ghaemiyeh.com
نام كتاب: فرزندان ابو طالب / ترجمه
نويسنده: ابوالفرج اصفهانى / مترجم جواد فاضل
وفات: 356 ق / مترجم معاصر
تعداد جلد واقعى: 3
زبان: فارسى
موضوع: دوازده امام عليهم السلام
ناشر: كتابفروشى على اكبر علمى
مكان نشر: تهران
سال چاپ: 1339 ش
بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِيمِ
بترجمهى كوچكى از زندگانى ابو الفرج اصفهانى نويسندهى اين كتاب مقدمهى كتاب را آغاز مىكنم. على پسر حسين پسر محمد پسر احمد پسر هيثم پسر عبد الرحمن پسر مروان پسر عبد اللّه پسر مروان (معروف به حمار) پسر محمد، پسر مروان بن حكم اموى قرشى بسال دويست و هشتاد و چهار هجرى در شهر اصفهان-ايران بدنيا چشم گشود. وى در اصفهان بدنيا آمد ولى تحصيلاتش را در بغداد بپايان رسانيد. ابو الفرج على اصفهانى در بغداد از علماى عصر خود ادب و حديث و لغت فرا گرفت.
استادانش در عهد خود از برجستهترين علماى بغداد بشمار مىآمدند. و بغداد هم در آن عهد دانشكدهى دانشها و هنرهاى جهان بود. و ابو الفرج على اصفهانى هم از آن استعدادهاى نادر و عبقرى تاريخ بود كه در طول اعصار و قرون گاهبيگاه جلوهگر مىشوند. اين مرد در روشنائى فكر و قدرت مغز و التهاب ضمير و وسعت حافظه و شهوت شديد در طلب علم ميان همسالان خود تقريبا بىمانند بود. هنوز سى سالش بپايان نرسيده بود كه كتاب معروف اغانى را تأليف كرد. اين گنجينهى گرانبهاى ادب و هنر كه از لطيفترين آثار ادبى عرب و بديعترين آهنگهاى موسيقى عصر لبريز است تاكنون نظيرى براى خود بصفحهى تاريخ راه نداد. اين سخن از صاحب بن عباد معروف كه: «من هميشه در سفرها چهل بار شتر كتاب بهمراه مىبردم اما از» «آن روز كه اغانى را شناختم از آن چهل بار شتر خود را بىنياز ديدهام.» و پس از كتاب اغانى در سى و يكسالگى كتاب جاويدان «مقاتل الطالبيين» را كه اكنون ترجمه مىشود بوجود آورده است. ولى در عين حال وقتى نبوغ فكر و ذوق و هنر اين مرد را با كارهايش
مىسنجيد از اين بدائع آثار در سنين جوانى او حيرت نمىكنيد. ابو الفرج از كتابهاى خود بزرگتر بود: مقدر بود كه او با جوانى از همسالان خود دوست باشد. آن چنانكه ابو الفرج در علم و ادب نابغهى عصر بود دوست جوان او هم ستارهى مشعشعى بود كه در آسمان سياست مىدرخشيد. دوست او حسن بن محمد مهلبى بود كه نامش در تاريخ افتخارمند آل بويه با مجد و عظمت ياد شده است. على و حسن، يكى اديب و آن ديگر وزير با هم صميمانه دوست بودهاند. اين دو با هم صميمانه دوست بودهاند زيرا هر دو از گمنامى به شهرت و از فقر به ثروت و از ضعف بقدرت رسيده بودند. اين دو يكديگر را دوست مىداشتهاند زيرا هر دو شيعى المذهب و هر دو در دربار شريف آل بويه خدمت مىكردهاند. ابو الفرج اصفهانى منشى ركن الدولۀ ديلمى بود و حسن بن محمد وزير معز الدولۀ ديلمى. بهواى اينكه حسن بن محمد، وزير مهلبى را روشنتر بشناسيم بايد بگوييم. اين مرد همان كس بود كه در عنفوان جوانى هوس آبگوشت كرده بود و حتى يك درهم نيز در كيسه نداشته تا باين آرزو
دست يابد. در فشار يك چنين حرمان وزير مهلبى اين قطعه را سروده بود. الا موت يباع فاشتريه فهذا العيش ما لا خير فيه
آيا مرگ را نمىفروشند كه بخرمش*اين زندگى كه من دارم خيرى ندارد الا موت لذيذ الطعم ياتى يخلصنى من العيش الكريه
آيا مرگى گوارا فرا نمىرسد*تا مرا از اين زندگانى ناگوار نجات بخشد اذا ابصرت قبرا من بعيد وددت لو اننى مما يليه
وقتى گورى را از دور مىبينم*آرزو مىكنم كه همسايهاش باشم الا رحم المهمين نفس حر تصدق بالوفاة على اخيه
درود بروان آن آزاده مرد باد كه مرگ خود را همچون صدقهاى ببرادرش مىبخشد وزير حسن بن محمد مهلبى يك چنين موجود بينوا بود.
ولى همين بينوا مرد در عهد وزارت خود به مقامى شامخ رسيد كه هر روز گوسفندها و شترها در آشپزخانهى او كباب مىشد و شوربا مىشد و براى سفره خانهى او فرستاده مىشد. ابو الفرج اصفهانى با اين جوانمرد دوست بود و بايد بگوييم كه وجود حسن بن محمد مهلبى در تربيت و هدايت استعداد ابو الفرج سهم مهمى را بعهده داشت. اگر وزير مهلبى نبود ابو الفرج اصفهانى بيك چنين شهرت جهانگير نمىرسيد. وزير مهلبى نه تنها دوست اديب و عزيز خود را در ابراز فضائل تشويق و ترغيب مىكرد بلكه در منتهاى فداكارى با اخلاق و روش آشفتهى او مىساخت. ابو الفرج على اصفهانى با همه فضائل و مكارم خود مردى بود بسيار بدگو و بدزبان و بسيار گستاخ و بىپرده و پروا، و مردى بود از تشريفات دربارى صددرصد بدور. نسبت بنظافت و رعايت مراسم اجتماعى سخت بىاعتنا بود. وقتى اعصابش داغ مىشد و خشمش شعله مىكشيد دست از زبان برمىداشت و حتى حسن بن محمد مهلبى، اين دوست مقتدر و متشخص خود را هم بباد هجو و ناسزا مىگرفت. مىنويسند كه وى با حيوانات انس و الفت مخصوصى داشت.
گربهاى سفيد و تربيت شده داشت كه خيلى برايش عزيز بود؟ روزى ابو اسحاق صابى شاعر و حكيم معروف و ابو العلاء صاعد و ابو على انبارى بديدارش رفته بودند. دير زمانى در خانهى او بانتظارش ايستاده بودند تا او بيايد و رسم پذيرائى را بجا بياورد. بالاخره پيدايش شد اما با آستينهاى بالا زده و پنجههاى تا مچ آلوده. علما گمان برده بودند كه ابو الفرج به صبحانه سرگرم بود و چون داشت غذا مىخورد اين همه مكث كرد. گفتند: معذرت مىخواهيم كه استاد را از پاى سفره نابهنگام برانگيختيم ابو الفرج اصفهانى با سادگى حيرت آورى گفت: نه، اينطور نيست دوستان گرامى، گربهى سفيد من مريض شده بود و من داشتم تنقيهاش مىكردم و دستهاى من گواه حال منست. علما وقتى اين حقيقت مكروه را دريافتند حالشان بهم خورد و از همان راه كه آمده بودند برگشتند. نويسندهى اين داستان مىگويد: البتّه كيفيت ابو الفرج اصفهانى نفرتانگيز بود اما نبايد فراموش كرد كه اگر اين مرد يك چنين حكايت را از خود بيادگار نمىگذاشت هيچكس نمىدانست در نيمههاى قرن چهارم هجرت علماى
عرب با دامپزشكى و طب اين قدر آشنائى داشتند و اين خود برهانى بر تمدن درخشان اسلام است. ابو الفرج اصفهانى شاعرى توانا و موسيقى دانى متبحر و قوى بود. وى در جوانى با بزم و موسيقى و دل و حال زندگى شيرينى داشت و خود مىتوانست با مهارت عود بنوازد. ابو الفرج اصفهانى از آن شخصيتهاى تاريخى است كه هم زياد نوشته و هم هرچه نوشته خوب نوشته است. ما اكنون براى نمونه چند كتاب از آثار او را در اين مقدمه بنام ياد مىكنيم: 1-اغانى كبير 2-اخيار قيان 3-اخبار طفيليين 4-اخبار برامكه 5-ايام العرب (هزار و هفتصد روز) 6-الاماء الشواعر 7-ادب الغرباء 8-ادب السماع 9-الاخبار و النوادر 10-الفرق و المعيار فى الاوغاد و الاحرار 11-المماليك الشعراء 12-الغلمان المغنين
13-الخانات 14-التعديل و الانتصاب 15-تفصيل ذىالحجه 16-تحف الوسائد 17-الخمارين و الخمارات 18-دعوت النجار 19-دعوت الاطباء 20-الديارات 21-رساله في الاغانى 22-مجرد الاغانى 23-مقاتل الطالبين 24-مجموع الاخبار و الآثار 25-مناجيب الحضيان 26-كتاب النغم 27-نسب المهالبه 28-نسب بنى عبد شمس 29-نسب بنى شيبان 30-نسب بنى كلاب 31-نسب بنى تغلب
علاوه بر اين تأليفات و تأليفات ديگرش ديوان شعرائى ما بند ابو تمام طائى و ابو نواس حسن بن هانى و ابو البخترى را جمع و تصحيح و ترتيب داده كه حقا شايستهى تمجيد و تحسين است. ابو الفرج اصفهانى در دوران شهرت خود با شخصيتهاى ادبى و سياسى مانند ابو اسحاق صابى-ابو العلاء صاعد-صاحب بن عياد- قاضى تنوخى-ابن سكره هاشمى-ابو القاسم جهنى-ابو البخيب جزرى و انباء المنجم عشرت و آميزش داشته است ابو الفرج در محفل علما و رجال سخن مىگفته. شعرها انشاد مىكرده. در مقايسه ميان شعر او موزيسينها به تحقيق و تحليل مىپرداخته است. در آنجا كه ابو الفرج بر توسن بيان مىنشسته و ميدان مىگرفته كس را مجال تاختوتاز نبود. زيرا اين مرد علاوه بر تبحر و تسلطش بر ادبيات و هنر آنچنان بىپرده و بىپروا بود كه حريف ميدانش «هركه بود» از زبان مسموم او نمىتوانسته ايمن بماند. هرچند طرف صحبتش حسن بن محمد وزير محبوب معز الدوله باشد. ابو الفرج اصفهانى در شعرى كه براى [؟] دوست شريف و عزيز خود سروده نكتهاى بسيار لطيف دارد كه سزاوار است عينا در اينجا ياد شود.
طرف خطاب او وزير مهلبى است. ا بعين مفقر اليك رأيتنى
بعد الغنى فرميت بى من خالق
آيا با ديدهاى كه بسوى گدايان مىنگرى نگاهم مىكنى؟ پس از توانگرى مرا همچون پيراهن كهنهاى بدور مىاندازى لست الملوم. انا الملوم لاننى املت للاحسان غير الخالق
ترا ملامت سزاوار نيست. اين منم كه سزاوار ملامتم* زيرا از خالق رو برتافته بسوى مخلوق چشم اميد دوختهام. ابو الفرج على بن الحسن اصفهانى با اينكه خود از خاندان مروان بن حكم و از نسل اميه بود معهذا مذهب شيعه را پسنديده بود. وى على و اولاد على را دوست مىداشته و بديهى است از دشمنان آل رسول اللّه يعنى بنى اميه بيزارى مىجسته است. بسال سيصد و پنجاه و دو هجرى حسن بن محمد وزير عظيم الشأن مهلبى زندگى را بدرود گفته و ابو الفرج اصفهانى چهار سال بعد يعنى در ماه ذىالحجه سال سيصد و پنجاه و شش هجرى بدنبال دوست ديرين خود از اين جهان رخت به جهان ديگر كشيد. گفته مىشود كه ابو الفرج در سالهاى آخر عمر خود باختلال مشاعر
دچار شده بود. و اين روايت را با اطلاعاتى كه از انحرافهاى روحى اين مرد داريم بعيد نمىشماريم. اين كتاب كه اكنون ترجمهاش را به ارباب علم و ادب و تاريخ و ذوق تقديم مىداريم همان «مقاتل الطالبين» ابو الفرج على بن الحسين اصفهانيست. مترجم اين نام را به «فرزندان ابو طالب» ترجمه كرده تا اندكى آسانتر به زبان ادا شود. تاريخ حيات بشر در ابواب و فصول خود خاندانى به شرف و عزت آل ابو طالب نمىشناسد. و در عين حال نشنيدهايم و نگفتهاند كه خانوادهاى بدين پايه از دست و ديدهى دشمنان خود عذاب و آزار كشيده باشند. مقدسترين و معظمترين و مظلومترين و محرومترين دودمانهاى بشرى آل ابو طالب بودهاند. و دربارهى هيچ خاندانى آنقدر كه دربارهى آل ابو طالب سخن گفتهاند و كتاب نوشتهاند نه سخن گفته شد و نه قلم بر صفحات كاغذ دويد. بيجا نيست در اينجا نام چند تن از علما و رواتى كه قلم خود را بنام آل
ابو طالب بر كاغذ گذاشتهاند ياد شود. 1-ابو مخنف لوط بن يحيى كه بيش از سال 170 بدرود حيات گفته براى نخستين بار «مقتل امير المؤمنين على» و «مقتل ابو عبد اللّه الحسين» را بصورت دو كتاب درآورده و اين دو كتاب از معروفترين مقاتل شمرده مىشود. 2-نصر بن مزاحم منقرى كه به سال 212 هجرى از دنيا رفته مقتل سيد الشهداء ارواحنا فداه را نوشته 3-هيثم بن عدى متوفاى سال 207 بنام «اخبار الحسن و وفاته» كتابى از خود بيادگار نهاده است. 4-واقدى مورخ معروف دو كتاب بنامهاى «مقتل الحسن» و «مقتل الحسين» 5-ابن نطاح «مقتل زيد بن على» 6-غلابى «مقتل على» و «مقتل حسين بن على» 7-اشنانى «مقتل حسن» و «مقتل زيد بن على» 8-عمر بن شبه «مقتل محمد و ابراهيم» فرزندان عبد اللّه بن الحسن 9-مدائنى. متوفاى سال 225 هجرى كتابى بنام «اسماء من قتل من الطالبين» 10-ابو الفرج على بن الحسين اصفهانى نويسنده اين كتاب
«مقاتل الطالبين» يا «مقاتل آل ابى طالب است. اين چند كتاب كه همراه با نام نويسندهاش در اين مقدمه ياد شد مشهورترين مقاتل آل ابو طالب است و نگارنده با رعايت منتهاى اختصار بهمين يادآورى اكتفا كرده و اگر بيم از تطويل نبود و تنها به فهرست مقاتل قناعت مىشد چارهاى جز تأليف كتابى جداگانه نداشتيم. مترجم در ترجمهى اين كتاب را بخاطر اختصار از ذكر سلسلهى روايت مطلقا خوددارى كرده است زيرا اين روايتها كه به احكام مقدس اسلام ارتباطى ندارد و از حدود تاريخ تجاوز نمىكند «بعقيده من» از تكرار نام روايتكنندگان بىنياز است. مترجم بازهم بخاطر اختصار سعى كرده كه از تكرار سرگذشتها يا گفتارى كه از قهرمانان سرگذشت بجا مانده حتى المقدور پرهيز كند تا مبادا خوانندگان گرامى را تكرار مكررات موجب ملال شود. و اين نكته را نيز بايد بياد آوريم كه ابو الفرج على بن الحسين اصفهانى با همه امعان نظر در تاريخ و روايات بارها به لغزشهاى آشكارى پرداخته كه انحرافش را در دامن صفحات گوشزد كردهايم. و معهذا نام اين مرد بزرگ را در انتهاى تحليل و تعظيم بميان
مىآوريم و از مساعى جميلهى او با ذكر جميل سخن مىگوئيم. و شادى روح او را از درگاه پروردگار متعال خالصانه مسئلت مىداريم. ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك رءوف رحيم تهران نو آذرماه 1339 جواد فاضل
بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِيمِ
سيد شريف، ابو عبد اللّه محمد بن على حسينى از ابو اسحاق ابراهيم بن احمد طبرى و عبد اللّه بن حسين فارسى روايت مىكند كه ابو الفرج على بن حسين بن محمد اصفهانى كتاب خود را چنين آغاز مىكند. با ستايش پروردگار متعال قفل خموشى از دهانها گشوده شود و با ستايش وى سخنرانان سخن خويش آغاز كنند. باشد كه اين ستايش و سپاس نعمتهاى بىقياس او را كفايت كند و در برابر الطاف خداونديش هديهاى ارزنده باشد. به يكتائى و بىهمتائى او گواهى مىدهيم. آنچنان صميمانه بوحدانيت پروردگار شهادت مىدهيم كه ايمان ما را در پيشگاه شامخش آشكار سازد و از ايمان ما صلاى توحيد به صوامع قدس اندازد.
و گواهيم كه محمد «صلى اللّه عليه و آله» بندهى او و برگزيدهى او و رسول گرامى اوست. گواهى مىدهيم كه محمد رسول اللّه (ص) بشر را بسوى رضاى او فرا خوانده و حقيقت حق را در فروغ برهان بجهانيان باز نموده است. گواهى مىدهيم كه پيامبر عظيم الشأن ما با بيان روشن و شيواى خود پرچم هدايت برافراشت و بهدايت آل آدم پرداخت. صلوات خدا بروان او و روان فرزندان او ارزانى باد، فرزندان او. آنان كه فرزندان جان او هستند. آنان كه در ميان عترت او مانند ماه و خورشيد از همه درخشانتر و عالىمقامترند. افضل سلام اللّه و تحيته و بركاته و رحمته از ذات اقدس الهى كمك مىجوئيم و در پرتو الطاف او بسوى هدف خويش راه مىيابيم. و سعادت خويش را در دنيا و آخرت از جناب كرم و انعام او دريوزه مىكنيم. از هر گفتار و كردار كه پسنديدهى ذات كبرياى او نيست هم بذات كبرياى او پناه مىبريم و از آن كوشش و شتاب كه او رضا نمىدارد
دست و پاى درهم مىشكنيم زيرا ما هرچه باشيم در درگاه الوهيت او بندگانى عاجز و قاصر بيش نيستيم. جز بقدرت و مشيت او ايمان نياوريم و جز توفيق او و هدايت او ما را چارهى كار نباشد. وَ ما تَوْفِيقِي إِلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ صلوات و سلام الهى بر محمد سيد الاولين و الآخرين و خاتم المرسلين با دو همچنان بر اهل بيت اطياب و اطهار او سلام و صلوات بىپايان و درود نامحدود. اين كتاب ما در اين كتاب با يارى و مشيت ذات اقدس پروردگار از زندگى و مرگ فرزندان ابو طالب شمتى حكايت خواهيم داشت. سرآغاز ما در اين تاريخ كوچك دوران رسول اكرم است اين تاريخ كوچك از عهد رسول اكرم آغاز مىشود تا امروز كه ماه جمادى- الاول سال سيصد و سيزده هجرت است تاريخ آل ابو طالب را از روز ولادت تا روز قتلشان باختصار بيان مىكند. ما در اينجا مقتل فرزندان ابو طالب را چه آنان كه با حيلهى دولتهاى وقت مسموم شدهاند و چه آنان كه در حبس يا تبعيد دولتها زندگى را بدرود گفتهاند و بالاخره آن دسته كه جهاد كردند و در ميدان جنگ با خاك معركه و خون خود درآغشتند بترتيب تاريخنگاران مىنگاريم و در
تقديم و تأخير نام و نشانشان فقط تاريخ را ملاك عمل قرار مىدهيم. اين تقديم و تأخير به فضيلت آنان در تقديم و تأخير بستگى ندارد. ما در اينجا از آل ابو طالب شخصيتهائى را موضوع تعريف قرار مىدهيم كه بصلاح دينىشان اعتماد داريم و نهضتشان را حق خواه و حقيقتجو مىشناسيم و با اين تعبير و تخصيص مسلم است از ذكر آن دسته از فرزندان ابو طالب كه به انحراف گرويدهاند و دين پدران خود را زير پا گذاشتهاند خاموش خواهيم ماند. البتّه بايد يادآور شويم كه بعيد نيست گروهى از سادات طالبى پنهان از آگاهى ما در زواياى دور دست جهان محبوس يا مقتول شده باشند و تاريخنگاران از ذكر سرگذشت آنان محروم مانده باشند. مسلم است كه ما نام اين دسته را در اين كتاب بميان نخواهيم آورد و معذرت ما كه عجز ما از اداى مطلب است در اين تقصير مقبول خواهد بود. من اعترف بالتقصير خلا من التأنيب آن كس كه بگناه خويش اعتراف مىآورد از كيفر معاف خواهد ماند. سعى مىداريم كه در اين كتاب جانب اختصار را حتى الامكان رعايت كنيم. و در ذكر احوال آل ابو طالب بقسمتهاى واجب الذكر
بپردازيم زيرا اگر بناى ما به نگارش تاريخ «آنطور كه مرسوم است» باشد قصه بطول خواهد انجاميد و خواننده را سنگين و خسته خواهد ساخت. ما اختصار را كه سادهتر و بيانكنندهتر و لطيفتر است در تنظيم اين كتاب برگزيدهايم. از درگاه پروردگار متعال مسئلت مىداريم كه ما را در اداى مطالب يارى فرمايد و رضاى خويش را هدف ما قرار دهد. هو حسبنا و نعم الوكيل
نخستين شخصيت از فرزندان ابو طالب كه در اسلام بخاك و خون آغشته و شربت شهادت را در ميدان نبرد نوش كرد جعفر بن ابى طالب عليه السلام بود. پدر ابو طالب «عبد مناف» ناميده مىشد. ابن عبد مناف پسر شيبة الحمد «عبد المطلب» و شبيه پسر هاشم «عمرو» و هاشم پسر عبد مناف بود. كنيت جعفر بروايت اهل بيت «ابو عبد اللّه» بود. ابو هريره مىگويد: بجعفر «ابو المساكين» كنيه داده بودند. جعفر بن ابو طالب سومين پسر از فرزندان پدرش بود. نخستين فرزند ابو طالب «طالب» بود و بعد عقيل و بعد جعفر و بدنبال جعفر على.
ميان هريك را اين چهار برادر ده سال فاصلهى سنى قرار داشت. طالب از عقيل ده سال بزرگتر بود و عقيل از جعفر ده سال زودتر بدنيا آمده بود. و على عليه السلام از جعفر ده سال كوچكتر بود. مادر اين چهار پسر فاطمه دختر اسد بود و اسد پسر هاشم بن عبد مناف بود. و مادر فاطمه هم فاطمه ناميده مىشد اما لقبش «حبى» دختر هرم بن رواحه بن حجر بن عبد بن معيص بن عامر بن لوى بن غالب بود. مادر «حبى» حديه دختر وهب از قبيله «فهر» بود مادر «حديه» فاطمه دختر عبيد از عامر بن لوى بود مادر ابن فاطمه «سلمى» دختر عامر فهرى بود. مادر ابن سلمى «عاتكه» دختر ابى همهمه و او هم نژاد به «فهر» مىرسانيد. مادر عاتكه «تماضر» و مادر تماضر «حبليه» و مادر حبليه «فلانه» و مادر فلانه «ريطه» و مادر ريطه «كلبه» و مادر كلبه «حبى» دختر حارث بود كه نسب به «بكر بن هوازن» مىرسانيد. فاطمه بنت اسد نخستين دختر هاشمى بود كه با پسر هاشمى نسب عروسى كرد و از او فرزند بوجود آورد. فاطمه بنت اسد بديدار رسول اكرم اسلام افتخار يافت و سعادت اسلام را نيز بدست آورد.
اين بانو دين اسلام را با اخلاص و صميميت پذيرفت و بهنگام مرگ رسول اللّه را وصى خويش قرار داد. رسول خدا هم وصايت فاطمه را پذيرفت و بر او شخصا نماز گذارد و خود بآرامگاه او پا گذاشت و بجاى فاطمه چند لحظه در لحد خوابيد تا وحشت گور را از آن بانوى مقدس بزدايد و نام او را با زيباترين و شايستهترين تعبير بزبان آورد. ابن عباس مىگويد: هنگامى كه فاطمهى بنت اسد از جهان رفت نسب رسول اكرم پيراهن خود را بنام كفن بر پيكر او پوشانيد و در زير لحد پهلوى جنازهى او دراز كشيد. گفته شد: يا رسول اللّه در حق اين زن آن چنان لطف و نوازش بكار بردى كه تاكنون از تو ديده نشده است. پيامبر صلوات اللّه عليه در جواب فرمود: هيچكس پس از ابو طالب در حق من بمهربانى فاطمه نبوده است. من پيراهنم را بر او پوشانيدم تا پروردگار من از حلههاى بهشتى بر او پوشاند و در كنارش بر خاك گور دراز كشيدهام تا وحشت قبر بر او آسان شود. على عليه السلام مىگويد: رسول اكرم بمن فرمان داد كه مادرم فاطمه را غسل دهم من
نيز اين فرمان را بكار بردم. امام صادق مىگويد: فاطمه بنت اسد يازدهمين كسى است كه دين اسلام را پذيرفته يعنى يازدهمين مسلمان است. و هم در رديف مسلمانانى قرار دارد كه در ماجراى بدر به شرف اسلام مشرف بودهاند. زبير بن عوام مىگويد: من خود شاهد بودهام كه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله زنان مسلمان را به بيعت خويش فرا خوانده بود. يا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِذا جاءَكَ اَلْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ فاطمهى بنت اسد نخستين زنى بود كه بيش دويد و با رسول اللّه بيعت كرد. محمد بن عمر بن على مىگويد: رسول اكرم فاطمهى بنت اسد اللّه را در «روحا» روبروى حمام «ابى قطيعه» بخاك سپرد.
شعبى روايت مىكند: در آن روز كه نيروى اسلام قلعههاى خيبر را گشود و يهوديان آن قلعهها بدولت اسلام تسليم شدند جعفر بن ابى طالب از حبشه به مدينه آمد. رسول اللّه جعفر را به آغوش كشيد و دمبهدم پيشانى او را مىبوسيد
و مىگفت: من نمىدانم به كداميك از اين دو پيش آمد بيشتر مسرور باشم. به اينكه نيروى اسلام قلعههاى خيبر را گشوده يا به اينكه پسر عم من جعفر از سفر باز گشته. به سال هشتم هجرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله براى استخلاص شامات از امپراتورى رم بسيج سپاه فرمود. زيد بن حارثه را به سردارى سپاه گماشت و مقرر داشت كه اگر زيد در اين جنگ به شهادت رسد فرماندهى لشكر با جعفر خواهد بود و اگر جعفر بخاك و خون غلطد عبد اللّه بن رواحه جاى او را خواهد گرفت. زيد بن ارقم مىگويد: سپاه اسلام تا ناف «بلقا» بيش راند. در اين هنگام با طلايهى سپاه روم روبرو شد. جنگجويان اسلام بسمت دهكدهاى كه «موته» ناميده مىشد راه خود را كج كردند تا خود را براى جهاد آمادهتر سازند. نيروى اسلام كه تحت فرماندهى زيد بن حارثه آماده جهاد بود بدينترتيب نظام گرفته بود. 1-قطبه بن قتادهى عذرى امير ميمنه 2-عباده بن مالك انصارى امير ميسره
جنگ در گرفت. زيد بن حارثه پيش تاخت. پرچم اسلام در كف كفايت او اهتزاز مىگرفت. زيد بن حارثه دلاورانه با دشمن مىجنگيد ولى كوشش او چندان دوام نگرفت. سپاه روم با ضربات نيزه از پاى درش آوردند. بنا بدستور رسول اكرم پرچم اسلام بدست جعفر بن ابى طالب افراشته شد. جعفر بدشمن حمله آورد و آن چنان در حملات خود بر ضد دشمنان اسلام پافشارى و اصرار مىورزيد كه از اسب خود پياده شد و با دم شمشير دست و پاى اسبش را بريد. يعنى «عقر» ش كرد تا وسيلهاى براى فرار نداشته باشد. پياده به قتال پرداخت. اسب جعفر اسب بور رنگى بود. جعفر عليه السلام نخستين سوار نظام مسلمان است كه اسب خود را عقر كرد. جعفر با پاى پياده آنقدر جنگيد تا شربت شهادت نوش كرد. عبد الرحمن بن سمره مىگويد: بدستور خالد بن وليد كه فرماندهى سپاه اسلام را بعهده داشت از «موته» به «مدينه» اعزام شدم تا جريان جبههى جهاد را بعرض رسول اللّه برسانم. وقتى پا به مسجد گذاشتم رسول اكرم بمن فرمود:
آرام باش. عبد الرحمن. گزارش ميدان جنگ چنين است. پرچم اسلام را ابتدا زيد بن حارثة برافراشت و به شهادت رسيد خدا رحمتش كند. بدنبال او جعفر بن ابى طالب اين پرچم را بدوش گرفت. او هم بدنبال زيد رو به بهشت برين نهاد. رحمت خدا بر او باد. و بعد عبد اللّه رواحه امارت لشكر را پذيرفت. عبد اللّه هم در ميدان جهاد از پا در آمد. عبد اللّه را نيز خداوند بيامرزد. مردم مدينه كه در حضور رسول شرفياب بودند به گريه درآمدند پيامبر گرامى فرمود: چرا گريه مىكنيد. گفته شد: چرا گريه نكنيم. بهترين شخصيتهاى خود را در اين حادثه از دست دادهايم. اشراف ما. فضلاى ما. پارسايان ما اين چند تن بودند كه شهيد شدند. فرمود: گريه نكنيد. مثل امت من مثل باغ پرميوهايست كه چاههاى آبدار و قناتهاى پاكيزه و شاخههاى اصلاح شده دارد. همه از ميوهاش كام جان شيرين كنند. همهساله از اين درخت ميوهها چينند كسى چه مىداند كه چين آخرش از چينهاى گذشتهاش گواراتر و درشتتر
نباشد. به خداوندى كه مرا به حق برگزيد قسم ياد مىكنم. عيسى بن مريم در ميان امت من نمونههائى از حواريون خود خواهد يافت. از على بن عبد اللّه كه خود نسل جعفر بن ابى طالب است چنين روايت مىكنند كه جعفر بهنگام شهادت مردى سى و چهارساله بود. اين روايت بيك موهوم بيشتر ماننده است زيرا جنگ موته در بيست و يكمين سال بعثت رسول اكرم بوجود آمد. جعفر از برادرش على عليه السلام ده سال بزرگتر بود. و على در آن روز كه به دين مبين اسلام شرف مىگرفت حداقل در آنچه روايت شده هفت سال داشت. تاريخ اسلام سال بعثت رسول اكرم است. با اين حساب در آن هنگام كه نيروى اسلام با سپاه روم در جبههى موته مىجنگيد يعنى سال بيست و يكم بعثت امير المؤمنين على جوانى بيست و هشتساله بود و بايد برادرش جعفر كه ده سال از او سالمندتر بود مردى سى و هشتساله باشد. كوتاه سخن اينكه جعفر بن ابى طالب بر آستان شهادت مسلما بيش از سى و چهار سال عمر داشت. كعب بن مالك شهيد آل ابى طالب جعفر بن ابى طالب چنين مرثيه مىگويد: هدت العيون و دمع عينك يهمل سحا كما وكف الضباب المخضل
همه آرام گرفتند اما چشمان تو همچنان اشكريز است. چشمان تو همچون ابر بار دار سيل سرشك فرومىافشاند. فى ليله وردت على همومها طورا احن و تارة اتململ
در شبى كه غصههايش بر قلب من فروريخت گاهى مىناليدم و گاه ديگر بخود مىپيچيدم. و اعتادنى حزن فبت كاننى بنبات نعش و السماك موكل
آنچنان اندوهناك بودم كه گوئى* بر بستر نبات نفس خفتهام و در آن ارتفاع دهشتانگيز دستاويزى ندارم و كانما بين الجوانح و الحشا مما تؤوبني شهاب مدخل
گوئى در اندرون من تير سوزان شهاب نشسته است. و جد اعلى النفر الذين تتابعوا يوما بموته اسند و لم ينقلوا
از غم آن قوم كه بدنبال هم در پيكار موته بيك روز كنار هم فروخفتند صلى الإله عليهم من فتية و سقى عظامهم الغمام المسبل
رحمت خدا بر روان آن مردان جوانمرد باد*و استخوانهايشان را ابر رحمت سيراب كناد صبروا بموتة للاله نفوسهم عند الحمام حفيظة ان ينكلوا
به روز موته در راه خدا بردبار ماندهاند. و بهنگام مرگ همچنان بردبار بودهاند. اذ يهتدون بجعفر و لوائه قدام اولهم و نعم الاول
در آن هنگام كه جعفر و پرچم او هدايتشان مىكرد رويش نخستين فرمانده خود را كه نيكو فرماندهى بود به پيش گرفته بودند فمضوا امام المسلمين كانهم فنق عليهن الحديد المرقل
همچون شتران فحل كه طوق درخشان به گردن دارند*از پيشاپيش مسلمانان مىگذشتند حتى تفرقت الصفوف و جعفر حيث التقى وعث الصفوف مجدل
تا آنكه صفوف دشمن از هم فروپاشيد *و جعفر در اين هنگام بر ريگهاى گرم بيابان فروغلطيد فتغير القمر المنبر لفقده و الشمر قد كسفت كادت نافل
ماه تابان بر مرگ جعفر از تابش افتاد*و خورشيد درخشان بسوى افول گراييد قوم بهم نصر الإله عباده و عليهم نزل الكتاب المنزل
آن قوم كه پروردگار بندگان خود را بوجودشان يارى دارد* و بر آنان قران كريم را فروفرستاد قوم بهم نظر الإله لخلقه و بحد هم نصر البنى المرسل
قومى كه از بركت وجودشان پروردگار متعال بر خلق بركت فرستاد و كوشش آنان پيامبر مرسل را يارى دارد. بيض الوجوه ترى بطون اكفهم نندى اذ اعتذر الزمان الممحل
آن روشن چهرگان كه پنجههاى كريمشان*بروزگار قحطى بر مردم رحمت و بركت فرومىبارد ابو هريره چنين گفت: گذشته از رسول اكرم هرگز كسى بر مركبى ننشست و ردا و نعلينى نپوشيد كه فاضلتر از جعفر بن ابى طالب باشد. ابو سعيد از پيامبر گرامى روايت كرد:
حمزه و جعفر و على از همه مردم جهان بهترند. ابو هريره از قول رسول اللّه چنين مىگويد: جعفر را ديدهام كه در بهشت با فرشتگان پرواز مىكرد و او دو بال داشت. امام ابو عبد اللّه جعفر بن محمد از طريق اهل بيت حديث كرد كه رسول اكرم فرمود: مردم جهان همه از طينتهاى گوناگون آفريده شدهاند ولى من و جعفر از يك طينت بوجود آمدهايم. بازهم امام صادق حديث مىكند: رسول اكرم به جعفر بن ابى طالب فرمود: صورت و سيرت تو همانند من است
او را بنام محمد بن جعفر بن ابى طالب مىشناسيم. از وى كنيتى بياد نداريم. مادرش اسما دختر عميس و از قبيله خثعم است. مادر اسما «هند» ناميده مىشد و لقبش «جرشيه» بود زيرا يكى از اجدادش «منبه بن اسلم» را بعنوان «جرش» مىشناختند. هند جرشيه مادر اسما بود و در حق او گفته شد: الجرشية اكرم الناس احماء يعنى هند جرشيه بر همه مردم جهان از نظر داماد برترى دارد. اين زن چهار دختر داشت و اكنون دامادهاى او. 1 ميمونه تبت هند امالمؤمنين بود زيرا همسر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بود. 2 لبابه ام الفضل همسر عباس بن عبد المطلب بود كه مادر عبد الله
و عبيد اللّه و فضل و قثم و معبد بود 3 سلمى همسر حمزه بن عبد المطلب بود كه مادر يگانه دختر حمزه «عماره» همين زن بود. 4 اسماء همسر جعفر بن ابى طالب و مادر عبد اللّه و محمد بود. اين بانو پس از شهادت جعفر با ابو بكر عبد اللّه بن عثمان ازدواج كرد و از وى پسرى بنام محمد پديد آورد كه «محمد بن ابى بكر» شخصيت مشعشع اسلام است. پس از مرگ ابو بكر با امير المؤمنين على پيوند همسرى بست و يحيى بن على كه در حيات پدر بدرود زندگى گفت فرزند همين اسماء است. هند جرشيه پيش از آنكه با عميس بن معد بن حارث عروسى كند شوهر داشت و از آن شوهر دخترى بنام ام الفضل كبرى زائيد كه همسر وليد بن مغيرهى مخزومى و مادر خالد بن وليد سردار معروف عرب در جاهليت و اسلام بود. بنابراين خالد بن وليد خواهرزادهى اسماء بنت عميس از طرف مادر است پدر ميمونه امالمؤمنين حارث بن جون عامرى بود. و او هم خواهر مادرى اسماء بود. حسن بن زيد بن حسن روزى در محفل خود گفت: جرشيه از لحاظ داماد ميان مردم جهان مانند نداشته زيرا
دامادهاى او رسول اللّه و صلّى اللّه عليه و آله و على و حمزه و جعفر بودهاند. حسن بن زيد نام ابو بكر را در طى دامادهاى هند جرشيه به زبان نياورد ولى وقتى كه ديد در آن محفل گروهى از فرزندان ابو بكر حضور دارند پس از سكوت دامنهدارى با يك لحن كراهتآميز گفت: ابو بكر هم از دامادهاى هند جرشيه بود. اسما پس از جعفر بخانهى ابو بكر رفت و از وى مادر محمد شد و پس از ابو بكر افتخار همسرى با امير المؤمنين على را ادراك كرد و يحيى را رانيد. ابن يحيى در حيات پدر چشم از جهان فروپوشيد و از يحيى فرزندى بوجود نيامد. ضحاك بن عثمان مىگويد: عبيد اللّه عمر بن خطاب در جنگ صفين در ارتش معاويه بر گروه سبزپوشان فرمان مىداد. محمد بن ابى طالب در سپاه عراق از طرف عم مكرم خود على امير المؤمنين پرچم «جموح» را بدوش مىكشيد. عبيد اللّه بن عمرو محمد بن جعفر هركدام بر ده هزار سرباز مسلح فرماندهى داشتند.
اين دو ستون با هم مىجنگيدند. و هيچكدام بر آن ديگر چيره نمىشدند. عبيد اللّه بن عمره فرياد كشيد. تا كى اين جنگ و گريز. محمد! بيا با هم نبرد كنيم تا غالب و مغلوب از هم شناخته شود. محمد با تن تنها بميدان رفت و عبيد اللّه بن عمر هم به پيكار او قدم پيش گذاشت. محمد و عبيد اللّه هر دو نيزه بدست بجنگ در افتادند. آنقدر نبرد كردند كه نيزههايشان درهم شكست. بعد دست به شمشير بردند. شمشير محمد از كار افتاد و شمشير عبيد اللّه در شكاف آهنهاى سينهبند گير كرد. محمد و عبيد اللّه بناچار چنگ به گريبان يكديگر انداختند و همآغوش بر خاك ميدان فروغلطيدند. سپاه عراق و شام كه با هم گرم نبرد بودند بر روى اين دو مبارز سلحشور از كشته پشتهها ساختند. هنگامى كه بلواى جنگ آرام يافت و حملات آن روز به نفع نيروى عراق پايان گرفت امير المؤمنين على عليه السلام بر كنار اين تودهى خونآلود آمد و فرمود: كشتهها را از روى برادرزادهام بكنار بزنيد.
فرمانبرداران جنازههاى خونآلود را كنار زدند و در زير اين اجساد خونين محمد بن جعفر و عبيد اللّه بن عمر را ديدند كه دست به آغوش هم انداخته هر دو به خواب ابدى فرو رفتهاند امير المؤمنين در برابر اين منظره فرمود:
اما و اللّه لعن غير حب تعانقتما اين دست به گردن افكندن شما نشان دوستى شما نيست. «ابو الفرج اصفهانى «نويسندهى كتاب» در اينجا مىگويد: «ضحاك بن عثمان چنين روايت كرده است و من تاكنون هرگز از تاريخنگاران و اصحاب حديث نشنيدهام كه محمد بن جعفر با دست عبيد اللّه بن عمر شهادت يافته باشد بعلاوه جز اين روايت مطلقا از شهادت محمد بن جعفر از هيچكس خبرى منقول نيست. و دربارهى مقتل عبيد اللّه بن عمر بن خطاب اين خبر را «زيد بن پدر» روايت مىكند: عبيد اللّه بن عمر بن خطاب با گروه سبزپوش خود كه چهار هزار سوار مسلح بودند به سپاه عراق حمله آورد و در همان حمله از پا در آمد. حسن بن على عليها السلام از قتلگاهشان مىگذشت. نگاهش به كشتهاى افتاد كه قاتلش نيزه در چشم ديگرى فروبرده بود و طناب اسب خود را هم بپايش بسته بود.
حسن عليه السلام از قاتل و مقتول پرسيد. گفته شد قاتل مردى از قبيلهى همدان است و مقتول كسى جز عبيد اللّه بن عمر بن خطاب نيست. مرد همدانى وقتى عبيد اللّه بن عمر را به قتل رسانيد شب در كنار او بسر برد و صبحدم جامه و سلاحش را به غنيمت برداشت. در نام و نشان قاتل عبيد اللّه سخن باختلاف گفتهاند. قبيلهى همدان قاتل او را هانى بن خطاب مىداند. مردم حضرموت عقيده دارند كه پسر عمر را مالك بن عمر تبعى كشته طايفهى بكر بن وائل مىگويند قاتل عبيد اللّه مردى از تيم اللّه تغلبه است كه مالك بن صحح ناميده مىشد و در بصره بسر مىبرد. مىگويند همين مرد وقتى عبيد اللّه را به قتل رسانيد شمشير او را كه (ذو الوشاج) لقب داشت به غنيمت ربود و تا سال چهل و يكم هجرت اين شمشير در دست او بود. در آن سال وقتى معاويه بن ابى سفيان با حسن بن على عليهما السلام صلح كرد و عراق را به فرمان خويش در آورد شمشير عبيد اللّه بن عمر را از قاتلش پس گرفت. دربارهى اين حادثه روايات ديگرى نيز شنيده شد اما از حقيقت جز خدا كسى آگاه نيست.
امير المؤمنين على بن ابى طالب كه كنيهاش ابو الحسن و ابو الحسين است. على عليه السلام مىگويد: تا رسول اكرم در اين جهان بسر مىبرد پسرم حسن مرا «ابو الحسين» مىخواند و برادرش حسين مرا «ابو الحسن» صدا مىكرد. پسرانم مرا به كنيه مىخواندند و به رسول اكرم مىگفتند. يا ابتاه زيرا جد اطهر خود را پدر خويش مىشمردند ولى پس از رحلت رسول اللّه مرا بنام پدر مىناميدند. بمن مىگفتند يا ابتاه مادرش فاطمه بنت اسد رحمة اللّه عليها او را «حيدره» ناميده بود ولى پدرش ابو طالب ترجيح داد كه نام اين پسر على باشد. گفته مىشد كه نام «على» از نامهاى مخصوص قريش بود. به روز خيبر كه مرحب يهودى به ميدان آمد و در رجز خويش گفت: قد علمت خيبر أني مرحب
شاكى السلاح بطل مجرب
اذا الحروب اقبلت تلهب
خيبرىها مىدانند كه نام من مرحب است و مىدانند كه من قهرمانى تجربهديده و مسلح هستم در آن هنگام كه تنور جنگ تافته و لهيب كشيده است انا الذى سمتنى امى حيدريه
ضرغام آجام و ليث قسوره
أكيلكم بالسيف كيل السندره
من آن كسم كه مادرم مرا «حيدر» ناميد منم آن شير بيشه و منم آن سلحشور شجاع منم آن كس كه شما را از دم تيغ خواهم گذرانيد. سهل بن سعد ساعدى گفت: رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله به على كنيت «ابو تراب» بخشيد و على اين كنيت را از هر كينهى ديگر حتى از ابو الحسن و ابو الحسين هم بيشتر دوست مىداشت بنى اميه از سهل بن سعد خواستند كه بر منبر بنشيند و ابو تراب را به ناسزاوار ياد كند. سهل بن سعد گفت: ميان على و فاطمه كدورت اندكى پديد آمده بود. رسول اللّه از راه رسيد و سراغ على را گرفت. فاطمهى زهرا توضيح داد كه ميان من و او گفتگوئى در گرفت
و او با خشم خانه را ترك گفت. رسول اكرم اينجا و آنجا از على سراغ گرفت تا در گوشهى مسجد پيدايش كرد. على بر روى خاك خوابش برده بود. ردايش از شانههايش فرو لغزيده بود. رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على را از خواب بيدار كرد و همچنان با دستهاى مقدس خود خاك از پشتش مىزد و مىگفت:
اجلس انما انت ابو تراب بنشين كه تو پدر خاك هستى. سهل بن سعد گفت: على لقب ابو تراب را از هر لقبى بيشتر دوست مىداشت و اكنون بنى اميه سعى مىدارند كه اين لقب محبوب را براى وى مايه سركوبى و شماتت قرار دهند. على لقب «ابو تراب» را فقط باين جهت مىپسنديد كه عطيهى رسول اكرم الهى بود. در آن روز كه دين حنيف اسلام مىپذيرفت كودكى يازدهساله بود. اين روايت صحيحترين رواياتيست كه در تاريخ اسلام على شنيدهايم. گفته شد كه سيزدهساله بود و نيز گفتهاند كه هفت سال بيشتر
نداشت. ما ازاينجهت روايت نخست را ثابتتر و صحيحتر شمردهايم كه على عليه السلام در طليعهى بعثت دين مقدس اسلام را پذيرفت و خود يازده سال داشت و در سال هجرت كه سيزدهمين سال بعثت بود على بيست و چهارساله بود و روزى كه رسول اكرم از جهان مىرفت يعنى سال يازدهم هجرت على سى و پنج سال داشت و سى سال «الا چند ماه» هم على عليه السلام پس از رحلت رسول (ص) در اين دنيا بسر برد و با اين حساب سن مباركش شصت و چهار سال و چند ماه مىشود و روايت صحيح همين است. ابو صادق مىگويد: امير المؤمنين على در سالى كه «غامدى» از جانب معاويه به انبار حملهور شد و مسلمانان را غارت كرد در مسجد كوفه طى يك خطابه غرا چنين فرمود: قريش مىگويد كه على سرباز سلحشوريست ولى با فنون نظامى آشنا نيست. واى بر اين قوم از من جنگجوتر و در ميدان جنگ آزمودهتر چه كسى را مىشناسند. بيستساله بودم كه جامهى سربازى به بر كردم و اكنون شصت بيش است كه از عمرم مىگذرد. من كه چهل سال از
عمرم در معركه نبرد گذشته چگونه گمان مىرود از فنون نظامى بىخبر باشم ولى چكنم كه كسى گوش به فرمان من نمىدهد. لا رأى لمن لا يطاع على عليه السلام مردى گندمگون و چهارشانه بود. در اعتدال قامت به كوتاهى نزديكتر بود. شكمش اندكى فربه مىنمود. انگشتانش باريك و بازوهايش سطبر بودند. ساقهاى پايش هم نازك بود. ريش مقدسش بزرگ و پهن بود. موهاى سرش ريخته بود پيشانى بلند وسيعى داشت. در چشمانش شكستگى لطيفى ديده مىشد. اينست آنچه روات و اصحاب حديث در وصف على عليه السلام گفتهاند ولى كاملترين روايتى كه در تعريف او روايت شده حديث ابو اسحاق است. ابو اسحاق مىگويد: آن روز روز جمعه بود. با پدرم به مسجد اعظم كوفه رفته بودم. پدرم مرا بروى دست بلند كرد تا بتوانم منبر و محراب را تماشا كنم. شيخ بلند پيشانى و چهارشانهاى را بر منبر ديدم كه موهاى سرش ريخته بود و ريش مباركش سينهى پهن و پهلوانيش را پوشانيده بود. چشمانش شكست مليحى داشت.
از پدرم پرسيدم بابا اين مرد كيست؟ گفت: هذا على بن ابى طالب ابن عم رسول اللّه و اخو رسول اللّه و وصى رسول اللّه امير المؤمنين صلوات اللّه و رضوانه و سلامه عليه. ابو الفرج اصفهانى مىگويد: آنچه را كه در وصف على عليه السلام گفتهايم تا اندازهاى قانعكننده است ولى فضائل او. فضائل او در حوصلهى شمار نمىگنجد. اگر از فضائل على عليه السلام اندكى در اين كتاب بياوريم حق مطلب را ادا نخواهد كرد و اگر به ايفاى حق او بپردازيم هدف ما كه اختصار است تأمين نخواهد شد و خلاف وعدهاى كه باختصار دادهايم عمل خواهد شد. ما، در اين كتاب فقط از آمار فضيلتها سخن خواهيم راند كه شهرت عمومى ندارد زيرا امير المؤمنين عليه السلام در آن پايه از محامد و مكارم است كه حتى دشمنانش هم از عهدهى كتمان آن برنمىآيند و جز اعتراف و تسليم چارهاى نمىبينيد. على عليه السلام در مناقب و فضائل بر اوجى اعلى قرار گرفته و آنچنان بنيكويى شهرت يافته در ذكر فضائل و مناقب او حاجتى باستشهاد و استدلال نيست.
ابو مخنف (لوط بن يحيى) از سليمان بن ابى راشد چنين حديث مىكند: پس از حوادث نهروان گروهى از فرقهى خوارج در مكه انجمن كردند و از اوضاع حكومت اسلام و مسلمانان سخن راندند و بر كشتهشدگان نهروان رحمت فرستادند و در پايان اين يادآورىها چنين گفته شد: چه نيكوست كه ما هم خود را بخداى خود بفروشيم و اين ائمهى گمراه را از ميان برداريم و جهان را از آفت وجودشان رها سازيم و خون برادران خود را كه در نهروان بقتل رسيدهاند از كشندگانشان باز جوئيم و انتقامشان را از دشمنان خود بازگيريم. اين پيشنهاد با حسن استقبال روبرو شد. پنجهها بعلامت وفادارى و اتحاد درهم فشرده شد. بهم قول دادند كه بقول خودشان (ائمهى ضلال) را از ميان بردارند. در اين هنگام عبد الرحمن بن ملجم مرادى گفت: من ترور على را بعهده مىگيرم. ديگرى گفت: من معاويه را به قتل مىرسانم.
