ghaemiyeh.com
سرشناسه: حسینی میلانی، علی، ۱۳۲۶ -
عنوان قراردادی: ابن تیمیه و امام علی علیهالسلام.فارسی
منهاجالسنةالنبویه فی نقضالشیعةالقدریه. شرح
عنوان و نام پدیدآور: افکار ابن تیمیه در بوته نقد: بررسی و نقد دیدگاه ابن تیمیه درباره خلفا و حضرت علی علیهالسلام/علی حسینی میلانی؛ ترجمه و ویرایش هیئت تحریریه مرکز حقایق اسلامی
مشخصات نشر: قم: الحقایق، ۱۳۸۸
مشخصات ظاهری: ۱۶۸ ص.
فروست: سلسله پژوهشهای اعتقادی؛ ۱۹
شابک: 978-600-5348-25-5
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه: ص. ۱۵۷-۱۶۸
موضوع: علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- اثبات خلافت
موضوع: ابنتیمیه، احمدبن عبدالحلیم، ۶۶۱- ۷۲۸ ق. منهاجالسنةالنبویه فی نقضالشیعةالقدریه -- نقد و تفسیر
موضوع: شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده: ابنتیمیه، احمدبن عبدالحلیم، ۶۶۱- ۷۲۸ ق. منهاجالسنةالنبویه فی نقضالشیعةالقدریه. شرح
شناسه افزوده: مرکز الحقائق الاسلامیه
رده بندی کنگره: BP۲۱۲/الف۲م۸۰۴۲۲۳ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۴۱۷
شماره کتابشناسی ملی: ۱۸۴۵۹۰۳
… آخرین و کاملترین دین الهی با بعثت خاتم الانبیاء، حضرت محمّد مصطفی صلّی اللَّه علیه وآله به جهانیان عرضه شد و آئین و رسالت پیام رسانان الهی با نبوّت آن حضرت پایان پذیرفت.
دین اسلام در شهر مکّه شکوفا شد و پس از بیست و سه سال زحمات طاقت فرسای رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله و جمعی از یاران باوفایش، تمامی جزیرة العرب را فرا گرفت.
ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجّه، در غدیر خم و به صورت علنی، از جانب خدای منّان به نخستین رادمرد عالم اسلام پس از پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله یعنی امیر مؤمنان علی علیه السلام سپرده شد.
در این روز، با اعلان ولایت و جانشینی حضرت علی علیه السلام، نعمت الهی تمام و دین اسلام تکمیل و سپس به عنوان تنها دینِ مورد
شماره صفحه در کتاب -
ص: 10
پسند حضرت حق اعلام گردید. این چنین شد که کفرورزان و مشرکان از نابودی دین اسلام مأیوس گشتند.
دیری نپایید که برخی اطرافیان پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله،- با توطئههایی از پیش مهیّا شده- مسیر هدایت و راهبری را پس از رحلت پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله منحرف ساختند، دروازه مدینه علم را بستند و مسلمانان را در تحیّر و سردرگمی قرار دادند. آنان از همان آغازین روزهای حکومتشان، با منع کتابت احادیث نبوی، جعل احادیث، القای شبهات و تدلیس و تلبیسهای شیطانی، حقایق اسلام را- که همچون آفتاب جهانتاب بود- پشت ابرهای سیاه شکّ و تردید قرار دادند.
بدیهی است که علی رغم همه توطئهها، حقایق اسلام و سخنان دُرَرْبار پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله، توسّط امیر مؤمنان علی علیه السلام، اوصیای آن بزرگوار علیهم السلام و جمعی از اصحاب و یاران باوفا، در طول تاریخ جاری شده و در هر برههای از زمان، به نوعی جلوه نموده است. آنان با بیان حقایق، دودلیها، شبههها و پندارهای واهی شیاطین و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقیقت را برای همگان آشکار ساختهاند.
در این راستا، نام سپیده باورانی همچون شیخ مفید، سیّد مرتضی، شیخ طوسی، خواجه نصیر، علّامه حلّی، قاضی نوراللَّه، میر حامد حسین، سیّد شرفالدین، امینی و … همچون ستارگانی پرفروز میدرخشد؛ چرا که اینان در مسیر دفاع از حقایق اسلامی و تبیین
شماره صفحه در کتاب -
ص: 11
واقعیّات مکتب اهل بیت علیهم السلام، با زبان و قلم، به بررسی و پاسخگویی شبهات پرداختهاند …
و در دوران ما، یکی از دانشمندان و اندیشمندانی که با قلمی شیوا و بیانی رَسا به تبیین حقایق تابناک دین مبین اسلام و دفاع عالمانه از حریم امامت و ولایت امیر مؤمنان علی علیه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آیت اللَّه سیّد علی حسینی میلانی، میباشد.
مرکز حقایق اسلامی، افتخار دارد که احیای آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور کار خود قرار داده و با تحقیق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آنها را در اختیار دانش پژوهان، فرهیختگان و تشنگان حقایق اسلامی قرار دهد.
کتابی که در پیش رو دارید، ترجمه یکی از آثار معظّمٌ له است که اینک" فارسی زبانان" را با حقایق اسلامی آشنا میسازد.
امید است که این تلاش مورد خشنودی و پسند بقیّة اللَّه الأعظم، حضرت ولیّ عصر، امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف قرار گیرد.
مرکز حقایق اسلامی
شماره صفحه در کتاب -
ص: 15
دانشمندانی از شیعه و سنّی از دیرباز در مورد ابن تیمیّه، باورها و اندیشههای او کتابهایی نوشتهاند. برای شناخت ابن تیمیّه و آن چه در کتابهای او آمده و برای آگاهی از آن چه بزرگان اهل سنّت درباره او گفتهاند، باید در سه فصل سخن گفت:
فصل نخست: باورها و اعتقادات وی؛
فصل دوم: علم و میزان دانش او؛
فصل سوم: تقوا و عدالت او.
به طور کلّی، هر گاه بخواهیم از هر شخصیّتی بهره علمی ببریم و از او پیروی کنیم و معالم دین و معارف شریعت را از او بگیریم، ناگزیر بایستی در این سه جهت به تمام و کمال رسیده باشد:
عقایدش منحرف نباشد،
شماره صفحه در کتاب -
ص: 16
عالم و دانشمند راستین باشد،
و در سلوک خویش یعنی در گفتار، نوشتار و اعمالش عادل باشد.
زیرا کسی که از جهات فکری و عقیدتی منحرف است نمیتواند هدایتگر باشد و انسان جاهل و نادان هیچ گاه نمیتواند پیشوا باشد و سخن شخص فاسق پذیرفته نخواهد بود و بر گفتارش نباید ترتیب اثر داد.
البته اگر بخواهیم درباره ابن تیمیّه از همه ابعاد به تفصیل بحث نماییم، سخن به درازا خواهد کشید و از حوصله این مختصر خارج خواهد شد. از این رو، بهتر است که نگاهی فقط به مهمترین کتاب او منهاج السنّه داشته باشیم و تنها آن طعنههایی را که به مقام شامخ امیر مؤمنان علی و اهل بیت علیهم السلام زده بیان نموده و به آن بسنده کنیم.
همین مطلب پس از عرضه کردن گفتارهای او بر قرآن و حدیث به خصوص با توجه به آن چه در کتابهای معتبر اهل سنّت آمده، برای شناخت وی از نظر فکر و اعتقاد، عدالت و تقوا و علم و فضیلت کافی است.
امید آن که این کوشش برای کسانی که از او پیروی، یا بر گفتههای او اعتماد میکنند، مفید باشد.
سید علی حسینی میلانی
شماره صفحه در کتاب -
ص: 19
حافظ ابن حجر عسقلانی به تفصیل در شرح حال ابن تیمیّه سخن گفته که تمامی آنها قابل توجه است و ما به ذکر اندکی از آن اکتفا میکنیم.
ابن حجر میگوید: ابن تیمیّه درباره حضرت علی علیه السلام چنین اظهار نظر میکند:
وی در هفده مورد اشتباه کرده و در آن موارد با سخن آشکار قرآن، مخالفت نموده است.
ابن حجر پس از نقل این سخن مینویسد:
درباره ابن تیمیّه بین علما اختلاف نظر وجود دارد. برخی او را از مجسّمه (1)میدانند، از این جهت که وی چنین اعتقادی را در دو کتاب عقیده حمویّه و واسطیّه و دیگر کتابهایش آورده است.
1) . مجسّمه گروهی هستند که میگویند: خدا جسم است و مانند انسان اعضا و جوارح دارد
شماره صفحه در کتاب -
ص: 20
برای مثال میگوید: دست، پا، ساق و صورت از صفات حقیقی خدا هستند و ذات او بر عرش استیلا دارد (!!)
ابن حجر در ادامه میگوید: برخی از علما او را زندیق و بیدین میدانند؛ چرا که او میگوید: نباید از پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله (1)
کمک خواست و چنین درخواستی از عظمت نبی اکرم صلی اللَّه علیه وآله کاسته و مقام او را پایین میآورد …
او میافزاید: برخی به ابن تیمیّه نسبت نفاق میدهند؛ زیرا میگفت که علی علیه السلام در هفده مورد اشتباه کرده و به هر سمتی که رو میکرده است، خوار و زبون میگشته و او بارها خواست که به خلافت برسد؛ امّا نتوانست. او برای ریاست و سلطنت میجنگید، نه برای دیانت، او دوستدار ریاست بود.
ابوبکر در بزرگسالی اسلام آورد و میفهمید که چه میگوید، اما علی در خردسالی مسلمان شد و اسلام کودک پذیرفته نیست. او در جریان خواستگاری دختر ابوجهل سخنی گفته که تا هنگام مرگ آن را فراموش نکرده بود.
1) . به رغم این که در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارک پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآلهبه صورت ناقص (ابتر) آمده است، ما طبق فرمایش حضرتش، درود و صلوات را به صورت کامل آوردهایم
شماره صفحه در کتاب -
ص: 21
ابن تیمیّه با این سخنان به علی علیه السلام جسارت نموده است؛ به همین جهت علما او را منافق دانستهاند؛ زیرا رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله درباره علی علیه السلام فرمود:
لا یبغضک إلّامنافق؛ (1)
جز منافق کسی بغض و دشمنی تو را به دل ندارد.
آن چه گذشت مطالبی است که حافظ ابن حجر عسقلانی در شرح حال ابن تیمیّه در کتاب خود آورده است.
اکنون نمونههای بیشتری بیان خواهیم کرد تا روشن شود که چرا ابن تیمیّه را منافق میدانند.
ابن تیمیّه در اسلام امیر مؤمنان علی علیه السلام بحث میکند و گستاخی را به جایی میرساند که میگوید:
پیش از آن که خداوند (حضرت) محمّد صلی اللَّه علیه وآله را به رسالت مبعوث کند، هیچ کس از قریش مؤمن نبود؛ نه مردی، نه کودکی، نه زنی، نه سه نفر و نه علی. هیچ کدام ایمان نداشتند؛ زمانی که گفته میشود: مردان بت میپرستیدند، کودکان نیز همین گونه بودند؛ چه علی و چه دیگران.
1) . الدرر الکامنة فی اعیان الأئمة الثامنه: 1/ 154 و 155
شماره صفحه در کتاب -
ص: 22
اگر بگویید: کفر خردسال همانند کفر انسان بالغ نیست. میگوییم:
ایمان کودک نیز مانند ایمان فرد بالغ نیست، همان طوری که برای دیگران ایمان و کفر پس از بلوغ ثابت میشود، برای علی نیز حکم ایمان و کفر قبل از بلوغ ثابت میگردد. از آن گذشته، کودکی که از پدر و مادر کافر متولد شود به اتفاق مسلمانان حکم کفر را دارد. (1)ابن تیمیّه در جای دیگری میگوید:
در حقیقت رافضیان نمیتوانند ایمان علی و عدالتش را ثابت کنند …
اگر بگویند اسلام، هجرت و جهاد او در راه خدا به تواتر نقل شده است، در پاسخ میگوییم: اسلام معاویه، یزید، خلفای بنی امیّه و بنی عباس، همچنین نماز، روزه و جهاد آنان نیز به تواتر نقل شده است. (2)در جای دیگر میگوید:
معلوم نیست که کفّار و منافقان با علی دشمن بودهاند. (3)آن گاه میگوید:
تمام مطالبی که درباره رشادتها و شهامتهای او در جنگها و غزوهها نقل شده، دروغ است … (4)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 23
درباره علوم و معارف امیرالمؤمنین علیه السلام روایات بسیاری نقل شده است. ابن تیمیّه به بیشتر روایاتی که در این زمینه نقل شده اشکال کرده و آنها را رد میکند؛ برای مثال در آیه شریفهای آمده است:
«وَتَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ»؛ (1)گوشهای هوشمند فراگیر آنها را درک میکند.
که طبق روایات بسیاری در شأن حضرت علی علیه السلام نازل شده است. ابن تیمیّه میگوید:
این حدیث به اتفاق و اجماع اهل علم، ساختگی است (!!) (2)در صورتی که این حدیث را علمای اهل سنّت در تفسیر در کتابهای ذیل آوردهاند:
تفسیر طبری، تفسیر ابن ابی حاتِم، تفسیر ابن منذر، تفسیر ابن مردویه، تفسیر فخر رازی، تفسیر زمخشری، تفسیر واحدی و تفسیر سیوطی.
و این حدیث را محدّثانی نیز چون:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 24
ابوبکر بزّار، سعید بن منصور، ابونعیم اصفهانی، ضیاء مَقْدِسی، ابن عساکر، ابوبکر هیثمی … روایت کردهاند. (1)
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله در حدیثی فرمود:
أنا مدینة العلم وعلی بابها؛
من شهر علم هستم و علی دروازه آن است.
ابن تیمیّه در این باره چنین میگوید:
حدیث «أنا مدینة العلم وعلی بابها» ضعیفتر و سستتر است؛ از همین رو، در جرگه احادیث دروغین قرار گرفته است. (2)با این که بعضی از راویان این حدیث از این قرارند:
یحیی بن معین، احمد بن حنبل، تِرمذی، بزّار، ابن جریر طبری، طبرانی، ابوالشیخ، ابن بطّه، حاکم نیشابوری، ابن مردویه، ابو نعیم اصفهانی، ابومظفّر سمعانی، بیهقی، ابن اثیر، نَوَوی، علائی، مزّی، ابن حجر عسقلانی، سخاوی، سیوطی، سمهودی، ابن حجر مکّی،
شماره صفحه در کتاب -
ص: 25
قاری، منّاوی، زرقانی و گروهی از پیشوایان بزرگ اهل سنّت این حدیث را صحیح میدانند. (1)
در حدیث معروفی آمده است که پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله فرمودند:
أقضاکم علی؛
بهترین شما در امر قضاوت و داوری علی است.
ابن تیمیّه در این باره میگوید:
این حدیث ثابت نیست و سند محکمی ندارد که بتوان به آن استدلال کرد … هیچ کس آن را در کتابهای حدیثی مشهور نقل نکرده است؛ نه در کتابهای سنن و نه در کتابهای مسند، نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف. فقط این حدیث از طریق کسی نقل شده که به دروغ گویی معروف است. (2)این در حالی است که بُخاری این حدیث را در صحیح خود در تفسیر آیه شریفه: «ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها» (3)نقل کرده
شماره صفحه در کتاب -
ص: 26
است. (1)همچنین نَسائی، ابن انباری و بیهقی در دلائل النبوة، ابن سعد در الطبقات الکبری، احمد بن حنبل در مسند، ابن ماجه در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام در سنن خود و سیوطی در تفسیر الدر المنثور نقل کردهاند.
حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین آن را نقل کرده و تصحیح مینماید. همچنین این حدیث در الإستیعاب، أُسد الغابة، حلیة الأولیاء، الریاض النضره و کتابهای دیگر آمده است. (2)به راستی آیا ابن تیمیّه این محدّثان را دروغگو میداند؟
آیا او بُخاری را معروف به کذب میداند؟
منظور او از کتابهای سنن و مسندی که این حدیث به هیچ وجهی در آنها نیامده چه کتابهایی است؟
آیا این کتابها از کتابهای معروف و مشهور اهل سنّت نیستند؟
شماره صفحه در کتاب -
ص: 27
منّاوی در فیض القدیر از پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله نقل میکند که آن حضرت فرمود:
علی مع الحقّ والحقّ مع علی؛
علی با حق است و حق با علی.
آن گاه در شرح این حدیث میگوید:
از همین روست که علی داناترین افراد به تفسیر قرآن بوده است.
تا آن جا که میگوید: حتّی ابن عباس نیز به این معنا اعتراف کرده و میگوید: آن چه از علم تفسیر در نزد من است، از علی گرفتهام. (1)اما ابن تیمیّه میگوید: این سخن که «ابن عباس شاگرد علی بوده»، سخن باطل و نادرستی است. (2)
علّامه حلی رحمه اللَّه مینویسد:
پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله فرمود:
أقضاکم علی؛
بهترین و برترین قاضی در میان شما علی است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 28
آن گاه میگوید:
قضاوت و داوری بر دو پایه علم و تقوا استوار است.
ابن تیمیّه در رویارویی با علّامه حلّی میگوید:
چنین حدیثی ثابت نیست و سند محکمی ندارد که بتوان به آن استدلال کرد؛ بلکه این حدیث از نظر سند قوی است که پیامبر فرمود: «داناترین شما به حلال و حرام معاذ بن جبل است». روشن است که علم به حلال و حرام بیش از آن که حلال و حرام را سامان دهد، قضاوت را سامان میدهد. (1)آن گاه میگوید:
معروف است که علی، علم و دانش را از ابوبکر گرفته است (!!) (2)او فتواهای زیادی بر خلاف صریح آیات و روایات دارد. (!!) (3)در آغاز ابن تیمیّه گفت: در هفده مورد نظریات علی با قرآن و سنّت مخالف است. اما در این جا میگوید: فتواهای بسیاری در مخالفت قرآن و سنّت دارد.
آن گاه میگوید:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 29
محمّد بن نصر مَرْوَزی کتاب بزرگی نوشته و در آن مواردی را جمعآوری کرده که مسلمانان نظر علی را نپذیرفتهاند؛ زیرا نظر دیگر صحابه بیشتر تابع کتاب و سنّت بوده است (!!) (1)ولی حقیقت آن است که کتاب مَرْوَزی پیرامون مسائلی است که ابوحنیفه در فتاوا و نظریاتش با امیرالمؤمنین علیه السلام و عبداللَّه بن مسعود مخالفت کرده است.
به راستی میان آن چه که ابن تیمیّه ادعا میکند و واقعیّت چه میزان فاصله است؟!
ابن تیمیّه در مورد دیگری میگوید:
بدون شک عثمان تمامی قرآن را جمع آوری کرده و گاهی تمام آن را در یک رکعت میخواند، اما درباره علی اختلاف است که آیا تمام قرآن را حفظ کرده است یا نه؟! (2)آن گاه مینویسد:
اگر کسی به دفاع از علی بگوید: آنهایی که به دست علی کشته شدند کسانی بودند که بر امام زمان خود خروج کردند و از طرفی در حدیثی صحیح ثابت شده است که پیامبر صلی اللَّه علیه وآله به عمار بن
شماره صفحه در کتاب -
ص: 30
یاسر رضی اللَّه عنه فرمود:
تقتلک الفئة الباغیة؛
«گروه باغیان و سرکشان تو را خواهند کشت» و آنها نیز عمار را کشتند؛
ما میگوییم: در این قضیه مردم نظریههای مختلفی دارند: برخی حدیث عمار را قبول ندارند. بعضی باغی را به معنای طالب میگیرند؛ این توجیه ضعیف است. اما اکثر گذشتگان و پیشوایان چون ابوحنیفه، مالک، احمد و دیگران برآنند که شرایط کشتن گروه بغاة و سرکشان فراهم نبوده است. (1)بنابراین، ابن تیمیّه میگوید که به نظر ابوحنیفه، مالک، احمد بن حنبل و دیگران، علی حق نداشته با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگد و این کار خلاف شرع بوده است؛ زیرا شرایط بغاة در آنها نبوده تا علی با آنها بجنگد.
و حال آن که حضرت علی علیه السلام از جانب خدا و رسول مأمور به جنگ با ناکثین، قاسطین و مارقین بوده و حدیث وارد در این باره قطعی است. (2)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 31
ابن تیمیّه در جای دیگری میافزاید:
علم پیامبر به واسطه غیر علی به تمامی شهرهای اسلام رسید. (1)در این صورت مولا امیرالمؤمنین علیه السلام هیچ نقشی در نشر تعالیم اسلام، احکام شرع و حقایق دینی نداشته است (!!)
این سخنان آن چنان سست و واهی است که ارزش نقد ندارد. مگر نگذشت که بزرگان اهل سنّت نقل کردند که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله درباره علی علیه السلام فرمود:
أنا مدینة العلم وعلی بابها؛
من شهر علم و دانش هستم و علی دروازه آن است؟
آیا علوم شهر نبوی از غیر دروازه آن منتشر میشود؟
1) . منهاج السنّه: 7/ 516
شماره صفحه در کتاب -
ص: 35
آیات بسیاری در فضایل و مناقب امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است که به برخی از آنها اشاره مینماییم:
خداوند متعال میفرماید:
«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ»؛ (1)ولی و صاحب اختیار شما تنها خدا، پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
بنابر دیدگاه عالمان اهل سنّت این آیه شریفه درباره
1) . سوره مائده: آیه 55.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 36
امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است. (1)اما ابن تیمیّه در ذیل این آیه میگوید:
برخی از دروغ گویان حدیثی دروغین جعل کرده و گفتهاند: این آیه در مورد علی در آن هنگام که انگشترش را در نماز به فقیر بخشید، نازل شده است. این مطلب به اتفاق دانشمندان حدیث دروغ است و دروغ بودن آن از راههای گوناگونی آشکار است. (2)جالب است بدانیم که این حدیثی را که ابن تیمیّه تکذیب کرده محدثان زیر از ابن عباس نقل کردهاند:
عبدالرزاق، عبد بن حمید، ابن جریر طبری، ابوالشیخ، ابن مردویه.
