ghaemiyeh.com
نام كتاب: فرزندان ابو طالب / ترجمه
نويسنده: ابوالفرج اصفهانى / مترجم جواد فاضل
وفات: 356 ق / مترجم معاصر
تعداد جلد واقعى: 3
زبان: فارسى
موضوع: دوازده امام عليهم السلام
ناشر: كتابفروشى على اكبر علمى
مكان نشر: تهران
سال چاپ: 1339 ش
بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِيمِ
از آن دسته كه اهل علم و خبر بودهاند. و از آن دسته كه قلبا نهضت محمد را تقديس و تصديق مىكردهاند. حسن بن زيد مىگويد: از فرزندان امام حسن بن على چهار نفر با محمد بن عبد اللّه همكارى و همفكرى داشتهاند: 1-خودم «حسن بن زيد» 2-برادرم عيسى 3-موسى بن جعفر [1] 4-عبد اللّه بن جعفر. حسين بن زيد مىگويد: «عبد اللّه بن جعفر «عليه السلام» را ديدهام كه همدوش با محمد مىجنگيد و ديدهام كه مردى سياه پوست را از سپاه منصور به قتل رسانيد عيسى بن عبد اللّه مىگويد: از بنى هاشم «پسران معاوية بن عبد اللّه بن جعفر» اين سه نفر در نهضت محمد شركت داشتند.
1-حسن بن معاويه 2-يزيد بن معاويه 3-صالح بن معاويه از پسران زيد بن على «مصلوب» عيسى و حسين همراه محمد بر ضد ابو جعفر قيام كرده بودند. هنگامى كه در ديوان نامها چشم منصور به نام اين دو مرد افتاد حيرت زده گفت: -اى عجب پسران زيد هم برخلاف من قيام كردهاند. مگر نمىدانند كه ما قاتل پدرشان را كشتهايم و به كيفر كردارش بدارش زدهايم. و بعد همانطور كه نعش زيد را سوزاندند ما هم نعش قاتلش را در آتش سوزانديم. حمزه و زيد از فرزندان حسن بن زيد حسنى نيز همراه محمد بن عبد اللّه نهضت كرده بودند. در عين اينكه پدرشان حسن بن زيد طرفدار منصور بود. ابو جعفر منصور به حسن بن زيد گفت: -مىبينم پسران تو با شمشير برهنه در ركاب محمد بر ضد من مىجنگند. حسن در جواب گفت: -يا امير المؤمنين من اين دو پسر را عاق كردهام. دير بازيست
كه شكوهشان را به پيشگاه خلافت معروض داشتهام. منصور گفت: -بله. همينطور است. اين خلاف هم نتيجهى همان شكوههاست. قاسم بن اسحاق از نسل جعفر بن ابى طالب و على بن جعفر هر دو با محمد بن عبد اللّه همكار بودهاند. ابو جعفر به جعفر بن اسحاق گفت: -فرزند تو على كه نفيش «مرجى» است نيز چنين از آب درآمده جعفر در پاسخ گفت: -او پسر من است يا امير المؤمنين و اگر بخواهى من او را از فرزندى خود «نفى» مىكنم. منذر بن محمد زبيرى نيز از طرفداران محمد بن عبد اللّه بود. پس از قتل محمد روزى حسن بن زيد را ديدار كرد و دست به گردنش انداخت و سخت گريست. حسن بن زيد گفت: ابن منذر هوشيارترين پيروان محمد بود. حسين بن على «صاحب فخ» مىگويد: -خواستم با محمد در اين جهاد شركت كنم. بمن گفت:
-نه پسرك من! تو باش تا پس از مرگ من باشد كه زمام امر را به مشت گيرى. «ابن هرمز» كه پيرى فرسوده بود دستور داده بود او را بر عمارى نشانيدند و همراه با سربازان محمد به ميدان جنگ بردند. گفته شد. -از تو چه كارى ساخته است؟ -جواب داد: -از من كارى ساخته نيست ولى مردم جاهل كه مرا در چنين حال عازم جنگ ببينند همت خواهند كرد و به جهاد خواهد شتافت. مالك بن انس مىگويد: هروقت به سراغ «ابن هرمز» مىرفتم فرمان مىداد كه كنيزش در خانه را ببندد و بعد از خاطرات صدر اسلام و عدل و تقواى آن دوره حكايتها مىگفت و گريه مىكرد. آنقدر گريه مىكرد كه گريبانش از اشك چشمانش جنس مىشد. او با همه ضعف پيرى دنبال محمد بن عبد اللّه به ميدان رفت. مىگفت: -باشد كه جوانان بمن اقتدا كنند و از همت من تأسى جويند.
واقدى مىگويد: تشكيلات انتظامى مدينه در نهضت محمد بن عبد اللّه بعهدهى عبد المجيد بن جعفر بود. ابن عبد المجيد از علماى روات بود. گروهى اهل خبر از وى احاديثى روايت كردهاند. «هيثم» هم از او رواياتى دارد. حسين بن زياد مىگويد. -پس از قتل محمد بن عبد اللّه بدستور عيسى بن موسى «ابن هرمز» را احضار كردند. عيسى بوى گفت: آيا علم و فقه تو كافى نبود كه ترا از اين خروج باز دارد. «ابن هرمز» در جواب عيسى هاشمى گفت: -فتنهاى بود برخاست و ما را هم به فتنه انداخت. عيسى بوى گفت: -پرخبر و محترمانه بخانهات باز گرد. على بن برقى مىگويد: -من ديدهام كه يكى از سرهنگان نيروى منصور با جمعى سرباز بخانهى «ابن هرمز» آمدند او را تقريبا يكتا پيراهن بر اسب نشاندند و با خودشان بحضور عيسى بن موسى هاشمى بردند.
اما مىدانيم كه عيسى نسبت بوى تعرضى نفرمود. قدامة بن محمد مىگويد: عبد اللّه بن يزيد بن هرمز و محمد بن عجلان هر دو را در نيروى محمد بن عبد اللّه ديدهايم كه كمان بدوش انداخته بودند. ما چنين گمان برديم كه اين دو نفر مىخواهند خودشان را مرد نبرد به مردم نشان بدهند. محمد بن عجلان با محمد بن عبد اللّه همفكر و همقدم بود. در لشكر محمد ابن مرد بر قاطرى سوار بود و در صف سربازان قرار داشت پس از قتل محمد هنگامى كه جعفر بن سليمان فرماندار مدينه شد دستور داد كه ابن عجلان را با زنجير دست به گردن بستند عياد بن كثير مىگويد: -من به ديدار فرماندار رفتم و گفتم اگر والى بصره حسن بصرى عالم معروف را با زنجير ببندد مردم بصره در حق او چه خواهند گفت: جعفر بن سليمان جواب داد. -خيلى بد. خيلى بد. بخدا. گفتم: -مقام محمد بن عجلان در مدينه همچون مقام حسن بصرى در بصره است. مردم مدينه هم وقتى ابن عجلان را زنجير بسته ببينند
بد خواهند گفت: والى مدينه حرفم را شنيد و محمد بن عجلان را آزاد كرد. داود بن قاسم مىگويد: -قاضى مدينه در نهضت محمد بن عبد اللّه عبد العزيز مخزومى بود و ديوان عطايا در اختيار عبد الرحمن بن مسور قرار داشت. عبد الحميد بن جعفر مىگويد: -در آغاز كار فرمانده قواى انتظامى محمد بن عبد اللّه من بودم. پس از چندى مرا به سمت ديگرى گماشت و قواى انتظامى را بدست عثمان بن محمد زبيرى سپرد. عبد اللّه مىگويد. عيسى بن على بن الحسين از همراهان محمد بن عبد اللّه بود. اين مرد به محمد مىگفت: - هركس از فرزندان ابو طالب كه به بيعت تو تسليم نمىشود فرمان كن تا با شمشير گردنش را بزنم. گفتهاند: مالك بن انس امام مذهب مالكى فتوى داده بود كه مردم با محمد بن عبد اللّه بر ضد منصور نهضت كنند.
گفتند آخر بيعت ابو جعفر بر گردن ماست چگونه بر ضدش قيام كنيم. مالك توجيه كرد كه بيعت ابو جعفر يك الزام حكومتى بود. مردم جبرا با وى بيعت كرده بودند بنابراين آن بيعت مشروع و قانونى نيست. بههمينجهت مردم گروه گروه بسوى محمد مىرفتند. از هر بن سعدى مىگويد: متصدى امور اسلحه در دولت محمد بن عبد اللّه «عبد العزيز بن محمد در آوردى» بود. عبد الحميد بن جعفر نيز از پيروان محمد بن عبد اللّه بود: مىگويد در آن روز كه با عيسى بن موسى هاشم نبرد مىداديم شمار ما سيصد و چند نفر بود تقريبا برابر همان عده كه در روز «پدر» در ركاب رسول اكرم با بتپرستان قريش مىجنگيدند. عبد اللّه بن عمر بن على مىگويد: حسن افطس در ركاب محمد بن عبد اللّه با سپاه منصور مىجنگيد. يك پرچم زرد رنگ بدست داشت كه بر آن پرچم صورت مارى نقش شده بود. پيروان محمد بن عبد اللّه آنان كه از نسل امير المؤمنين على عليه السلام بودند هركدام پرچمى بدست داشتند.
شعار اين قوم در روز جنگ «احد احد» بود. و اين بود شعار اصحاب رسول اللّه در آن جهاد كه به جهاد «حنين» معروف است. داود بن قاسم مىگويد: منذر بن محمد زبيرى از همراهان محمد بن عبد اللّه بود. و اين مرد شخصيتى صالح و فقيه بود. وى در شمار علماى اخبار و روايت قرار دارد. هارون بن موسى مىگويد: -مصعب ثابت زبيرى شاعر معروف در نهضت محمد بن عبد اللّه بر ضد خليفه منصور شركت داشت. مصعب در ميان مردم اشعار خود را كه حاكى از مذمت آل عباس و مناقب آل على بود انشاد مىكرد و مردم را بر ضد منصور مىشورانيد. هارون بن موسى مىگويد: «ابو بكر بن ابى سيره» فقيه معروف كه «واقدى» از وى حديث روايت مىكند در ركاب محمد بن عبد اللّه با سپاه منصور مىجنگيد. بدستش پرچمى بود كه حاشيهاش با نخ سرخ رنگ سوزن كارى شده بود. ابن سلمه عمرى مىگويد:
يزيد بن هرمز و عبد الواحد بن ابى عون كه بردهى آزادشدهى قبيلهى ازد بود هر دو با محمد بن عبد اللّه در قيام ضد منصور شركت داشتند. عبد اللّه بن عامر اسلمى نيز از طرفداران محمد بن عبد اللّه بود. و همچنين. 1-عبد العزيز بن محمد 2-اسحاق بن ابراهيم 3-عبد المحمد بن جعفر 4-عبد اللّه بن عطا و فرزندانش ابراهيم. اسحاق. ربيعه. جعفر. عبد اللّه. عطا. يعقوب. عثمان. عبد العزيز همه از پيروان محمد بن عبد اللّه بودند. هارون بن موسى قروى مىگويد: عبد الواحد بن ابى عون هم. از قبيلهى «دوس» بود. او نيز طرفدار محمد بن عبد اللّه بود. پس از قتل محمد در جستجوى او كوشش بسيار بكار رفت اما نتوانستند گيرش بياورند. وى در خانهى محمد بن يعقوب «عيينه» پنهان بود. در همان جا زندگى را بدرود گفت. تاريخ وفات او صد و چهل و چهار هجرت است. مردى از علماى روايت و درايت بود. واقدى مىگويد: «ابن عجلان از علماى عابد و عامل مدينه بود. همه بوى اعتماد و
اتكا مىداشتند. ابن عجلان در مسجد مدينه انجمنى داشت و در آنجا براى مردم فتوى مىداد و اختلافات مردم را حل و فصل مىكرد و از رسول اكرم بر ايشان حديث مىگفت. وقتى محمد بن عبد اللّه بر ضد منصور قيام كرد او هم در ركاب محمد با همراهانش پيوست. پس از قتل محمد جعفر بن سليمان والى مدينه او را به دارالاماره جلب كرد و گفت: -اين تو بودى كه با «دروغگو» همكارى داشتى؟ و بعد دستور داد كه دست ابن عجلان را قطع كنند. ابن عجلان در برابر اين فرمان وحشتانگيز سخنى نمىگفت. يعنى از خود دفاع نمىكرد. فقط لبهاى خود را تكان مىداد آن چنانكه گوئى به ذكر دعائى مشغول است. در اين وقت گروهى از فقها و اشراف مدينه كه همنشين والى مدينه بودهاند از جاى خود برخاستند و پس از عرض تشريفات گفتند. -محمد بن عجلان فقيه اهل مدينه است و در اين شهر به عبادت و زهد شهرت دارد. در ماجراى اخير اين مرد عالم عابد به اشتباه رفته. خيال كرده كه محمد بن عبد اللّه همان مهدى موعود است. او در اين اقدام گناهكار نيست.
فقهاى مدينه آنقدر سماجت و اصرار بكار بردند تا جعفر بن سليمان را از تصميمش باز گردانيدند. محمد بن عجلان خود را آزاد ديد بىآنكه سخنى بگويد به خانهاش رفت و در بروى خود بست. واقدى مىگويد: -من محمد بن عجلان را ديدهام. و از وى حديث نيز شنيدهام. واقدى مىگويد: عبد الرحمن بن ابى الموالى با سادات بنى الحسن آميزش داشت. وى محل اختفاى محمد و ابراهيم فرزندان عبد اللّه را مىشناخت بعلاوه از دعات آل حسن نيز بود. اين گزارش بعرض ابو جعفر منصور رسيد و دستور داد كه او را نيز بازداشت كنند. واقدى از قول عبد الرحمن مىگويد: هنگامى كه ابو جعفر منصور آل حسن را دستگير كرد و به رياح بن عثمان فرمان داد كه اسراى بنى الحسن را به «ربذه» اعزام دارد به رباح گفت: -بفرست عبد الرحمن ابى الموالى نيز بحضور من بياورند. رياح اين فرمان را بمن ابلاغ كرد و مرا تقريبا بصورت اسير از
مدينه به ربذه فرستاد. من در ربذه بنى الحسن را بسته در طناب و زنجير ميان آفتاب قهار ديدم. ابو جعفر مرا بحضورش طلبيد. فقط مرا در ميان جمع بحضور خود خواست. هنگامى كه بر او وارد شدم عيسى بن على «عموى منصور» در خدمتش نشسته بود. تا چشم عيسى بمن افتاد منصور به او گفت. -خودش است؟ عيسى جواب داد: -خودش است يا امير المؤمنين و اگر بر او سخت بگيرى محل اختفاى محمد و ابراهيم را نشان خواهد داد. من جلو رفتم و سلام كردم: ابو جعفر گفت: لا سلم اللّه عليك اين الفاسقان خدا سلامتت ندارد. بگو آن دو فاسق كجا هستند. گفتم يا امير المؤمنين اگر راست بگويم راستى نجاتم خواهد داد. چه مىخواهى بگويى؟ گفتم همسرم مطلقه باشد اگر من از محل استتار فرزندان عبد اللّه با خبر باشم. منصور باين قسم من اعتنا نكرد و انكار مرا نپذيرفت و فرياد كشيد
-تازيانه. تازيانه. تازيانه آوردند و جلادهاى خليفه مرا ميان دو چوب «عقابين» قرار دادند و چهارصد ضربه تازيانه بر من زدند. من در همان ضربات نخستين از هوش رفتم. ديگر نفهميدم چه بر سرم آوردند تا لحظهاى كه مرا به بازداشتگاه سادات آل حسن باز گردانيدند. هارون قروى در خبر مخصوص خود مىگويد: -عبد اللّه بن عطا از خواص اصحاب امام محمد بن على «صلوات اللّه عليهما» بود. وى از عبد اللّه بن الحسن «پدر همين محمد بن عبد اللّه» نيز روايت حديث كرده و باين خاندان خصوصيت و صميميتى داشته است. حميد قروى مىگويد: -هنگامى كه محمد بن عبد اللّه به قتل رسيد عبد اللّه بن عطا از اجتماعات بدور شد و همچنان متوارى و مستور ماند تا از اين جهان رخت بربست. هنگامى كه جنازهى او را از محل استتارش بدر آوردند تا بگورستانش ببرند جعفر بن سليمان والى مدينه آگاه شد. دستور داد پيكرش را از لاى كفن بدر آوردند و بدارش زدند. اين جنازه تا سه روز به بالاى دار ماند. بالاخره رجال مدينه با
جعفر بن سليمان سخن گفتند و از وى اجازت يافتند كه پيكر بىجان عبد اللّه بن عطا را بخاك بسپارند. هارون بن موسى مىگويد: -عثمان بن محمد زبيرى نيز از آن كسان بود كه در نهضت محمد بن عبد اللّه شركت داشت. ابن عثمان از علماى روايت است. عبد اللّه بن مصعب و ضحاك بن عثمان از وى نقل حديث كردهاند. مردى راستگو و صريح بود. او را بحضور ابو جعفر منصور بردند. از وى پرسيد: -آن پولها كه پيش تو بود چه شد؟ عثمان بن محمد با صراحت حيرتانگيزى جواب داد: -آن پولها را به امير المؤمنين تسليم كردهام. منصور گفت: -امير المؤمنين كيست؟ -امير المؤمنين محمد بن عبد اللّه منصور خشمناك شد و گفت: -زنازاده! عثمان زبيرى به منصور چنين جواب داد:
-زنازاده آن كس است كه از مادر تو سلامه بوجود آمده است. ابو جعفر در اين وقت فرمان داد گردن او را با شمشير بزنند. محمد بن عثمان. «پسر همين عثمان» مىگويد: -پدرم به ابو جعفر منصور گفته بود: -من و تو با هم دست بيعت در مكه به مردى داديم. «يعنى محمد بن عبد اللّه» من به بيعت خود وفا كردم اما تو آن بيعت را در هم شكستى و به طغيان كردن افراشتى. منصور خشمناك شد و به پدرم دشنام داد پدر من هم دشنامهاى او را برگردانيد و بههمينجهت منصور دستور داد گردنش را زدند. واقدى مىگويد: عبد اللّه بن جعفر از آل مسور بن مخزمه از اصحاب محمد بن عبد اللّه بود طرف اعتماد و اعتبار محمد بود. وى از جايگاه محمد بن عبد اللّه خبر داشت محمد پنهان از چشم مردم هروقت به مدينه مىآمد در خانه عبد اللّه بن جعفر نزول مىكرد عبد اللّه كه با امرا و رجال شهر رابطه داشت براى محمد اخبار و اطلاعات تازهاى از اوضاع دولت فرا مىگرفت و بوى گزارش مىداد. اين مرد بالاستحقاق از فقهاى مدينه بود هم در فقه دانش سرشارى داشت و هم مردى پارسا و راستگو بود و در فتوى بر همهى فقها تقدم و
برترى داشت و بعدالت قضاوت مىكرد. واقدى مىگويد: -هر قاضى كه در مدينه از كارش بركنار مىشد يا جهان را بدرود مىگفت مردم گمان مىبردند كه عبد اللّه بن جعفر بر جايش خواهد نشست زيرا كمال او در علم و شايستگىاش در مروت و عفاف براى همه آشكار بود. عبد اللّه بن جعفر در طول حيات خود براى آل عباس نه قضاوت كرد و نه بخاطر قضاوت با دربار عباسىها تماس گرفت تا روزى كه همركاب با محمد بن عبد اللّه بر ضدشان قيام كرد. پس از قتل محمد روزگارى در پنهانى بسر برد. بالاخره امانش دادند و او هم خود را آشكار ساخت. پس از قتل محمد هنگامى كه بر جعفر بن سليمان والى مدينه در آمد جعفر از او پرسيد: -تو بااينهمه دانش و فقه چرا با محمد بن عبد اللّه بر ضد خليفه قيام كردهاى؟ جواب داد: -من در آن وقت كه محمد را برگزيدم وى را مطمئنا مهدى موعود مىشمردم اما وقتى كشتهى او را ديدم باشتباه خود پى بردم. ديگر پس از كس را مهدى نناميدهام. ديگر فريب نخوردهام.
جعفر بن سليمان از اعتراف و صراحت او شرم كرد و دستور داد كه آزادش كند. محمد بن اسماعيل مىگويد: -سال صد و چهلم هجرت سفيان بخاطر پارهى از احتياجات زندگيش مرا بخانهاش طلبيد و در ضمن از من سراغ محمد بن عبد اللّه را گرفت كه او چگونه است؟ در پاسخش گفتم: -خوب است. سفيان گفت: -اگر خدا بخواهد كه امت اسلام را بسعادت برساند زمام امرش را بدست محمد خواهد داد. -گمان نداشتم كه اين همه خوشحالم كنى. سفيان گفت: -سبحان اللّه، مگر در ميان بندگان خدا از ملت شيعه ملتى گرامىتر مىشناسى؟ و بعد نام زبيد و سلمة بن كهيل و حبيب بن ابى ثابت و ابو اسحاق سبيعى و منصور بن معتبر و اعمش را بر زبان آورد. باو گفتم: -ابو الحجاف فراموشت نشود.
گفت: -او (يعنى ابو الحجاف) شك و ترديد را در اين عقيدت كفر مىشمرد. و بعد گفت: -فقط رافضه و معتزله ملت شيعه را در چشم مردم كريه جلوه دادهاند. يحيى بن سعد مىگويد: عبيد اللّه بن عمر و هشام بن عروه و محمد بن عجلان با محمد بن عبد اللّه در نهضتى كه كرده بود همكارى داشتند. ابن فضاله نحوى مىگويد: واصل بن عطا و عمرو بن عبيد در خانهى عثمان بن عبد الرحمن مخزومى انجمنى كردند و در آنجا از ظلمت محيط و ستم حكام و انحراف خلفا سخن گفتند: عمرو بن عبيد گفت: -آن كس كه امروز بر پا خيزد و باصلاح امور بپردازد و بخاطر اين قيام صلاحيت و اهليت داشته باشد كيست؟ واصل بن عطا گفت: -سرآمد امت محمد در فضائل يعنى محمد بن عبد اللّه حسنى. عمرو بن عبيد گفت:
-ما فقط با كسى بيعت خواهيم كرد كه عفاف و زهد و سيرت و صلاحيتش را آزمايش كرده باشيم. و اصلا چنين جوابش داد: -اگر براى صلاحيت محمد جز گواهى عبد اللّه بن حسن دليل ديگرى نبود همين كافى بود. عبد اللّه بن حسن با همه سن و فضل و مقام خانوادگيش اين پسر را صالح و فاضل شناخت و او را بر خود رجحان داد. ابو عبد اللّه بن حمزه چنين مىگويد: -از مردم بصره پيرو مذهب اعتزال واصل بن عطا و عمرو بن عبيد بسراغ عبد اللّه بن حسن بسويقه رفتند و از او خواستند كه با پسرش محمد صحبت كنند. عبد اللّه دستور داد كه بخاطر مشايخ معتزله خيمهاى برافراشتند و آنان را در آن خيمه جا دادند. و بعد با خواص اصحاب خود بمشورت نشست كه آيا محمد را باين قوم نشان بدهد يا نه. سرانجام چنين مصلحت ديدند كه ابراهيم را بجاى محمد بهسوىشان بفرستند. ابراهيم بن عبد اللّه بسوى آن خيمه كه مجمع علماى معتزله بود رفت و بر عصائى كه بدست داشت تكيه كرد و لب به حمد و ثناى الهى آن وقت از اينكه محمد نتوانست در آن مجمع حضور يابد پوزش خواست
و دست آخر علماى بصره را ببيعت با محمد دعوت كرد. ابراهيم حق اين وظيفه را آنچنان دلپسند ادا كرد كه مشايخ بصره دست بسوى آسمان برداشتند و گفتند: -خدايا، ما با مردى كه يك چنين نمايندهى صالح و لايق دارد از صميم قلب بيعت مىكنيم و به حكومتش رضايت مىدهيم. و بعد با ابراهيم بيعت مىكردند [(1)] حسن بن حماد مىگويد: ابو خالد واسطى و قاسم بن مسلم سلمى در ركاب محمد بن عبد اللّه بر ضد منصور نهضت كردند. اين دو تن از اصحاب زيد بن على بن الحسين عليهم السلام بودند. قاسم بن مسلم بارى به محمد بن عبد اللّه گفته بود كه مردم ترا در علم فقه جاهل مىشمارند. محمد بن عبد اللّه تازيانهاش را از روى زمين برداشت و گفت: -اى قاسم بن مسلم، من دوست نمىدارم كه ملت اسلام خود را همچون اين تازيانه بدست من تسليم سازد و اگر از من در باب حلال و حرام مسئلهاى بپرسد از عهدهى جواب آن نيايم. اى قاسم بن مسلم، من عقيده دارم كه گمراهترين و شايد - كافرترين مردم در ميان امت اسلام آن كس باشد كه بيش از همه دعوى دانش
كند و در عين حال نتواند به سؤالشان از حلال و حرام پاسخ گويد. معهذا محمد بن عبد اللّه در جواب مسئلهاى از مسائل فقه درمانده بود و نتوانست آن مشكل فقهى را حل كند. عيسى بن عبد اللّه از قول پدرش مىگويد: ابو جعفر منصور دو بار با محمد بن عبد اللّه بيعت كرد: يكبار در مدينه. و بار ديگر در مكه. من در بيعت دوم حضور داشتم. ابو جعفر منصور در مسجد الحرام دست بيعت بدست محمد بن عبد اللّه داده بود. هنگامى كه محمد بن عبد اللّه از مسجد بدر آمد و خواست بر مركبش بنشيند ابو جعفر منصور پيش دويد و ركابش را گرفت. محمد بن عبد اللّه در اين وقت بابو جعفر گفت. -در آن روز كه زمام امر را به مشت گيريد روزگار امروز را فراموش خواهيد داشت. عبد اللّه بن عمر مىگويد: هنگامى كه عبد اللّه محمد حسنى بچنگ ابو جعفر منصور گرفتار شد وادارش كرد كه اصحاب پدرش را نام ببرد.
او در محضر ابو جعفر منصور پيروان پدر خود را نام برد. در ميان آنان نام عبد الرحمن بن ابى المولى نيز بر زبانش ادا شد. ابو جعفر دستور داد كه عبد الرحمن را بزندان بيندازند. گفتهاند كه على و حسن پسران صالح شمشير به كمر بسته از محمد بن عبد اللّه استقبال كردهاند و گفتهاند: -يا بن رسول اللّه براى اجراى فرمان تو آمادهايم. محمد در پاسخشان گفت: -شما به وظيفهى خويش قيام كردهايد، بخانهى خويش باز گرديد. آن دو نفر بخانهى خود باز گشتند [(1)] حارث بن اسحاق مىگويد: در دولت محمد بن عبد اللّه اين سازمان برقرار شده بود. 1-عثمان بن محمد زبيرى والى مدينه بود. 2-عبد العزيز بن مطلب مخزومى قضاوت شهر مدينه را بعهده داشت. 3-ابو القاسم عثمان بن عبد اللّه عمرى قواى انتظامى شهرى
را اداره مىكرد. 4-امور مالى در دست عبد اللّه بن مخزمه بود. گفتهاند: عيسى بن زيد در دولت محمد بن عبد اللّه مىگفت: اگر محمد بمن اجازت دهد هركس از آل ابو طالب كه از بيعت وى سر برتابد گردنش را خواهم زد. در آن روز كه عبد اللّه بن حسين حسينى را بحضور محمد آوردند. محمد بن عبد اللّه پلكهاى خود را بهم نهاد و گفت: -قسم خورده بودم هرجا اين مرد را دستگير كنم بكشمش. عيسى بن زيد با شمشير برهنه گفت: -بگذار گردنش را با اين شمشير بزنم. ولى محمد نگذاشت. و گفتهاند: هشام بن عروۀ زبيرى با محمد بن عبد اللّه بيعت كرد و از وى فرمان حكومت مدينه را دريافت داشت. مردى مطمئن و موثق بود. احاديث بسيارى بسيار داشت. وى در مدينه به سال صد و چهل و هشت و يا نه در عهد خلافت ابو جعفر زندگى را بدرود گفت.
واقدى مىگويد: عبد اللّه بن عمر عمرى و برادرانش ابو بكر نيز در ركاب محمد بن عبد اللّه مىجنگيدند و پس از قفل محمد در گوشهاى پنهان شدند اما سرانجام بچنگ عمال منصور افتادند. ابو جعفر دستور داد كه عبد اللّه را در «مطبق» زندان وحشتناك خود چند سال بازداشت كرد و بعد او را بحضور خود خواند و گفت: -پاداش آنهمه افضال و اكرام كه در حق تو روا داشتهام اين بود كه با كذاب «يعنى محمد بن عبد اللّه» بر ضد من قيام كنى. عبد اللّه در جواب گفت: -فتنهاى بود با امير المؤمنين كه گريبان گروهى را گرفت و من نيز در اين فتنه فروافتادم. بىآنكه حقيقتش را بشناسم. اكنون اگر امير المؤمنين بر من ببخشايد و شخصيت عمرو بن خطاب را در حق من رعايت كند روا باشد. ابو جعفر از گناهش گذشت و آزادش ساخت. كنيت ابن عبد اللّه ابو القاسم بود ولى كنيه خود را به «ابو عبد الرحمن» عوض كرد و گفت: روا نمىدارم كه كنيهى رسول اللّه را بخود به بندم و به مقام شامخش
جسارت كنم. واقدى مىگويد: ابن عبد اللّه بن عمر عمرى «از نسل عمر بن خطاب» مردى كثير الحديث بود. از «نافع» فراوان روايت كرد. روزگارى دراز در اين جهان بسر برد و حوادث بسيار ديد. به سال صد و هفتاد و دو در خلافت هارون الرشيد ديده از جهان فروبست. عبد اللّه بن زبير اسدى از اصحاب محمد بن عبد اللّه بود. وى مىگويد: محمد بن عبد اللّه را ديدم كه شمشيرى آذين بسته و آويزه دار به كمر بسته بود. گفتم: -آيا شايسته است كه يك چنين شمشيرى حمايل كرد. جوابم داد: مانعى ندارد اصحاب رسول اللّه هم از اين شمشيرها به كمر بسته مىبستهاند. ابن عبد اللّه بن زبير همان ابو احمد محدث است. وى از رجال محدثين
شيعه شمرده مىشود. عباد بن يعقوب و گروهى مانند او از وى حديث روايت كردهاند.
وى نوادهى عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب بود. او و دو برادرش يزيد و صالح از فاطمه دختر حسين و حسن عليه السلام بدنيا آمده بودند. حسن بن معاويه از سادات آل ابو طالب است كه به گناه همراهى و اطاعت از محمد بن عبد اللّه حسنى محكوم به حبس و تازيانه و عذاب شده بود. حسن بن معاويه در دولت محمد بن عبد اللّه نامزد حكومت مكه بود. و پس از قتل محمد بدست منصور ابو جعفر اسير شد. بفرمان خليفه تازيانه خورد و به زندان رفت. تا روزى كه ابو جعفر زنده بوده ابن حسن در زندان بسر مىبرد. پس از مرگ منصور خليفهى بعد مهدى او را از زندان آزاد ساخت. عيسى بن عبد اللّه مىگويد: -عيسى بن موسى هاشمى به ابو جعفر منصور گفت: -مژدهاى براى تو دارم.
-كدام مژده؟ -من خانهى عبد اللّه بن جعفر را از نوادههايش حسن و يزيد و صالح خريدهام. منصور با لحن توبيخ كنندهاى گفت: -خللى خوشحالى؟ نمىدانى كه فرزندان معاويه خانهشان را چرا فروختهاند؟ بخدا با پول همين خانه كه از تو دريافت داشتهاند مىخواهند بر ضد خانوادهى تو تجهيز سپاه كنند. اين سخن راست بود زيرا حسن و يزيد و صالح هر سه با محمد بن عبد اللّه بر ضد بنى عباس نهضت كرده بودند. محمد بن اسحاق جعفرى مىگويد: محمد بن عبد اللّه در دولت خود حسن بن معاويه را بحكومت مكه و عموى او قاسم بن عبد اللّه را بحكومت بمن گماشته بود. عبد اللّه بن يزيد جعفرى حكايت مىكند. پس از قتل محمد بن عبد اللّه پسران معاويه بن عبد اللّه بن جعفر تصميم گرفتند بر ضد منصور قيام كنند. پدرم يزيد به عمويم حسن گفت بصلاح ما نيست كه دست جمعى ظهور كنيم زيرا در اين صورت جعفر بن سليمان ترا دستگير خواهد ساخت «جعفر در اين هنگام والى مدينه بود» اما عمويم حسن جواب داد من مسلما با
شما ظهور خواهم كرد. پدرم گفت: -پس بگذار من پنهان شوم زيرا جعفر بن سليمان تا روزى كه مرا پيدا نكند به شما تعرض نخواهد كرد. حسن گفت: -نه. من آن زندگانى را كه با تو نباشد دوست نمىدارم. بالاخره با هم ظهور كردند. جعفر بن سليمان هم عمويم حسن را دستگير كرد. و او را هدف بازجوئى قرار داد: -كو آن پولها كه در مكه دريافت كردهاى؟ جواب داد: -آن پولها به مصرف رسيد و امير المؤمنين از اين ماجرا در گذشت. ابو جعفر منصور به جعفر بن سليمان قبلا نوشته بود: «وقتى حسن بن معاويه را دستگير كردهاى تازيانهاش بزن. جعفر بن سليمان از نو با حسن بن معاويه به گفتگو پرداخت. او با حسن حرف مىزد و حسن در پاسخش اهمال مىورزيد. جعفر فرياد كشيد: -من با تو سخن مىگويم و تو از جواب من سرباز مىزنى؟
حسن گفت: -پر من دشوار است كه با تو صحبت كنم. من با تو هرگز سخن نخواهم گفت. جعفر بن سليمان احساس كرد كه بايد فرمان ابو جعفر را به جريان بيندازد. جلاد خواست و گفت: -حسن را چهارصد تازيانه بزنيد. و بعد به زندانش فرستاد. حسن بن معاويه در زندان مدينه ماند تا ابو جعفر منصور بهلاكت رسيد و مهدى بر تخت خلافت نشست و از قيد زندان خلاصش كرد. عيسى بن عبد اللّه مىگويد: -وقتى كه جعفر بن سليمان حسن بن معاويه را زير تازيانه خوابانيده بود اروى مىپرسيد تا كنون كجا بودى. او از ابراز اين راز مضايقه مىكرد. جعفر گفت: -چنين و چنان باشم اگر از تو دست بردارم إلا آن كه بگويى كجا بودى؟ حسن بن معاويه بناچار گفت: -در خانه غسان بن معاويه پنهان بودم.
جعفر بىدرنگ دستور داد خانهى غسان را ويران سازند. عيسى بن عبد اللّه مىگويد: -حسن بن معاويه در خانهى غسان بسر نمىبرد بلكه محل اختفاى او قصر نفيس بود. اين غسان بن معاويه بردهى آزادشدهى عبد اللّه بن حسن بود و اما قصر نفيس به نفيس بن محمد منسوب به انصار تعلق داشت. قصر نفيس دو ميل دور از شهر مدينه بنا شده بود. عيسى بن عبد اللّه مىگويد: -حسن بن معاويه در زندان جعفر بن سليمان «والى مدينه» همچنان بسر مىبرد تا سالى كه ابو جعفر منصور براى اداى مناسك حج به مدينه آمد. در مسير موكب ابو جعفر ناگهان «حماده» دختر معاويه و خواهر حسن خودش را در برابر منصور آشكار ساخت و فرياد كشيد: -مدت حبس حسن بطول كشيد يا امير المؤمنين منصور كه تا آن وقت نام حسن بن معاويه را بياد نداشت يكباره خاطرات گذشته بخاطرش باز گشت و دستور داد حسن بن معاويه را از زندان مدينه به زندان بغداد انتقال دهند.
تا روزى كه منصور خليفه بود حسن در زندان بسر مىبرد. پس از منصور كه نوبت به مهدى افتاد اين زندانى بينوا را از قيد حبس رها كردند. عبد اللّه حسن بن قاسم علوى مىگويد: حسن بن معاويه در زندان منصور محبوس بود كه خبر مرگ برادرش يزيد بوى رسيد. در اين هنگام يك قطعه شعر براى منصور فرستاد كه در آن از كودكان خردسال برادرش و زندان خودش و فقر بينوائى خانواده با لحن استرحام ياد كرده بود. باشد كه منصور وى را از زندان خلاص كند اما منصور باين شعرها نيز اعتناد و التفاتى نكرد و گذاشت اين مرد جعفرى در حبس بماند. در اينجا ابو الفرج اصفهانى نويسندهى كتاب از اشعارى كه در رثاى محمد بن عبد اللّه حسنى انشاء شده چند قطعه نقل مىكند ولى مترجم چون در نقل و ترجمهى اين اشعار فايدهاى جز تطويل نمىبيند و ناديدهاش مىانگارد و به فصل آينده مىپردازد. عبد اللّه اشتر عبد اللّه معروف به اشتر پسر محمد و محمد پسر عبد اللّه و عبد اللّه
پسر حسن مثنى پسر امام حسن بن على عليها الصلوات و السلام بود. مادرش ام سلمه دختر محمد است كه از سادات حسنى و علوى به شمار مىآيد. ام سلمه دختر عموى محمد بن عبد اللّه بود. پس از قتل محمد بن عبد اللّه پسرش همراه عبد اللّه بن محمد بن مسعده به هندوستان رفت تا در آنجا بسر ببرد. اما در آنجا بدستور منصور سر از تنش جدا كردند و به بغداد فرستادند پسر اين عبد اللّه كه نامش محمد كودكى صغير بود. او را به عموى پدرش موسى بن عبد اللّه سپردند. اين «ابن مسعده» كه عبد اللّه اشتر را با خود به هندوستان برده بود روزگارى معلم و مربى فرزندان عبد اللّه بن حسن بود. «ابن مسعده» همين مرد است كه ابراهيم بن عبد اللّه «برادر محمد نفس زكيه» در اين قطعه شعر از او ياد مىكند. زعم بن مسعدة المعلم انه
سبق الرجال براعة و بيانا
ابن مسعدهى معلم گمان مىكند كه بر همه در فصاحت و بيان سبقت جسته است و هو الملقن للحمامة شجوها
و هو الملحن بعدها العزبانا
گمان مىكند كه معلم كبوتران و انتقادكننده از غرابها اوست. اشاره باين حكايت است كه يك روز كلاغى قارقار مىكرد. ابن مسعده به قارقارش گوش داد و آن وقت گفت: -واى بر تو اى كلاغ چرا مىگوئى «غاق غاق» ؟ اين غلط است. گفته شد: -پس بگويد چى؟ ابن مسعده توضيح داد كه بايد بگويد: -غاقن غاقن همين ابن مسعده تعريف مىكند -وقتى محمد بن عبد اللّه به قتل رسيد با پسرش عبد اللّه اشتر از مدينه به كوفه رفتيم و از آنجا بسمت بصره سرازير شديم. و از راه بصره به «سند» سفر كرديم. چند روزى در يكى از كاروانسراهاى سند اقامت گرفتيم. عبد اللّه اشتر بر ديوار آن كاروانسرا كه محل اقامت ما بود سه بيت شعر با خط خود نوشت كه معنىاش اين است. مردى آواره با چكمههاى دريده در بيابانها مىگردد و از
ترس دشمنان خود سرگردان است و كيفر مردم ترسناك نيز جز اين نيست. هرچند كه مرگ براى او آسايشى ابديست. مرگ. آن مرگ كه بر بندگان خدا حتمى و قطعى است. ابن مسعده مىگويد كه عبد اللّه نام خود را نيز زير اين شعرها نوشت و بعد ما از آنجا به «منصوره عزيمت كرديم و چون در آنجا وسيله زندگى بدست نياورديم به قندهار رخت كشيديم. من قندهار را قلعهاى تسخيرناپذير شمرده بودم و گمان داشتم كه به آنجا پاى كسى نخواهد رسيد. اقوامى كه در قندهار ديده بوديم كه همچنان بروش جاهليت زندگى مىكردند مثلا يك نفر دنبال خرگوشى مىدويد و آن خرگوش هراسان به سايهى خانهى ديگرى پناه مىبرد. اينجا بود كه ميان صياد خرگوش و صاحبخانه جنگ در مىگرفت. صاحبخانه شمشير بدست پيش مىدويد و در برابر صياد خرگوش خصمانه مىايستاد و مىگفت: -از پناهندهى من دست بردار در اينجا من بدنبال حاجتى كه داشتم قندهار را ترك گفتم. در غيبت من گروهى از تجار عراق با عبد اللّه اشتر خلوت كردند و
به او گفتند كه مردم منصوره بتو دست بيعت دادند. آنقدر از اين ترهات بگوش آن جوان خواندند كه او را از قندهار به منصوره باز گردانيدند. در اين هنگام به منصور گزارشى رسيد كه شعرى بر ديوار كاروانسرائى بامضاى عبد اللّه بن محمد ديده شد ابو جعفر منصور گفت: -اين خود اوست. و بعد هشام بن عمرو ثعلبى را به سمت فرمانفرماى سند منصوب ساخت ساخت و به او گفت: -من ترا بر سرزمين سند حكومت دادهام. عبد اللّه بن محمد در آن سرزمين بسر مىبرد. ببينم چه خواهى كرد. هشام ثعلبى به سمت سند عزيمت كرد و در آنجا عبد اللّه بن محمد را دستگير ساخت و سرش را براى منصور فرستاد. ابن مسعده مىگويد: در مدينه بوديم كه سر عبد اللّه اشتر به آنجا رسيد. در اين وقت حسن بن زيد حسنى «يعنى پسر عم همين عبد اللّه» فرماندار مدينه بود. خطبا و شعراى مدينه در مدح ابو جعفر منصور و مذمت دشمنانش داد سخن مىدادند.
من ديدم كه حسن بن زيد بر منبر نشسته بود و سر عبد اللّه اشتر دم پاى او بر پله منبر قرار داشت. شبيت بن شبيه خطيب حكومت در خطابهى خود مىگفت: -مثل امير المؤمنين منصور و مثل شما اى مردم مدينه شعريست كه فرزدق مىسرايد. «هنگامى كه دو دريا به هم موج مىاندازند قبلهى وائل به حساب نمىآيد» و بعد حسن بن زيد به سخن در آمد و در ستايش منصور و محاسن اطاعت و تسليم سخنسرائى كرد و گفت: - هركس بر ضد امير المؤمنين سر بردارد و از اطاعت او گردن به پيچد خداوند او را از ميان بر خواهد داشت. همچنان ابن مسعده حديث مىكند: -عبد اللّه اشتر و همراهانش سپيده دم در سرزمين سند به مزرعهاى رسيدند و در آنجا فرود آمدند و خوابيدند. اسبهايشان به مزرعه تاخته بود. برزگران كه از اين پيش آمد خشمناك شده بودند بر عبد اللّه و همراهانش حملهور شدند و با چوب دستى آنان به قتل رسانيدند. هشام بن عمر. والى سند كه اين جريان را شنيد دستور داد سر از پيكر
عبد اللّه و همراهانش برداشتند و براى منصور فرستادند. ابن مسعده مىگويد: من و محمد فرزند عبد اللّه در قلعه قندهار بسر برديم تا روزى كه ابو جعفر منصور به هلاكت رسيد. در اين وقت من محمد و مادرش را از قندهار به مدينه رسانيدم.
وى برادر محمد بن عبد اللّه مشهور به نفس زكيه است. كنيهاش ابو الحسن بود و مادر او هم هند دختر ابو عبيد يعنى همان هند كه مادر برادرش محمد بود. عمر بن شبه مىگويد: -ابراهيم بن عبد اللّه كنيهاش ابو الحسن بود و در ميان فرزندان ابو طالب هركدام كه ابراهيم ناميده مىشدند كينهاى جز ابو الحسن نداشتند. هرچند سديف بن ميمون شاعر معروف آل هاشم كه عهد بنى اميه نيز را گذرانيده بود در شعر خود ابراهيم را «ابو اسحاق» مىنامد و بايد دانست كه سديف در اين گفتار بر سبيل «مجاز» به ابراهيم چنين كينهاى مىبخشد. ابراهيم بن عبد اللّه در شجاعت و سطوت و علم و فقه و دين همانند
برادرش محمد بود. بعلاوه طبعى شعرآفرين نيز داشت. در يك قطعهى منظوم كه با همسرش بحيره دختر زياد شيبانى سخن مىگويد قدرت طبع او در شعر آشكار مىشود. سعيد بن هريم مىگويد: محمد و ابراهيم در خدمت پدرشان عبد اللّه ايستاده بودند. شتران محمد از صحرا باز گشته بودند. ميان اين گله يك شتر ماده سركش بود. آنچنانكه هيچكس قدرت نداشت به بينىاش مهار بيندازد. ابراهيم به اين شتر با دقت نگاه مىكرد. محمد رو به ابراهيم كرد و گفت: -به گمانم فكر مىكنى كه مىتوانى اين شتر را از سركشى باز بدارى و به بينىاش مهار بزنى. ؟ اگر يك چنين قدرت در بازوى تو ببينم همان شتر را بتو مىبخشم. ابراهيم پابرچين پابرچين بطرف گله رفت. در گوشهاى كمين گرفت. همينكه «ناقهى سركش» خواست از كمينگاه بگذرد پريد و دمش را به مشت گرفت. شتر سركش ابراهيم را با خود برداشت و سر به صحرا گذاشت.
محمد با پدرش عبد اللّه اين ماجرا را تماشا مىكردند. شتر همچنان ابراهيم را با خود مىبرد. تا آنجا كه از چشمانداز ناپديد شد. وقتى كه از چشماندازشان ناپديد شد پدرش عبد اللّه به محمد رو كرد و گفت: -برادرت را بهلاكت انداختى. اما ديرى نگذشت كه ديدند ابراهيم با همان شنلى كه بتن داشت از صحرا بازگشت. پدر و برادرش با خورسندى مقدمش را پذيرفتند. محمد گفت: -ديدى كه نتوانستى اين هيولاى عاصى را از عصيان باز گردانى. ابراهيم از زير شنل خود دم شتر را در آورد و جلويشان انداخت و گفت: -به گمانم كسى كه تا اين اندازه از خود مقاومت نشان دهد عذرش پذيرفته باشد. مطهر بن حارث مىگويد: همراه ابراهيم بن عبد اللّه از مكه بسوى بصره مىرفتيم. در موصل شبى ابراهيم از ما پيشى گرفت او تنها ببصره رفت و ما
فردا در پى او براه افتاديم. ابو نعيم مىگويد: من از «مطهر» پرسيدم آيا ابراهيم را در كوفه يافتيد. جواب داد: -نه بخدا، اصلا به كوفه پا نگذاشت از همان موصل به انبار رفت و از انبار ببغداد و از بغداد به مدائن رفت و بعد به نيل و بعد واسط اين همه راه را در يك شب طى كرد. بكر بن كثير مىگويد: -ابراهيم بن عبد اللّه در خانهى ابراهيم بن درست و ابو مروان و معاد بن عون اللّه پنهان بود. نصر بن قديد مىگويد: ابراهيم بن عبد اللّه در خانهى ابو فروه مردم را بسوى خود خواند. نخستين كسى كه دست بيعت باو داد نميلة بن مره بود. و بعد عفو اللّه بن سفيان و بعد عبد الواحد بن زياد و بعد عمرو بن سلمهى جهنى و بعد عبد اللّه بن يحيى رقاشى با او بيعت كردند و اين هيئت مردم را ببيعت او خواندند. جوانان عرب دعوت ابراهيم را با اشتياق و حرارت پذيرفتند. آنچنانكه گفته شد در ديوان سازمان ابراهيم نام چهار هزار جوان سلحشور
كه با وى بيعت كردهاند ثبت شده است. شهرتش بالا گرفت. بصره را ترك گفت و در واسط بخانهى ابو مروان نقل مكان داد و آنجا را ستاد تشكيلات خود ساخت. عفو اللّه بن سفيان مىگويد: يك روز حضور ابراهيم بن عبد اللّه را دريافتيم. او را مرعوب و پريشان ديديم. نامهاى برادرش محمد را نشانم داد. محمد بن عبد اللّه در آن نامه ببرادرش نوشته بود كه نهضت علنى خود را آغاز كرده است و اكنون دستور مىدهد كه او هم در بصره ظهور كند. ابراهيم اندوهناك بود. گفتم: -غصه مداريد، تشكيلات ما ناقص نيست. -اينكه من و طهوى و مغيره و گروهى ديگر در خدمت تو آمادهى كار هستيم. شبهنگام به زندان حمله مىآوريم. در زندان را مىشكنيم و زندانيان را آزاد مىسازيم. در روشنائى روز خواهى ديد كه مردم جهان همه در ركاب تو گوش بفرمان تو خواهند ايستاد.
ابراهيم از سخنان من شور و نشاطى گرفت و غصهى خود را فراموش كرد. ابو جعفر منصور دستور داده بود كه مردم كوفه سياه بپوشند. جامهى سياه شعار بنى عباس بود. اين دستور را در نهضت سادات بنى الحسن با شدت اجرا مىكردند. مردم كوفه را مخصوصا بنام اينكه از پيروان علوى هستند بيشتر تحت شكنجه و فشار مىگذاشتند. كار بر مردم كوفه چنان سخت شده بود كه اگر دسترسى بپارچهى سياه نداشتند بناچار جامههاى خود را با مركب سياه مىكردند. عباس بن مسلم مىگويد: -ابو جعفر منصور هركس از مردم كوفه را كه بپيروى ابراهيم ابن عبد اللّه متهم مىكرد بپدرم فرمان مىداد او را از ميان بردارد. پدرم شبانه بديوار آن خانه نردبان مىگذاشت و بسراغ او مىرفت و كارش را مىساخت و انگشتريش را از انگشتش در مىآورد. «جميل» ، بردهى آزادشدهى ابو العباس بعباس بن مسلم مىگفت. -اگر پدرت آن انگشتريها را براى تو ميراث نمىگذاشت امروز به قوت لا يموت نيازمند بودى. سهل بن عقيل از قول پدرش تعريف مىكند:
-سفيان بن معاويه از طرف ابو جعفر والى بصره بود. ابن سفيان آمده بود كه ابراهيم را دستگير كند. وى دو نفر از امرا را نيز كه فرستادگان ابو جعفر بود و «فرزندان عقيل» ناميده مىشدند با خود داشت. اما با ابراهيم قرارى گذاشته بود كه شب موعود «فرزندان عقيل» را بازداشت كند. آن شب فرزندان عقيل را بازداشت كردند و ابراهيم ظهور خود را اقدام كرد. خالد، بردهى آزادشدهى بنى ليث حكايت مىكند: كودكى بودم كه در خانهى ابى مروان ابراهيم بن عبد اللّه را ديدم نشسته بود. مردى هم بر بالاى سرش ايستاده بود. گروهى از اصحاب او هم در پيرامونش نشسته بودند. ابراهيم بن عبد اللّه شمشيرى حمايل كرده بود كه تسمهى حمايلش از يك بند انگشت پهنتر بود. يك اسب هم دم در آمده بود. هنوز يك ماه مانده بود كه وى ظهور كند. اما آن شب. آن شب كه مىخواست ظهور كند، ناگهان بانك تكبيرى به-
گوشمان. اين صدا چند دفعه پس از مغرب بگوش ما رسيد. و بدنبال اين تكبير بازهم صداها بتكبير بلند شد. ابراهيم و پيروانش از خفاگاه خود بدر آمدند و تكبيرگويان پيش مىرفتند تا به مقبرهى «بنى يشكر» رسيدند. در آنجا نى مىفروختند. پيروان ابراهيم چهار سوى اين مقبره را فرا گرفتند و بعد دستههاى نى را آتش زدند. شعلههاى آتش سراسر آن مقبره را روشن ساخت. اين وعدهاى بود كه ابراهيم با اصحاب خود داشت. هر دسته از اصحاب و ياران او كه مىآمدند اللّه اكبر مىگفتند. بالاخره جمع آنان تكميل شد. آنگاه بسمت دارالاماره يورش بردند. در اين وقت پاسى از شب گذشته بود. نصر بن قديد روايت مىكند: ابراهيم بن عبد اللّه شب دوشنبه غرهى ماه مبارك رمضان سال صد و چهل و پنجم هجرت قيام كرد. با چهار نفر سوار بقبائل بنى يشكر رفت. در آنجا عبد اللّه بن يحيى رقاشى بدو پيوست.
عبد اللّه بر اسبى سمند سوار بود. عمامهاى سياه بسر داشت. در مقبره از آغاز شب تا نيمهشب بانتظار نميله ايستاد. وى از بنى نميم هم انتظار مىكشيد. سرانجام دوستانش رسيدند و عدت او را تكميل كردند. يونس بن نس بن بن نجده مىگويد كه اصحاب ابراهيم در ميدان جلوى قصر آتش افروختند و بدينوسيله قصر را آتش زدند. عبد اللّه بن سنان مىگويد: ابو جعفر منصور سپاهى بفرماندهى جابر بن توبه براى سركوبى ابراهيم بن عبد اللّه فرستاد. هنگامى كه ابراهيم كاخ دارالاماره را محاصره كرد هفتصد رأس اسب و شتر از مال جابر و همدستانش در آنجا يافت. اين غنيمت را بنفع نهضت خود تصرف كرد. ابو عاصم بنيل مىگويد: سفيان بن معاويه والى بصره از كاخ دارالاماره فرود آمد و از ابراهيم امان گرفت و بصره را ترك گفت. خالد ليثى مىگويد: مردم يكباره به دارالاماره ريختند و در آنجا هرچه بود به- غارت بردند. ابراهيم از دارالاماره بمسجد رفت.
محمد بن مسعر حكايت مىكند: وقتى ابراهيم بن عبد اللّه بدار الاماره رفت تا از مردم بيعت بگيرد من هم با همراهانش بآنجا رفته بودم. در ديوان دارالاماره حصيرى افتاده بود. ابراهيم بسمت آن حصير رفت تا مراسم بيعت انجام شود. ناگهان طوفانى افتاد و آن حصير را پشت و رو كرد. از رو بپشت انداختش. مردم اين حادثه را بفال بد گرفتند. اما ابراهيم بىاعتنا باين پيش روى همان حصير واژگون نشست و آمادهى بيعت شد. با همه كوششى كه بكار مىبرد خود را خونسرد نشان دهد آثار اضطراب و كراهت بر چهرهاش آشكار بود. محمد بن ابى حرب مىگويد: ابراهيم بن عبد اللّه بمسجد رفت و بر منبر نشست و بايراد خطابهاى پرداخت. در طى ايراد خطابه ناگهان مردى از در در آمد و گفت: -اينك جعفر و محمد با گروهى از غلامان خود بسوى مسجد مىآيند. ابراهيم بر سر «مضا» و طهوى» كه از خواص درگاهش بودند
فرياد كشيد: -برويد بجعفر و محمد بگوييد پسر دائى شما مىگويد اگر مىخواهيد در كنار ما دوستانه بسر ببريد با امان و بركت بيش بيائيد. از هيچكس و هيچچيز نترسيد ولى اگر اين ديدار دوستانه نيست هرچه زودتر دور شويد. بجاى ديگرى روى آوريد زيرا من نمىخواهم كه ميان ما خونى ريخته شود. و بعد به «مضا» و «طهوى» گفت: -تا اين دو نفر بجنگ اقدام نكردند هرگز پيشدستى نكنيد عبد اللّه بن مغيره مىگويد: -من بر در خانهى عمر بن شبه نشسته بودم. محمد و جعفر را ديدم كه چند قاطر بار كرده را بان سمت مىرانند. بار اين قاطرها تير بود. آمدند و از جلوى من گذشتند. پس از چند لحظه ديدم دارند برمىگردند. «مضا» از پشت سرشان نيزهى بدست دارد و تقريبا آنها را باين طرف ميراند و مىگويد: -فرار كنيد، اى پسران كنيزكها فرار كنيد. سميد بن مشعر مىگويد: محمد در برابر «مضا» با لحن حماسى مىگفت:
نا الغلام القرشى ولى وقتى «مضا» دستگيرش كرد به او گفت: -براى من از حسب و نسب خود تعريف مىكنى بخدا اگر عموى تو عبد اللّه بن على بر گردن من حق نداشت امروز معنى مفاخره را بتو مىآموختم. عمر بن شبه مىگويد: وقتى «مضا» با اين قوم به جادهى وسيعترى رسيد. عمر بن سلمه خود را به غلامان محمد زد و با نيزه اندكى جنگيد و آنگاه بازگشت. «مضا» با لحن توبيخ كنندهاى بوى گفت: -گمان نمىكنم اى ابو حفص كه بيش از امروز نبردى كرده باشى. عمر جواب داد: -چرم نبرد كردهام. مضا گفت: -من نمىدانم اما وصيت مىكنم ديگر اين جور با دشمن جنگ مكن زيرا بدينترتيب حريف ترسو را وقتى به سختى و تنگى بلندارى ترا خواهد كشت. ابراهيم بن عبد اللّه در بيت المال بصره ده ميليون درهم به چنگ
آورد و بوسيلهى اين ذخيره هنگفت تجهيزات نظامى تهيه ديد و نيروى خود را تقويت كرد. و ماليات را پنجاه پنجاه تعيين فرمود. مردم از اين طرز ماليات خوشنود بودند مىگفتند خمسون و الجنة حكم بن بندويه مىگويد: مغيره بن فزع «فررز هم مىگفتند» از طرف ابراهيم والى اهواز شده بود. والى اهواز از طرف ابو جعفر منصور محمد حصين بود. دو فرسنگ مانده به اهواز. در كنار نهرى كه از شهر «فرخ» مىگذشت اين دو حريف همديگر را دريافتند. مغيره بر محمد بن حصين حمله كرد و او را تا «اهواز» عقب راند. محمد به اهواز رفت و مغيره هم همچنان تعقيبش مىكرد تا بالاخره به «صيارفه» رسيدند. در اين هنگام مغيره بمسجد رفت. و بر منبر نشست. طرفداران محمد بن حصين وى را هدف تير قرار دادند. او از منبر فرود آمد و از نو به جنگ پرداخت و محمد بن حصين را تا در خانهاش و از آنجا تا دم پل تار و مار ساخت. ابن حصين از دست مغيره شكست خورد. به پل هندوان رسيد. در آنجا ايستاد و پسرش حكم را دستور داد كه با مغيره به جنگند. بالاخره شب رسيد و محمد بن حصين از دست مغيره در هم شكست و نيرويش پراكنده شدند.
