده و با مثالهایی که تنها محدود به زندگی ملّتهای پیشین نیست بلکه شامل اشارههایی به طبیعت و احوال آن میشود،شرح جزئیّات آنها آمده است.
[28]
و پس از آن پروردگار ما را متوجّه صفات همین قرآنی میسازد که در آن هر گونه مثلی آمده است و سه صفت برای آن ذکر میکند:
1-قرآنی:یعنی چیزی خواندنی،که ما را به گذشته پیوند میدهد،از جزئیّات حال آگاهمان میسازد و نقشۀ آینده را طرحریزی میکند.
2-عربی است:به زبانی مفهوم،«اعرب الکلام»یعنی به روشنی از آن سخن گفت،و گویند«اعرب فلان عن استیائه»یعنی بد آمدن خود را آشکارا بیان کرد،و«العربی»کسی است که فصیح و بلیغ باشد.
3-بیهیچ انحراف و کجی:در آن گرایش به راست یا چپ،شرق یا
غرب وجود ندارد،زیرا /11 از سببهای انحراف،جهل و هوی و تسلیم شدن به فشارها و امثال آن است،و خدا از تمام این امور بس والاتر و فراتر است،و بدین سان قرآن از حقایق به صورتی مستقیم پرده برمیدارد.
« قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ -قرآنی به زبان عربی بیهیچ انحراف و کجی،شاید پروا کنند.» این هدف قرآن است،قرآن از ما میخواهد که خدا را پرهیزگاری کنیم و از او پروا کنیم،و به مضمون تقوا در اصلاح دنیا و آخرت خود عمل کنیم.
[29]
از مثالهای قرآن که زشتی وجود شریکان را به ذهنهای ما نزدیک میکند شرکت داشتن چند تن(ارباب)در مالک بودن یک تن(برده)است.
« ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکٰاءُ مُتَشٰاکِسُونَ -خدا مثلی میزند:
مردی را که چند تن در او شریکند(بردهای که چند مالک دارد)و بر سر او اختلاف دارند.» آیا بندهای که چند مالک دارد و بندهای که از آن یک تن است با هم مساویند؟!هرگز...زیرا در نتیجه هر مالکی میخواهد آن برده را به زیان دیگران تنها برای خود به کار گیرد.و باری تعالی این نکته را در گفتۀ خود بیان کرده است:« وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْخُلَطٰاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ -و بسیاری از شریکان بر یکدیگر ستم میکنند»، (1)و خدای تعالی گفته است:« لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ -اگر در زمین و آسمان خدایانی جز خدای یکتا میبود،هر دو تباه میشدند.پس اللّٰه پروردگار عرش،از هر چه به وصفش میگویند منزّه است». (2)و دربارۀ محال بودن همتایان و همدستان،خدای متعال گوید:« مَا اتَّخَذَ اللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا کٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ
-خدا هیچ فرزندی ندارد و هیچ خدایی با او نیست.اگر چنین میبود هر خدایی با آفریدگان خود به سویی میکشید و بر یکدیگر برتری میجستند.خدا از آن گونه که او را وصف میکنند،منزّه است». (1)
این جا مثالی از وضع واقع ما وجود دارد،چه بعضی از دولتهای مستضعف در چارچوب وابستگیهای گوناگون به سر میبرند و قدرتهای شرق و غرب بر سر آنها کشمکش دارند،و این پیکار در زمین آنها و به دست خود آنها صورت میگیرد و در نتیجه خسارت و زیان از آن ایشان و سود از آن سروران و آقایان میشود،مثال دیگر در این مورد جریانی است /11 که امروز در کامبوج میگذرد که قدرتهای جهانی چند بر سر خاک آن دیار و به دست فرزندان همان کشور لیکن به مصلحت بیگانگان با یکدیگر میجنگند،و شهرها ویران و نزدیک به سه میلیون تن بشر از مردم کامبوج کشته شدهاند.
خدایانی که به جای خدای یکتا پرستیده میشوند جز نمادهایی از نیروهایی سیاسی و اجتماعی نیستند که برای برده ساختن بشر میجنگند و برای بشر بلا و مصیبت میآفرینند.و چیزی ما را رهایی نمیبخشد جز آزاد شدن از قید پرستش آنها و شوریدن بر تسلّط آنها برای نجات از اختلافات و جنگهایشان که امروز ما را چون دانۀ گندم زیر آسیا سنگ خود به کلّی خرد کرده است.
« وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً -و مردی که تنها از آن یکی باشد.آیا این دو با هم برابرند؟» هرگز...مردی که تنها ذاتی به نام اللّٰه او را رهبری میکند و در عرصۀ شهوتها و فشارها و مصالح دیگران درنمیآید همواره آزاد و مستقیم در راهی واحد به سر میبرد و تندباد اختلافات او را نمیپیچاند و طغیان زده نمیشود و با مشکل چند اربابی روبرو نمیگردد،وی از آن کشمکشها و زد و خوردها نمیهراسد و قدرتها بر سر او به مبارزه نمیپردازند،به راستی که او دور از تمایلات شیطان و آزمندیهای
1) 38) -المؤمنون91/.
حاکمان زندگی میکند.
در حدیث از امیر المؤمنین(ع)آمده است که گفت:
«من از آن پیامبر خدا(ص)هستم،خدای عزّ و جلّ گوید:« وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ -مردی که تنها از آن یکی باشد». (1)
نیز از ابی جعفر(ع)دربارۀ این آیه آمده است که گفت:
««سلما مرد تک صاحبی»همان علی(ع)است«لرجل از آن یک تن»آن یک تن پیامبر(ص)است و«شرکاء متشاکسون»یعنی شریکانی که اختلاف دارند،و یاران علی همه بر ولایت او اتّفاق دارند». (2)
« اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ -سپاس خدا را.نه،بیشترشان نمیدانند.» و از این رو فرقی نمیشناسند میان آن کس که خدا را به یکتایی میپرستد و تنها به او و اولیاء او سر میسپارد با کسی که قدرتهای سلطهطلب و ثروت او را به بردگی میکشند.
بدین سان خدا برای بیان توحید مثالی از واقعیّت زندگی اجتماعی و سیاسی ما میزند،و بین دو روش زندگی را جدا میسازد،زندگی استقلال و زندگی بردگی،و این تکمیلی است برای بیان چیزهای متفاوت در سورۀ الزّمر.
إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ (30) ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ عِنْدَ رَبِّکُمْ تَخْتَصِمُونَ (31) فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَبَ عَلَی اَللّٰهِ وَ کَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جٰاءَهُ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکٰافِرِینَ (32) وَ اَلَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُتَّقُونَ (33) لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلْمُحْسِنِینَ (34) لِیُکَفِّرَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ اَلَّذِی عَمِلُوا وَ یَجْزِیَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ اَلَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ (35) أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِکٰافٍ عَبْدَهُ وَ یُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِنْ دُونِهِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (36) وَ مَنْ یَهْدِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِعَزِیزٍ ذِی اِنْتِقٰامٍ (37) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ أَرٰادَنِیَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کٰاشِفٰاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرٰادَنِی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکٰاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِیَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (38) قُلْ یٰا قَوْمِ اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ فَسَوْفَ تَعҙęΙřϙșƙΠ(39) مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ (40) إِنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ لِلنّٰاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اِهْتَدیٰ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ (41)
آیات قرآن همچون آذرخش بر دل بیخبر فرود میآید و نیروهای فهم در آن منفجر میشود و میشکافد،و دفینههای خرد را در آن برمیانگیزد.از این رو میبینیم در این درس ما را به حقیقتی رهنمون شود که آدمیزاده از روی تکبّر و بلندی طلبی میکوشد آن را انکار کند و به باطل میخواهد مردم را نسبت بدان مشتبه سازد،و آن حقیقت همان مرگ است که هر موجود زندهای در انتظار آن است.ولی مرگ خود سبکترین و آسانترین مراحلی است که در انتظار ماست و آنچه پس از آن قرار دارد بزرگتر است،همچون مرافعۀ روز قیامت،و این از آن روست که انسان نمیتواند بدان روز که تنها در برابر دادگاه حق میایستد از حقایق بگریزد،پس ناگزیر است که امروز و پیش از فرا رسیدن آن روز به معیارهای اخروی اهتمام ورزد.در آغاز سورۀ آل عمران گفتیم:ایمان به رستاخیز به منزلۀ سنگ بنلاد در کفر انسان مسلمان است که توازن او را حفظ میکند،و او را به ایمان به حقایق خارج از محیط خود که به راستی همان محور زندگی است،فرا میخواند،و چون انسان به وجود محوری در زندگی ایمان بیاورد به جستجوی آن میپردازد و چون آن را جست مییابدش.
این درس ادامۀ درس پیشین است،که در آن جا یادآور شدیم که دل سرسپرده و تسلیم شده به خدا را /11 خدا به اسلام هدایت میکند،پس به وجود حق اعتراف میکند و آن را میشناسد،بر عکس دل سخت که به روی خود فروبسته است و به چیزی جز آنچه در درون آن زندگی میکند اعتراف نمیکند و آن را
نمیشناسد و پیرامون خود محوری میگردد.
در این درس قرآن مقایسهای میان کسی که راست آورده و آن را تصدیق کرده با کسی که بر خدا دروغ میبندد و حق را تکذیب میکند و مدّعی است که خدا همتایانی دارد به عمل میآورد،و پس از آن خدا کفایت خود را به رسول خویش اعلان میکند،با آن که مشرکان او را از کسانی که به جای خدا به خدایی گرفتهاند میترسانند.قرآن بیان میکند که آنها نمیتوانند کسی را که خدا هدایتش کرده گمراه سازند،و آن کسانی که به جای خدا به خدایی گرفته شدهاند نمیتوانند گزند را از ما دور سازند یا خیر را از ما بازدارند.
[30]
از بارزترین و خطرناکترین مصیبتهای بشر فرو بسته شدن دل او از حقایق آفرینش،و ایمان او به مقیاسهای شخصی خود است که با آنها رویدادها و اشخاص پیرامون خود را ارزیابی میکند،پس چگونه آدمی از این مصیبت که دیگر آدمیزادگان را فرا گرفته رهایی یابد،و به تعبیر دیگر چگونه انسان از آزمندی خود بپرهیزد و از زندان تنگ نفس خود به پهنۀ فراخ حق درآید؟ شک نیست که آگاهی نسبت به مرگ و رستاخیز و سپس ایستادن در برابر دادگاه حق نزدیکترین راه رهایی از این بلیّه است،زیرا اعتقاد انسان به وجود مقیاسهای عینی ثابت نزد خدا و این که به زودی با پندارها و گفتارها و کردارهای خود عرضۀ آن مقیاسها میشود،و خواه و ناخواه به زودی بر اساس همان مقیاسها محاکمه خواهد شد،تمام اینها او را هوشیار میسازد و به رشد فطرتش باز میگرداند و عقلش را در برابر هوای نفسش پرورش میدهد و او را وا میدارد که امروز و پیش از گذشتن فرصت به جستجوی آن مقیاسها برآید.
بدین سان ایمان به رستاخیز ما را به ایمان به تمام حقایق فرا میخواند،و این ایمان،چنان که پیشتر گفتیم،سنگ بنلاد در ساختار بنای بلند معرفت و شناخت نزد انسان است،و پیش از ایمان به رستاخیز ناگزیر باید نسبت به مرگ
آگاه و هشیار باشد.
« إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ -تو میمیری و آنان نیز میمیرند.» /11 وقتی پیامبر(ص)با وجود عظمت و جلال و مقام خود رحلت میکند،آیا یک تن از ما باقی میماند؟خدای تعالی گوید:« وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخٰالِدُونَ -ما پیش از تو هیچ بشری را جاویدان نساختهایم،چه سان اگر تو نیز بمیری آنها جاویدان بمانند؟» (1).
به نظر چنین میرسد که این خطاب تنها اختصاص به پیامبر خدا(ص) ندارد،و هر کس که قرآن بخواند مورد این خطاب است،زیرا قرآن به زبان(به در میگویم،دیوار تو گوش کن)نازل شده است.
بدین سان این آیه در نفوس ما هشیاری و بیداری را برمیانگیزد و به اعصاب ما لرزه میاندازد و در خرد ما پویایی پدید میآورد و در دلهایمان آرامشی به وجود میآورد،پس چه بزرگ هیبتی است مرگ را،این دری که رفت دارد و برگشت ندارد،و هر کس از آن بگریزد نجاتی از دست آن ندارد،کجا رفتند عزیزان ما که هر روز آنان را بر دوش خود به گورستان رفتگان میبریم،و در برابر کالبدهایشان هراسان میایستیم و در گوش خود ندای حق را میشنویم که در آن لحظه میگوید:
و إذا حملت إلی القبور جنازة
فاعلم بانّک بعدها محمول
هر گاه جنازهای را به گورستان بر دوش میبری،بدان که پس از آن خود نیز بر دوش برده خواهی شد.
و امام علی-علیه السلام-گوید:
«اگر بنده اجل خود و شتاب ورزی آن را به سوی خود ببیند به یقین آرزوجویی را دشمن میدارد و دنیاطلبی را رها میکند». (2)
[31]
آیا مشکل به مرگ پایان میپذیرد؟هرگز...
« ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ عِنْدَ رَبِّکُمْ تَخْتَصِمُونَ -سپس همه در روز قیامت نزد پروردگارتان به مرافعه و خصومت خواهید پرداخت.» پس اختلافات شما در دنیا به آخرت منتقل میشود،و آن روز پروردگار سبحان ما خود داور است،و میزانها و قانونها بدان روز غیر از این است که در دنیاست،و بر ماست که آنها را جستجو کنیم و زندگی خود را، /11 در صورتی که زندگی واقعی را خواستاریم،بر وفق آنها تطبیق دهیم.
[32]
محور معیارها در آن جا راستی است،و ستمکارترین مردم بر خویشتن کسی است که بر خدا دروغ بسته و راست را تکذیب کرده و دروغ شمرده،امّا چگونه بر خدا دروغ میبندند؟ انسان وقتی دلش سخت شد،و به روی حقایق فروبسته ماند،میپندارد که خود او همان حقّ است،و در مثل به کسی میماند که از او پرسیدند:مرکز دنیا کجاست؟گفت:هر جا که دراز گوشم ایستاده است،او و بسیاری امثال او میپندارند که مرکز زندگی هستند،و جهان از جایی آغاز میشود که آنها قرار دارند، نه از آن جا که واقعا هست،و تصوّر میکنند به راستی حق همان است که آنها آن را میبینند،و باطل همان است که آنها مردودش میشمارند،و این دروغ بستن بر خداست،و هنگامی که آگاه میشوند که دین خدا آنها را دنبالهرو این حالت روانی میبیند،حق را باطل و باطل را حق مینمایند،و بدین سان به افترا بر خدا دروغ میبندند.
« فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَبَ عَلَی اللّٰهِ -پس کیست ستمکارتر از آن که بر خدا دروغ میبندد؟» بیان این حقیقت از سوی پیامبر گواه بر راستی اوست،زیرا کسی که بر خدا دروغ میبندد این گناه بر نفس او آسان و ناچیز میآید و آن گاه مرتکبش میشود،در حالی که میبینیم پیامبر کاملا بر عکس این،دامنۀ گناه و جرم دروغ بستن بر خدا را بیان میکند.
بسیاری از مردم به دروغ بستن بر خدا دست میزنند ولی خود نمیفهمند،و آن هنگامی است که بی آن که خدا تسلّط و اختیاری به آنان داده باشد میگویند:
این حلال است و این حرام(و از پیش خود به تعیین بایست و نبایست و شایست و ناشایست میپردازند).
جرم کسی که بر خدا دروغ بندد بزرگ است و چیزی معادل آن نیست مگر دروغ شمردن سخنی راست که از نزد خدا میآید،زیرا انسان نسبت به شناخت راستی و راست شمردن آن مسئول است،و روا نیست که پیش خود چنین توجیه کند و بگوید:از کجا راستی و درستی این ادّعا را بدانیم؟ « وَ کَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جٰاءَهُ -و سخن راستی را که بر او آمده است تکذیب میکند،» /11 و پاداش این یک و آن یک به سر بردن در جهنّم است،زیرا هر دو با هم کافرند.
« أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکٰافِرِینَ -آیا کافران را در جهنم جایگاهی نیست؟» سیاق آیه پاسخ را به عهدۀ خود آنها میگذارد تا به زبان خویش بدان اقرار کنند.
[33]
در مقابل آنها راستگویان قرار دارند که چون از خویشتن برون آیند حق را به روشنی تمام میبینند،زیرا مشکل آن کس که حق را نمیبیند فروبستگی خود اوست،و آیا آفتاب به درون اتاقی دربسته که در آن پردهها آویختهاند وارد میشود؟هرگز...پس بر انسان است که دل خود را گشوده دارد و پردهها و پوششها را از خویشتن برگیرد،تا نور خدا به سرتاسر دل او درآید و بتابد.
« وَ الَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ -و کسی که سخن راست آورد و تصدیقش کرد،» « جٰاءَ بِالصِّدْقِ -راست را آورد»یعنی بدان دعوت کرد،مانند پیامبر،و « صَدَّقَ بِهِ -و آن را تصدیق کرد»یعنی بدانچه ایمان دارد پایبند شد،پس ایمان به
چیزی بدون عمل کردن به مضمون این ایمان کافی نیست،و صدّیق کسی است که در اوقات دشوار،هنگامی که سلطهها بدو اجازه نمیدهند و مردم تأییدش نمیکنند ایمان بیاورد.