عدّه دیگری که این حدیث را از مسلمة بن کُهَیْل نقل کردهاند، عبارتند از: ابن ابی حاتِم، ابو الشیخ و ابن عساکر.
از راویان دیگر این حدیث میتوان افراد ذیل را نام برد:
طبرانی، ثعلبی، واحدی، خطیب بغدادی، ابن جوزی، محب طبری، هیثمی و متّقی هندی.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 37
از طرفی این حدیث در تفسیرهای: فخر رازی، بَغَوی، نَسَفی، قُرْطُبی، بیضاوی، ابوالسعود عمادی و شوکانی نیز آمده است.
آلوسی حنفی در تفسیر آیه میگوید:
اکثر محدّثان بر آنند که این آیه درباره علی کرم اللَّه وجهه نازل شده است.
او میافزاید: حسّان در این باره اشعاری را سروده است. آن گاه آن شعرها را ذکر میکند. (1)2. علی و انفاق در راه خدا.
آیه دیگری که درباره حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده این آیه است که میفرماید:
«الَّذینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَالنَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً»؛ (2)کسانی که اموالشان را شب و روز، مخفی و آشکار در راه خدا انفاق میکنند.
به اعتراف دانشمندان اهل سنّت این آیه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است، اما ابن تیمیّه میگوید:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 38
نازل شدن این آیه در مورد علی ثابت نشده و دروغ است. (1)این مطلب ابن تیمیّه در صورتی است که افراد ذیل نازل شدن این آیه را در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام میدانند؛ افرادی همچون:
عبدالرزاق بن همّام صنعانی، عبد بن حُمید، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتِم، طبرانی، ابن عساکر، واحدی، ابونعیم اصفهانی، فخر رازی، زمخشری، محب الدین طبری، ابن اثیر، سیوطی و ابن حجر مکی.
با وجود این تعداد از مفسّران، ابن تیمیّه میگوید: این مطلب دروغ بوده و ثابت نشده است و چنین تفسیرهای باطلی را بسیاری از نادانان گفتهاند (!!)
آیه دیگری نیز درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است، آن جا که خداوند متعال میفرماید:
«إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»؛ (2)(ای پیامبر!) تو فقط بیم دهنده هستی و برای هر گروهی هدایتگری خواهد بود.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 39
ابن تیمیّه با گستاخی چنین مینویسد:
بنا به اتفاق دانشمندان حدیث، نزول این آیه در مورد علی دروغ و جعلی است. (1)با این که برخی از عالمان و اندیشمندان اهل سنّت، نزول این آیه را در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام میدانند. این عالمان عبارتند از:
عبداللَّه بن احمد بن حنبل، طبری، حاکم نیشابوری، ابن ابی حاتِم، ضیاء مَقْدِسی، طبرانی، ابن مردویه، ابونعیم اصفهانی، ابن عساکر، ابن نجار، دیلمی، هیثمی، سیوطی و متّقی هندی.
حاکم نیشابوری بعد از نقل این حدیث میگوید: سند این حدیث صحیح است.
هیثمی پس از نقل این حدیث در مجمع الزوائد میگوید: تمامی رجال این سند از افراد مورد وثوق و اطمینان هستند.
ضیاء مَقْدِسی نیز این حدیث را در کتاب المختاره آورده است؛ همان کتابی که ملتزم به آوردن احادیث صحیح شده است. (2)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 40
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله در حدیثی میفرماید:
علیّ مع الحقّ والحقّ مع علی؛
علی با حقّ است و حقّ با علی.
ابن تیمیّه میگوید:
این سخن از بزرگترین دروغها و نادانیهاست، زیرا که هیچ کس این حدیث را از پیامبر صلی اللَّه علیه وآله نقل نکرده است؛ نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف (!) پس چگونه بعضی میگویند: تمامی محدثان آن را نقل کردهاند؟ آیا دروغگوتر از کسی که بگوید: صحابه و علما، حدیثی را نقل کردهاند، در حالی که هیچ کدام از آنان این حدیث را نقل نکردهاند، وجود دارد؟ بلکه این، آشکارترین دروغ است. (1)در صورتی که اصحاب پیامبر صلی اللَّه علیه وآله این حدیث را نقل کرده و بزرگان اهل سنّت در کتابهای خود آوردهاند، از جمله:
این حدیث را تِرمذی در سنن و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین نقل کردهاند. (2)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 41
این حدیث را طبرانی، ابوبُشر دولابی، خطیب بغدادی و ابن عساکر نقل کردهاند. (1)3. سعد بن ابی وَقّاص.
این حدیث را بزّار نقل کرده و هیثمی پس از نقل آن گوید: یکی از راویان آن، سعد بن شعیب است. من او را نمیشناسم؛ اما دیگر افراد این سند مورد اطمینان هستند. (2)4. ابو سعید خُدری.
این حدیث را حافظ ابویعلی نقل کرده است. هیثمی پس از نقل آن در مجمع الزوائد میگوید: این حدیث را ابویعلی نقل کرده و همه راویان آن ثقه و مورد اطمینان هستند. (3)5. عایشه.
ابن قُتَیْبَه دینوری در الامامة والسیاسه به نقل این حدیث از وی پرداخته است. (4)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 42
وی که از اصحاب پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله میباشد این حدیث را نقل کرده است؛ آن سان که طبرانی در المعجم الکبیر آن را نقل کرده است.
متّقی هندی در کنز العمال گوید: هر گاه بین مردم تفرقه و اختلاف شد، علی و یارانش بر حقّ هستند. (1)اینان برخی از صحابه و بزرگان علما و محدّثان هستند که این حدیث را نقل کردهاند. در این میان روایتهایی با سند از صحابه نقل شده که برخی از آنها صحیح است؛ پس چگونه ابن تیمیّه به خود جرأت داده و میگوید: این حدیث را کسی از پیامبر نقل نکرده؛ نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف؟!
راویان بسیاری نقل کردهاند که در روز مؤاخات و برادری، پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله، امیر مؤمنان علی علیه السلام را برادر خود قرار دادند.
ابن تیمیّه در این زمینه مینویسد:
امّا حدیث برادری پیامبر با علی دروغ و باطل است … پیامبر، نه علی و نه هیچ کس دیگر را برادر قرار نداد و حدیث برادریش با علی
1) . کنز العمّال: 11/ 621
شماره صفحه در کتاب -
ص: 43
و نیز برادری ابوبکر با عمر از دروغهای مسلّم است … پیامبر هیچ گاه علی و غیر او را برادر خود قرار نداد و هر چه در این خصوص وارد شده بدون تردید دروغ است.
تمامی احادیثی که در برادری مهاجران و انصار با یکدیگر وارد شده، دروغ است و هیچ گاه پیامبر، علی را برادر خود قرار نداده است … همه احادیث برادری پیامبر با علی، جعلی و دروغ است.
آن چه گذشت عبارتهایی است که ابن تیمیّه در جاهای متعددی از منهاج السنّه آورده و حدیث مؤاخات را تکذیب کرده است. (1)در حالی که حدیث برادری پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله با امیر مؤمنان علی علیه السلام در کتابهای سنن تِرمذی، الطبقات الکبری، المستدرک علی الصحیحین، مصابیح السنّة، الإستیعاب، البدایة والنهایه، الریاض النضره، مشکاة المصابیح، الصواعق المحرقه و تاریخ الخلفاء آمده است. (2)
در کتابهای سیره و تاریخ نیز این حدیث را نقل کردهاند، از جمله: در سیره ابن هِشام: 2/ 109، عیون الاثر، ابن سیّد الناس: 1/ 264، سیره حلبی: 2/ 23 و السیرة الدحلانیّة: 1/ 322
1) . ر. ک منهاج السنّه: 4/ 32 و 5/ 71 و 7/ 117، 279
2) . سنن ترمذی: 5/ 595، الطبقات الکبری: 2/ 60، المستدرک علی الصحیحین: 3/ 16، مصابیح السنة: 40/ 173، الاستیعاب: 3/ 1089، البدایة والنهایه: 7/ 371، الریاض النضره: 3/ 111، مشکاة المصابیح: 3/ 356، الصواعق المحرقه: 122، تاریخ الخلفاء: 159، مناقب الصحابه (احمد بن حنبل): ح 141، تاریخ مدینة دمشق (شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام): (شماره 148)، کنز العمّال: 13/ 106.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 44
از طرفی، برخی از صحابه نیز این حدیث را نقل کردهاند که عبارتند از:
امیر مؤمنان علی علیه السلام، عبداللَّه بن عباس، ابوذر، جابر، عمر بن خطّاب، انس بن مالک، عبداللَّه بن عمر، زید بن ارقم و …
نکته قابل توجه این که بسیاری از بزرگان اهل سنّت در این باره به ابن تیمیّه اعتراض کردهاند.
حافظ ابن حجر، پس از آن که این حدیث را از واقدی، ابن سعد، ابن اسحاق، ابن عبدالبرّ، سهیلی، ابن کثیر و دیگران نقل میکند میگوید:
ابن تیمیّه در کتابی که در ردّ ابن مطهر رافضی (علامه حلی) نوشته است (یعنی منهاج السنّه) جریان برادری بین مهاجران؛ به خصوص برادری پیامبر با علی را انکار کرده است. او میگوید: چون قرار دادن برادری با یکدیگر برای این است که انسانها با یکدیگر مدارا کنند و دلها به هم نزدیک شوند؛ بنابراین معنا ندارد که پیامبر با کسی برادر شود، یا یکی از مهاجران با دیگری برادر گردد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 45
ابن تیمیّه نصّ و تصریح پیامبر را با قیاس ردّ کرده و از حکمت برادری غافل شده است.
حافظ ابن حجر گوید:
این حدیث را ضیاء مَقْدِسی- در آن چه که از احادیث المعجم الکبیر طبرانی انتخاب کرده- آورده است و ابن تیمیّه تصریح کرده است که احادیث این کتاب، صحیحتر و قویتر از احادیث المستدرک علی الصحیحین حاکم نیشابوری است. (1)زرقانی مالکی در شرح المواهب اللدّنیّه، هنگامی که سخن از برادری بین صحابه به میان میآید میگوید:
همان طور که ابن عبدالبرّ و دیگران معتقدند این عهد برادری دو بار انجام شده است (از جمله یک بار در مکه پیش از آن که پیامبر به مدینه مهاجرت کنند) در آن جا پیامبر مهاجران را با یکدیگر برادر قرار داد تا در غم و سرور یکدیگر شریک و در راه حقّ، استوار باشند.
در آن واقعه ابوبکر را برادر عمر قرار داد و همین طور میان هر دو نفر برادری ایجاد کرد تا این که علی باقی ماند و او گفت: ای رسول خدا! میان تمام اصحابت برادری ایجاد کردی؛ چه کسی برادر من است؟
1) . فتح الباری فی شرح صحیح البخاری: 7/ 217
شماره صفحه در کتاب -
ص: 46
پیامبر صلی اللَّه علیه وآله فرمود:
أنا أخوک؛
من برادر تو هستم.
احادیث بیشماری درباره برادری پیامبر با علی وارد شده است.
تِرمذی پس از نقل آن میگوید: این حدیث «حدیثِ حسن» است. (1)همچنین این حدیث را حاکم نیشابوری آورده و به صحت آن حکم کرده است. از پسر عمر نقل شده است که پیامبر صلی اللَّه علیه وآله به علی علیه السلام فرمود:
أما ترضی أن أکون أخاک!
آیا خشنود نمیشوی که من برادر تو باشم؟
او گفت: چرا.
پیامبر صلی اللَّه علیه وآله فرمود:
أنت أخی فی الدنیا والآخرة؛
تو برادر من در دنیا و آخرت هستی.
زرقانی میافزاید:
ابن تیمیّه، برادری بین مهاجران را انکار کرده و میگوید که میان
1) . حدیثِ حسن به اصطلاح اهل تسنّن، خبر مسندی است که راویان آن، نزدیک به درجه وثاقت باشند
شماره صفحه در کتاب -
ص: 47
پیامبر و علی هیچ عهد برادری رخ نداده است. او گمان میکند که این حدیث از احادیث دروغ است؛ اما حافظ ابن حجر عسقلانی سخن ابن تیمیّه را رد کرده و گفته است که به قیاس این حدیث را نپذیرفته است. (1)
پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله در حدیثی فرمودند:
من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه، وإلی نوح فی تقواه، وإلی إبراهیم فی حلمه، وإلی موسی فی هیبته، وإلی عیسی فی عبادته فلینظر إلی علی بن أبی طالب؛
هر کس میخواهد به علم آدم، تقوای نوح، بردباری ابراهیم، هیبت موسی و عبادت عیسی بنگرد، به علیّ بن ابی طالب بنگرد.
این حدیث به «حدیث الأشباه» معروف است و در کتابهای شیعه و سنّی با متون گوناگون نقل شده و ما در کتابی مستقل پیرامون آن سخن گفتهایم.
ابن تیمیّه در مورد این حدیث چنین میگوید:
این حدیث، جعلی است و آن را به دروغ به پیامبر صلی اللَّه علیه وآله نسبت دادهاند و هیچ کدام از اهل حدیث در این موضوع شک ندارند. (2)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 48
ولی این حدیث را عبدالرزّاق صنعانی، احمد بن حنبل شیبانی، ابوحاتِم محمّد بن ادریس رازی، حاکم نیشابوری، ابوبکر بیهقی، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی و … نقل کردهاند. یکی از بهترین و صحیحترین سندهای این حدیث، روایت عبدالرزّاق، از معمر، از زُهْری، از سعید بن مسیب، از ابوهریره است که وی، این حدیث را از پیامبر صلی اللَّه علیه وآله روایت میکند. (1)
دگربار در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
وهو ولیّ کلّ مؤمن بعدی؛
او پس از من ولی و صاحب اختیار هر مؤمن است.
ابن تیمیّه درباره این حدیث میگوید:
این حدیث، حدیثی است که به دروغ به پیامبر صلی اللَّه علیه وآله نسبت دادهاند. (2)و حال آن که بسیاری از صحابه، حافظان و محدثان، آن را از
شماره صفحه در کتاب -
ص: 49
پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله روایت کردهاند.
صحابهای که به نقل آن پرداختهاند عبارتند از:
امیرالمؤمنین علیه السلام، امام حسن مجتبی علیه السلام، ابوذر غفاری، عبداللَّه بن عباس، ابوسعید خُدری، براء بن عازب، ابولیلی انصاری، عمران بن حصین، بریدة بن حصیب، عبداللَّه بن عمر، عمرو بن عاص و وهب بن حمزه.
اسامی ذیل نیز در زمره بزرگان حدیث و حفّاظی هستند که این حدیث را در کتابهای خود آوردهاند:
ابوداوود طیالسی، ابن ابی شِیبه، احمد بن حنبل، تِرمذی، نَسائی، ابویعلی موصلی، محمّد بن جریر طبری، طبرانی، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مُردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، ابن عبدالبرّ، ابن اثیر، ضیاء مَقْدِسی، ابن حجر عسقلانی، جلال الدین سیوطی و …
حافظ ابن عبدالبرّ درباره این حدیث میگوید:
سند این حدیث به علت صحّت و مورد اعتماد بودن رجالش، جای هیچ گونه اشکال و ایرادی را برای کسی باقی نمیگذارد. همچنین ابن ابی شِیبه سند این حدیث را صحیح میداند. (1)
1) . المصنّف ابن ابی شیبه: 7/ 504، الاستیعاب: 3/ 1091 و 1092
شماره صفحه در کتاب -
ص: 50
محمّد بن جریر طبری و سیوطی نیز آن را تصحیح کردهاند و احمد بن حنبل نیز هم در مسندش آن را به سند صحیح نقل کرده است.
تِرمذی پس از نقل، آن را «حدیثِ حسن» (1)دانسته است. نَسائی آن را به سند صحیح نقل کرده است و ابن حبّان نیز این حدیث را در صحیح خود آورده است. همچنین حاکم نیشابوری این حدیث را آورده و آن را طبق شرایط مسلم صحیح میداند.
حافظ ابن حجر عسقلانی در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام گوید: این حدیث را تِرمذی با سند قوی از عمران بن حصین روایت کرده است. (2)
در حدیث معروف و متواتر غدیر خم پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله پس از خطبه پیرامون ولایت و مناقب امیرالمؤمنین علی علیه السلام به خدا چنین عرضه داشتند:
اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه؛
شماره صفحه در کتاب -
ص: 51
خدایا! با یاورانش یار و با دشمنانش دشمن باش.
ابن تیمیّه درباره این حدیث میگوید:
این حدیث به اتفاق حدیث شناسان دروغ است. (1)با این حال این حدیث را محدّثان ذیل در منابع حدیثی خود آوردهاند:
احمد بن حنبل با سندهای صحیح، ابن ابی شِیبه، ابن راهویه، ابن جریر، سعید بن منصور، طبرانی، ابونعیم اصفهانی، ابن حِبّان، حاکم نیشابوری، خطیب بغدادی، نَسائی با سند صحیح، بزّار با سندهای صحیح، ابویعلی با دو سند صحیح.
هیثمی نیز در مجمع الزوائد آن را نقل کرده و گوید: تمامی راویان سند این حدیث، ثقه و مورد اعتماد هستند. (2)
1) . منهاج السنّه: 7/ 55
2) . مسند احمد: 1/ 118، 4/ 281، 368، 5/ 370، المستدرک علی الصحیحین: 3/ 109، 116، 371، مجمع الزوائد: 7/ 17، 9/ 114، المعجم الکبیر: 2/ 357، 3/ 180، 4/ 17، 174، 5/ 166، 192، 12/ 95، المعجم الصغیر: 1/ 65، المعجم الأوسط: 2/ 24، 369، 6/ 18، صحیح ابن حبان: 15/ 376، مسند ابی یعلی: 1/ 429، 11/ 307، المصنف ابن أبی شیبه: 7/ 499، السنن الکبری: 5/ 45، 130، 155
شماره صفحه در کتاب -
ص: 52
آن گاه که آیه «وَأَنْذِرْ عَشیرَتَکَ اْلأَقْرَبینَ» (1)نازل شد و پیامبر مأمور به اعلان رسمی دعوت شدند، خویشاوندان خود را در خانه حضرت ابوطالب علیه السلام جمع نموده، آنان را به اسلام دعوت کرده و فرمودند:
فأیّکم یبایعنی علی أن یکون أخی ووزیری؟
کدام یک از شما با من بیعت میکند تا برادر، وزیر و خلیفه و جانشین من بشود؟
هیچ کس به جز امیرالمؤمنین علی علیه السلام پاسخ نداد.
تا این که پیامبر در حضور همه در خطاب به حضرت امیر فرمود:
تو برادر، وزیر، وصی و جانشین من هستی.
این واقعه در بین محدّثان به حدیث «یوم الدار» معروف است و بسیاری از بزرگان حدیث آن را نقل کردهاند؛ اما ابن تیمیّه در این باره میگوید:
این حدیث در نزد حدیث شناسان دروغی بیش نیست و هیچ عالم حدیثشناسی نیست مگر این که میداند که آن دروغ و جعلی است. (2)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 53
بنابراین، یا تمام علمای اهل سنّت که میدانستهاند این حدیث دروغ و جعلی است و در عین حال آن را در کتابهای خود نقل کردهاند فاسق میباشند و یا این که تمامی آنان عالم و حدیث شناس نبودهاند (!!)
یکی از راویان آن احمد بن حنبل (پیشوای حنبلیها) است که در مسند خود آن را روایت کرده است و علاوه بر وی، عالمان بسیاری این حدیث را در کتابهای خود آوردهاند. (1)در این میان حافظ ابوبکر هیثمی پس از نقل روایت میگوید:
رجال روایتی که احمد بن حنبل نقل کرده، و یکی از دو روایتی که بزّار نقل نموده همگی رجال صحیح هستند غیر از شریک که او ثقه میباشد. (2)ابن اسحاق، طبری، طَحاوی، ابن ابی حاتِم، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، ضیاء مَقْدِسی و متّقی هندی نیز از جمله راویان این حدیث هستند.
سیوطی این حدیث را از گروهی نقل میکند. بیهقی در دلائل النبوّة
شماره صفحه در کتاب -
ص: 54
و ابونعیم اصفهانی نیز در دلائل النبوّة متن کامل ماجرا را آوردهاند و در کتابهای زیادی تصریح شده که این حدیث صحیح است. (1)
ابن تیمیّه با بغض و کینهای که نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام دارد برای تکذیب فضایل و مناقب آن حضرت به راحتی دروغ میگوید و احیاناً در این میدان، مبارز نیز میطلبد؛ به این نمونه توجّه کنید:
دو حدیث نقل شده است که در نخستین حدیث، پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله با اشاره به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
هذا فاروق امّتی؛
این (علی)، جداکننده حقّ و باطل در میان امّت من است.
حدیث دوم: این که بسیاری از صحابه پیرو فرمایش پیامبر میگفتند:
ما کنّا نعرف المنافقین إلّاببغضهم علیاً؛
ما، منافقان را جز با این علامت که با علی دشمن بودند، نمیشناختیم.