مغيره جهازات جنگى او را بغارت برد. مىگويند: -ابو ايوب موريانى محمد بن حصين را دوست مىداشت. از وى طرفدارى مىكرد. در پس اين واقعه به ابو جعفر منصور گفت: -ابن محمد بن حصين را نمىبينى يا امير المؤمنين چه رشادتى بكار برده. در جنگ با مغيره هيجده زخم برداشت و معهذا استقامت بكار برد. و اين حرف دروغ بود. به ابو ايوب گفته شد: -اگر امير المؤمنين شخصا بديدار محمد بن حصين مىرفت و مىديد كه هيچ زخم برنداشته. آن وقت چه مىكردى؟ ابو ايوب موريانى جواب داد: -در اين صورت خودم بيش از همه چيز به سراغش مىرفتم و هيجده ضربه را بر او فرود مىآوردم تا بدروغ نيفتم. ربيع حاجب مىگويد: ابراهيم بن عبد اللّه وقتى ظهور كرد ابو جعفر منصور حازم بن خزيمه را با چهار هزار نفر مرد مسلح به اهواز فرستاد. على بن سويد مىگويد:
با مغيره «مبعوث ابراهيم» در اهواز چند روزى بسر برديم. به ما خبر دادند كه خازم خزيمه بر سر ما سايه انداخته است مغيره با نيروى خود بر ساحل «دجيل» اردو زد و به حزيم بن عثمان فرمان داد كه پل را قطع كند. و بعد دستور داد كشتىها را از ساحل شط جمع كنند و همه را از ساحل شط جمع كنند و همه را تحت نظر بگيرند. گمان برديم كه اصلا در سواحل اين شط كشتى نيست. اما خازم بن حزيمه. به دهكدهاى كه مال قبيلهى هجيم بود و «قرقوب» ناميده مىشد اردو زد. ميان آن دهكده و اهواز بيش از يك فرسنگ راه نبود. نيروى خازم در آنجا به دوازده هزار نفر سواره «سواى پياده» مىرسد مغيره در برابر يك چنين نيرو فقط پانصد نفر سرباز در اختيار داشت. پيادگان را به پشت اردو جا داد و عفو اللّه بن سفيان را بجاى خود در اهواز گذاشت و آمادهى نبرد شد. خازم بن جزيه به طلب كشتى فرستاد تا از دجيل بگذرد هرچه گشتند از كشتىها نشانى نديدند. مردى گفت: -بمن كمك نظامى كنيد تا براى شما كشتى تهيه كنم. اين مرد با گروهى سپاه كه حمايتش مىكردند در دهكدهاى
بنام «دارقطن» (نزديك جندىشاپور) چند دستگاه كشتى تهيه كرد و شبانه باردوى خازم رسانيد. و بدينترتيب نيروى خازم بن خزيمه از شط دجيل گذشتند. سپيده دميد. على بن سويد مىگويد: وقتى روز روشن شد مغيره خود را در برابر دشمن يافت. آن روز يكشنبه بود. باد مخالف بر اردوى دشمن مىوزيد. صفوف ما آراسته شد. ناگهان باد از طرف دشمن بطرف ما دامن كشيد. خازم بن ابى حزيمه لشكر خود را آراست و مغيره هم در مقابل به صفآرائى پرداخت. عصب بن قاسم را بر ميمنهى سپاه و ترجمان بن هريمه را بر ميسره گماشت و خود در قلب سپاه ايستاد. در اين هنگام عقابى بال كشان بر بالاى سر ما پرواز كرد و قار قار منكر خود را براى ما سرداد. من اين پيش آمد را بفال بد گرفتم. عمر بن ضحاك مىگويد. خازم بن خزيمه هرچند پى گشتى گشت كشتى بدست نياورد. بالاخره بدستههاى نى را بهم بست و نفرات خود را روى آن
دستههاى نشانيد و از آن سمت شط باين سمت فرستاد. بيش و كم سيصد نفر از سپاه او بدينترتيب از شط «دجيل» گذشتند. او با مغيره در برابر هم قرار گرفتند. مغيره بسپاه خود مىگفت: -مگر نمىخواهيد بجنگيد؟ سپاه مغيره آمادهى جنگ شد. من بخازم نگاه مىكردم. او با دست خود ريشش را دانه دانه مىكند و به زبان فارسى مىگفت: -جنگ نكنيد. -او با زبان فارسى نفرات خود را از جنگ باز مىداشت. دستههاى ديگرى از نى آماده شد. اين بار پانصد نفر توانستند از شط بگذرند. من يكتن از اين پانصد نفر بودم كه در بار دوم از نهر گذشته بودم. نيروى مغيره در حدود هزار تن مرد مبارز بودند كه در برابر ما صف آراسته بودند. ولى ما در زمان كوتاهى توانستيم مغيره را در همان بشكنيم. شبيب بن شبه مىگويد:
خازم بن خزيمه دشمن خود مغيره را بنيكى و شهامت مىستود. مىگفت: -خدا بركت باو دهد، اين مغيرة بن فزع، چه مردى بود. هرگز زنها مانند او فرزندى نتواند آورد. بخدا من سپاه خود را بسوى او برانگيختم. گروه پشت گروه بطرف او حمله مىبردند. من او را مىديدم. در آن دست شط با لشكر من مىجنگيد. ديدمش كه دارد او را ادرار مىكند. اسبش پهلويش ايستاده است. همراهانش مردمى فرومايه بودند. اما او همينكه از كارش فراغت يافت دوباره بر اسبش سوار شد و حملات خود را آغاز كرد. من مىديدمش كه خود را بر صفوف سپاه من مىزند، مىجنگد. تا سرانجام اين جنگ بنفع ما خاتمه يافت. اما وقتى بحساب افراد خود رسيدم ديدم در اين پيكار هزار تن از سپاه من بخاك و خون غلطيدند. محمد بن خالد مىگفت: مغيرة بن فزع بسواران خود فرياد زد و آنان را بحمله واداشت. سپاه مغيره بر سپاه خازم حملهاى سنگين آورد، گروهى از سواران خازم را بدجيل فروريختند.
خازم بن خزيمه دامادى داشت «شوهر خواهرش بود» نامش «عبدويه كردا» از مردم خراسان بود. اين مرد ميان دو صف براى جنگ تن بتن ايستاد. مغيره شخصا به جنگش رفت. عبدويه شمشير خود را بر خود مغيره فرود آورد. كلاه خود از سر مغيره فروافتاد ولى او بنوبت خود شمشيرش را بر گردن «عبدويه» زد. اين شمشير تا ريهى عبدويه را دريد. در اين هنگام خازم بن خزيمه را ديدم از شدت جزع و افسوس ريشهاى خود را مىكند. عفو اللّه بن سفيان از قول پدرش كه در جنگ بود مىگويد: -بخدا من در آن روز جنگى نكردهام من پانصد تن از همراهان مغيره را ديدم كه خود را بآب زده بودند. خازم بن خزيمه بحيلههاى سياسى و نظامى پرداخته بود. گروهى از سپاه خود را در دامنهى كوه گذاشته بود تا موضع گرفته بودند. در اين هنگام كودكى را ديدند كه از دور جيغ مىكشد. -خازم بن خزيمه به اهواز آمد. اهواز را گرفت: اصحاب مغيره وقتى اين فرياد را شنيدند به كشتىها نشستند و از دحيل گذشتند و بر روى كشتى خودشان علامت صلح نصب كردند.
يعنى به سپاه خازم تسليم شدند. مغيره بن فزع بسوى اهواز برمىگشت سالم بن غالب قمى هم كه از اصحاب مغيره بود باو گفت: -خازم بن ابى خزيمه باهواز رسيده. در اين وقت مردى از سپاه خازم بر مغيره حمله آورد تا او را با نيزه او را فرواندازد. مغيره از اسب خود پائين پريد. و اين طعن نيزه را از خود رد كرد. مغيره ايستاده بود. تقريبا كمين گرفته بود كه حريف او باسب خود مهميز كشيد و آمد از جلويش بگذرد مغيره و با شمشير انداخت. اين شمشير كار آن مرد را ساخت اما او همچنان اسب مىدوانيد. در اين هنگام مغيره فرياد كشيد: -من ابو الاسود هستيم. و مردى كه مىخواست او را از اسب فروبينداز در اثر ضربت مغيره از پشت اسب خود بزمين غلطيد، مغيره از آنجا باهواز آمد و بر منبر رفت و تا مردم را با خطابهى اميدبخش خود آرام سازد. در اين وقت باو خبر دادند كه نيروى خازم بن خزيمه گوسفندان مردم را هدف تير قرار دادهاند. -در كجا. ؟ -در كوچهى «باب ازار»
مغيره غلام سياهى داشت كه اسمش «كعبوبه» بود. به كعبوبه گفت: -برو جلوى اينها را بگير. كعبوبه بفرمان مغيره شد اين قوم را از سر گوسفندان مردم كند. مغيره از منبر پياده شد و ما همراه او از اهواز راه بصره به پيش گرفتيم. بنا بگفتهى مغيره ابو جعفر منصور حكومت رامهرمز را بدست سالم بن غالب قمى سپرده بود. بدينترتيب خازم بن خزيمه بر اهواز غلبه كرد و چون اين شهر را جبرا كشور فرمان قتل و عام و غارت داد. اين فرمان را سهروزه مقرر كرد اما قتل و غارت عام در اهواز بيش از همان شب و فردايش دوام نداشت. خازم فرمان ديگرى فرستاد كه ديگر قتل و غارت بس است. محمد بن خالد مىگويد: -آن روز كه مغيره از اهواز به بصره آمد درست با روز قتل ابراهيم مصادف بود. در همان روز ابراهيم بن عبد اللّه يعنى هدايتكنندۀ اين انقلاب نيز بقتل رسيده بود.
عمر بن هراز مىگويد: -مغيرة بن فزع از اهواز به بصره آمد و بمسجد رفت و بر منبر نشست. او مىخواست براى مردم بصره خطابهاى ايراد كند. «سوار» در اين هنگام دور از بصره در مسجد دهكدهاى نشسته بود. باو خبر دادند كه مغيرة بن فزع هماكنون در مسجد بصره براى مردم صحبت مىكند. بىدرنگ از آن دهكده به شهر آمد و به مسجد رفت و بسوى منبر دويد و سر مغيره فرياد كشيد: -از منبر بيا پائين اى ستمكار ديگر نمىدانى كه امير تو «يعنى ابراهيم» كشته شده است؟ مغيره از منبر فرود آمد. ابو الهيثم كه مردى از خاك فارس بود چنين مىگويد: -انسانى بنام عمرو بن شداد با سى نفر از همراهان خود بفارس آمده بودند. اين قوم از طرف ابراهيم بن عبد اللّه به فارس سفر كرده بودند. والى فارس تا نام ابراهيم را شنيد مقام حكومت خود را ترك گفت و از شهر گريخت و تقريبا فارس را باين عمرو بن شداد تسليم كرد رجال فارس هم با عمرو سازش كردند و بحضورش شتافتند.
پس از چندى خبر قتل ابراهيم و شكست اين نهضت بمردم فارس رسيد. عمرو بن شداد در اين وقت به شهرهاى دور افتاده فارس براى سركشى رفته بود. اعيان فارس دور هم نشسته و گفتند: -ما كشور فارس را كه تحت فرمان ابو جعفر منصور بود باين شداد تسليم داشتهايم و اين گناه عظيمى است كه كيفر عظيمى هم بهمراه دارد. براى كنارۀ اين گناه هيچچيز مناسبتر از اين نيست كه عمرو بن شداد را به ابو جعفر تسليم كنيم. تا خشمش را نسبت بخود فروبنشانيم. بىدرنگ تجهيز كردند و بسوى او حركت كردند. عمرو بن شداد از خبر قتل ابراهيم آگاهى يافته بود. وقتى كه بعرضش رسيد كه اشراف و از رجال فارس مىخواهند. از او ديدار كنند مطلب را دريافت. به آرامى ناهارش را خورد و آن وقت اجازه داد رجال فارس بحضورش باريابند. پس از اندكى گفت و شنود به غلام خود فرمان حركت داد. مردم فارس هم با اطمينان از اينكه عمرو بن شداد از جريان ماجراى بىخبر است آرام بودند و بانتظار فرصت همراهش براه افتادند. مردمى كه همراهش بود از هفتاد هشتاد نفر تجاوز نمىكرد ولى
يك لشكر جرار از مردم فارس در تعقيب وى راه مىپيمودند. بالاخره شب فرا رسيد. اين كاروان همچنان راه مىپيمود. عمرو بن شداد طى راه همراهان خود را از جريان امر آگاه ساخت. گاهى از ميمنه به ميسره مىرفت و گاهى از ميسره به ميمنه. آهسته آهسته مطلب را تعريف كرد و قرار گذاشت كه همراهانش دو نفر سه نفر از اين كاروان بركنار شوند و در محل مخصوصى يكديگر را ببينند. هنوز روز ندميده عمرو بن شداد با همراهانش از دست مردم فارس گريختند و از فارس بكرمان رفتند. عمرو بن شداد دست و پاى والى كرمان را با همان هفتاد مرد كه در تحت فرمان داشت بست و آنچه اندوخته در خزانهى دارالاماره بود برداشت و بعد از راه دريا ببصره آمد و در آنجا با همراهانش پنهان شد. ملت فارس هرچه در جستجويش كوشيدند اثرى از او بدست نياوردند. محمد بن اسماعيل مىگويد: -هنگامى كه بدستور ابو جعفر منصور عمرو بن شداد دستگير شد من حضور داشتم. ابن دعلج دستور داد دست و پاى عمرو بن شداد را قطع كنند. عمرو با شهامت حيرتانگيزى دست راستش را پيش آورد.
قطعش كردند و بعد دست چپش را جلو برد. اين دست را هم بريدند. بعد نوبت بپاهاى عمرو رسيد. بر پاهايش را هم ابتدا راست و بعد چپ اره گذاشتند. صدايش در نمىآمد. بالاخره كار به اينجا رسيد كه گفته شد: -گردن بكش. او مردانه گردنش را پيش آورد. شمشيرى كه بر گردنش زدند كند بود. كارى از پيش نبرد. عمرو بن شداد آنچنانكه گوئى شاد و آزاد نشسته گفت: -شمشير برندهاى بياورد كه كارى صورت بدهد. شمشير ديگر آوردند. آن شمشير هم نتوانست گردن عمرو را ببرد. عمرو دوباره گفت: -از اين برندهتر. ابن دعلج كه مأمور اين جنايت بود شمشير خود را از غلاف كشيد و به جلاد داد. جلاد با آن شمشير سر از بدن عمرو برداشت در اين هنگام ابن دعلج به سر بريدهى عمرو گفت: -بخدا هيچ شمشيرى از تو برندهتر نبود.
محمد بن معروف از قول پدرش مىگويد: -خدمتكار عمرو به جاسوسان منصور محل اختفاى عمرو بن شداد را نشان داد. جنازهى عمرو را در موضعى كه به «خانهى اسحاق بن سليمان» معروف بود بدار زدند. عبد العفار بن عمرو فقمى مىگويد: ابراهيم بن عبد اللّه بر هارون بن سند خشمناك بود. با او حرف نمىزد. وقتى كه ابراهيم بن عبد اللّه ظهور كرد هارون بن سعد خود را باو نزديك كرد و بهر ترتيبى بود او را از خويش رضا ساخت و در دولت او حكومت واسط را بعهده گرفت. هشام بن محمد روايت مىكند. ابو جعفر منصور گروهى را كه در ميانشان صالح بن يزداد و ابن مرزبان بودند به جنگ مردم واسط فرستاد. اين گروه تحت فرمان مردى موسوم به «عامر» مىجنگيديد. پيكار عامر با مردم واسط تا قتل ابراهيم دوام داشت. پس از ابراهيم عامر با هارون بن سعد صلح كرد و به او امان داد. و مقرر داشت كه از مردم واسط كسى را نكشد.
هارون بن سعد با امانى كه از عامر داشت معهذا به بصره گريخت و تا روز مرگ در بصره بسر مىبرد. معاذ بن شبه از قول پدرش خبر مىدهد: كه ابراهيم بن عبد اللّه وقتى بر ضد ابو جعفر قيام كرد محمد بن عطيه را بحضور طلبيد. البتّه محمد از طرف ابو جعفر منصور بر بعض شهرهاى فارس حكومت داشت داشت. باو گفت: -آيا از خراج فارس چيزى پيش تو موجود است. محمد بن عطيه بخدا قسم ياد كرد كه نه. ابراهيم او را آزاد ساخت. محمد بن عطبه وقتى از حضور ابراهيم باز مىگشت بفارسى چنين مىگفت: -اين مرد از جنس ابو جعفر نيست. (يعنى بااينهمه فتوت و گذشت نمىتواند از جنس ابو جعفر باشد» ابو سلمهى نجار از اصحاب ابراهيم بن عبد اللّه بود: گفت: -در آن وقتها كه ابراهيم در بصره بسر مىبرد روزى در حضورش بوديم. گروهى از مردم «دهگران» بخدمتش آمد و گفتند:
-يا ابن رسول اللّه ما مردمى هستيم كه عرب نيستيم و با هيچكس و هيچ فرقه عهد و پيمانى نداريم بما كمك كنيد ما مستمنديم. دهگرانىها مردمى مرتعدار بودند. ابراهيم باصحاب خود فرمود: -براى هركس مقدور است مىتواند از برادرش دستگيرى كند و بعد گفت: -آيا اين سيرت من سيرت على على بن ابى طالب نيست؟ بمحمد بن طلحهى عذرى گفت: -آيا در پيش تو از خراج مبلغى موجود است كه بما بپردازى. -اين محمد خود را از ابراهيم پنهان داشته بود. در جوابش گفت: -بله، من از خراج پول بسيارى دارم ولى اگر بتو تحويل كنم ابو جعفر نيز همان را از من خواهد خواست. -ابراهيم فرمود: -از تو گذشت كرديم. بعبد الحميد بن لاحق گفت: -گزارش دادهاند كه پيش شما از اموال ظلمه يعنى (موريانىها) مبلغى موجود است.
عبد الحميد گفت: -اينطور نيست. ابراهيم بن عبد اللّه نام خدا را بر زبان آورد. -بخدا؟ عبد الحميد در جواب گفت: -بخدا. ابراهيم از تعقيب وى در گذشت و گفت: -اگر آشكار شود كه سخن بدروغ گفتهاى ما ترا يك آدم دروغگو خواهيم شمرد. عبه الحميد بن جعفر مىگويد: ابراهيم بن عبد اللّه مردى را كه محمد بن يزيد ناميده مىشد و از افسران نيروى ابو جعفر بود باسارت گرفت. اين مرد اسب قشنگى داشت. اسبش آنقدر گردن بلند بود كه وقتى سوارش مىشدند سرش با سر سوارش محاذى بود. باو گفت: -اين اسب را بمن بفروش. محمد بن يزيد اسب را باو تقديم كرد: -تقديمش مىكنم يا ابن رسول اللّه.
ولى ابراهيم قبول نكرد. از اصحاب خود پرسيد: -اين اسب بچند مىارزد؟ گفته شد: -بدو هزار و پانصد درهم. دستور فرمود باين مرد اسير دو هزار درهم پرداختند و اسب را از وى خريدند. و در آن روز كه خود مىخواست بجنگ منصور برود محمد بن يزيد را آزاد ساخت و قيمت اسب را هم باو پرداخت. شبيه كه منشى مسعود موريانى بود مىگويد: -گروهى از پيروان مذهب «زيديه» پيش من آمدند و گفتند: -از مال ظلمه «يعنى موريانىها) هرچه دارى تسليم كن. گفتم: -مرا پيش ابراهيم ببريد. بخدمت ابراهيم رفتيم. آثار كراهت در چهرهاش آشكار بود. قسمم داد. من هم قسم خوردم كه از مال موريانىها دينارى ندارم دستور فرمود آزادم كنند.
من از آن تاريخ هميشه سراغ او را مىگرفتم و در حق او دعا مىكردم. ولى مسعود موريانى مرا از اين كار باز داشت. بكر بن كثير مىگفت: -ابراهيم بن عبد اللّه، حميد بن قاسم را بازداشت كرد. اين حميد از عمال ابو جعفر منصور بود. مغيرة بن فزع گفت: -حميد را بمن بسپاريد. ابراهيم پرسيد: -با او چهجور رفتار خواهى كرد؟ مغيره گفت: -شكنجهاش خواهم داد. ابراهيم گفت: -نه، من در آن ثروت كه با شكنجه و عذاب مردم بدست آيد بركتى نمىبينم. ابراهيم بن محمد جعفرى مىگويد: ابراهيم بن عبد اللّه در بصره بر جنازهاى نماز خواند و در نمازش چهار تكبير گفت:
عيسى بن زيد بن على (ع) باو اعتراض كرد. چرا عوض پنج تكبير چهار تكبير گفتهاى در عين اينكه خانوادهى تو همه در نماز ميت پنج تكبير مىگويند؟ ابراهيم توضيح داد كه اين عمل با ذوق مردم مناسبتر است و ما باجتماع مردم احتياجمنديم. عيسى بن زيد باين جواب و توضيح قناعت نكرد و از ابراهيم دورى جست. ابو جعفر منصور كه اين برودت را ميان دو پسر عم ديد بعيسى بن زيد پيغام داد كه زيديه را از دور ابراهيم پراكنده سازد. عيسى بن زيد با اينكه نسبت بابراهيم دلسرد بود اين فرمان را اطاعت نكرد. پس از قتل ابراهيم و تمركز قدرت در دست منصور گفته شد: -يا امير المؤمنين عيسى بن زيد را دستگير كن زيرا او از فرمان تو سرباززده است. ابو جعفر گفت: -هرگز اين كار را نخواهم كرد. پس از محمد و ابراهيم كسى را هدف تعرض قرار نخواهم داد. آيا اين مردم (مانند عيسى بن زيد) شايستهاند كه پس از محمد و ابراهيم ياد شوند. ابو الفرج اصفهانى مىگويد:
گمان مىكنم جعفرى در اين روايت باشتباه رفته باشد زيرا عيسى بن زيد بابراهيم ايمان داشت و هرگز از وى جدائى نمىجست. در ركابش به «باخمرى» رفت و در همانجا بشهادت رسيد و كنار ابراهيم بخاك رفت. وقتى نوبت باو برسد از سرگذشتش ياد خواهيم كرد. سفيان بن يزيد مىگويد: مىشنيدم كه ابراهيم بن عبد اللّه در مسجد بصره خطابهاى ايراد مىكند و مىگويد: -اى مردم بصره شما غريبى را كه در آسمان و زمين مأوائى نداشت بخود راه داديد. اگر من بر دشمن چيره شوم و حكومت بدست آورم البتّه پاداش محبت شما را خواهم داد و اگر در اين پيكار از ميان بروم خداى متعال وفاى شما را بىجزا نخواهد گذشت. فرقهى زيه پس از قتل ابراهيم، گفتار او را. همين گفتار را بصورت نوحه زمزمه مىكردند و بر او مىگريستند: يا اهل البصرة عملتم الحسنى و آويتم الغريب. لا ارض و لا سما. فان املك فلكم الجزاء و ان اهلك فعلى اللّه عز و جل الوفاء.
ابراهيم بر منبر مسجد بصره مىگفت، -آل عباس آن را كه پروردگار متعال كوچك شمرد بزرگ شمردند و آن را كه خداوند بزرگ و محترم دانست تحقير كردند. هنگامى كه از منبر فرود آيد اين آيت شريفه را از كلام كريم تلاوت كرد: وَ اِتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اَللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ . از آن روز بترسيد كه بخداى خود بازمىگرديد. در آن روز هركس هرچه كرده همان را خواهد ديد و بر هيچكس ستم نخواهد رفت. همچنان بر منبر بصره مىگفت: -من در آنچه مردم بنام خير مىجويند و رضاى خداى خويش را مىطلبند بيش از سه حقيقت نيافتهام. آن سه حقيقت كه مىتواند خير حيات را در بر داشته باشد و رضاى الهى را تأمين كند، گفتار است و سكوت است و نظر است. 1-آن گفتار كه با ياد خدا توأم نباشد گفتارى بيهوده است. 2-آن سكوت كه از تفكر تهى باشد ارزشى نخواهد داشت. 3-آن نظر كه عبرت نگيرد غفلتى بيش نيست.
اى خوش به آن كس كه منطقش ذكر نيست و سكوتش فكر است و نظرش عبرتآموز است. اى خوش به آن كس كه مىتواند در خانهاش بنشيند بر خطاها و گناهانش بگريد. مردم از سخنان ابراهيم لذت مىبردند. ابراهيم بن عبد اللّه هرچه مىگفت براى مردم اعجابانگيز و شايستهى تحسين بود. در پايان خطابهاش فرياد كشيد: اللهم انك ذاكر اليوم آباء بابنائهم و ابناء بآبائهم فاذكرنا عندك بمحمد صلى اللّه عليه و آله. اللهم و حافظ الابناء فى الآباء و الآباء فى الابناء. احفظ ذريه محمد نبيك صلى اللّه عليه و آله. خداوندا تو پدران را بنام پسران ياد مىكنى و در ذكر پسران از پدرانشان نام مىبرى. خداوندا ما را كه فرزندان محمد رسول اللّه باشيم بنام پدران ياد كن. پروردگارا حق پدران را در زندگى پسران و حق پسران را بحرمت پدران ياد دار. خداوندا ذريهى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلم را نگاه دار. در اين هنگام مردم مسجد با صداى بلند بگريه درآمدند.
موفق حكايت مىكند: ابراهيم بن عبد اللّه مرا با چند نامه بكوفه فرستاد. نامههاى او را به هم پيمانهايش رسانيدم و جوابهايش را هم دريافت داشتم. من جوابها را توى پالان شترم پنهان كردم و بسوى بصره براه افتادم. ناگهان دوازده تن از جاسوسهاى ابو جعفر منصور راه را بر من بستند. بازجوئىام كردند. برگهاى بدستشان نيامد. من در برابرشان قسم خوردم. گفتم: -زنم مطلقه باد. آنچه در ملك من است از ملك من بيرون باد. قسم بمكه، بكعبه كه من پيرو ابراهيم نيستم، دوستش نمىدارم، از عقيدهاش پيروى نمىكنم. بدينترتيب از چنگ قراولهاى ابو جعفر منصور خلاص شدم اما سخت دلشكسته بودم چون هرچه گفتم همه دروغ بود. در روز سوم وقت نماز صبح بحضور ابراهيم رسيدم. او تازه نمازش را خوانده بود.
من گريه مىكردم. ابراهيم نگران شد و شمشيرش را برداشت و بطرف من پريد و گفت: -مگر چه شده يا ابا عبد اللّه چرا گريه مىكنى؟ گفتم: -خبر بدى ندارم. -ابراهيم گفت: -اگر خبر بدى نيست پس اين گريه چيست؟ گريه هميشه مقدمهى خبرهاى ناگوار است. برايش تعريف كردم كه در راه بر سر من چه آمد و من چه قسمهائى بدروغ ياد كردهام. گفتم: -بنا باين قسم هم هم زن من مطلقه است و هم اموال من از آن من نيست. ابراهيم آرام گرفت و گفت: -اينطور نيست يا ابا عبد اللّه، نه زن تو مطلقه شده و نه اموالت از دستت رفته. در روز رستاخيز در پيشگاه عدل الهى بگو خدايا ابراهيم بن عبد اللّه بمن فرمان داد كه نسبت باو وفادار باشم. -بخدا دشمنان ما هستند كه بايد كفارۀ قسم بپردازند.
محمد بن سليمان مىگويد: -مفضل ضبى مهماندار ابراهيم بن عبد اللّه بود. در طى مدتى كه ابراهيم بحال استتار زندگى مىكرد در خانهى همين مفضل بسر مىبرد. مفضل مذهب زيدى داشت. ابراهيم باو گفته بود: -حوصلهام در اين كنج عزلت سر مىرود. براى من از كتابهائى كه دارى چند جلد بياور تا با مطالعه خود را سرگرم بدارم. مفضل چند كتاب از اشعار عرب باختيار ابراهيم گذاشت. ابراهيم از آن كتابها چندين قصيده بذوق و سليقهى خود انتخاب كرد. مفضل قصائد انتخابى ابراهيم را در جزوهاى جا داد و بصورت كتاب جداگانهاى درآورد. مفضل مىگويد: -پس از قتل ابراهيم من بر آنچه او انتخاب كرده بود چند قصيدهى ديگر افزودم. تعداد اين قصائد بصد و بيست و هشت قصيده رسيد. آن وقت اين كتاب را بنام خود انتشار دادم و اسمش را
برگزيدههاى مفضل» گذاشتم.
خبر قتل محمد به برادرش ابراهيم رسيد و او بسوى باخمرى حركت كرد. و ابو جعفر منصور بطرف او نيرو گسيل ساخت. مسعود بن حارث مىگويد: -آن روز روز عيد فطر بود. ابراهيم در مسجد جامع بصره بر منبر قرار داشت. من و عبد الواحد بن زياد بر منبر از همه نزديكتر نشسته بوديم. شنيدم كه ابراهيم بن عبد اللّه اين شعر را بر روى منبر انشاد كرد. اى شهسوار. آن كس مرك ترا ببيند در حقيقت فاجعهاى را ديده است خدا مىداند اگر من از اين قوم مىترسيدم. با قلب من دچار تشويش شده بود. هرگز ترا نمىكشتند و هرگز برادرم را بدستشان تسليم نمىكردم
تا هر دو بميريم يا هر دو زندگى كنيم اين شعرها از يك شاعر عرب است. و ابراهيم بن عبد اللّه بعنوان مثل آن را خوانده بود. مسعود بن حارث مىگويد. -ابراهيم وقتى اين شعرها را انشاد كرد بر روى منبر گريست. و بعد گفت: خداوندا. تو مىدانى كه برادرم محمد بخاطر رضاى تو بر ضد اين سيهپوشان نهضت كرد. خداوندا او را بيامرز و در آن جهان خوشنودش بدار. در اين هنگام آب دهانش به گلويش جست. اندكى مكث كرد و يكباره با صداى بلند بگريه افتاد. قومى كه در پيرامون منبرش نشسته بودند همه بگريه افتادند. عبد الواحد بن زياد پهلوى من نشسته بودم. بخدا ديدمش كه مىلرزيد و مىگريست. آنقدر اين مرد گريه كرد كه ريشش از اشك چشمانش خيس شد. ابراهيم بن عبد اللّه براى آنكه كارش را با منصور يكسره كند در «مأجور» اردو زد. برد بن وليد لشكرى را بر ميسرى سپاه و عيسى بن زيد را بر ميمنهى سپاه خود گماشت.
در اين وقت عيسى بن موسى هاشمى هنوز از مدينه بازنگشته بود. ابو جعفر منصور بوى نوشت. «نامهى من وقتى بتو رسيده بىدرنگ مدينه را ترك كن و بسوى من بشتاب. عيسى بن موسى هم بىدرنگ آهنگ عراق كرد. ابو جعفر منصور به مسلم بن قتيبه كه در «رى» بسر مىبرد نامهاى نوشت و او را با نيروئى كه در اختيار داشت ضميمهى سپاه جعفر بن سليمان ساخت. بنا اين بود كه جعفر بن سليمان هم با سپاه خود به نيروى عيسى بن موسى بپيوندد ولى جعفر از اطاعت عيسى سرپيچى كرد و خود اردوئى جداگانه بوجود آورد. عيسى بن موسى از حجاز بعراق مىآمد. عبد الواحد بن زياد بابراهيم بن عبد اللّه پيشنهاد كرد كه بر عيسى هاشمى شبيخون بزند ولى فرقهى زيديه اين پيشنهاد را قبول نكردند و گفتند: -شبيخون كار دزدهاست. دوباره بابراهيم پيشنهاد داد: -تو ببصره برگرد و ما را با عيسى بن موسى وا بگذار. اگر از
دست او شكست خورديم براى ما كومك بفرست. از نو فرقهى زيديه اين پيشنهاد را هم رد كردند و گفتند: -آيا از دشمن خود با اينكه در برابرت قد علم كرده روى برمىگردانى؟ عبد الواحد بن زياد گفت: -پس در پيرامون اردوى خود خندق مىزنيم تا هدف حملات ناگهانى قرار نگيريم. زيديه گفتند: -ميان خودمان با خداى خودمان هيچچيز را حائل نخواهيم ساخت. عبد الواحد بن زياد كه ديد هرچه پيشنهاد مىكند مردود مىشود گفت: -اگر مردم مرا به خيانت و ضعف متهم نمىداشتند تكليف خودم را مىدانستم. ابراهيم بن سلم از قول پدرش حكايت مىكند. -عبد الواحد بن زياد اين پيشنهاد را هم داده بود كه سپاه خود را خوبست به چند قسمت تقسيم كنيم تا هميشه نيروى تازهنفس به اختيار داشته باشيم. ولى فرقهى زيديه خلاف اين پيشنهاد گفتند ما در يك صف
قرار خواهيم گرفت آن چنانكه پروردگار متعال در كلام عظيم خود تعريف مىكند. كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ محمد بن جعفر مىگويد: مردى زاغ چشم و بلندبالا از سپاه عيسى بن موسى به ميدان اسب دوانيد و فرياد كشيد: -قاتل محمد بن عبد اللّه من هستم. از سپاه ابراهيم چهار نفر بسوى اين مرد حمله بردند. اين چهار سرباز همچون چهار شهباز بطرف او پرواز كرده بودند. از چهار طرف شمشير بر او فرود آمد. طى چند لحظه سرش را بپاى ابراهيم انداختند. از سپاه عيسى هيچكس به كومك اين مرد كه مدعى قتل محمد بود جلو نيامده بود. مسعود در حال كوفى مىگويد: من در باخمرى شاهد معركه بودهام. به ابراهيم نگاه مىكردم.
او در خيمهى خويش بود شنيدم كه گفت: -ابو حمزه كجاست. پير مردى كوتاه قامت اسب به پيش جهانيد. جلو آمد. وقتى نزديك شد ديدم اين همان پير مرديست كه در خانهى «ابن مسعود» در كوفه كلاهفروشى داشت. ابراهيم به او گفت: -اين پرچم را بگير و برو در ميسرهى سپاه. همانجا بايست. از جايت تكان نخور. آن پير مرد «ابو حمزه» پرچم را برداشت و به ميسره رفت. جنگ آغاز شد و ابراهيم بن عبد اللّه به قتل رسيد و سپاهش پراكنده شدند اما ابو حمزهى پرچمدار همچنان سر جاى خود ايستاده بود. به او گفته شد: -مگر نمىبينى فرمانده سپاه بقتل رسيد و اصحابش هم تار و مار شدند. ابو حمزه چنين پاسخ داد: -بمن ابراهيم بن عبد اللّه گفت از جايت تكان نخور. بالاخره سپاه ابو جعفر بوى حمله آوردند. او به جنگ پرداخت.
دست و پاى اسبش را با شمشير قلم كردند پياده شد و با پاى پياده آنقدر جنگيد تا به قتل رسيد. شراحيل بن وضاح گفت: -در سپاه ابو جعفر مىجنگيدم. از دست لشكر ابراهيم شكست خورديم. امير ما عيسى بن موسى هاشمى پشت سر هم مىگفت: -آيا اين همانست؟ و من در دلم مىگفتم: -خدايا اين شكست را محقق فرماى. بالاخره به نهر رسيديم و من و عيسى با هم از آن نهر گذشتيم. سلم بن فرقد روايت مىكند. سپاه عيسى بن موسى از ابراهيم بن عبد اللّه چنان عقب نشستند كه به شهر كوفه رسيدند. ابو جعفر منصور با اسبهاى زين كرده و شتران آماده شده انتظار مىكشيد كه چه وقت بايد فرار كند. سلم بن فرقد مىگويد.
سپاه ابراهيم به دنبال نيروى ابو جعفر مىتاختند. محمد بن ابى العباس هم با گروهى از نيروى منصور در گوشهاى اردو زده بودند. وقتى كه ديد عيسى بن موسى در حال فرار است او هم پا به گريز نهاد. همچنان گريزان به «منساة» رسيدند. در آنجا جاده به انحنائى برمىخورد. از آن انحنا كه پيچيدند به پشت سر نگاه كردند. گمان بردند كه اينجا كمينگاه سپاه ابراهيم است. فرياد كشيدند. كمين كمين. و بعد به فرار ادامه دادند. توى اين گيرودار ناگهان تبرى به پيشانى ابراهيم اصابت كرد و او را از اسب به زمين افكند. بشير رحال ابراهيم را به آغوش كشيد. سر خونين ابراهيم بر سينه بشير تكيه داشت كه در همان حال جان سپرد. بشير و ابراهيم با هم در معركه به قتل رسيدند. آخرين سخنى كه ابراهيم بن عبد اللّه بر زبان راند اين آيت شريف از كلام كريم بود.
وَ كانَ أَمْرُ اَللّهِ قَدَراً مَقْدُوراً خبر شكست عيسى وقتى به ابو جعفر منصور گزارش شد فرياد كشيد: -واى بر تو اى ربيع! پس كو بازى كردن كودكان با خلافت؟ چه شد كه خلافت به فرزندان ما نرسيده؟ [1] هشام بن محمد مىگويد: - چهارصد نفر از اصحاب ابراهيم در ركاب او سخت پافشارى بكار مىبردند. هنگامى كه ابراهيم بن عبد اللّه از اسب فروغلطيد اين چهارصد تن مىگفتند: -ما مىخواستيم ترا به سلطنت برسانيم ولى خدا خواست تو شهادت را دريابى. اين چهارصد تن همچنان به جهاد خويش ادامه دادند تا به قتل رسيدند. عبد الحميد مىگويد
از ابو صلابه پرسيدم كه ابراهيم چگونه به قتل رسيد. او در جواب من چنين گفت: من نگاهش مىكردم. ابراهيم سپاه ابو جعفر منصور را در هم شكسته بود. پرچم سياه را مىديدم كه عقب مىنشست. مىدانستم ابن عيسى بن موسى هاشمى است كه عقبنشينى مىكند. ابراهيم قبائى زرد رنگ ببر كرده بود. هوا گرم بود. او بند قباى خود را گشود تا اندكى خنك شود. در اين هنگام تيرى از صف دشمن بركشيد و بر پيشانيش نشست. و او دست به گردن اسب خود انداخت و از ميدان بسوى خرگاه اردو برگشت جنگجويان زيديه دورش را گرفته بودند. اين ابى الكرام جعفرى حكايت مىكند كه اقطع غلام آزادشدهى عيسى بن موسى را ديدم توبرهاى به گردن اسبش انداخته بود وى مىگفت: -بجان تو سر ابراهيم بن عبد اللّه در اين توبرهى من است. من حالا بيا اين سر را ببين. قسم ياد كن كه اگر سر او بود تصديقم كنى و اگر سر او نيست خاموش باشى و اشتباه مرا فاش نسازى.
با هم به گوشهاى رفتيم. او دست توى توبره كرد. گوشتهاى چهرهاش از ناراحتى اعصابش لرزش داشت سر ابراهيم بود كه توى توبرهاش پنهان بود. گفتم واى بر تو چطور شناختىاش. -چه مىدانم ديدم تبرى به او اصابت كرد و او از اسب فروغلطيد. اصحابش دورش را گرفتند و دست و پايش را مىبوسيدند. از محبوبيت او ميان اصحابش فهميدم كه ابراهيم بن عبد اللّه همين است. بعد خودم را به كنارى كشيدم ولى در عين حال مصرع ابراهيم را از نظر دور نمىداشتم. اصحاب او مىجنگيدند و كشتار مىدادند اصحاب او بىباكانه خود را به مرگ مىزدند. پيدا بود كه ديگر زندگانى را دوست نمىدارند. بالاخره پيروانش كشته شدند. آن محيط خلوت شد. من از خفاگاه خودم بدر آمدم و بسراغش رفتم و سر از پيكرش برداشتم. ابراهيم بن عبد اللّه در ماه رمضان سال صد و چهل و پنج هجرت قيام كرد و در ذىالحجه همان سال به شهادت رسيد. شعار اصحاب ابراهيم هم مانند اصحاب برادرش محمد «احد
احد» بود. ولى ابو نعيم مىگويد: ابراهيم بن عبد اللّه در بيست و پنجم ماه ذىالقعده چاشتگاه روز دوشنبه به سال صد و چهل و پنج هجرت كشته شد و شب سهشنبه سرش را جلوى ابو جعفر منصور گذاشتند. بايد دانست كه ميان كوفه و باخمرى سيزده ميل راه فاصله بود و اين مسافت در يكنيمه روز پيموده شد تا مژدهى فتح به ابو جعفر داده شود. منصور دستور داد سر ابراهيم را در بازار كوفه نصب كردند. اين سر به حنا خضاب شده بود. عبد الحميد مىگويد: از طرف منصور مردى كنار سر بريده ابراهيم فرياد مىكشيد: اين سر به يك فاسق كه پسر فاسق است تعلق دارد. بر پيشانى ابراهيم از سجدههاى بسيار نشانى تيرهرنگ افتاده بود. ابن الكرام بدستور منصور سر ابراهيم را به مصر برد. يونس بن ابى يعقوب مىگويد: -از دهان مقدس امام ابو عبد اللّه جعفر بن محمد شنيدم. او
مىگفت: پس از قتل ابراهيم در باخمرى منصور دستور داد هرچه مرد علوى دو مدينه بسر مىبرند همه را از مدينه به كوفه اعزام دارند. والى مدينه علويون را يكباره به كوفه فرستاد. پيش و كم يك ماه در كوفه بسر برديم و طى اين مدت انتظار مىكشيدم كه چه وقت حكم قتل ما امضاء شود. بالاخره يك روز ربيع حاجب به بازداشت گاه ما آمد و گفت: -علويون كجا هستند. از ميان خود دو مرد خردمند انتخاب كنند تا با امير المؤمنين كه مىخواهد آنان را ببيند صحبت كنند. امام صادق مىگويد: من و حسن بن زيد انتخاب شديم كه با منصور حرف بزنيم. وقتى چشمش بمن افتاد گفت: -اين تو هستى كه علم غيب مىدانى؟ گفتم: -جز خدا هيچكس علم غيب نمىداند -پس خراج كشورهاى اسلامى را بتو تسليم مىكنند. -هرگز حراج كشورها را به امير المؤمنين تحويل مىدهند. منصور اندكى مكث كرد و گفت: -مىدانيد با شما چه روشى مىخواهم به پيش گيرم.
گفتم نه. -مىخواهم خانههاى شما را ويران كنم. قلبهاى شما را بترسانم. نخلستانهاى شما را زير و رو كنم و درختهاى شما را از ساقه قطع كنم. شما را بيچارهوار تحت نظر بگيرم. اجازه ندهم كه هيچ حجازى هيچ عراقى به شما نزديك شوند. زيرا ممكن است اين تماسها مايهى فساد گردد. امام صادق فرمود: من گفتم يا امير المؤمنين خداوند به سليمان حشمت اللّه نعمت و دولت عطا كرد و او در برابر نعماى الهى شكر گذاشت و ايوب پيغمبر به بلا مبتلا شد و بر رنج فقر و مرض صبر كرد. تو از نسل پيامبران هستى. بايد صبر و شكر هميشه پيشهى تو باشند. منصور لبخندى زد و گفت: -دوباره بگو ببينم. اين سخن را تكرار كردم. گفت: -مانند تو شايسته است كه پيشواى قبيلهى باشد شما را بخشيدم و از گناه مردم بصره همه بخاطر شما درگذشتم هماكنون بنشين و براى من حديثى از پدران گرامى خود بگوى. از آن احاديث كه مصدر روايتش رسول اللّه است.
گفتم:
حدثنى ابى عن آبائه عن على عن رسول اللّه ص صلة الرحم تعمر الديار و تطيل الاعمار و ان كانوا كفارا رسول اكرم فرمود صلهى ارحام خانه را آباد مىكنند و بر عمرها مىافزايد هرچند كه صلهكنندگان كافر باشند گفت اين را نخواستم گفتم همچنان پدرم از پدران خود و سرانجام از رسول اكرم روايت مىكند كه فرمود: خداوند متعال رحمان است و كلمهى رحمان مشتق از رحم است. پروردگار متعال مىگويد: -رحم را آفريدم و از اسم خود نامى بر او گذاشتم. آن كس كه رحم را وصل كند مرا خوشنود كرده و بمن پيوسته و آن كس كه قطع رحم كند از من بريده است. منصور گفت: -نه. اين حديث نيست. گفتم. -پدرم از پدرانش و از رسول اكرم چنين روايت كرده كه پادشاهى عمرش بپايان رسيده بود. پيش از سه سال از عمر او بجا نمانده بود. اين پادشاه صلهى رحم كرد و خداوند متعال عمر سهسالهاش را تا سى
سال دوام داد. منصور گفت: -اين حديث را مىخواستم بشنوم. و بعد از من پرسيد: -دوست مىداريد در كدام شهر بسر ببريد؟ بخدا من مىخواهم با شما صلهى رحم كنم. گفتم ما را بهمان مدينه باز گردانيد. خداوند ما را از شر منصور خلاص فرمود. عيسى بن رويه مىگويد: -هنگامى كه سر ابراهيم را بحضور منصور آوردند گريه كرد. من اشكهاى او را مىديدم كه قطره قطره بر چهرهى ابراهيم مىچكيد. منصور مىگفت: -بخدا دوست نمىداشتم چنين روز را ببينم ولى چكنم كه دست تقدير من و ترا در برابر هم قرار داد. زيد بن حسن مىگويد: -هنگامى كه سر ابراهيم را براى منصور آوردند من در آن محفل
حضور داشتم. سر ابراهيم را روى سپرى گذاشته بودند. از اعماق قلب من گرهى بالا آمد و گلوى مرا بست. سخت فشرده شدم و در عين حال سعى مىكردم كه منصور اين انقلاب را در چهرهام نبيند. اما منصور بجانب من التفاتى كرد و گفت: -اين خودش است اى ابو محمد! گفتم: -خودش است. و دوست مىداشتم كه خداوند او را به اطاعت امير المؤمنين وا مىداشت و ترا بخون او مبتلا نمىساخت. منصور گفت: مادر موسى مطلقه باد اگر دروغ بگويم «اين بزرگترين قسم منصور بود» من هم دوست مىداشتم او دست طاعت بدست من مىسپرد و مرا بخون خود مبتلا نمىكرد اما چه كنم. او همىخواست ما را از اوج عزت فرو كشد. ديديم كه نفس ما از نفس او عزيزتر است. عبد اللّه بن نافع گفت: وقتى چشم منصور به سر ابراهيم افتاد باين شعر تمثل جست فالقت عصاها و استقرت بها النوى
كما قر عينا بالاياب المسافر
كنايت از خوشنودى او بود. حسن بن جعفر مىگويد: من در كوفه بسر مىبردم. نيروى منصور بفرماندهى عيسى بن موسى هاشمى آن روز بكوفه باز گشته بودند. شبهنگام بخواب ديدم كه نعشى از زمين به آسمان مىرود و مردم مىنالند: -اى ابراهيم پس از تو چه كسى براى ما خواهد ماند. در اين هنگام برادرم مرا از خواب بيدار كرد گفتم: -ترا چه شده كه بيدارم كردى؟ گفت: -از در قصر ابو جعفر صداى تكبير مىشنوم. درست در همان وقت سر ابراهيم بن عبد اللّه را براى منصور آورده بودند.
آنان كه از علما و روايت احاديث در ركاب ابراهيم با نهضت او شركت داشتيد. ابراهيم بن مسلم از قول برادرش محمد بن مسلم مىگويد: -پدرم بمن گفت كه ابراهيم بن عبد اللّه حسنى در بصره ظهور كرده
زود براى من عمامۀ و قبائى از پشم تهيه كن. برايش عمامه و قبا را خريدم. او و سه نفر ديگر بهواى ابراهيم از حجاز بسوى كوفه عزيمت كردند. حسنى بن حسين عرفى مىگويد: -گروهى از طايفهى زيديه با لباس ناشناس همراه قافلهى حج براه افتادند. وقتى ببصره رسيدند در صف پيروان ابراهيم قرار گرفتند. از اين گروه سلام بن ابى واصل و عيسى بن ابى اسحاق و ابو خالد احمر را مىشناسيم. ابن سلام بن ابى واصل در دولت ابراهيم متصدى امور بيت المال بود؟ عبد اللّه بن محمد مىگويد: -قطر بن خليفه هم از پيروان ابراهيم بود. وى در اين هنگام سن و سالى بسيار داشت. كان يومئذ شيخا كبيرا عربان ابى سفيان مىگويد: ابراهيم به عبد اللّه جعفر مدائنى گفت: -برخيزيم و در اردوى خود گشتى بزنيم.
با هم توى اردو مىگشتند. از گوشهاى صداى سازى به گوششان رسيد. ابراهيم به عبد اللّه بن جعفر گفت: -سربازانى كه در جبههى جنگ ساز بزنند هرگز پيروز نخواهند شد. از همراهان ابراهيم بن عبد اللّه گروهى را بنام مىشماريم: 1-سلام بن ابى واصل 2-هارون بن سعد 3-عواد بن عوام 4-يزيد بن هارون 5-هشيم بن بشير 6-حجاج بن بشير 7-عبد الواحد بن زياد 8-ايوب بن سليمان 9-ابو حنيفه، پيشواى مذهب حنفى كه بهمراهى و پيروى از ابراهيم فتوى داده بود. 10-مسلم بن سعيد 11-اصبغ بن يزيد 12-عباد بن عوام 13-عامر بن كثير
14-حمزه تركى 15-سالم حداء 16-خليفة بن حسان 17-اسحاق بن يوسف 18-شعبة بن حجاج ابو اسحاق فزارى مىگويد: پيش ابو حنيفه رفتم و گفتم: -از خدا نترسيدى كه برادرم را بپيروى ابراهيم بن عبد اللّه تشويق كردى. او رفت و در ركابش بخون غلطيد. ابو حنيفه گفت: -آنچنانست كه برادر تو در روز بدر. همراه رسول اكرم بشهادت رسيده باشد. گفتم: -پس چرا خود تو همراه ابراهيم به ميدان جهاد نشتافتى؟ گفت: -من، نتوانستم. گفتم: -چرا؟
ابو حنيفه توضيح داد كه امانتهاى مردم پيش من بود و اگر من بقتل مىرسيدم اين اموال بهدر مىرفت. سليمان بن مهران معروف به «اعمش» مىگفت: -چرا بكومك ابراهيم نمىشتابيد؟ بخدا اگر چشمان بينا داشتم از نصرت او باز نمىنشستم. ابو حنيفه بابراهيم نوشت: فرقهى زيديه را وادار ساز يا ابو جعفر را ناگهانى بقتل رسانند و يا دستگيرش كنند و زنده بتو تسليمش سازند. بازهم بابراهيم نوشته بود. -وقتى بنيروى عيسى بن موسى دست يافتى روش پدرت على بن ابى طالب را در جنگ جمل بكار مبر بلكه روش او را در صفين سرمشق خويش ساز كه فرارىها را مىكشت و از دشمنش اسير مىگرفت و اموالشان را تاراج مىكرد. اين نامه بدست ابو جعفر منصور افتاد. دستور داد ابو حنيفه را احضار كردند. چندى تحت بازداشت نگاه داشت و بعد مسمومش ساخت. ابو حنيفه در زندان منصور جان سپرد و در بغداد بخاك رفت.
مفضل ضبى مىگويد: -ابراهيم بن عبد اللّه در خانهى من پنهان بود. من او را تنها مىگذاشتم و خود بدنبال كارهايم مىرفتم. يك روز بمن گفت: -مفضل از تنهائى حوصلهام سر مىرود كتابى در اختيار من بگذار تا مطالعهاش سرگرم باشم. از دواوين شعر آنچه داشتم در اختيارش گذاشتم. وى از آن كتابها هفتاد قصيده انتخاب كرد و من بر آن هفتاد قصيده قصيدههائى افزودم و نامش را «مفضليات» گذاشتم. هنگامى كه ابراهيم ظهور كرد من هم در ركابش روان شدم. در طى راه به «مربد» رسيديم. خانهى سليمان بن على (عموى منصور) در «مربد» بود. ابراهيم بن عبد اللّه تشنه شده بود. از خانهى سليمان آب خواستيم براى ما آوردند. در اين هنگام چند كودك از كودكان خاندان سليمان بن على بيرون دويدند. ابراهيم بچهها را بآغوش كشيد. و بر سينهى خود چسبانيد و گفت: خدا اين بچهها از ما هستند و ما از آنانيم. خون ما در رگهاى
اين كودكان جريان دارد منتها پدرانشان حق ما را ربودند و اين وقايع را ميان ما بوجود آوردند. در اينجا ابراهيم قطعهاى انشاد كرد. مهلا بنى عمنا ظلامتنا
ان بنا سوره من العلق
شعرها عالى بود. گفتم: يا ابن رسول اللّه سرايندهى اين شعرهاى فخيم كيست. جواب داد: -اين شعرها را ضرار بن خطاب سروده در جنگ خندق و پس از او على بن ابى طالب در صفين و ابو عبد اللّه الحسين در يوم الطف و زيد بن على در روز قتل خود و پسر زيد يحيى در جوزجان انشادكنندۀ اين شعرهايند. و اكنون من دارم براى خود از اين اشعار شاهد مىآورم. ناراحت شدم زيرا آنانى كه باين شعرها استشهاد كرده بودند همه بقتل رسيدند. از آنجا بباخمرى عزيمت كرديم. در باخمرى خبر قتل برادرش محمد باو رسيد. رنگش برگشت و بر مرگ برادر گريه كرد و گفت: -خداوندا اگر محمد در اين نهضت رضاى ترا طلب مىكرد او را بيامرز و آخرتش را از دنيايش روشنتر و شادابتر فرماى.
من ابراهيم را تسلا دادم. ابراهيم همچنان باشعار شعرا تمثل مىجست. در اين هنگام لشكر ابو جعفر منصور همچون مور و ملخ صحرا را فرا گرفت. ابراهيم تصميم داشت شخصا بميدان بتازد. گفتم: اين كار بمصلحت شما نيست زيرا بقاى سپاه بسته ببقاى تست. اما او كه از مرگ برادر سخت دلشكسته بود از من خواهش كرد شعرى انشاد كنم تا براى نبرد تحريم شود. من شعرهائى از عويف قوافى انشاد كردم. بسيار تكاندهنده بود. ابراهيم وقتى اين شعرها را شنيد آن چنان بر تسمهى ركاب ايستاد كه تسمه گسيخته شد. و بعد خود را بقلب سپاه عيسى بن موسى زد. درين گيرودار تيرى بر پيشانيش نشست و از زين به خاك درش انداخت. آخرين لحظهاى كه من او را ديدم همان روز بود. جعفر بن سليمان ضبى مىگويد: از برادرم شنيدم، او مىگفت كه ابراهيم بن عبد اللّه از مردم بصره
صد هزار سرباز جنگجو در اختيار داشت. نام اين سربازان در ديوان نظاميش ثبت شده بود [(1)]
از آنان كه با محمد و ابراهيم پسران عبد اللّه بن حسن همفكر و همدست بودند بايد نام حسين بن زيد بن على بن الحسين عليهما السلام را ياد كنيم. وى روزگارى پنهان بسر مىبرد، كسى از او سراغ نمىگرفت تا بالاخره امان يافت. و آن وقت ظهور كرد. نامش حسين و كنيهاش ابو عبد اللّه بود. در آن تاريخ كه زيد بن على عليهما السلام در عهد بنى اميه بشهادت رسيد كودك بود. امام ابو عبد اللّه جعفر بن محمد صلوات اللّه عليهما حسين بن زيد را دامن خود پرورش داد. حسين زيد در كنار امام صادق نشو و نما يافت. برادر اين حسين محمد بن زيد با ابو جعفر منصور همفكر بود، از سياهپوشان بود. در انقلاب محمد و ابراهيم شركتى نداشت اما حسين بن زيد
بر ضد ابو جعفر و خلاف روش برادرش از محمد و ابراهيم بن عبد اللّه پيروى مىكرد. ميان اين دو برادر مكاتبه و مراسله برقرار بود. حسين بن زيد در مدينه بر ضد خليفهى عباسى ابو جعفر منصور بنهضت پرداخت. اما در پذيرفتن مردم بسيار سختگير بود. وى تا از كسى اطمينان نمىيافت او را به همكارى با خود نمىپذيرفت. اين حسين بن زيد (ذو الدمعه) مىناميدند. ازبس گريه مىكرد. پسرش يحيى مىگويد: مادرم از پدرم پرسيد: -چه بسيار گريه مىكنى. او در جواب مىگفت: -مگر قتل پدر و برادرم مىگذارند مسرور باشم. حسين بن زيد مىگويد: عبد اللّه بن حسن «پدر محمد و ابراهيم» را ديدم داشت نماز مىخواند. خواستم بگذرم با دست اشارهام كرد. نشستم تا نمازش بپايان رسيد.
