ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
سورۀ انعام
1-امام صادق(ع)فرموده است:«سورۀ انعام به یکباره نازل شد و هفتاد هزار فرشته همراه آن بودند تا بر حضرت محمّد(ص)نازل شد و فرشتگان پیوسته آن را بزرگ میداشتند.هفتاد بار اسم«اللّٰه»در آن آمده است و اگر مردم میدانستند که در آن چیست ترکش نمیکردند».
2-از امام صادق(ع)نقل شده که فرموده است:«هر گاه نقصانی به تو رسید که از آن بیم یافتی سورۀ انعام را بخوان که در این صورت دیگر آنچه میترسی به تو نخواهد رسید».
3-ابو بصیر میگوید:نزد امام صادق(ع)نشسته بودیم و حضرت(ع)بر بستر تکیه داشت که فرمود:«آیات محکماتی که در سورۀ انعام آمده و آیهای آنها را نسخ نکرده هفتاد هزار فرشته همراهی کردهاند».
در آغاز این سوره،حقایق جهان بر وفق اساس نگرش توحیدی به یکدیگر آمیخته شده،هر چند آن حقایق را با یکدیگر فرقها و تفاوتهای بسیار است.ولی از آنجا که اشیاء را با یکدیگر گونهای ارتباط است با هم مرتبطاند.در این سوره شماری از حقایق جهان را به عنوان نمادی از این وحدت بیان میدارد.از جملۀ این حقایق است:
الف:انسان به اعتبار این که بندهای است آفریدۀ خداوند و سرور عالم طبیعت باید خاضعانه در برابر عظمت خداوند بایستد و بگوید:«سپاس و ستایش خدای را»نه تنها از این روی که باری تعالی توانا و فراخ بخشایش است بلکه از آن روی که او را از رحمت واسعۀ خود به فراوانی بهرهمند ساخته است.پس،از این رو است که میستایدش.
ب:خدا به اعتبار این که آفریدگار مطاع مخلوقات است و فرمانروا بر آنها.
ج:عالم یعنی آسمانها و زمین و تاریکی و روشنایی به اعتبار این که مخلوقات خدایند و تدبیرشان به امر اوست رابطۀ استوار میان انسان و جهان از این روست که هر دو /3 مخلوقات خدایند.و سامانشان به دست اوست.
انسان-به اذن پروردگارش-در میان دیگر موجودات از امتیاز خاصی بهرهور است.او سرور همۀ مخلوقات است،خداوند همه را مسخر فرمان او ساخته.
از این روست که سپاس و ستایش پروردگارش بر او واجب آمده است.
اگر انسان بخواهد مزیت سیادت خود را بر عالم وجود حفظ کند ناچار است با پروردگار خویش که جهان را مسخر فرمان او ساخته رابطهای استوارتر داشته باشد.
شناخت طبیعت بدون خدایی برای آن،یعنی شناخت مادّۀ بدون روح،چیز بیارزشی است و شناخت خدا دور و جدا از طبیعت یعنی جستجو در تهی،در تجرید و در هیچ.خواه این باشد یا آن.اگر انسان بدان گرفتار آید دچار عدم احساس مسئولیت و بیتفاوتی میگردد و نتیجۀ آن پوچ گرایی است.
انسان مادّی که زندگیاش در مادّه خلاصه میشود و نمیخواهد از بستر مادّه پای بیرون نهد و به فراسوی آن رود و به عظمت باری تعالی و ملک و سلطۀ او بر کاینات خستو شود،در برابر مادّه،برای خود احساس مسئولیت نمیکند زیرا ماده را نه حیات است،نه عزّت و نه حکمت.
مادّه،مواظب اعمال او نیست.مادّه،او را به بازخواست و محاسبه نمیکشد،و در برابر کارهای نیک و بدش پاداش نمیدهد.زیرا مادّه را شعور و آگاهی نیست و همین سبب میشود که انسان مادّی از زیر بار مسئولیتها شانه خالی کند.
همچنین است آن صوفی که به الفاظ و کلمات و خلسات و همسات دل خوش کرده است و به خداوند حیات و نظام و تدبیر و ملک و حساب و عقاب ایمان ندارد.همچنین به طبیعت به عنوان مظهری والا از مظاهر حیات که بخشش خداوندی است،و نظامی که از سوی خداوند بر آن حکمفرماست ایمان ندارد.در نتیجه به طبیعت به عنوان نامی از نامهای خداوند سبحان نمینگرد.این صوفی هم در برابر زندگی که پرتوی از ذات باری تعالی است احساس مسئولیت نمیکند.
حقیقت در معرفت مادّه و روح،همان ایمان به واقعیت طبیعت است و به حقیقت ارزشهایی که بر آن غلبه دارد و اعتقاد به وجود طبیعتی که به فرمان
پروردگارش اداره میشود.نتیجه آن میشود که از مسیر اسماء و آیات پراکنده بر آستان طبیعت به خدا راه یابد.
قرآن به اعتبار این که کتاب خداست و در آن تردیدی نیست،برای ما از طبیعت سخن میگوید به این اعتبار که طبیعت پلی است که اندیشۀ آدمی برای وصول به معرفت خداوندی باید از آن بگذرد.و نیز از آن روی که طبیعت مظهر والای اسماء و آیات خداوند است.همچنین طبیعت وسیلهای است که آدمی را یاری میدهد تا زوایای نفس خویش بکاود و به پروردگارش راه یابد و مسیر تکامل را بپیماید تا به خدا واصل شود.
اگر در طلب خدا هستی باید که به آسمانها بنگری،نه آن که در حجرهای تاریک سر به لاک خود فروبری.مبادا اگر به آسمان مینگری آسمان را چون اشیاء ثابت و جامد و جاهل پنداری،هرگز چنین مکن،آسمان و هر چه بر فرا سر خود مینگری حقایقی هستند همه توحید گوی ذات باری تعالی و ساجد در برابر عظمت خداوندیاش.
سورۀ انعام هم،چون هر سورۀ دیگری از قرآن نور توحید میتاباند،و فروغ ایمان به خدا را در ضمیر انسان میافکند،ولی چرا بدین نام نامیده شد و مثلا نامهایی چون«الحی القیوم»یا«الصمد الاحد»یا«القدوس الاعلی»یا«الحمد و التسبیح»ندارد.و از میان همۀ نامها آن را به نام«انعام»خواندهاند.
«چارپایان»در قرآن نماد بیخردی و بلاهتاند و آدمی میپندارد که چنین موجوداتی نباید در حوزۀ ایمان و معرفت جایی داشته باشند با وجود این خداوند این سوره را«الانعام،چارپایان»نامید.بدین سبب که نظر ما را دربارۀ انعام دیگرگون کند و دریابیم که اینها از نعمتهای پروردگارند و مآلا ما را از جهتی به خداوند راه مینمایند،و برای ما ایجاد مسئولیتهایی میکنند،مسئولیتی که مؤمن در برابر پروردگارش بدان شعور مییابد. /3 در این سوره در آیات 138 تا 148 از چارپایان
سخن رفته است.
اینها که گفتیم چیزی بود از فلسفۀ نامیدن یک سورۀ قرآن به نام «چارپایان»که ما استنباط کرده بودیم.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ اَلظُّلُمٰاتِ وَ اَلنُّورَ ثُمَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ (1) هُوَ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ (2) وَ هُوَ اَللّٰهُ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ فِی اَلْأَرْضِ یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَ جَهْرَکُمْ وَ یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُونَ (3)
1 یعدلون:عدلت عنه یعنی از آن روی برتافتم.
2 تمترون:امتراء به معنای شک است و اصل آن از «مرأت الناقة»گرفته شده که به معنای گرفتن پستان شتر است برای دوشیدن شیر و امتراء به معنای بیرون کشیدن شبهات دشواری است که راه حلی ندارد.
/3
به نام خدای بخشندۀ مهربان.
[1]
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ستایش از آن خداوندی است که آسمانها و زمین را بیافرید.» خدای سبحان فقط به آفرینش آسمانها و زمین بسنده نکرد،بلکه زمام آنها را نیز به دست گرفت و کارهایشان به نظام آورد.پس هر چه در آسمانها و زمین است محدود است به حدودی معین که آن را حکمت الهی و علم پهناور و قدرت مطلقه او معین فرموده است.
خورشید را وزنی و فراخنایی است و حرارتی و جرم و مداری و راهی و نهایتی و فاصلهای از دیگر خورشیدهای شناور در فضا.
همچنین زمین و ماه و ستارگان ثابت و سیار.و چنین است حال هر موجودی بر روی زمین.حتی آن ذرّه خرد نیز حد و مرزی دارد که از آن در نمیگذرد.
/3 وقتی که میگوییم حد و مرز هر چیز،مرادمان این است که هر شیء در حد معینی پایان مییابد و از آن پس از حلیۀ وجود عاری میگردد،یا به تعبیر دیگر در خارج از حد خود معدوم میشود.مثلا یک سیب در یک مساحت و در یک وقت محدود،یا به عبارت دیگر در مکان و زمان محدودی دارای موجودیت است.اما فراسوی آن مکان و زمان دیگر دارای وجودی نیست.همچنین خداوند تعالی به حکمت و قدرت خود برای وجود و عدم حدی معین کرده و هر شیء را در حدود معینی موجود ساخته و پس از طی مراحل وجود به سر حد عدمش میکشاند پس
خداوند آفرینندۀ عدم و وجود است و مقدّر و مدبّر آنهاست.
بسا که ناظر به این حقیقت باشد آنجا که میفرماید:
وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ
و تاریکیها و روشنایی پدیدار کرد.» یعنی تاریکیها نماد هر عدمی باشد و روشنایی نماد هر وجودی.در برابر این قدرت و حکمت مطلقه از ما جز سپاس چه کار ساخته است؟سپاسگزاری همان موضع والایی است که باید در برابر پروردگارمان برگزینیم که بسی از موضع کفار که به پروردگارشان شرک میورزند دور است.آنان خدا را با بتانی که در فروترین درجات هستند یکسان میشمارند و پروردگار ما از آنچه مشرکانش وصف میکنند بسی برتر و والاتر است.
ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ
با این همه کافران با پروردگار خویش دیگری را برابر میدارند.»
؟ [2]
آدمی در این جهان پهناور محاط در حیطۀ قدرت خداوند است و باید که به این حقیقت اعتراف کند و در آن تردید روا ندارد.زیرا شک گاه تصادفی است بیهیچ سابقه و گاه از هوا و هوس یا احساس و امثال آنها سرچشمه میگیرد در مسئلۀ خدا از این گونه شک نشانی نمییابیم زیرا خداوند آشکارتر از آن است که بشر در آن شک کند. (1)
/3 خاستگاه این تردید بسته بودن دیدگان آدمی است از نگریستن در شواهد توحید و رویگردانی از ادلّه و مجادله در حق است پس از یقین بدان.
1) 1) -در دعای عرفۀ حضرت امام حسین علیه السلام آمده است:«الهی ترددی فی الآثار یوجب بعد المزار، فاجمعنی علیک بخدمة توصلنی الیک.کیف یستدل علیک بما هو فی وجوده مفتقر الیک.أ یکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک!متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک و متی بعدت حتی تکون الآثار هی التی توصل الیک.عمیت عین لا تراک علیها رقیبا و خسرت صفقة عبد لم یجعل له من حبک نصیبا».مفاتیح الجنان342/-دار الاضواء.
هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ
اوست که شما را از گل بیافرید و عمری مقرر کرد:مدتی در نزد او معین.با این همه تردید میورزید.» انسان از گل آفریده شده از این رو بدان گرایش دارد و دوست دارد که در آن جاودانه بماند بنا بر این برای او دشوار است که به سوی حق برانگیخته شود.
و نیز از آنجا که انسان از گل آفریده شده شایسته آن است که در برابر آفریدگارش خاشع باشد و بزرگی نفروشد.
همچنین آدمی را قدرت و توان معینی است.سلولهای بدنش تحلیل میروند و استخوانهایش سست میشوند و عاقبت بر آستان مرگ فرود میآید.
و این مرگ گاه در اثر یک تصادف اتومبیل است یا ابتلا به بیماری سرطان،یا کشته شدن در جنگ یا عوامل دیگر.
مردن به گونۀ نخستین برای او مقدر است هم چنان که سرنوشت هر موجود زنده و غیر زندهای است.اما مرگ به صورت دوم قضایی است که خداوند برای او مقرر کرده و آن را در دفتر والای خود نگاشته است.
[3]
پس اللّٰه است،خداوند آسمانها و زمین،او فرمانروای آنهاست مرجع امور آنهاست.
وَ هُوَ اللّٰهُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ فِی الْأَرْضِ
در آسمانها و زمین اوست که خداوند است.» زیرا اوست که امور آسمانها و زمین را سامان میدهد و به آنها آگاه است و این امری محال است که خداوند سامان دهندۀ /3 امور جهان باشد و از خفایای آن بیخبر.
یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَ جَهْرَکُمْ
نهان و آشکارتان را میداند.» خداوند دانای نهان است آن سان که دانای آشکار است(بر خلاف انسان) نهان همان چیزی است که از نخست تکوین مییابد و سپس در برابر مردم هویدا میشود.مانند دانه که در زیر خاک است و در آن یک سلسله تحولات شیمیایی
انجام میگیرد.و این پیش از آن زمانی است که در برابر مردم ظاهر شود.چون زمین سبز گردید آشکار میشود.خداوند است که هم نهان آن را میداند و هم آشکارش را.
پس علم خدا بر نهان بر علم او به آشکار سبقت دارد.(با وجود آن که علم خدا را زمان نیست).
خداوند خفایای دانه را در هنگامی که املاح زمین بر او تأثیر میگذارند میداند و چون این تأثیر و تأثر پایان گرفت دانشمندان کشاورزی از آن خبر مییابند،سپس کشاورزان آن را میبینند.
همچنین خداوند ارادۀ انسان را قبل از آن که تبدیل به عمل شود،میداند و از عوامل مؤثر در آن آگاه است.یک،یک عوامل را میشناسد.طبیعت موقعیتها و میزان استعداد آدمی را برای رویارویی با آنها یا تسلیم در برابر آنها میداند.از این رو میداند که آدمی میخواهد در آینده چه کند.و حال آن که حتی انسان هم از آنچه میخواهد انجام دهد آگاه نیست و این است معنی این سخن«عرفت اللّٰه یفسخ العزائم و نقض الهمم».
وَ یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُونَ
و از کردارتان آگاه است.» یعنی هر عمل نیک و بد که انجام میدهید،در این زمان یا در آینده.از این روست که باید هر کس دل خویش از عقدهها و گرایشهای ناپسند پاکیزه دارد زیرا پروردگار ما از آن آگاه است و همۀ جزئیات آن را میداند،هم چنان که بر آدمی است اعمال ظاهر خود نیز اصلاح کند و مراقب آنها باشد.
/3
وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ (4) فَقَدْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ فَسَوْفَ یَأْتِیهِمْ أَنْبٰاءُ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (5) أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنّٰاهُمْ فِی اَلْأَرْضِ مٰا لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ وَ أَرْسَلْنَا اَلسَّمٰاءَ عَلَیْهِمْ مِدْرٰاراً وَ جَعَلْنَا اَلْأَنْهٰارَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَکْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ (6) وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ کِتٰاباً فِی قِرْطٰاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (7) وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنٰا مَلَکاً لَقُضِیَ اَلْأَمْرُ ثُمَّ لاٰ یُنْظَرُونَ (8) وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنٰا عَلَیْهِمْ مٰا یَلْبِسُونَ (9) وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (10) قُلْ سِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ ثُمَّ اُنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (11)
/3
برای تحقق این هدف کلی سورۀ الانعام،که همانا بارور ساختن روحیۀ ایمان به خدا در دلهای مردم است،و نیز قرار دادن آن چون چراغ هدایتی فرا راه مردم در تاریکیهای زندگی است که آیات این بخش از سوره نازل شده تا انگیزۀ اساسی تکذیب آیات پروردگار و رسولانی را که از جانب او آمدهاند،بیان دارد، باشد که انسان به خود آید و بخواهد که خود را از شر آن خلاص نماید.این انگیزۀ اساسی مسخره کردن حق و اعراض از آیات اوست.تا هنگامی که آدمی در این
مسیر گام میزند نخواهد توانست آیات حق را بشنود و نخواهد توانست به حقایق آنها پی ببرد.
برای آن که انسان قلب خود را از این انگیزه پاکیزه سازد،باید او را از سرنوشت استهزاء کنندگان حق آگاه سازیم و او را بگویم که آنان که از آیات اعراض میکردند به چه سرنوشتی گرفتار آمدند و چهسان همه سرکوب شدند.
آیات این بخش بیان میدارند که تا هنگامی که استهزاء موجود است یعنی تا هنگامی که انسان برای شناخت حقیقت اهتمام نمیورزد،از آیات خداوندی بهرهمند نمیگردد.بلکه همۀ تلاشش این است که برخی دلایل واهی بتراشد تا با حق و آیات او مبارزه کند و چون یکی از دلایلش مهر بطلان خورد به دلیل دیگر متشبث میشود.
/3 اگر آیات خدا به صورت کتابی از آسمان نازل شود میگوید که جادوست.
سپس از پروردگارش میخواهد که ملائکه را فرو فرستد.ولی آیا این عمل سودی به حال او خواهد داشت؟نه،زیرا اگر ملک فرود آید باید به صورت انسان در آید پس کسی که رسول را انکار کرده چگونه میتواند ملک را انکار نکند؟ تنها راه حل در برابر این کسان که از آیات خدا اعراض میکنند یا آنها را به مسخره میگیرند این است که سرنوشت منکران و تکذیب کنندگان پیامبران را برایشان بیان کنند بدین گونه که بگویند در زمین به گردش پردازید و سرنوشت شوم تکذیب کنندگان و روی برتابندگان از آیات خدا را به چشم خود بنگرید.
[4]
برای شناختن خدا باید در جستجوی خدا باشیم و نشانههای او را در هر جای طلب کنیم.هر کس برای این جستجو راهی در پیش دارد.در صحرا یا در کوهستان درون ریگهای روان یا میان صخرههای عظیم.
آدمی باید که مسیر خود در زندگی بشناسد و بداند که از کجا آمده و به
کجا خواهد رفت و این آمدن و رفتن چگونه آغاز شده و انجامش چسان خواهد بود، چه چیزهایی سبب سعادت او میشود و باید چه رفتاری داشته باشد که با مصالح واقعیاش در تعارض و تضاد نباشد.
آیا آدمی را نیازی به جستجو نیست،آیا ممکن است یکی از ما بدون تحمل رنج و تعب راه خود را در زندگی پیدا کند؟هرگز.
یکی از خوشبختیهای ما افراد بشر این است که خدا بر ما منت نهاده راههای زندگی را برای ما آشکار ساخته ما را بر سر جاده انداخته. /3 اینک وظیفۀ ماست که چشمان خود نیک بگشاییم تا از رهنمودهای پروردگارمان بهرهمند شویم.اما اگر دیده فرو بندیم،حتی نور خورشید هم نمیتواند به چشمان فروبسته رسد.بنا بر این شرط اول هدایت آمادگی روحی است برای پذیرش آن.اگر آدمی را چنین آمادگی نباشد و با یک پیشداوری عجولانه کفر را به جای حق پندارد زودا که از حق رخ برخواهد تافت و از آن هر چه دورتر خواهد شد.مثلا به گروهی میپیوندد و هرگز در اندیشۀ آن نیست که روزی از آن جدا گردد،زیرا از همان آغاز در ذهن خود مقرر کرده که با هر چه خلاف عقیدهاش بود مخالفت ورزد و از آن اعراض کند.کافران که از حق اعراض میکنند نیز چنین حالتی دارند در ذهن خطا کارشان چنین جای گرفته که آنچه بدان باور یافتهاند حق است و باید از هر باور دیگری رخ برتابند.
وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ
و هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برایشان نازل نشد،جز آن که از آن رویگردان شدند.» در مجلسی که آیات خدا تلاوت میشد حاضر نمیشدند و اگر حاضر میشدند گوش به سخن نمیسپردند،اگر هم گوش میدادند برای آن بود که راه ابطال آنها بیابند،نه برای هدایت یافتن.
[5]
کفار آیات پروردگارشان را بیارج میشمردند و در واقع این بیارج
انگاری به خدایی بازمیگشت که آیات را فرو فرستاده بود.وقتی کسی به مجلس کسی که از خدا سخن میگوید حاضر نمیشود و میگوید:این کیست که من به مجلس او درآیم و به سخنش گوش فرا دهم؟این تحقیر،تحقیر آن مرد نیست،بلکه تحقیر حقیقتی است که آن مرد حامل آن است.
همچنین کسی که کتابی که او را به سوی خدا فرا میخواند به یک سو میافکند و میگوید:این دیگر چیست؟استخفافش به کتاب نیست بلکه خدا را استخفاف میکند.
همین حال را دارد،آن که از سر عبرت به جهان نمینگرد تا آیات خدا را بنگرد و همین حال را دارد کسی که در قرآن نمیاندیشند.
فَقَدْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ
چون سخن حق برایشان عرضه شد، تکذیبش کردند.» فطرت انسان او را به جستجوی خدا سوق میدهد ولی کسانی که فطرتشان را چرک شرک آلوده است /3 خدا را انکار میکنند و حق را تکذیب میکنند حتی اگر بیپرده در مقابلشان پدیدار شود.
فَسَوْفَ یَأْتِیهِمْ أَنْبٰاءُ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ
پس به زودی خبر چیزهایی که به ریشخندشان میگرفتند به آنها خواهد رسید.» کسانی که به اهمیت حق ناآگاهند و از نقش آن در تأمین سعادتشان بیخبرند و نمیدانند تا چه حد به آن نیاز دارند،به زودی به نابودی کشیده میشوند، زیرا حقیقتی را که تحقیر میکردند و نقش آن را در زندگی خود منکر میشدند بی هیچ تردیدی از آنان انتقام خواهد گرفت،فردا که خلاف آشکار کنند.
مثلا اگر تو حقیقت جاذبۀ زمین را منکر شوی و عملا بر همۀ دلایل اثبات آن دیده بربندی،اگر به تو بگویند که افتادن سیب از درخت و تن کشیدن سیل بر بستر رودخانه و پایین آمدن قطرات باران،همه و همه دلیل وجود قوۀ جاذبۀ زمیناند و اگر تو از بلند جایی بپری زمین تو را به خود جذب میکند و استخوانهایت خرد میشود و تو بگویی نه،من گوش به این دلایل نمیدهم و از آنها اعراض میکنم،
نتیجه چه خواهد بود؟مسلم است آنچه را که امروز انکار کردهای فردا به سراغت خواهد آمد تا از تو انتقام بگیرد در یکی از روزها از بامی فرو میافتی و استخوانهایت درهم میشکند.
همچنین اگر این حقیقت را که سکوت که در برابر ظالم موجب از میان رفتن خوشبختی یک ملت میشود نپذیرفتی و به صدها دلیل و عبرت تاریخی توجه نکردی و از تجارب مردم زمان خود پند نگرفتی و در برابر ظالم مهر سکوت بر لب نهادی دیری نخواهد گذشت که تو خود گرفتار ستم خواهی شد و کاخ سعادتت فرو خواهد ریخت.
[6]
این است سرنوشت همۀ کسانی که از آیات خداوندی اعراض میکنند و راست را دروغ میشمارند و به باد مسخرهاش میگیرند.اینان در واقع به سعادت خود لگد میزنند و به سوی شوربختی خویش میشتابند.
چون به تاریخ بشر بنگریم به عیان میبینیم که سرنوشت همه دروغ انگاران حق بدبختی بوده است.
/3
أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ
آیا ندیدهاند که پیش از آنها چه مردمی را هلاک کردیم.» آیا اینان از آن رو به هلاکت رسیدند که مردمی ناتوان بودند؟نه،بلکه بر عکس مردمی توانمند بودند.
مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ مٰا لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ
مردمی که در زمین مکانتشان داده بودیم آن چنان مکانتی که به شما ندادهایم.» یعنی آنها بر منافع زمین سیطره یافته بودند و به فرمان خدا زمین را در راه مصالحشان به فرمان درآورده بودند و در آن استقرار و آرامش یافته آن سان که هر کس آنان را میدید میپنداشت جاودانه در ناز و نعمت خواهند بود.
وَ أَرْسَلْنَا السَّمٰاءَ عَلَیْهِمْ مِدْرٰاراً وَ جَعَلْنَا الْأَنْهٰارَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمْ
و برایشان از آسمان بارانهای پی در پی فرستادیم و رودها از زیر پایشان روان ساختیم.» آنان در زمین استقرار یافتند و از مرحلۀ بدویت در گذشتند و به طلب روزی یا از بیم وحوش یا از کجتابیهای طبیعت،از جایی به جایی کوچ کردند.
پس منابع تحصیل در نزد ایشان بسیار و به دست آوردن آن آسان شد و همین سبب پیدایش تمدنهای بشری گردید.
ولی این تمدّنی که پدید آوردند نتوانست آنان را در برابر خشم خداوندی شفاعت کند.زیرا هنگامی که از نشانههای حق اعراض کردند و آن را دروغ شمردند و مسخره کردند،رو در روی حق به مخالفت برخاسته بودند و گناهانشان -که تعبیر دینی از مخالفت با حق است-فزونی گرفت.
ایشان بر خود ستم کردند و بر دیگران طغیان ورزیدند و از طبیعت سود نبردند بلکه به افسادش کوشیدند و اعمالی کردند،چون اعمال قوم عاد،یا قوم لوط، یا قوم شعیب،نتیجه آن شد که گناهان روی در فزونی نهادند،آن سان که گرد بر گردشان بگرفت و بر آن تمدن پایان داد.
فَأَهْلَکْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ
آن گاه به کیفر گناهانشان هلاکشان کردیم و پس از آنها مردمی دیگر پدید آوردیم.» اگر بشر را آهنگ عبرت باشد این خود عبرتی است.
[7]
ولی بشر دریچههای دل خود فروبسته است و حق هر چند به شیوهای معجزه آمیز بر او آشکار شود نمیبیندش.
/3
وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ کِتٰاباً فِی قِرْطٰاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ
حتی اگر کتابی نوشته بر روی کاغذ بر تو نازل میکردیم و آن را با دست خویش لمس میکردند.» یعنی وحی الهی اوراقی بود که به عیان فرود آمدنش را از آسمان آن سان که باران میبارد میدیدند باز هم فکر نمیکردند که این معجزه است زیرا چه سان ممکن است که از آسمان اوراقی فرو ریزد که در آن هدایت و روشنایی باشد.در
این هنگام.
لَقٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ
باز هم کافران میگفتند این جز جادویی آشکار نیست.» چگونه میتوان کسی را که معجزه را با سحر در میآمیزد قانع کرد؟آیا به معجزهای قویتر و بزرگتر؟اگر چنین شود خواهد گفت که این جادویی بزرگتر است.
قانع ساختن چنین کسی دشوارتر از قانع کردن کسی است که در ذهن خود دو امر متناقض را در یک جا گرد میآورد.مانند جاهل مردی که میپندارد ممکن است شخصی در یک زمان در دو مکان جای داشته باشد.آری،چنین کسی را اگر تعلیم دهند ممکن است از عقیدۀ خویش دست بکشد ولی آن دیگر مصمم است که هرگز قانع نشود و در برابر هیچ برهانی سر فرود نیاورد.پس هم چنان در ضلال خود باقی خواهد ماند.
[8]
این طایفه همواره معجزات تازهتری طلب میکنند تا خود را از زیر بار پذیرفتن حق به یک سو کنند.از این رو:
وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ
گفتند:چرا فرشتهای بر او نازل نشده است.» این فرشته باید از آسمان نازل شود و ما آن را به چشم خود ببینیم تا تصدیقش کنیم ولی هر گاه این فرشته نازل شود آیا تصدیقش خواهند کرد یا خواهند گفت:این هم یک جادوی دیگر.
خداوند را سنتها و نظاماتی در عالم وجود است که امور عالم بر مقتضای آنها میچرخد و این سنتها و نظامات به میل دل این و آن دگرگون نمیشوند یا نقض نمیگردند.
/3 یکی از این سنتها این است که خداوند مقرر کرده که ملائکه بر زمین نیایند مگر در روز قیامت.روزی که عمل و جزای عمل هر کس سنجیده و معین میگردد.در این روز فرشتگان آشکار میشوند تا مردم را در برابر اعمالشان کیفر
دهند و حقایق عالم برای همگان آشکار شود.از این رو است که پروردگار ما میفرماید:
وَ لَوْ أَنْزَلْنٰا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ ثُمَّ لاٰ یُنْظَرُونَ
اگر فرشتهای میفرستادیم که کار به پایان میرسید و به آنها هیچ مهلتی داده نمیشد.» در این روز مهلت آزمایش برای مردم به پایان میرسد و چون روز جزا در رسد دیگر به کس مهلت داده نخواهد شد ولی اکنون ما در روزهای مهلت به سر میبریم.
[9]
چه تفاوت کند که ملکی نازل شود یا مردی بیاید در حالی که طرف هم چنان کافر و منکر باشد.چه تفاوت که پیامبر در صورت ملک باشد یا در صورت انسان،در هر حال او همه را انکار میکند.
وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنٰا عَلَیْهِمْ مٰا یَلْبِسُونَ
اگر آن پیامبر را از میان فرشتگان بر میگزیدیم باز هم او را به صورت مردی میفرستادیم و این خلط و اشتباه که پدید آوردهاند بر جای مینهادیم.» هدف از بعثت رسل آن نیست که مردم را به اکراه به پیروی از حق وادارند.
آمدن رسولان برای اتمام حجت است و نیز فرصتی گسترده در برابر آنها که به حق روی آورند و در روز قیامت نگویند که ما نمیدانستهایم.از این روی اگر خداوند ملکی را هم به رسالت میفرستاد او را به صورت انسان درمیآورد تا میان او و مردم تفاهم ایجاد شود و بتواند راه هدایت را به ایشان بنماید.
[10]
مسئله کافر،این است که حق را خوار میشمرد و به ریشخند میگیرد و سبب این است که-همانطور که گفتیم-کافر اهمیت حق را در زندگی خود درک نمیکند و بر ماست که اهمیت این امر را با بیان تجارب تاریخی به او القاء کنیم.
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ /3 یَسْتَهْزِؤُنَ
پیامبرانی را هم که پیش از تو بودند مسخره میکردند،پس مسخره کنندگان را عذابی که به ریشخندش میگرفتند فرو گرفت.»
حقیقتی که اینان بدان کافر شده بودند و مسخرهاش میکردند،به یک واقعیت تلخ بدل شد.
[11]
رسولان گفتند که تسلیم در برابر طاغوت حرام است و بر انسان است که بر ضد آن سر بردارد.این همان حقیقتی بود که رسولان برای مردم آورده بودند ولی مردم بدان نگرویدند و با استهزاء با آن رو به رو شدند،اکنون نتیجۀ این انکار چه شد.
حقیقت به واقع گرایید و طاغوت بر آدمی مسلط شد و زندگی به کامشان تلخ نمود و برای آنان دوزخی افروخت که تاب تحملش را نداشتند.برای این که با این تجربۀ عظیم آشنا شویم بر ماست که به تاریخ مراجعه کنیم.
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ
بگو:
در روی زمین بگردید و بنگرید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است.» زندگیشان به سبب تکذیب کردنشان حق را و به ریشخند گرفتنشان پیامبران را به دوزخی ملتهب تبدیل شد.
/3
قُلْ لِمَنْ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلْ لِلّٰهِ کَتَبَ عَلیٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (12) وَ لَهُ مٰا سَکَنَ فِی اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (13) قُلْ أَ غَیْرَ اَللّٰهِ أَتَّخِذُ وَلِیًّا فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لاٰ یُطْعَمُ قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (14) قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (15) مَنْ یُصْرَفْ عَنْهُ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذٰلِکَ اَلْفَوْزُ اَلْمُبِینُ (16)
/3
چون به آسمانها و زمین نظر بیفکنی سادهترین فکری که از ذهن تو میگذرد این است که آن دو را دستی میگرداند و حرکتشان به اختیار خود نیست.پس آن دو مملوک و فرمانبردار ذات باری هستند و خداوند که دارای مشیت مطلقه است مالک آسمانها و زمین است،در خلال عطایا و نعمی بیپایان که بندگانش را ارزانی میدارد این اطمینان را در آنها به وجود میآورد که بیپناه رهایشان نکرده،بلکه بر خود مقرر ساخته که مشمول رحمت خود قرارشان دهد.پس چه بهتر از این که بندگان به او پناه برند و از رحمت و بخشایش او متمتع شوند.
این اندیشهای است که در آیۀ نخست این بخش موج میزند،اندیشهای که ما را با خدایمان آشنا میکند آن سان که گویی او را به چشم خود میبینیم.و خداوند مالک هر چیزی است که با وجود حرکت شب و روز به او آرامش یافته و به رحمت او آرام گرفته است.زیرا رحمت خدا مردم را وا میگذارد تا بر اساس نظامی که بدان اطمینان و آرامش یافتهاند حرکت کنند با آن که زمان با نیرویی هول انگیز در حرکت است به او سکون و آرامش گیرند.زیرا سبب است که سراسر عالم وجود به یک قدرت مطلقه که آسمانها و زمین را آفریده است وابسته است و اوست که هستی را تغذیه میکند بیآن که خود نیازی به تغذیه داشته باشد.در این طوفان عظیم که هر لحظه در حالی است هولناک،بنده به خدای خود تسلیم میشود تا برای خود /3 از او تکیهگاهی مطمئن حاصل کند.سپس ای بندۀ خدا از مشرکان
مباش زیرا شرک تو را در نهایت بدان بدبختی میکشاند،در روزی که مهمترین آرزوی هر انسان بیرون شدن از عذاب خداست.«که هر که را از آتش دور سازند و به بهشت در آورند به پیروزی رسیده است»آل عمران/آیه 185.
این مجموعۀ توحیدی از آیات که در سیاق مباحث ایمانی خواهد آمد هدف آن آشنایی عمیقتر با آیات خدای تعالی در معنی و مفهوم زندگی است.
[12]
زندگی ما خود،لحظات و دفعات و امواجی است،همانند کارناوال عظیمی از نور و گرمی و شکوفایی و عظمت و شکوه و جلال.این زندگی را نظمی است لطیف و استوار.چون در آن بنگری از هماهنگی که در میان اجزایش حکمفرماست لذت میبری.اگر به کوچکترین اجزای آن نظر کنی از عجایب صنع باری تعالی در شگفت شوی و دریابی که در تنظیم آن چه دقتی به کار رفته و در حرکت آن چه عظمتی مشهود است.همۀ اینها به میزان شناخت تو خواهد افزود که آسمان و زمین را پروردگاری است که زمام اختیار آنها در دست دارد و امور آنها را تدبیر میکند و راه میبرد.اگر آن را زمامداری نباشد هر جزء آن به گوشهای افتد، متلاشی و فنا گردد.به راستی چه کسی زمام جهان به دست خواهد داشت جز خداوندی که آن را آفریده است! قُلْ لِمَنْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلّٰهِ بگو:از آن کیست آنچه در آسمانها و زمین است؟بگو از آن خداست.» این حقیقتی است که ما را نیاز به اثبات آن نیست.بلکه باید آن را لمس کنیم تا بتوانیم هر چه بیشتر بدان نزدیک شویم.این حقیقت سرچشمۀ اصلی است و حقایق دیگر از آن بیرون میآیند.از خلال شناخت حقیقت الهیه پی میبریم که خداوند مقرر ساخته که خود صاحب رحمتی واسعه باشد.زیرا اگر رحمت را بر خود مقرر نساخته بود(هر چند در اینجا اعتراف میکنیم که تعبیری دقیق نیاوردهایم)
/3 پس چه کسی آسمانها را برپای میداشت و زمین را از فرو ریختن نگه میداشت و از جای نشوند.نیک میدانیم که خداست آن که عالم را بر وفق نظاماتی معین راه میبرد،پس اوست که:
کَتَبَ عَلیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ
بخشایش را بر خود مقرر داشته.» ولی رحمت خدا را حدودی است.حدود رحمت خدا حکمت اوست...
پس از آنجا که او به هنگام وضع سنتهای عادله رحیم است بر هر کس هم که خلاف آن سنتها حرکت کند سخت میگیرد.مثلا وقتی خداوند تو را حفظ میکند از این که سنگی عظیم از آسمان بر خانۀ تو بیفتد و خانۀ تو را با هر که در آن است درهم کوبد بر تو نیز واجب ساخته که بر مقتضای عدالت رفتار کنی و خانههای مردم را با بمبهای خوشهای ویران نسازی و اگر تو چنین کنی کیفر عملت را در این دنیا یا در آن دنیا خواهی چشید.البته محاکمۀ تو پنهانی نخواهد بود تو را در برابر مردم محاکمۀ علنی میکنند.چه بسا کسی را که تو بر او ستم روا داشتهای بیاورند تا حق خود به تمامی از تو باز ستاند.
لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ
همۀ شما را در روز قیامت که در آن تردیدی نیست گرد میآورد.» آیا کسی در این تردیدی دارد که خدا همان کسی است که هر چیزی را در حدود معینی که بر مقتضای عدالت و حکمت اوست بیافریده و منشأ این آفرینش عادلانۀ حکیمانه همان رحمتی است که او بر خود مقرر ساخته؟آیا میتوان پنداشت که خداوند آدمیان را یله خواهد کرد تا خود را نابود کنند که جهانی را که در آن زیست میکنند به نابودی کشند بیآنکه پاداش عادلانهای در انتظارش باشد؟هرگز.
اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ
آنان که به زیان خویش کار کردهاند ایمان نمیآورند.» زیرا آنان میپندارند که جهان بیآغاز و بیانجام است و صاحبی ندارد.
اینان به زیان خود عمل میکنند و فرصتهایی را که خدا به ایشان ارزانی داشته و
سعادت ابدی را در پی دارد،از دست میدهند و به شقاوت و بدبختی همیشگی گرفتار میآیند.
[13]
فردا هنگامی که آفتاب دمید و نور و حرارت در همه جا پراکنده شد من و فرزندانم /3 و دیگر مردم ده به درو میرویم،زیرا ما از چند ماه پیش در مزارع خود تخم پاشیدهایم و اکنون کشتۀ ما آماده درو است.سال بعد برای پسرانم زن میگیرم و خود به حج میروم.این افکاری که در ذهن این کشاورز ساده میگذرد دلیل بر این است که به زندگی امید و اطمینان دارد.این امید و اطمینان دلیل بر این است که سنتهای خداوندی را تغییری نیست با آن که نشانهها را تغییر است.آفتاب طلوع میکند که غروب کند و شب از پی روز میآید و روشنی،تاریکی را منهزم میسازد ولی همۀ اینها بر پایۀ نظامی است که موجب آرامش دل انسان و هر موجود زندۀ دیگری است.مالک این نظام کیست؟مجری آن کیست؟چه کسی مواظب آن است که بر هم نخورد و از هم نگسلد؟او خداست که بر آسمانها و زمین سلطه دارد.
میشنود و میداند و هیچ چیز از تازیانه عدالت و قدرت تدبیرش رهایی ندارد.
وَ لَهُ مٰا سَکَنَ فِی اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
از آن اوست هر چه در شب و روز جای دارد و اوست شنوا و دانا.» رویارویی بدیع میان شب و روز از یک سو و سکون از سوی دیگر،دو بعد سکون و حرکت را در زیستی واحد روشن میسازد که خداوند بر آن سیطره دارد.
[14]
گفتیم-و باز هم میگوییم-که چون تو این حقیقت را دریافتی که خدا مالک آسمانها و زمین است،این شناخت،آفاق جدیدی از علم را به روی تو میگشاید و این یکی از آنهاست تو نشستهای و فکر میکنی.اگر خداوند مالک آسمان و زمین است چرا او را یار و یاور و رهبر و سرپرست خویش برنگزینیم.او را
دوست بداریم تا ما را دوست داشته باشد.آیا نه چنین است که خداوند رازق ماست و در برابر روزیی که به ما عنایت میکند چیزی از ما نمیستاند و از ما نمیخواهد که اطعامش کنیم بلکه اوست که ما را اطعام میکند،در این حال این سؤال برایت پیش میآید:
قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَتَّخِذُ وَلِیًّا فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لاٰ یُطْعَمُ
بگو آیا جز خدا را به دوستی گیریم که آفرینندۀ آسمانها و زمین است؟ میخوراند و به طعامش نیاز نیست؟» جواب را در نهایت سادگی بشنو:
/3
قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ
بگو:هر آینه من مأمور شدهام که نخستین کسی باشم که تسلیم امر خدا شده باشم، پس از مشرکان مباش.» نفس تو به تو میگوید و همۀ حقایق زندگی به تو میگویند:نه برای تو هیچ چیز برتر از این نیست که در برابر خدا خاضع باشی و نه در برابر هیچ کس دیگر.
[15]
فردا که خداوند بندگان گنهکارش را جزا دهد چگونه ما را از کیفر عادلانۀ او رهایی است،در حالی که او صاحب قوتی است که آسمانها و زمین مسخر فرمان اویند؟ قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ بگو:از عذاب آن روز بزرگ میترسم،اگر از پروردگارم فرمان نبرم.» [16]
رحمت او که در دنیا شامل ما میشود و آثار آن در همۀ مظاهر حیات آشکار است چرا باید کاری کنیم که در آخرت به عذاب تبدیل شود.اگر چنین کنیم آیا این دیوانگی نیست.
مَنْ یُصْرَفْ عَنْهُ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ
در آن روز عذاب را از هر که بگرداند مورد رحمت خدا واقع شده است.» بر او رحمت میآورد زیرا او را به حق راه نموده است و او را ملزم کرده که به توحید و تقوی روی آورد.بر او رحمت میآورد زیرا گناهان کوچک او را
میآمرزد.زیرا بزرگترین عبادات را در برابر ذات احدیت به انجام رسانده است.
وَ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ
و این کامیابی آشکاری است.» کشتی آدمی به ساحل سعادت ابدی رسید و این به سبب رحمت خداوندی بود.
/3
وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (17) وَ هُوَ اَلْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْخَبِیرُ (18) قُلْ أَیُّ شَیْءٍ أَکْبَرُ شَهٰادَةً قُلِ اَللّٰهُ شَهِیدٌ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا اَلْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ أَ إِنَّکُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اَللّٰهِ آلِهَةً أُخْریٰ قُلْ لاٰ أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ إِنَّنِی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ (19)
/3
اگر در جستجوی مصالح حقیقی برای خود یا جامعهات هستی،بدان که زمام همۀ عالم وجود در دست خدای تعالی است.هر گاه زیانی تو را رسد همۀ مردم روی زمین اگر گرد آیند جز به اذن خدا،نتوانند برهانندت و اگر خدایت نعمتی
ارزانی داشته،او خود به تنهایی قادر است که آن نعمت نگهدارد یا بستاند.
اگر تو از طوفان حوادث بیم داری و در پی پناهگاهی استوار هستی،بدان که خداست قاهری بر فراز همه بندگانش.اوست که کارهایشان را از روی حکمت و آگاهی خود اداره میکند.
اگر در جستجوی حقیقت باشی خدای تعالی است که حق است و بزرگترین گواه است.
[17]
تو خود را دوست میداری و در پی مأمنی هستی که تو را از همگنان در امان دارد در پی منبعی هستی که تو را خیر خویش ارزانی دارد. /3 پس بدان که خداست آن که خیر و شر را برای تو مقدّر میکند و اگر خدا برای تو چیزی مقدر کند هیچ کس را یارای آن نیست که تقدیر خداوند را دیگرگون سازد.
وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ
اگر خدا به تو محنتی برساند،هیچ کس جز او دفعش نتواند کرد.» چون تو را بیماریی رسد و شدت یابد آن سان که پنداری که هرگز دست از گریبانت نخواهد برداشت،در این هنگام ضمیرت بیدار میشود و به خدایی که میتواند هر بیماری را از تو دور سازد،روی میآورد در حالی که پیش از این از پروردگارت غافل بودهای.
وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
و اگر به تو خیری برساند،بر هر کاری تواناست.» هنگامی که تو لذت خیری را که بدون کوشش زیاد به تو رسیده است احساس میکنی نباید هوس طغیان در سر بپروری.زیرا خداوندی که برای تو خیری را مقدّر ساخته میتواند آن را از تو بستاند.هم چنان که میتواند بر خیر تو بیفزاید یا آن را به پایانی دردناک سوق دهد.
بیان قرآنی بر کلمۀ«سودن»تأکید دارد تا دلالت کند بر زیانی که آدمی درد آن را احساس میکند و خیری که لذّت آن را در مییابد.
[18]
خداوند بر بندگانش قهر میورزد و آنان را چه بخواهند یا نخواهند در برابر خویش خاضع میگرداند،خداوند خواب را برای بندگان خود مقدر کرده، بنا بر این کسی نیست تا زنده است بر خواب غلبه پیدا کند،خداوند مرگ را بر بندگان خود مقرر نموده و آنان را واداشته که راه مشخصی را در زندگی طی کنند، پس کسی را توان آن نیست که از سنت و نظام او بگریزد.
وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ
و اوست قاهری بالاتر از همۀ بندگان خویش.» اگر خداوند چیزی را مقرر میدارد و مقدر میکند بیهوده نیست،بلکه بر اساس حکمت بالغۀ اوست و به مقتضای علم ازلی او.
وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ
و دانا و آگاه است.» اگر دانستی که خدا قاهر است،پس از آینده بیم به دل راه مده،زیرا چون زمام کار خود به دست حکیم دهی زودا که تو را به ساحل امان خواهد برد...
/3
[19]
حوادث از پی یکدیگر میآیند و امور پی در پی جریان دارند و کشتی حیات در دریایی با امواج بلند در حرکت است با آن که طوفان میغرّد.ولی در پس این پدیدهها نظامی حکیمانه است که مهار آن به دست گرفته است.
زمامدار واقعی خداست که جهان را به راهی حکمت آمیز میکشاند.
خداوند ضمیر عالم وجود است که هیچ نقطهای از او خالی نیست.آثار او را در قطرات باران مییابی و مییابی در آن سوی هر قطره قدرتش را و حکمتش را و سلطهاش را و نعمتش را و رحمتش را و فضلش را.و زمین قطرههای باران را به شادمانی در آغوش میکشد و دانههای گندم را در دامن مهر خود میپرورد تا کشتهها بروید و شکوه و سرسبزی و نعمت پراکند.آنجا تجلی گاه خداست...فروغ
عظمت و قدرت او در آسمان و زمین و هر جنبده پدیدار است.
هر چیزی بر وجود خود گواهی میدهد.درخت بر وجود خود گواهی میدهد به وسیلۀ مساحتی که از زمین و فضا اشغال کرده و به میوهای که به تو تقدیم میدارد، ولی خداست که هیچ چیز از او پوشیده نیست.خدا در ورای هر چیزی است او به هر چیزی حرکت و عمل و قاعده و قانون داده و بدین گونه او را نگهداشته است.
خدا شاهد بر هر چیزی است و حاضر در نزد هر چیزی است و هر چیزی نشانهای است از او زیرا از اوست و با اوست و به سوی او میرود پس شهادت خدا بزرگترین شهادتهاست.
قُلْ أَیُّ شَیْءٍ أَکْبَرُ شَهٰادَةً قُلِ اللّٰهُ شَهِیدٌ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ
بگو:
شهادت چه کسی از هر شهادتی بزرگتر است؟بگو خدا میان من و شما گواه است.» خداوند خود به ذات خود دلیل است و بر هر چیزی دلیل است.او تو را گوش و چشم و بصیرت باطن داده.به آیات و نشانههای خود در صحنۀ وجود متجلی است.با همه چیز است و در همه چیز.تویی که از پروردگارت دور هستی پروردگار تو به تو نزدیک است فاصله میان تو و او همان لحظۀ توجّه است و باید که تو از او دور نباشی و باید ذات خویش را تکامل بخشی تا به حدی که بتوانی با پروردگارت زیست کنی.خدای تعالی پیامبران را بفرستاد و آنان را کتاب داد تا تو را بیم دهند زیرا بیم دادن نزدیکترین راه به قلب بشر است،از آن رو که بشر بالطبع غافل است و سلاح خوف بهترین سلاح است برای بردریدن پردۀ غفلت.
/3
وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ أَ إِنَّکُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللّٰهِ آلِهَةً أُخْریٰ قُلْ لاٰ أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ إِنَّنِی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ
و این قرآن بر من وحی شده است تا شما را و هر کس را که به او برسد بیم دهم.آیا شهادت میدهید که با اللّٰه خدایان دیگر هم هستند؟بگو شهادت نمیدهم.بگو جز این نیست که او خدایی یکتاست و از آنچه با او شریک میسازید بیزارم.»
من چیزی را که به غیر خدا شهادت بدهد نمیبینم،پس چگونه میتوانم بر او شرک ورزم.من جز به خدا شهادت نمیدهم.من با تمام صراحت با هر چه شریک خدا قرار میدهید مبارزه میکنم.
/3
اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمُ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (20) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (21) وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکٰاؤُکُمُ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (22) ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اَللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ (23) اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (24)
/3
حق به مثابۀ ستون استواری است که چون آن را شناختی و بدان اعتراف کردی تکیه گاه تو خواهد بود.اما باطل سرابی است ناپایدار که جز در خیال کسی که بدان معتقد است دارای وجودی نیست.پس اوست که بر تو تکیه میکند و بار سنگینش را بر دوش تو مینهد.
قرآن،همان حق است که تو آن را میشناسی آن سان که فرزندانت را
میشناسی.همانگونه که فرزندانت امتداد شخصیت هستند و تو در زندگیت از آنان یاری میجویی،قرآن نیز چنین است.هر کس که قرآن را تکذیب کند یا از روی نیرنگ به دروغ کتابی بسازد این قدرت عظیم را از دست خواهد داد و با آن دروغ به سعادت نخواهد رسید.
در آخرت حقیقت به طور کامل روشن میشود،زیرا کسانی را که کافران شریکان خدا میپنداشتند،از دست خواهند داد و در آنان اثری نخواهند دید.در آن هنگام مؤمنان از ایشان تبرّی میکنند و آنان نیز به خدا سوگند میخورند که به آن بتان ایمان نداشتهاند ولی آیا این بیزاری در آن روز آنان را سود خواهد داد.
بحث ما در این بخش در پیرامون این مطالب است.
/3
[20]
کتاب یکی از نعمتهایی است که خداوند بر مؤمنان ارزانی داشته و مؤمنان قدر کتاب را میشناسند.زیرا کتاب نسبت به آنها چون فرزندان ایشان است او را میشناسند که یک حقیقت است آن سان که فرزندانشان حقیقت است چهرۀ کتاب را نشانههایی است و آن بینات و متشابهات و ناسخ و منسوخ و بصایر و احکام آن است،هم چنان که چهرۀ فرزندانشان که نزدیکترین مخلوقات خداوندی به آنهاست دارای نشانههاست.
کتاب بر نیرو و امید آنان میافزاید هم چنان که فرزندان توان تن و امید آینده پدرانند.مهمتر از اینها این است که فرزندان امتداد شخصیت پدرانند و پدر در آنها تصویر دیگری از شخص خود را میبیند و آنان آینۀ قدر و ارزشهای او هستند و تحقق بخشندۀ ارادۀ او.همچنین قرآن شخصیت مؤمن را متبلور میسازد و ذات او را تحقق میبخشد و چون انسان آن را شناخت صورتی خواهد بود از ارزشها و فعالیتها و آیندۀ او.
از این روی است که کافر شدن به قرآن برابر است با کافر شدن به
شخصیت انسانی،در نتیجه یعنی:زیان کردن و از دست دادن خود.هنگامی که تو-خدای ناکرده-فرزندت را از دست بدهی چنان است که جزئی از ذات خود از دست دادهای جز این که هنگامی که به کتاب خدا کافر شوی سراسر وجودت را تباه کردهای.
اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمُ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ
اهل کتاب او را چنان میشناسند که فرزندان خود را، اینان که به خود زیان رسانیدند ایمان نمیآورند.»
[21]
چون کسی آیات خود را تکذیب کند،در آسودگی نخواهد زیست.
بلکه در پی یافتن اراجیفی است که به آنها بگرود و آنها را در حد آیات الهی پندارد.حتی خودش به خلق آن اراجیف خواهد پرداخت یا از نیاکانش تقلید میکند،یا از اجتماعی که در آن زیستن دارد.آیات واقعی و صحیح خدا را انکار میکند در این حال به صورت ستمگرترین مردم در میآید.گاه ممکن است اعمال و رفتار شخص درست باشد ولی در او اعوجاجی پیدا شود و از راه راست منحرف گردد. /3 در این حال هر گام که در راه انحراف از حق بر میدارد به همان اندازه به خود و دیگران ستم میورزد.مسلّم است که ستمگر رستگار نمیشود پس چگونه است حال کسی که همۀ زندگی خود را از آغاز تا انجام بر ظلم بنا نهاده باشد؟ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ و چه کسی است ستمکارتر از آنکه به خدا دروغ میبندد یا آیات او را دروغ میانگارد؟هر آینه ستمکاران رستگار نمیشوند.» [22]
زندگی تو از حق است ولی باطل حیات خود را از تو به وام میگیرد.
تو باطل را خلق میکنی و برای دفاع از آن خویشتن به رنج میافکنی ولی باطل بدون آنکه در حالت سختی به تو سودی برساند ترا ترک میگوید،در حالی که حق تو را به هنگام رنج و سختی یاری مینماید.
در روز قیامت که پردهها کنار رود و حقایق آشکار گردد،تو در مییابی که باطل تو را واگذاشته و در آن روز هیچ سودی به حال تو ندارد-چنین است حال تو و باطل در دنیا.ولی اهل باطل باطل را به نیروی اساطیر و خیالات خود میپرورند و میپندارند اکنون دارای وجودی است هم چنان که اگر سراب را در بیابان نگاه کنی پنداری که آب است ولی آب نیست.
وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکٰاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ
روزی همه را گرد آوریم،سپس به آنها که شرک آوردهاند بگوییم:آن کسان که میپنداشتید که شریکان خدایند،اکنون کجایند.» آن که اهل باطل است به راست و چپ خود مینگرد مگر از پندارهای خویش نشانی بیند ولی اثری از آنها نمییابد.
[23]
در این هنگام از شرکای خود روی میگرداند و به خدا سوگند میخورد که هرگز آن بتان را همتای ذات احدیت نمیگرفته است.
ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ
عذری که میآورند جز این نیست که میگویند:سوگند به خدا،پروردگار ما که مشرک نبودهایم.» بدین گونه فریب خوردهاند و نتیجۀ ضلالت و فریبشان همین است از آنچه برای خدا شریک میآوردند تبری میجویند،پس چرا در این جهان پیش از آن که وقت از دست برود از آنان تبری نمیجویند؟ /3 [24]
عاقبت کارشان این شد که به باطل کافر میشوند در حالی که زین پیش به آن ایمان آورده بودند.سوگندهای گران میخورند که هرگز به باطل ایمان نیاورده بودهاند.اما آن باطل اکنون از میان رفته است و اثری از آن بر جای نمانده است.
اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ
بنگر که چگونه بر خود دروغ بستند.» دیروز معترفان به باطل بودند و امروز منکران آن و به دروغ میگویند که ما
آن کاره نبودهایم.
وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ
و آن دروغها که ساخته بودند ناچیز گردید.» اکنون ما را رها کنید که ما هرگز بتانی که بدان ایمان بیاوریم نیافریدهایم و به خداوند تعالی دروغ نبستهایم و به باطل نگرویدهایم.
/3
وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُکَ یُجٰادِلُونَکَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (25) وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ (26) وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی اَلنّٰارِ فَقٰالُوا یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (27) بَلْ بَدٰا لَهُمْ مٰا کٰانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (28)
25 اکنة:جمع کنان و آن به چیزی گفته میشود که کالایی را بپوشاند،چنان که گویند«استکنّ الرجل من الحر»(مرد خود را از گرما حفظ کرد)و«اکتنّ»به معنای«استتر»است.
وقرا:به معنای سنگینی گوش است و وقر به«بار»
گفته میشود.
26 ینئون:«النأی»به معنای«دوری»است و از آن گرفته شده کلمۀ«نوی»که به مانع اطراف خانه اطلاق میشود تا آب داخل آن نگردد.
/3
پس از آن که سخن را در ذکر عوامل روحی کفر به پایان آوردیم،اکنون میگوییم برای ایمان به خدا تنها گوش فرا دادن به حق کافی نیست زیرا آنچه مهم است قلب آدمی است که اگر از عوامل انحراف پاکیزه نگردد گوشش سنگین میشود و چشمش نمیبیند و زبانش جز به مجادله و تهمت نمیچرخد.مثلا صاحب قلب بیمار فرقی میان رسالت نوین و اساطیر کهن نمینهد،اینان تنها خود از حق دور نمیشوند بلکه مردم را نیز از وصول به حق باز میدارند.یعنی ارج و اعتبار حق را نمیشناسند و آن را چیزی چون اعتقادات سخیف خویش میشمارند.
در روز قیامت اینان از افعال کفر آمیز سابق خود اعراض میکنند،ولی اگر بار دیگر به دنیا باز گردند باز هم به کفر خویش میگرایند.سبب این است که کفر نتیجه غموض حق یا عدم صحت آیات حق نیست بلکه از یک بیماری که در دلشان لانه کرده است ناشی میشود و تا هنگامی که آثار آن بیماری وجود دارد توبۀ ظاهری را فایدتی نیست.
/3
[25]
با آن که آدمی را عقل و شنوایی و بینایی است و با آن که آیات و علامات و دلایل حق برای عقل آشکار است،ولی اینها برای این که شخص به حقیقت ایمان آورد کافی نیست.زیرا ارادهای آزاد فراتر از عقل که عقل و احساس را جهت میدهد در یک سمت و در سمت دیگر نفس انسانی است پر از عواطف و عقدهها و امراض.از حب ذات گرفته تا توجه و اهتمام به نظر جامعه و همسویی با سنّتها.
چون انسان ارادۀ آزاد خود را به سوی نفس و هواها و هوسها و عقدهها و سنّتها و امراض آن سوق دهد مسلما نقش عقل را ملغی خواهد ساخت.و دریچۀ دل را بر روی نور حقیقت میبندد به گونهای که حتی پرتوی هم در دل او نخواهد تابید.
وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ
بعضی از آنها به سخن تو گوش میدهند ولی ما بر دلهایشان پرده افکندهایم تا آن را درنیابند.» پس احساس به تنهایی کافی نیست.تو آیهای میشنوی ولی تو به دلی روشن که در بر حقایق گشاده باشد نیازمندی تا بدان ایمان آوری.مثلا باید قبلا در تکذیب آیات اصرار نورزیده باشی و گرنه احساس نیاز نمیکنی که در آن بیندیشی و نیز نیازمند به آرامش درون هستی تا برای تو تفکر در آیه میسر گردد.و هیچ یک اینها برای کفار میسر نیست.
کفر باعث میشود که احساس آدمی نیز خشن گردد،میپندارد در گوش کری دارد و در چشم کوری.زیرا تا زمانی دریچههای قلب خود را از فهم حقایق بسته است نیازی نمیبیند که احساس را به کارگیرد.
وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً
و گوشهایشان را سنگین کردهایم.» یعنی یارای آن ندارند که به وضوح بشنوند.
/3
وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُکَ یُجٰادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ
و هر معجزهای را که بنگرند،بدان ایمان نمیآورند و چون نزد تو آیند با تو به مجادله پردازند کافران میگویند که اینها چیزی جز اساطیر پیشینیان نیست.» قلب فرو بسته احساسات خود را در خدمت فرو بستگی و افکار مردۀ خود میگذارد گوش از شنیدن حقیقت کر است و چشم از دیدن آن کور و زبان راه مجادله میپوید و به مغالطه میگراید.
[26]
حق ضامن زندگی نفس است ولی در نظر اینان چون سخن بیهودهای است که مردم را از پذیرفتن آن نهی میکنند و بدین طریق زندگی و شخصیت و امتداد وجود خود را از دست میدهند.
وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ
اینان مردم را از پیامبر باز میدارند و خود از او کناره میجویند و حال آن که نمیدانند که تنها خویشتن را به هلاکت میرسانند.»
[27]
چون تکذیب کنندگان آیات خداوندی عذاب خدا را احساس کنند آن گاه در مییابند که در اثر ترک حق و حقیقت چه زیانی به خود رسانیدهاند.
وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی النّٰارِ فَقٰالُوا یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
اگر آنها را در آن روز که برابر آتش نگاهشان داشتهاند بنگری،میگویند کاش ما را باز گردانند،تا آیات پروردگارمان را تکذیب نکنیم و از مؤمنان باشیم.» اگر فرزند بزرگ تو بیمار شود و مشرف به مرگ،در این حال آنچه برای تو مهم است سلامت اوست و بس.مثلا در این هنگام در این فکر نیستی که دکتری که نزدیک خانۀ تو است با تو رفیق است و تو از او رودربایستی داری و به همین سبب او را بر پزشکان دیگر ترجیح میدهی،یا نمیگویی که پزشک خانواده که به
طبیعت شما آگاه است از دیگران بهتر است به حرف مردم هم کاری نداری بلکه در این موقعیت در پی پزشک /3 حاذقی هستی که فرزند تو را از خطر برهاند هر چند دشمن تو باشد پس در کمال فروتنی به نزد او میروی و درد فرزند با او در میان مینهی.آری،تو فقط و فقط در پی حقیقت هستی و آن را دور از هر گونه اعتباری طلب میکنی.
[28]
چون خداوند فرزند تو را از خطر رهانید بار دیگر همۀ ملاحظات و اعتبارات سخیف به سراغت خواهد آمد.چرا؟زیرا در ذهن تو رسوخ پیدا کردهاند و تو نمیتوانی روح خود را از آن پیراسته گردانی.حال کفاری هم که در برابر آتش ایستادهاند چنین است.آرزو میکنند که اگر به دنیا باز گردند خطاهای خویش را اصلاح میکنند ولی آیا راست میگویند و چنین خواهند کرد؟ بَلْ بَدٰا لَهُمْ مٰا کٰانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ نه،آنچه را که از این پیش پوشیده میداشتند،اکنون برایشان آشکار شده است.» یعنی حقایقی را که تعمدا از خود و مردم مخفی میداشتند برایشان آشکار شده.
وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ
اگر آنها را به دنیا بازگردانند باز هم به همان کارها که منعشان کرده بودند باز میگردند.اینان دروغگویانند.» زیرا نفوسشان بیمار است و از فرو بسته بودن دل خویش در رنجند.پس باید دل خویش را پالوده گردانند و دریچههای آن به روی نور حقیقت بگشایند.
/3
وَ قٰالُوا إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا اَلدُّنْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ (29) وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ قٰالَ أَ لَیْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ قٰالُوا بَلیٰ وَ رَبِّنٰا قٰالَ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (30) قَدْ خَسِرَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اَللّٰهِ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً قٰالُوا یٰا حَسْرَتَنٰا عَلیٰ مٰا فَرَّطْنٰا فِیهٰا وَ هُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزٰارَهُمْ عَلیٰ ظُهُورِهِمْ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ (31)
31[بغتة]
:هر چیزی که ناگهانی وارد آید بغتة وارد آمده.
[یا حسرتنا]
:شدّت ندامت.
[ما فرطنا]
:کوتاهی نکردیم.
اوزارهم:«وزر»به معنای سنگینی است و اشتقاق آن از«وزر»است که به ریسمانی گفته میشود که به وسیلۀ آن آدمی خویش را نگاه دارد و از آن جا که گناه، سنگینی است وزر نامیده شده.
/3
کوتهبینان نظران کسانی هستند که جز به زندگی دنیوی نمیاندیشند.
کوتهبینان نظری تا حد زیادی سبب کافر شدن انسان میشود و افزون بر آن در برابر دیدۀ آدمی پردهای میکشد و این پرده همانا لذات و تمتعات مادی است که او را از ایمان به آخرت باز میدارد.ولی این آدمی هرگز با خود نمیاندیشد که فردا با حقیقت رویاروی خواهد شد و حق را در عین قدرت و سلطهاش در پیش چشم خواهد
داشت.در آن هنگام که در برابر آتش شعلهور دوزخ قرار گیرد چه خواهد کرد؟ آری،در دنیا که بود عالم آخرت را دروغ میانگاشت و اکنون جز کشیدن آه سرد و حسرت بر گذشتۀ تلف شده با قامتی که در زیر بار گناه خمیده شده کاری از او ساخته نیست.
[29]
بگذارید پیش از آن که زمان از دست بشود دربارۀ حقیقت بیندیشیم.
حقیقت این است که این جهان مادی چیزی جز لهو و بازیچه نیست و زندگی حقیقی زندگی اخروی است از این رو میفرماید:
وَ قٰالُوا إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ
و گفتند:جز این زندگی دنیوی ما هیچ نیست و ما دیگر بار زنده نخواهیم شد.» /3 و این گونه داوری-چنان که گفتیم-ریشۀ فساد فکری در نزد انسان است.
[30]
اگر سیبی به تو دهند و بخواهی خوب و بدش را بشناسی به ناچار آن را در دست خود میگردانی تا همۀ اطرافش را ببینی.اگر بخواهی خانهای را بخری به همۀ گوشه و کنارهایش سر میکشی.اما اگر بخواهی از یک حادثۀ اجتماعی سر در آوری یا یک پدیدۀ طبیعی را بشناسی باید در باب آغاز و انجام آن فکر کنی.
چه بسا پدیدهای آغاز آن خیر بوده و پایانش شر.چه بسا پدیدهای با چهرهای فریبنده آشکار میشود ولی به مضرت و فساد منتهی میگردد.و بر عکس.زندگی نیز چنین است،بنیان آن و سواحل سفائنش و ساعات قیامتش و هر پدیدهای دیگر از آن که در چارچوب حیات قرار گیرد،شناخته نمیشود مگر به آشکار شدن پایانش.
سرنوشت کشتی نشستگان وابسته به سرنوشت کشتی است،همچنین آنان که در کشتی زندگی نشستهاند سرنوشتشان وابسته به سرنوشت زندگی است.
قرآن ما را وا میگذارد تا پایان زندگی این جهانی را تصور کنیم تا با دقت بیشتری خود زندگی و حوادث آن را بشناسیم و در پی آمدن آن نزد ما معیاری قرار گیرد که به وسیله آن بتوانیم دربارۀ حوادث به درستی حکم کنیم.
اکنون این سؤال بیش میآید که چرا قرآن در این جا چنین اسلوبی را برگزیده است.
جواب این است که از جنبۀ علمی ما قانع شدهایم که غیبی هست و عاقبتی هست.حتی قانع شدهایم که قیامتی هم هست ولی فشار پدیدهها و حوادث که با آنها دست به گریبانیم ما را از توجه به این آخرت باز میدارد.در اینجا به قوۀ تصور نیاز مییابیم تا از روی پل آن بگذریم و به ساحل غیب فرود آییم.
در آنجا دیگر عاملی خارجی نیست که مانع احساس ما شود تا از احساس بالفعل آن عاجز گردیم.از این رو قرآن میگوید:
وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ قٰالَ أَ لَیْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ قٰالُوا بَلیٰ وَ رَبِّنٰا قٰالَ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ
اگر ببینی آن هنگام را که در برابر پروردگارشان ایستادهاند.خدا میگوید:آیا این به حق نبود؟گویند:آری،سوگند به پروردگارمان گوید به کیفر آن که کافر بودهاید عذاب خدا را بچشید.» /3 هنگامی که تو فراز کوهی ایستاده باشی مشرف بر تپهای به همۀ اطراف آن تپه نگاه خود میگردانی و آن تپه چونان پاره کاغذی در دست تو است.
در روز قیامت،هنگامی که آیات و نشانههای پروردگارمان را ببینیم که در یک سو جهنم است شعله افکن و ملائکه عذاب و در جایی دیگر بهشت است با همه نعمت و جمال خود،در آنجا نامۀ عمل است که همه چیز در آن نوشته شده،در برابر خدای تعالی سر شرم به زیر میافکنیم.او میپرسد آیا این حق نبود؟ میگوئیم:آری ای پروردگار ما حق بود.آن گاه خطاب میرسد به سبب اعمال کفر آمیزتان اینک عذاب را بچشید.به راستی حقیقتی که روزی مجبور میشویم بدان اعتراف کنیم،چرا اکنون به آن ایمان نمیآوریم.تا ایمان ما ما را سودمند افتد.و چرا بدان کافر میشویم تا عذاب خدا را نصیب خود سازیم.
[31]
انکار معاد باعث میشود که انسان نتواند به چشم خود حقایق این جهانی را بنگرد و کارش به تکذیب همۀ حقایق میکشد.مثل او مثل کسی است که مرگ را دروغ میانگارد و معتقد است که نمیمیرد.چنین کسی چون نشانههای مرض سرطان در او پدید آید و بدنش ورم کند،میگوید:نه،این دلیل مرگ در آینده نیست.پس درد میکشد و احساس سوزش میکند ولی با اصرار تمام میگوید:این هم دلیل پایان گرفتن زندگی نمیباشد.پزشک و دیگر اهل خبرت و بصیرت تأکید میکنند که سرطان کشنده است ولی او در نهایت خود کامگی حرف خود را میزند،زیرا نتوانسته است به این حقیقت اعتراف کند که مرگ حق است و همین امر سبب میشود که همۀ حقایق بر او بیاشوبد.آری،کسی هم که به دیدار خداوند ایمان ندارد همه چیز را تکذیب میکند و چیزی که از این اصرار در انکار حاصلش میشود خسران و ادبار است و بس.
قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اللّٰهِ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً قٰالُوا یٰا حَسْرَتَنٰا عَلیٰ مٰا فَرَّطْنٰا فِیهٰا وَ هُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزٰارَهُمْ عَلیٰ ظُهُورِهِمْ
زیان کردند آنهایی که دیدار با خدا را دروغ پنداشتند و چون قیامت به ناگهان فرا رسد گویند:ای حسرتا بر ما برای تقصیری که کردیم.اینان بار گناهانشان را بر دوش میکشند.» بار گران دروغ شمردن آخرت،و بال اعمال زشتی که به همین سبب مرتکب شدند، أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ چه بد باری را بر دوش میکشند.» /3
وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (32) قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ اَلَّذِی یَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لاٰ یُکَذِّبُونَکَ وَ لٰکِنَّ اَلظّٰالِمِینَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ (33) وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلیٰ مٰا کُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّٰی أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا وَ لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِ اَللّٰهِ وَ لَقَدْ جٰاءَکَ مِنْ نَبَإِ اَلْمُرْسَلِینَ (34) وَ إِنْ کٰانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرٰاضُهُمْ فَإِنِ اِسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی اَلْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی اَلسَّمٰاءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَةٍ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی اَلْهُدیٰ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (35)
35 نفقا:گودالی در زمین که از جایی دیگر سر درآورد و اصل آن به معنای خروج است و منافق به این نام نامیده شده زیرا که از ایمان به سوی کفر خارج شده است.
سلما:به معنای نردبان است و از«سلامت»مشتق است.
/3
برای این که مؤمن بتواند در برابر مشکلات چون کوهی پایدار و استوار بماند،باید به این حقیقت خستو شود که این جهان جز لهو و بازیچه هیچ نیست و
سرای جاویدان سرای آخرت است.از این رو دل پیامبر باید به سبب کفر مشرکانی که آیات خدا را انکار میکنند و او را دروغگو میخوانند نشکند.
هدف این مشرکان در اینگونه اعمال خود،تنها رسول خدا نیست،هدف اصلی آنها انکار حق و ایمان است.به همان گونه که ظالمان این پیامبر را تکذیب میکنند،پیامبران پیشین نیز مورد تکذیب واقع میشدند ولی شکیبایی ورزیدند تا یاری خداوند برسید.
رسول،در برابر این مردم چه میتواند بکند؟آیا در زمین نقبی بکند یا با نردبان بر بام آسمان فرا رود و برایشان آیهای بیاورد؟آیا اگر چنین کند سودی خواهد داشت؟در حالی که میداند خدا آنان را به ایمان مجبور نمیکند و اگر میخواست به نیروی قدرت کاملۀ خود چنان میکرد.
[32]
آیا میتوانیم برای زندگی دنیا یک هدف معقول و خردمندانه جستجو کنیم؟هر گاه نگوییم که زندگی در این دنیا مقدمۀ /3 حیات اخروی است؟ به طور کلی آیا میتوانیم برای این زندگی که در هر لحظه ممکن است پایان پذیرد -حتی بدون هشدار قبلی-برنامهای طرح کرد و نقشهای کشید؟ اگر زندگی دنیا مقدمۀ حیات اخروی و دورهای برای تکامل بشر باشد تا او را برای ورود به بهشت جاودانی آماده سازد،پس هر چه در این نشئه از حیات وجود دارد،هم عقلانی و حکیمانه است و زندگی آن جهانی جاوید خواهد بود،نه زندگی این جهانی ولی این موهبت برای کسانی است که در دنیا راه تقوی و پرهیزگاری در پیش گرفته باشند.
وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ
و زندگی دنیا چیزی جز بازیچه و لهو نیست.» بازیچه(لعب)عملی است آگاهانه و دارای هدف ولی هدفش حکیمانه
نیست ولی لهو عملی است ناآگاهانه و بدون هدف.
وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
پرهیزگاران را سرای آخرت بهتر است.آیا به عقل در نمییابید.» عقل حکم میکند که دنیا سرای اقامت نیست و هدف نهایی بشر نمیباشد.
[33]
دنیا به منزلۀ جلسۀ امتحانی است که پرهیزگاران با عنوان«قبولی» از آنجا بیرون میآیند و کارنامۀ ایمان و پروانۀ دخول به بهشت را به دست میآورند.
پس برای ستمکارانی که با رسول دشمنی میکردند و پیش از رسول با حق خصومت میورزیدند و آیات خدا را انکار میکردند و در نتیجه به خود ستم روا میداشتند نباید غمگین بشویم و چرا برایشان غمگین شویم؟ قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذِی یَقُولُونَ میدانیم که سخنشان تو را اندوهگین میسازد.» سخن آنها تکذیب کردن رسالت تو است ولی درنگ کن.
فَإِنَّهُمْ لاٰ یُکَذِّبُونَکَ وَ لٰکِنَّ الظّٰالِمِینَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ
اینان تنها تو را تکذیب نمیکنند.بلکه ستمکاران سخن خدا را انکار میکنند.» /3 البته با علم به اینکه آن سخن حق است و راست و درست است.پس دیگر چرا اندوه؟ [34]
پیامبران پیشین برای پیامبر اسلام(ص)نمونه و نمادی نیکو بودند.
آنان بارها تکذیب شدند،و آزار دیدند،ولی صبر کردند تا یاری خداوند برسید و این سنت خداست که در آن دگرگونی نیست،آن سان که در سخن خدا دگرگونی راه نیابد.حکایت و ذکر رسولان پیشین در قرآن برای آن است که همگان از آن پند و عبرت گیرند.
وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلیٰ مٰا کُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّٰی
أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا وَ لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِ اللّٰهِ
پیامبرانی را هم که پیش از تو بودند تکذیب کردند ولی آنان بر آن تکذیب و آزار صبر کردند تا یاری ما فرا رسیدشان و سخنان خدا را تغییر دهندهای نیست.» از جمله آن پندها و عبرتها یکی این است که چون پیامبر در برابر سختیها قرار میگرفت و مورد آزار واقع میشد و صبر میکرد،خداوند او را قرین ظفر مینمود و یاریاش میکرد.
وَ لَقَدْ جٰاءَکَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِینَ و هر آینه پارهای از اخبار پیامبران بر تو نازل شده است.» [35]
رسول،هنگامی که ظالمان انکارش میکنند و آیات خدا را دروغ میانگارند در حالی که میدانند که نه رسول دروغگو است و نه آیات حق دروغ، چه باید بکند؟آیا به گونه خارق العاده در زمین نقبی کند یا نردبان بگذارد و به آسمان فرا رود و از آنجا برایشان معجزهای بیاورد؟آیا این آیات که از سوی خدا نازل شده برای آنان اگر میخواستند به خدا و رسول او ایمان بیاورند،کافی نبود؟ وَ إِنْ کٰانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرٰاضُهُمْ و اگر اعراض کردن آنها بر تو گران است.» یعنی تحمل آن بر تو دشوار است، فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی السَّمٰاءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَةٍ خواهی نقبی در زمین بجوی یا نردبانی بر آسمان بنه تا معجزهای برایشان بیاوری.» یعنی راهی در زیر زمین بجوی یا فراز آسمان.برای دست یافتن به معجزهای تا سبب ایمانشان گردد.اگر توانی چنین عملی را انجام دهی انجام ده ولی آیا در آن سودی هست؟ /3 آری برای ایمان آوردن اینان تنها یک راه وجود دارد و آن هم این که پروردگارشان آنان را به راه راست مجبور کند.ولی آیا خداوند چنین خواهد کرد؟ نه،هرگز.زیرا او اگر میخواست با همۀ مردم روی زمین چنین میکرد.
وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی الْهُدیٰ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
اگر خدای بخواهد همه را به راه راست میبرد،پس از نادانان مباش.» یعنی کسانی که در صدد تحقق چیزی هستند بر خلاف سنت و حکمت پروردگار و نظامی که برای جهان معین کرده.تو باید در محدودۀ این سنتها و قوانین و نظامات حاکم بر جهان حرکت کنی.
/3
إِنَّمٰا یَسْتَجِیبُ اَلَّذِینَ یَسْمَعُونَ وَ اَلْمَوْتیٰ یَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ ثُمَّ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ (36) وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یُنَزِّلَ آیَةً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (37) وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِی اَلْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ (38) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی اَلظُّلُمٰاتِ مَنْ یَشَأِ اَللّٰهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (39)
/3
چون سفینهای در کشاکش امواج بشکند،هر چه امواج خروشانتر شوند سفینه بیشتر در هم شکند و قلب آدمی چون بمیرد هر دلیل و برهان که بیاوری دلمرده را فایدت نبخشد.میبینی که کافران هر بار خواستار آیات و معجزات بیشتری
هستند.مسئله این نیست که خدای تعالی باز هم و باز هم آیات و معجزاتی فرستد، مسئله این است که فهم ایشان از کار باز مانده و درک حقایق نمیکنند.یک نظر از سر عبرت به زندگی و آنچه در عرصه آن وجود دارند،حتی یک حشره یا یک پرنده -فرق نمیکند-دلیل عظمت آفریننده است.زیرا هر چه هست بر اساس یک نظام اجتماعی معین حرکت میکند و به خدای تعالی میرسد ولی آیا این نشانههای عظمت برای اینان که توان تعبیر از دست دادهاند کافی است؟ اینان کران و لالانند.در ظلمات نادانی میزیند،خداوند نعمت علم و هدایت را از آنان باز گرفته است،زیرا خود آن را پس زدهاند.در صحرای ضلالت سرگردانند.اما صالحان،خداوند آنان را به صراط مستقیم راه نموده است و این راه برای رسیدن به اهداف والایشان کوتاهترین راه است.
/3
[36]
خداوند به همۀ بندگانش فهم داده،همه را گوش داده ولی تنها بعضی از آنها هستند که با گوش خود میشنوند،یعنی از گوش خود سود میبرند.زیرا میخواهند که سود برند و در هنگامی که آدمی ندای پروردگارش را میشنود که او را به خیر میخواند به ندای او پاسخ میدهد و به هر چه فرمانش داده عمل میکند.
ولی هنگامی که دل میمیرد و اراده سست میگردد و آلت شنوایی از کار میافتد در چنین حالی دیگر امیدی به هدایت او نیست.مگر زمانی که خداوند بخواهد آنهم با خرق قوانین حاکم بر طبیعت.اکنون این سؤال پیش میآید که خداوند این کار را در همین دنیا خواهد کرد؟نه،هدایت مردم به این صورت در آخرت است.آن گاه که همگان را گرد آورد تا به حسابشان برسد و در چنان حالتی هدایت را سودی نیست.
إِنَّمٰا یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتیٰ یَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ ثُمَّ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ
هر آینه تنها آنان که میشنوند میپذیرند و مردگان را خدا زنده میکند و سپس همه به نزد او باز گردانده میشوند.»
[37]
کفار پیوسته معجزههای بیشتر خواهند و خدا قادر است که خواست آنان را اجابت کند ولی در شرایطی که فاقد توان پذیرش آن باشند از آن معجزهها آنان را چه سود حاصل شود؟ وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّٰهَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یُنَزِّلَ آیَةً و گفتند چرا معجزهای از پروردگارش بر او نازل نشده؟بگو خدا قادر است که معجزهای فرو فرستد.» هم چنان که پیش از این همه معجزههایی فرستاد.مسئله در کم و بیش معجزات نیست،مسئله در علم و معرفت به آنهاست اگر کسی را دیده نابینا باشد،آیا افزون شدن چراغها در او تأثیری دارد؟ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ولی بیشترشان نمیدانند.» [38]
دلیل این امر که فراوانی معجزات سبب عبرت نمیشود،بلکه علم و ادراک حقایقی که ورای آنهاست عبرت انگیز است...این است که در این جهان موجودات زندهای هستند که اگر در زندگی آنها به دقّت بنگری میبینی که آنها نیز امتهایی هستند مثل بشر.دارای نظامات و علایق و اهداف.سپس آنها هم همانند افراد بشر در روز حشر گرد میآیند،آیا این نشانهها و آیات عظیم بسنده نیست؟ولی اندکی از مردم حقایق این آیات را درمییابند /3 از این رو پروردگار ما میگوید:
وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ
هیچ جنبندهای در روی زمین نیست.» یعنی هیچ موجود زندۀ متحرکی که کوچکترین آنها مورچه است و بزرگترین آنها فیل و نهنگ و بزرگتر از آن.
وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ
هیچ پرندهای با بالهای خود در هوا نمیپرد.» یعنی پرندگان هوا«با بالهای خود در هوا نمیپرد»آورد تا دلیل به عموم باشد،همانطور که دربارۀ جنبدگان«در زمین»را افزود.
إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ
مگر آن که چون شما امتهایی هستند.» مگر این که چون شما افراد بشر امتهایی هستند دارای نظامات و قوانین و
فرمانروا و فرمانبر.
مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ
و ما در این کتاب هیچ چیز را فروگذار نکردهایم.» کتاب،کتاب خداست.خداوند در سخن خود مبالغه نمیکند،کلام او تعبیر دقیقی است از حق بدون زیادت.زیرا خداوند خود حق را آفریده و حدود آن را بسی بیشتر از هر بشری میداند،هر چند درجت فهم بشری عظیم و پهنهاش گسترده باشد.این امتها بر پایۀ نظام قدرت خداوندی در این دنیا در عمل و حرکتاند،اما در آخرت:
ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ
سپس همه در نزد پروردگارشان گرد میآیند.»
[39]
این آیات و نشانهها در سراسر عالم پراکندهاند،پس چه کسی آنها را تکذیب میکند؟ آنها تکذیب میکنند که در زندگی قدرت ادراک خویش از دست دادهاند، کرانند و لالها هستند و در ظلمتی که هیچ چیز در آن دیده نمیشود،زندگی میکنند.
/3
وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُمٰاتِ
آنان که آیات ما را تکذیب کردهاند،کرانند و لالانند و در تاریکیهایند.» تاریکیها در این آیه نادانی است و بیپروایی و شهوات است.هر یک از اینها حجابی است میان انسان و حقیقت.خدای سبحان آدمی را به نور هدایت بهرهمند ساخته و محال است که انسان بدون آن نور به هدایت رسد.
مَنْ یَشَأِ اللّٰهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
خدا هر که را خواهد گمراه کند و هر که را خواهد به راه راست اندازد.»
/3
قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُ اَللّٰهِ أَوْ أَتَتْکُمُ اَلسّٰاعَةُ أَ غَیْرَ اَللّٰهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (40) بَلْ إِیّٰاهُ تَدْعُونَ فَیَکْشِفُ مٰا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شٰاءَ وَ تَنْسَوْنَ مٰا تُشْرِکُونَ (41) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنٰاهُمْ بِالْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ (42) فَلَوْ لاٰ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا وَ لٰکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (43) فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ أَبْوٰابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّٰی إِذٰا فَرِحُوا بِمٰا أُوتُوا أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ (44) فَقُطِعَ دٰابِرُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (45)
42 البأساء و الضراء:بأساء از بأس است به معنای ترس و «ضرّاء»از«ضرر»ساخته شده و شاید بأساء از بؤس به معنای فقر گرفته شده باشد.
یتضرعون:تضرّع به معنای خواری است.
44 مبلسون:کسانی که حسرت شدید دارند و نیز گفته شده مبلس به کسی گفته میشود که دلیلی ندارد.
/3
در بحث پیشین آوردیم که در آیات خداوندی نقصی نیست آنچه ناقص است درک ما از آن آیات است و راهبران از آنها به حقیقت.در این بحث،قرآن بیان میکند که بشر را حالاتی متغیر است.گاه مطلب را میگیرد و با تفکر در آیات خدایی به سوی او راه مییابد.آنچه این توفیق را ارزانی او میدارد یکی این است که در مییابد خلل از سوی جانب خود اوست دیگر آنکه انسانی که به پروردگارش کافر شود خطاکار است.ولی این تغییر حالت چگونه و چه زمانی در انسان پدید میآید؟ تغییر حالت انسان زمانی است که حقیقت بیپرده در برابر او ظاهر میشود و به هنگام مواجهه با شدائد زندگی است.در چنین حالی آدمی خدای خود را میخواند و همۀ آن شریکان پنداری را از یاد میبرد.و اساسا حکمت این که انسان دستخوش بعضی شداید میشود این است که /3 از چهرۀ حقایق پرده برداشته شود و او بار دیگر به فطرت یکتاپرستی خویش بازگردد ولی بسیاری از امتهای سلف دلهایشان سخت شده بود و ضربههای هشدار دهندۀ شداید را در نمییافتند.از این رو چون آن درد و رنج پایان میگرفت به همان عادات ناپسند خویش باز میگشتند.در این حال خدای تعالی آنان را برای آزمایش به نعمت و راحت میبرد تا همۀ و جدان و ایمان خود را از دست بدهند آن گاه عذاب ویرانگر در میرسید و رگ حیاتشان را میبرید.
[40]
مردی نزد امام صادق علیه السلام آمد و گفت ای فرزند رسول خدا! مرا به سوی پروردگارم راه بنمای.امام فرمود:ای مرد آیا تا کنون سفر دریا کردهای؟گفت:آری،امام گفت:آیا پیش آمده که کشتیات بشکند؟گفت:
آری.پرسید:آیا در آن حال که کشتیات شکسته بود و از شناگری تو هم کاری ساخته نبود دلت به چیزی گرایش یافت؟مرد گفت:آری،امام فرمود:همان خداست.
در حالات عادی تاریکیهای غفلت و خود پسندی و نادانی گرداگرد فطرت انسانی متراکم میشوند،اما زمانی که واقعا خطری پیش آید در آن تاریکیها رخنهای پدید میآید و انسان به پروردگارش توسّل میجوید و غفلت و خودپسندی و نادانی را به یک سو میزند.
قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُ اللّٰهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السّٰاعَةُ أَ غَیْرَ اللّٰهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ
بگو چه میبینید اگر به شما عذاب خدا فرود آید یا قیامت در رسد-اگر راست میگویید-باز هم جز خدا را میخوانید؟» هر یک از ما با چنین لحظات دشواری مواجه شدهایم که در آن به پروردگارمان روی آوردهایم ولی بعضی از ما پس از رفع آن خطر مدتها فقط از آن خطر یاد میکنیم نه از آن که بدو توسل جسته بودیم.
[41]
آری،انسان در این لحظات صعب خدا را میخواند و خدا دعایش به مقتضای حکمت خود به اجابت میرساند.
/3
بَلْ إِیّٰاهُ تَدْعُونَ
نه،تنها او را میخوانید.» یعنی خدا را میخوانند فقط،بدون آن که به دیگر کسان یا چیزهایی که شریک او میسازند نظر داشته باشند.
فَیَکْشِفُ مٰا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شٰاءَ
و اگر بخواهد آن رنجی را که خدا را
به خاطر آن میخوانید از میان میبرد.» چون خدا را میخوانید و دست توسّل به سوی او دراز میکنید تا به هدفی که در نظر دارید برسید،خداوند به مقتضای حکمت خود شما را نجات میدهد و این دلیل بر این است که دعاء به طور حتم مؤثر در ارادۀ خداوندی نیست بلکه خدا از روی رحمت خود و به مقتضای حکمت خود آنچه میخواهد میکند.
وَ تَنْسَوْنَ مٰا تُشْرِکُونَ
و شما شریکی را که برای او ساختهاید از یاد میبرید.» این شریکان چیستند؟هواهای نفسانی و قوای شریرۀ مادی از جملۀ این شریکانند.انسان هواهای نفسانی را میپرستد،بندۀ امیال خویش است،میل به راحت و آسایش،میل به جنس،میل به عمر ابد.میپندارد نیروهای طاغوت میتواند او را به این شهوات و امیالش برساند.
از این رو به پرستش این قوی میپردازد و برای آنها نمادها و سمبلهایی چون بتان و شبه بتان میسازد.در آیه«و ما تشرکون»آمده.«ما»به معنی آنچه یا چیزی که و این دلالت بر این دارد که این شریکان از حلیۀ عقل عاری هستند.به عبارت دیگر از اشیائند نه از اشخاص.همه اینها دامنهشان به عرصۀ شهوات بشر کشیده میشود.بشر در برابر این شهوات خاضع است و خاضع در برابر کسانی که او را به این شهوات میرسانند.میپندارد که این کسان به حال او سودمند هستند و او را نگه میدارند و خواستهای او را بر میآورند ولی هنگامی حوادث بر او بگذرد و دیدۀ خودش بینا گردد،دریابد که هیچ یک از اینها را به حال او فایدتی نیست.آفرینندۀ بشر و مقدّر و مدبر امور او همان کسی است که به هنگام سختی بدو روی میآورد و چارهگر گرفتاریها و دردهای اوست.در این حال همۀ آن نمادها را به فراموشی میسپارد.توبه میکند و به درگاه خدای سبحان روی مینهند.
/3 از شداید و آلامی که گریبانگیر بشر میشوند این فایده حاصل میشود که
چشمش را به روی حقایق میگشایند.مثلا حکمت در احساس گرسنگی به طلب غذا برخاستن است و این که آن غذا را از کجا و چگونه به دست آورد.جستجو و حرکت ابواب معرفت را به روی تو میگشاید یعنی اگر انسان احساس گرسنگی نمیکرد،بخش بزرگی از زندگی را نمیشناخت نه از کشتش خبر بود نه از آبیاری و درو،نه از صید و دامپروری.هر چه بشر راه به دست آوردن غذا برایش آسانتر باشد معرفتش از زندگی کمتر است.درد و رنج سبب میشوند که زندگی را عمیقتر از آنچه میشناختهای بشناسی زیرا مثلا تو نمیدانستهای که کبد و کلیه یا حتی قلب تو در کجا هستند و چه وضعی دارند اما چون این عضو یا آن عضو دردناک شد نه تنها به وجود چنین عضوی آگاه میشوی بلکه به اهمیت آن بیش از بیش پی میبری.
دلبستگی بیمار به زندگی بیشتر است و بهتر اهمیت آن را احساس میکند.
سختیها در زندگی ما نقاط ضعف انسان را مینمایانند،چه در یک فرد و چه در یک ملت.مثلا ملتی که در یک پیکار شکست میخورد به عیوب خود یعنی به نقاط ضعف خود بهتر واقف میگردد.
به همین سبب قرآن به ما یادآور میشود که هدف از مبتلا شدن انسان به مشکلات همان هدف از برانگیختن رسالتها و پیامبرهاست و هدف از رسالت آگاه کردن انسان است نسبت به حقیقت مطلق عبودیت و بندگی که آدمی با آن میزید، عبودیتی که در حقیقت صلاح آدمی و قدرت او و سرباز زدن اوست در برابر جبت و طاغوت،و این همان هدف از مشکلات است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنٰاهُمْ بِالْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ
هر آینه بر امتهایی که پیش از تو بودند پیامبرانی فرستادیم و آنان را به سختیها و آفتها دچار کردیم.» و این سختیها و آفتها ستمی بود که از مردم به بعضی از آنان میرسید.
«ضراء»یا آفتها،شدایدی است که منبع آنها خشم طبیعت است.خداوند پس از ارسال رسولان آن امتها را گرفتار آن میکرد /3 زیرا دیگر این اقوام نمیتوانستند یا نمیخواستند که از پیامبران منتفع شوند اما هدف چه بود؟
لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ
تا مگر زاری کنند.» [43]
با آن که خداوند ایشان را به عذاب خود مبتلی نمود ولی از آنجا که قساوت بر دلهایشان چیره شده بود پند نگرفتند و پس از قهر خدا باز به همان اعمال و عادات پیشین باز گشتند.
فَلَوْ لاٰ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا
پس چرا هنگامی که عذاب ما به آنها رسید زاری نکردند.» یعنی چرا دلهاشان نرمی نگرفت و به حال عادی خود باز نگردید و دور از غرور و خودخواهی،از هشدار خدایی،تنبه حاصل ننمود.
وَ لٰکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ
زیرا قساوت دلهایشان را فرا گرفته.» یکی از علل این سخت دلی این بود که همه به خود پرداخته بودند و به حق توجه نداشتند.وقتی که نقطۀ مرکزی در حیات انسان،ذات او باشد این خود محوری،سبب میشود که راه تکامل بر او بسته شود.زیرا هر کاری که انجام میدهد چون سرچشمۀ آن کار خود اوست در نظرش عاری از خطا میآید بنا بر این همۀ عادات ناپسند خود را حفظ میکند و در صدد تکمیل نقصهای خود بر نمیآید.
وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
و شیطان اعمالشان را در نظرشان آراسته بود.» اما بر هر بشری لازم است که به این نکته توجه داشته باشد که اعمال ناپسند نه جزئی از ذات اوست و نه /3 جزئی از ذات او خواهد شد.حتّی اگر این اعمال از او صادر شود.انسان خود به بهترین وجهی و نیکوترین شکل و شمایلی آفریده شده پس اعمال ناپسند او از سوی شیطان و به وسوسۀ شیطان است و اوست که این ناپسندیها را در چشم او پسندیده مینماید.
[44]
خداوند حجت خویش بر مردم تمام کرد و برایشان رسولان فرستاد و آنان را به سختیها و گرفتاری دچار نمود تا مگر چشم دلشان گشوده گردد ولی آنها
هم چنان در انکار خود باقی ماندند.اکنون ساعت عذاب فرا رسیده.خداوند چگونه عذابشان میکند؟ خداوند،برای انتقام مقدمتی قرار میدهد بدین گونه که درهای رزق به رویشان میگشاید،در این هنگام که از نعمتهایی که ارزانیشان کرده کاملا سیر میشوند اندک اندک ایمان از دلشان رخت برمیبندد،آن سان که دیگر حتی ذرّهای از ایمان هم در اعماق دلشان باقی نماند در این حال به ناگاه عذاب خدا در میرسد.
فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ أَبْوٰابَ کُلِّ شَیْءٍ
چون همۀ اندرزهایی را که به آنان داده شده بود فراموش کردند،همۀ درها را به رویشان گشودیم.» اینان میپنداشتند که آنچه به ایشان میدهند خیر آنهاست و حال آن که خیرشان نبود،برایشان شری عظیم بود.یک سو طعامهای لذیذ،یک سو تمتع از اعمال جنسی و یک سو شهرت و نام و آوازه.این مردم به چیزی که نام دین یا و جدان یا قانون داشته باشد اعتقاد ندارند.تنها تمتعات بیقید و شرط زندگی را ارج مینهند و در هر چه لذیذ است اسراف میکنند،حال پاک باشد یا ناپاک،در اعمال جنسی از حد میگذرند،مشروع باشد یا نامشروع،در تظاهر به صلاح یا فساد راه افراط میپیمایند ولی این تمتعات تا کی بر دوامند و توانایی بشر در برابر آنها تا چه و پایه است.مسلم است روزگاری خواهد رسید که بشر توانایی طبیعی خود را از دست خواهد داد.قوایش روی در تراجع خواهند نهاد،و این همان است که از آن به مرحلۀ اشباع تعبیر میکنیم و پس از آن سقوط ناگهانی است.
حَتّٰی إِذٰا فَرِحُوا بِمٰا أُوتُوا أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ
تا از آنچه یافته بودند شادمان گشتند پس به ناگاه فرو گرفتیمشان و همگان نومید گردیدند.» این سقوط ناگهانی نتیجۀ اسراف است ولی /3 آن که مست بادۀ غرور است آن را در نمییابد،از این رو قرآن کریم میگوید:همگان نومید گردیدند.زیرا در تاریکی زیسته بودند.