1) . السنن الکبری: 5/ 126، تاریخ مدینة دمشق: 42/ 50، خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام: 86، نظم درر السمطین: 83، کنز العمّال: 13/ 149، شواهد التنزیل: 1/ 545، تفسیر ابن کثیر: 3/ 363، تاریخ طبری: 2/ 64، ر. ک: دراسات فی منهاج السنّه: 298- 303
شماره صفحه در کتاب -
ص: 55
ابن تیمیّه در مورد این دو حدیث چنین میگوید:
حدیث شناسان و کسانی که اندک آگاهی از حدیث دارند، شک ندارند که این دو حدیث جعلی است و به دروغ آنها را به پیامبر صلی اللَّه علیه وآله نسبت دادهاند. هیچ یک از این دو حدیث در هیچ کدام از کتابهای قابل اعتمادی نیامده است؛ بلکه هیچ کدام اصلًا سند شناخته شدهای ندارد (!) (1)شگفتا که در ادامه میافزاید:
هر کس بتواند این دو حدیث را با سند صحیح از افرادی که معروف به راستگویی هستند بیاورد، ما قانع میشویم و آن را از هر طایفه و مذهبی که باشد میپذیریم.
معنای این سخن آن است که حتّی اگر شیعیان هم آن را نقل کرده باشند، او میپذیرد.
آن گاه میگوید:
ما دلیل داریم که هر دو حدیث دروغ است و جایز نیست آنها را به پیامبر صلی اللَّه علیه وآله نسبت دهیم.
اکنون به سراغ راویان این دو حدیث میرویم.
1) . منهاج السنّه: 4/ 286- 290
شماره صفحه در کتاب -
ص: 56
حدیث «هذا فاروق امّتی» را 5 نفر از صحابه نقل کردهاند:
سلمان فارسی، ابن عباس، ابوذر، حذیفه و ابولیلی.
محدّثان و حافظان اهل سنّت نیز به روایت آن پرداختهاند:
طبرانی، بزّار، بیهقی، ابونعیم اصفهانی، ابن عبدالبر، ابن عساکر، ابن اثیر، ابن حجر، محبّ طبری، مناوی، متّقی هندی و …
ابن تیمیّه ادّعا کرد که این حدیث در هیچ یک از کتابهای مورد اعتماد نیامده است؛ در حالی که این حدیث در: مسند بزّار، المعجم طبرانی، تاریخ مدینة دمشق، الإستیعاب، أُسد الغابه، الإصابه، مجمع الزوائد، کنز العمّال، فیض القدیر، الریاض النضره، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی (1)
موجود است.
این حدیث با سند صحیح در روایت طبرانی در المعجم الکبیر و غیر آن آمده است.
روایت دوم را که اصحاب پیامبر میگفتند: «ما، منافقان را تنها با دشمنی و بغض علی میشناختیم»، این افراد نقل کردهاند:
ابوذر، عبداللَّه بن مسعود، عبداللَّه بن عباس، جابر بن عبداللَّه انصاری، ابوسعید خُدری، انس بن مالک و عبداللَّه بن عمر.
1) . المعجم الکبیر: 6/ 269، کنز العمّال: 11/ 611، فیض القدیر: 4/ 358، مجمع الزوائد: 9/ 102، ر. ک: دراسات فی منهاج السنّه: 304- 306
شماره صفحه در کتاب -
ص: 57
از جمله راویان این روایت عبارتند از:
احمد بن حنبل، تِرمذی، بزّار، طبرانی، حاکم نیشابوری، خطیب بغدادی، ابونعیم اصفهانی، ابن عساکر، ابن عبدالبرّ، ابن اثیر، نَوَوی، هیثمی، محبّ طبری، ذهبی، جلال الدین سیوطی، ابن حجر مکی، متّقی هندی و آلوسی. (1)از سندهای صحیح این روایت که در مسند احمد آمده این گونه است:
احمد بن حنبل گوید: اسود بن عامر، از اسرائیل، از اعمش، از ابوصالح، از ابوسعید خُدری برای من نقل کرد که ابوسعید میگفت:
کنّا نعرف منافقی الأنصار ببغضهم علیّاً؛
ما، منافقان انصار را از دشمنی با علی میشناختیم.
احمد بن حنبل این روایت در مناقب الصحابه نیز آورده است. (2)
1) . مناقب علیّ بن ابی طالب از کتاب مناقب الصحابه: شماره 979، سنن ترمذی: 5/ 593، المستدرک علی الصحیحین: 3/ 129، الإستیعاب: 3/ 1110، ذخائر العقبی: 92، مجمع الزوائد: 9/ 132، المعجم الأوسط: 2/ 328، 4/ 264، تاریخ مدینة دمشق: 42/ 285، 374
2) . این کتاب با تحقیقات تازه در این اواخر از انتشارات دانشگاه امّ القری مکه منتشر شده است. محقّق آن- که خود از اهل سنّت است- بعد از ذکر این حدیث میگوید: سند حدیث صحیح است؛ مناقب الصحابه: شماره 979. ر. ک: دراسات فی منهاج السنّه: 310- 312
شماره صفحه در کتاب -
ص: 58
آن گاه که سخن از فضایل و مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام به میان میآید، ابن تیمیّه با تمام توان میکوشد تا شاید بتواند آن فضیلت و منقبت را انکار نماید، هر چند به قیمت بستن چشم خود به روی واقعیّات، بیاعتبار کردن کتابهای معتبر حدیثی اهل سنّت، گشودن زبان ناسزا به بزرگان و رؤسای مذهب اهل سنّت و انگشت اتهام به سوی آنها نشانه بردن باشد؛ چرا که او نمیتواند فضیلتی را برای مولای متقیان امیر مؤمنان علی علیه السلام ببیند. به این نمونه توجّه کنید!
در حدیث معروف و مشهور؛ بلکه متواتر بین فریقین آمده که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله فرمود:
إنّما مثل أهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق؛
اهل بیت من همانند کشتی نوح هستند، هر کس بر آن سوار شود نجات مییابد و هر که از آن روی گردان شود، غرق خواهد شد.
ابن تیمیّه درباره آن میگوید:
این حدیث هیچ سندی ندارد؛ نه سند صحیحی دارد و نه در هیچ کدام از کتابهای معتبر حدیثی آمده است. اگر هیزم کشان شب- که نمیفهمند در توبره خود چه چیزی میریزند به نقل روایات جعلی
شماره صفحه در کتاب -
ص: 59
میپردازند- آن را نقل میکنند، این کار بر سستی آن میافزاید. (1)به راستی منظور ابن تیمیّه از هیزم کشان شب که نمیفهمند چه چیزی جمع میکنند چه کسانی هستند؟
به گمان شما چه کسانی این حدیث را نقل کردهاند که ابن تیمیّه این گونه بر آنها میتازد؟
گویا نقل فضایل امیر مؤمنان علی علیه السلام نزد او چنان گناه بزرگی است که اگر رؤسای مذهب و بزرگان هم کیش خود نیز به چنین گناه نابخشودنی گرفتار شوند! از اعتبار ساقط شده و نقل آنها نه تنها اعتباری به حدیث نمیدهد؛ بلکه حدیث را بیاعتبارتر میکند.
اکنون به برخی از راویان و ناقلان این حدیث اشاره میکنیم:
از اصحاب پیامبر صلی اللَّه علیه وآله:
امیرالمؤمنین علیه السلام، ابوذر، عبداللَّه بن عباس، ابوسعید خُدری، ابوالطفیل، انس بن مالک، عبداللَّه بن زبیر و سلمة بن أکوع.
علمایی که در کتابهای معتبر خود به نقل آن پرداختهاند:
احمد بن حنبل، بزّار، ابویعلی موصلی، ابن جریر طبری، نَسائی، طبرانی، دارقُطْنی، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مردویه اصفهانی،
1) . منهاج السنّه: 7/ 395
شماره صفحه در کتاب -
ص: 60
ابونعیم اصفهانی، خطیب بغدادی، ابوالمظفّر بغدادی، مجدالدین بن الأثیر، محبّ طبری، ذهبی، ابن حجر عسقلانی، سخاوی، جلال الدین سیوطی، ابن حجر مکّی، متّقی هندی، قاری، مناوی و دیگران.
اگر اینان هیزم کشان شب هستند، بسیار خوب، برای ما مهم نیست که اینها جزء دروغ نویسان و هیزم کشان کور باشند؛ امّا آیا روشنفکران اهل سنّت با این ادعای ابن تیمیّه موافقند؟
حاکم نیشابوری پس از نقل این حدیث میگوید: شرایطی که مسلم برای صحّت یک حدیث گذارده، در این حدیث موجود است و از نظر او، حدیثِ صحیحی است.
همچنین خطیب تبریزی این حدیث را در مشکاة المصابیح آورده است. کتابی که در آن به پیروی از کتاب مصابیح السنّه، فقط به احادیث صحیح و حسن پرداخته و هیچ حدیث جعلی را در آن ذکر نکرده است.
البته این حدیث به جز این سند، سندهای صحیح دیگری نیز دارد. (1)
1) . المعجم الصغیر: 2/ 22، مشکاة المصابیح: 3/ 1742، المستدرک علی الصحیحین: 2/ 343، مجمع الزوائد: 9/ 168، تاریخ بغداد: 12/ 91، المطالب العالیه: 4/ 75، فیض القدیر: 2/ 519 و 5/ 517، کنز العمّال: 13/ 82، 85؛ الصواعق المحرقه: 152، جواهر العقدین: 2/ 120، مرقاة المفاتیح: 5/ 610
شماره صفحه در کتاب -
ص: 61
یکی دیگر از احادیث مناقب و فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث طیر است. بنابرآن حدیث روزی برای پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله مرغ بریانی آوردند. آن حضرت به خدا عرضه داشت:
اللهم ائتنی بأحبّ خلقک إلیک وإلیّ یأکل معی من هذا الطائر؛
بارالها! آن کسی را که از همه بیشتر دوست میداری بفرست تا با من از این مرغ میل کند.
پس از این دعا امیر مؤمنان علی علیه السلام آمدند و با پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله از آن غذا خوردند.
ابن تیمیّه در این باره چنین اظهار نظر میکند:
اهل علم و معرفت میدانند که حدیث طیر از احادیث دروغ بوده و جعلی است. (1)اکنون باید دید که آیا همان گونه که او ادعا میکند اهل علم و معرفت این حدیث را دروغ میدانند؟!
بنابر تحقیقات انجام یافته، دوازده نفر از اصحاب پیامبر صلی اللَّه علیه وآله
1) . منهاج السنّه: 7/ 371
شماره صفحه در کتاب -
ص: 62
این حدیث را نقل کردهاند:
امیرالمؤمنین علیه السلام. حاکم نیشابوری این حدیث را از آن حضرت نقل کرده است.
عبداللَّه بن عباس. ابن سعد و جماعتی از او نقل کردهاند.
ابوسعید خُدری. حاکم نیشابوری حدیث او را آورده است.
سفینه. حاکم نیشابوری و احمد بن حنبل حدیث او را نقل کردهاند.
ابوالطفیل. حاکم نیشابوری از او نقل کرده است.
انس بن مالک. تِرمذی، بزّار، نَسائی، حاکم نیشابوری، بیهقی و ابن حجر حدیث او را آوردهاند.
سعد بن ابی وَقّاص. ابونعیم اصفهانی حدیث او را آورده است.
عمرو بن عاص. حدیث او در نامهای که به معاویه نوشته موجود است. این نامه را خوارزمی در المناقب آورده است.
یعلی بن مرّة. عدّهای حدیث او را آوردهاند؛ از جمله حافظ ابوعبداللَّه گنجی.
جابر بن عبداللَّه انصاری. ابن عساکر حدیث او را نقل کرده است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 63
ابورافع. حدیث او را ابن کثیر نقل میکند.
حبشی بن جناده. حدیث او را نیز ابن کثیر آورده است.
و اسامی جمعی از بزرگان و پیشوایان اهل سنّت که این حدیث را در کتابهای خود روایت کردهاند به شرح زیر میباشد:
ابوحنیفه پیشوای حنفیها، احمد بن حنبل، ابوحاتِم رازی، تِرمذی، بزّار، نَسائی، ابویعلی موصلی، محمّد بن جریر طبری، طبرانی، دارقُطْنی، ابن بطّه عکبری، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، بیهقی، ابن عبدالبرّ، خطیب، ابوالمظفر سمعانی، بغوی، ابن عساکر، ابن اثیر، مزّی، ذهبی، ابن حجر عسقلانی، جلال الدین سیوطی و دیگران.
این حدیث آن گونه معروف و مشهور و کثرت طرق آن به طوری است که برخی از بزرگان اهل سنّت برای جمع آوری سندهای آن، کتابی مستقل نوشتهاند که از جمله میتوان به این بزرگان اشاره نمود:
ابن جریر طبری، ابن عُقده، ابن مردویه، ابونعیم اصفهانی، ابوطاهر بن حمدان، ذهبی.
ذهبی در تذکرة الحفّاظ و دیگر کتابهایش تصریح کرده که کتابی مستقل در سندهای «حدیث طیر» تألیف کرده است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 64
بسیاری از علما تصریح کردهاند که پارهای از سندهای این حدیث صحیح است. از جمله آنها ابن کثیر است که در تاریخ خود به این مطلب تصریح کرده است که ذکر تمامی آنها سخن را به درازا میکشد و از حوصله کتاب ما خارج است. (1)
1) . المعجم الکبیر: 1/ 253، 7/ 82، 10/ 282، المستدرک علی الصحیحین: 3/ 130، البدایة والنهایه: 7/ 352، مجمع الزوائد: 9/ 125، سنن ترمذی: 5/ 300، السنن الکبری: 5/ 107، خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام: 51، مسند ابی یعلی: 7/ 105، المعجم الأوسط: 2/ 207، 6/ 90 و 36، 7/ 267، 9/ 146، تاریخ مدینة دمشق: 37/ 406، 42/ 432، میزان الاعتدال: 1/ 102، 2/ 14، 3/ 580، 4/ 107، لسان المیزان: 1/ 37، 2/ 354، 5/ 199، کنز العمّال: 13/ 166
شماره صفحه در کتاب -
ص: 67
آیا ابن تیمیّه میپذیرد که امیر مؤمنان علی علیه السلام خلیفه و جانشین پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله باشد؟
آیا ابن تیمیّه حضرت مولی الموحّدین را به عنوان خلیفه رسول خدا قبول دارد یا نه؟
بر همگان روشن است که هیچ مسلمانی در خلافت و جانشینی آن حضرت تردیدی ندارد و همه مسلمانان متفقند که او خلیفه و جانشین پیامبر خداست؛ امّا آن چه مورد اختلاف شیعه و سنّی است این است که شیعیان، آن حضرت را خلیفه بلافصل و نخستین امام و جانشین پس از رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله میدانند، البتّه حق نیز همین است و دیگران آن وجود مقدس را در مرتبه چهارم میدانند.
شما نمیتوانید مسلمانی را پیدا کنید که به طور کلّی منکر خلافت حضرت علی علیه السلام باشد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 68
آری، تنها گروهی از خوارج و ناصبیها که با بغض، کینه و دشمنی آن حضرت بزرگ شدهاند و دشمنی و ناسزا گفتن به آن بزرگوار را مایه تقرّب به پروردگار میدانند، خلافت آن حضرت را نمیپذیرند و تمامی مسلمانان، چه شیعه و چه سنّی، این عده را که به نامهای ناصبی، خارجی و دشمن اهل بیت علیهم السلام معروفند، از اسلام خارج میدانند.
پرسش ما این است که چرا ابن تیمیّه با تمامی مسلمانان مخالفت کرده و با نواصب و خوارج هم صدا شده است؟ آیا در حقیقت، او یک ناصبی است؟
اکنون به بعضی از عبارتهای او در این زمینه دقّت کنید. او میگوید:
مردم در مورد خلافت و جانشینی علی چند دستهاند:
بعضی میگویند: هم او امام بود و هم معاویه …
برخی میگویند: در آن زمان امام وجود نداشت؛ بلکه دوران فتنه بود …
گروه سومی بر آنند که علی، امام است و او به درستی با کسانی که به جنگ او آمدند جنگید. همچنین صحابهای که با او جنگیدند همچون طلحه و زبیر مجتهد بوده و کار درستی انجام دادهاند (!!) …
طایفه چهارمی علی را امام میدانند و میگویند: او مجتهد بود و به
شماره صفحه در کتاب -
ص: 69
درستی دست به شمشیر برد و جنگید و آنهایی که به جنگ او آمدند نیز همگی مجتهد بودند؛ امّا در اجتهادشان اشتباه کردهاند …
پنجمین گروه میگویند: علی با آن که خلیفه بود و او از معاویه به حقّ نزدیکتر بود؛ اما بهتر بود که دست به شمشیر نمیبرد. (1)ابن تیمیّه در این دیدگاه تنها به همین 5 قول اکتفا کرده و قول ششمی را ذکر نمیکند. در جای دیگر قدم را فراتر گذاشته و به راحتی تاریخ مسلّم را انکار نموده میگوید:
بسیاری از نخستین سابقین در اسلام از علی پیروی نکردند و با او بیعت ننمودند و بسیاری از صحابه و تابعین با او جنگیدند. (2)دقت کنید! او ادعا میکند بسیاری از کسانی که در اسلام آوردن و هجرت از دیگر صحابه سبقت گرفتهاند، نه با آن حضرت بیعت کردند و نه از او پیروی نمودند.
ای کاش ابن تیمیّه دست کم نام سه نفر از این سبقت گیرندگان را برای ما ذکر میکرد، یا یکی از منابع تاریخی که آن را گفته است، برای ما بازگو میکرد.
شاید منظور وی از گروه بسیار، پیشوایش معاویه است، همو که
شماره صفحه در کتاب -
ص: 70
در فتح مکّه به زور شمشیرِ مسلمانان، به اسلام تظاهر کرد و همین گونه در اسلام سبقت گرفت و با رفتن به شام و فرمان روایی بر آن سامان نیز هجرت کرد (!!)
به نظر ما آن چه که ابن تیمیّه را وادار کرده است چنین بنویسد و تاریخ مسلّم را انکار کند، تنها بغض و کینهای است که در درونش شعلهور است. او حتی نمیتواند کوچکترین فضیلتی را برای حضرت علی علیه السلام ببیند و از این که آن امام انس و جان خلیفه پیامبر باشد- حتی در مرتبه چهارم- تحمّل نکرده و رنج میبرد. به نظر شما سبب این همه کینه چیست؟
ابن تیمیّه در جای دیگر چنین مینویسد:
ما میدانیم زمانی که علی زمام امور را به دست گرفت بسیاری از مردم، معاویه و دیگران را خلیفه خود میدانستند. (1)در یک مقایسه روشن، زمانی که گروهی بسیار اندک در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت میکنند، آن گاه بر همگان لازم و واجب میشود که با آنها هم صدا شده و هر که با او بیعت نکند، فرمان قتلش صادر گردد و یا با زدن برچسب ارتداد به آنان، جنگ با آنها واجب
1) . منهاج السنّه: 4/ 89
شماره صفحه در کتاب -
ص: 71
و اموال و زنانشان به یغما میرود، حتی اگر مخالف با آن بیعت دختر پیامبر باشد، خانهاش به آتش کشیده میشود، جنینش سقط شده و شهید میگردد.
اما زمانی که تمامی مهاجر و انصار پس از قتل عثمان با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت میکنند و برای بیعت آن گونه هجوم میآورند که مجالی برای حضرت باقی نمانده و فشار جمعیت برایش دشوار میشود، حکم ارتداد و قتل مخالفان این بیعت صادر نمیشود، نه تنها آنها را مرتد نمیدانند؛ بلکه حاضر نیستند به گمراهی آنان رضایت دهند. نه تنها آنها را گمراه نمیدانند، کار آنها را عین صواب دانسته و شخصی چون ابن تیمیّه بیشرمی را به حد اعلا رسانده و مخالفت آنها را- که در ابتدا خود با حضرت بیعت کرده بودند- دلیل بر بطلان بیعت امیر مؤمنان علی علیه السلام میداند (!!)
ابن تیمیّه آن چنان در خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام امّا و اگر کرده تا خواننده را قانع سازد که مولای متقیان علی علیه السلام همچون خلفای قبلی و بعدی، بهرهای از خلافت و جانشینی پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله نبرده است. او میگوید:
کسانی که جایز میدانند در یک زمان دو خلیفه باشد، بر این عقیدهاند که هر دوی آنها (منظورش امیرالمؤمنین علیه السلام
شماره صفحه در کتاب -
ص: 72
و معاویه) جانشین پیامبر بودهاند …
اگر گفته شود که خلافت علی با بیعت اهل قوّت و شوکتِ اسلام ثابت شده؛ همان طور که خلافت پیشینیان نیز با بیعت آنها ثابت شده است؛ در جواب میگویند: طلحه و زبیر به زور با او بیعت کردند.
همانها که با او بیعت کردند به جنگ با او برخاستند؛ بنابراین اهل قوّت و شوکتِ اسلام بر بیعت با او جمع نشدند. همچنین زمانی بیعت با او همانند قبلیها واجب است که به سان خلفای پیشین رفتار کند. (1)ابن تیمیّه در این عبارت، رفتار سه خلیفه پیشین را ملاک سنجش امیر مؤمنان علی علیه السلام و بیعت با او میداند؛ یعنی تنها در صورتی بیعت با او واجب و پیروی از او لازم است که چون آنها عمل کند. گویا کردار آنها وحی مسلّم و آنها میزان سنجش حق و باطل هستند و آن حضرت هیچ بهرهای از آن ندارد. این در حالی است که پیامبر گرامی اسلام صلی اللَّه علیه وآله امیر مؤمنان علی علیه السلام را ملاک تشخیص حق و باطل قرار داد و فرمود:
علی مع الحق والحق مع علی یدور معه حیثما دار. (2)
1) . منهاج السنّه: 4/ 465
2) . این حدیث در منابع شیعه و سنّی نقل شده است. برای نمونه ر. ک: الخصال: 496، الامالی، شیخ صدوق: 150، کفایة الاثر: 20، الاحتجاج: 1/ 97، بحار الانوار: 10/ 432، شرح الاخبار: 2/ 60، الفصول المختاره: 97 و 135، مجمع الزوائد: 7/ 235، تاریخ بغداد: 14/ 322، تاریخ مدینة دمشق: 42/ 449، ینابیع المودة: 1/ 173، المعیار والموازنة: 119، شرح نهج البلاغة ابن ابیالحدید: 2/ 297
شماره صفحه در کتاب -
ص: 73
علی با حق است و حق با علی؛ و هر جا علی باشد، حق همان جاست.