نفر سوم بقتل عمرو بن عاص كمر بست. روى همين اساس با هم قرار كار استوار كردند كه اين تكليفهاى خطرناك را در ماه رمضان انجام كنند. و نيز عهد بستند كه از ايفاى آنچه بعهده گرفتهاند سربازنزنند . و مقرر شد كه اين حادثه در يك شب روى دهد. ابو مخنف از قول ابو زهير عيسى مىگويد: آن كس كه قتل معاويه را بعهده گرفته بود برك بن عبد اللّه تميمى ناميده مىشد و نفر سوم (حريف عمرو بن عاص) هم عمرو بن بكر از قبيلهى تميم بود. برك بن عبد اللّه بدمشق رفت و در شب موعود در مسجد جامع دمشق بر معاويه شمشير فرود آورد منتها ضربت برك بجاى آنكه سر معاويه را بشكافد قسمت عقبى رانش (لمبرش) را شكافت. طبيبى كه به بالين معاويه آمد وقتى روى زخم تحقيق كرد گفت: اين شمشير مسموم بود. براى علاج اين ضربت بيش از دو وسيله نيست، يا بايد موضع زخم را با آهن تفتيده داغ كنيم و يا با مرهم التيامش بخشيم ولى در اين صورت نسل مريض قطع خواهد شد و ديگر
از او فرزندى بوجود نخواهد آمد. معاويه در جواب گفت: من طاقت داغ را ندارم. بهتر است وسيلهى همان دواهاى خوردنى علاجم كنيد. از قطع نسل نگرانى ندارم زيرا پسرانم يزيد و عبد اللّه براى من كافى هستند. و بدينترتيب معاويه بهبودى يافت ولى همانطور كه طبيب تشخيص داده بود مقطوع النسل ماند. برك بن عبد اللّه، (همين كسى كه معاويه را ترور كرده بود) گفت: مژدهاى خوشنودكننده دارم. معاويه پرسيد: آن مژده چيست؟ برك بن عبد اللّه جريان توطئهى خودشان را به معاويه گزارش داد و گفت: در همين شب على بن ابى طالب بايد كشته شود. مرا در زندان بار بداريد، اگر كار على ساخته شد مرگ و زندگانى من باختيار شما خواهد بود و اگر ضربت عبد الرحمن بن ملجم بهدف نرسيد با شما پيمان استوار مىكنم كه خود اين مهم را انجام دهم و بعد بسوى شما
باز گردم تا اگر همچنان سزاوار كيفر ببينم. معاويه دستور داد برك بن عبد اللّه در زندان نگاه داشتند و هنگامى كه خبر شهادت امير المؤمنين بدمشق رسيد آزادش كردند. اين روايت اسماعيل بن راشد است. و در روايات ديگر آمده كه برك بن عبد اللّه را بجرم اين توطئه بقتل رسانيدهاند. عمرو بن عاص در آن شب (شب موعود) ناگهان بيمار شد، دوا خورده بود و نمىتوانست سحرگاه بمسجد برود. فرمان داد كه خارجة بن ابى حبليه عامرى در مسجد به مردم امامت كند. خارجه بمسجد رفت و عمرو بن بكر بىخبر از ماجراى بيمارى امير شمشير بر سر خارجه فرود آورد. عمرو بن بكر دستگير شد و بقتل رسيد. عمرو بن عاص فرداى آن شب به عبادت خارجة بن ابى حبليه رفت بينوا جان مىكند. در همان سكرات موت گفت: بخدا اين مرد جز قتل عمرو بن عاص آزاده نداشت. عمرو بن عاص جواب داد: اين درست است كه عمرو بن بكر مىخواست مرا بقتل رساند ولى خدا چنين خواست كه خارجه بقتل رسد.
امير المؤمنين على عليه السلام از گروهى بيعت مىگرفت. عبد الرحمن بن ملجم مرادى دو بار پيش آمد كه بيعت كند على عليه السلام امتناع ورزيد. براى بار سوم اجازت فرمود كه بيعت كند: هنگامى كه دست از دست او كشيد فرمود: -شقىترين انسان امت از چه برنمىخيزد تا موى مرا از خون من خضاب كند. به آن كس كه جانم محكوم مشيت اوست اين (يعنى محاسن مبارك) از آن (يعنى خون فرقش) رنگين خواهد شد. و بعد اين شعرها را انشاء كرد. حيازيمك للموت، فان الموت لاقيكا
و لا تجزع من الموت اذا حل بواديكا
كمر براى مرگ من استوار ببند كه مرگ دير يا زود فرا خواهد رسيد. در آن هنگام كه مرگ تو فرا رسيد لب از جزع فروبند گفته مىشود: امير المؤمنين على عليه السلام با دست خود عطاياى مردم را مىپرداخت.
نوبت به عبد الرحمن مرادى رسيد: عطاى او را باو تسليم فرمود و اين شعر از «عمرو بن معديكرب» انشاء كرد. اريد حياته و يريد قتلى
غديرك من خليلك من مراد
من زندگانى او را همىخواهم و او مرگ مرا همىجويد * دوست تو از آل مراد به پوزش آمده است ابو مخنف حديث مىكند: عبد الرحمن بن ملجم مرادى از مكه بكوفه عزيمت كرد و در آنجا با همكيشان خود «خوارج» تماس گرفت اما بر ايشان از ماجراى كميتهاى را كه در مكه تشكيل دادهاند سخنى نگفت تا مبادا راز نهفتهى او آشكار شود و نقشش بر آب بنشيند. يك روز بخانهى مردى كه عقيدت منحرف خارجى داشت رفت. اين مرد از آل تيم الرباب بود. در آنجا با زنى آشنا شد كه «قطام» نام داشت، اين قطام دختر اخضر بن شحنه از بنى تيم تيم الرباب بود. بايد دانست كه اخضر و پسرش در واقعهى نهروان به قتل رسيده بودند و بههمينجهت رباب كينهاى از على مرتضى به سينه
داشت. قطام زنى زيبائى بود. در كوفه انگشتنما بود. دل عبد الرحمن بهواى او پر كشيد. سخت باو تعلق گرفت و بىدرنگ از وى خواستگارى كرد. قطام اين خطبه را پذيرفت و سخن از جهيز و هدايا بميان آمد. قطام چنين گفت: سههزار درهم پول مىخواهم. يك غلام و يك كنيز مىخواهم و قتل على بن ابى طالب قسمت اعظم صداق من است. عبد الرحمن چنين پاسخ داد: غلام و كنيز و درهمها تسليم مىشوند اما قتل على؟ . . . من چگونه مىتوانم باين آرزو دست يابم؟ قطام عبد الرحمن مرادى را تشجيع كرد: -بر على حمله كن. و كارش را بساز. اگر بهسلامت جستى با من عيش گوارائى خواهى داشت و اگر در اين جريان بقتل رسيدى در بهشت برين جاى خواهى گرفت: ما عند اللّه لك خير من الدنيا در اينجا عبد الرحمن پرده از راز نهفتهاش برداشت و اعتراف كرد كه در اين سفر هدفى جز قتل على نداشته است. عبد الرحمن گفت:
-عزيمت من در اين تصميم سست شده بود ولى اكنون كه دل خواه تو اين است انجامش خواهم داد. قطام براى اينكه عبد الرحمن را در انجام اين امر پابرجاتر كند گفت: -من بخاطر تو كمكى هم تهيه خواهم ديد. با وردان بن مجالد صحبت كرد و از او خواست كه همدست عبد الرحمن باشد. وردان هم پذيرفت. وردان از قوم قطام بود. ابن ملجم شخصا شبيب بن هجرهى اشجعى را ديدار كرد و به او گفت: -آيا مىخواهى كه شرف دنيا و آخرت را بدست بياورى؟ -كدام است؟ -مرا در قتل على كمك كن. شبيب با لحن وحشتآلودى گفت: -مادر بر تو بگريد عبد الرحمن هدف عظيمى بپيش گرفتهاى چگونه اين آرزو براى تو مقدور خواهد بود. ابن ملجم خونسردانه در جوابش گفت: -در مسجد اعظم كمين مىگيريم. هنگام سحر. وقتى كه به نماز مىايستد بر او حمله مىآوريم و كارش را مىسازيم. قتل او قلب ما را كه از شمشيرش داغدار است شفا خواهد داد و انتقام دوستان ما كه با دست او بقتل رسيدهاند بدينترتيب كشيده خواهد شد.
شبيب همچنان دودل بود اما عبد الرحمن بن ملجم دست از جانش برنداشت. آنقدر وسوسهاش كرد تا سرانجام از راه بدرش برد و او را با خود همدست ساخت. عبد الرحمن و شبيب با هم بمسجد اعظم آمدند. قطام در آنجا اعتكاف گرفته بود. براى قطام خر گاهى بر پا كرده بودند. وى در آن خيمه بسر مىبرد. عبد الرحمن بن ملجم به قطام مژده داد: -شبيب هم بمن در انجام اين امر كمك خواهد كرد. قطام با خورسندى گفت: -هنگامى كه خواستيد به ايفاى تكليف خود قيام كنيد مرا ببينيد همينجا. عبد الرحمن بن ملجم و شبيب بن بجر از مسجد بازگشتند و بانتظار فرصت تا شب نوزدهم ماه رمضان آرام ماندند. بالاخره شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرت فرا رسيد. اين روايت ابو مخنف است ولى ابو عبد الرحمن سلمى مىگويد آن شب شب هفدهم ماه رمضان بود. حديث ابو عبد الرحمن بعقيدهى من صحيحتر است.
عبد الرحمن بديدار قطام رفت و گفت: -شب موعود امشب است. دوستان من در دمشق و فسطاط امشب وظيفهى خود را انجام مىدهند. شبيب بن بجر و وردان بن مجالد هم با ابن ملجم همراه بودند قطام دستور داد كه بر ايشان چند طاقه حرير آوردند و او با دست خود سينههايشان را حرير پيچ كرد. عبد الرحمن و شبيب و وردان شمشيرهاى خود را حمايل كردند و سه نفرى به آن در كه امير المؤمنين عادتا از آنجا عبور مىفرمود بكمين نشستند. ابو مخنف از اسود داحلج چنين روايت مىكند: ابن ملجم در آن شب كه مىخواست جنايت فجيع خود را انجام دهد از اشعث بن قيس ديدار كرد. اشعث در مسجد بسر مىبرد. عبد الرحمن تصميم خود را با اشعث بن قيس كندى در ميان گذاشت. حجر بن قيس بن عدى مىشنيد كه اشعث بابن ملجم مىگفت: -زود باش. شتاب كن. سپيدهى روز رسوايت خواهد كرد. حجر بن عدى به اشعث گفت: -اى يكچشم. تو او را خواهى كشت. و بعد بسوى خانهى امير المؤمنين شتافت تا او را از جريان اين
«ترور» آگاه سازد اما او از راهى رفت و امير المؤمنين از راه ديگر بطرف مسجد روى آورد. مقدر نبود كه حجر بن عدى امير المؤمنين را از قتل باز دارد. هنگامى كه حجر از خانهى على بسمت مسجد باز مىگشت در طى راه شنيد كه مردم مىگويند.
در انحراف اشعث بن قيس از امير المؤمنين رواياتى بما رسيده كه تعريفش موجب تطويل خواهد شد. از آن روايات خبرى است كه موسى بن ابى نعمان بما مىدهد. موسى مىگويد: -اشعث بن قيس خواست بحضور على افتخار يابد. قنبر «دربان امير المؤمنين» راهش نداد. اشعث با مشت بينى قنبر را خونين ساخت. على عليه السلام با خشم از خانه بدر آمد و گفت. -مرا با تو چه افتاد اى اشعث. بخدا اگر با آن بندهى بنى ثقيف روبرو شوى موى بر اندام تو بلرزد. از على پرسيدند: -يا امير المؤمنين «بندهى ثقفى كيست» ؟ در جواب فرمود:
-او غلامى است كه بر اين قوم سلطنت كند. او غلامى است كه خاندانهاى عرب را عموما بذلت و خفت فرواندازد. از مدت حكومت اين بندهى ثقفى پرسيدند. فرمود: -بيست سال. . . اگر باين حكومت دست يابد. بانوئى از خاندان هاشم حكايت مىكند. -اشعث بن قيس با امير المؤمنين سخن مىگفت، آهسته آهسته اين گفتگو بمشاجره و پرخاش رسيد. امير المؤمنين با اشعث اندكى تند حرف مىزد. پسر قيس كندى على را تهديد كرد. امير المؤمنين فرمود: مرا بمرگ مىترسانى. بخدا قسم من از مرگ «خواه بر من در آيد و خواه من بر او در آيم» باكى ندارم.
عبد اللّه بن محمد ازدى مىگويد: با گروهى از مردم كوفه در مسجد اعظم نماز مىگذاردم. اين قوم در ماه مبارك رمضان همهشب از آغاز ظلمت تا سپيده دم
بنماز و نياز سرگرم بودند. من به جمعى كه در نزديكى «سده» يكبند در قيام و قعود و ركوع و سجود بودند نگاه مىكردم، زيرا عبارت اين جملۀ خستگىناپذير بود. در اين هنگام على بخاطر نماز صبح از در سدۀ پيدا شد. بسوى محراب مىرفت و دمبهدم مىگفت: الصلاة، الصلاة. او مردم را بنماز صبح فرا مىخواند. درست نمىدانم كه او تكبير احرام را بسته يا هنوز بنماز نپرداخته ناگهان در روشنائى چراغهاى مسجد برق شمشير درخشيد و گويندهاى گفت: الحكم للّه يا على لا لك و لا لاصحابك اين شعار خوارج بود. بدنبال اين نعره بار ديگر شمشيرى برق كشيد. اينجا بود كه صداى على بگوش ما رسيد. او مىگفت: -نگذاريد اين مرد فرار كند. اسماعيل بن راشد مثل ابو عبد الرحمن سلمى چنين روايت مىكند كه ابتدا شبيب بن بجره بر سر امير المؤمنين شمشير كشيد ولى شمشيرش خطا كرد و ضربت بر طاق محراب فرود آمد.
بدنبال او عبد الرحمن بن ملجم بر فرق مقدس او شمشيرش را فرود آورد. از چهار طرف مردم بر او تاختند و دستگيرش ساختند. ابو مخنف مىگويد: «مردى از قبيلهى همدان كه ابو ادما ناميده مىشد ابن ملجم را دستگير كرد. يزيد بن ابى زياد عقيده دارد كه مغيرة بن حارث هاشمى بر سر ابن ملجم قطيفهاى انداخت و او را از فرار بازداشت و بعد شمشير را از دستش در آورد و بازوهايش را با طناب بهم پيچيد. بدينترتيب ابن ملجم دستگير شد. و اما شبيب بن بجره. . . اين شبيب همچون باد مىگريخت كه مردى باو رسيد و با او دست بگريبان شد و بر خاكش فروانداخت و آن وقت روى سينهاش نشست تا سر از تنش بردارد. در اين هنگام چشمش بازدحام مردم افتاد كه بسوى او حملهور شدند. ترسيد كه مبادا او را بجاى قاتل هدف مشت و لگد قرار دهند از روى سينهى شبيب برخاست و آزادش گذاشت. شبيب فرصت را غنيمت شمرد و يك سر بخانهى خود رفت و بىدرنگ جامه از تنش در آورد تا طاقهى حرير را از سينهى خود باز كند.
ناگهان پسر عمويش از در درآمد و باو كه سينهاش حرير پيچ بود نگاه كرد و گفت: -اين تجهيزات چيست. شايد تو حضرت امير المؤمنين را بقتل رسانيدهاى. شبيب خواست بگويد: نه. از زبانش كلمهى اثبات پريد: -بله من كشتمش. پسر عمويش حرفى نگفت. با شتاب بخانهى خود رفت و شمشيرش را برداشت و بخانهى شبيب برگشت و بىآنكه مهلت دفاعش بدهد با يك ضربه كارش را ساخت. ابو مخنف مىگويد: وقتى ابن ملجم را بحضور على آوردند من و گروهى از اعيان عراق كنار بستر او بعيادت نشسته بوديم. امير المؤمنين فرمود:
النفس بالنفس. ان أنا مت فاقتلوه كما قتلنى و ان سلمت رايت فيه رائى امير المؤمنين از آيت قصاص كه در قرآن كريم آمده ياد مىكرد على مىگفت: -اگر من با اين ضربه بدرود زندگى گفتم او را بهمين ترتيب
قصاص كند و اگر جان بدر بردم خود مىدانم كه تكليف قضيه چيست؟ ابن ملجم در پاسخ اين سخن گفت: -بخدا من اين شمشير را به هزار درهم خريدهام و هزار درهم نيز پرداختهام تا بزهر آبش دادهاند. اگر اين شمشير بمن خيانت كند كه مستحق لعنت است: ام كلثوم دختر امير المؤمنين فرياد كشيد -امير المؤمنين را كشتى اى دشمن خدا؟ -ابن ملجم جواب داد: -من پدر ترا كشتهام. ام كلثوم فرمود: -اميدوارم پدرم از اين آسيب بهبودى يابد. عبد الرحمن بن ملجم با لحن نوميد كنندهاى گفت: -پس اين گريهها چيست؟ گمان دارم كه تو بر من اشك فرومىريزى بخدا اگر اين ضربه را بر عموم مردم زمين تقسيم مىكردند همه جان مىسپردند. اين شعرها را به ابن ابى بياس فزارى نسبت مىدهند و گفته مىشود كه سرايندهى اين حماسه عبد الرحمن بن ملجم است: و نحن ضربنا يا ابنة الخير اذ طغى ابا حسن مأمومة فتفطرا
اى دختر برگزيدگان ما ابو الحسن را* هنگامى كه طغيان كرده با تيغ فروانداختيم و نحن خلعنا ملكه عن نظامه بضربة سيف اذا علا و تجبرا
ما شيرازهى انتظام را در حكومتش از هم گسيختيم* در آن هنگام كه او گردنكشى كرد با يك ضربهى شمشير و نحن كرام فى الصباح اغرة اذا المرء بالموت ارتدى و تازرا
ما قومى كريم و عزيز باشيم* در آن روز كه آدميزاده جامهى مرگ ببر مىكند عمران بن ميثم مىگويد: من مردم كوفه را ديدم كه از نماز صبح باز مىگشتند و ابن ملجم با خود مىبردند و گوشت تن او را با دندان مىكندند. انگار كه اين قوم درندگان بيشهها بودند. مردم مىگفتند: -چه كردهاى اى دشمن خدا. امت محمد (ص) را بهلاكت فرو افكندى و پيشواى مردم را بخاك و خون كشيدى. ابن ملجم اين سخنان را مىشنيد و هيچ سخن نمىگفت:
ابو طفيل مىگويد: صعصعة بن صوحان عبدى بعيادت امير المؤمنين آمد. وى هيچوقت بر آستانسراى على اجازت از كسى نمىخواست زيرا محرم خاندان رسالت بود. معهذا در اين بار به پردهدار پيغام داد: -بگو رحمت خدا بر تو باد يا امير المؤمنين خواه در اين جهان بمانى و خواه بجهان ديگر رخت بربندى. بگو و اللّه ياد پروردگار در سينهى تو با عظمت جاى داشت و تو با ذات مقدس او درست آشنا بودى. پردهدار حرم اين پيغام را بحضور امام برد و باز گشت و گفت: -امير المؤمنين فرمود ترا هم اى صعصعه خداوند مهربان رحمت كناد كه بار تو سبك و كمك تو نسبت ببندگان خداى بسيار است. مردى كه گفته مىشود همان ابن ابى عباس فزاريست اين شعرها را در پيرامون همين ماجراى فجيع سرودهاى است. فلم ار مهرا ساقه ذمة سماقه كمهر قطام من فصيح و اعجم
هرگز كابينى نديدهام همچون كابين قطام كه مردم سخاوتمندى از عرب و غير عرب بپردازد
ثلاثة آلاف و عبد و قبته و ضرب على بالحسام المصمم
سههزار درهم و يك بنده و يك كنيز* و شمشير كشيدن بروى شخصيتى همچون على بن ابى طالب و لا مهر اعلى من على و ان علا و لا فنك الا دون ففك بن ملجم
هيچ كابين هرچه گزاف باشد از على گرانبهاتر نيست و هيچ تروريست بپاى ابن ملجم نمىرسد عمران بن خطان لعنة اللّه عليه دربارهى قتل امير المؤمنين چنين سروده بود يا ضربة من كمى ما ارد بهى الا ليبلغ من ذى العرش رضوانا
انى لأفكر فيه ثم احسبه أوفى البرية عند اللّه ميزانا
اين خارجى خبيث مىگويد: زهى بر آن ضربت از سلحشورى كه هدفى جز* رضاى پروردگار متعال در اين كردار نداشت من به او مىانديشم و چنين گمان مىكنم* كه او از كائنات در پيشگاه الهى روسپيدتر است
ابو الفرج اصفهانى مىگويد. كذب لعنهما اللّه و عذبهما دروغ گفت. او و ابن ملجم را خداوند لعنت و عذاب فرمايد: عمر بن تميم و عمرو بن ابى بكار حديث مىكند: خاندان نبوت به تلاش افتادند كه شايد بتوانند اين زخم هولناك را التيام بخشند. اطباى كوفه را ببالين امير المؤمنين خواندند. در ميان پزشكانى كه حضور يافتند اثير بن عمرو. از قبيلهى «سكون» جراح زبردستى بود. وى را انتخاب كردند كه به علاج بپردازد. اين اثير يكتن از آن چهل غلام بود كه خالد بن وليد مخزومى در نبرد «عين التمر» اسير كرده بود اثير جراح با دقت فرق مبارك على را معاينه كرد و بعد دستور داد گوسفندى را سر بريدند و از ريهى گوسفند گرماگرم رگ باريكى در آورد و آن رگ را توى شكاف زخم جا داد و پس از چند لحظه زخم را گشود و آن رگ را در آورد و بر آن رگ سفيدى مغز مقدس امير المؤمنين نمودار بود. اثير جراح در اين هنگام به امير المؤمنين گفت:
هنگام آن رسيده است كه امير المؤمنين وصاياى خود را بنگارد زيرا اين دشمن خدا شمشير خود را به مغز مبارك فروبرده است، امير المؤمنين على دستور فرمود دوات و كاغذ بياورند و بعد خود اين وصيت را مرقوم داشت.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم: هذا ما اوصى به امير المؤمنين على بن ابى طالب وصيت خود را با اقرار به وحدانيت ذات مقدس الهى آغاز مىكند و گواهى مىدهد كه پروردگار متعال يكتا و تنهاست و گواهى مىدهد كه محمد «ص» بندهى او و برگزيدهى اوست
ارسله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدّين كله و لو كره المشركون او را بهدايت و اعتلاى دين حق فروفرستاد تا بر هرچه دين است غلبه كند و على رغم مشركان كلمهى توحيد را بر نام محوشدهى بتها نقش جاويد بندد. صلوات اللّه و بركاته عليه و گواهى مىدهم كه نماز و عبادت من و مرگ و زندگانى من در ملك پروردگار من است. پروردگار من كه آفريدگار جهانيان
است. بىهمتاست، من بدين اعتراف و انقياد مأمورم و نخستين كس باشم كه سر تعليم به اسلام فرود مىآورى. بتو اى حسن! فرزند من و فرزندان من و خاندانم و هرآنكس كه نداى مرا مىشنود عموما وصيت مىدارم كه پرهيزگار باشيد و حرمت پروردگار متعال. آفريدگار ما را رعايت بداريد و آنچنانكه با دين اسلام زيستيد همچنان مسلمان بميريد. به دين مبين الهى تمسك جوئيد و از تفرقه بپرهيزيد. زيرا من از رسول اكرم شنيدهام كه فرمود. ميان دو دشمن رشتهى دوستى بستن و خصومت را به صلح پيوستن از هر نماز و روزه است گرامىتر است. آن چنانكه ميان دو كس آتش جنگ بر افروختن خرمن دين بباد دادن باشد.
و لا حول و لا قوه الا باللّه العلى العظيم بسوى نزديكان و خويشاوندان خويش همىبنگريد و جانب ارحام را رعايت داريد تا در روز رستاخيز از سنگينى حساب در امان باشيد. زنهار. خداى متعال را دربارهى ايتام از ياد مىبريد و مگذاريد كه گرسنه بمانند.
زنهار ذات مقدس خدا را در همسايگان خويش فراموش مداريد زيرا رسول اللّه آنقدر در حق همسايگان سفارش فرموده كه گمان داشتيم همسايگان را از ميراث يكديگر بهرهور خواهد ساخت. زنهار حق قرآن را گرامى بشماريد و مگذاريد كه ديگران در عمل به فرمانهاى آسمانيش از شما سبقت جويند. خدا را در فريضهى حج اهمال روا مداريد و از طواف خانهى خداى خويش باز مايستيد. زيرا اگر اين خانه از نيايش و ستايش شما بدور ماند رحمت الهى از شما بدور خواهد ماند. ذات مقدس خدا را در روزهى ماه رمضان بياد آوريد و اين عبادت را بر پاى داريد زيرا روزهداران بروز رستاخيز از آتش دوزخ در پناه باشند همچنان براه خدا از بذل جان و مال دريغ مورزيد و زكات مال خويش را بدرويشان بپردازيد و بدانيد كه صدقات آتش غصب خدائى را خاموش خواهد ساخت. خداى خويش را در حق امت پيامبر خويش فرياد بداريد و مگذاريد كه امت رسول اللّه را در برابر شما شكنجهى ستم ببيند. حرمت اصحاب رسول را نگاه بداريد زيرا رسول اكرم دربارهى اصحاب خود به نيكوئى سفارش فرموده است.
زنهار. درويشان و مستمندان را دريابيد و با آنان در غم و شادى شريك باشيد. زيردستان را ميازاريد. با آنان مهربانى و لطف به كار بريد. زيرا رسول اللّه در آخرين سخن خود از آنان ياد كرده و در حقشان سفارش داده است. سپس فرمود: - نماز. نماز. هرگز در راه خدا از ملامت ملامتگويان بيم مكنيد. زيرا خداوند توانا يار شماست و شر ستمكار را از جان شما بدر خواهد داشت: -و بدخواهان شما را كيفر خواهد داد. با مردم بنيكويى سخن گوئيد آنچنانكه خداوند متعال فرمانتان داده است. قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً از امر بمعروف و نهى از منكر غفلت مورزيد تا بكيفر اين غفلت قدرت امر و نهى از شما سلب شود و خوار و ناتوانتان بگذارد. فروتن باشيد. بخشنده باشيد. نيكوكار باشيد. از قطع رحم و پراكندگى و خصومت بپرهيزيد. تَعاوَنُوا عَلَى اَلْبِرِّ وَ اَلتَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوانِ وَ اِتَّقُوا اَللّهَ إِنَّ اَللّهَ شَدِيدُ اَلْعِقابِ در پناه خدا بسر بريد اى اهل بيت رسول و از خدا مىخواهم كه
شخصيت رسول اللّه را در خاندان شما پايدار بدارد. شما را بخدا مىسپارم و او از هر امانتدارى امينتر است.
و اقرأ عليكم سلام اللّه و رحمة سلام و رحمت خدا بر شما باد. امام حسن بن على (ع) حديث مىكند: با پدرم در اين مسجد نماز گزارديم. بمن فرمود: -ديشب بيدار بودم و خانوادهام را بيدار مىداشتم زيرا شب جمعه بود و هفده شب از ماه رمضان مىگذشت. در اين هنگام چشمانم سنگين شد و بخواب كوچكى فرو رفتم. ناگهان رسول اللّه بمن ديدار نمود. گفتم يا رسول اللّه از دست امت كجانديش و كينهتوز تو چها ديدهام! فرمود: -در حقشان نفرين كن. گفتم خدايا مرا بسوى زندگانى بهترى بكشان و بجاى من كسى را بر ايشان برگمار كه از من بر ايشان بدتر باشد.
حسن بن على مىگويد: -در اين هنگام «ابن بناح» از در مسجد در آمد و اجازت خواست كه براى نماز صبح اذان بگويد. اذان بپايان رسيد و ابن بناح از مسجد بدر شد و من هم مسجد را بدنبال او ترك گفتم. اينجا بود كه دو تن بر پدرم حمله بردند. ضربت شمشير يكى از اين دو مرد بر طاق محراب خورد و ضربت آن ديگر بر سر پدرم فرود آمد. اسود كندى و اجلح چنين روايت كردهاند: امير المؤمنين على (ع) در سن شصت و چهارسالگى به سال چهلم هجرت شب يكشنبه بيست و يكم ماه رمضان جهان را بدرود گفت و پسرش حسن و پسر عمش عبد اللّه بن عباس مراسم غسلش را انجام دادند. پيكر مقدس او را در سه طاقه كفن پوشانيدند. حسن بن على بر وى نماز گذاشت و در نماز خود پنج تكبير گفت: دفن او در وقت نماز صبح صورت گرفت. پس از اين مراسم حسن بن على عبد الرحمن بن ملجم را احضار كرد و دستور داد گردنش را از دم شمشير بگذرانيد. ابن ملجم گفت: -مىتوانيد با من پيمانى ببنديد كه بدمشق سفر كنم و اگر هم مسلك من كه بنا بود معاويه را بقتل رساند از عهدهى كارش برنيامده كار
معاويه را بسازم و بسوى شما باز گردم و دست بدست شما بدهم تا هر حكومتى كه داريد در حق من برانيد. حسن فرمود: -هرگز. هرگز نخواهم گذاشت آب گوارا از گلوى تو فروبرود . ابن ملجم بكيفر كردار خود رسيد و جثهى پليدش را بنا به خواهش «ام الهيثم» نخعى در اختيار او گذاشتند. اين زن جسد ابن ملجم را در آتش سوزانيد. حسن بن على الخلال از جدش حديث مىگويد: -از حسن بن على پرسيدم كه امير المؤمنين را در كجا بخاك سپردهاند. پاسخ داد: -شبهنگام جنازهى او را از خانهاش برداشتيم و بهنگام ظهر در نزديكى اراضى «عزى» دفنش كرديم. اسماعيل بن راشد مىگويد: -وقتى فاجعهى شهادت على (ع) بعايشه رسيد او اين شعر را بعنوان «شاهد» انشاد كرد.
فالقت عصاها و استقرت بها النوى كما قر عينا بالاياب المسافر
عصاى خود را فروانداخت و خاطرش آرام يافت. آنچنانكه چشمان مسافر بديدار وطن روشن مىشود و بعد پرسيد: -او را چه كسى كشته. گفته شد: -مردى از قبيله مراد. عايشه با انشاد اين شعر قاتل على را تمجيد كرد: فان يك نائيا فلقد نعاه غلام ليس فيه التراب
هرچند كه دور است خبر مرگ او را* غلامى كه خاك بدهانش نيست آورده است در اين هنگام زينب دختر ام سلمه با لحن توبيخ از عايشه پرسيد: -آيا در حق على چنين سخن ميرانى؟ عايشه در جواب گفت: -هروقت فراموش كردهام بخاطرم بياوريد. و بعد اين شعرها را كه كنايهاى از گلهگزارى است بعنوان مثل
انشاد كرد. لا زال اهداء القصائد بنينا باسم الصديق و كثرة الالقاب
هميشه در شعرهايى كه ميان ما هديه مىشد* از دوستى و تشريفات بسيار سخن مىرفت حتى تركت كان قولك فهم فى كل مجتمع ظنين ذباب
اكنون كه يكديگر را ترك گفتهايم سخن تو را از زنان همچون طنين مگس آوائى سست و فرومايه است. آن كس خبر شهادت على را به عايشه رسانيده بود. سليمان بن ابى اميه بود. ابى البخترى روايت مىكند: وقتى عايشه خبر قتل على را شنيد سجدهى شكر بجاى آورد. ام الهيثم دختر رسود نخعى امير المؤمنين على بن ابى طالب را در اين شعرها مرثيه گفت: الا يا عين ويحك فاسعدينا أ لا تبكى امير المؤمنينا
واى بر تو اى چشم مرا يارى كن آيا بر امير المؤمنين اشك نمىافشانى
رزينا خير من ركب المطايا و خيسها و من ركب السفينا
ما در سوگوارى بهترين مردى كه بر شتر نشست و شتر را رام كرد و در كشتى نشست نشستهايم و من لبس النعال و من حذاها و من قراء المثانى و المنينا
على بهترين كسى بود كه نعلين بپا كرد و بهترين كسى بود كه قرآن تلاوت فرمود و كنا قبل مقتله بخير نرى مولى رسول اللّه فينا
ما در عهد او روزگار خوشى داشتيم زيرا دوست رسول اللّه را ميان خود مىديديم يقيم الدّين لا يرتاب فيه و يقضى بالفرائض مستبينا
احكام دين را مؤمنانه بر پا مىداشت و در مسائل شرع قاطعانه حكومت مىكرد و يدعو للجماعة من عصاه و ينهك قطع ايدى السارقينا
گردنكشان را بسوى مقررات اجتماع فرا مىخواهد*و دست دزدان را از مال مردم مىبريد
و ليس بكاتم علما لديه و لم يخلق من المتجبرينا
هرگز حقايق را در اختلافات كتمان نمىكرد او را خدا «جبار» نيافريده بود لعمر ابى لقد اصحاب مصر على طول الصحابة اوجعونا
بجان پدرم قسم كه همشهريهاى ما با همه آشنائى دل ما بدرد آوردهاند و عزونا بانهم عكوف و ليس كذاك فعل العاكفينا
با اعتكاف خويش ما را فريب دادهاند آنچه كردهاند كردار اصحاب اعتكاف نبود أ في شهر الصيام فجعتمونا بخير الناس طرا اجمعينا
ايا در ماه مبارك روزه ما را بعزاى بهترين انسانها نشانيدهايد و من بعد النبى فخير نفس ابو حسن و خير الصالحينا
آن كس كه پس از رسول اكرم بهتر از همه است. او ابو الحسن پيشواى صلحاى روزگار است.
اشاب ذوائبى و اطال حزنى امامه حسين فارقت القرينا
موى مرا سپيد و اندوه مرا بسيار مىكند. «امامه» [1] هنگامى كه شوهر خود را از دست داده است. تطوف بها لحاجتها اليه فلما استيأست رفعت رنينا
اين بانو مىچرخد و او را مىجويد وقتى نوميد مىشود بانك به شيون برمىآورد كان الناس اذا فقدوا عليا نعام جال فى بلد سنينا
انگار كه مردم وقتى على را از دست دادهاند شتر مرغانى هستند كه بگمراهى مىگردند و لوانا سألنا المال فيه بذلنا المال فيه و البنينا
اگر به قربان على از ما مال همىخواستند ما مال و اولاد خويش را در راه على قربان مىساختيم
و عبرة ام كلثوم [(1)]اليها تجاوبها و قد رأت اليقينا
ام كلثوم اشك مىريزد و امامه را در اين ماتم و شيون پاسخ مىگويد: فلا تشمت معاوية بن حرب فان بقية الخلفاء فينا
از شماتت لب فروبند اى معاويه پسر حرب زيرا وارث خلافت در كنار ماست و اجمعنا الامارة عن تراض الى ابن نبينا و الى اخينا
ما براساس رضاى دل عهد اتفاق بستهايم كه خلافت را به پسر پيامبر واگذاريم و لا نعطى زمام الامر منا سواه الدهر آخر ما بقينا
هرگز زمام امور خود راجز بدست او بدست كس ندهم و ان سراتنا و ذوو حجانا تواصوا ان نجيب إذا دعينا
خردمندان ما و رجال ما سفارش كردهاند كه بهنگام فرصت لكل مهند عضب و خرد عليهن الكماة مسومينا
با شمشيرهاى تيز و سواران نامى نيروى دشمن را پاسخ گوئيم محمد بن سعد كنانى چنين مىگويد: -مردى از آل عبد المطلب كه نامش شناخته شده با اين شعرها امير المؤمنين عليه السلام را رثا گفته است: يا قبر سيدنا المجن له صلى الإله عليك يا قبر
اى قبر پيشواى ما كه به آغوشش كشيدهاى صلوات خدا اى قبر بر تو باد ما ضر قبرا انت ساكنه ان لا يحل بارضه القطر
بر آن قبرى كه ترا به آغوش دارد اگر باران نيارد باكى نيست فليندين سماح كفك فى الثرى و ليورقن بجنبك الصخر
دست جواد تو همچنان در دل خاك بركت خواهد افشاند و در كنار تو از صخرههاى سخت برگ سبز خواهد روييد
و اللّه لو بك لم اجد احدا الا قتلت لفاتنى الوتر
بخدا اگر بخون تو بشريت را بر باد دهم همچنان خون پاك ترا بىخونخواه مىبينم
حسن بن على بن ابى طالب عليهما السلام. كنيهاش ابو محمد بود مادرش فاطمه دختر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله است. كنيت فاطمه عليها السلام «ام ابيها» بود. (يعنى مادر پدرش) اين روايت از قعنب باهلى است. مادر فاطمه خديجه دختر خويلد بود كه كنيهاش «ام هند» است. خويلد پسر اسد و اسد پسر عبد العزى بن قصى بود. مادر خديجه دختر زائدة بن اصم بود. و مادر فاطمه «هاله» دختر عبد مناف بن حارث ناميده مىشد. نام مادر هاله «فلانه» بود اما شهرتش را «عرقه» نوشتهاند زيرا اين بانو عطر زياد بكار مىبرد و هروقت عرق مىكرد بوى عطرش در فضا مىپيچيد. بههمينجهت «عرقه» لقبش داده بودند. مادر عرقه «عاتكه» و مادر عاتكه ريطه صغرى و مادر ريطه
ماريه و مادر ماريه ليلى و مادر ليلى سلمى و مادر سلمى ليلى و مادر ليلى بازهم سلمى و مادر سلمى براى بار سوم ليلى بنت محارب و مادر اين ليلى عاتكه بنت مخلد و مادر عاتكه وارثه دختر حارث بود و مادر وارثه ماريه دختر سعد بود. خديجه صلوات اللّه عليها پيش از آنكه شرف همسرى رسول اكرم را باز يابد دو شوهر ديده بود. نخستين شوهرش عتيق بن عائد از قبيلهى مخزوم بود و شوهر دومش «ابو هاله» ناميده مىشد. خديجه از دومين شوهر خود پسرى بنام «هند» داشت كه افتخار اسلام را دريافت. اين هند در سلك اصحاب رسول اللّه قرار دارد. امام حسن بن على مىگويد: -از دائى خودم هند بن ابى هاله از شمائل رسول اكرم را پرسيدم او براى من با دقت اوصاف جدم را تعريف كرد. كان له وصافا اين هند با بيان راضى كنندهاى وصف خاتم النبيين را تعريف مىكرد. خديجه سلام اللّه عليها سه سال پيش از هجرت در سن شصت و پنجسالگى جهان را بدرود گفت:
حارث بن محمد مىگويد: جنازهى خديجه را در «حجون» بخاك سپردهاند. فاطمهى زهرا عليه السلام پيش از بعثت پدرش. در آن تاريخ كه قريش خانهى كعبه را بنيان مىكرد بدنيا آمد و عروسيش در ماه صفر سال دوم هجرت صورت گرفت. على عليه السلام با فاطمه سلام اللّه عليها پس از جنگ بدر زفاف كرد فاطمه در اين هنگام دخترى هيجدهساله بود. «امام» ابو جعفر محمد بن على مىگويد: -حسن بن على بسال سوم هجرت پا بدنيا نهاد و به سال پنجاهم هجرت كه ده سال از حكومت معاويه مىگذشت از جهان رخت بربست و بشهادت رسيد. و فاطمهى زهرا سلام اللّه عليها پس از رحلت رسول اكرم در مدتى كه محل اختلاف روات تاريخ است (6 ماه تا 40 روز) زنده ماند. حقيقت در اين اختلاف همان است كه ابو جعفر محمد بن على مىگويد: «فاطمهى زهرا پس از رسول اكرم سه ماه در دنيا بسر برد» عمرو بن دنيا، از محمد بن على روايت مىكند: -زبان حسن بن على در اداى سخن اندكى سنگين بودند
از جابر اين خبر به ما رسيده كه: -زبان حسن بن على در اين هنگام چندان آزاد نبود و سلمان فارسى مىگفت: -اين ميراث از موسى عمران عليه السلام بحسن بن على رسيده زيرا موسى عموى حسن بود [1] معاوية بن ابى سفيان در آن تاريخ كه تصميم گرفت بخاطر ولايت عهد يزيد از مردم بيعت بگيرد و در حيات حسن بن على اين امر مقدور نبود او و سعد بن ابى وقاص را مسموم ساخت. اين زهر از طرف معاويه با دست جعده بنت اشعث بن قيس كه همسر حسن بن على بود بكامش ريخته شد. پاداش اين جنايت مشتى از حطام و زخارف دنيا بود. ما اين ماجرا حكايت خواهيم كرد. اسم اين زن در بيان اصحاب حديث «سكينه» و «شعثا» و «عايشه» ذكر شده ولى صحيح آنست كه نامش «جعده» بوده است.
عمرو بن ثابت مىگويد: يك سال آزگار مىگذشت كه من به محفل ابو اسحاق سبيعى آمد
و رفت مىكردم. طى اين يك سال بارها سخن از خطابهى حسن بن على بميان آوردم اما هروقت اين سخن بپيش مىآمد ابو اسحاق از اجابت مسئول من امتناع مىورزيد تا يك روز كه روز سردى از فصل زمستان بود بديدارش رفتم. او پوستين بلند و گشادى پوشيده بود و همچون غولى در آفتاب نشسته بود. از من پرسيد كه كيستى؟ گفتم عمرو بن ثابت. گريه كرد از پدرم و خانوادهام پرسوجو كرد و آن وقت گفت: -يك سال است كه به مجلس من راه يافتهاى. از من چه مىخواهى؟ گفتم مىخواهم بدانم كه حسن بن على پس از قتل پدرش چه خطابهاى ايراد كرده است. ابو اسحاق سبيعى گفت: -در فرداى آن شب كه على امير المؤمنين عليه السلام بشهادت رسيد پسرش حسن مردم را بدين سخنان خطبه فرمود: -در اين شب (شب گذشته) مردى جهان را بدرود گفت كه اعمال صالحش ميان پارسايان پيشين بىنظير بود و در آينده نيز همانند او نيكوكارى پديد نخواهد آمد. او در ركاب رسول اكرم با دشمنان اسلام جهاد مىكرد و
خويشتن را فداى رسول اللّه مىساخت لواى اسلام بر دوش او اهتزاز مىگرفت و هنگامى كه او با اين پرچم مقدس به جهاد مىرفت جبرائيل از سمت راستش و ميكائيل از سمت چپش همگام او بودند. او از جنگ باز نمىگشت الا آنكه پيروزمند بود. در چنين شب. شبى كه او درگذشت عيسى بن مريم نيز بآسمانها عروج كرد. و در همين شب يوشع بن نون وصى موسى بن عمران نيز ديده از اين دنيا فروبست. او در اين دنيا از سيم و زر اندوختهاى بجا نگذاشت مگر هفتصد درهم كه همىخواست با اين مبلغ براى خانوادهى خود خدمتكارى خريدارى كند در اينجا گره غم گلوى مقدسش را فشرد. از سخن باز ماند و گريست. مردم نيز با او به گريه درآمدند. وقتى كه گريهاش آرام شد بدنبال خطابهاش چنين گفت: «آشنايان مرا مىشناسند و ناشناسها بدانند كه من حسن بن محمد صلّى اللّه عليه و آله هستم. من پسر بشير و نذيرم. پدرم نيكوكاران را به بهشت جاويدان بشارت مىداد و بدمنشان را بدوزخ مىترسانيد. من پسر آن كسم كه
بشريت را بسوى خداوند دعوت مىفرمود. من پسر آن مردم كه همچون چراغى روشن و نوربخش در اجتماع مظلم گيتى مىدرخشيد. من از آن خانوادهام كه پروردگار متعال از خصلتهاى پليد و معاصى و مناهى تطهيرش فرمود من از آن دودمانم كه مودتش بر بشر واجب شمرده شد و قرآن كريم شاهد اين حقيقت است آنجا كه مىگويد. مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً آن «حسنه» كه در اين آيت مقدس يادشده مودت و محبت ماست. ابو مخنف از رجال خود چنين حديث مىكند: در اين وقت عبد اللّه بن عباس بر پاى خاست و گفت: -اينست حسن بن على پسر رسول خدا و بازماندهى امام شما. با وى بيعت كنيد. مردم با اشتياق بسوى او دويدند و گفتند: -چقدر دوستش مىداريم. چقدر براى خلافت سزاوارش مىشماريم. بدينترتيب با حسن بن على بيعت كردند. و او از منبر فرود آمد. اين جريان معاويه را كه در شام به كمين فرصت نشسته بود
برانگيخت تا در بنيان نوبنياد حكومت حسن بن على شكستى در اندازد. محرمانه دستور داد مردى از قبيله «خمير» به كوفه و ديگرى از قبيلهى «قين» به بصره اعزام شوند و همچون جاسوسان اوضاع آنجا را به دمشق گزارش دهند. سازمان ضد جاسوسى عراق اين دو جاسوس را بىدرنگ دستگير ساخت. «حميرى» را در «لحام جربر» و «قينى» را در قبيلهى بنى سليم به چنگ آوردند و به قتلشان رسانيدند. حسن بن على پس از اين حادثه به معاويه نوشت: اما بعد به اعزام جاسوس پرداختهاى. مثل اينكه دوست مىدارى آتش جنگ از نو افروخته شود. من اطمينان دارم كه چنين است. و اگر خدا بخواهد در ميدان جنگ يكديگر را خواهيم ديد. بمن گزارش شده كه دهانت به شماتتهائى احمقانه آلوده مىشود: مثل تو مثل نكتهايست كه «اول» در شعر خود كجا بنده است. او مىگويد. به آن كس كه در تشنيع گذشتگان لب به سخن مىگشايد. بگوييد آمادهى «گذشتن» باشد ما و آن كس كه از ما جهان را بدرود گفت همچون كاروانى هستيم كه شبى در منزلگاهى فرود
آمده و بامداد درخت سفر خواهد بست معاويه در پاسخ حسن بن على اين نامه را فرستاد: نامهى ترا ديدم و سخنان ترا دريافتم. در حادثهاى كه پديد آمد نه شادمانى كردم و نه اندوهناك نشستم. نه لب به شماتت گشودم و نه افسوس خوردم. . . ولى على بن ابى طالب على چنانست كه «اعشى» در شعر خود مىگويد. توئى بخشنده و توئى آن كس كه وقتى قلبهاى وحشت زده در سينهها تنگى مىكنند شايستهاى كه با طعن نيزه گلوگاه دشمن را بشكافى از خليجهائى كه بر دامنهى اقيانوسها به پلها و بيشهها موج مىاندازند تو بخشندهترى زيرا از آنچه دارى به مردم هزار هزار و بدره بدره مىبخشى عبد اللّه بن عباس والى بصره هم در پيرامون جاسوسان شام به معاويه چنين نگاشت: «مثل تو و اين دو جاسوس كه به بصره و كوفه فرستادهاى تا از لغزشهاى سياسى قريش آگاهى بدارند آن چنان است كه اميه بن اسكر در شعر خود مىگويد.
بجان تو من و خزاعى در آن شب مانند برهاى بوديم كه سحرگاه به قربانگاه فروخفتيم دشنهاى از غلاف كشيده شد و گلوئى را در قربانگاه فرودريد دوست خود را به شماتت ياد كردى كه در روزى منحوس طى حادثهاى به هلاكت رسيده است. و اين هم جواب معاويه: «حسن بن على نيز نامهاى بدين انشا بمن فرستاد. در اين تشبيه كه طى شعر «اميه» كجا بندهاى به خطا رفتهاى. زيرا مثل ما و شما مثل آن شعر است كه طارق خزاعى در پاسخ اميه بن اسكر مىسرايد: بخدا مىنميدانم و راست مىگويم كه در برابر كدام سوءظن پوزش بخواهم ملامتم مىكنند كه «زينبه» هلاك شده و ملامتم مىكنند كه آل لحيان در اثر حادثهاى پراكنده شدند حسن بن على عليهما السلام اين نامه را بنام آغاز يك سلسله اقدامات رسمى بوسيلهى جندب بن عبد اللّه ازدى بمعاويه فرستاد:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. من عبد اللّه الحسن. امير المؤمنين. الى معاوية بن ابى سفيان سلام عليك.
«بدنبال حمد و ستايش پروردگار بىهمتا سخن را چنين آغاز مىكند: خداوند تعالى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مبعوث فرمود و با اين بعثت رحمت خود را بجهانيان ارزانى داشت و بر آنان كه برسول اللّه گرويدهاند منت گذاشت. بعثت محمد با رحمت براى جهان و منت بر عموم جهانيان مقرون بود. او را بسوى بشريت فرستاد تا زندگانى را بآنچه در انجام روزگار بترساند و حجت را بر اصحاب كفر و لجاج تمام سازد. رسول اللّه بدانچه فرمان داشت قيام كرد و حق تبليغ ادا فرمود تا عمر مقدس و منزهش بپايان رسيد و جان نازنينش به جانان بازگشت. بوجود او حق ظهور كرد و شرك درهم شكست. پروردگار متعال با دست محمد مؤمنين را يارى داد و بعرب عزت بخشيد و قريش را شرف و سيادت عطا فرمود و بدين شرافت و سيادت مخصوصش ساخت. در كلام كريم فرمود: وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ هنگامى كه رسول اكرم رحلت فرمود بر روى مسند او ميان عرب جدال در گرفت. قريش در اين ميان بقرابت خود استناد كرد و گفت: من قبيله و
خانوادهى محمد هستم و اين مسند كه مسند حكومت است بمن بيش از ديگران مىپردازد و براى هيچكس روا نيست با من در اين حق آشكار نزاع و جدال كند. عرب اين سخن را از قريش پذيرفت و در برابر منطق استوار او تسليم شد. ولى هنگامى كه ما همين منطق را در برابر قريش به پيش كشيديم گفتار ما مسموع و مقبول نيفتاد. در اينجا قريش منطق خويش را زير پا نهاد و آنچنانكه عرب با او به انصاف و عدالت پرداخت دريغ داشت كه با ما انصاف و عدالت روا دارد. قريش مسند محمد را از چنگ عرب بنام رحامت و قرابت و خويشاوندى بدر آورد ولى وقتى خاندان محمد كه نزديكترين ارحام و اقارب او بودند سخن از رحامت و قرابت بميان آوردند پاسخ به لجاج و عناد دادند و دست بدست هم زنجير كرده بر ستم و ارغام ما عهد اتفاق بستند.
فالموعد اللّه و هو الولى النصير پروردگار متعال ولى و نصير ما است و ما بسوى او باز خواهيم گشت. ما به حيرت در افتاديم كه چگونه حق مسلم ما را از ما مىربايند و ميراث ما را از ما دريغ مىدارند هرچند كه از باب فضيلت و منقبت
هستيد و هرچند در اسلام سابقهى درخشان دارند. از قيام بر ضد اين طايفه بازنشستيم چون بيم داشتيم كه مردم منافق و احزاب بتپرست فرصت را غنيمت شمارند و از نزاع ما بنفع الحاد و بر ضد توحيد بهره ببرند. و من اكنون از تو اى معاويه سخت شگفتى دارم كه چگونه هواى خلافت بسر مىپرورانى در عين اينكه براى خلافت استحقاق و اهليت ندارى. ترا نه در دين فضلى است كه شناخته شده باشد و نه در اسلام سابقهايست كه پسنديده شمرده شود. تو پسر حزبى از احزاب بتپرست حجازى، پدر تو لجوجترين و عنودترين دشمنان رسول اكرم از طايفهى قريش بود. تو اكنون ندانى كه چگونهاى ولى دير يا زود اين جهان را ترك خواهى گفت و در دار حقيقت حقايق را خواهى شناخت. پروردگار عزيز و عظيم كيفر كردار ترا در كنار تو خواهد گذاشت. على رضوان اللّه عليه هنگامى كه از اين جهان رخت بست. رحمة اللّه عليه يوم قبض و يوم من اللّه عليه بالاسلام و يوم يبعث حيا مسلمانان بمن دست بيعت دادند و مرا بحكومت خويش پذيرفتند.