رويش را بمن كرد و گفت: گوش كن اى برادرزاده، خداوند متعال ترا در موقعيت ممتازى قرار داد. تو با همه جوانى خود در معرض خبر و شرار قرار گرفتهاى. نيكوئى و بدى از دو طرف بسوى تو مىشتابند تا تو كدام يك را برگزينى. اگر تو زنده بمانى و در وجود خويش نشان از پدران گذشتهات ببينى خوشبخت خواهى بود. نزديكترين پدرانت بتو زيد است. آن زيد كه در خانوادهى ما بىمانند بود و بعد هرچه در سلسلهى نسب خود بالاتر فكر مىكنى پدران خود را هركدام از ديگرى بزرگتر و شريفتر مىيابى. پدر تو زيد بود و پدر زيد على بن الحسين بود. پدر على حسين بن على «سيد الشهداء» بود و پدر حسين على بن ابى طالب. چشم مردم را كه نگران تست درست بنگر و نام پدران خويش را زنده بدار. [1]
از اين حسين زيد روايت مىكنند كه گفته: -از فرزندان ابو عبد اللّه الحسين در نهضت محمد و ابراهيم چهار سرشناس شركت كرده بودند. 1-موسى بن جعفر صلوات اللّه عليه. 2-عبد اللّه بن جعفر 3-عيسى بن زيد 4-حسين بن زيد اين چهار نفر در ركاب محمد بن عبد اللّه و ابراهيم بن عبد اللّه مىجنگيدند.
او پسر عبد اللّه و عبد اللّه پسر حسن بن حسن مجتبى عليه- السلام بود. او برادر محمد و ابراهيم هدايتكنندگان نهضت عظيم بر ضد ابو جعفر منصور افتاد. كنيهاش ابو الحسن بود. از هند دختر ابو عبيده (كه وصفش در جلد اول گذشت) بدنيا آمده بود. هند در شصتسالگى حامله شد و اين موسى را بدنيا آورد.
گفته مىشود كه زنان قرشى تا سن شصت فرزند مىآورند. اما زنان ديگر از عربستان فقط تا پنجاهسالگى مىتوانند حامله شوند. مادرش وى را در قنداق مىرقصانيد و اين شعرها را مىخواند: تو اگر سياه كوچولوى من باشى شايستهاى كه روى شخصيت تو حساب كنند شايستهاى كه زندگى خوشى داشته باشى چه تنها باشى و چه ميان مردم بثينهى شبانى مىگويد: هنگامى كه موسى از شام به بصره آمد در خانهى من ورود كرد. خانهى بثينه در محلهى «بنى عنبر» بود. باو گفتم: -پدرم فداى تو باد، برادرت را كشتند و اكنون محمد بن سليمان والى بصره است، تو دائى محمد هستى، براى تو چندان خطرى نيست. بثينه مىگويد: -موسى بن عبد اللّه مردى را فرستاد كه برايش از كوچه غذا بخرد. آن مرد رفت و غذا را خريد و داد.
بيك پسرك حمال كه غلام سياهى بود بخانه بياورد. آن پسرك از حمالهاى ميدان بود. كرايهى حمالىاش بچند شاهى پول طى كرده بود. اما وقتى كه اين سياهك كوچولو، بار را بمنزل رسانيد دبه درآورد و عوض چند شاهى چند درهم گرفت و رفت. غذا را روى سفره چيديم و پاى سفره نشستيم، اما هنوز موسى را دستش را از آلايش غذا نشسته بود كه ناگهان سربازان والى بصره خانهى ما را محاصره كردند. موسى از احساس اين خطر سخت به هراس افتاد. من نگاهى به كوچه انداختم و گفتم: -به ما مربوط نيست، اين سربازها آمدهاند همسايهى ما را جلب كنند. اما هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم به داخل حياط ما حملهور شدند. روى اسب يكى از اين سربازها چيزى توى يك چادر پيچيده شده بود. موسى بن عبد اللّه با پسرش و نوكرش و مردى از دوستانش در خانهى من بودند. بىآنكه با ما حرفى بزنند آن چيز بسته را كه روى اسب بود پائين آوردند و بازش كردند.
چشم ما به آن غلام سياه افتاد كه حمالى كرده بود. تا پياده شد گفت: -اين موسى بن عبد اللّه است و آن يكى هم پسرش عبد اللّه و اين هم نوكرش. اما آن مرد را نمىشناسم. اين غلام سياه موسى بن عبد اللّه را چنان شناخته بود كه گوئى همراه خود او از شام آمده بود. موسى بن عبد اللّه بدينترتيب دستگير شد و بدار الاماره رفت. تا چشم محمد بن سليمان باو افتاد گفت: -هرگز يك چنين خويشاوند زنده مباد. همه جاى دنيا را گذاشتهايد و ببصره آمدهايد تا مرا دچار محظور سازيد. اگر از شما چشم بپوشم و حق رحامت را رعايت كنم بامير- المؤمنين خيانت كردهام و اگر فرمان امير المؤمنين را انجام دهم حق رحم را زير پا گذاشتهام و اين كار براى من آسانتر است زيرا من نمىتوانم نسبت بخليفه خيانت كنم. محمد بن سلمان موسى را از بصره بكوفه فرستاد. منصور دستور داد كه موسى بن عبد اللّه را زير تازيانه بخوابانند. پانصد تازيانه بر پيكر موسى نواخته شد و او در زير اين ضربات طاقت فرسا كاملا خاموش بود.
ابو جعفر منصور از اين بردبارى غرق حيرت شد. به عيسى بن على گفت: -اين عربهاى بيابانى اگر زير ضربات تازيانه تحمل كنند عجيب نيست اما اين عجيب است كه موسى بن عبد اللّه نازپرورده اين همه تازيانه بخورد و صدايش در نيايد. موسى بن عبد اللّه گفت: -يا امير المؤمنين در آنجا كه اهل باطل وقتى در زير شكنجه صبر كنند مسلم است اهل حق بصبر كردن سزاوارترند. ابو جعفر دستور داد كه موسى بن عبد اللّه را بيرون برانند. ربيع حاجب در اين هنگام به موسى گفت: -گمان داشتم كه تو از نجباى قوم هستى اما كيفيت تو را زير تازيانهها خلاف گمان مرا نشان داد. -چطور؟ -آخر اين همه تازيانه، انگار بتن ديگرى فرود مىآمد. موسى بن عبد اللّه جواب داد: انى من القوم الذين تزيدهم
قسوا و صبرا شدة الحدثان
من از آنانى كه هستم كه حوادث هرچه شديدتر باشد بر بردبارى و سنگين طبعى آنان مىافزايد.
گفته شد كه موسى بن عبد اللّه چندان در زندان منصور بسر برد تا پسرش مهدى بخلافت رسيد. و مهدى او را از حبس آزاد ساخت. و گفته شد كه موسى بن عبد اللّه پس از مرگ پدر و قتل برادرانش همچنان در بيابانها آواره ماند تا در همان آوارگى جان سپرد. موسى بن عبد اللّه از ذوق شعر و ادب نير بهرهمند بود. در نامهاى كه به همسرش ام سلمه دختر محمد بن طلحه مىنويسد قطعهى شعرى نيز ديده مىشود. لا تتركينى بالعراق فانها
بلاديها اس الخيانة و الغدر
مرا در عراق مگذار زيرا عراق سرزمينى است كه كانون خيانت و حيله است موسى بن عبد اللّه تا زمان هارون الرشيد زندگانى كرد. روزى از خدمت هارون برمىخاست، در تالار خليفه ناگهان پايش بر فرش لغزيد و بر زمين غلطيد. غلامان و خدمتكاران و گارد محافظ خليفه بر موسى خنديدند. موسى بن عبد اللّه بىآنكه با اين قوم سخنى بگويد رويش را به
هارون برگردانيد و گفت: ضعف صوم لا ضعف سكر اين لغزش من نتيجهى ضعف من است اما ضعف من با امير المؤمنين از روزهدارى است نه از مستى و شرابخوارى. (در اينجا كنايهاى بامير المؤمنين زده بود چون هارون اهل مى و مستى بود) . اسماعيل بن يعقوب مىگويد: ابو جعفر منصور وقتى عبد اللّه بن حسن را دستگير كرد و بزندان انداخت اموالش را نيز مصادره كرد. پس از مرگ عبد اللّه در زندان همسرش عاتكه مادر عيسى و سليمان و ادريس يك نوبت در فصل مناسك حج هنگام طواف با سر و روى پوشيده بمنصور گفت: -يا امير المؤمنين يتيمان تو يعنى فرزندان عبد اللّه بن حسن كه پدرشان در زندان تو بدرود زندگى گفته گرسنهاند و اموال آنان در ضبط دولت است. منصور از اين سخن متأثر شد و دستور داد اموال عبد اللّه بن حسن را به فرزندانش واگذارند. موسى بن عبد اللّه در اين هنگام گفت: -بخدا نمىگذارم اين اموال براساس قرآن تقسيم شود زيرا پدرم
عبد اللّه فرزندان هند را هميشه بر فرزندان ديگرش رجحان مىداد. عاتكه گفت: -اين حرف معنى ندارد زيرا اموال عبد اللّه تحت توقيف حكومت بود و اكنون آزاد شد و بايد على ما فرض اللّه ميان فرزندانش تقسيم شود. اما موسى بن عبد اللّه پافشارى كرد تا آنجا كه ابو جعفر منصور دستور داد اين اموال بدلخواه موسى عبد اللّه قسمت شود.
وى نوادهاى زيد بن على بن الحسين عليهما السلام بود. كنيهاش ابو الحسن بود. مادرش كنيزى بود كه «كنيز حميد» ناميده مىشد. اين على بن الحسن با پدرش مغضوب ابو جعفر منصور واقع شدند بزندان افتادند. او در زندان جان سپرد اما پدرش آزاد شد. حسن بن زيد حكايتى طولانى دارد كه مادر «كتاب كبير» خودمان آن حكايت را نقل كردهايم. از آنجايى كه حسن بن زيد در رديف مقتولين آل ابى طالب قرار ندارد و اين كتاب ويژهى كشتهشدگان و آوارگان اين طايفه است از ذكرش در اينجا خوددارى كردهايم.
اين حمزه پسر اسحاق و اسحاق پسر على و على پسر عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب است. وى از يك كنيز بدنيا آمده بود. حمزة بن اسحاق هم از سادات آل ابى طالب است كه در زندان منصور زندگى وداع گفته است.
على پسر عباس و عباس پسر حسن بن حسن مجتبى عليه- السلام است. كنيهاش ابو الحسن بود. مادرش عايشه دختر محمد بن عبد اللّه از نسل ابو بكر ابى- قحافه بود. على ببغداد آمد و محرمانۀ مردم را بسوى خود خواند. گروهى از پيروان مذهب زيديه دعوتش را اجابت كردند. مهدى خليفهى وقت از اين جريان آگاه گرديد. او را بازداشت كرد. على بن عباس در زندان مهدى خليفه ماند تا حسين بن على (مقتول فخ) به بغداد آمد و با مهدى صحبت كرد و خواهش كرد على
را آزاد كند. مهدى هم بنا به خواهش حسين بن على اين مرد را آزاد ساخت. اما پنهانى دستور داد كه وى را مسموم سازند. زهرى كه بكام على بن عباس ريختند وى را به تدريج از- ميان برداشت. هنگامى كه على بن عباس از بغداد بمدينه برگشت گوشت بدنش فروريخته بود. بيش از سه روز در مدينه نماند كه زندگانى را بدرود گفت.
عيسى پسر زيد بن على بن الحسين عليهما السلام بود. از آن دسته است كه آواره شده و در آوارگى جان سپرد. كنيهاش ابو الحسن بود. مادرش كنيز بود. وى در وقتى بدنيا آمد كه پدرش زيد بديدار هشام بن عبد الملك بدمشق رفته بود. مادر عيسى بن زيد در اين سفر همراهش بود. توى راه در دير يك راهب مسيحى درست در شب ميلاد مسيح اين پسر بدنيا آمد و بههمينجهت نامش را «عيسى» گذاشتند. علت آوارگيش را باختلاف نوشتهاند.
گفته شد كه چون ابراهيم بن عبد اللّه بر جنازهاى چهار تكبير گفت وى از پيروانش جدا شد و به تنهائى خو گرفت و گفته شد كه با ابراهيم وفادار ماند و پس از قتل ابراهيم از سطوت منصور هراس كرده و آواره شد تا از اين جهان رخت كشيد. محمد نوفلى از قول پدرش مىگويد: وقتى به منصور گزارش دادند كه حسين و عيسى پسران زيد به طرفدارى از ابراهيم و محمد فرزندان عبد اللّه بن حسن برخاستهاند حيرت زده گفت: -مگر ما نبوديم كه قاتلين پدرشان را به قتل رسانيدم؟ مگر ما نبوديم كه خون زيد را از كشندگانش باز جستهايم؟ ما را با پسران زيد چهكار كه بر ضد ما قامت برافراشتهاند. محمد بن عمر بن على مىگويد: عيسى بن زيد به محمد بن عبد اللّه حسنى گفته بود: -بگذار مرا تا هركس از آل ابو طالب بيعت ترا نمىپذيرد گردنش را بزنم. على بن سلم مىگويد: -هنگامى كه از سپاه ابو جعفر منصور شكست خورديم در پيرامون عيسى بن زيد جمع شديم.
عيسى ايستاده بود. اندكى مكث كرديم. گفت: -پس از اين حوادث ديگر ملامتى نيست. و بعد رو به راه نهاديم. در طى راه به قصر خرابى گذرمان افتاد. همراه عيسى به آن قصر رفتيم تا شب را در آنجا بسر ببريم. وقتى شب به نيمه رسيد عيسى ناپديد شد. هرچه بدنبالش گشتيم وى را پيدا نكرديم. يا فقدان عيسى سازمان نهضت ما هم يكباره پاشيد. عيسى بن زياد در عهد خود از همه فاضلتر و زاهدتر و دانشمندتر و روشنبينتر بود. وى از پدرش زيد بن على و امام جعفر بن محمد و عبد اللّه بن محمد و سفيان ثورى و حسن بن صالح و شعبه بن حجاج و يزيد بن ابى زياد و حسن بن عماره و مالك بن انس و عبد اللّه عمرى احاديث بسيارى روايت كرده بود. محمد بن عبد اللّه حسنى وقتى بر ضد منصور علنا قيام كرد و با نيروى عيسى بن موسى هاشمى روبهرو شد چنين وصيت كرد.
-پس از من رهبرى اين نهضت با برادرم ابراهيم است و پس از ابراهيم عيسى بن زيد جانشين ما خواهد بود. پس از قتل محمد و ابراهيم عيسى بن زيد در خانهى على بن صالح پنهان شد و با دختر على ازدواج كرد و دخترى هم از اين ازدواج نصيبش شد كه در حيات پدر از دنيا رفت. يحيى پسر حسين بن زيد مىگويد: -به پدرم گفتم كه دوست مىدارم عموى خود عيسى را ببينم چون بسيار زشت مىدانم كه من در اين دنيا بسر ببرم و بزرگان خاندانم را نشناسم. پدرم در جواب من طفره رفت. و هربار كه اين تقاضا تكرار مىشود او به نحوى از اجابت مسئول من سر باز مىزد. پيدا بود كه اين اجابت بر او دشوار است. تا روزى بمن گفت: -مىترسم عموى تو براى اينكه ترا نپذيرد خانهى خود را ترك بگويد و همين آوارگى ناراحتش كند. اما من دست از دامن پدرم برنداشتم بر اصرار و الحاحم افزودم سرانجام راضىاش كردم كه مرا به عمويم عيسى بن زيد راهنمائى كند.
بمن گفت وقتى به كوفه رسيدى در محلهى بنى حى از فلان كوچه سراغ بگير. در آن كوچه خانهاى است كه وصفش چنين و چنان است. دور از آن خانه در گوشهاى بنشين بهنگام غروب پيرى بلندبالا مىبينى كه شترى آبكش را بسمت خانه مىآورد. اين مرد در هر قدم كه برمىدارد نام خدا را بر زبان مىآورد چشمانش غرق اشك است. او عموى تو عيسى بن زيد است. بطرف او خواهى رفت. از ديدار تو همچون آهوان وحشى رم خواهد كرد. تو نترس. حرف بزن. بگو چه كسى هستى و چه نسبتى با او دارى. در اين وقت او با تو انس خواهد گرفت و تو را نوازش خواهد داد. اما بيش از همين يكبار از وى سراغ مگير زيرا مسلما خانهاش را عوض مىكند و اين جابجا شدن برايش آسان نيست. يحيى بن حسين مىگويد: -همانطور كه پدرم نشانى داده بود خانهى عمويم را در محلهى بنى حى پيدا كردم و بانتظار او تا غروب در گوشهى دور دست نشستم. غروب هنگام ديدمش كه با همان شتر آبكش پديدار شد. همچنان لبهاى او به ذكر خدا مىجنبيد و از چشمانش احيانا
قطرههاى اشك سرازير بود. پا شدم و بطرف او رفتم. از ديدارم رم كرد اما وقتى باو گفتم: -عمو جان من يحيى برادرزادهى تو هستم مرا بآغوش گرفت و آرام شد. عموى من ابتدا به پرسوجو از خاندان خود پرداخت. از مردها و زنهاى خانواده حتى كودكان خانواده جدا جدا احوال پرسيد و گريه كرد. من با او حرف مىزدم و او اشك مىريخت. و بعد خودش بحرف آمد: -پسرك من با اين شتر كه مال پدرزن من است براى مردم آبكشى مىكنم. معهذا كرايهاش را شب بشب باو بپردازم و با آنچه از كسب من باقى مانده زندگى مىكنم. صاحب اين شتر دخترش را بمن داده و من از دخترش پدر دخترى شدهام. هيچكس مرا نمىشناسد. نه زنم. نه پدر زنم. حتى دختر من هم نمىداند كه دختر چه كسى است. گمان مىكنند كه من يك عرب عادى هستم و كارم سقايت است. دخترم بزرگ شده و برايش از همين طايفهى آبكشها خواستگارى پيدا شده است. مادر اين دختر اصرار مىكرد كه من او را بهمين خواستگار كه مثل خودمان سقايت بدهم اما من بىآنكه به همسرم حقيقت امر را
ابراز كنم از قبول اين داماد سرپيچى مىكردم و محرمانه بدرگاه خدا استغاثه داشتم كه راز مرا پوشيده بدارد و دخترم را از شوهرى كه فرا خور او نيست حفظ كند. همسرم چنديست از دنيا رفته و غم من اينست كه بالاخره اين زن نفهميده در دودمان پيغمبر چه عنوانى دارد. من از ترس اينكه ميان مردم آفتابى شوم خودم را گمنام نشان داده بودم. اكنون تو اى برادرزاده برگرد و ديگر از من سراغ مگير عمويم بمن قسم داد كه ديگر بسراغش نروم و بعد مرا بوسيد و از من جدا شد. پس از چندى بار دوم بهمان كوچه رفتم ولى ديگر عمويم عيسى بن زيد را نديدم. او همانطور كه پدرم گفته بود از آن كوچه بجاى مجهولى خانهاش را عوض كرده بود. گفته مىشود كه مهدى خليفه بعد از منصور عيسى بن زيد را امان داده بود. حتى براى او هدايا و جواهرى هم برقرار ساخته بود ولى عيسى مىگفت زندگى من در آوارگى و هراس از آنچه در اين دنياست شريفتر است.
يعقوب بن داود مىگويد: -همراه مهدى عباسى در راه خراسان به كاروانسرائى رسيديم. بر ديوار اتاقى اين شعرها نوشته شده بود. و اللّه ما اطعم طعم الرقاد
خوفا اذا نامت عيون العباد
بخدا مزهى آرامش را نمىچشم حتى پس از آنكه مردم همه آرميدهاند شردنى هل اعتداء و ما
اذنب ذنبا غير ذكر المعاد
مرا ستمكاران آواره كردهاند و گناهم اينست كه از معاد ياد مىكنم «اين شعرها بالغ بر هفت بيت است» . مهدى عباسى در زير هريك از اين ابيات مىنوشت: لك الامان من اللّه و منى فاظهر متى شئت تو در امان من و در امان خدا هستى، هروقت كه خواستى آشكار شو گفتم: -بگمان تو بامير المؤمنين سراينده اين اشعار كيست. در جوابم گفت:
-خود را بنادانى مىزنى. نمىدانى كه اين شعرها از عيسى بن زيد است. جعفر احمر حكايت مىكند: -من با عيسى بن زيد و حسن و على پسران صالح بن حى و ايسرائيل بن يونس و جناب نسطاس و گروهى از فرقهى زيديه با هم در كوفه انجمنى داشتيم. گزارش اين اجتماع بعرض مهدى عباسى رسيده بود. به ستونى از سربازان خود فرمان داد كه ما را دستگير كنند. شبى ما در آن خانه دور هم نشسته بوديم كه ناگهان در محاصرهى سربازان حكومت قرار گرفتيم. جز من همه فرار كردند. من دستگير شدم. تا چشم مهدى بمن افتاد لب به دشنام و ناسزا گشود. بمن گفت: -زنازاده. تو با عيسى بن زيد انجمن محرمانه دارى و مىخواهى ملت را بر من بياشوبى و عيسى را تشويق مىكنى كه بر ضد من قيام كنند. ؟ گفتم: -تو از خدا شرم نمىدارى تو تقوى پرهيز ندارى كه ناحق زنان شوهردار را «فاحشه» مىنامى تو خود را امام امت مىشمارى اين وظيفهى
تست كه اگر دمگرى زنان محصنه را بزنا متهم كند و دليل نياورد تحت مؤاخذهاش در آورى و بر وى حد قذف را جارى سازى. خشم مهدى زياد شد. از نو دشنام و ناسزايم گفت و بعد پا شد و مرا زير دست و پاى خود لگدكوب كرد. به او گفتم: -راستى كه معنى شجاعت و جوانمردى همين است. مردى در شرايط تو پيرى مثل من بىدفاع را لگدمال كند دستور داد مرا بزندان ببرند و بر من سخت بگيرند. سالها من در زندان مهدى با منتهاى سختى بسر بردم. تا آنكه خبر مرگ عيسى بن زيد باو گزارش شد. مرا از زندان خواست و گفت: -از چه طايفهاى؟ گفتم: -از مسلمانان. -از نژاد عرب؟ گفتم: -نه. بردهى آزادشدهى يك خانواده كوفى. مهدى گفت: -عيسى بن زيده مرده. گفتم:
-مصيبت بزرگيست. خدا رحمتش كناد. مردى دانشمند و زاهد بود. در عبادت خدا اجتهاد و سعى بليغ داشت هرگز از ملامت مردم در راه خدا نمىترسيد. مهدى گفت: -تو مىدانستى كه او زندگى را بدرود گفته؟ گفتم: -آرى مىدانستم. -پس چرا مژده مرگ او را بمن ندادهاى! گفتم دوست نمىداشتم بتو مژدهاى را بگويم كه براى رسول اللّه آن مژده مايهى غم و اندوه است. ديربازى مهدى مكث كرد و آن وقت گفت: -در عقوبت تو فايدهاى نمىبينم زيرا خانوادهى تو آن لياقت را ندارد كه مورد مؤاخذهى من قرار گيرد. مىترسم اگر بر تو فشار بيشترى بياورم تو زير فشار بميرى. اكنون كه دشمنم مرده و از شرش آسوده شدهام. برو كه خدا ترا حفظ نكند. از اينجا برو و بر حذر باش اگر روش گذشته را بپيش گيرى گردنت را بدم شمشير خواهم داد. من از حضور مهدى باز گشتم و شنيدم كه دنبال من مهدى به ربيع حاجب گفت:
-ديدى اين سر نترس و قوت قلب را. اصحاب بصيرت بايد چنين باشند. حسن بن صالح به عيسى بن زيد گفت: -پس چه وقت قيام خواهيم كرد. هماكنون در ديوان نظامى ما نام ده هزار مرد مسلح ثبت شده است آيا اين عده كافى نيست؟ عيسى بن زيد در پاسخ او گفت واى بر تو سياهى لشكر بمن نشان مىدهى؟ بخدا اگر در اين ده هزار مرد مسلح سيصد نفر مرد بشناسم كه جز خدا و رضاى خود هدفى در اين نبرد نداشته باشند و در برابر دشمن پايدار و بردبار بايستند و راست بگويند بيش از سپيدهى فردا نهضت مىكنم و تكليف خويش را انجام مىدهم اما افسوس در ميان اين ده هزار تن يكتن كه طرف اعتماد و اطمينان من باشد نمىبينم. عيسى بن زيد را «موتم الاشبال» مىناميدند. داستانش اينست. در آن سال كه از حادثهى باخمرى باز مىگشت ماده شيرى با شير بچههاى خود بر سر جاده ايستاده بود راه را بر مردم بسته بود. هيچكس جرأت نمىكرد پيش برود. عيسى بن زيد شمشيرش را برداشت و تك و تنها جلو رفت و آن شير
ماده را كشت و راه را بروى راهگذران گشود. خدمتكار او باو گفت: -چرا آقاى من اين شير را كشتى و شير بچهها را يتيم كردى. عيسى بن زيد خنديد و گفت: -آرى من يتيمكنندۀ شير بچهها هستم. اصحاب عيسى بن زيد اين لقب را بصورت رمزى در ميان خود بكار مىبردند. وقتى مىخواستند از عيسى نام ببرند عوض هر عنوان مىگفتند: - يتيمكننده شير بچهها. گفتهاند. -پس از واقعهى باخمرى و قتل ابراهيم بن عبد اللّه بن زيد بكوفه آمد و در خانهى صالح بن حى اقامت گزيد. وى در آن خانه مخفى بود. ابو جعفر منصور از او سراغ مىگرفت و جستجو مىكرد اما نمىتوانست پيدايش كند. پس از منصور پسرش مهدى باين جستجو ادامه مىداد. مهدى دستور داده بود كه همه جا ندا بدهند و امان عيسى بن زيد را اعلام بدارند باشد كه از پردهى اختفا و استتار بدر بيايد اما از او خبرى نشد. مهدى دستور داد طرفداران او را كه با مردم تماس
داشتند مانند اين علاق صيرفى و حاضر. و صباح زعفرانى دستگير كند. جز «حاضر» آن دو نفر فرار كردند. فقط حاضر را به زندان انداختند. مهدى هرچه با حاضر مدارا كرد و هرچه نوازشش داد و تهديد و تحبيبش كرد نتيجهاى نگرفت نتوانست نشانى از عيسى بن زيد بدست بياورد. بالاخره، «حاضر» را به قتل رسانيد. به جستجوى صباح و ابن علاق دستورهاى اكيد و شديد داد. تا عيسى بن زيد زنده بود از صباح و ابن علاق خبرى باو نرسيد. وقتى عيسى بن زيد از اين جهان رخت بربست صباح زعفرانى به حسن بن صالح گفت: -مىبينى ما در چه عذاب و رنجى بسر مىبريم. اكنون عيسى بن زيد از جهان رفته و غائلهاش فرو نشسته، آيا بهتر نيست بديدار اين مرد «يعنى مهدى» بروم و ماجرا را برايش تعريف كنم و به دوران اين بدبختى كه ما را به آغوش دارد خاتمه دهم. حسن صالح گفت: -نه. بخدا اين سزاوار نيست كه مرگ دوست خدا را براى دشمن خدا به مژدهى ببرى. به او بگويى كه ولى اللّه پسر نبى اللّه از
جهان رفته تا خوشحال شود و چشمش روشن شود. بخدا يك شب كه با ترس و هراس از اين ستمكاران بگذرانم براى من از يك سال جهاد و عبادت شريفتر است. دو ماه بعد از اين گفتگو حسن بن صالح هم جهان را بدرود گفت. صباح زعفرانى حكايت مىكند احمد و زيد: پسران عيسى بن زيد پيش من بودند. پس از مرگ عيسى و حسن بن صالح اين دو كودك را با خودم برداشتم و به بغداد رفتم. ابتدا به سراغ ربيع بن حاجب رفتم و به غلامش گفتم. -بايد امير المؤمنين را ببينم و برايش مژدهاى ببرم كه مايهى مسرت اوست. ربيع حاجب مرا بحضورش پذيرفت و گفت: هرچه مىخواهى بمن بگو تا بعرض امير المؤمنين برسانم گفتم فقط به خليفه خواهم خبر داد. ربيع لج كرد: -تا ندانم اين خبر چيست براى تو امير المؤمنين اجازت ديدار نخواهم گرفت.
گفتم: -آن مژده كه بايد به امير المؤمنين بدهم شخصا به او خواهم گفت اما شما مىتوانيد اطلاع بدهيد كه صباح زعفرانى مبلغ عيسى بن زيد اجازت حضور مىطلبيد. ربيع حاجب مرا جلو كشيد و گفت: -گوش كن. تو در اين ادعا يا دروغگوئى و يا راستگو. در هر حال امير المؤمنين ترا خواهد كشت. چه صباح زعفرانى باشى و چه نباشى. چون اگر صباح باشى به قتل محكومى و اگر صباح نباشى بجرم دروغى كه گفتهاى كشته خواهى شد. اين مرد سالهاست كه ترا مىطلبد. امروز كه ترا بشناسد محال است بگذارد از دستش جان بدر ببرى. اما من ضمانت مىكنم كه حاجت ترا هرچه باشد برآورم. گفتم: -من صباح زعفرانى نيستم. بخدائى كه بىشريك و بىهمتاست از خليفه هيچ تمنائى ندارم. اگر هرچه دارد در اختيار من بگذارم عطاى او را باو باز خواهم گردانيد من بتو راست گفتهام. بنابراين بعرض امير المؤمنين برسان كه بمن اجازت ديدار بدهد و گر نه از راه ديگر بديدارش خواهم رسيد و دست حاجب بسوى تو دراز نخواهم كرد.
ربيع حاجب در برابر اين اصرار گفت: -خداوندا. من از خون اين مرد بركنارم و بعد چند نفر از سربازان دربار را بر من گماشت كه فرار نكنم و آن وقت به تالار خليفه رفت. گمان نداشتم بحضور مهدى رسيده باشد كه ناگهان از آستان تالار يكى از پردهداران فرياد كشيد: -صباح زعفرانى شرفياب شود. بر مهدى در آمدم. گفت: -تو صباح زعفرانى هستى؟ گفتم آرى. مهدى گفت: -هرگز ترا خدا زنده ندارد. هرگز نزديكى تو نصيب كس مباد. اين تو بودى كه بر ضد دولت من اينجا و آنجا كوشش مىكردى تا ملت را برآشوبى؟ اين تو بودى كه بخاطر دشمنان تبليغ مىكردى؟ گفتم: -آرى من بودم و من هستم و آنچه بعرض مقام خلافت رسيده است همهاش راست است. مهدى گفت:
-پس تو آن خيانت كارى كه با پاى خويش به كيفر گاه آمدهاى. آيا كاملا به خطاياى خود اعتراف دارى و معهذا با من خونسردانه سخن مىگويى. ؟ گفتم: -بحضور رسيدم تا هم بشارتى بعرض رسانم و هم به مقام خلافت تسليت گويم. -كدام بشارت؟ كدام تسليت؟ -بشارت به مرگ عيسى بن زيد. و تسليت باينكه عيسى پسر عم تو و خون تو و گوشت تو بود. مهدى روى خود را از من برگردانيد و بسوى قبله سر بر سجدهى شكر گذاشت و بعد بطرف من برگشت و گفت: -چند وقت است كه مرده؟ -دو ماه. -تا كنون اين خبر را بمن ندادهاى؟ چرا؟ گفتم: -حسن بن صالح نمىگذاشت كه اين بشارت را بعرض رسانم. -حسن بن صالح كجاست؟
گفتم: -او هم زندگانى را بدرود گفته است و اگر او امروز زنده بود مرگ عيسى همچنان مكتوم مىماند. او تا زنده بود نمىگذاشت اين خبر معروض شود. مهدى از تو سجدهى شكر گذاشت و گفت الحمد للّه كه مرا از شرش آسوده ساخته است. اين مرد كينهى شگرفى از من به سينه داشته و از همه دشمنانم نسبت بمن عنودتر و لجوجتر بوده است. به گمانم او زنده مانده بود كه پس از عيسى دشمن ديگرى را براى من بتراشد. اكنون از من هرچه مىخواهى بخواه. هرچه بخواهى بتو خواهم داد. هر مسئلت كه دارى اجابت خواهد شد. گفتم بخدا سواى اين حاجت هيچ مسئلت ديگر ندارم. -كدام حاجت. -بچههاى عيسى بن زيد. گفتم بخدا من آن ثروت ندارم كه اين كودكان را در سايه خويش نگاه بدارم و اگر داشتم بخدا هرگز بسوى تو پيش نمىآوردم. و بخاطرشان از تو كومك نمىخواستم اما چكنم. كودك هستند و كوچك هستند و
مىترسم از گرسنگى و بينوائى بميرند. بيچارهاند هيچكس و هيچچيز در اين دنيا ندارند. پدرشان با يك شتر آبكش براى مردم سقايت مىكرد و نانشان را بدست مىآورد. او ديگر زنده نيست و جز من كسى نيست كه به فريادشان برسد و من هم مردى ناتوانم. اكنون اين كودكان در كنار من بسر مىبرند و تو از همه مردم سزاوارتر و شايستهترى كه در سايهى خود نگاهشان بدارى. اين بچهها گوشت و خون تو هستند يتيمان تو هستند و نسبت به خاندان تو مىرسانند. صباح زعفرانى مىگويد: -مهدى از سخنان من به گريه افتاد. آنقدر گريست كه اشكش به گريبانش سرازير شد و بعد گفت: -بخدا اين بچهها را در كنار خود نگاه خواهم داشت. همچون كودكان خودم. من فرزندان خود را هرگز بر فرزندان عيسى رجحان نخواهم داد. خدا بتو اى مرد جزاى خير دهاد كه اين جوجههاى بىبال و سر را بمن رسانيدى و حق پدرشان را صميمانه ادا كردى بار سنگينى را از دوش من برداشتى و سرور عظيمى به قلب من افكندى. گفتم من بر ايشان امان مىخواهم. امان خدا و امان رسول خدا و امان تو.
من مىخواهم كه تو بنام خود و پدرانت بعهده بگيرى كه نسبت باين كودكان و پيروان پدرشان هيچگونه آزار و شكنجه و تهديد و تعقيب روا ندارى. مهدى قبول كرد. و من اطمينان يافتم. خاطرم آرام گرفت. بمن گفت: -دوست من. اين كودكان معصوم كه گناهى نكردهاند. بخدا اگر بر پدرشان هم دست مىيافتم در كنار من جز مهربانى و لطف نمىدهد. تا چه رسد باين بچهها. هماكنون بر گرد خداوند بتو جزاى خير دهاد. برگرد و كودكان را بمن برسان و بحق خودم بر تو قسم مىدهم كه عطائى از من بپذير و بدينوسيله زندگى خود را تأمين كن. گفتم اين مرحمت را قبول نخواهم كرد. من يك مسلمان از مسلمانان جهانم و مىتوانم خود با دسترنج خويش زندگانيم را تأمين كنم. كودكان عيسى بن زيد را بحضور مهدى بردم. وى آنان را يكيك به آغوش كشيد و دستور داد در قصر سلطنتى برايشان اتاقها آماده سازند و كنيزان و غلامان باختيارشان گذاشت كه خدماتشان را انجام دهند.
من همچنان بسراغشان مىرفتيم و از حالشان جستجو مىكردم تا مهدى از دنيا چشم فروبست و نوبت به هادى و بعد از خلافت به هارون الرشيد رسيد. در حيات هارون فرزندان عيسى در همان قصر سلطنتى بسر مىبردند و هنگامى كه هارون هم هلاك شد و پسرش محمد امين با دست طاهر ذو اليمينين بقتل رسيد فرزندان عيسى قصر خلافت را ترك گفتند. البتّه در اين وقت زيد بن عيسى وفات يافته بود اما احمد بن عيسى زنده بود و از قصر خليفه به نقطهى مجهولى رفت و پنهان شد. محمد بن ابى العتاهيه از قول پدرش حكايت مىكند. در آن سال كه من از قول و غزل توبه كردم و تصميم گرفتم ديگر لب به شعر نگشايم مهدى فرمان داد مرا به زندان انداختند. زندان خليفه دخمهى هولناكى بود. من در آن تاريك خانه چنان هراس كردم كه عقل خود را از دست دادم. هرگز چنين محيط مظلم و مخوف در عمرم نديده بودم. كورمال كورمال باين طرف و آن طرف گشتم تا سرانجام گوشهاى براى خودم انتخاب كردم.
در آنجا مردى سالمند و زيبا روى و خوشپوش ديدم كه شمايلى پسنديده داشت. بطرف او رفتم. در خدمتش نشستم. فراموش كرده بودم كه سلام كنم، يا با وى سخنى بميان آورم. شدت اضطراب و ترس آداب زندگى را از يادم برده بود. اندكى در آنجا ماندم. همچنان خاموش و افسرده بودم. در اين هنگام آن مرد ناشناس لب بسخن گشود و اين دو شعر را انشاد كرد. تعودت مس الضر حتى الفته
و اسلمنى حسن العزاء الى الصبر
آنچنان به رنج و غم عادت كردهام كه اكنون با هرچه غم و رنج است الفت دارم. و مرا اين خصلت بصبر واداشته است. و صيرنى ياسى من الناس واثقا
بحسن صنيع اللّه من حيث لا ادرى
نوميدى من از مردم مرا به لطف پنهان و فصل ناگهانى خدا دلخوش و مطمئن ساخته است.
از اين دو شعر بسيار خوشم آمد. عقل من سر جا آمد و فكرم آرام شد و بسوى اين مرد ناشناس برگشتم و گفتم: -خداوند عزيزت بدارد. خواهش دارم اين شعرها را تكرار كنيد. همچنان خونسردانه گفت: -واى بر تو اسماعيل! (اسم تنهاى مرا بر زبان آورد) چه بىادبى تو عقل و جوانمردى تو چقدر سبك است. تو بر ما در آمدى بىآنكه سلام كنى در عين اينكه دو نفر مسلمان و منتى بهم رسيدند بايد بهم سلام كنند. برخورد تو با من نه برخورد يك مسلمان با مسلمان ديگر بود و نه همچون يك بيچاره با بيچارهاى ديگر. دست كم مانند يك ناشناس كه بر ناشناس ديگرى ديگرى ورود مىكند با من سخن نگفتى. اين چه روش بود كه بپيش داشتى. اما همينكه دو بيت شعر از دهان من شنيدى شعرى كه وسيلهى معاش بود بىدرنگ با من به سخن پرداختى، معذرتى نجستى و پوزشى نخواستى. مثل اينكه ميان من و تو آشنائى از ديرباز بر قرار باشد تقاضا مىدارى كه اين شعرها را بخاطر تو تكرار كنم.
گفتم: -از جوانمردى خويش عذرم را بپذير، مرا ببخش كه من خود را سخت باخته بودم. در سياهچالى كه از اين دخمه روشنتر باشد آدميزاده عقل خويش را از دست مىدهد. تا چه رسد به اينجا. گفت: -ماجراى تو چندان مهم نيست به تو شاعرى هستى كه اكنون از شعرسرائى لب فروبستى، به زندانت انداختند تا از نو برايشان قول و غزل فروخوانى. بالاخره وادارت خواهند كرد كه شعر بسرائى. تو هم خواهى پذيرفت و آزاد خواهى شد. اما من چه بگويم كه هماكنون احضارم خواهند كرد و از من عيسى بن زيد را خواهند خواست. اگر من عيسى را كه نبيرهى رسول اللّه است باين قوم تسليم كنم خون او دامن مرا خواهد آلود و در پيشگاه عدل الهى، در محضر رسول اكرم باين خون ناحق گرفتار خواهم بود و اگر امتناع كنم مرا خواهند كشت. بنابراين من از تو بيشتر حق دارم كه خودم را ببازم. گفتم:
-خدا بفرياد تو خواهد رسيد. و سر از خجلت بگريبان فروافكندم. آن مرد كه خجلت و انفعال مرا ديد گفت: من كه توبيخ و سرزنشت كردهام ديگر بيشتر عذابت نمىدهم. -آن شعرها را كه شنيدهاى براى تو بازهم انشاد خواهم كرد تا بخاطر بسپارى. آن دو بيت شعر را آنقدر براى من تكرار كرد تا حفظم شد. در اين وقت حاجب خليفه از پلههاى «طاموره» پائين آمد تا من و او را بحضور خليفه ببرد. وقتى برمىخاستيم، گفتم: -خدا ترا گرامى بدارد بگو ببينم كيستى؟ گفت: -نام من «حاضر» است و از پيروان عيسى بن زيد هستم. با هم بخدمت مهدى رفتيم. بر مسندش لميده بود. رو بسوى «حاضر» كرد و گفت: -عيسى بن زيد كجاست؟ جواب داد:
-چه مىدانيم، شما او را ترسانديد و تارانديد، او هم از ترس شما پنهان شد. بشهرهاى دور دست فرار كرد. پس از او مرا به زندان انداختند، من محبوس چگونه مىتوانم خفاگاه يك آوارهى هراسان را كه از دست شما گريخته نشانتان بدهم. مهدى گفت: -بكجا فرار كرد؟ در آخرين لحظه شما كجا يكديگر را ديدهايد؟ حاضر گفت: از آن ساعت كه فرار كرد ديگر نديدمش. هيچ خبر هم از او ندارم. مهدى خشمناك شد و گفت: -بخدا اگر مرا بخفاگاه او دلالت نكنى همين ساعت گردنت را خواهم زد. حاضر گفت: -هرچه مىخواهى بىدرنگ اقدام كن. تو اصرار دارى كه من پسر رسول اللّه را بدست تو بسپارم تا بخاك و خونش بكشى. و آن وقت من در پيشگاه خدا و رسول خدا آلوده به خون او كيفر ببينم.
بخدا اگر عيسى بن زيد لاى پيراهن من هم پنهان باشد بند پيراهنم را باز نمىكنم تا چشم تو باو بيفتد. مهدى فرياد كشيد: -گردن اين مرد را بزنيد. فرمان او در دم اجرا شد. حاضر را به قتلگاه بردند و گردنش را زدند. نوبت بمن رسيد. مهدى گفت: -شعر خواهى سرود يا تو را هم بدنبال اين مرد به قتلگاه بفرستم. گفتم: -شعر ميسرايم. -پس ابو العتاهيه را آزاد كنيد. محمد بن قاسم بن مهرويه مىگويد: آن دو شعر كه حاضر براى ابو العتاهيه انشاد كرد در ديوان ابو العتاهيه ديده شد. گوئى كه از اشعار خود اوست. ابو الفرج اصفهانى مىگويد: «ابن مهرويه» چنين روايت مىكند كه حاضر مبلغ نهضت
احمد بن عيسى بود، و قصهى او با ابو العتاهيه در عهد هارون الرشيد وقوع يافت. هارون الرشيد هم حاضر را بجرم تبليغات او براى احمد بن عيسى بقتل رسانيد. اين رشيد بود كه حاضر را احضار كرده بود تا خفاگاه احمد را نشانش بدهد. اما روايت خودمان صحيحتر است.
اين حسين پسر على و على پسر حسن مثلث و حسن مثلث پسر حسن و حسن مثنى پسر اما حسن مجتبى سلام اللّه عليه است. وى به «صاحب فخ» معروف است. كنيهاش ابو عبد اللّه بود. مادرش زينب دختر عبد اللّه بن حسن بود. و بدينترتيب اين حسين بن على خواهرزادهى محمد و ابراهيم پسران محمد بوده است. زينب دختر عبد اللّه پسرش حسين را كه هنوز شير خوار بود روى دستش مىرقصانيد و مىگفت: تعلم يا ابن زينب و هند
كم لك بالبطحاء من معد
من خال صدق ماجد و جد
اى پسر زينب! اى پسر هند! آيا مىدانى كه تو در سرزمين بطحا چند دائى و چند جد شريف و عاليقدر دارى؟ باين زينب و شوهرش على بن حسن مردم مدينه «زوج صالح» لقب داده بودند زيرا هر دو در عفاف و زهد و عبادت مقامى شامخ و مشهور داشتند. ابو جعفر منصور در حق اين زن به منتهادرجه ستم كرد زيرا پدرش و برادرانش و شوهرش و عموهايش و پسر عموهايش را به قتل رسانيد. هنگامى كه زينب اين همه داغ بر دل گرفت يكباره به عزا نشست. وى پيراهن از مو مىپوشيد و ديگر زير اين پيراهن هيچ جامهى لطيفى بعنوان « زيرپوش» به تن نمىكرد. بدينترتيب بر خود سختى و عذاب داد تا بالاخره جان سپرد. اين بانو بخاطر شوهر و پدر و برادرانش گريه مىكرد. آنقدر گريه مىكرد تا از حال مىرفت و بىهوش بر زمين مىافتاد اما در عين حال ابو جعفر منصور را به بدى ياد نمىكرد. مبادا اين بدگوئى جراحات قلبش را تسكين نبخشد و در دفتر اعمالش بنام گناه ثبت شود. فقط اين كلمات را بر زبان ميراند. يا فاطر السماوات و الارض يا عالم الغيب و الشهادة. الحاكم بين عباده. احكم بيننا و بين قومنا بالحق و انت احكم الحاكمين
از خدا مىخواست كه ميان او و منصور بحق حكومت كند. رقيه دختر موسى بن عبد اللّه مىگويد: عمهى من زينب دختر عبد اللّه همچنان بر پيكر برهنهى خود جامهى موئين مىپوشيد تا به خداى خود رسيد. هماكنون بياد خويشاوندان حسين بن على آنان كه با وى در واقعهى «فخ» به شهادت رسيدند مىپردازيم.
اين سليمان پسر عبد اللّه بن حسن و برادر ناتنى محمد و ابراهيم بود. مادرش عاتكه دختر عبد الملك مخزومى نام داشت. اين عاتكه همان زن بود كه با ابو جعفر منصور در طى طواف كعبه برخورد كرد و دربارهى املاك مصادرهشدهى شوهرش عبد اللّه سخن گفت و اموالش را از مصادره در آورد.
حسن پسر محمد بن عبد اللّه «نفس زكيه» بود. اين پسر را خداوند از ام سلمه دختر حسن مثلث به محمد عبد اللّه داده بود. پس از واقعهى فخ گردن اين حسن را با شمشير زدند.
پدرش اسحاق پسر ابراهيم بن حسن يعنى برادرزادهى عبد اللّه بن حسن و خواهر محمد بن عبد اللّه بود. به عبد اللّه بن اسحاق مردم لقب «جدى» داده بودند. پس از واقعهى فخ. او هم به شهادت رسيد.
حسين بن زيد از قول نامادرى خود ريطه دختر عبد اللّه بن محمد حنفيه مىگويد: «هرچند ريطه مادر او نبود. مادر برادرش يحيى بن زيد بود» معهذا او اين بانو را «مادر مىخواند» گفت كه يك روز رسول اكرم در راه مكه به سرزمين «فخ» رسيد. با اصحابش نماز ايستاد و در آن بيابان نماز ميت خواند. پس از نماز فرمود: در اين بيابان مردى از نسل من بقتل خواهد رسيد و در ركابش گروهى از مسلمانان هم بخاك و خون خواهند طپيد. براى اين قوم كفن و حنوط از آسمان خواهد آمد و ارواحشان پيش از اجسادشان ببهشت خواهد رفت. بعلاوه از فضائل اصحاب فخ سخنانى فرمود كه در خاطر «ريطه» نماند.
از ابو جعفر محمد بن على باقر «صلوات اللّه عليهما» روايت شده كه فرمود: رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از فخ گذر كرد. بنماز ايستاد. از ركعت اول به ركعت دوم رسيد. وقتى ركعت دوم بپايان آمد گريه كرد. او همچنان نماز مىخواند و مىگريست. اصحاب رسول كه اين گريه را ديدند بگريه افتادند. در پايان نماز رسول اللّه «ص» پرسيد: -براى چى گريه مىكنيد؟ گفتند: -ديدهايم كه تو گريه كنى ما نيز به رقت آمديم و گريستيم فرمود: -وقتى ركعت اول را در نماز انجام دادم جبرائيل بر من نزول كرد و گفت:
يا محمدا ان رجلا من ولدك يقتل فى هذا المكان و اجر الشهيد فيه اجر شهيدين در اين صحرا از فرزندان تو مردى بقتل رسيد كه ثواب شهداى ركاب او هركدام ثواب شهيد است. نصر بن قرواش مىگويد:
بابو عبد اللّه جعفر بن محمد صلوات اللّه عليه شترى كرايه داده بودم. از مدينه بمكه مىآمديم. وقتى از «بطن مر» حركت كرديم فرمود: -نضرا در يادت بماند. به «فخ» كه رسيديم مرا آگاه كن. گفتم: -مگر فخ را نمىشناسى؟ فرمود: -مىشناسم اما مىترسم توى راه خوابم ببرد و از آنجا بگذريم. بالاخره به فخ رسيديم. من به محمل صادق عليه السلام نزديك شدم او خوابيده بود. سرفه كردم شايد بيدار شود. بيدار نشد. محمد را تكان دادم. بيدار شد نشست. گفتم به فخ رسيديم فرمود: -شترم را از قطار باز كن. باز كردم -قطار را ببند. شترها را بقطار بستم و شتر او را از جاده بكنار بروم و بعد خواباندمش ابو عبد اللّه صادق از محمل بدر آمد و از من كوزهى آب
را خواست. ديدم وضو ساخت و بنماز ايستاد. پس از نماز به محمل رفت و دستور داد حركت كنيم. گفتم فداى تو شوم. تو در اينجا اعمالى بجا آوردهاى. آيا اين اعمال از مناسك حج است و همه بايد چنين كنند؟ فرمود نه. ولى در اين سرزمين از خانوادهى من مردى به قتل مىرسد و اين مرد گروهى در التزام ركاب خود دارد كه ارواحشان پيش از اجسادشان ببهشت مىرود. موسى بن عبد اللّه بن حسن مىگويد: بمكه مىرفتيم. با پدرم بودم. وقتى به فخ رسيديم برادرم محمد بن عبد اللّه «نفس زكيه» شتر خود را خوابانيد. پدرم بمن گفت: -برو شترش را از جا برانگيز. بسمت برادرم دويدم و شترش را از جا برانگيختم و بعد از پدرم پرسيدم: -چرا نخواستى محمد در اين زمين پياده شود. پدرم گفت: -در اين موضع مردى از خاندان ما بقتل مىرسد كه اهل حج بر او گريه مىكنند. ترسيدم آن مرد پسرم محمد باشد.
حسن بن هذيل مىگويد: -زمين محصورى از مال حسين بن على (صاحب فخ) را به مبلغ چهل هزار سكهى طلا فروختم و پولش را باو تحويل دادم. حسين بن اين سكههاى زرين را در آستانهى خانهى خود ميان مستمندان مدينه تقسيم كرد. يك شاهى از اين چهل هزار دينار طلا بخانهى خود نبرد. او مشت مشت از اين دينارها بمن مىداد و من بر دامن فقراى مدينه مىريختم. بازهم حسن بن هذيل مىگويد: حسين بن على (صاحب فخ» بمن گفت براى او چهار هزار درهم قرض كنم. بسراغ دوستى از دوستانم رفتم و تقاضايم را ابراز كردم. دوست من بمن گفت: -اكنون دو هزار درهم آماده دارم اين مبلغ را ببر و فردا دو هزار درهم ديگر را تسليم خواهم كرد. من اين دو هزار درهم از آن دوست دريافت كردم و بخدمت حسين ابن على بردم و زير حصيرى كه در مصلاى او پهن بود پنهانش كردم. فردا كه دوست من دو هزار درهم ديگر را تحويل دادم برداشتم و بسراغ همان حصير رفتم كه زيرش پنهان كنم.
وقتى حصير را برگردانيدم يك شاهى از دو هزار درهم ديروزى در آنجا نبود. گفتم: -يا ابن رسول اللّه، دو هزار درهم چه شده؟ فرمود: -از آن پول نپرس. من دست برنداشتم. اصرار كردم. فرمود: مردى زرد روى از اهل مدينه دنبال من راه مىآمد. از حاجتش پرسيدم. گفت: -حاجتى ندارم. فقط خواستم شما را تنها نگذارم. من اين دو هزار درهم را به آن مرد زرد روى بخشيدم ولى افسوس كه در اين بخشش ثوابى نبردهام. چون پروردگار متعال در كلام كريم مىفرمايد: لَنْ تَنالُوا اَلْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ هرگز بنيكويى نخواهيد رسيد مگر آنكه از آنچه دوست مىداريد ببخشيد. من حسن اين دو هزار درهم را دوست نمىداشتم. چون اين پولها محبوب من نبود از بخشش آن اجر و ثوابى
توقع ندارم. يحيى بن سليمان مىگويد: حسين بن على (صاحب فخ) دو طاقه پيراهن خريد. يكى را خودش پوشيد و ديگرى را به خدمتگزارش ابو حمزه پوشانيد. داشت به مسجد مىرفت، مستمندى راه را بر او گرفت و از او كمك خواست. حسين بن على بخدمتگزارش گفت: -ابو حمزه! پيراهنت را بده باين مرد. (ابو حمزه تعريف مىكند) گفتم: -من چه طورى با تن برهنه بمسجد بروم. حسين بن على اصرار كرد. بالاخره پيراهنش را كند و به بسائل داد. هنگامى كه حسين بخانهاش برگشت بىدرنگ پيراهن خود را از تن خود درآورد و بسائل گفت: -حالا پيراهن ابو حمزه را باو برگردان و اين جامه را كه مال من است بپوش. من از نو ببازار رفتم و دو طاقهى ديگر پيراهن به دو دينار
طلا خريدم. هنگامى كه بخدمتش آوردم قيمتش را پرسيد: گفتم: -دو دينار. دستور داد آن گدا را بحضورش بياورند تا از اين پيراهن كه فاخرتر و گرانقيمتتر است باو بدهد. گفتم: -يا ابن رسول اللّه اگر من اين پيراهن را به آن گدا وا بگذارم زنم سهطلاقه باشد. وقتى كه ديد من قسم خوردهام فرمود: -حالا ديگر نمىخواهد دنبال آن گدا برويد. مرد مسكينى بخدمت حسين بن على «صاحب فخ» آمد حسين باو فرمود: -من اكنون از مال دنيا يك شاهى در دست ندارم اما تو هم نوميد از اينجا مرو. بنشين چند دقيقهى ديگر برادرم حسن به اينجا خواهد آمد تا احوال مرا بپرسد. وقتى كه او آمد تو الاغ او را بردار و ببر. مرد مسكين سر جاى خود ماند.