در حدیث دیگری پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله فرمود:
من ناصب علیّاً الخلافة من بعدی فهو کافر؛ (1)
هر که با خلافت علی پس از من مخالفت کند و با او دشمنی داشته باشد، کافر است.
ابن تیمیّه در جواب از این حدیث میگوید:
این گونه احادیث، علی نیز را میگیرند و لازمهاش آن است که او، خدا و رسولش را تکذیب کرده باشد (!!) پس اگر این احادیث صحیح باشند تمامی صحابه کافر خواهند بود؛ چه او و چه غیر او. اما آنهایی که با خلافت او مخالفت کرده و به جنگش آمدند؛ در این حدیثِ دروغین، کافر معرفی شدهاند و علی نیز به این روایات عمل نکرده است.
1) . کشف الیقین: 293 به نقل از المناقب ابن مغازلی: 41، حدیث 64
شماره صفحه در کتاب -
ص: 74
از طرفی بسیاری از نخستین پیشینیان از علی پیروی نکرده و با او بیعت نکردند و بسیاری از صحابه و تابعان با او جنگیدند.
آن گاه میگوید:
نیمی از امت اسلام یا کمتر و یا بیشتر با او بیعت نکردند؛ بلکه بسیاری از آنها با او جنگیدند و او نیز با آنها جنگید و بسیاری از آنها، نه به جنگ او آمدند و نه او را در جنگ همراهی کردند. (1)
بنابر عقیده راستین شیعه- که ادلّه و شواهد بسیاری از قرآن و احادیث ثابت و مسلّم نزد شیعه و سنی دارد- خلافت و امامت امیر مؤمنان علی علیه السلام پس از رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله به طور مستقیم از جانب خداوند معیّن شده و انتخاب مردم هیچ نقشی در آن ندارد، همان طور که انتخاب و رأی مردم در تعیین پیامبر اثری ندارد؛ چه مردم بخواهند یا نخواهند، بیایند یا نیایند او خلیفه رسول خدا و امام و امین خدا در زمین است.
اما بنابر عقیده اهل سنّت- که سخنی بر خلاف خرد و نادرست است که در جای خود مفصل بیان کردهایم- هر گاه مردم با شخصی
1) . منهاج السنّه: 4/ 105
شماره صفحه در کتاب -
ص: 75
بیعت کردند و او را خلیفه خود و زمامدار مسلمانان دانستند بر همگان لازم و واجب میشود که با او بیعت کرده و مخالفت با او حرام و گاهی در حد کفر است.
زمانی که اهل حلّ و عقد (یعنی بزرگان اسلام) با کسی بیعت کردند، خلافت او ثابت شده و نه تنها خود آنها حق ندارند با او مخالفت کنند؛ بلکه آنهایی هم که نبودهاند و بیعت نکردهاند نیز حق مخالفت ندارند و بیعت گردن آنها را نیز میگیرد.
به اتفاق تواریخ بعد از آن که مسلمانان از بیعدالتیهای عثمان به ستوه آمدند، از شهرهای مختلف جمع شده و او را به قتل رساندند.
آن گاه همگی هجوم آوردند تا با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت کنند. آن حضرت وضعیت آن روز و حال مردم را چنین توصیف میکند:
إلی أن انتکث علیه فتله، وأجهز علیه عمله، وکبت به بطنته، فما راعنی إلّاوالناس کعرف الضبع إلیّ ینثالون علیّ من کلّ جانب، حتی لقد وطئ الحسنان، وشقّ عطفای مجتمعین حولی کربیضة الغنم؛ (1)
1) . نهج البلاغه: خطبه 3
شماره صفحه در کتاب -
ص: 76
عثمان آن قدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت و شکم بارگی او نابودش ساخت. پس مردم به من مهلت ندادند مگر آن که همچون یالهای پُرپشت کفتار به سمت من آمده و از هر طرف مرا احاطه کردند تا آن که نزدیک بود حسن و حسین لگدمال گردند و ردای من از دو طرف پاره شد، مردم چون گلّههای گوسفند مرا در میان گرفتند.
به راستی ابن تیمیّه بر چه مبنایی نوشته که بعضی با اکراه و زور با آن حضرت بیعت کردهاند؟
چه کسی بر سر آنها شمشیر بلند کرده بوده که باید بیعت کنید؟
همان کاری که در سقیفه بنی ساعده و بعد آن انجام دادند. (1)چه کسی برای مخالفان بیعت فرمان قتل صادر کرده بوده؟
همانطور که عمر در سقیفه (پیش از آن که مردم در مسجد بیعت کنند) فرمان قتل سعد بن عُباده را صادر کرد.
گذشته از اینها، آیا از نظر ابن تیمیّه نکث عهد و شکستن پیمان و بیعت، هیچ گناهی ندارد؟
آیا پیمان شکنی کسانی که بعد از بیعت کردن با امیرالمؤمنین علیه السلام
1) . ر. ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 1/ 219
شماره صفحه در کتاب -
ص: 77
پیمان شکسته و دست به شورش و قتل و غارت زدند و با آن حضرت جنگیدند- که از آنها به عنوان ناکثین «پیمان شکنان» یاد میشود- سبب سستی خلافت آن حضرت و بیاعتباری بیعت عمومی مردم نمیگردد؟!
گاهی ابن تیمیّه آن چنان آتش خشم و کینه خود به امیرالمؤمنین علیه السلام را آشکار میسازد که شنیدن سخنانش انسان را میآزارد چه رسد به خواندن و تأمّل و تدبّر در آن. او میگوید:
نیمی از مردم آن زمان او را عادل نمیدانند. خوارج او را تکفیر میکنند و غیر خوارج نیز چه از خاندانش یا دیگران میگویند: او با آنها منصفانه رفتار نکرده است. پیروان عثمان میگویند: او از کسانی است که به عثمان ستم کرده است و در کل، آن عدالتی که از عمر ظاهر شد (!!) از علی سر نزد؛ با این که مردمانش بیشتر و گستره آنها فراگیرتر بود، حتی نزدیک به عدالت عمر نیز از او ظاهر نشده است (!!) (1)بسیار طبیعی است مردمی که در طول چند دوره به چپاولگری
1) . منهاج السنّه: 6/ 18
شماره صفحه در کتاب -
ص: 78
و بیعدالتی عادت کردهاند، از عدل امیرالمؤمنین علیه السلام آزرده خاطر شوند. نظام طبقاتی که عمر بنیان آن را نهاد و عرب را از غیر عرب برتر و قریش را تافته جدا بافته قرار داد، نظام سرمایهداری که عثمان آن را به راه انداخت و بیت المال مسلمانان را سخاوتمندانه در بین اقوام خود تقسیم کرد، مردمی را تربیت کرد که به بیعدالتی و چپاول ثروتها و قدرتها عادت کرده بودند، به خاطر نژاد، قبیله و عشیره به پستهای حساس میرسیدند، سهمشان از بیت المال بسیار متفاوت از دیگران بود.
اکنون مظهر عدل الهی امیر مؤمنان علی علیه السلام و ذلیل کننده کافران و منافقان آمده، دست آنها را از بیت المال کوتاه کرده، به همه با یک دید نگاه میکند، بین عرب و عجم فرق نمیگذارد، سهم قریشی بودن را انکار میکند و پستها و ولایتها را بر اساس لیاقت و شایستگی افراد تعیین میکند، نه بر اساس نژاد و عشیره.
طبیعی است در چنین شرایطی عدهای از رفتار حضرت علی علیه السلام برآشفته گردند و بگویند که او همچون عمر رفتار نمیکند، به هیچ وجه دور از انتظار نیست که با آن حضرت به جنگ و ستیز برخیزند. اکنون به یک نمونه از عدالت عمر توجه کنید!
شماره صفحه در کتاب -
ص: 79
مالک پیشوای مالکیان از شخص مورد اعتمادی که او از سعید بن مسیّب شنیده چنین نقل میکند:
أبی عمر بن الخطّاب أن یورّث أحداً من الأعاجم إلّاأحداً ولد فی العرب.
قال مالک: وإن جائت امرأة من أرض العدوّ فوضعته فی أرض العرب فهو ولدها یرثها إن ماتت میراثها من کتاب اللَّه؛ (1)عمر بن خطاب اجازه نمیداد غیر عرب (از عرب) ارث ببرد مگر آن که در سرزمین عربها به دنیا آمده باشد.
مالک گوید: هر گاه زن بارداری از سرزمین دشمن میآمد تنها در صورتی آن فرزند پس از مرگ مادرش طبق کتاب خدا ارث میبرد که در زمین عربها به دنیا آمده باشد.
این هم گوشهای از عدالت عثمان:
زمانی که شمال افریقا- از طرابلس غرب تا طنجه- فتح شد و به دست مسلمانان افتاد، عثمان تمامی ثروتهای آن سامان را یکجا به عبداللَّه بن ابی سرح بخشید، بدون آن که احدی از مسلمانان را در آن شریک سازد. (2)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 80
آن روز که به مروان بن حکم، صد هزار از بیت المال داد و دخترش را به حباله نکاح او درآورد، دستور داد به ابوسُفیان دویست هزار از بیت المال بدهند.
زید بن ارقم خزانهدار عثمان، کلیدهای بیت المال را نزد عثمان آورد و گریست.
عثمان گفت: از این که من به خویشاوندانم رسیدگی میکنم ناراحتی و به خاطر این که صله رحم میکنم گریه میکنی؟!
گفت: نه، گریه من به این جهت است که گمان میکنم تو به خاطر آن چه در زمان رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله در راه خدا خرج کردی امروز این اموال را از بیت المال مسلمانان برمیداری. به خدا سوگند! اگر به مروان صد درهم بدهی زیاد به او دادهای.
به ناگاه عثمان گفت: (تو شایستگی خزینهداری را نداری) کلیدها را بینداز، ما شخص دیگری را به این کار میگماریم. (1)جای تعجب نیست مردمی که با این دست و دل بازیهای عثمان خو گرفتهاند از عدل امیر مؤمنان علی علیه السلام برنجند و نسبت ظلم و ستم به آن جناب بدهند.
1) . همان: 1/ 199
شماره صفحه در کتاب -
ص: 81
عدهای به حضرت علی علیه السلام اعتراض کردند که چرا بیت المال را به طور مساوی تقسیم میکنی؟ در ابتدای کار به رؤسا و اشراف بیشتر بده تا پایههای حکومتت استوار گردد.
آن حضرت از این سخن برآشفت و فرمود:
أتأمرونی- ویحکم- أن أطلب النصر بالظلم والجور فیمن ولّیت علیه من أهل الإسلام؟ لا واللَّه، لا یکون ذلک ما سمر السمیر، وما رأیت فی السماء نجماً. واللَّه لو کانت أموالهم مالی لساویت بینهم فکیف وإنّما هی أموالهم. (1)
وای بر شما! به من میگویید با ظلم و ستم بر مسلمانانی که به آنها مسلّط شدهام، پایههای حکومتم را استوار سازم و بر دشمنانم پیروز شوم؟ نه، به خدا سوگند! هرگز چنین نخواهد شد تا روزگار باقی است و تا وقتی که ستارهای در آسمان میبینم.
به خدا سوگند! اگر اینها مال من بود در میان آنها به تساوی تقسیم میکردم، چه رسد به این که اموال خودشان است.
ابن تیمیّه به دفاع از ناکثین و پیمان شکنان با حضرت علی علیه السلام
1) . الکافی: 4/ 31 حدیث 3
شماره صفحه در کتاب -
ص: 82
برخاسته و میگوید:
عذر کسانی که از بیعت با او سرباز زدند از عذر سعد بن عُباده و غیر او آشکارتر است که از بیعت ابوبکر سرپیچی کردند. (1)او در پایان، سخن اول خود را میگوید که اصلًا خلفای پیامبر تنها سه نفرند و امیرالمؤمنین علیه السلام جزو آنها نیست. او میگوید:
از شافعی و دیگران نقل شده که گفتهاند: خلفا سه نفرند: ابوبکر، عمر و عثمان. (2)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 85
هر مکتب و مذهبی و هر آرمانی آرزو دارد که روزی فراگیر شده و تمامی مردم به آن بگروند؛ آرمان الهی باشد یا مادّی، بر اساس عقل و خرد باشد، یا بر اساس شهوت و غریزه قدرتطلبی.
همه فرمانروایان دوست دارند قلمرو فرمانرواییشان افزوده شود و گستره حکومتشان گستردهتر گردد.
در این میان امتیاز فرمانروایان الهی از مادی، در گسترش قلمرو حکومتی برای فرهنگ توحید و اخلاق غنی اسلام؛ نه برای اشباع غریزه قدرتطلبی و نشر جهل و فرهنگ هواپرستی، توجه و دقّت در چند مطلب است.
خداوند مالک حقیقی است. آیا به او اذن چنین کاری داده یا نه؟!
اگر خدا به او اذن داده، آیا او بر طبق همان معیارها و موازینی که
شماره صفحه در کتاب -
ص: 86
خدا معیّن نموده رفتار کرده یا در این نبردها و پیکارها از محدوده موازین شرع خارج شده است؟
با توجه به این سه مورد مهم میتوانیم درباره یک پیکار داوری کنیم. اما اگر کسی بدون اذن خدا به نبرد و جنگ پرداخت و در این میدان، نه موازین الهی را رعایت نمود و نه بر راه و روش خداپسندانه حرکت کرد؛ بلکه روش مستکبران، زورگویان و فرعونها را پیش گرفت و از آن طرف هم نتایج بسیار نامطلوبی عاید مسلمانان کرد و جلوی انتشار فرهنگ اسلام را گرفت، هیچ گاه نمیتوان آن نبرد و پیکار را جنگی الهی و قابل تقدیر دانست.
ابن تیمیّه از فتوحات و کشورگشاییهای زمامداران بعد از پیامبر دم میزند و آن را به عنوان برگ زرّینی در زندگی آنها میداند.
از طرفی این جنگهای خارجی را با جنگهای داخلی امیر مؤمنان علی علیه السلام مقایسه نموده و در نتیجهگیری کاملًا غیر منصفانهای با تمام توان به آن حضرت جسارت مینماید. وی در این باره مینویسد:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 87
خلفای سه گانه شهرها را فتح کردند و در شرق و غرب عالم دین را آشکار ساختند، و یک رافضی هم همراه آنها نبود؛ بلکه پس از آنها امویان دست به این کار زدند، در حالی که بسیاری از آنها دشمن علی بوده و برخی به او دشنام میدادند. آنها بر تمامی مناطق اسلامی از شرق تا غرب حکمران شدند و در زمان آنها اسلام بسیار عزیزتر از زمانهای بعدی بود (!!) … آنها در آن ممالک، اسلام را آشکار ساخته و قوانینش را برپا ساختند (!!) …
گاه گفته میشود: برخی از آنها درباره علی خاموش شده و وی را چهارمین خلیفه نمیدانست؛ زیرا امت اسلامی همگی بر او اجتماع نکردند …
بعضی از علمای غرب کتاب بزرگی در فتوحات نوشته و در آن، فتوحات پیامبر و جانشینانش یعنی ابوبکر، عمر و عثمان را آورده؛ ولی از علی یک فتح هم ذکر نکرده با این که او را دوست داشته و ولایتش را به دل دارد؛ چرا که در زمان او هیچ سرزمینی فتح نشد. (1)در اندلس بسیاری از بنی امیه بودند … آنها میگفتند: علی، خلیفه نبوده، خلیفه کسی است که مردم بر او اجتماع کنند در حالی که مردم
1) . منهاج السنّه: 6/ 419 و 420
شماره صفحه در کتاب -
ص: 88
بر علی اجتماع ننمودند و بعضی از آنها در خطبه نماز جمعه، معاویه را به عنوان چهارمین خلیفه ذکر میکرد. یعنی ابتدا نام سه خلیفه اول را میآورده سپس معاویه را به عنوان خلیفه چهارم میگفته، نه علی را … (1)
بدیهی است که هر حرکتی بخواهد انجام شود و هر اقدامی که صورت گیرد به خصوص اقدامی به این بزرگی که آثارش با امتداد تاریخ امتداد مییابد، باید از طرف خداوند امضا شود، او دستور دهد و بخواهد و برای خواسته او دست به شمشیر برده شود.
این عقیده با توحید ارتباط تنگاتنگی دارد، اگر تنها فرمانروا و مالک اوست، پس از هیچ کس نباید فرمان برد مگر به امر او. اگر به غیر او کسی مالک حقیقی نیست، پس تنها به دستور و رضایت او باید در ملک او، تصرّف کرد.
اکنون این پرسش مطرح میشود که آیا زمامدارانی که بعد از پیامبر صلی اللَّه علیه وآله بر کرسی قدرت تکیه زدند حق چنین اقدامی را داشتهاند یا نه؟
1) . منهاج السنّه: 4/ 401 و 402
شماره صفحه در کتاب -
ص: 89
روشن است که وقتی اصل خلافت آنها مردود باشد و آنها غصب کنندگان حق خلفای الهی باشند، کارشان هیچگونه مشروعیتی نخواهد داشت.
به سخن دیگر، جهاد باید در راه خدا باشد، نه در راه طاغوت.
وقتی که کسی خلیفه خدا را کنار بزند و خود به جای او بنشیند دیگر جنگ او در راه خدا نخواهد بود، چون اساساً به چنین اقدامی مجاز نبوده است.
بعد از اثبات این که خلفای سه گانه مقام خلافت را غصب کردهاند و خلیفه به حق پیامبر را خانهنشین کردهاند، جایی برای توجیه جنگافروزیهای آنها نمیماند.
بر فرض این که آنها اجازه به راه انداختن چنین نبردهایی را داشتهاند، باید دید آیا آنها همان طور که پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله در جنگها عمل میکرد، عمل کردهاند، یا همچون رهبران خودکامه دنیا؟
خلیفه رسول خدا کسی است که از مرز دستورات پیامبر و شریعت او خارج نگردد؛ همان طور که او میجنگید، بجنگد، به همان هدفی که او جهاد میکرد، جهاد کند؛ نه این که هر طور غریزه قدرتطلبی او اقتضا کرد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 90
مسلّم است که اسلام دینِ رحمت، عطوفت و فطرت است. قرآن کریم میفرماید:
«وَما أَرْسَلْناکَ إِلّا رَحْمَةً لِلْعالَمینَ»؛ (1)ما تو را جز رحمت برای جهانیان نفرستادیم.
پیامبر ما رحمت برای جهانیان است. قرآن کریم در آیه دیگری میفرماید:
«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»؛ (2)اکراهی در دین نیست در حالی که راه صحیح از ناصحیح روشن شده است.
اسلام دینِ علم، فهم و معرفت است. فریاد اسلام این است که بفهمید آن گاه بپذیرید. قرآن کریم با آوای بلند ندا میکند:
«وَلا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»؛ (3)و از آن چه به آن آگاهی نداری پیروی مکن.
قرآن کریم مسیحیان را ملامت میکند که «چرا به گمان اکتفا کردید در حالی که گمان هیچ گاه شما را به حق نمیرساند»؟
شماره صفحه در کتاب -
ص: 91
هرگز چنین آیینی از مردم نمیخواهد به زور ایمان بیاورند، هرگز چنین دینی نمیپسندد که با قدرت شمشیر صدایش در جهان پخش شود.
اسلام یک حکومت جاه طلب نیست که با زور، کشورگشایی کند و زمینها را تحت تصرّف نماید و بر عده بیشتری حکمرانی کند، او میخواهد بر دلها حکومت کند و مردم را از یوغ حاکمان خودکامه برهاند و بنده خدا کند، نه این که خود، خودکامگی نماید.
به همین جهت است در سراسر زندگی پربرکت رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله- که اینان ادعای جانشینی او را میکنند- حتی یک مورد از این کشورگشاییهای بیضابطه دیده نمیشود. هیچ گاه پیامبر بر سرزمینی لشکر نکشیدند که به زور آنها را مسلمان کنند.
اصلًا اسلامی که به زور به افراد تحمیل شود چه ارزشی دارد و همان به نفاق تبدیل میشود که ضررش به مراتب از کفر بیشتر است.
اگر این فرمانروایانی که بعد از پیامبر بر مسند حکومت تکیه زدند ادعای جانشینی و خلافت رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله را دارند، باید همان گونه رفتار کنند که آن حضرت عمل میکرده، نه این که خودسرانه دست به جنگ و خونریزی بزنند.
باید دید هدف پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله از جهاد و جنگ با کفّار
شماره صفحه در کتاب -
ص: 92
چه بوده؟ چه زمانی فرمان جهاد صادر میکردند؟ چگونه میجنگیدند؟ پس از پیروزی چه رفتاری داشتند؟ و دهها پرسش دیگر.
به راستی آیا این حاکمان به همان هدفی میجنگیدند که آن حضرت میجنگید؟
آیا در همان شرایطی که نبی مکرم اسلام دست به شمشیر میبرد آنها به سلاح رو میآوردند؟
آیا رفتارشان هنگام جنگ و بعد از فتح و پیروزی همان گونه بود که رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله رفتار میکردند؟
حقیقت آن است که نه هدفِ این حاکمان خودکامه از جنگ، هدف پیامبر بوده، نه رفتارشان و نه کردارشان (!)
دقت در راه و روش آنها و مطالعه در کردارشان به خوبی نشانگر افزودن قلمرو حکومتی و فتوحات است.
هدف اسلام از جهاد، نشر تعالیم عالی آن و فرهنگ غنی یکتاپرستی است. جنگ و جهاد در این آیین به این جهت است که عدهای مستکبر دنیاطلب نمیگذارند تعالیم اسلام و رهنمودهای قرآن به ملتهای مستضعف برسد و گاهی آتش فتنه برپا میکنند و به مسلمانان آسیب میرسانند و نه تنها نمیگذارند مردم ممالک، خود به
شماره صفحه در کتاب -
ص: 93
اسلام بگروند، بلکه میخواهند اساس اسلام و توحید را نابود کنند.