از درگاه پروردگار مسئلت مىدارم كه دين ما را در راه دنياى ما فدا نفرمايد زيرا دنياى سست عهد و ناپايدار را بر كرامت و الطاف اخروى اختيار كردن خردمندانه نيست. من كه اكنون نامه را بتو مىنگارم همىخواهم در پيشگاه الهى حجت خويش را بر تو تمام كنم و راه معذرت را بروى تو بربندم. اگر بسوى من به شتابى و در قبال حق سر تسليم فرود آورى سعادت عظيمى خواهى يافت و مسلمانان نيز به صلاح خويش خواهند رسيد. اين خودپسندى و باطل خواهى را فروگذار اى معاويه. با مسلمانان دمساز باش و از آن در كه امت محمد بر من در آمدند تو نيز درآى. و بيعت مرا بپذير. تو مىدانى كه من براى خلافت از تو سزاوارترم و پروردگار بزرگ و مسلمانان پارسا مرا بخاطر امامت امت از تو شايستهتر مىشمارند از خداى بترس. عناد و لجاج را از دست بگذار و بخون ملت اسلام احترام كن. بس است آنچه از اين خون گرانمايه بخاطر ريختهاى بخدا خير تو در اين نيست كه آلوده بخون مردم خداى خويش را دريابى. سر به طاعت ما فرود آر و با كسى كه از تو شايستهتر است درمىآويز باشد كه اين آتش افروخته خاموش شود و پراكندگى امت باجتماع و اتفاق
بگرايد و صلح بر جاى جنگ بنشيند. اگر معهذا به لجاج و عناد خويش بر قرار بمانى با سپاه مسلح و مجهز خود بسوى تو حمله خواهم آورد و آنقدر با تو خواهم جنگيد كه خداوند خير الحاكمين ميان من و تو حكومت فرمايد. معاويه در پاسخ حسن بن على اين نامه را تقرير كرد: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. من عبد اللّه معاويه امير المؤمنين الى الحسن بن على سلام عليك. «معاويه هم نامهى خود را با مهر و ستايش خداوند گشود و بعد به پاسخ پرداخت.» از رسول اكرم ياد كردهاى و فضيلت او را به قلم آوردهاى اين مسلم است كه رسول اللّه از اولين و آخرين به فضيلت و شرف سزاوارتر است. بخدا او رسول خدا بود. احكام الهى را تبليغ همىكرد و حق نصيحت را ادا همىفرمود تا اينكه بوجود خداوند متعال بشر را از هلاكت و كورى و ضلالت ايمن ساخت. جزاه اللّه افضل ما جزى نبيا عن امته و صلوات اللّه عليه يوم ولد و يوم قبض و يوم يبعث حيا. از رحلت رسول اكرم و نزاع مسلمانان بر سر خلافت سخن راندهاى و چنين ديدهام كه ابو بكر صديق و عمر فاروق و ابو عبيدهى امين و
حوارى رسول اللّه را به انحراف تهمت زدهاى و صلحاى مهاجرين و انصار را نيز بدين آلايش بيالودى و من اين عنوان را از نو نپسنديدهام زيرا ترا من و مسلمان همه مىشناسيم كه مردى كريم شريف و فضيلتمندى. بنابراين از تو جز نيكوگوئى و نيكانديشى توقع نيست. امت رسول اكرم پس از رحلت پيشواى خود هرگز فضيلت شما را از خاطر بدور نداشت و سابقهى دينى و قرابت نسبى شما را كتمان نكرد. اين امت با علم به فضل و فضيلت اجتماعى شما و مقام شامخ شما در اسلام قريش را به امامت خود برگزيد و صلحاى قوم و رجال قريش و مشايخ انصار و بزرگان قبائل چنين پسنديدند كه در ميان قريش مردى صالح و عالم و بينا كه آشنا به مصالح است بر مسند خلافت قرار بگيرد و اين قرعه بنام ابو بكر اصابت كرد. اين نتيجهى مشاوره و مناظرهى خردمندان و خيرانديشان و عاقبت بنيان قوم بوده است. و همين ماجرا در سينههاى شما سايهى تهمت و ترديد انداخته در عين اينكه صلحاى قريش از اين تهمت بدور بودهاند. نه متهم بودهاند و نه خطاكار زيرا مسلم است كه اگر بجاى ابو بكر يكتن از شما را همچون ابو بكر عالم و عادل و صالح شناخته بودند بسوى آن شخصيت برجسته روى مىآوردند و از ابو بكر عدول مىكردند ولى افسوس كه كس در ميان امت مانند ابو بكر نبود و اخيار امت هم
فقط بخاطر اسلام و اهل اسلام او را بر منبر رسول جاى دادند فان اللّه يجزيهم عن الاسلام و اهله خيرا مرا بسوى صلح فرا خواندهاى و من اين دعوت را در نامهى تو يافتهام. اما بايد بدانيم كه وضع سياسى ميان من و تو مانند وضعيتى است كه چندى پيش ميان شما و ابو بكر وجود داشته است. اگر من مىدانستم كه در ادارهى امور رعيت از من تواناترى. اگر مىدانستم كه احتياطهاى سياسى تو از من دقيقتر است. اگر مىدانستم كه خزانهى كشور با دست تو گرانبارتر و آبادتر خواهد شد و اگر مىدانستم كه در جنگها حيلهى تو از من كارگرتر خواهد افتاد مشتاقانه دست بيعت بدست تو مىدادم و ترا از همه به تخت حكومت شايستهتر مىشمردم ولى من بخوبى مىدانم كه از تو بيشتر حكومت كردهام و به نفع امت محمد تجربههاى گرانبهاترى اندوختهام. سياست من از تو قوىتر و سن من از تو بيشتر است. و تو سزاوارترى كه دعوت مرا بپذيرى و دست بيعت بدست من بسپارى. امروز طاعت مرا بپذير و فردا كه من از اين جهان جاى پرداختهام بر مسند خلافت مستقر باش. من ترا به ولايت عهد برگزينم بعلاوه از بيت المال عراق آنچه بخواهى در حق تو مقرر مىدارم بعلاوه خراج هر شهر از شهرهاى عراق را كه پسند كنى بتو وامىگذارم خواه خويشتن آن خراج را بستانى و خواه نمايندهاى از خود در آن شهر بگذارى تا هرساله ماليات آنجا را براى تو بفرستد و بدينوسيله به معاش تو كمك كند:
من تعهد مىكنم كه هرگز كسى بر تو حكومت نراند و بىمشورت تو قضيهاى را حل و فصل نكند و هرگز در برابر فرمان تو عصيان نورزد با اين شرط كه فرمان تو از حدود طاعت خداوند تجاوز نكند. اعاننا اللّه و اياك على طاعته. انه سميع مجيب و السلام جندب مىگويد: من نامهى معاويه را به حضرت حسن رسانيدهام و گفتم اين مرد بسوى تو حمله خواهد كرد. سزاوار اينست كه اين حمله از جانب تو شروع شود و ميدان جنگ در خاك شام قرار گيرد. و شهرهاى شام محيط تاختوتاز سربازان جنگجو باشد. در يك چنين شرايط معاويه روزهائى سياهتر و خونينتر از روزهاى صفين خواهد ديد. حسن بن على در پاسخم گفت: -خيلى خوب. همين كار را خواهم كرد. اما بالاخره اين «كار» را نكرد. مشورت مرا ناچيز شمرد و سخنان مرا فراموش كرد يا خويشتن را به فراموشى زد. معاويه بن ابى سفيان به حسن بن على چنين نوشت. بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اما بعد پروردگار متعال مستبدانه فرمان خود را بر بندگان خويش ميراند.
و لا معقب لحكمه و هو سريع الحساب من مىترسم خون تو با دست اراذل و اوباش عراق ريخته شود و
در اين صورت هيچكس نخواهد توانست ما را هدف طعنه و ملامت قرار دهد. اگر هماكنون از خلافت كنارهگيرى و دست بيعت در دست من گذارى به اين وعدهها كه دادهام وفا خواهم كرد و كارها را بدلخواه تو سروصورت خواهم داد و در اين ماجراى چنان خواهم بود كه اعشى پسر قيس ثعلبه مىگويد: آنگاه كه كسى امانتى بتو مىسپارد. به امانتش وفادار باش تا پس از مرگ وفادارت بنامند بدوست توانگر خويش حسود مباش و اگر او از توانگرى بدرويشى گرائيد بر او جفا روا مدار. و پس از مرگ خود سرير خلافت را بتو خواهم سپرد زيرا در جهان هيچكس مانند تو شايستهى خلافت نخواهد بود. و السلام. حسن بن على نامهى معاويه را چنين پاسخ داد. بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اما بعد نامهى تو بمن رسيد. و گفتار ترا شنودم. از پاسخ تو خوددارى كردم زيرا مىترسيدم كه در اداى پاسخ بر تو ستم روا دارم. بخدا پناه مىبرم از اينكه ستمكار باشم. پيرو حق باش اى معاويه. و تو مىدانى كه حق با من است. در آن هنگام كه سخن بدروغ رانم گناهكار خواهم بود. . . و السلام.
معاويه نامه حسن بن على را خواند و آن وقت اين بخشنامه را براى حكام و امراى سپاه خود فرستاد. بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. اين نامه از امير المؤمنين معاويه بسوى. . . «در اينجا نام امراء و اعمال نگاشته شده بود» به شما سلام مىكنم و پروردگار بىشريك و همتا را سپاس مىگذارم كه دشمن شما را از ميان برداشت و كشندگان خليفهى شما «عثمان» را به سزاى كردارشان رسانيد. پروردگار متعال كه مشيت فرمود دربارهى ما لطف و مرحمت ارزانى فرمايد مردى را برانگيخت تا على بن ابى طالب را غفلتا بقتل رسانيد. على كشته شد و اصحابش پراكنده و پريشان بجا ماندند. تفرقه و اختلاف بر پيروان على با شدت حكومت مىكند. و اكنون اشراف و امراى عراق دست التماس بدامن مىانداختند كه از من بخاطر جان و مال خود امان بگيريد. فرصت مناسبى است كه هرچه زودتر شما با قواى نظامى خود بسوى من بسيج كنيد تا يكباره از شام بهسوى عراق حمله آوريم و بر دشمنان خود پيروزى نهائى را دريابيم. الحمد للّه كه خون عثمان را از كشندگان بازجستيد و به آرزوى خويش رسيديد. سپاس خدا بگذاريد كه اصحاب ظلم و عداوت را هلاك ساخته است. و السلام عليكم و رحمة اللّه بركاته. فرمان معاويه كه بصورت بخشنامه از دمشق به شهرها و قبيلهها
فرستاده شد و يكباره نيروى شام را بسوى عراق سرازير كرد. حسن بن على وقتى از اين جريان آگاه شد كه معاويه با قواى خود به جسر «منبح» رسيده بود. در اين هنگام بىدرنگ حجر بن عدى را احضار كرد و دستور داد كه مقدمات بسيج را فراهم سازد و خود به مؤذن مسجد فرمود: -مردم را براى نماز فرا خوان. مؤذن فرياد كشيد: الصلاة جامعه و ملت كوفه بهواى اينكه خبرى شنيدنى خواهد شنيد بسوى مسجد شتافت حسن بن على فرمود: -در آن وقت كه مسجد اعظم براى ايراد خطابه آمادگى يافت مرا آگاه سازيد. ساعت ديگر سعيد بن قيس همدانى «يكى از امراى سپاه» به حسن عرض كرد: -مسجد آماده است. حسن بن على به مسجد در آمد و بر منبر قرار گرفت و بدنبال حمد ثناى الهى چنين گفت: -پروردگار متعال جهاد را بر مردم فرض فرمود و در عين حال اين فريضه را «ناگوار» خواند. آنجا كه در كلام كريم مىفرمايد: كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ و بازهم در كلام مجيد خود مجاهدين اسلام را به صبر و شكيبائى
امر مىكنند. وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَللّهَ مَعَ اَلصّابِرِينَ و شما اى مردم كوفه جز در سايهى شكيبائى مراد خود را نتوانيد يافت. بر مكاره و ناگوارىها صبر كنيد تا هدف خويشتن را دريابيد. بمن گزارش دادهاند كه معاويه وقتى از تجهيزات جنگى ما آگاه شد پيشدستى كرد و بسوى ما با حالت هجوم حركت كرد. خداى شما را رحمت كند هماكنون بطرف اردوى نظامى خود «نخيله» كوچ كنيد تا در آنجا تصميم نهائى خويش را بشناسيم. جندب مىگويد: از همين سخن كه حسن ادا كرده پيداست به ملت كوفه اعتمادى ندارد و همىترسد مردم از پيرامونش پراكنده شوند و او را با دشمن تنها بگذارند. خطابهى حسن بن على در مسجد اعظم كوفه. برابر آن ازدحام عظيم بپايان رسيد ولى هيچكس به اطاعت او سخن نگفت. حتى يككلمه از دهان كسى بدر نيامد. سكوتى سنگين بر فضاى مسجد فشار مىآورد. در اين هنگام عدى بن حاتم طائى از جاى برخاست و فرياد كشيد:
من پسر حاتم هستم. سبحان اللّه. سخت شگفتانگيز است. من محيطى بدين قباحت و ناروائى نديدهام. آيا نمىخواهيد دعوت امام خود را كه پسر پيامبر شماست اجابت كنيد؟ پس خطباى قبلهى «مضر» كجا هستند مسلمانان كجا رفتند، كجا رفتند آن مردان سلحشور كه بروزگار آرامش زيانشان همچون «متۀ» سوراخكننده بود و در روز جنگ مانند روباه حيلهگر افسونكارانه دمار از روزگار دشمن برمىآوردند، آيا از خدا نمىترسيد؟ از خشم خدا باك نمىداريد؟ آيا اين مذلت را براى خود ننگ نمىشماريد؟ «و بعد رويش را بطرف حسن بن على برگردانند و گفت: پروردگار متعال ترا بسوى رشاد هدايت كند و از آنچه ناپسندست بدورت دارد و همه جا پيروزى و خورسندى را قرينت فرمايد. گفتار ترا شنيديم و فرمان ترا بجان و دل پذيرفتم. از تو سخن مىشنويم و در برابر تو سر به طاعت فرود مىآوريم. هماكنون من بسوى اردوگاه نخيله رو مىآورم. هركس كه دوست مىدارد در اين افتخار شريك من شود بدنبال من خواهد آمد. عدى بن حاتم طائى وقتى بيانات خود را پايان داد از مسجد اعظم بسوى نخيله كه اردوگاه ارتش عراق بود عزيمت كرد. آنچنان شتاب داشت كه از آستان مسجد بر مركبش سوار شد و راه «نخيله» را به پيش گرفت. و به غلامش دستور داد كه احتياجات زندگيش
را برايش بياورد. عدى بن حاتم نخستين سردار عراقى بود كه در اين ماجرا رو به به معركه گذاشت. بدنبالش «قيس بن سعد انصارى» و «معقل بن قيس رياحى» و «زياد بن صعصعهى تميمى» با نيروى خود به نخيله خيمه و خرگاه برافراشتند و ملت كوفه كه اشراف و امراى خود را چنين ديد از جاى جنبيد و بسيج جنگ كرد. حسن بن على كه مردم را آمادهى جدال يافت گفت: راست مىگوئيد. رحمت خدا بر شما ارزانى باد. من هميشه شما را دوستانى وفادار و فداكار و خيرخواه و صاحبدل مىشناختم. براى شما از درگاه الهى پاداش فراوان مسئلت مىدارم. و بعد از منبر فرود آمد. و بدينترتيب مردم كوفه بار ديگر بر ضد نهضت معاويه بن ابى سفيان تجهيز شدند. حسن بن على نيز خود بسوى اردوگاه عزيمت كرد. و از طرف خود مغيرة بن نوفل هاشمى را در كوفه باز گذاشت و به او فرمود كه مردم را به جنگ تشويق و تهييج كند. مغيره نيز با زبان سخنورى كه داشت به تحريك و تشويق مردم پرداخت تا آنجا كه اين تجهيز به كمال رسيد. حسن بن على با يك چنين ارتش مجهز از نخيله بسوى شام عزيمت كرد. . . اما در «دير عبد الرحمن» دستور داد چند روزى مكث كنند تا
ستونهاى ديگرى كه از عقب راه مىپيمايند به نيروى عظيم او برسند. سه روز اين سپاه در دير عبد الرحمن اقامت كرد و پس از سه روز كه فرمان بسيج داده شد حسن بن على پسر عم خود عبيد اللّه بن عباس را احضار فرمود و به او گفت: من ترا اى پسر عم بر دوازده هزار نفر سرباز سوار سلحشور عرب فرمانروائى مىدهيم. اين نيرو از نفراتى تشكيل مىيابد كه يك مردشان كافيست لشكرى را از پاى در آورد. اين دوازده هزار نفر مرد جنگى از مردم جنگجو و پارسا و دانشمند عراق برچيده شدهاند. تو با اين ستون مجهز بسوى دشمن عزيمت كن سفارش مىكنم كه نسبت باين قوم فرماندهى مهربان و ملايم باش هميشه با روى گشاده آنان را بپذير. در برابرشان فروتنى كن و آغوش خويش را همه جا برويشان گشاده دار زيرا اين طايفه از مقربين حضرت امير المؤمنين صلوات اللّه عليه باشند. با اين نيرو از ساحل فرات بيش بتاز و همچنان تا سرزمين «مسكن» عنان باز مكش و در هرجا كه معاويه را باز يافتى راه بر او ببند تا خود با نيروى عراق از دنبال تو بيايم. من در فاصلهى كوتاهى همراه تو باشم اما در عين حال بايد هميشه گزارش اوضاع را براى من بفرستى تا بدانم كه جريان امر از چه قرار است. بتو سفارش دارم كه در مسائل نظامى و حوادث روز با اين دو مرد «فلبس بن سعد انصارى و سعيد بن فلبس همدانى» مشورت كن. هنگامى كه معاويه را در پيش روى خود ببينى جنگ را آغاز مفرماى. آرام
باش تا او به جدال مبادرت ورزد. بگذار حمله از او و دفاع از تو باشد. اگر در اين جنگ براى تو حادثهاى پيش آيد فرماندهى سپاه با قيس بن سعد خواهد بود و اگر قيس از پاى در آيد بجاى او سعيد بن قيس همدانى خواهد ايستاد. عبيد اللّه بن عباس با يك چنين فرمان عزيمت كرد. عبيد اللّه بن عباس از دير عبد الرحمن به «سينور» و از آنجا به «شاهى» رسيد و بعد ساحل فرات را به پيش گرفت و از راه ساحل با نيروى خود در سرزمين مسكن خيمه و خرگاه برافراخت. حسن بن على از راه «حمام عمر» به (دير كعب) در آمد و سحرگاه از دير كعب رو به «ساباط» گذاشت. در سمت غربى «پل» پياده شد و دستور فرمود كه ارتش عراق حضور يابند تا بيانات او را بشنوند. آن وقت بر منبر نشست و اين خطابه را ايراد كرد: خداوند را همراه با ستايش هر ستايشگوئى مىستايم. و گواهى مىدهم كه او پروردگار بىهمتاست همصدا با هر زبانى كه كلمهى توحيد را ادا مىكند. و شاهدم كه محمد رسول برحق خداست. اوست كه پروردگار امين وحيش شناخته است. صلى اللّه عليه و آله
و بعد: بخدا قسم ياد مىكنم كه اميدوارم در ميان خلق از همه نسبت به خلق مهربانتر و مصلحتخواهتر باشم. هرگز نسبت به هيچ مسلمان سينهاى كينهتوز و فكر بدانديش ندارم. و هرگز دوست نمىدارم كه آشوبى بر پا شود و فتنهاى دامنه گيرد. بايد بدانيد كه اجتماع و اتفاق هميشه از نفاق و پراكندگى پسنديدهتر و بهتر است. هرچند آن اجتماع در مذاق شما ناگوار آيد و آن نفاق گواراتر مزه دهد. بايد بدانيد كه من خير شما را از مغزها و قلبهاى شما روشنتر تشخيص مىدهم بنابراين از فرمان من سر مىپيچيد و دستور مرا بمن باز نگردانيد. خداوند من و شما را بيامرزاد و بسوى رضاى خويش هدايتمان كناد. در اين هنگام مردم در انديشهاى تشويشناك فرو رفتند. نگاه سؤالكنندهشان از چشمى به چشم ديگر پر مىكشيد. از يكديگر مىپرسيدند: چه مىگويد؟ چه هدفى دارد؟ آيا اين سخنان مقدمهى صلح با معاويه نيست؟ بخدا فكر مىكنيم كه او مىخواهد با معاويه كنار بيايد و زمام امر را بدست او بسپارد. و بعد گفتند:
كفر و اللّه الرجل بخدا اين مرد كافر شده است. ناگهان از جاى جنبيدند و بر حسن بن على شورشى عظيم بر پا كردند. به خيمهى او حمله آوردند. خيمهاش را غارت كردند، حتى فرشى را كه سجادهى نماز او بود از زير پايش كشيدند. باين هم اكتفا نكردند. عبد الرحمن بن عبد اللّه ازدى رداى او را نيز از شانهاش كشيد او را بىردا بجا گذاشت. حسن بن على در حالى كه شمشير بر كمر بسته داشت عريان از ردا نشسته بود. مركب خود را طلب كرد. بر اسبش نشست و با گروهى از افراد فداكار خود سمت ساباط روآورد. اما مردم دست از او برنمىداشتند. با فرياد ملامتش مىكردند. به ضعف و ترس نسبتش مىدادند. اندك اندك قضيه صورت خطرناكى بخود گرفت. اصحاب او از قبائل ربيعه و همدان كه وفادارترين قبائل عرب نسبت به خاندان رسول اللّه بودهاند كمك خواستند. ربيعه و همدان به حمايت حسن جلو آمدند و او را همچون نگين انگشترى از همه طرف احاطه كردند و در برابر حملات مردم به دفاع ايستادند. و بدينترتيب موكب حسن بن على را بسوى ساباط مىراندند.
در دالان تاريكى كه مدخل شهر ساباط « شاهآباد غرب» شمرده مىشد مردى از قبيلهى «اسد» كه جراح بن سنان ناميده مىشد پيش آمد و عنان استر سوارى او را گرفت و گفت اللّه اكبر يا حسن. اشركت كما اشرك ابوك همانطور كه پدرت از دين بدر رفت تو نيز دين اسلام را ترك گفتهاى. و بعد با تيشهى سنگتراشى كه در دست داشت ضربت هولناكى بر ران حسن بن على فرود آورد. اين ضربه تا آنجا قوى بود كه از گوشتها گذشت و به استخوان ران رسيد. حسن نيز اين ضربه را با شمشير پاسخ گفت و بعد دست به گريبان او شد و هر دو بروى خاك در غلطيدند. عبد اللّه بن حنظل از اصحاب امام پيش دويد و تيشه را از چنگ جراح بن سنان در آورد و بر مغز او فروكوفت. ظبيان بن عماره بروى جراح افتاد و بينى او را بريد و بعد همراهان حسن بن على از چپ و راست با ضربات پىدرپى خود جراح بن سنان را به قتل رسانيدند. و حسن بن على را كه ديگر نمىتوانست بر استر خود بنشيند بر روى تختى خوابانيدند و بسوى مدائن روى نهادند.
والى مدائن سعد بن مسعود ثقفى برادر ابو عبيده و عم مختار بن ابى عبيده ثقفى حسن بن على را در خانهى خود تحت علاج و درمان قرار داد. ابن سعد از طرف على عليه السلام فرماندار مدائن بود و پس از على حسن بن على نيز فرمان حكومت او را امضا فرمود و او را به كارش باز گذاشت. معاويه بن ابى سفيان با نيروى خود بسر زمينى «مسكن» رسيد و در دهكدهاى موسوم به «حيوبيه» اردوگاه كرد. عبيد اللّه بن عباس هم با دوازده هزار مرد نبرد خود از كوفه به مسكن آمد و در برابر معاويه و خيمه و خرگاه بر پا داشت. فرداى آن روز معاويه حمله را آغاز كرد و نيروى عراق سربازان شام را با شهامت درخشانى به عقب راندند. معاوية بن ابى سفيان شبهنگام به عبيد اللّه بن عباس چنين پيام داد: حسن بن على با من مكاتبه مىكند و ميان ما سخن از صلح مىرود و آشكار است كه اوامر خلافت را بمن باز خواهد گذاشت. تو اكنون اى عبيد اللّه اگر سر باطاعت من فرود آورى در دربار من شخصيتى مطاع خواهى بود ولى اگر امروز فرصت را غنيمت نشمارى فردا جبرا تسليم خواهى شد
و مسلم است كه حرمت امروز را نخواهى داشت. . . اگر بسوى من عزيمت كنى يك ميليون درهم از خزانهى من حق خواهى داشت باين ترتيب كه نيمى از آن را هنگام ديدار و نيم ديگرش را وقتى كوفه را تسخير كردهام بتو تحويل خواهم داد.» عبيد اللّه بن عباس همان شب وقتى اردو آرامش يافت از خرگاه خود به خرگاه معاويه گريخت. و معاويه هم در همان نيمهشب پانصد هزار درهم به او پرداخت. وقت سحر كه جنگجويان از خواب بيدار شدند تا نماز صبح بگذارند هرچه از فرمانده خود انتظار كشيدند تا بيايد بر صفوف جماعت امامت كند نشانى از او پيدا نشد. به جستجويش پرداختند و دريافتند كه بسوى معاويه فرار كرده است. قيس بن سعد كه امير دوم سپاه بود بجاى عبيد اللّه بر مردم امامت كرد تا نماز صبح بپايان رسيد. قيس وقتى در ركعت دوم سلام داد از جاى برخاست و چنين گفت: «اين پيش آمد در چشم شما هولناك و مهم جلوه نكند» «فرار اين مرد ترسو و كوته فكر را عظيم نشمريد» . اين عبيد اللّه و پدرش و برادرش هرگز براى مردم مصدر خير و صلاح نبودهاند.
«پدرش كه عم رسول اكرم بود همدوش با بتپرستان مكه در واقعه بدر بروى رسول اللّه شمشير كشيد تا بدست مردى از انصار بنام ابو البشر كعب بن عمرو انصارى اسير شد و رسول اكرم نيز فديهى اسارت او را ميان مسلمانان تقسيم فرمود و او را بر بتپرستان ديگر امتيازى نداد. برادر او عبد اللّه بن عباس از طرف امير المؤمنين والى بصره بود ببيت المال مسلمانان دست خيانت دراز كرد. از خزانهى حكومت دزديد و براى خود كنيزان ماهرو خريد و گمان برد كه يك چنين سوداى نامشروع بر او حلال خواهد بود. و همين عبيد اللّه فرارى را امير المؤمنين بحكومت يمن گماشت در آنجا هم از حملهى بسر بن ارطاة گريخت و فرزندش را بجا گذاشت تا آن طفل بىگناه بقتل رسيد و اكنون هم مىبينيد كه چه كرده؟ و صنع الآن هذا الذى صنع سربازان كوفه كه بسخنان قبس گوش مىدادند در اين هنگام از چپ و راست فرياد كشيدند: -خدا را شكر. خدا را شكر كه او را از ميان ما بدر راند. هماكنون برخيز و با دشمن ما نبرد كن. ما همه جا بدنبال تو خواهيم بود. قيس بن سعد شخصا فرماندهى سپاه را بعهده گرفت.
در روشنائى روز يسر بن ارطاة از صف نبردى شام به ميدان آمد و فرياد كشيد: -اى سربازان كوفه اين امير شما عبد اللّه بن عباس است كه با معاويه بيعت كرده و آنهم حسن بن على است كه دست صلح به پيش آورده است. شما بخاطر چه هدفى خويشتن را بكشتن مىدهيد؟ قيس بن سعد انصارى بسربازان خود گفت: -من شما را ميان اين دو روش مختار مىگذارم، يا بر اجتهاد خود بىامام بجنگيد و يا گمراهانه با معاويه بيعت كنيد. -ما بىامام با دشمن خود خواهيم جنگيد سپاه كوفه در پاسخ قيس گفتند: قيس بىدرنگ به نيروى خود فرمان حمله داد. اين حمله آن چنان سنگين بود كه سپاه يسر بن ارطاة را تا اردوگاه معاويه بعقب راند. معاويه كه پافشارى قيس را ديد نامهاى سراسر استمالت و وعده و نويد به قيس نوشت بلكه او را از راه باز گرداند ولى قيس چنين پاسخش داد: -نه بخدا. هرگز مرا نخواهى ديد الا آنكه ميان من و تو نيزهها افراشته باشد. معاويه كه از دلربائى خود نتيجهاى نديد اين نامه را براى قيس
فرستاد. اما بعد: تو آن يهودى يهودىزادهاى كه خويشتن را با دست خود به شقاوت و فنا سوق مىدهى. اگر نتيجهاى در اين توشوتوان بدست آيد تازه بهرهى تو نخواهد بود. اگر حسن بن على در اين نبرد بر من پيروز شود ترا از كار بركنار خواهد ساخت و اگر من با شاهد فتح همآغوش شوم دمار از روزگار تو برخواهم آورد. پدر تو از كمانى كه شايستهى بازوى او نبود تير افكند. لاجرم بخطا رفت و هدف نفرت خويشاوندان خود قرار گرفت و سرانجام در صحرائى كه «خوران» نام داشت دور از اهلوعيال بدرود زندگى گفت. و السلام. قيس بن سعد هم بمعاويه جواب داد: اما بعد: تو بت پسر بت هستى: جبرا دين مبين اسلام را پذيرفتى و بنام يك مسلمان ميان مسلمانان بتفرقه و اختلاف پرداختى و پس از چندى كه منافقانه دم از مسلمانى زدى دين اسلام را با اشتياق ترك گفتى. خداوند متعال از دين اسلام بهرهاى بتو عطا نفرمود.
اسلام تو هرگز ريشه نگرفته و نفاق تو هيچوقت تازگى نداشته تو همه جا و هميشه دشمن محارب خدا و رسول خدا بودهاى. تو شخصا حزبى از احزاب مشركين را تشكيل مىدهى. تو دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن اصحاب اسلام و ايمانى. از پدرم ياد كردى و نمىدانى كه اگر او تيرى افكنده از كمان خويش نشان گرفته است و همچنان آن تير را بسوى هدف خويش انداخته است. و آن كس كه با پدرم خصومت و عداوت گرفت تو نبودى. كسى بود كه تو هرگز نتوانى در دنبال او غبار راه بشكافى و هرچه گردن برافرازى قامت تو از مچ پاى او نخواهد گذشت. تو مرا يهودى و يهودىزاده ناميدهاى در عين اينكه هم تو و هم مردم همه مىدانيد من و پدرم هر دو از انصار دين مبين اسلاميم دين اسلام. آن دين كه تو تركش كردهاى و من و پدرم هر دو از دشمنان آن دين هستيم، كه تو بدان گرويدهاى. و السلام. معاويه بن ابى سفيان از نامهى قيس سخت خشمناك شد و انديشيد
كه پاسخى سخت براى وى بنگارد اما عمرو بن عاص جلويش را گرفت و گفت: -آرام باش. اگر زشت بگويى زشتتر خواهى شنيد. اما اگر خونسرد بمانى، سرانجام قيس هم به تو تسليم خواهد شد. معاويه بحرف عمرو گوش داد و قيس را بحال خود گذاشت ولى به هواى اينكه حسن بن على را از پيشروى باز دارد. عبد اللّه بن عامر و عبد الرحمن بن سمره را بنام نمايندگان صلح بسوى حسن فرستاد. عبد اللّه و عبد الرحمن با حسن بن على از صلح و آرامش صحبت كردند و سعى بكار بردند كه طبع حسن بن على را از خلافت بيزار سازند بعلاوه تعهداتى را كه معاويه براى خود تقرير كرده بود بحضورش عرضه داشتند و اضافه كردند كه معاويه مىگويد: 1-هرگز از گذشتهها ياد نخواهد شد يعنى خاطرات ايام جنگ موجب آزار كسى را فراهم نخواهد ساخت 2-و هيچيك از شيعيان على هدف تعرض قرار نخواهند گرفت. 3-و نام على هرگز بزشتى بر زبان نخواهد آمد. 4-و علاوه بر اين مواد هرچه دلخواه حسن باشد مقبول و تأمين
خواهد بود. حسن بن على باين پيشنهاد تسليم شد و آن جنگ بصلح گرائيد. قيس بن سعد انصارى با همراهان خود از ارض مسكن به كوفه بازگشت. حسن عليه السلام هم رو بكوفه نهاد. و بدنبال او معاويه نيز با نيروى خود راه كوفه بپيش گرفت. اصحاب حسن بن على كه عموما از وجوه پيروان امير المؤمنين على بودهاند دور او را گرفتند و همه لب بملامت او گشودند و از شدت خشم و نوميدى گريه مىكردند كه چرا امامشان با دشمنشان صلح كرده و باو تسليم شده است. سفيان الليل مىگويد: پس از بيعت حسن بن على بمعاويه راه خانهى او را بپيش گرفتم بر آستان سراى خويشتن نشسته بود. گروهى از مردم نيز در حضرتش حضور داشتند. همچنان بر پشت شتر خود گفتم: -سلام بر تو اى ذليلكنندۀ مسلمانان. حسن بن على فرمود: -سلام بر تو سفيان! بيا پائين
از شترم پياده شده و عقالش كردم و در خدمتش نشستم فرمود: -چه گفته بودى؟ سفيان الليل. دوباره آن كلمه را تكرار كردم: سلام بر تو اى ذليلكننده گردنهاى اهل ايمان. -چرا يك چنين نسبت را بمن مىدهى؟ گفتم: -پدر و مادرم فداى تو. بخداى مبين تو گردن ما را در برابر معاويه فروشكستى. همين تو وقتى دست بيعت بمعاويه دادى ذليلمان كردى. تو خلافت را بمعاويه ملعون بسر ملعون. پسر هند جگرخوار واگذاشتى در عين اينكه صد هزار مرد شمشيرزن پاى ركاب تو آمادهى جهاد بودند آماده بودند كه جان خود را در راه تو قربان كنند. در عين اينكه امت اسلام ترا بامامت خود برگزيده بود تو معاويه را بر جاى خويش نشانيدى. حسن بن على گفت: -گوش كن سفيان. ما اهل بيت نبوت در آنجا كه حق را مىيابيم بحق تمسك و توسل مىجوئيم. از پدرم على شنيدم كه مىگفت رسول اكرم فرموده است: «شبها و روزها بپايان برسانند مگر آنكه زمام امور امت بدست مردى گشاده معده و ضخيم گردن خواهد افتاد. مردى كه هرچه مىخورد سير نمىشود. مردى كه هرگز رحمت واسعهى الهى را
نخواهد دريافت. مردى كه هنگام مرگ نه در آسمانها آمرزش خواهد داشت و نه در زمين ياورى بيارش خواهد برخاست. اين مرد معاويه بود. من شناختمش. و خداوند نيز بمشيت عاليهى خود تحقق بخشيده است.» در اين هنگام بانگ نماز برخواست. ما بنماز برخاستيم. بر آستان عمارت مردى داشت از شترى شير مىدوشيد. حسن عليه السلام همچنان ايستاده كاسهى شير را سركشيد و با ما بسوى مسجد براه افتاد توى راه بسمت من برگشت و فرمود: -چه شد كه بسراغ ما آمدهاى. گفتم: -به آنكس كه محمد را با حق و برحق به خلق فرستاد. مهر شما و دوستى شما مرا بسوى شما مىكشاند. حسن فرمود: -بتو مژدهاى مىگويم سفيان. گوش كن. از پدرم على شنيدهام كه از رسول اللّه روايت مىكرده است: «در روز رستاخيز اهل بيت من با دوستانشان كنار حوض بديدار من مىآيند و آنان همچون دو انگشت سبابهى من بصورت مساوى از لطف من بهرهور خواهند بود. بتو اين بشارت را نيز بگويم سفيان در اين دنيا نيك و بد و زشت و زيبا با هم بسر خواهند برد تا روزى كه امام برحق. قائم آل محمد برانگيخته شود. «در
آن روز دنيا فقط خانهى نيكان خواهد بود» به جريان قضيه باز گرديم معاويه از اراضى مسكن بسوى كوفه پيش مىآمد. بالاخره به «نخيله» رسيد. دستور داد كه مردم اجتماع كردند و خود بر منبر نشست و خطابهاى طويل را كه تاكنون هيچيك از روايات نسخهى كاملش را روايت نكردهاند ايراد كرد. طى اين خطابه گفت: «تا امروز هيچ امتى پس از رحلت پيامبرش دستخوش اختلاف نشده مگر آنكه همه جا اهل باطل بر اهل حق غلبه كرده است.» ناگهان معاويه ادراك كرد كه در اين سخن بر ضد خود گواهى داده بنابراين به جبران اشتباه خود پرداخت و گفت: «فقط اين امت. . . در اين امت اهل حق بر اهل باطل چيره شده است. و طى همين خطابه گفت: الا ان كل شيء اعطيه الحسن على تحت قدمى هاتين لا اوفى به هر تعهدى كه در برابر حسن قبول كردهام همه باطل است. همه زير اين پاى من پايمال است. من به آن تعهدات وفا نخواهم كرد. معاويه بن ابى سفيان روز جمعه در نخيله. با مردم نماز گذاشت و
پس از نماز ضمن خطبهى خود گفت: «بخدا من با شما نجنگيدهام كه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد يا به فريضه حج و زكات بپردازيد. شما اين وظايف را ايفا مىكردهايد. من فقط بخاطر تحميل حكومت خود با شما نبرد كردهام. من جنگيدهام كه بر شما سلطنت كنم و اكنون اين موهبت را خدا بمن ارزانى داشته. هرچند كه شما از حكومت من كراهت داريد. حبيب بن ابى ثابت حديث مىكند: «معاويه از مردم عراق بيعت گرفت و بعد به ايراد خطابهاى پرداخت و در آن خطابه از على عليه السلام ياد كرد و لب به ناسزا گشود و همچنان حسن بن على را نيز از زخم زبان خود معاف نداشت. حسين بن على «ارواحنا فداه» تكان خورد كه بمعاويه جواب گويد اما حسن دستش را كشيد و او را سر جايش نشاند و خود از جايش برخاست و گفت: «اى تو كه على را به زشتى ياد كردهاى. من حسن هستم و پدرم على است. تو معاويه هستى و پدر تو صخر است. مادر من فاطمه است و مادر تو هند. جد من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است و جد تو حرب. جدهى من خديجه است و جدهى تو قتيله. . . اكنون لعنت خدا بر هركداممان كه گمنامتر
و بدنامتر و فرومايهتر و كافرتر و منافقتر هستيم باد. گروهى از مردم مسجد فرياد كشيدند: «آمين» در ميان روايات اين حديث «يحيى بن معين» وقتى اين حديث به دعاى حسن و آمين مردم مىرساند مىگويد: -من كه يحيى بن معين هستم مىگويم «آمين» و ابو عبيد نيز مىگويد: «من هم براى دعاى حسن بن على از درگاه خدا استجابت مىكنم و مىگويم «آمين» و ابو الفرج اصفهانى «نويسندهى اين كتاب» با اينكه خود از بنى اميه است وقتى سخن به اينجا مىرساند مىگويد «آمين» «آمين» يعنى خدا معاويه بن صخر بن حرب را كه زادهى هند جگر خوار بود و آنهمه سابقه در كفر و نفاق و شرك داشت لعنت كند. معاويه بن ابى سفيان از نخيله به كوفه درآمد. از پيشاپيش او خالد بن عرفطه مركب ميراند و پرچم او را مردى كه «حبيب بن عمار» ناميده مىشد بر دوش مىكشيد. معاويه يكراست راه مسجد اعظم را به پيش گرفته بود. از آن در كه بنام «باب الفيل» معروف است به مسجد آمد. مردم كوفه در مسجد ازدحام كردند.
عطاء بن سائب از قول پدرش حديث مىكند: هنگامى كه على عليه السلام بر منبر نشسته بود مردى بحضورش آمد و گفت: خالد بن عرفطه زندگى را بدرود گفته يا امير المؤمنين على در جواب فرمود: -اينطور نيست. خالد نمرده. ديگرى برخاست و گفت: -خالد بن عرفطه از دنيا رفته. بازهم على وى را تكذيب كرد. بالاخره سومين نفر با لحن مطمئنترى گفت: اين محقق است كه خالد بن عرفطه مرده. على عليه السلام همچنان با اطمينان خاطر فرمود: خالد بن عرفطه نمرده و نخواهد مرد تا روزى با پرچم ضلالت از باب الفيل به مسجد آيد و پرچم او را هم مردى بنام حبيب بن عمار بر دوش كشد. ناگهان مردى از پاى منبر پريد و گفت. من حبيب بن عمار هستم. با امير المؤمنين. من شما را دوست مىدارم من شيعهى شما هستم. على گفت سخن همين است كه ادا كردهام.
بالاخره خالد بن عرفطه با پرچمدارش حبيب بن عمار از باب الفيل موكب معاويه را به مسجد اعظم كوفه رسانيدهاند. گفتهاند وقتى كه مقررات صلح ميان حسن و معاويه انجام يافت معاويه قيس بن سعد براى بيعت بسوى خود دعوت كرد. قيس مردى بلندبالا بود. آن چنانكه اگر بر اسبهاى درشت اندام مىنشست پاهايش بر زمين خط مىكشيد. چهرهاش مطلقا از مو عارى بود. بههمينجهت وى را «خواجهى انصار» مىناميدند. وقتى كه خواست به محفل معاويه پا بگذارد گفت. من قسم ياد كردهام كه معاويه را جز از وراى نيزه و شمشير ديدار نكنم. معاويه دستور داد چند دسته شمشير و نيزه آوردند و پاى مسند او بر فرش اتاق چيدند: تا قسم قيس تحقق يابد. ابو مخنف مىگويد: وقتى حسن بن على با معاويه كنار آمد قيس بن سعد با چهار هزار سوار جنگجو از معركه كناره گرفت و تصميم گرفت با معاويه بيعت نكند ولى حسن بن على با معاويه اين تصميم را در هم شكست. قيس
بن سعد به بارگاه معاويه حضور يافت و در آنجا به حسن گفت: آيا بيعت خود را از من برداشتهاى؟ امام حسن جواب داد: -بله. معاويه فرمان داد براى قيس يك كرسى در كنار سرير او گذاشتند قيس بر آن كرسى نشست، آيا با من بيعت خواهى كرد؟ قيس در پاسخ گفت: بله. با تو بيعت مىكنم. اما دستش را روى ران معاويه گذاشته بود. نمىخواست دست بدست او بدهد و تشريفات بيعت را بپايان برساند. معاويه كه سعى داشت اين جريان به آخر رسد طاقت نياورد و خود را از روى سرير سلطنتى بروى قيس بن سعد انداخت و با اين وضع دست قيس دست معاويه را لمس كرد. و همين ملامسه بيعت شمرده شد. بيعت قيس چنين بود يعنى قيس بن سعد اصلا بطرف معاويه دست دراز نكرده بود. اسماعيل بن عبد الرحمن مىگويد:
معاويه بن ابى سفيان وقتى از كار بيعت فراغت يافت به حسن بن على فرمان داد كه در مسجد اعظم كوفه خطابهاى ايراد كند. وى چنين انديشيده بود كه حسن بن على از عهدهى اداى سخن برنخواهد آمد و نتيجهاش مايهى شرمسارى خواهد بود. ولى حسن بن على در خطابهى خود گفت. خليفه آن كس باشد كه برنامهاش قرآن كريم و سنت رسول اكرم است. آن كس كه پيشهاش ستم است خليفه نيست. او پادشاهى است كه قهرا بر كشورى سلطنت يافته و روزى چند از اين سلطنت تمتع خواهد برد اما چه زود كه اين شهد بكامش زهر خواهد شد زيرا روزگارش بسر خواهد رسيد و وبال مظالم و خطاياى او بگردنش خواهد ماند.
و ان ادرى. لعله فتنه لكم و متاع الى حين ندانم چه باشد، شايد فتنهايست كه شما را دريافته و لذتى است كه براى مدتى در كام شما بماند. حسن بن على عليه السلام از كوفه به مدينه بازگشت و در آنجا اقامت گزيد. تا آن تاريخ كه معاويه تصميم گرفت براى پسرش يزيد از مردم بيعت بگيرد و او را بولايت عهد خويش برنشاند.
وجود حسن بن على و سعد بن وقاص آشكارا ديوار بلند و ضخيمى بود كه ميان معاويه و آرزويش قرار گرفته بود. معاويه بن ابى سفيان اين دو شخصيت عاليمقام را مسموم ساخت. حسن بن على و سعد بن ابى وقاص بدينترتيب جهان را بدرود گفتند. مغيره مىگويد: معاويه بن ابى سفيان به دختر اشعث بن قيس كه همسر حسن بن على بود پيام داد: مىخواهم ترا بعقد پسرم يزيد در بياورم اما زندگانى حسن بن على اين آرزو را محال مىسازد. اگر او را مسموم سازى عروسى تو با پسرم يزيد مسلم است. و همراه با اين پيام صد هزار درهم نيز برايش فرستاد. جعده دختر اشعث اين پيشنهاد را پذيرفت. حسن بن على را مسموم ساخت اما معاويه بعهدش وفا نكرد و او را به حرم خود راه نداد. فقط همان صد هزار درهم را بوى بخشيد. مردى از آل طلحه با جعده ازدواج كرد و او فرزندانى بدنيا آورد. روزگارى مىگذشت كه هروقت ميان نسل جعده و خاندانهاى ديگر نزاعى در مىگرفت قرشىها فرزندان جعده را چنين سرزنش
مىكرد. يا بنى مسمة الازواج «اى فرزندان زنى كه شوهرش را مسموم ساخته است. ابو بكر بن حفص مىگويد: «سعد بن ابى وقاص و حسن بن على در دهمين سال سلطنت معاويه از دنيا رحلت كردند. مردم عقيده داشتند كه اين دو نفر را معاويه زهر داده است. عمير بن اسحاق روايت مىكند. من با حسن عليه السلام در خانهشان نشسته بوديم. حسن بن على به مستراح رفت. و بعد به اتاق برگشت و گفت: بارها بمن زهر خورانيدهاند اما هيچكدام از اين زهرها مثل اين بار حدت و حرارت نداشته بود. هماكنون يك پاره جگرم را از دهانم فروانداختهام و با چوبى كه بدست داشتم زير و رويش كردم. پارهاى از جگرم بود. حسين عليه السلام گفت: چه كسى ترا زهر خورانيده است؟ -مىخواهى چه كنى؟ و بعد فرمود: -مىخواهى او را بكشى؟ اگر اين انسان مظنون خودش باشد خدا خود انتقام مرا از او خواهد كشيد و انتقام خدا از هر انتقامى شديدتر
است و اگر گمان من به خطا باشد دوست نمىدارم بىگناهى به تهمت اين گناه كيفر يابد. حسن عليه السلام را در كنار قبر مادرش فاطمه دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در بقيع پاى ديوارهاى «بنى بنيه» بخاك سپردند وى وصيت كرده بود كه پهلوى تربت رسول اكرم دفن شود ولى مروان بن حكم از اين اقدام جلوگيرى كرد. مروان بنى اميه را بسوى خود فرا خواند و همه را تسليح و تجهيز كرد و اين مصراع را از وليد بن ربيعه شاهد ماجرا قرار داد: يا رب هيجا هى خير من دعه چه بسيار جنگ كه از صلح دلپذيرتر است. آيا اين سزاوار است كه عثمان را در دورترين زواياى بقيع دفن كنند و حسن بن على را پهلوى رسول اكرم. در خانهى او بخاك بسپارند. نه بخدا. تا من مىتوانم شمشير بدست گيرم اين كار صورتپذير نتواند بود. نزديك بود فتنهاى بر پا شود. ابو عبد اللّه الحسين تصميم داشت پافشارى بخرج دهد تا بهر قيمتى تمام مىشود جنازهى برادرش در جوار جد اطهرش بيارامد ولى عبد اللّه بن جعفر پا به ميان گذاشت و از حسين
عليه السلام التماس كرد كه آرام بگيرد. و بدينترتيب نعش حسن عليه السلام را به بقيع بردند. مروان و همراهانش از آل اميه نيز بخانهى خويش بازگشتند يحيى بن عبيد اللّه چنين حديث مىكند: حسن بن على عليه السلام از عايشه خواهش كرد كه اجازه دهد براى او مزارى در كنار رسول اللّه ترتيب بدهند. عايشه اين خواهش را پذيرفت ولى بنى اميه به فرياد در آمدند كه ما نمىگذاريم حسن با جدش رسول اكرم همسايه باشد. حسن عليه السلام از اين جريان آگاه شد فرمود: اكنون كه فتنه در كمين است مرا در بقيع. پهلوى مادرم فاطمه بخاك بسپاريد. و بنى هاشم نيز چنين كردند. على بن طاهر مىگويد: -هنگامى كه خواستند جنازهى حسن را بخاك بسپارند عايشه بر قاطرى سوار شد و بنى اميه هم بدعوت مروان حكم تسليح كردند و طرفداران آل اميه نيز از جاى جنبيدند. در اين معنى گفته شده فيوما على بغل و يوما على جمل يك روز بر قاطر سوار شدن و روزى بر شتر نشستن جوير به پسر اسما
مىگويد: هنگامى كه جنازهى حسن بن على را به گور مىبردند مروان بن حكم پيش دويد و گوشهى جنازه را بدوش گرفت. حسين عليه السلام به او گفت: -امروز نعش او را برمىدارى اين تو نبودى كه ديروز زهر خشم و غم را جرعه جرعه بكام او مىريختى. مروان تصديق كرد: -بله من بودم. اما حريف من كسى بود كه حلم و شكيبائى و مناعت نفس او از كوههاى جهان هم سنگينتر بود. ابو حازم مىگويد: -حسين بن على سعيد بن عاص را واداشت كه بر جنازه برادرش نماز بخواند و بعد به او گفت: -اگر اين امر يك قاعدهى رسمى نبود ترا به پيشوائى جماعت برنمىگزيدم . عمر بن بشير همدانى از ابو اسحاق پرسيد: -چه وقت مردم به مذلت و بدبختى فروافتادهاند. ابو اسحاق جواب داد: -در آن روز كه حسن بن على از دنيا رحلت كرده و در آن وقت كه معاويه زياد بن عبيد را به ابو سفيان چسبانيده و هنگامى كه حجر بن
عدى به قتل رسيده است. در سنين زندگانى حسن عليه السلام به اختلاف سخن گفتهاند. جميل بن دراج از جعفر بن محمد عليه السلام روايت كرده كه حسن صلوات اللّه عليه در چهل و هشتسالگى جهان را بدرود گفته است و ابو بصير هم از قول جعفر صادق گفته كه او هنگام مرگ چهلوششساله بوده است. بروايت محمد بن على بن حمزه اين شعرها را سلمان بن قته در رثاى حسن انشاء كرده است. يا كذب اللّه من نعى حسنا ليس لتكذيب نعيه ثمن
خداوند مرگ حسن را دروغ كناد هرچند كه اين دروغ را ارزشى نيست كنت خليلى كنت خالصتى لكل حى من اهله مسكن
تو دوست صميمى من بودهاى هر زندهى در خانوادهى خود مايه آرامشى دارد اجول فى الدار لا اراك و فى الدار اناس جوارهم غين
در خانه مىگردم و تو را نمىبينم در اين خانه مردمى بسر مىبرند كه همسايگيشان پشيمانيست
بدلتهم منك ليت انهم
اضحو و بينى و بينهم عدن [(1)]
تو رفتى و اينان باز ماندهاند اىكاش ميان من و اين قوم درياى عدن فاصله مىانداخت [(1)]
گفتارى در زندگانى او و قومى كه با او به قتل رسيدهاند. كنيهاش ابو عبد اللّه بود. از مادرش فاطمه دختر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بروز پنجم شعبان در سال چهارم هجرت بدنيا آمده و روز جمعه دهم محرم سال شصت و يكم هجرت به قتل رسيده است. در آن روز كه كشته مىشد پنجاه و شش سال و چند ماه از عمرش گذشته بود. گفته شد كه روز شهادتش روز شنبه بود. اين سخن را از ابو نعيم فضل بن دكين روايت مىكنند اما قول صحيح قوليست كه ما ادا كردهايم. «روز جمعه دهم محرم سال شصت و يكم هجرت» مردم مىگويند كه ابو عبد اللّه الحسين به روز دوشنبه سعادت شهادت يافت ولى اين سخن را اعتبارى نيست و پايهى روايتى ندارد. بنا به استخراجى كه ما با حساب هندى از روى زيجات بعمل آوردهايم در سال شصت و يكم هجرى غرهى ماه محرم روز چهارشنبه بود. بنابراين دهم ماه محال است. روز دوشنبه باشد. بعلاوه اين خبر از ابو مخنف و عوانه بن حكم و يزيد بن جعديه هم همان روز جمعه روايت شده است. سفيان ثورى از ابو عبد اللّه جعفر بن محمد روايت مىكند كه: «حسين بن على و حسن بن على و امير المؤمنين على و على بن حسين و ابو جعفر محمد بن على همه در سن پنجاه و هشتسالگى
جهان را بدرود گفتهاند» اين خبر خبرى بسيار ضعيف است زيرا حسن بن على در سال پنجاه و يكم هجرت از دنيا رفته و چون به سال سوم هجرت بدنيا آمده سنش بيش از چهل و هشت سال نتواند بود. [(1)] ابو الفرج اصفهانى مىگويد: براى ما مقدور نبود كه در تعريف پيروان ابو عبد اللّه الحسين همچون تاريخنگاران جدا جدا به شرح و زندگانى و كيف شهادتشان سخن سر كنيم. بنابراين از نامها و نسبهايشان آغاز كردهايم و بعد به ذكر آخرين لحظهى حياتشان كه با خاك و خون آميخته شده خواهيم پرداخت.
نخستين شهيد از اصحاب ابو عبد اللّه الحسين مسلم بن عقيل است. از زندگانى او در جاى خود سخن خواهيم گفت. مادر او كنيزى بود كه «حليه» نام داشت. عقيل بن ابى طالب اين كنيز را در شام خريده بود. از اين «حليه» فرزندى جز مسلم بن عقيل بدنيا نيامد و مسلم هم فرزندى از خود بازنگذاشت.