در اين هنگام حسن بن على از راه رسيد. اين حسن از هر دو چشم نابينا بود. از الاغش پياده شد و غلام او دستش را گرفت و بخدمت برادرش رسانيد. وقتى حسن به گفتگو نشست حسين آن مرد فقير را با اشاره از جايش جنبانيد: -پا شو بر الاغ بنشين و برو. مردك كه بسراغ الاغ رفت غلام حسن بن على از تسليم الاغ امتناع كرد. حسين بن على دوباره به غلام برادرش اشاره كرد كه بگذار سوار شود. بالاخره مرد سائل الاغ را برداشت و رفت. ساعت ديگر كه حسن بن على بعزم بازگشت از جا برخاست و غلامش را صدا زد و گفت: -الاغم را آماده كن. غلام گفت: -قربانت شوم برادر تو اين چهارپا را در اختيار يك مرد فقير گذاشت. -حسن بن على رويش را بطرف برادرش برگردانيد و گفت: -عاريهاش دادى قربان تو شوم يا بخشيديش؟
ولى پيش از آنكه برادرش توضيح بدهد خودش گفت: -من مىدانم خصلت تو عاريه دادن نيست حتما بخشيدى. و بعد غلامش را صدا كرد: -بيا دستم را بگير پياده برويم. حسين بن على «صاحب فخ» سخت مقروض بود. به طلبكارانش گفت: -مرا به بغداد برسانيد تا از خليفه مهدى براى شما پول در بياورم. با طلبكارانش از مدينه به بغداد آمدند. در آستان قصر حمراى منصور به دربان گفت: -برو امير المؤمنين را آگاه كن كه پسر عم «نبيعى» او بر در كاخ ايستاده است. تا اين خبر به گوش مهدى رسيد گفت: -واى بر شما هرچه زودتر او را بحضور من هدايت كند. حسين همچنان بر شتر سوار بود كه به صحن حياط رسيد. در وسط حياط از مركبش پياده شد. مهدى از دور به او سلام داد و بعد به آغوشش كشيد و او در كنار خود بر مسند خويش نشانيد و بعد از خاندان و خويشاوندانش پرسوجو
كرد و آن وقت گفت: -چه شده كه از من سراغ گرفتهاى حسين بن على چنين جواب داد. -سخت مقروض شدهام. تا آنجا كه ديگر هيچكس بمن حتى يك درهم قرض نمىدهد. -پس چرا نمىنوشتى؟ حسين فرمود: -مىخواستم از امير المؤمنين ديدارى تازه كنم. مهدى دست بهم كوفت و فرياد كشيد: -دينار و درهم بياوريد. يك بدره دينار. يك بدره درهم. يك بدره دينار. يك بدره درهم. تا آنجا كه ده بدره دينار و ده بدره درهم بحضورش گذاشتند. از نو فرمان داد: -ده طاقه پيراهن هم بياوريد ده طاقه پيراهن را هم آوردند. اين همه به حسين بن على عطا كرد. حسين عطاياى مهدى را از دار الخلافه بخانهاى كه مسكنش بود برد و در آنجا طلبكارانش را بحضور خواست. يكيك را پيش مىطلبيد و مىگفت: -شما از من چقدر مىخواهيد؟
مبلغى را بر زبان مىآورد. حسين بن على آن مبلغ را بعلاوه مشتى از درهم و مشتى از دينار هم به او مىپرداخت و مىفرمود: -اين هم جايزهى شما. جز اندكى از آنهمه دينار و درهم برايش باقى نماند. از بغداد بسوى مدينه باز مىگشت. به كوفه رسيد. در آنجا توى «قصر ابن هبيره» در كاروانسرائى منزل كرد. به صاحب كاروانسرا گفته شد كه اين مرد يكتن از فرزندان رسول اللّه است. حسين بن على به غلامش گفت: -از عطاياى خليفه چى مانده؟ غلام جواب داد. -مبلغى اندك با اين راه دور و دراز كه در پيش داريم. فرمود: -آن مبلغ را هرچه هست به صاحب اين كاروانسرا تسليم كنيد. مردى به خدمت حسين بن على رسيد. مرد مسكينى بود ولى حسين هم از مال دنيا تهى دست بود.
فرمود: -بنشين تا من بحال تو بينديشم. و بعد به خدمتكارش فرمود: -لباسهاى مرا بياوريد تا اين مرد ببرد بشويد. هرچه لباس از او در خانه بود همه را ريختند جلوى اين مرد فقير. آهسته به آن مرد گفت: اين جامهها را بردار ببر. حسن بن هذيل مىگويد: همراه ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى از بغداد باز مىگشتيم. وى در بغداد زمين خود را به نه هزار دينار طلا فروخت. پولها را برداشتيم و در حال بازگشت به «سوق اسد» رسيديم. براى ما در كاروانسرا بساطى پهن كردند و فرشى انداختند. در اين هنگام مردى از راه رسيد. با او يك سبد هم بود. سلام كرد و تقاضا كرد اين سبد را از او بپذيريم. ابو عبد الحسين بمن فرمود: -به غلام بگو اين سبد را از دست مردك بگيرد. و بعد از خود آن مرد پرسيد:
-توى اين سبد چيست. -من كارم اينست. وقتى كه شخصيت شريف و فاخرى از اين راه مىگذرد برايش غذاى گوارائى تهيه مىبينيم و تقديمش مىكنم. ابو عبد اللّه فرمود: -بسيار خوب. ما اين هديه را قبول كرديم. و شما مىتوانيد ساعت ديگر كه اين سبد خالى شده به اينجا باز گرديد و ظرفتان را ببريد. هنوز اين مرد از كنار ما نگذشته بود كه مستمند ديگرى از راه فرا رسيد و گفت: -از آنچه خدا بشما داده بما نيز سهمى بدهيد. حسين بن على بىآنكه به محتويات سبد سركشى كند گفت: سبد را بهمين مرد ببخشيد. و بعد به اين مرد سائل فرمود: -سبد خالى را به ما برگردان آن وقت بسوى من نگريست و گفت: -وقتى اين گدا سبد خالى را باز آورد پنجاه دينار طلا به او عطا كند و به آن مرد كه سبد طعام را به ما هديه كرده صد دينار طلا بپردازيد. من بنام دلسوزى گفتم:
-قربان تو گردم اين چه بناست كه گذاشتهاى. براى اين گدا غذاى همين سبد كافى است و حق آن كس هم كه سبد را براى براى ما آورده دو دينار بيش نيست. پنجاه دينار طلا به اين گدا و صد دينار طلا به آن مرد دادن نقدينهى ما را بپايان خواهد رسانيد. شما اين زمين را فروختهايد كه دين مردم را بپردازيد. ابو عبد اللّه الحسين فرمود: -اى حسن. ما خدائى داريم كه قيمت نيكوكارىها را مىشناسد. بحرف من گوش كن. به مرد گدا پنجاه دينار و به صاحب سبد صد دينار بپرداز. قسم به خدائى كه جان من در قدرت اوست مىترسم- دهشهاى من بدرگاهش قبول نشود زيرا در چشم من طلا و نقره و خاك برابرند.
چنين گفتهاند. بر سرير خلافت موسى بن هارون «ملقب به هادى» قرار داشت. از طرف او اسحاق بن عيسى هاشمى فرماندار مدينه بود. اسحاق هم بجاى خود مردى از آل عمر بن خطاب را نشانيده بود كه نامش عبد العزيز بن عبد اللّه بود. اين مرد «عمرى» با آل ابى طالب دشمنى و كينهاى شديد داشت.
بر طالبين سخت مىگرفت و در سخت گيرى خود افراط مىكرد. همهروزه فرمان مىداد كه آل ابو طالب بحضورش برسند. او خود در مقصورهى مسجد مىنشست و فرزندان ابو طالب را در برابر خود سان مىديد و بدين حركت شنيع نسبت به آنان تحقير و توهين روا مىداشت. هريك از آل ابو طالب ضمانت ديگرى را بعهده داشت تا اگر براى سان حضور نيافت ضامنش در اختيار حكومت باشد. ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى ضمانت يحيى بن عبد اللّه حسنى را قبول كرده بود. در همين ايام كه حجاج بخاطر مناسك حج راه مكه به پيش داشتند هفتاد مرد از پيروان مذهب شيعه به مدينه آمده بود و در بقيع مهمان «ابن افلج» شده بودند. اين قوم با حسين بن على محرمانه ديدارى تازه كرده بودند. گزارش اين ملاقات به گوش والى مدينه «همين عبد العزيز عمرى» رسيد و سخت برآشفت زيرا اين ملاقات را خلاف مقتضيات حكومت خود شمرده بود. اين مرد عقب بهانه مىگشت كه بنى هاشم و مخصوصا آل ابى طالب را در چشم مردم كوچك سازد.
چندى پيش از اين مؤاخذهى سياسى حسن بن محمد حسنى و ابن جندب شاعر معروف و مردى از بردگان آزادشدهى خاندان عمرو بن خطاب را كه دور هم نشسته بودند باتهام شرابخوارى توقيف كرده و حتى تازيانه شان زده بود. به حسن بن محمد هشتاد تازيانه و به ابن جندب شاعر پانزده تازيانه و به آن برده آل خطاب هفت تازيانه نواخته بود و مىخواست كه اين سه نفر را با شانههاى برهنه در بازارهاى مدينه بگرداند و رسوايشان كند اما هاشميه صاحب پرچم سياه كه در دربار بنى عباس نفوذ شديدى داشت بوى پيام داد: -هرگز اجازه ندارى نسبت به بنى هاشم اين گونه تحقيرها را روا دارى. همين پيام وى را از تصميمى كه گرفته بود باز گردانيد. در محيط حكومت يك چنين مرد گروهى از مردم شيعى المذهب در خانهى «ابن افلج» جمع شده بود و آل ابى طالب متهم بودند كه با اين قوم مراوده و مذاكره دارند. عمرى بر سخت گيرى خود نسبت به طالبين افزود. مرد گمنامى را كه ابو بكر حائك ناميده مىشد بر بنى طالب گماشت و او را مأمور ساخت كه ترتيب سان سادات طالبى را بدهد.
آن روز روز جمعه بود. هنگامى كه آل ابى طالب مثل همهروزه در دم مقصورهى مسجد خودشان را به ابو بكر عرضه كردند ديگر اجازه نداد بخانههايشان باز گردند. آنقدر نگاهشان داشت كه نوبت به نماز ديگر رسيد. و مردم براى اداى نماز راه مسجد به پيش گرفته بودند. در اين هنگام اجازهشان داد آزاد باشند اما اين آزادى تا اين حدود مقرر شده بود كه بروند وضويشان را تجديد كنند و از نو به مسجد باز گردند. در اين نوبت وقتى آل ابو طالب به مسجد باز گشتند يكباره توقيفشان كرد. پس از نماز عصر بار ديگر دستور داد براى سان آماده شوند. نام يكيك را بر زبان آورد وقتى فرياد زد: -حسن بن محمد بن عبد اللّه. ديد حاضر نيست. رويش را بطرف يحيى بن عبد اللّه و حسين بن على برگردانيد و گفت: -بايد حسن بن محمد را در اينجا حاضر كنيد و گر نه هر دوتايتان
را به زندان خواهم فرستاد. و بعد گفت: -ابن حسن بن محمد سه روز است كه نيامده خودش را بمن نشان دهد. يا از مدينه بيرون رفته و يا خودش را پنهان كرده. بايد حاضر شود. بايد بيايد اينجا من ببينمش. يحيى بن عبد اللّه اين اهانت را از آن مردك كه ابو بكر حائك ناميده مىشد تحمل نكرد و دشنامش داد و بعد با خشم از صف جماعت بيرون رفت. ابو بكر حائك كه ديد هدف حمله يحيى قرار گرفته بىدرنگ با عمرى تماس گرفت و ماجراى را گزارش داد. عبد العزيز عمرى كه ديد سياستش دارد با شكست برمىخورد دستور داد حسين بن على و يحيى بن عبد اللّه را بحضورش احضار كنند. و بعد لب بر توبيخ و تهديدشان گشود. ابو عبد اللّه حسين بن على خنده كنان بوى گفت: -ابو حفص، شما مردى خشمناك هستيد. عمرى از اين لحن برآشفت و گفت: -مسخرهام مىكنيد. مرا با كينه صدا مىزنيد. مگر من امير
مدينه نيستم. حسين بن على جواب داد. -ابو بكر و عمر كه از تو شريفتر بودند با كنيه شهرت داشتند و بدشان نمىآمد كه مردم آنان را «ابو بكر» و «ابو حفص» بنامند. اين چيست كه تو از كنيه خوشت نمىآيد و اصرار مىورزى كه حتما با لقب «امير» صدايت كنند؟ عمرى فرياد كشيد: -اين لحن اخير شما از لحن نخستينتان درشتتر و زننده تر است. حسين بن على گفت: -هرگز. هرگز. درشتگوئى در شان من نيست. خدا نخواسته كه من چنين باشم. و از خانوادهاى نيستم كه به بدگوئى متهم باشند. عمرى همچنان خشمناك بود: -من ترا احضار نكردهام كه براى اصل و نسب سوا كنى و بعنوان خانوادهى خود بمن افتخار بفروشى. در اين هنگام يحيى بن عبد اللّه غضب كرده گفت: -از ما چه مىخواهى؟ -از شما؟ از شما حسن بن محمد را مىخواهيم بايد او را
احضار كنيد. يحيى گفت: -از ما ساخته نيست. او هم انسانى است كه بدلخواه خود ميان انسانهاى ديگر زندگى مىكند. اگر بنابراين است كه ملت مدينه را سان ببينى يكبار هم آل عمر بن خطاب را سان به بين. بهمان ترتيب كه ما را در برابر خود وامىدارى خطابىها را هم يكبار بازديد كن. اگر همهشان حضور داشتند بتو حق مىدهيم اما اگر حاضرين آنان از حاضرين ما كمتر بود حق را به ما واگذار. عمرى كه از گستاخى يحيى سخت ناراحت شده بود كاملا از كوره در رفت و گفت: -اگر طى اين بيست و چهار ساعت حسن بن محمد را حاضر نسازيد زنم سهطلاقه و غلامانم همه آزاد باد كه او را هزار تازيانه نزنم و خانهاش را ويران نكنم و دوباره قسم خورد: -تا چشم من به حسن بن محمد بيفتد او را خواهم كشت. يحيى بن عبد اللّه با خشم گفت: -زن من هم سهطلاقه باد اگر حسن بن محمد را حاضر نسازم و و در هروقت شب باشد در خانهى ترا نكوبم و از حضورش آگاهت نكنم. حسين بن على و يحيى بن عبد اللّه هر دو از پيش عبد العزيز عمرى با خشم رفتند حسين رويش را به يحيى برگردانيده و گفت:
-اين چه قسم بود كه خوردهاى. حالا حسن بن محمد را در كجا به يابيم. يحيى كه همچنان خشمناك بود گفت: -من نام خود را از خاندان رسول اللّه و امير المؤمنين محو مىكنم اگر حسن بن محمد را حاضر نسازم حتى نخواهم خوابيد تا در خانهى اين عمرى را نكوبم و حسن را نشانش ندهم. ولى در آن حال با شمشير عمرى را خواهم ديد و با همان شمشير كارش را خواهم ساخت. معهذا حسين بن على گفت: -اين كار كار خوبى نيست. نقشهى ما را بهم خواهد ريخت. -چطور؟ نقشهى تو بهم مىريزد؟ ده روز با هم قرار مىگذاريم تو بسوى مكه سفر كن. طى اين مدت ده روز بمكه خواهى رسيد. حسين بن على در اين وقت حسن بن محمد را بسوى خود خواند و گفت: -اى پسر عم! تو كه مىدانى ميان من و اين فاسق عمرى چه گذشته. بهر جا مىخواهى برو. حسن جواب داد: -نه بخدا. بهيچ جا نخواهم رفت بلكه همراه تو خواهم آمد و دست خود را در دست اين مرد خواهم گذاشت. -نه. ترا بهمراهم نمىبرم. مىترسم خونت بر خاك ريخته شود
و من نمىتوانم رسول اللّه را در روز رستاخيز دشمن خود بيابم. اگر دامنم بخون تو آغشته باشد رسول اكرم دشمن من خواهد بود، تو برو و من خود را فداى تو خواهم ساخت. اميدوارم بدينترتيب از عذاب جهنم در امان بمانم. نقشهى انقلاب بدست عمل افتاد. يحيى بن عبد اللّه-سليمان-ادريس برادرانش از عبد اللّه بن حسن- ابراهيم بن اسماعيل «طباطبا» عمر بن حسن حسنى-عبد اللّه بن اسحاق حسنى عبد اللّه بن جعفر حسينى و گروهى ديگر از سادات علوى و دوستانشان كه جمعا بيست و شش نفر شده بودند. بعلاوه ده نفر از حاج كه بخاطر مناسك حج در مدينه بسر مىبردند و گروهى از مردم در خدمت حسين بن على اجتماع كردند. بهنگام سپيده دم بسوى مسجد رفتند شعارشان در اين قيام همچون شعار سادات علوى «احد، احد» بود. عبد اللّه بن حسن معروف به افطس بر گلدستهاى كه بالاى سر رسول اكرم «آنجا كه جنازهها را مىگذارند» بالا رفت مؤذن را كه داشت اذان صبح مىگفت وادار كرد كلمهى مقدسهى: حى على خير العمل را بر زبان بياورد مؤذن ابتدا پافشارى كرد كه امتناع جويد اما وقتى چشمش بشمشير برهنه افتاد تسليم شد! عبد العزيز عمرى كه خود را براى نماز صبح آماده مىساخت
ناگهان صداى مؤذن را به: حى على خير العمل شنيد، دريافت كه علويين قيام كردهاند و محيط محيط خطرناكى شده است. فرياد كشيد: اطعمونى حبتى ماء -درها را ببنديد، بمن آب بدهيد. «على بن ابراهيم در روايتش مىنويسد» : «اولاد عبد العزيز عمرى همچنان در مدينه به «بنى حبتى ما» شهرت دارند.» عبد العزيز عمرى سراسيمه بسمت خانهى عمر بن خطاب دويد و از آنجا راهى بسمت كوچهى معروف به «كوچهى عاصم بن عمر» پيدا كرد و گريخت. وى در اين حال با قبيحترين حركت و شنيعترين عملى مىدويد. حسين بن على در مسجد اعظم بر جماعت مردم امامت كرد. نماز صبح در آن روز بدينترتيب ادا شد. پس از نماز ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى در ميان مردم قيام كرد و گفت: -شما كه از ماجراى ميان من و عبد العزيز عمرى آگاهيد اينك حسن بن محمد كه حاضرش ساختيم. عبد العزيز كجاست او را حاضر سازيد تا بداند من بعهد و قسم خود وفا كردهام. اگر عمرى حاضر نشود
مسلم است گردن من از قيد تعهد آزاد خواهد بود. در ميان سادات آل ابى طالب دو تن از اين جريان خود را بركنار داشته بودند. 1-حسن بن جعفر حسنى كه از ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى خواهش كرد كه او را معاف بدارد. حسين بن على هم خواهش او را پذيرفت. 2-امام موسى بن جعفر صلوات اللّه عليهما نيز با ابو عبد اللّه الحسين در مسجد ديدار كرد و بالاى سرش خم شد و فرمود دوست مىدارم. مرا از اين جريان بركنار دارى. حسين بن على پس از يك مكث طولانى گفت: -اطاعت مىكنم. موسى بن جعفر «در روايت ديگر» باو فرمود: -اين قوم ترا تنها خواهند گذاشت. زيرا جمعى فاسق و فاجر بيش نيستند كه بدروغ و ريا ايمان از خود نشان مىدهند. و در نهان نفاق و شرك مىورزند. إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ بالاخره بقتل خواهى رسيد. من از خدا در برابر اين مصيبت عظمى اجر جزيل مسئلت مىدارم. حسن بن على پس از نماز بر منبر برآمد و ابتدا به حمد و ثناى الهى
گشود و سپس فرمود: -من پسر رسول اللّه هستم و در حرم رسول اللّه بر منبر رسول اللّه نشستهام و شما را به سنت رسول اللّه دعوت مىكنم. -شما اى مردم مسلمان آثار نبى اكرم را در چوب و سنگ مجوئيد شما حقيقت بين و حقيقتجو باشيد. اگر رسول اكرم را محترم مىشماريد ذريت او را دريابيد. «راوى اين حديث كه خود در مسجد اعظم حضور داشته مىگويد» در اين هنگام من بسيار آهسته. آنچنانكه گوئى در ضمير خود مىگذرانم گفتم: -اى داد بيداد. اين مرد با خود چه مىكند و براى خود چه درد سرى بوجود مىآورد. ناگهان يك زن از زنان مدينه بر سرم داد زد: -خاموش. واى بر تو. نسبت بفرزند رسول اللّه چنين مىگوئى گفتم: -خدا رحمتت كناد. من اين سخن را بنام دلسوزى بر زبان راندهام بخدا دربارهى او بد نينديشيدهام. در اين وقت خالد بربرى كه فرمانده نيروى مسلح مدينه بود با يك ستون مجهز از سربازان خود به مسجد حمله آورد. وى از آن در كه معروف به «باب جبرئيل» است خواست حملهى
خود را آغاز كند. مىديدم كه يحيى بن عبد اللّه با شمشير برهنه جلويش را گرفت و بىدريغ شمشير خود را بر سر خالد فرود آورد. ضربت اين شمشير سر خالد بربرى را تا سينه شكافت. از مركب خود بر خاك فروغلطيد. وقتى خالد به قتل رسيد مردم مسجد سربازانش يورش بردند و يكباره همه را پراكنده و پريشان ساختند. در اين سال از طرف موسى هادى خليفه وقت مردى بنام «مبارك تركى» بنام «امير الحاج مأمور بود مراسم حج را اداره كند. مبارك در اين گيرودار بمدينه رسيد. وقتى كه شنيد ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى در مدينه قيام كرده خودش را كنار كشيد. و محرمانه به ابو عبد اللّه پيام داد: -من نمىخواهم با شما در آويزم و از طرفى نمىخواهم بىطرف بمانم. خوبست امشب كه ما در بيرون شهر خرگاه زدهايم جمعى از سربازان خود را بنام شبيخون بر سر ما بريزى «هرچند عدهشان ده نفر باشد» همين كافيست: ما خواهيم گريخت و اين مسئله بىدردسر حل خواهد شد. ابو عبد اللّه الحسين هم ده نفر از اصحاب خود را بسوى اردوى مبارك تركى فرستاد. اما بآنها خاطرنشان ساخت كه اين شبيخون
يك تظاهر سياسى بيش نيست. مبارك هم بنا بقرارى كه داشت از مدينه عنان پيچيد و راه خود را پيش گرفت و با كومك چند نفر راهنما از جادهى ديگر بمكه رفت. حسين بن على بدينترتيب مدينه را تسخير كرد و بقصد مكه عزيمت فرمود: حكومت مدينه را بدينار خزاعى سپرد و خود با سيصد مرد مسلح خيمه بيرون زد. موكب ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى با اين سيصد نفر از مدينه به موضعى كه «فخ» ناميده مىشود رسيد. در اينجا سپاه خليفه راه را بر او گرفت. فرماندهى سپاه با موسى بن عيسى هاشمى بود. بيش از همه چيز عباس بن محمد عباسى كه از امراى لشكر هادى بود براى حسين بن على امان فرستاد ولى حسين با منتهاى شدت و رشادت امان او را رد كرد. سليمان بن عباد مىگويد: -وقتى سياهپوشان. سپاه بنى عباس پديدار شدند ابو عبد اللّه حسين بن على مردى از اصحاب خود را بر شترى سوار كرد و فرمود: -هرچه من مىگويم كلمه به كلمه تو با فرياد بگوش اين سپاه برسان.
آن مرد خود را آماده كرد. حسين بن على فرمود: -بگو، اى مردم. اى سياهپوشان اينك حسين بن على فرزند رسول اللّه و فرزند على امير المؤمنين است كه پسر عم رسول اكرم است حسين بن على شما را بحكومت قرآن كريم و روش رسول اكرم دعوت مىكند. محمد بن مروان از ارطاة روايت مىكند كه در مراسم بيعت حسين بن على حضور داشتيم. صيغهى بيعتش بدين تعبير بود. -با شما براساس قرآن كريم و سنت رسول اكرم بيعت مىكنيم در بيعت من مقرر است كه خداوند متعال را بندگى كنيم و از عصيانش بپرهيزيم. من شما را بسوى برگزيدهاى از آل محمد صلّى اللّه عليه و آله مىخوانم. و تعهد مىكنم آن كس كه امام شد «هركه باشد» كتاب خدا و سنت رسول خدا را رعايت فرمايد. مقرر مىدارم تا آن لحظه كه امام شما سر از طاعت خدا نه پيچد در ميان امت مطاع باشد و اگر جانب عصيان را گرفت و از حدود بندگى تجاوز كرد ديگر ميان ما قول و قرارى موجود نباشد. ما با شما بيعت مىكنيم كه با رعيت براساس عدل و انصاف رفتار كنيم و عطايا را بالسويه بپردازيم.
و از شما مىخواهم كه همه جا و هميشه با ما باشيد و بر ضد دشمنان ما بجنگيد و تا آنجا كه ما با شما وفا داريم شما هم با ما وفادار باشيد و اگر از ما انحراف ديدهايد بيعت ما طبعا از گردن شما گشوده خواهد بود. اسحاق بن ابراهيم مىگويد: از حسين بن على در «بطن مر» شنيدم. آن شب شب جمعه بود و ما با هم بوديم. عبيد بن يقطين و مفضل و صيف با هفتاد سوار با ما روبرو شده بودند. ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى بر الاغ ادريس بن عبد اللّه سوار بود و مىگفت: -اى مردم عراق، جهاد با دشمنان موهبتى است كه پيروزيش افتخار و شكستش بهشت است. مسلم است آن عمل كه يكى از دو طرفش بهشت باشد شريف خواهد بود. بخدا اى مردم عراق اگر با من جز من كسى نماند با شما در در مىافتم تا سرانجام باسلاف خود ملحق شوم. سپاه موسى هادى تحت فرماندهى موسى بن عيسى هاشمى و عباس بن محمد و جعفر و محمد فرزندان سليمان و مبارك تركى و مناره و حسن حاجب و حسين بن يقطين در برابر ابو عبد اللّه الحسين حسنى
صف كشيدند. روز هشتم ماه ذىالحجه بود كه معروف به روز «ترويه» است. سپيدهى صبح تازه از افق دميده بود. وقت نماز صبح بود. موسى بن عيسى فرمان داد كه صفوف سپاه سازمان نظامى گيرند. محمد بن سليمان را بر ميمنه گماشت و سليمان بن ابى جعفر امير ميسره شد. عباس بن محمد بر قلب سپاه فرماندهى يافت. موسى بن عيسى ابتدا بجنگ كرد. فرمان حمله داد. در نخستين حمله اصحاب حسين بن على از جا كنده شدند و بسمت دره پائين رفتند، محمد بن سليمان از پشت سر حمله آورد و بدنبال آنان تاخت. در اين واقعه كه موسى بن عيسى از جلو و محمد بن سليمان از پشت سر اصحاب حسين بن على را ميان گرفته بودند همراهان حسين بن على سخت آسيب ديدند. بيشترشان بقتل رسيدند. سياهپوشان، پيروان بنى عباس فرياد مىكشيدند: يا حسين لك الامان ولى حسن بن على گفت:
-من امان نمىخواهم و پشت سر هم حمله مىكرد. سليمان بن عبد اللّه حسنى و عبد اللّه بن اسحاق حسنى كه همراه حسين بودند هر دو بقتل رسيدند. تيرى از سپاه عباسيان بر چشم حسن بن محمد نشست. او بىآنكه تير را از چشمش در بياورد بجنگ ادامه مىداد. و با منتهاى شدت و حدت مىجنگيد. محمد بن سليمان فرياد كشيد: -پسر دائى. از مرگ پرهيز كن ما بتو امان مىدهيم. حسن گفت: -هرچند شما را امانى نيست اما من قبول مىكنم. بعد شمشيرش را شكست و تسليم شد. عباس بن محمد بر سر پسرش عبيد اللّه فرياد كشيد: -اگر او را نكشى خدا ترا بكشد. آيا پس از نه زخم كه از او برداشتى بازهم انتظار مودت دارى؟ موسى بن عيسى امير سپاه گفت: -آرى بخدا، او را بكشيد، شتاب كنيد. عبيد اللّه بن عباس با نيزهاى كه در دست داشت زخمى بر او وارد ساخت و عباس بن محمد پيش رفت و گردنش را هم زد. در اين وقت محمد بن سليمان سر رسيد و گفت: -من پسر دائى خودم را امان دادم. شما او را پس از امان كشتهايد
و دست بشمشير برد. بيم آن رفت كه جنگ داخلى ميان سپاهيان بنى عباس در گيرد ديگران پيش آمدند و گفتند: -آرام باش اى محمد! ما يكتن از مردم قبيلهى خود را بتو تسليم مىكنيم، عوض پسر دائى خود گردنش را بزن. احمد بن حارث در روايت خود مىگويد: -آن كس كه سر حسن بن محمد را از بدن جدا كرد موسى بن عيسى هاشمى بود. گفتهاند كه حماد تركى از سربازان سپاه هادى در واقعهى فخ بود. گفته بود اين حسين بن على را نشانم بدهيد. نشانش دادند. كمانش را بزه كرد و او را نشانه كرد، با يك تير از اسب او را فروانداخت. محمد بن سليمان در برابر اين خدمت بوى صد هزار درهم و صد قواره پيراهن بخشيد. گفتهاند كه موسى هادى «خليفه» مبارك تركى را مورد غضب خود قرار داد.
باين گناه كه در مدينه از شبيخون اصحاب حسين بن على شكست خورد. قسم خورد كه مبارك را متصدى اصطبلهاى سلطنتى قرار دهد و كار مهترهاى طويله را باو واگذارد. و همچنين بر موسى بن عيسى بجرم اينكه حسن بن محمد را كشته و اموالش را ضبط كرده خشمگين شد. نوشتهاند كه موسى هادى «خليفه» مىگفت: -اگر چشمم به فاطمه خواهر حسين بن على حسنى بيفتد او را جلوى شيرها خواهم انداخت اما چشم او هرگز فاطمه را نديد زيرا چشم خودش بسيار زود از ديدار جهان فروبسته شد. گفتهاند: -ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى در ميدان فخ به گوشهاى رفت و چيزى در دل خاك دفن كرد. گمان بردند كه اين «چيز» متاعى بها دار از جنس جواهر است اما پس از قتل او وقتى آن گوشه ميدان را كاوش كردند ديدند پارهاى از بدن خود او بود كه با دست او در خاك دفن شد. ابو العرجاء، جمال مىگويد: موسى بن عيسى هاشمى مرا احضار كرد و گفت:
-شترهاى خود را آماده ساز. من صد شتر داشتم، آمادهشان ساختم. موسى بن عيسى دستور داد بر گردن اين شترها مهر زدند و نشان- شان كردند. بمن گفت: -اگر از سر اين شترها يك مو كم شود گردنت را خواهم زد. و بعد بسمت «فخ» بسيج كرد. من بمناسبت شترهاى خودم همراه او بودم. وقتى به بستان بنى عامر رسيديم در آنجا خيمه و خرگاه زد و آنگاه بمن گفت: برو از اردوى حسين بن على بازديد كن. هرچه ديدى براى من تعريف كن. بسوى آن اردو روآوردم. بخدا در آن صحرا كه ابو عبد اللّه حسين حسنى اردو داشت نه خيمه و نه سايبانى، هيچ نديدم، فقط گروهى را ديدم كه نماز مىخواندند ذكر خدا مىكردند. يا بتلاوت قرآن كريم سرگرم بودند. البتّه جمعى هم داشتند شمشير خود را براى نبرد صيقل مىزدند. بسمت اردوى موسى برگشتم و آنچه ديدم برايش تعريف كردم گفتم بعقيدهى من اين قوم پيروز خواهند شد. موسى بن عيسى با لحن بسيار وقيحى گفت:
-چطور! اى ولدزنا! از نماز و نياز آنان حكايتها گفتم. موسى هاشمى به گريه در آمد. آنچنان گريه كرد كه گمان بردم از جنگ با ابو عبد اللّه الحسين باز خواهد گشت. ولى وقتى اندكى آرام گرفت گفت: -بخدا اين طايفه در درگاه خدا از ما كريمتر و عزيزترند. اين طايفه بخلافت و امامت مردم از ما سزاوارترند ولى اشكال در اينجاست كه سياست حق و ناحق نمىشناسد. الملك عقيم. سياست با هيچكس خويشاوند نيست. و بعد گفت: -بخدا صاحب قبر «يعنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله» اگر سر از خاك بردارد و با ما بر سر خلافت نزاع كند پاسخى جز شمشير نخواهد داشت. در اين هنگام به غلام خود گفت: -زود باش طبل جنگ را بنواز. موسى بن عيسى هاشمى پس از قتل ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى به مدينه در آمد و در دارالاماره اقامت گرفت. او با عباس بن محمد بر سرير حكومت نشسته بودند و در پيرامونشان
گروهى از آل هاشم حضور داشتند. در اين وقت سربازان او سرهاى شهداى فخ را به پيشگاهش تقديم كردند. از فرزندان ابو طالب، حسينى و حسنى عدهاى حاضر بودند. از هيچكس صدا در نمىآمد. موسى بن عيسى اشاره به سرى كه در پيش پايش روى سپر قرار داشت كرد و گفت: -اين سر حسين بن على است. هيچكس سخنى نگفت فقط موسى بن جعفر فرمود: آرى بخدا مردى بود كه همهشب به نماز مىايستاد و همه روز روزه مىداشت. اسيران واقعهى فخ را ببغداد اعزام داشتند. موسى هادى خليفه وقت دستور داد همه را گردن زدند. در ميان اسراى جنگى فخ «عذافر صيرفى» و على بن سابن قلانسى» و مردى از خانوادهى حاجب بن زراره نيز بودهاند. در ميان اسيران فخ مردى از جا برخاست و گفت: -من بردهى آزادشدهى تو هستم يا امير المؤمنين! موسى جواب داد: -آن كدام برده است كه بر ضد من قيام مىكند. «در دست موسى كاردى برهنه بود» -بخدا با همين كارد بند از بند تو جدا خواهم كرد. اما موسى نتوانست اين قسم را وفا كند زيرا در همين لحظه
به سكتهى قلبى دچار شد و جابجا بهلاكت رسيد. آن مرد از خطر مرگ بهسلامت جست. موسى بن عيسى هاشمى پس از واقعهى «فخ» در مدينه بار عام داد. مردم مدينه حضور يافتند. موسى دستور داد كه مردم نسبت بآل ابو طالب لب به ناسزا و دشنام بگشايند. همه اطاعت كردند جز يكتن. . . موسى گفت: -آيا كسى مانده كه آل ابى طالب را بناسزا ياد نكند. گفته شد: -اين موسى بن عبد اللّه بن حسن است كه همچنان خاموش است. در اين هنگام موسى بن عبد اللّه پيشتر آمد و در ميان مردم پهلوى سرى بن عبد اللّه كه از نسل حارث بن عبد المطلب بود نشست. موسى بن عبد اللّه در اين هنگام پيراهنى درشت و سنگين در بر داشت و نعلين پايش نيز از پوست شتر بود. خاكآلود و پريشان و غصه دار بود. معهذا بر موسى بن عيسى هاشمى سلام نكرد: سرى بن عبد اللّه به موسى بن عبد اللّه گفت:
-بگذار برخيزم و بجاى او با تو حرف بزنم و ضمنا شخصيت او را نيز باو بشناسانم. -نه. مىترسم ترا بقتل برساند. سرى اصرار كرد. موسى بن عبد اللّه اجازه داد. سرى بن عبد اللّه پا شد و گفت: -اى موسى عبد اللّه. موسى گفت: -هرچه مىخواهيد بگوييد. مىشنويم. سرى بن عبد اللّه هاشمى لب به سخن گشود: -اين جبهههاى فساد را ديدهايد كه چگونه بر ضد بنى اعمام مهربان و بخشندهاى خود مىگشائيد و چگونه بجاى نيكى بدى مىكنيد شما در برابر اين كفرانها چه مىگوئيد؟ موسى بن عبد اللّه جواب داد: -ما مىگوئيم: بنى عمنا ردوا فضول دمائنا نيم ليلكم أو لا يلمنا اللوائم
اى پسر عموهاى ما اين باقيماندهى از خون را بما ببخشيد. تا شب شما آرام بسر رسيد و زبان ملامتكنندگان ما را بباد ملامت نگيرد
فانا و اياكم و ما كان بيننا كذى الدّين يفضي دينه و هو راغم
و ما و شما و اين حوادث به آن طلبكار مىمانيم كه وام خود را پس مىگيرد و در عين حال خشمناك است. سرى بن عبد اللّه (كه در اين صحنه نقش مخالف را بازى مىكرد) گفت: -بخدا اين فسادها و فتنهها جز ذلت براى شما نتيجهى ديگرى نمىبخشد. اگر شما همچون پسر عم خود موسى بن جعفر (عليهما السلام) مىبوديد محترم و مصون مىمانديد. مىبينيد كه موسى بن جعفر حقوق بنى اعمام خود را رعايت مىكند و آنان را بر خود فضيلت و رجحان مىبخشد و آنچه حق او نيست نمىطلبد. موسى بن عبد اللّه در پاسخ گفت: فان الاولى تثنى عليهم تعيبنى اولاك بنو عمى و عمهم ابى
اين قوم را كه تو ثنا گوئى پسران عموى من هستيد. و عمويشان نيز پدر من است فانك ان تمدحهم بمديحه تصدق و ان تمدح اياك تكذب
بر اين قوم اگر ثنا گوئى سخن تو راست است و اگر پدر خويش بستائى دروغگوئى در سايهى اين صحنهسازى موسى بن عيسى هاشمى را از توهين نسبت بآل ابو طالب باز داشتند و مدينه را آرام ساختند. مدائنى مىگويد: از خاندان ابو طالب اين عده همراه با ابو عبد اللّه حسين بن على حسنى بر ضد موسى بن مهدى عباسى در فخ نهضت كرده بودند: 1-يحيى بن عبد اللّه 2-سليمان بن عبد اللّه 3-ادريس بن عبد اللّه 4-على بن ابراهيم 5-ابراهيم بن اسماعيل ملقب به «طباطبا» 6-حسن بن محمد 7-عبد اللّه بن اسحاق حسينى 8-عمر بن اسحاق حسينى. 9-عبد اللّه بن اسحاق حسنى. سعيد بن خيثم مىگويد:
-من و على بن هشام و يحيى بن على نيز از همراهان حسين ابن على بودهايم. على بن احمد بانى مىگويد: محمد بن ابراهيم كه از پيروان ابو السرايا بود با عامر بن كثير صحبت مىكرد. طى صحبت باو گفت: -آيا تو هم با حسين بن على در فخ همكارى داشتهاى؟ جواب داد: -آرى، من از اصحاب او بودم. ابراهيم بن اسحاق قطان مىگويد: حسين بن على و يحيى بن عبد اللّه هر دو حديث مىكردهاند كه ما پيش از نهضت خود بر ضد موسى بن مهدى خليفهى عباسى با اهل بيت خود مشورت كرديم. امام موسى بن جعفر صلوات اللّه عليهما بما فرمان داد بر ضد هادى قيام كنيم. نصر حفاف هم از اصحاب حسين بن على بود.
مىگويد: در واقعهى فخ بازوى من زخم دردناكى برداشته بود گوشت و استخوان مر آن ضربهى فجيع دريده بود. همهشب از شدت درد مىناليدم و در عين حال سعى مىكردم آهسته بنالم زيرا مىترسيدم دستگيرم كنند و گردنم را بزنند. بالاخره در دل شب خوابم برد. رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را در روياروى خود ديدم ببالين من آمد و با دست خود استخوان و گوشتم را بهم التيام داد و سپيده دم كه بيدار شدم بازوى من مطلقا درد نمىكرد. چنانكه گوئى آسيبى اصلا نديده است. يكتن از غلامان محمد بن سليمان روايت مىكند كه محمد بن سليمان وقتى داشت مىمرد هرچه باو كلمهى طيبهى لا اله الا اللّه را تلقين مىكردند او يكبند اين شعر را تكرار مىكرد: الا ليت امى لم تلدنى و لم اكن
لقيت حسينا يوم فخ و لا الحسن
اى كاش مادرم مرا نمىزائيد. و من حسين بن على و حسن بن محمد را در روز «فخ» نمىديدم. آنقدر اين شعر را تكرار كرد تا جان داد،
از شعراى وقت عيسى بن عبد اللّه علوى و شاعر گمنام ديگرى حسين ابن على بن حسن مثلث را رثا گفتهاند [1]
او برادر محمد و ابراهيم پسران عبد اللّه بن حسن است. نام مادرش قريبه بود. اين قريبه برادرزادهى هند بنت ابى عبيده بود كه نخستين همسر عبد اللّه بن حسن و مادر محمد و ابراهيم و موسى است. يحيى بن عبد اللّه مردى پاكدين و مهذب و شريف و در ميان خانوادهى خود ممتاز و برجسته بود. از آن عيبها كه گروهى هاشمى نسب را آلوده مىداشت اين مرد مبرا و بركنار بود. وى از روات حديث است اما احاديثش بيشتر از امام ابو عبد اللّه جعفر بن محمد صادق صلوات اللّه عليهما روايت مىشود. بعلاوه از پدر و برادرش محمد و از ابان بن ثعلب هم احاديثى
روايت كرده است. محول بن ابراهيم و بكار بن زياد و يحيى بن مساور و عمرو بن حماد از وى روايت حديث كردهاند. وى از اوصياى امام ابو عبد اللّه جعفر بن محمد شمرده مىشود. اوصياى ديگر امام صادق حميده مادر مادر موسى بن جعفر و يك كنيز كه از امام فرزند داشت بودهاند. وى وكيل و ولى كودكان صغير امام صادق بود (1) يحيى عبد اللّه حسن مىگفت: امام جعفر بن محمد بمن و پسرش موسى و همسرش موسى و كنيزش وصيت كرد. آيا كداميك از ما چهار نفر وصى او هستيم معلوم نيست. عبد الرحمن كثير مىگويد: يحيى بن عبد اللّه حسنى بر دامن ابو عبد اللّه جعفر صادق تربيت يافته بود. يحيى از امام صادق بنام «حبيب» ياد مىكرد و وقتى مىخواست از قول امام حديثى روايت كند مىگفت: حدثنى حبيبى جعفر بن محمد اسماعيل بن موسى فزارى مىگويد: يحيى بن عبد اللّه را ديدهام كه بر انس بن مالك امام مذهب مالكى وارد شد.
انس باحترام يحيى از جايش برخاست و او را در كنار خود نشانيد. بعلاوه او را در جاهاى ديگر نيز ديدهام در كوچه، در بازار، در راه مكه مردى كوتاه قامت و زيبا روى بود. نور نبوت بر چهرهاش مىدرخشيد. رضوان اللّه عليه و رحمته. سختى از كيفيت قتل او ايراد مىكنم. گفتهاند. وقتى ماجراى فخ بپايان رسيد يحيى بن عبد اللّه حسنى كه از اصحاب حسين بن على بود و در نهضت فخ شركت داشت تا چندى پوشيده و پنهان بسر مىبرد. آواره وطن در شهرها و بيابانها سرگردان بود. پى گوشهاى مىگشت كه بآنجا پناه ببرد. فضل بن يحيى برمكى از خفاگاهش خبر يافت و باو نوشت كه از آنجا به گيلان سفر كند. و دستور داد كسى نسبت به يحيى تعرض و تجاوزى نياورد. يحيى بن عبد اللّه از هرجا كه بسر مىبرد با تركيبى ناشناس راه گيلان را بپيش گرفت.
اين جريان به هارون الرشيد گزارش شد. هارون در اين هنگام از سفرى باز مىگشت. اين گزارش را توى راه دريافت داشته بود. از همانجا فضل بن يحيى را بر قسمت شرقى امپراطورى اسلام را فرمانروائى داد و دستور داد كه براى دستگيرى يحيى اقدام كند. ادريس بن زيد مىگويد: مردى بحضور هارون الرشيد بار يافت و گفت: -حادثهايست، مىخواهم بعرض برسانم. هارون رويش را بسمت هرثمه برگردانيد و گفت: -به بين چه مىگويد. مردك گفت: -نه، من با هرثمه صحبت نخواهم كرد زيرا اين حادثه از اسرار مهم و مربوط بمقام خلافت است. هارون دستور داد اين مرد بنشيند تا بهنگام مقتضى سخن خود را بعرض رساند. وقت ظهر وى را احضار كرد: -چه مىگويى؟ آن مرد گفت. هارون به دو پسرش كه حضور داشتند اشاره كرد.
هر دو بيرون رفتند. «خاقان» و «حسن» در خدمتش ماندند. مردك باين دو نفر هم نگاه شبههناكى انداخت. هارون دريافت كه اين دو نفر هم نامحرم هستند. آن دو نفر را هم از خود كنار زد و بعد بسوى آن مرد برگشت و گفت: -حالا حرف بزن: مردك گفت: -دستور بدهيد خلوت كنند -آيا امير المؤمنين مرا از مال دنيا بىنياز خواهد ساخت. هارون گفت: -آرى. و در حق تو نيكوئىهاى ديگر هم خواهم كرد. مردك گفت: -من در كاروانسرائى از كاروانسراهاى «حلوان» ناگهان يحيى ابن عبد اللّه را ديدهام. جبهاى پشمينه كه بسيار سطبر بود پوشيده بود. عبايش هم پشمين و درشت بود. گروهى بهمراهش بودند. اما سعى مىكردند از او دورى بگيرند يعنى بدورى تظاهر مىكردند. با اندكى فاصله هرجا كه او پياده مىشد پياده مىشدند و هروقت كه او بعزم سفر بار مىبست آن گروه هم در همان لحظه بار سفر
مىبستند. پيدا بود كه همراه او مىروند و از ياران او هستند. همراهان او هركدام يك كاغذ سفيد بدست داشتند و اين نشان مرموزى از همكارى و همفكرى بود كه هركس از اين كاغذها بدست داشت او را بخود مىپذيرفتند. هارون گفت: -او را مىشناسى؟ -آرى يا امير المؤمنين مىشناسمش، اين آشنائى براى من تحقق يافته است. هارون پرسيد: -از شمايلش تعريف كن ببينم. مردك گفت: -چهار شانه، گندمگون، دلپذير، چشمانش قشنگ است، شكمش گنده است، موهاى سرش از دوپهلو ريخته است. هارون تصديق كرد: -خودش است، خودش است. و بعد گفت: -خوب، از او چه شنيدهاى؟ چىچى مىگفت آن مرد گفت: -هيچى نشنيدهام بگويد. فقط بهنگام نماز ديدم غلامش يك پيراهن شسته برايش آورد. آن پيراهن پشمينه را از تنش كند.
پس از زوال بىمهر نمازى خواند كه گمان كردهام دارد نماز عصرش را مىخواند. در دو ركعت اول خيلى طول داد اما دو ركعت آخر را باختصار گذرانيد. هارون با اعجاب فراوان گفت: -بر پدرت رحمت، چه خوب شمايل و صفات و حركات اين مرد را در ضمير خود حفظ كردهاى راست گفتى. آن نماز عصرش بود. و اين طايفه وقت نماز عصرشان همان وقت است كه ديدهاى. خدا بتو جزاى خير دهاد. از مساعى تو تشكر دارم بگو ببينم چه كسى هستى از چه نژادى؟ مردك گفت: -مردى از طرفداران دولت آل عباسم در مرو بزرگ شدهام و اكنون در مدينة السلام بسر مىبرم. هارون الرشيد اندكى فكر كرد و گفت: -طاقت دارى كه كمى شكنجه ببينى؟ مىخواهم امتحانت كنم. -آرى بهر چه كه امير المؤمنين مىپسندد رضا دارم. -پس سر جايت بنشين تا من باز گردم. هارون الرشيد از جايش برخاست و با تاقى كه در پشت سرش قرار داشت و از آنجا هزار سكهى طلا كه توى كيسهاى بسته بود بدر آورد
و روى دامن اين مرد مروى انداخت و گفت: -اين پول را داشته باش تا من به تكليفم برسم. در اين هنگام غلامش را پيش خواند و گفت: -بمسرور بگو بيايد اينجا. مسرور و خاقان هر دو آمدند. هارون گفت: -اين ولد الزنا را بكوبيد. مسرور و خاقان هر دو مردك مروى را بباد سيلى و تو سرى گرفتند بيش و كم صد سيلى به سر و رويش نواختند. آن مرد مروى فهميد كه اين مجازات سياستآميز است. بىسروصدا سيلى مىخورد و راز را ابراز مىكرد. در باريان هارون گمان كرده بودند كه اين مرد به دلخواه هارون سخنى نگفته و اكنون دارد كيفر خطاى خود را مىبيند. اين راز تا سالى كه برامكه سقوط كردهاند مخفى بود. جز شخص هارون هيچكس نمىدانست آن مرد در حضورش چه گفته و چرا سيلىهاى پياپى خورده است. پس از سقوط برامكه اين راز فاش شد. به سرگذشت يحيى بن عبد اللّه باز گرديم. وقتى فضل بن يحيى برمكى از خفاگاه يحيى بن عبد اللّه آگاه شد و باو نوشت:
-خيلى دوست مىدارم ترا ببينم و در عين حال خوشم نمىآيد كه مايهى آزار و اذيت تو شوم. تكليف اينست كه با فرماندار گيلان مكاتبه كنى. من باو نوشتهام كه در آن سرزمين ترا بپذيرد و بگذارد در آنجا بسر ببرى. يحيى بدستور فضل عمل كرد. بسوى گيلان رخت سفر بست. گروهى از مردم كوفه در اين سفر همراه يحيى بن عبد اللّه به گيلان عزيمت كردند. حسن بن صالح كه پيرو مذهب «زيدى بترى» بود در اين سفر به التزام ركاب يحيى افتخار داشت. زيدىهاى «تبرى» عقيده دارند كه ابو بكر و عمر بر عامهى امت برترى را دارند و عثمان هم تا شش سال كه از خلافتش گذشته همين برترى داشته منتها پس از شش سال كافر شده و از دين اسلام بدر رفته است. پيروان مذهب «بترى» بر روى چكمه مسح مىكشند. حسن بن صالح چون عقيدهاش چنين بود هميشه با يحيى بن عبد اللّه سر خلافت و نفاق داشت. يحيى خودش مىگويد: يك روز مؤذن به اذان پرداخت و من رفتم وضويم را تجديد كنم تا به
نماز بايستم. هنگامى كه از وضو برگشتم ديدم حسن بن صالح بجاى من ايستاده و دارد بر جماعت امامت مىكند. من به گوشهاى رفتم و تنها به نماز پرداختم. پس از نماز حسن بن صالح رويش را به مردم برگردانيد و گفت: -اين مرد كه در نماز از ما جدائى مىكند شايسته امامت ما نيست. معقول نيست ما خود را در راه مردى كه مذهب ما را برحق نمىشناسد فدا كنيم. بازهم يحيى بن عبد اللّه مىگويد: -براى من كوزهاى عسل فرستاده بودند. من جمعى را كه در خدمتم نشسته بودند پيش خواندم و با هم دور كوزهى عسل را گرفتيم. حسن بن صالح از در درآمد و گفت -اين چه روشى است كه پيش گرفتهاى. غنيمت جنگى به عموم اصحاب تو تعلق دارد. تو اكنون با جمعى از اصحاب خود نشستهاى و عسل مىخورى. و پاس جمع ديگر را كه حضور ندارند نمىدارى؟ گفتم اين هديهايست براى خودم فرستاده شده است. اين غنيمت
جنگى نيست. -نه. اينطور نيست. من مىدانم اگر زمام امر به مشت تو نيفتد خصلت عدالت را رعايت نخواهد كرد. حسن بن صالح به يحيى بن عبد اللّه از اينگونه اعتراضات بسيار داشت. فضل بن يحيى برمكى از طرف هارون الرشيد والى خراسان بود و مأمور بود كه يحيى بن عبد اللّه را دستگير كند. هارون به فضل نوشته بود كه اگر مىتوانى يحيى را بوسيلهى وعدهها و نويدها و بذل و بخشش فراوان بفريب و بدينترتيب دستگيرش كن. فضل برمكى اقدام كرد و با يحيى به مكاتبه و مراسله پرداخت. يحيى بن عبد اللّه دعوت فضل را پذيرفت زيرا در اصحاب خود آن صميميت و وفا را نيافت كه بتواند بناى نهضتى را پى بريزد. اصحابش با هم و با او اختلاف بسيار داشتند فقط يحيى بن عبد اللّه در شرايطى كه فضل برمكى پيشنهاد كرده بود ايراد گرفت بعلاوه شهودش را هم قبول نكرد. به او نوشت:
شرايط تسليم خود را شخصا مقرر مىدارم و نام كسانى كه را بايد گواه اين مصالحه باشند در نامه خود ياد كرد. فضل برمكى نامهى يحيى را طى گزارشى براى هارون الرشيد فرستاد. هارون هم دستور داد كه به دلخواه يحيى بن عبد اللّه رفتار شود. عبد اللّه بن موسى بن عبد اللّه مىگويد: وقتى عمومى من يحيى بن عبد اللّه از سفر گيلان به بغداد بازگشت ديدمش و گفتمش: -من و تو دير بازيست از حال يكديگر خبر نداريم. بگو ببينم طى اين مدت كه دور بوديم چه ديدهاى. عمويم يحيى گفت: -آنچه را كه حى بن اخطب يهودى در شعرش مىگويد مناسب حال من بود. لعمرك ما لام من اخطب نفسه و لكن من لم ينصر اللّه يخذل
بجان تو قسم اين گناه بسر اخطب نيست زيرا آن كس كه از طرف خدا يارى نشود شكست خواهد خورد.
فجاهد حتى ابلغ النفس عذرها و قلقل يبغى العز كل مقلقل
تا آنجا كه بيش وجدان خود روسفيد باشد كوشيد و بهر جا كه اميدوار بود در طلب عزت دست برد بسوى سرگذشت يحيى بن عبد اللّه باز كرديم. هنگامى كه از بلاد گيلان بسوى فضل بن يحيى آمد گفت: پروردگارا تو مىدانى كه كار من ترسانيدن دل ستمكاران بود پروردگارا. اگر چه از پيروزى محروم شدم ولى هدفى جز تعظيم و اكرام دين تو نداشتم عمى نيست زيرا در عوض تو نيز آنان را در آنچه از ثواب و حسنات ويژهى اوليا و احباب تست محروم داشتهاى. اين خبر به گوش برمكى رسيد. فضل گفت: -هدفى جز دعا براى خويشتن نداشته. وى در القاى اين كلمات از درگاه خدا براى خود سلامت خواسته و خداوند هم به او عطا فرموده است. فضل برمكى بدستور هارون الرشيد براى يحيى بن عبد اللّه نامهى امان نوشت و دلخواه يحيى را در شرايط و شهود رعايت كرد.
ابن اماننامه در دو نسخه تنظيم شد. يك نسخه را به يحيى بن عبد اللّهداد و نسخهى ديگر را خودش نگاه داشت. فضل بن يحيى مقدمات سفر بغداد را فراهم ساخت. هودجى تهيه ديده بودند كه در يك طرفش يحيى بن عبد اللّه و در طرف ديگر فضل برمكى نشسته بودند. اين دو نفر عديل يكديگر بودند و با اين ترتيب به بغداد رسيدند. مروان بن ابى حفصه «شاعر در دربار اموى كه به بنى عباس پيوسته بود» دراينبارهى قطعهاى سروده است: و قالوا الطالقان يجن كنزا سيأتينا به الدهر المديل
گفتهاند كه در طالقان گنجى نهان است و سرانجام بدست ما خواهد رسيد فاقبل مكديا لهم بيحيى و كنز الطالقان له زميل
اكنون كه روزگار بدريوزگى با يحيى فرا رسيده گنج طالقان را نيز همراه با يحيى براى آنان
آورده است. «مقصود شاعر از گنج طالقان فضل برمكى بود. محمد بن اسحاق بغوى مىگويد: ما نيز همراه يحيى بن عبد اللّه سفر مىكرديم، مردى از او پرسيد: -چه شد كه سرزمين ديلم را بر جاهاى ديگر برگزيدهاى و از همه جهان به آن سامان سفر كردى. يحيى در جواب گفت: -مردم آن سرزمين يكبار به هواخواهى ما قيام كرده بودند، فكر كردم كه بتوانم بار ديگر آنان را برانگيزانم. يحيى بن عبد اللّه بحضور هارون الرشيد بار يافت. هارون مقدمش را گرامى شمرد و جوائز گرانمايهاى بوى اهدا كرد. دويست هزار سكهى طلا با خلعتهاى فراوان بهسويش فرستاد و همچنان با وى مهر و محبت مىورزيد اما در عين اين گرمىها و مهربانىها پى فرصتى مىگشت كه كار او را بسازد. طى اين جستجو مردى را بنام «فضاله» شناخت كه روزگارى براى يحيى بن عبد اللّه تبليغات سياسى مىكرد. فضاله را بحضور خود طلبيد و وادارش كرد به يحيى نامهاى بنويسد و در آن نامه مژدهى نهضت جديدى را بعرضش برساند.