پس باید آنها را که سدّ راه نشر این آموزهها و این فرهنگ میشوند از بین برد تا آب حیات توحید به تشنگان حقیقت و معنویت برسد.
در حقیقت از بین بردن حاکمان خودکامه به آن جهت است که نمیگذارند فرهنگ توحیدی به انسانهایی که تشنه آن هستند برسد، نه آن که شمشیر بر سر مردم جهان بگذارند که شما مجبورید در ظاهر اسلام را بپذیرید، هر چند در باطن کافرترین مردم باشید.
نظر قرآن درباره جهاد و کشتار مستکبران همین است. خداوند در قرآن میفرماید:
«وَما لَکُمْ لاتُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرًا»؛ (1)چرا در راه خدا جهاد نمیکنید در صورتی که مردان و زنان و کودکانی که (به خاطر ظلم حاکمان) ضعیف شدهاند؛ همانها که
1) . سوره نساء: آیه 75
شماره صفحه در کتاب -
ص: 94
میگویند: خدایا! ما را از این شهری که اهلش ستمکارند بیرون آور و برای ما از نزد خود صاحب اختیاری قرار ده و برای ما از جانب خود یاوری بفرست.
اسلام با این هدف تمام نیروی خود را در دو جهت صرف میکند و تا آن دو جهت کامل نشود، دستور جهاد صادر نمیکند.
آن گاه که مرزها گشوده شوند و سدهایی که حاکمان مستبدّ ایجاد کرده بودند از بین برود، مردمِ تشنه، به این آیین جدید هجوم میآورند.
آیا این آیین نو نیازهای فطری آنها را اشباع میکند یا نه؟!
از طرفی تمام توجه آنها به بزرگان این آیین معطوف میشود که آیا الگوهای مناسبی برای آنان هستند یا نه؟
آیا اینان عدالت را میگسترانند یا چون حاکمان خودکامه، ظالم و مستبدّ هستند؟
آیا جامعه را به دو طبقه اشراف و مستضعف تقسیم میکنند؟
آیا به دستورات دینشان عمل مینمایند؟
آیا پاسخگوی پرسشها و مرهم زخمهای مردم هستند؟
و هزاران مورد از این قبیل.
بدیهی است تا چنین الگوهایی ایجاد نشده باشد دست به شمشیر
شماره صفحه در کتاب -
ص: 95
بردن و گستراندن قلمرو حکومتی نه تنها سبب گسترش اسلام و فرهنگ مترقی آن نمیشود که نتیجه معکوس خواهد داد و سدّ راه نشر آیین توحیدی خواهد بود.
بعد از آن که ممالک فتح شدند، اسلام به سرعت و وفور، عالمان و مبلّغان دینی را به آن خطّه میفرستد و با تمام توان پیام خدا و آیین او را به تشنگان حقیقت- که سالیانی در یوغ حکومت مستکبران دستشان از آن کوتاه بوده- میرسانند.
همین رویه در زمان پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله دیده میشود، به مجرّدی که از جنگ با قومی فارغ میشدند گروه تبلیغ را رهسپار آن سامان میکردند. حتی در مواردی مشرکان و آنها که نشر تعالیم اسلام را سدّ راه منافع خود میدیدند، آنها را میکشتند، کشتار مبلغانی که از طرف پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله به مناطق مختلف اعزام میشدند، همچون غزوه رجیع و بئر معونه از حوادث معروف و مشهور تاریخ اسلام است. (1)
1) . ر. ک المغازی، واقدی: 1/ 354 و 364
شماره صفحه در کتاب -
ص: 96
اکنون با نگاهی اجمالی به فتوحات خلفا به خوبی روشن میشود که هدف آنها از این کشورگشاییها آیا نشر اسلام بوده یا افزودن محدوده ثروت و قدرت؟ آیا نتیجهاش انتشار اسلام بود یا جلوگیری از نشر آن؟ به این نمونه توجه کنید:
قرظة بن کعب گوید: هنگامی که عمر (بعد از فتح عراق) ما را به آن سامان میفرستاد (تا والی آن جا شویم) مقداری همراه ما آمد و ما را بدرقه کرد، سپس گفت: میدانید چرا شما را تا این جا بدرقه کردم؟
همگی گفتند: بله، میخواهی به ما احترام بگذاری!
عمر گفت: شما به شهرها و آبادیهایی میروید که مردمشان مشغول خواندن قرآن هستند به گونهای که صدایشان چون صدای زنبور عسل بلند است. با نقل حدیث از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله جلوی آنها را از این کار نگیرید و ایشان را با احادیث سرگرم نکنید و من در این کار پشتیبان شما هستم (!!)
قرظه گوید: وقتی به منطقه مأموریت خود (در شهرهایی که تازه فتح شده بودند) رسیدیم، مردم به ما میگفتند: از پیامبر برایمان حدیث
شماره صفحه در کتاب -
ص: 97
نقل کنید. ما میگفتیم: عمر ما را از این کار نهی کرده است (!!) (1)آیا شما فکر میکنید که احادیث پیامبر مردم را از قرآن خواندن باز میدارد یا قرآن را به آنها میفهماند؟
مگر حدیث پیامبر به جز علم، چیز دیگری نیز هست؟
جلوگیری از نشر علم در مناطق فتح شده چه معنایی دارد؟
عمر اجازه نمیداد کسی از مردم مناطق فتح شده از قرآن سؤال کند و معنای آن را بفهمد و کسانی که از قرآن سؤال میکردند به مجازات شدیدی محکوم میشدند. (2)در این صورت مردم تازه مسلمان چه تصوری از اسلام خواهند داشت؟
آنها از اسلام چه دیدهاند؟ دینی که رهبرش از نشر تعالیم آن هراس دارد، دینی که به جز قتل و غارت و ثروت اندوزی چیز دیگری نمیشناسد. این آیین جدید که با زورِ شمشیر خود را بر سرزمینهای دیگر تحمیل میکند آن قدر با علم و دانش مخالف است که نه اجازه میدهد از پیام آور آن دین، چیزی به گوش مردم برسد، نه از کتاب
شماره صفحه در کتاب -
ص: 98
آسمانی آن چیزی سؤال شود و نه مردم آن سامان به کتابهای خود که محصول دانش بشر در طول قرنهای متمادی بوده مراجعه کنند (!!)
نخستین کاری که در ممالک فتح شده انجام داده میشد آتش زدن کتابخانههای آنها بوده است (!)
آیا دینی که با «اقْرَأْ» شروع شده و با «ایتونی بقلم وقرطاس» (1)
تمام میشود این گونه دشمن علم و دانش است؟
آیا روش پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله در جنگها این گونه بود؟
آری، رفتار پیامبر آن قدر جذّاب بوده که در سالهای پایانی زندگی شریفش قبیلهها و مردمان، گروه گروه مسلمان میشدند و آن قدر این کار تکرار شد که سال نُهُم هجری را «عام الوفود» نام نهادند؛ یعنی سال کوچ کردن قبیلهها برای مسلمان شدن.
چرا پس از پیامبر عام الوفود متوقف شد و جای آن را قتل و کشتار و خروج از دین و فتنه گرفت؟
در واقع در پی این فتوحات، فجایعی غیر قابل اغماض رخ داد، کشورگشاییهایی که در آنها نه حرمت زنان، کودکان، پیران و نسل
1) . ر. ک صحیح بخاری: 7/ 9، صحیح مسلم: 5/ 76، المصنّف صنعانی: 5/ 438، السنن الکبری: 3/ 433، صحیح ابن حبان: 14/ 562 …
شماره صفحه در کتاب -
ص: 99
بشری رعایت میشد و نه منابع کشاورزی. (1)در این فتوحات، از تبلیغ اسلام و فرهنگ والای آن خبری نبود و الگوهای مناسبی از اسلام عرضه نمیشد.
مردم تازه مسلمان تنها از اسلام چهره خشنِ خالد بن ولید و مغیره، جهل و نادانی و فریبکاریهای ابوبکر، نظام طبقاتی عمر و ثروت اندوزیهای عثمان را میدیدند.
مردمی که از اسلام تنها معاویه را میشناسند و او را الگوی تمام عیار این آیین میپندارند، به راستی این مردم چه قدر میتوانند به اسلام پایبند باشند؟
محیطی که معاویه به طور علنی تمام حرامهای اسلام را انجام میدهد و آن گاه که به او اعتراض میشود، در پاسخ میگوید: آری، پیامبر آنها را حرام کرده، ولی به نظر من هیچ عیبی ندارد (!!)
جالبتر این که وقتی به عمر گفتند: والی تو در شام چنین رفتار کرده؛ نه برآشفت و نه فرمان عزل او را صادر کرد، فقط گفت: به او بگویید از این کارها نکند (!!) (2)
1) . قرآن کریم در آیه 203 تا 206 سوره بقره و آیه 23 سوره محمّد صلی اللَّه علیه وآله این وقایع را پیشگویی کرده بود
2) . الموطأ مالک: 2/ 135 و 136، السنن الکبری، بیهقی: 5/ 280، نیز رک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 5/ 130، السنن الکبری، نَسائی: 1/ 279 و 277، اختلاف الحدیث شافعی: 7/ 23، مسند احمد: 5/ 319، صحیح مسلم: 5/ 43، الجامع لأحکام القرآن: 3/ 350
شماره صفحه در کتاب -
ص: 100
خداوند متعال در چندین سوره از قرآن وعده فرموده که دین اسلام سراسر کره خاکی را فرا خواهد گرفت. در سوره نصر میفرماید:
«إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ* وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فی دینِ اللَّهِ أَفْواجًا»؛ (1)آن گاه که فتح و پیروزی خدا فرا رسد مردم فوج فوج و دسته دسته داخل دین خدا میشوند.
به راستی چرا این وعده تا کنون ناکام مانده است؟
چرا مردم نه تنها فوج فوج داخل اسلام نشدند؛ بلکه دسته دسته از آن خارج شده و در هر گوشه مملکت پهناور اسلامی یک گروه دست به شورش زدند؟
آیا جز این است که چهره اسلام، خونریز، بیرحم، نسلکش، ثروتاندوز و غارتگر نشان داده شده که محصول همین فتوحات برقآسا و کشورگشاییهای بیضابطه بوده است؟
حقیقت این است که شیوه هشتاد جنگ پیامبر صلی اللَّه علیه وآله با این
1) . سوره نصر: آیههای 1 و 2
شماره صفحه در کتاب -
ص: 101
کشورگشاییها کاملًا متفاوت بوده است. جاذبه اسلام به حدّی بود که آن گاه که فتح و پیروزی خدا فرا میرسید، مردم گروه گروه وارد این دین الهی میشدند.
چرا این جاذبه به تدریج خاموش گشت و جای آن را ترس و وحشت و تنفّر فرا گرفت؟
روشن است که انتشار اسلام، از راه عطوفت الهی و هدایت و فطرت بود، نه از راه زور و شمشیر و غارت و چپاول.
از این رو امیر مؤمنان، امام حسن و امام حسین علیهم السلام تمام تدبیر خود را به اصلاح درون جامعه اسلامی منعطف کرده بودند تا الگوهای نامناسب از بین رفته و الگوهای مناسبی از اسلام ارائه دهند.
نگاهی کوتاه به ثروتهای هنگفت و بادآورده برخی از صحابه صدر اسلام از این فتوحات کافی است که ما را در نیّتهای آنها دچار تردید و دو دلی کند. آیا نباید احتمال دهیم که ارائه الگوهای ناصالحی همچون خالدها و معاویهها در سرزمینهای تازه فتح شده به جهت خاموش کردن نور دین اسلام و به فراموشی سپردن الگوهای واقعی یعنی خاندان پیامبر بوده است؟
بنابراین، ما کشورگشاییهای خلفا را نه تنها مفید و خیرخواهانه نمیدانیم؛ بلکه آنها را به خاطر نتایج منفی، در حقیقت سدّ راه و مانع پیشرفت اسلام در قلبها میدانیم.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 102
ابن تیمیّه در سخن دیگر به دوران خلافت امیر مؤمنان علی علیه السلام اشاره میکند و میگوید:
اصلًا در زمان خلافت او اسلام ظهوری پیدا نکرد؛ بلکه بین اهل اسلام فتنه برپا شد و دشمنانشان- یعنی کفار، مسیحیان و مجوسیان- در آنها طمع کردند. (1)باید به ابن تیمیّه گفت: اگر امروز کسی بخواهد از اسلام چیزی بداند آیا به جنگ افروزیهای خلفا مینگرد یا به نهج البلاغه امیرالمؤمنین علیه السلام؟!
کدام یک اسلام را ظاهر میکند: خطبهها، نامهها و کلمات پربار آن حضرت که هر عاقلی را بیمهابا شیفته خود میکند، یا قتلها، غارتها و بیرحمیهای آنان؟
اشتباه ابن تیمیّه این است که گمان کرده که اسلام همانند سلطنت مستکبران جهان با زور منتشر و ظهور مییابد، نه با نشر علم و فرهنگ.
او گمان کرده که هدف اسلام مانند پادشاهان ستمگر فتح سرزمینهاست، غافل از آن که هدف اسلام فتح دلها، نشر علم
1) . منهاج السنّه: 4/ 117
شماره صفحه در کتاب -
ص: 103
و توحید است.
ابن تیمیّه در ادامه میافزاید:
مسلمانان بر بیعت علی متفق نشدند؛ بلکه در آن زمان فتنه برپا شد و به روی مسلمانان شمشیر کشیده میشد؛ به جای آن که به روی کفّار در آید. دلیل کسانی که معاویه- نه علی- را خلیفه چهارم میدانند، همین است. (1)آن گاه مینویسد:
در ایام خلافت او آن رحمتی که در زمان عمر و عثمان بین مسلمانان بود، وجود نداشت؛ بلکه مسلمانان یکدیگر را میکشتند و همدیگر را نفرین میکردند و هیچ شمشیری از آنها به سمت کفار حواله نرفت تا کار به جایی رسید که کفرورزان در آنها طمع کردند و شهرها و ثروتهایی را از آنها گرفتند. (2)به راستی چگونه امیر مؤمنان علی علیه السلام با کفّار بجنگد در حالی که هنوز چند روز از بیعت مردم با آن حضرت نگذشته بود که عدّهای پیمان شکن همسر پیامبر را بر شتر سوار کرده و به بصره رفتند،
شماره صفحه در کتاب -
ص: 104
والی آن حضرت را کشتند و به قتل و غارت پرداختند؟ آن گاه معاویه سر نافرمانی برداشت و علیه حاکمِ مسلمانان شورش کرد و یک سال و نیم مسلمانان را به جنگ واداشت، سپس گروهی بیدینِ ریاکار جنگ نهروان را به راه انداختند!
آیا در چنین شرایطی صحیح است که آن حضرت، شورشیان داخلی را رها کند تا حکومت اسلامی را از داخل نابود کنند و خود به افزودن قلمرو حکومت مشغول شود؟!
مقایسهای که ابن تیمیّه بین ایام خلافت امیر مؤمنان علی علیه السلام و خلفای پیشین کرده دقیقاً مانند این است که کسی بگوید: مردم مکّه و قبایل اطراف در صلح و صفا بودند تا این که شخصی آمد و اسلام را منتشر ساخت و به سبب آن، بین مردم تفرقه افتاده و دو دستهگی ایجاد شد. مردم به جان یکدیگر افتادند؛ برادر بر روی برادر شمشیر کشید و در مدت 13 سال بیش از هشتاد جنگ در بین آنها رخ داد. آیا این مقایسه صحیح است؟
در چنین شرایطی بهترین کار همان است که این غدّههای سرطانی که بر جای جای بلاد اسلامی حاکم شده و ریشه دواندهاند و سدّ راه پیشرفت اسلام هستند، ریشه کن شده و تا دگربار مردم
شماره صفحه در کتاب -
ص: 105
فوج فوج داخل در اسلام گردند.
از این رو امیر مؤمنان علی علیه السلام به جای کشورگشایی به اصلاح داخلی پرداخت. افراد ناشایست را عزل و کسانی که به خاطر ارزشهای جاهلی به پست و مقام و مال و منال رسیده بودند برکنار کرد. طبیعی است که این غدّههای خطرناک آن قدر در پیکره اسلام ریشه دواندهاند که ریشهکن کردن آنها مستلزم هزینههای زیاد و گاه جنگ و جهاد است.
البته باید توجه داشت که امیر مؤمنان علی علیه السلام پیش از آن که به تصفیه آنها بپردازد دو مرحله را پشت سر گذاشت.
امیر مؤمنان علی علیه السلام ابتدا به جنگ نکرد، بلکه عدّهای بعد از بیعت با آن حضرت پیمان شکسته و در گوشهای از مملکت اسلامی آشوب به پا میکردند. هنوز فجایعی که طلحه و زبیر با همراهی عایشه در بصره انجام دادند از یاد تاریخ نرفته است، تا آن جا که نوشتهاند:
اولین باری که در تاریخ مسلمانان (نه اسلام) اسیر در بند را کشتند، همان واقعه بوده است.
آنان با مکر و حیله وارد شهر شدند، والی حضرت را برکنار و بیت المال را غارت و شروع به کشتن مردم بیگناه کردند و از فرط
شماره صفحه در کتاب -
ص: 106
خوشحالی اشعار کفرآمیز میخواندند.
در این هنگام به امیر مؤمنان علی علیه السلام گزارش دادند. آن حضرت از مدینه حرکت کرده و به سرعت خود را به بصره رساندند و آتش فتنه آنها را خاموش نموده، عایشه را با احترامی (نه در خور او) به مکه برگرداندند.
همین طور در جنگ صفین و نهروان آغازگرِ پیکار، آنها بودهاند.
آنها دست به قتل و غارت میزدند، فتنه برپا میکردند، مردم را علیه حاکم مسلمانان- که حتی بر مبنای خودشان حق مخالفت با او را نداشتند- میشوراندند و باغی و سرکش بودند. در این جا وظیفه آن حضرت است که این آتش فتنه را خاموش نماید.
امیر مؤمنان علی علیه السلام ابتدا با آشوبگران گفت و گو کرده و ایشان را نصیحت میکردند و آنها را متوجه اشتباهشان مینمودند و از آنها میخواستند که از سرکشی و عناد دست بردارند.
این گفت و گوها و موعظهها- که تاریخ برخی از آنها را برای ما بازگو میکند- به چند صورت انجام میگرفت:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 107
امیر مؤمنان علی علیه السلام نامههایی به معاویه میفرستاد. این نامهها و پاسخ آنها حجم بسیاری از کتابهای تاریخی را به خود اختصاص داده است. آن حضرت در این نامهها حقانیت خود و سرکشی و طغیان معاویه را به طور آشکار بیان نمود تا آن جا که به او مینویسد:
وقتی مردم مدینه با عثمان بیعت میکنند و تو در شام از طرف عمر والی آن خطّه شدهای هیچ اعتراضی نمیکنی؛ بلکه خود را والی عثمان میدانی در حالی که اهل شام با عثمان بیعت نکردهاند، اما تو آنها را به بیعت با عثمان وادار میکنی به این دلیل که آن گاه که مردم مدینه و اهل حلّ و عقد با کسی بیعت کردند همه مسلمانان در تمامی نقاط مملکت اسلامی موظفند او را به عنوان خلیفه بپذیرند.
اکنون همان مردمی که با عثمان بیعت کردهاند با من بیعت نمودهاند، ولی تو بر سرکشی خود ادامه میدهی. (1)امیر مؤمنان علی علیه السلام در این احتجاج- که مضمون چند نامه آن حضرت علیه السلام به معاویه است- او را با مطالب مورد پذیرش در
1) . رک. وقعة صفین: 29 و العقد الفرید: 3/ 229
شماره صفحه در کتاب -
ص: 108
نزد وی محکوم میکند و هیچ راه فراری برای او باقی نمیگذارد و تمامی دستآویزهای او را ابطال مینماید و از او میخواهد که از عناد و سرکشی خود دست بردارد.
اما معاویه همچنان بر طغیان خود پافشاری مینمود و مرتّب در نامههایش به آن حضرت تهمتهای ناروا میزد و او را به مبارزه میطلبید.
دومین راهی که امیر مؤمنان علی علیه السلام برای گفت و گو با سرکشان برگزیدند، فرستادن کسانی بود که با آنها به بحث و مناظره بنشینند و آنها را متوجه اشتباهشان سازند.
وقتی خوارج پس از جنگ صفین و مکر عمروعاص دست به فتنه زدند و در نهروان جمع شدند، امیر مؤمنان علی علیه السلام چند نفر را برای بحث با آنها و آگاه ساختن ایشان فرستاد. یکی از آنها ابن عباس بود که با بحثهای منطقی گمراهی آنها را آشکار نمود.
وقتی این نصایح، موعظهها و روشنگریها آنها را بیدار نساخت خود آن حضرت شخصاً و بدون واسطه با آنها صحبت کرد.
آن حضرت حتی در میدان نبرد نیز از این روشنگریهای خود دست برنداشته و تا جایی که ممکن بود سعی داشتند آنها را از جنگ منصرف سازند.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 109
آن گاه که در صفین سپاهیان امیر مؤمنان علی علیه السلام و شامیان در مقابل هم صف آرایی کردند پیش از آن که تیری و یا شمشیری از طرفی به طرف دیگر حواله شود آن حضرت سه نفر را مأمور کردند که به نزد معاویه بروند و با او به گفت و گو بپردازند، شاید بپذیرد و از سرکشی و ایجاد تفرقه میان مسلمانان دست بردارد.