كنيهاش ابو الحسن بود. مادرش دختر ابو مره بن عروه بن مسعود ثقفى بود كه «ليلى» ناميده مىشد. مادر ابن ليلى ميمونه دختر ابو سفيان بن حرب بود كه به «ام شيبه» شهرت داشت و مادر ميمونه دختر ابو لعاص بن اميه بود. بنابراين ليلى دختر ابو مره خواهرزاده معاويه بن ابى سفيان بود. بههمينجهت روزى معاويه در محفل خود گفت: -چه كسى امروز به مسند خلافت برازنده و سزاوار است. همه گفتند تو. اما معاويه گفت: -نه. از من سزاوارتر على بن الحسين است كه جدش رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله است. اوست كه شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى اميه و مناعت ثقيف را يكجا در وجود خود كرده است. على بن الحسين الاكبر نخستين مبارز است كه در واقعهى طف به قتل رسيده است. يحيى بن حسن علوى مىگويد: -آن كس كه در واقعهى كربلا پيش از همه به شهادت رسيد مادرش كنيز بود يعنى على بن الحسين. كه مادرش ليلى بود نبود. خلف بن احمر مىگويد: اين قطعهى منظوم در وصف على بن الحسين «اكبر» انشا شده و
سرايندهاش مجهول است. لم تر عين نظرت مثله من محتف يمشى وس ناعل
هيچ چشم بينا هرگز نظير او را نبيند. خواه آن بيننده پابرهنه باشد و خواه پا پوشيده اعنى بن نيلى ذا العلى و لندى اعنى بن بنت الحسب الفاضل
يعنى پسر ليلى كه شكوهمند و كريم است يعنى پسر آن زن كه نژاد خردمند دارد على بن الحسين در خلافت عثمان بن عفان بدنيا آمد. على بن الحسين از جدش على امير المؤمنين و عايشه احاديثى روايت كرده است ولى من دوست نمىدارم آن روايات را در اين كتاب باز گويم زيرا هدف ما از اين تأليف روايت احاديث نيست.
مادرش ام البنين دختر حزام بغى كلاب است و مادر ام البنين ثمامهى كلابى و مادر ثمامه عمره كلابى و مادر عمره كبشۀ كلابى و مادر كبشه ام الخشف كلابى و مادر ام الخشف فاطمهى كلابى و مادر فاطمه عاتكه و مادر عاتكه آمنهى ثعلبى است. عبيد اللّه بن حسن و عبد اللّه بن عباس گفتهاند:
عبد اللّه بن على بن ابى طالب در فاجعهى يوم الطف جوانى بيست و پنجساله بود كه به قتل رسيد و از وى فرزندى بجا نمانده است. ضحاك مشرفى حديث مىكند: «عباس بن عنى «ابو الفضل» به برادرش عبد اللّه در روز عاشورا گفت: -پا به ميدان گذار و جهاد كن تا شهامت و شجاعت ترا ببينم و داغ ترا مايهى اجر خويش بشمارم. عبد اللّه بن على به ميدان شتافت. هانى بن ثبت خضر مىبرد و حمله كرد و به قتلش رسانيد.
مادر او هم ام البنين كلابى است. على بن ابراهيم مىگويد جعفر بن على ابى طالب در روز عاشورا جوانى نوزدهساله بوده است [(1)] جابر از ابو جعفر محمد بن على باقر روايت مىكند: -قاتل جعفر بن على مردى بنام خولى بن يزيد اصبحى بوده است.
همچنان مادر او نيز ام البنين كلابى است. عبد اللّه بن عباس و عبد اللّه بن حسن مىگويند: عثمان در روز قتل جوانى بيست و يكساله بوده و در قتل او خولى بن يزيد اصبحى و مردى از ابان بن دارم شركت داشتهاند. آن مرد دارمى سر اين جوان را از بدن جدا كرده است. عثمان از پدرش على امير المؤمنين روايت مىكند كه فرمود: -من اين پسر خود را بنام برادرم «عثمان بن مظعون» ناميدهام.
كنيهاش ابو الفضل بود. از ام البنين كلابى بدنيا آمده بود. وى بزرگترين فرزندان مادرش بود و آخرين پسران ام البنين بود كه در فاجعهى يوم الطف به شهادت رسيد. او ميان اين چهار برادر تنها كسى بود كه فرزند داشت. و چون پس از سه برادرش كشته شد ميراث برادران او به فرزندش انتقال يافت. پسرش «عبيد اللّه» ناميده مىشد. عمر بن على بن ابى طالب با اين عبيد اللّه بر سر ميراث فرزندان ام البنين نزاع كرد اما اين ماجرا به صلح گرائيد زيرا عمر بن على را با مبلغى از ادعا بازنشاندهاند. گفته مىشود كه فرزندان عباس «يعنى نوادههايش» او را «سقا» و «ابو قربه» مىنامند اما من از هيچكدامشان
چنين سخنى نشنيدهام. عليه الصلوات و السلام. شاعرى دربارهى عباس ابو الفضل عليه السلام مىگويد. احق الناس ان يبكى عليه فتى ابكى الحسين بكربلاء
از همه سزاوارتر به اشكها جوانيست كه حسين بن على را در كربلا به گريه در آورده است. اخوه و بن والده على ابو الفضل المضرح بالدماء
برادر او و پسر پدرش على ابو الفضل آغشته بخونها و من واساه لا يثنيه شىء و جادله على عطش بماء
آن كس كه همه جا شرط برادرى بجاى آورد و در عين عطش براه برادر خود جهاد كرد كميت بن زيد چنين گفت: و ابو الفضل ان ذكرهم الحلو شفاء النفوس من استقام
. . و ابو الفضل. . . كه ياد شيرينشان جانها را از بيماريها شفا مىبخشد.
قتل الادعيا اذ قتلوه اكرم الشاربين صوب العمام
مرگ بر آن قوم پليد نژاد كه او را كشتند او را كه كريمتر از همه بود عباس مردى زيبا روى و روشن چهره بود. بر مركبهاى خوش هيكل عربى مىنشست و پاهاى او بر زمين خط مىكشيد. زيرا «قمر بنى هاشم» مىخواندند لواى ابو عبد اللّه الحسين در روزى كه كشته مىشد به دست او بود. ابو عبد اللّه جعفر بن محمد حديث مىكند: در روز عاشورا هنگامى كه حسين بن على صفوف خود را آراست پرچم سپاه خويش را ببرادرش عباس بن على سپرد. جابر از ابو جعفر محمد بن على روايت مىكند: «زيد بن رقاده جنى و حكيم بن طفيل طائى با كمك هم عباس بن على ابو الفضل (ع) را بقتل رسانيدند
مادرش كنيزى از كنيزان بود. جابر از ابو جعفر محمد بن على باقر روايت مىكند كه قاتل
محمد بن على مردى از قبيلهى تميم از ابان بن دارم بوده است. لعن اللّه قاتله
نامش شناخته نشده. مادرش ليلى دختر مسعود دارمى است. شاعر مىگويد: تسود اقوام و ليسوا بسادة بل السيد المأمون مسلم بن جندل
و ابن سليم بن جندل كه در قول شاعر «سيد مأمون» ناميده شد جد اعلاى ليلى دارمى است. قاتل ابو بكر مردى از قبيلهى همدان بود مدائنى گفته: -ابن ابو بكر را در «ساقيه» كشته يافتهاند. قاتلش مجهول است. اين چهار تن كه روز عاشورا در كربلا بشهادت رسيدند چهار پسر صلبى امير المؤمنين على بودهاند. محمد بن على بن حمزه مىگويد: ابراهيم بن على هم از فرزندان امير المؤمنين بود كه در يوم لطف
سعادت شهادت يافت اما من اين سخن را جز از محمد بن على بن حمزه از كس ديگر نشنيدهام و در كتابهاى انساب هم ذكرى از «ابراهيم بن على» نديدهام. عبيد اللّه طلحى مىگويد: -پسر ديگرى هم از امير المؤمنين بنام عبيد اللّه در يوم الطف بقتل رسيده است. ولى اين سخن بخطاست زيرا عبيد اللّه بن على بدست مختار بن ابى عبيدهى ثقفى در «يوم الدار» كشته شده است
مادرش بانوئى سرشناس نبود. سليمان بن ابى راشد مىگويد: -قاتل ابن ابو بكر عبد اللّه بن عقبهى غنوى است. سليمان بن قنه در اين شعر كه مىگويد: و عند غنى قطره من دماتنا و فى اسد اخرى تعد و تذكر
بقاتل ابو بكر اشاره مىكند. زيرا عبد اللّه بن عقبه از «بنى غنى» بوده است.
وى با ابو بكر بن حسن از يك مادر بدنيا آمده بود.
حميد بن مسلم مىگويد: «در واقعهى طف» جوان نوسالى از سپاه حسين بن على بميدان آمد كه چهرهاش همچون پارهى ماه مىدرخشيد. شمشير بدست داشت. پيراهن دراز پوشيده بود. من نعلين پايش را مىديدم. بند يكى از لنگههاى نعليناش گسيخته بود. هرگز فراموش نمىكنم كه آن لنگه لنگهى چپش بود. عمرو بن سعد بن نفيل از وى گفت بخدا برايم پسر حمله مىكنم. گفتم پناه بر خدا. اين چه هوسى است بدلت افتاده. انبوه لشكر كارش را خواهند ساخت. مگر نمىبينى از چهار طرف دورش را گرفتهاند. دوباره گفت بخدا بر او حمله خواهم آورد. هنوز بخود نچرخيده بود كه عمرو بن سعيد ضربهى خود را بر فرقش فرود آورد. آن جوان نوسال برو بر خاك افتاد و فرياد كشيد: يا عماه بخدا حسين بن على را ديدم كه همچون بازى كه بر شكار خود فرود مىآيد بسوى سپاه كوفه بال كشيد و بعد مانند شير خشمناك بر نيروى ما حملهور شد. عمرو بن سعيد كه هدف حملهى او بود بازوى خود را سپر قرار داد تا از شمشير حسين بن على جان بدر برد بازويش «گمان دارم از آرنج» قطع شد خود را كنار كشيد. سپاه كوفه جنبيدند و عمرو بن سعيد را از چنگ حسين نجات دادند اما اين تلاش بكار عمرو نيامد زيرا هنگامى
كه اسواران عمرو بن سعد يورش بردند عمرو بن سعيد در زير سم اسبها جان سپرد لعنه اللّه و اخزاه پس از چندى كه غبار ميدان فرونشست حسين را ديدهايم كه بر بالين آن پسر جوان ايستاده و او پاشنههاى خود را بر زمين مىسابد. آن پسر جوان جان مىداد و حسين بن على مىگفت.
بعدا لقوم قتلوك: خصمهم فيك يوم القيامة رسول اللّه صلى الله عليه و آله بر عم تو بسيار دشوار است كه او را بخوانى و نتواند به نداى تو پاسخ گويد يا بتو پاسخ دهد اما آن پاسخ ترا سودى نبخشيد. در يك چنين روز كه دشمنان او بسيار و ياران او اندك باشند. و بعد خم شد و آن نعش خونين را به آغوش كشيد و از زمين برش داشت: انگار هماكنون مىبينم كه پاهاى اين كودك بر زمين كشيده مىشد. ديدهايم كه اين جنازه را در كنار فرزند خود على بر خاك خوابانيد. پرسيدم نام اين پسر چه بود؟ گفتند: قاسم بن الحسن بن على صلوات اللّه عليهم اجمعين
مادرش دختر خليل بن عبد الله بجبلى بود. جرير بن عبد الله بجلى كه از معاريف اصحاب رسول اللّه است عموى اين بانو بود.
گفته شد مادر اين عبد الله كنيز بود. ابو جعفر محمد بن على باقر فرمود: قاتل عبد اللّه بن الحسين حرمله بن كاهل اسدى بود. مدائنى روايت مىكند كه مردى از خانوادهى هانى بن ثبيت قابضى عبد الله بن الحسين را به قتل رسانيده است.
مادرش رباب دختر امراء القيس بن عدى كلبى است. و درباره همين رباب است كه ابو عبد الله الحسين «ارواحنا فداه» مىگويد: [(1)]لعمرك إنني لاحب دارا تكون بها سكينه او رباب
بجان تو قسم من آن خانه را دوست مىدارم كه در آنجا بنام سكينه يا رباب زنى بسر ببرد احبهما و ابذل جل مالى و ليس لعاتب عندى عتاب
دوستشان مىدارم و بهترين ذخيرهام را در اين راه فدا مىكنم. و هيچكس بر من در اين فداكارى حق عتاب ندارد اين «سكينه» كه نامش برده شد دختر رباب بنت امرؤ القيس است اسم سكينه «امينه» و گفته شد «اميمه» است. سكينه لقب اوست منتها
لقبى كه بر اسم غلبه كرده است. عبد الله بن الحسين در يوم لطف بر دامان پدرش غنوده بود. كودكى كوچك بود. تيرى گلويش را هدف گرفت و در نتيجه ذبحش كرد. حميد بن مسلم مىگويد: حسين عليه السلام فرزند كوچك خود را به آغوش خويش كشيد. عقبه بن بشر از سپاه عمرو بن سعد تيرى بسوى او انداخت و گلويش را دريد. كسى كه در روز عاشورا شاهد معركه بود روايت مىكند: «با ابو عبد الله الحسين طفل صغيرى بود. تيرى از لشكر كوفه بهسويش پر كشيد بر حلق او نشست ابو عبد اللّه عليه السلام از خون حلق آن كودك مشت مشت خون برمىداشت و به آسمان مىپاشيد. از آن خون قطرهاى به زمين باز نمىگشت مىگفت:
اللهم لا يكون اهون عليك من فصيل خدايا در پيشگاه تو بچهى ناقهى صالح از كودك من جليلتر نيست.
پدرش جعفر بن ابى طالب و مادرش زينب عقيله دختر امير
المؤمنين على عليه السلام است. و مادر زينب فاطمهى زهرا سلام الله عليهاست. سليمان قنه در اين شعر مىگويد: و اندبى ان بكيت عونا اخاه ليس فيما تنوبهم بخذول
بر برادر او «عون» بنال اگر مىنالى اين «عون» در حوادث گريزپا نبود. ما لعمرى لقد اصبت ذوى القربى فبكى على المصاب الطويل
بجان خود قسم مىخورم كه اين مصيبت خاندان رسول است و تو نيز در اين مصيبت عظمى گريان باش زينب دختر امير المؤمنين را «عقيله» مىناميدند. ابن عباس در روايت فدك چنين مىگويد: حدثتنى عقيلتنا زينب بنت على بانوى خردمند ما زينب دختر على ما را چنين حديث كرده است. حميد بن مسلم مىگويد: قاتل عون بن عبد اللّه مردى از سپاه كوفه بود كه عبد اللّه قطنه تيهانى ناميده مىشد.
ابن محمد نيز پسر عبد اللّه بن جعفر طيار است. اما مادرش «خوصا» دختر حفصه از قبيلهى بكر بن وائل بود. قاتل محمد بن جعفر را در تاريخ عامر بن نهشل تميمى ياد كردهاند. سليمان بن قته دربارهى محمد مىگويد: و سمى النبى غودر فيهم قد علوه بصارم مصقول
همنام رسول اكرم را نامردانه با شمشير صيقل زده بخاك انداختند فإذا ما بكيت عينى فجورى بدموع تسيل كل مسيل
اى چشم من اگر خواهى اشك بيفشانى همچون سيل اشك بيفشان
پسر عبد اللّه بن جعفر بود. مادر اين عبيد اللّه هم خوصا دختر بود. يحيى بن حسن علوى در يادداشت خود عبيد اللّه بن عبد اللّه را از شهداى يوم الطف شمرده كه در ركاب ابو عبد اللّه الحسين به قتل رسيدهاند.
مادرش كنيز بود ولى پدرش عقيل بن ابى طالب بود ابن عبد الرحمن در حادثه يوم الطف بسال شصت و يكم هجرت بدست عثمان بن خالد جهنى شهادت يافت.
مادر جعفر ام الثغر دختر عامر كلابى بود. گفته مىشود كه نام ام الثغر «مادر جعفر» خوصا بود جعفر هم از شهداى يوم الطف بشمار مىرود.
از كنيزى بدنيا آمده و در ركاب ابو عبد اللّه «ارواحنا فداه» به شهادت رسيد. كشندگانش عثمان جهنى و مردى از قبيله همدان بودهاند.
مادرش كنيز بود. از ابو جعفر محمد بن على «صلوات اللّه عليه» روايت شده كه ابن محمد را ابو مرهم ازدى و لقبط جهنى بقتل رسانيدهاند.
مادرش رقيه دختر امير المؤمنين عليه السلام است. و گفته شده كه مادر اين پسر هم كنيز بوده است. عمرو بن صبيح تيرى بسوى او گشود و كف دست او را با پيشانيش
بهم دوخت و بدينوسيله شهيدش ساخت.
ابو سعيد معروف به احول پسر عقيل بن ابى طالب بود. و ابن محمد پسر ابو سعيد است كه در يوم الطف بدست لقيط. جهنى شهادت يافت. لقيط او را هدف تير قرار داده بود. جعفر بن محمد بن عقيل هم در يوم الطف به قتل رسيده است. و باز مىگويد. شنيدهام ابن جعفر در «يوم الحرة» شركت داشته و در آن واقعه كشته شد. اما ابو الفرج اصفهانى «نويسندهى اين كتاب» مىگويد: «من در هيچيك از روايات نسابه نديدهام كه براى محمد بن عقيل پسرى جعفر نام شناخته باشند. و قيل بن عبد الله كه خود از نسل عقيل بن ابى طالب است روايت مىكند. از فرزندان عقيل مردى هم بنام على بن عقيل در روز عاشورا سعادت شهادت يافته است. مادر ابن على كنيز بوده است. آنان كه از نسل ابو طالب در فاجعهى يوم الطف به قتل رسيدهاند بيست و دو نفر به حساب مىآيند.
(سواى اسمهايى كه محل اختلاف روايات قرار گرفتهاند) به تاريخ. ابو عبد الله الحسين ارواحنا فداه بازمىگرديم يونس بن ابى اسحاق مىگويد: مردم كوفه خبر يافتند كه حسين بن على از بيعت يزيد بن معاويه امتناع ورزيد و از مدينه به مكه رخت كشيد. بىدرنگ گروهى را تحت سرپرستى ابو عبد الله الجدلى (از اصحاب امير المؤمنين) بسوى او اعزام داشتند و شبت بن ربعى و سلمان بن صرد خزاعى و مسبب بن نجيه فزارى و رجال كوفه نامههائى بوى مرقوم داشتند و او را به امامت دعوت كردند و بيعت يزيد را درهم شكستند. حسين بن على به نمايندگان كوفه فرمود: من پسر عم خود را كه همچون برادر من محل اعتماد و اطمينان من است به شهر شما مىفرستم تا بجاى من از شما بيعت بگيرد. اگر مردم كوفه به آنچه شما وعده مىدهيد وفادار و كار ماندهاند خود بسوى شما عزيمت خواهم كرد. و بعد مسلم بن عقيل را احضار كرد و گفت: هنگامى كه ملت كوفه را منعق يافتهاى بمن گزارش كن بعلاوه عقيدهى خود را نيز براى من بنويس. اگر عزيمت من به آن شهر با مصلحت مقرون باشد از سفر كوفه مضايقت نخواهم كرد.
مسلم بن عقيل مكه را بعزم كوفه ترك گفت و در كوفه با اشتياق و و شور مردم روبرو شد. بنام ابو عبد اللّه الحسين مراسم بيعت را انجام داد. ابو عثمان مىگويد. عبيد الله بن زياد كه والى بصره بود. از بصره بعنوان حكومت بسمت كوفه رو نهاد. وى در اين سفر مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور و مندر بن عمرو حرم و حشم خويش را بهمراه داشت ابن زياد به مقتضاى سياست مصلحت ديد كه با چهرهى ناشناسى پا به شهر كوفه گذارد. بههمينجهت عمامهاى سياه بر سر بست و چهرهى خويش را نيز در نقاب پوشانيد. مردم كوفه از مقدم ابو عبد اللّه الحسين انتظار مىكشيدند. هنگامى كه مركب عبيد اللّه بن زياد را ديدند گمان بردند اين موكب از پسر رسول الله است. ابن زياد بهر گروهى كه در مسير خود مير سيد از همه سلام و احترام مىديد به او مىگفتند. مرحبا بك يا ابن رسول اللّه. قدمت خير مقدم اين خوشآمدگوئىها كه حاكى از علاقه و ارادت مردم نسبت به حسين بن على بود به كام ابن زياد زهر مىريخت اما او سخنى نمىگفت.
تا بالاخره به كاخ دارالاماره رسيد. ابن زياد بىدرنگ دستور داد مردم در مسجد اعظم اجتماع كنند. و بعد بر منبر رفت و چنين گفت: «امير المؤمنين يزيد مرا بر شهر شما حكومت داده تا مرزهاى شما را از حملات دشمنان ايمن بدارم و بيت المال شما را تحت حفظ و حمايت خويش گيرم و حق مظلوم از ظالم بازستانم و به فرياد مردم محروم برسم و اهل طاعت را پاداش و اهل معصيت را كيفر دهم. من نسبت به آنان كه گوش شنوا و طبع مطيع دارند همچون پدرى مهربان و شفيق مىباشم و در عين حال شمشير و تازيانه من هميشه بر روى مردم معصيت كار و منحرف كشيده شده است. بيعت خود را مشكنيد و سر از طاعت امرا مپيچيد و خويشتن را وا پائيد. من عقيده دارم كه صراحت لهجه از تهديدها بهتر مىتواند مردم را به وظيفهشان آشنا سازد. ابن زياد پس از ايراد اين خطابه از منبر فرود آمد. مسلم بن عقيل وقتى خبر قدوم عبيد اللّه بن زياد و تسلط او را بر دارالاماره و خطابهاش را در مسجد دريافت براى اينكه خود را آمادهى دفاع سازد رو بسوى خانهى هانى بن عروهى مرادى گذاشت و از او خواست كه در خانهى خود نگاهش بدارد. هانى گفت:
-خدا رحمتت كند مسلم. از اين ديدار مرا به زحمت انداختى. اگر به آستان سراى من پا نگذاشته بودى خواهش ترا نمىپذيرفتم و از تو مىخواستم كه مرا ترك گوئى و از اينجا باز گردى ولى چكنم كه اكنون نمىتوانم مهمان خود را از خانهى خود طرد كنم. مسلم در خانهى هانى جا گرفت و آنجا را مركز فعاليتهاى سياسى و نظامى خويش قرار داد. مردم كوفه. آنان كه دوستدار خاندان رسالت بودهاند در خانهى هانى به آمد و رفت پرداختند. عبيد اللّه بن زياد به غلام خود كه «معقل» ناميده مىشد گفت: -اين سههزار درهم را بردار و بدنبال مسلم بن عقيل جستجو كن. . با دوستان و طرفدارانش نزديك شو و خود را دوستدار و هواخواه او نشان بده و بوسيلهى اين درهمها كه براى تجهيزات نظاميشان مىپردازى كارى كن بتوانى محل اختفاى او بشناسى «معقل» بدستور عبيد اللّه بن زياد جستجوى خود را آغاز كرد تا در مسجد اعظم مسلم بن عوسجه را شناخت به او گفتند آن كس كه براى حسين بن على از مردم بيعت مىگيرد اين مرد است. مسلم بن عوسجه داشت نماز مىخواند. معقل صبر كرد تا نماز مسلم بپايان رسيد و بعد پيش رفت و گفت: -اى بندهى خدا من مردى از مردم شامم. از بردگان آزادشدهى
ذى الكلاع حميرى. خداوند بمن عنايت فرمود و محبت اهل بيت رسول را در قلب من جا داد. اكنون با اين سههزار درهم بسوى شما آمدهام و مىخواهم با مردى كه شنيدم به كوفه آمده و براى پسر پيغمبر از مردم بيعت مىگيرد آشنا شوم و به او راه يابم. نمازگزاران مسجد مرا بسوى تو هدايت كردهاند. از تو تمنا مىدارم كه اين درهمها را بپذيرى و مرا به نمايندهى پسر پيغمبر راه بنمائى تا با او بيعت كنم. مسلم در جواب او گفت: خداوند را سپاس مىگذارم كه با تو روبرويم ساخت. بسيار مسرورم كه مىبينم تو نيز اهل بيت رسول اللّه را دوست مىدارى و در اين دوستى و يارى حق آنان را ادا مىكنى. اما در عين حال دلتنگ شدم كه مىبينم مردم مرا باين عنوان «عنوان محبت اهل البيت» شناختهاند. زيرا از سطوت و خشم اين مرد جبار طاغى «يعنى ابن زياد» مىترسم. بيش از آنكه خودمان را آماده كنيم او به راز ما پى ببرد و كار ما را ناتمام بگذارد. مسلم بن عوسجه از معقل عهد و پيمان مؤكد و موثق گرفت كه اين راز را پنهان بدارد. معقل هم قسم خورد و قول داد كه با كسى از اين ماجرا سخن نگويد. مسلم بن معقل گفت: -چند روزى آرام باش تا من از نمايندهى پسر پيغمبر براى تو اجازهى ديدار بگيرم.
معقل هم قبول كرد [(1)] هانى بن عروهى مرادى مريض بود. عبيد اللّه بن زياد كه بسيار اصرار داشت رجال كوفه را از خود خورسند نگاه بدارد تصميم گرفت به عيادت او برود. هانى بن عروه به مسلم بن عقيل گفت: -اين مرد فاجر امشب از من عيادت خواهد كرد. هنگامى كه با من سرگرم سخن است بىدرنگ بر او بتاز و خونش را بريز. و آن وقت در همين قصر بنشين و زمام امور را به مشت گير. من با همكارى شريك بن اعور كه از دوستان خاندان رسالت است شهر بصره را نيز تحت تسلط تو خواهم در آورد. بالاخره شب شد و عبيد اللّه بن زياد ببالين هانى آمد. تا ابن زياد از در درآمد هانى يكبار ديگر سفارش خود را تكرار كرد. عبيد اللّه به پرسوجوى بيمار پرداخت:
چه وقت بيمار شديد. از چه دردى مىناليد. اين پرسشها بطول انجاميد، هانى نگران بود زيرا مىديد كه از طرف مسلم بن عقيل اقدامى بعمل نيامده است. بناچار اين شعرها را زمزمه كرد. چه انتظارى است از سلمى مىكشم او را بخوابند. به سلمى و دوستانش تحيت گوئيد. و بعد گفت: -پدرت شاد باد. از اين جام مرا بنوشان هرچند به قيمت جان من باشد. دو بار و سه بار اين سخنان را تكرار كرد. عبيد اللّه بن زياد بىآنكه گمانى ببرد گفت: -آيا او هذيان مىگويد؟ گفته شد: -اينطور است. امروز پيش از غروب خورشيد لب به هذيان گشوده و از اين ياوهها تكرار مىكند. ابن زياد از بالين او برخاست و به كاخ حكومت برگشت. مسلم از كمينگاه بدر آمد. هانى گفت: پس چرا به وعده وفا نكردى! مسلم بن عقيل چنين توضيح داد: -يكى آنكه همسرت سوگندم داد در خانهاش خون نريزم
و ديگر حديثى از پيامبر اكرم روايت شده است: -هرگز مؤمن رضا نمىدارد بر كسى بىخبر بتازد «يعنى ترورش كند» هانى كه گوئى سخن مسلم را در نيافته بود فكر كرد مسلم بن عقيل بايمان ابن زياد احترام گذاشته است در جوابش گفت: اگر او را كشته بودى مقتول تو كافرى حيلهگر و فاسق بيش نبوده است. معقل كه سرانجام بخانهى هانى و خفاگاه مسلم راه يافته بود گزارش خود را بابن زياد تقديم داشت وى در طى اين چند روز نخستين كسى بود بحضور مسلم مير سيد و آخرين كسى بود كه حضرتش را ترك مىگفت و سعى مىكرد باسرار اين توطئهى سياسى دقيقانه پى ببرد عبيد اللّه بن زياد بىآنكه قصر هانى را هدف تعرض يا محاصره قرار دهد خونسردانه بحاشيهنشينان گفت: -هانى را چه رسيده كه از ديدار ما كناره مىگيرد. محمد بن اشعث بن قيس و اسماء بن خارجه بىدرنگ بسراغ هانى بن عروه رفتند و با لحن توبيخآميزى گفتند: -امير از تو ياد كرده؟ چرا بسراغش نمىآييد هانى بن عروه هم همراه اين دو مرد سمت دارالاماره براه افتاد.
تا چشم ابن زياد به هانى افتاد اين شعر را بعنوان شاهد مقال بر زبان آورد من زندگانى او را دوست مىدارم و او مرگ مرا دوست مىدارد و بعد گفت: -پسر عقيل را در خانۀ خود پنهان كردهاى؟ هانى انكار كرد. عبيد اللّه بن زياد معقل را طلبيد و بعد به هانى گفت: -اين مرد را مىشناسى؟ هانى بناچار اعتراف كرد: -بله مىشناسمش. و اقرار مىكنم كه مسلم در خانۀ من بسر مىبرد اما من او را بخانهام دعوت نكرده بودم. بىخبر از همه جا مسلم را در خانهى خويش ديدم و هماكنون از او مىخواهم كه خانهام را ترك گويد: عبيد اللّه بن زياد گفت: -نه. هرگز از تو دست برنمىدارم. تا او را بمن تسليم نكنى ترا رها نخواهم كرد. و بدنبال اين سخن هانى را بزشتى نام برد و با او درشتى كرد و حتى چهره و پيشانيش را بوسيلهى قضيبى كه در دست داشت آغشته بخون ساخت.
حجاج بن على همدانى مىگويد: عبيد اللّه بن زياد وقتى هانى بن عروه را هدف ضرب و شتم قرار داد از بيم انقلاب مردم با جمعى از اشراف و رجال كوفه و در پناه ستونهاى انتظامى خود به مسجد رفت و بر منبر نشست و گفت: «بصلاح شماست كه طاعت خدا و فرمانبردارى از پيشوايان خود را ناچيز مشماريد. از تفرقه و پراكندگى بپرهيزيد زيرا اين تفرقه و اختلاف موجب هلاكت شما خواهد بود. اين اختلافها و انحرافها شما را به ذلت و هراس و بدبختى خواهد كشانيد. آن كس برادر تست كه با تو راست بگويد. آن كس كه تو را مىترساند وظيفهى خود را انجام داده است. عبيد اللّه بن زياد خطابهى خود را طى چند جمله بپايان رسانيد و خواست كه از پلههاى منبر فرود آيد ديدهبانانش از جهت محلهى خرمافروشها بمسجد شتافتند و فرياد زنان گفتند: «پسر عقيل دارد مىآيد. پسر عقيل دارد مىآيد.» عبيد اللّه بن زياد هراسان از درى كه دارالاماره به سمت مسجد داشت خود را بقصرش رسانيد و دستور داد درهاى قصر را از همه طرف بستند. عبيد اللّه بن حازم مىگويد:
-من از طرف مسلم بن عقيل دستور داشتم كه به دارالاماره راه يابم و ماجراى هانى بن عروه را به مسلم گزارش كنم. . . گزارش خود را به مسلم بن عقيل رسانيدم. و از نو دستور داد كه شعار نظامى او را به گوش هوادارانش برسانم. آن شعار اين كلمه بود: يا منصور امت من دوسه بار فرياد كشيدم و گفتم «يا منصور امت» يكباره مردم كوفه از جاى جنبيدند ازدحام ملت در كوچهها و ميدانها تلاطم مىكرد. مسلم بن عقيل به عبد الرحمن بن عزيز كندى پرچمى داد و او را بر قبيلهى ربيعۀ گماشت و فرمود: -از پيش روى سواران بسوى دارالاماره حمله كن و بعد مسلم بن عوسجه را بر قبيلههاى «مذحج» و «اسد» فرمانروائى بخشيد و دستورش داد كه صفوف پيادگان را هدايت كند و بعد ابو تمامه صائدى را پيش خواست و سردارى بنى تميم و همدان را باو سپرد و دست آخر عباس بن جعده جدلى را بجاى خود حكمران كوفه ساخت و خود با نيرويش بسمت قصر دارالاماره حملهور شد. عبيد اللّه بن زياد همچنان در كاخ حكومتى هراسان بسر مىبرد.
فقط كارى كه كرد درهاى كاخ را بروى خود بست. مسلم بن عقيل با سپاه عظيم خود دارالاماره را محاصره ساخت. نهضت مسلم بن عقيل شهر وسيع كوفه را به سختى جنبانيد. هر لحظه بر شمار محاصرهكنندگان افزوده مىشود تا آنجا كه مسجد اعظم كوفه از مردان مسلح مالامال شد. عبيد اللّه بن زياد كه سخت در دهشت و هراس افتاده بود ناگهان به فكر چاره افتاد. چارهى كار را در اين ديد كه از نفوذ اشراف و امرا در قبائل عرب به نفع خود استفاده كند. به كثير بن شهاب و جمعى از رجال عراق كه در قصر همنشين بودند دستور داد بر شرفهى كاخ بايستد و قبيلهى مذحج را از كنار مسلم دور سازد و براى مردم كوفه سخن از عواقب شورش و عقوبت خليفه و حبس و تبعيد باز گويد. عبد اللّه بن حازم روايت مىكند. اشراف شهر بر شرفهى دارالاماره ايستاده بودند و در غوغاى دشنامها و ناسزاهائى كه مردم كوفه به عبيد اللّه بن زياد مىدادند كثير بن شهاب چنين گفت: -لب از اين هياهو فروبنديد. بخانههاى خود باز گرديد شتاب مكنيد. پراكنده شويد. خود را بىجهت بهلاكت ميندازيد. هماكنون نيروهاى امير المؤمنين يزيد از شام بجانب كوفه پيش مىآيند و امير
عبيد اللّه بن زياد با خداى خود عهد كرده كه اگر پافشارى بكار بريد و همين امشب از اينجا پراكنده نشويد يكباره نام شما و نسل شما را از ديوان عطايا حذف كند و جنگجويان شما جبرا به اردوگاههاى شام بىجيره و حقوق اعزام سازد. مريض را بگناه سالم و حاضر را بجرم غايب تحت شكنجه و عذاب بگذارد تا اينكه ديگر در اين شهر كس نتواند بر ضد حكومت علم خلاف برافرازد. تا اينكه همه كيفر كردار خويش را باز يابند. كثير بن شهاب در اينجا خاموش شد و رشتهى سخن را بدست امراى ديگر داد. هريك از رجال و امرا خطابهاى به سبك خطابهى كثير ايراد كردند و در نتيجهى اين تهديدها نيروى مسلح و مجهز مسلم بن عقيل را درهم شكستند. مىديديم كه زنها مىآيند و دست فرزندان يا برادران خود را مىگيريد و مىگويند. شما بخانه برگرديد: ديگران اين وظيفه را انجام خواهند داد. يا مردها مىآيند و برادر و پسر خود را بنام اينكه فردا قواى مسلح شام به كوفه هجوم خواهند آورد و قتل عام خواهند كرد و در برابرشان ما را نيروى مقاومت نيست از پاى قصر دارالاماره دور مىسازند.
و بدينترتيب كار را بجائى رسانيدند كه وقتى شب تاريك شد در پيرامون مسلم بن عقيل بيش از سى مرد هيچكس نمانده بود و هنگامى كه نماز مغرب را ادا كرد و خواست از در كنده بدر رود ده نفر بدرقه بهمراه داشت و اين ده نفر هم او را در آستانهى مسجد ترك گفته بودند. مسلم بن عقيل در آن لحظه كه پا به كوچههاى تاريك كوفه مىگذاشت تنهاى تنها بود: از پيچ كوچهها مىگذشت و نمىدانست به كجا مىرود. طى همين سرگشتگى به خانههاى بتى بجيله مكه از خاندان كنده بودند رسيد. و در خانهى زنى كه (طوعه) ناميده مىشد ايستاد. اين زن روزگارى كنيز اشعث بن قيس بود اشعث آزادش كرد طوعه پس از آزادى با اسيد حضرمى عروسى كرد و از وى پسرى آورد كه اسمش بلال بود بلال پسرك نوسالى بود كه توى ازدحام مردم به تماشا رفته بود. اين پسر هنوز بخانهاش بازنگشته بود. طوعه در خانه ايستاده از فرزندش انتظار مىكشيد. مسلم بن عقيل باين خانه كه رسيد ايستاد و سلام كرد. طوعه به سلامش جواب داد: -بمن آب بدهيد.
طوعه رفت و با يك كاسه سرشار آب برگشت. مسلم بن عقيل از آب نوشيد. طوعه كاسه را به اتاق برگردانيد و دوباره بدم در آمد تا همچنان بانتظار پسر چشم براه بدوزد. مسلم هنوز در آستانهى اين سراى نشسته بود. طوعه رويش را باين مرد ناشناس برگردانيد و گفت: -مگر آب نخوردهايد؟ مسلم جواب داد: چرا! آب خوردهام -خوب حالا به خانهى خود باز گرديد. مسلم بن عقيل خاموش ماند. طوعه گفت: -سبحان اللّه. برخيز اى بنده خدا. بخانه خود برگرد. بسوى همسرت. بسوى فرزندانت باز گرد. اين خوب نيست شما در خانهى من بنشينيد. من رضا نمىدارم شما اينجا بمانيد. بر شما حلال نمىكنم. در اين هنگام مسلم از جايش برخاست و گفت: -كجا بروم اى كنيز خدا. من در اين شهر نه خانهاى دارم نه خانوادهاى. آيا مىتوانى در حق من نيكى كنى. شايد در آينده بتوانم پاداش اين نيكى را ادا كنم. طوعه پرسيد:
چكنم؟ -ببين مادر! من مسلم بن عقيل هستم. مردم اين شهر بمن دروغ گفتهاند. فريبم دادهاند. من از جايم برانگيختند و اكنون تنها و مخذولم گذاشتهاند. طوعه با اضطراب گفت: -تو مسلم بن عقيل هستى؟ -بله. من مسلم بن عقيلم. با لحن شوقآلودى گفت: -پس بخانهى من درآئيد. طوعه در خانهى خود براى مسلم اتاق خلوتى آماده كرد. فرش پهن كرد و چراغى روشن كرد و شامى تهيه ديد. در اين وقت پسرش بلال از كوچه برگشت: اين پسر خبر نداشت كه شبهنگام مهمان مرموزى بخانهشان آمده است فقط مىديد كه مادرش با يك وضع غير عادى از پلهها بالا و پائين مىرود. طاقت نياورد و گفت: -مادر چهكار مىكنى. چرا قرار نمىگيرى؟ طوعه با لحنى محبتآميز گفت: -مرا بكار خودم وا بگذار پسرم. بلال كه امتناع مادر را ديد بر اصرار افزود. قسمش داد.
التماس كرد. سرانجام طوعه تسليم شد ولى از وى قول و قسم گرفت كه اين راز را بكسى باز نگويد. پسرك هم كتمان اين راز را بعهده گرفت و در عوض سر از سرشان در آورد. زيرا طوعه گفته بود كه مسلم بن عقيل را پناه داده است. بلال آن شب را خونسردانه آرميد. عبيد اللّه بن زياد ديد كه ناگهان سروصداى مسلم بن عقيل خاموش شد. اين خاموشى ناگهانى خاطر او را نگران ساخت. دستور اكيد داد كه در جستجوى مسلم بن عقيل جدا بكوشند. همه جا را، خانهها را، كوچهها را، ويرانهها و آباديها را. حتى مشعلهاى فروزان را به طنابهاى ابريشمى مىبستند و از چاههاى عميق مىآويختند تا اعماق چاهها را بازديد كنند. ابن زياد مىخواست به مسجد اعظم برود و براى مردم سخنرانى كند گمان مىبرد كه مسلم بن عقيل در زواياى مسجد پنهان باشد و يكباره بر او بتازد. دستور داد همه جاى مسجد را با دقت وارسى كردند. وقتى كه خاطرش اطمينان يافت از در «سده» به مسجد رفت و منادى حكومت همه جا ندا داد كه هركس نماز عشاى خود را امشب در مسجد نگذارد
خون و مالش بهدر خواهد بود يكباره مسجد از مردم سرشار شد. عبيد اللّه بن زياد بر منبر رفت و گفت: پسر عقيل. اين سفيه جاهل در اين شهر تخم نفاق و اختلاف پاشيد. ديدهايد كه چه كرده، اكنون پنهان است. اين مرد در خانه هركس دستگير شود خون و مال در آن خانه مباح خواهد بود و آن كس كه مسلم را دستگير سازد و خونبهاى مسلم را بپاداشش خواهم پرداخت بترسيد اى بندگان خداى. بيعت خليفه را درهم مشكنيد خود را بىجهت بهلاكت و فنا ميندازيد. . .» در اينجا عبيد اللّه بن زياد روى خود را بحصين بن نمير امير شرطهى كوفه برگردانيد و گفت: مادرت بماتمت بنشيند اى حصين بن نمير. اگر نتوانى بوظائف خود اقدام كنى. من تو را به خانهها و كوچههاى كوفه تسلط دادهام. دهانهى كوچهها را از همه طرف ببند. و فردا شهر كوفه را خانه به خانه جستجو كن تا مسلم بن عقيل را دستگير سازى. ابن زياد سخن خود را بپايان آورد و از منبر فرود آمد. صبح فردا رجال كوفه را بحضور پذيرفت. نخستين كس محمد بن اشعث بن قيس بود كه بر وى در آمد. ابن زياد او را و وفا و صميميت او را ستود گفت
مرحبا بمن لا يتهم و لا يستغش درود بر آن كس كه نه تهمت مىخورد و نه از طريق صفا و صداقت بازمىگردد. ابن زياد محمد بن اشعث را پهلوى خود نشانيد. صبح زود بلال پسر طوعه از خانهى خود بخانهى محمد بن اشعث رفت و براى پسرش عبد الرحمن ماجراى مسلم بن عقيل را در خانهى خودشان تعريف كرد عبد الرحمن بن محمد هم يكسر بدار الاماره آمد و سر بگوش پدرش گذاشت و گفت: -مسلم بن عقيل در خانهى طوعه پنهان شده است ابن زياد از اين نجوى پرسيد. محمد در جواب گفت كه پسر عقيل پيدا شده است. عبيد اللّه با قضيبى كه در دست داشت بپهلوى محمد سيخ زد و گفت: -هماكنون مسلم را بحضورم بياوريد. قدامة اللّه بن سعد مىگويد: ابن زياد شصت تا هفتاد نفر مرد مسلح همراه محمد بن اشعث كرد كه مسلم بن عقيل را دستگير سازد. اين قوم همه از قبيلهى قيس انتخاب شده بود و فرماندهشان هم عمرو
بن عبيد اللّه سلمى بود به خانهاى كه مسلم در آنجا پنهان بود هجوم آوردند. وقتى صداى سم اسبها و همهمهى سربازها بگوش مسلم بن عقيل رسيد با شمشير كشيده از خانه بدر آمد. سربازان بخانه حملهور شدند و مسلم هم بآنان حمله آورد در اين هنگام نيروى عبيد اللّه بن زياد بر پشت بامها بالا رفتند و باران سنگ و آتش بر سرش فروريختند. دستههاى نى را آتش مىزدند و بر سرش مىانداختند. مسلم وقتى اين كيفيت را ديد گفت: -آيا اين تداركها كه مىبينيم همه براى پسر عقيل آماده شده است. اى جان من بسوى مرگ. مرگى كه چارهاى ندارد بشتاب مسلم رضوان اللّه عليه با شمشير برهنه پا بكوچه گذاشت و مردانه بجهاد و دفاع پرداخت. محمد بن اشعث فرياد كشيد: -اى جوانمرد، بتو امان مىدهم، خود را بخطر مينداز. وى در جواب محمد اين شعرها را كه صورت رجز هم دارد انشاء كرد: قسم ياد كردهام جز بآزادى كشته نشوم هرچند كه مرگ را كيفيتى ناگوار مىيابم
مىترسم بمن دروغ بگويند يا فريبم بدهند و اين زلال سرد را گرم و ناگوار بكامم بريزند نور خورشيد بازگشت و در مغرب قرار گرفت و هر مردى روزى با شرى برخورد خواهد كرد محمد بن اشعث گفت: -اينطور نيست، بتو دروغ نمىگويم، فريبت نمىدهم. اولياى امور بدخواه تو نيستند، نه تو را مىكشند و نه آزارت مىدهند مسلم بن عقيل در اين هنگام هم مجروح و هم خسته بود. از جنگ بازمانده بود پشتش را بديوار داد و ايستاد. محمد اشعث پيش آمد و گفت: -بتو امان مىدهم. -مسلم نگاهش كرد. -بمن؟ بمن امان مىدهى؟ -بله بتو امان مىدهم. آن هفتاد نفر هم كه با محمد بودند همه حرف محمد را تصديق كردهاند. -بله بتو امان مىدهم. فقط عمرو بن عبد اللّه سلمى كه فرمانده سپاه بود گفت: -من در اين ماجرا عقيدهاى ندارم.
مسلم بن عقيل تسليم شد و گفت: -بخدا اگر امانم نمىداديد هرگز دست بدست شما نمىگذاشتم. محمد بن اشعث دستور داد قاطرى آوردند و مسلم را بر قاطر نشاندند. نخستين كارى كه در حق او صورت دادند خلع سلاح او بود. شمشيرش را از كمرش باز كردند. مسلم بن عقيل از اين خلع سلاح در نفس خويش نوميدى احساس كرد. چشمانش غرق اشك شد و گفت: -اين، نشانهى فريب شماست. محمد بن اشعث گفت: -نه، اميدوارم كه براى تو آسيبى در پيش نباشد. مسلم كه تاكنون بامان اين مرد دلبسته بود گفت: -پس فقط اميدوارى؟ امان شما كو؟ . إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. در اين وقت گريه كرد. عمرو بن عبيد سلمى گفت: -آن كس كه نهضت مىكند و هدفى چنين عالى در پيش مىگيرد در برابر حوادث گريه نمىكند.
مسلم گفت: -براى خود اشك نمىريزم هرچند كه مرگ را دوست نمىدارم ولى دلم براى ابو عبد اللّه الحسين و خانوادهاى او نگران است. ابكى للحسين و آل الحسين و بعد رويش را به محمد بن اشعث كرد و گفت: -از تو تمنا دارم كه اين ماجرا را به ابو عبد اللّه الحسين بنويسى و او را از نيمهراه باز گردانى. محمد بن اشعث هم پذيرفت كه اين خواهش را انجام دهد. بازهم قدامة بن سعد مىنويسد: «مسلم بن عقيل را بدينترتيب بكاخ حكومتى آوردند. در تالار انتظار كاخ گروهى از اشراف نشسته بودند تا بحضور عبيد اللّه بن زياد بار يابند. مسلم بدور خود نگاهى كرد. چشمش بكوزهى سرشار از آب زلال افتاد. گفت: -از اين آب جرعهاى بمن دهيد. مسلم بن عمرو باهلى كه از ملتزمين ركاب ابن زياد بود در جواب او گفت: -مىبينى چه آب سرد و گوارائى است يك قطره از اين آب نخواهى چشيد. زيرا نصيب تو حميم جهنم است.
مسلم بن عقيل فرمود: -واى بر تو، مادر بعزاى تو بنشيند. چه سنگدل و فرومايهاى تو! اين توئى اى پسر باهله كه بايد بجهنم درآئى و از حميم جهنم بنوشى. و بعد بر زمين نشست و پشت بديوار داد. عمرو بن حريث كه شاهد اين جريان بود بغلامش دستور داد كه از خانهى او براى مسلم بن عقيل آب آوردند و سيرابش كردند. مدرك بن عماره مىگويد. عمارة بن عقبه غلام خود را كه نسيم ناميده مىشد بدنبال آب فرستاد. كوزهاى آب كه رويش دستمالى انداخته بودند با يك قدح بآنجا آوردند. براى مسلم بن عقيل در آن قدح آب ريختند اما هربار كه مسلم لب بقدح مىزد آن قدح از خون لبان مسلم لبريز مىشد تا آنجا كه دندانهاى پيشين او بقدح افتاد. تشنهلب خود را بكنار كشيد و گفت: الحمد للّه اگر از اين آب نصيبى داشتم مىنوشيدمش.
فرمان آمد كه مسلم را بحضور ببرند. مسلم بن عقيل از در بارگاه درآمد ولى به عبيد اللّه بن زياد سلام نداد! . پاسبانى كه وى را به بارگاه ابن زياد برده بود گفت: -چرا بر امير سلام نكردهاى. مسلم جوابش داد كه اگر امير بقتل من كمر بسته سلامى برايش ندارم ولى اگر از خون من بگذرد بر او بسيار سلام خواهم كرد. عبيد اللّه بن زياد گفت: -قتل تو حتمى است. -اينطور است؟ عبيد اللّه بن زياد در جواب گفت: -اينطور است. -پس بگذار وصاياى خود را به وصى خود باز گويم. -آزادت مىگذارم كه هرچه مىخواهى بگويى. مسلم بن عقيل در ميان حاشيهنشينان ابن زياد نگاهى گردانيد و چشمش بعمر بن سعد بن ابى وقاص افتاد. -ميان من و تو رشتهى رحامت برقرار است. عمر! بتو حاجتى دارم و رحامت ايجاب مىكند كه حاجت مرا برآورى.
برخيز با من بگوشهاى بيا زيرا وصيتهاى من محرمانه است عمر بن سعد امتناع كرد ولى عبيد اللّه بن زياد گفت: -اين امتناع چيست؟ چرا نمىخواهى سخنان پسر عمت را بشنوى؟ عمر بن سعد تسليم شد و با مسلم بگوشهاى تالار رفت اما از چشم عبيد اللّه پنهان نشده بودند. مسلم بن عقيل گفت: -من در اين شهر طى مدتى كه اقامت داشتم مبلغى مديون شدهام دين مرا ادا كن تا از قيمت غلات من در مدينه پول تو بتو بازگردد. وصيت دوم من پيكر من است. از عبيد اللّه بن زياد جنازه را بازگير و بخاكش بسپار. و اما وصيت سوم من: هرچه زود بسوى حسين بن على بنگار و او را از راهى كه به پيش گرفته باز گردان. عمر بن سعد از جايش برخاست و به عبيد اللّه گفت: آيا مىدانيد وصاياى مسلم بن عقيل چه بوده است؟ ابن زياد گفت: -هرگز خيانتكار را امين مشماريد.