در آن نامه نوشته بودند كه گروهى از امراى بغداد و اصحاب رشيد با او بيعت كردهاند و انتظار دارند كه قيام كنى و كرسى خلافت را از زير پاى هارون فرا كشى. اين نامه را بوسيلهى مردى براى يحيى فرستاد. يحيى بن عبد اللّه بىدرنگ گريبان آن مرد را گرفت و با نامهاى كه در دست او بود بحضور يحيى برمكى كشانيد و گفت: -اين مرد نامهاى برايم آورده كه من از ماجراى نامه و فرستندهاش خبرى ندارم. و بعد عين نامهاى را كه خود هارون الرشيد تهيه ديده بود بهارون برگردانيد. هارون الرشيد از اينكه يحيى بن عبد اللّه را آرام و صميمى يافت خوشحال شد و دستور داد «فضاله» را به زندان بيندازند. البتّه فضاله بىگناه بود زيرا هارون خود دستور داده بود اين نامه را براى يحيى بن عبد اللّه بنويسد و باو گفته شد اين مرد بىگناه است. هارون تصديق كرد و معهذا گفت: در عين بىگناهى تا روزى كه من زندهام فضاله بايد محبوس باشد زيرا مقتضيات سياسى چنين ايجاب مىكند. اين خبر وقتى بگوش فضاله رسيد گفت: -حقيقت اينست كه من بىگناه نيستم و هارون در حق من ظلمى
روا نداشته است زيرا ميان من و يحيى بن عبد اللّه عهدى برقرار است كه اگر از طرف من نامهاى باو برسد او آن نامه را نپذيرد. و بىدرنگ آوردهاند نامه را تحويل مقامات دولتى بدهد چون احتمال مىدادم كه روزى هارون چنين آزمايش را دربارهى يحيى بن عبد اللّه با دست من انجام خواهد داد. گفتهاند: -وقتى كه خاطر هارون الرشيد از طرف يحيى بن عبد اللّه آسوده شد اجازه داد كه او براى مناسك حج بمكه سفر كند. اين قولى است كه روايت شده است و در قول ديگر كه از على بن ابراهيم مرويست چنين گفته شد. يحيى بن عبد اللّه از هارون الرشيد اجازهى حج نخواسته بود بلكه بفضل بن يحيى گفت: اتق اللّه فى دمى و احذر ان يكون محمد صلّى اللّه عليه و آله خصمك غدا از خدا بترس، خون مرا مريز، زنهار كه محمد رسول اللّه در فرداى رستاخيز دشمن تو باشد. فضل بن يحيى كه نگهبان يحيى بن عبد اللّه بود از اين سخن رقت كرده و يحيى را آزاد ساخت جاسوسى كه محرمانه كارهاى فضل برمكى را بهارون الرشيد گزارش مىداد اين جريان را بعرضش رسانيد.
نوبتى كه فضل بحضور خليفه رسيد هارون طى صحبتهاى عادى از او پرسيد: -يحيى بن عبد اللّه چه مىكند؟ فضل برمكى در جواب گفت: -در همانجا كه مقرر شده است، تحت نظر من بسر مىبرد. هارون قسمش داد: -بجان من راست مىگويى؟ فضل برمكى گفت: -بجان تو يا امير المؤمنين او را آزاد ساختهام چون قسمم داد و قرابت و رحامت خود را با رسول اكرم شفيع آورد. هارون با تمام متانت سياسى خود گفت: -خود من هم مىخواستم چنين كنم خوب كردى. اما وقتى فضل از حضورش برخاست تا بخانهى خود باز گردد هارون الرشيد از پشت سر براندازش كرد و گفت: -اگر ترا نكشم خدا مرا بكشد. گفتهاند كه گروهى از مردم حجاز هم قسم شدهاند كار يحيى بن عبد اللّه را يكسره كنند يعنى امان نامهى او را از اعتبار بيندازند. اين قوم دور هم نشستند و تبانى كردند و جمعا شهادت دادند كه يحيى بن عبد اللّه علوى عهد خليفه را شكسته و مردم را بسوى خود
مىخواند تا از نو قيام كند: اعضاى اين كميته: 1-عبد اللّه بن مصعب زبيرى 2-ابو البخترى وهب بن وهب 3-مردى از بنى زهره 4-مردى از بنى محزوم بودهاند. بحضور هارون الرشيد رسيدند و با زحمت بسيار وادارش كردند كه ضمن سخنان خود يادى از يحيى بن عبد اللّه بياورد. همينكه اسم يحيى بميان آمد اين دسته بر ضد او شهادت دادند. گواهى دادند كه يحيى سر از طاعت امير المؤمنين فروپيچيده است. هارون فرمان داد يحيى را بزندان ببرند. زندانبان يحيى در اين نوبت مسرور كبير حاجب مخصوص خلافت بود. مسرور يحيى بن عبد اللّه را در سرداب زندانى ساخت. هارون الرشيد هرچندى يكبار يحيى را بحضور خود مىطلبيد و با وى گفتگو مىكرد و بعد بزندانش مىفرستاد تا اينكه عمر وى بسر آمد و در همان زندان جان سپرد. در جريان مرگ او سخن باختلاف گفتهاند. سليمان بن ابى شيخ گفته:
-هارون الرشيد روزى يحيى را بمجلس خود فرا خواند و با او دربارهى آنچه مردم بر ضدش خبر مىدهند سخن مىگفت. يحيى بن عبد اللّه اسنادى كتبى بخليفه نشان مىداد كه حكايت از بىگناهى او مىكرد. اين طومارها يك سرش در دست هارون بود كه مىخواند و سر ديگرش را يحيى بدست داشت. مردى از شخصيتهاى دربارى ناگهان شعرى انشاد كرد كه معنىاش اين بود. «اين بيچاره كه در دست تو اسير است چگونه مىتواند بر ضد تو برخيزد. هارون خشمناك شد و گفت: -بر ضد من بنفع يحيى سخن مىگوئى؟ آن مرد كه از گفتارش پشيمان شده بود معذرت خواست: -نه يا امير المؤمنين. فقط شعرى بخاطرم رسيدم و انشادش كردهام. تشبيه سادهاى بيش نبوده است. يحيى رويش را از آن مرد بسمت يحيى برگردانيد و گفت: -از همه چيز گذشته بگو ببينم يحيى! تو زيباروترى يا من؟ يحيى گفت: -مسلم است كه تو خوشگلترى يا امير المؤمنين رنگ تو درخشانتر و سيماى تو وجيهتر است. -بگو ببينم سخاوت تو بيشتر است يا سخاوت من؟
-چه حرفها مىزنى يا امير المؤمنين. من چه دارم كه جواد و سخاوتمند باشم ثروت روى زمين بدست تو مىرسد و با دست بخشندهى تو خرج مىشود. من كه از عهدهى معيشت سالانهى خود نمىتوانم برآيم چگونه مىتوانم سخاوتمند باشم. هارون روى سخن را برگردانيد و گفت: -قرابت تو با رسول اكرم قوىتر است يا قرابت من. كداميك از ما دو نفر به رسول اكرم نزديكتريم؟ در اينجا يحيى بن عبد اللّه از هارون خواهش كرد كه اين سؤال را بىجواب بگذارد. ولى هارون گفت: -تمام زنهاى من مطلقه باشند. هرچه غلام و كنيز دارم همه آزاد باشند اگر دست از تو بردارم. بايد باين سؤال هم پاسخ گوئى. يحيى بن عبد اللّه گفت: -اگر رسول اكرم زنده شود و از تو دخترت را بخواهد آيا او را بدامادى خويش خواهى پذيرفت يا امير المؤمنين. هارون جواب داد: -البتّه. يحيى گفت: -اما اگر از من دخترم را بخواهد. . . آيا مىتوانم دخترم را بعقدش در بياورم؟
هارون گفت: -نه. -همين جواب سؤال تست. هارون الرشيد خشمناك شد و از جايش برخاست. فضل بن ربيع مىگويد: -رضا مىدادم كه اين گفتگو را با هرچه در دست دارم بخرم و نگذارم از ميان ما قطع شود. و بعد يحيى بن عبد اللّه را بزندانش باز گردانيدند. روز ديگر يحيى را بمجلس هارون بردند. هارون الرشيد ميان او عبد اللّه بن مصعب زبيرى مناظره و مجادلهاى برقرار كرد. عبد اللّه بن مصعب در آن محفل اقرار كرد كه يحيى بن زيد وى را ببيعت خود فرا خواند و مىخواست بر ضد دستگاه خلافت قيام كند. يحيى بن عبد اللّه بسخن درآمد: -يا امير المؤمنين. آيا اين مرد را محرم خود مىشمارى و سخنانش را بر ضد من راست مىپندارى. اين مرد از نسل عبد اللّه بن زبير است. همان عبد اللّه زبير كه جد تو عبد اللّه بن عباس را با فرزندانش در دل درههاى مكه زندانى ساخت و بعد آتش برافروخت و مىخواست خاندان ترا در آن آتش زنده زنده خاكستر كند تا اينكه ابو عبد اللّه جدلى يار
وفادار على بن ابى طالب از كوفه رسيد و خاندان عباس را از خطر مرك نجات داد اين مرد پسر عبد اللّه بن زبير است. همان عبد اللّه بن زبير كه چهل جمعه در مكه از صلوات بر محمد و آل محمد لب فروبسته بود. وقتى مردم بهيجان آمدند و از وى پرسيدند چرا صلوات بر محمد را از خطبهى جمعه فروانداخته در جواب گفت: -فرزندانش مردم بدى هستند. مىبينم كه هروقت بر رسول اللّه صلوات مىفرستند گردنهايشان بافتخار و شرف كشيده مىشود و چهرهشان بدرخشش مىافتد. خوشحال مىشوند و من دوست نمىدارم با ذكر رسول اكرم چشم فرزندانش را روشن سازم. اين مرد پسر همان عبد اللّه بن زبير است كه دل عبد اللّه بن عباس را از شكنجهها و ستمهاى خود خون كرده بود. تو خود مىدانى يا امير المؤمنين كه عبد اللّه بن زبير با جد تو عبد اللّه بن عباس چهها كرده. روزى در حضور عبد اللّه بن عباس گاوى را كشته بودند. وقتى جگر گاو را در آوردند ديدند كه جگرش سوراخ است. على بن عبد اللّه به پدرش گفت مىبينى بابا جگر اين گاو چهجور سوراخ شده؟ ابن عباس در پاسخ پسرش گفت: يا بنى هكذا ترك ابن الزبير كبد ابيك عبد اللّه زبير هم جگر پدرت را بهمين صورت در آورده يعنى سوراخش كرده است. اين مرد پسر همان عبد اللّه بن زبير است كه پدرت عبد اللّه بن عباس
را به طائف تبعيد كرده و هنگامى كه مرگش فرا مير سيد به فرزندش على گفت: -پس از مرگ من بدمشق سفر كن و با بنى اميه كه از نسل عبد مناف و خويشاوند تو هستند بسر ببر و در آن شهر كه پسر زبير زندگى مىكند زنهار اقامت مكن. عبد اللّه بن عباس از عبد اللّه بن زبير چه ديده كه جوار يزيد بن معاويه را بر جوار او ترجيح داده است. بخدا يا امير المؤمنين عداوت اين مرد نسبت به خاندان ما يكميزان دارد منتها او توانسته خود را بمقام خلافت نزديك سازد و خاطر امير المؤمنين را بر من بگرداند. او در محضر تو قوى شد و مرا ضعيف ساخت. هرچه بخواهد مىتواند با دست تو در حق من بكار ببرد. زيرا نمىتواند در حق تو. خصومت و عداوتش را ابراز دارد. تو نبايد يا امير المؤمنين بسخنانى كه از دهان او بر ضد من ادا مىشود گوش فرا دهى زيرا معاوية بن ابى سفيان كه اموى بود و نسبتش بما از نسبت امير المؤمنين دورتر بود اين خصلت را رعايت مىكرد. يك روز معاويه در مجلس خود حسن بن على را به زشتى ياد كرد. عبد اللّه بن زبير بهوادارى معاويه لب به تأييد و تصديقش گشود. معاويه بر عبد اللّه بن زبير برآشفت و دهانش را بست. عبد اللّه بن زبير گفت: -يا امير المؤمنين. من دارم سخنان ترا بر ضد حسن بن على
تأييد مىكنم. معاويه جواب داد كه بيجا مىكنى. چون حسن بن على گوشت تن من است. من گوشت تن خود را خودم مىخورم اما اجازه نمىدهم كه ديگرى دندان بگوشت من فروببرد. عبد اللّه بن مصعب جواب يحيى بن عبد اللّه بسخن درآمد و گفت: عبد اللّه بن زبير جد من در طلب خلافت قيام كرد و سرانجام به- آرزوى خود رسيد ولى جد تو حسن بن على خلافت را در برابر درم و دينار به معاوية بن ابى سفيان فروخت. آيا سزاوار است كه عبد اللّه بن زبير را تحقير كنى در عين اينكه وى پسر صفيه يعنى نوادهى دخترى عبد المطلب است. يحيى بن عبد اللّه رويش را همچنان بسمت هارون الرشيد كرد و گفت: -اين مرد دارد بنام يك زن از زنان خانوادهى ما بما افتخار مىفروشد در عين اينكه سزاوار بود. بنام اين زن با خاندان پدرى خود مباهات كند. با زنان خاندانش كه همه با «اسامى» و يا «نوبى» و يا «حمدى» بودهاند. عبد اللّه مصعب سر بلند كرد و گفت: -هنوز دست از خصومت ما برنمىداريد هنوز هم بر ضد مقام و مفاخر ما برمىخيزيد؟ و سعى مىكنيد كه شوكت ما را در هم بشكنيد. تا اين وقت يحيى بن عبد اللّه برون او نگاه نمىكرد و جواب او
را در گفتگوى خود با هارون الرشيد مىداد يعنى لايقش نمىشمرد كه مستقيما جوابش را بدهد. در اين وقت براى نخستين بار رويش را بسمت او كرد و گفت: -چى؟ شوكت شما؟ قدرت شما؟ ما سعى مىكنيم كه شوكت و قدرت شما را درهم بشكنيم؟ كدام قدرت؟ كدام شوكت؟ اصلا شما كى هستيد؟ من شما را نمىشناسم. هارون الرشيد از خنده بىطاقت شده بود. نمىخواست بخندد. سرش را بالا گرفته بود به سقف اتاق نگاه مىكرد تا مبادا خندهاش بگيرد اما بالاخره طاقتش طاق شد و خنده را سرداد. نزديك به يك ساعت مىخنديد. عبد الله بن مصعب سخت شرمسار شد. يحيى از نو بسخن آمد و گفت: -يا امير المؤمنين. همين مرد. همين عبد الله بن مصعب از آنان بود كه با برادرم محمد بن عبد الله پيمان بست و بر ضد جد تو ابو جعفر منصور شمشير كشيد. و اينست قصيدهاى كه انشاد كرده است: ان الحمامة يوم الشعب من دثن هاجت فؤاد محب دائم الحزن
در روز شعب كبوترى از آشيانهاش فروافتاد و اين حادثه قلب عاشق اندوهناك را به هيجان آورد
اننا لنامل ان ترتد انفسنا بعد التدابر و النبصاء و الاحسن
ما آرزومنديم كه نفسهاى ما به سينه باز گردد پس از گريزها و دشمنىها و كينهها حتى يثاب على الاحسان محسننا و يا من الخائف الماخوذ بالدمن
تا اينكه نيكوكار ما پاداش خود بگيرد تا اينكه مردم بىگناه و مرعوب به محيط امان باز گردند. و تنقضي دولة احكام قادتها فينا كاحكام قوم عابدى وثن
تا اينكه دولت بنى عباس يعنى دولت بتپرستان به آخر رسد فطالما قد بروا بالجور اعظمنا برى الصناع قداح النبع باسفن
دير بازيست كه اين ستمكاران استخوان ما را در هم مىشكنند آن چنانكه كشتىسازان تير بر كشتى مىكوبند. قوموا ببيعتكم ننهض بطاعتنا ان الخلافة فيكم يا بنى الحسن
برخيزيد قيام كنيد تا طاعت ما را ببينند خلافت اى فرزندان حسن حق شماست
الست اكرمهم عودا اذ انتسبوا يوما و اطهرهم ثونا من الدرد
آيا شما نيستيد كه در ميان بنى هاشم از همه شريفتر و مقدستر هستيد؟ و اعظم الناس عند الناس منزله و ابعد الناس من عيب و من وهس
مگر نيستيد كه در ميان مردم از همه محترمتريد. مگر شما نيستيد كه از همه بىعيبتر و عالىقدرتريد. چهرهى هارون الرشيد از شنيدن اين شعرها رنگ به رنگ شد. عبد اللّه بن مصعب قسمها خورد. به خداوند بىهمتا و يكتا. به حق بيعت سوگندها ياد كرد كه اين شعرها را سديف ساخته است اما يحيى بن عبد اللّه گفت: -بخدا اى امير المؤمنين اين شعرها را همين مرد سروده و من تا كنون چه راست چه دروغ بنام خدا قسم ياد نكردهام. پروردگار متعال وقتى ببيند بندهى او وى را بنام رحمن و رحيم و طالب و غالب مىستايد از كيفر دروغگوئىاش حيا مىكند و در عذابش تعجيل روا نمىدهد اما بگذار من عبد الله بن مصعب را قسم بدهم تا اگر دروغگوست هرچه زودتر كيفر دروغگوئى خود را ببيند. و آن وقت رويش را بسمت عبد الله بن مصعب كرد و گفت:
-بگو از حول و قوت خدا بيزارم و به حول و قوت خود پناه مىبرم و من بخودم دور از خدا اتكال و اعتماد دارم و متكبرانه از خدا بىنيازم و يك چنين شعر را نسرودهام. عبد اللّه بن مصعب از اين قسم امتناع كرد. هارون الرشيد خشمناك شد و بسمت فضل بن ربيع رو كرد و گفت: -اين مرد چرا قسم نمىخورد عباسى! اگر راستگو است قسم ياد كند. اين پوستين مال خودم است كه پوشيدهام و اين پيراهن و بساط كه دارم مال من است و در راه اثبات اين حقيقت آمادهام هر جور قسم مىدهند قسم ياد كنم. فضل بن ربيع با نوك پاى خود عبد اللّه بن مصعب را جنبانيد و گفت: -واى بر تو قسم ياد كن. فضل بن ربيع با عبد اللّه بن مصعب دوست بود. بفرمان خليفه ناچار شده بود وى را به قسم وادار سازد. عبد الله قسم خورد. در طى اداى كلمات قسم رنگش برگشته بود. مىلرزيد. يحيى بن عبد اللّه روى شانهى عبد الله بن مصعب آهسته با دست زد و گفت:
اى پسر مصعب. بخدا رشتهى عمرت را گسيختهاى. تو هرگز روى رستگارى را نخواهى ديد. عبد اللّه بن مصعب در همان محفل به بيمارى جذام دچار شد و پس از سه روز بهلاكت رسيد. فضل بن ربيع «كه با او دوست بود» در مراسم تشييع جنازهاش حضور يافت. مردم از دنبال اين جنازه مىرفتند. هنگامى كه نعش عبد اللّه بن مصعب را بخاك سپردند و خواستند سنگ لحد را بگذارند ناگهان قبرش فرو رفت و جنازه را نيز با خود فروبرد و غبار عظيمى از اين انخساف برخاست. فضل بن ربيع فرياد كشيد: -خاك بياوريد. خاك بياوريد. اما هرچه خاك به آن حفره دهان گشاده مىريختند دهانش جمع نمىشد. آن گودال پر نمىشد در اين گيرودار چند شتر كه بار خار بر پشت داشتند از راه رسيدند. آن خارها را هم توى قبر سرازير كردند اما چه سود كه از خارها نيز كارى ساخته نشد. هرچه به آن حفرهى عميق مىريختند بىدرنگ بلع مىشد. سرانجام فضل بن ربيع دستور داد كه روى آن حفره را با سقفى
از سنگ و آجر پوشانيدند و بعد روى آن سقف را خاك ريختند و بدينترتيب از دردسر دفن عبد اللّه بن مصعب خلاص شدند. فضل بن ربيع با خاطرى ملول و دلى شكسته از خاك عبد الله باز گشت. هارون الرشيد پس از آن روز بارها به فضل به ربيع گفت: -اى عباسى ديدهاى كه يحيى بن عبد الله با پسر مصعب چه كرده؟ سليمان بن ابى خيثمه مىگويد: اسماعيل بن ابراهيم مخزومى عقيده داشت كه عبد الله پسر مصعب نيست. بلكه پسر مردى از بلوچستان است كه وردان نام دارد. مادر ابن عبد الله زنى بلوچستانى بود. شاعرى هم در اين باب شعرى سروده و عبد اللّه بن مصعب و پدرش مصعب بن عبد الله و عمويش بكار را هجو كرده است. به ماجراى مقتل يحيى بن عبد الله باز مىگرديم. گفتهاند: -هارون الرشيد فقهاى بغداد را بحضور خود فرا خواند و از
آنان دربارهى امانى كه به يحيى بن عبد اللهداد فتوى خواست در ميان اين دسته شخصيتهائى مانند محمد بن الحسن كه از همدوشان ابو يوسف قاضى معروف بود و حسن بن زياد لؤلؤى و ابو البخترى وهب بن وهب ديده مىشدند. وقتى اين انجمن تكميل شد مسرور كبير خادم معروف رشيد از در در آمد و امان نامهى يحيى بن عبد اللّه حسنى را جلوى علما گذاشت و از آنان در كيفيت قانونى ابن اماننامه فتوى خواست. ابتدا حسن بن محمد اماننامه را بازديد كرد و گفت: -اين يك سند مطمئن و مؤكد است. هيچ حيلهاى در اين سند بكار نرفته است. و اضافه كرد: -اين اماننامه را در مدينه مالك بن انس و ابو محمد عبد العزيز جهنى «معروف به ابن داروردى» هم ديدهاند و به صحبتش تصديق دادهاند. مسرور كه انتظار نداشت يك چنين سخن از محمد بن حسن بشنود با لحن بىادبى فرياد كشيد: - اماننامه را بده بمن. و بعد آن را به حسن بن زياد نشان داد. حسن بن زياد لؤلؤى هم اين اماننامه را صحيح دانست منتها از ترس
مسرور با صداى خفهاى گفت: -درست است سندى صحيح است. ابو البحترى وهب بن وهب دست دراز كرد و اماننامه را از دست حسن بن زياد ربود و نگاهش كرد و گفت: -نه. اين درست نيست. اين سند باطل است امان صاحب اين سند در هم شكسته زيرا در ميان مردم فتنه و پريشانى افكنده است. او خون مردم را ريخته تو هم او را بكش. به گردن من. مسرور كبير از آن محضر بخدمت هارون الرشيد برگشت و ماجرا را گزارش داد. هارون به مسرور گفت: -اگر ابو البخترى راست مىگويد شخصا آن اماننامه را پاره كند. مسرور دوباره به محضر علما آمد و به ابو البخترى گفت: -پس اين اماننامه بدرد نمىخورد؟ -نه. -بايد پارهاش كرد؟ ابو البخترى گفت: -بگير ابو هاشم پارهاش كن مسرور جواب داد:
-شما كه باطلش مىدانيد پارهاش كنيد. ابو البخترى كارد را برداشت و امان نامهى يحيى بن عبد الله را از بالا بپائين پاره كرد. اما ديده شد و قلى كه داشت اماننامه را با كارد مىشكافت دستش مىلرزيد. مسرور آن سند دريده را بحضور هارون الرشيد برد. هارون امان نامهى چاكخوردهى يحيى را بدست گرفت و با نشاط و شادمانى گفت: -مبارك است. و در برابر اين فتواى ناحق يك ميليون و ششصد هزار درهم پول بابو البخترى بخشيد و بعلاوه مقام قضاوت را هم بعهدهى او گذاشت. علماى انجمن را مرخص كرد. اما محمد بن حسن را كه ابتدا بصلاحيت و صحت آن سند فتوى داده بود روزگارى از اعطاى فتوى ممنوع ساخت. هارون الرشيد بفتواى ابو البخترى تصميم گرفت كار يحيى بن عبد اللّه را بسازد. ابو الفرج اصفهانى نويسندهى كتاب مىگويد: دربارهى كيفيت قتل يحيى بن عبد الله سخن باختلاف گفتهاند. از مردى كه با يحيى بن عبد الله در زندان هارون هم زنجير بود
شنيده شد كه مىگفت: -من و يحيى بن عبد الله در سلول تاريك و تنگى با هم محبوس بوديم. اطاق من و يحيى عبد الله از همه اطاقهاى محبس تنكتر و تاريكتر و ناراحتتر بود. يك شب، نيمهشب شنيدهايم كه دارند قفل در اطاق ما را باز مىكنند. ناگهان چشمم به هارون الرشيد افتاد. سواره بدر زندان آمده بود. نگاهى به دور و برش انداخت و گفت: -او كجاست؟ منظورش يحيى بن عبد الله بود. گفته شد: -توى اين اطاق است. هارون گفت: -بياوريدش اينجا. او را بنزديك هارون بردند. هارون همچنان سواره بر بالاى سر يحيى بن عبد الله خم شد و تا چند دقيقه با وى صحبت كرد: ناگهان سخنش را قطع كرد و فرياد كشيد:
-بگيريدش، بزنيدش. يحيى بن عبد الله را در آن نيمهشب زير عصا خوابانيدند و صد ضربهى عصا بر پيكرش كوبيدند. يحيى همچنانكه زير ضربات عصا خوابيده بود استرحام مىكرد و هارون را بحق رحامت و بحق نسبتى كه با رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله داشت قسم مىداد. مىگفت: -بحق آن خويشاوندى و قرابت كه با تو دارم. هارون جواب مىداد: -من اصلا با تو رحامت و خويشاوندى ندارم. بعد يحيى را بر دوش كشيدند و به همان زندان تنگ و تاريك باز گردانيدند. هارون از زندانيان پرسيد: -به يحيى بن عبد الله چقدر جيره مىدهيد؟ گفتهاند: چهار قرص نان و هشت كوزهى آب. فرمان داد: -اين مقدار را نصف كنيد. پس از چند شب آرامش باز نيمه شبى هارون رشيد بزندان ما آمد و دوباره يحيى را تحت شكنجه گذاشت.
پرسيد: -چقدر بوى جيره مىدهيد. -دو گردهى نان و چهار كوزه آب. -نصفش كنيد. براى سومين بار كه بزندان آمد يحيى بن عبد اللّه مريض بود. هارون وى را بحضور طلبيد. گفته شد او آنچنان عليل است كه ياراى حضور ندارد. پرسيد: -باو چى مىدهيد؟ گفتند: -يك گردهى نان و دو كوزهى آب. هارون با منتهاى شقاوت گفت: -نصفش كنيد. اما يحيى بن عبد اللّه ديگر به جيرهى هارون نيازى نداشت زيرا همان شب از حبس او و زندان زندگى خلاص شد. يحيى بن عبد اللّه بدينترتيب از جهان رخت بربست. جنازهاش را از زندان بگورستان بروند. رضى الله عنه و ارضاه ابراهيم بن رياح در روايت خود مىگويد: يحيى بن عبد اللّه را زنده در ستون گذاشتند و بدينترتيب فجيع
بقتلش رسانيدند. على بن محمد بن سليمان مىگويد: - نيمهشب در زندان خفهاش كردند. گفته مىشود. -زهرش دادند. محمد بن ابى الحسناء حديث مىكند: -يحيى بن عبد اللّه را جلوى درندگان انداختند و خونش را بكام شيرهاى گرسنه ريختند: عمر بن حفص عمرى مىگويد: -ما را براى مناشده با يحيى بن عبد اللّه به محضر هارون الرشيد دعوت كردند كه شاهد باشيم. هارون در حضور گروهى از دعوتشدگان به يحيى بن عبد الله مىگفت: -از خدا بترس و آن هفتاد تن اصحاب خود را كه هم پيمان تو بودند نشانم بده تا امان تو به حجيت خود باقى بماند. و بعد رويش را بما كرد و گفت: -اين مرد نمىخواهد نام اصحابش را ابراز كند. من در هربار كه خواستم از ياران او كسى را بازداشت كنم و بكيفر گناهى كه كرده برسانمش او جلويم را مىگرفت و مىگفت:
-اين مرد از امانيافتگان است. يحيى در تين هنگام بحرف آمد و گفت: -من خود يكتن از آن هفتاد نفرم كه امير المؤمنين امانم داده بمن بگوييد آن امانم چه سودى برايم داشت. آيا اين شايسته است كه گروهى را هم همراه خود تسليم سازم تا به قتل برسند؟ اين كار هرگز براى من حلال نيست. عمر بن حفص مىگويد: -پس از چند روز بار ديگر از طرف خليفه دعوت شديم كه جريان محاكمهى يحيى بن عبد الله را تماشا كنيم، يحيى بن عبد الله را بمحضر هارون آوردند. خلاف آن بار كه ديده بودمش رنگى زرد و حالتى آشفته داشت. هارون هرچه با وى سخن مىگفت جوابش را نمىداد. هارون بطرف ما برگشت و گفت: -مىبينيد كه نمىخواهد حرف بزند. يحيى بن عبد الله در اين هنگام زبانش را از دهانش در آورد و نشانمان داد. زبان اين مرد مثل يكپارچه زغال سياه بود. مىخواست عملا بما بگويد كه من زبان ندارم سخن بگويم. هارون با خشم فرياد كشيد:
-او زبانش را نشان مىدهد تا مرا به قتلش متهم كند. او مىخواهد بگويد كه من زهرش دادهام. بخدا اگر قتلش را مصلحت مىدانستم با شمشير گردنش را مىزدم ديگر چه حاجتى بزهر بود. ما از حضور هارون بازگشتيم ولى هنوز بصحن حياط نرسيده بوديم كه شنيديم يحيى بن عبد الله بزمين فروغلطيد و جان داد. ادريس بن محمد كه نوادهى همين يحيى بن عبد الله است مىگويد: -جد من يحيى را بوسيلهى گرسنگى و تشنگى بقتل رسانيدند. گفته شده است كه يحيى بن عبد الله از هارون الرشيد دويست هزار دينار سكهى طلا گرفت و با اين مبلغ قرضهاى ابو عبد اللّه حسين بن على (صاحب فخ) را ادا كرد. زيرا حسين بن على وقتى كشته مىشد دويست هزار دينار مقروض بود. آنان كه از علما با يحيى بن عبد الله حسنى هم پيمان بودند: 1-يحيى بن ماور 2-عامر بن كثير معروف بسراج 3-سهل بن عامر بجلى. 4-على بن هاشم
5-عبد الله بن علقمه 6-محول ابراهيم عباد بن يعقوب مىگويد: -يحيى بن عبد الله حسنى از محل عطاياى هارون سه بدرهى زر به- يحيى بن مساور داد. پس از چندى باو گفت: -براى من دو هزار درهم قرض كن. يحيى بن مساور گفت: -كسى را با استرى همراه من بفرستيد. يحيى بن مساور عين آن سه بدرهى زر را كه از وى گرفته بود باز گردانيد. يحيى بن عبد الله گفت: -مگر اين همان پولى نيست كه بتو بخشيدهام. پسر مساور جواب داد: -بله همان پول است از محل عطاى هارون است و مىدانستم روزى باين نقدينه نيازمند خواهى شد. يحيى بن عبد الله گفت: -پس از اين زر مبلغى بردار. ابن مساور جواب داد: -هرگز، من دوستى شما را بمال دنيا نخواهم فروخت.
على بن هاشم مىگويد: -هارون الرشيد من و عبد ربه بن علقمه و محول بن ابراهيم را در زندان سياسى خود دوازده سال نگاه داشت. نوادهى محول بن ابراهيم مىگويد: پاهاى جد من محول بسيار باريك بود. از او پرسيدم: -چرا پاهاى تو اين قدر فرسوده است؟ جواب داد: -زنجيرهاى محبس هارون الرشيد ساقهاى مرا باين صورت درآورده است. محول بن ابراهيم مىگويد: من و عبد ربه در زندان هارونى بسر مىبرديم. سالها گذشت. يك روز جلادهاى دربار بزندان آمدند تا مرا بحضور رشيد ببرند. هنگامى كه داشتم از كنار عبد ربه مىگذشتم فرياد كشيد: -محول! مبادا در محضر هارون سخنى بگويى كه دامنت بخون فرزندان رسول الله آغشته شود. مبادا كه هارون را بخفاگاه آنان راهنمائى كنى. اگر از
شكنجههاى هارون ترست برداشته خاطرت را بخدا بسپار. از هول مرگ و عذاب قيامت انديشه كن. اين التفات عظمت دربار هارون را در چشم تو كوچك و سبك خواهد ساخت. محول مىگويد: سخنان عبد ربه قلب لرزان مرا بقوت يكپارچه آهن در آورد. وقتى ببارگاه هارون پا گذاشتم بيش از همه چيز بساط قتل و شمشير برهنه را ديدم ولى نترسيدم. هارون گفت: -اگر مرا باصحاب يحيى بن عبد الله دلالت نكنى زير اين شمشير ريزريزت خواهم ساخت. گفتم: -يا امير المؤمنين من اكنون چهار سال است كه در زندان تو بسر- مىبرم. من مردى بازارى و ضعيف و زندانى هستم. چگونه مىتوانم ترا باصحاب يحيى راهنمائى كنم، آنان از ترس تو در شهرها پراكنده شدند هارون تصميم گرفت گردنم را بزند ولى حاشيهنشينان بارگاه گفتند اين مرد راست مىگويد: آخر يك زندانى چگونه از حال مردم آزاد آگاه است، از خفاگاه مردمى كه هركدام بسوئى گريختند يك مرد زندانى چگونه مىتواند خبر بدهد. هارون اين سخنان را شنيد و پذيرفت و دستور داد مرا دوباره به-
زندان باز گردانيدند. چند سال ديگر هم در زندان بسر بردم. على بن ابراهيم علوى قطعهى شعرى در رثاى يحيى بن عبد اللّه انشاد مىكند. البتّه چند شاعر هم ديگر يحيى بن عبد اللّه علوى را مرثيه گفتهاند ادريس بن عبد اللّه پدرش عبد اللّه بن حسن مثنى و مادرش عاتكه دختر عبد الملك مخزومى بود. جد مادريش خالد بن عاص است كه شاعر در مدحش مىسرايد. لعمرك ان المجد ما عاش خالد على الغمر من ذى كنده لمقتم
بجان تو تا خالد بن عاص در ذى كنده بسر مىبرد مجد و شرف از آن محيط بجاى ديگر نخواهند رفت. عمر بن ابى ربيعه نيز در قطعهاى منظوم خالد بن عاص را به كرم و سخاوت و مجد و عظمت مىستايد. عبد اللّه بن عبد الرحيم حديث مىكند: يونس بن عبد اللّه از آن كسان بود كه در واقعهى فخ همراه با حسين بن على مىجنگند. پس از قتل اصحاب فخ وى با بردهى آزاد كردۀ خود كه
«راشد» ناميده مىشد در جامهى حاج همراه كاروان از حجاز به مصر فرار كرد. با اينكه در حقيقت راشد خادم و ادريس مخدوم بود در اين سفر براى حفظ مصلحت يونس خدمتكار راشد شد. و بدينترتيب توانستند از معركه جان سالم بدر ببرند. به مصر رسيدند. شبهنگام بر در خانهاى كه به يكتن از كارگزاران آل عباس تعلق داشت با هم سخن مىگفتند. آن مرد كه صاحبخانه بود لهجهشان را شناخت زيرا با لهجه حجازىها حرف مىزدند. گفت: -گمان مىكنم كه شما از نژاد عرب هستند تصديق كردند: -آرى عرب هستيم. -به گمان من از اهل حجاز -آرى حجازى هستم. در اينجا راشد گفت: -من مىخواهم از رازى آگاهت كنم و در عوض از تو انتظار دارم يا ما را در خانهى خود پناه دهى و يا دست كم راز ما را مكتوم بدارى. تا ما از اين شهر بدر رويم. آن مرد قبول كرد. و راشد حقيقت را بروز داد.
گفت اين مرد ادريس بن عبد اللّه حسنى است مردى كه صاحبخانه بود ادريس و راشد را در خانهى خود پنهان ساخت تا پس از چند روز كه كاروانى از مصر بسوى افريقا مركزى آماده حركت شده بود در اين وقت صاحبخانه به راشد گفت: -من مىترسم شما دو نفر را با هم باين كاروان بسپارم. مصلحت در اين است كه تو همراه كاروان عزيمت كنى و من و ادريس از بيراهه در مجازات شما راه به پيمائيم. وقتى كه از پاسگاههاى دولتى گذشتيم آن وقت ادريس را بتو مىرسانم. قرار بر اين گذاشته شد و پس از شش روز اين مرد دست ادريس را بدست راشد داد و خود به مصر بازگشت. ادريس و راشد با هم به بلاد بربر رسيدند در آنجا كه شهرهايى موسوم به «فاس» و «طنجه» دارد ادريس بن عبد اللّه خود را به مردم شناساند و دعوت خويش را آشكار ساخت. مردم آن سامان حكومت وى را پذيرفتند اين جريان بعرض هارون الرشيد رسيد. هارون با لحن شكايتآميزى براى يحيى بن خالد برمكى ماجراى يونس بن عبد اللّه را تعريف كرد. يحيى برمكى گفت: -من اين مسئله را حل خواهم كرد.
سليمان بن جرير جزرى در آن سالها به تبليغات «زيديه بتريه» سرشناس بود و در ميان اين فرقه مقام رياست و امامت داشت. يحيى برمكى با اين سليمان خلوت كرد و او با يك شيشه عطر مسموم از بغداد بسوى قارهى افريقا براه افتاد. سليمان بن جرير با آن سر و زبان تبليغاتى خويش به بلاد بربر رسيد و همه جا بنفع فرقهى زيديه و محبت خاندان رسول اللّه خطابهها ايراد مىكرد تا بحضور ادريس بن عبد اللّه رسيد سليمان بن جرير به ادريس گفت: -من هم از دست هارون الرشيد سر به بيابان آفريقا گذاشتم زيرا او مىخواست در بغداد به جرم محبت علويين كارم را بسازد. آمدهام تا در ركاب تو خدمت كنم. ادريس بن عبد اللّه بىآنكه از اسرار اين مرد آگاه باشد با وى انس گرفت. و او را در ميان اصحاب خود محرم خويش ساخت. سليمان بن جرير مردى زباندار بود. در محافل مردم بربر به نفع خاندان پيغمبر تبليغ مىكرد و مردم را بسوى ادريس بن عبد اللّه مىخواند. و بدينترتيب روزگارى را گذرانيد تا اطمينان ادريس بن عبد اللّه را بدست آورد. و زمينه را براى انجام جنايت آماده ديد. يك روز به ادريس گفت:
-فداى تو شوم از عراق با خودم يك شيشه عطر آوردهام. عطرى كه در سرزمين آفريقا بدست نخواهد آمد. ادريس بن عبد اللّه آن عطر را قبول كرد. سليمان بن جرير وقتى شيشه را بدست ادريس داد ديگر در آنجا درنگ نكرد. با شتاب از آن شهر بسوى عراق گريخت. ادريس بن عبد اللّه همينكه آن شيشهى عطر را جلوى بينى خود گرفت يكباره سرا پا لرزيد و بروى زمين غلطيد. بىهوش نقش زمين شد. آن زهر كه با عطر آميخته شده بود بسيار قوى بود. پرستاران ادريس بىخبر از همه جا عقب راشد فرستادند. راشد وقتى ببالين ادريس آمد دست و پا كرد تا بهوشش بياورد و از جريان اين حادثه بپرسد. بالاخره ادريس بن عبد اللّه را بهوش آوردند. بيش و كم مطلب معلوم شد كه هرچه بود در شيشهى عطر بود. اما اين افاقه ادريس را از مرك نرهانيد. سر شب از نو بىهوش شد و نيمهشب رخت از جهان بربست. راشد در جستجوى سليمان بن محمد افتاد. وقتى از فرارش آگاه شد با گروهى از اصحاب ادريس به تعقيب سليمان پرداخت.
همراهان راشد در راه ماندند زيرا اسبشان نتوانست ديگر راه بپيمايد اما راشد بتعقيب ادامه داد تا بسليمان رسيد. ميان اين دو تن ضرباتى بوسيلهى شمشير مبادله شد. در اين مبارزه انگشتان سليمان از دم شمشير راشد افتاد و بههمينجهت وى را سليمان «مكتع» مىناميدند. اين روايت روايت نوفلى است ولى محمد بن موسى چنين مىگويد: در بغداد طبيبى كه «شماخ» ناميده مىشد و از بردگان آزادشدهى مهدى عباسى بود بدستور هارون الرشيد با ادريس بن عبد اللّه عقد دوستى بست و خود را پيش او شيعى المذهب نشان داد. چندى بدينترتيب با او مراوده و مصاحبه داشت تا فرصتى بدست آورد و براى وى روزى دواى دندان آورد تا دندانهاى خود را بوسيله آن دوا بشويد. آن دوا مسموم بود. وقتى كه ادريس بن عتد اللّه با آن دوا مسواك كرد گوشتهاى تنش فروريخت. شماخ كه جنايت خود را در اين سفر انجام داده بود از بربر بمصر فرار كرد. در مصر «ابن اغلب» اين گزارش را براى هارون الرشيد نوشت و هارون در برابر اين خدمت شماخ را متصدى امور پستى مصر ساخت و جوائزى نيز برايش فرستاد.
داود بن قاسم جعفرى مىگويد: -سليمان بن جرير جزرى براى ادريس بن عبد اللّه يك ماهى پخته آلوده بزهر فرستاد. وقتى ادريس از آن ماهى خورد مسموم شد و از دنيا رفت. پس از مرگ ادريس بن عبد اللّه راشد به مقر حكومتش برگشت و در آنجا ادريس را به خاك سپرد و خود سرپرستى خانوادهاش را بعهده گرفت. همسر ادريس هنگام مرگ شوهرش حامله بود. وى پس از چندى پسرى بدنيا آورد كه او را بنام پدر «ادريس» ناميدند. اين ادريس وقتى بحد رسيد بر جاى پدر نشست و حكومت بربر را بدست آورد. مردى شجاع و سلحشور و كريم الطبع و شاعر بود. ما سرگذشت او را در جاى خودش ذكر خواهيم كرد. عبد اللّه بن حسن وى پسر حسن بن على و نبيرهى امام على بن الحسين عليهما- السلام بود. او را عبد اللّه افطس مىناميدند. كنيهاش ابو محمد بود. مادر عبد اللّه افطس ام سعيد نام داشت و از دودمان عبد مناف بود
اين عبد اللّه بن حسن حسينى در روز فخ دو شمشير حمايل كرده بود و با هر دو شمشير مىجنگيد. جنگندگان فخ مىگفتند: ميان همراهان حسين بن على هيچكس مانند عبد اللّه افطس در مبارزه غنى نبود زيرا دو شمشير بهمراه داشت. عبد اللّه بن محمد مىگويد: -ابو عبد اللّه حسين بن على (صاحب فخ) وصيت كرد كه پس از من امامت قوم با پسر عم من عبد اللّه افطس خواهد بود. بماجراى قتل عبد اللّه بن حسن مىپردازيم. نوفلى از قول پدرش روايت مىكند: هارون الرشيد اصرارى مىورزند كه سرشناسان آل ابى طالب را بشناسد. يك روز با فضل بن يحيى خلوت كرد و گفت: بگو ببينم مردم دربارهى خانوادهى ابى طالب از چه كسى صحبت مىكنند؟ فضل در جواب گفت: -نه بخدا. آنچه كوشيدم از آل ابى طالب شخصيت سرشناس نيافتهام. فقط از مردى شنيدم كه مىگفت: عبد اللّه بن حسن در فلان محل محل آمد
و رفت مىكند. هارون بىدرنگ بوالى مدينه دستور داد كه عبد اللّه بن حسن افطس را به بغداد اعزام دارد. عبد اللّه افطس را ببغداد آوردند و ببارگاه خلافت تحويلش دادند. هارون رويش را بسمت او برگردانيد و گفت: -اين تو هستى كه فرقهى زيديه را دور خود جمع مىكنى تا بر ضد من برخيزى و فتنه بر پا سازى. عبد اللّه گفت: -ترا بخدا قسم مىدهم يا امير المؤمنين خون مرا مريز. من گناهى ندارم، من اساسا با فرقهى زيديه هم عقيده نيستم، اعتقادات زيديه خلاف اعتقادات من است. من جوانى هستم كه در مدينه بسر مىبرم و كارم اينست كه روزها در صحرا با بازهاى شكارى خود مىيچرخم و بوسيله باز زندگانيم را تأمين مىكنم. كار من شكار پرندگان است و من با پاى پياده كار مىكنم. هارون گفت: -راست مىگويى ولى من مىخواهم ترا در اين شهر تحت نظر خويش نگاه بدارم. در خانهاى زندگانى خواهى كرد و مردى زندگانى ترا تحت نظارت خواهد گرفت و از معاشرت با مردم ممنوع خواهى بود. تو در همان خانه مىتوانى كبوتربازى كنى.
عبد اللّه بجزع و التماس افتاد كه يا امير المؤمنين ترا بخدا قسم اين كار را نكن و مرا نكش، من در محبس تو عقلم را از دست خواهم داد. من ديوانه خواهم شد. هارون الرشيد اين التماس ما را نپذيرفت و او را با همان ترتيب كه گفته بود زندانى ساخت. عبد اللّه افطس چندى در آن خانه بسر برد، حوصلهاش سر آمد. نامهاى كه سرا پا دشنام و ناسزا بود بهارون نوشت و آن نامه را با زحمت بسيار براى هارون فرستاد. وقتى چشم هارون الرشيد بيك چنين دشنامهاى قبيح افتاد كاغذ را از دستش انداخت و گفت: -باين جوان بسيار سخت مىگذرد. تا آنجا كه يك چنين نامه براى من مىفرستد. باشد كه فرمان قتلش را امضا كنم و از اين زندگى مشقت بار رهايش سازم اما من اين دليل را كافى نمىدانم كه خونش بر خاك به ريزيم. دستور داد كه جعفر برمكى او را بخانهى بهترى ببرد و تحت نظر خود نگاهش بدارد. فرداى آن روز عيد نوروز بود. جعفر بن يحيى برمكى دستور داد عبد اللّه افطس را گردن بزنند. و بعد سرش را داد شستند و در طاقهى ديبائى پيچيدند. جعفر اين سر را ضمن هداياى نوروز بحضور هارون الرشيد فرستاد.
هارون الرشيد كه داشت هداياى جعفر را بازديد مىكرد ناگهان نگاهش به سر بريدهى عبد اللّه افتاد. از جا پريد و گفت: -اين چيست؟ و بعد بسمت جعفر برگشت و گفت: -چرا عبد اللّه را كشتى! جعفر جواب داد: -بجرم آن دشنامها كه به امير المؤمنين نوشته سر از تنش برداشتم. هارون همچنان خشم زده گفت: -اين كار كه تو كردى از كار او بسيار قبيحتر و شنيعتر بود. زيرا من به قتل او دستور نداده بودم. بفرمان هارون سر عبد اللّه را كفن كردند و بخاكش سپردند. در آن روز كه هارون الرشيد مسرور خادم را مىفرستاد تا سر جعفر برمكى را برايش بياورد بوى گفت: -وقتى كه مىخواهى سر از پيكر جعفر بردارى باو بگو. اين كيفر گناهى است كه كردهاى. خون تو خونبهاى عبد اللّه بن حسن پسر عم من است كه خودسرانه به قتلش رسانيدهاى. مسرور خادم همين سخن را در آن لحظه كه جعفر بن يحيى برمكى
زير شمشير خوابيده بود بوى گفت.
وى پسر يحيى بن عبد اللّه است «كه ذكرش در اين كتاب گذشت» مادرش خديجه دختر ابراهيم بن طلحه تيمى بود. بكار بن عبد اللّه زبيرى والى مدينه وى را دستگير كرد و بزندان انداخت. محمد در زندان بكار بدرود زندگى گفت: عثمان زهرى روايت مىكند. محمد بن يحيى به «سويقه» آمده بود تا ماه رمضان را در خانه خود روزه بدارد. بكار بن عبد اللّه والى مدينه او را بزندان ببرد. بكار بر محمد خيلى سخت مىگرفت. زنجير پشت زنجير بگردنش مىانداخت و هرچه مىتوانست آزارش مىداد. محمد بن يحيى كه در برابر اين همه عذاب از خود ضعف و عجز نشان نمىداد روزى بزندانبان گفت: و انى من القوم الذين تزيدهم قسواً و صبراً شدة الحدثان
من از آن طايفهام كه هرچه بيشتر بر من سخت بگيرند شكيبائى و بردباريم بيشتر مىشود.
روزگارى اين محمد در زندان گذرانيد. بكار زبيرى يكبار وى را از زندان بدر آرد تا آزادش كند. از وى كفيل خواست. -چه كسى از تو كفالت خواهد كرد. او هم آل ابو طالب را نشانش داد. آل ابو طالب از قبول كفالت محمد امتناع كردند: حتى گفته شد: -ما از آن كس كه بر ضد امير المؤمنين نهضت مىكند و عصيان او را روا مىدارد كفالت نخواهيم كرد. بكار بن عبد اللّه هم او را دوباره بزندان باز گردانيد. تا سرانجام در همانجا جان سپرد.
اين حسين پسر عبد اللّه و عبد اللّه پسر اسماعيل و اسماعيل پسر عبد اللّه بن جعفر بود. مادرش حماده ناميده مىشد. و دختر عموى پدرش بود. بكار بن عبد اللّه زبيرى در آن روزگار كه بر مدينه حكومت مىكرد ابن حسين را به زير تازيانه كشيد. آنقدر بر وى تازيانه زد كه ديگر نتوانست از جايش برخيزد. حسين بن عبد اللّه در زير تازيانه والى مدينه جان سپرد.
نبيرهى امام زين العابدين و از سادات حسينى بود. كنيهاش ابو الفضل بود. مادرش هم ام سلمه دختر محمد بن على بن الحسين بود. روزى بديدار هارون الرشيد رفت. ميان او با خليفه سخن بطول كشيد. هارون خشمناك شد و به او گفت: -يا ابن الفاعلة مادرش را به زشتكارى نسبت داد. عباس بن محمد در برابر اين دشنام قبيح طاقت نياورد و گفت: -فاعله مادر تست كه با چهار پا دارها سر و سرّ داشت. هارون غضب كرد و دستور داد او را بپاى سريرش وادارند و يا بعد با گرزى كه در كنارش بود چنان بر سرش كوفت كه به قتلش رسانيد.
موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين عليهم السلام. كنيهاش ابو الحسن و ابو ابراهيم بود. مادرش كنيزى بود كه حميده ناميده مىشد.
يحيى بن حسن مىگويد: اين اخلاق شريف موسى بن جعفر عليه السلام بود كه اگر از كسى رنجيده مىشد بوى كيسهاى پر از دينار مىبخشيد. عطاياى موسى بن جعفر كه معروف به «صرار موسى» است ميان دويست تا سيصد دينار سكهى طلا بود. «صرار موسى» بعنوان ضرب المثل بر سر زبانها مىگشت. يحيى بن حسين مىگويد: -مردى از نسل عمر بن خطاب عادت داشت كه نسبت به امير المؤمنين على عليه السلام به ناسزا سخن گويد. و اصرار مىورزيد كه با اين گفتارهاى شنيع خود موسى بن جعفر را بيازارد. هروقت كه چشمش به امام موسى بن جعفر مىافتاد سخنان ركيك خود را تكرار مىكرد. اصحاب و غلامان امام بعرض رسانيدند كه اجازه دهد اين مرد فاسق را به قتل رسانند. او فرمود: -نه.
و بعد بر مركب خود سوار شد بسوى مزرعهى اين مرد عمرى روى نهاد. امام عمداً مركب خود را توى كشتزارهاى اين عمرى فاسق رانده بود. مردك از دور فرياد كشيد: -از كشت و كار ما كنار برو. اما امام به فريادش اعتنا نكرد. همچنان مركب راند تا به كومهاى كه اين مرد در آنجا مزرعهى خود را نگهبانى مىكرد رسيد. و بعد از الاغش پياده شده و با او به پرسوجو پرداخت. موسى بن جعفر در گفتگوى خود با اين مرد بسيار شيرين و دلپذير سخن مىگفت. با او شوخى مىكرد و سعى مىكرد او را بخنداند. سرانجام فرمود: -از اين كارى كه امروز كردهام يعنى توى كشتزارهاى تو مركب دوانيدهام تا چه مبلغى زيان ديدهاى؟ مردك گفت: -صد درهم. موسى بن جعفر فرمود: -از اين مزرعه اميدوارى كه تا چه مبلغى سود بردارى؟
-نمىدانم. -گفتم اميد تو چه حدود است. عمرى جواب داد: -آنهم صد درهم. در اين هنگام موسى بن جعفر يك صره كه سيصد دينار سكهى طلا داشت بوى عطا فرمود تا خسارت خود را جبران كند. مردك از جاى خود برخاست و سر مقدس امام را بوسيد. فرداى آن روز وقتى كه چشم آن مرد در مسجد به موسى بن جعفر افتاد سلام كرد و گفت: اَللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ خدا خود بهتر مىداند كه پيامبر خود را از چه دودمانى برانگيزد. دوستان و ياران او از جاى خود جسته و حيرت زده پرسيدند: -اين چيست؟ چگونه تو با موسى بن جعفر آشتى كردهاى. او لب به دشنام و ناسزايشان گشود و آنان را از كنار خود طرد كرد. از آن تاريخ هرجا كه موسى بن جعفر را مىديد باحترامش از جاى خود برمىخاست و بر امام سلام مىكرد. اصحاب موسى بن جعفر گاهى كه از آن عمرى ياد مىكردند امام مىگفت:
-با اين مرد عمرى آنچه من روا داشتهام مناسبتر بود يا آنچه شما مىخواستيد انجام بدهيد؟ هارون الرشيد نوبتى براى اداى مناسك حج به مدينه گذار كرد. موسى بن جعفر عليها السلام در مراسم استقبال از موكب خليفه بر قاطرى سوار شده بود. فضل بن ربيع با لحن اعتراض گفت: -اين چه مركبى است كه انتخاب كردهايد. مركبى بيهوده كه سوارش نه مىتواند از دشمن بگريزد و نه مىتواند به تعقيب دشمن بپردازد. موسى بن جعفر فرمود: -قاطر مركب خوبيست-مركبى است كه نه كبريا و غرور اسب را به سوار خود مىدهد و نه مذلت الاغ را بدو مىرساند. خير الامور اوسطها ميانه روى در همه جا پسنديده است.
روات احاديث گفتهاند:
هارون الرشيد تربيت فرزندش محمد امين را بعهده جعفر بن محمد بن اشعث گذاشت. يحيى بن خالد برمكى از اين اقدام نگران شد. پيش خود فكر كرد كه اگر خلافت پس از هارون به فرزندش محمد برسد «و اين امر مسلم است» جعفر بن محمد بن اشعث زمام ملك و دولت را بدست خواهد گرفت و قدرت آل برمك در هم خواهد شكست. يحيى مىدانست كه جعفر بن محمد كندى به امامت امام ابو عبد اللّه جعفر صادق عقيدهمند است. مايهى خوبى بود كه موجبات سقوط جعفر را فراهم سازد از آن تاريخ با جعفر بن محمد اشعث گرم گرفت هميشه. وقت و بىوقت بسراغ او مىرفت و با او بسيار صميمانه و دلخواه سخن مىگفت و در عين حال همچون جاسوسى اسرار وى را به هارون گزارش مىداد. هارون كه بىنهايت از علويين بيمناك بود آهسته آهسته نسبت به جعفر بن محمد اشعث بدگمان مىشد. يحيى برمكى باين قدر قناعت نكرد و تصميم گرفت سنگينترين ضربهها را بر جان رقيب خود فرود بياورد. يك روز با خاصان درگاه خود مشورت كرد كه چگونه موجبات توقيف امام موسى بن جعفر را كه جانشين پدرش جعفر صادق
بود فراهم آورد. يحيى بن خالد برمكى پرسوجو كرد آيا در خاندان امام صادق مردى را مىشناسد كه بشود دينش را با دينار و درهم خريد. نام على بن اسماعيل كه نوادهى امام صادق و برادرزاده حضرت موسى ابن جعفر بود به زبان آمد. يحيى از بغداد مبلغى براى على بن اسماعيل به مدينه فرستاد او را به بغداد دعوت كرد. اين على بن اسماعيل بخدمت عم گراميش موسى بن جعفر راه داشت. موسى بن جعفر نسبت بوى بىنهايت محبت مىكرد و احيانا از اسرار زندگانيش پيش وى سخن مىگفت: هنگامى كه شنيد على مىخواهد به بغداد عزيمت كند او را طلبيد و فرمود: -به كجا مىخواهى سفر كنى؟ -به بغداد. -چه هدفى دارى؟ على گفت: -مردى بينوا هستم. مقروضم. مىخواهم از فرصت استفاده كنم و پولى دربياورم و ديون خود را بپردازم.
موسى بن جعفر فرمود: -من قرضهاى ترا بعهده مىگيرم و آنچه در بغداد بتو مىدهند در مدينه بتو مىپردازم على بن اسماعيل كه اميدوار بود در درگاه يحيى برمكى علاوه بر مال مقامى هم بدست بياورد از اطاعت عموى خود سرپيچى كرد و آماده شد راه بغداد به پيش گيرد. موسى بن جعفر فرمود: -بنابراين به بغداد خواهى رفت. -بله خواهم رفت. يك صرهى سيصد دينارى بعلاوه چهار هزار درهم بوى عطا كرد و گفت: -راه خود به پيش گير ولى از خدا بترس و فرزندانم را يتيم مكن. على بن اسماعيل به بغداد آمد و يك سر بديدار يحيى بن خالد رفت و دربارهى عم خود موسى بن جعفر بدلخواه يحيى سخنها گفت. يحيى خود نيز بر آن سخنها سخنانى افزود و بعرض هارون رسانيد و گفت: -از شرق و غرب جهان بدرگاه موسى بن جعفر پولها و هديهها مىرسد و اين مرد خود در مدينه بيت المال دارد. يك زمين در مدينه به سى هزار دينار طلا خريده و نام آن زمين را نيز «يسيره» گذاشته. صاحب آن زمين كه
فروشنده بود سر معامله «دبه» درآورده و سى هزار دينار ديگر خواسته. موسى بن جعفر اين مبلغ گزاف را نيز به او پرداخته است. هارون الرشيد اين گزارش را شنيد و به على بن اسماعيل در برابر اين جاسوسى دويست هزار درهم عطا مقرر داشت و او را مختار گذاشت كه در هر شهر بخواهد عطاى او باو پرداخته شود. على بن اسماعيل نيز شهرى را در مشرق نام برد حوالهاى بنام آن شهر دريافت داشت و غلام خود را پى وصول عطاى خليفه فرستاد. اما خودش روزى از روزها كه به مستراح رفت و در آنجا احشاء و امعايش فروريخت. هرچه پزشكان سعى كردند اين رودههاى آويزان شده را بجايش برگردانند مقدورشان نشد. نوميدانه باز گشتند. على بن اسماعيل را از مستراح به بستر مرگ خوابانيدند. در سكرات موت غلامش از مأموريت خويش به بغداد آمد و پولهائى را كه براى ارباب خود آورده بود يكباره به كنار بسترش فروريخت. على بن اسماعيل كه جان مىكند نگاهى به عطاياى هارون انداخت و مستمندانه گفت: -من كه دارم مىميرم. اين پولها به چهكار من خواهد آمد.