در تفسیر مجمع البیان آمده است:گفتهاند«جاء بالصّدق-آن کس که راست را آورد»محمد(ص)است و«صدّق به-او را تصدیق کرد»علیّ بن ابی طالب،و این معنی از امامان هدایت،از خاندان محمّد-علیهم السّلام-روایت شده است. (1)
صدّیق راستگو و تصدیق کننده به وسیله صدق و راستی خود از عذاب خدا میپرهیزد:
« أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ -آنان همان پرهیزگارانند.» قرآن عادتا میانه اندیشه و کردار را با پیوند تقوی میپیوندد،و تقوی و پرهیزگاری حقیقتی است که تمام حقایق در پیرامون آن میگردد،و این چیزی است که آیۀ« إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ -خدا از پرهیزگاران میپذیرد» (2)بدان اشاره میکند.
[34]
و در بهشت:
« لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ -برای ایشان هر چه بخواهند در نزد پروردگارشان مهیّاست،» زیرا ایشان آنچه در دنیا میخواستند ترک کردند،امیالشان آنان را به سرسپردگی به طاغوت فرا میخواند،و گرایش به جامعۀ فاسد،و رفتن در پی شهوت شکم و فرج...و بدین سبب خدا آنچه بخواهند به ایشان میدهد،یا برای آن که آنان هر چه نیازمند از ایشان میخواست بدو میدادند و در عوض خدا هم هر چه آنان بخواهند به ایشان میدهد.
و کلمۀ«ما هر چه»معنی اطلاق میدهد،پس چیزی را از خدا آرزو نمیکنند مگر آن که به ایشان عطا میکند.(یعنی هر چه را از خدا آرزو کنند به ایشان عطا میکند).
نیز گفتهاند:آنچه را نزد پروردگارشان هست میخواهند،پس خدا در بهشت نعمتهایی را که میخواهند برای ایشان آماده کرده است،و در این دو معنی تعارضی نیست.
« ذٰلِکَ جَزٰاءُ الْمُحْسِنِینَ -این است پاداش نیکوکاران.» پس از مرحلۀ پرهیزگاری نیکوکاری میآید،و نیکوکاری یا احسان همان عطا و بخشش است،و از خود میپرسیم:آیا ممکن است انسان بدون آن که از صدف خودخواهی بیرون آید چیزی عطا کند؟ هرگز...پس کسی که در محدوده نفس و شهوتهای خود به سر میبرد نمیتواند عطا و بخشش کند،زیرا کسی دست به بخشش میزند که پیش از اندیشه به نیازمندیهای شخص خود به نیازمندیهای دیگران بیندیشد،پس بنا بر این احسان و نیکوکاری والاترین مراحل تکامل بشری است،انسان میتواند متّقی و پرهیزگار باشد ولی عطا نکند مگر به حساب و محسن و نیکوکار به خلف یقین دارد و بذل و بخشش را آسان میشمارد و انجام میدهد.
پیداست که ایمان و تقوا به احسان و نیکوکاری تکمیل میشود،و احسان بالاترین مراحل در قلّه پیمایی ایمانی است.
[35]
پرهیزگاران هم چنان از بدیهای خود که اگر میماند بخشی از خوبیهایشان را میخورد و از میان میبرد هراسان و نگران میمانند،امّا خدا آن گاه که وعدۀ آمرزش آن بدیها را میدهد،به ایشان اطمینان میبخشد:
« لِیُکَفِّرَ اللّٰهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی عَمِلُوا -تا خدا بدترین اعمالی را که مرتکب شدهاند از آنان بزداید.» اگر خطّ سیر کلّی انسان در زندگی درست باشد،لغزشهای او را بر او میبخشایند،هم چنان که اگر استراتژی فرماندهی درست باشد اشتباهات تاکتیکی
او بر آن اثری ندارد،بر عکس اگر استراتژی نادرست باشد درستی نقشههای تاکتیکی و مرحلهای او سودی برایش ندارد.
همچنین اگر خطّ کلّی زندگی شخص درست باشد،و خدا و پیامبر و اولی الامر بر حق را ولیّ خود بگیرد،و به تکالیف واجب خود در سنگرگیری ضد انحرافات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی قیام کند،به ستمگر مدد نرساند و ستمدیده را نومید نسازد،و اموال مردم را به باطل نخورد،و بدان وسیله خود را به حکمرانان نیاویزد،و به دنبال اینها از گناهان بزرگ دوری گزیند،آن گاه پارهای بیمبالاتیها و گناهان کوچک را مرتکب شود،یا حتی بدون انکار و اصرار گناهانی بزرگ نیز از او سر بزند،سپس به صورت توبه کاری واقعی به درگاه پروردگار خود توبه کند، امید آمرزش خدا بر او میرود.
امّا کسی که خطّ کلّی او منحرف بوده و دوستدار دشمنان خدا بوده،به ستمکاران ضدّ بندگان خدا مدد کرده،فزونی نماز و روزۀ او برایش سودی ندارد، همچنین است اگر با لقمۀ حرام زندگی کرده تا آن جا که از حرام گوشت و استخوانش برآمده باشد.
شاید معیار اصلی در این مورد این باشد که بدی از خاستگاه بد صادر نشده باشد،چه انسان گناهی را مرتکب میشود ولی دلش هم چنان به ایمان اطمینان دارد پس ممکن است که کار را ترمیم و اصلاح کرد،ولی اگر مرتکب گناهان بزرگ شود و منکر پروردگاری پروردگار باشد و حرام شدهها را حلال شمارد،توبۀ او به خدا بعید است.
اسلام برای تشویق حالت احسان و نیکوکاری در میان امّت ضمان را از نیکوکارانی که /11 در خطا میافتند لغو کرد،و خدای سبحان گوید:« مٰا عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ -بر نیکوکاران هیچ گونه حرجی نیست». (1)این آیه پایۀ قاعدهای فقهی را نهاده است که عالمان دین احکامی بسیار را از آن استنباط
1) 45) -التوبة91/.
کردهاند،آن جا که ضمان را ساقط ساختهاند از کسانی که میخواهند نیکوکاری و احسان کنند ولی اشتباهی میکنند و به طرف دیگر زیان میرسانند،مانند کسی که میخواهد غریقی را نجات دهد ولی چون از روش نجات غریق اطّلاعی ندارد در غرق شدن او شریک میشود.
« وَ یَجْزِیَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ الَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ -و به بهتر از آنچه میکردهاند پاداششان دهد.» [36]
از گردنههای دشواری که در راه مؤمنان نیکوکار پدید میآید پروای مردم،و بیم از قطع رابطه و دور شدن از آنهاست،ولی خدا به ایشان وعده میدهد که شرّ مردم را از ایشان بسنده باشد،و خدای سبحان که آسمانها و زمین را نگه میدارد که از میان نروند،چگونه بندۀ خود را نگهداری نکند؟ « أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِکٰافٍ عَبْدَهُ -آیا خدا برای نگهداری بندهاش کافی نیست؟» بلی.خدا بندهاش را بر نگهداری از شر ستم شاهان و مکر حاسدان و گردنکشی ستمکاران کافی است.
« وَ یُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِنْ دُونِهِ -تو را به کسانی که سوای خدایند میترسانند.» با ایجاد هراس در دل تو از کسانی که سوای خدای سبحانند،تا تو را از راه او گمراه کنند.
« وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ -و هر کس را که خدا گمراه سازد هیچ راهنمایی نخواهد بود.» نمیدانند که مهیمن مسلّط بیچون همانا خداست،و همتایان برساختۀ سوای او،و سلطههای طاغوتی،و اجتماع فاسد،و...و...هیچ نیرویی ندارند،و از آن جا که روی به سوی غیر خدا کردهاند خدا نور هدایت را از آنها برگرفته و ربوده و آنها را گمراه کرده است.
[37]
بار دیگر خدا بر اندیشۀ کفایت و بسندگی با این گفتۀ خود تأکید
میکند:
« وَ مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ -هر کس را که خدا راهنمایی کند، گمراه کنندهای نیست.» یعنی نیرویی که قادر به گمراه ساختن مردی باشد که خدا ارادۀ هدایت او را کرده است وجود ندارد.
در حدیث از ابی عبد اللّٰه(ع)برای ثابت بن سعید آمده است:
«ای ثابت!با مردم چه کار دارید؟دست از مردم بدارید،و کسی را به امر(مذهب)خود دعوت نکنید.به خدا سوگند که اگر اهل آسمانها و زمین گرد آیند که بندهای را هدایت کنند که خدا گمراهی او را اراده کرده است،بر هدایتش توانایی ندارند،و اگر اهل آسمانها و زمین گرد آیند تا بندهای را گمراه سازند که خدا هدایت او را اراده کرده،نمیتوانند او را گمراه کنند.از مردم دست بدارید و بس کنید،و کسی نگوید:عمویم،برادرم،پسر عمویم و همسایهام،زیرا خدا هر گاه برای بندهای خیر بخواهد روح او را پاکیزه میسازد که هر معروف و کار نیکی را که بشنود بشناسد و هر منکر را زشت و ناروا شمارد،سپس در دل او کلمهای میافکند که کارش بدان فراهم میآید و به سامان میرسد». (1)
این حدیث را گفتۀ خدای تعالی تفسیر میکند که:« فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً -شاید اگر به این سخن ایمان نیاورند خویشتن را به خاطرشان(یا به دنبالشان)از اندوه هلاک سازی». (2)
« أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِعَزِیزٍ ذِی انْتِقٰامٍ -آیا خدا پیروزمند و انتقام گیرنده نیست؟» به یقین خدا«عزیز پیروزمند مسلّط»است،و از پیروزمندی او انتقامش از کافران است،و از مظاهر انتقامش گمراه ساختن مخالفان لجوج است،هم چنان که از مظاهر عزّتش هدایت نیکوکاران است.
[38]
و از مثالها پیروزی و تسلّط خدا آفرینش آسمانها و زمین و تدبیر او در ادارۀ آن دو است.
« وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ -اگر از آنها بپرسی:چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟خواهند گفت:خدای یکتا.» /11 همانا خداست که آسمانها و زمین را آفریده،و آن دو به دست اویند،پس به محیط دولتی که فرومایهای بر آن حکم میراند منگر که بگویی:این پروردگار من است.هرگز...زیرا آن کس که آسمانها و زمین را آفریده پروردگار تو است و تو و آن حکمران هر دو زیر سیطرۀ خدا هستید و هر چه او دارد از آن خدای سبحان است.
« قُلْ أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ أَرٰادَنِیَ اللّٰهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کٰاشِفٰاتُ ضُرِّهِ -بگو پس اینهایی را که سوای او میپرستید چگونه میبینید؟اگر خدای یکتا بخواهد به من رنجی رساند آیا اینان میتوانند آن رنج را دفع کنند؟» اگر تمام قدرتهای جهان گرد آیند که مثلا گزند ویروس سادهای چون ویروس بیماری ایدز را از کسی بازدارند آیا به گمانت میرسد که میتوانند؟ هرگز...
تمام دستگاههای پیشرفتۀ پزشکی در ایالات متّحده نتوانست جان رئیس جمهور کندی را پس از اصابت او به گلولههای کشنده نجات دهد،و همچنین اتحاد شوروی نتوانست جان طاغوت خود،استالین را نجات دهد.
« أَوْ أَرٰادَنِی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکٰاتُ رَحْمَتِهِ -یا اگر بخواهد به من رحمتی ارزانی دارد،میتوانند آن رحمت را از من بازدارند؟» اگر ارادۀ خدا بخواهد آب باران بر سرزمینی معیّن ببارد،و طاغوت گردنکش آن سرزمین بخواهد آن را باز دارد،آیا میتواند؟!هرگز...مشکل آدمی همان سرسپردگی و تسلیم شدن روانی او به طاغوت است،و اگر از لحاظ روانی بدو سر نسپارد طاغوت هیچ کاری نمیتواند بکند.
« قُلْ حَسْبِیَ اللّٰهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ -بگو:خدا برای من بس
است.توکّل کنندگان به او توکّل میکنند.» پس خدا مرا بس و توکّل و پشتگرمی و اعتماد و همه چیز من تنها و تنها به اوست.
این آیات دلگرمی برای پیامبر و برای کسی است که حامل رسالت پروردگار خویش است تا سست نشود و از کافران و کسانی که آنها را به جای خدا میخوانند،نترسد،چه خدا مواردی را که در زیر میآید تضمین کرده است:
1-بسنده بودنش را برای پیامبر خود و هر کس که پس از او حامل رسالت اوست از بیم دادن کافران بدو.
2-این را که خدای سبحان کافران و کسانی را که آنها به جای او میخوانندشان گمراه میکند و به راه راست رهنمون نمیشود.
3-این را که خدا به زودی کسانی را که ایمان آوردهاند هنگامی که به هدایت او متوسّل شوند راهنمایی میکند و هرگز کارهایشان را به گمراهه نمیکشاند.
4-این که خدا مسلّط و پیروزمند و انتقام گیرنده است،و شدّت خود را از کسانی که کفر میورزند باز نمیدارد،و به زودی همچون پیروزمندی انتقام گیرنده آنها را میگیرد و به کیفر میرساند.
5-این که وقتی خدا خیری را برای مؤمنان بخواهد هیچ نیرویی نمیتواند ایشان را شکست دهد،و همانا پشتیبانی و بسندگی و کفایت ایشان بر عهدۀ خداست،زیرا خدا چنان اراده کرده است.
[39]
و هنگامی که خدا پیامبر را مطمئن میسازد به او فرمان میدهد که با کافران مبارزه کند:
« قُلْ یٰا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ -بگو:
ای قوم من،بر وفق امکان خویش عمل کنید،من نیز عمل میکنم،و به زودی خواهید دانست.» این مبارزه طلبی از جانب پیامبر(ص)از روح اطمینان به سبب پشتیبانی و کفایت و بندگی خدا سرچشمه میگیرد،و واجب است اهل رسالت بدین روح
آراسته باشند و هم چنان که پیامبر(ص)گفت بگویند:ای قوم!هر کار میخواهید بکنید و هر نیرنگی میخواهید ببازید،و هر ستمی میخواهید برانید و هر چه میخواهید بکشید،ما رهسپار راه خویشیم و نتایج آن به زودی آشکار خواهد شد.
[40]
و آن جا در مییابند و میدانند که:
« مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ -چه کسی به عذابی که خوارش میسازد گرفتار میشود،یا عذاب جاوید بر سر او فرود میآید.» پس در دادگاه عدل الهی مقرر میشود که چه کس صالح و نیکوکار و چه کس مفسد و تبهکار است،و در آن جا میزان حقّ است /11 و مقیاسها درست...و یادآوری قرآن بدان روز تحقّق تعادل در نفوس سالم و درست است تا به معیارهای خطا کنندۀ مادّی روی نیاورند.
[41]
پس در این صورت کسی که به وسیلۀ این کتاب هدایت یافته در آن روز نگرانی و بیتابی بزرگ ایمن و آسوده است،و آن که گمراه شده به زیان خود به گمراهه رفته و او یگانه زیان دیده است،چه در روز قیامت خود و خانوادۀ خود را زیان میکنند.
« إِنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ لِلنّٰاسِ بِالْحَقِّ -ما این کتاب را به حق برای هدایت مردم بر تو نازل کردیم.» قرآن است که مقیاس روز قیامت است،و در روز قیامت به صورت مجسّم ظاهر خواهد شد،پس ناگزیر باید آن را در دنیا مقیاس خود قرار دهیم.
« فَمَنِ اهْتَدیٰ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا -پس هر کس که هدایت یافت به سود خود اوست،و هر که گمراه شد به زیان خود به گمراهی افتاده.» پس هدایت به سود خود او و گمراهی به زیان شخص اوست.
« وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ -و تو وکیل و گماشته بر آنها نیستی.» هر کسی باید خود با سرنوشت خویش روبرو شود،و به اراده خود راهش را برگزیند،و مسئولیّت به گزینی و اختیار خود را تحمّل کند،و هیچ کس مسئولیّت
او را بر عهده نمیگیرد،حتی پیامبر وکیل قوم خود نیست،بلکه او بیم دهنده و هشدار دهنده است.