مثل یک ملت،مثل جوانی است که در خوردن و آشامیدن و شهوترانی و مردم آزاری و فساد اسراف میکند و این اسرافکاری تا چندی ادامه دارد یا تا زمانی که دریابد که آنچه لذایذ دنیوی است در دسترس اوست ولی نمیداند به چه بیماریهایی گرفتار آمده چه سان آن مظلومان چون ابری تیره بر سر او خیمه زده و چگونه پیشتازان حق به سوی او در حرکتاند و به او نزدیک میشوند.در یک لحظۀ سیاه،شاید هنگامی که بساط شراب گسترده و از طعامهای خوشمزه و گوارا لذت میبرد و در کنار او دختران و پسران جوان نشستهاند و او در عین خوشحالی و سیری است ناگهان مأموران به خانه او بریزند و او زمانی به خود میآید که در ظلمات زندانها باشد و مردم لعنتش میکنند و چون طناب دار بر گردنش جای گیرد کس غم او نمیخورد و بر او دل نمیسوزاند.
ملتی هم که از دین و اخلاق شانه خالی کند و دست به ستم و آزار گشاید و در هر چیزی اسراف روا دارد،احساس غرور و برتری میکند ولی در یک لحظه دشمن بر او میتازد و درهمش میکوبد و شرنگ جانگزای شکست به کامش میریزد.
[45]
چون این کشاکش پایان گیرد و غبار معرکه فرو نشیند امتی را که روزگاری گوش سیادت میکوفت ببینیم که طبل رحیل مینوازد و از او جز نامی زشت باقی نخواهد ماند.
فَقُطِعَ دٰابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ
پس، سپاس پروردگار جهانیان را که ریشۀ ستمکاران بر کنده شد.» این سپاس از زبان مردم است به هنگامی که مینگرند که آن کابوس از سرشان رفته است و خدا را سپاس میگویند زیرا میبینند فضل و رحمت خویش شامل حالشان گردانید و شبح نابکار ستم و فساد از آن دور گردانید.
اگر رحمت خداوند نبود و این سنت حکیمانه در جوامع بشری جاری نمیگردید مردم تا ابد در زیر یوغ طاغوتان باقی میماندند.
/3
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَخَذَ اَللّٰهُ سَمْعَکُمْ وَ أَبْصٰارَکُمْ وَ خَتَمَ عَلیٰ قُلُوبِکُمْ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اَللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِهِ اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ اَلْآیٰاتِ ثُمَّ هُمْ یَصْدِفُونَ (46) قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُ اَللّٰهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ یُهْلَکُ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلظّٰالِمُونَ (47) وَ مٰا نُرْسِلُ اَلْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (48) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا یَمَسُّهُمُ اَلْعَذٰابُ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (49) قُلْ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ اَلْغَیْبَ وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ أَ فَلاٰ تَتَفَکَّرُونَ (50)
46 یصدفون:به معنای انحراف از چیزی است و صدف و صدفه به معنای طرف و ناحیه است و صدف به هر بنای بلندی گفته میشود.
/3
خدای سبحان حیات را بیافرید و در آن تاریکی و روشنایی و عذاب و آمرزش و بدبختی و آسودگی نهاد و بشر را مشعل عقل ارزانی داشت تا به راه روشنایی و آمرزش و آسودگی قدم گذارد.خداوند میتوانست نعمت عقل از آدمی بستاند و او را در عرصۀ حیات سرگشته دارد،هم چنان که میتوانست بر او عذاب بچشاند بی آن که او را امکان دفاع دهد.
ولی خداوند به سبب رحمت واسعۀ خود به نعمت عقل بسنده نکرد،بلکه پیامبران بشارت دهنده و بیم دهنده را نیز بفرستاد و وعده داد که هر که ایمان آورد، از مصیبتهای زندگی در امان است و هر که ایمان نیاورد،عذاب خدا به او خواهد رسید و روح او را از الم و وحشت خواهد انباشت.
در اینجا وظایف پیامبران به پایان میرسد.زیرا آنان نیامدهاند که از مردم تعهد بستانند،یا آنها را به زور به پیروی حق وادارند،یا درهای خیر به رویشان بگشایند،بلکه آمدهاند تا بشر را بصیرت سالم دهند و یاریش کنند تا چهره حقایق را بهتر بنگرد.و از آن پس هر کس مسئول خود است.رابطه این بحث با بحث گذشته از این قرار است که تضرع به درگاه خداوند ویژۀ زمان نزول مصیبت نیست، /3 بلکه ما در هر حال و در هر زمان باید به درگاه خداوند تضرع کنیم.
[46]
دو شرط اساسی لازم است تا به هدف خود دست یابیم.حال هر
هدفی که باشد.
اول:راهی که به هدف ما منتهی میشود،راهی راست و درست باشد.
دوم:برای دیدن این راه از بینایی کافی برخوردار باشیم.خداست که آیینها نهاده و راهها گشوده تا مردم بتوانند به اهداف خود نایل آیند.
و هم اوست که انسان را بصیرت بخشیده که اگر از آن محروم گردد با صخرههای کوهستان برخورد خواهد کرد و از گردنهها فرو خواهد غلتید و نه تنها راه گم خواهد کرد جان نیز بر سر کار خود خواهد نهاد.
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللّٰهُ سَمْعَکُمْ وَ أَبْصٰارَکُمْ وَ خَتَمَ عَلیٰ قُلُوبِکُمْ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِهِ
بگو:آیا میدانید که اگر گوش و چشمان شما را باز ستاند و بر دلهایتان مهر نهد چه خدایی جز اللّٰه آنها را به شما باز میگرداند؟» در آیات قرآن«سمع»به صورت مفرد آمده،چه بسا از این رو که آنچه انسان میشنود به عقل نزدیکتر است و به کلیات و مجردات پیوستهتر.مخصوصا اگر بگوییم که مراد از«سمع»سخنانی است که در پیرامون حقایق از دیگران میشنویم.در حالی که«ابصار»همیشه به صورت جمع آمده و چه بسا از این رو که آنچه انسان میبیند متنوع و مختلف است و نزدیکتر به واقعیات خارجی.
ممکن است آنچه بشر میشنود و به ذهن او منتقل میشود از تجارب و علم دیگران باشد و ممکن است چیزهایی باشد که او خود دریافته یعنی مستقیما از علم و آگاهیاش.این دو منبع آگاهی راه به دل(دماغ)دارند پس اگر خداوند بر دل مهر نهد و در آن بربندد و معیارهای عقلی از آن باز ستاند،برای آدمی چه باقی میماند؟او قدرت تعقل و احساس را از دست میدهد آری،چیزهایی میشنود، چیزهایی میبیند ولی از آنها به حقایق جدیدی نمیرسد و نمیتواند به یاری آنها /3 به حقایق و واقعیتهای دیگر برسد.شعلۀ آتش را میبیند بدون آن که بیندیشد که این شعله حکایت از حرارت دارد و حرارت راه احتراق و انبساط است و آن بدون سبب ایجاد نمیشود و آن که این آتش برافروخته حتما دارای هدف و انگیزههایی بوده است،نه،وی فقط شعله را میبیند و گاه در آن میافتد و میسوزد.چنین است حال
کسی که خدا بر دلش مهر نهاده است در فهم حقایق تا حد معینی پیش میرود ولی راه به پایان نمیبرد و هرگز به ریشههای اصلی نمیرسد.فقر را میبیند،بدون آن که آن نظام اقتصادی را که عامل فقر است ببیند،بیماری را میبیند بدون آن که از عدم رعایت بهداشت خبر شود.اوضاع آشفتۀ اجتماعی را میبیند ولی نمیتواند دریابد که سبب مستقیم و یا غیر مستقیم آن طاغوت است.بدین گونه تا ابد در عذاب باقی میماند.
اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ
بنگر که آیات خدا را چگونه به شیوههای گوناگون بیان میکنیم.» خداوند آیات را به گونهای روشن و آشکار بیان میدارد و با وجود این.
ثُمَّ هُمْ یَصْدِفُونَ
باز هم روی برمیتابند.» یعنی پس از گونه گون بیان کردن آیات و تفصیل و توضیح آنها باز هم از آن اعراض میکنند گویی برایشان اهمیت ندارد.
در حالی که اگر اندکی بیندیشند در مییابند که خداوندی که چون کشتیشان بشکند و گرفتار امواج شوند به درگاه او تضرع میکنند همان خداوندی است که در این جهان آنان را از نعمت امن و امان برخوردار ساخته و اگر بخواهد میتواند نعمت از ایشان باز گیرد.و لحظات عمرشان پر از رعب و وحشت سازد.و اگر نظر رحمت خدایی نباشد ممکن است کوچکترین چیزی سبب هلاکتشان شود.پس چرا در اوقاتی که احساس میکنند زندگانیشان به طور عادی میگذرد،به درگاه خداوند تضرع نکنند.
[47]
آیا انسان را دو گونه زیستن است:یکی عادی و یکی استثنایی؟آیا انسان نباید احتمال بدهد که /3 ممکن است در هر لحظهای مرگ فرا رسد یا عذاب یا بیماری و یا فقر بر او چیره گردد.چرا نباید احتمال دهد؟زندگی پر است از این بلاهای ناگهانی.چه بسا لحظاتی در راهند،آکنده از رعب و مرگ.ولی ما برای آنها در برنامۀ روزمرۀ خود جایی باز نمیکنیم،یا میدانیم که چه اتفاقی میافتد و نمیتوانیم در برابر آن مقاومت کنیم ولی هم چنان دستخوش غرور و خودپسندی باقی
میمانیم.
قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُ اللّٰهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً
بگو:آیا چه میبینید اگر عذاب خدا به ناگاه یا آشکارا بر شما فرود آید.» از کلمۀ«به ناگاه»معلوم میشود که علم انسان درباره زندگی محدود است و«آشکارا»دال بر این است که قدرت و توانایی انسان هم محدود است.
حتی اگر بلا یا عذاب را آشکارا ببینید یارای آنش نیست که خویشتن از آن برهاند.
هَلْ یُهْلَکُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظّٰالِمُونَ
آیا جز ستمکاران هلاک میشوند؟» اگر عذاب خدا را به سبب قدرت محدود خود چاره نتوانیم کرد پس چگونه امید امان داشته باشیم؟ قرآن به این سؤال پاسخ میدهد و میگوید که خداوند حکیم است و بدون سبب بندگان خود را عذاب نمیکند،بلکه ستمکاران مشمول عذاب خداوندی قرار میگیرند پس اگر خواهی که از عذاب خدا در امان مانی میتوانی،ولی بدان شرط که به راه عدالت بروی از ستم به خود و دیگران بپرهیزی تا ایمنی از عذاب خدا نصیبت شود.
[48]
خداوند به طور مستقیم ظالم را عذاب نمیکند،او را نخست به وسیلۀ رسولان خود هشدار میدهد،ولی بشر در فهم نقش رسولان،دچار خطا میشود و میپندارد که پیامبران آمدهاند تا جوابگوی اعمال ایشان باشند یا آنان را به پذیرفتن رهنمودهای خود مجبور سازند یا حتی همۀ وسایل سعادت را برایشان فراهم سازند، ولی خداوند تعالی این پندار باطل مینماید که:
وَ مٰا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ
و ما رسولان را جز برای مژده دادن یا بیم کردن نمیفرستیم.» /3 و هدف از فرستادن پیامبران این است که وسایل امان از عذاب خدا را در دلها رشد دهد.
فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ
پس هر کس که ایمان آورد و کار شایسته کند بیمناک و محزون نمیشود.» در آینده بیمی بر آنها نیست و این حاکی از وجود حالت آرامش است در دلهای کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح داشتهاند.همچنین اینان از اعمال گذشتۀ خود هم اندوهگین نمیباشند،یعنی در خارج از وجودشان عاملی وجود ندارد که سبب اندوه آنان شود.
[49]
پس از بشارت اینک سخن از هشدار و بیم دادن است.این بیم ویژۀ کسانی است که آیات خدا را تکذیب میکنند و با وجود آن همه دلایل واضحه که دال بر حقانیت دین است از آن سر بر میتابند.آری سرنوشت اینان عذاب خداست:
وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا یَمَسُّهُمُ الْعَذٰابُ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ
و به کسانی که آیات ما را تکذیب کردهاند به کیفر نافرمانیشان عذاب خواهد رسید.» در این آیه سخن از«فسق»هم علاوه بر تکذیب آیات رفته بود زیرا«فسق» به معنی نافرمانی و تجاوز از احکام الهی است و همین امر به تکذیب منتهی میشود.
[50]
هدف از فرستاده شدن پیامبران سلب مسئولیت از مردم نیست و چنان که بعضی پنداشتهاند چنین نیست که پیامبران همۀ مسئولیتها را به گردن خود گیرند.حتی برخی راه افراط پیمودهاند و گفتهاند که پیامبران مکلّفاند که وسایل سعادت و رفاه مردم را فراهم کنند،چنان که اگر پیامبری مالک زر و سیم نباشد بسا که نبوتش کامل نخواهد بود.ولی قرآن میگوید هدف آمدن پیامبر این است که چشمان افراد بشر را بگشایند آن سان که خود قادر به شناخت راه صحیح خویش باشند،راهی که چون قدم در آن نهند به رستگاری رسند.
/3
قُلْ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اللّٰهِ
بگو به شما نمیگویم که خزاین خدا نزد من است.»
خزاین خدا هم در زمین موجود است و هم در وجود خود انسان.
وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَیْبَ
و علم غیب هم نمیدانم.» مگر به همان قدر که خداوند به حکمت خویش مرا آموخته است و علم برای شما،در اثر آموختن و تزکیۀ نفس حاصل میشود.
وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ
و نمیگویم که فرشتهای هستم.» تا اعمال خارق العاده بیرون از حدود تبلیغ رسالت از من سرزند و من به نوبۀ خود محتاج به خوردنی و آشامیدنی هستم و نیز خواهم مرد.
إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ
تنها از چیزی پیروی میکنم که بر من نازل شده است.» هر چه دارم از سوی خداوند است و این از طریق وحی حاصل شود.پس اگر شما هم از این وحی برخوردار گردید از نیکبختان خواهید شد.من از آنچه بر من وحی شده پیروی میکنم و با چشمان باز راه زندگی را میپیمایم و از سنن حیات که میشناسم پیروی میکنم و در زندگی مردی سعادتمندم.
قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ أَ فَلاٰ تَتَفَکَّرُونَ
بگو آیا نابینا و بینا یکسانند؟چرا نمیاندیشید؟» آری نابینا و بینا برابر نیستند.نعمت بینایی برترین نعمتهاست و هر که بینایی خواهد باید بیندیشد که فکر آینهای است تابناک.
/3
وَ أَنْذِرْ بِهِ اَلَّذِینَ یَخٰافُونَ أَنْ یُحْشَرُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (51) وَ لاٰ تَطْرُدِ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ مٰا عَلَیْکَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ مٰا مِنْ حِسٰابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (52) وَ کَذٰلِکَ فَتَنّٰا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِیَقُولُوا أَ هٰؤُلاٰءِ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنٰا أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِالشّٰاکِرِینَ (53) وَ إِذٰا جٰاءَکَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلیٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (54) وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ وَ لِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ اَلْمُجْرِمِینَ (55)
/3
چه کسی از پروردگارش پروا دارد و در زمرۀ صالحان در میآید،آن کس که خوفش متوجه مصدر حقیقی خوف باشد یعنی از خدای یکتا بترسد.آن زمان که انسان یکه و تنها محشور میشود،هیچ یک از دوستان و شفیعانی که برای خود پنداشته بود،برایش سودی نخواهند داشت.
مردمی هستند که گرد آمدند جمعی از مردمان عادی و فقیر برگرد حقیقت سبب شده که روی از حقیقت برتابند.اینان میگویند که این بیسر و پایان را از خود بران تا ما حقیقت را بپذیریم.قرآن،رسول را از راندن این بینوایان منع میکند، زیرا این عمل عملی ستمکارانه است و حساب هر کس مربوط به خود اوست و از حساب دیگری جداست.
خداوند،مردم را در این دنیا به انواع رقابتها میآزماید،از جمله آنان را به وسیلۀ یکدیگر مورد آزمایش قرار داد.مثلا به هنگامی که مؤمنان شتابان به حق
روی میآورند مستکبرانی که با فقرا عداوت میورزند با آنان به رقابت برمیخیزند و همین امر را وسیلۀ عدم ایمان به خدا قرار میدهند ولی بر رسول است که در برابر مؤمنان فروتنی میکند و آنان را به آمرزش وعده دهد.
/3 در این آیات خدای تعالی به طور وضوح راه و روش مؤمنان را از کافران مشخص مینماید.
[51]
در جوامع بشری همواره گروهی هستند که از عاقبت کار خود بیمناکند و اینان هستند که دعوت پیامبران را اجابت میکنند.بر پیامبر است که آنان را بجوید و از عواقب ضلالت-بیآن که به وضع طبقاتی یا رنگ پوست و یا موضع فرهنگی آنها توجه داشته باشد،بر حذر دارد.
وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِینَ یَخٰافُونَ أَنْ یُحْشَرُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ
آگاه ساز به این کتاب کسانی را که از گرد آمدن بر آستان پروردگارشان هراسناکند که ایشان را جز او هیچ یاوری و شفیعی نیست.» مراد از«یاور»همانهایی هستند که افراد بشر آنها را در دنیا به رهبری و پیشوایی خود برمیگزیند و در سایۀ آنها میآرامد ولی در آخرت به او سودی نمیرسانند.زیرا در آن جهان هیچ کس نیست که ارادهاش را بر خدای سبحان تحمیل کند یا شفیعی وجود ندارد که از کسی شفاعت کند زیرا خداوند حاکم مطلق است.بنا بر این چون رسولان هشدار دادند وظیفۀ انسان ترس از خداست ولی این ترس به معنی جمود و گریز نیست بلکه هدف آن پرهیزگاری است.
لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ
باشد که پرهیزگاری پیشه کنند.» پرهیزگاری یک عمل مثبت است برای خلاص از عاقبت سوء،در سرای آخرت.
[52]
مؤمنان در یک حزب متشکلاند و معیار آنها عمل صالح است بدون
توجه به فرقها و امتیازات مادّی.پیامبر با افراد این حزب یک ارتباط تنگاتنگ دارد و هیچ یک از آنان را به هر اسمی که باشد طرد نخواهد کرد.
وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ
و کسانی را که هر بامداد و شبانگاه پروردگار خویش را میخوانند و خواستار خشنودی او هستند،طرد مکن.» /3 تا زمانی که روی به خدای خود دارند،خطاهای کوچکی را که مرتکب میشوند چه به علت بیمبالاتی و چه به علت عدم آگاهی از احکام شریعت، خداوند میآمرزد.
مٰا عَلَیْکَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ مٰا مِنْ حِسٰابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیْءٍ
نه چیزی از حساب آنها بر عهدۀ تو است و نه چیزی از حساب تو بر عهدۀ ایشان.» این خطاهای کوچک را در نامۀ عمل تو ثبت نمیکنند و کسی تو را به گناه آنان بمجرد این که توبه آنان نزدیک بودهای،باز خواست نخواهد کرد.
فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظّٰالِمِینَ
اگر آنها را طرد کنی در زمرۀ ستمکاران درآیی.» یعنی طرد کردن این گروه ظلمی است در حق آنان و این امر سبب نمیشود که بعضی از مؤمنان قدیمی یا بعضی از خودپسندان زبان به انتقاد از تو نگشایند یا حتی به این سبب از دین تو روی برنتابند.
[53]
رقابت و همچشمی در میان مردم حتی در امور دینی در فطرت آنان ریشه دارد.مثلا هر گروهی میخواهد به پیامبر نزدیکتر از دیگران باشد این امر حتی سبب میشود که بعضی اصلا از دین فاصله بگیرند.قرآن حکیم میفرماید:
وَ کَذٰلِکَ فَتَنّٰا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِیَقُولُوا أَ هٰؤُلاٰءِ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنٰا
همچنین بعضی را به بعضی آزمودیم تا بگویند:آیا از میان ما اینان بودند که خدا به آنها نعمت داد.»
در حالی که آنان از پیش کسوتان در دین نوین بودند.
خداوند در پاسخ این سؤال که لبریز از طغیان و سرکشی است میگوید:
أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِالشّٰاکِرِینَ
آیا خدا به سپاسگزاران داناتر نیست؟» آری،خداوند بر ایشان منت گذارد و آنان را به قبول رسالت توفیق داد ولی این امر به علت خاصی بود، /3 اینان بیش از دیگران شکرگزار نعمت او بودهاند پس هر فردی که بیشتر شکرگزار باشد و حق رسالت را بهتر ادا کند خداوند هم او را توفیق بیشتر دهد.
[54]
ایمان آوردن مردم عادی و انتساب آنها به مقام رسالت به معنی آن نیست که از گناهانشان اغماض میشود،بلکه از گناهان آنها در روزگارانی که هنوز در جهل و بیخبری به سر میبردهاند و پیش از آن که آگاهی و ایمانشان و تربیت دینی آنها به حد کافی برسد،چشم پوشی میشود.ولی در آینده تنها توبه کافی نیست اصلاح نفس نیز ضروری است.
وَ إِذٰا جٰاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ
چون ایمان آوردگان به آیات ما نزد تو آمدند،بگو:سلام بر شما.» یعنی شما در امان هستید و بیمی بر شما نیست.
کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
خدا بر خویش مقرر کرده که شما را رحمت کند.زیرا هر کس از شما از روی نادانی کار بدی کند آن گاه توبه کند و نیکوکار شود بداند که خدا آمرزنده و مهربان است.» این رحمتی است که خدای تعالی بر خویش مقرر کرده و این امن و سلامت که ارزانی داشته بدان سبب است که اسلام به گذشتۀ هر کس قلم نسخ کشیده و آغاز زندگی هر کس از آن زمانی است آیین نوین را پذیرفته است.
[55]
اسلام عفو عمومی داده و رحمت خداوندی را شامل همگان ساخته در این حال مجرمان معاند مشخص میشوند،زیرا فردی که در خیانت و ظلم استمرار میورزد و پس از عفو عمومی هم خود را اصلاح نمیکند باید آمادۀ عقوبت
باشد.
وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ وَ لِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ الْمُجْرِمِینَ
و این چنین آیات را به تفصیل بیان میکنیم،تا راه و رسم مجرمان آشکار گردد.» یعنی کسانی که از روی عمد و اصرار راهی جز راه خدا برگزیدهاند آشکار شوند.
/3
قُلْ إِنِّی نُهِیتُ أَنْ أَعْبُدَ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قُلْ لاٰ أَتَّبِعُ أَهْوٰاءَکُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُهْتَدِینَ (56) قُلْ إِنِّی عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ کَذَّبْتُمْ بِهِ مٰا عِنْدِی مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ یَقُصُّ اَلْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ اَلْفٰاصِلِینَ (57) قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِی مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِیَ اَلْأَمْرُ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِالظّٰالِمِینَ (58)
/3
تا مباد که رقابتها و همچشمیهای شخصی گروهی از مردم را از ایمان به خدا دور دارد در بحث پیش بیان شد که توجه کردن رسول به مردمی که به سوی او میشتابند نباید متأثر از وابستگیهای طبقاتی آنان و امثال این تعینات باشد،بلکه توجه کردن رسول به مؤمنان تنها و تنها به سبب ایمان آنهاست و بس.در این آیات
این معنی بیان شده که دعوت به رسالت دعوت به شخص رسول نیست.بلکه دعوت به یک مبدأ است که حتی شخص پیامبر را هم در بر میگیرد چون دیگر افراد.پیامبر از پرستش چیزها یا کسانی که به عنوان شریکان خدا پرستیده میشوند نهی شده بنا بر این اگر از هوا و هوسهای مردم متابعت کند گمراه شده است.و آنچه رسول میآورد از نزد خداست و عقوبتی که دشمنان دین را بدان تهدید میکند،از جانب خداست و عقوبتی که دشمنان دین را بدان تهدید میکند،از جانب خداست.
حاکم،در آن خدایی است که حق را توضیح میدهد و اهل حق را از اهل باطل جدا میکند و این امر تنها منوط به حکم و فرمان قطعی اوست.اما رسول،اگر خود مالک عقوبت بود و انسانی متفوق بر دیگر انسانها بود خود میتوانست دشمنانش را گرفتار عقوبت کند؟نه،تنها خداست که حکم میکند و او از هر کس دیگر ظالمان را بهتر میشناسد.
/3
[56]
پیامبر هم چون مردم دیگر است که خداوند او را از پرستش هر چیز بجز خود منع کرده است.
قُلْ إِنِّی نُهِیتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ
بگو مرا منع کردهاند که آن خدایانی را که جز اللّٰه میخوانید پرستش کنم.» نهی از پرستش اینان یعنی سرپیچی از سلطۀ طاغوتها که در فلان پادشاه ستمگر یا فلان شیخ فاسد قبیله یا فلان رئیس جبّار حزب و امثال اینان تبلور یافته است.
قُلْ لاٰ أَتَّبِعُ أَهْوٰاءَکُمْ
بگو:از هوسهای شما متابعت نمیکنم.» یعنی از طاغوت هم متابعت نخواهم کرد.
قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً
تا مبادا گمراه شوم.» و این گمراهی به هنگامی است که از طاغوت و هر شیطان صفتی دیگر
پیروی نمایم.
وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِینَ
و از هدایت یافتگان نباشم.» یعنی هدایت یافتن رسول امری ذاتی نیست.بلکه عامل آن خداوند است و چون رسول-نعوذ باللّه-از خط مستقیم منحرف شود دیگر از در زمرۀ هدایت یافتگان نباشد.
[57]
رسول از کفار متمایز است به این که او را از جانب پروردگارش رهنمودی است آشکار،و لذا راه را نیک میشناسد،در حالی که دیگران نه تنها راه را نمیشناسند بلکه راهی را که رسول پیش پایشان میگذارد انکار میکنند و او را به دروغ نسبت میدهند.
قُلْ إِنِّی عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ کَذَّبْتُمْ بِهِ
بگو من از پروردگارم دلیلی روشن دارم و شما آن دلیل را دروغ میخوانید.» /3 اما عقوبت،از جانب خداست و شما برای آن شتاب میورزید و حال آن که خداست که حاکم مطلق است و میداند که چه کسی مستحق عقوبت است.
مٰا عِنْدِی مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفٰاصِلِینَ
آنچه بدین شتاب میطلبید به دست من نیست،حکم تنها حکم خداست.حقیقت را بیان میکند و او بهترین داوران است.» خداوند داستانی حقیقی را بیان میکند که شاید معنایش چنین باشد:
خداوند سبحان حقّ کلّی و عمومی بر گونههای حیات یا موضوعات خاص جدا از یکدیگر تقسیم میکند و خداوند(بهترین جدا کننده است)،و شاید معنایش این است که خداوند بهترین است برای پیاده کردن حق بر شخصی معیّن.
برای روشن شدن معنی این آیه میتوان مثالی آورد،مثلا عدالت یک حقیقت است ولی باید آن را در موضوعات مختلف تطبیق داد.میگوییم عدالت، عقوبت را اقتضا میکند.عقوبت کسی که به دیگری ستم روا میدارد.ولی چه
کسی به دیگری ستم میکند؟این امر نیازمند به داوری است و خداست که میتواند داوری کند که چه کسی مورد ستم واقع شده و چه کسی مرتکب ستم شده است.
[58]
بنا بر این کیفر در اختیار خداست.اوست که حکم را میداند و بهترین کسی است که داوری میکند،در حالی که رسول انسان است که اگر از سوی خدا رسول نمیشد و کیفرهایی را در اختیار داشت که با آن دشمنان را تهدید کند،آن را در کوبیدن دشمنان به کار میبست.حال که او چنین نمیکند دلیل این است که پیامبری است در پیوند با خدا و جز با اجازه خدا نه کاری میکند نه سخنی بر زبان میآورد و بلکه میتوان گفت بدون خدا هیچ اختیاری ندارد.
قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِی مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِیَ الْأَمْرُ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِالظّٰالِمِینَ
بگو:اگر آنچه بدین شتاب میطلبید به دست من بود،میان من و شما کار به پایان میرسید،زیرا خدا به ستمکاران داناتر است.» یعنی اوست که در میان بندگانش داوری میکند و کسانی را که از حدود قانون تجاوز میکنند کیفر میدهد،نه من.
/3
وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِی ظُلُمٰاتِ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (59) وَ هُوَ اَلَّذِی یَتَوَفّٰاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ مٰا جَرَحْتُمْ بِالنَّهٰارِ ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ لِیُقْضیٰ أَجَلٌ مُسَمًّی ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ثُمَّ یُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (60) وَ هُوَ اَلْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَکُمُ اَلْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لاٰ یُفَرِّطُونَ (61) ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اَللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ اَلْحَقِّ أَلاٰ لَهُ اَلْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ اَلْحٰاسِبِینَ (62)
60 جرحتم:جرح با ابزاری زخم آور حاصل میشود و اجتراح به معنای اکتساب است.
/3
آینده،نزد خداست و کلیدهای درهای بستۀ آینده هم نزد خداست.اوست که هر طور که مشیتش اقتضا کند آینده را میآفریند و سنتها و قوانین خود بر آن جاری میکند.پس خداست که میداند چه خواهد شد،از امور کلی و امور جزئی، همه در علم خداوند است.از آن برگ که میپژمرد و فرو میافتد تا آن دانه که در دل زمین جای میگیرد،خدا همه را میداند و هر چیزی از مرده و زنده در کتاب مبین یعنی لوح محفوظ مکتوب است و لوح محفوظ علم اوست.
علم خدا محیط بر حیات است.اوست که شب هنگام به هنگام خواب روح آدمی را باز میستاند و در روز مراقب اعمال اوست و چون پیمانۀ عمرش لبریز شد او را به سوی خود میبرد تا از آنچه در این زندگی کرده است آگاهش سازد.
همانند علم خدا،قدرت او هم محیط بر بندگان است.اگر تو در پناه قدرت او نباشی،قدرتی که بر تو احاطه دارد و از مهالک رهاییت میبخشد گرفتار هزاران
مشکل میشوی.اما مرگ دور از قدرت خداوندی حادث نمیشود.فرشتگان خدا هستند که تو را میمیرانند ولی خود /3 از حدود فرمان الهی بیرون نتوانند شد.تو به سوی خدا باز میگردی و آن خدای که سریعتر از هر حسابگری است به حساب تو رسیدگی میکند.
[59]
برای غیب(یعنی آینده)کلیدهایی است یعنی راههایی که به آن منتهی میشود.این کلیدها در نزد خداست.یعنی در قبضۀ قدرت او.زیرا خداست که غیب را میگشاید،آن را تحقق میبخشد و میآفریند و او عالم به غیب است نه دیگر مخلوقات او.
وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ
کلیدهای غیب نزد اوست،و جز او کسی را از غیب آگاهی نیست.» اگر کلیدهای غیب نزد خداست پس خداست که به حقایق شهود-یعنی آنچه اکنون میگذرد-عالم است،علم پروردگار ما بر عالم شهود احاطه دارد.
وَ یَعْلَمُ مٰا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
و هر چه را در خشکی و دریاست میداند.» علمی شهودی و محیط.میتوان گفت،احاطه به علم شهود یکی از کلیدهای اصلی علم به غیب است و کلید دیگر همان قدرت اوست به مقهور ساختن واقع چنان که در آیه بعد آمده است.ولی چگونه علم به شهود مقدمۀ گشوده شدن غیب اوست؟ پاسخ این است که علم به میکرب-مثلا-در بدن انسان راه شناخت بیماری است و علم به ویتامین یا آنتی بیوتیک راه شناخت دارو است علم به بیماری و دارو راه سیطره و تسلط بر میکرب است و ساختن آینده و آن غیب است.
وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا
و هیچ برگی از درختی نمیافتد مگر
آنکه از آن آگاه است.» برگی مدت حیاتش سر آمده و فرو میافتد،ولی علم خدا بر این لحظه هم احاطه دارد.لحظۀ /3 مرگ و فرو افتادن،آن هم در یک برگ بیاهمیّت.
وَ لاٰ حَبَّةٍ فِی ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ
و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین.» دانهای خرد مدفون در زمین،هیچ کس بدان توجه ندارد ولی علم خدا محیط بر آن است.
وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ
و هیچ تری و خشکی.» تر،مانند دانۀ فعالی که رشد و نمو میکند و خشک مثل همان برگ پژمرده که فرو میافتد.علم خدا به دانه و برگ خشک،کنایه از علم اوست به آغاز هر چیز و به پایان آن،جز آن که علم خدا ثابت است و در کتابی واضح و روشن مکتوب.
إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ
جز آن که در کتاب مبین آمده است.»
[60]
خواب چیست و چگونه پدید میآید؟ هنوز هم آگاهی ما در این زمینه ناقص است ولی آنچه مسلم است این است که بخشی از توانایی و حیات خود را به هنگام خواب از دست میدهیم ولی سؤال این است که ما از دست میدهیم یا قدرتی است که او آن را از ما میستاند.
طبعا آن که نفسها را میمیراند یا به تعبیر دیگر جزئی از آنچه را که به انسان ارزانی داشته به هنگام خواب باز میگیرد و چون مرگ فرا رسد همه را باز میستاند.
زیرا صاحب این قدرت بیپایان بر هر جزء حتی جزئی از حیات غلبه دارد.
وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفّٰاکُمْ بِاللَّیْلِ
و اوست که شما را شب هنگام میمیراند.» /3 منزه است آن خداوند توانایی که زمام طبیعت در کف اوست و هر جا که بخواهد میبردش.
وَ یَعْلَمُ مٰا جَرَحْتُمْ بِالنَّهٰارِ
و هر چه در روز کردهاید میداند.» هر چه انسان انجام میدهد خدا بدان آگاه است حتی گاه اعمالی که انسان ناخودآگاه انجام میدهد.هم چنان که شب سکون و آرامش است روز تحرک است و تلاش.صبح که دیده میگشایی در مییابی که زندگی از سر گرفتهای و باید برای تحقق اهداف خود قدم در راه نهی.
ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ لِیُقْضیٰ أَجَلٌ مُسَمًّی
آن گاه بامدادان شما را زنده میسازد تا آن هنگام که مدت معین عمرتان به پایان رسد.» گردش شب و روز تا آن مدت معین به پایان رسد هم چنان بر دوام است خواه فرد بخواهد یا نخواهد.و این راه تا رسیدن به آستان خداوندی ادامه دارد.
ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ
سپس بازگشتتان به نزد اوست.» چون مردم به نزد پروردگارشان باز گردند بیدار میشوند،آن سان که خواب آلودگان بیدار شوند و آنچه فرشتگان خداوند از اعمال تو ضبط کردهاند در برابرت خواهند نهاد.
ثُمَّ یُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
و شما را از آنچه کردهاید آگاه میکند.» [61]
پیش از این گفتیم که غیب را دو کلید است.یکی از آنها علم است و دومی قدرت یا قهر.و خدا هم عالم است و هم قاهر.
وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ
اوست قاهری فراتر از بندگانش.» قهر خداوند چون قهر بندگانش به یکدیگر موقّت و محدود نیست.قهر خدا دایمی است و همه گیر و مطلق.بسا عبارت«فراتر از بندگانش»تعبیری از این واقعیت باشد.قهر خداوند امری است بالقوّة نه بالفعل.خدای تعالی در عین قهر رحیم است.بنا بر این /3 قهر خود را در هر زمان و برای هر موضوعی اعمال نمیکند از این رو اگر میگفت:«او قهر کنندۀ بندگان خود است»یعنی فراتر(فوق)را نمیافزود معنی ناقص بود.همانا قهر خداوند قهری بالفعل نیست و گاه قهری فقط بالقوه است.دلیل این امر در این معنی نهفته است که برای حفاظت بشر نگهبانانی
مقرر کرده.
وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً
و نگهبانانی بر شما میگمارد.» قشری که فضا را احاطه کرده تا اشعۀ کیهانی بر ما نتابد و کوههایی که بر روی زمین آفریده تا زمین را از لرزش باز دارند و دریاهای پهناوری که گازهای موذی را جذب میکنند همه رسولان پروردگارند،برای حفاظت بندگانش.غدههایی که در جسم بشر هستند و سبب توازن آن میشوند و مواد را در بدن توزیع میکنند و مدافعانی که در درون جسم آدمی به کار مشغولند چون گلبولهای سفید و صدها دستگاه دقیق دیگر که در سلامت جسم انسان به کار گرفته میشوند،همه و همه نگهبانان خدایی هستند.
ولی حفاظت و مواظبت از انسان به این امور که برشمردیم منحصر نیست.
هزارها حادثه است که زندگی انسان را به خطر میاندازند که حتی یکی از آنها کافی است که به حیات او پایان دهند.گاه انسان از بلندی میافتد یا در راه پایش لیز میخورد،و بر زمین میغلطد،یا ناگهان سنگی سرگردان به شقیقهاش میخورد،گاه اتوموبیلش از روی برف سر میخورد و به راست یا چپ منحرف میشود تا به اتوموبیل دیگری بزند و گاه نزدیک است که به کوه بخورد یا در درهای ژرف سرنگون شود،در همه این حوادث احتمال هلاکت هست ولی خدایی هست که تو را در پناه لطف خود دارد و از هلاکت میرهاندت.آری،نگهبانانی از سوی خداوند گرداگرد تو را گرفتهاند و نجاتت میدهند و از مرگت میرهانند ولی تا کی؟ تا آن زمان که پیمانۀ عمرت لبریز شده باشد،و چون لبریز شد آن گاه آن نگهبانان خود جانت را میستانند.
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لاٰ یُفَرِّطُونَ
تا چون یکی از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما بیهیچ کوتاهی و شکستی جان او بگیرند.» /3 سؤالی که به ذهن میآید این است که آیا آن نگهبانان خطا نمیکنند؟و در کار خود ابراز قصور و شکست نمیکنند؟آیا چنان نیست که جان کسی را پیش از
موعد مرگش بستانند؟آنجا که میفرماید:«بیهیچ کوتاهی و شکستی»به ما پاسخ میدهد که نه،هرگز خطا و تقصیری صورت نخواهد گرفت.
خدا همان است که حافظان خود را میفرستد و به قابض ارواح میسپارد.
پس آقای حقیقی انسان کیست؟و رهبر و یاور که؟آیا جز خداست؟! [62]
چون جان ما بستانند ما به آستان پروردگارمان میرویم تا ما را به بازخواست اعمالی کشد،که در این چند روزه معدود زندگی به جای آوردهایم.
ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ أَلاٰ لَهُ الْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحٰاسِبِینَ
سپس به نزد خدا،مولای حقیقی خویش باز گردانده شوند بدان که حکم حکم اوست و او سریعترین حسابگران است.» یعنی سریعتر است از هر قاضی و داوری که به حق قضاوت میکند.
/3
قُلْ مَنْ یُنَجِّیکُمْ مِنْ ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً لَئِنْ أَنْجٰانٰا مِنْ هٰذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (63) قُلِ اَللّٰهُ یُنَجِّیکُمْ مِنْهٰا وَ مِنْ کُلِّ کَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِکُونَ (64) قُلْ هُوَ اَلْقٰادِرُ عَلیٰ أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذٰاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ (65)
63 تضرعا:با اعلان خواری و ذلّت.
خفیة:دعای پنهانی.
65 یلبسکم:«لبست علیهم الامر البسة»،هنگامی گفته
میشود که مسألهای را برای کسی روشن نکنم و بخشهای مختلف آن را با هم در آمیزم و نیز گفته میشود:
«لبست الثوب البسه»،و لبس عبارت است از درهم آمیختگی کار و سخن و«لا بست الامر»یعنی کار را برای او درهم آمیختم.
شیعا:گروه گروه.
/3
در درس پیش گفتیم که قرآن جوانب قدرت و سلطۀ خداوند را بر جهان و بشر بیان کرده تا بر معرفت انسان بر پروردگارش و دوستی او بیفزاید و او را به خدای نزدیکتر کند و آزادانه به حقیقت ولایت خداوندی که نشانههای آن در همۀ جهان و در نفوس ما پراکنده است معترف گردد.
این آیات هم که در این بخش عنوان شده همین موضوع را از زاویه دیگری پی میگیرد.بدین معنی که هنگامی که پردۀ کبر و غفلت از مقابل دیدگان ما به کنار رود خطر را احساس میکنیم و در این هنگام به حقیقت نزدیکتر میشویم.
ولی چه وقت به امنیت و امان مطلق میرسیم.آیا نه چنین است که در لحظۀ ایمنی،خوف بر ما چیره میگردد که مباد خطر باز آید؟آیا نه چنین است که همان خداوندی که به هنگام بروز خطر-یعنی آن گاه که ظلمت دریا و خشکی ما را در برگرفته-او را از روی تضرّع و ترس بدون شایبۀ ریا میخوانیم قادر است از فراز سر ما از زیر پاهای ما ما را گرفتار عذاب کند یا حتی به دست یکی از افراد
همنوعمان ما را گرفتار رنج سازد؟اگر چنین است،چرا تنها در اوقات محنت و اندوه به درگاه او روی میآوریم و در لحظات شادمانی و امن و راحت از او یاد نمیکنیم؟ /3 آری،شناخت این حقیقت نیازمند فهم و معرفت عمیق به حقیقت است.
[63]
در جادهای که از بیابانی خشک میگذشت،اتوموبیل ما با اتوموبیل دیگری تصادم کرد،نصف شب بود و هوا ابری،چنان که حتی از ستارهای هم اندک فروغی نمیتابید.برادرم دستش قطع شد و خونریزی شدید بود.چند نفر از ما برای بند آوردن خون تلاش میکردیم چند نفر هم چشم به تاریکی دوخته بودند شاید اتوموبیلی از راه برسد و ما را کمک کند.ولی کاری از ما ساخته نبود،خون بند نمیآمد،اتوموبیلی هم در جاده پیدا نبود.نفسها را در سینهها حبس کرده بودیم و از ترس و نومیدی آهسته سخن میگفتیم.در همان حال دلهایمان به فضای دیگری متوجه شد،به عالم دیگر،به خدای قادر متعال تا مگر مدد کند و از عالم غیب اتوموبیلی به سوی ما بفرستد و یا راهی پیش ما نهد تا مگر خونی که از دست برادرم میریخت پایان پذیرد.
ناگاه صدایی بلند شد،ریسمان،ریسمان.صدای مجروح بود که از همراهانش یک تکه ریسمان میخواست.ریسمان را پیدا کردیم و به او دادیم زخم را از بالا محکم بست و خون بند آمد.سر بالا کردیم در پشت تپه کمی آسمان روشن شد و پس از زمانی اتوموبیلی رسید مجروحمان را با عجله سوار کردیم و به نزدیکترین مراکز سوانح رسانیدیم و بحران پایان یافت.
بعدا معلوم شد که یک خبر اشتباه سبب شده بود که اتوموبیل امدادگران به سرعت به منطقه حرکت کند و اگر آن تلفن نبود اتوموبیل به طرف ما نمیآمد.
در واقع اگر یک دست غیبی آن را به سوی ما نمیراند،تصور کنید که سرنوشت ما چه
میشد.ما خدا را در دل میخواندیم که ای پروردگار ما رنج ما به پایان بر،که اگر چنین کنی ما سپاسگزار درگاه تو خواهیم بود.از گناهان توبه میکنیم،به مردم ستم نمیکنیم و دارایی خود را در راه تو انفاق میکنیم.ای پروردگار،ای آفریدگار،ای خدا.در آن هنگام احساس میکردیم که بندگانی ضعیف هستیم و خود مالک چیزی نیستیم خدای /3 نیرومند و مهربان مالک هر چیزی است.
البته این داستان عینا برای من اتفاق نیفتاده بود ولی به صورتهای مختلف برای هر یک از ما اتفاق خواهد افتاد.ولی چه زود فراموشش میکنیم.خدای تعالی در این آیه آن را همواره فرایاد ما میدارد.
قُلْ مَنْ یُنَجِّیکُمْ مِنْ ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
بگو:چه کسی شما را از وحشتهای خشکی و دریا میرهاند؟» آن گاه که زورق ماهیگیری در کام امواج جای میگیرد و صیادان را جز به خدای امیدی نیست.
تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً
او را به زاری در نهان میخوانید.» و چون سختی به غایت رسد و مصیبت به حد نهایت به درگاه پروردگارمان مینالیم.
لَئِنْ أَنْجٰانٰا مِنْ هٰذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّٰاکِرِینَ
که اگر از این مهلکه ما را برهاند ما نیز از سپاسگزاران خواهیم بود.» [64]
قُلِ اللّٰهُ یُنَجِّیکُمْ مِنْهٰا وَ مِنْ کُلِّ کَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِکُونَ بگو:
خداست که شما را از آن مهلکه و از هر اندوهی میرهاند،باز هم بدو شرک میآورید.» کارمان به جایی میرسد که حاضریم رهایی خود را از ورطۀ مهالک به تصادف و اتفاق نسبت دهیم و به خدا نسبت ندهیم.بسا از امدادگران سپاس میگوییم و از بیمارستان و پرستاران حتی از چاقوی جراح و لب به شکر خدا نمیگشاییم،خدایی که نجات دهندۀ حقیقی است،خدایی که به هنگام شدت مصیبت و اندوه بدو توسل جسته بودیم.
[65]
آیا خطر به پایان رسیده...و دیگر گرفتار چنان مشکلی نخواهیم شد آیا ممکن نیست که عذابی از آسمان بر ما فرود آید یا از زمین دامنگیر ما شود؟ مثلا از انفجار آتشفشانی که در نزدیکی ماست در امانیم؟نمیتوان تصور کرد که گدازههای خود بر سر ما ریزد و زمین زیر پای ما بلرزد و دهان باز کند و ما را در خود فرو کشد؟ قُلْ هُوَ الْقٰادِرُ عَلیٰ أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذٰاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ بگو:او قادر بر آن هست که از فراز سرتان یا از زیر پاهایتان عذابی بر شما بفرستد.» /3 در اینجا خطر دیگری است شدیدتر و خطری است که مردم برای یکدیگر دارند آن گاه که آتش اختلافشان زبانه میکشد و جان و مالشان را در کام میکشد.
أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ
یا شما را گروه گروه درهم افکند و خشم و کین گروهی را به گروه دیگر بچشاند.» جنگها چه شهرها که ویران کردهاند و چه جویهای خون که به راه انداختهاند آیا شده است که طرفین نبرد هر دو از زیر ویرانههای جنگ سالم و شادکام سر برآورند.خداست که میتواند صلح عادلانه را برقرار نماید.یا در دل دو طرف رعب و وحشتی ایجاد کند که یارای حمله و هجوم به دیگری نداشته باشند.
اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ
بنگر که آیات را چگونه گوناگون بیان میکنیم باشد که به فهم دریابند.» خداوند،آیات را آشکارا بیان میکند تا بشر امور را سطحی ننگرد بلکه تا اعماق آن فرو رود و نیک دریابد و در یاد داشته باشد.
/3
وَ کَذَّبَ بِهِ قَوْمُکَ وَ هُوَ اَلْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَیْکُمْ بِوَکِیلٍ (66) لِکُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (67) وَ إِذٰا رَأَیْتَ اَلَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیٰاتِنٰا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّٰی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ وَ إِمّٰا یُنْسِیَنَّکَ اَلشَّیْطٰانُ فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ اَلذِّکْریٰ مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (68) وَ مٰا عَلَی اَلَّذِینَ یَتَّقُونَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ لٰکِنْ ذِکْریٰ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (69)
/3
قرآن کریم و حکمت آموز پیش از این مجموعهای از آیات آورد و در اینجا در باب موضعگیریهای مردم در باب موافقت و مخالفت با آن آیات سخن میگوید.
کسانی هستند از قوم رسول خدا که حق را دروغ میپندارند ولی پیامبر به این مسئله توجه ندارد که آنها قوم او هستند اما حق،چون زمان اجرایش فرا رسد مردم خود خواهند دانست که معنی آن چیست و دارای چه اهمیتی است.
برخی از مردم آیات خدا را به مسخره میگیرند،به جای آن که آنها را فرا گیرند و به آنها عمل کنند.از این گروه دوری کردن واجب است که مردمی ستمکارهاند.اینان گاه مردم عوام ساده دل را با تظاهر به این که با حق مخالفت نمیورزند فریب میدهند.قرآن،در باب چنین کسان میفرماید باید کس با ایشان نشست و برخاست نکند.
برخی هستند که به ندای حق پاسخ دادهاند و از خدای میترسند اینان مردمی سعادتمند هستند و خدای تعالی آنان را خواهد آمرزید.
/3
[66]
انسان را در برابر حق سه گونه موضعگیری است:قبول،رد و بیتفاوتی.در این آیه نظر قرآن به موضعگیری دوم است.و میگوید:
وَ کَذَّبَ بِهِ قَوْمُکَ وَ هُوَ الْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَیْکُمْ بِوَکِیلٍ
قوم تو،قرآن را دروغ شمردند،در حالی که سخنی است بر حق.بگو:من کارساز شما نیستم.» انسان خود مسئول مستقیم خود است در ردّ یا قبول حق.در واقع علم انسان به مسئولیت خود در برابر اعمال و رفتارش بسیار اتفاق میافتد که او را به موضعگیری سالم و درست یاری دهد.ولی اگر چنان پندارد که میتواند خود را بیتفاوت نشان دهد و مسئولیت خود به گردن این و آن اندازد کم کم به جایی میرسد که به اصل حقیقت بیتوجه و بیاعتنا میگردد.
[67]
قرآن،تکذیب کنندگان رسالت را به سرنوشتی شوم که در آینده در انتظار آنهاست تهدید میکند،آن گاه که حق در صورت واقعی خود تجلی میکند.
میگوید،چیزی که خدا از آن خبر میداد،که در آینده تحقق خواهد یافت،اینک تحقق یافته است.در این هنگام انسان در مییابد که در تکذیب حق چقدر زیانمند شده است.پزشک از وجود سلول فاسدی در پای تو خبر میدهد و میگوید:باید در معالجه عجله کنی،ولی تو سخن او دروغ میانگاری،پس بر مرض راه پیشرفت میگشایی و سرطان در مدت معینی در بدن تو منتشر میشود.در این هنگام پی میبری که چه زیان بزرگی در انتظار تو بود،آن روز که هشدار پزشک را دروغ شمردی.چنین است سخن رسولان خدا،آن وعدهها که در آنها هیچ دروغ را راه نیست در روز و ساعت معین تحقق مییابند و در آن هنگام تکذیب کننده به حقیقت امر پی میبرد.
لِکُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ
به زودی خواهید دانست که برای هر خبری،زمانی معین است.»
[68]
موضعگیری دوم در برابر حق موضعگیری بیتفاوتانه است.اینان آیات خدا را بیشتر /3 برای بحث در پیرامون آنها بدون آن که در برابر آنها احساس مسئولیتی کنند،یا حتی برای تفریح و تفرج خاطر اتّخاذ میکنند.
این گروه از تکذیب کنندگان خطرناکترند زیرا اینان حق را بیارج میشمرند و آیات را از محتوی حقیقیشان خالی مینمایند و بیشتر دربارۀ آنها به کشاکش و جدل میپردازند و وقت میگذرانند تا خودی بنمایند یعنی آنچه باید مورد عمل واقع شود،وسیلۀ تفرج و تفریح میشود.از این رو باید از محافلشان گریخت و در مجادلات پوچ و بیمحتوایشان شرکت ننمود و رهایشان کرد تا هم چنان با جدال و کشاکش خود سرگرم باشند.
وَ إِذٰا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیٰاتِنٰا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّٰی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ
و چون ببینی که در آیات ما از روی عناد گفت و گو میکنند، از آنان رویگردان شو تا به سخنی دیگر پردازند.» ولی بسیار اتفاق میافتد به سبب ظاهر عالم نمای اینان مردم فریبشان میخورند و میپندارند که با این روش سفسطه آمیز در جستجوی حقیقتاند.قرآن ما را هشدار میدهد که هرگز از یاد نبریم که از آنان اعراض کنیم.
وَ إِمّٰا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطٰانُ فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْریٰ مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ
اگر شیطان تو را به فراموشی افکند،چون به یادت آمد با آن مردم ستمکاره منشین.» خداوند،این گروه را علی رغم تظاهرشان به جستجوی حقیقت،ستمکاران نامید.زیرا کسی که واقعا در جستجوی حقیقت باشد بدان دست خواهد یافت بدون آن که نیازی به کشاکش و جدل داشته باشد.
[69]
اما کسانی که در برابر حق موضعی درست برگزیدهاند:اینان عملا
به ندای حق پاسخ دادهاند،یعنی به پرهیزگاری و محترم شمردن آنچه خدا از آن خبر داده است.بنا بر این خط تقوی و پرهیزگاری از نظر کلی سالمترین خطهاست، هر چند ممکن است شخص دچار انحرافهای ساده گردد یا مرتکب بعضی خطاهای تاکتیکی شود البتّه در عین حرکت در خط کلی.چنین کسان را به سبب خطاهای ساده باز خواست نمیکنند.
وَ مٰا عَلَی الَّذِینَ یَتَّقُونَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ
کسانی که پرهیزگاری پیشه کردهاند به گناه کافران بازخواست نخواهند شد.» /3 و هدف وحی نسبت به اینها،رساندن ایشان است به سطح پرهیزگاری و باقی گذاشتن آنهاست در همین سطح و این کار از طریق تذکر مستمر صورت پذیرد تا مباد خواب نسیان یا مستی غفلت بر آنان چیره گردد.
وَ لٰکِنْ ذِکْریٰ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ
ولی باید آنان را پند دهند باشد که پرهیزگار شوند.» /3
وَ ذَرِ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ (70) قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُنٰا وَ لاٰ یَضُرُّنٰا وَ نُرَدُّ عَلیٰ أَعْقٰابِنٰا بَعْدَ إِذْ هَدٰانَا اَللّٰهُ کَالَّذِی اِسْتَهْوَتْهُ اَلشَّیٰاطِینُ فِی اَلْأَرْضِ حَیْرٰانَ لَهُ أَصْحٰابٌ یَدْعُونَهُ إِلَی اَلْهُدَی اِئْتِنٰا قُلْ إِنَّ هُدَی اَللّٰهِ هُوَ اَلْهُدیٰ وَ أُمِرْنٰا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (71) وَ أَنْ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّقُوهُ وَ هُوَ اَلَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (72) وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ یَوْمَ یَقُولُ کُنْ فَیَکُونُ قَوْلُهُ اَلْحَقُّ وَ لَهُ اَلْمُلْکُ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی اَلصُّورِ عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ وَ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْخَبِیرُ (73)
/3
70 تبسل:مستبسل یعنی تسلیم شوندهای که میداند گریزگاهی ندارد.و«هذا بسل علیک»یعنی این بر تو حرام است.
71 استهوته:او را به پیروی از هوی و هوس واداشت.
حیران:مردّد در کاری که موفق نمیشود به نتیجهای دست یابد.
/3
پیش از این گفتیم که وجود آیات و نشانههای خداوند در عالم وجود و ظهور آنها،برای هدایت بشر کفایت نکند.زیرا بشر هنگامی از نگریستن در آیات سود میبرد که برای ادراک وسایل سالم داشته باشد.مثلا کسی که دین خود به بازی گیرد،چگونه میتواند یا تا چه حد میتواند از دین برخوردار گردد؟هیچ.اینان
گرفتار اعمال خود شدهاند و حجاب شهوات عقولشان را فرو پوشیده و موعظت و اندرز سودشان نکند.باید اینان را هم چنان به حال خود رها کرد تا جزای خویش ببینند در آن روز که به شرار سوزان جهنم و دیگر عذابهای دوزخ معذب شوند.این پاداش تمتع ایشان است از حرام و انکار ایشان است رسالت رسول اللّٰه را.
اینان زمانی که جز خدای تعالی برای خود خدای دیگر قایل شوند به حالتی زار و نزار خواهند افتاد.آری،این خدایان دروغی گاه صاحبان مال و خواستههای این جهانی هستند.مثل اینان مثل کسی است که همراه یاران خود میخواهد از صحرایی بگذرد ولی به شیاطین دچار میگردد و عقل و آگاهی خود از دست میدهد.بدون هدف به گرد خود میچرخد.راه راست فرو میهلد و از تسلیم در برابر خدای جهانیان سر بر میتابد و پای به جای پای شیطان مینهد.
/3
[70]
هر انسانی دارای فطرتی پاک است طعام و روابط جنسی و آسایش همه وسایل بقای حیات است،اما هدف حیات چیز دیگری است.طبعا به سبب اختلاف در فرهنگهایمان در تعریف این هدف اختلاف داریم ولی در اصل قضیه اختلافی نداریم.بعضی دین خود و هدف خود را شهوات و امیال پنداشتهاند و میپندارند شهوات و امیال هدف اساسی حیات است.یعنی دین حق را بازیچه قرار دادهاند و بر حسب میل و خواست خود تفسیرش میکنند و احکام و مراسمش را وسیله تفریح خود قرار میدهند.چون در این کار ممارست ورزند یکباره به انکارش زبان میگشایند.موضعگیری مؤمن در برابر اینگونه مردم،بریدن از آنهاست.
وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا
و واگذار آن کسان را که دین خویش بازیچه و لهو گرفتهاند و زندگانی دنیا فریبشان داد.» انسان به سبب غوطهور شدنش در شهوات در حضیض چنین مذلّتی
میافتد.در پی لذات و نوشخواری و تنبلی میرود و جان خویش در شهر بند هوا و هوس گرفتار میسازد.
تنها را خلاص،از ظلمات جهل و عادات ناپسند،تذکر و یاد خداست به طور مستمر.این تذکر و یاد خدا به مثابۀ پرتوی است که حجاب تیرۀ عادات را که به روی قلب پنجه افکنده است بر میدرد.
وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ
و به قرآن پندشان ده،مبادا به کیفر اعمال خویش گرفتار آیند.» چون نفس آدمی بدین مرحله از هبوط برسد خدای تعالی او را لعنت خواهد کرد و شفاعت کس دربارۀ او نخواهد شنود و کس را یارای آن نیست که به یاریاش برخیزد.
لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا
جز خدا دادرس و شفیعی ندارند و اگر برای رهایی خویش هر گونه فدیه دهند پذیرفته نخواهد شد.» آری،از این نفس محبوس در ظلمت خویش،فدیه نپذیرند.این است سرنوشت کسانی که گناهانشان به گردشان حلقه زده است.
/3
أُولٰئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا
اینان به عقوبت اعمال خود گرفتار آیند.» سرنوشتشان در دنیا تاریکی دلهای آنهاست و در آخرت:
لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ
به کیفر آن که کافر شدهاند برایشان شرابی از آب جوشان و عذابی دردآور مهیا شده است.» اینان به آیات خدا کافر شدهاند و کلام خدا را بازیچه ساختهاند.
آری،گناهان سبب تیرگی دل شود و تیرگی دل سبب کفر و سرانجام کفر جهنم است.
[71]
جماعتی از گمراهانند که برای خود خدایان و خداوندانی جز اللّٰه برگزیدهاند آیینهایی اختراع کردهاند که هرگز از سوی خدا نیامده است.بسا که
اینان امتداد گروه نخستین باشند.زیرا هنگامی که کسی مرتکب گناهان میشود و حجاب گناه مانع تابیدن نور عقل به قلب او میگردد،آن فطرت دینداری که هر کس از آن بهرهای دارد،در نزد اینها به پرستش کسانی جز خدای یکتا متحول میشود و چنین کسی میپندارد که آنچه اکنون دارد دین واقعی است.از این رو است که قرآن بعد از ذکر آن گروه پیشین از اینان یاد کرده است.
قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُنٰا وَ لاٰ یَضُرُّنٰا
بگو:آیا سوای اللّٰه کسی را بخوانیم که نه ما را سود میدهد و نه زیان میرساند.» چرا انسان چیزی را بپرستد که نه او را سود دهد و نه زیان رساند؟و چرا خود را مقید او سازد یا در برابرش خضوع کند؟ فایدۀ این کار چیست؟آیا این چیزی غیر از انحراف از طریق مستقیم و مسخ طبیعت آزادۀ بشری نیست؟ وَ نُرَدُّ عَلیٰ أَعْقٰابِنٰا بَعْدَ إِذْ هَدٰانَا اللّٰهُ آیا پس از آنکه خدا ما را هدایت کرده است از دین بازگردیم؟» هدایت خدا شکل میگیرد:
اولا:در هدایت فطری.
/3 ثانیا:در هدایت رسولان.
بسیاری از مردم پس از هدایت فطری منحرف میشوند ولی بعد از هدایت رسول انحراف ضلالت بزرگ است که قرآن کریم چنین گمشدهای را به کسی تشبیه میکند که در صحرا میرود.و راه گم میکند و کسانی که گمراهش میکنند شیاطین هستند.در این وقت آن گم گشته صدایی میشنود که او را بر جاده میخواند،جادهای که همه در آن راه میسپرند.اگر چنین کسی نصیحت یاران خود نشنود دیگر برای گمشدنش هیچ عذر و بهانهای نیست،زیرا یارانش حجت بر او تمام کردهاند و برای او فرصتی فراهم ساختهاند باشد که از پیروی شیطان باز ایستد.
کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیٰاطِینُ فِی الْأَرْضِ حَیْرٰانَ لَهُ أَصْحٰابٌ یَدْعُونَهُ إِلَی الْهُدَی ائْتِنٰا
همانند آن کس که شیطان گمراهش ساخته و حیران بر روی
زمین رهایش کرده او را یارانی است که به هدایت ندایش میدهند که نزد ما باز گرد.» این شخص همانند کسی است که در صحرای زندگی راه میسپرد، شیاطین شهوات او را از راه راست منحرف کردهاند و فطرت پاک او در حجاب خرافات و اباطیل پوشیدهاند،سپس هدایت خداوندی یا یاری فطرت او به سر وقتش میرسند و راه هدایت به او نشان میدهند.
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ
بگو هدایتی که از سوی خدا باشد هدایت واقعی است.» و بر ماست که بدان راه برویم و تسلیم کسی شویم که آسمانها و زمین تسلیم اویند.
وَ أُمِرْنٰا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ
و به ما فرمان رسیده که در برابر پروردگار جهان تسلیم شویم.»
[72]
تا متابع فرمان او باشیم و در برابر او خضوع کنیم و تسلیم شویم باید نماز به جای آوریم،نمازی همراه با خضوع و خشوع و به نماز مدامت ورزیم و به همۀ لوازم آن در زندگی اجتماعی و فردی خود عمل کنیم.از لوازم نماز /3 پرهیزگاری است.زیرا نماز معراج مؤمن است و او را از اعمال زشت و ناپسند به دور میدارد.از شروط اقامۀ نماز ترک اعمال زشت و ناپسند است هم چنان که ترس از آخرت به هنگامی که شخص تنها در برابر پروردگارش قرار میگیرد،از فواید نماز است.
وَ أَنْ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ اتَّقُوهُ وَ هُوَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ
و نماز بخوانید و از او بترسید،اوست آن که همگان نزدش محشور میشوید.»
[73]
آن که باید در برابر او تسلیم شد خداست.خداست که پدید آورندۀ
حق است و حق این است که بدانی واقعیاتی است خارج از ذهن آدمی که با نظم خاصی اداره میشوند،اما نباید پنداشت که این نظامات خود خدایانی هستند که باید مورد پرستش قرار گیرند.نه...باید شناخت که بر فراز همۀ این حقایق و نظامات ارادۀ خداست که فرمان میراند.اوست که میآفریند هر چه بخواهد با یک فرمان«موجود شو».پس باید خدا را پرستید که حیات از اوست،گذشتهاش و حالش و آیندهاش.اوست که مردم را در برابر اعمالشان پاداش میدهد.گذشته و آینده را میداند به پنهان و آشکار آگاه است.علم او به حقایق علمی است فراگیرنده هم به آنچه بوده و هم به آنچه خواهد بود.
وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ یَوْمَ یَقُولُ کُنْ فَیَکُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ
و اوست آنکه آسمانها و زمین را بیافرید و روزی که بگوید:
موجود شو،پس موجود میشود.گفتار او حق است.» زیرا او با گفتن کلمۀ«کن»اشیاء را خلق کند و نظام خود بر آنها فرمانروا سازد،به فرمان او زندگی آرام پذیرد و بر اساس نظام زندگی استمرار یابد.
وَ لَهُ الْمُلْکُ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ
و در آن روز که در صور دمیده شود فرمانروایی از آن اوست.
دانای نهان و آشکار است و او حکیم و آگاه است.» چه کسی شایستهتر و درخورتر از اوست که در همه کار تسلیم فرمان او شویم؟هیچ کس.
/3
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَةً إِنِّی أَرٰاکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (74) وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِینَ (75) فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اَللَّیْلُ رَأیٰ کَوْکَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ اَلْآفِلِینَ (76) فَلَمّٰا رَأَی اَلْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلضّٰالِّینَ (77) فَلَمّٰا رَأَی اَلشَّمْسَ بٰازِغَةً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی هٰذٰا أَکْبَرُ فَلَمّٰا أَفَلَتْ قٰالَ یٰا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ (78) إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (79)
76 افل:پنهان شد.
بازغا:به معنای طلوع است و«بزغت الشمس»یعنی خورشید طلوع کرد.
/3
چگونه،انسان مراحل ایمان را به تدریج میپیماید؟ انسان،حرکت به سوی ایمان را از نقطۀ شک و عدم اطمینان مطلق به آنچه در خیالش میگذرد یا افکار و اهوائش را احاطه کرده است،آغاز میکند.
شک پرده افکار کهنه را از چهرۀ بصیرت انسان به یک سو میزند،فکرش را به جنبش میآورد و عقلش را فروغ میبخشد،آن گاه خود در سراسر آسمان و زمین،
علم و قدرت و حکمت مینگرد و از این طریق به اذن خدا به حق راه مییابد و در کار خویش توفیق مییابد.
عقل،انسان را هدایت میکند تا اعتراف کند که خدای تعالی متغیر نیست بالاتر از هر نیرویی است،قدرتی فراز قدرتش نیست.وقتی نظر باز کند و بنگرد که ستارگان و ماه و خورشید چون وقت فروشدنشان رسد بیهیچ اختیاری بر بستر غروب میآرامند،یقین میکند که اینان نمیتوانند خدایان باشند.ابراهیم از خلال نگرش به پدیدههای عالم وجود،و ایمان به این که اینها صلاحیت ندارند که خدا شوند، /3 به حقایق دیگری دست یافت.از آن جمله:آن که تو را به خدا راه مینماید هم خداست و آن که نمیتواند خدا باشد شریک خدا هم نتواند که باشد بنا بر این باید همۀ خدایان را به دور افکند و جز در برابر اللّٰه سجده نکرد.
[74]
بدون فداکاری به حقایق نتوان رسید.کسب علم نیز نیازمند کوشش است.بشر همواره در معرض تهاجم قوای طاغوتی یا قوای طبیعی است.تا مگر او را بندۀ خود سازند.از این رو برای آزادی از این تهاجم باید به آزادی فکری و عقیدتی دست یابد.ابراهیم نیز چون هر فرد دیگری در جامعۀ جاهلی،در معرض تهاجم طاغوت است طاغوت میخواهد او را در بند خود کشد.ولی ابراهیم طاغوت را طرد میکند و در برابر آن میایستد.طاغوت در جامعه یک جو فکری پدید میآورد.
بسا افراد جامعه او را تأیید کنند و خطاهایش را به دیدۀ اغماض بنگرند.این جو در برخورد با یکی از افراد جامعه حتی نزدیکترین افراد چون پدر و مادر و مربی انسان که او را با افکار باطله تغذیه میکند بر او فشار میآورد.اینان مدّعی میشوند که مردمی شایستۀ احتراماند و احترامشان واجب است و ابراهیم این فکر را مردود میشمارد و ندا برمیآورد آری،پدر را باید محترم داشت ولی بندۀ او نباید شد.
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَةً
و ابراهیم پدرش آزر را
گفت:آیا بتان را به خدایی میگیری؟» ابراهیم این سخن کوبنده را به برادر کوچکتر از خود یا به دوست و همکارش نگفت،نه،زیرا فشاری که جامعه به او وارد میآورد به سبب پدرش آزر بود.
آزر پدر ابراهیم نبود.عم او بود که او را پرورده بود و ابراهیم او را پدر خطاب میکرد.قرآن از آزر سخن گفته تا به ما بگوید که ایمان ایستادگی در برابر نیرومندترین سلطۀ اجتماعی است نسبت به فرد و خضوع نکردن در برابر اوست،و آن سلطه،سلطۀ مربی و سرپرست است.ابراهیم پس از آن که از خضوع در برابر پدر سر بر میتابد،آن گاه به جامعۀ جاهلی میپردازد و میگوید:
/3
إِنِّی أَرٰاکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
تو را و قومت را به آشکارا در گمراهی میبینم.» ترس از جامعه نمیگذارد که تو حقایق را بفهمی،زیرا در چنان حالتی نمیخواهی در آن افکار باطل تردید کنی پس هم چنان در پی آنها میروی.به همین سبب است که مردم تابع همان افکار هستند تا آنجا که گفتهاند:جامعه بت فرد است بعضی از افراد،افکار و عقاید اجتماع را امری محتوم میشمارند.در این صورت تو باید به خود و اندیشۀ خود متکی باشی و مطمئن،تا بتوانی در مجادله بر همۀ افراد جامعه فایق آیی.
[75]
هنگامی که ابراهیم از فشار جامعۀ خود خلاص شد،خداوند ملکوت آسمانها و زمین را به او نشان داد:
وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ
بدینسان به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادیم تا از اهل یقین گردد.» یعنی از شک به یقین گراید.کسی که آدمی را قدرت شک کردن داده نیز
او را چنان قدرتی داده است که به اوج یقین رسد.شک تنها ویژۀ جامعه یا مربی نیست،بلکه محصول افکار خطای پیشین که انسان آنها را درست میپنداشته نیز هست.ابراهیم علیه السلام را آن شهامت بود که افکار جامعهاش را طرد کند.
[76]
چون تاریکی بر جهان دامن افکند،چون هر انسان در پی یافتن درخشش نوری به تکاپو در ایستاد،ستارهای دید پنداشت که او از آن ظلمتش میرهاند.این اندیشۀ زود گذرد نتیجۀ هیبت تاریکی و بیم از آن بود.
فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأیٰ کَوْکَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی
چون شب او را فرو گرفت ستارهای دید،گفت:این است پروردگار من.» و این رمزی است از حالت شک.شکی که بشر را میآزارد و برای رهایی از آن در پی چاره میگردد. /3 در این حال هر خردک شرری را راهی برای فرار از دهلیز شک میپندارد.
عیبی نیست اگر در ذهن انسان برخی فرضیات باطل به وجود آید،عیب آن است که در آن فرضیات به پندار یقین چنگ زند و آنها را رها نکند.و ابراهیم علیه السلام از آن شهامت برخوردار بود،که دستخوش آن فرضیات باطل نشود و بتواند آنها را به یک سو افکند.
فرضیات باطل گاه بطلانشان واضح است،آن سان که برای طرد آنها از ذهن نیاز به اقامه برهان نیست و کافی است هر کس به فطرت خود رجوع کند تا به بطلان آنها پی ببرد.از این رو چون ستارگان غروب کردند ابراهیم گفت که آنها را دوست ندارد.
فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِینَ
چون فرو شد گفت:من فرو شوندگان را دوست ندارم.» دوست داشتن،ریشه در فطرت آدمی دارد و رابطۀ انسان به پروردگارش رابطهای است بر مبنای دوست داشتن.هر انسانی به گونهای طبیعی خدایش را
دوست دارد.زیرا اوست که نعم پنهان و آشکار خود را به او ارزانی میدارد.وقتی ابراهیم میگوید ستاره را دوست ندارد دلیل بر این است که آن به طور قطع خدای او نیست.خدا در شب و در روز فیض خویش بر او میبارد و حال آنکه ستاره اگر در شب اندک نوری میافشاند چون روز بدمد خود ناپدید شود.
معلوم میشود که بعضی از مردم ستاره میپرستیدهاند و میپنداشتهاند آنها را در زندگی بشر تأثیر فعال است.ابراهیم با این عبارت فریاد خویش علیه آنان بر میآورد.
[77]
ابراهیم در گیر و دار تردید به انتظار حادثۀ دیگری است.ابراهیم درنگ کرد تا ماه برآمد.مهتاب بر طبیعت پردۀ سیمین افکند و سخاوتمندانه بر همه جا و همه کس تابیدن گرفت و ابراهیم گفت این است پروردگار من.
/3
فَلَمّٰا رَأَی الْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی
آن گاه ماه را دید که طلوع میکند.
گفت:این است پروردگار من.» چه بسا طلوع و نور افشانی ماه سبب شد که ابراهیم بدان پردازد و این پرداختن به ماه و به تعظیم در آن نظر کرد چیزی جز فشار تردید نبود که آن هم دیری نپایید.
فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّٰالِّینَ
چون فروشد،گفت:اگر پروردگار من مرا راه ننماید از گمراهان خواهم بود.» چون دریافت که در فهم حقیقت ناتوان است،از آن اعتماد مطلق که به اندیشه و فکر خود داشت بکاست و بر خدای توکّل کرد.این اعتماد و اطمینان در مرحلۀ شک مفید مینمود زیرا وسیلۀ طرد افکاری میشد که دیگران بر او تحمیل کرده بودند و بعد از آن دیگر جایز نبود.
ابراهیم چگونه دریافت که آن نیروی لایزالی که انسان را به خدا راه مینماید کسی جز ذات باری تعالی نیست؟
فطرت انسان او را به وجود سنتها و نظامات این جهان شکوهمند سوق میدهد.و درمییابد که بر طبیعت نظامی حکمفرماست.ماه و خورشید و ستارگان همه بر اساس نظام خاصی در حرکتاند و در این دریای بیکران افلاک به سواحل امن خویش بادبان گشودهاند.چه کسی خورشید را در مسیر حرکتش راه مینماید؟ چه کسی ماه را در بستر فلکش به جنبش میآورد و این اختران تابناک به نیروی چه کسی رهسپار منزلگاههای خویشند؟آن کس جز«اللّٰه»خداوند یکتا نیست.او آفرینندۀ آنهاست.پس ما نیز باید راه هدایت خویش از او بجوییم بویژه در موضوع معبودانی که جبین ستایش بر درگاهشان میساییم.انسان واقعا از شناختن پروردگارش عاجز است ولی پروردگارش ناتوان از آن نیست که خود را به او بشناساند.
از سوی دیگر انسان تلاش کند تا به حقیقت برسد ولی نتواند،دچار نومیدی میشود و میگوید من چگونه میتوانم حقیقت را بشناسم پس دیگر جستجو از حقیقت را چه سود؟ /3 نومیدی،دشمن سرسخت وصول به حقیقت است.نیمی از جهالتهای انسان مولود همین نومیدیهاست و نومیدی جز به توکّل بر خدا زایل نمیگردد و ابراهیم در حالی که از ضربۀ نومیدی رنج میبرد گفت:
لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّٰالِّینَ
اگر پروردگار من مرا راه ننماید از گمراهان خواهم بود.» [78]
اگر جمال ماه ابراهیم را واداشت که در دل او موقتا این شائبه پدید آید که او پروردگار است،پس هنگامی که خورشید برآمد با آن فرو شکوه با آن حرارت و روشنی تردید دگرگونه ساخت:
فَلَمّٰا رَأَی الشَّمْسَ بٰازِغَةً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی هٰذٰا أَکْبَرُ
چون خورشید را دید که طلوع میکند،گفت این است پروردگار من این بزرگتر است.» اما شکست این تجربه سختتر بود،آن گاه که خورشید عالمتاب سر بر بستر افق نهاد و از دیدهها ناپدید گردید.این ضربه ابراهیم را از عالمی به عالم دیگر
افکند،از وادی اجتماع به آستان حقیقت.
فَلَمّٰا أَفَلَتْ قٰالَ یٰا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ
و چون فروشد گفت:
ای قوم!من از آنچه شریک خدایش میدانید بیزارم.» برخی خورشید را که یکی از مخلوقات خداست شریک آن آفریننده جهان قرار میدهند،در حالی که آن که شایستۀ عنوان الوهیت است باید توانا و آزاد باشد هر چه اراده کند به انجام رساند و خورشید مسخّر امر پروردگار خود است و هیچ از خود ندارد.و نتواند در طلوع و غروب خود از فرمان پروردگارش سر برتابد.
[79]
ابراهیم مخلوق رها کرد روی به درگاه خالق نهاد،طبیعت را پس پشت افکند و به درگاه کسی روی نهاد که مدبر و گردانندۀ آن است.و گفت:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی
من از روی اخلاص روی به درگاه کسی آوردم.» یعنی راه اللّٰه را راه خود برگزیدم و خشنودی او را هدف خویش.
/3
فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً
که آسمانها و زمین را آفریده است.» آفریده است و راه هر یک را نیز معین کرده و بدین گونه قدرت تام و تمام خود بر آنها تحمیل کرده است.
هنگامی که ابراهیم روی پرستش به درگاه خداوندی نهاد و از همۀ شریکان رخ برتافت و همۀ بتان فرو کوبید صفت«حنیف»یافت یعنی مخلص در ایمان،روی گرداننده از هر چه مردم راه گمراه میکند و از همه رسوم و تقالید گمراه کنندۀ آنان و گفت:
وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
من از مشرکان نیستم.»
/3
وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ قٰالَ أَ تُحٰاجُّونِّی فِی اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانِ وَ لاٰ أَخٰافُ مٰا تُشْرِکُونَ بِهِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ رَبِّی شَیْئاً وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ (80) وَ کَیْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَکْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطٰاناً فَأَیُّ اَلْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (81) اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِکَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (82) وَ تِلْکَ حُجَّتُنٰا آتَیْنٰاهٰا إِبْرٰاهِیمَ عَلیٰ قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (83)
/3
پس از آزمونها و تلاشهای فردی و پس از آن شک عاری از شایبۀ شرک که ابراهیم را به سرچشمۀ یقین راه نمود،کشاکش میان او و قومش آغاز شد آنان ابراهیم را از عواقب کفر به خدایان خود بر حذر میداشتند و ابراهیم به سادگی پاسخشان میداد که فقط باید از خدا ترسید نه از قوه و قدرت مخلوق او،زیرا تمام نیروها تحت فرمان و علم و ارادۀ خداوند است.ابراهیم قوم خود را فرمان داد که به فطرت خود باز گردند تا به حقیقت راه یابند.و روشن ساخت که بیم و وحشت آنها از خدایانشان برای او معنایی ندارد.زیرا اگر خدا فرمانی و دستوری روشن و صریح در باب اطاعت از فردی صادر نکرده باشد،و آن گاه کسانی بدون اذن خدا از او
اطاعت کنند عقوبت میشوند،و عقاب خداوندی از هر عقاب و شکنجهای که انسان از آن هراس داشته باشد هم بقایش بیشتر است و هم درد و رنج آن بیشتر است.پس باید که از خدای یکتا ترسید نه از آن بتان بیعلم و بیاراده.
امن و آرامش از آن کسی است که خدای یکتا از او راضی باشد و ایمان خود به شرک نیالوده باشد.آن کس که چنین باشد به راه سلامت قدم نهاده ولی فهم این حقیقت در وسع بشر نیست و خداست که هر که را که خواهد این راه در اندازد تا به درجتی عالی فرا رود.و او این کار نکند جز بر حسب علمی /3 که به هر شخص دارد و حکمت بالغهاش اقتضا میکند.
[80]
چون به آستان ایمان رسیدی باید به عرصه رسالت کوچ کنی زیرا تا دلت به نور ایمان فروغ گرفت خود را در مقابل مسئولیتی مییابی و آن تابانیدن فروغ ایمان است به دلهای دیگران و تو را چارهای از این نیست.زیرا میان این دو همواره کشاکش و مجادله است.اگر برای هدایت مردم قدم پیش ننهادی دیگران بر تو هجوم میآورند تا گمراهت کنند و از اینجاست که مبارزه آغاز میشود،و به همین منظور خدای تعالی میفرماید که چون ابراهیم به مرحلۀ کاملۀ توحید رسید،توحیدی خالی از هر گونه شایبۀ شرک، وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ قومش به ستیزه برخاستند.» معلومی میشود که از او پرسیدند:
اولا:خدای یکتا کجاست؟چگونه به او ایمان آوردی؟به چه دلیل؟تا مگر او را در ایمان به تردید کشانند و او به سادگی پاسخشان میدهد:
شما خدا را نمیشناسید.چنین نیست؟اما من میشناسمش زیرا او مرا به خود راه نموده است.آن که نمیشناسد و نمیداند نمیتواند با آن که میشناسد و میداند به داوری نشیند.زیرا آن یک عالم است و این یک جاهل.آن یک هدایت
یافته است و این یک گمراه.
ثانیا:او را گفتند:چرا خدایان قوم را ترک کردی و حال آن که آنها نیرومندتر بودند زیرا قدرت جامعه که در شخص طاغوت تبلور یافته با اینها بود.علاوه بر طاغوت قدرت فرهنگی که همان ارزشهای جامعه است و کاهنان معابد و قدرت اقتصادی که سرمایهداران و فئودالها هستند،مدافع خدایان هستند.آیا از این نیروها باک نداری؟ /3 ابراهیم(ع)گفت:نه از هیچ یک باک ندارم زیرا مشیت خدای یکتا بر همه حاکم است.درست است که طاغوت مرا میآزارد ولی آزار طاغوت در حیطۀ ارادۀ خدای یکتاست.اگر او کاری نخواهد واقع نخواهد شد.علم خدا بر بتان و طاغوتان و هر چه در دایرۀ فرمان آنها باشد محیط است.اینان ناتوانند و خدای یکتا تواناست.ابراهیم افزود که به فطرت نیالودۀ خود باز گردید تا دریابید که خدا از همه مخلوقات خود تواناتر است.و ما باید از او بترسیم نه از مخلوقات او.
قٰالَ أَ تُحٰاجُّونِّی فِی اللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانِ وَ لاٰ أَخٰافُ مٰا تُشْرِکُونَ بِهِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ رَبِّی شَیْئاً وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ
گفت:آیا دربارۀ اللّٰه با من ستیزه میکنید و حال آن که او مرا هدایت کرده است.من از آن چیزی که شریک او میانگارید نمیترسم.مگر آن که پروردگار من چیزی را بخواهد.علم پروردگار من همه چیز را در برگرفته است،آیا پند نمیگیرید؟» [81]
خدایان را رموز و نمادهایی است.آنچه بشر از آن میترسد یا نیروهای طبیعی است یا نیروهای اجتماعی.خضوع در برابر خدایان رمز خضوع در برابر این قواست و ممکن نیست بشر از این ترس و هراس رهایی یابد مگر به ترس و هراس قویتر از اینها و آن ترس و هراس از پروردگار توانا و نیرومندی است که بر سراسر عالم وجود سیطره دارد.به همین سبب ابراهیم قوم خود را از غضب خدا ترسانید و گفت:
وَ کَیْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَکْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطٰاناً
چرا از آن چیزی که شریک خدایش ساختهاید بترسم در حالی که شما چیزهایی را که هیچ دلیلی دربارۀ آنها نازل نکرده است میپرستید
و بیمی به دل راه نمیدهید.» بعضی از ما تصور میکنند که خدا به بندگانش رحیم است پس دیگر چه ترسی از او باید داشت؟اما بر عکس طبیعت سختدل است و باید در برابر آن خضوع کرد تا از آسیب آن در امان ماند.این فکر بعضی از مردم را به پرستش شیطان واداشت و گفتند:خدا مهربان است به ما،زیرا طبیعت او خیر است و شیطان طبیعتش شر است پس باید او را عبادت کرد.
ولی ابراهیم میگوید خداوند به اطاعت از هیچ کس مگر از آنان که او اجازه اطاعت از آنان داده باشد راضی نیست و هرگز اجازه نخواهد داد و اگر کسی خلاف اجازۀ او عمل کند دچار غضب و لعنت او میشود،و اگر خدایان یا کسانی غیر از خدا که مردم از آنان اطاعت میکنند بخواهند مردم را مورد غضب و عذاب خود قرار دهند و مردم به خدای یکتا-آفریدگار بتان و مردم-التجا کنند از شر آنها خلاصی خواهند یافت /3 بنا بر این ایمنی حقیقی از آن کسانی است که از خدا میترسند.
فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
اگر میدانید بگویید که کدامیک از این دو گروه به ایمنی سزاوارترند؟»
[82]
ابراهیم دلیل تازهتری بر ضرورت توحید خالص اقامه میکند و آن دلیل چنین است که شرک،ظلم است در حالی که خضوع در برابر خدا عدل است و ظلم را دو زیان در پی است:
1-دور شدن از ایمنی، 2-دور شدن از هدایت،در حالی که مؤمن موحد از این دو یعنی ایمنی و هدایت برخوردار است.
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ
کسانی که ایمان آوردهاند و ایمان خود به شرک نمیآلایند ایمنی از آن
ایشان است و ایشان هدایت یافتگاناند.» بگذار،جامعهای را تصور کنیم که تحت سیطرۀ طاغوت است و از طبیعت میترسد و قربانیان خود را به خدای دریاها و خدای جنگ و خدای بهار تقدیم میکند،چنان که مردم مصر چنان میکردند.و نیز جامعهای را که حکومت عادله بر آن فرمان میراند و با طبیعت به مبارزه بر میخیزد و آن را مقهور خود میکند.از این دو جامعه کدامیک جامعۀ امن و آرامش است؟آیا ظلم طاغوتی و خضوع در برابر طبیعت بیشتر همراه امن و آرامش است یا آن جامعه که بر پایۀ عدالت و تمدن بنا شده و طبیعت را مسخر و مقهور ساخته است؟آزادی از بیم طاغوت و ترس طبیعت ما را وامیدارد که آزادانه در عین امن و امان به جستجوی حقیقت پردازیم و از حقیقت نترسیم و تحبیب و تهدید طاغوت و طبیعت ما را نترساند تا همۀ باروهای طبیعت را فتح کنیم تا پرده از چهرۀ اسرار طبیعت برداریم و آن را مسخر سازیم،در این هنگام است که هدایت را نصیب خود ساختهایم.آغاز هر علمی احساس امن و امان است از این روی در این آیه هم هدایت بعد از امن آمده است.
[83]
ابراهیم با قومش محاجّه کرد و بر آنان پیروز گردید.اکنون این سؤال پیش میآید که چه کسی این حجّت به او آموخت؟آری خدا.ابراهیم چون مردم دیگر در محدودۀ جامعه میزیست و مقهور طبیعت بود، /3 بنا بر این بر حسب افکار جامعه و حوادث محتوم طبیعت شکل گرفته بود.جز آن که خدای سبحان رسالت خود بر انسان ارزانی میدارد تا او را از حتمیات جامعه و طبیعت برهاند،حتمیاتی که او را در خود احاطه کردهاند.
وَ تِلْکَ حُجَّتُنٰا آتَیْنٰاهٰا إِبْرٰاهِیمَ عَلیٰ قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ
این برهان ما بود که آن را به ابراهیم تلقین کردیم،در برابر قومش.هر که را بخواهیم به درجاتی بالا میبریم.هر آینه پروردگار تو حکیم و داناست.» حکمت و علم الهی چنان اقتضا میکند که هر کس را عبث و بیهوده به درجات عالی فرانبرد.کسانی را به این درجات میرساند که در اثر کوشش و
مجاهدت و پیجویی از حقیقت و نترسیدن از حتمیات باطل،اهلیت یافته باشند.
/3
وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنٰا وَ نُوحاً هَدَیْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (84) وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ وَ إِلْیٰاسَ کُلٌّ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (85) وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ اَلْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (86) وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ وَ اِجْتَبَیْنٰاهُمْ وَ هَدَیْنٰاهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (87) ذٰلِکَ هُدَی اَللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (88)
/3
ذات باری تعالی ابراهیم را شایان رسالت خود دید و به رسالتش برگزید از آن پس ابراهیم مبارزهای سرسختانه آغاز کرد،و با رسالت او سلسلۀ پیامبران شکل گرفت پیش از همه نوح(ع)بود تا به داود و سلیمان رسید.اینان در عرصۀ رسالت
تنها نبودند،جمعی بودند از پدران و فرزندان و برادران که خداوند همه را برگزید و این گزیدنها به مقتضای علم خدا به صلاحیت آنها در امر رسالت بود.
اینان که پرچمداران توحید بودند به فرمان و به رهنمود خداوندی همه بر صراط مستقیم بودند،در سطح یک توحید خالص و بیهیچ شایبۀ شرک بود،زیرا اگر در آنها شایبۀ شرک بود اعمالشان ناچیز و نابود میگردید.
[84]
سرانجام کارزار ابراهیم و قومش که در بحث با او مغلوب شده بودند، چه شد؟ /3 سرانجام ابراهیم پیروز شد زیرا خداوند او را به فرزندان و فرزندزادگان یاری نمود.
وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنٰا
و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را هدایت کردیم.» اسحاق و یعقوب،بنی اسراییل آن ملت مؤمن و شکیبا را به وجود آوردند.
وَ نُوحاً هَدَیْنٰا مِنْ قَبْلُ
و نوح را پیش از این هدایت کرده بودیم.» پس هدایت کردن ابراهیم چیز تازهای نبود،سنت دیر پا بود.
وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ
و از فرزندان ابراهیم داود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسی و هارون را هدایت کردیم.» نامهایی که در تاریخ بشریت به ارزشهایی والا تبدیل شدهاند.نقطۀ آغازین در میان آنها هدایت به سوی خدا بود و هدایت خود،به نوبۀ خود،نتیجۀ نیکوکاریهای آنها بود.
وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
و نیکوکاران را اینگونه جزا دهیم.» ما نیز همانند آنان اگر اعمال نیکو انجام دهیم به اذن خداوند در تاریخ بشر مظهر ارزشهای نیک خواهیم شد.
[85]
اشاراتی است دیگر حاکی از این که این پیامبران اهل صلاح بودهاند با افکاری سالم و اخلاقی والا و اعمالی نیکو و هدفهایی عالی و به عبارت دیگر چون در ذهن مجسم شوند تندیس همه فضایلند.
/3
وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ وَ إِلْیٰاسَ کُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِینَ
و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس که همه از صالحان بودند.» [86]
شماری دیگر از ایشان را یاد میکند که آنان را خداوند به سبب همین اخلاق و صفات بر مردم جهان برتری داده است.
وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَی الْعٰالَمِینَ
و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط که همه را بر جهانیان برتری نهادیم.» ولی اساس این برتری علم آنها و جهاد آنهاست.
این نامهای تابناک در آسمان انسانیّت برای کسانی که با قرآن آشنایی دارند نامهای شناختهاند،زیرا در آیات قرآن بارها از آنان یاد شده و داستان زندگیشان آمده است.قرآن را از نقل این داستانها هدف این است که ای مردم،اینان نیز چون شما بشر بودند ولی نیکوکاری پیشه داشتند خدا نیز راهنماییشان کرد.پس ذکر جمیلشان بر زبانها افتاد.آیا نمیخواهید شما نیز همانند ایشان باشید؟اگر میخواهید پس به راه آنان روید.
آن که به چشم تحقیق در این آیات بنگرد دریابد که خدای تعالی برای این برگزیدگان سه صفت اساسی ذکر کرده:(احسان و صلاح و فضیلت)احسان عبارت است از بخشش و خارج شدن از زندان ذات و تنگنای خودپرستی و پای نهادن به عرصه گاه حق و خدمت به دیگران،که سبب هدایت است و سبب هر خیر.اما هدایت از سوی خداست،به همان اسلوب که پروردگار سبحان دربارۀ ابراهیم(ع)ذکر کرده است.صفت دوم صلاح است و آن عاقبت هدایت است و اثر آن در زندگی بشر است زیرا انسانی کمال یافته ارائه میدهد،اما صفت سوم نتیجۀ
هدایت است در اجتماع و آن رسیدن انسان به مقامی است که در خور مقام«برترین مردم جهان»باشد.
[87]
این نامهایی که ذکر شده جز رموزی نیستند و در عین این که بارزترین این افراد هستند،به اینها منحصر نیست.بدین سبب قرآن کریم بقیۀ کسانی را که در این مسیر هستند نام میبرد:
/3
وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ وَ اجْتَبَیْنٰاهُمْ وَ هَدَیْنٰاهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
و از پدرانشان و برادرانشان بعضی را هدایت کردیم و ایشان را برگزیدیم و به راه راست راه نمودیم.»
[88]
ذٰلِکَ هُدَی اللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ این است هدایت خدا هر که را از بندگانش خواهد بدان هدایت کند.» ولی هدایت با شرک گرد نیاید،زیرا شرک به خدا یعنی سلب الوهیت او و نسبت دادن ضعف و عجز به ذات باری و محدود کردن قدرت و مشیت او و این صفات از خدای تعالی به دور است.در نتیجه هر کس که به شرک بگراید به خدای تعالی کافر شده است.زیرا آن که در برابر مخلوقات خضوع کند یا آن که نتواند یک بت سنگی و چوبی را مقهور کند یا یک انسان ناتوان را که مردم او را چون بت میپرستند از میان بردارد نمیتواند عنوان خدایی داشته باشد.
وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
و اگر شرک آورده بودند اعمالی که انجام داده بودند نابود میگردید.» آنچه نابود میشود خیر و احسان و صلاح است زیرا مثلا نماز به معنی ایمان به خداست و ایمان به خدا به نوبۀ خود به معنی کفر به طاغوت است،زیرا آن که نتواند طاغوت را مقهور کند نتواند که خدا باشد.بنا بر این اگر نماز گزار در برابر طاغوت خضوع کند نمازش را معنایی نباشد،از این رو اعمالش تباه گردیده است.
/3
أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحُکْمَ وَ اَلنُّبُوَّةَ فَإِنْ یَکْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَکَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَیْسُوا بِهٰا بِکٰافِرِینَ (89) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ هَدَی اَللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اِقْتَدِهْ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْریٰ لِلْعٰالَمِینَ (90) وَ مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قٰالُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ عَلیٰ بَشَرٍ مِنْ شَیْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ اَلْکِتٰابَ اَلَّذِی جٰاءَ بِهِ مُوسیٰ نُوراً وَ هُدیً لِلنّٰاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرٰاطِیسَ تُبْدُونَهٰا وَ تُخْفُونَ کَثِیراً وَ عُلِّمْتُمْ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لاٰ آبٰاؤُکُمْ قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ (91) وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ مُصَدِّقُ اَلَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ اَلْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ یُحٰافِظُونَ (92)
92[امّ القری]
:مکّه.
/3
در درس پیش سخن از نام پیامبران بزرگ بود و در این درس قرآن کریم ما
را با حقایقی دربارۀ آنان آشنا میکند.پیامبران پدید آورندگان خط رسالتاند، خطی که هرگز انحراف در آن راه نیابد.با آن که در خطهای دیگر انحراف پدید میآید،ولی خداوند خط رسالت را از هر انحرافی مصون میدارد تا پیامبران بتوانند وظیفۀ رهبری و پیشوایی خود را-بدون آن که مزدی و پاداشی بر مردم تحمیل کنند-به انجام رسانند و مردم را با حقیقت آشنا سازند.
کسانی هستند که در امر بعثت پیامبران تردید میکنند.اینان خدای خود را نشناختهاند و به حکمت و قدرت او معرفت ندارند و پروردگار خود را به سبب این نعمت بیکران که به آنها ارزانی داشته است-یعنی نعمت رسالت-سپاس نمیگویند.از جملۀ این رسالتها رسالت موسی علیه السلام است.
پس از کتاب موسی این کتاب را نازل نمود تا راه روشن نمو و رشد و تکامل جامعه باشد،هدف از نزول این کتاب هشدار دادن به مردم ام القری(مکه)و اطراف و حوالی آن بود.
آن که به خدا و روز قیامت ایمان میآورد باید به رسالت نیز ایمان داشته باشد زیرا رسالت نتیجۀ /3 اعتقاد به آن دو است.
[89]
در آیات پیشین از رسالتها و رسولانی که مردم را به آنها دعوت میکردند سخن رفته بود:
أُولٰئِکَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ
اینان کسانی هستند که به آنها کتاب و فرمان و نبوت دادهایم.» مراد از کتاب همان رسالت است و حکم همان داوری است و فرمانروایی به نام رسالت اما نبوت دعوت مردم است به آن رسالت.
فَإِنْ یَکْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَکَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَیْسُوا بِهٰا بِکٰافِرِینَ
اگر این قوم بدان ایمان نیاورند قوم دیگری را بر آن گماردهایم که انکارش نمیکنند.»
پس رسالت را بیم آن نیست که غریب بماند زیرا خداوند مردمی را میآورد که بدان ایمان میآورند و در راه آن جانبازی و فداکاری میکنند،اگر بیمی هست بر کسانی است که بدان ایمان نمیآورند.
در طول تاریخ مردانی بودهاند که به خط مستقیم رسالت ایمان داشتهاند بدون آن که در آنها تردید و سستی و ارتداد به وجود آید.