هارون الرشيد در همان سال تصميم حج گرفت. راه خود را به مدينه كج كرد. وقتى به مدينه رسيد يك سر به روضهى مقدسهى رسول اللّه رفت و نگاهى به قبر مطهر انداخت و گفت. -يا رسول اللّه من با اين تصميم كه دارم از تو پوزش مىخواهم. من تصميم دارم موسى بن جعفر را به زندان بيندازم زيرا او مقدمات اختلاف و خونريزى را در امت تو تهيه مىبيند. و بعد بهواى اينكه ملت را حيران بگذارد دستور داد دو هودج ترتيب بدهند و بعد موسى بن جعفر را به زنجير كشيد و در يكى از اين هودجها نشانيد. يك هودج را به كوفه و آن ديگر را به بصره فرستاد. موسى بن جعفر در آن هودج كه به بصره مىرفت نشسته بود. اما مردم نمىدانستند او با كدام هودج رفته است. اين دو هودج هركدام با گروهى از سربازان مسلح نگهبانى مىشدند. والى بصره در اين وقت عيسى بن جعفر برادر سيدهى زبيده و پسر عم هارون بود. هارون به عيسى نوشت كه موسى بن جعفر را تحت نظر خود نگاه بدارد.
يك سال تمام امام ابو الحسن موسى بن جعفر در بصره تحت نظر عيسى بن جعفر بازداشت بود. عيسى براى هارون نوشت: -من طى اين يك سال سعى بسيار كردهام بلكه در زندگانى اين مرد نقطه مشكوكى نشان كنم. حتى بارها گوش نشستهام شايد او در مصلاى خود بهنگام دعا بر تو يا بر من نفرين كند. از دهان او دعائى جز طلب مغفرت و رحمت براى نفس خويش بگوشم نرسيد. هماكنون اطلاع مىدهم كه اگر موسى بن جعفر را از اينجا نبريد آزادش خواهيم گذاشت زيرا هيچ دليلى براى زجر و شكنجهاش نمىبينم. هارون الرشيد دستور داد موسى بن جعفر را از بصره به بغداد آوردهاند. فضل بن ربيع را زندانبان او قرار داد. روزگارى موسى بن جعفر در بغداد تحت نظر فضل محبوس بود. هارون به فضل پيشنهاد كرد كه كار موسى بن جعفر را بسازد ولى فضل خوددارى كرد. هارون بناچار فضل ربيع را معاف كرد و وظيفه نگهبانى موسى بن
جعفر را بعهده فضل برمكى گذاشت. به فضل بن يحيى برمكى هم پيشنهاد داد موسى بن جعفر را به قتل رساند. ابن فضل هم فرمان هارون را نپذيرفت. به هارون الرشيد گزارش دادند كه موسى بن جعفر در زندان فضل بسيار آسوده و محترم بسر مىبرد. هارون در اين وقت در شهر «رقه» بسر مىبرد. به مسرور خادم گفت: -بىدرنگ خود را به بغداد برسان و جريان زندگى موسى بن جعفر را از نزديك به بين. اگر آنچه دربارهى وى گزارش دادهاند حقيقت دارد نامهى مرا به عباس بن محمد برسان. او خود مىداند چكند. مسرور كبير از رقه به بغداد آمد و يك سر بخانهى فضل بن يحيى رفت و موسى بن جعفر را در آزادى و آسايش ديد. از آنجا به حضور عباس بن محمد رسيد و نامه هارون را تسليم داشت. هارون نامه ديگرى هم بمسرور داده بود كه بايد به سندى بن شاهك داده مىشد.
در اين نامه به سندى فرمان مىداد كه از عباس بن محمد مطلقا اطاعت كند. وقتى عباس بن محمد نامهى هارون را گشود با شتاب غلامان خود را بطلب فضل بن يحيى فرستاد. او حيرت زده از خانه خود بخانهى عباس بن محمد رفت تا ببيند چه خبر شده و سبب اين احضار سريع چيست. عباس بن محمد بىآنكه با فضل برمكى سخنى گويد دستور داد وى را به عقابين بكشند و صد ضربه تازيانهاش بزنند. فضل بن يحيى تازيانهها را خورد و از راهى كه آمده بود باز گشت. هيچكس نمىدانست فضل در خانهى عباس محمد چه شنيده و چه كشيده. فقط ديده بودندش كه با چهرهى برافروخته و سيماى پريشان از آن خانه بدر آمده است. مردم در مسيرش ايستاده بودند و به او سلام مىدادند. او هم با همان حالت وحشت زده از چپ و راست بسلام مردم جواب مىگفت. عباس بن محمد سندى بن شاهك را طلبيد و موسى بن جعفر را از خانهى فضل بن يحيى فرا خواست و بدست او سپرد.
از آن تاريخ مجلس امام ابو الحسن موسى بن جعفر به خانهى سندى بن شاهك انتقال يافت. مسرور خادم جريان ماجرا را به هارون نوشت. هارون الرشيد وقتى اين گزارش را دريافت داشت در محفل عام نشسته بود. رويش را بسمت مردم كرد و گفت: -ما به فضل بن يحيى برمكى فرمانى داديم. او عوض طاعت نسبت بفرمان ما عصيان روا داشت. چنين ديدم كه او را لعنت كنم. شما هم لعنتش كنيد. از چپ و راست باران لعنت بر نام فضل بن يحيى برمكى فروريخت آن چنانكه گوئى در و ديوار خانه در هلهلهى لعنت مردم بخود مىلرزيد. يحيى برمكى كه خود در رقه التزام ركاب خليفه را داشت وقتى شنيد پسرش را لعنت مىكند سراسيمه بر مركب خود نشست و به مقر هارون الرشيد آمد و از درى كه محرمانه به اتاق هارون باز مىشد خود را بسرير خليفه رسانيد. همچنان از پشت سرير سر بگوش هارون گذاشت و گفت: -حرف مرا بشنو يا امير المؤمنين پسرم فضل هنوز خيلى جوان
است، تكليف خود را نمىداند، من خود فرمان امير المؤمنين را اطاعت مىكنم و دلخواه او را برمىآورم. چهرهى هارون شكفته شد. يحيى گفت: -يا امير المؤمنين لعنت تو فضل بن يحيى را از آن مقام كه داشت فروافكند. اكنون تمنا مىدارم كه شرافت از دست رفتهاش بدو باز گردد. هارون الرشيد رو به مردم كرد و گفت: فضل بن يحيى نسبت به فرمان من عصيان كرده بود و من هم لعنتش كردم اما اكنون بتوبت و انابت گرديده و بطاعت من باز گشته. دوستش بداريد. مردم در اين بار بازهم از چپ و راست فرياد كشيدند: -دوست دوستداران تو هستيم و با هركس كه دشمن تست دشمنى داريم. [1] البتّه فضل بن يحيى را دوست خواهيم داشت. يحيى برمكى از قصر سلطنتى هارون با مركبهاى سريع پست خودش را ببغداد رسانيد. مردم كه نابهنگام يحيى بن خالد را در بغداد ديدند سخت به بهيجان افتادند. هركس سخنى مىگفت:
يحيى براى اينكه مردم را از جريان امر دور بدار دور بدارد گفت: -من از طرف امير المؤمنين براى بازديد امور سياسى وادارى ببغداد آمدهام. خبر تازهاى نيست. اما خود شبهنگام با سندى بن شاهك خلوت كرد و دستور داد موسى بن جعفر را فرش بپيچند و با دست فراشهاى مسيحى مذهب خفهاش كنند. سندى بن شاهك پس از اين جنايت فجيع به يكتن از بردگان آزادشدهى موسى بن جعفر دستور داد كه جنازهى امام را غسل و كفن كند. او همچنين كرد. اين عمل بنا بوصيت خود موسى بن جعفر انجام يافته بود. سندى بن شاهك مىگويد: -از موسى بن جعفر خواستهام اجازه دهد كه خودم كفن و غسلش را بعهده بگيرم. فرمود: -نه. چون ما در خانهاى پرورش يافتهايم كه براساس سنت خانوادگى مهر زنان ما و حج مفروض ما و كفن اموات ما بعهدهى خودمان است و بايد از پاكترين دارائى ما تهيه شود. كفن من پهلوى من است.
هنگامى كه موسى بن جعفر از جهان رفت ابتدا علما و فقهاى بغداد همراه هيثم بن عدى از جنازهاش بازديد كردند كه اگر اثر جراحت و شكنجهاى بر پيكرش يابند گواهى بدهند. و بعد منادى دولت فريادش را به كوچه و بازار انداخت كه اين موسى بن جعفر است اكنون از دنيا رفته. او را از نزديك ببيند. مردم دستهدسته به جسر بغداد مىآمدند و جنازهى مقدسش را تماشا مىكردند. بروايت يكى از آل ابى طالب: منادى دولت چنين ندا مىكرد. اين موسى بن جعفر است كه رافضىها عقيده دارند او هرگز نمىميرد. بيائيد و از نزديك نقش او را ببيند. مردم مىآمدند و مىديدند. جنازهى موسى بن جعفر را از جسر بغداد بمقادير قريش بردند و در آنجا كنار قبر مردى كه عيسى بن عبد اللّه نوفلى ناميده مىشد بخاكش سپردند [1]
اين اسحاق نوادهى زيد بن حسن بن على عليها السلام است. مادرش كنيز بود. هارون الرشيد حبسش كرد. وى در حبس هارون جان سپرد. اين خبر را محمد بن على بن حمزه روايت مىكند.
محمد بن هارون عباسى معروف بامين در دوران كوتاه خلافت خود ابتدا سخت غرق در لهو و لعب و بعد سرگرم جنگ با برادرش مامون بود. او چنان بخود مشغول بود كه به آل ابى طالب نمىپرداخت. بههمينجهت در عهد او نسبت بخاندان ابو طالب تعرض و تجاوزى صورت نگرفته بود-
آنان كه در عهد مامون كشته شدند يا زهر خوردهاند.
اين محمد هم نوادهى زيد بن حسن و پسر عم اسحاق بن حسن بن زيد بود. مادرش فاطمه دختر على و از نسل عبد اللّه بن جعفر بود. اين محمد در دوران نهضت ابو السرايا ظهور كرد. مادر آنجا كه از محمد بن ابراهيم سخن به ميان مىآوريم از اين محمد نيز باو خواهيم كرد.
وى از نسل زيد بن على زين العابدين عليه السلام بود، پسر حسين بن زيد بود. از زنى كه كنيز زرخريد بود بدنيا آمد.
در آن روز كه معروف به «يوم الفطرة» است در قيام ابو السرايا بقتل رسيد.
از سادات حسينى است. نوادهى امام زين العابدين است. مادر اين حسن هم كنيز بود. در جنگ معروف به «وقعه السوس» [1]بقتل رسيد اين جنگ هم از جنگهاى ابو السرايا بود.
از نسل على بن الحسين زين العابدين است. مادرش امنيه دختر حمزه بن منذر زبيرى بود. در يمن همدوش با ابو السرايا مىجنگيد و در همان جنگها بقتل رسيد.
از نسل عبد اللّه بن جعفر است. او هم در روزگار انقلاب ابو السرايا كشته شد و در يمن بخاك رفت.
نصر بن شبيب مردى از اهل جزيره بود كه شيعى المذهب بود. دينى نيكو و ايمانى استوار داشت. اين مرد براى زيارت كعبهى شريفه و اداى مناسك حج از شهر
خود به مدينه آمد تا از راه مدينه بمكه عزيمت كند. وقتى بمدينه رسيد از اهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پرسوجو كرد و سراغ فرزندان پيغمبر را گرفت. گفته شد كه اكنون دو شخصيت سرشناس از علويين در اين دنيا بسر مىبردند. 1-على بن عبيد اللّه بن حسن حسينى است كه شب و روزش به نماز و مناجات مىگذارد. اجتهاد اين مرد در عبادت بوى مجال دخالت در سياست و نظام 2-عبد اللّه بن موسى حسنى است. اين مرد هم سالهاست آواره وطن و مجهول المكان است. كسى از او خبر ندارد. در اين روزگار محمد بن ابراهيم بن اسماعيل «طباطبا» ابن ابراهيم بن حسن مثنى با مردم تماس بسيار داشت. اينجا و آنجا مىكوشيد كه نهضت جديدى را پى ريزى كند. نصر بن شبيب كه از آن دو نفر نوميد شده بود بسوى محمد بن ابراهيم آمد و با وى از مظالم حكام نسبت به آل على سخنها گفت. نصر گفت: -تا كسى دست روى دست گذاشته مىنشيند، شيعهى شما در جنگ دشمنان شما شكنجه مىبيند و در عين حال بر فروماندگى شما اشك مىريزند.
نصر بن شبيب از اين سخنها بسيار گفت تا سرانجام محمد بن ابراهيم را كه مادهاى مستعد داشت از جا برانگيخت. محمد با او قرار گذاشت كه در بلاد جزيره يكديگر را ديدار كنند. نصر بن شبيب پس از اين قول و قرار از مدينه بمكه رفت و مناسك حج را بجاى آورد و بعد بسوى شهر و ديار خويش باز گشت. و محمد بن ابراهيم هم بنا بقولى كه داده بود رو به آن ديار گذشت تا با كومك نصر دولت ازدسترفتهى علويين را بدست بياورد. محمد بن ابراهيم با گروهى از دوستان و پيروان خود راه جزيره را پيش گرفت. و بدينترتيب در جزيره با نصر بن شبيب تماس يافت. نصر كه از صميم قلب خواهان اهل بيت رسول بود بىدرنگ عشيره و اقوام خود جمع كرد و بيعت محمد بن ابراهيم را به آنان عرضه كرد. جمعى اين دعوت را استقبال كردند و جمع ديگر از اين دعوت رو برتافتند. كار اين دو گروه مخالف ابتدا بمشاجره و كمكم به منازعه كشيد. در همان انجمن بهم پريدند و با كفش و عصا بجان هم افتادند. و چون اختلافشان اصولى و عميق بود نصر بن شبيب نتوانست از اين دعوت نتيجهى مطلوب خود را بدست بياورد. در اين هنگام يكى از بنى اعمام نصر با وى خلوت كرد و گفت:
-اين چه كاريست كه دارى مىكنى نصر! چرا از عاقبت اين كار بيم نمىدارى. تو گمان كردهاى با يك چنين فتنهى عظيم از غضب سلطان در امان خواهد بود. دولت بنى عباس همه جا چهار چشمى ترا خواهد پائيد. و در آن وقت كه نهضت شما درهم بشكند دمار از روزگار تو بر خواهد آورد. و اگر محمد بن ابراهيم در اين انقلاب بپيروزى برسد تو در دولت او بيش از مرد عادى رونق و اعتبارى نخواهى داشت. اين چيست كه تصميم گرفتهاى خود و خانوادهات را به هلاكت در افكنى. وانگهى تو كه مىدانى مردم اين بلاد همه از دشمنان لجوج و عنود آل ابو طالب هستند. اين ملت هرگز نخواهد گذاشت كه نقشه شما تحكيم شود. بعيد نيست كه ترا در اين دعوت اجابت كنند اما مسلم است كه در روز جنگ ترا و امام ترا تنها خواهند گذاشت. هرچند كه من گمان نمىكنم اصلا دعوت ترا بپذيرند. و بعد براى او يك قطعه شعر انشاد كرد كه مضمونش چنين بود. من پسر عمويم را تا مىتوانم اندرز خواهم داد. البتّه با اين شرط كه اندرزهايم را بگوش جان بشنود.
ولى اگر سر از پند من در بپيچد و گفتههايم را زير پاى خودبينى لگدمال كند محقق است كه من تير «پشت سپر» را نشانش خواهم داد (يعنى در صف دشمنانش جاى خواهم گرفت) گفتار مستدل اين مرد در نصر بن شبيب اثر گذاشت. آهسته آهسته از كار خود پشيمان شد و يك سر بسراغ محمد بن ابراهيم رفت و از تصميم خويش و اينكه نمىتواند اين تصميم را تحقق دهد معذرت خواست. نصر بن شبيب در ضمن عذر خواهى خود از اختلاف مردم در اين ماجرا سخن گفت و لاى حرفهاى خود بصورت كنايه اين نكته را تعبيه كرد كه اگر محمد بن ابراهيم بتواند پنج هزار سكهى طلا بعنوان تجهيزات بپردازد اميد است بشود كارى كرد. محمد بن ابراهيم كه از دهان اين مرد بوى فراق شنيد به خشم درآمد. از بلاد جزيره رخت بيرون كشيد و در آن قطعهى منظوم كه خود انشاد كرده بود نصر بن شبيب را به پيمانشكنى تهمت زد و گفت كه خداوند متعال مرا از كمك تو بىنياز خواهد داشت و تو كه از راه حق به بيغولههاى باطل انحراف يافتهاى هرگز روى سعادت نخواهى ديد. محمد بن ابراهيم از آنجا بسوى حجاز برگشت و در طى راه با
ابو السرايا برخورد. نامش (سرى» و پدرش منصور شيبانى بود. اين سرى بن منصور شيبانى كه كنيهاش ابو السرايا بود با فرماندار كوفه بهم زده بود و چون نمىتوانست در سواد كوفه بسر ببرد از ترس جان خود با گروهى از غلامان خويش در گوشهاى عزلت گزيده بود. از غلامان ابو السرايا ابو الشوك و سيار و ابو الهرماس را در اينجا ياد مىكنيم. ابو السرايا از دوستان اهل بيت و طرفدار علويان بود. محمد بن ابراهيم كه از انصراف عهدشكنانهى نصر بن شبيب خشمناك بود ابو السرايا را بيارى خود خواند. ابو السرايا هم اين دعوت را پذيرفت. محمد بن ابراهيم بسيار شادمان شد و با ابو السرايا قرار ديدار گذاشت. بابو السرايا گفت: -از همينجا بسوى كوفه سرازير شو و در كوفه بانتظار من باش. من و تو يكديگر را در مناطق پشت كوفه ديدار خواهيم كرد. ابو السرايا راه كوفه به پيش گرفت و محمد بن بن ابراهيم هم از
راه ديگر بسمت كوفه عزيمت كرد. محمد پيش از ابو السرايا به كوفه رسيد و در آنجا بجستجو از احوال مردم برآمد. ازدحامى از خلق كوفه دور محمد را گرفتند و او در عين حال از ابو السرايا انتظار مىكشيد. محمد بن ابراهيم در همان ايام كه محرمانه زمينهى نهضت خود را فراهم مىساخت روزى در كوچهاى از كوچهها پير زنى خميده قامت و نگونبخت را ديد بدنبال حمالهائى كه كيسههاى پر از خرما بدوش مىكشيد مىرفت و دانههاى خرمائى را كه از دوش حمالها مىافتاد برمىداشت و بدامن پيراهن خود كه سخت چركين و فرسوده بود مىريخت. محمد بن ابراهيم پيش رفت و گفت: -مادر اينجا چهكار مىكنى. پير زن جواب داد: -زنى فرتوت هستم و مردى نانآور ندارم. دختران كوچكى دارم كه نمىتوانند نان خودشان را تأمين كنند چون از دستشان كارى ساخته نيست. من همهروزه دنبال حمالها مىدوم تا اين خرما را جمع كنم و بدينوسيله معاش خود و بچههايم را تهيه مىبينم. محمد بن ابراهيم به گريه افتاد و سخت گريست و گفت:
-بخدا تو و امثال تو هستيد كه مرا از خانه بدر مىكشيد تا بر ضد اين دستگاه قيام كنم و سرانجام در خون خود بغلطم. محمد بن ابراهيم حسنى بر تصميم خود پايدار بود و از ابو السرايا انتظار مىكشيد. و ابو السرايا از راه خشكى بسوى كوفه راه مىپيمود. يك ستون سرباز مسلح بهمراه داشت كه همه سواره بودند. در نيروى او هيچ سرباز پياده نبود. هنگامى كه ابو السرايا به «عين التمر» رسيد راهش را بسمت «نهرين» كج كرد و رو به زمين نينوا نهاد. آنجا مزار ابو عبد اللّه الحسين سيد الشهداء «ارواحنا فداه» بود. مردى از اهل مدائن مىگويد: من آن شب در كنار قبر ابو عبد اللّه الحسين معتكف بودم. شبى طوفانى و بارانى بود. رعد مىغريد. برق مىدرخشيد. در اين هنگام گروهى از راه رسيدند. در حريم قبر مطهر از اسبهايشان پياده شدند و بروضهى مقدسه رفتند و بر تربت مقدس پسر پيغمبر سلام دادند. مردى ازين گروه در برابر قبر حسين بن على دير زمانى
بر پا ماند. و به راز و نياز خود ادامه مىداد. و بعد اين قطعه شعر را از منصور بن برقان نمرى انشاد كرد. نفسى فداء الحسين يوم عدا الى المنايا عدوا لا قافل
جان من فداى حسين باد آن روز كه بسوى مرگ شتاب زده مىدويد ذاك يوم أنحى بشفرته على سنام الاسلام و الكاهل
آن روز، روزى بود كه تيغهى دشنه بر كوهان اسلام گذاشته مىشد كانما انت تعجبين الا ينزل قوم نقمة العاجل
مثل اينست كه عجب مىدارى چگونه دست انتقام خدا با شتاب از آستين بدر نيامده لا يعجل اللّه ان عجلت و ما ربك عما ترين الغافل
پروردگار متعال بزودى انتقام نمىگيرد و در عين حال از آنچه مىگذرد غافل نيست
مظلومه و النبى والدها يدير أرجاء مقله حامل
آن دختر ستمديده كه رسول اكرم پدر اوست ديدگان انجمنى را غرق اشك مىسازد الا مساعير يغصبون لها بسلة البيض و القنا لذائل
آيا مردم بخاطر اين دختر خشم نمىگيرند. تا با شمشير مغفر شكاف و نيزه جاندوز از حريم او دفاع كند و بعد بسوى من برگشت و گفت: -شما از چه طايفهاى هستيد؟ گفتم: -مردى دهقان و از ايرانيان مدائن هستم. با حيرت گفت: -سبحان اللّه، دل دوست بسوى دوست آنچنان پر مىزند كه گوئى نانهئى بسوى كرهاش كشيده مىشود. اى مرد، اين مقام مقاميست كه براى تو در درگاه پروردگار اجر جزيل و ثوابى جميل بوجود خواهد آورد. و بعد از جاى خود پريد و گفت: -در اين منطقه از پيروان «زيديه» هركه هست بسوى من آيد.
ازدحامى از مردم در پيرامونش حلقه زدند. لب به سخن گشود و خطابهى غرائى ايراد كرد و از ابو عبد اللّه الحسين (ارواحنا فداه) ياد آورد و آن وقت گفت: -غمى نيست اگر نتوانستهايد شما مردم مسلمان در يوم الطف حضور يابيد و حسين بن على را يارى كنيد. اما اكنون از آن كس كه نام حسين بر لب مىآورد و دين حسين را زنده مىداريد چرا كناره مىگيريد؟ چرا در ركابش نمىجنگيد؟ او فردا قيام خواهد كرد خواهد كرد تا خون حسين بجويد و از آنان كه حق حسين و حق پدران حسين را زير پا گذاشتهاند انتقام بگيرد. او قيام مىكند تا دين خدا را بر پاى دارد؟ چرا ياريش نمىدهيد؟ چرا كومكش نمىكنيد؟ من هماكنون بسوى كوفه عزيمت خواهم كرد تا امر خدا را اطاعت كنم و از دينش حمايت كنم. و اهل بيت رسول اللّه را يارى دهم. هركس كه نيت پاك و قلب روشن و فكر عالى دارد با من همراه شود. سپس از روضهى مقدس ابو عبد اللّه بدر رفت و بر مركبش نشست و رو بسوى كوفه آورد. اصحاب او نيز همراهش شتافتند.
در آن روز كه محمد بن ابراهيم با ابو السرايا قرار ديدار داشت بر اراضى پشت كوفه ظهور كرد و على بن عبد اللّه حسينى نيز با او بود. مردم كوفه آنان كه با محمد با همفكر و همقدم بود مانند ملخ بيابان در صحراهاى پشت كوفه موج مىزدند. اما اجتماعشان انتظام نظامى نداشت، تجهيزات جنگيشان هم خوب نبود. اسلحهشان از عصا و كارد و سنگ و آجر تشكيل يافت. محمد بن ابراهيم و يارانش از ابو السرايا انتظار مىكشيدند اما او كجا بود؟ از او سراغى پديدار نبود. بالاخره از همت اين مرد نوميد شدند. جمعى لب به دشنام و ناسزايش گشودند و محمد بن ابراهيم را ملامت كردند كه چرا وعدهى يك چنين آدم را باور كرده است. محمد اندوهناك بود. در اين هنگام از ناحيهى «جرف» گردى برخاست و دو پرچم زرد رنگ پديدار شد. فرياد مردم بتكبير و بشارت و بشاشت بلند شد. پرچمهاى زرد هر لحظه نزديكتر مىآمد. بالاخره ابو السرايا از ره رسيدند.
تا چشمش به محمد بن ابراهيم افتاد از اسبش بزمين پريد و او را بآغوش كشيد و گفت: -اى پسر پيغمبر چرا در اينجا اقامت گرفتهايد؟ چرا به شهر كوفه حمله نمىكنيد. حاجتى بحمله نيست، هرچه زودتر بشهر در آئيد كه هيچكس از شما جلو نخواهد گرفت. محمد بن ابراهيم بنا بتشويق ابو السرايا از اردوگاه خود بشهر سرازير شد. و مردم كوفه كه مشتاق قدومش بودند مقدمش را پذيرفتند. در ميان ازدحام مردم بر پاى خاست و خطابهاى ايراد كرد و ضمن خطابهاش چنين گفت: -من شما را بسوى كتاب خدا و سنت رسول اللّه دعوت مىكنم. مرام ما اينست كه يكتن از فرزندان رسول اكرم را بخلافت برگزينيم و براساس قرآن كريم در سايهى دولتش ايمن نشينيم. مرام ما عمل بقرآن و امر بمعروف و نهى از منكر است. مردم كوفه در موضعى كه معروف است به «قصر الضرتين» (يعنى كاخ دو هوو) با محمد بن ابراهيم بيعت كردند و بايد دانست كه در اين بيعت عموم مردم كوفه شركت جسته بودند سعيد بن خيثم مىگويد:
از زيد بن على بن الحسين شنيدم كه مىگفت: بسال 199 در دهم ماه جمادى الاولى مردم با مردى از آل رسول اللّه بيعت مىكنند كه بوجود اين مرد پروردگار متعال بفرشتگان خويش مباهات مىكنند. حسن بن حسين مىگويد: -وقتى اين حديث را براى محمد بن ابراهيم روايت كردم او گريه كرد. جابر بن يزيد جعفى مىگويد. امام محمد بن على عليهما السلام فرمود: -در جمادى الاولى سال 199 اى مردم كوفه مردى از خاندان ما بر منبر شما سخن مىگويد كه خداوند متعال بوجود او بر فرشتگان مباهات مىجويد. بماجراى ابو السرايا باز گرديم: محمد بن ابراهيم بفضل بن عباس هاشمى پيام داد كه بيايد با وى بيعت كند و از تجهيزات جنگى برايش آنچه در اختيار دارد بياورد. فرستاده محمد هنگامى كه بديدار فضل رسيد ديد وى دور قصر خود خندق حفر كرده و آمادهى جنگ است.
قصر فضل هاشمى در خارج شهر قرار داشت. گرداگرد اين قصر خندق كنده بود و غلامان مسلح خود را هم بدور خندق گماشته بود تا از هر حملهاى دفاع كنند. فرستاده بسوى محمد باز گشت و ماجرا را باز گفت: محمد به ابو السرايا دستور داد كه شخصا بديدار فضل بن عباس برود اما تا فضل ابتدا به جنگ نكرده وى از حمله خوددارى كند. ابو السرايا رو به خانهى فضل آورد و از دنبالش مردم كوفه مانند ملخهاى پراكنده براه افتادند. ابو السرايا فضل بن عباس را به بيعت محمد دعوت كرد. نه بسخنش گوش دادند و نه دعوتش را پذيرفتند بلكه در جواب او بهسويش تير گشادند. مردى از طرفداران ابو السرايا هدف شد و بخاك غلطيد. ابو السرايا جنازهى اين مرد براى محمد فرستاد و ماجرا را گزارش داد. محمد فرمان جنگ داد. ابو السرايا كه آمادهى جنگ بود بجانب قصر حملهور شد. بر بالاى باروى قصر غلامى كمان كش نشسته بود كه بر مردم كوفه تيرباران مىكرد. آن غلام تيراندازى زبر دست بود كه هرچه مىزد بهدف مىبرد. ابو السرايا به غلامش فرمان داد كه آن غلام تيرانداز را از بالاى
بارو فرواندازد. غلام ابو السرايا كمانش را بزه كرد و بيك تير آن تيرانداز را فروانداخت. آن تير در ميان دو ابروى غلام تا پر نشسته بود. با سقوط اين بارودار تيرانداز طرفداران فضل بن عباس پراكنده شدند. قصر بلادفاع ماند. مردم كوفه به قصر حملهور شدند و بىمضايقه دست به چپاول گشودند. هرچه در آن قصر بود بغارت گرفتند اما ابو السرايا دستور داد كه جمعى از سربازانش بر در قصر بايستند و نگذارند اموال فضل بيغما برود. سربازان ابو السرايا چپاولكنندگان را يكى يكى تفتيش مىكردند و هرچه ربوده بودند از آنان بار گرفتند. ديگر كسى دست بغارت دراز نكرد. يك عرب كه صندوقى از لباس غارت كرده بود و مىخواست ببرد با اين شعرها رجزخوانى مىكرد. ما كان الا ريث زجر الزاجره حتى انتضيناها سيوفا باتره
حتى علونا فى القصور القاهره ثم انقلبنا بالثياب الفاخرة
چندان وقتى نگذشته بود كه ما با شمشيرهاى برهنه آن قصر را گشوديم و از آنجا جامههاى فاخر باز آورديم. فضل بن عباس عباسى شكايت اين حادثه را به حسن بن سهل كه والى عراق بود باز گفت: حسن باو وعده داد كه ياريش كند. حتى قسم خورد كه از سركوبى اين قوم تجاوزكننده دست برنخواهد داشت. و بعد زهير بن مسيب را بحضورش فرا خواند و گروهى از سربازان را در اختيارش گذاشت و مال فراوانى باو بخشيد و او را بجنگ ابو- السرايا فرستاد. و مقرر داشت كه هماكنون رو بسوى كوفه بياورد و جز در كوفه در هيچ سرزمينى پياده نشود. محمد بن ابراهيم در اين وقت بيمار بود. در همان بيمارى بسر مىبرد كه سرانجام بدرود زندگى گفت. حسن بن سهل كه از ستاره شناسان نامور تاريخست ستارهى ابراهيم را در حال سوختن ديده بود و بههمينجهت اطمينان داشت كه در اين جنگ بر وى پيروز خواهد شد. حسن بن سهل بىخبر از اينكه احتراق ستارهى محمد بن ابراهيم به نهضت او مربوط نيست بلكه ببيمارى او و زندگانى شخصىاش
مربوط است. او باعتبار اعتمادى كه بر معلومات نجومى خود داشت فقط سعى مىكرد بر محمد بن ابراهيم حمله بياورد زيرا اين مسئله را حل شده مىشمرد. حسن ديگر بفكر تجهيزات نظامى خودش نبود. زهير بن مسيب همچنان بسوى كوفه مىتاخت تا به قصر ابن هبير» رسيد. آنجا از سرزمين كوفه شمرده مىشد. زهير در آنجا فرود و پسرش از هركه در مقدمهى سپاه بر ستون طلايه فرمان مىداد در «سوق اسد» اردو زد» . ابو السرايا بهنگام عصر به قصد شبيخون از كوفه خيمه بيرون زد. شبهنگام بر ازهر بن زهير كه فرمانده طلايه بود، حمله آورد. سربازان از هربن زهير كه بىخبر از همه جا هدف يك چنين حملهى شديد قرار گرفته بودند كشتار بسيارى دادند. بقاياى اين نيرو بسوى «قصر ابن هبيره» كه اردوگاه زهير بود گريختند و خبر نخستين شكست را بوى باز دارند. زهير بن مسيب سخت خشمناك شد
ابو السرايا پس ازين شبيخون بكوفه باز گشت. و از آن طرف زهير دستور داد كه سپاهش براى حمله بكوفه آماده شوند. در اين هنگام نامهاى از حسن بن سهل بدو رسيد كه: «جز در كوفه در هيچ سرزمين فرود ميا» زهير بن مسيب آنقدر پيش آمد كه در كنار قنطره فرود آمد. ابو السرايا در اين هنگام فرمان بسيج داد. مردم كوفه بفرمان ابو السرايا بسوى قنطره حركت كردند. شب بود. شبى سرد و تاريك بود. سربازان ابو السرايا همه قرآن تلاوت مىكردند و آتش مىافروختند تا خود را گرم كنند. مردم بغداد، پيروان زهير بن مسيب فرياد مىزدند: -اى مردم كوفه! زنان و دختران و خواهران خود را آرايش كنيد و براى فجور آمادهشان سازيد زيرا ما هماكنون كوفه را خواهيم گرفت و با زنان و دختران شما چنين و چنان خواهيم كرد. مردم بغداد عين لغت را ادا مىكردند. و از اداى كلمات ركيك و زشت ابا نمىداشتند. ابو السرايا بجبران سخنان بغدادىها مىگفت: -اى مردم كوفه، خدا را بياد آوريد و از گناهان خويش
توبه كنيد. مغفرت بخواهيد و او را يار خويش بشماريد. آن شب مردم كوفه بدينترتيب در اردوى خود بسر بردند. سپيده دم، در روشنائى روز چشم مردم كوفه بسپاه بغداد افتاد كه با تجهيزات بسيار آبرومند و خيرهكنندهاى در برابرشان صف كشيده بودند. همه با زرههاى سپيد و خودهائى كه در فروغ خورشيد مىدرخشيد. طبلهاى جنگى غريو مىكشيدند. بوقها و شيپورهاى جنگى مانند رعد در فضا ولوله مىانداختند. ابو السرايا بسربازان خود مىگفت: -نيات خود را خالص سازيد اى كوفىها از خداوند مسئلت بداريد كه شما را بر دشمنانتان چيره سازد. از حول و قوت سود بدور شويد و خويشتن را بحول و قوت الهى بسپاريد. قرآن تلاوت كنيد و اگر خواستيد بانشاد بپردازيد شعرهاى عنترهى عيسى براى شما مناسب است. حسن بن هذيل از گوشهاى ديگر براى تهييج مردم كوفه چنين مىگفت: -اى مردم زيديه، اى طرفداران زيد بن على، اين مقام مقامى است كه پاى انسان را مىلرزاند و مىلغزاند و اراده را از انسان
مىربايد. خوشبخت كسى است كه دين خويش را از وسوسهى اهريمنان ايمن بدارد. و رشيد كسيست كه بعهد خود در پيشگاه الهى وفا كند و حرمت محمد را در ذريت محمد نگاه دارد. اى مردم كوفه، طرفداران زيديه! هركسى را اجلى محتوم و مقطوع در پيش است. براى هركس درين دنيا روز و روزى محدود است. بالاخره دمى خواهد رسيد كه روز و روزيش بپايان آيد و مرگ او محقق و محتوم شود. آن كس كه از مرگ مىگريزد بهر جا رود مرگ بدنبال او است بهر سو بگريزد در آغوش مرگ خواهد بود. آن كس كه در جنگ نميرد در صلح خواهد مرد. آن كس كه جوان نميرد بدوران پيرى جهان را وداع خواهد گفت. خواه و ناخواه همه از جام مرگ خواهيم نوشيد. ابو الفرج اصفهانى نويسندهى كتاب كتاب مىگويد: -اين حسن بن هذيل همان مرد است كه در واقعهى فخ ميان اصحاب حسين بن على مردى سرشناس بود و از وى احاديث بسيارى نيز
روايت كرد. مردى از سپاه بغداد كه كاملا مسلح و مجهز بود لثام بسته به ميدان تاخت و لب به دشنام و ناسزا نسبت به اهل كوفه گشود. وى مىگفت: -ما با زنان و دختران شما فحشا و فجور روا مىداريم. چنين و چنان مىكنيم. مردى از اهل «و ازار» «دهكدهاى نزديك دروازهى است» كه فقط يك پيراهن قرمز به تن داشت و از سلاح جنگ جز يك كارد برهنه در دستش نبود خودش را به فرات انداخت. شناكنان از اينسوى شط به آنسوى شط رفت. بسوى آن مرد بغدادى كه ناهنجار مىگفت دويد. و بيك جستن پنجه به گريبان آن سرباز مسلح و مجهز انداخت و از پشت زين بروى زمينش كشيد و بعد با چالاكى حيرتانگيزى چند ضربهى خنجر بر سينه و گردنش فرود آورد و آن وقت نعشش را با خودش به شط كشانيد. مردم مىديدند كه اين دهاتى قرمزپوش نعش آن سرباز بغدادى را شناكنان از آنسوى فرات باين سوى مىآورد. بالاخره به ساحل رسيد:
مردم كوفه در تماشاى اين منظره هلهلهى شادى مىكشيدند و خداى را شكرها مىگفتند. مردى از فرزندان اشعث بن قيس اسب به ميدان جهانيد. و مبارز خواست. از سربازان بغداد جوانى جنگش را ميان بربست. اشعثى با يك ضربت شمشير بغدادى را از اسب فروافكند. سرباز ديگرى از سپاه بغداد به ميدان آمد. اشعثى امانش نداد و سومين مبارز را كه بازهم يك جوان شاكى السلاح از مردم بغداد بود بخاك فروافكند. همچنان حريف مىخواست و با زبردستى حريف خود را از پا در مىآورد. ابو السرايا اين گستاخى را از آن اشعثى دلير نپسنديد. از دنبالش به ميدان آمد و او را بباد دشنام گرفت: -چه كسى بتو فرمان داده كه پيكار كنى برگرد. اشعثى خون شمشيرش را با خاك پاك كرد و آن وقت شمشير برهنه را بغلاف برد و از ميدان برگشت و ديگر پا به ميدان نگذاشت و حتى در هيچيك از ميدانهاى جنگ همراه ابو السرايا نرفت. ابو السرايا همچنان بروى پل ايستاده بود.
مردى از سرداران بغداد او را دشنامهاى قبيح مىگفت. در اين زشتگوئى صراحت و وقاحت بكار مىبرد. ابو السرايا خاموش ايستاده بود. اندكى باين خاموشى گذرانيد و بعد سر اسب خود را بسوى اردوى خويش برگردانيد. وى بدينوسيله حريف خود را فريب داده بود زيرا آن بغدادى بهواى اينكه ابو السرايا پا به فرار گذاشته از دنبالش اسب جهانيد. ناگهان ابو السرايا بسوى او كرد و با يك ضربهى شمشير او را از اسب فروانداخت. و بعد به نيروى بغداد حملهى شديدى آورد. تا آنجا كه سر از پشت اردوى بغدادىها بيرون كرد و آن وقت از پشت سر بر مردم بغداد حمله كرد تا به جاى نخستين خود باز گشت. زرهش خونآلود بود لختههاى خون بر زرهش مىدرخشيد. ابو السرايا در اين هنگام غلام خود را با گروهى از سربازانش به كمينگاه كه در پشت اردوى بغدادىها قرار داشت اعزام كرد تا از پشت سر به نيروى عباسىها حمله كند. و خودش بر نيزهاش تكيه كرده بود. باين انتظار كه حمله چه وقت آغاز مىشود تا او از روبرو بر سياهپوشان
بنى عباس حمله كند. ابو السرايا همچنانكه بر نيزه تكيه داشت خوابش ربود. سپاه او ناگهان گمش كردند چون هرچه اينجا و آنجا توى خودشان پىاش گشتند پيدايش نكردند. فرياد نيروى كوفه به تكبير و تهليل فضا را مىلرزانيد. همه او را صدا مىكردند. و همين سروصداها ناگهان از خواب بيدارش كرد. ابو السرايا كه ناگهان بيدار شد خيال كرد غلامش از كمين بدر جسته و بر بغدادىها حمله آورده «همانطور كه بنا گذاشته بودند» او هم اهل كوفه را به حمله فرمان داد. در اين هنگام حملهى كمين هم از پشت سر آغاز شد. سپاه بنى عباس «بغدادىها» از پيش و پس در محاصرهى مردم كوفه درآمدند غلام ابو السرايا «سيار» به پرچمدار نيروى بغداد تاخت و او را با ضرب شمشير از اسب فروانداخت. پرچم سياه سرنگون شد و سياهپوشان شكست خوردند. سپاه كوفه در تعقيب بغدادىها سر به دشت و بيابان گذاشتند. كوفىها فرياد مىكشيدند. - هركس پياده شود در امان است. بغدادىها براى اينكه جان خود را از خطر قتل امان دهند از
اسبهاى خود پياده مىشدند و كوفىها بر اسب بغدادىها مىنشستند و به تاختوتاز خود ادامه مىدادند. شكست بغدادىها صورت مفتضحى بخود گرفته بود. تا آنجا كه بالاخره زهير فرياد كشيد: -واى بر تو اى ابو السرايا! آيا پيش از اين مىخواهى ما را در هم بشكنى. فرار از اين رسواتر و شكست از اين سنگينتر هم مىخواهى. ديگر از دنبال ما به كجا مىآئى. دست از جان ما بردار. ابو السرايا در اين هنگام به نيروى خود فرمان عقبنشينى داد. كوفىها در بازگشت خود به اردوگاه سپاه بغداد هجوم آوردند. مطبخ بغدادىها سرشار از غذاهاى گوناگون بود كه دست نخورده مانده بود. زهير بن مسيب قسم خورده بود كه جز در مسجد كوفه غذا نخورد. بههمينجهت خوراكها را گذاشته بودند و حالا كه در هم شكسته بسوى بغداد مىگريختند خوراكهايشان نصيب كوفيان بود. مردم كوفه «نيروى ابو السرايا» سخت گرسنه بودند و بههمينجهت وقتى به مطبخ دشمن رسيدند سر از پا نشناخته به غذا پرداختند
علاوه بر غذاها اسلحه دشمنان را نيز بغارت بردند. زهير بن مسيب به بغداد رسيد. اما رويش نمىشد كه آشكارا پا به شهر بگذارد. پوشيده و پنهان به بغداد رفت. خبر شكست فاحش او به گوش حسن بن سهل رسيد. احضارش كرد. تا چشمش به او افتاد آن گرز آهنينى را كه در دست داشت چنان بطرف زهير پرتاب كرد كه گوشهى چشم چپش را تا محاذات بينى چاك زد. و بعد فرياد كشيد: -ببريدش بيرون. گردنش را بزنيد. اما آنان كه در دارالاماره حضور داشتند لب به شفاعت گشودند و با هر زبان كه مىدانستند از اعدام نجاتش دادند. ابو السرايا به كوفه باز گشت. با خود سرهاى بريده و اسراى جنگى بسيار آورده بود. سرهاى دشمن را بر نوك نيزهها زده بود و بسيارى از اين سرها را نيز به گردن اسبها آويزان كرده بود. سپاه كوفه كه در آغاز نهضت سازوبرگ جنگى درستى نداشتند در
بازگشت از اين جنگ همه مجهز و مسلح بودند. زيرا از اسلحهى دشمن غنيمت هنگفتى برده بودند. سپاه كوفه همه سوار اسب و همه شادمان و سرشار بشهر خود باز گشته بودند. اما حسن بن سهل از شكست سپاه خود سخت غصه دار و نگران بود. از بنى عباس آنان كه در حضور حسن بسر مىبردند هم مانند او پريشان و غمناك بودند. حسن بن سهل بهواى اينكه هرچه زودتر نهضت ابو السرايا را در هم بشكند و آتش خشم خود را خاموش سازد عبدوس بن عبد الصمد را پيش خواند و گفت: -مىخواهم ببينم اسم تو مسمائى هم دارد يا نه. بكوش كه نام خود را به ننگ نيالائى. و بعد او را بر هزار سواره و سههزار پياده فرماندهى داد و آنچه از اسب و اسلحه و درهم و دينار ضرورت داشت در اختيارش گذاشت. -بىدرنگ بكوفه بتاز. عبدوس بن عبد الصمد در حضور حسن بن سهل سه بار قسم ياد كرد كه سربازان كوفه را قتل عام كند و خاندانشان را اسيروار به
بغداد بياورد. راهى را كه عبدوس بسوى كوفه به پيش گرفته بود راه جامع بود. حسن بن سهل هم به او سفارش كرده بود كه از راه عادى بسوى كوفه نرود زيرا سپاه زهير بن مسيب در همان راه بدست مردم كوفه تار و مار شده بود و اجساد كشتگان بغدادىها هم همچنان در گوشه و كنار بجا مانده بود. از ترس اينكه سپاه عبدوس حرارت و جسارت خود را از دست بدهد دستور داد راه جامع را برگزينند. خبر عزيمت عبدوس بن عبد الصمد بگوش ابو السرايا رسيد. آمادهى دفاع شد. نماز ظهر را در كوفه بجا آورد و به نيروى خود فرمان بسيج داد. ابو السرايا در اين بسيج گروهى از برگزيدگان لشكر خود را بهمراه برداشت. همه بر اسبهاى برهنه نشسته بودند و بجانب «جامع» كه اردوگاه عبدوس بود پيش مىتاختند. وقتى به جامع نزديك شدند ابو السرايا سپاه خود را به سه قسمت تقسيم كرد و گفت: -شعار شما در اين «يا فاطمى يا منصور» باشد. و با اين شعار يكديگر
را بشناسيد. خود با گروهى از لشكر كوفه راه بازار را به پيش گرفت و غلام او سيار كه بر گروه ديگر فرمان مىداد از سمت جامع حركت كرد و به ابو الهرماس گفت: -تو از طرف دهكده حمله كن و بر حذر باش كه غافلگيرت نكنند. اين سه ستون مسلح و مجهز يكباره بر سر عبدوس عبد الصمد تاختند و با همين حمله كارشان را ساختند. در بغدادىها كشتار عظيمى صورت گرفت جمع كثيرى از سربازان بغداد حين فرار در آب فرات غرق شدند. ابو السرايا در ميدان جامع عبدوس بن عبد الصمد را ديدار كرد. بىدرنگ كله خود از سر خود برداشت و فرياد كرد: -من ابو السرايا هستم. من شير طايفه بنى شيبانم. و بعد بسوى عبدوس حمله آورد. عبدوس كه ديد ياراى مبارزه را ندارد عنان اسب خود را در پيچيد كه فرار كند ولى ابو السرايا از پشت سر باو رسيد و با يك ضربه شمشير فرقش را تا سينه شكافت. عبدوس از پشت زين بر خاك هلاك غلطيد. لشكر كوفه و مردم جامع از سپاه بغدادىها غنيمت سرشارى به
چنگ آوردند. سازوبرگ بسيارى در اين جنگ نصيب سربازان كوفه شد. ابو السرايا راست بحضور محمد بن ابراهيم رفت. محمد سخت بيمار بود. تقريبا با سكرات مرگ دست به گريبان داشت. تا چشمش به ابو السرايا افتاد لب به توبيخ و ملامتش گشود. فرمود: -من از كردار تو بيزارم. تو نبايد بر مردم بغداد شبيخون مىزدى. تو نبايد پيش از آنچه سلاح جنگ است غنيمت مىگرفتى. تو بايد ابتدا آنان را بجنگ بخوانى و بعد در برابرشان به پيكار اقدام كنى. ابو السرايا جواب داد: -يا ابن رسول اللّه. اين تدبير نظامى است كه در ميان سربازان مباح است ولى معهذا عهد مىكنم كه ديگر اين تدبير را تكرار نكنم. محمد بن ابراهيم آخرين لحظههاى زندگانى را مىگذرانيد. ابو السرايا علائم مرگ را بر چهرهى بىرنگ محمد ديد و گفت: -يا ابن رسول اللّه هر زندهاى سرانجام خواهد مرد و هر متاع نوينى با
مرور ايام به كهنگى و فرسودگى خواهد گرائيد. خوبست كه وصاياى خويش را بازگوئى. محمد بن ابراهيم فرمود: -من ترا به تقوى وصيت مىكنم و سفارش مىكنم هميشه از دين خويش دفاع كن و اهل و بيت پيامبر خويش را در حمايت خود نگاه دار زيرا جانشان با جان تو بستگى دارد. پس از مرگ من مردم مختارند هركه را از خاندان رسول اللّه شايسته ديدهاند به امامت خويش برگزينند ولى اگر از من در اين انتخاب عقيدهاى بخواهند من ميان آل امير المؤمنين على شما را به بيعت على بن عبيد اللّه دعوت مىكنم زيرا من با او عشرت و آميزش داشتهام و روش او را پسنديدهام. در اين هنگام زبان محمد بن ابراهيم از گفتار باز ماند. جنب و جوش حبات در اندامش فرونشست. ابو السرايا با دست خود چشمان محمد را بست و بعد او را در خوابگاهش فروخوابانيد. محمد بن ابراهيم بدينترتيب رخت از اين عالم به عالم ديگر كشيد اما ابو السرايا به اقتضاى سياسى مصلحت ديد كه مرگ او را تا چندى مكتوم بدارد. شبهنگام ابو السرايا جنازهى محمد بن ابراهيم را با گروهى از
زيديه به نجف برد و در آنجا به خاكش سپرد. و فرداى آن شب مردم را انجمن كرد و طى خطابهاى خبر مرگ محمد بن ابراهيم را به گوششان رسانيد. ملت كوفه بخاطر اين حادثهى فجيع سخت گريستند. ابو السرايا گفت: ابو عبد اللّه محمد بن ابراهيم وصيت كرده كه ابو الحسن على ابن عبيد اللّه بر جاى او قرار بگيرد و در عين حال سفارش فرمود كه نظر مردم محترم است. اگر او را نخواستند از ميان آل على ديگرى را انتخاب كنند. هماكنون آزاديد كه امام خويش را در ميان اين خانواده برگزينيد. مردم كوفه بسوى هم نگران شدند زيرا نمىدانستند نام چه كسى را بر زبان بياورند. در اين هنگام محمد بن محمد بن زيد كه جوانى نورس بود از جا خاست و گفت: اى فرزندان على آن كس كه از ميان ما گذشت به خير گذشت و اين يك كه در ميان ما بجا مانده ذخيره گرانبهائى است. دين خدا هرگز با تشويش و ترديد يارى نخواهد شد و نيرو نخواهد گرفت.
ابو عبد اللّه محمد بن ابراهيم مردى بود كه توانست بر زخمهاى سينهى ما مرهم گذارد و خون ما را از دشمنان ما باز جويد. در اين هنگام بسوى على بن عبد اللّه التفاتى كرد و گفت: خدا از تو راضى باد يا ابا الحسن چه گوئى ابو عبد اللّه ما را به بيعت تو وصيت كرده هماكنون دست بگشا و بيعت ما را بپذير. ابو الحسن على بن عبد اللّه بر پاى خاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: ابو عبد اللّه را خداى رحمت كناد. مرا در ميان شما برگزيد اما در اين انتخاب تنها عواطف و انديشههاى خود را ملاك امر شمرد. او را خداى بيامرزاد كه در راه اعلاى دين آنچه از دستش برآمد بجاى آورد. و حقى را كه بعهده داشت ادا كرد. من انتخاب او را از سر بىاعتنائى و توهين باز نمىگردانم و بعنوان نكول خودم را كنار نمىكشم بلكه مىبينيم اگر امامت شما را بپذيرم اعمال ديگرى كه بعقيدهى من براى من از امامت شما سودمندتر است از دست مىدهم. «در اينجا رو به محمد بن محمد كرد و گفت» خدا ترا رحمت كند بكار خويش برخيز و بر جاى پسر عم خود قرار گير. ما همه ترا برياست و پيشواى خويش اختيار كردهايم آن برگزيده از آل محمد كه بايد امام امر را به مشت گيرد توئى. آن كس كه همه بدو اعتماد و اتكا دارند جز تو نيست. «و بعد رو بسوى ابو السرايا كرد و گفت:
-چه مىبينى؟ آيا رضا مىدهى كه محمد بن محمد جاى محمد ابن ابراهيم را بگيرد. ابو السرايا جواب داد: -رضاى من رضاى تست. آنچه تو گوئى از دهان من است. بدنبال اين سخن پيش رفت و با محمد بن محمد بن زيد بيعت كرد و ملت كوفه نيز پيروى كردند و با او بيعت كردند. محمد بن محمد بىدرنگ به تشكيلات كشورى پرداخت و حكام ولاياتى را در آن هنگام مىتوانست تحت اختيار و اراده خود بگيرد بدينترتيب تعيين كرد. 1-اسماعيل بن على بن اسماعيل حسينى بسمت حكومت و جانشينى امام در كوفه. 2-روح بن حجاج بسمت فرماندارى بر قواى انتظامى. 3-احمد بن سرى انصارى بسمت دبير دربار خلافت. 4-عاصم بن عامر بسمت قاضى القضات. 5-ابراهيم بن موسى بن جعفر بسمت حكومت يمن. 6-زيد بن موسى بن جعفر بسمت فرماندهى اهواز. 7-عباس بن محمد عيسى بسمت فرماندارى بصره. 8-حسن بن حسن افطس بسمت فرماندارى مكه. 10-جعفر بن محمد «برادرش» را با حسين بن ابراهيم به فرماندارى واسط گماشت.
عمال او بىدرنگ بسوى حوزههاى حكمرانى خود عزيمت كردند در ميان اين ده نفر كه از طرف محمد بن محمد بر بلاد و ايالات گمارده شدند تنها حسن بن حسن افطس بىدردسر بمكه آمد و زمام حكومت را بدست گرفت و در سال صد و نود و نه با عنوان «امير الحاج» با مسلمانان حج گذاشت. و از ابراهيم بن موسى بن جعفر نيز در يمن حسن استقبال شد هرچند كه در ابتداى ورود جنگى ميان او و طرفداران بنى عباس در گرفت جعفر بن محمد و حسين بن ابراهيم هر دو فرماندار واسط بودند. وقتى بشهر رسيدند نصر بجلى فرماندار آل عباس كه شهر را بقبضه داشت با نيروى خود بدفاع پرداخت. ميان عمال محمد بن محمد و نصر جنگ خونين در گرفت. اما اين جنگ به پيروزى علويين پايان يافت. جعفر بن محمد و حسين بن ابراهيم نصر و نيروى او را درهم شكستند و شهر را بتصرف درآوردند اين دو جوان علوى پيش از همه جز به تعديل ماليات پرداختند. همين كردار مايهى الفت ميان آنان و مردم واسط شد. و اما عباس بن محمد جعفرى «از نسل عبد اللّه بن جعفر» وقتى ببصره رسيد كه زيد بن موسى بن جعفر والى اهواز نيز به آن سامان رسيده بود. زيرا راه اهواز از آن منطقه مىگذشت. عباس و زيد به كمك على بن جعفر حسنى با حسن بن على مأمونى
كه والى بنى عباس در بصره بود بپيكار پرداختند. سرانجام علويين بر مأمونى غلبه كردند و بصره را به تصرف درآوردند. زيد بن موسى بن جعفر دستور داد محلهى بنى عباس را در بصره آتش زدند و بهمين سبب ميان مردم «زيد النار» لقب گرفت. حسن بن محمد همهروزه نامهى پيروزى از پيك بلاد دريافت مىداشت. عمال او همه جا با فتح و ظفر همآغوش بودند. آوازهى اين فتوحات از مرزهاى عراق در كشور شام و ايالات جزيره غوغائى درافكند. از آن ديار نامههائى بمحمد بن محمد رسيد كه حاكى از اطاعت مسلمان آنجا نسبت بوى بود. بمحمد بن محمد نوشته بودند كه ما انتظار مىكشيم نيروى علويين را با احترام و اطاعت استقبال كنيم. حتى بوى نوشته بودند: -نمايندهى خويش را بسوى ما فرست تا از ما بنام تو بيعت به گيرد. نام ابو السرايا عظمت و شرافت درخشانى يافت. حسن بن سهل فرماندار مأمون در عراق كه مقيم بغداد بود باين
حوادث با خشم و اضطراب شديدى مىنگريست. حسن بن سهل دو بار از دست ابو السرايا شكست خورده بود. دل اين مرد از دست ابو السرايا مالامال خون بود. بدبير خود دستور داد نامهاى بطاهرين حسين «ذو اليمينين» بنويسد از او چارهاى بخواهد. اما در اين هنگام رقعهاى بىامضا و مجهول از ناشناسى بدستش رسيد كه انديشهى وى را ديگرگون ساخت يعنى اميد او را از كومك طاهر بنوميدى عوض كرد. در اين رقعه اين شعرها فقط اين شعرها از يك شاعر گمنام نوشته شده بود. قناع الشك بكشفه اليقين
و افصل كيدك الراى الرصين
دست يقين پرده از چهرهى مشك باز مىكند و تنها راى خردمندانهى تو اين گره را مىگشايد. تثبت قبل ينفذ فيك امر
بهيج تشرده داء دفين
بر جاى بالش پيش از آنكه روزگارت را دردى هلاككننده آشفته سازد
أ تندب طاهراً لقتال قوم بنصرتهم و طاعتهم يدين
تو طاهر ذو اليمينين را بر ضد قوم مىخوانى كه دين او كومك و طاعت آن قوم است سيطلقها عليك معلقات تصر و دونها حزب زبون
از دست طاهر بر ضد تو كارهائى انجام خواهد شد و جنگى صلحناپذير بر پا خواهد خاست و دونك ما تريد بعزم راى تدبره و دع ما لا يكون
بيش از اين انديشه كن و از آنچه شدنى نيست چشم بپوش حسن بن سهل از تصميم خود باز گشت و بجاى طاهر ذو اليمينين هرثمه بن اعين را براى دفاع از عراق انتخاب كرد. ميان حسن بن سهل و هرثمه كدورتى بر قرار بود [(1)] حسن دستور داد كه سندى بن شاهك نامهى او را براى هرثمه برد. ابن سندى از دوستان بسيار صميمى حسن بن سهل بود.