اَللّٰهُ یَتَوَفَّی اَلْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا وَ اَلَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنٰامِهٰا فَیُمْسِکُ اَلَّتِی قَضیٰ عَلَیْهَا اَلْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ اَلْأُخْریٰ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (42) أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ شُفَعٰاءَ قُلْ أَ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَمْلِکُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَعْقِلُونَ (43) قُلْ لِلّٰهِ اَلشَّفٰاعَةُ جَمِیعاً لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (44) وَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَحْدَهُ اِشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذٰا ذُکِرَ اَلَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ (45) قُلِ اَللّٰهُمَّ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ عٰالِمَ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ أَنْتَ تَحْکُمُ بَیْنَ عِبٰادِکَ فِی مٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (46) وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ اَلْعَذٰابِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (47) وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (48) فَإِذٰا مَسَّ اَلْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰانٰا ثُمَّ إِذٰا خَوَّلْنٰاهُ نِعْمَةً مِنّٰا قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ بَلْ هِیَ فِتْنَةٌ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (49) قَدْ قٰالَهَا اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (50) فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا وَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ هٰؤُلاٰءِ سَیُصِیبُهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا وَ مٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ (51) أَ وَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (52)
نشانههای خدا در هستی که در این درس بدانها اشاره میشود تنها برای انسان دلیل وجود خدا نیست،بلکه همچنین راهی است برای شناخت او با شناختی والا و شایسته.و بر انسان است که به درجهای از ایمان اکتفاء نکند بلکه مسیر تکاملی آن را دنبال کند تا به مرحلۀ عرفان و شناخت برسد،و عرفان را نیز درجههایی هست،پس هر چه یک تن در نشانههای خدا در آفاق و در خود بیندیشد، و به تحوّلها و دگرگونیهایی که پیش او روی میدهد نیک بنگرد،یقین و شناخت او افزون میشود تا بدان حدّ میرسد که میگوید:
«اگر پردهها را بردارند یقین من افزونتر نخواهد شد». (1)
چنان که سرور عارفان و خداشناسان امام علی(ع)این سخن را گفته است.
[42]
آیۀ نخست میان خواب و بیداری،و میان مرگ و زندگی نزد انسان
1) 48) -غرر الحکم،ص 603.
قرینه آورده و مقایسه کرده است.پس همان گونه که دانش معمّای مرگ را نگشوده،معمّای خواب را نیز کشف نکرده است،و این دو،دو بردارند،ولی در حالی که انسان با بیرون رفتن بخشی از روحش،یا بر حسب تعبیر بعضی مفسّران (خروج نفسش و بقای روحش)میخوابد،تمام روحش با مرگ بیرون میرود،و اگر کلمۀ نفس را به عقل تفسیر کنیم،شک نیست که بشر در حالت خواب در وضع خواب آلودگی عقلی به سر میبرد.
خدا به ما یادآور میشود که اوست که نفس انسان را سلب میکند و در دو حالت خواب و مرگ آن را میگیرد،آن را که در حالت خواب سلب میکند هنگام بیداری به صاحبش برمیگرداند،در حالی که آن دیگری را نزد خود تا روز رستاخیز نگه میدارد.
در حدیث از ابی جعفر(ع)آمده است که گفت:
«بندهای نیست که بخوابد مگر آن که نفسش به آسمان عروج میکند،و روحش در بدنش باقی میماند،و در میان آن دو پرتوی همچون پرتو آفتاب میشود، اگر خدا به قبض روحها اجازه دهد روح نفس را اجابت میکند(و بدان میپیوندد و به عالم دیگر میرود)و اگر خدا به بازگشت روح اجازه دهد نفس روح را اجابت میکند(و در این عالم بدان میپیوندد)». (1)
و پروردگار ما در این آیه گوید:
« اَللّٰهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا -خدا جانها را به هنگام مرگشان میگیرد،» و«توفّی»در لغت به معنی گرفتن چیزی به نحو وافی و کامل است.
« وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنٰامِهٰا -و نیز جان کسانی را که در خواب خود نمردهاند.» آن نفسی را که نمرده است خدا هنگام خواب جانش را میگیرد،
1) 49) -نور الثقلین،ج 4،ص 489.
« فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضیٰ عَلَیْهَا الْمَوْتَ -جانهایی را که حکم مرگ بر آنها رانده شده نگه میدارد،» و نمیگذارد به کالبد برگردد،و شاید این آیه اشاره بدان میکند که نفس مشتاق کالبد است و میخواهد بدان برگردد،ولی خدا آن را سخت نگه میدارد.
« وَ یُرْسِلُ الْأُخْریٰ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی -و دیگری را تا زمانی که معیّن است باز میفرستد،» امّا نفسی را که نمرده بلکه خوابیده است،خدای تعالی میگیرد و سپس برای مدّتی معیّن که همان رسیدن اجلش باشد به صاحب خود باز میگردد.و چون اجل برسد آن را سلب میکند بدون آن که تا رستاخیز بازگشتی داشته باشد.
پس این روح کدام است؟آیا تمام روح است؟یا پرتوی از آن؟یا چیزی دیگر؟ در واقع مسائل روح هنوز هم چنان از فهمهای ما به دور است.و این آیه به روشنی به مرگ و طبیعت آن اشاره میکند،ما نمردهایم و کسی هم که مرده است نزد ما بازنگشته است تا ما را از واقعیّت این امر خبر دهد،ولی ما میخوابیم و وقتی پروردگار به ما خبر میدهد که مرگ مثل خواب است میتوانیم از خلال آن به طور نسبی مرگ را بشناسیم.
لقمان از این اندیشه حکمتی را استنباط میکند و وقتی دربارۀ مرگ به پسرش اندرز میدهد به او میگوید:
«ای پسر من،اگر دربارۀ مرگ شکّی داری،خواب را از خود بازدار،و هرگز نمیتوانی چنین کنی، /11 و اگر دربارۀ رستاخیز شک داری بیدار شدن را از خود بازدار،و هرگز نمیتوانی چنین کنی،پس اگر در این امر بیندیشی خواهی دانست که نفس تو در دست دیگری است،و همانا خوابیدن به منزلۀ مردن است و بیدار شدن به منزلۀ رستاخیز پس از مرگ». (1)
1) 50) -بحار الانوار،ج 13،ص 417.
ابو ذرّ غفاری(رضوان اللّٰه علیه)که اندیشۀ خود را از این آیۀ کریم الهام گرفته است گوید:«همان گونه که میخوابید میمیرید،و همان گونه که بیدار میشوید به رستاخیز برمیخیزید»پس چرا ما از رستاخیز و حضور در محشر تعجّب میکنیم،در حالی که از بیدار شدن پس از خواب تعجّب نمیکنیم؟آیا او که بر بیدار کردن خفته از خوابش قادر است قدرت ندارد که زندگی را به مرده باز گرداند؟! « إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ -در این عبرتهاست برای آنهایی که میاندیشند.» شاید معنی حقیقی کلمۀ«تفکّر اندیشیدن»همان انگیختن دانستهها و پیوستن آنها به یکدیگر و تحلیل آنها باشد،و کسانی که چنین کنند به معنی و مفهوم مرگ و خواب میرسند،و از فراسوی تحوّل و دگرگونی به دگرگون کننده راه میبرند و از خلال تدبیر به مدبّر که همان خدای سبحانه و تعالی است.
به راستی از خلال این امر در مییابند که همانا قدرت چیره بر پایان زندگی انسان همان است که واجب است آن را به حقّ بپرستند.
[43]
امّا شفیعان پنداری و برساخته سوای خدا و کسانی که مرگ و زندگی را که مهمترین قضیّه در زندگی انسان است،در اختیار ندارند،حق ندارند در زندگی آدمی حکم برانند و انسان نیز هرگز حق ندارد که به آنها سر بسپارد و برابرشان خضوع کند.
« أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ شُفَعٰاءَ -آیا سوای خدا شفیعانی اختیار کردند؟» /11 برای شفیعانی که نزد خدا مردود هستند دو تفسیر کردهاند:
نخست:آنها شریکان برساخته و مجعول به جای خدایند،و همان مظاهر نیروهای مؤثّر در زندگی بشرند،همچون صاحب سلطۀ قوّت و دارایی و شهرت.و قرآن هر ارزشی برای این نیروها را نزد خدا نفی میکند،و صاحب سلطه و دارایی و شهرت نباید بپندارد که این امتیاز او در دنیا به آخرت نیز استمرار مییابد.بلکه او
بدان روز تنها و نیازمند و مغروق به درگاه پروردگار خود حاضر میشود،و برجستگان آنها نباید چنان پندارند که(به بیان سورۀ الکهف)،صاحب آن دو باغ در گفت و گوی با رفیقش پنداشت و گفت:« مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً* وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلیٰ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً -نپندارم که این باغ هرگز از میان برود*و نپندارم که قیامت هم بیاید.و اگر مرا نزد خدا برند، جایگاهی بهتر از این باغ خواهم یافت». (1)
دوم:آنها کسانی هستند که بشر میپندارد میتواند به وسیله آنها از مسئولیّت و بازخواست بگریزد بدین سان که مسئولیّت گمراهی و کجروی خود را بر گردن آنها بیفکند،چنان که مسئولیّت کجروی و گمراهی خود را بر پدر و مادر،یا سلطههای حاکم،یا جامعه میافکند.
ولی خدا اندیشه شفاعت را به کلّی درهم میشکند و میگوید:
« قُلْ أَ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَمْلِکُونَ شَیْئاً -بگو:حتی اگر آن شفیعان قدرت به کاری نداشته باشند؟» مانند سود و زیان یا مرگ و زندگی،یا کمتر از آن.زیرا ملک و قدرت به تمامی از آن خدای عزّ و جلّ است.
« وَ لاٰ یَعْقِلُونَ -و چیزی را در نیابند؟» زیرا اگر آن شفیعان برساخته چیزی را به خردورزی در مییافتند به آنچه مخالف خشنودی خدای تعالی است فرمان نمیدادند.پس در این صورت نه قدرتی دارند و نه دانشی.و کسی که چنین باشد شفیع نیست.
[44]
به راستی که شفیع حقیقی همانا خداست که زمام همه چیز را به دست دارد،و اگر گاه دیگران هم در کار باشند تنها به اذن او شفاعت میکنند.
« قُلْ لِلّٰهِ الشَّفٰاعَةُ جَمِیعاً -بگو:شفاعت سراسر از آن خداست.» پس اگر بشر میخواهد از عذاب خدا بگریزد،باید هم به درگاه او بگریزد،
1) 51) -الکهف35/،36.
زیرا هیچ پناهگاهی از عذاب جز درگاه او وجود ندارد،چنان که پروردگار ما گوید:« فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ -به درگاه خدا گریزید» (1)و همۀ ما از گناهان خود میترسیم ولی آمرزندهای برای بدیهایی که مرتکب شدهایم جز خدا نمییابیم.
از عادت بشر است که چون گناهی مرتکب میشود میکوشد توجیه و بهانهای برای آن بیاورد،یا برای خود شفیع و واسطهای بتراشد و اختراع کند و بپندارد که او وی را از گناهش رهایی خواهد داد،و خدا میگوید:نه،چرا این جا و آن جا میروی و به این در و آن در میزنی؟به سوی من بیا،حتی اگر گناهکار بودهای بیا،زیرا من هستم که تو را از گناهت میرهانم،نه آن شفیعان برساخته،و نه آن بهانهها و توجیهات.
« لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -از آن اوست فرمانروایی آسمانها و زمین،سپس همه به نزد او بازگردانده میشوید.» پس حقّا شفیع همان خداست و بس،زیرا اوست که در آسمانها و زمین سلطان است و چیرگی مطلق دارد،و اوست که کارهای آن روز را تدبیر میکند و سرنوشت همه به سوی اوست که حساب دقیق و پاداش کافی و وافی را در دست دارد.
[45]
« وَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ - چون خدا را به یکتایی یاد کنند،دلهای آن کسان که به قیامت ایمان نیاوردهاند نفرت گیرد،» زیرا آنها به آخرت ایمان نیاوردهاند،و میکوشند از مسئولیّتها و بازخواستها بگریزند،و میدانند که اگر آخرت امری واقعی باشد آنها سنگینی و رنج بار امانت را بر عهده خواهند داشت.از این رو است که میبینی نفرت میکنند و مشمئز میشوند،پس جنگشان با اندیشۀ آخرت به سبب انگیزۀ روانی است.آنها قیامت را دوست ندارند برای آن که مسئولیّت و بازخواست را دوست نمیدارند،و مثال آن این
1) 52) -الذّاریات50/.
که:اگر به جنایتکار بگویند:پلیس آمد،دلش متنفّر میشود،چرا؟زیرا پلیس او را به دادگاه خواهد کشاند،و پس از آن مجازات عادلانه در کار است.امّا مرد ستمدیده در حالی که در دست ستمکار گرفتار است چون بشنود که«پلیس آمد» میبینی پروردگارش را شکر میکند،چرا؟برای این که به زودی از دست ستمگر رهایی مییابد...همچنیناند مؤمنان مشتاق آخرت، /11 زیرا میدانند که آن جا پاداشی مناسب برای نکوکاریهایشان وجود دارد،در حالی که کافران دلشان میرمد و نفرت میکند،بدانگاه که خدا به یکتایی یاد شود،چون آنها در جستجوی خدایی دیگرند که آنان را از پروردگار آسمانها و زمین برهاند،و از گناهان و تبهکاریهایشان رها سازد.
« وَ إِذٰا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ -و چون نام دیگری جز او برده شود شادمان شوند.» و چون از پدران،و ارزشهای فاسد،و شفیعان پنداری سخن گویند،از لحاظ روانی آسوده میشوند.
تطبیق این آیه را در هر انسانی،بویژه در جهان عقب مانده مییابی،چه ما افراد بشر دوست نداریم به سخن کسی که دربارۀ مسئولیتهایمان با ما سخن میگوید گوش فرا دهیم،امّا اگر دربارۀ توجیه وضع فاسدمان سخن گویند و مسئولیت را بر گردن دولتها یا خطها و گرایشها،یا قضا و قدر بگذارند،با آسودگی خیال گوش میدهیم،و سبب آن است که چنان سخنی مسئولیّت و بازخواستی را بر ما نمینهد.
[46]
مؤمن در رویارویی با این کجروی بزرگ و گمراهی دراز دامن بر خدا توکّل میکند و به ناله و زاری به درگاه او دعا میکند که دلش را استوار دارد تا از نفرت آنها از یاد خدا تأثیر نپذیرد،و در همان حال با افزون کردن ذکر پروردگار خود با آنها میستیزد و مبارزه میکند.
« قُلِ اللّٰهُمَّ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ عٰالِمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ -بگو:بار خدایا،تویی آفرینندۀ آسمانها و زمین،دانای نهان و آشکار.»
چون چیزی بشکافد گویند«انفطر شکافت»،و خدا با آفرینش،نیستی را از هم شکافت و ناگهان آسمانها و زمین را از درون آن به هستی آورد.
از معانی«انفطار»این است که آسمانها و زمین نبودند،پس یکباره به وجود آمدند،و خدا آنها را بدون الگویی که از آن تقلید کند ابداع و نوآفرینی کرد،و از معانی دیگر آن این که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و او به قدرت خود آنها را از هم گشود.
« أَنْتَ تَحْکُمُ بَیْنَ عِبٰادِکَ -تو میان بندگانت داوری خواهی کرد.» /11 همانا ژرفسازی احساس مراقبت خدا در نفس انسان،و این که او در میان بندگان خود داوری میکند،آدمی را بر آن میدارد که از او نافرمانی نکند،زیرا برای انسان امکان ندارد که مطلبی را روز قیامت از او پوشیده دارد یا دروغ بگوید.
پس وقتی او در میان بندگان خود داوری میکند،دیگر نقش شریکان برساخته کدام است؟که کافران آنها را شفیع میشمارند،و برای گریز از مسئولیّت به آنها متوسّل میشوند؟! با علم به این که در آن هنگام دادگاه خدا در میان مردم به حق حکم میراند و داوری میکند.
« فِی مٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ -در هر چه در آن اختلاف میکردهاند.» پس در آن جا سخن قاطع و حکم نهایی است که در آن شکّی وجود ندارد و تقلّب و تلبیسی نیست،و گمراهیهای هوی و توجیهات شهوتها بر آن احاطه ندارد،و انسان هر چه دربارۀ آن روز و میزان حقی که در آن برپا داشته میشود بیندیشد به همان اندازه از خود محوری دور میگردد و ضدّ سختی دل و فروبستگی آن بدون فهم حقایق،سنگر میگیرد و مصون و محفوظ میشود.
[47]
کسی که به خدا کفر ورزد و بر خود یا مردم ستم راند هلاک میشود و داراییهای او هیچ سودی بدو نمیرساند.
« وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذٰابِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -اگر هر چه در روی زمین است و همانند آن،از آن
ستمکاران میبود،در روز قیامت خود را بدان از عذاب دردناک باز میخریدند،» و در آیهای دیگر خدا میگوید:« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدیٰ بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ -آنان که کافر و کافر مردند،اگر بخواهند به اندازۀ همۀ زمین طلا دهند و خویشتن را از عذاب بازخرند،از آنها پذیرفته نخواهد شد.برایشان عذابی دردناک است و ایشان را هیچ یاوری نیست». (1)
بلی،انسان خود را به بهایی اندک میفروشد و دوزخ را بر اثر غیبتی یا دروغی برای خود میخرد،واقعا چه اندک بهایی است این بها که سرانجام آن نیز دوزخ است! /11 قرآن همچنین شأن دنیا را در نظر ما خوار مینماید تا زخارف و زرق و برقهایش ما را نفریبد و اگر تمام زمین در دست ما باشد نفوس مؤمنان که به آخرت دلبسته است از آن دست میکشد و عفاف میورزد،زیرا عذاب آخرت با تاوان دادن تمام زمین و همچند آن به همراه آن زایل نمیشود،پس ارزش و اعتبار خانهای آباد یا همسری زیبا یا منصبی ساده در دنیا چیست؟! « وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ -و از خدا برایشان چیزهایی آشکار میشد که هرگز حسابش را نمیکردند،» زیرا نامۀ اعمالشان در آن هنگام درج هیچ عمل کوچک و بزرگی را فروگذار نکرده،چیزهایی را که اصلا توقّع نداشتند و حساب نمیکردند که کار بدین دقّت و چنین جدّی باشد.در حدیث از امام باقر(ع)آمده است که گفت:
«از گناهان بسیار خرد و کوچک نیز بپرهیزید زیرا آنها را نیز بازخواست کنندهای است،تنی از شما میگوید:گناه میکنم و آمرزش میخواهم، و خدای عزّ و جلّ میگوید:« وَ نَکْتُبُ (2)مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ
-و هر کاری را که پیش از این کردهاند و هر اثری را که پدید آوردهاند،مینویسیم و هر چیزی را در کتاب مبین(لوح محفوظ)شمار کردهایم» (1)و خدای عزّ و جلّ گفت:« إِنَّهٰا إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ -اگر عمل به وزن یک دانۀ خردل در درون صخرهای یا در آسمانها یا در زمین باشد،خدا به حسابش میآورد،که او ریزبین و آگاه است» (2)». (3)
از خلال این آیه به نظر میرسد که انسان تصور میکند همین که گناهانش ساده و کوچک باشد موجب افتادن به دوزخ نمیشود،ولی حقیقت چیزی دیگر است،زیرا گناهان بر روی هم انباشته میشود و همچون کوهی بر دل او سنگینی میکند.