آنها صحبتهای زیادی با معاویه و عمروعاص نمودند و درخواست کردند که از این جنگ دست بردارید و بین جماعت مسلمانان تفرقه نیندازید، هنگامی که یکی از آنها سخن دیگران را قطع کرد و معاویه را از آتش دوزخ ترساند و از او خواست که از طغیان دست بردارد، این پاسخ را از معاویه دریافت کرد:
نخستین چیزی که از تو فهمیدم حماقت و نفهمی تو بود که سخن دوستت را قطع کردی، در حالی که او خدای سخن بود، بعد حرفهایی میزدی که خودت نمیفهمیدی چه میگفتی، دروغ گفتی و پست شدی ای عرب بیابانگرد خشن درشتخوی نادان! هر چه گفتی دروغ بود. از نزد من بروید، هیچ چیز بین من و شما قضاوت نخواهد کرد مگر شمشیر. (1)
1) . تاریخ طبری: 4/ 573، الکامل فی التاریخ: 2/ 365، مروج الذهب: 2/ 388
شماره صفحه در کتاب -
ص: 110
در جنگ جمل آن گاه که امیر مؤمنان علی علیه السلام به بصره رسیدند در بیرون شهر خیمه زدند و سه روز متوالی برای سران ناکثین نامه فرستادند و اشخاصی را برای مناظره با آنها فرا میخواندند. (1)آن حضرت ابن عباس را به سوی زبیر فرستادند و به او فرمودند:
نزد زبیر برو، ولی نزد طلحه مرو که زبیر نرمخوتر است … سلام مرا به او برسان و به او بگو: پسرداییت به تو میگوید: در حجاز مرا میشناسی و در عراق مرا انکار کرده و نمیشناسی؟ چه چیزی تو را از پیمودن آن راهی که آغاز کردی منصرف کرده است؟ (2)همچنین ابن عباس را به همراهی زید بن صوحان نزد عایشه فرستاد تا به او بگویند:
مگر خداوند تبارک و تعالی به تو دستور نداده در خانهات جا بگیری؟ تو فریب خورده و دیگران را فریب میدهی، هم خود به جنگ آمدی و هم دیگران را به جنگیدن وا میداری، از خدا بترس؛ همان خدایی که عاقبت به سوی او باز میگردی و توبه کن که او توبه
شماره صفحه در کتاب -
ص: 111
بندگانش را میپذیرد و به خاطر خویشاوندی با طلحه و دوستی عبداللَّه پسر زبیر به کارهایی دست نزن که تو را به دوزخ فرستد. (1)آری، اینان آغازگر فتنه و جنگ و کارزار بودند و مواعظ و نصایح امیرالمؤمنین علیه السلام در آنها اثر نبخشید و همواره بر سرکشی خود پافشاری میکردند و مانع گسترش عدل علوی و اسلام محمّدی میشدند، آن گاه وظیفه امیر مؤمنان علی علیه السلام است که ریشه ایشان را از بیخ و بن برکند و وجودشان را از صفحه روزگار پاک سازد و با از بین بردن آنها زمین را پاک و مطهر گرداند، همان طور که آن حضرت فرمود:
اگر یارانی داشتم زمین را از وجود معاویه پاک میساختم. (2)چرا که اینان سدّ راه اسلام بودند و برای براندازی حکومت اسلامی میکوشیدند و با هیچ موعظهای از سرکشی خود دست برنمیداشتند.
بدیهی است که باید اینان نابود میشدند تا آب حیات اسلام و تعالیم توحیدی و عدالت علوی به همگان برسد، شاید بتوان هجوم مردم به اسلام را که در اواخر عمر پربرکت پیامبر اوج گرفته بود دو مرتبه جان تازهای بخشید و مردم فوج فوج در آیین الهی داخل شوند. خداوند متعال میفرماید:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 112
«وَإِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی اْلأُخْری فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفیءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ»؛ (1)و هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ بپردازند، آنها را آشتی دهید و اگر یکی از آنها بر دیگری تجاوز کند با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد.
خداوند متعال در این آیه به کشتن باغیان و سرکشانی که ادّعای ایمان و اسلام را دارند فرمان داده است و امیر مؤمنان علی علیه السلام به این آیه عمل کردند و گاهی این آیه را در نبردهایشان تلاوت میفرمودند.
البته تردیدی نیست که مخالفان امیر مؤمنان علی علیه السلام باغی و سرکش بودند؛ چرا که پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله پیشبینی کرده و به عمار فرموده بودند:
تقتلک فئة باغیة؛
تو را گروه باغی و سرکش خواهند کشت.
همین سخن پیامبر سبب شد بعد از آن که سپاهیان معاویه عمار را به شهادت رساندند، فشار شدیدی بر معاویه و عمروعاص وارد شود
1) . سوره حجرات: آیه 9
شماره صفحه در کتاب -
ص: 113
و بین سپاهیانشان اضطراب افتد. (1)بنابراین، قرآن کریم به قتل معاویه و سپاهیانش و همچنین اهل جمل و نهروان فرمان داده است و آنها به حکم قرآن محدور الدم بودند؛ باید از بین بروند تا تعالیم قرآن به مردم مستضعف جهان در طول قرنهای متمادی برسد؛ چرا که آنها سدّ راه نشر اسلام، قرآن، توحید و عدالت هستند.
این کار تنها از عهده یک نفر ساخته است، همو که پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله درباره او فرموده بودند:
تو بر تأویل قرآن میجنگی، همان طور که من بر اساس تنزیل آن جنگیدم. (2)
1) . رک: صحیح بُخاری: 3/ 207، صحیح مسلم: 8/ 186، سنن ترمذی: 5/ 333، المستدرک علی الصحیحین: 3/ 385 و 2/ 148 و 155، الطبقات الکبری: 1/ 241، و 3/ 259 و 248، مجمع الزوائد: 7/ 242 و 9/ 295، المعجم الکبیر: 10/ 96، شرح نهج البلاغه: 3/ 98، کنز العمال: 11/ 198 و 721، تاریخ بغداد: 13/ 188، تاریخ مدینة دمشق: 41/ 472 و 43/ 404 و 406، البدایة والنهایه: 6/ 239 و 7/ 300، فضائل الصحابه: 51، مسند احمد: 2/ 161 و 164 و 206 و 3/ 22 و 28 و 91 و 4/ 197 و 199 و 5/ 214 و 306 و 307 و 6/ 300 و 311 و 315، السنن الکبری، بیهقی: 8/ 189، مسند ابی داوود طیالسی: 84 و 90، المصنف عبدالرزاق: 11/ 240 و بسیاری دیگر از منابع اهل تسنّن
2) . برخی از مصادر این حدیث خواهد آمد
شماره صفحه در کتاب -
ص: 114
امیر مؤمنان علی علیه السلام تنها کسی است که میتواند به چنین کاری اقدام کند، آن حضرت در سخنی میفرماید:
أیّها الناس! فإنّی فقأت عین الفتنة، ولم یکن لیجترئ علیها أحد غیری بعد أن ماج غیبها واشتدّ کلبها، فاسألونی قبل أن تفقدونی؛ (1)
ای مردم! من چشم فتنه را کَندم و جز من هیچ کس جرأت چنین کاری را نداشت؛ آن گاه که امواج سیاهیها بالا گرفت و به آخرین درجه شدّت خود رسید. پس، از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید.
با توجه به آن چه گذشت روشن شد که اگر امروز برای اسلام آبرویی مانده به برکت همان روش امیر مؤمنان علی علیه السلام است، وگرنه خلفای دیگر به طور کامل چهره اسلام را از بین برده بودند و از اسلام، چهرهای خشن، بیرحم، جاهل پرور، مخالف با کتاب و دانش، پول پرست، نژادپرست، خونریز، شهوتران و … ارائه داده بودند. به همین جهت است که در تواریخ نوشتهاند:
وقتی عمر مصر را فتح کرد، مردم مصر اسلام اختیار نکردند و دست از آیین خود برنداشتند و حتی زبانشان نیز به عربی تبدیل نشد،
1) . نهج البلاغه: خطبه 93
شماره صفحه در کتاب -
ص: 115
همین طور آنها نصرانی و قبطی ماندند تا دو قرن بعد، زمانی که شیعیان فاطمی داخل مصر شدند و تا حدودی- گرچه بسیار ناچیز و ناقص- فرهنگ اهل بیت علیهم السلام را به مصریان نشان دادند، آنان، مسلمان شدند و زبان عربی را پذیرفتند. (1)
آری، ابن تیمیّه با دید مادّی پیشرفت را تنها در جنگ و خونریزی و کشورگشایی میبیند و برای علم و دانش، مکارم اخلاق و فرهنگ اسلام هیچ ارزشی نمیپندارد. از این رو ادّعا میکند که در میان دوازده امام شما شیعیان تنها برای یکی از آنها سلطنت و قدرت فراهم شد و او نیز هیچ قلمروی به قلمرو مسلمانان نیفزود. به این سخن او دقت کنید:
در میان کسانی که امامیه ادعای عصمت برای آنها میکنند تنها علی
1) . جالب است که یکی از زمامداران کنونی مصر به نام- مصطفی الفقی- به این مطلب اعتراف کرده است و به همین مناسبت مقالهای نوشته به نام: «مصر شعب سنی المذهب شیعی الهوی» مقاله آقای الفقی و سخن او در تاریخ 2 جمادی الاولی 1427 (2/ 4/ 2006) در صدر اخبار رسانههای جهان خصوصاً آژانسهای خبری عرب زبان قرار گرفت و اعتراضات زیادی را از اهل سنّت در پی داشت. رک: صحیفة الحیاة از لندن، شبکه راصد الاخباریه، خبرگزاری العربیّه و غیر آن
شماره صفحه در کتاب -
ص: 116
از راه بیعتِ سران به حکومت رسید، در زمان سلطنت او نیز چندان نفع و مصلحتی در این دنیا نصیب مسلمانان نشد؛ آن چنان که در زمان سه خلیفه پیشین شده بود. بنابراین میتوان به طور قطع و یقین نتیجه گرفت آن لطف و مصلحتی که ادعا میکنند با امامانشان حاصل میشود، باطل است. (1)آن گاه در جای دیگر میافزاید:
هر کس گمان میکند آن دوازده نفری که پیامبر وعده آمدنشان را داده (2)
«تا زمانی که دوازده نفر ولایت مسلمانان را بر عهده داشته باشند، اسلام و دین عزیز و منیع خواهد بود».
علمای اهل سنّت در توجیه این حدیث درماندهاند و هر طور حساب میکنند با عدد دوازده هماهنگ نمیشود. گاهی حتی نام برخی از افرادی را که به طور علنی به جنگ قرآن و اسلام آمدهاند در زمره این دوازده نفر میآورند، اما باز هم درست نمیشود و این حدیث تنها با امامان دوازدهگانه شیعیان مطابق است
همین دوازده نفری هستند که شیعیان ادّعای امامت آنها را میکنند، او در نهایت جهل و نادانی است؛ زیرا هیچ کدام از آنها دست به شمشیر نبردند مگر علی بن ابی طالب، او هم نتوانست درشماره صفحه در کتاب -
ص: 117
زمان خلافتش با کفار نبرد کند حتی یک شهر هم فتح نکرد و یک کافر را هم نکشت، بلکه مسلمانان شروع به کشتن یکدیگر کردند تا آن جا که کفار، مشرکان و اهل کتاب در شرق ممالک اسلامی و نیز در شام به آنها طمع نمودند؛ به گونهای که گفته شده آنها برخی از شهرهای مسلمانان را تصاحب کردند. این چه عزتی است که در زمان خلافت او نصیب اسلام شد؟! …
بنابراین، اسلام نزد شیعیان، همان خواری آنهاست و ما در میان هواپرستان ذلیلتر از رافضیها نداریم. (1)معیار عزّت و ذلّت و نفع و مصلحت در نزد ابن تیمیّه فقط شمشیر، خونریزی و کشورگشایی است و کسی عزیز خواهد بود که به هر قیمت این کار را انجام دهد، گرچه به قیمت محو الگوهای اسلام، ایجاد تنفّر و وحشت در دل مردم از اسلام، جلوگیری از انتشار فرهنگ آن، باشد. مهم افزایش قلمرو حکومتی است.
در این نوع کشورگشایی پس از قتل و غارت، فرمان صادر میکنند که کسی حق ندارد از پیامبر برای مردم چیزی نقل کند، مبادا مردم بفهمند که روش پیامبر غیر از این بوده است. آن گاه بخشنامه
1) . منهاج السنّه: 8/ 241 و 242
شماره صفحه در کتاب -
ص: 118
صادر میکنند که در تمام قلمرو فتح شده به الگوهای واقعی اسلام دشنام دهند، دروازه دانش شهر نبوی را لعن نمایند؛ چرا که اگر مردم آنها را به عنوان مرجع دینی و علمی بپذیرند، کار تمام است. باید دست مردم را از علوم خودشان نیز کوتاه نمود، نباید گذاشت آنها از کتابها و کتابخانههای خود استفاده کنند.
از این رو، نخستین فرمانی که در کشورهای تازه فتح شده اجرا میشود، به آتش کشیدن کتابها و کتابخانههاست؛ آتشی که با آن میتوان حمامهای شهر را گرم کرد تا مردم به وظیفه شرعی استحمام عمل کنند. به این نمونه توجه کنید:
پس از آن که عمرو عاص به دستور عمر، شهر اسکندریّه مصر را فتح کرد، یکی از دانشمندان اسکندریّه به نام یحیی غراماطی نزد او آمد.
عمروعاص میدانست که او چه کسی است و چه مقدار به علوم مختلف احاطه دارد، از این رو او را گرامی داشت و مرتب از او مطالب علمی و دانشهای مختلف بشری را میآموخت؛ زیرا عمرو انسان عاقل و نیکاندیشی بود و خوب به سخن دانشمندان گوش فرامیداد.
روزی یحیی به او گفت: تو تمامی مناطق اسکندریه را در تصرّف خود درآوردی و هر چه در آن بود بر آن مهر زدی، هر چیزی که به درد تو میخورد، ارزانی خودت، ما با آن کاری نداریم، اما آن چه که
شماره صفحه در کتاب -
ص: 119
به دردت نمیخورد و نفعی از آن عایدت نمیشود، به ما برگردان که ما به آن سزاوارتریم.
عمرو عاص گفت: چه میخواهی؟
گفت: کتابهای حکمت که در خزانههای پادشاهی نگهداری میشود.
عمرو گفت: من در این موضوع مهم نمیتوانم خودسرانه تصمیم بگیرم و باید از رئیس مسلمانان عمر بن خطاب کسب اجازه کنم.
آن گاه نامهای به عمر نوشته و سخن آن دانشمند را به اطلاعش رساند. پس از چندی جواب نامه از سوی عمر آمد، بخشنامه عمر از این قرار بود:
«اما آن کتابهایی که گفتی: پس اگر آن چه در آنها نوشته شده در قرآن وجود دارد، ما به آنها نیاز نداریم و اگر آن چه در آنها نوشته شده، مخالف با قرآن است، نبود آنها بهتر است. از این رو وظیفه تو آن است که آنها را از بین ببری».
پس از این حکمِ حکومتی، عمروعاص آن کتابها را میان حمامهای اسکندریّه تقسیم کرد تا به جای هیزم به وسیله آنها آب حمام را گرم کنند، تا این که طیّ شش ماه، سوخت حمامها از آن کتابها تأمین میشد و همه آنها از بین رفت، ماجرا را بشنو و انگشت شگفتی به دندان بگیر. (1)
1) . تاریخ مختصر الدول: 103، تاریخ التمدّن الاسلامی: 11/ 635
شماره صفحه در کتاب -
ص: 120
عمرو عاص به جز این کتابهایی که در خزانه ملوکیّه از آنها مراقبت میشد، چندین کتابخانه دیگر را نیز در مصر به آتش کشید، از جمله کتابخانهای که اسکندر بعد از ساختن شهرش آن را بنا کرده بود. (1)در نقلی آمده است: کتابهایی که در مدت شش ماه حمامهای اسکندریّه را گرم کردند به امر «بطولوماوس فیلادلفوس» از پادشاهان اسکندریّه جمع شده بود. او دستور داد در تمامی شهرها و کشورها جست و جو کردند و هر کتابیدر هر علمی نوشته شده بود با چندین برابر قیمت خریداری کرده و در خزانه خود نگهداری میکرد تا تعداد کتابها به پنجاه هزار و صد و بیست عنوان کتاب رسیده بود، پس از آن نیز مرتب بر تعداد آنها افزوده میشد و هر پادشاه جدیدی که میآمد مسئول مراقبت و حفظ آن کتابها بود. (2)ابن ندیم گوید: کتابهای سوخته آن کتابخانه شامل تمامی دانشهای آن زمان بوده، از قبیل فلسفه، ریاضیات، طب، حکمت، آداب و هیئت. (3)البته این رأی خلیفه به کتابخانه اسکندریّه مختصّ نبوده؛ بلکه
شماره صفحه در کتاب -
ص: 121
هر جایی که فتح میشد همین فرمان را در مورد آن صادر مینمود. (1)سعد بن ابی وَقّاص به فرمان عمر همه کتابهای ایرانیان را به دریا ریخت. (2)او درباره کتابهای مدائن نیز همین گونه رفتار کرد، تا جایی که کتابهای پیامبران پیشین نیز از این قانون مستثنا نبودند. (3)ما ادّعا نمیکنیم که همه مطالب آن کتابها صحیح و درست بوده است، امّا این رفتار با کتاب و کتابخانه، نشانگر دشمنی عمر با علم و دانش است. بسیاری از این علوم حاصل تجربه بشر در زمانهای طولانی است.
در واقع این گونه رفتار نابودی تمدّن بشری است، در این شیوه حکومتی کسی حق ندارد از قرآن چیزی بپرسد، فقط همین متن عربیآن را هر که بلد است بخواند، اما اگر معنای کلمهای از آن را نفهمید حقّ سؤال ندارد، وگرنه تازیانه خلیفه مسلمانان پشتش را مینوازد. در نقلی آمده است:
پس از آن که عراق فتح شد شخصی از آن سامان به نام «صبیغ عراقی»
شماره صفحه در کتاب -
ص: 122
مرتب از لشکریان اسلام در مورد قرآن، سؤالاتی را مطرح میکرد و از مطالب آن میپرسید تا این که همراه لشکریان به مصر آمد، به محض ورود به مصر، عمرو عاص او را با نامهای به سمت عمر بن خطاب فرستاد، وقتی که نامه رسان، نامه عمرو عاص را که در آن شرح حال آن عراقی نوشته شده بود به عمر داد و او از مضمون نامه آگاه شد، سخت برآشفت و گفت: این مرد کجاست؟
او گفت: در میان کاروان است.
عمر گفت: برو ببین اگر گریخته باشد عقوبت دردناکی در انتظارت خواهد بود.
آن شخص رفت و صبیغ را آورد. عمر به او رو کرد و گفت: تو کسی هستی که چیزهای تازه میپرسی؟!
آن گاه عمر کسی را فرستاد تا شاخههای تازه از نخل آوردند، آنها را به هم بست و شروع کرد به زدن به پشت او، آن قدر زد تا پشتش ترک برداشت، سپس او را رها کرد تا به مرور زمان آن شکاف در کمرش بهبود یافت، دو مرتبه او را خواست و آن قدر زد که شکاف دو مرتبه باز شد، باز او را رها کرد تا خوب شد، برای مرتبه سوم او را خواست تا تنبیه کند. صبیغ گفت: اگر میخواهی مرا بکشی راحتم کن، اگر میخواهی مرا مداوا کنی به خدا سوگند! خوب شدهام و به مداوای
شماره صفحه در کتاب -
ص: 123
تو نیازی ندارم.
عمر به او اجازه داد به سرزمین خود- عراق- برگردد و نامهای به ابوموسی اشعری نوشت که هیچ کس از مسلمانان حق ندارد با او همسخن شود. کار بر او بسیار تنگ شد تا این که ابوموسی به عمر نوشت: این مرد توبه خوبیکرده است.
عمر در جواب نامه نوشت: از این پس مانعی ندارد مردم با او هم سخن شوند. (1)رفتار خلیفه با مردم سرزمینهای فتح شده و علم و دانش آنان این گونه بود، با این حال آیا عزتی برای اسلام و مسلمانان میماند؟!
ابن تیمیّه گمان کرده عزّت یعنی زورگویی، قلدری! به نظر شما آیا عزّت اسلام به این است؟ یا به مکتبی که فریاد علم و عقل سر داده، مکتبی که مردم را وادار میکند تا بپرسند و بفهمند، حدیث نقل کنند، بنویسند و مذاکره نمایند. مکتبی که شعارش این است:
1) . سنن دارمی: 1/ 54 و 55، تاریخ مدینة دمشق: 23/ 411/ 2846، مختصر تاریخ دمشق: 11/ 46، تفسیر ابن کثیر: 4/ 232، الاتقان: 3/ 7، کنز العمّال: 2/ 331/ 14161. متقی هندی این مطلب را از دارمی، نصر مَقْدِسی، اصفهانی، ابن انباری، لالکائی و ابن عساکر نقل میکند، الدر المنثور: 7/ 614، فتح الباری: 8/ 211. رک: الغدیر: 6/ 291
شماره صفحه در کتاب -
ص: 124
احتفظوا بکتبکم، فإنّکم سوف تحتاجون إلیها. (1)
کتابهای خود را به خوبی محافظت کنید که به زودی به آنها نیاز پیدا میکنید.
به راستی امروزه راه و روش چه کسانی را میتوان به عنوان الگوهای واقعی اسلام به جهان معرفی کرد:
راه و روش زمامداران کشورگشا؟
راه امامانی که آثار علمی آنان هر انسان منصفی را تحت تأثیر قرار داده است؟
برای نمونه همین کشور مصری که عمرو عاص از طرف عمر آن گونه رفتار کرد، امیر مؤمنان علی علیه السلام چگونه رهبری کرده است.
نگاهی گذرا به عهدنامه آن حضرت به مالک اشتر در مورد ولایت مصر شاهد صدق سخن ماست. آیا عهدنامه مالک اشتر عزت اسلام است یا رفتار عمرو عاص؟!