كنايهاى بود كه به عمر بن سعد برمىخورد. معهذا عمر بن سعد توضيح داد كه مسلم چنين و چنان وصيت كرد. ابن زياد گفت: -اموال تو بتو تعلق دارد. مىخواهى ديون مسلم را بپرداز و مىخواهى مضايقت كن. . . و اما حسين بن على. . . تا روزى كه بسوى ما دست تعرض دراز نكند ما را با او كارى نيست. . . و جنازهى مسلم بن عقيل. . . ما اين جنازه را بتو نخواهيم سپرد. و شفاعت ترا دربارهى آن نخواهيم پذيرفت زيرا مسلم بر ضد ما علم خلاف برافراشت و بقتل ما كمر بست. و بعد رويش را بطرف مسلم برگردانيد و گفت: -اگر من ترا نكشم خدايم بكشد. من ترا بصورتى خواهم كشت كه تاكنون در اسلام سابقهاى نداشته باشد. مسلم بن عقيل چنين جواب داد: -البتّه. تو سزاوارى كه در اسلام قتل جديدى بوجود بياورى فطرت تو اقتضا دارد كه از خباثت و دنائت و دست و پا بريدن و مثله كردن دريغ نورزى. هيچكس از تو به اين قبايح و شنايع سزاوارتر نيست. ابن زياد فرياد كشيد: -ببام قصرش ببريد، همانجا گردنش را بزنيد. و بعد گفت: -آن كس كه امروز حريف مسلم بود و از دست او زخم برداشته
بود كجاست؟ وى بكير بن حمران بود حضور يافت. -بايد قاتل او تو باشى؟ بكير بن حمران مسلم بن عقيل را دستبسته ببام قصر برد. مسلم در طى اين جريان بذكر استغفار و صلوات بر محمد و انبياء و فرشتگان سرگرم بود. مسلم در اين راز و نياز مىگفت: -خدايا ميان ما و قومى كه بما دروغ گفتند و فريبمان دادند و تنهايمان گذاشتند و بدست دشمنان سپردند حكومت كن. بكير بن حمران مسلم بن عقيل را بر بام قصر در آن قسمت كه به بازار كفشگران مشرف است برد و بر لب آن شرفه گردنش از دم شمشير گذرانيد. ابتدا سرش و بعد پيكرش را از لب آن مهتابى بكف بازار انداخت. يوسف بن زيد مىگويد: -اين شعرها از عبد اللّه بن زبير اسدى در وصف اين ماجرا سروده شده است. گفته مىشود كه سرايندهى اين قطعه فرزدق شاعر مشهور قرن دوم است. اگر ندانى كه مرگ چيست بسوى هانى بن عروه و مسلم بن عقيل بنگر
آن قهرمان را ببين كه شمشير چهرهاش وا شكافته و آن ديگر را ببين كه آغشته بخون از بام قصر فروافتاده است پيكرى را مىبينى كه برودت مرگ رنگش را برده و خون تازهاى را مىنگرى كه همچون سيل روان است فرمان امير اين دو شخصيت را دريافته و اكنون بصورت خبر غمانگيزى بباديهها و صحراها ارمغان مىروند. آيا «اسماء احمق» بايد آزادانه بر مركب سوار شود. در عين اينكه قبيلهى مدحج مرگ او را طلبيده بود. بدور او قبيلهى مراد مىچرخند و همگان خواه خبرجو و خواه خبرگزار تحت مراقبت قرار دارند. اگر شما نتوانيد خون برادرتان را بجوئيد بزنان سيهكارى مىمانيد كه در برابر آنچه مىدهند مزد اندكى مىگيرند. گفتهاند كه حسين بن على بنا بگزارش مسلم بن عقيل «گزارشى كه حاكى از اجماع و انفاق مردم عراق بود» تصميم گرفت حجاز را بقصد عراق ترك گويد. عبد اللّه بن زبير هم در اين هنگام سر از بيعت يزيد برتافته در مكه بسر مىبرد و آرزومند بود كه بخاطر خود از مردم حجاز بيعت بگيرد. بنابراين وجود حسين بن على در مكه سد بزرگى ميان او و آرزوى او بنيان كرده بود.
بسيار دوست مىداشت حسين بن على از مكه بدر رود و اين حصار فروبريزد تا در مكه و حجاز شخصيت او شخصيت عليا شمرده شود. او مىدانست تا حسين بن على در مكه بسر مىبرد هيچكس دست بيعت بدست او نخواهد داد. بديدار ابا عبد اللّه الحسين رفت و از او پرسيد چه خبر است. حسين بن على ماجرا را براى او تعريف كرد و از گزارش رضايتبخش مسلم بن عقيل سخن گفت: -بنابراين چرا در اين شهر آرام نشستهايد. بخدا اگر يك چنين فرصت براى من پا مىداد يكلحظه در اينجا نمىماندم. عبد اللّه بن زبير تا مىتوانست حسين بن على را بقيام تحريك كرد و بعد بخانهى خويش بازگشت. بدنبال او عبد اللّه عباس پيدا شد و ديد كه حسين بن على سخت مصمم است از مكه بدر رود. با حيرت گفت: -بكجا مىخواهى بروى؟ بشهرى كه مقتل پدر تو على بن ابى طالب است بسوى مردمى كه پدرت را كشتند و برادرت را از خلافت خلع كردهاند و هدف نيزهاش قرار دادند. من هرگز در اين قوم وفا نمىبينم. ابو عبد اللّه نامههاى مردم كوفه را بابن عباس نشان داد و گفت: -اين نامهها را بمن نوشتهاند. و اين هم نامهى مسلم بن عقيل است كه از اجتماع و انفاق اين قوم حكايت مىكند.
ابن عباس گفت: -اكنون كه خود مىخواهى بسوى كوفه عزيمت كنى. هرگز زنان و فرزندان خود را همراه خويش نساز زيرا پيداست كه ترا مىكشند و سزاوار نيست زنان و فرزندان تو شاهد اين ماجرا باشند. آنچنانكه عثمان را پيش چشم زنها و بچههايش بخون كشيدهاند. ابو عبد اللّه الحسين اين پيشنهاد را نپذيرفت و با عيال و اطفال خود از حجاز خيمه بيرون زد. آن كس كه در فاجعهى يوم الطف حضور داشت مىگويد: «در آن روز زنان و خواهران ابو عبد اللّه بهواى جوانانى كه شهادت مىيافتند از خيمهها بيرون مىدويدند و جزع مىكردند. ابو عبد اللّه اين منظرهى دلخراش را مىديد مىگفت: -آفرين بر عبد اللّه بن عباس كه مىدانست چه خواهد گذشت. حسين بن على از پيشنهاد عبد اللّه بن عباس سرباز زد. پسر عباس براى آخرين بار چنين گفت: -بخدا اگر بدانم كه بآرزوى خويش خواهم رسيد به موى سر و چاك گريبانت چنگ مىاندازم و ترا بمحيطى مىكشانم كه مردم در برابر تو زانو زنند و حلقهى طاعت تو بگردن اندازند ولى افسوس كه باين آرزو اميدى ندارم. و مىدانم قضاى الهى حتمى الاجر است و آنچه مقدر
است محقق خواهد بود. و بعد گريه كرد و با حسين بن على وداع گفت و از خدمتش برخاست حسين بن على بسوى عراق روى نهاد و در همان روز ابن عباس توى كوچه عبد اللّه بن زبير را ديدار كرد و بمناسبت مقام اين شعرها را گواه گرفت: بالك من قبرة بمعمر خلا لك الجو فبيضى و اصفرى
خوش باش اى «قبره» در اين جايگاه در فضاى آزاد پرواز كن تخم بگذار و خوش بخوان و نقرى ما شئت ان تنفرى هذا الحسين خارجا فاستبشرى
تا مىتوانى منقار بزن اينست حسين كه مكه را ترك گفته بر تو مژده باد و گفت: -حسين بن على بعراق رفت و حجاز را براى تو آزاد گذاشت. ابو مخنف مىگويد: -عبيد اللّه بن زياد فرمان داد كه حر بن يزيد رياحى راه عراق را بروى حسين بن على ببندد. و حسين بن على همچنان از حجاز بسوى عراق مىآمد. در طى راه با دو نفر عرب از قبيلهى بنى اسد برخورد كرد.
از اين دو اعرابى خبر كوفه پرسيد: در جوابش گفتند: -قلبهاى مردم ترا مىخواهد ولى شمشيرهايشان بر ضد تو آخته است. از اين راه باز گرد. از حال مسلم بن عقيل جستجو كرد. در جوابش گفتند: -مسلم بن عقيل بقتل رسيده است. ابو عبد اللّه افسوس خورد و فرمود:
إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ فرزندان عقيل كه ملتزم ركاب او بودند گفتند: -تا ما خون مسلم را از كشندگان نجستهايم باز نخواهيم گشت هرچند كه همهى ما بخاك و خون فروغلطيم. در اين هنگام حسين بن على بهمراهان خود فرمود: - هركس كه مىخواهد ما را ترك گويد از همينجا راه خويش بپيش گيرد. من بيعت خود را از سر همه برداشتهام. عربهائى كه همراه او تا آنجا آمده بودند پراكنده شدند جز اهل بيت او و گروهى از ياران وفادارش كسى با او نماند. از آنجا منزلى ديگر بسوى كوفه پيش رفتند. در آن منزل با حر بن يزيد برخورد كردند. هنگامى كه چشم همراهان حسين بن على به سپاه حر رياحى افتاد بانگ تكبير در فضا طنين انداخت.
ابو عبد اللّه الحسين پرسيد بخاطر چه چيز اللّه اكبر گفتيد؟ -در گوشهى بيابان نخلستان ديدهايم. گويندهاى گفت: -در اين بيابان هرگز نخلستانى نبود گمان مىكنيم كه آنچه مىبينيم گوش اسبها و نوك نيزهها باشد. حسين بن على فرمود: -بخدا من نيز چنين مىبينم. معهذا برفتار خود ادامه دادند. حر بن يزيد رياحى بنا به فرمانى كه داشت راه برويشان گرفت. و توضيح داد كه من مجبورم شما را در هر بيابان كه دريابم همانجا جبرا پيادهتان كنم و بر شما سخت بگيرم و نگذارم از جاى خود بجاى ديگر رخت بكشيد. حسين بن على فرمود: -بنابراين با تو خواهم جنگيد. بهوش باش كه خون من مايهى شقاوت تو نشود. مادر بر تو بگريد. حر رياحى در جواب گفت: -اگر جز تو. انسان ديگرى از عرب «هركه مىخواهد باشد» نام مادر مرا اينچنين بزبان مىآورد در پاسخ نام مادرش با همين تحقير ادا مىكردم ولى خدا مىداند كه من از مادر تو جز با زيباترين و عالىترين تعبيرى كه ممكنست ياد نخواهم كرد. حسين بن على و حر بن يزيد با هم راه پيمودند تا بمنزلى كه
«افساس مالك» ناميده مىشد رسيدند. حر رياحى در اينجا جريان را بعبيد اللّه بن زياد گزارش كرد. عقبه بن سمعان مىگويد: -هنگامى كه از «قصر مقاتل» بار بستيم پارهاى راه پيموديم. حسين بن على همچنان بر پشت زين بخواب رفت. لحظهاى چند در خواب بود و بعد سر برداشت و دوباره گفت:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ اَلْعالَمِينَ . . . إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ على بن الحسين كه در كنار پدر مركب ميراند پيش آمد و گفت: -فداى تو شوم علت اين سپاس و استرجاع چه بود؟ ابو عبد اللّه در پاسخ پسرش گفت: -هماكنون در رؤياى خويش ديدم اى پسر من! مردى بر اسبى سوار بود و مىگفت: «اين قوم در اين راه با مرگ همسفرند» و من چنين دانستهام كه اين خبر مرگ ماست بما مىرسد. على بن الحسين گفت: -اميدوارم چشمان تو پدر هرگز نبيند اما بگو ببينم مگر ما برحق نيستيم. -آرى بخدائى كه بندگان بسوى او باز مىگردند حق با ماست. -بنابراين از مرگ باكى نداريم.
حسين بن على در پاداش اين شهامت بپسر جوانش گفت:
جزاك اللّه خير ما جزى ولد عن والده بهترين جزائى كه پسرى از پدرش مىگيرد خدا تو نصيب تو كند اى پسر من. عبيد اللّه بن زياد فرمان حكومت رى را بنام عمر بن سعد بن ابى وقاص امضاء كرده بود [(1)]. هنگامى كه خبر عزيمت حسين بن على باو رسيد عمر بن سعد را احضار كرد و گفت: -بسوى حسين بن على بسيج كن و او را از ميان بردار و پس از انجام اين وظيفه راه رى پيش گير عمر بن سعد از اين وظيفه امتناع كرد: -از امير مىخواهم معذورم بدارد. عبيد اللّه بن زياد گفت: -حرفى نيست. هم از اين وظيفه و هم از حكومت رى معذورت مىدارم. عمر بن سعد كه حكومت خود را در خطر ديد گفت: -پس آزادم بگذاريد تا بتصميم خود بينديشم.
آن شب را بانديشه گذرانيد و فردا بكاخ حكومت آمد و گفت: -آمادهى فرمانم. عمر بن سعد بدستور عبد اللّه زياد با سپاه كوفه به جنگ حسين بن على عزيمت كرد. هنگامى كه عمر بن سعد با نيروى خود بابو عبد اللّه الحسين نزديك شد ابو عبد اللّه در ميان اصحاب خود بر پاى خواست و اين خطابهى كوتاه را ايراد كرد: خداوندا تو مىدانى كه من قومى از اصحاب خويش وفادارتر و از اهل بيت خويش نيكوكارتر نمىشناسم. از خدا مىخواهم اى اصحاب من، اى اهل بيت من! كه بپاداش اين وفادارى و نيكوكارى جزاى خيرتان دهد. چه نيكو برابرى و برادرى كردهايد. اين قوم كه اكنون در برابر ما علم خلاف برافراشتند جز من كسى را نمىجويند و وقتى مرا بقتل رسانند هرگونه ديگرى نخواهند پرداخت بنابراين آماده باشيد، شبهنگام رخت بربنديد، از ظلمت شب فرصت بگيريد و در اين بيابان پراكنده شويد و جان بهسلامت بدر بريد. عباس بن على بن ابى طالب و برادرانش و على پسرش. و فرزندان عقيل يكصدا گفتند: معاذ اللّه. قسم باين ماه محترم هرگز از دامن تو دست برنخواهيم داشت، ترا ترك كنيم؟ پس در پاسخ مردم چه گوئيم و مردم بما چه
خواهند گفت. اين سزاوار است كه جواب ما چنين باشد: «ما بزرگ خود و پيشواى خود و پيشوازادهى خود و ستون خاندان خود را در برابر شمشير دشمن تنها گذاشتيم. او را با نيزههاى خونريز و مردم خونخوار رها كرديم و بهواى زندگانى از پيرامونش گريختيم. هرگز. هرگز. بلكه با تو زندگانى خواهيم كرد و با تو خواهيم مرد. در اينجا ابو عبد اللّه الحسين به گريه درآمد. و اصحاب او نيز با او به گريه افتادند. ابو عبد اللّه از نو در حقشان دعا كرد و بعد دستور فرمود خيمهها برافرازند. على بن الحسين «زين العابدين» حديث مىكند. در آن شب من با پدرم نشسته بودم. او شمشير خويش را براى جنك آماده مىساخت. «جون» بردهى آزادشدهى ابو ذر غفارى رضوان اللّه عليه نيز حضور داشت. پدرم كه با شمشيرش سرگرم بود اين رجز را پيش خود زمزمه مىكرد.
يا دهر اف لك من خليل كم لك فى الاشراق و الاصيل
اى دنيا تف بدوستى تو باد در بامدادان و شامگاهان چه بسيار من صاحب و ماجد قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل
مردم شريف و مجيد به قتل مىرسند و جهان در اين فجائع بىمانند است و الأمر في ذاك الى الجليل و كل حى سالك سبيل
سرنوشت همه بدست پروردگار است و هر زندهاى راه مرا خواهد پيمود من دريافتم كه پدرم چه مىگويد و از چه حادثهاى خبر مىدهد. گره گريه گلويم را مىفشرد و معهذا خود مرا نگاه مىداشتم. اما عمهى من وقتى اين سخنان را شنيد نتوانست خوددارى كند. از خود بىخود شد و گريبانش را چاك زد و به چهرهى خويش سيلى نواخت و سربرهنه از خيمه بيرون دويد و فرياد كشيد: وا ثكلاه. وا حزناه. ليت الموت اعدمنى الحيات*يا حسيناه. يا سيداه يا بقية اهل بيتاه تو اين چنين از زندگى اميد بريدهاى، اين همه مأيوس ماندهاى،
چنان است كه امروز جد من رسول اللّه و مادرم فاطمهى زهرا و پدرم على مرتضى و برادرم حسن مجتبى از جهان رفتهاند اى يادگار گذشتگان من. اى پناه خاندان و دودمان من. پدرم به او فرمود: -خواهرم. اگر مرغ قطا را آزاد بگذارند آسوده خواهد خوابيد «يعنى اگر دست از جان من بردارند من هم به گوشهاى پناه خواهم برد» عمهام از اين سخن به خروش آمد و گفت: -تو پناه مىجوئى و پناهى ندارى؟ اين سخن تو سختتر بجانم آتش مىزند. اين آرزوى تو انبوه غم را سنگينتر به قلبم مىفشارد. و بعد بىهوش شد و بر زمين افتاد. پدرم پيش رفت و آنقدر قسمش داد و نوازشش كرد تا به حرم بازش گردانيد. [(1)] به ماجراى عاشورا باز گرديم ابو عبد اللّه الحسين به عمر بن سعد پيام داد: -از من چه مىخواهيد. من به شما سه پيشنهاد دارم.
1-بگذاريد به شام سفر كنم و دست بدست يزيد بگذارم 2-بگذاريد از راهى كه آمدهام به حجاز باز گردم. 3-بگذاريد به مرزى از مرزهاى كشور اسلام پناه برم و در آنجا بمانم. عمر بن سعد از اين پيشنهادها بوى صلح شنيد و خوشنود شد. گمان برد كه ابن زياد هم اين پيشنهادها را خواهد پسنديد. بىدرنگ طى گزارشى اين پيشنهادها را به عبيد اللّه بن زياد اعلام كرد و اضافه كرد كه اگر مردى از مردم «ديلم» به حكومت اسلام چنين پيشنهاد كند و خواهشش قبول نشود مسلما مظلوم خواهد بود اما عبيد اللّه بن زياد در پاسخ عمر بن سعد چنين نوشت: «. . . مثل اينكه هوس راحتطلبى و آسايشجوئى ترا باين نامه واداشته است. هرچه زودتر آتش جنگ را برافروز. با او جنگ كن و بر او سخت بگير تا بحكومت من سر تسليم فرود آورد. جز تسليم از او هيچ پيشنهادى را مپذير. ابو عبد اللّه الحسين در جواب اين سخن فرمود: «هرگز. محال است كه در برابر پسر مرجانه سر تسليم پيش آورم. عبيد اللّه بن زياد بدنبال اين فرمان شمر بن ذى الجوشن ضبابى را بكربلا فرستاد تا با عمر بن سعد در جنگ همكارى كند بعلاوه وى را به قتال و جدال وا بدارد.
به روز جمعه دهم ماه محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت ابن سعد جنگ را آغاز كرد. اصحاب ابو عبد اللّه الحسين «ارواحنا فداه» يكى پس از ديگرى بميدان جهاد مىشتافت. آنقدر مىجنگيد تا بخاك و خون فرومىغلطيد. مداينى از طريق اهل البيت «عليهم السلام» روايت مىكند: نخستين كسى كه از آل ابو طالب در واقعهى طف به قتل رسيد على بن الحسين بود. بميدان تاخت و اين رجز را انشاد كرد. انا على بن الحسين بن على نحن و بيت اللّه اولى بالنبي
من على پسر حسين بن على هستم قسم بخانهى خدا كه ما به پيامبر از همه نزديكتريم من شبث ذاك و من شمر الدعى اضربكم بالسيف حتى يلتوى
ما از شبث بن ربعى و شمر ضبابى به پيامبر نزديكتريم من با شمشير تا آنجا مىجنگم كه تيغهاش بخود بپيچد ضرب غلام هاشمى علوى و لا ازال اليوم احمى عن ابى
ضربت من ضربت جوانى از آل هاشم و على است امروز همچنان از پدرم حمايت خواهم كرد
چند بار بر سپاه كوفه حملهور شد و صفوف دشمن را از هم دريد. مره بن منفذ عبدى نگاهش كرد و گفت گناهان عرب بگردن من باد اگر مادرش را بعزايش ننشانم، او همچنان اسب مىتاخت و مىجنگيد. در گرماگرم اين جنگ مرۀ عبدى از پشت سر با نيزه بر او حمله برد و بخاكش افكند. سپاه كوفه دورش حلقه زدند و با شمشير پاره پارهاش كردند. حميد بن مسلم مىگويد: گوئى هماكنون آواز حسين بن على را مىشنوم كه فرياد مىكشد: -خدا بكشد آن قوم را كه ترا كشتند اى پسرك من. چه جرأتى بكار بردند كه از خدا نترسيدند و حرمت رسول اللّه را ناچيز گرفتند و بعد گفت: -پس از تو خاك بر دنيا باد بازهم حميد بن مسلم گويد: -انگار زن زيبائى را كه همچون خورشيد مىدرخشد مىبينم كه شيون مىكشد: يا حبيباه. يا ابن اخاه پرسيدم اين زن كيست؟ گفتند: -وى زينب دختر على بن ابى طالب است. اين زن همچنان مىدويد تا خود را بر جنازه خونين على انداخت
در اين هنگام حسين بن على است آن زن را گرفت و به خيمه برش گردانيد. و بعد بسوى پسرش و جوانانش برگشت و گفت: -برادرتان را از زمين برداريد. جنازهاش را برداشتند و در كنار خيمهها بر خاك گذاشتند سعيد بن ثابت مىگويد: -هنگامى كه على بن الحسين بسوى ميدان جنگ عزيمت داشت پدرش حسين بن على به گريه آمد و گفت پروردگارا تو بر اين قوم گواه باش اكنون جوانى بهسويشان مىرود كه از همه مردم به رسول تو شبيهتر است. آن جوان بر صفوف دشمن حمله آورد. در خلال حملات خود به پيش پدر باز مىگشت و مىگفت: -تشنهام بابا! حسين بن على جوابش مىداد: -صبر كن اى عزيز من هنوز روز امروز شام نشده رسول اللّه ترا از كاسههاى بهشت سيراب خواهد ساخت. على بن الحسين حملات خود را تكرار مىكرد تا سرانجام تيرى به حلقش رسيد و حلقش را دريد [(1)]
وى در خون خود مىطپيد و مىگفت: -درود بر تو باد پدرم جد من رسول اللّه بر تو سلام مىفرستد و مىگويد بسوى ما بشتاب. بدنبال اين سخن شهقهاى كشيد و جان سپرد. سپاه كوفه ابو عبد اللّه الحسين «ارواحنا فداه» را احاطه كرده بودند. كودكى از خيمهها بسوى ميدان جنگ مىدويد. زينب دختر على «عليها السلام» بدستور برادرش او را به آغوش كشيده بود نمىگذاشت فرار كند. بالاخره از ميان بازوهاى عمهاش گريخت و خود را به ابو عبد اللّه رسانيد. ابجر بن كعب با شمشير خود بر حسين بن على حمله آورد. پسرك دليرانه به ابجر گفت: -واى بر تو اى زاده خبيث. تو مىخواهى عمويم را بقتل رسانى؟ ابجر آن ضربهى هولناك را بر سر اين كودك فرود آورد. ولى او بازوى خود را در برابر اين ضربه سپر قرار داد. ضربت شمشير بازوى او را قطع كرد. باين صورت كه به پوست آويزانش ساخت. كودك فرياد كشيد: -مادر!
ابو عبد اللّه الحسين به آغوشش كشيده گفت:
يا ابى اخى احتسب فيما اصابك الثواب فان اللّه ملحقك بآبائك الصالحين. آرام باش اى برادرزادهى من. مزد اين رنج را از پروردگار بستان. خداوند ترا بپدران صالح و پارسايت خواهد رسانيد. مردى به اردوى ابو عبد اللّه الحسين درآمد و به مردى كه در اين جهاد مىكرد گفت: -پسرت را در جنگ ديلم به اسارت گرفتهاند. بيا تا با هم سعى كنيم و برايش فدا ببريم و از اسارت نجاتش بدهيم. او جواب داد: من اين حادثه را براى خود ثوابى عظيم مىشمارم. اما براى من مقدور نيست كه اين اردو را ترك گويم. ابو عبد اللّه الحسين فرمود: -من بيعت خويش را از تو برداشتم. بشتاب و پسرت را درياب. مبلغى كه براى فداى پسرت از قيد اسارت لازم است نيز بتو مىبخشم. آن مرد گفت: -هرگز. هرگز ترك نخواهم كرد. من از كنار تو بروم و در بيابانها از اعراب ترا احوال بازجويم؟ اين محال است. از تو دور نخواهم شد و بعد به سپاه دشمن حمله كرد و جهاد كرد و در ميدان جهاد
ميان خاك و خون بدرود حيات گفت. رحمة اللّه عليه و رضوانه ابو عبد اللّه الحسين «ارواحنا فداه» آب مىطلبيد. شمر بن ذى الجوشن در پاسخش سخنانى سخيف مىگفت «!» مردى هم از سپاه عمر بن سعد گفت: مىبينى يا حسين كه آب فرات همچون شكم مارها موج مىزند؟ بخدا از اين آب قطرهاى نخواهى چشيد و تشنهلب جان خواهى سپرد. حسين بن على در پاسخش نفرين كرد: «خدايا اين مرد را تشنه بميران» حميد بن مسلم مىگويد: -بخدا اين مرد را در موقع مرگش ديدم كه همى آب مىخواست و همى آب مىنوشيد اما آنچه مىنوشيد از گلويش فرومىريخت. دوباره آب طلب مىداشت و فرياد مىكشيد: -آبم بدهيد كه اين تشنگى مرا كشت. آنقدر آب نوشيد و قى كرد كه بهلاكت رسيد. حميد بن مسلم مىگويد: هنگامى كه عطش بر حسين بن على شدت داد برادرش عباس بن على را با سى نفر پياده و سى نفر سواره بسوى شريعهى فرات فرستاد تا براى
وى آب بياورند. به آب نزديك شدند. نافع بن هلال بجلى پيشاپيش اين شصت تن مىتاخت. عمرو بن حجاج با ستونهاى مسلح خود از سپاه عمرو بن سعد آب را تحت اختيار گرفته بود. فرياد كشيد: -اين كيست كه بسوى شريعه پيش مىآيد؟ نافع بن هلال گفت: -من هستم. -خوش آمدى اى برادرزاده، آمدهاى چه كنى؟ نافع گفت: -آمدهايم از اين آب كه در اختيار شماست بنوشيم. -بنوش. -نه. من هرگز لب به آب نمىآلايم زيرا حسين بن على تشنه است. عمرو گفت: -نمىگذارم. ما را در اينجا قرار دادهاند تا آب را بروى شما ببنديم. و بدنبال اين سخن با گروهى از سپاه خود جنبيد كه ياران حسين را از پهلوى او براند. نافع به پيادهها اشاره كرد جلو برويد. آب برداريد.
پيادهها كوشش كردند و خود را به شريعه رسانيدند و مشكهاى خويش را از آب سرشار ساختند و از شريعه بالا آمدند. عمرو بن حجاج با سواران خود جلوى پيادههاى اردوى حسين بن على را گرفتند. عباس بن على «عليه الصلوات و السلام» با كمك نافع بن هلال بر قواى عمرو بن حجاج حملهور شدند و راه را بروى مشكداران باز كردند. و بدينترتيب آن چند مشك آب را به خيام اردوى خود رسانيدند. قاسم بن اصبغ مىگويد: مردى را از قبيلهى ايان بن دارم مىشناختم كه سفيد و زيبا بود ناگهان ديدمش روسياه. گفتم: اين چه تركيبى است پيدا كردهاى. نزديك بود ترا نشناسم. در جوابم گفت: -جوانى نو سال را در كربلا به قتل رسانيدم كه بر پيشانيش نشان سجود بود. اين جوان در نيروى حسين بن على جهاد مىكرد. از آن تاريخ كه كشتمش تاكنون همهشب در عالم خواب بسراغم مىآيد و گريبانم را مىگيرد و مرا به جهنم مىاندازد. من فرياد
مىكشم. گذشته از خانوادهام اهل محلهى ما همه فرياد مرا مىشنوند. بدينترتيب تا سپيدهدم عذاب مىبينم. قاسم بن اصبغ گفت: -آن جوان مقتول عباس بن على عليه السلام بود. هانى بن ثبيت قابضى مىگويد: من در روز طف. با عمرو بن سعيد همكارى داشتم. بر گروهى از سواران فرمان مىدادم. پسرى از فرزندان ابو عبيد اللّه الحسين هراسان به ميدان دويده بود. وحشت زده به چپ و راست نگاه مىكرد. مردى از ما [(1)]بسوى او اسب تاخت. وقتى نزديك او رسيد از اسبش پياده شد و آن كودك را از دم تيغ گذرانيد. حميد بن مسلم مىگويد: -شمر ضبابى بر خرگاه حسين حمله آورد. تا خيمهگاه او پيش رفت. ابو عبد اللّه الحسين فرياد كشيد.
ويلكم. ان لم يكن لكم دين فكونوا احرارا فى دنياكم. فرحلى لكم عن ساعة مباح. اگر دين ندارند واى بر شما دست كم در دنيا مردمى آزاده باشيد. خيمهگاه من ساعت ديگر در اختيار شماست. شمر شرم كرد و از خيام آل رسول اللّه عنان باز كشيد. حسين بن على شخصا مىجنگيد. در اين هنگام هيچكس را نداشت، پسرش. برادرانش برادرزادگانش. پسر عموهايش همه بخاك و خون خفته بودند او تنها بود. (ذرعه بن شريك) بر او حمله برد و شمشير خود را بر شانهى چپش فرود آورد. اين ضربه او را از اسب فرود انداخت. ابو الجنوب زياد جعفى و قشعم و صالح يزنى و خولى بن يزيد. هركدام در اين جنايت عظمى سهمى داشتند. آن كس كه سرش را از بدن برداشت سنان بن انس نخعى بود. گفته مىشود شمر بن ذى الجوشن ضبابى آن خون پاك را بر خاك ريخت. خولى بن يزيد سر مطهر او را به كوفه براى عبيد اللّه بن زياد برد. عبيد اللّه بن زياد فرمان داد كه بر سينه و پشت و پهلوى حسين اسب بتازند.
خانوادهى او را اسيرانه بسوى كوفه كوچ دادند. ما در ميان اين كاروان كه به كوفه مىرفت از جنس مرد عمر و زيد و حسن از (بنى الحسن) و على بن الحسين از (بنى الحسين) و از زبان زينب عقيله و ام كلثوم دختران امير المؤمنين على و سكينه دختر حسين بن على (ارواحنا فداه) را نام مىبريم. هنگامى كه اسراى كربلا در دمشق بر يزيد در آمدند. قاتل ابو عبد اللّه اين شعرها را انشاد كرد و بدينترتيب از جنايت خود سخن گفت. املاء ركابى فضة او ذهبا انى قتلت الملك المحبا
ركاب مرا از سيم و زر آكنده ساز اين منم كه پادشاهى عظيم شأن را كشتهام قتلت خير الناس اما و ابا و خير هم اذ ينسبون النسبا
من بهترين شخصيتها را از بهترين پدران و مادران و خاندانها به قتل رسانيدهام. و بعد سر مطهر ابو عبد اللّه را در حضور يزيد گذاشتند. اين سر در طشتى قرار داشت. يزيد با قضيبى كه در كف داشت به دندانهاى او مىكوفت و مىگفت:
از آن كسان كه بر ما ستم كنند سر مىشكنم هرچند وجودشان براى ما گرامى باشد. گفته شد اين سخن از عبيد اللّه بن زياد است. و اين ابن زياد بود كه بر دندانهاى مقدس پسر پيغمبر چوب مىنواخت. و نيز گفته مىشود كه يزيد بن معاويه در اين هنگام از شعرهاى عبد اللّه بن زبعرى شاعر بتپرست قريش بعنوان شاهد مقام ياد كرده بود. ليت اشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل
اىكاش پدران من كه در جنگ بدر بقتل رسيدهاند مىديدند قبيلهى خزرج از طعن نيزه چهها مىكند و قتلنا القرم من أشياخهم و عدلناهم ببدر فاعتدل
ما از بزرگانشان قهرمانها را بخاك فروانداختم. ورشكستگىهاى خود را در (بدر) جبران كردهايم. يزيد بن معاويه فرمان داد على بن الحسين را بحضورش ببرند. از او پرسيد: اسم تو چيست. گفت على بن الحسين.
مگر على بن الحسين را خدا نكشته؟ على زين العابدين جواب داد: -برادرى داشتم از من بزرگتر بود و على ناميده مىشد. او را شما كشتهايد. يزيد گفت: -نه. او را خدا كشته. على بن الحسين به اين آيت شريفه از كلام كريمه انشاد فرمودند:
اَللّهُ يَتَوَفَّى اَلْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها جانهاى همه را بهنگام مرگ پروردگار مىستاند. يزيد سخن ديگر گونه كرد و اين آيه را تلاوت كرد: ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ هرچه مىكشيد از دست خود مىكشيد. على بن الحسين در پاسخ او به اين آيه تمسك جست:
ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّ فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها. إِنَّ ذلِكَ عَلَى اَللّهِ يَسِيرٌ هيچ حادثه در زمين صورت نگيرد و هيچ مصيبت جانهاى شما را درنيابد مگر آنكه بيش از پيدايش جانها وقوع آن حوادث و مصائب در «كتاب» تقدير شده باشد. اين تقدير براى ذات پروردگار كار آسانيست. مردى از مردم شام برجست و گفت:
-بگذار من اين جوان را بكشم. زينب دختر امير المؤمنين على بن الحسين را بآغوش كشيد و خويشتن را همچون سپر بلا در برابر او گرفت. مرد ديگر برخاست و گفت: -اين دختر را بمن ببخشيد تا كنيز خويشتن سازم [(1)] زينب عقيله فرمود: -نه. اين آرزو براى تو صورتپذير نيست. حقى براى يزيد هم غير مقدور است الا آنكه دين اسلام را ترك گويد. على بن الحسين به يزيد گفت: -اكنون كه مىخواهى مرا به قتل رسانى اگر ميان تو و اين زنان رشتهى رحامتى برقرار است كسى را همراهشان ساز تا به مدينه بازشان گرداند. يزيد به رقت آمد و گفت: -كسى جز تو همراهشان نخواهد بود. و بعد فرمانش داد كه بر منبر رود و در برابر ازدحام مردم از كردار پدرش پوزش بخواهد. على بن الحسين بر منبر رفت و پس حمد و ثناى پروردگار چنين گفت:
آن كس كه با ما آشناست ما را مىشناسد و من اكنون خود را ناآشنا به آن مىشناسم. منم على بن الحسين. من پسر مردى باشم كه «بشير» و «نذير» بود. نيكوكاران را به بهشت بشارت مىداد و بدكاران را از دوزخ مىترسانيد. پسر كسى نيستم كه همچون چراغى درخشان فرا راه مردم قرار داشت و آنان را بسوى سعادت راهبرى مىكرد. من پسر كسى باشم كه بشريت را بجانب خدا مىخواند.
أنا ابن الداعى الى اللّه باذنه. اين خطابه را دامنهاى وسيع است و من از ذكر اين گونه سخنان پرهيز مىدارم زيرا بناى اين كتاب به اختصار قرار داد. يزيد بن معاويه بدنبال اين وقايع على بن الحسين را با زنان آل رسول بمدينه باز گردانيد. على بن الحسين با زنهاى خاندان خود و پسر عموهاى خويش شام را ترك گفت. سليمان بن قنه در اين قطعه ابو عبد اللّه بن الحسين را مرثيه مىكند. مررت على ابيات آل محمد فلم ارها امثالها يوم حلت
از خانههاى آل محمد مىگذشتم. هرگز چنين خانهاى اين چنين ويران و وحشت زده نديده بودم. أ لم تر ان الشمس اضحت مريضه نفقد حسين و البلاد اقشعرت
آفتاب را نمىبينى كه در فراق حسين بيمار است و شهرها را نمىبينى كه در اين حادثه بخود مىلرزند و كانوا رجاء ثم صاروا رزية لقد عظمت تلك الرزايا و جلت
اينان براى ما پناه بودهاند ولى مايه سوگوارى ما شدهاند. اين سوگواريها براى ما سخت عظيم و طاقتفرساست أ تسألنا قيس فنعطى فقيرها و تقتلنا قيس اذا لنعل زلت [1]
قبيلهى قيس دست حاجت بسوى ما مىآورد. حاجتش برمىآوريم. و همين قيس روز ديگر بر ما مىآشوبد و ما را مىكشد و عند غنى قطره من دمائنا سنطلبها و يوما بها. حيث جلت
از خون ما در قبيلهى «غنى» قطرهاى مىجوشد. ما اين خون را روزى باز خواهيم جست. فان قيل الطف من آل هاشم اذل رقاب المسلمين فذلت
آن شخصيت هاشمى كه در روز طف به قتل رسيد. گردن مسلمانان را براى هميشه به مذلت فروشكست گروهى از شعراى متأخر بر ابى عبد اللّه الحسين مرثيهها گفتهاند ولى من از تكرار آن اشعار پرهيز مىجويم زيرا نمىخواهم اين كتاب بطول انجامد. اما شعراى متقدم. . . از متقدمين شعرى به روايت ندارم و بديهى است كه آنان با بنى اميه معاصر بودهاند و جرأت نمىداشتند كه نام ابو عبد اللّه الحسين بن على را بر زبان بياورند. اينست آنچه از ماجراى قتل حسن بن على صلوات اللّه و سلامه و رضوانه عليه بما خبر دادهاند.
از اسم او سخنى نشنيدهايم. ما او را بنام «ابو بكر» مىشناسيم. مادرش «خوصا» دختر حفصه از قبيله بكر بن وائل بود. مدائنى روايت مىكند. اين ابو بكر در حادثهى «يوم الحرة» در آن واقعه كه ميان مسرف
بن عقبه و مردم مدينه پديد آمد و قتل و عام مدينه پايان پذيرفت بقتل رسيده است [(1)]
وى را «عون اصغر» مىناميدند. مادرش جمانه دختر مسيب بن نجيه فزارى بود. مسيب بن نجيه يكى از امراى فرقهى «توابين» است كه پس از قتل سيد الشهداء به خونخواهىاش قيام كرد. اين مسيب در رديف اصحاب امير المؤمنين على قرار داشت و در ركاب او با اصحاب جمل و صفين و نهروان جهاد مىكرد. عون بن عبد اللّه بن جعفر نيز در واقعهى «يوم الحرة» كشته شد. جنگجويان شام بقتلش رسانيدهاند. آن عون بن عبد اللّه كه لقبش «اكبر» است در روز عاشوراى شصت و يكم همراه ابو عبد اللّه الحسين «ارواحنا فداه» شرف شهادت يافت.
از فرزندان امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام است. مادرش «ليلى» دختر مسعود دارمى است. عبد اللّه پس از واقعه كربلا به كوفه رفت. در آنجا به مختار بن ابى عبيدهى ثقفى پيشنهاد داد كه به امامت بيعت كند. مختار نپذيرفت. او هم از مختار رنجيد و به مصعب بن زبير پيوست در آن جنگ كه بميان مصعب و مختار در گرفت ابن عبد اللّه بدست پيروان مختار كشته شد. اما قاتلش. . . او را كسى نشناخت.
وى پسر محمد بن على عليه السلام معروف به «ابن حنفيه» است كنيهاش «ابو هاشم» بود. مادرش را «نائله» مىناميدند. اين زن كنيزى از كنيزان محمد بن حنفيه بود. عبد اللّه ابو هاشم مردى سخنور و دانشمند و شهامتمند بود. او وصى پدرش محمد بن حنفيه بود. از مردم خراسان آنان كه مسلك شيعه دارند وى را امام خويش مىشمارند چون مقام امامت را ميراث او مىدانند «!» مىگويند: عبد اللّه بن محمد وصى پدرش محمد بن حنفيه بود و امامت را از
وى به ميراث داشت و هنگام مرگ اين ميراث مقدس را به محمد بن عبد اللّه عباس سپرد و محمد بجاى خود ابراهيم امام را نشانيد و مبانى خلافت در آل عباس با دست عبد اللّه بن محمد بن حنفيه قوت و قدرت يافت. سليمان بن عبد الملك مروانى ابن عبد اللّه بن محمد را مسموم عبد اللّه بن محمد را ابو هاشم در سرزمينى از كشور شام كه «حميمه» نام دارد زندگى را بدرود گفت: غسان بن عبد المجيد مىگويد: ابو هاشم در خلافت سليمان بن عبد الملك به دمشق آمد و حضور او را دريافت. سليمان در حق ابو هاشم شرط ارادت را بجا آورد و تجهيزات سفرش را به حجاز فراهم ساخت. در آن روز كه اين مرد مىخواست دمشق را ترك گويد به دربار رفت تا خليفه را وداع كند. سليمان «خليفهى وقت» او را براى ناهار نگاه داشت. با هم ناهار آن روز را برگزار كردند. هنگام ظهر. در شدت گرما ابو هاشم از قصر خلافت بدر آمد و با كاروان رو بسوى مدينه گذاشت. سخت تشنه شد و شربتى خواست تا اين عطش را فروبنشاند. بنا به نقشهاى كه سليمان بن عبد الملك چيده بود شربتى مسموم به عبد اللّه بن محمد نوشانيدند. هنگامى كه اين مرد مرگ را در وجود خود احساس كرد محمد بن على
عباس را ببالين خود طلبيد. محمد بن على همراه با عبد اللّه بن حارث بسراغ او آمدند و همچنان در كنار بسترش ماندند تا او به جهانآفرين جان سپرد. اين دو مرد هاشمى عبد اللّه ابو هاشم را بخاك سپردند. قبر او در حميمه شام است. وى محمد بن على هاشمى را وصى خويش قرار داد.
زيد بن على عليه السلام «ابو الحسين» كينه داشت. مادرش كنيزى بود كه مختار بن ابى عبيدهى ثقفى به امام على بن الحسين عليهما السلام هديه كرده بود. اين كنيز از زين العابدين عليه السلام سه پسر و يك دختر بدنيا آورد. 1-زيد. 2-عمر 3-على 4-خديجه زياد بن منذر گويد: مختار بن ابى عبيدهى ثقفى كنيزى به قيمت سى هزار درهم خريد. به او گفت: -رو كن.
او رو كرد و گفت: -پشت كن او هم پشت كرد. كنيز زيبائى بود. مختار گفت: -اين كنيز شايسته على بن الحسين است. و بعد او را براى زين العابدين عليه السلام فرستاد. و هم اين كنيز مادر زيد بن على الحسين است. خضيب دابشى مىگويد -من هرجا كه زيد بن على را ديدهام نور خدائى بر چهرهاش مىدرخشيد. ابو قره مىگويد: با زيد بن على سفرى بسوى «جبان» مىرفتم دستهاى او از دو طرف آويخته بود بمن گفت: -گرسنهاى ابا قره؟ گفتم گرسنهام. بىدرنگ بمن يك گلابى داد كه نمىدانم عطرش از طعمش دلپذير بود يا طعمش از عطرش. اين گلابى ازبس درشت بود كه كف دستش را پر كرده بود.
بمن گفت: -مىدانى حالا كجا هستم ابا قره؟ اكنون من و تو در باغى از باغهاى بهشت گردش مىكنيم ما اكنون در كنار قبر على امير المؤمنين بسر مىبريم. و بعد گفت: -قسم به آن كس كه از گردش خون در رگهاى گردنم خبر داد از آن روز كه دست چپم را از راست شناختهام مرتكب هيچ عمل حرام نشدهام. اى ابو قره آن كس كه خدا را اطاعت كند خلق خدا او را اطاعت خواهند كرد. عاصم بن عمرى مىگويد: من از زيد بن على بزرگترم. او را در مدينه ديدهام. جوان بود. هروقت كه نام مقدس خدا در حضور او ياد مىشد از هوش مىرفت. آن چنان بىهوش و مدهوش فرومىغلطيد كه كس گمان داشت دوباره بدنيا باز گردد. محمد رافقى مىگويد: -پارسايان عصر جز زيد بن على كسى را امام خويش نمىشمردند. عبد اللّه بن جزيره گويد:
-من جعفر بن محمد «صلوات اللّه عليها» را مىديدم كه ركاب زيد بن على را مىگرفت و در سوارى به او كمك مىداد. ابو معمر سعيد بن خثيم مىگويد: ميان زيد بن على بن الحسين و عبد اللّه بن حسن روى توليت موقوفات امير المؤمنين على گفتگوئى خصمانه در ميان بود. كارشان به محضر قضاوت كشيد. با هم به قاضى مىرفتند و هنگامى كه از محضر قضاوت بدر مىآمدند عبد اللّه بن حسن پيش مىدويد و ركاب زيد بن على را مىگرفت تا بر مركب خود سوار شود: محمد بن فرات مىگويد: -من زيد بن على را ديدم. بر پيشانيش اثر سجود سايهى خفيفى گذاشته بود. عبد اللّه بن مسلم بابكى مىگويد: با زيد بن على بن الحسين بسوى مكه مىرفتيم. شب به نيمه رسيده بود. ستاره ثريا بر قلب آسمان مىدرخشيد. زيد بن على بمن گفت: -اين ثريا را مىبينى بابكى! آيا گمان دارى كه دست كسى مىتواند باين ستاره برسد؟ گفتم نه!
گفت: -بخدا دوست مىدارم از اين ستاره آويزان باشم و همچنان با سر به زمين سقوط كنم و پيكرم قطعه قطعه بر زمين پريشان شود و در عوض خداوند امت محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم را از پريشانى بدر آورد. ابو الجارود مىگويد: -به مدينه رفتم و در آنجا پيش هركس كه از زيد زياد كردم بمن گفتند اين زيد همدم قرآن است. حسن بن يحيى مىگويد: -زيد بن على در آن روز كه به قتل مىرسد مردى چهل و دوساله بود. ابو جعفر محمد بن على «صلوات اللّه عليها» از رسول اكرم روايت كرد كه به حسين فرمود: -از نسل تو پسرى «زيد» نام بوجود خواهد آمد كه به روز رستاخيز او و اصحاب او از گردنهاى مردم مىگذرند و بىحساب در بهشت جاى گيرند. عبد الملك بن ابى سليمان از پيامبر روايت مىكند كه فرمود:
-از خانوادهى من مردى را مىكشند و بدارش مىزنند كه بر روى دار عريان خواهد بود. آن چشم كه عورت فرزندم را ببيند هرگز بهشت را نخواهد ديد. على بن الحسين از جدش على عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: مردى بنام زيد در بيابانهاى پشت كوفه قيام خواهد كرد كه شكوهى شاهانه دارد. اين مرد در كردار و رفتارش ميان گذشتگان و آيندگان بىمانند است. بروز قيامت او و اصحابش از روى گردن مردم خواهند گذشت فرشتگان در حق آنان خواهند گفت: «اين قوم مردم را بسوى حق هدايت مىكردهاند» و رسول اكرم باستقبالشان آغوش خواهد گشود و خواهد گفت: -بآنچه فرمان داشتهاى اطاعت كردهاى پسرك من. تو و يارانت بىحساب ببهشت درآيند. ربطه دختر عبد اللّه بن محمد مىگويد: -زيد بن على از برابر جد من محمد داشت مىگذشت. جد من با كيفيت رقتانگيزى او را در كنار خود نشانيد و گفت: -پناه بر خدا اى برادرزادهى من اگر آن زيد كه در عراق بدارش مىزنند تو باشى. آن كس كه بعورت برهنهات بنگرد جايش در دركات جهنم است.
خالد خانهزاد آل زبير مىگويد: -در حضور على بن الحسين «عليهما السلام» نشسته بوديم فرزندش زيد را بپيش خود فرا خواند. وقتى كه اين كودك خواست بسوى او بيايد بروى زمين افتاد. چهرهاش خونين شد. على بن الحسين خون از چهرهى او پاك مىكرد و مىگفت: -پناه بر خدا مىبرم اگر آن زيد كه در كناسۀ كوفه بدار آويخته مىشود تو باشى. هركس بر عورت عريانش نگاه كند كيفرش آتش دوزخ خواهد بود. يونس بن جناب مىگويد: با ابو جعفر محمد بن على بمكتب رفتيم. زيد را صدا كرد و بآغوشش كشيد و گفت: بخدا پناهت مىدهم اگر نصيب تو در كناسۀ كوفه دار باشد. محمد بن فرات مىگويد: -من زيد بن على را در يك روز گرم تابستانى ديدم و ديدم پارهى ابرى بر بالاى سرش سايه افكنده بود. اين ابر بهر سو كه زيد مىچرخيد گردش مىكرد. ابو خالد مىگويد: بر انگشتر زيد اين دو جمله نقش شده بود
«بردبار باش تا مزد يابى و پرهيز كن زيرا نجات در پرهيز است» عزيزه دختر زكريا همدانى از قول پدرش مىگويد: مىخواستم بمكه سفر كنم. از مدينه مىگذشتم. بر زيد بن على بن الحسين درآمدم. سلامش دادم. شنيدم كه اين شعرها را پيش خود زمزمه مىكرد: و من يطلب المال الممنع بالقنا يعش ماجدا او تخترمه المخارم
آن كس كه زندگى منيعى را با نيزه مىجويد يا شرافتمندانه زنده مىماند و يا در اين راه جان مىسپارد متى نجمع القلب الذكى و صارما و انفا حميا تجتنبك المظالم
در آنجا كه قلب پاك و شمشيرى آبدار و گردنى كشيده با تو باشد هرگز ستم نخواهى ديد و كنت اذا قوم غزونى غزوتهم فهل انا ذا يا آل همدان ظالم
هركس با من بجنگد من نيز با وى نبرد خواهم كرد آيا در چنين كيفيت اى آل همدان مردى ستمكارم؟
اصحاب حديث چنين گفتهاند خالد بن عبد اللّه قسرى يك دعوى مالى بر ضد زيد بن على «زين العابدين» و محمد بن عمر بن على «امير المؤمنين» و داود بن على «عباسى» و سعد بن ابراهيم و ايوب بن سلمه اقامه كرده بود. در اين هنگام يوسف بن عمر والى عراق بود. والى عراق جريان اين اختلاف را بدمشق گزارش داد. خليفهى وقت هشام بن عبد الملك بن مروان بود. زيد بن على و محمد بن عمر هر دو در رصافه بسر مىبردند. زيد علاوه بر اين دعوى با حسن بن حسن هم بر سر توليت موقوفات رسول اللّه (ص) اختلاف داشت. هشام بن عبد الملك براساس گزارش يوسف بن عمر زيد بن على و ديگران همه را بحضور خود احضار كرد و اين ماجرا را پيش كشيد ولى همه دست جمعى موضوع دعوى را انكار كردند هشام گفت: -همهتان را بكوفه مىفرستم تا يوسف شخصا ميان شما حكومت كند. زيد با لحن هراسآميزى گفت:
من ترا بحق خدا و حرمت رحامت قسم مىدهم كه از اين تصميم بگذر هشام پرسيد: چرا. مگر از يوسف بن عمر مىترسيد؟ بله مىترسيم. مىترسيم كه او نسبت به ما تعدى روا دارد. هشام بىدرنگ منشى خود را پيش خواست و گفت: بنويس كه من زيد بن على و محمد بن عمر و بالاخره اين جمع مدعا عليهم را به كوفه مىفرستم. مقرر دارد كه مدعى هم حضور يابد. اگر مدعا عليهم به حقيقت ادعا اقرار كند همهشان را بشام گسيل دار تا خود به كارشان رسيدگى كنم و اگر انكار كردند از مدعى گواه بخواه. و مدعا عليهم را، پس از نماز عصر وادار كن تا قسم ياد كنند. بحق خداوندى كه جز او خداوندى نيست قسم ياد كنند كه امانتى از خالد بن عبد اللّه دريافت نداشتهاند. و هيچ از او بعهده ندارند. وقتى قسم ياد كردند دست از آنان بدار: معهذا مىترسيم كه يوسف بن عمر بر ما ستم روا دارد. هشام گفت نترسيد. من از طرف قواى نظامى دمشق نمايندهاى را همراهيان گسيل مىدارم كه از نزديك شاهد كردار يوسف باشد و تا پايان اين قضيه در كوفه بماند. همه از هشام بن عبد الملك تشكر كردند. گفتند خداوند همچون تو خويشاوند خيرخواه را جزاى خير دهاد. تو در ميان ما به عدالت حكومت كردهاى
يوسف بن عمر والى عراق در اين هنگام به حيره سفر كرده بود. در همانجا مدعا عليهم را بحضور طلبيد. در ميان اين جمع تنها ايوب بن سلمه را از حضور معاف داشت زيرا وى در رديف دائىهاى هشام بن عبد الملك شمرده مىشد. مدعا عليهم وقتى به بارگاه والى عراق در آمدند بر وى سلام دادند والى با احترام و مهربانى زيد بن على را پهلوى خود نشانيد و او را بسيار دوستانه به حرف گرفت و بعد از جريان اين ادعا جستجو كرد. مدعا عليهم اين ادعا را تكذيب كردند. يوسف بن عمر دستور داد كه خالد بن عبد اللّه در محضر قضاوت حضور يابد و دلائل خويش را ابراز دارد: اينك زيد بن على بن الحسين و محمد بن عمر بن على در برابر تو نشستهاند. بگو ببينم ادعاى تو بر اين دو نفر چيست. خالد بن عبد اللّه در پاسخ والى گفت: من از بيش و كم هيچ دعوى بر اين دو مرد ندارم. يوسف بن عمر اين سخن را خلاف انتظار خود شنيده بود زيرا مىدانست كه خالد بن عبد اللّه هميشه خود را طلبكار اين مىدانست بنابراين با خشم شديدى گفت: پس تو من و امير المؤمنين را به استهزا گرفته بودى؟ دستور داد كه خالد را سخت در شكنجه و عذاب بگذارند.