[90]
و خداوند سبحان این خط را میستاید زیر خط کسانی است که به رستگاری میرسند.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ
اینان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده،پس به روش ایشان اقتدا کن.» این هدایت متعلّق به همۀ مردم است و این رسولان در برابر تبلیغشان مزدی طلب نمیکنند.
قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْریٰ لِلْعٰالَمِینَ
بگو در برابر آن هیچ پاداشی از شما نمیطلبم.این کتاب جز اندرزی برای مردم جهان نیست.» /3
[91]
ایمان به خدا و شناخت او نقطۀ مرکزی دایرۀ ایمان است به دیگر حقایق و شناخت آنها و بارزترین این حقایق ایمان است به رسالتهای خدا، رسالتهایی که هر که منکر آنها شود،منکر خدا شده است یا آن چنان که باید به او معرفت نمییابد.
خداوندی که آسمانها و زمین را و آنچه را در آسمانها و زمین است آفریده است هر چه آفریده از روی هدفی و حکمتی بوده است.انسان را آفرید ولی او را به حال خود رها نکرد و رسولان فرستاد تا درهای سعادت را به او بنمایانند.کسی که خواهان سعادت باشد،از آن رسولان پیروی خواهد کرد و کسی که خواهان سعادت نباشد و از آنان پیروی نکند سرنوشتش آتش است و چه سرنوشت بدی است آتش.
وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قٰالُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلیٰ بَشَرٍ مِنْ شَیْءٍ
خدا
را آن چنان که در خور اوست نشناختهاند.وقتی که میگویند خدا بر هیچ انسانی چیزی نازل نکرده است.» سادهترین دلیل بر هر چیزی وجود عینی خارجی همان شیء است.خداوند رسالت خود را بر بشر متمثل در کتاب موسی(ع)نازل کرد کتابی که عقل محال میداند از سوی غیر خدا نازل شده باشد،پس از سوی خداست.
قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکِتٰابَ الَّذِی جٰاءَ بِهِ مُوسیٰ نُوراً وَ هُدیً لِلنّٰاسِ
بگو کتابی را که موسی برای روشنایی و هدایت مردم آورد چه کسی نازل کرده بود.» آن کتاب از سوی خداست زیرا نوری است که عقل را جلا میدهد و ضمیر را بیدار مینماید و فطرت بشری را آگاه میسازد.و چون نور راست کاشف حقایق است،اعمّ از حقایق دنیوی و اخروی،و علاوه بر اینها راهنمای مردم است مردم جهان به رهنمود او به راه راست هدایت میشوند.
پیامبران و صدیقان و علماء به نور عقل مفتخر گردیدهاند و حقایق را خود کشف مینمایند ولی مردم را این نور داده نشد،ولی خدا آنان را به راه راست هدایت میکند چون نابینایی که کسانی که از قدرت بینایی برخوردارند دست او بگیرند و راهش ببرند.
/3
تَجْعَلُونَهُ قَرٰاطِیسَ تُبْدُونَهٰا وَ تُخْفُونَ کَثِیراً
آن را بر کاغذها نوشتید، پارهای از آن را آشکارا ساختید ولی بیشترین را پنهان میدارید.» زیرا برخی از آن کتاب را خلاف مصالح خود میدیدید نخست آن را پنهان داشتید و امروز بقیۀ آن را انکار میکنید.آیا این تناقض دلیل بطلان سخن شما نیست؟ وَ عُلِّمْتُمْ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لاٰ آبٰاؤُکُمْ به شما چیزها آموختند که ازین پیش نه شما میدانستید و نه پدرانتان میدانستند.» آنها اندیشههایی بودند دور از جو فرهنگی شما،جوی که بر شما سایه افکنده بود،پس آن اندیشهها از عالم غیب آمده بودند.
و سرانجام:مجادلۀ اینان در رسالت پیامبر از یک بیماری که در دلهایشان
جای گرفته است سرچشمه میگیرد.با وجود آن بیماری اقامۀ برهان سودشان نکند.
از این رو باید به حال خودشان واگذاشت تا به جزای اعمال خود برسند.
قُلِ اللّٰهُ
بگو آن اللّٰه است.» اوست که میان ما و شما حکم میکند،شاهد است و شما را میبیند.هم اوست که اگر در واقع و حقیقة به او ایمان بیاوریم به امر رسالت هم ایمان آوردهایم.
ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ
آن گاه رهایشان ساز تا هم چنان به افکار خویش دلخوش باشند.» یعنی سرگرم آنچه در خیال خویش پروردهاند و دربارۀ آن به کشمکش پرداختهاند از انکار و عقاید.اینان از علم متابعت نمیکنند بلکه در پی بازیهای لفظی و عقیدتی هستند.
[92]
ایمان به نبوت به طور عام رکنی از ارکان ایمان به خداست ولی کفایت نمیکند.بلکه باید به نبوتی ایمان آوریم که ویژۀ عصر ماست و نبوت اسلامی چنین نبوتی است و باید به چند دلیل به آن ایمان آورد.
/3 اولا:آیینی است مبارک که بشر را به سوی پیشرفت و ترقی و نمو و خیر میبرد تا انسان والا جامه وجود پوشد.
ثانیا:در اصول با دیگر ادیان الهی متفق است و از این بر میآید که نوری از همان چراغی گرفته که دیگر ادیان الهی گرفتهاند.
ثالثا:آمده است تا جهان را از خواب غفلت بیدار کند و از جزیرة العرب و قوم عرب آغاز کرد.
رابعا:هدف گرویدن به آن هدف مادی نبوده است چون دسترسی به سلطه یا ثروت،بلکه هدف،هدفی معنوی است زیرا حاملان رسالت،همه مردان خدایند که اوقات نمازهای خود را مراقباند و به روز قیامت ایمان دارند و از دین،دنیا
نمیطلبند و در پی مال و جاه و متاع دنیوی نیستند.
وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ مُصَدِّقُ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ یُحٰافِظُونَ
این است کتابی مبارک که نازل کردهایم.تصدیق کنندۀ چیزی است که پیش از آن نازل شده است تا با آن مردم ام القری و اطرافش را بیم دهی،کسانی که به روز قیامت ایمان دارند به آن نیز ایمان دارند.اینان مراقب نمازهای خویشاند.» /3
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ قٰالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَ مَنْ قٰالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ لَوْ تَریٰ إِذِ اَلظّٰالِمُونَ فِی غَمَرٰاتِ اَلْمَوْتِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ بٰاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ اَلْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ غَیْرَ اَلْحَقِّ وَ کُنْتُمْ عَنْ آیٰاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ (93) وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادیٰ کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ مٰا خَوَّلْنٰاکُمْ وَرٰاءَ ظُهُورِکُمْ وَ مٰا نَریٰ مَعَکُمْ شُفَعٰاءَکُمُ اَلَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکٰاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ مٰا کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (94)
94[ما خوّلناکم]
:آنچه از کالای دنیا به شما دادهایم.
/3
ظلم بر دو قسم است.گاه کسی حقی از حقوق مادّی کس دیگر را غصب میکند،هر گاه آن حق را به او باز پس گردانید و توبه کرد خداوند او را میبخشاید.
ولی گاه کسی فکر مردم را غصب میکند،آنان را گمراه میکند و خود از حق منحرف میشود و مسیر بشریت را هم به انحراف میکشاند،این گونه کارها بدترین انواع ظلم و ستماند،خطرشان بیش و زیانشان بیشتر است.پس اگر کسی بگوید:
که خدا چنین گفته است و در این سخن خود،بر خدا دروغ بسته باشد،یا ادعای پیامبری کند،یا مدعی شود که میتواند راه و روشی ارائه دهد و افکاری بیاورد که همانند روش و افکار پیامبران باشد،در این این صورت مرتکب نوع دوم ظلم شده جزای چنین کسی عذابی است خوار کننده به هنگامی که ملائکه خشم خدا با عنف و خشونت تمام بر او نازل میشوند تا جانش را بستانند،بدان گرفتار میشود.
زیرا چنین کسی بر خدا دروغ بسته و با خدای تعالی کوس برابری زده است.
ستمگر به قدرت بدنی یا مادی یا اجتماعی خود پشتگرم است،ولی هنگامی که ملائکه جان او بستانند،این قدرت از میان میرود و گویی دود میشود.
بدن قوتش را از دست میدهد،اموال و مستقلات نصیب وارثان میشود و از مردمی که میپندارد طرفدار او هستند نشانی نمیبیند و اما آن افکار باطلی که برساخته است چون سراب روی در زوال مینهند.
/3
[93]
به هنگام بررسی جرایم اگر مثلا یک دزد باشد کیفرش مشخص است و محدود ولی اگر گروهی در غارت و سرقت اموال مردم همدست شوند کیفرشان شدیدتر است زیرا وجودشان خطرناکتر بوده است.از این دزدیها خطرناکتر دزدیهایی است که در زیر پوشش عقیدتی صورت میگیرد،مثل سرقت فئودالها و توانگران رفاه طلب دارایی محرومین را یا سرقت طاغوتان امپریالیست هست و نیست ملل مستضعف را.رنجها و محرومیتهایی که بشر در طول تاریخ تحمل کرده است از سوی این گروه بوده است.
اینان اولا به برساختن افکاری باطل میپردازند تا آنها را به استثمار مردم یاری دهد و تحت لوای این افکار تا آخرین پشیز دسترنجشان را غارت میکنند و تا آخرین قطره خونشان را میمکند.
بعضی از اینان برای این که به اعمال خود مشروعیت دهند این گونه افکار و عقاید فاسد را به خدا نسبت میدهند و برای نشر این اکاذیب و افترائات بعضی از روحانی نمایان را به خدمت میگیرند.
از اینان خطرناکتر آنهایی هستند که ادعای نبوت هم میکنند و چنان مینمایند که بر آنان وحی نازل میشود و مشتی خرافات و حرفهای گمراه کنندۀ خود را همسان و همبر کلام الهی میشمارند.
آری،این فریق از هر ستمکاری ستمکارترند.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً
کیست ستمکارتر از آن کس که به خدا دروغ بست.» این حکم شامل همۀ کسانی میشود که به دروغ میگویند که حقیقت را شناختهاند.هر چند مستقیما سخن خود را به خدا نسبت ندهد ولی مجرد همین ادعا عمل او را مرتبط به خدا قلمداد میکند.
/3
أَوْ قٰالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَ مَنْ قٰالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ
یا گفت که به من وحی شده و حال آنکه به او هیچ وحی نشده بود و آن کس که گفت:من نیز همانند آیاتی که خدا نازل کرده است نازل خواهم کرد.»
جزای اینان را در لحظۀ مفارقت از دنیا،دنیایی که برای نعمت ناپایدارش این گروه از مجرمان هزاران انسان را از حقوقشان محروم کردهاند یا ایشان را به هلاکت رساندهاند قرآن حکمت آموز چنین تصویر کرده که:چون ملائکۀ عذاب بر آنان فرود آیند در حالی که آنان در سختترین حالات فزع و احتضارند،آن گاه امواج وحشتناک مرگ یکی پس از دیگری بر آنان میتازند،ملائکۀ عذاب بالای سرشان ایستادهاند و دست به شکنجه گشوده و با خشم و خروش میگویند:جان به جان آفرین تسلیم کنید و منتظر عذاب خدا باشید.
وَ لَوْ تَریٰ إِذِ الظّٰالِمُونَ فِی غَمَرٰاتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ بٰاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ
اگر ببینی آن گاه که این ستمکاران در سکرات مرگ گرفتارند و ملائکه بر آنها دست گشودهاند که جان خویش بیرون کنید.» تصور این لحظات وحشت انگیز کافی است که ما را از خواب غفلت بیدار کند تا در همه عمر به کس ستم نکنیم.
اَلْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ الْهُونِ
امروز شما را به عذابی خوار کننده عذاب میکنند.» سبب این عذاب چیست؟ بِمٰا کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ غَیْرَ الْحَقِّ و این به کیفر آن است که دربارۀ خدا به ناحق سخن میگفتید.» اما خواری و سرافکندگی و عار جزای مستکبران است.
وَ کُنْتُمْ عَنْ آیٰاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ
و از آیات خدا سرپیچی میکردید.»
[94]
چرا انسان از حق سرمیپیچد و افکار باطل درهم میبافد و در میان مردم پراکنده میسازد /3 و مردم را از نعمت خدا محروم میسازد؟آیا خواستار جاه و مال و قدرت است؟پس هنگامی که ملائکۀ مرگ میآیند تا جانش بستانند همۀ اینها به کجا میگریزند چرا یکی از آنها به شفاعتش اقدام نمیکند؟ وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادیٰ کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ هر آینه تنها تنها، آن سان که در آغاز شما را بیافریدیم نزد ما آمدهاید.» شما موجودات ناتوانی هستید،زیرا آفرینش نخستین شما مبتنی بر ضعف و تنهایی بود اگر نیرو و دارو دستهای یافتهاید این نعمتی است که خدا به شما ارزانی داشته،ولی نه چنان است که ملک شما شده باشد.خداوند،روزی چند در این نعمت به روی برگشاده است و هر گاه که ارادهاش تعلق گیرد آن را وا میستاند.
وَ تَرَکْتُمْ مٰا خَوَّلْنٰاکُمْ وَرٰاءَ ظُهُورِکُمْ
در حالی که هر چه ارزانیتان داشته بودیم پشت سر نهادهاید.» اما جامعۀ فاسدی که به آن متکی شده بودید و این افکار به اتکاء آنان بر میساختید و رواج میدادید و آن طبقه مرفه مفسده جو چون سرمایه داران بزرگ و مأموران و کارگزاران فاسد امنیتی اکنون روی از شما نهفتهاند،به راستی اکنون آنها کجایند؟ وَ مٰا نَریٰ مَعَکُمْ شُفَعٰاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکٰاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ و هیچ یک از شفیعانتان را که میپنداشتید با شما شریکاند همراهتان نمیبینم،از هم بریده شدهاید.» یعنی آن رابطهای که میان شما بود و مایه قدرتتان بود،اکنون گسسته است.آن افکار و عقایدی که شما را به هم پیوند میداد چون طبقۀ حاکمه یا گروه فرهیختگان و یا برگزیدگان فرهنگی و این گونه خرافات که شما برای استثمار مردم اختراع کرده بودید،اکنون متلاشی شده و در زمین فرو خفته است.
وَ ضَلَّ عَنْکُمْ مٰا کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ
و پندار خود را گم گشته یافتهاید.» این پندار عقاید شرک آمیز و باطل شما بود.
/3
إِنَّ اَللّٰهَ فٰالِقُ اَلْحَبِّ وَ اَلنَّویٰ یُخْرِجُ اَلْحَیَّ مِنَ اَلْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ اَلْمَیِّتِ مِنَ اَلْحَیِّ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ (95) فٰالِقُ اَلْإِصْبٰاحِ وَ جَعَلَ اَللَّیْلَ سَکَناً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ حُسْبٰاناً ذٰلِکَ تَقْدِیرُ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ (96) وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلنُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِی ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (97) وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ (98) وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ نَبٰاتَ کُلِّ شَیْءٍ فَأَخْرَجْنٰا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاکِباً وَ مِنَ اَلنَّخْلِ مِنْ طَلْعِهٰا قِنْوٰانٌ دٰانِیَةٌ وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ اَلزَّیْتُونَ وَ اَلرُّمّٰانَ مُشْتَبِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ اُنْظُرُوا إِلیٰ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکُمْ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (99)
98[فمستقرّ]
:جایگاهی در رحمهای مادران.
[و مستودع]
:در پشت مردان.
/3
چگونه شیطان برای ما راه ضلالت و افتراء و انحراف را در مقابل راه یکتاپرستی میگشاید و حال آن که خدای یکتا همان کسی است که دانه و هسته را آفریده و مردگان را زندگی میبخشد و زندگان را میمیراند و چرا صبحگاهی از دل تاریکی میافزود و شب را جایگاه امن و آسایش موجودات زنده قرار میدهد و روز را برای کار و فعالیت ایشان.این شب و روز طبق نظام دقیقی است که او مقرر داشته و تحت فرمان و منیت او در حرکتند.
هر یک از ستارگان را مداری است و حرکتی معین بر اساس حکمت بالغۀ او، که جز اهل علم و معرفت به کشف این حقایق نایل نمیآیند ولی با این همه راز و حکمت آن نمیدانند و میپرسند اگر میتوانیم در تاریکی شب به راهنمایی ستارگان راه خود بیابیم و به مقصد رسیم.چگونه است که آیات درخشان او ما را به وجود خدا راه نمینمایند؟ اگر بشر به پیدایش و زایش خود نظر کند که چگونه خدا همه افراد بشر را از یک تن واحد به وجود آورده و از آنان برخی به زندگی خود ادامه دهند و برخی میمیرند،و چرا آن میمیرد و این زندگی میکند،در مییابد که ما وراء مرگ و زندگی چیزی است که /3 بر حکمت بالغۀ پروردگار ما و قدرت او دلالت میکند.
خدای تعالی باران فرستاد و به برکت آن انواع مختلف نباتات پدید آورد،از صحراهای علف پوش تا نخلستانها و تاکستانها و زیتون زارها و باغهای انار،برخی همانند هم و برخی مختلف.انسان هم چنان چشم به راه رسیدن میوههاست و چون
آن زمان برسد شادمان میشود و به قدرت خداوندی اعتراف میکند.بشر به سبب فطرت سالم خود-فطرتی که ضد ایمان به خدا نیست-از دیدن این حقایق به پروردگار کریم خود راه مییابد.
لازم به تذکر است که در قرآن حکمت آموز آیات،چند گونه بیان شدهاند.
بعضی برای همه مردم جهان است و بعضی برای علما و بعضی برای مؤمنان.
و این دلالت بر آن دارد که باید مراحل کمال به تدریج پیموده شود.پس ضروری است که در آغاز گرفتار تکذیب آیات خدا و گمراهیها نبوده باشیم و دلها از عقدهها و عقاید باطله پاکیزه باشد،آن گاه علم حاصل کنیم و در علم تعمق کنیم تا ژرفای آن غور کنیم و این مرحلۀ فهم کامل است بالآخره به زندگی نظری بسیط و ساده داشته باشیم،نظری سرچشمه برگرفته از فطرت پاکیزه تا به مشیت خداوندی در شمار مؤمنان درآییم.
این درس دربردارندۀ سلسلهای از دروس با واسطۀ ایمانی است،در حالی که درسهای گذشته زمینهساز همین بحث بودهاند.
[95]
در معنی«فالق الحب»گفتهاند که«فلق»شکافته شدن شیء است تا یک چیز نهانی از آن آشکار شود،و دانه،مواد زنده در آن نهاده شده ولی این مواد پنهان میمانند تا دانه شکافته شود و این مواد آشکار گردند.ولی این حالت نیازمند کسی است که آن را سامان دهد و طبق یک نظام صحیح به متانت و آرامی دانه را بشکافد و تولد گیاه در سلامت و صحت انجام پذیرد.آری آن سامان دهنده و آن مدبر خدای تعالی است.
/3
إِنَّ اللّٰهَ فٰالِقُ الْحَبِّ وَ النَّویٰ
خداست که دانه و هسته را میشکافد.» این سخن بر طریقۀ آفرینش دلالت دارد یعنی نمو مواد زنده به سبب شکاف خوردن غلاف که آن مواد در درون آن جای گرفته است.ما زندگی را
مینگریم و زندگی پیش از این موجود بوده،نه معدوم ولی بروز آن چنین زمانی را ایجاب میکرده است.
این نمو با افزوده شدن مواد مرده بر مواد زنده کمال مییابد.پس آن مواد مرده با همساز شدن با مواد زنده شکل میگیرند.در دانه،مادّۀ زندهای است که از املاح مرده غذا میگیرد و از نور که خود مرده است و از آب.پس دانه رشد میکند چون زمانش فرا رسد آن مواد مرده از آن مواد زنده زایل میشوند و شاید معنی کلام باری تعالی که میگوید:
یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ذٰلِکُمُ اللّٰهُ
زنده را از مرده بیرون میآورد و مرده را از زنده بیرون میآورد این است خدای یکتا.» این باشد یا شاید معنای آن چنین باشد.که خداوند از درون اشیاء مرده چیزی زنده بیرون میآورد و از رحم اشیاء زنده چیزی مرده.به تعبیر دیگر زنده به مرده تحول مییابد و مرده به زنده.منزه است خدا.
فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ
پس چگونه منحرفتان میکنند.» سرگشتۀ کدام ضلالت هستید؟و چه دروغهایی را بر شما تحمیل میکنند.
رهایی از این ورطهها،ورطههایی که انسان را هوای نفس و افکار پلید اجتماعش و شیطان رجیم به سوی آنها میرانند،شرط اولیه فهم حقایق است البته به یاری فطرت پاک او.
[96]
خدای سبحان است که نور را آفرید و پراکنده ساخت و تحت نظامی پرتوهایش را به همه جا رسانید.هم چنان که تاریکی را برای هدفی معین خلق کرد و آن هدف سکون و آرامش موجودات است.
فٰالِقُ الْإِصْبٰاحِ وَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبٰاناً
شکوفاننده صبحگاهان است و شب را برای آرامش قرار داد و خورشید و ماه را برای حساب کردن اوقات.» /3 این دو بر وفق نظامی ثابت و حساب شده در مسیراند و به قدر سر سوزنی از
مسیر خود منحرف نمیشوند.
ذٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ
این است تقدیر خدای پیروزمند دانا.» خداوند،نقشه را به علم خود کشیده و به قدرت و توانایی خویش اجرا کرده است.
[97]
مدار ستارگان،و مجموعه ثوابت و سیّاراتی که در آسماناند و سیر خورشید و ماه از نشانههای عظمت پروردگارند.ما به وسیلۀ این اجرام فلکی در تاریکیهای دریا و خشکی راه میجوییم و این امر به ما میآموزد که سنت سیر این کواکب بر پایۀ نظمی استوار است و این خود دلیل بر وجود خداوند قادر متعال است.به راستی اگر این ستارگان ما را در روی زمین بر جادۀ صواب اندازند،از تدبر در حرکت و سیر آنها نباید به آفریننده آنها راه یابیم.
وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِی ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ
اوست خدایی که ستارگان را پدید آورد تا به آنها در تاریکیهای خشکی و دریا راه خویش بیابید.آیات را برای آنان که میدانند بیان کردهایم.» زیرا بدون علم و معرفت نمیتوانیم به شناخت حقایق نایل آییم در این آیه بر نقش علم تأکید شده بویژه در شناخت آیات خداوندی.
[98]
وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ و اوست خداوندی که شما را از یک تن بیافرید.
سپس شما را قرارگاهی و ودیعت جایی است.آیات را برای آنان که میفهمند به تفصیل بیان کردهایم.»
[99]
تنوّع در حیات دلیل دیگری است بر حکمت و علم و قدرت خدا.با
وجود یک هدف کلی که مقصد و مقصود کل حیات است هر شیء هم برای خود دارای هدفی است که برای وصول به آن هدف آفریده شده است ولی همراه دیگر /3 اشیاء راه تکامل میپیماید.مثلا زمین به باران سیراب میشود.آب همان آب است و زمین همان زمین.ولی نبات در رنگ و طعم و فایده و نیز از حیث هدفی که در خلقت خود تعقیب میکند با نبات دیگر فرق میکند.هر نباتی برای هدفی معین به وجود آمده و با سایر انواع نباتات راه تکامل میپوید.
وَ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً
اوست خدایی که از آسمان باران فرستاد.» به همین نزول باران از آسمان بیندیش.سرچشمۀ آب زمین است و آن هم شور است ولی خداوند به وسیلۀ تبخیر آن را شیرین میکند و به آسمان بالا میبرد و در آنجا موادی را که برای زراعت ضروری است،از راه خوردن ابرها به یکدیگر که سبب رعد میشود.و نیز از راه امتزاج آب یا هوا،به آن میافزاید.چون آسمان میبارد،آب باران در همه اطراف زمین از دشت و کوه و شهر و صحرا تقسیم میشود تا هر قسمت از پی تحقق هدف خویش رود.
این آیه به ما میفهماند که خدای ما تواناست سپس ما را فرمان میدهد که در بارانی که از آسمان میبارد به دیدۀ عبرت بنگریم.
فَأَخْرَجْنٰا بِهِ نَبٰاتَ کُلِّ شَیْءٍ
و بدان باران هر گونه نباتی را رویانیدیم.» هر چیزی به این آب رشد و نمو میکند.از کشته و شیر و حیوانات.
فَأَخْرَجْنٰا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاکِباً
و از آن نبات ساقهای سبز و از آن دانههایی بر یکدیگر چیده.» چون گندم و جو و ذرت و امثال آن بر یکدیگر چیده شده برای فواید اجتماع.آن قدر که بشر از جمع آوری آنها عاجز میآید تا آنجا که برخی دول محصولات زاید بر مصرف را میسوزانند یا در دریا میریزند.
/3
وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِهٰا قِنْوٰانٌ دٰانِیَةٌ
و نیز از جوانههای نخل
خوشههایی سر فرو هشته.» تا تو بتوانی به آسانی از میوههای آن بچینی و از زیباییهای آن بهرهمند شوی و از دیگر فواید آنها برخوردار گردی.
وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ مُشْتَبِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ
-و نیز بستانهایی از تاکها و زیتون و انار همانند و غیر همانند.» لحظۀ تولد زندگی لحظهای خوش و پر شکوه.از این لحظه هر کس به سادگی معنی زندگی را در مییابد و بر حکمت و نظام آن آشنا میشود و هم از مطالعۀ عجایب آن به علم و قدرت خدا آگاه میشود.از این رو خداوند از ما خواسته است که این لحظه را مورد توجه و نظر قرار دهیم.
اُنْظُرُوا إِلیٰ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ
-به میوههایش آن گاه که پدید میآیند و آن گاه که میرسند بنگرید.» اما درک این حقایق و عبرت گرفتن از این اسرار و عجایب آن نیازمند به ایمان است زیرا بدون ایمان نظر بشر منحصر و محدود به عین مادیات میشود و از آنچه ورای آن است دیده فرو میبندد.
إِنَّ فِی ذٰلِکُمْ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
در آنها عبرتهاست برای آنان که ایمان میآورند.» حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام که الگوی واقعی و راستین یک انسان مؤمن است میگوید:
من به هیچ چیز نمینگرم جز آن که خدا را پیش از آن و بعد از آن و با آن میبینم.
/3
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ اَلْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَنٰاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یَصِفُونَ (100) بَدِیعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنّٰی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صٰاحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (101) ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ (102) لاٰ تُدْرِکُهُ اَلْأَبْصٰارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ اَلْأَبْصٰارَ وَ هُوَ اَللَّطِیفُ اَلْخَبِیرُ (103)
100[و خرقوا]
:حکم کردند.
101[بدیع]
:به معنای ایجاد کننده است،و تفاوت میان ابداع و اختراع آن است که ابداع،کاری است بیسابقه و اختراع،کاری است که سببی برای آن یافت نمیشود و لذا گفته شده است بدعت،چیزی است مخالف سنّت، زیرا به وجود آوردن چیزی است که قبلا سابقه نداشته است.
/3
در درس پیشین با برخی از آیات و نشانههای قدرت و علم و حکمت خدا آشنا شدیم.در این درس به بعضی از صفات الهی که سبب معرفت مؤمن به پروردگارش میشود سخن خواهد گفت.هر چه معرفت انسان به خدا بیشتر شود معرفت او به صفات و اسماء حسنای خداوندی نیز بیشتر میشود و از این راه معرفت
او به دیگر معارف توحیدیه چون عدل و نبوت و امامت و معاد افزون میگردد.
در آغاز این آیات سخن از این است که خدای تعالی جن را آفریده است.
ولی برخی از اذهان ساده پندارند که جن شریک خداست همانطور که پارهای پنداشتند که خدا صاحب پسران و دختران است.و این حکایت از عدم علم به حقیقت امر است.
خدای تعالی اشیاء را از عدم خلق کرد،خلقتی ابداعی،نه این که اشیاء از او متولد شده باشند.تا نیازمند به زوجی باشد و با هماهنگی و همکاری او تولد صورت گیرد.چنان که انسان برای آن که کودکی از او در وجود آید نیازمند به جفت شدن با انسان دیگری است.
/3 بالآخره خداست آن که همه چیز را خلق کرده و علمش بر همه چیز احاطه دارد و بر بشر است که انحصارا خدا را عبادت کند زیرا اوست خدای یکتا و اوست که بر هر چیزی قدرت و سیطره دارد.و کار مخلوق خود سامان میدهد.و آیینها و نظامات را جاری میگرداند و کارساز ماست.
[100]
قوای غیبی که بشر به گونهای به آنها آگاهی مییابد،معمولا طبیعتشان بر او مجهول است.از این رو میپندارد که آنها را در زندگیاش تأثیری است و در این عرصه تا جایی پیش میرود که آن قوا را خدایان و شریک خدای یکتا میپندارد و در علم و قدرت همتای او میدانندش.این پندارهای خرافی او را به پرستش جن و چیزهایی که با جن ارتباط دارند وا میدارد.این پیوستگان به جنها برخی مردماند چون کاهنان و خادمان معابد.
حقیقت این است که این قوای پوشیده از انظار خواه دارای عقل و اراده باشند چون جن و ملک یا فاقد عقل و اراده چون قوۀ برق و جاذبه و امثال آنها همانند دیگر موجودات مادّی مخلوقاند،ولی علم ما دربارۀ آنها محدود است.
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ
-برای خدا شریکانی از جن قرار دادند و حال آن که جن را خدا آفریده است.» خدا جن را آفریده است زیرا جن نیز چون دیگر موجودات است،محدود و جاهل و متعدد و کثیر و همه اینها صفات مخلوقند خواه آن مخلوقات آشکار باشند یا از دیدهها پنهان.
وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَنٰاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ
-و بیهیچ دانشی به دروغ دخترانی و پسرانی برای او تصور کردند.» اینان دروغی بزرگ بر خدای بستند چیزی خلاف سنت حیات، /3 بدین معنی که بعضی از این گروه خرافه پرست این شریکان خیالی را آن قدر به خدا نزدیک پنداشتند که گفتند دختران یا پسران او هستند.کسانی که چنین اعتقادی باطل دارند هرگز ندانستهاند که سخنشان تا چه پایه دروغ و خرافه است.زیرا چگونه ممکن است کسی مدعی شود که چیزی نزدیک به چیز دیگری است در حالی که هیچ دلیل و شاهدی بر مدعای خود نداشته باشد.
سپس نسبت شیء به خدای سبحان به عنوان دختر یا پسر او دلیل بر عدم شناخت آنهاست از خدا.زیرا کسی را که خدا را بشناسد میداند که او منزّه از شریک است و فراتر از آن است که متصف به صفات مخلوق شود و حال آن که این امور که به خدا نسبت میدهند همه صفات مخلوق است.
سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یَصِفُونَ
-او منزه است و فراتر از آنچه وصفش میکنند.» آری،به خدای خود صفات آفریده شدگان را میدهند.
[101]
در آیۀ پیشین این معنی روشن شد که در عالم الوهیت درجاتی نیست.به این معنی که خدایانی باشند بعضی چون پدر و بعضی چون فرزند.
همچنین این آیه وجود توالد و تناسل را نیز در آن عالم منتفی میداند.قرآن حکایت
از این دارد که پدید آمدن موجودات چنان که برخی از اهل باطل میپندارند،نه از طریق توالد و تناسل است بلکه از طریق آفرینش مستقیم است.
بَدِیعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنّٰی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صٰاحِبَةٌ
اساسا چرا ما باید به خدا معتقد باشیم؟مخلوقات خود به ناتوانایی خود و نیازمندیشان به خدا و نیازمندیشان به یکدیگر شهادت میدهند.پس باید خدا از این نقص مبرا باشد.فرض کنیم دو چیز را که برای تولید چیز سومی به هم نیازمند باشند.آیا این دو به قوانین و احکامی جهت این ازدواج محتاج نیستند،آری محتاجاند پس چه کسی این قوانین و احکام را به وجود میآورد و اجرا میکند،آیا شخص سومی نیست که برتر از آن دو است،پس او غیر از آن دو است.
وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ
-هر چیزی را او آفریده است.» هر چه هست مخلوق اوست بدون امتیازی نسبت به یکدیگر.
وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ
-و به هر چیزی داناست.» [102]
این صفات که برشمرد صفات آفریننده است،نه آفریده شدگان.
خداوند مبری است از این که پسران و دختران به او نسبت دهند.همچنین از فرزندان و همسران.و از ضعف و جهل.فطرتهای ما نیز به وجود چنین خدایی گواهی میدهد بیآن که او را دیده باشیم.
ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ
-این است خدای یکتا که پروردگار شماست.خدایی جز او نیست.آفرینندۀ هر چیزی است.پس او را بپرستید که نگهبان هر چیزی است.» خدایان دیگر را شایستگی پرستش نیست.اوست آفرینندۀ اشیاء و همۀ
کارها به دست اوست.واضع و مجری هر قانون و نظامی است و بر کارهای روزانه ما نیز او سیطره و غلبه دارد.
/3
[103]
از صفات حسنای خدا یکی آن است که او نزدیک و متعالی است،و به علت همین تعالی از حدود و ابعاد است که دیدگان را یارای درک او نیست.هم چنان که عقول هم به کنه ذات او نتوانند رسید.با این همه به چیزها نزدیک است و بینندگان را میبیند و علم او بر همه عقول و افکار احاطه دارد.
لاٰ تُدْرِکُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصٰارَ
-چشمها او را نمیبینند و او بینندگان را میبیند.» و این صفت دال بر منتهای لطف اوست که او هر چیز را درک میکند و بر هر چیزی احاطه دارد.
وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ
-دقیق و آگاه است.» /3
قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهٰا وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ (104) وَ کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ اَلْآیٰاتِ وَ لِیَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَیِّنَهُ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (105) اِتَّبِعْ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ (106) وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا أَشْرَکُوا وَ مٰا جَعَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ (107) وَ لاٰ تَسُبُّوا اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَیَسُبُّوا اَللّٰهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ کَذٰلِکَ زَیَّنّٰا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (108)
105[درست]
:اصل درس،ادامۀ خواندن است و«درس الاثر»یعنی آن نشان با گذشت زمان از بین رفت.
108[عدوا]
:از روی ظلم و ستم.
/3
در آیات پیشین سخن از خدای سبحان بود و این آیات تأکید است بر آنچه پیش از این گفته شد.از این قرار که وجود آیات و نشانهها برای هدایت بشر کفایت نمیکند،بلکه اگر انسان خود برای خود خواستار هدایت نباشد،هدایت نخواهد یافت.آری،انسان در این امر مسئول است.
«تصریف آیات»یعنی ذکر پی در پی آنها،زیرا هدف توضیح حقایق است، برای کسانی که میدانند باید از حقایق پیروی کنند و از کسانی که علم مخالفت علیه او برمیدارند باک نداشته باشد.زیرا مشرکان خدا را ناتوان نتوانند کرد و از او نتوانند گریخت،زیرا اگر خدا بخواهد مشرک نمیشوند،پس شرک آنها به اذن خداست(نه به رضایت او سبحانه و تعالی)پیامبر مسئول شرک آنها نیست و نه وکیل آنها.بر عهدۀ رسول است که رسالت خویش به آنها برساند و اگر نپذیرفتند، روی بر تابد و برای تبلیغ رسالت به دیگران پردازد.
شرک گمراه کنندۀ اهل شرک است تا آنجا که بتان خویش را مقدس
میشمارند.و جایز نیست بتان را دشنام دادن زیرا آن بتپرستان هم از روی ستم و دشمنی و تجاوز به خدا دشنام خواهند داد.خدای تعالی است که به نزد او باز خواهند گشت و اوست که کیفرشان خواهد داد در مقابل اعمالی که مرتکب شدهاند.پس چگونه با خدای بزرگ دم مخالفت میزنند.
/3 به نظر میرسد شناخت پیوند معقول و مناسب میان آن که ایمان میآورد و آن که شرک میورزد در درک کامل حقایق از سوی مؤمنان از امری ایجابی برخوردار است،چرا که بدون آن ذهن مؤمنان به عملکرد مشرکان مشغول میشود.
[104]
بصیرت وسیلهای است که ما را به دیدن یاری میدهد.قرآن روشنگر راههاست زیرا محتوی روشهای درست و حقیقی اندیشیدن است.قرآن روح را تزکیه میکند و حجاب کبر و غرور را به یک سو میزند تا چهرۀ حقیقت آشکار شود.
قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ
-از سوی پروردگارتان برای شما نشانههای روشن آمد.» در ادب امروز عربی متداول شده که به جای«بصیرت»«رؤیت»بیاورند.
و حال آن که بصیرت که جمعش بصائر است به معنی مطلوب نزدیکتر است.زیرا اگرچه رؤیت گاهی هم به معنی رأی و نظر آمده است ولی بصیرت همان چیزی است که ما را به نیکو نگریستن و مشاهدۀ حقایق بدون احتمال خطا یاری میرساند.
قرآن،رای و اندیشهای را بر تو تحمیل نمیکند،بلکه تو را وامیدارد تا مستقیما حقیقت بدون واسطه را لمس کنی،ولی ارادۀ تو در این کار نقشی دارد.
باید که بصیرت را به خدمت درآوری و گرنه همانند کسی هستی که چشم خود به کار نمیبرد و همانند نابینایی است که توان دیدنش نیست.
فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهٰا
-پس هر که از روی بصیرت مینگرد به سود اوست و هر که چشم بصیرت بر هم نهد به زیان اوست.» رسول نیز هدفش آن نیست که نظری را بر تو تحمیل کند زیرا او حفیظ یا نگهدارندۀ تو نیست.یعنی خداوند او را به حفظ و نگهداری و هدایت تو مکلف نکرده است و تو خود مسئول خود هستی.
/3
وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ
-و من نگهدارندۀ شما نیستم.» [105]
خداوند آیات خود را بسی واضح و آشکار بیان میکند.
وَ کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ وَ لِیَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَیِّنَهُ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ
کفار از روش منظم نزول قرآن وسیلهای برای کفر خود حاصل کرده بودند.
از این رو میگفتند پیامبر از علما تعلیم میگیرد و در نزد آنان درس میخواند،سپس آموختههای خود را به صورت آیات بیان میکند اگر چنین نیست از چه روی چون موسی که همۀ کتاب او یکباره بر او نازل شد قرآن به تدریج بر محمد نازل میشود؟ [106]
بر هر انسانی واجب است که از وحی متابعت کند بدون توجه به عقاید کسانی که ایمان نمیآورند،زیرا ایشان مسئول خود هستند.من به نوبۀ خود مسئول خود هستم پس پرداختن و مشغول شدن من به آنها اندکی سبب انحراف من میشود،یا سبب میشود که پارهای از وحی را به یک سو فکنم.مقیاس اول و آخر همان حق است و بر بشر لازم است در مسیر خود فقط به آن نظر داشته باشد.
اِتَّبِعْ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ
[107]
تفکر دربارۀ مشرکین و سرنوشت ایشان خود مسئلهای است که چرا ایشان به جهنم میروند با آن که چون ما انسانند؟این اندیشه باعث میشود که برخی از حقایق در ذهن ما مشتبه شوند.یا چرا راه را تا پایان با ما نمیپیمایند.از این رو است که قرآن میگوید که شرک مشرکان،خدا را عاجز نمیسازد.بلکه آن هم در چارچوب اذن خدا و سیطرۀ او بر عالم وجود،قرار دارد.زمانی که بر عهدۀ بشر امری باشد بیشتر از مجرد دعوت ایشان به ایمان،خدای تعالی خود آن را برای ایشان انجام خواهد داد.
وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَکُوا وَ مٰا جَعَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ
-اگر خدا میخواست آنان شرک نمیآورند و ما تو را نگهبان ایشان نساختهایم و تو کارسازشان نیستی.» /3 پس انتظارشان خطاست زیرا ما مکلف بحفظ ایشان نیستیم و مقرر نیست که کارسازشان باشیم.
[108]
مشرکان را در گمراهیشان واگذار.اینان چون اراده شرک ورزی کردند و آن را به جای یکتا پرستی برگزیدند،خدا افسارشان را به دست خودشان سپرد.و اعمالشان را در نظرشان بیاراست.از این رو آنان راه و روش خویش تقدیس میکنند.بنا بر این خطاست که مؤمنان به مقدسات مشرکان دشنام دهند زیرا ممکن است به ناگاه عکس العمل نشان دهند و از روی ظلم و تجاوز خدا را دشنام دهند زیرا اعمال اینان در چشمشان آراسته شده پس چرا خود را مکلف سازیم.در حالی که میدانیم اینان خود به آستان خدا خواهند رفت و خدا خود،ایشان را محاسبه و مجازات خواهد نمود.
وَ لاٰ تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَیَسُبُّوا اللّٰهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ کَذٰلِکَ زَیَّنّٰا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-چیزهایی را که آنان به جای اللّٰه میخوانند دشنام مدهید که آنان نیز بی
هیچ دانشی از روی کینه توزی به اللّٰه دشنام دهند.این چنین عمل هر قومی را در چشمشان آراستهایم.پس بازگشت همگان به پروردگارشان است و او همه را از کارهایی که کردهاند آگاه میسازد.» پس اعراض از مشرکان و استمرار در بنای کیان اسلامی،دور از ایشان واجب است.زیرا امیدی به آنها نیست و فردا حسابشان با پروردگار ایشان است.
/3
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَتْهُمْ آیَةٌ لَیُؤْمِنُنَّ بِهٰا قُلْ إِنَّمَا اَلْآیٰاتُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ مٰا یُشْعِرُکُمْ أَنَّهٰا إِذٰا جٰاءَتْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (109) وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ کَمٰا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (110) وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَیْهِمُ اَلْمَلاٰئِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ اَلْمَوْتیٰ وَ حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ (111)
111[قبلا]
:آشکارا.
/3
در باب ضرورت اعراض از مشرکان به اعتبار این که معاندان هستند سخن گفته شد.قرآن سخن از مشرکان را ادامه میدهد و میگوید که آنان سوگندهای بزرگ به نام اللّٰه میخورند که اگر فلان معجزه در فلان صورت بر آنها آشکار شود یا دلیل قویتری پیدا کنند ایمان خواهند آورد.و حال آن که دروغ میگویند.و خدا میتواند همان چیزهایی را که آنان میطلبند برایشان نازل کند ولی چه کسی ضمانت میکند که آن را قبول کنند،در صورتی که آیات واضحه را رد میکنند.در آیۀ بعد سخن از این است که کافر شدن به آیات سبب تبدیل ارزشها و معیارها و عدم قدرت بر تمییز آنها میشود.زیرا کافران سرکشاناند و سرکشی حجاب عقل است و قلب را در تیرگی رها میکند.
در آیۀ سوم سخن از این است که خدا آیات واضحۀ بیشتری بیاورد چون نزول ملائکه و سخن گفتن مردگان و گرد آمدن هر چیز در مقابل ایشان.باز هم ایمان نمیآورند زیرا جهل بر اکثرشان احاطه دارد.
/3
[109]
با آشنایی به طبیعت مشرکان میتوانیم به انگیزههای اعتقادی ایشان پی ببریم.اینان گاه سبب کافر شدنشان پیروی از شهوات است و گاه فشار جامعهای که در آن زندگی میکنند یا وحشت از طاغوتی که بر آنها حکومت میکند
و امثال آن.ولی خود علت کفرشان را عدم قانع شدنشان به حق قلمداد میکنند یا میگویند که آیات و معجزاتی که بر پیامبران نازل شده اثبات پیامبری ایشان را کافی نیست و برای آن که بر دروغ و نفاق خویش پردهای برکشند سوگندها میخورند که در آنچه ادعا میکنند صادق هستند در حالی که سوگندشان دروغ است.
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَتْهُمْ آیَةٌ لَیُؤْمِنُنَّ بِهٰا
-تا آنجا که توانستند به سختترین قسمها،به خدا سوگند یاد کردند که اگر معجزهای برایشان نازل شود بدان ایمان آورند.» این معجزه ممکن است یک معجزۀ مشخص باشد که پیشنهاد میکنند،چون زنده کردن مردگان.
قُلْ إِنَّمَا الْآیٰاتُ عِنْدَ اللّٰهِ
-بگو همۀ معجزهها نزد خداست.» و خدا قادر است که هر معجزهای که طلب میکنند بیاورد ولی این کار در زمانی صورت میگیرد که حکمتش اقتضا کند نه هر وقت که کفار بخواهند یا حتی رسول به سبب علاقۀ فراوانی که به هدایت مردم دارد،اراده نماید.
وَ مٰا یُشْعِرُکُمْ أَنَّهٰا إِذٰا جٰاءَتْ لاٰ یُؤْمِنُونَ
-و شما از کجا میدانید که اگر معجزهای نازل شود ایمان نمیآورند.
یعنی چه کسی ضمانت میکند که اگر چنین معجزهای که میطلبند آشکار گردد از کفر به ایمان میگرایند،زیرا به تجربه ثابت شده /3 که معجزات نتوانسته دلهایشان را نرم سازد.
[110]
انسان را فطرتی است نخستین که نعمتی است ارزانی شده از سوی خداوند.به نیروی این فطرت بشر خیر و شر را از یکدیگر باز میشناسد و هدایت را از ضلالت تمیز میدهد.چون مردم روی زمین منازعه کنند به نیروی این فطرت داوری کنند پس فداکاری،احسان،شجاعت،سخاوت و قهرمانی،صفات نیکو و عکس آنها صفات رذیله را هم در نزد مسلمان خواهی یافت و هم کافر،هم شهرنشین و هم
بدوی حتی انسانهای اولیۀ شبه وحشی.این فطرت مقیاسهایی است کلی که خداوند آن را نصیب بشر کرده تا بدان راه خود بیابد.
به وسیلۀ این فطرت اولیه است که بشر پروردگارش را میشناسد و به او ایمان میآورد امّا بعد از آن که در برابر فشار شهوات و امیال نفسانی و طاغوتها و خرافات پایداری ورزد.گاه نیز تسلیم آنها میشود و به خدا کافر میگردد و چون به خدا کافر شد رسولانی را نیز که خدا فرستاده انکار خواهد کرد.
وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ
-و این بار نیز در دلها و دیدگانشان تصرف میکنیم.» دلها سابق جایگاه فطرت پاک و مقیاسهای سالم بوده.اما حواس تابع دلهاست.چون معیارهای بشر دگرگون گردد حواس او نیز دگرگون میشود بدون آن که از آنها به طور صحیح استفاده گردد.
کَمٰا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ
-هم چنان که در آغاز به آن ایمان نیاوردند.» سبب این است که اینان طغیان میکنند و طغیان سبب دگرگون شدن دلها و معیارها میشود.
بشری که تابع عقل خود است و از حق پیروی میکند و هدف او حق است دارای معیارهایی است که به وسیله آنها حق را میشناسد. /3 ولی هنگامی که تابع شهوت خویش است و پیرو نفس خود و در پی امیال طغیانگر خود،همۀ هدف او معیارهای او در حسن و قبح و خیر و شر و فضیلت و رذیلت،چیزهایی است که بیشتر به منافع شخصی او نزدیک است.دنباله رو شهوات خویشتن است اصول دینش سه چیز خواهد بود:خوردن و آشامیدن و مباشرتهای جنسی و احکام دینش نیز از این قبیل است.حلال چیزی است که بدان دست مییابد و حرام چیزی است که از دست یافتن به آن محروم است.سرنوشت چنین انسانی سرنوشت دولتهای طاغوتی است در جهانی،که برای خود معیارهایی خاص خود وضع میکند از قبیل قوانین بین المللی و محاکم و مجالس امنیت...الخ.همۀ اینها برای استحکام سلطه طاغوتی است بر دوش تودههای محروم.از این روست که قرآن کریم ما را از
چنین سرنوشتی بر حذر میدارد.
وَ نَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ
-و آنان را سرگردان در طغیانشان رها میسازیم.» کس پیرو روش آنها نیست،زیرا اینان سر به طغیان برداشتهاند.بلکه اندک اندک معیارهای منافع خود را از دست میدهند و خانههای خود به دست خود و به دست مؤمنان ویران میکنند.
[111]
دلیل دروغگویی و نفاقشان این است که اگر معجزات و آیات بسیاری هم برایشان نازل شود باز هم ایمان نخواهند آورد.
وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوْتیٰ
-و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل کرده بودیم و مردگان با ایشان سخن میگفتند.» حتی بیشتر از اینها،اگر به اذن خدا مردگان به نزدشان آیند تا به صراحت حقایق را پیش چشمانشان بدارند باز هم ایمان نخواهند آورد.
وَ حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ
-و هر چیز را دسته دسته نزد آنان گرد میآوردیم باز هم ایمان نمیآورند.مگر این که خدا بخواهد و لیکن بیشترشان جاهلند.» /3
وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ اَلْإِنْسِ وَ اَلْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ اَلْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ مٰا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مٰا یَفْتَرُونَ (112) وَ لِتَصْغیٰ إِلَیْهِ أَفْئِدَةُ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ لِیَرْضَوْهُ وَ لِیَقْتَرِفُوا مٰا هُمْ مُقْتَرِفُونَ (113)
/3
دنیا سرای دردها و رنجهاست و هدف از کشاکشهایی که در میان مردم درمیگیرد،آشکار شدن جوهر و ذات هر فردی است،تا ثواب و عقاب تنها بر حسب علم باری تعالی نباشد،بلکه بر وفق عمل مردم هم باشد.خداوند برای هر پیامبری دشمنی مقرر داشته تا کسانی را که به آخرت ایمان نمیآورند رهبر و رهنما باشند زیرا که رسول رهبر و رهنمای مردم است.دشمنان رسالت به یاران و همفکران خود سخنانی به ظاهر آراسته ولی بیهوده میآموزند همانطور که وحی الهی در نزد مؤمنان مقدس است این سخنان هم در نزد کسانی که به آخرت ایمان ندارند جنبۀ تقدّس دارد.
قرآن،خط فاصل میان مؤمن و کافر را ایمان به آخرت قرار داد و این بدان معنی است که کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند،نمیتوانند به حقیقت دیگری ایمان آورند.
در این درس بعد دیگری از فلسفۀ شرک را از زبان کسانی که ایمان به خدا و پیامبری را رد میکنند بیان میداریم،کسانی که حتی اگر تمام نشانههایی که در آیات پیشین آمده بود برایشان آشکار گردد باز هم طریق خلاف میسپرند و به راه انکار میروند.
/3
[112]
باید دانست معاندانی هستند که مجادله با آنان سود ندهد.
حرفهایشان به دلیلی استوار نیست و از این رو نمیتوانند در دلهای ما شک و تردید برانگیزند و در ایمان ما سستی پدید آورند.
گاه میگوییم که-خدای ناخواسته-شاید برخی از حرفهایشان درست باشد و همین پندار در ایمان ما تزلزل ایجاد کند.آنچه در این درس آمده است تأکید این است که خداوند این گروه را از هدایت محروم داشته و فطرت پاک را از ایشان برگرفته است.در عوض به این فکر افتادهاند که با برساختن جملاتی به ظاهر آراسته با رسول معارضه کنند.حتی برای جعل چنان گفتارهایی به یکدیگر القاء کلام میکنند.
وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ
-و همچنین برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم.» سؤال این است که خدای تعالی چرا و چگونه چنین میکند آیا برای معارضه با نبوت پیامبری که مبعوث داشته خود معاندانی را خلق میکند؟ بسا ممکن است که جواب درست این باشد که این یکی از سنتهای خداست در زندگی که قرآن از آن یاد میکند تا چشمها و گوشهایمان باز باشد و به ناگهان در دام آنان گرفتار نیاییم.و از آنجا که همه سنتها و قوانینی که در این عالم،وجود دارد آفریدۀ خداست در قرآن از این گونه تعبیرات فراوان آمده است.
رسالتی که منتشر شود و هیچ خصمی در برابر آن نایستد بسا ممکن است صاحبان رسالت را دربارۀ خود به شک اندازد که چرا این قاعدۀ کلی در باب دیگر رسالتها اعمال شده در رسالت او اعمال نشده است.مدّعیان رسالت اگر پندارند که کارشان سهل و ساده است در اشتباهاند،زیرا شیاطین انسی در جوامع طاغوتی متمثل است و شیاطین جنی،همچنین اعتقادات و اهواء کافران و منافقان و امثال ایشان.
یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً
-و برای فریب یکدیگر سخنان آراسته القاء میکنند.» /3 وحی رسالت بشر را یاری میدهد تا حقایق زندگی را بهتر ببینند در حالی
که القائات دشمنان رسالت و فرهنگ اسطورهای آنها که در نزدشان مقدس است در یک سلسله عبادات تو خالی ولی ادیبانه و پر از کلمات عالی و فخیم شکل میگیرد.
روح این عبادات چیزی جز فریب نیست و تنها خیک خودخواهی و خودپرستی آدمی را باد میکند.این یکی از معیارهایی است که میتوان به واسطۀ آن فرهنگ رسالت را از فرهنگ جهالت تمییز داد.
فرهنگ رسالت به تقدیس حق دعوت میکند و به تواضع در برابر حق فرا میخواند و خودپرستیها را و تعینات ارضی و خونی و زبانی و مالی را به یک سو میافکند،در حالی که فرهنگ جهالت ما را به تقدیس هر چیز مادی و دروغ و ناحق و زشت و امثال آن فرا میخواند.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ مٰا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مٰا یَفْتَرُونَ
-اگر پروردگارت میخواست چنین نمیکردند پس با افترایی که میزنند رهایشان ساز.» نباید تصور کنیم که ساکت گردانیدن اینان و تصفیه یا هدایتشان ضرورت دارد،زیرا خدا اگر بخواهد میتواند خود به حکمت بالغهاش چنین کند.
[113]
یکی از سنتها و قوانین در زندگی این است که پیشوایان ضلالت بانگ برآورند و خود را پیشوای قومی بیسر و پا،که از ایمان به آخرت محروماند قرار دهند و این خود امتحان دیگری است برای آنها.
وَ لِتَصْغیٰ إِلَیْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ
-تا آنان که به قیامت ایمان ندارند،گوش دل بدان سپارند.» قرآن،ایمان به آخرت را مرکز تمام فعالیتها و اعمال قرار داده زیرا سبب عدم ایمان به خدا که مصدر هر معرفتی و ایمانی است عدم وضوح شواهد نیست زیرا خدا بزرگتر از شهادت هر چیزی است،بلکه سبب عدم ایمان به خدا،عدم خوف از عاقبت است و اساسا کوتاه نظری و محدودیت دید در این جهان گذرنده یا حتّی در همین لحظاتی که انسان در این دنیای زودگذر سپری میسازد.
/3
وَ لِیَرْضَوْهُ وَ لِیَقْتَرِفُوا مٰا هُمْ مُقْتَرِفُونَ
-و پسندشان افتد و هر چه در خورشان هست انجام دهند.» از جرایم و گناهان.تا جزای خود را به طور عادلانه،بعد از عمل و علم به آن ببینند.
خدای تعالی در این آیه سخن از«گوش دل»گفت نه«گوش سر»زیرا آن سخنان به ظاهر آراسته با اهواء و عقایدشان مرتبط است پس باید پذیرای آن دل باشد نه گوش.
/3
أَ فَغَیْرَ اَللّٰهِ أَبْتَغِی حَکَماً وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ إِلَیْکُمُ اَلْکِتٰابَ مُفَصَّلاً وَ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلْمُمْتَرِینَ (114) وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (115) وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ (116) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ یَضِلُّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (117)
116[یخرصون]
:دروغ میگویند.
/3
در دروس پیشین سخن قرآن حکیم از القائات شیطانی بود در این آیات از وحی الهی صحبت میشود که اتخاذ جز آن جایز نیست،زیرا در کتاب خدا به طور تفصیل و وضوح از هر مقوله سخن رفته و ما را به کتابی جز آن نیاز نیست،و مؤمنان در آن تردید روا نمیدارند و جزء جزء آن ثقه و اعتماد و اطمینان است.قرآن بیانگر حق و عدالت است و افزون بر آن کتابی است دایم و جاوید و با تطورات زمان و مکان در آن تغییر و تبدیل پدید نمیآید.زیرا کسی که این کتاب را وضع کرده همان کسی است که سنن حیات را هم وضع کرده.اوست خداوندی شنوا و دانا و علم او تازه و هم قدیم است.
در مقابل دین حق چیزی جز گفتهها و نوشتههایی سراسر گمان و خیال، پوچ و بیمعنی نمییابیم که حتی گویندگان آنان خود نیز نمیتوانند به آنها یقین کنند و به صحت آنها ایمان بیاورند.
خدای سبحان راه و روش گمراهان را میشناسد و راه و روش هدایت شدگان را نیز میداند.زیرا راه از آن خداست و مقیاس در ضلالت و یا هدایت حقیقت است و خدا از هر کس دیگر به این حقیقت آگاهتر است.و سزاوارتر آن است که از او بخوانیم تا راه هدایت ما به ما بنماید راهی که بهترین و راستترین راههاست و ما را به خدای سبحان میرساند.
/3 بشر عادة در جستجوی حق است ولی گاه آن را به دست نمیآورد،زیرا مردم دربارۀ حق اختلاف دارند و نمیتوان کلام بعضی را مقیاس و میزان شناخت و
تمییز حق از باطل دانست.در چنین حالتی باید به خدا آفریدگار مردم باز گردیم یعنی کسی که راه حق به او منتهی میشود تا او ما را به حق راه بنماید.
[114]
عالم پر از نظریات متناقض است و زندگی پر از راههای گوناگون.
انسان یک بار به دنیا میآید و راه خود را برمیگزیند.نظریات و عقایدی را که میپذیرد خود مسئولیت آنها را هم به گردن میگیرد.مردم نمیتوانند در اعمال یکدیگر داوری کنند زیرا آنها را با یکدیگر اختلافهای گسترده است.پس باید به نیرویی فراتر متوسّل شویم و آن خداست تا نظر و اعتقاد و راه درست را به ما نشان دهد و ما را به راه راست هدایت کند.
أَ فَغَیْرَ اللّٰهِ أَبْتَغِی حَکَماً
-آیا داور دیگری جز خدای طلب کنیم.» خدای تعالی در راهنمایی بر بندگانش بخل نمیورزد.حتی در راهنمایی خود به اجمال اکتفاء نمینماید،بلکه چون سخن در هدایت میگوید بسی تفصیل میدهد و مطلب را روشن بیان میکند.
وَ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ إِلَیْکُمُ الْکِتٰابَ مُفَصَّلاً
-و حال آن که اوست که این کتاب روشن را بر شما نازل کرده است.» در آن علم هر چیزی است با توجه به وضع متغیر آن و بر حسب مراحل زمانی آن.پس قرآن به این اکتفاء نمیکند که بگوید ظلم قبیح است،بلکه در انواع ظلم سخن میگوید و عدالت را به تفصیل و وضوح تمام به ما میشناساند.
در این کتاب تردیدی نیست و آدمی میتواند به راحتی و بدون مشکل به آن ایمان آورد البتّه به شرط آن که شخص خود ایجاد مشکل نکند و معاند نباشد.
وَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ /3 الْمُمْتَرِینَ
-و اهل کتاب میدانند که به حق از جانب پروردگارت نازل شده است پس از شک آورندگان مباش.»
آنان که در حق مجادله میکنند و هدفی جز مجادله ندارند هرگز به حق نمیرسند کسانی هم که در کتاب خدا پیوسته شک و تردید روا میدارند از فواید آن محروم خواهند ماند.
[115]
نشان کلمات خدا این است که تام و تمام است،یعنی همۀ نیازمندیهای بشر را برمیآورد،راست است و مطابق با حق و حق همان نظامات خداوندی است در عالم وجود.و از آنجا که پروردگار ما قرار دهندۀ این نظامات و مجری آنهاست با کلمات راستین خود بشر را به آنها راه مینمایاند.کلمات پروردگار ما عدالت است زیرا به هر فردی حقش را میدهد و به هر طایفه و قوم و ملتی حقش را ادا میکند.ارادۀ او فراتر از هر خواسته و میلی است.او قادر است و حکیم است و علیم است.از این جهت سببی برای ستم در نزد او یافته نشود،زیرا سبب ظلم ناتوانی و امثال آن است.
وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً
و کلام پروردگار تو در راستی و عدالت به حد کمال است.» صدق وسیلۀ رسالت است و عدل هدف آن.
لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
-هیچ کس نیست که یارای دگرگون کردن سخن او را داشته باشد و اوست شنوا و دانا.» /3 خداوند با صفت شنوایی خود بر هر خرد کلان از حوادث عالم احاطه دارد و به علم گستردۀ خود،به اصل حیات و آغاز و انجام آن آگاه است...علم او هم جدید است و هم قدیم.به جزئیات و کلیات محیط است.پس در این صورت کلمات او تمام است.به صدق و عدل.
[116]
رسالت تامّه الهیه بر اساس صدق و عدل استوار است،صدق در قول
و عمل و عدل به منزلۀ هدف این صدق.اما فرهنگهای جاهلی بر اساس گمان و پندار بنا شده است.گمان و پندار چیست؟ گمان(ظنّ)تصوری است که از هواهای ذاتی و شهوات و فشارها سرچشمه میگیرد،یا همان است که تو در ذهن خود میآفرینی نه برای آن که آن را با واقعیت خارجی منطبق سازی بلکه آن را بدل و جانشین آن واقعیتها سازی.مثلا تصورات شعراء از زندگی پندارهایی بیش نیست.زیرا اینها نمیخواهند واقعیت حیات را آن چنان که هست کشف کنند بلکه میخواهند حیات را از روی الگویی که در خاطر دارند بسازند،از این روست که میگویند که(شعر هر چه دروغتر باشد شیرین است)و چنین است تصوری که نظام طاغوتی از مصالح ملت دارد.
فرق گمان با علم این است که گمان با تکیه بر خود قائم است و حال آن که علم قائم به حقیقت است.مثلا علم توبه طلوع ماه بر اساس وجود آن است و چون غروب کند علم تو نیز زایل میشود.اما اگر شکل ماه را بر دیوار خانهات بکشی این تصویر قائم به ذات خویش است.خواه ماهی باشد یا نه.
بشر گاه تابع تصور و احتمال است و این به هنگامی است که برای کشف حقیقت احساس ضرورت نکند،بلکه به جعل یک سلسله فرضیات پیرامون آن بپردازد،مثل زمانی که مردم دربارۀ آسمان و ستارگان حرفهایی میزنند ولی جز احتمال برهانی در دست ندارند.
/3 بیشتر افراد بشر در وادی گمان و پندار سرگردانند زیرا چراغ رسالت را فرا راه خویش قرار ندادهاند،هدایت کمالی است که جز کسانی که در پاکی نفس خویش مجاهدت ورزیدهاند به آن نخواهند رسید.
وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ
-اگر از اکثریتی که در این سرزمینند پیروی کنی،تو را از راه خدا گمراه سازند.زیرا جز از پی گمان نمیروند و جز به دروغ سخن نمیگویند.» [117]
هنگامی که بیشتر افراد بشر گمراهانند و پیرو گمان خویش،
چگونه میتوان راه حق را از راه ضلالت تمییز داد؟بشر باید در این کشاکش و گیر و دار حق و گمان به خداوند توسّل جویند زیرا تنها اوست که میزان ضلالت و هدایت است.
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ یَضِلُّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ
فَکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ بِآیٰاتِهِ مُؤْمِنِینَ (118) وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَیْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلاّٰ مَا اُضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ وَ إِنَّ کَثِیراً لَیُضِلُّونَ بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِینَ (119) وَ ذَرُوا ظٰاهِرَ اَلْإِثْمِ وَ بٰاطِنَهُ إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْسِبُونَ اَلْإِثْمَ سَیُجْزَوْنَ بِمٰا کٰانُوا یَقْتَرِفُونَ (120) وَ لاٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا لَمْ یُذْکَرِ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ اَلشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ لِیُجٰادِلُوکُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ (121)
/3
خدای تعالی در پی روشنگریهایی که در آیات پیش کرده بود که راه حق
راهی است که به خدا میرسد و خدای سبحان بهتر از هر کس آن راه را میشناسد و جز راه او ضلالت است و گمان و پندار،اکنون به بیان حکم طعام که یکی از ضروریات زندگی است میپردازد.آری،طعام از ضروریات زندگی است ولی با وجود این برخی از مردم در اثر پارهای پندارها بر خلاف رأی و حکم خداوندی خود را از آن محروم میدارند.در اینجا حکم صریح است که از هر چه نام خدا بر آن یاد شده است بخورید.
آن گاه میپرسد چرا از چیزهایی که بر شما حلال شده و نام و صورت آنها به صراحت بیان گردیده است پرهیز میکنید؟این پرهیز چیزی است در پیروی هوای نفس نه مخالفت با آن.
چیزهای حرام گناهانی است که قرآن آنها را شرح داده چه گناهان پنهان و چه آشکار.و از همه مهمتر شرک به خداست.و از مظاهر شرک این است که حیوانی را به نام بتان ذبح کنند یا به نام شیاطین.اینان به القاء شیطان با اهل حق مجادله میکردند و میگفتند چرا باید حیوانی که در پای بتان قربانی شده است حرام باشد یا حیوانی که در برد و باختهای قمار فدا میشود.در این جا سخن از این است که این اعمال اطاعت شیطان است و اطاعت شیطان در حکم شرک به خدای بزرگ است.
/3
[118]
نفس بشری به آزادی گرایش دارد.چنان که در آغاز انفجار تمدنها خود را از هر قید و بندی آزاد میپنداشت،پس هر حرامی را حلال میانگاشت و به قیود اخلاق و آداب مقید نبود.گاه نیز راه دیگر در پیش میگرفت و هر حلالی را بر خود حرام میکرد.اما مؤمنان که پیرو هواهای نفسانی خود نیستند در هر دو حال، راه میانه را برگزیدهاند.
قرآن میان ایمان به خدا و خوردن چیزی که نام خدا بر آن خوانده شده
رابطهای ایجاد میکند تا مؤمن در اعمال خود-چه سلبی و چه ایجابی-به راهی برود که از جانب خدا بدان راهنمایی شده است.
فَکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ بِآیٰاتِهِ مُؤْمِنِینَ
-اگر به آیات خدا ایمان دارید،از ذبحی که نام خدا بر آن یاد شده است بخورید.» یعنی اگر ایمان و اعتقاد دارید که خدا راه هدایت را از ضلالت بهتر میشناسد پس باید به هر چه فرمان میدهد عمل کنید و از فرمان او پیروی نمایید.
[119]
قرآن میپرسد که چه چیزی سبب شده که بشر از خوردن چیزهایی که حرام نشدهاند امتناع کند.
وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلاّٰ مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ
-چرا از آنچه نام خدا بر آن برده شده است نمیخورید و خدا چیزهایی را که بر شما حرام شده است به تفصیل بیان کرده است، مگر آن گاه که ناچار گردید؟» یعنی با آن که برخی از خوردنیها حرام شده ولی هنگامی که ترک خوردن آنها سبب زیان بزرگی گردد و انسان ناچار به خوردن آنها باشد حلال است،پس چگونه میتوان از طعامی که خداوند آن را حلال کرده است سرپیچی کرد و این کار جز به مقتضای هوای نفس نیست.
/3 برخی از مردم پیروی از هوای نفس خود را به رهنمودهای الهی ترجیح مینهند.آن گاه چیزهایی را که خدا حرام نکرده و زیانی هم به حال آنها ندارند بر خود حرام میکنند.
وَ إِنَّ کَثِیراً لَیُضِلُّونَ بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِینَ
-بسیاری بیهیچ دانشی دیگران را گمراه پندارهای خود کنند.هر آینه پروردگار تو به متجاوزان از حد داناتر است.» کسانی هستند که از حدود احکام خدا تجاوز میکنند و این تجاوز یا به زیادت است یا به نقصان.اینان از طریقۀ حق پیروی نمیکنند.معیار آن چیزی است که خدا معین کرده نه آن که بشر برای خود اختیار کرده است.
[120]
هم چنان که ترک طیبات جایز نیست همچنین جایز نیست که آدمی هر رطب و یابسی را بدون آن که میان آنها فرقی قائل شود بخورد،مانند زمانی که جماعات بشری در مواقع قوت و قدرت و بسط تمدن خود چنین میکنند.نه،در اینجا حدودی است که باید رعایت شود تجاوز از این حدود تجاوز از مرزهای خدایی است و خدای سبحان به روشنی و تفصیل آن مرزها و حدود معین کرده است.
وَ ذَرُوا ظٰاهِرَ الْإِثْمِ وَ بٰاطِنَهُ
-و گناه را چه آشکار باشد و چه پنهان ترک گویید.» گناه حرام است.حرام بودنش به آن سبب نیست که به این شکل،صورت پذیرد یا به شکل دیگر یا بدین سبب که نام آن گناه است و مردم از گناه بیزاری میجویند،بلکه از آن رو که گناه خبیث است و در ذات و جوهر خود ناپاک است بنا بر این میان آشکار و پنهان آن فرقی نیست یا فرقی ندارد که نام آن گناه باشد یا نام دیگر به خود گرفته باشد.مثل نامهای دیگری که این روزها روی احتکار و ریا و تقلّب گذاشتهاند یا قوانین دولتی و بین المللی که به دول بزرگ اجازه میدهد اموال ملل دیگر را زیر نامهای دهن پرکنی همچون تحت الحمایگی و ادارۀ داراییهای نفتی و امنیت صنعتی و نظایر آن تصاحب کنند.گناه گناه است هر چند نامش را عوض کنیم یا برای آن قانون و شریعت بتراشیم.
گناه سبب نابودی است هر نامی که داشته باشد فرق نمیکند.
/3
إِنَّ الَّذِینَ یَکْسِبُونَ الْإِثْمَ سَیُجْزَوْنَ بِمٰا کٰانُوا یَقْتَرِفُونَ
-آنان که مرتکب گناه میشوند،به سزای اعمال خود خواهند رسید.» هم در این جهان زودگذر و هم در آخرت.
[121]
گناه هر عملی است که به فرمان شیطان باشد و خلاف فرمان خدای تعالی.مثلا جایز نیست خوردن ذبیحهای که نام خدا به هنگام ذبح بر آن برده نشده.این عمل فسق است و دلیل بر انفصال میان انسان و مبادی اوست.یا این که
برخی پندارند که دین محصور در مسجد است یعنی فقط جنبه عبادی دارد و خارج از مسجد خواه امور مربوط به خوردن و آشامیدن باشد یا ازدواج و طلاق یا سیاست و اقتصاد،اموری هستند جدا از دین همه اینها فسق و شرک به خداست یعنی در این صورت بشر را دو سرپرست و رهبر است یکی برای مسجد و یکی برای زندگی مادی و حال آن که هر چه هست از جانب خدای یکتای دانا و تواناست.
وَ لاٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ
-و از ذبحی که نام خدا بر آن یاد نشده است مخورید که خود نافرمانی است.» شیطانها دربارۀ حق مجادله میکنند و میخواهند واجبات را بیرنگ جلوه دهند.مثلا میگویند چه فرقی است بین حیوانی که به هنگام ذبح نام خدا بر او برده شده و آن که برده نشده است.بدون این که قضیه را در چارچوب کلیاش قرار دهند تا دریابند که قضیه به همۀ راه و روش انسان مربوط میشود.بنا بر این است که همه اعمال و رفتار انسان به مقتضای توحید باشد تا بتواند گفت:(نماز من عبادتهای من و زندگی من و مرگ من برای اللّٰه آن پروردگار جهانیان است) (1)یا دارای اعمال و رفتاری باشد به مقتضای شرک و بگوید:نماز و عبادات و زندگی و مرگ من برای خودم است.
وَ إِنَّ الشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ لِیُجٰادِلُوکُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ
-و شیاطین به دوستان خود القاء میکند که با شما مجادله کنند، اگر از ایشان پیروی کنید از مشرکانید.» اولا:اطاعت غیر اللّٰه در حکم شرک به اللّٰه است.
/3 ثانیا:راه شیاطین راه شرک است،راه جدایی میان دین و دنیاست،میان دین و سیاست است،میان مسجد و بازار است.و از این قبیل.
/3
1) 2) -انعام162/،
أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی اَلنّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی اَلظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْکٰافِرِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (122) وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکٰابِرَ مُجْرِمِیهٰا لِیَمْکُرُوا فِیهٰا وَ مٰا یَمْکُرُونَ إِلاّٰ بِأَنْفُسِهِمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ (123) وَ إِذٰا جٰاءَتْهُمْ آیَةٌ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّٰی نُؤْتیٰ مِثْلَ مٰا أُوتِیَ رُسُلُ اَللّٰهِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ سَیُصِیبُ اَلَّذِینَ أَجْرَمُوا صَغٰارٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا کٰانُوا یَمْکُرُونَ (124) فَمَنْ یُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّمٰا یَصَّعَّدُ فِی اَلسَّمٰاءِ کَذٰلِکَ یَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَی اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ (125) وَ هٰذٰا صِرٰاطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیماً قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (126) لَهُمْ دٰارُ اَلسَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (127)
/3
124[صغار]
:آن است که شخص را به خود آورد.
125[حرجا]
:حرج،تنگترین تنگناهاست و«حرج فلان» یعنی فلانی از این که پا پیش بگذارد هراسید.
/3
بشر،مرده است و امر نبوت چونان روحی است که به او حیات میبخشد و نوری فرا راهش میدارد تا به وسیلۀ آن زندگی اجتماعی را به حرکت وادارد،ولی برخی از افراد بشر این نورانیت زندگی را دوست ندارند و ماندن در تاریکیها را بر آن برتری مینهند.زیرا به یک راه و روش معین خو گرفتهاند و آن را دوست میدارند.
مخالفت با امر نبوت گاه به سبب عوامل فردی است،چون عامل عادت و گاه به سبب عوامل اجتماعی است چون طرحها و نقشههایی که طاغوت برای سلطۀ خود میکشد.بدین گونه مجموعهای او مجرمان را برای یاری خویش و اجرای نقشههایش گرد میآورد.طاغوت مدعی میشود او از پیامبر برتر است و به امر رسالت سزاوارتر و چون به رسالت برگزیده نشده پس آن را انکار میکند.خدای تعالی در پاسخ این گونه جباران میگوید:«خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد».
کیفر این گروه خواری و حقارت و عذاب شدید است و این به سبب طرحها و نقشههایی است که علیه نبوت میکشیدهاند.
/3 از عوامل انکار نبوت تنگ حوصلگی و کم مایگی و ضعف اراده است.
واقع این است که اینها به سبب عدم ایمان فرد قلب او را هدف قرار میدهند.و از عوامل ایمان به یاد خدا بودن است و نظر در حقایق،آن سان که به راهی رهنمون شود که او را پایداری و سلامت ارزانی دارد.
مؤمن به وسیلۀ اعمال خود به این اهداف میرسد نه تنها به وسیلۀ علم و
معرفت.
[122]
انسان فاقد حرکت و نمو یعنی زندگی بود،تا زمانی که روح در او دمیده شد.همچنین از علم و هدایت بینصیب بود تا آن گاه که خدا او را زندگی و قدرت داد.
أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ
-آیا آن کس که مرده بود و ما زندهاش ساختیم و نوری فراراهش داشتیم تا بدان در میان مردم راه خود بیابد.» خداوند قلب بشر را به عقل و وحی زنده نمود و آدمی بدین وسیله توانست سود و زیان خود بشناسد و دریابد که چه کسی او را سود میرساند و چه کسی زیان.و چگونه با مردم زیست کند و با آنها رابطه برقرار نماید.
البته کسانی هستند که از این زندگی بهرهمند نمیشوند و هم چنان در تاریکیها باقی میمانند و راه بیرون شدن را نمییابند.
کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا
-همانند کسی است که به تاریکیها گرفتار است و راه بیرون شدن را نمیداند.» /3 اما چیزی که سبب میشود که برخی از مردم تاریکی را بر روشنایی برتری دهند همانا عادات آنهاست،عادت به یک نوع راه و رسم که همواره از آن پیروی میکند و لو آنکه زشت و ناهنجار باشد.
کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْکٰافِرِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-اعمال کافران،در نظرشان این چنین آراسته گردیده است.»
[123]
عامل دوم برای کفر و انکار،وجود مکاران در جامعه است و مکر
همان کشیدن نقشههای شوم برای گمراه ساختن مردم است.تا مگر گمراهی مردم سبب شود که خود به اهداف خود برسند در اجتماعات همواره شبکۀای از مجرمان وجود دارد که تحت رهبری واحدی بر ضد مصالح مردم فعالیت میکنند.این شبکه که در واقع سلطه طاغوتی است از افرادی تشکیل شده که شیطان اعمال ناپسندشان را در نظرشان بیاراسته است و در رأس آنها سرکردۀ مجرمان قرار دارد.
وَ کَذٰلِکَ
-و بدین سان.» شاید اشاره باشد به آخر آیۀ پیشین یا به همۀ آن آیه.یعنی در آنجا جماعتی هستند که نابینایی معنوی را به رهشناسی و هدایت ترجیح میدهند.اینان در هر شهر و دیاری سازمان مجرمان را تشکیل میدهند.
جَعَلْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکٰابِرَ مُجْرِمِیهٰا لِیَمْکُرُوا فِیهٰا
-در هر قریهای مجرمانشان را بزرگانشان قرار دادیم تا در آنجا مکر کنند.» رهبری این سازمان مکّار با کسی است که جرائمش بیشتر باشد.زیرا اینان ارزشهای افراد را بر حسب میزان جرائمشان میسنجند.هدف این سازمان توطئه چینی علیه تودههای مردم است.
وَ مٰا یَمْکُرُونَ إِلاّٰ بِأَنْفُسِهِمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ
-ولی نمیدانند که جز با خود مکر نمیورزند.» سلطۀ طاغوتی چون بر ضد ملتی آشکار شود بسا شود که آن ملت علیه طاغوت سر به شورش بردارد و بدان پایان دهد.در این حال طاغوت به کیفر خود یعنی خواری و عذاب دردناک خواهد رسید.اما گاه مردم کوتاه میآیند و آن سان که باید بر پای نمیخیزند /3 در این حال چون عذاب در رسد مردم و طاغوت را هر دو، درهم میکوبد.بنا بر این عاقبت مکر به مکر کننده باز میگردد،خواه تنها و خواه با دیگران.
این آیه طبیعت سلطۀ طاغوتی را رسوا میکند و بیان میدارد که آن چیزی جز تجمع مجرمان نیست و نیروی آن در توطئه چینیهای آن نهفته است و زمام رهبری آن به دست مجرم بزرگتر.اگر مردم بتوانند طبیعت سلطۀ طاغوتی را بشناسند از زیر
یوغ آن خود را خلاص خواهند بخشید.و اگر مجرم پرده از مکرش برداشته شود خلع سلاح میگردد و پایان دادن به حیات او آسان خواهد بود.
[124]
از انواع این گروه که مذکور افتاد،سرکشی آنهاست در برابر حق.
چون به گرد خود هالهای از قداست ایجاد کرد و در میان مردم ساده دل رخنه و نفوذ یافت آن گاه این نغمۀ شوم را ساز میکند که اگر امر نبوت درست میبود حتما پروردگار ما یکی را از میان ما اشراف برمیگزید و هرگز یکی از عوام مردم را انتخاب نمیکرد و او را بر ما برتری نمینهاد.
وَ إِذٰا جٰاءَتْهُمْ آیَةٌ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّٰی نُؤْتیٰ مِثْلَ مٰا أُوتِیَ رُسُلُ اللّٰهِ
چون آیهای بر آنها نازل شد گفتند که ما ایمان نمیآوریم تا آن گاه که هر چه به پیامبران خدا داده شده به ما نیز داده شود.» خداوند حجتشان را بدینگونه باطل میگرداند که.
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ
-بگو،خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد.» خداوند رسالت خود را در دستهای پاکیزه و دلهای تزکیه شده خواهد نهاد و زمام آن به دست مردان با اخلاص خواهد داد.نه در دست جماعتی که اموال مردم بدزدند و بر مردم ستم کنند.خدای تعالی آنان را مورد تهدید قرار میدهد که:
سَیُصِیبُ الَّذِینَ أَجْرَمُوا صَغٰارٌ عِنْدَ اللّٰهِ وَ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا کٰانُوا یَمْکُرُونَ
-به زودی به مجرمان به کیفر مکری که میورزیدهاند،از جانب خدا خواری و عذابی شدید خواهد رسید.» /3
[125]
چون در آیات پیشین عوامل فردی و اجتماعی کفر بیان گردید در این آیه شرایط مناسب ایمان و فواید آن را بیان میدارد و بارزترین این شرایط شرح صدر و گشاده دلی است.زیرا ایمان به خدا یعنی برتری دادن آینده به حال و برتری دادن جماعت به فرد و برتری دادن حق است بر امیال و شهوات.زیرا حق را عاقبت
بهتر است و امید بدان بیشتر.
این صفات برای کسی حاصل میشود که به بعد نظر و استواری فکر و سعۀ صدر متصف باشد،در حالی که کفر به تمام معنی خلاف ایمان است،کفر نتیجۀ ضیق صدر است و ضیق صدر سبب آن است.
فَمَنْ یُرِدِ اللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّمٰا یَصَّعَّدُ فِی السَّمٰاءِ
-هر کس را که خدا خواهد که هدایت کند دلش را برای اسلام میگشاید و هر کس را که خواهد که گمراه کند قلبش را چنان فرو میبندد که گویی میخواهد به آسمان فرا رود.» «ضیق»همان جزع است و محدودیت نظر و عدم تحمل حوادث و«حرج» عبارت است از دو دلی و عدم قدرت به اتخاذ هیچ رأیی.در نتیجه انسان خود را در برابر کاری ناتوان احساس میکند،کسی که میخواهد به آسمان رود احساس تنگنا میکند،و میبیند که از همه جا بریده است و در عالم سرگشتگی حیران و درمانده شده است.
معروف است که رفتن به آسمان به سبب کمبود اکسیژن است و در نتیجه تنگی نفس و سوء خلق.شاید تشبیه در آیه از این باب باشد.
کَذٰلِکَ یَجْعَلُ اللّٰهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ
-بدین سان خدا به آنهایی که ایمان نمیآورند پلیدی مینهد.» آنها در محدودۀ لحظات و موقعیت خویش زندگی میکنند و رویدادهای آینده و پدیدههای همسو در آن جهت موقعیت محدودشان را نمیبینند و لذا مشکلات از جایی بدیشان هجوم میآورد که گمانش را نمیبردند، /3 و از آن جا که حقایق غیبی را که در آن سوی زمان و مکان ایشان بود انکار میکردند لذا با مشکلاتی رویاروی گشتند که آمادگی آن را نداشتند.
[126]
گفتیم از عوامل مساعد ایمان یکی شرح صدر است.اما منافع
ایمان چهار است:
الف:راهنمایی به راه راست،همان راهی که راهرو را به خدای سبحان میرساند،یعنی آزادی کامل و عدالت همه جانبه و رستگاری.
وَ هٰذٰا صِرٰاطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیماً
-این است راه راست پروردگارت.» ب:هواهای زودگذر نفسانی او را از راه به جانب چپ یا راست منحرف ننماید زیرا مؤمن را دلی گشاده است،پدیدههای آنی و حوادث زوال پذیر او را نمیفریبد او هم چنان بر راه و رسم قویم خویش باقی است.
قَدْ فَصَّلْنَا الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ
-آیات را برای مردمی که پند میگیرند به تفصیل بیان کردهایم.» پس حقایق را میشناسند و از یاد نمیبرند.اما کسانی پند نمیگیرند که از آیات خداوندی سود نمیبرند زیرا میان آیات و حقایقی که بر آنها دلالت میکنند ربط نمیدهند.
[127]
ج:و پس از استقامت و نیز به سبب آن مؤمنان به سلامت و امن میرسند چه در دنیا و چه در آخرت.
لَهُمْ دٰارُ السَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ
-برای آنها در نزد پروردگارشان خانۀ آرامش است.» /3 زیرا آنچه سلامت و آرامش بشر را تهدید میکند زیاده روی در شهوات است اما اعتدال طریق امن است.زیرا عدالت در اجتماع برترین وسیلۀ امن است و اعتدال در خوردن و آشامیدن راه دیگر سلامت و آرامش است.
د:اما مهمترین فایدۀ ایمان قرار گرفتن در زیر بیرق توحید و متنعم شدن به عبادت خداوند و دوستی اوست.
وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-و به پاداش کارهایی که میکنند خدا دوستدار آنهاست.»
دوستی خدا چیزی است که به بشر اطمینان درونی و عزم جزم و سلامت نیت و در نتیجه پیروزی در دنیا و رستگاری در آخرت میدهد.
/3
وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یٰا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ قَدِ اِسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ اَلْإِنْسِ وَ قٰالَ أَوْلِیٰاؤُهُمْ مِنَ اَلْإِنْسِ رَبَّنَا اِسْتَمْتَعَ بَعْضُنٰا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنٰا أَجَلَنَا اَلَّذِی أَجَّلْتَ لَنٰا قٰالَ اَلنّٰارُ مَثْوٰاکُمْ خٰالِدِینَ فِیهٰا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (128) وَ کَذٰلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ اَلظّٰالِمِینَ بَعْضاً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (129) یٰا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِی وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا قٰالُوا شَهِدْنٰا عَلیٰ أَنْفُسِنٰا وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ شَهِدُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰافِرِینَ (130) ذٰلِکَ أَنْ لَمْ یَکُنْ رَبُّکَ مُهْلِکَ اَلْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا غٰافِلُونَ (131) وَ لِکُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ (132)
/3
در درس پیشین فواید ایمان بیان شد.اما زیانهای کفر:مهمترینش عبارتند از دوستی نابجا.اگر خدا دوست مؤمنان است پس دوست کافران جن است.زیرا خدا ایشان و جنها را با یکدیگر محشور میکند و به حساب میخواند.آنان پاسخ میدهند که اگر با جنیان دوستی ورزیدهاند برای بهرهمندی از آنها بوده است و این هدف کلی مشرکان است.
بهرهمند شدن جز برای مدتی محدود باقی نمیماند و سرنوشت آن جهنم است،زیرا ظالمان کارهای ناپسند میکنند و خدا آنان را دوستان یکدیگر قرار میدهد و بر یکدیگر مسلّط میگرداند.این نتیجۀ اعمال آنهاست در این دنیا،اما در آخرت چون بازخواستشان کند و از سبب کفرشان پرسد که آیا در اسباب هدایت نقصی بود؟جواب میدهند هرگز...بلکه رسولان خدا آمدند و آیات واضحات آوردند.در پایان این بازخواست بر زیان خود شهادت خواهند داد.آن گاه به کیفر اعمالشان ایشان را در بند میکشند.قرآن بیان میکند که سبب حقیقی در کفر /3 فریب در این زندگی دنیاست.
از اینجا خداوند در هر شهر و دیاری کسی را میفرستد که مردم آنها را انذار کند تا آن که باید هلاک گردد،با حجت و برهان آشکار هلاک شود.همانا مردم چه در عرصۀ صلاح و چه در عرصه فساد،بر حسب اعمالشان کیفر داده میشوند تا دریابند که آنچه گفتهاند عبث نیست.
[128]
بعضی مردم جن را میپرستند و به جای خدا با آنان دوستی میکنند.چرا؟برای این کار دلیلشان چیست؟ اولا:میگویند بدین سبب که جنها مخلوقاتی هستند قویتر.در حالی که جنها هم مخلوقاتی از مخلوقات خدا هستند.آنان هم در روز قیامت محشور میشوند و از آنان حساب میکشند و در این مرحله با آدمیان هیچ فرقی ندارند.بنا بر این پرستش آنان و به دوستی گرفتن آنها را معنایی نیست.
ثانیا:علت پرستش جن یا به دوستی گرفتن آنها این است که این گونه اشخاص به زندگی،نظری سالم و صحیح ندارند و میپندارند که هدف زندگی برخورداری از تمتعات است و برای این که هر چه بیشتر به این تمتعات برسند با جن یا با بعضی آدمیان ارتباط مییابند.و در این حال پیرو شهوات خویشاند و نام آن را متابعت از جن و انس مینهند.وقتی که ما حق را متابعت میکنیم جن و انس را نمیپرستیم بلکه خدا را میپرستیم.بدین سبب که بر شهوات خود لگام میزنیم و امیال و خواستهای خود را بر اساس برنامههای الهی تنظیم میکنیم،برنامههایی که عقول ما به آنها راه یافته است.در این حال ما تمتعات را برترین هدف زندگی قرار نمیدهیم بلکه هدفمان تحقق بخشیدن بر مسئولیتهای خود در زندگی است و آن هدف ماست.
از اینجا درمییابیم که عبادت جن از عدم استعداد و آمادگی ما برای تحمل مسئولیت در زندگی ناشی میشود.
/3
وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ
-و روزی که همگان را گرد آورد و گوید:ای گروه جنیان!شما بسیاری از آدمیان را پیرو خود ساختید.» چنین بر میآید که ای جنیان شما بسیاری از آدمیان را برای پرستش خویش
به خود جلب کردهاید و آدمیان به گرد شما جمع شدهاند،سبب چیست؟ آدمیانی که گرد جنیان را گرفتهاند به این سؤال پاسخ میدهند،زیرا آنها پاسخگوی اعمال خویشند نه جنیانی که معبود واقع شدهاند.
وَ قٰالَ أَوْلِیٰاؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنٰا بِبَعْضٍ
-یارانشان از میان آدمیان،گویند ای پروردگار ما،ما از یکدیگر بهرهمند میشدیم.» یعنی ما با آنان دوستی میکردیم تا به پایمردی آنان به اهداف خود برسیم به عبارت دیگر معبود حقیقی ما در این امر هواهای نفسانی ما بود نه جنیان مسکین.
وَ بَلَغْنٰا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنٰا
-و به پایان زمانی که برای زیستن ما قرار داده بودی رسیدیم.» یعنی آن بهرهگیریها تمام شد و مهلتی که به ما داده بودی پایان گرفت.
قٰالَ النّٰارُ مَثْوٰاکُمْ خٰالِدِینَ فِیهٰا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ
-گوید:جایگاه شما آتش است و جاودانه در آنجا خواهید بود،مگر آنچه خدا بخواهد.» زیرا خداوند برخی بندگان را مورد رحمت خود قرار میدهد و بر مقتضای حکمت بالغۀ خود از عذاب آنان میکاهد.
إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ
-هر آینه پروردگار تو حکیم و داناست.»
[129]
از این گفتگوها نتیجه میگیریم که یکی از اسبابی که کفار را دوست یکدیگر قرار میدهد یکی عشق به تمتعات نفسانی است و سبب دیگر ظلم است.زیرا ظالم شمشیر خدا است،به او انتقام میگیرد و از او انتقام میگیرد.چون ظلم در جامعه شایع شود و ارزشهای عدالت و حق رو به زوال نهد /3 و توانمند بتواند به ناتوان ظلم کند،جامعه مخلوطی میشود از ظالم و مظلوم هر کس به زیر دستش ظلم میکند و از فرا دستش ظلم میبیند در چنین حالتی بیشتر مردم میخواهند از طریق ستمگری به سلطه دست یابند و این وضعی است که خود مردم به سبب اعمالشان ایجاد کردهاند.
وَ کَذٰلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّٰالِمِینَ بَعْضاً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ
-و بدین سان ستمکاران را به کیفر کارهایی که میکردند به یکدیگر وا میگذاریم.» هر عملی که از انسان سر میزند اثری آشکار یا پنهان در وجود او میگذارد، آن سان که گویی آن اثر به دیگر اجزای وجودیاش اضافه میشود.
[130]
این عاقبت ظلم است در این دنیا.بعضی از ظالمان به بعضی دیگر واگذارده میشوند اما عاقبت ظلم در آخرت چیزی جز هلاکت نیست.
یٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِی وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا
-ای گروه جنیان و آدمیان!آیا بر شما پیامبرانی از خودتان فرستاده نشده تا آیات مرا برایتان بخوانند و شما را از دیدار چنین روزی بترسانند.» خواندن بدین گونه که پی در پی انجام گیرد به گونهای که در دل داخل شود و مهمترین مادّه در آیین نامۀ دعوت همانا بیم از عاقبت است.
قٰالُوا شَهِدْنٰا عَلیٰ أَنْفُسِنٰا
-گویند ما به زیان خویش گواهی میدهیم.» اکنون این سؤال پیش میآید که چرا آیات را نمیپذیرند و به پروردگارشان ایمان نمیآورند؟ علت دلبستگی شدید آنهاست به دنیا،زیرا حب دنیا سر هر خطایی است.
وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ شَهِدُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰافِرِینَ
تصوّر این که آدمی خدای خویش را ملاقات خواهد کرد و نیز تصوّر موقعیت ضعیف او در برابر هیبت سترگ الهی برای عقل و استواری و ایمان او کافی است و
موقّتا شهوات فردی را در هم میکوبد و او را وا میدارد برای آیندۀ خویش بکوشد.
[131]
و دلیل آگاهی کفار از حقیقت و انکارشان بعد از یقین این است که حکمت بالغۀ خداوندی و رحمت واسعۀ او همواره از ظلم در حق بندگان ابا دارند،و آنان را بدون آنکه از حقیقت آگاه کرده باشد مؤاخذه نمیکند.
ذٰلِکَ أَنْ لَمْ یَکُنْ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا غٰافِلُونَ
-و این بدان سبب است که پروردگار تو مردم هیچ قریهای را که بیخبر بودند از روی ستم هلاک نمیکرد.» خداوند قوی و مقتدر است.مردم جز او پناهی ندارند.آیا اگر قوت و قدرت خود را برای هلاکت بندگانش به کار گیرد،بدون آن که قبلا برای آنان پیامبرانی فرستاده باشد تا حقایق را به آنان بنمایند،ظلم نیست؟چگونه ممکن است خداوندی که بندگانش را آفریده و نعمتهای ظاهر و باطن خود به آنان عطا کرده است ستم روا دارد؟بنا بر این اگر آنان را هلاک کند به موجب استحقاق آنهاست و استحقاقشان دلیل روشنی است بر علم آنها به حقیقت ولی انکار آن و گواهی آنها بر این امر در روز قیامت دلیل دیگری است بر آن.
[132]
عدالت خداوندی در این جهان به خوبی آشکار است و از بارزترین دلایل این عدالت یکی این است که خدا به هر یک از مردم مقداری علم و مال و جاه به تناسب کارش داده است و از همین رو در روز قیامت بندگانش را در برابر اعمالشان و به قدر آن اعمال نیز پاداش نیک و بد خواهد داد.
وَ لِکُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ
-برای هر یک برابر اعمالی که انجام دادهاند درجاتی است و پروردگار تو از آنچه میکنند غافل نیست.»
/3
وَ رَبُّکَ اَلْغَنِیُّ ذُو اَلرَّحْمَةِ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُمْ مٰا یَشٰاءُ کَمٰا أَنْشَأَکُمْ مِنْ ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ (133) إِنَّ مٰا تُوعَدُونَ لَآتٍ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ (134) قُلْ یٰا قَوْمِ اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَکُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ اَلدّٰارِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (135)
/3
خدا را اسماء حسنی است.او بینیاز است و رحیم.چون بینیاز است قادر است که همۀ خلق را نابود کند و به جای آنها هر چه را که میخواهد بیافریند.
نشانۀ دیگر از غنای او این است که این مخلوقات را به جای مخلوقات دیگری که پیش از آنها بوده است آفریده است،ولی به سبب رحمت کاملۀ خود چنین نمیکند،اگر چه نکردن او در این زمان دلیل آن نیست که هرگز چنین نخواهد کرد،زیرا روزی خواهد آمد که مدت زندگی بشر به پایان رسد و بدون آن که او را توان مقاومت باشد کارش به پایان آید.
بشر احساس ایمنی میکند که در این برهه از زمان از آزادی برخوردار است و این دلیل رحمت خداست در حق او ولی روزگاری خواهد آمد که چون زمانش به پایان رسد این آزادی هم از او سلب خواهد شد.و این به سبب بینیازی پروردگار اوست از او.خداوند رحمت خود را از کسی برنمیگیرد مگر به سبب ستمی که آن
شخص به خود میکند.
/3
[133]
پروردگار سبحان را بهترین نامهاست نامهای خدا در آیات بیشمار او در عالم وجود پراکنده است شناخت نامهای خدا و مظاهر آنها و تجلیات آنها در زندگی ما را بصیرت روشن عطا میکند و به راه راست و درست رهنمایی مینماید.
قرآن حکیم از این نامها پیش از یا بعد از ذکر آیاتی که بر آنها دلالت دارند یاد میکند.
واقع این است که این روش قرآن به ما بصیرت و دیدی عقلی دربارۀ زندگی ارزانی میدارد.در نتیجه میان عقل و واقع و مشی و مرام گرد میآورد و موجب تکامل شخصیت بشر میشود.
در اینجا قرآن از دو نام از این نامها یاد میکند:غنی(بینیاز)و صاحب رحمت(مهربان).
وَ رَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَةِ
-پروردگار تو بینیاز و مهربان است.» ممکن نیست بشر هم صاحب بینیازی باشد و هم رحمت.زیرا بینیازی در نزد انسان مصدرش دیگری است پس بشر از فقدان آن میترسد و بخل میورزد.