آن بخشنامه عمر بود و این هم بخشنامه امیر مؤمنان علی علیه السلام:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
این فرمان بنده خدا علی امیر مؤمنان به مالک اشتر پسر حارث است
1) . اصول کافی: 1/ 52
شماره صفحه در کتاب -
ص: 125
در عهدی که با او دارد، هنگامی که او را به فرمانداری مصر برمیگزیند … او را به ترس از خدا فرمان میدهد …
پس ای مالک! بدان من تو را به سوی شهرهایی فرستادم که پیش از تو دولتهای عادل یا ستمگری بر آنها حکم راندند و مردم در کارهای تو چنان مینگرند که تو در کارهای حاکمان پیش از خود مینگری … مهربانی با مردم را پوشش دل خود قرار بده با همه دوست و مهربان باش.
هرگز مبادا چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنها را غنیمت دانی؛ زیرا مردم دو دستهاند:
دستهای برادر دینی تواند.
و دسته دیگر همانند تو در آفرینش میباشند …
آداب پسندیدهای را که بزرگان این امت به آن عمل کردهاند و ملت اسلام با آن پیوند خورده و رعیّت با آن اصلاح شده بر هم مزن و آدابی را که به سنّتهای خوب گذشته زیان وارد میکند، پدید نیاور، که پاداش برای آورنده سنّت و کیفر آن برای تو باشد که آنها را درهم شکستی.
با دانشمندان زیاد گفت و گو کن، با حکیمان فراوان بحث کن؛ اموری که مایه آبادانی و اصلاح شهرها بوده و چیزهایی که پیش از تو
شماره صفحه در کتاب -
ص: 126
موجب پایداری مردم و برقراری نظم میشده است … (1)آری، این امیر مؤمنان علی علیه السلام است و این هم دستورالعمل او به مالک اشتر، اما افسوس و صد افسوس که معاویه نگذاشت پای مالک به مصر برسد و در میان راه او را شهید کرد.
به راستی امروزه مردم جهان، اسلام را با عهدنامه مالک اشتر میشناسند یا با رویّه خلفا؟
ملاک عزّت و ذلّت در نظر ابن تیمیّه مادیات است، او با معنویات کاری ندارد و با علم و دانش ارتباطی ندارد، او کلید عزّت را گم کرده است. قرآن کریم در وصف منافقان میفرماید:
«الَّذینَ یَتَّخِذُونَ الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمیعًا»؛ (2)کسانی که کافران را به جای مؤمنان دوست و همیار خود برمیگزینند.
آیا عزّت و سربلندی را نزد آنان میجویند؛ به راستی که تمامی عزّتها نزد خدا است؟!
قرآن کریم در جای دیگر از قول آنها چنین حکایت میکند:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 127
«یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدینَةِ لَیُخْرِجَنَّ اْلأَعَزُّ مِنْهَا اْلأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقینَ لایَعْلَمُونَ»؛ (1)آنها (پنهانی) میگویند: اگر به مدینه برگشتیم به یقین عزیزان، ذلیلان را (از شهر) بیرون میکنند، در حالی که تمامی عزّت مخصوص به خدا، رسول او و مؤمنان است؛ ولی منافقان نمیدانند.
دیدِ منافقان دیدِ مادّی بود، عزّت را در مال و منال و قدرت و شوکت میدیدند و آن گاه که به ثروت و مکنت یهودیان یا برخی از کفار مینگریستند میگفتند: اینها عزیز هستند، اما مسلمانان که گاه از شدّت فقر، لباس مناسبی برای پوشیدن ندارند، ذلیل و خوار هستند.
دقیقاً همین بیماری در ابن تیمیّه وجود دارد، از دید او زمامداران و سلاطین ستمگر، زورگو و کشورگشا مایه عزّت اسلام هستند، نه امامان عدالتگر و منادیان توحید و گسترندگان علم و دانش و حکمت و معرفت.
و آن گاه که ابن تیمیّه نمیتواند کینه و بغض خود با امیر مؤمنان علی علیه السلام را پنهان کند، به صراحت میگوید:
1) . سوره منافقون: آیه 8
شماره صفحه در کتاب -
ص: 128
اصلًا علی برای به دست آوردن ولایت و حکومت جنگ کرد و مردم بسیاری را به کشتن داد و در ایام ولایت او، نه با کفار جنگی صورت گرفت و نه شهرهایشان به تصرّف مسلمانان درآمد و هیچ خیری برای آنان نداشت. (1)در جای دیگر مینویسد:
در زمان او روز به روز، کار سختتر میشد و او ضعیفتر و دشمنانش قویتر میگشتند. در این میان، تفرقه بین مسلمانان افزون میگشت. (2)به همین خاطر برخی خلافت علی را این طور تحلیل میکنند و میگویند: هیچ نصّ و اجماعی برای خلافت او نیست. (3)او در مورد دیگری میافزاید:
علی جنگید تا مردم از او فرمان ببرند و بتواند بر جانها و اموال مردم مسلّط شود. پس چگونه میتوان این جنگ را جنگ برای دین قرار داد. (4)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 129
به راستی آیا ابن تیمیّه از خدا حیا نمیکند و چنین گستاخانه دشمنی خود را با اهل بیت پیامبر آشکار میسازد؟!
امیر مؤمنان علی علیه السلام سرآمد زاهدان عالم است، او آن کسی است که در شبِ شهادت خویش، با نان و نمک افطار میکند و حاضر نمیشود جز از نمک چیز دیگری بر سر سفره او باشد، چگونه ابن تیمیّه جرأت میکند که بنویسد او با مردم جنگید تا بر اموال و جانها چیره شود؟ امیر مؤمنان علی علیه السلام در نامهای به والی خود عثمان بن حنیف این گونه مینویسد:
ألا وإنّ إمامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه ومن قوته بقرصیه ألا وإنّکم لا تقدرون علی ذلک، ولکن اعینونی بورع واجتهاد وعفّة وسداد.
فواللَّه، ما کنزت من دنیاکم تبراً، ولا ادّخرت من غنائمهما وفراً، ولا أعددت لبالی ثوبی طمراً … (1)
آگاه باشید! امام شما از دنیای خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است. بدانید که شما توانایی چنین کاری را ندارید، امّا با پرهیزکاری، تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی مرا یاری دهید.
1) . نهج البلاغه: نامه 45
شماره صفحه در کتاب -
ص: 130
سوگند به خدا! من از دنیای شما طلا و نقرهای نیندوخته و از غنیمتهای آن چیزی ذخیره نکردم و بر دو جامه کهنهام نیفزودم و از زمین دنیا حتی یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیای شما در نظر من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است!
… من اگر میخواستم میتوانستم از عسل پاک، از مغز گندم و بافتههای ابریشم برای خود غذا و لباس فراهم آورم، اما هیهات که هوای نفس بر من چیره گردد و حرص و طمع مرا وادارد که طعامهای لذیذ را برگزینم در حالی که در «حجاز» یا «یمامه» کسی باشد که به قرص نانی نرسد و یا هرگز شکمی سیر نخورد، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکمهایی که از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرهای سوخته وجود داشته باشد، یا چنان باشم که شاعر گفت:
«این درد تو را بس که شب را با شکم سیر بخوابی و در اطراف تو شکمهایی گرسنه و به پشت چسبیده باشند».
آیا به همین قانع شوم که بگویند: این امیر مؤمنان است و در تلخیهای روزگار با مردم شریک نباشم و در سختیهای زندگی الگوی آنان نگردم؟
من آفریده نشدم که غذاهای لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد، چونان حیوان پرواری که تمام همت او علف است، یا چون حیوان رها شده
شماره صفحه در کتاب -
ص: 131
که شغلش چریدن و پر کردن شکم است …
من با رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله همچون نوری هستم که از نور او روشنایی گرفتهام، یا چون آرنجی که به بازو پیوسته است (و کارهای پیامبر به وسیله من به انجام میرسد).
به خدا سوگند! اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند از آن روی بر نتابم و اگر فرصت داشته باشم به پیکار همه میشتابم و تلاش میکنم که زمین را از این شخص مسخ شده (معاویه) و این جسم واژگون پاک سازم تا سنگ و شن از میان دانههای درو شده جدا گردد.
ای دنیا! از من دور شو، مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگال تو رهایی یافتم و از دامهای تو نجات یافته و از لغزشگاههایت دوری گزیدهام.
کجایند بزرگانی که به بازیچههای خود فریبشان دادهای؟
کجایند امتهایی که با زر و زیورت آنها را فریفتی که اکنون در گورها گرفتارند و درون لحدها پنهان شدهاند؟
از برابر دیدگانم دور شو! به خدا سوگند! رام تو نگردم که خوارم سازی و مهارم را به دست تو ندهم که هر جا خواهی مرا بکشانی.
به خدا سوگند!- سوگندی که تنها با اراده خدا برمیگردد- چنان
شماره صفحه در کتاب -
ص: 132
نَفْس خود را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان هر گاه بیابم شاد شود و به نمک به جای نان خورش قناعت کند و آن قدر از چشمها اشک ریزم که چونان چشمهای خشک درآید و اشک چشم پایان یابد.
آیا سزاوار است که چرندگان، فراوان بخورند و راحت بخوابند و گلّه گوسفندان پس از چرا کردن به آغل رو کنند، و علی نیز از زاد و توشه خود بخورد و استراحت کند؟ چشمش روشن باد! که پس از سالیان دراز، چهارپایان رها شده و گلّههای گوسفندان را الگو قرار دهد!! …
به راستی آیا این امیرالمؤمنین برای حکومت جنگید؟
آیا او برای دنیا جنگید؟
اگر او میخواست به دنیا برسد چرا همان روز اول که حقّ او را بردند دست به شمشیر نبرد؟ مگر قدرت عالم در دست او جمع نشده بود؟
مگر او تهمتن سپاه نبود؟ مگر او یک تنه حریف لشکری نبود؟
مگر او کننده در خیبر نبود؟ چرا در برابر ربوده شدن حقش- حتی بر کشتن همسرش- شکیبایی ورزید؟
آری، او بنده خداست، بدون فرمان خدا کاری نمیکند؛ هر چند
شماره صفحه در کتاب -
ص: 133
کاری برایش نداشته باشد.
در همین نامه علّت پیکار با معاویه را بیان کرد و فرمود:
به خدا سوگند! اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یکدیگر دهند از آن روی بر نتابم و اگر فرصت داشته باشم به پیکار همه میشتابم و تلاش میکنم که زمین را از این شخص مسخ شده (معاویه) و این جسم واژگون پاک سازم تا سنگ و شن از میان دانههای درو شده، جدا گردد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 134
همه مسلمانان اتفاق نظر دارند که امیر مؤمنان علی علیه السلام بر حق بوده و مخالفان آن حضرت بر باطل. در این زمینه ابتدا کلمات برخی از بزرگان اهل سنّت را میآوریم، آن گاه به برخی از سخنان ابن تیمیّه میپردازیم تا روشن شود که این مرد حتی خود را از زمره اهل سنّت خارج کرده و عقیده او با اعتقاد هیچ یک از فرقههای اسلامی موافق نیست.
آری، تنها برخی از خوارج- که اکنون منقرض شدهاند- و نواصب با او هم عقیدهاند. از این رو اگر ما ابن تیمیّه را خارج از مسلمانان و کتاب او را جزو کتابهای غیر مسلمانان بدانیم، سخن گزافی نگفتهایم.
ابوحنیفه گوید:
هیچ کسی با علی رضی اللَّه عنه جنگ نکرد که او را به حق برگرداند مگر آن که علی بر حق سزاوارتر از او بود و اگر او نبود کسی نمیدانست در پیکار با مسلمانان چگونه باید رفتار کرد … شکی نیست که طلحه و زبیر بعد از آن که با علی بیعت کردند و سوگند یاد کردند که پیمان شکنی نکنند با او جنگیدند. (1)
1) . مناقب ابی حنیفه، خوارزمی: 2/ 344 و 1/ 342
شماره صفحه در کتاب -
ص: 135
ابن خُزَیمه که از بزرگان کم نظیر اهل سنّت است و دارقُطْنی در مورد او میگوید: «او پیشوایی ثابت قدم و بینظیر بود» (1)میگوید:
هر کس با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب در خلافتش به نزاع و ستیز برخاست سرکش و باغی است. این مطلبی است که همه مشایخمان را بر آن یافتم و ابن ادریس شافعی نیز همین نظر را دارد. (2)ابومنصور در الفرق بین الفرق در بیان اصولی که همه اهل سنّت بر آن اتفاق نظر دارند میگوید:
همگی گفتهاند که علی در زمان خود امام بوده و گفتهاند که در تمامی جنگهایش بر حق بوده؛ چه در جنگ بصره، چه در جنگ صفین و چه در جنگ نهروان. (3)عبدالرؤوف مناوی در فیض القدیر مینویسد:
تمامی فقهای حجاز و عراق از هر دو گروه صاحبان حدیث و رأی، اتفاق نظر دارند که علی در پیکارش با اهل صفین بر حق بوده؛ همان طور که در نبرد با اهل جمل حق با او بود و کسانی که با او جنگیدند سرکشانی ستمکار بودهاند و به خاطر سرکشی، آنها را تکفیر
شماره صفحه در کتاب -
ص: 136
نمیکنند. برخی از این عالمان از این قرارند: مالک، شافعی، ابوحنیفه، اوزاعی وجمهور اعظم از متکلمان و مسلمانان. (1)نَوَوی در شرح صحیح مسلم گوید:
در همه این جنگها علی بر حق بود، این مذهب اهل سنّت است. (2)ذهبی در سیر اعلام النبلاء گوید:
ما تردید نداریم که علی از کسانی که با آنها جنگید برتر بود و او به حق سزاوارتر بود. (3)ابن کثیر در البدایة والنهایه گوید:
این جریان کشته شدن عمار بن یاسر با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است که اهل شام او را کشتند، با کشتن او به خوبی سرّ سخن رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله روشن و آشکار شد که فرموده بود:
«گروه سرکش او را خواهند کشت» و روشن شد که علی بر حق و معاویه سرکش و باغی است. (4)ابن حجر در فتح الباری بعد از ذکر حدیث عمّار گوید:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 137
این حدیث یکی از نشانههای نبوت است و فضیلتی آشکار برای علی و عمار است و با این حدیث، سخن ناصبیهایی که گمان میکنند علی در جنگهایش بر حق نبوده رد میشود. (1)با توجه به این سخن صریح و آشکارِ بزرگان مذهب خلفا به خوبی واضح میشود که ابن تیمیّه از زمره مسلمانان خارج و داخل در نواصب میباشد. پارهای از سخنان گستاخانه او به مقام شامخ امیر مؤمنان علی علیه السلام گذشت. اکنون به چند سخن دیگر از منهاج السنّه او توجه کنید.
وقتی سخن از شکمبارگیهای عثمان و حیف و میل بیت المال به دست او میرسد که عاقبت این شکمبارگی او، مسلمانان را واداشت تا از شهرهای مختلف جمع شده و او را به قتل برسانند؛ ابن تیمیّه برای دفاع از حیثیت عثمان و به قصد بیاحترامی به امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین میگوید:
این ثروتهای اندوخته عثمان و برتری دادن بعضی (از خویشاوندانش) کجا به پای آن خونهایی میرسد که در جنگ صفین ریخته شد و هیچ عزّت و پیروزی نصیب مسلمانان نگشت؟ …
1) . فتح الباری: 1/ 543/ 447، فیض القدیر: 4/ 467
شماره صفحه در کتاب -
ص: 138
جنگ صفین تنها شر و بدی را افزود و هیچ مصلحتی از آن حاصل نگشت (!!) (1)او در این راه حتی از نسبت دروغ دادن به بزرگان و پیشوایان مذهبش هم دریغ نمیکند، در این باره میگوید:
به همین جهت پیشوایان سنت چون مالک، احمد و غیر این دو میگویند: علی مأمور نبرد با خوارج بود. اما جنگ جمل و صفین پیکار فتنه بوده است. و از همین رو علمای شهرها برآنند که آن جنگ، جنگ فتنه بوده و کسانی که در آن شرکت نکردهاند از کسانی که در آن شرکت کردهاند بهترند. (2)به راستی ابن تیمیّه این سخنان را از کجا به علمای شهرها و پیشوایان مذاهب خود نسبت میدهد در حالی که آنها تصریح کردهاند که در تمامی این جنگها حق با امیر مؤمنان علی علیه السلام بوده است.
مگر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله نفرموده بود:
اللهم وال من والاه، وعاده من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله؛
خدایا! دوستان علی را دوست بدار و دشمنانش را دشمن و یاور او را
شماره صفحه در کتاب -
ص: 139
یاری کن و کسی را که او را یاری نکرده و رها کند یاری نکن و رهایش کن.
با این حال چگونه ابن تیمیّه میگوید: آنان که آن حضرت را یاری نکردند از آنان که به یاریش شتافتند بهترند، آن گاه سخاوتمندانه این سخن را به علمای شهرها نسبت میدهد (!!)
ابن تیمیّه گستاخی و بیادبی خود را تا آن جا میرساند که میگوید:
هدف علی در این نبردها برتری یافتن بر دیگران بود (!!) و قرآن میگوید: «آخرت از آنِ کسانی است که طالب هیچ برتری و فسادی در زمین نباشند». (1)از این رو او در آخرت اهل سعادت نخواهد بود؛ چرا که او جنگید تا مردم از او فرمان ببرند (!!)
آن گاه میگوید:
صحابهای که با او جنگیدند هیچ کدام دلیلی از کتاب و سنّت بر لزوم جهاد نداشتند، بلکه خود اعتراف کردند که این جنگها نظرِ شخصی آنها بوده، همچنان که علی رضی اللَّه عنه نیز چنین گفته است. (2)درباره نبرد جمل و صفین خود علی رضی اللَّه عنه گفته که هیچ فرمانی از پیامبر در آن مورد نبوده؛ بلکه رأی و نظر خود او بوده است و بیشتر
شماره صفحه در کتاب -
ص: 140
صحابه با او در این پیکار موافق نبودهاند. (1)این جنگ، جنگ فتنه بوده که از روی تأویل انجام گرفته است؛ نه از اقسام جهاد واجب بوده و نه جهاد مستحب. (2)او در این جنگها عدّه زیادی از مسلمانانی را که نماز میخواندند، زکات میدادند و روزه میگرفتند کشت. (3)ابن تیمیّه میافزاید:
علی رضی اللَّه عنه درباره جنگ جمل و صفین چیزی روایت نکرده است … و حتی هیچ کس نیز در مورد آن دو جنگ حدیثی نقل نکرده است. تنها کسانی که از این نبردها سرباز زدند و علی را یاری نکردند برای کار خود حدیث نقل کردهاند. اما حدیثی که نقل میشود که علی میگفته: «من مأمور جنگ با ناکثین (اهل جمل) و قاسطین (معاویه و شامیان) و مارقین (خوارج) هستم» حدیث جعلی است که به پیامبر صلی اللَّه علیه وآله نسبت داده شده است. (4)جالب است که ابن تیمیّه به آسانی هر حدیثی را که موافق میل او نباشد، تکذیب میکند. برای او مهم نیست که چه کسانی آن را نقل کردهاند
شماره صفحه در کتاب -
ص: 141
و چه کسانی مهر صحّت بر آن زدهاند. خیلی راحت میگوید: دروغ است و جعلی. حتی گاهی سخاوتمندانه علما را نیز با نظر خود متفق میکند؛ چه آنها بخواهند یا نخواهند. همان طور که نمونههایش گذشت.
علامه امینی رحمه اللَّه در این باره میگوید:
گویا زمانی که به ابن تیمیّه لقب «شیخ الاسلام» دادند، او مغرور شده و گمان میکند که هر سخنی را که بگوید دیگران بدون دلیل از او میپذیرند، یا هر ادعای اجماعی را از او قبول میکنند.
حقیقت آن است که شدّت بغض و کینهای که در دلِ ابن تیمیّه شعلهور است و دشمنی او با پیامبر و اهل بیت مطهرش حتی فرصت فکر و اندیشه را از او گرفته، بدون تأمّل مینویسد تا آتش درونی خودش بهبود یابد و فکر نمیکند این مطلبی که میگوید مخالف اجماع تمامی مسلمانان است و با این سخن از زمره مسلمانان خارج میشود.
وی در فراز دیگر، حدیثی را تکذیب میکند که بزرگان مکتب خلفا آن را نقل کرده و پذیرفتهاند. در آن حدیث آمده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
أمرنی رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه وآله بقتال الناکثین والمارقین والقاسطین؛ (1)
1) . کنز العمّال: 13/ 112، حدیث 36367، تاریخ بغداد: 8/ 336، البدایة والنهایه: 7/ 338 و 339
شماره صفحه در کتاب -
ص: 142
پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله به من به پیکار با ناکثین، قاسطین و مارقین فرمان داد.
او میگوید:
حدیثی که روایت شده پیامبر خدا، علی را به پیکار ناکثین، قاسطین و مارقین فرمان داد، حدیث ساختگی است که به پیامبر صلی اللَّه علیه وآله نسبت داده شده است. (1)بدیهی است که نقد سخن ابن تیمیّه بسیار آسان است، کافی است در هر مسألهای به منابع و مدارک معتبر مراجعه شود و نظرات بزرگان مذهب او روشن گردد، آن گاه به راحتی دروغگویی، خیانت، بغض و نفاق او آشکار میگردد.
البته نباید توقّع داشت که ابن تیمیّه به صراحت بگوید: من دشمن علی و آل او هستم؛ زیرا این حرف مساوی است با خروج از اسلام و اعلان دشمنی و نصب علنی. علمای اهل سنّت به شدت از چنین نسبتی هراسان هستند و سعی میکنند خود را از این نسبت پاک سازند.