نیز در حدیثی از ابی الحسن(ع)آمده است:
«خیر بسیار را بسیار نشمرید و گناهان اندک را اندک نینگارید،زیرا گناهان اندک جمع میشود تا بسیار میگردد،و از خدا در نهان بترسید تا داد خود را داده باشید». (4)
[48]
« وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا -پاداش بد اعمالی که میکردند برایشان آشکار شد.» /11 پس بدیهایی که در زندگی دنیا به مکر میکردند حقیقتش برای آنها آشکار شد،زیرا نفس فرمانروا به بدی و شیطانهای جن و انس،تمام آنها بدیهای اعمال بشر را در نظرش میآرایند و زیبا مینمایانند،تا آن جا که ظاهر زشتی آنها از دیدهاش پنهان میشود و به نظرش زیبا میرسد،و این کار با وانمود کردن زیباییها صورت میگیرد،در حالی که در قیامت که تمام نهفتهها و پنهان داشتهها آزمایش
میشود بدیهای اعمالی که مرتکب شدهاند آشکار میشود.
و باید این آیه به مجسّم شدن اعمال اشاره داشته باشد،آن جا که بدیها به صورت کژدمها و مارها و آتشهای شعله برکشیده در میآید،و دلیل این احتمال،گفتۀ خدای متعال است:
« وَ حٰاقَ بِهِمْ -و گرداگردشان را بگرفت.» یعنی از هر طرف آنها را احاطه کرد، « مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ -آنچه مسخرهاش میکردند.» پس همان رسالتی که آن را مسخره میکردند آنها را هلاک ساخت،و قرآن در روز رستاخیز کسانی را که در این جا از آن پیروی کردهاند در آن جا به بهشت رهبری میکند،و کسانی را که از در این جا از آن روی گرداندهاند در آن جا به دوزخ میراند.و همچنین است تمام رسالتهای الهی.
[49]
سیاق آیه در بیان این معنی پیش میرود که ثروت ارزش مطلق نیست،زیرا نه تنها در آخرت به هیچ نحو مانع عذاب خدا نمیشود بلکه در دنیا نیز وقتی مصیبت و گزند گریبانگیر آدمی میشود او را میبینی که پروردگار خود را میخواند،ولی او بیدرنگ نعمتها را به خود نسبت میدهد،و ادّعا میکند که در واقع با علم و دانش خود بر آنها دست یافته است.هرگز،به راستی که تمام نعمتها از سوی خداست ولی این نعمت بخشی دلیل بر گرامی بودن وی نزد خدا نیست، بلکه فقط آزمونی است که خدا بدان وسیله آفریده خود را میآزماید.
« فَإِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰانٰا ثُمَّ إِذٰا خَوَّلْنٰاهُ نِعْمَةً مِنّٰا قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ -چون آدمی را گزندی رسد ما را میخواند،و چون از جانب خویش نعمتی ارزانیش داریم،گوید:به سبب دانائیم این نعمت را به من دادهاند.» /11 این آیه آیۀ هشتم همین سوره را تکمیل میکند،که بر حسب آن انسان آن جا نجات را به همتایان نسبت میدهد در حالی که در این جا آن را به خود نسبت میدهد،و تفاوت آشکار است،در مرتبۀ نخست غیر خود را خدا پنداشته و به خدایی گرفته،و در مرتبۀ دوّم خویشتن را خدا شمرده است،و اعتقاد دارد نعمتی که بدو
ارزانی داشتهاند از جانب شخص اوست.
از آن جا که روند مطلب در آن جا در مقام نفی همتایان است حالت شریک آوردن آنها را بررسی کرده،در حالی که در این جا-چنان که پیداست- ارزش ثروت را نفی میکند و به بررسی و درمان خودپرستی و این پندار باطل انسان میپردازد که نعمتهایی را که به دست آورده بر اثر علم خود او بوده است.
این آیه ما را به یاد سخن قارون میاندازد« إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ* وَ ابْتَغِ فِیمٰا آتٰاکَ اللّٰهُ الدّٰارَ الْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیٰا وَ أَحْسِنْ کَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَیْکَ وَ لاٰ تَبْغِ الْفَسٰادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ* قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی -آن گاه که قومش به او گفتند:سرمست مباش،زیرا خدا سرمستان را دوست ندارددر آنچه خدایت ارزانی داشته،سرای آخرت را به جوی و بهرۀ خویش را از دنیا فراموش مکن.و هم چنان که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و در زمین از پی فساد مرو که خدا فساد کنندگان را دوست نداردگفت:آنچه به من داده شده،در خور دانش من بوده است». (1)
« بَلْ هِیَ فِتْنَةٌ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ -این آزمایشی باشد ولی بیشترشان نمیدانند.» چرا پروردگار ما نخست میگوید«نعمة»که صیغۀ مؤنث است که ضمیر مذکر را به کار برده سپس به صیغۀ مؤنث باز میگردد؟ شاید پاسخ این باشد که اصل در سیاق عبارت به کار بردن صیغۀ مؤنث است و از آن جا در گفتۀ خود:«أوتیته»از آن منصرف شده تا بیان کند که چون خدا چیزی از«نعمة»را به آدمی ارزانی دارد انسان تصوّر میکند که بر تمام نعمت دست یافته است در حالی که خدا جز چیزی کوچک و ساده از آن را بدو ارزانی نداشته (و شیء چیز مذکّر است)و آن گاه او به همین مقدار اندک به سرکشی و طغیان
1) 59) -القصص76/-78.
دست میزند چه رسد به تمام نعمتها.
سیاق آیه اشاره میکند که میسزد که انسان نپندارد که این نعمت برای او خوب است...بلکه بییقین این آزمون و امتحانی است،و ممکن است استدراجی از جانب خدا باشد(که او را غافل بگذارد و درجه به درجه در آن غفلت بکشاندش)،و در روایت از امیر المؤمنین علیه السلام آمده است:
«ای آدمیزاده!چون دیدی پروردگار تو،سبحانه نعمت را بر تو ادامه میدهد و پیاپی میفرستد،در حالی که تو او را نافرمانی میکنی،از او بپرهیز». (1)
و همو-علیه السلام-گفت:
«چه بسیار کسی که با احسان و نعمت بخشی(خدا)بدو درجه به درجه از پلکّان غفلت فرو رفته،و با پردهپوشی بر گناهش فریب خورده،و با گفتۀ نیک دیگران در حق خود به آزمون گرفته شده،و خدا کسی را بدان سان که از طریق مهلت دادن آزمایش میکند،نیازموده است». (2)
اسلام به ما فرمان میدهد که از نعمتها سخت بر حذر باشیم و احتیاط کنیم تا ما را نفریبد.امیر المؤمنین-علیه السلام-گوید:
«ای مردم!باید خدا به هنگام نعمت شما را ترسان بیند،چنان که از کیفر هراسان.آن که گشایشی در مالش پدید گردید و گشایش را چون دامی پنهان ندید، خود را از کاری بیمناک در امان پنداشت،و آن که تنگدست شد و تنگدستی را آزمایشی به حساب نیاورد پاداشی را که امید آن میرفت،ضایع گذاشت». (3)
بلکه واجب است بیم انسان از توانگری بیشتر از بیم او از فقر،و از تندرستی بیش از بیماری باشد.چه خدای سبحان حرج(و سختگیری)را از بیمار
برداشته،و به کسی جز آنچه بدو داده تکلیف ننهاده است در حالی که دارندۀ تندرستی و ثروت ملتزم به مجموعهای بزرگ از حقوق است که اگر در آنها کوتاهی کند سزاوار عذاب است،و در حدیث آمده است:
«ایمان نیاورده کسی از شما مگر آن که فقر در نظرش خوشتر از توانگری، و بیماری خوشتر از تندرستی(یا عافیت)باشد». (1)
[50]
در تاریخ عبرت و اندرزی است،خدا نسلهایی را هلاک کرده است که ثروتهای کلان داشتند و میپنداشتند به آنها آزادی دادهاند تا هر تصرّفی میخواهند بکنند،و از مسئولیّت کارهای بد خود بگریزند،و شبیه به همین گروه گفتهاند که با علم خود بدان ثروت رسیدهاند و قادرند از خود دفع گزند کنند.
« قَدْ قٰالَهَا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ -این سخنی بود که پیشینیانشان هم میگفتند،» و با مغرور شدن به نعمتها در نافرمانیها غوطه خوردند.
« فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ -ولی هر چه را گرد آورده بودند به حالشان سود نکرد.» [51]
آنها بر دستاوردهای مادّی خود تکیه کردند و پنداشتند که آن دستاوردها بدیها را برای آنها حلال میسازد،یا دست کم میتوانند مجازات را از خود دور کنند،ولی هیهات(چه تصوّر دور از واقعی).
« فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا -عقوبت اعمالشان دامنگیرشان شد.» و عقوبت گناهانی که مرتکب شده بودند گریبانشان را گرفت و این سنّت و قانون خداست که در مورد آیندگان نیز همچون گذشتگان جاری میشود.
« وَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ هٰؤُلاٰءِ سَیُصِیبُهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا -و از این میان به آنهایی که راه کفر پیش گرفتهاند عقوبت اعمالشان خواهد رسید،» به پاداش بدیهایی که مرتکب شدهاند.
1) 63) -همان مأخذ و صفحه.
« وَ مٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ -و نمیتوانند از ما بگریزند.» یعنی نمیتوانند خدا را از هلاک کردنشان یا حاضر آوردنشان به دوزخ مانع شوند.
[52]
آنها پنداشتهاند که علمشان سبب دستاوردهای مادّی ایشان شده است،پس قرآن به آنها پاسخ میدهد که اوّلا /11 آن دستاوردها مانع عذاب آنان نخواهد شد،و ثانیا روزی از جانب خداست،و پیداست که روزی غیر از کسب و دستاورد است،روزی آن است که خدا آن را میبخشد خواه با کوشش و سعی و خواه بدون آن،و کسب و دستاورد آن چیزی است که نیاز به سعی و کوشش دارد،پس هر دستاوردی روزی است ولی هر روزییی کسب و دستاورد نیست،و نعمتهای اولیّۀ فطری همان روزی خداست مانند گوش و چشم و دل و نیرو و جوانی.
اگر روزی خدا نمیبود آیا انسان قادر بر کسب و به دست آوردن چیزی میشد؟ اگر خدا به تو گوش و چشم و دل ندهد آیا میتوانی به دنبال روزی خود بدوی؟نعمتهای خدا که به انسان فرصت و امکان کسب میدهد بسیار است و اگر یکی از آن نعمتها نباشد انسان توانایی کسب ندارد،آیا پس از این درست است ادعا شود که علم انسان سبب بینیازی و توانگری اوست؟هرگز...
« أَ وَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ -آیا هنوز ندانستهاند که خداست که روزی هر کس را که بخواهد افزون میسازد یا تنگ روزیش میکند؟و در این خود عبرتهاست برای مردمی که ایمان میآورند.» اما غیر مؤمنان را میبینی که روزی را به هر چیزی سوای خدا نسبت میدهند،یکی را میبینی که روزی خدا را به خود مربوط میکند،تا آن جا که باور میکند که اوست که به خود روزی میدهد،یا روزی خدا را به ستارگان مربوط میداند،بدین معنی که این ستارگانند که بدو روزی میرسانند،ولی حاضر نیست بگوید:این خداست که به من روزی میدهد،زیرا اگر چنین بگوید بر او واجب
میشود که حقوق روزی خواری را نیز بپردازد و مسئولیتهای آن را بر عهده گیرد و بپذیرد.
قُلْ یٰا عِبٰادِیَ اَلَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ یَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (53) وَ أَنِیبُوا إِلیٰ رَبِّکُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ اَلْعَذٰابُ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ (54) وَ اِتَّبِعُوا أَحْسَنَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ اَلْعَذٰابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ (55) أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اَللّٰهِ وَ إِنْ کُنْتُ لَمِنَ اَلسّٰاخِرِینَ (56) أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اَللّٰهَ هَدٰانِی لَکُنْتُ مِنَ اَلْمُتَّقِینَ (57) أَوْ تَقُولَ حِینَ تَرَی اَلْعَذٰابَ لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (58) بَلیٰ قَدْ جٰاءَتْکَ آیٰاتِی فَکَذَّبْتَ بِهٰا وَ اِسْتَکْبَرْتَ وَ کُنْتَ مِنَ اَلْکٰافِرِینَ (59) وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ تَرَی اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اَللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ (60)
پروردگار ما در آیات این درس ما را یادآور رحمت گستردۀ خود میشود و این که تا کجا میتوانیم از آن بهره گیریم.مگر نه آن که خدا ما را از روزی گستردهاش نعمت بخشیده و نعمتهای آشکار و پنهان خود را به ما ارزانی داشته است؟! مگر نه آن که خدا ما را به بهرهجویی از رحمت خود فراخوانده و امر کرده است که وقتی با گناهان خویش بر خود زیادهروی میکنم از رحمت او نومید نشویم؟! بلی،امّا به هر اندازه که میان ما و رحمت پروردگارمان گردنههای نفسانی حایل شود،همچون زیادهروی ما بر خویشتن با گناهانی که مرتکب میشویم و نومیدی ما از رحمت خدای تعالی بدین سبب،و همچنین بعضی گردنههای اجتماعی که به همین مشکل منتهی میشود.
این درس آمده است تا بخشی از این مشکلات نفسانی و اجتماعی انسان را بررسی کند.
[53]
آیات درسهای گذشته نسبت به کسانی که سوای خدا را همتای او یا شفیع گیرند،یا روزی را مربوط به دانش خویش شمارند بسیار شدید بود،تا آن جا که نزدیک بود که شعلۀ آتش از آنها بر جهد،و دلهای کسانی که قرآن را چنان که
سزاوار است میخوانند نزدیک بود از تأثیر گذاری آیات الزّمر از پای در آید،نه تنها به سبب نفوذ بلاغت و نیرو صاعقه آسای پی در پی آن بلکه همچنین به سبب بیان جدّی بودن حساب و دامنۀ دقّت آن که کار را بر بشر چنان سخت میگیرد که هیچ کس از آن رهایی نمییابد،پس حتّی بندگان صالح خدا بدین اشتباه در میافتند که روزی را به دانش خود مربوط میدانند و نسبت میدهند یا میپندارند که کسانی سوای خدا وجود دارند که از آنها شفاعت کنند یا دلهایشان به چیزهایی که با پاکی نیّاتشان منافات دارد آلوده میشود.
شاید خطر نومیدی از عدل خدا هنگامی که این آیات را تلاوت میکنند از هر زمان دیگری بیشتر باشد،پس این آیه که امید بخشترین آیه در میان آیات رحمت است در قرآن آمد تا توازن و تعادل را به نفوس آنان بازگرداند.مگر نه این که دل مؤمن میان بیم شدید و امید شدید به سر میبرد؟ « قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ -بگو:ای بندگان من که بر زیان خویش زیاد رفتهاید.» به راستی که این اوج رحمت و مهربانی است که پروردگار زیاده روان و اسراف کنندگان را از آفریدگان خود بدین کلمۀ«عبادی بندگان من»میخواند که با کلمۀ(عبد بنده)تفاوت دارد،چه خطاب به کلمۀ«عباد»عادتا به«عباد الصالحین بندگان نیکوکار»اختصاص دارد،امّا این جا-همچون رحمت خدا- شامل همگان شده،حتّی کسانی که از حدود تجاوز کردهاند و به قوانین الهی پایبند نبودهاند،بلکه در نافرمانیها و گناهان اسراف و زیادهروی کردهاند،ولی خدا آنها را از در رحمت خود که همه چیز را در برمیگیرد دور نمیراند،بلکه آن را بر هر دو لنگۀ خود میگشاید،و آنان را به توبه فرا میخواند،هم چنان که از نومیدی و یأس منعشان میکند.
« لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ -از رحمت خدا مأیوس مشوید.» /11 گفتهاند:«القنوط»خود همان نومید شدن از رحمت است،و چون به کلمۀ «من رحمة اللّٰه-از رحمت خدا»افزوده شود برای تأکید امر است.
« إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً -زیرا خدا همۀ گناهان را میآمرزد.» تمام گناهان را بدون استثناء،و اگر در آیات امید در قرآن پارهای استثناء باشد،کلمۀ«جمیعا-تمام»پس از«ذنوب-گناهان»که اصلا خود برای عموم است،به جملۀ وسعت دامنۀ میافزاید،که شامل گناهان بزرگ چون زنا و غیبت، یا قتل یا خدمت به ستمکاران میشود.و گمان میکنم این آیه بویژه گناهان قلبی را در نظر دارد که به شرک به خدا،و از بین بردن خلوص در دین نزدیک میشود،که پیشتر در آیات این سوره آمده است.
نیز در حدیثی از پیامبر خدا(ص)آمده است که گفت:
«من این آیه را از آن که دنیا و آنچه در آن است از آن من باشد خوشتر دارم». (1)
امیر المؤمنین(ع)که بیان او تفسیر پیش گفتۀ این آیه را تأکید میکند، گفت:
«در قرآن آیهای گستردهتر و شاملتر از« یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا... ای بندگان من که زیادهروی کردید...تا آخر آیه»نیست». (2)
و در پایان همین آیه تأکیدی بر رحمت خدا و دلیلی بر گستردگی و شمول آن مییابیم،که خدای تعالی میگوید:
« إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ -هر آینه او،هموست آمرزندۀ مهربان.» در این آیه سه بار رحمت خدا تأکید شده است:
نخست:آن جا که گفتۀ خدای تعالی آمده تا مردم را از نومیدی از رحمت نهی کند« لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ -از رحمت خدا مأیوس مشوید.» دوم:هنگام عمومیّت دادن او به آمرزش به این کیفیّت که به نوعی از گناهان محدود و منحصر نمیشود:« إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً -خدا همۀ
گناهان را میآمرزد».
سوّم:هنگامی که خدا خود را در پایان این آیه توصیف میکند که همانا او « اَلْغَفُورُ الرَّحِیمُ -آمرزندۀ مهربان»است.
در این جا بگذارید این روایت دربارۀ رحمت خدا را بخوانیم تا اطمینان و امید ما به آمرزش خدای تعالی افزونی گیرد.
در کتاب نور الثقلین آمده است:معاذ بن جبل گریان بر پیامبر خدا(ص) وارد شد و سلام کرد،حضرتش سلام او را پاسخ داد و سپس گفت:ای معاذ،چه چیز تو را میگریاند؟گفت:ای پیامبر خدا،بر در جوانی است با پیکری شاداب، خوشرنگ و رو،نیکو صورت که با وجود جوانی همچون پیر زنی پسر مرده بر مرگ پسرش میگرید و میخواهد به خدمت حضرتت بیاید.پیامبر(ص)گفت:ای معاذ، آن جوان را نزد من وارد کن،پس او را نزد آن حضرت آورد،پسر سلام گفت،و پیامبر(ص)سلامش را پاسخ داد و سپس گفت:ای جوان چه چیز گریانت داشته است؟گفت:چگونه نگریم که گناهانی مرتکب شدهام که اگر خدای عزّ و جلّ به خاطر پارهای از آنها مرا بگیرد به آتش دوزخ خواهد افکند،و جز این ببینم که او مرا بدان گناهان خواهد گرفت و هرگز مرا نمیآمرزد.پیامبر خدا(ص)گفت:آیا چیزی را شریک خدا آوردهای؟گفت:پناه میبرم به خدا که چیزی را برای پروردگارم شریک آورده باشم،گفت:آیا کسی را که خدا ریختن خونش را حرام داشته کشتهای؟گفت:نه،آن گاه پیامبر(ص)گفت:خدا گناهانت را گرچه مانند کوههای استوار باشند،میآمرزد.جوان گفت:به راستی که آنها از کوههای استوار نیز بزرگترند.پیامبر(ص)گفت:خدا گناهانت را گرچه مانند زمینهای هفتگانه و دریاها و ریگها و درختان آنها و آفریدگانی که در آنها هستند باشند، میآمرزد.گفت:به راستی که آنها از زمینهای هفتگانه و دریاها و درختان آنها و آفریدگانی که در آنها هستند،بزرگترند.پس پیامبر(ص)گفت:خدا گناهانت را میآمرزد،گرچه مانند آسمانها و ستارگان آنها و همتای عرش و کرسی باشند.
گفت:به راستی که از آنها بزرگترند.(معاذ)گفت:آن گاه پیامبر به حالت
خشمآلود بر او نگریست و سپس گفت:وای بر تو،ای جوان،گناهان تو بزرگتر است یا پروردگارت؟جوان به چهره برخاک افتاد در حالی که میگفت:منزّه است پروردگارم،هیچ چیز از پروردگارم بزرگتر نباشد،ای پیامبر خدا،پروردگارم از هر بزرگی بزرگتر است، /11 پس پیامبر(ص)گفت:آیا گناه بزرگ تو را جز پروردگار بزرگ میآمرزد.جوان گفت:نه به خدا،ای پیامبر خدا.سپس جوان خاموش شد، آن گاه پیامبر(ص)بدو گفت:وای بر تو،ای جوان آیا یکی از گناهانت را به من نمیگویی؟گفت:چرا،به تو خبر میدهم،من هفت سال گورها را میشکافتم، مردگان را بیرون میآوردم و کفنها را بر میکندم،پس کنیزی از یکی از دختران انصار بمرد،چون او را به گورش بردند و به خاک سپردند و خانوادهاش از نزد او بازگشتند و شب تیره شد من بر سر گور او آمدم،و آن را شکافتم،و او را بیرون آوردم و آنچه کفن بر او پوشانده بودند به در آوردم و او را برهنه بر لبۀ گور نهادم،و روانه شدم،آن گاه شیطان نزدم آمد و شروع به آراستن و زیبا نمودن او برای من کرد و میگفت:آیا شکم و سپیدی وی را نمیبینی؟آیا سرینهایش را نمیبینی؟و هم چنان مرا میگفت تا به سوی آن کنیزک بازگشتم و نتوانستم خویشتن داری کنم تا با او همآغوشی کردم و او را به جای خود رها کردم،ناگاه شنیدم صدایی از پشت سرم میآید و میگوید:ای جوان،وای بر تو از سنجندۀ روز سنجش به قیامت،روزی که من و تو را برپا نگهدارند،هم چنان که تو مرا برهنه در میان لشکر مردگان رها کردی،و از گودالم بیرون کشیدی،و کفنهایم را ربودی،و مرا وانهادی که بدین سان در حسابگاهم بایستم،وای بر جوانی تو از آتش دوزخ.پس نپندارم که هیچ گاه بوی بهشت را بشنوم،ای پیامبر خدا!چه بینی؟پیامبر(ص) گفت:دور شو از من،ای فاسق،به راستی ترسم که از آتش تو بسوزم، چه قدر به آتش نزدیکی!سپس حضرتش(ص)هم چنان این سخن را میگفت، و به او اشاره میکرد تا از برابرش دور شد و برفت.(آن جوان)به مدینه آمد و توشه راهی از آن شهر فراهم آورد و به یکی از کوههای آن جا رفت و در آن به تعبّد پرداخت و جامۀ خشن پوشید و دستهای خود را تا گردن به زنجیر کشید و ندا کرد:
پروردگارا،این بنده تو بهلول است که در برابرت به زنجیر کشیده شده،پروردگارا تو مرا میشناسی و لغزشی را که از من سرزده میدانی،ای سرورم،ای پروردگارم!من از پشیمان شدگانم،به توبه نزد پیامبرت رفتم،او مرا راند و هراسم را افزود،پس به نام تو و جلال تو و عظمت چیرگی و تسلّط تو از تو مسئلت دارم که امیدم را نومید نکنی، ای سرورم،و دعایم را باطل نسازی و مرا از رحمت خود مأیوس نگردانی،پس هم چنان چهل روز و شب همین را میگفت،و چون چهل روز به پایان رسید دستهایش را به آسمان برداشت و گفت:بار خدایا دربارۀ نیازم چه کردی؟اگر دعایم را پذیرفتهای و خطایم را آمرزیدهای به پیامبرت وحی کن،و اگر دعایم را نپذیرفته و خطایم را نیامرزیدهای و عقوبتم را میخواهی هر چه زودتر آتشی بفرست که مرا بسوزاند یا مجازاتی در دنیا که هلاکم گرداند و از رسوایی روز قیامتم برهاند.پس خدای تبارک و تعالی بر پیامبر خود(ص)فرو فرستاد: /11 « وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً -و آن کسان که چون مرتکب کاری زشت شوند». (1)یعنی زنا کنند « أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ -یا به خود ستمی کنند» (2)یعنی ارتکاب گناهی بزرگتر از زنا که شکافتن گور و کفن دزدی است« ذَکَرُوا اللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ -خدا را یاد میکنند و برای گناهان خویش آمرزش میخواهند» (3)میگوید:از خدا ترسیدند و به توبه شتافتند« وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّٰهُ -و کیست جز خدا که گناهان را بیامرزد»، (4)خدای عزّ و جلّ میگوید:ای محمّد!بندۀ من به توبه نزدت آمد و تو او را راندی،به کجا برود و آهنگ کدام کس کند،و از که بخواهد که گناه او را بیامرزد،غیر از من؟سپس خدای عزّ و جلّ گفت:« وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ -و چون به زشتی گناه آگاهند در آنچه میکردند پای نفشرند» (5)میگوید:بر زنا و شکافتن گورها و کفن دزدی نپایند و بدان ادامه ندهند « أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِینَ -پاداش اینان آمرزش پروردگارشان است و نیز
بهشتهایی که در آن نهرها جاری است.در آن جا جاویدانند و چه نیکو است پاداش نیکوکاران». (1)چون این آیه بر پیامبر خدا(ص)نازل شد،بیرون آمد در حالی که آن را تلاوت میکرد و لبخند میزد.آن گاه به اصحاب خود گفت:چه کسی مرا بدان جوان توبه کار راهنمایی میکند؟معاذ عرض کرد:ای پیامبر خدا به ما خبر دادهاند که وی در جایی به فلان و فلان نشانی است.پس پیامبر خدا(ص)با اصحابش روانه شدند تا بدان کوه رسیدند و در جستجوی آن جوان بر آن کوه بالا رفتند،ناگاه جوان را دیدند که میان دو تخته سنگ دستهای خود را به زنجیر بر گردن بسته و به پا ایستاده و چهرهاش سیاه شده و پلکهای چشمش از فرط گریه فرو افتاده است،و میگوید:سرورم آفرینشم را نیکو ساختی و چهرهام را زیبا کردی،کاش میدانستم بر من چه میپسندی،آیا مرا در آتش میسوزانی یا در کنار خود جایم میدهی؟ بار خدایا،راستی را که تو به من بسیار احسان کردی و نعمت بخشیدی،کاش میدانستم که سرانجام من چه میشود؟به بهشتم میکشانی یا به دوزخم میرانی؟ بار خدایا،به راستی که خطای من از آسمانها و زمین و از کرسی پهناور و عرش عظیم تو بزرگتر است،کاش میدانستم خطایم را میآمرزی یا به قیامتم بدان رسوا میکنی؟و هم چنان سخنانی نزدیک به این میگفت و میگریست و خاک بر سر میریخت.پس پیامبر خدا(ص)بدو نزدیک شد و دستهایش را از گردنش بگشود و خاک را از سرش بزدود و گفت:ای بهلول!مژده باد تو را که آزاد شدۀ خدا از دوزخی،سپس حضرتش(ص)به اصحاب خود گفت:این چنین گناهان را جبران کنید که بهلول آنها را جبران کرد،سپس حضرتش(ص)آنچه را خدای عزّ و جلّ دربارۀ او نازل کرده بود تلاوت کرد و او را به بهشت مژده داد.
و از خود میپرسیم:پس از این آیا برای ما درست است که در رحمت خدا را با نومیدی بر خود ببندیم؟ و پس از آن که خدا دری فراخ از رحمت خود بر گناهکاران گشوده،که
1) 67) -آل عمران136/.
همان در امید است،دری دیگر نیز بر آنها گشوده که در توبه و بازگشت به درگاه اوست.
« وَ أَنِیبُوا إِلیٰ رَبِّکُمْ -به پروردگارتان روی آورید.» با ترک شریکان پنداری به جای او،زیرا او تنها و یکتا پروردگار حقیقی آفریدگان است.
« وَ أَسْلِمُوا لَهُ -و تسلیم شوید.» با سرسپردگی و فرمانبرداری،زیرا خشنودی و امر و نهی خداست که شایسته است در شخصیّت انسان تأثیر گذارد،امّا عوامل دیگر همچون دارایی و سلطه و آنچه به نام حتمیّات نامیده میشود،واجب است که از تمام آنها درگذشت، و آن روی آوردن و این سرسپردن باید از روی آگاهی و هشیاری تمام به ضرورتشان صورت گیرد نه به سبب بازگرداندن عذاب الهی زیرا این دو بدان هنگام سودی نمیرسانند.
« مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذٰابُ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ -پیش از آن که عذاب فرا رسد و کسی به یاریتان برنخیزد.» وقتی که خدایان دروغین برساخته نتوانند عذاب خدا را از شما دور کنند.
[55]
« وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ -از بهترین چیزی که از جانب پروردگارتان به نزدتان نازل شده است پیروی کنید.» مفسّران در معنی«احسن-بهترین»اختلاف نظر بسیار کردهاند،برخی از ایشان گفتهاند:همانا احسن همان ناسخ است به دلیل گفتۀ خدای تعالی در سورۀ بقره:« مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا -هیچ آیهای را منسوخ یا ترک نمیکنیم مگر آن که بهتر از آن یا همانند آن را میآوریم»، (1)و ابن عباس گوید:«یعنی از حلال و حرام،و امر و نهی،و وعده و تهدید،پس کسی که آنچه را بدان امر شده انجام دهد و نهی شده را ترک کند،از بهترین پیروی کرده
1) 68) -البقرة106/.
است». (1)
چنان که به نظر من میرسد این آیه احتمال سه معنی را دارد که هر سه مهمّ است:
معنی نخست:همان شناخت تکالیف واجب و انجام دادن آنها به بهترین و برترین صورت است به دلیل گفتۀ خدای تعالی:« اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً -آن که مرگ و زندگی را بیافرید،تا بیازماید که کدام یک از شما به عمل نیکوتر است». (2)
برای نزدیک ساختن این اندیشه به ذهن گوییم:انسانی که فرزندش یا شخصی که نزد او عزیز است به بیماری خطرناکی دچار میشود،برای درمان بیمار هر پزشکی را نمیجوید بلکه به جستجوی بهترین پزشک ممکن میپردازد بدین امید که در زودترین فرصت و به بهترین صورت شفا حاصل شود،و آدمی در زندگی خود با خطری سرنوشتی که همان آتش دوزخ است روبرو است،و شایسته است که برای رهانیدن خود از گزند آن بر واجبات و مستحبات آگاهی داشته باشد و آنها را به بهترین صورت انجام دهد،و چرا نه؟در حالی که در حدیث آمده است:
«دانایان هلاک میشوند مگر آنهایی که عمل کنند،و عمل کنندگان هلاک میشوند مگر آنهایی که در عمل خود اخلاص ورزند،و اخلاص ورزان نیز در معرض خطری بزرگند».
معنی دوم:در اوایل این سوره در تفسیر گفتۀ خدا:« اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ -آن کسانی که به سخن گوش میدهند و از بهترین آن پیروی میکنند» (3)اشاره شده است که تمام قرآن نیکو است،ولی نسبت به شرایط هر شخص و عصر او«نیکوترین»تفاوت میکند،و بر سبیل مثال:نماز و روزه و حج و جهاد و...و...تمام اینها بر مردم واجب است ولی بر هر کسی یکی از این
واجبات بیش از دیگر افراد و افزونتر از واجبات دیگر تأکید دارد.پس تاجر سزاوار است که بیش از دیگر مردم به آیات تجارت و داد و ستد نزدیک و آشنا باشد،در حالی که برای رزمنده بهتر آن است که آیات جهاد و پیکار را نیک بشناسد،و برای قاضی شناخت احکام قضا و حدود و آنچه بدین زمینه مربوط میشود بهتر است،و همچنین است /11 نسبت به شرایط و اوضاع و احوالی که شخص را در برگرفته که این عوامل«بهتر»را برای او معیّن و مشخص میکند،مثلا برای مجاهد در اوضاع لزوم تقیّه آشکار کردن خود بهتر نیست بلکه رازداری و پنهانکاری بهتر است،بنا بر این موقعیّت انسان و شرایط محیط هستند که بهتر را معیّن میکنند.
معنی سوّم:توحید ناب که برترین چیزی است که خدا بر آفریدگانش فرو فرستاده،و بزرگترین چیزی که توحید در آن تجلّی میکند همان پیروی از رهبری مکتبی بر حق و رد کردن رهبریهای منحرف است.و در خبر در تفسیر این آیه آمده است:«از بهترین چیزی که پروردگارتان برای شما فرستاده پیروی کنید». (1)
فرمود:
«آن قرآن و ولایت امیر المؤمنین و ائمه علیهم السلام است».