در حالی که بینیازی خدا مصدرش قدرت مطلقۀ او بر همه بشر است.همچنین است مهربانی او که محدود به حکمت اوست و نمیگذارد از چارچوب عدالت خارج شود.
إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُمْ مٰا یَشٰاءُ کَمٰا أَنْشَأَکُمْ مِنْ ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ
هم چنان که شما را از نسل مردمان دیگر بیافریده است،اگر بخواهد شما را میبرد و پس از شما هر چه را که بخواهد جانشینتان میسازد.» این دلیل است بر بینیازی او و رحمت او با هم.اگر قدرتش نبود و در نتیجه اگر بینیازی او از شما نبود هرگز قادر به تعویض و تبدیل شما نمیبود.اگر رحمت او
نمیبود به مجردی که اولین انسان به راه خطا میرفت نسل او از جهان برمیافکند و این دلیل قدرت اوست.همچنین رحمت پروردگار ما محدود است در چارچوب حکمت او.
/3 چون بشر در این امر بیندیشد دارای اندیشهای استوار خواهد شد و نظری واقعگرا خواهد یافت و در راه روش خویش به جادۀ مستقیم خواهد افتاد.استواری فکر از این رو که در مییابد که قدرت خداوندی بر سراسر عالم وجود حکمفرماست و این قدرت جلوهای از غنای اوست بنا بر این آدمی نیز باید تکبر و غرور در برابر پروردگار را ترک گوید و اما نظر واقعگرا سبب میشود که حقایق حیات را ثابت و ابدی نپندارد.اما راه و روش مستقیم این است که هم از خوف متمتع باشد و هم از رجا.خوف از این که مبادا خدا این نسل برکند و نسلی دیگر جانشین آن قرار دهد و رجا یعنی امیدواری به رحمت او.میان این خوف و رجا یا بیم و امید راه و روش مستقیم قرار دارد.
[134]
تا زمانی که بشر از متوقف ساختن حرکت زمان عاجز است.یا نمیتواند از سرنوشت بد خویش مانع شود یا از طرف دیگر سلب قدرت کند یا بر او غلبه یابد،ناچار است در برابر حقیقت تسلیم گردد و از آن سر برنتابد.
إِنَّ مٰا تُوعَدُونَ لَآتٍ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ
-هر چه به شما وعده دادهاند خواهد آمد و شما را راه گریزی نیست.» [135]
خداوند وقتی که میگوید آزادیهایی که به شما داده شده و تواناییهایی که از آن برخوردار شدهاید دارای حدودی است و چون به آن حدود برسد متوقّف میشوند،خود هشداری است از جانب او.
قُلْ یٰا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ
-بگو،ای قوم من!هر چه از دستتان برمیآید بکنید.» یعنی به قدر قدرت و امکاناتتان.
إِنِّی عٰامِلٌ
-من نیز میکنم.» اینجا دو خط عمل است که هر دو به عاقبت منتهی میشوند.
/3
فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَکُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ الدّٰارِ
-به زودی خواهید دانست که پایان این زندگی به سود که خواهد بود.» یعنی عاقبت چه کسی در سرای خوشبختی جای خواهد کرد؟ مجرد اندیشه در عاقبت بشر را به حقیقت راه مینماید و درمییابد که عاقبت نیکو از آن که خواهد بود.
إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ
-هر آینه ستمکاران رستگار نمیشوند.» /3
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ اَلْحَرْثِ وَ اَلْأَنْعٰامِ نَصِیباً فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هٰذٰا لِشُرَکٰائِنٰا فَمٰا کٰانَ لِشُرَکٰائِهِمْ فَلاٰ یَصِلُ إِلَی اَللّٰهِ وَ مٰا کٰانَ لِلّٰهِ فَهُوَ یَصِلُ إِلیٰ شُرَکٰائِهِمْ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (136) وَ کَذٰلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَکٰاؤُهُمْ لِیُرْدُوهُمْ وَ لِیَلْبِسُوا عَلَیْهِمْ دِینَهُمْ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مٰا یَفْتَرُونَ (137) وَ قٰالُوا هٰذِهِ أَنْعٰامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لاٰ یَطْعَمُهٰا إِلاّٰ مَنْ نَشٰاءُ بِزَعْمِهِمْ وَ أَنْعٰامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهٰا وَ أَنْعٰامٌ لاٰ یَذْکُرُونَ اِسْمَ اَللّٰهِ عَلَیْهَا اِفْتِرٰاءً عَلَیْهِ سَیَجْزِیهِمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (138) وَ قٰالُوا مٰا فِی بُطُونِ هٰذِهِ اَلْأَنْعٰامِ خٰالِصَةٌ لِذُکُورِنٰا وَ مُحَرَّمٌ عَلیٰ أَزْوٰاجِنٰا وَ إِنْ یَکُنْ مَیْتَةً فَهُمْ فِیهِ شُرَکٰاءُ سَیَجْزِیهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (139) قَدْ خَسِرَ اَلَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلاٰدَهُمْ سَفَهاً بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا مٰا رَزَقَهُمُ اَللّٰهُ اِفْتِرٰاءً عَلَی اَللّٰهِ قَدْ ضَلُّوا وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ (140)
136[ذرأ]
:آفرینش است به گونۀ اختراع و اصل آن به معنای ظهور است چنان که گفته میشود:«ملح ذرانی»(نمکی که سفیدی آن آشکار است)و«الذرأة»به معنای ظهور پیری است.
138[حجر]
:حجر الحرام.
/3
خداوند علیم و حکیم(همچنین غنی و رحیم)،طیبات را حرام نکرده است و حال آن که مشرکان بسیاری از چیزها را بر خود حرام کردند و به دروغ آنها را به خدا نسبت دادند.شرک،مشرکان را به کشتن فرزندانشان واداشت و این دروغ را نیز به خدا نسبت دادند و حال آن که جبّارانی که بر آنان فرمان میراندند قصدشان این بود که با ترغیب و تشجیع مردم به قتل فرزندان مردم را از حیث مادی و معنوی به
هلاکت رسانند.
خدای سبحان مشرکان را در این وادی رها کرد،زیرا آنها به خدای تعالی دروغ بستند در حالی که خدا میتوانست آنها را به قدرت خود مقهور کند و از صحنۀ حیات بزداید و نگذارد بر مقدرات مردم غلبه یابند.
مشرکان را یک سلسله قوانین و تشریعات است که نتیجۀ به این منجر میشود که طیبات را بر خود حرام سازند. /3 علت این عمل آن بود که میپنداشتند در برابر اعمالشان پاداش داده خواهند شد.دیگر آن که میان زن و مرد در انتفاع از طیبات فرق میگذاشتند،همچنین در کشتن فرزندان.
[136]
شرک و کفر توأماناند.جز این که هدف شرک ارضاء همۀ اطراف است و آن از ضعف اراده و سوء حکم و قضاوت نتیجه میشود.شرک حالتی است نفسانی که قصدش فریب فطرت ایمان به خداست و اشباع شهوات نفس است در انجام یک سلسله اعمال زشت و ناشایست.
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعٰامِ نَصِیباً فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هٰذٰا لِشُرَکٰائِنٰا
و برای خدا از کشتهها و چارپایانی که آفریده است نصیبی معین کردند و به خیال خود گفتند که این از آن خداست و این از آن بتان ماست.» گفتند:این از آن خداست تا احساسات دینی خود را که برای نفس امری طبیعی است ارضاء کنند یا متدینین را فریب دهند.و این تا زمانی است که آنچه مال خداست یا آنچه مال بتان است معارضه نکند و چون معارضه کرد همه را به بتان تخصیص میدهند.
آنان به زعم خود برای خدا معابد فخیم میسازند و نسخ بسیاری از قرآن کریم را چاپ میکنند و نماز جمعه و اعیاد به جای میآورند حتی به حج میروند.
ولی در همان وقت برای آنهایی که شریک خدا ساختهاند نصیبی قرار میدهند یعنی از اموال محرومین قصرها برمیآورند و به حساب مستضعفان دولتها تشکیل میدهند و زر و سیم میاندوزند و در استحکام مبانی طاغوت سعی میکنند و به نیروی ترور و وحشت بر مردم چیره میشوند در نتیجه مغز را برای غیر خدا صرف میکنند و پوست را برای خدا میگذارند و خدا به این پوست راضی نیست.
فَمٰا کٰانَ لِشُرَکٰائِهِمْ فَلاٰ یَصِلُ إِلَی اللّٰهِ
-و آنچه از آن بتانشان بود به خدا نمیرسید.» /3 حکمی که درباره طاغوت میکردند،ممکن نبود حکمی الهی باشد که خدای ما از آن راضی باشد.اموالی که در میان اغنیاء دست به دست میگشت نمیتوانست چیزی باشد که خدا از آن خشنود گردد.بلکه خدا چنین حکمی را و چنین مالی را مردود میداشت و از آن ناخشنود بود.
وَ مٰا کٰانَ لِلّٰهِ فَهُوَ یَصِلُ إِلیٰ شُرَکٰائِهِمْ
-و آنچه از آن خدا بود به بتانشان میرسید.» نمازی که از فحشاء و منکر منع نمیکرد و زکاتی که گودال میان فقراء و اغنیاء را بیشتر میکرد و سلطه طاغوت را افزون میساخت زیرا برای او بود و حجی که به سفری سیاحتی تبدیل میگردید یا منبع درآمدی برای جاهلیت نوین بود و امر به معروف و نهی از منکری که چون تازیانهای بر پشت مستضعفان فرود میآمد نه مستکبران،همه و همه از شعایر طاغوتی بود نه شعائر خدایی.
سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ
-به گونهای بد داوری میکردند.»
[137]
در اینجا سؤال بعد مطرح میشود.هدف طاغوت و مرفّهان مستکبر و حاشیه نشینان دستگاه سلاطین و دژخیمان رژیمهای مفسد چیست؟هدفشان اولا:فقیر کردن بیشتر تودههای مردم است،ثانیا:گمراه ساختن آنها و طبیعی است که گمراه کردن هدفش ابقاء استثمار و برده ساختن آنهاست.اینان در میان
مردم نوعی فرهنگ جاهلی را رواج میدهند که آنان را به کشتن فرزندانشان تشجیع میکنند،از طرفی آنها را از فطرت پاکشان در محبت به فرزندان و ضرورت نگهداری آنان گمراه میسازد و از طرف دیگر آنان را از همین راه به هلاکت میرسانند زیرا نسلی که دنبالهاش بریده شود نسل ابتری است و برای استثمار متناسب.
/3
وَ کَذٰلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِنَ الْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَکٰاؤُهُمْ
اینان میدانند که انفجار جمعیت وسیلهای است قاطع برای پایان دادن به سلطۀ طبقاتی مستکبر.زیرا هر دهنی نیاز به نان دارد و این دهانهای نیازمند روزی علیه طبقات ستمگر باز خواهد شد.
به همین سبب هدف از کشتن فرزندان نابودی مردم و گمراه کردن ایشان است.
لِیُرْدُوهُمْ وَ لِیَلْبِسُوا عَلَیْهِمْ دِینَهُمْ
-تا هلاکشان سازند و دربارۀ دینشان به شک و اشتباهشان افکنند.» دین صحیح سلاح فعالی است علیه طاغوتان،پس گمراه ساختن مردم از آن هدف اساسی طاغوتیان است.
خداوند قادر است که به قدرت غیبیۀ خود تخت طاغوتان سرنگون کند ولی تا زمانی که مردم ناآگاهند و در رهایی خود از چنگال طاغوتیان نمیاندیشند چنین
نخواهد کرد.طریق رهای سرپیچی است از فرهنگ شرک آمیزی که به خدای تعالی دروغ میبندد.
وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مٰا یَفْتَرُونَ
-اگر خدا میخواست چنین نمیکردند پس با دروغی که میبافند رهایشان ساز.»
[138]
چون روش و مرام شرک آمیز در جامعه شکل گیرد ضلالت و انحرافش هر چه بیشتر و بیشتر نمودار میشود.در عصر جاهلی بخشی از طیبات را بر مردم حرام میکردند،مگر /3 بعضی چیزها را که به مقتضای افکار و پندارهاشان جایز میشمردند.
وَ قٰالُوا هٰذِهِ أَنْعٰامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ
-از روی پندار گفتند که این چارپایان و کشتزاران ممنوع است.» یعنی وقف شده و انتفاع از آنها ممکن نیست.
لاٰ یَطْعَمُهٰا إِلاّٰ مَنْ نَشٰاءُ بِزَعْمِهِمْ
-هیچ کس جز آن که ما بخواهیم نباید از آنها بخورد.» یعنی کسانی که بر حسب عقاید خرافیشان مجاز بودند.
وَ أَنْعٰامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهٰا
-و اینها چارپایانی است که سوار شدنشان حرام است.» نه به علت خاصی،تنها به سبب روش فاسد فکریشان.مهمترین مشخصۀ این روش این است که بر بعضی از آنها خدا را یاد نکنند.
وَ أَنْعٰامٌ لاٰ یَذْکُرُونَ اسْمَ اللّٰهِ عَلَیْهَا افْتِرٰاءً عَلَیْهِ
-و اینها چارپایانی است که نام خدا را بر آنها یاد نکنند.» با قربانی کردن آنها به بتان تقرب میجویند یا به جن یا به ملائکه یا بعضی از مردم.و این به هنگامی است که میپندارند این بتان سبب تقرب انسان به خدا
میشود.زیرا میگفتند که(اینها را میپرستیم تا سبب نزدیکی ما به خدا شود). (1)
سَیَجْزِیهِمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ
-به خدا افترا میبندند و به زودی به کیفر افترایی که میبستهاند جزایشان خواهد داد.» اینان میپندارند که بعضی اشیاء یا اشخاص ابواب رسیدن به خدا هستند و حال آن که نه چنین است.
این پرسش باقی میماند:پیوند شرک با این خرافات کدام است؟ /3 پاسخ آن این که است که اولا:شرک به خدا قلب را دگرگون میکند و بر اندیشه حجاب مینهد و بصیرت را از میان میبرد و لذا بشر همه چیز را واژگون میبیند و کار بدان جا میرسد که خیر را شر و زیانمند را سودمند میانگارد.
دوم:بسیاری از محرّمهای بیهوده از ایمان به شرکاء برمیخیزد،چرا که ترس از شرکاء موجب میشود بسیاری از طیّبات برای مشرکان ناروا گردد.
سوم:واقعیت اجتماعی که نظام شرک آلود آن را فرا پیش مینهد به سبب دیدگاه منفور طبقاتی و حتّی نژاد پرستی حاکم موجب میشود بسیاری از طیّبات حرام گردد.
[139]
از مظاهر احکام باطلۀ آنها و تشریعات سخیفشان این است که میان مردان و زنان فرق میگذارند،چیزی که فطرت سلیم از آن امتناع دارد.
وَ قٰالُوا مٰا فِی بُطُونِ هٰذِهِ الْأَنْعٰامِ خٰالِصَةٌ لِذُکُورِنٰا وَ مُحَرَّمٌ عَلیٰ أَزْوٰاجِنٰا
-و گفتند:آنچه در شکم این چارپایان است برای مردان ما حلال و برای زنانمان حرام است.» در حالی که به روابط زناشویی اعتراف میکنند،روابطی که در واقع تکامل زن و مرد است،تکاملی که به مشارکت کامل در حقوق و هر خیر و منفعتی دعوت میکند.زنان در مسئولیتها و وظایف با مردان شریکاند.
وَ إِنْ یَکُنْ مَیْتَةً فَهُمْ فِیهِ شُرَکٰاءُ
-اگر مردار باشد زن و مرد در آن
1) 3) -الزمر3/،
شریکاند.» یعنی اگر جنین مرده باشد میان زن و مرد به تساوی تقسیم میشود.
سَیَجْزِیهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ
-خدا به سبب این گفتار مجازاتشان خواهد کرد.هر آینه او حکیم و داناست.» خداوند آنان را به سبب سخن باطلشان و حکم غیر عادلانهشان عقاب خواهد کرد زیرا اینان در انتفاع از طیبات میان زنان و مردان فرق قائل شدند و خدا حکیم است و به عدل حکم میکند و علیم است و به علم خود میداند /3 که چه کسانی بر خلاف عدالت گام برمیدارند.
[140]
بدتر از امتیازات طبقاتی و نژادی حتّی فرق نهادن میان زن و مرد، کشتن فرزند است یک عادت قدیم جاهلی که با هر جاهلیتی تجدید میشود و سبب آن نظریههای انحرافی دربارۀ زندگی و دروغ بستن است به خدا و گمراهی از طریق حق است.
قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلاٰدَهُمْ سَفَهاً بِغَیْرِ عِلْمٍ
-زیان کردند کسانی که به سفاهت بیهیچ حجتی فرزندان خود را کشتند.» چه سفاهتی بزرگتر و خطرناکتر از این که فرد بخواهد به خود ضرر و زیان رساند فرزندان خود را بکشد.این سفاهت بر قلت شعور و عدم معرفت شخص به سود و زیان خود دلالت دارد.
وَ حَرَّمُوا مٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ افْتِرٰاءً عَلَی اللّٰهِ
-و به خدا دروغ بستند و آنچه را به ایشان روزی داده بود حرام کردند.» زیرا ایشان بر خدا دروغ بستند و از راه و روش الهی که برای بشر توضیح میدهد که چگونه از نعمتهای خدا استفاده کنند به دور افتادهاند.در نتیجه اینان نمیتوانند حق را محور خود و مقیاس اعمال خود قرار دهند و به نیروی بینایی آن زندگی را بفهمند.از این رو فرصت خوب فرزند داشتن را بر خود حرام کردند و از
انتفاع از آن محروم شدند.آیا فقط کسی که فرزند خود را میکشد از این فرصت انتفاع محروم میماند؟نه،همۀ کسانی که فرزندان خود را به سیره و روش الهی تربیت نمیکنند همین حال را دارند.همۀ کسانی هم که خود به راه و روش خدایی نمیروند چنیناند.کسی که در خوردن افراط میکند و به سلامت خود زیان میرساند،کسی که از خوردن چیزهای حرام رخ بر نمیتابد،یا مشروبات الکلی مینوشد یا دست به قمار میزند یا در خط زناکاری میافتد یا به مردم ستم میکند یا دروغ میگوید یا غیبت میکند،او نیز نعمتهای خدا را بر خود تباه میکند و همانند آن سفیهانی است که بدون هیچ حجتی فرزندان خود را میکشند.
قَدْ ضَلُّوا وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ
-اینان گمراه شدهاند و راه هدایت را نیافتهاند.» /3
وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْشَأَ جَنّٰاتٍ مَعْرُوشٰاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشٰاتٍ وَ اَلنَّخْلَ وَ اَلزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُکُلُهُ وَ اَلزَّیْتُونَ وَ اَلرُّمّٰانَ مُتَشٰابِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصٰادِهِ وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْرِفِینَ (141) وَ مِنَ اَلْأَنْعٰامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً کُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (142) ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ اَلضَّأْنِ اِثْنَیْنِ وَ مِنَ اَلْمَعْزِ اِثْنَیْنِ قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ اَلْأُنْثَیَیْنِ أَمَّا اِشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحٰامُ اَلْأُنْثَیَیْنِ نَبِّئُونِی بِعِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (143) وَ مِنَ اَلْإِبِلِ اِثْنَیْنِ وَ مِنَ اَلْبَقَرِ اِثْنَیْنِ قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ اَلْأُنْثَیَیْنِ أَمَّا اِشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحٰامُ اَلْأُنْثَیَیْنِ أَمْ کُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ وَصّٰاکُمُ اَللّٰهُ بِهٰذٰا فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً لِیُضِلَّ اَلنّٰاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (144)
141[معروشات]
اصل عرش به معنای بلندی است و سریر، عرش نامیده شده زیرا که بلندتر از زمین است.به سقف و ملک هم عرش گفته میشود.عرش درخت انگور بلندی است که برخی از شاخههای آن بر شاخههای دیگر قرار گرفتهاند و نیز عرش به شبه هودج زنان گفته میشود.
/3
خدای سبحان است که بر بشر نعمتهای بیشمار عطا کرد.پس او از هر کس دیگر بهتر میداند که از این نعمتها کدامیک به سود است و کدام یک به زیان و نیز راه بهرهگیری از آنها را بهتر از هر کس میداند.و حال این که در عهد جاهلی چیزها را بر حسب هوای دل خویش حلال و حرام میشمردند.بدون اینکه
طبیعت اشیاء را بشناسند.
خداوند بستانها و باغها را آفرید و انواع مختلف درختان و میوهها را پدید آورد.پس خدای سبحان به احکام آنها عالم است و او میداند که کدام یک از ثمرات را میتوان خورد و بر انسان فرض است که چون محصولش به دست آمد حق فقرا را در روز درو بدهد و در خوردن اسراف نکند یا بیهوده نبخشد بلکه در تمام اعمال خود جانب حق و عدالت را رعایت نماید.
همچنین است حکم چارپایان و منتفع شدن از آنها.به گونهای که وسیلهای برای تحقق مطامع شیطانی او نشود چون تجاوز به حقوق دیگران یا زدن و کشتن آنها.
/3 خداوند سبحان ما را گوسفند و بز و گاو و شتر هم نر و هم ماده،روزی کرده است ولی بشر این یک را حلال و آن یک را حرام کرده است در حالی که همه روزیی است که خدا عطا کرده است و چنین چیزی هم نگفته است.اینان که به خدا دروغ میبندند بدون آن که از حقیقت امر آگاهی داشته باشند مردم را گمراه میکنند،زیرا از ستم پیشگان هستند و ظلم مانع هدایت خداست.
[141]
میلیونها نظام طبیعی و سنن اجتماعی در کار و تلاشاند تا به مشیت خدای تعالی باغها ایجاد شده،زمین سبز شده و انواع ثمرات پدید آمده است.
بدون انگیزهای که خدا در درون بشر متمرکز ساخته و بدون صلاحیت خاک و وجود مخازن آب و نور و خورشید بشر به زراعت زمین ترغیب نمیشد یا قادر بر آن نبود.ولی خدای تعالی این انگیزه را به وجود آورده و وسایل را مهیّا کرده پس او-خدای تعالی نه دیگری-بر زمین فرشی سبز رنگ از بستانها و مزارع پر ثمر بگسترده است.
وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ جَنّٰاتٍ مَعْرُوشٰاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشٰاتٍ
-و اوست که باغهایی آفرید نیازمند به داربست و بینیاز از داربست.»
بعضی از زمین فراترند چون نخلها و بعضی بر روی زمین خوابیدهاند چون بوتهها و کشتههای گندم و جو.
وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُکُلُهُ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ مُتَشٰابِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ
از آنجا که خدای سبحان کسی است که نعمت ثمرات را به ما عنایت کرده پس اوست که میتواند کیفیت انتفاع از آنها را برای ما بیان کند در این آیات ذات الهی سه حکم از احکام آنها را بیان میدارد.
نخست وقتی که میگوید:
کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ
-چون ثمر آوردند از آنها بخورید.» چون میوه یا هر ثمر دیگری رسید زمان استفاده از آنهاست و نباید بشر به تلقین اوهام باطل خود را از آنها محروم سازد،بلکه بر عکس باید از آن ثمرات بهرهمند شود و این حق هر انسانی است.ولی انتفاع دایم چون زمانی که بخواهد آنها را انبار کند و بفروشد یا در آینده از آن استفاده کند در این صورت نیز در آن حقی پیدا میکنند.
و این حکم دوم است:
وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصٰادِهِ
-و در روز درو حق آن نیز بپردازید.» در این روز بینوایان چشم به راه حقوق خود هستند از زکات یا صدقات و غیر آن،چون حق درو.هر چند از زمان رسیدن ثمره در آن حق پیدا میکنند.بعضی میگویند خوردن از ثمرات پیش از خارج کردن زکات جایز است زیرا زکات به
چیزی تعلق میگیرد که بشر آن را انبار میکند،نه آنچه قبل از انبار کردن از آن بهره میجوید.و خدا داناتر است.
البته بهرهجویی از طیبات یعنی چیزهای حلال باید که در حدود نیاز باشد نه اسراف...و این /3 حکم سوم است که در این فقره از آیه بیان میشود.
وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ
-و اسراف مکنید که خدا اسرافکاران را دوست ندارد.» چون خدا اسرافکاران را دوست ندارد،پس آنان را یاری نمینماید و به نعمتشان نمیافزاید.
[142]
علاوه بر ثمراتی که از زمین میروید از چارپایان نیز بشر سود میبرد چه برای خوردن و چه برای بار بردن و امثال آن.خدای تعالی بشر را توانایی داده تا ستوران را به کار گیرد و از آنها منتفع شود.چارپایان را دو قسم کرده بعضی چارپایان درشت اندامند که بارهای گران را از شهری به شهر دیگری میبرند،چون شتر و بعضی خرد جثهاند چون گوسفند که انسان معمولا از گوشت آن بهرهمند میشود.
وَ مِنَ الْأَنْعٰامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً
-و نیز چارپایان که بار میبرند یا در خور بار برداشتن نیستند.» کلان جثهها و خرد جثهها.
کُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ
-از هر چه به شما روزی داده است بخورید.» یعنی استفاده از چارپایان را بر خود حرام مکنید چنان که برخی مذاهب قدیمه حرام میکردند.ولی از سوی دیگر در خوردن زیاده روی منمایید و به اعتبار این که حیوانات مسخر شما هستند آنان را میازارید و در دادن آب و علف به آنها تنبلی مکنید یا آنها را برای تجاوز و آزار یکدیگر به کار مبرید.
وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ
-و از شیطان پیروی
مکنید که او دشمن آشکار شماست.» شیطان برای فریب بندگان خدا شگردها و راههای مختلفی میداند /3 یکی از آنها همین است که بعضی را وامیدارد که به خدا دروغ بندند و مردم را از بهروری از چارپایان منع کنند.
[143]
پروردگار ما انواع چارپایان کلان جثه و خرد جثه را یاد میکند،تا بیان دارد که همۀ انواع آن حلال است.پس چرا بعضی برخی از آنها را حرام کردهاند،آیا این حکم خداست یا پیروی از القائات شیطان رجیم است و دروغ بستن به خدا.
ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَیَیْنِ
-هشت لنگه از گوسفند،نر و ماده و از بز نر و ماده بگو آیا آن دو نر را حرام کرده است یا آن دو ماده را.» هیچ یک را.
أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحٰامُ الْأُنْثَیَیْنِ
-یا آنچه در شکم مادگان است.» مراد چنین است.این سؤال به آدمیان هشدار میدهد تا دریابد که میان انواع ستوران که نعمتهای خداوندی هستند فرقی نیست.از این رو میگوید:
نَبِّئُونِی بِعِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ
-اگر راست میگویید از روی علم به من خبر دهید.» یعنی به مجرد اوهام خویش میان حقایق فرق منهید و اگر سخنی میگویید بر مقتضای علم باشد.
[144]
هم چنان که فرقی میان نر و مادۀ حیوانات خرد جثه نیست همچنین میان حیوانات کلان جثه باربر هم چون شتر و گاو فرقی نیست و نباید میان نر و ماده آن فرقی نهاد.
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ /3 قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَیَیْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحٰامُ الْأُنْثَیَیْنِ
-و از شتر نر و ماده و از گاو نر و
ماده.بگو آیا آن دو نر را حرام کرده است یا آن دو ماده را یا آنچه را که در شکم مادگان است؟» نه،خداوند هیچ یک از آنها را حرام نکرده است زیرا کسی به صدق این تحریمها گواهی نداده است.
أَمْ کُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ وَصّٰاکُمُ اللّٰهُ بِهٰذٰا
-آیا آن هنگام که خدا چنین فرمانی میداد شما آنجا بودید.» مسلما هیچ کس نمیتواند مدعی این حضور شود.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً لِیُضِلَّ النّٰاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ
-هر آینه خدا ستمکاران را هدایت نمیکند.» در اینجا به این نتیجه میرسیم که همۀ کسانی که ادیان باطله اختراع میکنند و فریقی از مردم را به سوی آن میکشانند پیروان هواهای نفسانی خویشند و علتی که مردم را وامیدارد که به آنان بگروند نیز بر همین قیاس است ستم اندک ستم بزرگ را میزاید تا آن گاه که راه به کلی از دست برود و حیرت و سرگردانی عظیم فرا رسد.
/3
قُلْ لاٰ أَجِدُ فِی مٰا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلیٰ طٰاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اَللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (145) وَ عَلَی اَلَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا کُلَّ ذِی ظُفُرٍ وَ مِنَ اَلْبَقَرِ وَ اَلْغَنَمِ حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُمٰا إِلاّٰ مٰا حَمَلَتْ ظُهُورُهُمٰا أَوِ اَلْحَوٰایٰا أَوْ مَا اِخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِبَغْیِهِمْ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (146) فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَةٍ وٰاسِعَةٍ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِینَ (147)
146[الحوایا]
پشکلها و مفرد آن حاویه است که به آنچه در شکم گرد آمده اطلاق میشود.
/3
در مواجهه با متعصبانی که طیبات را-جز اندکی از آنها-بر خود حرام کرده بودند قرآن کریم در اینجا یادآور میشود که همۀ چیزهایی که در عصر جاهلی حرام شمرده میشد در کتاب خدا موجود نیست بلکه همۀ آنچه حرام شده مردار و خون و خوک و حیوانی است که به هنگام کشتن نام خدا بر او برده نشده است.
البته خدا بر بنی اسراییل انواع طیبات را حرام کرده بود،مثل هر حیوانی که دارای دندانهای نیش یا چنگال بود.و نیز پیه گاو و گوسفند.ولی آنان بر یکدیگر ستم میکردند و هر چه بشر ستم بیش کند خداوند بر او سختتر خواهد گرفت.
خدای سبحان رحیم است و رحمت او گسترده است ولی در عین حال شدید العقاب نیز هست و مجرمان نمیتوانند از عقاب او بگریزند.
این آیه آمده است تا بر اندیشۀ پیش گفته تأکید ورزد و آن عبارت است از ضرورت استقامت در خط سالم بیهیچ کاهش و افزایشی،زیرا احکام شرعی با منافع حقیقی تغییر ناپذیر در پیوند است.
/3
[145]
بعضی پندارند که دین احکامی است ما فوق طاقت بشر که بشر را از نمو یا تکامل باز میدارد و هر چیزی در دین حرام است مگر آنچه را که خدا استثناء کرده باشد ولی خداوند این اندیشۀ باطل را به کرات نفی کرده است.
در این آیه خداوند اصل حلیت کامل را جز در اشیاء معینی شرح میدهد و بدین گونه بشر را به تمتع از نعم خداوند ترغیب میکند مگر وقتی که آن چیز باعث زیان بزرگی شود.
قُلْ لاٰ أَجِدُ فِی مٰا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلیٰ طٰاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً
-بگو:در میان آنچه بر من وحی شده است چیزی را که خوردن آن بر من حرام شده باشد نمییابم،جز مردار یا خون ریخته.» مراد از آن خونی است که از جسم خارج میشود ولی خونی که در لا به لای گوشت مانده باشد مباح است.
أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ
-یا گوشت خوک که پلید است.» هر چند به ظاهر ممکن است طعمی خوش داشته باشد ولی واقعش پلید
است و موجب امراضی میشود،همچنین خورندهاش را به برخی اخلاق ناپسند دچار میگرداند.
أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ
-یا حیوانی که در کشتنش مرتکب نافرمانی شوند و جز با گفتن نام خدا ذبحش کنند.» ذبیحهای که به بتان تقدیم میشود حرام است زیرا جزئی از واقعیت شرک است.از این رو آن را«فسق»خوانده است.ولی همۀ این محرمات به هنگام اضطرار و ضرورت حلال میشوند.یعنی فرد را حالتی پدید آید که تحمل آن نتواند، پس این زیانی ندارد برای کسی که به ظالم میپیوندد و سپس ظلمش را ترک میکند یا به مسرف و متجاوز میپیوندد /3 ولی به حد و نصاب بازمیگردد،زیرا ضرر با مقیاس حقّی سنجیده میشود که بر عقل و فطرت و شناسایی عرف عام استوار است و از همین رو معیار ظالمان و سرکشان و متجاوزان در پرتو زیاده روی و تکاثر، معیارهای کافی به شمار نمیآید و لذا در تفسیر ائمّه هدی(ع)آمده است که:
«سرکشان همان کسانی هستند که بر امام خروج کردهاند و ستیزه جویان همان گردنکشان هستند».
بدون تردید،این یکی از مصادیق این دو سخن است و حال آن که آیه هر سرکش و گردنکشی را در بر میگیرد و واژۀ«بغی و عدوان»در این آیه-آن گونه که به نظر من میرسد-با همین معیار در پیوند است.اگر معیار«اضطرار»درست باشد میتوان از این قانون بهره جست و در غیر این صورت خیر.
فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ
-هر گاه کسی ناچار به خوردن آن گردد هر گاه بیمیلی جوید و از حد نگذراند بداند که خدا آمرزنده و مهربان است.» آمرزش و رحمت او تجلی میکند،به هنگامی که نفس محترمی در معرض زوال قرار گیرد و ناچار به خوردن مردار میگردد ولی با آن شروط که بیان گردید.
[146]
خدای تعالی طیبات را بر مردم حرام نکرده،بلکه خبائث را حرام کرده است و این به صورت استثناء است نه اصل،در نتیجه شمارشان اندک است چنان که دانستیم.البتّه پروردگار ما به مقتضای حکمتش برخی از طیبات را حرام کرده است،از علل این حرمت مثلا تأدیب برخی جوامع ظالمه است.مثلا هر حیوان چنگال داری را بر یهود حرام نمود و آن حیوانی است که چنگالهایش را به عنوان سلاح به کار میبرد چون درندگان و پرندگان صاحب چنگال مانند عقاب.
گویند که این کلمه شامل شتر و چارپایان هم میشود زیرا انگشتان آنها از هم جدا نیست.
وَ عَلَی الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا کُلَّ ذِی ظُفُرٍ
-و بر یهود حرام کردیم هر حیوان صاحب ناخنی را.» /3 تحریم استثنایی پروردگار ما بر بنی اسراییل شامل پیه گاو و گوسفند هم میشود مگر آن چربی که بر پشتشان گرد آمده یا بر مقعدشان جمع شده یا آن چربیها که به استخوان درآمیخته است.
وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُمٰا إِلاّٰ مٰا حَمَلَتْ ظُهُورُهُمٰا أَوِ الْحَوٰایٰا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ
-و از گاو و گوسفند پیه آن دو را جز آنچه بر پشت آنهاست یا بر چرب رودۀ آنهاست یا به استخوانشان چسبیده باشد.» سؤال این است که چرا باری تعالی این طیبات را بر آنها حرام کرده است؟ خدای تعالی پاسخ میدهد که بنی اسراییل به یکدیگر ستم میکردند خداوند هم برخی از طیبات را بر آنها حرام نمود.باز این سؤال پیش میآید چرا ستم سبب حرمت میشود؟ جواب این است که سنتهایی را که نظامات طبیعی مینامیم تنها در یک مورد با احکام تشریعی فرق دارند و آن این است که نظامات طبیعی را خداوند بر
عالم وجود و بر بشر جاری ساخته و در آن هیچ تغییر و تبدیلی حاصل نمیشود.در حالی که احکام شرعی چنین نیستند مردم را به آن فرمان میدهد و از عاقبت شرک آن بر حذرشان میدارد.پس این دو گونه سنت طبیعی و شرعی در خطوط کلی با هم تلاقی میکنند زیرا از یک منبع واحد صادر میشوند.از آنجا که پایان طبیعی ستم در جامعه از میان رفتن نعمتها و سخت گرفتن و فشار بر مردم آن جامعه است پس همین عاقبت است که خدای سبحان بر جامعۀ ستمکار حکم میکند بدین ترتیب که شماری از طیبات را بر آن حرام کند.
ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِبَغْیِهِمْ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ
-این چنین کیفرشان دادیم و ما راستگویانیم.
[147]
هر یک از افراد بشر خدا را به مقتضای وهم و خواست خود تصور میکند و به آن تصور جنبۀ حقیقت میدهد.مثلا گناهکاران صفت رحمت و عفو را بزرگ میکنند بدون این که بخواهند بدانند که خدای تعالی دارای صفت غضب و عقاب هم هست،تا با دل راحت مرتکب گناه شوند.
/3
فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَةٍ وٰاسِعَةٍ
-اگر تو را تکذیب کردند، بگو:پروردگار شما صاحب رحمتی است گسترده.» تکذیب رحمت خدا مخالف فطرت است زیرا ما در عالم واقع خود شاهد رحمت او هستیم.از این رو پیامبران در باب این صفت حسنای پروردگار تأکید میکنند ولی تأکید هم میکنند که او را جز رحمت و عفو صفت دیگری هست:
وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ
-و خشم و عذابش از مجرمان بازداشته نخواهد شد.» /3
سَیَقُولُ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا أَشْرَکْنٰا وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَیْءٍ کَذٰلِکَ کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّٰی ذٰاقُوا بَأْسَنٰا قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنٰا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَخْرُصُونَ (148) قُلْ فَلِلّٰهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبٰالِغَةُ فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ (149) قُلْ هَلُمَّ شُهَدٰاءَکُمُ اَلَّذِینَ یَشْهَدُونَ أَنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَ هٰذٰا فَإِنْ شَهِدُوا فَلاٰ تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ (150)
/3
به هنگامی که بشر خود را معیار حق و باطل پندارد،نه واقع و حقیقت را هر عملی را که انجام میدهد آن را به عنوان حقیقتی که خدا به آن فرمان داده تلقی میکند و آن را صحیح میپندارد.از این رو مشرکان اهل کتاب یا غیر اهل کتاب، شرک و تشریعاتشان را به خدا نسبت میدهند.ولی خدای سبحان آنان را تصدیق نمیکند و حتی در دنیا یعنی پیش از آن که روز قیامت شود به عذاب و خشم خود گرفتارشان میسازد.تا برای آنها و دیگران ثابت شود که بر حق نبوده و نیستند.قرآن میپرسد که اینان چگونه میپندارند که افکارشان درست است؟آیا از روی علم یا از روی گمان.
خداست-نه من و نه تو-کسی است که هدایت به دست اوست و او را بر هدایت مردم حجت بالغه است و او بر هدایت مردم به سوی خود قادر است.اما
اینها که حق را تکذیب میکنند حجتی به دست ندارند و نه شهود راست گفتاری.
قرآن آنان را فرمان داده که شاهدان خویش بیاورند ولی از شهادت دادن به نفع آنها منع کرده است زیرا:
/3 اولا:مردمی خود محوراند.
ثانیا:سلف را تکذیب میکنند و بدون تردید همۀ نشانههایی را که به حق راه مینمایند دروغ میپندارند،زیرا قصدشان رسیدن به حقیقت نیست.
ثالثا:آخرت را انکار میکنند و زندگی را منحصر به همین زندگی دنیا میدانند.
رابعا:میان خدا و خلق خدا فرقی قایل نیستند.
[148]
این درس در بیان ریشههای خبیث تشریعات باطلۀ بشری است در قضایای اجتماعی که بشر به سبب آن از هوای نفس خود پیروی میکند و خود را میپرستد و حق و مسئولیت ترک میکند و به تصورات باطل و اوهام دور و درازی که از هوای نفس او مایه میگیرد،روی میآورد و به گونهای جزئی میگوید:شب و روز و حوادث زندگی است که او را به اتخاذ چنین موضعی مجبور میکند.یا میگوید خدا او را به فلان کار مجبور کرده،زیرا خدا همۀ چیزهایی است که در عالم وجود است و او قاهر است و بر همۀ بندگانش غالب.یا به خرافات باطل متشبث میشود که گوید خداوند امور بندگانش را به خودشان واگذار کرده تا هر چه عقولشان برایشان مقرر داشته از پی آن بروند.(در اینجا میان عقل و هوای نفس اختلاطی عجیب پدید میآورند).
خواه به این نوع از تصور تشبث جویند یا به آن یک هدف یک چیز است و آن مشروعیت دادن به پیروی از اهواء خود و محور ساختن خویش و مقدس شمردن افکار و عقایدشان است و این آخرین مرحله از گمراهی است در نزد بشر.
سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَکْنٰا وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَیْءٍ
مشرکان خواهند گفت:اگر خدا میخواست،ما و پدرانمان مشرک نمیشدیم و چیزی را حرام نمیکردیم.» /3 خداوند قادر است که ما را از شرک و عقاید باطل باز دارد.پس اگر چنین نکرده،از آنچه ما میکنیم راضی است.قرآن حکیم به این پندار پاسخ میدهد:
اولا:این گروه حق را تکذیب میکند و از این بابت با همه کسانی در تاریخ که حق را تکذیب میکردهاند یکسانند.یکی از طرق کشف حقیقت یک جماعت پرده برداشتن است از حوادث عامی است که در آن شرکت کردهاند و با آن پیش رفتهاند.مثلا اگر دانستی که مثلا زید از اندیشهای طرفداری میکند،به این سبب است که به فلان گروه نسبت دارد،میتوانی جوانب متعدد آن فکر را دریابی.
ثانیا:پایانی که خدا برای این گونه مردمان قرار داده عذاب شدید است.زیرا اینان از دایرۀ مسئولیتی که برای فرار از آن به این گونه افکار باطله روی آوردهاند بیرون نخواهند بود.
کَذٰلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّٰی ذٰاقُوا بَأْسَنٰا
-همچنین کسانی که پیش از آنها بودند و پیامبران را تکذیب کردند،و خشم و عذاب ما را چشیدند.» سپس-بعد از آن که در افکار اینان تشکیک میکند-این سؤال را در برابرشان مطرح مینماید:آیا این علم است یا ظن و گمان است؟مجرد طرح این سؤال،یعنی مناط مشروعیت افکار علم است نه مصلحت.
ریشههای فکریشان را برملا میکند که آنچه میپندارند از هوی سرچشمه میگیرد.و از آن رو که به حق(بلکه به ذات خود)اعتراف نمیکنند،دعوی علم هم نمیکنند تا مباد مجبور شوند از علمی که آنان را به حق راه مینماید جستجو کنند ولی با این همه مشروعیت علم را انکار نمیکنند.
سپس قرآن به تأکید حقیقت میپردازد و میگوید که اعتماد اینان بر تصور و وهم است و تصور همان دروغ عمدی است و وهم همان شک است.
قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنٰا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ
إِلاّٰ /3 تَخْرُصُونَ
-بگو:اگر شما را دانشی هست آن را برای ما آشکار سازید ولی شما تنها از گمان خویش پیروی میکنید و گزافه گویانی بیش نیستید.» ایشان نمیتوانند آن را انکار کنند.زیرا اگر زبان به افکار گشایند باب مباحثۀ سازنده را گشودهاند که بیشتر بر ضرر آنها خواهد بود زیرا به مشروعیت حق و علم منجر میگردد.نه به هوی و گمان.
[149]
خداوند ضلالت را برای بشر محتوم ندانسته و به آن رضایت نداده است آنها را به ترک ضلالتشان مجبور نمینماید بلکه برایشان فرصت هدایت کامل فراهم ساخته و ایشان را حجّت بالغه عنایت کرده.این دیگر وظیفۀ خود آنهاست که به هدایت روی آورند.خداوند میتواند مردم را مجبور به هدایت کند ولی چنین نمیکند،هم چنان که بشر را به شرک هم مجبور نمیکند...پس واگذاشتن مردم بر یک عقیدهای دلیل خشنودی او از آن عقیده نیست.خدا میخواهد حجّت را بر آنان تمام کند.
قُلْ فَلِلّٰهِ الْحُجَّةُ الْبٰالِغَةُ فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ
-بگو:خاص خداست،دلیل محکم و رسا.اگر میخواست همۀ شما را هدایت میکرد.»
[150]
یکی از وسایل فعال تمییز دادن حق از هوی و علم از ظنّ و صدق از کذب طرح افکاری است در برابر عقول مردم و شهادت خواستن از آنها دربارۀ آنها زیرا مردم حتی اگر پیرو هوا و گمان باشند،هنگامی که افکار دیگران را ارزیابی میکنند قبول آنها یا تصدیق به آنها ضروری نیست،زیرا مصالح مردم مختلف است و هواهایشان متفاوت و در پی آن هر گروهی از افکار خود شادمان است.البته شهادت مردم دلیل حقانیت نیست هر چند دلیل بطلان هوی است.به عبارت دیگر از جنبۀ منفی مفید است.
قُلْ هَلُمَّ شُهَدٰاءَکُمُ
-بگو گواهانتان را بیاورید.» /3 گواهانتان را بیاورید،زیرا چون گواهان گرد آیند به سبب بطلان اعتقادشان میانشان اختلاف کلمه خواهد افتاد.بنا بر این برای کشف حقیقت گروه مجرمان باید همگان را در یک جای گرد آورد تا بر واقعه شهادت دهند.پس میبینیم که اختلاف میکنند،بلکه کارشان به تناقض میکشد.زیرا هر چند برای مخالفت حق همدست و همداستانند ولی در نوع باطل اتفاق نظر ندارند.قرآن این معنی را واضح میکند:
اَلَّذِینَ یَشْهَدُونَ أَنَّ اللّٰهَ حَرَّمَ هٰذٰا
-که شهادت میدهند که خدا این یا آن را حرام کرده است.» ولی اتفاق بر باطل دلیل صحت آن نیست.
فَإِنْ شَهِدُوا فَلاٰ تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ
-پس اگر گواهی دادند،تو با آنان گواهی مده و از خواستههای آنان که آیات ما را تکذیب کردهاند و به آخرت ایمان ندارند پیروی مکن.» قرآن در اینجا بسیاری از ریشههای شرک را بیان میکند زیرا میگوید سبب عدم متابعت از حق عدم ایمان به آخرت است و دیگر عدم معرفت خدا و اعتقاد به اختلاط خداست و مخلوقاتش.
وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ
-و کسانی را با پروردگارشان برابر میدارند.» کسی که خدا را معادل با مخلوق او قرار دهد نه خالق را میشناسد و نه مخلوق را.
/3
قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِی حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (151)
151[املاق]
ورشکستگی و نداری مال است و از این کلمه است ملق و تملّق،زیرا که فرد نادار به وسیلۀ آن میکوشد تا برای کسب مالی به کسی نزدیک شود.
/3
پس از بیان معدودی از محرمات که به مادیات ارتباط داشت اکنون نوبت به محرمات اجتماعی میرسد که از اهمیت و مصداق و صعوبت بیشتری برخوردار است.از این شمار:
1-شرک به خدا.
2-نیکی کردن در حق پدر و مادر یعنی حرام بودن آزار آنان و حرام بودن سهل انگاری در حق آنان.
3-حرمت سهل انگاری در حق فرزندان به بهانۀ فقر.
4-اعمال ناپسندی که خداوند در کتاب خود آنها را بیان داشته چه پنهان
و چه آشکار.
5-حرمت قتل نفس.
اینهاست وصایای پروردگار ما که ما را سود میدهد و برای ما میسر است که به سادگی دربارۀ آنها بیندیشیم.
/3
[151]
جاهلیت چه به شکل قدیم و چه به شکل جدید آن آشکارا یا در خفا میخواهد جنبههایی از دین را نسبت به جنبههای دیگران که مهمتر و دشوارتر است، بزرگتر جلوه دهد و آن جنبۀ محتوی و مغز است،در حالی که پیامبر گفته است که میان اجزای دین خود تبعیض قایل نمیشود و این مهمتر جلوه دادن برخی از جنبههای آن بر برخی دیگر اساسا حرام است.در آیات پیشین دیدیم که چگونه خدا تحریم طیبات را به نام دین باطل اعلام داشت در حالی که آن محرمات محدود و تا حدی جانبی بود.اما محرماتی بسیار و هم اساسی را اهل جاهلیت و قشریون،به سبب اهمیّت آن عمدا فراموش کرده بودند.اینهاست که در این آیات آمده است، پس بر ماست که آنها را نیک بشناسیم و اگر واقعا مؤمن هستیم خویشتن را در دین نفریبیم.
محرمات اساسی همانهاست که زندگانی اجتماعی انسان را تنظیم میکند از آغاز،از خانواده تا سیاست ولی همۀ نظامهای اجتماعی اسلام همه جا رنگ توحید دارند و شرک را مردود میشمارند از این رو ذات باری تعالی از مسئلۀ توحید آغاز نمود:
قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً
-بگو بیایید تا آنچه را که پروردگارتان بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم اینکه به خدا شرک میاورید.» واجب است که عبادت ما تنها برای خدا باشد و در برابر چیزی و کسی جز
او خضوع نکنیم،مگر این که سخت زیر فشار باشیم.بلکه باید بنای زندگی ما بر حریت مطلقه(البته در حدود قانون)و عزت و کرامت استوار باشد.
محتوی توحید حریت است و حریت از زمانی آغاز میشود که خضوع در بر هر چیز را مردود بشماریم زیرا معتقدیم که تنها باید در برابر خدا خاضع بود،در برابر خدا /3 و قوانین او و در برابر کسی که مرا به اطاعت او فرا میخواند.جز این در برابر هیچ چیز نباید خضوع کنیم نه ثروت و نه قدرت و نه ترور فکری و شکنجه و عذاب.
چون نظام شرک بر جامعهای سیطره یابد،قانون آن جامعه نمیتواند الهی باشد زیرا هر مادهای از مواد قانون در زیر فشار ثروت و قدرت و ترور فکری،خرد میشود.از این رو در آغاز محرمات اجتماعی،از شرک نهی کرده است.زیرا شرک سبب نفوذ دیگر محرمات میشود.
پس از آن که در برابر خدا-تنها در برابر خدا-متعهد به تسلیم شدیم، نوبت روابط اجتماعی میرسد اهم آنها روابط میان نسلهاست.نسل سابق(پدر و مادر)و نسل بعدی(فرزندان)رابطۀ میان فرزند و پدر و مادر باید رابطهای مبتنی بر احسان باشد.
وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً
-و به پدر و مادر نیکی کنید.» احسان به معنی عمل خیری است در حق کسی که البته از حق او افزونتر باشد و این به معنی تسلیم مطلق نیست و حتی به معنی اطاعت از والدین هم نمیباشد.زیرا اطاعت به نوبۀ خود خضوع است و مؤمن جز برای خدا خضوع نمیکند.منطقهای عقب افتاده تسلیم در برابر پدر و مادر را واجب شرعی دانسته و روح قبیلگی را در جامعه تقویت کرده است،در حالی که در اسلام چیزی جز احسان نیامده است،و به اعتبار دیگر اطاعت کورکورانه نهی شده است.
/3 هم چنان که واجب است که در بر خدا تسلیم شویم و به پدر و مادر نیکی کنیم همچنین باید رابطه نیکوکارانه در میان همۀ افراد اجتماع جاری باشد،اما
رابطۀ میان انسان و فرزندانش و به طور عموم میان انسان با همه کسانی که در سطح نازلتری از او قرار دارند باید جنبۀ محافظت از آنها را داشته باشد.پدر نپندارد که فرزندانش رقبای او هستند و آنها را از بیم آنکه وضع اقتصادیاش را به هم بزنند، بکشد.
وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ
-و از بیم درویشی فرزندان خود را مکشید.ما به شما و ایشان روزی میدهیم.» جاهلیت عبارت است از کشاکش و اختلاف حاد تا درجۀ تناقض.در آن عصر این کشاکش چنان میشد که پدر و فرزند در مقابل هم قرار میگرفتند به گونهای که گویی بقای یکی به فنای دیگری وابسته بود.از این رو فرزندان خود را میکشتند.یا آنان را از سر راه خود دور میکردند تا در نعمتهای دنیا مزاحم ایشان نشوند و با این اعمال ناپسند،مانع پدید آمدن و رشد نسل میشدند.این نظریۀ شرک آمیز در برخی مکاتب اقتصادی مادی به تصوّر تناقض حاد میان افراد یک جامعه رایج شده و در برخی مکاتب روانشناسی این معنی را الهام کرده که پسر به سبب علاقه به مادرش با پدر منازعه میکند و دختر به طرفداری از پدر با مادر در کشاکش است.
در حالی که نظریۀ آسمانی توحید انسان را از حقیقت تکامل در زندگی آگاه میکند و میگوید نعمتهای خداوند همۀ افراد بشر را بسنده است،و نیازی به منازعه و کشاکش نیست.حتی هر چه خواهندگان آن نعمتها بیشتر شوند آن نعمتها هم افزونتر میشوند.اشارهای که در آیه به«روزی»شده همین معنی را میرساند.
رابطۀ مسالمت آمیز میان پدران و فرزندان با رابطۀ مسالمت آمیز میان پدر و مادر به وجود میآید.این رابطه باید رابطهای سازنده باشد نه ویرانگر.رابطه رابطۀ زناشویی باشد نه غیر آن از این رو خدای تعالی همه کارهای زشت(فواحش)را حرام کرده است.
/3
وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ
-به کارهای زشت چه پنهان و چه آشکار نزدیک مشوید.» گاه این فواحش آشکارند چون زنا و امثال آن و گاه نهانی است چون دوستی کردن با زنان بدون در نظر گرفتن اهداف والای زناشویی یا نگریستن به فیلمهای شهوت انگیز و فیلمهای سکسی و مبتذل.
از مصادیق زشتکاری پنهان،عدم ایجاد جوّ تکامل در محیط خانواده است به گونهای که به مصلحت طرفین باشد یا عدم ادای حقوق واجب از جانب یکی از دو طرف،چون مهر و نفقه و تمکین.یا آن که شوی به زن دیگر نظر داشته باشد و زن به مرد دیگر.
به عبارت دیگر هر یک از دو طرف در پی اطفای غرایز خود باشند بدون آن که مصلحت طرف دیگر را در نظر داشته باشد.
این پیوند زن و شوهر است،امّا پیوند مردم با یکدیگر باید پیوندی تکاملی باشد و نه پیوندی تند و تیز برگرفته از دیدگاه شرک آلودی که پیوسته دم از کشمکشی باطل میزند.
وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ
و کسی را که خدا کشتنش را حرام کرده است-مگر بحق-مکشید.» قتل نفس از مظاهر کشاکشهای شرک آمیز است.ولی در مواقعی که کشتن کسی به علت ارتکاب قتل از سوی او یا فساد در زمین باشد امری است واجب.
قرآن از این اندرزها و احکامی که بیان شد به«سفارش»از سوی پروردگار تعبیر میکند و اجرای آنها موجب خیر و سعادت آدمیان میگردد.
ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
-اینهاست آنچه خدا شما را بدان سفارش میکند،باشد که به عقل دریابید.» /3
وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ اَلْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا اَلْکَیْلَ وَ اَلْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (152) وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (153)
152[أشدّه]
جمع شدّ و شدّ به قوّت و استحکام دوران جوانی گفته میشود که با بلوغ و رشد حاصل میآید.
/3
پس از آن که در باب منطق شرک که مردم را به منازعه و تناقض سوق میدهد و باطل ساختن آثار این منطق را سخن گفت اینک ما را هشدار میدهد که نگذاریم این منطق اقتصادیات جامعه را تحت تأثیر قرار دهد،بدین گونه که هر گروه را آهنگ ستم به گروه دیگر باشد.خداوند برای برآوردن این منظور تجاوز به اموال دیگران را حرام نمود و از خوردن مال ضعفاء چون یتیمان یا خوردن مال مردم به طریق غش یا کم فروشی منع کرده است.درست است که شخص در حین
معامله-بدون آن که بخواهد-ممکن است مالش با مال دیگران داخل شود ولی این امر حرام نیست،زیرا خداوند مردم را به چیزی که فوق طاقتشان باشد فرمان نمیدهد.بلکه اگر این عمل عمدا صورت گیرد یا حد اقل به صورت کم فروشی باشد حرام است.
از این رو است که خدای تعالی ما را به حرکت در راه راست امر کرده و از انحراف به چپ و راست منع فرموده.پس نباید رهبریهای باطل را قبول کرد و در برابر گردبادهای منحرف کننده خاضع بود.این امر مغز و حقیقت تقوی است و چیزی است که انسان جز به کوشش فراوان و جهاد با نفس بدان نخواهد رسید.
/3
[152]
از ویژگیهای مهم در قانونگذاری قرآنی،همان واقعیت است.باید و نبایدهای قرآنی مطابق است با انحرافات واقعیت خارجی و متمرکز بر آن.برای مثال در زمینۀ اقتصاد،قرآن تنها به بیان حق مالکیت خصوصی و حرمت تجاوز به اموال مردم بسنده نمیکند،بل به حلقههایی میپردازد که بیشتر در معرض تجاوز قرار دارند و لذا از آن بسیار سخن میگوید و از همین رو جامعه از حلقاتی که بیشتر مورد تعرّض هستند پرهیز میکند و طبیعة به دیگری تجاوز روا نمیدارد و لذا قرآن مال یتیم را متعرّض میشود و کاهش در میزان و سنجش را.مال یتیم از آن رو که یتیم ناتوان است و نمیتواند آن را مطالبه کند و این مال زودتر تباه میشود و کاهش در میزان و سنجش نیز از آن رو که عمل رایجی است و به دور از پیگرد قانونی،زیرا دشوار میتوان بر آن آگاهی یافت.
وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ
-به مال یتیم نزدیک مشوید مگر به نیکوترین وجهی.» یعنی برای زیاد کردن و بارور نمودن آن یا برای نگهداری آن به وجهی بهتر.اگر این امور نباشد اساسا جایز نیست دست بر سر مال یتیم نهاد زیرا معلوم
نیست که صاحبش به این عمل راضی باشد.
حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ
-تا به سن بلوغ رسد.» چون به سن بلوغ یا سن کمال رسید و رشید گردید باید اموالش به او باز گردانده شود،حتی آن مورد که در صدر آیه استثناء شده بود جایز نیست، هم چنان که در آیه دیگر نیز آمده است: وَ ابْتَلُوا الْیَتٰامیٰ حَتّٰی إِذٰا بَلَغُوا النِّکٰاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ /3 أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَأْکُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ یَکْبَرُوا (1)-یتیمان را بیازمایید تا آن گاه که به سن زناشویی رسند،پس اگر در آنها رشدی یافتید، اموالشان را به خودشان واگذارید و از بیم آن که مبادا به سن رشد رسند اموالشان را به ناحق و شتاب مخورید.» گاهی تنها رسیدن به سنّ ازدواج پایان زمان تصرّف در اموال یتیمان است زیرا چه بسا یتیم پس از این زمان«سفیه»گردد و فرد متکفّل در برابر اموال سفهاء مسئولیت دارد.
وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ
-و پیمانه و وزن را از روی عدل تمام کنید.» پس غش در کیل حرام است زیرا خود نوع پنهانی از تجاوز به ثروت جامعه است و رابطهای است شرک آمیز و در میان افراد اجتماع،رابطۀ توحیدی نیست.تمام ادا کردن کیل یکی از مصادیق احترام به حقوق دیگران است.
در جامعۀ اسلامی که نظریه توحیدی بر آن حاکم است فرد تنها به خود نمینگرد بلکه باید حق دیگران را نیز رعایت کند و میداند که رسیدن دیگران به نیازهایشان جزئی از اهداف اوست،بلکه راه رسیدن خود او هم به نیازهایش میباشد.
لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا
-ما به کسی جز به اندازۀ توانش تکلیف نمیکنیم.»
1) 4) -النساء6/،
تمام ادا کردن کیل و درست بودن ترازو،به معنی ضرورت دقت عقلی در این امر نیست به گونهای که کار تبادل کالا را دشوار سازد،بلکه به این معنی است که هدف شخص باید قسط و عدل باشد و به حقوق دیگران تجاوز نکنند از این رو در آیۀ کریمه آمده است که خداوند به کسی جز به اندازۀ توانش تکلیف نمیکند، یعنی به انداز استطاعتش بدون عسر و جرح.در یک جامعه اسلامی روحیۀ مسامحه و احسان در کنار رعایت حقوق دیگران قرار دارد.
چون همۀ افراد جامعه ملزم به رعایت حقوق دیگران باشند،مشکل حل میشود،ولی اگر افراد رعایت حقوق یکدیگر را نکنند و میانشان اختلاف باشد /3 افراد جامعه باید داوران عادل باشند که به نفع یا ضرر این یا آن بدون دلیل قضاوت نکنند،حتّی اگر آن شخص که علیه او اقامۀ دعوی شده از خویشاوندان و نزدیکان او بوده باشد.
وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ
-و هر گاه سخن گویید،عادلانه گویید هر چند به زیان خویشاوندان باشد.» وقتی که در جامعه روحیۀ قضاوت عادلانه حکمفرما باشد و همه به نفع صاحب حق و بر ضد ظالم رأی دهند،همین امر خود از انتشار ظلم جلوگیری مینماید و از رشد جرایم میکاهد.زیرا ظالم غالبا از ظلم کردن کوچک شروع میکند تا به ظلم کردنهای بزرگ برسد.چون کسی در حق دیگری یک بار ظلم کرد، و نزدیکترین دوستانش در برابر او ایستاد و به سود مظلوم به دفاع برخاست،بسا که این ظالم ادب شود و درس بگیرد و از استمرار عمل ناپسند خود باز ایستد.همچنین مجرم یکباره به جرایم بزرگ نزدیک نمیشود،بلکه اندک اندک به سوی آن میخزد اگر یکی از نزدیکترین کسانش او را از آن عمل منع کند،بسا به اعمال ناپسند خود ادامه ندهد.
وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا
-و به عهد خدا وفا کنید.
خدای تعالی از«عهد»به عنوان ریسمان محکمی که اعضای جامعه را به هم میبندد یاد میکند.بدون تقدیس و احترام به«عهد»،اعضای جامعه به یکدیگر مرتبط نمیشوند.و بنا بر این همکاری اجتماعی مختل میماند و حتّی محال میشود.
/3 خداوند«عهد»در میان مردم را وثیقهای قرار داده میان خود و ایشان،و آن را«عهد خدا»نامیده است تا برای اجرای آن ضمانت دینی و ایمانی وجود داشته باشد.
این وصایای اجتماعی پروردگار ماست که اگر به آنها توجه کنیم آنها را حقایقی واضح خواهم یافت که از آن غافل بودهایم.
ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
-اینهاست آنچه خدا شما را بدان سفارش میکند باشد که پند گیرید.»
[153]
در آیات پیشین خداوند ضرورت بنای اجتماعی تکامل یافته و روابط داخلی آن را بیان فرمود در این آیه وجهۀ کلی این اجتماع و برخوردهای سیاسی و روابط کلّی آن را بیان میدارد.پس مسلمانان را فرمان میدهد که از راه راست پیروی کنند و بر حسب موقعیتهای سیاسی منحرف نگردند:
وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ
-و این است راه راست من،از آن پیروی کنید و به راههای گوناگون مروید که شما را از راه خدا پراکنده میسازد.» جماعت سیاسی هم چون فردی که در جامعه زندگی میکند با حوادث بسیار دست به گریبان است که منشأ آن مجموعههای سیاسی مجاور ماست هم چنان که فرد باید در میان دیگر افراد به خط مستقیم حرکت کند،همچنین مجموعههای سیاسی هم باید به رعایت حق در میان دیگر مجموعات ملتزم شود.
ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ
-اینهاست آنچه خدا شما را به آن سفارش میکند،شاید پرهیزگار شوید.» چون خط سیاسی کلی خطی درست باشد،برای افراد جامعه التزام و
رعایت واجبات شرعی و پرهیز از محرمات کار آسانی است.در حالی که اگر خط کلی خطی مستقیم نباشد کوشش افراد برای رعایت و التزام خط اسلامی اندک فایده خواهد بود.
/3
ثُمَّ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ تَمٰاماً عَلَی اَلَّذِی أَحْسَنَ وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ (154) وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِتَّقُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (155) أَنْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أُنْزِلَ اَلْکِتٰابُ عَلیٰ طٰائِفَتَیْنِ مِنْ قَبْلِنٰا وَ إِنْ کُنّٰا عَنْ دِرٰاسَتِهِمْ لَغٰافِلِینَ (156) أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّٰا أُنْزِلَ عَلَیْنَا اَلْکِتٰابُ لَکُنّٰا أَهْدیٰ مِنْهُمْ فَقَدْ جٰاءَکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ صَدَفَ عَنْهٰا سَنَجْزِی اَلَّذِینَ یَصْدِفُونَ عَنْ آیٰاتِنٰا سُوءَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یَصْدِفُونَ (157)
/3
در زندگی دو خط است:خط شرک و ضلالت و خط توحید و هدایت.در آیات گذشته بخشی از فرقهای این دو خط را بیان داشت و آثار رفتاری هر دو را معین نمود.در این آیات خط رسالت را به طور کلی بیان میدارد.و میگوید که
خداوند بر موسی کتاب نازل کرد تا نیکوکاران را نعمتی کامل باشد.و تا قوانین زندگی را توضیح دهد و تا مردم را به حقایق آشنا سازد و یک زندگی امن و با سعادت به ایشان ارزانی دارد و آن نظر والایی را که از جهان مادی گذشته و به عالم آخرت معطوف شده در ایشان پدید آورد.
همانطور که بر موسی کتاب نازل نمود،بر شما هم نازل نمود.پس باید از آن پیروی کنید و با پیروی از راه و روشهای آن،در نهان و آشکار از خدا بترسید تا سعادتمند شوید.این کتاب که بر کتاب موسی فزونی دارد،کتابی مبارک است.
خدای تعالی کتاب را نازل کرد تا حجتش را بر شما تمام کند و در روز قیامت نگویند /3 که خدا برای یهود و نصارا کتاب نازل کرد ولی برای ما نازل ننمود و ما از آنچه در کتب آسمانی بود بیخبر بودیم.یا نگویند که اگر برای ما کتاب نازل کرده بود ما از امم دیگر بهتر به آن عمل میکردیم.پس اکنون رسول خدا با کتابی از سوی خدا به نزد شما آمده است.
[154]
اگر این حقایق برایتان کافی نیست،اینک حقیقتی دیگر و آنهم رسالت موسی است.رسالت موسی چگونه بود؟رسالتی تام و تمام بود،برای نیکوکاران که میدان عمل بیشتر برای خدا و انسانیت را برای ایشان بگشود.زیرا در هر جامعه دو گونه مردم هستند:«نیکوکاران و ستمکاران».نیکوکار هر جا که باشد محترم است و از حیث اجتماعی مقبول ولی نیازمند برنامههای دیگری است برای افزون شدن بر نیکوکاریاش و تنظیم آن،مثل مجاهدی که جان خویش میخواهد در راه خدا فدا کند ولی محتاج برنامهها و راه و روشهایی است تا عملش را سود بیشتری بخشد و زودتر به نتیجه برساند و خدا رسالت تامۀ خود را برای نیکوکاران بفرستاد و این خود دلیل است بر حقانیت رسالت.
ثُمَّ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ تَمٰاماً عَلَی الَّذِی أَحْسَنَ
سپس به موسی
کتاب دادیم تا بر کسی که نیکوکار بوده است نعمت را تمام کنیم.» نیکوکاران چنان که گفتیم:گروهی از مردم هستند که تنها به ادای حق مردم اکتفاء نمیکنند،بلکه چیزی هم بر آن میافزایند.
وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ
-و برای بیان هر چیزی.» /3 برنامههای خدا یک بعدی نیستند که مثلا فقط فرد را در نظر داشته باشد نه اجتماع را یا نظرش به اقتصاد باشد نه سیاست،یا توجهش به مادیات باشد نه معنویات یا زمان حال را در نظر داشته باشد نه آینده را یا اختصاص به این طبقه داشته باشد نه آن طبقه یا اهتمامش به عقول باشد نه عواطف و از این قبیل.دلیل صدق رسالت آسمانی این است که از هر چیزی سخن میگوید ولی به تکامل و تناسب و عدالت در میان ابعاد مختلف زندگی بشری.
وَ هُدیً
-و نیز برای راهنمایی.
برنامههای الهی به هدایت منتهی میشوند زیرا هدایت حق واقعی است و اگر بشر آن برنامهها را اجراء کند به ریشههای اساسی،و آن اصول کلی که برنامهها بر آن مبتنی هستند راه مییابد و در نتیجه به حقایقی که هدف آن برنامههاست میرسد.
برنامههای الهی در این نقطه با برنامههای بشری اختلاف دارند.زیرا هنگامی که برنامههای بشری را اجرا میکنی به نقاط ضعف آنها پی میبری بر عکس برنامههای الهی آسمانی که اجرای آن رسیدن به خداست.
وَ رَحْمَةً
-و رحمت.» چون برنامههای الهی را اجرا کنی اهداف تو تحقق مییابد بر عکس برنامههای بشری.برنامههای بشری نقمت است و برنامههای الهی رحمت است.
البتّه ادیان الهی به نمو جوانب مادی زندگی بشری اکتفاء نمیکنند بلکه از حدود زندگی مادی فراتر رفته /3 به عوالم آخرت نیز توجه دارند.
لَعَلَّهُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ
-باشد که به دیدار پروردگارشان ایمان بیاورند.»
هدف ادیان آسمانی تحقق رفاه بشریت است و آدمی را در عین حال برای زندگی اخروی آماده میسازند.
[155]
برای همین اهداف خدای تعالی آخرین و کاملترین کتاب خود را بر محمد(ص)نازل کرده است.
وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ
-این کتابی است مبارک.آن را نازل کردهایم.
برکت و نما و رشدش در این است که از همۀ ادیان آسمانی کاملتر است.
فَاتَّبِعُوهُ وَ اتَّقُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ
-پس از آن پیروی کنید و پرهیزگار باشید که مورد رحمت قرار گیرید.» وظیفۀ بشر در مقابل قرآن دو چیز است:پیروی و تسلیم ظاهر و تسلیم باطن (تقوی)وقتی تسلیم در برابر حق ظاهرا و باطنا عملی گردید بشر شایسته رحمت حق میشود.
[156]
از مظاهر رحمت خدا این است که او حجت خویش بر مردم تمام کرده است و هر حجابی را که مانع رسیدن نور هدایت به آنها بوده است از میان برداشته.چون میدانست که عرب را عصبیتی است که آنها را از قبول رسالتی که بر یهود و نصاری نازل شده،باز میدارد،پیامبری از خودشان بر آنان مبعوث داشت تا نگویند که ما سرمان زیر بار منت بنی اسراییل نمیرود.پس برایشان رسولی فرستاد که از میان خودشان برخاسته بود.
أَنْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أُنْزِلَ الْکِتٰابُ عَلیٰ طٰائِفَتَیْنِ مِنْ قَبْلِنٰا وَ إِنْ کُنّٰا عَنْ دِرٰاسَتِهِمْ /3 لَغٰافِلِینَ
-تا نگویند که تنها بر دو طایفهای که پیش از ما بودند کتاب نازل شده ما از آموختن آنها غافل بودهایم.»
شاید غفلت و بیخبر ماندن عذری عقلی باشد یا لا اقل رحمت خداوند مانع میشود که مردم به عذابی که سبب آن غفلت و بیخبری بوده است معذب گردند.
[157]
بشر میپندارد که موجودی تکامل یافته است و همۀ کاستیهای او به عللی از ارادۀ اوست و تا عربها چنین تصوری نکنند و نگویند که اگر کتاب بر آنها نازل شده بود در اجرای احکام آن از یهود و نصاری بهتر میبودند،خدای تعالی برای آنها کتاب نازل کرد.
أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّٰا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْکِتٰابُ لَکُنّٰا أَهْدیٰ مِنْهُمْ
-یا نگویید که اگر بر ما نیز کتاب نازل میشد بهتر از آنان به راه هدایت میرفتیم.» قرآن در مقام معارضه میگوید:اینک این کتاب بر آنها نازل شده و در آن سه مزیت است:
اول:حجتی است واضح و بر حقیقت دلالتی است آشکار همان طور که دود دلیل بر وجود آتش است و صدا دلیل وجود صاحب صداست.
دوم:چون فرد آنها را اجرا کند به حقیقت میرسد آن سان که چون کسی قدم در جادۀ مستقیم نهد به پایانش میرسد،یا چون دود را دید برای دیدن آتش حرکت میکند و از پی صدا صاحب صدا را بیند.
قرآن،راهنمای پرهیزگاران است.و نه تنها شخص را به حقیقت راه مینماید بلکه چنان میکند که شخص حقیقت را لمس کند.
چون شخص حقیقت را یافت بخش اساسی جستجوی او تحقق یافته،یعنی عطشی که به حقیقت داشت فرو نشسته.اما بخش دوم سعادت و رستگاری است و در پی آن استفاده از نعمتهای خداوند و رحمت او.قرآن این مزایا را خلاصه کرده و چنین به معارضه برخاسته:
/3
فَقَدْ جٰاءَکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ
-بر شما نیز از جانب پروردگارتان دلیل روشن و هدایت و رحمت فرا رسید.» بیّنه همچون نشانههای راه حقیقی است و هدایت،وصول به حقیقت و رحمت،همان نعمتهای الهی.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ صَدَفَ عَنْهٰا
-پس چه کسی ستمکارتر از آن کس است که آیات خدا را دروغ پنداشت و از آنها رویگردان شد.» باز شناسیم از آیات الهی که در بردارندۀ خواستهای اساسی انسان هستند در زندگی،چنان که آدم هنگام تشنگی به آب برسد و آن را دروغین بپندارد و از آن روی برتابد.فطرت هر یک از ما عطشناک حقیقت است بیش از جگر تفدیدۀ آب طلب و این که نیازهای طبیعی هر یک از ما در طلب فرو نشانده شدن است و شاید همین طلب و فرو نشانده شدن مراد بیان قرآنی است:
أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّٰا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْکِتٰابُ لَکُنّٰا أَهْدیٰ مِنْهُمْ
-یا نگویید که اگر بر ما نیز کتاب نازل میشد بهتر از آنان به راه هدایت میرفتیم.» ولی چه بسیار است ستم فرد به خود هنگامی که با فطرت و نیازهایش به سبب عقدههای روانی یا روی برتافتن از حقیقت یا مراعات شرایط اجتماعی و نظایر آن به مخالفت برخیزد.
سَنَجْزِی الَّذِینَ یَصْدِفُونَ عَنْ آیٰاتِنٰا سُوءَ الْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یَصْدِفُونَ
-به زودی کسانی را که از آیات ما رویگردان شدهاند به سبب این اعراضشان به عذابی بد کیفر خواهیم داد.» /3
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیٰاتِ رَبِّکَ یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیٰاتِ رَبِّکَ لاٰ یَنْفَعُ نَفْساً إِیمٰانُهٰا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمٰانِهٰا خَیْراً قُلِ اِنْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ (158) إِنَّ اَلَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ إِنَّمٰا أَمْرُهُمْ إِلَی اَللّٰهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ (159) مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (160)
/3
در درس پیشین سخن از این بود که کتاب برای آن نازل شده که بدان نیاز فراوان بود.در اینجا سخن از این است که بر سر راه پذیرش آیین نوین گردنههای بسیار است.این گردنهها-در این درس-سه تا هستند:
اول:انتظار چیزی خارق العاده،مثل هبوط ملائکه،یا وجود بعضی نشانهها.قرآن ما را موعظه میکند که از این گونه لجاجتها دست برداریم.زیرا انتظار آن روز که در آن این امور خارق العاده صورت گیرد به معنی از دست رفتن فرصت است.
دوم:برخورداریهای طایفگی و قرآن بیان میکند که این بهانهها که با امر نبوت اختلاف دارند.با دین ربطی ندارند.
سوم:وجود گناهان متراکمه.قرآن میگوید:یک کار نیک رشد و نمو میکند تا به جایی که ده برابر میشود،اما گناه پاداشش تنها یکی است.
/3
سبب اول:
[158]
خداوند به بشر عقل و فطرت داده و معیارهایی که پس از ذکر
حقیقت بر فهم آن قادر میشود.ولی بر اوست که قدم در طریق اقدام نهد و از موانعی چون تردید و ترس و انتظار بگذرد و این همان شجاعت علمی است که ورای اکتشافات علما است و نیز شجاعت ایمانی است که ما ورای فداکاریهای صالحان است و پروردگار ما از این کسان که ایمان نمیآورند،میپرسد.
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ
-آیا انتظاری جز آن دارند که فرشتگان به نزدشان بیایند؟» یعنی آیا منتظر هبوط ملائکه هستند.که چون امری خارق العاده صورت گیرد و روح حماسه در آنها برانگیزد و آنان را به سوی ایمان سوق دهد؟ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ -یا پروردگارت بیاید؟» و این یکی از آیات بزرگ اوست.زیرا خدای سبحان از مکانی به مکانی دیگر منتقل نمیشود زیرا هیچ مکانی از او خالی نیست.
أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیٰاتِ رَبِّکَ
-یا نشانهای از نشانههای خدا بر آنها ظاهر شود.» یعنی حقایق متجسد شوند.چون نهی از اسراف که به لنگ شدن اقتصاد میانجامد یا ظلم که به فساد و مرگ میانجامد.یا دیکتاتوری که به عقب افتادگی و ناتوانی منجر میشود یا انقلاب.یا اخلاق بد که کارش به بیماری و تفرقه میکشد.پس انسان این نصایح را به انتظار این عواقب که از آنها بر حذر است انجام نمیدهد و چون آن /3 عواقب در رسیدند دیگر قبول این تحذیرات را چه فایده.
یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیٰاتِ رَبِّکَ لاٰ یَنْفَعُ نَفْساً إِیمٰانُهٰا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمٰانِهٰا خَیْراً
-روزی که برخی نشانههای خدا آشکار شود، ایمان کسی که پیش از آن ایمان نیاورده یا به هنگام ایمان کار نیکی انجام نداده است،برای او سود نخواهد داشت.» اگر بیمار حرف طبیب را قبول نداشته باشد،در حالی که او را به سبب نافرمانیاش از دستور پزشک از بد حال شدنش بترساند و او به نافرمانی خود ادامه دهد تا بد حال شود از این مداوا چه سود خواهد برد؟یا آن که حرفهای طبیب را
تصدیق کند ولی به کار نبندد باز هم او را چه فایدهای حاصل شود؟ چنین است حال کسی که سخن رسولان را قبول ندارد و از تحذیرات آنان بیمی به دل راه نمیدهد،عاقبت کافر خواهد مرد،یا آن که ایمان دارد ولی ایمان خود به کار نمیبندد،این ایمان او را چه سود خواهد داد؟ قُلِ انْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ -بگو:چشم به راه باشید،ما نیز چشم به راهیم.» ما در حالی چشم به راهیم که مؤمن هستیم،اما شما با وجود کفرتان چشم به راهید مسلّم است که آینده به سود ما خواهد بود،نه به سود شما.
انسان باید بر خدا توکّل کند و با تمام نیرو به هدفی که برایش معین شده حرکت کند و دیگر منتظر چیزی نباشد.
[159]
نظر به دین به اعتبار این که مادۀ عصبیتهای ملی و خونی باشد یا مجموعهای از جدالها و کشاکشهای تهی یکی از اسباب خطا در فهم دین است و در پی آن خطا در فهم ایمان به آن.قرآن تصریح میکند که آن دینی که به عنوان مادۀ اختلاف گرفته شود دین خدا نیست.
إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ
تو را با آنها که دین خویش فرقه فرقه کردند و دسته دسته شدند،کاری نیست.» خدا در میان بندگانش حکم میکند و بسیاری از اختلافات مذهبی را ممکن نیست /3 که جدلیات حل کنند.بلکه باید روز قیامت فرا رسد و در آن روز داوری شود.
إِنَّمٰا أَمْرُهُمْ إِلَی اللّٰهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ
-کار آنها با خداست و خدا آنان را به کارهایی که میکردند آگاه میسازد.»
[160]
قرآن بشر را ترغیب میکند که به سوی ایمان به خدای سبحان بشتابد.و ایشان را وعده میدهد که در برابر هر نیکی ده پاداش است و در برابر هر بدی یک کیفر.
مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ
-هر کس کار نیکی انجام دهد،ده برابر به او پاداش دهند و هر که کار بدی انجام دهد تنها همانند آن کیفر بیند.تا ستمی بر آنها نرفته باشد.» به راستی آدمی به خود چه ستمی روا میدارد که از اعمال نیک که ده برابر پاداش دارند تن میزند و از این نعمت پروردگارش سود نمیبرد.
/3
قُلْ إِنَّنِی هَدٰانِی رَبِّی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (161) قُلْ إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (162) لاٰ شَرِیکَ لَهُ وَ بِذٰلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُسْلِمِینَ (163) قُلْ أَ غَیْرَ اَللّٰهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ وَ لاٰ تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلاّٰ عَلَیْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (164) وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ اَلْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فِی مٰا آتٰاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ اَلْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (165)
161[حنیفا]
:میل کنندۀ از باطل به دین حق.
162[نسکی]
:عبادت من و«رجل ناسک»به مرد عبادت پیشه گفته میشود.
164[و لا تزر]
:حمل نکنید.
[وازرة]
:فرد حمل کننده.
[وزر]
:سنگینی.
/3
پروردگار ما برای این که بندگانش را به ایمان و قرآن ترغیب کند برای آنان به رسول خود-رسولی که او را به راه راست هدایت کرده است-مثل میزند.
که او بر آیین ابراهیم بود:خط توحید و نفی شرک.خطی که هم خط اصلی دین ابراهیم است و هم خط اصلی دین محمد.این امر،هم در عبادات است و هم در امور مربوط به زندگی و مرگ.باید شرکاء را نفی کرد و در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شد و این خود معنی«حنیف»است.اگر بشر از پرستش خداوند منحرف شود،به کجا روی آورد؟آیا به جای اللّٰه که پروردگار هر چیزی است دیگری را برگزیند و گناه حاصل کند؟اگر او به اکتساب گناه پردازد باری است که بر دوش خود حمل میکند و کسی در برداشتن آن یار او نخواهد شد.پس بشر مسئول عمل خویش است و فردا پاداش عمل خویش را خواهد دید و حقایق به گونهای
آشکار به او معلوم خواهد شد.
/3 وجود طبقات در اجتماع هرگز به معنی این نیست که طبقۀ بالاتر به منزلۀ خدای کوچکی است،که طبقات فروتر باید او را اطاعت کنند.نه،این طبقات همه صنع پروردگاراند و هدفشان آزمایش بشر است.خود در معرض زوالاند و خداست که به زودی عقاب میکند ولی همواره به بشر مهلت میدهد،زیرا آمرزنده و مهربان است.
[161]
از فواید اساسی بعثت رسولان به صورت اشخاص،این است که آنان خود پیشوا و مقتدای دیگران قرار خواهند گرفت و بشر طبعا از اعمال و رفتار پیشوا بیشتر متأثر خواهد شد تا از یک فکر مجرّد.پیامبران مردان را فرا میخواندند که همانند آنان به راه راست بروند و از اخلاق حسنۀ آنان پیروی کنند.هم چنان که میخواستند که گفتارهای آنان را هم به کار بندند.
در حدیث آمده است که«مردم را به سوی ما دعوت کنید به چیزی جز زبانتان(یعنی به اعمال و رفتارتان)».
کسی که اندیشهای مستقیم دارد حتما روشی مستقیم هم خواهد داشت، روش مستقیم هم دلیل اندیشۀ مستقیم است.در اینجا مثل کوچکی میزنیم که دارای صفت مستقیم شدهام پس باید چگونه عمل کنم؟ اولا:دروغ نمیگویم و به وعده وفا میکنم و امانت را رعایت میکنم تا اعتماد مردم به من بیشتر شود و من برای آنان به منزله قطب و رهنما درآیم.
ثانیا:آراء من آرایی بیانحراف است و من مستشار مردمم و مرکز رهبری ایشانم.
ثالثا:شجاع و پیشرو هستم و از کس نمیترسم،مدافع ناتوانانم و پناهگاه ایشان.
/3 رابعا:در تربیت فرزندانم خطا نمیکنم و از اموالم به نحو صحیح سود میبرم و با دوستانم به پاکی و صحت رفتار میکنم.
مشاهده میشود که چگونه عدم انحراف از راه راست و استقامت در یک پدیدۀ خارجی اثر میگذارد و در آن دگرگونی به وجود میآورد.چنین است عدم انحراف پیامبران که از بارزترین نشانهها بر صدق دعوی ایشان است.و چنین است حال علما و مصلحان جامعه.
قُلْ إِنَّنِی هَدٰانِی رَبِّی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
-بگو:پروردگار من مرا به راه راست هدایت کرده است.» رفتن به راه راست عمل طبیعی بشر نیست،بلکه برای تحقق این امر محتاج به روشهای عملی است.وقتی که تو بخواهی از جنگلی بگذری نیاز به یک نقشه داری و حال آن که راه زندگی از راه جنگل پیچیدهتر است برای عبور از این راه کجاست نقشۀ تو؟آری نقشۀ تو همان دین تو است.
دِیناً قِیَماً
-دینی همواره استوار.» دین همواره استوار چیزی نیست که سابقه نداشته باشد،همان خط اجتماعی صحیحی است که در روش ابراهیم متبلور شده است.
مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ
-آیین ابراهیم.» و ابراهیم خود برای رهایی مردم از انحرافات مبارزه میکرد.
حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ
-دین حنیف ابراهیم و او از مشرکان نبود.» ابراهیم دهها اندیشۀ مختلف را طرد کرد تا به مقام یکتا پرستی رسید و با صدها اعمال فشار مبارزه کرد تا به مقام آزادی از هر گونه شرک نایل آمد.صدها بند را شکست تا آزاد شد،از قید خانواده رهایی یافت و تا سخن پدرش(عمش)آزر را رد کرد با یک جامعه کافر رو به رو شد و هر قدرت جابرهای را به استهزاء گرفت /3 حتی برای اجابت امر پروردگارش پسرش را در راه خدا قربانی نمود تا عنوان حنیف پیدا کرد.ابراهیم هیچ کس و هیچ چیز را شریک خدا نشناخت.
[162]
از بارزترین تجلیات استقامت در زندگی رسول اللّٰه وحدتی بود که تمام ابعاد زندگیاش را فرا گرفته بود.
قُلْ إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ
-بگو نماز من،و قربانی من و زندگی و مرگ من برای خدا آن پروردگار جهانیان است.» آری،نماز و قربانیاش برای غیر خدا نبود،آن سان که در جاهلیت رسم بود.یا آن که از طریق بتان بخواهد برای خدا نماز بگزارد.نه زندگیاش برای قیصر و مرگش برای خدا نبود.اقتصاد و سیاست و اخلاق و اجتماع و تربیت و خانه سازی و همه حرکات و سکناتش،همه برای خدا بود.و به خاطر رضایت او و برای تحقق ارزشهای او و در خط او.چنان که مردنش هم برای خدا بود،یعنی اگر ضرورت ایجاب میکرد شهادت در راه خدا را به جان میخرید.
[163]
قرآن بار دیگر به بیان معنی توحید میپردازد و آن شکستن قیدهاست،قطع بندهاست.قید و بندهایی که او را به مرکز دیگری مرتبط میسازند.
لاٰ شَرِیکَ لَهُ وَ بِذٰلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ
-او را شریکی نیست.به من چنین امر شده است و من از نخستین مسلمانانم.» خداوند پیامبرش را امر کرده-هم چنان که ما را امر کرده-که در برابر هیچ زور و فشاری سر خم نکنیم و تنها و تنها تسلیم روشهای الهی باشیم.
[164]
سؤال این است که:چرا توحید و چرا اخلاص عبودیت برای خدا.
پاسخ این است که:زیرا خدا پروردگار هر چیزی است.پرستیدن چیزهایی که خود در برابر قدرت خداوند خاضعاند.به جای اللّٰه:پروردگار آن چیزها،چیزی جز سفاهت و حماقت نیست.
/3
قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ
-بگو:آیا جز اللّٰه پروردگاری جویم؟او پروردگار هر چیزی است.» و نظام حکمفرما بر عالم وجود به تدبیر خداوند است.اوست که این نظام
را جاری ساخته و بر ماست که در برابر این نظام خاشع باشیم.
ثانیا:ارتباط به غیر خدا،یعنی به یکی از مخلوقات او نه بار گناهی از دوش من برمیدارد و نه رفع مسئولیتی میکند.پس نمیتوانم چشمانم را بربندم و از نیاکان یا از اجتماعم یا برخی نامهای درخشان فرهنگم تقلید کنم.زیرا با این عمل نخواهم توانست گردن خویش از زیر بار مسئولیت خالی کنم یا گناهم را به گردن کسانی بگذارم که پیروی آنان کردهام.هرگز،من مسئول اعمال خویشتنم.چه بخواهم و چه نخواهم گناهم به گردن خودم است.
وَ لاٰ تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلاّٰ عَلَیْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ
-هر کس تنها کیفر کار خویش را میبیند و کسی بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد.» ثالثا:خدا مقیاس حق است تا اندیشۀ سالم از نقایض باطل سالم بماند.یا مردم راه خویش بدون انحراف طی کنند.مقیاس حق و باطل،اکثریت آراء نیست و نیز به قوت و شهرت و خویشاوندی.
ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ
-پس بازگشت همۀ شما به نزد پروردگارتان است و او شما را به آن چیزهایی که در آن اختلاف میورزید آگاه میکند.» [165]
رابعا:خدا همان کسی است که مردم را طایفهای بعد از طایفۀ دیگر آورد و نسلی بعد از نسل دیگر و قرنی بعد از قرن دیگر.پیشتر بودن اینان دلیل آن نیست که آنان به خدا نزدیکترند بلکه همه در نزد خدا برابرند لذا شایسته نیست که متاخران متقدمان را مورد پرستش قرار دهند.خداوند بعضی از مردم را بیشتر از دیگران نعمت داده،این هم دلیل آن نمیشود که این قوم به درگاه خدا مقربترند.
غرض و مقصود تنها آزمایش ایشان است در نعمت و آزمودن توانگر است به ثروتش و آزمودن فقیر است به فقرش و عالم به علمش و خوبروی به زیباییاش.
قرآن بدین گونه اصول شرک را از نفوس میزداید.
/3
وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ الْأَرْضِ
-اوست خدایی که شما را خلیفگان زمین کرد.»
بعضی از شما جانشین بعض دیگر میشوید و جای آنها را اشغال میکنید.
وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فِی مٰا آتٰاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
-و بعضی را بر بعضی دیگر به درجاتی برتری داد.تا شما را در چیزی که عطایتان کرده است بیازماید:هر آینه پروردگارت زود کیفر دهد و او آمرزنده و مهربان است.» خداوند اگر بخواهد کسی را عقاب کند در عقاب سرعت میکند ولی بدین کار اراده نمیفرماید زیرا یا گناه او را میآمرزد یا مهلتش میدهد شاید توبه کند.ما نباید اعتمادمان بر این باشد که خدا ما را به سبب شرکمان که از احترام کردن به نیاکانمان تا سر حد شرک و اطاعت و پرستش ایشان،میزاید،یا به سبب مالمان یا جمال و قدرتمان عفو کند.نه،خداوند تعالی چون بخواهد عقوبت کند به سرعت عمل میکند،آن سان که برای تو راه فراری باقی نمیماند.
/3 سورۀ اعراف
1-عیّاشی به اسناد خود از ابو بصیر و او از امام صادق(ع)روایت کرده که:«هر که سورۀ اعراف را در هر ماه بخواند از کسانی خواهد بود که در روز رستاخیز هراسی بر او نخواهد بود و اگر کسی آن را هر جمعه بخواند از کسانی خواهد بود که در روز رستاخیز از او محاسبهای به عمل نخواهد آمد».
2-امام صادق(ع)میفرماید:«اگر قرائت و تلاوت آیات محکم آن ترک نشود و بدان اقدام گردد همان،در روز قیامت نزد خدای شهادت خواهد داد که فلانی آن را خوانده است». (1)
/3
این سوره انسان را مورد بحث قرار میدهد.در آغاز از نخستین خطا سخن میگوید و از غریزۀ حب سلطه و عشق به عمر ابد که چگونه سبب میشوند شیطان،
1) 1) -مجمع البیان،ج 2،ص 393.
او را اغوا کند.سپس پشیمان میشود.از عوامل این خطا،تقلید و تقدیس نیاکان است و این پندار که خدا به بدی فرمان میدهد و حال آن که خدا به اعمال زشت و ناپسند فرمان نمیدهد.فرمانهای خداوند همه به عدل و قسط است و توجه خالصانه به خداست.و نیز سخن در برگرفتن زینت است به هنگام عبادت در مساجد و تمتع از چیزهای خوب و دلپسند ولی بدون اسراف.آن گاه از محرمات سخن میگوید و از جملۀ محرمات زنا و شرک است و نسبت دادن سخنانی به خدایا به کتاب خدا بدون علم و آگاهی به حقیقت امر.(33/9) پیامبران انسان را به آیینهای آسمانی فرا میخوانند برخی تکذیب میکنند و سرکشی یا به خدا دروغ میبندند،اینان به عذاب سخت گرفتار میآیند.در آن هنگام هر گروهی گروه دیگر را که سبب فریب آنها شده است لعنت میکند در حالی که گروهی هم هستند که در بهشت جای دارند.در آنجا همه را دلهای صافی و مهربان است.این تقسیم بندی مردم به مقیاس هدایت و ضلالت است.
رابطه میان این دو در نزد خداوند آشکار است.در سرای دیگر،کفار از اهل بهشت یاری میخواهند /3 و اهل بهشت به آنان یادآور میشوند که چه سان در زندگی دنیوی خود مردم را از راه خدا منحرف میکردند.میان بهشتیان و دوزخیان،اهل اعراف قرار دارند که همه را میشناسند و آن جماعت را که به لهو و لعب گراییده بودند سرزنش میکنند و سرنوشت شومشان را به آنان مینمایانند.(52/34) علاقۀ انسان به خدا،طلب هر چه بیشتر رحمت اوست زیرا خداوند پروردگار جهانیان است و علاقۀ او به زندگی و مردم اصلاح است و دوری گزیدن از افساد.
هم چنان که خدا بادها را فرستاد تا بشارت رحمت او به همگان برسانند.
همچنین رسولان را فرستاد تا مردم را هدایت کنند تا مورد رحمت و بخشایش او قرار گیرند.قصۀ نوح با قومش دلالت بر این دارد که چگونه پیامبران خدا خواستار هدایت مردماند و آنان را هشدار میدهند و به رحمت حق دلگرم میدارند ولی این رسولان مورد عناد مردم قرار گرفتند و سرکشان و طاغیان هلاکشان میکردند.
(64/53) همچنین هود مردم را به تقوی فرا خواند ولی قومش او را تکذیب کردند و به سفاهت نسبت دادند ولی هود،خدای تعالی آن بخشایندۀ واقعی را همواره به یادشان میآورد که چگونه آنان را در زمین خلیفۀ خود قرار داده ولی آنان به ضلالت پدران خویش گراییدند خداوند اندکی مهلتشان داد و چون مهلت به سر آمد رگ حیاتشان ببرید.(72/65) اما صالح از سوی خدا بر قوم ثمود مبعوث شد.برای معجزه ناقهای داشت.
او نیز به قوم خود گفت که خلیفگان خدا در روی زمین هستند و خداوند رفاه و آبادانیشان داده است ولی سرکشی و تکبر و بهرهکشی از مستضعفان آنان را به ستمگری رهنمود آمد و از نور هدایت محروم شدند.و ناقۀ صالح را کشتند و خدا هم ایشان را به هلاکت رسانید.(79/73) قوم لوط دچار انحراف جنسی شده بودند.پیامبرشان اندرزشان داد و چون نپذیرفتند آن باران شوم بر آنان باریدن گرفت.
قوم مدین را شعیب به ترک فساد اقتصادی و اصلاح جامعه دعوت کرد.
میگفت که پیروان او را از طریق هدایت باز ندارند ولی روحیۀ بزرگی جویی و استکبار که بر ایشان غلبه یافته بود نمیگذاشت به سخن حق گوش نهند و همین روحیه آنان را به بیرون راندن شعیب از شهر واداشت.مؤمنان بر خدا توکل کردند و لرزه مرگ ظالمان را فرو گرفت و سرگذشتشان عبرت دیگران شد.(93/80) خداوند هر قومی را که برایش رسولی میفرستد به سختی و دشواری گرفتار میسازد،ولی بدیها را به خوبی بدل میکند، /3 ولی اگر بدی و خوبی برای ایشان سودی نبخشید ناگهان گریبان ایشان را میگیرد و همانا ایمان و تقوا برکتهای آسمانی را برای ایشان فرو میفرستد ولی آیا اهالی روستاها از هیبت و مکر خدا در امانند؟!آنها باید ببینند چگونه خداوند مردم را به هلاکت میرساند و قومی دیگر به جای آنها میآورد.