خالد بكيفر اين انكار آنچنان شكنجه و عذاب ديد كه گمان برد به اعدام محكوم شده است معهذا يوسف بن عمر مدعى عليهم را پس از نماز عصر در مسجد به قسم واداشت كه اين قوم هم با منتهاى رشادت قسم خوردند كه مديون خالد بن عبد اللّه نيستند. يوسف بن عمرو اين جريان را به هشام گزارش داد و چون به مصلحت محيط نمىديد كه زيد بن على در كوفه بماند از وى با لحنى تقريبا رسمى خواهش كرد كوفه را ترك گويد اما زيد به بهانهى اينكه بيمار است و طاقت سفر ندارد از خواهش والى عراق سرباز مىزد. آهسته آهسته اين لحن تمام رسمى شد و زيد خود را ناچار ديد كه از كوفه رخت سفر ببندد. سرانجام كوفه را ترك گفت به قادسيه رسيد. در قادسيه فرقه شيعه زيد را با آغوشى مشتاق پذيرفتند و در آنجا مقدمات نهضت او را فراهم ساختند: اين تخرج عنا رحمك اللّه و معك مائة الف سيفه من اهل الكوفة و البصرة و خراسان بكجا خواهى رفت. اكنون صد هزار شمشير كوفى و بصرى و خراسانى در كنار تو بر ضد دشمنان تو كشيده شده است: مىگفتند: اهل شام در اين محيط يك اقليت ضعيف بيش نيستند:
پيروان اهل البيت بيك حمله اين اقليت را محو خواهد كرد و نشان آل اميه را از لوح زندگى خواهد سترد. معهذا زيد امتناع مىورزيد و نمىخواست دعوت مردم عراق را قبول كند اما آنقدر بر اصرار و الحاح افزودند كه زيد را بنهضت وا داشتند: زيد بن على با زور و اصرار و الحاح مردم شيعهى كوفه و عهد و پيمان مؤكدى كه از آنان گرفته بود بنهضت تصميم گرفت. محمد بن عمر بن على وقتى از اين جريان آگاه شد باو گفت: -اى ابو حسين، چهكار است بپيش گرفتهاى؟ هرگز باين عهد و ميثاقها اعتماد مدار. قول اين قوم را مپذير. اين مردم بپيمان خود وفادار نيستند. مگر نه همان مردم كوفهاند كه با جد تو ابو عبد اللّه الحسين (ارواحنا فداه) عهد و پيمان بسته بودند. زيد بسخنان پسر عم خود تصديق داد ولى معهذا تصميم خود را نشكست. كار زيد آهسته آهسته رسميت يافت. از دور و نزديك مردم شيعه حضورش را ادراك كردند و باو دست بيعت دادند. شمار بيعتكنندگان بپانزده هزار نفر رسيد. اين پانزده هزار نفر تنها مردم كوفه بودند كه با او بيعت كرده بودند.
علاوه بر اين قوم گروهى هم از مردم مدائن و بصره و واسط و موصل و رى و گرگان و خراسان هم شرف بيعت او را يافته بودند. زيد بن على چند ماه ديگر هم در كوفه بسر برد و بعد جمعى را بنام «داعى» از كوفه به كشورهاى دوردست فرستاد تا بنام او بر ضد حكومت وقت بيعت بگيرند. در اين هنگام زمينه را براى انقلاب مساعد يافت. آشكارا آمادهى قيام شد. دستور داد كه اصحاب او گوش به فرمان باشند. سليمان بن سراقهى بارقى وقتى از جريان امر آگاه شد بىدرنگ به يوسف بن عمر گزارش داد. يوسف بن عمر كه تا اين وقت خبر از توطئههاى نهانى نداشت با شتاب بسراغ زيد بن على فرستاد. والى عراق سراغ زيد را در خانهى دو مرد از كوفه گرفته بود اما در آن دو خانه نشانى از زيد نيافت و چون نسبت به اين دو مرد بدگمان بود دستور داد هر دو را گردن زدند بزيد بن على خبر دادند كه حكومت سخت در جستجوى اوست. اين خبر او را بوحشت انداخت. از ترس اينكه مبادا راه خروج را برويش ببندند پيش از موعدى كه با پيروان خود داشت قيام كرد.
موعد زيد با بيعتكنندگان شب چهارشنبه غرهى صفر سال صد و بيست و دوم هجرت بود. يوسف بن عمر كه كاملا در جريان ماجراى قرار داشت حكم بن صلت را فرمان داد كه همه جا جار بزنند كه ملت كوفه روز سهشنبه بيست و سوم محرم كه محرم الحرام سال 122 را بايد در مسجد اعظم كوفه حضور يابند. اگر از مردم كوفه خواه اعراب و خواه موالى در روز مقرر بمسجد نيايند. خون و مالشان مباح خواهد بود. و قيد كرد كه بايد حتما در مسجد اعظم حضور يابند. حضور در دور و بر مسجد خون و مال كسى را تضمين نخواهد كرد. يوسف بن عمر بدينترتيب رجال و سرشناسان كوفه را تحت نظر گرفت و ضمنا به معاوية بن اسحاق انصارى فرستاد تا زيد را دستگير كند اما در آنجا هم از زيد نشانى نديد. زيد بن على در شب چهارشنبه بيست و چهارم محرم، يعنى هفت روز پيش از غرهى ماه صفر. در يك شب بسيار سرد زمستانى به منادى خود فرمان داد كه شعار مخصوص را بر بامهاى كوفه ندا كنند. يا منصور امت اما افسوس كه اين ندا بىجواب بود زيرا مردمى كه بايد باين ندا پاسخ گويند همه تحت نظر والى كوفه در مسجد اعظم محبوس بودند.
منادى زيد آن شب تا سپيدهدم فرياد مىكشيد اما بفرياد او كس جواب نمىداد. صبح روز چهارشنبه زيد بن على به قاسم بن عمر تبعى و مرد ديگرى از اصحاب خود فرمان داد كه براى جمعآورى مجاهد بن شعار (يا منصور امت) را در بيابانها و صحرا ميان قبائل تكرار كند. سعيد بن خيثم مىگويد من مردى درشت صدا بودم. خوب مىتوانستم فرياد بكشم. مرا هم همراه قاسم كردند كه در ميان عشائر به تجهيز قوا بپردازيم. در بيابانهاى «عبد القيس» قاسم بن عمر با مردى كه همراهش بود با جعفر بن عباس كندى برخورد كردند. ميانشان تصادمى افتاد. آن مرد كه با قاسم بود كشته شد و قاسم نيز دست بگردن بسته در اسارت جعفر كندى افتاد. جعفر اين قاسم را بحكم بن صلت تسليم كرد و او هم دستور داد گردنش را بزنند. قاسم را در آستان قصر گردن زدند. دخترش سكينه اين شعرها را در رثاى پدرش انشاد كرد. بر قاسم بن كثير اى چشم من اشك بريز اشك فراوان بر او ببار
مردمى فرومايه او را بقتل رسانيد مردمى مشرك و پست و شرير اى پدر بر تو گريه خواهم كرد تا آنگاه كه كبوتران بر شاخههاى تازه مىنالند ابو مخنف مىگويد: يوسف بن عمر همچنان در «حيره» بسر مىبرد. -كيست كيست آن كس كه با اين قوم نزديك شود و در ميانشان بجاسوسى بپردازد و از اوضاعشان بمن گزارش دهد. عبد اللّه بن عباس همدانى گفت: -من اين وظيفه را انجام مىدهم امير! عبد اللّه با پنجاه سوار بجستجوى زيد بن على عزيمت كرد و در «جبانه سالم» سراغشان را گرفت و از وضع جنگيشان خبر يافت و به حيره برگشت و امير عراق را در جريان گذاشت. يوسف بن عمر امير عراق با جمعى از قريش و اشراف قبائل در تپهاى كه نزديك حيره بود اردو زد. امير شرطهى وى در اين هنگام عباس بن سعيد مزنى بود در آنجا ريان بن سلمه بلوى را با دو هزار سواره و سيصد پياده بسوى اردوگاه زيد گسيل كرد. زيد بن على در اين وقت بيش از دويست و هيجده نفر مرد مسلح كسى با خود نداشت.
زيد حيرت زده از خود مىپرسيد: سبحان اللّه فاين الناس خدايا. پس مردم چه شدند؟ گفته شد: -اين قوم در مسجد اعظم كوفه محصور هستند اما زيد اين حرف را باور نمىداشت. -نه. من اين عذر را نمىپذيرم. اين حرف براى كسى كه بيعت كرده معذرت محسوب نمىشود. نصر بن حزيمه «يار وفادار زيد» با سواران خود بسمت زيد مىآمد. كنار خانهى زبير بن ابى حكيمه. از راهى كه بمسجد بنى عدى انتها مىگيرد با گروهى كه در جهت برابرش پيش مىآمد برخورد كرد. اين گروه از بنى جهنه بودند. فرماندهشان عمر بن عبد الرحمن امير شرطهى حكم بن صلت بود. نصر بن خزيمه بهواى اينكه از هويت اين قوم سردربياورد يعنى مخالف و موافق را از هم بشناسد فرياد كشيد: يا منصور امت جوابى نشنيد.
بنابراين شمشير برايشان كشيد. جنگ در گرفت عمر بن عبد الرحمن كشته شد و سوارانش پراكنده شدند. از اينسوى زيد بن على بسوى «جنانه صيادين» حركت كرد. در آنجا پانصد نفر سوار مسلح از نيروهاى شام پادگان داشتند. زيد بن على بر ايشان حمله برد و تجهيزاتشان را درهم شكست. و بعد بكناسه حملهور شد و شامىهاى آن منطقه را نيز پريشان و پراكنده ساخت. زيد بن على همچنان مانند سيل بنيان كن پيش مىآمد تا به «مقبره» رسيد. يوسف بن عمر والى عراق بر روى تپهاى چادر داشت. وى از فاصلهى تقريبا نزديكى زيد را مىديد. مىديد كه زيد بن على و پيروان دليرش با چه رشادتى حمله مىآوردند ابو منف مىگويد: اگر زيد اراده مىكرد مىتوانست بآسانى يوسف بن عمر را از ميان بردارد. اما زاهد راهش را بجادهى راست كج كرد و از راه مصلاى خالد بن عبد اللّه بكوفه رسيد
زيد بن على با نيروى خود داخل كوفه شد و داشت با يكى از سواران خود دربارهى (خبانهى كنده) صحبت مىكرد و فكر مىداد كه آيا نيست به خبانه كنده حمله بياوريم. هنوز اين سخن بپايان نيامده نيروى شام از كوچهى بر امير پديدار شد. زيد بن على بىدرنگ به كوچهى تنگى پيچيد. اصحابش هم از دنبالش بهمان كوچه پيچيدند. يكتن از همراهان زيد خودش را به عقب كشيد و عوض اينكه در كوچههاى تنگ ناپديد شد به مسجد رفت و دو ركعت نماز گذاشت و آن وقت از مسجد بدر آمد و شمشيرش را كشيد و خود را بر نيروى شام زد: از چپ و راست ضربههاى شمشير بر وى فرود مىآمد و او همچنان مىجنگيد. تا بدستور يك سوار نقابدار كلاهخود از سرش برداشتند و سر برهنهاش را با گرز گران پريشان كردند: اين مرد كشته شد ولى طرفداران او (از پيروان زيد) بر نيروى شام حمله آوردند و در اين گيرودار بازهم مردى از اصحاب زيد بدست شامىها گرفتار شد. اين مرد را بحضور يوسف بن عمر بردند. او دستور داد گردنش را بزنند. در اين هنگام زيد بن على بن نصر بن خزيمه گفت
أ تخاف اهل الكوفة ان يكونوا فعلوها حسينيه؟ مىترسى مردم كوفه آنچه با حسين بن على كردهاند در حق ما نيز روا بدارند؟ نصر در جواب گفت: خدا مرا فداى تو سازد. من كوفى نيستم. من با اين شمشير آنقدر در ركاب تو جهاد مىكنم كه پيش پاى تو جان بسپارم. زيد بن على بار ديگر با همراهان خود بسوى مسجد حملهور شد تا محاصره را درهم بشكند. عبيد اللّه بن عباس كندى كه بر نيروى شام فرمان مىداد بر آستان خانهى عمر بن سعد با اصحاب زيد برخورد كرد. اصحاب زيد عبيد اللّه كندى را در همان حملههاى نخستين به عقب راندند. شامىها تا در خانهى عمرو بن حريث عقب نشستند: زيد بن على همچنان بر حملات خود مىافزود. بالاخره حلقهى محاصره را بريدند و به مسجد رسيدند: اصحاب زيد سر پرچمهاى خود را از (باب الفيل) به مردم مسجد نشان مىدادند و مىگفتند: بيرون بيائيد: بيرون بيائيد: نصر بن خزيمه فرياد مىكشيد:
مردم كوفه از ذلت بسوى عزت بشتابيد: دين و دنياى شما اينجاست: دين و دنياى خود را دريابيد. و در اين حال نيروى شام از پشت بام مسجد بر سر زيد و اصحاب زيد سنگ مىباريدند. يوسف بن عمر يكى از امراى خود را بنام ريان بن سلمه با گروهى از سواران به (دار الرزق) فرستاد تا جلوى زيد بن على را بگيرد: اما سواران يوسف بن عمر در اين حمله نيز بجاى پيروزى شكست خوردند همه مجروح و نالان عقب نشستند. سرانجام اصحاب زيد به مسجد اعظم رسيدند. در شامگاه روز شنبه نيروى شام با نوميدى به اردوگاه خود باز گشتند. صبح روز پنجشنبه يوسف بن عمر غضبناك ريان بن سلمه را پيش خواست و گفت. ننگ بر تو فرمانده اسواران و بعد عباس بن سعد مزنى را كه امير شرطهى او بود بر سپاهيان شام فرماندهى داد و دستورش داد كه با نيروى زيد بن على بجنگند.
در «دار الرزق» از نو جنگ در گرفت. زيد بن على با نصر بن خزيمه و معاوية بن اسحاق سرگرم دفاع بودند. عباس بن سعد فرياد كشيد. پياده شويد اهل شام. سربازان شام پياده شدند نبرد خونينى صورت گرفت. مردى از سپاه شام كه نائل بن قروه ناميده مىشد گفت: اگر نصر بن خزيمه را در ميدان جنگ ببينم بخدا او را خواهم كشت يا بدست او كشته خواهم شد. يوسف بن عمر شمشير بسيار تيزى باو سپرد و گفت: -با اين شمشير از هر مانعى خواهد گذشت. هنگامى كه نيروى عباس بن سعد با اصحاب زيد درهم افتادند چشم نائل بنصر افتاد. شمشيرش را بر ران فرود آورد. پايش را از كشاله قطع كرد. نصر هم در همان حال به شمشير او جواب داد. اين دو نفر بدست هم كشته شدند. معهذا زيد بن على نيروى شام را درهم شكست. شبهنگام بار ديگر يوسف بن عمر باصحاب زيد حمله برد. و بار ديگر از دست زيد شكست خورد. در اين حمله زيد بن على نيروى شام را يكبار به «سنجه» عقب راند
و بار ديگر از اراضى بنى سليم بيرون كرد. پرچم زيد در اين گيرودار بدست مردى از بنى بكر بنام عبد الصمد بود. سعيد بن خيثم مىگويد: عدهى ما در آن جنگ پانصد نفر بيش نبود اما نيروى شام بدوازده هزار تن نمىرسيد. با زيد بن على بيش از دوازده هزار تن بيعت كرده بودند اما بيعت آنان مكرآميز بود. در ميدان جنگ مردى شامى از بنى كلب پيش تاخت و زبان بسب و شتم فاطمهى زهرا سلام اللّه عليها گشود. اين مرد دختر پيغمبر را دشنام مىداد و زيد گريه مىكرد. زيد بن على آنقدر گريست كه چهرهاش از اشك چشمانش خيس شد و آن وقت گفت: -آيا كسى نيست از فاطمهى زهرا دفاع كند؟ آيا كسى نيست كه بخاطر خدا و رسول خشم گيرد. آن مرد شامى از اسبش فرود آمد و بر قاطرى سوار شد. مردم در اين دو معركه بدو فرقه تقسيم شده بودند. فرقهاى مىجنگيدند و فرقهاى تماشا مىكردند. سعيد مىگويد: -من از اسبم پياده شدم و غلام خود را صدا كردم و از او يك «مشمل»
خواستم [(1)] با آن مشمل خودم را توى صف تماشاگران جا كردم. هنگامى كه اين شامى قاطر سوار آمد از جلوى صف ما بگذرد. با يك ضربت سريع سرش را دم پاى قاطرش بخاك انداختم. همدستانش كه اين ماجرا را ديدند يكباره بسوى من حمله آوردند. من ديگر از خود نوميد بودم اما اصحاب زيد بهوادارى من تكبير گفتند و حملهى شامىها را درهم شكستند و مرا از چنگشان نجات دادند. وقتى بخدمت زيد بن على رسيدم ميان چشمانم را بوسيد و فرمود: بخدا تو خون ما را از اين قوم بازجستهاى. بخدا تو شرف دنيا و آخرت را دريافتهاى. من قاطر اين مرد را بتو بخشيدهام. ديگر قواى شام در برابر زيد بن على بهزانو درآمده يا مىخواست بهزانو درآيد. عباس بن سعد اين خبر ناگوار را به امير عراق گزارش كرد و
وى يك گروه تيرانداز خواست. يوسف بن عمروه تيرانداز خود را تحت فرماندهى سليمان كيسان بجبههى جنگ فرستاد: تيراندازان اصحاب زيد را زير رگبار تير گذاشتند. معاوية بن اسحاق كه پس از نصر بن خزيمه بازوى ديگرى براى زيد شمرده مىشد در همين معركه بخاك و خون غلطيد و در برابر زيد جان سپرد. اما زيد همچنان با اصحاب خود پافشارى مىكرد. آهسته آهسته روز بپايان رسيده بود. ولى هنوز نشده بود كه يك تير غلطانداز بر شقيقهى چپ زيد نشست و پيكانش در مغز او جا گرفت. زيد بن على از ميدان برگشت و اصحاب او هم بدنبالش ميدان را ترك گفتند. سپاه شام بىخبر از آنچه گذشت گمان بردند كه چون شب فرا رسيده سپاه زيد معركه را خالى گذاشتهاند و گر نه در همان شب باردوگاه زيد بن على يورش مىبردند. مسلمة بن ثابت كه غلامش معاوية بن ابى اسحاق بود چنين روايت مىكند. من و همراهان من از دنبال زيد بسوى اردوى خودمان مىرفتيم. زيد بن على را بخانهى حران بن ابى كريمه برده بودند.
اين خانه در كوچهى «بريد» قرار داشت. اين گذر معروف بگذر «ارحب و شاكر» بود من بر زيد درآمدم و گفتم خدا مرا فداى تو كند اى ابو حسين گروهى از اصحاب او بسراغ طبيب دويدند. مردى را كه شقير ناميده مىشد و از غلامان آزادشدهى خانوادهى «دواس» بود ببالين زيد آوردند. شقير گفت: -اگر اين پيكان را از شقيقهى ابو الحسين در بياوريم او خواهد مرد. زيد پاسخ داد: مرگ براى من از اين حالت كه دارم گواراتر است. شقير هم با يك انبر «كلبتين» آن پيكان را از مغز زيد بدر كشيد زيد هم جابجا جان داد. صلوات اللّه عليه. اصحاب زيد بمشورت پرداختند: او را در كجا بخاك بسپاريم تا بدست دشمنان نيفتد. گفته شد. دولا زره ببرش مىپوشانيم و او را بآب مىاندازيم. ديگرى گفت: -نه، بلكه سرش را از بدن برمىداريم و پيكر بىسر او را ميان كشتگان مىاندازيم. كسى او را نخواهد شناخت.
يحيى بن زيد گفت: -نه، هرگز اجازه نمىدهم كه پدرم طعمهى درندگان شود. بالاخره قرار بر اين گذاشتند كه او را به «عباسيه» ببرند و در آنجا دفنش كنند. سلمة بن ثابت مىگويد: جنازهى زيد را شبانه بعباسيه ببريم. نهر عباسيه آب فراوان داشت. آب را از مجرى باز گردانيديم. و بعد جنازه را در وسط نهر خاك كرديم آن وقت دوباره بنهر آب انداختيم. يك غلام از مردم «سند» همراه ما بود. سعيد بن خيثم اين غلام را يك حبشى مىداند كه بردهى عبد الحميد رواسى بود و معمر بن خيثم او را خريده بود. بعقيدهى يحيى بن صالح اين مرد بردهاى از بردگان زيد سندى بود شبهنگام مزرعههاى كوفه را آب مىداد. و همين مرد ديده بود كه زيد را دارند در نهر عباسيه خاك مىكنند. صبح فردا كه حكم بن صلت از ماجرا آگاه شد دنبال جنازهى زيد بجستجو افتاد. و همين غلام خواه حبشى و خواه سندى حكم بن صلت را بمزار زيد راهبرى كرد. يوسف بن عمر فرمان داد كه عباس مزنى و حجاج بن قاسم
قبر زيد را نبش كنند و پيكر مقدسش را از خاك بدر آورند. نصر بن قابوس مىگويد: بخدا خودم ديدهام كه جنازهى زيد را بر شترى بسته بودند. بر پيكر او پيراهنى زرد رنگ كار هرات ديدم كه از آب عباسيه خيس بود. اين جنازه را در قصر حكومت از شتر فروافكندند. آنگاه پارهى كوهى بود كه فروافتاده بود. يوسف بن عمر فرمان داد كه اين جنازه را در كناسه بدار بياويزند. معاوية بن اسحاق و نصر بن خزيمه و زياد هندى را هم پهلوى زيد بدار آويختند. سر مقدس زيد را بوسيله زهره بن سليم به دمشق فرستاد. اما او نتوانست خود اين سر را به حضور هشام ببرد زيرا در مضيعۀ ابن ام الحكم مفلوج شد و از آنجا به كوفه بازگشت و هشام بن عبد الملك جايزهى او را از دمشق برايش فرستاد. وليد بن محمد موقرى مىگويد: در رصافه توى خانهى زهرى «عالم معروف» نشسته بودم و با او صحبت مىداشتم. فرياد بازيگران از پنجره بگوش ما مير سيد. زهرى دوزانو راست نشست و گفت ببين چه خبر است وليد؟ برخاستم و از پنجره به كوچه نگاه كردم: -اين سر زيد بن على بن الحسين است.
زهرى با لحن اسفبارى گفت: اين خانواده را عجله نابود كرده. پرسيدم: -اگر عجله نكنند گمان مىبرى به هدف خويش خواهند رسيد. زهرى گفت: -على بن الحسين از رسول اكرم بمن خبر داد كه بفاطمه زهرا مىفرمود «مهدى امت از فرزندان تست» موسى بن ابى حبيب مىگويد: -جنازهى زيد بن على از عهد هشام تا عهد وليد يزيد بر روى دار برقرار بود. وقتى كه يحيى بن زيد قيام كرد وليد بن يوسف بن عمر نوشت: «وقتى نامهى من بتو مىرسد گوسالهى عراق را از دار پائين بياور و آتشش بزن و خاكسترش را بر باد ده. و السلام» يوسف بن عمر بدستور وليد بن يزيد جنازه زيد بن على را از دار به زير آورد و به خراش بن حوشب دستور داد كه آن پيكر مقدس را خاكستر كند. خاكستر زيد را در قايق گذاشتند و بر سطح فرات به باد و آب دادند. سماعه طحان مىگويد
-من جنازهى زيد را بردار ديدهام اما عورتش را نديدهام زيرا از پوست پشت و شكمش دو تكه همچون ساتر عورت فروافتاده بود تا كسى به نبيرهى رسول اللّه ما آن تركيب ناسزاوار نگاه نكند. جرير بن حازم مىگويد: -رسول اكرم را بخواب ديدهام. ديدم او به دارى كه پيكر زيد بر آن آويخته بود تكيه داشت و مىگفت: -آيا اينست رفتارى كه با فرزندان من روا مىداريد؟ يحيى بن حسن حديث مىكند: «زيد بن على الحسين در روز جمعه ماه صفر سال صد و بيست و يك به قتل رسيد»
1 منصور بن معتمر. ليث مىگويد: اين منصور در آغاز كار از هواداران زيد بود. مردم را بسوى او دعوت مىكرد. اما بروايت ابو نعيم: -اين منصور در ركاب زيد جهادى نكرد ولى پس از قتل زيد از كنارهگيرى خود پشيمان شد و توبه كرد و يك سال تمام روزه گرفت تا كفارۀ اين گناه را بپردازد و بعد در نهضت عبد اللّه بن معاويهى طالبى شركت جست.
2-يزيد بن ابى زياد عبدة بن كثير مىگويد: -يزيد بن ابى زياد را در «رقه» ديدم كه با مردم از فضائل زيد بن على سخن مىگفت و دعوتشان مىكرد كه به او بيعت كنند. گروهى از مردم رقه دعوت او را پذيرفتند و من خود يكتن از آن كسانم كه بدعوت عبدة بن كثير با زيد بن على بيعت كردهام. 3-ابو حنيفه عبد اللّه بن مروان بن معاويه مىگويد: -از محمد بن جعفر بن محمد شنيدهام كه روزى در دارالاماره مىگفت خدا ابو حنيفه را بيامرزد. او شرط دوستى ما را در كوششهائى كه بهوادارى زيد بن على بكار برد جوانمردانه بجا آورده و از اين مبارك كه فضائل ما را كتمان مىداشت بدلخواه ما انتقام گرفت و در حقش نفرين كرد. 4-هلال بن حباب عبده بن كثير مىگويد: زيد بن على بن الحسين هلال بن حباب را كه قاضى مدائن بود كتبا به يارى خود خواند و او هم زيد را اجابت كرد. و دست بيعت بدست او داد. 5-زبيد امامى سالم بن ابى الحديد مىگويد:
-زيد بن على الحسين مرا بعنوان رسالت بسوى زبيد امامى فرستاد و در پيام خود از وى درخواست كرد كه در اين جهاد با او هم كارى كند. فضل بن زبير مىگويد. -ابو حنيفه از من پرسيد در ميان فقهاى اجتماع چه كسى زيد را اجابت خواهد كرد. جواب دادم. سليمة بن كميل-يزيد بن ابى زياد هارون بن سعد هاشم بن يزيد-ابو هاشم الرمانى-حجاج بن دينار و گروهى ديگر. ابو حنيفه گفت: -پس برو به زيد بن على بگو كه من براى تو مقدمات اين جهاد را فراهم ساختهام. با اين كمك مالى كه من فراهم ساختهام اسب و سلاح تهيه كن. آن وقت ذخيرهاى را كه اندوخته بود بمن داد و منهم هديههاى او را به زيد بن على تحويل دادم. ابو عوانه گفت: -سفيان ثورى هم مسلك زيدى داشت. عمرو بن عبد الغفار مىگويد: -از طرف زيد بن على بن الحسين-عبده بن كثير و حسن بن سعد
معروف به فقيه در خراسان مردم را بنهضت دعوت مىكردند. شريك مىگويد: -من در حضور سليمان اعمش نشسته بودم. عمرو بن سعيد برادر سفيان بن سعيد ثورى هم با ما نشسته بود. در اين هنگام عثمان بن عمير معروف به ابو اليقظان قصيه از در درآمد و پهلوى اعمش نشست و گفت: -دوست مىدارم خلوت كنيد. من با شما صحبت كنم. از شما خواهشى دارم. اعمش گفت: -در اينجا جز شريك و عمرو بن سعيد كسى نيست. هرچه حاجت داريد اظهار كنيد: عثمان فقيه گفت: -زيد بن على بن الحسين مرا بسوى تو فرستاده و از تو در نهضتى كه به پيش دارد كمك مىخواهد. تو اين زيد را خوب مىشناسى. سليمان گفت: بله مىشناسمش. چه خوب بفضائلش آشنا هستيم. برويد به او از قول من سلام كنيد. بگوييد اعمش دربارهى شما از اين قوم كه با شما بيعت كردهاند نگران است من فداى تو شوم من به اين مردم اعتماد ندارم. من اگر فقط سيصد مرد مطمئن در زير پرچم تو ببينم ورق تاريخ را برمىگردانم.
محمد بن عمران گويد: -محمد بن ابى ليلى و منصور بن معتمر هر دو با يزيد بن على بيعت كردند منتها يوسف بن عمر اين دو نفر را در مسجد نگاه داشت و نگذاشت وظيفهى خود را در ركاب زيد انجام بدهد. عتبه بن سعيد اسدى مىگويد: -ابو حصين بن قيس بن ربيع گفت: -قيس- قيس در جواب گفت: -لبيك و سعديك. -اما ابو حصين در جواب گفت: نه لبيك و نه سعديك. تو با مردى از اولاد رسول اللّه بيعت مىكنى و در روز سختى تنهايش مىگذارى؟ قيس بن ربيع از آنان بود كه با زيد بن على بيعت كرده بود. ابو حصين از جريان آگهى داشت. فضل بن عباس مطلبى در رثاى زيد بن على چنين اشاره كرده بود: الا يا عين لا ترقى و جودى بدمعك ليس ذا حين الجمود
اى چشمان من اشك بباريد. باز مىمانيد اكنون وقت گريستن است. عذاه ابن النبى ابو الحسين صليب بالكناسة فوق عود
آن روز كه ابو حسين پسر پيامبر در كنار سر بر روى ستونى مصلوب بود يطل على عمودهم و يمسى بنفسى أعظم فوق العمود
جنازهى او شبها و روزها بر روى آن ستون مانده بود فداى آن استخوانها شوم كه بر آن ستون آويخته بود تقدى الكافر الجبار فيه فأخرجه من القبر اللحيد
آن كافر ستمكار ظالمانه جنازهاش را از زير لحد بدر كشيد فظلوا ينبشون ابا حسين حضيبا بينهم بدم جسيد
ابو حسين را از قبرش بدر كشيدند پيكرش همچنان آغشته بخون بود فطال بهم يلعبهم عتوا و ما قدروا على الروح الصعيد
با پيكرش ظالمانه بازىها كردند. اما بروح بلندپروازش دست نيافتند «اين قطعه رثائى بيست و چهار ملت است و ما براى نمونه اين چند بيت را در اينجا ايراد كرديم» ابو ثميله ابار در مرثيهى زيد مىگويد: ابا الحسين اعار فقدت لوعة من يلق ما لقيت منها يكمد
اى ابو حسين مرگ تو غمى بجا گذاشته كه به دلهاى غمناك عقدهاى كشنده مىدهد. فقدا السهاد و لو سواك رست به الاقدار حيث رهت به لم يسهد
مرگ تو خواب از چشم من ربود و اگر اين حادثه براى ديگرى پديد مىآمد من بيدار نمىماندم. و ابى الإله أن تموت و لم تسر فيهم بسيره صادق مستنجد
خداى تو هرگز نمىخواهد كه تو بميرى و كشندگان تو از سيرت راستگويان بدور بودهاند و الناس قد أمنوا و آل محمد من بين مقتول و بين مشرد
مردم همه در امان بسر مىبرند ولى آل محمد يا در خاك و خون خفتهاند و يا سرگردان بيابانند ما حجت المستبشرين بقتله بالامس او ما عذر اهل المسجد
آنان كه بقتل زيد خوشنودند منطقشان چيست و آنان كه در مسجد ماندند و زيد را يارى ندادند چه عذرى خواهند آورد. «از ترس اينكه كتاب بطول انجامد در نقل مراثى به اختصار پرداخت»
يحيى پسر زيد و زيد پسر على زين العابدين و او پسر حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام است. مادرش «ربطه» دختر عبد اللّه بن محمد بن حنفيه است. ابو ثميله درباره اين «ربطه» مىگويد: فلعل راحم ام موسى و الذى نجاه من لحج خضم مزيد
باشد كه پروردگار موسى آن كس كه بر مادرش ترحم فرمود و موسى را از لجههاى خشمناك كف كرده نجات داد سيسر ربطه بعد حزن فؤادها يحيى و يحيى فى الكتاب يرتدى
قلب ريطه را نيز پس از اندوه خوشنود سازد و چشمان او يحيى را در سپاه مجهزش ببيند مادر اين «ريطه» هم ريطه ناميده مىشد و او هم از نسل عبد المطلب است.
اصحاب حديث چنين گفتهاند -زيد بن على بن الحسين شرف شهادت يافت. پسرش يحيى او را بخاك سپرد. و بعد خود به «جنانه سبيع» بازگشت و در آنجا اقامت گزيد. مردم از گرد او پراكنده شده بودند. فقط ده نفر از اصحاب پدرش در كنارش بجا ماندند. سلمه بن ثابت مىگويد: -از يحيى پرسيدم چه انديشه دارى؟ گفت مىخواهم بسمت «نهرين» عزيمت كنم. -نهرين؟ اگر مىخواهى آنجا را محل نهضت خود قرار دهى خوبست در همينجا برخيزيم و بجنگيم و كشته شويم. يحيى بن زيد گفت: -من مىخواهم به كربلا سفر كنم هدف من آنجاست. گفتم: پس هرچه زودتر. بيش از آنكه سپيده صبح را شنيدم شتاب
كردم. بهر گروهى از كاروانيان كه مىرسيديم تقاضاى طعام مىكردم. هرچه مىدادند با او و اصحاب خود مىخورديم تا به «نينوى» رسيديم در آنجا من «سايق» را از جريان آگاه ساختم. وى خانهى خود را در اختيار يحيى گذاشت و خود به مصر رفت. من هم يحيى را در همان خانه گذاشتم و گذشتم. ديگر از او خبرى بمن نرسيد. گفتهاند: يحيى بن زيد بسمت مدائن رفت. مدائن در آن تاريخ شاهراه خراسان «از راه عراق» بود. به يوسف بن عمر خبر دادند كه يحيى راه مدائن را به پيش گرفته است. بىدرنگ بدنبال او فرستاد اما فرستادگان او يحيى را در مدائن نديدند. بسراغ او رو بسوى رى نهادند يحيى به رى رسيده بود. گفتهاند: در طول مدتى كه يحيى در مدائن بسر مىبرد ميزبان او دهقانى از دهقانان مدائن بود. يحيى از رى بسوى خراسان رخت كشيد. وى در سرخس بر يزيد بن عمرو تميمى ورود كرد.
حكم بن يزيد مردى از خاندان اسيد بن عمرو را طلبيد و يحيى را به او سپرد. يحيى در خانهى آن مرد شش ماه اقامت داشت. فرمانده سپاه در آن منطقه مردى بود كه «حنظله» ناميده مىشد. گروهى از خوارج بديدار زيد آمدند و باو پيشنهاد دادند بر ضد حكومت بنى اميه قيام كند و همدوش آنان بجنگد. يحيى هم مىخواست اين پيشنهاد را بپذيرد ولى يزيد بن عمرو جلويش را گرفت: -تو يا مىخواهى با كمك گروهى به جنگ امويون بروى كه آن گروه از على و آل على برائت و بيزارى مىجويند؟ يحيى دريافت كه اين همكارى صورتپذير نيست. بنابراين در جواب خوارج با لحن دلاويزى عذر خواست. يحيى بن زيد از سرخس به «بليغ» رخت كشيد. در آنجا بر حريش بن عبد الرحمن شيبانى نزول كرد و در آنجا تا مرگ هشام بن عبد الملك و خلافت يزيد بن وليد بسر برد. وقتى وليد بن يزيد بر سرير خلافت استقرار يافت يوسف بن عمر به نصر بن سيار كه والى خراسان بود كتبا دستور داد. «حريش بن عبد الرحمن را وادار كن كه يحيى بن زيد را دستگير و تحويل دهد. در اين امر شدت عمل بكار ببرد» نصر بن سيار به عقيل بن معقل كه حكمران بلخ بود فرمان
داد حريش را احضار كند و آنقدر شكنجه و عذابش بدهد تا يحيى را تسليم سازد. عقيل بن معقل بىدرنگ حريش را بحضور طلبيد و دستور داد زير تازيانهاش بگذارند. جلادهاى بلخ حريش بن عبد الرحمن را ششصد تازيانه زدند ولى او مىگفت: -بخدا اگر يحيى زير پاهاى من خوابيده باشد من پاى خود را از وى برنخواهم داشت. هرچه از دستتان برمىآيد در حق من دريغ مداريد. جلادها از نو آماده شدند كه شكنجهاش بدهند ولى پسر خويش كه قريش نام داشت جلو دويد بدو گفت: -از پدرم دست بداريد. من يحيى را به شما تحويل مىدهم. با گروهى از فراشهاى حكومت بخانهاى كه يحيى در آنجا اقامت داشت رفت و يحيى را كه در يك پستو پنهان بود بدست فراشها سپرد. در آن پستو يحيى بن زيد و يزيد بن عمرو فضل بردهى آزادشدهى قبلهى عبد القيس پنهان بودند كه هر سه بدست حكومت بلخ افتادند. عقيل بن معقل يحيى را به نصر بن سيار تحويل داد. او يحيى را بزنجير كشيد و جريان را به يوسف بن عمر گزارش كرد.
مردى از آل ليث اين شعرها را دربارهى يحيى مىسرايد: آيا خداى نمىبيند كه شما چه مىكنيد. در آن شامگاه كه يحيى را بزنجير كشيديد آيا قبيلهى ليث را نمىبينيد كه چگونه بنيان حكومتش را مىلرزاند. نمىبيند كه قبيلهى ليث با چه زشتى خويشتن را مسخرۀ قبائل ساخته است سگهائى صدا مىكنند. صدايشان نامبارك باد و اين سگها صيدى را با خود آوردهاند كه گوشتش حلال نيست. گفته مىشود كه سرايندهى اين شعرها عبد اللّه بن معاويه طالبى است. عيسى بن نوفلى مىگويد: هنگامى كه يحيى بن زيد را آزاد ساختند دستور داده شد كه زنجير از گردنش بگشايند. اين بگوش خراسانىهائى كه مذهب شيعه داشتند رسيد. گروهى از ثروتمندان اين مذهب بسراغ آهنگرى كه زنجير از گردن و دست و پاى يحيى گشوده بود رفتند تا آن زنجير را از وى خريدارى كنند.
مردك آهنگر كه آن آهن پارههاى ناچيز را پرمشترى ديد بر قيمتش افزود و آنقدر روى اين قيمت ايستادگى كرد تا بيست هزار درهم از بازرگانان خراسان دريافت داشت و آن چند رشته زنجير از هم گسيخته را در اختيارشان گذاشت خراسانىهائى كه آن زنجير پارهها را خريدند حلقه حلقه ميان هم قسمت كردند و از آن حلقهها براى انگشترىهاى خود نگين ساختند و بدينترتيب از شخصيت يحيى تبرك جستند.
يوسف بن عمر جريان اوضاع را بعرض وليد بن يزيد «خليفهى وقت» رسانيد. دستور رسيد كه يحيى را امان بدهد و آزادش بگذارد. يوسف بن عمر هم به نصر بن سيار فرمان خليفه را ابلاغ كرد. نصر بن سيار يحيى بن زيد را احضار كرد و او را به آزادى و امان مژده داد و بعد سخن از تقوى و عفاف و آرامش بميان كشيد و سفارش كرد كه ديگر گرفته نگردد. يحيى بن زيد با صراحت گفت. آيا امروز براى امت محمد فتنهاى خطرناكتر و زيانبخشتر از دستگاه شما يافت مىشود. اين فتنه نيست كه شما خون بناحق مىريزيد و دعوت بناحق مىداريد. نصر بن سيار به سخنان يحيى پاسخى نگفت فقط فرمان داد دو هزار
درهم و جفتى نعلين براى او پيش آوردند. و در ضمن از وى خواهش كرد كه راه شام به پيش گيرد و از وليد بن يزيد ديدار كند. نصر بن سيار يحيى بن زيد را بسوى سرخس اعزام داشت و همراه با موكب يحيى بسوى سرخس نامه به والى آن شهر عبد اللّه بن قيس بكرى نگاشت كه هرچه زودتر يحيى بن زيد را از سرخس بيرون كند. و نامهى ديگرى به حسن بن زيد يمنى فرماندار طوس نوشت كه: اگر يحيى از آنجا مىگذرد حتى يك ساعت مگذار در طوس بسر ببرد. نصر بن سيار يحيى بن زيد را به (ابر شهر) مىفرستاد. حكمران ابر شهر عامر بن زراره بود. نگهبان يحيى در اين سفر سرجان بن نوح عنبرى بود. يحيى بن زيد در طول راه ضمن سخنان خود به نصر بن سيار گوشه و كنايه مىزد و تقريبا وانمود مىكرد كه عطاى او «دو هزار درهم» مبلغ قليلى است. و از يوسف بن عمر هم ياد كرده بود و گفته بود والى عراق مىخواهد مرا غفلتا به قتل رساند اما او را هدف طعن و لعن قرار نمىداد. سرجان عنبرى كه خوددارى يحيى را ديد گفت: هرچه مىخواهيد به يوسف بن عمر هم بگوييد. من جاسوس نيستم يحيى در پاسخش گفت: اين مرد كه به سمت جاسوس بر من گمارده شد شگفتى دارم
بخدا اگر بخواهم مىتوانم حسن يمنى والى طوس را زير پايم لگدمال مىكنم. نگهبان كه سعى مىكرد خود را از عنوان جاسوسى تبرئه كند گفت: هيچكس بر كسى جاسوس و مراقب نيست. آنچه مىبيند فقط براى حفظ اموال كاروانيان گمارده شدهاند. بالاخره به «ابر شهر» رسيدند عامر بن زراره حاكم ابر شهر به يحيى هزار درهم خرج راه داد و او را بسمت «بيهق» فرستاد بيهق دورترين شهرهاى خراسان و تقريبا حبثهى مرزى داشت يحيى در اين هنگام هفتاد نفر مرد مسلح ملازم ركاب داشت. در اين هنگام بفكر قيام افتاد. براى اصحاب خود اسب خريد و همه را تسليح و تجهيز كرد و بسوى ابر شهر عنان پيچيد. عمر بن زراره كه از تسليح و تجهيز يحيى اطلاع يافت جريان را بىدرنگ بعرض نصر بن سيار رسانيد نصر هم كه از قيام يحيى دلنگران بود به عبد اللّه بكرى حاكم سرخس و حسن بن زيد حاكم طوس نامهاى نوشت و فرمان داد كه با سپاه خود بكمك عامر بن زراره بشتابند. وى عامر بن زراره را بر قواى سرخس و طوس فرماندهى داده بود.
يحيى بن زيد با همان هفتاد سوار خود به نيروى عمر بن زراره كه از ده هزار مرد جنگى تشكيل مىشد حمله برد و آنان را درهم شكست عامر بن زراره در اين واقعه به قتل رسيد. يحيى بن زيد تجهيزات لشگرى عامر را به غنيمت برد و از آنجا بسوى هرات عزيمت كرد. حاكم هرات مفلس بن زياد بود: وى به نيروى يحيى تعرضى نكرد و يحيى هم از شهر هرات بىدردسر گذاشت و به سرزمين «جوزجان» رسيد حاكم جوزجان حماد بن عمرو سعيدى بود در اينجا «ابو العجارم خفى» و خشخاش ازدى به كمك يحيى رسيدند. از آنسوى نصر بن سيار مسلم بن اعور را با هشت هزار مرد سلحشور به جنگ يحيى بن زيد فرستاد. اين هشت هزار نفر از سپاهيان شام و مردم ديگر تشكيل يافته بودند. در سرزمينى كه «ارغوى» ناميده مىشود ميان يحيى بن زيد و و نيروى شام جنگ در گرفت. سلم بن اعور سپاه خود را بصف كرد. بر ميمنه سپاهش سوره بن محمد كندى فرمان مىداد و ميسرهى سپاه را تحت فرمان حماد سعيدى قرار گرفت.
يحيى بن زيد با همان نظام كه سپاه عامر بن زراره را درهم شكست برابر مسلم بن اعور نيز صف آراست. اين جنگ سه روز طول كشيد. اصحاب يحيى بن زيد آن هفتاد نفر مرد وفادار تا نفر آخر پايدارى كردند و همه به قتل رسيدند. سرانجام تيرى بر پيشانى يحيى نشست و او هم از زين به زمين فروافكند. آن كس كه بر پيشانى يحيى بن زيد تير زد غلام آزاد شدهاى موسوم به عيسى بود. وى با قبيلهى «غزه» بستگى داشت. عيسى او را با يك تير از اسب فروانداخت و سورة بن محمد كندى امير ميمنه سر از تن يحيى دور ساخت. لباسش را آن غلام غزى به غارت برد. پس از قتل يحيى و پيروزى نصر بن سيار خشخاش ازدى به چنگ نيروى شام افتاد. دست و پاى او را بريدند و با وضع فجيعى به قتلش رسانيدند. اما عيسى غزى قاتل يحيى و سوره كندى كسى كه سر از پيكر يحيى برداشت زنده ماند تا ابو مسلم خراسانى بر نصر بن سيار غلبه كرد. ابو مسلم دستور داد اين دو نفر را به كيفر قتل يحيى دست و پا بريدند و بدارشان زدند.
تن بىسر يحيى بن زيد را بر دروازهى شهر «جوزجان» به دار آويختند. جعفر احمر مىگويد: -من جنازهى مصلوب يحيى را بر دروازهى شهر جوزجان با چشمانم ديدهام. عمر بن عبد الغفار از قول پدرش حديث مىكند كه سر يحيى بن زيد از جوزجان براى نصر بن سيار فرستاده شد و نصر اين سر را به دمشق براى وليد بن يزيد فرستاد. جنازهى يحيى در دروازهى جوزجان آنقدر ماند كه سياهپوشان خراسان بر ضد بنى اميه برخاستند و نصر بن سيار را بسوى رى عقب راندند. در اين هنگام جنازهى بهدارآويخته را فرود آوردند و مراسم كفن و دفنش را انجام دادند و اكنون نام نامى آنان كه در اين مراسم شركت جستند: 1-خالد بن ابراهيم. 2-ابو داود بكرى 3-حارم بن حزيمه 4-عيسى بن ماهان. ابو مسلم خراسانى باين فكر افتاد كه كشندگان يحيى بن زيد را به كيفر كردارشان برساند. اما نمىدانست چه كند. گفته شد:
از ديوان حكومت بنى اميه در خراسان استفاده كند. ابو مسلم دفتر سپاهيان نصر بن سيار را پيش كشيد و نام آنان را كه در قتل يحيى شركت جستند يادداشت كرد و همه را به قتل رسانيد. تا آنجا كه مىتوانست يكى از دشمنان جنگى يحيى را نگذاشت جان بدر ببرد.
پسر محمد بن على «صلوات اللّه عليها» و برادر ابو عبد اللّه جعفر بن محمد «عليه السلام» بود. مادر اين دو برادر ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر بود. و مادر ام قروه نيز «اسما» ناميده مىشد. اسما هم دختر عبد الرحمن بن ابى بكر بود. ابو المقدام مىگويد: عبد اللّه بن محمد بر مردى از بنى اميه نزول كرد. آن مرد اموى به فكر افتاد كه عبد اللّه را به قتل رساند. عبد اللّه اين انديشه را دريافت و به او گفت: لا تقلنى اكن للّه عليك عتبا و لك على اللّه عونا -مرا مكش تا در پيشگاه الهى براى تو يار و ياور باشم. مردك اموى ابتدا باو وعدهى دوستانه داد و پس از ساعتى كه سرگرمش كرد شربتى مسموم بكامش ريخت و بدينترتيب خون پاكش را به گردن گرفت.
عوانه مىگويد: -عبد اللّه بن معاويه پسر عبد اللّه بن جعفر مردى بسيار سنگدل و سختگير بود. عبد اللّه بن مسور نوادهى عون بن جعفر بود. يعنى عموى پدر عبد اللّه ابن معاويه بود. بعبد اللّه بن معاويه (تعريفش را خواهيم آورد) خبر دادند كه پسر عمت عبد اللّه بن مسور خود را از نوادههاى جعفر بن ابى طالب مىشمارد. همين خبر خشم او را برانگيخت و عبد اللّه بن مسور را زير تازيانه بقتل رسانيد. مدائنى از روايت خود حديث مىكند. -عبد اللّه بن معاويه پس از كشتن پسر عم خود عبد اللّه بن مسور دستور داد همسر داغدارش را بدربارش احضار كنند. زنى داغديده بود. گويا سخنى بدرشتى در محيل عبد اللّه بن معاويه ادا كرد و مايۀ غضبش را فراهم ساخت. اين عبد اللّه بن معاويه دستور داد همسر پسر عم خود را همچون يك جانى محكوم باعدام بحكم سخنى كه اندكى درشتتر ادا كرده بقتل رسانند.
وى پسر معاويه و معاويه پسر عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب است [(1)]. كنيهاش ابو معاويه است. ابراهيم بن هرمه وى را در قصيدهاى چنين مىستايد. احب مدحا ابا المعاوية الماجد لا تلقه حصورا عتيبا
مادرش اسما دختر عباس بن ابى ربيعهى هاشمى بود. اين عبد اللّه بن معاويه مردى جنگجو و بخشنده و در عين حال موجودى بىنهايت بدطينت بود. و حتى در دينش نيز فسادى آشكار وجود داشت. مردى بود خونخوار و فرومايه. . . همنشينانش از گروهى اوباش و اراذل تشكيل مىشدند. و خود نيز متهم به زندقه و الحاد بود. اگر از اين نمىترسيدم كه مردم مرا به بىخبرى و ضعف اطلاع نسبت دهند هرگز از او ياد نمىكردم.
(چون بناى ما بر اين بود كه در اين كتاب نام پاكان آل ابى طالب ذكر شود) ديگر چارهاى نيست جز آنكه از يك عنصر مشوب و مغشوش نيز سخنى بميان آوريم. عمارة بن حمزه بانحراف متهم بود. اين عماره منشى عبد اللّه بن معاويه بود. بعلاوه نديمى هم بنام «مطيع بن اياس» داشت كه هم زنديق بود و هم مخنث. نديم ديگرى هم همنشين او بود كه مردم اسمش را «بقلى» گذاشته بودند. لغت بقل معنى سبزى را مىدهد. اين مرد (بقلى) مىگفت آدميزاده در اين دنيا شاخهى گياهى بيش نيست كه مىرويد و رشد مىكند و نابود مىشود و ديگر بزندگانى باز نمىگردد (انكار آخرت) . اين «بقلى» را ابو جعفر منصور در خلافت خود بكيفر همين الحاد (پيروى از مسلك ماده) بقتل رسانيد. عمارة بن حمزه و مطيع بن الياس و اين «بقلى» شب و روز همدم عبد اللّه بن معاويه بودند. عبد اللّه بن معاويه يك امير شرطه داشت كه مردى دهرى و لا مذهب است. اصلا به مبدا تعالى معتقد نيست.
مردك در حكومت عبد اللّه بن معاويه شبها توى كوچهها مىگشت و هركس را مىديد بقتل مىرسانيد. اين مرد آن چنان سفاك و بىباك بود كه مطيع بن اياس «همدم عبد اللّه» در حق وى مىگويد. و له شرط اذا جنه الليل نعوذ باللّه من شرط
وقتى شب فرا مىرسد از شر پاسبانان اين مرد بخدا پناه بريد عبد اللّه بن معاويه مردى چنين بود: وقتى بر انسانى خشم مىگرفت دستور مىداد او را زير تازيانه بخوابانند. و بعد خود با همنشينانش به گفتگو مىپرداخت. خوشرو و آرام. جلادهاى عبد اللّه آن انسان بدبخت را آنقدر تازيانه مىزدند كه بينوا زير تازيانه جان مىسپرد. مردى را بهمين ترتيب زير شلاق گذاشته بود. خود با نديمهايش سرگرم گفت و شنود. مرد بيچاره زير ضربههاى شلاق ناله مىكشيد و استغاثه و التماس مىكرد ولى عبد اللّه همچنان حرف مىزد و حرف مىشنيد و مىخنديد. انگار هيچكس تازيانه نمىخورد و ناله نمىكند.
