ghaemiyeh.com
نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن
نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی
مصحح: یاحقی، محمد جعفر
الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی
محل نشر: مشهد مقدس، ایران
سال نشر : 1376.
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بدان كه اين سورت مكّى است در قول قتاده و مجاهد،و در او ناسخ و منسوخ نيست.
و نود و سه آيت است در عدد كوفيان،و چهار در عدد بصريان،و پنج در مدنيان.و هزار و صد و چهل و نه كلمت است،و چهار هزار و هفتصد (1)و نود و نه حرف است.
و روايت است از زر حبيش از ابىّ كعب كه،رسول-عليه السّلام-گفت:
هركه او سورت طس سليمان برخواند،خداى تعالى او را ده حسنه بنويسد به عدد هركس كه به سليمان (2).ايمان داشت (3)و به هود و شعيب و صالح و ابراهيم (4)و به عدد آنان كه به ايشان كافر شدند و روز قيامت از گور برخيزد و مى گويد (5):
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . طس تِلْكَ آيٰاتُ اَلْقُرْآنِ وَ كِتٰابٍ مُبِينٍ (1) هُدىً وَ بُشْرىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ (2) اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (3) إِنَّ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنّٰا لَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ (4) أُوْلٰئِكَ اَلَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ اَلْعَذٰابِ وَ هُمْ فِي اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْأَخْسَرُونَ (5) وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى اَلْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ (6) إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ نٰاراً سَآتِيكُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُمْ بِشِهٰابٍ قَبَسٍ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (7) فَلَمّٰا جٰاءَهٰا نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي اَلنّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (8) يٰا مُوسىٰ إِنَّهُ أَنَا اَللّٰهُ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (9) وَ أَلْقِ عَصٰاكَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ كَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يٰا مُوسىٰ لاٰ تَخَفْ إِنِّي لاٰ يَخٰافُ لَدَيَّ اَلْمُرْسَلُونَ (10) إِلاّٰ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (11) وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ فِي تِسْعِ آيٰاتٍ إِلىٰ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ كٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِينَ (12) فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ آيٰاتُنٰا مُبْصِرَةً قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ (13) وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اِسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِينَ (14)(8)
به نام خداى مهربان بخشاينده اين آيات قرآن و كتابى است
1) .آب،لب،آز،آل،مش:هفصد.
2) .مش+پيغامبر.
3) .آج،لب،آل:داده است.
4) .آج،لب،آل:ابراهيم(؟)
5) .مش:برخيزند مى گويند.
6) .آب،آز،مش+محمد رسول اللّه،آج،لب،آل+و محمّد رسول اللّه و على ولى اللّه.
7) .اساس:از آغاز تا بدين جا افتادگى دارد،از آج افزوده شد.
8) .اساس با خطى متفاوت از متن افزوده:سوگند بدين حروف معجم و يعنى به يارى خداى.
هويداكننده (1).
راه نمودن است (2)و مژدگان مؤمنان را.
آنان كه به پاى دارند نماز را و بدهند زكات را و ايشان بدان جهان بى گمانان باشند (3).
به درستى كه آنان كه نه آوردند (4)ايمان بدان جهان،بياراستيم ايشان را كردارهاى ايشان،پس ايشان در گمراهى و سرگشتگى مى گردند (5).
ايشان اند آنان كه ايشان راست بدى عذاب و ايشان اندر آن جهان باشند زيانكاران (6).
[161.پ] و به درستى كه به تو يا محمّد فرومى آورند قرآن (7)از نزديك خداى محكم كار با حكمت دانا.
چون گفت موسى-عليه السّلام-اهل خود را به درستى كه من ديدم آتشى،زود بود كه آرم (8)شما را از آن خبرى يا آرم (9)شما را پاره اى آتش فراگرفته تا مگر شما گرم شويد.
پس چون آمد موسى به آن روشنايى (10)آواز دادند كه بركت باد بر آنكه اندر چنين آتش است،و آن كه گرداگرد آن است و پاكا (11)خداى پروردگار جهانيان.
اى موسى به درستى كه منم خداى
1) .همه نسخه بدلها:كتابى روشن.
2) .آط،آج،لب،آل:بيانى است،آب،مش:راه نمودنى است.
3) .آط،آب،آج،لب،آل:به آخرت يقين دارند،مش:به آخرت ايشان يقين دانندگان اند.
4) .آط،آخ،لب،آل:ايمان نيارند،آب،مش:ايمان ندارند.
5) .آط:ايشان سر در نهاده اند.
6) .آط،آج،لب،آل:زيانكارتر باشند.
7) .آط،آج،لب،آل:تو را تلقين مى كنند قرآن،آب،مش:به درستى كه پيش تو مى آرند قرآن را.
8) .آط،آب،آج،لب،آل،مش:بيارم.
9) .آط،آب،آج،لب،آل،مش:بيارم.
10) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
11) .آط،آج،لب،آل:منزه است،آب،مش:پاك و منزه است.
بى همتاى با حكمت (1).
و بيفگن عصاى خود را پس چون بديد آن را كه مى جنبيد گويى (2)كه آن مارى بزرگ است (3)،برگشت موسى پشت دهنده و بازپس ننگريست (4)اى موسى مترس به درستى كه نترسد (5)نزديك من پيغامبران.
مگرآنكه ستم كند پس بدل كند (6)نيكوى پس از بدى،پس به درستى كه من آمرزنده و بخشاينده ام.
و درآور (7)دست خود (8)در گريبان خود تا بيرون آيد سپيد نورانى جز بدى (9)در نه نشانه ها (10)سوى فرعون و قوم او به درستى كه ايشان بودند گروهى از فرمان بيرون شوندگان.
پس چون آمد به ايشان نشانه هاى ما هويدا (11)گفتند اين جادوى است هويدا و روشن.
و انكار كردند آن را و يقين دانستند آن را به دلها ستمكارى (12)و بزرگوارى كردنى (13)پس بنگر كه چگونه بود سرانجام تباه كاران (14).
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز آز:محكم كار.
2) .آط،آب،مش:پنداشتى.
3) .آط:مارى است.آب،مش:مارى خرد است،آج،لب،آل:مارى خفيف بود.
4) .آط:و بازپس بايستاد،آب:و پس نمى ايستد:آج،لب:و بازپس رجوع نكرد.
5) .آج،لب،آل:نمى ترسند.
6) .مش:بدل كرد.
7) .آط،آب،لب:در آر.
8) .آج،لب،آل:تو را.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز آز،مش:بى بدى.
10) .آط،آج،لب،آل:معجز،آب،مش:آيت.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز آز:روشن.
12) .آط،آج،لب،آل:به تنهاى ايشان به ستم،آب،مش:نفسهاى ايشان از روى ظلم.
13) .مش:تكبّر.
14) .همۀ نسخه بدلها+قوله تعالى.
طس ،پيش (1)از اين بيان كرديم اختلاف اقوال مفسّران در مثل اين حروف.
عبد اللّه عبّاس گفت: طس نامى است از نامهاى خداى تعالى،به اين نام قسم كرد كه اين آيات كه در اين قرآن هست آيات كتابى است روشن.و گفته ايم كه:
«ابان»هم لازم است و هم متعدّى،پس«مبين»هم ظاهر باشد و هم بيان كننده.
و گفته اند (2):«طا»از لطف است و«سين»از سميع.و اهل اشارت گفتند:
اين كلمه اشارت است الى طهارة سرّ المحبّ.
هُدىً وَ بُشْرىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ ،دو معنى را محتمل است:يكى بيان،و ديگر لطف و بشارت و مژدۀ (3)مؤمنان.و محلّ او نصب است بر حال،و شايد كه رفع باشد بر خبر مبتداى محذوف.
آنگه وصف كرد اين (4)مؤمنان را گفت:آنان كه نماز به پاى دارند،و زكات مال بدهند،و به آخرت ايمان دارند و موقن (5)باشند،و علم يقين بود ايشان را.
آنگه گفت:آنان كه[به قيامت ايمان ندارند،ما] (6)مزيّن بكرديم ايشان را اعمال ايشان.در اين[162-پ]دو قول گفتند:يكى آن كه اعمالى كه ايشان را فرموده اند از ايمان و عمل صالح براى ايشان مزيّن بكرديم.از امرونهى و ترغيب و ترهيب و وعد و وعيد،و اين اعمال (7)براى آن به ايشان حواله كرد كه ايشان را فرموده اند و كار ايشان است اگرچه چه كار نبسته اند،ايشان متحيّراند و عمه به آن كه نكرده اند و از آن برفته اند،و اين قول حسن است و جبّائى.
وجه ديگر آن است كه:ما ايشان را مزيّن بكرديم از اعمال قبيح كه ايشان مى كردند به خلق شهوت آن در ايشان بر سبيل امتحان و تشديد تكليف،و لكن ايشان غافل و متحيّراند ازآن كه اين معنى انديشه كنند و دريابند (8).و العمه،التّحيّر.
آنگه گفت:جزاى ايشان آن است كه ايشان را عذاب بد باشد از عقاب دوزخ،
و آلام متواتر لا الى انقطاع (1)،و ايشان در قيامت زيانكارتر باشند،و اولى تر (2)آن بود كه اين افعل بر فاعل (3)حمل كنند،اى الخاسرون،كما قال: وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ (4)... ،اى هيّن،و انّى لأوجل اى و جل.
آنگه با رسول-عليه السّلام-خطاب كرد،گفت:تو را اى محمّد تلقّى مى[كنند] (5)اين قرآن يعنى تلقين مى كنند،و به تو مى آرند فريشتگان.و تلقّى،استقبال باشد، يقال:تلقّيته بكذا،و منه
نهى رسول اللّه عن«تلقّى الرّكبان (6)». و«تلقّى»اين جا تلقين باشد (7)و نيز تلقّن باشد،يقال:لقّيته بكذا (8)،و از اين جا گويند:هذا خبر متلقّى بالقبول كأنّ القبول استقبل به و لقّيته فتلقّى،و تلقّن،اذا تقبّل[و] (9)اخذ،از نزديك خداى دانا حكيم،آنگاه تلخيص معنى بر هر دو وجه آن بود كه:اين قرآن پيش تو (10)مى آرند يا تو را (11)تلقين مى كنند.
إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِأَهْلِهِ ،چون گفت موسى،يعنى ياد كن اى محمّد چون گفت موسى اهلش را و آنان را كه با او بودند،چون از نزديك شعيب بازگشت و در آن بيابان حاضر (12)آمد و اهل او حامله بود،و شبى تاريك بود،و زن را درد زادن گرفت،ابرى سياه برآمد و رعد غرّيدن گرفت،و گوسپندان (13)برميدند و باران مى باريد.
موسى-عليه السّلام-سنگ و آهن برداشت تا (14)آتش زند.چندان كه جهد (15)كرد هيچ آتش فرونيامد (16)،آتشزنه از دست بينداخت.از سنگ و آهن آواز آمد كه آتش در ما نه از بازداشتگان (17)تو است،ما جز به فرمان بند از آتش برنداريم.او فروماند.
1) .چاپ شعرانى:متواتره لا الى الانقطاع.
2) .همۀ نسخه بدلها:اولى.
3) .اساس:فعل،به قياس با نسخه آط،و ديگر نسخه بدلها و معنى عبارت،تصحيح شد.
4) .سورۀ روم(30)آيۀ 27.
5) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
6) .آب:الركبات.
7) .همۀ نسخه بدلها:است.
8) .همۀ نسخه بدلها+و لقّنته فتلقّى.
9) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
10) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
11) .همۀ نسخه بدلها:تا بر تو.
12) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
13) .آج،لب،آل:گوسفندان.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز مش:آهن داشت تا،مش:و آهنى كه داشت بيرون كرد كه.
15) .آج،لب،آل:چهار.
16) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:بيرون.
17) .آب،آز،مش:بازگذاشتگان.
ساعتى نگاه مى كرد از دور آتشى ديد از جانب كوه طور،و هو قوله: آنَسَ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ نٰاراً (1)...، در دگر آيت اى ابصر.او گفت اهلش را:من بديدم آتشى از دور، سَآتِيكُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ، تا من بروم و خبرى از آن آتش بيارم،يا پاره اى آتش بيارم.
كوفيان خواندند: بِشِهٰابٍ قَبَسٍ به تنوين بر بدل،و يعقوب همچنين خواند.و باقى قرّاء به اضافت خواند[ند] (2):«بشهاب قبس»،اى بشعلة نار و«شهاب»آتشى باشد چون عمودى،و از اين جا گويند:«شهاب»،ستاره اى را كه كشيده شود. (3).و «قبس»،پاره اى آتش باشد،قال:
في كفّه صعدة مثقفة***فيها سنان كشعلة القبس
لعلّكم تصطلون،تا همانا شما گرم شوى به او.
فَلَمّٰا جٰاءَهٰا ،چون موسى-عليه السّلام-به نزديك (4)آتش رسيد،آتشى ديد بر سر درختى سبز كه آن درخت را و برگ را نمى سوخت،و برگ سبز از او پژمرده نمى شد، عجب داشت،آهنگ كرد تا آتش بگيرد.آتش از سر درخت به بن (5)درخت آمد.
چون به زير درخت آمد،آتش با سر درخت رفت (6).موسى-عليه السّلام-از آن حال درماند (7)،از ميانۀ (8)آتش ندا آمد كه: أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا، الى قوله:
أَنَا اللّٰهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ، بركت (9)كناد آن را كه در آتش است.
عبد اللّه عبّاس گفت و حسن و سعيد جبير:معنى«نار»،نور است،و در لغت اصل هر دو از يك بناست من باب فعل و فعل باتّفاق المعنى (10)،و مراد به«من» خداى است (11)-جلّ جلاله-نه به معنى مكان و جهت و حيّز،بل به معنى علم و حفظ،و به معنى آن كه موسى را (12)آن جاى ندا كرد و كلام خود كه حكايت او اين است كه:
1) .سورۀ قصص(28)آيۀ 29.
2) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
3) .آط،آب،آز،مش:مى شود.
4) .همۀ نسخه بدلها:به نزد.
5) .آل:بربن،آج،لب:بر اين.
6) .آز،آل:آمد.
7) .همۀ نسخه بدلها:فروماند.
8) .همۀ نسخه بدلها:در ميانه از ميان.
9) .آط،آب،آج،آز،مش:به بركت.
10) .همۀ نسخه بدلها:معنى.
11) .همه نسخه بدلها+و معنى«بورك»قدس است و منزه است آن كه در اين نور است يعنى خداى.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز مش+از.
بُورِكَ مَنْ[فِي] (1)النّٰارِ، در آنجا آفريد و موسى ازآنجا شنيد (2).گفت:و اين چنان است كه در تورات (3)هست:«جاء اللّه من سينا و اشرق من ساعين (4)و استعلى [163-ر]من جبال فاران» (5).
آنگه گفت:تأويل اين حديث آن است كه،مجىء او از سينا بود يعنى به تكليم (6)موسى-عليه السّلام-و اشراق او از ساعين (7)بود به بعثت عيسى-عليه السّلام-و استعلاى او از كوه فاران (8)بود به بعثت مصطفى-عليه السّلام.و فاران (9)نام مكّه است، و ساعين (10)نام آن جاى است كه بعثت عيسى از او بود.
سعيد جبير گفت:آتش بود على ظاهر الكلام،و براى آن آتش گفت كه آتش از حجابهاى خداى يك حجاب است،بيانش حديث ابو موسى روايت كرد از رسول -عليه السّلام-كه او گفت:
حجابه النّار لو كشفها لا حرقت سبحات وجهه كل شىء ادركه بصره. آنگه ابو موسى اين آيت بخواند (11): بُورِكَ مَنْ فِي النّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا .
بعضى دگر گفتند:در كلام محذوفى است،و تقدير آن كه:بورك من فى النّار قدرته (12)و سلطانه و آياته (13).و اين تأويل اگرچه در كلام دليلى (14)نيست بر اين محذوف چون ادلّۀ عقل دليل كرده است بر آنكه او را تعالى جاى و مكان (15)نيست،و او متعالى است،به دليل عقل اين تأويل توان كردن.
بعضى دگر گفتند: بُورِكَ مَنْ فِي النّٰارِ، اى بورك من في طلب النّار،يعنى موسى-عليه السّلام،و مثله قوله (16):فلان ورد الماء،و اگرچه در ميان آب نبود،و منه
1) .اساس:ندارد،به قياس با نسخه آط،از قرآن مجيد افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها+كعب.
3) .همۀ نسخه بدلها+ما.
4) .مش:ساعير.
5) .همۀ نسخه بدلها:قاران.
6) .مش:تكلّم.
7) .آز،مش:ساعير.
8) .آج،لب،آل:قارون.
9) .آج،لب،آل:قارون.
10) .آز،مش:ساعير.
11) .همۀ نسخه بدلها،برخواند،اساس+و،با توجّه به ضبط ديگر نسخه بدلها تشخيص داده شد.
12) .همۀ نسخه بدلها:بقدرته.
13) .اساس:تأويله،با توجّه به فحواى عبارت و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
14) .همۀ نسخه بدلها:دليل.
15) .آط،آب:جايى و مكانى.
16) .آط،آز،مش:قولهم،ديگر نسخه بدلها:ندارد،اين تعبير معمولا پيش از آيات قرآنى به كار مى رود.
قوله: وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْيَنَ (1)...، و اين تأويلى قريب است يعنى بركت كناد بر موسى.
بعضى دگر گفتند:«من»صله است در كلام و زيادت،و تقدير آن كه:بورك (2)فى النّار و فيمن حولها،و اين قول مجاهد است از عبد اللّه عبّاس،و دليل اين تأويل قرائت ابىّ است كه خواند:بوركت (3)النّار و من حولها.و گفتند:چنان كه«ما» زيادت آرند،«من»اين جا زيادت آورد،و اين تأويل ضعيف است براى آن كه زيادت«ما»معروف است و شايع در كلام عرب،و زيادت«من»معروف نيست.
بعضى ديگر گفتند:«من»به معنى«ما»است،چنان كه گفت: فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلىٰ بَطْنِهِ (4)...، و المعنى فمنهم ما يمشي على بطنه،چه از جمله لا يعقل باشد، و اين وجهى قريب است.
و قوله: مَنْ فِي النّٰارِ، محلّ او رفع است باسناد الفعل اليه،يقال:بورك زيد و فيه و له (5)و عليه،قال الشّاعر:
فبوركت مولودا و بوركت ناشئا (6)و بوركت عند الشيب اذ انت اشيب وَ مَنْ حَوْلَهٰا، و آنان كه پيرامن (7)آتش بودند.خلاف نيست (8)ميان مفسّران كه مراد به اينان فريشتگانند كه بر آتش موكل باشند. وَ سُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ، و منزّه است خداى كه خداوند (9)جهانيان است.
يٰا مُوسىٰ إِنَّهُ أَنَا اللّٰهُ يا موسى«انه»،اين«ها»را ضمير شأن و كار گويند، يعنى ان الشّأن انا اللّه.شأن و كار آن است كه من خداى عزيز و عالم و محكم كارم، نحو قولهم:انه زيد منطلق،يعنى ان الامر و الشأن زيد منطلق،و اين براى تنبيه گويند (10)و تقرير معنى در نفس مخاطب.
آنگه گفت: وَ أَلْقِ عَصٰاكَ ،هم از جملۀ كلام خداى است كه با موسى
1) .سورۀ قصص(28)آيۀ 23.
2) .اساس+من،كه با توجّه به فحواى عبارت و نسخه بدلها زائد به نظر رسيد.
3) .لب،آل:بورك.
4) .سورۀ نور(24)آيۀ 45.
5) .اساس:زيد فيه و قوله،با توجّه به اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .همۀ نسخه بدلها:ماشيا.
7) .آط،آج،آل،مش:پرامن.
8) .همۀ نسخه بدلها+در.
9) .همۀ نسخه بدلها:خدايى كه خداى.
10) .آج،لب،آل:كرد.
-عليه السّلام-گفت:بيفگن عصات.پس از اين در كلام محذوفى هست،و آن اين است:فالقيها فصارت حية،موسى-عليه السّلام-عصا بينداخت مارى گشت.اگر گويند چه (1)حكمت بود در آن جايگاه (2)عصاى موسى مار كردن (3)،و اين (4)جا موسى دعوت نمى كرد و كس حاضر نبود كه آن معجز (5)بديدى؟گوييم جواب از اين آن است كه:موسى-عليه السّلام-كلامى شنيد از جمادى،قطع كرد كه آن كلام آدميان نيست،امّا روا داشت كه كلام بعضى فريشتگان يا جنّيان است،نتوانست دانستن (6)كه آن كلام خداى است (7)تعالى.اين علم،معجز با آن مقرون كرد تا معلوم شد كه اين كلام،كلام آن (8)است كه اين (9)فعل خارق عادت فعل اوست.
جوابى ديگر اين گفتند كه:خداى خواست تا موسى-عليه السّلام-مستأنس شود به آن تا چون پيش فرعون اين معجز نمايد او را خبر (10)باشد از آن و خائف نشود از آن.
فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ، چون موسى-عليه السّلام-عصا ديد كه مارى شده بود،مهين (11)و متحرّك و به نشاط مى تاخت، وَلّٰى مُدْبِراً، پشت بر كرد و بگريخت از آن.
اگر گويند در اين آيت گفت: كَأَنَّهٰا جَانٌّ، و«جانّ»مارى باشد (12)كوچك و سبك رو باشد[163-پ]،و در دگر آيت گفت: فَإِذٰا هِيَ ثُعْبٰانٌ مُبِينٌ (13)، اژدهاى شد ظاهر،و اين مناقضه بود كه عصا در يك حال هم مارى كوچك شود هم اژدهاى عظيم،گوييم از اين چند جواب است:
يكى آن كه اين دو وصف در يك حال نبود،بل در دو حال بود:حالة قلبها حية، و اين حالت اوّل بود.و حالت ديگر كه پيش فرعون بود و حالت معارضۀ سحره در آن حالها ثعبان بود،و قرآن به آن ناطق است.و ممتنع نبود كه عصا در دو حال به صفت مار و اژدها گردد.
1) .اساس:چى/چه.
2) .همۀ نسخه بدلها:در آن كه.
3) .آج،لب:در آن كه موسى عصا مار كرد.
4) .همۀ نسخه بدلها:آن.
5) .همۀ نسخه بدلها:معجزه.
6) .همۀ نسخه بدلها:دانست.
7) .همۀ نسخه بدلها+خداى.
8) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
9) .همۀ نسخه بدلها:آن.
10) .همۀ نسخه بدلها:نمايد با خبر.
11) .همۀ نسخه بدلها:مهتزّ.
12) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
13) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 107،سورۀ شعرا(26)آيۀ 32.
و جواب ديگر از آن (1)آن است كه:اوّل كه بينداخت مارى بود خرد (2)و سبك رو (3)، آنگه بتدريج بزرگ مى شد تا كه اژدهاى (4)شد.
و جواب سيم آن است كه:ممتنع نبود كه در خفّت و سرعت سير با مار ماند،و در عظم خلق و هول منظر با اژدها ماند جامع بود اين دو وصف (5)را،چنان كه حقّ تعالى گفت: قَوٰارِيرَا (6)مِنْ فِضَّةٍ (7)، آبگينه اى از سيم (8)،و آبگينه از سيم نباشد،يعنى في صفاء (9)القوارير و رقتها (10)،و في بياض الفضة و قوتها. وَلّٰى مُدْبِراً، نصب آن بر حال است. وَ لَمْ يُعَقِّبْ، اى و لم يرجع على عقبه،و بازپس نيامد.
قتاده گفت:و لم يلتفت،بازپس (11)ننگريست.خداى تعالى گفت: لاٰ تَخَفْ، مترس كه پيغامبران به نزديك من نترسند،و ترس موسى-عليه السّلام-نه از شكّ بود، از طباع (12)بشريّت بود،و هول منظر آن كار و غرابت آن (13).
إِلاّٰ مَنْ ظَلَمَ، إلاّ آن كه ظلم كرده بود.علما در اين استثنا خلاف كردند.حسن و ابن جريج گفتند:استثناى متّصل است،و مراد به اين ظالم موسى است-عليه السّلام-و ظلم او قتل قبطى بود و آن كه او معترف شد به آن كه: رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي (14)و اين ظلم را تفسير كرده ايم-و در جاى خود مستقصى تر (15)گفته شود. ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ، پس نيكويى بدل كند به بدى (16)،يعنى توبه كند چنان كه موسى -عليه السّلام-كرد از قتل قبطى،و اين وجهى است كه جز متأول نتوان گفتن،چه هم ظلم و هم توبه را در حقّ پيغامبران-عليهم السّلام-تأويل بايد،و بر اين وجه در كلام محذوفى باشد،و هو من ظلم (17)منهم ثم بدل حسنا بعد سوء. فَإِنِّي، براى اين«فا»
1) .همه نسخه بدلها:از او.
2) .لب،مش:خورد.
3) .همۀ نسخه بدلها:سبك.
4) .آط:ازدها.
5) .همۀ نسخه بدلها:صفت.
6) .همۀ نسخه بدلها:قواريرا.
7) .سورۀ انسان(76)آيۀ 16.
8) .همۀ نسخه بدلها:عبارت«آبگينه اى از سيم»را ندارد.
9) .همۀ نسخه بدلها:صفة.
10) .آط،آج،لب،آل:رقبها،چاپ شعرانى:بريقها.
11) .آط،آب،آج،لب:با او.
12) .آب،آز:طبايع.
13) .همۀ نسخه بدلها:غوايت او.
14) .سورۀ نمل(27)آيۀ 44.
15) .همۀ نسخه بدلها:مستقصاتر.
16) .آط،آج،لب:پس بدى.
17) .آز،مش:اظلم.
آورد كه مى بايد تا آن جواب (1)شرط باشد،و«من»در اين وجه موصوله است نه جزاى.
بعضى ديگر گفتند:«الّا»به معنى«واو»عطف است،و المعنى و من ظلم ثمّ بدّل حسنا بعد سوء فانّي.و«من»در اين وجه جزاى باشد،و مثله قول الشّاعر:
و كلّ اخ مفارقه أخوه***لعمر أبيك الّا الفرقدان
اى و الفرقدان،و اين هر دو وجه متعسّف است.و وجه نيكو در آيت آن است كه:«الّا»استثناى منقطع است به معنى لكن،و المعنى[لكن] (2)من ظلم ثمّ بدّل حسنا بعد سوء فانّى.و«من»در اين وجه جزاى باشد،و اين وجهى است نيكو و كلام[با] (3)او بر ظاهر مانده است،و گفت:و لكن هرآن كه او ظلم كند،آنگه بدل كند بدى را به نيكى و گناه را به توبه،من او را بيامرزم كه من آمرزنده ام و بخشاينده ام (4).
وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ، و نيز گفت موسى را كه:دست در گريبانت كن تا بيرون آيد سپيد (5). مِنْ غَيْرِ سُوءٍ، بى بدى و آفتى و برصى.مراد به اين«سوء»، برص است به اتّفاق مفسّران،و اين معجزه اى ديگر بود موسى را-عليه السّلام-كه دست در گريبان كردى آنگه از گريبان برآوردى چندانى نور از آن بتافتى كه آفتاب را غلبه كردى. فِي تِسْعِ آيٰاتٍ، در نه آيت،و معجزه اى كه موسى را به آن فرستادند به فرعون،منها:العصا و اليد البيضاء.و«الى»تعلّق دارد به محذوفى،و التّقدير:في تسع آيات انت مرسل بهنّ الى فرعون و قومه،و مثله قول الشّاعر:
رأتني حبليها (6)فصدّت مخافة***و فى الحبل (7)روعاء الفؤاد فروق
اى رأتني مقبلا بحبليها.
و امّا آن نه آيت:عصا بود،و دست بيضاء،و ملخ،و كراهه (8)،و بزغ،و خون،و انفلاق دريا،[و كوه] (9)،و طوفان،و تفصيل اين در سورة الاعراف و بنى اسرايل رفته
است،به فرعون و قوم (1)كه ايشان قومى اند فاسق و خارج از فرمان من.
فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ [164-ر] آيٰاتُنٰا مُبْصِرَةً، چون آمد به ايشان آيات و معجزات (2)ما روشن و مبين،آنگه روشن را مبصر خواند (3)براى آن كه به او بينند،و با بيان (4)روشنايى ديدن باشد،و هذا من باب نهاره صائم و ليله قائم،و قوله: فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ (5).
قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ ،گفتند:اين جادوى است آشكارا.
وَ جَحَدُوا بِهٰا، و جحود و انكار كردند قوم فرعون. وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا، «واو»حال راست،يعنى اين جحود در حالى كردند كه نفس ايشان به آن آيات عالم و متيقّن بود (6)،قوله: ظُلْماً وَ عُلُوًّا، نصب او بر مفعول له است من قوله: جَحَدُوا بِهٰا و در كلام تقديم و تأخيرى هست،و التّقدير:جحدوا بها ظلما و علوا بعد ما استيقنتها انفسهم، يعنى معاند بودند و جاحد به زبان آن را كه به دل مى شناختند.
رمّاني گفت:ايشان را علم نبود به آن كه آن افعال و معجزات از قبل خداست، انّما وجود و حصول آن مى دانستند،و اين چيزى نيست براى آن كه و جحدوا بها ناقض اين قول است،چه او نتواند گفتن كه ايشان وجود و حصول آن را جاحد بودند.
فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ، بنگر كه عاقبت و مآل كار مفسدان به چه آمد (7)از عذاب و هلاك و غرق (8)!
وَ لَقَدْ آتَيْنٰا دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ عِلْماً وَ قٰالاَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي فَضَّلَنٰا عَلىٰ كَثِيرٍ مِنْ عِبٰادِهِ اَلْمُؤْمِنِينَ (15) وَ وَرِثَ سُلَيْمٰانُ دٰاوُدَ وَ قٰالَ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ وَ أُوتِينٰا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْفَضْلُ اَلْمُبِينُ (16) وَ حُشِرَ لِسُلَيْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ وَ اَلطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ (17) حَتّٰى إِذٰا أَتَوْا عَلىٰ وٰادِ اَلنَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ يٰا أَيُّهَا اَلنَّمْلُ اُدْخُلُوا مَسٰاكِنَكُمْ لاٰ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ (18) فَتَبَسَّمَ ضٰاحِكاً مِنْ قَوْلِهٰا وَ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ اَلَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلىٰ وٰالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبٰادِكَ اَلصّٰالِحِينَ (19) وَ تَفَقَّدَ اَلطَّيْرَ فَقٰالَ مٰا لِيَ لاٰ أَرَى اَلْهُدْهُدَ أَمْ كٰانَ مِنَ اَلْغٰائِبِينَ (20) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطٰانٍ مُبِينٍ (21) فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقٰالَ أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ (22) إِنِّي وَجَدْتُ اِمْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِيمٌ (23) وَجَدْتُهٰا وَ قَوْمَهٰا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ اَلسَّبِيلِ فَهُمْ لاٰ يَهْتَدُونَ (24) أَلاّٰ يَسْجُدُوا لِلّٰهِ اَلَّذِي يُخْرِجُ اَلْخَبْءَ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ مٰا تُخْفُونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ (25) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِيمِ (26) قٰالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ اَلْكٰاذِبِينَ (27) اِذْهَبْ بِكِتٰابِي هٰذٰا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مٰا ذٰا يَرْجِعُونَ (28) قٰالَتْ يٰا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتٰابٌ كَرِيمٌ (29) إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ (30) أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ (31) قٰالَتْ يٰا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي مٰا كُنْتُ قٰاطِعَةً أَمْراً حَتّٰى تَشْهَدُونِ (32) قٰالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ اَلْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي مٰا ذٰا تَأْمُرِينَ (33) قٰالَتْ إِنَّ اَلْمُلُوكَ إِذٰا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهٰا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهٰا أَذِلَّةً وَ كَذٰلِكَ يَفْعَلُونَ (34) وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ اَلْمُرْسَلُونَ (35) فَلَمّٰا جٰاءَ سُلَيْمٰانَ قٰالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِيَ اَللّٰهُ خَيْرٌ مِمّٰا آتٰاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (36) اِرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاٰ قِبَلَ لَهُمْ بِهٰا وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهٰا أَذِلَّةً وَ هُمْ صٰاغِرُونَ (37) قٰالَ يٰا أَيُّهَا اَلْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهٰا قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (38) قٰالَ عِفْرِيتٌ مِنَ اَلْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (39) قٰالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّمٰا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ (40) قٰالَ نَكِّرُوا لَهٰا عَرْشَهٰا نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ اَلَّذِينَ لاٰ يَهْتَدُونَ (41) فَلَمّٰا جٰاءَتْ قِيلَ أَ هٰكَذٰا عَرْشُكِ قٰالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينَا اَلْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ كُنّٰا مُسْلِمِينَ (42) وَ صَدَّهٰا مٰا كٰانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنَّهٰا كٰانَتْ مِنْ قَوْمٍ كٰافِرِينَ (43) قِيلَ لَهَا اُدْخُلِي اَلصَّرْحَ فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ سٰاقَيْهٰا قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِيرَ قٰالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمٰانَ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (44)
و به درستى كه بداديم ما داود پيغامبر را و سليمان پسر او را
1) .آط+او.
2) .آط،آب،آز،مش:معجز.
3) .آج،لب،آل:خوانند.
4) .آط،آب،آج،لب،آز،آل:و بيان،مش:و به بيان.
5) .سوره بقره(2)آيۀ 16.
6) .نسخۀ لب از اين جا چند صفحه افتادگى دارد.
7) .آج،لب،آل:انجاميد.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز لب،مش+قوله تعالى،آط،در حاشيه با خطّى متفاوت از متن افزوده:ظاهر آن است كه آخر جزو رابع عشر اين موضع است و قوله تعالى:و لقد اتينا،اوّل جزو خامس عشر است.از اجزاى تفسير كه مصنّف-رحمة اللّه-تقسيم نموده،چون در اين كتاب ظاهر نكرده از نسخه ديگر كه مصحّح باشد تصحيح نموده شود.
-عليهما السّلام-دانش.و گفتند ايشان شكر و سپاس خداى را (1)-عزّ و جلّ-آن كه فضل نهاد (2)ما را بر بسيارى از بندگان او گروندگان.
و ميراث گرفت سليمان از داود-عليهما السّلام- و گفت اى مردمان در آموختند (3)ما را سخن گفتن مرغان،و بدادند ما را از هر چيزى، به درستى كه اين است فضل آشكارا و هويدا.(4)[164.پ] و فراهم آوردند (5)سليمان را-عليه السّلام-لشكرهاى او از پرى و آدمى (6)و مرغان،پس ايشان را بازداشتند (7).
تا آنگاه كه چون آمدند بر وادى موران (8)گفت مورچه ماده:اى موران (9)!در شويد در آرامگاههاى خود (10)نكوبندا (11)شما را سليمان پيغامبر-عليه السّلام-و لشكرهاى او و ايشان ندانند كوفتن شما.
پس بگماريد (12)سليمان خنده زننده (13)از گفتار آن مور (14)و گفت:اى خداوند من (15)!الهام ده مرا بدان كه شكر گزارم نعمت تو را،آن كه نعمت كردى بر من و بر پدر و مادر من،و آن كه كنم نيكى،پسنديده دارى تو آن را،و درآور مرا به
1) .آط،آج:سپاس آن خداى را.
2) .آط،آج،آل:فزونى داد.
3) .آط،آج،آل:بياموختند.
4) .آط،آب،آج،آز،آل،مش:لسليمان.
5) .آط،آب،آج،آل،مش:حشر كردند.
6) .آط:جنيا و انسان،آب،آج،آل،مش:جن و انس.
7) .آط،آل:ايشان را الهام دادند،آب،مش:ايشان را در دل مى اندازند.
8) .آب،مش:بر رود مورچه.
9) .آط،آب،آج،آل،مش:مورچگان.
10) .آج،آل آط،خانه هاتان،مش:مسكنهاى خود،آب:خانه هاد خود.
11) .آط،آب،مش:نبشكنند،آج،آل:تا ناچيز نگردانند.
12) .كذا:در اساس،همۀ نسخه بدلها:ندارد.
13) .آط،آج،آل:بخنديد خندان.
14) .آب،مش:مورچه.
15) .آب،مش:بار خدايا.
رحمت خود در بندگان خويش پارساان (1).
[165.ر] و ،بازجست مرغان (2)را گفت چه بود كه نمى بينم پوپو (3)را يا هست از غايب شوندگان؟ عذاب كنم او را عذاب كردنى سخت يا بكشم او را،يا آرد به من حجّتى هويدا.
پس درنگ كرد نه بسى دور،پس پوپو گفت:مى دانم آنچه نمى دانى تو،و آوردم (4)تو را از شهر سبا خبرى يقين.
به درستى كه من يافتم زنى را نامش بلقيس كه پادشاه است بر اهل سبا،و بداده اند او را از همه چيزى،و او را تختى (5)است بزرگ.
يافتم او را و گروه او را سجده مى كردند آفتاب را از فرود خداى تعالى،و بياراست ايشان را ديو كردار ايشان،پس برگردانيد ايشان را از راه،پس ايشان را راست نمى روند.
[165.پ] (6)سجده نمى كنند خداى را-عزّ و جلّ-آن كه بيرون آورد نهانى در آسمانها و زمين و داند آنچه پنهان مى داريد و آنچه آشكارا مى كنيد (7).
خداى نيست خداى مگر او خداوند (8)عرش بزرگ.
1) .پارسان/پارسايان.
2) .آط،آج،آل:و بجست مرغ،آب،مش:بجست سليمان مرغ.
3) .آط،آب،آج،آل،مش:هدهد.
4) .آج،مش:آمدم.
5) .آط،آج،آل:سريرى.
6) .اساس:ما يخفون و ما يعلنون،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
7) .اساس:آنچه پنهان مى دارند و آنچه آشكارا مى كنند،كه با ضبط آيه در نسخۀ اساس مناسبت دارد.
8) .آط،آل:جز او خداى.
گفت سليمان بنگرم اى (1)راست گفتى تو يا هستى از دروغ زنان.
به برنامۀ من اين،پس بانداز بديشان (2)پس برگرد از ايشان و بنگر تا چه جواب دهند.
گفت اى مهتران و سروران لشكر به درستى كه افگندند به من نامۀ بزرگوار (3).
كه او از سليمان است، و به درستى كه ابتداى نامه به نام خداى مهربان بخشاينده است.
كه مكنيد بزرگى و گردن كشى بر من،و به من آييد مسلمانان (4).
گفت بلقيس:اى مهتران اشارت (5)كنيد مرا در كار من،نبودم من برنده و قطع كننده كارى را تا آنگاه كه شما حاضر باشيد.
[166.ر] گفتند ما خداوندان نيروايم (6)و خداوندان جنگ (7)سخت و فرمان كار تو راست با تو گذاشته است (8)،بنگر تا چه چيز مى فرمايى.
گفت بلقيس كه:پادشاهان چون در شوند به شهرى،تباه كنند آن را و كنند عزيزان اهل آن شهر را خواران،و همچنين كنند پادشاهان.
و به درستى كه من فرستنده ام سوى ايشان هديه اى،پس بنگرم به چه بازگردند (9)فرستادگان.
پس چون آمد (1)رسول به سليمان گفت:اى مدد مى فرستيد (2)مرا به خواسته (3)آنچه بداده است مرا خداى بهتر است از آنچه بداد شما را بلكه شما به هديۀ شما (4)شادمانه شويد.
بازگرد (5)سوى ايشان،آريم بديشان لشكرهايى كه نبود طاقت ايشان را بدان و بيرون آوريم (6)ايشان را از آن خواران (7)و ايشان نژند (8)باشند.
[166.پ] گفت سليمان-عليه السّلام-اى بزرگان!كيست از شما كه بيارد به من تخت بلقيس (9)پيش ازآن كه آيند ايشان به من مسلمانان (10)؟ گفت ستنبه و به نيروى از پريان (11)من بيارم بر تو آن را پيش ازآن كه برخيزى تو از جايگاه تو (12)و من برآن تواناام و استوار.
گفت آن كه نزديك او بود دانشى از كتاب،گويند جبريل بود-عليه السّلام-من بيارم به تو تخت را پيش ازآن كه بگردد (13)سوى تو چشم تو (14)،پس چون بديد آن را آرام گيرنده (15)نزديك او گفت:
اين از فضل خداوند من است تا بيازمايد مرا كه شكر مى گزارم يا ناسپاسى مى كنم،و
1) .آج،آل:آمدند.
2) .آط،آب،آج،مش:مدد مى كنيد.
3) .آط،آب،آج،آل،مش:مال.
4) .آط،آب،آج،آل،مش:خود.
5) .آط،آج،آل:بازگرديد.
6) .آط:بيرون كنيم،آج،آل:بيرون كنم.
7) .آب،مش:خوار.
8) .آط،آج:ذليل،مش:ذليلان.
9) .آط،آج،آل:سرير او.
10) .آط:تن بداده،آج،آل:گردن نهاده.
11) .آط،آج،آل:گفت سهمناكى از ديوان.
12) .آب،مش:جاى خود.
13) .آط،آج،آل:بازآيد.
14) .آط،آج،آل:به تو نظرت.
15) .آط،آج،آل:را نهاده،آب،مش:را قرار گرفته.
هركس شكر گزارد به درستى كه شكر گزارد تن خود را،و هركه ناسپاسى كند به درستى كه خداوند من بى نياز است و بزرگوار.
[167.ر] گفت سليمان آن تخت بگردانيد از جاى او او را عرش او (1)تا بنگرم (2)كه بازشناسد (3)يا باشد از آنان كه راه نبرند.
چون آمد بلقيس،گفتند:همچنين است تخت تو؟گفت بلقيس:گويى (4)كه اين آن است،و سليمان گفت:بدادند ما را دانش از پيش آمدن بلقيس (5)،و بوديم ما مسلمانان.
و ،بگردانيد (6)سليمان بلقيس را از آنچه بود مى پرستيد از فرود خداى،كه او بود از گروهى كافران.
گفتند بلقيس را (7):درشو به دين كوشك (8)،پس چون بديد آن را پنداشت آن را ژرف آبى است (9)و بركشيد جامه از دو ساق،گفت سليمان:به درستى كه آن كوشكى است نسو (10)از آبگينه،گفت بلقيس:خداوندا به درستى كه من ستم كردم بر تن خود به آفتاب پرستى،و مسلمان شدم با سليمان،خداى را پروردگار جهانيان.
قوله تعالى: وَ لَقَدْ آتَيْنٰا دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ عِلْماً ،حق تعالى در اين آيت بر طريق
1) .آط،آج،آل:بگردانى براى او سريرش.
2) .آط،آج،آل:تا بنگريم،مش:تا ببينم.
3) .آط:كه راه برد،آج،آل:آيا بازشناسد،آب،مش:كه هدايت مى يابى.
4) .آط،آب،آج،آل،مش:پندارى.
5) .آط:از پيش او.
6) .آط،آب،آج،آل،مش:بازداشت.
7) .آط،آب،آج،آل،مش:او را.
8) .آط،آب،آج،آل،مش:درآى در كوشك.
9) .آط،آج،آل:پنداشت كه درياست،آب:پنداشت گودال آب است.
10) .آط،آج،آل:ساده،آب،مش:مملس.
منّت گفت:ما داود را[167-پ]و پسر او سليمان را،علم داديم.گفتند:علم ايشان علم احكام بود،و گفتند:علم داود به صنعت زره بود،چنان كه گفت: وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ (1)...، و علم سليمان به (2)منطق طير بود و زبان مرغان،چنان كه گفت در حكايت از او: عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّيْرِ (3).
وَ قٰالاَ ،و گفتند ايشان هر دو:سپاس آن خداى را كه ما را تفضيل داد بر بسيارى بندگان مؤمن كه او را هستند به علم و به نبوّت.
وَ وَرِثَ سُلَيْمٰانُ دٰاوُدَ ،آنگه گفت:سليمان ميراث داود برداشت،و اين آيت دليل است بر آنكه ميراث انبيا به وارثان ايشان رسد،خلاف آن كه مخالفان روايت كردند كه:
نحن معاشر الانبياء لا نورّث (4)،ما جماعت پيغامبران را ميراث نباشد،و تفسير آنان كه اين را حمل كردند بر علم و نبوّت نيك نيست،براى آن كه حقيقت ميراث در مال و ملك باشد دون علم و نبوّت،و حمل كردن كلام خداى را بر مجاز با امكان حملش بر حقيقت وجهى ندارد. وَ قٰالَ ،گفت،يعنى سليمان بر سبيل شكر نعمت و نشر احسان و كرامت: عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّيْرِ ،ما را آواز مرغان بياموخته اند (5)،و براى آن در حقّ مرغان منطق فرمود كه از او سليمان را چيزى مفهوم شد،چنان كه از منطق بنى آدم. وَ أُوتِينٰا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ ،و ما را بداده اند از هر چيزى. إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ ،اين فضلى است از خداى تعالى ظاهر.
مقاتل گفت در اين آيت كه:روزى مرغكى به سليمان بگذشت و صفيرى مى زد،سليمان-عليه السّلام-اصحاب خود را گفت:دانى كه اين مرغك چه گفت؟ گفتند:نه يا رسول اللّه.گفت:مى گويد السلام عليك ايها الملك المسلّط على بني اسرايل (6)،سلام بر تو باد اى پادشاه مسلّط بر بنى اسرايل،خداى تعالى تو را كرامت داد و ظفر داد بر دشمن،مى روم تا بچّگان خود را تعهّدى كنم و با خدمت تو آيم،و برفت.
سليمان گفت:اكنون بنگرى تا بازآيد.ساعتى بود بازآمد و بايستاد و صفيرى
زد.سليمان-عليه السّلام-گفت:مى گويد اگر دستور باشى (1)تا بروم و براى بچّگان كسبى مى كنم تا بزرگ شوند،آنگه با خدمت تو آيم؟گفت:روا باشد.مرغ برفت.
فرقد السبخىّ گفت:روزى بلبلى (2)به سليمان بگذشت و صفيرى مى زد، سليمان گفت:دانى تا چى (3)مى گويد (4)؟مى گويد:
اكلت نصف تمرة فعلى الدنيا العفا (5)،من نيم خرما بخوردم (6)خاك بر سر همه دنيا (7).
كلبى گفت از رواتى (8)ديگر از كعب الاحبار،كه او گفت:يكى روز مرغكى كه آن را«ورشان»گويند به نزديك سليمان آوازى كرد،او گفت:دانى تا چى(9)مى گويد؟گفتند:نه،گفت مى گويد-شعر:
لدوا للموت و ابنوا للخراب (10)***
بزايى براى مرگ و بنا كنى (11)براى ويرانى (12).
و روزى فاخته اى به نزديك او آوازى كرد،گفت:دانى تا چى(13)مى گويد (14)؟ مى گويد:
ليت الخلق لم يخلقوا، كاشكى تا خلق را نيافريدندى.
و طاووسى آواز داد بر او و گفت:دانى تا چى(15)مى گويد؟گفتند:نه،گفت مى گويد:
كما تدين تدان، چنان كه كنى تو را جزا كنند (16).
هد هدى به نزديك او آوازى كرد (17)،گفت:دانى تا چى(18)مى گويد (19)؟مى گويد:
من لا يرحم لا يرحم، هركه او رحمت نكند،بر او رحمت نكنند.
روزى صردى به نزديك او بانگى كرد،گفت:دانى تا چى(20)مى گويد؟گفتند نه.گفت مى گويد:
استغفروا اللّه يا مذنبون (21)، از خداى آمرزش خواهيد اى
1) .آج،آل:دستور باشد.
2) .كا:مرغكى.
3) .لب:افتادگى دارد،ديگر نسخه بدلها:چه.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب+گفتند نه،گفت.
5) .كا:تراب.
6) .كا:خورده ام،ديگر نسخه بدلها:خوردم.
7) .كا+باد.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:راوى.
9) همۀ نسخه بدلها:چه.
10) .كا+له ملك ينادى كل يوم.
11) .آب،آز،مش،كا:بنا كنيد.
12) .آز،مش:بيرانى،كا:خرابى.
13) همۀ نسخه بدلها:چه.
14) .آط،آب،آج،آل،آز،مش،كا+گفتند نه،گفت.
15) همۀ نسخه بدلها:چه.
16) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:جزا دهند.
17) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:بانگ كرد.
18) همۀ نسخه بدلها:چه.
19) .مش+گفتند نه،گفت.
20) همۀ نسخه بدلها:چه.
21) .كا:مذنبين.
گناهكاران،براى آن رسول-عليه السّلام-نهى كرد از كشتن او.
طوطيى به نزديك او آوازى داد (1)،گفت:دانى تا چى (2)مى گويد؟مى گويد:
كل حىّ ميّت و كل جديد بال (3)، هر زنده بميرد و هر نوى كهن (4)شود.
پرستكى (5)آوازى داد (6)،گفت:دانى تا چى (7)مى گويد؟گفتند:نه،گفت مى گويد:
قدّموا خيرا تجدوه، خيرى تقديم كنى تا بيابى،براى اين رسول نهى كرد از كشتن او.
كبوترى آوازى داد (8)،گفت:دانى تا چى (9)مى گويد؟گفتند:نه،گفت مى گويد:
سبحان ربّى الاعلى ملء سمائه (10)و ارضه ،تسبيح مى كنم خداى را چندان كه آسمان و زمين به آن پر شود.
قمرى آواز داد (11)،گفت مى گويد:
سبحان ربّى الاعلى.
گفت كلاغ لعنت مى كند بر باج ستان (12).
گفت و زغن مى گويد:
كل شىء هالك الّا اللّه، همه[168-ر]چيزها (13)هلاك شود الّا خداى.
و گفت،سپهرو (14)مى گويد:
من سكت سلم، هركه خاموش بود سلامت ياود (15).
و ببغا مى گويد:
ويل لمن الدّنيا همّه، واى بر آنكه دنيا همّت او باشد.
گفت بزغ (16)در بانگ مى گويد:
سبحان المذكور بكلّ مكان ،پاك است آن خداى كه او مذكور است به هر جاى.و چرغ (17)مى گويد:
سبحان ربّى القدّوس.
باز مى گويد:
سبحان ربّى (18).
مكحول گفت:درّاجى به نزديك سليمان آوازى كرد،او گفت:دانى تا چه
1) .همۀ نسخه بدلها:بانگ كرد،كا:بانگ داد.
2) .آط،آج،آل،مش:چه.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:بالى.
4) .كا:كهنه.
5) .آط،آج،آل:فرستكى،آب،آز،مش:فرشتكى.
6) .همۀ نسخه بدلها:بانگ كرد،كا:بانگ داد.
7) .آط،آج،آل،مش:چه.
8) .همۀ نسخه بدلها:بانگ كرد،كا:بانگ داد.
9) .آط،آج،آل،مش:چه.
10) .كا:سماواته.
11) .همۀ نسخه بدلها:بانگ كرد،كا:بانگ داد.
12) .كا:كلاغ مى گويد لعنت بر ناجنسان باد.
13) .آط،آج،آل:چيزى.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل و لب:اسفرود،آل:افسرود.
15) .آب،آز:ماند،كا:باشد،مش:گفت.
16) .كا+ماده.
17) .اساس:بزغ،به قياس با نسخه آب تصحيح شد،آط،آج،آل:نزغ،كا:بزغ نر.
18) .آط،آب،آج،آز،آل،مش+و بحمده،كا+العظيم و بحمده.
مى گويد؟گفتند:نه،گفت مى گويد:
الرحمن على العرش استوى (1).
حسن بصرى گفت،رسول-عليه السّلام-گفت:خروه (2)در بانگ مى گويد:
اذكروا الله يا غافلون ،ذكر خداى كنى اى غافلان.
صادق-عليه السّلام-گفت از پدرانش،از حسين بن على كه گفت:كركس در بانگ مى گويد:
يا بن آدم عش ما شئت آخرك الموت ،اى فرزند آدم چندان كه خواهى بزى كه آخرت (3)مرگ است،و عقاب چون بانگ[كند گويد:
فى البعد من النّاس انس ،در دورى از مردمان انس است.و چون جلودك بانگ كند] (4)مى گويد:
اللّهم العن مبغضي آل محمّد، با خدايا!دشمنان آل محمّد را لعنت كن،گفت:و چون پرستك (5)بانگ كند (6):
الحمد للّه ربّ العالمين (7)مى خواند،و آن مدّ در آخر براى«الضّالّين»مى كند (8).
قوله: وَ حُشِرَ لِسُلَيْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ،گفت:
جمع كردند براى سليمان لشكرهاى او را از جنّ و انس و مرغان،و ايشان را الهام دادند،و اينان هر گروهى را رئيسى بود كه ايشان را منع كردى ازآن كه متفرّق بباشند.و بر اين قول يوزعون را معنى يكفون باشد من الوزع و هو الكف و المنع،و منه قول بعضهم:لا بد للناس من وزعة،لابدّ است مردمان را از رئيسى كه ايشان را باززند از قبايح و مناكير و در خبر ديگر:
ما يزع السلطان اكثر ممّا يزع القرآن (9)،آنچه سلطان بازدارد بيش از آن است كه قرآن بازدارد.و الوازع المانع،قال الشّاعر:
على حين عاتبت المشيب على الصّبا***و قلت أ لمّا تصح (10)و الشيب وازع
محمّد بن كعب القرظىّ گفت:در اين آيت (11)ما را روايت كردند كه لشكرگاه
1) .سورۀ طه(20)آيۀ 5.
2) .آج،آل:خروس،آب،آز:خيروه.
3) .مش:آخرش.
4) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
5) .آط،آب،آز،مش:فرستك،آج،آل:فرسك.
6) .آط،آب،آج،كا:گويد،آز:مى گويد.
7) .سورۀ فاتحة الكتاب(1)آيۀ 2.
8) .آب،آز:در آخر و لا الضّالّين مى گويد،آط،آج،آل،مش:در آخر و لا الضّالّين مى كند.
9) .كا:اللّه تعالى بالسلطان اكثر ممّا يزع بالقرآن و الوازع المانع.
10) .چاپ شعرانى(387/8)و لسان العرب(390/8):اصح.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب و آز+كه.
سليمان صد فرسنگ بود (1)،بيست و پنج فرسنگ انس را بود،و بيست و پنج فرسنگ جنّ را،و بيست و پنج فرسنگ وحش را،و بيست و پنج فرسنگ مرغان را.و او را هزار خانه بود از آبگينه بر چوب نهاده،سيصد (2)خانه را زنان آزاد در (3)بودند و هفتصد خانه را كنيزكان،و او بفرمودى تا باد عاصف ايشان را بر گرفتى و باد نرم ايشان را ببردى،وحى كردند به او كه:ما تقدير كرديم كه در ملك (4)هيچ كس چيزى نگويد و الّا باد آواز (5)به گوش تو رساند.
مقاتل گفت:جنّيان براى او بساطى بافتند از زر و ابريشم يك فرسنگ در يك فرسنگ.و او را سريرى بود زرّين،آن سرير بر ميان آن بساط بنهادندى (6)،و سه هزار كرسى از زر و سيم پيرامن آن سرير بنهادندى.پيغامبران برآن كرسيهاى زرّين نشستندى و علما بر كرسيهاى سيم،و گردبرگرد ايشان انس بايستادندى (7)،و از پس ايشان جنّ بايستادندى (8)،و از بالاى سر ايشان مرغان پر در پر كشيدندى (9)چنان كه آفتاب بر اين بساط نيوفتادى (10)،و باد صبا[بساط] (11)برداشتى،بامداد يك ماهه راه ببردى،و نماز شام يك ماهه (12)بازآوردى.
وهب منبّه گفت:يك روز سليمان-عليه السّلام-بر اين مرتبه كه گفتيم به برزگرى (13)بگذشت و او زمين مى سپرد،بر نگريست (14)سليمان را ديد با اين جلالت، گفت:سبحان الله لقد اوتى آل داود ملكا عظيما،آل داود را ملكى عظيم دادند.
حق تعالى باد را بفرمود (15)تا آواز او به گوش سليمان برسانيد.سليمان باد را گفت:بساط فرونه.باد بساط (16)فرونهاد.او برزگر (17)را بخواند و گفت:به سمع (18)
1) .آج،آز،آل،مش+و.
2) .مش:سصد.
3) .آط،آب،آج،آز،آل،مش،كا:زنان آزاد در او.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب+تو،لب:ندارد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز آج و لب+او.
6) .آج،آل:بنهادى.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب و مش:باستادندى.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب و مش:باستادندى.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:گستردندى.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:نيفتادى.
11) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب+راه.
13) .آط:برزگر،آب:برزگرى،كا:برزيگرى.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:برنگريد.
15) .آج،آل:گفت.
16) .آج،آل،مش+را.
17) .آب:بزرگر،آب:بزرگرى،كا:برزيگرى.
18) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:به گوش.
من رسيد آنچه گفتى و براى آن فرود آمدم تا تو را اين بگويم،نگر (1)تمنّاى اين نكنى كه ثواب يك تسبيح كه بندۀ مؤمن از دل بگويد به نزديك خداى تعالى بيش از اين و به از اين باشد.مرد گفت:[168-پ]خداى تعالى غمانت (2)ببراد (3)چنان كه غم (4)من ببردى به اين گفتار.
مبرد گفت:هرچه از خويشتن ابانت كند،عرب و را ناطق و متكلّم خوانند بر توسّع،چنان كه رؤبه گفت:
لو انني علّمت (5)علم الحكل***علم سليمان كلام النمل
حَتّٰى إِذٰا أَتَوْا عَلىٰ وٰادِ النَّمْلِ ،تا آنگه كه آمدند به (6)وادى مور (7).
وهب منبّه گفت از كعب الاحبار،كه او گفت:سليمان-عليه السّلام-چون بر نشستى،جمله خدم و حشم را با خود ببردى،و در پيش بساط او ايشان را بساطى بود كه برآن هركس به كار خود (8)مشغول بودى از نان پختن و طبخ كردن.و برآن بساط مى دانى بود كه بر او اسبان تاختندى،و باد ايشان را برگرفتى و آنجا بردى كه سليمان-عليه السّلام-فرمودى.
يك روز باد را فرمود تا او را از اصطخر (9)بر گرفت تا به يمن برد.در راه به مدينۀ رسول بگذشت،گفت:اين سراى هجرت پيغامبرى است در آخر زمان،خنك آن را (10)كه او را دريابد و به او ايمان آرد و او را متابعت كند و به او اقتدار كند.
چون به مكّه رسيد،پيرامن (11)خانۀ كعبه بت مى پرستيدند.سليمان (12)آنجا بگذشت،خانۀ كعبه در (13)خداى بناليد-و اين يا بر طريق توسّع باشد و مجاز،يا حوالت بر فريشتگان موكّل باشد كه بر خانه هستند (14)-گفت:بار خدايا!پيغامبرى از
1) .آب،آج،آل،كا+تا،آز،مش+كه.
2) .آط،آب،آج،آز،آل،مش،كا:غمهايت.
3) .همه نسخه بدلها،بجز كا:ببرد.
4) .كا:غمهاى.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:اوتيت،لسان العرب(162/11):اعطيت.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بر.
7) .كا:نمل مورچه.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:خويش.
9) .كا:اطخن.
10) .همه نسخه بدلها:ندارد.
11) .كا:برابر.
12) .آج،آل+از.
13) .آب:به خداى.
14) .كا+كعبه.
پيغامبران تو به (1)من بگذشت و جماعتى (2)انبيا و اوليا و مؤمنان با او،فرونيامد (3)و اين جا نماز نكرد (4)،و پيرامن من بت مى پرستند (5).
حق تعالى گفت:انديشه مدار كه من چنان سازم كه پيرامن تو چندانى ركوع و سجود كنند،و ذكر و تسبيح من كنند كه آن را حدّى نبود.و پيغامبرى را در آخر الزّمان بفرستم كه تو را قبلۀ او كنم (6)كه او و امّت او در نماز روى (7)به تو آرند،و به حجّ و زيارت قصد تو كنند،و از اقصاى عالم روى (8)به تو نهند چنان كه مرغان روى به آشيانۀ خود نهند،و ياسۀ ايشان به تو چنان باشد كه حنين شتر به بچّه ايش،و مادر (9)به فرزندش،و تو را پاك كنم (10)از بتان و بت پرستان.
سليمان-عليه السّلام- ازآنجا بگذشت به وادى السدير (11)-و آن واديى است در طايف- ازآنجا به وادى النمل آمد.
قتاده و مقاتل گفتند:وادى النمل به شام است،و سليمان-عليه السّلام-يك روز آنجا رسيد با لشكر (12)،بر بساط نبود بر زمين (13)مى رفت بر پشت اسب، قٰالَتْ نَمْلَةٌ ،مورچه اى گفت-و گفتند:او رئيس و پيشواى مورچگان بود-و چندان بود كه گوسپندى بزرگ،و پر داشت.
نوف الحميريّ گفت:چند گرگى بود.
ضحّاك گفت:نام او«طاخيه» (14)بود،به بالاى بلند (15)بر آمد و آواز (16)داد به مورچگان: يٰا أَيُّهَا النَّمْلُ (17)،اى مورچگان!در خانه ها شويد كه نبايد كه سليمان و لشكرش شما را در پاى شكنند،و ايشان بى خبر باشند.باد اين سخن به گوش سليمان برسانيد،سليمان-عليه السّلام-بخنديد از اين گفتار،و كس فرستاد و آن
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بر.
2) .كا+از.
3) .همۀ نسخه بدلها:فرود نيامدند.
4) .همۀ نسخه بدلها:نكردند.
5) .همۀ نسخه بدلها:مى پرستيدند.
6) .آل:سازم.
7) .كا+را.
8) .كا+را.
9) .آل:انس و مادر،چاپ شعرانى(388/8):و انس مادر.
10) .آط،آج،آل:پاك كند.
11) .كا+آمد.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:لشكرى.
13) .كا+سوار.
14) .آط،آب،آز،مش:طاحه،آج،آل:طلحه.
15) .كا:بلندى.
16) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا و آل+در.
17) .آب،آز،كا+ادخلوا مساكنكم.
مورچه را بخواند،گفت:چگونه مورچگان را از ظلم من بترسانيدى،و من پيغامبرى عادلم؟مورچه گفت:يا رسول اللّه!من عذر تو بخواستم و بگفتم. وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ ،و ايشان بى خبر باشند از شما.
أبو روق گفت:مورچه سليمان را گفت:من حطم نفس نخواستم حطم دل خواستم،ترسيدم كه دلهاى ايشان كوفته گردد و شكسته شود (1)،به نظر در ملك تو از تسبيحى كه ايشان را هست بازمانند.سليمان-عليه السّلام-گفت:«عظني»،پندى ده مرا.گفت:يا نبى الله !دانى تا چرا پدرت را داود خواندند؟گفت:نه.گفت:
لانه داوى جرحه فود (2)،براى آن كه او دواى جراحت خود كرد مودود گشت،گفت:
دانى تا تو را چرا سليمان نام نهادند؟گفت (3):بگو.گفت:لانك سليم القلب،براى آن كه تو مردى سليم القلب (4)سهل جانبى.گفت:دانى تا چرا باد را در فرمان تو كردند؟گفت:نه (5).گفت:براى آن تا (6)بدانى كه بناى ملك تو و ملك همۀ دنيا بر باد است،و آن را كه بنا بر باد باشد پايدار نباشد.
سليمان-عليه السّلام-از اين گفتار او بخنديد،و ذلك قوله: فَتَبَسَّمَ ضٰاحِكاً مِنْ قَوْلِهٰا وَ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي ،گفت:بار خدايا![169-ر]مرا الهام ده،يعنى توفيق تا شكر نعمت تو كنم كه كردى بر من و پدر و مادر من،و عملى صالح كنم كه تو بپسندى،و به رحمت خود مرا در ميان بندگان صالح بر،يعنى مرا از ايشان كن به الطافى كه با من كنى كه من عند آن اختيار صلاح كنم تا از جملۀ صالحان باشم.
عبد اللّه عبّاس گفت:رسول-عليه السّلام-نهى كرد از كشتن چهار چيز:هدهد، و صرد،و نحل (7)،و مورچه.
و گفتند:معرفت نمل سليمان را و احتراز فرمودند از حطم لشكر ايشان را بر سبيل معجز بود از سليمان.و گفتند:به الهامى بود از قبل خداى تعالى،چه از الهام مورچه
آن است كه:گندم كه بنهد به دوپاره بكند تا بنرويد،و گشنيز به چهار پاره بكند، چه (1)اگر (2)به دوپاره بكند هم برويد (3).آن كه اين داند روا بود (4)كه حطم داند و جهت مضرّت؟و قوله: قٰالَتْ نَمْلَةٌ ،بعضى گفتند:از آن منطق بود كه سليمان را بياموختند، چنان كه شاعر گفت-شعر:
عجبت لها انّى يكون غناؤها***فصيحا و لم تفتح (5)بمنطقها (6)فما (7)
و گفتند:قول مجاز است،اشارتى كرد كه ايشان عند آن بدانستند كه احتراز مى بايد كردن،چنان كه شاعر گفت-شعر:
امتلأ الحوض و قال قطني***مهلا رويدا قد ملأت بطني
و قوله: قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ (8).
قوله:و تفقد الطير،و بجست سليمان مرغ را.تفقّد،طلب مفقود باشد به استقصا.
و مراد به مرغ،هدهد است.چون نيافت او را،گفت:مالى،چيست مرا كه هدهد را نمى بينم.
ابن كثير و عاصم و كسائى و ايّوب خواندند اين جا:«مالى»به فتح«يا»،و در سورت«يس»: مٰا لِيَ لاٰ أَعْبُدُ (9).
و ابو عمرو اين جا ساكن خواند و در«يس»مفتوح،و فرق كرد ميان اين«ما»و آن«ما»،گفت:اين استفهام است،و آن استفهام است به معنى جحد. أَمْ كٰانَ مِنَ الْغٰائِبِينَ ،يا او از جملۀ غايبان است.و گفتند (10):به معنى«بل»است،و گفتند:
«ميم»صله است و معنى آن است كه:أ كان من الغائبين.
آنگه گفت: لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِيداً ،من او را عذابى سخت كنم.مفسّران در آن عذاب خلاف كردند،بعضى گفتند:پرهايش بكنم و دنبالش و (11)بيندازم او را جايى كه خانۀ مورچه باشد تا او را مى گزند.و عبد اللّه شدّاد گفت:پرش بكنم و در آفتابش
افگنم.ضحّاك گفت:پايش ببندم و در آفتابش افگنم مقاتل حيّان گفت:به قطرانش بيالايم و در آفتابش افگنم.بعضى دگر گفتند:جمع كنم ميان او و ميان ضدّش،و بعضى دگر گفتند:جدا كنم ميان او و ميان دوستش.بعضى دگر گفتند:از خدمت خودش دور كنم. أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ ،[ياش بكشم] (1)، أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطٰانٍ مُبِينٍ، ،يا حجّتى روشن بيارد.
امّا سبب تفقّد سليمان او را آن بود كه گفتند:خداى تعالى شعاع او چنان آفريده بود كه حجاب او را منع نكردى از ديدن آب تا او در زير زمين آب بديدى،و براى اين سبب سليمان-عليه السّلام-او را به خود نزديك داشتى تا چون وقت عبادت او بودى هدهد ره نمودى بر آب،در بيابان زمين بكندندى و آب بر آوردندى،اين روز وقت نماز در آمد آب نبود،سليمان او را طلب كرد (2)حاضر نبود،سليمان او را تهديد كرد.
قصّۀ اين آن بود كه،علماى سير و اخبار و قصص انبيا گفتند:چون سليمان -عليه السّلام-از بناى بيت المقدّس فارغ شد،خواست تا به زمين حرم آيد،ساز رفتن بكرد و لشكرها را جمع كرد از جنّ و انس و دوابّ و سباع و وحوش و طيور،چندان لشكر جمع شد كه لشكرگاهشان (3)صد فرسنگ بود.
او باد نرم را فرمود تا ايشان را بر گرفت و به زمين حرم آورد.چون به آنجا رسيد مدّتى مقام كرد،و در مدّت مقامش آنجا هر روز پنج هزار شتر مى كشت و پنج هزار گاو و بيست هزار گوسپند (4)،و اشراف قوم خود را گفت:اين جايى است كه در آخر زمان پيغامبرى از او بيايد عربى (5)بدين صفت و بدين هيئت و سيرت،خداى او را نصرت دهد بر همه دشمنانش.هرجا كه او فرود آيد ترس او در دل مردم يك ماهه راه (6)از هر جانبى پديد آيد،خويش و بيگانه به نزديك او در حق[169-پ]راست باشد (7).در حقّ خداى از ملامت هيچ ملامت كننده (8)باك ندارد.
گفتند:او با كدام دين خود خواند مردمان را؟گفت:با دين حنيفى (1)،خنك آن را كه او را دريابد و به او ايمان آرد و او را تصديق كند! گفتند:يا نبى اللّه !ميان ما و او چه مدّت باشد؟گفت:برابر هزار سال،هركه حاضرانى (2)،غايبان را بگوى (3)كه:او سيّد الانبياست و خاتم الرّسل،و نام او در صحيفه پيغامبران در اعلا درجه است.
مدّتى به (4)مكّه مقام كرد تا مناسكى كه آنجا بود بگزارد (5)،آنگه از مكّه بيرون آمد و روى به يمن نهاد در وقتى كه سهيل مى برآمد و به صنعا رفت از مكّه،وقت زوال آنجا بود،و آن يك ماهه راه است،زمينى ديد خوش،در او درخت و سبزى بسيار،آنجا فرود آمد و خواست كه تا نماز كند (6)و طعامى خورد (7).آب طلب كردند، نيافتند.طلب هدهد كرد (8)تا او را راه نمايد بر جايى كه آب نزديكتر بود.او را نيافت،گفت: مٰا لِيَ لاٰ أَرَى الْهُدْهُدَ.
قتاده گفت از انس مالك كه،رسول-عليه السّلام-گفت:هدهد را مكشى كه او دليل سليمان بود بر آب و قرب و بعد آن (9)بشناختى،و او خواست كه در زمين جز خداى را نپرستند آنجا كه گفت: وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ (10).
گفتند:چون سليمان-عليه السّلام-فرود آمد،هدهد گفت:سليمان مشغول است،من يك ساعت در هوا بلندتر شوم،و در طول و عرض دنيا نگرم.در هوا بسيار بر رفت و (11)از چپ و راست بنگريد،بستانى ديد از آن بلقيس،خواست تا آن بستان ببيند،آنجا فروشد هدهدى را ديد.
گفتند:نام هدهد سليمان«يعفور..،و نام هدهد بلقيس«عنفير» (12)بود.
هدهد بلقيس،هدهد سليمان را گفت:از كجا مى آيى و كجا مى روى؟گفت:
1) .كا:حقّى.
2) .آب،آج:حاضرانيد،آز،آل،مش:حاضر آيند،كا:حاضر آييد.
3) .آب،آج،آز:آل،مش:بگويند،كا:بگوييد.
4) .آب،آز،مش:در.
5) .آب،آج،آز،آل،مش،كا:بگذارد.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:خواست تا نماز گذارد.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:خورند.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:كردند.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:آب،كا:او.
10) .سورۀ نمل(27)آيۀ 22.
11) .كا+بلند شد.
12) .آط،آب:عيفر،مش:عفر.
از شام مى آيم با سليمان بن داود،گفت:سليمان كه باشد؟گفت:پادشاه جنّ و انس و شياطين و وحوش و طيور (1)و باد،تو از كجايى اى هدهد كه سليمان را نشناسى (2)؟گفت:من از اين ولايتم.گفت:پادشاه اين ولايت كيست (3)؟گفت:
زنى است كه او را بلقيس گويند،و پادشاه شما كه سليمان است اگرچه ملك او عظيم است،ملك بلقيس از ملك او كم (4)نباشد،چه ولايت يمن جمله در حكم اوست،و او را دوازده هزار قائد است،زير فرمان هر قائدى هزار (5)مقاتل،اگر خواهى بيا تا يك بارى (6)ملك او بنگرى؟گفت:ترسم كه سليمان مرا بجويد كه وقت نماز نزديك است.
اين هدهد بلقيس گفت:اگر بيايى،و اين احوال نيك بدانى،و اين خبر به نزديك او برى،همانا او را خوش آيد و بد نيايد.گفت:روا باشد.با او برفت و بلقيس را بديد،و ملك او و لشكر و اسباب او بديد،و نماز ديگر بود كه با نزديك سليمان رسيد.
عبد اللّه عبّاس گفت:سبب تفقّد سليمان هدهد را آن بود كه جاى هدهد برابر چشم سليمان بود،آنجا كه (7)اگر از جاى خود برفتى آفتاب در (8)چشم سليمان افتادى (9).چون هدهد برفت جاى او از او خالى ماند،آفتاب بر روى و چشم سليمان آمد (10)،او گفت: مٰا لِيَ لاٰ أَرَى الْهُدْهُدَ.
عريف مرغان را بخواند-كركس را (11)-و گفتند:عقاب را،و گفت:هدهد كجا رفته است؟گفت:يا رسول اللّه!من ندانم،و من او را نفرستاده ام جايى.سليمان عند آن خشم (12)گرفت،گفت: لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِيداً.
آنگه عقاب را بخواند و گفت:برو هدهد را بجوى و پيش من آر.عقاب هوا
گرفت،چندانى در هوا بر رفت كه همه زمين در پيش او بود چون طبقى در پيش يكى از ما،در نگريد (1)از چپ و راست نگاه كرد هدهد را ديد كه از جانب يمن مى آمد (2).
آهنگ او كرد.چون به او رسيد خواست تا چنگال به او يازد (3).
هدهد گفت:به آن خداى كه تو را اين قوّت داد و مرا اسير و ضعيف تو كرد كه رحمت كنى بر من ضعيف و مرا نرنجانى!عقاب دست (4)بداشت و گفت:ويحك! سليمان سوگند خورده است كه تو را عذابى سخت كند يا (5)بكشد.گفت:چيزى ديگر نگفت؟گفت:بلى!گفت:يا حجّتى روشن بيارد.گفت:من دانستم كه سليمان پادشاهى عادل است،ظلم نكند و روا ندارد كه به ناحقّ عذاب كند.من حجّتى روشن دارم[170-ر].
آنگه برفتند به يك جاى تا پيش سليمان شدند.عقاب پيش رفت و گفت:
آوردمش يا رسول اللّه!گفت:بيارش.هدهد پيش تخت سليمان پر در پاى افگند (6)و بر زمين مى كشيد بتواضع و مذلّت تا پيش سليمان رفت (7).سليمان سر او بگرفت و او را پيش گرفت (8)و گفت (9):كجا بودى؟من امروز تو را عذابى كنم كه عبرت جهانيان شوى!هدهد گفت:يا نبى اللّه !ياد كن آن روز كه تو پيش خداى بايستى.
چون سليمان اين بشنيد،رويش زرد شد و دست از او بداشت،گفت:آخر كجا بودى؟و ذلك قوله: فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ ،درنگ كرد،يعنى سليمان نه بس (10)ساعتى بر آمد كه (11)،«مكث»به ضمّ،جمله قرّا خواندند.عاصم و يعقوب«مكث»خواندند به فتح«كاف».هدهد گفت: أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ (12)،گفت:علم من محيط شد به چيزى كه علم تو به آن محيط نيست. وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ ،و من از سبا تو را خبرى درست آورده ام.
ابو عمرو خواند:«من سبأ»،و«لسبأ» (1)،به فتح همزه على معنى (2)منع الصّرف، و سبب مانع علميّت باشد و تأنيث،لانه اسم مدينة او بلدة او بقعة.و باقى قرّاء به جرّ و تنوين خواندند على انّه منصرف.
و گفتند:«سبأ»،نام مردى است.و خبرى آوردند از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه او را پرسيدند از سبأ،گفت:نام مردى است كه او را ده پسر بود،شش پسر از ايشان به يمن شدند (3)،و چهار به شام-و قصّۀ ايشان و نامهاى ايشان در سورت سبأ بيايد-ان شاءاللّه (4)-قال الشّاعر-شعر:
الواردون و تيم في ذرى سبأ***قد عضّ اعناقهم جلد الجواميس
بِنَبَإٍ يَقِينٍ ،به خبرى درست كه در آن شكّى نيست.سليمان-عليه السّلام- گفت:آن خبر چيست؟گفت:بدان كه من در زمين سبا زنى را ديدم كه او در ملك تو نيست،و ملك تو آنجا نرسيده است.زنى را يافتم كه پادشاه ايشان است،و او را از هر چيزى نصيبى داده اند،و او را عرشى عظيم هست،يعنى سريرى بزرگ.
وهب گفت:نام پدر بلقيس،يشرح (5)،بود و او آن پادشاه بود كه او را هدهاد گفتند،و گفته اند (6):شراحيل بن ذى جدن (7)بن اليشرح بن قيس بن صيفى (8)بن سبا ابن يشحب (9)بن يعرب بن (10)قحطان.
و پدر بلقيس پادشاهى بود عظيم الشّأن،و او را چهل پسر بودند همه پادشاه،و جملۀ زمين[ايمن] (11)در ملك او بود.و چنين گفتند كه:او را در ملوك كفوى نبود،آخر زنى بخواست از جملۀ ملوك نام او ريحانه.و گفتند:اين زن از جملۀ جنّيان بود-و وى را با آن زن جنّى قصّه اى مشهور است در تفاسير و سبب نكاح وى مذكور.
و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:يكى از (12)مادر و پدر بلقيس
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:ندارد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:ندارد.
3) .كا:نشستندى،ديگر نسخه بدلها:بودند.
4) .آب،آز،مش+تعالى.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:نشرح.
6) .همۀ نسخه بدلها:گفتند.
7) .آط،آب،آز،مش:عدن،آج،آل:عد.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:شبلى.
9) .آط،آب،آج،آز،مش:يشحر.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا و آل:يعربن.
11) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
12) .كا+جملۀ.
جنّى بود،و چون پدرش بمرد هيچ فرزند نبود او را كه به جاى او بنشستى،ملك او به بلقيس رسيد،قوم بعضى طاعت او داشتند و بعضى نداشتند،و مردى را اختيار كردند و در طرفى از اطراف ولايت بنشاندند او را،و او مردى بود ظالم بدسيرت،و دست به (1)رعيّت و زنان ايشان كشيد،بلقيس بشنيد اين حديث،سخت آمد بر او و حميّت و غضب او را بجنبانيد (2)،خواست تا او را هلاك كند،او را كس فرستاد و گفت (3):مرا رغبت افتاده است كه به زن تو باشم (4).او گفت:اين رغبت مرا بيشتر است،و لكن من اين دليرى نيارستم كرد (5)كه ترسيدم كه تو ابا كنى،اكنون چون تو را (6)رغبت افتاد من سميع و مطيعم به آنچه فرمايى.
كس فرستاد و قوم خود را حاضر كرد و اين حديث با ايشان بگفت.ايشان گفتند:او اجابت نكند و رغبت نمى كند (7)به هيچ كس.گفت:اين حديث او آغاز كرد،و اين رغبت او راست (8).برفتند و خطبه بكردند.او گفت:مرا پيش از اين رغبت نبود،و اكنون براى آن كه مرا فرزندى مى بايد اين اختيار كردم.آن عقد ببستند و بلقيس برخاست و لشكرى گران برگرفت و به شهر او رفت و همه شهر و سرايهاى او فروآمدند (9).
چون شب آمد (10)و به يك جاى بنشستند طعام بخوردند و (11)او را خمر داد تا مست كرد او را.چون مست شد و بيوفتاد (12)سر وى ببريد و بر در سراى او بر دار كرد.چون روز بود مردم پادشاه را كشته يافتند و سرش بر دار كرده،[170-پ]بدانستند كه غرض از آن مناكحت اين مكر بوده است.پيش او آمدند و او را انقياد نمودند و گفتند:
اين ملك تو را مى شايد.گفت:من اين نه براى ملك كردم،براى فساد و ظلم او كردم و غيرت و حميّت. وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ (13)يحتاج اليه الملوك،و او را از هر
1) .آج،آل،كا:بر.
2) .كا:برنجانيد.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:كس فرستاد و او را گفت.
4) .مش:بزنى باشم تو را.
5) .آط،آج،آل،كا:كردن.
6) .كا+اين.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:ننمايد.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:را بود.
9) .كا:همه در شهر رفتند و به سراهاى ايشان فرود آمدند.
10) .همۀ نسخه بدلها:در آمد.
11) .كا:بلقيس.
12) .همۀ نسخه بدلها:بيفتاد.
13) .كا+يعنى من كلّ شىء.
چه ملوك را به كار آيد از ساز و عدّت داده بودند. وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِيمٌ ،گفتند:سرير بلقيس را مقدّمه از زر بود،مكلّل به انواع جواهر از ياقوت سرخ و زمرّد سبز،و پس او از سيم بود مكلّل به انواع جواهر.و آن را چهار قائمه بود:يكى از ياقوت سرخ،و يكى از ياقوت زرد،و يكى از زمرّد سبز،و يكى درّ سپيد،و صفيحه هاى (1)آن از زر بود مرصّع به جواهر،و هفت خانه بر او بود بر هر خانه اى درى بسته.
عبد اللّه عبّاس گفت:سرير بلقيس سى گز بود در طول،و سى گز در عرض،و سى گز در هوا.مقاتل گفت:هشتاد گز در هشتاد در هشتاد بود (2).
وَجَدْتُهٰا وَ قَوْمَهٰا -الآية (3)،گفت دگر آن كه:او را يافتم و قوم او را (4)كه آفتاب مى پرستيدند بدون خداى-عزّ و جلّ،و شيطان اعمال ايشان مزيّن بكرده بود ايشان را (5)و منع كرده بود ايشان را از راه حق،ايشان،مهتدى و راه يافته نمى شدند.
أَلاّٰ يَسْجُدُوا، كسائى و يعقوب به روايت رويس (6)و حسن و حميد و اعرج و السلمىّ خواندند:الا يسجدوا،على تقدير:الا يا اسجدوا،اى الا يا هؤلاء اسجدوا،و اين امر باشد،«الا»استفتاح (7)كلام است و«يا»حرف ندا و منادى محذوف،و «اسجدوا»،امر مخاطبان را،و از عرب شنيده اند:الا يا ارحموا علينا الا يا تصدّقوا علينا،مراد آن كه يا قوم!قال الاخطل-شعر:
الا يا اسلمي يا هند هند بني بدر***و ان كان حيّا قاعدا (8)آخر الدهر
و قال آخر-شعر:
الا يا اسلمي (9)ذات الدماليج و العقد***
و قرائت عبد اللّه مسعود (10)بر اين است،و ابىّ خواند:الا (11)يسجدون (12)،و باقى قرّاء
1) .همۀ نسخه بدلها:صحيفها.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:هشتاد گز در هشتاد گز بود.
3) .كا+هدهد.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+يافتم.
5) .همۀ نسخه بدلها:«ايشان را»ندارد.
6) .كا+و ابو جعفر.
7) .كا:افتتاح.
8) .آط،آب،آج،آز،آل،كا:حيا فاعدى،چاپ شعرانى(395/8):حيّا ناعدى،تفسير طبرى(93/19):حىّ قاعدا.
9) .مش:اسلموا.
10) .كا:عبد اللّه عبّاس.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+يا.
12) .آج،آل،يسجدوا.
خواندند:الا يسجدوا،به تشديد«لام»و معنى كلام بر تقديم و تأخير،و تقدير آن كه:
و زين لهم الشيطان اعمالهم لئلا يسجدوا.
آنگه محلّ او نصب باشد به«ان».و ابو عبيد (1)اختيار اين قرائت كرد براى آن كه كلام با اين قرائت بر نسق خود و سياقت قصّه بر جاى (2)باشد،و بر قرائت اوّل كلام از اين نسق منقطع شود. اَلَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،آن خداى كه او بيرون آرد پوشيده و غيب در آسمان و زمين.
بيشتر مفسّران گفتند:«خبء»آسمان باران است،و«خبء»زمين نبات،يعنى باران از آسمان فرود[آرد] (3)،و نبات از زمين بر آرد.و در قرائت عبد اللّه مسعود چنين است كه:يخرج الخبء من (4)السّماوات و الارض. وَ يَعْلَمُ مٰا تُخْفُونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ ،قرائت عامّۀ قرّاء،يعلم است به«يا»و كسائى و حفص عن عاصم به«تا»ى خطاب خواندند.
اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ،خداى است كه جز او خدايى نيست،و او خداى عرش عظيم است.بعضى مفسّران گفتند:مراد به عرش ملك است،و باقى مفسّران گفتند:مراد عرش (5)است كه در آسمان آفريد.
قٰالَ سَنَنْظُرُ ،سليمان گفت:ما بنگريم تا اين حكايت كه گفتى من قولك:
أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ- تا به آخر آيت مقدّم،راست است يا دروغ؟اوّل تدبير آب بساز كه ما و لشكر تشنه ايم.او بيامد و راه نمود ايشان را بر آب.چاهها بكندند و آب برگرفتند چندان كه حاجت بود.آنگه (6)نامه اى نبشت (7):
من عبد اللّه سليمان بن داود الى بلقيس ملكة سبأ: اَلسَّلاٰمُ عَلىٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدىٰ (8)، بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ (9).
ابن جريج گفت:سليمان-عليه السّلام-در نامه برآن بنه افزود كه در قرآن
هست، إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ، أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ (1).
منصور گفت:سليمان-عليه السّلام-من ابلغ الناس است به اين ايجاز و اختصار كه در نامه كرد.
قتاده گفت:عادت پيغامبران-عليهم السّلام[171-ر]چنين بود كه تطويل نكردندى.چون نامه بنبشت،مهرى از مشك بر او نهاد و نگين خود بر مهر نهاد و هدهد را پيش خواند و گفت:تو امروز رسول منى،تو را خلعتى بايد.آنگه دست به تن او فرود آورد،اين الوان مختلفه بر او پديد آمد.و انگشت بر سر او زد،اين تاج بر سر او نهادند (2)،و نامه در منقار او نهاد و گفت:برو با خلعت و تشريف من و نامۀ من ببر.
اِذْهَبْ بِكِتٰابِي هٰذٰا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ، به ايشان فكن (3). ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ ،پس برگرد از ايشان و بنگر (4)تا چه جواب دهند!و مراد به«نظر»انتظار است و مراد به«رجع»ردّ و جواب است.
هدهد نامه بستد و برفت و هوا گرفت،و بيش ازآن كه عادت او بود بر رفت.
هدهدى ديگر بر نگريد او را ديد گفت:يا هدهد!اين چه ترفّع و تكبّر است؟چرا چندان بر نشوى كه پايۀ تو است؟گفت:چگونه ترفّع نكنم و من رسول رسول خدايم، خلعت او بر تن من،و تاج او بر سر من،و نامۀ او در منقار من!از اين بزرگوارتر چه باشد! آنگه برفت و به نزد بلقيس رفت.و بلقيس به زمينى بود كه آن را مأرب گفتند بر سه ميل (5)از صنعا،و او در كوشك بود و درها بسته،و او را عادت بود كه چون وقت قيلوله بودى درهاى كوشك ببستى و كليدها بخواستى و در زير سر نهادى و بخوفتى (6).
هدهد بيامد،او را يافت ستان (7)خفته،آن نامه بر سينۀ او انداخت.
قتاده گفت:هدهد بيامد و او بر سرير ملك بود (1)و وزرا و قوّاد و حجّاب (2)،و بر بالاى سر ايشان پرواز مى كرد نامه در منقار گرفته،تا آنگه كه او بر نگريد (3)نامه در كنار او افگند.
ابن زيد گفت و وهب منبّه:سوراخى بود كه آفتاب ازآنجا در كوشك افتادى چون بر آمدى،و بلقيس آفتاب پرست بود،چون (4)آفتاب بديدى كه بر آمدى (5)سجده كردى آفتاب را.
هدهد بيامد و برآن سوراخ بنشست و پرها فراخ كرد و سوراخ چنان بگرفت كه آفتاب در آنجا نيوفتاد (6).آفتاب دير مى برآمد (7)،او بر نگريد مرغكى را ديد آفتاب بگرفته،و خويشتن حجاب آفتاب كرده،و نامه اى در منقار گرفته.از آن حال به شگفت بماند.هدهد بيامد و نامه بر او انداخت.
بلقيس نامه برداشت و-خواننده و نويسنده (8)بود و تازى زبان،به مهر نامه فرونگريست (9)نام سليمان ديد،بدانست كه نامۀ پادشاى (10)است،و دانست (11)كه ملك او عظيم تر از ملك اوست،چه آن را كه مرغ مسخر او باشد تا او را رسولى كند،او پادشايى (12)عظيم باشد.
هدهد نامه بينداخت و به جانبى رفت و بنشست و مى نگريد.او برخاست و بيامد و بر سرير ملك نشست (13)،و كس فرستاد و اعيان و وجوه لشكر را بخواند-و ايشان دوازده هزار مرد بودند زير فرمان هريكى هزار مرد مقاتل.
قتاده گفت و مقاتل و ثمالى:اهل مشورت او سيصد و سيزده مرد (14)بودند،هر
1) .كا:او بلقيس را بر سرير ملك ديد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل+پيرامن او.
3) .آل:در نگريد.
4) .كا+بدان سوراخ.
5) .كا:ندارد،ديگر نسخه بدلها:برآمده است.
6) .كا:نمى تابيد،ديگر نسخه بدلها:نيفتاد.
7) .آط،آب،آج،آز،مش،كا:چون آفتاب دير بر مى آمد.
8) .كا:نبيسنده.
9) .همۀ نسخه بدلها:فرونگريد.
10) .همۀ نسخه بدلها:پادشاهى.
11) .مش:ندانست.
12) .آل:پادشاه،آط،آب،آج،آل،مش،كا:پادشاهى.
13) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بنشست.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:كس.
مردى امير (1)بود بر ده هزار مرد،آمدند و به جاى (2)بنشستند.
بلقيس ايشان را گفت: أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتٰابٌ كَرِيمٌ ،اى جماعت و وجوه و اعيان لشكر!بدانى كه نامه اى كريم به من انداخته اند.
قتاده گفت:كريم يعنى نكو،نظيره: وَ مَقٰامٍ كَرِيمٍ (3).عبد اللّه عبّاس گفت:
شريف براى شرف صاحبش.ضحّاك گفت:براى آن كريم خواند آن را كه مهر (4)بر او نهاده بود،بيانش حديث[عبد اللّه] (5)عبّاس كه گفت،رسول-عليه السّلام-گفت:
كرم الكتاب ختمه، و يروى: كرامة الكتاب.
قتاده گفت از انس كه:چون رسول-عليه السّلام-خواست كه نامه نويسد به عجم،گفتند:يا رسول اللّه!عجم را عادت آن است كه نامه اى كه مهر ندارد آن را حرمت ندارند.رسول-عليه السّلام-مهرى بساخت (6)و نامه مهر كرد.
انس گفت:پندارى كه در سپيدى (7)مهر مى نگرم در دست رسول.و بعضى دبيران گفتند كه:هركه او نامه نويسد به برادرش (8)و مهر نكند آن را،استخفاف كرده باشد به او،آنگه گفت:
الختم حتم ،مهر واجب است.گفتند كريمش براى آن خواند كه در اوّل او نام خداى بود[171-پ]:[ (9)بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ.
أَلاّٰ تَعْلُوا ،بلندى مكنى بر من و پيش من آيى تن بداده و تسليم كرده فرمان مرا.
و گفتند:مراد آن است كه ايمان آريد به من،و اشهب العقيلىّ در شاذّ خواند:الا تغلوا على،به«غين»معجم،بر من غلوّ و تعدّى مكنى.
چون نامه برخواند و مضمونش معلوم ايشان كرد به مشورت در آمد،گفت: يٰا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ،اى جماعت اشراف و بزرگان-عبد اللّه عبّاس گفت:هزار «قيل» (10)بود،و قيل (11)پادشاهى بود دون پادشاه اعظم،در زير فرمان هر قيلى (12)صد (13)
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:اميرى.
2) -همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بر جاى خود.
3) .سوره شعرا(26)آيۀ 58،سورۀ دخان(44)آيۀ 26.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:مهرى.
5) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:مهرى بفرمود ساختن.
7) .آج،آل:سفيد.
8) .مش:برادرانش.
9) .اساس:صفحاتى چند افتادگى دارد،از آط،افزوده شد.
10) .آب،آز،مش:قبيله.
11) .آب،آز:و هر قبيلى،مش:و هر قبيله،آج،آل:هر قيلى.
12) -آب،آز:قبيلى،مش:قبيله.
13) .آب،آز،مش:ندارد.
هزار مرد-فتوى كنى مرا در اين كار و مشورت كنى كه من هيچ كار نبرم تا شما حاضر نباشى.
و از شرط مصلحت و نگاهداشت مملكت يكى مشورت است،براى اين فرمود خداى تعالى: وَ شٰاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ (1)... ،و رسول-عليه السّلام-گفت:
ما شقى عبد قطّ بمشورة و لا سعد باستغناء رأى ،و همچنين گفت:
ما خاب من استخار و لا ندم من استشار.
ايشان جواب دادند: نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ ،ما خداوندان قوّتيم و خداوندان شجاعتيم و مردان كارزاريم. وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ، فرمان تو راست،ما را فرمانى نيست،بنگر تا چه فرمايى.
چون بلقيس سخن ايشان بشنيد گفت:رأى شما حرب (2)است،و براى اين شجاعت عرض مى كنى،رأى من جز اين است،و آن آن است كه شما دانى كه پادشاهان چون در شهرى شوند آن شهر به قهر و غلبه تباه كنند،و عزيزان شهر را ذليل كنند-تا به اين جا حكايت قول بلقيس است.
آنگه حق تعالى به كلام خود بر صدق او گواهى داد،گفت: وَ كَذٰلِكَ يَفْعَلُونَ، همچنين كنند.و در معنى اين آيت استاد أبو القاسم حبيبى (3)بيتى چند روايت كرد،و هى:
انّ الملوك بلاء حيث ما حلوا (4)***فلا يكن لك في اكنافهم ظل
ما ذا تؤمّل من قوم اذا غضبوا***جاروا عليكم و ان ارضيتهم (5)ملّوا
و ان مدحتهم (6)خالوك تخدعهم***و استثقلوك كما يستثقل الكل
فاستغن بالله عن ابوابهم ابدا***ان الوقوف على ابوابهم ذل
و يكى از عصرش (7)گويد:
اذا كنت متخذا صنعة***فإيّاك و الشركاء الوجوها
أ لم تسمع اللّه ان الملوك***اذا دخلوا قرية افسدوها
قوله: وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ ،گفت:راى من آن است كه هديّه بسازم و به او فرستم و احوال او به آن هديه امتحان كنم،اگر هديه قبول كند پادشاه است،و اگر قبول نكند و جز به اسلام و انقياد راضى نشود پيغامبر است.
آنگه صد غلام و صد كنيزك را بخواند و همه را يك جامه پوشانيد-بر قول عبد اللّه عبّاس-امتحان آن را تا او داند كه غلام كدام است و كنيزك كدام؟ مجاهد گفت:دويست غلام و كنيزك بودند،كلبى گفت:ده غلام و ده كنيزك بود.وهب گفت:پانصد غلام و پانصد كنيزك،غلامان را جامۀ كنيزكان پوشانيد و كنيزكان را جامۀ غلامان.
ثابت البنانىّ (1)گفت:صفايحى از زر با آن هدايا راست كرد در جامه هاى ديبا پيخته (2).چون اين خبر به سليمان رسيد،بفرمود تا جنّيان آجرها زراندود بكردند و در راهها بينداختند تا ايشان چون به آن رسيدند،گفتند:ما چيزى آورده ايم كه ايشان در راه بيفگنده اند (3).
وهب گفت:بلقيس پانصد غلام و پانصد كنيزك را بفرمود تا بياوردند و غلامان را جامه و حلىّ زنان پوشانيد و زرّينها (4)بر ايشان كرد،و كنيزكان را جامه هاى مردان پوشانيد و سلاحهاى مردان داد،و زنان را گفت:شما چون حديث كنى،سخنهاى مردوار گوييد و آواز بلند بردارى و سخن درشت گوييد،و غلامان را گفت:چون سخن گويى،آواز نرم دارى و حديث ماده كنى تا بر او مشتبه شود.و اسپانى فرستاد نيكو تازى،به ستام زر مرصّع،و پانصد خشت زرّين و سيمين پيراست (5)و با او به فراست (6)،و تاجى مرصّع به انواع جواهر و مبلغى مشك و عود و عنبر و درّى يتيم ناسفته در حقّه و مهر (7)يمنى كژ سفته اين جمله به دست مردى از اشراف قوم كه او [را] (8)منذر بن عمير گفتند (9)بفرستاد،و او مردى عاقل و سديد راى بود،بر دست او
1) .آط،آب،آج،آز،مش:البيانى،با توجّه به مآخذ اعلام و حديث،تصحيح شد.
2) .آب،آز:تخته،آج،لب:ح.....ه(بى نقطه)،كا:به تخت.
3) .آج،آل:بيفگندند،كا:افگنده اند.
4) .آج،آل:زراينها.
5) .آج،آل:بپراست.
6) .كذا در آط،آب،آز،مش:بفرستاد،آل:بفراشت.
7) .آج،آل:مهرى،كا:مهرۀ.
8) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
9) .آج،آل:گفتندى.
نامه اى فرستاد تفصيل اين هديه ها در آنجا،و در نامه گفت (1):اگر تو پيغامبرى فرق كنى ميان اينان كه به تو فرستادم تا غلام كدام است و كنيزك كدام؟و خبر ده تا در اين حقّه ها چيست؟و آن كه ناسفته است بسم (2)،و آن كه سفته است رشته (3)در او كن.
آنگه رسول را گفت:چون در نزديك او شوى اگر به خشم و كبر در تو نگرد، پادشاه است پيغامبر نيست ما او را غلبه كنيم،و اگر به رقّت و رحمت نگرد و به تواضع سخن گويد،پادشاه نيست پيغامبر است.سخن او نكو بشنو و جواب (4)نامه بازآر .
رسول (5)ساز رفتن كرد.هدهد بيامد پيش ازآن كه او رسيد (6)،و سليمان را خبر داد از آن هديه ها كه او ساخته بود.سليمان-عليه السّلام-جنّيان و انسيان را بخواند،و بفرمود تا خشتهاى زرّين و سيمين بساختند چندانى كه ميدان او بود و شرف (7)ميدان او از آن خشتها بر نهادند و فرش ميدان از آن بگستردند.
آنگه گفت:از اسبان آنچه نيكوتر باشند (8)،گفتند:در دريا اسبانى هستند به الوان مختلف كه از آن نكوتر نباشد،برفتند و از آن بياوردند عددى بسيار،و همه را ستامهاى زر بر كردند،و به دو صف در آن ميدان بداشتند،و در زير پاى ايشان فرش خشتهاى زرّين (9)بر كردند (10)به مقدار چند فرسنگ،و آنگه بفرمود تا جمله لشكر از جنّ و انس و وحوش و سباع و طيور حاضر آمدند.
و يك روايت آن است كه:سليمان-عليه السّلام-بفرمود تا ميدان را از آن خشتهاى (11)زرّين و سيمين فرش كردند،و به مقدار آنچه ايشان داشتند از خشتهاى زر و سيم جاى (12)بگذاشتند،و سليمان-عليه السّلام-بفرمود تا سرير او به ميدان بردند و
لشكر (1)حاضر آمدند و چهار هزار كرسى زرّين بر دست راست او بنهادند و چهار هزار بر دست چپ،و برآن وزرا و علما و اعيان و وجوه بنشستند و لشكر صف كشيدند چند فرسنگ.انسيان پيش (2)او باستادند (3)و از پس ايشان جنّيان،و از پس ايشان سباع،و از پس ايشان وحوش،و مرغان در هوا پر در پر گستردند (4).
چون رسولان آنجا رسيدند،چيزى ديدند كه هرگز نديده بودند.و آن اسبان را ديدند بر سر خشتهاى زرّين و سيمين بداشته برآن بول و روث مى كردند (5)،آنچه داشتند در چشم ايشان حقير شد.چون به ميدان در آمدند همه ميدان مفروش بود جز به مقدار آنچه ايشان داشتند.
ايشان با يكديگر گفتند:نبايد تا ما را به دزدى متّهم كنند،راى آن است كه آنچه داريم از اين خشتهاى زر و سيم آنجا بنهيم بر جاى خالى،همچنان كردند و آن (6)حقير و ناچيز گشت.
چون به سباع رسيدند،نيارستند به ايشان گذشتن (7)،كس ها (8)كه موكّل بودند گفتند:بگذرى (9)كه اينان گزند نيارند كردن جز به فرمان سليمان،بگذشتند (10).چون به شياطين رسيدند،منظرى مهول (11)ترسناك ديدند،فروماندند و قوّت نماند ايشان را، گفتند:بگذرى (12)كه باكى نيست بر شما،بگذشتند (13)تا پيش سليمان رسيدند (14)،در پيش او باستادند (15).سليمان عليه السّلام-به ايشان نگريد (16)روى گشاده و خندان (17)و گفت:ما وراءكم،چه خبر است آنان را كه بازگذاشتى (18)؟و ايشان را به شفقت بپرسيد (19)،و رئيس قوم پيش آمد و نامۀ بلقيس بداد.سليمان-عليه السّلام-گفت حقّه
1) .كا+همه.
2) .كا+تخت.
3) .آب،آز،آل،مش:بايستادند.
4) .مش:بگستردند،آج،آل:در هوا پر كردند.
5) .كا:نمى كردند.
6) .كا+هديّه ها همه.
7) .آط:گزشتن،كا:بگذاشتن.
8) .آب،آج،آز،آل،مش،كا:كسانى.
9) .آط:بگزرى،آب،آج،آل،آز،مش،كا:بگذريد.
10) .آط:بگزشتند.
11) .آب،آز،مش:بهول.
12) .مش:بگستردند،آج،آل:در هوا پر كردند.
13) .آب،آز،مش:بهول.
14) .آب،آج،آز،آل:شدند.
15) .آب،آز،آل،مش،كا:بايستادند.
16) .آب،آز،مش:ندارد.
17) .آب،آز+در آمد.
18) .آط:بازگذاشتى،كا:گذاشتيد.
19) .آب:برسيد.
كجاست؟حقّه پيش او بنهادند،او بر گرفت و بجنبانيد،و جبريل آمد و خبر داد او را كه:در اين حقه درّى است يتيم ناسفته و مهرۀ يمنى است كژ سفته.سليمان -عليه السّلام-بگفت.رسول گفت،راست گفتى،اكنون بگوى تا ناسفته بسنبند (1)و سفته را ريسمان دركشند.
سليمان-عليه السّلام-گفت:كيست كه اين بداند سفتن؟انسيان ندانستند و نه نيز جنّيان (2)،شياطين گفتند:اين كار ارضه (3)است (4)،لبنگ.سليمان-عليه السّلام-او را بخواند،او موى در دهن گرفت و آنجا كه سليمان رسم زد بسفت تا از ديگر جانب برون (5)آمد.سليمان (6)گفت:چه خواهى؟گفت:از خداى بخواه تا روزى من از درختان (7)كند.سليمان گفت روا باشد اين حاجت.
آنگه گفت:كيست كه ريسمان در اين مهره سفته كشد؟كرمكى سفيد گفت:
من تمام كنم،آنگه رشته در دهن گرفت و از اين جانب در رفت و به دگر جانب برون آمد.سليمان گفت:چه خواهى؟گفت:از خداى بخواه تا روزى من از ميوه ها كند،گفت كرده شد.
آنگه گفت:اين غلامان و كنيزكان را پيش من آريد.پيش بردند،بفرمود تا اناءهاى آب بياوردند،و فرمود ايشان را تا پيش او دست و روى بشستند.آنان كه كنيزكان بودند آب از (8)اناء (9)به يك دست بر گرفتند و بر (10)ديگر ريختند،و آنگه بر روى زدند،و غلامان به يك بار آب از اناء (11)بگرفتند (12)و بر روى زدند،و كنيزكان آب بر باطن ساعد نهادند و غلامان بر ظاهر.سليمان-عليه السّلام-به اين فرق كرد ميان ايشان. آنگه آن هديّه ها هيچ قبول نكرد و همه ردّ كرد و گفت: أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِيَ اللّٰهُ خَيْرٌ مِمّٰا آتٰاكُمْ، مرا به مال مدد مى كنى،آنچه خداى مرا داده است
به از آن است كه شما را داد بل شما به هديه تان شاد باشى.
حمزه و يعقوب خواندند:«أ تمدّون»،به«نون»مشدّد (1)و باقى قرّاء به دو«نون» خفيف.
آنگه گفت رسول را:برو و اين هديه ها ببر،و بگو ايشان را كه:غرض من نه مال است و حطام دنيا،غرض من آن است كه ايشان به دين و طاعت من درآيند، اگر آمدند فهو المراد،و اگر نه لشكر (2)فرستم به ايشان كه طاقت آن ندارند،و ايشان را از شهرهاى خود به در آرم اسير و ذليل،و هو قوله: اِرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ - الآية.
چون رسولان با نزديك بلقيس رفتند و پيغام بگزاردند،بلقيس گفت:من بدانستم كه اين مرد پادشاه نيست پيغامبر است،و مرا طاقت او نباشد،و ما قوّت او نداريم.كس فرستاد به سليمان كه:من (3)آيم به خدمت تا سخن تو بشنوم،و بدانم كه اين دين چيست كه تو مرا به آن مى خوانى! آنگه بفرمود تا عرش او در آخر خانه (4)نهادند،از هفت خانه بر حصنى قوى بر كوشكى بلند.و لشكرى را برآن گماشت و قومى حرس و نگهبانان را برآن گماشت و لشكرى را برآن موكّل كرد و گفت:زينهار تا نكو نگه دارى!و نبايد تا دست هيچ كس به او رسد و نايبى و خليفه اى بداشت (5)و ملك و ولايت بدو سپرد،و او برخاست (6)با دوازده هزار امير روى به لشكرگاه سليمان نهاد،با هر اميرى فراوان (7)مرد بودند.
چون سليمان-عليه السّلام-خبر يافت كه او در راه است،گفت: يٰا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهٰا ،كيست كه عرش بلقيس به من آرد پيش ازآن كه ايشان اين جا آيند، قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ ،قيل:مؤمنين،و قيل:مستسلمين منقادين.
و علما خلاف كردند در سبب آن كه سليمان خواست كه عرش او بيارند پيش از
آن كه او بيايد.بعضى گفتند:براى آن كه دانست كه اگر او بيايد و اسلام آرد، مالش بر او حرام شود،خواست تا (1)سرير او بردارد بر سبيل غنيمت و او كافر،تا حلال باشد او را (2).
قتاده گفت:خواست تا ببيند از آن وصف كه هدهد كرده بود آن را.
ابن زيد گفت:براى آن كرد كه خواست كه عقل و تميز بلقيس را امتحان كند، تا چون او حاضر آيد،او عرش را منكّر و مغيّر (3)كند و گويد كه: ...أَ هٰكَذٰا عَرْشُكِ (4)، تا او بشناسد يا نه!و درست آن است كه غرض او آن بود تا معجزه باشد خارق عادت،و آيتى و دلالتى بود بلقيس را بر نبوّت و صدق او.
قٰالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ ،يكى از جمله جنّيان كه قوى و داهى بود،گفت:من بيارم.
عبد اللّه عبّاس گفت:عفريت،داهى باشد.ضحّاك گفت:خبيث باشد.ربيع گفت:غليظ باشد.فرّاء گفت:قوى باشد،كسائى گفت:منكر باشد،و قال (5):
و قال شيطان لهم عفريت***ما لكم[ملك] (6)و لا ثبيت (7)
أبو رجاء العطاردىّ خواند:عفرية (8)،و گفت:عفرية بكر بين بكرين (9)باشد،اوّل فرزند مادر و پدر باشد كه او هنوز زن نكرده باشد و فرزند نياورده.
سيبويه گفت:اشتقاق او از عفر باشد،و عفر كسى را به قوّت در خاك بگردانيدن باشد،و رجل عفريت (10)نفريت و عفرية و نفرية،و يجمع على عفاريت و عفارى،جمع العفرية و عفارية كزبانية في جمع زبنية (11)،و منه
قوله-عليه السّلام: اللّه يبغض العفرية النّفرية آن عفريت گفت: أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِكَ ،من به تو آرم پيش از
1) .كا+پيش از اسلام او.
2) .كا:كه مال كافر حلال باشد.
3) .آط:مفسّر،با توجّه به ضبط آب و آز تصحيح شد،آل:مفسران،مش:متغيره،كا:متغيّر.
4) .سورۀ نمل(27)آيۀ 42.
5) .كا+الشاعر.
6) .آط و ديگر نسخه بدلها:ندارد،از كا افزوده شد.
7) .آج،آل،مش:يثبت،كا:ثبييت.
8) .مش،كا:عفريت.
9) .آج،آل:بكر.
10) .مش:عفر.
11) .آب،آج،آز:زبانيه.
آن كه تو از مجلس حكم بر پاى باشى (1). وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ، و من بر اين كه مى گويم و به اين گفتار استوارم،و گفتند:معنى آن است كه قوى ام بر آوردن،امينم بر آنچه بر اوست از زر و جواهر.
سليمان گفت:زودتر مى بايد كه او نزديك رسيده است، قٰالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتٰابِ ،گفت:آن كس كه به نزديك او علمى بود از كتاب.
و خلاف كردند كه او كه بود،بعضى گفتند:جبريل بود،و بعضى گفتند:
فريشته بود از جمله فرشتگان.بعضى دگر گفتند:آصف بن برخيا بن سميعا بن منكيا (2)بود،و او از جملۀ صدّيقان بود و وصىّ سليمان بود،و نام مهترين خداى -عزّ و جلّ-به نزديك او بود كه عند آن دعا را لا محاله اجابت بود،و هو العلم الّذي عنده من الكتاب،و آن علم كتاب بود كه به نزديك او بود.
عبد اللّه عبّاس گفت كه،آصف بن برخيا گفت:چشم بزن چندان كه چشم زخم تو باشد،پيش ازآن كه مردى ازآنجا به تو آيد،من اين عرش پيش تو آرم، گفتند:سليمان بنگريد تا به يمن بديد،و اين قول آن كس باشد كه اين كلام بر حقيقت حمل كند و در آنجا تعجّبى نباشد،و اين قول بعيد است،براى آن كه قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِكَ ،زودتر ازآن كه مردى از يمن به كوفه آيد،چه در تفسيرها چنان است كه:در اين وقت سليمان از ميان كوفه و حيره (3)بود.
مجاهد گفت:اين بر توسّع و مجاز و طريق مبالغت باشد،كقوله تعالى: وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلاّٰ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ (4).
و بعضى دگر گفتند:اين كسى كه علم كتاب به نزديك او بود،خود سليمان بود،چه در عهد او از او فاضل تر و بهتر و مجاب الدّعوه تر (5)نبود،و اين اختيار جبّائى است.
بعضى دگر گفتند:خضر بود.مجاهد گفت:مردى بود نام او اسطوح (6).قتاده گفت:نامش تمليخا (7)بود،و در اخبار و اقوال بيشتر (8)آن است كه:آصف برخيا بود.
عبد اللّه بن اسماعيل بن زيد گفت:مردى صالح بود از بعضى جزيره هاى دريا، و مردى سيّاح بود در جهان مى گشت تا عجايب جهان بيند،و نام مهترين (1)خداى دانست،خداى را به آن نام بخواند اجابت كرد،و در حال سرير حاضر كردند پيش سليمان،پيش ازآن كه سليمان چشم بر كرد (2).
علما خلاف كردند در آن نام و در آن دعا كه عند آن عرش حاضر كردند.
از رسول-عليه السّلام-روايت كردند كه:آصف خداى را به اين نامها خواند كه:
يا حىّ يا قيّوم.
زهرى گفت،اين بود كه گفت:يا الهنا و اله كلّ شىء لا اله الّا انت.
مجاهد گفت:يا ذا الجلال و الاكرام.
عبد اللّه عبّاس گفت:آصف دو ركعت نماز كرد و خداى را به نام مهترين بخواند،گفت:يا رسول اللّه!توبه جانب يمن مى نگر.خداى (3)تعالى فرشتگان را بفرستاد تا در زير زمين بياوردند،و زمين شكافته شد،و سرير از پيش سليمان بر آمد از زمين.
و گفتند:خداى تعالى معدوم بكرد،و پيش سليمان باز آفريد،و اين بر مذهب آن كس روا باشد كه فناى بعضى جواهر به ابقاى بعضى روا دارد،و اين بر مذهب درست نيست.
اگر (4)گويند (5):خداى تعالى مفرّق (6)بكرد اجزاى آن و آنجا رسيد (7)،قبل ان يرتدّ اليه طرفه،آنگه مؤلّف بكرد،اين (8)با (9)سلامت تر باشد.
امّا قوله: قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ،در او سه قول گفتند،يكى آن كه:پيش ازآن كه چشم زخم تو مرد (10)به تو رسد (11)و از دورتر (12)،و دوم آن كه:تو چنين شاخص
البصر مى باشى،پيش ازآن كه به عادت چشم بر هم زنى من اين سرير بيارم،قول سه ام (1)آن كه:عبارت باشد از سرعت بر سبيل مبالغت.
فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ ،در كلام محذوفى هست،و آن،آن است:فاتاه به على ما قال،بياورد چنان كه گفته بود.
چون سليمان سرير به نزديك خود ديد،گفت: هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّي ،و اين از فضل خداى من است تا خداى من مرا ابتلاء و امتحان كند كه من نعمت او را شاكرم،يا شكر نخواهم كردن.
و گفتند:سليمان-عليه السّلام-در اين وقت به شام بود،و آن (2)از مأرب آوردند- شهرى است در يمن. وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّمٰا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ،آنگه گفت:هركس كه او شكر نعمت خداى كند،براى خود كرده باشد تا شكر او قيد نعمت او شود (3)،نعمت حاصل را نگاه دارد و ناآمده را بيارد،بيانه قوله: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ (4).
وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ، و هركس كه او كفران نعمت كند،خداى من از او و از شكر او (5)مستغنى است،و كريم است به افضال و انعام بر كافر نعمتان (6).
قٰالَ نَكِّرُوا لَهٰا عَرْشَهٰا- الآية،سليمان-عليه السّلام-گفت:اين سرير منكّر و مغيّر (7)كنى به زيادت (8)نقصان،و زيربالا،و تقديم و تأخير،تا ما بنگريم تا بلقيس بشناسد،ياره نبرد به او! محمّد بن كعب القرظيّ و وهب منبّه گفتند:سبب اين كردن (9)آن بود كه، سليمان در آن وقت زن (10)نداشت،جنّيان ترسيدند كه چون بلقيس را بيند رغبت كند كه او را به زنى كند و از او فرزند آرد،و ايشان از آن قهر و اسر رهايى نيابند.سليمان را گفتند:بلقيس ناقص عقل است،زيراكه در عقل او خلل است و پاى او با پاى خر ماند.سليمان-عليه السّلام-عقلش (11)به تنكير عرش امتحان كرد،و پايش را به
بناى صرح ممرّد.
چون بلقيس نزديك سليمان آمد و سرير مغيّر كرده بودند،سليمان او را گفت:
أَ هٰكَذٰا عَرْشُكِ ،اين عرش تو همچنين هست،هيچ با اين ماند؟بلقيس گفت: كَأَنَّهُ هُوَ، پندارى خود آن است،و براى آن بر طريق شكّ گفت كه مغيّر (1)كرده بودند.
حسين بن الفضل گفت:چون سؤال بر تشبيه كردند،او جواب بر تشبيه داد بر وفق سؤال،و همانا اگر سؤال بر اطلاق كردندى جواب بر اطلاق دادى.
و گفتند:چون بعضى علامات بديد و بعضى به خلاف آن ديد،و نيز استبعاد كرد كه آن باشد با (2)چندانى استوارى كه او كرده بود،قطع نكرد تا دروغ نباشد، گفت: كَأَنَّهُ هُوَ.
قوله وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا ،خلاف كردند در آن كه اين (3)از قول كيست.
بعضى گفتند:اين از كلام سليمان است كه او مى گويد:ما را علم دادند به او و احوال او پيش از آمدن او به وحى از قبل خداى تعالى، وَ كُنّٰا مُسْلِمِينَ ،و ما مسلمانيم و مؤمن بوده ايم.
بعضى ديگر گفتند:اين از قول بلقيس است،چون عرش خود آنجا ديد و او را معلوم شد كه،عرش عرش اوست گفت:ما را علم دادند پيش از اين حالت (4)نبوّت سليمان از آن آيات كه ديديم در (5)هدهد،و خبر دادن او از آنچه حقّه بود،و فرمان جانوران ناعاقل (6)او را،و ما پيش از اين به او ايمان آورديم (7).
قوله: وَ صَدَّهٰا مٰا كٰانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،و بازداشت،يعنى سليمان بلقيس را از عبادت آفتاب و آنچه بدون آفتاب (8)مى پرستيدند (9).آنگه گفت:«ما»در محلّ نصب است على احد الوجهين امّا به تعديۀ«صدّ»الى مفعولين،كمنع و حرم،يقال:
صددته كذا كمنعته (10)كذا.و امّا على حذف الجرّ،و التّقدير و صدّها سليمان عمّا
كانت تعبد،كقوله: وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ (1)... ،اى من قومه.
بعضى ديگر گفتند:«ما»در محلّ رفع است،و تقدير آن كه:فصدّها ما كانت تعبد من دون اللّه عن عبادة اللّه،بازداشت او را از عبادت خداى آنچه او مى پرستيد بدون خداى،«ما»در محلّ فاعل«صدّ»باشد،و اين لا يقتر است به سياقت كلام بر ظاهر خود. إِنَّهٰا كٰانَتْ مِنْ قَوْمٍ كٰافِرِينَ ،دليل اين قول گفت:او از جملۀ كافران بود، و اگر«انّها»به فتح همزه خوانده بودندى در عربيّت روا بودى،على تقدير:لأنّها،جز آن است كه نخواندند (2).
قوله: قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ ،گفتند او را كه:در اين كوشك رو.مفسّران گفتند سبب آن بود كه جنّيان سليمان را گفتند (3):پاى او با پاى چهار پاى (4)ماند،تا او را (5)در چشم سليمان زشت كنند.
سليمان بفرمود تا جنّيان كوشكى ساختند براى او از آبگينه سپيد (6)بر رنگ آب، و گفتند:فرمود تا فرش ميان سراى و كوشك او از آبگينه سپيد (7)ساختند بر لون آب.و بفرمود تا آب در زير آن كردند و ماهى و حيواناتى كه در آب باشد در آنجا كردند.
آنگه سرير او در صحن آن كوشك بنهادند و بلقيس را فرمود تا درآرند،او آنجا رسيد. فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً ،چون آن بديد پنداشت كه خلابى (8)است،و اللّجّة معظم الماء فى البحر و غيره،و اشتقاقها[من] (9)اللّجاج كأنّ الماء لجّ به.جامه از ساق برداشت،سليمان در نگريد ساق او ساق آدميان بود جز كه بر او موى بود.
اگر گويند كه:روا باشد كه سليمان در ساق زنى (10)نگرد كه حلال او نباشد؟ گوييم روا باشد چون عقد او خواهد بستن.دگر آن كه،بامر اللّه روا باشد.دگر آن كه :روا بود كه در شرع او اين حجر نباشد (11)،بل حلال بوده باشد،چه تحريم اين از
1) .سوره اعراف(7)آيۀ 155.
2) .آط:نخوانده اند،با توجّه به آب تصحيح شد،كا:نخوانده اند.
3) .آب،آز:گفته بودند.
4) .آب،آز:چهار پايه،كا:خران.
5) .كا:خواستند كه بلقيس را.
6) .آب،آج،آل،آز،مش:سفيد.
7) .كا:خواستند كه بلقيس را.
8) .مش:خلالى،آز:خلائى،چاپ شعرانى(406/8):منجلابى،كا:آب جو.
9) .آط:ندارد به قياس با ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .كا+بيگانه.
11) .كا:ممنوع نبود.
جهت شرع دانند و شرايع مختلف است.
چون بديد،در حال روى بگردانيد و گفت: إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ ،اين كوشكى است مملّس (1).و گفتند (2):«صرح»جايى باشد بسيط (3)،پهن بى سقف،و منه:صرّح الامر إذا (4)كشفه و افصح به،و التّصريح خلاف التّعريض.
و گفتند:«صرح»،صحن سراى باشد از اين وجه يقال:صرح الدّار و صحنها و ساحتها و باحتها واحد،و قال الشّاعر:
بهنّ نعام (5)بناه الرّجا***ل يشبه اعلامهنّ الصّروحا
ابو عبيده گفت:هر بنايى كه از سنگ يا آبگينه يا چيزى (6)باشد كه در او خلل نبود عرب آن را صرح گويند.و گفتند (7):براى آن كرد تا عقل و راى او را امتحان كند.و گفتند (8):جواب آن داد كه كنيزكان را بر زىّ غلامان و غلامان را بر زىّ كنيزكان فرستاد،و سليمان-عليه السّلام-تميز كرد،خواست بازنمايد كه من آن (9)بشناختم و تو اين نشناختى.
گفتند:چون ساق او بنگريد،و بر او موى بود،خوش نيامد او را،رجوع با انس كرد در دواى آن،گفتند (10):ندانيم.بعضى گفتند:به استره (11)پاك بايد كردن،او گفت:نداند كار بستن،و شايد كه اندام خود مجروح كند.
با جنّيان رجوع كرد و با شياطين،گفتند:انديشه كنيم.آنگه گرماوه و نوره بساختند،و پيش از اين نبود.
گفتند:چون سليمان-عليه السّلام-در گرماوه شد،خوش آمد او را،پشت به ديوار او بازداد (12)،گرم بود پشتش بسوخت،گفت:آه من عذاب اللّه! بلقيس نوره (13)استعمال كرد،موى از ساق او برفت.
گفتند:يك روز بلقيس سليمان را گفت:مرا مسئله[اى] (1)چند است، مى خواهم تا بپرسم.گفت:بگو،گفت:مرا خبر ده تا خداى تو بر چه لون است؟ سليمان-عليه السّلام-كه اين بشنيد بانگ بر او زد و در حال از سرير فرود آمد و روى بر خاك نهاد،او بترسيد و همه لشكر او و لشكر سليمان بگريختند و بر جاى نماندند.
خداى تعالى وحى كرد به سليمان كه:يا سليمان!كس فرست و بلقيس را بازخوان و هر دو لشكر را،و ايشان را بگو و بلقيس را كه:چه پرسيدى؟سليمان همچنان كرد،بلقيس را بازخواند و جمله حاضران را،گفت:چه پرسيدى از من؟ گفت:تو را پرسيدم از آبى كه نه از آسمان باشد و نه از زمين.گفت:دگر چه پرسيدى؟گفت:دگر هيچ نپرسيدم.گفت:آخر؟گفت (2):هيچ نپرسيدم،خداى تعالى از ياد ايشان ببرد (3)،با لشكر رجوع كرد،گفت:چه پرسيد (4)؟گفتند:همين يك مسئله پرسيد.خداى تعالى از ياد همه ببرد.
آنگه سليمان-عليه السّلام-او را دعوت كرد به اسلام،او اسلام آورد و از كفر و شرك توبه كرد،و ذلك قوله: رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمٰانَ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ ،گفت:بار خدايا!من بر خود ظلم كردم،يعنى نقصان حظّ خود كردم از ثواب،و اكنون پشيمانم برآن و اسلام آوردم و گردن نهادم خداى را تعالى كه خداى جهانيان است با سليمان پيغامبر-عليه السّلام.
آنگه از پس آن كه اسلام آورد،علما خلاف كردند در كار او،بعضى گفتند:
سليمان او را به زنى كرد و از او فرزند (5)آمدند (6)او را،و ملك و ولايت (7)به او داد،و جنّيان را بفرمود تا براى او سه حصن كردند به (8)زمين يمن كه آدميان چنان ندانند كردن:يكى«سلحون»،و ديگر«بينون»،و سديگر (9)«عمدان».و او را با ولايت خود فرستاد،و در ماهى يك بار به زيارت او رفتى و سه روز بر او مقام كردى (10)،بامداد از
شام بيامدى نماز پيشين به يمن بودى.
و يك روايت آن است كه:چون بلقيس اسلام آورد،سليمان-عليه السّلام- گفت:اختيار كن كسى را كه تو را بدو دهم.گفت:مرا رغبت نيست.گفت:روا نباشد در اسلام كه از نكاح رغبت كنند (1).گفت:چون لابدّ است مرا در ملك همدان (2)ده ذا تبّع (3).سليمان-عليه السّلام-او را به او داد و با يمن فرستاد،و«زوبعه» را كه امير جنّ بود بفرمود كه طاعت او دار (4)و حصنى چندان كه او مى خواهد براى او بنا كن.همچنان كرد تا آنگه كه سليمان-عليه السّلام-با جوار رحمت ايزدى رفت،جنّى بيامد و به وادى تهامه آمد و آواز در داد كه:اى جماعتى (5)جنّيان!بدانى كه سليمان فرمان يافت،دست بدارى از اين كارها.ايشان دست (6)بداشتند،و يكى از ايشان بيامد و بر سنگى بزرگ نقش كرد كه:ما بنا كرديم«سلحين» (7)و «صرواح»و«قرواح» (8)و«بينون»و«ميده» (9)و«هنيده» (10)،و (11)اين حصنهايى است (12)به يمن از عمل شياطين.
چون اين آواز بر آمد،ايشان دست از كارها بداشتند و پراگنده شدند و ملك بلقيس با ملك سليمان منقرض شد،و ملك خداست-جلّ جلاله-كه زائل نشود- تعالى (13)علوا كبيرا.
قوله تعالى:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلىٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ فَإِذٰا هُمْ فَرِيقٰانِ يَخْتَصِمُونَ (45) قٰالَ يٰا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ اَلْحَسَنَةِ لَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرُونَ اَللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (46) قٰالُوا اِطَّيَّرْنٰا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قٰالَ طٰائِرُكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ (47) وَ كٰانَ فِي اَلْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ يُصْلِحُونَ (48) قٰالُوا تَقٰاسَمُوا بِاللّٰهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مٰا شَهِدْنٰا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (49) وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنٰا مَكْراً وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ (50) فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنّٰا دَمَّرْنٰاهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ (51) فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خٰاوِيَةً بِمٰا ظَلَمُوا إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (52) وَ أَنْجَيْنَا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كٰانُوا يَتَّقُونَ (53) وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ اَلْفٰاحِشَةَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ (54) أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ اَلنِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ (55) فَمٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ يَتَطَهَّرُونَ (56) فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاّٰ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰاهٰا مِنَ اَلْغٰابِرِينَ (57) وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَسٰاءَ مَطَرُ اَلْمُنْذَرِينَ (58) قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ وَ سَلاٰمٌ عَلىٰ عِبٰادِهِ اَلَّذِينَ اِصْطَفىٰ آللّٰهُ خَيْرٌ أَمّٰا يُشْرِكُونَ (59) أَمَّنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ حَدٰائِقَ ذٰاتَ بَهْجَةٍ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهٰا أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ (60) أَمَّنْ جَعَلَ اَلْأَرْضَ قَرٰاراً وَ جَعَلَ خِلاٰلَهٰا أَنْهٰاراً وَ جَعَلَ لَهٰا رَوٰاسِيَ وَ جَعَلَ بَيْنَ اَلْبَحْرَيْنِ حٰاجِزاً أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (61) أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ يَكْشِفُ اَلسُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفٰاءَ اَلْأَرْضِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ قَلِيلاً مٰا تَذَكَّرُونَ (62) أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مَنْ يُرْسِلُ اَلرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ تَعٰالَى اَللّٰهُ عَمّٰا يُشْرِكُونَ (63) أَمَّنْ يَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (64) قُلْ لاٰ يَعْلَمُ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلْغَيْبَ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ مٰا يَشْعُرُونَ أَيّٰانَ يُبْعَثُونَ (65) بَلِ اِدّٰارَكَ عِلْمُهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْهٰا بَلْ هُمْ مِنْهٰا عَمُونَ (66) وَ قٰالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَ إِذٰا كُنّٰا تُرٰاباً وَ آبٰاؤُنٰا أَ إِنّٰا لَمُخْرَجُونَ (67) لَقَدْ وُعِدْنٰا هٰذٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ (68) قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِينَ (69) وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمّٰا يَمْكُرُونَ (70) وَ يَقُولُونَ مَتىٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (71) قُلْ عَسىٰ أَنْ يَكُونَ رَدِفَ لَكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي تَسْتَعْجِلُونَ (72) وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَشْكُرُونَ (73) وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ مٰا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا يُعْلِنُونَ (74) وَ مٰا مِنْ غٰائِبَةٍ فِي اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ (75) إِنَّ هٰذَا اَلْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ أَكْثَرَ اَلَّذِي هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (76) وَ إِنَّهُ لَهُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ (77) إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ بِحُكْمِهِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْعَلِيمُ (78)
و بفرستاديم به ثمود برادرشان را صالح را كه بپرستى خداى را كه ديدى (14)ايشان دو گروه بودند خصومت مى كردند.
1) .كا:بگردانند.
2) .كا:عمدان.
3) .آب،آز:همدان ده و او تبع نام ملك همدان بود،مش:همدان ده و او تبع بود،كا:تبّع.
4) .آط:داد،به قياس با نسخۀ آب،تصحيح شد.
5) .آب،آج،آز،آل،مش،كا:جماعت.
6) .كا+باز.
7) .آل:سلحن.
8) .ك:مرواح.
9) .كا:هند.
10) .آز:هنده.
11) .كا+و قيلوم.
12) .آل:حصنها هست،كا+و فنا نپذيرد.
13) .مش+عن ذلك.
14) .آب،مش:را پس ناگاه،آج،آل:را پس آنگاه.
گفت اى قوم چرا شتاب مى كنى به بدى پيش از نيكى،چرا آمرزش نخواهى از خدا تا همانا بر شما رحم كنند (1).
گفتند فال بد زديم (2)[به تو] (3)و با آنان كه با تواند،گفت فال بد (4)شما نزديك خدا (5)بلكه شما قوم اى (6)به فتنه فگننده (7).
و بودند (8)در شهر نه گروه (9)فساد (10)مى كردند در زمين و اصلاح نمى كردند.
گفتند:سوگند خورى به خدا كه شبيخون (11)آرى[او را] (12)و اهلش،پس گوييم ولىّ او را:ما حاضر نبوديم (13)به هلاك اهل او،و ما راست گوييم (14).
و مكر كردند (15)مكر كردنى،و مكر كرديم (16)مكر كردنى و ايشان ندانند.
بنگر چگونه بود عاقبت مكر ايشان!ما ايشان را هلاك كنيم (17)و قومشان را جمله.
آن (18)خانه هاى ايشان است خالى به آنچه (19)ظلم كردند،در اين دليل و آيتى هست (20)گروهى را كه دانند.
1) .آب،مش:تا همانا شما را بيامرزد.
2) .آب،آز:فال شوم مى گيريم.
3) .آط:ندارد،توجّه به معنى از آب افزوده شد.
4) .آب،آز:شوم.
5) .آب،آز:خداى است.
6) .قوم اى/قومى ايد،آب،آج،مش:گروهى ايد.
7) .آب،مش:در فتنه انداخته.
8) .آب،آج،آل،مش:بود.
9) .مش:مرد،آب،آج،آل،مش+كه.