قرآن پس از نهی از یأس،و دعوتش به روی آوردن و تسلیم شدن به خدا،و سرانجام تأکیدش بر پیروی از بهتر،پیامدها و اهمیّت این اندرز را نسبت به انسان برای ما بیان میکند و میگوید:
« مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذٰابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ -پیش از آن که به ناگاه و بیخبر عذاب بر شما فرود آید.» پس این انسان که در طریق گمراهی پی میسپارد،و در ارتکاب گناهان و جرایم بزرگ زیادهروی میکند،روی آوردن و تسلیم شدن به خدا و پیروی از بهترین را رد میکند،به زودی انواع عذاب را به سوی خود خواهد کشاند و تیغی بر خود فرود خواهد آورد،نه از آن رو که هشدار و علامات خطری را که بر آن دلالت
1) 72) -البرهان،ج 4،ص 79.
دارد از بین برده بلکه برای بسیار پرداختن او به گناهان و پافشاری بر آن که کمترین اسباب معرفت و شناخت را که همان شعور باشد از انسانی که در ژرفای بیخبری و گمراهی به سر میبرد سلب میکند.
[56]
این در دنیا،امّا در آخرت آن جا که حقایق بر انسان کشف میشود، زیرا او به بالاترین مراحل هشیاری و شعور میرسد،چیزی نمیماند که او از حسرت آب شود،آن گاه که آنچه را خدا برای مؤمنانی که از فرصت زندگی دنیا بهره بردهاند،به عنوان پاداش آماده کرده است،در حالی که او از استفاده از این فرصت گرانبها غافل مانده است،و نیز هنگامی که عذابی را که خدا برای کافران و مشرکان و ستمکاران آماده کرده است چنین میشود.
« أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ -تا کسی نگوید:ای حسرتا بر من که در کار خدا کوتاهی کردم.» با زیادهروی در گناهان و کوتاهی در واجبات و انجام دادن کارهای نیک.بنا بر این واجب است که از فرصت خود در زندگی بهره جوییم،و به راستی خوشبخت کسی است که از تجربۀ دیگر اندرز گیرد.
پس اگر دیگری مقصّر از دنیا رفته و در نتیجه هلاک شد و حسرت کشیده ما هنگامی که هنوز اندرزگیری سودمند است از وضع او اندرز بگیریم،زیرا چون مرگ فرا رسد ما نمیتوانیم هیچ چیز از بیش و کم وضع خود را تغییر دهیم.
هنگامی که انسان پس از مرگ به بالاترین مراحل دانش و آگاهی که همان علم یقین است میرسد دامنۀ گمراهی و کجروی خود را از حق کشف میکند.
« وَ إِنْ کُنْتُ لَمِنَ السّٰاخِرِینَ -و از مسخره کنندگان بودم.» یعنی من از مسخره کنندگانی بودم که حق و اهل و پیروان آن را به مسخره میگرفتند.
[57]
خدا مسئولیّت هدایت انسان را بر عهدۀ شخص او میگذارد،با بهرهجویی از نشانهها و آیات ذات متعال خود،خواه آنچه در عالم هستی تجلّی
میکند یا آیاتی که در رسالتهای او برای مردم جلوهگر میشود.
« أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّٰهَ هَدٰانِی لَکُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِینَ -یا بگوید:اگر خدا مرا هدایت کرده بود،بیگمان من از پرهیزگاران میبودم.» بلی،خدا تمام اسباب هدایت را همچون آیات و مصلحان به وفور به انسان ارزانی میدارد،امّا اگر آدمی خود آنها را نپذیرد وی را به برگزیدن حق در زندگی دنیا مجبور نمیسازد،زیرا دنیا سرای آزمون و امتحان است،وانگهی درست نیست که انسان انتظار داشته باشد هدایت خود به خانۀ او بیاید بلکه واجب است او به جستجوی آن پردازد و مسئولیّتهایش را بر عهده گیرد.
و از این آیه در مییابیم که بعضی از مردم بدین بهانه متوسّل خواهند شد،و خدا بیان میکند که آن بهانه و توجیه در پیشگاه او مردود است،هر گاه هدایت خواستی راهش همین است که بر یأس و نومیدی چیره شوی،و روی به درگاه خدا آوری و پیش از رسیدن عذاب یا مرگ بدو سرسپاری و تسلیم شوی،و راه حق و بهترین چیزی را که نازل شده است پیروی کنی.اگر چنین کردی هدایت یافته خواهی بود،امّا راههای دیگر از قبیل انتظار ساده و بیکوشش یا پیروی از راههای منحرف در زندگی،یا هماهنگی و دنبالهروی از رهبری طاغوت یا پافشاری بر گناه با ستیزه یا نومیدی،تمام این راهها به گمراهی منتهی میشود.
[58]
انسان ناگزیر باید قضیّهای مهم و قاطع را در مورد زندگی دنیا بداند و بشناسد،و آن این است که تنها فرصت او که میتواند در آن خود و ارادهاش را بیازماید همین است،پس اگر در این دنیا و در این آزمایش ناکام شود و شکست بخورد در آخرت نیز ناکام خواهد شد،و اگر در این جا کامیاب شود در آن جا نیز به نسبت شکست یا کامیابی خود در این جا،نائل خواهد آمد.
« أَوْ تَقُولَ حِینَ تَرَی الْعَذٰابَ -یا چون عذاب را ببیند،بگوید.» کسی که هنگامی که نسبت به حق کفر میورزید به دیدۀ بصیرت عذاب را نمیدید.
« لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ -اگر بار دیگر به دیگر باز
میگشتم از نیکوکاران میشدم.» بدین سان قرآن تأکید بسیار خود را بر اهمیّت احسان و نیکوکاری تکرار میکند،زیرا احسان والاترین درجهای است که انسان بدان میرسد،بدین لحاظ که احسان نمودار بیرون آمدن انسان از خویشتنیها و خواهشهای خویش به خدمت دیگران است« وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -و آنان که از حرص نفس خویش در امان ماندهاند،هم آنان رستگارند». (1)
[59]
پس از این گریز،به سیاق قرآنی در این سوره باز میگردیم تا پاسخ قرآن را بر آن گفتهها که بر زبان دوزخیان به روز قیامت به تکرار میگذرد بشنویم.
خدای تعالی گوید:
« بَلیٰ قَدْ جٰاءَتْکَ آیٰاتِی -بلی،آیات من بر تو نازل شد،» /11 و در امکان تو بود که از این حسرت و سرزنش در گذری و با زرهی،و به حق هدایت شوی،و از فرصت زندگی دنیا بهرهبری.
« فَکَذَّبْتَ بِهٰا -و تو آنها را دروغ شمردی،» در مرحلۀ نخست، « وَ اسْتَکْبَرْتَ -و گردنکشی و خویشتن بزرگی کردی.» در برابر حقّی که برایت آورده بودند،در مرحلۀ دوّم،و این مرحله از خطرناکترین مراحل نافرمانی است.
« وَ کُنْتَ مِنَ الْکٰافِرِینَ -و از کافران بودی.» آن گاه که چیزی را که برایت آورده بودند به نحو تمام انکار کردی،و این مرحلۀ سوّم.
[60]
مهمترین چیزی را که کافران دروغ میشمارند همان رستاخیز و روز قیامت است،امری که آنها را از تحمّل مسئولیّت دور میسازد،و آیا جز کسی که به روز پاداش ایمان دارد مسئولیّت را تحمّل میکند؟
1) 73) -التّغابن16/.
شاید از همین خاستگاه است که یادآوری قرآن در مورد این روز سترگ آمده است.
« وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللّٰهِ -در روز قیامت کسانی را که بر خدا دروغ بستهاند میبینی.» کسانی را که گمراهی را شایع کردند و به دروغ بر خدا بستند که او به کارهای زشت و ناپسند فرمان میدهد،و از بارزترین مصداقهای عملی دروغ بستن بر خدا آن است که کسی که شایسته پیشوایی و رهبری نیست ادّعای امامت و پیشوایی کند.و در تفسیر این آیه حدیثی است پشت در پشت از سورة بن کلیب از ابی جعفر(ع)که گفت:به او گفتم:(مراد کیست)از این گفتۀ خدای متعال عزّ و جلّ:« اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللّٰهِ... -کسانی که به خدا دروغ بستند...تا آخر آیه»حضرتش(ع)گفت:«آن کس که گفت من امام هستم و امام نباشد»گفتم:
و گرچه علوی فاطمی باشد؟گفت:«و گرچه /11 علوی فاطمی باشد».گفتم:و گرچه از پسران علی بن ابی طالب باشد؟گفت:«و گرچه از پسران علی بن ابی طالب باشد». (1)پس بر انسان واجب کند هیچ چیزی را که حق ندارد ادّعا نکند،و گرنه مرتکب حرام شده،و اگر ادّعای انسان شناختن علم پزشکی باشد سبب کشتن دهها تن از مردمی میشود که نزد او درمان جستهاند،و اگر ادّعای او امامت و رسالت به دروغ باشد تمام نظام اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را تباه میکند،پس بر آدمی واجب است که از مشکل ریاست دوستی دست بکشد و به حق سرسپارد و به اهل آن تسلیم شود.
رحمت خدا با تمام گستردگی بیپایانش،دروغگویان را در برنمیگیرد بلکه آنها روز قیامت به صورتی خوار و خفیف به محشر حاضر میشوند.
« وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ -که رویشان سیاه شده است.» با آثار دروغ و نافرمانیها،و در نتیجه با گسستن تابش نور خدا بر آنها
1) 74) -البرهان،ج 4،ص 82.
« وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ -و آن که خدا راهش را به هیچ نوری روشن نکرده باشد،هیچ نوری فرا راه خویش ندارد». (1)
آن گاه سیاق آیه از ما میپرسد و میگوید:
« أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ -آیا مستکبران را در جهنم جایگاهی نیست؟» و ما را میگذارد تا خود بدین پرسش پاسخ دهیم و بگوییم:آری،تا به وجود این جایگاه در دوزخ اقرار کنیم،و از عذابی که خدا برای دروغگویان آماده کرده بهراسیم و تکبّر نکنیم.
وَ یُنَجِّی اَللّٰهُ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا بِمَفٰازَتِهِمْ لاٰ یَمَسُّهُمُ اَلسُّوءُ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (61) اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ (62) لَهُ مَقٰالِیدُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (63) قُلْ أَ فَغَیْرَ اَللّٰهِ تَأْمُرُونِّی أَعْبُدُ أَیُّهَا اَلْجٰاهِلُونَ (64) وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (65) بَلِ اَللّٰهَ فَاعْبُدْ وَ کُنْ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (66) وَ مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ اَلْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ مَطْوِیّٰاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (67) وَ نُفِخَ فِی اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْریٰ فَإِذٰا هُمْ قِیٰامٌ یَنْظُرُونَ (68) وَ أَشْرَقَتِ اَلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا وَ وُضِعَ اَلْکِتٰابُ وَ جِیءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (69) وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمٰا یَفْعَلُونَ (70)
1) 75) -النّور40/.
آیات این درس ما را یادآور روز قیامت میشود که هیچ راهی برای رهایی از گردنههای دشوار و عذاب آن جز به توحید و پرهیزگاری وجود ندارد،امّا شرک به راستی اعمال انسان را به کلّی از میان میبرد گرچه از جانب پیامبر خدا(ص)با وجود عظمت او باشد.
هم چنان که در این آیات تأکیدی بر چیرگی مطلق و هیمنۀ خدا بر هستی مییابیم که ما را به عبادت و تسلیم بیچون و چرا به او فرا میخواند،و بشر چیزی را شریک نمیآورد مگر آن که به هیمنه و چیرگی او گرچه بر بخشی از زندگی اعتقاد داشته باشد،و در واقع بعضی به سازمانها و نظامهای طاغوتها به سبب چیرگی ظاهری آنها بر جامعه گردن مینهند و تسلیم میشوند.
[61]
پروردگار ما در درس پیشین از متکبّرانی با ما سخن گفت که با چهرههای سیاه شده در محشر حاضر میشوند،و در جهنّم درّهای ژرف به آنها اختصاص داده میشود که در آن سختترین گونههای عذاب را میبینند،و این از
چیزهایی است که /11 در نفس هراس بر میانگیزد،پس خدا میخواهد اطمینان و امید را بر بندگان خود درآورد و از این رو مستقیما به آنان وعدۀ نجات از عذاب و آسودگی خیال میدهد.
« وَ یُنَجِّی اللّٰهُ الَّذِینَ اتَّقَوْا بِمَفٰازَتِهِمْ -خدا پرهیزگاران را به سبب راه رستگاری که در پیش گرفته بودند میرهاند.» «المفازة»از فوز و معنای آن نجات و رستگاری است،و مؤمنان به وسیله پرهیزگاری خود نجات مییابند.
« لاٰ یَمَسُّهُمُ السُّوءُ -به آنها هیچ بدی نرسد.» و بدی(یا گزند)کمتر از عذاب است.
« وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ -و از اندوه به دور باشند.» طبیعت آدمی چنین است که چون انسان پاداش کار خود را بیابد و شخصی افزون طلب باشد بیگمان غالبا آن پاداش را اندک میشمارد و معتقد است که کار او از آن بیشتر و بزرگتر بوده است،امّا مؤمنان پاداش خود را افزونتر از کردارشان میدانند و نفوسشان از آن خرسند میشود،و بر کاری که کرده و پیشاپیش فرستادهاند یا انفاق و گذشتی که از مال یا جان خود کردهاند اندوه نمیخورند،زیرا ایشان پاداش خود را به روز قیامت افزونتر میدانند و به راستی نیز آن پاداش به مراتب بیشتر از چیزی است که توقّع داشتهاند،بنا بر این اندوهگین نمیشوند.
[62]
پروردگار ما از خلال قرآن خود را به ما میشناساند.
« اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ -خداست که آفریدگار هر چیزی است،و او نگهبان هر چیز است.» یعنی نگهدارنده و مسلّط و مدبّر،و این آیه اندیشۀ تفویض و وانهادن را که میگوید خدای تعالی چیزها را بیافرید و سپس آنها را به حال خود وانهاد،درهم میشکند.
[63]
« لَهُ مَقٰالِیدُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -کلیدهای آسمانها و زمین از آن اوست.»
هر گونه بخواهد در آن دو تصرّف میکند،و«مقالید»جمیع مقلید یا مقلاد و معنای آن کلید است. /11 پس کلیدهای آسمانها و زمین در دست اوست عزّ و جلّ،و بودن کلیدهای چیزی در دست او دلالت بر آن دارد که در آن چیز و آنچه محتوای آن است دخل و تصرّف میکند.
شاید کلمۀ کلیدها ما را به وجود سنّتها و نظامهایی که بر این هستی حکمرواست دلالت کند،با آن که پروردگار ما فراتر از سنّتها و قوانین و نظامهاست،جز این که او با حکمت خود از خلال آنها بر آفریدگان تسلّط و هیمنه دارد،و برای آن که مؤمنان به ذات متعال او تسلیم شوند،و نشانههای او را پیروی کنند.پس تنها آنانند که در زندگی رستگار و کامیاب میشوند و بهتر از دیگران زندگی را به مصلحت خود رام میکنند و به کار میگیرند.
« وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ -و آنها که به آیات خدا کافر شدهاند زیان دیدگاناند.» و«آیة»همان علامت و نشانه از چیز است،و آیات خدا علامات راهنمایی به حق و صلاح است،و وقتی کافران آنها را رد میکنند و نمیپذیرند گمراه میشوند و به کامیابی و نجات نمیرسند.
[64]
خدا به پیامبر گرامی خود(ص)فرمان میدهد که با آن گروه مبارزه کند و بستیزد.
« قُلْ أَ فَغَیْرَ اللّٰهِ تَأْمُرُونِّی أَعْبُدُ أَیُّهَا الْجٰاهِلُونَ -بگو:ای نادانان،آیا مرا فرمان میدهید که غیر خدا را بپرستم؟» آنها نسبت به خدا جهل میورزند،و هیمنه و تسلّط مطلق او را بر همه چیز و آفریدن آنها را از او نمیدانند و نمیشناسند،و در این گرداب جهل،وقتی بیشتر و ژرفتر غوطهور میشوند که میپندارند همتایانی که به جای او گرفتهاند شایستگی پرستش دارند و به مردم امر میکنند که به آنها سرسپارند و خضوع کنند.
شرط نیست که این همتایان(و بتها)حتما از سنگ باشند،بلکه هر باطلی که انسان بدان سرسپارد و خضوع کند همان است،خواه در اندیشه و فکری نمودار
شود که بدان ایمان دارد یا طاغوتی که بدو سر میسپارد،هم چنان که مراد از عبادت نیز تنها رکوع و سجود و مراسم عبادی خاصّی نیست که انسان در برابر هر کس که شریک خدا گرفته انجام میدهد،بلکه کمک کردن به آنها و فرمانبرداری از آنها و حتی خشنودی روانی نسبت به آنها عبادت شمرده میشود،و بر مؤمن واجب است که تمام اینها را پس براند.
[65]
آن گاه خدا موضعگیری قاطع نسبت به شرک و مشرکان را بیان میکند،و پیامبر خود(ص)را با تهدیدی حقیقی بر حذر میدارد،به این که اگر فرض شود او به خدا شرک آورده جزای او همچون دیگر مردم خواهد بود.و وقتی که پروردگار ما خطاب خود را به نزدیکترین مردم به خود که همان پیامبر محمّد(ص) است با وجود عصمت و دور بودن از گناه،اختصاص میدهد برای آن است که به ما بیان کند که شرک نزد ذات متعال او بزرگترین گناهان است.
« وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ -به تو و پیامبران پیش از تو وحی شده است که اگر شرک بیاوری کردارت ناچیز گردد،» زیرا اعمال انسان وقتی پذیرفته خواهد بود که چارچوب کلّی آن چارچوبی توحیدی باشد،اما اگر در حالی که شرک میآوری اعمالی شایسته انجام دهی هرگز سودی به تو نمیرساند.
« وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ -و حتما خود از زیان دیدگان خواهی بود.» این نتیجۀ طبیعی ناچیز شدن عمل است،زیرا آنچه برای انسان رستگاری و کامیابی میآورد همان کردار شایسته است و هنگامی که آن کردار ناچیز و بیارزش گردد کامیابی چگونه حاصل شود؟ شاید این آیه از هراس انگیزترین آیات قرآن کریم باشد که در این درس در مقابل امید بخشترین آیات آمده و آن گفتۀ خدای تعالی است که:« قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ -بگو:ای بندگان من که بر زیان خویش زیاده
رفتهاید،از رحمت خدا مأیوس مشوید.زیرا خدا همۀ گناهان را میآمرزد.اوست آمرزندۀ مهربان». (1)
اجتماع این دو آیه در یک سوره در سیاق توازن قرآنی دقیق وارد میشود،به گونهای که خوانندگان آن با معادلهای دقیق سر و کار دارند که دو طرف آن بیم است و امید.
چه سان این آیه از هراس انگیزتر آیات نباشد،در حالی که به انسان هشدار و بیم میدهد که او دهها سال کردارهای شایسته انجام داده ولی به سبب شرک آوردنش بینتیجه بوده است،و از مصادیق شرک آوردنش تسلیم و سرسپردگی او به حکمران ستمگر است؟! /11 [66]
در مقابل دعوت خدا از پیامبر خود و در نتیجه فراخواندن هر مؤمن به ردّ شرک در دو آیۀ پیشین،این آیه وی را به عبادت خدا،به تنهایی،و شکرگزاری بدو برای توفیق عبادتی که به وی داده دعوت میکند،زیرا این توفیق از بزرگترین نعمتهای خدا بر انسان است.
« بَلِ اللّٰهَ فَاعْبُدْ وَ کُنْ مِنَ الشّٰاکِرِینَ -بلکه خدا را بپرست و از سپاسگزاران باش.» در مقدّم آوردن کلمۀ«اللّٰه»(که مفعول له است)بر فعل و فاعل(که فاعبد باشد)دلالت بر آن است که این عبادت باید ناب و منحصر به خدا به تنهایی باشد،و این شبیه مقدّم آوردن ضمیر منفصل«ایّاک تو را»که مفعول است بر فعل و فاعل«نعبد میپرستیم»در سورۀ الحمد است،امّا شکری که بدان امر شده، سپاسگزاری بر عبادت خداست که جز به توفیق خدا ممکن نمیشود،یا سپاسگزاری بر تمام نعمتهای خداست.
[67]
سپس-و به صورتی دیگر-قرآن ضرورت عبادت خدا را به ما تأکید میکند،عبادتی که در نتیجۀ شناخت او عزّ و جلّ صورت گیرد.مشرکان و
1) 76) -الزّمر52/.
کافران غیر از خدا را به سبب جهلشان نسبت به خدا و قدرت او به پرستش گرفتهاند.امری که آنها را بر آن داشته که ارزیابی خود را از او کمتر از مقام او که مقام ربوبیّت و پروردگاری است انجام دهند:
« وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ السَّمٰاوٰاتُ مَطْوِیّٰاتٌ بِیَمِینِهِ -خدا را نسنجیدند آن چنان که شایان سنجش اوست.و در روز قیامت،زمین یک جا در مشت اوست و آسمانها درهم پیچیده،در دست راست(دید قدرت)او.» (1)در آن دو و در هر که و هر چه از آفریدگان بر آن دو هست،هر گونه بخواهد تصرّف میکند.پس این زمین با حجم بزرگش در نظر ما،و آسمانهای هفتگانه که «گم شود خرد در انتهای آن»و خیال از تصوّر فراخنایش بازماند،تسلّط و هیمنۀ او بر یکی از آن دو شبیه تسلّط انسان است بر قطعه سکّهای کوچک که در مشت او باشد،و دیگری شبیه به برگی است پیچیده و لوله شده در دست راست او.شک نیست که«مشت»ذات متعال او همچون«دست راست»او به معنی اندامهای خدای سبحان نیستند بلکه این دو تعبیر رمز و نمادی از قدرت و ارادۀ اوست،همان گونه که دست رمز و نماد نیروی انسان است،و پروردگار ما این تشبیهات مجازی را برای نزدیک ساختن /11 به ذهنهای ما به کار میبرد و اگر قدرت خود را چنان که هست توصیف کند هرگز خرد ما آن کنه آن را در نمییابد.
« سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ -منزّه است و برتر از هر چه شریک او میپندارند.» از سببهای شرک آوردن انسان این است که شناختی از خدا ندارد،پس با عقل محدود خود او را همچون خویش ناتوان و محدود تصوّر میکند،و میپندارد که به راستی او برای گرداندن و تدبیر امور و شؤون آفریدگان نیاز به شریکانی دارد،و پروردگار از این تصوّرات منزّه و مبرّاست،و از این رو قدرت او نیاز به شریکان
1) 77) -الزّمر/صدر همین آیۀ 67.
ندارد،و به هر حال برای ما جایز نیست که بدو شرک آوریم.
در خصوص این آیه امام باقر(ع)گوید:
«همانا خدا به وصف در نیاید،و چگونه به وصف درآید که خدا در کتاب خود گفته است« وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ -خدا را نسنجیدند آن چنان که شایان سنجش اوست» (1)پس با هر اندازهای توصیف شود خود از آن بزرگتر باشد». (2)
از سلیمان بن مهران آمده است که گفت:ابا عبد اللّٰه(ع)را از گفتۀ خدای عزّ و جلّ پرسیدم« مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ... -خدا را نسنجیدند...تا پایان آیه» گفت:«یعنی ملک او را که احدی با او آن ملک را«مالک نیست»و«قبض الی اللّٰه»در جایی دیگر به معنی خودداری و منع است و بسط از اوست،و عطا کردن و وسعت بخشیدن« ...وَ اللّٰهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -و خدا ببندد (تنگدستی دهد)و بگشاید(توانگری دهد)و شما به سوی او بازگردانده میشوید» (3)یعنی عطا میکند و جلوگیری میکند،و«قبض از او»عزّ و جلّ در وجهی دیگر«اخذ گرفتن»است،و گرفتن در وجه پذیرفتن و قبول است چنان که گفت:« وَ یَأْخُذُ الصَّدَقٰاتِ -و صدقهها را میگیرد» (4)یعنی آنها را از شایستگانش میپذیرد و بر آن پاداش میدهد،پس گفتۀ او عزّ و جلّ« وَ السَّمٰاوٰاتُ مَطْوِیّٰاتٌ بِیَمِینِهِ -و آسمانها پیچیده در دست راست اوست»؟ (5)گفت:
«الیمین دست است،و مراد از دست قدرت و قوّت باشد،و تفسیر گفته او عزّ و جلّ « وَ السَّمٰاوٰاتُ مَطْوِیّٰاتٌ بِیَمِینِهِ -و آسمانها پیچیده در دست راست اوست» یعنی به قدرت و قوّت اوست». (6)
[68]
قرآن ما را به یکی از مظاهر قدرت و چیرگی مطلق خدا راهنمایی
میکند،و آن وقتی است که در صور میدمند /11 و بر اثر آن تمام آفریدگان در کمتر از یک چشم برهم زدن بیهوش میشوند،و کسی به هوش نمیماند مگر بعضی از مردم که فرشتگان آنها را از آن دمیدن محافظت میکنند و شاید شهیدان در میان ایشان باشند.
« وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ -و در صور دمیده شود.پس هر که در آسمانهاست و هر که در زمین است -جز آنها که خدا بخواهد-بیهوش میشوند.» پس از این دمیدن دمیدنی دیگر است که به سبب آن زندگی در همه روان میشود.
« ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْریٰ فَإِذٰا هُمْ قِیٰامٌ یَنْظُرُونَ -و بار دیگر در آن دمیده شود، ناگهان از جا برمیخیزند و مینگرند.» «نظر»در این جا به یکی از این دو معنی برمیگردد:یا به معنی نگریستن متعارف است،چه با دمیدن نخستین تمام حواسّ انسان میمیرد و سپس دیگربار به طبیعت خود برمیگردد و از میان حواس حس بینایی نیز برمیگردد.یا به معنی انتظار کشیدن است،زیرا در دمیدن دوم برای پاداش برمیخیزند که یا به بهشت روند یا به دوزخ،و این امری است که همه را بر آن میدارد که منتظر و نگران حکم صادر دربارۀ خود باشند،همچون گفتۀ خدای تعالی:« وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ -من هدیهای نزدشان میفرستم و مینگرم که قاصدان چه جواب میآورند». (1)
از این آیه همچنین معلوم میشود که مردم دو بار میمیرند،یک بار در دنیا و یک بار پس از حساب هنگام نخستین دمیدن صور،و این به نوبۀ خود گفتۀ خدای تعالی را در حکایت از مشرکان تفسیر میکند:« قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ
1) 83) -النمل35/.
-گویند.ای پروردگار ما،ما را دو بار میرانیدی و دو بار زنده ساختی». (1)
هم چنان که احتمال دارد مردن در دمیدن نخست مخصوص کسانی باشد که در حین آن موجودند و هنوز نمردهاند،در حالی که زندگی یافتن از دمیدن دوم شامل همگان میشود.
[69]
سیاق سوره ما را به جانبی دیگر از روز قیامت میکشاند،آن گاه که زمین از پرتو نور خدا روشن میشود /11 و ترازوها را برای حسابرسی عادلانه مینهند و اعمال مردم را که خدا به دانش خود آمار گرفته و بر شمرده پاداش مناسب میدهند.
« وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا -و زمین به نور پروردگارش روشن شود.» پروردگاری که آن را آفریده و از خلال آن آفرینش جلال و عظمتش جلوهگر میشود،خدا در آفرینش خورشید و ماه تجلّی کرده است،و آن گاه در ابداع نوری که در آن روز زمین بدان وسیله بدرخشد تجلّی میکند.
در اخبار از مفضّل بن عمر آمده است که گفت:شنیدم ابو عبد اللّٰه(ع) میگفت:
«چون قائم ما برخیزد،زمین به نور پروردگارش روشن شود،و تیرگی از میان برود». (2)
و شک نیست که نهضت و برپای خاستن امام حق و پیامدهای آن از برپا شدن حکومت عدل الهی از بارزترین تجلّیات نور اوست،سبحانه و تعالی،مگر نه آن که پیامبران و رسولان و اولیاء نور خدا در زمینند؟ « وَ وُضِعَ الْکِتٰابُ -و کتاب را بنهند.» تا خدا به حساب اعمال مردم برسد،و کتاب در این جا همان تراز و مقیاس است.و از این نکته در مییابیم که چیزها در آخرت از حالت معنوی خود به صورت مادّی دگرگون میشوند.پس کتاب که همان میزان حق و باطل است،و در دنیا
میان این دو فرق هست،در آخرت به ترازویی محسوس تبدیل میشود که مردم آن را میبینند.
« وَ جِیءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَدٰاءِ -و پیامبران و گواهان را بیاورند،» و ایشان ترازویی دیگر برای شناخت حق و باطل و حسابرسی مردمند، پیامبران با عصمت /11 و رفتار نمونهای خود ترازویند،در حالی که شهدا به سبب موضعگیریها و گواه بودنشان در اجتماعات خود که در پیشاپیش آنها بودهاند تراز و میزان محسوب میشوند،و شاید شهدا در این جا شاملتر و فراگیرتر از آن است که آن را به کسانی که برای حق جهاد کرده و در خون خود خفتهاند منحصر کنیم،بلکه هر کسی است به حق پیوسته و ملتزم آن بوده و بر مردم حجّت شده است.پس ایّوب(ع)حجّت است بر کسانی که در برابر گرفتاری و آزمون میگریزند،و یوسف(ع)حجّت است بر کسانی که به زیبایی خود مینازند،هم چنان کسانی که ضدّ ترور و سختگیری طاغوتان و گردنکشان میشورند و پیشروی میکنند بر نشستگان و سر به زیر افکندگان وامانده حجّت هستند.
و آن گاه که این دو ترازو را حاضر آورند مردم را به آن دو(انبیا و شهدا) حسابرسی کنند و حق در آن دو جلوهگر شود.
« وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ -و در میان مردم به حق داوری شود و بر کسی ستم نرود.» نبودن ستم نتیجۀ مترتّب بر حقّانی و عقلانی بودن مقیاسهاست،و به راستی قاضی عادی به سبب پیروی خود از باطل در قضاوتش ستم میکند،و تا وقتی امر چنین است،پس این مردمند که اگر محکوم به عذاب شوند خود به سبب مخالفتشان با حق بر خویش ستم کردهاند.و خدا در این باره گوید:« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ النّٰاسَ شَیْئاً وَ لٰکِنَّ النّٰاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ -خدا به مردم هیچ ستم نمیکند ولی مردم خود به خویشتن ستم میکنند». (1)
1) 86) -یونس44/.
[70]
آن گاه خدا عدالت خود را در حسابرسی تأکید میکند.
« وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ -پاداش هر کس به کردارش به تمامی ادا میشود.» پرسش این است:چرا خدا نگفت:«و وفی کلّ شخص»یا«و وفی کلّ انسان»و صیغۀ«وفّیت-به تمامی ادا میشود»را به کار برد؟و جواب چنان که به نظر میرسد این است که خدای تعالی میخواهد حقیقتی مهم را بیان کند،و آن این است که انسان را تنها بر اساس اعمال ظاهری که با اندامها و حواس خود انجام داده حسابرسی نمیکنند،بلکه او پاداش خود را-خواه خیر یا شرّ و حتی اعمال نفس خود و تصرّفات نفسانی خویش را-بر اساس اندیشه و دوستی و دشمنی خود (نسبت به هر کس و هر چیز)دریافت میکند،و حساب خدا بر نادانی یا گمانها و پندارها مبتنی نیست بلکه بر علم مطلق خدا استوار است.
« وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمٰا یَفْعَلُونَ -و او به کارهایی که میکردهاند آگاهتر است.» علم خدای تعالی از علم انسان نسبت به خویشتن و بلکه حتی از حساب فرشتگان نگهبان دقیقتر است،زیرا بشر در حسابهای خود در معرض فزونی و کاستی قرار دارد،و این به سبب قرار داشتن او زیر تأثیر عواملی بسیار همچون غفلت و فراموشی و نادانی و جز آنهاست،و برای این که بعضی کارهای انسان برای پوشیده ماندن راز او حتی از فرشتگان گماشته بر او نیز پنهان نگه داشته میشود.
وَ سِیقَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ جَهَنَّمَ زُمَراً حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِ رَبِّکُمْ وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا قٰالُوا بَلیٰ وَ لٰکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ اَلْعَذٰابِ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (71) قِیلَ اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَبِئْسَ مَثْوَی اَلْمُتَکَبِّرِینَ (72) وَ سِیقَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی اَلْجَنَّةِ زُمَراً حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِینَ (73) وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی صَدَقَنٰا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا اَلْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ اَلْجَنَّةِ حَیْثُ نَشٰاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِینَ (74) وَ تَرَی اَلْمَلاٰئِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ اَلْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِیلَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (75)
71[زمرا]
:جمع زمره که همان فوج و گروه است،یعنی فوج فوج به پیش رانده میشوند،هر فوجی مشتمل بر کسانی که کارهایی مشابه کردهاند،مانند زناکاران و قماربازان و همچنین دیگر گروهها.
در این درس کلمۀ«الزّمر گروهها»که این سوره بدان نامیده شده تکرار میشود.این کلمه دو بار آمده است،یک بار هنگام سخن گفتن از کافران،و
دیگر بار هنگام سخن گفتن از مؤمنان،و این نشان میدهد که هر یک از این دو دسته به صورت گروهی و دسته جمعی به سرنوشت خود محشور میشوند.
شاید این سوره از آن رو بدین نام خوانده شده،و قرآن دو بار بر این نام تأکید کرده است،تا طبیعت تأثیر گذاری و همکاری میان فرزندان جامعه را به ما بفهماند، پس مردم مطابق با اعمال و وابستگیهاشان به دوزخ یا بهشت رانده میشوند،و این مقیاس اساسی در زندگی انسان است،پس وقتی آدمی بخواهد خود را بشناسد،یا بخواهد دیگران او را بشناسند،بر او و بر دیگران تکلیفی نیست مگر آن که کسانی را که او از نظر اجتماعی و علمی به آنها وابسته است بشناسند،اگر آنها مردمی صالح بودند وی نیز از آنان و صالح است،و اگر منحرف بودند او نیز چنان است.
احادیث مروی تأکید میکند که همانا شناختن مردان به شناختن کسانی که پیرامونشان را گرفتهاند کامل میشود. /11 پس شناختن رهبر به اطرافیان او،و جوان به یارانش،و نظام به کارکنان در آن،و دولت به کسانی از طبقات اجتماع که از آن پشتیبانی میکنند کامل میشود و صورت میگیرد.