بنابراین، حدیث فوق را بسیاری از صحابه از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله نقل کردهاند که برخی از آنها عبارتند از:
1) . منهاج السنّه: 6/ 112
شماره صفحه در کتاب -
ص: 143
امیرالمؤمنین علیه السلام، ابوایّوب انصاری، عبداللَّه بن مسعود، ابوسعید خُدری، عمّار بن یاسر و دیگران.
بسیاری از دانشمندان حدیث اهل سنّت نیز این حدیث را در کتابهای حدیثی خود آوردهاند، همچون:
طبری، بزّار، ابویعلی، ابن مردویه، ابوالقاسم طبرانی، حاکم نیشابوری، خطیب بغدادی، ابن عساکر، ابن اثیر، جلال الدین سیوطی، ابن کثیر، محب طبری، ابوبکر هیثمی، متقی هندی.
یکی از سندهای صحیح این حدیث آن است که بزّار در مسند و طبرانی در المعجم الاوسط نقل کردهاند. هیثمی نیز در مجمع الزوائد بعد از نقل حدیث میگوید: این حدیث صحیح است و یکی از دو سند بزّار نیز صحیح بوده و راویان آن- به جز ربیع بن سعید که او را نیز ابن حِبّان توثیق کرده است- مورد اعتماد هستند. البته این حدیث سندهای صحیح دیگری نیز دارد. (1)
1) . المستدرک علی الصحیحین: 3/ 138، مجمع الزوائد: 5/ 186، 6/ 225، تاریخ بغداد: 8/ 336 و 13/ 188، تاریخ مدینة دمشق: 16/ 54، 42/ 468، 59/ 129، البدایة والنهایه: 7/ 305 و 306، مسند ابی یعلی: 1/ 397/ 515، أُسد الغابه: 4/ 33، میزان الاعتدال: 1/ 271، 584، لسان المیزان: 2/ 446، المعجم الاوسط: 8/ 213، 9/ 165، المعجم الکبیر: 4/ 172، 10/ 190- 192، کنز العمّال: 11/ 292، 327، 452، 13/ 113
شماره صفحه در کتاب -
ص: 147
ابن تیمیّه برای اثبات حقانیت خوارج و ناصبیها؛ کسانی که جنگهای امیرالمؤمنین علیه السلام را نادرست میدانند احادیث صحیح را تکذیب میکند و به نقل علمای مذهب خود هیچ اعتنایی نمینماید.
او احادیث صحیح را نمیپذیرد و به راحتی احادیث دروغین را نقل میکند و به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبتهای ناروایی میدهد. در موردی چنین میگوید:
علی بن ابی طالب رضی اللَّه عنه از برخی کارهایش، چون جنگهایی که به راه انداخته بود پشیمان شد … شبهای جنگ صفین مرتب میگفت: به خدا! عبداللَّه بن عمر و سعد بن مالک چه خوب کردند، اگر کار نیکی انجام دادند پاداش زیادی بردهاند و اگر هم کار بدی انجام دادهاند خطرش کم است. (1)
1) . منهاج السنّه: 6/ 209
شماره صفحه در کتاب -
ص: 148
در حالی که عبداللَّه بن عمر و سعد بن مالک- همان سعد بن ابی وَقّاص- هر دو از بیعت نکردن با امیرالمؤمنین علیه السلام و شرکت نکردن در جنگهایش پشیمان شدند و حکایت پشیمانی آنها در منابع تاریخی موجود است.
ابن تیمیّه میافزاید:
علی در شبهای صفین به پسرش حسن میگفت: ای حسن! ای حسن! پدرت گمان نمیکرد کار به این جا بکشد، کاش پدرت 20 سال قبل از این مرده بود (!!) (1)به راستی چگونه ابن تیمیّه احادیث صحیح و متقن را که در کتابهای معتبر اهل سنّت آمده، تکذیب میکند و با اطمینان میگوید:
دروغ است و چنین مطلبی را به طور قاطع به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت میدهد؟ گویی این یکی از مسلّمات تاریخ و ضروریّات مذهب است؛ حتی یک سند یا یک منبع از کتابهای اهل سنّت را هم برای آن نقل نمیکند.
ابن تیمیّه گاهی در مورد برخی از سخنان خویش ادّعای تواتر میکند و میگوید:
1) . همان: 6/ 209
شماره صفحه در کتاب -
ص: 149
هنگامی که علی از جنگ صفین برگشت سخنش عوض شد … و خبرهای متواتری آمده که او در آخر کار از اوضاع ناراحت بود. (1)گاهی علی از جنگهایی که کرده بود اظهار پشیمانی و ناراحتی میکرد. اینها همه نشانگر آن است که او بر این نبردها دلیل شرعی نداشته است (!!) (2)روایت متواتر به روایتی میگویند که آن قدر راویان مختلف به سندهای گوناگون آن را نقل کرده باشند که جای هیچ شک و شبههای در صحّت و راستی آن نباشد و انسان به صدور آن یقین پیدا کند.
این اخبار متواتری که ابن تیمیّه ادّعا میکند کجا هستند؟
چند سند دارند؟
چند نفر آنها را نقل کردهاند؟
در چند کتاب وارد شدهاند؟
اینها مطالبی است که هر عالمی باید آنها را بررسی کند، آن گاه ادّعای تواتر و نصّ صحیح بنماید و به نویسندگان نسبت دهد، اما ابن تیمیّه این گونه نمیاندیشد، بلکه او میخواهد بنویسد و قلبش را آرام کند.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 150
مگر پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه وآله بارها در مورد امیرالمؤمنین، همسر و فرزندانش علیهم السلام نفرموده بود:
أنا حرب لمن حاربکم؛ (1)
من در جنگم با هر که به جنگ شما آید.
مگر رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله در روز غدیر دست علی علیه السلام را بالا نگرفت و فرمود:
اللهم وال من والاه وعاد من عاداه؛ (2)
خدایا! دوست بدار هر که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد.
مگر پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله نفرموده بود:
1) . المعجم الاوسط: 3/ 179 و 5/ 182، المعجم الصغیر: 2/ 3، المعجم الکبیر: 3/ 40، البدایة والنهایه: 8/ 223
2) . مناقب الامام امیرالمؤمنین: 2/ 404/ 884، تاریخ مدینة دمشق: 42/ 217/ 8707، تاریخ الاسلام (عهد الخلفاء): 632، المعجم الکبیر: 4/ 173/ 4053، مجمع الزوائد: 9/ 103 و 104، مسند احمد: 6/ 583/ 23051 و 23052، جواهر المطالب: 1/ 83، المصنف ابن ابی شِیبه: 6/ 369 شماره 32046، ینابیع الموده: 37 باب 2994، تذکرة الخواص: 36 باب 2، البدایة والنهایه: 5/ 187، کنز العمّال: 13/ 157 حدیث 36486، الامامة والسیاسه: 1/ 129
شماره صفحه در کتاب -
ص: 151
من أطاع علیّاً فقد أطاعنی ومن عصی علیّاً فقد عصانی؛ (1)
هر که از علی فرمان ببرد از من فرمان برده و هر که از فرمان او سرباز زند از فرمان من سرباز زده است.
مگر آن حضرت نفرموده بود:
عادی اللَّه من عادی علیّاً؛ (2)
خدا دشمن است با هر که با علی دشمن باشد.
مگر آن بزرگوار نفرموده بود:
إنّ الشقی کلّ الشقی من أبغض علیّاً فی حیاته (حیاتی) وبعد وفاته (وفاتی)؛ (3)
تمام شقاوت و بدبختی در کسی است که علی را دشمن بدارد؛ در دوران زندگی و بعد از وفات او (در دوران زندگی و بعد از وفات من).
1) . مناقب الامام امیرالمؤمنین علیه السلام: 2/ 609/ 1108، تاریخ مدینة دمشق: 42/ 306 و 307 حدیث 8847 و 8848، مختصر تاریخ مدینة دمشق: 17/ 376 حدیث 174، جواهر المطالب: 1/ 66، نزل الابرار: 56. حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین: 3/ 121 پس از نقل این حدیث به صحت آن حکم کرده است
2) . جامع الاحادیث: 5/ 155/ 14026، کنوز الحقایق: 1/ 371/ 4598، أُسد الغابه: 2/ 164/ 1589
3) . الفصول المهمه: 125، المناقب خوارزمی: 78/ 62، کنز العمّال: 13/ 145/ 36458، مجمع الزوائد: 9/ 132، ینابیع الموده: 147/ 11، زین الفتی: 2/ 197/ 428
شماره صفحه در کتاب -
ص: 152
مگر حب و بغض امیر مؤمنان علی علیه السلام علامت ایمان و نفاق نبود؟ (1)مگر نمیگفتند که ما، منافقان را با بغض علی میشناختیم؟ (2)ابن تیمیّه تمام این حدیثها و موارد دیگر را که در کتابهای معتبر اهل سنّت فراوان آمده است، فراموش کرده، حتی مبانی سقیفه و مکتب خلفا را نیز نادیده گرفته که میگفتند: هر گاه با کسی بیعت شد هر کس بعد از او حرفی بزند باید کشته شود. (3)او حتی تاریخ پرافتخار زندگانی امیر مؤمنان علی علیه السلام فراموش کرده که چه کسانی ابتدا به شورش دست زدند و پیمان شکستند و چه کسانی مرتب لشکر میفرستادند و شهرهای مسلمانان را غارت میکردند، زنان و کودکان را میکشتند و به نوامیس مسلمانان تجاوز میکردند.
در تاریخ آمده است: معاویه مرتب به شهرهای مرزی لشکر میفرستاد و به قتل و غارت میپرداختند. یکی از فرماندهان آن لشکرها، بُسر بن ارطاة بود که آن قدر خونریزی و چپاولگری نمود تا بر اثر دعای امیر مؤمنان علی علیه السلام عقلش را از دست داد. او دو فرزند کوچک ابن عباس را در مقابل چشم مادرشان سر برید.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 153
آیا امیرالمؤمنین علیه السلام نباید پاسخ این شورشها و ناآرامیها را بدهد؟
آیا نباید با پیمان شکنانی که در بصره جمع شدند، والی حضرت را کشته و مردم را قتل عام کردند و بیت المال را به تاراج بردند جهاد کند؟
آیا نباید با خوارجی که از دین بیرون رفته و آن حضرت را کافر دانستند و لشکری برای از بین بردن اسلام فراهم کردند، پیکار نماید؟
آیا او باید این آشوبگران داخلی را رها کرده و به ادامه فتوحات (!!) چنگیزی بپردازد؟
آری، ابن تیمیّه به راحتی تمام احادیث و مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام را انکار کرده و مرتب میگوید: «دروغ است»، «به اتفاق علما دروغ است» و «بیخردان آنها را نقل میکنند».
اما از آن طرف نسبتهای ناروا و تهمتهای دروغین را به طور قاطع و بدون کوچکترین تردیدی به آن حضرت نسبت میدهد و میگوید:
کار به جایی رسید که علی گفت: اگر بدانم کسی مرا بر ابوبکر و عمر برتری داده به او تازیانه میزنم؛ همان طور که دروغگو را تازیانه میزنند. (1)
1) . منهاج السنّه: 7/ 511
شماره صفحه در کتاب -
ص: 154
این مطلبی است که ابن تیمیّه در جاهای متعددی از کتابش آورده، ولی حتی یک منبع و مصدر برای آن معرفی نکرده است.
آیا امیر مؤمنان علی علیه السلام مانند عمر است که همیشه تازیانهاش در دست باشد و هر گاه ناخوش شد بر سر مردم بکوبد؟! آیا او کسی را به خاطر این اعتقاد کتک زده است؟
مگر نبودند در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام بسیاری از صحابه که در حضورش، آن حضرت را از ابوبکر و عمر برتر میدانستند، آیا آن حضرت بر سرشان تازیانه کوفته است؟!
ابن حزم و همچنین ابن عبدالبر- که از بزرگان علمای اهل سنّت هستند- هر کدام جداگانه در کتابهای خود اسامی تعداد زیادی از صحابه را آوردهاند که آنها به افضلیت آن حضرت بر شیخین قائل بودهاند. (1)جالب این که همین حدیثی را که ابن تیمیّه به طور مسلّم و قاطعانه و بدون تردید به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت میدهد، محقق منهاج السنّه دکتر محمّد رشاد سالم در چاپ جدید، تضعیف کرده و در پاورقی آن نوشته که این حدیث ضعیف است (!!)
ابن تیمیّه در جای دیگر کتابش به امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا سلام اللَّه علیهما دروغ بسته، میگوید:
1) . الفصل فی المحلل والنحل: 4/ 181 و الإستیعاب فی معرفة الاصحاب: 3/ 1090
شماره صفحه در کتاب -
ص: 155
در حدیث صحیح وارد شده که علی رضی اللَّه عنه گفت: نیمه شب رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله بر سر بالین من و فاطمه آمد و گفت: چرا برنمیخیزید نماز بخوانید.
من گفتم: ای رسول خدا! جانهای ما در دست خداست، اگر بخواهد ما را بیدار کند، بیدار میکند.
پس پیامبر پشت کرده و این آیه را میخواند: «ولی انسان بیش از هر چیز، به مجادله میپردازد» (1). (2)آن چه گذشت اندکی از اندیشه و افکار واهی ابن تیمیّه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام بود و همین مقدار برای شناسایی ابن تیمیّه، عقاید او و دشمنی او با خاندان پیامبر کافی است و هر که این کتاب را بخواند آن چه را ابن حجر عسقلانی درباره ابن تیمیّه گفته تصدیق خواهد نمود. در پایان دعای پیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله را زیر لب زمزمه میکنیم:
«اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله».
وصلّی اللَّه علی محمّد وآله الطاهرین.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 157
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
الف
الاتقان فی علوم القرآن: جلال الدین سیوطی، دار الفکر، لبنان، بیروت، سال 1416.
الاخبار الطوال: احمد بن داوود دینوری، مکتبه حیدریه، چاپ دوم، سال 1379 ش.
اختلاف الحدیث: محمد بن ادریس شافعی.
الإستیعاب فی معرفة الاصحاب: ابن عبدالبرّ، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1415.
أُسد الغابه: ابن اثیر جزری، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان.
الاعتقاد والهدایه: احمد بن حسین بیهقی.
الافادة والاعتبار: عبداللطیف بغدادی.
الامامة والسیاسه: ابومحمّد عبداللَّه بن مسلم بن قتیبه دینوری، مؤسسه نشر و پخش مصطفی بابی حلبی و شرکاء، مصر.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 158
ب
ت
تاریخ ابن خلدون: ابن خلدون، دار الکتاب لبنانی.
تاریخ الاسلام: ذهبی، دار الکتاب العربی، بیروت، سال 1408.
تاریخ التمدّن الاسلامی: جرجی زیدان.
تاریخ الخلفاء: جلال الدین سیوطی، منشورات شریف رضی، قم، ایران، چاپ یکم، سال 1411.
تاریخ بغداد: خطیب بغدادی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1417.
تاریخ طبری: سلمان بن احمد بن ایّوب لخمی طبری، از منشورات کتابفروشی ارومیّه، قم، ایران.
تاریخ مختصر الدول: جرجی زیدان.
تاریخ مدینة دمشق: ابن عساکر، دار الفکر، بیروت، سال 1415.
تذکرة الحفّاظ: ذهبی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان.
شماره صفحه در کتاب - ص: سبط بن جوزی، مؤسّسه اهل البیت علیهم السلام، بیروت، لبنان، سال 1401.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 159
تراجم الحکماء: جمال الدین ابوالحسن بن یوسف قفطی.
تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم): ابن کثیر، دار المعرفه، بیروت، چاپ سوم، سال 1409.
تفسیر روح المعانی: شهاب الدین آلوسی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، سال 1405.
تفسیر طبری (جامع البیان فی تفسیر القرآن): محمّد بن جریر طبری، دارالمعرفه، بیروت، سال 1412.
ج
جامع الأحادیث: جلال الدین سیوطی.
جامع بیان العلم وفضله: ابن عبدالبرّ، دار ابن الجوزی، عربستان، چاپ دوم، سال 1416.
الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قُرْطُبی): محمد بن احمد انصاری قرطبی، دار احیاء التراث عربی، افست از چاپ دوم.
جواهر العقدین: سمهودی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1415.
جواهر المطالب فی مناقب علی بن ابی طالب علیهما السلام: ابوالبرکات دمشقی باغونی، مجمع احیاء الثقافة الإسلامیة، قم، ایران، سال 1415.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 160
ح
د
الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور: جلال الدین سیوطی، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1403.
الدرر الکامنة فی أعیان المائة الثامنة: ابن حجر عسقلانی، دار الجیل، بیروت، لبنان، سال 1414.
ر
ز
س
شماره صفحه در کتاب -
ص: 161
السنن الکبری: احمد بن حسین بیهقی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1414.
سنن تِرمذی: محمّد بن عیسی بن سوره تِرمذی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1403.
سنن الدارمی: عبداللَّه بن رحمان دارمی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان.
السنن الکبری: احمد بن شعیب نسائی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، سال 1411.
سیر اعلام النبلاء: ذهبی، مؤسسه الرساله، بیروت، لبنان، چاپ نهم، سال 1413.
سیره ابن هشام (السیرة النبویّة): ابن هشام، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1415.
السیرة الحلبیّة: علی بن برهان الدین حلبی، مکتبة التجاریة الکبری، قاهره، مصر، سال 1382.
السیرة دحلانیة (السیرة النبویّة): زینی دحلان، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1421.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 162
ش
شرح المواهب اللدنیّه: قسطلانی، دار المعرفه، بیروت، لبنان، سال 1414.
صحیح مسلم بشرح النَوَوی: نووی، دار الکتاب عربی، بیروت، لبنان، سال 1407.
شرح نهج البلاغه: ابن ابی الحدید معتزلی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1387.
ص
صحیح ابن حبان: عبداللَّه بن حبان، مؤسسه الرساله، بیروت، لبنان، سال 1414.
صحیح بخاری: محمّد بن اسماعیل بخاری جعفی، دار ابن کثیر، دمشق.
صحیح مسلم: مسلم بن حجّاج نیشابوری، مؤسسه عز الدین، بیروت، لبنان، چاپ نخست، سال 1407.
الصواعق المحرقه: ابن حجر هیتمی مکّی، مکتبة القاهرة، قاهره، مصر.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 163
ط
ع
العقد الفرید: ابن عبد ربّه، دار الکتاب عربی، بیروت، لبنان.
عیون الأثر فی فنون المغازی والسیر: ابن سید الناس، مکتبة دار التراث، مدینه منوّره، سال 1413.
غ
ف
فتح الباری فی شرح صحیح البُخاری: ابن حجر عسقلانی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1410.
الفرق بین الفرق: ابومنصور عبدالقادر بن طاهر بغدادی.
الفصل فی الأهواء والملل والنحل: ابن حزم اندلسی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، سال 1416.
الفصول المهمّة فی معرفة الأئمّه: ابن صباغ مالکی، مکتبة دار الکتب التجاریه.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 164
فضائل الصحابه: احمد بن حنبل شیبانی، جامعة ام القری، مکه، عربستان سعودی، چاپ یکم، سال 1403.
فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر: عبدالرؤوف مَناوی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1415.
ک
الکافی: محمّد بن یعقوب کلینی رحمه اللَّه، دار صعب، دار التعارف، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1401.
الکامل فی التاریخ: ابن اثیر، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1399.
کشف الظنون: حاجی خلیفه، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1414.
کنز العُمّال: متّقی هندی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1419.
کنوز الحقایق من حدیث خیر الخلائق: عبدالرؤوف منّاوی، مطبوع در حاشیه الجامع الصغیر.
م
شماره صفحه در کتاب -
ص: 165
مختصر تاریخ دمشق: ابن منظور، دار الفکر، سوریه، دمشق، چاپ یکم، سال 1404.
مروج الذهب: مسعودی، دار المعرفه، بیروت، لبنان.
المستدرک علی الصحیحین: حاکم نیشابوری، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1411.
مسند ابی داوود: حافظ سلیمان بن داوود طیالسی، دار المعرفه، بیروت، لبنان.
المسند: حافظ ابو یعلی احمد بن علی تمیمی موصلی، دار المأمون للتراث، دمشق.
مسند احمد: احمد بن حنبل شیبانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1415.
مشکاة المصابیح: خطیب تبریزی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1411.
مصابیح السُّنّه: حسین بن مسعود بغوی، متوفای 516 ه.
المصنّف: ابن ابی شیبه، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1414.
المصنف: عبدالرزاق صنعانی، مکتب الإسلامی، بیروت، لبنان، سال 1403.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 166
المطالب العالیه: ابن حجر عسقلانی، دار المعرفه، بیروت، لبنان، سال 1414.
المعجم الاوسط: سلیمان بن احمد لخمی طبرانی، دار الحرمین، سال 1415.
المعجم الصغیر: سلیمان بن احمد لخمی طبرانی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان
المعجم الکبیر: سلیمان بن احمد لخمی طبرانی، دار احیاء التراث، چاپ دوم، سال 1404.
مناقب ابی حنیفه: موفق بن احمد مکی اخطب خوارزم، معروف به خوارزمی.
مناقب الصحابه: احمد بن حنبل شیبانی، مؤسسه الرساله، بیروت، سال 1403.
المناقب: موفق بن احمد مکّی اخطب خوارزم، معروف به خوارزمی، مکتبه نینوی، تهران، ایران.
منهاج السنّة النبویّه: ابن تیمیّه حرّانی، مکتبه ابن تیمیه، قاهره، مصر، چاپ دوم، سال 1409.
میزان الإعتدال: ذهبی، دار الکتب علمیّه، بیروت، لبنان، چاپ یکم، سال 1416.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 167
ن
نزل الأبرار: حافظ محمّد بن معتمدخان بدخشانی حارثی، انتشارات نقش جهان، تهران، چاپ یکم، سال 1403.
نگاهی به آیه ولایت: سید علی حسینی میلانی، مرکز حقایق اسلامی، قم، چاپ یکم، سال 1386 ش.
ی