10) .آج،آل:تباهى.
11) .آب،مش:شب به روز.
12) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
13) .آب:ما گواهى نمى دهيم،مش:گواهى نداديم.
14) .آب،آج،آل،مش:راست گويانيم.
15) .آب،مش+ايشان.
16) .آب،مش+و ما.
17) .آب،آج،آل:ما هلاك كرديم.
18) .آب،آل،آج:پس اين.
19) .آط:آن،به قياس با نسخه آب،تصحيح شد.
20) .آب+مر.
و برهانيديم آنان را كه ايمان آوردند و بود[ند] (1)پرهيزگار.
و لوط (2)چون گفت قومش را:مى كنى (3)زشتى و شما مى بينى؟ و شما (4)مى آيى به مردان به شهوت از جز (5)زنان؟بل شما قومى نادانى.
نبود جواب قومش (6)الّا آن كه گفتند برون كنى (7)آل لوط را از شهرهاى شما (8)كه ايشان مردمانى اند (9)كه پاكيزگى مى كنند.
برهانيديم (10)او را و اهل او را، مگر زنش را تقدير كرديم او را از ماندگان (11).
ببارانيديم بر ايشان بارانى (12)بد بود باران آنان كه ايشان را ترسانيدن (13).
بگو سپاس (14)خداى را و سلام بر بندگان او آنان كه برگزيد ايشان را خداى (15)بهتر است يا آنچه شما انباز مى گيريد (16)؟
1) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
2) .آب،مش+را.
3) .آب،مش:شما مى آريد،آج،آل:اى مى آييد.
4) .آل:آيا شما،آج:امّا شما.
5) .آب،مش:دون.
6) .آب،مش:گروه او.
7) .آب،آج،آل،مش:بيرون كنيد.
8) .آب،مش:از شهر خود،آل:از شهر ما،آج:از شهر شما.
9) .آب:مردم اند.
10) .آب،آج،آل،مش:پس برهانيديم.
11) .آب،آج،آل،مش:بازماندگان.
12) .آب،آج،آل+پس.
13) .آب:بد است باران ترسانيده شدگان،آج،آل:بد بود باران بيم كردگان،مش:بد بارانى است باران ترسانيده شدگان.
14) .آج،آل:ستايش.
15) .آب:كه برگزيدگان خداينده.
16) .آب،مش:يا آن كه ايشان شرك مى آرند.
يا كه (1)آفريد آسمانها و زمين و بفرستاد (2)براى شما (3)از آسمان آبى؟برويانيديم به آن بستانهاى خداوند (4)نيكويى (5)،نبود شما را[كه] (6)برويانى درختان (7)را،هست [خدايى] (8)با خداى (9)؟بل ايشان گروهى اند كه شرك مى آرند.
يا كه كرد (10)زمين به جاى قرار (11)و كرد (12)ميان آن (13)جويها،و كرد آن را كوهها،و كرد ميان دو دريا مانعى،نيست خدا[يى] (14)با خدا (15)؟بل بيشتر ايشان نمى دانند.
يا كيست كه جواب دهد به ضرورت رسيده (16)را چون بخواندش و بگشايد بدى (17)؟و كند (18)شما را خليفتان (19)زمين،هست خدا[يى] (20)با خدا (21)؟اندك انديشه مى كنى (22).(23)يا كيست كه ره نمايد شما را در
1) .آب،مش:آيا كيست.
2) .آب،مش:فروفرستاد.
3) .آل:براى ايشان.
4) .آب،مش:بوستانهاى خداوندان.
5) .آب،مش:تازگى.
6) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
7) .آط:درختان،با توجّه به معنى آيه و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .با توجه به معنى آيه افزوده شد.
9) .آب،مش:آيا خدايى هست،آج،آل:آيا خدايى ديگر هست.
10) .آب،مش:آيا كيست كه گردانيد.
11) .آج،آل:زمين را قرار جايى.
12) .آج،آل+در.
13) .مش:و گردانيد در ميانۀ آنها.
14) .آط:ندارد،با توجّه به معنى افزوده شده.
15) .آب:آيا خدايى هست با خداى،آج:آيا با خدا هست خدايى ديگر.
16) .آب:فرومانده.
17) .آب،مش:برداشت بدى را،آج،آل:مى برد بدى را.
18) .آب،مش:و گرداند،آج،آل:گردانيد.
19) .آج،آل:خلفاى.
20) .آط:ندارد،با توجّه به معنى افزوده شده.
21) .آب،مش:آيا خدايى هست با خداى تعالى،آج،آل:آيا خداى هست با معبود به سزا.
22) .آب:اندك اند آنكه شما ذكر مى كنيد.
23) .آط:نشرا،با توجه به ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
تاريكى بيابان و دريا و كيست كه بفرستد بادها را مژده دهنده (1)پيش (2)رحمت او، هست خدايى با خدا (3)؟بزرگ (4)است خدا از آنچه به او شرك آرند.
يا (5)كيست كه ابتدا كند خلق (6)و پس بازنده كند (7)و كيست كه روزى دهد شما را از آسمان و زمين،هست خدايى با خدا (8)؟بگو بيارى حجّتتان اگر راست مى گويى (9).
بگو نداند (10)هركه در آسمانها و زمين كار نهان (11)جز خداى و ندانند كه كى برانگيزند (12).
بل ،دريافت (13)علم ايشان در آخرت بل ايشان در شك اند از آن[بل كه ايشان از او] (14)كوراند.
و گفتند آنان كه كافر شدند چون باشيم خاك و پدران ما،ما را برون آرند (15)؟ وعده (16)دادند ما را (17)اين و پدران ما را پيش اين نيست الّا افسانه هاى پيشينگان (18).
1) .آط،آب،مش:پراگنده،با توجّه به ضبط آيه،به قياس با نسخه آج،تصحيح شد.
2) .آج،آل+از.
3) .آب:آيا خدايى هست،خداى تعالى.
4) .آب:برتر.
5) .آب،مش:آيا.
6) .آب،مش+را،آج،آل:آفرينش را.
7) .با زنده كند/باز زنده كند،آب:پس دگربار اعاده كند آن را،آج،آل:پس دوم باز مى آفريند،مش:پس اعاده كند آن را.
8) .آج،آل:آيا هست خدايى با معبود به سزا.
9) .اگر هستيد راست گويان.
10) .آب،آج،آل:نمى داند.
11) .آب،مش:آسمانهاست و زمين است غيب را.
12) .برانگيزند(به مفهوم لازم):بر انگيخته شوند.
13) .آب،آل:تدارك كرد،مش:بلكه متدارك و متتابع شود.
14) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
15) .آب،مش:آيا ما بيرون كرده باشيم.
16) .آب،مش:به درستى كه وعده.
17) .آب،مش:وعده كرده شد ما.
18) .مش:اوّلينان.
بگو به روى در زمين پس بنگرى كه چگونه بود عاقبت گناهكاران.
و اندوه مبر بر ايشان و مباش در تنگى از آن مكر كه مى كنند.
گويند كى باشد اين وعده اگر راست گويى (1)؟ بگو نزديك است كه از پس بيايد شما را بهرى آن كه شتاب مى كنى.
و خداى تو خداوند فضل و فزون است بر مردمان،بيشتر ايشان شكر نمى كنند.
و خداى تو مى داند آنچه پنهان دارد (2)دلهاى (3)ايشان و آنچه آشكارا دارند (4).
نيست غيبتى (5)در آسمان و زمين مگر در كتاب روشن.
اين قرآن قصّه مى كند بر بنى اسرايل بيشتر بر آنچه ايشان در آن خلاف (6)مى كنند.
و او بيانى است (7)و رحمتى مؤمنان را.
به درستى كه خداى تو حكم كند ميان ايشان به حكم خود و او غالب (8)و داناست.
قوله تعالى: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلىٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً ،حق تعالى در اين آيت
حديث صالح كرد و قوم او ثمود،گفت:ما فرستاديم به قبيله ثمود برادر ايشان را از نسب كه صالح بود،كه خداى را پرستى،يعنى او را به دعوت با (1)عبادت فرستاديم.
فَإِذٰا هُمْ فَرِيقٰانِ يَخْتَصِمُونَ ،«اذا»مفاجات راست،كه نگاه كردى (2)ايشان دو گروه بودند،يكى:مؤمن،و يكى:كافر،با يكديگر خصومت كردند.
مقاتل گفت:خصومت ايشان آن است كه در سورة الاعراف گفت: قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ (3)-الى قوله: يٰا صٰالِحُ [ائْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا (4)] (5).
قال يا قوم،گفت صالح-عليه السّلام:اى قوم! لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ، چرا شتابزدگى مى كنى به سيّئة و بدى،يعنى بلا و عقوبت پيش از حسنه، يعنى عافيت و رحمت.و«استعجال»،طلب عجله باشد،و آن كارى كردن باشد پيش از وقت.لو لا،اى هلاّ،چرا آمرزش نخواهى از خداى تا باشد كه بر شما رحمت كنند (6).
قٰالُوا اطَّيَّرْنٰا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ، گفتند:ما فال بد گرفتيم به تو و به آنان كه با تواند.و اصل اطّيّرنا،تطيّرنا بوده است چنان كه بيان كرده شد در اخوات او.و تطيّر، تشأّم باشد،و اصل كلمه تفاؤل باشد به طير،و آنچه طريقه و عادت عرب است در سانح و بارح،و اين را شرح داده ايم جاى ديگر،و اشعارى كه در اين معنى گفته اند، من قول الكميت:
و لا انا ممّن يزجر الطّير همّة***أ صاح غراب أم تعرّض ثعلب
و لا السّانحات البارحات عشيّة***امرّ سليم القرن ام مرّ اعضب
و اين براى آن گفتند كه اين سال باران كم آمد،ايشان گفتند:اين به شومى
صالح است كه ما در قحط افتاديم،صالح گفت: طٰائِرُكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ ،اى فالكم، و المعنى عملكم الّذي جرّ اليكم شوم القحط و مضرّته،يعنى آن عمل كه كردى از كفر و معصيت كه شومى آن به شما رسيد،آن به نزديك خداست مكتوب مدوّن، خداى را آن فراموش نيست،و اين به سبب آن است. بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ ،بل شما قومى (1)كه شما را اختبار و امتحان مى كنند به خير و شر،و مثله قوله: وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً (2)...، اين قول عبد اللّه عبّاس است،و اين موافق لغت است.
محمّد بن كعب القرظيّ (3)گفت:فتنه به معنى عذاب است،يعنى عذاب مى كنند شما را به اين گناه كه مى كنى.
بعضى دگر گفتند كه:شما را به من امتحان كرده اند،تا از شما كه باشد كه به من ايمان آرد،تا به ثواب رسد يا كافر شود تا (4)عقوبت كنند! وَ كٰانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ، در شهرستان قوم صالح نه مرد بودند از اشراف ايشان،فساد آن ولايت از ايشان بود،و هيچ صلاح كار نمى بستند،و نامهاى ايشان اين است:قدار بن سالف (5)،و مصدع بن دهر،و اسلم،و رهمى (6)،و رهيم،و دعمى، و دعيم،و قتال،و صداق (7).
قٰالُوا تَقٰاسَمُوا بِاللّٰهِ ،اين نه كس گفتند كه قوم صالح را كه:سوگند بخورى به خداى،و اين لفظ امر است و اگرچه از روى صيغت مشتبه است به لفظ ماضى.و بعضى دگر گفتند:فعل ماضى است و محلّ او نصب است بر حال،اى قالوا متقاسمين باللّه.
و در قرائت عبد اللّه مسعود«قالوا»نيست تا اين لفظ حال باشد از يفسدون (8)و لا يصلحون متقاسمين. لَنُبَيِّتَنَّهُ من البيات (9)،سوگند خوردند كه ما شبيخون بريم به سر او و او را بكشيم به شب و اهلش را،و اين قرائت عامّۀ قرّاء است.
1) .قومى/قوميى،آب،آز،مش،كا:قومى ايد.
2) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 35.
3) .آط:الاقرظى،به قياس به نسخه آب،تصحيح شد.
4) .آط:يا،به قياس با نسخۀ مش تصحيح شد.
5) .آل:قدر بن سالف.
6) .كا:رهمتى.
7) .آج،آل:صداف.
8) .چاپ شعرانى(412/8):حال باشد از او،بل حال است از:«يفسدون و لا يصلحون»اى يفسدون.
9) .آط:من السّيات،به قياس با نسخۀ مش،تصحيح شد.
حمزه و كسائى خواندند:«لتبيّتنّه»،و«لتقولنّ»به«تا»ى خطاب و ضمّ«تا»ى لام الفعل و ضمّ«لام» (1).
و مجاهد و حميد در شاذّ به«يا»خواندند،على خبر الغائب. ثُمَّ لَنَقُولَنَّ (2)لِوَلِيِّهِ ، آنگاه گوييم ولىّ خون او را: مٰا شَهِدْنٰا مَهْلِكَ أَهْلِهِ، كه ما حاضر نبوديم با هلاك اهلش.و عاصم خواند به روايت ابو بكر:«مهلك»به فتح«ميم»و معنى موضع باشد،و به روايت حفص«مهلك»خواند به فتح«ميم»و كسر«لام»،و باقى قرّاء «مهلك»به ضمّ«ميم»على المصدر،يقال:اهلكه اهلاكا و مهلكا. وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ،و ما در اين گفتار راست گوييم.
وَ مَكَرُوا مَكْراً ،و ايشان مكرى كردند،يعنى غدرى و انداختى (3)در شبيخون (4)صالح و قومش،و ما نيز مكرى كرديم به اهلاك و استدراج ايشان ناگاه از جايى كه ايشان گمان نبردند.آنچه ايشان كردند بر (5)حقيقت مكر و غدر بود،و آنچه من كردم صورت مكر داشت،و معنى عذاب ايشان بر كفرشان بر وجهى كه ايشان خبر نداشتند و توقّع نكردند. وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ ،و ايشان ندانستند.
فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ مَكْرِهِمْ ،بنگر كه چه (6)بود عاقبت مكر ايشان. أَنّٰا دَمَّرْنٰاهُمْ ،عاصم و حمزه و كسائى خواندند به فتح همزه على تقدير:و ذلك انّا دمّرناهم،بر اين تقدير محلّ او رفع باشد بر خبر ابتداى محذوف بر تقدير تكبر و هو ان تقدّر (7)و كان عاقبة مكرهم انّا دمّرناهم،و عاقبت مكر ايشان آن بود كه ما ايشان را هلاك كرديم.بر اين تقدير محلّ او (8)نصب باشد بر خبر«كان». وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ ، و جمله قوم ايشان را.و باقى قرّاء«انّا»خواندند بر استيناف.
مفسّران در كيفيّت هلاك ايشان خلاف كردند.بعضى گفتند كه:اين نه كس در سراى صالح رفتند تيغها بركشيده،خداى تعالى فرشتگان را بفرستاد تا ايشان را به
سنگ فروكوفتند،ايشان سنگ مى ديدند و فرشتگان را نمى ديدند،و اين قول عبد اللّه عبّاس است.
قتاده گفت:ايشان بيامدند و آهنگ صالح كردند،خداى تعالى در راه سنگى عظيم بر سر ايشان فروفرستاد تا همه را هلاك كرد.در (1)اين كوه (2)موعد كرده بودند، چون آنجا مجتمع شدند كوه بر سر ايشان در آمد و ايشان را هلاك كرد،و امّا قوم ايشان را به صيحه هلاك كرد-چنان كه در قصّه صالح برفت.
فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ ،آن سرايهاى ايشان است. خٰاوِيَةً، اى خالية،و نصب او بر حال است،گفت:سرايهاى ايشان از ايشان تهى ماند پس از هلاك ايشان. بِمٰا ظَلَمُوا ،«ما»مصدرى است،اى بظلمهم،به بيدادى كه كردند. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً ،در اين آيتى هست و دلالتى و عبرتى گروهى را كه دانا باشند.
وَ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَ كٰانُوا يَتَّقُونَ ،و برهانيديم مؤمنان و متّقيان را از آن صيحه و خراج كه ايشان را پديد آمد بر (3)دستها و از آن هلاك شدند.
مقاتل گفت:وقت هلاك ايشان را خراجى بر دست پديد آمد به مقدار (4)حمّصى،روز اوّل سرخ بود،روز دوم زرد شد،روز سوم (5)سياه شد،روز چهارم شكافته شد،عقيب (6)آن جبريل بانگ بر ايشان زد (7)،بر جاى بمردند.
جملۀ مفسّران گفتند:آن گروه كه مؤمن (8)و ناجى بودند،چهار هزار (9)بودند.
صالح-عليه السّلام-ايشان را به حضرموت برد.چون صالح به آنجا رسيد،فرمان خداى او را دريافت،با رحمت خداى شد،فقيل:حضرموته فيه،آن جاى را حضرموت به اين سبب نام كردند،و ايشان آنجا مدينه ساختند و آن را«حاضورا» (10)نام كردند- و اين قصّه برفت.
وَ لُوطاً ،نصب[او] (11)بر تقدير فعلى محذوف باشد،إمّا و ارسلنا لوطا،عطفا على
قوله: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلىٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً (1)... ،و امّا و اذكر لوطا،و ياد كن اى محمّد لوط را چون گفت: أَ تَأْتُونَ الْفٰاحِشَةَ ،شما مى كنى كار زشت،يعنى لواطه (2)؟ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ ،«واو»حال است،و شما مى بينى و مى دانى كه آن فعل زشت و منكر است.گفتند،معنى آن است كه:شما در آن حال يكديگر را مى بينى،چه ايشان را عادت بود كه اين فعل از يكديگر پنهان نداشتندى،به حضور يكديگر مشتغل (3)بودندى.
آنگه فاحشه را بيان كرد،گفت:مواقعه و خلوت مى كنى با مردان دون زنان،بل شما گروهى جاهلانى.و اتيان،كنايت است از مواقعه،يقال:اتيت المرأة اذا اوقعتها.
فَمٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا ،جواب ايشان جز اين نبود كه لوط را و قومش را از شهر برون (4)كنى كه ايشان مردمانى اند كه از اين كار ما كه لواطت (5)است پاكيزگى مى نمايند و به اين كار مشغول نمى شوند،و جواب منصوب است بر خبر«كان»مقدّم بر اسم.و أَنْ قٰالُوا ،در محلّ رفع است به اسم او،و مثله: مٰا كٰانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا (6)... ،و مانند اين بسيار است.
فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ ،ما لوط را و اهل دين او را برهانيديم مگر زن او را.تقدير چنان كرديم كه او از جملۀ باقيان بود در عذاب،و گفتند:از جمله گذشتگان (7)و رفتگان بود در ميان هلاك شدگان.و«غابر»هم ماضى باشد و هم باقى،و اگرچه زن لوط از آنان نبود كه به لو[ا] (8)ط (9)مشغول بودى (10)،كافره بود و راضى به فعل ايشان (11)،و خيانت بكردى با لوط به خبر دادن قوم چون گروهى غريبان به لوط فرود آمدندى.
وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ مَطَراً ،و باران عذاب از سنگ بر ايشان بارانيديم.
فَسٰاءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِينَ ،بد بارانى بود باران آنان كه ايشان را به ترسانيدن (1)به عذاب خداى،و ايشان نترسيدند (2).
قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ،فرّاء گفت:اين خطاب است با لوط.خداى او را گفت بگوى اى لوط كه: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ،و باقى مفسّران برآنند كه:خطاب رسول (3)است -عليه السّلام (4).بگوى اى محمّد: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ،سپاس خداى را بر نعمتهاى او،و از جملۀ آن (5)اهلاك كافران و دشمنان دين خداى بود.
مقاتل گفت:او را فرمود كه شكر كن مرا بر اعلام تو اين احوال و قصص گذشتگان (6)،و حملش بر عموم كردن اولى تر باشد. وَ سَلاٰمٌ عَلىٰ عِبٰادِهِ الَّذِينَ اصْطَفىٰ ،و سلام برآن بندگان گزيده باد،يعنى پيغامبران سلف،مقاتل گفت و دليلش قوله: وَ سَلاٰمٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ (7).
بعضى دگر گفتند (8):اصحاب (9)رسولند.و بعضى دگر گفتند:امّت رسول اند كه اصطفاهم على سائر الامم،كه خداى تعالى ايشان را بر دگر امّت برگزيد.
آنگه بر سبيل الزام حجّت به صورت استفهام گفت: آللّٰهُ خَيْرٌ أَمّٰا يُشْرِكُونَ (10)،و قرائت برآن است كه«الفى»درآرند ميان همزۀ استفهام و«الف»وصل كه در «اللّه»است،تا فاصله باشد ميان هر دو همزه،و كذلك قوله: آلْآنَ (11)... ،و قوله:
أَ أَنْتَ قُلْتَ (12)... ،گفت خداى بهتر كه اين همه افعال و صنايع و نعمت كرده است يا آنچه شما به او شرك مى آرى و مى پرستى آن را از اصنام؟ در خبر است كه رسول-عليه السّلام-چون اين آيت خواندى،گفتى:
بلى (13)اللّه خير و ابقى و اجلّ و اكرم.
أَمَّنْ (14)خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ،بعضى اهل معانى گفتند در آيت حذفى و
1) .آب،آج،آز،آل،مش:بترسانيدند،كا:بترسيدند.
2) .آل:بنترسيدند.
3) .آل:برسول،مش:با رسول.
4) .آب،آز+كه.
5) .كا+نعمتها.
6) .آط:گذشتگان.
7) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 181.
8) .آب،آز:گفته اند.
9) .آب،آل:امّت.
10) .اساس و ديگر نسخه بدلها:تشركون،و ترجمۀ اين كلمه در همۀ موارد با همين قرائت سازگار است.
11) .سورۀ يونس(10)آيۀ 91.
12) .سورۀ مائده(5)آيۀ 116.
13) .آب،آز،مش:بل.
14) .آط:ام من.
اضمارى هست،و تقدير آن كه:أ الهتكم خير امن (1)خلق السموات و الارض،خدايان شما بهتراند يا آن خداى كه آفريدگار آسمان و زمين است؟ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،و براى شما از آسمان آب باران فرود آورد (2)،و برويانيديم به آن حدايق و بستانها،و هى جمع حديقة.
فرّاء گفت:«حديقه»بستانها باشد ديوار بست،من قولهم:أحدق بكذا اذا احاط به (3)،اگر ديوار ندارد آن را حديقه نخوانند. ذٰاتَ بَهْجَةٍ ،خداوند حسن و نيكويى. مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهٰا ،شما را نبود كه درختان آن بستانها برويانى،يعنى نتوانى و مقدور شما نباشد. أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ،با خداى خداى دگر هست؟صورت استفهام است و معنى جحود و انكار،يعنى نيست. بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ ،اى يشركون، بل اينان قومى اند كه به خداى شرك مى آرند و با او عدل و مثل مى گويند،من قولهم:
عدلت الشّىء بالشّيء (4)اذا قابلته (5).
أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَرٰاراً ،يا بگو تا كيست كه زمين را به قرارگاه شما كرد بر وجهى كه شما در او آن تصرّفات مى توانى كردن از آمد (6)شد و قيام و قعود و خفتن (7)و آرام (8)؟ وَ جَعَلَ خِلاٰلَهٰا أَنْهٰاراً ،و در ميان[آن] (9)جويها روان كرد تا خوردن (10)و به كار داشتن (11)و سقى (12)زراعتهاى شما باشد؟ وَ جَعَلَ لَهٰا رَوٰاسِيَ ،و اين زمين را كوهها كرد ثوابت استاده (13)تا زمين به او بر جاى باشد و بنجنبد و اهلش را بنجنباند؟ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حٰاجِزاً ،و ميان دو درياى عذب و ملح،درياى خوش و درياى شور،مانعى و حايلى كرد؟تا مختلط نشوند و يكى بر ديگرى بغى نكند.و مثله قوله:
بَيْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ يَبْغِيٰانِ (14).
1) .آط:ام من.
2) .آب،آز+ فَأَنْبَتْنٰا بِهِ حَدٰائِقَ ذٰاتَ بَهْجَةٍ
3) .آب،آز:بهم.
4) .آط:با الشىء،به قياس با نسخۀ آب،تصحيح شد.
5) .كا+به.
6) .آز،مش،كا+و.
7) .كا+خواستن.
8) .كا:آراميدن.
9) .آط:ندارد،با توجّه به معنى آيه از مش افزوده شد،كا:او،آب،آز:زمين.
10) .كا:مى خورند.
11) .مش:بر كار داشتن،كا:به كار مى داريد.
12) .كا:سقاى.
13) .آج،كا:ايستاده.
14) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 20.
گفت (1)اين حاجز جزيره هاست (2)كه در دريا بود. أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ،با خداى- عزّ و جلّ-خداى ديگر هست كه اين مى كند؟يا او را بر اين يارى مى دهد؟ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ ،بل بيشتر ايشان نمى دانند.
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ ،يا كيست كه او اجابت كند مضطر درمانده حال به ضرورت رسيده را؟و لفظ«مضطرّ»،هم فاعل را بشايد و هم مفعول،و اين جا مفعول است من قولهم:اضطرّ فلان الى كذا.و فرق ميان ايشان در لفظ پيدا نشود براى ادغام،و انّما به معنى و قرينه دانند.
عبد اللّه عبّاس (3)گفت:مضطرّ مجهود باشد به رنج آورده.سدّى گفت:مضطرّ آن باشد كه او را حول و قوّت نبود.ذو النّون گفت:آن باشد كه علاقه (4)كه از ميان او و جز خداى باشد ببرد.سهل بن عبد اللّه گفت:مضطرّ آن مفلسى باشد كه چون دست به خداى بردارد او را از طاعت وسيلتى نبود. وَ يَكْشِفُ السُّوءَ ،و كشف بدى و آفات و بلا كند. وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفٰاءَ الْأَرْضِ ،و شما را به خلفا و بازماندگان (5)گذشتگان (6)كه در زمين اند كرد،تا چون گروهى را ببرد گروهى را بيارد. أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ،با خداى خدايى ديگر هست؟ قَلِيلاً مٰا تَذَكَّرُونَ ،كم انديشه مى كنى،و«ما»مصدرى است، يعنى قليلا تذكّركم،و روا باشد كه زيادت بود،اى تذكّرون قليلا،اى تذكّرا قليلا (7).
بر قول[اوّل] (8)حال بود،بر قول دوم صفت مصدرى محذوف.
أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ،يا كيست كه او شما را ره نمايد در تاريكى در دريا و خشك (9)چون به سفر روى (10)؟ وَ مَنْ يُرْسِلُ الرِّيٰاحَ بُشْراً (11)بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ ،و كيست آن كه بفرستد بادهاى زنده بازكننده ؟نشرا (12)،اى ناشرة،از باب
1) .آب،آز:گفته اند،مش،كا:گفتند.
2) .آط،آب،آج،آل،آز،مش:جزيرهاست،كا:جزيرها نيست.
3) .آب+رضى اللّه تعالى عنهما.
4) .كا:هر علامت.
5) .كا:بازمندگان.
6) .آط:گذشتگان.
7) .آط:يذكر،با توجّه به ديگر نسخه ها تصحيح شد.
8) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
9) .كا:بيابان.
10) .آب،آج،آز،كا:رويد.
11) .آط:نشرا،به قياس با متن قرآن مجيد،تصحيح شد.
12) .كذا:در نسخه هاى آط،آب،آج،آب،آل،مش،با توجّه به وجهى از قراءات و معنى متعاقب اين كلمه در متن،صورت كلمه به صورت«بشرا»،تغيير داده نشد.
رجل عدل و صوم باشد،و قيل:نشرا،اى منتشرة،پراگنده.و قيل:ملقحات.
و گفتند (1):درختان بارداركننده (2)،اين بر قرائت آن كس بود كه به«نون»خواند،و آن كه به«با»خواند معنى آن است:مبشّرات،بشارت دهنده. بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ ،در پيش رحمت او يعنى باران،براى آن كه بيشتر احوال (3)كه باران آيد (4)پيش او باد بود (5). أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ تَعٰالَى اللّٰهُ ،با خداى خداى ديگر هست؟يعنى نيست.متعالى است او از آنچه شما به او شرك مى آرى و با او انباز مى گيرى.
أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ،يا كيست كه ابتداى خلق آفريند،آنگه اعادت كند؟در اين ميان محذوفى هست،و آن آن است كه:يبدأ الخلق ثم يفنيه ثم يعيده، خلق بيافريند اوّل،آنگه با فنا برد،آنگه اعادت كند،چه افنا (6)نكرده (7)اعادت نشايد كردن،و آنچه خداى تعالى اعادت كند بر دو ضرب است:
يكى آن است كه بقا بر او روا باشد،چون اجسام و الوان.و بعضى را بقا بر او روا نباشد چون علم و ارادت و جز آن.آنچه آن را بقا باشد،چون اعادت كنند آن را عين آن اعادت كنند،و آنچه آن را بقا نباشد اعادت عين درست نبود،اعادت مثل آن كند. وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ،و كيست كه شما را روزى دهد از آسمان و زمين؟از آسمان به باران و از زمين به نبات. أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ ،با خداى خداى (8)هست كه اين مى كند؟يعنى نيست. قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَكُمْ ،بگو بيارى حجّت خود اگر راست مى گويى كه حجّتى دارى.
قُلْ لاٰ يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللّٰهُ ،آنگه رسول را -عليه السّلام-گفت:بگو اى محمّد كه هيچ كس از آنان كه در آسمان و زمين اند غيب ندانند مگر خداى-عزّ و جلّ.و اين استثناى منقطع باشد براى آن كه خداى تعالى نه در آسمان است و نه در زمين.و معنى«الّا»،لكن باشد،يا اين كلامى
مستأنف باشد. وَ مٰا يَشْعُرُونَ أَيّٰانَ يُبْعَثُونَ ،و ايشان ندانند كه كى برانگيزند (1)ايشان را و كى زنده كنند.
بَلِ ادّٰارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ ،عبد اللّه عبّاس خواند:«بلى»به اثبات«يا»،و گفت:معنى آيت تهكّم و سخريّت است،چنان كه يكى از ما گويد:بلى تو از من به (2)دانى و روايت (3)[تو] (4)بيشتر از روايت (5)من است،و او را غرض عكس باشد،و جمله قرّاء«بل»خواندند.
قوله: اِدّٰارَكَ ،حمزه و كسائى و نافع و عاصم،و در شاذّ حسن و اعمش و يحيى بن وثّاب و شيبه خواندند:«بل ادّارك»،به كسر«لام»و«الف»وصل.و اصل ادّراك،تدارك بوده است،چنان كه بيان كرديم در اخواتش من قوله:«اطّيّرنا» (6)و «اثّاقلتم» (7)و غير ذلك.و باقى قرّاء خواندند:بل ادرك،به سكون«لام»و قطع «الف»از ادرك من الادراك.
بعضى دگر گفتند:«بل»به معنى«ام»است،و عرب هريكى از اين دو كلمه به جاى يكديگر بنهند،كقوله: وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلىٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ (8)، يعنى بل يزيدون،و شاعر گفت:
فو اللّه ما ادري اسلمى تغوّلت***ام القوم ام كلّ الىّ حبيب
يعنى،بل كلّ الىّ حبيب،و معنى كلام آن است كه:هل تتابع،استفهامى است متضمّن جحد،يعنى لم يتدارك،علم ايشان به آخرت متدارك شود و متتابع،و در آخرت بدانند آنچه امروز نمى دانند.و مورد آيت تهديد و وعيد باشد،و بر اين قول ماضى به معنى مستقبل بود،چنان كه گفت: وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ أَصْحٰابَ النّٰارِ (9)...، و جز آن.
بعضى دگر گفتند:معنى اِدّٰارَكَ عِلْمُهُمْ ،آن است كه علم ايشان مستوى شود
در آخرت اگرچه امروز مختلف است علمهاى (1)ايشان،بعضى شاكّاند،بعضى مقلّداند.بر اين قول لفظ«علم»مجاز باشد براى آن كه تقليد علم نباشد،و تلخيص (2)اين قول آن است كه:آنچه ايشان علم مى پندارند (3)از شكّ و تقليد،اين جا مختلف است،فردا متتابع و متدارك شوند،يعنى متّفق شود (4)براى آن كه خداى تعالى علم ضرورى بيافريند مؤمن را و كافر را به عقاب و ثواب.
آنگه گفت: بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْهٰا ،بل ايشان از آن،يعنى از آخرت در شكّاند. بَلْ هُمْ مِنْهٰا عَمُونَ ،بل ايشان از آخرت و علم آن كوراند،يعنى جاهل اند.
وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا ،آنگه بازگفت آنچه كافران گفتند بر سبيل تعجّب و انكار،گفت گفتند كافران: أَ إِذٰا كُنّٰا تُرٰاباً وَ آبٰاؤُنٰا ،چون ما در گور خاك شويم و پدران ما،ما را زنده خواهند كردن،برون آوردن از گورها؟يعنى كه اين بعث و نشور مستبعد است و از عقل دور.
لَقَدْ وُعِدْنٰا هٰذٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ ،اين حديث كه تو مى گويى از بعث و نشور،ما را وعده داده اند پيش از اين و پدران ما را نيز،و اين اصلى ندارد،چه اين چيزى نيست الّا فسانه (5)پيشينگان.
آنگه رسول را گفت،بگو ايشان را كه منكران بعث و نشوراند كه:در زمين بروى (6)و بنگرى تا عاقبت اين كافران و گناهكاران كه اين حديث را منكر بودند چگونه شد و كجا رسيد.
آنگه رسول را گفت: وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ ،اندوهناك مباش بر ايشان. وَ لاٰ تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمّٰا يَمْكُرُونَ ،و دل تنگ مكن ازآن كه (7)اينان مى كنند.آيت در مستهزيان آمد كه عقبهاى (8)مكّه ببخشيده بودند.و قصّه ايشان برفته است.
وَ يَقُولُونَ مَتىٰ هٰذَا الْوَعْدُ ،اين كافران مى گويند:اين وعده كى خواهد بود اگر شما در اين راست گويى؟يعنى وعدۀ قيامت و بعث.
قُلْ عَسىٰ أَنْ يَكُونَ رَدِفَ لَكُمْ ،بگوى اى محمّد كه نزديك است كه نزديك شود به شما و تتبّع كند شما را بعضى از اين عقاب كه شما به آن استعجال مى كنى.
فرّاء گفت:اين«لام»في قوله:«لكم»زيادت است،و التّقدير:ردفكم،اى تبعكم،چنان كه زيادت كردند في قوله: لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ (1)،و: لِلرُّءْيٰا تَعْبُرُونَ (2).
وَ إِنَّ رَبَّكَ؛ و خداى تو اى محمد خداوند فضل و رحمت است بر مردمان،و لكن بيشترينه ايشان (3)ندانند.
وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ ،و خداى تو داند آنچه (4)دلهاى ايشان پوشيده دارد و آنچه آشكارا دارند.
وَ مٰا مِنْ غٰائِبَةٍ ،و هيچ خصلتى و حادثه غايب نباشد در آسمان و زمين،و الّا (5)آن در كتابى است روشن،يعنى لوح محفوظ.
إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ ،اين كتاب قرآن قصّه مى كند مر (6)بنى اسرايل (7)كه فرزندان يعقوب اند،بيشترينۀ آنچه ايشان در آن خلاف مى كنند از امور دينى (8).
وَ إِنَّهُ ،و اين قرآن،هدى و رحمت است مؤمنان را.معنى«هدى»،اين جا لطف باشد و بيان.
إِنَّ رَبَّكَ ،خداى تو اى محمّد روز قيامت ميان ايشان حكومت كند به حكم خود. وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ ،و او مانع (9)و غالب (10)و داناست.
قوله تعالى:
فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ إِنَّكَ عَلَى اَلْحَقِّ اَلْمُبِينِ (79) إِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ اَلْمَوْتىٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ اَلدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ (80) وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِي اَلْعُمْيِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ يُؤْمِنُ بِآيٰاتِنٰا فَهُمْ مُسْلِمُونَ (81) وَ إِذٰا وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنٰا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اَلْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ اَلنّٰاسَ كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا لاٰ يُوقِنُونَ (82) وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيٰاتِنٰا فَهُمْ يُوزَعُونَ (83) حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُ قٰالَ أَ كَذَّبْتُمْ بِآيٰاتِي وَ لَمْ تُحِيطُوا بِهٰا عِلْماً أَمّٰا ذٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (84) وَ وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِمٰا ظَلَمُوا فَهُمْ لاٰ يَنْطِقُونَ (85) أَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا جَعَلْنَا اَللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَ اَلنَّهٰارَ مُبْصِراً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (86) وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِينَ (87) وَ تَرَى اَلْجِبٰالَ تَحْسَبُهٰا جٰامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحٰابِ صُنْعَ اَللّٰهِ اَلَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمٰا تَفْعَلُونَ (88) مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (89) وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي اَلنّٰارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (90) إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هٰذِهِ اَلْبَلْدَةِ اَلَّذِي حَرَّمَهٰا وَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ (91) وَ أَنْ أَتْلُوَا اَلْقُرْآنَ فَمَنِ اِهْتَدىٰ فَإِنَّمٰا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمٰا أَنَا مِنَ اَلْمُنْذِرِينَ (92) وَ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ سَيُرِيكُمْ آيٰاتِهِ فَتَعْرِفُونَهٰا وَ مٰا رَبُّكَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (93)
مردگان را و نشنوانى كرّان را دعا چون پشت برگردانند پشت بر كرده.
و نيستى تو ره نماينده كوران از گمراهى ايشان نشنوانى (1)الّا آن را كه ايمان آرد (2)به آيتهاى ما (3)،ايشان مسلمان اند.
و چون افتد گفتار بر ايشان،بيرون آريم براى ايشان جانورى از زمين كه سخن گويد با ايشان كه مردمان بودند به آيتهاى ما بى يقين.
آن روز كه زنده كنيم از هر گروهى جماعتى (4)را ازآن كه به دروغ دارند آيتهاى ما ايشان را بازآرند (5).
تا چون بيايند (6)گويند به دروغ داشتى به آيتهاى من (7)و گرد نياوردى به آن علم را (8)؟ يا چه مى كردى.(9)افتاد گفتار بر ايشان به آن ظلم كه كردند،ايشان سخن نگويند.
نمى بينى كه ما كرديم شب را تا بيارامند در او،و روز را بينا (10)؟در اين آيتها و دليلهاست گروهى را كه[با] (11)ايمان اند.(12)
1) .آب،مش:نمى شنوانى.
2) .آب،مش:ايمان دارد.
3) .آب،مش+كه.
4) .آج،لب،آل:فوجى،مش:قومى.
5) .آب،مش:جمع كنند.
6) .آب،مش:تا آن كه چون آيند.
7) .آب،مش:آيا دروغ مى داريد آيتها ما را.
8) .آب،مش:از روى دانش.
9) .آط و ديگر نسخه بدلها:تروا،كه ترجمۀ آن هم در تمام موارد با همين قرائت سازگارست.
10) .آب،مش:بيننده،آب،لب،آج،آل،مش+به درستى كه.
11) .آط:ندارد،از آج،افزوده شد.
12) .آط:ما،با توجّه به ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
و روزى كه دردمند در صور پس بهراسد (1)هركه در آسمانها و هركه در زمين است الّا آن كه (2)خدا خواهد،و همه آيندگان باشد (3)به او خوار (4).(5)و بينى كوهها را،پندارى فسرده است،و آن مى رود (6)رفتن (7)ابر،صنع (8)خداست (9)محكم كرد همه چيز را،او آگاه است به آنچه مى كنيد (10).
هركه آرد نيكى،او راست خيرى به از آن،و ايشان[از ترس] (11)آن روز ايمن باشند.
و هركه آيد به بدى به روى افگنند (12)رويهاى ايشان در آتش (13)،پاداشت مى دهند (14)الّا آنچه كرده بودى.
مرا (15)بفرمودند كه بپرستم خداى اين شهر را،آن كه حرام كرد آن را،و او راست هر چيزى،و بفرمودند مرا كه باشم از مسلمانان.
1) .آب،لب،آج:بترسد،آل،مش:بترسيد.
2) .آب،مش:آنچه.
3) .كذا در آط،آب:آيند،آج،لب،آل:باشند.
4) .آب،مش:و همه آيند به او ذليل.
5) .آط:يفعلون،با توجّه به آب و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
6) .آب،مش:مى بگذرد.
7) .آب:همچون گذشتن.
8) .آب،مش:كردار.
9) .آب،مش+آن خدايى كه.
10) .آط:مى كنند ايشان،كه با قرائت متن آن نسخه به صورت«يفعلون»سازگار مى نمايد،با توجّه به آب تصحيح شد.
11) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
12) .آط:افگند،با توجّه به ترجمۀ مجدّد آيه در قسمت تفسير تصحيح شد،آب:پس در روى انداخته شود،آج، لب،آل:پس افگنده شود.
13) .آب،مش+آيا.
14) .آط:مى دهد،با توجّه به نسخه بدلها و ترجمۀ مجدّد آيه در قسمت تفسير تصحيح شد،آب،مش:جزا مى دهند.
15) .آج،لب،آل:به درستى كه مرا.
و كه (1)بخوانم قرآن (2)،هركه ره يابد ره يابد براى خود،و هركه گمراه شود (3)بگو من از جمله ترسندگانم (4).
و بگو سپاس خداى را با شما نمايد دليلهاى من (5)تا بشناسى (6)،و نيست خداى تو غافل از آنچه شما مى كنى.
قوله تعالى: فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّٰهِ ،آنگه رسول را-عليه السّلام-گفت:يا محمّد!تو توكّل كن بر خداى تا خداى تو را كفايت كند مئونت اين كافران (7).باك مدار كه تو بر حقّى،حقّى روشن.
إِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتىٰ (8)،آنگه بر طريق مثل گفت رسول را بر وجه مبالغت و معنى يأس و قطع طمع او از ايمان ايشان،گفت:تو نتوانى شنوانيدن مردگان را و نيز كرّان را آواز دعوت.
ابن كثير خواند:و لا يسمع (9)الصّمّ الدّعاء،به فتح«يا» (10)و«ميم»،يعنى كرّان دعا نشنوند.و باقى قرّاء،لا تسمع،به«تا»ى مضموم و كسر«ميم»،من الاسماع، يعنى تو نتوانى شنوانيدن كرّان را دعا،يعنى چنان كه ممكن نبود كه كر چيزى شنود يا مرده،از اينان ايمان واقع نيايد،چه در سابق علم من چنين است كه:اينان اختيار ايمان نكنند،و نظر و تأمّل نكنند در ره معرفت من. إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ ،تقيّد (11)آن كرد تا بليغتر باشد،چون پشت برگردانند و بروند،چه اگر شنوا باشد چون (12)روى برگرداند (13)برود هم نشنود،فكيف مردم كرد.
1) .آب،مش،آج،لب:و آن كه،آل:و آنچه.
2) .آب،آج،لب،آل،مش+را پس.
3) .آب،آل+پس.
4) .آب،مش:ترسانندگانم،آج،لب،آل:بيم كنندگانم.
5) .آب،مش:زود باشد كه بنمايد شما را آيتهاى خود،آج،لب،آل:زود باشد كه نمايم به شما آيات او. آنچه در متن آمده،هم به اعتبار اين كه قائل اصلى قول خداست مى تواند نادرست نباشد.
6) .آب،مش:پس بدانيد آن را.
7) .كا+و تو از ايشان.
8) .آب،مش،آج،لب:و آن كه،آل:و آنچه.
9) .آب،آز،مش:تسمع.
10) .آب،آز،مش:تا.
11) .آج،لب:بقيد.
12) .آب،مش:ترسانندگانم،آج،لب،آل:بيم كنندگانم.
13) .آج،لب،آل:چه.
وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِي الْعُمْيِ ،هم اين معنى دارد و هم اين مورد،گفت:و تو كوران را ره نتوانى نمودن از ضلالت و گمراهى ايشان،چه نابينا (1)نبيند،و اين هم مثلى است براى كافران. إِنْ تُسْمِعُ ،نشنوانى الّا آنان را كه به من ايمان آرند،يعنى دعاى تو را ايشان قبول كنند و (2)اجابت دعوت تو و استماع وعظ تو جز ايشان نكنند.
فَهُمْ مُسْلِمُونَ ،ايشان مسلمانان باشند.
آنگه گفت: وَ إِذٰا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ ،چون قول بر ايشان واقع شود،يعنى چو (3)عذاب بر ايشان واجب شود به معصيت ايشان.
قتاده گفت معنى آن است كه:چون درست شود در علم خداى تعالى كه ايشان ايمان نخواهند آوردن.
و گفتند معنى آن است كه:چون ايشان را نداى شقاوت كنند ازآنجا كه معلوم بود از ايشان كه از ايشان چيزى نخواهد آمدن.
عبد اللّه عمر و عطيّه گفت (4):اين آنگه بود كه مردمان امربه معروف و نهى منكر رها كنند. أَخْرَجْنٰا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ ،برون (5)آريم براى ايشان جانورى از زمين.
امّا حديث«دابّة الارض»،و اخبارى كه آمد در اين معنى:ابن جريج در صفت دابّة الارض گفت:سرش با سر گاو ماند،و چشمش با چشم خوك،و گوش (6)با گوش پيل،و سروش با سر[وى] (7)بز كوهى،و گردنش با گردن شتر مرغ،و سينه اش با سينۀ شير،و رنگش با رنگ پلنگ،و تهى گاهش چنان كه گربه،و دنبالش چون دنبال كبش،و پايش چون پاى شتر ماند،و از ميان هر بندگشايى (8)دوازده گز باشد به گز آدم،و ميان سروهايش يك فرسنگ باشد.
و در خبرى ديگر آمد كه:بر شكل مرغى باشد،پروبال دارد و چهار پاى دارد- و اللّه اعلم بصحّته.
و اخبارى كه پس از اين بيايد به صواب قريب تر است،براى آن كه صحابه معروف روايت مى كنند از رسول-عليه السّلام.
عبيد اللّه بن عمير (1)اللّيثى روايت كرد از ابو سرحة الانصارىّ (2)كه رسول -عليه السّلام-گفت:اين دابّه را سه (3)خروج باشد:يكى بار برون آيد به اقصى اليمن (4)،خبر او در باديه فاش شود،و لكن به مكّه نرسد خبر او.
چون مدّتى دراز به (5)اين برآيد يك بار ديگر برون (6)آيد خبر او در باديه آشكارا شود،و در مكّه نيز خبر باشد (7)از او.
آنگه يك روز مردمان در مكّه در مسجد الحرام باشند،او از ناحيت مسجد برون (8)آيد زيادت مى شود و نزديك مى درآيد از ميان حجر اسود (9)و در بنى مخزوم پديد آيد، مردم از او بترسند و بگريزند،و جماعتى كه دانند كه از خداى نتوان گريختن،به پيش او شوند و رويهاى ايشان روشن شود چون ستارۀ درفشان (10).
آنگه روى در زمين نهند،هيچ طالب او را در نيابد و هيچ هارب از او فايت نشود تا به جايهايى كه او برسد.آن كس كه دشمن او باشد از او بترسد،از ترس او پناه با نماز دهد و نمايد كه نماز مى كنم.او از پس پشت او درآيد و گويد:يا فلان!اكنون نماز مى كنى؟او روى به او گرداند (11)،او داغى بر روى او نهد.با مردمان مجاورت كند در سرايهاشان (12)و مصاحبت كند در سفرها و مشاركت در مالهاشان (13).مؤمن را از كافر بشناسد،و كافر را از مؤمن.اين را گويد:يا مؤمن!و آن را گويد:[يا] (14)كافر! حذيفة اليمان (15)روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-كه او گفت (16):
1) .آج،لب،آز:عبد اللّه بن عمير،آل:عبد اللّه عمير،مش:عبيد الله بن عمر،چاپ شعرانى(422/8)عبد اللّه بن عمر،كا:عبد اللّه عمر الليثى.
2) .آج،لب،آل:ابو سرجة الانصارى.
3) .كا+نوبت.
4) .مش+و.
5) .مش:بر،كا:برآن.
6) .آب،آز،مش،كا:بيرون.
7) .كا:يابند.
8) .آب،آز،مش،كا:بيرون.
9) .آج،لب،آل،مش،كا:حجر الاسود.
10) .درفشان/درخشان.
11) .كا:آورد.
12) .آج،لب،آل،مش:سرايهايشان،كا:سراهاى ايشان.
13) .آب،آز،مش:مالهايشان.
14) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
15) .همۀ نسخه بدلها:حذيفة اليمانى.
16) .مش،كا+كه.
«دابّة الارض»بيست (1)گز بالاى او باشد.هيچ طالب او را در نيابد،و هيچ (2)از او فايت نشود.مؤمن را بر روى علامت زند،و كافر را بر روى داغ نهد.عصاى موسى با او باشد و خاتم سليمان (3).
ابو هريره روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:«دابّة الارض»چون برون (4)آيد عصاى موسى با او باشد و انگشترين (5)سليمان.به انگشترى سليمان روى مؤمن را نقش كند و مهر،و به عصاى موسى كافر را بكشد (6).و چون مؤمنان و كافران بر او حاضر آيند،ايشان را از يكديگر بشناسد،مؤمن را گويد:يا مؤمن!و كافر را گويد:
يا كافر! عبد اللّه عمر گفت:«دابّة الارض»،شب جمع (7)برون (8)آيد،يعنى شب عيد كه حاجيان از مكّه به منا شوند (9)،و مردم از پيش او و پس او مى روند،هيچ منافق نباشد و الّا او مهار در بينى اش كند (10)،و هيچ مؤمن نباشد و الّا كه اكرامش كند.
از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-پرسيدند (11)صفت«دابّة الارض»،كه او دنبال دارد يا نه (12)ندارد؟گفت:او دنبال ندارد،و وبر و پشم (13)ندارد،انّما او محاسن دارد چنان كه (14)مردان شما.و اين اخبارى است از طريق عامّۀ مخالفان و موافق اخبارى است كه آمد (15)از طرق (16).اصحاب ما كه گفتند (17):«دابّة»،كنايت است از صاحب الزّمان كه مهدىّ امّت است.
حذيفة بن اليمان (18)گفت،رسول را پرسيدم كه:يا رسول اللّه!اين«دابّة» (19)كجا
1) .كا:شصت.
2) .مش،كا+هارب.
3) .آب،آز،مش،عليهما السّلام.
4) .آج،لب،آل،كا:بيرون.
5) .آب،آج،لب،آز،آل،مش،كا:انگشترى.
6) .كا:بشكند.
7) .آب،آز،آل،مش،كا:جمعه.
8) .آب،آز،آل،مش،كا:بيرون.
9) .آل:روند.
10) .آل:كشد.
11) .آب،آز+از،مش+كه.
12) .آب،آج،لب،آز،آل،مش:ندارد.
13) .آج،لب،آل:و برو پشم،مش:و در بر پشم.
14) .آج،لب،آل:چون.
15) .آب،آز:آمده.
16) .مش:طريق.
17) .آب،آز:گفته اند.
18) .آب،آل،آز:حذيفة بن اليمانى،آج،كا،لب:حذيفة اليمانى.
19) .آب،آز+الارض از.
برون (1)آيد؟گفت:از مسجدى كه از آن عظيم حرمت تر نباشد بر خداى تعالى،يعنى مسجد الحرام،بينا كه (2)عيسى-عليه السّلام-طواف مى كند به خانه خدا،و مسلمانان با او طواف مى كنند،زمين در زير قدم ايشان بجنبد چنان كه قنديلهاى كعبه بجنبد،و كوه صفا شكافته شود از جانب مشعر،و او از كوه صفا به درآيد،هيچ طالب او را در نيابد،و هيچ هارب از او فايت نشود.مردم را به نام ايمان و كفر خواند امّا مؤمن [را] (3)نكته و نقطه بر روى زند سپيد (4)كه آن نقطه پهن شود تا همه روى او نورانى شود،و كافر را نكته سياه بر روى زند كه همۀ روى او از آن سياه شود.بر روى اين بنويسد كه:اين مؤمن است،و بر روى آن بنويسد كه:آن كافر است.
وهب گفت:روى[او] (5)چون روى آدميان است.
ابو الزّبير (6)گفت:مردم را خبر دهد،گويد:يا فلان!تو از اهل بهشتى،و يا فلان!تو از اهل دوزخى.
عبد اللّه عمر گفت:از شكافى برون (7)آيد كه در كوه صفاست،سه روز برون (8)همى آيد هنوز ثلثى از وى برون (9)نيامده باشد.چون به درآيد،طول او چندان (10)بود كه سر او در ابر سايد (11).به منافقان بگذرد (12)كه ايشان نماز كنند،ايشان را گويد:شما را به نماز چه حاجت است!آنگه مهار در بينى ايشان كند (13).
وهب گفت:تن او چون تن مرغان بود.
حسن بصرى گفت:موسى-عليه السّلام-از خداى درخواست تا«دابّه»را به او نمايد.سه شبانه روز از كوه برون (14)مى آمد و در هوا مى رفت.او خلقى و منظر[ى] (15)فظيع ديد،گفت:بار خدايا!فرمان ده تا باز جاى (16)خود شود (17). تُكَلِّمُهُمْ (18)،سخن
1) .آب،آج،لب،آز،آل،مش:بيرون.
2) .مش:به ناگاه،كا:همى دان كه.
3) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
4) .لب:سفيد.
5) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
6) .لب:ابو الزّهير.
7) .آب،آج،لب،آز،آل،مش،كا:بيرون.
8) .آب،آج،لب،آز،آل،مش،كا:بيرون.
9) .آب،آج،لب،آز،آل،مش،كا:بيرون.
10) .آب،آز،مش:چندانى.
11) .آب،آز:به ابر بسايد.
12) .آط:بگزرد.
13) .آل:كشد،كا:كنند.
14) .آب،آج،لب،آز،آل،مش،كا:بيرون.
15) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
16) .مش:تا باز به جاى،كا:با جاى.
17) .آل:رود.
18) .آط و ديگر نسخه بدلها:يكلّمهم،با توجّه به متن قرآن مجيد،تصحيح شد.
گويد با مردمان كه ايشان را بترساند و بگويد كه:شما به آيات خداى مؤمن نه [ايد] (1).و عطاردى در شاذّ خواند كه:تكلمهم،به فتح«تا»و سكون«كاف»من الكلم،از جراحت،و اين معنى از تكليم استخراج شايد كردن،و آن تكثير فعل را شايد،يعنى به جراحت مى كند ايشان را يك بار پس از ديگر.
ابو الجوزاء گفت،عبد اللّه عبّاس را گفتم:اين كه خداى گفت در حقّ«دابّة الارض»كه«تكلّمهم» (2)،از كلام است[يا از كلم] (3)؟گفت:از هر دو،با مؤمنانش كلام باشد و با كافران كلم و جراحت (4). أَنَّ النّٰاسَ ،كوفيان خواندند:
«انّ»به فتح همزه تعليقا بالكلام،و باقى قرّاء به كسر خواندند بر ابتدا،چنان كه بر تكلّمهم (5)وقف كنند.و قوله: أَنَّ النّٰاسَ ،حكايت كلام او نباشد،بل كلامى باشد مستأنف.و اگر از«كلم»استيناف (6)كنند هم بر اين قرائت راست باشد.
قوله: وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً -الآية،آنگه حق تعالى گفت:ياد كن اى محمّد آن روز كه ما حشر كنيم از هر امّتى گروهى را از آنان كه آيات ما به دروغ دارند، فَهُمْ يُوزَعُونَ ،ايشان را جمع كنند،و گفتند:اوّل ايشان را بازدارند تا آخر ايشان رسد تا آنگه كه همه را به دوزخ برند.
عبد اللّه عبّاس گفت:يدفعون،و اصحاب ما به اين آيت تمسّك كردند در صحّت رجعت،و گفتند خداى تعالى در اين آيت گفت (7):روزى باشد كه ما زنده كنيم از هر گروهى جماعتى را،و اين نه روز قيامت باشد،براى آن كه روز قيامت همه خلايق را حشر كنند چنان كه: وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً (8)... ،و گفت: وَ حَشَرْنٰاهُمْ فَلَمْ نُغٰادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (9)،و اين روز جز آن روز باشد به هر حال.
و صادق را-عليه السّلام-پرسيدند كه:در رجعت خداى تعالى كه را زنده كند؟ گفت دو گروه را:
من محض الايمان محضا او محض الكفر محضا ،گفت:آن كه او ايمان محض دارد يا كفر محض.
و آنان كه گفتند:مراد روز قيامت است،گفتند«من»زيادت است و «فوجا»مكرّر مى بايد (1)،و تقدير آن كه:(و يوم نحشر كل امة فوجا فوجا)،و اين عدول باشد از ظاهر به زيادت و نقصان كه كلام بر او دليلى نمى كند-و اين مهم نيست چنين كردن-بل تا ممكن باشد كلام خداى را بر ظاهر و حقيقت خود حمل بايد كردن.
حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُ ،تا آنگه كه با پيش خدا آيند. قٰالَ ،خداى گويد ايشان را:
أَ كَذَّبْتُمْ بِآيٰاتِي ،به آيات من تكذيب كردى!صورت استفهام دارد و معنى تقريع و ملامت. وَ لَمْ تُحِيطُوا بِهٰا عِلْماً ،و علم خود (2)به آن محيط نكردى،يعنى اين آيات ندانستى! أَمّٰا ذٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ،يا خود چه كردى شما در اين آيات (3)؟تصديق كردى يا تكذيب؟و گفتند (4)معنى آن است كه:شما ندانى كه چه كردى به خود چون (5)تقصير كردى در نظر و تفكّر در آيات خداى و مستحقّ چه عذاب شدى.
وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ ،بر ايشان افتاد گفتار،يعنى بر ايشان واجب شد عذاب. بِمٰا ظَلَمُوا ،«ما»مصدرى است،اى بظلمهم،به آن ظلم و كفر كه كردند. فَهُمْ لاٰ يَنْطِقُونَ -الآية،گفتند (6)كه:معنى آن است (7)هيچ سخن نگويند براى آن كه دهن ايشان به مهر باشد،لقوله: اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ (8).
أَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا جَعَلْنَا اللَّيْلَ ،نمى بينند،يعنى نمى دانند كه ما اين شب براى آن ساختيم تا ايشان در او بيارامند و بخسبند؟ وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً ،و روز را بينا كرديم يعنى روشن كه در او چيزها بينند. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ ،در اين كه گفتيم آياتى و دلالاتى هست گروهى را كه ايمان آرند و انديشه كنند و اعتبار گيرند.
وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ ،و ياد كن اى محمّد آن روز كه در صور دمند و آن نفخۀ اوّل باشد.
عبد اللّه عمر روايت كرد كه،اعرابى به نزديك رسول آمد و از او پرسيد كه:صور
چيست؟گفت:بر شكل قرنى است سروى (1)مجوّف كه (2)در او دمند.
مجاهد گفت:بر شكل بوق است،و گفته اند (3):صور،به لغت يمن بوق.و آنان كه قول اوّل گفتند (4)،به اين حديث استدلال كردند كه رسول-عليه السّلام-گفت (5):
كيف انعم و صاحب الصّور قد التقمه و حنى جبهته ينتظر متى يؤمر فينفخ (6)فيه.
قتاده و ابو عبيده گفتند:«صور»جمع صورت باشد،و هو من باب تمر (7)و تمرة،و معنى آن كه:روح در صورتهاى مردگان دمند تا زنده شوند.
و در باب صور حديثى روايت كردند (8)صحيح جامع.
ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه:خداى تعالى چون از خلق (9)آسمان و زمين بپرداخت،صور بيافريد و به اسرافيل داد،او بستد و در دهن گرفت و چشم در زير عرش كشيد تا كه فرمايد (10)او را كه در صور دم.گفت،من گفتم:يا رسول اللّه!صور چه باشد؟گفت:سروى (11)است بزرگ و عظيم،دور او چند دور عرض آسمان و زمين.اسرافيل-عليه السّلام-سه بار (12)در او دمد (13)،يكى (14)نفخۀ فزع باشد،و آن آن است كه در اين آيت گفت.و نفخۀ دوم (15)صعق (16)باشد.و سه ام (17)نفخۀ احيا باشد كه خداى تعالى خلقان را زنده كند.
خداى تعالى به نفخ اوّل اسرافيل را فرمايد كه:در صور دم.او يك بار در صور دمد دميدنى كه به هرچه در آسمان و زمين (18)برسد.الّا آن كس كه خداى خواهد،و خداى تعالى فرمايد تا آن نفخ ممدود مطوّل كند،و آن آن است كه خداى تعالى
1) .مش:سرويى.
2) .آل،مش:گفتند.
3) .كا+دم.
4) .آب،آز:گفته اند.
5) .آب،آز:فرمود.
6) .كذا در آط و ديگر نسخه بدلها،با توجّه به ضبط نسخۀ كا تصحيح شد.
7) .آج،لب،آل:تمره.
8) .آب،آز،كا:كرده اند،آج،لب،آل:كرد.
9) .آب،آز+از.
10) .كا:فرمان آيد.
11) .آب،آز،آل،مش:سرويى.
12) .آل:صور.
13) .آج،لب،آل:دردمد.
14) .آب،آز،مش:يك.
15) .آز،مش:دويم،آل:ديم.
16) .آج،لب:صعب،آل:سعب،كا:معين.
17) .آب،آز،كا:سيوم،آج،لب،آل،مش:سيم.
18) .آب،آز،آل،مش+است.
گفت: مٰا يَنْظُرُونَ إِلاّٰ صَيْحَةً وٰاحِدَةً (1).
خداى تعالى عند آن كوهها را به رفتن در آرد تا همچنان بروند كه ابر رود و زمين بجنبد جنبيدنى كه ساكن نشود،چه خداى تعالى آن را به كوهها بر جاى مى دارد كه ميخهاى اوست تا بمانند سفينه و كشتى شود بر سر آب،يا آونگى (2)آويخته از سقفى كه باد بر او مى زند و مى جنباند،و هو قوله تعالى: يَوْمَ تَرْجُفُ الرّٰاجِفَةُ، تَتْبَعُهَا الرّٰادِفَةُ (3)،زمين بجنبد و بجنباند اهلش را،و آن آن حال باشد كه: تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا (4)... ،هر زنى شيردهنده از كودكى شيرخواره مشغول شود،و هر آبستنى بار بنهد كه در شكم دارد،و كودكان از آن هول پير شوند،و شياطين از ترس و فزع برمند و بپرند و به اقطار زمين روند،و فرشتگان بر روى ايشان زدن گيرند تا به جاى خود آيند،و مردم مدهوش گردند،و بعضى بعضى را ندا مى كنند،و هو قوله: يَوْمَ التَّنٰادِ، يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مٰا لَكُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ (5).
ايشان در اين باشند،خداى تعالى فرمان دهد تا زمين شكافته شود از كنار تا كنار،كارى عظيم بينند كه پيش از آن نديده باشند،و چندان خوف و فزع به ايشان رسد كه جز خداى نداند.
آنگه در آسمان نگرند،آسمان را چون مهل بينند،و آن دردىّ زيت باشد،پس شكافته و ستارگان از او فروريزند (6)،و آفتاب و ماه گرفته شود،و مردگان آن روز از اين اهوال و شدايد بى خبر باشند.
ابو هريره گفت:يا رسول اللّه!اينان كه اند كه خداى تعالى استثنا كرد ايشان را به قول: إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ ؟گفت:ايشان شهيدان باشند،فزع بر زندگانى (7)باشد كه
آنجا باشند،و ايشان زندگانى باشند به نزديك خداى تعالى،چنان كه گفت: بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ، فَرِحِينَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ (1)... ،خداى تعالى ايشان را از اين هول ايمن گرداند،و آن عذابى باشد على شرار خلق اللّه (2)،و هو قوله تعالى:
يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السّٰاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ (3)، الى قوله: وَ لٰكِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِيدٌ (4).آنگه بر اين جمله باشند چندان كه خداى خواهد.
آنگه خداى تعالى اسرافيل را بفرمايد كه:يك بار ديگر در صور دم،و اين نفخۀ صعق باشد.اسرافيل در صور دمد.هرچه در آسمان و زمين (5)بميرند الّا آنان كه خداى خواهد.ملك الموت گويد:بار خدايا!تو عالم ترى،هرچه (6)در آسمان و زمين (7)بمردند الّا جبريل و ميكايل و اسرافيل،و من كه مانده ام (8)زنده.و تو خداوندى كه مرگ را بر تو ره نيست.حاملان عرش مانده اند،بار خدايا!چه (9)فرمايى؟اينان بخواهند مردن؟حق تعالى گويد:خاموش كه من مرگ بر همه خلايق نوشته ام.
آنگه فرمان دهد كه:اى جبريل و اى ميكايل!بميرى.ايشان بميرند.
آنگه حاملان عرش را گويد:
موتوا حملة عرشي (10)،بميرى اى حاملان عرش من، ايشان بميرند.
آنگه اسرافيل را گويد:صور به عرش ده،و تو نيز بمير،او صور به عرش سپارد و او نيز بميرد.
آنگه ملك الموت را گويد:كه مانده است (11)؟-و او عالم تر به آن كه كه مانده است-گويد:بار خدايا!از خلقان كس نماند (12)-و تو عالم ترى-جز من (13).خداى تعالى گويد:تو نيز خلقى از خلقان من،
مت كما ماتوا ،بمير چنان كه ديگران بمردند تا هيچ كس نماند با خداى-عزّ و جلّ.
1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 169 و 170.
2) .كا:بر بدترينان خلق خدا.
3) .سورۀ حج(22)آيۀ 1.
4) .سورۀ حج(22)آيۀ 2.
5) .آب،آز،آل،مش،كا+باشد.
6) .مش:آنچه.
7) .آب،مش:بودند.
8) .مش:مانده ايم.
9) .مش+مى.
10) .آط:عرش،به قياس با نسخۀ مش تصحيح شد.
11) .آل:منده است.
12) .آب،آز+نمانده است،آل:كسى نمانده.
13) .مش:كس نمانده است جز من و تو عالم ترى.
آنگه ندا دردهد كه: لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ (1)... ،امروز پادشاهى كه راست؟كس نباشد تا جواب دهد،هم او گويد: لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ (2).
و بعضى اهل علم گفتند (3):اين (4)روز قيامت گويد،و خلقان جواب دهند كه:
لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ (5)،براى آن كه در اين وقت شنونده نباشد اين كلامى باشد (6)لغو، بى فايده و عبث را ماند.و از اين جواب گفتند كه:اين لغو و عبث نباشد،براى آن كه ممكن (7)كه بعضى مكلّفان را در اين حكايت لطفى باشد،و اين خبر آنگه راست باشد كه مخبر على ما هو به بود،پس بر اين روايت طعنى نيست از اين وجه كه گفتيم.
آنگه بفرمايد تا زمين را بكشند و راست كنند،چنان كه گفت: لاٰ تَرىٰ فِيهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً (8).
آنگه حق تعالى فرمان دهد تا چهل شبانه روز بارانى ببارد بمانند آب مردان (9)،تا از بالاى زمين دوازده گز برآيد.آنگه (10)چنان كه به باران نبات رويد،خداى تعالى گفت (11)گوشت و استخوان و رگ و پى خلقان به اين باران بروياند.چون نفسهاى خلقان (12)باز آفريند،خداى تعالى گويد:اى حاملان عرش من!زنده شوى،زنده شوند.
آنگه جبريل و ميكايل و اسرافيل را زنده كنند.آنگه اسرافيل را گويد:صور بردار،بردارد و در دهن نهد و در او دمد.خداى تعالى فرمان دهد تا ارواح به اجساد شود.ارواح مؤمنان از نور مى درفشد (13)،و ارواح[كافران] (14)مظلم و تاريك بود.اين ارواح بر شكل نحل ما بين السّماء و الارض به ايشان مملوّ شود،آنگه در خياشيم اين مردگان شود (15)،در تن ايشان برود.آنگه فرمان دهد تا زمين شكافته شود از ايشان و
1) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 16.
2) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 16.
3) .آب،آز:گفته اند.
4) .آب+در.
5) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 16.
6) .مش:وقت كه شنوندۀ اين كلام نباشد.
7) .آب،آز،مش+است،آج،لب،آل+بود.
8) .سورۀ طه(20)آيۀ 107.
9) .كا+يعنى منى.
10) .مش:ندارد.
11) .آب،آج،لب،مش:گويد.
12) .كا+همه.
13) .آج،لب،آل:درفشند.
14) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
15) .آب،آز+و.
ايشان از گورها برخيزند،حفاة عراة غرلا بهما،و ذلك قوله تعالى: مُهْطِعِينَ إِلَى الدّٰاعِ يَقُولُ الْكٰافِرُونَ هٰذٰا يَوْمٌ عَسِرٌ (1).
فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ ،بترسند هركه در آسمان و زمين باشند،و اين لفظ اگرچه ماضى است معنى مستقبل باشد،و در قرآن از اين (2)بسيار است،و فايده آن كه:از قوّت و غلبه آنچه لا محال واقع خواهد بود (3)،فكان قد وقع، پندارى كه در وجود آمد الّا آن كه خداى خواهد از شهيدان، وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِينَ .
حمزه و خلف و حفص خواندند (4):«أتوه»،به«الف»مقصور،على الفعل من الاتيان، همه به او آيند.و باقى قرّاء به«الف»ممدود على الفاعل،آنگه نون جمع بيفگند (5)للاضافة،و بيان كرديم كه لفظ«كلّ»،صالح باشد واحد و جمع را.جمع چنان كه در اين آيت هست،و واحد نحو قوله: وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ فَرْداً (6).
دٰاخِرِينَ ،اى صاغرين،ذليل و مهين،و نصب او بر حال است.
قوله: وَ تَرَى الْجِبٰالَ تَحْسَبُهٰا جٰامِدَةً ،و تو بينى يا محمّد كوههاى جامد،يعنى ايستاده و ثابت. وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحٰابِ ،آنگه آن همچنان رود كه ابر رود تا به روى زمين افتد و باز راست شود،و ذلك قوله: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبٰالِ فَقُلْ يَنْسِفُهٰا رَبِّي نَسْفاً (7)- الآية.
قتيبى گفت:معنى آن است كه تو پندارى كه اين كوهها ايستاده است،و آن رونده باشد،و هر چيز كه بزرگ بود چنين نمايد به خيال چون كشتى كه اهل كشتى پندارند كه ايستاده است و آن رونده باشد،و اين معنى گفت شاعر:
بارعن مثل الطّود تحسب (8)أنّهم***وقوف لجام (9)و الرّكاب تهملج
صُنْعَ اللّٰهِ ،بصريان گفتند:نصب او بر مصدر است،يعنى صنع اللّه صنعا،آنگه فعل بيفگند و مصدر اضافت كرد با فاعل.و كوفيان گفتند:نصب او بر اغراء است،
كقولهم:الهلال و الاسد،يعنى ابصر الهلال و احذر الاسد.و اين جايگاه همين خواست،يعنى ابصروا صنع اللّه(و اعلموا)صنع اللّه،ببينى و بدانى صنع خداى تعالى.
اَلَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ ،آن خدايى كه همه چيزى (1)كه آفريد نكو آفريد.
قتاده گفت:اتقن،اى احسن.و ديگران گفتند (2):اى احكم،محكم آفريد چنان كه در او خللى و عيبى نباشد،نظيره قوله:... مٰا تَرىٰ فِي خَلْقِ الرَّحْمٰنِ مِنْ تَفٰاوُتٍ (3).
إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمٰا تَفْعَلُونَ (4)،او داناست به آنچه شما مى كنى.كوفيان«تفعلون» خواندند (5)به«تا»ى خطاب،و ديگران به«يا»خواندند خبرا عن الغائب.
قوله: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا ،هركه او نيكويى كند،او را به از آن بدهند.
حسن بصرى گفت:مراد به حسنه گفت:«لااله الاالله»است.قتاده گفت:
مراد اخلاص است.
علىّ بن الحسين زين العابدين-عليهما السّلام-گفت:مردى به غزا رفت به زمين روم،و او را عادت بودى چون خالى بودى به آواز بلند«لا اله الّا اللّه وحده لا شريك له»گفتى.يك روز در مرغزارى مى رفت به زمين روم،اين كلمات بگفت.سوارى برون (6)آمد از آن مرغزار و گفت:چه گفتى؟گفت:آنچه شنيدى.گفت:و اللّه كه اين كلمه (7)است كه خداى تعالى گفت: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ .
ابو داود السبيعيّ روايت كرد از ابو عبد اللّه الجدلىّ كه اميرالمؤمنين على (8)گفت:يا با (9)عبد اللّه!تو را خبر دهم به حسنتى كه هركه آن حسنه كند به بهشت شود و او را به از آن بدهند،و به سيّئتى كه هركه آن كند به دوزخ شود و هيچ عمل با
آن قبول نكنند از او.گفتم:يا اميرالمؤمنين !و آن چيست؟گفت:
الحسنة حبّنا اهل البيت و السّيّئة بغضنا ،حسنه دوستى ماست كه اهل البيتيم،و سيّئه دشمنى ماست.
قوله: فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا ،او را به از آن باشد،يعنى به از آن حسنه،و آن ثواب و نعيم ابد باشد.
عكرمه و ابن جريج گفتند:معنى نه آن است كه به از آن،براى آن كه به از ايمان و كلمه توحيد هيچ چيز نباشد،و انّما (1)تقدير آن است كه: فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا ،اى من تلك الحسنة خير و ثواب،او را به از آن حسنه خير و ثواب.و خير بر اين قول تفضيل را نباشد،بل نيكى باشد از نيكيها.
بعضى دگر (2)گفتند:خير بر تفضيل است،براى آن كه ايمان فعل بنده است،و ثواب فعل خداى،و فعل خداى از فعل بنده به باشد.
بعضى دگر (3)گفتند:مراد رضاى خداست،و رضاى خداى به از همه چيز باشد، لقوله: ...وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَكْبَرُ (4).
محمّد بن كعب و عبد الرّحمن بن زيد گفتند: فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا ،يعنى بيش ازآن كه يكى را ده بدهند كقوله: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا (5)... ،و اين اقوال (6)كه گفتند (7)در تأويل«خير منها»،متعسّف است براى آن (8)گفتند (9)كه پنداشتند خللى راه يابد اگر مطلق گويند،و اين نه چنان است كه ايشان گمان بردند،براى آن كه خداى گفت:او را به از آن باشد (10)،و تكليف كلفت و مشقّت (11)،و نعمت و راحت به هر حال به از مشقّت و رنج باشد.و آن كه (12)قدر استحقاق هر فعلى جز خداى نداند، چنان كه در خبر آمد كه:بنده را به يك تسبيح چندانى ثواب دهند كه ملك دنيا
1) .كا:اين جا.
2) .آج،آل:ديگر.
3) .كا:اين جا.
4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 72.
5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 160.
6) .كا+ضعيف است.
7) .آب،آز:گفته اند.
8) .آب،آج،لب،آز،آل+كه.
9) .آب،آز:گفته اند.
10) .كا+يعنى ثواب،و ثواب نفع باشد مستحق با تعظيم و تبجيل،و اين بنده را به باشد از طاعت كه طاعت تكليف باشد.
11) .مش+است،كا+بود.
12) .آز،مش:آنگاه،كا آنگه.
يا بيشتر. وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ .كوفيان به تنوين خواندند (1)،و نصب«يومئذ»بر ظرف،و اين قرائت عبد اللّه مسعود است.و باقى قرّاء بر اضافت و كسر«ميم» بى تنوين،و همچنين فزع يومئذ،و ايشان از ترس آن روز ايمن باشند،و اين قرائت بهتر است براى آن كه آنجا«فزع»معرّف باشد،و برآن قرائت منكّر (2)،چنان كه معنى آن باشد كه يك فزع بود،و يك فزع بيش باشد آن روز،بل آن روز همه فزع باشد.
وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ ،ابراهيم گفت:مراد به«سيّئة»،شرك است،و مراد به «حسنه»ايمان،گفت بيانش آن خبر كه:
ثمن الجنّة لا اله الّا اللّه.
فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النّٰارِ ،رويهاى ايشان در دوزخ افگنند.و روى كنايت است از جملۀ ايشان،چنان كه گفت: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ (3)و: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بٰاسِرَةٌ (4)، و: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ (5)و جز آن،يعنى ايشان را در دوزخ افگنند. هَلْ تُجْزَوْنَ (6)،اين از جمله آن جايهاست كه قول در او محذوف است،يعنى و قيل لهم،و گويند ايشان را كه:شما را جزا كردند الّا به آنچه كرده بودى؟ إِنَّمٰا أُمِرْتُ ،آنگه حق تعالى رسول را گفت بگو اين قوم را كه:مرا فرموده اند كه خداى اين شهر را پرستم كه حرام كرد آن را،يعنى مكّه (7)كه خداى آن را حرام كرده است و مأمن ساخته تا در او هيچ خون حرام (8)نريزند،و هيچ صيد نيازارند،و هيچ درخت او (9)نبرند،و بر كسى ظلم نكنند،و گياه او ندروند (10).و عبد اللّه عبّاس در شاذّ خواند:«الّتي حرّمها»،چنان كه با«بلدة»راجع باشد. وَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ ،و او راست همه چيز يعنى خداى را به خلق و ملك و ملك. وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ،و مرا فرموده اند كه از جملۀ مسلمانان باشم.
وَ أَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ ،و مرا فرموده است تا قرآن خوانم. فَمَنِ اهْتَدىٰ ،هركه او ره
راست به دست آرد و اختيار ايمان و طاعت كند،براى خود كند،و هركه گمراه شود ضلال او بر او باشد،يعنى نفع و ثواب طاعت او به كسى ديگر ندهند،و مضرّت و عقاب معصيت او بر كسى ديگر ننهند. فَقُلْ إِنَّمٰا أَنَا مِنَ الْمُنْذِرِينَ ،بگو كه من از جملۀ واعظان و ترسانندگانم.بر من بيشتر از اعذار و انذار نيست،گفتند (1):اين آيت به آيت قتال منسوخ است.
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ،و بگو كه سپاس خداى را.(سنريكم آياته فتعرفونها)،آيات خود با شما نمايد،و شما آن را بشناسى.گفتند:يعنى روز بدر،و نظيره قوله:
سَأُرِيكُمْ (2)آيٰاتِي فَلاٰ تَسْتَعْجِلُونِ (3).
مجاهد گفت:من آيات خود با شما نمايم در تنهاى (4)شما،و در آسمان و زمين، و احوال و ارزاق شما،نظيره قوله: سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي الْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ (5).
وَ مٰا رَبُّكَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (6)،و خداى تو غافل نيست از آنچه اينان مى كنند.و مورد آيت،مورد تهديد و وعيد است،يعنى تا جزا دهد هريكى را بر وفق عمل او (7).
1) .كا+كه.
2) .چاپ شعرانى(430/8):سيريكم.
3) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 37.
4) .آج،لب،آل،كا:تنهايى.
5) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 53.
6) .آط و ديگر نسخه بدلها:يعلمون،كه ترجمۀ آن هم در تمام موارد با همين قرائت سازگارست.
7) .كا+ان خيرا.فخير و ان شرّا فشر و اللّه اعلم بمراده،تمّت بعون اللّه تعالى يوم الجمعة رابع عشر من شهر الصّفر ختم بالخير.و الظفر الكاتب الحقير.ابن محمّد صالح نبىّ التونى سنه 175.
بدان كه اين سورت مكّى است در قول حسن و عطا و عكرمه و مجاهد و قتاده.و در او هيچ ناسخ و منسوخ نيست.
عبد اللّه عبّاس گفت:يك آيت از او به مدينه فرود آمد،و گفتند:به جحفه، و هى قوله: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّكَ- (1)الآية.
و اين سورت هشتاد و هشت آيت است،و هزار (2)و چهارصد و چهل و يك (3)كلمت است و پنج هزار و هشتصد حرف است.
ابىّ كعب روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او«طسم» قصص بخواند،هيچ فرشته نماند الّا بر صدق او گواى (4)دهد روز قيامت كه او صادق بود في قوله: كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (5).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . طسم (1) تِلْكَ آيٰاتُ اَلْكِتٰابِ اَلْمُبِينِ (2) نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسىٰ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (3) إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِي اَلْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ مِنَ اَلْمُفْسِدِينَ (4) وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِينَ (5) وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَحْذَرُونَ (6) وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ أُمِّ مُوسىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي اَلْيَمِّ وَ لاٰ تَخٰافِي وَ لاٰ تَحْزَنِي إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جٰاعِلُوهُ مِنَ اَلْمُرْسَلِينَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا كٰانُوا خٰاطِئِينَ (8) وَ قٰالَتِ اِمْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لاٰ تَقْتُلُوهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ (9) وَ أَصْبَحَ فُؤٰادُ أُمِّ مُوسىٰ فٰارِغاً إِنْ كٰادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لاٰ أَنْ رَبَطْنٰا عَلىٰ قَلْبِهٰا لِتَكُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ (10) وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ (11) وَ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِ اَلْمَرٰاضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقٰالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلىٰ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ نٰاصِحُونَ (12) فَرَدَدْنٰاهُ إِلىٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (13) وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اِسْتَوىٰ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ (14) وَ دَخَلَ اَلْمَدِينَةَ عَلىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا فَوَجَدَ فِيهٰا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلاٰنِ هٰذٰا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هٰذٰا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغٰاثَهُ اَلَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى اَلَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسىٰ فَقَضىٰ عَلَيْهِ قٰالَ هٰذٰا مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ (15) قٰالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ (16) قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ (17) فَأَصْبَحَ فِي اَلْمَدِينَةِ خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإِذَا اَلَّذِي اِسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قٰالَ لَهُ مُوسىٰ إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ (18) فَلَمّٰا أَنْ أَرٰادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُمٰا قٰالَ يٰا مُوسىٰ أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَمٰا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُرِيدُ إِلاّٰ أَنْ تَكُونَ جَبّٰاراً فِي اَلْأَرْضِ وَ مٰا تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ اَلْمُصْلِحِينَ (19) وَ جٰاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى اَلْمَدِينَةِ يَسْعىٰ قٰالَ يٰا مُوسىٰ إِنَّ اَلْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ اَلنّٰاصِحِينَ (20) فَخَرَجَ مِنْهٰا خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ قٰالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ (21) وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْيَنَ قٰالَ عَسىٰ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوٰاءَ اَلسَّبِيلِ (22) وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ اَلنّٰاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ اِمْرَأَتَيْنِ تَذُودٰانِ قٰالَ مٰا خَطْبُكُمٰا قٰالَتٰا لاٰ نَسْقِي حَتّٰى يُصْدِرَ اَلرِّعٰاءُ وَ أَبُونٰا شَيْخٌ كَبِيرٌ (23) فَسَقىٰ لَهُمٰا ثُمَّ تَوَلّٰى إِلَى اَلظِّلِّ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّي لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (24) فَجٰاءَتْهُ إِحْدٰاهُمٰا تَمْشِي عَلَى اِسْتِحْيٰاءٍ قٰالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مٰا سَقَيْتَ لَنٰا فَلَمّٰا جٰاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ اَلْقَصَصَ قٰالَ لاٰ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ (25) قٰالَتْ إِحْدٰاهُمٰا يٰا أَبَتِ اِسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اِسْتَأْجَرْتَ اَلْقَوِيُّ اَلْأَمِينُ (26) قٰالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى اِبْنَتَيَّ هٰاتَيْنِ عَلىٰ أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمٰانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰالِحِينَ (27) قٰالَ ذٰلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ أَيَّمَا اَلْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلاٰ عُدْوٰانَ عَلَيَّ وَ اَللّٰهُ عَلىٰ مٰا نَقُولُ وَكِيلٌ (28)
مى خوانيم بر تو از خبر موسى و فرعون براستى براى قومى كه ايمان آرند (1).
فرعون بلندى كرد (2)در زمين و كرد اهل آن را به فرقه ها،ضعيف كرد (3)گروهى را از ايشان،مى كشت (4)پسران ايشان (5)و زنده مى گذاشت (6)زنان ايشان را (7)كه بود (8)از جملۀ مفسدان.
ما مى خواهيم كه منّت نهيم بر آنان كه ضعيف گرفتند (9)در زمين و كنيم ايشان را امامان،و كنيم ايشان را ميراث خوار.
و تمكين كنيم (10)ايشان را در زمين و بازنماييم فرعون را و هامان را و لشكرهاى ايشان را از ايشان آنچه بودند حذر مى كردند (11).
و وحى كرديم به مادر موسى كه شير ده او را (12)،چون بترسى بر او بيفگن او را در دريا و مترس و اندوه مدار كه ما بازرسانيم (13)او را با تو و كنيم (14)او را از جملۀ پيغامبران.
بر گرفتند (15)او را آل فرعون تا باشد ايشان را دشمنى و اندوهى (16)،فرعون و هامان و لشكرهاى (17)ايشان بودند خطاكننده.
1) .آب،مش:دارند.
2) .آب:تكبّر مى كند،مش:تكبّر كرد.
3) .آب،آج،لب،آل،مش:ضعيف مى شمرد.
4) .آب،مش:كه مى كشتند.
5) .آب،مش:خود را.
6) .آب،مش:مى گذاشتند.
7) .آط:بودند،با توجّه به آب تصحيح شد.
8) .آط:استضعفوا،به قياس با ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
9) .آب،مش:ضعيفانند در،آج،لب،آل:ضعيف مى شمردند ايشان را.
10) .آب،مش:جاى دهيم.
11) .آب،مش:ايشان كم نبودند كه حذر كنند.
12) .آب،آج،لب،آل،مش+پس.
13) .آب،مش:بازگرداننده ايم.
14) .آب،مش:گرداننده ايم.
15) .آب،مش:برچيدند.
16) .آب،آج،لب،آل،مش+به درستى كه.
17) .آب:لشكر.
و گفت زن فرعون روشنايى چشم باشد مرا و تو را،مكشى او [را] (1)،باشد كه سود دارد ما را،[يا] (2)گيريم او را فرزندى و ايشان نمى دانستند (3).
و گشت دل (4)مادر موسى پرداخته،نزديك بود كه آشكارا بكند به او،اگر نه بستمانى (5)در دل او تا باشد از مؤمنان.
و گفت خواهرش را ابر پى او برو (6)،و او را از دور بديد او را و ايشان نمى دانستند] (7).
و حرام گردانيديم بر او شيرها (8)از پيش (9)،گفت خواهر موسى هيچ دلالت كنم شما را بر اهل خاندانى كه فراپذيرند او را براى شما و شير دهند،و ايشان او را نيك خواهان باشند.
پس بازگردانيديم او را با مادر او تا روشن شود چشم او و اندوهگن نبود،و تا مادر موسى بداند كه وعدۀ خداى راست است،و لكن بيشتر ايشان نمى دانند.
و چون موسى برسيد به غايت قوّت و جوانى و بلاغت،و تمام عقل شد،بداديم او را حكمت و علم،و همچنين پاداش (10)دهيم نيكوكاران را.
و در شد موسى-عليه السّلام-به شهر مصر بر وقت آراميدن و غفلت از اهل مصر (11).پس يافت در مصر دو مرد با يكديگر جنگ مى كردند،يكى سامرى بود از خويشان موسى (12)و
1) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
2) .آط:ندارد،از آب،افزوده شد.
3) .آب،مش:نمى دانند.
4) .آب،مش:اگر نه آن كه مى بستيم.
5) .آب،مش:و در صبح در آمد.
6) .آب،مش:كه قصد كن او را.
7) .اساس:تا بدين جا افتادگى دارد،از آط،افزوده شد.
8) .كذا در اساس،آط،آج،لب،آل:پستانها.
9) .آط،آج،لب+آن.
10) .آط،آل:پاداشت.
11) .آط،آج،لب،آل:اهلش.
12) .آط،آج،لب،آل:از شيعۀ او.
ديگر قبطى بود از دشمنان موسى،فرياد و يارى خواست از موسى آن كه از خويشان موسى بود،بر آنكه از دشمنان او بود،پس مشتى بزد قبطى را موسى-عليه السّلام (1)- بكشت او را.گفت موسى:اين از كردار ديو است،به درستى كه او دشمنى است گمراه كننده هويدا.
گفت موسى:اى خداوند من!به درستى كه من ستم كردم بر تن خود،پس بيامرز مرا، بيامرزيد او را،كه اوست آمرزنده و بخشاينده.
گفت خداوندا بدانچه نعمت كردى بر من هرگز نباشم يار (2)گناهكاران را.
پس گشت (3)در شهر مصر از كشتن ترسيده (4)،گوش وا خويش مى داشت (5)همى آن كه يارى خواسته بود از او دى،فرياد (6)مى خواست از او،گفت او را موسى:به درستى كه تو گمراهى هويداى (7).
پس چون خواست كه بگيرد آن را كه او دشمن بود ايشان هر دو را،گفت اى موسى اى (8)مى خواهى كه بكشى مرا چنان كه بكشتى يكى را دى؟نمى خواهى مگرآنكه باشى گردنكشى در زمين،و نمى خواهى كه باشى از نيكان.
و آمد مردى از كنارۀ شهر به شتاب،
1) .آج،لب،آل+پس.
2) .آط،آج،لب،آل:پشت و پناه.
3) .آط،آج،لب،آل:پس در بامداد آمد،آب،مش:پس صبح كرد.
4) .آط،آج،لب،آل:در شهر ترسناك،آب،مش:در شهر ترسان.
5) .آط،آب،آج،لب،آل،مش:چشم مى داشت.
6) .آط،آج،لب:كه ديد آن را كه يارى مى خواست از او،آب،مش:آن كس كه طلب يارى مى كرد ديروز.
7) .آط،آج،لب:آشكارا،آب،مش:گمراه روشنى.
8) .آب،مش:تو.
گفت اى موسى به درستى كه بزرگان گروه اشارت (1)مى كنند به تو تا بكشند تو را.
بيرون شو،به درستى كه من تو را از نصيحت كنندگانم.
بيرون شد از مصر ترسنده (2)،چشم (3)مى داشت كه از پس وى بيايند،گفت اى خداوند من برهان مرا از گروه ستمكاران.
و چون روى كرد (4)سوى مدين گفت شايد بود كه خداوند من راه نمايد مرا به راه راست.
و چون فرارسيد فرا (5)آب مدين يافت بر او بر سر چاه (6)گروهى از مردمان كه آب مى دادند،و يافت از جزايشان دو زنى را (7)كه بازمى داشتند (8)گوسفندان خود را،گفت چيست كار شما،گفتند آن دو زن:ندهيم ما آب تا كه بازگردند شبانان،و پدر ما پيرى است بزرگ.
پس آب داد موسى ايشان را،پس برگشت (9)سوى سايه اى شد (10)،پس گفت اى خداوند من،به درستى كه من بدانچه تو فرستى (11)سوى من از نيكى،درويش و نيازمندم.
آمد به موسى از ايشان دو زن يكى مى رفت بر شرمسارى،گفت آن زن كه
پدر من مى خواند تو را تا پاداش (1)دهد تو را مزد آنچه آب دادى گوسپندان (2)ما را،پس چون آمد موسى بدو و بر گفت بر او قصّه،گفت مه ترس (3)،برستى از گروه ستمكاران.
گفت يكى از آن دو زن:اى پدر من!او را به مزدورى ستان كه (4)بهترين آن كس كه به مزدورى ستانى آن باشد كه قوى باشد و امين.
گفت شعيب (5)به درستى كه من مى خواهم كه به زنى به تو دهم يكى از اين دو دختر من به شرط آن كه مزدورى كنى مرا هشت سال،پس اگر تمام كنى ده سال مردمى از سوى تو باشد و نمى خواهم من كه دشخوار و سخت واگيرم بر تو،زود بود كه يابى تو مرا اگر خواهد خداى-سبحانه و تعالى-از نيك مردان.
گفت موسى-عليه السّلام:اين كار به ميان من و توست هركدام از دو اجل (6)،يعنى هشت سال و ده سال هركدام كه بگزارم و تمام كنم نبود بيداد و دشخوارى بر من،و خداى بر آنچه مى گويم نگاهبان است و گواه.
قوله تعالى: طسم (7)... ،حق تعالى در اين سورت-همچنان كه در دگر سورتها كه رفت مانند اين-قسم كرد كه اين آيات كه در اين قرآن هست آيات كتابى است روشن بيان كننده.
آنگه گفت رسولش را: نَتْلُوا عَلَيْكَ ،ما بر تو مى خوانيم از خبر موسى و فرعون
به درستى و راستى.و«من»،تبعيض راست براى آن كه جملۀ قصّۀ موسى در اين سورت نيست،و گفت:به حقّ و صدق مى خوانيم تا كسى را شبهتى نباشد در آن كه اين قصّه راست است يا دروغ،يا (1)در او تفاوتى و كما بيشى هست (2).آنگه گفت: لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ،ما اين قصّه براى قومى (3)مؤمنان مى خوانيم،و اگرچه اين قصّه براى مؤمن و كافر است.مؤمنان را به ذكر تخصيص كرد براى آن كه منتفع ايشانند به آن.
آنگه در قصّۀ فرعون گرفت و گفت: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِي الْأَرْضِ ،فرعون در زمين-گفتند:مراد زمين مصر است-علوّ و تكبّر و ترفّع كرد،و اهل آن زمين را به چند فرقت (4)كرد هر فرقتى (5)را به خدمتى مشغول بكرد (6). يَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ ،گروهى را از ايشان ضعيف گرفت،و آن بنى اسرايل بودند. يُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ ،پسران ايشان را مى كشت به تهمت موسى،و زنان و دختران ايشان را رها مى كرد،آنگه بر جمله گفت:او از جمله مفسدان بود.
آنگه گفت: وَ نُرِيدُ ،و ما مى خواهيم،يعنى خواستيم كه منّت نهيم بر آنان كه ايشان را مستضعف كردند و ضعيف داشتند[174-ر]در زمين مصر از بنى اسرايل. وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً ،و ايشان را امامانى كنيم كه مردم به ايشان اقتدا كنند در خيرات،اين قول عبد اللّه عبّاس است.
قتاده گفت:يعنى ايشان را به (7)پادشاه و والى كنيم،بيانه قوله: وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً (8).
مجاهد گفت:ايشان را داعيان خير كنيم. وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ ،و ايشان را به وارث مال فرعون و قوم او كنيم پس (9)آن كه ايشان را هلاك كرده باشيم.
و اصحاب ما روايت كردند كه:آيت در شأن مهدى آمد-عليه السّلام-كه خداى او را و اصحاب او را از پس آن كه ضعيف و مستضعف بوده باشند (10)منّت نهد
بر ايشان،و مراد به زمين جمله زمين دنياست.و ايشان را امام كند در زمين،و ايشان را وارث كند،و اين قول اولى تر است ازآنجا كه موافق ظاهر است از چند وجه:
يكى:ارض به«لام»تعريف جنس بر عموم حمل كردن اولى تر باشد.دگر:لفظ امام در حقّ او حقيقت باشد،و در حقّ بنى اسرايل مجاز.دگر آن كه:وارث به او لا يقتر است از اين (1)جا كه او بازپسين ائمّه است و او وارث همه گذشتگان باشد و به دامن قيامت بود دولت او (2)،و مثله قوله: وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ الصّٰالِحُونَ (3).
قوله: وَ نُرِيَ ،حمزه و كسائى و خلف خواندند:«و يرى فرعون و هامان[و جنود] (4)»به«يا»مفتوح و رفع«فرعون»و«هامان»و«جنود»،باسناد الفعل اليهم.و باقى قرّاء وَ نُرِيَ ،به«نونى»مضموم و كسر«را»و نصب«يا»و نصب ما بعدها على انّه مفعول به.
و معنى قرائت اوّل (5)آن باشد كه بينند فرعون و هامان و لشكر ايشان از بنى اسرايل آنچه مى ترسند و حذر مى كنند از آن.
و معنى قرائت دوم آن باشد كه بازنماييم با فرعون و هامان و لشكرش (6)از آن مستضعفان آنچه ايشان از آن حذر مى كنند از هلاك،يعنى آن مستكبران را بر دست اين مستضعفان هلاك كنيم.و بر اين قرائت آيت عطف بود بر آيت مقدّم،و نصب «نرى»بر عطف أَنْ نَمُنَّ باشد.
قوله: وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ أُمِّ مُوسىٰ- الآية،قتاده گفت:اين وحى القاء فى القلب است نه وحى پيغامبرى است.گفت:ما در دل او افگنديم،و نام مادر موسى يوخابد بنت لاوى بن يعقوب.و گفتند:اين وحى به معنى امر است،خداى تعالى او را فرمود كه او را شير ده.چون ترسى بر او (7)،او را در رود نيل افگن و هيچ مترس و اندوه مدار كه
ما او را با تو دهيم و از جملۀ پيغامبران كنيم او را.
اهل بلاغت گفتند:اين آيت (1)از جملۀ آن است كه در بلاغت به غايت است براى آن كه در او دو خبر است،و دو امر،و دو نهى،و دو بشارت.
امّا دو خبر (2):(اوحينا و خفت)،و امّا دو امر:(ارضعيه و القيه)،و دو نهى: وَ لاٰ تَخٰافِي وَ لاٰ تَحْزَنِي ،و دو بشارت: إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جٰاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ .
عطا و جويبر (3)و مقاتل و ضحّاك گفتند از عبد اللّه عبّاس كه:فرعون در خواب ديد كه آتشى از بيت المقدّس (4)بر آمدى،و گرد مصر بر آمدى (5)و قبطيان را و سرايهاى ايشان بسوختى و بنى اسرايل را تعرّض نكردى.
علماى قوم خود را بخواند و (6)اين خواب از ايشان بپرسيد،گفتند:از اين شهر مردى بيرون آيد كه هلاك تو و هلاك قوم تو بر دست او باشد،و اين اوان ولادت اوست.
فرعون بفرمود تا جماعتى را بر زنان آبستنان (7)بنى اسرايل گماشتند تا هر مولود كه بزاد (8)آنچه پسر بود مى كشتند،و آنچه دختر بود رها مى كردند.
وهب گفت:در طلب موسى (9)نود هزار كودك را بكشتند.
عبد اللّه عبّاس گفت:چون بنى اسرايل در مصر بسيار شدند،بر مردمان تطاول كردند و معاصى آشكارا كردند،و خيار (10)ايشان دست از امربه معروف و نهى منكر بداشتند،خداى تعالى قبطيان را بر ايشان گماشت تا ايشان را مستضعف كردند و بنده گرفتند و بيگار فرمودند تا آنگه كه خداى ايشان را برهانيد (11)به موسى.
عبد اللّه عبّاس گفت:چون علامت حمل و اثر آن به مادر موسى پيدا شد،خبر دادند فرعون را (12)كه زن عمران آبستن است.او كس فرستاد زنان را تا ببينند.بيامدند
و بديدند و اختبار كردند،هيچ اثر (1)نديدند،هرگه كه دست بر شكم او نهادند، كودك با پشت (2)رفت (3).برفتند و فرعون را گفتند:هيچ اثرى نيست[174-پ]،و اصلى نيست اين حديث را.
چون حمل به او (4)گران شد و وقت وضع نزديك رسيد (5)،از جملۀ قابلگان كه (6)ايشان را بر اين كار گماشته بودند يكى بود كه او با مادر موسى دوستى (7)داشتى.
چون درد زادن بگرفت او را،كس فرستاد و آن قابله را حاضر كرد و او را گفت:بدان كه حالى چنين پيش آمد،و اين دوستى تو (8)بايد تا مرا نفعى كند به وقتى،اگر ممكن باشد مرا يارى دهى بر اين وضع و (9)پوشيده دارى.گفت همچنين (10)كنم.
چون اين حديث بشنيد،در دل گرفت كه فرعون را خبر دهد اگر مولود پسر باشد.
چون مادر موسى به موسى بار بنهاد.نورى از ميان چشمهاى او بتافت كه چشمهاى ايشان را مبهوت (11)كرد،و دوستى از او (12)در دل اين قابله فتاد (13)سخت،روى به مادر موسى كرد و او را گفت:همه عزم من آن بود كه اگر اين مولود پسر باشد،يا بكشم او را (14)،يا فرعون را خبر دهم.اكنون چون بديدم او را،دوستيى از او در دل من (15)افتاد،و اين نور روى او گواى (16)مى دهد كه (17)آن كودك است كه دشمن ماست،و هلاك ما بر دست او باشد،و لكن دوستى او رها نمى كند مرا كه مكروهى به او رسانم،او را نگاه دار از فرعون و قومش.
چون قابله از سراى مادر موسى به در آمد (18)،بعضى از عيون و جواسيس او را
1) .كا+حمل.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:او،كا+مادر.
3) .لب:برفت،مش:مى رفت و مى چسبيد چنان كه اثر آن معلوم نمى شد،كا:رفتى.
4) .آج،لب:با او،آز:او به او،مش:حمل بار.
5) .همه نسخه بدلها:نزديك آمد.
6) .مش+تمام.
7) .كا+فرعون.
8) .مش:و به اين دوستى كه مرا با توست مى.
9) .آب،آز،مش:بر اين و اين حديث،آط،آج،لب،آل:وضع و اين،كا:و اين حديث.
10) .مش+كه مى گويى چنان.
11) .همۀ نسخه بدلها:متحيّر.
12) .مش:دوستى موسى،ديگر نسخه بدلها بجز كا:دوستى او،كا:دوستى از.
13) .آن همه نسخه بدلها:افتاد.
14) .همۀ نسخه بدلها:اين را.
15) .مش+سخت.
16) .همۀ نسخه بدلها:گواهى.
17) .آط،آب،مش+اين.
18) .كا:بيرون آمد.
بديدند،خبر (1)بدادند.حرس بيامد تا (2)بنگرند (3).كسى بيامد و او را خبر داد (4).او موسى را در خرقه اى پيخت (5)و در تنور نهاد و او برفت (6).خالۀ موسى در آمد و نيك نگاه نكرد (7)آتش در تنور نهاد و تنور بتافت تا نان پزد.قوم فرعون در آمدند و سراى (8)بجستند و بنگريدند،هيچ كودك نديدند و تنورى ديدند كه آتش از آن زبانه مى زد، برفتند.
چون مادر موسى بازآمد،خواهر را گفت:كودك را چه كردى؟گفت:نديدم او را.گفت:منش در تنور نهادم،چون در نگريدند موسى در ميان آتش بود و آتش گرد او مى گرديد و او را گزند نمى كرد.دل خوش شدند و او را (9)بر گرفتند.
اهل اشارت گفتند (10):خداى تعالى براى آن چنان ساخت (11)تا آنگه كه او را گويد: فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ ،او را به آب افگن،واثق باشد به آن كه خدايى كه او را در آتش نگاه دارد (12)،در آبش هم نگاه دارد (13).
و روايت ديگر آن است كه:تنور به آتش مى بشخيد (14)،مادر موسى چون بشنيد كه قوم فرعون به در سراى (15)آمدند،مدهوش شد و عقل از او برفت ندانست تا (16)كودك را چه كند،در تنور انداخت و او بگريخت.ايشان در آمدند و گفتند:اين زن قابله چه كار داشت اين (17)جا؟گفت:او را با ما آشنايى است (18)،به پرسيدن مادر آمد (19).برفتند.
1) .مش+به فرعون.
2) .مش:به فرعون دادند،تفحص كننده را فرعون فرستاد كه تا.
3) .همۀ نسخه بدلها:بنگرد،كا:ببينند.
4) .مش:بيامد و مادر موسى را از اين مقدمه آگاه كردند.
5) .همۀ نسخه بدلها:پيچيد.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
7) .آج،لب،آل:كرد،مش:نكرده،كا:نگه كرد.
8) .مش+عمران را،كا+را.
9) .مش+از تنور.
10) .همۀ نسخه بدلها:اهل معنى اشارت كردند كه.
11) .مش+كه.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:نگاه داشت،كا:نگه دارد.
13) .مش:در آب هم خواهد نگاه داشت،كا:در آب نيز نگه دارد.
14) .آط،آب،آز،مش:مى پختند،آج،لب،آل:مى جستند.
15) .مش+ما.
16) .آب،آج،لب،آز،آل،مش:كه.
17) .آج،لب،آل:آن.
18) .همۀ نسخه بدلها:او با ما آشنايى داشت.
19) .مش:براى پرسيدن احوال ما را آمد.
چون چيزى نديدند،مادر موسى دختر (1)را گفت:كودك را چه كردم (2)؟گفت:
ندانم.ساعتى بود آواز (3)از تنور آتش بر آمد،برخاستند و بنگريدند (4)آتش بر او برد و سلام شده بود.او را برگرفتند و مدّتى پنهان مى داشتند.
چون طلب سخت شد،خداى تعالى در دل او افگند (5)كه او را در تابوتى نه و در رود نيل افگن.او بيامد و درودگر (6)را گفت:تابوتى كن به اين اندازه،و درودگر قبطى بود،گفت:چه خواهى كردن (7)؟گفت به كارى مى بايد (8)مرا،الحاح كرد مادر موسى،نخواست تا دروغى بگويد،گفت:كودكى را (9)مى خواهم تا او را در آن تابوت پنهان كنم كه از فرعون مى ترسم بر او.
او تابوت بساخت و براثر برفت و خانۀ او بشناخت.آنگه بيامد تا گماشتگان اين كار را خبر دهد.خداى تعالى زبانش ببست تا چندان كه خواست تا (10)سخن گويد نتوانست.اشارت مى كرد،نمى دانستند كه چه مى گويد.چون بسيارى اشارت كرد و مفهوم نشد چيزى از آن (11)،گفتند:ديوانه است او را بزدند و براندند.چون با دوكان (12)آمد زبانش گشاده شد.دگرباره برفت تا اين خبر دهد،دگرباره زبانش بسته شد و چشمش مكفوف شد تا چيزى نتوانست گفتن و چيزى نديد.دگرباره بزدند او را و بيرون كردند.او مى آمد،در وادى افتاد (13)،گفت:اين مولود آن است كه مطلوب فرعون است،و اين آيات علامت آن است كه او حقّ است،اگر خداى تعالى دگرباره زبان و چشم با من دهد من به او ايمان آرم.
خداى تعالى از او صدق دانست،چشم و زبان با او داد.او بيامد و به در سراى [175-ر]مادر موسى آمد و اين قصّه بازگفت و به موسى ايمان آورد،و او مؤمن آل
1) .مش+خود.
2) .همۀ نسخه بدلها:مفهوم از او چيزى نشد.
3) .آج،لب،آل،مش+او.
4) .آب،آز،مش:بنگريستند،كا:در نگريدند.
5) .اساس:افگن،به قياس با نسخۀ آط،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
6) .لب:نجّار،كا:درودگرى.
7) .همۀ نسخه بدلها+آن را.
8) .همۀ نسخه بدلها:به كاريى مى آيد.
9) .همۀ نسخه بدلها:كودكى هست مرا.
10) .همۀ ايمان بدلها:كه.
11) .همۀ نسخه بدلها:مفهوم از او چيزى نشد.
12) .آط،آج،لب،آل،كا:بادكان،آب،آز:بازدكان،مش:به دكان.
13) .همۀ نسخه بدلها+با خود.
فرعون بود-حبيب النّجار،گفت (1)كه خداى تعالى در حقّ او گفت: وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمٰانَهُ (2)- الآية.
مادر موسى تابوت (3)مقيّر كرد (4)و موسى را در او نهاد و در رود نيل انداخت (5).و رود نيل كه در مصر مى رود از آن شعبه ها بر گرفته بودند،و شعبۀ بزرگ بر گرفته بود فرعون و در سراى خود آورده و بستانى ساخته و در او حوض كرده تا آب آنجا در آمدى و به ره (6)ديگر با رود (7)رفتى.فرعون بركنار حوض تخت نهاده بود تنزّه را و با آسيه (8)نشسته،خداى تعالى فريشته اى را برآن تابوت گماشت (9)تا آن را به شعبۀ سراى فرعون راند.چون در سرا بوستان (10)رفت و به حوض آب در آمد در نگريدند (11)تابوتى ديدند (12)مقيّر،فرعون گفت:بگيرى.بگرفتند و پيش او بردند،تابوتى بود (13)قفل (14)بر او نهاده،چندان كه خواستند تا بشكنند يا بگشايند ممكن نبود.آسيه گفت:به من دهى،به او دادند.او قفل بگشاد،در نگريد كودكى ديد و از ميان چشمهاى او نورى تابان و انگشت در دهن گرفته و از آن شير مى مكيد.خداى تعالى دوستى او در دل آسيه افگند،او را پيش فرعون برد.فرعون او را بديد و خوش آمدش و دوست گرفت او را.
و به روايتى ديگر آن است كه:آسيه را برصى بر اندام پيدا شد كه اطبّا از آن (15)عاجز آمدند.فرعون اطبّا را و اهل علم را حاضر كرد،جماعتى كه ايشان اهل علم بودند و كتب اوايل خوانده بودند او را گفتند:ما اين در (16)كتب اوايل خوانده ايم و در كتابهاى چنين خوانديم كه:دوا (17)از جهت رود نيل باشد كه از اين (18)تاريخ در فلان
1) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
2) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 28.
3) .همۀ نسخه بدلها+را.
4) .آج،لب،آل:بقير كرد.
5) .همۀ نسخه بدلها:افگند.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:به رهى،كا:به راهى.
7) .كا+نيل آمدى.
8) .آب،آز:زن.
9) .كا:موكل كرد.
10) .همۀ نسخه بدلها:سراى بستان.
11) .همۀ نسخه بدلها:در نگريد.
12) .همۀ نسخه بدلها:ديد.
13) .آط،آب،آز،مش+و.
14) .آج،لب،آل:و قفلى.
15) .آط،آب،آج،لب،آز،آل:از او،مش:از علاج آن.
16) .آج،لب،آل:مادر اين.
17) .همۀ نسخه بدلها:دواى اين.
18) .همۀ نسخه بدلها:در اين.
سال و در فلان ماه و فلان روز در اين رود كودكى را يابند در تابوتى (1)،آب دهن آن كودك اين علّت را سود دارد.
فرعون كسان را بر گماشت تا بر كنار (2)رود نيل مى بودند تا تابوتى چنين پيدا شد، بگرفتند و پيش فرعون بردند.چون آسيه سر تابوت باز كرد،موسى را بر كنار گرفت و آب دهن او بر گرفت و برآن برص ماليد،در حال خداى تعالى شفا داد.او را بر (3)گرفت و بوسه بر روى وى داد،و او را دوست داشت.
جماعتى كه او را مى ديدند،گفتند:يا ملك!ما را گمان چنين است كه اين آن (4)مولود است كه مطلوب تو است،او را ببايد كشتن (5).فرعون همّت كرد (6)تا او را بكشد، آسيه گفت (7): قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لاٰ تَقْتُلُوهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً ،فرعون گفت:اكنون چون (8)شفاعت مى كنى،او را به تو بخشيدم،امّا قرّة عين لك لا لي،او روشنايى چشم تو است،از آن من نيست.
اهل اشارت گفتند:خداى تعالى از بركۀ (9)اين گفتار آسيه را هدايت كرد (10)،و اگر فرعون همين گفته بودى او را نيز هدايت دادى،و لكن چون شقاوت بر او غالب بود آنچه سبب لطف او بود اختيار نكرد.
آسيه را گفتند:چى (11)نام نهى اين را؟گفت:موشا (12)،لأنّه وجد بين الماء و الشّجر،براى آن كه او را از ميان آب و درخت (13)يافتند،و ذلك قوله: فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ (14)،«التقاط»بر گرفتن لقطه باشد از راه.و«التقاط»،بر چيدن چيزى باشد، حق تعالى گفت:بر گرفتند او را آل فرعون (15). لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً ،تا ايشان را
1) .همۀ نسخه بدلها+كه.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:بر آب.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:در بر.
4) .مش:همان.
5) .همۀ نسخه بدلها:ببايد كشت.
6) .مش+كه.
7) .آب،آز+قوله: قٰالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ .
8) .مش+تو.
9) .همۀ نسخه بدلها:بركت.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مش:هدايت داد،مش:هدايت دادى.
11) .همۀ نسخه بدلها:چه.
12) .آب،آز،مش:موسى.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:شجر.
14) .همۀ نسخه بدلها+ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً .
15) .همۀ نسخه بدلها عبارت«التقاط بر گرفتن...آل فرعون»را ندارد.
دشمنى (1)باشد و اندوهى.و اين«لام»«لام»غرض نيست،براى آن كه ايشان را غرض نه اين بود،بل غرض ايشان آن بود كه خداى تعالى گفت: قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ ،و لكن چون در سابق علم خداى-عزّ و جلّ-چنين بود كه لا محال دشمن ايشان خواهد بودن و حزن ايشان (2)،گفت:پندارى خود او را براى اين كار بر گرفتند،و اين «لام»را«لام»عاقبت مى خوانند (3)،و چند جاى ذكر او برفت و شواهد او گفته شد از اشعار.
بعضى دگر گفتند:«التقاط»،در اين موضع از قول عرب است كه ايشان گويند:رأيت فلانا التقاطا،اى فجأة من غير قصد و لا طلب،قال الرّاجز:
و منهل وردته التقاطا***لم الق اذ وردته فرّاطا
و«لقطه»از اينجاست براى آن كه ناگاه يابند بى قصد و طلب.پس معنى اين باشد كه:وجده آل فرعون فجأة فأخذوه كأخذ (4)اللقطة.
لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً ،كوفيان[175-پ]خواندند (5):«حزنا»به ضمّ«حا»و سكون«زا»،و باقى قرّاء«حزنا»به فتح«حا»و«زا»،و هما لغتان:كالبخل و البخل،و العدم و العدم،و السّقم و السّقم. إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا كٰانُوا خٰاطِئِينَ ،كه فرعون و هامان و لشكرشان گناهكار بودند،يقال:خطئ اذا أثم فهو خاطئ و اخطأ اذا لم يصب الغرض فهو مخطئ.
وَ قٰالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ ،گفت زن فرعون-و هى (6)آسيه بنت مزاحم: قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ ،اى هو قرّة عين لي و لك،اين كودك روشنايى چشم ما باشد،مرفوع است بر خبر مبتداى محذوف. لاٰ تَقْتُلُوهُ ،مكشى او را. عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا ،باشد كه ما را در اين نفعى باشد،يا (7)او را به فرزندى (8)گيريم. وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ ،و ايشان نمى دانستند كه او كيست.مجاهد و قتاده گفتند:ايشان نمى دانستند (9)كه مآل كار
1) .همۀ نسخه بدلها:دشمن.
2) .همۀ نسخه بدلها+خداى تعالى.
3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:كما اخذ.
5) .آب،آز:خوانده اند،آج،لب،آل:خوانند.
6) .همۀ نسخه بدلها:او.
7) .آط،آب،آج،لب،آز،آل:تا.
8) .آط،آب،آج،لب،آز،آل:به فرزند.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز كا،عبارت«كه او كيست...نمى دانستند»را ندارد.
وَ أَصْبَحَ فُؤٰادُ أُمِّ مُوسىٰ فٰارِغاً ،گفت:در روز آمد دل مادر موسى،فارغا،پرداخته.
بيشتر مفسّران گفتند:از حزن و اندوه و خوف (3)موسى-عليه السّلام-براى آن وحى كه در دل او افگنده بودند.
بعضى دگر گفتند:دل او در روز آمد فارغ (4)از همه چيزى الّا از ذكر موسى -عليه السّلام.
گفتند:چون مادر موسى را به دريا افگند،شيطان بيامد و گفت:
چيست اين كه تو كردى؟اگر فرعون او را بكشتى تو را برآن مزدى بودى،امّا چون تو بكشتى او را،هم آن مزد بر خود تباه كردى،و هم فرزند را هلاك كردى،هم مستحقّ عقوبت شدى.دلش تنگ شد و اندوهناك شد،خداى تعالى لطف كرد با او تا او متسلّى شد و دلش از آن وسواس فارغ گشت،پس قولى دگر آن است كه: أَصْبَحَ فُؤٰادُ أُمِّ مُوسىٰ فٰارِغاً من وسوسة الشّيطان.
بعضى دگر گفتند:چون خبر به او رسيد كه موسى به دست فرعون افتاد، چندانى رنج (5)به دل او رسيد كه آن وحى فراموش كرد كه خداى تعالى در دل او افگنده بود،خداى (6)گفت: أَصْبَحَ فُؤٰادُ أُمِّ مُوسىٰ فٰارِغاً [اى بالنّسيان من الوحى الّذي اوحى اليها.كسائى گفت:فارغا،اى ناسيا.ابو عبيده گفت:فارغا] (7)من الحزن،خالى شد دلش از حزن،ازآن كه مى ترسيد كه او غرق شده باشد،و گفتند:
اشتقاق اين لفظ از قول عرب است كه گويند:ذهب دم فلان فرغا،اى باطلا،چون در كشتن قود و ديت (8)نباشد،قال الشّاعر-شعر:
فإن تك اذواد تصبن (9)و نسوة***فلن تذهبوا فرغا بقتل خباب (10)
1) .همۀ نسخه بدلها:مآل كار ايشان.
2) .همۀ نسخه بدلها+خواهد.
3) .همۀ نسخه بدلها+بر.
4) .همۀ نسخه بدلها+و پرداخته.
5) .آط،آب،آز،مش،كا+و غم،آج،لب،آل+رنج و الم و غم.
6) .مش،كا:كه خداى تعالى.
7) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها:چون در او ديت و قود.
9) .آط،آج،لب،آل:أصبن،آب،آز،مش:اذوادى صبن،لسان العرب(446/8):أخذن.
10) .چاپ شعرانى(441/8)،لسان العرب(446/8):حبال.
پس بر اين قول فارغا هم خاليا باشد لا همّ فيه و لا حزن كالدّم الفرغ الّذى لا دية فيه و لا قود.
العلاء بن زيد گفت:فارغا اى نافرا.ابن محيصن خواند و فضالة بن عبيد:فزعا، به«عين»نامنقّط و به«زاى»منقّط (1)من الفزع،دل او ترسناك شد. إِنْ كٰادَتْ لَتُبْدِي بِهِ ،«ان»مخفّفه است از ثقيله (2)،و التّقدير:انّها كادت لتبدي به،نزديك بود كه اظهار كند آن كار را.و گفتند:ضمير در«به»راجع است با موسى،يعنى نزديك بود كه اظهار كند آن كار كه پوشيده مى داشت از سختى و غم كه به دل او رسيد.
عبد اللّه عبّاس گفت:نزديك بود تا گويد وا ابتاه.مقاتل گفت:چون ديد كه موج آن تابوت (3)بر بالا مى برد و به زمين (4)مى آورد،صبرش نماند خواست تا جزع كند و آن كار آشكارا كند.كلبى گفت:اين آنگاه بود كه فرعون موسى را به فرزندى بپذيرفت (5)مردمان مى گفتند:موسى بن فرعون،او را خوش نمى آمد (6)،نزديك بود تا گويد (7):موسى ابني و ابن عمران.
بعضى ديگر گفتند:ضمير عايد است با وحى،يعنى نزديك بود كه آن وحى و القا كه كرديم در دل او آشكارا كند. لَوْ لاٰ أَنْ رَبَطْنٰا عَلىٰ قَلْبِهٰا ،اگر نه آنستى كه ما دل او بر جاى بداشتيم به الطاف و عصمت. لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ،تا او از جملۀ مؤمنان باشد.
وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ ،گفت مادر موسى خواهر موسى را،و مريم بود نامش (8).
قصيّه،اى اتّبعي (9)اثره،بر پى او برو تا خبر او و حال او بدانى كه كجا رسد،و «قصّه»،از اينجاست كه تتبّع اثر گذشتگان باشد،و قصّه هم از اينجاست طرّه را
1) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:منقوط،كا:به زاء معجم و عين غير معجم من الفزع.
2) .آب،آز:مثقله.
3) .آب،آج،لب،آز،آل،مش،كا+را.
4) .همۀ نسخه بدلها:به زير.
5) .آط،آب،آز،مش،كا:بپذيرفت،آج،لب،آل:نپذيرفت.
6) .همۀ نسخه بدلها:نيامد.
7) .مش:كه بگويد،كا:كه گويد.ديگر نسخه بدلها:تا بگويد.
8) .همۀ نسخه بدلها:و نامش مريم بود.
9) .آج،لب،ال:ابتغى.
كه مويها بر يك نسق متتابع باشد. فَبَصُرَتْ بِهِ ،بديد او را،يقال:بصر به و ابصر بمعنى (1)،و گفتند:بصر به،بليغتر باشد[176-ر]از ابصره. عَنْ جُنُبٍ ،اى عن بعد، از دور بديد او را.
عبد اللّه عبّاس گفت:البصر عن جنب،آن باشد كه چشم در نظر دور (2)بيندازد و آن چيز به او نزديك بود.قتاده گفت:آن باشد كه دزديده به چيزى نگرد و نمايد كه غرض من نه آن است.نعمان بن سالم خواند در شاذّ:عن جانب،اى عن ناحية. وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ ،و ايشان ندانستند كه او خواهر اوست.
وَ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِ الْمَرٰاضِعَ مِنْ قَبْلُ ،گفت:حرام كرديم بر او،يعنى بازداشتيم او را از آن.و اصل او در لغت منع باشد،و منه الحرمان و الحرمة و الاحرام (3)،نه آن است كه تحريمى شرعى بود اين جا به نهى،و (4)معنى آن است كه:بغّضنا عليه،چنان ساختيم كه شير هيچ زن او را خوش نيامد تا امتناع كرد از آن چنان كه از محرّمات امتناع كنند،كما قال الشّاعر-شعر:
جاءت (5)لتصرعني فقلت لها اقصري***انّى امرؤ صرعي عليك حرام
اى ممتنع او ممنوع.و«مراضع»،جمع مرضعة باشد،و آن جاى شير خوردن بود، يعنى پستانهاى زنان تا هيچ ها نمى گرفت (6). مِنْ قَبْلُ ،از پيش آن كه خواهر موسى آنجا شد (7)،و آن چنان بود كه چون او را بر گرفتند و دل بر او نهادند و او را به فرزند (8)خواندند،براى او دايگان آوردند،شير هيچ زن نگرفت چندان كه آوردند و آزمايش كردند،و خواهر او از دور آن حال مى ديد (9)و مى شنيد،عند آن حال گفت: هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلىٰ أَهْلِ بَيْتٍ ،حق تعالى منع كرد موسى را ازآن كه شير ناپاكان خورد تا گوشت و پى او به آن پرورده نشود (10)،چون تربيت به شير كافرات (11)روا نباشد،كى
1) .آج،لب،آل:به معنى طرّه.
2) .همۀ نسخه بدلها:دور دور.
3) .همۀ نسخه بدلها:و الاحترام.
4) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:جالت.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:هيچ فراغى ستد،كا:هيچ بستان نمى گرفت.
7) .همۀ نسخه بدلها:آمد.
8) .آج،لب،آل،كا:به فرزندى.
9) .آج،لب،آل:مى بديد.
10) .آز:شود.
11) .همۀ نسخه بدلها:كافران.
روا باشد كه ولادت از كافران و كافرات باشد (1).
گفت خواهرش:ره نمايم شما را بر خاندانى كه (2)تكفّل كنند و بر او مشفق باشند و او را ناصح باشند.گفتند:كيست؟گفت:زنى است كه فرزند او را كشته اند.و«نصح»،اخلاص عمل باشد ازآن كه به فسادى آلوده شود،و نقيض او «غشّ»باشد.گفتند (3):بيار اين زن را تا بنگريم.
او برفت و مادر موسى را خبر داد از احوال موسى و آنچه ديده بود.او بيامد، راست كه كودك (4)بوى مادر بشنيد و مادر را از دور بديد،بجست و در او آويخت و پستان بستد و شير بازخورد،و ذلك (5)قوله: فَرَدَدْنٰاهُ إِلىٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ ،گفت:او را با مادر داديم تا چشمش روشن شود و اندوهناك نباشد.
وَ لِتَعْلَمَ ،و تا بداند (6)كه (7)وعدۀ خداى تعالى حقّ است و درست (8)آن وعده كه داد او را فى قوله: إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَيْكِ (9).
وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ ،و لكن بيشتر مردمان ندانند كه وعده من حقّ است براى آن كه نظر نكرده باشند و علم حاصل نكرده باشند به آنچه بر خداى روا باشد و آنچه (10)نباشد.
سدّى و ابن جريج گفتند،چون گفت: وَ هُمْ لَهُ نٰاصِحُونَ ،ايشان گفتند:همانا تو اين كودك را مى شناسى؟گفت:نمى شناسم (11)او را (12)،به اين آن خواستم كه ايشان (13)ملك را ناصح باشند (14).
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ ،چون موسى-عليه السّلام-به اشدّ رسيد.كلبى گفت:اشدّ، ميان هژده (15)سال (16)باشد تا به سى سال (17).ديگر مفسّران گفتند:اشدّ،سى و سه سال (18)
1) .چاپ شعرانى(442/8)+موسى را.
2) .همۀ نسخه بدلها+او را.
3) .همۀ نسخه بدلها+روا باشد.
4) .آب،آز:بيامد چون كودك.
5) .همۀ نسخه بدلها:فذلك.
6) .آب+ أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ .
7) .آط،آج،لب،آل:و لابد.
8) .همۀ نسخه بدلها+است.
9) .سورۀ قصص(28)آيۀ 7.
10) .همۀ نسخه بدلها+روا.
11) .مش:مى شناسم.
12) .آط،آب،آج،لب،آز،مش،كا+و.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:باشم.
15) .آج،لب،آل،كا:هيژده.
16) .كا:سالگى.
17) .كا:سالگى.
18) .كا:سالگى.
باشد. وَ اسْتَوىٰ ،راست شد،يعنى به چهل سال (1)رسيد.عبد اللّه عبّاس گفت:
«اشدّ»،سى و سه سال (2)باشد،و«استوى»چهل سال باشد،و آن عمر (3)كه خداى به او (4)عذر (5)انگيزد شست (6)سال باشد،آنگه به خوارتر عمر كشد (7)، أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ مٰا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ (8).
در واحد«اشدّ»خلاف كردند.بعضى گفتند:«اشدّ»،جمع شدّ (9)باشد، كفلس و افلس،و بعضى دگر گفتند:جمع شدّ باشد،كودّ و اودّ،يقال:هم اودّي و هو ودّي (10).و گفتند:جمع شدّة باشد،كنعمة و انعم.بعضى دگر گفتند:جمعى است كه آن را واحد نباشد. وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (11)و همچنين پاداشت (12)دهيم نيكوكاران را كه موسى را داديم.
وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ ،سدّى گفت:مدينه منيف بود از زمين مصر.مقاتل گفت:
دهى (13)بود كه آن را حانين (14)گفتند بر دو فرسنگى مصر.خداى تعالى گفت:موسى -عليه السّلام-در اين مدينه رفت. عَلىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا ،در وقت غفلت اهلش.
محمّد بن كعب گفت:ميان نماز شام و خفتن بود.دگر مفسّران[176-پ]گفتند:گرمگاه بود وقت قيلوله.
و خلاف كردند كه موسى-عليه السّلام-چرا به آن مدينه رفته بود (15).سدّى گفت:
موسى-عليه السّلام-چون بزرگ شد،همچنان (16)پوشيدى كه فرعون،و بر مركبان خاصّ
1) .كا:سالگى.
2) .كا:سالگى.
3) .آز:عمرى.
4) .همۀ نسخه بدلها:خداى تعالى به آن.
5) .اساس:وعده،با توجّه به آط و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .همۀ نسخه بدلها:شصت.
7) .همۀ نسخه بدلها عبارت«آنگه به خوارتر عمر كشد»را ندارد.
8) .سورۀ فاطر(35)آيۀ 37.
9) .اساس:شديد،با توجّه به لغت و ضبط نسخه بدلها،تصحيح شد.
10) .آط،آب،آز،مش:اودى،آج،لب،آل:ندارد.
11) .كا+مراد به حكم و علم نبوت است يعنى ما او را نبوت داديم.
12) .آب،آز:پاداش،كا:پاداشى.
13) .آط،آب،آج،آز،آل،مش،كا:ديهى.
14) .كا:خانين.
15) .آب،آز،مش:رفت.
16) .همۀ نسخه بدلها+جامه.
فرعون نشستى،و او را موسى بن فرعون خواندندى.يك روز فرعون بر نشست و موسى غايب شد.چون بازآمد فرعون گفت،كجا شد؟گفتند:فلان جاى است،بر نشست و از دنبال وى (1)برفت،وقت قيلوله در آمد به اين مدينه رسيده بود،در آنجا رفت، شهر خالى بود و مردم همه به قيلوله بودند.
محمّد بن اسحاق گفت:موسى را-عليه السّلام-از بنى اسرايل شيعتى بودند كه هواى او كردندى،و گرد او گشتندى،و فرمان او كردندى.چون بزرگ شد و راى او قوى شد و ظلم فرعون ديد منكر شد بر آنكه او مى كرد،و به اوقات اظهار انكار مى كرد،و آن حديث با فرعون نقل مى كردند،او خائف مى بود و پيش فرعون نمى رفت،روزى در شهر آمد پوشيده به وقت غفلت اهلش (2).
ابن زيد گفت:چون موسى در حال صغر تپنچه (3)بر روى فرعون زد،فرعون گفت:اين آن دشمن من است كه من در طلب او بسيار كودكان را بكشتم،و خواست تا او را بكشد،آسيه گفت:او كودك است و طفل و نادان،نداند تا چه كرد،بر او نشايد گرفتن،گفت:نه چنين است.گفت:خواهى تا بدانى،بفرماى تا طبقى ياقوت بيارند و پاره اى آتش،تا او دست به كدام كند.بياوردند و او دست فراز كرد و انگشتى بر گرفت و در دهن نهاد زبانش بسوخت و بندى بر زبانش افتاد.
فرعون فرمود تا او را از سراى بيرون كردند و از شهر،و با نزديك ايشان نشد تا آنگه كه بزرگ شد،آنگه در شهر شد-يعنى شهر مصر. عَلىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا ،در وقتى كه مردم از او غافل شده بودند و او را فراموش كرده.
و روايت كردند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه او گفت: عَلىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا ،روز عيد بود،و ايشان به لهو و بازى مشغول بودند.
فَوَجَدَ فِيهٰا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلاٰنِ ،دو مرد را ديد با يكديگر بر آويخته جنگ مى كردند:
يكى از شيعۀ او بود از بنى اسرايل،و يكى از دشمنان او از قبطيان.
مفسّران گفتند:اين مرد كه از شيعۀ او بود سامرى بود،و آن كه از دشمنان او بود
طبّاخ فرعون بود-و نامش فليثون (1)بود.و گفتند:نانواى (2)فرعون بود و نامش فاثور (3)بود، اين (4)مرد را به بيگار گرفته بود تا هيزم (5)به مطبخ فرعون برد.
سعيد جبير گفت:چون موسى-عليه السّلام-بزرگ شد،بنى اسرايل بر او جمع شدند و به حمايت او بودندى،و اصحاب فرعون نيارستندى كه به حضور او با يكى از ايشان خطايى (6)كنند يا بيگارى فرمايند،چه او در خود قوّتى تمام داشت،و براى آن كه پسرخواندۀ فرعون بود كس با او منازعت (7)نيارستى كردن.يك روز به كنار (8)شهر مى رفت فرعونى (9)،اسرائيلى (10)را گرفته بود به بيگار.اسرائيلى چون موسى را بديد فرياد خواست از او.موسى گفت:دست بدار از او.گفت:ندارم،چه هيزم (11)به مطبخ پدرت مى برد،و وقت را كسى ديگر نيست.موسى به خشم آمد و او را مشتى بزد بر سبيل مدافعت تا او را از او بازدارد،و قصد او كشتن قبطى نبود،و ذلك قوله: فَوَكَزَهُ مُوسىٰ ،موسى-عليه السّلام-او را مشتى زد.