همچنین نوبت نبوت به موسی رسید.فرعونیان غرقه در فساد بودند.موسی
سخن حق را به گوششان رسانید و از آنان خواست که بنی اسراییل را از اسارت آزاد کنند.فرعونیان از او معجزه خواستند.موسی عصای خود بینداخت اژدها شد و دست درخشان خود به آنان نشان داد ولی متهم به سحرش کردند و گفتند وجود او مخلّ آسایش مردم است.موسی را زندانی کردند و ساحران گرد آوردند و آنها را به مال و قدرت بفریفتند.در برابر دیدگان مردم جادو کردند ولی عصای موسی هر چه بر ساخته بودند بخورد.جادوگران ایمان آوردند.فرعون جادوگران را شکنجه داد.و آنان بر شکنجۀ او صبر کردند.توانگران قوم از فرعون خواستند که موسی را به شکنجه بکشد.فرعون موسی را تهدید کرد و قوم موسی شکیبایی پیشه ساختند و به انتظار پیروزی نشستند.خداوند قوم فرعون را به انواع بلاها مبتلا کرد.آنان همه نیکها را به خود منسوب میکردند و همه بدیها را به قوم موسی.خداوند از آنان انتقام گرفت و در دریا غرقشان نمود.و آن قوم ناتوان-قوم موسی-را از اسارت برهاند و فرعون و قومش را سرنگون ساخت.(137/101) سخن قرآن در این سوره تا آیه 156 هم چنان قرار دادن بشر است،میان گروه ره یافتگان و گمرهان.سپس خلاصهای از داستان موسی و قومش را میآورد.
آن گاه از رسالت نوین که برای رهایی انسان از زنجیرهای روانی و فرهنگی آشکار شد سخن میگوید.گسلندۀ این زنجیر همانا آن پیامبر امّی بود که کتب آسمانی پیشین به ظهور او بشارت داده بودند.پیامبری که بر همۀ افراد بشر مبعوث شده بود.(158/157) آن گاه به داستان قوم موسی باز میگردد که از اعمال منکر دست نکشیدند و حادثۀ شکستن سبت(شنبه)را پیش آوردند و به بوزینه مسخ شدند.و نیز سخن از این که بعضی از این امت دین را رها کردند و حال آن که /3 برخی دیگر هم چنان به کتاب تمسک میجستند و آن گاه خدا کوه را بالای سرشان بداشت و گفت محکم دست تمسک به کتاب خدا زنید.(171/159) آن گاه به آغاز آفرینش انسان میپردازد.یعنی آن زمان که هنوز فرزندان آدم در صلب پدر خود بودند و خدا از آنان پیمان گرفت و این امر که چگونه برخی که
امروز به خدا شرک میآورند به سبب شرک پدرانشان بوده است.و نیز برخی از بنی آدم این عهد را که عهد علم و معرفت است میشکنند و با پیمان معرفت مخالفت میورزند.(172 تا 176) بدین سبب خدا گاه یهود را بر میگزیند و گاه عرب را بر حسب زمان اختیار و بیان میدارد که جریمۀ کسی که دین خدا را دروغ میانگارد چقدر بزرگ است و چه سان پروردگار ما جهنم را سرنوشت آنان قرار داده زیرا از عقل و علم خود چنان که باید سود نبردهاند.(177 تا 179) خداوند اسماء حسنی را بیان میدارد و این که چگونه برخی به نامهای خدا الحاد میورزند و خدا تکذیب کنندگان را به تدریج خوار میدارد ولی بر حسب مشیّت خویش زمانی اندک مهلت میدهد.ولی آنان نمیاندیشند تا دریابند که پیامبرشان دیوانه نیست و نمیاندیشند تا آثار تدبیر و تقدیر خداوندی را در آسمانها و زمین درک کنند بسا که مرگشان نزدیک باشد و اگر به این سخن ایمان نیاورند پس به چه سخنی ایمان خواهند آورد؟(180 تا 185) هر کس را که خدا گمراه کند هیچ راهنمایی نخواهد داشت و روز قیامت را کس جز خدا نداند که کی خواهد بود.رسول نیز مالک سود و زیان خود نمیباشد.(186 تا 188) در همین سیاق آمده است که چگونه خدا بشر را بیافرید و او را خود در عین وحدانیت خویش بیافرید،بدون آن که در این آفرینش انباز و شریکی داشته باشد ولی وسوسه گران ضمیر انسان را فاسد کردند و او برای خدا شریکان قرار داد.در حالی که خدا نگهبان و سرپرست بشر است و نیز از میان آدمیان صالحان را دوست دارد.در حالی که بتان را توان یاری رساندن به انسان نیست و بتان سخن نمیشنوند.(189 تا 198) /3 بر رسول است که عفو پیشه کند و بر مقتضای فطرت و عقل فرمان دهد و از جهل دوری گزیند.و بر انسان است که به نیروی خدایی بر شیطان غلبه یابد و از پروردگارش یاد کند تا القائات شیطانی را از دل خود بزداید و حقایق را به دیدۀ
بصیرت ببیند.اگر انسان پرهیزگار نباشد،شیطان او را در گمراهی و نابینایی نگه میدارد مثلا از رسول آیاتی میطلبد که هنوز بر او نازل نشده است و نمیداند که رسول مقید به وحی است.و قرآن بصیرت افزاست.انسان باید خود را به نگریستن در حقایق وادارد و به قرآن گوش فرا دهد و پروردگارش را با تضرع و ترس یاد کند و از غفلت بپرهیزد و از پرستش پروردگارش به غرور سر برنتابد و او را تسبیح گوید و در برابر او سجده کند.این است برنامۀ شخصیت مؤمن و انسان تکامل یافته،که در سورۀ اعراف مطرح شده است.(199 تا 206)
/3 سورة الأعراف
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . المص (1) کِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ فَلاٰ یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ (2) اِتَّبِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ (3) وَ کَمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَیٰاتاً أَوْ هُمْ قٰائِلُونَ (4) فَمٰا کٰانَ دَعْوٰاهُمْ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (5) فَلَنَسْئَلَنَّ اَلَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ اَلْمُرْسَلِینَ (6) فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیْهِمْ بِعِلْمٍ وَ مٰا کُنّٰا غٰائِبِینَ (7) وَ اَلْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (8) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَظْلِمُونَ (9)
/3
(ا ل م ص)این کتابی است که خدای تعالی بر پیامبر نازل کرده.شایسته است که پیامبر در دل به روی آن بگشاید و از آن ملول نشود و در پذیرفتن و رساندنش به دیگران تردید نورزد و مردم را بدان هشدار دهد تا ایمان بیاورند و آن کتاب برای ایشان اندرزی باشد.
بر مردم واجب است به ارزشهای کتاب خدا پی ببرند.کسانی که بر آن حسد میورزند و کسانی که به جای اللّٰه از خدایان دیگر متابعت میکنند مرتکب عملی حرام شدهاند زیرا آن پیشوایان ای بسا که پیروان خود را به ورطۀ هلاکت میکشانند،در این هنگام عذاب خداوند آنان را در شب یا هنگام خواب نیمروزی فرو میگیرد و اینان در آن حالت به گناه خویش اعتراف میکنند که به خود ستم میکردهاند.
خداوند سبحان از کسانی که برایشان کتاب نازل کرده حساب میکشد، هم چنان که کسانی را هم که برای تبلیغ رسالت خود فرستاده به محکمۀ عدل خویش فرا میخواند و حقایق را برای ایشان بیان مینماید که او هیچ گاه غایب نبوده بلکه همواره حاضر و شاهد و ناظر اعمال آنان بوده است.آن گاه پس از حساب دقیق،ایمان و اعمال بندگان را میسنجد.هر کس کفّۀ ترازوی اعمالش سنگین باشد بهشتی است و رستگار و بر عکس هر کس که کفّۀ اعمالش سبک باشد، /3 زیان دیده است و فرصت تباه کرده.سبب این شوربختی آن بوده که چون آیات کریمه از سوی حق نازل میشده او گوش فرو میبسته تا نشنود مبادا که هدایت شود.
آری،چنین کسی در حق خود ستم روا داشته است.
[1]
«المص».
دربارۀ این گونه کلمات در آغاز برخی از سورهها سخنها بسیار است.
ممکن است برخی از آن نظریهها به اعتبار این که قرآن کریم را ابعاد گوناگونی است درست باشد و میتوان هم گفت که این حروف به همان مفهوم خویشند و نه بیش.چنان که در سورۀ بقره و آل عمران گفتیم.بنا بر این نظر آنها«مبتدا»هستند و کلمۀ بعد از آنها«خبر»آنهاست.
[2]
قرآن را محمد صلّی اللّٰه علیه و آله تألیف نکرده است و از نبوغ او هم نتراویده.بلکه کتابی است که خدا بر او نازل کرده.یکی از سادهترین دلایل آن این است که در آغاز این سوره سخن از این است که پیامبر دریچۀ دل خویش برای نزول آیات گشاده گرداند و از تحمل بار رسالت ملول نگردد.
کِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ فَلاٰ یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ
-کتابی است که بر تو نازل شده،در دل تو از آن تردیدی نباشد.» رسول نیاز به سعۀ صدر دارد،تا بتواند بار حقایق رسالت را بکشد و سختیهای کار و صعوبت تبلیغ را بر خود هموار سازد.این سعۀ صدر از ایمان به غیب مایه میگیرد و از یقین به یک آیندۀ دور و آفاق گسترده و از توکّل به خدا و اعتقاد به تواناییهایی که در ذات بشر به ودیعت نهاده شده و امکاناتی که برای او فراهم آمده است.سرانجام،سعۀ صدر از خارج شدن انسان از سلول زندان ذات و آزادی و رهایی بر آستان الهی به قصد خدمت به نوع بشر،سرچشمه میگیرد.
/3
شهوات و آرزوها و لجام گسیختگیها و جهل به آینده و پرداختن و دل بستن به حال،همۀ اینها به مثابۀ دیوارهای ستبر زندان بشر است که آفاق جهان را بر او تنگ میکند.خدای تعالی میفرماید«هر کس را که خدا بخواهد هدایت میکند و سینهاش را برای اسلام میگشاید». (1)
کسی که میخواهد بار گران رسالت خدا را حمل کند باید از سعۀ صدر به همین مفهوم گستردۀ آن بهرهمند باشد.هدف تبلیغ،هشدار دادن و ترساندن کسانی است که هنوز ایمان نیاوردهاند و اندرز دادن به مؤمنان است تا بر ایمانشان افزوده شود.
لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ
-تا به آن بیم دهی و مؤمنان را پندی باشد.» [3]
قرآن نازل شده تا بشر جز به ارزشهای آسمانی نپردازد.کسانی که به این ارزشها توجه ندارند و در برابر آنها خاضع نیستند،مورد این خطاب هستند که:
اِتَّبِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ
-از آنچه از جانب پروردگارتان برایتان نازل شده است پیروی کنید و سوای او از خدایان دیگر پیروی مکنید.» یعنی پیروی از کلام خدا را رها مکنید،تا از کسانی که ارزش و اعتبار پیروی را ندارند متابعت نمایید.
قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ
-شما چه اندک پند میپذیرید.» بشر،کمتر میتواند از جاذبۀ اشیاء و اشخاص خود را برهاند و در فضای ارزشها پرواز کند،پس اگر چنین رهایی کسب کرده باشد جز از طریق یاد خدا و اعتقاد به روز بازپسین نبوده است.
1) 1) -الانعام125/،
/3
[4]
هنگامی که انسان راه خدا را رها میکند و کسانی جز خدا را به دوستی میگیرد یا از آنها پیروی میکند،خویشتن به ورطۀ هلاکت افکنده است و در لحظاتی که خود را ایمن از هر آسیبی میپندارد،عذاب خدا او را فرو میگیرد و در حالی که او را یارای هیچ گونه دفاعی نیست.
وَ کَمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَیٰاتاً أَوْ هُمْ قٰائِلُونَ
-چه بسا قریههایی که مردمش را به هلاکت رسانیدیم و عذاب ما شب هنگام یا آن گاه که در خواب نیمروزی فرو رفته بودند،به آنان در رسید.» یعنی در شب یا در وسط روز که به استراحت و خواب قیلوله پرداخته بودند به تعبیر دیگر در شب یا در روز،عذاب خدا وقت نمیشناسد و بسته به مشیت و خواست اوست.
[5]
و در آن حال هیچ دلیلی برای ارتکاب اعمال زشت خود نداشتند جز آن که اعتراف کردند که مردمی بودهاند بر خود ستم کرده.
فَمٰا کٰانَ دَعْوٰاهُمْ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ
[6]
با هلاک دنیوی عقوبت در حق اینان پایان نگرفته است،زیرا از این پس نوبت به عذاب اخروی میرسد.
فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ
-البته از مردمی که برایشان پیامبرانی فرستاده شده و نیز از پیامبرانی که فرستاده شدهاند،سؤال خواهیم کرد.» یعنی مبلّغان رسالت را هم باز میپرسیم که رسالت خویش چگونه ادا کردند و مردم چگونه اجابت نمودند،و مردم را مؤاخذت خواهیم کرد که چرا با آن که
حجت بر آنان تمام شده بود دعوت رسولان اجابت نکردند.
[7]
ولی این سؤال ناشی از جهل و غیبت نیست،بلکه فقط برای حسابرسی است.تا ستمکاران به جرم خود اعتراف کنند.خدای تعالی به زودی آنان را از هر چه در زندگیشان گذشته است و هر عملی که انجام دادهاند آگاه خواهد کرد.زیرا خدا به هنگام ارتکاب آن اعمال حاضر و ناظر بوده است.از این رو است که میفرماید:
فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیْهِمْ بِعِلْمٍ وَ مٰا کُنّٰا غٰائِبِینَ
-و از هر چه کردهاند،با آگاهی تمام،برایشان حکایت خواهیم کرد.زیرا ما هرگز غایب نبودهایم.» /3 [8]
و پس از محاسبه نوبت به دادن پاداش عادلانه میرسد.زیرا اعمال آدمیان به حق و دقیق سنجیده میشود بدون آن که حتی ذرهای حساب نشده رها گردد.
وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
[9]
ولی زیانمندی و خواری و شوربختی انسان هنگامی است که کفۀ حسناتش سبک باشد.زیرا هر کس تنها یک فرصت برای عمل دارد و آن هم همین چند روزۀ دنیاست.اگر این فرصت را از دست بدهد دیگر به دستش نخواهد آمد.
وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَظْلِمُونَ
-آنان که ترازوی اعمالشان سبک گشته است،کسانی هستند که به آیات ما ایمان نیاورده بودند و از این رو به خود زیان رسانیدهاند.» اینان آیات خدا را شنیدند و بدان عمل نکردند.پس هر چه حاصل کرده بودند همه را به باد فنا دادند و زندگی را تباه کردند.
/3
وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاکُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ (10) وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاکُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِینَ (11) قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ (12) قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهٰا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ اَلصّٰاغِرِینَ (13) قٰالَ أَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (14) قٰالَ إِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (15) قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَکَ اَلْمُسْتَقِیمَ (16) ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِینَ (17) قٰالَ اُخْرُجْ مِنْهٰا مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعِینَ (18)
13[الصاغرین]
:خوار بیمقدار و راضی به ستم.
18[مذؤوما]
:الذم و الذیم به عیب شدید گفته میشود.
[مدحورا]
:دحر راندن با پستی و خواری است و گفته شده راندن با زور و قوّت.
/3
در این بحث معلوم میشود که قرآن حکیم میخواهد آن موضوع اساسی را که در این سوره مطرح شده به ما بیاموزد،و آن بیان طبیعت انسان و علل و اسباب انحراف آن است.خدا انسان را آفرید و او را در زمین مکان داد و از زمین روزی داد.پاسخ آدمی به این انعام الهی سپاسگزاری او بود ولی چرا انسان سپاس حق تعالی آن منعم حقیقی را نگفت؟ این امر به قضیۀ اولین خطا باز میگردد که خدا آدم را در بهترین صورت خود آفرید و او را روح و علم و اراده داد و ملائکه را به سجده برای او فرمان داد.ولی ابلیس برای او سجده نکرد زیرا او از آتش آفریده شده بود و آدم از گل.این تفاوت سبب تکبر ابلیس شد و از آسمان رانده شد و از اوج عزت خوار و زبون به حضیض ذلت افتاد.ابلیس مهلت خواست خدای تعالی مهلتش داد.ابلیس آن مهلت را که یافته بود،برای اغواء و فریب نوع بشر به کار برد تا از راه راستش منحرف گرداند و قسم خورد که از پیش رو و پشت سر بر آنان تاخت خواهد آورد تا مانع سپاسگزاری ایشان شود.بدین سبب پروردگار ما او را براند و کسانی را که از او پیروی میکنند وعدۀ آتش داد و گفت که جهنم را از ایشان پرخواهد ساخت.
/3 اینها بود ریشههای انحراف در نزد انسان.اما نمونۀ زندۀ این انحراف را به زودی قرآن کریم در بحث آینده،برای ما بیان خواهد کرد.
[10]
از نعمتهای خدا بر انسان مکان دادن اوست بر روی زمین و مسخّر کردن زمین است برای او.خدا راه معاش بشر را در زمین قرار داده و بشر زندگی خویش بر روی زمین میگذراند.
وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ
-در زمین جایگاهتان دادیم و راههای معیشتتان را در آن قرار دادیم.» اما بشر در اسباب نعمت و عوامل آن نمینگرد.از این رو معمولا در برابر نعمتهایی که به او عنایت شد سپاسگزار نیست.
قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ
-و چه اندک سپاس میگزارند.» [11]
این عادت به جرم و خطا از کجا پدید آمده است؟ در داستان آدم و ابلیس این مسئله روشن شده است.خدا بشر را بیافرید و صورت بخشید.شاید مراد از صورت صفاتی و اخلاقی و غرایزی و فطرتی باشد که خدا در وجود او به ودیعت نهاده است.همچنین او را عقل و اراده بخشیده.خدای تعالی فرماید(چون از روح خود در او دمیدم برایش به سجده در آیید). (1)
و نیز گوید:(ما انسان را در نیکوترین صورت بیافریدیم). (2)
و نیز گوید: /3 (نیکو ساخت صورتهای شما را). (3)
پس از آن،ملائکه را امر به سجدۀ آدم کرد.بسا ممکن است که این سجده به سبب کرامت علم و اراده در نزد انسان باشد و نیز آن کارهای حیرت انگیز است که به پایمردی علم و اراده انجام میدهد.البتّه هدف از بیان قصۀ ابلیس در اینجا با آنچه در سورۀ بقره آمده بود فرق دارد.هدف در آنجا-بر حسب ظاهر-بیان تسخیر
حیات برای انسان به فضل علم بود ولی هدف در اینجا بیان واقعۀ خطاست که چگونه اتفاق افتاد و برای چه واقع شد؟ وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاکُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السّٰاجِدِینَ -شما را بیافریدیم و صورت بخشیدیم.آن گاه به فرشتگان گفتیم:آدم را سجده کنید.همه جز ابلیس سجده کردند.و ابلیس در شمار سجده کنندگان نبود.»
در احادیث آمده است که تعبیر قرآنی با آوردن ضمیر جمع مخاطب،دلیل بر واقعۀ عالم«ذرّ»است.آن گاه که خدا همۀ افراد بشر را به صورت«ذرّ»(مورچه) در صلب آدم بیافرید.از این رو کلمه«ثمّ»(سپس،آن گاه)به کار رفته که بر ترتیب دلالت دارد.
[12]
ولی این صفتی که در ابلیس وجود داشت و او را از سجده مانع آمد با آنکه امر صریح به سجده بود،چگونه صفتی بود؟ قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ -خدا گفت:وقتی تو را به سجده فرمان دادم،چه چیز تو را بازداشت که سجده نکردی.» قرآن تعبیر«الاّ»( آن لا)آورد یعنی«این گونه»نه«أن»به تنهایی یعنی «این که»این تعبیر بسا برای بیان این معنی باشد که صفت سرپیچی،چیزی آنی یا محدود به این عمل نبوده است،بلکه به فرمانبرداری به طور کلی مرتبط است.
یعنی چه چیز تو را از فرمانبرداری بازداشت و سجده نکردی.
قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ
-گفت:من از او بهترم.مرا از آتش آفریدهای و او را از گل.» /3 جواب ابلیس واضح بود.سبب عصیان او همان چیزی است که از آن به برتری عنصری یا برتری نژادی تعبیر میکنیم.میپنداشت که عنصر و جنس و نژاد او برتر از عنصر و جنس و نژاد آدم است.در اینجا برای ارزیابی خود،انسان را دو
مقیاس است:مقیاس ذات و مقیاس عمل صالح.اگر مقیاس ذات او باشد بسا که راه انحراف پوید،زیرا هیچ چیز را مقدستر از خود یا برتر از خود نمیبیند.و از اینجاست که میگوییم که ریشۀ همه مشکلات بشری توجه و گرایش بیحد انسان است به ذات خودش و اعتقادش به این که ذات او مقیاس همۀ فضایل است.و وابستگیهای اقلیمی و قومی و عشایری،و همۀ موانعی از این قبیل چیزی جز آثار این اعتقاد به برتری خود نیست، [13]
ولی مقیاس حق،مقیاس عمل صالح است و فرقی نمیکند که عامل آن کیست و از چه عنصر و نژادی است.به سبب همین اعتقاد به برتری نژاد خود بود که خدا شیطان را از درگاه خود راند.
قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا
-گفت:از این مقام فرو شو.» یعنی از آسمان یا از بهشت.فرو شدن«هبوط»حاکی از فرود آمدن از مکانی فراتر به مکانی پایینتر است.مسلم است که هبوط ابلیس تنها هبوط مادی نبود بلکه هبوط معنوی هم بود.از این رو قرآن بار دیگر کلمۀ«بیرون رو»«خروج» را هم به کار برده است و خطاب پروردگار چنین بود:
فَمٰا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهٰا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصّٰاغِرِینَ
-تو را چه رسد که در آن گردنکشی کنی؟بیرون رو که تو از خوار شدگانی.» آری،اولین خطا،علتش اعتماد به برتری عنصر و نژاد بود،که به صورت گردنکشی در برابر پروردگار عیان گردید،مسلّم است که جزای چنین کسی جز خواری هیچ نیست.
[14]
بر انسان است که یک حقیقت مهم را بشناسد.و آن این است که جزاء عمل همواره بلافاصله بعد از عمل نمیآید،بلکه بر عکس گاه با تأخیر و بعد از عمل میآید.نمونۀ آن ابلیس است که از خدا مهلت خواست،خدا هم او را مهلت داد.
/3
قٰالَ أَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ
-گفت:مرا تا روز قیامت که زنده میشوند،مهلت ده.» [15]
قٰالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ -گفت تو از مهلت داده شدگان هستی.» اهمیت فهم این حقیقت از اینجاست که بشر به سبب محدودیت افق دیدش میپندارد که اگر در جزاء عمل تأخیر رخ دهد ای بسا بکلی از یادها برود یا دست کم اگر جزائی داده شود،اگر مجرم باشد نداند که این جزاء کیفر کدام جرم اوست و اگر ثوابکار باشد نداند که پاداش کدام کار نیک اوست.بنا بر این نه از عقاب متنبه میشود و نه از ثواب خوشدل و شادمان ولی در واقع نه چنین است،انسان از همان لحظۀ آغاز عمل جزای خود را احساس میکند،زارعی که به هنگام دانه افشاندن وقت در و را تصور کند و طالب علمی که از همان آغاز درس سالن امتحان را در نظر آورد و سپاهی مردی که از زمان وقوع حمله لحظات شادمانۀ پیروزی در ذهنش پدیدار شود و مؤمنی که دیدار با پروردگارش را در آرزو پرورد، اعمالشان استوارتر و پایدارتر است در حالی که مجرمی که سالن دادگاه را از یاد ببرد و گناهکاری که آخرت را انکار کند و فاسقی که مرگ را از یاد ببرد در گناه جریتر میشود و در خطا هر چه بیشتر فرو میرود.
[16]
آن که خود دستخوش هلاک گردیده،اطرافیانش را نیز به ورطۀ هلاکت میکشاند هم چنان که آن که نجات یافته،دوست دارد دیگران را نیز از مهلکه برهاند.ابلیس هنگامی که خدا او را به سجده فرمان داد تکبر ورزید و خدا نیز او را از درگاه خود براند.این امر سبب شد که کینۀ فرزندان آدم در دل گیرد و از آنان انتقام بستاند.
قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ
-گفت:حال که مرا نومید ساختهای،من هم ایشان را از راه راست تو منحرف میکنم.» آری،شیطان در راه کمین کرده و مکری میکند و میخواهد نعمت استقامت و راست گفتاری و راست کرداری را از ما بستاند.
[17]
ابلیس با تمام وسائل ممکن خود میکوشد گمراهمان سازد.و چون
رانده درگاه شد تهدید کرد:
ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ
-آن گاه از پیش و از پس و از راست و از چپ بر آنها میتازم.» /3 این جهات رمز احاطۀ شیطان است به فرزندان آدم،تا بشر بداند چه خطری او را تهدید میکند و زندگی را بیهوده نگذراند،آسوده خاطر ننشیند،بلکه همواره آماده دفاع باشد و در کارها جدّی و در زندگی،فعّال،و نیز ممکن است که رمز انواع حیلههای شیطان باشد که زمانی انسان را به آیندهاش میفریبد و گاه به زمان حالش.نعمت و ثروت و شهوات دنیوی را در دیدهاش میآراید.همچنین گاه او را به افتخارات گذشته،به سیرت نیاکان یا به فلسفههای کهنه دلبسته میسازد و بدین گونه به دامش میافکند.گاه او را به مردمی که در اطرافش هستند،فرزندان و رفیقان یا به دشمنان و رقیبانش گول میزند.
مهم این است که بشر اگر احساس نکند که با خدا رابطه دارد و برای مبارزه با القائات شیطانی خود را آماده نسازد،مسلما در گرداب حیلههای ابلیسی در خواهد افتاد و به هلاکت خواهد رسید آن گاه از سپاسگزاری در برابر نعمت و فضل پروردگارش سرباز خواهد زد و مصداق این عبارت گردد که:
وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِینَ
-و بیشترشان را ناسپاس خواهی یافت.» این اسلوبی ناجوانمردانه است که ابلیس برگزیده است نعمتهای خدا را به خود نسبت میدهد یا میگوید که این نعمتها را دیگران جز خدای تعالی به ما ارزانی میدارد.
[18]
خداوند به انسان علم و اراده داده و او را از شیطان بر حذر داشته و بدینگونه مسئولیت دفاع در برابر شیطان را به عهدۀ خود او نهاده است.
قٰالَ اخْرُجْ مِنْهٰا مَذْؤُماً مَدْحُوراً
-گفت:از اینجا بیرون شو.منفور مطرود.» یعنی هم راندۀ معنوی و هم راندۀ مادی.
لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعِینَ
-از کسانی که از
تو پیروی کنند و از همۀ شما جهنم را خواهم انباشت.» تأکیدها از این روست یعنی هر انسانی که قدم در راه تو نهد جایش در جهنم در کنار تو خواهد بود.
/3
وَ یٰا آدَمُ اُسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ اَلْجَنَّةَ فَکُلاٰ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (19) فَوَسْوَسَ لَهُمَا اَلشَّیْطٰانُ لِیُبْدِیَ لَهُمٰا مٰا وُورِیَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا وَ قٰالَ مٰا نَهٰاکُمٰا رَبُّکُمٰا عَنْ هٰذِهِ اَلشَّجَرَةِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونٰا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونٰا مِنَ اَلْخٰالِدِینَ (20) وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ اَلنّٰاصِحِینَ (21) فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ فَلَمّٰا ذٰاقَا اَلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا یَخْصِفٰانِ عَلَیْهِمٰا مِنْ وَرَقِ اَلْجَنَّةِ وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَکُمٰا عَنْ تِلْکُمَا اَلشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَکُمٰا إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمٰا عَدُوٌّ مُبِینٌ (22) قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (23) قٰالَ اِهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ (24) قٰالَ فِیهٰا تَحْیَوْنَ وَ فِیهٰا تَمُوتُونَ وَ مِنْهٰا تُخْرَجُونَ (25)
20[لیبدی]
:ابداء به معنای اظهار است.
[وری]
:آنچه پشت چیزی پنهان شود و ضد آن مکاشفه
است.
[سوآتهما]
:شرمگاههایشان.
/3
داستان ابلیس و اعتقاد او به برتری جنس خود و خودپسندی او و بیرون آمدنش از آسمان و تصمیم او به اغوای فرزندان آدم و در پی آن قصۀ خطای اساسی موضوع بحث پیشین بود،اکنون نوبت به آدم رسیده است و فرزندان او و چگونگی فریب دادن ابلیس او را و اینکه چسان باید از شیطان دوری نمود.
خداوند آدم را و زنش را در بهشت جای داد و آنان را رخصت داد که از همۀ خوردنیهای خوب و خوشمزۀ بهشتی بخورند بجز یک درخت که آدم را از روی حکمت بالغۀ خود از آن منع کرد.ولی شیطان آن دو را وسوسه نمود تا آن عیب که خدا پنهان داشته بود آشکار شد.شیطان گفت که اگر خدا آنها را از خوردن ثمرۀ آن درخت منع کرده برای آن بوده که به صورت دو ملک که عمر جاوید دارند، در نیایند.شیطان با این وسوسه حب ریاست و حب بقاء را در آنها برانگیخت.و برای ایشان سوگند خورد که نیکخواه آنهاست ولی آن جز فریب نبود.چون از آن درخت خوردند،عیبهای نهانیشان آشکار شد و آنان با برگهای درختان بهشت شرم خود را پوشیدند.در این هنگام خدای تعالی ندایشان داد که آیا شما را از آن درخت منع نکردم و شما را از دشمنتان شیطان بیم ندادم.آدم و زنش به خلاف شیطان که تکبّر ورزید و خودسری کرد،سر تسلیم فرود آوردند /3 و به گناه خویش اعتراف کردند و گفتند:بار خدایا اگر ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی،از زیانکاران خواهیم بود.
ولی این گناه را اثری منفی در پی بود زیرا آن دو و فرزندانشان به زمین فرود آمدند تا با یکدیگر دشمنی کنند و در زمین فرصتی محدود داشته باشند.
[19]
چنان برمیآید که بهشت که آدم در آن سکونت گزید،مثال زندۀ نعمت و آسایش است که خدای تعالی به بشر ارزانی داشته،زمانی که در طریق خدا قدم زند.زیرا راهها و روشهای الهی سبب شوربختی کسی نمیشوند،بلکه سبب سعادت و رستگاری خواهند بود.و خداوند چیزهای خوب و خوشمزه را حرام نکرده بلکه بعضی چیزها را بنا بر حکمت بالغۀ خویش حرام کرده است.خداوند به پدرمان آدم فرمود که از هر چه خواهند بخورند جز یک درخت که اگر به آن درخت نزدیک شوند از ستمکاران به خود خواهند بود،زیرا سودی در آن نخواهند جست.
وَ یٰا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ فَکُلاٰ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ الظّٰالِمِینَ
-ای آدم،تو و همسرت در بهشت مکان گیرید و از هر جا که خواهید بخورید ولی به این درخت نزدیک مشوید که در شمار بر خویش ستم کنندگان خواهی شد.» [20]
پیش از آن که انسان در دام شهوات درافتد میپنداشت که میتواند با مصاعب و مشکلات مواجه شود و در هر حال فردی صالح است.ولی ناتوانی و عجزی که در طبیعت بشر نهفته است در مواقع امتحان آشکار میشود.و بر بشر است که چون سقوط کرد بار دیگر از جای برخیزد و از گناهی که مرتکب شده توبه کند و به خود مغرور نباشد و نپندارد که در برابر گناه یارای مقاومتش هست.
فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطٰانُ لِیُبْدِیَ لَهُمٰا مٰا وُورِیَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا
پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا شرمگاهشان را که از آنها پوشیده بود در نظرشان آشکار کند.» وسیلهای که شیطان برگزیده بود،وسوسه بود.بر حسب ظاهر وسوسه مشوش
ساختن دید انسان و عمل و فطرت اوست و این از طریق برانگیختن غرایزی است که میان عقل و حقایق پرده میکشد.
ابلیس دو روش دیگر به کار گرفت:
/3 یکی:تفسیر بطلان آمیز حقایق.
دیگری:دروغ گفتن و برای آن قسم خوردن،یا تعبیر و تفسیر آن باطل و به دروغ و آراستن آن به جامه صدق و نیکخواهی.
وَ قٰالَ مٰا نَهٰاکُمٰا رَبُّکُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونٰا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونٰا مِنَ الْخٰالِدِینَ
-و گفت:پروردگارتان شما را از این درخت منع کرد تا مبادا از فرشتگان یا جاویدانان شوید.»
ابلیس دو صفت را در انسان برانگیخت و این دو صفت در تمام فرزندان او موجود است و عبارتند از یکی:عشق به ثروت و عزت و رفعت و دیگری عشق به خلود و بقاء و استمرار.و این دو صفت بیانی است از حب ذات و برتری دادن جنس خود بر دیگران که باعث فریب شیطان هم شد.جز آن که شیطان به صراحت به آنچه در درون داشت اعتراف کرد،پس بر ماست که بگوئیم که خود را از این صفات که شیطان از خلال آنها در دلهای ما رسوخ میکند و اعمالمان را فاسد میسازد،دور نگاه داریم.
در خور توجه است که کمبود مواد غذایی یا فقدان مسکن و لباس و امثال آن سبب معصیت آدم نشد،آنچه سبب این معصیت شد عشق به خلود و سروری بود افراد بشر نیز چنیناند.انسان اگر بتواند در برابر این دو مقاومت ورزد از بسیاری از معاصی در امان مانده است.
[21]
شیطان تنها به این اکتفاء نکرد که فرمان خداوند را به خطا تفسیر کند و غرایز ایشان بیدار سازد،بلکه سوگند خورد و تأکید کرده که آنچه میگوید راست است.
وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِینَ
-و برایشان سوگند خورد که نیکخواه شمایم.» در این آیه از«مقاسمه»سخن رفته که از باب مفاعله است و باید میان دو تن واقع شود.یعنی چون قسم خورد آنها نیز قسم خوردند که چنان نکنند ولی ابلیس برای معارضه با قسم آنها قسم خود مکرر ساخت.
[22]
این تفسیر غلط و دروغ و قسم همه فریب بودند.یعنی فقط به یک سو توجه داشتن /3 و جوانب دیگر را مهمل گذاشتن.
زیرا اصل غرور همان لباس است تا همۀ جوانب آن پیدا نشود و شیطان از لابلای غرور به دل آدمی ره مییابد و میکوشد تنها زاویهای از زوایای حقایق را مورد تأکید قرار دهد و دیگر زوایا را رها میکند.
فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ
-آن دو را بفریفت و به پستی افکند.» سرانجام اندکی از آن درخت خوردند به ناگاه شرمشان نمودار شد.چون به یکدیگر نگریستند حیا کردند و برگهای درخت کندند و بر خود نهادند،شاید چون جامهای عیب ایشان بپوشاند.معلوم است که فرزندان آدم چون از شیطان پیروی کنند نقایصشان آشکار شود و ارادهشان ضعیف گردد و مقاومتشان در برابر شیطان کم شود.
فَلَمّٰا ذٰاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا یَخْصِفٰانِ عَلَیْهِمٰا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ
-چون از آن درخت خوردند،شرمگاهشان آشکار شد و به پوشیدن خویش از برگهای بهشت پرداختند.» از اینجا مرحلۀ امتحان پایان گرفت و خداوند ندایشان داد که آیا شما را از آن درخت نهی نکرده بودم؟بدین گونه پس از ارتکاب جریمه ضمیر خفتۀ ایشان بیدار شد.
وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَکُمٰا عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَکُمٰا إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمٰا عَدُوٌّ مُبِینٌ
-پروردگارشان ندا داد،آیا شما را از آن درخت منع نکرده بودم و نگفته بودم که شیطان به آشکارا دشمن شماست؟»
[23]
در این حال آدم و زنش به خود آمدند.هم چنان که فرزندان آدم هم پس از ارتکاب گناه به خود میآیند و این از امتیازات انسان است نسبت به ابلیس.
ابلیس هرگز به خطای خود اعتراف نمیکند،امّا توبه و اصلاح فاسد از بارزترین صفات نیکو است اگر مورد عمل قرار گیرند.
قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ
گفتند:ای پروردگار ما،به خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحمت نیاوری از زیان دیدگان خواهیم بود.» [24]
فرزندان آدم با این عمل فرصت ماندن در بهشت را از دست دادند.به این جهان فرودین آمدند،زیرا بیهوده خواستار ابدیت و رفعت بودند.و میانشان اختلافات و کشاکشهای اجتماعی ناگسستنی و کین توزانه به وجود آمد. /3 آری،همۀ اینها مولود این روحیۀ گناهکارانه بوده است.ولی خداوند بر آنها منت نهاد و از متاع موقت این جهانی آنان را بهرهمند ساخت.
قٰالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ
-گفت:فرو شوید.برخی دشمن برخی دیگر.تا روز قیامت زمین قرارگاه و جای تمتع شما خواهد بود.» [25]
اینجا سرای زیستن و مردن شماست و پس از مرگ رستاخیز شما در اینجاست.
قٰالَ فِیهٰا تَحْیَوْنَ وَ فِیهٰا تَمُوتُونَ وَ مِنْهٰا تُخْرَجُونَ
-گفت:در آنجا زندگی خواهید کرد و در آنجا خواهید مرد و از آن بیرون آورده شوید.» /3
یٰا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمْ لِبٰاساً یُوٰارِی سَوْآتِکُمْ وَ رِیشاً وَ لِبٰاسُ اَلتَّقْویٰ ذٰلِکَ خَیْرٌ ذٰلِکَ مِنْ آیٰاتِ اَللّٰهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ (26) یٰا بَنِی آدَمَ لاٰ یَفْتِنَنَّکُمُ اَلشَّیْطٰانُ کَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا لِیُرِیَهُمٰا سَوْآتِهِمٰا إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ إِنّٰا جَعَلْنَا اَلشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ (27) وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَیْهٰا آبٰاءَنٰا وَ اَللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (28) قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ اُدْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ (29) فَرِیقاً هَدیٰ وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ اَلضَّلاٰلَةُ إِنَّهُمُ اِتَّخَذُوا اَلشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (30)
27[قبیله]
:قبیل،گروهی است از چند قبیله و اگر از یک پدر و مادر باشند قبیله نامیده میشوند.
29[بالقسط]
:عدالت.
/3
شیطان همانگونه که جامه از تن پدر ما آدم بیرون آورد تا عیبش آشکار شد، میخواهد جامۀ تقوی را از پیکر ما فرزندان آدم برکند.لباسی که عیبهای بشر را
میپوشاند.و بر ماست که پارهای از حقایق را باز گوییم.از جمله آن که شیطان قویتر از ماست در خدعه،زیرا او ما را میبیند و ما او را نمیبینیم ولی فقط بر کفار غلبه تواند یافت زیرا ایمان در برابر فریب شیطان مقاومت میکند.
شیطان کفار را از خلال یک سلسله افکار خرافی فریب میدهد.مثلا متابعت از پدران و اعتقاد به این که هر چه پدران میکردهاند دین است و آنان از سوی خدا مأمور بودهاند.در حالی که پروردگار ما به فحشاء فرمان نمیدهد.و ایشان چیزهایی میگویند که بدان علم ندارند و تنها به متابعت هوا و هوسهای آنهاست.
اینان بیاد نمیآورند که پدرشان آدم را شیطان فریب داد.وقتی با آدم چنان کند با دیگران چه خواهد کرد؟ مقیاس نیک و بد و خیر و شر آن نیست که پدران و نیاکان میگویند،بلکه مقیاس آن چیزی است که خدا به آن فرمان داده و مقیاس او مقیاس عادلانه است.
/3
[26]
خداوند برای فرزندان آدم لباسی فرستاد تا شرمگاهش را بدان بپوشد و نیز جامۀ زینت.اما آن جامه که عیبهای معنوی انسان را میپوشد جامۀ تقوی است که بهترین جامههاست و نباید انسان تنها به آن جامه که بدنش را میپوشد اکتفاء کند.
یٰا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمْ لِبٰاساً یُوٰارِی سَوْآتِکُمْ
-ای فرزندان آدم،برای شما جامهای فرو فرستادیم تا شرمگاهتان را بپوشید.» در این آیه واژۀ«فرو فرستادیم»به کار رفته،زیرا تمام برکات از آسمان نازل میشود.
وَ رِیشاً
-و نیز جامۀ زینت.» یعنی جامهای که از آن تمتع میگیرید.
وَ لِبٰاسُ التَّقْویٰ ذٰلِکَ خَیْرٌ
-و جامه پرهیزگاری از هر جامهای بهتر
است.» مراد از هر جامهای،جامههایی است که بدن را میپوشاند،هر چند به آن جامهها نیز باید توجه داشت.
ذٰلِکَ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ
-این یکی از آیات خداست.» یعنی این حجت از حجتهای خداست.و آیه دلیل بر عظمت خدا و این حقیقتی است که انسان باید آن را فرا گیرد.
لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ
-باشد که پند گیرند.» نیاز بدن به لباس،آن قدرها نیاز به تفکّر و تعمق ندارد که نیاز روح به جامۀ تقوی.
/3
[27]
بار دیگر خداوند بشر را متوجه میکند که فرزندان آدم هستند و آدم را شیطان فریفته است و از بهشت بیرون کرده و بر آنهاست که از فتنۀ شیطان حذر کنند.
یٰا بَنِی آدَمَ لاٰ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ کَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ
یَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا لِیُرِیَهُمٰا سَوْآتِهِمٰا
-لباس از تنشان کند تا شرمگاهشان را به ایشان بنماید.» انسان هر گاه فریب بخورد و به یکی از نقاط ضعف یا نقاط منفی وجود خود پی ببرد خود نخستین کسی است که خویشتن را زیر ضربات سرزنش میگیرد.ولی شیطان بر ضد بشر وسیلهای به کار میبرد که به نقاط ضعف خود پی نبرد و آن سلاح مکر و خدعه است.اگر انسان به سلاح بیداری و پرهیز مسلح باشد میتواند در برابر کید شیطان مقاومت ورزد.
إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ
-او و قبیلهاش از جایی که
آنها را نمیبینید،شما را میبینند.»
ولی شیطان نمیتواند بر انسان مؤمن سلطه جوید،زیرا انسان مؤمن دارای اراده و عقل و و جدان است.ولی کفار چون با شیطان رو به رو میشوند ارادۀ خود را از دست میدهند و چون خلع سلاح شدند شیطان بر آنان فرمانروایی یابد.
إِنّٰا جَعَلْنَا الشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ
-ما شیطانها را دوستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمیآورند.» اما مؤمنان که خدا سرپرست آنهاست،از قید و بندهای شیطان آزاد هستند.«این بدان سبب است که خدا سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند و کافران را سرپرستی نیست»محمد11/.
کسانی که در پی شهوت و ثروت هستند و در برابر سلطۀ طاغوت خضوع میکنند،یا در برابر رئیس قبیله تسلیم میگردند،و با گردبادهای هوی و هوس به هر سو رانده میشوند،اراده خود را از دست دادهاند و چون غباری که در معرض وزش باد قرار گیرد،به هر جا میافتند.
/3
[28]
نشان فقدان اراده این است که این گروه از حریت فکر بیبهرهاند و در معرض بدترین حالات استعمار و بندگی قرار میگیرند،یعنی استقلال فکری و فرهنگیشان را از دست میدهند و این مقدمۀ هر گونه استثمار دیگر است.
وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَیْهٰا آبٰاءَنٰا
-چون کار زشتی کنند، گویند،پدران خود را نیز چنین یافتهایم.» بدین پندار که این تقلید به اعمالشان مشروعیت میدهد و بدتر از این این است که میپندارند افکار نیاکانشان از قداست آسمانی برخوردار است.
وَ اللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا قُلْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ
-و خدا ما را بدان فرمان داده است.بگو:خدا به زشتکاری فرمان نمیدهد.» آری،هر چه پدران یا پیشوایان مذهبی باطل یا سلاطین او را به سوی خود
خوانند،عقل به معارضه برمیخیزد که اعمالی که مرتکب میشوند از قداست و از خدا به دوراند.
أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
-چرا چیزهایی به خدا نسبت میدهید که نمیدانید؟» [29]
عدالت فطرتی است که در وجود انسانی نهفته است.فرضا هم کسی باشد که خود نتواند به عدالت رفتار کند،بیتردید دوست دارد که دیگران چنین کنند و از این رو خواستار عدالت است،و خدا ممکن نیست که به غیر عدالت رفتار کند در حالی که همۀ جهان در هر امری به عدالت او شهادت میدهند.
قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ
-بگو پروردگار من به عدل فرمان داده است.» خدا فرمان داد که بندگان جز او را نپرستند و مردم حتی در مواردی به جای اللّٰه بتان را میپرستند واجب است که آن شریکان به دور ریزند و خدای یکتای قهار را بپرستند.
وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ
-به هنگام هر نماز روی به جانب او دارید.» هر زمان که زمان سجده باشد باید در برابر اللّٰه سجده کرد و نه چیزهایی که آنها را شریکان او قرار دادهایم.این هشدار است که باید،پرستش خاص ذات احدیت باشد /3 و هر چه خواهیم از او خواهیم به عبارت دیگر تنها و تنها روی عبادت و نیاز به درگاه او آریم.
وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ
-و او را با ایمان خالص بخوانید.» اما نباید دین را تجزیه کرد که تنها جانب عبادات را بگیریم و جانب معاملات و اقتصاد را رها کنیم یا قضایای سیاسی و امثال آن را نادیده انگاریم.
میان فرزندان آدم امتیازی نیست که بعضی بعض دیگر را بندگی کنند یا برای خشنودی بعض دیگر،بعضی از دین را به یک سو نهند.
کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ
-و هم چنان که شما را آفریده است باز میگرداند.» همه یکسان هستند چونان دانههای شانه.
[30]
آری،تنها یک اختلاف میان افراد بنی آدم وجود دارد که مورد تأیید اسلام است و آن اختلاف آنهاست در ایمان و عمل صالح.(یا به تعبیر دیگر اختلاف اراده و روش).
فَرِیقاً هَدیٰ
-فرقهای را هدایت کرده.» یعنی خدا هدایتشان کرده،آنان نیز هدایت را پذیرفتهاند.
وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلاٰلَةُ
-و فرقهای گمراهی را در خورند.» گمراهی برایشان مقرر شده،زیرا به کسانی غیر از خدا توجه دارند.
إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ
-اینان شیطانها را به جای خدا به دوستی گرفتند و میپندارند که هدایت یافتهاند.
چون بشر به این ورطه سقوط کند دیگر امید شفایش نیست و در زمرۀ کسانی در میآید که گمراهیشان محقق است،زیرا شیطان را که دشمن اوست به رهبری و سرپرستی خود برگزیده است،و خدا،آن آفریدگار و بخشاینده را فراموش کرده است.بدتر ازین،خود را هدایت یافته میداند و حال آن که در گمراهی دور و درازی در افتاده است.
/3
یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ کُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْرِفِینَ (31) قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّیِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا خٰالِصَةً یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (32) قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّیَ اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ اَلْإِثْمَ وَ اَلْبَغْیَ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (33)
33[البغی]
:دست اندازی بر مردم که ریاست طلبی با زور و بدور از حق موجبات یکپارچگی آن را فراهم میآورد.
/3
در آیات پیشین،قرآن ما را فرمان میداد که در دین برای خداوند اخلاص ورزیم.معنیاش آن بود که بشر خدا را وجهۀ خود قرار دهد و در همۀ مراحل زندگی روی به سوی او کند و برنامههای خدایی در تمام ابعاد زندگیاش بر هر برنامۀ دیگری برتری داشته باشد.در این آیات سخن از پوشیدن لباس است یا برگرفتن زینتها به هنگام رفتن به مساجد اگر مسجد رمز عبادت است،زینت رمز زندگی است.همان طور که در آنجا که از پرهیزگاری سخن میگوید ما را به خوردن و آشامیدن فرمان میدهد.یعنی خوردن و آشامیدن با تقوی و پرهیزگاری منافاتی ندارد.آن گاه میپرسد که چه کسی زینتهای خدا را و غذاهای خوش طعم را که او روزی داده-و در روز قیامت خاص مؤمنان است-حرام کرده است؟ولی پس از بیان این موضوع از برخی کارها چون فحشاء و ارتکاب گناهان نهی مینماید تا رفتار شخصی ما را طرحریزی کرده باشد و از افزونی جویی منع میکند تا رفتار اجتماعی ما را به ما گوشزد نموده باشد.
همچنین قرآن از شرک که از مظاهر آن خضوع در برابر سلطان ظالم است و
از سخن گفتن که نه از روی علم و آگاهی باشد منع میفرماید و ما را به گرایش به فرهنگ دین میخواند و باید که این دینداری خالص از هر شایبۀ ریب و ریا باشد.
و شخص برای خود،راهی و روشی و برنامهای جز دین نپذیرد.
/3
[31]
با مطالعۀ دقیق یک مذهب و یا یک دین میتوان به حقیقت آن آگاه شد.مثلا وقتی که به مسجد مسلمانان مینگری میتوانی به ساختار تکاملی اسلام پی ببری.مسجد جای عبادت است و مؤمن از آنجا به سوی خدا عروج میکند و نیز رزمگاهی است برای مبارزۀ هوی و هوس با عقل و مکان مبارزۀ میان باطل و حق است ولی در عین حال معرفت و تعاون و تجمع مسلمانان است.همه چیزهایی که مردم را به یکدیگر نزدیک میکند از جملۀ پاکیزگی و خودآرایی در مسجد مستحبّ و گاه واجب است.خداوند فرمان میدهد که مؤمنان بهترین زینتهای خود را در مسجد به کار برند تا ظاهر جمعیت آنان جذاب شود و مردم از ملاقات و نشستن با یکدیگر هم لذت ببرند.
یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ
-ای فرزندان آدم!به هنگام هر عبادت لباس خود بپوشید.» و هم چنان که خداوند برای فرزندان آدم لباس و زینت فرستاده و هم چنان که بر پدر و مادر ما،آدم و حوّا،انعام کرد و جامه عنایت نمود،ما را نیز به استفاده از نعمت زینت و جامه فرمان داده است.ولی نه برای تفاخر و نه در مجالس لهو،بلکه برای تعارف و تعاون در محافل دینی.و هم چنان که شایسته است که از لباس بهره گرفت،بر مؤمن لازم است از خوردن و آشامیدن نیز بهره جوید ولی از حدود تعادل خارج نگردد و کاری نکند که اسرافکاریهای او به سلامت جسمانیاش لطمه وارد سازد.از این رو میفرماید:
وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا
-و بخورید و بیاشامید ولی اسراف مکنید.»
حرمت اسراف و ضرورت تنظیم خوردن و آشامیدن،یکی دیگر از جنبههای تکاملی در اسلام است.اسراف از آن رو ناپسند است، إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ -که خدا اسرافکاران را دوست نمیدارد.» /3 اسراف گاهی تجاوز از حدود شریعت است.کسی که گوشت خوک میخورد یا شراب مینوشد،اسرافکار است و خدا او را دوست ندارد،زیرا برای او روزی حلال به فراوانی فراهم کرده و دیگر نیازی به حرامش نیست.گاه اسراف به تجاوز از حدود عرف عام است،مثلا کسی خانهای بسازد و صدها میلیون تومان در آن خرج کند در حالی که با صرف مبلغ کمتری میتوانست برای خود مسکن و مأوای راحتی تهیه کند.یا اتوموبیلی را به دهها میلیون تومان بخرد و حال آن که با خرید اتوموبیلی به بهای مناسب او را بسنده میبود.اسراف به موقعیتهای اجتماعی یا حتی به موقعیتهای شخصی مربوط میشود.فقیری که بیش از چند تومان ندارد و آن را به خرید-مثلا-عطر و اودکلن اختصاص میدهد،در حالی که زن و فرزندش نان بر سفره ندارند،آدم اسرافکاری است،در حالی که اگر شخص توانگری چنین کند اسراف به حساب نمیآید.دولتهای فقیری که به تقلید دول ثروتمند فرودگاههای عظیم احداث میکنند یا میدانها و استادیومهای ورزشی و یا سفارتخانههای فخیم میسازند در حالی که هنوز برای کودکان خود مدرسهای مناسب ندارند،در زمرۀ اسرافکاران هستند.و حال آن که ساختن این بناها و احداث این تأسیسات برای دول ثروتمند اسراف به حساب نمیآید.
[32]
اسلام زینت را بر مؤمنان حرام نکرده حتی آن را در روز قیامت خاص آنها قرار داده،بنا بر این چیزی که در آخرت خاص مؤمنان است چگونه ممکن است در دنیا بر آنها حرام شده باشد؟ قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا خٰالِصَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -بگو چه کسی
زینتهایی(یا لباسهایی)را که برای بندگانش پدید آورده و خوردنیهای خوش طعم را حرام کرده است؟این چیزها در این دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند و در روز قیامت نیز خاص آنها باشد.» پس زینت برای مؤمنان خلق شده ولی در دنیا از شوائب رنجها و مصیبتها خالی نیست فقط در آخرت است که از هر گونه شایبۀ رنج و مصیبت مصفی است.
کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ
-آیات را برای دانایان این چنین به روشنی بیان میکنیم.» به پایمردی علم و معرفت مؤمن میداند که استفاده از نعمتهای خدایی از ایمان نمیکاهد ولی ظلم به مردم یا خضوع در برابر ظلم یا سکوت در برابر ظلم ظالمان،حرام است.و این سختترین مسئولیت و حتی از واجبات است.هر کس بتواند این امر واجب را ادا کند بار آن مسئولیت را هم از گردن خود برداشته /3 و از یک مانع بزرگ گذشته و به رستگاری رسید.اگر از این وظیفه سرباز زند.خشونت در خوردن و پوشیدن و ترک زینتها را فایدتی نبود.
[33]
قرآن بر حرمت فواحش یعنی اعمال ناشایست و نیز فزونی جستن به ناحق و هم دوری از شرک تأکید اکید دارد.حرمت این سه جوهر دین و مواظبت از آنها سنگینترین مسئولیتهاست.
این سه چیز حرام به سه بعد از ابعاد زندگی شخصی ارتباط دارد:
نخست:روابط جنسی:پروردگار ما،فواحش یعنی اعمال ناشایست را حرام کرده و بارزترین مظاهر آن انحرافات جنسی است که بنیان خانواده را برمیکند و روابط اجتماعی را فاسد میسازد و تربیت را با اشکال روبرو میکند.
تنها فواحش آشکار-مثل زنا-از محرمات نیست،بلکه از فواحش باطنی هم چون دوستی کردن با زنان و یار گرفتن از آنها نیز نهی شده.زیرا این اعمال هر چند زنا نیست ولی چه بسا به فواحش ظاهر منجر میشوند و زندگی زناشویی را دچار
مخاطرات میسازد.
قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ
-بگو:پروردگار من زشتکاریها را چه آشکار باشد و چه پنهان حرام کرده است.» دوم:گناه،که مراد از آن دست یازیدن به هر گونه حرامی است چون شرابخواری و خوردن گوشت خوک و دیگر گوشتهای حرام،مخصوصا گوشت حیواناتی که به هنگام ذبح نام خدا بر آنها برده نشده است.
سوم:ظلم به مردم و تجاوز به حقوق ایشان،خواه حقوق مالی باشد مثل دزدی و رشوه و وضع مالیاتهای اجحاف آمیز و غش و تقلب در کالا و گرفتن دستمزد بدون انجام کاری مناسب با آن.یا حقوق اجتماعی باشد،مثل حرمت غیبت و تهمت زدن و سخن چینی کردن.همه اینها در حیطۀ ظلم است و ظلم حرام است.
وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ
-گناه را و فزونی جستن به ناحق.» شاید واژه«بغیر الحق»تفسیر بغی باشد و هر تجاوزی به حق بغی و ستم تلقّی میشود.
/3 پس از ذکر این محرمات نوبت به یک حرام بزرگ میرسد و آن به سیاست ارتباط دارد.خضوع در برابر هر سلطهای و هر قدرتی جز سلطه و قدرت خداوندی حرام است.و متابعت از هر شخص یا هر دستگاهی که خدا اجازه نداده باشد حرام است بنا بر این باید در برابر این نظاماتی که به نامهایی جز نام خدا بر ملتها تحکم میکنند ایستادگی کرد با آنهایی که به دروغ وانمود میکنند که سلطۀ آنها سلطۀ خدایی است.آری،همه اینها از انواع شرک است.
وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّٰهِ
-و نیز حرام است چیزی را شریک خدا سازید.» در سلطه و سیادت قانونی و سیاسی او.
مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً
-که هیچ دلیلی بر وجود آن نازل نشده باشد.» اگر از سوی خداوند به جواز پیروی از شخصی برهانی نازل شده باشد،نباید در پیروی از او تردید به خود راه داد.در این صورت است که میتوان در برابر او سر تسلیم فرود آورد چون پیامبر(ص)و امامان(ع)و علمای الاهی که امینان بر حلال و
حرام او هستند.اما این که شخصی به میل خود کسی را به رهبری و پیشوایی خود برگزیند یا دسته و گروهی را اختیار کند و برنامههای آن را کورکورانه متابعت نماید، این چیزی است که هرگز جایز نیست.
اگر ولایت از آن خدا باشد یا از آن کسی که خدا دربارۀ او دلیل و برهانی نازل کرده یعنی حکمی داده است،باید فرهنگ مسلّط بر جامعه فرهنگی باشد که او القاء میکند زیرا فرهنگ پشتیبان استوار این ولایت است و رواج و اشاعۀ این میسر نمیشود مگر بعد از سکوت جاهل و عدم اشاعۀ افکار باطله است.زیرا زمانی که نادان مهر سکوت بر لب نهد مردم در پی آگاهی صحیح میروند و از راههای درست خود به آن خواهید رسید و معنی وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ -یا دربارۀ خدا چیزهایی بگویید که نمیدانید.» همین معنی است.
اما اگر دروغ بستن به خدا شیوع یابد و هر کس چیزی گوید و آن را به خدا نسبت دهد راه /3 حق در میان راههای باطل از دیدهها نهان میماند و یک سخن عالمانه به هزار سخن جاهلانه درمیآمیزد.در این صورت راهی برای وصول به حق باقی نمیماند.
محرمات اینها بودند که هر مسلمانی باید از آنها پرهیز کند ولی مردم گاه در تطبیق آنها با واقعیات دچار خطا میشوند-مگر خداوند از خطا نگهدارد-و گاه شخص از برخی چیزهای حلال هم چشم میپوشد و تصور میکند این یک عمل زاهدانه است یا لذایذی را که خدا مباح ساخته بر خود حرام میکند این گونه اعمال جز فریب دادن خود چیز دیگری نیستند.
/3
وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ (34) یٰا بَنِی آدَمَ إِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِی فَمَنِ اِتَّقیٰ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (35) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اِسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (36) فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ أُولٰئِکَ یَنٰالُهُمْ نَصِیبُهُمْ مِنَ اَلْکِتٰابِ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا یَتَوَفَّوْنَهُمْ قٰالُوا أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا وَ شَهِدُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰافِرِینَ (37) قٰالَ اُدْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ فِی اَلنّٰارِ کُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰی إِذَا اِدّٰارَکُوا فِیهٰا جَمِیعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ (38) وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا کٰانَ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ (39)
/3
این آیات در بیان و توضیح آیات پیشین آمده است تا به ما یادآوری کند که حیات افراد بشر محدود به اجل آنهاست و چون اجلشان فرا رسد حتی یک
ساعت پس و پیش نشوند.یعنی به کس مهلت ندهند و لو برای زمانی اندک.تنها فرصت همین زمان حاضر است که رسولان میآیند و آیات خدا را بیان میکنند.بر ماست که از خدا بترسیم و کارهای نیک بکنیم تا سرانجام کار زیانمند نگردیم.در حالی که تکذیب آیات خدا و سر فرو نیاوردن در برابر آنها به آتش جاویدان منتهی میشود.اما چرا بعضی از مردم آیات خدا را تکذیب میکنند؟آیا این ستمی نیست که بشر بدون هیچ علت و سببی در حق خود روا میدارد؟اینگونه کسان چون زمان بازخواست فرا رسد برای خود پناهگاهی نمییابند.اما آن شریکان که برای خدا قرار میدادند و خدا آنها را از پیروی آنها منع میفرمود اکنون از نظرشان پنهان شدهاند و از آنان اثری نمییابند.در اینجا خدای تعالی ایشان را خطاب میکند که به پیشینیان کافرتان ملحق شوید،کسانی که اکنون با لعنت و نفرین از شما استقبال میکنند.پیروان از پیشوایان نابکار خویش مینالند که:پروردگارا اینان ما را گمراه کردند،پس بر عذابشان بیفزای،زیرا آنها سبب فرو افتادن ما در ورطۀ این عذاب بودهاند.خدای تعالی در پاسخشان میگوید:شما را نیز به نوبۀ خود عذاب مضاعف خواهد رسید زیرا مرتکب گناه شدهاید،شما بدون هیچ دلیلی از پیشوایان خود پیروی کردهاید.پیشوایان نیز به آنها که پیشان آمدهاند میگویند:
/3 مگر ما را از متابعت شما چه سودی بود؟
[34]
بشر میداند که کیفر اعمالش در حال و به زودی نخواهد بود،بلکه برای زمان محدود و معینی به تأخیر میافتد.این تأخیر عقاب او را از توبه و بازگشت نومید نمیکند،و همواره در این پندار است که روزی برسد و از گناهان خود توبه کند،یا اعمال نیک انجام دهد و از خود دفع عذاب و عقاب آخرت کند.
قرآن این گونه پندارها را پندارهای سفیهانه میشمارد و میگوید که هر امتی را مدتی است که خداوند برای او مقرر کرده.هر چند که این مدت برای ما مجهول است
ولی در نزد خدا معلوم است.چون آن مدت به سر آید،تمدید نمیشود.پس باید در هر لحظه منتظر فرا رسیدن آن باشیم،نه کس از آن فرار تواند کرد و نه آن اجل به تأخیر میافتد و نه ما را قدرتی است که با آن توانیم برآمد.تنها به یک وسیله میتوان چنگ زد،آن هم تا فرصت باقی است عمل صالح.
وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ
-هر امتی را مدت عمری است.» یعنی مدت زمانی که شخص در خلال آن امکان آن دارد که به یاد خدا افتد و ایمان خویش مستحکم گرداند.
فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ
-و چون فراز آید یک ساعت پس و پیش نشوند.» چه دردناک است که این اجل به سر آید و ما برگ و توشهای از عمل صالح برای آخرت نیندوخته باشیم.
[35]
پس باید برای فرارسیدن آن زمان تغییر ناپذیر و حتمی آماده بود و این آمادگی میسر نشود مگر با پذیرفتن رسالات الهی.
یٰا بَنِی آدَمَ إِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِی
-ای فرزندان آدم!هر گاه پیامبرانی از خود شما بیایند و آیات مرا بر شما بخوانند.» بر شما واجب است که این رسولان را اجابت کنید،زیرا آنان هر چیزی را به روشنی برایتان بیان میکنند.
/3
فَمَنِ اتَّقیٰ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ
-کسانی که پرهیزگاری کنند و به صلاح آیند بیمی بر آنها نیست و خود غمگین نمیشوند.» بیمی بر آنها نیست به سبب اعمال صالح آنها و اینان از رسیدن اجل خود و پایان یافتن مهلت خویش نمیترسند که حسابشان پاک است و از محاسبهشان باکی نیست.بر گذشتۀ خود اندوهگین نیستند،زیرا عمر خویش در اعمال صالح صرف کردهاند و در آن ایام خود را برای چنین روزی آماده میکردهاند.چه بسا وقتی قرآن میگوید:«پرهیزگاری کنند»مراد جنبۀ نفسی است و چون میگوید«به صلاح آیند»جنبۀ عملی را در نظر دارد.
[36]
خوف و اندوه بهرۀ کافرانی است که آیات خدا را تکذیب میکنند در حالی که حقیقت از خلال آیات آشکار است ولی خود فریفتگی و پیروی هواها و هوسها دیدگان حقیقت بینشان را کور کرده است.
وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا
-و آنان که آیات ما را به دروغ نسبت داده و از آن سرتافتهاند.» جزایشان آتش است و دست به گریبان شدن با سرنوشت شوم خود که از آن هم رهاییشان نیست.
أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
-ایشان اهل جهنمند،و جاودانه در آن خواهند بود.» جاودانه بودن ایشان در آتش،جزای مناسب کینه توزی و گردنکشی آنهاست،کینه توزیی که امید به اصلاح آن نبود و گردنکشی که دلهایشان را چونان صندوقچهای آهنین کرده بود که نمیگذاشت حتی خردک پرتوی از نور هدایت بر آن تابد.
[37]
بنگرید که ستم آدمی به خود تا چه پایه است وقتی که خود را در این تنگنا میافکند و چشم بر حقایق فرو میبندد.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ
-کیست ستمکارتر از آن که به خدا دروغ بندد یا آیات او را دروغ انگارد؟» بشر هنگامی که سرکشی کند و بخواهد چنگ به روی حقیقت زند،خود را فریب داده است و هم دیگران را.او از یک روی،حقیقت و آیات و علایم آشکاری را که بر حقیقت دلالت دارد،نمیپذیرد /3 و از دیگر روی برای خود افکاری خلق میکند و آنها را به خدا نسبت میدهد و جانشین حقایق میگرداند.جزای چنین کسان این است که همان حقایقی که به آنها کافر بود و انکارشان میکرد اکنون او را احاطه کردهاند و از او انتقام میگیرند.
أُولٰئِکَ یَنٰالُهُمْ نَصِیبُهُمْ مِنَ الْکِتٰابِ
-نصیبی که برایشان مقرر شده بود به آنها خواهد رسید.»
بهرۀ مؤمنانی که به کتاب خدا عمل میکنند،همان تحقق یافتن دستاوردهای نیکوی رسالت است برای آنان و بهرۀ کافران و ترک کنندگان کتاب خدا همانا تحقق عقوباتی است که در همان کتاب خدا به آنان وعده داده شده است.
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا یَتَوَفَّوْنَهُمْ قٰالُوا أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ
-آن گاه که فرستادگان ما بیایند تا جانشان را بگیرند،میپرسند آیا آن چیزهایی که به جای خدا پرستش میکردید اکنون کجایند؟» یعنی آن افکار و آن کسان که آن افکار را جامۀ عمل میپوشانیدند اکنون کجا هستند؟شما بر آنها اعتماد میکردید و میپنداشتید که نمادها و جانشینان راستین حقیقتاند یا میتوانند جای آیات الهی را بگیرند.
قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا وَ شَهِدُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰافِرِینَ
-گویند:
تباه شدند و از دست ما رفتند و در این حال به زیان خود شهادت دهند که کافر بودهاند.» کافران به حقیقت و در نتیجه بر زیان خود شهادت دهند که مستحق عذاب هستند.
[38]
از آنجا که پیشوایان مستکبراناند،به اصل و نسب خود و به قوم قبیلۀ خود ببالند و پدران و نیاکانشان را ارج نهند.چون همه در آتش گرد آیند میان پیروان و پیشوایان مشاجره و گفتگو درگیر شود:
قٰالَ ادْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فِی النّٰارِ کُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا
-گوید:به میان امتهایی که پیش از شما بودهاند از جن و انس،در آتش داخل شوید.هر امتی که در آتش داخل شود،امت همکیش خود را لعنت کند.» در دنیا امتهای از پی درآینده بر امتهای پیش از خود اعتماد میکردند ولی
در /3 جهان آخرت به سبب وضوح حقایق همه یکدیگر را لعنت میکنند.
حَتّٰی إِذَا ادّٰارَکُوا فِیهٰا جَمِیعاً
-تا چون همگی در آنجا گرد آیند.» یعنی هم پیشوایان و هم پیروان گرد هم جمع شوند و یکدیگر را بشناسند.
قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ
-گروهی که پیرو بودهاند.» یعنی امتهای متأخر، لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ النّٰارِ -دربارۀ گروههایی که پیشوا بودهاند گویند:پروردگارا اینان ما را گمراه کردند،دو چندان در آتش عذابشان کن.» اینان گمراهی پراکندند و سنتهای ناستوده نهادند و ما را به راه تاریک خود کشیدند پس مستحق دو برابر عذاباند.
قٰالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ
-گوید:عذاب همه دو چندان است.» برای پیشوایان به سبب سابقۀ دیرینشان در کفر،زیرا آنها آن عادات بد را آوردند و آن افکار باطل را رواج دادند.و هر کس مردم دیگر را به عادات بد و به افکار باطل سوق دهد عذاب هر کس که بدان فکر عمل کند نیز نصیب او میشود.
اما شما را نیز عذاب دو چندان است.زیرا از پی ایشان به راه افتادید،بی آن که دلیلی خدایی در دست داشته باشید.پس کس که مرتکب عمل زشتی شود به سائقه امیال نفسانی خویش به همان اندازه عذاب میبیند ولی کسی که آن عمل زشت را از روی تقلید دیگران انجام دهد علاوه بر عذاب خود،باید کیفر آن تقلید باطل را نیز بر خود هموار کند.زیرا شرعا حرام است که کسی از کسی جز خدای پیروی کند.پس پیروی تو فلان پیشوای ناستوده شرک و ضلالت است و کفران نعمت حرّیت است و نابود کردن کرامتی است که خدا به تو ارزانی داشته بود.
وَ لٰکِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ
-ولی شما نمیدانید.» [39]
آن پیشوایان،پیروان خود را پاسخ دهند که از متابعت ایشان نصیبی نبردهاند.فرعون از این که مردم مصر پیرو او شدند چه حاصل کرد و هیتلر از این که برخی حکام /3 بلاد اسلامی از پی او رفتند و شیوههای سرکوبش را به کار گرفتند چه
نفعی برد؟هیچ.
وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا کٰانَ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ
-پیشوایان به پیروان گویند:شما را بر ما هیچ برتری نیست.اینک به کیفر کارهایی که کرده بودید،عذاب را بچشید.» ولی عذابی که کفار میچشند به سبب اعمال اکتسابی خود آنهاست نه به سبب این شخص یا آن شخص.
/3
إِنَّ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اِسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ حَتّٰی یَلِجَ اَلْجَمَلُ فِی سَمِّ اَلْخِیٰاطِ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُجْرِمِینَ (40) لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهٰادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَوٰاشٍ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (41) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (42) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اَللّٰهُ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا أَنْ تِلْکُمُ اَلْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (43)
40[سم]
:سوراخ.
[الخیاط]
:سوزن.
41[مهاد]
:جایی که آن را مفروش کنند.
[غواش]
:جمع غاشیه و آن به هر چیزی اطلاق میشود که بپوشاند.
42[غل]
:کار کینهتوزانهای که با لطافت به ژرفنای دل ره یابد،و از این کلمه است«غلول»به معنای رسیدن به وسیلۀ حیله به خیانتهای پنهان و درک نشدنی.
/3
در آیات پیش،قرآن ما را از سفاهت خودپسندان متکبر آگاه نمود و در این آیات سخن از کیفر این گروه است،زیرا اعمال ایشان به طبیعت استکبار پیوسته است.نتیجۀ تکذیب آیات و روی گرداندن از آنها گرفتار شدن ابدی در جهان فرودین و زندانی شدن در زندان مادیت است.از این رو کسانی که گرفتار خودپسندی و تکبر شدهاند و از خدا روی گردان،هرگز به مقام تقرب به خدا عروج نتوانند کرد و در فضای معرفت و کمال بال و پر نخواهند گشود.گویی درهای آسمان به رویشان بسته است،در آخرت نیز درهای بهشت را به روی خود بسته خواهند یافت و دخول در بهشت برایشان امری محال خواهد بود،به قدری محال که به گذشتن شتر از سوراخ سوزن تشبیه شده است.
این کیفر کسانی است که مرتکب گناه شوند،جایگاهشان مکانی است که زمینش آتش است و سقفش شعله و دود.آری این است کیفر کسی که به خود ستم کرده باشد.
در سمت دیگر مؤمنانی خواهند بود که بر حسب طاقت و وسع خویش در
این جهان کارهای نیکو میکنند. /3 اینان به بهشت میروند و در آن جاودانهاند.
آشکارترین نعمتی که خداوند اینان را ارزانی داشته نعمت و راحت و روحانیت است و صفا و صمیمیت میان آنها.زیرا خداوند هر گونه کینه و حسد و نفاق را از دلشان برکنده.نعمتی دیگر علاوه بر نعم روحانی که نصیب آنها شده نهرهایی است جاری با آن کیفیت که در آیات الهی وصفشان آمده.و نعمت سوم خشنودی ایشان است و تحقق همۀ خواستهایشان و سپاسگزاریشان در برابر پروردگارشان و سپاس خداوند از ایشان که ندا میدهد این بهشت میراثی است که آنان به پاداش اعمالشان به دست آوردهاند.
[40]
إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اسْتَکْبَرُوا -کسانی که آیات ما را تکذیب کردهاند و از آنها روی برتافتهاند.» کسانی که آیات خدا را تکذیب میکنند و میپندارند که این عمل به شخصیشان خدمت میکند و احساس برتری جویی و عظمت طلبی ایشان را سیراب میکند دو بار زیان میبینند:یک بار به سبب تکذیب آیات خدا،ابواب رحمت و آفاق علم و آستان گشادۀ حیات را بر روی خود سدّ میکنند.زیرا تکذیب به مثابۀ زندانی است استوار که جان والای آدمی در میان دیوارهای ستبر و بلند آن محبوس میماند.نخستین شرط اتصال به زندگی شناخت آن است.چون شناخت حاصل شد مسخر ساختن زندگی برای اهداف انسان کاری آسان خواهد بود.ولی کسی که به مرحلۀ شناخت نمیرسد و آیات حقیقی را دروغ میشمرد یا حتّی نمیتواند اعتراف کند که در آنجا واقعیتی هست و بر اوست خود را با آن هماهنگ سازد، چگونه میتواند به قلّه شامخ تسخیر حیات برسد؟آری،چنین کسی نردبانهایی را که میتوانند او را به اوج اعتلا برسانند خود درهم میشکند.اما زیان دوم این است که مکان خویش در بهشت از دست میدهند و به درون آتش جهنم درخواهند افتاد.
تعبیر قرآنی در این باب به منتهای لطف و دقت رسیده که میگوید:
لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ السَّمٰاءِ
-درهای آسمان به رویشان باز نمیشود.» بشر به نیروی روحیّاتش و به دعای خود و به ایمان خود و به ارادۀ خود و به دورنگری خود،اعتلاء مییابد،همۀ /3 اینها از کسی که آیات خدا را تکذیب و به وجود خدا اعتراف نمیکند و نمیخواهد به او ایمان بیاورد سلب میگردد.
درهای آسمان برای اعمال مؤمنان و دعاهای آنان گشوده است نه برای کافران.
قرآن کریم اینک به بیان زیان دوم میپردازد و میگوید:
وَ لاٰ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّٰی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیٰاطِ
-و به بهشت داخل نشوند تا آن گاه که شتر در سوراخ سوزن رود.» مسلما این امر محالی است که شتر با آن ستبرای جثه در سوراخ سوزن داخل شود به همین گونه دخول در بهشت هم برای اینان هرگز میسر نخواهد شد.
وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ
-و مجرمان را اینچنین کیفر میدهیم.» این کیفر تنها به سبب کفر و خودپسندیشان نیست،بلکه به سبب جرایمشان نیز هست.
[41]
جای اینان در آتش است قرارگاهشان دوزخ است فراز سرشان پوششی است از آتش جهنم و دودی که آنان را در خود فرو پوشیده است.چنان که میفرماید:
لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهٰادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَوٰاشٍ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ
به نظر نگارنده جملههای معترضه در قرآن کریم همانند این جمله که در آیۀ بعد آمده:«به هیچ کس جز اندازۀ توانش تکلیف نمیکنیم»و جملههای پایانی مثل جملههای آخر این دو آیه و مشابه آنها،اشاراتی است به فطرت بشری که عقل
بدان راه مینماید و وحی از آن سخن میگوید و شرایع آسمانی همه بر اساس آن پایه گذاری شدهاند.پس گناه و ستم دو عمل قبیحاند و کیفرشان باید شدید باشد، مستکبری که آیات خدا را تکذیب میکند همان گناهکار ستم پیشه است و این /3 اشارات در قرآن کریم ارزشهای اساسی را تشکیل میدهند.
[42]
اینها که بیان کردیم عاقبت تکذیب کنندگان ستمکار بود،پس عاقبت مؤمنان نیکوکار چه خواهد بود؟ اولا:اینان مکلّف نیستند اعمالی را که برتر از طاقت و توانشان است انجام دهند،زیرا ایمان یا واجبات،بر خلاف آنچه شیطان به انسان القاء میکند اعمال شاقی نیستند،بلکه اعمالی میسر و ممکن هستند.
ثانیا:سرانجام ایمان و صلاح و درستکاری بهشت و خشنودی خداوند است چنین کسی هم از بهشت بهرهمند میشود و هم از خشنودی.این حقی است که در آن تردیدی نیست.
وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
به هیچ کس جز اندازۀ توانش تکلیف نمیکنیم.آنان که ایمان آوردهاند و کارهای نیکو کردهاند اهل بهشتند و در آنجا جاویدانند.» [43]
ثالثا:ایمان به خدا خروج از زندان خویشتن است به آستان گشادۀ حقیقت.و از نتایج اولیۀ آن واقعنگری است:یعنی انسان هم خود را بیند و هم دیگران را و از آنچه خدا به دیگران عنایت کرده دستخوش حسد نشود و با دیگران دورویی نکند و نعمتی را که خدا به ایشان داده است نرباید.یا حتی در دل هوس چنین اعمالی نکند.و بداند که فضل و نعمت خداوندی به هر کس به تناسب پاکی نفس و مقدار عملش خواهد رسید.حکم خداست که در سراسر حیات جاری است.
پس دیگر جایی برای کینهتوزی و حسد باقی نمیماند و فسق و تزویر و نفاق مردود
است.این گونه صفات در آخرت به شکل مؤانست و صفای میان دلهای مؤمنان منعکس خواهند شد.
وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ
و هر گونه کینهای را از دلشان برمیکنیم.نهرها در زیر پایشان جاری است.» خشنودی از نعمتهای خداوندی در بهشت برای مؤمنان است.اینان در جهان فانی هم چنان که به قسمت خداوند راضی بودهاند و تسلیم امر پروردگار خود،در آخرت هم خشنودند زیرا عاقبت عمل صالح خویش را میبینند.
/3
وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ
-گویند سپاس خدایی را که ما را بدین راه رهبری کرده و اگر ما را رهبری نکرده بود،راه خویش نمییافتیم.» این نعمت بزرگ خداوند است که فرد به خودی خود بر آن دست نخواهد یافت،بلکه خداست که او را در این راه مدد میرساند.از این رو مستوجب سپاس بیشتری است و شکر و ثنای افزونتر.
لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ
-رسولان پروردگار ما به حق آمدند.» آنان در دنیا به این حق ایمانی غیبی دارند،زیرا آن را به چشم یقین در برابر خود مینگرند،همانطور که مؤمنان پروردگارشان را سپاس میگویند،خداوند نیز آنان را سپاس میگوید و آگاهشان میسازد که این فضل عظیم و فیض بزرگ را به سبب اعمالشان حاصل کردهاند.از این رو از نعمتی که دارند بیشتر احساس خشنودی مینمایند.زیرا فرق است میان نعمتی که آن را به صورت صدقه حاصل کرده باشیم یا در اثر جهد و کوشش خود به دست آورده باشیم.
وَ نُودُوا أَنْ تِلْکُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
-آن گاه ایشان را ندا دهند که به پاداش کارهایی که کردهاید این بهشت را به شما دادهاند.» آری،این بهشت پهناور فراخ نعمت پاداش اعمال صالحۀ شماست و از همان اعمال است که چنین میراث کرامند گرانبهایی به شما رسیده است.
/3
وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلظّٰالِمِینَ (44) اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ کٰافِرُونَ (45) وَ بَیْنَهُمٰا حِجٰابٌ وَ عَلَی اَلْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمٰاهُمْ وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ یَطْمَعُونَ (46) وَ إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ تِلْقٰاءَ أَصْحٰابِ اَلنّٰارِ قٰالُوا رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (47)
46[الاعراف]
:جاهای بلند و«عرفاء»مردم یعنی محترمترین آنها و عریف به معنای عسس است.
/3
در صورت گفتگویی که میان بهشتیان و دوزخیان درمیگیرد قرآن حکیم حقایقی را بیان میدارد و بارزترین آنها این سخن حق است که میگوید:لعنت خدا بر کسانی که به خود ستم میکنند و ندای حق را اجابت نمینمایند حتی مردم را از راه خدا منحرف میسازند تا گمراهشان کنند و به آخرت هم ایمان ندارند.
میان بهشت و دوزخ جای مرتفعی است مانند یک بارو.بر سر آن پیشوایان صلاح و نیکوکاری ایستادهاند.اینان مؤمنان و کافران را از سیمایشان میشناسند بهشتیان را آواز میدهند و به آنها سلام میکنند و اجازه میدهند که به بهشت داخل شوند.در بهشت همۀ خواستهای آنان برآورده میشود و دیگر هوای چیز دیگر افزون بر آن را ندارند.
اما اینان چشم از جهنم میگردانند زیرا از هول آن بر خود میلرزند و چون فریاد و فغان اهل جهنم را بشنوند به وحشت میافتند و میگویند بار خدایا ما را با ظالمان در یک جای قرار مده.
/3 در این آیات هم چون آیات پیش از آنها تصویر حقایق است باشد که افراد بشر از تاریکی درون خویش قدم به آستان حقایق نهد.
[44]
برای این که بتواند بر فراموشی غلبه کند حقایقی را که به نیروی عقل خویش به آنها راه مییابد و به علم خویش بر آنها احاطه میجوید در یاد داشته باشد و همچنین با احساس و بصیرت خود آینده را مشاهده کند باید حقایق را در پیش روی خود مجسّم بنگرد و به نیروی خیال حقایق آینده را که جز شبحی از آنها نمیبیند به ذهن نزدیک سازد.
مثلا سربازی که در پادگان مشق میکند و میداند که به زودی در یک نبرد شرکت خواهد جست،نیک میداند که اگر آموزشهای نظامی را به خوبی فرا گیرد، در این پیکار پیروز خواهد شد و اگر به خوبی فرا نگیرد مغلوب میگردد.بنا بر این سرباز باید همیشه میدان جنگ را در تصور خود داشته باشد و منافع پیروزی در جنگ و زیانهای شکست را در ذهن خود مجسم سازد.همین حال را دارد محققی که در کتابخانهاش به تحقیق میپردازد و کارگری که در کارخانهاش کار میکند و مدیری که امور ادارهای را بر عهده دارد.همه اینها اگر به آیندۀ اعمال خود بیندیشند
و بتوانند آن آینده را همواره در خاطر زنده داشته باشند،بهتر و بهتر کار خواهند کرد.
قرآن کریم،آینده را برای ما در گفتگوی میان مؤمنان و کافران مجسم میکند و این گفتگو به صورت ندا دادن آن دو گروه است یکدیگر را،ندایی که دل را میلرزاند.
وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ أَصْحٰابَ النّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ
-و بهشتیان دوزخیان را آواز دهند که ما به حقیقت یافتیم آنچه را که پروردگارمان وعده داده بود،آیا شما نیز به حقیقت یافتهاید آنچه را که پروردگارتان وعده داده بود؟گویند:آری،آن گاه آواز دهندهای در آن میان آواز دهد که لعنت خدا بر کافران باد.» وقتی که کلام خدا حق است و وعدههای او راست پس تکذیب را چه معنی است؟چرا باید /3 با همه منافعی که در اجابت کردن کلام خداست،بدان گوش فرا نداد؟این خود ستمی بزرگ است.رحمت خداوندی در بهشت او شکل میگیرد و بنا بر این از دسترس ستمکاران بسی دور است.
و ما به زودی از این آواز دهنده که همانا صاحب اعراف است سخن خواهیم گفت.
[45]
ستمکار،ستم کردنش به خودش محدود نمیشود،بلکه ستم او به مردم هم سرایت میکند.ستمکار،به زودی مردم را به راه و روش باطل خویش فرا میخواند و در برابر توجه مردم به خدا چه سدی میایستد،حتی اجازه نمیدهد که مردم اعمال خیر خود را انجام دهند.
اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ کٰافِرُونَ
[46]
وَ بَیْنَهُمٰا حِجٰابٌ -و میانشان حایلی است.» و میان اهل بهشت و اهل دوزخ حجابی است.حجاب آخرت تعبیری است از حجابی که در دنیا میان مؤمن و کافر قرار گرفته.و آن عبارت از فرقی است که میان آن دو فرقه مؤمن و کافر وجود دارد و اختلاف جهت و جبهۀ آنها.به گونهای که مؤمنی که به این حجاب معتقد نباشد در ایمانش تردید است.
با وجود آمیزش مردم با یکدیگر،در این سرای فانی،در سرای باقی بکلی از یکدیگر جدایند.میان بهشت و دوزخ،اعراف جای دارد.اعراف مکان مرتفعی است که آن دو را از هم جدا میسازد.مردانی معین بر آن بلندیها نشستهاند و مهمترین خصوصیت آنها این است که مردم را به خوبی میشناسند.
وَ عَلَی الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمٰاهُمْ
-و بر اعراف مردانی هستند که همه را به نشانیشان میشناسند.» معلوم است که این مردان همان پیشوایان و امامانی هستند که میان حق و باطل تمیز میدهند و صفات اهل حق و باطل را میشناسند و در نتیجه اهل حق و اهل باطل را تمیز میدهند.اینان که در دنیا پیشوایان مؤمنان هستند، /3 در آخرت پیشوایان همۀ مردماند.پس همانطور که در دنیا آن دو طایفه کافر و مؤمن را از هم جدا میدانستند در آخرت هم همین کار را میکنند و مؤمنان را جواز دخول به بهشت میدهند.
وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ
-و اهل بهشت را آواز دهند که سلام بر شما باد.» هنگامی که مؤمنان بر بهشت داخل شوند،در بهشت همه آرزوها و خواستهاشان برآورده شود.
لَمْ یَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ یَطْمَعُونَ
-هر چند طمع بهشت دارند ولی هنوز بدان داخل نشدهاند.» [47]
همۀ توجه این پیشوایان به اهل بهشت است ولی یک بار نظری به دوزخ میافکنند،از آن همه آتش و عذاب به فریاد میآیند و از خدای خود میخواهند که
خود گرفتار چنان عذابی نشوند.
وَ إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ تِلْقٰاءَ أَصْحٰابِ النّٰارِ قٰالُوا رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ
-چون چشم به جانب دوزخیان گردانند،گویند،ای پروردگار ما!ما را در شمار ستمکاران قرار مده.» /3
وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ اَلْأَعْرٰافِ رِجٰالاً یَعْرِفُونَهُمْ بِسِیمٰاهُمْ قٰالُوا مٰا أَغْنیٰ عَنْکُمْ جَمْعُکُمْ وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ (48) أَ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِینَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ یَنٰالُهُمُ اَللّٰهُ بِرَحْمَةٍ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (49) وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (50) اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا فَالْیَوْمَ نَنْسٰاهُمْ کَمٰا نَسُوا لِقٰاءَ یَوْمِهِمْ هٰذٰا وَ مٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ (51) وَ لَقَدْ جِئْنٰاهُمْ بِکِتٰابٍ فَصَّلْنٰاهُ عَلیٰ عِلْمٍ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (52) هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ اَلَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ فَیَشْفَعُوا لَنٰا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَیْرَ اَلَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (53)
/3
در فضای نداهای بهشتیان و دوزخیان و گرمی گفتگوی آنان،قرآن ما را به حقایقی آشنا میکند،که مردم به سبب سرگرم بودنشان به کشمکشهای زندگی روزانه از آنها غفلت ورزیدهاند.اینان همانهایند که به خاندان و حزب و جمعیت خود سخت متکی هستند.
به همین علل از حقایق رخ برتافتهاند ولی نه چنان است که از خدا بینیاز توانند شد.گاه مؤمنان به سب قلت شمارشان کوچک شمرده شوند و بیمقدار یا برخی میپندارند که خداوند آنان را از درگاه خود رانده است در حالی که اینان هستند که به بهشت خدا داخل میشوند.در این حال آن مستکبران خودپسند که بر شمار بسیار خویش و ساز و برگ خود متکی بودند دست سؤال پیش مؤمنان دراز میکنند و از آنان میخواهند که از آب گوارای بهشتی که خدا به ایشان ارزانی داشته جرعهای هم به ایشان بچشانند ولی هرگز از نعم بهشتی نصیبی نخواهند داشت.
کافرانی که نعمت دین را بر خود حرام کردهاند،و دین را وسیله تفریح خود قرار داده و به آن اهانت میکنند و به زرق و برق جهان عاجل فریفته گشتهاند، نعمات اخروی را هم بر خود حرام کردهاند. /3 و همانطور که ایشان آخرت را از یاد بردهاند خدا هم از ایشان یاد نخواهند کرد و همانطور که آیات خداوندی را که بر حقایق دلالت دارد از ذهن خود ستردهاند،خود نیز از دایرۀ رحمت خدا بیرون رانده
شدهاند.
خداوند در هدایت مردم قصور نورزیده تا مردم در روز قیامت با او به مجادله و محاجّه پردازند.کتابی که به گونهای روشن و آشکار همۀ مسائل زندگی از اخلاق و علم و معرفت در آن آمده است به وسیله رسولان برایشان نازل شده.هدف این کتاب هدایت مردم است و سرانجامش سعادت و رحمت ولی این کفار بودند که چشم فرو بستند و از دیدن حقایق طفره رفتند.
[48]
در روز قیامت به هنگامی که هر کس سرگرم کار خویشتن است، اصحاب اعراف که پیشوایان پرهیزگارند،از گیر و دار محاسبه در امانند و فارغ و در این فراغت به یاد گذشته میافتند:
وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ رِجٰالاً یَعْرِفُونَهُمْ بِسِیمٰاهُمْ
-ساکنان اعراف، مردانی را که از نشانیشان میشناسند آواز دهند.» یعنی کسانی را که چهرههایشان از عذاب خداوندی نشان گرفته و صورت انسانی آنها به گونهای زشت مسخ شده است.ندا میدهند، قٰالُوا مٰا أَغْنیٰ عَنْکُمْ جَمْعُکُمْ وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ -و گویند آن خواسته که گرد آورده بودید و آن همه سرکشی که داشتید شما را فایدهای نبخشید.
یعنی آن کوکبه و قدرتی که به آن مینازیدید و میپنداشتید در ایام سختی و شدت شما را سودمند میافتد،اکنون به کجایند؟و آن باد غرور که در سر داشتید و شما را به سرکشی میکشید اکنون به کجا پریده؟آن نیرومندی و جوانی و مال و تندرستی به کجا رفته؟خلاصه آن همه مال و ثروتی که شما را فریفته بود و سبب شده بود که بر چهرۀ حقیقت چنگ بزنید و خود را فراتر از هر حقیقتی و فراتر از هر ارزشی قرار دهید اکنون به حال شما چه سود توانند داشت.
/3 آن لحظاتی را تصور کنیم که اعراف نشینان یکی از ما را که مستکبری
ورزیده سرکشی کرده،مخاطب میسازند،و آن سخنان میگویند،باید به خود آییم و بار دیگر در پروندۀ اعمال خود بنگریم که در آن عرصه که دیگر نه میتوانیم توبه کنیم و نه میتوانیم برای جبران ما فات به دنیا باز گردیم چه حال خواهیم داشت پس اکنون که فرصت زندگی داریم بیایید به درگاه پروردگارمان توبه کنیم و خود را اصلاح نماییم و به اصحاب اعراف که همانندان آنان در میان ما زندگی میکنند -آن سان که پیامبران در میان اقوام خود-و از دیدن چهرهها،مؤمنان و کافران را میشناسند،تقرب جوییم و از خداوند به زاری بخواهیم که ما را توفیق آن دهد که خویشتن به صلاح آریم و به نصایح خیرخواهانۀ پیشوایان که همانند اندرزهای پزشکی است که بیماری را تشخیص داده و اکنون دارویی تجویز میکند،گوش فرا دهیم.شاید در سرنوشت ما مؤثر افتد.بگذار آن وضع وحشتناک را در ذهن خود زنده سازیم زیرا تخیل ما چونان بالهایی است که ما را به قلۀ حقایق فرا میبرند تا بتوانیم آیندۀ دور را که از نظر ما پنهان است نیکو بنگریم.
[49]
آنان که اعرافند به اهل بهشت مینگرند و از دوزخیان میپرسند:
أَ هٰؤُلاٰءِ الَّذِینَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ یَنٰالُهُمُ اللّٰهُ بِرَحْمَةٍ
-آیا اینان همان کسانند که شما سوگند خورده بودید که رحمت حق نصیبشان نمیشود؟» اینک بنگرید که چسان غرق در نعمت خداوندند و سوگند شما باطل و دروغ بود.سپس به مؤمنان خطاب میشود که:
اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ
-داخل در بهشت شوید نه بیمی بر شما است و نه غمگین میشوید.» بر آدمی است که نپندارد که اگر در امری پای فشرد و اصرار ورزید یا دربارۀ آن سوگند خورد،میتواند حقیقت را دگرگون سازد،که اگر چنین کند بیش از بیش خود را رسوا ساخته است.
[50]
سرنوشت کسی که به حقیقت کافر است این است که دست نیاز پیش مؤمنان دراز کند،اینان /3 به سبب ایمانشان به نعمتهای بهشتی دست یافتهاند:
وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ النّٰارِ أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنٰا مِنَ الْمٰاءِ أَوْ
مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَی الْکٰافِرِینَ
-دوزخیان بهشتیان را آواز دهند که اندکی آب یا از چیزهایی که خدا به شما ارزانی داشته بر ما فروریزید.
گویند،خدا آنها را بر کافران حرام کرده است.» [51]
کافران نه تنها خود به راه صلاح نمیروند هر عمل صالحی را هم به ریشخند میگیرند به جای آنکه بکارند خرمنها را میسوزانند و به جای آن که بنا کنند ویران میکنند و به جای آن که خود در جاده حرکت کنند جاده را محو میکنند.همۀ اینها سبب میشود که به هنگام در و انگشت ندامت به دندان گزند و بر روی زمین و در زیر آسمان بخوابند و راه گم کنند.
[52]
دین راه زندگی است.تو را در دنیا به عمل صالح راه مینماید و این عمل صالح در آخرت به نعیم بهشتی تبدیل میشود.دین به مثابۀ زمینی است حاصلخیز که چون در آن بذر بیفشانی حاصل آن را به هنگام درو بر خواهی داشت.
دین به منزلۀ علامتهای راهنمای جادههاست که چون آنها را پی گیری به هدفت و به مقصدت میرسانند.
بعضی از مردم دین را بازیچهای تصور میکنند که هیچ هدفی را تعقیب نمیکند یا از آن بر حسب امیال و خواستهای نفسانی خویش بهره میجویند.مسلّم است چنین کسی آن فایدت که باید،از دین حاصل نمیکند و از این زمین حاصلخیز چیزی جز حسرت درو نخواهد کرد.
اَلَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا
-امروز آنان را که دین خویش لهو و بازیچه پنداشتند و زندگانی دنیا فریبشان داده بود فراموش میکنیم.» زیرا اینان نیز نظر به آینده را فراموش کردند و جز به زمان حال نپرداختند.
فَالْیَوْمَ نَنْسٰاهُمْ کَمٰا نَسُوا لِقٰاءَ یَوْمِهِمْ هٰذٰا
-پس امروز آنان را فراموش میکنیم هم چنان که آنان نیز رسیدن به این روز را از یاد برده بودند.» /3 آن کس که روز درو را از یاد ببرد،آن روز مردمی که حاصل خود
میدروند،او را فراموش خواهند کرد.زیرا پیش از این به او میگفتند که بذری بیفشان،اکنون که هنگام بذرافشانی است ولی او نمیشنید.و این حال کسانی است که آیات خدا انکار میکنند.آری،این است معنی وَ مٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ -و آیات ما را انکار میکردند.»
[53]
ارزش اساسی عقل این است که تو را به حقایق آینده راه مینماید و سبب میشود که تو از مشکلات و صعوبات بگذری،پیش از آن که گریبانگیرت شود.عاقل کسی است که آینده را بشناسد و حال آن که سفیه کسی است که به واقعیت موجود هم اعتراف نمیکند.مثلا اگر به او بگویی که این دیوار که در زیرش نشستهای میخواهد فرو ریزد باز هم به آن تکیه میدهد و میگوید:هنوز که خراب نشده وقتی که خراب شد از این جا بر میخیزیم.ولی اگر دیوار به ناگاه فرو ریزد برای او امکان رهایی هست؟هرگز! مؤمنان و کافران هم همین طورند.مؤمنان آینده را یعنی جهان دیگر را میشناسند و حتی از آن خبر میدهند که در آن جا چه روی خواهد داد پس بر وفق دستورهایی عمل میکنند که عقل بدانها حکم میکند در حالی دیگران منتظر وقوع حقایق هستند بدین معنی که باید آن را لمس کنند.ولی پس از وقوع حادثه و فرا رسیدن آینده دیگر علم را به حال آنها سودی نیست در آن حال حتی ستوران هم آن را توانند دید.