حسن بن سندى گفت: -با هرثمه بن اعين صحبت كن و از او بخواه كه اين كدورت ها را كنار بگذارد و دفاع دشمن را ميان بربندد. حسن بن سهل مىترسيد كه هرثمه بن اعين از يارى او سرباز زند. بههمينجهت سندى بن شاهك را واسطهى صلح ميان خود و او قرار داده بود. سندى به سراغ هرثمه عزيمت كرد. هرثمه اين هنگام در شهر «حلوان» بسر مىبرد. وقتى نامهى حسن را خواند سخت خشم گرفت و گفت: -راه را ما مىكوبيم. خدمت را ما انجام مىدهيم و عروس خلافت را مىآرائيم. وقتى كارها را انجام دادهايم تازه برمىخيزند رجاى ما را مىگيرند و معهذا از عهدهى انجام وظائف خود برنمىآيند و از سوء تدبير به مخمصه و گرفتارى دچار مىشوند تازه دست تمنا بسوى ما پيش مىآوردند و از ما كومك مىخواهند. نه، نه، من هرگز به كومك اين قوم ميان نخواهم بست تا امير المؤمنين خود درماندگى آنان را ببيند و دريابد كه چه- شخصيتهاى ناستودهاى را بر جاى ما نشانيده است. سندى بن شاهك مىگويد: -هرثمة بن اعين در پاسخ من سخنانى گفت كه مرا پاك نوميد ساخت. و من درمانده بودم نمىدانستم چكنم. در يك چنين حيرت و وحشت
ناگهان نامهاى از منصور بن مهدى بدست هرثمة بن اعين رسيد. تا چشم هرثمه به نامهى منصور رسيد با صداى بلند گريه كرد و گفت: -خدا نمىدانم بر سر اين حسن چه بياورد كه اصول خلافت بنى عباس را در هم شكست حسن دارد اين دولت را بديار فنا مىفرستد. و بعد بغلام خود گفت: -بگو طبل عزيمت را بكوبند. طبل جنگ كوفته شد و هرثمه بن اعين از حلوان به عزم بغداد بسيج كرد. نيروى هرثمه وقتى به نهروان رسيد مردم بغداد از فرماندهان و سرداران سپاه و آل عباس موكب او را با احترام بسيار پذيرفتند. همه خوشنود بودند و دعا مىكردند كه بر دشمن خويش پيروز شود. وقتى هرثمه از نهروان عزم بغداد كرد امرا و رجال عموما در ركاب او پياده مىرفتند و او را براى خويش آيت نجات مىپنداشتند. هرثمه بن اعين با يك چنين حشمت و جاه و حرمت به خانه خود رسيد. حسن بن سهل ابتدا ديوان سپاه را براى او فرستاد تا ميان سربازان عراق هر گروه را كه بخواهد التزام ركاب خويش درآورده بعلاوه درهاى بيت المال را نيز بروى او گشود و بهر چه هرثمه بن اعين
فرمان داد اطاعت كرد. هرثمه بن اعين در «ياسريه» اردو زد. هيثم بن عدى مىگويد: -در ياسريه بديدار هرثمه بن اعين رفتم. او در آنجا با سى هزار سپاۀ سواره و پياده اردو زده بود. باو گفتم: -خوبست امير موهاى سپيد خود را با خضاب رنگ كند تا در برابر دشمن شكوهمندتر جلوه دهد. هرثمه خنديد و گفت: -اگر اين سر كه بر پيكر من است براى من باقى بماند غمى نيست خضابش خواهم كرد ولى اگر سر سر من نباشد و بدشت مردم كوفه بيفتد چه حاجتى به خضاب خواهد داشت. و بعد فرمان بسيج داد. ابو السرايا اين وقت در «قصر ابن هبيره» بسر مىبرد. او براى محمد بن اسماعيل حسينى پرچمى بسته و دستورش داد. بود كه بمدائن عزيمت كند و حكومت آنجا را بتصرف گيرد. عباس طبطبى و مسيب را نيز با گروهى از سپاه همراه او ساخت.
حسين بن على معروف به «ابى البط» كه فرماندار بنى عباس در مدائن بود بدفاع از حوزهى حكومت خود اقدام كرد اما پس از چند جنگ خونين ناچار در هم شكست و شهر را باختيار محمد بن اسماعيل رها كرد.
او پسر امام جعفر صادق صلى اللّه عليه است. در گير و دارى كه محمد بن محمد بهمراهى ابو السرايا باعمال بنى عباس در عراق داشت محمد نيز از گوشهاى در مدينه سر بر آورد و دعوى خلافت كرد. مردم مدينه با وى بيعت كردند و او را «امير المؤمنين» خواندند. مردم مدينه پس از ابو عبد اللّه حسين بن على صاحب فخ هيچكس را از آل ابو طالب امير المؤمنين نخواندند جز محمد بن جعفر كه براى دومين بار عنوان امير المؤمنين بخود گرفت. مردم مدينه با قيد امير المؤمنين دست بيعت بدست محمد بن جعفر دادند. مادرش كنيزى گمنام بود. كنيهى ابن محمد ابو جعفر بود. مردى دانشمند و متشخص بود. ميان خانواده خود عظمتى برجسته داشت.
در آن هنگام كه به مرو آمده بود مأمون تصميم داشت نقابت آل ابى طالب را بديگرى وا بگذارد. اما آل ابى طالب جز محمد بن جعفر كسى را به نقابت خود نپذيرفت. مأمون بناچار او را به مقام خود برقرار گذاشت. ابو جعفر محمد بن جعفر از روات احاديث اما احاديث او بيشتر از پدرش ابو عبد اللّه جعفر بن محمد صلوات اللّه عليه مرويست. شخصيتهائى از اصحاب حديث مانند محمد بن ابى عمر عبدى و محمد بن سلمه و اسحاق بن موسى انصارى و علماى ديگر سلسلهى احاديث و روايات خود را بنام او آغاز مىكنند. محمد بن منصور مىگويد: -ابو طاهر. احمد بن عيسى هميشه از محمد بن جعفر با تجليل و احترام ياد مىكرد و او را سزاوار تقديس و تمجيد مىدانست. او مىگفت: -ابو جعفر محمد بن جعفر مردى عابد و فاضل بود. در تمام سال يك روز روزه بود و روز ديگر اقطار مىكرد يعنى نيمى از سال را به روزه مىگذرانيد. الا ماه رمضان كه تمام ماه را روزه داشت. مؤمل مىگويد:
-در سالى از سالها محمد بن جعفر را در مكه ديدم كه براى اداى نماز به مسجد الحرام مىآمد دويست تن از فرقهى جاروديه همراه او مىآمدند. جامهى اين قوم پشمين بود و فروغ تقوى بر چهرهشان مىدرخشيد. خديجه دختر عبيد اللّه بن الحسين «نوادهى امام زين العابدين» همسر محمد بن جعفر بود. خديجه مىگويد هرگز شوهرم با پيراهنى به كوچه نرفت الا آنكه همان پيراهن را به مستمندى بخشيد و عبا بر تن عريان خود پيچيده بخانه باز گشت. موسى بن سلمه مىگويد: -مردى گمنام در عهد ابو السرايا كتابى نگاشت و در آن كتاب از فاطمهى زهرا دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به ناشايست ياد كرد. محمد بن جعفر كه تا آن وقت در كنج عزلت بسر مىبرد و مطلقا با سياست آل ابى طالب همكارى نداشت وقتى اين كتاب را برايش خواندند بىآنكه جوابى به گفتار نويسندهى كتاب بدهد به خانهى خود رفت و زره پوشيده و شمشير حمايل كرده از خانهاش بدر آمد و مردم را بسوى خود دعوت كرد.
نام امير المؤمنين بخود نهاد وى در اين رفتار شعرى از شاعرى بعنوان شاهد زمزمه مىكرد. لم اكن من جناتها علم اللّه و انى بحرها اليوم صالى
من خدا مىداند كه اهل اين اقدامها نبودم اما اكنون مانند دريائى خشمناك تلاطم مىكنم. ابراهيم بن يوسف مىگويد: به يكى از چشمان محمد بن جعفر عارضهاى دچار شده بود. او خوشنود شد و گفت: -اميدوارم كه مهدى موعود من باشم چون شنيدهام كه يكى از دو ديدهى مهدى عارضه ديده است بعلاوه امر خلافت را نيز با كراهت مىپذيرد. اسحاق بن موسى مىگويد: از محمد بن جعفر شنيدم كه مىگفت: -پيش انس بن مالك از مصائب اهل بيت رسول شكايت بردم. مالك مرا به صبر وصيت كرد و فرمود: -بر ياد باش تا اين آيت كريمه از كلام اللّه تأويل شود:
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوارِثِينَ همىخواهيم بر ناتوانان زمين منت گذاريم. و آنان را پيشواى اقوام و ورثهى سلطنتها و حكومتها قرار دهيم. گفتهاند: گروهى از آل ابى طالب در ركاب محمد بن جعفر در مكه با هارون مسيب به جنگ پرداختند. با اين گروه. 1-حسين بن حسن افطس. 2-محمد بن سليمان حسنى. 3-محمد بن حسن معروف به سيلق. 4-على بن حسين حسينى. 5-على بن جعفر صادق عليه السلام. نيز همراه بودند. در ميان طالبيون و نيروهاى هارون بن مسبب جنگ خونينى در گرفت. از اصحاب هارون جمع عظيمى بخاك و خون غلطيدند.
از غلامان آل ابى طالب مردى كه خواجهى حرمسرا بود و همراه محمد بن جعفر بود با طعن نيزه هارون بن مسبب را از اسب فروانداخت. نزديك بود كه كارش ساخته شود ولى اصحابش سر رسيدند و با حملات پىدرپى هارون را از خطر مرگ رهانيدند. طالبيون پس از اين وقعه دست از جنگ كشيدند و به قرارگاهشان كه در كوه «ثبير» واقع شده بود باز گشتند. محمد بن جعفر برادرزادهى خود على بن موسى الرضا «سلام اللّه عليه» را بعنوان رسالت پيش هارون فرستاد و سخن از صلح بميان كشيد ولى هارون اين پيام را نپذيرفت و نامهى محمد را بىجواب گذاشت. از نو آتش جنگ شعلهور شد. پيروزى طالبيون در گروى موضع نظاميشان بود. در آنجا كه آل ابى طالب سنگر گرفته بودند موقعيت نظامى بسيار مجهز بود. آنجا بصورت دژى تسخيرناپذير آل ابى طالب را در آغوش خويش پناه داده بود. اما نيروى هارون آن دژ را در محاصره گرفتند. پس از سه روز كه آب و نان فرزندان ابو طالب بپايان رسيد ناچار پراكنده و پريشان شدند.
محمد بن جعفر وقتى حال را بدين منوال ديد ردا و نعلين خود را پوشيد و بىسلاح به خرگاه هارون بن مسبب رفت و از وى براى خود و اصحاب خود امان خواست. هارون بن مسبب هم امانشان داد. «اين روايت روايت نوقلى است» ولى محمد بن على بن حمزه مىگويد: -آن كس كه حريف محمد بن جعفر بود هارون بن مسبب نبود بلكه «عيسى الجلودى» بود. عيسى جلودى اسراى آل ابى طالب را كه در آن كوه دستگير كرده بود زنجير بگردن بسته در محملهاى بىروپوش از مكه به خراسان فرستاد. ولى در طى راه «بنو بنهان» و بروايتى مردم غاضريه در منزل زباله راه را بر نيروى جلودى بستند و آل ابى طالب را از چنگشان بدر آوردند. البتّه ميان اين دو گروه جنگ شديدى نيز در گرفته بود. مردم غاضريه در اين جنگ بر نيروى سلطان پيروز آمدند و اسرا را نجات دادند. اسراى آل ابى طالب پس از نجات خود را به حسن بن سهل تسليم كردند.
حسن بن سهل آنان را به خراسان به حضور عبد اللّه مأمون اعزام داشت. محمد بن جعفر در خراسان ازين جهان رحلت كرد. در مراسم تشييع جنازهاش مأمون شخصاً حضور داشت و حتى خود با دست خويش جنازهاش را در آغوش گور خوابانيد و گفت: -اين پارهاى از وجود من است كه دويست سال است از من جداست. عبد اللّه مأمون ديون محمد بن جعفر را كه سى هزار دينار طلا بود پس از مرگش پرداخت.
گفتهاند: وقتى سپاه هرثمة بن اعين از جهت شرقى نهر «صرصر» بسيج كرد و ابو السرايا در «غريبه» اردو زد. حسن بن سهل فرصت را غنيمت شمرد و على بن ابى سعيد را با همراهى حماد تركى بسوى مدائن اعزام داشت. على بن ابى سعيد، پس از يك جنگ كوتاه مدائن را تسخير كرد و محمد بن اسماعيل را كه والى علويون بود از مدائن بيرون راند. ابو السرايا در همان شب بىدرنگ از اردوگاه خود بسوى مدائن عزيمت كرد. هرثمة بن اعين از بسيج دشمن خود خبر نداشت زيرا پلى كه بر نهر
«صرصر» بسته بود بريده شده بود. وقتى بمدائن رسيد ديد كه علويون از دست سياهپوشان شكسته خوردهاند و والى علوىها از مدائن اخراج شده است. ابو السرايا با نيروى عيسى جلودى بپيكار پرداخت. در اين جنگ غلام او ابو الهرماس كشته شد و جنازهاش را در همان جا كه قتلگاهش بود بخاك سپردند. ابو السرايا كه از فتح مدائن نوميد شد با سپاه خود بسوى «قصر ابن هبيره» بازگشت. وقتى به ميدان نزديك «قصر» رسيد. با نيروى هرثمة بن اعين بر خورد كرد. جنگ شديدى ميان اين دو سپاه در گرفت. در اين جنگ ابو السرايا عقبنشينى كرد و در همين جنگ بود كه برادرش هم بقتل رسيد. ابو السرايا از قصر اين هبيره بسوى «جازبه» خود را عقب كشيد. هرثمة بن اعين با نيروى خود بتعقيب وى همت گماشت. در اينجا فكرى بمغز هرثمه افتاد. دستور داد آب فرات را از مسيرش بسوى بيشهها و بيابانهاى شرقى كوفه باز گردانند. و منطقهى جازپه را كه پناهگاه ابو السرايا بود تشنه و بىآب
بگذارند. اين اقدام ضربت طاقتفرسائى بود كه بر نيروى جنگى ابو السرايا وارد آمده بود. سپاه كوچه كه زير پرچم ابو السرايا نبرد مىكردند سخت بوحشت و هراس افتادند زيرا آب بند آمده بود و خطر تشنگى و هلاكت پديدار شده بود. تصميم گرفته بودند كه يكباره خود را بسپاه هرثمه بزنند و كار جنگ را با پيروزى يا شكست بپايان رسانند. ولى در همين تشويش و اضطراب ناگهان سدى كه هرثمه بر نهر فرات بسته بود در هم شكست و آب از مسير عادى خود همچون سيل سرازير شد. مردم كوفه ازين نعمت ناگهانى كه برايشان رسيده بود بدرگاه خدا شكرها گذاشت. هرثمة بن اعين اين بار از طرف «رصافه» به سمت كوفه حمله آورد. ابو السرايا در برابرش صف آراست. حسن بن هذيل را بر ميمنه و جرير بن حصين را بر ميسره فرماندهى داد و خود در قلب سپاه ايستاد. هرثمة بن اعين از جانب صحرا كمينگاهى براى سپاه خود تهيه
ديد اما ابو السرايا اين كمينگاه را شناخت و نقشه هرثمة بن اعين را بر آب ريخت. ناگهان ابو السرايا بر دشمن حمله آورد. اين حملهى ناگهانى سپاه هرثمه را از جا كند. اما چندان مهم نبود. ابو السرايا ميان اصحاب خود فرياد كشيد: -از دنبال فرارىها نتازيد. اين كار جوانمردانه نيست. سپاه او از تعقيب لشكر بغداد چشم پوشيدند. فقط ابو كتله براى اينكه بداند نيروى دشمن چه نقشهاى كشيده است پارهاى از دنبالشان اسب تاخت و باز گشت و گفت: -هرثمه با لشكر خود از فرات به آنسوى رفته است. ابو السرايا با جنگجويان خود بكوفه باز گشت. پس از چند روز جاسوسان وى خبر دادند كه هرثمه بن اعين روز دوشنبه نهم ذىالقعده حملهى خود را به كوفه تجديد خواهد كرد. ابو السرايا در روز دوشنبه سپاه كوفه را تجهيز كرد و در جهت «رصافه» سنگر گرفت. ولى خويشتن بزير پل اسب تاخت و در همانجا ايستاد. ديرى نكشيد كه سپاه بغداد پديدار شد. هرثمة بن اعين از راه رسيد.
ابو السرايا بسوى سپاه خود برگشت. همچون شترى كف كرده از شدت خشم مىخواست خانهى زين را ترك كند و بخاك فروافتد. در ميان سپاه خود فرياد كشيد: -آماده باشيد، صفهاى خود را بيارائيد، عزم خود را استوار سازيد. هرثمة بن اعين رسيد و جنگ با شدتى كه نظيرش شنيده نشده بود در گرفت. ابو السرايا ناگهان روح بن حجاج را ديد كه دارد بعقب بازمىگردد. روح بن حجاج فرمانده قواى انتظامى كوفه بود. فرياد كشيد: -روح اگر باز گردى گردنت را خواهم زد. روح بن حجاج دوباره بسوى دشمن برگشت و بجنگ پرداخت. آنقدر جنگيد تا بقتل رسيد. حسن بن حسين (نوادهى زيد بن على عليه السلام) هم درين روز كشته شد. و نيز ابو كتله غلام ابو السرايا كه سمت ديدهبانى را نيز داشت او هم بخاك و خون غلطيد.
جنگ دمبهدم بر شدت خود مىافزود. ابو السرايا كلاه خود را از سرش برداشت و نعره زد. -اى جنگجويان دلير! فقط يك ساعت بردبارى و پافشارى كافيست كه سپاه دشمن را درهم بشكند. نيروى بغداد در حال شكست است، بكوشيد، پراكندهشان سازيد. و بعد حمله كرد: مرد دليرى از سپاه با ابو السرايا به جنگ تن بتن پرداخت. اندكى با هم گرديدند ناگهان ابو السرايا فرصتى بدست آورد و با شمشير خود فرق و مغز حريف را از هم شكافت. ديگر براى سياهپوشان بغداد تاب مقاومت نمانده بود. با وضع بسيار قبيح و شنيعى پشت بجنگ دادند و از ميدان جنگ گريختند و اين گريز زشت را تا سرزمين «ضغيب» ادامه دادند. ابو السرايا به سپاه خود گفت: -ازين فرار (فرار دشمن) فريب مخوريد. اين قوم ايرانى هستند و ايرانيان مردمى زيرك و حيله گر هستند. بعيد نيست كه از غفلت شما استفاده كنند و يكباره بسوى شما باز گردند.
اما سپاه كوفه به سفارش ابو السرايا گوش نمىداد. همچنان از دنبال نيروى هرثمه ( سياهپوشان) مىتاخت. در اين گيرودار هرثمة بن اعين خود بدست يك غلام بلوچستانى اسير شده بود اما آن غلام وى را نمىشناخت. هرثمة بن اعين در همان آغاز جنگ يك ستون پنج هزار نفرى را تحت فرماندهى عبد اللّه بن وضاح ذخيره گذاشته بود تا بهنگام حاجت از اين نفرات تازهنفس استفاده كند. در همين هنگام كه هرثمه اسير يك غلام بلوچستانى بود و يارانش فرياد مىكشيدند: -امير كشته شد، امير كشته شد. ناگهان عبد اللّه بن وضاح با سپاه تازهنفس خود از كمينگاه درآمد و گفت: -اگر امير كشته شده غمى نيست، من خود فرماندهى سپاه را اداره خواهم كرد. ازين پشهها كه با شما مىجنگند نترسيد. اى مردم خراسان، بسوى من بشتابيد. من عبد اللّه بن وضاح هستم به راهنمائى من حمله كنيد. حملهى شديد آغاز شد. درين نوبت مردم كوفه كشتار بسيارى دادند. عقب نشستند، تا آن دست «ضغيب» عقبنشينى كردند.
عبد اللّه بن وضاح كه همچنان از دنبال دشمن مىتاخت ناگهان هرثمه ابن اعين (امير سپاه) خودشان را اسير ديد. بىدرنگ آن غلام بلوچستانى را از دم تيغ گذرانيد و هرثمه را نجات بخشيد. هرثمة بن اعين دوباره باردوى خود بازگشت. اين جنگ ميان سپاه خراسان كه از بغداد عزيمت كرده بودند و نيروى كوفه كه طرفدار علويان بودند همهروزه با هر دو روز يكبار دوام داشت. هرثمة بن اعين بفكر حيلهگرى افتاد. چون ديد با زور نظامى نمىتواند كوفه را فتح كند تصميم گرفت اين گره را با انگشت سياست بگشايد. ميان دو صف فرياد كشيد: -اى مردم كوفه! چرا ما و خود را بكشتن مىدهيد؟ مگر اختلاف ما بر سر چيست؟ اگر شما خليفهى ما را قبول نداريد اينك منصور بن مهدى در بصره اقامت دارد. او را بخلافت برمىگزينيم و باين جنگ خونين خاتمه مىدهيم. تازه اگر منصور را هم نپسنديد دست از جنگ بكشيد تا بنشينيم با هم صحبت بكنيم. امام خود را بر جاى خويش نگاه بداريد تا نتيجه مناظره و مباحثهى
ما آشكار شود. اين پيام سياسى مردم كوفه را از جنگ دلسرد ساخت. ديگر لشكر ابو السرايا آن جنب و جوش هميشه را از دست داده بود. ابو السرايا در برابر سپاه خود ايستاد و گفت: -اين حيلهاى از حيلههاى ايرانيانست، فريب مخوريد، اين قوم چون ديگر در خود تاب مقاومت نديدهاند بناچار دست بحيله و فريب زدهاند. حمله كنيد كه فتح با شماست. اما كوفىها گفتند: -نه اين جنگ ديگر بر ما حلال نيست. مگر نمىبينيد كه به نداى ما پاسخ اجابت دادهاند؟ مگر نمىبينى تسليم شدهاند؟ ابو السرايا با خشم فراوان همراه سپاه كوفه از ميدان جنگ به شهر باز گشت. او درين هنگام فكر كرده بود دست محمد بن محمد را بگيرد و بيش از همه چيز بهرثمه تسليم شود و از وى امان بگيرد اما ترسيد كه دستگيرشان كنند و بقتلشان رسانند. در نخستين جمعه ابو السرايا بر منبر كوفه رفت و چنين گفت:
-اى مردم كوفه، اى كشندگان على، اى تنها گذارندگان حسين بن على! آن كس كه به شما اتكا كند خويشتن را به هلاكت خواهد افكند. آن كس كه بشما اعتماد كند حتماً شكست خواهد خورد. ذليل كسيست كه شما عزيزش بداريد. بخدا على بن ابى طالب هرگز فطرت شما را نپسنديده، هرگز مذهب شما را راست نشمرده بود. او شما را به حكميت گماشت، بر ضدش فتوى دادهايد. او شما را امين دانست در امانتش خيانت روا داشتهايد. او بشما اعتماد كرد، شما شما حرمت اين اعتماد را نشناختهايد همچنان باين مخالفت ادامه دادهايد. وقتى او برمىخاست شما از پاى مىنشستيد و وقتى او مىنشست شما بر پا مىخاستيد. اگر او پيش مىآمد شما واپس مىگرائيديد و چون او عقب مىرفت شما جلو مىآمديد. خدا شما را فروبشكند كه على را فروشكستيد هماكنون در برابر دشمن خود از پاى نشستهايد. چه عذر خواهيد آورد كه اين چنين واپس افتادهايد. دشمنان شما از خندق شهر شما باين سوى آمدند، بحريم شما تاختند و قبائل شما را زير پا گذاشتند مردان شما را كشتند و زنان شما را به-
اسارت بردند. هيهات كه جز ضعف و عجز دليل ديگرى بر شكست خويش نداريد. اين شما هستيد كه به كوچكى و فرومايگى رضا دادهايد. همچون سايهاى بىپايه و بىمايه باشيد كه خود بخود محو مىشود. تنها بانگ طبل كافى است شما را پريشان و پراكنده كند و قلبهاى شما را از هراس و تشويش آكنده سازد. بخدا شما را از دست خواهم نهاد و بجاى شما قومى ديگر را كه برد- بار و صبور و وفادار باشند خواهم برگزيد. و بعد قطعه شعرى انشاد كرد كه از شكوههاى او حكايت مىداشت. گروهى از مردم كوفه بر پاى خاستند و در پاسخ ابو السرايا گفتند: در سخن خود انصاف را رعايت نكردهاى هرگز نديدهايم كه تو پيش بتازى و ما همراه تو نتازيم. هرگز ديده نشده كه تو حمله كنى و ما بگريزيم. اگر تو وفاكار بودهاى ما نيز وفا داشتهايم. پاى ركاب تو پا فشارى بكار برديم و پرچم ترا همچنان بر بالاى سر خود نگاه داشتيم تا اينكه حوادث جنگ ما را از پاى درآورد هماكنون دست پيش آر تا ما با تو بر مرگ بيعت كنيم.
و آنچنان به جنگ ادامه دهيم كه يا همگان بخاك و خون غلطيم و يا شاهد پيروزى را بآغوش كشيم. ابو السرايا از اين پيشنهاد روى برگردانيد و مردم را بحفر خندق فرمان كرد. خودش نيز با مردم بكار كندن خندق پرداخته بود. تمام روز را سرگرم خندق بود. شبهنگام دست از كار كشيد. و تا نيمهشب برتق و فتق امور پرداخت. در نيمههاى شب قاطر خود را آماده كرد و بر اسب خود زين بست و همراه با محمد بن محمد بن زيد و گروهى از علويين و اعراب و كوفه را ترك گفت. آن شب يكشنبه چهاردهم ماه محرم الحرام بود. ابو السرايا و محمد بن محمد با همراهان خود سه روز در قادسيه بسر بردند تا اصحابشان بآنان رسيدند. بعد از راه خفان در قسمتهاى پائينى فرات گذشتند و به بيابان رسيدند. وقتى محمد بن محمد با ابو السرايا كوفه را ترك گفتند اشعث بن عبد الرحمن كندى زمام امور را بدست گرفت و بسوى هرثمه پيغام داد كه اكنون شهر كوفه بلادفاع تسليم است.
اشراف كوفه به اردوگاه هرثمه رفتند و از وى براى خود و خاندان خويش امان گرفتند. هرثمه سياست مدارا به بپيش گرفت و با مردم كوفه كنار آمد. اما جرأت نكرد خود به شهر كوفه درآيد. با لشكر سياهپوش خويش در بيرون شهر كوفه بحال آماده- باش ماند. و منصور بن مهدى با گروهى از اصحاب خود بشهر رفت و در مسجد جامع بر جماعت مردم امامت كرد. هرثمة بن اعين وقتى آشفتگىهاى كوفه را آرام ساخت غسان بن فرج را بحكومت كوفه نصب كرد و خود چندان در نزديك كوفه بسر برد كه از آرامش و امنيت محيط كوفه اطمينان كافى يافت. بعد ببغداد باز گشت. گفتهاند: -ابو السرايا تصميم گرفت ببصره برود اما در راه با يك مرد از اعراب بيابانهاى عراق برخورد كرد. اعرابى براى وى ماجراى بصره را چنين حكايت كرد كه سياهپوشان خراسان آن شهر را كاملا تحت تسلط خويش گرفتهاند و اكنون حكومت بغداد آن شهر را باختيار دارد. و براى هيچ نيروئى مقدور نيست كه با حكومت اين شهر
نبرد كنند. ابو السرايا و همراهان از نيمههاى راه بسمت واسط پيچيدند. همان اعرابى خيال او را از واسط هم آسوده كرد. -نه، بانجا هم نرويد. اوضاع واسط هم مانند بصره وخيم است. ابو السرايا گفت: -پس بعقيدهى تو بهتر است بكدام سوى رو بياوريم. -عبور از دجله. منطقهى ميانهى «جوفى» و «جبل» محيط امن و آسودهايست. كردهاى شجاع در آنجا بشما خواهند پيوست و از مردم سواد و شهرهاى ديگر، هركس سر همراهى با شما داشته باشى در آنجا شما را خواهد يافت. ابو السرايا اين نقشه را پسنديد. از دجله گذشت و سرانجام بخوزستان رسيد. ابو السرايا و همراهان در طى راه خود بهر شهر كه مىرسيدند خراج آن شهر را دريافت مىداشتند و غلاتشان را مىفروختند و در سرزمين خوزستان ابتدا بشهر «شوش» روآورد. مردم شوش دروازهها را بروى ابو السرايا فروبستند. ابو السرايا با مردم شوش از پشت دروازه حرف زد و بالاخره درها را گشودند و آنان را بشهر خود پذيرفتند.
در آن تاريخ حسن بن على مأمونى والى اهواز بود. مامونى بابو السرايا پيام داد كه من دوست نمىدارم با تو بجنگم اما ابو السرايا جواب داد: -من با تو خواهم جنگيد. پيكار خونينى آغاز شد. طايفهى زيديه در ركاب محمد بن محمد علوى با منتهاى فداكارى پا فشارى مىكردند. از علويون و زيديون گروهى بقتل رسيدند. مردم شوشتر هم از پشت سر بعلويين حملهور شدند. غلامى از ابو السرايا براى اينكه مردم شوش را از اين حمله باز- دارد رو از سپاه اهواز برتافت و بسمت شورشيان شوش حمله كرد. سپاه ابو السرايا گمان بردند كه اين غلام دارد فرار مىكند و بناى كار بفرار است. يكباره از مقاومت باز ماندند و رو بگريز نهادند. سپاه اهواز از پشت سر شمشير بر آنها گذاشتند و تا وقتى كه ظلمت شب جهان را فروگيرد اين جنگ دوام داشت. ابو السرايا از اهواز راه خراسان بپيش گرفت. در آن سرزمين بدهكدهاى كه اسمش «برقانا» بود رسيد. «حماد كندغوش» فرماندار از آن ناحيه بود. باو گزارش رسيد كه اكنون محمد بن محمد علوى با ابو السرايا
باين ناحيه پا گذاشتهاند. حماد ديگر مهلت نداد. بىدرنگ با گروهى از سپاه بسمت «يرقانا» عزيمت كرد. در آنجا با ابو السرايا و محمد بن محمد صحبت كرد و امانشان داد و مقرر داشت كه آنان را بسوى حسن بن سهل گسيل دارد. بدستور حماد كندغوش محمد بن محمد و ابو السرايا را ببغداد فرستادند. هنوز ببغداد نرسيده محمد بن محمد نامهئى بحسن بن نوشت و در آن نامه براى خود امان خواست. حسن در جواب نامهاش گفت: -فقط شمشير مىتواند اين اختلاف را از ميان بردارد. من چارهئى جز اين ندارم كه گردن محمد را با شمشير بزنم. حاشيهنشينان بارگاه گفتند: -فكر امير خردمندانه نيست، هرگز چنين مكن زيرا هارون- الرشيد وقتى كه خواست برامكه را ريشه كن كند دليلش قتل عبد اللّه بن حسن بود. رشيد مىگفت كه چون جعفر بن يحيى پسر عم مرا خودسرانه بقتل رسانيد بايد بكيفر كردارش برسد. آيا امير نمىترسد كه امير المؤمنين مامون نيز چنين سخن را بميان كشد.
صلاح كار اينست كه محمد بن محمد از بغداد به مرو فرستاده شود تا امير المؤمنين هرچه مىپسندى در حق وى بكار برد. حسن بن سهل اين فكر را پسنديد ولى قسم خورد كه ابو السرايا را خواهد كشت. حسن بن سهل در مدائن بسر مىبرد كه محمد بن محمد و ابو السرايا را دست بگردن بسته بحضورش بردند. حسن بن سهل رويش را بابو السرايا كرد و گفت: -تو كيستى؟ ابو السرايا جواب داد. -من سرى بن منصور. حسن فرياد كشيد: -نه، بلكه تو فرومايه پسر فرومايه و شكست خورده پسر شكست خوردهاى. و آن وقت گفت: -هارون بن ابى خالد برخيزد و به قصاص خون عبدوس بن عبد الصمد كه برادرش بود گردن ابو السرايا را بزند. هارون برخاست و با يك ضربت شمشير سر از پيكر ابو السرايا برداشت.
و بعد غلامش ابو الشواك را هم بقتل رسانيدند و جنازهى اين دو نفر را پهلوى هم بدار زدند. محمد بن محمد را به مرو فرستادند. آنجا وى را در بارگاه خلافت بحضور مأمون بردند. مأمون بر جايگاه تقريباً بلند كه مشرف بر كف سالن بود نشسته بود. فرياد كشيد: -فضل! سر او را برهنه كن ببينم فضل بن سهل سر محمد بن محمد را برهنه كرد. مأمون در قيافهى محمد نگريست و گفت: -خيلى جوان است. و اين عجب است كه با همه جوانى چنين و چنان كرده. و بعد دستور داد براى وى خانهاى تهيه ببينند و فرش و بساطى بگذارند و از وى پذيرائى كنند. بيش و كم چهل روز محمد بن محمد در خانهاى كه برايش ترتيب داده بودند بسر برد و پس از چهل روز حالش ديگرگون شد و چشم از جهان فروبست. بدستور مأمون بوسيلهى شربتى زهرآلود مسمومش كرده بودند. محمد بن جعفر مىگويد:
-محمد بن محمد را در مرو مسموم كردهاند. كبدش در نتيجهى حدت و شدت زهر از هم شكافته شده بود. محمد بن جعفر گفته: در ديوان دولت محمد بن محمد يادداشت شده بود كه ابو السرايا از طرفداران دولت آل عباس دويست هزار نفر را به قتل رسانيده است. اين عده در جنگهائى كه ميان ابو السرايا و نيروهاى حسن بن سهل در گرفته بود كشته شدند.
در نهضت ابو السرايا علاوه بر دويست هزار مرد شمشيرزن از مردم كوفه شخصيتهاى سرشناس و مشعشعى نيز شركت داشتند مانند: 1-ابو بكر بن محمد بن ابراهيم. 2-عثمان بن محمد بن ابراهيم. 3-محول بن ابراهيم. 4-عاصم بن عامر. 5-عامر بن كثير. 6-ابو نعيم فضل بن دكين. 7-عبد ربة بن علقمه. 8-يحيى بن حسن بن فرات.
9-يحيى بن آدم. 10-يحيى بن عيسى. 11-حسن بن هذيل. مصفى بن عامر مىگويد: -ابو السرايا مىگفت: من هرگز پروردگار متعال را عصيان نورزيدهام و هرگز مرتكب فواحش و معاصى كبيره نشدهام. مىگفت: -در عمرم هيچكس در چشم من مجللتر و مهيبتر از محمد بن ابراهيم جلوه نكرده بود. سليمان مقرى مىگويد: محمد بن محمد در صحراى «اثير» بسر مىبرد. مردى جلو آمد و بابو السرايا گفت: -خبر دارى كه سياهپوشان بكوفه حمله كردند و محمد بن محمد را باسارت بردند. اين مرد مىخواست ابو السرايا را از روى پل بركنار كند تا راه بر روى سپاه هرثمه گشوده شود.
ابو السرايا بىدرنگ مركب بجانب صحراى اثير تاخت و از آن آن طرف هرثمه كه پل را بلا معارض يافت ازين راه بكوفه رسيد و تا موضعى كه به «دار الحسن» معروفست پيش آمد. ابو السرايا وقتى بصحراى اثير رفت محمد را ديد كه بر منبر نشسته و بايراد خطابه سرگرمست. دريافت كه اين حيلهاى از حيلههاى جنگى بود. از آنجا با مردى كه مسافر طائى ناميده مىشد يك سر بر سپاه هرثمه حمله آورد و آنان را جبراً از كوفه بدر راند و تا اردوگاه آنان دست از سرشان برنداشت. مرد ديگرى بابو السرايا اطلاع داد كه درين خرابه گروهى از سيهپوشان خراسان كمين گرفتهاند. ابو السرايا پرسيد: -كدام خرابه؟ نشانش دادند. با تن تنها بكمين گاه دشمن رفت. ديربازى در آن بيغوله بسر ببرد. وقتى از آنجا بيرون آمد خون از شمشيرش پاك مىكرد. دوباره بمقر فرماندهى خود برگشت. وقتى به آن خرابه سر كشيدند صد مرد مسلح را كشته ديدند.
محمد بن محمد و سرى بن منصور «ابو السرايا» را گروهى از شعرا مرثيه گفتهاند و در قصائد خويش داد سخن دادهاند. در اينجا سرگذشت ابو السرايا سرى بن منصور بپايان مىرسد.
از نسل امام حسن مجتبى عليه السلام است. مادرش آمنه دختر عبد اللّه بن حسين از نسل امام ابو عبد اللّه- الحسين «ارواحنا فداه» بود. ابن عبد اللّه در عهد مأمون بر ضد دولت وقت قيام كرده بود. اما بيش از آنكه با نيروى دولت در بيفتد گروهى از خوارج در راه با او برخوردند و بقتلش رسانيد.
رضا على بن موسى بن جعفر «عليهم السلام» كنيهاش ابو الحسن بود. گفته مىشود كه كنيهى امام رضا «ابو بكر» بود. مادرش كنيز بود. ابو الصلت هروى مىگويد: -عبد اللّه مأمون روزى با من از مسئلهاى گفتگو مىكرد.
طى سخن گفتم: -ابو بكر چنين گفت. مأمون از من پرسيد: -كدام ابو بكر؟ ابو بكر ما يا ابو بكر مردم؟ گفتم: -ابو بكر خودمان. عيسى بن مهران مىگويد: از ابو الصلت پرسيدم: -ابو بكر شما كيست؟ ابو الصلت جواب داد: -على بن موسى الرضا كه كنيهاش ابو بكر بود و از كنيزى بدنيا آمده بود. عبد اللّه مأمون ابتدا او را به ولايت عهد خود منصوب ساخت و بعد مسمومش كرد. على بن موسى الرضا «سلام اللّه عليه» در نتيجهى همان زهر از جهان رحلت كرد. شرح اين ماجرا گفتهاند: -عبد اللّه مأمون گروهى از آل ابى طالب را بسوى مرو
فرا خواند. بدستور مأمون اين دستۀ از مدينه بخراسان عزيمت كردند. على بن موسى الرضا نيز از همين گروه بود كه مدينه را به عزم ايران ترك گفته بود. اين كاروان علوى از راه بصره بسمت ايران سفر كرده بودند. كسى كه متصدى اعزامشان بخراسان بود «جلودى» نامداشت و اين جلودى خود از مردم خراسان بود. هنگامى كه كاروان علويان بمرو رسيد جلودى همه را در يكخانه جاى داد. و براى على بن موسى الرضا خانهى ويژه تهيه ديد. عبد اللّه مأمون به فضل بن سهل گفت كه من مىخواهم خلافت را بابو الحسن على الرضا وا بگذارم تو با برادرت حسن بن سهل دربارهى اين تصميم گفتگو كنيد. فضل و حسن پسران سهل در محضر مأمون به گفتگو و مشاوره نشستند. حسن بن سهل اين اقدام را بسيار و مهيب مىشمرد، زيرا عقيده داشت كه كرسى خلافت از گروهى كه اهل خلافت هستند و صلاحيت اين مقام را دارند، در مىرود. مأمون گفت: -در آن وقت كه من با برادرم محمد امين (مخلوع) بر سر
خلافت پيكار داشتم با خداى خود عهد كردم اگر مرا بر امين پيروز سازد خلافت را به شريفترين فرزندان ابو طالب وا بگذارم. اكنون كه پروردگار متعال دعاى مرا مستجاب ساخت من هم بعهد خويش وفا مىكنم. و اين هم على بن موسى كه فاضلترين فرزندان ابو طالبست. من از او شريفتر در ميان آل ابى طالب نمىبينم. حسن و فضل بفكر مأمون تسليم شدند و هر دو بديدار على بن موسى رفتند و جريان را بعرض وى رسانيدند. على بن موسى از قبول اين مقام امتناع كرد. حسن و فضل باصرار و الحاح پرداختند، اما على بن موسى همچنان بر امتناع خود پافشارى مىفرمود. تا اينكه ازين دو تن يكتن گفت: -اگر قبول نكنى ما به «وظيفه» ى خويش قيام خواهيم كرد. اين لحن لحنى تهديدآميز بود. آن ديگرى گفت: -بخدا قسم «او» ما را فرمان داد كه اگر از قبول اين مقام امتناع كنى با شمشير گردنت را بزنيم. عبد اللّه مأمون امام على الرضا را بحضور خود فرا خواند و باو سخن گفت:
على بن موسى الرضا در پاسخ مأمون هم از قبول خلافت خوددارى مىفرمود. مأمون درين نوبت بلحن خود صورت تهديد داد و گفت: -عمر بن خطاب بهنگام مرگ خلافت را به «شورى» واگذاشت. اين شورى بعهدهى شش نفر افتاده بود و ازين شش نفر يكى جد تو على بن ابى طالب بود. عمر مقرر داشت كه هركدام ازين ششتن راه خلاف بپيش گرفت گردنش را بزنيد. منهم چنين مقرر مىدارم، بنابراين چارهاى جز قبول نيست. درين وقت على بن موسى پيشنهاد مأمون را پذيرفت. آن روز روز پنجشنبه بود كه مأمون بار عام داد. فضل بن سهل اعلاميهى مأمون را كه مبتنى بر ولايت عهد على بن موسى بود باطلاع مردم رسانيد. فضل بن سهل «وزير خلافت» اعلام داشت كه مقام ولايت عهد بعلى بن موسى واگذار شده و خليفه او را بلقب رضا ملقب ساخته است. فضل بن سهل دستور داد مردم بجاى لباس سياه كه شعار آل عباس بود لباس سبز بپوشند و در پنجشنبهى آينده براى انجام مراسم بيعت حضور يابند و حقوق سالانهى خويش را نيز دريافت دارند. در پنجشنبه هفتهى آينده رجال كشور از امراى سپاه و قضات و
شخصيتهاى برجستهى ديگر بر مركبهاى خويش نشستند و بسوى كاخ خلافت روى آوردند. همه جامهى سبز پوشيده بودند. مأمون بر سرير ويژهى خويش قرار گرفت و در كنار سرير خود براى على بن موسى كرسى شاهانهاى گذاشتند. على بن موسى الرضا بر كرسى خود كه پهلوى سرير خلافت قرار داشت جلوس فرمود. او پيراهن سبز پوشيده بود. بر سرش عمامهاى بسته بود و شمشيرى نيز حمايل داشت. مأمون فرمان داد كه بيعت آغاز شود. و پيش از همهكس پسرش عباس را به پيش فرا خواند تا با وليعهد بيعت كنند. على بن موسى دستش را بلند كرد. آن چنانكه پشت دستش بسوى خود او و كف دستش بسوى مردم بود. مأمون گفت: -دستت را بگشاى تا بيعت كنند. على بن موسى الرضا فرمود: -رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم با مردم چنين بيعت مىكرد. و بدينترتيب مراسم بيعت انجام يافت.
كيسههاى سرشار از دينار و درهم كه حقوق و جوائز مردم بود در ميان گذاشته شد و خطبا و شعرا بپاى خاستند. و قصائد و خطابههاى خود را كه همه در فضل و شرف على بن موسى تهيه شده بود ايراد و انشاد كردند. رجال قوم مأمون را درين اقدام فرخنده مىستودند. اعطاى جوائز آغاز شد. ابو عباد كه متصدى فرا خواندن نامها بود ابتدا نام عباس بن عبد اللّه را بزبان آورد. اين عباس رشيدترين فرزندان مأمون بود. عباس از جايش برجست و به كنار پدر آمد و دستش را بوسيد. مأمون وى را فرمان داد كه بنشيند. بدنبال عباس بن مأمون نام محمد بن جعفر كه عم على بن موسى بن جعفر بود بزبان آمد. محمد بن جعفر از جايش برخاست و تا سرير مأمون پيش رفت اما دست او را نبوسيد. عطاى او را بدو تسليم كردند. مأمون گفت: -ابو جعفر! بر سر جايت بنشين. او هم بجاى خود بازگشت. ابو عباد كه نام بزرگان آل هاشم را مىخواند يكتن از بنى عباس
و يكتن از بنى طالب را بترتيب صدا مىكرد. تا سرانجام اين مراسم پايان يافت. در اين وقت مأمون بعلى بن موسى الرضا گفت: -برخيز و براى مردم خطابهاى ايراد كن. على بن موسى از جايش برخاست و پس از حمد و ثناى پروردگار چنين فرمود: بنام رسول اكرم براى ما بر گردن شما حقى مقرر است و همچنان بنام رسول اللّه حقى هم براى شما بر گردن ماست. در آن وقت وقت كه شما تكليف خود را ايفا كنيد ما نيز حق شما را ادا خواهيم كرد. خطابهى امام بهمين كوتاهى پايان يافت. در آن روز على بن موسى الرضا بيش از همين چند كلمه سخنى نگفت. عبد اللّه مأمون فرمان داد كه بر دينار و درهم نام على الرضا را سكه كنند. و بخاطر تحكيم مودت دختر اسحاق بن جعفر «دختر عم خود» را بعقد برادر على الرضا كه اسحاق بن موسى جعفر بود درآورد. و سمت امير الحاج را هم در مناسك آن سال باسحاق بخشيد. بنام على بن موسى الرضا در عموم شهرها خطبهها خواندند و رسما
وى را بعنوان ولايت عهد ستودند. يحيى بن حسن علوى مىگويد: در آن سال شنيده مىشد كه عبد الجبار بن سعيد خطيب رسمى مدينه در روزهاى جمعه بر منبر رسول اكرم حين خطبه چنين مىگفت: اللهم و اصلح ولى عهد المسلمين على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على عليه السلام و بعد اين شعر را انشاد مىكرد. ستة آباء هم ما هم هم خير من يشرب صوب الغمام
شش پدر از آن خاندان از بهترين مردمى كه آب باران مىنوشند. عبد اللّه مأمون دخترش ام الفضل را به عقد محمد بن على «جواد» عليها السلام درآورد با اينكه محمد جواد چهرهاى بسيار سبز «سبزهى تيرهرنگ» داشت. دخترش را عروس كرد و براى او فرستاد. تا اينكه على الرضا بيمار شد و در آن بيمارى رحلت كرد. على الرضا پيش مأمون از فرزندان سهل انتقاد مىكرد و مأمون را از طاعت كوركورانهى اين دو مرد نهى مىفرمود: و انحراف آنان را با
مأمون باز مىگفت. يك روز مأمون داشت براى نماز آماده مىشد. داشت وضو مىگرفت. غلامى آب بر دستش مىريخت و او وضو مىساخت. على الرضا فرمود يا امير المؤمنين لا تشرك بعباده ربك احدا در كار عبادت ديگرى را شريك خويش مساز. اين اعتراض بر مأمون ناگوار آمد اما خشم خود را پوشيده مىداشت و همچنان دوستانه با على الرضا بسر مىبرد. وقتى كه على بن موسى بيمار شد مأمون نيز خود را به بيمارى زد و وانمود كرد كه با هم از غذائى زهرآلود مسموم شدهاند. اما على الرضا در همان بيمارى از جهان رفت. در باب رحلت امام على الرضا «صلوات اللّه عليه» باختلاف سخن گفتهاند. عبد اللّه بن بشير مىگويد: -مأمون مرا فرمان داد كه ناخنهاى انگشتان دستم را نچينم اطاعت كردم. و بعد چيزى كه به تمر هندى شبيه داد بمن داد و گفت:
-اين را بهم بمال و با دستهاى خود خميرش كن. چنين كردم. و بعد بحضور على بن موسى رفت و گفت: -حال شما چون است. امام فرمود. -اميدوارم كه خوب باشم. مأمون پرسيد: -امروز از پرستاران درگاه كسى بحضورت نيامده تا خدمتى انجام دهد. -نه. مأمون خشمناك شد و غلامانش را صدا كرد. -آب انار مىخواهم. امروز نمىشود آب انار نخورد. بىدرنگ طبق انار گذاشته شد. عبد اللّه بن بشير مىگويد: -مأمون مرا طلبيد و گفت: -با دست خود براى ما آب انار بگير من همان دستهاى آلوده انارها را آب گرفتم. مامون از آن آب انار به على بن موسى نوشانيد. ديگر بيش از دو روز در اين دنيا بسر نبرد.
ابو الصلت هروى مىگويد: -بر على بن موسى الرضا عليه السلام در آمدم. او بيمار بود. وقتى مرا ديد فرمود: -ابا الصلت. كارشان را كردند يعنى زهرم دادند. و آن وقت به تسبيح و تهليل پروردگار پرداخت محمد بن جهم مىگويد: -على الرضا انگور بسيار دوست مىداشت. براى وى انگور تهيه كرده بودند اما به آن انگور سوزن زده بودند. على الرضا در بيمارى خود از آن انگور سوزن زده كه باسم لطيفى آلوده شده بود خورد و قاتل او همان انگورها بود. وقتى امام على بن موسى الرضا از جهان ديده فروبست مأمون خبر رحلت او را يك شب و يك روز پنهان داشت. و بعد به محمد بن جعفر «عموى امام» و گروهى از آل ابى طالب كه در خراسان بسر مىبردند اين فاجعه را اطلاع داد. همه را به بالين امام فرا خواند و جنازهى او را بهمه نشان داد تا بدانند كه وى با مرگ طبيعى از جهان رفته است. همه ديدند كه بر پيكر امام اثرى از ضرب و زخم پديدار نيست
مأمون در اين هنگام به گريه افتاد و گفت: -بر من بسيار دشوار است اى برادر من كه ترا چنين ببينم من آرزومند بودم كه بيش از تو رخت از اين سراى بكشم اما چه مىشود كرد كه پروردگار متعال را تقدير ديگرى بود. عبد اللّه مأمون بر مرگ امام على الرضا سخت جزع كرده بود. يا اندوه و جزع شديدى از خود نشان مىداد. همراه جنازهى امام پياده براه افتاد. او جنازهى امام را بدوش مىكشيد. تا جنازه را به موضعى كه اكنون مزار رضاست رسانيدند. و در آنجا به خاكش سپرده. قبر امام در كنار قبر هارون الرشيد قرار دارد. امام على بن موسى الرضا «صلوات اللّه عليه» را گروهى از سرايندگان مرثيه گفتهاند. ابو الصلت هروى مىگويد: مامون بعنوان عبادت ببالين امام على الرضا آمد. على بن موسى بخود مىپيچيد و مأمون گريه مىكرد و مىگفت: -بر من سخت دشوار است اى برادرم كه پس از تو در
اين دنيا بسر ببرم. من آرزومند بودم كه ترا هميشه زنده ببينم از اين دشوارتر براى من حرف مردم است كه فكر مىكنند من من ترا مسموم ساختهام. من خدا را گواه مىگيرم كه از اين تهمت مبرا هستم. امام على الرضا همچنانكه بخود مىپيچيد فرمود: -راست مىگوئى يا امير المؤمنين. تو مبرا هستى. مأمون بالينى امام على الرضا را ترك گفت و او زندگى را بدرود كرد. بيش از آنكه قبر امام حفر شود مأمون در محل دفن حضور يافت و دستور داد كه پهلوى قبر پدرش قبر على بن موسى را بكنند و بعد بسوى ما برگشت و گفت: -صاحب اين نعش براى من حديث كرد كه در محل قبرش آب و ماهى پديدار خواهد شد. قبرش را بكنيد. كلنگ بر زمين زدند و وقتى به لحد رسيدند آب و ماهى آشكار شد. سپس آب فرو رفت و ماهى نيز همراه آب ناپديد شد. جنازهى مقدس امام على الرضا را در آغوش گور بخاك سپردند. عليه الصلوات و السلام.
وى از فرزندان ابو عبد اللّه الحسين «ارواحنا فداه» بود. كنيهاش ابو جعفر بود. پدرش عبد اللّه افطس است كه سرگذشت او را در حوادث عهد هارون الرشيد ياد كردهايم. مادرش زينب دختر موسى بود كه او هم نسبت به على بن الحسين زين العابدين عليه السلام مىرساند. ابراهيم بن ابى محمد بريدى مىگويد: -مادر حضور معتصم نشسته بوديم آن عهد عهد ولايت عهد او بود. گرزى آهنين كه بسيار سنگين بود در دست داشت. معتصم آن عمود آهنين را در دست خود چند بار لنگر داد و آن وقت هشت بار آن را دور سر خود چرخانيد و بعد بروى زمينش گذاشت. عباس بن على بن ريطه آن گرز را از زمين برداشت. او هم چند بار به چپ و راست و لنگرش داد و بعد هفت گردش دور سر خود چرخش داد. در اين هنگام معتصم رويش را بطرف محمد بن عبد اللّه افطس برگردانيد و گفت: -ولى شما يا ابا جعفر مرد اين زورآزمائى ما نيستيد.
محمد بن عبد اللّه گفت: -چطور؟ با من اينطور حرف مىزنيد. گرز را بمن بدهيد ببينم. معتصم آن گرز سنگين را جلوى محمد انداخت و با لحن مسخره كنندهاى گفت: -هاها. محمد بن عبد اللّه بىاعتنا به نيشخندهاى معتصم گرز را برداشت و بالاى سر برد و در برابر چشمان حيرتزدهى جمع آن گرز را شانزده بار بدور سر خود گردش داد. رنگ روى معتصم در تماشاى اين منظره گاهى زرد و گاهى سرخ مىشد. محمد بن عبد اللّه افطس از مأمون تقاضا كرد كه بوى يك مقام دولتى عطا كند. مأمون دستور داد كه طغراى حكومت بصره را بنام او امضا كردند. و بعد باو گفت: -اكنون با من وداع كن و بسوى مقر حكومت خود عزيمت فرماى. محمد بن عبد اللّه بعنوان وداع بحضور مأمون رفت. و پس از مراسم
وداع مرو را ترك گفت. مأمون بدنبال محمد بن عبد اللّه شيشهاى سرشار از شربت فرستاد و به او پيام داد: هنگامى كه به بصره رسيدى از اين شربت بنوش زيرا من بياد تو اين هديه را فرستادهام. محمد بن عبد اللّه همان روز كه بصره رسيد از شربت خليفه نوشيد ولى ديگر نتوانست پا بدار الاماره بگذارد. با آن شربت زهرى آميخته بود كه جابجا به زندگانى محمد خاتمه داد.
اين محمد پسر قاسم و قاسم پسر على و على پسر عمر بن على بن الحسين عليها السلام بود. مادرش دختر عموى پدرش بود. و صفيه بنت موسى ناميده مىشد. كنيهى محمد بن قاسم «ابو جعفر» بود. مردم به محمد بن قاسم لقب «صوفى» داده بودند زيرا از پشم سفيد لباس مىپوشيد. مردى دانشمند و زاهد و پاكدين بود. در مذهب خود از توحيد و عدل پيروى مىكرد. و با زيديه جاروديه همكيش بود. در عهد معتصم قيام كرد. محيط نهضتش طالقان بود.