فرّاء و ابو عبيده گفتند:«وكز»،دفع باشد به اطراف انگشتان،و در مصحف عبد اللّه (12)هست كه:فنكزه موسى.و وكز،و نكز،و لكز،و لهز،يكى باشد. فَقَضىٰ عَلَيْهِ ،بر او به سر آورد،يعنى عمر بر او به سر آورد،من قولهم:قضيت الشّىء فانقضى،و قيل من قولهم:قضيت الشّىء اذا فرغت منه كقضاء الدّين.بعضى دگر گفتند:اين كنايت است از قتل،يقال:قضى عليه اذا اتى عليه،قال الشّاعر-شعر:
أ يفايشون (13)و قد رأوا حفّاثهم***قد عضّه فقضى عليه الاشجع
اى قتله.
اگر گويند:چه وجه است در كشتن موسى قبطى را؟گوييم:وجه آن است كه
1) .آج،لب،آل:فليون،كا:فيلثوم.
2) .كا:نانباء.
3) .همۀ نسخه بدلها:قابور،كا:فاتون.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:آن.
5) .كا:هيمه.
6) .آج،لب،آل:خطاب،مش،كا:خطابى.
7) .همۀ نسخه بدلها:با او معارضه و مناظره.
8) .آج،لب،آل:به كنارۀ،كا:به كرانۀ.
9) .اساس:مى رفت فرعون،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد،آج،لب،آل:مى رفت قبطيى.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:بنى اسرائيل،كا:بنى اسرائيلى.
11) .كا:هيمه.
12) .عبد اللّه/عبد اللّه مسعود.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:أ يقاسمون،چاپ شعرانى(444/8):القاسمون،كا:أ يقاتشون.
موسى-عليه السّلام-قصد كشتن او نكرد،انّما قصد او دفع بود،و هر قصدى (1)كه در ميانه رود[177-ر]در وقت مدافعت بر ظالم باشد،بر دافع نباشد (2).چون مرد كشته شد،موسى-عليه السّلام-بترسيد و پشيمان شد و گفت: هٰذٰا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ ،يعنى كشتن اين قبطى بى قصد و اختيار من از عمل شيطان بود،يعنى به اغراء و اغواى او بود.و گفتند: هٰذٰا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ ،يعنى مقتول قبطى از (3)عمل شيطان بود،يعنى از عمل او (4).آنگه او را در زير ريگ پنهان كرد و برفت. إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ ،كه شيطان دشمنى است اضلال كننده (5)آشكارا.
آنگه بر سبيل رجوع و خضوع و انقطاع با خداى تعالى گفت: رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي ،بار خدايا!من بر خود ستم كردم به اين كه كردم.و وجوهى كه گفتيم در قصّۀ آدم في قوله: رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا (6)... ،اين جا مطّرد باشد،يك وجه اين كه گفتيم كه:بر سبيل انقطاع بود،و وجهى ديگر آن كه:ظلم نقصان باشد در لغت،يعنى نقصان حظّ خود كردم از ثواب به تعجيل قتل قبطى پيش از وقت.و گفتند:نه ممتنع باشد،كه خداى تعالى اعلام كرده بود موسى را كه او مستحقّ كشتن است جز كه او را مندوب كرده بود (7)در تأخير قتل او،چون او تعجيل كرد ترك مندوب كرد (8)،براى اين گفت: رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي ،و اين جواب آن كس باشد كه گويد:قتل مقصود بود و عمد بود. فَاغْفِرْ لِي ،بيامرز مرا هم بر اين طريق (9)كه گفتيم من الاخبات و الانقطاع الى اللّه تعالى و المفزع (10)اليه. فَغَفَرَ لَهُ ،خداى تعالى بيامرزيد او را،و او غفور و رحيم است،و آن حال كس ندانست جز كه مرد را مفقود يافتند،و گفتند:مرد را كشته ديدند و ندانستند كه او را كه كشته است.
قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ ،گفت:بار خدايا!به اين نعمت كه كردى بر من
1) .همۀ نسخه بدلها:تعدّى.
2) .همه نسخه بدلها بجز كا عبارت«بر دافع نباشد»را ندارد.
3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
4) .آط،آج،لب،كا:يعنى عمل او عمل شيطان بود.
5) .آج،لب،آل+و.
6) .سوره اعراف(7)آيۀ 23.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز آط:كرده باشد.
8) .همۀ نسخه بدلها:و ترك مندوب كرده بود.
9) .آج،لب،آل:هم بر طريقى.
10) .همۀ نسخه بدلها:و الفزع.
عهد كردم كه نيز يار مرد گناهكار نباشم.گفت (1):براى آن گفت كه اگرچه مرد اسرائيلى بود كافر بود،و گفتند (2):براى آن گفت كه در خصومت كه با قبطى كرد متعدّى بود.
گفتند:عبد اللّه مسلم كس فرستاد به عطاء بن ابي رباح،گفت:من مى خواهم كه تا عطاى اهل بخارا (3)به دست تو كنم كه تو مردى به انصافى،تا حقّ هريك به واجب (4)بدهى،و عبد اللّه مسلم امير خراسان بود،عطا استعفا خواست و تن در نداد.او را گفتند:تو را چه زيان بودى اگر تولّاى اين كار بكردى،چون تو چيزى بر نخواهى گرفتن (5)،بر تو وبالى نباشد؟گفت:نخواهم كه يار ظالمان باشم در عمل ايشان.
عبد اللّه بن الوليد گفت عطاء بن ابى رباح را گفتم:مرا برادرى است بسيار عيال (6)،و در ديوان به قلم چيزى نويسد (7)و ازآنجا قوتى به دست آرد و كارى دگر نداند،و اگر آن كار نكند عيال او (8)را تقصير باشد و وام بايد كردن (9)او را،روا باشد؟ گفت:عامل كيست؟گفتم:خالد بن عبد اللّه القسرى (10)،گفت:روا نباشد معاونت (11)ظالمان كردن در عمل ايشان،بايد تا دست بدارد ازآن كه خداى او را مستغنى بكند (12)خود.
و در خبر است كه:فرداى قيامت كه خلايق را در موقف سياست بدارند،منادى از قبل ربّ العزّة ندا كند كه:
اين الظّلمة و اعوان الظّلمة؟ كجااند ظالمان و اعوان ظالمان؟همه را جمع كنند،
حتّى من بري لهم قلما او لاق لهم دواة ،تا آن كس كه براى ايشان قلمى تراشيده باشد يا دواتى سياه كرده باشد،و همه را در دوزخ اندازند.
1) .همۀ نسخه بدلها:گفتند.
2) .اساس:گفتم،بالاى كلمه با خطى متفاوت از متن«گفتند»نوشته شده،به قياس با نسخۀ آط و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
3) .آج،لب،آل:بخار را.
4) .مش:يكى را به واجبى،كا:به واجبى.
5) .كا:برنگيرى.
6) .همۀ نسخه بدلها:صاحب عيال.
7) .كا:حسابى نگه دارد.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
9) .كا:گرفتن.
10) .كا:القشيرى.
11) .مش+او يعنى معاونت.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:مستغنى گرداند.
و در اثر هست (1)كه:يكى از جملۀ صالحان در ديوان رفت به شفاعتى تا دفع ظلمى كند از مظلومى،آن صاحب ديوان گفت:قلمى تيز كن (2)تا بر نويسم كه از او چيزى نخواهند.او قلم تنك كرد (3)و او بنوشت كه:از اين مرد به ناواجب چيزى نخواهند،و كسانى كه رفته اند بازگردند.
چون قلم از دست بنهاد،مرد (4)قلم بر گرفت و سرش بشكست (5).گفت:چرا چنين كردى؟گفت:ترسم كه تو به اين قلم چيزى بر كسى نويسى به ظلم،و من از جملۀ آنان باشم كه تو را برآن ظلم يارى (6)كرده باشم در تحت آن خبر شوم كه:
حتّى من لاق لهم دواة او (7)بري (8)لهم قلما.
فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ ،او در روز آمد،يعنى موسى-عليه السّلام-در آن شهر خائف و انديشه ناك (9)ازآن كه (10)خبر آشكارا شود (11)او را بگيرند و به قصاص قبطى بازكشند،برفت (12)و توقّع اخبار مى كرد و تجسّس احوال. فَإِذَا الَّذِي ، «اذا»مفاجأست (13)كه نگاه كرد[177-پ]هم آن (14)مرد دينه (15)را ديد كه از او نصرت خواسته بود[بر] (16)قبطى،دگرباره فرياد مى كرد (17)و بانگ مى داشت.
و اصل يَسْتَصْرِخُهُ ،من الصّراخ باشد،و قياس لغت آن است كه طلب منه الصّراخ و الصّياح،الّا آن است كه چون بسيار شد در استعمال به جاى استعانت (18)به كار دارند،يقال:استصرخه بمعنى استغاثه و استعانه،و استصراخ چنان باشد كه
1) .كا:و در حكايت آورده اند.
2) .كا:بتراش،ديگر نسخه بدلها:نيك كن.
3) .كذا:در اساس،كا:آن نيك مرد قلمى بتراشيد،به ديگر نسخه بدلها:نيك كرد.
4) .آط،آب،آج،لب،آز،آل:اين مرد،مش:اين مرد صالح،كا:آن مرد.
5) .مش+او.
6) .مش+و معونت.
7) .آط،آب،آج،آز،مش:و.
8) .لب:يرى،آل:ترى.
9) .آط،آب،آج،لب،آز،مش:انديشناك.
10) .همۀ نسخه بدلها+آن.
11) .آج،لب،آل،مش+و.
12) .همۀ نسخه بدلها:يترقّب.
13) .آط،آب،آز،مش:مفاجات راست.
14) .همۀ نسخه بدلها:همان.
15) .مش:ديرينه،كا:ديكينه.
16) .اساس:ندارد،با توجّه به فحواى عبارت،از آط افزوده شد.
17) .آج،لب:فرياد مى داشت،آل:فرياد برداشت.
18) .همۀ نسخه بدلها:استغاثت.
گويند:يا لفلان،و يا لبنى فلان،و يا صاحباه (1)و مانند اين.
چون قبطيان از سرايها بيرون آمدند،مردى را ديدند كشته از معروفان ايشان.به فرياد پيش فرعون رفتند و گفتند (2):اسرائيليان مردى را از آن ما كشتند،و اگر اين كار فروگذارى ايشان بر ما چيره (3)شوند و هر روز يكى را و دو را (4)از ما بكشند.
فرعون گفت:دانى تا او را كه كشته است؟گفتند:نه.گفت:بى حجّت (5)بى گناهى را نتوان كشتن،بروى و تفحّص كنى و قاتل را با دست آرى تا قصاص كنيم.
ايشان بيامدند و تفحّص مى كردند به هيچ حالى (6)ظاهر نمى شد.به ميان بازار آن مرد اسرائيلى كه از ديروز موسى براى او قبطى را كشته بود يكى از قبطيان در او آويخته بود تا او را بيگارى (7)فرمايد.موسى از دور مى آمد خائف و مترقّب.اين مرد اسرائيلى از او فرياد خواست.موسى از حادثۀ دينه (8)دلتنگ و خائف بود،گفت:
إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ ،تو جاهل مردى و خام طمع در آنچه مى پندارى كه من هر روز براى تو با كسى خصومت خواهم كردن،و اين حال از تو و بله تو ظاهر است.
آنگه روى به ايشان نهاد[تا اسرائيلى را از دست قبطى برهاند.اسرائيلى به موسى نگريد،او را خشمناك ديد] (9)بر صورت دينه (10).اسرائيلى گمان برد از بعد فهم و قلّت علم (11)كه،موسى آهنگ او دارد براى آن كه او را ملامت كرد به اوّل و زخم دينه (12)ديده بود شتاب كرد،پيش ازآن كه موسى دست به قبطى كشد (13)و او را دور كند روى در موسى نهاد و گفت يا موسى! أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَمٰا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ ،مى خواهى تا مرا بكشى چنان كه ديروز مردى را كشتى؟
1) .اساس:صباحاه،به قياس با نسخۀ آط و اتفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
2) .مش+كه.
3) .آب،آز،آل،مش،كا:خيره.
4) .همۀ نسخه بدلها:يكى و دو.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل+و بينات.
6) .همۀ نسخه بدلها:حال.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:كارى،كا:به بيگارى.
8) .مش:ديروز،كا:ديكينه.
9) .اساس:ندارد،به قياس با نسخه آط و اتفاق نسخه بدلها،افزوده شد.
10) .مش:ديروز،كا:ديكينه.
11) .همۀ نسخه بدلها عقل.
12) .مش:ديروز،كا:ديكينه.
13) .همه نسخ بدلها بجز كا:كند.
إِنْ تُرِيدُ إِلاّٰ أَنْ تَكُونَ جَبّٰاراً فِي الْأَرْضِ ،تو نمى خواهى الّا آن كه جبّارى قتّالى باشى در زمين به ناحق،و نمى خواهى كه از جمله مصلحان باشى.
چون اسرائيلى اين بگفت،موسى بازماند و دست كوتاه كرد و انكار نكرد بر اسرائيلى در آنچه گفت،و او را تكذيب نكرد و برفت و ايشان را رها كرد.قبطى چون آن سخن بشنيد و آن حال بديد،بدانست كه مرد را موسى كشته است،بيامد و فرعون را (1)خبر داد.
فرعون كسان را فرستاد تا موسى را بگيرند،ايشان به رهى ديگر بيامدند.يكى از جملۀ شيعۀ موسى اين خبر بيافت،شتاب كرده و بدويد و بيامد موسى را خبر داد (2)،و ذلك قوله: وَ جٰاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعىٰ ،بيامد مردى از آخر شهر مى شتافت (3).و قوله: يَسْعىٰ ،در جاى حال است.
بيشتر مفسّران گفتند (4)كه:مؤمن آل فرعون بود حزبيل (5)بن صبورا.جبّائى گفت:
نامش شمعون بود،و گفتند:شمعان.گفت: يٰا مُوسىٰ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ ،يا موسى قوم مشاورت مى كنند (6)با يكديگر در كشتن تو،تو را بخواهند كشتن. فَاخْرُجْ، ، برو كه من تو را نصيحت مى كنم.و اصل ايتمار (7)از امر باشد،اى يأمر بعضهم بعصا، بيانه: وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ (8)... ،و قال النّمر بن تولب (9)-شعر:
ارى النّاس قد احدثوا شيمة***و في كلّ حادثة يؤتمر
آنگه در مشاورت به كار داشتند (10)براى آن كه در او معنى ايتمار هست.
فَخَرَجَ مِنْهٰا خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ ،موسى-عليه السّلام-از آن مدينه بيرون رفت ترسناك مترقّب منتظر آنان را كه در طلب او بودند پس وپيش نگران،و پناه با خداى داد و گفت: رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ ،بار خدايا!مرا از اين ظالمان برهان.
1) .مش:قبطى فى الحال به بارگاه فرعون آمد و او را.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:خبر كرد.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:مى تاخت.
4) .همۀ نسخه بدلها:برآنند.
5) .مش:خربيل،آج،لب،آل:جبريل.
6) .آط،آب،آج،لب،آز،آل:مشورت مى كنند،مش:مشورت دارند.
7) .اساس:ائتمار.
8) .سوره طلاق(65)آيۀ 6.
9) .كا:قولب.
10) .آط،آج،لب،آل،مش:نگاه داشتند،كا:به كار داشتن.
آنگه روى به جانب مدين نهاد تا از مملكت فرعون بيرون شود،و ذلك قوله:
وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْيَنَ ،چون روى نهاد به جانب مدين و راه نمى دانست،استهداء به خداى كرد و از او طلب هدايت كرد. قٰالَ عَسىٰ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوٰاءَ السَّبِيلِ ، گفت:همانا خداى من مرا راه راست نمايد.و«تلقاء»،برابر باشد،و هو تفعال [178-ر]من اللّقاء الّذي هو المقابلة،آنگه در جهت و جانب به كار دارند.و «مدين»،لا ينصرف است لكونها اسم بلدة بعينها،[و سببهاى] (1)او علميّت است و تأنيث،قال الشّاعر-شعر:
رهبان مدين لو رأوك تنزّلوا***و العصم من شعف الجبال الفادر (2).
موسى-عليه السّلام-از آن شهر بيرون آمد بى زادى و راحله اى و رفيقى و دليلى، از پاى افزار نعلينى داشت.
سعيد جبير گفت:پاى برهنه بود،و از مصر تا به مدين هشت روزه راه است چندان كه ميان كوفه و بصره هست،و ره نمى شناخت.چون از خداى تعالى هدايت خواست،خداى تعالى فريشته اى را بفرستاد بر اسبى نشسته،نيزه اى به دست گرفته، او را گفت:موسى كجا مى روى؟گفت:به مدين.گفت:ره دانى؟گفت:نه.
گفت:برو كه همراه توام (3)و بدرقۀ تو.
موسى-عليه السّلام-با او مى رفت،و در راه طعام او الّا از برگ درخت نبود چون به مدين رسيد به سر آب ايشان،و آن چاهى بود كه ايشان ازآنجا آب كشيدندى و چهار پايان را ازآنجا آب دادندى،و ذلك قوله: وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ ،اى جماعة،جماعتى يافت از مردمان آنجا كه گوسپندان را آب مى دادند،و التّقدير:يسقون غنمهم،و لكن مفعول (4)بيفگند از كلام للاستغناء عنه، براى آن كه در اين جا نظر نيست به او،و او در كلام چون فضله اى باشد بيشتر جايگاه. وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودٰانِ ،و فرود ايشان يعنى از پس ايشان.و
گفتند:جز از ايشان دو زن را يافت كه گوسپندكى (1)چند داشتند (2)جمع مى كردند و با هم مى آوردند تا پراگنده نشوند.
حسن گفت:ايشان را منع مى كردند تا با دگر گوسپندان(3)آميخته (4)نشوند.
و الذّود،الكفّ و المنع،يقال:ذاده يذوده،و در منع چهار پاى مستعمل باشد، و التّقدير:تذودان غنمهما،[مفعول به بيفگند.براى استغناى او.و قتاده گفت:
تذودان النّاس عن غنمهما] (5)،مردمان را منع مى كردند و دفع از گوسپندان(6)خود.
ابو مالك و ابن اسحاق گفتند:گوسپندان(7)را منع مى كردند از آب تا مردمان فارغ شوند و چاه خالى شود،تا ايشان گوسپندان (8)را آب توانند دادن تا با مردمان ممانعت نبايد كردن ايشان را. قٰالَ مٰا خَطْبُكُمٰا ،موسى-عليه السّلام-بيامد و ايشان را گفت:
چيست كار شما؟چرا گوسپندان(9)را آب ندهى،و مردم گوسپندان(10)خود را آب مى دهند؟ قٰالَتٰا لاٰ نَسْقِي ،گفتند:ما گوسپندان(11)را آب نتوانيم دادن تا مردمان بازنگردند و فارغ نشوند، حَتّٰى يُصْدِرَ الرِّعٰاءُ .
ابن عامر و ابو جعفر خواندند،و در شاذّ حسن بصرى و ابو عبد الرّحمن السّلمىّ و ايّوب بن المتوكّل:حتّى يصدر الرّعاء،به فتح«يا»و ضمّ«دال».و باقى قرّاء خواندند:حتّى يصدر الرّعاء به ضمّ«يا»و كسر«دال».
بر قرائت اوّل،اسناد فعل با رعاء باشد،و فعل ايشان را بود،يعنى ايشان بازآيند از آب.و بر قرائت دوم فعل هم ايشان را بود جز كه واقع بود بر اغنام تا كه شبانان گوسپندان(12)از آب بازآرند.
بر قرائت اوّل فعل لازم بود،و بر دوم متعدّى،و مفعول به محذوف از كلام للاستغناء عنه.
گفت:چرا چنين است؟گفتند:براى آن كه ما دو زن ضعيفيم،و با مردان مزاحمت نتوانيم كردن.گفت:شما را هيچ مردى نيست؟گفتند: وَ أَبُونٰا شَيْخٌ كَبِيرٌ ،
1) .آج،لب،آل،كا:گوسفندكى.
2) .همۀ نسخه بدلها+ايشان.
3) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:جمع.
5) .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ آط،و ديگر نسخه بدلها،افزوده شد.
6) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
7) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
8) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
9) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
10) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
11) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
12) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
ما پدرى پير داريم.
موسى-عليه السّلام-گفت:چاهى دگر هست اين جا؟گفتند:بلى،چاهى دگر هست و لكن متروك است و سنگى بزرگ بر سر آن نهاده است كه به ده مرد بر نتوانند گرفتن.و گفتند:به چهل مرد بر گرفتندى.گفت:مرا بنمايى،باز نمودند.
او بيامد و دست فراز كرد و سنگ از سر آن چاه بر گرفت،و در نگريد چاه را آب در (1)بود،گفت:دلو و رسن دارى؟گفتند:نه.گفت:هيچ پاره اى آب دارى؟ گفتند:پاره اى آب براى خوردن در اين قربه هست ما را.گفت:مرا دهى از ايشان بستد و در دهن گرفت و گرد دهن برآورد و در چاه ريخت آب تا به سر چاه بر آمد.
گوسپندان (2)برفتند به پاى خود،و آب بازخوردند و فربه شدند و پستانها پرشير كردند.
و روايت ديگر آن است كه:ايشان دلو و رسن داشتند،دلو و رسن از ايشان بستد و به كنارۀ چاه آمد،و به قوّت مردمان را دور كرد،و آب بر كشيد[178-پ]و گوسپندان (3)را آب داد،و ايشان با خانه رفتند،و ذلك قوله: فَسَقىٰ لَهُمٰا ،اى غنمهما،آب داد براى ايشان گوسپندان (4)ايشان را،مفعول به بيفگندند براى آن علّت كه گفتيم. ثُمَّ تَوَلّٰى إِلَى الظِّلِّ ،آنگه به سايۀ درختى آمد خسته و مانده،گفت: رَبِّ إِنِّي لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ ،بار خدايا!من محتاجم به خيرى (5)كه تو بر من فروفرستى .
مفسّران گفتند:در اين وقت از خداى تعالى نانى جوين خواست كه محتاج بود به آن.
باقر (6)-عليه السّلام-گفت:و اللّه كه اين نگفت الّا آنگه كه او محتاج بود به نيم خرما .
قطرب گفت:«لام»،به معنى«إلى»است،يقال:فلان فقير الى كذا محتاج اليه،جز آن كه«لام»و«الى»متعاقب باشند،يقال:هديته لكذا و إلى كذا.
چون ايشان با خانه رفتند پيش از وقت،پدر ايشان را گفت:چون است كه امروز
پيش از آن (1)آمدى كه هر روز (2)؟گوسپندان را آب ندادى؟گفتند:داديم،و قصّه بازگفتند .
مفسّران خلاف كردند در نام پدر ايشان.مجاهد و ضحّاك و سدّى و حسن گفتند (3):شعيب پيغامبر بود-عليه السّلام.و سعيد جبير گفت:پسر برادر شعيب بود،و نام او يثرون بود.عبد اللّه عبّاس گفت:نامش نثرين (4)بود.
شعيب-عليه السّلام-گفت:چه مردى بود؟گفتند:مردى صالح بود و رحيم.
يكى از ايشان را گفت:برو و او را بخوان تا مزدش بدهيم.يكى از ايشان برخاست و بيامد،و ذلك قوله: فَجٰاءَتْهُ إِحْدٰاهُمٰا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيٰاءٍ ،قوله: عَلَى اسْتِحْيٰاءٍ ، جاى (5)حال است،اى تمشى مستحيية.حق تعالى اين خصلت نكو از او بازگفت كه مى آمد يكى از آن (6)دو خواهر شرم زده،گفتند:روى بسته،و گفتند:آستين بر روى گرفته آمد،و گفت:پدرم تو را مى خواند تا مزدت بدهد به آن آب كه گوسپندان (7)ما را دادى.
او برخاست و در پى او مى رفت،و اگر نه ضرورت بودى نرفتى و گفتى:من مزدى نمى خواهم.زن در پيش مى رفت و موسى-عليه السّلام-براثر.باد (8)بر آمد (9)و جامه در اندام او نشاند (10).او گفت:يا زن!بازپس ايست تا من از پيش مى روم.
گفت:بس (11)ره ندانى.گفت:هرگه كه من ره غلط كنم سنگى از آن جانب كه راه است بينداز تا من از آن جانب بروم. فَلَمّٰا جٰاءَهُ ،[چون] (12)موسى به نزد شعيب رفت، وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ ،و قصّۀ خود با او بگفت،شعيب او را بشارت داد و گفت:
مترس كه از دست ظالمان نجات يافتى،چه فرعون را بر اين زمين دستى و سلطانى
1) .مش:وقت.
2) .مش+مى آمدند.
3) .آب،آز+نامش بشرين.
4) .آط،آب،آز،مش،كا:ثيرين،آج،لب،آل:ثرين،چاپ شعرانى(450/8):يثروب.
5) .همۀ نسخه بدلها:در جاى.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:از اين.
7) .آج،لب،آل،مش:گوسفندان.
8) .همۀ نسخه بدلها:بادى.
9) .مش:در آمد.
10) .آج،لب،آل:از اندام او بيفشاند،آط،آب،مش:مى فشاند.
11) .آج،لب،آل،مش:پس.
12) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
نباشد (1).
قٰالَتْ إِحْدٰاهُمٰا ،گفت يكى از ايشان دو: يٰا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ ،يا پدر به مزد بستان اين مرد را كه بهتر كس كه او را به مزد بستانى،مردى باشد قوى و امين،او را وصف كرد به قوّت و امانت.پدر او را گفت:از كجا دانى قوّت و امانت او؟گفت:
قوّت او ازآنجا دانم كه سنگى كه به جمع (2)بسيار برنتوانند گرفتن او به تنهايى (3)برداشت و بينداخت،و امانت او ازآنجا دانستم كه در ره كه مى رفت مرا بازپس داشت تا در اندام من ننگرد.
مانند اين معجزه (4)اميرالمؤمنين را-عليه السّلام-بود در صفّين،و آن،آن بود كه:
چون روى به صفّين نهاد به بعضى منازل فرود آمدند كه آنجا آب نبود،و مردم و چهار پايان سخت تشنه بودند،برفتند و از جوانب آب طلب كردند،نيافتند.بازآمدند و اميرالمؤمنين را خبر دادند و گفتند:يا اميرالمؤمنين !در اين نواحى هيچ آب نيست و تشنگى بر ما (5)غالب شد (6)،تدبير چيست؟اميرالمؤمنين عليه السّلام-بر نشست و لشكر با او،پاره اى برفتند،از ره عدول كرد.ديرى پديد آمد در ميان بيابان،آنجا رفتند.
اميرالمؤمنين گفت:اين راهب را آواز دهيد.آوازش (7)دادند.او به كنار دير آمد.
اميرالمؤمنين گفت:يا راهب!هيچ بدين نزديكى آبى هست كه اين قوم بازخورند ؟، كه هيچ آب نماند ما را.راهب گفت:از اين جا تا آب دو فرسنگ بيش است،و جز آن آب نيست اين جا،و اگر نه آنستى كه مرا آب آرند به قدر حاجت و به تقتير (8)به كار برم،از تشنگى هلاك شدمى.
قوم گفتند:يا اميرالمؤمنين !اگر صواب بينى تا آنجا رويم اكنون كه هنوز قوّتى و رمقى مانده است.اميرالمؤمنين گفت:حاجت نيست به آن.آنگه از جانب قبله اشارت كرد به جايى[179-ر]و گفت:اين جا بر كنى كه آب است.مردم
بشتافتند و بيل و كلنگ بر گرفتند و زمين پاره اى بكندند،سنگى سپيد (1)در ريگ (2)پديد آمد.پيرامن آن باز كردند (3)و خواستند تا سنگ بردارند نتوانستند.
اميرالمؤمنين گفت:اين سنگ (4)بينى (5)بر سر آب نهاده است!اگر سنگ بگردانى در زير او آب است،آب خورى از او.و چندان كه توانستند جهد كردند، ممكن نبود ايشان را سنگ از جاى بجنبانيدن.گفتند:يا اميرالمؤمنين !به قوّت ما راست نمى شود.او پاى از اسب بازآورد (6)و آستين دور كرد و دست فراز كرد،و سنگ بجنبانيد و به تنهايى بر كند و بر گرفت و چند گام بينداخت.از زير آن آبى پديد آمد از برف سردتر و از شير سپيدتر (7)،و از عسل (8)خوش تر (9)،آب بخوردند و چهار پايان را سيراب كردند،و قربه ها پرآب كردند،و راهب از بالا مى نگريد.
آنگه اميرالمؤمنين -عليه السّلام-بيامد،و سنگ با جاى خود نهاد و بفرمود تا خاك بر او كردند و اثر او ناپديد كردند.
راهب چون چنان ديد،آواز داد كه:ايّها النّاس انزلونى انزلونى،فرود آرى مرا، فرود آرى مرا.او را فرود آوردند.ازآنجا بيامد و در پيش اميرالمؤمنين بايستاد و گفت:يا هذا انت نبىّ مرسل،تو پيغامبرى (10)مرسلى؟گفت:نه.گفت:فملك مقرّب،فريشتۀ مقرّبى؟گفت:نه،و لكن وصىّ رسول اللّه محمّد بن عبد اللّه خاتم النّبيين،و لكن وصىّ پيغامبر خدايم-محمّد بن عبد اللّه-خاتم پيغامبران (11).راهب گفت:دست بگستر تا ايمان آرم.
آنگه دست بر دست او زد و گفت:اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه و انّك وصىّ رسول اللّه و احقّ النّاس بالامر من بعده.
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-عهود و شرايط اسلام بر او هاگرفت (12)،آنگه (13)گفت:
1) .آب،آج،لب،آز،آل:سفيد،كا:سپيدى بزرگ.
2) .كا:بزرگ.
3) .آج،لب،آل:بكندند.
4) .آط+كه.
5) .مش:مى بينيد.
6) .همۀ نسخه بدلها:بگردانيد.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مش،كا:سفيدتر.
8) .همۀ نسخه بدلها:انگبين.
9) .مش:شيرين تر.
10) .آب،آز:پيغامبر.
11) .اساس:پيغمبران،به قياس با نسخۀ آط و با توجّه به رسم الخط نسخۀ اساس تصحيح شد.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:فراگرفت،كا:و انها گرفت.
13) .همۀ نسخه بدلها+او را.
چه حمل كرد تو را بر مسلمانى،پس ازآن كه مدّتى دراز برخلاف مسلمانى مقام كردى؟گفت:بدان كه اين دير كه بنا كرده اند بر طلب و اميد تو بنا كرده اند،و عالمى از پيش من برفتند و اين كرامت نيافتند،و خداى تعالى مرا روزى كرد، و سبب آن بود كه در كتب ما نبشته است كه:اين جا چشمه اى است سنگى بر سر او نهاده،پيدا نشود الّا بر دست پيغامبرى (1)يا وصىّ پيغامبرى (2).و لابدّ است كه وليّى از اولياى خداى اين چشمه بر دست او پيدا شود،و چون اين آيت بر دست تو پيدا شد، من دانستم كه تو آن وليّى يا پيغامبرى (3)يا وصيّى،لا جرم بر دست تو اسلام آوردم و به حقّ ولايت تو معترف شدم.
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-بگريست چنان كه محاسن او از آب چشم تر شد، آنگه گفت:
الحمد للّه الّذي لم اكن عنده منسيّا الحمد للّه الّذي ذكرني في كتبه ، سپاس آن خداى را كه مرا فراموش نكرد و ذكر من در كتب اوايل ياد كرد.
آنگه گفت مسلمانان را:شنيدى اين كه اين برادر (4)شما گفت؟گفتند:
شنيديم،و خداى را شكر گزاريم بر اين نعمت كه با تو (5)كرد و با ما از براى تو.و راهب با اميرالمؤمنين به شام رفت و كارزار كرد و (6)در پيش او شهيدش كردند (7)،و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-بر او نماز كرد و او را دفن كرد.و چون ذكر او كردى،بر او ترحّم كردى و گفتى:او مولاى من بود،و ذلك قوله تعالى: ذٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرٰاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ (8)... ،و سيّد حميرى اين قصّه در قصيده اى بايى (9)كه آن را مذهبه گويند بگفت،و هى-شعر:
و لقد سرى فيما يسير بليلة***بعد العشاء بكربلا في موكب
حتّى اتى متبتّلا في قائم***ألقى قواعده بقاع مجدب
يأتيه (10)ليس بحيث يلقى عامرا***غير الوحوش و غير اصلع اشيب
1) .اساس:پيغمبرى،به قياس با نسخۀ آط و با توجّه به رسم الخط نسخه اساس در اكثر موارد،تصحيح شد.
2) .اساس:پيغمبرى،به قياس با نسخۀ آط و با توجّه به رسم الخط نسخه اساس در اكثر موارد،تصحيح شد.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:يا اميرالمؤمنين.
4) .همۀ نسخه بدلها+مسلمان.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:يا اميرالمؤمنين.
6) .همۀ نسخه بدلها:تا.
7) .همۀ نسخه بدلها:شهيد شد.
8) .سورۀ فتح(48)آيۀ 29.
9) .مش،كا:بائيه.
10) .چاپ شعرانى(452/8):باتوا.
فدنا فصاح به فأشرف ماثلا***كالنّسر فوق شظيّة من مرقب
هل قرب قائمك الّذي بوّأته***ماء يصاب فقال ما من مشرب
الّا بغاية فرسخين و من لنا***بالماء بين نقا و قيء سبسب
فثنى الأعنّة نحو وعث فاجتلى***ملساء تلمع كاللّجين المذهب
قال اقلبوها (1)انّكم ان تقلبوا***ترووا (2)و لا تروون ان لم تقلب
فاعصوصبوا في قلعها فتمنّعت***فيهم (3)تمنّع صعبة لم تركب
حتّى اذا اعيتهم اهوت (4)لها***كف (5)متى ترد (6)المغالب تغلب (7)
[179-پ]فكأنها كرة (8)في كفّ (9)حزوّر***رحب (10)الذّراع دحا بها في ملعب
فسقاهم من تحتها متسلسلا***عذبا يزيد على الألذّ الاعذب
حتّى اذا شربوا جميعا ردّها***و مضى فخلت مكانها (11)لم يقرب
اعنى ابن فاطمة الوصىّ و من يقل***في فضله و فعاله لا يكذب (12).
چون ازآنجا پاره اى برفتند،اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:كيست كه در ميان شما راه با آن چشمه برد؟گفتند:ما همه راه با او (13)دانيم،چه دير علامت اوست.گفت:بروى (14)بجويى.برفتند و بسيار بجستند نيافتند.گفت:اين چشمه ديگر ظاهر نشود بر دست كس تا قيام ساعت.
قوله: قٰالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هٰاتَيْنِ ،پس از آن شعيب -عليه السّلام-گفت موسى را:مى خواهم تا از اين دو دختر يكى را به تو دهم.او گفت:من چيزى ندارم تا به مهر او دهم.گفت:من از تو چيزى نخواهم كه تو ندارى، عَلىٰ أَنْ تَأْجُرَنِي (15)،بر آنكه مرا مزدورى كنى هشت سال،و آنچه اجرت آن باشد مهر او كنى،يقال:اجره (16)يأجره و آجرك اللّه،اى أثابك اجرا و اجرة،فهو
1) .همۀ نسخه بدلها:اقبلوها.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:يرووا.
3) .همۀ نسخه بدلها:عنهم.
4) .كا:اهوى.
5) .همۀ نسخه بدلها:كفّت.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:يرد.
7) .همۀ نسخه بدلها:يغلب.
8) .همۀ نسخه بدلها:كوّة.
9) .همۀ نسخه بدلها:بكفّ.
10) .چاپ شعرانى(452/8):عبل.
11) .آط،آب،آج:كأنّها.
12) .همۀ نسخه بدلها:تكذب.
13) .آب،آز،مش:به آن.
14) .همۀ نسخه بدلها+و.
15) .آط،آب،آج،لب،آز،مش+تماني حجج.
16) .آب:آجره.
آجر،و ذاك مأجور. فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ ،اگر چنان كه به ده سال كنى تمامى ده سال از نزديك تو باشد،يعنى واجب نيست،واجب صداق هشت سال است،و اين زيادت دو سال اگر كنى از نزديك تو تبرّعى (1)است. وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ ،و من نمى خواهم كه رنج بر تو نهم،و ان شاءاللّه كه مرا از جملۀ صالحان و شايستگان و وفاكنندگان به عهد يابى.
و اين دختران،يكى (2)صفوره نام بود و يكى (3)ليّا،و آن (4)را كه صفوره نام بود به موسى داد،و بعضى دگر گفتند:دختر مهين (5)صفورا (6)نام بود،و كهين (7)صفيرا.
قٰالَ ذٰلِكَ ،موسى-عليه السّلام-گفت:اين از ميان من و تو عهدى است كه از اين دو اجل هركدام به سر برم (8)بر من عدوانى و حرجى (9)نباشد،يعنى تو را بر من تعدّى نباشد. وَ اللّٰهُ عَلىٰ مٰا نَقُولُ وَكِيلٌ ،و خداى بر اين كه ما مى گوييم و كيل و حسيب و گواه و حفيظ است.
بر اين جمله عهد كردند و عقد ببستند،و موسى-عليه السّلام-قبول كرد.آنگه شعيب را گفت:چون مرا شبانى مى فرمايى،مرا عصايى بايد تا بدان گوسپند (10)رانم و سباع را از گوسپندان (11)بازدارم.
اهل اخبار و سير در آن عصا خلاف كردند.عكرمه گفت:آن عصا آن بود كه آدم-عليه السّلام-از بهشت بياورد چون آدم از دنيا برفت،جبريل-عليه السّلام-عصاى او بر گرفت.چون موسى-عليه السّلام-از شعيب عصا خواست،جبريل بيامد و آن عصا به شعيب آورد،گفت:به موسى ده.
دگر مفسّران گفتند:خلفا عن سلف،از پدر به فرزند رسيد تا به شعيب رسيد، شعيب به موسى داد.
سدّى گفت:روزى فريشته اى بيامد بر صورت مردى،و آن عصا پيش او بنهاد.
او دختر را گفت:برو (1)در آن خانه چند عصا نهاده است يكى بر دار (2)او را ده.او برفت آن عصا بر گرفت بياورد تا به او دهد.چون شعيب بديد،گفت:اين رها كن، ديگرى بيار.او آن عصا بازپس برد و بينداخت و خواست تا ديگرى بر گيرد همان به دست او آمد.بيرون آورد،گفت:اين همان است.دگرباره بازپس (3)برد همان به دستش آمد،گفت:من قصد نمى كنم،جز اين چوب به دست من نمى آيد.گفت:او را ده.او را داد.
چون موسى برفت،شعيب پشيمان شد،گفت:اين عصا روزى مردى به من داد، اگر بازآيد و بازخواهد روا نبود،اين وديعت است بر خاست و از قفاى موسى برفت، گفت:آن عصا وديعت است با من ده (4)،ديگرى بستان (5).گفت:اين عصا به دست من نيك است،و مرا دل نيايد اين از دست به دادن.
آنگه گفتند:ميان ما حاكمى بايد.اتّفاق كردند كه اوّل كس كه برآيد (6)او را حاكم كنند،حق تعالى فريشته اى را بفرستاد بر صورت مردى.ايشان گفتند:ميان ما حاكم باش،و قصّه با او بگفتند.او گفت:حكم من آن است كه عصا به آن كس اولى تر باشد كه (7)بر زمين نهد و از (8)زمين بردارد.او عصا بستد و بر زمين نهاد،و گفت:
بردارى.پير خواست تا بردارد نتوانست (9).موسى-عليه السّلام-از زمين بر گرفت و بر دوش نهاد.حاكم گفت:تو راست.موسى برفت و عصا با او بماند به حكم آن حاكم.
كلبى گفت از ابو صالح از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:پدرزن موسى را خانه اى (10)بود كه در او هيچ كس نشدى الّا او و آن[180-ر]دختر كه زن موسى بود،و در آن خانه سيزده عصا بود،و اين مرد را يازده پسر بود،هرگه كه پسرى از آن او بالغ شدى او را گفتى:برو و از آن عصا يكى بردار،او برفتى تا يكى بردارد (11)،آتشى بيامدى او
را بسوختى تا جمله هلاك شدند تا آنگه كه دختر به موسى داد،دختر را گفت:برو و عصايى بيار تا او به دست گيرد.او برفت و عصايى از آن نكوتر بر گرفت و بياورد و هيچ آفت نرسيد او را.او شادمانه (1)شد،و گفت:يا دختر بشارت باد تو را كه اين شوهر تو پيغامبرى خواهد بودن و او را در اين عصاى شأنى و كارى باشد.
چون عصا به موسى داد،موسى را گفت:چون از اين جا بروى (2)به مفرق الطّريق رسى،دو طريق (3)پديد آيد:يكى از دست راست و يكى از چپ.بر دست چپ برو،و اگرچه بر دست راست گياه بيشتر باشد،چه (4)در آن مرغزار اژدهايى عظيم هست،و كس آنجا نيارد رفتن كه مرد را و چهار پايان را هلاك كند.
چون آنجا رسيد،گوسپندان(5)سر به جانب راست نهادند و چندان كه موسى خواست تا ايشان را برگرداند (6)از آن ره نتوانست.او نيز برفت،مرغزارى ديد و گياهى (7)بسيار،گوسپندان(8)را فرا چره كرد (9)و او بخفت و عصا به زمين فروبرد،اژدها پديد آمد و آهنگ گوسپندان(10)كرد،عصا جانورى گشت و با او برآويخت (11)و او را بكشت و كشته بيفگند.موسى از خواب برخاست عصا خون آلود بود (12)و اژدها كشته (13).
شادمانه (14)شد (15)و شعيب را خبر داد.شعيب گفت دختر را (16):اين شوهر تو پيغامبرى باشد،و او را در اين عصا شأنى باشد (17).
شعيب چون ديد كه موسى مردى مبارك است،و حسن رعايت او ديد،و آن كه در گوسپندان(18)خير و زيادت (19)بسيار پيدا شد،خواست تا به جاى او مبرّتى كند،او گفت:امسال هر بچّه اى (20)كه اين گوسپندان(21)آرند كه (22)ابلق باشد آن تو راست،
1) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:شاد.
2) .آب،آز،مش+و.
3) .همۀ نسخه بدلها:راه.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:كه،آل:امّا.
5) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:بگرداند.
7) .آط،آج،لب:گياه.
8) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
9) .آل:را چرا كرد.
10) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
11) .آج،آل:درآويخت.
12) .همۀ نسخه بدلها:ديد.
13) .آب،آز،مش+يافت.
14) .آب،آز:شادمان.
15) .همۀ نسخه بدلها+بيامد و.
16) .همۀ نسخه بدلها+كه.
17) .همه نسخه بدلها:بود.
18) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
19) .همۀ نسخه بدلها:مادت/ماده.
20) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:هرآنچه.
21) آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
22) .آج،لب،آز،آل،مش+به رنگ.
خداى تعالى وحى كرد به موسى در خواب كه:اين عصا بر اين آب زن كه اين گوسپندان (1)مى خورند.موسى-عليه السّلام-عصا بر آب زد،گوسپندان (2)از آن آب بخوردند جمله (3)بچّه اى كه آوردند ابلق بود،شعيب بدانست كه آن روزى است كه خداى تعالى به او داد،جمله به او تسليم كرد (4).
فَلَمّٰا قَضىٰ مُوسَى اَلْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جٰانِبِ اَلطُّورِ نٰاراً قٰالَ لِأَهْلِهِ اُمْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ اَلنّٰارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (29) فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِيَ مِنْ شٰاطِئِ اَلْوٰادِ اَلْأَيْمَنِ فِي اَلْبُقْعَةِ اَلْمُبٰارَكَةِ مِنَ اَلشَّجَرَةِ أَنْ يٰا مُوسىٰ إِنِّي أَنَا اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِينَ (30) وَ أَنْ أَلْقِ عَصٰاكَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ كَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يٰا مُوسىٰ أَقْبِلْ وَ لاٰ تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ اَلْآمِنِينَ (31) اُسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ وَ اُضْمُمْ إِلَيْكَ جَنٰاحَكَ مِنَ اَلرَّهْبِ فَذٰانِكَ بُرْهٰانٰانِ مِنْ رَبِّكَ إِلىٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ إِنَّهُمْ كٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِينَ (32) قٰالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ (33) وَ أَخِي هٰارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسٰاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخٰافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ (34) قٰالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُمٰا سُلْطٰاناً فَلاٰ يَصِلُونَ إِلَيْكُمٰا بِآيٰاتِنٰا أَنْتُمٰا وَ مَنِ اِتَّبَعَكُمَا اَلْغٰالِبُونَ (35) فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا بَيِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُفْتَرىً وَ مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِي آبٰائِنَا اَلْأَوَّلِينَ (36) وَ قٰالَ مُوسىٰ رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جٰاءَ بِالْهُدىٰ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ اَلدّٰارِ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (37) وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ يٰا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ مٰا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرِي فَأَوْقِدْ لِي يٰا هٰامٰانُ عَلَى اَلطِّينِ فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلىٰ إِلٰهِ مُوسىٰ وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ اَلْكٰاذِبِينَ (38) وَ اِسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنٰا لاٰ يُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِي اَلْيَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلظّٰالِمِينَ (40) وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى اَلنّٰارِ وَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ لاٰ يُنْصَرُونَ (41) وَ أَتْبَعْنٰاهُمْ فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا لَعْنَةً وَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ هُمْ مِنَ اَلْمَقْبُوحِينَ (42) وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَى اَلْكِتٰابَ مِنْ بَعْدِ مٰا أَهْلَكْنَا اَلْقُرُونَ اَلْأُولىٰ بَصٰائِرَ لِلنّٰاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (43) وَ مٰا كُنْتَ بِجٰانِبِ اَلْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنٰا إِلىٰ مُوسَى اَلْأَمْرَ وَ مٰا كُنْتَ مِنَ اَلشّٰاهِدِينَ (44) وَ لٰكِنّٰا أَنْشَأْنٰا قُرُوناً فَتَطٰاوَلَ عَلَيْهِمُ اَلْعُمُرُ وَ مٰا كُنْتَ ثٰاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ تَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِنٰا وَ لٰكِنّٰا كُنّٰا مُرْسِلِينَ (45) وَ مٰا كُنْتَ بِجٰانِبِ اَلطُّورِ إِذْ نٰادَيْنٰا وَ لٰكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (46) وَ لَوْ لاٰ أَنْ تُصِيبَهُمْ مُصِيبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ فَيَقُولُوا رَبَّنٰا لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ إِلَيْنٰا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آيٰاتِكَ وَ نَكُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ (47) فَلَمّٰا جٰاءَهُمُ اَلْحَقُّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا لَوْ لاٰ أُوتِيَ مِثْلَ مٰا أُوتِيَ مُوسىٰ أَ وَ لَمْ يَكْفُرُوا بِمٰا أُوتِيَ مُوسىٰ مِنْ قَبْلُ قٰالُوا سِحْرٰانِ تَظٰاهَرٰا وَ قٰالُوا إِنّٰا بِكُلٍّ كٰافِرُونَ (48) قُلْ فَأْتُوا بِكِتٰابٍ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ هُوَ أَهْدىٰ مِنْهُمٰا أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (49) فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمٰا يَتَّبِعُونَ أَهْوٰاءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ (50)
پس چون موسى-عليه السّلام-تمام كرد (5)وعده (6)را بيرون آورد زن خويش را از مدين و روى به مصر نهاد،بديد از سوى كوه (7)آتشى،گفت اهل خويش را درنگ كنيد (8)كه من بديدم آتشى تا مگر من بيارم شما را ازآن پس خبرى كه راه كدام است،يا پاره اى از آتش تا مگر شما گرم شويد (9).
پس چون آمد موسى بدان روشناى،آواز دادند از كنارۀ رودخانه از جانب راست اندر آن جايگاه مبارك از درخت كه اى موسى، به درستى كه منم خداى پروردگار جهانيان.
و بيفگن عصاى خود را،پس چون ديد آن عصا را كه مى جنبيد،گفتى آن عصا مارى است بزرگ،برگشت موسى پشت بدهنده (10)و از پس نمى نگريست از ترس،اى موسى بازآى و مترس كه تو از آمنانى.
درآور دست خويش اندر جيب خويش تا بيرون آيد سپيد (1)نورانى از جز علّتى،و با خود آر بر خود را (2)كه گسترده اى از ترس عصا،و اين عصا و دست سپيد، دو حجّت است از خداوند تو-عزّ و علا- به سوى فرعون و گروه او،به درستى كه ايشان بودند و هستند گروهى فاسقان.
گفت موسى:اى خداوند من!به درستى كه من بكشتم از ايشان يكى را،مى ترسم كه بكشند مرا.
و برادر من هارون او فصيح تر است از من به زفان (3)،بفرست او را با من يارى كه راستگوى دارد مرا،به درستى كه من مى ترسم كه به دروغ دارند مرا.
گفت خداى تعالى قوى (4)كنم بازوى تو را به برادر تو، و كنم شما هر دو را حجّتى و معجزه اى،نرسند (5)به شما به آيتها و حجّتهاى ما،شما و هركه پس روى (6)كند شما را غلبه كنندگان باشند (7).
پس چون آورد (8)بديشان موسى-عليه السّلام-حجّتها و آيتهاى ما را هويدا،گفتند:نيست اين مگر جادوى فرا بافته،و نشنيديم اين از پدران ما پيشينيان (9).
و گفت موسى-عليه السّلام:خداوند من داناتر است بدان كس كه آورد (10)راه راست و دين حق از نزديك او و آن كس كه باشد او را سرانجام نيك و بهشت جاويد به درستى كه او رستگارى نيابند ستمكاران.
و گفت فرعون اى گروه نمى دانم (1)من شما را از معبود و خداى جز من، بيفروز (2)براى من اى هامان بر گل،پس كن مرا كوشكى تا مگر من ديدور گردم (3)بر خداى موسى،و به درستى كه من گمان مى برم او را از دروغ زنان.
و گردن كشى و تكبّر (4)كردند او و لشكرهاى او اندر زمين به ناحق،و گمان بردند كه ايشان را سوى ما بازنگردانند (5).
پس فراگرفتيم او را و لشكر او را،و در انداختيمشان در دريا،پس بنگر كه چگونه بود سرانجام ستمكاران.
و كرديم ايشان را پيشوايانى كه مى خوانند (6)سوى آتش،و روز قيامت يارى نكنندشان.
و لازم كرديم (7)ايشان را اندر اين جهان لعنت و نفرين،و روز رستخيز ايشان سياه رويان (8)باشند.
و به درستى كه بداديم ما موسى را-عليه السّلام- كتاب تورات از پس آن كه هلاك كرديم ما گروهان (9)پيشين را از تورات حجّتها بود (10)مردمان را و راهى راست و بخشايشى تا مگر ايشان پند پذيرند.
1) .آط،آج،لب،آل:ندانستم،مش:ندانم.
2) .آب،مش:آتش كن.
3) .آب،مش:مطّلع گردم.
4) .آط،آج،لب،آل:و بزرگوارى.
5) .اساس:نه گردانند،آب،آج،لب،آل:بازنخواهندگشت.
6) .آج،لب،آل+به.
7) .آط:از پى ببرديم،آب،آج،لب:از پى در آورديم.
8) .آط،آج،لب،آل:ايشان از ملعونان،آب،مش:از زشتان.
9) .آب،مش:قرنهاى.
10) .آب،مش:بصيرتها براى.
و نبودى (1)تو يا محمّد به جانب فروشدن گاه آفتاب و ماه و ستارگان (2)، چون بگزارديم و فرموديم به موسى-عليه السّلام-كار (3)،و نبودى (4)تو از حاضران آنجا.
و لكن ما بيافريديم گروهان (5)،پس دراز گشت بر ايشان زندگانى و نبودى (6)تو يا محمّد درنگ كننده در اهل مدين (7)كه مى خواندى بر ايشان آيتهاى ما،و لكن ما بوديم فرستندگان.
و نبودى (8)تو يا محمّد سوى كوه طور چون ندا كرديم ما،و لكن اين آگاه كردن تو را رحمتى است از خداوند تو تا بيم كنى گروهى را كه نيامد بديشان از هيچ بيم كننده از پيش تو،تا مگر ايشان پند پذيرند.
و اگر نه آن بودى كه چون رسيد بديشان مصيبتى بدانچه فرا پيش داشت دستهاى ايشان،پس گويند اى خداوند ما!چرا نفرستادى به ما پيغمبرى (9)تا پسر وى كرديمى آيات تو را،و بوديمى ما از مؤمنان.
پس چون آمد بديشان حق از نزديك ما،گفتند چرا ندادند (10)او را مانند آنچه دادند موسى را،اى (11)نه كافر شدند بدانچه دادند موسى را-عليه السّلام-از پيش،گفتند دو جادواند موسى و هارون پشت به هم بازنهاده،و گفتند كه ما به همه كافرانيم.
بگو يا محمّد بياريد (1)كتابى از نزديك خداى كه او راه نماينده تر بود از ايشان دوتا پس روى كنم او را،اگر هستيد راستگويان.
پس اگر نكنند (2)اجابت تو را بدان كه پس روى مى كنند هواهاى (3)مرادهاى ايشان را،و كيست گمراه تر از آن كس كه پس روى كند هواى خويش را نه به راهى راست از خداى،به درستى كه خداى راه ننمايد گروه ستمكاران را.
قوله: فَلَمّٰا قَضىٰ (4)،گفت:چون موسى-عليه السّلام-اجل به سر برد.عبد اللّه عبّاس گفت از رسول-عليه السّلام-پرسيدند (5)كه:موسى كدام اجل به سر برد؟گفت:
ابعدهما و ابطاهما ،دورتر،و ديرتر[183-پ]،يعنى ده سال كه شعيب گفته بود:
فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ (6).
و در خبرى ديگر است از رسول-عليه السّلام-كه او را پرسيدند كه:موسى كدام اجل به سر برد؟گفت:
ابرّهما و أوفاهما ،نكوكارتر و وفادارتر،يعنى آن كه به برّ و وفا نزديكتر بود.
سعيد جبير گفت:جهودى بر او رسيد (7)در كوفه كه،موسى از اين دو اجل كدام به سر برد؟و من ساز حج مى كردم،گفتم:ندانم،و لكن به مكّه خواهم شد از حبر امّت بپرسيم يعنى عبد اللّه عبّاس.چون رفتم و از او پرسيدم،گفت:اكثرهما و اطيبهما،بيشتر و پاك تر كه پيغامبران خلف وعد (8)نكنند.گفت:چون با عراق آمدم (9)، آن جهود را ديدم،گفتم:جواب چنين داد.گفت:صدق و الّذي انزل التّوراة على
موسى،راست گفت و به آن خداى كه تورات به موسى فرستاد.
خلاف كردند در آن كه كدام دختر به او داد.وهب گفت:دختر مهين بود،و روايتى كردند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:دختر كهين بود.
مجاهد گفت:چون موسى-عليه السّلام-اجل ده سال به سر برد،شعيب دختر با او داد،ده سال ديگر بر شعيب مقام كرد،بيست سال بر او بماند،آنگه دستورى خواست تا با مصر شود به زيارت مادر (1)و خواهر،شعيب دستورى داد.
موسى برخاست و اهل را بر گرفت و (2)مال و گوسپندان (3)و روى به مصر نهاد و ره راست رها كرد احتراز از ملوك شام،و فصل زمستان بود و اهل او آبستن بود مقرب (4)، و او تنها در بيابان مى رفت و ره ندانست.در راه كه مى رفت با كوه طور افتاد با جانب راست،شبى تاريك بود و سرماى سخت،زن را درد زادن بگرفت،و آتش از آتشزنه فرونيامد (5)،چنان كه قصّه آن برفت.او نگاه كرد به جانب (6)طور،آتشى ديد،اهلش را گفت:درنگ كنى (7)كه من آتشى بديدم تا بروم و خبرى آرم يا پاره اى آتش،و ذلك قوله: أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّٰارِ .و در او سه لغت است:جذوة،به فتح«جيم»و اين قرائت عاصم است،و به ضمّ و آن قرائت حمزه است،و كسر و آن قرائت باقى قرّاء است.
قتاده و مقاتل گفتند:جذوة،چوبى نيم سوخته باشد،و جمعه جذى،قال الشّاعر-شعر:
باتت حواطب ليلى يلتمسن لها***جزل الجذى غير خوّار و لا دعر.
لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ ،تا همانا شما گرم شوى.
فَلَمّٰا أَتٰاهٰا (8)،چون موسى-عليه السّلام-به آتش رسيد، نُودِيَ مِنْ شٰاطِئِ الْوٰادِ الْأَيْمَنِ ،ندا كردند او را از جانب راست وادى،يقال:شاطى الوادى و حافة النّهر (9)،
1) .آب،آز:تا زيارت مادر و برادر.
2) .مش:با.
3) .آج،لب،آل،كا:گوسفندان.
4) .كا:و وضع حمل نزديك آمده.
5) .آج،لب،آل:بيرون نيامد،مش:بيرون نيامد چندان كه كرد.
6) .همۀ نسخه بدلها+كوه.
7) .آج،لب:درنگى كن.
8) .اساس و ديگر نسخه بدلها:فلمّا جاءها،به قياس با متن قرآن مجيد،تصحيح شد.
9) .لب:حافو النهر،چاپ شعرانى(459/8):ضافة النّهر.
و ساحل البحر،و جرف البئر،و شفير القبر،و ناحية البلد،و طرّة الثّوب،و حاشية الكتاب. فِي الْبُقْعَةِ الْمُبٰارَكَةِ ،در آن جاى مبارك، مِنَ الشَّجَرَةِ ،از درخت.
عبد اللّه مسعود گفت:درخت سمره بود،درختى سبز تازه.قتاده گفت:عوسج بود.وهب گفت:علّيق بود،و اين آيت دليل است بر آنكه كلام خداى تعالى محدث است،و متكلّم فاعل كلام باشد دون آن كه كلام به او قائم بود،براى آن كه حق تعالى گفت:موسى را از درخت ندا كردند،و معنى اين باشد كه:موسى كلام از درخت شنيد،و تا كلام به درخت قائم نباشد به معنى حلول موسى (1)نتواند شنيدن،و چون چنين بود كلام كلام درخت بود في قوله: إِنِّي أَنَا اللّٰهُ .پس خداى موسى درخت بوده باشد،و موسى درخت پرست باشد (2)،چون اين باطل است بنماند الّا آن كه كلام كلام خداى بود،و درخت محلّ كلام بود،و كلام خداى در او آفريد.و چون چنين باشد متكلّم فاعل كلام بود دون آن كه كلام به او قائم باشد،و قوله: أَنْ يٰا مُوسىٰ تا به آخر آيت،محلّ او رفع است باسناد الفعل اليه.
وَ أَنْ أَلْقِ عَصٰاكَ ،عطف است برآن (3)،و محلّ او هم رفع است.موسى را ندا كرد خداى تعالى به كلام خود،كلامى كه در درخت آفريد كه:من خداى جهانيانم،و نيز ندا كرد كه:عصا بيفگن. فَلَمّٰا رَآهٰا ،اين جا محذوفى هست، و التّقدير:فالقاها فصارت حيّة،موسى عصا بيفگند (4)مارى گشت.چون موسى عصا ديد (5)[184-ر]مار گشته مى جنبيد و مى رفت پنداشتى مارى است خرد سريع الحركة. وَلّٰى مُدْبِراً ،پشت بر كرد (6)و روى به هزيمت نهاد (7)و بازنايستاد (8). يٰا مُوسىٰ أَقْبِلْ ،هم از جملۀ كلام و خطاب خداى است با (9)موسى كه از درخت (10)ندا آمد:اى موسى روى فراكن (11)و مترس كه تو از جمله ايمنانى.
اُسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ ،و دست در گريبان كن تا بيرون آيد سپيد بى بدى،
1) .همۀ نسخه بدلها+از او.
2) .آج،لب،آل:بوده باشد.
3) .اساس،آط،آج،لب،آل،مش:بر اين،به قياس با نسخۀ كا و مفهوم عبارت تصحيح شد.
4) .آب،آز+به فرمان خداى تعالى.
5) .آب،آز+كه.
6) .آط،آل،آج،لب:پشت بر كرده.
7) .آج،لب،آل:نهاده.
8) .آط،آج،لب،آل:بايستاد،آب،آز،مش:ايستاد.
9) .آب،آز،آل:يا.
10) .آط،آب،آج،لب،آل،مش:كه در تحت.
11) .همۀ نسخه بدلها:فراز كن.
يعنى بى برصى. وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَنٰاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ ،حفص عن عاصم خواند:من الرّهب،به فتح«را»و سكون«ها»،و كوفيان و شاميان خواندند:من الرّهب به ضمّ «را»و سكون«ها»،و باقى قرّاء (1)به فتح«را»و«ها»،و اين هر سه لغت است.
گفتند:معنى آيت آن است كه چون دست تو (2)سپيد از گريبان بيرون آرى،تو را خوفى در دل (3)آيد چنان كه در باب عصا گفت،دست دگرباره با گريبان بر تا با حال خود شود تا خوفت بشود.
بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه چون تو را خوفى در دل آيد،دست بر دل نه تا خوفت ساكن شود.
بعضى دگر گفتند:اين كنايت است از تسكين خوف،اى سكن روعك و اخفض عليك جأشك (4)،براى آن كه خائف مضطرب دل باشد،و ضمّ جناح كنايت باشد از سكون،و مثله قوله: وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ (5)... ،يعنى ارفق بهما،و كذلك قوله: وَ اخْفِضْ جَنٰاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (6)،و معنى آن كه خود را به دست فروگير و خود را ساكن باز كن.
فرّاء گفت:مراد به جناح،عصا است،و بعضى اهل معانى گفتند:«رهب»به لغت حمير،آستين باشد.اصمعي گفت اعرابى را ديدم كه يكى را مى گفت:
اعطني ممّا في رهبك.او را گفتم:«رهب»چه باشد؟گفت:آستين،يعنى دست از آستين بيرون آر كه موسى-عليه السّلام-چون عصا به دست گرفتى دست در آستين كردى. فَذٰانِكَ بُرْهٰانٰانِ ،عامۀ قرّاء به تخفيف«نون»خواندند.ابن كثير و ابو عمرو خواندند:فذانّك برهانان،به تشديد«نون»،و اين لغت قريش است.
در وجه او چهار لغت (7)گفته اند،يكى آن كه تشديد براى تأكيد كرد چنان كه «لام»در«ذلك»آوردند.
و قولى دگر آن است كه[«ذانّك»مخفّف تثنيۀ«ذاك»باشد و مشدّد تثنيه
ذلك.قولى دگر آن است كه] (1):اين تشديد از«الف»ساقطه بدل است (2)براى آن كه ذاكى (3)اسم واحد است در او«الفى»هست،و براى تثنيه الفى دگر بايد ممكن نشد،براى آن كه جمع دو ساكن (4)بودى على غير حدّه«نون»را مشدّد بكردند تا بدل ساقطه اى باشد تشديد او،و اين نيز جمع ساكنين باشد و لكن على حدّه.
قولى دگر آن است:تا تشديد براى آن آوردند تا فرق باشد ميان«نونى»كه به اضافت بيوفتد و ميان اين«نون»،چه اين به اضافت بنيوفتد (5).
قول دگر آن است:تا فرق باشد ميان تثنيۀ اسم متمكّن (6)و اسم نامتمكّن (7).
و ابو عمرو گفت:هيچ«نون»تثنيه در قرآن مشدّد نيست مگر اين«نون»،و چنان دانم (8)كه اين تشديد براى قلّت حروف آوردند،امّا اشارت در او به آن (9)دو معجز است كه در آيت گفت:يكى عصا و يكى يد بيضاء.حق تعالى گفت:اين دو معجز تو را دو حجّت است به فرعون و قوم او كه ايشان گروهى اند فاسق كافر خارج از فرمان خداى تعالى.
موسى-عليه السّلام-گفت:بار خدايا! إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً ،من از ايشان يكى را كشته ام،يعنى قبطى را. فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ ،مى ترسم كه مرا بكشند.
وَ أَخِي هٰارُونُ ،و برادر من كه هارون است از من فصيح زبان تر است. فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً ،بفرست او را تا با من يار باشد.و«ردء»،معين و ياور (10)باشد،يقال:
اردأه (11)اذا اعانه،و نصب او بر حال است از مفعول.و اهل مدينه«ردا»خواندند به تخفيف همز (12). يُصَدِّقُنِي ،تا مرا به راست دارد.عامّۀ قرّاء به«جزم»خواندند براساس
1) .:ندارد،به قياس با نسخه آط،و ديگر نسخه بدلها،افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها:اين تشديد بدل آن الف ساقطه است.
3) .آب،آز،آل،مش:ذاك.
4) .همۀ نسخه بدلها:جمع ساكن.
5) .آط:بنيفتد،ديگر نسخه بدلها:نيفتد.
6) .آل:ممكّن.
7) .آل:ممكّن.
8) .همۀ نسخه بدلها:پندارم.
9) .آط،آب،آز،مش:اشارت در دو برهان،آج،لب،آل:اشارت در اين دو برهان.
10) .همۀ نسخه بدلها:يار.
11) .آط،آز،مش:ارداءه.
12) .آب،آز،لب،مش:همزه.
جواب امر (1)،مگر حمزه و عاصم كه ايشان مرفوع خواندند به آن كه در جاى حال باشد، اى مصدّقا لي،و نظيره قوله: وَ لاٰ تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ (2)،به جزم و رفع،و نظير رفع قوله:
أَنْزِلْ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ تَكُونُ... (3)،و اين در جاى صفت باشد،اى مائدة كائنة.
إِنِّي أَخٰافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ ،كه من مى ترسم كه ايشان مرا به دروغ دارند.
حق تعالى اين دعا به اجابت مقرون كرد،گفت: سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ ، ما دست تو قوى[184-پ]كنيم به برادرت،و هارون در اين وقت به مصر بود. وَ نَجْعَلُ لَكُمٰا سُلْطٰاناً ،و شما را حجّتى و برهانى كنيم. فَلاٰ يَصِلُونَ إِلَيْكُمٰا بِآيٰاتِنٰا ،كه ايشان به شما نرسند به آيات و بيّنات و معجزات ما. أَنْتُمٰا وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغٰالِبُونَ ، شما و اتباع شما غالب باشى.
فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا بَيِّنٰاتٍ ،چون موسى به ايشان آمد با آيات ما،و روا بود كه«با»تعديه را باشد و روا بود كه به معنى«مع» (4)باشد،و مراد به آيات معجزات است.و قوله: بَيِّنٰاتٍ ،نصب«بيّنات»بر حال است،يعنى در آن حال كه روشن و ظاهر بودند. قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُفْتَرىً ،گفتند:نيست اين كه تو آورده اى الّا جادوى فروبافته (5)نكو ساخته. وَ مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِي آبٰائِنَا الْأَوَّلِينَ ،ما اين كه تو مى گوى در پدران اوّل خود نشنيده ايم (6).
موسى-عليه السّلام-گفت در جواب ايشان: رَبِّي أَعْلَمُ ،خداى من داناتر است به آن كس كه او حق و بيانى (7)آورده است از نزديك او يعنى او خود را خواست.و اهل مدينه«واو»نخواندند في قوله: وَ قٰالَ مُوسىٰ ،و در مصاحف ايشان«واو» نيست،و باقى قرّاء به«واو»خواندند. وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ الدّٰارِ ،و نيز عالم تر است كه عاقبت و سرانجام سراى آخرت به ثواب و نعيم كه را خواهد بودن.
كوفيان«يكون»به«يا»خواندند،براى آن كه فعل متقدّم (8)است،و باقى قرّاء
به«تا»ى تأنيث لكون الاسم مؤنّثا. إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ ،ضمير در آيت (1)شأن و كار راست،يعنى شأن و كار چنين آمد كه ظالمان و ستمكاران فلاح و ظفر نيابند.
وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ ،حق تعالى حكايت آن كرد كه فرعون گفت عند اين حال گفت (2)قوم خود را كه:اى اعيان و اشراف!من نمى دانم خدايى شما را جز خويشتن.
فَأَوْقِدْ لِي يٰا هٰامٰانُ عَلَى الطِّينِ ،اى هامان-و هامان وزير او بود،آتش بر افروز براى من بر گل،يعنى براى من خشت پخته كن و آجر ساز،گفتند:اوّل كس كه خشت پخته ساخت فرعون بود و كوشك بلند كرد. فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً ،و براى من كوشكى بلند كن. لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلىٰ إِلٰهِ مُوسىٰ ،تا باشد كه من از آن كوشك بر خداى موسى مطّلع بباشم و به او فرونگرم. وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكٰاذِبِينَ ،چه من (3)مى پندارم كه او دروغ مى گويد در اين كه مى گويد (4).من پيغامبرم و مرا خدايى هست كه مرا به شما فرستاده است.
اهل سير گفتند:چون فرعون وزيرش را هامان (5)فرمود تا كوشك (6)بنا كند،او پنجاه هزار مرد بنّا را و استادان صنعت بنا را و درودگرى (7)و كاريگرى (8)را و آهنگرى (9)را جمع كرد جز مزدوران و اتباع را.آن بنا بكردند و چندانى در هوا بيفراشتند (10)كه ممكن بود،چنان كه در كلّ زمين از آن رفيع تر بنايى (11)نبود،و چنان ساختند كه مرد سوار بر او تواند شدن.
چون فارغ شدند،فرعون بيامد و برآن رفت و تير در كمان نهاد و بينداخت.
گفتند:براى امتحان و فتنۀ او تير خون آلود بازگشت،او گمان برد كه خصم را كشته است.گفت:فارغ شدم از خداى موسى.
حق تعالى جبريل را بفرستاد تا پرى بر او (12)زد،و آن را سه پاره كرد:يك پاره از
1) .همۀ نسخه بدلها:انّه.
2) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
3) .همۀ نسخه بدلها:چنين.
4) .همۀ نسخه بدلها+كه.
5) .همۀ نسخه بدلها:وزير خود را هامان را.
6) .آز،مش،كا:كوشكى.
7) .همۀ نسخه بدلها:درودگر.
8) .كذا در اساس،كا:كاريگر،ديگر نسخه بدلها:كارگر.
9) .همۀ نسخه بدلها:آهنگر.
10) .آل:بفرشتند،كا:بر شدند.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز مش و كا:بنا.
12) .كا:برآن كوشك.
او به لشكرگاه (1)زد،هزار هزار مرد را بكشت،و يك پاره از او در دريا ريخت،و يك پاره به مغرب انداخت.و از آنان كه در آن كوشك عملى (2)كرده بودند كس نماند الّا (3)هلاك شد.
وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ ،آنگه گفت حق تعالى:او (4)و لشكرش در زمين استكبار كردند و ترفّع و بزرگى نمودند به ناحق. وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنٰا لاٰ يُرْجَعُونَ ،و گمان بردند كه ايشان با ما نخواهند آمدن.
فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ ،ما او را و لشكر او را بگرفتيم به عذاب. فَنَبَذْنٰاهُمْ فِي الْيَمِّ ، و در دريا انداختيم ايشان را.قتاده گفت:آن دريايى است از وراى مصر،آن را «آساف» (5)گويند،خداى تعالى فرعون را و قوم او را در آنجا غرق كرد.
آنگه رسول را گفت بر طريق تذكير و اعتبار: فَانْظُرْ كَيْفَ [185-ر] كٰانَ عٰاقِبَةُ الظّٰالِمِينَ ،بنگر يا محمّد كه عاقبت كار آن ظالمان و كافران كجا (6)رسيد و چگونه بود.
وَ جَعَلْنٰاهُمْ ،آنگه گفت:ما ايشان را امامانى و پيشوايانى كرديم كه مردمان را با دوزخ خوانند.و اين را دو وجه بود:يكى آن كه معنى«جعل»خذلان و تخليه باشد،يعنى ايشان را با خود رها كرديم پس ازآن كه الطاف بسيار كرديم،و ايشان منتفع نشدند از پيغامبران فرستادن و كتاب فرستادن و اعذار و انذار كردن و ترغيب (7)نمودن.آنگه بر طريق عقوبت گفت:ايشان را با خود رها كرديم بر وجه خذلان.
و وجهى ديگر آن است كه:«جعل»به معنى حكم و تسميه باشد،چنان كه گفت: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (8)... ،معنى نه آن است كه ايشان فريشتگان را به دختران خداى كردند،معنى آن است كه:نام نهادند و حكم كردند از اعتقاد باطل كه كرده اند (9)كه ايشان دخترانند (10). وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ لاٰ يُنْصَرُونَ ،
و روز قيامت ايشان را ناصرى و ياورى (1)نباشد،و كس نصرت ايشان نكند.
وَ أَتْبَعْنٰاهُمْ فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا (2)،و ما در دار دنيا لعنت به دنبال ايشان در نهاديم، يعنى بر ايشان لعنت كرديم،لعنتى ملازم كه از دنبال ايشان بنگردد. وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ ،و روز قيامت از جملۀ مقبوحان و ممنوعان (3)باشند،و گفتند:از جملۀ ملعونان،و گفتند:از جملۀ مهلكان.
عبد اللّه عبّاس گفت:از جملۀ مشوّهان در خلقت،رويهاشان سياه كنند (4)و چشمها ازرق،و آن شعار دوزخيان است،يقال:قبحه اللّه و قبحه بمعنى اذا جعله قبيحا.
وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَى الْكِتٰابَ مِنْ بَعْدِ مٰا أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولىٰ ،حق تعالى گفت در اين آيت كه:ما موسى را كتاب داديم،يعنى تورات پس ازآن كه هلاك كرديم قرنهاى پيشين را،يعنى امّتان پيش (5)را. بَصٰائِرَ لِلنّٰاسِ ،براى آن تا بصيرت و بيّنت و حجّت و بيان مردمان باشد. وَ هُدىً ،و لطفى و بيانى و رحمتى تا همانا انديشه كنند.و نصب اين اسماء بر حال است از مفعول.
ابو سعيد خدريّ روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:خداى تعالى پس ازآن كه تورات فروفرستاد،هيچ امّت را و هيچ قرن و قوم را هلاك نكرد به عذابى از آسمان،جز گروهى را كه ايشان را مسخ كرد با بوزينه،نبينى كه خداى تعالى گفت: وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَى الْكِتٰابَ مِنْ بَعْدِ مٰا أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولىٰ -الآية.
وَ مٰا كُنْتَ بِجٰانِبِ الْغَرْبِيِّ ،آنگه رسول را-عليه السّلام-بر سبيل تنبيه و تعجّب (6)گفت:تو به جانب غربى از كوه طور حاضر نبودى. إِذْ قَضَيْنٰا إِلىٰ مُوسَى الْأَمْرَ ،چون ما وحى كرديم و كار بر او گزارديم،و خبر داديم او را به اوامر و نواهى،و عهد كرديم با او. وَ مٰا كُنْتَ مِنَ الشّٰاهِدِينَ ،و تو از جملۀ حاضران نبودى آنجا تا ياد داشتى آنچه (7)آنجا رفت.
وَ لٰكِنّٰا أَنْشَأْنٰا قُرُوناً ،و لكن ما بيافريديم گروهانى (1)را. فَتَطٰاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ ، عمر بر ايشان دراز شد،عهد ما فراموش كردند و امر ما ترك كردند،نظيره قوله: فَطٰالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ (2).
وَ مٰا كُنْتَ ثٰاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ تَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِنٰا ،و تو مقيم نبودى در ميان اهل مدين،و آيات ما بر ايشان مى خواندى (3). وَ لٰكِنّٰا كُنّٰا مُرْسِلِينَ ،و لكن ما فرستاديم تو را به پيغامبرى،و كتابى بر تو فروفرستاديم كه اين قصّه ها در آنجا شرح داديم بر تو،تا (4)بر ايشان حكايت كنى،و اگر نه آنستى تو از كجا دانستى آنچه آنجا رفت.
وَ مٰا كُنْتَ بِجٰانِبِ الطُّورِ إِذْ نٰادَيْنٰا ،و اى محمّد تو به جانب كوه طور نبودى چون ما ندا كرديم موسى را كه اى موسى كتاب بستان به قوّت.
وهب منبّه گفت،موسى-عليه السّلام-در مناجات گفت:الهى محمّد را به من نماى،خداى تعالى گفت:تو او را در نيابى،اگر خواهى تا امّت او را ندا كنم تا تو آواز ايشان بشنوى؟گفت:بلى يا ربّ،خداى تعالى ندا كرد،گفت:يا امّة احمد (5).
از اصلاب پدران آواز دادند:لبيك و سعديك،و اين قول آنان (6)باشد كه«ذرّ» گويند،و آن درست نيست.
عمرو بن جرير گفت در اين آيت كه:اين (7)ندا آن بود كه[185-پ]خداى تعالى گفت:يا امّة احمد (8)،من شما را اجابت كردم پيش ازآن كه [دعا كردى،و بدادم شما را پيش ازآن كه ] (9)بخواستى.
سهل بن السّاعدىّ روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت در
1) .همۀ نسخه بدلها:گروهى.
2) .سورۀ حديد(57)آيۀ 16.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:مدين ايشان و ما بر ايشان مى خوانديم،چاپ شعرانى(464/8):مدين كه آيات ما را بر ايشان بخوانى.
4) .همۀ نسخه بدلها+تو.
5) .آب،آز،آل:محمّد.
6) .آج،لب:آن.
7) .آج،لب،آل+آيت.
8) .آب،آز:محمّد.
9) .اساس:ندارد،به قياس با نسخه آط،و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
اين آيت:خداى تعالى نبشته اى نبشت (1)بر برگى مورد (2)پيش ازآن كه خلقان را آفريد به دو (3)هزار سال،آنگه بر عرش نهاد،پس ندا كرد:
يا امّة احمد انّ رحمتي سبقت غضبي ،اى امّت محمّد (4)!رحمت من سبق برد خشم مرا،بدادم شما را پيش ازآن كه بخواستى،و بيامرزيدم شما را پيش ازآن كه استغفار كردى،و هركس كه او (5)پيش من آيد،و او گواى (6)دهد كه جز خداى خداى (7)نيست و محمّد رسول اوست، او را به بهشت برم. وَ لٰكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ ،قرائت عامّه (8)به نصب«رحمت» است،براى آن كه مصدرى باشد محذوف الفعل،و تقدير آن كه:و لكن رحمناك رحمة.
و در شاذّ،عيسى بن عمر (9)خواند:رحمة،به رفع،على تقدير:و لكنّه رحمة من ربّك،يعنى و لكن رحمتى بود از خداى تعالى كه تو را اطّلاع داد بر احوال و اخبار ايشان. لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ ،تا بترسانى گروهى را كه ايشان هيچ پيغامبر نيامد پيش از تو،يعنى اهل مكّه را. لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ،تا همانا ايشان متذكّر شوند و انديشه كنند.
وَ لَوْ لاٰ أَنْ تُصِيبَهُمْ مُصِيبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ،و اگر نه آنستى كه اگر ما مصيبتى و عقوبتى به ايشان فرستادمانى (10)به آن كفر و معصيت كه كردند،و دستهاى ايشان تقديم كرد،و فايدۀ اضافت فعل با جارحه كه بعضى از جملۀ انسان است آن است كه تا فعل محقّق و مختصّ شود به فاعل،چه يكى از ما به جارحۀ غيرى فعل نتواند كردن. فَيَقُولُوا ،آنگه گويند و به حجّت كنند: لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ (11)،چرا پيغامبرى به ما نفرستادى تا ما متابعت آيات تو كردمانى (12)و از جملۀ مؤمنان بودمانى (13)،و جواب «لو لا»اوّل محذوف است از كلام،و التّقدير:لعاجلناهم بالعقوبة او لما (14)ارسلناك
1) .همۀ نسخه بدلها:نوشته نوشت.
2) .آل:مرد.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مش:به ده.
4) .آط،آج،لب:احمد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز آز+با.
6) .همۀ نسخه بدلها:گواهى.
7) .آط،آب،آج،لب،آز:خدايى.
8) .آب،آز:عاصم،آط،مش:عام.
9) .آب،آز،كا:عيسى بن عمرو.
10) .آج،لب:فرستادمى،آل:فرستاديم.
11) .همۀ نسخه بدلها+اى هلا ارسلت.
12) .آط،آب،آج،لب،آز،آل:كرديمى،مش:مى كرديم.
13) .همۀ نسخه بدلها،بجز مش و كا:بوديمى،مش:بوديم.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:كما.
اليهم،ما بر ايشان تعجيل عقوبت كردمانى (1)يا (2)نو را نفرستادمانى (3)به پيغامبرى به ايشان،و لكن تو را بفرستاديم (4)، لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَى اللّٰهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (5)... ،تا مردمان را بر خداى هيچ حجّت نباشد (6)پس از رسولان خداى.
فَلَمّٰا جٰاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنٰا ،چون حق به ايشان آمد از نزديك او،يعنى محمّد. قٰالُوا ،گفتند: لَوْ لاٰ أُوتِيَ ،اى هلاّ اوتى،چرا ندادند او را-يعنى محمّد را- صلّى اللّه عليه و على آله-مانند آن كه موسى را دادند از كتابى منزل به يك بار،جملة واحدة؟يا چرا او را مانند آن معجزه (7)ندادند كه موسى را از عصا و يد بيضاء؟ أَ وَ لَمْ يَكْفُرُوا بِمٰا أُوتِيَ مُوسىٰ مِنْ قَبْلُ ،نه ايشان بودند كه كافر (8)شدند به آنچه موسى را دادند پيش از اين،يعنى تورات و آيات و معجزات. قٰالُوا ،و گفتند: سِحْرٰانِ (9)، اينان دو جادواند (10)،يعنى موسى و هارون دو جادواند كه پشت با هم زده اند.
كلبى گفت:اين مقالت (11)آنگه گفتند كه جماعتى از كفّار قريش بيامدند[به مدينه] (12)و احبار جهودان را بپرسيدند از حديث محمّد و نعمت و صفت او،ايشان گفتند:او حقّ است و پيغامبر (13)راستگوى است،و نعت و صفت او در كتاب ما هست.ايشان بيامدند و جماعت را به (14)گفتار ايشان خبر دادند،كفّار مكّه گفتند:
سِحْرٰانِ تَظٰاهَرٰا ،ايشان دو جادواند (15)،يعنى موسى و محمّد،و اين قول عبد اللّه عبّاس است،و قول اوّل قول مجاهد است.
كوفيان خواندند: سِحْرٰانِ بى«الف»،دو جادوى اند،يعنى قرآن و تورات،و باقى قرّاء«ساحران»،بر اسم فاعل. تَظٰاهَرٰا ،اى تعاونا.و إِنّٰا بِكُلٍّ كٰافِرُونَ ،و ما به همه كافريم از تورات و قرآن و موسى و محمّد.
1) .آط،آب،آج،لب،آز:كرديمى،آل،مش:كرديم.
2) .همۀ نسخه بدلها:تا.
3) .آط،آب،آج،لب،آز:بفرستاديمى،مش:بفرستاديم.
4) .مش:نفرستاديم.
5) .سورۀ نساء(4)آيۀ 165.
6) .همۀ نسخه بدلها:نماند.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز آب،آز:معجز.
8) .همۀ نسخه بدلها:كافران.
9) .اساس:ساحران،به قياس با ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
10) .آط،آب،آز،مش:جادوى.
11) .آل:مقالات.
12) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
13) .همۀ نسخه بدلها:پيغامبرى/پيغمبرى.
14) .همۀ نسخه بدلها:از.
15) .همۀ نسخه بدلها،بجز آز:جادوى.
قُلْ فَأْتُوا بِكِتٰابٍ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ هُوَ أَهْدىٰ مِنْهُمٰا ،گفت بگو اى محمّد!بياريد (1)شما كه كفّار مكّه اى (2)كتابى از نزديك خداى،كه آن كتاب ره نماينده تر باشد از تورات و قرآن. أَتَّبِعْهُ ،تا من آن را متابعت كنم اگر راست مى گويى،قوله:«اتّبعه»، مجزوم است به جواب امر.
فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ ،اگر چنان كه تو را اجابت نكنند،و آنچه التماس تو است به جاى نيارند. فَاعْلَمْ ،بدان كه ايشان متابعت هواى خود مى كنند. وَ مَنْ أَضَلُّ ،و كيست كه گمراه تر[186-ر]باشد ازآن كه او متابعت هوا كند بى هدى از خداى تعالى،يعنى بى بيانى و حجّتى از خداى (3). إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ ،و خداى تعالى هدايت ندهد (4)،يعنى حكم نكند به هدايت ظالمان و كافران.و رواست كه گويند:هدايت ندهد،يعنى ره بهشت و ثواب ننمايد ايشان را در قيامت (5).
وَ لَقَدْ وَصَّلْنٰا لَهُمُ اَلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (51) اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ (52) وَ إِذٰا يُتْلىٰ عَلَيْهِمْ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ إِنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّنٰا إِنّٰا كُنّٰا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ (53) أُولٰئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِمٰا صَبَرُوا وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّيِّئَةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ (54) وَ إِذٰا سَمِعُوا اَللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قٰالُوا لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَكُمْ أَعْمٰالُكُمْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ لاٰ نَبْتَغِي اَلْجٰاهِلِينَ (55) إِنَّكَ لاٰ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (56) وَ قٰالُوا إِنْ نَتَّبِعِ اَلْهُدىٰ مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنٰا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبىٰ إِلَيْهِ ثَمَرٰاتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنّٰا وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (57) وَ كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنْ قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعِيشَتَهٰا فَتِلْكَ مَسٰاكِنُهُمْ لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلاّٰ قَلِيلاً وَ كُنّٰا نَحْنُ اَلْوٰارِثِينَ (58) وَ مٰا كٰانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ اَلْقُرىٰ حَتّٰى يَبْعَثَ فِي أُمِّهٰا رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِنٰا وَ مٰا كُنّٰا مُهْلِكِي اَلْقُرىٰ إِلاّٰ وَ أَهْلُهٰا ظٰالِمُونَ (59) وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَمَتٰاعُ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ زِينَتُهٰا وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَيْرٌ وَ أَبْقىٰ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (60) أَ فَمَنْ وَعَدْنٰاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاٰقِيهِ كَمَنْ مَتَّعْنٰاهُ مَتٰاعَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا ثُمَّ هُوَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ مِنَ اَلْمُحْضَرِينَ (61) وَ يَوْمَ يُنٰادِيهِمْ فَيَقُولُ أَيْنَ شُرَكٰائِيَ اَلَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (62) قٰالَ اَلَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ اَلْقَوْلُ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِينَ أَغْوَيْنٰا أَغْوَيْنٰاهُمْ كَمٰا غَوَيْنٰا تَبَرَّأْنٰا إِلَيْكَ مٰا كٰانُوا إِيّٰانٰا يَعْبُدُونَ (63) وَ قِيلَ اُدْعُوا شُرَكٰاءَكُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ لَوْ أَنَّهُمْ كٰانُوا يَهْتَدُونَ (64) وَ يَوْمَ يُنٰادِيهِمْ فَيَقُولُ مٰا ذٰا أَجَبْتُمُ اَلْمُرْسَلِينَ (65) فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ اَلْأَنْبٰاءُ يَوْمَئِذٍ فَهُمْ لاٰ يَتَسٰاءَلُونَ (66) فَأَمّٰا مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَعَسىٰ أَنْ يَكُونَ مِنَ اَلْمُفْلِحِينَ (67) وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ مٰا كٰانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ (68) وَ رَبُّكَ يَعْلَمُ مٰا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا يُعْلِنُونَ (69) وَ هُوَ اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِي اَلْأُولىٰ وَ اَلْآخِرَةِ وَ لَهُ اَلْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (70)
و به درستى كه پيوسته كرديم ما ايشان را قرآن سوره سوره (6)،تا مگر ايشان پند پذيرند.
آنان كه داديم ايشان را كتاب تورات از پيش آن،ايشان بدان ايمان مى آورند (7).
و چون بر خوانند (8)بر ايشان قرآن،گويند ايمان آورديم بدان،به درستى كه آن حق است از خداوند ما-عزّ و علا-به درستى كه ما بوديم از پيش اين (9)مسلمانان.
1) .آط،آج،لب،آل:بيارى/بياريد،كا:بياوريد.
2) .آب،آج،لب،آز،آل،كا:مكّه ايد.
3) .آط،آب،آز،آل،مش+تعالى.
4) .همۀ نسخه بدلها:نكند.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+قوله تعالى،كا+و اللّه اعلم بمراده.
6) .آط:و پيوستيم راه براى ايشان گفت،آب:رسانيديم ايشان را گفتار،آج،لب،آل:و پيوستيم براى ايشان گفتار را.
7) .آط:ايمان آرند،آب،مش:ايمان دارند،آج،لب،آل:ايمان آوردند.
8) .آج،لب،آل:خوانده شود.
9) .آط،آب،مش:او،آج،لب،آل:آن.
ايشانند كه بدهندشان مزد ايشان دو بار بدانچه صبر كردند،و بازمى داشتند به نيكى بدى را،و از آنچه روزى كرديمشان (1)نفقه كنند (2).
و چون بشنوند (3)سخن بيهوده و فحش،روى بگردانند از آن،و گويند ما راست كردار ما،و شما راست كردار شما،سلام باد بر شما نجوييم ما جاهلان را.
به درستى كه تو نتوانى نمود راه آن را كه تو دوست دارى،و لكن خداى راه نمايد آن را كه خواهد،و او داناتر است به راهيابندگان (4).
و گفتند:اگر پس روى (5)كنيم راه راست را با تو،بربايند (6)ما را و بيرون كنند از مكّه (7)زمين ما،اى (8)نداديم تمكين و جايى ايشان را مكّه و حرم ايمن (9)،گرد كنندشان (10)سوى مكّه ميوه ها، همه چيزى روزى دادنى از نزديك ما،و لكن بيشتر ايشان نمى دانند؟ و چندا (11)كه هلاك كرديم ما از اهل شهرى،دنه گرفته شد زندگانى آن (12)،آن كه آرامگاههاى ايشان ننشستند در او از پس ايشان مگر اندكى،و بوديم ما ميراث گيرندگان (13)[187-ر].
1) .آط:ما روزى دهيم،آب،آج،لب،آل،مش:روزى داديم.
2) .آب،مش:نفقه كردند،آج،لب،آل:نفقه مى كنند.
3) .آب،مش:بشنودند.
4) .آط،آج،لب،آل،آب،مش:راه يافتگان.
5) .آط،آج،لب:پيروى.
6) .آط:دريابند،آب،مش:بر چيده شويم.
7) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
8) .آب،مش:آيا.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:حرمى ايمن.
10) .آط:مى آيد،آب،مش:كشيده مى شود،آج،لب،آل:جمع كرده مى شود.
11) .آب،مش:چندان،آج،لب،آل:بسا.
12) .آط،آب،مش:بطر آمد ايشان را از زندگانى خود،آج،لب،آل:با غرور نعمت شدند اهل آن.
13) .آط،آج،لب،آل:وارثان آن.
و نبود خداوند تو هلاك كنندۀ شهرها تا آنگاه كه بفرستد (1)در مهتران ايشان پيغامبرى مى خواند (2)بر ايشان آيتهاى ما،و نبوديم ما (3)هلاك كننده شهرها (4)را مگر كه اهل آن شهر ستمكاران باشند (5).
و آنچه دادند (6)شما را از چيزى مال و جاه برخوردارى زندگانى اين جهان است و آرايش آن،و آنچه نزديك خداى است بهتر و پايدارتر است،اى (7)در نمى يابيد به عقل (8).
اى (9)آن كه وعده كرديم او را وعده اى نيكو،پس او فرارسنده بود فرا آن وعده (10)چون آن كس بود كه برخوردارى داديم او را برخوردارى زندگانى اين جهان،پس او روز قيامت از حاضركردگان (11)بود به عذاب.
و روزى كه بخواند بت پرستان را،پس گويد كجااند همبازان (12)و شريكان من آنان كه بوديد شما مى گفتيد (13)[187-پ].
گويند آنان كه واجب شد بر ايشان گفتار به
1) .آب،مش:برانگيزد.
2) .آط،آج،آل:پيغامبرى كه خواند،آب،مش:پيغامبرى كه مى خواند.
3) .آط:و نبود خداى تو:آب،مش:و نيستيم ما،آج،لب،آل:و نبوديم ما.
4) .آج،لب،آل:دهها.
5) .آط،آج،لب،آل:بيدادگر بودند.
6) .آط:آنچه داديم.
7) .آب،مش:آيا.
8) .آب،مش:عقل كار نمى بنديد،آج،لب:خرد نداريد.
9) .آب،مش:يا.
10) .آط:نيكو،او بيننده است آن را،آب:پس او مى رسد به آن،آج،لب،آل:پس او رسيده است آن را.
11) .آب:حاضرشوندگان،مش:حاضرشدگان.
12) .آج،لب،آل:انبازان،آط:شريكان.
13) .آط:كه شما دعوى مى كردى،آب،مش:كه شما گمان مى برديد.
عذاب:اى خداوند ما!اينانند آنان كه بيراه كرديم ما (1)،بيراه كرديم ايشان را چنان كه بيراه بوديم ما (2)،بيزار شديم با تو از ايشان،نبودند ما را مى پرستيدند.
و گويند (3)بخوانيد همبازان (4)را (5)كه مى پرستيد بخوانند (6)ايشان را، پس نكنند اجابت ايشان را،و ببينند عذاب اگر آن بودى كه ايشان بودندى كه راه يافتندى.
و آن روز كه بخواند (7)بت پرستان را،پس گويد چه چيز اجابت كرديد (8)پيامبران را.
پوشيده شود (9)بر ايشان خبرها آن روز،پس ايشان نپرسند يكديگر را.
امّا آن كه توبه كند و ايمان آرد و كند به نيكى،شايد بود كه باشد از رستگاران.
و خداى تو بيافريند آنچه خواهد و برگزيند،نباشد ايشان را برگزيدن،پاك است خداى تعالى و برتر است از آنچه همباز مى آرند (10)ايشان.
و خداى تو مى داند آنچه پنهان مى كند سينه هاى ايشان و آنچه آشكارا مى كنند.
و اوست خداى،نيست خداى مگر او،او راست ستايش در اين جهان و آن
1) .اساس:بيراه كردند ما را،با توجّه به تكرار كلمه و ترجمۀ آن تصحيح شد.
2) .اساس:كردند ما را،با توجّه به آط تصحيح شد.
3) .آب:و گفتند،مش:و گفته شود.
4) .آط،آج،لب،آل:انبازان،آب،مش:شريكان.
5) .آج،لب،آل:شما را.
6) .آط،آب،مش:بخواندند،آج،لب،آل:بخوانيد.
7) .آط،ندا گفتند،آب،مش:ندا كرد،آج،لب،آل:ندا كند.
8) .آط:چه جواب دادى،آل:چه جواب ديديد.
9) .آط،آج،لب،آل:كور شود.
10) .آط،آج،لب،آل:انباز گيرند،آب،مش:شرك مى آرند.
جهان،و او راست حكم،و سوى او بازگردانند (1).
قوله (2): وَ لَقَدْ وَصَّلْنٰا لَهُمُ الْقَوْلَ ،حق تعالى گفت:ما بپيوستيم براى ايشان سخن را.
عبد اللّه عبّاس گفت: وَصَّلْنٰا (3)،اى بيّنّا،بيان كرديم،و معنى آن باشد كه سخن تا (4)پيوسته نبود معنى دار نباشد.مجاهد گفت:فصّلنا،ما فصل كرديم و تمييز (5).ابن زيد (6)گفت:يعنى بپيوستيم براى ايشان خبر دنيا به خبر آخرت تا پندارى كه ايشان معاينه در دنيا آخرت مى بينند.اهل معانى گفتند:واصلنا و تابعنا،ما پياپى بكرديم، و اصل او من وصل الحبل باشد،و قال الشّاعر-شعر:
فقل لبني مروان ما بال ذمّة***و حبل ضعيف ما يزال يوصّل
حسن بصرى خواند:وصلنا،به تخفيف من الوصل،و عامّۀ قرّاء به تشديد من التّوصيل لتكثير الفعل. لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ،تا همانا انديشه كنند.
اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ ،آنان كه ما ايشان را كتاب داديم از پيش او، يعنى محمّد. هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ ،ايشان به او ايمان دارند (7).آيت در مؤمنان اهل كتاب آمد.
وَ إِذٰا يُتْلىٰ عَلَيْهِمْ ،چون آيات ما بر ايشان خوانند از قرآن، قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ ،گويند:
ما ايمان آورديم به اين قرآن كه حقّ است و صدق،[188-پ]و از قبل خداى است.
إِنّٰا كُنّٰا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ ،ما از پيش اين خود مسلمان بوديم به آنچه ديده بوديم در كتب اوايل از تورات و انجيل در نعمت و صفت محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله.
أُولٰئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِمٰا صَبَرُوا ،ايشان را مزد دوباره دهند،براى آن كه ايشان ايمان دارند به كتب اوايل،و به محمّد و به كتاب او.هم در آن نظر كردند، هم در اين. بِمٰا صَبَرُوا ،به آن صبر كه كردند.
مجاهد گفت:آيت در جماعتى اهل كتاب آمد كه ايمان آوردند،جهودان ايشان را ايذا كردند و برنجانيدند،ايشان برآن اذا (1)صبر كردند. وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ ،و به حسنه سيّئه بازدارند (2)،يعنى به توبت معصيت بازدارند.و گفتند:به سخن نيكو سخن لغو (3)كافران بازدارند.و گفتند:به دليل دفع شبهت كنند.
وَ إِذٰا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ ،و چون سخن لغو و محال و بى فايده شنوند، اعراض كنند از آن و عدول،و در آن خصومت نكنند و منازعت. وَ قٰالُوا لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَكُمْ أَعْمٰالُكُمْ ،و گويند:عمل ما ما را،و عمل شما شما را. سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ لاٰ نَبْتَغِي الْجٰاهِلِينَ ،سلام بر شما باد،يعنى براى طلب سلامت ما را مخاطبه جاهلان (4)نمى بايد و مثله قوله: وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً (5).
إِنَّكَ لاٰ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ ،حق تعالى در اين آيت بازنمود كه:هدايتى كه لطف باشد و اسبابى كه مقرّب بود به ايمان و طاعت و آلت باشد در او،چون قدرت و عقل و تمكين و ازاحت علّت و نصب ادلّه،و مانند اين به رسول-عليه السّلام-تعلّق ندارد،چه او بر بعضى از اين چيزها قادر نباشد،و بعضى آن است كه اگرچه مقدور او بود،او نداند كه كدام است از اين فعلها كه مكلّف را لطف باشد و مقرّب.
وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ ،گفت:تو اين نوع هدايت نتوانى دادن آن را كه (6)خواهى،بل اين نوع هدايت به خداى تعالى تعلّق دارد.
و آن هدايت كه به تو تعلّق دارد دعوت است،نحو قوله تعالى: وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (7)،اى تدعو.و شايد كه مراد به اين هدايت (8)بيان باشد،يعنى تو ره نمايى به ره راست،يعنى بيان كنى.
پس حق تعالى در اين آيت بازنمود كه:هدايت كه به معنى لطف و اقدار باشد به تو تعلّق ندارد،و تو نتوانى كردن،و آن كار من است و به من تعلّق دارد،آن را دهم كه من خواهم.
آنگه بازنمود كه:نه هركس را كه من اين هدايت با او بكنم و اين نوع در حقّ او به جاى آرم مهتدى شود و منتفع گردد به آن،بل من عالم ترم به آن كه كه باشد كه منتفع شود به آن،و كه باشد كه منتفع نشود!و مخالفان به اين آيت تمسّك كردند، در آن كه ابو طالب كافر بود.و گفتند:آيت در شأن او آمد.و در ظاهر آيت ايشان را تمسّكى نيست،براى آن كه اگر تسليم كنند كه آيت در شأن ابو طالب آمد،در آيت بيش از اين نيست كه تو اين نوع هدايت نتوانى دادن آن را كه تو خواهى،بل اين نوع هدايت به من تعلّق دارد،نگفت (1)من ندادم او را.
و از اين آيت اصحاب ما دليل انگيختند بر ايمان او،و وجه استدلال اين گفتند كه:اگر تسليم كنيم كه مراد به مَنْ أَحْبَبْتَ ابو طالب است،در اين لفظ اثبات محبّت باشد ابو طالب را،و به اتّفاق نشايد كه رسول-عليه السّلام-كافرى را مصرّ بر كفر (2)دوست دارد،چه او را و ما را فرموده اند كه از كافران تبرّا كنيم و با ايشان معادات كنيم،و عقل و شرع اقتضاى اين كند،و قرآن به اين ناطق است در چند آيت،منها قوله (3): لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ (4)... ،و منها قوله (5): يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا آبٰاءَكُمْ وَ إِخْوٰانَكُمْ أَوْلِيٰاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمٰانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ (6)،و منها قوله (7): وَ لَوْ كٰانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ النَّبِيِّ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ [189-ر] مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيٰاءَ (8).
و اخبار متظاهر و متناصر (9)است به اين معنى،منها
قوله-عليه السّلام: اوثق عرى الايمان الحبّ فى اللّه و البغض فى اللّه ،استوارتر ركنى از اركان ايمان،دوستى است براى (10)خدا و دشمنى است براى (11)خدا.
و از زين العابدين روايت كردند كه او گفت:
الحمد للّه الّذي لم يجعل للفاجر علىّ يدا كيلا يرزقه في قلبي مودّة فانّ مودّة الفجّار تجرّ الى (1)النّار ،گفت:سپاس آن خداى را كه هيچ كافر را بر من دست نعمت نكرد تا او را در دل من دوستى نباشد (2)كه دوستى كافران مردم را به دوزخ برد.
پس كدام عاقل و مسلمان روا دارد كه بر پيغامبر (3)اين گمان برد كه او دوستدار كافران بود؟و اجماع امّت است كه از او مستعمل تر (4)مكارم اخلاق را كس نبود فضلا عن أداء الواجبات و ما هو اصل من اصول الدّين،و ركن من اركان الاسلام،و هو التّبرّي من اعداء اللّه.
امّا اخبارى كه دليل است بر ايمان او از طريق خاصّه و عامّه،بيش از آن است كه در عدد آيد.
و روايت كرده اند از سلاّم بن المستنير از (5)باقر-عليه السّلام-از پدرش از پدرانش كه گفت،جبريل-عليه السّلام-بيامد و رسول را گفت:
انّ اللّه-عزّ و جلّ حرّم على النّار صلبا حملك،و بطنا حملك،و ثديا ارضعك،و حجرا كفلك ،گفت:خداى -عزّ و جلّ-به حرام كرد بر آتش پشتى كه تو را فرود آورد،و شكمى كه تو را بر گرفت، و پستانى كه تو را شير داد،و كنارى كه تو را پرورد و كفالت كرد.
آنگه گفت:آن (6)صلب كه (7)فرود آورد عبد اللّه عبد المطّلب (8)بود،و آن (9)شكم كه او را بر گرفت آمنه بنت وهب بود،و امّا آن پستانى كه او را شير داد حليمه بنت ذؤيب بود،و امّا آن كنارى كه او را بپرورد و كفالت كرد ابو طالب بن عبد المطّلب بود.و اين خبر از طريقى ديگر روايت كردند از (10)صادق-عليه السّلام.و در تفسير حجر كفلك گفتند (11):آن كنارى كه وى را كفالت كرد ابو طالب بود و فاطمه بنت اسد.
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:على.
2) .آط،آب،آج،لب،آل،مش:باشد.
3) .آج،لب،آل،مش:پيغامبران.
4) .آط،آب،آز،مش:مستكمل تر در،آج،لب،آل:متكمّل تر در،كا:جامع تر.
5) .مش+امام محمّد.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:اين.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+تو را،چاپ شعرانى(470/8)+او را.
8) .مش،كا:عبد اللّه بن عبد المطّلب.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:امّا آن.
10) .مش+امام جعفر.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:گفته كه،كا:گفت.
اصبغ بن نباته روايت كرد از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه او گفت:
و اللّه (1)ما عبد ابي و لا جدّي عبد المطّلب و لا هاشم و لا عبد مناف صنما قط ،به خداى كه پدرم و جدّم و هاشم و عبد مناف هرگز بت نپرستيدند.گفتند:چه پرستيدندى؟گفت:
خداى را پرستيدندى،و در نماز روى به كعبه كردندى متمسّك به دين ابراهيم -عليه السّلام.
و صادق-عليه السّلام-روايت كرد از پدرانش از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه:
او روزى در رحبه نشسته بود و قومى پيرامن او نشسته،يكى بر پاى خاست و گفت:يا امير المؤمنين!انت بالمكان الّذي انت به و ابوك يعذّب بالنّار،تو به اين پايه كه تويى و پدرت را در دوزخ عذاب كنند!اميرالمؤمنين گفت:
مه فضّ اللّه فاك ،خاموش باد كه خداى دهنت بشكناد،
و الّذي بعث محمّدا بالحقّ بشيرا لو تشفّع (2)ابي في كلّ مذنب على وجه الارض لشفّعه اللّه فيهم ابي (3)يعذّب بالنّار و ابنه قسيم بين النّار و الجنّة ،بدان خداى كه محمّد را به راستگرى (4)بفرستاد كه اگر پدرم شفاعت كند در جملۀ گناهكاران كه بر روى زمين اند خداى شفاعت او قبول كند.
آنگه گفت:به آن خداى كه محمّد را بحقّ به خلقان فرستاد كه نور پدرم روز قيامت نور همه خلقان را بنشاند،جز نور محمّد و نور من و نور فاطمه و نور حسن و حسين،چه نور او از نور ماست،و نور ما از يك نور است كه خداى تعالى آفريد پيش از خلق آدم به دو هزار سال.
و از (5)رضا-عليه السّلام-روايت كردند از پدرانش به چند طريق كه:نقش (6)انگشترى ابو طالب اين بود (7):
رضيت باللّه ربّا و بابن اخي محمّد نبيّا،و با بني علىّ له وصيّا. و اخبار در اين معنى بسيار است،و از جملۀ دلايل ايمان ابو طالب خطبۀ اوست كه در تزويج خديجه خواند چون عقد رسول بست با او (8)به اتّفاق مخالف و موافق (9):
الحمد للّه الّذي جعلنا من زرع ابراهيم و من ذرّيّة اسماعيل و جعل لنا بيتا محجوجا
و حرما امنا و صدقا و صيانة و عفّة و امانة (1)و جعلنا الحكّام على النّاس و بارك [189-پ]في (2)بلدنا الّذي نحن فيه (3)ثمّ انّ ابن اخي هذا محمّد بن عبد اللّه لا يوزن به رجل من قريش الّا رجح به و لا يقاس به رجل الّا عظم عنده و ان كان فى المال قلّ فانّ المال عارية مستردّة و ظلّ زائل و له في خديجة رأى و لها فيه مثل ذلك و ما تطلبون (4)من الصّداق فالىّ و علىّ ،و به هر حال آن كس كه كافر باشد اين نگويد،و اعتقاد ندارد.و معلوم است كه تا ابو طالب زنده بود،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله- محروس و مصون بود،و در شعيب او در حمايت او بود،و كس نيارست او را تعرّض كردن.چون او فرمان يافت (5)در مكّه نتوانست بودن،از مكّه هجرت (6)بايست كردن او را به مدينه.تا آورده اند كه چون ابو طالب را وفات رسيد،رسول را مى رنجانيدند، گفت:
يا عمّ ما اسرع ما وجدت فقدك ،چه زود پديد آمد بر من فقد و نايافت تو.
و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
ما زالت (7)قريش كافّين عنّي حتّى مات عمّي ابو طالب ،گفت:[هميشه] (8)دست قريش از من كوتاه بود تا عمّم ابو طالب زنده بود.
سيف بن عميره روايت كرد از صادق-عليه السّلام-كه او گفت:اوّل نماز جماعتى كه در اسلام كردند،آن بود كه ابو طالب بگذشت رسول را ديد كه نماز مى كرد و على بر دست راست او ايستاده بود،و جعفر با ابو طالب بود،جعفر را گفت:صل جناح ابن عمّك،او بيامد و بر دست چپ رسول بايستاد و رسول نماز كرد به (9)ايشان، و ابو طالب اين بيتها بگفت-شعر:
انّ عليّا و جعفرا ثقتي***عند ملمّ الزّمان و الكرب
و اللّه لا اخذل النّبىّ و لا...***يخذله من بنىّ ذو حسب
لا تخذلا و انصرا ابن عمّكما***اخي لأمّي من بينهم و أبي
1) .همۀ نسخه بدلها:ديانة.
2) .همۀ نسخه بدلها:لنافى.
3) .اساس:به صورت«به»هم خوانده مى شود.
4) .همۀ نسخه بدلها:يطلبون.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+رسول-عليه السّلام.
6) .مش+كرد به مدينه اگر ابو طالب زنده مى بود چرا پيغمبر را هجرت.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:زال.
8) .اساس:ندارد،به قياس با نسخه آب،افزوده شد.
9) .آز،كا:با.
و از جملۀ ادلّه بر ايمان او اشعار اوست كه معروف است در ديوانش،و ديوان او مجموع است و معروف،من ذلك ما رواه مسلم (1)بن الفضل عن محمّد بن اسحاق،انّه قال:
الا ابلغا عنّي على ذات بيننا***لؤيّا و خصّا من لؤىّ بني كعب
أ لم تعلموا انّا وجدنا محمّدا***نبيّا كموسى خطّ في اوّل الكتب
و أنّ عليه فى العباد محبّة***و لا خير ممّن (2)خصّه (3)اللّه بالحبّ
و انّ الّذي الصقتم (4)من كتابكم***يكون له يوما كراغية السّقب
أفيقوا أفيقوا قبل ان يحفر الثّرى (5)***و يصبح من لم يجن ذنبا من (6)الذّنب
و لا تتبعوا امر الغواة فتقطعوا***او امرنا بعد المودّة و القرب
و در اين بيتها تصريح اقرار است به نبوّت رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-و قال ايضا-[شعر]: (7)
تطاول ليلي بهمّ يصب***و دمع كسحّ السّقاء السّرب
للعب قصيّ باحلامها***و هل يرجع الحلم (8)بعد اللّعب
و نفى قصىّ بني هاشم***كنفى الطّهاة لطاف (9)الحطب
و قالوا لا حمد انت امرؤ***خلوف الحديث ضعيف السّبب
و ان كان احمد قد جاءهم***بحقّ و لم يأتهم بالكذب
على انّ اخوتنا و وازروا***بني هاشم و بنى المطّلب
حسن بن محمّد بن جمهور (10)روايت كرد از جملۀ اشعار او-شعر:
1) .كا:سلمة،ديگر نسخه بدلها:مسلمة.
2) .كذا در اساس و نسخه بدلها،چاپ شعرانى(472/8):و لا حيف فيمن،كا:و لا خير فيمن.
3) .كا:لم يخصّه.
4) .كذا:در اساس و كا،آط،آب:الصفسكم،آج،لب،آز،مش:الصفكم،آل:الصفك،چاپ شعرانى (472/8):رقّشتم.
5) .چاپ شعرانى(472/8):الزّبى.
6) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(472/8):كذى.
7) .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ آب،افزوده شد.
8) .مش:الحكم.
9) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(473/8):نظاف.
10) .كذا در اساس و كا،ديگر نسخه بدلها:حسن بن محمّد بن جرير.
قل لمن كان من كنانة فى العزّ***و اهل النّدى و اهل الفعال (1)
قد اتاكم من المليك رسول***فاقبلوه بصالح الاعمال
و انصروا (2)احمدا (3)فانّ من اللّه***ردءا عليه غير مدال
و قال ايضا-شعر:
يا شاهد اللّه علىّ فاشهد***آمنت بالواحد ربّ احمد
من ضلّ فى الدّين فانّي مهتد***(4)و در قصيدۀ لامى (5)مى گويد-شعر:
أ لم يعلموا انّ ابننا لا مكذّب***لدينا و لا يعنى بقول الأباطل
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه***ربيع اليتامى عصمة للأرامل
يطوف بها (6)الهلاّك من آل هاشم***فهم عنده في نعمة و فواضل
كذبتم و بيت اللّه يخزي (7)محمّد***و لمّا نطاعن دونه و نناضل
و نسلمه حتّى نصرّع حوله***و نذهل عن ابنائنا و الحلائل
[190-ر]و قال ايضا (8)عند وفاته وصاية به الى بنيه و أقاربه-شعر:
أوصي بنصر النّبىّ الخير مشهده***عليّا ابني و شيخ القوم عبّاسا
و حمزة الاسد الحامي حقيقته***و جعفرا ان يذودوا (9)دونه النّاسا
كونوا فدى لكم (10)نفسي و ما ملكت***في نصر احمد دون النّاس اتراسا
و در اشعار او بسيار است كه دليل ايمان او مى كند.
امّا شبهت مخالفان ازآنجا افتاد كه او ايمان پنهان داشت و اظهار نكرد براى آن تا رسول را-عليه السّلام-حمايت تواند كردن (11)و نصرت،به علّت خويشى و پسر برادرى نه به علّت هم ملّتى (12)،چه اگر (13)چنين بودى نتوانستى نصرت او كردن از غلبه
1) .آط،آب،آج،لب،آز:المعال.
2) .اساس:فانصروا،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
3) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(473/8):احمد.
4) .اساس:مهتدى.
5) .لامى/لاميّه.
6) .همۀ نسخه بدلها:به.
7) .آب،آز،مش:نبزى.
8) .چاپ شعرانى(474/8):لعلى.
9) .آط،آب،آز،آل:يذودا،آج،لب:تذودا.
10) .اساس:لك،با توجّه به ضبط همۀ نسخه بدلها تصحيح شد.
11) .آج،لب،آل:حمايت او كرد.
12) .مش+هم دينى.
13) .آط،آب،آز+نه،مش:چه اگر چنين نكردى.
و كثرت كفّار،و اين معروف است و اخبار به اين ناطق است.
صادق-عليه السّلام-گفت:مثل ابو طالب در اسرار ايمان و اعلان كفر،مثل اصحاب الكهف است كه ايشان ايمان پنهان داشتند،ايشان را مزد دوباره باشد،و همچنين ابو طالب را،و او از دنيا بنرفت تا فريشتگان او را بشارت ندادند به بهشت، و چون او را وفات آمد جبريل آمد و گفت:خداى تو را مى فرمايد كه از مكّه برو كه تو را در مكّه ناصرى نيست پس از عمّت ابو طالب.
پس معلوم شد از اين وجوه كه آيت در شأن او نيست،و مراد به«هدى»ايمان نيست،امّا طريق ايمان است و امّا ثواب بر ايمان چنان كه در دگر آيات بيان كرديم، و روا بود كه مراد حكم و تسميه باشد.
قوله: وَ قٰالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدىٰ مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنٰا ،مفسّران گفتند:آيت در حارث بن عثمان بن نوفل بن عبد مناف (1)آمد كه او رسول را گفت-عليه السّلام:ما به تو ايمان آوردمانى (2)اگر نه آنستى كه ما را انديشه مى باشد كه عرب ما را بربايند از زمين ما،چه ايشان مجتمعند برخلاف تو،و ما را قوّت و منعت نيست،و اين بر سبيل تعلّل گفت.حق تعالى اين از او بازگفت و جواب داد از اين،گفت مى گويند:اگر چنان كه ما متابعت دين اسلام كنيم با تو،ما را از زمين مكّه بربايند.
آنگه به جواب او گفت: أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً ،نه ما ايشان را حرمى (3)ايمن كرده ايم،براى آن كه عرب را عادت بودى كه يكديگر را (4)غارت كردندى،و يكديگر را كشتندى جز اهل مكّه كه ايشان ايمن بودندى براى حرمت حرم. يُجْبىٰ إِلَيْهِ ثَمَرٰاتُ كُلِّ شَيْءٍ ،به آنجا مى برند ميوه ها از هر نوعى،و مدنيان و يعقوب، «تجبى اليه»خواندند به«تا»ى تأنيث،براى آن كه ثمرات مؤنّث است،و ديگران به«ياء»خواندندى (5)براى تقدّم فعل و حايل كه از ميان فاعل (6)و مفعول هست. رِزْقاً مِنْ لَدُنّٰا ،نصب او بر مفعول له است،روزى از نزديك ما،و لكن بيشترينۀ (7)ايشان ندانند.
وَ كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنْ قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعِيشَتَهٰا ،آنگه گفت:بس كه ما هلاك كرديم از شهرى كه (1)ايشان را بطر آمد از معيشت و آسايش زندگانى خود تا كافر و طاغى شدند.
عطا گفت:معنى آن است كه ايشان زندگانى به بطر كردند،و اضافت فعل با قريه كرد در لفظ و در معنى مضاف است با اهل او.
امّا نصب«معيشت»محتمل است چند وجه را:يكى آن كه نزع كرده باشند جرّ (2)را،فلمّا حذف حرف الجرّ وصل (3)الفعل فعمل،و التّقدير:بطرت في معيشتها،و مثله قوله: وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكٰاحِ (4).
و وجه ديگر آن است كه:ضمّن بطر[معنى] (5)كفر لأنّ فى البطر معنى كفران النّعمة،فكأنّه قال:كفرت معيشتها،و مثله قوله: لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ (6)... ، لا يقال آلى منه الا انّه لمّا ضمّن آلى معنى بعد عدّاه بمن.
فرّاء گفت:نصب او بر تمييز (7)است،براى آن كه معنى آن است كه:ابطرتها (8)معيشتها،جز آن است كه فعل از او ببرد و با«قريه»اسناد كرد،و مثله قولك (9):
طاب زيد نفسا،[اى طابت نفسه،و قوله: فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً (10)] (11)، و لم يعتدّ بالاضافة،كما قال الشّاعر بالالف و اللاّم،في قوله:
و لا بغرارة (12)الشّعر الرّقابا***(13)فتلك مساكنهم[190-پ]لم تسكن من بعدهم الّا قليلا،آن مسكنها و خانه هاى ايشان مسكون نبود ايشان را الّا روزى چند،يعنى بس روزگار نماندند در
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز آب و كا+ما.
2) .همۀ نسخه بدلها:باشد حرف جرّ.
3) .چاپ شعرانى(475/8):و حمل.
4) .سورة بقره(2)آيۀ 235.
5) .اساس:ندارد،از آب افزوده شد،آط:يعنى.
6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 226.
7) .آط،آج،لب،آل،مش،كا:تميز.
8) .آج،لب،آل:ابطرتهما،چاپ شعرانى(475/8):ابطر بها.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:قوله.
10) .سورۀ نساء(4)آيۀ 4.
11) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
12) .آط،آب،آج،لب،آز،آل:بفرارة،مش:بقراة،كا:بقرارة.
13) .آب،آز:الرفيا.
آن سرايها جز كه هلاك شدند و مساكن ايشان به مرگ ايشان ويران شد.
عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آن است كه مساكن ايشان منازل مسافران (1)شد،چه مسافر در منزل اندكى (2)مقام كند (3)و منزل او در بيابان باشد،يعنى سرايهاى (4)ايشان خراب شد و بيابان گشت. وَ كُنّٰا نَحْنُ الْوٰارِثِينَ ،و وارثان ايشان ما بوديم (5)،بمردند و به ما رها كردند،نظيره قوله: إِنّٰا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْهٰا (6).
وَ مٰا كٰانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرىٰ ،[گفت] (7)بر طريق اعذار و انذار و اقامت عذر و تبليغ حجّت كه:خداى تو هيچ شهر هلاك نكرد، حَتّٰى يَبْعَثَ فِي أُمِّهٰا رَسُولاً ،تا رسولى فرستاد در اصل آن شهر كه آيات ما بر ايشان مى خواند. وَ مٰا كُنّٰا مُهْلِكِي الْقُرىٰ ،و ما هيچ شهر هلاك نكرديم الّا و اهلش ظالم و كافر بودند.
وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْءٍ ،گفت:و هرچه دادند شما را از (8)متاع و حطام دنياست و زينت و آرايش او را (9)ثباتى نباشد آن را و بقايى (10). وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ وَ أَبْقىٰ ،و آنچه به نزديك خداست از ثواب آخرت و نعيم بهشت بهتر است و پاينده تر. أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ، خرد ندارى شما يا خرد كار نمى بندى!جملۀ قرّاء به«تا»ى خطاب خواندند،مگر در بعضى روايات از ابو عمرو كه به«يا»خواند خبرا عن الغائب.
أَ فَمَنْ وَعَدْنٰاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاٰقِيهِ ،آن كس (11)كه ما او را وعدۀ نيكو دهيم از ثواب و بهشت، فَهُوَ لاٰقِيهِ ،او آن بيند و به او رسد. كَمَنْ مَتَّعْنٰاهُ مَتٰاعَ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،او چنان باشد كه ما او را متاع حيات دنيا داده باشيم. ثُمَّ هُوَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِينَ ،پس او روز قيامت از جملۀ حاضركردگان باشد كه او را حاضر كنند (12)براى جزا.
گفتند:آيت در رسول آمد-عليه السّلام-و در ابو جهل هشام.سدّى گفت:در
1) .آب،آز:مسافر،آج،لب:مسافر ايشان.
2) .آج،آب،آل:منازل اندك،كا:منزل آيد.
3) .آج،لب،آل:كنند.
4) .آج،لب،آل:سراى.
5) .آب،آز،مش+ايشان.
6) .سورۀ مريم(19)آيۀ 40.
7) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
8) .چاپ شعرانى(476/8)،كا:آن.
9) .كا:آن را،ديگر نسخه بدلها ندارد.
10) .مش:ثباتى ندارد از او بقايى.
11) .كا:هرآن،ديگر نسخه بدلها هرآن.
12) .آج،لب،آل+از.
عمّار آمد و وليد مغيره.
وَ يَوْمَ يُنٰادِيهِمْ ،و ياد كن اى محمّد آن روز (1)كه خداى ايشان را ندا كند و گويد:كجااند آن انبازان كه با من فروداشتى و دعوى كردى (2).
قٰالَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ ،گويند آنان كه گفتار بر ايشان درست شده باشد،[يعنى عذاب بر ايشان واجب شده باشد] (3): رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ الَّذِينَ أَغْوَيْنٰا ،خداى ما اينان را كه گمراه كرديم،ازآنجا گمراه كرديم كه ما گمراه بوديم.چون ما غاوى و بيراه بوديم،ايشان را چون (4)خود كرديم (5).اين،رؤساى ضلالت گويند و گويند (6):اين شياطين گويند. تَبَرَّأْنٰا إِلَيْكَ ،امروز تبرّا مى كنيم از ايشان با تو. مٰا كٰانُوا إِيّٰانٰا يَعْبُدُونَ ،ايشان ما را نمى پرستيدند (7)،نظيره قوله: إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا (8).
وَ قِيلَ ادْعُوا شُرَكٰاءَكُمْ ،و گويند روز قيامت كافران را و بت پرستان را:بخوانى انبازان خود را،يعنى آنان را كه انباز خداى (9)كردى. فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ ، بخوانند (10)ايشان را،ايشان جواب ندهند. وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ ،و عذاب بينند (11). لَوْ أَنَّهُمْ كٰانُوا يَهْتَدُونَ ،اگر ايشان مهتدى و راه يافته بودندى،و جواب«لو» (12)بيفگند لدلالة الكلام عليه،و التّقدير:لما رأوا العذاب،اگر مهتدى بودندى عذاب نديدندى (13).و گفته اند:معنى آن است كه ايشان خواستند (14)وقت آن كه عذاب بينند كه مهتدى بودندى تا عذاب نديدندى.
وَ يَوْمَ يُنٰادِيهِمْ ،و آن روز كه خداى ندا كند ايشان را و گويد چه جواب دادى
1) .آل+را.
2) .آب،آج،لب،آز،آل،مش:فروداشتيد و دعوى كرديد،كا:دعوى كرديد.
3) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
4) .آج،آل،لب+ما.
5) .همۀ نسخه بدلها+گفتند.
6) .همۀ نسخه بدلها:و گفتند.
7) .آب،آز:نپرستيدند،كا:نمى پرستند.
8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 166.
9) .آط،آب،آز،مش:انبازان خداى.آج،لب،آل،كا:انبازان خود.
10) .آج،لب،آل،آز،كا:بخوانيد.
11) .آج،لب،آل:ببينند.
12) .آز،آل،كا:او.
13) .آج،لب:عذاب نيافتندى.
14) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:خواستندى،آز:ايشان را خواستندى.
پيغامبران را؟ فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ الْأَنْبٰاءُ يَوْمَئِذٍ ،آن روز خبرها بر ايشان پوشيده شود،يعنى وجوه حجّت و عذر،تا عذرى نتوانند بياوردن (1).و براى آن نتوانند عذر آوردن كه عذر ندارند،و خداى تعالى هيچ عذر رها نكرده باشد (2)ايشان را كه به آن تعلّل كنند،و هيچ حجّت نبود ايشان را بر خداى،بل حجّت خداى را بود بر ايشان. فَهُمْ لاٰ يَتَسٰاءَلُونَ ،ايشان يكديگر را نپرسند.گفتند:معنى آن است كه ايشان جواب ندهند از اين سخن كه مٰا ذٰا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِينَ ،ازآن كه دانند كه آن (3)جواب كه خواهند دادن (4)ايشان را زيان دارد.و گفتند:ايشان در آن حال بر سبيل[191-ر]مشورت با يكديگر سخن نگويند چنان كه در دنيا كردندى.
فَأَمّٰا مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ،امّا آن كس كه او توبه كار باشد (5)و مؤمن و عمل صالح كرده باشد،بود كه از جملۀ رستگاران و ظفريافتگان باشد.
آنگه گفت: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ ،خداى تو بيافريند آنچه خواهد،و اختيار كند آنچه خواهد. مٰا كٰانَ لَهُمُ (6)،مقريان را در اين دو وجه هست:
يكى آن كه:وقف كردند اين جا (7)كه مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ ،به ابتدا كردند،و«ما» بر اين اختيار موصوله باشد،و معنى آن بود كه خداى تو اختيار كند آنچه اختيار ايشان باشد،يعنى ايشان را آن دهد كه ايشان خواهند.
و وجه دگر آن است كه:وقف بر«يختار»كردند.و مٰا كٰانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ ، كلامى باشد مستأنف.و بر (8)اين وجه«ما»نفى بود،يعنى خداى تو آنچه خواهد بيافريند و آنچه خواهد برگزيند،ايشان را اختيارى نيست،بل همه اختيار خداى راست،و اين وجه معتمد است براى سياقت آيت و براى آن كه در دگر آيت گفت:
وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ
... (1)،و قال محمود الورّاق-شعر:
توكّل على الرّحمن في كلّ حاجة***أردت فانّ اللّه يقضي و يقدر
متى ما يرد ذو العرش أمرا بعبده***يصبه و ما للعبد ما يتخيّر
و قد يهلك الانسان من وجه أمنه***و ينجو بحمد اللّه من حيث يحذر
و قال آخر-[شعر]: (2)
العبد ذو ضجر و الرّبّ ذو قدر***و الدّهر ذو دول و الرّزق مقسوم
و الخير اجمع فيما اختار خالقنا***و فى اختيار سواه اللّوم و الشّؤم
بنگر كه حق تعالى در اين آيت چگونه بيان كرد:خلق را (3)و اختيار به خود حوالت كرد.
آنگه خلق را (4)از خلق (5)نفى نكرد (6)،چه خلق جز او را هست (7)في قوله: فَتَبٰارَكَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِينَ (8)،و في قوله: وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ (9)... ،امّا اختيار از خلقان نفى كرد بقوله: مٰا كٰانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ .تو هر دو به عكس آن كردى كه او گفت،آنجا كه گفت:خلق به من است و به ديگران هم هست،گفتى:لا خالق الّا اللّه.و آنجا كه اختيار از تو نفى كرد،در اختيار آويختى و بر اختيار او اختيار كردى تا از هر دو وجه بر طرف نقيض حاصل باشى،اقلب و قد اصبت،برگردان تا مصيب باشى.
سُبْحٰانَ اللّٰهِ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ ،منزّه است خداى و متعالى ازآن كه با او شرك آرند.
وَ رَبُّكَ يَعْلَمُ مٰا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا يُعْلِنُونَ ،گفت:خداى تو داند آنچه پنهان كند دلهاى ايشان و آنچه آشكارا كنند،يعنى سرّ و علانيه به نزديك علم او يكسان است.
وَ هُوَ اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ،و او آن خداى است كه به جز او خداى نيست.حمد و
سپاس او راست در دنيا و آخرت،در اين سراى و در آن سراى به (1)انواع نعمت دينى و دنياوى كه با بندگان كرد. وَ لَهُ الْحُكْمُ ،و او راست حكم،هم در دنيا و هم در آخرت. وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ،و مرجع و بازگشت خلقان با اوست.و گفته ايم كه:«رجع» هم لازم باشد هم متعدّى.[اين جا متعدّى است] (2)،و معنى آن كه:خلقان را با او (3)برند.
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اَللّٰهُ عَلَيْكُمُ اَللَّيْلَ سَرْمَداً إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَيْرُ اَللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِضِيٰاءٍ أَ فَلاٰ تَسْمَعُونَ (71) قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اَللّٰهُ عَلَيْكُمُ اَلنَّهٰارَ سَرْمَداً إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَيْرُ اَللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فِيهِ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ (72) وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (73) وَ يَوْمَ يُنٰادِيهِمْ فَيَقُولُ أَيْنَ شُرَكٰائِيَ اَلَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (74) وَ نَزَعْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً فَقُلْنٰا هٰاتُوا بُرْهٰانَكُمْ فَعَلِمُوا أَنَّ اَلْحَقَّ لِلّٰهِ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ (75) إِنَّ قٰارُونَ كٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ فَبَغىٰ عَلَيْهِمْ وَ آتَيْنٰاهُ مِنَ اَلْكُنُوزِ مٰا إِنَّ مَفٰاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي اَلْقُوَّةِ إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْفَرِحِينَ (76) وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا وَ أَحْسِنْ كَمٰا أَحْسَنَ اَللّٰهُ إِلَيْكَ وَ لاٰ تَبْغِ اَلْفَسٰادَ فِي اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُفْسِدِينَ (77) قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِيتُهُ عَلىٰ عِلْمٍ عِنْدِي أَ وَ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ قَدْ أَهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ اَلْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعاً وَ لاٰ يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ اَلْمُجْرِمُونَ (78) فَخَرَجَ عَلىٰ قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ قٰالَ اَلَّذِينَ يُرِيدُونَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا يٰا لَيْتَ لَنٰا مِثْلَ مٰا أُوتِيَ قٰارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ (79) وَ قٰالَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوٰابُ اَللّٰهِ خَيْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ لاٰ يُلَقّٰاهٰا إِلاَّ اَلصّٰابِرُونَ (80) فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ اَلْأَرْضَ فَمٰا كٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مٰا كٰانَ مِنَ اَلمُنْتَصِرِينَ (81) وَ أَصْبَحَ اَلَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكٰانَهُ بِالْأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اَللّٰهَ يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ يَقْدِرُ لَوْ لاٰ أَنْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْنٰا لَخَسَفَ بِنٰا وَيْكَأَنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ اَلْكٰافِرُونَ (82) تِلْكَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِينَ لاٰ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (83) مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزَى اَلَّذِينَ عَمِلُوا اَلسَّيِّئٰاتِ إِلاّٰ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (84) إِنَّ اَلَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ اَلْقُرْآنَ لَرٰادُّكَ إِلىٰ مَعٰادٍ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جٰاءَ بِالْهُدىٰ وَ مَنْ هُوَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (85) وَ مٰا كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقىٰ إِلَيْكَ اَلْكِتٰابُ إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ فَلاٰ تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكٰافِرِينَ (86) وَ لاٰ يَصُدُّنَّكَ عَنْ آيٰاتِ اَللّٰهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَيْكَ وَ اُدْعُ إِلىٰ رَبِّكَ وَ لاٰ تَكُونَنَّ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (87) وَ لاٰ تَدْعُ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ لَهُ اَلْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (88)
بگو اى محمّد اى مى بينيد شما آن كه خداى كند (4)بر شما شب را هميشه تا روز قيامت هست هيچ خداى (5)جز خداى كه آورد شما را روشنايى،اى (6)نمى شنوى؟ بگو اى نمى بينيد (7)اگر كند خداى بر شما روز را ايستاده و پيوسته تا (8)روز قيامت هست هيچ خداى (9)جز خداى تعالى كه آورد شما را شبى كه آرام گيرى در او،اى نمى بينيد (10)؟ و از رحمت او كرد شما را شب و روز تا بياراميد (11)در او در شب و بجوييد (12)در روز از فضل او و تا مگر شما شكر گزاريد (13).