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ فَیَشْفَعُوا لَنٰا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَیْرَ الَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ
-آیا جز نتیجۀ اعمال انتظاری دارند؟روزی که نتیجۀ اعمال پدیدار شود.کسانی که آن روز از یاد برده بودند میگویند:پیامبران پروردگار ما به حق آمدند،آیا شفیعانی هستند که ما را شفاعت کنند؟یا آن که کسی هست که ما را باز گرداند تا کارهایی جز آن کارها که میکردیم انجام دهیم؟»
انتظار شفیع یا انتظار بازگشت به دنیا گونهای از سفاهت است یعنی چگونه ممکن است خداوند حکیم جزای عمل کسی را بر مبنای عمل دیگران دهد نه بر اساس عمل شخص؟و چگونه ممکن است زمان گذشته باز گردد؟ انسان را تنها یک فرصت است در تمام مدت عمرش.چون آن فرصت سر آید دیگر تا ابد به دست نیاید و کسانی که آن فرصت نشناختند، /3 قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ -به خود زیان رسانیدند.» روح تو بر ساعات عمر تو تقسیم شده،هر بار که ساعتی از عمرت تباه میشود،پشیمانی جزئی از روح تو را میخورد.
اما باطل که وجود خود و مشروعیت خود را از حق و واقع نگرفته است گم میشود چون سرابی که در صحرا دیده میشود.تصورات تو متکی بر وجود تو است چون خود نابود و زیان دیده گردیدی دیگر تصورات و خیالات را چه فایده؟کوشش مردود است و جدیت بیحاصل و این است آن در گمراهی آشکار.
وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ
-آن بتان را که به دروغ ساخته بودند اینک از دست دادهاند.» /3
إِنَّ رَبَّکُمُ اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ یُغْشِی اَللَّیْلَ اَلنَّهٰارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاٰ لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ تَبٰارَکَ اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (54) اُدْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُعْتَدِینَ (55) وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا وَ اُدْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اَللّٰهِ قَرِیبٌ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (56)
54[حثیثا]
:راه رفتن با شتاب.
55[تضرّعا و خفیة]
:تضرّع،ذلت یا همان اظهار خواری است و«خفیة»،پنهانی است.
/3
در آیات پیشین یادآوری سرنوشت مؤمنان و کافران بود.اکنون وقت آن است که دلها به خدایی متوجه شود که اگر بشر او را بشناسد اعمال نهان و آشکارش یکسان خواهد شد.شناخت خدا با تدبیر در آیات او که در آسمان و زمین پراکنده است میسر میشود.او است که آسمانها و زمین را ابداع کرد و دانش بشر هر چه بیشتر به اوج آسمانها فرا رود یا در ژرفای زمین فرو شود،نشانههای عظمت و قدرت را بیشتر خواهد شناخت.خداوند موجودات را در شش روز بیافرید و این نشان قدرت و سیطره تام و مستمر اوست بر سراسر عالم وجود.خدا است که امور را تدبیر میکند و اوست که چهرۀ روز در پردۀ شب میپوشاند،و اوست که خورشید و ماه و ستارگان را مسخّر فرمان خود ساخته و به آنان فرمان میدهد و آنان سر به فرمانبرداری او فرو دارند،اوست که اولین بار هستی را بیافرید و امور آن را به گونهای مستمر درید قدرت خویش قرار داد.اوست صاحب قدرتی گسترده و اوست پدید آورنده و رشد دهندۀ مخلوقات و اوست پروردگار جهانیان.
بر بندگان واجب است که با دعا و اظهار خواری و ذلّت و تواضع روی به پروردگار خویش آورند زیرا خدا فروتنان و خاکساران را دوست دارد و متجاوزان متکبران را دوست ندارد،که متکبران میخواهند به حریم خداوندی تجاوز کنند و /3 نفسهایشان به دعا پرورش نیافته و خواستار تجاوز و تعدی بر مردم هستند.
به سبب شناخت خدا و تضرع در برابر او روحیۀ صلاح در وجود بشر رشد میکند و بدون شناخت و تضرع آدمیان به جانب فساد میل میکنند.خداوند جهان هستی را به آفرینش خیر و هدایت خود به صلاح آورده است و چون انسان ملزم به دعا باشد و از خشم خدا بترسد و به رحمت او امید بسته باشد خواه ناخواه صالح و نیکوکار خواهد بود.
[54]
آن آفریدگاری که بشر به او توکل میکند و راه و روش خود را از او الهام میگیرد کیست؟مسلّم است که آن آفریدگار این بتان سنگی نیستند.بلکه کسی است که همۀ اشیاء را آفریده هم چنان که همۀ اشخاص را.
إِنَّ رَبَّکُمُ اللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ
ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ
-سپس بر عرش استیلا یافت.»
بعد از آن که خدا موجودات را آفرید،چنان نبود که اشراف و توجهش بر عالم وجود به پایان آید،مثل اینکه یکی از ما ساعتی میسازد چون ساختن به پایان رسد و اجزاء آن به حرکت آید سازنده را دیگر بر آن اشراف یعنی چنان نیست که اگر توجه خود از آن دور کند اجزای ساعت از هم بپاشند.در مورد پروردگار عالمیان غیر این است.او بر عرش سلطه و تدبیر قرار گرفت تا آن سنتها و قانونها که به علم و قدرت خود در جهان موجود به وجود آورده بود بر وفق نظر و خواست او به کار خود ادامه دهند.
/3
یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً
-شب را در روز پوشانید و روز شتابان آن را میطلبد.» شب به طبع و ارادۀ خود روز را نمیپوشاند،بلکه خداوند است که چنین میکند و شب را وا میدارد که روز را در خود پوشد و به آن پیوندد.
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ
-و آفتاب و ماه و ستارگان مسخر فرمان او هستند.» و این واقعیتی است،در هر روز و هر ساعت و هر لحظه،آشکار.
أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ
-آگاه باشید که او راست آفرینش و فرمانروایی خدا آن پروردگار جهانیان به غایت بزرگ است.» خدا متبارک است زیرا رحمت او مستمر است و شکوفا،متبارک است زیرا،آفرینش او همواره در تکامل است و متبارک است زیرا آفریدگار جهان است و اوست که جهان هستی را توانایی و تطور و رحمت ارزانی میدارد.
[55]
ولی کدام پروردگار را به دعا بخوانیم؟اللّٰه را یا بتان را؟خداوند فرمان میدهد که.
اُدْعُوا رَبَّکُمْ
-پروردگارتان را بخوانید.» زیرا اوست آفرینندۀ شما نه این موجودات مخلوق.باید که دعاهایتان برای
آن باشد که از حجاب خودپسندی بیرون آیید و به رقّت تضرع و زاری درآیید و از فقر استکبار و ذل معصیت به غنای عبادت و عزت طاعت نایل گردید.
آدمی همانند آهن زنگ میزند و نیاز به صیقل دارد تا درخشنده گردد.دعا همان /3 صیقل است که نفس انسانی را تابناک میگرداند،زیرا انسانی که دست به دعا بر میدارد احساس میکند که در وجود او نقصی است و در عین حال به خود اطمینان مییابد که میتواند بر آن نقص غلبه کند.دعا انسان را به مواضع و نقاط ضعفی که در وجود اوست آگاه میسازد و او را به جبران آنها وامیدارد به عبارت دیگر دعا بهترین وسیله است برای سرکوب شهوات و میل تجاوز به دیگران و خشم و کین نسبت به آنها.
تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً
-او را با تضرّع در نهان بخوانید.» تضرّع برای آن است که دعا صورت واقعی به خود گیرد.دعا برای اصلاح خود است،دعا برای علاج درد خودپسند و خودخواهی است،دعا برای رهایی از بیماری تفاخر است و مانع خوشدلی و خشنودی از ارتکاب گناه است دعا باید در نهان باشد تا جنبۀ ریاء به خود نگیرد و خود موجب خودپسندیها و تفاخرات تازه نشود.
إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ
-زیرا او متجاوزان را دوست ندارد.» کسانی که به سبب عدم تضرعشان در برابر خدا و خضوع در برابر عظمت او به سوی تجاوز به دیگران گرایش مییابند و به جای اصلاح خود به آزار دیگران میپردازند،میخواهند نواقص وجودی خود را از طریق ظلم به دیگران و غصب حقوق آنان جبران کنند یا میخواهند با ستم کردن در حق این یا آن نقایص ذات خویش را احساس ننمایند.
[56]
احساس محبت نسبت به زندگی و به ضرورت اصلاح آن شعوری است منبعث از خضوع در برابر خدا و دعا به پیشگاه او از روی تضرع و در نهان.این
امر انعکاس مثبت ایمان به ربوبیت اوست.خداوند اشیاء را آفریده و مسخر فرمان خود ساخته،بر انسان هم واجب است که در برابر آفرینش متصف به صفت آفرینش و سازندگی و اصلاح باشد نه متصف /3 به صفت استهلاک و نابودی و فساد.
وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا
-و در زمین آن گاه که به صلاح آمده است فساد مکنید.» سؤالی که پیش میآید این است که این صفت اصلاح گری را چگونه در وجود خود رشد دهیم؟ جواب این است که از طریق دعاء و تقرّب به خدا و این فرمان اوست که میگوید:
وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً
-و خدا را از روی بیم و امید بخوانید.» بیم از عذاب و سلب نعمت او و امید به زیادت شدن نعمت او.
إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
-و رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.» کسانی که روششان فقط اصلاح زندگی خود نیست،بلکه اصلاح مردم هم در نظر دارند بیم از خدا و امید به خدا صفت احسان کردن در حق یکدیگر را در افراد بشر،بیشتر و بیشتر به وجود میآورد.
/3
وَ هُوَ اَلَّذِی یُرْسِلُ اَلرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّٰی إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالاً سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنٰا بِهِ اَلْمٰاءَ فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ کَذٰلِکَ نُخْرِجُ اَلْمَوْتیٰ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (57) وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ (58) لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (59) قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (60) قٰالَ یٰا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاٰلَةٌ وَ لٰکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (61) أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنْصَحُ لَکُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (62) أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (63) فَکَذَّبُوهُ فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ اَلَّذِینَ مَعَهُ فِی اَلْفُلْکِ وَ أَغْرَقْنَا اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً عَمِینَ (64)
57[اقلت]
:اقلال به معنای حمل تمامی یک چیز است تا جایی که حمل آن از نیروی جسم حامل میکاهد.
58[نکدا]
:النکد یعنی دشوار و محال بودن خیر رساندن فرد ناکس است.
/3
خدای تعالی پروردگار ماست و رابطه میان خدا و بندهاش رابطه پرورنده و
پرورش یافته است یعنی خداوند برای پرورش بندۀ خود نعمتش را بر او ارزانی میدارد و زندگیاش را رو به سوی کمال سوق میدهد،اما این مسئله بر همگان آشکار نیست و بسیاری نمیتوانند این رابطه را دریابند.برای فهم چنین رابطهای باید نظری به طبیعت بیفکنیم و نظری به تاریخ.از نگرش در طبیعت درمییابیم که تطور مادی را چه معنی است و از نگرش در تاریخ به آثار تکامل اجتماعی و معنوی پی میبریم.
به باران بنگریم،چگونه خداوند بادها را میفرستد تا بشارت بهار و فراخی نعمت دهد و باد ابرهای پر آب را به اذن خدا به شهرهای مرده میبرد و به آن آب زمین زنده میسازد و نباتات را میرویاند.آری،هم چنان که در بهار زمین مرده زنده میشود،همچنین در روز قیامت هم خداوند مردگان را چونان گیاهان از زمین بیرون میآورد.این قضیه را نیاز به تذکر و فهم است.
البتّه آمدن باران به معنی زندگی نیست،بلکه باران سبب میشود که زمین مستعد قبول نعمت شود، /3 زمین پاک گیاه خویش به اذن خدا بیرون میآورد، اما زمین ناپاک جز اندک گیاهی از آن نمیروید.چنین است آیات خدا که چون بر رسولان نازل شود،آدمیان نیز باید دارای استعداد خاصی باشند تا بتوانند از آنها سود برند.این استعداد استعداد شکر و اجابت است.اگر وجود آدمی از چنین استعدادی برخوردار نباشد سود از آن آیات نمیبرد.و این بزرگترین درسی است که از تاریخ میگیریم.خداوند نوح را به سوی قوم خود فرستاد.قوم به ضلالت متهمش کردند.نوح از خود نفی ضلالت کرد و بر ایشان بیان داشت که او رسول است از سوی پروردگار آسمانها و زمین آمده است تا اندرزشان دهد،زیرا تنها اوست که به تعالیم آسمانی و کیفیت استفاده از آنها آگاه است و بس.سپس نوح گفت شگفتی نیست که خدا بر بندگان خویش رحمت آورد زیرا او پروردگار آنهاست و پیوسته برکات خویش بر آنان نازل مینماید و بر تکامل و تطورشان میافزاید.نبوت را دو هدف است معنوی و مادی.هدف معنوی آن آراسته ساختن مردم است به حلیه تقوی و هدف مادی آن رحمت و بخشایشی است که بر او نازل میشود.
تکذیب کردن نبوت نوح از جانب مردم سبب خشم خدا شد.زیرا اینان مردمی بودند که دیدۀ بصیرتشان کور شده بود و گمراه شده بودند و دیگران را نیز گمراه میساختند.
[57]
قرآن حکیم نظر بشر را به طبیعت،طبیعتی که لبریز از زندگی و جنبش است معطوف میدارد و او را از حقایق مشهود به حقایق غیبی سوق میدهد.
حقیقت آشکار این است که بادها به فرا رسیدن بارانها بشارت میدهند ابرهای گرانبار را حمل میکنند و به بلاد مرده و بیحاصل میبرند و باران خود بر آنها فرو میریزند و از زمین گیاه میرویانند.آری این یک حقیقت مشهور و مشهود است و از آن دو نتیجه حاصل میشود:
اول:آن که در ما ورای طبیعت ارادهای است حکیمانه که آن را اداره میکند.
/3 دیگر:آن که قدرتی است شگرف حاکم بر جهان هستی که مردگان را از زمین بیرون میآورد و برای حساب اعمال حاضر میآورد.
وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ
-و اوست که پیشاپیش رحمت خود بادها را به بشارت میفرستد.» بادها سر خود به جایی نمیروند،آنها به مشیت و ارادۀ خدا به هر جا میروند برای هدفی و منظوری.بادها بشارت میدهند که رحمت حق در راه است و بشارت چیزی نیست که تحقق بدون هدف و نقشهای باشد بلکه بر مبنای نقشهای حکیمانه و عملی منظم صورت میپذیرد.
حَتّٰی إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالاً سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنٰا بِهِ الْمٰاءَ فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ
-چون بادها ابرهای گرانبار را بردارند،ما آن را به سرزمینهای مرده روان سازیم و از آن باران میفرستیم و به باران هر گونه ثمرهای را
میرویانیم.» پس همه چیز به اراده خدا و حسن تدبیر او به وجود میآید نه از روی تصادف و اتفاق.زیرا هدف بشارت به رحمت است و زنده ساختن سرزمین مرده و بیرون آوردن ثمرات.پس این امور به مجرد حرکت ابر میسر نمیشوند،بلکه عوامل متعددی است که باید درهم عمل کنند،مثلا زمین مستعد باشد و هوا مناسب و مقدار باران کافی.نه کمتر از اندازه و نه بیش از اندازه.تا زمین زنده شود و گیاه بروید.این امر دلیل بر این است که در ما ورای ابر هدفی است و خداوند آن را بعلم و قدرت خویش عملی میسازد.
هنگامی که قدرت خداوندی را در طبیعت بنگریم ایمان میآوریم که این قدرت مطلقۀ حکیمانه است که مردگان را برای روز حساب از زمین بیرون میآورد و دیگر برای ایمان به روز رستاخیز مانعی بر سر راه اعتقادمان باقی نمیماند.
کَذٰلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتیٰ
-مردگان را اینچنین زنده میگردانیم.» ولی برای ما فهم حقایق عالم وجود میسر نیست،بدون تذکر و دریافتن ارتباط این حقایق با یکدیگر.
/3
لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
-شاید پند گیرید.» تذکّر حقایق را به هم ربط میدهد و از خلال آن معلومات را استنتاج مینماید و مسئولیتها و وظایف انسان را به او القاء میکند.
[58]
هنگامی که انسان مسلّح به سلاح بصیرت نافذ باشد و نیز از تذکّر برخوردار بود حقایق گوناگون را استنباط میکند یا به عبارت بهتر از ابعاد مختلف یک پدیده پرده برمیگیرد.مثلا به پدیدۀ ابر و باران و زنده شدن زمین مینگرد و آن گاه متوجه میشود که این همه گیاهان و گلها و میوههای گونه گون رنگ رنگ از همان آب بیرنگ که خداوند از ابر نازل کرده است به وجود آمده.پذیرش زمین آب را شرط اساسی زنده بودن و زندگی زمین است همچنین پذیرش انسان رسالتهای
الهی را شرط انتفاع از آنهاست.
وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً
-سرزمین خوب گیاه آن به فرمان پروردگارش میروید و زمین بد جز اندک گیاهی از آن پدید نمیآید.» یعنی زمین بد فقیر و بخیل است.
کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ
-برای مردمی که سپاس میگویند،آیات خدا را اینچنین گونه گون بیان میکنیم.» آنان که نعمت خدا را شکر نمیگویند و چنان که باید قدرتش نمیشناسند، از آیات منتفع نمیشوند،هم چنان که زمین بد از بارانها منتفع نمیگردد.در داستانهای آینده برای این حقیقت عبرتی است کافی.
[59]
زیرا خدای تعالی آن پروردگار انسان،کسی که خواهان تکامل و ترقی بشر است نوح را به میان قومش فرستاد و دیگری را نفرستاد،زیرا نوح از میان همان مردم برخاسته بود و بنا بر این تأثیر او در تطور ایشان بیشتر بود.نوح نیز مردم را به سوی خود نخواند،بلکه آنها را به خدای یکتا دعوت کرد،خدایی که جز او خدایی نیست.
/3
لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ
-نوح را بر قومش به رسالت فرستادیم.گفت:ای قوم من خدا را بپرستید شما را خدایی جز او نیست.من از عذاب روزی بزرگ بر شما بیمناکم.» [60]
ولی توانگرانی که تودههای مردم را استثمار میکردند و به قهر بر آنان مسلط شده بودند در برابر مقام نبوت مقاومت به خرج میدادند.
قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
-مهتران قومش گفتند تو را به آشکارا در گمراهی میبینیم.»
اینان چون دیواری ستبر در برابر انتشار نور هدایت ایستاده بودند تا مردم از فروغ بهرهمند نشوند،پس نوح را به گمراهی متهم کردند و پنداشتند که گمراهی را در او به آشکار میبینند.
[61]
نوح گفت که گمراهی را در او راه نیست و برای ایشان بیان داشت که خود رسول خداست که از سوی پروردگاری که برکات خویش را بر زمین نازل میکند،آمده است.
قٰالَ یٰا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاٰلَةٌ وَ لٰکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ
-گفت ای قوم من!گمراهی را در من راهی نیست.من پیامبری از جانب پروردگار جهانیانم.» [62]
شایسته بود همگان به دعوت نوح گوش فرا دهند از چند روی:
اولا:نوح مبلغ رسالات پروردگار بود و طبیعی است که این گونه رسالتها در مسیر تکامل انسان هستند،زیرا از سوی پروردگارشان صادر شده پروردگاری که همواره آنان را به سوی مرتبت و درجتی فراتر ارتقاء میدهد.
ثانیا:نوح نیکخواه آنها بود و در سبیل هدایت ایشان گام برمیداشت.
ثالثا:نوح داناتر از آنها بود و علمش از سوی پروردگارش الهام شده بود و به تعالیم و شرایع خدایی مرتبط بود.
أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنْصَحُ لَکُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
میتوان گفت که خدای تعالی به چند سبب رسولان را فرستاده است.
/3 اولا:خدا پروردگار مردم است،برکات مادی خود را که همگان آنها را مشاهده میکنیم در هر لحظه نازل میکند.
ثانیا:بشر نیازمند تذکر و ارشاد است تا هدایت یابد و به کمال رسد و هر چه بیشتر به ارشاد نیازش باشد خدای تعالی نیز بیشتر او را هدایت کند.
ثالثا:خداوند بشر را عذاب نمیکند تا برای او رسولان فرستد و رسولان او را هشدار دهند و فرصتهایی پدید آورند تا پرهیزگاری پیشه کند و خود را از عذاب دور دارد و به رحمت و آسایش و زندگی سعادتمندانه برساند.
أَ وَ عَجِبْتُمْ
-آیا در شگفت هستید؟» وقتی که چیزی را سنن زندگی و فطرت بشری ایجاب کند دیگر چه تعجبی! أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ -از این که بر مردی از خودتان از جانب پروردگارتان وحی نازل شده است تا شما را بترساند و پرهیزگاری کنید و کاری کند که مورد رحمت قرار گیرید.» [64]
ولی با این همه قوم نوح رسالت او را تکذیب کردند.و عاقبت مؤمنان رستگار شدند،خداوند آنان را برهانید و کافران را هلاک نمود،زیرا ایشان از نعمت بصیرت خویش بهره نجسته بودند.
فَکَذَّبُوهُ فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً عَمِینَ
-پس تکذیبش کردند و ما او و کسانی را که با او در کشتی بودند رهانیدیم و آنان را که آیات ما را دروغ میانگاشتند غرقه ساختیم که مردمی بیبصیرت بودند.» بدین گونه ذات احدیت به عنوان مربی در این داستان متجلی میشود.خدا بر مردم رحمت میآورد و بر آنان رسولان میفرستد تا نواقص و نقائص آنان را رفع کند ولی هم چنان که زمین بد به باران رحمت خداوندی پاسخ نمیگوید اینان هم به رحمت پروردگار یعنی رسولان او پاسخ ندادند.
/3
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (65) قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِی سَفٰاهَةٍ وَ إِنّٰا لَنَظُنُّکَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (66) قٰالَ یٰا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفٰاهَةٌ وَ لٰکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (67) أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنَا لَکُمْ نٰاصِحٌ أَمِینٌ (68) أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ وَ اُذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زٰادَکُمْ فِی اَلْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اَللّٰهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (69) قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اَللّٰهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (70) قٰالَ قَدْ وَقَعَ عَلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ أَ تُجٰادِلُونَنِی فِی أَسْمٰاءٍ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا نَزَّلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ اَلْمُنْتَظِرِینَ (71) فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ اَلَّذِینَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ قَطَعْنٰا دٰابِرَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ مٰا کٰانُوا مُؤْمِنِینَ (72)
/3
66[سفاهة]
:السفاهة،کم خردی است و«ثوب سفیه»به جامهای گفته میشود که سبک باشد.
69[آلاء]
:نعمتها.
71[رجس]
:عذاب.
/3
آنچه در داستان نوح گذشت در داستان هود و قوم عاد هم تکرار میشود.
بدین معنی که هود آنان را به ترس از خدا و تقوی فرمان میدهد ولی قوم او به سفاهتش متهم میسازند و تکذیبش میکنند.هود از خود نفی سفاهت میکند و میگوید:که او رسول خداست همان خدایی که برکاتش بر جهانیان فرود میآید و بیان میدارد که این امر از سنتهای خدایی به دور نیست و از حکم خرد برکنار نمیباشد.خداوند برکات خود بر قوم عاد نازل کرد و پس از قوم نوح آنان را وارثان زمین قرار داد و به فزونی،نعمتشان عنایت کرد،اینک بر عهدۀ آنهاست که به نعمتهای خداوندی اعتراف کنند و بیاد آورند که پروردگار بخشاینده است که این نعمتها به آنان ارزانی داشته و هم اوست که برای ارشاد و هدایتشان رسولان فرستاده است.
ولی قوم عاد هود را تکذیب کردند و با او به مبارزه برخاستند و از او خواستند که در نزول آن عذاب که میگوید شتاب ورزد.البتّه هود در تکذیب آنان به خشم مینگریست.آنان در برابر مجموعهای از بتان خاضع شده بودند،بتانی که به مثابۀ حروفی بیمعنی بودند و در برابر خداوند یکتا موجوداتی جامد و حقیر.تا آن گاه که هود رسما آنان را به مبارزه خواست و گفتشان که منتظر عذاب بمانند.
سرانجام خداوند به رحمت خود او و کسانی را که با او بودند برهانید و شهر عاد و ساکنانش را که رسالت خدایی را دروغ میشمردند برافکند /3 زیرا به خدا کافر
بودند.
این هم مورد دیگری است که نعمتهای خدا بر بشر متجلی میگردد،پس اگر آنها را پذیرفت از آن منتفع میشود و گرنه،نعمت به عذاب بدل میشود.
[65]
خداوند بر قوم عاد یکی از افراد همان قوم را-یعنی برادرشان هود را-فرستاد تا ایشان را به خدایی که جز او پناهگاهی ندارند دعوت کند و فرمان داد که از او بترسند و پرهیزگاری ورزند.
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ
-و بر قوم عاد برادرشان هود را فرستادیم.گفت:ای قوم من اللّٰه را بپرستید که شما را جز او خدایی نیست و چرا نمیپرهیزید؟» [66]
در این مرحله جماعتی از قوم او به معارضهاش برخاستند.اینان همان توانگرانی بودند که با آگاهی و اصرار کفر را برگزیده بودند و هود را به سفاهت متهم میساختند زیرا هود در برابر تمدن و قدرت و نیرویی که آنان بدان میبالیدند ایستادگی کرده بود.قوم هود میپنداشتند که روششان در زندگی روشی درست است،زیرا آنان از طریق اعمال همین روش به این تمدن و قدرت رسیده بودند از این رو کار به جایی رسانیدند که هود را دروغگو شمردند.میان سفاهت و دروغگویی فرقی است و آن به نیّت باز میگردد.سفاهت اصرار در خطاست البته با نیت خوب به سبب کم خردی.در حالی که دروغگویی،تعمّد در خطاست با علم به آن،برای رسیدن به یک هدف باطل.قوم عاد در هود صلاح و زهد میدیدند،از این رو ابتدا جرئت نمیکردند که او را به دروغگویی متهم سازند.
قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِی سَفٰاهَةٍ وَ إِنّٰا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ
-مهتران قوم او که کافر شده بودند،گفتند:میبینیم که به بیخردی گرفتار شدهای و پنداریم که از دروغگویان باشی.»
[67]
چون در کسی فکری به وجود آید و او در درست شمردن آن اصرار ورزد،و در برابر تحذیر و تهدید دیگران پایداری کند،این امر دلیل بر این تواند بود /3 که او به فکر خود آگاه است و ابعاد آن را میشناسد.پس چنین کسی نمیتواند سفیه باشد و از آنچه میاندیشد یا عمل میکند بیخبر.
قٰالَ یٰا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفٰاهَةٌ وَ لٰکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ
-گفت ای قوم من!در من نشانی از بیخردی نیست،من پیامبر پروردگار جهانیانم.» همان خدایی که بر عرش و آسمانها و زمین استیلا دارد و امور عالم را اداره میکند و آفرینش آنها را به کمال میرساند.اوست کسی که هود را به قوم عاد فرستاد تا نعمت خود را بر آنان تمام نماید و زندگیشان را کمال بخشد.
[68]
هود مردم را به خود نمیخواند،به پروردگارش میخواند و دعوتش کاری نبود که برای منافع شخصیاش باشد بلکه دعوت او به سود مردم بود و در راه مصالح آنان.در چنین شرایطی بر مردم واجب بود که به سوی او روی نهند.
أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنَا لَکُمْ نٰاصِحٌ أَمِینٌ
-پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم و شما را اندرزگویی امینم.» امانت داری در انسان حقیقتی است آشکار،بنا بر این نمیتواند آن را بر خود بندد و به وجود آن تظاهر کند،بلکه آن نیز همانند دیگر صفات نفسانی اعم از نیک و بد در افعال و اقوال فرد ظهور مییابد،چه بخواهد و چه نخواهد.از این رو پیامبران -علیهم السلام-برای صدق نبوتشان به وجود این صفت در وجود خویش استدلال میکنند و کسی هم از قومشان در این باب منکرشان نمیشود،زیرا صفتی است آشکار.
[69]
بشر آن دسته از حقایقی را که با آنها الفت دارد،به آسانی تصدیق میکند در حالی که حقایقی را که کمتر با آنها آشنایی دارد به آن آسانی تصدیق نمیکند.مثلا تصدیق به انقلابات و تحولات بزرگ اجتماعی آسان نیست و چنین
است تصدیق به مرگ یکی از عزیزان.در هر حالی هر دو اینها حقایقی واقعی و سنتهایی فطری هستند.از این رو یکی از موانع بزرگ در /3 طریق ایمان مردم به نبوت پیامبران خدا،این است که آنها هم از وقایع معهود و مألوف نیستند.پیامبران،به بشر تذکر میدهند که امر نبوت آنها حقایقی فطری است که و جدان بشری آن را تصدیق میکند و از سنتهایی است که هر چند گاه آشکار میگردد ولی مردم نمیتوانند به زودی بپذیرند.
أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ
قوم عاد به قدرت و توان خویش مغرور بودند.از این رو پیامبرشان هود متذکر شد که این قوت یکی از نعمتهای خداست و از جانب اوست،نه از جانب خودشان.به دلیل این که این قوت و توان پیش از آنها از آن قوم نوح بود ولی خدا آن را از آن قوم سلب کرد و به ایشان داد.پس به شکرانۀ نعمت پروردگار باید دعوت رسول او را قبول کنند.
وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زٰادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ
-به یاد آرید آن زمان را که شما را جانشین قوم نوح ساخت و به جسم فزونی داد.پس نعمتهای خدا را به یاد آرید باشد که رستگار گردید.» رستگاری و سعادت در نتیجه شناخت اسباب نعمت و عوامل تمدّن و بیداری و پاسداری از آن رخ مینماید تا ادامه و افزایش یابد و از همین رو هنگامی
که آدمی نعمتهای الهی را به خاطر میآورد نسبت به استمرار آن بینش مییابد.
[70]
هنگامی که هود با قوم خود به محاجه پرداخت و آنچه را در اعماق ذهنشان نهفته بودند برانگیخت،و دیگر سخنی برای گفتن نداشتند،به گذشتۀ خویش تکیه کردند.که ما آنچه را که با آن خو گرفتهایم دگرگون نکنیم هر چند در مسیر حرکت به مقامی برتر و ارجمندتر باشد.پدران ما این گونه بودند ما نیز /3 بر آیین آنها خواهیم بود.هود گفت که اگر چنین میاندیشید به اصلاح حال شما امیدی نیست.
قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اللّٰهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ
گفتند:آیا نزد ما آمدهای تا تنها اللّٰه را بپرستیم و آنچه را که پدرانمان میپرستیدند رها کنیم.اگر راست میگویی آنچه را که به ما وعده میدهی بیاور.» در این قوم جمود به حد اعلا رسیده بود.آن چنان از تغییر و تحول بیزار بودند که فرا رسیدن عذاب خدا را بر آن ترجیح میدادند.غالب امم خلافکار و مغرور بدین گونهاند اینان یک عقیده باطل را با وجود علم به فسادش پذیرفتهاند و سخت نگه میدارند و چنان پنبۀ جهل و غباوت و تعصب،گوشهایشان را فرو بسته که سخن کسانی را که آنان را به حقایق فرا میخوانند نمیشنوند،زیرا بیم آن دارند که در زندگی فساد آمیزشان دگرگونی پدید آید.
[71]
هود که برای هدایتشان به هر وسیلهای چنگ میزد گفت:آنچه شما بدان چسبیدهاید فساد است و پلیدی است و خشم خداست و عذاب اوست.
قٰالَ قَدْ وَقَعَ عَلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ
گفت عذاب و خشم پروردگار شما بر شما نازل خواهد شد.» در آیه نخست کلمه پلیدی را آورد سپس خشم خدا را،زیرا نخست بنده باید مرتکب عمل زشت و ناپسندی بشود،سپس خشم خدا از پی آن آید.
أَ تُجٰادِلُونَنِی فِی أَسْمٰاءٍ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ
-آیا دربارۀ بتهایی که خود و پدرانتان بدین نامها نامیدهاند با من ستیزه میکنید.» مراد چیزهایی بیارزشی است که شما را از دیدن حقایق محجوب میدارد، به عبارت دیگر یک سلسله الفاظ رنگ آمیزی شده و نامهای بیمعنی.
مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ
-و خدا هیچ دلیلی بر آنها نازل نساخته است؟به انتظار بمانید من هم با شما به انتظار میمانم.» [72]
داستان قوم عاد به پایان آمد.هود و مؤمنان نجات یافتند و کافران هلاک شدند.زیرا آیات خدا را تکذیب و مسئله نبوت را انکار میکردند.
/3
فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا
-هود و همراهانش را به پایمردی رحمت خویش رهانیدیم.» یعنی به رحمت مشهود و آشکار.
وَ قَطَعْنٰا دٰابِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ مٰا کٰانُوا مُؤْمِنِینَ
-و کسانی را که آیات ما را تکذیب کردند و ایمان نیاورده بودند از ریشه برکندیم.» /3
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ هٰذِهِ نٰاقَةُ اَللّٰهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (73) وَ اُذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ عٰادٍ وَ بَوَّأَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ اَلْجِبٰالَ بُیُوتاً فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (74) قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ (75) قٰالَ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا بِالَّذِی آمَنْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ (76) فَعَقَرُوا اَلنّٰاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قٰالُوا یٰا صٰالِحُ اِئْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (77) فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (78) فَتَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسٰالَةَ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُحِبُّونَ اَلنّٰاصِحِینَ (79)
/3
74[بوّأکم]
:جای دادن.
[تعثوا]
:العثی به معنای فساد است.
77[عتوّا]
:در حد درگذشتن در فساد است.
78[الرجفة]
:الرجف به معنای لرزش است.
[جاثمین]
:به زانو در نشستن.
/3
با اندک اختلافی در تفاصیل ولی بر روی همان خطی که دیگر رسولان
آمده بودند«صالح»پیامبر خدا نیز بر قوم ثمود مبعوث میشود،تا بگویدشان:خدای یکتا را بپرستید که شما را خدایی جز او نیست.
سپس برای ایشان توضیح میدهد که این آیین که آورده است،آیینی است از سوی خدایشان،خدایی که پیوسته باران نعمتش را بر آنان میبارد و این ناقه،ناقۀ خداست بگذاریدش در زمین خدا بچرد.آن را میازارید،زیرا سبب عذاب خدا میشود.
سپس بیان میکند که آنچه ایشان را به خدا ربط میدهد،ربطه ربوبیت و بخشش حق است،و همین است که پس از قوم عاد زمین را چون مرده ریگی به آنان داد تا در آن قرار گیرند و قصرها و خانهها برآورند.و نیز فرمانشان داد که بکوشند تا اعمالشان اعمالی مثبت باشد،در زمین فساد نکنند بلکه همواره در مسیر اصلاح زمین و ساکنانش گام بردارند.ولی دریغا که صالح نیز چون دیگر رسولان سخنانش مورد قبول واقع نشد زیرا مستکبران خودکامه در برابرش ایستادند و آهنگ گمراه ساختن مردم کردند و ناقۀ او را پی زدند و آن ناقه از آیات الهی بود و بدین گونه /3 اعلان کردند که جز فساد انگیزی کاری نخواهند کرد.
سرانجام آنچه نباید بشود،شد زمین لرزید لرزیدنی سخت و آنان در خانههای خود بر جای مردند.خداوند صالح را نجات داد.چشمان صالح بر آن کشتگاه قطره اشکی هم نریخت زیرا صالح آنان را اندرز داده بود و آنان به اندرز او گوش نسپرده بودند.این داستانی تازه است و هر روز تکرار میشود تا ما عبرتی تازه بگیریم،باشد که به حقیقت راه جوییم.
[73]
معلوم میشود که ثمود چون قوم عاد و قوم نوح زندگی اجتماعی خود را با درک آیینهای خدا در زندگی آغاز کردند و از جمله آنها ضرورت اصلاح بود.و به خدمت گرفتن امکانات طبیعت به خاطر اهداف بزرگ.ولی پس از رشد و نمو
تمدنشان و دوام نعمتهای خدا بر آنها،فاسد شدند به اعمال ناشایست پرداختند.
پیامبران خدا آمدند و آنها را از عاقبت اعمالشان باز داشتند و گفتند که این نعمتها که میبینید ابدی نیست و از جانب خودشان هم نیست.بلکه نعمتهای خداوند است که پیش از شما مردم دیگری از آنها برخوردار میشدهاند.ولی آنان ارزش آن نعمتها نشناختند و فاسد شدند و فساد کردند و به همین سبب به هلاکت رسیدند و اینک آن نعمتها به آنان رسیده است و اگر شما هم همان شیوه را برگزینید به همان سرنوشت دچار خواهید شد.ماده شتری که خدا برای قوم ثمود از دل کوه بیرون آورده بود علاوه بر معجزۀ صالح رمز این نعمتها هم بود.اگر نمیآزردندش و متعرض قتلش نمیشدند بسا که از آن سودها میبردند ولی چنان نکردند و به عذاب خدایی دچار آمدند.
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ
-بر قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم.گفت:ای قوم من!اللّٰه را بپرستید.شما را هیچ خدایی جز او نیست.از جانب خدا برای شما نشانهای آشکار آمد.این ماده شتر خدا برایتان نشانهای است.
رهایش کنید تا در زمین خدا بچرد و هیچ آسیبی به او نرسانید که عذابی دردآور شما را فرو خواهد گرفت.
[74]
وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ عٰادٍ وَ بَوَّأَکُمْ فِی الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ /3 مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ بُیُوتاً فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ -به یاد آرید آن زمان را که شما را جانشینان قوم عاد کرد و در این زمین جای داد تا بروی خاکش قصرها برافرازید و در کوهستانهایش خانهها بکنید.نعمتهای خدا را یاد کنید.» اینان بدون بیم از خشم طبیعت به زندگی خود ادامه میدادند.آن چنان از نعمتهای مادی برخوردار بودند که در تصور کس نمیگنجید که روزی هر چه ساختهاند ویران گردد.مثلا در صخرههای کوهستان خانهها ساخته بودند و در
جلگهها قصرها برآورده بودند ولی آن گونه که خصلت هر تمدن مادی است قوم متمدن ثمود هم روی به فساد نهادند.در این حال پیامبرشان صالح روی در رویشان ایستاد و گفت:
وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ
-در زمین تبهکاری و فساد نکنید.» فساد ضد اصلاح است.میان صلاح و فساد عمل دیگری نیست که سبک و سیاق دیگر داشته باشد،زیرا رابطۀ تو با اشیاء رابطه تربیت و سعی برای تغییر به درجتی والاتر است یا بر عکس.در صورت نخست تو چیزی به زندگی میافزایی، زمینی را آباد میکنی،مزرعهای احداث میکنی،کودکی را پرورش میدهی،از آهن وسیلۀ سودمندی میسازی همه اینها در مسیر اصلاح است.در صورت دوم فقط میکوشی تا از مواهب زندگی بهرهمند شوی خانهای را تملک میکنی بدون ترمیم آن،از حاصل مزرعه میخوری،بدون آن که دانهای بر زمین بکاری یا کشتهای را آب دهی،فرزندت را به میان کوچهها و خیابانها رها میکنی،وسایل کار و ماشینها را خراب میکنی،نه خود میسازی و نه آنچه را دیگران ساختهاند نگاه میداری، همه این اعمال در مسیر فساداند.و حال آن که جامعه به سوی اصلاح و بنا و سازندگی گام برمیدارد ولی تو به سوی ویرانگری.در مسیری خلاف مسیر حق گام میزنی.پیامبران خدا ما را به اصلاح فرا میخوانند و جامعه را به پیش میرانند.
[75]
حالت اسراف و تبذیر و شیوۀ فساد و استهلاک،بدون /3 اصلاح و بهرهدهی یک باره در جامعه به وجود نمیآید.بلکه نخست در میان مهتران و توانگران هر جامعه ظهور میکند و کم کم طبقهای را به وجود میآورد که از آن به مستکبرین تعبیر میشود و بارزترین صفات آنها عبارت است از:
تباه کردن نعمتها به حد وفور و ایجاد جریانهایی معارض با اصلاح.اینان میخواهند پیش از آن که تولید میکنند مصرف کنند،حتی دسترنج دیگران را هم به وسایل و حیلههای گوناگون بچاپند و غارت شدگان را هر چه بیشتر ناتوان کنند.در
این حال استثمار شوندگان به سوی آیینی تازه میشتابند که به جامعه بشارت عدالت و اصلاح میدهد.آن گاه پیکاری شدید میانشان درمیگیرد و این پیکار به رهایی استثمار شوندگان و هلاکت استثمار کنندگان میانجامد.
قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ
-مهتران قومش که گردنکشی میکردند به زبون شدگان قوم که ایمان آورده بودند،گفتند:آیا میدانید که صالح از جانب پروردگارش آمده است؟گفتند:ما به آیینی که بدان مأمور شده،ایمان داریم.» مستکبران میخواهند هم طبیعت را فساد سازند و هم انسان را.از این رو میبینی که افکار مستضعفان را فاسد میکنند و آنان را به وادی گمراهی میکشند.
تا بهتر بتوانند استثمار ایشان را ادامه دهند و دسترنجشان را بربایند.ولی در عین حال گروهی از مستضعفان به سوی ایمان میشتابند،مبارزه میان آن دو گروه در میگیرد.
[76]
از این رو مستکبران را میبینی که به امر رسالت رسل،ایمان نمیآورند،زیرا مستضعفان به آن میگروند و از آن به عنوان حربهای علیه ایشان استفاده میکنند و این عقیدت از لابلای گفتارشان مشهود است.
قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا بِالَّذِی آمَنْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ
-گردنکشان گفتند:
ما به کسی که شما ایمان آوردهاید،ایمان نمیآوریم.» مستکبران خواستار دینی هستند که آنان را در استثمارگریشان تأیید کند و سلطۀ آنان را بر زحمتکشان تضمین نماید بنا بر این آیین آنها با آیین اینان فرق دارد.
زحمتکشان و مستضعفان دینی را میجویند که وسیلۀ رهاییشان باشد از یوغ ستم ستمگران.
/3
[77]
تا مستکبران در برابر آیین مستضعفان جبههگیری میکنند و تا تنها وسیلۀ رهاییشان را از چنگشان به در آورند،آهنگ کشتن ناقۀ صالح کردند.و این ناقه رمز رسالت الهیه بود در نزد قوم ثمود.ناقه را کشتند بدین پندار که مگر جلو
تحرک مؤمنان را بگیرند،زیرا ناقه سمبل وحدت ایشان بود و عنوان فعالیت اجتماعی آنها.ولی اینان خطا کردند،زیرا کشتن ناقه همان بود و گرفتار غضب پروردگار شدن همان.
فَعَقَرُوا النّٰاقَةَ
-پس ماده شتر را کشتند.» مشهور این است که از آن جمع تنها یک تن ناقه را کشت ولی بقیه به عمل او رضا دادند و این امر به مثابۀ آن بود که همه در کشتن ناقه شریک بودهاند.از این رو میگوید:
وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ
-و از فرمان پروردگارشان سرباز زدند.» زیرا از مرزی که برایشان معین شده بود گذشتند و به فساد گراییدند و حال آن که خدا اصلاح آنها را میخواست.
وَ قٰالُوا یٰا صٰالِحُ ائْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ
-و گفتند:ای صالح،اگر پیامبر هستی آنچه را به ما وعده دادهای بیاور.»
[78]
سرانجام کار عصیان ثمود سرانجام همۀ طاغوتان مستکبر است که فساد از حد میگذرانند.پس خداوند بر قوم ثمود عذاب نازل کرد.زمین زیر پایشان به لرزه درآمد و آنچه ساخته بودند خراب شد و هم چنان که نشسته بودند بیآن که فرصت آن یابند که پای خود دراز کنند و خود را برای مردن آماده کنند،جان سپردند.
فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
-پس زلزلهای سخت آنان را فرو گرفت و در خانههای خود بر جای مردند.» [79]
افراد بشر برای نجات همنوعان و برادران خود میشتابند ولی چون مستکبران بمیرند کسی برای ایشان محزون نمیشود /3 و این منتهای شوربختی و عار و ننگی است که کسی به آن گرفتار میآید.
فَتَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسٰالَةَ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ
وَ لٰکِنْ لاٰ تُحِبُّونَ النّٰاصِحِینَ
-صالح از آنان روی برگردانید و گفت:ای قوم من رسالت پروردگارم را به شما رسانیدم و اندرزتان دادم ولی شما نیکخواهان را دوست ندارید.» قصۀ ثمود برای همه ما عبرت است تا گوش به نصیحت نیکخواهان نهیم و به سوی تربیت و اصلاح روی آوریم و همه همّ ما تولید باشد و احداث و ایجاد،نه تباه کردن و از میان بردن.
/3
وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ اَلْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَکُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ اَلْعٰالَمِینَ (80) إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ اَلنِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (81) وَ مٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ (82) فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ اَلْغٰابِرِینَ (83) وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِینَ (84)
83[الغابرین]
:باقی ماندههای از آنان که عقب افتادهاند و سرانجام درگذشتهاند.
/3
همان قضایا که در داستان عاد و ثمود مشاهده کردیم در داستان قوم لوط هم تکرار شده است.خداوند به قوم لوط نعمتها و برکات خویش ارزانی داشت ولی آنان نتوانستند به گونهای درست از آن نعمتها سود برند و از جادۀ مستقیم منحرف شدند و برای ارضاء شهوات جنسی خویش مرتکب عملی ناپسند گردیدند و به جای زنان با همجنسان مرد خویش شهوت راندند.
مردمی در گرداب فجور فرو رفتهاند،در حالی که از نعمت امن و راحت برخوردارند،در این حال ندای آسمانی آنان را از عواقب کارهای ناپسندشان آگاه میسازد و هشدارشان میدهد ولی آنان نه تنها متنبه نمیشوند،بلکه میخواهند لوط را از شهر خود برانند.تهمت لوط پاکی و پاکدامنی است و در جامعهای که پاکی و پاکدامنی را جرم و جنایت میشمارند،جایی برای او نیست.
زمان عقاب فرا میرسد،لوط و خاندانش که به رسالت او ایمان آوردهاند از بلا نجات مییابند و دیگران هلاک میشوند.زن لوط هم به سبب پیروی از مردم شهر جزء هلاک شدگان است.عقاب خداوندی بدین گونه بود که باران بلا بر سرشان بارید.آری،پیش از این باران لطف و رحمت بود و اکنون باران خشم و نقمت.
/3 پیامبران مردم را از عواقب اعمال زشتشان بر حذر میدارند ولی بیشتر مردم به سخن ایشان گوش نمیدهند و به هلاکت میرسند.
[80]
خداوند لوط را به میان قومش فرستاد.به نظر من این قوم در آغاز روشی نیکو داشتهاند و برای بنای تمدن خود تلاش میکردهاند،بر روی یک خط مستقیم،عاری از هر گونه انحراف به راه خود،به سوی خوشبختی،ادامه میدادهاند ولی در مسیر خود به مرحلهای رسیدند که گرفتار اسراف شدند و در بعضی از احادیث آمده است که گرفتار بخل و اسراف گردیدند.و این دو صفت دو شاخهاند از یک تنه روییده،پرستش ماده و دوری از ارزشهای معنوی.
اگر قوم عاد دستخوش صفت غرور و کینهتوزی و ستمگری شدند و قوم ثمود به فساد و استکبار و اختلاف طبقاتی دچار آمدند،قوم لوط گرفتار زرق و برق زندگی و رفاه طلبی گردیدند و همین امر آنان را به انحرافات جنسی سوق داد.سبب این انحراف یعنی به کار گرفتن مردان به جای زنان بخل بود.زیرا جوانی که دیک شهوتش به جوش میآید،شرط است که زن بگیرد ولی در میان این قوم مهر زنان به قدری بالا بود و هزینههای عروسی به قدری گران که جوان از ازدواج بیزار میشد.
اصولا در جوامع مرفه روال کار همین است.مردم به قدری در پی برجها میروند که به خرجهای ضروری نمیرسند.باری،جوان در چنان سن و سالی نمیتواند دست به فعالیتی بزند که برای ازدواجش پولی به جیبش بریزد از این رو به ارزانترین کالاهای ممکن روی مینهد و انحراف جنسی را به جای روابط شریف جنسی اختیار میکند.
البته ممکن است اسرافکاری هم سبب چنین عملی شود.زیرا جامعهای که نمیتواند خود را به یک آیندۀ بهتر برساند و در جستجوی ارزشهای والایی چون فداکاری و از خود گذشتگی باشد ولی /3 از مال و ثروت بسیار بهرهمند است،در شهوترانیها اسراف میکند و چون طریق طبیعی دیگر دلش را زده است به انحرافات روی مینهد و عذاب خداوند را به جان میخرد.قوم لوط در این مرحله از تمدن بودند
که لوط به ارشادشان آمد و آنان را از عواقب انحرافاتشان خبر داد.چنان که میفرماید:
وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَکُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِینَ
-و لوط را فرستادیم،آن گاه به قوم خود گفت:چرا کاری زشت میکنید که هیچ کس از مردم جهان پیش از شما نکرده است؟» [81]
إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ -شما به جای زنان با مردان شهوت میرانید،شما مردمی تجاوزکار هستید.» [82]
به خدا پناه میبرم از لغزیدن در ورطۀ شهوات،بویژه اگر در جامعه به صورت امری رایج درآمده باشد،و افراد جامعۀ فاسد یکدیگر را به جرایم و انحرافات توصیه کنند آن سان که پرهیزگاران به صلاح دعوت میکنند.در نزد قوم لوط جرایم و انحرافات خود یک ارزش اجتماعی شده بود،از این رو به اندرز نیکخواهان گوش فرا نمیدادند،بلکه تقوی و پاکی و عفت خود به صورت یک اتهام درآمده بود و کسی که متهم به آنها میشد مجبور بود جامعه را ترک گوید.
وَ مٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ
-جواب قوم او جز این نبود که گفتند:آنها را از قریۀ خود برانید که مردمی هستند که از کار شما بیزاری میجویند.» [83]
خداوند سبحان لوط را از آن قریه برهانید.لوط به امر پروردگارش از آنجا مهاجرت کرد.بدین گونه مؤمنان پرهیزگار از هر جامعهای که فساد شایع شود و آنان نتوانند به اصلاح اقدام کنند خود مهاجرت مینمایند.
فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِینَ
-لوط و خاندانش را نجات دادیم.جز زنش که با دیگران در شهر ماند.» زن لوط از خاندان او نبود،همان گونه که پسر نوح هم از خاندان او نبود.آن دو بر آیینهای دیگری بودند.
[84]
سرانجام آن عاقبت شوم فرا رسید و آن شهرها به امر خدا سرنگون
گردید.و در آیات دیگر به تفصیل در این باب سخن رفته است.
/3
وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ
-بر آنها بارانی باریدیم.بنگر که عاقبت مجرمان چگونه بود.» آری به سرانجام کار ایشان مینگریم و از داستان شوم آنها عبرت میگیریم تا پای در مسیر آنان ننهیم و از خدای چنین میخواهیم.
/3
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا اَلْکَیْلَ وَ اَلْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا اَلنّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (85) وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ اُذْکُرُوا إِذْ کُنْتُمْ قَلِیلاً فَکَثَّرَکُمْ وَ اُنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِینَ (86) وَ إِنْ کٰانَ طٰائِفَةٌ مِنْکُمْ آمَنُوا بِالَّذِی أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طٰائِفَةٌ لَمْ یُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّٰی یَحْکُمَ اَللّٰهُ بَیْنَنٰا وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحٰاکِمِینَ (87)
85[مدین]
:قبیلهای به نام جدّشان«مدین»از نوادگان ابراهیم(ع).
[اخاهم شعیب]
:او نیز از نوادگان ابراهیم(ع)است.
[و لا تبخسوا]
:بخس کاستن از حدی است که حق میباشد.
/3
مردم شهر مدین نیز چون قوم لوط و ثمود شهرشان بر سرشان خراب شد و این به سبب فساد آنان بود.از بارزترین مظاهر فساد در نزد ایشان،کمفروشی بود و فساد در زمین به از بین بردن محصولات و دامها و راهزنی و بازداشتن مردم از اعمال خیر و تحریف دین.
پیامبرشان شعیب بود.شعیب آمد که آنان را از فساد منع کند و از واپس ماندگی برهاند اینان دو گروه شدند،گروهی به او ایمان آوردند و گروهی در کفر خویش باقی ماندند.خداوند به زودی میان این دو گروه حکم خواهد کرد و زمان شاهد صدق نبوت شعیب خواهد بود.
چون شعیب در کار خود به جدّ درایستاد و مخالفان هم در مخالفت خویش ابرام ورزیدند،مبارزه صورتی حاد به خود گرفت و سرانجام کارشان چنان شد که به عذاب خدا گرفتار شدند و زلزلهای عظیم به کارشان پایان داد.تاریخ شهادت داد که زیان دیدگان کسانی بودند که شعیب را دروغگو میخواندند نه آنان که به او ایمان آورده بودند.آری آن همه نعمت که فریبش را خورده بودند در آن ساعت عذاب به حالشان سودمند نیفتاد.
/3 اما شعیب به سرنوشت آنان توجهی نشان نداد،زیرا ایشان را نصیحت کرده بود و پیامهای پروردگارشان را به آنها رسانیده بود ولی ایشان نپذیرفته بودند.پس،از سرنوشتشان متأثر نگردید.به نظر من مردم مدین همانند دیگر اقوام که دارای تمدنی دیرین بودهاند،در نخست اهل تربیت و اصلاح و سازندگی بودهاند و آن شهر نشانهای از این تمدن بوده است.ولی بعدا راه اسراف و استهلاک و افساد در پیش گرفتند و خداوند نیز بنای آن تمدن را در هم کوبید.
[85]
صحنههای نمایشنامۀ تاریخ تکرار میشود،آن سان که آدمی میپندارد که سراسر تاریخ بیش از یک نمایشنامه نیست که تنها بازیگران آن عوض میشوند و اگر اختلافی هست،تنها در نمودهای خارجی حوادث است.پس همۀ جرایم و انحرافات که جامعه به آنها گرفتار میآید از عدم تسلیم در برابر خدا و عدم پیروی از راه و روشهای اوست یا در اثر شرک است و آن شرک یا اطاعت از طاغوتهاست و یا بتان سنگی است.یا تشبث است به ظواهر نه حقایق.از این رو ملاحظه میکنیم که هر پیامبری که میآید قبل از هر چیز مردم را به پرستش خداوند یکتا فرا میخواند و میگوید:خدا را بپرستید.
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
-و بر مدین برادرشان شعیب را فرستادیم.گفت:ای قوم من!اللّٰه را بپرستید.
شما را خدایی جز او نیست.»
پرستش خدا به معنی مجرد تسلیم در برابر او نیست،هم به عقیده و هم در عمل تا صدق این تسلیم به اثبات رسد و اثبات آن بدین گونه است که مؤمن در برابر هر طاغوتی عصیان کند و در برابر هر نظام جبار که از قدرت،وسیلهای برای سیطره
و قهر اتخاذ میکند مقاومت ورزد و در نتیجه بر ضد هر حکومت غیر شرعی ایستادگی کند.
هدف پیامبران تغییر نظامات سیاسی در جوامع بود. /3 یعنی تبدیل هر نظام شرک آمیزی که بر اساس حاکم و محکوم مبتنی است به یک نظام توحیدی که بر اساس طرد هر گونه حاکمیت جز حاکمیت خدای حی قیوم استوار باشد از این رو در آیات پیشین ملاحظه میشود که قبل از هر چیز بر نفی پرستش هر چیز که جز اللّٰه است تأکید میشود و این به معنی نفی همۀ حاکمیتهای بشری و تسلیم به حاکمیت اللّٰه و عبادت اوست و بس.
وقتی که میگوییم:نفی هر نظام سیاسی باطل،به معنی آشوب طلبی و هرج و مرج نیست بلکه مراد از آن بر پای داشتن یک رژیم سیاسی صحیح است.
یعنی نظام توحیدی که از سوی پیامبران آورده شده باشد به گونهای که جامعه از آن منتفع شود و در برابر آن خاضع گردد.
قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ
شما را از جانب پروردگارتان نشانههای روشن آمده است.» و بر شماست که از آنها پیروی کنید.این نشانههای روشن همان پیامبری است که از سوی او آمده است،پیامبر اوست که باید به اذن او متابعتش کرد.
پس از تثبیت پایههای قدرت درست سیاسی،شعیب قوم خود را به تصحیح حرکت اقتصاد و اصلاح آن از یک اقتصاد قایم بر اساس استثمار و بهرهکشی به یک اقتصاد مبتنی بر ادای حقوق هر کس به نحو کامل،فرمان میدهد.
فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ
-پیمانه و ترازو را تمام ادا کنید و به مردم کم مفروشید.» جامعهای که از یک اقتصاد عاقلانه و عادلانه برخوردار است نه غارت میکند و نه تقلب.حتی سودی بیش از اندازۀ حق خویش،نمیخواهد.و برای منفعتی بزرگتر بیهوده این طرف و آن طرف نمیرود در واقع این خود مسئلهای است مهم که مصلحان اقتصادی باید آن را در نظر داشته باشند و مردم را چنان تربیت
کنند که در منافع دیگران به همان نظر نگاه کنند که در منافع خود.بنا بر این هرگز کمفروشی نکنند.
پس از نظام اقتصادی به این مرحله میرسیم که در برابر اشیاء و اشخاص رفتاری نیکو داشته باشیم و این همان چیزی است که ادیان آسمانی بر آن تأکید میکنند،آنجا که میکوشند /3 میان بشر و طبیعت و مردم با یکدیگر روابط عادلانه و صحیحی برقرار کنند.هدف جامعه فقط و فقط بهره گرفتن از زندگی مادی نیست، بلکه هدف آن در چند مورد زیر خلاصه میشود:
اولا:بهرهوری از قوای طبیعت در راه مصالح انسانی و بارور کردن این قوا و سوق دادن آنها به مراحلی برتر.مثلا زراعت زمین و صناعت معادن و کشیدن راهها و ساختن پلها و آباد ساختن شهرها و نگهداری جامعه در تمام ابعادش چون نگهداری پاکیزگی هوا،و نگهداری پرندگان و وحوش و چارپایان و انواع ماهیها و خلاصه هر چه باعث اصلاح زمین میشود نه سبب افساد آن.
ثانیا:بارور کردن و نمو دادن استعدادها و مواهب انسان.یک جامعه رشد یافته برای بالا بردن سطح اخلاق افراد خود و بالا بردن سطح علمی آنها کوشش میکند و در تمام جنبهها،کادرهای پیشرو پرورش میدهد.جامعه پیشوایان و متفکران و مخترعان و قهرمانان میپرورد و به این هم اکتفاء نمیکند و برای تعمیم تمدن در میان جوامع نزدیک و یاری افراد آنها در پیشرفت و نمو سعی میکند از این روست که خدای تعالی به زبان شعیب(ع)میفرماید:
وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا
-و از آن پس که زمین به صلاح آمده است در آن افساد مکنید.» این الفاظ و معانی در آیات پیشین هم آمده بود.هر کس از خود میپرسد چرا این معنی به صورت نهی ادا شده آیا اگر میگفت:زمین را اصلاح کنید چه میشد؟ به نظر میرسد که این قصهها خود وضع جوامع را در ایام پیری و فرسودگی آنها منعکس میکنند،یعنی در ایامی که نقاط ضعف آنها آشکار شده و ستارۀ
اقبالشان رو به افول نهاده است.مسلم است که تمدنها به وجود میآیند و نقاط قوت در آنها رشد میکند ولی غرور و ترور و استکبار آن نقاط قوت را به نقاط ضعف بدل میکنند تا به عمرشان خاتمه میدهند.رسالتهای الهی برای متوقف کردن این سیر نزولی و جلوگیری از نابودی عمران است،از این طریق که مردم را به علل و اسباب قوت پیشین آگاه میکنند /3 و عوامل انقراض را هم برایشان تشریح مینمایند.قرآن کریم از این معنی به«افساد بعد از اصلاح»تعبیر میکند.
وضع بیرویۀ مصرف در بلاد اسلامی ما،بدون توجه و علاقه به کارهای تولیدی چون عمران زمین و رونق بخشیدن به صنایع،بزرگترین عامل عقب افتادگی ماست.ای کاش در این داستانها تدبّر کنیم تا به راز عقب افتادگی خویش پی ببریم و پس از یک دورۀ رکود و واپس ماندگی بتوانیم به مرحله رشد کشاورزی و صنعتی برسیم.
ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ
-اگر ایمان آوردهاید،این برایتان بهتر است.»
پارهای از مردم چنین میپندارند که اسراف بهتر از میانهروی در معیشت است.زیرا در اسراف است که با کوششی کمتر به تمتعاتی بیشتر میرسیم.بعضی دیگر میپندارند که استثمار دسترنج دیگران و مصرف کردن آنچه دیگران تولید میکنند بهتر از کار و تولید است،و برخی میگویند که ویرانگری بهترین وسیلۀ دفاع است و نیکوترین وسیلهای است برای پیروزی در کشاکش زندگی ولی این پندارها را با حقایق فاصلهای بسیار است.
وقتی که تو در نعمتهای خدا اسراف میکنی،به همان اندازه که مواد را مستهلک میسازی نسوج بدنت را تباه میکنی و به همان اندازه که طبیعت را فاسد مینمایی عادات و روحیات خود را فاسد میسازی.
میان کسی که به تولید روی میآورد با کسی که مصرف میکند فرق
بسیار است. /3 کشاورزی که زمین را شخم میزند و مزرعه را آب میدهد یا میوهها را میچیند همانند کسی نیست که میوهها را میبلعد بدون اینکه ارزش واقعی آنها را بشناسد.کشاورز هم چنان که آن ثمرات میرسند و به کمال میرسند،او نیز راه کمال میپوید در حالی که آنکه میوهها را تباه میکند خود نیز به همان اندازه تباه میشود.
پس چه کسی است که میگوید ویران ساختن بهترین وسیلۀ دفاع و بهترین وسیلۀ مبارزه است.
وقتی که تو یک سرباز دشمن را میکشی به اندازه یک سرباز به نیرویت افزوده شده ولی وقتی که سربازی را از سربازان دشمن به سربازان خود میافزایی، این سرباز میتواند،سربازان دیگر را به سوی تو سوق دهد.
وقتی که تو یک کارخانۀ دشمن را ویران کنی میپنداری که بر قدرت اقتصادی تو به قدر آن کارخانهای که ویران شده اضافه شده است.ولی این یک واقعیت است یا یک پندار؟در حالی که وقتی تو خود یک کارخانه به کارخانههایت اضافه میکنی این یک کارخانه حلقههای کارخانههای تو را کامل میکند و نقص موجود را از میان میبرد و در نتیجه تو را به توسعۀ کارخانههایت یاری مینماید.
و فرق است میان این که مزرعهای از مزارع دشمن را آتش بزنی یا خود مزرعۀ تازهای احداث کنی.مزرعهای که احداث میکنی تنها به قدرت اقتصادی کشورت افزوده نمیشود،بلکه قدرت تولید تو را بالا میبرد.یعنی دانههایی را که در مزرعه تولید کردهای میتوانی که در زمین دیگر بکاری به همین طریق مزارع متعددی به وجود آوری.
بدین گونه همواره ساختن بهترین وسیله است برای ویران کردن دشمن است و اصلاح بهترین وسیله است برای از بین بردن عوامل فساد.خدای تعالی است که میفرماید:
ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ
-اگر ایمان آوردهاید،این برایتان
بهتر است.» /3
جامعه طی چند مرحله خردک،خردک به انحطاط کشیده میشود.در ابتدا قدرت سیاسی فاسد میشود سپس طریقه همکاری و سپس اسالیب انتاج و آن گاه فساد ارزشها پیش میآید که خطرناکترین مراحل فساد است.از این رو شعیب را میبینیم که سخن خود را با بر حذر داشتن مردم از فساد سیاسی و اقتصادی آغاز میکند.و سپس فساد فرهنگی و ارزشی.
از نهی از معروف و منحرف کردن مردم از راه خدا و گمراه ساختن ایشان از راه راست و کشیدنشان به کوره راههایی که جز هلاکت سرنوشتی ندارند، حذر کن.مردم را به گذشته خودشان توجه ده آن گاه که شمارشان اندک بود و خدای تعالی بر شمارشان بیفزود و به راه راست هدایت فرمود همچنین آنان را اندرز داد که از آنچه در گذشته مفسدان را بر سر آمده است،عبرت گیرند.شعیب مؤمنان قوم خود را به صبر و استقامت فرمان داد تا حکم و ارادۀ خداوندی تجلی کند و عاقبت نیک آشکار گردد.
[86]
گاه انسان در عمل راه فساد میپیماید ولی از ناحیۀ نظری به ارزشها ایمان دارد و از این که به آنها نپردازد به خطای خویش اعتراف میکند.
در چنین شخصی امید توبه و بازگشت هست ولی اگر هم چنان به اعمال خود ادامه دهد،اندک اندک به سراشیب نفی آن ارزشها افتد و در چنین حالتی اصلاح او دشوار میگردد.
کسی که به این مرحله رسد،تنها به خطای شخص خود اکتفاء نمیکند، بلکه مردم دیگر را هم به خطا سوق میدهد.قوم شعیب به چنین مرحلهای از سقوط رسیده بودند.و رسولشان میگفت:
وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ
-بر سر راهها منشینید تا مؤمنان به خدا را بترسانید.»
مراد این است که روندگان راه حق و جویندگان خشنودی او را تهدید میکنند،باشد که ایشان را از راه باز دارند.
/3
وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً
-و از راه خدا باز دارید و به کجروی وادارید.» یعنی نصوص دین را تحریف کنید و پندارید راههای پرپیچ و خم راههایی است که منتهی به مقصود میشوند.
ملتهای واپس مانده برای خود افکاری باطل میبافتند و یا یک فرهنگ باری به هر جهت پدید میآورند.ملّتها برای این که از این ورطه رهایی یابند باید که دربارۀ زندگی نظری درست حاصل کنند و نپندارند که نعمتهایی که در این جهان هست بر دوام است و تغییر ناپذیر.بلکه گذشته را که پر از مشکلات بوده است به یاد آورند و به جوامع دیگر بنگرند که چگونه ذخایرشان بر باد رفته است.و آن گاه به علل و اسباب این دگرگونیها توجه کنند و از آنها عبرت بگیرند.از این رو شعیب قوم خود را به گذشتهشان و به گذشتۀ از دست رفتۀ ملتهای دیگر توجه میدهد:
وَ اذْکُرُوا إِذْ کُنْتُمْ قَلِیلاً فَکَثَّرَکُمْ وَ انْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ
-و به یاد آرید،آن گاه که اندک بودید،خدا بر شمار شما افزود و بنگرید که عاقبت مفسدان چگونه بوده است.» [87]
نصیحت شعیب به کفاری که در برابر امر رسالت او مقاومت میکردند،این بود که خود به یک سو کشند تا پرتو رسالت او به همگان برسد و به یاران مؤمن خود هم اندرز میداد که صبر و استقامت پیشه سازند.خداوند میان ایشان و کفار داوری کند.
وَ إِنْ کٰانَ طٰائِفَةٌ مِنْکُمْ آمَنُوا بِالَّذِی أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طٰائِفَةٌ لَمْ یُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّٰی یَحْکُمَ اللّٰهُ بَیْنَنٰا وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ
-و اگر گروهی از شما به آنچه از جانب خدا به آن مبعوث شدهام ایمان آوردهاند و گروهی هنوز ایمان
نیاوردهاند،صبر کنید تا خدا میان ما حکم کند که او بهترین داوران است.» /3
قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یٰا شُعَیْبُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا قٰالَ أَ وَ لَوْ کُنّٰا کٰارِهِینَ (88) قَدِ اِفْتَرَیْنٰا عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً إِنْ عُدْنٰا فِی مِلَّتِکُمْ بَعْدَ إِذْ نَجّٰانَا اَللّٰهُ مِنْهٰا وَ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَعُودَ فِیهٰا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ رَبُّنٰا وَسِعَ رَبُّنٰا کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً عَلَی اَللّٰهِ تَوَکَّلْنٰا رَبَّنَا اِفْتَحْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْفٰاتِحِینَ (89) وَ قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اِتَّبَعْتُمْ شُعَیْباً إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ (90) فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (91) اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کٰانُوا هُمُ اَلْخٰاسِرِینَ (92) فَتَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ فَکَیْفَ آسیٰ عَلیٰ قَوْمٍ کٰافِرِینَ (93)
/3
92[یغنوا]
:غنی بالمکان،یعنی در آن جا اقامت گزید،و گویی با این مکان از مکانهای دیگر بینیاز گشته است.
[آسی]
:شدّت غم را گویند.
/3
اندرزهایی که شعیب در پیامبری خود به قوم خود میداد دارای ارزشهای فطری بود یعنی عقل خود به آنها راه مییافت و شهوات و امیال زودگذر با آنها معارضه میکرد.مهتران قوم با شعیب به مجادله برخاستند،و اینان بزرگان قوم بودند که در زمین سرکشی میکردند و مردم را زبون و زار رها میکردند.اینان نه به نیروی استدلال و برهان،بلکه به زور و تحکم با آن رویاروی میشدند.تا آنجا که تهدیدش کردند که اگر به آیین فاسد باز نگردد از شهر خود بیرونش خواهند کرد.
شعیب از آنان میپرسید:چگونه به خود اجازه میدهید که ما را به بازگشت به دین فاسد و تباهتان به زور و اکراه داخل کنید.آیا این خود دلیل بر فساد آیینتان نیست؟ در جایی که باید مردم اقناع کنید با منطق زور با آنها رو به رو میشوید؟ اگر بگوییم قوت و قدرت باید بر مسند حکومت استقرار یابد،پس قوت و قدرت خداوند است که از هر قوت و قدرتی بیشتر است.ما تسلیم شما نمیشویم و به خدا افترا نمیبندیم و نعمت هدایت او که ما را ارزانی داشته کفران نمیکنیم و چه نعمت فراتر از این که ما را از آیین فاسد نجات داد.
آیا بشر میتواند از ارادۀ خدا تجاوز ورزد؟هرگز.از این رو هیچ کس نمیتواند /3 کس دیگر را به قبول اندیشه باطل خود اکراه کند،زیرا خدا پروردگار آنهاست و به کارهایشان آگاه است و نخواهد گذاشت آزادی کسی قربانی شود مگر به خواست او یا در اثر تقصیر خود انسان.چون بشر بر پروردگارش توکل کند و بر
نیروی او متکی شود،خدا بهترین کسی خواهد بود که میان او و خصمش به حق قضاوت کند در این حال سزاوار است که بشر در مقاومت و تهدید اهل باطل به خدا توکل کند و از هیبت و شوکت آنان بیمی به دل راه ندهد.
[88]
مردم عادی،رسولان پروردگار را به سبب فطرت پاک خویش استقبال میکنند،و این در صورتی است که مستکبرین که دسترنج ضعفا را میربایند و به زور افکار معینی را بر آنان تحمیل میکنند،وجود نداشته باشند.اینان زمانی یک باند مقتدر سیاسی را تشکیل میدهند و زمانی یک دارو دستۀ چپاولگر اقتصادی یا یک سلطه و قدرت موسوم به مذهبی را.ولی هر یک از اینها که باشد دزد ارادۀ انسانی است.نمونۀ این خودسری و خودخواهی تهدید شعیب است به اخراج از شهر در صورتی که با روش سیاسی آنها معارضه کند.
قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یٰا شُعَیْبُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا قٰالَ أَ وَ لَوْ کُنّٰا کٰارِهِینَ
-مهتران قومش که سرکشی پیشه کرده بودند،گفتند،ای شعیب،تو و کسانی را که به تو ایمان آوردهاند،از قریۀ خویش میرانیم مگر آن که به آیین ما باز گردید.گفت:و هر چند از آن کراهت داشته باشیم؟» جملۀ آخر حکایت از جنبۀ قهر و جبر در حاکمیت جامعه مدین دارد و در نتیجه به نظام طاغوت که«مهتران قوم»مظهر آن بودند و همچنین دلیل است بر جنبۀ اجتماعی و فرهنگی استکبار و بر ترور و ارعاب سیاسی آن.
[89]
آن کس که به حق حامل پیام خداوند است باید بتواند در زیر فشار مخالفان مقاومت ورزد و این مقاومت از دلایل صدق اوست.اما کسانی که به خدا
دروغ میبندند و مدّعی /3 رسالت پروردگار میشوند،به هنگامی که تحت فشار قوم خود قرار گیرند کار را رها کرده و میروند.از این رو مؤمنان قوم شعیب میگویند:
قَدِ افْتَرَیْنٰا عَلَی اللّٰهِ کَذِباً إِنْ عُدْنٰا فِی مِلَّتِکُمْ بَعْدَ إِذْ نَجّٰانَا اللّٰهُ مِنْهٰا
-پس از آنکه خدا ما را از کیش شما رهانیده است،اگر بدان باز گردیم بر خدا دروغ بسته باشیم.» در حالی که خداوند ایشان را از ضلالت طاغوت رهانیده،پس بازگشت به آیین پیشین،با آن که به بطلان آن به حد کافی آگاهی یافته بودند،تکذیب حقیقت خواهد بود و انکار آشکار آیات خداوند.در این صورت عذاب خدا را مضاعف خواهند یافت.
از سوی دیگر بازگشت به آیین باطلی را که خداوند آنها را از آن رهانیده است،جز به قهر و اکراه میسر نخواهد شد.زیرا خداوند حریت و کرامت بشر را تضمین کرده است و در این صورت قوای شیطانی نمیتوانند هیچ گونه آزاری به او رسانند،یا بدون خواست خداوند در کسی اثری بگذارند.قوای طاغوت نمیتوانند به حریم خداوندی و ملکوت او تجاوز ورزند.نه،هرگز،بلکه خداوند آنان را مهلت داده در زمانی محدود.از این رو طاغوت نمیتواند به زور مؤمنان را به کفر وادارد، زیرا خدا چنین اختیاری به او نداده است.
وَ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَعُودَ فِیهٰا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ رَبُّنٰا وَسِعَ رَبُّنٰا کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً
-و ما دیگر بار بدان کیش باز نمیگردیم،مگر آنکه خدا آن پروردگار ما خواسته باشد زیرا علم پروردگار ما بر هر چیز احاطه دارد.» هم چنان که قدرت خدا بر جهان وجود سلطه دارد و کفار را یارای تجاوز از آن نیست،علم خداوند هم همه چیز را در برگرفته است.مؤمنان برای این که در برابر قوای مادی طاغوت مقاومت کنند هر چه بیشتر به نیروی معنوی خدا پناه میبرند و میگویند:
عَلَی اللّٰهِ تَوَکَّلْنٰا رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ
ما بر خدا توکل میکنیم.ای پروردگار ما،میان ما و قوم ما به حق رهی بگشای.»
مؤمنان نمیتوانند بر دشمنان خود،در حالی که شایستگی پیروزی بر آنها را نداشته باشند یعنی خود را برای پیروزی مهیا نکرده باشند،پس پیروز شوند، ضروری است که بر دشمنان خویش برتری داشته باشند،به عبارت دیگر پیروزی از آن کسی است که پیروزی را سزاوارتر باشد.
/3
وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفٰاتِحِینَ
-که تو بهترین راه گشایان هستی.»
روزگار قوم شعیب روی به پایان نهاده بود زیرا آنان به نیروهای مادی تکیه میداشتند و میپنداشتند که چون از آن نیرو بر خوردارند پس همه چیز دارند و هر که از آن محروم باشد از هر پیروزی محروم است.از این رو به مؤمنان میگفتند که در این پیکار شما زیان دیدهاید و شکست خورده.میپنداشتند که ثروت و قدرت و جاه و شوکتی که آنان دارند و مؤمنان از آن محرومند پیروزیشان را تضمین میکند و حال آن که همۀ آن مال و جاه و قوت و قدرت سرابی زایل بیش نبود.
زلزلهای سخت آنان را فرو گرفت و در حالی که هم چنان در سراهای خود نشسته بودند هلاک شدند،بیآن که توان گریزشان باشد.شعیب برای آنان غمگین نشد،زیرا پیامهای پروردگار را به آنان رسانیده بود و از هیچ اندرز و هشداری دریغ ننموده بود ولی آنان هم چنان بر مخالفت خویش افزوده بودند،پس دیگر چرا باید به حالشان تأسّف خورد؟ [90]
کافران مادی گرای که از وسعت نظر محروم بودند،حقایق زندگی را در نمییافتند.اینان مردم را به سفاهت و جنون متهم میساختند و میپنداشتند کسی که برای سود مادی خود تلاش نمیکند،زندگی را باخته است.و از این رو قوم شعیب او را در زمرۀ زیانکاران به شمار میآوردند.
وَ قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَیْباً إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ
-مهتران قومش که کافر بودند،گفتند:اگر از شعیب پیروی کنید سخت زیان کردهاید.»
بزرگترین آزاری که مستکبران میتوانستند بر مؤمنان وارد آورند،این بود که برخی از نعم مادی را از آنان دریغ دارند و این شیوۀ مستمر آنهاست که همواره طاغوتان مخالفان خود را از آن میترسانند،ولی باید دید که سرانجام چه خواهد شد.
[91]
خدای سبحان به بشر فرصتی محدود داده است و در این فرصت آنان را میآزماید که /3 در برابر تمایلات شهوی تا چه حد پایداری توانند.خداوند این فرصت را به قوم شعیب نیز عطا کرد.اکنون آن فرصت به پایان رسیده و زمان سرنوشت فرا رسیده است.
فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
-پس زلزلهای سخت آنان را فرو گرفت و در خانههای خود بر جای مردند.» این زلزله به قدری سخت بود که خداوند مهلتشان نداد که حتی برای مردن خود را مهیا کنند و بر زمین بخوابند.
[92]
در این جا آن واقعیتی که شعیب مردم را از آن بر حذر میداشت آشکار شد که زیان و سود در ارزشهای پایدار است نه در مصالح زودگذر.
اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا
-آنان که شعیب را به دروغگویی نسبت دادند،گویی هرگز در آن دیار نبودهاند.» فرصتشان به پایان رسید و زندگیشان بر باد رفت و بازارهایشان ویران گردید،به گونهای که هر کس میپنداشت که اصلا موجودی در آنجا نمیزیسته است.
اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کٰانُوا هُمُ الْخٰاسِرِینَ
-آنان که شعیب را به دروغگویی نسبت میدادند،خود زیان کردند.» [93]
اما شعیب قوم خود را که هلاک شده بودند به همان حال رها کرد بیآن که برایشان قطره اشکی ببارد.
فَتَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ نَصَحْتُ
لَکُمْ فَکَیْفَ آسیٰ عَلیٰ قَوْمٍ کٰافِرِینَ
-پس از آنها رویگردان شد و گفت:ای قوم من،هر آینه پیامهای پروردگارم را به شما رسانیدم و اندرزتان دادم.چگونه بر مردمی کافر اندوهگین شوم؟» /3
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ أَخَذْنٰا أَهْلَهٰا بِالْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ (94) ثُمَّ بَدَّلْنٰا مَکٰانَ اَلسَّیِّئَةِ اَلْحَسَنَةَ حَتّٰی عَفَوْا وَ قٰالُوا قَدْ مَسَّ آبٰاءَنَا اَلضَّرّٰاءُ وَ اَلسَّرّٰاءُ فَأَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (95) وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُریٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (96) أَ فَأَمِنَ أَهْلُ اَلْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا بَیٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ (97) أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ اَلْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ (98) أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اَللّٰهِ فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْخٰاسِرُونَ (99) أَ وَ لَمْ یَهْدِ لِلَّذِینَ یَرِثُونَ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهٰا أَنْ لَوْ نَشٰاءُ أَصَبْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ (100) تِلْکَ اَلْقُریٰ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰائِهٰا وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمٰا کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِ اَلْکٰافِرِینَ (101) وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَکْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِینَ (102)
95[عفوا]
:اصل عفو به معنای ترک است و«عفوا»یعنی ترک کردند.
[بغتة]
:ناگهانی،یعنی ناگهان بیهیچ نشانهای امری پدید آمدن.
97[بأسنا]
:عذاب و«بؤس»به معنای فقر است.
/3
1-قرآن پس از آن که داستانهای پیامبران پیشین و قوم آنها را برای ما بیان کرد،باز گردید تا نظری به تاریخ افکند و برخی عبرتهای آن را به ما بنمایاند.
ملتها در طول تاریخ سه مرحله را میگذرانند:مرحلۀ شدت و سختی،مرحلۀ رفاه و آسودگی،سپس مرحلۀ فساد و هلاک.در این سه مرحله رسالتهای آسمانی حاضراند و ارادۀ خدا سیطره دارد.
2-هلاک ملتها امری محتوم برای آنها نیست.این هلاکت به سبب کفر ایشان است و عدم التزامشان به اوامر و رهنمودهای الهی.پس اگر ایمان آورند و پرهیزگاری و خدای ترسی پیشه کنند خداوند درهای رحمت خویش به روی آنان میگشاید.
3-آن سوی رفاه و آسودگی ظاهری مکر پنهان خدایی کمین گرفته
است.و نباید از مکر خدا ایمن بود که گاه شب هنگام آید در حالت خواب یا در روز آید در بازی و نشاط و غفلت.همانا بشر اگر از مکر خدا غافل نشیند زیان کرده است.
/3 4-ملتها یکی پس از دیگری در روی زمین جانشین و میراث بر هم میشوند و باید آنها که از پی میآیند از گذشتگان عبرت گیرند و به این حقیقت اعتراف کنند که گناهان در کمین انساناند و هنگام غفلت او را در بر میگیرند.
زیرا گناه نیز سبب کوری دل است.
5-با آن که خدا رسولان خود را به هنگام ضرورت بر ملتها میفرستد ولی کفر پیشین،دیدگان دلشان را کور کرده و مانع ایمان آوردن آنهاست،هم چنان که نمیگذارد به عهدی که با خدا بستهاند وفا کنند.در این صورت چنین ملتهایی نه عهد و پیمان میشناسند و نه دین و همین سبب هلاکتشان میشود.
[94]
در این آیات به حکمت رنجها و سختیهایی که بشر را تحت فشار خود قرار میدهند و هدف تربیتی آنها آگاه میشویم.این هدفها را اگر بشناسیم و به سوی آنها حرکت کنیم نه تنها زیانی از آن نمیبینیم بلکه بسا شود که ما را سودمند افتد.خدای تعالی میفرماید:
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ أَخَذْنٰا أَهْلَهٰا بِالْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ
-و ما هیچ پیامبری را به هیچ قریهای نفرستادیم مگر آنکه ساکنانش را به سختی و بیماری گرفتار کردیم،باشد که تضرع کنند.» پس تضرع کردن هدف سختی و بیماری است در زندگی.به نظر من «بأساء»که در متن این آیه آمده،هر گونه بدی است که عامل آن خود انسان باشد، چون جنگها و فقر ناشی از وضع بد اجتماعی و ستم و ترور.در حالی که«ضرّاء» به معنی زیانی است که بشر را از طبیعت میرسد چون بیماریها و امثال آن.
تضرع،بازگشت به خویشتن خویش است و آگاهی یافتن از نقص و عجز و انحراف خود،دور از هر استکبار و خودپسندی یا مغرور شدن به گناه.تضرع به درگاه خدا ما را از اعتماد به خود برخوردار میسازد تا بتوانیم به یاری خدا بر همه نقصها غلبه یابیم.
/3 شاید این آیه توضیحی باشد برای آغاز جهش جوامع و شرایط واقعی آن، یعنی همان شرایط دشواری که با شدّت به مبارزه با آن برمیخیزد و این همان خودآگاهی است با کاستیهایی که باید تکمیلش کرد و امکاناتی که باید به ثمر نشاند.
[95]
پس از تضرع و تکمیل نواقص در اثر توکل به خدا و با اعتماد به ارزشهای والا،مرحلۀ رفاه میرسد،آنجا که همه سختیها به آسانی و سلامت تبدیل میشوند و پس از آن مرحلۀ آسودگی و فراخی است مرحلهای که نعمتهایی که بدان دسترس دارد از حد نیاز او فراتر میرود.در چنین حالی جامعه به سبب طغیان و نوشخواری و تجاوز فاسد میگردد و گرفتار زوال میشود.البتّه این زوال اندک اندک جامعه را عارض نمیشود بلکه ناگهان و بیخبر از مردم بر آنها فرود میآید.
ثُمَّ بَدَّلْنٰا مَکٰانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتّٰی عَفَوْا
آن گاه جای بلا و محنت را به خوشی و خوبی سپردیم تا شمارشان افزون شد.» یعنی نعمتشان افزون شد.
وَ قٰالُوا قَدْ مَسَّ آبٰاءَنَا الضَّرّٰاءُ وَ السَّرّٰاءُ فَأَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
-و گفتند:آن پدران ما بودند که دچار سختی و بیماری شدند.آنان را بیخبر فرو گرفتیم.»
[96]
این حرکت دوری در جوامع امری ضروری و حتمی نیست،نیز نه سنت الهی،بلکه حقایقی است تاریخی و بشر میتواند آن را از طریق ایمان و تقوی تغییر دهد.زیرا ایمان یک ضمانت عقیدتی و فرهنگی و اجتماعی است،برای
بقای عوامل تمدن،و تقوی یک ضمانت تشریعی و سیاسی و اقتصادی و رفتاری است برای بقای چارچوبهای تمدّن.
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ
-اگر مردم قریهها ایمان آورده و پرهیزگاری پیشه کرده بودند برکات آسمان و زمین را به رویشان میگشودیم.» چه بسا مراد از برکات هر چیزی باشد که زندگی بشر را تکامل میبخشد و به درجات بالاتر ارتقاء میدهد.
/3
وَ لٰکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ
ولی پیامبران را به دروغگویی نسبت دادند.ما نیز به کیفر کردارشان مؤاخذهشان کردیم.» زیرا شرایط سختی که بشر بدان گرفتار میشود به سبب روی برتافتن از حقایق و روی آوردن به اعمال ناپسند است و از همین جا میتوانیم به اندیشۀ جدیدی در فلسفۀ تاریخ و فلسفۀ تمدّن دست یابیم که از دو دیدگاه افراطی به دور است:
اندیشۀ نخست،که معتقد است تمدّنها سیکل حیاتی محتومی دارند چونان زندگی بشر که نخست کودکی است و سپس جوانی و بعد از آن پیری و سرانجام هم مرگ.
اندیشۀ دوم،که معتقد است تمدّنها نتیجۀ اندیشهای مدنی هستند که اطراف این تمدّن رشد میکنند و از امکانات جامعه برخوردارند تا تمدّن گردند.
اندیشۀ سوم،که میتوان از این آیات استنباطش کرد-اگر تفسیری که ما کردیم صحیح باشد-و این چنین است:
تمدّن دو عامل دارد:عامل طبیعی که عبارت است از دشواریهای تباهی که از شرایط سخت یا برخوردهای اجتماعی برمیخیزد زیرا از این رقابت تنگاتنگ نشأت میگیرد و در این صورت نخست اصلاح نواقص خواهد بود و سپس رفاه و راحتی.این عامل طبیعی تقریبا همچون دیگر قوانین اجتماعی بر اساس سنتهای طبیعی حرکت میکند.
عامل دوم همان ایمان است به اندیشۀ مکتبی و تعهّد نسبت به شیوههای آن (ایمان و تقوا).این عامل نیز سنت ذاتی خود را دارد،بدین معنا که تمدّن با ایمان و تقوا باقی میماند.
[97]
هلاک جوامع فاسده ناگهانی است و پس از تراکم گناهان و احاطۀ آنها بر گناهکاران.بر ماست که همواره چشم به راه خشم پروردگارمان باشیم،در تمام لحظات شب و روز و در حالت خواب و بیخبری.
/3
أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا بَیٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ
-آیا مردم قریهها پنداشتند که از اینکه عذاب ما شب هنگام که به خواب رفتهاند بر سر آنها بیاید،در امانند؟» [98]
أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ -آیا مردم قریهها پنداشتند از اینکه عذاب ما به هنگام چاشت که به بازیچه مشغولند بر سر آنها بیاید،در امانند؟» [99]
أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللّٰهِ فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ آیا از مکر خدا در امانند؟از مکر خدا جز زیانکاران ایمن ننشینند.» زیانکاران چه کسانی هستند؟زیانکاران کسانی هستند که میپندارند تراکم ظاهری بازارها و احداث ساختمانهای بلند و خیابانهای پهناور و روشن و کارخانههای بزرگ و میدانهای وسیع بازی و ارتشهای مسلح به جدیدترین سلاحها برای بنای کاخ تمدن و تحقق خواستهای بشر کافی است.نه،اینها بدون توجه به ارزشهای درست و جنبههای مشروعیت آنها و راه و روشهای صحیح،کامل نمیشوند اگر این شرایط مهیا نباشند چه بسا تمدن به ضد خود تبدیل میشود.یعنی بدون آن که متوجه شوند عذاب بر آنها احاطه میکند و به حیاتشان پایان میدهد.و این همان مکر خداست.تمدّنی که بر پایۀ ظلم و طغیان قائم باشد و جامعهای که اساسش استثمار و ستم طبقاتی باشد و فرهنگی که بر مصالح و منافع شخصی مبتنی باشد در معرض زوال است.و در هر لحظه و به گونهای ناگهانی باید منتظر آن زوال بود.
ستمدیدگان استثمار شده و ناتوان مقهور چه بسا به زودی پیمانۀ صبرشان لبریز گردد،بدون ترس از مرگ از جای بجنبند و همه چیز را در لحظهای نابود کنند.خدای سبحان بر این جامعه نوشخوار ستم پیشه،صاعقهای از عذاب خود میفرستد و این زمانی است که آن مهلت که به ایشان داده است به پایان رسد و زمان امتحان به سر آمده باشد:آری،در چنین زمانی به حیاتشان پایان میدهد و این مکر خداست و مکر خدا را ایمن نتوان بود.
مکر عبارت است از پیچیدن دور چیزی و این که چیزی به فرد رسد از آن جا که گمانش را نمیبرد و آن که برای خدا مکری را به حساب نیاورد زیان میبرد،زیرا میسازد بی آن که برای سازۀ خود ضمانتی داشته باشد.او همچون لشگری است که مرزهای پشتی را برای خود استوار نمیسازد و تنها از یک جهت مینگرد و گاه دشمن از پشت بدو میتازد و از میانش میبرد.آدمی باید /3 پیامدهای امور را در نظر بگیرد و از عوامل ویرانی و خرابی و ارزشهای پیشرفت و تداوم غافل نماند.
[100]
برای آن که تو را بصیرتی نافذ باشد که عوامل ویرانی را که به ظاهر دیده نمیشوند بشناسی،باید از تاریخ عبرت گیری و حال امتهای پیشین را مطالعه کنی،یعنی آن کسانی که خداوند زمین را بعد از آنها به تو میراث داده است.کسانی که در گناهان خود غرقه بودند و دریچههای قلوبشان بسته بود و ندای حقیقت را نمیشنیدند.تا بدانی که تو نیز از سرنوشت آنان در امان نیستی بسا که گناهانتان ریشۀ شما را نیز برکند و دریچههای دلهایتان بسته گردد و تمدنتان بر باد فنا رود.
أَ وَ لَمْ یَهْدِ لِلَّذِینَ یَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهٰا أَنْ لَوْ نَشٰاءُ أَصَبْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ
-آیا برای آنان که زمین را از پیشینیان به ارث بردهاند باز ننموده است که اگر بخواهیم آنها را به کیفر گناهانشان به عقوبت میرسانیم.» هم چنان که کسانی را که پیش از آنها بودند به عقوبت رسانیدیم.
وَ نَطْبَعُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ
-و بر دلهایشان مهر مینهیم تا
شنیدن نتوانند.»
ظلم بر دل حجاب میکشد و اراده را ضعیف میکند و و جدان را میکشد و عقل را محجوب میدارد.همچنین است وحشت افکنی و جرم.قرآن اشارت دارد که هلاک امتها به سب وجود گناهان بوده است /3 اینان را خداوند بر دل مهر نهاد و نتوانستند به سبب تراکم آثار نفسانی معصیت آواز بلند آژیرهای خطر را بشنوند.
حتی نشانهها و علامات عذاب را که آشکار شده بود دروغ شمردند.مثلا برخی از امم سابق که زمان هلاک شدنشان فرا میرسید و ابرهای متراکم عذاب را در افق مشاهده میکردند،میپنداشتند که آن ابرها حامل باران رحمتاند و حال آن که به جای رحمت حامل عذاب بودند.در دنیای امروز هم بعضی از رژیمها میپندارند عامل شورشها و جنبشهای تودهای در خارج از اراضی آنهاست و حال آن که عامل آنها فساد داخل همان رژیم است.
[101]
از علایم بسته شدن دریچه دل و عدم فهم نشانههای خطر یکی این بود که رسولان با آیات روشن به نزدشان میآمدند ولی آنان تکذیبشان میکردند و چندان در این کار پای میفشرند که شهر و دیارشان زیر و زبر میشد.
تِلْکَ الْقُریٰ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰائِهٰا وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمٰا کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ
-اینها قریههایی است که ما اخبارشان را برای تو حکایت کنیم.پیامبرانشان با دلایل روشن آمدند و به آن چیزها که از پیش دروغ خوانده بودند ایمان نیاوردند.» اینان در همان آغاز انحراف ارزشها را دروغ شمردند.رسولان آمدند و هشدارشان دادند که خطر نزدیک است ولی پس از آن که گناهانشان متراکم شد و آنان را در خود غرقه ساخت به آن هشدارها توجه نکردند.
کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِ الْکٰافِرِینَ
-و خدا بر دلهای کافران این چنین مهر مینهد.»
هنگامی که آدمی کافر میشود در قلبش کفر را ترجیح میدهد و رویکرد سلیم به رویش بسته میگردد،زیرا کفر نتیجۀ استکبار از حق و خود فریفتگی است و هنگامی که آدمی به کفر پاسخ دهد تکبّر و غرورش فزونی مییابد و به همین ترتیب پیش میرود تا همۀ دریچههای قلبش بسته میگردد،چه،استکبار،دشمن دریافت صحیح است.
/3
[102]
خدای تعالی امم پیشین را در زمانی هلاک نمود که تمام علل و عوامل هلاکت در آنها پدید آمده بود،چون عهد شکنی و فسق.عهد شکنی یک حالت روانی است که در هنگام روابط فرد با دیگر افراد بروز میکند و دروغ و غیبت و تهمت و خلف وعده و تقلب و تدلیس و نفاق همه و همه از مظاهر عهد شکنی هستند.شخص در امری تعهدی میکند ولی به تعهد خود پایبند نمیماند.عدم دفاع از وطن و عدم همکاری در مبارزۀ با ظلم یا در مواجهه با مشکلات طبیعت همه از مظاهر عهد شکنی هستند.
اما فسق تجاوز از حد است در رفتار شخصی،مانند خوردن حرام و بیبها شمردن حقوق دیگران.
وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَکْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِینَ
-در بیشترینشان وفای به عهد نیافتیم و بیشترین را جز نافرمان ندیدیم.» /3
ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَظَلَمُوا بِهٰا فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِینَ (103) وَ قٰالَ مُوسیٰ یٰا فِرْعَوْنُ إِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (104) حَقِیقٌ عَلیٰ أَنْ لاٰ أَقُولَ عَلَی اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ قَدْ جِئْتُکُمْ بِبَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ (105) قٰالَ إِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِهٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (106) فَأَلْقیٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِیَ ثُعْبٰانٌ مُبِینٌ (107) وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ (108)
105[حقیق]
:شایسته.
108[نزع]
:نزع حرکت دادن چیزی از جایی است.
/3
پس از سخن از جوامعی که به سبب فسادشان هلاک شدهاند و از میان رفتهاند،اکنون سخن از جامعهای است که از حیث تمدن والاتر،ولی در جاهلیت غرقهتر بودند.این جامعۀ،جامعۀ فرعون و قوم اوست.در قرآن مجید از فرعون و جامعۀ او سخن بسیار رفته است.جز این سوره در دیگر سورهها هم اشاراتی به این جامعه هست.شاید از این روی به جوامعی که بعدها به وجود آمد شبیهتر بوده است.
موسی(ع)را خدای تعالی با آیات و معجزاتی به سوی فرعون و قوم او فرو فرستاد گرد فرعون را جماعتی از مردم توانگر و خودپسند گرفته بود.اینان آیات خدا را نپذیرفتند،پس بنگر که عاقبت آنان به کجا کشید.این عاقبت همان عاقبت قوم نوح و هود و صالح و لوط و شعیب بود که اگر چه به صورت دیگرگون بود،در
اصل و ریشه با آنها یکسان بود.