بالاخره مرد محكوم به طاقت آمد و فرياد كشيد: -اى كافر پيشهى زنديق. اين تو نيستى كه ادعا دارى از آسمانها بتو وحى و الهام مىشود. مردك به او دشنام و ناسزا مىگفت ولى او با دوستانش صحبت مىكرد و شوخى مىكرد. جلادها آنقدر بر پيكر آن محكوم تازيانه زدند كه زير تازيانه كارش را ساختند. نوقلى از قول عمويش عيسى مىگويد: پسر معاويه سنگدلترين موجود روى زمين بود. در ميان خلق خدا از اين مرد بىرحمتر هيچكس نبود. من روزى در محفل او حضور داشتم. در اصفهان. آن اتاق كه بارگاه حكومتىاش بود. بر غلام خود خشم گرفت. دستور داد او را از شرفهى آن قصر به زمين پرت كنيد. جلادهاى او بنا به اين فرمان آن غلام را از لب شرفه بپائين فروافكندند. دست بر قضا در مسير سقوط پنجههايش به لبهى پنجرهاى بند شد. عبد اللّه بن معاويه دستور داد دستهاى اين غلام را كه از لب پنجره آويزان بود با شمشير قطع كردند و سرانجام او را از آن ارتفاع فروانداختند. معهذا اين مردم را از اهل ذوق و ظرافت مىشمارند.
اين شعرها از اوست: الا تزع القلب من جهله و عما تونب من اجله
آيا قلب خود را از جهلش باز نمىدارى آيا بخاطرش خويشتن را توبيخ نمىدهى فلا تركبن الصنيع الذى تلوم اخاك على صله
آن مكن كه اگر برادرت كند وى را هدف ملامت قرار دهى
هنگامى كه يزيد بن وليد اموى «معروف به ناقص» بر مسند خلافت نشست عبد اللّه بن معاويه در كوفه بر ضد حكومت آل اميه قيام كرد. مرام او «آنطور كه تبليغ مىكرد» خلع بنى اميه از خلافت و بيعت با يك شخصيت هاشمى كه برگزيدهى آل هاشم باشد. الرضا من آل محمد عبد اللّه بن معاويه در آغاز دعوت خود جامههاى پشمينه مىپوشيد و دم از خير و صلاح مىزد. گروهى از مردم كوفه با وى بيعت كردند. اما اكثريت دوست نمىداشتند پاى پرچم او شمشير ببندند.
ملت كوفه مىگفتند: -ما ديگر همراه اين قوم به جنگ نمىرويم. چون آنچه بايد بخاطر نهضتهايشان قربانى بدهيم دادهايم. عبد اللّه بن معاويه با همان دسته كه دست بيعت بوى دادند كوفه را بعزم فارس ترك گفت. اين فكر فكر همراهان او بود. در اين سفر عبد اللّه بن عباس تميمى با او بود. در اين هنگام والى كوفه مردى بنام عبد اللّه بن عمر بود. وى از طرف يزيد ناقص بر كوفه حكومت مىكرد. عبد اللّه بن معاويه پيش از آنكه بسمت شرقى امپراطورى اسلام سفر كند در كوفه قيام كرد. عبد اللّه بن عمر والى وقت با نيروئى كه در اختيار داشت بر عبد اللّه بن معاويه حمله آورد. در اراضى پشت كوفه. اينجاها كه نزديك حرم است ميان اين دو عبد اللّه. عبد اللّه بن معاويه و عبد اللّه بن عمر جنگ خونينى درگرفت. عبد اللّه بن عمر با يكتن از پيروان عبد اللّه بن معاويه كه معروف به «ابن ضمره» بود نهانى پيمانى برقرار كرد. قرار اين صورت داده شد كه وقتى جنگ درگرفت «ابن ضمره» پشت
به ميدان جنگ بدهد و فرار كند و بدينترتيب نظام نيروى عبد اللّه بن معاويه را درهم بشكند. عبد اللّه بن معاويه از اين راز اطلاع يافت منتها بروى خود نياورد. فقط به شخصيتهاى برجستهى اصحاب خود گفت: -حواستان جمع باشد: اگر ابن ضمره احيانا فرار كرد شما فرار نكنيد زيرا گريزش مصلحتى است اما در آن روز كه ميان اين دو نيز جنگ در گرفت و «ابن ضمره» بنا به آن قول و قرار راه فرار را به پيش گرفت اصحاب عبد اللّه بن معاويه هم پشت به ميدان جنگ دادند. با اينكه عبد اللّه بن معاويه از پيش سفارش كرده بود. معهذا پايدارى به كار نبردند. عبد اللّه بن معاويه تنها ماند و تنها مىجنگند و مىگفت: تفرقت الظباء على حراش و ما يدرى حراش ما بصيد
آهوها فرار كردند و حراش نمىداند چى شكار كند او هم بناچار پشت به ميدان رو به گريز نهاد. اما اين گريز او صورت يك عقبنشينى خردمندانهاى داشت. عبد اللّه بن معاويه آن ميدان را ترك گفت اما خاك كوفه را ترك نگفت. از نو دعوت خود را آشكار ساخت و از نو به تجهيز سپاه پرداخت
و بر آبهاى كوفه و بصره چيره شد و سرانجام با نيروى عظيمى كه بدست آورده بود كوفه و بصره و همدان و قم و شاهرود و اصفهان و فارس را تحت فرمان گرفت و خود در اصفهان اقامت گزيد. محارب بن موسى از بزرگان بنى يشكر در فارس براى عبد اللّه بيعت گرفت. هنگامى كه مسلمانان آمده بودند با نمايندهى عبد اللّه بن معاويه يعنى همين محارب بن موسى بيعت كنند از وى پرسيدند: -ما روى چه برنامهاى با اين مرد بيعت كنيم. محارب بن موسى با منتهاى وقاحت گفت: -بر آنچه بخواهيد و بر آنچه نخواهيد: يعنى اين بيعت اجبارى و اين حكومت يك حكومت غالب و قاهر مستبد است بالاخره بيعت انجام يافت و عبد اللّه بن معاويه كه خود را بر قسمتى از امپراطورى اسلام مسلط يافت آهسته آهسته به توسعهى مناطق حكومتى خويش پرداخت. باين شهر و آن شهر نامه مىنوشت و ملت اسلام را بسوى خود دعوت مىكرد. اين دعوت خلاف ادعاى او در آغاز امر بود. وى در آغاز امر مردم را بيك شخصيت برگزيده از آل محمد «الرضا من آل محمد» مىخواند اما اكنون كه قدرت و قوتى مردم را
مستقيما به بيعت خويش مىخواند. عبد اللّه بن معاويه برادر خود حسن بن معاويه را بر استخر حكومت داد و برادر ديگر خود يزيد بن معاويه را بر شيراز گماشت و برادر سومش على بن معاويه را حكومت كرمان داد و صالح بن معاويه چهارمين برادرش را بر مسند فرمانروائى قم نشانيد. كار اين مرد بالا گرفت. بنى هاشم كه از شيرينى اميه هميشه اينجا و آنجا پريشان بودند بسوى اصفهان روى آوردند. حتى سفاح و منصور و عيسى و مشايخ بنى عباس هم بهواى استفاده از قدرت و ثروت عبد اللّه بن معاويه دست بيعت به وى دادند. مصعب مىگويد: -تنها آل هاشم نبودند كه بسوى عبد اللّه بن معاويه پسر عم خود روى آوردند بلكه وجوه قريش و رجال بنى اميه هم از شام بجانب اصفهان عزيمت كردند. ما از سرشناسان بنى اميه مىتوانيم در اينجا سليمان بن هشام بن عبد الملك و عمر بن سهيل بن عبد العزيز را بنام ذكر كنيم. عبد اللّه بن معاويه نيز حق رحامت را ادا كرد. بهر كدامشان كه حكومت مىخواستند طغراى حكومت مىداد و به هركدام كه دست تنگ و نيازمند بودند كيسههاى درهم و دينار مىبخشيد.
اين دولت و قدرت برقرار بود تا نوبت خلافت به مروان بن محمد معروف به «مروان حمار» رسيد. مروان حمار كه سعى مىكرد امپراطورى اسلام را همچون عهد عبد الملك و وليد بن عبد الملك اداره كند بىدرنگ به قلع و قمع عبد اللّه بن معاويه انديشيد. عامر بن صباره را پيش خواند و فرمان حمله باصفهان را تسليمش كرد و او را با سپاهى عظيم بسوى ايران فرستاد. عبد اللّه بن معاويه باين اميد كه بتواند با نيروى شام پيكار كند مردم را بدفاع دعوت كرد اما اين دعوت نامستجاب ماند. عبد اللّه بن معاويه احساس كرد كه اقامت در اصفهان براى او با خطر عظيمى مقرونست. بههمينجهت از اصفهان بسوى خراسان گريخت. در اين هنگام ابو مسلم خراسانى از جانب ابراهيم امام در خراسان بسر مىبرد و شوكت و مقامى شامخ فراهم آورده بود زيرا نصر بن سيار را از خراسان بيرون رانده بود. عبد اللّه بن معاويه در خراسان بر مردى محتشم و متشخص نزول كرد و از وى بر ضد قواى شام كمك خواست. آن مرد پرسيد: -آيا شما از آل رسول اللّه هستيد؟
عبد اللّه بن معاويه كه از نسل جعفر طيار بود گفت: -نه. -پس شما ابراهيم هستيد كه در خراسان بنامش بيعت مىگيرند. عبد اللّه بازهم پاسخ منفى داد: -نه. آن مرد همچنان خونسردانه گفت: -بنابراين از من توقع يارى مداريد، زيرا بشما كمك نخواهم كرد. عبد اللّه بن معاويه بدين اميد كه ابو مسلم يارى بجويد و در سايهى قدرت او مبانى حكومت خويش را تحكيم كند بديدار وى رفت. ولى ابو مسلم در همان ديدار نخستين دستور داد عبد اللّه را بازداشت كردند و بزندان سپردند. گفته مىشود كه عبد اللّه در زندان نامهاى بابو مسلم نگاشت و آن نامه را بدين عنوان ياد مىكند. من الاسير فى يديه المحبوس بلا جرم لديه يك نامهى طولانى كه ذكرش براى اين كتاب مناسب نيست و و همين نامه سبب شد كه ابو مسلم دستور داد بقتلش رسانند و گروهى برآنند كه ابو مسلم عبد اللّه بن معاويه را در زندان مسموم ساخت و پس از مرگ سرش را براى عامر بن ضباره فرمانده نيروى شام فرستاد.
او هم سر عبد اللّه را بدمشق گسيل داشت. و در روايت ديگر چنين گفتهاند كه ابو مسلم عبد اللّه بن معاويه را زنده به عامر بن ضباره تسليم كرد. اين عامر بود كه عبد اللّه را گردن زد و سرش را براى مروان حمار فرستاد. سعيد بن عمرو مىگويد: -در واقعهى «زاب» در آنجا كه مروان حمار با عبد اللّه بن على هاشمى مىجنگيد گفته شد: -آيا امير المؤمنين مىدانيد اين مرد هاشمى كه با او مىجنگد كيست؟ مروان جواب داد: -او عبد اللّه بن على است. -بله، و او همان جوانست كه وقتى سر عبد اللّه بن معاويه را به دمشق آوردهاند دشنامش مىداد و سب و لعنش مىكرد. مروان گفت: -شناختمش، در آن وقت بارها بخاطرم گذشته بود كه اين عبد اللّه بن على را بقتل رسانم ولى هميشه مانعى بتصميم من رخنه مىكرد، تا امروز كه او را دشمن خطرناك خود مىبينم. كانَ أَمْرُ اَللّهِ قَدَراً مَقْدُوراً
بخدا دوست مىداشتم كه عبد اللّه بن على هاشمى على بن ابى طالب بجنگ من برمىخاست. گفتم: -يا امير المؤمنين اين چيست كه مىگوئى؟ . با على جنگيدن كار آسانى نبود. -چرا. چون اطمينان دارم كه على و فرزندانش را در سلطنت نصيبى نيست و روى همين تقدير مختوم بر على پيروز مىشدم. سعيد بن عمرو مىگويد: -وقتى ابراهيم بن عبد اللّه حسنى با ابو جعفر منصور بجنگ برخاست و عيسى بن موسى هاشمى را عقب راند. اين حكايت را براى ابو جعفر منصور تعريف كردهام و تأكيد كردهام كه على و فرزندان او را در كار سلطنت بهرهاى نيست. منصور خوشنود شد و گفت: -به آن خدا كه جز او خدائى نيست آيا راست مىگويى؟ گفتم: -همسرم كه دختر ابى سفيان بن معاويه است سهطلاقه باد اگر در اين روايت دروغگو باشم.
عبد اللّه بن معاويه در سال صد و بيست و هفتم هجرت بر ضد حكومت بنى اميه قيام كرد و به سال 131 هجرت در زندان ابو مسلم جان سپرد. ابو مالك خزاعى در رثاى او چنين گفت: تنكرت الدنيا خلاف بن جعفر على و ولى طيبها و سرورها
وقتى پسر جعفر از جهان رفت جهان با خوشىها و لذتهايش از من رو گردانيد
وى پسر حسين بن على بن الحسين عليهما السلام است. مادرش ام خالد دختر حسن نوادهى زبير بن عوام بود. كنيهى اين عبيد اللّه ابو على بود. محمد بن على بن حمزه مىگويد: قاتل اين عبيد اللّه ابو مسلم خراسانى بود كه مسمومش كرد ولى يحيى بن حسن علوى عقيده دارد كه عبيد اللّه بن الحسين را كسى نكشته بلكه در حيات پدرش زندگى را بدرود گفته است. البتّه در اين اختلاف قول صحيح قول يحيى بن حسن علوى است. زيرا اين مرد اخبار خانوادهى خود را با دقت تهيه كرده بود. احتمال مىرود كه محمد بن على بن حمزه به اشتباه گرفته است.
در اينجا سرگذشت آن دسته از آل ابى طالب كه در حكومت بنى اميه به قتل رسيدهاند بپايان مىرسد سواى گروهى از بنى طالب كه تاريخ حياتشان ميان دو عهد اميه-عباس-محل اختلاف است. رضوان اللّه عليهم اجمعين
ابو الفرج اصفهانى نويسنده كتاب مىگويد: تا آنجا كه به ما خبر رسيده ابو العباس سفاح به قتل هيچكس از آل ابى طالب متهم نيست و حتى هيچكدام از آل ابى طالب. از آن دسته كه با او عشرت و آميزش داشتند محفل او را دلآزرده ترك نگفته بودند. فقط محمد و ابراهيم. پسران عبد اللّه بن الحسن بن الحسن عليه السلام از او بيمناك شدند و در عهد خلافت او مخفيانه بسر مىبردند. ميان او و عبد اللّه بن حسن كه پدر محمد و ابراهيم بود گفتگوهائى صورت گرفت. محمد بن يحيى مىگويد:
-هنگامى كه ابو العباس عبد اللّه سفاح بر كرسى خلافت نشست عبد اللّه بن حسن و برادرش حسن بن حسن بديدار او آمدند. ابو العباس اين دو برادر را با احترام پذيرفت و در حق آنان عطايائى مقرر فرمود و نسبت به عبد اللّه لطف بيشترى ارزانى داشت. ابو العباس دربارهى عبد اللّه بن حسن آن چنان محبت و صفا بكار مىبرد كه نظيرش كمتر ديده مىشد. او را در همه حال بحضور خود راه مىداد. هرچند كه عبد اللّه يكتا پيراهن بود. بارى به او گفته بود: -امير المؤمنين جز تو هيچكس را يكتا پيراهن نديده و اين برترى و امتياز براى تو ازآنجهت است كه ترا در مقام يك عمو و يك پدر مىبينم. . . و دلم مىخواست با تو دربارهى ماجرائى صحبت بدارم. عبد اللّه بن حسن پرسيد. -آن ماجرا چيست يا امير المؤمنين. در اين هنگام ابو العباس از پسران عبد اللّه يعنى محمد و ابراهيم كه مخفيانه بسر مىبردند سخن بميان آورد. و گفت: -چرا بديدار من نمىآيند؟ چه چيز نمىگذارد كه اين دو جوان با خانوادهى خود از من بازديد كنند.
عبد اللّه بن حسن اطمينان داد كه هرگز پسران من نمىخواهند. خلاف دولت امير المؤمنين قدمى بردارند. ابو العباس خموش شد و ديگر كلمهاى نگفت. بازهم شبى در كاخ خلافت عبد اللّه بن حسن كنار ابو العباس نشسته بود. سفاح بار ديگر از محمد و ابراهيم ياد كرد. و چند روز ديگر نوبتى پيش آمد كه اسم محمد و ابراهيم بر زبان ابو العباس سفاح گذشت. اينجا بود كه گفت -اين دو پسر را تو پنهان كردهاى. بخدا قسم مىخورم كه پسرت محمد در «سلع» به قتل مىرسد و ابراهيم هم در ساحل نهر «عياب» بخون خود مىغلطيد. عبد اللّه بن حسن دلشكسته و اندوهناك از حضور خليفه بازگشت برادرش حسن بن حسن او را بدين كيفيت دردآلود دهد. پرسيد. -چه شده كه اين چنين دلتنگى؟ عبد اللّه بن حسن جريان را باز گفت و از اصرارى كه خليفه دربارهى محمد و ابراهيم نشان مىدهد شكايت كرد. حسن بن حسن گفت: -بهر چه فرمان بدهم اطاعت خواهى كرد. -بگو چه فرمانى دارى؟
حسن بن حسن گفت: -اين بار اگر خليفه از محمد و ابراهيم سخن بميان آورد و ترا هدف پرسوجو قرار داد به او بگو عمويشان حسن از احوالشان خبر دارد. هيچكس مثل حسن با خفاگاهشان آشنا نيست. عبد اللّه بن حسن با نگرانى از برادرش پرسيد. -بجاى من اين استنطاق طاقت فرسا را قبول خواهى كرد؟ -بله، قبول كردهام. روز ديگر كه عبد اللّه بن حسن بحضور خليفه رسيد ابو العباس از نو دربارهى محمد و ابراهيم صحبت كرد و بار ديگر به عبد اللّه بن حسن گفت اين دو پسر در كجا بسر مىبرند. عبد اللّه بىدرنگ جواب داد. -عمويشان حسن از همه بهتر مىداند كه برادرزادههايش چه مىكنند. ابو العباس سكوت كرد و گذاشت اين محفل بپايان رسد. اما در همان روز بدنبال حسن بن حسن معروف به «حسن مثلث» فرستاد و او را احضار كرد. -عبد اللّه برادر تو چنين مىگفت. مىگفت تو از حال محمد و ابراهيم خبرها دارى. حسن بن حسن در جواب خليفه گفت:
چهجورى حرف بزنم يا امير المؤمنين. با آن لحن كه يك رعيت در محضر پادشاه سخن مىگويد يا با آن زبان كه دوتا پسر عمو براى هم صحبت مىكنند. ابو العباس گفت: -بخدا دلم مىخواهد آن جور كه خدا ما را با رشتهى رحم بهم پيوند داده حرف بزنيم. درست مثل دوتا پسر عمو. حسن بن حسن گفت: -امير المؤمنين را بخدا قسم مىدهم درست بينديشد. اگر در علم اعلاى حق جل و علا گذشته باشد كه محمد و ابراهيم زمام امور را به مشت گيريد آيا هيچ قدرت و قوتى مىتواند اين دو جوان را از رويشان منع كند و اگر مقدر نباشد كه پاى اين دو مرد هاشمى بر منبر خلافت رسد آيا هيچ قوت و قدرتى مىتواند على رغم تقدير بر منبر خلافتشان بنشاند؟ ابو العباس سفاح گفت: -نه. نه بخدا. فقط آنچه مقدر است صورت خواهد گرفت. حسن بن حسن در اين هنگام گفت. -بنابراين دل عبد اللّه را كه شيخ قوم است مشكن و نعمت شيرين خويش را در كام ما تلخ مگردان. -ابو العباس گفت: -از امروز ديگر نام محمد و ابراهيم را بر زبان نخواهم آورد
مگر آنكه به انحراف راه پيمايند و فساد بر پا سازند. ابو العباس سفاح ديگر از محمد و ابراهيم ياد نكردند و عبد الله بن حسن آسوده خاطر بمدينه بازگشت. گفتهاند: -هنگامى كه ابو العباس سفاح كاخ رصافه را در «انبار» بنا كرد روزى به عبد اللّه گفت: -با من بيا تا ساختمان اين كاخ را تماشا كنيم. نگاه عبد اللّه بن حسن وقتى به تالارها و اتاقهاى مجلل رصافه افتاد گفت: أ لم تر حوشبا. . . و خاموش ماند. ابو العباس دريافت كه عبد اللّه مىخواست شعرى انشاد كند منتهى جلوى زبانش را گرفت. با لحن آمرانهاى گفت: -بقيهاش را بگو. عبد الله دست پاچه شد: -من جز خير ارادهاى نداشتم يا امير المؤمنين. ابو العباس قسم خورد: -بخدا دست برنمىدارم. همهاش را بخوان.
عبد الله بناچار اين دو شعر را انشاد كرد. أ لم تر حوشبا امس يبنى بيوتا نفعها لبنى نفيله
مگر نمىبينى «حوشب» خانهاى مىسازد كه سودش بهره بنى نفيله است يومل ان يعمر الف عام و امر اللّه بطريق كل ليله
آرزومند است كه هزار سال زندگانى كند اما فرمان خدا شبهنگام فرا خواهد رسيد ابو العباس اين تمثيل تلخ را ناشنيده انگاشت و به اعتراض عبد الله بن حسن لب از لب نگشود. گفته مىشود كه ابو العباس از عبد الله بن حسن پرسيد: -چرا باين شعرها تمثيل كردهاى. وى در جواب گفت: -مىخواستم خصلت زهد را در نهاد امير المؤمنين تقويت كنم. محمد بن ضحاك گفت: ابو العباس سفاح براى عبد الله بن حسن اين شعر را فرستاد. اريد حياته و يريد قتلى عذيرك من خليلك من مراد
من زندگانى او را مىخواهم و او مرگ مرا مىخواهد بدوست بگويند كه از ما پوزش خواهد ابو العباس در اين شعر كنايهاى به فرزندان عبد اللّه بن حسن داشته بود. گفته مىشود اين شعر را براى محمد بن عبد اللّه بن حسن فرستاده و گفتهاند اين شعر را براى عبد الرحمن بن مسعود فرستادهاند و او در جواب چنين نوشته: و كيف يريد ذاك و انت منه بمنزله اليناط الى الفؤاد
چگونه او قصد جان ترا دارد در عين اينكه*تو همچون شريان قلب او باشى و كيف يريد ذاك و انت منه و زندك حيى يقدح من زناد
چگونه ترا خواهد كشت در عين اينكه تو دست تواناى او هستى و كيف يريد ذاك و انت منه و انت لهاشم تراس هاد
چگونه ترا خواهد كشت در عين اينكه مقام تو در ميان بنى هاشم مقام رياست و پيشوا نيست عبد اللّه بن حسن گفت: -من در محضر ابو العباس شبى حضور داشتم. خميازهاى كشيد و بادزن را از دست انداخت.
معنىاش اين بود كه ديگر وقت حضور بپايان رسيده و امير المؤمنين از بيدارى ملول شده است. همه از جا برخاستيم. اما ابو العباس دست مرا گرفت و گفت: -بمان همه رفتند. من و او تنها مانديم. دست به زير مسند خود برد و نامهاى را بدر كشيد. اين نامه به خط محمد بن عبد اللّه فرزند عبد اللّه بن حسن بود كه هشام بن عمرو ثعلبى را به بيعت خويش مىخوانده است. گفتم يا امير المؤمنين من در پيشگاه خدا تعهد مىكنم كه دولت تو از اين دو انسان آسيبى نبيند. ابو الفرج اصفهانى گويد: -عبد اللّه بن حسن و پسرانش قصههاى شيرينى در حكومت بنى عباس دارند كه من از ترس تطويل كتاب به ذكرش نپرداختم و بهمين اندك قناعت كردهام.
ابو جعفر عبد اللّه بن محمد عباسى معروف به منصور ابو الدوانيق پس از مرگ برادرش سفاح به خلافت رسيد و در طلب محمد و ابراهيم پسران عبد اللّه بن حسن جهدى بليغ بكار برد. عبد اللّه بن حسن را با گروهى از سادات بنى حسن از مدينه به كوفه آورده و در آنجا زندانيش ساخت. بالاخره محمد بن عبد اللّه در مدينه ظهور كرد. در اين هنگام گروهى از خاندان او در زندان منصور جان سپرده بودند. براى من سرگذشت اين گروه كه در زندان كوفه مردند معلوم نيست تا جداگانه به ذكر تكتكشان بپردازم و از جريان زندگانى و مرگشان تعريف كنم چون خبر از آنان ندارم اما مىتوانم نامشان را سوا سوا در اين كتاب بنگارم و حتى المقدور كلمهاى چند از فضائل و محامدشان ياد كنم. عليه السلام.
كنيهاش ابو محمد بود. مادرش فاطمه دختر ابو عبد اللّه الحسين «ارواحنا فداه» بود. اين فاطمه بنت الحسين از ام اسحاق دختر طلحه بن عبيد اللّه بدنيا آمده بود. مادر ام اسحاق را «جربا» مىناميدند. لغت جربا بر انسان مؤنثى اطلاق مىشود كه به بيمارى واگيردار «گر» مبتلا باشد. راز اينكه همسر طلحه را «زن گردار» مىناميدند زيبائى بىاندازهى او بود. اين زن ازبس قشنگ بود كه بهيچ زن رضا نمىداد در كنار او قرار بگيرد تا قهرا با او طرف مقايسه شود. زيرا هرچه هم خودش خوشگل و جذاب بود در كنار «جربا» زشت مىنمود. عرب به شترى كه بيمارى «گر» داشته باشد «جربا» مىگويد. «جربا» از «جرب» مشتق است كه به معنى «گر» است. عبد اللّه بن موسى كه خود نواده عبد اللّه بن حسن بود مىگويد: جد من حسن بن حسن از عمش ابو عبد اللّه الحسين دخترش را خواستگارى كرد.
ابو عبد اللّه عليه السلام فرمود: -من دوتا دختر دارم. هركدام را بخواهى براى تو عروسش مىكنم. حسن شرم كرد و سخنى نگفت ولى ابو عبد اللّه الحسين گفت من دخترم فاطمه را كه به مادرم فاطمه زهرا از خواهرش شبيهتر است براى تو انتخاب كردهام اى پسرك من. زبير بن بكار گفت: مردم مىگفتند. -آن زن كه دخترى مانند سكينۀ بنت الحسين در برابر خواستگار عقب بزند براستى در زيبائى بىمانند است. فاطمه بنت الحسين پس از مرگ شوهرش حسن بن حسن با عبد اللّه بن عمرو «نوادهى عثمان بن عفان» عروسى كرد. و عبد اللّه بن عمرو عموى «عرجى» شاعر معروف است. فاطمه دختر ابو عبد اللّه الحسين از عبد اللّه بن عمرو دو پسر و يك دختر بدنيا آورد. پسرانش محمد معروف به ديباج و قاسم نام داشتند و اسم دخترش رقيه بود. عبد اللّه بن حسن شيخ بنى هاشم و شخصيت محترم و وجيه اين
قوم بود. عبيد اللّه مردى فاضل و عالم و كريم بود. مصعب زبيرى مىگويد: -هرچه زيبائى و نيكوئى و خوبى بود همه به عبد اللّه بن حسن رسيده بود. اگر مىپرسيدند زيباترين مردم كيست جوابش اين بود -عبد اللّه. فاضلترين عرب كيست؟ -عبد اللّه بن حسن. سخنورترين زبان در دهان كدام مرد عرب است. -عبد اللّه بن حسن عبد اللّه بن حسن خودش مىگفت: -من از همهى مردم به رسول اللّه نزديكترم زيرا هم از جانب پدر پسر پيغمبر هستم و هم از جانب مادر عبد اللّه بن موسى مىگويد: -نخستين كسى كه در آل هاشم از نطفه حسن و حسين پديد آمده عبد اللّه بن حسن بود. پدرش حسن بن حسين و مادرش فاطمه بنت الحسين عليه السلام. محمد دهان مىگويد. -عبد اللّه بن حسن را ديدم. آن چنان زيبا و محتشم و جليل بود كه گوئى از پاى تا سر در نور غرق است. گفته بخدا سيد الناس
اين مرد است. عيسى بن عبد اللّه علوى مىگويد: -عبد اللّه بن حسن در مدينه. در خانهى فاطمه دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله چشم به جهان گشود. همان خانه كه در مسجد رسول قرار داشت: منصور بن رياى خزارى كه جد مادرى حسن مثنى بود بمدينه گفت شنيدم عروسى كردهاى! -بله. با دختر عمويم فاطمه بنت الحسين عليه السلام عروسى كردهام. منصور فزارى گفت: -كار خوبى نكردهاى چون نطفهها وقتى با هم نزديك باشند ضعيف مىشوند. شايستهى تو اين بود كه با دخترى از دختران عرب ازدواج مىكردى. حسن در پاسخ جدش گفت: -خداوند بمن پسرى هم داده است. -ببينمش. حسن مثنى به پرستار خانه دستور داد دست عبد اللّه را بگيرند و بحضور جدش ببرند. منصور فزارى از ديدار نبيرهى خود خوشنود شد و گفت:
-كار خوبى كردهاى. اين كودك به شيرى مىماند كه حالت حمله و دفاع بخود گرفته است: حسن مثنى از نو گفت: -پسر ديگرى هم از دختر عمويم دارم. -آن يكى را ببينم: پسر دومش «حسن مثلث» بود به آغوش جدش رفت. منصور از ديدار اين يكى هم خورسند شد ولى گفت: -حسن خوب است ولى به خوبى عبد اللّه نيست. -و يك پسر ديگر. اين سومين پسر حسن مثنى بود. اسمش ابراهيم بود. منصور فزارى وقتى ابراهيم را ديد گوئى خطرى را در اين نژاد احساس كرد كه گفت. -ديگر نزديك هم نرويد. همين سه پسر كافيست. محمد بن ايوب رافعى گفت. -خانوادههاى شريف و جليل هرگز هيچكس را نظير عبد اللّه بن حسن نمىشمردند زيرا هيچكس در شرافت خانوادگى همانند او نبود. سعيد بن ابان قرشى مىگويد: -در حضور عمر بن عبد العزيز نشسته بودم. عبد اللّه بن حسن بار
يافت. عمر بن عبد العزيز به عبد اللّه حرمت و عنوانى عظيم گذاشت. عبد الله بن حسن هنوز جوانى نو سال بود. جامهاش را ازار و ردائى تشكيل مىدادند. عمر بن عبد العزيز وى را در پهلوى خود روى سرير جا داد و با وى بسيار شوخى كرد. هم خود مىخنديد و هم او را مىخندانيد. طى اين شوخى و خنده يكبار دست به شكمش برد و از گوشت شكمش نيشگون كوچولوئى گرفت. در آن روز در حضور خليفه جز آن امير كس ديگرى حضور نداشت. هركه در آنجا بود از بنى اميه بود. وقتى عبد الله حضور خليفه را ترك گفت همنشينان عمر بن عبد العزيز اين همه شوخى و تفريح را براى جوانى مثل عبد اللّه زياد شمردند گفته شد: -چرا امير المؤمنين از شكم اين جوان نيشگون گرفته است. عمر گفت: -آنچه با اين جوان شوخى و خنده كردهام بخاطر رسول اكرم بود و اميدوارم بدينوسيله شفاعت جد او را ادراك كنم. سعيد جهنى مىگويد: -در خدمت عبد اللّه بن حسن نشسته بودم: گويندهاى گفت:
-اينك ابو عدى. شاعر اموى بر در ايستاده است و مىگويد از ابو محمد اجازهى ديدار مىخواهم. عبد اللّه بن حسن و پسرانش محمد و ابراهيم برخاستند و او را پذيرفتند. عبد اللّه شخصا بوى چهارصد سكه طلا بخشيد. پسرانش هم چهارصد سكه طلا باو دادند. همسرش هند هم دويست دينار طلا به ابو عدى عطا كرد. اين شاعر وقتى از آن خانه بدر مىآمد هزار سكهى طلا داشت. موسى بن عبد الله مىگويد: -پدرم در مسجد رسول اكرم بر گليمى نماز مىخواند. آنجا نمازگاه پدر من بود. وقتى منصور وى را از مدينه بكوفه برد و در زندان روزگارش بسر آمد و پس از سالهاى سال آن گليم كه نمازگاه او بود همچنان بر جاى خود افتاده بود. به احترام پدرم كسى دست به آن گليم نزده بود. عبد اللّه بن حسن در زندان هاشميه به سال صد و چهل و پنج بدرود حيات گفت. وى در اين هنگام مردى هفتاد و پنجساله بود.
وى برادر عبد اللّه بن حسن و مادرش نيز فاطمه دختر ابو عبد اللّه الحسين عليه السلام بود.
مردى دانشمند و فاضل و پارسا بود. در باب امر به معروف و نهى از منكر روش طايفهى زيديه را به پيش داشت. اسماعيل بن يعقوب مىگويد: وقتى عبد اللّه بن حسن بفرمان ابو جعفر منصور به زندان رفت برادرش حسن بن حسن با خداى خود عهد كرد كه تا عبد اللّه در زندان بسر مىبرد او عطر و سرمه بكار نبرد. و جامهى نرم نپوشد و غذاى گوارا نخورد. عبد اللّه بن عمران روايت مىكند: حسن بن حسن در غم برادرش عبد اللّه بن حسن كه محبوس بود از خضاب خوددارى مىكرد. ابو جعفر منصور اسم حسن را خشمناك گذاشته بود. مىگفت: آن خشمناك. يعنى حسن چه مىكند؟ حارث بن اسحاق حديث مىكند: حسن بن حسن در «ذى الاثل» بسر مىبرد. از آنجا به مدينه آمده بود. برادرش عبد اللّه بن حسن محبوس بود. حسن بن حسن بخاطر برادرش همچون در ميان صومعهها لباس زبر از كرباسهاى درشتباف مىپوشيد. ابو جعفر منصور وى را «خشمناك» مىناميد. احيانا نامههاى او به برادرش عبد اللّه دير مير سيد. عبد اللّه در مجلس از اين بابت نگران و گلهمند بود. باو پيغام مىداد كه من زندانى هستم و فرزندان من
آوارهى بيابانها هستند اما تو و بچههاى تو در امان بسر مىبريد. من بنامههاى تو دلخوشم دست كم اين دلخوشى را از من دريغ مدار. حسن بن حسن وقتى اين پيامها را مىشنيد به تلخى مىگريست و مىگفت فداى تو شوم ابو محمد. و مىگفت: -اين برادرم ابو محمد هميشه بر ضد حكومتها سر شورش و خلاف داشت. حسن بن حسن معروف به حسن مثلث در زندان هاشميه بسال صد و چهل و پنج ديده از جهان فروبست وى بهنگام مرگ مردى شصت و هشتساله بود.
وى سومين پسر حسن بن حسن بن على از فاطمه دختر ابو عبد اللّه الحسين ارواحنا فداه بود. كنيهاش ابو الحسن بود. يحيى بن حسن مىگويد: -ابراهيم در عهد خود از همهى مردم به رسول اكرم شبيهتر بود. عيسى بن عبد اللّه مىگويد: حسن بن حسن بديدار برادرش ابراهيم رفت. وى در اين وقت
داشت بشترانش علف مىداد. حسن به برادرش ابراهيم گفت: -شترانت را علف مىخورانى در عين اينكه برادرت عبد اللّه محبوس است؟ ابراهيم كه ناگهان بياد برادرش افتاده بود يكباره شترانش را از پاگاه آزاد كرد. از آن شترها ديگر يك كدامش هم به ابراهيم بازنگشت. همه از دم ياوه و مفقود شدند. ابراهيم بن حسن در ماه ربيع الاول سال 145 در زندان هاشميه از جهان رخت بست. وى نخستين فرزندان حسن بود كه در بازداشت منصور جان سپرد. سن وى در دم مرگ شصت و هفت سال بود. ابو مفرح اصفهانى مىگويد: اين سه تن. عبد اللّه و حسن و ابراهيم فرزندان حسن بن حسن بودند كه در زندان بدرود زندگى گفتند: محمد بن على بن حمزه علوى مىگويد: ابو بكر بن حسن بن حسن هم با اين قوم به قتل رسيد اما من اين روايت را سواى او از كسى ديگر نشنيدهام. علماى انساب هم تاكنون در ميان فرزندان حسن مثنى كسى را بنام ابو بكر ذكر نكردهاند.
همراه با فرزندان حسن بن حسن گروهى ديگر هم از مدينه به كوفه تبعيد و بازداشت شدند ولى ابو جعفر پس از ماجراى محمد و ابراهيم همهشان را آزاد كرد. ما از اين دستهجمعى را بنام ياد مىكنيم 1-جعفر بن حسن 2-حسن بن جعفر 3-موسى بن عبد اللّه 4-داود بن حسن 5-سليمان بن داود 6-عبد اللّه بن داود 7-اسحاق بن ابراهيم 8-اسماعيل بن ابراهيم محمد بن على علوى مىنويسد كه اسحاق و اسماعيل فرزندان اسماعيل بن حسن بقتل رسيدند اما روايت آزادىشان صحيحتر و قوىتر است. اكنون به سرگذشت آنان كه در زندان هاشميه كشته شدهاند مىپردازيم.
وى برادرزادهى عبد اللّه بن حسن بن حسن بود. كنيهاش ابو الحسن بود. مردم باو «على الخير» و «على الاغر» و «على العابد» مىگفتند. همسرش زينت دختر عبد اللّه بن حسن يعنى دختر عمويش بود. بانوئى عابد و پارسا بود. مثل شوهرش. مردم به اين زن و شوهر «زوج صالح» لقب داده بودند. مادر على ام عبد اللّه دختر عامر كلابى بود. سعيد مساحقى مىگويد: -ابو العباس سفاح بحسن مثلث چشمهاى در «ذو خشب» كشيده بود و نام آن چشمه «چشمهى مروان» بود. حسن پسرش على. همين على را گاهوبيگاه بسر كنى آن چشمه مىفرستاد. على از پدرش اطاعت مىكرد و بسركشى آنجا مىرفت اما آب آشاميدنى را از مدينه با خودش مىبرد زيرا مشروع مىدانست كه از چشمهى مروان آب بنوشد. اين مرد تا اين پايه پارسا و پرهيزگار بود. مردى از موالى آل طلحه حكايت مىكند: -در راه مكه على بن الحسن را ديدم كه نماز مىگذاشت. ناگهان يك افعى بسوى سجادهاش پيش رفت و سر بدامنش فروبرد
. او همچنان بنماز ايستاده بود تا پس از چندى آن افعى از گريبانش سردرآورد و راه خود را بپيش گرفت و رفت. على بن حسن در طى اين مدت كه افعى در پيراهنش مىلوليد نه تنها نمازش را نبريد و جزع و فزع و اضطراب و هراس نشان نداد بلكه آثار اضطراب و جزع هم از چهرهاش ديده نمىشد. هنگامى كه عبد اللّه بن حسن و سادات اين خاندان را به فرمان ابو جعفر منصور از مدينه بكوفه مىبردند زينب دختر عبد اللّه كه همسر على بن الحسن بود گريه مىكرد و مىگفت: وا عبرتا من الحديد و العباد و المحامل المعراه خاندان بنى حسن را در محملهاى بىروپوش باسارت مىبردند. همه با زنجير بسته بودند. عيسى بن عبد اللّه از پدرش روايت مىكند: رياح، زندانبان هاشميه وقتى از نماز صبح فراغت مىجست من و قدامة بن موسى را بحضورش مىطلبيد و با ما ساعتى به گفتگو سرگرم مىشد. يك روز كه مثل هميشه صبحگاهان صحبت مىداشتيم مردى پشمينهپوش از در درآمد. رياح با خونسردى بوى گفت:
-خوش آمديد، آيا حاجتى داشتيد. آن مرد چنين جواب داد: -مىخواهم با خانوادهام در زندان بسر ببرم. مرا هم زندانى كند. اين مرد على بن الحسن بود. رياح گفت: -اطاعت مىكنم. مسلم است كه امير المؤمنين منصور اين تسليم را دربارهى شما منظور خواهد داشت يعنى در تعذيب و شكنجه بشما تخفيف خواهد داد. و او را هم بزندان برد. موسى بن عبد اللّه مىگويد: -زندان ما آن چنان تيره و تاريك بود كه ما نمىتوانستيم از اوقات نماز را بشناسيم چون روشنائى نمىديديم. از وقتى كه على بن حسن به زندان آمد بر ترتيب عبادت او اوقات نماز بر ما آشكار شد. موسى بن عبد اللّه هاشمى روايت مىكند: -على بن الحسن به نماز ايستاده بود. بارى به سجده رفت و ديگر سر از سجده برنداشت. عمويش عبد اللّه بن حسن گفت: -برادرزادهام خوابش برده. بيدارش كنيد.
وقتى نگاهش دارند ديدند از اين دنيا رفته. عبد اللّه گفت: -خدا از تو راضى باشد اى برادرزادهى من. من مىدانستم از اين مرگ بيمناكى جوهر به پسر اسما مىگويد. وقتى سادات بنى الحسن را مىخواستند زنجير كنند تا آنان را بحضور ابو جعفر ببرند. على بن الحسن بنماز ايستاده بود. بسان زنجيرهائى كه آماده شده بود. زنجيرى بسيار سنگين و دردناك ديده مىشد. كه هيچكس طاقت فشارش را نداشت. همه از اين زنجير در مىرفتند. در اين وقت على بن الحسن نمازش را بپايان رسانيد. بىدرنگ پاهايش دراز كرد و گفت: -از اين زنجير چقدر وحشت مىكنيد. با آن زنجير سنگين پاهاى على بن الحسن بسته شد. سليمان بن داود و حسن بن جعفر از سادات بنى الحسن كه در هاشميه زندانى بودند روايت مىكند: ما با على بن الحسن در يك زندان محبوس بوديم. رنج زندان لاغرمان
كرده بود. تا آنجا مىتوانستم بهنگام نماز و وقت خواب زنجير را از پا و گردن خود در بياوريم. البتّه هروقت كه نوبت سركشى زندانبانان مير سيد با دست خود زنجيرهايمان را بپا و گردن خود مىبستيم. اما على بن الحسن هيچوقت. نه وقت نماز و نه وقت خواب از زنجير در نمىآمد. عمويش روزى به او گفت: -چرا زنجير از گردنت در نمىآورى پسرك من! على در جواب گفت: -نه، بخدا اين زنجير را از خود دور نمىسازم تا روزى كه در پيشگاه عدل الهى از ابو جعفر بپرسم به چه گناه مرا باين زنجير بسته است. گفتهاند: در آن روز كه آل حسن بن على را به زندان هاشميه تسليم مىداشتند على بن الحسن بر در زندان سر بآسمان برداشت و گفت: -پروردگارا اگر گناهان ما اين زندان را براى ما ايجاب كرده بر ما سخت بگير، آنچنان بر ما سخت بگير كه رضاى تو از ما تأمين شود. عمويش عبد اللّه بن الحسن گفت:
-چه مىگوئى خدا رحمتت كند. يكتن از بنى الحسن. از آنان كه در زندان هاشميه محبوس بودهاند مىگويد: عبد اللّه بن حسن براى ما حديثى از فاطمهى زهرا روايت كرده كه رسول اكرم فرمود: هفت تن از فرزندان من بر ساحل فرات بخاك مىروند كه در فضيلت ميان اولين و آخرين بىنظيرند. گفتند ما كه هشت تن هستيم. عبد اللّه بن حسن در جواب اين گفت: -چه مىدانم. رسول اللّه چنين گفته است و فاطمه زهرا چنين شنيده. مىگويد. هنگامى كه در زندان را بروى بنى الحسن گشودند از آن هشت تن هفت نفر بدرود زندگى گفته بودند و من هشتمينشان بودم كه رمقى در تن داشتم. مرا از زندان بدر آوردند و آبم دادند. تنها من زنده ماندم. حسين بن نصر روايت مىكند: آل حسن بن على كه در زندان هاشميه محبوس بودند اوقات نماز را با تسبيح على بن حسن تشخيص مىدادند.
عبد اللّه بن حسن كه از رنج زندان بجان آمده بود بارى ببرادرزادهاش على گفت: -مىبينى كه چه مىكشيم. آيا از درگاه خدا مسئلت نمىدارى كه ما را از اين بلا برهاند. على بن حسن دير زمانى خاموش ماند و سپس گفت: -ما را در بهشت مقامى است كه جز با تحمل اين مشقتها نمىتوانيم آن مقام را دريابيم و ابو جعفر هم در جهنم عذابى به پيش دارد كه فقط كيفر اين مظالم است. او بايد ما را شكنجه دهد تا آن را دريابد. اگر بر اين آزارها بردبار بمانيم هرچه زودتر جان مىسپاريم و از اين اندوه و محنت رها مىشويم. انگار كه رنجى نبردهايم. اكنون اگر مىخواهيد دعا كنيد تا از محنت شما كاسته شود و در عذاب ابو جعفر نيز تخفيف يابد. عبد اللّه بن الحسن گفت: -نه. بلكه صبر مىكنيم تا ما و ابو جعفر هر دو بآنچه در پيش داريم برسيم. زندانبان هاشميه بيش از سه روز ديگر در آن زندان زنده نماندند. على بن الحسن در روز بيست و سوم ماه محرم سال صد و چهل و شش در زندان منصور جان سپرد. او بوقت مرگ فقط چهل و پنج سالش بود.
وى برادر على بن الحسن بود. مادرش هم مادر على يعنى ام عبد اللّه دختر كلابى بود. حارث بن اسحاق مىگويد: -رياح زندانبان آل حسن بن على را با محمد ديباج پسر عبد اللّه بن عمرو از مدينه بسوى كوفه مىبرد. هنگامى كه بقصر نفيس رسيدند. «سه ميل دور از مدينه» رياح به آهنگران دستور داد بنى الحسن را بزنجير و غل بكشند. براى همه غل و زنجير آماده كرده بودند. دست بر قضا حلقهى آن غل كه براى عبد اللّه بن الحسن مثلث تهيه شده بود تنگ بود. گلويش را سخت فشرد و فريادش را در آورد. برادرش على بن الحسن وقتى چنين ديد قسم داد كه زنجير او را با زنجير برادرش عوض كنند. چنين كردند. و بدينترتيب فرزندان رسول اكرم را به زبده رسانيدند. عبد اللّه بن الحسن «حسن مثلث» در سن چهلوششسالگى بروز عيد قربان سال صد و چهل و پنج هجرى در زندان هاشميه از جهان رخت بست.
عباس هم پسر حسن مثلث و برادر على و عبد اللّه است اما مادرش از
مادر برادرانش سواست. مادر عباس عايشه دختر طلحه الجواد تيمى است. ابن عباس از جوانمردان بنى هاشم بود. ابراهيم بن على شاعر معروف در مدح عباس چنين مىگويد: لما تعرضت للحاجات و اعترضت عندى و عاد ضمير القلب وسواسا
وقتى بنيازمنديهاى خود انديشم و قلب من بوسواس و اضطراب افتاد سعيت ابغى لحاجات و مصدرها برا كريما لثوب المجد لباسا
بسوى آن كس دويدم كه نيكوكار و كريم است و در جامه شرف برازنده است هدانى اللّه للحسنى و وفقنى فاعتمت خير شباب الناس عباسا
خداوند توفيقم داد و مرا به بهترين جوانان بشر يعنى عباس هدايت فرمود قدح النبى و قدح من ابى حسن و من حسين جرى لم ير حناسا
تيرى از تركش رسول اكرم و على مرتضى و حسن بن على كه شجاع و پيروزمند است
عمران بن ابى فروه مىگويد: عباس بن حسن در خانهاش ايستاده بود كه سپاهىهاى منصور دستگيرش كردند. مادرش عايشه فرياد كشيد: -بگذاريد يكبار ببوسمش. بگذاريد يكبار بر سينهام بفشارمش جواب دادند: -محال است. مىپنداريم كه مادرش در اين جهان زنده نيست. عباس بن حسن در زندان هاشميه روز بيست و سوم ماه رمضان سال صد و چهل و پنج هجرى در سى و پنجسالگى بدرود زندگانى گفت:
او پسر ابراهيم بن حسن مثنى است: و همچنين اسماعيل است كه معروف به «طباطبا» است. [1] گفته مىشود كه «طباطبا» لقب پسرش ابراهيم است. مادرش را ربيحه بنت محمد مىناميدند. عبد اللّه بن موسى مىگويد: -عبد الرحمن بن ابى المولى در زندان هاشميه با سادات بنى الحسن
زندانى بود. از او پرسيدم آل حسن بن على در آن سياه چال وحشت را چگونه بسر مىبردند. در جوابم گفت: -اين قوم مردمى صبور و بردبار بودهاند. در ميانشان مردمى بود كه خصلت طلا را داشت هرچه بيشتر در آتش مىماند جلوه و جلايش بيشتر تشعشع و درخشش مىگرفت. دوباره پرسيدم اين مرد كى بود؟ گفت: -اين مرد اسماعيل پسر ابراهيم بن الحسن بود كه هرچه بيشتر شكنجه مىديد بيشتر صبر مىكرد.
پسر ابراهيم بن حسن از كنيزى كه «عاليه» ناميده مىشد بدنيا آمد. او را «ديباج اصغر» مىناميدند. [1] خودش مىگويد: «وقتى ابو جعفر منصور ما را بحضورش فراخواند بمن گفت: -تو ديباج اصغر هستى؟ گفتم آرى. من هستم.
با خشونت گفت: -ترا بصورتى مىكشم كه هيچيك از خاندان ترا آنطور نكشتهام. بعد دستور داد وى را در ميان جرز ساختمان بگذارند و بر سرش دوغاب گچ بريزند. منصور محمد بن ابراهيم را بدينترتيب فجيع بقتل رسانيد. زبير بن بلال مىگويد: -مردم دستهدسته به تماشاى محمد بن ابراهيم مىآمدند. زيرا مرد زيبائى بود.
وى نوادهى عبد اللّه بن حسن مثنى بود. مادرش ام سلمه دختر حسن مثلث بود. مادر بزرگ او «مادر پدرش» از نسل عمرو بن نفيل بود و «رمله» ناميده مىشد. پدرش او را به مصر فرستاده بود و عمويش موسى بن عبد اللّه را هم همراهش كرده بود. در اين سفر «مطر صاحب حمام» و يزيد بن خالد فسرى هم در التزام ركابشان رفته بودند. مطر را بدين جهت «صاحب حمام» مىگفتند كه در بصره حمام حاكم را اداره مىكرد.
مطر و يزيد بن خالد مردم مصر را بسوى محمد بن عبد اللّه دعوت مىكردند. حكومت مصر كه عامل او ابو جعفر منصور بود دستور داد اين چند نفر را دستگير كنند. موسى بن عبد اللّه از دست گماشتگان حاكم فرار كرد و على بن محمد دستگير شد. ما سرگذشت موسى بن عبد اللّه را در جاى خود ذكر خواهم كرد. ابو جعفر منصور فرمان داد كه على را هم با سادات بنى حسن به زندان بسپارند. گفته مىشود كه ابن على تا عهد مهدى عباسى در زندان بسر برد و همچنان در زندان وفات يافت. اما صحيح اينست كه وى در عهد ابو جعفر منصور ديده از زندگى فروبست.
محمد بن عبد اللّه نواده عمرو بن عثمان بن عفان بود. ابن محمد از آل ابو طالب به حساب نمىآيد زيرا اموى بود و نسبت به عثمان بن عفان مىرسانيد اما از آنجايى كه پسر فاطمهى بنت الحسين عليه السلام بود و از جانب مادر برادر عبد اللّه بن حسن شمرده شد نامش را در اينجا بميان آوردهايم.