1) .همۀ نسخه بدلها:براساس.
2) .:ندارد،از آط،افزوده شد.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:بر او.
4) .آب،مش:آيا ديديد اگر گرداند خداى تعالى،آط:دانسته هستى اگر كند.
5) .آط،آج،لب،آل:كدام خداست جز خداى.
6) .آب،مش:آيا،آج،لب،آل:اى پس.
7) .آب:ديديد،مش:آيا ديديد.
8) .آط،آل:روز هميشه،آب،آج،لب،مش:روز را هميشه تا.
9) .آط،آج،لب،آل:كدام خداست،آب:كيست خداى.
10) .آط،نمى بينى،آب،مش:آيا نمى بينيد،آج،لب،آل:اى پس نمى بينيد.
11) .آط،بيارامى/بياراميد.
12) .آط،آج،لب،آل:طلب كنى/طلب كنيد.
13) .آط:تا همانا شاكر باشى،آج،لب،آل:تا مگر شما شاكر باشيد.
و روزى كه بخواند ايشان را،پس گويد:كجااند بتان (1)همبازان (2)من آنان كه بوديد (3)شما مى گفتيد و دعوى مى كرديد (4).
و بيرون آريم (5)از هر امّتى گواهى پيغامبرى،پس گوييم (6)ما بياريد (7)حجّت شما (8)،پس بدانند (9)كه حقّ خداى راست و گم شود (10)از ايشان آنچه بودند دروغ فرامى بافتند (11).
به درستى كه قارون (12)بود از قوم موسى،افزونى جست بر ايشان و بداديم ما او را از گنجها چندان كه كليدهاى آن گران بار كردى (13)چهل كس را (14)خداوندان نيرو چون گفت او را گروه (15)او،شاد مشو (16)كه خداى تعالى دوست ندارد شادى كنندگان را (17).
و بجوى (18)در آنچه بداد تو را خداى سراى واپسين (19)و فراموش مكن نصيب خود از اين جهان،و
1) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
2) .آط،آج،لب،آل:انبازان،آب،مش:شريكان.
3) .آط:بودى/بوديد.
4) .آط:مى كردى/مى كرديد.
5) .آط،آج،لب،آل:بازگرفتيم،آب،مش:بكشيديم.
6) .آط،آب،مش:گفتيم،آج،لب،آل:پس گفتيم.
7) .آط:بيارى/بياريد.
8) .آب،مش:دليل خود را.
9) .آط:بدانستند.
10) .آب،مش:گمراه شد.
11) .آط:آنچه فرامى بافند،آج،لب،آل:آنچه بودند كه فرامى بافتند،آب،مش:آنچه افترا مى كردند.
12) .اساس:قرون.
13) .آط:گران بكردى،آج،لب،آل:گران بود.
14) .آط:بكردى جماعت،آب،مش:كردى جماعتى را.
15) .آط،آل:گفت قومش را،آج،لب:گفت موسى قومش را.
16) .آط:بطر مكنى،آب،مش:شادان مباش،آج،لب،آل:شاد مباش.
17) .آب،مش:مردان شادان.
18) .آط،آب،آج،لب،آل،مش:طلب كن.
19) .آط،آج،لب:بازپسين.
نيكوى (1)كن چنان كه نيكوى (2)كرد خداى با تو (3)،و مجوى تباه كارى در زمين به درستى كه خداى دوست ندارد تباهى كنندگان را.
گفت به درستى كه بدادند ما را اين بر دانشى كه نزديك من است،اى نمى داند (4)كه (5)خداى هلاك كرد از پيش او از گروهان (6)،آن را كه او سخت تر بود از او بنيرو و بسيارتر بود به خواسته و سپاه؟و نپرسند از گناهان ايشان گناهكاران را.
[192-پ] پس بيرون آمد بر گروه خويش در آرايش خويش،گفتند آنان كه خواهند زندگانى اين جهان:اى كاشكى ما راستى (7)[مثل] (8)آنچه بدادند قارون (9)را،به درستى كه او خداوند بهره اى است بزرگ.
و گفتند آنان كه دادندشان (10)دانش،واى بر شما ثواب خداى بهتر است آن را كه ايمان آرد (11)و كند نيكى (12)و فرا آن نرسد (13)مگر صبركنندگان.
پس به زمين فروبرديم او را و سراى او را به زمين،نبود او را از هيچ گروه كه يارى كنند او را از فرود خداى،و نبود از داد بستانندگان (14).
1) .آط،آب،مش:نيكويى.
2) .آط،آب،مش:نيكويى.
3) .آط:وا تو/با تو.
4) .آج،لب:نمى دانست.
5) .آج،لب:آن كه.
6) .آط:امّتان،آب:قرنها،آج،لب:اهل هر زمان.
7) .آط:كاشكى بودى ما را.
8) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
9) .اساس:قرون اقارون.
10) .آط:بدادند ايشان را.
11) .آط،آج،لب:ايمان آرند.
12) .آط،آج،لب،آل:و عمل نيكو كنند.
13) .آط:و پيش نبرند،آب،آج،لب:و تلقين نكنند.
14) .آط،آج،لب،آل:از جمله كينه كشان.
و گشتند (1)آنان كه آرزو مى خواستند جايگاه و دستگاه او دى (2)مى گفتند (3):واى (4)كه خداى بگستراند روزى آن را كه خواهد از بندگان خويش،و به اندازه كند (5)آن را كه خواهد،اگر نه آن بودى (6)كه منّت نهادى خداى بر ما،به زمين فروبردندى ما را،واى (7)كه نيابند رستگارى كافران (8).
آن است سراى (9)آن جهان،كنيم آن را كه (10)نخواهند برترى (11)در زمين و نه (12)تباه كارى،و سرانجام نكو پرهيزگاران را بود.
هركه آرد نيكوى او را بود بهتر از آن ثواب،و هركه آرد بدى ندهند جزا و پاداش (13)آنان را كه كردند بديها مگر آنچه بودند (14)مى كردند.
به درستى كه آن كه فريضه كرد (15)بر تو قرآن خواندن (16)،بازبرد (17)تو را اى محمّد با مكّه (18)،بگو خداوند من-عزّ و علا-داناتر است بدان كه آورد راه راست (19)و آن كه او (20)اندر[193-پ]گمراهى هويداست.
1) .آط،مش:و در روز در آمدند،آج،لب،آل:و بامداد كردند.
2) .آط،آب،آج،لب،آل،مش:ديروز.
3) .آط،آج،لب،آل:مى گويند.
4) .آط،آج،لب+تو.
5) .آط،آج،لب،آل:تنگ كند،آب،مش:تنگ مى كند.
6) .آط،آج،لب،آل،مش:نه آنستى.
7) .آط،آج،لب+تو.
8) .آب،مش:فلاح و ظفر نباشد كافران را.
9) .اساس+سراى،با توجّه به ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
10) .آط:كنيم او را براى آنان كه،آب:كرديم آن را براى آنان كه.
11) .آط،آج،لب:بزرگوارى.
12) .آط،آج،لب+نيز.
13) .آط،آب:پاداشت نكنند.
14) .آج،لب،آل+كه.
15) .آب:فرض كرد،آج،لب،آل:واجب گردانيد.
16) .آط،آج،لب،آل:قرآن را.
17) .آج،لب،آل:تا بازبرد.
18) .آط،آب،آل:با جاى خود.
19) .آب:كه آمد بر راه راست،آج،لب:به آن كه آرد به راه راست.
20) .آب:و كيست كه او.
و نبودى تو اميد مى داشتى كه بيفگنند سوى تو كتاب قرآن مگر رحمتى از خداوند تو (1)،مباش يار (2)كافران را.
و نگردانند (3)تو را از نشانه هاى خداى پس ازآن كه فروفرستادند سوى تو،و بخوان (4)با خداى تو (5)و مباش از مشركان.
و مخوان با خداى-عزّ و جلّ-خداى ديگر،نيست خداى مگر او،همه چيزى هلاك شونده است مگر هستى و ذات او،او راست حكم و با او گردانندتان (6).
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ ،آنگه رسول را-عليه السّلام-گفت بگو اين كافران را بر سبيل تنبيه و تذكير نعمت من بر ايشان: أَ رَأَيْتُمْ ،نبينى (7)؟و«رؤيت»،به معنى علم است،يعنى دانسته هستى (8)،چنان كه يكى از ما گويد:حقيقت دانى و نيك شناخته هستى (9)و مانند اين (10)،كه اگر خداى اين شب تاريك بر شما هميشه كند و بدارد تا به روز قيامت،كيست جز خداى كه روزى (11)روشن بيارد تا شما در او تصرّف كنى در معاش و طلب روزى كنى (12)،هيچ جواب نتوانى دادن از اين سؤال،جز آن كه (13)كس نيست كه بر اين قادر باشد جز خداى،آنگه حجّت بر شما متوجّه شود.و اين احتجاجى است و استدلالى بر وجه تقرير كه خداى تعالى مى كند بر توحيدش.
و اين آيت دليل است بر بطلان[قول] (14)اصحاب معارف كه گفتند:معارف ضرورى است،چه اگر ضرورى بودى به روى (15)احتجاج و استدلال و تذكير و تنبيه
1) .آج،لب،آل+پس.
2) .آط،آج،لب،آل:پشت،آب:هم پشت.
3) .آط:نبايد كه بازدارد،آب:نبايد كه منع كنند،آج،لب،آل:نبايد كه بازدارند.
4) .آط،آج،لب،آل:بازخوان.
5) .آب:خود را.
6) .آط،آج،لب،آل:با او برند شما را(قوله تعالى)،آب:به سوى او بازخواهيدگشت قوله تعالى.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز آط:بينيد.
8) .هستى/هستيد.
9) .هستى/هستيد.
10) .كا+ إِنْ جَعَلَ -الآية.
11) .همۀ نسخه بدلها:روز.
12) .همۀ نسخه بدلها+كه.
13) .آط،آب،آز،مش+گويى،آج،لب،آل:گوييد.
14) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
15) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:به اين.
حاجت نبودى.آنگه گفت: أَ فَلاٰ تَسْمَعُونَ ،نمى شنوى اين ادلّۀ با بيان؟صورت استفهام است[194-ر]و مراد تقريع و ملامت بر ترك منكر،چه اگر بشنوند و انديشه نكنند هيچ فايده نبود (1)ايشان را.
آنگه هم از اين طريق دليلى ديگر فرمود،گفت (2): أَ رَأَيْتُمْ ،نيز بگوى (3)ايشان را:
نبينى (4)كه اگر خداى اين روز روشن را بر شما مؤبّد مسرمد (5)گرداند و هميشه بدارد تا به روز قيامت،خداى را دانى (6)جز خداى كه شبى آرد كه شما در او بيارامى (7)؟ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ ،نمى بينيد (8)؟يعنى نظر و تفكّر نمى كنى تا شما را علم حاصل آيد.
آنگه بيان كرد كه:اين نعمتها بر شما از رحمت و كرم و فضل اوست،نه به استحقاقى و سابقه اى كه شما را بوده است،گفت: وَ مِنْ رَحْمَتِهِ ،و از رحمت و بخشايش خود.و«من»تبيين راست،و روا بود كه تبعيض باشد،و تبيين بهتر است.
جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ ،«جعل»به معنى خلق است و متعدّى باشد به يك مفعول، گفت:از رحمت خود شب و روز بيافريد و پديد كرد. لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ ،تا شما در او بيارامى و طلب فضل او كنى،يعنى روزى او.
از (9)عادت عرب آن بود كه:دو چيز بگيرند و در هم پيچند و بيندازند (10)براى آن كه ايمن باشند كه مخاطب هريكى به جاى خود بداند نهاد،و اگر كلام مفصّل و مبيّن گفتى،چنين بودى كه:و من رحمته جعل لكم اللّيل لتسكنوا فيه و النّهار لتبتغوا من فضله،شب پديد كرد تا در او بيارامى،و روز پديد كرد تا در او طلب روزى كنى.
وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ،و تا نعمتهاى مرا شاكر باشى و شكر گويى،براى آن كه سراى تكليف را بنا بر مشقّت و كلفت باشد،پس روز پديد كرديم (11)براى تصرّف معاش و شب براى آسايش،و نه چنين است سراى ثواب كه آنجا براى آن شب نباشد كه به
روز رنج نباشد تا حاجت بود به آسايش.
وَ يَوْمَ يُنٰادِيهِمْ ،آنگه گفت:ياد كن اى محمّد آن روز كه ندا كند ايشان را خداى. فَيَقُولُ ،[گويد] (1):كجااند آن انبازان من كه دعوى كردى (2)؟و تكرار براى اختلاف فايده است،استفهام اوّل براى تقرير است تا اقرار دهند بر خود به جهل و آن كه ايشان نه برحق بوده اند در عبادت اصنام،و دوم براى اظهار عجز ايشان از حجّت و برهان در وقت مطالبۀ ايشان-على رءوس الاشهاد.و هر دو متضمّن است تقريع و ملامت را.
آنگه گفت: وَ نَزَعْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ ،و بيرون آورديم از هر امّتى گواهى.قتاده گفت:گواه هر امّتى (3)پيغامبرشان باشد كه براى ايشان و بر ايشان گواهى دهد به (4)آنچه كرده باشند،بيانش: فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً (5).گفته اند (6):اين گواهان عدول آخرت باشند كه هيچ زمانه از ايشان خالى نبود.
فَقُلْنٰا هٰاتُوا بُرْهٰانَكُمْ ،اين حكايت آن است كه خداى تعالى ايشان را گويد (7):
گوييم بياريد (8)حجّت خود بر آنچه گفتى و دعوى كردى. فَعَلِمُوا أَنَّ الْحَقَّ لِلّٰهِ ، بدانند (9)كه حق خداى تعالى راست براى آن كه در دنيا ندانسته باشند ازآنجا كه نظر نكرده باشند،در قيامت به ضرورت بدانند جملۀ معارف كه ايشان را تكليف كرده باشند از عدل و توحيد. وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ ،و گم شود از ايشان آنچه فروبافته باشند (10)و بر ساخته در دنيا از بتان و خدايان كه مستحقّ عبادت نباشند.
آنگه حق تعالى در قصّۀ قارون گرفت (11)،گفت: إِنَّ قٰارُونَ كٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ فَبَغىٰ عَلَيْهِمْ -الآية.مفسّران گفتند:قارون پسر عمّ موسى بود براى آن كه او قارون ابن يصهر بن قاهث بن لاوى بن يعقوب بود.و موسى-عليه السّلام-پسر عمران بن
قاهث بود.و محمّد بن اسحاق گفت (1):پسر برادر قارون بود از مادر و پدر.
قتاده گفت:قارون را منوّر خواندندى از نيكوى صورت او،و تورات نكو خواندى،جز آن كه منافق بود.
مسيّب گفت:از بنى اسرايل بود[از جهت نسب،و لكن عامل فرعون و گماشتۀ او بود بر بنى اسرايل] (2)،و بر ايشان بغى و ظلم كردى.
قتاده گفت:به كثرت مال و فرزندان بر ايشان ظلم كردى.
شيّبان گفت:بر ايشان تكبّر و گندآورى و بغى كردى. وَ آتَيْنٰاهُ مِنَ الْكُنُوزِ ،و ما او را از گنجها چندان بداديم كه كليدهاى[194-پ]آن خداوندان قوّت را گران بار (3)كردى.و«من»تبيين راست،و«ما»نكرۀ موصوفه است.و مفاتح جمع مفتح باشد و مفاتيح جمع مفتاح باشد،و اين هر دو بناى آلت را باشد،و قوله: لَتَنُوأُ ،اى تثقل و تميل بهم،ايشان را گران بار كردى و پشت ايشان را دوتا بكردى از گران بارى،و اصل آن ناء ينوء باشد اذا نهض،قال الشّاعر-شعر:
تنوء بأخراها فلأيا قيامها***و تمشى الهوينا عن قريب فتبهر
و«با» (4)تعديه را باشد،و المعنى لتنيء (5)العصبة اى تثقلهم،چنان كه دخلت به و ادخلته،و قمت به و اقمته،و اين قياسى مطّرد است.
و گروهى گفتند:كليدهاى او از پوست بود،بعضى دگر گفتند:مراد به مفاتح (6)،خزاين است.زجّاج گفت:اين لا يقتر باشد به معنى.و بعضى دگر گفتند:
لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ ،از جملۀ كلام مقلوب است،و التّقدير:لتنوأ العصبة بها،اى تنهض بها مثقلة،كه اصل«نوء»،نهوض به جهد و مشقّت باشد،و منه:نوء النّجم لأنّ طلوعه انّما يكون بثقل و بطء،و مثله (7)قول الشّاعر-شعر:
و تركب خيلا لا هوادة بينها***و تشقى الرّماح بالضّياطرة الحمر (8)
اى تشقى الضّياطرة بالرّماح،و قال آخر-شعر:
فديت بنفسه نفسي و مالي***و ما آلوك (1)الّا ما أطيق
اى فديت بمالي و نفسي نفسه،و قال آخر-شعر:
انّ سراجا لكريم مفخره***تحلى به العين اذا ما تجهره
اى هو يحلى بالعين،و وجه اوّل نكوتر است براى آن كه در او عدول نيست از ظاهر.
و مفسّران در عدد«عصبة»خلاف كردند.مجاهد گفت:از پنج تا ده باشد.
قتاده گفت:از ده تا چهل باشند (2).ابو صالح گفت:چهل باشند (3).عكرمه گفت:
هفتاد بودند.عبد اللّه عبّاس گفت:از سه تا ده باشند.
خيثمه گفت:در انجيل هست كه كليدهاى گنج قارون بر شست (4)شتر (5)نهادندى همه أغرّ محجّل،هر كليدى بيش از انگشتى نبود،و هر كليدى را گنجى بود.مجاهد گفت:كليدهاى او از پوست شتر بود،و گفتند:از آهن بود،و هركجا رفتى با خود ببردى. إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ ،چون قوم او او را گفتند بطر مكن كه خداى تعالى خداوندان بطر را دوست ندارد،و منه قوله: إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ (6)،قال الشّاعر-شعر:
و لست بمفراح اذا الدّهر سرّني***و لا جازع من صرفه المتحوّل
و قال آخر-شعر:
و لا ينسينى الحدثان عرضي***و لا ارخي من الفرح الازارا
و«بطر»مرد مغرور باشد به نعمت شكرناكننده (7).بعضى دگر گفتند: لاٰ تَفْرَحْ ، اى لا تفسد، إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ ،و قال الشّاعر-شعر:
اذا انت لم تبرح تؤدّي امانة***و تحمل أخرى افرحتك الودائع
اى أفسدتك.
وَ ابْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اللّٰهُ الدّٰارَ الْآخِرَةَ ،گفت:و طلب كن در اين مال كه خداى تو را داد سراى آخرت و ثواب. وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيٰا ،و بهرۀ خود از دنيا فراموش مكن.
مجاهد گفت و ابن زيد:در دنيا تقصير مكن در طاعت تا به آخرت تو را بر دهد.
اين روايت علىّ بن طلحه (1)است از عبد اللّه عبّاس.
از (2)اميرالمؤمنين على روايت كردند كه او گفت:معنى آن است كه نصيب خود از دنيا فراموش مكن از تندرستى و قوّت و برنايى و نشاط و توانگرى (3)كه به اين آلات طلب آخرت كنى.
حسن گفت:نصيب خود از دنيا فراموش مكن از آنچه كفايت تو را به كار بايد (4)در دنيا از وجهى حلال كه آن نصيب تو (5)باشد از روزى.
منصور بن زادان گفت:يعنى قوت تو و قوت عيالت. وَ أَحْسِنْ كَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَيْكَ ،نيكوى (6)كن با خلقان خداى چنان كه خداى تعالى با تو نيكوى (7)كرده است،و طلب فساد مكن در (8)زمين كه خداى تعالى مفسدان را دوست ندارد.
قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِيتُهُ عَلىٰ عِلْمٍ عِنْدِي ،قارون گفت:اين مال كه مرا دادند [195-ر]از علمى دادند كه مرا هست،و اين (9)علم مرا خداى داد،و به اين علم مرا تفضيل داد بر شما.گفتند:علم كيميا بود.
سعيد بن المسيّب گفت:موسى-عليه السّلام-علم كيميا دانست،ثلثى از آن يوشع ابن نون (10)را بياموخت،و ثلثى از آن كالب (11)بن يوفنا را بياموخت،و ثلثى (12)قارون را.
هريكى در صنعت ناتمام بودند.قارون ايشان را بفريفت و آن دو ثلث از ايشان بستد.
1) .مش:على بن ابى طلحه.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:و از.
3) .كذا در اساس:تو نگرى/توانگرى،كا:توانگرى،ديگر نسخه بدلها:ندارد.
4) .آب،آج،لب،آز،آل:به كار آيد.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+را.
6) .همۀ نسخه بدلها:نيكويى.
7) .همۀ نسخه بدلها:نيكويى.
8) .آج،لب،آل+اين.
9) .آج،لب،آل:آن.
10) .اساس:النّون،با توجّه به قاعدۀ لغت و ضبط پاره اى نسخه بدلها تصحيح شد.
11) .اساس:قالب،به قياس با آط و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
12) .مش،كا+از آن.
چون صنعت او را تمام شد،او اين كار بر دست گرفت و از اين مال (1)عظيم بساخت.
بعضى دگر گفتند:موسى خواهرش را بياموخت،و خواهرش به حكم او بود.او قارون را بياموخت.و گفته اند:مراد به اين،علم تجارت و وجوه مكاسب است.
مسيّب بن شريك گفت:مال و خزاين او به حدّى رسيد كه چهارصدهزار هزار (2)كليد بود آن (3)را در چهل انبان،خداى تعالى گفت: أَ وَ لَمْ يَعْلَمْ ،نمى داند قارون كه خداى تعالى هلاك كرد آنان را كه پيش او بودند از قرنها و امّتان كس هايى (4)را كه به قوّت از او سخت تر بودند،و به جمع مال بيشتر از او بودند،و اين بر سبيل تهديد و وعيد گفت. وَ لاٰ يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ ،و كافران را نپرسند از گناهشان،يعنى ايشان را بى حساب به دوزخ برند.اين قول قتاده است.مجاهد گفت:فريشتگان نپرسند،خداى پرسد،و فريشتگان براى آن نپرسند (5)كه ايشان را پشيمان (6)شناسند.حسن بصرى گفت:نپرسند ايشان را بر وجه استعلام،بل بر وجه تقريع و توبيخ و تعذيب (7).
فَخَرَجَ عَلىٰ قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ ،گفت:قارون بيرون آمد بر قوم خود در زينتى كه او را بودى.
جابر بن عبد اللّه الانصارىّ گفت:مراد به اين،زينت قومش (8)بود كه او جامۀ قرمز پوشيدى.نخعىّ و حسن گفتند:جامه هاى سرخ بود.مجاهد گفت:بر اسپان خنگ نشستى،زين ارجوانى معصفر بر او نهاده (9).قتاده گفت چهار هزار اسب بارگير- داشت.
ابن زيد گفت:چون او بر نشستى،هفتاد هزار سوار با او بودندى با سازهاى معصفرى و ارجوانى،و آن روز اوّل روز بود كه مردمان جامه و ساز ارجوانى ديدند.
مقاتل گفت:او بر استرى (10)سپيد (11)نشسته بود به ساز زر.مسلم گفت:چهار هزار
1) .آب،آز،مش:از آن مالى.
2) .همۀ نسخه بدلها:چهار صدر هزار.
3) .آج،لب:آنان.
4) .آب،مش،كا:كسانى.
5) .اساس:پرسند،با توجّه به نسخۀ كا تصحيح شد.
6) .كا:بسيما،ديگر نسخه بدلها ندارد.
7) .كا:ملامت.
8) .كذا:در اساس،همۀ نسخه بدلها:قرمز.
9) .نسخۀ آل:در اين جا پايان مى پذيرد.
10) .آج،لب:شترى.
11) .آج،لب،مش:سفيد.
سوار با جامه هاى ارجوانى و ساز ارجوانى با سيصد كنيزك با جامه ها و حلّه ها و سازها بر استران (1)اشهب نشسته. قٰالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيٰاةَ الدُّنْيٰا ،گفتند آنان كه طالبان و مريدان دنيا بودند: يٰا لَيْتَ لَنٰا ،كاشك (2)تا ما را بودى مانند آن كه قارون را داده اند. إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ ،چه او را بهرۀ تمام است از دنيا.
وَ قٰالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ ،گفتند آنان كه ايشان را علم دادند به جواب طالبان دنيا،يعنى عالمان گفتند مال داران و مال جويان را: وَيْلَكُمْ ،واى شما (3). ثَوٰابُ اللّٰهِ خَيْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ،ثواب خداى بهتر است آنان را كه ايمان دارند و عمل صالح كنند از آنچه او جمع كرده است. وَ لاٰ يُلَقّٰاهٰا إِلاَّ الصّٰابِرُونَ ،و تلقين نكنند و توفيق ندهند اين كلمه و اين حكمت الّا صابران را.و«تلقّى»،استقبال باشد و در جاى تلقين نيز استعمال كنند-و شرح اين رفته است به استقصاء.
فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ الْأَرْضَ ،آنگه حق تعالى ذكر وبال عاقبت مذموم او كرد و گفت:فروبرديم او را و سرايش را به زمين.
اهل سير چنين گفتند كه:قارون از جملۀ علماى بنى اسرايل بود،و تورات بهتر خواندى از ايشان.و مردى توانگر (4)بود،و سبب بغى او توانگرى (5)بود و كثرت مال.
گفتند:اوّل طغيان و عصيان او آن بود كه خداى تعالى موسى را گفت:قومش (6)را بگوى تا هركسى چهار رسن در گوشۀ ردا بندند سبز به رنگ آسمان.موسى گفت:
بار خدايا!چرا چنين فرمودى،و حكمت در اين چيست؟خداى تعالى گفت:براى آن گفتم كه بنى اسرايل غافلند،و من از آسمان كتابى خواهم فرستادن،فرمودم كه اين خيوط آسمان رنگ در گوشۀ ردا بندند،تا هرگه كه در آن نگرند (7)آسمان با ياد ايشان آيد،[195-پ]و آن كه (8)من از آسمان كتابى خواهم فرستادن.
موسى-عليه السّلام-گفت:بار خدايا!روا نباشد اگر (9)بفرمايى تا ردا جمله سبز
كنند،چه بنى اسرايل ترسم كه اين (1)خيوط حقير دارند.حق تعالى گفت:كوچك از كار من كوچك نبود و حقير نباشد،و اگر ايشان مرا در صغير طاعت ندارند در كبير هم ندارند.
موسى-عليه السّلام-بنى اسرايل را گفت:خداى آسمان مى فرمايد كه هريكى چهار رسن سبز در گوشۀ ردا بندى تا به آن خداى را و كتاب او را ياد دارى.بنى اسرايل گفتند:سميع و مطيعيم،شنيديم و فرمانبرداريم،و همچنان كردند مگر قارون كه او اين حديث هزل شناخت و استكبار كرد و فرمان نبرد و گفت:اين خداوندى كند كه بندگان را از يكديگر بازنشناسد،اين به علامت كند تا تمييز تواند- كردن،اين اوّل عصيانى بود كه او كرد.
باز چون موسى-عليه السّلام-دريا ببريد،و فرعون و قومش هلاك شدند،موسى رياست و ولايت مذبح و قربان به هارون داد.هركه را قربانى بودى،بياوردى به هارون دادى تا هارون بر مذبح نهادى،آتشى (2)بيامدى و آن قربان بسوختى.قارون را از آن سخت آمد،گفت:يا موسى!اين چه قسمت است كه تو كردى؟نبوّت تو راست و رياست برادرت را هارون را (3)، (4)و از اين هيچ دو مرا نصيبى (5)نيست.موسى گفت:اين نه من كرده ام،كه اين را به من تعلّق (6)نيست،اين (7)خداى كرده است.
قارون گفت:من تو را باور ندارم به اين حديث تا مرا آيتى ننمايى (8).گفت:من تو را آيتى روشن نمايم در اين باب.آنگه رؤساى بنى اسرايل را جمع كرد و گفت:
جمله عصاهاى خود بيارى و در اين عبادت خانه بنهيد (9).ايشان برفتند.همچنان كردند،و قارون و هارون نيز عصاهاى خود در آنجا انداختند.موسى گفت:امشب رها كنى و فردا بامداد بيايى.هركس عصاى خود بنگرى (10)،و عصاى هارون بنگرى (11)تا
1) .آط،آب،آج،لب،آز،مش،كا:چه ترسم كه بنى اسرائيل آن.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز آب،كا:آتش.
3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
4) .كا+دادى.
5) .مش:از اين هر دو مرا هيچ نصيبى.
6) .همۀ نسخه بدلها:تعلّقى.
7) .مش+را.
8) .آط،آب،آج،لب،آز،كا:بنمايى.
9) .آط:بنهى/بنهيد.
10) .آج:بنگرند،كا:بنگريد.
11) .مش،كا:و عصاى هارون را نيز بنگريد.
مزيّت هارون بر خود بشناسى.همچنان كردند.
بر دگر روز كه بازآمدند (1)عصاها بر حال خود بود مگر عصاى هارون (2)كه برگ (3)بر آورده بود،و از درخت بادام بود،و بر بياورده بود.جمله گفتند:ما را معلوم بود، معلوم تر شد فضل هارون،جز قارون كه او گفت:اين بس عجب نيست از آن سحرها كه تو مى كنى،و برخاست و برفت و از موسى اعتزال كرد،او و اتباع او و موسى را ايذا مى كرد و مى رنجانيد،و موسى-عليه السّلام-براى (4)قرابتى كه ميان ايشان بود تحمّل مى كرد و مدارا،و او را باز مى خواند و او هر روز طاغى تر و بى فرمان تر بود موسى را و دشمن تر،تا سرايى بساخت و در آن سراى زرّين كرد،و ديوارهاى آن (5)در صفايح زر گرفت،و جماعت (6)بنى اسرايل روى به او نهادند،و او قاعده نهاد كه مردم را طعام دادى (7)بامداد و شبانگاه.چون طعام بخوردندى،مقام كردندى و حديث كردندى و مضاحك گفتندى.
چون خداى تعالى آيت زكات فرستاد،و زكات واجب كرد،موسى-عليه السّلام- برخاست و به نزديك قارون آمد،گفت:خداى تعالى آيت فرستاده است و زكات فرموده.او گفت:اين كه تو مى گويى مبلغهاى عظيم باشد،من اين بنتوانم دادن (8).
خداى تعالى گفت:اين تعلّل است كه او مى كند،به اندكى و بسيارى او خود ايمان ندارد،و اندك و بسيار چيزى نخواهد دادن (9)،خواهى تا بدانى برو (10)و او را مسامحتى كن.
موسى بيامد و گفت:من از تو چيزى كم (11)بستانم و بتدريج با (12)كم (13)مى كرد تا به آنجا آمد كه گفت:از هر هزار دينار يك دينار بده،و از هر هزار درم يك درم،و از
هر هزار گوسپند (1)يك گوسپند (2)،و از هر اسپى چيزى (3)بده.گفت:تا (4)انديشه كنم.
با خانه رفت و حساب كرد،بسيار مى برآمد،هم (5)دلش (6)نداد،گفت:نتوانم داد (7)كه بسيار است.
آنگه كس فرستاد و بنى اسرايل را بخواند و گفت:نبينى (8)كه موسى هر روز ما را (9)بلايى (10)و تكليفى مى نهد.اكنون بيامده است تا مال ما (11)بستاند و ما را درويش كند،چه رأى است در[196-ر]حقّ او؟گفتند:تو سيّد و مهتر مايى،راى آن باشد كه تو بينى.گفت:راى من آن است كه فلان زن ناپارسا (12)را بياريم و او را جعلى دهيم تا او در موسى آويزد و او را متّهم كند به خود،و بر او تشنيع كند (13)،كه چون اين حال (14)برود بنى اسرايل بر او خروج كنند و بيرون آيند،و إمّا بكشند او را و امّا بازار او شكسته شود و او را رها كنند.
آنگه كس فرستاد و آن زن فاجره را بخواند و او را گفت:تو را كارى چنين مى بايد كردن،و تو را هزار دينار بدهم،و گفتند:تشتى (15)زر به او.پذرفت (16)و گفتند:
آنچه (17)خواهى و حكم كنى.
آنگه برخاست و قصد كرد به مجمع بنى اسرايل،و آنجا بنشست.موسى -عليه السّلام-بر عادت بيرون آمد و خلقى بسيار (18)از بنى اسرايل حاضر بودند در صحراى فراخ.موسى-عليه السّلام-در وعظ گرفت بر ايشان،و امربه معروف و نهى منكر،و
1) .همۀ نسخه بدلها:گوسفند.
2) .همۀ نسخه بدلها:گوسفند.
3) .آط،آب،آج،لب،آز:خرى،مش:از هر هزار اسپ اسپى،و از هر هزار خر خرى.
4) .مش:بده جواب داد به موسى كه برو تا.
5) .آج،لب:بسيارى بر هم آمد،كا:بسيار مى آمد هم.
6) .آط،آب،آج،لب،آز+بار،مش:دلش يارى نداد كه بدهد.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:نتوانم دادن.
8) .آط:ببينى/ببينيد،آب،آج،لب:بينيد،كا:نمى بينيد.
9) .همۀ نسخه بدلها:مرا.
10) .آط،آج،لب:ببلاى.
11) .مش:مرا.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:فاجره.
13) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:تشنيع زند.
14) .مش+بر او.
15) .آب،آز،مش:مشتى.
16) .همۀ نسخه بدلها:پذيرفت.
17) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بر آنچه.
18) .مش:بسيارى.
مى گفت:هركه دزدى كند دستش ببايد بريدن،و هركه قذف كند بى گناهى را او را حدّ بايد (1)زدند،و هركه زنا كند و زن ندارد صد تازيانه ببايد زدن او را،و هركه زنا كند و زن دارد ببايد كشتن به رجم.
قارون گفت:و اگر همه (2)تو باشى؟گفت:و اگرچه من باشم.گفت (3):بنى اسرايل دعوى مى كنند (4)كه تو با فلانۀ فاجر زنا كردى.
موسى-عليه السّلام-گفت:اگر او گويد،بر قول او اعتماد كنيم (5).كس فرستادند و او را حاضر كردند.موسى-عليه السّلام-روى به او كرد و گفت:يا فلانه! اين قوم بر من اين (6)دعوى مى كنند،و من تو را سوگند مى دهم به آن خداى كه دريا بشكافت بر بنى اسرايل و ما را برهانيد و ايشان را هلاك كرد كه،آنچه راستى (7)است در اين حادثه بگوى.او (8)انديشه كرد،گفت:اگر اين راست بگويم و از گناه گذشته توبه كنم،همانا خداى بر من رحمت كند.گفت:لا و اللّه!كه تو از اين حديث مبرّايى،و آنان كه اين مى گويند بر تو دروغ مى گويند،و قارون مرا جعلى داده است تا بر تو اين دروغ بگويم،و تو را به خود متّهم كنم.
موسى-عليه السّلام-روى بر زمين نهاد و گفت:
اللّهمّ ان كنت رسولك فاغضب لي ،بار خدايا!اگر من رسول توام،براى من خشم گير.جبريل آمد و گفت:خداى مى گويد من زمين را فرموده ام تا طاعت (9)تو دارد،آنچه فرماى بفرماى (10)او را آنچه خواهى در حقّ او (11).
موسى-عليه السّلام-بنى اسرايل را گفت:بدانى كه خداى تعالى مرا به قارون
1) .مش:حدّ ببايدش.
2) .آج،لب:اگرچه.
3) .همۀ نسخه بدلها+پس.
4) .لب:مى كند.
5) .آج،لب،مش:كنم.
6) .مش:چنين.
7) .لب:راست.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:زن.
9) .مش:زمين را امر كرد تا اطاعت،كا:اطاعت تو گيرد.
10) .آط،آب:به آنچه خواهى بفرماى،آج،لب:با آنچه خواهى بفرماى،مش:تا آنچه خواهى بفرماى،كا:به
11) .آط،آب،آج،لب،آز:او را در حقّ او،مش:او را در حقّ قارون.
فرستاده است همچنان كه به فرعون،و او طغيان كرد،و خداى او را هلاك كرد،و قارون باغى است (1).هركه با اوست و هواى او مى خواهد،با او بباشى (2)،و هركه با من است (3)دور شوى (4).
همه بگريختند و جز دو كس با او نماندند (5).موسى-عليه السّلام-گفت:
يا ارض خذيهم، اى زمين بگير ايشان را،تا به زانو به زمين فروشدند،دگرباره گفت:
يا ارض خذيهم، اى زمين بگير اينان را،تا به كمر بست به زمين فروشدند،[ دگرباره گفت:
يا ارض خذيهم، تا به گردن به زمين فروشدند ] (6).در اين ميانه تضرّع مى كردند و فرياد مى خواستند و سوگند بر مى دادند به حقّ رحم و خويشى،و موسى -عليه السّلام-سخت خشمناك شده بود،اجابت نكرد.دگرباره گفت:
يا ارض خذيهم ،اى زمين بگيرشان،جمله به زمين فروشدند.تا در خبر آوردند كه:هفتاد بار از موسى زنهار خواستند،خداى تعالى وحى كرد به موسى و گفت:يا موسى!از تو هفتاد بار زنهار خواستند،زنهارشان ندادى،به عزّت من اگر از من يك بار زنهار خواستندى،ايشان را زنهار دادمى و مرا قريب و مجيب يافتندى.
قتاده گفت:روايت كردند كه هر روز قامتى به زمين فروشوند و به قرار زمين نرسند تا روز قيامت نباشد (7).
چون اين حال برفت،بنى اسرايل با يكديگر گفتند:موسى دعا كرد تا خداى (8)قارون را هلاك كرد تا مال و ملك او او را باشد (9)،و او مستبدّ (10)شود به آن.
موسى بشنيد و گفت:بار خدايا!جملۀ مال و ملك او به زمين فروبر.خداى تعالى اجابت كرد و جمله مال و ملك او به زمين فروبرد،فذلك قوله: فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ الْأَرْضَ ،فروبرديم به زمين قارون را و سرايش را. فَمٰا كٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،او را هيچ گروهى و لشكرى نبودند كه او را نصرت كنند از
1) .آط،آب،لب،آز:باغى شد،مش،كا:نيز باغى شد.
2) .آب،آج،لب،آز:بباشد.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+از او.
4) .آج،لب،كا:دور شود.
5) .همۀ نسخه بدلها:جز دو كس كه با او بماندند.
6) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
7) .آب،آز،مش:بباشد.
8) .آب،آز،مش+تعالى.
9) .مش:تا مال و ملك قارون از او باشد.
10) .آز:مستبدل،مش:او صاحب استعداد،چاپ شعرانى(489/8):مستفيد.
خداى.و«فئة»،جماعتى باشند كه مرد انقطاع كند با ايشان تا يارى كنند او را [196-پ]،[ (1)اشتقاق او من فأوت رأسه بالسّيف اذا شققته به. وَ مٰا كٰانَ مِنَ المُنْتَصِرِينَ ،و او از جمله آنان نبود كه انتقام تواند كشيدن از من يا از موسى.
وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكٰانَهُ بِالْأَمْسِ ،در روز آمدند آنان كه تمنّاى مكان او مى كردند ديروز (2)،يعنى تمنّاى مثل حال او مى كردند،و پايه و درجه او مى خواستند.
«يقولون»،در جاى خبر«اصبح»است.مى گفتند،امّا قوله: وَيْكَأَنَّ اللّٰهَ ،علما خلاف كردند در اين لفظ.
مجاهد گفت:معنى آن است كه«أ لم تعلم»،نمى دانى (3).قتاده گفت:«أ لم تر»،نمى بينى (4).فرّاء گفت:كلمه تقرير است،چنان كه يكى از ما گويد:أ ما ترى الى صنع اللّه.
حكايت كرد[ند] (5)كه:زنى اعرابى شوهر را گفت:پسرت كجاست؟گفت:
ويكأنّه وراء البيت،يعنى اما ترينه وراء البيت،نبينى كه در پس خيمه است.
عبد اللّه عبّاس و حسن گفتند:كلمۀ تحقيق است.مؤرّج گفت:كلمۀ تعجّب است.
قطرب گفت:و يك،ويلك بوده است،«لام»بيفگندند براى تخفيف،چنان كه عنتره گفت:
و لقد شفى نفسي و أبرأ سقمها***قيل الفوارس ويك عنتر أقدم
بعضى دگر گفتند:كلمۀ تنبيه است به منزلۀ«الا»،و«اما»چنان كه يكى از ما چون واقف شود بر خطاى قومى،گويد:«وى كنت (6)على خطأ»،و قال زيد بن عمرو بن نفيل:
سألتانى الطّلاق اذ رأتاني***قلّ مالي قد جئتماني بنكر
و ويكأن من (7)يكن له نشب يح***بب و من يفتقر يعش عيش ضرّ
خليل و سيبويه و كسائى گفتند:«وى»مفصول بايد نوشت از«كأن»،و بر اين قول«وى»كلمتى باشد تأسف را،چنان كه يكى از ما گويد:وه!اين كار نه چنان است كه ما گمان برديم،به خلاف آن است.و معنى آيت آن است كه:ايشان گمان بردند كه آن مال و خزاين قارون كارى است عظيم،چون خسف ديدند عقيب آن گفتند:وى،يعنى وه كأنّ اللّه،پندارى خداى روزى مى گسترد بر آنكه خواهد، و تنگ مى كند بر آنكه خواهد.و«كأنّ»،حرف تشبيه باشد من اخوات«انّ»،و «انّ»،يعنى اين كار به خلاف گمان ماست،بل چنان است كه موقوف است بر مشيّت خداى (1)،تا خداى (2)از بندگانش روزى بر آنكه خواهد فراخ كند و بر آنكه خواهد تنگ. لَوْ لاٰ أَنْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيْنٰا ،اگر نه آنستى كه خداى منّت نهاد بر ما، لَخَسَفَ بِنٰا ،ما را فروبردندى به زمين.
يعقوب و بعضى شاميان و كوفيان خواندند:«خسف»به فتح«خا»و«سين»، على اضافة الفعل الى اللّه تعالى،و معنى آن كه:اگر نه آنستى كه خداى منّت نهاد بر ما،ما را به زمين فروبردى.و باقى قرّاء«خسف»،به ضمّ«خاء»و كسر «سين»على الفعل المجهول،و بر حقيقت هم فعل خداى باشد. وَيْكَأَنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الْكٰافِرُونَ ،فلاح و ظفر نباشد به ثواب خداى تعالى كافران را.
تِلْكَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ ،آن سراى آخرت و بازپسين كه سراى ثواب است براى آنان كرده ايم و نهاده و بجارده كه ايشان در زمين فساد نخواهند و علوّ و استكبارى چنان كه قارون كرد. وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ،و عاقبت متّقيان و پرهيزگاران را باشد،و دست ايشان برند.
مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ ،آنگه گفت:هركه او حسنه آرد و كارى نيكو كند،او را باشد بهتر از آن.قتاده گفت:بهشت،و مراد به خَيْرٌ مِنْهٰا به اتّفاق ثواب است،و ثواب،چگونه به از آن نباشد،و آن رنج و مشقّت منقطع باشد و ثواب[راحت] (3)نامنقطع باشد و مقرون با تعظيم و تبجيل از قبل ربّ العزّة. وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ ،و هركه سيّئتى و كارى بد كند،جزاى او نكنند جز به مقدار آنچه او كرده باشد.و بيان
كرده شد در مقادير ثواب و عقاب و جهت استحقاق جز خداى نداند،براى آن كه وجوهى كه واقع بود برآن تقرّب و اخلاص و خضوع و خشوع متفاوت است در حقّ مكلّفان،براى آن درجات ايشان متفاوت است.
إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّكَ إِلىٰ مَعٰادٍ ،گفتند:آن خداى كه قرآن بر تو فريضه كرد،يعنى واجب كرد،امتثال اوامر و نواهى قرآن و كار بستن آن،و گفتند:انزل عليك مفصّلا مقطّعا،قرآن بر تو انزله كرد فصل فصل و قطعه قطعه.و اصل«فرض»قطع باشد. لَرٰادُّكَ إِلىٰ مَعٰادٍ ،با جاى خود برد يعنى با مكّه،اين قول مجاهد است و روايت عوفى از عبد اللّه عبّاس.
قتيبى گفت:معاد مرد،شهرش باشد و خانه اش،براى آن كه او در هر شهرى و جايى رود،آنگه با شهر و وطن خود شود.مقاتل گفت:رسول-عليه السّلام-از مكّه به شب برون (1)آمد به غار رفت،و هم در شب از غار برون (2)آمد و نه بر راه راست به مدينه رفت.چون به جحفه رسيد-و آن منزلى است ميان مكّه و مدينه-ايمن شد،با ره راست آمد و ره بشناخت (3)،او را ياسۀ مكّه خواست مولد (4)خود و مولد (5)پدران ياد كرد.
جبريل آمد و گفت:خدايت سلام مى كند و مى گويد تو را به مكّه يا سه مى باشد،من تو را با مكّه برم با فتح و ظفر و اكرام و اعزاز،و اين آيت آورد: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّكَ إِلىٰ مَعٰادٍ .
عبد اللّه عبّاس گفت:اين آيت نه مكّى است نه مدنى،به جحفه فرود آمد بين مكّة (6)و المدينة (7).ابو سعيد خدرىّ گفت: إِلىٰ مَعٰادٍ ،يعنى الى الموت،تو را با مرگ برد،چه معاد و مرجع همه خلق با مرگ است،و اين روايت سعيد جبير است از عبد اللّه عبّاس.
حسن و زهرى و عكرمه گفتند:با قيامت.ابو مالك و ابو صالح گفتند:با بهشت، و يك روايت از مجاهد اين است. قُلْ رَبِّي ،بگو اى محمّد كه خداى من عالم تر
است،او به (1)داند آنان را كه ايشان بر هدى و ره راست اند،و آنان را كه ايشان در ضلالت اند،يعنى مؤمن و كافر،و (2)مشتبه نه اند و مستحقّ ثواب از مستحقّ عقاب و نكال.
وَ مٰا كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقىٰ إِلَيْكَ الْكِتٰابُ إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ ،گفت:تو اميد نداشتى كه اين كتاب قرآن را بر تو القا كنند و انزال كنند و تو از خداى نبوّت و پيغامبرى نه بدوسيدى. إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ ،استثناى منقطع است بمعنى لكن رحمة من ربّك،و لكن رحمت خداى بر تو فرود آمد.
فرّاء گفت:تقدير آن است كه غير أنّ ربّك رحمك فأنزله عليك،الّا آن است كه خداى بر تو رحمت كرد و كتاب تو بر تو انزله كرد،تا تو قصص و احوال امم سالفه (3)بر اهل مكّه مى خوانى،و تو آن ناديده و ناشنيده از كسى و در كتابى ناخوانده فَلاٰ تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكٰافِرِينَ ،نگر تا معاونت و يارى كافران نكنى،و واجب نبود (4)كه پيغامبر-عليه السّلام-وقتى معاونت ايشان كرده باشد تا خداى (5)او را نهى كند، چه نهى درست بود از فعلى كه هرگز منهى نكرده باشد و بر خاطر او گذشته (6)نبود،و گفتند:مانند اين آيات،حق تعالى براى تعليم و توقيف (7)ما گفت.
وَ لاٰ يَصُدُّنَّكَ عَنْ آيٰاتِ اللّٰهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَيْكَ ،و نبايد تا اين كافران مانع باشند تو را از آيات خداى پس ازآن كه خداى انزال كرد بر تو. وَ ادْعُ إِلىٰ رَبِّكَ ،و تو خلقان را دعوت كن و با خداى خوان. وَ لاٰ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ،و از جملۀ مشركان مباش.
وَ لاٰ تَدْعُ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ ،و با خداى (8)،خداى ديگر مخوان. لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ،جز او خدايى نيست. كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ ،همه چيز هلاك خواهند شد مگر ذات او-جلّ جلاله-و بيان كرده ايم كه:«وجه»عبارت باشد از ذات.صادق -عليه السّلام-گفت:الّا دينه،مگر دين او و ما اريد به وجهه،و آن طاعتى كه براى او
كرده باشند.
شهر بن حوشب روايت كرد از عبادۀ صامت كه:روز قيامت كه اعمال خلايق عرض كنند،خداى تعالى گويد (1):آنچه مراست،و براى من كرده اند جدا كنى،جدا كنند.آنگه بفرمايد تا آنچه بماند در دوزخ افگنند.
ابن كيسان گفت:الّا ملكه.
سعيد جبير گفت:روزى مردى از اميرالمؤمنين (2)سؤال كرد و چيزى خواست و گفت:أسألك بوجه اللّه،اين از تو به روى خداى مى خواهم.گفت:دروغ گفتى،
انّما سألتني بوجه الخلق ،اين از من به روى خلقان خواستى،كه وجه خداى را معنى حق است،أ لا ترى الى قوله: كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ ،يعنى همه چيزى هلاك شود الّا حقّ.
ابو العاليه گفت:مراد عمل به اخلاص است،بيانه قول الشّاعر (3):
أستغفر اللّه ذنبا لست محصيه (4)***ربّ العباد اليه الوجه و العمل
لَهُ الْحُكْمُ ،حكم او راست،هيچ كس را حكم نرسد اگر عقلى اگر شرعى.
عقليّات به تقرير او در عقول و شرعيّات به انزال او بر رسول،فمن اين القياس للنّاس.
وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ،و خلقان را مرجع و مآب با او باشد،يعنى با جايى كه در آن جاى كس را حكم نباشد جز او را،و همه املاك و احكام از مالكان و حاكمان زائل باشد، و اگرچه امروز متصرّف اند در آن.
گروهى گفتند:اين سورت مكّى است.قتاده گفت:عشر اوّل مدنى است و باقى مكّى.مجاهد گفت:جمله مكّى است و شصت و نه آيت است بى خلاف.
و در تفصيل آيات خلاف كردند و هزار و نهصد و هشتاد و يك كلمت است، و چهار هزار و صد و نود و پنج حرف است.
و روايت است.از ابو امامه از أبىّ كعب كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او سورت عنكبوت بخواند،خداى تعالى او را به عدد هر مؤمنى و منافقى كه بودند (1)و باشند تا به دامن قيامت ده حسنه بنويسد (2).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . الم (1) أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ (2) وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكٰاذِبِينَ (3) أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئٰاتِ أَنْ يَسْبِقُونٰا سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ (4) مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اَللّٰهِ فَإِنَّ أَجَلَ اَللّٰهِ لَآتٍ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (5) وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا يُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اَللّٰهَ لَغَنِيٌّ عَنِ اَلْعٰالَمِينَ (6) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ اَلَّذِي كٰانُوا يَعْمَلُونَ (7) وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ لِتُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (8) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي اَلصّٰالِحِينَ (9) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ فَإِذٰا أُوذِيَ فِي اَللّٰهِ جَعَلَ فِتْنَةَ اَلنّٰاسِ كَعَذٰابِ اَللّٰهِ وَ لَئِنْ جٰاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنّٰا كُنّٰا مَعَكُمْ أَ وَ لَيْسَ اَللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِمٰا فِي صُدُورِ اَلْعٰالَمِينَ (10) وَ لَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ (11) وَ قٰالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّبِعُوا سَبِيلَنٰا وَ لْنَحْمِلْ خَطٰايٰاكُمْ وَ مٰا هُمْ بِحٰامِلِينَ مِنْ خَطٰايٰاهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ (12) وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَمّٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ (13) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلىٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّٰ خَمْسِينَ عٰاماً فَأَخَذَهُمُ اَلطُّوفٰانُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ (14) فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ أَصْحٰابَ اَلسَّفِينَةِ وَ جَعَلْنٰاهٰا آيَةً لِلْعٰالَمِينَ (15) وَ إِبْرٰاهِيمَ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اِتَّقُوهُ ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (16) إِنَّمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْثٰاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً إِنَّ اَلَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اَللّٰهِ اَلرِّزْقَ وَ اُعْبُدُوهُ وَ اُشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (17) وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مٰا عَلَى اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِينُ (18) أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اَللّٰهُ اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ (19) قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ اَلْخَلْقَ ثُمَّ اَللّٰهُ يُنْشِئُ اَلنَّشْأَةَ اَلْآخِرَةَ إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (20) يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشٰاءُ وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ (21) وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ (22) وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ لِقٰائِهِ أُولٰئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي وَ أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (23) فَمٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اُقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجٰاهُ اَللّٰهُ مِنَ اَلنّٰارِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (24) وَ قٰالَ إِنَّمَا اِتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْثٰاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا ثُمَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً وَ مَأْوٰاكُمُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ نٰاصِرِينَ (25) فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قٰالَ إِنِّي مُهٰاجِرٌ إِلىٰ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (26) وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنٰا فِي ذُرِّيَّتِهِ اَلنُّبُوَّةَ وَ اَلْكِتٰابَ وَ آتَيْنٰاهُ أَجْرَهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِينَ (27)
[به نام خداى مهربان بسيار بخشنده] (3)مى پندارند (4)مردمان كه رها كنند (5)ايشان را كه گويند ما ايمان آورديم،و ايشان را آزمايش نكنند (6).
امتحان كرديم (1)آنان را كه (2)پيش ايشان بودند،داند (3)خداى آنان را كه راست گفتند و داند دروغ زنان را.
يا مى پندارند آنان كه مى كنند بدى كه سبق برند ما را،بد (4)حكم مى كنند.
هركه اميد دارد ثواب (5)خداى،وقت ثواب خدا آمدنى است (6)و او شنوا و داناست.
و هركه جهاد كند جهاد براى خود كند،خداى بى نياز است از جهانيان.
و آنان كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند،ببريم از ايشان بديهاشان و جزا دهيم ايشان را نيكو (7)آنچه كرده باشند (8).
اندرز كرديم آدمى را به مادر و پدرش نيكويى و اگر جهد كنند بر تو تا شرك آرى به من آنچه نيست تو را بدان علمى فرمان ايشان مبر،با من است بازگشت شما،خبر دهم شما را به آنچه كرده باشى (9).
و آنان را كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند درآريم ايشان را در جمله نيكان.
و از مردان (10)كس هست كه مى گويد ايمان آورديم به خداى،چون
1) .آب،مش:در فتنه انداختيم.
2) .آب،آج،لب،مش+از.
3) .آب،آج،لب،مش:پس داند.
4) .آب،مش:سابق شوند بر ما،بد است آنچه.
5) .آب،مش:لقاى.
6) .آب،مش:وقت كه خداى زده آينده است.
7) .آج:نيكوتر،آب:بهترين،كه بر متن ترجيح دارد.
8) .آب:آنچه بودند كه مى كردند.
9) .آب،مش:شما را به آنچه هستيد كه مى كنيد.
10) .آب،آج،لب،مش:مردمان.
برنجانند او را (1)در خداى كند (2)فتنه مردمان چون عذاب خداى،و اگر آيد (3)يارى از خداى تو،گويند ما بوديم با شما،و نيست (4)خداى داناتر به آنچه در دلهاى جهانيان است؟ و داند خداى آنان را (5)كه ايمان آورند (6)،و داند منافقان را.
و گفتند آنان كه كافر شدند (7)آنان را كه ايمان آوردند:پسر وى (8)كنى ره ما را،و ما برگيريم (9)گناهان شما (10)،و نيستند ايشان برگيرنده (11)از گناهانشان از چيزى،ايشان دروغ زنان[اند] (12).
و برگيرند (13)بارهاى خود و بارها با بارهاى گران خود (14)،و بپرسند ايشان را روز قيامت از آنچه فرا بافته بودند.
و بفرستاديم نوح را به قومش درنگ كرد در ايشان هزار سال الّا پنجاه سال،بگرفت ايشان را طوفان،و ايشان ظالم بودند.
برهانيديم او را و اصحاب كشتى (15)،و كرديم او را دليلى عالميان را.
و ابراهيم چون گفت قومش را:بپرستى خداى را و بترسى از او،آن بهتر است شما را
1) .آب:چون ايذا رسيد به او.
2) .آب،مش:در راه خداى گردانيد.
3) .آب،مش:آمد.
4) .آب،آج،لب،مش:آيا نيست.
5) .آط:آن را،به قياس با نسخه آب تصحيح شد.
6) .آب،آج،لب:آوردند،مش:آورده اند.
7) .آب،آج،لب،مش+مر.
8) .آج،لب،مش:پيروى.
9) .آب،مش:برداريم.
10) .آب،آج،لب،مش+را.
11) .آب،مش:بردارندگان.
12) .آط:ندارد،از آب افزوده شد.
13) .آب،مش:هرآينه بر مى دارند.
14) .آج،لب:ايشان.
15) .آب،مش+را.
اگر شما دانى (1).
مى پرستى جز (2)خدا بتانى را،و فرامى بافى (3)دروغى آنان كه پرستيد از جز (4)خدا مالك نه اند (5)شما روزى،طلب كنى عند (6)خدا روزى و بپرستى او را و شكر كنى (7)، با او برند شما را.
و اگر به دروغ داريد،به دروغ داشتند امّتانى از پيش شما،و نيست بر پيغامبر مگر رسانيدن (8)روشن.
نمى بينند (9)كه چگونه ابتدا كرد خدا خلق را،پس بازآرد آنان را؟آن بر خدا آسان است.
بگو به روى در زمين (10)،بنگرى چگونه ابتدا كرد خلق را، پس خدا باز آفريد آفريدن بازپسين (11)،خدا بر هر چيزى تواناست.
عذاب كند آن را كه خواهد و ببخشايد آن را كه خواهد و به او] (12)بازگردانندتان (13).
و نه ايد (14)شما عاجزكنندگان در زمين و نه اندر آسمان،و نيست شما را از
1) .آب،مش:اگر شما هستيد كه كار مى كنيد.
2) .آج،لب:فرود.
3) .مش:و فرامى بافيد.
4) .آج،لب:فرود.
5) .آب،مش+براى،آج،لب+از براى.
6) .آج،لب:نزديك،مش:پيش.
7) .آج،لب+مرا و را،آب،مش+او را.
8) .مش:رسانيدنى.
9) .آب،مش:آيا نمى بينند،آج،لب:اى نمى بينند.
10) .آب،آج،لب،مش+پس.
11) .آب،آج،لب+به درستى،مش+به درستى كه.
12) .اساس:تا بدين جا افتادگى دارد،از آط افزوده شد.
13) .آط:و با او گردانند شما را،آب،مش:به او بازمى گرديد،آج،لب:و به او بازگردانند.
14) .آط:نيستى/نيستيد.
جز خداى تعالى هيچ دوست و نه يارى دهنده.
و آنان كه كافر شدند به نشانه هاى خدا و ديدار او و فرارسيدن با پيش او (1)،ايشانند كه نوميد شدند از رحمت من،و ايشانند كه ايشان راست عذابى دردناك.
نبود (2)جواب قوم او مگرآنكه گفتند بكشيد (3)يا بسوزيد (4)او را،پس برهانيد او را خداى از آتش،به درستى كه در آن نشانه هاست گروهى را كه ايمان آورند.
گفت ابراهيم به درستى كه فراگرفتيد شما از فرود خداى-عزّ و جلّ- بتانى را تا دوستى باشد ميان شما اندر زندگانى دنيا،پس روز قيامت كافر مى شود (5)برخى (6)از شما به برخى (7)،و نفرين مى كند برخى (8)از شما برخى (9)را،و جايگاه شما آتش دوزخ بود،و نباشد شما را از يارى كنندگان.
پس ايمان آورد به ابراهيم،لوط-عليه السّلام-و گفت كه:من هجرت كننده ام (10)سوى خداوند من،به درستى كه او بى همتا و با حكمت است.
و بخشيديم (11)او را،يعنى ابراهيم را، اسحاق و يعقوب،و كرديم اندر فرزندان او پيغامبرى و كتاب،و بداديم او را مزد او در دنيا،و به درستى كه او در آن جهان از نيكان است.
قوله تعالى: الم، أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ ،قتاده گفت و شعبى كه:اين آيت در گروهى آمد كه از مكّه بيرون آمدند تا هجرت كنند، مشركان پيش آمدند ايشان را (1)،بازگشتند و با مكّه شدند،اين آيت فرود آمد در ايشان،چون بشنيدند بيرون آمدند و با مشركان بر آويختند،گروهى را بكشتند و گروهى بجستند و به مدينه شدند.
ابن جريج و ابن عمير گفتند:آيت در عمّار ياسر آمد (2)،چون مشركان او را به مكّه عذاب كردند و او برآن صبر كرد.مقاتل گفت:آيت در (3)مردى آمد نام او مهجع،او را روز بدر بكشتند،مادر و پدر او بر او جزع كردند،خداى تعالى اين آيات (4)فرستاد، و رسول-عليه السّلام-گفت:او اوّل كسى باشد از شهيدان بدر كه او را با در (5)بهشت خوانند.
قوله: الم ،بيان كرديم اين كلمه را در اوّل سورة البقرة أَ حَسِبَ النّٰاسُ (6)، استفهام است و معنى تقريع،گفت:مردمان مى پندارند كه ايشان را رها خواهند كردن به آن كه ايشان گويند از سر زبان كه:ما ايمان آورديم،و ايشان را امتحان نكنند؟يعنى نباشد چنين،بل هركه اين دعوى كند او را امتحان كنند.
و قوله: أَنْ يُتْرَكُوا ،محلّ او نصب است به«حسب»كه مفعول اوست،و قوله:
أَنْ يَقُولُوا ،در او دو[197-پ]قول گفتند:يكى آن كه محلّ او جرّ است بنزع الخافض،و التقدير:يتركوا بان يقولوا،و دوم آن كه:نصب است على تكرار الفعل، و التّقدير:أ حسبوا ان يقولوا.و قوله: وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ ،«واو»حال راست،و اين جمله در محلّ نصب است به مفعول دوم«احسب».
آنگه گفت: وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ،ما امتحان كرديم آنان را كه پيش ايشان بودند (7)،كه كار ما (8)در تكليف اين است،و تكليف صورت امتحان دارد،و
بيان اين چند جايگاه كرده ايم. فَلَيَعْلَمَنَّ اللّٰهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكٰاذِبِينَ ، تا بداند خداى تعالى راستيگرى آنان كه راست گويند،و بداند دروغ زنان را.
و چون لفظ امتحان گفت،آن گفت كه مقتضى (1)امتحان بود براى آن كه امتحان براى آن كنند تا آنچه ندانند بدانند،و اين بر سبيل مناسبت گفت،و حقيقت آن بر خداى تعالى روا نيست چنان كه لفظ«فتنه»متأوّل باشد،لفظ فَلَيَعْلَمَنَّ هم متأوّل باشد،و مثله
قوله-عليه السّلام: انّ الدّنيا حلوة خضرة و انّ اللّه مستخلفكم فيها فناظر (2)كيف تعملون (3)،و اين حديث هم صورت امتحان دارد.
و گفتند:چون صدق و كذب ايشان حادث بود و علم به آن على ما هو به الّا آنگه نباشد كه در وجود آيد بر سبيل توسّع عالمى را چون حادثى (4)نهاد.بعضى دگر گفتند:معنى آن است تا خداى تعالى[رسول را بازنمايد صدق صادق و كذب كاذب.نقّاش گفت و جبّائى:معنى آن است تا خداى تعالى] (5)تمييز كند (6)صادق را از كاذب،و اين تأويلاتى است متقارب.
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ أَنْ يَسْبِقُونٰا ،آنگه گفت بر سبيل تهديد و وعيد:يا مى پندارند آنان (7)كه سيّئات و معاصى كنند (8)و مخالفت من در فرمان من كه مرا سبق خواهند بردن و از من فوت شدن؟ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ ،بد حكم مى كنند و غلط گمان مى برند.و«ما»،مصدرى است،و التّقدير:بئس الحكم حكمهم.
مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ ،گفت:هركه اميد دارد لقاى خداى را،يعنى لقاى ثواب خداى.و گفتند:«رجاء»،به معنى خوف است،يعنى هركه ترسد از عقاب (9)خداى،و اين براى آن گفت تا (10)متناسب بود آيت اوّل را كه مورد او وعده است.و اگر بر ظاهر حمل كنند (11)هم نيك باشد تا يك آيت وعيد بود و يك آيت وعد.
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:مقتضاى.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:فناظروا.
3) .چاپ شعرانى(6/9):تعلمون.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:صادقى.
5) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها:تميز كند.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:اينان.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:مى كنند.
9) .همۀ نسخه بدلها:عذاب.
10) .آب:كه.
11) .اساس:كند،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
فَإِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ لَآتٍ ،آن وقت (1)كه خداى زد ثواب و عقاب را لا محال آمدنى است. وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ،و او شنوا و داناست،تا هركس را به كيفيّت كردۀ (2)خود جزا دهد.
وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا يُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ ،آنگه گفت:هركه او مجاهده كند،براى خود كند،يعنى ثمرۀ آن (3)او را باشد.و«جهاد»،در شرع مصابره و مكابده باشد با دشمن در صف كارزار،و مقاسات اوامر خداى را،و برآن صبر كردن بر توسّع مجاهده گويند.آنگه براى بيان و حجّت اين حديث گفت:دليل بر صحّت اين آن است كه،خداى تعالى از جهانيان مستغنى و بى نياز است.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ ،گفت:و آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند،ما سيّئات و معاصى ايشان مكفّر كنيم نه به معنى احباط،براى آن كه به ادلّۀ عقل و شرع درست شده است بطلان احباط،چون آيتى مانند اين آيد آن را تأويلى بايد كردن كه مطابق ادلّۀ عقل باشد.
و تأويل اين آيت آن است كه:ما به فضل و كرم خود گناهان ايشان عفو كنيم، و اين (4)براى آن تكفير خواند كه خداى تعالى اين عفو كند عند اين اعمال كند به منزلت آن كه چيزى كفّارت چيزى كنند. وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ ،و پاداشت دهيم ايشان را به آنچه كرده باشند نكوتر آنچه كرده باشند،تا در آيت هم بيان فضل باشد هم بيان عدل.
آنگه گفت: وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ حُسْناً ،گفت:اندرز كرديم آدمى را در حقّ مادر و پدرش به نيكوى.و معنى وصايت از خداى تعالى امر باشد يا نهى.
و نحويان در نصب«حسنا»دو قول گفتند:يكى آن كه منصوب است به آن كه مفعول وصايت است،يقال:وصيته الخير و بالخير.و چون وصايت متضمّن باشد به معنى امر،تقدير آن باشد كه:الزمناه حسنا،اين قول بصريان است.كوفيان گفتند به فعلى مضمر،يعنى وصّيناه بان يفعل حسنا.
آنگه خطاب[198-ر]كرد با مخاطبى مبهم (1)،گفت: وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ ،اگر بر تو سختيى كنند و با تو مجاهده كنند تا به من شرك آرى و با من انباز گيرى و در من چيزى گويى كه ندانى، فَلاٰ تُطِعْهُمٰا ،طاعت ايشان مدار و فرمان ايشان مبر.
گفتند:آيت در سعد بن ابي وقّاص آمد كه چون او اسلام آورد،مادرش را خبر دادند-و مادر او جميله بنت ابي سفيان بن اميّة بن عبد شمس بن عبد مناف بود-او را گفت:يا سعد!صابى شدى؟و اللّه كه سقف هيچ خانه مرا سايه نكند (2)از آفتاب و باد،و هيچ طعام و شراب نخورم تا تو به محمّد كافر نشوى.او گفت[نشوم] (3).
يك روز و دو روز تا سه روز طعام نخورد (4)،رنجور شد.مردم او را ملامت كردند.
گفتند:مادرت رنجور شد،و بيم است تا (5)هلاك شود.او بيامد و رسول را -عليه السّلام-بگفت اين حال.خداى تعالى اين آيت فرستاد،اگر درست شود كه آيت در حقّ اوست،مراد او باشد و جز او از آنان كه ايشان را مثل اين حال باشد.
رسول-عليه السّلام-گفت:برو با او به همه چيز بساز و احسان كن و رضاى او نگاه دار،جز در اين يك چيز كه در اين باب رضاى خداى نگه بايد داشت و رضاى مادر و پدرها بايد كرد.
آنگه گفت بر سبيل تهديد و وعيد: إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ ،مرجع و بازگشت شما با من است،خبر دهم شما را به آنچه كرده باشى،يعنى جزا دهم شما را به كردۀ شما.
بهز بن حكيم روايت كرد از پدرش از (6)جدّش كه گفت:رسول را پرسيدم كه «من ابرّ»،با كه نيكوى (7)كنم؟گفت:با مادرت.گفتم:پس با كه؟گفت:با پدرت گفتم:پس با كه؟گفت:الأقرب فالأقرب،گفت با آن كه نزديكتر باشد.
انس مالك روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
الجنّة تحت اقدام
الامّهات ،بهشت در زير پايهاى (1)مادران است.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،گفت:و آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند،ما ايشان را در جملۀ صالحان آريم،و اين را دو معنى باشد:يكى از طريق حكم (2)،و يكى از طريق لطف و هدايت.و گفتند:معنى آن است كه[في] (3)مدرج الصّالحين و مدخلهم،يعنى الجنّة،ما ايشان را در جاى صالحان بريم يعنى در بهشت.
و لفظ«صالحين»،شامل باشد انبيا و اوليا و شهدا را و جملۀ نيكان را.
وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ ،آنگه حق تعالى در اين آيت وصف منافقان كرد و گفت: وَ مِنَ النّٰاسِ ،و از جملۀ مردمان كس هست كه مى گويد:ما به خداى ايمان داريم،و لكن به زبان مى گويد به دل ندارد،بيانش آن كه: فَإِذٰا أُوذِيَ فِي اللّٰهِ ،چون او را در حقّ خداى برنجانند،فتنه و رنج و امتحان مردمان چون عذاب خداى كند،يعنى گمان برد كه آن رنج مردمان برابر عذاب خداى است،يا با آن راست است،نمى داند كه اين در جنب آن و به اضافت با آن هيچ نباشد. وَ لَئِنْ جٰاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ ،و اگر شما را نصرتى بود از خداى-جلّ جلاله-و فتحى و ظفرى، گويند:ما با شما بوديم در كارزار،ما را هم چندان نصيب باشد از غنيمت كه شما را هست.حق تعالى گفت: أَ وَ لَيْسَ اللّٰهُ بِأَعْلَمَ ،نه خداى به داند كه در دلهاى جهانيان چيست؟ مفسّران در سبب نزول آيت خلاف كردند.مجاهد گفت:آيت در جماعتى آمد كه به زبان اظهار ايمان كردند.چون بلايى (4)به ايشان رسيد و رنجى از قبل مردمان، برگشتند و با كفر شدند.
عكرمه گفت از عبد اللّه عبّاس كه:آيت در شأن گروهى آمد كه مؤمنان ايشان را با خود به غزات (5)بدر بردند،چون آن قتل و سختى (6)ديدند مرتد شدند (7)،و ايشان آنان
بودند كه در حقّ ايشان آمد: اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ (1)... ،و قصّۀ ايشان رفته است.
مقاتل و كلبى گفتند:آيت در شأن عيّاش بن ابي ربيعة بن مغيرة بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم القرشيّ آمد،و سبب اين بود كه چون او اسلام آورد و با رسول -عليه السّلام-به مدينه رفت،مادرش اسماء بنت مخرمة بن ابي جندل بن نهشل سوگند خورد[198-پ]كه:در هيچ سايه ننشيند،و هيچ طعام و شراب نخورد،و سر نشويد تا او بازنيايد.و ابو جهل هشام و حارث هشام (2)پسران او بودند و برادران (3)عيّاش از مادر،برخاستند و از پس او به مدينه رفتند،و او را بنشاندند،و اين حال با او شرح دادند.
ابو جهل با عيّاش گفت:تو دانى كه مادر تو را از (4)همه دوست تر دارد،و تو هميشه يار بودى با او،و او سوگند خورده است كه:طعام و شراب نخورد،و سر نشويد، و در هيچ كنّى (5)نشود،و تو مى گويى (6)در دين ما«برّ الوالدين»موقعى عظيم دارد، برخيز و بياى تا او تو را باز بيند،و دل او خوش كن،كه اين خداى را كه به مدينه مى پرستى به مكّه توان پرستيد (7)،و از اين معانى (8)بسيار بگفتند تا او را نرم كردند.
او سوگند داد ايشان را و عهد و ميثاق كرد با ايشان كه:در راه او را نرنجانند،و با او حديث دين و اعتقاد نكنند.سوگندان مغلّظه خوردند و عهد و پيمان كردند تا او برخاست و با ايشان از مدينه بيرون آمد.
چون به بعضى راه برسيدند،او را بگرفتند و دست و پايش ببستند،و هريكى از ايشان او را صد چوب بزدند و گفتند:محمّد را ناسزاگوى (9).او از خوف ضرب (10)محمّد را ناسزا گفت،خداى تعالى در حقّ او اين آيت فرستاد.
و از (11)دو برادر حارث بر او جافى تر بود،او سوگند خورد كه:اگر وقتى او را بيند نه
1) .سورۀ نحل(16)آيۀ 28.
2) .آب،آج،لب،آز،مش:حارث بن هشام.
3) .آب،آز،مش:برادرشان.
4) .آط،آب،لب،آز،كا+ما.
5) .كا:پوششى،ديگر نسخه بدلها:سايه.
6) .همۀ نسخه بدلها+كه.
7) .كا:توانى پرستيدن،ديگر نسخه بدلها توان پرستيدن.
8) .همۀ نسخه بدلها:معنى.
9) .آب،آز:بگوى.
10) .آج،لب:خوف ضرر،كا:سختى زخم و ضرب.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+آن.
در حرم،بكشد او را (1).
پس از آن چون رسول-عليه السّلام-هجرت كرد،پيشتر (2)هجرت كرد (3)و اسلامش نيكو بود.پس از آن به بعضى سفرها رفت،حارث را در دل افتاد كه ايمان آرد،بيامد و به رسول ايمان آورد و عيّاش خبر نداشت از اسلام او.يك روز او را ديد به قباء (4)،تيغ بر آهيخت (5)و او را گردن بزد كه از اسلام او بى خبر بود.مردم او را گفتند:چرا (6)كردى كه او مسلمان بود؟او پشيمان شد و بگريست و بيامد و رسول را اين حال بگفت،خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً (7)-الآية.
وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِيلَنٰا ،آنگه حكايت آن كرد كه كافران مؤمنان را گفتند.گفت،گفتند كافران مؤمنان را كه:ره ما گيريد (8)تا ما گناهان شما برگيريم.
فرّاء گفت:لفظ او (9)امر است و معنى جزا،و تقدير (10)آن كه:ان اتّبعتم سبيلنا نحمل خطاياكم،و مثله قوله: فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسّٰاحِلِ (11)... ،و قوله لاٰ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمٰانُ وَ جُنُودُهُ (12)... ،چه لفظش نهى است و معنى جزا،و اين آيات مضمّن (13)است معنى جزا را،و التّقدير:ان اتّبعتم سبيلنا نحمل،و كذا في سورة طه:فانّك ان تقذفيه فى اليمّ يلقه اليمّ بالسّاحل،و في سورة النّمل: لاٰ يَحْطِمَنَّكُمْ ،فانّكم ان لم تدخلوا مساكنكم يحطمنّكم سليمان و جنوده.
و خداى تعالى ايشان را دروغزن كرد،گفت: وَ مٰا هُمْ بِحٰامِلِينَ مِنْ خَطٰايٰاهُمْ مِنْ شَيْءٍ ،ايشان از گناه اينان هيچ بر نگيرند. إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ ،دروغ زن اند (14)در آنچه مى گويند.
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بكشدش.
2) .همۀ نسخه بدلها:عيّاش نيز.
3) .همۀ نسخه بدلها+و اسلام آورد.
4) .كا:بغبا.
5) .كا:براهخت.
6) .كا+چنين.
7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 92.
8) .آط:گيرى/گيريد.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:ندارد.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+بر.
11) .سورۀ طه(20)آيۀ 39.
12) .سورۀ نمل(27)آيۀ 18.
13) .كا:متّفق،ديگر نسخه بدلها:متضمّن.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:ايشان دروغ زن اند.
آنگه گفت: وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ ،گفت:بردارند بارهاى گران ايشان و بارهاى دگر با بار خود،و مراد وزر وبال است،يعنى گناه خود برگيرند و گناه ديگران هم برگيرند.
اگر گويند:اين مناقض آيت اوّل باشد،و مناقض آن كه گفت: وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ (1)... ،جواب آن است كه گوييم:مراد نه[آن است كه ايشان گناه ديگرى برگيرند،يا ايشان را به گناه ديگران بگيرند،مراد] (2)آن است كه ايشان گناه خود برگيرند،يعنى عقوبت گناه ايشان بر ايشان باشد،و مثل عقوبت آنان كه ايشان را اضلال و اغواء كرده باشند،چه آن ضلال (3)و غوايت به دعوت و اغراى (4)اينان بوده باشد،و بر توسّع مثل آن را آن خواند،چه به حسب آن و به مقدار آن باشد،و بر حقيقت ايشان به جرم و گناه خود مأخوذ باشند از اضلال و اغواء،جز كه به اندازۀ عقوبت مضلاّن (5)باشد،
لقوله-عليه السّلام: من سنّ سنّة حسنة فله اجرها و آجر من عمل بها الى يوم القيامة من غير ان ينقص من اجره (6)شىء (7)،و من سنّ سنّة سيّئة فله وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيامة من غير ان ينقص[119-ر]من وزره شىء،و مثله قوله تعالى: لِيَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ كٰامِلَةً يَوْمَ الْقِيٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَزِرُونَ (8).
عوف روايت كرد از حسن بصرى،از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت:
أيّما داع دعا الى الهدى (9)فاتّبع عليه و عمل به فله مثل اجور الّذين اتّبعوه لا ينقص ذلك من اجورهم شيئا (10)و ايّما داع دعا الى ضلالة فاتّبع عليها (11)و عمل بها فعليه مثل اوزار الّذين اتّبعوه لا ينقص ذلك من اوزارهم شيئا،ثمّ قرأ الحسن:
وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ ، گفت:هر داعيى (12)كه دعوت كند با رهى
1) .سورۀ انعام(6)آيۀ 164.
2) .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ آط و با توجّه به ديگر نسخه بدلها،افزوده شد.
3) .كا:اضلال،ديگر نسخه بدلها:ضلالت.
4) .همۀ نسخه بدلها:اغواى.
5) .همۀ نسخه بدلها:مضلّ آن.
6) .همۀ نسخه بدلها:وزره.
7) .همۀ نسخه بدلها:از اين جا تا پايان حديث را ندارد.
8) .سورۀ نحل(16)آيۀ 25.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:هدى.
10) .آب،آز:شى.
11) .آز،مش+فعليه.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:داعى.
راست،و او را برآن متابعت كنند و برآن عمل كنند،او را مثل مزد آنان باشد كه عمل آن (1)كرده باشند بى آنكه از مزد ايشان چيزى بكاهند.و هر داعيى (2)كه دعوت كند با ضلالت و او را برآن متابعت كنند و برآن عمل كنند،ما[نند] (3)آن وزر كه بر ايشان بود بر او بود بى آنكه از وزر ايشان چيزى بكاهند.آنگه حسن اين آيت بخواند. وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ عَمّٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ ،و بپرسند ايشان را روز قيامت از آن دروغ (4)كه مى گويند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلىٰ قَوْمِهِ ،حق تعالى گفت:ما فرستاديم نوح را به قومش،در ميان ايشان مقام كرد (5)براى اداى پيغامبرى و گزارد (6)پيغام خداى،هزار سال كم پنجاه سال.
عبد اللّه عبّاس گفت:خداى تعالى نوح را بفرستاد،و او را چهل سال بود و هزار سال كم پنجاه سال پيش از طوفان دعوت كرد،و از پس طوفان چندانى بماند كه مردم از تناكح و تناسل بسيار شدند.
و شيخ ابو جعفر بابويه-رحمة اللّه عليه-در كتاب النّبوّة (7)گفت:نوح را دو هزار و پانصد سال عمر بود.چون وقت وفاتش بود،ملك الموت او را گفت:
يا شيخ الانبياء!كيف وجدت الدّنيا؟قال:كبيت له بابان دخلت باحدهما و خرجت من الآخر، گفت (8):چون خانه اى كه دو در دارد،به يك در در آمدم و از ديگر (9)بيرون شدم.
فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ أَصْحٰابَ السَّفِينَةِ ،ما برهانيديم او را و اصحاب كشتى را،يعنى آنان را كه با او در كشتى بودند.و آن كشتى را آيتى كرديم و دلالتى و علامتى عالميان را.
وَ إِبْرٰاهِيمَ ،نصب او بر عطف است على قوله:نوحا،و التّقدير:و ارسلنا ابراهيم،و
نيز بفرستاديم ابراهيم را.و نصب او شايد تا بر فعلى مقدّر بود،و هو اذكر (1)،ابراهيم.
إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ ،و ياد كن ابراهيم را چون گفت قومش را كه:
خداى را پرستى،و از او بترسى،و از معاصى او اجتناب كنى. ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ،چه اين به باشد شما را اگر دانى.
إِنَّمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً ،شما بدون او (2)بتان جماد را مى پرستى (3)و دروغ فرومى بافى (4)بر او و آنچه (5)مى گويى اينان انباز آن خدايند در عبادت.
مجاهد گفت:معنى وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً ،آن است كه به دست خود بتان مى تراشى به دروغ،و ايشان را نام خداى مى نهيد (6)،نظيره قوله: أَ تَعْبُدُونَ مٰا تَنْحِتُونَ (7).
إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لاٰ يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً ،آنان را كه شما مى پرستى ايشان را بدون خداى،ايشان مالك روزى شما نه اند (8)،و از روزى شما به دست ايشان هيچ نيست،و ايشان قادر[نه ا] (9)ند بر آنكه شما را روزى دهند. فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّٰهِ الرِّزْقَ ،روزى از نزديك خداى طلب كنى. وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ ،و او را پرستى و شكر او كنى بر نعمتهايى كه با شما كرد. إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ،چه شما را مرجع و معاد با اوست.
وَ إِنْ تُكَذِّبُوا (10)،و اگر اين كافران تو را به دروغ داشتند (11)، فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ،به درستى كه امّتان ديگر رسولان (12)خود را به دروغ داشتند پيش از شما،يعنى كافران ايشان. وَ مٰا عَلَى الرَّسُولِ ،و (13)بر تو و (14)هيچ پيغامبرى هيچ نيست مگر بلاغى و
1) .اساس:اذكره،با توجّه به آب تصحيح شد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:خدا.
3) .مش:مى پرستيديد.
4) .آط:فرامى بافى،آب،آج،لب،آز،مش:فرامى بافيد،كا:مى سازيد.
5) .آط،آا:به آنچه،آب،آز،مش:با آنچه.
6) .آط:مى نهى/مى نهيد،كا+به دروغ.
7) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 95.
8) .همۀ نسخه بدلها:نيستند.
9) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:يكذّبوا.
11) .كا:دروغزن،ديگر نسخه بدلها:به دروغ دارند.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:پيش از ايشان امتان بودند كه پيغامبران.
13) .همۀ نسخه بدلها+نه.
14) .همۀ نسخه بدلها+نه بر ايشان و نه.
رسانيدنى روشن.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا ،كوفيان به«تا»ى خطاب خواندند:«تروا».و باقى قرّاء به«يا» خبرا عن الغائب،نمى بينند (1)ايشان يا نمى بينى شما؟ كَيْفَ يُبْدِئُ اللّٰهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ،كه خداى تعالى چگونه ابتدا كرد خلقان را و آنگه اعادت[199-پ]كند ايشان را و باز آفريند! إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اللّٰهِ يَسِيرٌ ،اين بر او خوار و آسان (2)است،ازآنجا كه او قادر الذّات است جملۀ مقدورات مقدور اوست على كلّ وجه يصحّ ان يكون مقدورا له.
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ،آنگه گفت:اى محمّد!بگو اين مشركان را و منكران را كه:در زمين بروى و بنگرى و انديشه كنى. كَيْفَ بَدَأَ (3)الْخَلْقَ ،تا خداى چگونه ابتدا كرد خلقان را،يعنى بنگرى در ديار و آثار و احوال امّتان گذشته كه از ايشان بازمانده است،تا بدانى كه ايشان چه (4)مردمان بودند و چه قوّت و شوكت داشتند،و من ايشان را بيافريدم،و آنگه هلاك كردم ايشان را.
آنگه باز آفرينم ايشان را تا بدانى كه آن كه ابتدا بر او متعذّر نباشد،اعادت بر او متعذّر نباشد.و النّشاء و النّشأة،ابتداء الخلق،يقال:انشأ اللّه الخلق فنشئوا.
قرّاء را در اين (5)لفظ دو قرائت است:ابن كثير و ابو عمرو خواندند:النّشاءة به مدّ، و باقى قرّاء به قصر و سكون«شين».و نشأة دو است:يكى نشأة اولى (6)اوّل بار بيافريد (7)،و دوم نشأة (8)آخرت كه اعادت كند. إِنَّ اللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ،خداى تعالى بر همه چيز قادر است.
يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ ،هركه را خواهد عذاب كند از مستحقّان عذاب آن را كه خواهد،يعنى آن را كه خواهد تعجيل عقوبت كند و آن را كه خواهد تأخير كند به رحمت.و امّا معنى آن بود كه آن را كه خواهد از مستحقّان عذاب به قيامت عفو كند،و آن را كه خواهد عقوبت كند،چه او را هست كه عقوبت كند و او را هست
كه عفو كند،چه عقاب حقّ اوست و قبض و استيفايش (1)بدوست (2)و به استيفايش (3)(مضرّتى)تعلّق ندارد (4)،و در اسقاطش اسقاط حقّ غيرى نيست بايد تا اسقاطش نكو باشد،كالدّين. وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ ،و شما را بازگشت با اوست.
وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي السَّمٰاءِ ،و شما عاجز نتوانى كردن خداى را در آسمان و زمين.فرّاء گفت:تقدير و معنى آن است (5):و ما انتم (6)بمعجزين [الله] (7)فى الارض و لا من فى السماء فى السّماء يعجزه ايضا،نه شما در زمين خداى را عاجز توانى كردن و نه نيز آنان كه در آسمانند نيز خداى را عاجز توانند كردن، گفت:اين از جملۀ غوامض عربيّه است،ضميرى كه در جملۀ اوّل ظاهر باشد (8)و در جملۀ دوم ظاهر نشود،گفت و مثال اين قول حسّان (9)است-شعر:
فمن يهجو رسول اللّه منكم***و يمدحه و ينصره سواء
اراد و من يمدحه و ينصره،و عبد الرّحمن بن زيد اين تأويل گفت.قطرب گفت معنى آن است و تقدير (10):و لا فى السّماء لو كنتم فيها،يعنى شما عاجز نكنى خداى را در زمين و نه در آسمان،اگر شما در آسمان باشى،چنان كه يكى از ما گويد:لا يفوتنى فلان في بلدي هذا و لا فى البصرة،و التّقدير:لو كان فيها و صار اليها،و چنان كه ما گوييم (11):تو اين كار نتوانى كرد (12)و اگر بر آسمان شوى،چنان كه شاعر گفت:
و من هاب اسباب المنايا ينلنه***و لو نال اسباب السّماء بسلّم
وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ ،و شما را بدون خداى هيچ يار و ناصر نباشد.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ لِقٰائِهِ ،آنان (13)كه كافر شوند به آيات خداى و لقاى او،يعنى جزاى او مكلّفان را بر افعال،ايمان ندارند به آيات خداى و آن كه ايشان را
1) .آج،لب:استيفاش.
2) .آج،لب:بر اوست،كا:با اوست.
3) .آج،لب:استيفاش.
4) .اساس و كا:دارد،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
5) .آب،آز،مش+كه.
6) .اساس+انتم،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها،زايد مى نمايد.
7) .اساس:ندار،از آط،افزوده شد.
8) .لب:باشدى.
9) .اساس:چنان،به قياس با نسخه آط و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
10) .آج،لب+آن است.
11) .آج،لب:يكى از ما گويد.
12) .همۀ نسخه بدلها:نتوانى كردن.
13) .همۀ نسخه بدلها:و آنان.
با پيش خداى مى بايد رفتن. أُولٰئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي ،ايشان آنانند كه از رحمت من نااميدند،و ايشان را عذابى باشد سخت.حق تعالى اين آيت را در ميان قصّۀ ابراهيم بگفت اعتراضى (1)بر وجه اعذار و انذار.
آنگه با قصّۀ ابراهيم رفت،گفت: فَمٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ ،و نبود جواب قومش الّا آن كه گفتند (2)بكشى او را يا بسوزى او را.در كلام محذوفى هست،و آن آن است كه:ففعلوا ذلك، فَأَنْجٰاهُ اللّٰهُ مِنَ النّٰارِ ،آنچه گفتند بكردند،و اسباب و آلات آن بساختند،خداى تعالى او را برهانيد از آتش به آن كه آتش بر او برد و سلام (3)كرد،چنان كه قصّۀ آن برفت تا آتش از او هيچ نسوخت مگر بند او. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ،در اين آياتى و بيّناتى هست قومى را كه ايمان دارند (4)[200-ر].
وَ قٰالَ ،و گفت ابراهيم-عليه السّلام: إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً ،شما بدون خداى بتانى گرفته اى به خدايى. مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،قرّاء خلاف كردند در اين لفظ.ابو عمرو و كسائى و ابن كثير و يعقوب خواندند:مودّة بينكم،به رفع«تا» و جرّ«بينكم»بالاضافة.
آنگه در رفع«مودّة»دو وجه گفتند:يكى آن كه خبر مبتداى است محذوف، و التّقدير:هى مودّة بينكم،و مثله قوله: لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّٰ سٰاعَةً مِنْ نَهٰارٍ بَلاٰغٌ (5)... ،و التّقدير:
هو بلاغ،و قوله:لا يفلحون،متاع (6)،و التّقدير:هو متاع.و وجه دوم آن كه،خبر«انّ» باشد،و بر اين وجه«انّ»مفصول است،و«ما»موصوله است به معنى الّذي، و التّقدير:انّ الّذين تعبدونه من دون اللّه مودّة بينكم.و اين قول نيك نيست،براى آن كه «اوثانا»،ضايع ماند بى عاملى ناصب،و وجه اوّل درست است كه خبر مبتداى محذوف است.
و عاصم در بعضى روايات خواند:مودّة بينكم،مرفوع منوّن،و«بينكم»،نصب
بر ظرف (1)،و معنى راجع است با معنى قرائت اوّل.
و حمزه خواند:مودّة بينكم،به نصب،بينكم،مجرور به اضافت،و نصب او بر مفعول له باشد،و اين روايت حفص است عن عاصم.
و باقى قرّاء«مودّة بينكم»،به نصب و تنوين و نصب«بين» (2)على الظّرف،و نصب«مودّة»هم بر مفعول له باشد،چه (3)مفعول له هم معرفه باشد و هم نكره،تقول:
فعلت ذلك مخافة الشّرّ و ضربته تأديبا له،و معنى آيت آن كه (4):شما اين بتان را كه مى پرستى براى مودّت و دوستى حيات دنياست،به قيامت هيچ ثمره نبود آن را. ثُمَّ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ ،پس روز قيامت كافر شوند بعضى به بعضى،و لعنت كنند بهرى بهرى را،و مثله قوله: اَلْأَخِلاّٰءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِينَ (5).
آنگه گفت: وَ مَأْوٰاكُمُ النّٰارُ ،و مأوا و مصير شما كه بت پرستانى دوزخ باشد، و شما را ناصرى (6)و يارى نباشد (7).
فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ ،ايمان آورد به ابراهيم-عليه السّلام-لوط.گفتند:اوّل كس كه به ابراهيم ايمان آورد،لوط بود-عليهما السّلام،چون ديد كه آتش بر او«برد و سلام» گشت. وَ قٰالَ ،و گفت:يعنى ابراهيم-عليه السّلام: إِنِّي مُهٰاجِرٌ إِلىٰ رَبِّي ،من هجرت خواهم كردن به خداى-عزّ و جلّ.و هجرت او از (8)كوثى بود و آن سواد كوفه است،ازآنجا به حرّان رفت،و از حرّان به شام،و لوط با او بود.
بعضى گفتند:لوط برادرزادۀ او بود،و بعضى گفتند:خواهرزادۀ او بود.
مقاتل گفت:ابراهيم را در وقت هجرت هفتاد و پنج سال (9)بود. إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ،كه خداى من عزيز و حكيم است.
وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ ،آنگه گفت:ما بداديم ابراهيم را اسحاق و
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+است.
2) .آج،لب،مش،كا:بينكم،آط،آب،آز:بينك.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:خبر.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+است.
5) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 67.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:نصيرى.
7) .آط،آب،آز،مش:ياورى نبود.
8) .اساس:«اول ز»،كه به نظر مخدوش مى آيد،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
9) .آج،لب:ساله.
يعقوب (1)،اسحاق پسر او و يعقوب پسر اسحاق (2). وَ جَعَلْنٰا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتٰابَ ،و در فرزندان او نهاديم پيغامبرى و كتاب،چه جملۀ پيغامبران بنى اسرايل از اسحاق بودند. وَ آتَيْنٰاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيٰا ،و ما بداديم مزد او در دنيا.
عبد اللّه عبّاس گفت:يعنى ثناى نيكو و فرزندان صالح.جبّائى گفت:يعنى آنچه خداى فرموده است مكلّفان را از تعظيم انبياء-عليهم السّلام.
و ابو القاسم بلخى گفت:روا باشد كه خداى تعالى بعضى ثواب بدهد در دنيا مكلّفان را،و اين مذهب درست نيست،براى آن كه از حقّ ثواب آن است كه خالص باشد از شوايب و مشوب نبود به هيچ رنجى و مشقّتى،و در سراى تكليف اين نبود.
دگر آن كه،ثواب نفعى بود عظيم كه از بالاى آن نفعى نبود،و نفع عظيم عاجل عقيب فعل مكلّف را ملجا بكند.و مراد به«كتاب»،كتب است از:تورات و انجيل و زبور و قرآن (3)،الّا آن است كه به لفظ جنس گفت: وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِينَ ،و او در آخرت از جملۀ صالحان باشد،و پايۀ او به نزديك ما پايه و درجۀ صالحان باشد.
وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ اَلْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَكُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ اَلْعٰالَمِينَ (28) أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجٰالَ وَ تَقْطَعُونَ اَلسَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فِي نٰادِيكُمُ اَلْمُنْكَرَ فَمٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اِئْتِنٰا بِعَذٰابِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِينَ (29) قٰالَ رَبِّ اُنْصُرْنِي عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْمُفْسِدِينَ (30) وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِيمَ بِالْبُشْرىٰ قٰالُوا إِنّٰا مُهْلِكُوا أَهْلِ هٰذِهِ اَلْقَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَهٰا كٰانُوا ظٰالِمِينَ (31) قٰالَ إِنَّ فِيهٰا لُوطاً قٰالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيهٰا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ كٰانَتْ مِنَ اَلْغٰابِرِينَ (32) وَ لَمّٰا أَنْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ وَ لاٰ تَحْزَنْ إِنّٰا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ اِمْرَأَتَكَ كٰانَتْ مِنَ اَلْغٰابِرِينَ (33) إِنّٰا مُنْزِلُونَ عَلىٰ أَهْلِ هٰذِهِ اَلْقَرْيَةِ رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ (34) وَ لَقَدْ تَرَكْنٰا مِنْهٰا آيَةً بَيِّنَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (35) وَ إِلىٰ مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً فَقٰالَ يٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اُرْجُوا اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِي اَلْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (36) فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ (37) وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَسٰاكِنِهِمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ اَلسَّبِيلِ وَ كٰانُوا مُسْتَبْصِرِينَ (38) وَ قٰارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مُوسىٰ بِالْبَيِّنٰاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ مٰا كٰانُوا سٰابِقِينَ (39) فَكُلاًّ أَخَذْنٰا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِ حٰاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ اَلصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنٰا بِهِ اَلْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنٰا وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (40) مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْلِيٰاءَ كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُيُوتِ لَبَيْتُ اَلْعَنْكَبُوتِ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ (41) إِنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (42) وَ تِلْكَ اَلْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا يَعْقِلُهٰا إِلاَّ اَلْعٰالِمُونَ (43) خَلَقَ اَللّٰهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ (44) اُتْلُ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللّٰهِ أَكْبَرُ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ (45)
و بفرستاديم لوط را-عليه السّلام-چون گفت گروه خويش را:اى شما مى آييد به كارى زشت كه نگرفت پيشى بر شما بدان از يكى از جهانيان.
اى (4)شما مى آييد (5)به شهوت به مردان و مى زنيد (6)راه،و مى آييد (7)اندر مجلس و انجمن شما كارهاى زشت؟پس نبود جواب گروه او مگرآنكه گفتند بيار به ما عذاب خداى اگر هستى تو از راستگويان.
گفت اى خداوند من!يارى ده مرا بر گروه مفسدان.
و چون آمدند رسولان ما به ابراهيم-عليه السّلام-با بشارت،گفتند كه:ما هلاك كننده ايم (1)اهل اين ديه (2)را،به درستى كه اهل اين (3)هستند ستمكاران.(4)گفت ابراهيم به درستى كه در اينجاست لوط -عليه السّلام-گفتند:ما داناتريم به كسى كه در آنجا (5)،برهانيم او را و اهلش را الّا زنش را كه او از جملۀ ماندگان (6)باشد.
چون آمدند رسولان ما به لوط،اندوهگن (7)شد به ايشان و دلتنگ شد به ايشان،گفتند:مترس و اندوه مدار كه ما برهانيم تو را و اهلت را،مگر زنت را كه او از جملۀ ماندگان (8)باشد.
ما فروفرستيم (9)بر اهل اين ديه عذابى از آسمان به آن (10)فسق[كه] (11)كردند (12).
و بگذاشتيم (13)ما از آن دليلى روشن براى قومى كه خرد دارند (14).
1) .آط،آج،لب:هلاك مى كنيم.
2) .آط،آج لب:شهر.
3) .آط،آج،لب:آن،آب،مش:اهل اين ديه.
4) .اساس:ازاين پس،چند صفحه افتادگى دارد،از آط،افزوده شد.
5) .آب:اين جا.
6) .آب،مش:پس ماندگان.
7) .آب،مش:دلتنگ.
8) .آب،مش:پس ماندگان.
9) .آب،مش:فروفرستنده ايم.
10) .مش:به آنچه بودند كه،آج،لب:به آنچه هستند كه.
11) .آط:ندارد،از آب افزوده شد.
12) .آب،مش:مى كردند،آج،لب:مى كنند.
13) .آب،مش:كه ترك كرديم.
14) .آب،مش:كه عقل كار مى بندند.
و به مدين (1)برادر ايشان شعيب را گفت:اى قوم بپرستى خداى را،و اميد دارى به روز بازپسين،و فساد مكنى در زمين تباهى كنندگان.
به دروغ داشتند او را،بگرفت (2)ايشان را زلزله (3)در بامداد آمدند در سر ايشان مرده (4).
و عاد را و ثمود را،و روشن شد شما را از خانه هاى ايشان و بياراست ايشان را ديو عملهاشان،بازداشت ايشان را از راه و بودند طلب بصيرت كننده.
و قارون و فرعون و هامان آمد به ايشان موسى به حجّتها، بزرگوارى كردند (5)در زمين و نبودند سبق برنده (6).
همه را بگرفتيم به گناهشان،از ايشان كس بود كه فروفرستاديم بر او سنگ (7)،كس (8)بود كه بگرفت بانگ (9)،و از ايشان (10)كه فروبرديم (11)او را به زمين و غرق (12)كرديم،و خداى تعالى ظلم نكرد بر ايشان،و لكن ايشان بر تنهاى خود ظلم كردند.
مثل آنان كه گرفتند از جز خدا دوستان،چون مثل عنكبوت (13)كه بگرفت خانه،و ضعيف ترين (14)خانه ها خانه عنكبوت
1) .آب،مش+فرستاديم.
2) .آب،مش:پس گرفت.
3) .آب،مش:يك آواز.
4) .آج،لب:فسرده.
5) .آب،مش:تكبّر كردند.
6) .آب،مش:نبودند سابقان،آج،لب:نبودند فوت شونده.
7) .آب،مش:بر او باد سخت.
8) .آج،لب:و از ايشان كس.
9) .آب،مش:يك بانگ زدن.
10) .آج،لب+كس بود،آب،مش+آن بود كه.
11) .آط+برو،كه زائد به نظر رسيد.
12) .آب:بعضى از ايشان آن بود كه.
13) .آب،آج،لب،مش+است.
14) .آب:سست ترين.
بود اگر بدانند.
خدا داند آنچه مى خوانند از جز او چيزى،و او بى همتا و محكم كار است.
و اين مثلها بزنيم آن را براى مردمان و ندانند آن را الّا دانايان.
بيافريد خدا آسمانها و زمين،براستى در اين دليل (1)هست مؤمنان را.
بخوان آنچه وحى كردند به تو از كتاب و به پاى دار نماز كه نماز بازدارد از زشتى و نابايست (2)،و ياد كرد خداى بزرگتر (3)،خداى داند آنچه مى كنى.
قوله تعالى: وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ ،نصب او بر فعلى بود مضمر،و تقدير آن كه:
و اذكر لوطا،ياد كن لوط را چون گفت قومش را: إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفٰاحِشَةَ ،اهل حجاز و ابن عامر و حفص و يعقوب خواندند:«انّكم»به يك«الف»على الخبر،و كوفيان مگر حفص خواندند:«انّكم»به دو همزه مخفّف بر استفهام،و ابو عمرو خواند به دو همزه ميانشان الفى و مدّى:آ إنّكم.
حق تعالى گفت:ياد كن اى محمّد لوط را چون گفت قومش را كه:شما كارى مى كنى زشت از لواطه.آن كس كه بر استفهام خواند،گفت:صورت استفهام است و معنى (4)تقريع و توبيخ،و آن كه بر خبر خواند گفت:معنى انكار است نه افاده و اعلام ايشان،براى آن كه ايشان دانستند كه چه مى كنند.
و«فاحشه»فعلى باشد به غايت شناعت در قبح،و اين جا باتّفاق مراد به او (5)لواطه است. مٰا سَبَقَكُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِينَ ،«ما»نكرۀ موصوفه است،يعنى امرا
و فعلا،چيزى و كارى كه كسى از جهانيان شما را به آن سبق نبرد و پيش از شما نكرد.
آنگه تفسير كرد آن فاحشه را،گفت: أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ ،شما خلوت مى كنى با مردان چنان كه با زنان كنند به قضاى شهوت. وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ ،و ره مى زنى. وَ تَأْتُونَ فِي نٰادِيكُمُ الْمُنْكَرَ ،و در مجلسى كه نشسته باشى منكر مى كنى.
امّ هانى بنت ابي طالب گفت:از رسول-عليه السّلام-پرسيدم كه آن منكر چه بود كه ايشان كردندى؟گفت:بر راهها نشستندى و هريكى كاسه سنگ ريزه بر خود بنهادندى و هركه گذشتى (1)،سنگى به او مى انداختى،و رسول-عليه السّلام-گفت:
إيّاكم و الخذف فانّه لا ينكأ (2)العدوّ و لا يصيب الصّيد و لكن يفقؤ (3)العين و يكسر السنّ ،گفت:احتراز كنى از سنگ انداختن كه آن در دشمن اثر نكند و اصابت نكند،و لكن چشم بجهاند و دندان بشكند.
القاسم (4)بن محمّد گفت:منكر آن بود كه ايشان بر يكديگر ضراط دادندى.
مجاهد گفت:در مجمع به حضور يكديگر مجامعه كردندى با غلامان.مكحول گفت:
ده خصلت كه در قوم لوط بود در اين امّت هست:يكى آن كه كندرو (5)خاييدندى،و انگشت شكستن،و ايزار پاى (6)گشادن،و سر انگشتان به حنا بستن،و شكنف (7)باز گذاشتن (8)،و كمان گروهه (9)انداختن،و سنگ انداختن،و لواطه كردن،و بر يكديگر ضراط دادن،و صفير زدن.
فَمٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا ائْتِنٰا بِعَذٰابِ اللّٰهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ ، جواب قوم او اين بود كه گفتند:عذاب خداى به ما آر اگر از جملۀ راستگويانى.
قٰالَ رَبِّ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ ،لوط گفت:بار خدايا!مرا نصرت و يارى ده بر اين جماعت مفسدان،يعنى قوم او.
وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِيمَ بِالْبُشْرىٰ ،و چون آمدند رسولان ما،يعنى جبريل و ميكايل،به ابراهيم با بشارت و مژدگان (1)به اسحاق و يعقوب، قٰالُوا: گفتند آن رسولان كه:ما اهل اين شهر را هلاك خواهيم كردن كه اهلش ظالم و ستمكارند.و اهل الرّجل،خاصّته و جميع قراباته،و اهل البلد،المقيمون به و يجمع على اهلين، قال اللّه تعالى: شَغَلَتْنٰا أَمْوٰالُنٰا وَ أَهْلُونٰا (2)... ،و
فى الحديث: انّ للّه (3)اهلين قيل من هم؟ قال اهل القرآن اهل اللّه و خاصّته. و بعضى گفتند:اهل،و جمعه اهلات و اهلات، كثمرات،قال:
فهم اهلات حول قيس بن عاصم***اذا أدلجوا باللّيل يدعون كوثرا
اين فرشتگان چون به نزديك ابراهيم آمدند به بشارت فرزندان،گفتند:خداى تعالى ما را به دو كار فرستاده است يكى به بشارت تو،و يكى به هلاك قوم لوط.
ابراهيم گفت كه:لوط در ميان ايشان است!گفتند:ما عالم تريم به آن كه كيست اين جا،و ذلك قوله: قٰالَ إِنَّ فِيهٰا لُوطاً قٰالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيهٰا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ،برهانيم او را و اهلش را.حمزه و كسائى و خلف و يعقوب خواندند:
«لننجينه»به تخفيف من الانجاء،و باقى قرّاء به تثقيل من التّنجية.آن كه به تثقيل خواند،تكثير فعل خواست و مراد مبالغه باشد. إِلاَّ امْرَأَتَهُ ،الّا زنش را كه او از جملۀ ايشان در عذاب خواهد بود.
آنگه ازآنجا برفتند و به شهر قوم لوط رفتند.چون به شهر رسيدند،به نزديك لوط آمدند.چون ايشان را ديد-ايشان بر صورت جوانان امردان بودند-به غايت حسن. سِيءَ بِهِمْ ،به ايشان و آمدنشان دلتنگ شد و اندوهگين (4)از آنكه شناخت (5)از خبث فعل ايشان،و ايشان اين معنى با غربا كردندى.
و گفتند:سبب دلتنگى او از آن بود كه ايشان گفتند،ما با هلاك اينان آمديم،و او در ميان ايشان بود و امّت او از مؤمنان.ايشان گفتند: لاٰ تَخَفْ وَ لاٰ تَحْزَنْ ،اى لوط! مترس و اندوه مدار. إِنّٰا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ ،ما تو را برهانيم و اهلت را.
ابن كثير و حمزه و كسائى و خلف و ابو بكر و يعقوب،خواندند:«انّا منجوك»به تخفيف من الانجاء،و باقى قرّا«منجّوك»،به تشديد من التّفعيل،ما تو را و اهلت را برهانيم جز زنت را كه او از جملۀ آنان است كه در عذاب بماند.و گفتند:در ميان اينان بماند تا عذاب رسيدن.
إِنّٰا مُنْزِلُونَ عَلىٰ أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزاً ،ما فروفرستيم بر اهل اين شهر، رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ ،عذابى از آسمان،و آن سنگ بود كه بر ايشان بباريد به آن فسق كه كردند و از فرمان خداى برون (1)آمدند.
وَ لَقَدْ تَرَكْنٰا ،ما بگذاشتيم (2)از آن شهر آيتى و علامتى و عبرتى روشن براى گروه عاقلان،يعنى از هلاك ايشان و باريدن سنگ بر ايشان.اين قول قتاده است.
عبد اللّه عبّاس گفت:آثار منازل ايشان و خرابى آن،مجاهد گفت:آبى سياه بود كه ازآنجا بر آمد.
وَ إِلىٰ مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً ،«الى»تعلّق دارد به محذوفى،گفت:و به مدين فرستاديم برادر ايشان شعيب را،عطفا على قوله: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً (3)-الى قوله:
و كذلك ارسلنا... إِلىٰ مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً (4).
فَقٰالَ ،گفت:اى قوم!خداى را پرستى. وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الْآخِرَ ،و اميد دارى به روز قيامت يعنى به ثواب قيامت.يونس نحوى گفت:«رجا»اين جا به معنى خوف است،و از قيامت بترسى. وَ لاٰ تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ ،و در زمين فساد مكنى.و «عيث»،و«عثوّ»،اشدّ الفساد باشد،و نصب«مفسدين»بر حال است از فاعل.
فَكَذَّبُوهُ ،به دروغ داشتند اهل مدين شعيب را. فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ،به عقوبت آن زلزله بگرفت.و«ارجاف»ازآنجاست،سخنى باشد كه مردم را متزلزل كند.
فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ ،گفتند:اين زلزله در شب بود،بامداد همه در خانه هاى خود مرده (5).
گفتند:مراد به«اصبحوا»،«صاروا»است،مراد نه تخصيص صباح و مساست.و اصل«جثوم»،بروك باشد،يقال:جثا الرّجل على ركبتيه،و جثم
الطّائر و برك البعير و ربض (1)الكلب.
وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ ،نصب است بر معنى فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ،براى آن كه در او معنى اهلاك است،و التّقدير:و اهلكنا عاد و ثمودا،و نيز هلاك كرديم عاد را كه قوم هود بودند،و ثمود را كه قوم صالح بودند،به جزاى كفر و طغيانى كه كردند. وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَسٰاكِنِهِمْ ،و هلاك ديار ايشان ظاهر شد شما را از خانه ها و سرايهاى ايشان.
آنگه بيان كرد كه:اعمال ايشان شيطان بياراست براى ايشان از كفر و فسق،و اين دليل بطلان قول مجبّره است در اضافت آن با خداى تعالى. فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ ،و ايشان را منع كرد از راه حق،ايشان راه نمى يابند ازآنجا كه نظر و تفكّر نمى كنند. وَ كٰانُوا مُسْتَبْصِرِينَ ،با آن كه ايشان عاقلان و مميّزان و مستبصرانند خللى كه افتاد ايشان را از اهمال و اغفال در نظر افتاد،نه از خلل عقل و بصيرت.مجاهد و قتاده گفتند:معنى آن است كه ايشان مستبصر بودند در كفر و ضلالت،و به آن معجب بودند،و باطل به صورت حق به خود نمودند.
وَ قٰارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ ،نصب او هم بر تقدير فعلى مضمر است،يعنى و اهلكنا ايضا قارون،گفت:و همچنين هلاك كرديم قارون و فرعون و هامان را. وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مُوسىٰ بِالْبَيِّنٰاتِ ،و موسى به ايشان آورد بيّنات و معجزات. فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ ،در زمين تكبّر كردند (2). وَ مٰا كٰانُوا سٰابِقِينَ ،و آنگه خداى را سبق نبردند و پيش او نتوانستند رفتن.
آنگه بيان كرد كه:هريكى را از آنان به چه هلاك كرديم،گفت: فَكُلاًّ أَخَذْنٰا بِذَنْبِهِ ،هريكى را از ايشان به گناه خود بگرفتيم. فَمِنْهُمْ ،از ايشان بعضى آن بودند كه ايشان را به حاصب هلاك كرديم،و آن بادى باشد سخت كه حصبا آرد و سنگريزه،قال الفرزدق:
مستقبلين شمال الرّيح يضربها***بحاصب كنديف القطن منثور
بر سبيل تشبيه تگرگ را حاصب خواند،چنان كه اخطل گفت (3):
ترمى العضاه بحاصب من ثلجها***حتّى يبيت (1)على العضاه جفالا
و آنان را كه خداى تعالى به حاصب هلاك كرد قوم لوط بودند در قول عبد اللّه عبّاس و قتاده. وَ مِنْهُمْ ،از ايشان بعضى آن بود كه ايشان را به صيحه و بانگ بگرفت و (2)ثمود بودند و قوم صالح. وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنٰا بِهِ الْأَرْضَ ،و از ايشان بهرى آن بودند كه به زمينشان فروبرديم،و آن قارون بود و قومش.و بهرى آن بود كه ايشان را غرق بكرديم،و آن فرعون بود و قومش و قوم نوح.آنگه گفت: وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ ، و خداى تعالى بر ايشان ظلم نكرد،چه ايشان مستحقّ آن بودند،بل ايشان بر خود ظلم كردند به كفر و فسق و نافرمانى.
آنگه گفت: مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْلِيٰاءَ ،مثل آنان كه بدون خداى دوستان و معبودان گيرند از اصنام،چون مثل كرّاتن (3)است كه او خانه كند ضعيف. وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ ،و ضعيف ترين خانه ها خانه هاى (4)كرّاتن (5)باشد اگر دانند،و وجه تشبيه و تمثيل آن است كه خداى تعالى گفت:عبادت ايشان اصنام را،و گمان ايشان و اميد ايشان به عبادت اين جمادات در وهن و ضعف با نسج عنكبوت ماند كه به هر بادى و آسيبى دريده شود،و هيچ از او حاصل نيايد.
و عنكبوت وزن او فعللوت است و جمعش عناكب باشد،و هم مذكّر باشد اين لفظ و هم مؤنّث،قال الشّاعر (6):
على هطّالهم منها بيوت***كأنّ العنكبوت هو ابتناها
و يروى:
على هطّالهم منها (7)بيوت***كأنّ العنكبوت هو ابتناها
و صادق-عليه السّلام-گفت از پدرانش از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه او گفت:خانه را از نسج عنكبوت پاكيزه دارى كه آن درويشى بار آرد.
إِنَّ اللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ ،اهل بصره به«يا»خواندند:
يَدْعُونَ ،خبرا عن الغائب،و راويان از عاصم خلاف كردند،و باقى قرّاء به«تا»ى خطاب،گفت:خداى داند آنچه شما آن را خوانى به دوستى دون او اگر صنم باشد اگر وثن،يا آنچه باشد از جملۀ معبودان. وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ،و او خدايى است غالب و قاهر و محكم كار.
وَ تِلْكَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ ،آنگه گفت:اين مثلهايى است كه ما مى زنيم براى مردمان تا معتبر شوند و متّعظ. وَ مٰا يَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ ،و ندانند اين مثلها مگر عالمان و دانايان كه در او انديشه و تفكّر كنند.
جابر بن عبد اللّه الانصارىّ روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-اين آيت بر خواند،آنگه گفت:
العالم من عقل عن اللّه فعمل بطاعته و اجتنب سخطه ،عالم آن كس باشد كه از خداى تعالى بداند اوامر و نواهى،و به طاعت او عمل كند،و از خشم او اجتناب كند.
خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ،آنگه گفت:خداى تعالى آسمان و زمين بيافريد به حق نه به باطل،به حكمت نه به عبث. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً ،در اين آيتى هست مؤمنان را و علامتى و بيّنتى (1).
آنگه امر كرد رسول را گفت: اُتْلُ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتٰابِ ،بخوان آنچه وحى كرده اند بر تو از كتاب،و نماز به پاى دار كه نماز نهى كند از فحشاء و بازدارد (2)از منكر،يعنى از معاصى و ناشايست (3).
عبد اللّه عمر گفت:مراد به اين«صلاة»،قرائت قرآن است،بيانش: وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ (4)... ،اى بقراءتك،و
قوله-عليه[السّلام] (5): اقرأ القرآن ما نهاك فاذا لم ينهك فلست تقرأه ،گفت:قرآن مى خوان ما دام تا تو را نهى مى كند،چون نهى نكند تو را نخوانده باشى.
و دگر مفسّران گفتند:مراد به«صلاة»نماز است،و اين مطابق ظاهر بود،و بيانش قول رسول-عليه السّلام:
من لم ينهه (6)صلاته عن الفحشاء و المنكر لم تزده من
اللّه الا بعدا ،گفت:هركه نهى نكند او را نماز او از فحشاء و منكر،آن نماز او را از خداى جز دورى نيفزايد.
عبد اللّه مسعود گفت:در نماز منتهى و مزد جرى است از معاصى،و در خبرى ديگر از رسول-عليه السّلام-آمد كه او گفت:نماز نباشد آن را كه طاعت نماز ندارد.
و طاعت نماز آن بود كه از فحشاء و منكر بازايستد.
جابر روايت كرد كه،يك روز رسول را گفتند (1):يا رسول اللّه!فلان كس به روز نماز مى كند و به شب دزدى،گفت نماز او او را منع كند.
انس مالك روايت كرد كه،رسول را گفتند:يا رسول اللّه!فلان كس پنج نماز با تو جماعت مى كند،و لكن هيچ معصيت رها نمى كند كه ارتكاب نمى كند.گفت:
نماز او را منع كند،بس (2)روز بر نيامد كه توبه كرد از معاصى.
بعضى اهل معانى گفتند:معنى خبر مطلق است (3)،معنى آن است كه بايد كه نماز او را منع كند از فحشاء و منكر،چنان كه گفت: وَ مَنْ دَخَلَهُ كٰانَ آمِناً (4)... ،اى ينبغي ان يكون آمنا.
وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ ،خلاف كردند در معنى اين لفظ.بعضى مفسّران گفتند:معنى آن است كه ذكر اللّه لنا اكبر من ذكرنا له،ذكر خداى تعالى ما را مهم تر و بهتر است از ذكر ما او را،چه ذكر او ما را تفضيل و تشريف باشد،و ذكر ما او را تعبّد و تذلّل.
دگر آن كه:ذكر او ما را (5)به خير،قطع باشد به رحمت و مغفرت،و ذكر ما او را بر سبيل دعا و تضرّع،قطع نباشد در اجابت.ذكر او ما را علامت قبول باشد،و ذكر ما او را اين وجه ندارد.
عبد اللّه عمر روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:
ذكر اللّه إيّاكم اكبر من ذكر كم إيّاه.
اهل اشارت گفتند:براى آن چنين آمد كه ذكر او ما را از سر استغناست،و ذكر
ما او را (1)از سر احتياج،دگر آن كه:ذكر او ما را دائم باشد و ذكر ما او را در احيان و اوقات.[دگر آن كه ] (2):ذكر ما او را براى جرّ منفعت باشد و دفع مضرّت،و ذكر او ما را از سر فضل و كرم باشد.
ذو النّون مصرى گفت:براى آن كه ذكر او ما را (3)مقدّم است بر ذكر ما او را،تا او ما را ياد نكرد،ما او را ياد نكرديم.ذكر او ما را بى سابقه است،و ذكر ما او را به مقدّمۀ لطف و توفيق اوست.
ابو بكر ورّاق گفت:براى آن كه ذكر ما او را مشوب است،و ذكر او ما را خالص.
ابو درداء و قتاده و ابن زيد گفتند:معنى آن است كه ذكر اللّه اكبر و افضل من كلّ شىء،ذكر خداى مهتر و بهتر است از همه چيز.
عبد اللّه مسعود روايت كرد كه (4)رسول-عليه السّلام-گفت در آيت:ذكر خداى نكوتر و فاضل تر است به همه حال،و ذكر خداى كه بنده كند آن است كه:او ياد دارد خداى را عند محرّمات تا اجتناب كند،و عند محلّلات تا استحلال كند.
معاذ جبل گفت:با رسول در بعضى راهها مى رفتم،مرا گفت:
يا معاذ!اين السّابقون؟ گفتم:يا رسول اللّه!ايشان از پيش رفتند و ما بازمانديم.گفت:يا معاذ! كجااند آن سابقان (5)كه ايشان به ذكر خداى تعالى حريص بودند؟آنگه گفت:
هركس كه (6)خواهد كه در مرغزارهاى بهشت چرا كند،بايد تا ذكر خداى بسيار كند.
معاذ جبل گفت:هيچ چيز نيست كه بنده (7)را از عذاب برهاند بهتر از ذكر خداى.گفتند:و لا الجهاد في سبيل اللّه،و نه جهاد در سبيل خداى؟گفت:و نه جهاد در سبيل خداى،قال اللّه تعالى: وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ .
ابو درداء گفت:خبر دهم شما را به بهترين عملهاى شما،و (8)دوست ترين به نزديك خداى تعالى،و تمام تر در درجات،و بهتر از جهاد در سبيل خداى،و با
دشمنان خداى تيغ زدن،و زر و درم به صدقه دادن؟گفتند:كدام است يا ابا الدّرداء؟گفت:ذكر خداى تعالى لقوله: وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ .
معاذ گفت:از رسول پرسيدم كه از عملها كدام فاضل تر است؟گفت:آن كه مرگ به تو رسد،و زبان تو به ذكر خداى تعالى تر باشد.
ابو هريره روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:دنيا ملعون است با آنچه در اوست الّا خداى تعالى يا عالمى يا متعلّمى.
اهل اشارت گفتند:براى آن چنين آمد كه هر طاعتى را جزايى باشد در قيامت، جز ذكر خداى كه آن را بر سرى جزاى عاجل هست في قوله: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ (1).
و ابو هريره روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت،خداى تعالى گفت (2):
انا عند ظنّ عبدي بي و انا مع عبدي اذا (3)ذكرني (4)فان ذكرني في نفسه (5)ذكرته في نفسي،و ان ذكرني في ملاء ذكرته في ملاء خير منهم و ان تقرّب الىّ شبرا تقرّبت اليه ذراعا و ان تقرّب الىّ ذراعا تقرّبت اليه باعا و من اتاني مشيا (6)أتيته هرولة ،گفت:
من به نزديك گمان بنده ام به من،و من با بنده ام،چون مرا ياد كند در نفس خود يادش كنم در نفس خود،و اگر مرا ياد كند در مجمعى يادش كنم در مجمعى به از آن،و اگر تقرّب كند به من به يك بدست تقرّب كنم به او يك ارش،و اگر تقرّب كند به من به يك ارش تقرّب كنم به او به يك باع،و اگر به من آيد به رفتن به او شوم به تاختن،و الفاظ اين خبر محمول است و متأوّل بر تشبيه و مبالغه.
ابو سعيد خدرى روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ مجلسى نباشد كه اهل آن مجلس ذكر خداى كنند-جلّ جلاله-و الّا فرشتگان گرد ايشان درآيند و به رحمت ايشان را بازپوشند،و خداى تعالى ذكر ايشان كند بر ملاء اعلى.
ابو مالك گفت در اين آيت كه:ذكر خداى تعالى بنده را در نماز بهتر است از نماز.
عطا گفت:معنى آن است كه ذكر خداى تعالى در نماز بزرگتر از آن است كه با او چيزى نمايد (1)از معصيت،يعنى همه را محو كند لقوله: إِنَّ الْحَسَنٰاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئٰاتِ (2).
وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ (3)،و خداى داند آنچه شما مى كنى.
قوله تعالى
وَ لاٰ تُجٰادِلُوا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ إِلاّٰ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّٰا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنٰا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلٰهُنٰا وَ إِلٰهُكُمْ وٰاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (46) وَ كَذٰلِكَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلْكِتٰابَ فَالَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مِنْ هٰؤُلاٰءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا إِلاَّ اَلْكٰافِرُونَ (47) وَ مٰا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتٰابٍ وَ لاٰ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتٰابَ اَلْمُبْطِلُونَ (48) بَلْ هُوَ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ فِي صُدُورِ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا إِلاَّ اَلظّٰالِمُونَ (49) وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيٰاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا اَلْآيٰاتُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ إِنَّمٰا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ (50) أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ يُتْلىٰ عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرىٰ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (51) قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ شَهِيداً يَعْلَمُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْبٰاطِلِ وَ كَفَرُوا بِاللّٰهِ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (52) وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذٰابِ وَ لَوْ لاٰ أَجَلٌ مُسَمًّى لَجٰاءَهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لَيَأْتِيَنَّهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ (53) يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذٰابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكٰافِرِينَ (54) يَوْمَ يَغْشٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ يَقُولُ ذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (55) يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وٰاسِعَةٌ فَإِيّٰايَ فَاعْبُدُونِ (56) كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنٰا تُرْجَعُونَ (57) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ غُرَفاً تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا نِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِينَ (58) اَلَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (59) وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاٰ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّٰهُ يَرْزُقُهٰا وَ إِيّٰاكُمْ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (60) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اَللّٰهُ فَأَنّٰى يُؤْفَكُونَ (61) اَللّٰهُ يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اَللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (62) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْيٰا بِهِ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهٰا لَيَقُولُنَّ اَللّٰهُ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ (63) وَ مٰا هٰذِهِ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ (64) فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ (65) لِيَكْفُرُوا بِمٰا آتَيْنٰاهُمْ وَ لِيَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (66) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا جَعَلْنٰا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ اَلنّٰاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْبٰاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اَللّٰهِ يَكْفُرُونَ (67) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْكٰافِرِينَ (68) وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ (69)(4)
جدل مكنى با اهل كتاب مگر آنچه آن نيكوتر باشد،مگر با آنان كه ستم كردند از ايشان،و بگوييد (5)ايمان آورديم بدان كه فروفرستادند سوى ما،و فروفرستادند سوى شما و خداى ما و خداى شما-جلّ جلاله-يكى است،و ما او را گردن نهندگانيم.
و همچنين فروفرستاديم سوى تو كتاب قرآن پس آنان كه داديم ايشان را كتاب تورات و انجيل ايمان دارند بدين و آن (6)،و از اينان آن كس است كه ايمان دارد بدو،و نكند انكار (7)به نشانه هاى ما مگر كافران.
و نبودى تو كه مى خواندى از پيش آن كه قرآن به تو فرستادند از هيچ كتاب، و نمى نبشتى آن را به دست (8)تو آنگاه اگر توانستى نبشت،در شكّ افتادندى آنها كه بر باطلند (9).
1) .كذا در آط،آب،آج،لب،آز،كا:بماند.
2) .سورۀ هود(11)آيۀ 114.
3) .آط:يصنعون،به قياس با ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
4) .اساس:تا بدين جا ندارد،از آط افزوده شد.
5) .آط:بگوى/بگوييد.
6) .آط،آب:ايمان آرند به او،آج:ايمان مى آورند به آن.
7) .آط:جحود نكنند،آب،مش:انكار نمى كند،آج،لب:انكار نكنند.
8) .آط:و منويس به دست راست،لب:نمى نويسى به دست راست.
9) .آط:تا پس به شك افتدا اين كافران.
بل او نشانه هايى است هويدا در سينه ها و دلها آنان كه دادندشان دانش و نكند انكار آيات ما را مگر ستمكاران.(1)و گفتند:چرا فرونفرستادند بر او نشانى (2)از خداوند او،بگو به درستى كه نشانه ها نزديك خداى است و به درستى كه من بيم كننده ام هويدا.
اى نبود بسنده ايشان را كه ما فروفرستاديم بر تو كتاب قرآن، مى خوانند (3)بر ايشان؟به درستى كه در آن رحمت است و پندى گروهى را كه بگروند و ايمان آرند.
بگو يا محمّد بسنده است (4)خداى -عزّ و علا-ميان من و ميان شما گواه،مى داند آنچه در آسمانها و زمين است و آن كسانى كه ايمان آوردند به باطل و كافر شدند به خداى ايشانند زيانكاران.
و شتاب مى كنند تو را به عذاب و اگر نه اجلى بودى نام برده آمدى بديشان عذاب و هرآينه بديشان آيد ناگاه و ايشان ندانند (5).
شتاب مى كنند تو را به عذاب و به درستى كه دوزخ گرد در آمده است به كافران.
روز قيامت كه بپوشد ايشان را عذاب از زور (6)ايشان و از زير پايهاى (7)ايشان، و گوييم ما بچشيد (8)آنچه بوديد شما مى كرديد (9).
اى بندگان من آنان كه ايمان آورديد (1)،به درستى كه زمين من فراخ است پس مرا بپرستيد (2).
هر تنى چشنده است مرگ را،پس سوى ما بازگردانندتان (3).
و آنان كه ايمان آوردند و كردند نيكيها،جاى دهيم ما ايشان را از (4)بهشت وروارها (5)كه مى رود از زير آن جويها جاويدان باشند در آن نيكامزد (6)كاركنندگان.
آنان كه شكيبايى كردند (7)و بر خداوند و پروردگار خود توكّل كردند (8).
و چندا از جمنده (9)كه بر نتواند گرفت (10)روزى خود،خداى روزى دهد او را و شما را،و او شنوا و داناست.
و اگر بپرسى تو ايشان را كه كه بيافريد آسمانها و زمين را و رام بكرد آفتاب و ماه را،هرآينه گويند خداى-عزّ و جلّ.پس چگونه شك مى كنند (11)؟ خداى-سبحانه و تعالى-فراخ كند روزى آن را كه خواهد از بندگان او،و به اندازه
1) .آط:آوردى/آورديد.
2) .آط:پرستى/پرستيد.
3) .آط:پس با ما آرند شما را.
4) .آط:در.
5) .وروارها/ورواره ها،آط،آج،لب:كوشكها،آب،مش:غرفه ها.
6) .آط،آج،لب:نيك مزد است.
7) .آط:كنند،آج،لب:نمودند.
8) .آط:كنند،آج،لب:نمودند.
9) .آط:بس جانور،آب:بس جنبنده،آج،لب:بسا جنبنده.
10) .آط،آج،لب:كه برنگيرد،آب:بر نمى دارد.
11) .آط:كجا مى گردانند اينان را،آب،مش:پس كجا مى گردانند شما را.آج،لب:پس از كجا مى گردانند اينان را،كه ظاهرا بر ترجمۀ اساس مرجّح مى نمايد.