موسی(ع)نزد فرعون آمد تا خود را معرفی کند که پیام آور خداست /3 و بر اوست که جز سخن حق نگوید و اینک با آیاتی بینات آمده و رسالتش این است که بنی اسراییل را که مورد ستم واقع شده بودند از فرعونیان برهاند.
فرعون با او به معارضه برخاست و معجزات خواست،موسی عصایش را انداخت اژدها شد و دست در بغل کرد و درخشان چون آفتاب بیرون آورد.بدین گونه کشاکش میان فرعون و موسی آغاز شد و ما در ضمن مباحثی چند به آن خواهیم پرداخت.
[103]
ستم گاه در حق یکی از افراد بشر است گاه در حق یک اندیشه یا یک حقیقت.انسان مظلوم باید حق خود را دیر یا زود بگیرد،همچنین حقیقت نیز مظلوم واقع میشود،حقیقت مظلوم حقیقتی است که ظالم عمل کردن به آن را فرو گذاشته و یا حتّی به آن اعتراف هم نمیکند.
اگر حقیقت مورد ظلم واقع شود فساد عمومیت پیدا میکند و عاقبت فساد هلاکت است و چنین است قصه موسی با قومش.
ثُمَّ
-بعد از آنها،» یعنی بعد از آن رسولان که ذکر کردیم.
بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ
-موسی را با آیاتمان به نزد فرعون و قومش مبعوث داشتیم.» جامعه فرعونی هم چون جامعههای پیشین به دو قسمت شده بود،یکی مهتران قوم و یکی عامۀ مردم.
/3
فَظَلَمُوا بِهٰا
-پس به آنها ظلم کردند.» یعنی به خلافش برخاستند.
آیات علاماتی است که بر حقیقت دلالت میکنند و ظلم به آنها یعنی ظلم به حقیقت به عبارت دیگر ظلم انسان به خودش از طریق ظلم به حقیقت و کافر شدن به آیات.
فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ
-اینک بنگر که عاقبت مفسدان چگونه بوده است.» آیا با رسوایی و عار هلاک نشدند؟فساد هر حرکتی است مخالف سنتهای خدا در زندگی و چون در این مجموعه از آیات بنگریم،یعنی از آیۀ(56)این سوره که میگوید«در زمین فساد نکنید بعد از اصلاح آن»تا آخر داستانهایی که از کشاکش پیامبران با جوامع جاهلی خود حکایت دارد به یک معنی کلی از فساد آگاه میشویم و آن مخالفت با سنتهای خدا و نشانههای حقیقت است.
[104]
خدای سبحان جهان را به صلاح آورده و برکات خود بر آن ارزانی کرده است و آن را به سوی کمال فرا برده.پس او پروردگار جهانیان است و از این رو است که از جانب خود پیامبران به سوی بشر میفرستد،یعنی برای کسی که آفتاب و ماه را مسخر او کرده و برای او بادهای بشارت دهنده به رحمت خود را میفرستد.
وَ قٰالَ مُوسیٰ یٰا فِرْعَوْنُ إِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ
-موسی گفت:ای فرعون من پیامبری از جانب پروردگار عالمیانم.»
[105]
پیامبران(ع)در دعوتهای خود بر این حقیقت تأکید دارند که دروغ بستن به خدا گناهی بزرگ است.بنا بر این اگر خود به خدا-نعوذ باللّه-دروغ بندند در زمرۀ گناهکاران خواهند بود و حال آن که رسولان پروردگار سراسر سیرتشان امانت /3 و راستی و فداکاری است.
این ویژگیها برای انسانها جز این را کشف میکنند و یا این که انسانهایی صادق هستند.اگر این همه تأکید مکرّر نبود که دروغ بستن بر خدا گمراهی بزرگ
و جنایتی سترگ است،این احتمال را میدادیم که پیامبر برای مثال به مصلحت مردم دروغ گفته است بدون آن که اهمیت دروغ یا میزان زشتی آن را بداند و موسی(ع)سخن خود با فرعون را با این سخن آغازید.
حَقِیقٌ عَلیٰ أَنْ لاٰ أَقُولَ عَلَی اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ
-شایسته است که دربارۀ خدا جز به راستی سخن نگویم.» یعنی جز حقیقت نگویم.به عبارت دیگر به خدا دروغ نمیبندم زیرا دروغ بستن به خدا گناه عظیمی است.و من برای اثبات مدعای خود برهانی روشن به همراه دارم.
قَدْ جِئْتُکُمْ بِبَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ
-من همراه با معجزهای از جانب پروردگارتان آمدهام.بنی اسراییل را با من بفرست.» رسالت موسی بر فرعون دارای یک خصلت اجتماعی است زیرا موسی از او میخواهد که دست ستم از سر بنی اسراییل بردارد.موسی علاوه بر رهایی بنی اسراییل از ستم،میخواهد فرعون و قومش را هم از ضلالتی که در آن غوطهور شدهاند نجات بخشد.
ولی رسالت خود را از جایی شروع کرد که کژی،فراوان و فساد،بسیار بود و لذا شایسته است دعوت اصلاح طلبان در خلأ نباشد بلکه متوجّه بزرگترین انحرافات جامعه باشد به قصد کشف و اصلاح آن.
[106]
اما فرعون رأس هرم فساد است و رهبر و پیشوای این قوم دروغگو.
پس با موسی مجادله میکند و از او آیات را میطلبد.
قٰالَ إِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِهٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ
-گفت:
اگر راست میگویی و معجزهای به همراه داری آن را بیاور.» [107]
موسی پاسخ این معارضه را در حال داد و، /3 فَأَلْقیٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِیَ ثُعْبٰانٌ مُبِینٌ -عصایش را انداخت اژدهایی راستین شد.» [108]
وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ -دستش را بیرون آورد
در نظر آنان که میدیدند سفید و درخشان بود.» از دست آن حضرت نوری سفید میتابید و این آیتی روشن بر صدق رسالت او بود.
/3
قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ (109) یُرِیدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ (110) قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ أَرْسِلْ فِی اَلْمَدٰائِنِ حٰاشِرِینَ (111) یَأْتُوکَ بِکُلِّ سٰاحِرٍ عَلِیمٍ (112) وَ جٰاءَ اَلسَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قٰالُوا إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً إِنْ کُنّٰا نَحْنُ اَلْغٰالِبِینَ (113) قٰالَ نَعَمْ وَ إِنَّکُمْ لَمِنَ اَلْمُقَرَّبِینَ (114) قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمّٰا أَنْ نَکُونَ نَحْنُ اَلْمُلْقِینَ (115) قٰالَ أَلْقُوا فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ اَلنّٰاسِ وَ اِسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ (116)
111[ارجه]
:کیفر آن دو را به تعویق انداز.
[حاشرین]
:گردآورندگان افسونگران.
116[و استرهبوهم]
:آنها را شدیدا بهراسان.
/3
در اینجا پیامبری است که برای راهنمایی مردم دلایل و شواهد رسالت خویش بیان میدارد،اینک بنگریم که پاسخ مستکبران به او چه بوده است.
اینان برای مقاومت در برابر امر نبوت بر وسایلی چند متکی شدهاند که هیچ یک از آنها را یارای آن نیست که با دلایل و شواهد رسول معارضه کند.
نخست:آن که به موسی گفتند که جادوگری داناست تا مردم را از گرد او بپراکنند.
دوم:آن که زندگی امن و راحت مردم را به رخشان کشیدند و موسی را متهم کردند که میخواهد زندگی امن و راحتشان را به کامشان تلخ کند.
سوم:آن که اعمال قدرت کردند و گفتند که موسی و برادرش را در بند میکشند.
چهارم:آن که جادوگران و شعبده بازان را به دربار آوردند.این جادوگران برای خود رسالت اجتماعی و اصلاحی نمیشناختند،بلکه برای طلب مال و جاه آمده بودند و فرعون به ایشان وعده داده بود /3 که آنان را از مقربان درگاه خود خواهد ساخت.در معارضۀ جادوگران با موسی،آنها از موسی خواستند که هر چه دارد بیاورد،ولی موسی گفت که آنان آغاز کنند.جادوگران دیدگان مردم را جادو کردند و جادویشان ایشان را بیمناک ساخت،زیرا جادویی شگرف بود.
بدین گونه طاغوت تمام قوای مادی خود را برای مقاومت با رسول خدا به
میدان آورد ولی چه کاری از آن ساخته شد؟ این چیزی است که در آیات ذیل دربارۀ آنها سخن میگوید.
[109]
در جواب به آن دلایل فطری و واضح،اشراف و مستکبران قوم فرعون گفتند که موسی جادوگری است دانا و با این اتهام میخواستند مردم مستضعف را گمراه کنند.
قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ
-مهتران قوم فرعون گفتند:این جادوگری است دانا.» مردم در آن زمان جادوگران را میشناختند و میدانستند علم و صنعت و هنرشان نه در خدمت مردم بلکه در خدمت پادشاهان است یا در خدمت اهداف پست آنها.کارشان این است که همواره در مردم به نفع طاغوت القاء شبهه کنند.
مثلا اگر فلان متفکری است اصیل که میخواهد یک فرهنگ انقلابی را اشاعه دهد اینان میگویند،فریبش را نخورید روزنامه نویس مزدوری بیش نیست.زیرا مردم بارها دیدهاند که در میان روزنامه نویسها مزدورانی هم هستند.یا اگر یک مرد روحانی که متفکری اصیل است،برای اصلاح جامعه دامن همت بر کمر زند، میگویند:آری،این آقا مرتجع است،افکارش واپسگرایانه است.زیرا در میان این سنخ از مردم کسانی را هم دیدهاید که دارای چنان افکاری هستند.
/3
[110]
اشراف قوم فرعون سپس به شیوهای توسّل جستند که غالبا طرفداران طاغوتان بدان توسل میجویند و در این موارد سنگ امن و راحت مردم را به سینه میزنند و میگویند فلان کس که فلان افکار را القاء میکند میخواهد زندگی امن و راحت شما را تیره و تار کند در این مورد هم میگفتند:
یُرِیدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ
-میخواهد شما را از سرزمینتان بیرون کند،چه میفرمایید؟»
سومین روش که مهتران قوم برای ایستادگی در برابر تبلیغات موسی اتخاذ کردند،این بود که میان او و مردم جدایی افکنند و موسی را زندانی کنند.و چهارمین شیوهای که به کار بردند این بود که جماعتی را که گرد آوردند و علم و هنر و صنعتشان را بخرند و در خدمت قدرت حاکمه قرار دهند.
[111]
قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ أَرْسِلْ فِی الْمَدٰائِنِ حٰاشِرِینَ یَأْتُوکَ بِکُلِّ سٰاحِرٍ عَلِیمٍ -گفتند او و برادرش را نگهدار و کسان به شهرها بفرست تا همه جادوگران دانا را نزد تو بیاورند.» یعنی او و برادرش را زندانی کن و مأموران خود را برای گردآوری جادوگران به شهرها بفرست.
[112]
این سؤال باقی میماند که این جادو چه بود؟ اساس جادوگری،تأثیر در خیال طرف دیگر است،تا چیزی را که واقعی نیست واقعی پندارد.گاه از طریق شستشوی مغزی است که دانش جدید به آن رسیده است،یا از طریق تلقینات باطل است،یا از طریق بعضی انواع شعبده،مثل آنچه جادوگران فرعون کردند.اینان در چیزهایی نرم که به صورت چوبدست بود جیوه میریختند،سپس آنها را روی زمین میانداختند.جیوه در اثر حرارت خورشید صعود میکرد و آن چوبدستها را به حرکت درمیآورد.به طور کلی جادوگری چیزی نیست،جز به کار بردن وسایل طبیعی که مردم آنها را نمیشناسند.
[113]
این جادوگران مزدورانی بودند که جز اشباع ناپایدار شهوات خود، برای خود رسالتی نمیشناختند.از این رو پیش از هر چیز با فرعون بر سر مزدی که به آنان خواهد داد چانه میزدند.
/3
وَ جٰاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قٰالُوا إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً إِنْ کُنّٰا نَحْنُ الْغٰالِبِینَ
مزد میکردند.
[114]
اما فرعون طاغوت که میدید هستیاش در زیر ضربات عصای موسی خرد خواهد شد سخاوتمندانه وعدههایشان داده بود.
قٰالَ نَعَمْ وَ إِنَّکُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ
-گفت:آری،و شما از مقربان خواهید بود.» فرعون میدانست باز هم وضعی پیش خواهد آمد که به وجود ساحرانش نیاز باشد.همانند پادشاهان و رؤسا و سرکشان امروز که جماعتی از روزنامه نگاران فرومایه و مستشاران مزدور در اطراف خود دارند و برای تحکیم مبانی نظام ظالمانه و سرکوبگر خود،از آنها سود میبرند.
[115]
مردم گرد آمدند.موسی نیز در برابر تمام قدرت طاغوتی فرعون قرار گرفت،با توکل به ذات خداوندی و اعتماد مطلق به وعده صادق او به پیروزی خود.
قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمّٰا أَنْ نَکُونَ نَحْنُ الْمُلْقِینَ
-گفتند ای موسی،آیا نخست تو میافکنی یا ما بیفکنیم.» [116]
قٰالَ أَلْقُوا فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ -گفت:شما بیفکنید،چون افکندند،دیدگان مردم را جادو کردند و آنان را ترسانیدند و جادویی عظیم آوردند.» /3 موسی به پیروزی خود مطمئن بود،زیرا حق با او بود و به ریسمان مستحکم خدا چنگ زده بود.از این رو با اعتماد به همین پیروزی بود که گفت هر مکر و هر جادو که در آستین دارید آشکار کنید.نوح نیز از قوم خود خواست که دست به دست هم دهند و بدون اینکه به او مهلت دهند هر کار که خواهند بکنند.
آری،همه داعیان به حق در برابر نظامات طاغوتی بیهیچ بیم و هراسی میایستند و مبارز به میدان میطلبند.این پایداری و دلیری از دلایل صدق آنهاست
و اعتمادشان بر خداوند است و بس خدایی که حامل رسالت او هستند.
/3
وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَإِذٰا هِیَ تَلْقَفُ مٰا یَأْفِکُونَ (117) فَوَقَعَ اَلْحَقُّ وَ بَطَلَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (118) فَغُلِبُوا هُنٰالِکَ وَ اِنْقَلَبُوا صٰاغِرِینَ (119) وَ أُلْقِیَ اَلسَّحَرَةُ سٰاجِدِینَ (120) قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (121) رَبِّ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (122) قٰالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّ هٰذٰا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی اَلْمَدِینَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (123) لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ (124) قٰالُوا إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ (125) وَ مٰا تَنْقِمُ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بِآیٰاتِ رَبِّنٰا لَمّٰا جٰاءَتْنٰا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً وَ تَوَفَّنٰا مُسْلِمِینَ (126)
/3
مرحلۀ حساس فرا رسید و خدا به موسی وحی کرد که عصایش را بیفکند،و عصا به اژدها بدل شد که میخواست جادوگران فرعون را ببلعد.پس آن حق که موسی بدان بشارت داده بود به واقعیت پیوست و آن باطل که مردم را از آن بر حذر
میداشت نابود گردید و بطلانش برای همگان واضح گردید.
فرعون و قومش گریختند و خوار شدند.نخستین کسانی که عظمت معجزۀ موسی را دریافتند جادوگران بودند و به سجده درآمدند و فریاد برآوردند که به پروردگار عالمیان،پروردگار موسی و هارون ایمان آوردند.فرعون بر خود بلرزید و دانست که جادو و مکر به کارش نیاید باید راه دیگر برگزیند و سلاح برگیرد،سلاح ترور فکری و جسمی.پس بر جادوگران خشم گرفت و گفت:آیا پیش از آن که از من اجازه بگیرید به موسی ایمان آوردید،سپس به همان اتهامی که همه طاغوتان مخالفان و معارضان خود را متهم میسازند ایشان را متهم نمود و گفت که قصد آشوبگری و توطئه علیه امنیت مملکت دارند و میخواهند مردم را از وطن خود آواره سازند و تهدید کرد که به زودی همه را بر دار خواهد کرد.
/3 مؤمنان با سینهای گشاده تهدیدهای او را پذیرا شدند و گفتند که مرگ همانند پلی است برای عبور به نزد خدا و این تهمت تهمتی است باطل،میخواهی ما را عذاب کنی زیرا به آیات پروردگارمان ایمان آوردهایم؟سپس از خدای تعالی خواستند که ایشان را به صبر و شکیبایی یاری دهد و سرانجامشان نیکو گرداند.
بدین گونه بر صحنۀ دیگری از صحنههای مبارزۀ حق و باطل پرده میافتد.
[117]
موسی که با این سرکشی جاهلانه سترگ با سحر و جبروت خویش به رقابت برخاست هرگز به قدرت شخصی خود کاری سامان نداد بلکه با قدرت معنوی و با توکّل به خدا به این مهم پرداخت و این همان سرّ عظمت است،در حالی که اگر موسی سحری نیرومندتر در اختیار میداشت که بدان وسیله به مقابله با سحر ساحران برمیخاست یا از ارتش نیرومندی برخوردار میبود و سپس به ستیز با فرعون برمیخاست یا تودههای مردمی بیشتری او را پشتیبانی میکردند دیگر این افتخار و عظمت از آن او نمیشد.او با عصایی به رویارویی با جاهلیتی میرفت که دیگران
از آن میهراسیدند،زیرا او نمیدانست چگونه این عصا تبدیل به اژدها میشود و هنگامی که موسی در برابر ساحران قرار گرفت و سحر عظیم آنها را دید در حالی که آنها توانسته بودند مردم را بترسانند و نزدیک بود گمراهشان سازند در نفس موسی ترسی جای گرفت،زیرا میترسید که مبادا جاهلان و حکومت گمراهی غلبه یابند، ولی خدا میخواست با این افسون مردمش را بیازماید و استقامتشان را امتحان کند و زمانی که موسی با عصایش به پیروزی رسید عظمت موسی تجلّی یافت،زیرا بر ایمان تکیه داشت و در این زمینه فداکاری میکرد و از همین رو خداوند در رویارویی با جاهلیت بر وحی تأکید میکند و میفرماید:
وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَإِذٰا هِیَ تَلْقَفُ مٰا یَأْفِکُونَ
و به موسی وحی کردیم که عصای خود را بیفکن به ناگاه دیدند که همۀ جادوهایشان را میبلعد.» یعنی همه تهمتها و سخنان انحراف آمیز و دروغهایشان را نابود کرد.
/3
[118]
چون حق واقعیت و عینیت پیدا کرد همه به آن ایمان آوردند و حال آن که پیش از آن تنها کسانی که اندیشه و بینایی راستین داشتند ایمان آورده بودند.
فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-پس حق به ثبوت رسید و کارهای آنان باطل شد.» آنان هر چه میکردند باطل بود.حق سنت خدا و فطرت و قانون اوست در زندگی و اوست که سرانجام پیروز میشود.تاریکی شب را پرتو یک شمع از میان میبرد.پرتو عدالت هم ظلمت ظلم را زایل میسازد.
[119]
اما قوم فرعون را بدبختی و شکست نصیب شد.
فَغُلِبُوا هُنٰالِکَ وَ انْقَلَبُوا صٰاغِرِینَ
-در همانجا مغلوب شدند و خوار و زبون بازگشتند.» [120]
عمل غیر مترقب برای فرعونیان وقتی بود که ساحران به سجده درآمدند و این تیری بود که درست بر قلب نظام حیلهگر فرعونی آمد که:
وَ أُلْقِیَ السَّحَرَةُ سٰاجِدِینَ
-جادوگران به سجده وادار شدند.»
[121]
قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ الْعٰالَمِینَ -گفتند به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم.» [122]
رَبِّ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ -پروردگار موسی و هارون.»
[123]
استبداد و دیکتاتوری فلسفهای است که طاغوت بر آن متکی است و آن را میان مردم اشاعه میدهد.این فلسفه قاعدۀ همه قانونگذاریها و خاستگاه همۀ اقدامات اوست.طاغوت میپندارد بدین وسیله بر همه دشمنان داخلی و خارجی خود غلبه مییابد.حتی گاه /3 دشمنان خیالی هم برای خود میآفریند یا دشمنی ملتها را برمیانگیزد و جنگها و ستیزههای ساختگی ایجاد میکند و این جنگها و ستیزهها تکیه گاههای او میشود برای پایدار کردن وجود باطل خویش.فرعون نیز چنگ به ریسمان پوسیدۀ چنین فلسفهای زده است تا مگر از وضع فلاکت باری که در آن دست و پا میزد رهایی یابد.به خصوص در شرایطی که جادوگران-که آنها را پشتیبان حکومت خود میپنداشت-این چنین شکست خورده و از او روی گردان شده بودند و به جای سجده به درگاه او به درگاه خدا به سجده درآمده بودند.
قٰالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ
-فرعون گفت:آیا پیش از آن که من به شما،رخصت دهم به او ایمان آوردید؟» فرعون با یک اندیشۀ باطل دست به گریبان بود.و آن این که میپنداشت که پادشاهی و رژیم او اساس امنیت کشور است.و اگر بدون اجازۀ او کسی کاری کند با اساس امنیت مخالفت کرده است.از این رو گفت:
إِنَّ هٰذٰا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی الْمَدِینَةِ
-این حیلهای است که دربارۀ این شهر اندیشیدهاید.» یا به تعبیر امروزی توطئهای علیه امنیت مملکت.
لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ
-تا مردمش را بیرون کنید.
به زودی خواهید دانست.»
[124]
فرعون سرانجام به سلاح ترور دست برد.همان سلاحی که همۀ دیکتاتورها به آن دست میبرند باشد که حیات ننگین خویش را روزی چند ادامه دهند.فرعون خطاب به جادوگران گفت:
لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ
-دستها و پاهایتان را به خلاف یکدیگر خواهم برید.» یعنی پای راست و دست چپ یا دست راست و پای چپ.
ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ
-و همگیتان را بر دار خواهم کرد.» و این گونهای است از اعدام و مرگ فرد اعدام شده با رفتن خونش از دست /3 و پای قطع شده.یا اعدام به آویختن یا بر صلیب کشیدن به گونهای که همه مردم مردنش را به چشم بنگرند.
[125]
قٰالُوا إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ -گفتند که ما به نزد پروردگارمان باز میگردیم.» [126]
وَ مٰا تَنْقِمُ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بِآیٰاتِ رَبِّنٰا لَمّٰا جٰاءَتْنٰا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً وَ تَوَفَّنٰا مُسْلِمِینَ -خشم بر ما نمیگیری جز آن که چون نشانههای پروردگارمان بر ما آشکار شد به آنها ایمان آوردیم.ای پروردگار ما!بر ما شکیبایی ببار و ما را مسلمان بمیران.» بدین گونه جادوگرانی که از کار خود توبه کرده بودند با مکر و کید فرعون مواجه شدند.از یک جهت میگفتند:این خشمی که بر ما گرفتهای تنها به این سبب است که ما آزادی و استقلال خود به دست آوردهایم و بدون اجازۀ توبه حق گرویدهایم.از دیگر روی به درگاه خدا تضرع کردند که آنان را صبر عنایت کند و استقامت دهد تا زمان مرگ.تا بتوانند در برابر آزار و شکنجۀ فرعون مقاومت کنند.بدین گونه خدا حجت خود بر دیگر فرعونیان که هم چنان از خشم فرعون در جهالت خویش مانده بودند تمام کرد که این ساحران نیز از خشم فرعون در امان نبودند ولی شکیبایی ورزیدند و بر پروردگارشان توکّل کردند و همین است حکم همۀ اطرافیان و مقربان مستکبرین در طول تاریخ که باید هم چنان که جادوگران توبه کردند آنان نیز توبه کنند،و نیز حکمی است دربارۀ همه مردم که بدانند ایمان
چیزی نیست که بتوان آن را بر حسب مصالح خود پذیرفت یا نپذیرفت.
/3
وَ قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسیٰ وَ قَوْمَهُ لِیُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ وَ یَذَرَکَ وَ آلِهَتَکَ قٰالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ نَسْتَحْیِی نِسٰاءَهُمْ وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ (127) قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اِسْتَعِینُوا بِاللّٰهِ وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَلْأَرْضَ لِلّٰهِ یُورِثُهٰا مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (128) قٰالُوا أُوذِینٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا قٰالَ عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (129)
/3
نخستین کارزار میان موسی از یک سو و فرعون و مهتران قومش از دیگر سو با پیروزی رسول خدا،موسی بن عمران پایان گرفت.موسی آزادی خویش باز یافت و مردم مستضعف-که قوم او بودند-متابعتش کردند.مستکبران نزد فرعون رفتند و او را خبر دادند که موسی و قومش کار او را تباه میکنند و نظام طاغوتیاش را در هم میریزند و قدرت سیاسی و دینیاش را متزلزل میسازند و او را ترغیب کردند که
بساط وحشت و ترور بگسترد.فرعون گفت:پسران قوم بنی اسراییل را خواهم کشت و زنانشان را زنده میگذارم و برای سرکوب آنها قوۀ قهریه به میدان خواهم فرستاد.موسی نیز قوم خود را به صبر و ثبات ترغیب کرد و گفت متّکی به ایمان خود باشید و به وعدۀ خداوند اعتماد ورزید و به برنامههای انقلابی من که از روی حکمت و درایت برای نجات شما طرحریزی شده است اطمینان کنید،و فرمان داد شکیبایی کنند و گفت که زمین ملک فرعون و قومش نیست که نتوان از دست آنها به درش آورد،زمین از آن خداوند است آن را به هر یک از بندگانش که خواهد میدهد و عاقبت نیک از آن پرهیزگاران است.
اما قوم موسی صبرشان به پایان رسید و گفتند ما هم پیش از آمدن تو و هم بعد از آن تحمل رنج و عذاب کردهایم /3 و موسی آنان را دلداری داد و گفت:
به زودی خداوند دشمنتان را هلاک خواهد کرد و شما را بر آنان پیروز میگرداند و در روی زمین جانشین آنان قرار میدهد و این امر بدان سبب است تا پس از پیروزی اعمال شما را بیازماید.
[127]
خدای متعال پیامبران خود را در اوقات سختی و بحرانی یاری میکند هم چنان که موسی را یاری داد،در زمانی که فرعون میخواست با گروهی از جادوگران بر او غلبه یابد.اما رسولان میدانند که در چنین مواقعی نباید حتی یک لحظه مردم را به حال خود واگذارند،یعنی از ارشاد و ترغیب و تحریض آنان ذرّهای باز نایستند.مثلا موسی پس از آن که در اولین پیکار بر فرعون غلبه یافت مبارزه را سست نگرفت،بلکه با گردآوری و تشکّل بخشیدن به یاران خود به ویران ساختن رژیم طاغوتی فرعون پرداخت و ضربات خود را از یک سو بر سلطۀ سیاسی فرعونی وارد میآورد و از یک سو بر سلطۀ فرهنگی و دینی فاسد او که کاهنان معابد در رأس آن بودند.این بود که بزرگان خود-رجال سیاسی و فرهنگی و دینی-به نزد او
آمدند و او را از ماجرا آگاه کردند.
وَ قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسیٰ وَ قَوْمَهُ لِیُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ یَذَرَکَ وَ آلِهَتَکَ
-مهتران قوم فرعون گفتند آیا موسی و قومش را میگذاری تا در زمین فساد کنند و تو و خدایانت را ترک گوید؟» به نظر من مرادشان از فساد کردن در زمین ویران ساختن نظامات فرعونی است و مؤسسات مختلف دولتی و مراد از ترک گفتن فرعون،ترک سلطۀ سیاسی اوست و ترک خدایان او ترک نظام فرهنگی و دینی اوست.
/3
[128]
چون سرانجام فرعون دست به کشتار برد تا قوم موسی را از میان بردارد،موسی از قوم خود خواست که از خدا یاری جویند،کسی میپرسد:یاری خواستن از خدا چگونه است؟ اگر به یاد آوریم که خدا را اسماء حسنی است به جواب دست یافتهایم.
میدانیم که اگر بنده به پروردگارش ایمان آورد،میکوشد که مظهر این اسماء شود.
پس عزّت و پیروزی برای خدا و رسول او و مؤمنان است و چون بنده با خدا ارتباط یابد صفت عزت الهیه در او تجلی میکند،هم چنان که صفت قدرت در او متجلی میشود و این قدرت سبب میشود که در برابر فشار شهوات پایداری ورزد یا در برابر دگرگونیها و حوادث آنی زودگذر مقاومت کند و به همین اندازه صفت رحمت و شدت و حکمت و علم...در او تجلی میکند.هر چه اسماء حسنای الهیه در مؤمن بیشتر تجلی کند و ظهور یابد او در مواجهه با مصائب و تسخیر حیات قدرت بیشتر خواهد یافت.خدای سبحان وسایل تقرّب به خود را در بندۀ خود آفریده است.دست یابی به این وسایل همان استعانت به خداست.هر گاه مؤمن به این وسایل دست یابد قدرت و عظمتش افزونتر میشود و تقوی مجموعۀ همۀ این وسایل است.
یکی از بارزترین این وسایل،ولایت الهیه است که در پیامبران تجلی میکند.پس استعانت به خدا ضرورة به معنی تمسک به این رهبران الهی است و هماهنگ کردن فعالیتها است در زیر پرچم آنان.از این رو هنگامی که موسی(ع) قوم خود را به استعانت از خدا فرمان میدهد جز این منظوری ندارد ولی او به دو
صفت اساسی پیش از دیگر صفات بها میدهد:صبر و پرهیزگاری.صبر برای دیدن آینده و پایداری بر مشکلات حاضر.و تقوی برای تربیت شخصیت.
/3
قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللّٰهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلّٰهِ یُورِثُهٰا مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ
-موسی به قومش گفت:از خدا مدد جویید و صبر پیشه سازید که این زمین از آن خداست و به هر کس از بندگان که بخواهد آن را به میراث میدهد و سرانجام نیک از آن پرهیزگاران است.» شناخت این حقیقت این است که قدرتهای حاکمه،ابدی نیستند،بلکه نتیجۀ عوامل و معادلات سیاسی و اجتماعی هستند و اگر آن معادلات و عوامل تغییر کنند قدرت حاکمه هم سقوط میکند و به جای آن قدرتی میآید با نیروی بیشتر و کفایت افزونتر و این همان حکومت پرهیزگاران است.
[129]
اما قوم موسی پیمانه و صبرشان پر شد و نزدیک بود که نومیدی بر دلهایشان چیره شود زیرا میگفتند:
قٰالُوا أُوذِینٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا
-پیش از آن که تو بیایی در رنج بودیم و پس از آن که آمدی باز در رنجیم.» ولی هنگامی که مردمی قدرت تحمل خود را در برابر سختیها از دست بدهد و هنگامی که به درگاه خدا تضرع کند و پرتو امید به رهایی در دلش ندرخشد و احساس کند که دیگر کاری از وسایل معمولی برای او ساخته نیست،بلکه باید از طریق ایمان به خدا و ایمان به رسالت رسولان او به پیروزی رسد،در این هنگام رحمت خداوندی بر او نازل میشود از این روست که:
قٰالَ عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ
-موسی گفت:امید است که پروردگارتان دشمنتان را هلاک کند و شما را در روی زمین جانشین او گرداند،آن گاه بنگرد که چه میکنید.» پیروزی به منظور،یک نوع امتحان است و بر ملتهاست که در باب پیروزیهای کم ارزشی که هدفش برتری قبیلگی و یا استکبار گروهی به جای دیگر
باشد نیندیشد.باید در باب یک پیروزی اصیل که به اذن خدا و پس از تضرع به درگاه او حاصل شود بیندیشد پیروزیی که هدفش هدف والایی است که پیامبران مردم را به آن سو رهبری میکنند.
/3
وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ (130) فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْحَسَنَةُ قٰالُوا لَنٰا هٰذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ أَلاٰ إِنَّمٰا طٰائِرُهُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (131) وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آیَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ (132) فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمُ اَلطُّوفٰانَ وَ اَلْجَرٰادَ وَ اَلْقُمَّلَ وَ اَلضَّفٰادِعَ وَ اَلدَّمَ آیٰاتٍ مُفَصَّلاٰتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ (133) وَ لَمّٰا وَقَعَ عَلَیْهِمُ اَلرِّجْزُ قٰالُوا یٰا مُوسَی اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا اَلرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ (134) فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُمُ اَلرِّجْزَ إِلیٰ أَجَلٍ هُمْ بٰالِغُوهُ إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ (135) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِی اَلْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ (136) وَ أَوْرَثْنَا اَلْقَوْمَ اَلَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ اَلْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا اَلَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ اَلْحُسْنیٰ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ بِمٰا صَبَرُوا وَ دَمَّرْنٰا مٰا کٰانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مٰا کٰانُوا یَعْرِشُونَ (137)
/3
135[ینکثون]
:شکستن پیمانی که وفای به آن ضروری است.
137[یعرشون]
:میسازند.گفته میشود:«عرش مکّة»یعنی بنای آن.
/3
و این صحنۀ دیگری است از صحنههای کشاکش میان نبوت و ارتجاع جاهلی.آنجا که خدا میخواهد آل فرعون را از طریق شکستن غرورشان و خوار داشتن نفوس پر نخوتشان و مبتلی کردنشان به مصایب و مشکلات هدایت کند.
ولی آنان بر خود بالیدند و پنداشتند که خیر و رفاه از جانب خودشان است و شر و مصایب از بدشگونی موسی است و نمیتوانستند بفهمند که هر خیری و شری از خداست و به مقتضای اعمال بندگان به آنها میرسد.
چون این وسیله در هدایت ایشان مؤثر نیفتاد،حتی تصریح کردند که این معجزات را(چون اژدها شدن عصا و ید بیضا و دیگر مصائب و مشکلات که بر سر آنها آمد)به هیچ میانگارند و به رسول خدا موسی،ایمان نمیآورند آن گاه عذاب خدا بر آنان نازل شد.
خدا آنان را به طوفان گرفتار کرد و ملخ و شپش و قورباغه و خون به امر پروردگار سبحان پدیدار شد باز هم سر فرود نیاوردند،زیرا مردمی بودند به فکر و عمل فاسد.
/3 رسمشان این بود که چون عذابی آشکار میشد نزد موسی میآمدند و تعهّد میکردند که هر گاه عذاب را از آنان دور سازد به او ایمان بیاورند ولی پس از چندی باز هم به اعمال و عقاید پیشین خود روی میآوردند.تا آن گاه که کارشان در تکذیب رسول و غفلتشان از آیات حق تعالی به جایی رسید که به امر خدا دریا آنان را در خود غرقه ساخت.
[130]
آنچه آدمی را به کفر و تکذیب آیات خدا وامیدارد استکبار و غرور اوست و هر چه تمدن و مدنیّت و توانگری بشر بیش باشد،غرورش بزرگتر است.
برای آنکه خداوند غرور انسان را بشکند و پردۀ پندار از مقابل دیدگانشان بردارد تا حقیقت را بنگرند،پیامبران خود را به سویشان فرستاده است تا این پیامبران هشدارشان دهند و آنان را از عذاب خدا بترساند و با تمام توان خود،در برانگیختن فطرت و تنویر قلوبشان و بیدار ساختن ایشان از خواب غفلت،سعی کند.ولی اگر با این همه لطف و احسان،باز هم بر همان طریق ضلالت رهسپر شدند پروردگار عالمیان هم برای هدایتشان راهی دیگر پیش پایشان میگذارد،یعنی خود و اموالشان را به بعضی بلاهای همه گیر دچار میسازد و اگر باز هم پند نگرفتند به عذاب شدیدشان گرفتار میسازد.از این رو خداوند از آل فرعون چنین خبر میدهد:
وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ /3 وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ
-قوم فرعون را به قحط و نقصان محصول مبتلی کردیم.» اینان پیش از این به رودخانههای خود و به نیل که همه خیرات سرزمینشان از آن بود میبالیدند.باران مراتعشان را سرسبز کرده بود و آب نیل بستانهایشان را پر
از درختان میوه ساخته بود ولی باران روی به نقصان نهاد تا هر چه باغ و بستانشان بود خشکید.
لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ
-شاید پند گیرند.» و بدانند که این کرّ و فرّ مدنیت نه از آنهاست که از خدای تعالی است.
[131]
بشر گاه به خواب غفلت میرود ولی با هشداری دیده میگشاید و خویشتن را باز مییابد.اما کسانی هستند رأی و نظرشان به فساد گراییده آن سان که گویی مردگانند و به هیچ بانگی دیده نمیگشایند.مثلا انسان معمولی وقتی خود را بینیاز انگارد باد غرور در سرش میگردد و بر این و آن فخر میفروشد ولی هنگامی ثروت و مکنت خویش از دست بدهد و در زمرۀ فقرا درآید باز هم به همان حالت انکسار پیشین خویش باز میگردد و ای بسا در برابر سخن حق سر فرود آورد.اما کسانی هستند که چنان دلشان تیره و ضمیرشان فاسد شده که به هیچ روی حتی پس از زوال نعمت عاجل به حالت طبیعی خود باز نمیگردند.چنین کسی اگر خود چیزی نداشته باشد به نعمت و ثروت و قدرت و عظمت نیاکان خود میبالد و باد به غبغب میافکند و چون بلا را به چشم بنگرد هرگز اعمال ناپسند خود را سبب نزول آن نمیپندارد،زیرا خود را منشأ خیر میداند و این بلا را به منشأ دیگر منسوب میکند.قوم فرعون هم همۀ حسنات را به خود نسبت میدادند و همه سیئات را به موسی(ع).
فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قٰالُوا لَنٰا هٰذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ
-چون نیکی نصیبشان میشد میگفتند:حق ماست و چون بدیی به آنها میرسید موسی و همراهانش را بدشگون میدانستند.» امروزه هم حال بر همین منوال است.نظامات فاسد،همۀ مشکلات را به گردن نیروهای مخالف و حق طلب خود گذارند و هرگز حاضر نیستند قبول کنند /3 وضع نابسامان اقتصادی و ایجاد وحشت و ترور آنهاست که سبب عقب ماندن جامعه شده است.
أَلاٰ إِنَّمٰا طٰائِرُهُمْ عِنْدَ اللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ
-آگاه باشید آن
نیک و بد که به ایشان رسید از خداست ولی بیشترشان نمیدانند.» وجود این مشکلات به سبب این حرکت یا آن اندیشه نیست سبب آنها خود نظام است و اعمال نابکارانه آن.خداست آن که خیر و شر را مقدر میکند و کردارهای نیک و بد را،بر حسب قوانین دقیق و ثابتی که نزد خود اوست.و امور را به حکمت بالغۀ خویش و به علم نافذ خود به جریان میاندازد.آن گاه شناخت آن حقایق را به بشر آموخته و او را قدرت داده تا در زندگی خود راه خویش تعیین کند.
[132]
کفر و انکار در آل فرعون به حدی رسید که میان آنها و حقیقت سدّی بزرگ برآورد به گونهای که دم به دم بر افکارشان افزوده میشد و به یک سلسله افکار مخدر متوسل میشدند و برای همۀ نشانهها و آثار حقیقت تفسیرهای باطل میتراشیدند.
وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آیَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ
-و گفتند که هر گونه نشانهای برای ما بیاوری که ما را بدان مسحور کنی به تو ایمان نخواهیم آورد.» همواره موسی(ع)در نظر ایشان همان جادوگر دانایی بود که به همه وسایل جادوگری آگاه است و هدفش هدایت بشر نیست بلکه در پی رسیدن به اهداف خود است از این رو هم چنان او را و آیات روشن او را به اصرار تمام انکار میکردند.
این مرحله از کفر خطرناکترین مراحل سقوط را در بر دارد،که شخص برای خود یک سلسله مسلّمات میتراشد و خود را در صندوقچۀ آن محبوس میدارد.
انسان باید همواره دیدگانش باز باشد و ضمیرش بیدار و روحش آگاه.
وجدانش را زیر پتک شهواتش فرو نکوبد و دیدگانش را به مسمار حسد و کینه ندوزد و چنان رفتار نکند که ضمیرش و وجدانش را عشق به این یا دشمنی با آن بمیراند.
/3 بیشتر ما میپنداریم که اگر یک بار دیدگان گشودیم و راهی برای خود یافتیم این راه همان راه ابدی ماست و دیگر به تحقیق و تفحص نیاز نداریم.نه،
عقل آدمی تکامل مییابد و روحش وسعت میگیرد و حقایق بیشتری را کسب میکند و اندیشهاش رشد مییابد زیرا عالم دگرگون میشود و نشانههای حقیقت از پس یکدیگر آشکار میگردد.پس باید پیوسته دیدگان باز داشته باشیم.
[133]
آل فرعون نعمت بصیرت را از دست داده بودند و برای هر حادثهای تفسیری غلط ارائه میدادند و بنا بر این موسی هر برهان و دلیل و معجزه که برایشان میآورد،آنها را هر چه بیشتر در ورطۀ کفر فرو میبرد و بر انکارشان میافزود.از این رو خداوند آنها را گرفتار طوفان کرد.رودها و درّهها جوشیدن گرفت آن سان که خانههایشان را آب گرفت و آنان خیمه بر تپهها زدند.سپس ملخ آمد و همه محصولاتشان را بخورد و در تن و جامههایشان شپش و حشرات افتاد و قورباغهها از سر و رویشان بالا رفت و مبتلی به خونریزی شدند حال از بینی یا چنان که برخی از مفسران گفتهاند به علل دیگر بیماریها.ولی هیچ یک از اینها بر آگاهی و هدایتشان نیفزود.
فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمُ الطُّوفٰانَ وَ الْجَرٰادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفٰادِعَ وَ الدَّمَ آیٰاتٍ مُفَصَّلاٰتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ
-ما نیز بر آنها نشانههایی آشکار و گوناگون چون طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون فرستادیم،باز سرکشی کردند، که مردمی مجرم بودند.» آنها از حقیقت روی برتافتند و خود را بالاتر از حقیقت انگاشتند و خواستند قوانین هستی را مطابق خواستشان تغییر دهند نه آن که خویش را بر اساس نظامهای هستی پاکسازی کنند.
آنها با روی برتافتن از حقیقت به خویش ستم کردند.پیشرفت انسان در هر زمینهای /3 از زمینههای زندگی وامدار شناخت نظامهای هستی و بهرهگیری از این شناخت برای در اختیار گرفتن حیات است.مسیر جبری انسان زمانی آغاز میشود که این نظامها را ناچیز بشمارد و خود را از آنها برتر بپندارد و لذا خود را مورد ستم قرار دهد.
[134]
خداوند حجت خود بر آل فرعون با آن مصیبتهایی که بر آنان فرستاد،تمام کرد.زیرا بلا پردههای ستبری را که فرد در مقابل دیدگان خود میکشد،چون تعصب و کینه توزی،و عشق افراطی برمیدرد.چون بلا بر سر آید بار دیگر آن پردهها باز میگردند و باز مسئله انکار از سر گرفته میشود.
وَ لَمّٰا وَقَعَ عَلَیْهِمُ الرِّجْزُ قٰالُوا یٰا مُوسَی ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ
لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ
-که اگر عذاب را از ما دور کنی به تو ایمان میآوریم و بنی اسراییل را با تو میفرستیم.» تنها با توبه و زاری به درگاه خداوند عذاب از آنها دور میشد ولی آنان به سبب کوتهبینان فکری خود میپنداشتند این امر به عهدۀ موسی است.
/3
[135]
آیا در آنچه میگفتند صادق بودند؟هرگز.
فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلیٰ أَجَلٍ هُمْ بٰالِغُوهُ إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ
-چون تا آن زمان که قرار نهاده بودند،عذاب را از آنان دور کردیم پیمان خود شکستند.»
یعنی بار دیگر به کفر و افکار پیشین بازگشتند.در این هنگام حجت خدا بر آنها تمام شد زیرا در روز قیامت دیگر نمیتوانند بهانه بیاورند که کفرشان از روی غفلت و جهل بوده است.آنها حقیقت را شناختهاند و تعهد کردهاند که چون گرفتار بلا شوند به آن وفا کنند ولی اکنون آن پیمان شکستهاند.
[136]
زمان انتقام فرا رسید.خدای تعالی آل فرعون را به سبب دروغ شمردنشان آیات خدا را و در نتیجه همۀ حقایقی که در پی آن میآید و به سبب غفلتشان از آن حقایق و نادیده گرفتن نقش آنها را در سعادتشان،در دریا غرق کرد.
فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِی الْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ
-پس از ایشان انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان کردیم.زیرا آیات ما را دروغ میانگاشتند و از آنها غفلت میورزیدند.» [137]
هم چنان که خدا از آل فرعون بدان سبب که آیات خدا را تکذیب میکردند،انتقام گرفت بر بنی اسرائیل به سبب آن که آیات خدا را تصدیق میکردند،نعمت ارزانی داشت و زمین مبارک را به آنان میراث داد و خیر کثیر عنایت فرمود.
وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنیٰ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ بِمٰا صَبَرُوا
-به آن مردمی که به ناتوانی افتاده بودند،شرق و غرب آن سرزمین را که برکت داده بودیم به میراث دادیم و وعدۀ نیکویی که پروردگار تو به بنی اسراییل داده بود بدان سبب که شکیبایی ورزیده بودند به کمال رسید.» /3 همه اینها بدان سبب بود که هم از جنبۀ نظری و هم از جنبۀ عملی حقیقت را تصدیق کردند و شاهد بر تصدیق بنی اسرائیل حقیقت را،صبر و استقامت آنها بود.
وَ دَمَّرْنٰا مٰا کٰانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مٰا کٰانُوا یَعْرِشُونَ
-و هر چه را فرعون
و قومش میساختند و کاخهایی را که برمیافراشتند ویران کردیم.» از بناهای فخیم و باغها و سرابستانها و مزارع و تندیسها،هم اموال منقول و هم اموال غیر منقول.اینها همه به سبب کفر و انکارشان بود.آری خداوند از کسانی که از حقیقت دیده بر میبندند چنین انتقام میگیرد.
/3
وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ اَلْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلیٰ قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلیٰ أَصْنٰامٍ لَهُمْ قٰالُوا یٰا مُوسَی اِجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ (138) إِنَّ هٰؤُلاٰءِ مُتَبَّرٌ مٰا هُمْ فِیهِ وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (139) قٰالَ أَ غَیْرَ اَللّٰهِ أَبْغِیکُمْ إِلٰهاً وَ هُوَ فَضَّلَکُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (140) وَ إِذْ أَنْجَیْنٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ یُقَتِّلُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ (141)
139[متبّر]
:نابود کننده و هلاک سازنده.
/3
بهترین ساعتهای بشر و برترین روزهای او که از ایمان و هدایت سرشار است ساعات سختی و روزهای شوربختی اوست.زیرا در این روزها در برابر حقیقت سرکشی نمیکند و به قوه و قدرت خویش مغرور نمیشود.همچنین بهترین و برترین مراحل زندگی هر کس مراحلی است که در برابر فشارها ایستادگی کرده و با مشکلات پنجه نرم نموده است.
بنی اسراییل،چون مورد ستم فرعون و قوم فرعون واقع شدند صبر و ثبات پیشه کردند ولی چون شاهد پیروزی را در کنار گرفتند به همان ذلت و ضعف پیشین بازگشتند و هوای بت پرستی در سرشان افتاد و فریفتۀ مظاهر دنیای مادی شدند.
روزی قومی را دیدند که سر بر آستان بتان میسایند،از موسی خواستند که برای آنها هم بتی بسازد.موسی ایشان را سرزنش کرد که چگونه جز اللّٰه که ایشان را بر مردم جهان برتری نهاده و نعمت توحیدشان ارزانی داشته و بر دشمن پیروزشان ساخته خدای دیگری طلب میکنند و آن گاه آن رنجها را که از قوم فرعون میکشیدند فرایادشان آورد.
/3 از این داستان میتوان به این نتیجه رسید که چه بسا امتهایی پس از اصلاح فاسد میشوند ولی بسا هشدارهای اصلاح طلبان آنان را سودمند میافتد و سقوط امری حتمی نخواهد بود.
[138]
خدای سبحان وسایل رهایی بنی اسراییل را مهیا کرد.ملتی جوان بود و برای بنای کاخ تمدن خویش و رهایی از سلطۀ طاغوت،مستعد.برای رسیدن به فلسطین،زمین مصر را پشت سر نهاده بود و به یاری خداوند از دریا گذشته بود، ولی تازه قدمهایشان به خشکی رسیده بود که در ایمانشان تزلزل حاصل شد.بر قومی گذشتند که بت میپرستیدند.از موسی پیامبر و رهبر خود خواستند که برای آنها هم بتانی بتراشد.
وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلیٰ قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلیٰ أَصْنٰامٍ لَهُمْ قٰالُوا یٰا مُوسَی اجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ
-و بنی اسراییل را از دریا گذرانیدیم.بر قومی گذشتند که به پرستش بتهای خود دل بسته بودند.گفتند:ای موسی،همان طور که آنها را خدایی است،برای ما هم خدایانی بساز.» بنی اسراییل در زیر سیطرۀ سیاسی و فرهنگی زیسته بودند و روابط اقتصادیشان بر حسب همین سیطره بافته شده بود.موسی و یاران مؤمن او با رهایی قوم سه انقلاب پی در پی به وجود آوردند:انقلاب سیاسی و فرهنگی و اقتصادی(در سورۀ بقره از آن یاد کردیم)این مرحله از انقلابات موسی همان انقلاب فرهنگی است که چون به ثمر رسد پایههای انقلاب سیاسی هم استوار میشود.
قوم موسی سالهای دراز زیسته بودند و در این مدت دراز جز خواری و خضوع و تسلیم در برابر دیگران کاری نکرده بودند.سیاست طاغوتی فرعون این وضع ناگوار را بر آنان تحمیل کرده بود. /3 این اندیشههای باطل در اعماق روحشان جایگزین شده بود از این رو چون دست غیبی خداوندی آنان را از عبودیت برهانید،باز هم دل در آن افکار بسته داشتند و نمیتوانستند از آزادی خود بهره جویند و در صحنه زندگی در حالی که بر خود اعتماد یافتهاند،حاضر شوند.از این رو که با گرایش به احوال گذشتۀ خود از موسی پیامبر خود میخواهند همانند آن بتپرستان برای آنان هم
خدایی قرار دهد.آنان چیزی را میخواستند که مادی و مجسم باشد مثل پادشاه که بر آنها سلطۀ سیاسی و فرهنگی داشت،تا در برابرش سر فرود آورند.بنی اسراییل در این حالت مانند ملتهایی بودند که از سلطۀ سیاسی استعمار رهایی یافتهاند ولی این بار طوق بندگی فرهنگی استعمار را به گردن میآویزند.اما موسی(ع)با یک تحلیل روانی برای قوم خود شرح داد که آنچه شما را به این هوسهای بیهوده میکشاند چیزی جز جهل و بیخبری نیست:
قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ
-گفت:شما مردمی بیخرد هستید.» [139]
همچنین موسی برایشان توضیح داد که این بتان را دوام و بقایی نیست به عبارت دیگر یک جریان فاسد نمیتواند استمرار داشته باشد.درختی که آن را از روی خاک بریدهاند به ظاهر درختی است با شاخ و برگ ولی با وزش بادی فرو میافتد و مشتی هیزم بیش نخواهد بود.
اعمالی که انسان در چارچوب یک نظام فاسد انجام میدهد عملی است باطل و محکوم به نابودی است هر چند در ظاهر نیکو به نظر آید.آری،ساختن یک بنا کار خوبی است ولی اگر مهندسان و بنایان و کارخانههای سازندۀ تیر آهن و سیمان،همۀ اینها برای ساختن یک زندان یا یک پایگاه موشکی به حرکت و عمل پردازند،آنچه اینان برمیآورند بنا نیست بلکه تخریب است.از این رو موسی به قوم خود میگوید:
إِنَّ هٰؤُلاٰءِ مُتَبَّرٌ مٰا هُمْ فِیهِ وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-آنچه اینان در آنند، نابود شونده است و کاری که میکنند باطل است.» /3
[140]
موسی(ع)پس از توضیح دادن آن کار ناپسندی که هوس آن در سر پخته بودند،آنان را به این حقیقت آشنا کرد که پروردگاری که آنان را از سلطۀ فرعون آزاد کرد،از آن بتان که آنان میپرستند بهتر است.
قٰالَ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَبْغِیکُمْ إِلٰهاً وَ هُوَ فَضَّلَکُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ
-گفت:
آیا جز اللّٰه،برایتان خدایی بجویم.و حال آن که اوست که شما را بر جهانیان برتری بخشید؟» این برتری همان آزادی و علم بود.در این زمان مردمی بودند دور از فشار طاغوت و عبودیت او و حال آن که میخواستند که بار دیگر به عبودیت باز گردند.
بشر زمانی که الوهیت هر چیز و هر کس جز ذات احدیت را نفی کند،آن وقت به آزادی واقعی رسیده و بر نفس خود مسلط شده است.
[141]
خدای سبحان همان کسی است که ایشان را از آل فرعون و خشم و قهر آنان نجات بخشید پس سبب نجات ایشان را از آن ورطه شد همانا اندیشه توحید بود.فرهنگ توحیدی بر فرهنگهای جاهلی بسی برتری دارد.و پیروی از آن اولی است.
وَ إِذْ أَنْجَیْنٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ یُقَتِّلُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ
-و شما را از آل فرعون رهانیدیم.به عذابهای سختتان میآزردند.پسرانتان را میکشتند و زنانتان را زنده میگذاشتند و در این از جانب پروردگارتان آزمایشی بزرگ است.» آیا نعمتی هست بالاتر و برتر از رهایی از عذاب و شکنجه و سیطره طاغوت؟بشر تا چه حد باید نادان باشد که پس از آزادی باز به سوی بندگی کشیده شود و پس از خوشبختی به بدبختی و بینوایی میل کند و راحت را با محنت عوض کند.
/3 پس همواره باید مردم را به رنج و محنتی که در ایام سلطۀ طاغوتان کشیدهاند آگاه کرد و برکات انقلاب رهایی بخش را در مقابل دیدگانشان مجسم ساخت تا دیگر بار فریب عوامل طاغوت را نخورند.
/3
وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قٰالَ مُوسیٰ لِأَخِیهِ هٰارُونَ اُخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِیلَ اَلْمُفْسِدِینَ (142) وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسیٰ لِمِیقٰاتِنٰا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِی وَ لٰکِنِ اُنْظُرْ إِلَی اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَکٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِی فَلَمّٰا تَجَلّٰی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسیٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِینَ (143) قٰالَ یٰا مُوسیٰ إِنِّی اِصْطَفَیْتُکَ عَلَی اَلنّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِی وَ بِکَلاٰمِی فَخُذْ مٰا آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (144) وَ کَتَبْنٰا لَهُ فِی اَلْأَلْوٰاحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ فَخُذْهٰا بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَکَ یَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهٰا سَأُرِیکُمْ دٰارَ اَلْفٰاسِقِینَ (145)
/3
142[میقات]
:تفاوت میان میقات و وقت آن است که میقات،آن چیزی است که مقدّر شده در آن کاری صورت پذیرد در حالی که وقت،همان قدر است و به همین سبب گفته میشود:«مواقیت حج»،و آن عبارت است از جایگاههایی که برای احرام در نظر گرفته شده است.
143[تجلی]
:ظهور،که یک بار به مفهوم ظهور و بار دیگر به معنای دلالت است.
[صعیقا]
:از هوش رفته.
145[الالواح]
:لوح به صحیفهای گفته میشود که برای نگارش آماده شده است.
/3
موسی سی شب با خدا وعده نهاد و رفت تا به وعده عمل کند.برادر خود هارون را به جای خود نهاد و او را دربارۀ قوم سفارشهای اکید کرد،از آن گونه سفارشها که پیامبران به امت خود میکنند،یعنی راه صلاح در پیش گیرند و از فساد بپرهیزند.موسی بدان امید بود که با خدا دیدار کند.چون آرزوی خود با خدا در میان نهاد پروردگارش گفت که به کوه بنگرد،اگر کوه در جای خود قرار گرفت سخنش را وجهی است.ولی کوه پاره پاره شد و موسی بیهوش بیفتاد.چون به هوش آمد گفت ای خداوند!تو منزهی از آنچه من طلب کردم و من نخستین مؤمنان به تو هستم.
چه بسا این امر آغاز آن انقلاب فرهنگی باشد که پیامبران بعد و قبل از غلبه بر قدرت مقابل خود،به کار میبرند.خدا فرمانهای خود را به موسی وحی کرد و بدون حضور هیچ کس دیگر از مردم رودررو با او سخن گفت.موسی میبایست سخن و فرمان خداوند در گوش دل گیرد و از آن با کمال قدرت دفاع کند.
/3 خداوند در آن الواح که بر موسی نازل کرد،هر چه را که به سود مردم بود نوشت تا روح آنان تزکیه کند و همۀ قوانین را به آشکارا بیان داشت و موسی را فرمان داد که از این رسالت دفاع کند و پیام او را به قوم خود به مقتضای موقعیت برساند و آنان را به اجرای دستورهای الهی وادارد،و او را از نافرمانی و فرو گذاشتن فرمانها بر حذر داشت و گفت قوم را بگوید که به زودی جایگاه نافرمانان را به شما
نشان خواهم داد.
[142]
چون قوم ناتوان بنی اسراییل با ایمان آوردن به موسی به پیروزیهایی رسید،دلبستگیاش به موسی افزونتر گردید.ضروری بود که این دلبستگی به شخص موسی،به دلبستگی به رسالت او تحوّل یابد تا این رسالت پس از او هم چنان استمرار یابد.از این رو موسی به امر پروردگارش از نظرها پنهان شد.و این غیبت چهل شب مدت گرفت.غیبت موسی برای قوم آزمایشی دشوار بود و سبب شد که نقاط ضعف فرهنگی و اجتماعی آنان آشکار شود و موسی فرصتی یابد به گونهای شایستهتر قوم را تربیت و هدایت کند.
وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ
-سی شب با موسی وعده نهادیم و ده شب دیگر بر آن افزودیم.» و ما در مباحث آینده خواهیم گفت که حکمت کامل کردن سی شب با ده شب دیگر در چه بود.
فَتَمَّ مِیقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً
-تا وعدۀ پروردگارش چهل شب کامل شد.» اما وصیت موسی(ع)به جانشین و برادرش هارون،ضرورت حفظ و نگهداری روشی بود که سبب اصلاح قوم شده بود.
وَ قٰالَ مُوسیٰ لِأَخِیهِ هٰارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ
-و موسی به برادرش هارون گفت:بر قوم من جانشین من باش و راه صلاح پیش گیر و به طریق مفسدان مرو.» /3 پیش از این گفتیم که امتها در آغاز قیام خود به سازندگی و تولید و اصلاحات روی میآورند،ولی پس از چندی به نابودی و ویرانی و فساد میگرایند.
موسی نیز برادر خود را سفارش میکند که مواظب بنی اسراییل باشد که اکنون که از
سلطه طاغوت رهایی یافتهاند مباد روحیۀ انقلابی آنان روی به ضعف نهد.
از این آیه-چنان که از دیگر آیات-برمیآید که قوم موسی دو فرقه بودند مصلحان و مفسدان.تجربهای که پس از غیبت رهبرشان رخ داد برای جدا کردن این دو فرقه از یکدیگر تجربهای سازنده بود و اکنون این فرصت پیش میآید که مفسدان را از صفوف خود طرد کنند تا جامعۀ انقلابی آنها استحکام و استواری بیشتر یابد.
[143]
بنی اسراییل پیش از این سالهای دراز در زیر سلطۀ طاغوت زیسته بودند و در معرض شستشوی مغزی سلطۀ ستمگر.بنا بر این رسوبات فرهنگ پیشین هم چنان در اعماق ذهن آنان باقی مانده بود و باید که آن رسوبات زدوده شود.پس در چنین شرایطی،این انقلاب میبایست از کجا آغاز شود؟ از عوامل انقلاب اصلاح فرهنگ است،از ریشه.زیرا انسان به مادیات ظاهری علاقه دارد و معنویات را فراموش میکند و از عالم غیب غافل میشود.
همچنین به ارزشهای معنوی توجه ندارد و از قدرت و رحمت باری تعالی دیده فرو میبندد.و آینده و امکانات آینده را نمیبیند و به پدیدههای مادی و موجود چنگ میزند در این حال قدرتهای جبار و امکانات آنها از او دل میرباید و تسلیم آنها میشود.
پیامبران بشر را به خدا توجه میدهند،به غیب الغیوب،به الهام دهندۀ ارزشها،به آن که آینده در دست اوست.و چون بشر به خدا پردازد /3 از همۀ رسوبات فرهنگ مادی خلاص میشود.از این روی خدای تعالی اصلاح قوم موسی را از این نقطه آغازید.قوم از موسی میخواستند که یک بار هم که شده خدا را به آنها نشان دهد.و میگفتند برای ما نیز خدایی بساز،هم چنان که آنان برای خود خدایی ساختهاند.یک بار هم برای خود خدایی به صورت گوساله ساختند و پنداشتند که آن خدای موسی است.در این حال موسی از خدا میخواهد که خود را به او نشان
دهد،در حالی که میداند که خدا دیده نمیشود.
وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسیٰ لِمِیقٰاتِنٰا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِی وَ لٰکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِی فَلَمّٰا تَجَلّٰی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسیٰ صَعِقاً
-چون موسی به میعادگاه آمد و پروردگارش با او سخن گفت،گفت:ای پروردگار من بنمای تا در تو نظر کنم.
گفت:هرگز مرا نخواهی دید.به آن کوه بنگر،اگر بر جای خود قرار یافت،تو نیز مرا خواهی دید.چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد،کوه را خرد کرد و موسی بیهوش بیفتاد.»
میتوان گفت که بسیاری از خواستهای پیامبران و بسیاری از اوامری که از جانب خدا برای آنها صادر میشود به طور آشکاری هدف تبلیغ رسالت دارند.
هنگامی که خدا پیامبر خود ابراهیم را به ذبح فرزندش فرمان داد،حکمتی که در ورای این فرمان نهفته بود و آن عبارت بود از نسخ یک عادت جاهلی،که مردم آن زمان فرزندان خود را برای خدایان خویش قربان میکردند.وقتی که ابراهیم به این کار مأمور شد ولی کارد به کار نیفتاد،تأثیر این معجزه در نفوس مردم از هر تبلیغ کلامی بیشتر بود.همچنین زمانی که موسی از پروردگارش خواست که خود را به او نشان دهد و آن اتفاقات رخ داد،در سراسر آفاق منتشر شد که دیدن خدا امری محال است.آری خدا بر کوه تجلی کرد و کوه پاره پاره شد و موسی بیهوش شده بیفتاد.
فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ
-چون به هوش آمد،گفت:تو منزهی.به تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم.» اکنون این سؤال پیش میآید که میان خرد شدن کوه و محال بودن نظریه خدا چه مناسبتی است؟ جواب این است که قدرت بشر محدود است و به گونهای که تحمل دیدن پاره پاره شدن کوه را ندارد و این /3 در برابر قدرت خداوند سبحان کوچکترین
چیزهاست.پس چنین کسی چگونه میتواند خدا را بنگرد که منشأ هر قدرت و حکمت و رحمت و عظمت است.آری،بشر محدود متناهی ناتوان در عین محدودیت و ضعف خود هرگز او را نخواهد دید.
[144]
چون پایههای استوار توحید بر اساس ایمان به غیب قرار داشته باشد بنای فرهنگی اصیل و قوانینی سالم استوار و بلند خواهد بود.از این رو پروردگار ما فرمانهای خود را که بیانگر فرهنگ و قانون است به موسی وحی میکند:
قٰالَ یٰا مُوسیٰ إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِی وَ بِکَلاٰمِی فَخُذْ مٰا آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ الشّٰاکِرِینَ
-گفت:ای موسی!من تو را به پیامهایم و سخن گفتنم از میان مردم برگزیدم پس آنچه را به تو دادهام فراگیر و از سپاسگزاران باش.» خداوند رهبری سالم اصولی را که نشان دهندۀ ولایت الهی در زمین است از خلال مکتب برگزید،و این رهبری را با کلام مستقیم خود دربارۀ این رهبری ممتاز ساخت،ولی به موسی امر کرد در برابر،رسالتهایش را پاس دارد و بدان عمل کند و به آن گواهی دهد و بدان اطمینان یابد و خشنود گردد و دریابد که آن نعمتی است سترگ که هرگز نباید در آن زیاده روی کرد.
[145]
در رسالات و کتب خدا چه بود؟ اولا:فرمانهایی بود در حد کمال در باب همۀ شؤون حیات،در فرهنگ و سیاست و اقتصاد...
وَ کَتَبْنٰا لَهُ فِی الْأَلْوٰاحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ
-و برای او در آن الواح هر گونه اندرز و تفصیل هر چیز را نوشتیم.» ثانیا:مواعظی بود در باب تزکیۀ نفوس مردم و برانگیختن عقول آنها و صیقل دادن /3 فطرتشان.
ثالثا:قوانینی بود برای گذران زندگی سرچشمه گرفته از منبع عقل و
فطرت.
فَخُذْهٰا بِقُوَّةٍ
-پس گفتیم:آن را به نیرومندی بگیر.» یعنی از آنها پیروی کن که تو مردی هستی با ارادهای استوار،تا بتوانی با فشارهایی که از متابعت فرمان خدا بر تو وارد میشود-چه از سوی خودت و خواستها و امیالت و چه از سوی جامعهای که تو را در میان گرفته است-مقاومت کنی.
مهمترین ویژگی رهبری اطمینان به رسالتی است که بر دوش میکشد که موجب میشود مردم به این رهبری و رسالت اطمینان یابند.
مردم کورکورانه از این شیوهها پیروی نمیکنند و پس از بررسی شرایط موجود پیروی آگاهانهای مییابند تا دریابند کدام شیوه در این شرایط یا در آن شرایط استوارتر است،نیز پس از بررسی خود حکومت که آیا همیشه یا گاهی در پی شرایط خاصّی ظهور میکند.
وَ أْمُرْ قَوْمَکَ یَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهٰا
-و قومت را بفرمای تا به بهترین آن عمل کنند.» گزینش بهترین از بهتر وظیفۀ هر ملتی است و از همین راه است که عقل و خرد و آگاهی میدان خودنمایی مییابند.
سَأُرِیکُمْ دٰارَ الْفٰاسِقِینَ
-به زودی جایگاه نافرمانان را به تو نشان میدهم.» یعنی آن گروه را که از احکام شرعی پیروی نمیکنند.به زودی خانههایشان بر سرشان ویران میشود و این امر برایشان عبرتی است تا پروردگارشان را عصیان نکنند و از فرمانهای او سرباز نزنند. /3
سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ اَلَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ اَلرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ اَلغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ (146) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (147)
/3
خدای تعالی موسی(ع)را به پیشوایی و رهبری قوم خود برگزید و آیات خود بر او وحی کرد.ولی قوم موسی را از تعلل در اخذ دستورهای الهی بر حذر داشت و تهدیدشان کرد که به زودی خانههای فاسقانی را که فرمان خدا را اطاعت نمیکنند ویران خواهد ساخت.در این دو آیه بیان میدارد که فسق و نافرمانی گاه شخصی است و در این صورت خانه فاسق را ویران میکند و گاه اجتماعی است و در این صورت سبب هلاکت و ناچیز شدن اعمال میگردد.فسق اجتماعی در هدف جامعه به گونۀ یک کل،متمثل میشود.و این به هنگامی است که هدف باطل باشد و از تکبر سیطره بر دیگران سرچشمه گیرد.این امر به زودی سبب کافر شدن به آیات خدا میگردد و موجب بر هم زدن معیارها.چنان که هدایت رنگ گمراهی و گمراهی رنگ هدایت به خود میگیرد.نتیجۀ یک چنین وضعی تکذیب آیات خدا و غفلت از آنهاست.
این از جنبۀ فطری است،اما از جنبۀ عملی،اعمال اینگونه کسان ناچیز
میشود و به آنان سودی نمیرساند،زیرا که در یک مسیر باطل پیش میروند.چه بسا یک عمل به خودی خود عملی نیک باشد /3 ولی چون در سلسلۀ اعمال ناپسند و فاسد قرار گیرد بسا که بدیهای آنها نیکیهای این عمل را در خود بپوشانند.هم چنان که اگر همۀ اعمال فرد یا جامعه نیکو باشد و درست،لغزشهای جزیی بخشوده میشود، زیرا نیکیها بدیها را نابود میسازند.
[146]
اتوموبیلی که راهی را به اشتباه میرود همۀ اجزاء آن در همان راه اشتباه پیش میرود،هر چند که این اتوموبیل از حیث ساخت عیبی و نقصی نداشته باشد.جامعهای هم که بیراهه میرود همۀ افراد آن خواه و ناخواه در همین مسیر سیر میکنند.
اجتماع سالم،اجتماعی است که افراد آن در ضمن سازندگی خود با جوامع دیگر هم روابط حسنه داشته باشند ولی اگر این جامعه در زمین سرکشی کرد و آهنگ برده ساختن دیگران نمود و خواست دسترنج ایشان را برباید:در این صورت راه انحراف در پیش گرفته و این انحراف تمام ابعاد آن را در بر خواهد گرفت،زیرا خداوند در درون هیچ کس دو قلب قرار نداده است.به این معنی که یک فرد زمانی مؤمن است و به آیات خدا و فرمانهای رسولان او عمل میکند که در پی برده ساختن مردم دیگر نباشد و در زمین خودسری و خودکامگی نکند و هوس برتری جویی در سر نپرورد.
سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ
-آن کسانی را که به ناحق در زمین سرکشی میکنند زودا که از آیات خویش رویگردان سازیم.» /3 معلوم میشود کلمۀ«آیات»در این آیه آیات تشریعی است بر حسب سیاق.زیرا در آیۀ پیشین سخن از رسالات خدا و کلام او بود.
وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا
-چنان که هر آیتی را که بینند به آن ایمان نیاورند.» «آیه»در این عبارت مراد آیات تکوینی است چون معجزهها و سیر تاریخ و تحولاتی که بیان کنندۀ حقایق است.همچنین قلب متکبر در جستجوی حقیقت نیست از این رو نه به حقایق توجه دارد و نه به آن ایمان دارد،مگر این که آن را به چشم خود بنگرد.به همین گونه در پی یافتن راههای درست نیست زیرا خود با میل و ارادۀ خود از آن منحرف شده است.
وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً
-اگر طریق هدایت بینند از آن نروند و اگر طریق گمراهی بینند از آن بروند.» زیرا اینان خود منحرفاند و خواهان هر انحراف هستند.
ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ
-زیرا اینان آیات را دروغ انگاشتند و از آن غفلت ورزیدند.» تکذیب آیات سبب شد که از حقایق رویگردان شوند و از اهمیت آیات تشریعی غافل مانند.بشر در آغاز که منحرف میشود به سبب اشتباه اوست در درک حقیقت ولی بعدها که به سوی کفر و انکار میگراید عملش یک عمل اختیاری است.
[147]
عاقبت کسانی که از نظر فکری خودسری و تکبر میکنند این است که به حقیقت راه نمییابند نه از طریق رسالات الهی و نه از طریق تدبر در واقعیات اعمال نیک آنان به سبب اعمال ناپسندشان که در واقع استراتژی اصلی آنهاست از میان میرود.
/3
وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ الْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ
-اعمال آنان که آیات ما و دیدار قیامت را دروغ انگاشتند،ناچیز شد.»
خط اصلی زندگی آنان خط انحرافی است.از این رو اعمال جزئی فایدتشان ندهد در واقع ناچیز شدن اعمال تنها به سبب عدم ایمان ایشان نیست.
بلکه عدم ایمان آنان را به یک سلسله انحرافات عملی میکشد که این انحرافات سبب ناچیز شدن اعمالشان میشود.از این روست که خدای تعالی میفرماید:
هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-آیا جز در مقابل کردارشان کیفر خواهند دید؟» /3
وَ اِتَّخَذَ قَوْمُ مُوسیٰ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ أَ لَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لاٰ یُکَلِّمُهُمْ وَ لاٰ یَهْدِیهِمْ سَبِیلاً اِتَّخَذُوهُ وَ کٰانُوا ظٰالِمِینَ (148) وَ لَمّٰا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قٰالُوا لَئِنْ لَمْ یَرْحَمْنٰا رَبُّنٰا وَ یَغْفِرْ لَنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (149) وَ لَمّٰا رَجَعَ مُوسیٰ إِلیٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً قٰالَ بِئْسَمٰا خَلَفْتُمُونِی مِنْ بَعْدِی أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّکُمْ وَ أَلْقَی اَلْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ قٰالَ اِبْنَ أُمَّ إِنَّ اَلْقَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلاٰ تُشْمِتْ بِیَ اَلْأَعْدٰاءَ وَ لاٰ تَجْعَلْنِی مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (150) قٰالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِی وَ لِأَخِی وَ أَدْخِلْنٰا فِی رَحْمَتِکَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (151) إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا اَلْعِجْلَ سَیَنٰالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُفْتَرِینَ (152) وَ اَلَّذِینَ عَمِلُوا اَلسَّیِّئٰاتِ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِهٰا وَ آمَنُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (153)
148[حلیّهم]
:الحلیّ آنچه از نقره و طلا برای آرایش به کار گیرند.
149[سقط فی ایدیهم]
:خود را در بلا یافتند.
/3
قوم موسی در غیاب او که برای مناجات با پروردگارش رفته بود،به گوساله مبتلی شد.گوسالهای از زر و زیور خود ساختند و آن را پرستش کردند.گوساله چون گاوان صدا میکرد.سامری به آنها القاء کرد که آن گوساله خدای آنهاست و نمیدانستند که پروردگار عالمیان کسی است که مردم را به راههای سعادت راه نمود و این کار از این گوساله ساخته نیست.بدین گونه بر خود ستم کردند.چون حقیقت امر برایشان معلوم شد و دریافتند که در چه ورطهای از گمراهی در افتادهاند پشیمان شدند و گفتند که اگر خدای تعالی بر ما رحمت نیاورد از زیانکاران خواهیم بود.
چون موسی(ع)باز گردید،خشمگین شد و از اینکه قومش گوساله پرست شده بودند تأسف خورد.آن گاه آنان را ندا داد که ای قوم بعد از من شرایط جانشینی من به جای نیاوردید.آیا مردم بعد از غیبت پیشوایشان چنین میکنند!آن گاه الواح تورات را که با خود داشت،بر زمین زد،زیرا میگفت این سخنان درخشان قومی را که ایمان را رها کرده و به شرک روی نهادهاند،چه فایده دارد.موسی موی برادر خود هارون را گرفت و از او توضیح خواست.هارون /3 برایش توضیح داد که این قوم او را تنها و ناتوان یافتند و قصد قتلش کردهاند،او نیز به حال خود رهایشان کرد تا موسی(ع)باز گردد.هارون از برادر خود خواست که کاری نکند که دشمنان او را شماتت کنند و از رفتاری که موسی با او کرده است خوشحال شوند.همچنین از
برادر خواست که سکوت او را در برابر قوم حمل بر رضایت او نکند،که او هر چند سکوت کرده ولی هم چنان خشمگین در انتظار فرج بوده است.
[148]
چرا قوم موسی در غیاب او-یعنی زمانی که به کوه رفته بود- گوساله را به خدایی گرفتند؟ معلوم میشود بقایای افکار جاهلی فرعونی هنوز در مغز آنها جای داشت زیرا چند قرن در آن جامعه زیسته بودند.مصریان گاو را مقدس میشمردند و آن را رمز زندگی کشاورزی خود میدانستند و بنی اسراییل هم در اعماق ذهن خود چنین گرایشی یافته بودند.ولی آنان برای ساختن گوساله از زیورهای خود استفاده کردند، زیرا هنگامی که از مصر بیرون آمدند همۀ زر و زیور خود با خود آوردند.و آن را پشتوانۀ اقتصادی خود میشمردند.چون رسوبات مغزی جاهلی آنان از اعماق ذهنشان به سطح روشن آن آمد و از آن زر و سیم گوساله ساختند،در واقع به پرستش زر و سیم روی آوردند و آن گوساله رمز توجه آنها به آسودگیها و رفاه مادی بود.
این حادثه دلیل بر این است که آن تحول سیاسی که در بنی اسراییل به وجود آمد به تحول فرهنگی نرسید.به یک آزمایشی نیاز داشتند تا حقیقت اعتقاداتشان آشکار شود و مصلحان جامعه آنها را بشناسند و به معالجۀ بیماریهای پنهان روحی آنان بپردازند.شاید آن ده روز که به آن سی روز افزوده شد برای آن بوده است که محیط برای سامری مهیّا شود.سامری شایع کرد که موسی از دنیا رفته است و بدین گونه مردم را برای پذیرفتن بدعت خویش مهیا ساخت.
/3
وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسیٰ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ
-قوم موسی بعد از او از زیورهایشان تندیس گوسالهای ساختند که بانگ میکرد.» ممکن است که سامری گوسالهای ساخته باشد به گونهای که چون باد در آن داخل میشده صدایی چون صدای گاو از آن بیرون میآمده.یا چنان که در آیه
آمده است سامری مشتی خاک از جای پای جبرییل برداشته و در ساختن گوساله به کار برده و همین باعث شده که آن تندیس گوساله چون گاو صدا کند.
أَ لَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لاٰ یُکَلِّمُهُمْ وَ لاٰ یَهْدِیهِمْ سَبِیلاً
-آیا نمیبینند که آن گوساله با آنها سخن نمیگوید و ایشان را به هیچ راهی هدایت نمیکند؟» در حالی که خدا با موسی سخن میگفت و برای قوم خود فرمانهای الهی را باز میگفت و آنها را به راه راست هدایت میکرد.
اِتَّخَذُوهُ وَ کٰانُوا ظٰالِمِینَ
-آن را به خدایی گرفتند و بر خود ستم کردند.» و کدام ظلم بزرگتر است از شرک به خدا و کفر پس از ایمان.گوسالۀ بنی اسراییل رمزی است برای رهبریهای باطل و سامری برای چنین کاری پای به میدان نهاده بود.گوساله صدا میکرد،هم چنان که این رهبران نیز برای مردم سخن میگفتند ولی سخنشان کسی را به جایی نمیرساند.و نیز هم چنان که این گاو تنها هیکلی بود بدون روح و رهبریهای باطل هم برای مردم هیچ فایدۀ روحانی و معنوی نخواهند داشت.
[149]
موسی باز آمد و به این شایعۀ دروغ که او مرده است پایان داد و آنان که چنین شایعهای پراکنده بودند رسوا شدند و در چنین وضعی جز توبه راهی در پیش نداشتند.
وَ لَمّٰا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قٰالُوا لَئِنْ لَمْ یَرْحَمْنٰا رَبُّنٰا وَ یَغْفِرْ لَنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ
-و چون از آن کار پشیمان شدند و دیدند که در گمراهی افتادهاند،گفتند:اگر پروردگارمان به ما رحم نکند و ما را نیامرزد در زمرۀ زیانکاران خواهیم بود.» معلوم میشود که رحمت خداوند در هدایت و راهنمایی او آشکار میشود.
هدایتی که اگر نباشد بشر در گمراهی دست و پای خواهد زد.
/3
[150]
پرستش گوساله یک امتحان دشوار برای قوم موسی بود و نیز برای تصفیۀ عناصر ضعیف و خائن،آن هم در جامعهای که میخواهد جوامع دیگر را به راه خدا سوق دهد.شاهد بر این مدعا این است که موسی خشمگین و اندوهناک به نزد قوم خود بازگشت.
وَ لَمّٰا رَجَعَ مُوسیٰ إِلیٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً
-چون موسی خشمگین و اندوهناک نزد قوم خود بازگشت.» ظاهرا خشم موسی و اندوه او به خاطر این بود که برای تغییر و اصلاح و دگرگونی جامعۀ بنی اسراییل قیام کرده بود ولی اینک خود را در برابر مردمی سست عنصر و منحرف مشاهده میکرد.
قٰالَ بِئْسَمٰا خَلَفْتُمُونِی مِنْ بَعْدِی
-گفت:در غیبت من چه بد جانشینانی بودید.» من وصی خود را در میان شما نهادم تا شما را رهبری کند و گواه اعمال شما باشد.
أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّکُمْ
-چرا بر فرمان پروردگار خود پیشی گرفتید؟» و میخواستید پیش از رسیدن موعد به آن برسید.
قوم موسی هنوز در مرحلهای بودند که ایمانشان به چیزی بود که برایشان حضور و شهود داشت،و هنوز نمیتوانستند به غیب ایمان بیاورند و یکی از علل شتابشان به پرستش گوساله به این عنوان که خدای موسی است همین بود.در آن میان گروهی بودند که میگفتند خدایی را که به چشم نبینیم عبادت نمیکنیم.
وَ أَلْقَی الْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ
-و الواح را بر زمین افکند و موسی سر برادرش را گرفت و به سوی خود کشید.» /3 الواحی که موسی با خود میآورد،همه موعظه و هدایت بود و چون دید که قومش در اصل ربوبیت تردید روا داشتهاند آنها را به سویی افکند و به چارهجویی
در این امر مهم پرداخت.نخست برادر و خلیفۀ خود را که رهبری قوم را به عهده داشت،به باز جست گرفت و هارون نیز حقیقت امر را با او در میان نهاد:
قٰالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلاٰ تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْدٰاءَ وَ لاٰ تَجْعَلْنِی مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ
-هارون گفت:ای پسر مادرم،این قوم مرا زبون یافتند و نزدیک بود مرا بکشند.مرا دشمنکام مکن و در شمار ستمکاران میاور.» یعنی من به تنهایی توان مقاومت در برابر آنها را نداشتم،حتی آهنگ قتل من داشتند و من منتظر بازگشت تو و رسوا شدن دروغ آنان ماندم بنا بر این نباید مرا مسئول اعمال آنان بدانی یا در زمرۀ آنان بشماری.
[151]
در اینجا موسی حقیقت امر را دریافت:
قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِأَخِی وَ أَدْخِلْنٰا فِی رَحْمَتِکَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
-گفت:ای پروردگار من!مرا و برادرم را بیامرز،و ما را در رحمت خویش داخل کن که تو مهربانترین مهربانانی.» بار دیگر به این حقیقت میرسیم که بارزترین مظاهر رحمت خدا بر انسان همانا هدایت اوست و نیز حفظ اوست از لغزیدن در موقعیتهای ناروا و دشوار.
[152]
عاقبت کسانی که پرستش گوساله را ترک کردند این بود،یعنی رحمت خدا بود.ولی آنان که تسلیم گوساله شدند و راضی به عبادت او غضب خدا را به جان خریدند و غضب خدا در آینده به صورتهای مختلف خودنمایی خواهد کرد، چون در آمدن در زیر یوغ طاغوت و انحراف جامعه و نقصان برکات خدا که از یک رهبری صحیح نصیب جامعه میشود.
/3
إِنَّ الَّذِینَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَیَنٰالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُفْتَرِینَ
-آنان که گوساله را برگزیدند،به زودی به غضب پروردگارشان گرفتار خواهند شد و در زندگی این جهانی به خواری
خواهند افتاد.دروغسازان را این چنین کیفر دهیم.» یعنی کسانی که بر خدا دروغ میبندند و کسانی که روشی خطاکارانه در پیش میگیرند و راه و روش صحیح را پس پشت میافکنند،به غضب پروردگار دچار خواهند شد.
[153]
اما اگر این گناهکاران توبه کنند و از سر صدق به خدا ایمان بیاورند و نگذارند گناهی به گناهشان افزوده گردد،مورد رحمت خدا قرار خواهند گرفت.
وَ الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئٰاتِ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِهٰا وَ آمَنُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
-و آنان که مرتکب کاری بد شدند،آن گاه توبه کردند و ایمان آوردند،بدانند که پروردگار تو پس از توبه،آمرزنده و مهربان است.» واژه«پس از توبه»یعنی پس از محو آثار گناه،مورد رحمت پروردگار قرار خواهند گرفت.
/3
وَ لَمّٰا سَکَتَ عَنْ مُوسَی اَلْغَضَبُ أَخَذَ اَلْأَلْوٰاحَ وَ فِی نُسْخَتِهٰا هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ هُمْ لِرَبِّهِمْ یَرْهَبُونَ (154) وَ اِخْتٰارَ مُوسیٰ قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمِیقٰاتِنٰا فَلَمّٰا أَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ قٰالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَکْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِیّٰایَ أَ تُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ اَلسُّفَهٰاءُ مِنّٰا إِنْ هِیَ إِلاّٰ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِهٰا مَنْ تَشٰاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشٰاءُ أَنْتَ وَلِیُّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ اِرْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْغٰافِرِینَ (155) وَ اُکْتُبْ لَنٰا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی اَلْآخِرَةِ إِنّٰا هُدْنٰا إِلَیْکَ قٰالَ عَذٰابِی أُصِیبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُهٰا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِنٰا یُؤْمِنُونَ (156)
/3
از این پس قوم موسی دستخوش امتحانهای دشوار گردید.موسی پس از آن خشم و اندوه آرامش یافت،پس الواح را برگرفت تا از آنها آیات هدایت و رحمت برخواند.باید مردم به راهی رهبری شوند که به رحمت و هدایت منتهی گردد و برای رسیدن به این دو هدف نیاز به ترس از خدا و پرهیزگاری است.
این ترس به قلب داخل نمیشود،اگر به خدا ایمانی صادقانه نداشته باشد و ایمان صادقانه پس از شناخت خداوند حاصل میشود.در قوم موسی گرایشی مادی بود،از این رو هفتاد تن از رجال برگزیدۀ آنان نزد موسی آمدند و از او خواستند که خدا را آشکارا ببینند.در این حال زلزلهای سخت آنان را فرو گرفت و همه را بر زمین کوفت.موسی از خدای خود خواست که آنان را باز گرداند و گفت که پروردگارا! این گستاخی از جانب مشتی سفیهان بوده و این امتحان تو است و تویی که راه مینمایی یا گمراه میکنی.تو دوست و سرپرست ما هستی،گناهان گذشتۀ ما را بیامرز که تو مهربانترین مهربانانی.پس رحمت و نعمت خود بر ما ارزانی دار.
/3 آن رهنمود که در الواح آمده بود،بشر را فرا میخواند که هم نیازهای دنیوی خویش را برآورند و هم به عالم آخرت نظر داشته باشند.از این رو موسی از خدا میخواهد که هم نیکیهای این جهانی را نصیب آنان کند و هم نیکیهای آن جهانی را و این جز با توجه به خدا،آن پروردگار کریم و بخشندۀ ما میسر نیست.و خدای
تعالی برای او بیان کرد که عذاب او نصیب هر کسی است که بخواهد ولی رحمتش گسترده است.همۀ کسانی که پرهیزگاری کنند و نفسهای خود از آلایش پاکیزه سازند و به آیات خداوندی ایمان آورند مشمول رحمت او خواهند بود.
[154]
در آیات متعدد قرآن سخن از خشم سریع موسی(ع)است.اکنون این سؤال پیش میآید که آیا موسی ذاتا مردی زود خشم بود یا موقعیت چنین ایجاب میکرد.
واقع این است که بنی اسراییل امتی زبون بودند و به خواری و ذلت عادت کرده،در عین حال به موسی سخت علاقهمند بودند،زیرا موسی رهانندۀ ایشان بود.
پس این قوم با چنین روحیهای نیاز به آن داشتند که موسی در کارهای روزانهشان دخالت مستقیم داشته باشد و این کار با نرمی و آرامش میسر نبود به عبارت دیگر احتیاج به قدری خشونت داشت.
از اینجا پی میبریم که هر گاه اوضاع به وضع عادی باز میگشت خشم موسی هم تسکین مییافت،زیرا موسی برای خود خشمگین نمیشد.
وَ لَمّٰا سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ
-چون خشم موسی فرو نشست.» از این آیه برمیآید که خشم موسی زمانی تسکین یافت که عناصر خائن تصفیه شدند /3 و بسیاری از آنان به قتل رسیدند و توبۀ باقی پذیرفته آمد.از این پس موسی طرح جامعۀ نوین،جامعۀ سالم الهی را اجرا نمود.
أَخَذَ الْأَلْوٰاحَ وَ فِی نُسْخَتِهٰا هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ هُمْ لِرَبِّهِمْ یَرْهَبُونَ
-الواح را برگرفت،و در نوشتههای آن برای آنها که از پروردگارشان بیمناکند هدایت و رحمت بود.» پس از استوار شدن پایههای توحید در نفوس مردم،باید راه و روش زندگی اسلامی را طرح ریزی کرد.از این رو است که موسی(ع)پس از تصفیۀ عناصر
خائن،آنچه را که در الواح آمده است تشریح میکند.الواح مردم را به راه رحمت و نعمت خدا رهبری میکند ولی این نعمت جز برای پرهیزگاران نیست.
[155]
پیوسته در نفوس بنی اسراییل بعضی رسوبات جاهلی بود،و موسی(ع)برای محکم ساختن ستونهای توحید در نفوس مردم دست به اعمالی تازه زد.
از این قرار که هفتاد تن از قوم را برگزید که در مناجات خود با خدا،در طور سینا همراه او باشند.اینان نمایندگان مردم بودند و خواستهای آنها را بیان مینمودند.این گروه آمده بودند تا خدا را آشکارا ببینند.به ناگاه زلزله آنان را فرو گرفت و همه مردند ولی موسی دعا کرد تا خداوند بار دیگر آنان را زنده نمود.
وَ اخْتٰارَ مُوسیٰ قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمِیقٰاتِنٰا فَلَمّٰا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قٰالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَکْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِیّٰایَ أَ تُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ السُّفَهٰاءُ مِنّٰا
/3
إِنْ هِیَ إِلاّٰ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِهٰا مَنْ تَشٰاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشٰاءُ أَنْتَ وَلِیُّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ الْغٰافِرِینَ
-و این جز امتحان تو نیست.هر کس را بخواهی بدان گمراه کنی و هر کس را بخواهی هدایت.تو یاور ما هستی،ما را بیامرز و بر ما ببخشای که تو بهترین آمرزندگانی.»
تحولات اجتماعی و تغییرات طبیعی که به فرمان خدا انجام میگیرد:چون فقر و غنی و تندرستی و بیماری و عزت و ذلّت و گرما و سرما و فراخ نعمتی و قحط همه و همه به هدف امتحان بشر است،تا هر چه در درون دارد از قوت و ضعف و قدرت و عجز بیرون بریزد.تا خویشتن را اصلاح کند و نواقص خود تکمیل نماید.
پس هر کس به این حقیقت راه یابد و بر خدا توکل کند و از گناهان خود آمرزش خواهد و برای اصلاح ذات خویش سعی ورزد،خداوند نیز او را رحمت کند و بیامرزد.و به مدد رحمت خویش نواقص او را تکمیل کند و اصلاح نماید و این امر سبب آمرزش او شود.
[156]
خدای سبحان برای مردم مقرّر میدارد و نیکیها و بدیهایشان را بر حسب اعمالشان و به مقدار ایمانشان یا کفرشان میسنجد.اکنون وظیفه انسان است که در اکتساب زندگی سعادتمندانه در دنیا و آخرت کوشا باشد،و برای چنین سعادتی تلاش کند تا به مقصد و مقصود خویش برسد.کسی که نظرش برترین اعمال باشد،خدای تعالی در دل او انگیزهای برای عمل به وجود میآورد.در این هنگام بشر نیازمند نقشهای میشود که بر طبق آن حرکت کند تا به هدف رسد.این نقشه چیزی جز برنامههای الهی نیست از این رو موسی میگوید:
وَ اکْتُبْ لَنٰا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ إِنّٰا هُدْنٰا إِلَیْکَ
قٰالَ عَذٰابِی أُصِیبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُهٰا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِنٰا یُؤْمِنُونَ
-گفت:
عذاب خود را به هر کس که بخواهم میرسانم و رحمت من همه چیز را
در بر میگیرد.آن را برای کسانی که پرهیزگاری میکنند و زکات میدهند و به آیات ما ایمان دارند،مقرر خواهم داشت.» /3 عذاب خدا برای گناهکاران مهیاست ولی رحمت خدا هم بر همه چیز احاطه دارد.این رحمت است که نظرگاه انسان است و تکیهگاه ایمان و توکل اوست و خاستگاه تحرکات او.
البته رحمت خدا،مشروط به چند شرط است:
اولا:پرهیزگاری و قیام به واجبات.
ثانیا:زکات،و آن انفاق است از هر چه انسان دارد،از مال و علم و جاه در حدیث آمده است که«زکات مال بذل آن است و زکات علم نشر آن».
ثالثا:ایمان به همۀ آیات خواه در این دنیا در مصلحت شخص باشد یا نباشد و اگر به احکام دین عمل میکند چنان نباشد که به آنچه آسانتر است عمل کند و آنچه را سختتر است رها نماید.مثلا نماز بخواند ولی در تزکیۀ نفس نکوشد یا حج به جای آورد و از جهاد شانه خالی کند.هرگز رحمت خدا نصیب کسانی که دین را جزء جزء میکنند و جزء آسانتر را میگیرند و سختتر را وامیگذارند،نخواهد شد.
/3
اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ اَلرَّسُولَ اَلنَّبِیَّ اَلْأُمِّیَّ اَلَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی اَلتَّوْرٰاةِ وَ اَلْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ اَلطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ اَلْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (157) قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنِّی رَسُولُ اَللّٰهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ اَلنَّبِیِّ اَلْأُمِّیِّ اَلَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ کَلِمٰاتِهِ وَ اِتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (158) وَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ (159)
157[عزّروه]
:بزرگش داشتند و احترامش نهادند.
/3
در سیاق قصۀ موسی قرآن حکمت آموز به رسالت حضرت محمد بن عبد اللّٰه(ص)اشارتی دارد تا زمان حال را به گذشته ربط دهد و از حقایق تاریخی درسی دیگر بیاورد حکیمانه و یهود را به پیروی دین جدید ترغیب کند.روش قرآن در استدلال روشی فطری است یعنی از نزدیکترین راهها به دلها و وجدانها،بهره میجوید.در اینجا نیز سخن از این است که این دین جدید هم به همان ارزشهایی که در دین موسی هست ارج مینهد،افزون بر این در تورات و انجیل که در نزد آنهاست از این دین خبر داده،پس دیگر انکار را چه معنی است.
در این آیین هم چون دیگر آیینهای الهی امر به کارهای نیک میکند و نهی از اعمال ناپسند.طیبات را حلال کرده و خبایث را حرام و هدف آن برداشتن بار
شرک و بردگی از دوش مردم و گسستن زنجیرهای اجتماع فاسد و نظامات فاسد است و نیز رساندن خلق خدا به رستگاری این است نصیب کسانی که به این رسول ایمان میآورند و جبهۀ او را تقویت مینمایند و یاریاش میکنند و او را چراغ راهنمای زندگی خویش قرار میدهند.
/3 چنین رسالتی از سوی خدای سبحان است.آن که فرمانروایی آسمانها و زمین از آن اوست و خدایی جز او نیست.زنده میکند و میمیراند.بر مردم است که از این آیین که از آن همۀ آنهاست پیروی کنند.قوم موسی همه گمراه نیستند، گروهی از آنان به حق فرمان میدهند و به حق راه مینمایند و میکوشند که حق میزان سنجش ارزشهای آنان قرار گیرد.
[157]
از خصوصیات ادیان الهی یکی این است که متعلق به همۀ مردماند بدون هیچ امتیاز قومی یا اقلیمی یا جنسی و امثال آن.دعوتشان به هدف ایجاد یک امت واحده است که دینی آسمانی است با پیامبری واحد.رسول در این رسالت به این امتی که بر محور این رسالت گرد آمدهاند انتساب دارد،از این رو بارزترین صفات او این است که«امّی»است و او پیامبری است که وحی بر او نازل میشود و این وحی برنامه زندگی این امت است.
اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ
-آنان که از این پیامبر امّی پیروی میکنند.» کلمه«امّی»به نظر من از امت گرفته شده و در آیه دیگر چنین آمده«این امت شماست،امتی واحد و من پروردگار شما هستم پس مرا بپرستید».بعضی هم معتقدند که«امّی»از«امّ»گرفته شده،به اعتبار این که آن حضرت نه خواننده بود و نه نویسنده.شاید هم به«امّ القری»که نام مکه است منسوب باشد.
اَلَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ
-که نامش را در
تورات و انجیل خود نوشته مییابید.» یعنی صفات و اسماء او را،هم چنان که ارزشهای دعوت او نیز مکتوب است.
یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ
-آن که به نیکی فرمانشان میدهد و از ناشایست بازشان میدارد.» همه رسالتهای آسمانی مزرعۀ عقول را میکاوند.و با فطرت آدمیان سازگارند /3 و به نظر من«معروف»اینجا همان چیزی است که قلب بشر آن را میشناسد و منکر چیزی است که قلب بشر آن را ناخوش میدارد و انکار میکند.
وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ
-و چیزهای پاکیزه را بر آنان حلال میکند و چیزهای ناپاک را حرام.» این«چیزهای پاکیزه»و«چیزهای ناپاک»را وحی معین میکند و عقل نیز تصدیق مینماید.
وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ
-و بار گرانشان را از دوششان بر میدارد و بند و زنجیرشان را میگشاید.» بار گران ترجمۀ واژۀ«اصر»است.بشر از آنجا که به زر و زیور زندگی دلبسته است و در برابر شهوات خویش و نعمتهای مادی و مناصب مادی سست و تسلیم شونده است،همواره خود را در زیر فشار این امیال و آرزوها حس میکند.
ادیان الهی یکی از کارهایشان این است که بشر را از زیر این فشار میرهانند و او را متوجه جهانی دیگر میکنند،جهان معنویت،در آیندۀ نزدیک یعنی در این دنیا و آیندۀ دور یعنی در آن جهان.
ادیان الهی هم چنان که بشر را از زیر این فشارها میرهانند زنجیرهایی را که قوانین و سنن مادی بر دست و پای او نهادهاند میگشایند و او را به آزادی میرسانند.
رستگاری پایان راه ادیان آسمانی است ولی کسی از آن رستگاری برخوردار میشود که به آن ادیان ایمان داشته باشد و در بزرگداشت آنها بکوشد و به اعمال خود و به پیروی از راه و روش آنها یاریشان کند. /3 و همۀ حوادث زندگی خود را با ترازوی آنها ارزیابی کند.
فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ
-پس کسانی که به او ایمان میآورند.» البته یک ایمان واقعی،بدینگونه که خویش را تسلیم او کنند و تکبر نورزند و خود را برتر از او نشمارند.
وَ عَزَّرُوهُ
و حرمتش را نگاه داشتند.» یعنی او را از همه خواستها و امیال خویش برتر شمردند، وَ نَصَرُوهُ -و یاریش کردند.» یعنی همۀ امکانات خود را تسلیم او کردند و در خدمت او قرار دادند.
وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ
-و از آن کتاب که بر او نازل کردهایم پیروی کردند.» مراد از این کتاب که در آیه از آن به نور تعبیر شده قرآن است.هم چنان که آدمی در تاریکی شب،راه خویش با چراغ روشن میکند،همچنین راه زندگی خود را به فروغ ابدی قرآن روشن میسازد.تا در پرتو آن حق و باطل و خیر و شر را و هدایت و ضلالت را بشناسد.
أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
-اینان رستگارانند.» یعنی کسانی که هم در دنیا خوشبختاند و هم در آخرت.
[158]
شناخت خداوند سبحان پیشی دارد بر همۀ شناختهای دینی که با شیوهای فطری و یادآوری آیات هستی و کنجکاوی و شیفتگی نفس صورت
میپذیرد.هنگامی که بشر،آن را به یاد آورد و خدایش را شناخت میتواند رسالت الهی را با همۀ تناسبها و هماهنگیهای آن باز شناسد، /3 رسالت الهی فراگیر است با پهنهای از رحمت و شیوههایی ظریف و همچون اسماء حسنای او دارای ارکانی استوار.این رسالت چونان خورشید و ماه و گستردگی و قدرت آسمانها و استواری و استقرار زمین و همچون پدیدۀ حیات که حرارت بخش زندگی برای جانهاست،خود،نزدیکترین راه به شمار میآید برای شناخت رسالت و رسول که همان خداشناسی و یاد آوردن عظمت خدایی و قدرت و لطف و رحمت اوست و به همین سبب رسولان برای رسالت رسالتشان خدا را گواه میگیرند.
قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً
-بگو ای مردم!من فرستادۀ خدا بر همۀ شما هستم.» هم چنان که رحمت خداوندی همه چیز را در برگرفته رسالت او نیز شامل همگان شود.
اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ
-آن خدایی که فرمانروایی آسمانها و زمین از آن اوست هیچ خدایی جز او نیست زنده میکند و میمیراند.» هم چنان که به مردم حیات مادی داده است،به آنان با فرستادن رسولان حیات معنوی بخشیده و هم چنان که آنان را از لحاظ جسمی میمیراند،چون امر رسالت او را انکار میکنند،آنان را از نظر معنوی میمیراند.
فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ کَلِمٰاتِهِ
-پس به خدا و رسول او،آن پیامبرانی که به خدا و کلمات او ایمان دارد،ایمان بیاورید.» آن پیامبر شما را به خدا فرا میخواند نه به خویشتن و او پیش از همه مردم و بیش از همۀ آنها به خدا و رسالت خویش ایمان دارد.
وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ
-و از او پیروی کنید باشد که هدایت شوید.» [159]
مسئله نبوت پیامبران نباید منشأ خلاف و نزاع باشد.و نیز ادیان
الهی نیامدهاند که موجب افکار برتری نژادی و یا طایفگی شوند. /3 از این رو وقتی سخن از تقبیح اعمال بنی اسراییل میشود مراد همۀ آنها نیست.جمعی هم بودهاند که از صراط مستقیم پای بیرون ننهاده بودند و در سراسر زندگی مادی و معنوی خویش حق را حاکم میساختهاند و به مقتضای فرمان و حکم او عمل میکردهاند، آری:
وَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ
-گروهی از قوم موسی هستند که مردم را به حق راه مینمایند و به عدالت رفتار میکنند.» /3
وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اِثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ إِذِ اِسْتَسْقٰاهُ قَوْمُهُ أَنِ اِضْرِبْ بِعَصٰاکَ اَلْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ وَ ظَلَّلْنٰا عَلَیْهِمُ اَلْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَیْهِمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْویٰ کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (160) وَ إِذْ قِیلَ لَهُمُ اُسْکُنُوا هٰذِهِ اَلْقَرْیَةَ وَ کُلُوا مِنْهٰا حَیْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ اُدْخُلُوا اَلْبٰابَ سُجَّداً نَغْفِرْ لَکُمْ خَطِیئٰاتِکُمْ سَنَزِیدُ اَلْمُحْسِنِینَ (161) فَبَدَّلَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلاً غَیْرَ اَلَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَظْلِمُونَ (162) وَ سْئَلْهُمْ عَنِ اَلْقَرْیَةِ اَلَّتِی کٰانَتْ حٰاضِرَةَ اَلْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی اَلسَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتٰانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ یَوْمَ لاٰ یَسْبِتُونَ لاٰ تَأْتِیهِمْ کَذٰلِکَ نَبْلُوهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (163) وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اَللّٰهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً قٰالُوا مَعْذِرَةً إِلیٰ رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (164) فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا اَلَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلسُّوءِ وَ أَخَذْنَا اَلَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِیسٍ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (165) فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ قُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ (166)
/3
160[فانبجست]
:انبجاس،خروج آب جاری است اندک اندک و انفجار خروج آن است به فراوانی و آب ابتدا اندک اندک از سنگ بیرون میآید و آن گاه به فراوانی بیرون میجهد.
[الغمام]
:ابرهای سفید نازک.
163[یعدون]
:با صید حرام به تجاوز میپردازند.
166[عتوّا]
:رویکرد به زشتترین گناهان است و«عاتی» زیاده گنه پرداز است و«اللیل العاتی»به شبی گفته میشود که بسیار تاریک است.
[خاسئین]
:رانده شدۀ دور شده از خیر.گفته میشود:
«خسأت الکلب»هنگامی که او را برانید و او دور شود.
/3
بنی اسراییل دو فرقه بودند:فرقهای مؤمن و آن امت بر حق بود و فرقهای ظالم.از نشانههای این فرقۀ دوم این بود که همواره با یکدیگر کشمکش داشتند و به آنچه به آنها ارزانی شده بود قانع نبودند و سپاس پروردگارشان را به جای نمیآوردند.خداوند برایشان منّ و سلوی نازل کرد و ابر را فرمان داد که بر سرشان سایه افکند ولی آنان هم چنان در عالم غفلت و سرگرم آزمندیهای خویش بودند.
زمانی خداوند فرمانشان داد که در آن قریه سکونت کنند و هر چه و هر جا که خواهند بخورند و شکر خدای به جای آورند و از گناهان خود آمرزش خواهند تا خدا نیز بیامرزدشان و به نعمت و رحمت خود بر نیکوکارانی که وظایف و واجبات خود به جای میآورند بیفزاید،ولی این فرقۀ ستمکار بر خلاف فرمان خداوندی عمل کردند،خدا نیز به کیفر عملشان از آسمان بر سرشان عذاب نازل کرد.
در اینجا سخن از مردمی است که در طول تاریخ نظائری هم داشتهاند اینان بر خود ستم کردند و فرمان خدای به جای نیاوردند.اینان /3 در قریهای بودند بر ساحل دریا.با آن که صید ماهی در روز شنبه بر آنان حرام شده بود ولی فرمان خدای را اطاعت نکردند.خدای تعالی آنان را در معرض امتحان خود قرار داده بود و در روز شنبه ماهیان بر روی آب میآمدند و در روزهای دیگر نمیآمدند.مردم قریه سه دسته شدند.دستهای مرتکب این گناه شدند و دستهای در برابر آن سکوت کردند و دستۀ سوم مرتکبان را نهی کردند.وقتی که از اینان میپرسیدند،چرا مانع عملشان میشوید اینها را خداوند به سبب گناهانشان به هلاکت خواهد رسانید،میگفتند:
میخواهیم حجت بر آنها تمام شود،شاید هم هدایت شوند.نتیجه آن شد که خداوند آن دو دسته را عذاب کرد و دستۀ سوم را نجات داد.عذابشان این بود که به صورت بوزینه مسخ شدند.
[160]
بنی اسراییل به دوازده قبیله تقسیم شده بودند و هر قبیله را سبط میگفتند و هر سبط تابع یک رهبر بود.
وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً
-بنی اسراییل را به دوازده سبط تقسیم کردیم.» به نظر من این فرقههای مختلف به سطح آن امتی که در آیۀ پیشین از آن یاد شده و گفته شده که مردم را به حق راه مینمایند و به عدالت رفتار میکنند نرسیده بودند.بلکه در مرحلهای بودند که در آن مرحله قبایل از ریاست قبیله متابعت میکنند.خدای سبحان کسی است که طبیعت را بیافرید و سنن آن مقدر ساخت و مردم را به وسیلۀ وحی و عقل به آن راه نمود.هم چنان که خانواده را آفرید و میان افراد آن سنت دوستی و تعاون پدید آورد.
هدایت مردم در پرتو وحی و عقل تا اهمیت خانواده در ساختار موجودیت جامعه و نیز اخلاق قبیلهای و پیوند اعضای آن با یکدیگر به وسیلۀ محبت و اتّحاد فرهنگی و وحدت هدف و سرنوشت و هدایت کردن مردم به اهمیت ایجاد روابط سازنده میان اعضاء قبیله در چارچوب /3 تقوا و همیاری در نیکی و احسان.
ولی این سنتهای طبیعی بدان معنا نیست که اوج کمال شناخت آن و رهیابی به چگونگی استفاده از آن است،بلکه گاهی تکامل در تغییر دادن طبیعت و هماهنگ کردن آن بر حسب ارزشهای والای زندگی است،همچون بدل کردن زندگی قبیلهای به حیات امّتی که در ساختن پیوندهای اجتماعی از ارزش تقوا الهام میگیرد-چنان که نخستین امت اسلام چنین بوده است-،همان گونه که
جوامع کمال یافته مکتبی چنین است و فرد در آن بر پیوندهای خانوادگی و قبیلهای فزونی میگیرد و زیر ساز پیوندهای خود را برادری اصولی برمیگزیند،و جامعۀ او همان پدر و برادر و پیوند نخستین اوست.او خود را فرزند جامعه میداند پیش از آن که فرزند والدینش به شمار آورد و پیش از آن که خود را از آن فلان قبیله یا نژاد بداند خود را منسوب حزب اللّٰه میداند.
در آیه پیشین سخن از امت واحد در بنی اسراییل بود،اینک سخن از امتهایی است که با یکدیگر رقابت و همچشمی میکنند.از آیه برمیآید که رسالت موسی(ع)به این قبایل و اسباط متوجه بود و این وابستگیهای طبیعی را برای تنظیم جامعه به خدمت گرفته است به همین منظور خداوند برای موسی دوازده چشمۀ آب جاری کرد و برای هر قبیله آبشخوری معین قرار داد.
وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ إِذِ اسْتَسْقٰاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصٰاکَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ
-و چون قوم موسی از او آب خواستند،به او وحی کردیم که عصایت را بر سنگ بزن از آن سنگ دوازده چشمه روان شد و هر گروه آبشخور خویش را بشناخت.» آن گاه ذات احدیت از نعمتهایی که به این مردمی که نتوانستهاند جان خویشتن از پلیدیها مصفا گردانند ارزانی داشته،حکایت میکند:
وَ ظَلَّلْنٰا عَلَیْهِمُ الْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَیْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْویٰ
-و ابر را سایبانشان ساختیم و برایشان منّ و سلوی نازل کردیم.» منّ نوعی شیرینی است و سلوی مرغ بریان است.
کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
-بخورید از این چیزهای پاکیزه که شما را روزی دادهایم و آنان به ما ستم نکردند بلکه به خودشان ستم میکردند.» /3 چرا ابر بار دیگر بر سرشان سایه نیفکند و منّ و سلوی برایشان نازل نشد؟ زیرا-چنان که در آیات سورۀ بقره هم آمده بود-بر خود ستم کردند،از زیستن به صورت بدویت ملول شده بودند و خواستار بازگشت به شهرها بودند.
[161]
چون به شهری که خداوند برای ایشان مهیا کرده بود داخل شدند، اخلاقشان فاسد شد و به جای آن که خدا را بر نعمتی که به ایشان ارزانی داشته بود شکر کنند و از او آمرزش و رحمت خواهند تا آنان را به مراتب کمال رساند،روی به نوشخواری و لذتجویی نهادند و برای رفع نقایص روحی و اخلاقی خویش کاری نکردند.
وَ إِذْ قِیلَ لَهُمُ اسْکُنُوا هٰذِهِ الْقَرْیَةَ وَ کُلُوا مِنْهٰا حَیْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ
-و به آنان گفته شد که در این قریه سکونت کنید و هر جا هر چه خواهید بخورید و بگویید گناهان ما را بریز.» و ما را بیامرز.
وَ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّداً
-و سجدهکنان از دروازه داخل شوید.» در عین خضوع و خشوع تا معلوم شود که از نعمت و قوت دچار سرکشی و غرور نشدهاید.
نَغْفِرْ لَکُمْ خَطِیئٰاتِکُمْ سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ
-تا گناهانتان را بیامرزیم و به پاداش نیکوکاران خواهیم افزود.» شهر در این زمان عامل تطور و ترقی شما شد زیرا عوامل ضعف در شهر همان عواملی است که خدا از آنها نهی کرده است و آنها از این قرار است:
اولا:وجود قیود اضافی که فایدهای از آنها حاصل نمیشود و بهره بردن انسان را از نعمتهای خدا محدود میکند،این قیود عبارتند از عادات جاهلی و آداب زائد و دیگر قیودی که پروردگار ما آنها را ممنوع داشته است. /3 اجازه داده که از هر چه و در هر جا که خواهند بخورند ولی فرمان داده که مقید به اغلال جاهلی نشوند.
ثانیا:غرور و سرکشی و احساس بینیازی کردن که غالبا مردم شهرنشین به آنها دچار میشوند.
ثالثا:بر مردم دیگر سروری فروختن و آنان را بنده و بردۀ خود شمردن.
خداوند تعالی به هنگام ورود به شهر بنی اسراییل را فرمان داد که سجده کنند تا دریابند که غنا و قدرتشان و عزت و شوکتشان هر چه هست از سوی خداست نه از خودشان.که سبب گردن افرازی و سرکشیشان شود.
رابعا:بخل و خسّت و عدم دستگیری از دیگران.خدای تعالی در پایان آیه آنان را به احسان و نیکوکاری فرمان میدهد و سرانجام وعده میدهد کسانی که احسان کنند بر نعمتشان افزوده خواهد شد.
از این امور در مییابیم که شهر هم چیز مفیدی است و هم مضر.اگر جامعه بتواند دستخوش جنبههای منفی آن نشود مفید است و اگر نه مضر است.
[162]
اما بنی اسراییل که بیشترشان مقید به تعالیم پروردگارشان نبودند دخول شهر سبب فساد بیشتر آنان شد.
فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَظْلِمُونَ
-از میان آنان آن گروه که بر خود ستم کرده بودند سخنی را که به آنها گفته شده بود دیگرگون کردند.پس به کیفر ستمی که میکردند برایشان از آسمان عذاب فرستادیم.» آری،زندگی شهری برای آنها عذاب خدا را در پی داشت و این ستمی بود که آنها خود بر خود روا داشته بودند.
/3
[163]
خدای تعالی برای بیان نمونهای از ستم بر خود،یعنی ارتکاب اعمالی که به عذاب خدا انجامد،داستان روز شنبه و صید ماهی را میآورد.خدا به بنی اسراییل فرمان داد که در روز شنبه صید ماهی نکنند و این برای تنظیم زندگی اجتماعی آنان و استراحتشان بود.دیگر آن که در هر هفته یک روز دست از کار بکشند و به عبادت پردازند.ولی آزمندی آنان را به شکستن حدود خدا واداشت و در روز شنبه که ماهیان بر روی آب ظاهر میشدند به صید ماهی پرداختند.
وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کٰانَتْ حٰاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتٰانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً
-دربارۀ آن قریۀ نزدیک به دریا از ایشان بپرس.آن گاه که در روز شنبه سنت میشکستند.زیرا در روزی که شنبه میکردند،ماهیان آشکارا بر روی آب میآمدند.» شاید مراد از کلمه«ماهیها»این باشد که این ماهیان در هر حال نصیب آنان بودند،حال اگر در روز شنبه آنها را صید نمیکردند روز یک شنبه این کار میسر بود ولی آنان نمیتوانستند بر آزمندیهای خود فایق آیند و از حد خود تجاوز نکنند.
وَ یَوْمَ لاٰ یَسْبِتُونَ لاٰ تَأْتِیهِمْ
-و روزی که شنبه نمیکردند نمیآمدند.» از این عبارت بر میآید که آن ماهیان در غیر روز شنبه آشکار نمیشدند البته این یک امتحان بود از جانب خدا تا بنی اسراییل به مقدار ضعف خود در برابر امیال خود آشنا شوند.
کَذٰلِکَ نَبْلُوهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ
-اینان را که مردمی نافرمان بودند این چنین میآزمودیم.» وقتی کسی مرتکب فسقی در نهان شود و چهرۀ منافق به خود گیرد خدای تعالی او را گرفتار امتحانی سخت خواهد نمود.پس موقعیتی برای او پیش میآید که نمیتواند جلو هوسرانی خود را بگیرد و در یک لحظه آنچه را مدتها نهان داشته بود آشکار خواهد ساخت.یکی از موارد امتحان خدا هم در همین مورد است.
در قصههای تاریخی از شگرد این منافقان هم یاد شده. /3 مثلا در روز شنبه تور میانداختند ولی در روز یکشنبه تورها را از آب میکشیدند.
یا در روزهای شنبه در کنار ساحل حوضچههایی میکندند تا ماهیان به آنها داخل شوند،سپس راه خروج را میبستند و روز یکشنبه آنها را آشکار میکردند.
[164]
مردم آن شهر ساحلی سه دسته بودند،دستهای که خود مرتکب خطا
میشدند و دستهای که مهر سکوت بر لب نهاده بودند و دستهای که آنها را از عملشان نهی میکردند.خدای سبحان گفتگوی آن سه دسته را با یکدیگر برای ما حکایت میکند:
وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّٰهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً
-آن گاه که گروهی از ایشان گفتند:چرا قومی را پند میدهید که خدا هلاکشان خواهد کرد و به عذابی دردناک مبتلا خواهد ساخت؟» یعنی چرا مجرمانی را که اندرز دادنشان را هیچ فایدتی نیست،اندرز میدهید.مردمی که خدا به زودی هلاکشان خواهد کرد یا عذابشان خواهد نمود.
قٰالُوا مَعْذِرَةً إِلیٰ رَبِّکُمْ
-گفتند:تا ما را نزد پروردگارتان عذری باشد.» زیرا نهی از منکر واجب شرعی است و خداوند کسی را به مجرد اعتقاد به این که نهی از نیکو فایدهای ندارد از این وظیفه معذور نمیدارد.
وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ
-و باشد که پرهیزگار شوند.» در اینجا امیدی است به این که جماعتی از ایشان پرهیزگاری پیشه کنند و این ثوابی در پی داشته باشد.
[165]
خدای تعالی به این مجرمین راه و روشهایی را که باید از آنها پیروی کرد یادآوری مینماید و آنان را از از تجاوز از حدود خدا بر حذر میدارد.
ولی اینان همواره اندرز نیکخواهان را فراموش میکنند. /3 خداوند نهی کنندگان را میرهاند باقی را به عذاب گرفتار میسازد.
فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِیسٍ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ
-چون اندرزی را که به آنها داده شده بود فراموش کردند،آنان را که از بدی پرهیز میکردند،نجات دادیم و گناهکاران را به سبب گناهشان به عذابی سخت فرو گرفتیم.» میان کسانی که به هلاکت رسیدند جمعی هم بودند که در برابر اعمال گناه آلود دیگران مهر سکوت بر لب زده بودند.
[166]
عذاب شدیدی که همواره از آن یاد شده این بود که خدای سبحان آنان را خطاب کرد که بوزینههای مطرود شوید.
فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ قُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ
-و چون از ترک چیزی که از آن منعشان کرده بودند سرپیچی کردند،گفتیم:بوزینگانی مطرود شوید.» /3
وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکَ لَیَبْعَثَنَّ عَلَیْهِمْ إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ مَنْ یَسُومُهُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ إِنَّ رَبَّکَ لَسَرِیعُ اَلْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (167) وَ قَطَّعْنٰاهُمْ فِی اَلْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ اَلصّٰالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذٰلِکَ وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ اَلسَّیِّئٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (168) فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا اَلْکِتٰابَ یَأْخُذُونَ عَرَضَ هٰذَا اَلْأَدْنیٰ وَ یَقُولُونَ سَیُغْفَرُ لَنٰا وَ إِنْ یَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ یَأْخُذُوهُ أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ اَلْکِتٰابِ أَنْ لاٰ یَقُولُوا عَلَی اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ وَ دَرَسُوا مٰا فِیهِ وَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (169) وَ اَلَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتٰابِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُصْلِحِینَ (170)
169[عرض]
:عرض آن چیزی است که عرضه میشود و درنگی اندک دارد و از این واژه گرفته شده است:
«العرض القائم بالجسم عرضا»چرا که آن به وجود عرضه
میشود و لازم نیست آن گونه که برای اجسام ضرورت دارد ماندگار باشد.
[و درسوا]
:«درس»تکرار یک پدیده است و گفته میشود«درس الکتاب»،هر گاه خواندن آن تکرار شود و «درس المنزل»هر گاه باد و باران پیوسته بر آن ببارد و بوزد تا جایی که نشان آن از میان برده شود.
/3
پروردگار سبحان حکم قطعی خود را دربارۀ بنی اسراییل صادر کرد.این حکم نتیجۀ روش فاسد و ناپسند ایشان بود که در برابر رسولان عصیان ورزیدند.این پاداش سیطرۀ قدرتهاست بر آنان تا روزی که سر از خاک بردارند.زیرا خداوند در عین این که آمرزنده و مهربان است سریع العقاب هم هست.
از بدبختیهای بنی اسراییل یکی هم پراکنده شدنشان در بلاد بود،هر گروه در جایی سکونت گزید:در میانشان صالحان بودند و غیر صالحان هم بودند.خدای تعالی آنان را بیازمود،گاه در حقشان نیکی کرد،باشد که سپاس گویند و گاه بدی کرد شاید توبه کنند و به راه و روش الهی باز گردند.
معلوم میشود که بنی اسراییل پس از آن به عقب افتادگی فرهنگی هم سقوط کردند.اینان به نوعی خودفریبی دچار شدند.مثلا به مظاهر این دنیای مادی چنگ زدند و میپنداشتند که خدا آنان را خواهد آمرزید ولی چگونه ممکن است
خداوند آنان را بیامرزد در حالی که توبهای که از سر صدق بدون بازگشت باشد نکردهاند و بارها دیده شده که چون موقعیت پیش آمده سیرت سابق خویش را آشکار کردهاند.
/3 بنی اسراییل دربارۀ سرانجام خویش باوری خوش داشتند.این گونه افکار و باورها آنان را هر چه بیشتر به فساد میکشانید زیرا به آمرزش امید بسیار داشتند و البته امید آنان با یک اندیشۀ دینی فاصلۀ بسیار داشت.پیمان و عهدی که با خدا نهاده بودند،این بود که چیزهایی را به خدا نسبت دهند که بر مقتضای حق و واقع باشد و این جز اهتمام به آخرت و اولویت دادن آن بر دنیا نبود.
[167]
گروهی از بنی اسراییل به بوزینگان مطرود مسخ شدند.این بدبختان پس از سه روز یا هفت روز مردند بنا بر آنچه در تاریخ آمده است.ولی از آن پس این حالت در میان بنی اسراییل که پروردگارشان را معصیت کنند و از پی شهوات خود روند یا قوانین دین را محترم ندارند عملی بر دوام است.
و این چگونه حالتی است؟ میدانیم که بارزترین ویژگیهای میمون تقلید کردن آن است.تقلید از زورمند و تشبه به کسی که خود را فروتر از او میشمارد و احساس ذلت و خواری در برابر آنان.خداوند،بنی اسراییل را مقهور ظلم طاغوتان و نظامات قهار خودکامگی ساخت و بدترین عذابها را به آنان چشانید.این امر به سبب عصیان ایشان بود در برابر پروردگارشان یا سکوتشان در برابر معاصی.
وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکَ
-و پروردگار تو اعلام کرد.» /3 یعنی به وضوح تمام بیان داشت.
لَیَبْعَثَنَّ عَلَیْهِمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مَنْ یَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ
-که کسی را بر آنان بگمارد که تا به روز قیامت به عذابی ناگوار معذبشان گرداند.»
تا زمانی که هم چنان معصیت خدا میکنند یا در برابر معاصی سکوت میورزند و چون خود دیگرگون شدند،خدا نیز روشی دیگر با آنان خواهد داشت.
إِنَّ رَبَّکَ لَسَرِیعُ الْعِقٰابِ
-هر آینه پروردگار تو زود عقوبت میکند.» با آن که بشر چنان میپندارد که عذاب خدا به کندی شامل حال خطاکاران میشود،عذاب او به سرعت تمام آنان را حتی پیش از آن که توبه کنند فرو میگیرد.
عذاب خدا برای گنهکاران هم چنان حتمی است.شب و روز در کمین اهل معصیت است.بشر را یارای فرار از آن نیست مگر آن که در خدا بگریزد و به راه و روش الهی باز گردد و خود را اصلاح کند در این صورت او را صاحب رحمتی گسترده خواهد یافت.
وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
-و نیز آمرزنده و مهربان است.»
[168]
ستمی که بنی اسراییل در هتک حرمت روز شنبه مرتکب شدند، یک ستم اجتماعی بود که به تبدیل نظام سیاسی ناظر بود و تسلط سرکشان بر حکم، و قیام ایشان به سرکوبی مردم.پی آمد این ستم اجتماعی آن شد که در جامعه گسیختگیهایی به وجود آید و قوم دچار پراکندگی شوند.
وَ قَطَّعْنٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصّٰالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذٰلِکَ
-آنان را گروه گروه در زمین تقسیم کردیم.بعضی نیکوکار و بعضی جز آن.» این امر به نوبۀ خود مرحلهای از مراحل سقوط این جامعۀ مؤمن بود که میانشان خلاف افتاد و پراکنده شدند /3 ولی در میان ایشان گروهی نیز باقی ماندند که هم چنان اهل صلاح بودند.خداوند گاه در حق ایشان نیکی میکرد و گاه به بدیها و بلیاتی گرفتارشان میساخت تا آنان را بیازماید و پایداری و استحکامشان را در برابر گناهان بیازماید.
وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ السَّیِّئٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
-و به نیکیها و بدیها
آزمودیم،شاید باز گردند.» فایدۀ آزمایش این است که اگر در کسی ضعفی نهفته است،آشکار شود و شخص بتواند،آن را اصلاح نماید.
[169]
اما مرحلۀ خطرناکتر که بنی اسراییل در آن غلتیدند رواج توجیه و کلاه شرعی گذاشتن بر سر اعمال خود بود.امروز این امر در میان بعضی از مسلمانان هم آشکار شده.مثلا به گونهای حیلهگریها اعمال زشت را در جامۀ اعمال نیکو جلوهگر میسازند.مثلا به نام معامله و خرید و فروش ربا خواری میکنند و در پردۀ این پندار که فلان ظالم مقام اولو الامر دارد،در برابر ظلمهای او سکوت میکنند یا به این عنوان که این عصر،عصر تقیه و انتظار است هر ستمی را بر خود و جامعه میپسندند.بنی اسراییل نیز در چنین موقعیّتهایی که واقع میشدند حتّی مدارک و نصوصی ارائه میدادند و بر حسب آراء خود آن را تعبیر و تفسیر میکردند.
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْکِتٰابَ
-بعد از اینان گروهی به جایشان نشستند و وارث آن کتاب شدند.» ولی به آن عمل نمیکردند بلکه..
یَأْخُذُونَ عَرَضَ هٰذَا الْأَدْنیٰ وَ یَقُولُونَ سَیُغْفَرُ لَنٰا وَ إِنْ یَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ یَأْخُذُوهُ
-به متاع دنیوی دل بستند و گفتند که به زودی ما را میآمرزد و اگر همانند آن باز هم متاعی بیابند برگیرند.» تفسیر آنها از استغفار ساده بود و دور از حقیقت.استغفار واقعیتش پشیمانی و عزم بر ترک معصیت و اصلاح آثار گناه پیشین.اما اینان /3 میپنداشتند همین که آرزوی آمرزش در دل داشته باشند برای رفع عذاب از ایشان کافی است.در حالی که این نوع خوش باوری است که از تحریف آیات و نصوص قرآنی برایشان حاصل شده است.قرآن این گونه کسان را که دین را تحریف میکنند و نصوص دینی را به خطا تفسیر مینمایند مورد عتاب قرار میدهد که:
أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ الْکِتٰابِ أَنْ لاٰ یَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ وَ دَرَسُوا مٰا فِیهِ
-آیا از ایشان پیمان نگرفتهاند که دربارۀ خدا جز به راستی سخن نگویند،حال آن که آنچه را در آن کتاب آمده بود خوانده بودند؟» تعالیم آسمانی نسبت به دنیا که متاعی است زوال یابنده،واضح و روشن است.
وَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
-سرای آخرت برای کسانی که میپرهیزند بهتر است.آیا تعقل نمیکنید؟» [170]
با وجود این که بسیاری از ایشان منحرف شدند و دین را تحریف کردند و افکاری باطل را به پروردگارشان نسبت دادند،طایفهای هم بودند که به کتاب خدا تمسک میکردند و تعالیم دین را اجرا مینمودند و نماز به جای میآوردند و در هر کار که میکردند میکوشیدند بر مقتضای فرمان خدا باشد.خداوند پاداش این گروه را ضایع نمیگذارد.زیرا اینان مصلحاناند و تنها به عبادات به گونۀ مجرد بسنده نمیکنند،بلکه میکوشند تا اعمال اجتماعیشان هم بر وفق سنت دین باشد.
وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتٰابِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ
-آنان که به کتاب خدا تمسک میجویند و نماز میگزارند،بدانند که پاداش نیکوکاران را تباه نمیسازیم.» /3
وَ إِذْ نَتَقْنَا اَلْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْکُرُوا مٰا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (171) وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ شَهِدْنٰا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنّٰا کُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِینَ (172) أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَکَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ اَلْمُبْطِلُونَ (173) وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ وَ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (174)
171[نتقنا]
:نتق،ریشه کن کردن هر چیزی است و هر چه را که بکنی و پرتش کنی آن را«نتق»کردهای.
/3
خداوند از بنی اسراییل چه زمانی پیمان گرفت،پیمانی که آشکارترین بندهای آن این بود که از خدا جز به راستی سخن نگویید.
جواب این است که دو بار یک بار زمانی که بخشی از کوه را از جای برکند و چون سایبانی بر فراز سرشان نگه داشت و آنان میترسیدند که مبادا بر سرشان افتد.در اینجا از آنان پیمان گرفت و گفت:آنچه شما را میدهم به نیرومندی بگیرید و آنچه را در آن آمده به یاد داشته باشید و آنچه میباید به یاد داشته باشند تقوی و التزام به واجبات الهی بود.
این یک بار بود و بار دیگر زمانی بود که فرزندان آدم را به صورت مورچه بیرون آورد و در فضا پراکنده ساخت و از آنان شهادت خواست و گفت:«آیا من پروردگار شما نیستم؟گفتند:بلی هستی،بدان شهادت میدهیم»در آن هنگام خداوند آنان را بر حذر داشت که زنهار گرد آن نگردند که با بهانه جوییهایی از زیر بار مسئولیت شانه خالی نکنند و مثلا خود را در این جهان به نادانی زنند و در قیامت
بگویند که«ما از این امر غافل بودهایم».یا بگویند که«پدران ما پیش از ما شرک آورده بودند ما نیز بعد از آنها مشرک شدیم که فرزندان آنها بودیم».در حالی که هر نسلی مسئول اعمال خود و مکلّف به اعمال خود است زیرا همه از فطرت و عقل برخوردارند، /3 پس با گواهی دادن در عالم ذرّ دیگر کسی نمیتواند بگوید:«آیا ما را به سبب اعمالی که اهل باطل مرتکب میشدند به هلاکت میرسانی»؟ هدف این آیات که ذات احدیت به روشنی بیان داشته این است که انسان را به فطرت پاکیزۀ خویش باز گرداند،آنجا که تعالیم الهی حکمرواست.
[171]
در داستانی که در سورۀ بقره هم پیش از این از آن یاد شده این است که خدای تعالی جزئی از کوه ببرید و آن را فراز سر بنی اسراییل برد و فرمانشان داد که تعهد کنند که آنچه را به آنان داده میشود،به نیرومندی اخذ کنند و در انجام آن سستی و تنبلی نکنند...
وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ
-و کوه را بر فراز سرشان چون سایبانی نگه داشتیم.» کوه همانند سقفی بر سرشان سایه افکنده بود یا چون پاره ابری.
وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ
-و میپنداشتند که اکنون بر سرشان خواهد افتاد.» و آنان را خرد و له خواهد کرد.
خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ
-کتابی را که به شما دادهایم با نیرومندی بگیرید.» یعنی همه نیرو و توان خویش گرد آورید و عزم خویش به پیروی از دین جزم نمایید.دین نمیتواند تکیه گاه مردم بدون عزم و ضعیف همت و عاری از تصمیم باشد.و نیز /3 مردم تن پرور و ترسو و عاجز را دوست ندارد.دین رسالتی خدایی است به سوی انسان و رسالت مؤمن است به سوی دیگر همگنان خود از افراد بشر.
رسالت شخصیت بشر را صیقل میدهد و نیروهای او را برمیانگیزد و او را برای تحمل مشکلات و تعهّد مسئولیتهایش آماده میسازد.تو نمیتوانی پیش از آن که چیزی از خود و قدرت فداکاری و ایثار خود،به دین ارزانی داری چیزی از او بستانی.پس باید قدرت و توان و عزم و ارادهای توانا برای پیروی از راهها و روشهای او داشته باشی.
هنگامی که در آهنگ و اراده درمیمانی و میترسی که مبادا شیطان در تو نفوذ کند و نگذارد آن چنان که میخواهی تصمیم بگیری باید به کتاب خدا باز گردی و در آیات آن تدبر کنی و تعالیم آن را به کار بندی تا از خدای بترسی و به مسئولیت خویش عمل کنی و به سلاح تقوی مسلّح گردی.
وَ اذْکُرُوا مٰا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ
-و هر چه را در آن آمده است به یاد دارید،باشد که پرهیزگار شوید.» پیرامون این آیه یک سخن برای ما باقی مانده و آن این که:همۀ مردم بویژه مکتبیان ایشان را خداوند میآزماید چنان که بنی اسراییل را آزمود و آنها را گرفتار سختی و شدّت کرد تا مسئولیت را بر دوش گرفتند و دین را با زور فرا ستاندند.
ضرورة نباید یک کپر همیشه بخشی از کوهستان باشد،زیرا ممکن است گاهی کابوس نظامی ستم پیشه باشد یا فقری جانگیر و مرضی دیر پای،و گاهی ممکن است رسولی که ضرورت التزام به دین او را وادارد زور در پیش گیرد،خود یکی از دعوتگرانی باشد که پا به صحنه نهاده،یا حتّی مؤمنی که آیات کتاب را در این لحظات به یاد میآورد،و از آن جمله است این آیه که با شیوههای گوناگون با هر زمان و مکانی همسازی دارد.
[172]
دانهای را در زیر خاک و گل و کود مخفی میکنیم ولی آن دانه به فعالیت خویش ادامه میدهد و سر از خاک برمیکند و چهره به نور مینمایاند و زندگی و قدرت و امکان خویش را آشکار میسازد و ثمره میدهد.چنین است هر
یک از افراد بشر.بسا که در زیر آواری از خرافات و فشار شهوات مخفی شده ولی باید به فعالیت و تلاش خود ادامه دهد تا ذات انسانی او تبلور حاصل کند و موجود جدیدی پای در عرصۀ وجود نهد. /3 ولی این کار چگونه عملی خواهد شد؟مسلم است،از طریق ارتباط مستقیم با خدا و ایمان به او و حرکت به سوی بنای زندگی جدیدی برای خود.یک زندگی مستقل از تقلید پدران و آزاد و دور از غفلت و فراموشی.
چنان که در احادیث صحیح آمده است ما به صورت مورچه بودیم و در صلب آدم یا در صلب یکدیگر جای داشتیم.خداوند ما را بیرون آورد و از ما گواهی گرفت.
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ
-و پروردگار تو از پشت بنی آدم فرزندانشان را بیرون آورد.» شاید هم به معنی این باشد که خدا هر فرزندی را از پشت پدرش بیرون آورد.
وَ أَشْهَدَهُمْ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ شَهِدْنٰا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنّٰا کُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِینَ
-و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید:آیا من پروردگارتان نیستم؟گفتند:آری،گواهی میدهیم.تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بیخبر بودیم.» غفلت،سبب برائت نمیشود.بلکه باید بشر حجاب غفلت را به نور تذکر و در پرتو عقل بردرد.این پرتو در ضمیر انسان گاه میدرخشد،هر چند همیشگی نیست.
[173]
أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَکَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ -یا نگویند که پدران ما پیش از این مشرک بودند و ما نسلی بعد از آنها و آیا به سبب کاری که گمراهان کرده بودند ما را به هلاکت میرسانی؟» این بهانه نه درست است و نه نزد خدا پذیرفتنی،زیرا خداوند از همۀ ما پیمان گرفته و بار مسئولیت را بر دوش ما نهاده است.اگر نسلی در ایمان خود قصور
ورزد نسلهای بعد معذور نخواهند بود و نمیتوانند بگویند که ما تابع نسلهای پیشین خود بودهایم.این آیه ما را از تقلید بر حذر میدارد.
/3
[174]
پروردگار دانای ما این حقایق را به ما تذکّر میدهد تا به فطرت خود باز گردیم و گوهر انسانی در وجود ما شکل گیرد و پرده غفلت از برابر ما به یک سو شود و بندهای تقلید گسسته گردد.
وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ وَ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
-آیات را این چنین به روشنی بیان میکنیم،شاید باز گردند.» /3
وَ اُتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِی آتَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّیْطٰانُ فَکٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِینَ (175) وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ اَلْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذٰلِکَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَاقْصُصِ اَلْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (176) سٰاءَ مَثَلاً اَلْقَوْمُ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ أَنْفُسَهُمْ کٰانُوا یَظْلِمُونَ (177) مَنْ یَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِی وَ مَنْ یُضْلِلْ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (178)
/3
دین به منزلۀ وسیلهای است برای برانگیختن عزم و اراده بشر و تکامل او.و این به هنگامی صورت میبندد که انسان عهدی را که با خدای خود بسته است به پایان برد پس اگر آیات خدا را تکذیب کند و آنها را راهنمای خود قرار ندهد یا چون در معرض فشار مخالفان واقع شد،از میدان بگریزد،در این حال سر و کارش با شیطان میافتد و شیطان قلبش را که از آیات الهی خالی شده است،سراسر در تسخیر خود درمیآورد.چنین انسانی همانند سگی است با تمام خصوصیات خسّت و دنائت آن با اندک چیزی که به سوی او میاندازند در برابر دنیا و مردم دنیا دارد دم میجنباند.اگر هم زمانی از دین و آیات الهی دم زند جز از روی ریا و مردم فریبی نیست.
خدای تعالی این مثلها را برای مردم میزند،شاید تفکر کنند و این را امری تقلیدی نپندارند یا واژهها و نامهای بیمعنی ندانند.
/3 آنان که آیات الهی را تکذیب میکنند نمونۀ ناخوشایندی هستند که بازتابندۀ واقعیتی تباهند چرا که خود با تکذیب آیات الهی به خویش ستم روا میدارند.
هدایت از سوی خداست و نه آن چیزی که انسان با اندیشۀ قاصر خود تصوّر میکند،و گمراهی نتیجۀ طبیعی انسان است در از دست دادن هدایت الهی،و آن
که خداوند هدایتش نکند افسانهها و توهّمات بشری نخواهند توانست برای او هدایت به ارمغان آرند و تنها بر زیان و گمراهیش خواهند افزود.
[175]
انسان باید راه و روشی در پیش گیرد و عهد و پیمانی در گردن آرد.
اگر آن راه و روش،راه و روش الهی بود و آن پیمان،پیمان او،رستگار شده است و اگر نه شیطان سرای دل را مسخر کند و او به ناچار از پی شیطان خواهد رفت و از گروه او خواهد شد.زمانی که خدا به انسانی نعمت نبوت ارزانی داشت و آیات خود برای او نازل نمود باید به آن عهد که با خدا بسته است عمل کند.بدون آن که چیزی از آن را ترک گوید.
اما اگر پس از آن که با آیات خدا آشنا شد آن را ترک گفت،شیطان یار و قرین او خواهد شد و شیطان قرینی نابکار است.از این زمرهاند علمای بد،چون علمای یهود و نصاری که به صحت نبوت محمدی علم داشتند ولی آن را به کار نمیبستند.
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطٰانُ فَکٰانَ مِنَ الْغٰاوِینَ
-خبر آن مرد را برایشان بخوان که آیات خویش را به او عطا کرده بودیم و او از آن علم عاری گشت و شیطان در پیاش افتاد و او در زمرۀ گمراهان بود.» [176]
وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا -و اگر خواسته بودیم به سبب آن علم که به او داده بودیم رفعتش میبخشیدیم.» خداوند قادر است که آیات خود را وسیلۀ رفعت بشر قرار دهد،به شرط آن که انسان خود در پی رسیدن به آن مقام باشد ولی اگر به زمین بچسبد و به خواری و زبونی راضی گردد،و به شهوات و امیال زودگذر حیوانی خرسند باشد خدا نیز /3 او را به حال خود رها خواهد کرد.چنان که درباره آن شخص(بلعم باعورا)گوید:
وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ
-ولی او در زمین بماند و از پی هوای خویش رفت.» پیروی از هوا نتیجۀ چنگ زدن است در زمین و اکتفاء به آنچه زمینی است و پای بندی شدن به امیال و شهوات این جهانی و ننگریستن در آسمان و به ارزشهای روحی و به آیندۀ بهتر و خشنودی خدا و بهشت او.
علم معراج بشر است ولی وقتی که کسی دل در زمین بندد و به شهوات آن خوی گیرد،علم نیز به زودی جای خود به جهل دهد و عقل تسلیم شهوت گردد و سخن علم در نزد عالمان دنیا پرست،چون زبان بیرون آوردن سگان باشد.
فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ
مثل او چون مثل آن سگ است که اگر به او حمله کنی زبان از دهان بیرون آرد و اگر رهایش کنی باز هم زبان از دهان بیرون آرد.» حیوانات دیگر هنگامی که نیازی به بیرون آوردن زبان و له له زدن داشته باشند چنین میکنند،مثلا وقتی که احساس خطر میکنند و میخواهند از خود دفاع کنند،ولی سگان در هر حال چه مناسبتی باشد یا نباشد،زبان از دهان بیرون میآورند و له له میزنند.عالمی هم که در پی هوای نفس خویش است و سخن علم میگوید نه برای عمل به آن یا راهنمایی مردم به خیر،بلکه به خاطر مباهات بر مردم و خودنمایی همانند آن سگ است.پس علم بدون هدف،یا علمی که برای اغراض و هدفهای پست باشد چون له له زدن سگ هیچ فایده و کرامتی در پی ندارد.
ذٰلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ
-مثل آنان که آیات را دروغ انگاشتند نیز چنین است.قصه را بگوی شاید به اندیشه فرو روند.» کسانی که آیات خدا را دروغ میپندارند،علمی که بدان راه یابند نمییابند و نوری که بدان راه خویش روشن کنند نمیجویند.اینان کلماتی فرا میگیرند و در دهان میگردانند و گویی در پی هیچ هدفی نیستند.
انسان،هنگامی که تفکّر کند میتواند از دانش بهره برد و علم را به بخشی
از شخصیّت خود بدل سازد و علمی را بیاموزد /3 که سودش بخشد و آموزشش در راه هدفی مقدّس باشد و میتواند وسیلۀ تعلّم او داستانهایی واقعی باشد که رشد و پند و درس از آنها فرا گیرد.
[177]
بیشتر سببی که رجال علم را میفریبد و آنان را به سوی سود جویی سوق میدهد،حب اشتهار است.ولی چنین کسان بیشتر از آن که مشهور به خوبی شوند به بدی مشهور میگردند آن سان که بدترین مثلها را به آنان زنند.
سٰاءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ أَنْفُسَهُمْ کٰانُوا یَظْلِمُونَ
-بد است مثل مردمی که آیات ما را دروغ انگاشتند و به خود ستم روا میداشتند.» آری،اینان بدترین نمونه هستند،زیرا برای رستگاری خویش فرصتی حاصل کردند ولی آن فرصت ترک گفتند و بر خود ستم کردند.
[178]
یکی از علل هلاکت بشر اتکال اوست به خودش و غروری است که در او به وجود میآید و میپندارد که از هدایت الهی بینیاز است.این امر بیشتر سبب هلاکت برخی علمای بیعمل میشود.خدای تعالی تأکید میفرماید که هدایت از سوی خداست و بر بشر است که در برابر خدا تسلیم شود و بدو خستو گردد.البتّه این در صورتی برای او میسر است که جامۀ کبر و غرور از تن کنده باشد.اگر نه چنین کند به هدایت راه نبرد و چون راه هدایت الهی بسته گردید راه دیگری پیش پای خود نمییابد.
مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِی وَ مَنْ یُضْلِلْ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ
/3
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (179) وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا اَلَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمٰائِهِ سَیُجْزَوْنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (180) وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ (181) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ (182) وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ (183)
179[ذرأنا]
:الذرء به معنای ایجاد و آفرینش است.
183[املی]
:به معنای تأخیر و مهلت دادن است.
/3
خداوند آدمی را به نیکوترین صورت بیافرید و همۀ وسائل هدایت را به او عطا کرد ولی انسان از آن وسایل استفاده نکرد تا به قدری حقیر شد که راهی جز جهنم
نداشت.آن سان که گویی برای رفتن به جهنم خلق شده.خدا به بشر قلب داده و فهم عنایت کرده که مسئولیتهای خود بشناسد و چشم داده که بدان ببیند و دریافت حقایق را بر او واجب گردانیده.همچنین او را گوشی است برای شنیدن ولی گوش دادن جز به ارادۀ بشر نباشد.
انسانی که از قلب و چشم و گوش خود استفاده نکند و بر آگاهیهای خود نیفزاید با چار پایان یکسان است حتی از آنان گم گشتهتر خواهد بود،زیرا چارپایان را قدرت درک مفاهیم نیست بنا بر این از این اعضای خود نمیتوانند چنان که شاید و باید سود ببرند.
خدای سبحان را اسماء حسنی است و هر اسمی از اسماء او به قوۀ فاعلهای در زندگی ما اشارت دارد یا به سنت جاریهای در آن.چون خدا را از روی نشانهها و آیاتش شناختیم این اسماء حسنی را هم خواهیم شناخت. /3 اما کسانی هستند که نامهای خدا را دیگرگون میکنند و بر ماست که آنان را واگذاریم تا به جزای عادلانۀ اعمال خود برسند.
در این جا کسانی هستند که در پرتو حق،حکم میکنند و آن را سنجهای میگیرند برای ارزیابی زندگی،امّا کسانی که آیات الهی را تکذیب میکنند به زودی به آتش درآیند آن گونه که خود نمیفهمند و خداوند به آنها تا هنگامی فرصت دهد.
[179]
پروردگار ما رحیم است و صاحب رحمت واسعه.ولی رحمت خود را به حکمت بالغۀ خود محدود به کسانی کرده که از نعمتهایی که به ایشان ارزانی داشته به درستی منتفع میشوند ولی کسانی که از قلب و گوش و چشم خود منتفع نمیشوند،از رحمت او بینصیباند.اینان را به جهنم میافکنند چنان که گویی برای سوختن در جهنم آفریده شدهاند.
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا
-برای جهنم بسیاری از جن و انس را بیافریدیم.ایشان را دلهایی است که بدان نمیفهمند و چشمانی است که بدان نمیبینند و گوشهایی است که بدان نمیشنوند.» از این آیه به وضوح آشکار میشود که هدایت از جانب خداست ولی راه یافتن به این هدایت به همت بشر است.
أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ
-اینان همانند چارپایانند،حتی گمراهتر از آنهایند.» زیرا چارپایان از روی فطرت و غریزه به سوی منافع خود رهسپارند و اینان چنان منحرف میشوند که آگاهانه یا بدون آگاهی به خود زیان میرسانند.مثل کسی که شراب میخورد و به جسم و جان خود زیان میرساند و کسی که طاغوت را بر خود مسلّط میسازد تا او را به بندگی کشد.یا کسانی که به مواد مخدر معتاد میشوند و خویشتن را نابود میکنند در حالی که حیوان هرگز چنین نمیکند.زیرا به نیروی غریزه از هر چه برای او زیانمند باشد میگریزد.
/3
أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ
-اینان خود غافلانند.» غافل کسی است که دارای اندوختهای از معرفت هست ولی از آن استفاده نمیکند تا در مهلکه میافتد.
[180]
بعضی به درستی معنی اسماء الهی را نمیدانند و همین انحراف از حقیقت معنی سبب انحرافشان میشود.مثلا میپندارند که خدا را رحمت واسعه است و از این رو کسی را عذاب نمیکند زیرا رحمت او از عذاب ابا دارد.یا میپندارند که اگر کسی خطایی کند سخت مورد عقوبت خدا واقع میشود،زیرا خدا شدید العقاب است و در او هیچ بخششی نیست.این دو عقیدۀ افراطی،هر دو خطا هستند.آری،خدا هم رحمتش گسترده است و هم عقابش شدید.اما هر یک
به جای خود و بر حسب حکمت.رحمت و نقمت هر دو بعد از اراده و خواست بشر میآیند.اگر برای خود رحمت خواهد مشمول رحمت شود و اگر عذاب خواهد گرفتار عذاب گردد.این اعتقاد سبب میشود که بشر به بسیاری از انحرافات دچار نیاید.
وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمٰائِهِ سَیُجْزَوْنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-از آن خداوند است نیکوترین نامها،بدین نامهایش بخوانید.آنها را که به نامهای خدا الحاد میورزند واگذارید.اینان به کیفر اعمال خود خواهند رسید.» این الحاد در اسماء اللّٰه سبب انحراف عملی میشود و این انحراف است که سبب عقوبت میگردد،نه مجرد تصور عمل خطا.ما میتوانیم تأکید کنیم که انحرافات عملی سبب مستقیم الحاد در اسماء پروردگار است،ولی اگر انسان با فطرت سلیم خود رها شود،اسماء اللّٰه را خواهد شناخت.از این رو جدل و مناقشه با ملحدان بر سر اسماء اللّٰه فایدتی ندارد، /3 زیرا آنچه باعث انحراف و الحاد آنان شده سوء فهم آنها نیست،بلکه سوء نیت آنهاست.چه بسا که به همین سبب خدا ما را فرمان داد که ملحدان را به حال خودشان واگذاریم زیرا مجادله با آنان نه تنها سودی در بر ندارد که خالی از زیانی هم نخواهد بود.
دربارۀ اسماء اللّٰه سخنی دیگر باقی میماند و آن این است که:
معلوم است که عالم خلقت به نیروی معینی چون علم و حکمت و قدرت رهبری میشود.پس خورشید حرکت میکند تا به قرارگاه خود رسد.ولی چگونه؟ حکمت همان چیزی است که برای خورشید هدفی قرار میدهد که به سمت آن و برای تحقق آن حرکت کند و علم چیزی است که حرکت خورشید را منظم میکند که به آن هدف برسد،و قدرت همان چیزی است که حکمت و علم را نافذ میگرداند و خورشید را مقهور میگرداند تا آن مسیر معین را طی کند.اینها اسماء اللّهاند و آنها تجلیات آن اسماء.پس علم اسمی است از اسماء او که در خرد و کلان در عالم وجود تجلی دارد و حکمت و قدرت نیز بر همین منوالاند.
وقتی که ما خدا را به اسماء او میخوانیم و میگوییم یا علیم و یا قدیر و یا حکیم یا میگوئیم از تو میخواهیم بعلم تو و به حکمت تو و به قدرت تو در همان حال به ارزش علم و حکمت و قدرت پی میبریم و آنها را در زندگی خود به کار میداریم.زیرا شناخت و اعتقاد به این ارزش،جدا از شناخت و اعتقاد به یکتایی باری تعالی و پرستش او و ایمان به این که او از همه نامهایش فراتر است نخواهد بود.پس بر ماست که بر ذات خدا توکل کنیم نه این که فقط بر اسماء او.
از بزرگترین اشتباهات بشر یکی نیز توسل به اسماء الهی است در برابر خود او،چرا که این بخشی از حقیقت هستی را تشکیل میدهد و با قدرت حقیقت به ایمان منجر میشود.برای مثال،ایمان به علم بدون حکمت موجب میگردد علم، تنها معبود گردد چنان که فرانسویها در خیزشگاه انقلابشان چنین کردند.
/3 عبودیت در برابر علم،آن را بیهدف میگرداند و حتّی هدف استثمار بشر و در هم کوفتن ارزشهای معنوی را بدو میدهد.قدرت نیز چنین است و هر گاه خود معبود به ذات گردد نه به صفت اسمی از اسامی حسنای خدا،پس قدرت برخاسته و بدون حکمت مردم را به سقوط میکشاند و مردم را وا میدارد با شیوههای مختلف حتی با قربانی کردن ارزشها آن را بطلبند.
در همین جاست که دعاهای به جا مانده بر یاد آوردن اسماء حسنی تأکید دارند و آنها را منسوب به خدا میدانند.در برخی از دعاها آمده است:
1-«بار خدایا از تو به نامت میخواهم ای اللّٰه،ای رحمن،ای رحیم،ای کریم،ای مقیم،ای عظیم،ای قدیم،ای علیم،ای حلیم،ای حکیم،خدایی نیست جز تو،پناه پناه،بار خدایا ما را از آتش برهان». (1)
2-«بار خدایا از تو به نامت میخواهم ای علی،ای وفی،ای غنی،ای
1) 6) -از دعای جوشن کبیر در مفاتیح الجنان.
ملیّ،ای صفی،ای رضی،ای زکی،ای ابدی،ای قوی،ای ولی». (1)
3-بار خدایا من از تو میخواهم به درخشندهترین درخششت،و هر درخشندگی تو درخشنده است.خداوندا من از همۀ درخشش تو میخواهم،خدایا، من از نافذترین علم تو میخواهم و هر علم تو نافذ است،خدایا من از همۀ علم تو میخواهم». (2)
4-«خدایا از تو میخواهم به حق رحمتت که همه چیز را پوشانده و به قوّتت که با آن بر همه چیز چیره گشتهای و هر چیز در برابر آن تسلیم است و به جبروتت که بدان بر هر چیز غلبه یافتهای،و به وجود باقیت پس از مردن هر چیز و به اسمائت که ارکان همه چیز را فرا گرفته». (3)
/3 شیوۀ ادعیه،تمرکز بر ارزش اسمایی است که گاهی عموما از آن یاد میشود و گاهی مشخّصا،ولی ارزش توحید برتر از ارزش اسماء خدایی است،زیرا این اسماء در نتیجه به خداوند سبحان میپیوندد.
[181]
هنگامی که بنده خدایش را به اسماء حسنای او میخواند حق را مقیاس و ارزش قرار میدهد،زیرا با شناخت خدا و اسماء حسنای او بشر همۀ جوانب حق را با تمام ابعاد آن میشناسد.
وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ
-از آفریدگان ما گروهی هستند که به حق راه مینمایند و به عدالت رفتار میکنند.» کسی که در این آیه نیک تدبر کند در مییابد که خدای تعالی از کسانی که به عدالت رفتار میکنند به«امت»تعبیر کرده و این به اعتبار این است که ایشان
طایفهای هستند تحت رهبری امام.سپس ایشان مردم را به حق هدایت میکنند و خود در جادۀ حق گام میزنند و حق را مقیاس اجرای عدالت در جامعه به کار میبرند.
[182]
در مقابل این گروه جماعت دیگری هستند که آیات خدا را-آیاتی که مردم را به حق راه مینمایند-تکذیب میکنند.جزای ایشان این است که خرده خرده به گونهای که خود نمیدانند،راهی درک اسفل میگردند.
وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ
-و آنان را که آیات ما را دروغ انگاشتند از راهی که خود نمیدانند به تدریج خوارشان میسازیم.» «استدراج»که در متن این آیه آمده،این است که به طرف مقابل فرصت پیشرفت میدهند تا ناگهان در دام افتد.بنا بر این جایز نیست که انسان از مهلتی که خدا به او داده و یا نعمتی که /3 به او ارزانی داشته یا هر فرصت دیگری به خواب غفلت رود و به سوی دامی که برای او نهادهاند پیش رود و در دام افتد.
[183]
وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ -و به آنها مهلت دهم،که تدبیر من استوار است.» آری چون در دام افتادند دیگر فرارشان میسر نیست زیرا نقشههایی که خدا میکشد کامل و عاری از نقص است.
/3
أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ (184) أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَدِ اِقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ (185) مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلاٰ هٰادِیَ لَهُ وَ یَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (186) یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلسّٰاعَةِ أَیّٰانَ مُرْسٰاهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی لاٰ یُجَلِّیهٰا لِوَقْتِهٰا إِلاّٰ هُوَ ثَقُلَتْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ تَأْتِیکُمْ إِلاّٰ بَغْتَةً یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اَللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (187)
184[جنّة]
:به معنای جنون است و اصل آن به معنای پوشاندن میباشد.
187[السّاعة]
:آن گاه که آفریدگان میمیرند.
[ایّان]
:چه هنگام،که سؤال از زمان و وجه ظرفی فعل است.
[مرساها]
:ارساء به معنای اثبات است و«مرسیها»یعنی ثابت گردانندۀ آن و گفته میشود:«رسا الشیء یرسو فهو راس»آن گاه که آن را ثابت کند.
[حفیّ]
:آن که در سؤال تا ژرفا پیش رود و«احفی فلان بفلان فی المسألة»،وقتی گفته میشود که فرد،فراوان بپرسد و پافشاری کند.
/3
خداوند انسان را قدرت تفکر عطا کرده تا خود حقایق را درک کند،اگر از این نیرو بهره نبرد گمراهیش حتمی است.از طریق تفکر انسان به طبیعت اشیاء و شناخت پدیدهها میرسد.پدیدۀ نبوت پدیدهای است که اگر کسی در آن بیندیشد به حقانیت آن پی خواهد برد و اعتراف خواهد کرد که رسول از تهمت جنون مبرّا است،نگریستن در جنبههای انقلابی دین ما را به این حقیقت رهنمون میآید.ثمرۀ آن واقعیت نوینی است که پس از آن خواهد آمد و وظیفه دین هشدار دادن مردم است به وقوع این واقعیت.
اگر کسی در ملکوت آسمانها و زمین و عظمت و فخامت آنها تفکر کند خود در مییابد که این نظام کامل را گرداننده و نظام دهندهای است بسی فراتر و برتر از آن.و این نظام را چند هدف است.نخست آزمایش بشر.دوم این که اگر آن گرداننده و مدبر لحظهای اراده کند همه هر چه هست از هم فرو میپاشد و این لحظۀ فروپاشی در هر زمانی میسر است. /3 از این رو میپرسند که آن ساعت چه وقت خواهد رسید؟ساعتی که تحمل آن برای آسمانها و زمین هم دشوار است.آن لحظه به ناگهان میآید و علم آن نزد خداوند است و مردم از آن بیخبر.
[184]
در شرح آیۀ 173 آوردیم که بشر موظف است که هم معرفت
حاصل کند و هم برای اجرای فرمانهای عقل و دین مهیا باشد و مصمّم،و او نمیتواند فساد و خطای خود را توجیه کند و آن را به پای غفلت و تقلید بگذارد و خود را به کناری کشد.این قرآن است که بار دیگر تأکید میکند که هر کس موظف است که خود تفکر کند که تفکر تنها وسیلۀ مقاومت در برابر غفلت است.
أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا
-آیا فکر نکردهاند؟» اهمیت تفکر و ضرورت فطری آن به حدی است که خدای تعالی عبارت را به صورت سؤال و گله گذاری ادا میفرماید که چرا فکر نمیکنند؟...
مٰا بِصٰاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ
-که در یارشان نشانی از دیوانگی نیست و او آشکارا بیم دهنده است.» رسول آنان را از چیزهایی خبر میداد که برای ایشان آشنا نبود و به آنها الفت نیافته بودند.این امر در نظر آنان چنان میآمد که گویا که این سخنان بر زبان میآورد و دیوانه است.با قدری تفکر به متانت و استواری کلام حق و قدرت استدلال آن پی میبریم.در حالی که و جدان و عقل خود گواهی میدهند که آنچه رسول اللّٰه(ص)میگوید سخنان جنون آمیز نیست،بلکه همه هشدار است و همه حق است و روشن.
[185]
آن هشداری که ما را از گرفتار آمدن به سرنوشت مجرمان بر حذر میدارد میتوان /3 آن را از پیامبر شنید و میتوان از زبان عالم وجود که از یک نظام دقیق حکایت دارد،به گوش دل شنید.
أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ
-آیا در ملکوت آسمانها و زمین و چیزهایی که خدا آفریده است نمیاندیشند؟» در هر چه آدمی مینگرد دلیلی واضح بر دقت نظم و اتقان آفرینش و حسن تدبیر مشاهده میکند.
نظر در عظمت عالم وجود و در هر موجود و مخلوق ما را به قدرتی که بر جهان حکم میراند دلالت میکند.خدای تعالی در هر لحظه که بخواهد دست
قدرت خویش از سر عالم برمیدارد و جهان از هم فرومیپاشد.آنچه آفریده عبث و بیهوده نخواهد بود،هر چه هست حکمت بالغۀ اوست.
وَ أَنْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ
کسی که به رهنمودهای الهی راه خویش نمییابد چارهای ندارد جز آن که رهسپار ضلالت دایم گردد.زیرا عدم ایمانش به هدایت الهی ناشی از طغیان اوست در برابر خدا و این طغیان همواره با او خواهد بود و سبب کوری و گمراهی او میشود.
/3
مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَلاٰ هٰادِیَ لَهُ وَ یَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ
[187]
اگر شواهد عالم وجود،دلالت بر این دارد که نظامی که آسمانها و زمین را بر پا نگاه داشته روزی به پایان میرسد و این کشتی،به ساحل خواهد رسید و از حرکت باز خواهد ایستاد،این سؤال مطرح میشود که رسیدن کشتی به ساحل در چه زمانی خواهد بود؟و چگونه خواهد بود؟و مردم زمان حضرت رسول همواره این سؤال از او میکردند.
یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّٰاعَةِ أَیّٰانَ مُرْسٰاهٰا
-دربارۀ قیامت از تو میپرسند که چه وقت فرا میرسد؟» کشتی به آخرین بندرگاه خود کی میرسد و کی از جنبش باز خواهد ایستاد.
قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی لاٰ یُجَلِّیهٰا لِوَقْتِهٰا إِلاّٰ هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لاٰ تَأْتِیکُمْ إِلاّٰ بَغْتَةً
-بگو:علم آن نزد پروردگار من است.
تنها اوست که چون زمانش فرا رسد آشکارش میسازد.فرا رسیدن آن بر آسمانیان و زمینیان سنگین است.جز به ناگاه بر شما نیاید.» به نظر من ساعت هر طایفهای،در زمانی به پایان میآید.و چون به پایان رسید آنان را چه سود خواهد رسید؟زندگی در طایفۀ دیگری جز آنها ادامه خواهد یافت.مثلا زمان قوم لوط زمانی که عذاب به صورت زلزلۀ عظیم بر آنان فرو آمد به پایان رسید و پایان زمان فرعون و قومش وقتی بود که در دریا غرق شدند.و این زمان بدون هشدار قبلی و ناگهان فرا میرسد.
اکنون این سؤال باقی میماند که چرا مردم در برابر رسول اکرم(ص)چنین سؤالی را مطرح کردند؟آیا آنان خود مسئول اعمال خود نبودهاند و بر ایشان پایان کار و رسیدن ساعتشان اهمیتی نداشته؟یا این که رسول از آن آگاه بوده است.
یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهٰا /3 قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اللّٰهِ
-چنان از تو میپرسند که گویی تو از آن آگاهی.بگو علم آن نزد خداست.» و اوست که مقرر میدارد که وقت امتحان در چه زمانی به پایان میآید و به مشیت مطلقۀ خود زمان پاداش را معین میکند.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
-ولی بیشتر مردم نمیدانند.» این حقیقت واضح این است که سرنوشت بشر به دست خدای پیروزمند است نه به دست خود ایشان یا به دست پیامبر(ص).
/3
قُلْ لاٰ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ اَلْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ اَلْخَیْرِ وَ مٰا مَسَّنِیَ اَلسُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (188) هُوَ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا لِیَسْکُنَ إِلَیْهٰا فَلَمّٰا تَغَشّٰاهٰا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِیفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمّٰا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اَللّٰهَ رَبَّهُمٰا لَئِنْ آتَیْتَنٰا صٰالِحاً لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (189) فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً جَعَلاٰ لَهُ شُرَکٰاءَ فِیمٰا آتٰاهُمٰا فَتَعٰالَی اَللّٰهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (190) أَ یُشْرِکُونَ مٰا لاٰ یَخْلُقُ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ (191) وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ (192)
/3
اگر انسان در کتاب زندگی بیندیشد به حقیقت پی خواهد برد و همچنین است اگر در نفس خود تدبّر کند و در پی یافتن این سؤالها باشد که من کیستم؟ چگونه آفریده شدهام؟چه دارم؟و سررشتۀ کارهای من به دست کیست؟.
من موجودی هستم که خود مالک سود و زیان خویش نیستم مگر در حدود حریت و امکانهایی که خدا به من عطا کرده است.من علم غیب نمیدانم به دلیل این که به سبب عدم آگاهیام از آینده زیانهای بسیار میبینم.آنچه را هم که از من پوشیده است نمیبینم.بسا حوادث ناروا که من خود به استقبال آنها میروم.انسان نیازمند است به پیامبری که او را به آینده هشدار دهد،و او را از آن بر حذر دارد و به او بشناساند که چگونه از آینده بهرهمند گردد.
خدا مرا چگونه آفرید؟ خداوند،غریزۀ جنسی در پدر و مادر من قرار داد آن گاه که آن دو را از یک
تن بیافرید و /3 یکی از آن دو را باعث آرامش آن دیگر قرار داد و وجود هر یک را به وجود دیگری تکامل بخشید.وقتی مردی با زن خود نزدیکی میکند،زن از او باری سبک میگیرد.یعنی زن احساس سنگینی نمیکند و به کارهای عادی زندگی مشغول میشود.پس از چندی بار سنگین میشود.در این زمان زن و مرد در برابر کودک احساس مسئولیت میکنند و از خدا میخواهند که فرزندی صالح نصیب آنان کند و متعهد سپاسگزاری خدا میشوند.ولی چون خداوند فرزندی صالح به آنها داد خدا را و زاده شدن کودک را فراموش میکنند و آمدن کودک را به عوامل دیگر نسبت میدهند بدون آن که فکر کنند که آن شریکان را یارای یاری رساندن به آنها نبوده است و آنان نیز بندگانی مخلوقاند که قادر به آفرینش هیچ چیز نیستند.پدر و مادر فراموش میکنند که به هنگام زادن طفل تنها و تنها به خدا توسّل جسته بودند، زیرا آن حالت احساس خطر همه چیز را جز خدا از یاد انسان میبرد.
[188]
پیامبر کیست؟آیا او شخصیتی است از لحاظ جسمی ممتاز از دیگران؟ هرگز.امتیاز او فقط به جنبۀ رسالت اوست و به سبب ارتباطی است که با خدا دارد.پس هر چه دارد همه از خداست.
قُلْ لاٰ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ مٰا مَسَّنِیَ السُّوءُ
-بگو من مالک سود و زیان خود نیستم،مگر آنچه خدا بخواهد.و اگر علم غیب میدانستم بر خیر خود بسی میافزودم و هیچ شری به من نمیرسید.» وقتی که مانند هر بشر دیگر گرفتار ناملایمات میشوم و هنگامی که به سبب عدم آگاهی از آینده نمیتوانم برای خود منافع کلانی فراهم سازم پس بشری هستم مانند دیگر افراد بشر.آری،علم غیب میدانم،اما در حدودی که خدا
به وسیلۀ وحی خود در اختیار من میگذارد.من مالک سود خود نیستم و دافع زیانهای خود ولی تا همین حدود که خدا مرا تعلیم میدهد.
إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
-من کسی جز بیم دهنده و مژده دهندهای برای مؤمنان نیستم.» /3 اما کسانی که ایمان نیاوردهاند وحی سودشان نکند.زیرا وحی کسی را سود میدهد که بخواهد به آن عمل کند و زندگی خویش را به مقتضای آن طرح ریزی نماید.اگر رسول خدا مالک سود و زیان خود نباشد دیگر مردم چگونهاند؟آگاهی مردم از نقاط ضعف خود او را به واقعیت وجودش باز میگرداند و نیک درمییابد که موجودی مخلوق بیش نیست.
[189]
اکنون من مالک چیزی نیستم مگر آن قدر که خدا به من داده است.اما در گذشته من نتیجۀ غریزۀ جنسی بودهام که خدا در پدر و مادر من ایجاد کرده است و چه بسا پدر و مادر من به هنگام ازدواج هدفشان تولد من نبوده بلکه میخواستهاند شهوت خود فرو نشانند.
هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ
-اوست که همۀ شما را از یک تن بیافرید.» از این رو هر یک از ما به آن دیگر احساس علاقه میکنیم و به او انس میگیریم.در این امر افراد بشر با هم فرق ندارند به خصوص میان مرد و زن فرق حقیقی نیست...
وَ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا لِیَسْکُنَ إِلَیْهٰا
-و از آن یک تن زنش را نیز بیافرید تا به او آرامش یابد.» مرد و زن مکمّل وجود یکدیگراند.از این رو مرد جز به زن آرامش نیابد.
هر کس احساس نقص میکند تا به وسیلۀ ازدواج احساس کامل شدن کند.در این هنگام هر یک از دو طرف میتوانند با هم زندگیشان را تکمیل کنند مثلا اگر مرد
نیرو و عزم و خشونت و جدال را به زندگی بدهد زن مهربانی و عاطفه و نرمی و مدارا را ارزانی میدارد،و بدین گونه مکمل وجود یکدیگر میشوند.
فَلَمّٰا تَغَشّٰاهٰا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِیفاً فَمَرَّتْ بِهِ
چون با او درآمیخت به باری سبک بارور شد و مدتی با آن سر کرد.» یعنی اعمال روز مرّه خود را انجام میداد به آسانی و سهولت،بدون آن که از آن جنین احساس سنگینی کند،جنینی که به سرعت در شکم او رشد و تکامل مییافت.آیا این امر دلیل اتقان صنع و لطف /3 تدبیر پروردگار حکیم و علیم نیست.
فَلَمّٰا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللّٰهَ رَبَّهُمٰا لَئِنْ آتَیْتَنٰا صٰالِحاً لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّٰاکِرِینَ
-چون بار سنگین گردید،آن دو اللّٰه پروردگار خویش را بخواندند که اگر ما را فرزندی صالح دهی از سپاسگزاران خواهیم بود.» احساس سنگینی هرگز ملازم با احساس دشواری نیست،زیرا زن سالم به سبب حاملگی جز اندکی پیش از زایش،دشواری فراوانی احساس نمیکند.این احساس،به سبب آگاهی دادن بدوست در برابر مسئولیتی که در پیش دارد تا برای انجام آن آماده باشد و وسائل راحتی و امنیت مهمان جدید را فراهم آورد.بدین ترتیب میبینیم که چگونه پدر و مادر دگرگون میشوند و مسئولیت فراوانی را در برابر نوزاد احساس میکنند و نخستین خواستشان این است که چکیدۀ زندگی و پارۀ جگرشان در جسم و روان سالم و صالح باشد و از فرط این احساس مسئولیت شریکان پوچ دیگر را از میان میبرند و به سوی خدایشان روی میآورند،چنان که انسان به هنگام دشواریهای شدید همۀ شرکاء را از یاد میبرد و تنها سپاس الهی را به جای میآورند و به تعهّدات کودک نورسیده مثل تربیت صحیح و رساندن طفل به سطح پدر و مادر خود-اگر انسانهایی صالح باشند-میپردازند.
[190]
ولی انسان این تعهد خود فراموش میکند و بار دیگر نظرش متوجه شریکان میشود.مراد از شریکان هر نیروی مادی است که به زور بشر را به راههای
انحرافی میکشاند.مثل جامعۀ فاسد که سمبل آن قدرت حکومتی فاسد است و فرهنگ فاسد که سمبل آن احبار و رهبانان و شعرایند و اقتصاد فاسد که سمبل آن مالداران یا سرمایهداری است.
فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً جَعَلاٰ لَهُ شُرَکٰاءَ فِیمٰا آتٰاهُمٰا فَتَعٰالَی اللّٰهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ
-چون خدا آن دو را فرزندی صالح داد برای او در آنچه به آنها عطا کرده بود،شریکانی انگاشتند و حال آن که خدا از هر چه با او شریک میسازند برتر است.» به این سبب برای تربیت فرزند خویش برنامه و راه و روشهای خدایی را اجرا نمیکنند،بلکه از پی شریکان میروند.و فرزند خود را به فساد میکشانند.
مثلا او را وامیدارند که در برابر طاغوت خاضع باشد یا رهایش میکنند تا مدعیان علم و دین اندیشهاش را بسازند یا به خدمت سرمایهاش درآورند. /3 در حالی که باید او را بر اساس یک تربیت صحیح پرورش دهند و با خدا و دین رشتههای ارتباط او را مستحکم گردانند.رسول خدا(ص)میفرماید:«هر کودکی به مقتضای فطرت متولد میشود ولی پدر و مادرش او را یهودی میکنند یا مسیحی». (1)
خداوند برتر است از شرکاء و حقّ سفارش شده از سوی او ناخالصیها و بیهودگیهای شریکان را به زودی تار و مار خواهد کرد و مردمان را از دست فاسدان رهایی خواهد بخشید.
[191]
مردم نمیاندیشند که قدرت طاغوت چقدر است،یا سرمایهداری یا علمای بدآموز را چه امکاناتی است.در واقع اگر مردم تسلیم آنها نشوند و در برابر قدرتشان سر فرود نیاورند موجوداتی ناتوان بیش نیستند.این شریکان هیچ چیز نمیآفرینند،بلکه خود مخلوقند.خداوند آنان را میآفریند و اینان امکانات مردم را
1) 10) -بحار الانوار،ج 3،ص 281،ح 22.
میدزدند.
أَ یُشْرِکُونَ مٰا لاٰ یَخْلُقُ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ
-آیا شریک خدا میسازند، چیزهایی را که نمیتوانند هیچ چیز بیافرینند و خود مخلوق هستند.» طاغوت مخلوق خداست ولی در همان وقت مردم را به سبب جهل و غفلتشان استثمار میکند و آزمندیهای طایفگی را برمیانگیزد و آنان را تحقیر میکند.به راستی چه سان ممکن است انسانی به جای آن که در برابر خالق خضوع کند در برابر انسان دیگری که همانند اوست خاضع باشد در حالی که:
[192]
وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ -نه میتوانند یاریشان کنند و نه میتوانند به یاری خود برخیزند.» جماعت طاغوتان و فاسدان و مفسدان دنباله رو آنان،میپندارند /3 که وجودشان و استمرار قدرتشان برای جامعه امنیت و شکوفایی میآورد.در حالی که طغیان و سرکشی حاصلی جز ویرانی و مرگ به بار نمیآورد.اینان نیروی مردم را به باد میدهند و ارادۀ آنان را ضعیف میگردانند به گونهای که دیگر توانایی آباد ساختن کشور خود را از دست میدهند.از لحاظ علمی ثابت شده که آشکارترین عوامل عقب افتادگی ملتها وجود حکومتهای دیکتاتوری است،حتی سربازان کشوری که تحت یک رژیم دیکتاتوری هستند نمیتوانند همانند سربازانی که آزاد از سلطۀ دیکتاتوری هستند از کشور خود دفاع نمایند.دیکتاتورها حتی قادر به دفاع از خود هم نیستند پس چگونه بعضی به آنها متکی میشوند؟ /3
وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی اَلْهُدیٰ لاٰ یَتَّبِعُوکُمْ سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صٰامِتُونَ (193) إِنَّ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُکُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (194) أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا قُلِ اُدْعُوا شُرَکٰاءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِ فَلاٰ تُنْظِرُونِ (195) إِنَّ وَلِیِّیَ اَللّٰهُ اَلَّذِی نَزَّلَ اَلْکِتٰابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی اَلصّٰالِحِینَ (196) وَ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ (197) وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی اَلْهُدیٰ لاٰ یَسْمَعُوا وَ تَرٰاهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ (198)
/3
در بتانی که برخی مردم به جای اللّٰه به خدایی میخوانند،امید آن نمیرود که راه هدایت پیش پایشان بگشایند،زیرا آنان عین فسادند،پس باید به سویی افکنده شوند.سپس لازم است که انسان خود را از خضوع و عبودیت در برابر بتان دیگر یعنی طاغوت و یاران او،چون علمای بد و توانگران و سپاهیان طاغوت برهاند باید دریابد که اینان خود بندگانی مخلوقند و میان او و ایشان فرقی نیست و آنان را بر او امتیازی نیست.بتان هرگز نمیتوانند دعای کس را اجابت کنند،اعضایشان فالج است.مشتی ناتواناناند.بگذار همه دست به دست یکدیگر دهند که کاری از آنان ساخته نیست.
در حالی که خدای یکتا یار و یاور بندگان صالح خود است.برای
هدایتشان کتاب فرستاده و چه فرق بسیاری است میان کسانی که در آنها هیچ توان راهنمایی نیست و کسی که مردم را به راه راست هدایت میکند.
کسانی که نمیتوانند گرهی از کار خود بگشایند چگونه میتوانند گرهگشای کارهای ما باشند.دلهایشان آن چنان سیاه شده است که ندای اصلاح را به گوشهای خود نمیشنوند و با آن که حقایق در برابرشان آشکار است آن را نمیبینند.
/3
[193]
جلوداران گمراهی که با خدا به ستیزه برخاستهاند ردای حاکمیت هستند و فساد و تباهی را به حضیض نشاندهاند و لذا بر ماست آنها را به قتل رسانیم و این تنها درمان ایشان است.گمان برخی از سادهاندیشان در این که خودکامگان میتوانند ره یابند توجیهی است برای تنبلی و عدم فعالیت آنها در شوریدن بر آنها و از همین روست که قرآن کریم با این سخن،بر چنین توجیه سبکی خط بطلان میکشد.
وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدیٰ لاٰ یَتَّبِعُوکُمْ سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صٰامِتُونَ
-اگر آنها را به راه هدایت بخوانی،از شما پیروی نخواهند کرد.
برایتان یکسان است،چه دعوتشان کنید و چه خاموشی پیشه سازید.» [194]
پیشوایان ضلالت هم انسانهایی هستند چون دیگران،بلکه کمتر از دیگران.زیرا مردم عادی هدایت را میپذیرند،در حالی که این طاغیان چشم و گوش خویش فرو بستهاند.
إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُکُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ
-آنهایی که جز اللّٰه به خدایی میخوانید،بندگانی چون شمایند.اگر راست میگویید،آنها را بخوانید تا شما را اجابت کنند.» یعنی اگر به راستی دارای عقل و قدرت هستند،در حالی که نه چنین
است.ممکن است مراد آیه بتهای سنگی است که هیچ جان و خردشان نیست.در آیۀ بعدی هم همین معنی است:
[195]
اینان از مردم عادی هم ناتوانترند،زیرا نمیتوانند حتی از اعضای بدن خود استفاده کنند،بلکه همواره عادت کردهاند که از دسترنج دیگران بهرهمند گردند.
أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ /3 آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا قُلِ ادْعُوا شُرَکٰاءَکُمْ
-آیا آنها را پاهایی هست که به آن راه بروند و یا آنها را دستهایی هست که با آن حمله کنند یا چشمانی هست که با آن ببینند یا گوشهایی هست که با آن بشنوند؟بگو:
شریکانتان را بخوانید.» اعم از بتان انسانی چون طاغوتان یا بتان سنگی...
ثُمَّ کِیدُونِ فَلاٰ تُنْظِرُونِ
-و علیه من تدبیر کنید و مرا مهلت مدهید.» یعنی همگان علیه من عمل کنید،بر ضد آیینها و روشهای من و به من فرصت و مهلت ندهید.با این معارضه میخواهد به آنان بفهماند که ناتوانتر از آن هستند که توان مقاومتشان باشد.اینان فریفتۀ قدرت خیالی بتان خود بودند و میپنداشتند که میتوانند در برابر حوادث ناگوار طبیعت از آنان حمایت کنند و چون در زندگی با مشکلی برخورد کردند به آنها پناه ببرند.خواه بتان سنگی و چوبی و فلزی باشد یا طاغوتان از بنی نوع انسان.اگر چنین معارضهای نشده بود،نمیدانستند که از بتان و طاغوتان هیچ کاری ساخته نیست.
[196]
او دوست و یاور صالحان و معبود ایشان و کسی که از خودشان سزاوارتر به آنهاست،اللّٰه است و بس.آن که برای هدایتشان کتاب نازل کرده و نفوسشان را پرورش داده و راه و روشهای زندگی را به آنها نشان داده است و هشدار و بشارت داده است.
إِنَّ وَلِیِّیَ اللّٰهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتٰابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّٰالِحِینَ
-یاور من اللّٰه است که این کتاب نازل کرده و او دوست شایستگان است.» او کتاب نازل کرده،پس هر کس به آن عمل کند و صالح باشد و شایسته به دوستی او،توفیق یابد و به هدایت و رهبری او سرفراز شود و از یاریاش بهره جوید.
[197]
اما جز خدا کسی را یارای آن نیست که کسی را یاری کنند.اینان حتی نمیتوانند که خود را از بلا برهانند.همه و همه نیازمند یاری اللّهاند.
وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ
-آنان که به جای اللّٰه به خدایی میخوانید.» و بدون اجازت او...
/3
لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ
-نه شما را میتوانند یاری کنند و نه خود را.» اما آن کسی که خدا فرمان متابعتش داده،چون رسولان و امامان(ع) مسلما پیروان خود را که مردمانی شایستهاند یاری میکنند.آری،اینان بشر را یاری میکنند که در برابر شرور نفس خویش مقاومت کند و پیروز گردد.
[198]
بتان و طاغوتان نه فقط نمیتوانند کسی را یاری کنند،حتی خود نیز راه به جایی نمیبرند،زیرا دلهایشان بسته و نفوسشان فاسد است.
وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدیٰ لاٰ یَسْمَعُوا وَ تَرٰاهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ
-و اگر آنها را به راه هدایت بخوانی نمیشنوند و میبینی که به تو مینگرند ولی گویی نمیبینند.» وسایل و آلات ادراکشان فلج شده،حتی دیدنشان به قصد ادراک نیست بلکه تنها هدف همان دیدن است و بس.طاغیان و مستکبران را هیچ هدفی در ما وراء زندگانی مادی نیست.آنها همین چند روزه حیات فانی را ارج مینهند و نهایت خواستها و نگرشهای خود میدانند.از این رو است که نه نگاهشان به قصد دیدن حقایق است و نه شنیدنشان به قصد شنیدن حقایق،و گفتیم که طغیان علت مستقیم کفر است و اینان به حضیض طغیان رسیدهاند،پس چگونه میتوانند هدایت شوند.
/3
خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِینَ (199) وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (200) إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ (201) وَ إِخْوٰانُهُمْ یَمُدُّونَهُمْ فِی اَلغَیِّ ثُمَّ لاٰ یُقْصِرُونَ (202) وَ إِذٰا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآیَةٍ قٰالُوا لَوْ لاٰ اِجْتَبَیْتَهٰا قُلْ إِنَّمٰا أَتَّبِعُ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ مِنْ رَبِّی هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (203) وَ إِذٰا قُرِئَ اَلْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (204) وَ اُذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ اَلْجَهْرِ مِنَ اَلْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ وَ لاٰ تَکُنْ مِنَ اَلْغٰافِلِینَ (205) إِنَّ اَلَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ (206)
199[بالعرف]
:عرف ضد نکر است و همچون آن است معروف و عارفه که به هر منش پسندیدهای گفته میشود که اندیشهها به درستی آن پی بردهاند و جانها بدان آرامش یافتهاند.
200[نزع]
:به زحمت انداختن است با زحمت،و بیشتر هنگام خشم است و اصل از عاج با حرکت صورت میپذیرد و نزع به کوچکترین حرکت گویند و نزع شیطان
به معنای ضعیفترین وسوسۀ اوست.
201[طائف]
:هر وسوسهای.
202[لا یقصرون]
:از فریفتن دست نمیشویند.
203[اجتبیتها]
:از جبایة است همچون اصطفاء که به معنای گزینش است.
/3
برای این که شخصیت انسان کامل شود باید عفو پیشه کند و به کارهای نیک فرمان دهد و از جاهلان اعراض کند.ولی اکنون این سؤال پیش میآید که این کارها چگونه میسر میشود،برای کسی که شیطان قلب او را فاسد کرده است؟ جواب این است که از خدا یاری خواهد و در برابر وسوسههای شیطان بر او توکل نماید.زیرا خدا شنوا و داناست.
پرهیزگارانی که ایمان در نفوسشان رسوخ مییابد،چون شیطان آهنگ فریبشان کند،بیدرنگ پروردگارشان را یاد میکنند و چون خدا را یاد کردند،دیدۀ بصیرتشان گشوده میشود و سخن شیطان از حقیقت ایمان باز میشناسند.
ولی شیطانها دست بر نمیدارند و هم چنان میکوشند که پیروان خود را هر چه بیشتر در وادی ضلالت از پی خود کشند.
/3
اصحاب شیطان گاه از همۀ آیات چشم میپوشند و از رسول تنها یک آیه در
موضوعی معین میخواهند و میپرسند که چرا رسول اللّٰه این آیه را از میان دیگر آیات برنگزیده است.در حالی رسول خود این یا آن آیه را اختیار نمیکند،بلکه خداست که این یا آن آیه را به او وحی میکند.
بر انسان است که به آیات قرآن گوش فرا دهد،و چون قرآن خوانده میشود ساکت و خاموش بنشیند و خدا را از روی تضرع و بیم یاد کند تا ایمان در اعماق روحش جای گیرد.نه غفلت ورزد نه از پرستش حق سرباز زند،بلکه خدا را تسبیح گوید و برای او به سجده افتد.
[199]
این رسالت اسلام چیست که اگر جامعه از آن متابعت کند به اهداف خود میرسد و آن آرامشی را که خواستار آن است به دست خواهد آورد؟ در آیه به طور خلاصه به این پرسش پاسخ داده شده:
اولا:عفو پیشه کردن.
ثانیا:امر به معروف.یعنی مردم را به چیزی دعوت کردن که فطرت انسانی آن را میپذیرد و از آن پیروی میکند.زیرا اسلام دین و جدان پاک و عقل روشن و دور از هوی و هوس است.
ثالثا:اعراض از جاهلین.و متابعت نکردن از آنان و هم سخن نشدن با آنان.
خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ
-عفو را پیشه کن و به نیکی فرمان ده و از جاهلان اعراض کن.» ادوار سه گانۀ زندگی اجتماعی را در سه بعد خلاصه میکند:بعد اقتصادی /3 بعد قانونی و بعد اخلاقی.
در بعد اقتصادی باید اموال اضافی را که شخص به آنها احتیاج ندارد، گرفت و به خدمت اجتماع درآورد.
در بعد قانونی واجب است تنظیم حیات اجتماعی بر وفق آنچه عقل سلیم
آن را برتر میشمارد.
اما در بعد اخلاقی،واجب است رفع جهل و جهالت و دادن زمام رهبری اجتماع به مؤمنان صالح.
[200]
ولی این تعالیم به یک قلب سلیم و یک خرد روشن و یک شخصیت کمال یافته نیاز دارند و اینها میسر نشوند جز به رهایی انسان از وسوسهها و فساد شیطان و علاج آن توکّل است بر خدا و پناه بردن به اوست از شیطان رجیم.
وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
-اگر از جانب شیطان در تو وسوسهای پدید آمد به خدا پناه ببر.زیرا او شنوا و داناست.» خدای تعالی نجوای تو را میشنود و از آنچه در ضمیر تو میگذرد خبر دارد.
[201]
کسانی که خود را به التزام تعالیم الهی عادت میدهند و این اعمال دینی به سبب کثرت در انجام آنها عادت آنها میشود،چون در اثر فشار امیال و هواهای نفسانی بلغزند به زودی خدا را یاد خواهند کرد و بار دیگر موضع و برنامۀ خود را اصلاح میکنند.
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ
-کسانی که پرهیزگاری میکنند چون از شیطان وسوسهای به آنها برسد خدا را یاد میکنند و در دم بصیرت یابند.» /3 چون به خدا بازگشتند پردۀ شهوات از مقابل دیدگانشان به کنار میرود و حقیقت گناه را میبینند و از آن اجتناب میکنند.
[202]
در حالی که کفار و یاران شیطان چنین نیستند،چون مرتکب خطایی شوند هر چه بیشتر در گرداب گمراهی فرو میروند و از روی خودخواهی خطاهای خود را به حساب نمیآورند.
وَ إِخْوٰانُهُمْ یَمُدُّونَهُمْ فِی الغَیِّ ثُمَّ لاٰ یُقْصِرُونَ
-و برادرانشان ایشان را به ضلالت میکشند و از عمل خویش باز نمیایستند.» [203]
این گونه اندیشهها که شیطان به یاران خود،القا میکند و جنبههای منفی اعتقاداتشان را برمیانگیزد و این امر سبب میشود که هر آیهای که بر آنها نازل میشود،انکارش میکنند و آیۀ دیگر میطلبند و میپندارند که به میل و خواهش آنها آیات نازل میشود.
وَ إِذٰا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآیَةٍ قٰالُوا لَوْ لاٰ اجْتَبَیْتَهٰا قُلْ إِنَّمٰا أَتَّبِعُ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ مِنْ رَبِّی
-چون بر ایشان آیهای نیاوری،گویند چرا از خود چیزی نمیگویی؟بگو:من پیرو چیزی هستم که از پروردگارم به من وحی میشود.» قرآن بینشهایی در بر دارد که آدمی میتواند در پرتو آن زندگی را باز شناسد.
قرآن برای انسان میان عقل و جهل،شهوت و غضب جدایی مینهد تا جایی که و جدان هر فرد میتواند حقیقت نفس و عقل و شهوت یا عقل و غضب آن را لمس کند.قرآن خدا را از طریق برانگیختن و جدان و بلورینه کردن اندیشهاش به یاد انسان میآورد و سپس میان ایمان به خدا و آثار عظمت و جمال هستی و نیز با بیان نقاط ضعف و ناتوانی پیوند برقرار میسازد و در پی آن میان همۀ اینها و ضرورت تسلیم در برابر خدا و رسالت الهی ارتباط برقرار میکند.همۀ اینها بینشی است که انسان میتواند از لابلای آن دیدگاه آشکاری از حیات یابد.
اگر آدمی نتوانست به هر دلیل دیدگاهی از زندگی یابد،خداوند همان قدرتی است که هدایت را به صورت تفصیلی یا اجمالی بدو میبخشد و طبیعت دنیا و آخرت و جانمایههای آن را اعمّ از عوامل پیشرفت یا عقب افتادگی تمدّن یا ویرانی آن در برابر دیدگان مینهد /3 و بینش و هدایت نیز به بشر رفاه و سعادتی میبخشد که عبارت است از:رحمتی که خداوند برای مؤمنان در پی پیروی ایشان از بینش و هدایت ارمغان میکند.
هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
-این حجتهایی است از جانب پروردگارتان و رهنمود و رحمت است برای مردمی که ایمان میآورند.» [204]
بر هر انسانی واجب است که این حجتها را بزرگ شمارد.و چون قرآن خوانده شود به گفتگوهای خود پایان دهند و به آن گوش دهند.
وَ إِذٰا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ
-چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهید و خاموش باشید،شاید مشمول رحمت خدا شوید.» یعنی به سعادت و رفاه برسید و این به سبب گوش فرا دادن به آیات خدا حاصل شود.
[205]
چه باید بکنیم تا از قرآن فاصله نگیریم و همانند کسانی نشویم که دلهایشان درک نمیکند و گوشهایشان نمیشنود و چشمانشان نمیبیند.آری، باید به خواندن قرآن مداومت ورزیم و همواره آیات الهی را و اسماء او را به یاد داشته باشیم و این امر به چند شرط حاصل خواهد شد:
اولا:این یادآوری و تذکّر در دل باشد تا از ریا و نفاق و قشریگری دور باشد.
ثانیا:یاد خدا با تضرع و تذلل همراه باشد و ذکر کننده همواره به این امر معترف باشد که بندۀ درماندهای است و مالک سود و زیان خویش نیست.
ثالثا:از خدا بترسد و مرتکب کاری که نافرمانی او باشد نشود.
رابعا:ذکر،آشکار و با صدای بلند نباشد تا احتمال ریا در آن نرود و در /3 اعماق دل و جان او نفوذ کند.
خامسا:ذکر در هر صبح و شام بود و این امر سبب میشود که هر چه بیشتر غفلت را از انسان دور سازد.
وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ وَ لاٰ تَکُنْ مِنَ الْغٰافِلِینَ
-پروردگارت را در دل خود،به تضرع و ترس بی آن که صدای خود را بلند کنی هر صبح و شام یاد کن و از غافلان مباش.»
[206]
بر انسان است که در برابر روحیۀ تکبر در ذات خود مقاومت کند و خدا را به حد کمال اطاعت کند و او را تسبیح گوید و از هر نقص و عجزی مبرّی دارد و به نشان طاعت و عبادت در برابر او جبین بر زمین ساید.
إِنَّ الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ
-هر آینه آنان که در نزد پروردگار تو هستند.» ملائکۀ مقرّب و پیامبران و شهیدان و صالحانی که حضور خود را در برابر خدا و سیطرهاش بر ایشان احساس میکنند و میدانند که خداوند شنواست و بینا و از رگ گردن بدیشان نزدیکتر است،همگی میتوانند الگوی شایستهای برای یک یک ما باشند...زیرا آنها...
لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ
-از پرستش او سر بر نمیتابند و تسبیحش میگویند و برایش سجده میکنند.» وقتی کسی تصور کند که در نزد خداست و خدای او حاضر و ناظر است جلالت و عظمت او را احساس میکند و در برابر او خاضع میشود و خود را از هر تکبر و غرور دور میدارد.در این حال خدا را میشناسد و ایمان او به عظمت پروردگارش افزون میشود.پس تسبیحش میگوید و از هر نقص منزّهش میدارد.در این زمان علامت خشوع در او آشکار میشود و سر به سجده میساید.این همان اوجی است که سورۀ اعراف میخواهد بشر را به آن برساند.از خدای سبحان میخواهیم که ما را در زمرۀ این کسان که به این مقام شامخ رسیدهاند قرار دهد و نعمت توکّل به ما عطا فرماید.