سلیمان(ع)گفت:
«دربارۀ مردی هیچ داوری نکنید مگر آن که بنگرید که با چه کس همنشینی میکند،زیرا مرد را به همانندان و دوستانش شناسند و به یاران و برادرانش نسبت دهند». (1)
امام علی(ع)در سفارش به پسر خود حسین-علیهما السلام-گوید:
«با اهل خیر همنشینی کن تا از آنان باشی،و از اهل شرّ دوری گزین تا از آنها متمایز باشی». (2)
پس زندگی فردی و پراکنده نیست،بلکه به صورت گروهی و جنس به جنس(زمرا زمرا گروه گروه)جریان دارد،و اگر خود شخصی را نشناسی
میتوانی با شناختن گروهی که او به آنها وابسته است او را بشناسی،و این حقیقت را قرآن در بسیاری از جایهای خود تأکید کرده و به صیغهها و الفاظ مختلف آورده است،همچون مخاطب ساختن مردم به صورت گروههای گرد آمده:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا -ای کسانی که ایمان آوردهاید...»در وصف مؤمنان،و« اَلَّذِینَ کَفَرُوا - آنان که کفر ورزیدند...»در وصف کافران،و همچنین مردان و زنان منافق،و مردان و زنان شکیبا و صابر...تا پایان.
[71]
« وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ جَهَنَّمَ زُمَراً -و کافران را گروه گروه به جهنم برانند.» یعنی گروههایی را بر اساس تجانس و همسانی اعمالشان فرشتگان عذاب پیش میرانند.
« حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا -چون به جهنّم رسند درهایش گشوده شود.» /11 درهای هفتگانۀ دوزخ،هر گروهی از دری وارد میشود،و«درها»به معنی درهای عذاب است که هر بخشی از جهنّم متضمّن گونهای عذاب است.
در الخصال از امام صادق از جدش-علیهما السلام-آمده است:
«دوزخ را هفت در است،دری که فرعون و هامان و قارون از آن وارد شوند،و دری که مشرکان و کافرانی از آن درآیند که به اندازۀ چشم برهم زدنی مؤمن نشدهاند،و دری که بنی امیّه از آن درآیند و مخصوص آنهاست و همان باب لظی( در شعلههای سرکش،به طبقۀ پنجم دوزخ)باشد،و در سقر(طبقۀ سوّم دوزخ)است،و در هاویه(طبقۀ ششم دوزخ)است که هفتاد خزان بر آنها آتش دمد و هر بار که هفتاد خزان آتش دمید،لهیبی سخت بر آنها دمد که به مدت هفتاد خزان بر فراز آن فوّاره آتش پرتابشان کند،سپس هم چنان هفتاد خزان بر آنها آتش دمد و همواره بدین سان جاودانه و همیشه در دوزخ بمانند،و دری که آنان که نسبت
به ما کینه ورزیدند و با ما جنگیدند و ما را تحقیر کردند از آن درآیند،و همانا به راستی،از بزرگترین و آتش خیزترین درها باشد». (1)
هنگامی که هر یک از گروهها از در مخصوص به خود درآید نگهبانان دوزخ با آنان با سرزنش و پرسش روبرو شوند.
« وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِ رَبِّکُمْ -و نگهبانان آتش گویند:آیا پیامبرانی از خود شما بر شما مبعوث نشدند تا آیات پروردگارتان را برایتان بخوانند؟» از یک سو رسولان بودند که خود نزد شما آمدند و این نعمتی است بزرگ که خدا هدایت کنندهای در جامعه مبعوث میکند،و از سوی دیگر ایشان با شما بیگانه نبودند بلکه در میان جامعۀ شما میزیستند و به زبان شما سخن میگفتند،و از جهت سوّم رسالت پروردگارتان را برای شما میآورند و آیه به آیه شما را هدایت میکردند.
« وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا -و شما را از دیدار چنین روز بترسانند؟» این،در صورتی که از ایشان پیروی میکردید برای راهنمایی شما و نجاتتان از دوزخ کافی بود.
و دوزخیان پاسخی بر ردّ این حجّتهای رسا نداشتند جز این که، « قٰالُوا بَلیٰ -گفتند:بلی،» پس رهیابی،در صورتی که عملا آن را میخواستند ممکن بود.
« وَ لٰکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذٰابِ عَلَی الْکٰافِرِینَ -ولی،بر کافران عذاب محقّق شده بود.»
1) 89) -نور الثقلین،ج 4،ص 504،در مورد این حدیث شایان اشاره است که کسانی که ذکر شدهاند برجستگان ملازم درهای هفتگانه بودهاند و گرنه هر کس که در عمل با آنها تجانس داشته نیز با آنها وارد دوزخ میشود،و ذکر کلمۀ«هفتگانه»برای بیان تخصیص و فزونی درهاست نه منحصر بودن آنها بدین هفت در و آن گروهها.
به راستی در توانایی انسان هست که به اختیار خود به خدا کفر ورزد،ولی پس از آن در اختیار بر او بسته میشود،و بعضی میکوشند کفر خود را چنین توجیه کنند که در آینده از آن توبه خواهند کرد،همچون عمر بن سعد که با قتل امام حسین(ع)کفر را برگزید و آن گاه سرود:
گویند که خدا آفرینندۀ بهشت و دوزخ و شکنجه و زنجیر نهادن بر دو دست است.
اگر در آنچه میگویند راست گفته باشند من از دو سال دیگر به خدای رحمان توبه خواهم کرد.
این از خطرناکترین چیزها برای بشر است که کجروی را اختیار میکند سپس دل خود را خرسند میسازد که در آینده توبه خواهد کرد بی آن که سنّت خدا را در زندگی درک کرده باشد که عبارت از این است که انسان به آزادی،خود راهی را برگزیده و با کمال ارادۀ خویش تصمیمی میگیرد،ولی پس از آن نمیتواند از آن تصمیم برگردد و از آن تنگنایی که به سبب گزینش بد بدان گرفتار شده بیرون آید.همچون کسی که خود را از فراز قلّهای بلند به زیر میافکند و آن گاه خود را از آن که دیگر بالا رود عاجز مییابد،پس سقوط به اختیار او بوده ولی هر چه بکوشد امکان بالا رفتن ندارد.
قرآن این اندیشه را به الفاظ متعدد در آیات خود تعبیر میکند،گاه آن را به نام مهر نهادن بر دلها و گوشها مینامد« خَتَمَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلیٰ سَمْعِهِمْ -خدا بر دلهایشان و گوششان مهر نهاده»، (1)و گاه باز گرفتن روشنائیش میخواند« ذَهَبَ اللّٰهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُمٰاتٍ لاٰ یُبْصِرُونَ -خدا روشنایی از آنان بازگرفت و نابینا در تاریکی رهایشان کرد». (2)و گاه آن را /11 به نام سزاوار گمراهی بودن مینامد« وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاٰلَةُ -و بر بعضی از آنها
گمراهی مقرر گشت» (1)یا به تحقق پذیرفتن کلمۀ(عتاب)خدا« کَذٰلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی الَّذِینَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ -پس سخن پروردگار تو دربارۀ عصیانگران که گفت:اینان ایمان نمیآورند،به حقیقت پیوست» (2)و نیز قرآن از این امر چنین تعبیر میکند که بر چشمان پرده پوشانده« وَ جَعَلَ عَلیٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّٰهِ -و بر دیدگانش پرده افکند،اگر خدا هدایت نکند چه کسی او را هدایت خواهد کرد». (3)یا افکندن پردهها بر دلها« وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ -و بر دلهایشان پردهها افکندهایم تا آن را در نیابند» (4)و این و آن تعبیرها همه اشاره بدان دارد که وقتی انسان بر کجروی و گمراهی اصرار ورزد خدا ارادۀ رهیابی را از او سلب میکند و آدمی خود را سرشته بر فساد و استمرار در راه باطل مییابد.
به راستی،اختیار و اراده و آزادی از بزرگترین نعمتهای خدا بر انسان است، و هنگامی که پروردگارش آن را از او سلب کند با چه چیز حق را بر باطل و آینده اخروی را بر زمان حال دنیوی برگزیند؟ سزاوار شدن کافران به کلمۀ عذاب به سبب ناسپاسی آنها نسبت به آزادی و تباه ساختن فرصت اختیار و به گزینی بر خویشتن است.
[72]
از آن جا که کلمۀ عذاب به سبب کجروی آنها در دنیا بر آنان به حقیقت پیوست،آن عذاب هم به صورتی محسوس در آخرت بر آنان تحقق پذیرفت.
« قِیلَ ادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا -گفته شود:از درهای جهنم داخل شوید،همواره در آن جا خواهید بود.» به سبب آلودگی تامّ و تمام خود به کفر،و بر انسان واجب است که هرگز به اعمال خود در دنیا فریفته نشود،زیرا او مثلا میتواند در دوزخ را از لحاظ احتراز
از زنا بر خود ببندد ولی از در تسلیم شدن به طاغوت و کنارهگیری از جهاد وارد دوزخ میشود،پس در این صورت بر ما واجب است که خود را از دوزخ چنان دور نگهداریم که تمام درهای آن را به روی خود بسته باشیم، /11 و این به انجام دادان کردارهای نیک و ترک تمام گناهان است که همان کلیدهای درهای دوزخند،و مهمتر و خطرناکترین آن درها در متکبّران و سرکشان است که قرآن از میان تمام آن درها این یک را بویژه نام برده و نکوهش کرده است.
« فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ -جایگاه متکبران و سرکشان چه بد جایگاهی است.» [73]
و در جانب دیگر پروردگار ما از سرنوشت مؤمنان پرهیزگار با ما سخن میگوید که آنان را با خوشامد و درود به سوی کاخها و حوریانشان و تمام پاداش خود در بهشت میبرند.
« وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا -و آنان را که از پروردگارشان پروا کردهاند،گروه گروه به بهشت میبرند.
چون به بهشت برسند درهایش گشوده شود.» درهای هشتگانۀ بهشت،چنان که در روایات (1)آمده است،در کتاب الخصال از امام صادق(ع)از جدش(ع)نقل شده است که:
«بهشت را هشت در است،دری که پیامبران و صدّیقان از آن درآیند،و دری که شهیدان و صالحان از آن وارد شوند،و پنج در که شیعیان و عاشقان ما از آن داخل شوند،و دری که دیگر مسلمانان از آنان که گواهی دادهاند که خدایی جز خدای یکتا نیست و در دلشان به وزن ذرّهای دشمنی نسبت به ما اهل بیت وجود نداشته باشد وارد میشوند». (2)
از آن حضرت(ع)مروی است که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:
«بهشت را دری است که بدان در مجاهدان گویند که به سوی آن میروند،و آن گاه گشوده میشود،و ایشان شمشیرهایشان را به گردن آویختهاند،و در موقف گرد آمدهاند و فرشتگان بانگ برمیآورند،پس هر کس جهاد را ترک کند،خدا بر او جامۀ ذلّت و فقر در معیشت و تیرگی در دینش میپوشاند،همانا خدا امّت مرا به سم کوفتن و تاختن مرکبهایشان و قبضۀ نیزههایشان عزّت و چیرگی بخشید». (1)
و امام باقر(ع)گفت:
«به خدا خوش گمان باشید،و بدانید که بهشت را هشت در است که عرض هر دری از آن درها به مسافت چهل سال راه پیمودن است». (2)
چون مؤمنان به بهشت درآیند فرشتگان گماشته بر آن ایشان را استقبال کنند و درود و خوشامد پروردگارشان را،عزّ و جلّ،به ایشان ابراز کنند.
« وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِینَ -و خازنان بهشت گویندشان:سلام بر شما،بهشتتان خوش باد،به درون بیایید،همواره در این جا خواهید بود.» انسان پاک نمیشود و در نتیجه به بهشت در نمیآید مگر آن که در دنیا از گناهان و نافرمانیها دوری گزیند،و بدان وسیله و با کردار نیک خود را پاکیزه سازد،زیرا بهشت تنها جای پاکان است.
[74]
از آن جا که مؤمنان ورود به بهشت را بزرگترین نعمتهای خدا بر خود میشمارند بر این نعمت او را شکر میگزارند.
« وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی صَدَقَنٰا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشٰاءُ -میگویند:سپاس خدایی را که هر وعده به ما داد راست بود.
آن زمین را به میراث به ما داد.و اکنون در هر جای بهشت که بخواهیم مکان
میگیریم.» گفتهاند:مراد از«ارض»در این جا بهشت است،و خدا داناست.
« فَنِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِینَ -عمل کنندگان را چه مزد نیکویی است.» این پایان حکمت آموز آیه حقیقتی بسیار مهمّ را تأکید میکند،و آن این که گرچه پرهیزگاری و تقوی /11 زره انسان و دژ اوست که از عذاب در امانش میدارد، ولی به تنهایی بدون کردار،که همواره جزء اساسی آن است،کافی نیست.
زره به تنهایی برای رزمندهای که به میان معرکۀ نبرد میرود کافی نیست، بلکه ناگزیر است سلاحی را برای حمله و دفاع به کار برد،همچنین است در مورد مؤمن،او با تقوی از ارتکاب گناهان بزرگ خود را پناه میدهد،ولی از سوی دیگر برای آن که خود را به بهشت نزدیک کند و آیندۀ ابدی خویش را بسازد از عمل بینیاز نیست.
از آن جا که بهشت به دست نمیآید مگر با کردار نیک پس از تقوی،و از آن جا که عمر انسان کوتاه و محدود است پس ناچار است به پرهیزگاری و کردار خود بیفزاید،و به اندازۀ امکان از فرصت عمر کوتاه خود،در راه خشنودی خدا و خریداری بهشت،بهره جوید،و این بدان صورت است که آن را هدفی فراروی خود قرار دهد و تمام کوششهایش را صرف رسیدن به آن کند.
از جابر بن عبد اللّٰه انصاری نقل شده است که گفت:عربی نزد پیامبر خدا(ص)آمد و گفت:ای پیامبر خدا،آیا بهشت را بهایی است؟ گفت:«آری».
گفت:بهای آن چیست؟ گفت:«لا اله إلاّ اللّهی که بندۀ صالح و مخلص به آن گوید».
گفت:اخلاص آن چیست؟ گفت:«کردار بدانچه من در حق آن مبعوث شدهام». (1)
1) 100) -امالی ابن الشیخ الطوسی،ص 21.
پیامبر خدا(ص)گفت:«هر که بگوید لا اله الاّ اللّٰه درختی در بهشت برای او بنشانند»و هنگامی که حضرتش(ص)به معراج به آسمان رفت دید فرشتگان کاخهایی میسازند و بسا که(از کار و ساختمان)دست میکشند.گفت:
شما را چه میشود که بسا میسازید و بسا دست نگه میدارید؟ گفتند:ما بنا نمیکنیم مگر آن که مخارج و مصالح به ما برسد.
گفت:مخارج و مصالح شما کدام است؟ گفتند:گفتۀ مؤمن،سبحان اللّٰه،و الحمد للّٰه،و لا اله الاّ اللّٰه،و اللّٰه اکبر. (1)
از آنچه در سیرت امام زین العابدین(ع)روایت کردهاند این است که یک بار بیرون رفت و بوی خوش بر خود زده و جامۀ تازه پوشیده بود،یکی از اصحابش او را دید و بدو گفت:ای پسر پیامبر خدا!به کجا میروی؟ گفت:میروم تا خواستگاری کنم.
پس از آن از هم جدا شدند.هنگامی که آن صحابی به مسجد آمد امام را دید که برای نماز ایستاده است،با شگفتی از او پرسید:مگر نه آن که گفتی به خواستگاری میروی؟ حضرتش(ع)گفت:بلی،حور عین را از پروردگارش خواستگاری میکنم. (2)
بنا بر این کسی که نماز برپای میدارد،و کسی که در راه خدا جهاد میکند و کسی که طرحهای اسلامی را عهدهدار میشود و...و...همه آیندۀ ابدی خود را با این اعمال بنا میکنند.
[75]
و تصویر سوّم از روز قیامت،افزون بر ورود آنان به دوزخ و اینان به بهشت،منظرۀ فرشتگانی است که پیرامون عرش قدرت و عزّت حلقه زدهاند و به ستایش خدا تسبیح میگویند.
« وَ تَرَی الْمَلاٰئِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ -و فرشتگان را میبینی که گرد عرش خدا حلقه زدهاند و به ستایش پروردگارشان تسبیح میگویند،» و این منظره از بزرگترین جلوهگریهای قدرت و عظمت خداست،آن گاه قرآن به پایان دادگاه عادلانۀ الهی که به مقیاس حق تکیه دارد اشاره میکند.
« وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ -میان آنها نیز به حق داوری گردد.» اهل بهشت هم چنان نعمتهای خدا را بر خود به یاد میآورند که بزرگترین آنها نعمت هدایت در دنیا و نجات از دوزخ در آخرت است،و پروردگار خود را میستایند،و از سوی دیگر عدل خدا بر دوزخیان تجلّی میکند که به دوزخ وارد میشوند در حالی که به مسئولیّت خود در خصوص این سرنوشت اعتراف دارند و معترفاند که حکم خدا دربارۀ آنها حق و راست است،پس آنان نیز پروردگارشان را میستایند.
« وَ قِیلَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ -و گفته شود:ستایش از آن خدایی است که پروردگار جهانیان است.»