كند آن را (1)،به درستى كه خداى به همه چيزى داناست.
و اگر بپرسى ايشان را كه كه فروفرستاد از آسمان آبى،پس زنده كرد (2)بدان آب زمين را پس از مردن آن،هرآينه گويند خداى.
بگو يا محمّد شكر و سپاس خداى را-عزّ و علا-بل بيشتر ايشان عقل ندارند (3).
و نيست اين زندگانى اين جهان مگر خوشى و بازى (4)و به درستى كه سراى بازپسين كه بهشت است آن است زندگانى حنيف و جاويد،اگر بودند مى دانند (5).
پس چون بر نشينند (6)در كشتى بخوانند خداى را-سبحانه و تعالى-به اخلاص كنندگان (7)او را دين آورند (8)پس چون نجات دهد (9)ايشان را سوى خشكى همى ايشان (10)شرك آورند.
تا كافر شوند بدانچه داده باشيم ايشان را و تا برخوردارى گيرند پس زود بود كه بدانند (11).
اى (12)نمى بينند كه ما كرديم حرم را يعنى مكّه را ايمن و مى ربايند مردمان را از گرداگرد ايشان؟اى (13)به باطل ايمان مى آرند و به نعمت خداى كافر مى شوند؟
1) .آط،آج،لب:او را،آب،مش:مر آنان را.
2) .آط،آج،لب:پس زنده كند.
3) .آط،آج،لب:خرد كار نمى بندند.
4) .آط:مگر بازى و نشاط.
5) .آط:اگر بودند دانند،آب،مش:اگر ايشان بدانند،آج،لب:اگر هستند كه دانند.
6) .آط:در نشينند.
7) .آط:به اخلاص،آب،آج،لب:به اخلاص.
8) .آب،مش:او راست دين،آج،لب:براى او طاعت.
9) .آط،آج،لب:چون برهانيم.
10) .آب،مش:ناگاه ايشان.
11) .آط:بدانست.
12) .آب،آج،لب،مش:آيا.
13) .آج،لب+پس.
و كيست ستمكارتر از آن كس كه فرابافت (1)بر خداى -عزّ و جلّ-دروغ يا به دروغ داشت به حق و راستى چون آمد بدو (2)،اى (3)نيست در دوزخ جايگاه (4)كافران را.
و آنان كه جهاد كردند در راه ما،هرآينه بنماييم ايشان را راههاى ما،و به درستى كه خداى تعالى با نيكوكاران است.
قوله تعالى: وَ لاٰ تُجٰادِلُوا أَهْلَ الْكِتٰابِ إِلاّٰ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ -الآية،حق تعالى در اين آيت نهى كرد مؤمنان را ازآن كه مجادله كنند با اهل كتاب،الّا به وجهى كه نكوتر باشد.
قتاده گفت:آيت منسوخ است به آيت قتال،و دگر مفسّران گفتند:محكم است و حكمش بر جاى خود است براى آن كه ممكن است جمع كردن ميان مجادلۀ نيكو و ميان قتال،براى آن كه به اوّل نوبت دعوت بايد كردن و ايشان را به حجّت[باراه] (5)حقّ خواندن و آنچه طريق محاجّه و اظهار حجّت است بر ايشان عرض كردن،چون قبول نكنند آنگه قتال كردن.
پس حق تعالى فرمود رسول را و نايبان او را كه:چون دعوت كنى ايشان را و با ايشان محاجّه و مجادله كنى،بر وجهى (6)هركدام نكوتر كنى تا ايشان به ايمان نزديك باشند.و گفت شما ايشان را لطف باشد.
و اصل«جدل»و«جدال»،فتل (7)خصم باشد از حجّتش (8)به طريق حجّت (9)،و منه (10)حبل مجدول،اى محكم الفتل،و منه الاجدل للصّقر و الجديل للزّمام (11)من الادم.و گفتند:اشتقاق«جدل»از جداله است و هى الارض،و آن آن است كه هريكى از
1) .آب،مش:افترا كند.
2) .آط:چون با او آيد،آب،مش:چون آيد به او.
3) .آب،مش:آيا.
4) .آب،آج،لب،مش+مر.
5) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
6) .آج،لب:وجه.
7) .آط،آب،آج،لب،آز،مش:قتل.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:مذهبش.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:محاجّه.
10) .آط،آب،آز:مثله،آج،لب،مش:مثل.
11) .چاپ شعرانى(27/9)+المجدول.
آن خصمان طلب آن كند تا خصم را بر زمين زند.
مجاهد گفت:معنى آن است كه اگر ايشان سخن زشت گويند،تو سخن نكو گوى (1)،و مثله قوله: وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ (2).
آنگه استثناء كرد جماعتى را از ايشان،گفت:الّا آنان كه ظالم باشند از ايشان.اگر گويند:چگونه ظالمان را از ايشان استثنا كرد و ايشان هم ظالمند (3)به كفرشان؟گوييم:مراد آن است كه الّا الّذين ظلموا (4)فى الجدال،الّا آنان كه با تو ظلم كنند در مجادله،و انصاف تو ندهند.
مجاهد گفت:مراد آن است كه الّا آنان كه ظلم كنند به منع جزيت.
جواب سه ام (5)آن است كه:الّا آنان كه ظلم كنند به اصرار بر كفر و قبول دعوت نكنند،كه آنگه قتال ايشان واجب بود.و گفتند:الّا آنان كه ظلم كنند به ابتدا قتال با تو،و تن در حجّت گفتن و شنيدن (6)ندهند. وَ قُولُوا آمَنّٰا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنٰا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ ،آنگه گفت بگوى ايشان را در مجادله كه (7):ما ايمان داريم به كتاب ما و كتاب شما (8)،و خداى ما و خداى شما يكى است (9).
ابو ثملة الانصارىّ روايت كرد كه:روزى با رسول-عليه السّلام-نشسته بود، مردى جهود بيامد و پيش رسول بنشست.جنازه اى بگذرانيدند،او رسول را گفت:يا محمّد!اين جنازه سخن گويد؟رسول-عليه السّلام-گفت:
اللّه اعلم. جهود گفت:
سخن گويد:رسول-عليه السّلام-گفت:هرچه اهل كتاب شما را گويند تصديق مكنى و تكذيب مكنى كه باشد كه راست بود تا شما تكذيب نكرده باشى.
ابو سلمه روايت كرد از ابو هريره كه گفت:جهودان تورات مى خواندندى به عبرانى،و تفسير آن به تازى مى كردندى براى مسلمانان.رسول-عليه السّلام-گفت:
1) .مش،كا:گو.
2) .سورۀ نحل(16)آيۀ 125.
3) .آط،آب،آز،مش:ظالمان اند.
4) .آط،آب،آج،لب:ظلموك.
5) .آط،آج،لب،مش:سيم،آب،آز،كا:سيوم.
6) .همۀ نسخه بدلها+تو.
7) .آط،آب،آج،لب:اين گوى.
8) .آط،آب،آج،لب،آز،مش:ايمان داريم به آنچه بر ما فرستاده اند و بر شما فرستاده اند.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز آل+و ما فرمان او را گردن نهاده ايم،همۀ نسخه بدلها از اين جا تا« وَ كَذٰلِكَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ...» صفحۀ بعدى سطر 8-افتادگى دارد.
اهل كتاب را در اين كه مى گويند تصديق مكنيد و تكذيب مكنى كه باشد كه راست مى گويند يا دروغ،و ايشان را اين گوى (1)كه: آمَنّٰا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنٰا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ .
عطاء بن يسار گفت كه:احبار جهودان چون حديث بكردندى،عوامّ ايشان به تعجّب تسبيح مى كردندى،مسلمانان رسول را-عليه السّلام-بازگفتند،گفت:شما حديث ايشان را تصديق و تكذيب مكنى، وَ قُولُوا آمَنّٰا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنٰا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ ،اى گوى (2)كه ما ايمان داريم به آنچه بر ما فرستاده اند و بر شما فرستاده اند، و خداى ما و خداى شما يكى است و ما فرمان او را گردن نهاده ايم (3).
وَ كَذٰلِكَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ ،و همچنين كتاب فرستاديم به تو،يعنى چنان كه به پيغامبران پيشين فرستاديم كتابها از تورات و انجيل و زبور (4)[204-ر]،قرآن به تو فرستاديم. فَالَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ ،آنان را كه ما ايشان را كتاب داديم به اين كتاب ايمان دارند از مؤمنان اهل كتاب،چون عبد اللّه سلام و اصحاب او. وَ مِنْ هٰؤُلاٰءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ ،و از اينان،يعنى از اهل مكّه،كسان هستند كه به اين قرآن ايمان دارند،يعنى مؤمنان عصر او.
بعضى دگر گفتند:هر دو گروه از اهل كتابند،كه مراد به اوّل آنانند كه پيش او بودند،نعت و صفت او در كتب خود ديدند،به او ايمان آوردند و به دوم اهل كتابند كه در عصر او بودند.و قول اوّل اولى تر است براى آن كه فعل بر لفظ استقبال (5)است،و قول دوم را معنى ماضى باشد. وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا إِلاَّ الْكٰافِرُونَ ،و جحود و انكار نكند آيات ما را الّا كافران.قتاده گفت:جحود (6)بعد از معرفت باشد.
وَ مٰا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتٰابٍ -الآية،حق تعالى در اين آيت بر سبيل احتجاج حجّت انگيخت بر كافران و آنان كه نبوّت او را منكر بودند،گفت:يا محمّد! تو پيش از اين كتابى نخوانده اى و (7)خود كتابى ننبشته اى (8)،كه آنگه اين مبطلان به
شكّ افتند در تو و نبوّت تو.
آنگه اهل معانى در وجه شكّ ايشان خلاف كردند.بعضى گفتند:ايشان را ممكن بودى كه شكّ آمدى،گفتندى:اين كتاب انداختۀ اوست و نبشته و آموختۀ اوست،چه او مردى كتاب خوان و كتابت نبيس (1)بوده است،چون تو مردى امّى (2)اين تهمت در حقّ تو زائل شد (3).
و بعضى دگر گفتند:مراد به اين مبطلان،اهل كتابند،و وجه شكّ ايشان آن است كه ايشان در كتب خود يافتند كه:پيغامبر آخر زمان امّى باشد،كتاب نخواند و كتابت ننويسد،اگر آن كردى ايشان را شكّ و تهمت بودى كه تو آن پيغامبرى (4).
بَلْ هُوَ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ ،آنگه به (5)لفظ اضراب و عدول گفت: بَلْ هُوَ ،يعنى قرآن آياتى است روشن و دلايلى واضح.بعضى دگر گفتند:«هو»ضمير محمّد است- صلّى اللّه عليه و على آله-آياتى است[بل محمّد آياتى است]، (6)يعنى در[او] (7)آيات است،خداوند براهين و معجزات (8). فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ ،در دلهاى آنان كه ايشان را علم دادند. وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا (9)،و به آيات ما جحود نكنند (10)الّا ظالمان كه به آن جحود ظالم نفس خود باشند و با خس حظّ (11)از ثواب،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و قتاده.و در قرائت عبد اللّه مسعود هست:«بل هى آيات بيّنات»،آنگه راجع باشد با علامات و نعوت و صفات او كه در تورات و انجيل يافتند جهودان و ترسايان.
وَ قٰالُوا ،گفتند كافران و جهودان: لَوْ لاٰ أُنْزِلَ ،اى هلاّ انزل،چرا بر اين محمّد آيتى و معجزى انزال نكردند چنان كه بر انبياى متقدّم.
ابن كثير و كسائى و حمزه و خلف و عاصم به روايت أبو بكر،و در شاذّ اعمش و ايّوب خواندند (12):«آية»بر واحد و باقى قرّاء خواندند (13): آيٰاتٌ ،بر جمع لقوله:
1) .همۀ نسخه بدلها:كتاب نويس.
2) .آط،آج،لب،آز،مش،كا:امّى.
3) .آط،آب،آز،مش:باشد.
4) .همۀ نسخه بدلها+يا نه.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:براساس.
6) .:ندارد،از آط،افزوده شد.
7) .:ندارد،از آط،افزوده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+است.
9) .آب،آز،مش،كا+ إِلاَّ الظّٰالِمُونَ .
10) .اساس:نكند،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+خود.
12) .همۀ نسخه بدلها:كتاب نويس.
13) .آب،آز:خوانده اند.
قُلْ إِنَّمَا الْآيٰاتُ عِنْدَ اللّٰهِ .
حق تعالى گفت:بگو اى محمّد به جواب ايشان كه:آيات و معجزات به دست من نيست،بل به نزديك خداى است و به فرمان او. وَ إِنَّمٰا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ ،و من ترساننده اى ام شما را بيان كننده.
آنگه حق تعالى بر سبيل تقريع و توبيخ گفت به صورت استفهام.
أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ ،كفايت نيست ايشان را كه ما كتاب قرآن بر تو فروفرستاديم تا بر ايشان مى خوانند؟ إِنَّ فِي ذٰلِكَ ،در اين كتاب رحمتى هست و ياد كردى و تذكيرى جماعت مؤمنان را.
ابن جريج گفت:سبب[نزول] (1)آيت آن بود كه مسلمانان بر جهودان رفتند و از ايشان چيزى بنوشتند.آنگه آن نبشته بياوردند تا رسول بنگرد.رسول-عليه السّلام- بينداخت و گفت:
كفى بها حماقة قوم او ضلالة (2)قوم ،بس باد حماقت يا ضلالت قومى كه رها كنند آنچه پيغامبرشان از نزد خداى به ايشان آورد،و از قوم ديگر چيزى بگيرند و بنويسند،خداى تعالى اين آيت فرستاد: أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ ،بس نيست ايشان را آن كه ما[204-پ]كتاب قرآن بر ايشان انزله (3)كرديم تا بر ايشان مى خوانند؟ آنگه گفت،بگو اى محمّد: قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ شَهِيداً ،بس است گواه ميان من و شما خداى-عزّ و جلّ-در آن كه من رسول اويم و قرآن كتاب اوست.
يَعْلَمُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،چه او داند هرچه در آسمانها و زمين برود و بباشد.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْبٰاطِلِ ،و نيز داند و شناسد آنان را كه به باطل بگروند و به خداى كافر شوند.آنگه گفت:ايشان زيانكاران باشند به قيامت.
قوله: وَ الَّذِينَ آمَنُوا ،محلّ او محتمل است دو وجه را:يكى نصب،عطفا على قوله: مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ ،و دوم (4):مبتدا (5)، أُولٰئِكَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ،جمله اى باشد در جاى خبر او.
وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذٰابِ ،گفت:تعجيل مى كنند تو را (6)به عذاب،و از تو عذاب
عاجل مى خواهند.گفتند (1):اين (2)در نضر بن الحارث آمد چون گفت: فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ (3)... ،و گفت: عَجِّلْ لَنٰا قِطَّنٰا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسٰابِ (4).
وَ لَوْ لاٰ أَجَلٌ مُسَمًّى ،و اگر نه وقتى است[مسمّى] (5)،نامزد كرده در نزول عذاب به ايشان.عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آن است كه (6)،من وعده دادم تو را كه در عهد تو عذاب استيصال نكنم و عذاب كافران عهد تو تا قيامت نكنم،بيا نه قوله:
بَلِ السّٰاعَةُ مَوْعِدُهُمْ (7)الآية.ضحّاك گفت:اگر نه آنستى كه ايشان را اجلى هست مسمّى از مدّت عمر هريك (8)كه نهاده ام و نبشته (9).
و گفتند:مراد به أَجَلٌ مُسَمًّى ،روز بدر است،يعنى تأخير عذاب ايشان كرده ام تا روز بدر. لَجٰاءَهُمُ الْعَذٰابُ ،«لام»جواب«لو لا»است،عذاب به ايشان آمدى و ايشان را ناگاه گرفتى.و نصب«بغتة»بر حال است. وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ ،و اين «واو»هم حال است،در حالى كه ايشان بى خبر بودندى از آن.
يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذٰابِ ،تعجيل مى كنند تو را به عذاب. وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكٰافِرِينَ ،و دوزخ محيط است و گرد (10)كافران در آمده است.
يَوْمَ يَغْشٰاهُمُ الْعَذٰابُ ،عامل در«يوم»،«محيطة (11)»باشد يا فعلى مقدّر،نحو:
اذكره (12)،و اين احاطت دوزخ در روزى بود كه عذاب ايشان را بپوشد از بالاى سر ايشان و از زير قدم ايشان. وَ يَقُولُ (13)ذُوقُوا ،اهل كوفه خواندند و نافع:«و يقول»، بالياء،يعنى يقول اللّه،خداى گويد (14).و باقى قرّاء به«نون»،يعنى ما گوييم (15)،و معنى يكى باشد. ذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ،بچشى آنچه كرده بودى.
1) .آب،آز،كا:گفته اند.
2) .همۀ نسخه بدلها:آيت.
3) .سورۀ انفال(8)آيۀ 32.
4) .سورۀ ص(38)آيۀ 16.
5) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها:گفت:اگر نه آنستى كه.
7) .سورۀ قمر(54)آيۀ 46.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:يكى.
9) .كا:نوشته.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:به گرد.
11) .همۀ نسخه بدلها:محيط.
12) .همۀ نسخه بدلها،اذكر.
13) .آط،آب،آج،لب،آز،مش:نقول.
14) .آط،آب،آز مش:خداى مى گويد،آج،لب،آز:خدا مى گويد.
15) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:مى گوييم.
يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا ،[كوفيان] (1)خواندند جز عاصم:به حذف«يا»اكتفاء بالكسرة عنها،و باقى قرّاء به فتح (2)«يا عبادى». إِنَّ أَرْضِي ،ابن عامر خواند:به فتح «ياء»،و باقى قرّاء ساكن خواندند.حق تعالى گفت:يا (3)بندگان من كه ايمان آورده اى!زمين (4)فراخ است،مرا پرستى يعنى اختيار معصيت (5)مكنى در طاعت هيچ مخلوقى.
سعيد جبير گفت:معنى آن است كه چون در زمينى معصيت كنند و شما بازنتوانى داشتن ،ازآنجا بروى.
عطا گفت:چون شما را معصيت فرمايند ازآنجا بگريزى كه زمين من فراخ است.
مجاهد گفت:زمين من فراخ است،هجرت كنى بيانش: أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا (6).
مقاتل و كلبى گفتند:در مستضعفان اهل مكّه آمد كه ايشان به مكّه اظهار ايمان نتوانستند كردن،ايشان را گفت:هجرت كنى كه زمين مدينه فراخ است و آمن (7).
مطرّف عبد اللّه شخّيرى (8)گفت:يعنى روزى من فراخ است بر (9)بندگان من در زمين،هركجا باشى به شما رسد.
حسن بصرى گفت (10)و روايت كرد از (11)رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او دين خود بگريزاند از زمينى به زمينى،و اگر همه يك بدست باشد،بهشت واجب شود او را،و در بهشت رفيق من باشد و رفيق ابراهيم. فَإِيّٰايَ فَاعْبُدُونِ ،مرا پرستى جز مرا مپرستى.
كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ ،آنگه گفت:هر نفسى مرگ بچشد،و كس از اين دام نجهد در هر زمين (12)كه باشد،و پس آنگه مرجع و مآلش با من باشد،پس چه باشد به (13)
1) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا و مش+يا.
3) .همۀ نسخه بدلها:اى.
4) .كا:زمينى.
5) .همۀ نسخۀ بدلها+من.
6) .سورۀ نساء(4)آيۀ 97.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:ايمن.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:مطرّف عبد اللّه شخّير.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:بهر.
10) .همۀ نسخه بدلها:«گفت و»را ندارد.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:كه.
12) .كا:زمينى.
13) .آز،مش:بر.
زمين شرك مقام كردن.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،آنگه گفت:آنان كه ايمان دارند و عمل صالح كنند. لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفاً ،ما ايشان را[205-ر]جاى دهيم و مقام سازيم از بهشت در غرفه هاى بلند و درجات رفيع.
اهل كوفه خواندند مگر عاصم:«لنثوينّهم»،بالثّاء من الاثواء،من قولهم:ثوى فلان بالمنزل و اثويته انا،ما بداريم ايشان را و مقام دهيم.و باقى قرّاء«لنبوّئنّهم»، من التّبوئة،يقال:تبوّأ المكان و بوّأته المكان. تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ،كه در زير آن غرفه ها جويها روان باشد. خٰالِدِينَ فِيهٰا ،و ايشان در آنجا مخلّد و مؤبّد باشند.
نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِينَ ،نيك جز است و ثواب و (1)مزد بهشت كاركنندگان را.
اَلَّذِينَ صَبَرُوا ،آنان كه شكيبايى كنند بر رنجها از تحمّل مشّاق تكليف و اذيّت و بليّت كافران،و توكّل بر خداى خود كنند.
وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاٰ تَحْمِلُ رِزْقَهَا ،سبب نزول آيت آن بود كه رسول-عليه السّلام- گفت آن جماعتى را كه در مكّه مانده بودند از مسلمانان و هجرت نكرده بودند كه:
هجرت كنى با مدينه،و با مشركان مجاورت مكنى.
گفتند:ما به مدينه چون آييم،و ما را آنجا سراى و ملكى و عقارى نيست؟آن جانان از كجا آريم،و وجه معاش ما از كجا (2)باشد؟خداى تعالى اين آيت فرستاد، گفت: وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاٰ تَحْمِلُ رِزْقَهَا ،بس جانور و (3)رونده كه خداى راهست، كه او آنجا كه رود روزى خود با خود بر نگيرد،خدايش روزى دهد[آنجا كه باشد از طيور و بهايم و انواع مرتزقه. وَ إِيّٰاكُمْ ،و نيز خداى شما را روزى دهد] (4).
وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ،السّميع (5)لأقوالكم،العليم باحوالكم،مى شنود (6)آنچه مى گوى (7)، مى داند آنچه در دل دارى.
عبد اللّه عمر گفت:با رسول-عليه السّلام-در حايطى رفتم از آن بعضى انصار.
رسول-عليه السّلام-آن خرما كه در بن درختان افتاده (1)بود مى گرفت (2)و مى خورد،مرا گفت:بخور يا بن عمر!گفت:مرا نمى بايد اى رسول اللّه!گفت:مرا مى بايد،كه من چهار روز است تا هيچ نخورده ام.گفتم:انا لله (3)و الله المستعان.گفت:يا بن عمر! اگر من از خداى بخواهم مرا مانند ملك كسرى و قيصر بدهد و بيش از آن،و لكن اختيار من آن است كه روزى سير باشم و روزى گرسنه،و لكن حال تو چگونه باشد آنگه كه تو بمانى تا به روزگارى كه اهل آن روزگار حثاله و نفايۀ مردم باشند، روزى يك ساله بنهند و يقين ايشان ضعيف بود؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاٰ تَحْمِلُ رِزْقَهَا .
علىّ بن الاقمر گفت: لاٰ تَحْمِلُ رِزْقَهَا ،يعنى (4)براى فردا ذخيره ننهند.سفيان گفت:هيچ جانور نيست كه ذخيره نهد مگر آدمى و موش و مورچه.
آنگه گفت: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ ،اگر بپرسى از اين كافران كه آسمان و زمين كه آفريد و آفتاب و ماه را كه مسخّر و مذلّل كرد تا به فرمان او در فلك خود مى روند؟ بگويند كه:خداى،چه به بديهۀ عقل دانند كه بتانى جماد كه ساخته و كردۀ ايشان باشند،اين نتوانند كردن. فَأَنّٰى يُؤْفَكُونَ ،چگونه مى گردانند اينان را،و كجا مى برند از ره حق يعنى شيطان و رؤساى ضلالت.و اگر او كردى،نگفتى:(فانى تؤفكون) (5).
آنگه قوّت آيات متقدّم را گفت: اَللّٰهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ ،خداى بگستراند روزى بر آنكه خواهد از بندگانش،و قدر و تضييق كند بر آنكه او خواهد به حسب مصلحت،چه او به همه چيزى عالم است و به عواقب و مصالح امور بندگان.
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ ،اگر بپرسى از اين كافران: مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،كه فرستاد از آسمان آبى كه زنده كرد زمين را به نبات پس ازآن كه مرده بود و خشك شده؟ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ ،[بگويند] (6)و اقرار دهند كه خداى كرد. قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ،بگو سپاس خداى را بر اين نعمت كه با ما كرد.آنگه اضراب فرمود به«بل»،گفت: بَلْ ،
بيشترين ايشان اين ندانند ازآنجا كه امعان (1)نظر نكنند.
آنگه بر سبيل وعظ درآمد،و احوال دنيا و معايب (2)او گفتن گرفت و محامد آخرت،گفت: وَ مٰا هٰذِهِ الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ ،گفت:نيست.اين زندگانى دنيا الّا بازى.و فرق ميان لهو و لعب،آن باشد كه لهو آن بود كه جوانان كنند از سر نشاط از جملۀ ملاهى[205-پ]براى قضاى شهوت،و لعب بازى (3)بود كه كودكان كنند، و اين هيچ (4)را به عاقبت ثمره نباشد. وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ ،و سراى بازپسين سراى زندگانى است،زندگانيى كه با آن مرگ نباشد.
آنگه آن را بر توسّع«حيوان»خواند،و حيوان جانور باشد.گفت:او زنده است، يعنى زندگانيى است مؤبّد و مخلّد،و ابو عبيده گفت:حيوان و حيات يكى است. لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ ،اگر دانندى (5)جز آن است كه نمى دانند.
فَإِذٰا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ ،حق تعالى گفت در شرح احوال ايشان كه:چون در كشتى نشينند و دريا مضطرب شود،و بادهاى مخالف جستن گيرد،و ايشان بر هلاك مشرف شوند (6)،و از جان و مال نوميد شوند يا بترسند غايت ترس. دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ ،خداى را بخوانند به اخلاص و خواندن و طاعت او را خالص كنند و ويژه،و شرك از پيش خاطر بردارند،باز چون خداى تعالى ايشان را نجات دهد و رستگار شوند، إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ ،كه بنگرى با سر كفر و شرك شوند.
لِيَكْفُرُوا ،اين براى آن كنند تا كافر باشند نعمتهاى مرا كه به ايشان دادم.
وَ لِيَتَمَتَّعُوا ،و تا متمتّع (7)و برخوردار باشند به اين نعمت كه به ايشان داده اند.حمزه و كسائى و خلف و اعمش و ايّوب خواندند به سكون«لام»،و باقى قرّاء به كسر «لام»،و اين«لام»،لام غرض است عطفا على قوله: لِيَكْفُرُوا .و بعضى دگر گفتند:«لام»امر غايب است،چنان كه ليفعل زيد،و كلام محتمل است هر دو را.
و روايت از عاصم و نافع و ابن كثير مختلف است در سكون اين«لام»و كسر او،و معنى[كسر] (1)غرض باشد و معنى سكون امر غايب.و آن كه به جزم خواند،احتجاج كرد به قرائت ابىّ تمتّعوا،امر حاضر مخاطب. فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ، گفت:بدانند پس از اين،بر سبيل تهديد و وعيد.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا ،هم بر سبيل منّت و تذكير نعمت گفت: أَ وَ لَمْ يَرَوْا ،نمى بينند اينان و نمى دانند اهل مكّه كه ما مكّه را حرمى كرديم ايمن،يعنى مأمون فيه من باب قولهم:
نهار صائم و ليل قائم. وَ يُتَخَطَّفُ النّٰاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ،و از پيرامن ايشان مردمان را مى ربايند،آنان كه قويترند بر ضعيفان ستم و غارت و قتل مى كنند.و خطف و اختطاف و تخطّف،همه ربودن باشد بسرعت،و از اين جا گويند چاه جوى را «خطّاف»،كه به او دلو از چاه برآرند.
آنگه گفت: أَ فَبِالْبٰاطِلِ يُؤْمِنُونَ ،اينان به باطل مى بگروند،و به نعمت خداى تعالى جحود مى كنند.مراد به«باطل»،كفر است و آنچه بدون خداى مى پرستيدند.
آنگه گفت: وَ مَنْ أَظْلَمُ ،كيست ظالم تر و ستمكاره تر از آن كس كه او بر خداى دروغ گويد (2)به اضافت قبايح با او و حواله امر به (3)قبيح (4)بر او،في قوله: وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَيْهٰا آبٰاءَنٰا وَ اللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا (5).
أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُ ،يا دروغ دارد حق را چون به او آيد،يعنى محمّد- صلّى اللّه عليه و على آله-و كتاب قرآن. أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْكٰافِرِينَ ،در دوزخ جاى نيست كافران را!بر سبيل جحد گفت،يعنى جاى هست ايشان را آنجا.
وَ الَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا ،گفت:آنان كه مجاهده كنند در ما (6)، بنماييم ايشان را ره راست.خلاف كردند در اين مجاهده و هدايت.
ابو سوره گفت:مراد به«جهاد»،غزو است،ما ايشان را (7)شهادت و مغفرت بازنماييم ،و گفتند (8):مراد به«هدايت»،توفيق است و الطافى كه بدان ثبات كنند بر جهاد.
سفيان بن عيينه گفت:چون مردمان در مقالات مختلف شوند،بنگرى تا اهل ثغور بر چه اند؟طريقت ايشان گيريد،لقوله: وَ الَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا -الآية.
فضيل (1)گفت: جٰاهَدُوا فِينٰا ،آنان كه جهد كنند در طلب علم ما ايشان را توفيق دهيم (2)تا بر علم خود عمل كنند.
ابو سليمان الدّارانىّ گفت:اين مجاهده آن است كه بر علم خود كار كنند تا ما ايشان را هدايت دهيم به آنچه ندانند.
گفتند:روزى عمر بن عبد العزيز كلمتى چند (3)گفت و جماعتى علما حاضر بودند.[206-ر]يكى از ايشان گفت:اين علم از كجا آمد تو را اى با مروان (4)؟گفت:
يا هذا!اين قصور ما در علم از قصور ماست در عمل ما،چه اگر ما عمل كردمانى و به آنچه دانيم كار كردمانى (5)،چندانى علم حاصل شدى ما را كه تنها (6)به آن قيام نتوانستى نمودن.
عبد اللّه زبير گفت:حكمت مى گويد:هركه مرا طلب كند و نيابد،گو مرا دو جايگاه طلب كن:يكجا آنجا (7)كه كار كند (8)بر نكوتر علم كه داند،يا (9)رها كند بدتر عمل كه مى كند.
عبد اللّه عبّاس گفت:آنان كه مجاهده كنند در طاعت ما،ما ايشان را هدايت كنيم بر بهشت و ثواب.و گفتند:و الّذين جاهدوا بالبيّنات على الايمان لنهدينّهم سبلنا الى الجنان.
ضحّاك گفت:و الّذين جاهدوا بالصّبر على المصائب و النّوائب لنهدينّهم سبل الوصول الى المواهب.
سهل بن عبد اللّه گفت:جاهدوا في اقامة السنّة لنهدينّهم سبل الجنّة.
حسين بن الفضل گفت:در كلام تقديم و تأخيرى هست،و تقدير آن كه:
1) .آب،آج،لب،آز،مش:فضل.
2) .آج،لب:هدايت دهيم.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:حسنه.
4) .آب،آز:ابا مروان،كا:يا بن مروان.
5) .آب،آج،لب،آز،مش:چه اگر ما عمل كردمانى به آنچه دانيم و كار كرديمى.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:تنهاى ما.
7) .آب،آز،مش:يكى آن،كا:يكى آنجا.
8) .اساس:كنند،به قياس با نسخۀ آط تصحيح شد.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا،مش:تا.
و الّذين هدينا هم سبلنا جاهدوا فينا،آنان كه ما ايشان را هدايت (1)توفيق دهيم،ايشان مجاهده كنند در طاعت ما. وَ إِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ ،و خداى با نكوكاران باشد به نصرت و معونت در دنيا،و به ثواب و مغفرت در عقبى-و اللّه (2)ولىّ التّوفيق.
بدان كه اين سوره مكّى است،و شست (1)آيت است،و هشتصد و نوزده كلمت است،و سه (2)هزار و پانصد و سى و چهار حرف است.
و ابو امامه روايت كرد از ابىّ كعب كه،رسول صلّى اللّه عليه و على آله- گفت:هركه او سورۀ روم بخواند،خداى تعالى او را ده حسنه بدهد به عدد هر فريشته اى كه خداى را در ميان آسمان و زمين تسبيح مى كند،و هر طاعت كه آن روز و آن شب كند به موقع قبول افتد.
و ابو بصير روايت كرد از صادق-عليه السّلام-كه او گفت:هركه (3)سورة العنكبوت و الرّوم بخواند در شب بيست و سه ام (4)ماه رمضان،
فهو و اللّه من اهل الجنّة ،او از اهل بهشت باشد به خداى.در اين قول استثنا نمى كنم و نمى ترسم كه خداى تعالى در اين سوگند بزه اى و حرجى بر من نبيسد (5).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . الم (1) غُلِبَتِ اَلرُّومُ (2) فِي أَدْنَى اَلْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ (3) فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ اَلْمُؤْمِنُونَ (4) بِنَصْرِ اَللّٰهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلرَّحِيمُ (5) وَعْدَ اَللّٰهِ لاٰ يُخْلِفُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ (6) يَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ عَنِ اَلْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ (7) أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ اَلنّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَكٰافِرُونَ (8) أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا اَلْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا أَكْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَمٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (9) ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ (10) اَللّٰهُ يَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (11) وَ يَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ يُبْلِسُ اَلْمُجْرِمُونَ (12) وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَكٰائِهِمْ شُفَعٰاءُ وَ كٰانُوا بِشُرَكٰائِهِمْ كٰافِرِينَ (13) وَ يَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ (14) فَأَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ (15) وَ أَمَّا اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ فَأُولٰئِكَ فِي اَلْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ (16) فَسُبْحٰانَ اَللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ (17) وَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ (18) يُخْرِجُ اَلْحَيَّ مِنَ اَلْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ اَلْمَيِّتَ مِنَ اَلْحَيِّ وَ يُحْيِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ (19) وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ إِذٰا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (20) وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (21) وَ مِنْ آيٰاتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوٰانِكُمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِلْعٰالِمِينَ (22) وَ مِنْ آيٰاتِهِ مَنٰامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ اِبْتِغٰاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ (23) وَ مِنْ آيٰاتِهِ يُرِيكُمُ اَلْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَيُحْيِي بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (24) وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ تَقُومَ اَلسَّمٰاءُ وَ اَلْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذٰا دَعٰاكُمْ دَعْوَةً مِنَ اَلْأَرْضِ إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (25) وَ لَهُ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ (26) وَ هُوَ اَلَّذِي يَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَ لَهُ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلىٰ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (27) ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِكُمْ هَلْ لَكُمْ مِنْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ مِنْ شُرَكٰاءَ فِي مٰا رَزَقْنٰاكُمْ فَأَنْتُمْ فِيهِ سَوٰاءٌ تَخٰافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (28) بَلِ اِتَّبَعَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْوٰاءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اَللّٰهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِينَ (29) فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ (30)
در فروترين (1)زمين و ايشان از پس غلبه كردن ايشان (2)زود بود كه غلبه كنند (3).
در چند سالها (4)خداى راست فرمان كار از پيش و از پس،و آن روز شاد شوند مؤمنان.
به يارى دادن خداى تعالى يارى دهد آن را كه خواهد،و اوست بى همتا و بخشاينده.
اين وعده كرد خداى-عزّ و جلّ-نكند خلاف خداى-عزّ و علا-وعدۀ خود را،و لكن بيشتر مردمان نمى دانند.
مى دانند آنچه پيداست از زندگانى اين جهان و ايشان از آن جهان هستند غافلان.
اى (5)نكنند انديشه در تنهاى خويش،نه آفريد (6)خداى-عزّ و جلّ-آسمانها و زمين را و آنچه در ميان ايشان (7)دو است مگر بحق و راستى و وعدۀ نام برده (8)؟و به درستى كه بسيارى از مردمان به فرارسيدن با خداى خويش كافرانند (9).
اى (10)نروند (11)در زمين پس بنگرند چگونه بود سرانجام (12)آنان كه از پيش ايشان بودند،بودند سختر (13)از ايشان به
1) .آط،آج،لب:نزديكتر،آب،مش:نزديكترين.
2) .آط،آج،لب:غلبۀ ايشان بر ايشان،آب،مش:از پس مغلوبى خود.
3) .آب،مش:كه غالب شوند.
4) .آط،آج،لب:اند سال،آب،مش:چند سال مر.
5) .آب،مش:آيا.
6) .آب،مش:آنچه آفريد.
7) .آط،آج،لب،آب،مش:آن.
8) .آط:نام زده.
9) .آط،آج،لب:از مردمان به ثواب خدايشان كافراند.
10) .آب،مش:آيا.
11) .آب،مش:نمى روند.
12) .سرانجام/سرانجام.
13) .آط،آج،لب:سخت تر.
نيرو (1)و مردى و بشورانيدند (2)زمين را و عمارت كردند آن را بيشتر از آنچه عمارت كردند آن را،و آورد (3)بديشان پيغامبران ايشان (4)حجّتها،نبود (5)خداى تا ستم كند بر ايشان،و لكن بودند بر تنهاى خويش ستم كردند.
پس بود سرنجام (6)آنان كه كردند بدى آن كه به دروغ داشتند به نشانه هاى خداى،و بودند برآن افسوس مى داشتند (7).
خداى تعالى اوّل بيافريند (8)خلق را،پس بازگرداند (9)،پس سوى او بازگرداند [شما را] (10).
و آن روز كه برخيزد قيامت نوميد شوند جرم كاران[207-پ].
و نباشد (11)ايشان را از همبازان (12)ايشان شفاعت كنندگان،و باشند به همبازان ايشان (13)كافران.
و آن روز كه برخيزد رستخيز آن روز پراگنده شوند.
امّا آنان كه ايمان آوردند و كردند نيكيها،ايشان در مرغزار بهشت شاد مى شوند (14).
و امّا آنان كه كافر شدند و به دروغ داشتند به نشانه هاى ما (15)و فرارسيدن آن جهان،ايشان در عذاب حاضركردگان (16)باشند.
1) .آط،آج،لب:به توت،آب،مش:از روى قوّت.
2) .آط،آج،لب:بسپردند.
3) .آط:آمدند،آب،آج،لب:آمد.
4) .آط،آج،لب،مش+به.
5) .آب،مش:پس نيست،آج،لب:پس نبود.
6) .سرانجام/سرانجام،مش:عاقبت.
7) .آج،لب:و بودند كه به آن استهزا مى كردند،آب،مش:و بودند به آن مسخرگى كننده.
8) .آب،مش:ابتدا مى كند.
9) .آط:بازآرند.
10) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
11) .آط،آج،لب+مر.
12) .آط،آج،لب:انبازان،آب،مش:شريكان.
13) .آط،آج،لب:انبازان خود،آب:شريكان خود.
14) .آط:در مرغزارى باشند شادان.
15) .آط،آج،لب:آيات ما،آب،مش:آيتهاى ما را.
16) .آط،آج،لب:حاضر كرده،آب،مش:ايشان را در عذاب حاضر كنند.
پاكا خدايا (1)آن هنگام كه شبانگاه كنيد (2)و آن هنگام كه بامداد كنيد (3).
و او راست ستايش (4)در آسمانها و زمين و شبانگاه و آن وقت كه در وقت نماز پيشين شويد.
بيرون آورد خداى زنده را از مرده و بيرون آورد مرده را از زنده،و زنده كند زمين را پس از مردن آن،و همچنين بيرون آورند شما را از گور.
و از نشانه هاى او آن است كه بيافريد شما را از خاك،پس همى شما (5)آدمى شديد پراگنده مى شويد.
و از نشانه هاى او آن است كه بيافريد شما را از تنهاى شما جفتان تا آرام گيرد (6)باز آن (7)،و كرد ميان شما دوستى و رحمت،به درستى كه در آن نشانه هاست گروهى را كه تفكّر كنند.
و از نشانه هاى اوست آفريدن آسمانها و زمين و گردش زفانهاى (8)شما و رنگهاى شما،به درستى كه در آن نشانه هاست جهانيان (9)را.
و از نشانه هاى اوست خواب شما به شب و روز،و جستن شما (10)از فضل او (11)،به درستى كه در آن نشانه هاست گروهى را كه بشنوند (12).
1) .آط،آج،لب:پس منزّه است خداى،آب،مش:پاك و منزّه است خدا.
2) .آط:آنگه كه در شب آيى،آب،مش:در وقتى كه شام مى كنيد.
3) .آط:و آنگه كه در روز آيى،آب،مش:و وقتى كه صبح مى كنيد.
4) .آط،آج،لب:سپاس،آب،مش:شكر.
5) .آب،مش:پس به ناگاه.
6) .آط:تا بيارامى،آب،مش:تا ساكن شويد.
7) .آط،آج،لب:با ايشان،آب،مش:به او.
8) .آب،مش:اختلاف زبانهاى،آج،لب:تفاوت لغتهاى شما.
9) .اساس و همۀ نسخه بدلها:للعالمين،كه اين قرائت با ترجمۀ«جهانيان»سازگار است.
10) .آب،مش:طلب شما.
11) .آط،آج،لب:از روزى او.
12) .آط،آج،لب:از روزى او.
و از نشانه هاى او فرا شما نمايد (1)برق،از او بترسيد و طمع داريد بباران (2)،و فروفرستد (3)از آسمان آب (4)،پس زنده گرداند به آن زمين را پس از مردن آن،به درستى كه در آن نشانه هاست گروهى را كه به عقل دريابند (5).
و از نشانه هاى او آن است كه به پاى است (6)آسمان و زمين به فرمان او،پس چون بخواند شما را خواندنى از زمين،همى شما (7)بيرون آييد (8).
و او راست هركه در آسمانها و زمين است،همه او را فرمان بردارانند (9).
و اوست آن كه اوّل خلق بيافريند (10)پس بازگرداند او را دگرباره بيافريند،و آن آسان تر است بر او،و او راست داستان بزرگتر (11)در آسمانها و زمين،و اوست بى همتا و محكم كار.
بزد و پديد كرد شما را داستانى از تنهاى شما،هيچ بود شما را از آنچه مالك آن شد دستهاى (12)شما از شريكان و همبازان (13)در آنچه روزى كرديم ما شما
1) .آب،مش:او آن است كه مى نمايد شما را،آط:با شما مى نمايد.
2) .آط،آج،لب:مى نمايد به شما برق را ترس و اميد.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:مى فرستد.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:آبى.
5) .آب،مش:عقل كار بندند.
6) .آط:ايستاده است،آب،مش:قائم است.
7) .آط،آج،لب:ناگهان شما.
8) .آط:بيرون آيى/بيرون آييد.
9) .آط:فرمان بردارند.
10) .آج،لب:اوست آن كه آغاز كرد آفرينش را.
11) .آج،لب:مثل نيكو،مش:مثل برتر.
12) .آب،مش+راست.
13) .آج،لب:انبازان.
را؟پس شما و بندگان شما در آن يكسان باشيد كه ترسيد (1)از ايشان چنان كه بترسيد شما از تنهاى شما (2)،همچنين هويدا و تفصيل كنيم نشانه ها گروهى را كه خرد دارند.
بل كه پس روى (3)كردند آنان كه ستم كردند هواهاى خويش را به نادانى،كيست كه راه نمايد آن را كه گمراه گردانيد (4)خداى؟و نبود (5)ايشان را از يارانى كه عذاب از ايشان بازدارد (6).
راست دار روى تو را (7)براى دين حقّ مسلمان (8)،آفرينش خداى آن كه آفريد مردمان را برآن، نبود بدل كردن آفرينش خداى را،اين است دين راست و لكن بيشتر مردمان (9)نمى دانند.
قوله: الم، غُلِبَتِ الرُّومُ ،سخن در حروف مقطّع و الم رفته است به استقصا، وجهى ندارد بازگفتن. غُلِبَتِ الرُّومُ ،گفت:غلبه كردند روميان را در نزديكترين زمين. وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ،و ايشان از پس غلبه،يعنى پس ازآن كه مغلوب باشند،غالب شوند.
فِي بِضْعِ سِنِينَ ،در اند سال.و«غلب»و«غلبة»يكى باشد.و بعضى دگر گفتند:لغت معروف«غلبه»است الّا آن كه«تا»از او بيفگندند چنان كه از اقامت بيفگندند في قوله: وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ (10).
1) .آط:مى ترسى/مى ترسيد.
2) .آج،لب:ترسيد از يكديگر.
3) .آج،لب:پيروى كردند.
4) .آب،مش:گمراه كرد،آج،لب:گمراه كند.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:و نيست.
6) .آط:ايشان را هيچ يارى،آب،مش:ايشان را از يارى كنندگان،آج،لب:ايشان را هيچ يارى كننده.
7) .آط:راست كن رويت،آب،مش:به پاى دار روى خود را.
8) .آط:دين راست،آب،مش:دين مستقيم پاك.
9) .آج،لب:مردم.
10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 177.
و قوله: مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ ،اضافت مصدر است با مفعول. و قوله: فِي بِضْعِ سِنِينَ (1)،از سه سال باشد تا ده سال (2)،يقال:بضع رجال و بضعة عشر رجلا. لِلّٰهِ الْأَمْرُ ،فرمان خداى راست. مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ ،اين مبنى است بر ضمّ بناى عارض براى قطع مضاف اليه از او چون مضاف اليه با او برند با حال جرّ شود،يقال:من قبل زيد و من بعده.امّا اختيار (3)ضمّ براى آن كردند كه اين حركت (4)در حال اعراب بر او صورت نبندد. وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ،و آن روز كه غلبۀ روم باشد بر پارس (5)،مؤمنان شادمانه شوند به نصرت خداى.
و قصۀ اين آن است كه مفسّران (6)گفتند (7):در پارس (8)زنى بود كه فرزندان او همه پادشاه بودند و شجاع.كسرى اين زن را بخواند و گفت:من مى خواهم كه لشكرى به روم فرستم و بر ايشان اميرى كنم از فرزندان تو،تو احوال فرزندان خود مرا بگو تا من بدانم كه كيست كه اين كار را شايد؟ گفت:امّا پسر من فلان،از گرگ حذرتر است و از روباه محتال تر.و امّا پسر ديگر كه فرخان نام است،از تيغ و سنان در كارها رونده تر است.و امّا پسر ديگر شهر- بر از (9)به غايت حليم است.خصال فرزندان من اين است كه گفتم.
كسرى گفت:من اين پسر حليم را به (10)امير لشكر كردم (11)،و لشكر (12)به او داد و او را به جانب روم گسيل كرد.آنجا رفتند و قتال كردند،و ظفر يافتند،و قتل بسيار كردند، و شهرهايشان خراب كردند،و درختان زيتون ببريدند.
و امير لشكر روم از جهت قيصر مردى بود نام او بخنس (13)،و اين كارزار به اذرعات و بصرى كردند،و اين نزديكترين شهرى (14)است از شهرهاى شام به زمين عرب و عجم.
1) .همۀ نسخه بدلها+بضع.
2) .آط،آب،آج،لب،آز،كا:از سه باشد تا ده.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:اختصار.
4) .اساس:جرّ،با توجّه به ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .همۀ نسخه بدلها:فارس.
6) .آب،آز،مش:مؤمنان.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+كه.
8) .آط،آب،آج،لب،آز،كا:از سه باشد تا ده.
9) .كا:شهريراز،ديگر نسخه بدلها:شهريزاد.
10) .آط،آب،آز،مش:حليم تر را،آج،لب:حليم تو را.
11) .مش:به اميرى لشكر قبول كردم.
12) .آط،آب:لشكرى.
13) .كذا در اساس،آط،آب،لب:مخلس،آز:محنس.
14) .همۀ نسخه بدلها:نزديكتر زمينى.
چون خبر غلبۀ پارس (1)بر روم به رسول رسيد،رسول-عليه السّلام-دلتنگ شد براى آن كه روميان اهل كتاب بودند و مجوس را كتاب نبود.
و مشركان شاد شدند و به فال گرفتند،گفتند:پارسيان كتاب ندارند و ما كتاب نداريم،و روميان كتاب دارند.و شما كتاب داريد،و پارسيان (2)بر كتابيان روم ظفر يافتند،بس بر نيايد كه ما نيز بر شما ظفر يابيم.
رسول-عليه السّلام-از اين سبب دلتنگ شد،خداى تعالى اين آيت فرستاد:
الم، غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ -تا به آخر آيات.
ابو بكر (3)به كافران رفت و گفت:همانا شاد شدى به غلبۀ پارس بر روم!بس بر- نيايد كه روميان بر پارسيان (4)غالب شوند.گفتند:از كجا مى گويى؟گفت:مرا رسول خبر داد.ابىّ خلف (5)الجمحىّ برخاست و او را گفت:كذبت با فصيل (6)! ابو بكر گفت:بل دروغ تو گويى يا عدوّ اللّه! ابىّ خلف گفت:اگر راست مى گويى،وقتى بر زن و بياى تا گروبنديم كه اگر به آن وقت رسد (7)و چنان باشد كه تو گفتى من گرو بدهم،و اگر نباشد تو بدهى.
گرو ببستند بر سه سال برده شتر.
ابو بكر بيامد و رسول را خبر داد.رسول-عليه السّلام-گفت:خطا كردى،چه «بضع»سه نباشد،از سه باشد تا ده.[210-ر]برو و در گرو بيفزاى و در اجل.و اين پيش (8)آن بود كه گرو بستن و خطر (9)ستدن برآن حرام بود (10).او برفت و آن سخن بازراند و گفت:بيا تا (11)خطر (12)و اجل بيفزايم.شتر به صد كرد و مدّت به نه سال.
وقت آن كه ابو بكر از مكّه بخواست رفتن،ابىّ خلف بيامد و ملازمت كرد با او، گفت:رها نكنم تا ضامنى بنه دارى (13)كه چون وقت درآيد و اين كه تو گفتى نبوده
1) .همۀ نسخه بدلها:فارس.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:و مجوس.
3) .اساس،آط،آب+رضى اللّه عنه.
4) .آج،لب:فارسيان.
5) .همۀ نسخه بدلها:ابىّ بن خلف.
6) .كا:با فضيل،ديگر نسخه بدلها:با فضل.
7) .مش:وقت به آن رسد.
8) .آج،لب،مش+از.
9) .آط،آب،آج،لب،آز:خط.
10) .همۀ نسخه بدلها:نبود.
11) .همۀ نسخه بدلها+در.
12) .آب،آز:خط،مش:حظّ.
13) .آط،آب،آج،لب:نبدهى،مش:ندهى.
باشد،صد شتر بدهد.او پسرش عبد اللّه به ضمان بداشت (1).
چون ابىّ خلف خواست كه به جنگ احد رود،عبد اللّه بن ابى بكر بيامد (2)در او آويخت،گفت:رها نكنم تا ضمانى بندارى (3)چنان كه مرا به ضمان بستدى از پدرم.
او پايندان بداشت (4)و به احد رفت و مجروح شد و با مكّه آمد و از آن جراحت بمرد،و آن جراحت رسول كرده بود (5)او بمرد سال نهم.اين قول بيشتر مفسّران است.
ابو سعيد خدرىّ گفت و مقاتل:روز بدر بود،چون مسلمانان ظفر يافتند بر مشركان،همان روز خبر آمد كه روميان غالب شدند بر پارسيان (6)،مسلمانان شادمانه شدند به دو (7)فتح.
شعبى گفت:مدّت به سر نيامد تا روميان ظفر يافتند بر پارسيان (8)و ابو بكر گرو ببرد و مال خطر (9)بستد-و اين پيش تحريم مراهنه بود.ابو بكر آن مال پيش رسول آورد،گفت:چه كنم اين را؟گفت:به صدقه بده.
امّا سبب غلبۀ روم بر پارس آن بود كه عكرمه گفت و جماعتى مفسّران كه:شهر براز (10)چون بر روم غالب شد و ولايت ايشان (11)مى كند و مى سوخت تا به خليج رسيد.
روز مجلس (12)شراب بر (13)برادرش فرّخان نشسته بود بر عادت ايشان در ميان فرّخان گفت:من در خواب ديدم كه بر سرير كسرى نشسته بودمى.
آن (14)سخن نقل كردند به كسرى،كسرى نامه نبشت (15)به شهر براز كه:چون اين نامه به تو رسد،در حال برادرت فرّخان را بگير و گردن بزن و سرش پيش من فرست.او نامه نبشت (16)و گفت:ايّها الملك!فرّخان مردى شجاع و به كار آمده است، و مادر زمين دشمنيم،و از مردى چون او گزير نيست،تعجيل مفرماى كه او در دست
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بداد.
2) .آج،لب،مش،كا+و.
3) .مش:نبدهى.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بداد.
5) .همۀ نسخه بدلها،آن ضربت رسول زده بود.
6) .آب،آج،لب،آز،مش:فارسيان.
7) .آب،آز،مش:بدان.
8) .آب،مش:فارسيان.
9) .مش:خط.
10) .آب،آج،لب،آز،مش:شهريزاد.
11) .چاپ شعرانى(40/9)+خراب مى كرد و درختانشان.
12) .همۀ نسخه بدلها:يك روز به مجلس.
13) .همۀ نسخه بدلها:با.
14) .همۀ نسخه بدلها:اين.
15) .همۀ نسخه بدلها:نوشت.
16) .همۀ نسخه بدلها:نوشت.
تو است،هرگه كه خواهى اين سطوت توان فرمودن (1).
كسرى دگرباره نامه نبشت (2)كه:او را در لشكر پارس (3)عوض بسيار باشد،او را بكش و سرش پيش من فرست.او دگرباره جوابى نبشت (4)و دفعى كرد (5)تا سه (6)نامه بنبشت (7)و او را فرمود كه:برادر را (8)بكش،او دفع مى كرد.
به بار چهارم رسولى فرستاد به لشكر كه:من شهر براز (9)را معزول كردم و فرّخان را امير (10)كردم.و ملطّفه اى به رسول داد و گفت:چون شهر براز (11)معزول گشته باشد و فرّخان و الى (12)اين ملطّفه بدو ده.
او برفت و پيغام بداد.در حال شهر براز (13)از تخت فرود آمد و گفت:سمعا و طاعة،و امارت رها كرد و فرّخان بر جاى برادر (14)بنشست.
چون كار بر او مستقيم شد،رسول ملطّفه بداد،در آنجا نبشته بود كه:چون بر اين نبشته واقف شوى (15)،در حال برادرت را گردن بزن و سرش پيش من فرست.
او بفرمود تا برادر را بگرفتند و تيغ حاضر كردند،و خواست تا برادر را گردن بزند (16)،گفت:تعجيل مكن،تا من كارى تو را معلوم كنم.
آنگه كس فرستاد و آن نامه ها كه كسرى نبشته بود (17)بياورد و سه نامه عرضه كرد (18)،گفت:او سه نامه نبشت (19)به من در كشتن تو،من تو را نكشتم،تو به يك نامه مرا بخواهى كشتن؟ فرّخان در حال از تخت فرود آمد و ملك را به برادر داد،و شهر براز (20)رسولى كرد (21)به قيصر ملك الرّوم (22)كه مرا با تو سرّى هست،و جز مشافهه راست نيايد.جايى
1) .همۀ نسخه بدلها:فرمود.
2) .همۀ نسخه بدلها:نوشت.
3) .آج،لب:فارسى.
4) .همۀ نسخه بدلها:جواب نوشت.
5) .آب،آج:دفع كرد،مش:دفع مى كرد.
6) .آط،آب،آج،لب،آز+بار.
7) .آط،آب،آج،لب،آز:بنوشت.
8) .آب،آز:او را.
9) .همۀ نسخه بدلها:شهريزاد.
10) .همۀ نسخه بدلها:والى.
11) .همۀ نسخه بدلها:شهريزاد.
12) .همۀ نسخه بدلها:امير.
13) .همۀ نسخه بدلها:شهريزاد.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا و مش:او.
15) .همۀ نسخه بدلها:چون اين نوشته بر خوانى.
16) .همۀ نسخه بدلها+برادر.
17) .همۀ نسخه بدلها:فرستاده بود.
18) .مش:سه نامه بود بياورد و عرض كرد.
19) .همۀ نسخه بدلها:نوشت.
20) .همۀ نسخه بدلها:شهريزاد.
21) .مش:روان كرد.
22) .همۀ نسخه بدلها:ملك روم.
موعد كن كه من آنجا آيم با پنجاه مرد،و تو نيز آنجا آى با پنجاه مرد تا به يك جاى بگوييم.
ملك روم موعدى بكرد و لشكرى (1)را بر گرفت ازآن كه پارسيان (2)غدرى كنند،و شهر براز برفت با پنجاه مرد.چون عيون و جواسيس برفتند و بديدند كه با پارسيان (3)لشكرى نيست،قيصر نيز با پنجاه مرد برخاست و آنجا كه موعد بود خيمه اى بزده بودند در آنجا رفتند[210-پ]هر دو تنها،و ميان ايشان ترجمانى بنشست،و هريكى از ايشان كاردى داشت با خود.
شهر براز (4)گفت:بدان كه دشمن تو كه اين شهرهاى تو بيران كرد (5)منم و برادرم،و كسرى ما را (6)حسد كرد و مرا فرمود تا:برادر را بكشم.من فرمان نبردم،مرا معزول كرد و برادرم را والى كرد و او را فرمود تا:مرا بكشد.اكنون ما خلع طاعت او كرديم،و به طاعت تو در آمديم،ما را لشكرى ده تا برويم و با كسرى كالزار (7)كنيم.
آنگه اشارت كرد و گفت:سرّ از ميان دو كس باشد،چون سه گشتند آشكارا شود،ترجمان را ببايد كشتن.ترجمان را بكشتند،و قيصر لشكر بداد و اينان آمدند و با پارس (8)كالزار (9)كردند،و شهرها مى كندند و مى سوختند.در ميانه كسرى با كرانه شد،و اينان ملك پارس (10)بگرفتند،خبر به رسول آمد-عليه السّلام-روز حديبيه،و رسول-عليه السّلام-و مسلمانان شاد شدند،فذلك قوله: الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ ،يعنى زمين شام كه نزديك (11)بود به زمين پارس (12)جايى كه آن را اذرعات (13)گويند.
عبد اللّه عبّاس گفت:طرف شام است.مجاهد گفت:زمين جزيره است مقاتل گفت:اردن و فلسطين بود.عكرمه گفت:اذرعات بود و كسكر،مقاتل حيّان گفت:
سواد شام بود.
1) .همۀ نسخه بدلها:لشكر.
2) .آج،لب:فارسيان.
3) .آج،لب:فارسيان.
4) .همۀ نسخه بدلها:شهريزاد.
5) .آج،لب:ويران كرد.
6) .همۀ نسخه بدلها:مرا.
7) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
8) .مش:پارسيان.
9) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
10) .آط،آب،آز،مش:فارس.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:نزديكتر.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:فارس.
13) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب،كا:الاذرعارت.
ابو حياة الشّامىّ خواند:«و هم من بعد غلبهم»،به سكون«لام»و هما لغتان، كالطّعن و الطّعن.
عبد اللّه عمر و ابو سعيد الخدرىّ و حسن بصرى و عيسى بن عمر خواندند:«غلبت الرّوم في ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون»برعكس قرائت عامّۀ قرّاء (1)، چنان كه اوّل روميان غالب باشند و به آخر مغلوب.
و گفتند:آيت آنگه آمد كه خداى تعالى خبر داد از غلبۀ روم پارس را.
و سعيد جبير و طلحۀ مصرّف (2)خواندند:في ادنى (3)الارض»على الجمع.
ابو الدّرداء گفت:گروهى آيند از پس ما كه خوانند:«الم غلبت الرّوم»و انّما هى غلبت،يعنى بضمّ الغين على اضافة الفعل الى المفعول.ابو عمرو الشّيبانىّ گفت كه، رسول-عليه السّلام-گفت:پارس و روم را يك و دو نطحه (4)باشد،يعنى دو نطحه زنند (5)،يك دو بار جوله باشد ايشان را آنگه دگر دولت نبود ايشان را.و روم ذات القرون باشند،هرگاه كه قرنى برود (6)قرنى بيايند-الى آخر الأبد.
قوله: بِنَصْرِ اللّٰهِ ،«با»تعلّق دارد به«يفرح».آنگه گفت: يَنْصُرُ مَنْ يَشٰاءُ ، خداى نصرت كند آن را كه خواهد به حسب مصلحت. وَ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ،و او عزيز است و غالب و با قهر و غلبه و عزّت،و رحيم است و بخشاينده.
وَعْدَ اللّٰهِ ،نصب او بر مصدر است،تقدير او آن كه[] (7)وعد اللّه وعدا،آنگه فعل بيفگند و مصدر اضافت كرد با فاعل،يعنى اين نصرت و وعدۀ خداى است،و خداى تعالى خلف وعده نكند كه كذب باشد،و او منزّه است از قبيح (8). وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ ،و لكن بيشترين مردمان ندانند.
يَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،بيشتر مردمان ظاهرى مى دانند از زندگانى
1) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
2) .همۀ نسخه بدلها:طلحة بن مصرّف.
3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(41/9):ادانى.
4) .اساس نطيحه خوانده مى شود،به قياس با ضبط كليّۀ نسخه بدلها تصحيح شد كه ظاهرا بر متن راجح مى نمايد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:يعنى يك دو سر زنند،چاپ شعرانى(42/9):يك دو سرو زنند،كا:يك دو سرو زدن.
6) .همۀ نسخه بدلها:بروند.
7) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها:بجز كا:قبح.
دنيا چون تجارات و انواع صناعات و معاملات و حرف و كشت و به زر،و آنچه راجع باشد به اصلاح معاش (1)ايشان. وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ ،و ايشان از آخرت غافلند و به او جاهلند يا ندانند يا اگر دانند فراموش كارند از آن.
آنگه بر ايشان حجّت گرفت (2): أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ،چرا تفكر نمى كنند در خود كه من ايشان را چگونه آفريدم تا از آن تفكّر مرا بشناسند. مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ، خداى آسمان و زمين نيافريد، إِلاّٰ بِالْحَقِّ ،نه به عبث و لغو و بازى و بى فايده (3)،و انّما براى آن آفريد تا مكلّفان در او نظر كنند و به او استدلال كنند بر وجود او و توحيد او. وَ أَجَلٍ مُسَمًّى ،گفتند:تقدير آن است لاجل مسمّى و الى اجل مسمّى،تا به وقتى مسمّى كه قيامت است چون آن وقت به سر آيد فنا بيافريند و فانى گرداند.
آنگه گفت: وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النّٰاسِ ،و بسيارى مردمان به لقاى خداى،يعنى به بازگشت با پيش خداى براى جزاى اعمال،امّا ثواب و امّا عقاب على حسب اعمالهم،كافرند[211-ر]و نمى گروند.
آنگه تذكير و تنبيه كرد ايشان را،گفت: أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ ،نمى روند اينان در زمين تا بنگرند عاقبت آنان كه پيش ايشان بودند از امم سلف؟ كٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً ،به قوّت از ايشان سخت تر بودند،چون قوم عاد و ثمود. وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ ،و ايشان زمين سپردند و برگردانيدند براى كشت. وَ عَمَرُوهٰا ،و عمارت كردند زمين را بيش ازآن كه اينان مى كنند،چه قوّت ايشان بيشتر بود و عمرشان درازتر و اميد فسيح تر. وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ ،و پيغامبران ايشان به ايشان آمدند و ايشان را دعوت كردند و معجز نمودند و حجّت انگيختند.
اين جا در كلام محذوفى هست براى دلالت كلام بر او بيفگند (4)،و هو:(فلم يؤمنوا فاهلكهم الله بذنوبهم)،ايشان ايمان نياوردند،خداى تعالى ايشان را هلاك كرد. فَمٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ ،خداى تعالى بر ايشان ظلم نكرد،چه عذاب ايشان به استحقاق بود. وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ،و لكن ايشان بر خود ستم كردند ازآنجا
كه جرّ و جذب ايشان كردند آن عذاب را به خود،به اصرار بر كفر و ترك نظر و تفكّر.
ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِينَ أَسٰاؤُا السُّواىٰ ،آنگه گفت:پس عاقبت آنان (1)كه بدى كردند از كفر و معصيت بدى بود از آن بتر (2)و آن عذاب دوزخ است.و«سوأى»، تأنيث أسوأ (3)باشد،كالحسنى في تأنيث الاحسن،و مثله قوله: لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنىٰ (4).
آنگه گفت:آنان كه نكويى كنند،جزاى آن نكوتر يابند.پس«السّوأى» (5)اسم كان باشد.و«عاقبة»خبر او باشد.و گفته اند:«السّوأى» (6)نامى است از نامهاى دوزخ،چنان كه طوبى اگرچه تأنيث اطيب باشد در لغت عرب نام درختى است در بهشت،و چنان كه«حسنى»گفتند نامى است از نامهاى بهشت. أَنْ كَذَّبُوا ،يعنى لان كذّبوا بآيات اللّه،براى آن كه به آيات خداى تكذيب كردند.
و بعضى دگر مفسّران گفتند:تفسير«سوأى»آن است كه از پس او آيد من قوله:
أَنْ كَذَّبُوا .و«ان»مع الفعل در تأويل مصدر باشد،يعنى تكذيبهم (7)،و تقدير آيت چنين باشد:ثمّ كان السّوأى الّتي هى التّكذيب (8)بآيات اللّه عاقبة الّذين أساءوا، گفت:عاقبت آنان كه اساءت كردند،عاقبتى بود بتر از اساءت ايشان،و آن تكذيب بود به آيات ما.و تأويل اين قول خذلان باشد و تخليۀ (9)ايشان و افعالشان و ايشان را با خود رها كردن،و اين نيز وجهى باشد جز آن كه متأوّل است،و قول اوّل ظاهرتر است چه حاجت نيست در او به عدول از ظاهر.
و قولى ديگر آن است كه:«السّوأى»،در جاى مفعول«أساءوا»باشد،و قوله: أَنْ كَذَّبُوا ،در تأويل مصدر است في محلّ خبر كان او اسمه على اختلاف القراءتين كه اهل كوفه و ابن عامر«عاقبة»به نصب خواندند على خبر كان مقدّما على اسمه،و
1) .آج،لب:اينان.
2) .همۀ نسخه بدلها:بدتر.
3) .آب،آز،مش:اسوأ.
4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 26.
5) .آط،آج،لب:سوء،آب،آز،مش:سواى.
6) .آط،آج،لب:سوء،آب،آز،مش:سواى.
7) .اساس:كذبهم،با توجّه به معنى عبارت و رعايت قاعده تصحيح شد.
8) .اساس:الكذب،با توجّه به معنى عبارت و رعايت قاعده تصحيح شد.
9) .آط،آب،آج،لب،مش+از ميان.
باقى قرّاء،«عاقبة»به رفع على اسم كان،و«السّوأى»على محلّ النصب على انّه خبره،و كذلك العاقبة و التّكذيب فى القول الآخر (1)في كونهما (2)تارة اسم كان و اخرى خبره. وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ ،و براى آن كه به آيات ما استهزا كردند.
آنگه بر سبيل تذكير نعمت گفت: اَللّٰهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ،خداست كه ابتدا خلق آفريند،و باز هم او اعادت كند (3).و مآل و مرجع با اوست،يعنى با (4)جايى كه جز او را آنجا حكمى نباشد.
آنگه بر سبيل وعيد گفت: وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ ،و آن روز كه قيامت برخيزد.
يلبس المجرمون،گناهكاران مبلس (5)باشند.
در معنى او خلاف كردند،مجاهد گفت:حزين و دژم (6)باشد.ابو يحيى گفت:
رسوا شوند.قتاده و مقاتل و كلبى گفتند:نوميد شوند.ابن زيد گفت:مبلس آن باشد كه بلا به او فرود آيد.فرّاء گفت:منقطع الحجّة باشد.ابو عبيده گفت:پشيمان باشد، و انشد (7)-شعر:
يا صاح هل تعرف رسما مكرسا***قال نعم اعرفه و ابلسا
اى ندم على ما قال (8).
و مراد به مجرمان كافرانند،لقوله: وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ [211-پ] مِنْ شُرَكٰائِهِمْ شُفَعٰاءُ ،و ايشان را از شريكان خود،يعنى معبودانى بدون خداى كه ايشان را شريك او كردند شفيعانى نباشد.يعنى آن ظنّ كه ايشان بردند كه اين بتان شفيعان ما خواهند بود،في قوله: هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ (9)،آن گمان دروغ شود و ايشان را شفاعت نبود. وَ كٰانُوا بِشُرَكٰائِهِمْ ،و به اين رها نكنند به (10)ايشان كافر شوند و تبرّا كنند از ايشان،و گويند:ما از ايشان و عبادت ايشان بيزاريم،و اين عبادت نه به رضا و فرمان و اختيار ما رفت،و اين محمول باشد بر معبودان احياء چون عيسى مريم و جز او.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ ،و آن روز كه قيامت بر خيزد ايشان متفرّق شوند پس ازآن كه امروز مجتمعند بر باطل.
فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،آنگه چون طرفى ذكر كافران گفت و احوال ايشان و احكام ايشان ياد كرد،به حديث (1)مؤمنان آمد گفت (2):آنان كه ايمان آرند و كارهاى نكو كنند، فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ ،ايشان در روضه اى و مرغزارى باشند از بهشت محبور.
در (3)محبور،قولها گفتند.عبد اللّه عبّاس گفت: يُحْبَرُونَ ،اى يكرمون،ايشان را آنجا اكرام كنند و گرامى دارند.مجاهد و قتاده گفتند:منعّم باشند.ابو عبيده گفت:شادمانه باشند،[و منه] (4)
قوله-عليه السّلام: ما امتلأت دار حبرة الّا امتلأت عبرة ،و قال العجّاج-شعر:
فالحمد للّه الّذي اعطى الحبر***موالى الحقّ ان المولى شكر
اى اعطى السّرور.
و بعضى دگر گفتند:حبرة،هر نعمتى باشد حسن من التّحبير،و هو التّحسين، و منه الحبرة للبرد اليمانىّ،و منه الحبر لأنّه يحسّن (5)به الاوراق،و منه الحبر للعالم لأنّه يتحبّر بالاخلاق الحسنة،و قال الشّاعر:-شعر:
يحبّرها الكاتب الحميرىّ***
اى يحسّنها و ينمّقها.
و گفتند:معنى يُحْبَرُونَ آن است كه:يلذّون (6)السّماع فى الجنّة،[ايشان را به سماع خوش لذّت دهند.يحيى بن ابى كثير را پرسيدند از اين آيت،گفت:هو السّماع و (7)الجنّة] (8).و اوزاعى را پرسيدند،هم اين گفت.آنگه گفت:چون ايشان سماع كنند،هيچ درخت در بهشت نماند و الّا به خنبه (9)درآيد.هم اوزاعى گفت:خداى
1) .همۀ نسخه بدلها:با ذكر.
2) .همۀ نسخه بدلها+امّا.
3) .مش،كا+و در.
4) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:يحبّر.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:يلتذون.
7) .چاپ شعرانى(45/9):فى.
8) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
9) .كا:بخنبش،ديگر نسخه بدلها:به كشى،خنبه/خنبك:دست زدن و اظهار شادمانى كردن،دست زدن.
تعالى هيچ خلق نيافريد خوش آوازتر از اسرافيل،چون او به سماع درآيد بر اهل هفت آسمان تسبيح ببرد.
عطاء بن يسار روايت كرد از ابو هريره از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:بهشت صددرجه است ميان هر درجه اى چندان كه ميان آسمان و زمين،و درجۀ برترين او فردوس است،و جويهاى بهشت از او فرومى آيد (1)،و عرش روز قيامت بر او نهاده باشد.
مردى بر پاى خاست و گفت:يا رسول اللّه!من مردى ام كه آواز خوش دوست دارم،در بهشت هيچ آوازى (2)خوش باشد؟گفت:
اى و الّذي نفسي بيده ،آرى به آن خداى كه جان من به امر اوست كه خداى را در بهشت درختى است،وحى كند به آن درخت كه سماعى بشنوان بندگانى را كه در دار دنيا خود را دور داشتند از سماع ملاهى و معازف باطل از بربط و مزامير،آن درخت به آواز آيد به تسبيح و تهليل، آوازى كه خلايق مانند آن نشنيده باشند.
ابو الدّرداء روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-روزى ذكر بهشت مى كرد و انواع نعيم آن (3).اعرابى اى به آخر قوم نشسته بود،در زانو افتاد و گفت:يا رسول اللّه!در بهشت سماع باشد؟گفت:بلى،در بهشت جويى است بر كنار آن جوى نباتى رسته است خرصانى (4)،آن نبات آوازى دهد و سماعى كند كه خلايق مثل آن نشنيده اند (5)،و آن فاضل تر نعيمى (6)باشد در بهشت.گفت:ابو الدّرداء را پرسيدند كه آن آواز به چه كند؟ گفت:به تسبيح و تهليل خداى (7).و خرصانى (8)در لغت نباتى باشد سر او تيز و اصل او ضخم،و قيل:حوصانىّ (9).
1) .آط،آب،آز،مش:فرود.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:آواز.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:نعمت او.
4) .آط،آب،آز،مش:خوصان،آج،لب:حوصان،كا:خوصانى،تفسير قرطبى(قاهره 1967)13/14: خمصانيّه.
5) .همۀ نسخه بدلها:نشنيده باشند.
6) .آز،لب:نعمتى.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+ان شاءاللّه.
8) .كذا در اساس،آط،آز،كا:خوصانى،آب،مش:خوصان،آج،لب:خوصانى،رك:پاورقى ش 4 همين صفحه.
9) .آط،آب،آز،مش:خوصانى.
در اثر آمد از مغيره از ابراهيم كه او گفت:در بهشت درختان است كه چون اهل بهشت را سماع بايد،خداى تعالى از زير عرش بادى بفرستد تا برآن درختان آيد، و برگهاى آن بجنباند و بر يكديگر زند،ازآنجا آوازى آيد كه اگر اهل دنيا بشنوند از طرب بميرند.
و ابو هريره را پرسيدند كه:در بهشت سماع باشد؟[212-ر]گفت:بلى در بهشت درختى است اصل آن از زر (1)و شاخه هاى (2)آن از سيم،و ميوۀ آن از لؤلؤ و زبرجد و ياقوت،خداى تعالى بادى بفرستد تا برآن درخت آيد و شاخ و برگ آن را بر هم زند،ازآنجا آوازى آيد كه شنوندگان مانند آن نشنيده باشند.
و امّا تخصيص«روضه»،براى آن كرد كه هيچ چيز نيست به نزديك عرب از روضه نكوتر و خوش تر،تا شاعر گويد-شعر:
ما روضة من رياض الحسن معشبة***خضراء جاد عليها مسبل هطل
يضاحك الشّمس منها كوكب شرق***مؤزّر بعميم النّبت مكتهل
يوما باطيب منها نشر رائحة***و لا باحسن منها اذ دنا الاصل
آنگه ذكر جزا و مآل كافران كرد،گفت: وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ الْآخِرَةِ ،امّا آنان كه كافر باشند و دروغ دارند لقاى آخرت را،يعنى بازگشت به آنجا (3). فَأُولٰئِكَ فِي الْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ ،ايشان را در عذاب حاضر كنند.
فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ ،اى سبّحوا اللّه تسبيحا حين تمسون- چنان است كه بيان كرديم في قوله: وَعْدَ اللّٰهِ (4)،و: كِتٰابَ اللّٰهِ (5)،جز آن است كه اين جا فعل بيفگندند،و اضافت فعل با مفعول كردند و آنجا با فاعل،معنى آن است كه:نماز كنى آنگه كه در شب آى و آنگه كه در روز آى،يعنى نماز شام و نماز بامداد. وَ عَشِيًّا ،و نماز خفتن. وَ حِينَ تُظْهِرُونَ ،و آنگه كه در نيمۀ روز آى[يعنى نماز پيشين و ديگر.بعضى دگر گفتند: حِينَ تُمْسُونَ ،نماز ديگر خواست و نماز شام (6).
وَ حِينَ تُصْبِحُونَ ،نماز بامداد. وَ عَشِيًّا ،نماز خفتن. وَ حِينَ تُظْهِرُونَ] (1)نماز پيشين، يقال:اصبح و امسى و اضحى و اظهر اذا دخل فى الصّباح و المساء و الضّحى و الظّهيرة (2).
نافع بن الازرق پرسيد عبد اللّه عبّاس را،گفت (3):ذكر پنج نماز در قرآن هست در هيچ آيت؟گفت:بلى في قوله: فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ ،الى قوله: وَ حِينَ تُظْهِرُونَ .
عبد اللّه عبّاس روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت:هركه بامداد و شبانگاه بگويد: فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ -الى قوله: وَ كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ ،اين گفتار تلافى و تدارك هر عبادت باشد كه او را در اين روز و آن شب فايت شود،مراد سنن و نوافل و تسبيحات و نوافل (4)است.
عبد اللّه عبّاس روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت:هركه اين آيات و آخر سورة و الصّافات در عقب هر نماز فريضه اى بخواند،خداى تعالى بنويسد او را از حسنات عدد ستارۀ آسمان و قطرۀ باران و برگ درختان و عدد خاك زمين،و چون بميرد او را به عدد هر حسنه ده حسنه بنويسند (5).
انس مالك روايت كند از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه (6)گفت:هركه خواهد كه او را فرداى قيامت (7)به كيل تمام تر دهند،بايد تا بگويد: فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ -الى قوله: وَ كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ ... سُبْحٰانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا يَصِفُونَ (8)-تا به آخر سورت.
ضحّاك روايت كرد كه:هركه اين آيات بخواند،ثواب او برابر ثواب آن كس باشد كه دويست برده آزاد كرده باشد از فرزندان اسماعيل.كعب الاحبار گفت:هركه اين آيت بخواند،چون در روز آيد و در شب،هيچ خير (9)از او فايت نشود،و هيچ شرّ او
را در وجود نيايد.و ابراهيم خليل اين كلمات هر روز شش بار بگفتى.
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ ،زنده از مرده بيرون آرد،و مرده از زنده.و تفسير اين در سورت آل عمران رفته است. وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ،و زمين را زنده كند به نبات پس ازآن كه مرده باشد. وَ كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ ،و شما را همچنين از گورها برآرند كه نبات از زمين.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ ،گفت:از آيات و دلايل و بيّنات او آن است كه شما را بيافريد از [212-پ]خاك،يعنى آدم را كه پدر شما بود. ثُمَّ إِذٰا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ ،پس آنگه (1)كه ديدى شما خلقى بسيار بودى منتشر و پراگنده در زمين.اين«اذا» مفاجات است،يعنى بس روزگار بر نيامد ميان خلق آدم و ميان آن كه فرزندانش بسيار شدند و در زمين پراگنده شدند.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ ،و از دلايل او. أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً ،آن است كه شما را بيافريد هم از شما و از جنس شما جفتان و زنان،شما را با ايشان سكون داد.و سكون آرام باشد (2). وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً ،و (3)ميان شما دوستى و رحمت نهاد.
قوله: مِنْ أَنْفُسِكُمْ ،يعنى از استخوان پهلوى آدم.و گفتند:هم از آب شما،و گفتند:
هم از جنس شما.
راوى خبر گويد كه،مردى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!مرا از كارى عجب (4)است و آن جاى تعجّب است كه مردى و زنى هرگز يكديگر را ناديده و ناشناخته،چون ميان ايشان مناكحتى رود و يك روز با يكديگر صحبت كنند، يكديگر را چنان دوست گيرند كه از آن عظيم تر ممكن نباشد.رسول-عليه السّلام- گفت:اين از قبل خداى است و اين آيت بخواند: وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ،در اين آيتى و دلالتى هست آنان را كه انديشه كنند.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ ،و از دلالات و عجايب او. خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،آفريدن آسمان و زمين است. [وَ اخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوٰانِكُمْ ،و اختلاف زبانها و لغتهاى
شما از تازى و پارسى و هندى و رومى و جز آن-الى ما لا يحصى كثرة] (1)،و اختلاف الوان شما از سياه و سپيد (2)و سرخ و زرد و اسمر،و شما همه از يك پدر و مادرى از آدم و حوّا. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِلْعٰالِمِينَ (3)،در اين دلايلى هست عالميان و جهانيان را.حفص تنها خواند:«للعالمين»،به كسر«لام»،يعنى دانايان (4)را.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ مَنٰامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ وَ ابْتِغٰاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ ،اين از آن جمله است كه گفتيم (5):العرب تلفّ الخبرين لفّا فترمي بهما رميا ثقه بانّ المخاطب يضع كلاّ منهما موضعه،عرب دو چيز مختلف بگيرد و در هم پيخته بيندازد (6)،چون داند و استوار باشد كه (7)مخاطب هريك به جاى خود بداند نهادن،تقدير آيت آن است كه:
منامكم باللّيل و ابتغاؤكم من فضله بالنّهار،از (8)آيات او آن است كه شما را شب پديد كرد تا (9)بخسبى (10)،و روز پديد كرد تا در او طلب معاش كنى. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ ،در اين آيتى و علامتى هست آنان را كه بشنوند.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً ،از اين آيت«أن»بيفگند لدلالة الكلام عليه،كقول طرفة-شعر:
الا ايّهذا اللّائمى (11)احضر الوغى***و ان اشهد اللّذّات هل انت مخلدي
اراد ان احضر الوغى،چه اگر آن تقدير نكنند،لازم آيد كه فعل مخبر عنه بود و اين صورت نبندد،چه فعل خبر باشد و مخبر عنه نبود.
و بعضى علما گفتند:در كلام تقديم و تأخيرى هست،و التّقدير:
و يريكم البرق من آياته،گفت:و از آيات و عجايب او آن است كه به شما نمايد برق را، خَوْفاً وَ طَمَعاً ،براى خوف و براى طمع تا از او خائف باشى از صاعقه اش،و طمع دارى به بارانش.و نصب او براساس
1) .:ندارد،از آط افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:سفيد.
3) .رك:پاورقى 8 ص 234.
4) .رك:پاورقى 8 ص 234.
5) .آب،آج،لب،آز،مش+انّ.
6) .آط،آب،آج،لب،آز:و بيندازد در هم پيخته،چاپ شعرانى(48/9):و بيندازد در هم پيچيده.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:چون داند كه.
8) .آب،آز:و از.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+در او.
10) .آج،لب:بخفتيد،كا:بخسبيد.
11) .همۀ نسخه بدلها:الزّاجرى.
مفعول له باشد. وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،و از آسمان آبى فرود آرد (1)،يعنى (2)باران،و زنده كند زمين را به او پس ازآن كه بمرده باشد،در اين آياتى (3)و علامتى هست گروه خردمندان را.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّمٰاءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ،و از آيات و عجايب او آن است كه آسمان و زمين به فرمان او ايستاده (4)است. ثُمَّ إِذٰا دَعٰاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ ،آنگه چون شما را بخواند از زمين شما اجابت كنى و از زمين بيرون آيى، يعنى روز قيامت و بعث براى حساب و جزا.
و بعضى گفتند:در كلام تقديم و تأخيرى است،و التّقدير:ثمّ اذا دعاكم دعوة اذا انتم تخرجون من الارض.و«إذا»اوّل ظرفى است متضمّن شرط،و دوم«اذا»ى مفاجات است.
وَ لَهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ ،آنگه گفت:او راست هرچه در آسمانها و زمين است،و همه او را قانت و مطيع[213-ر]باشند.
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ،آنگه گفت:او آن خداى است كه ابتدا خلق او كرد،بى آنكه هيچ بود از او،و باز اعادت همو (5)كند پس ازآن كه بميراند ايشان را.
عبد اللّه مسعود خواند:«يبدى الخلق»،حملا على قوله: ثُمَّ يُعِيدُهُ ،على قوله (6):
هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعِيدُ (7)،و دليل عامّه قرّاء: كَمٰا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ (8).
وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ ،يعنى (9)اعادت بر او آسان تر باشد از ابتدا.
ربيع بن خثيم و حسن بصرى و عوفى از عبد اللّه عبّاس گفتند معنى آن است كه:
«هين»بى زياده و تفضيل.و افعل در كلام عرب بسيار آمد كه اگرچه صورت او افعل
تفضيل است،معنى تفضيل نيست،چنان كه گويند:المالك اولى بملكه،مالك به ملك اولى تر است،و اگرچه هيچ كس را در آن ولايت و ملكيّت شركت نباشد،و قال الفرزدق-شعر:
انّ الّذي سمك السّماء بنى لنا (1)***بيتا دعائمه اعزّ و افضل
اى،عزيز و فاضل،براى آن كه«من كذا»نمى گويد،و قال آخر-شعر:
لعمرك انّ الزّبرقان لباذل (2)***لمعروفه (3)عند السّنين و افضل
اى فاضل.
مجاهد گفت:اهون عليكم فى العادة و الاختبار (4)،براى آن كه آن كس كه از ما كارى كند،دوم باربر او آسان تر باشد ازآن كه ابتدا كند.
بعضى دگر گفتند:اهون عليه من حيث الصّورة (5)،اعادت خوارتر (6)است از روى صورت براى آن كه در بدايت نطفه آفريد آنگه علقه كرد،آنگه مضغه،آنگه عظام، آنگه خلقى دگر آفريد از خلق حيات در او.و اعادت به يك بار بود به صيحۀ اسرافيل و نفخ او در صور،و اين بر توسّع باشد،و اين معنى روايت كلبى است از ابو صالح از عبد اللّه عبّاس (7). [وَ لَهُ الْمَثَلُ (8)]الْأَعْلىٰ ،و او راست مثل بلندتر و رفيع تر،يعنى او راست صفات برتر.
عبد اللّه عبّاس گفت:يعنى مثل اعلى،در آن كه او را مثل نيست،في قوله: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ (9)... ،او راست.قتاده گفت:[مثله] (10)ان لا اله غيره،و معنى يكى است.
وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ،و او عزيز و حكيم است.
ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِكُمْ ،آنگه حق تعالى در اين آيت مثل زد الهيّت (11)و توحيد خود را،گفت:خداى تعالى مثلى زد براى شما (12)،و آن آن است كه گفت:
شما را هست از اين بندگان و پرستاران كه شما دارى،و ملك يمين شماست
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:لها.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:لنازل.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:بمعروفه.
4) .آج،لب،آز:الاختيار.
5) .آج،لب:الصّور.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:آسان تر.
7) .اساس+گفت،به قياس با آط و ديگر نسخه بدلها،زايد مى نمايد.
8) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
9) .سورۀ شورى(42)آيۀ 11.
10) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز آل:اهليّت.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+از شما.
شركتى (1)و انبازى در آن مال (2)و ملكى كه (3)شما را روزى كردم،چون بندگان شما كه مملوك شمااند با شما شركت ندارند در ملك شما،از كجا (4)آنچه آفريده و مخلوق من است با من شريك باشد! قتاده گفت:چنان كه نپسندى (5)كه بندگان و زيردستان شما با شما شريك باشند (6)در فراش،همچنين مپسندى كه بندگان من با من شريك باشند در معبودى.و مورد مثل (7)،مورد انكار و تقريع است مر مشركان را.و قوله: تَخٰافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ ،از ايشان چنان مى ترسى كه از خود.
ابو مجلز گفت:[مراد آن است كه از ايشان ترسى كه اتلاف مال كنند،چنان كه از جهت خود ترسى،و قيل] (8):كخيفة بعضكم بعضا من الشّركاء.
عبد اللّه عبّاس گفت:ترسى كه به (9)ميراث به ايشان رسد،چنان كه بعضى از بعضى ميراث مى گيرى (10).و گفتند:مى ترسى از ايشان كه با شما مشاركت كنند در مالهاتان،چنان كه از خود ترسى (11). كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ الْآيٰاتِ ،ما آيات را چنين تفصيل دهيم براى عاقلان.
بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْوٰاءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ ،آنگه اين كافران اين معنى را كار بسته اند (12)كه تابع هواى نفس خودند بى علمى و بصيرتى هواپرستند (13)،و مثله قوله:
أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ (14)... ،و ازآنجا علمى نيست ايشان را كه در ادلّه نظر نكرده اند.آنگه گفت: فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللّٰهُ ،كه ره نمايد آن را كه خداى گمراه كند؟يعنى كه توفيق دهد آن را كه خداى او را خذلان كند؟يا (15)كه مؤمن
1) .آط:شركت.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:مالى.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+من.
4) .همۀ نسخه بدلها+كه.
5) .نپسندى/نپسنديد.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:زيردستان شما به نزديك شما باشند.
7) .آط،آب،آز،مش:آيت.
8) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز كا ندارد.
10) .مى گيرى/مى گيريد،آب،آز،مش:مى گيرند.
11) .مش:مى ترسيد.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:كار بستند.
13) .آط:هواى پرستدند،آب،آز،مش:هوا پرستيدند.
14) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 23.
15) .آط،آج،لب:تا.
خواند آن را كه خداى به ضلال او حكم كند؟يا كه ره نمايد به بهشت آن را كه خداى او را گمراه كند به قيامت از ره بهشت؟ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِينَ ،و ايشان را هيچ يارى و ناصرى نباشد.
آنگه امر كرد رسول را گفت: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً ،خطاب با او،و مراد او و امّت او.گفت:راست دار روى خود به دين (1)در آن حال[213-پ]كه مسلمان و مستقيم باشى،يعنى عبادت خالص دار خداى را و توجيه (2)عبادت كن به او،و با او در عبادت انباز مگير.و نصب«حنيفا»بر حال است از فاعل.و بيان كرده ايم كه «حنيف»از اضداد است،هم ميل باشد و هم استقامت. فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا ،مجاهد گفت:فطرت خداى اسلام است.و نصب او بر اغراء است به فعلى مضمر،يعنى الزم و اتّبع دين اللّه الاسلام،يعنى ملازم و متّبع مسلمانى باش.و اصل«فطر»شكافتن باشد و ابتداى خلق كردن،و نيز خمير سرشتن و اصل هر سه «شقّ»است.و الفطرة،الخلقة،و الفطرة الملّة،و منه:زكاة الفطر،و قيل:معناه يرجع الى معنى الخلقة لأنّها زكاة الرّءوس.
و ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
كلّ مولود يولد على الفطرة فابواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه كما تنتج (3)البهيمة هل تحسّون (4)فيها من جدعاء ،گفت:هر مولود و فرزند كه زايد بر فطرت زايد،مادر و پدر او را جهود و ترسا و گبر كنند،يعنى خداى تعالى او را در اصل خلقت گبر و جهود و ترسا نيافريند چنان كه بهيمه بچّه اى زايد (5)گوش بريده نباشد،خداونديش (6)گوش ببرّد.آنگه ابو هريره گفت:اگر خواهى آيتى (7)از قرآن بر خوانى (8)في قوله: فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا .
در خبرى ديگر هم از ابو هريره حديثى مانند اين روايت است،و در آخرش
1) .همۀ نسخه بدلها+او.
2) .مش:توحيد.
3) .اساس:ينتج،به قياس با نسخۀ كا و با توجّه به قاعدۀ نحوى تصحيح شد،ديگر نسخه بدلها:سح.(بدون نقطه)
4) .آط،آب،آز:يسيحون،آج،لب:يسبحون،چاپ شعرانى(50/9):يجدون.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+كه.
6) .همۀ نسخه بدلها:خداوند.
7) .همۀ نسخه بدلها:خواهى اين.
8) .آب،آز،مش:برخوانيد،كا:برخوان.
گفتند:يا رسول اللّه!چه گويى آنان را كه از اين كودكان در طفوليّت بميرند؟ گفت:
اللّه اعلم بما كانوا عاملين، خداى عالم تر است كه ايشان چه كردندى اگر بماندندى.
اسود بن سريع گفت:با (1)رسول اللّه چهار غزا كردم،قومى از ما كودكان مشركان را مى كشتند.رسول-عليه السّلام-گفت:چرا كودكان را مى كشتى،و ايشان اطفال و بى گناهند؟گفتند:يا رسول اللّه!مشرك زاده اند،گفت:
و الّذي نفسي بيده ما من مولود الّا يولد على هذه الفطرة فما يزال عليها حتّى يبيّن عنه لسانه فابواه (2)يهوّدانه و ينصّرانه.
عياض بن حمار (3)روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:خداى تعالى مرا فرمود كه بياموزم شما را آنچه ندانى،و خداى گفت مرا كه:آنچه من به بندگان خود داده ام حلال است ايشان را،من بندگان خود را همه (4)مسلمان آفريده ام،شيطان مى آيد و ايشان را از دين مى فريبد،و برايشان حرام مى كند آنچه من حلال كردم ايشان را،و مى فرمايد ايشان را تا به من شرك آرند.
لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ،تبديل و تغيير نيست خلق خداى را.صورت نفى است و معنى نهى (5)،يعنى خلق خداى را تغيير مكنى به خصى كردن و گوش بريدن چهار پاى و شكافتن و مانند اين. ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ،اين دين،دين راست است و طريق مستقيم،و لكن بيشتر مردمان نمى دانند.
مُنِيبِينَ إِلَيْهِ وَ اِتَّقُوهُ وَ أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ لاٰ تَكُونُوا مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (31) مِنَ اَلَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كٰانُوا شِيَعاً كُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ (32) وَ إِذٰا مَسَّ اَلنّٰاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِيبِينَ إِلَيْهِ ثُمَّ إِذٰا أَذٰاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً إِذٰا فَرِيقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ (33) لِيَكْفُرُوا بِمٰا آتَيْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (34) أَمْ أَنْزَلْنٰا عَلَيْهِمْ سُلْطٰاناً فَهُوَ يَتَكَلَّمُ بِمٰا كٰانُوا بِهِ يُشْرِكُونَ (35) وَ إِذٰا أَذَقْنَا اَلنّٰاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهٰا وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ إِذٰا هُمْ يَقْنَطُونَ (36) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (37) فَآتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ وَ اَلْمِسْكِينَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِيلِ ذٰلِكَ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (38) وَ مٰا آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا فِي أَمْوٰالِ اَلنّٰاسِ فَلاٰ يَرْبُوا عِنْدَ اَللّٰهِ وَ مٰا آتَيْتُمْ مِنْ زَكٰاةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُضْعِفُونَ (39) اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ هَلْ مِنْ شُرَكٰائِكُمْ مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذٰلِكُمْ مِنْ شَيْءٍ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ (40) ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (41) قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلُ كٰانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ (42) فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ اَلْقَيِّمِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اَللّٰهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ (43) مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ (44) لِيَجْزِيَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْكٰافِرِينَ (45) وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ يُرْسِلَ اَلرِّيٰاحَ مُبَشِّرٰاتٍ وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِيَ اَلْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (46) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ رُسُلاً إِلىٰ قَوْمِهِمْ فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَانْتَقَمْنٰا مِنَ اَلَّذِينَ أَجْرَمُوا وَ كٰانَ حَقًّا عَلَيْنٰا نَصْرُ اَلْمُؤْمِنِينَ (47)
بازگردندگان (6)باشند سوى او و بترسيد (7)از او و به پاى داريد (8)نماز را،و مه باشيد (9)از بت پرستان (10).(11)
1) .آط،آب،آج،آز،مش:يا.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:و ابواه.
3) .آط،آب،آج،لب،آز،مش:عياض بن عمار،عياض بن حمّاد.
4) .آط،آب،آز،مش+را.
5) .مش:تهديد.
6) .آب،مش:رجوع كنندگان،آط،آج،لب:بازشوندگان.
7) .آط:بترسى/بترسيد.
8) .آط:به پاى دارى/به پاى داريد.
9) .آط:مباشى/مباشيد.
10) .آط،آج،لب:انبازگويان.
11) .اساس،آط:فارقوا،به قياس با نسخه آب و با توجّه به ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
از آنان كه جدا شدند از دين حق (1)،و بودند گروه گروه (2)هر گروهى بدانچه نزديك ايشان باشد شادان باشند.
و چون رسد مردمان را زيان و گزندى،بخوانند خداوند خويش را بازگردندگان سوى او (3)پس چون بچشاند ايشان را از او رحمتى،همى گروهى (4)از ايشان به خداوند و پروردگار خويش شرك آرند.
تا كافر و ناسپاس شوند بدانچه داده باشيم شان (5)برخوردارى گيريد،زود (6)كه بدانيد.
يا (7)فروفرستاديم ما برايشان حجّتى،او سخن مى گويد (8)بدانچه بودند بدان شرك مى آوردند.
و چون بچشانيم مردمان را رحمتى،شادمانه شوند بدان و اگر رسد ايشان را بديى (9)بدانچه فرا پيش داشته باشد دستهاى ايشان همى ايشان نوميد گردند از رحمت خداى.
نه مى بينند (10)كه خداى تعالى بگستراند روزى آن را كه خواهد و به اندازه كند (11)،به درستى كه در آن نشانه هاست گروهى را كه ايمان آرند.
بده خداوند خويشى (1)را حقّ او،و درويش را و راه گذرى (2)را،آن بهتر است آنان را كه مى خواهند رضاى خداى،و ايشانند كه ايشان رستگارانند.
و آنچه بدهند از ربوا (3)كه افزون شود در خواسته هاى (4)مردمان نه سود و زيادت (5)نزديك خداى و آنچه بدهند (6)از زكات، مى خواهيد بدان خشنودى خداى-عزّ و جلّ-پس ايشانند كه افزون كرده باشند مال اندر دنيا.
خداى-عزّ و علا-آن است كه بيافريد شما را،پس روزى داد شما را،پس بميرانيد (7)شما را، پس زنده گردانيد (8)شما را،هيچ هست از بتان كه شما آن را همباز مى آريد با خداى كسى كه بكند از اينها كه بر شمرد از چيزى؟پاكا (9)او و برتر و بزرگ ترا (10)از آنچه همباز (11)مى گويند او را.
آشكارا شد فساد و تباهى در بيابان و خشكى و دريا بدانچه كسب كردند از فعل بد دستهاى مردمان،تا بچشانيم (12)ايشان را برخى از آنچه كردند
1) .آط،آج:بده خويش،لب:بده خويشتن،آب،مش:بده خداوند قرابت.
2) .آط،آج،لب،مش:رهگذرى.
3) .آب،مش:ربا.
4) .آب،مش:تا ببالد در مالهاى.
5) .آب،مش:مردمان پس نمى بالد.
6) .آب:دادند،مش:داديد.
7) .اين دو كلمه در اساس بدون نقطۀ«يا»و به صورت«بميرانند»و«گردانند»ضبط شده و بنابراين ظاهرا «بميرانند»و«گردانند»هم خوانده مى شود،امّا به اعتبار محقّق الوقوع بودن براى ترجمۀ فعل مضارع ما ضبط «بميرانيد»و«گردانيد»را اختيار كرديم،آط،آج،لب:بميراند و زنده كند.
8) .اين دو كلمه در اساس بدون نقطۀ«يا»و به صورت«بميرانند»و«گردانند»ضبط شده و بنابراين ظاهرا «بميرانند»و«گردانند»هم خوانده مى شود،امّا به اعتبار محقّق الوقوع بودن براى ترجمۀ فعل مضارع ما ضبط «بميرانيد»و«گردانيد»را اختيار كرديم،آط،آج،لب:بميراند و زنده كند.
9) .آط،آج،لب:منزّه است،آب،مش:پاك و منزّه است.
10) .آط،آج،لب:متعالى است.
11) .آط،آج،لب:انباز.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:بچشاند.
ايشان،تا مگر ايشان بازگردند.
بگو يا محمّد برويد (1)در زمين،پس بنگريد (2)كه چگونه بود سرنجام (3)آنان كه از پيش بودند،كه بودند بيشتر ايشان بت پرستان.
راست بدار اعتقاد و قصد خويش (4)دين راست را از پيش آن كه آيد روزى كه بازگشت نبود آن روز را از خداى آن روز پراگنده شوند (5).
هركه كافر شد (6)بر او بود وبال كافر شدن او،و هركه كرد نيكى تنهاى خويش (7)را گسترانيدند اندر بهشت (8)[215-پ].
تا جزا دهد (9)خداى-عزّ و علا-آنان را كه ايمان آوردند و كردند نيكيها از فضل خويش،به درستى كه او دوست ندارد كافران را.
و از نشانه هاى او آن است كه بفرستد بادها را مژده دهنده به باران و تا بچشاند شما را از رحمت خويش و تا برود (10)كشتى در دريا به فرمان او،و تا بجوييد (11)از فضل (12)او،و تا مگر شما شكر كنيد (13).
و به درستى كه بفرستاديم ما از پيش تو
1) .آط:به روى/برويد.
2) .آط:بنگرى/بنگريد.
3) .سرانجام/سرانجام.
4) .آط،آج:روايت را براى.
5) .آط،آج،لب:بپراگند ايشان را.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:شود.
7) .آط،آج،لب:هركه عمل صالح كند براى خود.
8) .آط،آج،لب:براى خود جاى خوار مى كند.
9) .آط:تا پاداشت دهد،آج،لب:تا پاداش دهد.
10) .آط،آج،لب:براند،آب،مش:جارى كند.
11) .آط،آج،لب:بجويى/بجوييد.
12) .آط،آج،لب:روزى.
13) .آط،آج،و تا همانا شكر گويى.
پيغامبرانى سوى گروه ايشان،پس آوردند بديشان حجّتها و برهانها (1)،پس كينه كشيديم ما از آنان كه جرم كردند و كافر شدند،و بود واجب بر ما يارى كردن مؤمنان.
قوله (2): مُنِيبِينَ إِلَيْهِ ،منصوب است بر حال من قوله: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ ،براى آن كه خطاب با رسول است،و مراد رسول و امّت،كأنّه قال: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ انت و من معك من المؤمنين. مُنِيبِينَ إِلَيْهِ ،اى تائبين راجعين منقطعين اليه،در آن حال كه توبه كننده[216-ر]باشى و با درگاه او شونده.و گفتند:اشتقاق او از قطع است،و منه النّاب لقطعه. وَ اتَّقُوهُ ،و از او بترسى و از عقاب او،و از معاصى او اجتناب كنى. وَ أَقِيمُوا الصَّلاٰةَ ،و نماز به پاى دارى در مواقيت خود،و اداى او كردن به حدود و اركان و شرايطش على ما امرتم به. وَ لاٰ تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ،و از جملۀ مشركان مباشى كه با او انباز گيريد (3).
مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ ،حمزه و كسائى خواندند:«فارقوا دينهم»به«الف»و تخفيف«را»،من المفارقة.و باقى قرّاء خواندند: مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ ،من التّفريق،[از آنان كه] (4)دين خود را پاره پاره كردند. وَ كٰانُوا شِيَعاً ،اى فرقا،و گروه گروه شدند.قتاده گفت:مراد جهودان و ترسانند (5)،و بعضى دگر گفتند:بدل است از مشركان.
عمر خطّاب (6)روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت عائشه را (7):
انّ الّذين فارقوا (8)دينهم و كانوا شيعا،هم اهل البدع و الضّلالة من هذه الأمّة انّ لكلّ صاحب ذنب توبة الّا صاحب البدع و الاهواء ليست لهم توبة انا منهم بريء و هم منّي براء ، گفت:مراد به اين آيت اهل بدع و ضلالند (9)از اين امّت و هر گناهكارى را توبه (10)
است جز ايشان را كه اين صاحب بدعتند و تابع هواى خود،من از ايشان بيزارم و ايشان از من.آنگه گفت: كُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ، هر گروهى خرّم (1)باشند به آنچه به نزديك ايشان است از اعتقاد سابق (2)كه كرده باشند (3)در حقّى و درستى آن.
آنگه گفت: وَ إِذٰا مَسَّ النّٰاسَ احوال آدمى و تلوّن (4)او در حالات و تارانش، گفت:چون برسد (5)به آدمى سختى.و«ناس»اسم جنس است،و«ضرّ»،بلاى و محنتى و بيمارى و درويشى و مانند اين. دَعَوْا رَبَّهُمْ ،خداى را بخوانند به اخلاص.
مُنِيبِينَ إِلَيْهِ ،با درگاه او گريزند باز چون آن محنت كناره (6)شود. ثُمَّ إِذٰا أَذٰاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً ،چون رحمتى بچشاند (7)خداى ايشان را از عافيت و نعمت تندرستى و دست فراخى. إِذٰا فَرِيقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ ،اين«اذا»مفاجات است،كه تو بينى گروهى از ايشان به خداى كافر شوند و با سر شرك شوند.
لِيَكْفُرُوا بِمٰا آتَيْنٰاهُمْ ،تا كفران كنند آن نعمت را كه من خداى با ايشان كرده (8)باشم.آنگه گفت ايشان را به صيغت امرونهى تهديد:بر (9)بردارى و تمتّع كنى كه پس از اين بدانى كه عقاب و جزاى كردۀ شما چه خواهد بود.
أَمْ أَنْزَلْنٰا عَلَيْهِمْ سُلْطٰاناً ،يا ما فروفرستاديم بر ايشان سلطانى و بيّنتى.عبد اللّه عبّاس و ضحّاك گفتند (10):يعنى حجّتى و عذرى.قتاده و ربيع گفتند (11):كتابى.دگر مفسّران گفتند (12):رسولى،يعنى ما هيچ بيّنت و حجّت بر ايشان فروفرستاده هستيم كه او سخن مى گويد براى ايشان و به عذر ايشان در شركشان،و ايشان را شرك مى فرمايد؟يعنى نفرستاديم،پس چرا بايد تا ايشان مشرك شوند بى عذرى و علّتى و بهانه اى.
آنگه گفت:آدمى ملول است، وَ إِذٰا أَذَقْنَا النّٰاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهٰا ،ما (13)آدميان
1) .همه نسخه بدلها،بجز كا:شاد.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:اعتقادشان.
3) .اساس:باشد،به قياس با نسخه آط،و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:تكوّن.
5) .مش:برسيد.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:كرانه.
7) .آج،لب:بچشانيد.
8) .آج،لب:من به ايشان عطا كرده.
9) .لب:ندارد.
10) .آب،آز:گفته اند.
11) .آب،آز:گفته اند.
12) .آب،آز:گفته اند.
13) .همه نسخه بدلها:چون ما.
را بچشانيم رحمتى به آن خرّم (1)شوند از تندرستى و دست فراخى و كامروايى و كار روانى. وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ ،و اگر رنجى و بلايى و نكبتى رسد به ايشان به آنچه كرده باشند و مستحقّ آن شده. إِذٰا هُمْ يَقْنَطُونَ ،كه تو نگه كنى ايشان نوميد شده باشند از من و (2)رحمت من.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا ،نمى بينند،يعنى نمى دانند كه خداى تعالى روزى بگستراند آن (3)را كه خواهد. وَ يَقْدِرُ (4)،اى يقتر و يضيّق،و تنگ گرداند و سخت بر آنكه او خواهد به حسب مصلحت ايشان. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ،در اين آياتى هست و دلايلى (5)گروهى را كه ايمان آرند،و براى آن تخصيص كرد مؤمنان را[216-پ]كه منتفع ايشان باشند ازآنجا كه نظر و انديشه ايشان كنند.
فَآتِ ذَا الْقُرْبىٰ حَقَّهُ ،آنگه گفت:بده يا محمّد-خطاب با او و مراد او و امّت- خويشان و نزديكان را حقّشان بده،و نيز درويش (6)را حقّ او به او ده. وَ ابْنَ السَّبِيلِ ، و رهگذرى را،و اين شامل بود زكات و صدقات و نفقات و وجوه برّ و احسان و صلۀ (7)رحم را بر همه وجه. ذٰلِكَ خَيْرٌ ،آنگه گفت:اين دادن بهتر باشد آنان را كه روى خداى جويند. وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ،و ايشان ظفريافتگان باشند به مراد خود.
وَ مٰا آتَيْتُمْ مِنْ رِباً ،ابن كثير خواند:[اتيتم مقصور،من الإتيان و هو عبارة عن الفعل،يقال:أتيت بالأمر اذا فعلته،و منه قول الشّاعر:
و لم يأت ما يأتي من الأمر هائبا***
يعنى آنچه كنى (8)از ربا و باقى قرّاء به مدّ خواندند:] (9)آتيتم من الإيتاء و هو الإعطاء،و آنچه دهى (10)از ربا. لِيَرْبُوَا فِي أَمْوٰالِ النّٰاسِ ،تا بيفزايد در مالهاى مردمان. فَلاٰ يَرْبُوا عِنْدَ اللّٰهِ ،نيفزايد نزديك خداى.مدنيان خواندند:لتربوا،به«تا»ى
مضموم على الخطاب للجماعة،و سكون«را» (1)،تا بيفزاى (2)در مال مردمان،آن به نزديك خداى نيفزايد. وَ مٰا آتَيْتُمْ مِنْ زَكٰاةٍ ،و آنچه بدهى (3)از زكات و به آن روى خداى خواهى (4)،يعنى براى خداى دهى (5). فَأُولٰئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ ،آنان كه اين كنند، يعنى زكات دهند ايشان خداوندان ضعف باشند،و ايشان را ثواب مضاعف بود.در آيت تزهيد است از ربا و ترغيب در زكات (6).خداى تعالى در باب ربا و زكات مى گويد: يَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ يُرْبِي الصَّدَقٰاتِ (7).
مفسّران در معنى آيت خلاف كردند.سعيد جبير و مجاهد و طاوس و قتاده و ضحّاك گفتند:اين مردى باشد كه عطايى به كسى دهد يا هديه اى به طمع آن كه زيادت آن بستاند آن ربايى است حلال خداوندش را،در او مزدى نباشد و بزه اى نباشد.و گفتند (8):اين معنى رسول-عليه السّلام-نكردى و او را نشايستى كردن، لقوله: وَ لاٰ تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ (9).
شعبى گفت:اين مردى باشد كه خويشتن در سفر بر كسى بندد و خدمت او كند تا از او قوتى و نفقاتى به او مى رسد،يا (10)آن مرد بازرگان گويد:از اين سود كه مرا باشد بر اين مال تو را چندين نصيب است تا مرا معاونت كنى در اين سفر،اين نه براى خداى كند.
نخعى گفت:معنى آن است كه در جاهليّت (11)عادت بودى كه مرد بسيار مال چيزى به خويشاوند (12)دادى بدان تجارتى كردى غرض او نه خداى بودى،و اوقاتى از او چيزى بستدى به مرابحۀ آن.
سدّى گفت:آيت در بني ثقيف آمد كه ايشان ربا دادندى،خداى تعالى
1) .همۀ نسخه بدلها:«واو».
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+شركت.
3) .آب،آز،مش،كا:بدهيد.
4) .آب،آز،مش،كا:خواهيد.
5) .آب،آز:بدهيد،مش،كا:دهيد.
6) .همۀ نسخه بدلها+بخلاف آن كه مردمان گمان برند كه ربا در مال بيفزايد و از زكات مال بكاهد.
7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 276.
8) .آب،آز:گفته اند.
9) .سورۀ مدّثّر(74)آيۀ 6.
10) .همۀ نسخه بدلها:تا.
11) .آج،لب:چندين.
12) .آط،آب،آز،مش:خويشاوندان خود،آج،بخيشاوندان خود،كا:به خويشان خود.
گفت:آن را به نزديك خداى زيادتى نباشد،و زكات بيفزايد به نزديك خداى،و قوله:
فَأُولٰئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ ،اى هم اصحاب ضعف،من قولهم:اجرب الرّجل اذا صار ذا ابل جربى،و اعطش اذا صار ذا ابل عطاش،قال-شعر:
كقربة ذى الثّلة المعطش اَللّٰهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ ،گفت:او آن خداى است كه بيافريد شما را در بدايت،و روزى داد در ميانه،و بميراند به آخر،و زنده كند در آخرت.اين بر سبيل تذكير نعمت گفت. هَلْ مِنْ شُرَكٰائِكُمْ ،هيچ كس هست از اين انبازان (1)كه شما گرفتى با خداى كه چيزى كند از اين يا قادر باشد بر بعضى از اين؟ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ ،منزّه است او و متعالى ازآن كه با او همتا و انباز (2)گيرند (3).
آنگه گفت: ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي النّٰاسِ ،گفت:
فساد آشكارا شد در زمين و در دريا به آنچه مردمان (4)كنند از كفر و معاصى،گفت (5):
فساد برّ،به قحط و قلّت باران و نبات بود،و فساد بحر به آن كه آبش كم شود و منافعى كه از او بودى كمتر باشد (6)به شوم (7)گناه بنى آدم.
قتاده گفت:اين پيش از مبعث رسول بود-صلّى اللّه عليه و على آله (8)-چون خداى تعالى رسول را بفرستاد،اهل«برّ»-كه اهل بيابان و خيمه ها بودند-به بركۀ (9)او پرخصب و نعمت شدند،و آنان كه اهل«بحر»بودند-از اهل ريف و ديه ها و شهرها كه بر كنار دريا باشد-همه پرخير شدند.
مجاهد گفت:[217-ر]مراد به اين بحر،نه درياست،بل مراد هر شهرى و ديهى است كه آن را آبى روان باشد.
عطيّه گفت:هرآن سالى كه باران كم باشد غوص كم باشد.
عبد اللّه عبّاس گفت:لؤلؤ در شكم صدف از قطرۀ باران بود كه او روز باران بيايد
و (1)دهن باز كند،هر قطره اى باران كه در دهن او افتد در شكم او درّى شود.
حسن بصرى گفت:مراد به دريا شهر است (2)بر كنار دريا (3).
عبد اللّه عبّاس گفت و عكرمه و مجاهد:فساد كه آشكارا شد در زمين،به قتل قابيل بود هابيل را،و در دريا بغصب (4)[آن پادشاه كه بر كنار دريا كشتيها مى ستد بغصب (5)] (6)،في قوله: وَ كٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً (7)،گفت:نام او جلندار بود از قبيلۀ ازد. لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا ،تا بچشاند ايشان را بعضى آنچه كرده باشند،يعنى جزاى[آنچه كرده باشند،چه] (8)آنچه ايشان كردند به ذوق ايشان ماند.
سلمىّ در شاذّ به«نون»خواند و جملۀ قرّاء به«يا»ردّا الى اسم اللّه تعالى.
لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ،تا باشد كه بازآيند و رجوع كنند و لطفى شود ايشان را عند آن توبه كنند.
قُلْ ،يا محمّد بگو اين كافران را: سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ،در زمين بروى و بنگرى تا چگونه بود عاقبت آنان كه پيش شما بودند از كافران؟ مِنْ قَبْلُ ،يعنى من قبلكم و قبل زمانكم. كٰانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ ،بيشترينۀ (9)ايشان مشرك بودند.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ ،راست كن رويت براى دين مسلمانى،يعنى از دين اسلام هيچ ميل مكن و عدول منماى.
مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ ،پيش ازآن كه روزى آيد كه آن را از خداى تعالى مردّى و مدفعى نبود،و آن روز قيامت است.آنگه گفت:
يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ ،[اى يتصدّعون] (10)اى يتفرّقون،آن روز مردم متفرّق شوند به دو فرقت: فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ (11)،گروهى به بهشت شوند و گروهى به دوزخ.
1) .چاپ شعرانى(56/9):كه آن روز كه باران بيايد.
2) .همۀ نسخه بدلها:شهرهاست.
3) .مش:كه بر كنار دريا بود.
4) .آج،لب:بغضب.
5) .آج،لب:بغضب.
6) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
7) .سورۀ كهف(18)آيۀ 79.
8) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
9) .آب،آج،لب،آز،مش:بيشتر.
10) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
11) .سورۀ شورى(42)آيۀ 7.
مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ ،گفت:هركه كافر شد كفرش بر اوست،يعنى وبال و عقاب كفر او بر او باشد،بر دگر كس نبود،و مضرّت آن به او گردد نه با جز او.
وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً ،و هركه او كار نيكو كند آنچه مى كند از تمهيد كار و ساز جاى نشست و خوفت (1)براى خود كند.و قوله: فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ ،عبارت است از اين كه گفتيم،و اصل او من قولهم:مهد فراشه اذا فرشه (2)است.و گفتند:معنى آن است كه براى خود و مضجع در گور بسترى نرم مى سازد از عمل صالح.
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا ،براى آن تا پاداشت (3)دهد خداى تعالى آنان را كه ايمان آرند و عمل صالح كنند. مِنْ فَضْلِهِ ،از بهشت و ثواب او كه نهاده است ايشان را. إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْكٰافِرِينَ ،و او كافران را دوست ندارد،و خير ندهد ايشان را.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ ،گفت:و از دلايل و عبر و علامات او آن است كه بفرستد بادها را (4)مژده دهنده يعنى به باران،بيانه قوله: بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ (5).
وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ ،تا شما را بچشاند از رحمت خود،يعنى از باران.
وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ ،و نيز غرض او در باد فرستادن جز آن كه ابر را جمع كند و بيفشارد و باران از او به در آرد،آن است تا كشتيها را در دريا براند و بگذارند به فرمان او،و تا شما طلب روزى كنى و آن را وجه معاش سازى و بدو توصّل (6)كنى با (7)بسيارى منافع. وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ،و تا باشد كه شاكر باشى و شكر بگزارى.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ ،آنگه براى تسليت (8)رسول گفت:اى محمّد!ما پيش تو پيغامبران فرستاديم به قوم ايشان، فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ ،و ايشان آمدند و حجّتها و معجزات و دلايل آوردند به ايشان.اين جا اضمارى هست من قوله (9):فكفر بهم،قوم به ايشان كافر شدند. فَانْتَقَمْنٰا ،ما انتقام كشيديم از ايشان (10)كافران مجرمان،و بر ما واجب است نصرت مؤمنان كردن امّا به دليل و حجّت،يا به قهر و غلبه برحسب و وفق
مصلحت.و گفتند:معنى آن است كه اين نصرت در عاقبت كنيم،چنان كه گفت:
[217-پ] وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (1).و گفتند (2):به قيامت باشد.
ابو الدّرداء گفت،از رسول-عليه السّلام-شنيدم (3)كه او گفت:هيچ مرد نباشد كه از عرض برادر مسلمان (4)دفعى كند الّا و بر خداى واجب شود كه آتش دوزخ از او دفع كند روز قيامت.آنگه اين آيت بخواند. وَ كٰانَ حَقًّا عَلَيْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ (5).
اَللّٰهُ اَلَّذِي يُرْسِلُ اَلرِّيٰاحَ فَتُثِيرُ سَحٰاباً فَيَبْسُطُهُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَيْفَ يَشٰاءُ وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً فَتَرَى اَلْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ فَإِذٰا أَصٰابَ بِهِ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ إِذٰا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (48) وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِينَ (49) فَانْظُرْ إِلىٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اَللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِ اَلْمَوْتىٰ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (50) وَ لَئِنْ أَرْسَلْنٰا رِيحاً فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُرُونَ (51) فَإِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ اَلْمَوْتىٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ اَلدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ (52) وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِ اَلْعُمْيِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ يُؤْمِنُ بِآيٰاتِنٰا فَهُمْ مُسْلِمُونَ (53) اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَلِيمُ اَلْقَدِيرُ (54) وَ يَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ يُقْسِمُ اَلْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَيْرَ سٰاعَةٍ كَذٰلِكَ كٰانُوا يُؤْفَكُونَ (55) وَ قٰالَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ اَلْإِيمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ إِلىٰ يَوْمِ اَلْبَعْثِ فَهٰذٰا يَوْمُ اَلْبَعْثِ وَ لٰكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (56) فَيَوْمَئِذٍ لاٰ يَنْفَعُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لاٰ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (57) وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِي هٰذَا اَلْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآيَةٍ لَيَقُولَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُبْطِلُونَ (58) كَذٰلِكَ يَطْبَعُ اَللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ (59) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ لاٰ يَسْتَخِفَّنَّكَ اَلَّذِينَ لاٰ يُوقِنُونَ (60)
خداى آن است كه بفرستد (6)بادها را،پس (7)برانگيزد ميغ (8)را،پس بگستراند (9)آن را در آسمان چنان كه خواهد،و كند آن را پاره ها (10)،پس تو (11)بينى باران را (12)بيرون مى آيد از ميانهاى او (13)،پس چون رساند (14)آن را بدان كه خواهد از بندگان خود همى (15)ايشان شادمانه شوند.
و اگر بودند از پيش آن كه فروفرستادند (16)باران بر ايشان از پيش آن نوميدان (17).
پس بنگر به سوى اثرهاى رحمت خداى چگونه زنده كند (18)زمين را پس مردن آن (19)،به درستى كه آن زنده كننده است مردگان را،و او
1) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 128.
2) .آب،آز،كا:گفته اند.
3) .آب،آز:شنيده ام.
4) .آط،آب،آج،آز،مش،كا:مسلمانش.
5) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها+قوله تعالى.
6) .آب،مش:مى فرستد.
7) .آب،مش+مى.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:ابر.
9) .آب،مش:پس مى گستراند.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:پاره پاره.
11) .آب،مش+مى.
12) .مش:باران بزرگ قطره كه.
13) .آط،آب،آج،لب:ميان او.
14) .آب،مش:رسيد.
15) .آب،مش:ناگاه.
16) .آب،مش:فروفرستاده شود،آج،لب:فرستاده شد.
17) .آب،مش:از پيش او نااميد باشند.
18) .آب،مش:مى كند.
19) .آط،آج،لب:مرگ آن،آب،مش:پس از مردنش.
بر همه چيزى تواناست[218-ر].
و اگر بفرستيم ما بادى،پس ببينند آن كشت سبز را زرد گشته (1)،گردند از پس شادمانگى ناسپاسى مى كنند.
پس به درستى كه تو بنتوانى (2)شنوانيد (3)مردگان را و بنشنوانى (4)كران را خواندن چون برگردند (5)پشت با تو كرده.
و نه اى تو راه نماينده نابيناان (6)از گمراهى ايشان،نشنوانى تو مگر آن را كه ايمان آرد (7)به نشانه هاى ما،پس ايشان مسلمانان باشند.
خداى تعالى آن است (8)بيافريد شما را از ضعف و سستى پس كرد (9)از پس سستى و ضعف نيرو،پس كرد (10)از پس نيرو سستى و ضعف و پيرى،بيافريند (11)خداى آنچه خواهد،و او دانا و تواناست.
و روزى كه بر خيزد (12)رستخيز،سوگند مى خورند جرم كاران (13)،نكردند درنگ جز ساعتى همچنان بودند در دنيا دروغ زنان.
1) .آط،آج،لب:زرد به نيمه روز.
2) .آب،مش:نمى توانى.
3) .آط،آج،لب:شنوانيدن.
4) .آب،مش:نمى توانى شنوانيد.
5) .آط،آج،لب:روى بگردانند.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:نابينايان.
7) .آط،آج،لب:بگرويد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+كه.
9) .آب،مش:گردانيد.
10) .آب،مش:گردانيد.
11) .آب،مش:مى آفريند،آط،آج،لب:بيافريد.
12) .آط،آج،لب:به پاى شود.
13) .آط،آج،لب:كافران،آب،مش:گناهكاران.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:گفتند.
15) .آط:داده شدند.
ايمان به درستى كه درنگ كرديد (1)در كتاب خداى تا روز بر انگيختن،پس اينك روز بر انگيختن و قيامت و لكن شما بوديد شما نمى دانستيد.
امروز بنكند سود آنان را كه ستم كردند عذر (2)ايشان،و نه ايشان را خشنودكننده (3).
و به درستى كه پديد كرديم مردمان را در اين قرآن از هر داستانى و اگر بيارى (4)تو ايشان را نشانى،هرآينه گويند آنان كه كافر شدند، نه ايد شما مگر بر باطلان (5).
همچنين مهر افگند خداى بر دلهاى آنان كه ندانند.
پس شكيبايى كن به درستى كه وعدۀ خداى حقّ و راست است و مه دارند تو را (6)سبك (7)آنان كه نه بر يقين اند (8).
قوله تعالى: اَللّٰهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيٰاحَ ،حق تعالى در اين آيت بر سبيل تذكير نعمت گفت:او آن خداى است كه بادها را بفرستد از مهابّ خود،شمال و جنوب و صبا و دبور. فَتُثِيرُ سَحٰاباً ،آن بادها ابر را برانگيزد.
وهب منبّه گفت:خداى تعالى ابر را بر شبه (9)غربال (10)آفريد بين السّماء و الارض،تا آب از آسمان بيايد،ابر دفع او بستاند بتدريج قطره قطره از او فرود آيد، چه اگر نه چنين بودى زمين خراب شدى چنان كه در طوفان نوح.
1) .آب،مش:مقيم شديد.
2) .آط،آج،لب:عذر خواستن،آب،مش:عذرهاى.
3) .آط،نه ايشان فرياد رسيده شوند،آج،لب:نه ايشان فرياد رسند.
4) .آط،آج،لب:بيايدشان،آب،مش:بيايى.
5) .آط،آج،لب:باطل كاران.
6) .اساس:آن را،كه چون با ظاهر عبارت سازگارى نداشت با توجه به نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .آط،آب،آج،لب:سبك سار نكند تو را.
8) .آط،آب،آج،لب:نه بى گمانند.
9) .مش:شبيه.
10) .كالا:غربيلى.
و لفظ«سحاب»،هم واحد است و هم جمع چنان كه گفته ايم (1). فَيَبْسُطُهُ براى آن گفت كه بر لفظ حمل كرد،بگستراند آن را (2)در هوا چنان كه خواهد. وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً ،و آن را پاره پاره كند. فَتَرَى الْوَدْقَ ،تو باران بزرگ قطره بينى كه از ميان آن بيرون (3)آيد. فَإِذٰا أَصٰابَ بِهِ ،چون آن باران (4)به كس هايى (5)رساند كه او خواهد از بندگانش،يعنى به زمين و ولايت و كشت باغ و بستان ايشان. إِذٰا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ ، كه بنگرى ايشان شادمانه باشند،اين«اذا»،مفاجأست (6).
وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِينَ ،و اگرچه آن (7)بود كه ايشان پيش ازآن كه باران به ايشان رسد نوميد باشند.و«ان»مخفّفه است از ثقيله و «لام»براى اين به جواب بازآمد.و كوفيان گفتند تقدير آن است كه:ما كانوا من قبل ان ينزّل عليهم الّا مبلسين (8)،چنان كه«ان»نافيه باشد و«لا»به معنى«الّا».
و قول اوّل مذهب بصريان است،و اين را بيان رفته است.
قطرب گفت:«قبل»،براى اختلاف معنى تكرار كرد يك بار (9)راجع است با «انزال»،و دگر با«مطر»،اى من قبل الانزال عليهم من قبل المطر.و گروهى دگر گفتند:تكرار براى تأكيد است،كقوله: لاٰ (10)تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ (11)... ،براى تأكيد تكرار كرد،و قال الشّاعر:
اذا أنا لم أؤمن عليك و لم يكن***لقاؤك الا من وراء وراء
در (12)مصحف عبد اللّه مسعود (13)در هيچ آيت (14)تكرار آن (15)نبشته نيست،بل چنين است:(لا تحسبن الذين يفرحون بما أتوا و يحبون ان يحمدوا بما لم يفعلوا بمفازة من العذاب).
1) .آب،مش:گفته اند.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ابر را.
3) .آط،آج،لب،آز،كا+مى.
4) .آج،لب+را.
5) .كا:كشتها.
6) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:مفاجات است.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:چنان.
8) .آج،لب:عليهم المبلسين.
9) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها بجز كا+كه.
10) .اساس:و لا،به قياس با نسخه بدلها و با توجّه به ضبط قرآن مجيد زايد مى باشد.
11) .سوره آل عمران(3)آيۀ 188.
12) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:و در.
13) .آب+رضى اللّه تعالى عنه.
14) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:روايت.
15) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِينَ ،و اختلاف اقوال در ابلس (1)برفت.
فَانْظُرْ إِلىٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ ،كوفيان و شاميان«آثار»خواندند (2)به جمع،و دگر قرّاء«اثر»خواندند (3)بر واحد،جز عاصم كه راويان از او خلاف كردند:يك راوى بر جمع روايت كرد و يك راوى بر واحد.
و مراد به«رحمت»اين جا باران است بلا خلاف.حق تعالى بر سبيل تنبيه تو را (4)گفت:بنده در آثار رحمت من نگر (5)،يعنى در آثار باران كه خداى تعالى چه (6)خير در او نهاده است،و چه منافع به او متّصل است! كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ،و چگونه خداى (7)زمين مرده را به او زنده مى كند!آنگه به اين تذكير تنبيه كرد بر احياء مردگان (8)،گفت: إِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِ الْمَوْتىٰ ،هم آن خداى است كه مردگان را به قيامت زنده خواهد كردن،يعنى آن خداى كه قادر است بر اين احياء، قادر است برآن احياء،بل همۀ احياء بر (9)همه چيز كه در مقدور او صحيح باشد برآن قادر است.
وَ لَئِنْ أَرْسَلْنٰا رِيحاً ،[219-پ]آنگه گفت (10):اگر چنان باشد كه ما بادى فرستيم (11)سرد،و آن نبات و زرع را كه به آن باران رويانيده و پرورانيده (12)باشيم خشك كنيم يا بادى سموم (13)كه آن (14)را خشك گرداند و زرد تا ايشان زرد بينند آن را. لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُرُونَ ،كافر شوند و (15)اين نعمت را شكر نكنند،و اكنون هم (16)كفران كنند و شكر نعمت من نمى كنند.
1) .آج،لب:آيتين،مش:ابليس.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا«تو را»:ندارد.
3) .آب،آز:خوانده اند.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز كا«تو را»:ندارد.
5) .آج،لب:نگرد.
6) .اساس:چى/چه.
7) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها+تعالى.
8) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:موتى.
9) .آط،آب،آز:بل بر.
10) .آل و كا:ندارد،ديگر نسخه بدلها+كه.
11) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:بفرستيم.
12) .مش:روياننده و پروراننده،آب،آز:و بر او و پرورانيده،كا:برويانيد.
13) .مش:بادى با سموم.
14) .آج،لب:باد سموم كه اگر آن.
15) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
16) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:همه.
آنگه (1)مثل اين كافران زد به مردگان،گفت: فَإِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتىٰ ،تو اى محمّد مردگان را چيز[ى] (2)نتوانى شنوانيدن،اين كافران در قلّت فهم و فكر و انديشه با مردگان مانند ازآنجا كه منتفع نه اند آنچه مى شوند،و مثل (3)الآية في المعنى قول الشّاعر-شعر:
لقد اسمعت لو ناديت حيا***و لكن لا حياة لمن تنادي
وَ لاٰ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ ،ابن كثير خواند«يسمع الصّمّ»،به«ياى»مفتوح و «ميم»مفتوح و رفع«صمّ»بر فاعليّت چنان كه فعل ايشان را باشد،يعنى كر دعا و آواز (4)نشنود،و باقى قرّاء به«تاى»مضموم و كسر«ميم»و نصب«صمّ»خواندند،و تو نشنوانى كران را دعا،بر اين قرائت متعدّى باشد به دو مفعول. إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ ، خصوصا در آن حال كه گوش با دعا و آواز تو نكنند،و از تو روى بر گردانند.
وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِ الْعُمْيِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ ،آنگه مثل زد ايشان را در ره حقّ ناديدن به كوران،گفت:تو كوران را ره نتوانى نمودن،و ايشان را از گمراهى با راه راست نتوانى آوردن. إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ يُؤْمِنُ بِآيٰاتِنٰا ،الّا كسى را كه به آيات ما ايمان آرد (5)نشنوانى،يعنى او باشد كه حديث تو بشنود و انديشه كند و منتفع شود به آن. فَهُمْ مُسْلِمُونَ ،و آنان كه چنين باشند مسلمان (6)باشند،و تأويل مثل اين آيت برفته است با شواهد نظم و نثر،چه معلوم است كه كافران بر حقيقت كور و كرانه اند (7).
اَللّٰهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ،او آن خداى است كه بيافريد شما را از ضعف.
عاصم و حمزه«ضعف»خواندند به فتح«ضاد»و اعمش و يحيى وثّاب (8)در شاذّ،و روايت كردند و گفتند:اين لغت پيغامبر است-صلّى اللّه عليه و على آله.و باقى قرّاء «ضعف»خواندند به ضمّ«ضاد»و هما لغتان:كالرّعب و الرّعب،و الكره و الكره.فرّاء گفت:«ضمّ»لغت قريش است و«فتح»لغت تميم.
خداى تعالى گفت:او آن خداى است كه بيافريد شما را از ضعف،يعنى از
نطفۀ ضعيف،آنگه پس از آن ضعف شما را قوّت داد و جوانى،آنگه پس از آن قوّت برنايى شما را ضعف داد و پيرى (1). يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ ،مى آفريند آنچه مى خواهد (2)چنان كه مى خواهد (3)، وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ ،و او عالم است و قادر و توانا بر كمال،و«فعيل» در اين باب بناى مبالغت باشد.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ ،گفت:آن روز كه قيامت بر خيزد (4)،كافران سوگند خورند كه ايشان در دنيا مقام نكردند جز يك ساعت،و اين بر سبيل مبالغت گويند نه بر طريق حقيقت از دو وجه را:يكى آن كه آنچه برسيده باشد و فانى شده اگرچه بسيار باشد اندك بود چه آن ساعت ناچيز بود،دگر به اضافت با بقاى ابد و عذاب ابد آن (5)يك ساعت باشد.
مقاتل و كلبى گفتند:يعنى ما در گور مقام نكرديم جز يك ساعت،چه ايشان گمان برند كه يك ساعت در گور بوده اند،براى آن كه ايشان مرده باشند،از مرور ايّام و اعوام خبر ندارند،پس ايشان خبر از گمان و اعتقاد خود دهند.و چون چنين باشد اين خبر اگرچه مخبر به خلاف خبر باشد،قصد ايشان نه (6)دروغ گفتن باشد،و بر اين تأويل سؤال سائل ساقط شود كه گويد:روا بود (7)كه ايشان دروغ گويند،و (8)ايشان ملجا باشند به ترك قبايح. كَذٰلِكَ كٰانُوا يُؤْفَكُونَ ،در دنيا دروغ همچنين گفتندى،و«الإفك»،الكذب،يقال:افك الرّجل اى كذب كأنّه صرف عن الصّدق و وجه الحقّ،و اصل الإفك الصّرف[220-ر].
وَ قٰالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمٰانَ ،گويند ايشان را،آنان كه (9)ايشان را علم و ايمان داده باشند،يعنى خداوندان علم و ايمان باشند. لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ ، شما مقام كردى در نبشتۀ خداى،يعنى در حكم خداى.و گفتند:در آنچه شما را نبشت در لوح محفوظ،و شاعر گفت در كتابت (10)به معنى حكم-شعر:
1) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:داد و موى سپيد.
2) .مش+و.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
4) .مش+و.
5) .آج،لب:ندارد،كا،عذاب اينان.
6) .اساس:بر،با توجّه به ديگر نسخه ها و معنى عبارت تصحيح شد.
7) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها بجز كا:روا نبود.
8) .آط،آز،مش:كه.
9) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها بجز كا:گويند آنان را كه.
10) .آج،لب،كا:كتاب.
و مال (1)الولاء بالبلاء فملتم***و ما ذاك قال اللّه اذ هو يكتب
اى يحكم.قتاده و مقاتل گفتند (2):در كلام تقديم و تأخيرى هست و تقدير آن كه:
و قال الّذين اوتوا العلم في كتاب اللّه و الايمان،گفتند:آنان كه ايشان را علم به كتاب و ايمان دادند.(لقد لبثتم الى يوم البعث)،شما تا به روز قيامت مقام كردى (3). فَهٰذٰا يَوْمُ الْبَعْثِ ،اين روز قيامت است. وَ لٰكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ،و لكن شما ندانستى كه شما را به قيامت زنده كنند،و بر اعمال جزا دهند.
آنگه گفت: فَيَوْمَئِذٍ ،آن روز،يعنى روز قيامت روزى باشد كه سود ندارد كافران و ظالمان را عذرشان. وَ لاٰ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ ،و ايشان را استعتاب و استرضاء نكنند،و گفتند:معنى آن است كه از ايشان طلب توبه نكنند (4).
وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِي هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ ،گفت:ما براى مردمان در اين كتاب قرآن از هر نوعى مثل زديم. وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآيَةٍ ،و اگر تو كه محمّدى آيتى و دليلى و معجزى به ايشان (5)نمايى،كافران گويند:نيستى تو و امّت تو و اتباع تو الّا مبطلان (6)بر باطل مقام كردگان.
كَذٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ ،چنين مهر نهد خداى بر دلهاى آنان كه ندانند.تفسير «ختم»و«طبع»،و وجوه (7)تأويل اين (8)پيش از اين گفته ايم،براى آن تكرار نمى كنيم،و جمله آن كه مراد علامت و نشان است.و علامت منع نباشد از ايمان و جز ايمان.
فَاصْبِرْ ،صبر كن اى محمّد بر بلاى اين كافران كه وعده اى كه خداى تو را داد از فتح و ظفر در دنيا و ثواب و منزلت (9)در آخرت،حقّ است و صدق،و نبايد تا به گفت اين كافران شكّا كان (10)سبك سار (11)شوى،بل چنان بايد كه حلم و وقار را كار بندى (12).
1) .اساس:مالوا،به قياس با نسخه آط و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
2) .آب،آز:گفته اند.
3) .آب،آز،مش،كا:كرده ايد.
4) .آج،لب:كنند،همه نسخه بدلها،بجز كا+و توبه قبول نكنند.
5) .آط،آب،مش:بديشان،آج،لب،آز:بر ايشان.
6) .همۀ نسخه بدلها+او.
7) .آب،آز:گفته اند.
8) .همۀ نسخه بدلها:آن.
9) .همۀ نسخه بدلها+مغفرت.
10) .آج،لب:و مشركان،به شكّاند.
11) .لب:سبكبار.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا+و اللّه الموفّق.
بدان كه اين سورت مكّى است،و سى و چهار آيت است،و پانصد و چهل و هشت كلمت است،و دو هزار[و] (1)صد و ده (2)حرف است.
و روايت است از زرّ حبيش از ابىّ كعب كه ابىّ كعب گفت كه،پيغامبر -صلّى اللّه عليه و على آله گفت (3):هركه او سورت لقمان بخواند در قيامت رفيق لقمان باشد،و به عدد هركس كه در دنيا معروف كند و منكر،خداى تعالى او را ده حسنه بنويسد.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . الم (1) تِلْكَ آيٰاتُ اَلْكِتٰابِ اَلْحَكِيمِ (2) هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ (3) اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (4) أُولٰئِكَ عَلىٰ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (5) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ (6) وَ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا وَلّٰى مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْهٰا كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (7) إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ جَنّٰاتُ اَلنَّعِيمِ (8) خٰالِدِينَ فِيهٰا وَعْدَ اَللّٰهِ حَقًّا وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (9) خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا وَ أَلْقىٰ فِي اَلْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَثَّ فِيهٰا مِنْ كُلِّ دٰابَّةٍ وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا فِيهٰا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ (10) هٰذٰا خَلْقُ اَللّٰهِ فَأَرُونِي مٰا ذٰا خَلَقَ اَلَّذِينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ اَلظّٰالِمُونَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (11) وَ لَقَدْ آتَيْنٰا لُقْمٰانَ اَلْحِكْمَةَ أَنِ اُشْكُرْ لِلّٰهِ وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمٰا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ (12) وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (13) وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلىٰ وَهْنٍ وَ فِصٰالُهُ فِي عٰامَيْنِ أَنِ اُشْكُرْ لِي وَ لِوٰالِدَيْكَ إِلَيَّ اَلْمَصِيرُ (14) وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ عَلىٰ أَنْ تُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا وَ صٰاحِبْهُمٰا فِي اَلدُّنْيٰا مَعْرُوفاً وَ اِتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (15) يٰا بُنَيَّ إِنَّهٰا إِنْ تَكُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِي اَلْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ (16) يٰا بُنَيَّ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِنْهَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ اِصْبِرْ عَلىٰ مٰا أَصٰابَكَ إِنَّ ذٰلِكَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ (17) وَ لاٰ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَمْشِ فِي اَلْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ (18) وَ اِقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اُغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ اَلْأَصْوٰاتِ لَصَوْتُ اَلْحَمِيرِ (19)
به نام خداى مهربان بخشاينده (4)سوگند بر اين حروف معجم.
اين آيتهاى كتاب محكم (5)است.
راهنمايى (6)و رحمتى است نيكوكاران را.
آنان كه به (7)پاى دارند نماز را و بدهند زكات را،و ايشان بدان جهان ايشان بى گمان
باشند (1).
ايشان بر راه راست اند از خداى ايشان،و ايشان اند رستگارانند (2).
و از مردمان آن كس است كه بخرد باطل سخن (3)تا گمراه گرداند (4)از راه خداى به نادانى،و فراگيرد آن را افسوس،ايشانند كه ايشان راست عذابى خواركننده.
و چون بر خوانند بر او آيتهاى ما بر گردد گردن كشى كننده (5)،گويى كه نشنود (6)آن را،گويى كه در دو گوش او (7)گرانى است،بشارت ده او را به عذابى دردناك.
به درستى كه آنان كه ايمان آوردند و كردند نيكيها،ايشان راست بهشتهاى (8)با ناز و نعمت.
جاويدان باشند در آن (9)وعدۀ خداست براستى،و اوست بى همتا و محكم كار.
بيافريد آسمانها بى ستونى معلّق (10)،مى بينيد آن را و افگند (11)در زمين كوههاى
1) .آط،آب،آج،لب:و ايشان به آخرت يقين دانند،مش:و ايشان به آخرتشان يقين دارند.
2) .آط،آج،لب:و ايشان رستگارانند،آب،مش:و ايشان فلاح يافتگانند.
3) .آط،آج،لب:از مردمان كه هست كه خرد بازى حديث،آب،مش:از مردمان كسى هست كه مى خرد لهو حديث را.
4) .آب،مش:گمراه شود.
5) .آط،آج،لب:پشت بر كند تكبّركننده.
6) .آط:نشنيده،آج،لب:نشنيدند،آب،مش:كه گويى كه نشنوده.
7) .مش:كه گوييا در گوشهاى او.
8) .مش:بهشتهايى.
9) .آط،آج،لب:هميشه باشند در آنجا.
10) .آط،آب،آج،لب،مش+كه.
11) .آط،آج،لب:برافگند،آب،مش:و انداخت.
استوار كه نگردد به شما (1)و بپراگند در او (2)از هر جنبده اى،و فروفرستاديم از آسمان آبى، (3)برويانيديم ما در زمين (4)از هر جفتى خوش طعم و گوارا (5).
اين است آفرينش خداى فرا من نماييد (6)آنچه خير است (7)بيافريدند آنان كه از فرود اويند،بل ستمكاران در گمراهى اند هويدا.
و به درستى كه بداديم ما لقمان را حكمت كه شكرگزار خداى را،و هركه شكر كند به درستى كه شكر كرده باشد تن خويش را،و هركه كافر شود به درستى كه خداى تعالى بى نياز است و ستوده.
و چون گفت لقمان پسر خويش را،و او پند مى داد او را،اى پسرك من همباز ميار (8)به خداى كه همباز آوردن (9)ستمى است بزرگ.
و وصيّت (10)كرديم مردمان را به پدر و مادر او (11)، برداشت (12)او را مادر او سستى بر سستى،و رنج شير دادن و از شير باز كردن او در دو سال كه شكرگزار مرا و پدر و مادر خود را،سوى من است بازگشت (13).
و اگر جهاد كنند با تو بر آنكه همباز آورى به من آنچه نيست تو
1) .آب،آج،لب،مش:كه تا بجنباند شما را،آط:كه بجنبانيد شما را.
2) .آط،آج،لب:در آنجا.
3) .آب،مش+پس.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:در آن.
5) .آط:كريم.
6) .آط،آج،لب:بنماى ما را،آب،مش:پس بنماييد مرا.
7) .اساس+چه،كه زائد مى نمود،آط،آج،لب:تا چه آفريدند.آب،مش:كه چه آفريدند.
8) .آط،آج،لب:مگير.
9) .آط،آج،لب:همباز گرفتن.
10) .آط،آج،لب:و وصايت كرديم.
11) .آج،لب:به مادر و پدرش.
12) .آط،آج،لب:بر گرفت.
13) .آط،آج،لب:كه بازگشت با من است.
را بدان دانش،مدار طاعت ايشان را،و زندگانى كن با ايشان در اين جهان نيكو،و پسر وى كن (1)راه آن كس كه بازگشت سوى من،پس سوى من بود (2)بازگشت شما،پس بياگاهانم شما را بدانچه بوديد مى كرديد.
اى پسرك من!به درستى كه اگر باشد به وزن (3)دانه اى از سپندان خرد (4)،پس باشد در سنگى يا در آسمانها يا در زمين،بياورد بدان (5)خداى تعالى،به درستى كه خداى-عزّ و جلّ-دوربين (6)و آگاه (7)است.
اى پسرك من!به پاى دار نماز را،و فرماى به نيكوى (8)و بازدار از زشتى،و شكيبايى كن بر آنچه رسد تو را،به درستى كه آن از آن است،برآن استاده بايد بود از كارها (9).
و مگردان (10)روى خويش از (11)مردمان،و مه رو (12)در زمين به نشاط، به درستى كه خداى ندارد (13)دوست هر متكبّرى فخركننده را (14).
ميانه (15)باش در رفتن تو،و فرودار (16)از آواز خويش،به درستى كه زشت ترين
1) .آط:بجوى و بگير،آج،لب:و بجوى نيكى و بگير.
2) .آط:پس با من است.
3) .آط،آج،لب+مقدار.
4) .آب،مش:از خردل.
5) .آب،مش:بيارد آن را.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:لطف كننده.
7) .آط،آج،لب:داناست،آب:خبردهنده،مش:خبركننده.
8) .آب:حكم كن به نيكى.
9) .آط،آج،لب:به تو رسد،اين از كار ماست،آب،مش:به درستى كه آن از عزم كارهاست.
10) .اساس:مه گردان/مگردان،آط:كژ مكن،آج لب:كج مكن.
11) .آط،آج،لب+براى.
12) .مه رو/مرو.
13) .اساس:نه دارد/ندارد.
14) .آط:فخركننده كندآورى را،آب،مش:فخركننده را و ميانه رو،آج،لب:فخركننده كندرويى.
15) .آط،آج،لب:ميانه رو.
16) .آط،آج،لب،مش:و يا كم كن.
آوازها آواز خر[ان] (1)است.
قوله (2): الم، تِلْكَ آيٰاتُ الْكِتٰابِ الْحَكِيمِ ،حق تعالى گفت:به حقّ اين سورت يا اين كتاب كه،اين آيات كتابى است محكم،يعنى كتاب قرآن-و اختلاف اقوال در مثل اين كلمه رفت (3).
هُدىً وَ رَحْمَةً ،[جملۀ] (4)قرّاء خواندند:منصوب بر حال از كتاب،و حمزه تنها خواند: هُدىً وَ رَحْمَةً ،بر خبر ابتداى محذوف،اى هو هدى و رحمة،بيان است و لطف اين كتاب نكوكاران را، آنان (5)كه نماز به پاى دارند و زكات مال بدهند،و در قيامت شكّ نكنند.
أُولٰئِكَ عَلىٰ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ،ايشان بر بيان و لطفند از خداى (6)،و ايشان ظفريافتگان باشند به قيامت.و مثل اين آيات در سورة البقره رفته است باستقصاء.
وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ ،گفت:از جملۀ مردمان كس هست كه او لهو حديث مى بخرد. لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ ،تا مردمان را گمراه كند از راه خداى بى دانشى.
مقاتل و كلبى گفتند:[/122پ]آيت در نضر بن الحارث بن علقمة بن كلدة بن عبد الدّار بن قصى آمد،كه او به پارس رفتى به تجارت،اين كتابهاى اخبار و قصص پارسيان و سير و مقامات و حروب ايشان بخريدى و با مكّه آمدى و بر مشركان مى خواندى و مى گفتى:آنچه محمّد مى گويد هم از اين جنس است،آن قصّۀ عاد و ثمود است،و اين قصّۀ رستم و اسفنديار،و عرب را آن خوش مى آمد براى آن كه غريب بود،به آن مشغول مى شدند و سماع قرآن رها مى كردند.
مجاهد گفت:مراد آن بود (7)كه كنيزكان مطرب مى خريد[ند] (8)و كس ها (9)كه علم
مزامير و معازف دانند،و بر اين تأويل چنان باشد (1)كه:يشتري ذوات لهو الحديث، براى آن كه كنيزك (2)لهو حديث نباشد (3)،خداوند (4)لهو حديث باشد (5)،و اين از باب حذف مضاف باشد و اقامت مضاف اليه به جاى او.
و ابو امامه روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت:حلال نباشد تعليم مغنّيات و زنانى كه غنا مى آموزند،و بيعشان روا نباشد،و بهاشان (6)حرام باشد، و گفت:اين آيت در مانند اين فرود آمد كه خداى مى گويد: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ ،تا به آخر آيت.
آنگه گفت:هيچ كس (7)نباشد كه او آواز به غنا بردارد و الّا دو شيطان بيايند و بر دوشهاى (8)او بنشينند و او را به پاى مى زنند و مى جنبانند تا خاموش شدن (9).
بعضى دگر گفتند:مراد به«اشتراء»،استبدال و اختيار است،يعنى كس هست كه غنا و مزامير و سماع[آن بر سماع] (10)قرآن اختيار مى كند،و بر اين قول مراد به سَبِيلِ اللّٰهِ ،قرآن باشد.ابو الصّهباء گفت:عبد اللّه مسعود را پرسيدم از اين آيت، گفت:هو الغناء و اللّه،سرود است آن به خداى.
ابن جريج گفت:طبل باشد،ضحّاك گفت:شرك (11)است،و (12)ضحّاك گفت:غنا مفسدۀ مال است،و مفسدۀ دل است،و جاى سخط خداى است.
عبد اللّه عبّاس گفت:اين آيت در مردى آمد كه او كنيزكى خنياگر بخريد تا براى او غنا مى گفت پيوسته.و هر حديث كه تو را از ذكر خداى مشغول كند آن لهو باشد.
قتاده گفت:همۀ لهو و لعب در تحت اين شود.عطا گفت:ترّهات است و حديث بى فايده.مكحول گفت:هركس كه او كنيزك خنياگر خرد تا براى او غنا
1) .آط،آج،لب،كا:تأويل تقدير آن باشد،آب،مش:بر اين تقدير تأويل آن باشد.
2) .آب،آز،مش:كنيزكان.
3) .آب،آز،مش:باشند.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز كا:خداوندان.
5) .آب،آز،مش:باشند.
6) .آج،لب:بهاى ايشان،كا:بهايشان.
7) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:كس.
8) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:روشن.
9) .آب،آز،مش:شود.
10) .اساس:ندارد،به قياس با نسخه آط و با توجه به معنى،افزوده شد.
11) .آط،آب،آز،مش:شركت.
12) .آط،آب،آز،مش+هم.
گويد و برآن اصرار كند تا به مردن،من بر او نماز نكنم،قال اللّه تعالى: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ -الآية.
ابو امامه روايت كرد كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:خداى مرا بفرستاد تا هدى و رحمت عالميان باشم،و مراد فرمود تا مزامير و معازف و اوتار و بتان را محق كنم و كارهاى جاهليّت را،و خداى من سوگند خورد به عزّت خود كه:هيچ بنده نباشد كه او شربۀ (1)خمر بازخورد بقصد،الّا مانند آن شربۀ (2)صديد دهم او را (3)، اگر آمرزيده (4)بود و اگر معذّب.و هيچ كس نبود كه كودكى را شربۀ (5)خمر دهد يا ضعيفى را،و الّا مانند آن شربۀ (6)صديد دهم او را،اگر معذّب بود و اگر مغفور.و هركس كه خمر رها كند براى من،من او را از حوضهاى قدس آب دهم.
آنگه گفت:آلات مزامير را فروختن و خريدن و بها و آموختن آن و تجارت كردن به آن حرام باشد.
حمّاد بن ابراهيم گفت:غنا،نفاق در دل روياند.گفت:و اصحاب ما را عادت آن بود كه هركجا آلات غنا ديدندى بشكستندى.
محمّد بن المنذر (7)گفت:در اخبار چنان شنيدم كه خداى تعالى روز قيامت گويد:كجااند آنان كه سمعهاى خود منزّه داشتند از لهو و مزامير شيطان،ايشان را در رياض مشك برى (8).آنگه فريشتگان را گويد:بندگان مرا حمد و ثنا و تمجيد (9)من بشنوانى،و بگوى ايشان را كه: لاٰ خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ ،شما را امروز هيچ غمى و اندوهى نخواهد بودن.
لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ ،تا مردمان را از ره خداى گمره (10)كند بى علم.
وَ يَتَّخِذَهٰا هُزُواً ،و آن را فسوس و سخريّت گيرد.حمزه و كسائى و خلف و يعقوب
1) .آط،آب،آز،مش:شربت.
2) .آب،آز،مش:شربتى،آط،آج،لب:شربت.
3) .آط،آب،آج،لب،آز،مش:شربت.
4) .آط:آمرزنده.
5) .آط،آب،آج،لب،آز،مش:شربتى.
6) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:شربت.
7) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:محمّد بن المنكدر.
8) .آط،آج،لب:مسك من برى،آب،آز،مش:رياض من برى،كا:مشك بريد.
9) .ديگر نسخه بدلها،بجز كا:تحميد.
10) .آط،آج،لب،آز،مش:گمراه.
خواندند (1)به نصب«ذال»عطفا على قوله:«ليضلّ»،و باقى قرّاء به رفع خواندند على الاستيناف،او عطفا على قوله:[223-ر]«يشتري». أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ ، ايشان را عذابى بود خواركننده.
وَ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا ،و چون آيات ما بر او خوانند، وَلّٰى مُسْتَكْبِراً ،پشت بر او كند از روى تكبّر. كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْهٰا ،پندارى كه نشنيد آن را. كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً ، پندارى در گوش او از آن گرانيى هست،چون حديث لغو شنود (2)و سماع لهو كند (3)گوشش يكى دو شود (4).و چون آيات من خوانند بر او خويشتن كر سازد تا پندارى (5)در گوش گرانيى دارد،و از روى معنى قول شاعر با اين نسبتى دارد-شعر:
ضمّ إذا سمعوا خيرا ذكرت به***و إن ذكرت بسوء (6)عندهم أذنوا
آنگه گفت: فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ ،اين كس را بشارت ده به عذابى اليم مولم.و بيان كرده ايم كه بشارت در عذاب مجاز باشد از روى عرف و اگرچه از روى وضع رواست كه در هر دو حقيقت بود،چه آن (7)خبرى باشد كه اثر آن بر بشره پيدا شود.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،گفت:آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند،ايشان را بهشت نعيم باشد.از جملۀ بهشتها (8)يكى بهشت نعيم است.
خٰالِدِينَ فِيهٰا ،در آنجا (9)هميشه باشند،و نصب او برحال (10). وَعْدَ اللّٰهِ ،اى وعد هم اللّه ذلك وعدا حقا،خداى ايشان را آن وعده داد وعدۀ درست. وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (11).
خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَثَّ ،اى لئلاّ تميد بكم، وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا فِيهٰا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ ، اى من كلّ نوع حسن،از هر نوعى از انواع نبات نكو برويانيم به آن باران،و مثل
1) .آب،آز:خوانده اند.
2) .آط،آب،آج،لب،مش،آز:شنوند.
3) .آط،آب،آج،لب،آز،مش:كنند،كا:شنوند.
4) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:شنود.
5) .اساس:پندارد،به قياس با آط و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .لسان(10/13):بشرّ.
7) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:او.
8) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:جملۀ هشت بهشت.
9) .آط،آب،آز:اين.
10) .كا+بود،ديگر نسخه بدلها+است.
11) .كا+و او عزيز و غالب و حكيم و داناست.
اين آيت را يك دو جا تفسير رفته است به استقصاء.
هٰذٰا خَلْقُ اللّٰهِ ،اين جمله كه برداد (1)خلق خداى است كه خداى آفريد.
فَأَرُونِي ،بنماى مرا تا اين بتان را كه شما مى پرستى بدون[او] (2)چه آفريده اند؟چون مى دانى كه چيزى نيافريدند و نتوانند (3)،بدانى كه شما در عبادت ايشان بر ضلال (4)و گمراهيى (5).
وَ لَقَدْ آتَيْنٰا لُقْمٰانَ الْحِكْمَةَ ،آنگه گفت:ما لقمان را حكمت داديم،يعنى عمل (6)و علم و فهم و اصابت و سداد رأى.
محمّد بن يسار گفت:هو لقمان بن باعور بن (7)تاريخ (8)ابى ابراهيم.وهب گفت:
پسر خواهر ايّوب بود.مقاتل گفت:پسر خالۀ ايّوب بود.واقدى گفت:قاضى بنى اسرايل بود.
و علما اتّفاق كردند بر حكمتش،و كس نگفت پيغامبر بود الّا عكرمه كه او گفت:
پيغامبر بود.
عبد اللّه عمر گفت،از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه او گفت:
حقّا اقول ،حقّ است اين كه من مى گويم لقمان پيغامبر نبود،و لكن بنده اى بود راضى (9)و در كارها بجدّ و اجتهاد،بسيار تفكّر،نيكو يقين.
احبّ اللّه[و احبّه اللّه] (10)،خداى را دوست داشت،خداى او را دوست داشت،و خداى منّت نهاد بر او به حكمت.در نيمۀ روز خفته بود ندايى شنيد كه او را گفتند:يا لقمان!خواهى تا تو را خداى (11)به خليفه كند در زمين تا ميان مردمان حكم كنى بحق (12)؟جواب داد و گفت:اگر خداى تعالى مرا مخيّر كند،من اختيار عافيت كنم نه اختيار بلا،و اگر مرا فرمايد و ايجاب كند به
1) .برداد:بر شمرد،ياد كرد.
2) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
3) .مش،كا+آفريد.
4) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:ضلالت.
5) .كا:ندارد،ديگر نسخه بدلها+روشن.
6) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:عقل.
7) .آط،مش:يا عور بن،آط+ناروح بن،آب،آز+يا عور بن،چاپ شعرانى(68/9)+ناحور بن،كا:با حور بن.
8) .آج،لب:تاراخ،آز:ماروح.
9) .آل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:ماضى.
10) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
11) .مش+تعالى.
12) .نسخۀ آز در اين جا پايان مى يابد.
سمع و طاعت برابر كنم،چه من دانم كه اگر با من اين بكند مرا معاونت كند و عصمت.
او را ندا كردند به آوازى كه او شنيد (1)و شخص (2)را نديد:چرا،اى لقمان؟ گفت:براى آن كه حاكم را حوادث پيش آيد،و باشد كه در ظلمات شبهات افتد، اگر مدد توفيق و معونت او را دريابد نجات يابد از آن،و اگر خطا كند در آن،ره (3)بهشت خطا كرده باشد،و من اين دوست تر (4)دارم كه در دنيا ذليل باشم ازآن كه شريف باشم.و دانسته ام كه:هركه دنيا بر آخرت اختيار كند،به دنيا نرسد و آخرت از او فايت شود.
فريشتگان را عجب آمد از حسن منطق و حكمت او،بخفت خفتنى.چون برخاست (5)خداى او را حكمت داده بود.خلافت (6)پس از آن بر داود عرض كردند (7)، در محنت اوفتاد.
يك روز داود و لقمان[223-پ]به يك جاى حاضر بودند (8)،داود گفت:
طوبى لك يا لقمان!خنك تو را كه تو را حكمت دادند و بلا از تو بگردانيدند (9)،و مرا به خلافت امتحان و ابتلا كردند.
بعضى علما گفتند:لقمان بنده اى بود حبشى،صنعت او درودگرى بود.سعيد بن المسيّب گفت:درزى بود.
قوله: أَنِ اشْكُرْ لِي ،اين جا مضمرى هست،التّقدير:و قلنا له ان اشكر،او را،گفتيم شكر كن مرا بر نعمتهايى كه با تو كردم.منها،از آن جمله حكمت كه دادم تو را.
و از آنچه روايت كرده اند از حكمت لقمان،محمّد بن عجلان روايت كرد كه:
از كلمات حكم او يكى اين است كه (10)گفت:«ليس مال كصحّة،و لا نعيم كطيب نفس»،هيچ مال چون تندرستى نيست،و هيچ نعيم (11)چون دلخوشى نيست.
ابو هريره گفت:روزى مردى به لقمان بگذشت (1)،و خلقى عظيم بر او جمع شده بودند،و او حكمت مى گفت و از وى مى شنيدند و مى نبشتند،گفت:نه تو آن بنده اى كه فلان جايگاه شبانى ما مى كردى؟گفت:بلى.گفت:به چه اين جا رسيدى؟ گفت:«بصدق الحديث و اداء الامانة و ترك ما لا يعنيني»،به راستيگرى (2)در حديث،و اداى امانت،و ترك آنچه مرا به كار نيايد.
خالد ربعى گفت:لقمان بنده اى حبشى بود،يك روز خواجه اش او را گفت:
برو و گوسپندى (3)بكش و آنچه از او پاك تر باشد بيار.او برفت و گوسپندى (4)بكشت و دل و زبانش پيش او برد.گفت:از اين پاك تر هيچ نديدى از او؟گفت:نه.گفت:
ديگرى (5)بكش و آنچه پليدتر باشد از او بيار.او برفت و گوسپندى (6)ديگر بكشت،و هم دل و زبان (7)پيش او برد (8)،گفت:عجب از كار تو!چون تو را گفتم پاك تر چيزها (9)بيار،دل و زبان (10)آوردى،چون گفتم پليدتر چيزها (11)بيار،هم دل و زبان (12)آوردى،چرا چنين آمد؟گفت:بلى،چون پاك باشد از اين دو پاك تر نباشد،و چون پليد باشد از اين دو پليدتر نباشد.
انس مالك گفت:يك روز لقمان پيش داود حاضر بود،و داود درع (13)مى كرد (14)و او نديده بود،خواست تا بپرسد از او كه اين چيست،و چه كار را شايد،و براى چه مى كنى.حكمتش رها نكرد كه بپرسد،مى بود (15)،چون تمام بكرد آن درع را، برخاست (16)و در پوشيد و گفت:نيك پيرهن (17)كالزار (18)است اين،لقمان گفت:«انّ من الحكم الصّمت و قليل فاعله»،خاموشى از حكمت است،و لكن كم كس كار بندد.
1) .آط:بگزشت.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:راستگويى،كا:به راستگيرى.
3) .آط،آب،آج،لب،كا:گوسفندى.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:گوسفندى.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+برو و.
6) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:گوسفندى.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:زبانش.
8) .آط،آج،لب:پيش او آورد،مش:پيش آورد.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:چيزى.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:زبانش.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:چيزى.
12) .آط،آب،آج،لب،كا:گوسفندى.
13) .كا:زره.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:مى بافت.
15) .آب:و او خاموش بود،آط،آج،لب،مش:خاموش بود،كا:خاموش مى بود.
16) .لب،مش،كا:برخواست.
17) .آج،لب،كا:پيراهن،آط:پرهن.
18) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:كارزار.
عكرمه گفت:لقمان غلامى بود از آن دهقانى،و او را جز او غلامان (1)بودند.
ايشان را به باغ فرستادى تا ميوه آرند.ايشان (2)ميوۀ نكوتر بخوردندى،و لقمان هيچ نخوردى.
او گفت:چرا ميوۀ بد مى آرى (3)؟همانا آنچه نيك است (4)آن مى خورى (5)،و آنچه رد (6)است پيش من مى آرى (7)؟گفتند:لقمان مى خورد.
گفت (8):بفرماى تا پاره اى آب گرم آرند و ما را ده (9)تا بازخوريم تا هركس آنچه خورده است (10)قى كند.همچنين كرد (11)،از گلوى لقمان جز آب (12)تهى بر نيامد،و از گلوى ايشان آنچه خورده بودند (13).
و گفتند:اوّل چيزى كه از حكمت شنيدند از لقمان آن بود كه،خواجه اش در طهارت جاى شد،دير مقام كرد.چون بيرون آمد گفت (14):سيّدى!دير مقام مكن آنجا كه جگر از آن رنجور شود،و ناسور آرد،و حرارت بر سر دهد.بفرمود تا اين كلمات بر در طهارت جايها نبشتند (15)،تا هركه در او شود بخواند و كار بندد.
عكرمه گفت:روزى خواجۀ او مست بود،با مقامران و مخاطران خود گرو بست كه آب بحيره بازخورد جمله،چون هشيار شد (16)بدانست كه بد گفته است،و در گرو بماند و مقمور شد.لقمان را بخواند و گفت:تو را براى كارهاى مشكل دارم،چه تدبير دانى اين را؟گفت:رها كن تا بيايند و مطالبه (17)كنند.آمدند و مطالبه كردند، لقمان گفت:او گرو بر آب بحيره بست آنچه اين ساعت در اوست،شما بروى (18)مادّۀ رودها از او بگردانى تا او باقى بازخورد.گفتند:ما نتوانيم مادّۀ (19)او بازبريدن.
1) .مش+ديگر.
2) .آج،لب+را.
3) .آب،آج،لب،مش،كا:مى آريد.
4) .آط،آب،آج،لب،مش+از.
5) .آط:بخورى،آب:مى بخوريد،آج،لب،كا:مى خوريد.
6) .كذا در اساس،آط،آب،آج،لب،مش،كا:بد.
7) .آب،آج،لب،مش،كا:مى آريد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:لقمان گفت.
9) .مش:بده.
10) .آج،لب:خورده باشد.
11) .آج،لب:كردند.
12) .آط،آب،آج،لب+گرم.
13) .مش+بر آمد.
14) .آط،آب،آج،لب،مش+يا.
15) .آط،آب،لب،مش:بنوشتند،آج:بنويشتند.
16) .آط،آب،آج،لب،مش:شدند.
17) .لب:مطالبت.
18) .آج،لب،مش+و.
19) .آج،لب+از.
گفت:او نيز بازنتواندخوردن،و او را مادّۀ رودها زيادت مى كند.
بكر بن عبد اللّه المزنىّ گفت:لقمان گفت:زدن پدر فرزند را همچنان نافع باشد كه رود (1)كشته (2)را.
عبد اللّه بن دينار گفت:لقمان از سفرى در آمد،همسايه اى (3)را ديد در راه [124-ر]گفت:از پدرم چه خبر دارى؟گفت:بمرد.گفت:الحمد للّه ملكت امري،من مالك كار خود شدم.
گفت:از خانه ام چه خبر دارى؟گفت:بمرد،گفت:جدّد فراشى،بسترم نو شد.
گفت:از خواهرم چه خبر دارى؟گفت:بمرد،گفت:عورة سترها اللّه،عورتى بود كه خداى بپوشيد.
گفت:خبر برادرم چه دارى (4)؟گفت:بمرد،گفت:انقطع ظهري،پشتم شكسته (5)شد.
أَنِ اشْكُرْ ،التّقدير،و قلنا له،گفتيم او را كه:شكر كن خداى را. وَ مَنْ يَشْكُرْ (6)فَإِنَّمٰا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ،و هركه شكر (7)خداى كند براى خود كند،چه نعمت اين جا بر او زيادت شود،و آنجا ثواب شاكران يابد.پس مراعات نصيب خود كرده باشد،اين سراى (8)و آن سراى (9). وَ مَنْ كَفَرَ ،و هركه او كفران نعمت كند و به خداى كافر شود، فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ ،خداى از شكر او بى نياز است،و حميد است،يعنى مستحقّ شكر است اگر او شكر كند و اگر نه (10)،و اين«فعيل»به معنى مفعول است،و اوّل فعيل به معنى فاعل.
مجاهد گفت (11):لقمان بنده اى بود سياه،سطبرلب (12)،پاشنه كفيده (13).
1) .اساس:روذ/رود.
2) .همۀ نسخه بدلها:كشت.
3) .مش:مردى.
4) .مش:از برادرم چه خبر دارى.
5) .مش:بريده.
6) .اساس و ديگر نسخه بدلها:شكر،با توجّه به ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
7) .آج:شكرى.
8) .اساس و ديگر نسخه بدلها:سرى/سرا/سراى.
9) .اساس و ديگر نسخه بدلها:سرى/سرا/سراى.
10) .آط+نكند،ديگر نسخه بدلها:نكند.
11) .آط،آب+كه.
12) .آط،آب،مش:ستبر.
13) .آب+بود،مش:كفيده پاشنه بود.
وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ ،ياد كن اى محمّد چون گفت لقمان پسرش را در آن حال كه او را پند مى داد،اوّل پندش اين بود كه: لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ ،نگر تا به خداى شرك نيارى و با او انباز نگيرى. إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ،چه شرك ظلمى باشد عظيم.يك معنى ظلم در او آن باشد كه،شريك نه به جاى خود نهاده باشد،و ظلم در تازى وضع الشّىء في غير موضعه بود،يكى آن كه بر خود ظلم كرده باشد (1)به جلب مضرّت عقاب،به اين قول و اين اعتقاد.
مفسّران گفتند:نام پسر او«انعم»بود.
آنگه گفت خداى تعالى: وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ ،ما اندرز كرديم آدمى را به مادر و پدرش،يعنى در حقّ مادر و پدرش (2). حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلىٰ وَهْنٍ ،مادر به او بار بر گرفت ضعفى (3)بر ضعفى (4).گفتند:ضعف (5)نطفۀ پدر خواست بر ضعف نطفۀ مادر،و گفتند:آن ضعف خواست كه به مادر (6)برسد در حال حمل مرّة بعد اخرى.و گفتند:اين ضعف خواست كه به او رسد في حالتى الحمل و الوضع،و گفتند:اين ضعف خواست كه به مادر و فرزند رسد في حالة الوضع،و گفتند:ضعف فرزند خواست در رحم مادر تارة نطفة ثمّ علقة ثمّ مضغة (7)-الى آخر الآية.
عبد اللّه عبّاس گفت:شدّة على شدّة،يعنى شدّت جهد و سختى رنج (8)،چه وهن در كلام عرب ضعف (9)باشد،و حبل واهن (10)و امر واهن اى ضعيف،قال زهير:
فان (11)تقولوا بحبل واهن خلق***لو كان قومك في اسبابه هلكوا
وَ فِصٰالُهُ فِي عٰامَيْنِ ،و از شير باز كردن او در دو سال باشد،و آيت دليل است بر
1) .آط،آب،لب،مش:باشى.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:در حقّ هر دو.
3) .اساس:ضعيفى،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
4) .اساس:ضعيفى،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .اساس:ضعيف،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .آط،آج+و فرزند.
7) .اشاره است به سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 14.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+خواست.
9) .اساس:ضعيف،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .آج،لب:وهن.
11) .آط،آب،مش:فلن،آج،لب:فكن،چاپ شعرانى(72/9):فكم.
آن كه رضاع شرعى دو سال بود پس از آن هر شير كه دهند (1)حكم رضاع ندارد و تحريم نيارد. أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوٰالِدَيْكَ ،اين كلمۀ موصيى بهاست،وصيّت اين بود كه شكر من كن و شكر مادر و پدرت. إِلَيَّ الْمَصِيرُ ،چه بازگشت شما و همه خلقان با من است،تا هركسى را به سزا جزا دهم.
آنگه خبر داد از آنچه تو را در آن باب طاعت ايشان نبايد داشت،گفت: وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ ،و اگر بر تو زور كنند، عَلىٰ أَنْ تُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا .و تو را برآن حمل كنند كه شرك آر به من چيزى كه تو را به آن علمى نباشد،طاعت ايشان مدار. وَ صٰاحِبْهُمٰا فِي الدُّنْيٰا مَعْرُوفاً ،و در دنيا با ايشان به معروف و نكويى صحبت مى كن (2). وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَيَّ ،و ره آنان سپر كه ايشان با من گريختند. ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ ،پس مرجع شما و بازگشت شما با من است (3)،خبر دهم شما را به آنچه كرده باشى.
گفتند:آيت در سعد ابو وقّاص آمد و مادرش،و آن كه او نذر (4)كرد كه طعام نخورد تا سعد از مسلمانى بر نگردد،از پس سه روز طعام نخورد-و آن قصّه رفته است در سورة العنكبوت.
يٰا بُنَيَّ إِنَّهٰا إِنْ تَكُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ ،اين از كلام لقمان است، خداى تعالى از او حكايت كرد كه او گفت پسرش را: يٰا بُنَيَّ .ابن كثير خواند در روايت راويان او (5)الّا ابن فليج (6):[224-پ]يا بنى به سكون«يا».باقى قرّاء به«يا»ى مشدّد،الّا حفص كه او مفتوح خواند.و باقى قرّاء به كسر«يا»با تشديد،گفت:اى پسرك من! إِنَّهٰا إِنْ تَكُ مِثْقٰالَ (7)،مدنيان«مثقال» خواندند به رفع،بر آنكه كان تامّه باشد به معنى حدث،و باقى قرّاء به نصب على انّه خبر كان،و قوله: فَتَكُنْ جزم است على العطف على قوله: إِنْ تَكُ ،و جزاى شرط قوله: يَأْتِ بِهَا اللّٰهُ.
و قوله:«انّها»در اين ضمير خلاف كردند،بعضى گفتند:ضمير قصّه است، چنان كه در مذكر ضمير شأن و كار باشد.و كوفيان اين را عماد مى خوانند،و گفتند:
ضمير قبل الذكر على شريطة التّفسير است،و گفتند:كنايت است از خطيئه يا از فعله كه اقتضاى جزا كند،و براى فعل«مثقال»را تأنيث كرد كه مضاف است با مؤنّث، كقولهم:ذهبت بعض اصابعه و خربت سور المدينة،و كقول الشّاعر-شعر:
و تشرق بالقول الّذي قد اذعته***كما شرقت صدر القناة من الدّم
امّا معنى آيت،مقاتل گفت پسر لقمان گفت پدر را (1):اگر من در سرّ خطيئتى كنم كوچك،خداى آن با روى من آرد؟او به جواب گفت: يٰا بُنَيَّ (2)،اى پسرك، إِنَّهٰا ،آن خطيئة اگر به خردى چندان باشد كه سپندان دانه اى، فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ ، آنگه در ميان سنگى بپوشند يا (3)در آسمان يا در زمين پوشيده و پنهان باشد،به وقت جزا و حساب خداى (4)آن با ميان آرد و برآن حساب كند و جزا دهد.
و قوله: فِي صَخْرَةٍ ،قتاده گفت:في جبل در ضمن (5)كوهى باشد.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به«صخره»،آن سنگ است كه در زير هفتم زمين است كه اعمال (6)بر او نويسند،و آن سنگى سبز است و خضرت آسمان از اوست.
سدّى گفت:خداى تعالى زمين بر سر و سنام (7)گاوى نهاد،و قوائم او (8)جاى قرار نبود،ماهى اى (9)بيافريد و پايهاى او بر پشت ماهى نهاد،و شكم ماهى بر آب نهاد،و در زمين آب را قرار گاهى از سنگ كرد،آن سنگ بر كتف فريشته اى نهاد،و قدم آن فريشته بر اين صخره است كه لقمان گفت پسرش را: إِنَّهٰا إِنْ تَكُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ .و آن صخره بر باد نهاد،و باد به قدرت او ايستاده (10)است.قوله: يَأْتِ بِهَا اللّٰهُ ،خداى بيارد آن را،يعنى براى جزا و مكافات.
إِنَّ اللّٰهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ ،كه خداى (11)لطيف و لطف كننده است و دانا.
يٰا بُنَيَّ ،اى پسر! أَقِمِ الصَّلاٰةَ ،نماز به پاى دار در اوقات خود به اركان و شرايطش. وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ ،و امربه معروف كن و نهى منكر كن. وَ اصْبِرْ عَلىٰ مٰا أَصٰابَكَ ،و صبر كن بر آنچه به تو رسد. إِنَّ ذٰلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ،چه اين كارها از جملۀ عزم امور است،يعنى از كارهاى واجب.عبد اللّه عبّاس گفت:من حزم الامور،از احتياط كارهاست.
وَ لاٰ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّٰاسِ ،نافع و ابو عمرو (1)و حمزه و كسائى خواندند:«تصاعر» به«الف»من المصاعره.و در شاذّ نخعى و ابن محيصن و يحيى بن وثّاب و اعمش همچنين خواندند،و باقى قرّاء و لا تصعّر من التّصعير.عبد اللّه عبّاس گفت،معنى آن است كه:تكبّر مكن بر مردمان و روى از ايشان بمگردان (2)به كبر در آن وقت كه با تو سخن گويند.
مجاهد گفت:اين كسى باشد كه ميان او و ديگرى كينه اى بود،چون او را بيند اعراض كند از او و روى بگرداند.
عكرمه گفت:آن باشد كه از كبر گردن (3)مى پيچد.
مؤرّج گفت:يعنى روى ترش مدار بر مردمان.و اصل كلمه از ميل است،يقال:
رجل اصعر اذا كان مايل العنق،و جمعه صعر،و منه الصّعر الدّاء الّذي يأخذ الابل في اعناقها حتّى تلفت اعناقها،قال الشّاعر يصف ايلا-شعر:
و ردناه في مجرى سهيل يمانيا***بصعر البرى من بين جمع و خارج
اى مائلات (4)البرى،و قال الآخر-شعر:
و كنّا اذا الجبّار صعّر رأسه (5)***أقمنا له من درئه (6)فتقوّما
وَ لاٰ تَمْشِ فِي الْأَرْضِ ،و در زمين مرو به بطر.مصدرى است در جاى حال،اى مرحا. إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ ،كه خداى دوست ندارد هر متكبّرى (7)فخركننده را.و مختال مفتعل است از خيلاء،و هى الكبر.و«فخور»بناى مبالغت است.
عبد اللّه عمر گفت:مردى بيرون آمد از سراى و تبختر كنان مى رفت در جاهليّت، حلّه اى پوشيده و به خود فرومى نگريد،[225-ر]خداى تعالى زمين را فرمود تا او را فروبرد،فهو يتجلجل (1)فيه الى يوم القيامة،تا به روز قيامت به زمين فرومى شود.
وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ ،گفت:قصد كن در رفتن (2).و«قصد»،ميانۀ كارها باشد بين الاسراف و التّقصير (3)،يعنى به شتاب مرو و به تبختر مرو،ميان اين و آن رفتنى گزين.
عبد اللّه عمر گفت،رسول-عليه السّلام-گفت:شتاب كردن در رفتن بهاء و جمال مرد ببرد. وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ ،اى اخفض و انقص،آواز با كم كن (4)و بلند مدار،چه (5)منكرتر (6)بانگى بانگ خر باشد.
مجاهد و قتاده گفتند:مراد به«انكر»،اقبح است،يعنى زشت تر بانگى بانگ خر باشد كه اوّلش زفير باشد و آخرش شهيق.
ابن زيد گفت:اگر در بلندآوازى فخرى بودى،خداى نگفتى: إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْوٰاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ .
سفيان گفت در اين آيت كه:آواز همه چيزى تسبيح باشد مگر بانگ خر كه بانگ او بى فايده بود.
امّ سعد روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت:سه آواز خداى دشمن دارد:بانگ خر،و بانگ سگ،و آواز مويه گر (7).
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُجٰادِلُ فِي اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدىً وَ لاٰ كِتٰابٍ مُنِيرٍ (20) وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا وَجَدْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ يَدْعُوهُمْ إِلىٰ عَذٰابِ اَلسَّعِيرِ (21) وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىٰ وَ إِلَى اَللّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ (22) وَ مَنْ كَفَرَ فَلاٰ يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ إِلَيْنٰا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (23) نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلىٰ عَذٰابٍ غَلِيظٍ (24) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اَللّٰهُ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (25) لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ (26) وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ اَلْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ كَلِمٰاتُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (27) مٰا خَلْقُكُمْ وَ لاٰ بَعْثُكُمْ إِلاّٰ كَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ (28) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ يُولِجُ اَللَّيْلَ فِي اَلنَّهٰارِ وَ يُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِي اَللَّيْلِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى وَ أَنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (29) ذٰلِكَ بِأَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ (30) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَلْفُلْكَ تَجْرِي فِي اَلْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اَللّٰهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آيٰاتِهِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِكُلِّ صَبّٰارٍ شَكُورٍ (31) وَ إِذٰا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا إِلاّٰ كُلُّ خَتّٰارٍ كَفُورٍ (32) يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اِخْشَوْا يَوْماً لاٰ يَجْزِي وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ (33) إِنَّ اَللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسّٰاعَةِ وَ يُنَزِّلُ اَلْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مٰا فِي اَلْأَرْحٰامِ وَ مٰا تَدْرِي نَفْسٌ مٰا ذٰا تَكْسِبُ غَداً وَ مٰا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ (34)(8)
اى (9)نمى بينيد كه خداى-جلّ و علا-رام بكرد شما را آنچه در
1) .آط،آب،مش،كا:يتخلخل.
2) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:رفتنت.
3) .مش:و التّقتير.
4) .كذا در اساس و ديگر نسخه بدلها.«آواز پاكم كن»هم مى توان خواند،امّا به نظر ما ضبط متن به دلايل لغوى راجح مى نمود.با كم كن:پايين آور.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:كه.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:منكرترين.
7) .آب،مش:مويه كردن،آط،آب،آج،لب،مش+قوله تعالى.
8) .آب:آيا.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:نعمة.
آسمانهاست و آنچه در زمين است،و تمام كرد بر شما نعمت (1)آشكار (2)و پنهان،و از مردمان آن كس (3)است كه خصومت مى كند در خداى-جلّ و علا-به نادانى،و نه راهى راست،و نه كتابى روشن كننده.
و چون گويند ايشان را پس روى (4)كنيد آنچه فروفرستاد خداى تعالى،گويند (5)بل كه پس روى (6)كنيم آنچه يافتيم ما برآن پدران خويش را،اى نبود (7)ديو مى خواند (8)ايشان را سوى عذاب آتش سوزان؟[225-پ].
و هركه قصد آن كند كه آنچه كند تقرّب به خداى كند و او را گردن نهد و هستى خود به خداى تسليم كند و او (9)نيكوكار بود،به درستى كه دست در زده باشد به گوشۀ استوارترين و محكم ترين (10)،و به سوى خداى-سبحانه و تعالى- بايد سرانجام كارها.
و هركه كافر شود مه كندا (11)اندوهگين تو را كافر شدن او (12)،با ماست (13)بازگشت ايشان،پس بياگاهانيم ايشان را بدانچه كردند،به درستى كه خداى -عزّ و جلّ-داناست بدانچه در دلها و سينه هاست.
برخوردارى دهيمشان (14)اندكى،
1) .آط،آج،لب:نعمتى.
2) .آب،آج،لب،مش:آشكارا،آط:آشكارى.
3) .آط،آج:ندارد.
4) .آج،لب:پيروى.
5) .آب:گفتند.
6) .آج،لب:پيروى.
7) .آط:و اگر،آب:يا اگر باشد،آج،لب:و اگرچه،مش:آيا اگر باشد.
8) .آط،مش:كه خواند.
9) .آط،آج،لب:و هركه بسپارد رويش به خداى و او،آب،مش:و هركه تسليم كند روى خود را به خداى و او.
10) .آط،آج،لب:دست در زده باشد به بند استوارتر.
11) .مه كندا/نكند.
12) .آط،آج،لب:اندوه مدار به كفر او.
13) .آط:وا ماست/با ماست.
14) .آط،آج،لب:دهيم ايشان را.
پس مضطرّ (1)گردانيم ايشان را سوى عذابى سخت بزرگ و درشت (2).
و اگر بپرسى تو ايشان را كه آفريد (3)آسمانها و زمين را هرآينه گويند خداى سبحانه و تعالى،بگو يا محمّد شكر و سپاس خداى را تعالى بل كه بيشتر ايشان ندانند.
خداى (4)راست آنچه در آسمانها و زمين است،به درستى كه خداى تعالى است بى نياز و ستوده.
و اگر آنچه در زمين است از درختان قلمها بودى كه بدان مى نوشتندى،و درياها را مدد بودى (5)از پس آن هفت درياى ديگر كه آوردى،بنه رسيدى (6)سخنهاى خداى تعالى،به درستى كه خداى تعالى بى همتاست و با حكمت (7).
نيست آفرينش شما و نه بر انگيختن شما مگر چون تنى يكى (8)،به درستى كه خداى تبارك و تعالى شنوا و بيناست.
اى نمى بينى تو آن كه (9)خداى-عزّ و جلّ-در آورد (10)شب را در روز،و در آورد (11)روز را در شب،و رام بكرد آفتاب و ماه را،هريكى رام كرد تا مى رود (12)تا وقتى نام برده (13)،به درستى كه خداى-عزّ و جلّ-بدانچه مى كنيد آگاه است؟
آن بدان است كه خداى اوست حقّ و آن كه آنچه مى خوانند (1)از جز او باطل و ناچيز است و آن كه خداى اوست بزرگوار و بزرگ.
اى نمى بينى تو آن كه كشتى مى رود اندر دريا به نعمت خداى-عزّ و جلّ-تا فرا شما نمايد (2)از نشانه هاى او؟به درستى كه اندر آن نشانى است هر شكيباى شكركننده را.
و چون بپوشد (3)ايشان را موجى چون سراى پرده ها (4)،بخوانند خداى را-عزّ و علا-به اخلاص كرده (5)او (6)دين خويش، پس چون نجات دهد (7)ايشان را به سوى خشكى،از ايشان گروهى مسلمان باشند (8)،و نكند انكار به نشانه هاى ما مگر هر غدر كننده اى ناسپاس.
اى مردمان بترسيد و بپرهيزيد از خداوند شما،و بترسيد از روزى كه در نگذارد (9)پدر از فرزند خويش،و نه فرزند اندر گذارد (10)از پدر چيزى،به درستى كه وعدۀ خداى-عزّ و جلّ-حقّ است و راست،بمفريباندا (11)شما را زندگانى اين جهان،و بمفريباندا (12)شما را به خداى ديو فريبنده[227-ر].
1) .آط:شما خوانى،لب:شما خوانيد،كه از قرائت«تدعون»پيروى كرده اند.
2) .آط،آج،لب:تا بازنمايد.
3) .آط،آج،لب:بازپوشد.
4) .آط،آب،آج،لب:سايه،مش:سايه بانها.
5) .آط،آج،لب:ويژه كرده.
6) .آط،آب،آج،لب،مش+راست.
7) .آط،آج،لب:برهاند.
8) .آط،آج،لب:بهرى ميانه.
9) .آب،مش:غنا نكند،آج،لب:بگذارند،آط:نگرداند.
10) .آط:گريزنده،آج،لب:گريزند،آب،مش:غناكننده.
11) .آط،آج،لب:مفريباناد.
12) .آط،آج،لب:مفريباناد.
به درستى كه خداى نزديك اوست دانش قيامت و رستخيز،و فروفرستد باران،و بداند آنچه در رحم مادران باشد از نر و ماده درست و نيكو (1)،و نداند هيچ تنى چه چيز كند از كار و جز آن (2)فردا (3)،و نداند تنى كه به كدام زمين بميرد (4)،به درستى كه خداى داناست و آگاه.
قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ (5)،گفت:نمى بينى يعنى ندانى كه خداى مسخّر بكرد براى شما آنچه در آسمان و زمين است از ماه و آفتاب و ستارگان و ابروباد و باران و آنچه از آن راجع است با منافع دين و دنياى شما،و آنچه در زمين است از جملۀ اشياء از جماد و حيوان و كشتى و دريا و جز آن. وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ (6)ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً ،ابو عمرو و حفص و نافع و ابو جعفر خواندند:«نعمه» (7)بر جمع،و نعمه (8)اضافت با ضمير نام خداى،و باقى قرّاء:«نعمة»به«تا»ى منوّن بر واحد،و در معنى او بسيار قولها گفتند:
مجاهد گفت و سفيان:آن«نعمت»،گفتن«لااله الاّاللّه» (9)است و توحيد.
عبد اللّه عبّاس گفت:نعمت ظاهر[دين است و حسن الحال،و نعمت باطن نعمتى (10)كه خداى داند.مقاتل گفت:اين نعمت ظاهر] (11)اين (12)خلق مستوى است و روزى و اسلام،و باطن آنچه خداى مى پوشد از گناه بنى آدم و پرده بر نمى دارد و اطّلاع نمى دهد كس را برآن،و عقوبت نمى كند بنده را برآن.
ضحّاك گفت:نعمت ظاهر،حسن صورت است و امتداد قامت و تسويۀ (13)
1) .آب،مش:آنچه در شكمهاست،آط،لب:آنچه در رحمهاست.
2) .كذا:در اساس،به صورت«غير آن»هم خوانده مى شود،نسخه بدلها:ندارد.
3) .آب،مش:هيچ نفسى كه چه كسب مى كند فردا،آط:هيچ نفس كه هيچ اندوزد فردا.
4) .آب:مى ميرد.
5) .آط،آج،لب،كا+سخّر لكم.
6) .اساس:نعمة،به قياس با متن قرآن مجيد،تصحيح شد.
7) .آط،مش:نعمة.
8) .آط،آب،آج،لب،كا:بر جمع نعمة.
9) .سورۀ محمد(47)آيۀ 19.
10) .آج،لب:نعمتى كه،مش:انعمى كه.
11) .اساس:افتادگى دارد،به قياس با نسخه آط و با توجه به اتّفاق نسخه بدلها،افزوده شد.
12) .آج،لب:ظاهر دين است اين.
13) .آط،آج،لب،كا:تسويت.
اعضا.و نعمت باطن،معرفت است.
محمّد بن كعب القرظىّ گفت:نعمت ظاهر محمّد است-صلّى اللّه عليه و آله- و باطن معرفت است.
ربيع گفت:ظاهر جوارح است،و باطن دل.
عطاء خراسانى گفت: (1)ظاهر تخفيف شرايع است،و باطن شفاعت.
مجاهد گفت: (2)ظاهر (3)اسلام است و نصرت بر دشمنان دين،و باطن مدد فريشتگان (4).
ضحّاك گفت:عبد اللّه عبّاس را پرسيدم از اين آيت.گفت:من از رسول خداى پرسيدم،رسول-عليه السّلام-گفت:امّا نعمت ظاهر اسلام است و حسن خلق،و روزى (5).و نعمت باطن پرده كه به تو و گناه تو فروگذاشت (6).
آنگه گفت:يا بن (7)عبّاس!خداى تعالى مرا گفت من مؤمن را سه خير (8)دادم:
يكى آن كه پس انقطاع عملش دعاى مؤمنان با او صرف كنم تا كفّارت گناه او باشد،و در (9)در مرگ ثلث مال او (10)او را دهم تا به خيراتى كند كه كفّارت گناهانش شود.سه ام (11)پرده به او فروپوشيدم و گناهان بر او بپوشانيدم (12)كه اگر بعضى از آن مردم را آشكارا شدى،عزيزتر كسى از آن او او را بينداختى از اهل و ولد.
محمّد بن على التّرمذىّ گفت:نعمت ظاهر اين است كه: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ [227-پ] وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي (13)... ،و باطن آن كه: وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاٰمَ دِيناً (14).
حارث بن اسد (15)گفت:نعمت ظاهر نعمت دنياست،و باطن نعمت عقبى.
آنگه اهل اشارت در او سخن بسيار گفتند.عمرو بن عثمان الصّدفىّ گفت:
1) .همۀ نسخه بدلها+نعمت.
2) .همۀ نسخه بدلها+نعمت.
3) .همۀ نسخه بدلها+اظهار.
4) .همۀ نسخه بدلها+است.
5) .مش+نيكو.
6) .آط:گزاشت.
7) .آج،لب:ابن.
8) .آط،آب،مش،كا:چيز.
9) .لب،مش:ندارد،چاپ شعرانى(77/9):دوم در در.
10) .ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
11) .آب،مش،كا:سيوم.
12) .آج،لب:بپوشانيديم.
13) .سورۀ مائده(5)آيۀ 3.
14) .سورۀ مائده(5)آيۀ 3.
15) .آط،آب،آج،لب:الاسد.
نعمت ظاهر تخفيف شرايع است،و نعمت باطن تضعيف منافع (1).و گفتند (2):ظاهر تسويۀ ظواهر (3)است،و باطن تصفيۀ سراير.و گفتند (4):ظاهر تبيين است،في قوله:
يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا (5)... ،و باطن تزيين است،في قوله: وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ (6).
و گفتند:نعمت ظاهر،الرّزق المكتسب،و باطن،اعطاؤه من حيث لا يحتسب.
و گفتند:ظاهر مدخل غذاست (7)،و باطن مخرج اذى.
و گفتند:ظاهر جوارح است،و باطن مصالح،و گفتند:ظاهر خلق است،و باطن خلق.
و گفتند:ظاهر تنعيم است (8)في قوله: أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ (9)... و باطن تعليم في قوله:
وَ يُعَلِّمُكُمْ مٰا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (10).
و گفتند:ظاهر عطاست،و باطن صرف بلا.
و گفتند (11):ظاهر دعوت است فى قوله: وَ اللّٰهُ يَدْعُوا إِلىٰ دٰارِ السَّلاٰمِ (12)،و (13)باطن هدايت في قوله: وَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (14).
و گفتند:نعمت ظاهر آن است كه چون ذكر طاعت (15)تو كرد مفصّل كرد،في قوله: اَلتّٰائِبُونَ الْعٰابِدُونَ (16)،و فى قوله: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ (17)... ،و في قوله: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ (18)-الآيات.و چون به ذكر گناهت (19)رسيد مجمل گفت در دعوت با توبه،گفت: وَ تُوبُوا إِلَى اللّٰهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ (20).
و گفتند (21):ظاهر توفيق طاعت است،و باطن عصمت از ريا و سمعت (22).
1) .كا:صنايع،ديگر نسخه بدلها:متابع.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+نعمت.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:متظاهر.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+نعمت.
5) .سورۀ مائده(5)آيۀ 176.
6) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 7.
7) .اساس:اذاست،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
8) .آط،آج،لب:تنعّم است.
9) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 7.
10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 151.
11) .همۀ نسخه بدلها+نعمت.
12) .سورۀ يونس(10)آيۀ 25.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+نعمت.
14) .سورۀ يونس(10)آيۀ 25.
15) .همۀ نسخه بدلها:ذكر نعمت.
16) .سورۀ توبه(9)آيۀ 112.
17) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 35.
18) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 1.
19) .همۀ نسخه بدلها:گناه.
20) .سورۀ نور(24)آيۀ 31.
21) .آب:گفته اند،همۀ نسخه بدلها+نعمت.
22) .همۀ نسخه بدلها+است.
و گفتند (1):ظاهر ذكر زبان است،و (1)باطن ذكر او در دل وجان.
و گفتند (3):ظاهر تلاوت قرآن است،و باطن علم اوست.
و گفتند (4):ظاهر روشنايى روز است براى تصرّف معاش،و (2)باطن تاريكى شب است براى خفتن بر (3)فراش.
و گفتند (4):نعمت ظاهر آن است كه اين جا (5)كرد بر تو،و باطن آن كه در شكم مادر كرد (6)با تو.
و گفتند:ظاهر الوان (7)عطايا است،و باطن غفران خطايا.
و گفتند (11):ظاهر[رفع] (8)ذكر است و وضع وزر،و باطن شرح صدر است.
و گفتند (13):ظاهر علوّ است،و باطن دنوّ،امّا العلوّ ففي قوله: وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ (9)... ، و امّا الدنوّ ففي قوله: أُولٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (10).
وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يُجٰادِلُ فِي اللّٰهِ ،آنگه گفت:از مردمان كسانند كه جدل مى كنند و منازعت در خداى بى علمى و بيانى و كتابى روشن كه ايشان را هست.
گفتند (11)آيت در نضر بن الحارث آمد آنگه كه گفت:الملائكة بنات اللّه، فريشتگان دختران خداى اند.
وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،چون ايشان را گويند كه پى آن گيرى كه خداى به شما فرستاد، قٰالُوا ،گويند: بَلْ نَتَّبِعُ ،[بل ما تبع] (12)آن باشيم كه پدران خود را برآن يافتيم. أَ وَ لَوْ كٰانَ الشَّيْطٰانُ ،گفتند (13):معنى آن است كه چون خداى تعالى گفت ره من گيرى،ايشان گفتند (14):ما ره دين پدران گيريم،حق تعالى گفت:
و اگرچه آن راه و دين شما را با عذاب دوزخ خواند؟يعنى نبايد آن راه رفتن و آن متابعت اختيار كردن،و التّقدير:أ تفعلون ما قلتم و لو دعاكم ذلك الى عذاب السّعير.
1) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+نعمت.
2) .آط+نعمت.
3) .آط،آب،آج،لب:و.
4) .آب:گفته اند.
5) .همۀ نسخه بدلها+ذكر.
6) .مش:كه ذكر كرد در شكم مادر.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
8) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
9) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 139.
10) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 11.
11) .آب:گفته اند.
12) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
13) .آب:گفته اند.
14) .آب:گفته اند.
ابو عبيد (1)گفت:جواب محذوف است،تقدير آن كه:و لو كان الشّيطان يدعوهم الى عذاب السّعير فيتّبعونه،و اگر ديو ايشان را با عذاب دوزخ خواند هم پى او گيرند.
وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ (2)،آنگه گفت:هركه او روى خود بنهد خداى را،و تن تسليم كند به خداى،و عمل و طاعت خود خالص بكند او را،و كار خود به او تفويض كند، فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقىٰ ،او دست به جانبى منيع و ركنى قوى (3)زده باشد كه آمن (4)باشد كه منقطع و منهدم نشود.
عبد اللّه عبّاس گفت:عروۀ وثقى (5)،«لااله الاّاللّه» (6)باشد.و«عروه»،در كلام عرب جانب و طرف باشد.و انكلك (7)پيرهن (8)را براى اين عروه گويند كه بر طرف باشد.و«وثقى»،تأنيث اوثق باشد. وَ إِلَى اللّٰهِ عٰاقِبَةُ الْأُمُورِ ،و عاقبت كارها با خداى شود،يعنى در عاقبت كارها را مرجع با او باشد.
وَ مَنْ كَفَرَ فَلاٰ يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ ،آنگه رسول را-عليه السّلام-گفت بر سبيل تسليت و دلخوشى دادن:و هركس كه او كفر آرد به خداى و به تو،نبايد تا كه او تو را دژم (9)كند. إِلَيْنٰا مَرْجِعُهُمْ ،كه مرجع و بازگشت اين كافران با من است،خبر دهم (10)ايشان را به آنچه كرده باشند[228-ر]. إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ،كه خداى عالم است به آنچه در دلهاست،يعنى به اسرار و ضماير.
نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ،گفت:ما ايشان را تمتّع كنيم و برخوردارى دهيم زمانى اندك، و آن مدّت حيات دنيا باشد. ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ ،آنگه ملجأ و مضطرّ گردانيم ايشان را با عذاب دوزخ،چه آن را كه او را به دوزخ برند او مختار نباشد،مضطرّ باشد.
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ ،و اگر تو بپرسى ايشان را اى محمّد كه آسمان و زمين كه آفريد؟ بگويند كه (11):خداى آفريد،تو (12)بگو: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ،سپاس خداى را كه اقرار از شما
1) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ابو عبيده،كا:ابن عبيد.
2) .همۀ نسخه بدلها+الى اللّه.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:وثيق.
4) .همۀ نسخه بدلها:ايمن.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+گفتن.
6) .سوره محمّد(47)آيۀ 19.
7) .همۀ نسخه بدلها:ان كلك.
8) .آب،كا:پيراهن،ديگر نسخه بدلها:پيراهنى.
9) .آط،آج:اندوهگن،آب،مش:اندوهگين.
10) .آط،آب،آج،لب:خبر دهيم.
11) .همۀ نسخه بدلها:گويند.
12) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
بستدم به اين،و خداى بر اين محمود و مشكور است.آنگه گفت: بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ ،بيشترينۀ (1)اين كافران ندانند كه آسمان و زمين خداى آفريد ازآنجا كه نظر نكرده باشند.
لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ گفت:خداى راست آنچه در آسمان و زمين است از ملك و ملك،و در دست هركه هست از او عاريت است. إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ ،كه او بى نياز و ستوده (2)است.
وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ ،مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون جهودان رسول را-عليه السّلام-پرسيدند از روح،خداى تعالى آيت فرستاد: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي (3)-الآية،چون رسول -عليه السّلام-به مدينه آمد احبار جهودان بيامدند و گفتند:يا محمّد!تو مى گوى: وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً ،ما را مى خواهى يا قوم خود را؟گفت:همه را.گفتند:
نه در كتاب تو هست كه ما را تورات داده اند،و در آنجا همه علمى هست؟رسول -عليه السّلام-گفت:تورات با آن كه در او علم بسيار است به اضافت با علم خداى اندك است،و خداى تعالى از آن شما را چيزى داده است كه اگر بر او عمل (4)كنى منتفع (5)شوى به آن.گفتند (6):نه تو مى گوى: وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً (7)... ،آن را كه حكمت دهند،او را خير بسيار داده باشند،و اين در علم اندك نباشد،خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ ، گفت:اگر هرچه در زمين درخت است قلمها باشد،يعنى قلم كنند، وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ ، ابو عمرو و يعقوب خواندند:«و البحر»به رفع بر ابتدا،و باقى قرّاء به نصب عطفا على موضع«ما»به انّ و مدد كند آن را و زيادت دهد هفت دريا از پس آن.در كلام
محذوفى هست اين جا،و آن آن است فتكتب (1)بها فتنفد،و (2)مٰا نَفِدَتْ كَلِمٰاتُ اللّٰهِ ، و به آن (3)مى نويسند آن را بن درآيد و برسد،و كلام خداى بنرسد،مراد مقدور اوست از كلام حىّ قديم-جل جلاله -از كلام و جز كلام و ساير مقدورات قادر است از هر جنسى و ما لا يتناهى.
و گفتند:مراد معانى و وجوه و حكم و غير آن است.و گفتند:اين بر سبيل مثل است و مبالغت در باب كثرت على ابلغ الوجه،نه بر سبيل تحقيق. إِنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ،خداى[تعالى] (4)عزيز و حكيم است.
در آيت خلاف كردند كه مكّى است يا مدنى.عطاء بن يسار گفت:مدنى است،و دگر مفسّران گفتند:مكّى است-و اللّه اعلم.
مٰا خَلْقُكُمْ وَ لاٰ بَعْثُكُمْ إِلاّٰ كَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ،آنگه گفت:آفريدن شما (5)و بعث (6)و بر انگيختن شما (7)دوم بار بر او نيست الّا چون آفريدن و بر انگيختن يك نفس،براى آن كه در هيچ دو او را رنجى و تعذّرى (8)نيست.و در كلام مضاف محذوف است،و تقدير آن كه:الّا كخلق نفس واحدة و بعثها،و مثله قوله: تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشىٰ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ (9)... ،اى كدوران عينه،و مثله كثير،منها قول الشّاعر-شعر:
حسبت بغام راحلتي عناقا***و ما هى ويب غيرك بالعناق
اى صوت عناق.
إِنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ ،كه خداى شنوا و بيناست.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهٰارِ ،آنگه گفت:نمى بينى يا محمّد؟يعنى نمى دانى.خطاب با اوست و مراد او و امّت،بر سبيل تذكير و تنبيه،كه خداى تعالى شب در روز مى آرد و روز در شب-بر تفسيرى كه در سورۀ آل عمران رفت (10).
وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ،و آفتاب و ماه را مسخّر كرد تا هريكى از ايشان مى روند تا
به وقتى (1)نام زد كه آن را مقدّر كرده اند على وتيرة واحدة.
حسن بصرى گفت:مراد به«اجل»اين جا قيامت است. وَ أَنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ [228-پ] خَبِيرٌ ،و خداى به آنچه شما مى كنى داناست.
ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ ،گفت معنى آن است كه:ذلك لتعلموا بانّ اللّه هو الحقّ،يعنى اين براى آن كرد تا بدانى كه او خداى (2)است به درستى و راستى،و آنچه شما بدون او مى پرستى و مى خوانى از بتان و ساير طواغيت و معبودان،همه باطلند (3).
وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ ،و او خداى بزرگوار و بزرگ است.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللّٰهِ ،و نيز (4)نمى دانى كه كشتى در دريا كه مى رود به امر و فرمان و تسخير و تذليل و نعمت و منّت او مى رود. لِيُرِيَكُمْ مِنْ آيٰاتِهِ ،تا با شما نمايد بعضى آيات و عجايب خود. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِكُلِّ صَبّٰارٍ شَكُورٍ ،در اين علاماتى و عجايبى هست هر صابرى شاكر را كه بر بلا صابر باشد (5)و بر نعمت شاكر.
و«فعّال»و«فعول»هر دو بناى مبالغت باشد.و گفتند (6)مراد آن است كه:
لآيات لكلّ مؤمن،براى آن كه هر مؤمنى صبور و شاكر باشد،چه ايمان مشتمل است بر اين دو خصلت،من
قوله-عليه السّلام: الايمان نصفان،نصف شكر و نصف صبر ، گفت:ايمان بر دونيمه است،يكى نيمه شكر و يكى نيمه صبر.
وَ إِذٰا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ ،آنگه حديث را كبان دريا كرد و نعمت او با ايشان،و كفران ايشان به آن نعمت،گفت:چون بپوشد (7)ايشان را،يعنى چون به نزديك ايشان رسد موجى در دريا به نزديك آن باشد كه به سر ايشان درآيد و ايشان را بازپوشد.
كَالظُّلَلِ ،مقاتل گفت:كالجبال،چون كوهها.كلبى گفت:كالسّحاب،چون ابر.
و«ظلل»،جمع ظلّه باشد،و ظلّه سايه بان بود،موج را به آن تشبيه كرد در كثرت و
ارتفاعش،چنان كه نابغه گفت در صفت دريا-شعر:
يماشيهنّ اخضر ذو ظلال***على حافاته فلق الرّباب (1)
و موج را با آن كه واحد است،تشبيه به جمع از چند وجه باشد:يكى،ابعاض و اجزاء او خواست،چه موج متراكب باشد.و وجهى ديگر آن كه،موج مصدر است و واحد،و جمع او يكى باشد. دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ ،عند آن حال خداى را بخوانند به اخلاص (2)دعا و عبادت او را خالص دارند.و«دين»،اين جا طاعت است و تذلّل. فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى الْبَرِّ ،چون ايشان را برهاند با زمين خشك،بر دو گروه شوند:بهرى از ايشان مقتصد باشند.
عبد اللّه عبّاس گفت:يعنى وفا كنند به آنچه گفته باشند.
ابن كيسان گفت:مؤمن باشند.
مجاهد گفت:در قول مقتصد باشند نه در ايمان.
كلبى گفت:ميانه باشند،چه كافران در كفر و كفران مختلفند،همه يك طريقت ندارند.بعضى هستند كه كافرترند،و اين لا يقتر است به ظاهر.
آنگه آنچه معادل اين كلام است از كلام بيفگند للدّلالة (3)عليه،و التّقدير:و منهم جاحد للنّعمة (4). وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا ،و بهرى از ايشان جاحد و كافر (5)باشند.آنگه گفت:به آيات ما جحود نكند الّا هر غدّارى كافرى.و گفته اند:«ختر»بليغتر از «غدر»باشد،قال عمرو بن معدى كرب-شعر:
و انّك (6)لو رأيت ابا عمير***ملأت يديك من غدر و ختر
آنگه در آمد و در وعظ مردم گرفت (7): يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ ،اى مردمان از مؤمن و كافر (8)و برّ و فاجر! اِتَّقُوا رَبَّكُمْ ،بترسى از خداى و اجتناب كنى از معاصى او. وَ اخْشَوْا يَوْماً ،و بترسى از روزى كه، لاٰ يَجْزِي وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ ،كه هيچ پدر غنا نكند از
فرزند (1)،و او را سود ندارد (2)و به جاى او بنه ايستد،و خويشتن به فداى او نكند. وَ لاٰ مَوْلُودٌ ،و نه نيز هيچ فرزند غنا نكند از پدرش. إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ ،كه وعدۀ خداى حقّ است و درست. فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا ،نبايد تا زندگانى دنيا شما را مغرور كند و بفريباند. وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ ،و شما را مغرور مكناد به خداى شيطان.و «الغرور»،الكثير الاغترار،بناى مبالغت است.
بيشتر مفسّران گفتند:مراد شيطان است.سعيد جبير گفت:غرور آن باشد كه معصيت كند و بر خداى تمنّاى مغفرت كند.
آنگه گفت: إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ ،مفسّران گفتند:آيت در مردى آمد نام او وارث بن عمرو.از اهل باديه بيامد و رسول را بپرسيد كه:قيامت كى خواهد بودن؟و خبر ده ما را تا باران امسال چند خواهد آمدن (3)كه دل ما در آن بسته است براى مواشى؟و اهل من آبستن است،بگو تا چه زايد چون بار بنهد؟و بگو تا حال ما فردا[229-ر]چه خواهد بودن؟و بگو تا من به كدام زمين خواهم مردن؟خداى تعالى اين آيت فرستاد.
عبد اللّه عمر گفت:كه رسول-عليه و على آله السّلام (4)-گفت:
مفاتيح الغيب خمسة (5)في قوله: وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ (6)... ،آنگه اين آيت بر خواند: إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ -تا به آخر.
عمرو بن سعيد (7)گفت رسول را كه:يا رسول اللّه!علمى هست كه تو را نداده اند؟گفت:مرا علمى بسيار نكو دادند (8)و لكن بسيار علم است كه مرا ندادند، آنگه اين آيت بر خواند و گفت:اين پنج چيز جز خداى (9)نداند.حق تعالى گفت در اين آيت كه:علم قيامت به نزديك خداى است،و علم آن كه باران كى فرود آرد.
1) .همۀ نسخه بدلها:فرزندش.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:سود نتواند كرد.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:خواهد آمد.
4) .آط،آب،آج،لب:رسول-عليه السّلام.
5) .همۀ نسخه بدلها:خمس،اساس در حاشيه،خطى متفاوت از متن:خمس.
6) .سورۀ انعام(6)آيۀ 59.
7) .آج،لب:اين سعيد،آب،مش:عمرو بن سعد،كا:عمرين.
8) .آب،مش:داده اند.
9) .آب:جز خداى تعالى كس.
وَ يَعْلَمُ مٰا فِي الْأَرْحٰامِ ،و او داند كه در رحم آبستنان (1)چيست از نر و ماده،و كس نداند كه فردا چه خواهد كردن،و كس نداند كه به كدام زمين فرمان خداى به او رسد.
و قوله: بِأَيِّ أَرْضٍ ،با آن كه زمين مؤنّث است در او چند قول گفتند:يكى آن كه ابىّ كعب«بأيّة ارض»خواند،جز آن است كه اين شاذّ است.وجه[دگر] (2)در او آن است كه:«ارض»را تأنيث نه حقيقى است،هم تذكير روا باشد در او هم تأنيث،و اگرچه تأنيث غالب است.
و گفتند:مراد به زمين مكان است،رجوعا الى المعنى،و على هذا قول الشّاعر:
فلا مزنة ودقت ودقها***و لا ارض ابقل ابقالها
إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ،كه خداى عالم است و دانا،و تكرار آن براى اختلاف لفظ كرد.
سورة السّجدة(1)
اين سورت مكّى است،و عدد آيات او سى است در كوفى،و بيست و نه در عدد (2)بصرى.و سيصد و هشتاد كلمت است،و هزار و پانصد حرف است.
عبد اللّه عبّاس روايت كرد از ابىّ كعب كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله- گفت:هركه او سورت سجده (3)بخواند،چندان ثواب دهند او را كه ثواب آن كس كه در شب قدر در عبادت با روز آرد.
و جابر بن عبد اللّه انصارى گفت:رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-هيچ شب نخفتى تا اين سورت و سورۀ الملك بر نخواندى،و گفتى:اين دو سورت زيادت است بر دگر سورتهاى قرآن به هفتاد حسنه،و هركه اين (4)سورت بخواند او را هفتاد حسنه بنويسند،و هفتاد سيّئه بسترند،و هفتاد درجه ترفيع (5)كنند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . الم (1) تَنْزِيلُ اَلْكِتٰابِ لاٰ رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (2) أَمْ يَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ بَلْ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (3) اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَوىٰ عَلَى اَلْعَرْشِ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ شَفِيعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ (4) يُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ إِلَى اَلْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ (5) ذٰلِكَ عٰالِمُ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ اَلْعَزِيزُ اَلرَّحِيمُ (6) اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ اَلْإِنْسٰانِ مِنْ طِينٍ (7) ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِينٍ (8) ثُمَّ سَوّٰاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مٰا تَشْكُرُونَ (9) وَ قٰالُوا أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِي اَلْأَرْضِ أَ إِنّٰا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ كٰافِرُونَ (10) قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ (11) وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ اَلْمُجْرِمُونَ نٰاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً إِنّٰا مُوقِنُونَ (12) وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَيْنٰا كُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا وَ لٰكِنْ حَقَّ اَلْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِينَ (13) فَذُوقُوا بِمٰا نَسِيتُمْ لِقٰاءَ يَوْمِكُمْ هٰذٰا إِنّٰا نَسِينٰاكُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْخُلْدِ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (14) إِنَّمٰا يُؤْمِنُ بِآيٰاتِنَا اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ (15) تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ (16) فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (17)
به نام خداى مهربان بخشاينده سوگند به حروف معجم.
يا مى گويند فرابافت (1)محمّد قرآن را،بلكه او حقّ و راست است از خداى تو تا بيم كنى گروهى را كه نيامد بديشان از بيم كننده از پيش تو تا مگر ايشان راه يابند.
خداى-عزّ و جلّ-آن است كه بيافريد آسمانها و زمين و آنچه ميان آسمان و زمين است در شش روز،پس راست بيستاد و مستولى گشت (2)بر عرش،نيست (3)شما را از جز او از (4)دوستى و نه شفيعى (5)، اى نگيريد پند (6)و ياد نياوريد.
تدبير مى كند كار و فرمان را از آسمان سوى زمين،پس بر مى شود سوى او در روزى كه بود اندازۀ آن هزار سال از آنچه بر شمريد شما.
آن است دانندۀ نهان (7)و آشكار بى همتا و بخشاينده.
آن كه نيكو كرد هر چيزى را آفرينش او،و اوّل بيافريد (8)مردم را (9)از گل.
پس كرد زادۀ او از آبى بيرون كشيده از پشت مرد،از آبى خوار و ضعيف (10).
پس راست (11)گردانيد او را مردمى،و در دميد در او از روح او (12)تا زنده شد و
1) .آط،آب،مش:كه فرا بافته.
2) .آط،آج،لب:پس بن.....اى،آب،مش:پس مساوى شد.
3) .آط+مر.
4) .آط،آج،لب:هيچ.
5) .آب،مش:شفاعت خواهى.
6) .آط،آج،لب:چرايند نگيريد.
7) .آط،آج،لب:نهانها.
8) .آط،آج،لب،مش:و ابتدا كرد آفريدن.
9) .آط،آب،آج،مش:آدمى را.
10) .آط،آج،لب:از آب گنده،آب،مش:آبى ضعيف.
11) .آط،آج،لب:راست اندام.
12) .آط،آج،لب:خود.
كرد شما را گوش شنوا،و چشمها بينا و دلها،اندك است آنچه شكر مى كنيد (1).
و گفتند:اى چون نيست گرديم (2)اندر زمين،اى ما را زنده كند اندر آفرينشى نو (3)بل كه ايشان به بازرسيدن به خداى ايشان كافرانند (4).
بگو يا محمّد بميراند شما را فريشتۀ مرگ آن كه موكّل كرده اند به شما،پس سوى خداوند شما (5)بازگردانندتان (6).
و اگر بينى تو چون جرم كنندگان بازپس افگندگان باشند از تشوير سرهاى خويش (7)را از نزديك خداوند ايشان،گويند:اى خداوند ما بديديم ما و بشنيديم ما بازگردان ما را با دنيا تا بكنيم نيكى،به درستى كه ما بى گمانانيم (8).
و اگر خواستيمى (9)ما بداديمى (10)هر تنى را راه راست او،و لكن واجب شد گفتار از من كه هرآينه پر كنم دوزخ را از پرى و آدمى همگان.
پس بچشيد بدانچه فراموش كرديد فرارسيدن اين روز شما اين، به درستى كه ما فراموش كرديم شما را و بچشيد عذاب جاويدان بدانچه بوديد شما مى كرديد.
1) .آط،آج،لب:اندكى اند سپاس دارنده.
2) .آط،آج،لب:چون گم شدند،آب،مش:چون ما ناپديد شده باشيم.
3) .آب،مش:آيا در ديگر آفريدن نو خواهيم بود.
4) .آط،آج،لب:به ديدار پروردگار خود كافر شدند.
5) .آط،آج،لب:خود.
6) .آط:بازگرديديد،آج،لب:بازگرديد.
7) .آط:فرودافتنده سرها خود،آج،لب:فرود افشانده سر خوانده،آب،مش:در پيش افگنده باشند سرهاى خود.
8) .آب،مش:يقين دانستگانيم.
9) .آط،آج،لب:خواهيم.
10) .همۀ نسخه بدلها:بدهيم.
به درستى كه ايمان آورد (1)به نشانه هاى ما آنان كه چون ياد كنندشان بدان بيوفتند (2)سجودكنندگان و تسبيح كردند به شكر خداوند خويش را،و ايشان نكنند گردن كشى.
دور مى شود (3)پهلوهاى ايشان از خوابگاه (4)مى خوانند خداوند خويش ترسان و اميد دارند و از آنچه روزى كرديم ايشان را نفقه كنند.
نمى داند تنى (5)آنچه پنهان كرده اند ايشان را از روشنى چشمها پاداش دادنى بدانچه بودند مى كردند[231-ر].
قوله تعالى: الم، تَنْزِيلُ الْكِتٰابِ ،«تنزيل»مرفوع است به خبر ابتداى محذوف.و بعضى گفتند: الم ،در محلّ رفع است و تَنْزِيلُ خبر اوست. لاٰ رَيْبَ فِيهِ ، در او شك (6)نيست،و گفتند:صورت خبر است و معنى امر،اى لا ترتابوا فيه،شك مكنيد در او. مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ ،«من»،تعلّق دارد به تنزيل،يعنى از قبل خداى است و از نزديك اوست،و (7)هيچ وجه معقول نيست اضافت كلام را با او،جز آن كه فعل اوست و گفتۀ او.
أَمْ يَقُولُونَ افْتَرٰاهُ (8)،گفتند:«ام»به معنى بل است،بل يقولون.و گفتند:
«ميم»صله است،و التّقدير:أ يقولون (9)افتراه،مى گويند اين كافران كه:محمّد اين قرآن فروبافته (10)است؟ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ ،بل اين قرآن حق و صدق است از
خداى تعالى. لِتُنْذِرَ قَوْماً ،تا بترسانى قومى را كه ايشان را نذيرى و پيغامبرى نيامد از پيش تو.
قتاده گفت:امّتى بودند امّى پيش از محمّد،ايشان را پيغامبرى نبود در آن عهد.
عبد اللّه عبّاس گفت:و مقاتل:اين در زمان فترت بود ميان عيسى-عليه السّلام- و محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله. لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ ،تا همانا راه يابند و مهتدى شوند.
اَللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ،خداى آن است (1)كه بيافريد آسمان و زمين و آنچه ميان ايشان است (2)در شش روز،يعنى در مقدارى از زمان كه تقدير آن شش روز باشد،چه پيش از خلق آسمان و زمين و آفتاب روز و شب نبود. ثُمَّ اسْتَوىٰ عَلَى الْعَرْشِ ،آنگه مستولى شد بر عرش. مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ شَفِيعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ (3)،شما انديشه نمى كنى؟ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمٰاءِ إِلَى الْأَرْضِ ،تدبير كارها او مى كند از آسمان تا (4)زمين.
گفتند (5):معنى آن است كه وحى او مى فرستد از آسمان به زمين بر دست جبريل (6).
ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ ،آنگه بر بالا شود به او و به نزديك او،يعنى به آسمان و آن جاى است كه در آنجا كس (7)را ملكى و ملكى نيست جز او را،مختصّ است قديم تعالى به تصرّف در او،نه آن كه او بر آسمان است،و مثله قوله: إِنِّي ذٰاهِبٌ إِلىٰ رَبِّي (8)... ، در حكايت ابراهيم كه گفت:من به خداى مى شوم و خداى به شام نبود.و (9)قوله: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَى اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ (10)،يعنى الى المدينة.و خداى به مدينه نبود. فِي يَوْمٍ ،اى من ايّام الدّنيا. كٰانَ مِقْدٰارُهُ ،يعنى مقدار طريق (11). أَلْفَ سَنَةٍ ،در رهى (12)و مسافتى كه مقدار آن هزارساله بود،پانصدساله راه به فرود آمدن و پانصد
1) .آط،آب،مش:خداى است،آج،لب:خداى راست.
2) .آب+ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ .
3) .همۀ نسخه بدلها:اين قسمت اخير آيه را ندارند.
4) .همۀ نسخه بدلها+به.
5) .آط،آج،لب:گفت،آب:گفته اند.
6) .همۀ نسخه بدلها+عليه السّلام.
7) .همۀ نسخه بدلها:كسى.
8) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 99.
9) .همۀ نسخه بدلها+فى.
10) .سورۀ نساء(4)آيۀ 100.
11) .همۀ نسخه بدلها:طريقه.
12) .آط،آب،مش:روزى،آج،لب:روز.
ساله راه به صعود (1)بر شدن،يعنى اگر يكى از بنى آدم خواهد تا قطع آن مسافت كند به هزار سال قطع تواند كردن بر اين تأويل.معنى آيت وصف مقدار عروج فريشتگان باشد به آسمان،و مقدار مدّت نزول ايشان.امّا قوله: تَعْرُجُ الْمَلاٰئِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ[خَمْسِينَ] (2)أَلْفَ سَنَةٍ (3)،بر اين تأويل مدّت مقدار مقطع مسافت باشد از زمين تا به سدرۀ منتهى (4)كه مقام جبريل است.گفت جبريل و فريشتگان (5)كه با او باشند از ساكنان سدرۀ منتهى (6)پنجاه هزارساله قطع مسافت كنند در روزى از روزهاى دنيا،اين معنى قول مجاهد است و قتاده و ضحّاك.
ابو هريره روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:يك روز فريشته اى آمد به نزد من از خداى تعالى به پيغامى (7).چون پيغام بگزارد،يك پاى بر گرفت و بر آسمان نهاد و دگر پايش بر زمين (8).
بعضى دگر گفتند:معنى آيت آن است كه خداى تعالى تدبير مى كند كارهاى دنيا (9)از آسمان تا به زمين در مدّت ايّام بقاى دنيا،آنگه كار و تدبير كار با او شود پس انقضاء و انقطاع ايّام دنيا در روزى كه مقدار او هزار سال بود،و آن روز قيامت است.
و امّا قوله: خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ (10)،و جمع ميان اين دو آيت گفتند معنى آن است كه:اين روز بر كافر چنين باشد و بر مؤمن چندانى باشد كه مردى نمازى از نمازهاى فريضه بگزارد.و گفتند:روز قيامت روزى است[231-پ]كه آن را آخر نباشد، ممتنع نبود كه اوقاتى را از او هزار سال نام نهند و اوقاتى را پنجاه هزار سال،و روا باشد كه اين خبر بود از اهوال (11)و شدّت او بر طريق مبالغت،چه عرب ايّام شدّت و مكاره را به طول وصف كند،و ايّام سرور را به قصر،و اين شايع است به نزديك عرب و
1) .همۀ نسخه بدلها+و.
2) .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها،از قرآن مجيد افزوده شد.
3) .سورۀ معارج(70)آيۀ 4.
4) .آج،لب:سدرة المنتهى.
5) .همۀ نسخه بدلها:فرشتگانى.
6) .آج،لب:سدرة المنتهى.
7) .همۀ نسخه بدلها:تعالى پيغامى آورد.
8) .همۀ نسخه بدلها+بود.
9) .آط،آج،لب،مش+را.
10) .سورۀ معارج(70)آيۀ 4.
11) .آط،آب،آج،لب+او.
عجم در نظم و نثر ايشان،فقال بعضهم-شعر:
شكونا الى احبابنا طول ليلنا***فقالوا لنا ما اقصر اللّيل عندنا
و لو انّهم كانوا يلاقون مثل ما***نلاقي لكانوا فى المضاجع مثلنا (1)
و اين معنى رفته (2)است جاى ديگر،و قوله: مِمّٰا تَعُدُّونَ ،يعنى از ساليان شما كه مى شمارى سالى دوازده ماه سيصد و شست (3)روز.
ذٰلِكَ عٰالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَةِ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ،اوست كه داناى نهان و آشكار است و عزيز و بخشاينده است.
اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ ،آن خداى كه نكو بكرد هر چيزى را خلقت او.
نافع خواند و اهل كوفه:«خلقه»على الفعل الماضى (4)،معنى آن باشد كه:نكو آفريد آنچه آفريد.و قوله: خَلَقَهُ ،بر اين قرائت جمله باشد از فعل و فاعل در محلّ جر بر صفت شيء.و باقى قرّاء«خلقه (5)»خواندند به سكون«لام».
آنگه در وجه اعراب و معنى او خلاف كردند،قول نكوتر آن است كه:نصب او بر بدل (6)الاشتمال (7)است،و تقدير او آن كه:احسن خلق كلّ (8)شىء،و مثله قوله:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ قِتٰالٍ فِيهِ (9)... ،اى عن قتال الشّهر الحرام،و قول الشّاعر:
لقد كان في حول ثواء ثويته***تقضّي لبانات و يسأم سائم
اى في ثواء حول ثويته.
عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به احسان احكام و اتقان (10)است،چه در خلقى (11)بعضى آن است كه صورت نكو ندارد،جز آن است كه محكم و متقن است به حسب مصلحت.
قتاده گفت:معنى آن است كه به علم آفريد،من قولهم:فلان يحسن هذه الصّنعة،اى يعلمها. وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِينٍ ،و ابتداى خلق آدم از گل كرد.
ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ ،آنگه نسل و فرزندان او را بيافريد،و«جعل»،به معنى خلق است اين جا،و«نسل»فرزند باشد و واحد و تثنيه و جمع در او بر يك وجه بود.و مراد به«سلاله»نطفه است،و اصل او هر چيزى باشد كه از چيزى بيرون آيد،و فرزند را«سلاله»خوانند لانسلاله من الأب و الامّ،قال الشّاعر-شعر:
فجاءت به غصب الاديم غضنفرا***سلالة فرج كان غير حصين
و مثله:السّلية،قال[الشّاعر] (1)-شعر:
سليلة سابقين تناجلاها***اذا نسبا يضمّهما الكراع
مِنْ مٰاءٍ مَهِينٍ ،از آبى ضعيف،و اصله من المهنة و هى الخدمة.
ثُمَّ سَوّٰاهُ ،آنگه آدمى را خلقى سواء تمام بيافريد. وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ ،و روح در او دميد و جان در او آفريد. وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ ،و شما را چشم و گوش و دل بيافريد. قَلِيلاً مٰا تَشْكُرُونَ ،آنگه گفت:اندك شكر مى كنى او را،يعنى بر اين نعمتها كه با شما كرد،و«ما»مصدرى است.
وَ قٰالُوا أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِي الْأَرْضِ ،اى هلكنا و بطلنا و صرنا ترابا.و گفتند:چون ما در زمين هلاك و ناچيز و ناپديد شده باشيم،و اين اصل ضلال (2)است در لغت يقول العرب:ضلّ الماء فى اللّبن اذا ذهب فيه فلم يظهر و لم يتميّز،و قولهم:اضلّ الميت، اى دفنه،و قال الشّاعر-شعر:
و اب مضلّوه بعين جليّة***و غودر بالجولان حزم و نائل
اى دافنوه.
ابن محيصن خواند:«ضللنا»به كسر«لام».و حسن بصرى خواند:«صللنا»،به «صاد»غير معجم،من قولهم (3):صلّ اللّحم و اصلّ اذا انتن،چون ما در زمين مردار شويم.
أَ إِنّٰا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ ،ما را دگرباره خلقى نو خواهند آفريدن؟اين منكران بعثت و نشور گفتند،حكايت قول ايشان است،حق تعالى گفت در حقّ ايشان: بَلْ هُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ كٰافِرُونَ ،ايشان به لقاى خداى و بازگشت با سراى جزا كافرند.
قُلْ ،بگو اى محمّد: يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ[الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ،كه جان شما بر دارد ملك الموت ] (1)،كه او را بر شما موكّل كرده اند،يعنى به قبض روح شما.
در خبر است كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:شب معراج كه مرا به آسمان بردند انواع فريشتگان را مى ديدم همه در روى من مى خنديدند[232-ر]با بشر و (2)بشاشت و طلاقت وجه.فريشته اى را ديدم با سهم و هيبت بر كرسى نشسته و لوحى در دست گرفته و در او مى نگريد.من بر او سلام كردم،مرا جواب داد و در روى من تبسّم نكرد،و چشم با لوح افگند.
من گفتم:يا جبريل!اين كيست كه مرا هيچ بشاشتى ننمود،و در روى من بنخنديد؟گفت:اين ملك الموت است،تا خداى او را بيافريده است او نخنديده (3)است.من بر او فراشدم (4)،گفتم:يا ملك الموت !تو به يك ساعت (5)به همه جهان چگونه برسى؟گفت:من از اين جا كه تو مى بينى كه هستم نجنبم (6)،و لكن حق تعالى اين دنيا را در پيش من چنان نهاده است كه (7)خوانى در پيش كسى بنهند، چنان كه دست او هركجا كه (8)خواهد برسد من در زمين مى نگرم هركجا خواهم دست دراز كنم،و نيز مرا اعوان باشند از ملائكۀ رحمت و عذاب،آنجا كه خواهم (9)ايشان را بفرستم.
گفتم:اين لوح چيست؟گفت:بر اين لوح نام آنان است كه آجال ايشان در اين سال خواهد بودن.من مى نگرم هركه او را وقت در آمده باشد جان او بردارم.
مجاهد گفت:زمين در پيش او چون تشتى (10)است،هركجا خواهد دست دراز كند.
مقاتل و كلبى گفتند:ما را روايت (11)كردند كه،نام ملك الموت عزرايل (12)است،
و او را چهار پر است:يكى به مشرق،و يكى به مغرب،و يكى به اقصاى عالم آنجا كه مهبّ باد صباست،و دگر پر به دگر (1)اقصاى آنجا كه مهبّ باد جنوب است،و بك پاى به مشرق دارد و يك پاى به مغرب (2)،و خلقان در (3)پيش او و دنيا چنان است كه گفت (4)دست يكى از ما در پيش دگر دست كه بى رنج آنچه خواهد از او برگيرد،او جان خلق همچنين بر دارد.و او را اعوانند از فريشتگان رحمت و فريشتگان عذاب.
عبد اللّه عبّاس گفت:يك گام او چندان باشد كه از مشرق تا به مغرب.
معاذ جبل گفت:ملك الموت را حربه اى است كه از مشرق تا به مغرب برسد (5).
و او در روى مردم مى نگرد هر روز دو بار.چون كسى را بيند كه اجل به نزديك (6)رسيده باشد،سرش به آن حربه بزند،و گويد:پس از اين زيارت او در ميان مردگان كنيد.
شهر بن حوشب گفت:يك (7)روز ملك الموت در نزديك سليمان شد-عليهما- السّلام-از جملۀ همنشينان او در يكى مى نگريد،تا چند بار به او نگريد.چون برفت آن مرد گفت سليمان را:يا رسول اللّه!اين مرد كه بود؟گفت:ملك الموت بود.
گفت:در روى من بسيار مى نگريد،ترسم (8)مرا اجل نزديك رسيده است،و لكن يا رسول اللّه!اگر باد را فرمايى تا مرا به زمين هند برد.سليمان باد را فرمود تا او را به زمين هند برد و بنهاد.
بر دگر روز ملك الموت با پيش سليمان آمد.سليمان گفت:يا ملك الموت ! ديروز (9)در فلان مرد از همنشينان من بسيار مى نگريدى،چرا؟گفت:تعجّب آن را كه خداى مرا فرموده بود كه جان او بر دارم (10)به زمين هند،و من او را بر (11)تو ديدم!
گفت:پس چه كردى؟گفت:به زمين هند جانش برداشتم،ندانم تا چون رسيد به مدّت (1)نزديك آنجا،و هو
قوله-عليه السّلام: اذا اراد اللّه قبض عبد بارض جعل له فيها حاجة ،چون خداى خواهد تا جان بنده اى به زمينى بردارد،او را آنجا حاجتى كند.
اگر گويند:چگونه جمع كنى ميان اين آيات تا متناقض نشود من قوله: اَللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا (2)... ،و قوله: قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ ،و قوله: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا (3)... ،و قوله: وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفّٰاكُمْ بِاللَّيْلِ (4)... ،يك جاى مى گويد:جانها من بردارم،و يك جاى مى گويد:ملك الموت (5)،و يك جا مى گويد:فريشتگان،و يك جا مى گويد:به شب جانها بردارم،نه اين ظاهرا مناقضه است؟ جواب گوييم:امّا توفّى فريشتگان به معنى قبض و نزع باشد،و امّا توفّى ملك الموت به معنى دعوت و اشارت باشد،كه در خبر چنين است كه:او را (6)دعا كند جانها را،جانها او را اجابت كنند.و توفّى خداى تعالى تخريب بنيت حيات باشد،و «توفّى اللّيل»،مراد خواب است آن را توفّى خواند بر سبيل مجاز.و توفّى تمام بستدن باشد،يقال:توفّيت الشّىء و استوفيته.
وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نٰاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ ،گفت:و اگر بينى اى محمّد چون گناهكاران به نزديك خداى سرها در پيش افگنده باشند[232-پ]از شرم گناهانى (7)كه كرده باشند. رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا ،اى يقولون (8):اين از جملۀ آن جايهاست كه قول محذوف باشد اين (9)جا،مى گويند:بار خدايا!ما بديديم و بشنيديم. فَارْجِعْنٰا ،ما را با دنيا بر تا عمل صالح كنيم كه ما را علم يقين حاصل شد.
و جواب«لو»از كلام محذوف است،تقدير آن كه:«لو ترى لرأيت امرا فظيعا (10)»اگر آن كار بينى عظيم (11)ديده باشى.
1) .همۀ نسخه بدلها:به مدتى.
2) .سورۀ زمر(39)آيۀ 42.
3) .سورۀ انعام(6)آيۀ 61.
4) .سورۀ انعام(6)آيۀ 60.
5) .همۀ نسخه بدلها:بردارد.
6) .كذا:در اساس،ديگر نسخه بدلها«را»ندارد.
7) .همۀ نسخه بدلها:گناهان.
8) .چاپ شعرانى(90/9)+ربّنا.
9) .مش:آنجا.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:قطيعا.
11) .آط،آب،مش:اگر آن بينى كارى عظيم.
وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَيْنٰا كُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا ،گفت:اگر ما خواستمانى هر نفسى را هدى بدادمانى (1)،يعنى اگر ما خواستمانى ارادت جبر و اكراه هركسى را قهر كردمانى،و الجاء بر ايمان و افعالى كردمانى (2)با او كه عند آن ملجأ شدى به ايمان،و لكن مصلحت در تكليف خلاف اين اقتضا مى كند،چه مكلّف بايد تا ايمان به اختيار خود آرد تا مستحقّ مدح و ثواب باشد برآن و بر ترك كفر،چه اگر ما او را الجاء كنيم برآن ،او را برآن ثوابى نباشد.
و معنى آيت اخبار است از قدرت او-جلّ جلاله-بر اين،و آن كه اين متعذّر نيست بر او (3)،چون نمى كند نه از جهت تعذّر نمى كند. وَ لٰكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي ،و لكن قول از من سابق (4)شده است و واجب كه دوزخ پر كنيم از آدميان و جنّيان،و هو قوله (5):
لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ (6).و تقدّم اين قول براى اين بود كه او عالم بود به استحقاق ايشان عذاب را علّت اين است نه سبق قول.
فَذُوقُوا ،اى ثمّ يقال لاهل النّار:«ذوقوا»،پس گوييم اهل دوزخ را (7)بچشى.
بِمٰا نَسِيتُمْ ،[اى] (8)،بما تركتم،به آنچه رها كردى فرمان خداى و فراموش كردى جزاى خداى تعالى.
و بيان«لقاء»كرده ايم در مواضعى (9)،و«هذا»اشارت است به روز. إِنّٰا نَسِينٰاكُمْ ،ما فراموش كرديم شما را در دوزخ،يعنى رها كرديم شما را تا از جملۀ فراموشان شدى.
و نسيان را كه مضاف است با خداى تعالى چند تأويل باشد:
يكى ترك،كه نسيان در كلام عرب ترك باشد.
و دوم،آن كه با ايشان معاملۀ فراموشان كند از طول عذاب،چنان كه يكى از ما گويد:فلان در زندان فراموشان است چون او را مخلّد در زندان كرده باشند.
دگر آن كه،مراد جزاى نسيان است،آن را نسيان خواند بر طريق ازدواج كقوله:
وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّٰهُ (1)... ،و: اَللّٰهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ (2)... و قوله: فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ (3).
وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْخُلْدِ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ،و بچشى عذاب جاودانى (4)به آنچه كرده اى.
كعب الاحبار گفت:چون روز قيامت باشد و خلايق را در صعيد سياست بدارند و اهل دوزخ را به دوزخ سپارند،فريشتگان برخيزند و شفاعت كنند (5)،شفاعت ايشان مقبول (6)شود.و جماعتى را از دوزخ بيارند[به شفاعت ايشان.آنگه پيغامبران برخيزند و] (7)شفاعت كنند،به شفاعت ايشان گروهى دگر بيايند (8)،آنگه شهيدان شفاعت كنند[آنگه مؤمنان شفاعت كنند] (9)تا آنگه كه شفاعت شفيعان برسد رحمت بيايد.و اين بر سبيل توسّع باشد،و گويد:بار خدايا!مرا نيز شفاعتى مى رسد؟حق تعالى گويد:بلى،شفاعت كن،گويد:بار خدايا!دركه؟گويد:در هر بنده اى و پرستارى كه مرا ياد كرد در مقامى،يا از من بترسيد،يا به من اميد داشت،يا در همۀ عمر مرا يك روز بخواند به خوف يا به رجاء،او را از دوزخ[بر آر.ايشان را از دوزخ] (10)برآرند جمله،تا در دوزخ نماند الّا آن كه خداى تعالى به او مبالات نكند.
آنگه حق تعالى بفرمايد تا در دوزخ ها گيرند (11)و در بندند.ازآن پس هيچ راحت در او نشود،و هيچ غم از او بيرون (12)نشود.و گويند،فريشتگان عند آن حال گويند (13):
فَذُوقُوا بِمٰا نَسِيتُمْ لِقٰاءَ يَوْمِكُمْ هٰذٰا إِنّٰا نَسِينٰاكُمْ -الآية.
إِنَّمٰا يُؤْمِنُ بِآيٰاتِنَا الَّذِينَ إِذٰا ذُكِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً ،آنگه گفت:به حقيقت ايمان آنان دارند به آيات ما كه چون ايشان را تذكير كنند،و ذكر ما (14)ياد دهند ايشان
1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 54.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 15.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 194.
4) .آج،لب:جاويدانى،كا:جاودان.
5) .مش+و.
6) .مش:قبول.
7) .اساس:افتادگى دارد،از آط،افزوده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها:بيارند.
9) .اساس:افتادگى دارد،از آط،افزوده شد.
10) .اساس:افتادگى دارد،از آط،افزوده شد.
11) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
12) .همۀ نسخه بدلها:بيرون.
13) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 54.
14) .همۀ نسخه بدلها:من.
را،به روى درآيند به سجده و تسبيح كنند به حمد و شكر من،و استكبار نكنند و استنكاف ندارند از آن.و به نزديك اصحاب ما اين جايگاه سجدۀ واجب است بر خواننده و مستمع،امّا سامع بر او واجب نيست سجده.
تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ ،آنگه گفت:از صفت ايشان اين بود [233-ر]كه،پهلوهاى ايشان بر بستر نيارامد.و«تجافى (1)»تفاعل باشد از جفا،و آن نبوّ (2)و ارتفاع باشد،بقول العرب:جاف ظهرك عن الجدار،و جفت عينه من الغمض،اذا لم تنم.
مالك دينار گفت:از انس مالك پرسيدم اين آيت و گفتم كه بودند آنان كه پهلوها از بستر برداشتند،و چه بود عبادت ايشان؟گفت:جماعتى از اصحاب رسول در (3)ميان نماز شام و خفتن نماز كردند،آيت در حقّ ايشان آمد.
عبد اللّه عمر گفت:رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:هركه او تعقيب كند (4)ميان نماز شام و خفتن،خداى تعالى براى او دو كوشك بنا كند در بهشت هريكى يك ساله راه،و در او چندان درختان ميوه باشد كه اگر اهل دنيا از مشرق تا به مغرب حاضر آيند ايشان را كفايت باشد،و آن نماز تائبان باشد،و آن را ساعت غفلت گويند.و از جملۀ دعاى مستجاب كه آن را رد نكنند دعايى بود كه ميان نماز شام و خفتن كنند.
هشام بن سالم روايت كند (5)از صادق-عليه السّلام-كه او گفت:هركه او ميان نماز شام و خفتن دو ركعت نماز كند (6)،در ركعت اوّل«الحمد»بخواند،و (7): وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً (8)... ،الى قوله:... وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ (9).و در دوم (10)، الحمد (11)، وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ (12)... ،تا به آخر آيت.آنگه دست به قنوت بردارد و
1) .آج،لب:تتجافى.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:نموّ.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:از.
4) .همۀ نسخه بدلها:خواند.
5) .همۀ نسخه بدلها:كرد.
6) .آج،لب+و.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+اين آيت.
8) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 87.
9) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 88.
10) .مش:دويم.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+اين آيت.
12) .سورۀ انعام(6)آيۀ 59.
بگويد:
اللّهمّ انّي اسألك بمفاتح الغيب الّتي لا يعلمها الّا انت ان تصلّى على محمّد و آل محمّد.اللّهمّ انت ولىّ نعمتى و القادر على طلبتى تعلم حاجتى فاسألك بحقّ محمّد و آله-عليه و عليهم السّلام-ان تصلّى على محمد و آله،و ان تفعل بي كذا، و حاجت بخواهد خداى هرچه خواسته باشد بدهد وى را (1).
و صادق-عليه السّلام-روايت كرد از پدرانش از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-از رسول خداى-صلّى اللّه عليه و آله-كه او گفت:وصايت مى كنم شما را به دو ركعت (2)بين العشاءين.در ركعت اوّل،الحمد يك بار برخواند،و سيزده بار إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ (3)... ،و در دوم (4)يك بار الحمد و پانزده بار قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (5)،كه هركس كه اين نماز هر سال بكند از محسنان بود،و اگر هر ماه بكند از موقنان باشد،اگر هر شب آدينه بكند از مصلحان باشد،و اگر هر شب بكند،
زاحمني فى الجنّة و لم يحص (6)ثوابه الّا اللّه ،مرا در بهشت مزاحمت كند و عدّ (7)ثواب او جز خداى نداند.
عطا گفت:مراد آن است كه از نماز خفتن بنخسبند.
ابان روايت كرد كه زنى به نزديك انس مالك آمد و گفت:يا انس؟وقت هست كه من نماز خفتن ناكرده بخسبم؟گفت:نگر از نماز خفتن بنخسبى كه اين آيت در باب نماز خفتن آمد: تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ -الآية.
ابو العاليه و حسن و مجاهد و ابن زيد گفتند:قيام شب است به نماز شب برخاستن.
معاذ جبل روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-گفت: تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ ،اين آيت در حقّ آنان آمد كه نماز شب كنند.
معاذ گفت:در بعضى سفرها با رسول بودم،گفتم:يا رسول اللّه!مرا علمى بياموز كه مرا به بهشت نزديك كند و از دوزخ دور كند.گفت:يا معاذ!از چيزى عظيم پرسيدى.و اين سهل است بر آنكه خداى بر او سهل كند:خداى را پرستى،و
به او شرك نيارى،و نماز به پاى دارى،و زكات مال بدهى،و ماه رمضان روزه دارى،و حجّ خانه بكنى.
آنگه گفت:تو را ره نمايم بر درهاى خير:روزه سپر است و صدقه خشم خداى بنشاند و نماز شب در ميانۀ شب.آنگه اين آيت برخواند: تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ تا به آخر (1).
آنگه گفت:تو را خبر (2)دهم به ملاك و قوام اين جمله؟گفتم:بلى يا رسول اللّه!زبان خود به دست گرفت و گفت:
اكفف لسانك ،زبان نگاه دار.من گفتم:يا رسول اللّه!ما را بخواهند گرفتن به گفتار زبان؟گفت:يا معاذ:
ثكلتك امّك هل يكبّ النّاس فى النّار على وجوههم الّا حصائد السنتهم ،مردم را در دوزخ فگند (3)الّا آفت زبانشان؟ ضحّاك گفت (4):مراد نماز شام و خفتن و نماز بامداد است كه مردم (5)به جماعت بكند.
شهر بن حوشب روايت كرد از اسماء بنت عميس كه گفت،از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-شنيدم[233-پ]كه گفت:چون روز قيامت باشد و خلايق را در موقف عرض بدارند،و منادى ندا كند از قبل ربّ العزّة ندايى كه همۀ اهل جمع بشنوند:
ليقم الّذين كانت تتجافى جنوبهم عن المضاجع ،خيزيد (6)آنان كه شب خاستگان بوده اى (7)در دنيا!جماعتى برخيزند اندك.آنگه گويد:برخيزيد كسانى (8)كه خداى را شكر كرده اى در سرّاء و ضرّاء!جماعتى ديگر برخيزند اندك،ايشان (9)دو گروه را به بهشت برند.آنگه حق تعالى در حساب خلايق گيرد.
آنگه حق تعالى وصف ايشان كرد (10)،گفت: يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً ،گفت:
ايشان خداى را خوانند به خوف و طمع،يعنى به ترس و اميد،گاه از عقابش (11)
مى ترسند و گاه به رحمتش اميد مى دارند. وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ ،و از آنچه ما ايشان را روزى كرده باشيم نفقه كنند.
آنگه حق تعالى براى ترغيب و تحريص مؤمنان و ساير مكلّفان بر افعال خير گفت: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ ،هيچ كس نداند. مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ ،كه چه نهاده اند و خبيه (1)كرده (2)براى او (3)از ثوابى و نعمتى كه چشم او به آن روشن شود.و«ما»،موصوله است.و گفتند:ابهامى،و اين ابهامى (4)است كه بر سبيل تعظيم.
حمزه و يعقوب خواندند:«ما اخفى»به اسكان«يا»على انّه مضارع اخفيت، كه چه خواهم نهادن و بجاردن (5)براى ايشان.و قوّت اين قرائت حرف عبد اللّه مسعود است كه او خواند:«نخفى»،على انّه مضارع اخفينا.
و محمّد بن كعب در شاذّ خواند:اخفى على لفظ الماضي اضافة الى اللّه، يعنى اخفى اللّه.و باقى قرّاء خواندند:اخفى على ما لم يسمّ فاعله من الماضي.
ابو صالح روايت كرد از ابو هريره از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت،خداى تعالى گفت:
اعددت لعبادى الصّالحين ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر ،گفت:نهاده ام براى بندگان صالح آنچه هيچ چشم چنان ديده نيست (6)،و هيچ گوش چنان شنيده نيست (7)،و بر خاطر هيچ آدمى چنان گذشته نيست،از آنچه كس را برآن اطلاع ندادند (8).
آنگه رسول را (9)-عليه السّلام-گفت:اگر خواهى اين آيت بخوانى: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ.
عبد اللّه مسعود گفت:در تورات نبشته است (10):لقد اعدّ اللّه للّذين تتجافى جنوبهم عن المضاجع ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر،و لا يعلمه ملك مقرّب،و انّه لفى القرآن: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ ،گفت:
خداى (1)ببجارده (2)است براى آنان كه پهلو از بستر بردارند (3)آنچه هيچ چشم چنان نديده است،و هيچ گوش چنان نشنيده است،و بر خاطر هيچ آدمى چنان نگذشته (4)است،و هيچ فريشتۀ مقرّب نداند بدان (5)و اين معنى در قرآن هست في قوله: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ ،قوله: جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،و آنگه بيان كرد كه:اين براى آن كردم كه جزا و مكافات بود بر آنچه كردند،يعنى بواجب و استحقاق (6).
أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ (18) أَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ جَنّٰاتُ اَلْمَأْوىٰ نُزُلاً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (19) وَ أَمَّا اَلَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِيدُوا فِيهٰا وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلنّٰارِ اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ (20) وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ اَلْعَذٰابِ اَلْأَدْنىٰ دُونَ اَلْعَذٰابِ اَلْأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (21) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيٰاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهٰا إِنّٰا مِنَ اَلْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ (22) وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَى اَلْكِتٰابَ فَلاٰ تَكُنْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقٰائِهِ وَ جَعَلْنٰاهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرٰائِيلَ (23) وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يُوقِنُونَ (24) إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ فِيمٰا كٰانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (25) أَ وَ لَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ اَلْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَسٰاكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ أَ فَلاٰ يَسْمَعُونَ (26) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا نَسُوقُ اَلْمٰاءَ إِلَى اَلْأَرْضِ اَلْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعٰامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلاٰ يُبْصِرُونَ (27) وَ يَقُولُونَ مَتىٰ هٰذَا اَلْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (28) قُلْ يَوْمَ اَلْفَتْحِ لاٰ يَنْفَعُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِيمٰانُهُمْ وَ لاٰ هُمْ يُنْظَرُونَ (29) فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ اِنْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ (30)
اى آن كس كه بود مؤمن چون آن كس بود كه بود فاسق و كافر!نباشند برابر.
امّا آنان كه ايمان آوردند و كردند نيكيها ايشان را بود بهشتهاى آرام جاى (7)،فرودآوردنى (8)اندر بهشت بدانچه بودند مى كردند (9).
و امّا آنان كه از فرمان خداوند-عزّ و علا-بيرون شدند،آرام جاى ايشان بود آتش،هرگاه كه خواهند كه بيرون آيند از او بازگردانندشان در آن،و گويند ايشان را:بچشيد عذاب آتش (10)آن كه بوديد شما بدان به دروغ مى داشتيد.
و بچشانيم ايشان را از عذاب نزديكتر فرود (11)عذاب بزرگتر،يعنى عذاب دوزخ تا مگر ايشان بازگردند.
1) .آط،آب،آج،مش+تعالى در تورات فرستاده است كه خداى بنهاده است و.
2) .اساس:بدون نقطه،آط،آب،مش:بجارده.
3) .همۀ نسخه بدلها+براى خداى.
4) .آط:نگزشته.
5) .كذا در اساس،همۀ نسخه بدلها:ندارد.
6) .همۀ نسخه بدلها+قوله تعالى.
7) .آط:مأوى.
8) .آب:فرود آمدنى.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:بدانچه كرده باشند.
10) .آط،آج،لب،مش:دوزخ.
11) .آط،آب،آج،لب:جز.
و كيست ستمكارتر از آن كس كه پند دادند او را به نشانه هاى خداى او،پس روى بگردانند از آن،به درستى كه ما از جرم كاران (1)كينه كشندگانيم.
و به درستى كه بداديم ما موسى را-عليه السّلام-كتاب تورات،مه باش (2)در شكّى از فرارسيدن فرا موسى-عليه السّلام-اندر قيامت،و كرديم آن را راهنمايى (3)فرزندان يعقوب را-عليه السّلام.
و كرديم ايشان را از ايشان پيشوايانى،راه راست مى برند به فرمان ما چون صبر كردند و بودند به نشانه هاى ما بى گمانان.
به درستى كه خداوند تو او جدا باز كند (4)ميان ايشان روز قيامت در آنچه بودند در آن خلاف مى كردند.
اى نه نمود (5)راه (6)ايشان را چندا (7)كه هلاك كرديم ما از پيش ايشان از گروهها،مى روند در آرامگاههاى ايشان به درستى كه در آن نشانه هاست، اى بنه مى شنوند (8)! (9)اى نمى بينند كه ما برانيم (10)آب را سوى زمين
1) .آط،آب،آج،لب،مش:گناهكاران.
2) .مه باش/مباش.
3) .آط،آج،لب:بيانى،آب:هدايت.
4) .آط،لب:حكم كند،آب،مش:جدا مى كند.
5) .نه نمود/ننمود.
6) .آط،لب:نه ره مى نمايد،آب،مش:آيا هدايت نمى كند.
7) .آط،آب،لب،مش:چند.
8) .بنه مى شنوند/نمى شنوند.
9) .اساس:تبصرون،به قياس با نسخه آط،و با توجّه به متن قرآن مجيد،تصحيح شد.
10) .آط،آب،لب،مش:مى رانيم.
درشت سخت (1)،پس بيرون آريم بدان كشت (2)،مى خورد (3)از آن چهار پايان (4)ايشان و تنهاى ايشان،اى (5)نمى بينند! و مى گويند كى بود (6)اين فتح و نصرت اگر هستيد شما راست گويان[235-ر].
بگو يا محمّد روز فتح (7)نكند سود آنان را كه كافر شدند ايمان آوردن ايشان،و نه ايشان را زمان دهند (8).
روى بگردان از ايشان و چشم مى دار اين روز را كه ايشان چشم مى دارند هلاك تو را (9).
قوله (10): أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ ،گفت:آن كس كه مؤمن باشد چنان بود كه آن كس كه فاسق باشد؟با هم راست نباشند.
مفسّران گفتند:آيت در (11)اميرالمؤمنين على آمد،و الوليد بن عقبة بن ابي معيط- كه برادر عثمان بود از مادر-و سبب نزولش آن بود كه:ميان ايشان چيزى برفت.وليد على را گفت:تو كودكى،و انا ابسط منك لسانا و احدّ سنانا و املأ منك حشوا فى الكتيبة،و من از تو به زبان فصيحترم،و به سنان تيزتر،و در ميان لشكر از تو پايدارتر.
اميرالمؤمنين او را گفت:
اسكت!فانّك فاسق ،خاموش باش كه تو فاسقى.
خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت: أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ ،آن كس كه مؤمن بود چنان بود (12)كه آن كس كه فاسق باشد؟راست نباشد.و براى آن گفت:«لا يستوون»،و«لا يستويان»نگفت كه آيت اگرچه در ايشان (13)آمد،حكم آيت عام است در جملۀ مكلّفان،هيچ فاسق با هيچ مؤمن راست
1) .آط،لب:به زمين خشك،آب:بى نبات.
2) .آط،لب:كشتى،آب،مش:كشت را.
3) .آط،لب:تا بخورد،آب،مش:مى خورند.
4) .آب:چارپايان.
5) .آب،مش:آيا.
6) .لب:كجا باشد.
7) .آط،لب+مكّه.
8) .آط،لب:در نگرند.
9) .آب:كه ايشان انتظاركنندگان اند.
10) .همۀ نسخه بدلها+تعالى.
11) .آب+شأن.
12) .آط،آب،لب:باشد.
13) .آط،آب،لب،مش،كا+دو.
نباشد.و نظم كلام اقتضاى آن مى كند كه فاسق در آيت به معنى كافر است،براى آن كه جمع بين الايمان و الفسق درست باشد،بين الكفر و الايمان درست نباشد (1)،چه يك شخص هم مؤمن باشد هم فاسق،به ايمان مؤمن بود و به فسق فاسق،و آن (2)مناقضه كه از ميان كفر و ايمان است از ميان فسق و ايمان نيست.
و اين وليد عقبه آن است كه در عهد عثمان عفّان (3)از دست او بر كوفه عامل بود.
شبى از شبها همۀ شب خمر خورد و بامداد مست به مسجد آمد و در محراب رفت و مست نماز بامداد چهار ركعت بگزارد.آنگه بازنگريد با قوم،هم در نماز گفت:
«أ ازيدكم (4)فانّي نشيط»،بر چهار ركعت بيفزايم كه من بنشاطم.مردم بدانستند كه او مست است و آنچه مى گويد نه بعقل مى گويد.نامه اى به عثمان نبشتند،عثمان او را بازخواند.جماعتى از صالحان اهل كوفه با او برفتند و بر وى گواى (5)دادند كه او خمر خورد و مست (6)در نماز آمد،و نماز بامداد چهار ركعت كرد و گفت:«أ أزيدكم (7)فانّي نشيط».عثمان با على مشورت كرد.اميرالمؤمنين على گفت:حدّ بايد زدن او را هشتاد تازيانه.و عثمان به اشارت اميرالمؤمنين او را حدّ زد.و اين حال در كوفه شايع شد و در آن اشعار گفتند.از آن جمله ابياتى است كه حطيئة العبسيّ گفت-شعر:
شهد الحطيئة يوم يلقى ربّه***انّ الوليد احقّ بالعذر
نادى و قد تمّت صلاتهم***أ أزيدكم ثملا و ما يدري
فأتوا (8)ابا وهب و لو فعلوا***لقرنت بين الشّفع و الوتر
حبسوا عنانك اذ جريت و لو***تركوا عنانك لم تكن (9)تجري
و قال آخر من اهل الكوفة-شعر[235-پ]تكلّم فى الصّلاة و زاد فيهاعلانية و جاهر بالنّفاق
و فاح الخمر من سنن المصلّيو انّا و الجميع الى فراق
**
1) .آط،كا:جمع بين ايمان و كفر درست نباشد،بين ايمان و فسق درست باشد.
2) .آط،آب،لب،مش،كا:و اين.
3) .اساس+رضى اللّه عنه.
4) .آط،آب،لب،مش:گفت ازيدكم.
5) .آب،لب،مش،كا:گواهى.
6) .آط،آب،مش+بود.
7) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(97/9):فأبوا.
8) .آط،كا:جمع بين ايمان و كفر درست نباشد،بين ايمان و فسق درست باشد.
9) .كذا:در اساس،آط،آب،لب،مش:يكن،چاپ شعرانى(97/9):لم تزل.
ازيدكم لكيما تحمدوني***فما لكم و ما لي من خلاق
فبؤسا (1)للوليد و ما اتاه***الى يوم التّغابن و التّلاق (2)
و حسّان بن ثابت گفت در حادثۀ او با اميرالمؤمنين در عهد رسول،و نزول اين آيت در باب او[و] (3)معنى آيت:
ليس من كان مؤمنا عرف اللّه***كمن كان فاسقا خوّانا
سوف يجزى الوليد خزيا و نارا***و علىّ لا شك (4)يجزى الجنانا
فعلىّ يجزى هناك جنانا***و وليد هناك يجزى (5)هوانا
و اين وليد عقبه در اوّل عهد اميرالمؤمنين على،چون مهاجر و انصار بر او بيعت كردند،او بيعت نكرد و مروان بن الحكم و سعيد بن العاص.اميرالمؤمنين كس فرستاد و ايشان را بخواند و گفت:چرا توقّف مى كنى از (6)بيعت من،و خاصّ و عامّ و مهاجر و انصار بيعت كردند مرا،و اين بيعتى باشد لازم در گردن حاضر و غايب؟ وليد عقبه گفت:براى آن كه تو ما را (7)به كينه آورده اى،امّا كينۀ من با تو از آن است كه پدر مرا به روز بدر بكشتى،و پدر سعيد عاص را همچنين.
و امّا مروان حكم،چون عثمان او را با مدينه آورد،او را عتاب و ملامت كردى.
ما تو را به چند شرط بيعت كنيم:يكى آن كه،ما را بر ديگران مزيّتى باشد در آنچه ما خواهيم.ديگر آن كه چون از تو ترسيم به شام رويم به نزديك (8)معاويه.سه ام (9)آن كه ،كشندگان عثمان را بكشى.
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-جواب داد،گفت:امّا آنچه گفتى تو ما را به كينه آوردى:من نياوردم و (10)خداى و رسول و دين حق و شرع و اسلام شما را به كينه آورد.
و امّا آنچه گفتى ما را (11)مزيّتى (12)باشد،هرگز نباشد شما را مزيّتى (13)جز آنچه شرع راه
1) .اساس:فيوما،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
2) .اساس:و التّلاقى/و التّلاق.
3) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
4) .اساس:لانك،كه چون معنى محصّلى نداشت با توجّه به ضبط نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .آط،آب،لب،مش،كا:و وليد تجزى هناك.
6) .همۀ نسخه بدلها:در.
7) .همۀ نسخه بدلها:مرا.
8) .آط،آب،لب،مش:بر.
9) .آب،مش،كا:سيم.
10) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
11) .همۀ نسخه بدلها:مرا.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:مزيدى.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:مزيدى.
دهد.و امّا ترس شما از من،اين توانم كردن كه امن (1)كنم شما را.و امّا كشندگان عثمان را،آنچه شرع راه دهد با ايشان كنم خود بى گفت شما چون ولىّ دم مطالبه كند.و بر گروهى معيّن درست شود.گفتند:اگر بيعت نكنيم چه كنى (2)؟گفت:
محبوس كنم شما را تا بيعت كنى،و اگر طغيان كنى عقوبت كنم شما را برآن تا در اين بيعت آييد كه مسلمانان در او (3)آمدند جمله.چون آن بشنيدند بيعت كردند،و وليد عقبه اين بيتها بگفت-شعر:
تقدّمت لمّا لم أجد لي مقدّما***امامى (4)و لا خلفي سوى الموت مرحلا
و أودى ابن أمي و الحوادث جمّة***فوافى (5)المنايا و الكتاب المؤجلا
أتيت عليّا غير راض بامره***و لا ناظر فيه محقّا و مبطلا
فبايعته لمّا رأى النّاس غيره***و لم اك فيما كان من ذاك اوّلا
و لا (6)تجفواني فالمدينة بلدة***أقيم بها حتّى ارى متحوّلا
و بالشّام امر واسع و معوّل***و شيخ سيسعى للخطوب مرجّلا
آنگه حق تعالى بيان جزاى هر دو قوم كرد،گفت: أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ جَنّٰاتُ الْمَأْوىٰ ،گفت:امّا آنان كه ايمان آرند (7)و عمل صالح كنند،ايشان راست (8)بهشتهاى مأوى و مقام و مستقرّ. نُزُلاً ،يعنى خيراتى و منافعى و ثوابى كه به ايشان فرود آيد (9).و قيل:لهم جنّات المأوى منزلا (10)،يعنى جاى نزول ايشان به بهشت بود. بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،به آنچه كرده باشند.
وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا ،و امّا آنان كه فاسق باشند، فَمَأْوٰاهُمُ النّٰارُ ،جاى ايشان دوزخ بود. كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِيدُوا فِيهٰا ،هرگه كه خواهند تا برون آيند ازآنجا بازپس برند ايشان را. وَ قِيلَ لَهُمْ ،گويند ايشان را (11):بچشى عذاب آن دوزخ كه به آن تكذيب كردى و به دروغ داشتى.