عبد اللّه بن طاهر پس از چند جنگ وى را دستگير كرد و بسوى معتصم فرستاد. ابراهيم بن عبد اللّه معروف به عطار كه از همراهان ابو جعفر محمد بن قاسم در طالقان بود روايت مىكند. محمد بن قاسم از عربستان به مرو آمده بود. عدهاى قريب كه به پانزده نفر از اهل كوفه در اين سفر ملتزم ركابش بودند. پيش از آنكه محمد به مرو عزيمت كند در «رقه» بسر مىبرد. گروهى از شخصيتهاى سرشناس زيديه مانند يحيى بن حسن ابن الفرات و عياد بن يعقوب رواجنى در آنجا افتخار حضورش را داشتند. اين قوم از سخنان او بوئى به مذهب معتزله برده بودند و بههمينجهت حضورش را ترك گفتند. زيرا مذهب معتزله با عقيدهى اين قوم هم آهنگ نبود. كوفىها عموما از پيرامون محمد بن قاسم پراكنده شدند تنها دهپانزده نفر برايش مانده بوديم كه با او وفادار بوديم. ما هركدام بسوئى روى آورديم و مردم را بجانب او دعوت كرديم.
ديرى نگذشت كه چهل هزار نفر از مسلمانان عراق با وى بيعت كردند. محمد بن قاسم در يك چنين موكب شكوهمند از عراق بسمت خراسان روى آورد و در دهكدهاى از دهات مرو كه مردمش عموما شيعه بودند فرود آمديم. مردم دهكدهاى او را در قلعهاى جاى دادند كه بسيار منيع و محكم بود. مرغهاى تيز بال را نيز يارا نبود بر بالاى آن قلعه پرواز كنند آن قلعه بر سينهكشهاى كوه «حريز» قرار داشت. مقر محمد بن قاسم آن قلعه بود وقتى اساس حكومت وى تحكيم شد وعده داد كه شبى از قلعه به دهكده فرود بيايد و از پيروان خود بازديد كند. آن شب محمد بن قاسم به دهكده آمده بود. هنگامى كه در ميان اصحاب خود قرار گرفت صداى گريهى مردى به گوشش رسيد. بمن گفت: -ابراهيم! برو به بين چه كسى گريه مىكند. من به صداى اين گريه پيش رفتم تا با صاحب صدا نزديك شدم.
اين مرد گليمباف بود. از گريهاش پرسيدم. شكايت كرد كه مردى از اصحاب ابو جعفر محمد بن قاسم يك قطعه گليم از وى به زور گرفته است. به آن مرد گفتم: -از اين بافنده هرچه گرفتهاى برش گردان زيرا ابو جعفر صداى آه و نالهاش را شنيده است. در جوابم گفت: -هرگز چنين نخواهم كرد. چون ما بدنبالتان بخاطر استفاده براه افتادهايم. ما با شما آمدهايم كه چيزى گيرمان بيايد. و نيازمندهاى خود را تأمين كنيم. من با زبان چرب و نرم سخنان دلاويز آن گليم را از وى پس گرفتم و به صاحبش باز گردانيدم. و وقتى بحضور محمد بن قاسم برگشتم ماجرا را بوى گزارش دادم. محمد بن قاسم گفت: -پس بدينترتيب مىخواهيم دين خدا را يارى كنيم؟ و بعد فرمود: -مردم را از دور من پراكنده سازيد تا من تكليف خود را بشناسم. ما فرمان محمد را بگوش مردم رسانيديم و گفتيم:
-اقتضاى امر اينست كه فعلا پراكنده شويد. مردم هم از آنجا پراكنده شدند. محمد بن قاسم نيز فرداى آن شب آن دهكده را ترك گفت و به- طالقان رخت كشيد. او در طالقان اقامت گزيد و ما از نو بدعوت پرداختيم. خلق عظيمى دعوت ما را اجابت كردند. بعرض او رسانيديم كه اكنون مصلحت كار ما چنين اقتضا دارد. اقتضاى كار اينست كه بيعت اين ازدحام را قبول كنيم و پس از استقرار امر و غلبه بر دستگاه بتصفيهى جمعيت خود برداريم. چون اگر در اينجا هم مردم را از دور خويش برانيم و همان روش مرو را تكرار كنيم. عبد اللّه بن طاهر بتعقيب ما خواهد پرداخت. محمد بن قاسم اين پيشنهاد را پذيرفت و همراه با مردمى كه دعوتش را اجابت كردند نهضت كرد. خبر اين نهضت بگوش عبد اللّه بن طاهر رسيد و او نخستين نيروئى را كه بسركوبى اين نهضت اعزام داشت تحت فرماندهى حسين بن نوح با ما روبرو شده بودند. حسين بن نوح جنگيديم و او را در زشتترين هيئتى از ميدان جنگ بدر رانديم.
خبر شكست حسين بن نوح در خراسان قيامتى بر پا كرد. عبد اللّه بن طاهر سخت برآشفت و يكى از سرداران نامى خود را كه نوح بن قيان ناميده مىشد بجنگ ما فرستاد. ما اين سردار شكوهمند را نيز چنان درهم شكستيم كه از شكست نخستين چندين بار رسواتر و قبيحتر بود. نوح بن قيان از شرمسارى خود ديگر بسوى عبد اللّه بن طاهر باز نگشت. فقط براى او نامهاى پوزشآميز و عذر خواه فرستاد و در نامهى خود قسم خورد كه تا پيروز نشود باز نگردد. يا مرگ و يا پيروزى. عبد اللّه بن طاهر بكمك او سپاهى گران فرستاد. نوح بن حيان در اين بار بحيلههاى نظامى پرداخت و چند كمين خطرناك بوجود آورد. هنگامى كه جنگ آغاز شد نوح بن حيان بفاصلهى كوتاهى عقبنشينى كرد و ما هم بهواى اينكه حريف شكستخوردهى خود را يكباره از جبههى جنگ برانيم و شرش را از سر خود كوتاه سازيم به تعقيبش پرداختيم. ناگهان كمينها از كمينگاهها سر برداشتند و ضربهى سنگينى بر ما فرود آوردند. نيروى ما در هم شكست.
محمد بن قاسم با قيافهى ناشناسى به «نسا» گريخت. اما ما همچنان بر جاى خود مانديم و بدعوت و تبليغ خويش ادامه مىداديم. ابراهيم بن غسان عودى مىگويد: امير عبد اللّه بن طاهر روزى مرا بحضور طلبيد. او بر سرير خود نشسته بود و در كنارش نامهاى مهر كرده ديدم كه بر روى تخت كوچكى قرار داشت و دست او به ريشش بود. با انگشتانش ريشش را خلال مىكرد. عبد اللّه بن طاهر عادت داشت كه در حالت غضب با ريشش بدينترتيب بازى مىكرد. من در يك چنين حال از غضب او به خدا پناه بردم، و نزديك شدم. بسوى من برگشت و گفت: -ابراهيم، زنهار از فرمان من سر نپيچى و خلاف دلخواه من اقدام نكنى. آن وقت مرا بر نفس خود سلطنت خواهى داد و من دمار از روزگار تو بر خواهم آورد. گفتم: -پناه بخدا مىبرم كه يك چنين تهديدهاى خطرناك را از امير
بشنوم، پناه مىبرم بخدا اگر غضب امير مرا دريابد. -گوش كن ابراهيم، من هزار سوار مسلح همراه تو كردهام و دستور دادهام صد هزار درهم نيز بتو تسليم كنند تا در راه اين بسيج بكار ببرى و نيازمنديهاى خود را تأمين سازى. هماكنون بطبل جنگ بكوب و شيپور رحيل بنواز. سپاه تو (اين پنج هزار مرد مسلح) بهمراه تو عزيمت خواهند كرد. شتاب كن و يك راهنما نيز بهمراه خويش بردار و از اسطبل مخصوص سه اسب بدنبال خويش يدك كن تا اگر مركب تو در عرض راه از رفتن بازمانده پياده نمانى و درنگ روا ندارى. بدليل راه خود هزار درهم عطا كن و او را بر يكى از اين اسبهاى يدك منشان تا بتواند در اين سرعت با تو همراهى كند. وقتى يك فرسنگ ميان تو و قريهى «نسا» فاصله مانده اين نامهى مهر كرده را باز كن و مضمونش را بكار ببر. زنهار كه يك حرف از اين نامه را ناخوانده نگذارى و زنهار كه در اطاعت از اين فرمان تعلل روا ندارى. اين را هم بدانكه من جاسوسى را بر تو گماشتهام كه حتى نفسهاى ترا هم بمن گزارش خواهد داد. حذر كن، حذر كن و تو مىدانى كه عصيان من چه كيفرى خواهد داشت.
ابراهيم بن غساق مىگويد: -از قصر عبد اللّه يك سر به اردوگاه رفتم و دستور دادم طبل و شيپور را بكار انداختند. اردوگاه من در محلى كه اسمش «شادياخ» بود قرار داشت. آنجا محل قصر فرزندان طاهر ذو اليمينين بود. عبد اللّه طاهر از بالكن قصر خود ما را نگاه مىكرد. من سپاه خود را سان ديدم و صف آراستم و با همان شتاب كه عبد اللّه دستور داده بود براه افتادم. سپاه من تقريبا دوش بدوش من مركب مىدوانيدند. سه شب و سه روز راه مىپيموديم تا بيك فرسنگى «نسا» رسيديم. در اين هنگام آن نامهى مهر كرده را كه عبد اللّه بن طاهر بمن سپرده بود باز كردم و ديدم چنين نوشته است. بنام خدا و يارى او عزيمت كن و در يك فرسنگى نسا سپاه خود را آمادهى نبرد ساز. ابتدا يكى از سرهنگان سپاه را با سيصد سوار به دستگيرى متصدى پست اعزام كن. و بعد سرهنگ ديگرى را با پانصد سوار بسوى دارالاماره بفرست تا پيش از آنكه فرماندار «نسا» بر تو حملهور شود او را از جنب و جوش بازدارى زيرا بيعت محمد بن قاسم بر گردن اين قوم بر قرار است و بيم آن است كه بخاطر حفظ اين بيعت فتنهاى بر پا سازند.
و بعد با سواران ديگر خود در دهكدهى «نسا» به محله فلان و كوچهى فلان و خانه فلان مىرسى. آن خانه سه در تو در تو دارد. از در اول به در دوم و بعد به در سوم در آى و از پلههاى دست راست بالا برو. آن پلهها ترا به اتاقى خواهد رسانيد كه اتاق محمد بن قاسم صوفى است. در آن اتاق محمد بن قاسم با مردى از اصحابش كه ابو تراب ناميده مىشود بسر مىبرد. محمد بن قاسم را با ابو تراب در زنجير سخت بربند و بعد انگشترى محمد بن قاسم را با انگشترى خود براى من بفرست تا بيش از نامهى تو خبر پيروزى ترا دريافت بدارم. اين دو انگشترى را با قاصدى با پيام بمن برسان. به آن قاصد بگو كه درست به سرعت برق و باد انگشترىها را براى من بياورد. اين مرد «قاصد» نبايد پيش از سه روز در راه بماند. وقتى قاصد را اعزام داشتى مىتوانى فرصتى غنيمت بشمارى و نامهى فتح را براى من بنگارى. بسيار احتياط كن. هميشه بيدار و هوشيار و حساس باش تا محمد بن قاسم و ابو تراب را تحت الحفظ بمن برسانى. ابراهيم بن غسان مىگويد:
-هيچ فرمان در زندگى خود بنظر اين فرمان نديده بودم. مثل اينكه وحى منزل بود. اطاعت كردم و از آن پلهها كه نشانم داده بود بالا رفتم و محمد بن قاسم را بر سر پلهها ديدم. عمامهاى بر سر داشت و با همان عمامه به چهرهى خود لثام بسته بود. يك قاطر زين كرده در پايين راهپلهها آماده بود. مثل اينكه او عزم سفر بسوى خوارزم داشت. ناگهان بند دستش را گرفتم. بسوى من دويد و گفت: -تو كيستى؟ چه مىخواهى؟ با چه كسى كار دارى؟ گفتم: -محمد بن قاسم را مىخواهم. او به سادگى گفت: -من محمد بن قاسم هستم. گفتم: -انگشترى خود را تسليم كن. بىدرنگ انگشترى خود را بمن داد. من هم هرچه زودتر و شتابزدهتر انگشترى خودم را با اين انگشترى بدست قاصد سپردم و او را بر اسبى از اسبهاى ويژهى عبد اللّه بن
طاهر كه همراه من يدك كرده بود نشانيدم و اسب ديگرى هم برايش يدك كردم و او را بسوى عبد اللّه بن طاهر فرستادم. و بعد به همراهانم دستور دادم كه اتاق محمد بن قاسم را تفتيش كنند. محمد بمن گفت: -ديگر از اين اتاق چه مىخواهيد؟ مرا كه دستگير كردهايد. در اين اتاق كسى نيست كه اسيرش كنيد. به حرفش گوش ندادم. تأكيد كردم كه آنجا را درست زير و رو كنند، همه جا را تحت تفتيش و جستجو بگيرند. همراهان من پس از كاوش بسيار بالاخره «ابو تراب» را زير «نقير» پيدا كردند. اين نقير ديگ بزرگى تراشيده از چوب است كه بيك حوض چوبى مىماند و توى اين نقير خمير درست مىكنند و نيز در همين نقير انگور هم آب مىگيرند. ابو تراب در زير اين نقير پنهان بود درش آوردند. دستور دادم محمد بن قاسم و ابو تراب هر دو را با زنجير به سختى بستند و بعد نامهى پيروزى را به عبد اللّه بن طاهر نگاشتم. ابراهيم بن غسان مىگويد. از «نسا» بسمت نيشاپور عزيمت كرديم.
شش روز در راه مانديم. روز ششم به نيشابور رسيديم. آنجا خانهى من بود. محمد بن قاسم را در خانهى خود توى اتاقى بازداشت كردم. و گروهى از افراد مطمئن و شايستهى اعتماد خود را بر وى گماشتم: ابو تراب را در اتاق ديگر تحت نظر عبد الشعرانى محبوس ساختم. محمد بن قاسم تا در آن اتاق قرار گرفت بىدرنگ عباى خود را روى زمين فرش كرد و به نماز ايستاد. عبد اللّه بن طاهر در قصر شادياخ خود روى يك بالكن بلند نشسته بود و ما را مىديد. وقتى كارهايم را انجام دادم و احتياطهاى مقتضى را بكار بردم شخصا به حضور عبد اللّه باز يافتم و شفاها جريان اين سفر را بوى گزارش دادم. گفت: -من حتما بايد محمد بن قاسم را ببينم. با چشمان خود نگاهش كنم. همراه من براه افتاد، آفتاب روز به مغرب خزيده بود. عبد اللّه بن طاهر دنبال من در چهرهى ناشناسى راه مىآمد. پيراهن و ردائى پوشيده بود. تشريفات حكومتى نداشت.
با همين تركيب ناشناس به اتاق محمد بن قاسم سر كشيد و او را در نماز ديد. بطرف من برگشت و گفت: -واى بر تو ابراهيم! از خدا نترسيدى كه اين مرد صالح را چنين به زنجير كشيدى. گفتم ترس از تو اى امير ترس از خدا را در وجود من خفه كرده است. -اين زنجيرها را سبك كن. او را فقط به يكبند سبك بربند. آن غل كه بر گردنش مىگذارى نبايد از يك رطل نيشابورى بيشتر باشد «رطل نيشابورى بوزن دويست درهم بوده است» . پاهايش را نيز طورى به زنجير انداز كه بتواند راه برود. و بعد ما را ترك گفت و خود به كاخ خويش در شادباخ باز گشت. عبد اللّه بن طاهر پس از اينكه محمد بن قاسم را دستگير كرد بازهم سه ماه ديگر در نيشابور بسر برد زيرا مىخواست خبر اسارت محمد در ميان مردم پنهان بماند تا مبادا قصهى اسارت او فتنهاى بر پا سازد. عبد اللّه بن طاهر مىدانست كه در هر دهكده از دهكدههاى خراسان گروهى از پيروان بيعت كردۀ محمد زندگى مىكنند و بعيد نيست
يكباره بخاطر نجات محمد قيام كنند. عبد اللّه بن طاهر هرچندى يكبار از اسطبل خود قاطرهائى را با هودج باين طرف و آن طرف مىفرستاد تا مردم گمان كنند كه محمد بن قاسم را از شهر نيشابور بيرون فرستاده اما باز آن قاطرها را به اصطبل باز مىگردانيد. تا سرانجام او را با همين ابراهيم بن غسان از نيشابور به رى فرستاد. عبد اللّه بن طاهر به ابراهيم بن غسان سفارش كرد كه روش استتار و احتياط را همچنان در رى نيز بكار برد. هرآن شيوه كه او در نيشابور نسبت به محمد بن قاسم بجا مىآورد همان شيوه را در رى نيز نسبت باو رعايت كند. يعنى او را سه شب در ميان بر استر مخصوص امير سوار كند و از شهر بيرون بفرستد و دوباره به شهر بازش بياورد. اين بود سياست عبد اللّه بن طاهر معروف به «ذو اليمينين» تا روزى كه محمد بن قاسم را در بغداد به معتصم تحويل داد. ابراهيم بن غسان مىگويد: از هديههاى گرانبها آنچه بحضور محمد بن قاسم تقديم شد
همه مردود ماند الا يك جلد از قرآن كريم كه ويژهى عبد اللّه بن طاهر بود. محمد بن قاسم اين قرآن را پذيرفت و علتش هم اين بود كه از روى همين مصحف عزيز وى آيات الهى را تلاوت مىكرد ابراهيم ابن غسان مىگويد. من هرگز در عمرم مردى به اجتهاد و عبادت و عفاف و ذكر و فكر محمد بن قاسم نديدهام. مردى بود كه از پروردگار متعال بسيار ياد مىكرد. قلبش هميشه مطمئن و آرام و خاطرش در همه حال آسوده بود. هرگز از اين مرد عجز و ضعف و خضوع نديدهام هرچند كه در زير سختترين فشارهاى حوادث دست و پا مىزد. اصحاب او هرگز او را در ياوهگوئى و شوخى و خنده بياد ندارند. حتى يكبار هم او را در شوخى و استهزا نديدهاند. هنگامى كه نيروى ابراهيم بن غسان از ارتفاعات حلوان سرازير مىشدند محمد بن قاسم بسوى محمل خود مىرفت تا بنشيند و عزم رحيل كند. محمد شعرانى كه يكى از همراهان ابراهيم بود. پيش دويد و خم شد تا محمد پا بر شانهاش گذاشت و در محمل خود نشست.
در اين وقت محمد بن قاسم لبخندى زد و به محمد شعرانى گفت: -شما نان فرزندان عباس را مىخوريد و شانهى خود را براى فرزندان ابو طالب خم مىكنيد. اين تنها شوخى و لبخند بود كه از وى ديدهاند. اين محمد شعرانى از پيروان خراسانى بنى عباس بود. وى در جواب محمد بن قاسم گفت: -فدايت شوم. پسران على و عباس در پيش من يكسان هستند او را ديگر كسى بحال لبخند نديد. و در عين حال چهرهى غمناكى هم نداشت. ابراهيم بن غسان مىگويد: براى نخستين بار و شايد همين يكبار او را در آن روز غمناك ديدهام كه نامهى معتصم به ما رسيد. هنگامى كه به نهروان رسيديم نامهاى به حضور معتصم فرستاديم. گزارش داديم كه اكنون محمد بن قاسم به بغداد مىرسد و اجازت مىخواهيم كه او را تسليم سازيم. معتصم در پاسخ اين نامه دستور داد كه محمد بن قاسم را در محملى بىروپوش بنشانيم و وقتى به نهرين رسيديم عمامه از سرش برداريم و بهمين ترتيب نازيبا او را به بغداد در آوريم. در آن تاريخ هنوز شهر «سرمنراى» ساخته نشده بود.
ما هم اطاعت كرديم. در همان منزل. منزل نهروان روپوش از محملش برداشتم. او كه از ماجرا خبر نداشت پرسيد: -چرا روپوش محمل را برمىداريد. از فرمان معتصم آگاهش ساختيم. چهرهاى اندوهناك گرفت. به نهرين رسيديم. گفته شد: -يا ابا جعفر عمامه از سرت بردار زيرا امير المؤمنين دستور داده كه سربرهنه به بغداد درآئى. محمد بن قاسم وقتى اين سخن را شنيد عمامه را از سرش برداشت و بسوى من انداخت. و سخنى نگفت. از آنجا به «شماسيه» رسيديم. آن روز روز نوروز بود. نوروز سال دويست و نوزدهم هجرت بود. محمد بن قاسم در همان محمل بىروپوش سربرهنه نشسته بود و عدل او هم در محمل مردى از اصحاب عبد اللّه بن طاهر بود. مسخرهها جلوى محملش مسخرگى مىكردند.
بازى مىكردند. رقاصها بر سر راهش مىرقصيدند. وقتى محمد به اين بازيها و بازيچهها نگريست گريه كرد و گفت: -خداوندا! تو مىدانى كه من هميشه حرص مىزدم و سعى مىكردم اين اوضاع ناهنجار را عوض كنم. دلقكهاى خليفه بر روى مردم لاشههاى مردار و پليدى مىانداختند و معتصم مىخنديد. اما محمد بن قاسم فقط تسبيح و تهليل مىكرد و از درگاه پروردگار براى خويش آمرزش مىخواست و لبان خود را مىجنبانيد و در حق اين قوم نفرين مىكرد. معتصم در كاخ خود در شماسيه نشسته بود و اين منظرهها را تماشا مىكرد. محمد بن قاسم ايستاده بود. اين بازيها وقتى بپايان رسيد محمد را به حضور معتصم عرضه داشتند. معتصم دستور داد كه وى را به مسرور خادم معروف رشيدى بسپارند. مسرور محمد بن قاسم را در سردابى كه به چاه شبيهتر بود محبوس ساخت. اين زندان كيفيتى داشت كه محمد بن قاسم در همان روز نخست نزديك بود در آن تنگنا جان بسپارد.
اين خبر بعرض معتصم رسيد، فرمان داد زندان محمد را عوض كنند. وى را از آنجا به «بستان موسى» بردند و آنجا، در كاخى كه بكاخ سلطنتى معتصم چسبيده بود باز داشتند. مسرور در آنجا چند تن از غلامان مطمئن و موثق خود را بر وى گماشت. اتاق او در آن كاخ بلندبنيان چند روزنه و پنجرهى وسيع و روشنىبخش داشت. محمد بن قاسم از زندانبان خود يك قيچى تمنا كرد كه ناخنهاى خود را بچيند. زندانبان اين تمنا را برآورد و برايش قيچى حاضر كرد. محمد بن قاسم در محيط خلوت اتاق خود گليم زير پايش را جلو كشيد و با آن قيچى گليم را نصف كرد. نصفش را بحال خودش گذاشت و نصف ديگرش را رشته كرد و بهم بست و ريسمانى ترتيب داد و آن وقت بزندانبان خود گفت من از دست موشها در اين بيغوله ناراحت هستيم موشها نان مرا مىخورند، يك چوب بمن بده كه از خودم دفاع كنم. برايش چوب بلندى آوردند. وى با كمك همان قيچى اين چوب را بسه قطعه كرد و بعد از آن ريسمانى كه تهيه ديده بود براى خود نردبانى ساخت و بر سر اين چوبها بست و بىفرصت نشست. آن شب شب عيد فطر بود كه هركس سعى مىكرد در خانه و
خانوادهى خود بسر برد. بههمينجهت محيط زندان از همهوقت خلوتتر و خاموشتر بود. محمد بن قاسم از اين بهتر فرصتى نديد پا شد و آن نردبام ريسمانى را كه آماده بود برداشت و پاى نزديكترين روزنهاى كه اتاقش بدنياى خارج داشت ايستاد. با هر زحمت و مرارتى كه بود سر اين طناب را به آن روزنه بند كرد و خود را از كف اتاق بدم آن پنجره رسانيد. و بعد با كمك همان نردبام ريسمانى از آن روزنه به داخل باغ پريد. آن شب شب عيد فطر سال دويست و نوزدهم هجرت بود. صدها طبق ميوه و گل در اين باغ آماده شده بود كه روز عيد به بارگاه خليفه اهدا شود. حمالهائى كه اين طبقها را مىكشيدند در همين باغ معروف به «بستان موسى» شب عيد را بروز مىآوردند. محمد بن قاسم وقتى ميان اينها رسيد همهشان كلاه طبق كشى را از سرشان انداخته بودند و غرق خواب بودند. او هم فكرى بمغزش افتاد. رفت توى اين حمالها و گرفت خوابيد. تا نيمهشب ميان آنها دراز كشيده بود.
بعد از جايش پا شد و كلاه طبق كشتى يكى از آنان بر سر گذاشت و براه افتاد. هنگامى كه خواست از در باغ بيرون رود دربان جلويش را گرفت: -كيستى؟ -من يك طبق كش هستم كه مىخواهم بخانه برگردم. دربان گفت: -حالا دير وقت است، شبگردها ترا توقيف خواهند كرد. اينجا پيش من بخواب تا روز روشن شود و بعد دنبال كارت را بگير. محمد بن قاسم بنام يك حمال طبق كش آن نيمهشب را تا سپيده دم در كلبهى دربان بستان موسى بسر برد. سپيده دم همراه حمالهاى ديگر از آن باغ بيرون رفت و گريخت صبح روز عيد كه زندانبان در اتاق او را گشود نشانى از او نديد. خبر فرار او را به مسرور دادند. مسرور نوميد از همه جا پابرهنه به حضور معتصم شتافت. آمادهى مرگ خبر فرار محمد بن قاسم را بعرض خليفه رسانيد. خلاف انتظار مسرور معتصم خونسردانه گفت: -نگرانى نيست. اين مرد بهر جا برود از چنگ ما نتواند گريخت اگر خودش را آشكار سازد ما او را بار ديگر دستگير خواهيم ساخت و اگر
پوشيده و پنهان بسر ببرد و طريق صلح و صفا بجويد كارى بكارش نخواهيم داشت. مسرور گفت: -اين از تفضل خاص امير المؤمنين است. كه با يك چنين حادثه مرا بخشيده. اگر اين ماجراى در عهد رشيد پديد مىآمد حتما مرا بقتل مىرسانيد. گفته مىشود كه محمد بن قاسم بسوى واسط سرازير شد و در آن شهر اقامت گرفت. و اين روايت صحيح است. محمد بن ازهر مىگويد: روزى كه محمد بن قاسم را ببغداد مىآوردند من توى تماشا- گران ايستاده بودم. ديدمش. مردى چهار شانه و گندمگون بود. بر چهرهاش از آبله نشانهائى مانده بود. بر پيشانى وى سجود بسيار اثرى لكهمانند گذاشته بود. حسين بن موسى بن منبر مىگويد: -محمد بن قاسم وقتى از زندان گريخت بناحيهاى كه «قطعة الربيع»
ناميده مىشد. «و از عطاياى منصور به ربيع بن يونس حاجب مخصوصش بود» رسيد. در آنجا خانهى منيرين موسى را شناخت. منير بن موسى او را از خانهى خود بخانهى ابراهيم بن قيس برد تا مبادا در پايش را بشناسند و به تعقيب وى اقدام كنيد. منير بن موسى با ابراهيم بن قيس دونفرى نشستند و بخاطر محمد ابن قاسم جلسه مشاورهاى تشكيل دادند تا تكليف كارش را روشن كنند. ابراهيم و منير بمحمد بن قاسم گفتند: دستگاه انتظامى بغداد در جستجوى تو منتهاى شدت را بكار خواهد برد. مصلحت تو در اينست كه شهر بغداد را ترك گوئى. -بكدام سوى رو بياورم. گفتند: -شهر واسط، در آن شهر آرامتر از همه جا زندگى خواهى كرد. محمد بن قاسم از بغداد بسوى واسط عزيمت كرد. وى كمر خود را سخت بسته بود زيرا در آن شب كه از محل بازداشت خود بكف باغ پريد يكمهره از مهرههاى ستون فقراتش در- رفته بود. اين عارضه سخت ناراحتش مىداشت و سرانجام در نتيجهى همين درد (درد پشت) از اين جهان بجهان ديگر رخت كشيد. رحمه اللّه
پسرش على بن محمد بن قاسم حديث مىكند: -پدرم در راه دجله «قسمت غربى» بواسط رفت. در آنجا بخانهى زنعموى خود كه مادر على بن حسن بن على بود رفت. اين زن سالها مىگذشت كه زمينگير بود. روى زمين نشسته بود و نمىتوانست برخيزد اما تا چشمش به محمد بن قاسم « برادرزادهى شوهرش» افتاد از شدت شوق يكباره از جايش پريد. سر پايش ايستاد و مشتاقانه گفت: الحمد للّه على سلامتك محمد بن قاسم در خانه زنعموى خود ببستر بيمارى رفت زيرا از درد ستون فقرات سخت رنجور شده بود. و در همان خانه بدرود زندگى گفت. طى مدتى كه محمد بن قاسم در واسط بيمار بود پرستارى جز مادر على بن حسن يعنى زنعموى خود نداشت. حارث حراز مىگويد: محمد بن قاسم وقتى از زندان فرار كرد بطرف غربى دجله گريخت. مىخواست بوسيلهى قايق از دجله بگذرد. بآنجا كه راهگذارها جمع مىشوند تا توى قايق به نشستند رفت و بانتظار قايق ايستاد. محمد در پهلوى خود پير مردى ديد كه تا چشمش به او افتاد شناختش، اين پير مرد از اعضاى ادارهكنندۀ زندان بود.
او از شكاف در اتاق خود بارها اين پير مرد را در حال نگهبانى ديده بود. او زندانبان خود را شناخت ولى زندانبان زندانى خود را نتوانست بشناسد. بالاخره قايق از راه رسيد، قايقبان از يكيك چند درهم مىگرفت و سوارشان مىكرد. نوبت بمحمد بن قاسم رسيد. قايقبان كرايهى قايق خواست. محمد گفت: -جز همين خرقه پشمينه كه بر تن دارم از مال دنيا هيچ ندارم. اما قايقبان پول مىخواست، اين حرفها كرايهى قايق نمىشد. بالاخره پير مرد زندانبان بىآنكه بداند اين محمد بن قاسم زندانى خود اوست كرايۀ سفرش را پرداخت. محمد بن قاسم با كمك دشمنش از چنگ دشمنان خود به واسط گريخت. احمد مىگويد: -محمد بن قاسم در طول خلافت معتصم و واثق در سرگردانى و اضطراب بسر مىبرد. پس از واثق وقتى زمام امر بدست جعفر متوكل افتاد با دستور
او بزندان متوكل جان سپرد. گفته مىشود كه متوكل مسمومش ساخت. عباد بن يعقوب مىگويد: -من و يحيى بن حسن الفرات محمد بن قاسم در قايقى نشسته بوديم و مىخواستيم بسمت «رقه» برويم. چند نفر از اهل علم هم در آن قايق همسفر ما بودند. در آنجا صحبت از مسائل گوناگون بميان آمد محمد بن قاسم طى تحقيقات و استدلالهاى خود وانمود كرد كه مذهبش مذهب معتزله است. ما كه عموما مذهب اعتزال را كفر مىشمرديم همگان از آن قايق بيرون آمديم و محمد بن قاسم را تنها گذاشتيم. محمد بن قاسم گريه كنان از دوستانش تقاضا مىكرد كه باز گردند ولى كسى باو التفات و اعتنا نمىكرد.
از نسل عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب است. بنى عباس كه شعار سياه را شعار رسمى خود قرار داده بودند ملت را به سياهپوشى جبرا وادار مىساختند. عبد اللّه بن حسين جعفرى از آنان بود كه نمىخواست سياه بپوشد.
از پوشيدن اين شعار امتناع كرد. معتصم دستور داد بزندانش ببرند. عبد اللّه در زندان معتصم چندان ماند كه در همانجا دار دنيا را وداع گفت:
هارون بن محمد معروف بواثق نسبت بعلويين مهربان بود. ابو الفرج اصفهانى نويسنده كتاب مىگويد: من كسى را از آل ابى طالب نمىشناسم كه در عهد واثق از دنيا رفته باشد. إلا حديثي كه على بن محمد بن حمزه روايت مىكنند: على بن محمد مىگويد: -على بن محمد بن عيسى بن زيد بن على بن الحسين عليهم السلام با دست عمرو بن منيع بقتل رسيده است. اما اين راوى علت قتل على بن محمد بن حسينى را باز نگفته است. همانطور كه ما حكايت كردهايم على بن محمد حسينى در واقعهى كه ميان محمد بن هنكال و محمد بن جعفر «در رى پديد آمده بود بقتل رسيد
فرزندان ابو طالب در عهد واثق آسوده بسر مىبردند. در سرمنراى از عطايا و بخششهاى هارون واثق زندگى آرامى را مىگذرانيدند. تا اينكه نوبت بجعفر متوكل رسيد. در عهد متوكل آل ابى طالب بپراكندگى و پريشانى افتادند.
جعفر پسر محمد معتصم، نوادهى هارون الرشيد كه لقبش «متوكل» بود براى آل ابو طالب دشمنى لجوج و عنود بود. براى كينه و عداوت و عناد و سوءظن اين مرد نسبت بخاندان رسول اللّه نمىتوان حد و ميزانى بيان كرد. عبيد اللّه بن يحيى بن خاقان وزير او، او را در اين گونه كردارهاى ناپسند تشويق و تأكيد مىكرد. اين عبيد اللّه زشتكارىهاى متوكل را در چشم او زيبا جلوه مىداد تا آنجا وى را نسبت به خاندان ابو طالب بدبين و بدانديش ساخت كه او لجاج عناد خود را نسبت باين طايفه از درجهى افراط نيز گذرانيد. جعفر متوكل در حق اولاد رسول اللّه آنقدر بد كرد كه هيچيك از خلفاى عباسى را نمىتوان با او طرف مقايسه قرار داد. ما در اينجا مسئلهى ويرانى قبر ابو عبد اللّه الحسين را شاهد كارهاى
ناهنجار اين مرد عباسى قرار مىدهيم: وى دستور داد كه مزار ابو عبد اللّه «صلوات اللّه عليه» را همچون اراضى مزروعى بوسيلهى گاو آهن شخم كنند و بر آن سرزمين آب ببندند و بدينوسيله آثار و علائم قبر را از ميان بردارند. متوكل علاوه بر اين ويرانكارىها دستور داد بر سر راههائى كه به مزار ابو عبد اللّه الحسين منتهى مىشود كشيكهائى بگذارند تا از مردمى كه بزيارت ابو عبد اللّه و شهداى كربلا مىروند منع كنند. اين كشيكها مكلف بودند زيارتكنندگان قبر ابى عبد اللّه را به قتل برسانند يا زير شكنجه و عقوبت قرار دهند. «احمد بن جعدوشا» كه خود شاهد اين جريان بود حديث مىكند: در آن روزگار كه متوكل هنوز بخلافت نرسيده بوده يعنى در عهد معتصم و واثق» با يك زن رقاصه آشنا بود. اين زن كه خود اهل غنا و رقص بود دستهاى از رقاصهها و خوانندگان را در اختيار داشت. متوكل هر شب كه مىخواست شراب بنوشد و خوش بگذراند باين زن پيغام مىفرستاد كه برايش خواننده و رقاص بفرستد. بالاخره دوران برادرش واثق بسر آمد و خود بر كرسى خلافت قرار گرفت.
شبى از شبها به آن زن كه دوست عهد جوانيش بود فرمان داد شاگردانش را براى محفل و عيش و نوش او اعزام دارد. فرستادهى متوكل بحضورش برگشت و گفت: -او در خانه نبود. اين زن بزيارت قبر ابو عبد اللّه الحسين «ارواحنا فداه» رفته بود اما فرستادهى متوكل نمىدانست. بگوش آن زن رسيد كه خليفه احضارش كرده. با سرعت خودش را بسر من را رسانيد و بىدرنگ دختركى از شاگردانش را بحضور متوكل فرستاد. متوكل اين دخترك رقاصه را دوست مىداشت. از او پرسيد: -كجا رفته بوديد؟ دخترك با لحن سادهاى گفت: -خانم ما (يعنى آن رقاصه) مىخواست به حج برود، ما را هم با خودش برد. اين جريان در ماه شعبان پيش آمده بود. متوكل گفت: -موسم حج ماه ذىالحجه است. شما در ماه شعبان بكدام حج رفته بوديد؟ دخترك با همان سادگى جواب داد:
-بزيارت قبر ابو عبد اللّه الحسين. متوكل از شدت خشم نزديك بود خفه شود. فرمان داد آن زن رقاصه را كه دوست ديرينش بود به زندان انداختند و اموالش را مصادره كردند. و بعد به يكتن از اصحابش كه «ديزج» ناميده مىشد و او مردى يهودى بود كه مسلمان شده بود فرمان داد قبر سيد الشهداء را بوسيلهى گاو آهن شخم كنند و آثار قبر را محو سازند. ديزج به فرمان متوكل از سامرا بكربلا رفت و كربلا را با تمام خانهها و آثارى كه بر قبر ابو عبد اللّه الحسين بود ويران كرد و اراضى اطراف قبر را كه در حدود دويست جريب بود زير و رو كرد. وقتى نوبت به قبر ابو عبد اللّه رسيد از همراهان ديزج كسى جلو نرفت كه ويرانش كند. او كه خود يهودى بود گروهى از يهوديان آن سامان را استخدام كرد و به كار گماشت. آن يهودىها پيش رفتند و قبر ابو عبد اللّه الحسين را ويران ساختند و بر آن آب بستند. ديزج بدستور متوكل ميل به ميل در اطراف قبر سيد الشهداء پاسگاه گماشت تا نگذارند مردم بزيارت مزار ابو عبد اللّه الحسين بروند. هركس كه جرأت مىكرد و بقصد زيارت رو به آن سامان
مىگذاشت دستگيرش مىكردند و بحضور متوكل اعزامش مىداشتند. محمد بن حسين اشنانى مىگويد: روزگارى مىگذشت كه من از زيارت قبر سيد الشهداء محروم مانده بودم. از ترس عمال متوكل جرأت نمىكردم يا بمحيط كربلا بگذارم. اما شوق اين زيارت وادارم كرد كه دل بدريا بزنم و خود را بخطر بيندازم. مرد عطارى كه با من دوست بود تشويقم كرد و من و او با هم شبانه رو به كربلا نهاديم. ما روزها پنهان مىشديم و شبها راه مىرفتيم تا بالاخره بغاضريه رسيديم. نيمهشب از ميان دو پاسگاه كه بر سر راه قرار داشت ترسان و لرزان گذشتيم. پاسبان آن پاسگاه در آن وقت شب خوابيده بود. بالاخره بحريم قبر رسيديم. من و آن مرد عطار براى اينكه قبر را بيابيم مشت مشت خاك را بو مىكشيديم و بدينترتيب جهت قبر را مىشناختيم. سرانجام بقبر مطهر ابو عبد اللّه الحسين راه يافتيم. صندوق قبر را برداشته و سوزانيده بودند.
بمحل قبر آب انداخته بودند. محل قبر چنان فرو رفته بود كه بصورت خندقى در آمده بود. اين فرورفتگى خندق مانند جاى خشتهاى بناى قبر بود كه در آنجا بكار رفته بود. وقتى بناى قبر را ويران كردند و بآنجا آب بستند محل خشت فروريخته و صورت خندق بخود گرفته بود. من و دوست عطار من خم شده بوديم و آن خاكهاى مرطوب را بو مىكرديم. ما از آن خاكها عطرى استشمام مىكرديم كه هرگز در عمرمان چنين عطر نبوئيده بوديم. بدوست عطارم گفتم: -اين بو از كدام عطر است؟ او كه عطار بود و كارش عطرفروشى بود در جوابم گفت: -بخدا قسم من نظير اين عطر را تا كنون استشمام نكردهام. آنجا قبر حسين بن على عليهما السلام بود. پس از زيارت در آنجا علامتهائى نصب كرديم و بعد وداعش گفتيم و همچنان ترسان و لرزان بخانهى خود بازگشتيم. ديرى نگذشت كه جعفر متوكل بقتل رسيد. ما با گروهى از آل ابو طالب و شيعه بمحل قبر همانجا كه علامت گذاشته بوديم عزيمت كرديم و بهدايت همان علامات از نو مزار سيد-
الشهداء را بنيان نهاديم. جعفر متوكل بر مدينه و مكه مردى را بنام عمر بن فرح رجحى حكومت داد. اين مرد بر آل ابو طالب بسيار سخت مىگرفت و كار سخت گيرى را بجائى رسانيده بود كه علويان جرأت نمىكردند از كسى چيزى تقاضا و توقع كنند. و مردم را نيز مطلقا از كمك به آل ابو طالب منع مىكرد. اگر احيانا باو گزارش مىشد كه مردى از مردم حجاز بفرزندان ابو طالب نيكى كرده آن مرد نيكوكار را بهسختى شكنجه مىداد تا ديگر كسى جرأت اين عمل را در خود نبيند. كار علويان در حجاز بجائى كشيد كه بشدت تنگدست و درويش شده بودند. زنان علوى در عهد عمر بن فرج با منتهاى سختى بسر مىبردند. مثلا چندين زن كارگر كارشان ريسندگى بود كاملا لختوعور زندگى مىكردند. فقط يك جامه داشتند كه بهنگام نماز آن را مىپوشيدند. باين ترتيب كه يكى مىپوشيد و نماز مىخواند و بعد آن جامه را از تنش در مىآورد و بديگرى مىداد كه نماز بخواند. بهمين ترتيب اين جامه دست بدست مىگشت تا همه نمازشان
را مىخواندند. و آن وقت تن برهنه و سربرهنه پشت كارگاهشان مىنشستند و براى كارفرمايان خود نخ مىرشتند. اين جامهى مشترك سراسر وصله بود. روزگارشان بدينترتيب مىگذشت تا جعفر متوكل به قتل رسيد و پسرش محمد منتصر بجايش نشست. محمد منتصر برخلاف پدرش سر نيكوكارى و محبت با آل رسول اللّه گرفت. بر ايشان پول و لباس فرستاد و آنان را از سختى و عسرت بآسايش و راحت رسانيد. محمد منتصر اصرارى مىورزيد كه با پدرش در همه چيز مخالفت روا دارد. مخالفت در سياست، مخالفت در مذهب، مخالفت در اخلاق. محمد منتصر بتمام معنى دشمن پدرش بود.
از آل ابى طالب، كسانى كه در عهد جعفر متوكل بزنجير و زندان سپرده شدند يكى ابو عبد اللّه محمد بن صالح حسنى بود. پدرش صالح نوادهى موسى بن عبد اللّه حسنى (كه ذكرش در اين كتاب گذشت، بود. وى از جوانان آل ابى طالب بود.
شاعر و شجاع و ظريف و اهل حال بود. از قتل نفس ابائى نداشت. در «سويفه» بر ضد حكومت متوكل قيام كرد. گروهى از مردم را نيز بدور خود گرد آورد. در آن سال «ابو الساج» از طرف متوكل امير الحاج بود. ابو الساج براى سركوبى محمد بن صالح اقدام كرد. عمويش موسى بن عبد اللّه حسنى از ترس اينكه ابو الساج او را بجرم برادرزادهاش دستگير كند با دست خود محمد بن صالح را خلع سلاح كرد و بابو الساج سپرد. ابو الساج محمد را با خود به «سرمنراى» برد و به متوكل تحويل داد. وى چند سالى در حبس متوكل بسر برد. آنگاه آزاد شد و در آزادى رخت از اين سراى به سراى ديگر كشيد. احمد بن ابى خيثمه مىگويد: ابو الساج محمد بن صالح را با گروهى از مردم خاندانش زنجير كرد و بحضور متوكل برد. جعفر متوكل به حبسش فرمان داد. دورهى زندانش سه سال طول كشيد.
پس از سه سال آزادى در آزادى بمرض آبله درگذشت. احمد بن ابى طاهر مىگويد: -يك شب با محمد بن صالح در منزل دوستى مهمان بوديم. شب از نيمه گذشته بود. گمان مىداشتم كه محمد شب را در آنجا بسر خواهد برد ولى ديدم كه برخاست و شمشيرش را حمايل كرد. من نگران بودم و او در برابر نگرانى من اين شعر را انشاد كرد. اذا ما اشتملت السيف و الليل لم اهل
بشيء و لم تقرع فؤادى القوارع
وقتى كه شمشير و شب با من باشند هيچ حادثه قلب مرا نخواهد لرزانيد بروى من لبخندى زد و رفت. ابراهيم بن مدبر مىگويد: يك روز محمد بن صالح حسنى بديدار من آمد و گفت: -امروز آمدهام كه با تو بسر ببرم و دوست مىدارم در خانهى تو خلوت كنم و پيش تو از رازى پرده دارم. جز تو هيچكس نبايد آگاه باشد. بدستور او خانهام را خلوت كردم. مركب او را بخانهاش باز گردانيدم.
با هم ناهار شكستيم و كنار هم دراز كشيديم. محمد بن صالح چنين گفت: -در سالى از سالها من با گروهى از همراهانم بر كاروانى هجوم آورديم. با مردهاى آن كاروان جنگيديم و سرانجام بر قافله دست يافتيم. در همين حال كه من داشتم شترهاى كاروان را مىخوابانيدم زنى بسيار زيبا. آن چنان زيبا كه من در عمرم نظيرش را نديده بودم سر از محملش بدر كرد و با منطق دلاويزى بمن گفت: -از تو تقاضا مىدارم اى جوان! سردار اين راهزنان را كه مىدانم شريف «يعنى بنى هاشمى» است به اينجا بياورى مىخواهم. با او صحبت كنم. گفتم: -هماكنون دارى با شريف سخن مىگوئى. حيران شد و گفت: -ترا بحق خدا و رسول خدا قسم مىدهم آيا تو هستى سردار اين قوم.
گفتم: -بحق خدا و رسول خدا خودم هستم. آن زن زيبا گفت: -اسم من «حمدونه» است و من دختر عيسى بن موسى حربى هستم. پدرم از اعيان دولت بنى عباس است. مرد متشخص و ثروتمنديست. شايد از از تشخص و ثروت او شمتى شنيده باشى. همان كافيست. اگر نشنيدهاى ديگران براى تو تعريف خواهند كرد. من اكنون از مال دنيا بيش از هزار سكه طلا و چند تكه زيور زنانه كه به پانصد دينار مىارزد چيزى در اختيار ندارم و خدا را گواه مىگيرم كه حبهاى از مال دنيا در اينجا پنهان نكردهام. من اين مبلغ را بر تو حلال مىكنم باين شرط كه تو آبروى مرا از تعرض اين راهزنان تضمين كنى. بتو قول مىدهم وقتى بخاك حجاز رسيدهايم از بازرگانان مكه و مدينه و عراق هرچه بخواهى دريافت بدارم و بتو بپردازم. تجار عرب مرا مىشناسند و هر وام بخواهم مضايقت نمىدارند. سخنان اين زن قلب مرا تكان داد. گفتم: -هرچه دارى از آن تست. و من اين كاروان را نيز بتو بخشيدهام.
و بعد همراهان خود را دور خود جمع كردم و گفتم: -من از تعرض باين قافله چشم پوشيدهام اين قافله در امان خداست. آن كس كه دست تعدى بسوى آنان پيش ببرد با من بجاى جنگ در آمده است. بدينترتيب از آن كاروان چشم پوشيدم. پس از اين واقعه چند سالى گذشت تا من دستگير شدم و به زندان افتادم. روزى زندانبان به سراغ من آمد و گفت: -دوتا زن در دهليز زندان ايستادهاند و مىگويند ما از خانوادهى محمد بن صالح هستيم و مىخواهيم او را ببينيم. من نمىخواستم به هيچكس اجازت دهم كه ترا ديدار كند اما اين زنها بمن يك دستبند طلا بخشيدهاند و اصرار بسيار كردهاند كه بگذارم با تو صحبت كنند. پيش خود گفتم من در اين شهر غريب كسى را ندارم كه با اين پافشارى ديدار مرا تمنا كند. معهذا گمان بردم از زنهاى خاندان ما باشند اما وقتى به دهليز زندان آمدم و او را شناختم. اين دو زن يكى حمدونه دختر عيسى بود. همان زن بود كه با كاروان بود.
تا مرا ديد گريه را سرداد، چون من سخت رنجور و ناتوان شده بودم. بعلاوه زنجير سنگينى بر گردنم بود. دوستش از او پرسيد: -اين همانست. گفت: -بله همان است بخدا. و بعد رويش را بمن كرد و گفت: -پدر و مادرم فداى تو. اگر مقدور بود به قيمت جانم ترا از اين بند خلاص كنم دريغى نمىداشتم چون تو سزاوارى كه در حقت اين همه فداكارى كنم. بخدا تاكنون سعى بسيار كردهام كه ترا از اين بند خلاص سازم ولى سعى من ثمرى نداد. اكنون اين دويست سكهى طلا و اين جامهها و اين عطرها را براى تو آوردهام و همهروزه فرستادهى من به سراغ تو خواهد آمد و هرچه تست براى تو خواهد آورد. من پولها و جامهها و عطرها را با خود به زندان بردم و فرستادهى او همهروزه براى من خوردنىهاى گوارا مىآورد و آنقدر به زندانبان هديه و رشوه مىداد كه جلويش را باز مىگذاشت تا نوبت خلاصى من رسيد.
وقتى از زندان بدر آمدم پاى خواستگارى بسوى او پيش نهادم. دخترك گفت: -من از دلوجان اين تمنا را مىپذيرم ولى مسلم است كه تا پدرم قبول نكند قبول من حاصلى نخواهد داشت. پدرش را ديدار كردم. او از قول من سر پيچيد و گفت: -شايعهاى در ميان مردم افتاده كه ننگين است و من نمىخواهم آن شايعه را حقيقت بخشم. من از پيش عيسى بن موسى حربى اكنون دلشكسته و نوميد باز مىگردم. ابراهيم بن مدير مىگويد: -در جواب محمد بن صالح گفتم اندوهناك مباش. اين عيسى بن موسى دستپروردهى برادر من است و به فرمان من گوش شنوا و قلب مطيع دارد. من از او دخترش را براى تو خواهم گرفت. مىگويد: بىدرنگ بسراغ عيسى رفتم و به او گفتم: -حاجتى دارم. مشتاقانه جواب داد: -هر حاجتى كه دارى برآورده است براى من خوشآيندتر بود اگر بحضور خويش طلبم مىكردى و بدلخواه خود فرمانم مىدادى.
گفتم: -از تو دخترت حمدونه را مىخواهم. عيسى بن موسى گفت: -دخترم كنيز تست و من هم غلام تو. گفتم: -من او را براى كسى مىخواهم كه از من شريفتر و متشخصتر و در حسب و نسب بالاتر و والاتر است. من دخترت را بخاطر محمد بن صالح خواستگارى مىكنم. عيسى بن موسى گفت: -اين مرد كه با زبان تو اى سيد من به خواستگارى دخترم اقدام كرده خاندانم را با شايعات ناپسندى آلوده ساخته است. گفتم: -مگر نيست كه اين شايعات بيهودهاى بيش نيست. گفت: -مشتى اباطيل بيش نيست، خدا را شكر مىگويم اين شايعات اساسى ندارد. گفتم: -بنابراين سزاوار است او را بدامادى خويش بپذيرى اين شايعات را عقد نكاح يكباره فروخواهدنشانيد.
البتّه عيسى اندكى پافشارى كرد ولى من با مدارا آرامش ساختم و محمد بن صالح را خواندم و مقدمات عروسى را فراهم ساختم. مهر عروس را نيز از مال خود پرداختم. احمد بن جعفر برمكى مىگويد: -محمد بن صالح آنقدر در زندان متوكل بسر برد تا شبى كه «بنان» آهنگساز معروف براى شعر او آهنگى ساخته بود. متوكل از آن شعر و آهنگش خوشنود شد و پرسيد: -اين شاعر كيست؟ گفته شد: -محمد بن صالح كه اكنون محبوس است. همنشينان متوكل محمد را با ذكر جميلى توصيف كردند و فتح بن خاقان نيز كمك داد و حتى كفالت او را نيز بعهده گرفت. يعنى تعهد كرد كه محمد بن صالح تا زنده است در سرمنرأى بسر ببرد و بخاك حجاز قدم نگذارد. بدينترتيب محمد بن صالح و در سرمنرأى اقامت گزيد تا ديده از اين دنيا فروبست. محمد بن صالح حسنى شاعرى توانا بود. وى جعفر متوكل را نيز در قصيدهاى مدح گفته بود:
ابو الفرج اصفهانى نويسندهى كتاب مىگويد: در حكومت متوكل آل ابى طالب در شهرها دور دست پراكنده شدند و از طالبين حسن بن زيد حسينى در طبرستان و ديلم مقام گرفت. ابن حسن بن زيد كه از نسل زيد بن على بن الحسين عليهما السلام است طبرستان و ديلم را بتصرف خويش كشيد. و در همان تاريخ محمد بن محمد بن جعفر كه از سادات حسينى و از نسل عمر بن على بن الحسين عليهما السلام بود در رى بنام پسر عم خود حسن بن زيد بدعوت پرداخت. محمد بن محمد مردم را بسوى حسن مىخواند و مقدمات نهضت را فراهم مىساخت. عبد اللّه بن طاهر والى نيشابور او را دستگير كرد و در نيشابور بزندانش انداخت. محمد بن محمد حسنى در زندان عبد اللّه بن طاهر از جهان رخت بربست. مادرش رقيه دختر عيسى بن زيد حسينى بود. عبد اللّه بن اسماعيل جعفرى (از نسل عبد اللّه بن جعفر) نيز همراه محمد ابن محمد در قيام حسن بن زيد از مردم بيعت مىگرفت. پس از مرگ محمد بن محمد، احمد بن عيسى حسينى بجاى
او ايستاد. او نيز داعى حسن بن زيد بود. حسين بن احمد حسينى معروف به كوكبى نيز از سادات علوى بود كه بنفع حسن بن زيد مردم را به قيام و نهضت دعوت مىكرد. ابو الفرج اصفهانى مىگويد: -ما شرح حال و سرگذشت اين دسته از طالبيون را در كتاب كبير ياد كردهايم و در اينجا از تكرار آن پرهيز مىداريم. و از آنجايى كه اين كتاب منحصر و مخصوص بزندگانى و مرگ آن دسته از طالبيون است كه يا در ميدان جنگ و يا در زندان زندگى را بدرود گفتهاند. ما نمىتوانيم در اين كتاب از نام كسانى كه قيام كردهاند و بقتل نرسيدهاند سخنى باز گوئيم.
از سادات حسينى است. مادرش كنيزى گمنام بود. عمر بن رخجى والى حجاز در زمان جعفر متوكل وى را بسرزمين سامرا تبعيد كرد. درباريان متوكل او را وادار كرده بودند كه سياه بپوشد «شعار
بنى عباس) . اما او امتناع مىكرد. بر اصرار افزودند. او بناچار جامهاى كه اندكى تيرهرنگ بود ببر كرد و متوكل بهمين اندازه اطاعت قناعت كرد. قاسم بن عبد اللّه مردى دانشمند بود. اسماعيل بن محمد مىگويد: -طالبيون آن چنانكه برياست قاسم بن عبد اللّه سر تسليم فرود آوردند در برابر هيچيك از بنى اعمام خود چنين تسليم نشدند. حسن بن حسين مىگويد: -ابو الفوارس عبد اللّه بن ابراهيم از دنيا رفته بود. با قاسم بن عبد اللّه بر جنازهى وى حضور يافتيم. من و قاسم تصميم گرفتيم كه جنازهى عبد اللّه بن ابراهيم را غسل دهيم. نماز را بجا آورديم. قاسم گفت: -نماز عصر را نيز خوب است بجاى آوريم زيرا احتمال مىرود كه غسل عبد اللّه تا وقت عصر ما را مشغول دارد و ما از نماز بازمانيم. اطاعت كردم و نماز عصر را نيز بجاى آوردم.
وقتى كه از غسل ابو الفوارس عبد اللّه بن ابراهيم فراغت يافتيم به آفتاب نگاه كردم. ديدم هنوز نماز عصر قضا نشده است. نماز را تجديد كردم. شبهنگام كه چشمم بخواب رفت گويندهاى در عالم رؤيا بمن گفت: -با اينكه نماز عصر را همراه قاسم بن عبد اللّه خوانده بودى چرا تجديدش كردى؟ جواب دادم: -آخر آن وقت وقت نماز عصر نبود، به اين جهت تجديدش كردم. آن گوينده بمن گفت: -نمىدانى كه قلب قاسم بن عبد اللّه از قلب تو آگاهتر است. ذوب كنيز اين خاندان مىگويد: -مولاى من قاسم بن عبد اللّه بيمار شده بود. از دربار طبيبى براى درمان بيماريش فرستادند. آن طبيب، به بالين قاسم بن عبد اللّه نشست و نبضش را با سر انگشت گرفت. همينكه انگشت آن طبيب به مچ دست او رسيد، حالش دگرگون شد.
از آن لحظه دردش شدت گرفت، همچنان درد كشيد تا چشم از چشم از زندگى پوشيد. از خاندان قاسم بن عبد اللّه شنيدم كه مىگفتند: -آن طبيب زهرى بهمراه داشت كه كشندۀ قاسم بن عبد اللّه بود. پايان جلد دوم