1) .همۀ نسخه بدلها:ايمن.
2) .همۀ نسخه بدلها+با ما.
3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
4) .آط،آب،لب،مش:اماما.
5) .چاپ شعرانى(98/9):نوافى.
6) .اساس:فلا،به قياس با نسخه آط و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
7) .آط،آب،لب،مش،كا:دارند.
8) .همۀ نسخه بدلها:هست.
9) .همۀ نسخه بدلها:آرند.
10) .كذا:در اساس،ديگر نسخه بدلها:نزلا.
11) .آب+ ذُوقُوا عَذٰابَ النّٰارِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ.
آنگه گفت: وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ ،تا (1)بچشانيم ايشان را از عذاب كمتر و نزديكتر. دُونَ الْعَذٰابِ الْأَكْبَرِ ،جز عذاب مهتر و بزرگتر.
ابى بن كعب و ابو العاليه و ضحّاك و حسن و ابراهيم گفتند:عذاب ادنى رنجها و مصائب دنياست و بيماريها و بلاهاى دنيا.
عكرمه گفت:حدّ است و رجم[236-ر]و تعزير (2).
و عبد اللّه مسعود گفت و عبد اللّه بن الحارث: (3)قتل بليغ (4)است در روز بدر.
مقاتل گفت:قحط است كه در مكّه بود هفت سال تا مردم هر مردار كه يافتند بخوردند،و هر استخوان و آنچه يافتند.
مجاهد گفت:عذاب (5)گور است،و عذاب اكبر باتّفاق عذاب دوزخ است.
باقر-عليه السّلام گفت:عذاب اكبر خروج مهدى آل محمّد بود بر ايشان (6).
لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ،تا همانا باشد كه بازآيند و توبه كنند،و اين عذاب ادنى لطف شود ايشان را در آنچه ايمان آرند و اختيار طاعت كنند تا عذاب اكبر از ايشان بگردد.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيٰاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهٰا ،گفت:كيست ظالم تر از آن كس كه او را ياد دهند آيات من آنگه اعراض كند از آن و عدول نمايد،يعنى،از او ظالم تر بر نفس خود و جالب تر مضرّت را به خويشتن كس نباشد.آنگه گفت: إِنّٰا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ ،ما از گناهكاران انتقام خواهيم كشيدن.گفتند:مراد به مجرمان،مشركانند در آيت.
معاذ جبل روايت كند (7)كه رسول-عليه السّلام-گفت:سه كار (8)است كه هركه (9)بكند مجرم شود:هركس كه رايتى بندد به ناحق (10)يا در مادر و پدر عاقّ شود،يا با ظالمى برود تا او را يارى كند.آنگه برخواند: إِنّٰا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ.
1) .همۀ نسخه بدلها:ما.
2) .كذا:در اساس،به قياس با ديگر نسخه بدلها و با توجه به معنى تصحيح شد.
3) .آط،آب:عبد الله ابى الحارث،كا:عبد الله بن الحرث.
4) .آب،مش:به تيغ.
5) .چاپ شعرانى(99/9)+ادنى عذاب.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:بود ايشان را.
7) .همۀ نسخه بدلها:روايت كرد.
8) .آط،آب،آج،لب+آن،كا:هركس كه.
9) .همۀ نسخه بدلها:هركس كه.
10) .آب:رايتى به ناحق بر كرد.
وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَى الْكِتٰابَ ،گفت:به درستى كه ما موسى را كتاب داديم،يعنى تورات. فَلاٰ تَكُنْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقٰائِهِ ،به شك مباش از لقا و جزا و ثواب خداى.
سدّى گفت:مراد آن است كه شك مكن در آن كه او تورات از خداى (1)تلقّى كرد به قبول و رضا.
عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به«لقا»،آياتى و دلالاتى است كه رسول -عليه السّلام-شب معراج ديد.و گفتند:ضمير راجع است با موسى،يعنى شك مكن در آن كه موسى را خواهى ديدن (2)در قيامت.و گفتند (3):«ها»ضمير است از نامذكورى،و هو الاذى،يعنى شك مكن در آن كه تو از قوم خود رنج بينى (4)چنان كه موسى ديد. وَ جَعَلْنٰاهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرٰائِيلَ ،گفتند:ضمير راجع است با موسى،و «هدى»به معنى هادى است،ما موسى را به راهنماى (5)بنى اسرايل كرديم.و گفتند:راجع است با كتاب،يعنى ما كتاب او را به لطف و بيان بنى اسرايل كرديم.
وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا ،و ايشان را،يعنى (6)بنى اسرايل را (7)امامانى كرديم و مقتدايانى چون صبر كردند.
زجّاج گفت:معنى كلام شرط است،يعنى اگر شما نيز صبر كنى از شما امامان (8)كنيم چنان كه از بنى اسرايل كرديم چون صبر كردند.
زجاج گفت:معنى كلام شرط است،يعنى اگر شما نيز صبر كنى از شما امامان (9)كنيم چنان كه از بنى اسرايل كرديم چون صبر كردند.
حمزه و كسائى خواندند:«لما صبروا»به كسر«لام»و تخفيف«ميم»،و «ما»مصدرى باشد،اى بصبرهم،براى آن كه ايشان صبر كردند. وَ كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا (10)يُوقِنُونَ ،و ايشان آيات ما را منكر نبودند (11).و يقين آن باشد كه خود را واثق يابد برخلاف آنچه.....او بوده باشد (12)از اضطراب و حيرت (13).
آنگه رسول را بر سبيل تسليت گفت: إِنَّ رَبَّكَ ،خداى تو اى محمّد فصل كند و
1) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:از من.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ديد.
3) .آب:گفته اند.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:رنج خواهى ديدن.
5) .آط،آب،مش:به رهنماى،آج،لب:به راهنمايى.
6) .همۀ نسخه بدلها:و از ايشان يعنى از.
7) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
8) .مش:امامانى.
9) .مش:امامانى.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+بحججنا.
11) .همۀ نسخه بدلها+بل متيقّن بودند و شاكر نبودند در او.
12) .همۀ نسخه بدلها:است.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:و جرم.
حكم كند ميان ايشان در آنچه خلاف مى كنند.آيت تسليت رسول است و وعيد ايشان.
أَ وَ لَمْ يَهْدِ لَهُمْ ،صورت استفهام است و مراد تقريع،و فاعل«يهد»معنى«كم اهلكنا»است،يعنى أ و لم يهد لهم كثرة من اهلكنا،ره (1)ننمود ايشان را و متّعظ نشدند به بسيارى هلاك آنان كه ما ايشان را (2)هلاك كرديم از امّتانى كه پيش ايشان بودند. يَمْشُونَ فِي مَسٰاكِنِهِمْ ،اينان در سرايهاى ايشان مى روند و مى بينند آثار و علامات ايشان كه چون بودند و چند بودند،و امروز از ايشان جز اثر نمانده است (3).و گفتند: يَمْشُونَ فِي مَسٰاكِنِهِمْ ،حكايت فعل هلاك شدگان است،اى (4)هم يمشون في مساكنهم امنين،و ايشان آمن (5)مى رفتند در شهرهاى خود. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ ، در اين آياتى و علاماتى (6)و عبرتى هست. أَ فَلاٰ يَسْمَعُونَ ،نمى شنوند اخبار ايشان،و گفتند:نمى شنوند آيات خداى تا متّعظ شوند! أَ وَ لَمْ يَرَوْا ،[236-پ]نمى بينند،يعنى نمى دانند كه ما آب را به زمين خشك درست رانيم كه بر او هيچ نبات نباشد.و اصل كلمه از قطع باشد،يعنى باران و نبات از او منقطع بود.من قولهم:سيف جراز اى قطّاع،و ناقة جراز اذا كانت تأتي (7)على كلّ شىء،و رجل جروز اى اكول،قال الرّاجز:
خبّ جروز و اذا جاع بكى***
و در او چهار لغت است:جرز،و جرز،و جرز،و جرز.
عبد اللّه عبّاس گفت:مراد آن است كه ما (8)سيل و (9)رود آب به زمينهاى بالا رانيم،و آن ده هايى است بر بلندى نهاده ميان شام و يمن. فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً ،به او زرعى و كشتى برون آريم كه ايشان و چهار پايان ايشان از آن مى خورند. أَ فَلاٰ يُبْصِرُونَ (10)،نمى بينند،يعنى انديشه نمى كنند (11)و تفكّر تا بدانند.
1) .آب،كا:راه.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:به بسيارى آنان كه ايشان را.
3) .همۀ نسخه بدلها:مانده نيست.
4) .همۀ نسخه بدلها+و.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ايمن.
6) .آج،لب:علامتى.
7) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(100/9):تأكل.
8) .همۀ نسخه بدلها+به.
9) .آط،آب:ندارد.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:(تبصرون)
11) .آج،لب:نمى كنيد.
وَ يَقُولُونَ مَتىٰ هٰذَا الْفَتْحُ ،و مى گويند،يعنى كافران (1):اين فتح كى خواهد بودن (2)؟ بعضى مفسّران گفتند:مراد به فتح حكم است،يعنى اين روز فصل (3)قضا و حكم كه شما دعوى مى كنى كى خواهد بودن؟و ازآنجا (4)حاكم را«فتّاح» گويند.
كلبى گفت:فتح مكّه خواستند (5)،و سدّى گفت:به فتح روز بدر خواستند كه رسول-عليه السّلام-ايشان را تهديد كرده بود به آن و انذار كرده و گفته كه:خداى تعالى ما را در اين روز بر شما ظفر خواهد دادن.
قُلْ ،بگو اى محمّد. يَوْمَ الْفَتْحِ لاٰ يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمٰانُهُمْ ،كه روز قيامت هيچ كس را (6)ايمان سود ندارد.و آنان كه گفتند (7)،مراد روز بدر است،گفتند:يعنى عند معاينۀ عذاب و گرفتار شدن ايشان در چنگال شما بر وجهى كه دانند كه محيصى نيست و خلاصى،چه مثل اين حال حالت (8)الجاء باشد. وَ لاٰ هُمْ يُنْظَرُونَ ،و نه ايشان را نيز امهال دهند و تأخير كنند،و روا بود كه كلمه از نظر باشد به معنى (9)رحمت، كقوله: وَ لاٰ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ (10)... ،يعنى با ايشان ننگرند و بر ايشان رحمت نكنند.و فعل مضارع از فعل و افعل در ما لم يسمّ فاعله يك صورت دارد،اوّل از افعل بود،و دوم از فعل،و مثله:«يوعد»،روا بود كه از وعد باشد و روا بود كه از«اوعد» باشد.
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ ،از ايشان بر گرد و رها كن ايشان را. وَ انْتَظِرْ ،و انتظار نزول عذاب كن به ايشان كه ايشان نيز انتظار[مى كنند.گفتند:انتظار] (11)دولت مى كنند كه ايشان را باشد بر شما.و گفتند:انتظار در حقّ ايشان مجاز است،يعنى عذاب به
ايشان آيد لا محال تا به آن ماند كه پندارى منتظر بودند،و مثله فى المعنى قول الشّاعر- شعر:
جرت الرّياح على رسوم ديارهم***فكانّهم كانوا على ميعاد (1).
1) .آج،لب:على الميعاد.
اين سورت مدنى است،و هفتاد و سه آيت است،و هزار و دويست و هشتاد كلمت است،و پنج هزار و هفتصد (1)و نود حرف است.
و روايت است از ابو امامه از ابىّ كعب كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله- گفت:هركه او سورت احزاب (2)بخواند و اهلش را بياموزد و زيردستانش را،او را از عذاب گور امان دهند (3).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ لاٰ تُطِعِ اَلْكٰافِرِينَ وَ اَلْمُنٰافِقِينَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً (1) وَ اِتَّبِعْ مٰا يُوحىٰ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً (2) وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً (3) مٰا جَعَلَ اَللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ وَ مٰا جَعَلَ أَزْوٰاجَكُمُ اَللاّٰئِي تُظٰاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهٰاتِكُمْ وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِيٰاءَكُمْ أَبْنٰاءَكُمْ ذٰلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوٰاهِكُمْ وَ اَللّٰهُ يَقُولُ اَلْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي اَلسَّبِيلَ (4) اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللّٰهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبٰاءَهُمْ فَإِخْوٰانُكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ مَوٰالِيكُمْ وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ فِيمٰا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لٰكِنْ مٰا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً (5) اَلنَّبِيُّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُهٰاجِرِينَ إِلاّٰ أَنْ تَفْعَلُوا إِلىٰ أَوْلِيٰائِكُمْ مَعْرُوفاً كٰانَ ذٰلِكَ فِي اَلْكِتٰابِ مَسْطُوراً (6) وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ اَلنَّبِيِّينَ مِيثٰاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسىٰ وَ عِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِيثٰاقاً غَلِيظاً (7) لِيَسْئَلَ اَلصّٰادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً أَلِيماً (8) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جٰاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا وَ كٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيراً (9) إِذْ جٰاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زٰاغَتِ اَلْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ اَلْقُلُوبُ اَلْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ اَلظُّنُونَا (10) هُنٰالِكَ اُبْتُلِيَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِيداً (11) وَ إِذْ يَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مٰا وَعَدَنَا اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً (12) وَ إِذْ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ يٰا أَهْلَ يَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ اَلنَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنٰا عَوْرَةٌ وَ مٰا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً (13) وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطٰارِهٰا ثُمَّ سُئِلُوا اَلْفِتْنَةَ لَآتَوْهٰا وَ مٰا تَلَبَّثُوا بِهٰا إِلاّٰ يَسِيراً (14) وَ لَقَدْ كٰانُوا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ مِنْ قَبْلُ لاٰ يُوَلُّونَ اَلْأَدْبٰارَ وَ كٰانَ عَهْدُ اَللّٰهِ مَسْؤُلاً (15) قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ اَلْفِرٰارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ اَلْمَوْتِ أَوِ اَلْقَتْلِ وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً (16) قُلْ مَنْ ذَا اَلَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اَللّٰهِ إِنْ أَرٰادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرٰادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لاٰ يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِيًّا وَ لاٰ نَصِيراً (17) قَدْ يَعْلَمُ اَللّٰهُ اَلْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ اَلْقٰائِلِينَ لِإِخْوٰانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنٰا وَ لاٰ يَأْتُونَ اَلْبَأْسَ إِلاّٰ قَلِيلاً (18) أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذٰا جٰاءَ اَلْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشىٰ عَلَيْهِ مِنَ اَلْمَوْتِ فَإِذٰا ذَهَبَ اَلْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدٰادٍ أَشِحَّةً عَلَى اَلْخَيْرِ أُولٰئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيراً (19) يَحْسَبُونَ اَلْأَحْزٰابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ إِنْ يَأْتِ اَلْأَحْزٰابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بٰادُونَ فِي اَلْأَعْرٰابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبٰائِكُمْ وَ لَوْ كٰانُوا فِيكُمْ مٰا قٰاتَلُوا إِلاّٰ قَلِيلاً (20) لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كٰانَ يَرْجُوا اَللّٰهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللّٰهَ كَثِيراً (21) وَ لَمّٰا رَأَ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْأَحْزٰابَ قٰالُوا هٰذٰا مٰا وَعَدَنَا اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ إِيمٰاناً وَ تَسْلِيماً (22) مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (23) لِيَجْزِيَ اَللّٰهُ اَلصّٰادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ اَلْمُنٰافِقِينَ إِنْ شٰاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً (24) وَ رَدَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنٰالُوا خَيْراً وَ كَفَى اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْقِتٰالَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ قَوِيًّا عَزِيزاً (25) وَ أَنْزَلَ اَلَّذِينَ ظٰاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ مِنْ صَيٰاصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً (26) وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيٰارَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهٰا وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً (27)
به نام خداى مهربان بخشاينده (4)اى پيغامبر خداى ايستاده باش فرمان خداى را (5)و مه بر (6)فرمان كافران را و منافقان را،به درستى كه خداى هست دانا و با حكمت (7).
و پس روى كن آنچه وحى فرستادند به سوى تو از پروردگار تو،به درستى كه خداى هست (8)بدانچه
شما مى كنيد آگاه است.
و توكّل كن بر خداى،و بسنده است به خداى كارگزار (1).
نكرد (2)خداى-عزّ و جلّ-مردى را از دودل در ميان او (3)و نكرد (4)زنان شما را آنها كه مى گويند فرا ايشان تو بر من چون پشت مادر منى از ايشان (5)مادران شما،و نكرد (6)پسر خوانده اى بيگانه را فرزند شما (7)،آن است كه گفتار شما به دهنهاى شما،و خداى مى گويد حق و راستى و او بنمايد راه.
خوانيد (8)ايشان را پدران ايشان را (9)،آن راست تر (10)نزديك خداى،پس اگر ندانيد (11)پدران ايشان را برادران شما باشند در دين و دوستان و ياران شما (12)،و نيست بر شما بزه در آنچه خطا كنيد (13)بدان،و لكن آنچه قصد كند (14)دلهاى شما،و هست (15)خداى-جلّ جلاله-آمرزنده و بخشاينده.
پيغامبر-عليه السّلام-سزاوارتر است به
1) .آط،آج،لب:نگاهبان،آب،مش:به وكالت.
2) .اساس:نه كرد/نكرد.
3) .آط:اندر شكم او،آب،مش:در اندرون او.
4) .اساس:نه كرد/نكرد.
5) .آط،مش:زنان شما آن كه اظهار مى كنيد از ايشان،آب:جفتهاى شما را آن كه اظهار مى كنيد از ايشان.
6) .اساس:نه كرد/نكرد.
7) .آط،آج،لب:و نكرد به خواندن شما پسران شما،آب:و نگردانيد پسر خواندگان شما پسران شما.
8) .آط،آب:بخوانيد.
9) .آط:شما مر پدران ايشان،مش:بخوانيد ايشان را به پدران ايشان.
10) .آط،آج،لب:بادادتر.
11) .آب،مش:اگر نمى دانيد.
12) .مش:در دين و از او كودكان شمااند.
13) .آط،آب،آج،لب،مش:خطا كرديد.
14) .آط:عمدا كرد،آب:به عمدا كند.
15) .آب،مش:بود كه.
مؤمنان از تنهاى ايشان و زنان او مادران ايشان باشند و خداوندان خويشى (1)برخى از ايشان سزاوارترند به برخى در كتاب خداى از مؤمنان و مهاجران مگرآنكه كنيد (2)به دوستان (3)شما نيكوى (4)و خير كه هست آن قسمت ميراث در كتاب خداى نبشته (5).
و چون فراگرفتيم از پيغامبران -عليهم السّلام-عهد ايشان و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى پسر مريم،و فراگرفتيم از ايشان عهدى بزرگ و محكم.
تا بپرسد راستگويان را از راستى (6)ايشان و بساخت (7)كافران را عذابى دردناك.
اى آنان كه ايمان آورده ايد ياد كنيد نعمت خداى بر شما چون آمد به شما لشكرها (8)پس بفرستاديم ما بر ايشان بادى و لشكرهايى (9)كه نمى ديديد (10)شما آن را،و هست خداى بدانچه مى كنيد شما بينا.
چون آمدند به شما از زور (11)شما و از زير (12)از شما و چون بگشت از ترس چشمها (13)و برسيد دلهاى شما بر گلو (14)،و گمان برديد به خداى گمانها (15)و انديشه هاى گوناگون.
آن وقت بود كه آزموده كردند
1) .همۀ نسخه بدلها:رحمها.
2) .آط،آب:بكنيد،مش:نكنيد.
3) .آط:دوستدانتان،آب:دوستان خود.
4) .آب،مش:شناخته.
5) .آط،آج،لب:هست آن در كتاب نوشته،آب،مش:بود اين در كتاب نوشته.
6) .آط:راست گفتن.
7) .آط+مر،آب،مش:آماده كند براى.
8) .آط،آج،لب:لشكر.
9) .آط،آج،لب:لشكرى.
10) .مش:كه نديديد.
11) .آب،مش:بالاى،آج،لب:زبر.
12) .آب،مش:پايين.
13) .آب،مش:چون تنگ شد چشمها،آط،آج،لب:چون بگشت ديده ها.
14) .آط،آج،لب:بر بن گردنها.
15) .آط،آج،لب:پنداشتى.
مؤمنان را و بجنبانيدندشان جنبانيدنى سخت.
و چون مى گفتند منافقان و آن كس ها (1)در دلهاى ايشان بيمارى شك بود،نكرده وعده (2)ما را خداى و رسول او مگر فريفتن (3).
و چون گفتند گروهى از منافقان (4)اى اهل مدينه نيست جاى نشستن (5)شما را بازگرديد و دستورى مى خواست گروهى (6)از ايشان از پيغامبر مى گفتند به درستى كه خانه هاى ما بيرون از شهر است و تنهاست،ترسيم از دزد (7)،و نيست آن چنان كه مى گويند (8)،نمى خواهند مگر گريختن.
و اگر درآيند (9)بر ايشان از كناره هاى آن پس خواهند از منافقان فتنه،بدهند آن را و نكنند درنگ به مدينه (10)مگر اندكى.
و به درستى كه بودند عهد كردند با خداى از پيش كه بر نگردانند (11)پشتها،و باشد عهد خداى (12)پرسيده (13).
بگو يا محمّد نكند سود شما را گريختن اگر بگريزيد شما از مرگ يا
1) .همۀ نسخه بدلها:آنان كه.
2) .آب،مش:وعده نداد.
3) .آب:فريفتنى،مش:بفريفتن.
4) .همۀ نسخه بدلها:از ايشان.
5) .آط،آج،لب:نيست بودن مر.
6) .آط،آج،لب:دستورى دهيد قومى را،مش:اذن مى خواهند فرقه.
7) .آط،آج،لب:خانه هاى ما برهنه است،آب،مش:خانه هاى ما عورت است.
8) .آط،آج،لب:و نيست آن برهنه،آب،مش:و نيست آن عورت.
9) .آط،آج،لب:در شوند.
10) .آط،آج،لب:بدان.
11) .آب،مش+به.
12) .آط:و بودند عهد خداى را.
13) .آب،مش:سؤال كرده.
كشتن و آنگاه ندهند شما را برخوردارى (1)مگر اندكى.
بگو يا محمّد كيست آن كه نگاه دارد شما را از خداى اگر خواهد به شما بدى،يا خواهد به شما رحمت،و نه ياوند (2)ايشان را (3)از جز خداى دوستى و نه يارى (4).
به درستى كه مى داند خداى بازدارندگان از حرب از شما (5)و گويندگان به برادران (6)خويش را فراتر آييد سوى ما،و نيايند به جنگ مگر اندكى.
بخيلانند بر شما پس چون آيد (7)بيم و ترس بينى (8)تو ايشان را مى نگرند سوى تو (9)يا محمّد مى گردد (10)چشمهاى ايشان چون آن كس كه پوشيده شود حال بر او (11)از بيم مرگ،چون بشود بيم و ترس رنجه دارند شما را (12)به زفانهاى (13)تيز بخيلانند بر نيكى، ايشان ايمان نه آورده اند،پس باطل گردانيد خداى تعالى كردارهاى ايشان و هست آن بر خداى تعالى آسان.
1) .آط،آج،لب:و آنگاه برخوردارى نگيرند،آب،مش:و آن هنگام برخوردارى نمى يابند.
2) .نه ياوند/نيابند.
3) .آب،مش:نمى يابند براى خود.
4) .آب،مش:يارى كننده.
5) .آط،آج:بازدارندگان را از شما،آب،مش:از كار بازدارندگان را از شما.
6) .آط،آج،لب:مر برادران.
7) .اساس:به صورت«آمد»نيز خوانده مى شود.
8) .آط:بينى.
9) .آب،مش:نظر مى كنند به تو.
10) .آب،مش:در مى گردد.
11) .آط:پوشنده بر او،آب،مش:غش شود بر او،آج،لب:رسيده بر او.
12) .آط:دراز زبانى كنند.
13) .آط،آج،لب:دراز زبانى كنند به زبان،آب:كارزار در شما كشند زبانها.
مى پندارند منافقان اين گروههايى كه به حرب آمده اند بنه شده اند (1)،و اگر بيايند سپاهها (2)، دوست دارند منافقان اگر ايشان باشند بيرون شدگان در ميان بدويان باشندى (3)مى پرسند هركه را بينند از (4)خبرهاى شما و اگر باشند در ميان شما نكنند كارزار (5)مگر اندكى.
به درستى كه بود شما را اندر پيغمبر خداى اقتدايى نيكو آن كس را كه بود اميد مى دارد خداى را و روز بازپسين را (6)و ياد كند خداى-سبحانه تعالى (7)- بسيار.
و چون بديدند مؤمنان لشكر كفّار را، گفتند:اين است آنچه وعده كرد ما را خداى تعالى و پيغامبر او-صلوات اللّه عليه-و راست گفت خداى و پيغامبر او-عليه السّلام-و نكند زيادت ايشان را (8)مگر ايمان و گردن نهادن.
از مؤمنان مردانى اند كه راست كردند (9)آنچه عهد كردند با خداى بر او،پس از ايشان است آن كس كه عهد به جاى آورد تا كشته شد (10)،و از ايشان است آن كس كه چشم مى دارد،و نكردند بدل و بنگر ديدند (11)بدل كردنى (12).
1) .اساس:بنه شده اند/بنشده اند،آط:نروند،آب،مش:نرفته اند.
2) .آط،آج،لب:گروهها،آب،مش:اين جماعت.
3) .آط،آج،لب:در باديه باشند،آب،مش:كار شكى در باديه بودندى در ميان بدويان.
4) .آط،آج،لب،مش:مى پرسند از.
5) .آط،آج،لب:نكردندى جنگ.
6) .آط،آج،لب:روز قيامت،مش:روز آخر.
7) .آط،آج،لب،مش:خداى را.
8) .آط،آج،لب:و نيفزايدشان.
9) .آط،آج،لب:مردانى راست گويند،آب،مش:مردانى هستند كه راست داشتند.
10) .آط،آج،لب:كس است كه بگزارد پيمان خود،آب،مش:كسى است كه تمام كردند نذر و عهد خود.
11) .بنه گرديدند/بنگرديدند.
12) .آط،آج،لب:و نكند بدل بدل كردنى.
تا پاداشت دهد (1)خداى راست گويان را به راستى ايشان (2)،و عذاب كند منافقان را اگر خواهد يا توبۀ ايشان قبول كند (3)،به درستى كه خداى تعالى هست آمرزنده و بخشاينده.
و بازگردانيد (4)خداى-عزّ و جلّ-آنان را كه كافر شدند با خشم ايشان بر مسلمانان،نيافتند (5)نيكى،و كفايت كرد خداى تعالى (6)،مؤمنان را كارزار (7)،و هست خداى سبحانه (8)نيرومند و بى همتا.
و فرود آورد (9)آنان را كه يارى دادند ايشان را از اهل كتاب از حصارهاى ايشان،و انداخت در دلهاى ايشان ترس گروهى را مى كشتيد شما و اسير مى گيريد گروهى (10)را.
و ميراث به شما داد زمين ايشان و سرايهاى ايشان و خواسته هاى ايشان،و زمينى كه نسپرده بوديد آن را (11)،و هست خداى بر همه چيزى توانا.
قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللّٰهَ ،خداى-جلّ جلاله-در اين آيت خطاب كرد با رسول،و مراد رسول و امّت،گفت:اى پيمبر (12)بر كشيده رفيع (13)منزلت!از خداى
1) .آط،آج،لب:پاداش كند.
2) .آط،آج،لب:به راست گفتن ايشان.
3) .آط،آج،لب:يا توبه دهد ايشان را.
4) .همۀ نسخه بدلها:و رد كرد.
5) .آط،آج،لب:نرسند.
6) .آط،آج،لب:و بسنده است خدا،آب،مش:كافى است خداى تعالى.
7) .آط،آج،لب:به كارزار،آب:به كشتن كافران،مش:به كشتن كافران به على بن ابى طالب.
8) .آب:خداى تعالى.
9) .آط،آج،لب:و فروفرستاد.
10) .آط،آج،لب:گروهى كشته شدند و برده شدند گروهى.
11) .آط،آج،لب:كه پاى ننهادى برآن،آب،مش:كه پاى بر او ننهاده اند.
12) .آط،آج،لب:پيغامبر،آب،مش،كا:پيغمبر.
13) .آط،آب،مش:بزرگ.
بترس و از معاصى او اجتناب كن،و طاعت كافران و منافقان مدار،و فرمان ايشان مبر.
آيت در ابو سفيان[صخر بن] (1)حرب آمد.و عكرمه ابو جهل (2)و ابو الاعور السّلمىّ چون به مدينه آمدند و به خانۀ عبد اللّه ابىّ سلول كه سر منافقان بود فرود آمدند،و اين از پس كارزار احد بود،و رسول-عليه السّلام-ايشان را امان داده بود كه بيايند و بگويند و بشنوند.
عبد اللّه بن ابي سرح و طعيمة بن ابيرق (3)با اين جماعت كافران و منافقان برخاستند و به نزديك رسول آمدند و گفتند:دست بدار خدايان ما را،و بگو كه ايشان شفيعان مااند و عبادت ايشان نافع است ما را تا ما دست بداريم از تو و خداى تو.
رسول را سخت آمد،صحابه گفتند (4):دستور باش تا همه را گردن بزنيم؟رسول -عليه السّلام گفت:نشايد كه من ايشان را امان داده ام،و به امان من اين جا آمده اند،و لكن اينان را برون (5)كنى از مدينه،و گفت ايشان را:
اخرجوا في لعنة اللّه و غضبه.
خداى تعالى در اين باب اين آيات فرستاد و گفت:طاعت اين كافران و منافقان مدار در آنچه تو را مى گويند.و اگرچه آيت در اين گروه است،حكم او عام باشد در جملۀ كافران و منافقان. إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً (6)،كه خداى تعالى عالم است و حكيم به آنچه فرمايد و گويد جز آن نفرمايد كه مصالح شما به آن تعلّق دارد.
وَ اتَّبِعْ مٰا يُوحىٰ إِلَيْكَ ،گفت:متابعت كن آن چيز را كه وحى كردند (7)بر تو از خداى تو كه خداى تو عالم است و آگاه از آنچه اين كافران و منافقان مى كنند از جحود و عناد.
ابو عمرو به«يا»خواند:«يعملون»،ردّا الى الكافرين و المنافقين.و باقى قرّاء به«تا»ى خطاب (8)،خطابا للنّبىّ و المؤمنين.
بعضى دگر گفتند:جماعتى از ثقيف (1)به نزديك رسول آمدند و گفتند:يا محمّد ما را يك سال دستورى ده و رخصت تا به خدايان خود متمتّع باشيم (2)به اذن تو تا مردمان منزلت و اختصاص ما بدانند،آنگه پس از سالى به تو ايمان آريم.رسول -عليه السّلام-از جهت حرص بر ايمان ايشان توقّف نمود و در دل گفت:اگر خداى دستورى دهد من اينان را مهلت دهم.خداى آيت فرستاد كه:نگر (3)!فرمان اينان نبرى كه دروغ مى گويند آنچه مى گويند.
وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّٰهِ ،و اعتماد بر خداى كن،و تو را خداى وكيل و يار و تكفّل كننده بس.
مٰا جَعَلَ اللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ،مفسّران گفتند:آيت در مردى آمد نام او جميل بن معمر بن حبيب بن عبد اللّه الفهرىّ،و او مردى عاقل و ذو رأى و حافظ بود.مردم گفتند:همانا اين[حفظ] (4)كه اين مرد راست به يك دل نباشد،تواند بودن كه او را دو دل باشد (5).او نيز باور كرد،گفت:مرا دو دل است،و اين سخن هروقت مى گفت.خداى تعالى اين آيت فرستاد[241-ر].
راوى خبر گويد:روز بدر اين جميل را ديدم كه به هزيمت مى رفت،يك تاى (6)نعلين در پاى (7)[و يك تاى در دست و مى گريخت.او را] (8)،گفتم:ديگر نعل در (9)پاى نمى كنى؟گفت:من ندانستم كه نعل در دست دارم يا در پاى.گفتم:چون تو مردى بايد كه دعوى كند كه مرا دو دل است كه چندانى ضبط ندارد (10)وقت خوف كه نداند كه نعل در دست دارد يا در پاى.
بعضى دگر گفتند:كافران را چون از علم و حفظ رسول عجب آمد،گفتند:
همانا محمّد دو دل دارد.خداى تعالى اين آيت فرستاد ردّ (11)بر ايشان.
1) .كا:بنى ثقيف.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ممتّع شويم.
3) .آج،لب+تا.
4) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
5) .آط:شايد بودن به دو دل باشد.
6) .همۀ نسخه بدلها:پاى.
7) .همۀ نسخه بدلها:نعل.
8) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
9) .همۀ نسخه بدلها:گفتم يا ابا معمر اين نعل چرا به دست گرفته در.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+در.
11) .همۀ نسخه بدلها:براى.
زهرى و مقاتل گفتند:اين مثلى است كه خداى تعالى زد براى مظاهران كه از اهل خود ظهار كردندى،و گفتندى:انت علىّ كظهر امّي،و براى متبنّيان كه ايشان (1)پسر خواندگان (2)گرفتندى گفت:چنان كه محال است كه مردى را دودل باشد،محال است كه يك شخص (3)هم زن او باشد هم مادرش،و يا پسر او باشد و پسرى ديگر (4).آنگه اين را به بيان (5)محقّق كرد و گفت: وَ مٰا جَعَلَ أَزْوٰاجَكُمُ اللاّٰئِي تُظٰاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهٰاتِكُمْ ،و نكرد آن زنان را كه شما از ايشان ظهار مى كنى مادران شما.
ابو جعفر و ابو عمرو و ورش،«اللاّى (6)»خواندند بى همزه و بى مد،و يعقوب (7)مهموز و ممدود خواند (8)بى«يا».و اهل كوفه و شام به همز (9)تو و مدّ«يا»خواندند،و انشدوا على قراءة نافع قول الشّاعر-شعر:
من اللاّء لم يحججن يبغين حسبة***و لكن ليقتلن البرىء المغفلا
و راويان ابن كثير از او خلاف كردند،قوله:«تظاهرون».
اهل شام (10)به فتح«تا»و تشديد«ظا»خواندند،و الاصل تتظاهرون من التّظاهر.و كوفيان جز عاصم خواندند:به فتح«تا»و تخفيف«ظا»على تقدير«تتظاهرون»به حذف«تا»بى ادغام،و در اوّل با ادغام.
و عاصم،«تظاهرون»خواند به ضمّ«تا»و تخفيف«ظا»،من المظاهرة.
و آيت در أوس بن الصّامت آمد و در زنش خوله بنت ثعلبه (11)،و قصّۀ آن و حكم ظاهر در سورة المجادلة بيايد-ان شاءاللّه (12). وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِيٰاءَكُمْ أَبْنٰاءَكُمْ ،و نكرد پسر خواندگان شما را پسران شما.«ادعياء»،جمع دعىّ باشد، فعيل به معنى مفعول،يعنى مدعوّند به پسرى شما.
1) .كا:ايشان كودكان را به پسرى گرفتندى.
2) .آط،آب،آج،لب:پسرى كردگان،مش:پسر ديگرى.
3) .همۀ نسخه بدلها:زن.
4) .همۀ نسخه بدلها:يا يك شخص هم پسر او باشد و هم پسر ديگرى.
5) .همۀ نسخه بدلها:براى ايشان.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:لاى/لاء.
7) .همۀ نسخه بدلها+نافع.
8) .همۀ نسخه بدلها:خواندند.
9) .آب،آج،لب:به همزه.
10) .همۀ نسخه بدلها+تظّاهرون.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:تغلب.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+تعالى.
مفسّران گفتند:آيت در زيد بن حارثة بن شراحيل الكلبىّ آمد من بني عبد ودّ،و او بندۀ رسول بود-عليه و آله السّلام-او را آزاد بكرد و به پسرش خواند (1)پيش از وحى، و در اسلام ميان او و (2)حمزه عبد المطلّب برادرى داد،و رسول-عليه السّلام-ميان درويشى و توانگرى برادرى دادى تا از آن توانگر (3)نفعى و خيرى به آن درويش رسيدى.
چون رسول زينب بنت جحش الاسدىّ را به زنى كرد،جهودان و منافقان طعنه زدند،گفتند:محمّد ما را نهى مى كند ازآن كه زن پسر را به زنى كنيم،و او زن زيد را به زنى كرد خداى تعالى اين آيت فرستاد و بازنمود كه پسر خوانده پسر نباشد بر حقيقت. ذٰلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوٰاهِكُمْ ،اين قولى است كه شما مى گويى به دهن. وَ اللّٰهُ يَقُولُ الْحَقَّ ،و خداى حق گويد: وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ،و (4)ره نمايد خلقان را به ره راست.
اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ ،ايشان را به پدر[ان] (5)خود بازخوانى كه ايشان را زاده باشند.
هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّٰهِ ،آن به عدل نزديكتر باشد نزديك (6)خداى. فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبٰاءَهُمْ ،اگر پدران ايشان را ندانى (7). فَإِخْوٰانُكُمْ فِي الدِّينِ ،اى فهم اخوانكم، ايشان برادران شمااند در دين. وَ مَوٰالِيكُمْ ،و آزادكردگان شما (8).و از اقسام مولى يكى معتق است. وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ فِيمٰا أَخْطَأْتُمْ بِهِ ،و بر شما بزه اى نيست در آنچه خطا كنى،يعنى چون به ظاهر حال كسى را به پدر بازخوانى و او بر حقيقت پسر او نباشد و از آب او نباشد و شما ندانى،بر شما حرجى نيست در آن.
قتاده گفت:اگر فراموشى كنى،در حال فراموشى گويى:فلان بن فلان،چنان كه زيد بن رسول اللّه،بر شما بزه نباشد. وَ لٰكِنْ مٰا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ ،[و لكن بزه در آن باشد كه دلهاى شما به آن قصد كند.خبر مبتدا در آيت محذوف است لدلالة
الكلام عليه،و تقدير آن كه:و لكن ما تعمّدت قلوبكم] (1)فعليكم فيه الجناح. وَ كٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً ،و خداى غفور و رحيم است آمرزنده و بخشاينده (2).
در خبر است كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
من ادّعى الى غير ابيه او الى غير ولىّ نعمته فعليه لعنة اللّه و الملائكة و النّاس اجمعين ،گفت:هركه [241-پ]او كسى را بازخواند (3)نه با پدر (4)او و يا نه ولى نعمت او،لعنت خداى و فريشتگان و مردمان بر او باد.
راوى خبر گويد (5):ابو حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد الشّمس از جملۀ بدريان بود.او سالم را به پسرى بپذرفت (6)،و دختر برادرش را (7)بنت الوليد بن عتبه (8)به او داد،و او مولى زنى انصارى بود او را به پسرى خواند (9)چنان كه رسول-عليه السّلام- زيد حارثه (10)را.
و در جاهليّت عادت چنان بود (11)كه چون كسى پسر خوانده اى گرفتى،او را پسر وى (12)خواندندى،و چون بمردى ميراثش به او دادندى،تا خداى تعالى اين آيت فرستاد: اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ -الآية.
اَلنَّبِيُّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ،گفت:[رسول-عليه السّلام اولى تر است به مؤمنان ازآن كه ايشان به خويشتن،يعنى] (13)حكم رسول اولى تر است (14)بر ايشان كه حكم ايشان بر خود.
عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آن است كه،چون رسول-عليه السّلام-ايشان را دعوت كند با چيزى،و نفس ايشان دعوت كند ايشان را با چيزى،ايشان را اجابت رسول بايد كردن و متابعت او،نه متابعت هواى نفس خود.
مقاتل گفت:يعنى طاعت رسول داشتن (15)اولى تر است ازآن كه طاعت يكديگر.
1) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها+است.
3) .همۀ نسخه بدلها:به پدر.
4) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها حتى مه،به نظر مى رسد كه مفسّر فعل لازم را در اين مورد متعدّى معنى كرده است.
5) .همۀ نسخه بدلها+كه.
6) .آب،آج،لب:بپذيرفت،مش:پذيرفت.
7) .همۀ نسخه بدلها+هند.
8) .آج،لب،كا:عقبه را.
9) .آط،آب،آج،لب:بر خواند.
10) .مش:زيد بن حارثه.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:عادت بودى.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
13) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
14) .همۀ نسخه بدلها:حكم او در ايشان روان تر است.
15) .همۀ نسخه بدلها:رسول را اطاعت داشتن.
ابن زيد گفت:فرمان رسول بر امّت چنان روان است كه فرمان خداوند بر بنده (1).و گفتند:معنى آن است كه،رسول-عليه السّلام-در امضاى احكام و اقامت حدود و فرمان دادن بر امّت اولى تر است از (2)ايشان بر خود،براى آن كه مصالح دينى به آن تعلّق دارد.و گفتند:براى آن فرمان رسول بر ايشان روان تر است از هواى ايشان، كه رسول ايشان را با نجات خواند،و هواى ايشان ايشان را با هلاك خواند.
بسّام بن عبد اللّه گفت:براى آن كه رسول ايشان را از آتش دوزخ برهاند (3)و نفس ايشان ايشان را از آتش دنيا برهاند.
عطا گفت در قرائت عبد اللّه عبّاس چنين است كه:النّبىّ اولى بالمؤمنين من انفسهم و هو أب لهم،پيغامبر اولى تر است به مؤمنان و او پدر است ايشان را.
گفتند:عمر خطّاب (4)بگذشت به غلامى (5)كه او مصحفى در (6)كنار نهاده بود و اين آيت مى خواند:(النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم و هو اب لهم).عمر گفت:يا غلام!از مصحف مى خوانى؟گفت:آرى.گفت:حكّ كن آن را كه در قرآن نيست.گفت:اين مصحف ابىّ است (7).برفت ابىّ را گفت:چرا در مصحف چنين نبشتى (8)؟گفت:آنگه كه شما در بازار ستد و داد (9)مى كردى همه كار من (10)مصحف بود و قرآن و علم قرآن طلب كردن.
عبد الرّحمن بن ابى عمر (11)گفت،رسول-عليه السّلام-گفت:
ما من مؤمن الّا و انا اولى به فى الدّنيا و الآخرة ،هيچ مؤمن نيست و الّا به او اولى ترم در دنيا و آخرت،و اگر خواهى اين آيت بخوانى: اَلنَّبِيُّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ،هركه از دنيا برود
1) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+روان است.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+آن كه.
3) .آج،لب:براند.
4) .اساس+رضى اللّه عنه.
5) .اساس:بفلان،به قياس با نسخه آط،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
6) .آب،آج،لب:مصحف بر،كا:مصحفى داشت.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+عمر.
8) .همۀ نسخه بدلها:نوشتى او.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز آب و كا:استد و داد.
10) .آط،آب،آج،مش:همّت من،لب:سخت همّت من،كا:همت من همه.
11) .اساس:ابى عمره،به قياس با نسخه آط،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
اگر (1)دينى يا ضياعى رها كند،گو به من آى (2)كه من مولاى اوام (3)،يعنى اگر وارث ندارد. وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ ،و زنان او مؤمنان را به مثابت ما درانند (4)در حرمت داشت، اى كامّهاتهم،و مثله: وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ (5)... ،اى كالسّماوات.
بعضى دگر مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى منافقان گفتند:
ما بال محمّد يتزوّج بنسائنا و لا نتزوّج بنسائه،چرا محمّد زنان ما را به زنى مى كند و ما زنان او را به زنى نمى كنيم؟و اللّه اگر او را وفاتى باشد،ما زنان او را به زنى كنيم.
حق تعالى اين آيت فرستاد و گفت:زنان رسول شما را مادرانند،يعنى نكاح ايشان بر شما حرام است.
دليل اين تأويل آن است كه در خبر آوردند (6)كه:زنى عائشه را (7)گفت:يا امّه، اى مادر!عائشه گفت:لست لك بامّ انّما انا امّ الرّجال،من مادر تو نه ام مادر مردانم.مراد اين بود كه بر مردان حرامم.و دليل بر آنكه امومت (8)حقيقى نيست،آن است كه مادر را در شرع حجاب نفرمودند از فرزندانش،و باتّفاق نشايد تا (9)بيگانگان زنان رسول را بينند. وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ ،گفت:و خويشان و نزديكان (10)كه خداوندان اتّصال (11)رحم اند بهرى به بهرى اولى ترند در كتاب خداى.بعضى مفسّران گفتند:يعنى به ميراث.
قتاده گفت:مسلمانان به هجرت ميراث گرفتندى و به مؤاخات اوّل تا اعرابى از [242-ر]مهاجر ميراث نگرفتى و اگرچه خويش او بودى نزديك.
كلبى گفت:ميراث به مؤاخات گرفتندى چون قرابت،چون خداى تعالى اين آيت فرستاد آن حكم منسوخ گشت،ميراث به قرابت گرفتند،و هركه (12)نزديكتر بود به ميراث اولى تر شد (13).و آيت (14)دليل است بر آنكه با وجود مادر و دختر،هيچ كس از
1) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:با.
2) .آط،آب،آيى،آج،لب:آييد.
3) .همۀ نسخه بدلها:اويم.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:مادراند.
5) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 133.
6) .همۀ نسخه بدلها:آورده اند.
7) .اساس+رضى اللّه عنها.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:اموميّت.
9) .همۀ نسخه بدلها:كه.
10) .همۀ نسخه بدلها:خويشان نزديك.
11) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
12) .همۀ نسخه بدلها:هرچه.
13) .همۀ نسخه بدلها:باشد.
14) .آج،لب:اين آيت.
برادران و خواهران ميراث نگيرد (1)،چه ايشان نزديك ترند (2)و همچنين دليل مى كند كه با وجود خواهر هيچ كس از اعمام و بنى الاعمام ميراث نگيرند.
امّا آن خبر كه فقها روايت كردند در اين باب من
قوله: انّ ما ابقت الفرائض فلاولي (3)عصبة ذكر ،خبر واحد است براى آن[از] (4)ظاهر قرآن (5)و آيت (6)محكم دست بندارند. مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهٰاجِرِينَ ،از مؤمنانى (7)كه با يكديگر مؤاخات داده باشد رسول ايشان را و از مهاجران،يعنى با وجود مؤاخات و هجرت اعتبار در باب (8)ميراث به قرابت است تا كسى گمان نبرد كه اين اعتبار در حقّ آنان است كه مؤاخى و مهاجر نباشند (9). إِلاّٰ أَنْ تَفْعَلُوا إِلىٰ أَوْلِيٰائِكُمْ مَعْرُوفاً ،اين استثنا منقطع است به معنى لكن،براى آن كه آنچه با خويشان خيرى و برّى و معروفى كند از وصيّت و جز آن نه از باب ميراث باشد،پس مستثنى نه از جنس مستثنى منه باشد.
محمّد بن الحنفيّة گفت و قتاده و عطا (10):مراد وصيّت آن است كه اگر[كسى] (11)وصيّتى كند (12)اولياى خود را و خويشان دورتر را كه كافر باشند،روا باشد و درست (13)و اگرچه اهل ايمان و هجرت نباشند.
و بيشتر فقها را مذهب آن است كه:وصيّت درست باشد كافران را.و به نزديك ما،مادر و پدر و فرزند (14)را درست بود،و در حقّ (15)ديگران (16)درست نبود.
ابن زيد و مقاتل گفتند:مشروط است اين بر هجرت.
مجاهد گفت:مراد به«معروف»،نصرت (17)است و حفظ حرمت به سبب ايمان و هجرت. كٰانَ ذٰلِكَ فِي الْكِتٰابِ مَسْطُوراً ،اين در كتاب نبشته بوده است (18)،يعنى در
1) .همۀ نسخه بدلها:نگيرند.
2) .آط+به مادر،مش به او.
3) .همۀ نسخه بدلها:فاولى.
4) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
5) .آج،لب:براى او از ظاهر اخوات قرآن.
6) .آج،لب:اين آيت.
7) .مش+و مهاجران.
8) .اساس:راه،به قياس با نسخه آط،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
9) .آط،آج،لب:نباشد.
10) .آط،آج،لب،مش:محمد بن الحنفيّة و قتاده گفتند.
11) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز كا+از.
13) .آط،آج،لب،مش،كا+بود،آب+باشد.
14) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
15) .همۀ نسخه بدلها+آن.
16) .مش+را.
17) .همۀ نسخه بدلها:اخوّت.
18) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:نوشته است.
لوح محفوظ.و گفتند:مراد به كتاب،تورات است،اين قول محمّد بن كعب القرظىّ است.
و اصحاب ما گفتند:آيت بر عموم است،اعنى،النّبىّ اولى و اولو الارحام بعضهم اولى ببعض در ميراث (1)،و استدلال كردند به اين آيت بر امامت اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-و وجه استدلال چنين گفتند كه،خداى تعالى گفت: اَلنَّبِيُّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ،رسول من به مؤمنان اولى تر است ازآن كه ايشان به خود (2)،و حكم او بر ايشان روان تر است (3)از فرمان و حكم ايشان بر خود.
آنگه در آمد و گفت (4): أُولُوا الْأَرْحٰامِ ،يعنى خويشان او بعضى به بعضى اولى ترند. فِي كِتٰابِ اللّٰهِ ،قيل:فى القرآن،و قيل:فى اللّوح المحفوظ.
آنگه آن خويشان را وصف به دو چيز كرد،و آن:ايمان و هجرت است.پس چون انديشه كرديم،اين ولايت (5)اولى ترى (6)موقوف آمد بر سه چيز:يكى قرابت،و يكى ايمان،و يكى هجرت.
و امّت دعوى امامت در (7)سه كس كردند:در على،و ابو بكر،و عبّاس.
امّا ابو بكر،اگرچه مؤمن و مهاجر است،قرابت ندارد.و امّا عبّاس،اگرچه ايمان و قرابت دارد مهاجر نيست طليق است،پس از تسميه (8)بنماند الّا اميرالمؤمنين على.
و در خبر است كه،چون اميرالمؤمنين را گفتند (9):بر ابو بكر بيعت كردند (10)، گفت:به چه علّت؟گفتند:به علّت صحبت و مشورت.گفت:
يكون الخلافة بالصّحابة و لا يكون بالصّحابة و القرابة ،گفت:خلافت به صحبت باشد و به قرابت (11)و صحبت نباشد!آنگه گفت-شعر:
1) .همۀ نسخه بدلها+و جز ميراث.
2) .همۀ نسخه بدلها+يعنى فرمان.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:روان است.
4) .همۀ نسخه بدلها+و.
5) .همۀ نسخه بدلها+و.
6) .آط،آب:اولى ترين.
7) .آب،آج،لب،كا:بر.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:قسمت.
9) .مش و كا+كه.
10) .آج،لب:بيعت كن.
11) .اساس:قربت،به قياس با نسخه آط و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
فان كنت بالشّورى ملكت امورهم***فكيف بهذا و المشيرون غيّب
و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم***فغيرك اولى بالنّبىّ و اقرب
قوله: وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثٰاقَهُمْ ،گفت:ياد كن اى محمّد چون ما گرفتيم عهدى و پيمانى (1)از پيغمبران (2)به آن كه وفا كنند به تبليغ (3)،و بعضى به بعضى بشارت دهند،و يكديگر را تصديق كنند. وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ ،و از تو اى محمّد همين عهد بستديم،و از نوح و از ابراهيم و موسى و عيسى.و اين پيغامبران (4)را براى آن تخصيص كرد كه اينان اصحاب شرايع و كتب اند،و پيغامبران اولوالعزم (5)و با پيغامبر (6)[242-پ]امامانند. وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِيثٰاقاً غَلِيظاً ،و از ايشان عهدى بستديم سطبر،يعنى عهدى محكم.
قتاده روايت كرد از حسن از ابو هريره كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
من اوّل پيغامبرانم در خلقت،و آخر ايشانم در بعثت،و ذلك قوله-عزّ و جلّ: وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثٰاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ -الآية.
لِيَسْئَلَ الصّٰادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ ،اين براى آن كرد تا بپرسد (7)صادقان را از صدقشان. وَ أَعَدَّ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً أَلِيماً ،و بجارده (8)و نهاده است براى كافران دوزخ (9)عذابى مولم (10)موجع.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ،حق تعالى گفت:اى گرويدگان ياد كنى نعمت خداى بر شما. إِذْ جٰاءَتْكُمْ جُنُودٌ ،چون لشكرها به شما آمدند. فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً ،ما بر ايشان بادى فرستاديم و لشكرى كه شما نمى ديدى از فريشتگان،و اين در كارزار احزاب بود چون مدينه را حصار دادند و رسول- عليه السّلام-فرمود (11)تا خندقى (12)بكندند (13)گرد مدينه به اشارت سلمان كه او گفت:يا
1) .آج،لب:ما گرفتيم عهد و پيمان.
2) .آط،آج،لب،مش:پيغامبران.
3) .همۀ نسخه بدلها+رسالت.
4) .همۀ نسخه بدلها:اين پنج پيغامبر.
5) .آب،آج،لب،كا:اولوالعزم.
6) .آط،آب،آج،لب:پيغامبران،مش:پيغمبران.
7) .آب:بپرسند.
8) .آب،آج،لب:بچارده است.
9) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
10) .مش+و.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بفرمود.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:خندق.
13) .آط،آب،آج،لب،مش+از.
رسول اللّه!ما را عادت بودى كه چون دشمنى به در شهر ما آمدى (1)خندقى كردمانى (2)گرد شهر خويش (3)تا دشمن راه نيافتى برما.
رسول-عليه السّلام-همچنان (4)كرد،بفرمود تا خندق كندند (5)،و به نفس خود آنجا كار كرد چنان كه قصّۀ آن در سورۀ آل عمران برفت،و قصّۀ اين آن بود على ما رواه محمّد بن اسحاق و الزّهرىّ و عاصم بن عمر،و قتاده و محمّد بن كعب القرظىّ- دخل حديث بعضهم في بعض-كه:چون جماعت جهودان در كارزار احزاب مجتمع شدند و رؤساى ايشان سلاّم (6)بن ابى الحقيق بود و حيىّ بن اخطب و كنانة بن الرّبيع، و هوذة بن قيس و ابو عمّار الوائلىّ با جماعت بنى النّضير (7)و بنى وائل بيامدند به مكّه و قريش را دعوت كردند با حرب رسول-عليه السّلام-و گفتند:بياى تا دست يكى داريم و عهد كنيم از او روى برنگردانيم (8)تا او را و قوم او را مستأصل كنيم.
قريش گفتند:اى معشر (9)اليهود!شما اهل كتابى و اهل علمى (10)و احوال ما و محمّد دانى (11)،بگوى (12)تا دين ما بهتر است يا دين او،و ما به حق اولى تريم يا او؟ گفتند:لا بل شما و دين شما (13)ايشان را خوش آمد،و خداى تعالى آيت فرستاد در حقّ ايشان: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّٰاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدىٰ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً ،الى قوله: بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (14).
آنگه بيامدند و به قبيلۀ غطفان آمدند (15)از قيس عيلان و ايشان را با حرب رسول خواندند و گفتند:قريش با ما بيعت كردند كه بر نگرديم تا او (16)را مستأصل نكنيم.
1) .آج،لب:آمدندى.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:بكندندى.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:خود.
4) .آط،آب،آج،لب:همچنين،مش:نيز همچنين.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:بكندند.
6) .اساس:سلامة،به قياس با نسخه آط و ديگر نسخه بدلها و منابع تفسيرى،تصحيح شد.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:بنى النضر.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:كه روى از محمّد بگردانيم.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:معاشر.
10) .آب،آج،لب،مش:علم.
11) .آط:مى دانى،آب،آج،لب،مش،كا:مى دانيد.
12) .آج،لب:بگوييد،كا،مش:بگو.
13) .مش،كا:بل دين شما و شما.
14) .سورۀ نساء(4)آيۀ 51 تا 55.
15) .آط،آب،آج،لب،مش:رفتند.
16) .آط،آب،آج،لب،مش:محمّد.
اجابت كردند و بيامدند مجتمع شده (1).قريش از مكّه بيرون آمدند،و قائد ايشان ابو سفيان بن حرب بود.و غطفان بيرون آمدند،و قائد ايشان عيينة بن حصن بن حذيفة ابن بدر الفزارىّ بود و الحارث بن عوف المرّىّ با قبيلۀ بنى مرّه و مسعر بن (2)رخيله با قوم خود.
چون رسول-عليه السّلام-بشنيد كه اينان جمله دست يكى كرده اند و عزم درست كرده بر قتال او،او از مدينه بيرون آمد با سه هزار مرد،در پيش سلع فرود آمد (3)،و سلع كوهى است بازپس پشت او بود و ميان او و ميان دشمن خندق بود،و قريش و احزاب به مجتمع الاسيال (4)من (5)رومة (6)بر كنار وادى با ده هزار مرد و بنو غطفان نقمى فرود آمدند از جانب احد.و رسول-عليه السّلام-زنان را و كودكان خود را و اهل مدينه را با حصاركى (7)فرستاد كه آنجا بود به نزديكى (8).و حيىّ بن اخطب النّضرىّ بيامد به حصن كعب بن اسيد (9)القرظىّ.
و از ميان كعب و رسول-عليه السّلام-عهدى بود،و او با رسول به صلح بود[حيىّ ابن اخطب بيامد] (10)و گفت:يا كعب!در بگشاى كه من آمده ام و تو را عزّ ابد الدّهر آورده.گفت:برو كه تو مردى شومى و ميان من و محمّد عهدى است،و من آن عهد نشكافم،و من از او الّا وفا و صدق نديده ام،روا ندارم عهد او شكافتن.حيىّ (11)بسيار بگفت،نشنيد از او.به آخر گفت:تو در حصن از بخل و خساست بسته اى تا (12)از زنان
1) .آط،آب،آج،لب،مش:و مجتمع شدند.
2) .اساس:معن بن،آط،آب،آج،لب،مش:مسعرى،به قياس با منابع خبرى،تصحيح شد،تفسير قرطبى (129/14):مسعود بن رخيله،كا:مسعر بن دخيله.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز كا:سه هزار مرد و ابو غطفان به نقمى فرود آمدند از جانب احد كه در پيش سلع بود.
4) .اساس:مجتمع الاسباب،به قياس با نسخۀ آط،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:براساس.
6) .و نسخه بدلها:دومة الجندل،كه چون خطا مى نمود با توجّه به معجم البلدان(بيروت 1376 ه 1957/ م) 104/ و سيرة النّبويه(مصر 1355 ه 1936/ م)230/3 تصحيح شد.
7) .مش:با حصار.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:نزديك.
9) .كذا در اساس و ديگر نسخه بدلها،پاره اى مآخذ تفسيرى به صورت كعب بن اسد القرظى ضبط كرده اند.
10) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:حيىّ بن اخطب.
12) .آط،آب،آج،لب،مش+ما.
و طعام تو چيزى بنه خورديم (1).او را سخت آمد،گفت:در بگشايى (2).در بگشادند،و حيىّ[243-ر]در رفت و او را گفت:يا كعب!من آمده ام و تو را سعادت ابد آورده ام (3).گفت:و اللّه كه (4)مرا شقاوت ابد و ذلّ آورده اى و من عهد محمّد نشكافم كه او مردى است با امانت و وفا و صدق.
حيىّ گفت:اى عجب اين جمع چنين هرگز مجتمع نشود (5)و تو را گمان است كه محمّد و لشكر او با اينان مقاومت كنند قريش با (6)اهل مكّه و غطفان و (7)بنى كنانه و بنى مرّه و بنى فزاره!و ما كه جهودانيم جمله همدست شده (8)و عهد كرده بر دمار ايشان اين دست ما را باشد (9)،آنگه چگونه بود كه تو در چنين كارى با ما دست يكى ندارى چون تو مردى؟و چندانى بگفت تا دل او بگردانيد،و او عهد رسول بشكافت و با او عهد كرد كه:اگر دست محمّد را باشد،من با تو با قلعۀ تو آيم تا آنچه به تو رسد به ما نيز همان رسد.
چون رسول-عليه السّلام-خبر ايشان و اجتماع و عدد ايشان بشنيد،سعد معاذ را بخواند-و او سيّد اوس بود-و سعد عباده را بخواند-و او سيّد خزرج بود،و عبد اللّه رواحه را و خوّات بن جبير را،و گفت:بروى و احوال اين قوم بدانى و اين لشكر را ببينى،اگر چنان است كه مى گويند بيايى و مرا به لحن و اشارت بگويى تا مردم دل شكسته نشود،و اگر به خلاف اين باشد به آشكارا بگوى تا مردم قوى دل گردند (10)،و نيز بدانى تا عهد شكستن كعب قريظه (11)درست است يا نه.
بيامدند و احوال معلوم خود كردند (12)و رسول را خبر دادند بر وجهى كه قوم مطّلع نشدند،و رسول-عليه السّلام-تكبير كرد و صحابه گمان بردند (13)كه ايشان بر عهدند و
1) .بنه خوريم/بنخوريم.
2) .آب،مش:بگشاى.
3) .مش+كعب.
4) .آط،آب،آج،لب،مش+تو.
5) .آط:بشوند،آب،آج،لب،مش:نشوند،كا:نشده اند.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:و.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:ندارد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:شده ايم.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+و.
10) .آب:بگردند.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:كعب بن اسيد از بنو قريظه،كا:كعب و بنو قريظه.
12) .آط،آب،آج،لب،مش+و بيامدند.
13) .آط،آج،آب،لب:بندانستند،مش:پنداشتند،كا:كردند.
كار مشركان واهى (1)است.چون خبر متواتر شد به قوّت مشركان و نقض عهد جهودان، مسلمانان بترسيدند و خوف سخت شد و منافقان به اراجيف مؤمنان را مى ترسانيدند تا معتّب بن قشير (2)گفت:عجب آن است كه محمّد ما را وعده مى دهد كه ملك كسرى و قيصر شما را خواهد بودن،و امروز حال ما چنان است كه به خلوتگاهى (3)به قضاى حاجت نمى ياريم شدن (4)،و ذلك قوله: مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً .همچنين برآن حال (5)بماندند (6)بيست و اند روز كه از ميان ايشان كارزار نبود جز سنگ انداختن و تير انداختن.
چون كار سخت شد،رسول-عليه السّلام-سعد عباده (7)را و سعد معاذ را بخواند و گفت:من انديشه مى كنم كه ما اين شهر (8)بازخريم از اينان و فديه كنيم (9)كس فرستيم تا غطفان با اين قبايل از ما بازگردند و ثلث (10)ميوۀ مدينه به ايشان دهيم،شما را در اين چه راى است؟گفتند:يا رسول اللّه!اگر اين كارى است كه خداى تعالى تو را مى فرمايد،ما سميع و مطيعيم (11)،جان و مال ما خداى و رسول او (12)راست،و اگر چيزى است كه تو براى خود مى گويى،حكم آن ديگر (13)است.
رسول-عليه السّلام-گفت:در اين باب وحيى نيامد،و لكن من نگاه مى كنم عرب همه يكدست شدند و از يك كمان تير به ما انداختند،من مى خواهم تا دفع كنم ايشان را از شما و از اين شهر.
سعد معاذ گفت:يا رسول اللّه!ما با اين قوم در جاهليّت بر كفر بوديم و عبادت اصنام،و هرگز اين قوم اين تمنّا نكردند كه از (14)ميوۀ ما ايشان را نصيبى باشد،مگر به بها يا بر سبيل مهمانى.امروز چون خداى تعالى ما را اكرام كرد به اسلام،و عزيز
1) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:واهن.
2) .آب،آج،لب،مش:معتب بن قيس.
3) .آج،لب:به خلوتگاه.
4) .آج،لب،كا:رفتن،مش:نتوانيم رفتن.
5) .آط،آب،آج،مش،كا:بر اين حالت.
6) .آط،آب،آج،لب،مش+تا.
7) .آط،آب،مش:سعد عباد خزرجى.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+را.
9) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:ثلثى.
11) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
12) .آط،آب،آج،لب:و رسول خداى.
13) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:دگر.
14) .آط،آب،آج،لب،مش+اين.
بكرد (1)به تو،و دست داد بر ايشان،مال خود به ايشان دهيم؟و اللّه لا نعطيهم الّا السّيف،به خداى كه ايشان را جز شمشير ندهيم.
رسول-عليه السّلام-اين حديث به امتحان ايشان گفت تا ايشان را چگونه يابد.
چون اين بشنيد شادمان (2)شد و بدانست كه ايشان دل قوى دارند بر كارزار ايشان.
چون روز (3)دگر بود جماعتى سواران قريش بر نشستند:عمرو بن عبد ودّ العامرىّ و عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابي وهب المخزوميّان و نوفل بن عبد اللّه و ضرار بن الخطّاب و مرداس اخو محارب بن فهر (4)،و سلاحها بپوشيدند و بيامدند و گرد لشكرگاه بر آمدند و گفتند:يا بنى كنانه و يا بنى عامر (5)!ساز كارزار كنيد كه امروز پديد آيد كه سوار كيست!و آمدند تا به كنار خندق (6)،چون خندق ديدند-و در عرب عادت نبود-گفتند:انّ هذه لمكيدة (7)ما كانت العرب تعرفها (8)،اين (9)كيدى است كه عرب نشناختى (10).آنگه مضيقى[243-پ]طلب كردند و بانگ بر اسبان زدند و بجهانيدند،و عمرو بن عبد ودّ گفت چون خندق ديد-شعر:
يا لك من (11)مكيدة ما انكرك***لا بدّ للملهوف من ان يعبرك
و اسب را بجهاند (12)عند آن حال مسلمانان را حال (13)نماند و قوّت نماند و خوف سخت شد،و اين آن حال است كه خداى تعالى وصف كرد: وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا -الى آخر الآيات.
امير المؤمنين (14)بيرون آمد با جماعتى و راه (15)بر ايشان بگرفت تا پيشتر نيايند.
1) .آط،آب،آج،لب،مش:پر بكرد،كا:اكرام كرد.
2) .آط،آب،آج،مش،كا:شادمانه.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:نورى.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:و هر.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:يا بنى كنانة بن عامر.
6) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
7) .آط،آب،آج،لب:هذا لمكيده،مش:هذه المكيدة.
8) .آب،آج،لب،مش:يعرفها،كا:لعرفها.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:آن.
10) .آط،آب،آج،مش:نشناسند،لب،كا:نشناسند.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:بالدين،چاپ شعرانى(114/9)يا كيد من.
12) .آج،لب،كا:بجهانيد.
13) .اساس:به صورت«مال»هم خوانده مى شود.
14) .آط،آج،لب،كا+عليه السلام،آب+على رضى اللّه تعالى عنه.
15) .آط،آب،آج،لب:ره.
عمرو (1)از ميان ايشان اسب بيرون زد و مبارز خواست.كس اختيار نكرد مبارزت او را (2)،شناختند كه او چه مردى است!و او در (3)ميدان اسب را ناورد مى داد و مبارز مى خواست.چون كسى (4)پيش او نمى رفت،گفت-شعر:
و لقد بححت من النّداء بجمعكم هل من مبارز***و وقفت اذ جبن المشجّع موقف القرن المناجز
و كذاك انّي لم ازل متسرّعا نحو الهزاهز***انّ الشّجاعة فى الفتى و الجود من خير الغرائز
اميرالمؤمنين على بيرون رفت (5)پيش او و بجواب رجز او گفت-شعر:
لا تعجلنّ فقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز***ذو نيّة و بصيرة و الصّدق منجى كلّ فائز (6)
انّي لارجو ان اقيم عليك نائحة الجنائز***من ضربة نجلاء يبقى ذكرها عند الهزاهز
عمرو او را گفت:تو كيستى؟گفت:من على ابو طالبم (7).گفت:برو از پيش من (8)،نخواهم كه تو بر دست من كشته شوى كه مرا با پدر تو صداقتى بوده است.على گفت:و لكن مى خواهم تا تو بر دست من كشته شوى،و لكن اى عمرو!شنيدم كه تو گفتى كه:هيچ كس مرا با[خصلتى از] (9)دو خصلت نخواند و الّا او را اجابت كنم، و من تو را با يك خصلت مى خوانم از دو خصلت.گفت:و آن كدام است؟گفت:
اين كه (10)ايمان آرى به خداى و پيغامبرش.گفت:مرا به اين حاجت نيست،دگر چه خصلت خواهى؟گفت:پياده شوى تا كارزار كنيم.گفت:يا على مرا دريغ آيد (11)كه تو كشته شوى.گفت:تو چرا كشته نشوى؟گفت:تو كشى مرا؟گفت:ان شاءاللّه ،به توفيق خداى.عمرو خشم گرفت و از اسب فرود آمد و اسب را پى كرد (12)،
1) .آط،آب،آج،لب،مش:عمرو بن عبد ود.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+چه دانستند و.
3) .آج،لب+ميان.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:كس.
5) .آط:برون آمد،آب،آج،لب،مش:بيرون آيد.
6) .چاپ شعرانى(115/9)پس از اين بيت افزوده: و لقد دعوت الى البراز فتى يجيب الى المبارز يعليك ابيض صارما كالملح حتفا للمناجز
7) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:على بن ابى طالب.
8) .اساس+كه،به نظر مى رسد مخدوش است و خط خورده.
9) .اساس:ندارد،به قياس با نسخه آط،افزوده شد.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:اوّل آن كه،كا:آن كه.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:مى آيد.
12) .آط،آج،لب،مش:بكرد.
و گفتند:تازيانه زد تا برفت.آنگه يك دو نوبت بگرديدند،او تيغى زد،تيغش در سپر (1)على گرفت،و على (2)او را ضربتى زد و بكشت.
و روايت دگر آن است كه:او ضربه اى آورد به (3)اميرالمؤمنين او درق در سر كشيد (4)،او تيغ بگذارد (5)درق ببريد و مغفر ببريد،و تيغ به سر اميرالمؤمنين رسيد.
اميرالمؤمنين (6)با كنار آمد (7)،عمرو گمان برد كه او را كشت،دگر مبارز خواست اميرالمؤمنين جراحت ببست و با پيش او شد.او گفت:تو كيستى؟گفت:همان كه اوّل بودم.گفت:هرگز ندانستم كه كس از ضربه اى (8)چنين بجهد!على گفت:يا عمرو!نوبت من است.گفت:بيار.عمرو بايستاد (9).على حمله برد.او سپر در سر كشيد،اميرالمؤمنين ضربه اى (10)با زير افگند و بر ران او زد و رانش بيفگند.عمرو از پاى در آمد.اميرالمؤمنين بازجست (11)و بر سينۀ او نشست و سرش از تن جدا كرد و بر دست گرفت و اين بيتها مى گفت-شعر:
أ عليّ تقتحم الفوارس هكذا***عنّي و عنهم اخبروا اصحابي
اليوم يمنعنى الفرار حفيظتي***و مصمّم فى الهام ليس بنابي (12)
ارديت عمرا اذ طغى بمهنّد***صافى الحديد مجرّب قضّاب
فصددت حين تركته متجدّلا (13)***كالجذع بين دكادك و روابي
و عففت عن اثوابه و لو انّني***كنت المقطّر بزّني اثوابي
نصر الحجارة من (14)سفاهة رأيه***و نصرت ربّ محمّد بصواب
لا تحسبن اللّه خاذل دينه***و نبيّه يا معشر الاحزاب[244-ر]
1) .آط،آب،آج،لب،مش:سر،كا:بر سپر على آمد و برو نيامد.
2) .آب+رضى اللّه عنه.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:او ضربت او رد كرد تا.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:در سر گرفت.
5) .اساس،آط:بگزارد.
6) .آب+على رضى اللّه تعالى عنه.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:شد،كا:رفت.
8) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:ضربت من.
9) .آط،آب،باستاد.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:ضربت.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:به او.
12) .چاپ شعرانى(116/9)پس از اين بيت افزوده: آلى ابن عبد حين شدّ اليّة و حلفت فاستمعوا من الكذّاب
13) .چاپ شعرانى(116/9):متقطّرا.
14) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:فى.
محمّد بن عمر الواقدىّ گفت به اسناد از زهرى كه:چون عمرو بن عبد ودّ اسب به خندق بجهانيد،ميان سلع و خندق اسب را ناورد مى داد و رجزى مى گفت.رسول -عليه السّلام-صحابه را گفت:
من لهذا الملعون ،كيست كه پيش اين ملعون شود؟ كس برنخاست مگر اميرالمؤمنين (1).گفت بنشين.دگرباره گفت:من له،كيست او را؟هم (2)على برخاست.گفت:بنشين.سه ام (3)بار گفت:من له؟هم او برخاست، و المسلمون كانّما على رءوسهم الطّير،و پنداشتى (4)مسلمانان هريكى بر سر مرغى دارند،نمى يارست (5)باز جنبيدن.به بار سه ام (6)رسول (7)على را پيش خواند و عمامه از سر او بر گرفت (8)و عمامۀ خود به دست خود در سر او بست و تيغ خود به او داد و گفت:
امض لشأنك. آنگه گفت:
اللّهمّ اعنه ،بار خدايا يار او باش! جابر عبد اللّه انصارى گفت:من با على برفتم تا بنگرم ميان ايشان چه باشد.
چون على به او رسيد گفت:يا عمرو!شنيدم كه تو در جاهليّت گفتى (9)هيچ كس نباشد كه مرا با خصلتى از سه خصلت خواند و الّا اجابت كنم او را با آن يا با يكى (10)از آن.
گفت:و آن چيست؟ گفت:آن كه اسلام آرى و گواى (11)دهى كه خداى يكى است و محمّد رسول اوست.
گفت:اين را تأخير كن.دگر چه؟ گفت:بروى و ما را با اينان رها كنى.
گفت:تا زنان قريش گويند (12)عمرو از پسر ابو طالب ترسيد!دگر چيست؟
1) .آط،آج،لب،مش+على،آب+على كرّم اللّه وجهه،كا:على عليه السلام.
2) .آب+اميرالمؤمنين.
3) .آب،مش،كا:سيم.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:سيوم.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:نمى بارستند.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:سيم،كه:سيوم.
7) .آط،آب،آج،لب،مش+عليه السّلام،كا:صلى اللّه عليه و آله.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:بگرفت.
9) .آط،آب،آج،لب،مش+كه.
10) .آب،آج،لب،مش:او را با يكى.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:گواهى.
12) .آط،آب،آج،لب،مش+كه.
گفت:پياده شوى تا كارزار كنيم،گفت:
هرگز ندانستم كه در عرب كسى باشد كه با من اين خطاب كند!من اين اختيار نكنم كه نخواهم كه چون تو مردى كريم (1)را بكشم و ميان من و پدرت صداقت بود.
گفت:من خواهم تا تو را بكشم،و اگر خواهى بيازماى.
عمرو خشم گرفت و از اسب فرود آمد و اسپ را سر بداد و با هم بر آويختند.
جابر عبد اللّه (2)گفت:چندانى غبار پديد آمد كه من ايشان را نديدم،از ميان گرد آواز على شنيدم كه گفت:
اللّه اكبر ،و تكبير كرد.من بدانستم كه على عمرو را بكشت.
آنان كه با عمرو بودند بگريختند و اسبان به خندق بجهانيدند.نوفل بن عبد اللّه در خندق افتاد (3).اميرالمؤمنين (4)فرورفت و با او برآويخت و او را در خندق بكشت،و از قفاى هبيره برفت تيغش در قربوس زين افتاد (5)و درقش (6)بيوفتاد و او بگريخت و عكرمۀ (7)ابو جهل و صرار بن الخطّاب بگريختند.
محمّد بن اسحاق گفت:چون على عمرو را بكشت،هيچ كس از مسلمانان نماند و الّا بوسه بر روى او داد و بر چشم او (8).
عمر خطّاب (9)گفت:يا على چرا درع او باز نكردى كه در همۀ عرب كس درع (10)چنان ندارد؟گفت:نخواستم كه كشف سوأة پسر عمّ خود كنم.
ابو هارون العبدىّ روايت كرد از ربيعۀ سعدى كه او گفت:به نزديك حذيفۀ يمان آمدم و گفتم:يا با (11)عبد اللّه!ما (12)در فضايل على چيزى مى بگوييم (13)،اهل بصره ما را
1) .آط،آب،آج،لب،مش:چون تو كريمى.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+انصارى،كا:جابر بن عبد اللّه.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+مسلمانان دست سنگ بر او بگشادند.او گفت:اگر بخواهى كشتن از اين آسان تر توان كشتن.على گفت:دور شوى.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+به خندق.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:آمد.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:درعش.
7) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:بر روى و چشم او دادند،كا:بوسۀ بر روى على داد و بر چشم او.
9) .اساس+رضى اللّه عنه.
10) .آج،لب،كا:درعى.
11) .مش:ابا.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:من.
13) .آط،آج،لب:مى نگويم،آب:مى بگويم،مش:مى گويم.
مى گويند:شما غلوّ و افراط مى كنيد در على،تو مرا حديثى بگوى تا من بدانم كه حدّ منقبت (1)و پايۀ (2)منزلت او تا كجاست؟ حذيفه گفت:يا ربيعه!اگر اعمال جملۀ اصحاب محمّد در كفّه اى نهند و عمل على در دگر كفّه (3)،عمل على برآن (4)بچربد.
ربيعه گفت،من گفتم (5):اين سخنى است كه كس طاقت (6)گفتن و شنيدن آن (7)ندارد.
حذيفه گفت:يا لكع!چرا چنين باشد،كه آن روز كه عمرو (8)اسب به خندق بجهانيد (9)ابو بكر و عمر و حذيفه كجا بودند چون او (10)مردم را به مبارزه مى خواند و مردم از او مى گريختند؟تا على پيش او رفت و خداى تعالى او را بر دست على بكشت.به آن خداى كه جان حذيفه به دست اوست كه عمل على آن روز فاضل تر بود از اعمال جملۀ اصحاب رسول تا به روز قيامت.
ابو عيّاش گفت دو ضربت زدند در اسلام:على ضربه اى (11)زد بر (12)پاى عمرو (13)كه اسلام بدان عزيز شد،و از آن عزيزتر ضربه اى (14)نبود،و پسر ملجم-عليه لعائن اللّه (15)-ضربه اى (16)زد بر سر على كه از آن شوم تر نبود در جهان ضربه اى.
و سبب هزيمت مشركان،كشتن على بود عمرو را و نوفل را (17).رسول -عليه السّلام گفت:
الآن نغزوهم و لا يغزونا[244-پ]، ازاين پس ما (18)به غزاى ايشان رويم و ايشان به غزاى ما نيايند (19)،و حسّان بن ثابت در كشتن عمرو (20)بيتى چند گفت-شعر:
1) .آط،آب،آج،لب،مش:كه اهل او.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+او و.
3) .آط+نهند،آب،آج،لب،مش:در كفۀ دگر نهند.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:ندارد.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:ندارد.
6) .آط،آب،مش+اين.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:ندارد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+عبد ودّ.
9) .آط،آب،آج:بجهاند.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:ندارد.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:ضربتى.
12) .مش:در،كا:برران.
13) .آط،آب،آج،لب،مش+عبد ود،كا:عمر.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:ضربتى.
15) .آج،لب+ابدا.
16) .آج،لب:ضربتى.
17) .آط،آب،آج،لب،مش:كشتن عمرو نوفل بود بر دست على-عليه السّلام.
18) .آط،آب،آج،لب،مش:اكنون ما.
19) .آب،مش:نيامدند.
20) .آط،آب،آج،لب،مش+عبد ود،كا:عمر.
امسى الفتى عمرو بن عبد يبتغي***بجنود يثرب غارة لم تنظر
و لقد وجدت سيوفنا مشهورة***و لقد وجدت خيولنا لم تقصر
و لقد رأيت غداة احد (1)عصبة***ضربوك ضربا غير ضرب المخسر
اصبحت لا تدعى ليوم عظيمة***يا عمرو او لجسيم امر منكر
چون اين شعر به بنى عامر رسيد (2)،جوانى از ايشان جوابى گفت اين را در معنى آن كه اين كار انصار نكردند (3)و به دست ايشان بر نيامد (4)،هم به دست مردى قرشىّ هاشمى بر آمد و بيتها اين است (5)-شعر:
كذبتم و بيت اللّه لا تقتلوننا***و لكن بسيف الهاشميّين فافخروا
بسيف ابن عبد اللّه احمد فى الوغى***بكفّ علىّ نلتم ذاك فاقصروا
فلم تقتلوا عمرو بن عبد و لا ابنه***و لكنّه الكفو (6)الهزبر الغضنفر (7)
علىّ الّذي فى الفخر طال (8)ثناؤه (9)***و لا تكثروا الدّعوى علينا فتفخروا
ببدر خرجتم للبراز فردّكم***شيوخ قريش جهرة و تاخّروا (10)
فلمّا اتاهم حمزة و عبيدة***و جاء علىّ بالمهنّد يخطر
فقالوا نعم اكفاء صدق و اقبلوا***اليهم سراعا اذ بغوا و تجبّروا
فجال علىّ جولة هاشميّة***فدمدمهم (11)لمّا عتوا و تكبّروا
فليس لكم فخر علينا بغيرنا***و ليس لكم فخر يعدّ و يذكر
ابو الحسن المداينى گفت:چون خبر كشتن عمرو به خواهران او رسيد گفتند:
كيست آن كه اين دليرى كرد بر او؟گفتند:علىّ بن ابي طالب.گفتند:مرگش بر دست كفوى كريم بود،تا زنده بود شجاعان را كشت و مبارزت اقران مقاومت
1) .چاپ شعرانى(118/9):بدر.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+برخواند،چاپ شعرانى(118/9):بر خواندند.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:نه انصار كردند.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:بيامد.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:بر آمد گفت.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:اليس.
7) .اين مصرع در نسخه بدلها به صورتهاى گوناگون و غلب مغلوط ضبط شده است چنان كه نقل نسخه بدلها ضرورى تشخيص داده نشد.
8) .آط،آب،مش:ناب،آج،لب:ندارد.
9) .كا:بناؤه.
10) .چاپ شعرانى(118/9):فتأخّروا.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:فدمّرهم.
نمود،و كشتنش بر دست كريم قريش بود،«لا رقأ (1)دمعي ان بكيت (2)عليه»،اگر بگريم بر او آب چشمم منقطع مباد.آنگه (3)اين بيتها بگفت-شعر:
لو كان قاتل عمرو غير قاتله***بكيته ما اقام الرّوح في جسدي
لكنّ قاتله من لا يعاب به***و كان يدعى قديما بيضة البلد
[خواهر دگر گفت] (4)-شعر:
اسدان في ضيق المكرّ تصاولا***فكلاهما كفو كريم باسل
فتخالسا (5)مهج النّفوس كلاهما***وسط المذاد مخاتل و مقاتل
و كلاهما حضر القراع حفيظة***لم يثنه عن ذاك شغل شاغل
فاذهب علىّ فما ظفرت بمثله***قول سديد ليس فيه تحامل
فالثّار عندي يا علىّ فليتني***ادركته و العقل منّي كامل
ذلّت قريش بعد مهلك فارس***فالذّلّ مهلكها و خزى شامل
عائشه گفت:ما با (6)زنان رسول و (7)جماعتى زنان در حصن بنى حارثه (8)بوديم-و از آن حصين تر حصنى نبود در مدينه،و مادر سعد معاذ با مادر حصن بود-و اين پيش از آن بود كه آيت حجاب آمد.سعد معاذ درعى مقلّص داشت كه دستهاش (9)بيرون بود از آن (10)،گفت (11)من گفتم:اگر درع سعد به از اين بودى شايستى،نبادا كه او را بر دست جراحتى آيد!او بيرون آمد و اين رجز مى گفت-شعر:
لبّث قليلا يلحق (12)الهيجا حمل***لا بأس بالموت اذا حان الاجل
[به جنگ] (13)برفت،اتّفاق چنان افتاد كه تيرى بر دستش زد (14)حبّان (15)بن قيس بن
1) .اساس:لا رقات،به قياس با نسخه آط و با توجّه به ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:بكت.
3) .كا+خواهرى.
4) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
5) .اساس:فجالسا،به قياس با نسخه آط،تصحيح شد.
6) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:با.
8) .آج،لب:بنى حارث.
9) .آط،آب:دستها بيش،آج،لب،مش:دستهايش.
10) .آط،آب،آج،لب،مش+درع.
11) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
12) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:يدرك.
13) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
14) .آب،آج،لب،مش:زدند.
15) .اساس،آط،آب،مش،كا:حيان،آج،لب:حيان،به قياس با مآخذ خبر و اعلام،تصحيح شد.
العرقة (1)و گفت:خذها و انا ابن العرقة (2).
سعد گفت:عرّق (3)اللّه وجهك فى النّار،و رگ اكحلش بريده شد.
و گفته اند:هركه را آن رگ بريده شود،خون از او بازنايستد تا به مردن.
سعد عند آن حال دعا كرد گفت:بار خدايا!اگر مى دانى كه در قريش بقيّتى هستند كه با رسول تو كارزار خواهند كردن،مرا بازگذار (4)تا نصرت رسول تو كنم كه تو دانى كه من قتال ايشان دوست دارم،و اگر آن قتال كناره شده است،اين را سبب شهادت من گردان و مرا از دنيا مبر تا چشم من از بنى قريظه روشن كنى تا ايشان را به مراد خود ببينم كه[245-ر]ايشان خلفاى من بودند در جاهليّت،خداى تعالى او را از آن عافيت داد.
محمّد بن اسحاق روايت كرد كه:صفيّه بنت عبد المطّلب مادر زبير در حصن حسّان ثابت بود (5)با جماعتى زنان و كودكان،و گفت:حسّان با ما بود-و اين حصنى بود.بس حصين نه (6).صفيّه گفت:مردكى جهود بيامد و گرد آن حصن مى درگرديد (7)،و رسول-عليه السّلام-به قتال احزاب مشغول بود.من حسّان را گفتم (8):من از اين مرد دل مشغول شدم كه احوال اين حصن بشناخت و مى داند كه اين حصنى حصين نيست (9)،و با ما در اين جا مرد نيست و رسول از ما مشغول است،اگر برود و جماعتى جهودان را خبر دهد و بيايند و ما را رنجه دارند مصلحت در آن است كه بيرون شوى و اين كافر را بكشى تا ما از اين خوف ايمن شويم.
حسّان گفت:يا بنت عبد المطّلب!تو دانى كه من مردى شاعرم مردكش نباشم،و اين نه كار من است.
گفت:چون من بديدم كه او هيچ نخواهد كردن،جامه در پوشيدم و روى بر بربستم
1) .اساس:الغرقة،به قياس با نسخه آط و با توجّه به مآخذ خبر و اعلام،تصحيح شد.
2) .اساس،آط،آب:الغرقة،آج،لب:العرفة،با توجّه به مآخذ خبر،تصحيح شد.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:غرفك.
4) .آط:بازگزار.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:بودند.
6) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:نه بس حصين.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:ندارد،كا:مى گرديد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+اى حسّان.
9) .اساس:است،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها،و با توجّه به مفهوم جمله،تصحيح شد.
و عمودى بر گرفتم و بيرون رفتم و آن جهود را بكشتم و بازآمدم و گفتم:يا حسّان! اكنون مرد كشته (1)است،برو و جامه اش بيرون كن كه (2)براى آن نكردم (3)كه او مرد است و من زن.گفت:يا بنت عبد المطّلب!اين نيز هم نتوانم كردن،من سلب (4)به او دادم.
راويان (5)گفتند (6):رسول-عليه السّلام-در ميانۀ آن كار و صحابه رنجوردل مى بودند،و اين پيش از كشتن على بود عمرو را (7).
يك روز نعيم بن مسعود به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!من به تو ايمان آورده ام در سرّ و روى نمى دارد كه ايمان آشكارا كنم،و اين حال كس از من نداند جز خداى-عزّ و جلّ-و تو را گفتم،اكنون كارى كه دانى كه من اهل آن باشم مرا بفرماى.
رسول-عليه السّلام-گفت:تو يك مردى،اگر نيز اظهار ايمان كنى از يك مرد بيش از آن نيايد كه از او توقّع كنند.امّا اگر (8)بتوانى كردن كه اين قوم را خذلانى و فتورى دهى از ما بكن كه كالزار (9)بيشتر خدعت است.
نعيم بن مسعود ازآنجا بيامد (10)و به نزديك بنى قريظه رفت،و او را با ايشان در جاهليّت منادمت بود،و ايشان را گفت:يا بني قريظه!شما دوستى (11)و نصيحت من شناخته اى (12)در روزگار گذشته (13)،و آنچه من مى گويم[بر سبيل نصيحت] (14)،شما مرا در آن متّهم ندارى (15).بدانى كه قريش و غطفان به حرب محمّد آمدند و شما را از
1) .مش+افتاده.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+من.
3) .چاپ شعرانى(120/9):برآن نگردم.
4) .آط،آب،آج،لب،مش+او.
5) .آط،آب،آج،لب،مش+اخبار.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:گفته اند.
7) .آط،آب،آج،لب:از پيش كشتن عمرو بود بر دست على،كا:پيش از آن بود كه على عمرو را نكشته بود.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+تو.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:كارزار.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:بر آمد.
11) .دوستى/دوستيد،آب،مش:دوستيد.
12) .آط،آب:دانسته،آج،لب،مش:دانسته ايد.
13) .آط:گزشته.
14) .اساس:مخدوش است،به قياس با نسخۀ آط،افزوده شد.
15) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+گفتند:لا و اللّه كه ما دوستى و نصيحت تو دانيم و به هيچ چيز تو را متهم نداريم،گفت.
جاى و حصن خود بر انگيختند و به يارى در خواستند،و حكم ايشان دگر است و حكم شما دگر.ايشان مردمانى غريب اند (1)و ولايتى و مالى و ملكى ندارند اين جا،و شما را سراى و خانه و (2)املاك اينجاست،و زنان و فرزندانتان (3)اينجااند،و ايشان را زنان (4)و فرزندان به زمين ديگرند.اگر فرصتى و غنيمتى باشد بربايند و با شهرهاى خود شوند،و اگر كسرى و شكستى بر شما باشد (5)بروند و شما را با محمّد رها كنند، آنگه كشتن و غارت و آوار بر شما باشد نه بر ايشان،و آنگه شما با محمّد طاقت ندارى.چون ايشان رفته باشند مصلحت در آن است تا از ايشان استظهار وثيقتى و براتى نستانى به هيچ وجه دست با ايشان يكى (6)نكنى در قتال محمّد.گفتند:نكو گفتى و نصيحت كردى.
آنگه ازآنجا بيامد و به نزديك بو سفيان (7)رفت و جماعت قريش و گفت:شما كه قريشى،دوستى (8)من شما را و ميل من به شما شناخته و مفارقت و مباينت (9)با محمّد براى دين،و من امروز سخنى شنيده ام (10)واجب ديدم شما را از آن آگاه بكردن (11)تا احتياط كنى كار خود را و اين سرّى است با من عهد كنى كه پوشيده دارى.
گفتند:و آن چيست؟گفت:بدانى كه (12)جهودان بر اين كه كردند پشيمانند و مى خواهند تا اين آمدن (13)را به اين جا تلافى كنند.پيغام فرستاده اند به محمّد كه:ما بر اين آمدن پشيمانيم و از ميان ما و تو عهدى هست ما بر سر آنيم (14)اگر از ما راضى شوى به آن كه ما از قريش و غطفان به علّت وثيقت و استظهار جماعتى اشراف و اماثل را
1) .آط،آب،كا:مردمانى اند اين جا غريب،آج،لب:مردمانى اند آنجا غريب.
2) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+اسباب.
3) .آط،آب،آج،لب:و زنان و فرزندان اينان،كا:و زنان و فرزندان شماى.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:زن.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+ايشان.
6) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:با ايشان دست يكى.
7) .آط،آب،كا:ابو سفيان.
8) .آب،مش:قريشيد دوستى،آج،لب:قريشى دوستيد.
9) .آط،آب،آج،لب،مش+من.
10) .آج،لب:شنيدم.
11) .آط،آج،لب،مش:كردن.
12) .آط،آب،آج،لب،مش+آن.
13) .آط،آب،آج،لب،مش+شما.
14) .آط،آب،كا:بر سر آن عهديم.
بستانيم و پيش تو فرستيم تا همه را گردن بزنى (1)،آنگه دست با تو يكى كنيم تا ايشان را از زمين و ديار خود برانيم،يا به قتل و استيصال هلاك كنيم او راضى شده است و قرار ميان ايشان اين است.من شما را خبر كردم تا هشيار باشى (2)و كودكى را از آن خود به ايشان ندهى كه ايشان با شما غدر خواهند كردن.
آنگه به غطفان آمد و همچنين بگفت و عهد بستند (3)[245-پ]كه اين حديث پوشيده دارى.بگفتند همچنين كنيم.
چون او برفت ابو سفيان و جماعت قريش و رءوس (4)غطفان كس فرستادند به جهودان كه:ما اين جا چرا موقوفيم؟اين نه شهر و زمين ماست و ما را هر روز خرج بسيار است،اگر كارى را آمده ايم فردا آغاز بايد كردن و (5)با اين مرد به قتال بر آويختن،و اين شب (6)شنبه بود در ماه شوّال سنۀ خمس من الهجرة.
جهودان جواب دادند كه:فردا روز شنبه است،و ما عادت نداريم كه روز شنبه كارى كنيم كه ما وقتى در شنبه كارى كرديم ما را نكبتى رسيد كه پوشيده نيست.
و دگر آن كه ما كارزار نكنيم تا از شما وثيقتى و استظهارى نداريم،و آن براتى (7)باشد از مردمان (8)شما كه بر ما فرستى تا ما را امان باشد كه شما بنروى و ما را در دست ايشان (9)رها نكنى،چه ما از اين معنى مستشعر مى باشيم،و (10)اين شهر شهر ماست و شما غريبى اين جا،و اگر شما بروى ما را با محمّد طاقت نباشد،بايد كه ما بر بصيرتى باشيم.
قريش و غطفان چون اين (11)بشنيدند گفتند:آنچه نعيم مسعود گفت درست است (12).
آنگه پيغام دادند كه (13):و اللّه كه ما از مردان خود كودكى را به شما ندهيم،و ما
1) .آط،آب،آج،لب،مش+تا.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:شما را هشيار كردم تا بر خبر باشى.
3) .آط،آب،آج،لب:بستاند.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:رؤساى.
5) .آط،آب،آج،لب،مش+فردا.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:روز.
7) .آب،آج،لب،كا:نوايى،مش:لواى.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:مردان،كا:اشراف.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:محمّد،كا:خصم.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:چه.
11) .آط،آب،آج،لب،مش+سخن.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:راست گفت.
13) .آط،آب،آج،لب،مش:دادند و گفتند.
را بر شما اين امان نيست (1).گفتند:چون ندهى،ما نيز با شما دست يكى نداريم،و خذلان در ميان ايشان افتاد،و خداى تعالى آن شب بادى عظيم بفرستاد بر ايشان سرد و سخت چنان كه خيمه هاى ايشان بدريد و طنابها بگسست،و ذلك قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ،گفت:ياد كنى اى مؤمنان نعمت خداى بر شما بر سبيل تذكير و تنبيه گفت: إِذْ جٰاءَتْكُمْ جُنُودٌ ،چون آمد به شما لشكرهايى (2)يعنى احزاب با (3)جماعات قريش و مكّيان و غطفان و بنى قريظه و بنى النّضير.
فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً ،بفرستاديم بر ايشان بادى.
مفسّران گفتند:باد صبا بود
لقوله-عليه السّلام: نصرت بالصّبا و اهلكت عاد بالدّبور ،گفت:مرا به باد صبا نصرت كردند و عاد را به باد دبور هلاك كردند.و «صبا»،آن باد بود كه چون روى به در خانه كعبه دارى برابر روى تو جهد،و «دبور»برابر صبا باشد. وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا ،و لشكرهايى كه شما نديدى ايشان را از فريشتگان.
اهل سير گفتند:فريشتگان آن روز فرود آمدند و لكن كارزار نكردند.
مفسّران گفتند:خداى تعالى بادى بفرستاد سرد (4)سخت كه طنابهاى خيمه هاى ايشان (5)بگسست،و خيمه ها (6)بدريد،و آتشهاى (7)ايشان بكشت،و ديگها (8)بيفگند،و اسپانشان (9)برميدند،و خداى تعالى ترس در دل ايشان افگند (10)،و فريشتگان از جوانب لشكرگاه ايشان تكبير كردند تا سيّد هر قبيله قوم خود را مى گفت:
از بر من مروى،مرا نگاه دارى.
محمّد بن كعب القرظىّ گفت،جوانى از اهل كوفه گفت حذيفه يمان را گفتم:
يا با عبد اللّه!شما رسول خداى را ديدى،و با او صحبت داشتى (11)،چگونه بودى با او؟ .
1) .آط،آب،آج،لب،مش+جهودان.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:لشكرها.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:به.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+و.
5) .آج،لب:طنابهاى ايشان.
6) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:آتش.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:ديگهاى ايشان،كا:ديگهاشان.
9) .آط،آب،آج،لب:اسپان ايشان.
10) .آب،مش:انداخت.
11) .آط،كا:كردى/كرديد،مش:داشتيد/داشتى.
حذيفه گفت:جهد كرديم در خدمت او (1).
جوان گفت:اگر ما دريافتمانى او را رها نكردمانى (2)كه بر زمين بودى (3)،جز كه او را بر گردن گرفتمانى و در خدمت او جان بدادمانى.
حذيفه گفت:من شب احزاب با لشكر بودم در خدمت رسول-عليه السّلام.
[رسول-عليه السّلام] (4):نماز بكرد و از شب پاره اى بگذشت (5)،گفت:كيست تا برود و احوالى بداند از اين قوم و خبرى بازآرد ؟كس اجابت نكرد و اختيار نكرد.با (6)سر نماز كردن شد،ساعتى ديگر بر آمد،گفت:كيست كه برود[و احوالى بداند؟كس اجابت نكرد.به بار سيم گفت:كيست كه برود] (7)و خبرى بيارد و رفيق من باشد در بهشت؟از سختى باد و سرما و خوف (8)مرا گفت يا حذيفه!من گفتم:لبّيك يا رسول اللّه،و بر خاستم و پيش رسول رفتم و دلم در شكم مى لرزيد (9)ترس آن كه مرا گويد تو را ببايد رفتن،و دست به سرو روى من فروكرد و مرا گفت:يا حذيفه!تو را ببايد رفتن و از احوال اين قوم خبرى با نزديك من آوردن.
من گفتم:فرمان برادرم،گفت:
اللّهمّ احفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله و من فوقه و من تحته ،بار خدايا نگاهدار او را از همۀ جوانب و جهات:از پيش و پس و از راست و از چپ و از زير و از زبر.گفت:من برفتم و پنداشتى (10)در گرمابه (11)اى مى روم از گرمى كه از آن باد و سرما هيچ رنج نبود مرا،برفتم با سلاح.تا در ميان ايشان شدم بادى مى آمد كه خيمه ها از جاى مى بركند (12)و طنابها مى گسست و هيچ رها نمى كرد و الّا تباه مى كرد.نگاه كردم ابو سفيان را ديدم آتش (13)برافروخته و گرم مى شد.من تير در كمان[246-ر]نهادم تا بزنم.دگرباره مرا ياد
1) .آط،آب،آج،لب،مش+اين.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+او را.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:برفتى.
4) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
5) .آط:بگزشت.
6) .آب،كا:باز.
7) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:برف،كا+كس جواب نداد پس.
9) .آج،لب،كا+از.
10) .آط،آب،آج،لب،مش+كه.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:گرماوه.
12) .آج،لب،مش،كا:بر مى كند.
13) .آط،آب،آج،لب،مش:آتشى.
آمد كه رسول-عليه السّلام-مرا گفته بود:هيچ چيزى (1)مكن تا با پيش من آيى (2).
چون ابو سفيان آن باد و آن سختى ديد،گفت:يا قوم!هركسى كه آنجا كه هستى دست (3)همنشين خود گيرى و بنگرى تا كيست.من دست يكى گرفتم و گفتم:تو كيستى؟مرا گفت:يا سبحان اللّه،مرا نمى شناسى؟من فلان بن فلانم، مردى بود از هوازن (4).ابو سفيان گفت:يا معشر قريش!ما در اين (5)كه هستيم نه به سراى مقاميم (6)،و اسبان و چهار پايان ما سقط شدند،و بنو قريظه و بنو النّضير و عدۀ ما را خلاف كردند،و من بخواهم رفتن (7)،از بى هوشى (8)بر خاست و بر شتر نشست و عقال او نگشاد (9)،و شتر بر انگيخت و خواست تا براند.چون شتر نمى توانست رفتن، ازآن پس بدانست كه شتر عقال دارد.فرود آمد و عقال شتر بگشاد.
و بنو غطفان چون بديدند كه قريش برفتند،ايشان نيز برفتند و خداى تعالى به ترس ايشان را هزيمت كرد.من بازآمدم و رسول را خبر كردم.رسول-عليه السّلام- شادمانه شد و بخنديد و مرا به خويشتن نزديك كرد و گفت:اين جا در پايان من بخسب.من بخفتم و رسول-عليه السّلام-گوشۀ جامه اش (10)بر من افگند،و من پاى او در (11)سينه گرفتم و بخفتم،فذلك قوله: فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا .
وَ كٰانَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيراً ،و خداى به آنچه شما مى كنى بينا و داناست (12).
إِذْ جٰاؤُكُمْ (13)،يعنى اذكروا نعمة اللّه عليكم اذ جاءوكم،[ياد كنى نعمت خداى بر شما] (14)چون آمدند به شما. مِنْ فَوْقِكُمْ ،از بالاى شما،يعنى از بالاى وادى از جانب مشرق.و آنان كه از بالاى وادى آمدند،مالك بن عوف النّضرىّ بود و عيينة بن حصن الفزاريّ با هزار مرد از غطفان،و طليحة بن خويلد الاسدىّ (15)با ايشان بود با بنى
1) .ط،آب،آج،لب،مش:چيز،كا:حركت.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:نيايى.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:هركسى دست.
4) .آط،آب،مش:اهوازن.
5) .آط،آب،آج،لب،مش+جا،كا:در زمين.
6) .آط،آب،مش:و مقام خوديم،آج،لب:و مقام خود.
7) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+و.
8) .چاپ شعرانى(123/9):پى هوسش.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:ناگشاده،كا:نگشوده.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:جامۀ خويش.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بر.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:بوده است.
13) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+ مِنْ فَوْقِكُمْ .
14) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
15) .آط:طلحة بن جلود الاسرى.
اسد،و حيىّ بن اخطب با جهودان قريظه (1). وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ ،يعنى من بطن (2)الوادى،از زير وادى،و آن ابو سفيان حرب بود با قريش. وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ ،و چون كژ شد چشمها، وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ ،[و دلها به گلوها رسيد،و اين هر دو كنايت است از شدّت خوف و شدّت حال خائف.و گفتند:معنى آن است كه عرب گويد بددل (3)را كه:انتفخ سحره،باد در شش افتد بددل (4)و شش او برآيد (5)،و دل بالاى آن است چون منتفخ شد دل به بالا برآيد (6)،و ذلك قوله: بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ] (7).
وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا ،و به خداى گمانهاى بد مى بردى (8)از خلف وعد (9)و مانند اين،و مراد به اين منافقانند چه مؤمنان واثق بودند (10)به وعدۀ خداى و به نصرت و ظفر از جهت (11)او.
قرّاء خلاف كردند في قوله: اَلظُّنُونَا و آنچه مانند اين است من قوله:(الرسولا و السبيلا).
امّا مدنيان«الف»اثبات كنند (12)در اين كلمات در حال وصل (13)و وقف،و شاميان همچنين،و عاصم به روايت ابو بكر و ابو عمرو به روايت عيّاش،و كسائى به روايت قتيبه،و حجّت ايشان آن است كه:در مصاحف«الف»نبشته است (14)و لمطابقة رءوس الآى (15)،و نيز براى موافقت سر آيات را.
و ابو عمرو در دگر روايات (16)و حمزه و يعقوب بى«الف»خواندند در حال وصل و وقف بر اصل خود،چه«الف»در اسمى برند كه منوّن باشد در حال وقف چون
1) .آط،آب،آج،لب،مش:بنى قريظه.
2) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
3) .آط و ديگر نسخه بدلها:دل،با توجّه به معنى و فحواى تعبير در زبان عربى(لسان العرب،ماده سحر)تصحيح شد.
4) .كذا در آط و ديگر نسخه بدلها بجز كا،آب،مش،كا:افتاد دل.
5) .آج،لب،مش:بر آمد.
6) .مش:بر آمد.
7) .اساس:ندارد،از آط افزوده شد.
8) .مى بردى/مى برديد.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:وعده.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:واثق اند.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:بر دشمنان.
12) .آط،آج،لب،مش:كردند،آب:كرده اند.
13) .آط،آب،آج،لب:فصل.
14) .آط.آج،لب،مش:نوشته اند،كا:نوشته است.
15) .آط،آب،آج،لب،مش:الآية.
16) .آط،آب،آج،لب،مش:ابو عمرو و ذكوان.
منصوب بود،نحو رأيت زيدا،براى آن كه نگويند:رأيت الرّجلا در هيچ حال،نه در حال وصل و نه در حال وقف.
و باقى قرّاء به«الف»خواندند در وقف و بى«الف»در وصل،و گفتند:
رءوس الآيات جارى مجراى اسجاع باشد و جارى مجراى قوافى در اشعار.پس در وقف«الف»بايد و در وصل نبايد چنان كه در ميان بيت اگر افتد بى«الف» گويند.
هُنٰالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ ،گفت:آن جايگاه (1)مؤمنان را امتحان و ابتلا كردند.
و معنى ابتلا گفته ايم از خداى تعالى،و آن كه تكليف،همه صورت امتحان دارد.
وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِيداً ،و بجنبانيدند ايشان را جنبانيدنى سخت.
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ ،عامل در اين چند«اذ» (2)كه برفت آن است كه در اوّل آيات گفت: اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ إِذْ... ،گفت نيز ياد كنى،چون گفتند منافقان يعنى معتّب بن قشير (3)و اصحاب او. وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ،و آنان كه در دل (4)ايشان بيمارى بود و شكّ و ضعف اعتقاد. مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً ،گفتند:
خداى و پيغامبر (5)ما را وعده ندادند مگر غرور و فريفتن.
وَ إِذْ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ ،و ياد كنى نيز چون گفتند گروهى از ايشان يعنى از منافقان: يٰا أَهْلَ يَثْرِبَ ،اى اهل مدينه.
ابو عبيده گفت:يثرب نام ولايتى است،و مدينه از جملۀ آن است. لاٰ مُقٰامَ (6)لَكُمْ ،جاى مقام نيست شما را آنجا (7)، فَارْجِعُوا ،بازگردى (8).و حفص عن عاصم خواند:[246-پ]«لا مقام»،به ضمّ الميم،يعنى لا اقامة لكم،شما را ايستادن آنجا صلاح نيست،برگردى و با خانه هاى خود شوى.
1) .آط،آب،آج،لب:اين جايگه،كا:آن جايگه.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:آيت.
3) .آط،آب،آج،مش:...بن قريش،چاپ شعرانى(125/9):...بن قيس.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:دلهاى.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:خداى تعالى و پيغامبرش.
6) .اساس:و ديگر نسخه بدلها:مقام،به قياس با متن قرآن مجيد،تصحيح شد.
7) .آط،آب،آج،لب،مش+ايستادن صلاح نيست.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:بر گردى و با خانه خود شوى،كا:بازگرديد.
عبد اللّه عبّاس گفت:اين جهودان گفتند منافقان را كه،شما را چه مهمّ است براى محمّد (1)خويشتن را علف (2)تيغ ابو سفيان و قريش كردن (3)،با خانه ها شوى و محمّد را با اينان رها كنى. وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ ،و گروهى از رسول -عليه السّلام-دستورى مى خواستند،و آن بنو حارثة بن الحارث بودند. يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنٰا عَوْرَةٌ ،مى گفتند خانه هاى ما عورت است،يعنى ربطى و ديوارى و حصنى ندارد، مرد (4)مى بايد كه آن را نگاه دارد و بپوشد چنان كه عورت بپوشند،و قد اعور الفارس اذا بدا في درعه خلل للضّرب (5)،قال الشّاعر-شعر:
متى يلقهم لا يلق فى البيت معورا***و لا الضّيف منجوعا (6)و لا الجار مرملا (7)
و قال الشّاعر-شعر:
و يرمى المستجيز المعوّرا***(8)اى بادى العورة (9).
حق تعالى ايشان را تكذيب كرد،گفت:خانۀ ايشان عورت نيست دروغ مى گويند. إِنْ يُرِيدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً ،ايشان جز گريختن نمى خواهند (10).
وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطٰارِهٰا ،آنگه گفت:اگر چنان كه در سرايهاى اينان روند از جوانب و كنارهاى آن. ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ ،آنگه از ايشان فتنه خواهند،يعنى
1) .آط،آب،آج،لب،مش+كه.
2) .چاپ شعرانى(125/9):هدف.
3) .آط،آب،آج،لب،مش+برگردى.
4) .آط،آب،آج،لب،مش+مردى.
5) .كا+و الطّعن.
6) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(125/9)و تفسير قرطبى(148/4):مفجوعا.
7) .آط،آج،لب:مرمولا.
8) .ضبط متن اصلى بدين صورت«و يرمى مسق الحجر معورا»و مغشوش مى نمود،شعر در هيچ كدام از نسخه بدلها نيست،ضبط مختار ما از لسان العرب(مادّۀ عور)و اصلا بيتى است كه به نام فرزدق بدين صورت آمده است: متى ما ترد يوما سفار،تجد به اديهم،يرمى المستجيز المعوّرا
9) .ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:ايشان نمى خواهند الّا فرار و گريختن از حف از سر ايشان خبر داد،كا:ايشان الّا گريختن نمى خواهند.
شرك و كفر،لقوله: (1)وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ (2).
لَآتَوْهٰا ،آنجا شوند (3)و بكنند و به جاى آرند،من قولهم:أتيت الأمر اذا فعلته.
قرائت اهل الحجاز (4)به قصر«الف»است من الإتيان.و ديگران خواندند:
«لآتوها»به مدّ،من الإيتاء،يعنى بدهند.
گفتند:چون سؤال گفت،به جواب دادن لايق باشد (5). وَ مٰا تَلَبَّثُوا بِهٰا إِلاّٰ يَسِيراً ، و برآن فتنه و كفر نيز مقام نكنند الّا اندك.و بيشتر مفسّران گفتند معنى آن است كه:از آن فتنه فرونايستند،بل بشتابند به او و درنگ نكنند از او الّا اندك روزگار.
حسن گفت معنى آن است كه:پس از كفر به مدينه الّا اندك روزگار.
حسن گفت معنى آن است كه:پس از كفر به مدينه الّا اندك مقام نكنند، آنگه عن قريب ايشان را هلاك كنند،و مثله قوله: وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً (6).
وَ لَقَدْ كٰانُوا عٰاهَدُوا اللّٰهَ مِنْ قَبْلُ ،و پيش از اين با خداى عهد كردند كه نگريزند و پشت بر دشمن نكنند.گفتند:اينان هم بنو حارثه بودند كه روز احد همّت كردند و عزم بر آنكه بگريزند با بني سلمه چون آيت فرود آمد در ايشان: إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ (7)... ،ايشان بيامدند و با خداى عهد كردند كه (8)مانند آن نكنند،خداى تعالى ياد داد ايشان را آن عهد.
قتاده گفت:اين جماعتى بودند كه روز بدر تأخّر و تقاعد كردند از كارزار.چون آن كرامت و نصرت ديدند با خداى عهد كردند كه نيز مانند آن نكنند.
مقاتل و كلبى گفتند (9):ايشان هفتاد مرد بودند كه با رسول-عليه السّلام-در شب عقبه بيعت كردند و گفتند:شرطى كه خداى را و تو را هست با ما بگو تا به جاى آريم.
رسول-عليه السّلام-گفت:شرط خداى آن است كه او را عبادت كنى و به او شرك نيارى،و شرط من آن است كه:آنچه (10)در حقّ خود و زن و فرزند خود كنى در حقّ من هم آن (11)كنى.
گفتند:چون اين كرده باشيم،ما را چه باشد؟گفت (1):در دنيا نصرت،و در آخرت جنّت.گفتند:كرديم.
عهد اين بود: وَ كٰانَ عَهْدُ اللّٰهِ مَسْؤُلاً ،و عهد آن خداى از آن بپرسند،يعنى خوار مدارند (2)كه آن فرونگذارند (3).
آنگه رسول را گفت بگو اين منافقان را و سست اعتقادان را كه (4): لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرٰارُ ،كه شما را سود ندارد گريختن،اگر بگريزى از مرگ يا از كشتن. وَ إِذاً (5)،و پس آنگه شما را تمتّع و برخوردارى ندهند الّا اندكى.
گفتند:وقتى در شهرى كه عبد الملك مروان (6)بود وباى (7)پديد آمد.او برخاست و از شهر بيرون آمد تا به شهرى ديگر رود.در راه يكى از پيش او بر افتاد و او را گفت:چرا از شهر بيرون آمدى (8)؟گفت:و باست آنجا.گفت،نه خداى مى گويد:
قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرٰارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً ! عبد الملك گفت:ذاك (9)القليل نطلب،به طلب آن اندك مى رويم،و مراد به قليل در آيت وقت آجال است،و دنيا همه به يك بار (10)قليل است.
قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللّٰهِ ،بگو كيست كه شما را نگاه دارد از خداى! إِنْ أَرٰادَ بِكُمْ سُوءاً ،اگر به شما بدى خواهد از هلاك و نكبات و آنچه تعلّق به خداى دارد يا به شما[247-ر]رحمتى خواهد (11).
آنگه گفت:ايشان خويشتن را بدون خداى ولىّ و يارى (12)نيابند تا بدانند و اعتماد بر او كنند،و طمع ازآن كه دون اوست ببرند.
قَدْ يَعْلَمُ اللّٰهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ ،گفت:خداى داند آنان را كه مردم را از (13)شما
1) .آط،آب،آج،لب،مش:گفتند.
2) .آط:مدارى،آب،آج،لب،مش،كا:مداريد.
3) .لب:بگذارند،آط:نگزارند،كا:كه از آن بپرسند.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:را قُلْ .
5) .آط،آب،آج،لب،مش+ لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً .
6) .آط،آب،آج،لب،مش+در آنجا.
7) .آب،مش:و بايى.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:آمده اى.
9) .اساس:به صورت«ذلك»هم خوانده مى شود.
10) .آط،آب،آج،لب،مش+نعمت او.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+ وَ لاٰ يَجِدُونَ لَهُمْ ،آج،لب+آنگه به شما بدى خواهد از هلاك و آنچه تعلّق به خداى دارد يا به شما رحمتى.
12) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:و يارى و ياورى.
13) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:كه از.
تعويق كنند (1).[و تعويق،تفعيل باشد از«عوق»،و آن منع بود.و تعويق تثبيط و تبطيه] (2)باشد بر سبيل تهديد و وعيد.گفت:خداى شناسد آنان را كه مردم را از كارزار بازمى دارند،و ايشان را منع مى كنند و مى ترسانند. وَ الْقٰائِلِينَ (3)،و آنان كه مى گويند برادران ايشان را،يعنى هم كيشان و هم اعتقادان خود را از منافقان: هَلُمَّ إِلَيْنٰا ،به ما آيى و بشتابى به ما. وَ لاٰ يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاّٰ قَلِيلاً ،و ايشان به كارزار نيايند و حاضر نشوند مگر اندكى از اوقات و احيان.
قتاده گفت:آيت در شأن جماعتى منافقان آمد كه ايشان گفتند اصحاب محمّد بيش از آن نه اند كه ايشان را سر گوسپندى بخوردن كفايت باشد،و اين كنايت باشد از قلّت.و ممكن نيست كه اينان با اين جماعات (4)كه مجتمع شده اند مقاومت توانند كردن شما را (5)مهمّ است جان و مال خود در سر محمّد كردن؟ مقاتل گفت:اين قول جهودان گفتند منافقان را كه قائلان،جهودان بودند و اخوان،منافقان (6)و معوّقان (7)،عبد اللّه ابيّ سلول و اصحابش (8).
ابن زيد گفت:آيت در شأن مردى آمد كه روز احزاب از پيش رسول -عليه السّلام-بيامد،برادرش را ديد نان و بريان و نبيذ در پيش نهاده،گفت:تو اين جا با نشاط مشغولى و پيغامبر خداى در ميان نيزه و شمشير است (9)!گفت:اى ابله! بياى و تو نيز با ما بنشين و به نشاط مشغول باش كه به خداى كه به او سوگند خوردند كه محمّد نيز هرگز بازنيايد،و (10)اين لشكر كه جمع شده اند،او را و اصحاب او را زنده رها نكنند.برادر گفت او را:دروغ مى گويى،و اللّه كه بروم و رسول را خبر دهم از اين كه تو گفتى.بيامد تا رسول را خبر دهد (11)،جبريل آمده بود و اين آيت آورده.
أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ ،خداى تعالى وصف كرد ايشان را به بخل و جبن،به بخيلى و
1) .آب:مى كنند.
2) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
3) .آط،آب،آج،لب،مش+ لِإِخْوٰانِهِمْ .
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:جماعت.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+چه.
6) .آط،آب،آج،لب،مش+بودند،كا+اند.
7) .آج،لب+بودند،كا+اند.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:سلول بود و اصحاب او.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:و شمشير حرب مى كند.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:با.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:بيامد و رسول را خبر داد.
بددلى.الاشحّة (1)جمع شحيح،و اين از بناى قلّت است.گفت:بخيلانند به مال خود بر شما،چيزى در راه خداى و (2)جهاد صرف نكنند،و چون غنيمتى پيدا شود مشاحّت و مناقشت كنند.و نصب او بر حال است من قوله: وَ لاٰ يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاّٰ قَلِيلاً .
فَإِذٰا جٰاءَ الْخَوْفُ ،چون وقت كارزار بود (3).خوف از نامهاى كارزار يكى است. رَأَيْتَهُمْ ،بينى ايشان را كه (4)در تو مى نگرند و چشمهاى ايشان در (5)مى گردد از ترس و بددلى،[ كَالَّذِي ،اى] (6)كدوران عين الّذي،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،چنان (7)كه چشم كسى در گردد كه (8)از هوش بشود از مرگ.
فَإِذٰا ذَهَبَ الْخَوْفُ ،چون كارزار و ترس از او بشود (9)، سَلَقُوكُمْ ،زبانهاى تيز در شما كشند و دراز زبانى كنند.و مرد فصيح زبان بلندآواز را رجل مسلق (10)و مصلق (11)و سلاّق و صلاّق گويند،و اصل صلق ضرب باشد.
قتاده گفت:اى بسطوا السنتهم فيكم.و«حداد»،جمع حديد باشد،يعنى تيز،و اين در وقت قسمت (12)غنيمت باشد كه گويند:ما با شما حاضر بوديم در كارزار (13)، نصيب ما تمام بدهى.در وقت كارزار بددل باشند،و در وقت قسمت بخيل باشند.
أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ ،اى على المال و الغنيمة،بخيلان باشند بر مال و غنيمت.و نصب او بر حال است من قوله: سَلَقُوكُمْ .
أُولٰئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا ،ايشان ايمان ندارند. فَأَحْبَطَ اللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ ،خداى عمل ايشان باطل بكند (14)،يعنى قبول نكند عمل ايشان،براى آن كه بر وجه مأمور به نه افتاده است (15). وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَى اللّٰهِ يَسِيراً ،و اين بر خداى آسان است.
1) .آط،آب،كا:و الاشحّة.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+در ره.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:آيد و.
4) .آط+ايشان.
5) .چاپ شعرانى(127/9):دور.
6) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
7) .آط:چونان كه.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+او.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:كارزار بشود.
10) .آط،آب،مش:مصلق،آج،لب:ندارد.
11) .كا:مصاق،ديگر نسخه بدلها ندارد.
12) .آط،آب،آج،لب+و.
13) .آط،آب،آج+از.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:كند.
15) .آط،آب،آج،لب،مش:نه بر وجه مأمور به افتاده باشد.
يَحْسَبُونَ الْأَحْزٰابَ لَمْ يَذْهَبُوا ،مى پندارند،يعنى منافقان كه اين احزاب و جماعات (1)كه مجتمع شده بودند (2)بر حرب رسول من (3)از قريش و غطفان و از قريظه و نضير بنه شده اند (4)هنوز،و اين آنگه بود كه ايشان برفته بودند و گريخته،و منافقان خبر نداشتند.و گفتند معنى آن است كه:اگرچه ايشان دانستند كه احزاب برفتند و هزيمت شدند،از فرط جهل پنداشتيى (5)گمان مى برند (6)كه هنوز نرفته اند،يعنى همچنان بودند كه كسى[247-پ]كه پندارد كه ايشان را (7)نرفته اند.آنگه گفت: وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزٰابُ ،و اگر دگرباره بازآيند ايشان-اينان كه منافقانند-تمنّاى آن كنند كه كاشك (8)ايشان در باديه با (9)بدويان بودندى در ميان اعراب. يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبٰائِكُمْ ، خبر شما مى پرسيدندى كه حال شما با احزاب به كجا رسيد.
و يعقوب خواند:يسّاءلون،به تشديد«سين»و به«الف»على تقدير يتساءلون، اى يسأل بعضهم بعضا (10)،بهرى از بهرى مى پرسند كه گوى حال ايشان به چه رسيد. وَ لَوْ كٰانُوا فِيكُمْ ،و اگر در ميان شما بودندى،قتال و كارزار نكردندى الّا اندكى از ايشان يا قتالى (11)اندك،على تقدير:ما قاتلوا الّا قتالا (12)قليلا،و اين بهتر است به معنى و نظم آيت (13).
لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ،آنگه حق تعالى گفت:شما را (14)كه مسلمانانى در رسول خداى كه محمّد اسوتى و اقتدايى هست.
و عاصم اين جا خواند و در سورة الممتحنه:اسوة،بضمّ الالف.و ديگران به
1) .آط،آب،آج،لب،مش:جماعتى.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:شده اند.
3) .آب:كلمه خطخوردگى دارد.
4) .آط،بنرفته اند،آج،لب:برفته اند،مش:نرفته اند،كا:بنه رفته اند.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:پنداشتند و،كا:پنداشتى.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:مى بردند.
7) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:كاشكى.
9) .آط،آج،لب،مش:يا.
10) .كذا:در اساس،ديگر نسخه بدلها:ندارد،چاپ شعرانى(129/9):عن بعض.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:قتال.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:ندارد.
13) .آط،آب،آج،لب،مش:اين به معنى و نظم آيت لا يقتر است.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:ندارد.
كسر«الف»خواندند،و آن دو لغت است:مثل عدوة و عدوة،و رشوة و رشوة،يعنى شما را به رسول اقتدايى هست.صورت خبر است و معنى امر،يعنى اقتدا كنى به او و در او نگرى در ثبات و ترك فرار كه چندان مقام كرد تا دندانش بشكستند و جراحتى (1)بر بالاى ابروش (2)كردند و نگريخت،و عمّش را حمزه بكشتند،و عبيدۀ حارث را بكشتند،و او هيچ جزعى نكرد،و رضا و تسليم كرد (3)،و انواع اذيّات (4)و بليّات به او رسانيدند و او به هيچ چيز (5)بر نگشت و روى بر نگردانيد،شما نيز همچنين كنى و بر سنّت او بروى.پس در اين باب و جز اين باب جاى اقتداست شما را به او،و آنان را كه اميد دارند به خداى و به روز بازپسين،يعنى روز قيامت،و ذكر خداى كنند بسيار،يعنى آن كس كه (6)به اميد ذاكر باشد.
آنگه ذكر مؤمنان كرد و آن كه ايشان وعدۀ خداى تعالى چگونه (7)تصديق كردند، گفت:و چون مؤمنان احزاب را ديدند گفتند:اين آن است كه خداى (8)و پيغامبر ما را وعده داده اند (9)،و اين آن بود كه رسول-عليه السّلام-صحابه را خبر داده بود از حديث (10)احزاب چون بديدند و مخبر موافق خبر بود،گفتند: هٰذٰا مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ ،اين آن است كه خداى و پيغامبر ما را وعده دادند،و خداى و پيغامبر (11)راست گفتند در آن وعده كه كردند،و بعضى دگر مفسّران گفتند:اين وعده آن است كه خداى تعالى گفت: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ (12)... ،الى قوله: أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِيبٌ (13).
وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ إِيمٰاناً وَ تَسْلِيماً ،و ايشان را نيفزود الّا ايمان كه تصديق به دل است،و تسليم كه در مسلمانى تن به دادن (14)است.
آنگه تخصيص كرد بعضى مؤمنان را به خصالى كه در ايشان بود،گفت:
1) .آط،آب،مش+كه.
2) .آط،آب،مش:ابرويش.
3) .آط،آج،لب:رضا داد و تسليم داد،آب،مش:رضا داد و تسليم شد،كا:رضا داد و تسليم كرد.
4) .آط،آج،لب:اذايات.
5) .آط،آب،مش:چيزى.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:يعنى كه او.
7) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+تعالى.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:وعده كرده اند.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:حادثه.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:پيغامبرش.
12) .سورۀ بقره(2)آيۀ 214.
13) .آط،آب،مش:ابرويش.
14) .آط،آب،آج،لب:تن دادن،مش:تن در دادن.
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ ،[گفت:از مؤمنان مردانى هستند.
«من»،تبعيض راست.صفت آن مردان آن است كه: صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ ] (1)،راست گفتند در آن عهد كه با خداى كردند و به آن وفا كردند.آنگه ايشان را دو فرقت نهاد (2): فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ ،اى نذره و عهده،بهرى از ايشان آنند كه عهد و نذر خود تمام كردند و بر جهاد صبر كردند تا آنگه (3)ايشان را شهيد كردند،چه ايشان عهد تا به جان كرده بودند.و گفتند:نحب،مرگ است.و گفتند (4): قَضىٰ نَحْبَهُ ،آن است كه (5)بمرد،من قول ذى الرّمّة-شعر:
عشيّة فرّ الحارثيّون بعد ما***قضى نحبه في ملتقى القوم هوبر
اى مات.
مقاتل گفت: قَضىٰ نَحْبَهُ ،اى اجله عمر خود به سر برد و به اجل قتل رسيد.
و گفتند: قَضىٰ نَحْبَهُ ،اى بذل جهده فى الوفاء بعهده،من قول العرب:نحب فلان في سيره يومه و ليلته (6)اجمع اذا بالغ فى السّير و لم ينزل،قال جرير-شعر:
بطخفة (7)جالدنا الملوك و خيلنا***عشيّة بسطام جرين على نحب
اى على جدّوجهد.
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ،و بهرى از ايشان منتظر شهادتند. وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً ،و ايشان عهد خداى را خلاف و تبديل نكردند.
خلاف كردند در آن كه [آيت] (8)در شأن كه آمد[و مراد فَمِنْهُمْ (9)مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ كيست، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ كيست؟بعضى گفتند:آيت در شأن انس بن النّضر (10)كه او روز بدر حاضر نبود،چون بازآمد ] (11)تأسّف خورد و نذر كرد كه:اگر پس از اين كالزارى (12)بود من جان سپار كنم (13)در او.چون روز احد بود و مردم بگريختند (14)،او
1) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
2) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:به دو فرقه بنهاد.
3) .آط،آب،آج،مش،كا+كه.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+معنى.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+مات.
6) .مش:ليليه،چاپ شعرانى(129/9):ليله.
7) .چاپ شعرانى(129/9):بطفخة.
8) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
9) .قرآن مجيد:فمنهم.
10) ..آب،مش+آمد.
11) .اساس:افتادگى دارد،از آط،افزوده شد.
12) .آط،آب،آج،مش،كا:كارزارى.
13) .آط،آب،به فدا كنم،آج،لب:فدا كنم،مش:را فدا كنم،كا:جان سپارى.
14) .آط،آب،آج،لب،كا+و.
حاضر بود،بيامد و خويشتن در معركه افگند و قتالى كرد سخت تا آنگه كه او را بكشتند.
و عائشه[248-ر]گفت:آيت در طلحة بن عبيد اللّه آمد.و عامّه مفسّران و جمهور اصحاب اخبار برآنند كه:آيت در اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-آمد و عبيده حارث و حمزة بن عبد المطّلب و جعفر بن ابي طالب-رضى اللّه عنهم. فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ عبيدۀ حارث است كه او را به بدر شهيد كردند-و قصّه او رفته است-و حمزۀ عبد المطّلب است كه او را به احد بكشتند،و آن نيز رفته است،و جعفر بن ابي طالب (1)كه او را به موته بكشتند.
و راويان اخبار گويند كه:چون رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-جعفر ابو طالب (2)را به مؤته نامزد كرد (3)،او را وصايت كرد به تقوى و احتياط و حراست لشكر و صبر كردن بر كارزار،او برفت تا به مؤته رسيد.دشمن پيش آمد آنجا و در كارزار گرفتند،و چون چند تن را بكشتند از بزرگان لشكر او (4)،او رايت به دست گرفت و به نفس (5)خود به كارزارگاه (6)رفت،جبريل آمد و گفت:يا رسول اللّه!جعفر در كارزار است،و به يك روايت او را به (7)كوهى بلند برد و خداى تعالى شعاع او قوى بكرد تا او را مى نگرد و معركۀ ايشان مى ديد و مبارزت شجاعان،تا آنگه كه جعفر بيرون آمد رايت به دست گرفته و كارزار مى كرد تا چند مبارز را بيفگند.آنگه ملعونى در آمد و تيغى بزد و دست راست او بيفگند،او رايت به دست چپ گرفت (8)و مى گفت-شعر:
لا بأس لمّا (9)قطعت يميني***معي شمالي و اقوّي (10)ديني
فاليوم (11)يبدو غرر (12)السّمين***و يعرف المهزول (13)بعد حين
1) .آط،آب،آج،لب،مش+است.
2) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:جعفر بن ابى طالب.
3) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
4) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
5) .مش:به ذات.
6) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:كارزار.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:روايت آن است كه رسول را عليه السلام به.
8) .آط،آج،لب+و كارزار مى كرد تا چند مبارز بيفگند.
9) .آط،آج،لب:لمن،چاپ شعرانى(130/9):لي ان.
10) .اساس:به صورت:«و وقوى»هم خوانده مى شود.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:اليوم.
12) .چاپ شعرانى(130/9):غرّة.
13) .چاپ شعرانى(130/9):المهزوم.
انا ابو الشّبل و ذو العرنين***اخو النّبىّ المصطفى الأمين
كارزار مى كرد و رايت مى داشت تا ملعونى در آمد و ضربه اى زد (1)و دست چپش نيز بيفگند.چون هر دو دستش بيفگندند،او از خويشتن طمع برداشت و دانست كه بى دست قتال نتوان كردن.روى به جانب مدينه كرد و گفت:السّلام عليك يا رسول اللّه،سلام مودّع لا سلام زائر،و اين بيتها انشاء كرد-شعر:
اقرأ السّلام على النّبىّ و قل له***انّ ابن عمّك قد ثوى مقتولا
بأسنّة الكفّار تحت عجاجة***تسفي عليه به الرّياح مهيلا
قطعت يداه و فصّلت اوصاله***منه و زايله الوصول (2)فصولا
اجلى العداة و غادروه بقفرة***لا يستطيع مع الغزاة قفولا
فاليك يرسل في سلام مودّع (3)***يا خير من بعث الاله رسولا
آنگه گرد (4)او در آمدند و به تيغ و نيزه او را بگرفتند و (5)بكشتند،و نيزه ها در او زدند،و او را به نيزه ها از زمين برداشتند (6)و بر هوا رفع كردند،خداى تعالى او را زنده گردانيد و به جاى دو دست او را دو پر داد تا در هوا بپريد و بر آسمان شد،و در بهشت با فريشتگان مى پرد،و از اين جا او را جعفر طيّار خوانند.
رسول-عليه السّلام-از اين جا بيامد و دلتنگ و رنجور به كشتن پسر عمّ،و به در سراى جعفر آمد،و اسماء بنت عميس در خانۀ جعفر بود و در بزد.اسماء گفت:
كيست؟گفت:رسول خداست.بدويد و در بگشاد.رسول-عليه السّلام-گفت:يا اسماء!كودكان جعفر را پيش من آر.او كودكان را جامه پوشانيد و پيش پيغامبر برد.پيغامبر-عليه السّلام-يكى را بر ران راست نشاند و يكى را بر ران چپ.و دست بر سر ايشان فرومى آورد (7)مى گريست.
اسماء گفت:يا رسول اللّه!اين چيست كه با فرزندان من مى كنى،چنان كه با يتيمان كنند؟رسول-عليه السّلام-بگريست و گفت:يا اسماء!خداى تو را مزد دهاد
بكشتن جعفر.امّا بشارت باد تو را كه خداى تعالى او را دو پر داد تا بپريد و اكنون در بهشت با فريشتگان مى پرد (1)آنجا كه خواهد.
اسماء تعزيت او بداشت،و در مرثيت او اين بيتها بگفت-شعر:
يا جعفر الطّيار خير مصرّف***للخيل يوم تطاعن و شياح
قد كنت لي جبلا الوذ بظلّه***فتركتني أمشي (2)باجرد ضاحي (3)
قد كنت ذات حميّة ما عشت لي***أمشى البراز و انت كنت جناحي
و اذا بكت قمريّة شجنا لها***يوما على فنن دعوت صباحي
فاليوم أخشع للذّليل و اتّقى***منه و ادفع ظالمي بالرّاح
[248-پ] وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ،اميرالمؤمنين على است كه (4)گوش (5)شهادت مى دارد،و بيان اين حديث آن است كه هرگه كه او (6)دلتنگ شدى،بگفتى:
ما ينتظر أشقاها ان يخضبها من فوقها بدم ،چه انتظار مى كند آن شقى ترين امّت (7)كه بيايد و اين محاسن را از خون اين سر خضاب كند.
ابو الطّفيل عامر بن واثله روايت كند كه:چون اميرالمؤمنين -عليه السّلام-مردم را جمع كرد براى بيعت در كوفه،عبد الرّحمن (8)ملجم (9)بيامد تا بيعت كند.چند بار منع كرد او را و رد كرد (10)،و بيعت او نمى گرفت،آخر بيعت او بگرفت.آنگه گفت:(ما يحبس اشقاها)،چه (11)بازمى دارد شقى ترين (12)امّت را ازآن كه خضاب كند اين محاسن را به خون اين سر؟چون پسر ملجم پشت (13)بر گردانيد،او اين بيتها (14)بگفت-شعر:
اشدد حيازيمك للمو***ت فانّ الموت لاقيكا (15)
1) .آط،آب،آج،لب،مش:مى گردد.
2) .آط،آب،آج:امسى،مش:ندارد.
3) .چاپ شعرانى(131/9):امسي بغير سلاح.
4) .آط،آب،آج،لب،مش+او.
5) .مش+به.
6) .آط،آج،لب،مش+را،آب:هركه او را،كا:هروقت كه او.
7) .آط،آب،آج،لب،مش+را.
8) .مش+ابن.
9) .آط،آج،لب،مش+ عليه اللّعنه.
10) .آط،آب:چند بار او را منع كرد او رد كرد.
11) .آط،آج،لب،مش:كه.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:بازداشته است شقى تر مرد.
13) .آب،مش:نيّت.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:بيت.
15) .آط،آب،آج،لب،مش:لاقيك.
و لا تجزع من الموت***اذا حلّ بواديكا (1)
معلّى بن زياد (2)گفت:يك روز پسر ملجم بيامد و گفت:يا اميرالمؤمنين !من پياده ام مرا مركوبى ده.اميرالمؤمنين در او نگريد،گفت:تو پسر ملجمى؟گفت:
بلى.گفت:مرادى؟گفت:بلى.گفت:يا غزوان!آن اسب اشقر من بدو ده.او اسب اشقر به او داد،چون او بر نشست اميرالمؤمنين (3)گفت-شعر:
اريد حياته و يريد قتلي***عذيرك من خليلك من مراد
چون او اميرالمؤمنين را آن ضربت زد،و او را بگرفتند و پيش اميرالمؤمنين آوردند (4)او را گفت:من آن همه (5)با تو مى كردم و دانستم كه تو مرا بخواهى كشتن به اعلام رسول مرا از اين كار،و لكن خواستم تا به حجّت بر تو مستظهر باشم.
اصبغ نباته (6)گويد:اميرالمؤمنين (7)-عليه السّلام-در آن ماه رمضان كه بكشتندش،خطبه كرد و در او (8)گفت:
أتاكم شهر رمضان و هو سيّد الشّهور و اوّل السّنة و فيه تدور رحا (9)السّلطان الا و انّكم حاجّ العام صفّا واحدا و آية ذلك انّي لست فيكم ،گفت:ماه رمضان آمد و او سيّد ماهاست،و اوّل سال است،و در او آسياى سلطان بگردد،و (10)الّا و شما امسال به حج روى و در يك صف بايستى،و علامت آن كه:من در ميان شما (11)نباشم.گفت:ما ندانستيم،و او خبر مرگ خود مى داد.
عثمان بن المغيره روايت كرد كه:چون ماه رمضان در آمد (12)،اميرالمؤمنين شبى به نزديك حسن روزه گشادى،و شبى به نزديك حسين،و شبى به نزديك عبد اللّه جعفر، و بر سه لقمه زيادت نكردى.گفتند:يا اميرالمؤمنين !چرا چنين مى كنى؟گفت:
1) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بواديك.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:معلى بن زهير.
3) .آب+على كرم اللّه وجهه.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:بردند.
5) .آج،لب+كه.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:اصبغ بن نباته.
7) .آط،آب،آج،لب+را.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:و در آخر خطبه.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:رحى.
10) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
11) .آج،لب:من با شما.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:در آمدى.
يأتيني امر اللّه و انا خميص البطن انّما هى ليلة او ليلتان ،گفت (1):فرمان خداى به من آيد،و من تهى شكم باشم،مرا يكى دو شب بيش نماند.در آخر شب ضربتش (2)زدند.
امّا كيفيّت قتل او،اصحاب سير روايت كردند:ابو مخنف لوط بن يحيى، و اسماعيل بن راشد،و ابو هاشم الرّفاعىّ،و ابو عمرو الثّقفىّ (3)كه جماعتى از خوارج به مكّه حاضر آمدند و حديث اميران و احوال ايشان بگفتند و عيب كردند ايشان را و اظهار تكبّر (4)كردند.
آنگه گفتند:اگر چنان كه ما حسنتى كنيم و جانهاى خود به فدا كنيم در سبيل خداى،و برويم و اين ائمّه ضلال را مراقبت كنيم و فرصت جوييم و ايشان را بكشيم،و به كشتن ايشان تقرّب كنيم به خداى-جلّ جلاله-و اگرچه ما را بكشند روا باشد تا كينۀ كشتگان و برادران خود به نهروان بازخواسته باشيم.
عبد الرّحمن ملجم گفت:من على ابو طالب (5)را كفايت كنم،و برك بن عبد اللّه التّميميّ گفت:من معاويه را كفايت كنم،و عمرو بن بكر التّميميّ گفت:من عمرو عاص (6)را كفايت كنم.
و بعد (7)آن بر اين عهد بستند (8)و سوگند خوردند و اتّفاق كردند بر آنكه اين كار در شب نوزدهم (9)ماه رمضان كنند.
آنگه هريكى (10)روى به كار خود نهادند،پسر ملجم (11)بيامد-و عداد او در كنده بود-و به كوفه فرود آمد،و اين كار پوشيده داشت.يك روز به نزديك دوستى رفته بود، زنى را يافت آنجا از تيم الرّباب نام از قطام بنت الأخضر التّيميّة،و اميرالمؤمنين
1) .آط،آب،آج،لب،مش+تا.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:آخر ضربتش به نيم شب،كا:ضربه اش.
3) .آط،آب،آج،لب،مش+روايت كردند،كا:گفتند.
4) .مش:تكبير،چاپ شعرانى(133/9):تنكّر،كا:انكار كردند.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:على بن ابى طالب،كا:علىّ بن ابو طالب.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:عمرو بن عاص.
7) .آج،لب،مش+از،كا:پس بر اين.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:بنشستند.
9) .آط:نازدهم،آج،لب:يازدهم.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:يك.
11) .آج،لب،مش+ عليه اللّعنه.
-عليه السّلام-پدر و برادر او را به نهروان كشته بود،و او جمالى (1)داشت.
پسر ملجم (2)او را بديد،مشعوف[249-ر]شد بدو،و او را گفت:شوهر دارى؟ گفت:نه.گفت:رغبت كنى كه به حكم من شوى؟گفت:تو طاقت مهر من ندارى.گفت:مهر تو چند باشد؟گفت:سه هزار درهم و غلامى و كنيزكى و كشتن علىّ بن ابي طالب.
گفت:درم و غلام و كنيزك (3)تحمّل كنم،اما كشتن على ابو طالب (4)چگونه توانم؟گفت:مقصود من آن است،و اگر نه درم و غلام و كنيزك نباشد هم روا بود (5)، چه او شوهر و برادر مرا كشته است.آنگه او را گفت:جهد كن اگر اين كار بر برآيد تو را و (6)از او بجهى،عيش تو با من خوش باشد،و اگر گرفتار شوى ثواب آخرت تو را بهتر از نعيم دنيا بود.
پسر ملجم گفت:بدان كه من به اين شهر براى اين كار آمده ام پس ازآن كه مدّتى از اين شهر برفته بودم،چه بر اهل اين شهر مرا امان نبود.
قطام (7)گفت:من يارى به دست آرم (8)كه تو را مساعدت كند و يارى دهد بر اين كار.آنگه كس فرستاد و،وردان بن مجالد را بخواند من تيم الرّباب،و از او يارى خواست.او قبول كرد كه مساعدت كند.
پسر ملجم-لعنه اللّه (9)-بيرون آمد،و مردى را (10)گفت نام او شبيب بن بجره،و اين (11)مردى خارجى بود:اى شبيب!چه گويى در شرف دنيا و آخرت؟ گفت:و آن چيست؟گفت:كشتن على ابو طالب (12).گفت:هبلتك الهبول لقد جئت شيئا ادّا،كارى منكر آوردى،چگونه ممكن باشد؟گفت:كمين كنيم (13)در مسجد آدينه،چون به نماز بامداد بيرون آيد كمين بگشاييم و بكشيم او را،و خويشتن
1) .آط،آب،آج،لب،مش:جمال.
2) .آج،لب،مش+ عليه اللّعنه.
3) .آج،لب:كنيزكى.
4) .مش،كا:علىّ بن ابى طالب.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:رواست.
6) .آط،آب،آج،لب،مش+تو.
7) .آط،آب،آج،لب،مش+او را.
8) .آط،آب،مش:با دست آورم.
9) .مش:پس ابن ملجم عليه اللّعنه.
10) .آب+ديد.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:آن.
12) .آب،آج،لب،مش:على بن ابى طالب.
13) .آط،آج،لب:كنم.
را از اين شرف حاصل كنيم.بسيار (1)بگفت تا او را نرم كرد.
آنگه بيامدند به مسجد آدينه و به نزديك قطام-و او اعتكاف گرفته بود و خيمه اى بزده-و او را گفتند:راى ما درست شد بر كشتن اين مرد.گفت:چون وقت آن باشد مرا خبر كنى و با نزديك من آيى در اين جايگاه (2).روزى چند بايستادند،و آنگه با نزديك او شدند،و آن شب چهار شنبه (3)بود،شب نوزدهم (4)ماه رمضان سنۀ اربعين، چهل (5)از هجرت رسول-عليه السّلام.
او جامه اى چند حرير بداد و گفت:اين در سينه بندى.همچنان كردند،و تيغها بر گرفتند و در برابر آن در بنشستند (6)كه اميرالمؤمنين -عليه السّلام-از او در مسجد آمدى،و پيش از اين (7)،اين را (8)با اشعث قيس گفته بودند،و او تقويت كرده بود ايشان را برآن.و آن شب حاضر آمد تا معاونت كند.و حجر بن عدىّ در مسجد بود و نماز مى كرد با جماعتى كه شب آنجا نماز كردندى.او از اشعث شنيد كه مى گفت پسر ملجم را:النّجاء النّجاء لحاجتك فقد فضحك الصّبح،بشتاب[بشتاب] (9)به حاجتى كه دارى كه صبح تو را رسوا كرد (10).
حجر (11)گفت:من بدانستم كه آن ملعون چه خواست.گفتم:قتله (12)يا اعور (13)، بيامدم تا اميرالمؤمنين را خبر كنم.او به دگر راه آمده بود و من به دگر راه رفتم.
اميرالمؤمنين در مسجد آمد و مردمانى را كه خفته بودند بيدار مى كرد،و اين قوم همه شب مراقبت كرده بودند،اين ساعت خواب ببرده بود.ايشان را بيدار كرد و گفت:
الصّلاة رحمكم اللّه ،به نماز مشغول باشى.
عبد اللّه بن محمّد الازدىّ گفت:در حال كه اميرالمؤمنين اين بگفت،ايشان
1) .آج،لب،مش:بسيارى.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:كه من اين جايگاهم.
3) .آط،آب،آج،لب:و آن شب شنبه،مش:و آن شب شب شنبه.
4) .آط:نوزدهم.
5) .آط،آج،لب،مش:سال چهل،آب:سال بر چهل.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:بايستادند.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:آن.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:اين سرّ.
9) .اساس:ندارد،به قياس با نسخۀ آب و با توجّه به معنى كلام،افزوده شد.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:رسوا كند.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:حجر بن عدى.
12) .چاپ شعرانى(134/9):قتلته.
13) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
برجستند و من بريق (1)شمشير ديدم و آوازى شنيدم كه گفت:للّه الحكم يا علىّ لا لك و (2)لأصحابك.و آواز اميرالمؤمنين شنيدم كه مى گفت:
لا يفوتنّكم الرّجل ،مرد نبايد تا (3)فايت شود و بجهد (4)!و او را تيغ زده بودند.
امّا شبيب بن بجره تيغ بزد،تيغش در طاق آمد و كار (5)نكرد،و عبد الرّحمن ملجم-لعنه اللّه -تيغ بزد بر ميان سر اميرالمؤمنين،و آواز در مسجد افتاد كه اميرالمؤمنين را بكشتند.
و امّا شبيب بجست و از در مسجد بيرون شد با تيغ،مردى او را بيفگند و تيغ از او بستد و خواست تا او را بكشد،مردم با (6)ايشان رسيدند بترسيد و ايمن نبود كه گويند كشنده تويى،تيغ بينداخت و او را رها كرد و بگريخت.
و شبيب با خانه رفت و جامه بكند و حرير از سينه مى گشاد.پسر عمّى از آن (7)او در سراى شد،او را ديد.گفت:همانا اميرالمؤمنين را تو كشته اى؟خواست تا گويد نه،گفت:آرى!پسر عمّش تيغ بر گرفت[249-پ]بر گردن او زد و سرش بينداخت.
و پسر ملجم مى گريخت،مردى گليمى داشت بر او زد و او را بيفگند و تيغش بيوفتاد.او را بگرفتند و پيش اميرالمؤمنين بردند،و آن سه ديگر بجست (8)و به ميان مردم در شد و بگريخت (9).و اين يك روايت است.
و ديگر روايت آن است كه:پسر ملجم او را تيغ در نماز (10)زد و او نماز ببسته بود و الحمد بر خوانده بود و يازده آيت از سورة الانبياء،كه اين ملعون او را ضربت زد.او نماز نبريد،بل نماز سبك بكرد و سلام داد،و گفت:
فزت و ربّ (11)الكعبة ،به خداى كعبه كه ظفر يافتم.و پسر ملجم را بگرفتند و پيش اميرالمؤمنين آوردند و گفتند:يا
اميرالمؤمنين !مر (1)بامرك في عدوّ اللّه،بفرماى آنچه راى تست در دشمن خداى (2).
گفت:اگر من بميرم به قصاص او را بازكشى، اَلنَّفْسَ بِالنَّفْسِ ،و اگر زنده مانم راى خود در او بينم.
اين ملعون (3)گفت:اين تيغ به هزار درم خريده ام و به هزار درم زهر بر او ماليده ام، فان خانني ابعده اللّه.
امّ كلثوم گفت:اى ملعون!اميرالمؤمنين را بكشتى!گفت:پدر تو را كشتم،نه اميرالمؤمنين را.گفت:اميد دارم كه باكى نباشد او را.گفت:پس (4)تو بر من گرى.
آنگه گفت:ضربه اى زدم او را كه اگر بر اهل زمين بپخشند همه را هلاك كند.
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-روى به حسن و حسين كرد و گفت:ببرى اين را و جامه اى (5)نرم و خوار باز كنى براى او،و طعام نيك دهى او را كه او اسير شماست.اگر من بمانم،راى خود در او بينم،و اگر من بميرم با او آن كنى كه با قاتل پيغامبرى كنند،بكشى او را و بسوزى.اميرالمؤمنين آن روز و آن شب و بر دگر روز همچنان بود رنجور.
راوى خبر گويد،اصبغ نباته (6)گفت(7):خواستم كه روز دوم در نزديك اميرالمؤمنين شوم تا او را ببينم.حسن على بيرون آمد-و ما جماعتى بوديم-و(8)گفت:
بازگردى كه اميرالمؤمنين رنجور است.جماعت بازگشتند،مرا دل نداد،من بنشستم بر در سراى(9).ساعتى بود،آواز گريۀ زنان (10)و كودكان بر آمد من نيز از(11)بيرون سراى بگريستم.اميرالمؤمنين(12)آواز من بشنيد،گفت:بنگرى تا كيست؟بيامدند و بنگريدند و گفتند:فلان است.گفت در آريد (13)او را،مرا در پيش او بردند.او را ديدم عصابه اى زرد بر سر بسته،و خون بسيار از جراحتش رفته،و روى او زرد شده چنان
1) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:مرنا.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:تست تا ما به اين دشمن خداى چه كنيم.
3) .آب:ابن ملجم،آط،آج،لب،مش:آن ملعون.
4) .آط:پس گفت پس گفت،آب،آج،لب،مش:پس گفت.
5) .آط،آج،لب،مش:جاى،آب:جايى.
6) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:اصبغ بن نباته.
7) ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
8) ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
9) ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
10) .آط:پس گفت پس گفت،آب،آج،لب،مش:پس گفت.
11) ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
12) ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
13) .آط:درآرى/در آريد.
كه نتوانستم فرق كردن ميان روى او و عصابه.
مرا گفت:چرا با مردم بنه رفتى (1)؟گفتم يا اميرالمؤمنين !دلم نداد و خواستم تا تو را ببينم.
گفت:مرا دوست دارى؟گفتم:بلى يا اميرالمؤمنين،و سر تا پاى او بوسه مى دادم و مى گريستم.
گفت:مگرى (2)كه من به بهشت مى روم؟گفتم:يا اميرالمؤمنين !دانم،و لكن بر خود مى گريم كه ما (3)را بى تو زندگانى چون باشد (4)؟ چون آن شب بود كه او را وفات آمد،فرزندان را جمع كرد و وصايت به حسن كرد-وصايتى (5)معروف-و در جملۀ وصايت گفت:مرا در اين خانه برى و در بر من فراز كنى (6)و شما بر در خانه بنشينى.چون دانى كه من جان به خداى تسليم كردم،از زاويۀ (7)خانه لوحى پديد آمد،بردارى و مرا برآن نهى،و در آستانۀ خانه كفن و حنوط من پديد آيد،برآن لوح مرا بشويى (8)و از آن حنوط بر من كنى و مرا بر سرير خود نهى.و چون مقدّمۀ سرير از جاى برخيزيد (9)،مؤخّره (10)بر داريد و كس را خبر مكنيد،و هم در شب مرا ببرى تا به ظهر الغرىّ (11)آنجا كه مقدّمۀ سرير فرود آيد آنجا بنهى و بر كنى از جاى كه (12)تا بوتى از ساج پيدا شود برو نبشته:هذا ما ادّخره نوح النّبىّ لاخيه علىّ بن ابي طالب.مرا آنجا دفن كنى و نماز يك بار بر من حسن كند و يك بار حسين.
گفت:ما او را برداشتيم و در آن خانه برديم و در (13)فروگرفتيم (14)آواز او جز به لااله الاالله نمى شنيديم.از خانه آوازى شنيديم كه كسى مى خواند:
1) .بنه رفتى/بنرفتى.
2) .مش:نگرى.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:مرا.
4) .آط،آج،لب،مش:مرا بى تو چگونه زندگانى باشد.
5) .آط،آب،آج،لب:و وصايت.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:فراز گيرى/فراز گيريد.
7) .آب،مش:از در اين.
8) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:مرا برآن لوح بشوييد.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:برخيزد.
10) .آط،آب،آج،لب،مش+آن شما.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:ببريد و به ظهر الغرى بريد كه.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:جاى خود چون.
13) .آط،آب،آج،لب،مش+او.
14) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
أَ فَمَنْ يُلْقىٰ فِي النّٰارِ خَيْرٌ أَمْ مَنْ يَأْتِي آمِناً يَوْمَ الْقِيٰامَةِ (1)... ،هاتفى ديگر آواز داد:مات النّبىّ و قتل علىّ بن ابي طالب الآن تضعضع ركن الاسلام.
حسن على (2)گفت:صبر نداشتم تا در خانه باز كردم (3)،اميرالمؤمنين از دنيا مفارقت كرده بود.در تجهيز او گرفتم و انفاذ وصيّت او چنان كه فرموده بود.و سرير او بر گرفتم مؤخّرۀ آن و مقدّمۀ[250-ر]آن از جاى برخاست،و او را به غرىّ دفن كرديم و بازگشتيم (4)،و اثر گور ناپيدا كرديم به وصيّت او.چون بازگشتم،جماعتى مى آمدند بر پى ما (5).گفتند:چه كردى؟گفتيم:دفن كرديم،و آنچه ديده بوديم حكايت كرديم.برفتند و آن جايگاه باز كردند چيزى نديدند.
از باقر-عليه السّلام-پرسيدند كه:اميرالمؤمنين را كجا دفن كردند؟گفت:به ناحية الغرىّ،و پيش از صبح دفن كردند او را،و دفن او حسن و حسين و محمّد حنفيّه و عبد اللّه جعفر كردند.
و حسن على را پرسيدند كه:اميرالمؤمنين را كجا دفن كردى (6)؟گفت:به ره مسجد اشعث بيرون برديم و به ظهر الغرىّ دفن كرديم او را.
عبد اللّه بن حازم گفت:با رشيد-يعنى (7)هارون-به صيد رفتيم به جانب غرىّ، گلّه اى آهو ديديم.سگان را و چرغان را (8)برگماشتيم.اين آهوان برفتند (9)بر پشته اى شدند و بايستادند.سگان و چرغان چون آنجا رسيدند بايستادند و بازماندند و هيچ تعرّض نكردند.آهوان از آن پشته به زير آمدند.دگرباره سگان آهنگ كردند و به دنبال ايشان در افتادند (10).دگرباره با آن پشته گريختند،سگان به جانبى رفتند (11)و چرغان (12)،و هيچ تعرض (13)نكردند.همچنين چند بار هرگه كه آن آهوان ازآنجا
1) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 40.
2) .لب:حسين على.
3) .آج،لب:خانه بگشادم.
4) .آط:دفن كردم و بازگشتم،آج،لب:دفن گرفتم و بازگشتم.
5) .آط،آب،آج،لب،مش+ما را.
6) .آب،مش:كرديد/كردى،كا:كرديم.
7) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+با.
8) .آط:چرغ و باز،كا:بازان را.
9) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
10) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:كردند و سر به دنبال ايشان در نهادند.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:گريختند.
12) .آط،آب،آج،لب،مش+به جانبى.
13) .آط،آب،آج،لب:تعرّضى.
فرود آمدندى،سگان به دنبال ايشان در افتادندى،و هرگه كه به آن پشته شدندى، سگان برفتندى و تعرّض نكردندى.
هارون از آن به شگفت آمد،گفت:بروى و هركس (1)را كه بينى بيارى تا بپرسيم از او كه آگند (2)و پشته چه جاى است؟پيرى را بياوردند (3)از بنى اسد.
هارون او را گفت:اين پشته چه جاى است؟گفت:اگر بگويم مرا امان باشد؟ گفت:تو راست امان و عهد خداى كه تو را نرنجانند.
گفت:پدران من مرا روايت كردند كه اين پشته گور علىّ بن ابى طالب است.
خداى تعالى اين را حرمى كرده است كه هيچ كس (4)با او نگريزد و الّا در امان خداى باشد.هارون از اسب فرود آمد و آب بخواست و وضوى نماز كرد،و بسيارى نماز كرد آنجا و در آن خاك بغلتيد (5).
محمّد بن عائشه گفت:مرا اين حديث باور نيامد (6)تا آن سال كه به مكّه رفتم.
به مكّه ياسر را ديدم ركاب دار رشيد.او گفت:سالى با رشيد (7)از مكّه مى آمديم.چون به كوفه رسيديم شبى از شبها هارون مرا گفت:يا ياسر!عيسى جعفر (8)را بگو تا بر نشيند،و او نيز بر نشست و آمديم تا به غرىّ.امّا عيسى جعفر (9)برفت و به گوشه اى بخوفت (10)،و امّا هارون بيامد و بر پشته اى رفت (11)و نماز مى كرد،و هرگه كه دو ركعت نماز كردى بگريستى و در آن خاك بغلتيدى (12)و گفتى:يا بن (13)عمّ!و اللّه انّي اعرف فضلك و سابقتك في دينك (14)و اللّه جلست مجلسى (15)الّذي لنا فيه و لكن ولدك يؤذونني و يخرجون علىّ،اى پسر عمّ من!فضل و سابقۀ تو مى شناسم و به آن جاهل
1) .آط،آب،آج،لب:كسى.
2) .آط،مش:اكمق،آب:اكمو،آج،لب:امكق.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:يافتند.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:هيچ چيز.
5) .آب،آج،لب،مش:بغلطيد.
6) .آج،لب:نمى آمد.
7) .آط،آب،آج،لب،مش+بودم.
8) .آج،لب:عيسى بن جعفر،كا:عيسى و جعفر.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:عيسى بن جعفر.
10) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بخفت.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:نشست.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:بغلطيدى،كا:غلطيدى.
13) .آب:يا ابن.
14) .اساس:مخدوش است و به صورت«يريك»هم خوانده مى شود،به قياس با نسخۀ آط،تصحيح شد.
15) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:مجلس.
نه ام،و لكن فرزندان تو مرا مى رنجانند و بر من خروج مى كنند.
همه شب چنين مى گفت (1)،تا سحرگاه مرا گفت:يا ياسر!عيسى را بيدار كن.
من او را بيدار كردم.برخاست (2)و بيامد.هارون او را گفت:بيارى (3)و به نزديك گور پسر عمّت نماز كن.گفت:چه عمومت است مرا اين جا؟گفت:نمى دانى،اين گور (4)علىّ بن ابى طالب است.عيسى بن جعفر وضو كرد و نماز مى كردند تا صبح بر آمد (5)،آنگه فريضه بكردند و بر نشستند و با كوفه آمدند.اين جمله اى (6)از مقتل (7)اميرالمؤمنين يادكرده آمد و در قتل اميرالمؤمنين،و قطام (8)شاعر گفت-شعر:
فلم أر مهرا ساقه ذو سماحة***كمهر قطام من فصيح و اعجم
ثلاثة آلاف و عبد و قينة***و ضرب (9)عليّ بالحسام المصمّم (10)
فلا مهر أغلى من عليّ و ان غلا***و لا فتك الّا دون فتك ابن ملجم
پس، فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ ،عبيدۀ حارث است و حمزۀ عبد المطّلب و جعفر بن ابي طالب، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ،علىّ بن ابي طالب.
راوى خبر گويد كه:چون عبيدۀ حارث را به بدر بكشتند،و حمزه را به احد،و جعفر را به مؤته،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
اللّهمّ انّك (11)اثكلتني عبيدة (12)بن الحارث يوم بدر و حمزة يوم احد و جعفرا (13)[250-پ]يوم مؤتة اللّهمّ و هذا علىّ بن ابي طالب[ربّ] (14)فلا تذرني فردا و انت خير الوارثين (15)،گفت:بار خدايا! [مرا مصيبت زده كردى روز بدر به عبيدة بن الحارث،و روز احد به حمزة بن عبد المطّلب،و روز مؤته به جعفر.بار خدايا] (16)با من كس نماند جز على بن
1) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:همچنين مى كرد.
2) .آب،مش:بر خواست.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بيا.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:نمى دانى كه اين قبر.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بر آمدن.
6) .آط،آج،لب:جمله است،آب،مش،كا:جمله اى است.
7) .مش:مقاتلى.
8) .آط،آج،لب:مش:و حديث قطام عليه اللّعنه.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:و قتل.
10) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(138/9):المسمّم.
11) .ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
12) .چاپ شعرانى(138/9):بعيدة.
13) .آط،آب،آج،لب،مش:جعفر،چاپ شعرانى(138/9):و بجعفر.
14) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
15) .مأخوذ از سورۀ انبياء(21)آيۀ 89.
16) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
ابى طالب (1)،مرا تنها رها مكن و تو بهترين وارثانى. وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً ،و اين مردان هيچ تبديلى و تغييرى (2)نكردند فرمانهاى ما را.
لِيَجْزِيَ اللّٰهُ الصّٰادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ ،گفت:تا جزا دهد خداى تعالى راست گويان را بر راست گفتنشان،و«لام»تعلق دارد به قوله: وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً .
وَ يُعَذِّبَ الْمُنٰافِقِينَ إِنْ شٰاءَ ،و عذاب كند منافقان را اگر خواهد.و اين دليل است بر آنكه از جهت عقل رواست كه خداى تعالى از كافران (3)عفو كند،و انّما قطع بر عقاب كفّار از جهت سمع است في قوله: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ (4)-الآية، و اجماع امّت. أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ ،يا (5)توبۀ ايشان قبول كند اگر توبه كنند از كفر و نفاق و اخلاص ايمان كنند خداى را-جلّ جلاله. إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً ،و خداى غفور و رحيم بوده است (6).
وَ رَدَّ اللّٰهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنٰالُوا خَيْراً ،و خداى رد كرد و برگردانيد كافران را به خشم و رغم،و مراد برنيامد[ه و] (7)مقصود نايافته هيچ خير و غنيمت در نيافتند. وَ كَفَى اللّٰهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتٰالَ ،و خداى مؤمنان را كفايت بكرد كارزار كردن.
در قرائت عبد اللّه مسعود هست:و كفى اللّه المؤمنين القتال بعلىّ بن ابي طالب. وَ كٰانَ اللّٰهُ قَوِيًّا عَزِيزاً ،و خداى قوى و عزيز بوده است (8).
وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظٰاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ مِنْ صَيٰاصِيهِمْ ،گفت:فرود آورد آنان را كه ايشان را معاونت كردند از اهل كتاب،يعنى جهودان بنى قريظه و بنى النّضير.و«هم»ضمير كافران قريش است و اهل مكّه.«من صياصيهم» (9)واحدتها (10)صيصيه،و هر بر آمده اى را صيصيه خوانند،و منه قيل لقرن البقر و شوكة الدّيك و شوكة
1) .آط،آب،آج،لب،مش:و اين على بن ابى طالب است،بار خدايا.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:تغيير و تبديل.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:تعالى كافران را.
4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 48.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:تا.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:رحيم است.
7) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:عزيز است.
9) .آط،آب،آج،لب،مش+اى من حصونهم.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:واحدها.
الحاكة (1)صيصيه،سروى گاو را و خار چنگال (2)خروه (3)را و خار بافنده را صيصيّه گويند.
قال الشّاعر-شعر:
كوقع الصّياصي فى النّسيج الممدّد***
اهل سير گفتند:چون رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-از كارزار احزاب بازآمد، و ايشان برگشتند و با جايهاى خود شدند،و رسول-عليه السّلام-و صحابه با مدينه آمدند و سلاح (4)بنهادند،چون وقت نماز پيشين بود (5)،جبريل آمد عمامه اى از استبرق در سربسته بر شترى نشسته،و رسول-عليه السّلام-در حجرۀ زينب بنت جحش بود سر مى شست يك نيمه سر شسته بود،و (6)گفت:يا رسول اللّه!سلاح بنهادى،و فريشتگان چهل شباروز (7)است كه سلاح دارند و هنوز سلاح ننهادند،خداى تعالى مى فرمايد كه:هم اين ساعت به بنى قريظه روى كه من نيز آنجا (8)خواهم رفتن تا ميخهاى خيمۀ (9)ايشان بر كشم (10).
رسول خداى فرمود تا منادى ندا كرد:الا و هركس كه او سميع و مطيع است، خداى مى فرمايد كه نماز ديگر نكند الّا به بنى قريظه.
و رسول-عليه السّلام-رايت به اميرالمؤمنين (11)داد و او را بر مقدّمه گسيل كرد با لشكرى.و رسول-عليه السّلام-براثر مى رفت (12)،تا به زير حصن رسيد،ايشان پيغامبر را ناسزا مى گفتند.بر گرديد و بيامد و رسول را گفت:يا رسول اللّه!به زير (13)حصن مرو كه صلاح نيست.گفت:يا على!مگر چيزى شنيدى از ايشان كه تو را خوش نيامد؟ گفت:بلى.رسول-عليه السّلام-گفت:چون (14)مرا بينند نگويند (15).آنگه پيش (16)حصن
1) .كا:الحائك.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:سرو گاو و چنگال.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:خروس.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:سلاحها،كا:صلاح.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:رسيد.
6) .ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
7) .آط،آب،مش:شبانه روز،آج،لب،كا:شبان روز.
8) .آب،مش:بدان جا.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:خيمه ها.
10) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+بر كنم و درهاى حصن ايشان بگشايم و ايشان از خوف مضطرب اند در زلزله.
11) .آط،آج،لب،كا+على عليه السلام.
12) .آط،آب،آج،لب،مش+اميرالمؤمنين برفت.
13) .آط،آب،آج،لب،مش+اين.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:بلى يا رسول اللّه چون.
15) .آب،آج،لب:بگويند.
16) .آط،آب،آج،لب،مش:به نزديك.
آمد (1)و گفت:
يا اخوان القردة و الخنازير انّا[ا] (2)ذا نزلنا بقوم (3)فساء صباح المنذرين ،اى برادران (4)خوكان و بوزنگان!ما چون به ساحت و پيرامن قومى فرود آييم (5)،بد باشد بامداد ايشان.گفتند:يا با القاسم (6)!ما كنت جهولا و لا سبّابا، (7)اى محمّد!تو هرگز جاهل و دشنام دهنده نبودى.
و در راه رسول به صحابه بگذشت (8)در جايى كه آن را صورين خوانند،گفت:
هيچ كس را ديدى كه به شما بگذشت (9)؟گفتند:بلى،دحية الكلبىّ به ما بگذشت بر شترى نشسته بر اين هيئت.گفت:آن جبريل است كه مى رود تا (10)حصن ايشان متزلزل كند،و ترس در دل ايشان فگند (11).
و رسول-عليه السّلام-بيامد و بر سر چاهى از[251-ر]چاههاى ايشان (12)فرود آمد كه آن را چاه«أنا»گفتند.و مردم مى رسيدند و فرومى آمدند،و مردم بعضى پس (13)نماز خفتن رسيدند و نماز ديگر نكرده بودند،ازآن كه رسول گفته بود:نماز ديگر مكنيد (14)الّا به بني قريظه.نماز را قضا باز كردند،و خداى تعالى ايشان را معذور داشت.
و رسول-عليه السّلام-اين حصن را حصار داد بيست و پنج روز تا كار بر ايشان سخت شد،و حيىّ اخطب به حكم آن كه با كعب اسد (15)عهد كرده بود كه با او باشد تا آنچه رسد به هر دو رسد.او نيز در حصن بود،كعب اسد (16)گفت:يا قوم!بديدى كه ما را چه افتاد،و ما در چه محنت افتاده ايم!اكنون از سه كار يكى اختيار كنى.
گفتند:و آن كدام است؟
1) .آط،آب،آج،لب،مش+و آواز داد.
2) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بساحة قوم.
4) .آط،آب،آج،لب:برادر.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:فرود آمديم.
6) .آط،آب،كا:يا ابا القاسم،آج،لب:يا ابو القاسم.
7) .آج،لب،سابّا.
8) .آط:بگزشت.
9) .آط:بگزشت.
10) .آط،آب،آج،لب،مش+آن.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:افگند.
12) .ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
13) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+از.
14) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:نكنند،كه براساس مرجّح مى نمايد.
15) .اساس:اسيد،با توجّه به ضبط ديگر نسخه بدلها و مآخذ خبر،تصحيح شد.
16) .اساس:اسيد،با توجّه به ضبط ديگر نسخه بدلها و مآخذ خبر،تصحيح شد.
گفت:امّا آن كه به اين مرد ايمان آريد (1)و او را تصديق كنى كه شما را روشن شد كه او پيغامبر است و صادق و فرستادۀ خداى تعالى،و نعمت و صفات او در تورات خوانده اى و بديده (2)تا ايمن شوى بر جان و مال و فرزندان،و بر جاى بمانى.
گفتند:ما اين نكنيم،و از دين خود بر نگرديم.گفت:چون اين نخواهى (3)بيايى تا به دست خود زنان و فرزندان خود را بكشيم،و آنگه بيرون شويم و با ايشان قتال كنيم.اگر دست ما را باشد،زن و فرزند (4)را بدل بود،و اگر دست ايشان را بود بر ما، ما را دل مشغوليى (5)نبود.گفتند:چگونه كشيم اين بيچارگان بى گناهان (6)را!و كه را دل دهد كه اين كند! گفت:وجه (7)سه ديگر آن است (8)كه امشب شب شنبه است،و محمّد و اصحابش از ما ايمن باشند براى آن كه دانند كه ما شنبه رها نكنيم (9)،و از اين جا بيرون شويم،بر اين قوم زنيم،باشد كه ما را كارى برآيد.گفتند:اين هم نكنيم كه شنبه بر خود تباه كنيم و حرمت او برداريم و در او حدثى كنيم كه پيش آن نكرده ايم (10)ما و پدران ما.و آنان كه در شنبه كارى ناشايست كردند (11)،ديدى كه ايشان را چه رسيد از مسخ.
گفت:اكنون امشب احتياط كنى و هشيار باشى تا فردا راى ديگر ببينيم.
بر دگر روز كس فرستادند به رسول،و گفتند:يا محمّد!ابو لبابة بن عبد المنذر را كه از بنى عمرو بن عوف است به ما فرست تا ما با او راى زنيم در صلاح كار خود،و قبيلۀ (12)او از حلفاى اوس بودند.
رسول-عليه السّلام-او را بفرستاد.چون او در حصن شد،مردان و زنان و
1) .آط:آرى/آريد،آج،لب:داريد.
2) .آط،آب:بخوانده و بديده،مش:بخوانده و ديده ايد،آج،لب:بخوانده ايد و بديده ايد،كا:ديده.
3) .آط،آب،آج،لب،مش+كردن.
4) .آط،آب،مش:فرزندان.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:دل مشغولى.
6) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بى گناه.
7) .ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
8) .آج،لب:سيم آن است،كا:سديگر.
9) .اساس،آط،آب،آج،لب:كنيم،به قياس با نسخۀ مش،تصحيح شد.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:پيش از اين نكرده باشيم،كا:پيش از اين نكرده ايم.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:كردندى.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:خلفاى.
كودكان پيش او بازشدند و در روى او (1)بگريستند،او را دل بسوخت بر ايشان.
گفتند:روا باشد كه نه (2)بر حكم محمّد فرود آييم.گفت:من گفتم (3)روا باشد به زبان،و لكن اشارت كردم به دست به حلق،يعنى اگر فرود آيى بكشد شما را،و اين معنى به تعريض اعلام مى كردم (4)تا بدانستم (5)كه آنچه مى كنم (6)خيانت است با خداى و رسول.
گفت:بيامدم و با پيش رسول نرفتم،راست با مسجد رسول رفتم و خويشتن در ستونى بستم و با خداى عهد كردم كه من در زمين بنى قريظه نباشم و در جايى كه با خداى و رسول خيانت كردم.
چون بازگشتن من نزديك رسول (7)دير شد،از احوال من (8)بپرسيد،قصّه او را بگفتند،گفت:اگر پيش من آمدى،من براى او (9)استغفار كردمى،اكنون چون برفت و خويشتن ببست من او را نگشايم تا خداى توبۀ او بپذيرد (10).پس از آن خداى توبۀ او بپذرفت (11)،و جبريل آمد و رسول را خبر داد.و او (12)در حجرۀ امّ سلمه بود،سحر گاهى (13)امّ سلمه گفت:رسول-عليه السّلام-بخنديد.من گفتم:يا رسول اللّه!دندانت خندان باد،چرا بخنديدى؟گفت:خداى تعالى قبول توبۀ ابو لبابه فروفرستاد.
من گفتم:يا رسول اللّه!روا باشد كه من بروم و او را بشارت دهم؟گفت:روا باشد،و اين پيش از آيت حجاب بود.
گفت:من برفتم تا به در مسجد (14)كه بر حجرۀ من بود آواز دادم و گفتم:يا با لبابه! ابشر فانّ اللّه قد تاب (15)عليك.
1) .آط،آب،آج،لب،مش:و در او.
2) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:ما.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:آييم او گفت.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:اعلام كرد.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:ابو لبابه گفت دانستم.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:كه آن.
7) .آط،آب،مش:چون بازگشتم با رسول،آج،لب،كا:چون بازگشتم دير شد رسول عليه السلام.
8) .ديگر نسخه بدلها بجز كا:ندارد.
9) .آج،لب:آمدى او را،مش:آمدى از بهر او.
10) .آج،لب،مش:نپذيرد.
11) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بپذيرفت.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:و رسول.
13) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
14) .آط،آب،مش:مسجدى.
15) .آط،آب،آج،لب+اللّه.
جماعتى كه در مسجد بودند خواستند تا او را بازگشايند (1)،او گفت:نخواهم تا رسول خداى مرا بازگشايد (2).
رسول-عليه السّلام-چون به نماز صبح بيرون آمد او را بازگشاد (3).و جماعتى از بنى هلال در اين حصن بودند از (4)بنى قريظه از (5)بنى اعمام ايشان،ايمان آوردند پيش (6)حكم (7)[251-پ]سعد معاذ.و مردى نام او عمرو بن سعدى (8)از جملۀ بني قريظه.او بر عهد اوّل مانده بود كه با رسول كرد.آن شب از حصن به زير آمد (9)و به طليعۀ رسول بگذشت (10)،و آن شب[نوبت] (11)محمّد بن مسلمه بود،گفت:تو كيستى؟ گفت:من آنم كه چون جملۀ بنى قريظه با محمّد غدر كردند و عهد او بشكافتند،من بر عهد او بايستادم و غدر نكردم-عمرو بن سعدى (12).
محمّد بن مسلمه گفت:اللّهمّ لا تحرمنى اقالة عثرات (13)الكرام،و دست بداشت از او.او بيامد و آن شب به مسجد رسول آمد و آنجا بود،و بر دگر روز برفت و كس نداند (14)كه كجا رفت،مفقود شد.
حديث او رسول را بگفتند،گفت:خداى او را برهانيد به وفايش.
چون روز شد،بني قريظه بر حكم رسول-عليه السّلام-فرود آمدند (15).أوس بيامدند و گفتند:يا رسول اللّه!اينان حلفا و موالى مااند،توقّع آن است كه با اينان همان كنى كه با موالى خزرج كردى پيش از اين،و رسول-عليه السّلام-پيش از آن حصار داده بود بني قينقاع را و ايشان در حكم رسول آمده بودند،و عبد اللّه ابىّ سلول ايشان را
1) .آط،آب،آج،لب،مش:بگشايند.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:نخواهم كه بازگشايند تا رسول خدا بازگشايد.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:بگشاد.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بودند نه از جملۀ.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:و.
6) .آط،آب،آج،لب،مش+از.
7) .آج،لب:صبح.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:عمرو بن سعد،عمرو بن عدى.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:بيرون آمد.
10) .آط:بگزشت.
11) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:عمرو بن سعدام،كا:عمرو بن سعد.
13) .چاپ شعرانى(141/9):لا تحرمنى ثمرات.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:ندانست.
15) .آط،آب،آج،لب،مش+قوم.
بخواسته بود و رسول ببخشيده (1)،أوس همين (2)چشم مى داشتند.رسول-عليه السّلام- گفت:راضى باشى كه مردى هم از شما كه سيّد شماست در ايشان حكم كند؟و آن سعد معاذ است.
گفتند:راضى باشيم يا رسول اللّه!و سعد معاذ مجروح بود در اين وقت،در مسجد رسول خيمه اى زده بود و او در آنجا بود،و زنى نام او رفيده او را مداوات (3)مى كرد، و اين زن خويشتن (4)بر اين كار وقف كرده بود،و رسول-عليه السّلام-او را براى آن در اين خيمه فرود آورده بود تا هر روز او را ببيند و نزديك باشد به وى (5)،و اين جراحت او را در غزات احزاب رسيده بود.چون رسول-عليه السّلام-او را به حاكم كرد در بنى قريظه،قوم أوس بيامدند و چهار پاى بياوردند و او را برنشاندند و مخدّه در پس پشت او نهادند،و همۀ راه او را مى گفتند:يا با (6)عمرو!رسول خداى تو را به حاكم كرد در بنى قريظه،و ايشان موالى تواند با ايشان احسان كن.چون بسيار بگفتند،گفت سعد را وقت آن نيست كه او براى ملامت لائمان جانب خداى بگزارد (7).يكى از ايشان گفت:چون من از سعد اين شنيدم،دانستم كه او جز به قتل ايشان حكم نكند.
چون سعد به نزديك رسول-عليه السّلام-رسيد،رسول (8)أوس را گفت:برخيزى و سيّدتان را فرود آرى.ايشان سعد را فرود آوردند و گفتند:يا با عمرو (9)!رسول خداى تو را به حاكم كرد در موالى تو كه بنى قريظه اند.سعد روى با ايشان كرد و گفت:عهد خداى بر شماست كه از حكم من بازپس نيايى و از جانب رسول خداى همچنين است همه گفتند:آرى،و رسول-عليه السّلام-گفت:همچنين است،تو حاكمى محكّم از قبل من بر ايشان،تا حكم آن باشد كه تو كنى.گفت:چون چنين است، لقد حكمت فيهم بقتل الرّجال و سبى النّساء و الذّرارىّ و قسمة الاموال،چون (10)من حاكم محكم ام،حكم كردم كه مردانشان را بكشند و زنان و كودكان را به بردگى
بيارند،و مالشان قسمت كنند.
رسول-عليه السّلام-گفت:
لقد حكمت فيهم بحكم اللّه من فوق سبعة ارقعة ،در ايشان به حكم خداى حكم كردى از بالاى هفت آسمان.
آنگه بفرمود تا ايشان را به زير آوردند و در سراى زنى از بنى النجار بازداشتند،و ازآنجا كه بازار مدينه است بفرمود تا چند خندق بكندند و ايشان را بياوردند،و ايشان هفتصد (1)مرد بودند،و گفتند:نهصد.و اميرالمؤمنين على را و زبير را نصب كرد (2)به آن كه ايشان را گردن مى زدند و در آن خندقها (3)مى انداختند.حيىّ اخطب در ميان ايشان بود،و حلّه اى پوشيده داشت بر خويشتن پاره پاره كرده بود تا كس از او بر نكند.بيامد و پيش رسول خداى بايستاد و گفت:و اللّه ما لمت نفسي في عداوتك و لكن من يخذل اللّه يخذل.
آنگه روى به قوم كرد و گفت:كتاب و قدر و ملحمة كتبت على بني اسرائيل.
آنگه پيش رفت تا گردنش بزدند.يكى در حقّ او گفت-نام او جبل بن جوّال (4)الثعلبى-شعر:
لعمرك ما لام ابن اخطب نفسه***و لكنه من يخذل (5)اللّه يخذل
لجاهد (6)حتّى بلغ النفس عذرها (7)***و غلغل (8)يبغى العز كل مغلغل (9)
[252-ر]عروة بن الزبير روايت كرد از عائشه،گفت:در اين واقعه از جملۀ زنان يك (10)زن را بكشتند،و او پيش من بود بازى مى كرد و مى خنديد و حكايت خود مى كرد،در ميانه يكى از وراى حجره آواز داده كه:كجاست فلانه؟او گفت:
اينجاست.گفت:بيرون (11)آى.او برخاست همچنان خندان.گفتم (12):كيست اين كه تو
1) .لب،مش:هفصد.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:كردند.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:خندق.
4) .اساس:حواس،ديگر نسخه بدلها:ندارد،با توجّه به ضبط كلمه در منابع و مآخذ،تصحيح شد.
5) .آب:يخذله.
6) .اساس:به صورت«يجاهد»هم خوانده مى شود،آب:مجاهد،كا:فجاهد.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:جهدها.
8) .آب،مش:قلقل.
9) .آب،مش:مقلقل.
10) .آط،آب،مش:يكى.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:برون.
12) .آط،آب،آج،لب،گفتند.
را مى خواند،و كجا مى برد تو را؟گفت:به كشتن.گفتم:چگونه؟گفت:من مردى را از آن شما بكشته ام به آسيايى كه بر او افگنده ام از حصن،و نام آن مرد خلاّد بن سويد بود،او را بيرون (1)بردند و گردن بزدند به قصاص خلاّد.
عائشه گفت:مرا از دليرى و طيب نفس او به قتل فراموش نمى شود كه او دانست كه او را بخواهند كشتن و مبالات نمى كرد.
محمّد بن اسحاق گفت از زهرى كه:زبير بن[باطا] (2)القرظىّ در روز كارزار (3)در جاهليّت (4)به ثابت بن قيس بن شمّاس بگذشت و او را اسير گرفته بودند،او را موى پيشانى ببريد و رها كرد،و اين علامت امان (5)اسيران بودى در عرب،و به آن معنى بر او دست منّتى ثابت كرد.اين روز ثابت (6)او را ديد بازشناخت.او را گفت:يا زبير! (7)مرا مى شناسى؟گفت:چگونه نمى شناسم،تو آنى كه من تو را در فلان وقعه از كشتن خلاص دادم و رها كردم تو را.
ثابت گفت:من مى خواهم تا تو را مكافات (8)كنم امروز،بيامد و رسول را گفت:
يا رسول اللّه!زبير القرظىّ را بر من دست نعمتى هست،و من مى خواهم تا مكافات (9)كنم او را.او را به من ببخش به جان.گفت:بخشيدم.بيامد و گفت:خون تو از رسول بخواستم.
گفت:زندگانى را چه خواهم كردن با بردگى زن و فرزندان؟ثابت بيامد و گفت:يا رسول اللّه!زن و فرزندش (10)را به من ببخش.گفت:بخشيدم.بازآمد و گفت:بخواستم و ببخشيد.
گفت:زن و فرزند را چه خواهم كرد به پيرى با درويشى؟برفت و رسول را گفت:يا رسول اللّه!مالش نيز به من بخش.گفت:ببخشيدم.بيامد و گفت:تو را و فرزندت را و مالت را از رسول خداى بخواستم و او ببخشيد.
1) .آط،آب،آج،مش:برون.
2) .اساس:افتادگى دارد،از آط،افزوده شد.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:روزگار.
4) .آط:جاهليت در كارزارى،آب،آج،لب،مش:جاهليت در كارزار.
5) .ديگر نسخه بدلها،بجز كا:ندارد.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:ثابت بن قيس.
7) .آط،آب،آج،لب،مش+تو.
8) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:مكافاتى.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:مكافاتى.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:فرزندان او را.
گفت (1):هيچ دانى تا با سيّد ما كعب بن اسد (2)چه كردند؟ثابت گفت:
بكشتند او را.گفت:حال سيّد بدو و حضر به چه رسيد؟حيىّ اخطب گفت:
گردنش (3)بزدند.گفت:سيّد آل شمر (4)را چه كردند؟گفت:بكشتند.گفت:بنو كعب و بنو عمرو را چه كردند؟گفت:همه را بكشتند.گفت:يا ثابت!به حقّ آن منّتى كه مرا بر تو است كه مرا به ايشان در رسانى كه مرا (5)در زندگانى خيرى نيست (6)پس از ايشان.ثابت دست بداشت تا او را نيز بكشتند،و ثابت بن قيس در اين باب گفت-شعر:
وفت ذمّتي انّي كريم و أنّني***صبور اذا ما القوم جازوا عن الصّبر
و كان زبير اعظم النّاس منّة***علىّ فلمّا شدّ كوعاه بالأسر
أتيت رسول اللّه كيما أفكّه***و كان رسول اللّه يجري بما (7)يجري
و رسول-عليه السّلام-فرموده بود تا:هركس كه موى بر آورده باشد او را بكشند، اعنى موى عانه.و آنگه بفرمود تا:مالهاى ايشان بياوردند و قسمت كردند،سوار را دو سهم و پياده را يك سهم،و خمس (8)آن بيرون كردند و رسول-عليه السّلام-بر مستحقّان خمس قسمت كرد.
و در لشكر رسول سى و چهار اسب بودند،و اوّل غنيمت كه افتاد رسول را كه ببخشيدند و قسمت كردند غنيمت بنى قريظه بود،آنگه سبى و بردگان ايشان را بر دست سعد بن زيد به نجد فرستاد تا بفروختند و به اسب و سلاح بدادند و با پيش رسول آوردند،و رسول-عليه السّلام-از زنان ايشان كنيزكى بر گرفت نام او ريحانه بنت عمرو بن خنافه،و او را به بردگى مى داشت و مى خواست تا اسلام آرد تا بر او
1) .آط،آب،آج،لب،مش+يا ثابت.
2) .اساس:كعب بن اسيد،به قياس با نسخه بدلها و با توجّه به مآخذ خبر،تصحيح شد،كا:كعب بن اخطب.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:گردنشان.
4) .اساس:شمر،آط،آب،آج،لب،مش:شمود،چاپ شعرانى:(143/9):سمؤال،مآخذ خبر:سموال سموأل.(تاريخ پيامبر اسلام،ص 415 زيرنويس ح)،كا:سمر.
5) .آط،آب،آج،لب،مش+بى ايشان.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:خير نباشد.
7) .اساس:يجر النا،به قياس با نسخۀ آب،تصحيح شد.
8) .آط،آب،آج،لب،مش+از.
نكاح بندد.گفت:رها كن تا در ملك تو باشم (1)كه من نمى خواهم تا دين جهودى رها كنم.
رسول-عليه السّلام-دست از او بداشت و پيرامن او نيز نگشت،و رسول را (2)-عليه السّلام-دل در او بسته بود.يك روز از پس پشت خود آواز نعلينى (3)بشنيد، گفت:اين ثعلبة بن سعيد است كه آمده است تا ما را (4)بشارت دهد به اسلام ريحانه، او آمد و بشارت داد كه ريحانه اسلام آورد.رسول شاد شد.چون (5)كار بنى قريظه تمام شد،سعد معاذ (6)را[252-پ]وفات رسيد،و رسول-عليه السّلام-و صحابه بر او بگريستند.
محمّد بن اسحاق گفت:روز خندق از مسلمانان شش مرد (7)كشته شدند و از كافران سه مرد.و روز بنى قريظه يك مرد كشته شد،خلاّد بن سويد كه آن زن آسيا سنگ بر او زد.
رسول-عليه السّلام-روز فتح خندق گفت:
الآن نغزوهم و لا يغزونا ،پس از اين ما به غزاى قريش رويم و ايشان به غزاى ما نيايند.و فتح بني قريظه در آخر ذى القعده بود سنة خمس من الهجرة،فلذلك (8)قوله تعالى: وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظٰاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ مِنْ صَيٰاصِيهِمْ .قوله: مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ ،«من»تبيين راست،و مِنْ صَيٰاصِيهِمْ ،ابتداى غايت است. وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ،و خداى ترس در دل ايشان افگند. فَرِيقاً تَقْتُلُونَ ،گروهى را مى كشتيد. وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً ،و گروهى را اسير مى گرفتيد.
وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيٰارَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ ،و خداى تعالى به ميراث به شما داد زمين ايشان و سرايها و مالهاشان. وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهٰا ،و زمينى كه شما پاى بر او ننهاده اى.
ابن زيد و مقاتل و يزيد بن رومان گفتند:زمين خيبر است.قتاده گفت:زمين
مكّه است.حسن گفت:زمين پارس (1)است و روم.عكرمه گفت:هر (2)زمينى است كه گشاده شود مسلمانان را تا به روز قيامت (3).
يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا وَ زِينَتَهٰا فَتَعٰالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَرٰاحاً جَمِيلاً (28) وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ فَإِنَّ اَللّٰهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنٰاتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً (29) يٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفٰاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضٰاعَفْ لَهَا اَلْعَذٰابُ ضِعْفَيْنِ وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيراً (30) وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صٰالِحاً نُؤْتِهٰا أَجْرَهٰا مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنٰا لَهٰا رِزْقاً كَرِيماً (31) يٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِنِ اِتَّقَيْتُنَّ فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ اَلَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (32) وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ اَلْأُولىٰ وَ أَقِمْنَ اَلصَّلاٰةَ وَ آتِينَ اَلزَّكٰاةَ وَ أَطِعْنَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (33) وَ اُذْكُرْنَ مٰا يُتْلىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَلْحِكْمَةِ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ لَطِيفاً خَبِيراً (34) إِنَّ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْقٰانِتِينَ وَ اَلْقٰانِتٰاتِ وَ اَلصّٰادِقِينَ وَ اَلصّٰادِقٰاتِ وَ اَلصّٰابِرِينَ وَ اَلصّٰابِرٰاتِ وَ اَلْخٰاشِعِينَ وَ اَلْخٰاشِعٰاتِ وَ اَلْمُتَصَدِّقِينَ وَ اَلْمُتَصَدِّقٰاتِ وَ اَلصّٰائِمِينَ وَ اَلصّٰائِمٰاتِ وَ اَلْحٰافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحٰافِظٰاتِ وَ اَلذّٰاكِرِينَ اَللّٰهَ كَثِيراً وَ اَلذّٰاكِرٰاتِ أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً (35) وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِيناً (36) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اَللّٰهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى اَلنّٰاسَ وَ اَللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ فَلَمّٰا قَضىٰ زَيْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاكَهٰا لِكَيْ لاٰ يَكُونَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوٰاجِ أَدْعِيٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ كٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (37) مٰا كٰانَ عَلَى اَلنَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمٰا فَرَضَ اَللّٰهُ لَهُ سُنَّةَ اَللّٰهِ فِي اَلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ كٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً (38) اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اَللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللّٰهَ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً (39) مٰا كٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِكُمْ وَ لٰكِنْ رَسُولَ اَللّٰهِ وَ خٰاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً (40) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً (41) وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً (42) هُوَ اَلَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلاٰئِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ كٰانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً (43) تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلاٰمٌ وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً كَرِيماً (44) يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (45) وَ دٰاعِياً إِلَى اَللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِيراً (46) وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ فَضْلاً كَبِيراً (47) وَ لاٰ تُطِعِ اَلْكٰافِرِينَ وَ اَلْمُنٰافِقِينَ وَ دَعْ أَذٰاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً (48)
اى پيغامبر بگو زنان خويش را (4)اگر هستيد شما مى خواهيد (5)زندگانى اين جهان و آرايش آن بيايى تا كاوينتان بدهم (6)و روانه و گسى (7)كنم كنمتان گسى (8)كردنى نيكو.
و اگر هستيد شما مى خواهيد (9)خداى را تعالى و پيغامبر (10)را -عليه السّلام-و سراى واپسين (11)را،به درستى كه خداى-عزّ و جل-بساخته است (12)نيكوكاران را از (13)شما مزدى بزرگ.
اى زنان پيغامبر هركه آرد از شما كارى (14)زشت هويدا (15)،زيادت كنند او را عذاب دوچندان (16)،و هست آن بر خداى تعالى آسان.
و هركه فرمان برد و طاعت دارد از شما خداى را-جلّ جلاله-و پيغامبر (17)را-عليه السّلام-و كند نيكى،بدهيم او را مزد او دوباره،و بساخته ايم (18)او را
1) .آط،آب،آج،لب،مش:بابل.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+آن.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+ وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً ،و خداى تعالى بر همه چيزى توانا بوده است.
4) .آب،مش:بگو مرحفتان خود را.
5) .آط:مى خواهى،كه بر متن مرجّح مى نمايد.
6) .آط،آج،لب:تا چيزى بدهيم شما را،آب،مش:تا تمتع دهم شما را.
7) .آط،آج،لب:رها،آب،مش:روانه.
8) .آط،آج،لب:رها،آب،مش:روانه.
9) .آط،مش:مى خواهى/مى خواهيد.
10) .آط،آج،لب:پيغامبرش،آب،مش:پيغامبر او را.
11) .آط،آج،لب:بازپسين،آب،مش:آخرت.
12) .آط،آج،لب:ببجارده است،آب،مش:مهيا كرد.
13) .آب،مش:براى زنان نيكوكار از.
14) .آب،مش:به گناهى.
15) .آب،مش:ظاهر.
16) .آط،آج،لب:دوباره.
17) .آط،آج،لب:رسولش.
18) .آط،آج،لب:ببجارده ايم،آب،مش:مهيّا كنيم.
روزى گرامى (1).
اى زنان پيغامبر نيستيد (2)شما چون يكى از زنان اگر پرهيزگار باشيد (3)مه كنيد (4)فروتنى نمودن (5)به گفتار كه طمع كند آن كس كه در دل او بيمارى شك بود،و بگوى (6)گفتارى نيكو (7).
و آرام گيريد (8)در خانه هاى شما و برمه آراييد (9)بر آراستن (10)جاهليّت پيشين،و به پاى داريد (11)نماز را،و بدهيد (12)زكات را،و فرمان بريد و طاعت داريد (13)خداى را-عزّ و جل و پيغامبر او را-عليه السّلام-به درستى كه مى خواهد خداى تا ببرد از شما پليدى ناشايست و گناه،اى اهل خانه (14)و پاك گرداند (15)شما را پاك گردانيدنى (16).
و ياد آوريد (17)با آنچه بر مى خوانند در خانه هاى شما از آيتهاى خداى و حكمت،به درستى كه خداى هست دور اندر بيننده و آگاه (18)
1) .آط،آج،لب:كريم،آب،مش:نيكو.
2) .آط:نيستى/نيستيد.
3) .آط،آج،لب:اگر بپرهيزى از معاصى.
4) .مه كنيد/مكنيد.
5) .آط،آج،لب:نرمى مكنى.
6) .آط:بگوى/بگوييد.
7) .آب،مش:گفتن درست.
8) .آط:بيارامى،آج،لب:بياراميد،آب،مش:قرار گيريد.
9) .برمه آراييد/مياراييد
10) .آط،آج،لب:برون ميايى آراسته چنان كه اهل.
11) .آط،آج،لب:به پاى دارى.
12) .آط:بدهى/بدهيد.
13) .آط:دارى/داريد.
14) .آط،آج،لب+رسول،آب،مش:پليدى را كه اهل بيت رسوليد.
15) .آط،آج،لب:بكند.
16) .آط،آج،لب،مش:پاك كردنى.
17) .آط:ياد كنى.
18) .آط:كه خدا لطف كننده و دانا بوده است،آب،آج،لب:كه خداى تعالى هميشه لطف كننده خبردهنده است.
به درستى كه مردان مسلمانان (1)و زنان مسلمانان (2)و مردان مؤمن و زنان مؤمنه،و مردان فرمان بردار و زنان (3)، و مردان راست گوى و زنان (4)،و مردان شكيباى كننده و زنان،و مردان ترس كار (5)و زنان ترس كار (6)،و مردان صدقه دهنده و زنان (7)،و مردان روزه دار و زنان روزه دار،و مردان نگاه دارنده فرج خويش (8)را و زنان نگاهدارنده،و مردان (9)يادكننده (10)خداى را-عزّ و جل بسيار و زنان يادكننده (11)،بساخت (12)خداى تعالى ايشان را آمرزش و مزدى بزرگ [254-ر].
و نباشد مردى مؤمن و نه زنى مؤمنه را چون بگزارد و حكم كند خداى-عزّ و علا-و پيغامبر او-عليه السّلام- كارى و فرمانى كه باشد ايشان را كه برگزينند چيزى دگر از كار ايشان (13)،و هركه نافرمانى كند (14)خداى تعالى را و پيغامبر او را-عليه السّلام-به درستى كه گمراه شده باشد گمراه شدنى هويد (15).
1) .آط،آج،لب:مسلمان.
2) .آط،آج،لب:مسلمان.
3) .آط،آج،لب،مش:و نمازكنان از مردان و از زنان،آب:و مردان مطيع و زنان مطيع.
4) .آط،آج،لب+راست گوى.
5) .آب،مش:ترسنده.
6) .آب،مش:ترسنده.
7) .آط،آب،آج،لب،مش+ صدقه دهنده.
8) .آط،آج،لب:فرجهاى خود.
9) .اساس:زنان،به قياس با نسخۀ آط و ديگر نسخه بدلها،و با توجّه به معنى عبارت،تصحيح شد.
10) .آط،آج،لب:ذكركننده.
11) .آط،آج،لب:ذكركننده.
12) .آط،آج،لب:ببجارده است،آب،مش:آماده كرده است.
13) .آط،آب،آج،لب:خود.
14) .آط،آج،لب:بى فرمانى كند،آب،مش:عاصى شود.
15) .آط:آشاكار،آج،لب:آشكارا.
،[254-پ] و چون مى گفتى (1)تو آن كس را كه نعمت كرد خداى تعالى بر او و نعمت كردى تو بر او نگاه دار (2)بر خود زن خويش را و بپرهيز از خداى تعالى،و پنهان مى كردى (3)در تن خود آنچه خداى پديده كننده است (4)آن را،و مى ترسيدى (5)از مردمان،و خداى تعالى سزاوارتر بدان كه بترسى (6)از او،پس چون بگزارد (7)زيد از او حاجت (8)را به زنى به تو داديم زينب را تا نباشد بر (9)مؤمنان تنگى در زنان پسر خواندگان ايشان چون بگزارند از ايشان حاجت (10)،و بود (11)فرمان خداى تعالى كرده (12).
نباشد بر پيغامبر-عليه السّلام-از تنگيى در آنچه واجب كرد خداى تعالى او را دين و نهاد خداى در آنان كه بگذشتند از پيش،و هست فرمان خداى-عزّ و جل-قضاى تقدير كرده (13).
آنان كه برسانند (14)پيغامهاى خداى و بترسند (15)از او و نترسند (16)از كسى مگر خداى تعالى،و بسنده است به خداى شماركننده.
نه بود (17)محمّد-عليه الصّلاة و السّلام-پدر يكى از مردان (18)شما،و
1) .آط:گفتى،آج،لب:گفتيد،آب،مش:گويى.
2) .آط،آج،لب:بازگير.
3) .آط،آج،لب:و بازمى پوشى،آب،مش:و پوشيده دارى.
4) .آط،آج،لب:آشكارا خواهد كرد،آب،مش:آشكاراكننده است.
5) .آط:مى ترسى،آب،مش:بترس،آج،لب:مى ترسيد.
6) .آج،لب:بترسيد.
7) .آب،مش:حكم كرد.
8) .آط،آج،لب:حجتى،آب:شهوت را،مش:حاجت خود را.
9) .آط:ور/بر.
10) .آب،مش:چون قضا كرده باشند شهوت را.
11) .آط،آج،لب:بوده است.
12) .مش:چون كردنى.
13) .آط،آج،لب:قدرى انداخته.
14) .آط،آج،لب:برسانيدند،آب:مى رسانند.
15) .آط،آج،لب:بترسيدند،آب:مى ترسيدند.
16) .آط،آج،لب:نترسيدند،آب:نمى ترسيدند.
17) .نه بود/نبود.
18) .آط:مردمان.
لكن پيغامبر خداى-عزّ و جل-است و مهر (1)پيغامبران-عليهم السّلام-و هست خداى تعالى به همه چيزى دانا.
اى مؤمنان (2)ياد كنيد (3)خداى را -جلّ و علا-يادكردنى بسيار.
و تسبيح كنيد (4)او را (5)بامداد و شبانگاه (6).
اوست آن كه درود مى دهد (7)بر شما و فريشتگان او تا بيرون آورد (8)شما را از تاريكى (9)سوى روشناى،و هست (10)به مؤمنان مهربان.
تحيّت اهل بهشت (11)آن روز بينند او را سلام بود و بساخت (12)ايشان را مزدى (13)بزرگوار (14).
اى پيغامبر!به درستى كه ما فرستاديم تو را گواه بر امّت و مژده دهنده و بيم كننده (15).
و خواننده (16)با (17)خداى تعالى به دستورى (18)او و چراغى روشن.
و مژده (19)ده مؤمنان را بدان كه ايشان راست از خداى-عزّ و جل-فضلى بزرگ (20).
1) .آط،آج،لب:مهتر،آب:خاتم.
2) .آط:اى آنان كه مؤمنانى.
3) .آط:ياد كنى.
4) .آط:تسبيح كنى،آب:تسبيح گوييد.
5) .آط،آج،لب+به.
6) .آط،آج،لب:نماز شام،آب:شب.
7) .آط:صلات فرستد،آب:صلوات مى فرستد،آج،لب:صلات فرستاد.
8) .آط،آب،آج،لب:بيرون آرد.
9) .آط،آب،آج،لب:تاريكيها.
10) .آط،آج،لب:و بود.
11) .آط،آب،آج،لب:تحيت ايشان.
12) .آط،آج،لب:ببجارد،آب:مهيا كرد.
13) .آب:مژدك.
14) .آط،آج،لب:با كرامت.
15) .آط،آج،لب:ترساننده.
16) .آط،آب،آج،لب:و بازخواننده.
17) .آط:وا/با.
18) .آط،آب:به فرمان،آج،لب:به فرماى.
19) .آب:و بشارت.
20) .آط،آج،لب:بزرگوار.
و مه دار طاعت (1)كافران را و دورويان را،و دست بدار مكافات آن كه تو را مى رنجاند و توكّل كن بر خداى،و بسنده است (2)به خداى نگاه دار و كارگزار.
قوله: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيٰاةَ الدُّنْيٰا ،مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه زنان رسول-عليه السّلام-هريكى بر رسول آرزوى (3)كردند:امّ سلمه برده اى بخواست (4)،و ميمونه حلّه اى بخواست (5)،و حفصه جامۀ مصرى خواست،و جويريه چادرى خواست،و زينب بنت جحش بردى بخواست يمنى،و امّ حبيبه بردى با جامه اى سحولى خواست،و سوده گليمى خيبرى خواست، و رسول-عليه السّلام-آن نداشت وقت را،چه (6)رسول-عليه السّلام-چنين دعا كرد كه:
اللّهمّ احيني مسكينا و امتني مسكينا و احشرني في زمرة المساكين[255-پ].
رسول را-عليه السّلام-از آن كراهت آمد و سوگند خورد كه يك ماه با زنان مقاربت نكند و از زنان هجران (7)كرد و از صحابه نيز.و در اين وقت نه زن به حكم رسول بودند،پنج از قريش و چهار (8)از دگر قبايل:عائشه بنت ابى بكر،و حفصه بنت عمر،و امّ حبيبه بنت ابى سفيان،و سوده بنت زمعه،و امّ سلمه بنت ابي اميّه،و صفيّه بنت حيىّ الخيبريّة،و ميمونه بنت الحارث الهلاليّة،و زينب بنت جحش الاسديّة،و جويريه بنت الحارث المصطلقيّة.
خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ ،اى پيغامبر بزرگوار!بگوى زنانت را (9)اگر چنان است كه شما را دنيا و زينت و متاع او مى بايد،بيا.....يى (10)تا من شما[را] (11)تمتّع دهم،يعنى چيزى بدهم (12)و طلاق دهم شما را و رها كنم بر وجهى
1) .آط،آب،آج،لب:فرمان مبر.
2) .آط،آج،لب:بس باشد،آب:بس است.
3) .آب:آرزويى.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:برده خواست.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:حلّه خواست.
6) .آط،آب:وقت راحت.
7) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:هجرت.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:و باقى.
9) .آط،آب،آج،لب+كه.
10) .اساس:بياى/بيايى،كا:مى بايد.
11) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
12) .آط،آب،آج،لب+شما را.
هركدام نكوتر (1).
رسول-عليه السّلام-در آمد و زنان را جمع كرد در بعضى حجرات،و اين آيت بر ايشان خواند و آنگه گفت:مسارعت مكنى تا آن كه با پدران و خويشان خود مشورت كنى.
گفتند:يا رسول اللّه!ما را در اين باب با كسى مشورت نمى بايد كردن،خداى تعالى ما را تخيير مى كند ميان دنيا و آخرت و ميان زينت دنيا و خداى و رسول،ما را در اين (2)انديشه اى باشد يا مشورتى!ما (3)اختيار خداى و رسول و آخرت كنيم.
رسول-عليه السّلام-شاد شد،و خداى تعالى آيت قصر فرستاد و گفت:چون ايشان تو را اختيار كردند،تو نيز بر ايشان اختيار مكن،و هى (4)قوله: لاٰ يَحِلُّ لَكَ النِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ (5)-الآية.
وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ،اين وجه دوم است براى آن كه تخيير ميان دو چيز باشد،گفت:و اگر چنان است كه خداى را مى خواهى و رسول را و سراى آخرت را، فَإِنَّ اللّٰهَ أَعَدَّ ،خداى تعالى نهاده است و بجارده (6)براى آنان كه محسنانند (7)از جملۀ شما مزدى عظيم.
عائشه گفت:رسول-عليه السّلام-پس از ايلاء (8)بيست و نه روز در نزديك من آمد.من گفتم:يا رسول اللّه!نه تو ماهى سوگند خورده اى،و امروز بيست و نه روز شمارده ام؟گفت:يا عائشه!ماه هم سى روز باشد،و هم بيست و نه روز.
فقها خلاف كردند در حكم تخيير.[عبد اللّه] (9)عمر گفت و عبد اللّه مسعود كه:
چون مرد زن را مخيّر كند ميان مقام با او بر نكاح و ميان رفتن،اگر زن اختيار مقام كند آن را حكمى نبود و نكاح بر جا باشد،و اگر اختيار مفارقت كند طلاقى باشد (10)،و اين مذهب (11)ابو حنيفه است و اصحابش.
و زيد بن ثابت گفت:اگر اختيار شوهر كند يك طلاق باشد،و اگر اختيار مفارقت كند سه طلاق باشد،و اين مذهب مالك است (1).
شافعى گفت:نفس تخيير (2)را در طلاق اثرى نباشد الّا به نيّت،اگر نيّت طلاق كند طلاق باشد،و اگر نكند طلاق نباشد.
و مذهب ما آن است كه تخيير طلاق نباشد،و اگر مرد زن را مخيّر كند و او اختيار خود كند يا اختيار شوهر،نكاح بر جاى باشد،و دليل بر اين ظاهر آيت است فى قوله: وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَرٰاحاً جَمِيلاً ،چه به اتّفاق مراد به اين تسريح طلاق است لقوله تعالى: فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ (3)... ،و اگر تخيير (4)طلاق بودى به تسريح حاجت نبودى و تخيير (5)كفايت بودى.
و حسن بصرى گفت:اين تخيير (6)در طلاق و مقام نبود،بل رسول-عليه السّلام- ايشان را مخيّر بكرد ميان دنيا و آخرت.
آنگه زنان[رسول] (7)را عليه السّلام بر سبيل وعيد گفت (8):اى زنان رسول من! هركس كه از شما كارى ناشايست (9)كند يا معصيتى كه در او آزار خداى و رسول باشد (10)، يُضٰاعَفْ لَهَا الْعَذٰابُ ضِعْفَيْنِ .ابن عامر و ابن كثير خواندند«نضعّف» (11)من التّضعيف،و باقى قرّاء خواندند:[يضاعف] (12)من المضاعفة.و مفاعلة[و تفعيل به يك معنى بسيار آمده،قال اللّه تعالى: رَبَّنٰا بٰاعِدْ بَيْنَ أَسْفٰارِنٰا (13)... ،و قرء:بعّد،گفت] (14):
عذاب (15)او مضاعف كنند يعنى دوچندان كه عذاب ديگران بود.
و در معنى«ضعف»،خلاف كردند،اهل لغت بعضى گفتند:ضعف الشّىء مثله (16)،و بعضى دگر گفتند:مثلاه.مثال اوّل يقال:كان معه درهم فضاعفته،اى جعلته درهمين،و مثال دوم:ضاعفته،اى اعطيته درهمين،حتّى يحصل معه (17)ثلاثة دراهم.
1) .آط،آب،آج،لب،مش+و.
2) .آط،آج،لب،مش:تخيّر.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 229.
4) .لب:تخيّر.
5) .لب:تخيّر.
6) .آط،آج،لب:تخيّر.
7) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
8) .كا+ يٰا نِسٰاءَ النَّبِيِّ -الآية.
9) .آب:ناشايسته.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:بوده باشد،كا:بود.
11) .همۀ نسخه بدلها:يضعّف.
12) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
13) .سورۀ سبأ(34)آيۀ 19.
14) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
15) .آج،لب:ضعفه عذاب.
16) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+باشد.
17) .آط،آب،آج،لب:له.
و ابو عبيده (1)گفت (2):اين فرق ميان«ضاعفت»و«ضعّفت»،آن (3)است يقال:
ضعّفت الشّىء اذا زدت (4)عليه مثله،و ضاعفته اذا زدت عليه مثليه.
و قوله:«ضعفان»[256-ر]،در او هم اين خلاف كردند،بعضى گفتند:مراد آن است كه مضافا الى ما حصل لها من العذاب فيكون (5)معه (6)ضعفين.
و بعضى دگر گفتند:يزيد على الحاصل بمثليه فيكون ثلاثة امثال غيره.
وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَى اللّٰهِ يَسِيراً ،و اين بر خداى آسان است.
آنگه گفت: وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ ،گفت:و هركس كه از شما طاعت خداى و رسول دارد و عمل صالح كند،مزدش دوباره بدهيم و براى او ببجارديم (7)مزدى كريم و ثوابى جزيل.
اگر گويند:چرا ثواب و عقاب (8)مضاعف آمد؟گوييم بعضى گفتند:براى علوّ (9)منزلت ايشان و اتّصال ايشان به رسول-عليه السّلام-چنان كه در شاهد،احسان و اساءت معتبران نه به آن منزلت باشد كه كار اراذل،و جزاى افعال ايشان از نيك و بد بر يك حدّ نبود.و جواب معتمد از اين آن است كه:خداى تعالى دانست كه اعمال ايشان از نيك و بد بر وجهى واقع خواهد بودن كه مستحقّ ضعفى يا دو ضعف از جزا شوند از ثواب و عقاب،چه قلّت و كثرت ثواب بر مذهب درست به مجرّد فعل نيست (10)،بر وقوع فعل است على وجه دون آخر.
و در شاذّ،عاصم الجحدرىّ خواند (11):«من تأت»،و«من تقنت»،بالتّاء فيهما نظرا الى المعنى.و جملۀ قرّاء برخلاف اين اند.
و روايت كرده اند از ابن عامر و يعقوب:قرائت«تا»في قوله:«تقنت» (12).
و«من»لفظى است صالح واحد را و تثنيه را و جمع را و مذكّر و مؤنّث را-چنان
1) .آط،آب،آج،لب،مش+ابو عمرو و ابو عبيده.
2) .آط،آج،لب،مش:گفتند،آب:گفته اند.
3) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.
4) .آط،آب،آج،لب:زادت.
5) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:فتكون.
6) .آط،آب،مش:منه.
7) .آط،آب،آج،لب،كا:ببجاريم،مش:بجاريم.
8) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+ايشان.
9) .آج،لب+و.
10) .آط،آب،مش+بل.
11) .آب:خوانده.
12) .آب،مش:يقنت.
كه رفته است-قال الفرزدق فى الاثنين-شعر:
تعال (1)فان عاهدتني لا تخونني***تكن مثل من يا ذئب يصطحبان
يٰا نِسٰاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّسٰاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ ،آنگه به مدح ايشان در آمد و تأديبشان،گفت:اى زنان پيغامبر!نيستى شما چون يكى از زنان اگر از خداى بترسى.
فرّاء گفت براى آن نگفت:كواحدة من النّساء،كه لفظ احد چون معدول است از اصل خود صالح باشد واحد را و تثنيه و جمع را،قال اللّه تعالى: لاٰ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ (2)... ،و قال: فَمٰا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حٰاجِزِينَ (3).
آنگه گفت: فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ ،نبايد تا خضوع كنيد در سخن گفتن با مردان. فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ ،پس طمع كند آن كس كه در دل او ريبتى و تهمتى باشد و ضعيف اعتقاد و (4)بصيرت باشد در دين.و گفتند:«مرض»،به معنى فجور است در آيت. وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً ،و بگويى (5)گفتارى درشت (6)درست.
در خبر است كه:بعضى از زنان صحابه چون اين آيت آمد،چون مردى به در سراى ايشان آواز دادى،و در سراى مردى نبودى تا جواب دهد،آن زن انگشت در دهن نهادى و آوازى منكر كردى منفّر براى اين آيت را.
وَ قَرْنَ (7)فِي بُيُوتِكُنَّ ،نافع و عاصم و ابو جعفر خواندند:«و قرن»به فتح«قاف»، و باقى قرّاء به كسر«قاف».
امّا حجّت گروه اوّل آن است كه گفتند:اصل او«و اقررن»بوده است،يعنى الزمن بيوتكنّ من قررت بالمكان اقرّ[ه] (8).و قررت أقرّ[ه] (9)،لغتان.«را»ى اوّل كه عين الفعل است بيفگندند و حركت او نقل كردند با«قاف»تا مفتوح شد،كقولهم:
1) .اساس،آط،آب،آج،لب،مش:يقال،چاپ شعرانى(150/9):تعشّ،لسان العرب(419/13):تعالى، به قياس با ضبط لسان و شباهت كلمه با نسخۀ اساس،تصحيح شد.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285.
3) .سورۀ حاقّه(69)آيۀ 47.
4) .آط،آب،آج،لب،مش+بى.
5) .آب،آج،لب:بگوييد.
6) .آب،مش:ندارد.
7) .اساس:و قرن،به قياس با متن قرآن مجيد،تصحيح شد.
8) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
9) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
ظلت (1)في ظللت،قال اللّه تعالى: فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ (2)،و قوله: ظَلْتَ عَلَيْهِ عٰاكِفاً (3)، و الاصل ظللت.و دليل اين تأويل قرائت ابن أبي عبله (4)است كه خواند:«و اقررن» على الاصل من القرار.
فامّا آن كه به كسر«قاف»خواند،گفت:امر است من الوقار،بقولهم (5):عدن من الوعد وصلن من الوصل،يعنى با وقار باشى،يقال:وقر يقر وقورا و وقارا اذا سكن و اطمأنّ.
اعمش روايت كرد عن ابى الضّحى كه او گفت:هرگه كه عائشه اين آيت خواندى چندان بگريستى كه مقنعش (6)تر شدى.
يزيد بن هارون روايت كرد عن محمّد بن عبد اللّه كه او گفت:سوده را گفتند- زن رسول را كه:تو چرا حجّ و عمره نكنى چنان كه ديگران مى كنند؟گفت:يك بار كه واجب بود كردم،ازاين پس حجّ و عمرۀ من آن است كه از خانه بيرون نيايم چنان كه خداى فرمود مرا في قوله: وَ قَرْنَ (7)فِي بُيُوتِكُنَّ -الآيه.و عزم من آن است كه پاى از در اين[256-پ]حجره كه مرا رسول بنشاند بيرون ننهم تا به مردن.و تا به مردن همچنين كرد،بيرون نيامد تا جنازه اش از در حجره بيرون آوردند.
وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِيَّةِ الْأُولىٰ .مجاهد و قتاده گفتند:تبرّج،تكسّر و تبختر و تغنّج باشد.و گفتند:مجنبى و كرشمه مكنى چنان كه اهل جاهليّت پيشينه كردند.
و گفته اند:اظهار زينت باشد (8).
در معنى جاهليّت خلاف كردند.شعبى گفت:ميان عهد عيسى است و ميان محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله.
ابو العاليه گفت:روزگار داود و سليمان است كه در آن روزگار زنان پيرهن (9)
نادوخته پوشيدندى و اندام ايشان ظاهر بودى.
كلبى گفت:جاهليّت عبارت است از آن روزگار كه ابراهيم-عليه السّلام-در او بزاد،چه در آن روزگار زنان پيرهن از درّ نظم كردندى و در پوشيدندى،و جز آن جامۀ ديگر نداشتندى و به بازار و مجمع مردان در آمدندى،و اين در روزگار نمرود بود،و خلقان همه كافر بودند.
حكم گفت:جاهليّت آن روزگار بود كه در ميان (1)آدم بود و نوح و آن هشتصد (2)سال بود،و در آن روزگار زنان زشت بودند و مردان نكو،پس زنان به مردان رغبت كردندى و در مردان آويختندى.
عكرمه گفت از عبد اللّه عبّاس كه:جاهليّت ميان ادريس بود و نوح- عليهما السّلام-و آن هزار سال بود و دو بطن (3)از فرزندان آدم (4).در آن عهد بطنى ساكنان سهل بودند و بطنى ساكنان جبل.و مردان كهستان (5)نكوروى بودند و زنان زشت،و مردان سهل زشت بودند و زنان نكو.
ابليس بيامد بر صورت غلامى و خويشتن (6)به مزدورى به مردى داد از اهل سهل و آنگه ناى و پيشه اى بساخت و آن مى زد.مردم آوازى شنيدند كه هرگز نشنيده بودند.
بر او مجتمع شدندى و آن مى شنيدندى.خبر در نواحى برفت،مردمان كهستان (7)به آنجا آمدند به نظارۀ آن،و عيدى بساختند،و همۀ مردم مجتمع (8)شدندى آن روز،و زنان خويشتن بياراستندى و آنجا آمدندى.و مردم (9)از اهل كوه آنجا آمد در روز عيد ايشان،و زنان را بديد و جمالشان برفت و مردم كهستان (10)را خبر داد.ايشان بيامدند و آنجا مقام كردند و زنان به مردان مايل شدند و مردان به زنان،و فواحش آشكارا شد،فذلك قول اللّه (11): وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِيَّةِ الْأُولىٰ .
قتاده گفت:هر روزگار كه پيش اسلام بوده است آن را جاهليّت خوانند.
آنگه امر كرد زنان رسول را به آن كه نماز به پاى دارند (1)و زكات مال بدهند (2)و طاعت خداى و رسول خداى دارند،گفت: وَ أَقِمْنَ الصَّلاٰةَ ،نماز به پاى دارى،و زكات مال بدهى،و فرمان خداى و پيغامبر خداى برى (3). إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ ،كه خداى مى خواهد كه رجس از شما كه اهل البيت رسولى ببرد،و پاك كند شما را پاك كردنى.
مقاتل گفت:مراد به آيت زنان رسولند،و«رجس»،آن گناه است كه خداى نهى كردى از آن زنان را.
قتاده گفت:بدى (4)خواست.ابن زيد گفت:رجس،شيطان است،و مراد به «اهل البيت»در آيت اهل البيت رسول اند-عليه و عليهم السّلام.
وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ،در آيت دو قول گفتند:يكى آن كه در حقّ زنان رسول است،و ظاهر قرآن مانع است از اين لقوله:«عنكم»و«يطهّركم»،و اين خطاب مردان (5)باشد نه خطاب (6)زنان،و نيز اخبار متواتر است كه مخالف و مؤالف روايت كردند از طريق (7)مختلف كه:مراد به (8)آيت و اشارت در اهل البيت به على است و فاطمه و حسن و حسين.
عطيّة روايت كرد از ابو سعيد الخدرىّ كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله- گفت:اين در حقّ پنج كس آمد:من،و على،و فاطمه،و حسن،و حسين- عليهم (9)السّلام.
عطاء بن ابي رباح روايت كند كه امّ سلمه گفت:اين آيت در خانۀ من فرود آمد (10)،و آن آن بود كه:رسول-عليه السّلام-در حجرۀ من بود،فاطمه-عليها السّلام- آمد (11)و ديگى آورد و در آنجا حريره بود.رسول-عليه السّلام-گفت:برو و على را
بخوان و حسن و حسين را.او برفت و ايشان را بخواند،و ايشان با رسول-عليه السّلام- از آن طعام بخوردند.و رسول[257-ر]-عليه السّلام-بر سر گليمى خيبرى نشسته بود، آن گليم بر گرفت و بر ايشان افگند و دست برداشت و گفت:
اللّهمّ انّ لكلّ نبىّ اهل بيت و هؤلاء اهل بيتي فأذهب الرّجس عنهم و طهّرهم تطهيرا ،بار خدايا هر پيغامبرى را اهل (1)بيتى بوده اند،و اينان اهل البيت منند[رجس از ايشان ببر و پاك كن ايشان را پاك كردنى.در حال جبرئيل آمد و اين آيت آورد] (2)إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .
امّ سلمه گفت،من گفتم:يا رسول اللّه!من نيز (3)با شما ام؟گفت:
انّك على خير ،تو بر خيرى و لكن اهل البيت من اينانند.
عوّام بن حوشب روايت كرد از پسر عمّش مجمّع بن الحارث بن تميم (4)،گفت:
در نزديك عائشه (5)شدم و گفتم:يا امّاه!چرا روز جمل بيرون آمدى از خانه و فرمان خداى كار نبستى في قوله: وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ -الآية؟گفت:آن قدرى بود از خداى و برفت.آنگه گفتم:چه گويى در على؟گفت:تسألني عن احبّ النّاس (6)الى رسول اللّه؟گفت:از كسى مى پرسى مرا كه رسول خدا از او دوست تر (7)كس را نداشت.
من ديدم رسول خداى را جامه اى (8)گرداينان در گرفته و مى گفت:
اللّهمّ هؤلاء اهل بيتي و حامّتي فاذهب عنهم الرّجس و طهّرهم تطهيرا ،خداى تعالى اين آيت فرستاد: إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ -الآية.من گفتم:يا رسول اللّه!من از اهل تو هستم؟گفت:
تنحّى فانّك على خير ،دور باش كه تو با خيرى،و لكن اهل البيت من اينانند.
ابن ابي مليكه روايت كرد از اسماعيل عبد اللّه (9)جعفر طيّار از پدرش كه او
گفت:روزى رسول-عليه السّلام-نگاه كرد رحمت ديد كز (1)آسمان فرومى آمد (2)، گفت:كيست كه برود و على و فاطمه و حسن و حسين را به من خواند؟ زينب گفت:من بروم،يا رسول اللّه!او برفت و ايشان را حاضر كرد.رسول- عليه السّلام-حسن را بر دست راست خود نشاند،و حسين را بر دست چپ،و على را و فاطمه را در پيش روى.آنگه گليمى خيبرىّ بر ايشان فگند و گفت:
اللّهمّ لكلّ نبىّ اهل و هؤلاء اهلي. در حال خداى تعالى اين آيت فرستاد: إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ -الآية.
زينب گفت:يا رسول اللّه!من با شما در زير اين كساء (3)نيايم (4)؟گفت:
انّك الى خير ان شاءاللّه.
شدّاد بن ابي عمّار گفت:در نزديك واثلة بن الاسقع (5)شدم،جماعتى آنجا بودند (6)،حديث على بر آمد.ايشان على را دشنام دادند،من نيز همچنان كردم.چون ايشان برفتند،مرا گفت:على را دشنام دادى؟گفتم:قومى را ديدم كه اين مى گفتند،من نيز بگفتم.گفت:خبر دهم تو را به آنچه از رسول-عليه السّلام-شنيدم در حقّ او؟گفتم:بلى.گفت:از فاطمۀ زهرا شنيدم كه يك روز گفت:رسول- عليه السّلام-مرا بخواند و على را و حسن و حسين را،امّا حسن و حسين را بر رانهاى (7)خود نشاند،و مرا و على را از پيش بنشاند،و جامه اى گرد ما در گرفت و اين آيت بر خواند،و آنگه گفت:
اللّهمّ هؤلاء اهل بيتي و اهل بيتي احقّ ،بار خدايا!اينان اهل بيت منند،و اهل بيت من سزاوارترند.
ابو داود روايت كرد از ابو الحمراء،گفت:نه (8)ماه به مدينه مقام كردم،جز (9)يك روز.به هروقت نماز رسول-عليه السّلام به در حجرۀ فاطمه و على آمدى و گفتى:
الصّلاة رحمكم اللّه... ، إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .
عباية بن ربعى (1)روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه گفت:از رسول-عليه السّلام شنيدم كه او گفت:خداى تعالى خلق را به دو قسمت كرد،و مرا در بهترين قسم كرد،و ذلك قوله: وَ أَصْحٰابُ الْيَمِينِ مٰا أَصْحٰابُ الْيَمِينِ (2)،من بهترين اصحاب اليمينم.
آنگه آن دو قسمت را سه قسمت كرد،و مرا در بهترين اثلاث آن كرد،و ذلك قوله: فَأَصْحٰابُ الْمَيْمَنَةِ (3)... ،الى قوله: أُولٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (4)،پس من بهترين سابقانم.
آنگه آن اثلاث را به قبايل كرد،و مرا در بهتر (5)قبيله اى كرد،و ذلك قوله: وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ (6)... ،من بهترين و تقى ترين و گرامى ترين فرزندان آدمم، و لا فخر.
آنگه آن قبايل را بيوت كرد و مرا از بهترين خانه ها كرد فذلك قوله: إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .
اين جمله روايات و طرق مخالفان است كه ثعلبى امام اصحاب الحديث [257-پ]در تفسيرش بياورد.و امّا آنچه از طرق و روايات اصحاب ماست و مخالفان (7)در ديگر كتابها،آن را حصر و حدّى نيست،كتاب به آن مطوّل شود،بر اين قدر اختصار كرده شد.
و ابو عبد اللّه الدّامغانىّ صاحب كتاب«سوق العروس»،اين خبر بيارد (8)در كتابش،و عقب خبر اين بيتها بيارد (9)-شعر:
انّ يوم الطّهور يوم عظيم***فاز بالفضل فيه اهل الكساء
1) .آط،آب،آج،لب:عبابه ربعى،مش:عباس ربعى،چاپ شعرانى(154/9):عنان بن[؟]ربعى،كا: عنان بن ربيعى.
2) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 27.
3) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 8.
4) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 11.
5) .آط،آب،آج،لب،مش:بهترين.
6) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 13.
7) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+ما.
8) .آط،آب،آج،لب،مش:بياورد،كا:ياد كرده است.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:بياورد،كا:ياد كرده است.
قال يا ربّ انّهم اهل بيتي***فاستجب فيهم الهي دعائي
اذهب الرّجس عنهم و عن***الابناء منهم (1)و عن بنى الابناء
رحمة اللّه و السّلام عليكم***و صلاة الأبرار و الاتقياء
و همو (2)بيارد (3)در اين كتاب لبعض الشّعراء-شعر:
تطاول ليلي و لم أرقد***فبتّ كذى اللّدغ و الارمد
لذكر النّبىّ و ذكر الوصىّ***و ذكر بنى المصطفى احمد
حسان الوجوه عظام الحلوم***كرام المغارس و المحتد
و من دنس الرّجس قد طهّروا***ففاز الّذي بهم يقتدي
علىّ ابو حسن (4)و الحسين***رشيدين للرّاشد المرشد
زيد أرقم (5)را پرسيدند از اين آيت،گفت:مراد بنى هاشمند-آل على و آل عبّاس و آل عقيل-و اين آنانند كه صدقه بر اينان حرام باشد (6)و خمس حلال،و اين قول شاذّ است.
وَ اذْكُرْنَ مٰا يُتْلىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيٰاتِ اللّٰهِ وَ الْحِكْمَةِ ،حق تعالى با خطاب زنان رسول آمد و گفت:ياد كنى آنچه در خانه هاى (7)شما مى خوانند از آيات خداى و حكمت.مراد به آيات،قرآن است و به حكمت احكام قرآن بر قول مقاتل و قتاده. إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ لَطِيفاً خَبِيراً ،خداى تعالى لطيف و لطف كننده و دانا بوده است.
قوله: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ ،مفسّران گفتند:سبب نزول[آيت] (8)آن بود كه زنان رسول بيامدند و گفتند:يا رسول اللّه!خداى تعالى در قرآن مردان را ياد كرد و ما را كه زنانيم ذكرى نيست،همانا در ما خيرى نيست و طاعات ما مقبول (9)نيست؟ خداى تعالى اين آيت فرستاد.
امّ سلمه گفت:اين حديث من گفتم رسول را،و روز به نماز پيشين نرسيد كه
خداى تعالى اين آيت فرستاد،و رسول-عليه السّلام-اين آيت بر منبر بخواند،و من از شكاف در حجره بشنيدم.
مقاتل حيّان گفت:سبب آن بود كه چون أسماء بنت عميس با شوهرش جعفر بن ابي طالب از حبشه بازآمد و با زنان رسول او را ملاقات بود،ايشان را گفت:در (1)قرآن در حقّ زنان هيچ فرود آمد؟گفتند:نه.به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!زنان در خيبت و خسارند (2).رسول-عليه السّلام-گفت:چرا؟گفت:براى آن كه خداى آنجا (3)كه ذكر مردان مى كند،ذكر ايشان (4)نمى كند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.حق تعالى گفت در اين آيت: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ ،مردان مسلمان و زنان مسلمان و مردان مؤمن و زنان مؤمن (5)، وَ الْقٰانِتِينَ وَ الْقٰانِتٰاتِ ،و مردان مطيع نماز كن و زنان به اين صفت،و مردان راستيگر (6)و زنان راستيگر (7)،و مردان صابر و زنان صابرات (8)،و مردان خشوع (9)و تواضع كننده و زنان به اين (10)صفت،و مردان صدقه دهنده و زنان صدقه دهنده،و مردان روزه دار (11)و زنان روزه دار (12)،و مردان خويشتن نگاه دارنده و زنان بدين (13)صفت،مردان ذكرخداى كننده بسيارى و زنان بدين (14)صفت،اين جمله مبتداست اسم«انّ»،و أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ ،در جاى خبر اوست، خداى بجارده است براى ايشان آمرزش و مزدى و ثوابى بزرگوار.
ابو سعيد خدرىّ و ابو هريره روايت كردند كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله- گفت:هرآن مردى كه در شب بيدار شود و برخيزد و اهل خود را بيدار كند و وضوى نماز كنند (15)و دو ركعت نماز كنند،
كتب من الذّاكرين اللّه كثيرا و الذّاكرات، ايشان را به نزديك خداى بنويسند در جملۀ آنان كه ذكر خداى كنند بسيار از مردان و زنان.
1) .آط،آب،آج،لب،مش:از.
2) .مش:خسارت اند،كا:خسرانند.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:اين جا.
4) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:زنان.
5) .آط،آب،آج،لب،كا:مؤمنات،مش:مؤمنه.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:راستگوى.
7) .آط،آب،آج،لب،مش:راستگوى.
8) .آط،آب،مش:صابره.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:خاشع.
10) .آط،آب،آج،لب،مش:بر اين.
11) .آط،آب،آج،لب،مش:روزه دارنده.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:روزه دارنده.
13) .آط،آب،آج،لب،مش:بر اين.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:بر اين.
15) .آط،آب،آج،لب،مش:وضو كنند،كا:وضو سازند.
عبد اللّه عبّاس گفت:يك روز ميكاييل به نزديك رسول آمد-عليه السّلام-و گفت:يا رسول اللّه!بگو:
سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر[258-ر]و لا حول و لا قوّة الّا باللّه عدد ما علم و زنة ما علم و ملأ ما علم ، (1)هركس كه اين كلمات بگويد،او را شش خصلت بنويسند:اوّل نام او در ميان آنان بنويسند كه خداى را تعالى ذكر بسيار كنند،و فاضل ترين ذاكران باشد (2)در آن شب و آن روز،و (3)براى او در بهشت درختان بنشانند،و گناه از او فروريزد (4)همچنان كه برگ از درخت (5)و خداى تعالى بدو (6)نظر كند،و هركه خداى به او نظر كند او را عذاب نكنند.
مجاهد گفت:بنده اى از جملۀ«ذاكرين اللّه كثيرا و الذّاكرات»،نباشد تا ذكر خداى نكند در جملۀ حالاتش از قيام و قعود و اضطجاع.
عطاء بن ابي رباح گفت:هركس كه تفويض كند كار خود با خداى تعالى، داخل باشد في قوله: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ .
و هركه اقرار دهد به آن كه خداى تعالى،خداوند اوست و محمّد رسول خداست،و دلش موافق زبانش باشد،او داخل باشد في قوله: وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ .و هركه طاعت خداى دارد در فريضه،و طاعت رسول دارد در سنّت او، داخل باشد في قوله: وَ الْقٰانِتِينَ وَ الْقٰانِتٰاتِ .و هركه زبان را صيانت كند از دروغ، داخل باشد في قوله: وَ الصّٰادِقِينَ وَ الصّٰادِقٰاتِ .
و هركه او صبر كند بر طاعت،و صبر كند از معصيت،و صبر كند بر مصيبت، او داخل باشد في قوله: وَ الصّٰابِرِينَ وَ الصّٰابِرٰاتِ .
و هركس كه نماز كند،و آنان را كه بر چپ و راست او باشند (7)به (8)ايشان ننگرد،او داخل باشد في قوله: وَ الْخٰاشِعِينَ وَ الْخٰاشِعٰاتِ .
و هركه (9)در (10)هفته اى يك بار صدقه اى بدهد (11)،داخل باشد في قوله:
وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقٰاتِ .
و هركس كه از هر ماهى (1)ايّام البيض روزه دارد،داخل بود في قوله:
وَ الصّٰائِمِينَ وَ الصّٰائِمٰاتِ .
و هركه او فرج از حرام نگاه دارد،او داخل بود في قوله: وَ الْحٰافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحٰافِظٰاتِ .
و هركه (2)او پنج نماز به اوقات و شرايط خود به جاى آرد،داخل بود في قوله:
وَ الذّٰاكِرِينَ اللّٰهَ كَثِيراً وَ الذّٰاكِرٰاتِ .
آنگه گفت:خداى تعالى براى آنان كه موصوف باشند به اين صفات،مغفرت و آمرزش نهاده است و مزدى و ثوابى عظيم.
قوله: وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ -الآية.مفسّران گفتند:آيت در زينب بنت جحش آمد و در برادرش عبد اللّه بن جحش،و اين زينب دختر اميمه بود،اميمه دختر عبد المطّلب بود عمّۀ رسول-صلّى اللّه عليه و على آله.رسول كس فرستاد و او را بخواست براى زيد بن حارثه،و او مولاى رسول بود-عليه السّلام-و آزاد كرد (3)وى (4).
او را از سبى جاهليّت خريد در سوق عكاظ و آزادش بكرد و به فرزندى بپذيرفت او را.
چون رسول كس فرستاد و خطبه كرد،زينب بنت جحش پنداشت كه رسول او را براى خود مى خواهد،اجابت كرد.چون بدانست كه او را براى زيد حارثه مى خواهد،ابا كرد و گفت:من دختر عمّت (5)رسولم و از اشراف زنان قريش ام،كى روا دارم كه زن مولاى باشم!و برادرش عبد اللّه (6)همين گفت،و اين زينب زنى به جمال بود،خداى تعالى اين آيت فرستاد،گفت: وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ،نباشد هيچ مرد مؤمن را و هيچ زن مؤمنه را كه چون خداى حكمى كند و رسول وى بر ايشان،ايشان را اختيارى باشد برآن (7).
اهل كوفه و اهل شام، أَنْ يَكُونَ خواندند به«يا»براى آن كه ميان فعل و فاعل حايلى هست من قوله:«لهم»،و باقى قرّاء به«تا»خواندند،لتأنيث«الخيرة». وَ مَنْ يَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ،گفت:و هركس كه او در خداى و رسول او عاصى شود،او گمراه شده باشد گمراهيى روشن ظاهر.
زينب چون اين آيت بشنيد،گفت:راضى شدم و كار در دست تو كردم،آنچه فرمان است مى فرماى (1).رسول-عليه السّلام-او را به زيد داد،و مهر رسول بداد -عليه السّلام ده دينار و شست (2)درم،و پيرهنى (3)،و مقنعى،و ازارى،و چادرى،و پنجاه مدّ از طعام،و سى صاع خرما.
ابن زيد گفت:آيت[258-پ]در (4)امّ كلثوم بنت عقبة بن ابي معيط آمد،و او اوّل زنى بود كه هجرت كرد و از مكّه به مدينه آمد و خويشتن را به رسول داد به هبت (5).رسول-عليه السّلام-او را بپذرفت،و آنگه بزيد بن حارثه داد او را،او ابا خواست كرد (6)و برادرش نيز گفت:ما با رسول پيوند خواستيم،چون او را به غلامى دهد رضا ندهيم،خداى تعالى اين آيت فرستاد،او راضى شد و رسول-عليه السّلام-او را بدو داد.
وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ ،امّا مخالفان ما آوردند كه:
سبب نزول آيت آن بود كه رسول-عليه السّلام-يك روز در (7)سراى زيد حارثه آمد به كارى (8)،زينب را ديد خويشتن بياراسته،رسول او را دوست بداشت،گفت:
سبحان اللّه مقلّب القلوب و الابصار ،سبحان آن خداى كه (9)دلها و چشمها بگرداند.
چون زيد بازآمد،زن او را بگفت.زيد بدانست كه او در دل رسول افتاده است.
در حال خداى تعالى كراهت آن زن در دل زيد فگند (10).زيد بيامد و گفت:يا رسول اللّه!مرا (11)اين زن نمى بايد،مى خواهم تا طلاقش دهم.
1) .آب،مش،كا:بفرمايى.
2) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:شصت.
3) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:پيراهنى.
4) .آب،مش+شأن.
5) .آب،مش:هبه،آط،آج،لب:هيبه،كا:بهبه.
6) .آط،آب،آج،لب،مش:ابا كرد.
7) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:به.
8) .آج،لب:به كارى مى آمد،كا:آمده بود به كارى.
9) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+او.
10) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:افگند.
11) .آط،آج،لب+از.
رسول-عليه السّلام-گفت:چرا؟تو را در حقّ او تهمتى هست؟گفت:نه يا رسول اللّه،جز خير نيست،و لكن مرا با او خوش نيست.رسول او را گفت:برو و ابلهى مكن و زن را نگاه دار و رها مكن،و در دلش خلاف اين بود براى آن كه دلش به او مشغول بود،مى خواست تا زيد او را طلاق دهد تا او را به زنى كند.زيد او را طلاق داد.
چون عدّتش (1)به سر آمد،رسول-عليه السّلام-زيد را گفت:يا زيد!من كسى دگر (2)را نمى دانم از تو استوارتر بر سرّ خود،بدان كه مرا مى بايد كه زينب را به زنى كنم،و كس را نمى دانم كه اين راز با وى توان گفتن مگر تو را.اكنون تو را ببايد رفتن و زينب را براى من به خواستن.
زيد گفت:بيامدم تا زينب را اين حديث كنم.او را يافتم كه آرد مى سرشت تا نان پزد.او در چشم من به خلاف آن آمد كه بود،نيارستم در او نگريدن از حرمت را و آن كه رسول-عليه السّلام-خواست تا بر او عقد كند (3).پشت بر او كردم و گفتم:
يا زينب!بشارت (4)تو را كه رسول خداى تو را مى خواهد.او گفت:فرمان او راست، و رسول او را عقد بست،و وليمه ساخت،و خداى تعالى اين آيت فرستاد.
اكنون بدان كه،آنچه از اين حديث موافق مذهب ما نيست،آن است كه:رسول- عليه السّلام-نشايد كه چندانى زنى بيگانه را بنگرد و تأمّل كند تا عاشق شود،و نيز خود (5)كه بر زن مردمان عاشق شود،اگرچه عشق از قبل خداست و شهوتى باشد سخت به مشتهاى (6)مخصوص (7)،و لكن منفّر است.و ما بيان كرديم كه:خداى تعالى پيغامبران را از منفّران نگاه دارد تا مؤدّى نبود با نقض غرض او از اجابت دعوت ايشان.
فامّا آنچه از اين باب ممتنع نيست كه باشد،آن است كه:زيد را با زينب زنش وحشتى رفت،چنان كه عادت باشد (8)به نزديك رسول آمدند،رسول-عليه السّلام-
گفت: أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللّٰهَ ،گفت:زن را نگاه دار و از خداى بترس، و او را وعظ كرد،فذلك قوله تعالى: وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي ،ياد كن اى محمّد چون گفتى آن كس را كه خداى بر او نعمت كرد،و تو بر او نعمت كردى،يعنى زيد حارثه[را] (1).
امّا نعمت خداى به هدايت بود،و امّا نعمت تو به عتق كه او را آزاد بكردى نگاه دار زنت را و از خداى بترس.امّا قوله: وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللّٰهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ (2)،و پنهان مى دارى (3)در نفس خود آنچه خداى آشكارا خواهد كردن و از مردمان مى ترسى (4)و اولى تر آن كه از خداى بترسى (5)،آنچه در دل (6)داشت عشق نبود،عزم بود بر نكاح او اگر زيد او را دست بدارد كه او را بزنى كند، چه دخترعمّۀ او بود،و ترس او از مردم براى آن بود كه گفتندى:زن پسر را به زنى كرده است،و پندارند (7)كه اين روا نيست،و آن خود در شرع روا بود.
امّا قوله: وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ ،دليل آن نكند كه او از خداى نترسد (8)،براى آن كه اين در حقّ آن كس روان (9)باشد كه او از خداى ترسد،چنان كه گفت:
[259-ر][ يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللّٰهَ (10)،و: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (11)،و اين دليل] (12)نكند كه او (13)شرك (14)خواست آوردن.
و در اخبار ما چنان است كه:خداى تعالى خواست تا آن حكم جاهليّت (15)منسوخ كند كه نكاح زنان ادعاء حرام داشتندى چون نكاح زنان پسران (16)كه از صلب
1) .اساس:ندارد از آط،افزوده شد.
2) .آط،آب،آج،لب+گفت.
3) .آج،لب:مى داريد.
4) .آط،آب،مش:مى بترسى،آج،لب:مى ترسيد.
5) .آج،لب:بترسد،احتمالا«بترسيد»بايد بوده باشد.
6) .آط،آب،آج،لب،مش،كا+پنهان.
7) .آط،آج،لب،مش:نپندارند.
8) .آط،آب،آج،لب:نترسيد.
9) .كا:روا،ديگر نسخه بدلها:ندارد.
10) .سوره احزاب(33)آيۀ 1.
11) .سورۀ زمر(39)آيۀ 65.
12) .اساس:ندارد از آط،افزوده شد.
13) .اساس:نه آن كه او،آط،آب،آج،لب،مش:نكند كه رسول خداى،با توجّه به نسخه آط و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
14) .آط،آب،آج،لب،مش:شركى.
15) .آط،آب،آج،لب،مش+را.
16) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:پسر.
بودندى.امر كرد رسول را كه:چون زيد حارثه زينب را طلاق دهد (1)،تو بر او نكاح بند تا بدانند كه زن پسرى كرده (2)را به زنى كردن حرام نيست چنان كه زن پسر حقيقى را.
رسول-عليه السّلام-اين در دل داشت،اعنى علم اين مسئله،و عزم بر اين كار به فرمان خداى،و از مردمان ترسيد كه او را ملامت كنند.
حق تعالى اين آيت فرستاد و گفت:چيزى در دل پنهان مى دارى كه خداى آشكارا خواهد كردن،و از ملامت مردمان مى بترسى در اظهار آن،و اولى تر آن كه از خداى بترسى در اضمار آن.
پس حق تعالى اين آيت فرستاد و رسول را فرمود كه:چيزى از اين معنى در دل دارى (3)پوشيده مدار.
و آنچه مؤكّد اين حديث است،آن است كه:روز فتح مكّه عثمان عفّان (4)بيامد و عبد اللّه بن سعيد بن ابي سرح را بياورد و در حقّ او شفاعت كرد تا رسول-عليه السّلام- او را عفو كند،و پيش از آن-رسول-عليه السّلام-خون او باطل كرده بود.چون عثمان را ديد از او شرم داشت،سر در پيش افگند،و توقّع كرد (5)كه بعضى حاضران او را بكشند،و مردمان انتظار امرى مجدّد مى كردند.آخر رسول-عليه السّلام-گفت:در ميان شما كسى نيست كه اين (6)را بكشد؟عبّاد بن بشر گفت:[يا رسول اللّه!چشم من در چشم تو بسته بود تا هيچ اشارت كنى تا من او را بكشم،رسول-عليه السّلام- گفت] (7):پيغامبران را«خائنة الأعين»نباشد. فَلَمّٰا قَضىٰ زَيْدٌ مِنْهٰا وَطَراً ،چون زيد حاجت خود را از او روا بكرد،يعنى قضاى شهوت خود از او بكرد،و اين براى آن گفت تا بدانند كه زن پسرى كرده (8)-على كلّ حال،حلال باشد-ق.....الدّخول و بعده.و اصل«وطر»حاجت بود،و در قضاى شهوت استعمال كنند،قال الشّاعر:
ودّعني قبل ان أودّعه***لمّا قضى من شبابنا وطرا
و قال آخر-شعر:
و كيف ثوائي بالمدينة بعد ما قضى***وطرا منها جميل بن معمر
زَوَّجْنٰاكَهٰا ،او را به تو داديم به زنى.آنگه علّت آن بگفت كه چرا كرديم:
لِكَيْ لاٰ يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوٰاجِ أَدْعِيٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً ،تا بر مؤمنان حرجى و تنگيى نباشد در زنان پسرى كردگانشان (1)چون قضاى شهوت كرده باشند از ايشان،و با ايشان دخول كرده،مراد رفع حرج است و نسخ عادت و سنّت جاهليّت در اين باب. وَ كٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً ،و كار خداى (2)كردنى باشد با فرمان خداى،و اين لفظ محتمل است امر فعل را،و امر قول را.اگر بر فعل حمل كنند، معنى آن باشد كه:«ما حمّ (3)و قدّر واقع»،خداى چون خواهد كه بباشد (4)،از آن چاره نبود،و كس منع نتواند كردن.و چون به معنى قول باشد،معنى آن بود كه:فرمان خداى كردنى بود،و نشايد تا در آن خلل كنند.
مسروق گفت از عائشه كه:اگر رسول-عليه السّلام-چيزى از وحى پنهان بازخواستى كردن،اين آيت (5)پنهان باز كردى.
گفتند:زينب به اين آيت بر زنان رسول فخر كردى،گفتى:انا اكرمكنّ وليّا و سفيرا،من از شما گراميترم به ولى و سفير،كه شما را پدران و خويشان شما دادند به رسول،و مرا خداى داد،في قوله: زَوَّجْنٰاكَهٰا .
محمّد بن عبد اللّه بن جحش روايت كرد،گفت:عائشه و زينب يك روز مفاخرت كردند.عائشه گفت:من آنم كه عذر من از آسمان فرود آمد.زينب گفت:
من آنم كه نكاح من از آسمان فرود آمد،و شبى گفت:مرا بر تو اى رسول اللّه ناز است به سه چيز:يكى آن كه جدّ من و جدّ تو يكى است،و دگر آن كه مرا خداى به تو داد،سه ام (6)آن كه سفير (7)جبريل بود.
قوله: مٰا كٰانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمٰا فَرَضَ اللّٰهُ ،گفت:بر پيغامبر حرجى و
بزه اى نباشد در آنچه خداى بر او فرض كرد.گفتند (1): فَرَضَ اللّٰهُ ،اى قدّر اللّه،و قيل:قطع اللّه لأجله (2).و گفتند:معنى«فرض»،تقدير است،و اصل او قطع باشد.و اين جا مراد آن است كه خداى حلال بكرد بر او (3)نكاح زينب[259-پ]كه زن پسرخواندۀ او بود. سُنَّةَ اللّٰهِ ،اى كسنّة اللّه و مثل سنّة اللّه،و التّقدير فرضا مثل سنّة اللّه، صفت مصدرى محذوف باشد،و معنى آن كه:اين مانند آن است كه[با انبياى مقدّم كرد از تحليل محرّماتى كه بود پيش از آن بر سبيل مصلحت.و گفت (4):معنى آن كه چنان كه] (5)انبياى مقدّم را مؤاخذت نخواهد (6)كردن به آنچه ايشان را حلال كرد و بر ايشان جرج نباشد در آن،نيز تو را مؤاخذت نكند (7)و بر تو حرج نباشد.
و گفتند:معنى آن است كه چنان كه زن او ريا را به داود دادم،زن زيد حارثه را به تو دادم.
و گفتند:نصب او بر اغراء است،اى الزم سُنَّةَ اللّٰهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ ، ملازم و متابع باش طريقۀ انبياى گذشته (8)را،و وجه (9)اوّل درست تر است. وَ كٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً ،و كار خداى قضايى باشد مقدّر،كاين واقع.
اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ ،محلّ«الّذين»جرّ است براى آن كه بدل«الّذين» اوّل است يا صفت او،في قوله: سُنَّةَ اللّٰهِ فِي الَّذِينَ (10).
آنگه وصف كرد آن پيغامبران گذشته را،گفت:آنان بودند كه رسالات و پيغامهاى خداى برسانيدند (11)،و اداى آن بكردند (12)،و از آن هيچ پنهان نكردند (13)،و از او بترسيدند (14)،يعنى از خداى (15)و از جز خداى نترسيدند (16). وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً ،و خداى بس است محاسب عمل خلقان و حافظ آن.
1) .آب:و گفته اند.
2) .آط،آب،آج،لب،مش+و قيل أجل اللّه.
3) .آط،آب،آج،لب،مش+از.
4) .آب،مش،كا:گفتند.
5) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
6) .آب،مش،كا:نخواهند.
7) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:نكنند.
8) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:انبياء اوّل.
9) .آط،آب،آج،لب،مش:وجهى.
10) .آط،آب،آج،لب،مش+ خَلَوْا .
11) .آط،آب،مش،كا:برسانند.
12) .آط،آب،آج،لب،مش:بكنند،كا:كنند.
13) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:نكنند وَ يَخْشَوْنَهُ .
14) .آط،آب،آج،لب،مش،كا:بترسند.
15) .آط،آب،آج،لب،مش+ترسند.
16) .آط،آب،آج،لب،مش:نترسند.
آنگه چون رسول-عليه السّلام-زينب را به زنى كرد،منافقان زبان دراز كردند و گفتند:محمّد ما را نهى مى كند ازآن كه زن پسر را به زنى كنيم،و او زن زيد را به زنى كرد.خداى تعالى اين آيت فرستاد،گفت: مٰا كٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِكُمْ ،محمّد كه رسول ماست،پدر هيچ كس از مردان شما نيست،نه زيد و نه جز زيد بر حقيقت،تا نكاح زن او بر او حرام باشد بعد مفارقتش از او،و انّما او پدر قاسم بود و طيّب و مطهّر و ابراهيم،از صلب او اين چهار پسر بودند،و از بطن فاطمه او را حسن و حسين بودند،و رسول-عليه السّلام-ايشان را بر اطلاق پسر خود خواند في
قوله: ابناى هذان ريحانتاى من الدّنيا ،گفت:اين دو پسر (1)من،دو ريحان منند از دنيا.
و حديث اميرالمؤمنين (2)معروف است كه:روزى در صفّين،محمّد بن الحنفيّة را گفت:
انت ابني حقّا ،تو بر حقيقت پسر منى.گفتند:يا اميرالمؤمنين !پس حسن و حسين نه پسران تواند؟گفت:
هما ابنا رسول اللّه ،گفت:ايشان پسران رسول خداى اند.
و اين جواب آنان است كه گمان بردند كه به آيت تمسّكى است ايشان را در آن كه حسن و حسين پسران رسول نه اند،و ظاهر آيت خود مناقض قول اوست آنجا كه گفت: مِنْ رِجٰالِكُمْ ،از مردان شما،و حسن و حسين از مردان وى (3)بودند،نه از مردمان ما.و ذكر اطلاق اين اسم بر ايشان از خداى تعالى است في قوله: فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ (4).
وَ لٰكِنْ رَسُولَ اللّٰهِ ،نصب او بر اضمار«كان»است،يعنى و لكنّه كان رسول اللّه،و لكن محمّد رسول خداى بود. وَ خٰاتَمَ النَّبِيِّينَ ،و بازپسين پيغامبران،تا پندارى كه او مهر نبوّت است،به نبوّت او در بعثت انبيا را مهر كردند.
محمّد بن جبير (5)روايت كرد از پدرش كه،رسول-عليه السّلام-گفت:
انا محمّد و انا احمد و انا الحاشر الّذي يحشر النّاس على قدمي و انا العاقب الّذي ليس بعدي
[نبىّ] (1)، گفت:من محمّدم و احمدم[و حاشرم] (2)كه خداى تعالى بر پى و اثر من خلقان را حشر كند،و عاقبم كه از پس من پيغامبر (3)نباشد دگر.
و قرّاء در«خاتم»خلاف كردند (4).عاصم خواند به فتح«تا»اى آخر النّبيّين،و على هذا قراءة من قرأ:«مختوم خاتمه مسك» (5)،اى آخره.و باقى قرّاء خواندند:
«خاتم»به كسر«تا»على وزن فاعل،يعنى او ختم كرد و مهر بر نهاد.و بعضى دگر گفتند:هما لغتان بمعنى واحد،كطابع و طابع (6)،و طابق و طابق. وَ كٰانَ اللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً ،و خداى تعالى به همه چيز عالم بوده است.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً ،گفت:اى مؤمنان و گرويدگان، ذكر خداى كنى،ذكرى بسيار.
عبد اللّه عبّاس گفت:خداى بندگانش را هيچ چيز نفرمود الّا و آن را حدّى معلوم كرد،و ايشان را در بعضى احوال بر ترك آن معذور داشت،الّا ذكر او كه آن را حدّى ننهاد،و سقوط آن به عذرى بازنبست الّا به زوال عقل،بل گفت:در جميع احوال ذكر من بايد كرد كه ممدوح آنانند كه چنين (7)كنند،في قوله: اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ (8)[260-ر].
و قال: اُذْكُرُوا (9)اللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً ،به شب و روز،و درگاه و بى گاه،در برّ و بحر، و سفر و حضر،و تو نگرى (10)و درويشى،و تن درستى و بيمارى،و سرّ و علانيه.مجاهد گفت:آنان كه ذكر بسيار كنند،آنانند كه او را هرگز فراموش نكنند.
ابو سعيد خدرىّ گفت در اين آيت از رسول-عليه السّلام (11)-كه گفت:ذاكران بسيار آنانند كه چندانى ذكر او كنند[تا] (12)مردمان گويند كه:ديوانه است.
و«ذكر»به دو وجه باشد:يكى به دل و يكى به زبان.آنچه ذكر دل است،
1) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
2) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
3) .آط،آب،آج،لب،مش:پيغامبرى.
4) .آب،مش:كرده اند.
5) .اشاره است به سورۀ مطفّفين(83)آيۀ 25 و 26(يسقون من رحيق مختوم،ختامه مسك...)
6) .آج،لب،مش:كطالع و طالع،كا:طائع و طائع.
7) .آط:چونين،كا:چنين.
8) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 191.
9) .آط،آب+و اذكروا.
10) .آج،لب،كا:توانگرى.
11) .چاپ شعرانى(163/9)+سؤال كردند.
12) .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
چنان بايد كه يك لحظه فراموشت نبود،چنان كه گفت-شعر:
اللّه يعلم انّي لست اذكره***و كيف اذكره اذ لست انساه
و قال آخر-شعر:
عجبت لمن يقول ذكرت إلفي***و هل أنسى فأذكر من هويت
و امّا ذكر به زبان هم شرط اين است تا علامت محبّت ظاهر باشد،كه«من أحبّ شيئا اكثر (1)ذكره».
وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً ،گفت:و تسبيح او كنى به بامداد و شبانگاه.
مفسّران گفتند:نماز بامداد و نماز ديگر خواست.
عبد اللّه عبّاس گفت:نماز بامداد و نماز شام و خفتن خواست.مجاهد گفت:
مراد كلمات تسبيح است،من قوله (2):«سبحان الله»،«و الحمد لله»،«و لا اله الا الله»،«و الله اكبر»،«و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»،چه اين كلماتى (3)است كه طاهر را و جنب را و حائض را و محدث را شايد گفتن و بايد گفتن (4)،پس عبارت كرد به تسبيح از جملۀ اين كلمات كه اخوات اوست.
هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ ،او آن خداى است كه صلات (5)فرستد بر شما به رحمت.
سدّى گفت:بنو اسرايل موسى را گفتند:أ يصلّي ربّنا،خداى ما را صلاتى باشد؟خداى (6)وحى كرد به موسى كه بگو اينان را كه:صلات من به (7)رحمت باشد، و رحمت من واسع است به همه چيز برسد.
و گفتند:معنى يُصَلِّي عَلَيْكُمْ ،آن است كه ذكر جميل شما در عالم و عالميان آشكارا كند.
اخفش گفت:مراد آن است كه بر شما بركت كند،كه اصل كلمه از لزوم است.
وَ مَلاٰئِكَتُهُ ،و فريشتگان به استغفار،چه معنى«صلات»مختلف بود به اختلاف فاعلان،از ما دعا باشد و از فريشتگان استغفار،و از خداى-جلّ جلاله-
رحمت. لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَى النُّورِ ،تا بيرون آرد شما را از تاريكى كفر و معصيت به نور ايمان و طاعت،به (1)الطاف و توفيق و اقدار (2)و تمكين. وَ كٰانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً ،و او به مؤمنان رحيم بوده است هميشه.
تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلاٰمٌ ،تحيّت ايشان و خطاب ايشان (3)،يعنى مؤمنان آن روز كه با جوار رحمت او روند و ملاقات باشد ايشان را سلام بود از خداى-جلّ جلاله-و از فريشتگان.
و ابو حمزة الثّمالىّ گفت: يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ ،ضمير راجع است با ملك الموت كناية عن غير مذكور،آن روز (4)كه ببينند (5)ملك الموت را.و بر قول آن كس كه گفت:
ضمير راجع است با نام خداى،و اين ملاقات با خداى است (6)،تفسير«لقا»آن باشد كه برفت چند جايگاه (7)،و بيان كرد كه (8)كنايت راجع است با ملك الموت،قوله:
اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ (9).
البراء بن عازب گفت در اين آيت:مراد آن است كه چون ملك الموت را بينند (10).آنگه (11)گفت:او جان هيچ بندۀ مؤمن بر ندارد الّا و سلام (12)كند بر او.
عبد اللّه مسعود گفت:ملك الموت چون به نزديك بندۀ مؤمن رسد،گويد:السّلام عليك ربّك يقرئك السّلام،خدايت سلام مى گويد.
وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً كَرِيماً (13)،و نهاده و بجارده است براى (14)ايشان مزدى كريم،با
1) .آج،لب:و.
2) .آط،آب،آج،لب،مش:اقتدار.
3) .اساس+ايشان،به قياس با ديگر نسخه بدلها،زايد مى نمايد.
4) .آط،آب،آج،لب،مش:روزى.
5) .آط،آج،لب:ببيند،آب:بيند.
6) .آط،آج،لب:ملاقات خداست.
7) .آط،آب،آج،لب:جاى.
8) .آط،آب،آج،لب:بيان آن كه.
9) .سورۀ نحل(16)آيۀ 32.
10) .آج،لب:ببينند.
11) .آط،آب،آج،لب،مش+او.
12) .آط:و الّا و سلام.
13) .مش+بار الها!مغفرت كن كاتب اين كتاب را،و مالكش را،و قارى را به حرمت محمّد و آل محمّد- سلام اللّه عليهم. گر به هم بر زده بينى خط من عيب مكن كه مرا محنت ايّام به هم بر زده كرد كتبه شهاب الدين.
14) .نسخۀ«آب»در اين جا پايان مى پذيرد.
كرامت و اعظام و اجلال.
آنگه خطاب كرد با رسول،گفت: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ ،اى پيغامبر بركشيدۀ رفيع منزلت! إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً ،ما فرستاديم تو را شاهدا (1)،تا گواه باشى بر خلقان،و براى ايشان و بر ايشان گواهى دهى (2)،چنان كه گفت: فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً (3).
وَ مُبَشِّراً ،و مژده دهنده مؤمنان را و مطيعان را. وَ نَذِيراً ،و ترسانندۀ كافران و عاصيان را.
وَ دٰاعِياً إِلَى اللّٰهِ ،و بازخوانندۀ با خداى به (4)فرمان او (5)،و چراغى[260-پ]روشن تا اهل دين را بدو هدايت باشد در ظلمت ضلالت.
و نصب جمله بر حال است از مفعول به،و آن«كاف»است في قوله: إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ .
جابر عبد اللّه انصارى گفت:چون إِنّٰا فَتَحْنٰا (6)فرود آمد،صحابه گفتند:يا رسول اللّه!هنيئا لك هذه العارفة،اين نعمت تو را گوارنده باد،فما لنا،نصيب ما (7)چيست؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ فَضْلاً كَبِيراً ،و مژده ده مؤمنان را به آن كه ايشان را فضلى بزرگوار خواهد بودن و ثوابى جزيل.
وَ لاٰ تُطِعِ الْكٰافِرِينَ وَ الْمُنٰافِقِينَ ،و تو اى محمّد فرمان كافران و منافقان مبر.
وَ دَعْ أَذٰاهُمْ ،و رها كن آن رنجى كه از ايشان به تو رسيد،و بر بليّت ايشان صبر كن و مكافات مكن ايشان را تا وقت باشد.و اين (8)پيش از آيت قتال آمد،و چون آيت قتال آمد،اين آيت را منسوخ كرد (9)حكما. وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّٰهِ ،و توكّل بر خداى كن و اعتماد.
وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً ،و خداى بس است تكفّل كننده به آنچه بنده را بايد در دين و دنيا و در آخرت و اولى (1).
تمّت المجلّدة الخامسة عشر من المجلّدات العشرين و يتلوه تاليها فى المجلّدة السّادسة عشر قول اللّه-عزّ و علا: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ [261-ر].
1) .آط+تمّ الجزء الخامس عشر و يتلوه فى السّادس عشر،قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ -الآية.تمّ الكتاب و وقع الفراغ بحمد اللّه و حسن توفيقه فى تفسير القرآن يوم الاربعاء التّاسع عشر من صفر سنة تسع و اربعين و ثمان مائة،على يد العبد الضعيف الرّاجى الى رحمت ربّه،محمّد بن عوص نيشابورى،حامدا و مصلّيا و مؤمنا،آج،لب+تمّ الجزء الخامس عشر و يتلوه فى الجزء السّادس عشر قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ -الآية،تمّ الكتاب و وقع الفراغ بحمد اللّه و حسن توفيقه. كا+و اللّه اعلم بمراده.