عبد اللّه بن حسن به اين برادر خود «هرچند ناتنى بود» محبتى شديد داشت. محمد با عبد اللّه در زندان كشته شدند. مادرش «چنانكه گفتهايم» فاطمه دختر ابو عبد اللّه الحسين عليه السلام بود. عبد اللّه بن عمرو پس از مرگ حسن بن حسن فاطمهى بنت الحسين را به عقد خود درآورد. گفتهاند: وقتى حسن بن حسن در بيمارى خود به احتضار رسيد سخت در جزع و اضطراب افتاد. دميدم مىگفت: -بخاطر مرگ جزع ندارم. من از مرگ نمىترسم. پرسيدند: -پس اين بىقرارى از چيست. تو چند لحظهى ديگر اجداد اطهارت رسول اللّه و على مرتضى و حسن و حسين عليهم السلام را ديدار مىكنى حسن بن حسن در جواب گفت: -مثل اينكه مىبينم پس از مرگ من عبد اللّه بن عمرو بن عثمان از جامهى زيبا و فاخر خود را پوشيده و با زلفهاى شانه كرده و ترتيب داده بخانهى من مىآيد و مىگويد «من از نسل عبد مناف هستم و آمدهام تا در
مراسم تشيع جنازهى پسر عم خود شركت جويم. اين مرد هدفى جز همسرم فاطمه ندارد. هنگامى كه من از دنيا رفتهام نگذاريد او بر جنازهام حاضر شود. فاطمه دختر امام حسين سخنان شوهر محتضر خود را مىشنيد. در اين هنگام فرياد كشيد: -مىشنوى پسر عم چه مىگويم؟ حسن بن حسن گفت مىشنويم. -من هرچه كنيز و غلام دارم همه آزاد باشند. هرچه دارم همه در حساب تصدق گذاشته شود اگر پس از مرگ تو شوهرى برگزينم . حسن بن حسن با اين تعهد كه همسرش داده آرام گرفت. ديگر اضطراب و بىقرارى نكرد تا جان سپرد. رضوان اللّه عليه. هنگامى كه شيون عزا از خانهى وى برخاست ناگهان عبد اللّه بن عمرو از در درآمد. بهمان ترتيب كه حسن بن حسن خبر داده بود. با همان لباس فاخر. و همان موهاى شانه زده. ميان كسانى كه در كنار جنازه حضور داشتند سخن به اختلاف در گرفت. گروهى گفتند.
-جلويش را بگيريم و نگذاريم در اين مراسم شركت جويد. جمع ديگر گفتند. -شركت او در تشيع جنازهى حسن زيانى ندارد. بالاخره راهش دادند. فاطمه دختر حسين بن على كه همسر حسن بن حسن بود بر مرگ شوهرش شيون مىكرد و با پنجه چهرهى خود را مىخست. عبد اللّه بن عمرو غلامش را بسوى او فرستاد اين غلام دم گوش فاطمه گفت: -مولاى من پيغام مىدهد كه شما اين قدر به چهرهى خود چنگ نزنيد. ما را از اين چهره بهرهايست. فاطمه هم ديگر آرام گرفت و پنجههاى خود را در آستينش پنهان ساخت. حسن بن حسن را بخاك سپردند. هنگامى كه عده وفات حسن پايان گرفت عبد اللّه بن عمرو از فاطمه خواستگارى كرد. فاطمه گفت: -من قسم خوردهام پس از شوهرم با هيچكس عروسى نكنم. اكنون با سوگند و تعهدات خود چكنم. عبد اللّه بن عمر گفت:
شما بهر چه تعهد كردهايد وفا كنيد. ما عوض يك غلام دو غلام و بجاى هرچه تصدق كردهايد دو برابرش را به شما تسليم خواهم كرد. ازدواج فاطمه بنت الحسين با عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بدين قرار صورت گرفت. اسماعيل بن يعقوب چنين روايت مىكند: پس از مرگ حسن بن حسن همسرش فاطمه بنت الحسين به عهد خود وفادار ماند به خواستگارى عبد اللّه جواب منفى داد. اما مادر فاطمه «ام اسحاق دختر طلحه يتمى» بناى اصرار و ابرام را گذاشت كه اين خواستگارى را بپذيرد. معهذا فاطمه امتناع مىكرد تا بالاخره مادرش در آفتاب ايستاد و قسم خورد كه اگر فاطمه با عبد اللّه عروسى نكند او هرگز به سايه نرود. فاطمه وقتى مادرش را با اين سماجت ديد بناچار خواستگارى عبد اللّه را پذيرفت.
در اين فصل از موجباتى كه اسارت سادات بنى الحسن فراهم ساخته و منصور خليفه را بر ضدشان برانگيخته سخن مىگوئيم. عبد الملك بن شيبان مىگويد: -در ميان تودهى جاهل شهرت گرفته بود كه محمد بن عبد اللّه بن
حسن مهدى موعود است. بههمينجهت عوام به او لقب «مهدى» بخشيد تا آنجا كه مىگفتند محمد بن عبد اللّه «مهدى» جامههاى يمنى و مصرى مىپوشد. سهل بن بشر از سفيان ثورى اين سخن شنيده بود: «اىكاش ابن مهدى قيام مىكرد.» مرادش از مهدى. محمد بن عبد اللّه حسنى بود. عيسى علوى از قول پدرش عبد اللّه علوى تعريف مىكند. گروهى از بنى هاشم در «ابوا» انجمن كردند. اين گروه از ابراهيم بن محمد عباسى و ابو جعفر عبد اللّه المنصور بن محمد و عمويش صالح بن على و عبد اللّه بن حسن و عبد اللّه بن عمرو و پسرانش محمد و ابراهيم تشكيل يافته بود. صالح بن على عباسى اين انجمن سياسى را كه از هاشمىهاى مطرود و فرارى بوجود آمده بود چنين افتتاح كرد: «شما مىدانيد كه اكنون جمهور امت اسلام چشم به شما دوخته و به كردار و اقدام شما نگران است. گردنهايشان بهسوى شما كشيده و گوششان به فرمان شما گشوده است. امروز كه تقدير الهى شما را در اين گوشه گرد هم فراهم آورده خوبست با يكتن از خودتان بيعت كنيد. و بعهده بگيريد كه از فرمانش
سر برمىتابيد دست بدست هم بدهيد و پيمان استوار سازيد تا خداوند پيروزگر شما را بر دشمن پيروز و چيره سازد. بدنبال صالح بن على عبد اللّه بن الحسن. «نوادهى امام حسن مجتبى» از جا برخاست و گفت: بر شما آشكار است كه پسرم محمد «مهدى» است. بيائيد با او بيعت كنيد. در اين هنگام ابو جعفر منصور به سخن درآمد كه چرا خودمان را گول بزنيم. بخدا همه مىدانيد مردم در ميان ما بيش از همهكس بابن جواد «يعنى محمد بن عبد اللّه» دلبستگى و ارادت دارند. به نداى او سريعتر از همه جواب مىگويند و حلقه طاعتش را مخلصانهتر گوش مىكشند. اين سخنان آن چند تن ديگر را كه خاموش نشسته بودند به حرف آورد و سرانجام با محمد بن حسن بيعت كردند. دست بدستش سودند و پيمان همكارى استوار ساختند. عيسى بن عبد اللّه علوى مىگويد: -عبد اللّه بن حسن به پدرم پيغام داد كه بخاطر تصويب يك امر مهم از او و همكارانش ديدار كند. همچنين براى امام ابو عبد اللّه جعفر بن محمد عليه السلام نيز همين پيام را فرستاده بود. عبد اللّه بن حسن چندان دوست نمىداشت كه اين ماجرا را با
امام صادق در ميان بگذارد زيرا عقيده داشت كه اين «مرد» تشكيلاتشان را خراب خواهد كرد. عيسى بن عبد اللّه علوى گويد: -پدرم مرا فرستاد كه بروم و از آنچه در انجمن علويون مىگذرد باو اطلاع دهم. امام جعفر بن محمد هم به محمد بن عبد اللّه «ارقط» دستور داد همراه من باشد و جريان را بعرض او برساند بعلاوه بايد مىپرسيديم آن مهم كه در پيش دارند چيست؟ من و محمد با هم بآنجا كه محمد بن عبد اللّه «مهدى» از مردم بيعت مىگرفت رفتيم. محمد را ديدم كه بر يك فرش اندكى برآمده ايستاده نماز مىخواند و پدرش عبد اللّه در گوشهاى نشسته بود. گفتم: -پدرم مرا بسوى شما فرستاد تا از هدف شما در اين اجتماع آگاه شود. هدف شما از اين اجتماع چيست؟ عبد اللّه بن حسن بمن پاسخ داد: -ما اجتماع كردهايم كه با مهدى محمد بن عبد اللّه بيعت كنم. گفتهاند كه بالاخره امام ابو عبد اللّه جعفر بن محمد به آن انجمن تشريف قدوم ارزانى داشت. عبد اللّه بن حسن در كنار خود مقامى براى امام ابو عبد اللّه آماده
كرد و آن وقت سخن از بيعت مهدى بميان كشيد. جعفر بن محمد فرمود: -اين كار را نكنيد. هنوز نوبت ما نرسيده است. اگر تو اى ابا محمد گمان مىكنى كه پسرت محمد مهدى است باشتباه مىروى. نه او مهدى است و نه امروز روز ظهور مهدى ماست. اگر هدف تو از اين اقدام امر بمعروف و نهى از منكر است چه شده كه تو را بگذاريم و و پسرت را براى اين كار برداريم. پيش بيا با تو كه شيخ بنى هاشم هستى بيعت كنيم. عبد اللّه بن حسن از اين سخن خشمناك شد گفت: -تو خود مىدانى كه به حق سخن نمىگوئى. خداوند ترا بعلم غيب خويش راه نداده است فقط حسد است كه ترا بر اين خلاف واداشته است. ابو عبد اللّه فرمود: -اينطور نيست. من بر پسرت حسد نمىورزم ولى مىدانم كه اين مرد و برادران او و نسل آنان كرسى حكومت را على رغم شما خواهند ربود. در اين هنگام با دست به پشت ابو العباس سفاح زد. و منظورش از «اين مرد» همين ابو العباس سفاح بود. و بعد دستش را روى شانهى عبد اللّه بن حسن گذاشت و گفت: -بخدا تو و پسرانت به خلافت نخواهيد رسيد. عروس خلافت همآغوش
بنى عباس خواهد بود. و اين دو پسر تو «محمد و ابراهيم» هر دو به قتل خواهند رسيد. سپس از جايش برخاست و تقريبا به شانهى عبد العزيز بن عمران زهرى تكيه كرد و گفت: -آن يكى را كه رداى زرد پوشيده ديدهاى. مقصودش «ابو جعفر منصور» بود. -بله ديدمش. -بخدا ما چنين مىبينيم كه كشندۀ محمد اوست. عبد العزيز زهرى گفت: -او محمد را خواهد كشت؟ امام صادق فرمود: -آرى او محمد را خواهد كشت. عبد العزيز مىگويد من در ضمير خود گفتم بخدا ابو عبد اللّه بر پسر عم خود محمد حسادت مىكند. ولى زنده ماندم و ديدم كه او راست گفته بود. سخنانش به غرض آلوده نبود. زنده ماندم و ديدم كه ابو جعفر منصور محمد و ابراهيم هر دو را بقتل رسانيده است. وقتى جعفر بن محمد چنين گفت آنان كه در انجمن حضور داشتند از جا برخاستند و پراكنده شدند.
ديگر بنى هاشم نتوانستند انجمنهاى خود را تشكيل دهند. عبد الصمد و ابو جعفر هر دو بدنبال امام جعفر صادق راه افتادند و گفتند: -يا ابا عبد اللّه، تو چنين مىگويى؟ فرمود: -آرى، چنين مىگويم و بخدا قسم مىخورم كه مىدانم چه مىگويم. عنبسهى عابد مىگويد: هروقت ابو عبد اللّه جعفر بن محمد محمد بن عبد اللّه را مىديد چشمان غرق اشك مىشد و مىگفت: -فداى او شوم. مردم وى را «مهدى» مىنامند و او هرچه زود كشته خواهد شد. او مهدى نيست. نام او بنام مهدى در كتابى كه جدش على بن ابى طالب نگاشته ثبت نشده است. اسماعيل هاشمى مىگويد: من و جعفر بن محمد با هم در مسجد رسول اكرم تقريبا بحالت تكيه نشسته بوديم. ناگهان او از جاى خود برجست و بسوى مردى كه بر قاطرى سوار بود دويد و با او بگوشهاى رفت.
آن مرد همچنان بر قاطر خودش سوار بود و جعفر بن محمد دستش را روى يال قاطر گذاشته بود و با او صحبت مىكرد. وقتى برگشت گفتم: -اين مرد كى بود. جعفر بن محمد فرمود: -تو او را نمىشناسى. او محمد بن عبد اللّه مهدى اهل بيت رسول اللّه است. گفتهاند: محمد بن عبد اللّه از «عمرو بن عبيد» زاهد معروف دعوت كرد كه با وى بيعت كند. عمرو عبيد اين دعوت را نپذيرفت و نعلين خود را از پاى خود درآورد (بعلامت كنارهجوئى) و گفت: -من با مردى كه نمىدانم عادل است يا عادل نيست بيعت كند. نخواهم كرد. و چون عمرو بن عبيد در فرقهى معتزله نفوذ شديدى داشت باقتداى او سى هزار نفر از معتزله كفشهاى خود را بعلامت كنارهجوئى از اين ماجرا از پاى خويش در آوردند. ابو جعفر منصور از عمرو بن عبيد در برابر اين همراهى تشكر كرد عبد اللّه بن سعد چنين مىگويد:
-ابو جعفر منصور دو بار با محمد بن عبد اللّه بيعت كرد. بيعت اولش در مكه در مسجد الحرام صورت گرفت و من در اين بيعت حضور داشتم. وقتى كه محمد بن عبد اللّه از مسجد الحرام بيرون رفت تا بر مركب خود سوار شود ابو جعفر منصور پيش دويد و ركاب او را گرفت: محمد بن عبد اللّه بابو جعفر و برادرش ابو العباس گفت: -وقتى امر خلافت بشما دو نفر رسد حتما خاطرهى امروز را فراموش خواهيد كرد. عبد اللّه بن ابى عبيده (نوادههاى عمار بن ياسر) مىگويد: پس از مرگ ابو العباس وقتى ابو جعفر منصور پا بر كرسى خلافت گذاشت سرلوحهى برنامهى حكومت او نام محمد و ابراهيم فرزندان عبد اللّه بن حسن بود. او با تمام قواى خود تصميم گرفته بود كه فرزندان عبد اللّه بن حسن را دستگير كند. بطلب و جستجوى او همت گماشت. وى مردان بنى هاشم را يكى يكى در خلوت خود احضار مىكرد و از آنان جدا جدا خفاگاه محمد و ابراهيم را سراغ مىگرفت. بنى هاشم به ابو جعفر چنين گفته بودند: -تو مىدانى يا امير المؤمنين كه در آغاز نهضت بنى هاشم اين محمد بن عبد اللّه خود را آمادهى خلافت ساخته بود.
او اكنون بر نفس خود ترسان است. او سر نفاق و خلاف ندارد و نمىخواهد بر ضد مقام خلافت قيام و اقدام كند. در ميان بنى هاشم فقط حسن بن زيد بود كه گفت: -من از محمد اطمينان ندارم و بعيد نمىدانم كه روزى آشوبى بر پا سازد. من قسم مىخورم كه او بخاطر توطئههاى خويش بر ضد تو خواب نخواهد كرد. دربارهى او هرچه اراده دارى اقدام كن. اين ابى عبيده گفت: -اين سخن خوابيده را بيدار كرد. محمد بن عبد اللّه عثمانى مىگويد: در آن سال كه ابو جعفر بحج رفته بود عبد اللّه بن حسن را بحضور طلبيد و از او سراغ پسرانش را گرفت. عبد اللّه هم مثل شيوخ بنى هاشم سخن گفت و باو اطمينان داد اما ابو جعفر گفت: -رضاى من بسته باينست كه پسرانت را از خفاگاه بيرون بياورى محمد بن اسماعيل مىگويد: -مادرم براى من از پدر خود حديث كرد: از قول او كه من به
سليمان گفتم برادر من مرا درياب رحم مرا درياب، چه مىبينى؟ سليمان حسينى پاسخ داد: -مثل اينست كه مىبينم ابو جعفر پردهاى ميان ما و عبد اللّه بن على عباسى (عموى خودش) آويخت و مىگفت: «اينست آنچه با من كردهايد» ابو جعفر در آنجا كه با عم خود عبد اللّه بن على چنين كند مسلم است بر ديگران نخواهد بخشود. حسن بن على نوادهى حسن مثلث چنين روايت كرد. فرزندان عبيد اللّه و عبيد اللّه بن عباس روى متروكات و موقوفات جدشان عباس با هم سر بخصومت و اختلاف گذاشتند. آن موقوفات كه مورد ادعاى آل عباس بود «سعايه» ناميده مىشد و در «ينبع» قرار داشت. محمد بن عبد اللّه بن حسن (همين محمد) در محضر عثمان بن عمرو تميمى قاضى وقت حضور يافت و بر ضد فرزندان عبيد اللّه بنفع فرزندان عبد اللّه شهادت داد و گفت: -توليت اين موقوفات با بنى عبد اللّه بن عباس است. داود بن على عباسى بخانهى محمد بن عبد اللّه آمد و گفت: -بخدا نمىدانم در برابر اين شهادت كه بنفع ما دادهاى چه پاداشى بتو تقديم بدارم. شما حديث مىكنيد كه كرسى خلافت را بدست خواهيد آورد و
اين حديث باطل است. در برابر شما ما حديث مىكنيم كه خلافت را آل عباس خواهند ربود و اين حديث حق است. تو راه مدينه بپيش گير و در آنجا بمان. فرستادهى من بحضور تو خواهد رسيد. اگر در آن وقت جاى تو توى تنور بود در آنجا بمان و بديدار من سفر نكن. عقبة بن مسلم مىگويد: -ابو جعفر از من پرسيد اسم تو چيست؟ گفتم: -عقبة بن سلمه. -در تو يكهمت و اقدام برجستهاى مىبينم و همىخواهم خدمتى به عهدهى تو گذارم. گفتم: -اميدوارم كه بدلخواه امير المؤمنين فرمانش را اجرا كنم. ابو جعفر گفت: -خود را پنهان كن و در فلان روز بسراغم بيا. عقبة بن مسلم مىگويد: -تا آن روز پنهان بودم. و بوقت موعود حضورش را ادراك كردم. بمن گفت پسر عموهاى ما (آل على) جز تخريب حكومت و
و سلطنت ما هدفى ندارد. اين قوم در خراسان. در فلان دهكده. با جمعى از شيعهى خود مكاتبه و مراوده دارند. از آن دهكده برايشان ماليات و هدايا مىرسد. وظيفهى تو اينست كه با آل على تماس بگيرى و در يك چهرهى ناشناس برايشان هديهها و نامهها ببرى و خود را يكتن از مردم آن دهكده بآنان نشان بدهى و در نتيجه سر از اسرارشان در بياورى. اگر از پذيرائى تو و قبول نامههاى تو سرباز زدند بخدا من هم همين را دوست مىدارم ولى اگر به حرفهاى تو گوش دادند و با تو قول و قرارى گذاشتند ما تكليف خود را خواهم شناخت. و باشد بدانى كه در اين تماس بيشتر طرف گفتگوى تو عبد اللّه بن الحسن بود. بعيد نيست كه او در ابتداى امر ترا از خود براند ولى نوميد مباش ديدار را تكرار كن. آهسته آهسته با تو انس و الفت خواهد گرفت. وقتى او ترا بپذيرد ديگر كار تمام است. مرا از وقايع آگاه ساز. عقبه بن مسلم مىگويد: بدستور ابو جعفر منصور با عبد اللّه بن حسن تماس گرفتم. همانطور كه او گفته بود در آغاز از من رم كرد و مرا طرد فرمود اما يواشيواش با من انس گرفت. گفتم جواب نامههايم را مىخوانم. گفت من هرگز با كسى مكاتبه ندارم ولى نفس تو براى دوستان ما جواب است. سلام مرا به آنان برسان و بگو
كه پسرم در فلان روز قيام خواهد كرد. عقبة بن مسلم هم عين جريان را به ابو جعفر منصور گزارش داد. موسى بن عبد اللّه بن حسن مىگويد: ابن عقبة بن مسلم بديدار پدرم آمد و گفت كنيهى من ابو عبد اللّه است و من مردى از مردم يمن هستم. . و براى بچهها تحفهها آورده بود و بخاطرشان روايت اشعار مىكرد. موسى بن عبد اللّه مىگويد: -من هيچكس را در ريا و صورتسازى و حيله نظير اين مرد نديده بودم. مردى بود كه مىتوانست سالها در همان چهرهى دروغين بماند و حتى يكلحظه هم حقيقت خود را نشان ندهد. شب همهشب بيدار بود. و روزها مطلقا روزه مىداشت. يك روز از من پرسيد: -سازمان اين قيام كه در پيش داريد بر چه نقشهايست؟ من بپدرم گفتم: -بخدا اين مرد جاسوس است. و بههمينجهت پدرم او را از خانهى ما راند. همين مرد عقبة بن مسلم بود كه حتى يك نكته هم از زندگانى
ما را پنهان نداشت و همه چيز را پيش ابو جعفر فاش كرد. حارث بن اسحاق مىگويد: ابو جعفر منصور در سفرى كه به حج رفت از عبد اللّه بن حسن سراغ پسرانش را گرفت. عبد اللّه در جواب او طفره رفت و حقيقت را بروز نداد. ابو جعفر منصور در سفرى كه به حج رفت از عبد اللّه بن حسن سراغ پسرانش را گرفت. عبد اللّه در جواب او طفره رفت و حقيقت را بروز نداد. ابو جعفر به عبد اللّه بن حسن دشنام شنيعى داد. نام مادرش را بر زبان راند. عبد اللّه بن حسن گفت: -بكدام مادرم ناسزا مىگوئى. فاطمهى بنت الحسين عليه السلام. يا فاطمهى زهرا دختر رسول اللّه. يا خديجه دختر خويلد. يا ام اسحاق دختر طلحه؟ . . . مادران من اين چند زن هستند. ابو جعفر در جواب او گفت: -باين چند زن كه نام بردهاى جسارتى نكردهام. من به «جربا» دختر قسامه بن رومان فاش دادهام. مسيب بن ابراهيم از جايش جست و گفت: -اجازت كن يا امير المؤمنين گردن اين مادر. . . را با شمشير بزنم. زياد بن عبد اللّه برخاست و رداى خود را بر سر عبد اللّه بن حسن انداخت و گفت:
-او را بمن ببخش. من پسرانش را از خفاگاه بدر خواهم كشيد. بدينترتيب عبد اللّه بن حسن در آن سفر از چنگ منصور نجات يافت. صالح صاحب مصلى مىگويد: من بالاى سر ابو جعفر منصور ايستاده بودم. در سفرى كه ابو جعفر به مكه مىرفت. او داشت غذا مىخورد. بر سر سفرهى او عبد اللّه بن حسن و ابو الكرام و گروهى از بنى عباس نشسته بودند. در اين هنگام ابو جعفر رويش را بسمت عبد اللّه بن حسن برگردانيد و گفت: -فكر مىكنم اى ابا محمد كه پسران تو محمد و ابراهيم از من هراسى برداشتهاند. من دوست مىدارم كه از من نترسند. با من نزديك شوند. من به آنان مهربانىها فراهم كرد و از خاندان خلافت هر دخترى را كه بخواهند به عقدشان خواهم در آورد. و با آنان زندگى مشتركى بوجود خواهم آورد. عبد اللّه همچنان بر سر سفر به فكر فرو رفت. . . چند لحظه فكر كرد و آن وقت سر برداشت و گفت: -بحق تو يا امير المؤمنين قسم ياد مىكنم نه بوجودشان و نه به خفاگاهشان راهى ندارم. اين دو پسر از دست من بدر رفته اما
ابو جعفر منصور آن چنانكه گوئى حرف عبد اللّه را باور نمىدارد گفت: -اين سخنها را كنار بگذار. به پسرانت بنويس. به آن كس كه نامههايت را بآنان مىرساند بنويس. ابو جعفر تقريبا دست از غذا كشيده بود. مطلقا رويش را به عبد اللّه كرده بود و تأكيد مىكرد كه محمد و ابراهيم را بدربار خلافت تسليم دارد و عبد اللّه هم در جواب ابو جعفر يكبند قسم ياد مىكرد كه نمىداند پسرانش كجا هستند. ابو جعفر منصور پشت سرهم مىگفت: -ابو محمد نكن اين كارها را. نكن اين كارها را ابو محمد. سندى بن شاهك مىگويد: ابو جعفر به عقبه بن مسلم چنين دستور داده بود. وقتى از غذا فراغت يافتيم. من بتو يك نگاه مىاندازم. در اين هنگام تو جلوى عبد اللّه بن حسن خود را آشكار ساز. مىدانم كه او روى از تو برخواهد گردانيد ولى تو بپشت سرش چرخ بزن و با نوك پايت به پشت او فشار بياور. در اين هنگام عبد اللّه چشمهاى خود را بروى تو خواهد درآيند. ديگر بس است. همين كافيست اما زنهار تا غذا پايان نيافته هرگز به او تعرض مدار. عقبة بن مسلم همين كار را كرد. وقتى عبد اللّه بن حسن چشم بروى
عقبه گشود ناگهان از جاى خود پريد و خودش را تقريبا بدامن ابو جعفر انداخت و گفت: -مرا نجات بده يا امير المؤمنين خدا نجاتت بدهد. ابو جعفر گفت: -خدا نجاتم ندهد اگر نجاتت بدهم. و بعد دستور داد كه او را بزندان بردند. عباس بن محمد عباسى چنين گفت: -بسال صد و چهلم هجرت در سفرى كه ابو جعفر منصور به حج مىرفت عبد اللّه بن حسن و برادرش حسن مثلث بديدار او آمدند. ابو جعفر داشت نامهاى را مطالعه مىكرد. پسرش محمد مهدى در حضورش نشسته بود. سخنى گفت كه باعتبار ادبيات عرب آن سخن را غلط ادا كرده بود. عبد اللّه بن حسن رويش را به ابو جعفر كرد و گفت: -يا امير المؤمنين بهتر نيست كه براى محمد آموزگارى بگيريد كه به او درس نحو بدهد. چون او درست نمىتواند حرف بزند. ابو جعفر به آن نامه سرگرم بود و سخن عبد اللّه را خوب نشنيد. من بعبد اللّه چشمك زدم كه اين حرف را كنار بگذارد. اما به چشمك من اعتنا نكرد يا مقصودم را درنيافت. حرفش را تكرار كرد. در اين هنگام ابو جعفر از عبد اللّه پرسيد:
-پسر تو كجاست؟ عبد اللّه در جواب گفت: -نمىدانم. ابو جعفر گفت: -بايد او را بمن تسليم كنى. عبد اللّه گفت: -اگر پسرم زير پاى من باشد من پايم را از روى او برنخواهم داشت. ابو جعفر منصور بربيع حاجب گفت: -او را بزندان ببر. حارث بن اسحاق روايت مىكند. ابو جعفر منصور عبد الله بن حسن را در خانه مروان. در آن اتاق كه بر طرف راست حياط قرار داشت زندانى كرد. دستور داد سه كيسه از آن كيسهها كه بر شتر بار مىكند پر از كاه زير پاى عبد اللّه بگذارند. ابو جعفر منصور از مدينه بعزم عراق حركت كرد و عبد اللّه بن حسن از آن تاريخ سه سال تمام در زندان بسر برد. يحيى پسر عبد اللّه بن حسن مىگويد:
وقتى بدستور ابو جعفر پدرم با رجال خانوادهاش زندانى شدند. برادرم محمد بخانه آمد و به مادر من گفت: -برو در زندان به پدرم بگو اگر يك مرد از آل محمد بقتل برسد شايستهتر است تا پانزده نفر از آل محمد كشته شوند. مادرم تعريف مىكرد كه بزندان رفتم و ديدم كه او بر گليمى لميده و پاهايش در زنجير است. سخت جزع و اضطراب كردم گفت: -آرام باش ام يحيى. من آسودهام. هرگز شبى را چنين آسوده بسر نياوردهام. ام يحيى گفت: من پيام پسرش محمد را باو رسانيدم. از آن حالت كه لميده بود پا شد و نشست و گفت: خدا محمد را حفظ كند. . . اما باو بگو همچنان بر تصميمش پايدار باشد. بسوئى سفر كند كه ايمنتر است. بخدا از ميان ما بالاخره يكتن زمام امور را بدست خواهد گرفت. اگر اكنون از تعقيب حق خود باز بمانيم هيچكس در فردا عذر ما را نخواهد پذيرفت. حسن بن زيد مىگويد: گروهى بوديم كه بر عبد اللّه بن حسن در آمديم. علت اين ديدار
هم پيامى بود كه والى مدينه در مورد پسرانش بوسيلهى ما فرستاده بود. عبد اللّه بن حسن بر همان كيسهى پر كاه نشسته بود. همراهان من حرفهاى خود را گفتند. در اين هنگام عبد اللّه بن حسن بسوى من برگشت و گفت: -مصيبت من اى برادرزادهام از مصيبت ابراهيم خليل صلوات اللّه عليه عظيمتر است. خداوند به ابراهيم فرمان داد كه پسرش را در راه او قربانى كند. . اين قربانى عبادتى بود كه او بدرگاه پروردگار خود انجام مىداد. معهذا ابراهيم اين عبادت را «بلاى مبين» ناميده بود. و شما اكنون بديدارم آمدهايد و با من سخن مىگوئيد و از من مىخواهيد كه دو پسرم را باين مردم تسليم سازم تا به قتلشان رساند. . . در عين اينكه قتل فرزندان من گناهى عظيم و عملى محرم است. بخدا اى برادرزادهام نه پندار كه در اين زندان بر من سخت مىگذرد. من در آن روزگار كه توى رختخواب خود مىافتادم خوابم نمىبرد اما بر روى اين كيسههاى كاه. . . نمىدانى چه خواب آرام و شيرينى دارم. عبيد اللّه بن حسن سه سال در زندان ابو جعفر منصور محبوس بود. زبير بن منذر مىگويد:
رياح بن عثمان [1]نديمى داشت كه وى را «ابو التجرى» مىناميدند اين امير البحترى براى من تعريف كرد كه يك روز رياح (والى مدينه) بمن گفت: -اين خانه خانهى مروان است. در اين خانه بخدا خيلى از مردم آمدند و رفتند. و بعد گفت: -با من بيا تا از اين شيخ هاشمى كه در اين خانه زندانى است ديدار كنيم. رياح بن عثمان بر شانهى من تكيه كرده بود. با هم بزندان رفتيم. عبد اللّه بن حسن در آن گوشه نشسته بود. رياح بن عثمان باو گفت: -گمان مداريد كه من با امير المؤمنين خويشاوندى و رحامت دارم، يا او حكومت مدينه را در برابر خدمات گذشتهام به من پاداش داده بخدا تو نمىتوانى مرا مانند «زياد» و «ابن قسرى» كه سابقا والى مدينه بودهاند ببازى بگيرى. من بخدا جان ترا بلب خواهم رسانيد تا بناچار پسرانت (محمد
و ابراهيم) را تسليم سازى. عبد اللّه بن حسن در جواب سر بلند كرد و گفت: -آرى، بخدا تو آن مردك ارزق چشم از قبيلهى قيس هستى كه سرت را همچون سر گوسفند از تن جدا مىسازند. ابو البخترى مىگويد: -وقتى با رياح بن عثمان از زندان برمىگشتيم دستش توى دست من بود. پنجههايش يخ كرده بود. پاهايش بزمين كشيده مىشد. اين مرد از آنچه عبد اللّه بن حسن گفته بود سخت ترسيده بود. باو گفتم: -اين ترس بيجا چيست. بخدا عبد اللّه بن حسن از غيب خبر ندارد. تو بىخود ترسيدهاى. رياح بن عثمان بمن جواب داد: -واى بر تو، نمىدانى، اين مرد تا خبرى را نشنيده باشد نمىگويد. از حادثهاى خبر داده كه حتما وقوع خواهد يافت. ابو البخترى گفت: -بخدا بهمان ترتيب كه عبد اللّه بن حسن خبر دارد سر رياح بن عثمان را همچون سر گوسفند بريدند. حارث بن اسحاق حديث مىكند: -فرزندان حسن در زندان مدينه تحت نظر رياح بن عثمان محبوس بودند. از سال صد و چهلم تا سال صد و چهل و چهارم كه ابو جعفر پس از
مناسك حج بعراق باز مىگشت. در منزل «ربذه» رياح بن عثمان از موكب خليفه استقبال كرد. ابو جعفر او را به مدينه باز گردانيد تا بنى الحسن را از مدينه به عراق كوچ دهد. در ميان سادات بنى الحسن محمد بن عبد اللّه عثمانى هم اسير زنجير بود. اين محمد معروف به «ديباج» از جانب مادر با عبد اللّه بن حسن برادر بود. زيرا مادرش فاطمه بنت الحسين عليه السلام بود. على بن عبد اللّه علوى مىگويد: -من بر آستان خانهى رياح بن عثمان حضور داشتم. حاجب دارالاماره گفت: -در اينجا هركس از بنى الحسن است مىتواند داخل شود. عمويم عمر بن محمد گفت: -نگاه كنيم ببينم با فرزندان حسن چه مىكنند. بنى الحسن را در «مقصوره» داخل شدند و از در مروان بدر رفتند. آن كس كه بنى الحسن را به «ربذه» برد تا بموكب ابو جعفر منصور تسلمشان سازد مردى بود كه ابو الازهر ناميده مىشد.
گفتهاند و حسين بن زيد نيز چنين حكايت مىكند: من ميان قبر و منبر در مسجد رسول اللّه ايستاده بودم كه سادات بنى الحسن را از خانهى مروان بدر مىآوردند تا به ربذه اعزام شان دارند. ابو الازهر متصدى اعزام اسرا به ربذه بود. جعفر بن محمد «صلوات اللّه عليه» از من پرسيد: -ماجرا از چه قرار بود. گفتم: -بنى الحسن را ديدم كه در محملها نشسته بودند تا مدينه را ترك گويند. ابو عبد اللّه ابو جعفر بن محمد فرمود: -بنشين. نشستم. او غلام خود را احضار كرد و گفت: -برو، نگران باش، در آن لحظه كه مىخواهند اين كاروان را براه بيندازند مرا آگاه ساز. و بعد خود به نماز ايستاد و تا مدتى دعا كرد. در اين هنگام غلامش آمد و گفت: -دارند آنها را مىبرند. ابو عبد اللّه از جايش پا شد و بپشت پردهاى كه از پشم سفيد بافته
شده بود ايستاد. ميان اسيران آل حسن چشمش به عبد اللّه بن حسن افتاد. عبد اللّه بن حسن، ابراهيم بن حسن و گروهى از اولاد امام حسن عليه السلام. همه در محملها نشسته بودند و عديل هركدامشان يك غلام سياه بود. وقتى چشم جعفر بن محمد صلوات اللّه عليه بآنان افتاد اشكهايش بر چهره سرازير شد و آن وقت بمن رو كرد و گفت: -اى ابو عبد اللّه از پس امروز ديگر حرمتى از كسى توقع مدار. بخدا قبيلههاى انصار بآنچه وعده دادهاند وفا نكردهاند. اين قوم با رسول اكرم در عقبه بيعت كرده بودند كه حرمت او و خاندانش را محترم نگاه بدارند. جعفر بن محمد فرمود: -پدرم، ز پدرانم مرا چنين حديث كرده كه رسول اكرم به على بن ابى طالب فرمود از انصار بيعت بگير. على پرسيد: -قوام اين بيعت بر چه اساس باشد. -بر اين اساس كه با خدا و رسول خدا بيعت كنند. ابن جعد بيعت عقبه را چنين تفسير مىكند: «با خدا بيعت كردهاند كه هرگز گرد معاصى و مناهى نگردند»
ولى ديگران گفتهاند: «اساس بيعت بر اين بود آن چنانكه خود و خانوادهشان را حمايت مىكنند رسول اللّه و ذريت او را نيز حمايت كنند. جعفر بن محمد فرمود: -بخدا انصار به آن بيعت وفا نكردهاند. آن بيعت و شرف آسمانيش از ميانشان رخت بربست. ازاينپس ديگر هيچكس از هيچكس دفاع نخواهد كرد. و بعد در حق انصار نفرين كرد: -پروردگارا بر انصار سخت بگير» عثمان بن منذر مىگويد: -وقتى سادات بنى الحسن را از مدينه بدر مىبردند «ابن حصين» برخاست و فرياد كشيد: -يك نفر با دو نفر اگر با من همدست شوند من اسراى بنى حسن را از چنگ عمال منصور نجات خواهم داد. من راه را بر عمال منصور خواهم زد و نخواهم گذاشت اين قوم را به «ربذه» برسانند. ولى حتى يك نفر هم به «ابن حصين» پاسخ نگفت: محمد بن هاشم مىگويد: -من در ربذه بودم. اولاد حسن را بسته بزنجير از مدينه
آورده بودند. محمد بن عبد اللّه عثمانى (برادرى عبد اللّه بن حسن) نيز همراهشان بود. آن چنان سفيد و لطيف بود كه گوئى از نقره آفريده شده است. اسرا را بر زمين نشانيده بودند. ديرى نگذشت كه مردى از حضور ابو جعفر بدر آمد و گفت: -محمد بن عبد اللّه عثمانى كو؟ او را به چادر منصور بردند. چند دقيقهى ديگر صداى وحشتافزاى تازيانه بگوش ما رسيد. وقتى محمد بن عبد اللّه عثمانى را از چادر منصور بدر آورده بودند آن پيكر نقره مانند همچون زغال سياه شده بود: ضربات تازيانه يكى از دو چشمش را كور كرده بود. او را پهلوى برادرش عبد اللّه بن حسن نشانيدند، تشنه بود، آب خواست، كسى نبود آبش بدهد. عبد اللّه بن حسن گفت: -آن كس كه پسر رسول اللّه را سيراب مىسازد كيست؟ مردم بهم برآمدند. يك مرد از مردم خراسان با كاسهاى سرشار آب رسيد و محمد بن عبد اللّه عثمانى را سيراب ساخت.
لحظهى ديگر ابو جعفر منصور كه در محل سلطنتى نشسته بود پديدار شد. عديل منصور ربيع حاجب بود. عبد اللّه بن حسن بمنصور گفت: -ما بر اسيران شما در روز بدر چنين سخت نگرفته بوديم. منصور در پاسخ به عبد اللّه بن حسن پارهاى ناسزا و دشنام گفت: اين روايت از مسكين بن عمرو است. ابو جعفر منصور به عبد اللّه بن حسن گفت: -مگر نيست كه دختر تو خودش را آرايش مىكند تا براى «زنا» آماده شود. عبد اللّه بن حسن گفت: -اگر اينطور است پس مايهى سرور شماست چون با زنان قوم تو همكارى دارد. منصور اين دشنام قبيح را به او داد. -اى زنازاده عبد اللّه بن حسن گفت: -مادران من فاطمه بنت الحسين و فاطمهى بنت الرسول و خديجهى بنت خويلد هر سه ببهشت رفتهاند. آيا به كداميك از اين بهشتىها دشنام مىدهى!
منصور دستور داد عبد اللّه را با تازيانه مجازات كنند. و بعد او را همراه خويش بعراق برد. محمد بن ابى حارث مىگويد: منصور ابو جعفر بارى به او چنين گفته بود: -دختر تو مگر عروس عبد اللّه بن حسن نيست. محمد بن ابى حارث جواب داد: -صحيح است. دخترم همسر محمد بن عبد اللّه علويست اما من از دامادم سالهاست خبر ندارم. مگر فلان سال كه او را در «منا» ديدهام. منصور با لحن نيشدارى گفت: -آيا نديدهاى كه دخترت خود را آرايش مىدهد. خضاب مىكند بموهايش شانه مىزند. محمد بن ابى حارث گفت: -آرى. ديدهام. -بنابراين دختر تو زنى زشتكار است. محمد بن ابى حارث گفت: -نگو يا امير المؤمنين! آيا سزاوار است در حق دختر عم خود چنين سخنى ادا كنى؟ ابو جعفر خشمناك شد: -اى زنازاده؟ -كدام مادرم زانيه بوده است؟
منصور از نو دشنام داد: -اى زادهى فاحشه و بعد به سروصورت محمد ابى حارث كوبيد. ابن عايشه مىگويد: منصور ابو جعفر خواست كه عبد اللّه بن حسن را بخشم در آورد دستور داد و برادرش محمد ديباج «پسر عبد اللّه عثمانى» را زير تازيانه بخوابانند. ضربات تازيانه پشت محمد را بخون آغشته بود. اين محمد را بر شترى بسته بودند و عبد اللّه بن حسن بر شتر ديگرى دست بگردن بسته سوار بود. بهواى اينكه دل عبد اللّه بن حسن را بدرد بياورند منصور دستور مىداد شتر محمد را جلو بيندازند تا عبد اللّه پشت و پهلوى خونآلود برادرش را ببيند و رنج ببرد. عبد اللّه در آن روز كه جاى تازيانهها را بر پيكر برادرش ديد سخت جزع كرد. سعيد مىگويد: پيكر محمد بن عبد اللّه عثمانى زير تازيانه مجروح شده بود. تا آنجا كه پيراهنش به تنش چسبيد و همچنان اين پارچهى تازيانه خورده بر زخمهاى پشت و پهلوى محمد خشكيد. آمدند كه اين پيراهن ريش ريش شده را از تن محمد در بياورند.
عبد اللّه بن حسن فرياد كشيد: -نه. نه. و بعد تقاضا كرد روغن آوردند و ابتدا آن زخمها را چرب كردند تا پارچههاى پارهشدهى پيراهن به نرمى از تن برادرش سوا شود. سليمان بن داود علوى مىگويد: -هرگز نديدهام كه عبد اللّه بن حسن بر فاجعهاى جزع و فزع كند مگر يك روز. روزى كه اسراى آل حسن بن على را از راه مدينه بعراق مىبردند. محمد ديباج را بر شترى نشانده بودند و پاهاى او را زير شكم شتر با زنجير بسته شده بود. و به گردن محمد نيز يك قلادۀ چوبين كه «زماره» ناميده مىشود و عادتا اين قلاده را بگردن سگ مىاندازند انداخته بودند. شتر محمد ديباج جلوتر از شتر برادرش عبد اللّه مىرفت. ناگهان اين شتر رم كرد. محمد غفلت زده از پشت شتر سرازير شد. آن قلادۀ چوبين كه بگردن داشت بمحمل گير كرد محمد ديباج در حالت كسى كه بدار اعدام آويزان شده باشد دست و پا مىزد. عبد اللّه بن حسن كه برادر محبوبش را بدين شكل ديد سخت جزع كرد و بتلخى گريست. گفتهاند: -محمد و ابراهيم پسران عبد اللّه بن حسن در جامهى اعراب
بيابان بديدار پدرشان در زندان مىآمدند و از او تقاضا مىكردند اجازه بدهد بر ضد دستگاه منصور قيام كنند امام عبد اللّه اجازه نمىداد. مىگفت: -صبر كنيد تا مبانى حكومت شما استوار شود. و مىگفت: -اگر ابو جعفر دوست نمىدارد كه شما با شرافت زندگانى كنيد هرگز مانع نمىشود كه شما با شرافت بميريد. موسى بن عبد اللّه تعريف مىكند: -هنگامى كه از مدينه به زبده رسيديم ابو جعفر از پدرم خواست يكتن از آل حسن را بحضورش بفرستد و خاطرشان ساخت كه اين فرستاده ديگر بسوى شما بازنخواهد گشت. پدرم اين جريان را به برادرزادگانش كه همراه او اسير شده بودند باز گفت. همه داوطلب شده بودند كه اين خدمت را بعهده گيرند يعنى در راه ديگران فدا شوند ولى در حقشان دعا كرد و گفت: -رضا نمىدهم از شما كسى در اين راه نابود شود. فقط پسرم موسى را انتخاب مىكنم كه برود و ديگر بازنگردد. پدرم مرا انتخاب كرده بود و من در اين موقع پسرى نوسال بودم. وقتى چشم ابو جعفر بمن افتاد گفت:
-هرگز چشمى بديدار تو روشن مباد و بعد جلاد را طلبيد و فرمان داد: -تازيانهاش بزنيد. من در زير ضربههاى تازيانه بىهوش شدم. . . ديگر درد شكنجه را احساس نمىكردم. وقتى بهوش آمدم مرا پيش طلبيد و گفت: -اين يك سيل از خشم من بود كه بر تو فروريخت. مىفهمى؟ . . و بدنبال اين سيل مرگ حتمى براه است. . يا بايد در زيردست من بميرى و يا براى نجات خويش فدا بدهى. گفتم من بىگناهم يا امير المؤمنين بخدا من گناهكار نيستم. من اساسا از اين انديشهها و كردارها بركنارم. ابو جعفر گفت: -برو برادرهايت را بحضور من بياور گفتم يا امير المؤمنين مرا به مدينه مىفرستى. بدست رياح بن عثمان مىسپارى. او از هر چهار طرف جاسوسهاى خود را بر من مىگمارد. بهر جا بروم جاسوسهاى او دنبال من خواهند بود و با اين ترتيب برادرهايم جرات نمىكنند بمن نزديك شوند. ابو جعفر به رياح بن عثمان نوشت كه موسى بن عبد اللّه در كارهاى خود آزاد است.
ولى چند تن از پلييهاى خود را همراه من كرد تا سنخ عمليات مرا به او گزارش دهند. پدرم در اين هنگام به ابو جعفر پيام داده بود كه من خود به فرزندانم محمد و ابراهيم مىنويسم تا خودشان را به مقام خلافت تسليم سازند و موسى حامل اين نامه خواهد بود. همين نامه از كنترل خليفه گذشت. خليفه ديد كه پدرم راست گفته و بدلخواه او محمد و ابراهيم را بسوى عراق فراخوانده است اما نمىدانست پدرم مخفيانه بمن دستور داد كه برادرانم را از آبادىها بدور رانم. پدرم بمن گفت وقتى برادرانت را ديدى بگو على رغم آنچه نوشتم شما به ابو جعفر نزديك نشويد. پدرم بدينوسيله مىخواست مرا از چنگ ابو جعفر نجات دهد. چون بسيار دوستم مىداشت. من كوچكترين فرزندان مادرم «هند» بودم و دل پدرم بر من بسيار مىسوخت پدرم اين شعرها را به برادرانم پيام داده بود. يا بنى أميّة انى عنكما غان و ما لغنى غيرانى مرعش فان
اى پسران اميه من از شما بىنيازم. زيرا در ارتعاش پيرى خود مرگ محتوم را احساس مىكنم
يا بنى أمية أ لا ترجما كبرى فانما انتما و الشكل مثلان
اى پسران اميه آيا بر پيرى من رحم روا نمىداريد. شما و داغى كه از شما بر دلم مىنشيند قرين يك يكديگريد گفتهاند: بدستور ابو جعفر سادات بنى الحسن را دست به گردن بسته از حجاز به عراق مىآوردند. هنگامى كه به اراضى نجف رسيدند عبد اللّه بن حسن بيارانش رو كرد و گفت: -آيا در اين دهكدهها كسى نيست كه ما را از چنگ اين مرد خونخوار نجات دهد؟ حسن و على دو تن از مردم آنجا با شمشير بحضورش شتافتند و گفتند: -يا ابن رسول اللّه. ما آمادهى دفاعيم. اما عبد اللّه آنان را باز گردانيد: -به وظيفهى خود قيام كردهايد در برابر اين قوم از شما كارى ساخته نيست به خانهى خود باز گرديد. عيسى بن موسى هاشمى مىگويد:
-از ابو جعفر منصور اجازت گرفتهام تا عبد اللّه بن حسن را در زندان هاشميه ديدار كنم. ابو جعفر اجازتم داد. به زندان رفتم. عبد اللّه بن حسن از من يك قدح آب سرد خواست دستور دادم از خانهى ما يك كوزه سرشار از آب برف به زندان آوردند. عبد اللّه آن كوزه را سر كشيد. در اين هنگام ابو الازهر « زندانبان منصور» از در درآمد و يكراست بسمت عبد اللّه كه از كوزه آب مىنوشيد رفت و با لگد چنان بكوزه زد كه دندانهاى ثناياى عبد اللّه شكست و فروافتاد . من اين جريان را بعرض ابو جعفر رسانيدم. تقريبا از ابو الازهر شكايت كردم. در جواب من ابو جعفر خونسردانه گفت: -باين حوادث اعتنا مدار ابو العباس. همين ابو الازهر مىگويد: عبد اللّه بن حسن در زندان هاشميه از من حجام خواست. من اين تقاضا را بعرض امير المؤمنين رسانيدم. بمن دستور داد كه يك حجام ورزيده برايش ببرم.
در زندان هاشميه يكتن از آل حسن بدرود زندگى گفت: عبد اللّه بن حسن در ميان زنجيرها و بندهايى كه بدست و پايش پيچيده بود بخود مىپيچيد بلكه بتواند بر آن پيكر افسرده نماز بخواند. مسكين بن عمرو حديث مىكند. -ابو جعفر منصور فرمان داد گردن محمد بن عبد اللّه عثمانى. «برادر مادرى عبد اللّه بن حسن» را با شمشير بزنند و بعد سرش را از عراق به خراسان فرستاد و دستور داد جلوى مردم قسم ياد كند كه «اين سر محمد بن عبد اللّه پسر فاطمه دختر رسول اكرم است» (1) ابو جعفر منصور بدين حيله مىخواست طرفداران محمد بن عبد اللّه «نفس زكيه» را از قيام او نوميد سازد. عبد الرحمن ابو خروه مىگويد: من و شعبانى گاهوبيگاه از ابو الازهر زندانبان هاشميه ديدار مىكرديم. ابو جعفر منصور در نامههاى خود به ابو الازهر مىنوشت.
«اين نامه از عبد اللّه امير المؤمنين است براى برده آزادشدهى او ابو الازهر» و ابو الازهر در جواب مىنويسد «بسوى امير المؤمنين از طرف ابو الازهر كه بندهى اوست» يك روز در حضورش بوديم و با هم صحبت مىداشتيم. بيش و كم سه روز مىگذشت كه از ابو جعفر باو فرمانى نرسيده بود. اين سه روز را با ما مىگذرانيد. ناگهان نامهاى از ابو جعفر باو رسيد. نامه را خواند و از جايش برخاست و به زندان بنى الحسن رفت من نامهى ابو جعفر را كه كنار سرير ابو الازهر افتاده بود برداشتم چنين نوشته بود. «نگاه كن ايا الازهر! آن فرمان را كه دربارهى «مذله» صادر كردهام هرچه زودتر به جريان بينداز» شعبانى هم كه با من بود اين نامه را خواند و گفت: -اين «مذله» كيست؟ گفتم: نمىشناسمش بخدا. شعبانى گفت:
-بخدا قسم ياد مىكنم اين «مذله» رمز نام عبد اللّه بن الحسن است حالا نگاه كن. ببين به روز او چه مىرسد. ديرى نگذشت كه ابو الازهر از زندان بازگشت. و پيش ما نشست. بىآنكه از او سخنى بپرسيم خود بخود گفت: -عبد اللّه بن الحسن از جهان رخت بربسته. و قسم خورد: -بخدا. اندكى به سكوت گذشت. ابو الازهر از پيش ما برخاست و سرى به زندان كشيد و دوباره برگشت. قيافهاش گرفته و چهرهاش اندوهناك بود. رويش را بمن برگردانيد و گفت: -بمن بگو على بن الحسن چگونه آدمى بوده است؟ گفتم: -آيا سخنان مرا راست خواهى شمرد و هرچه بگويم باور خواهى كرد. -البتّه. بالاتر از باور. گفتم: -بخدا در اين دنيا اين مرد مانندى نداشته است. از هركه
زير اين آسمان و روى اين زمين بسر مىبرند. على بن الحسن بهتر بود. ابو الازهر همچنان با چهرهى درهم و برهمش گفت: -او هم رفت. بخدا او هم رفت. از بشير رحال پرسيدند: -چه شتابى مىكنى كه بر ضد ابو جعفر بجنگ برخيزى؟ مگر او چه كرده است. بشير در جواب گفت: -بنى الحسن در زندان بسر مىبردند. ابو جعفر مرا احضار كرد و اتاقى را نشانم داد و گفت برو آنجا را تماشا كن. وقتى پا به اتاق گذاشتم نعش عبد اللّه الحسن را روى فرش ديدم. چنان هيجانى بمن دست داد كه غش كردم و بر خاك غلطيدم. وقتى بهوش آمدم با خداى خود عهد كردم كه اگر دو شمشير بر ضد منصور از غلاف بدر آيد شمشير سوم در دست من باشد محمد بن على بن حمزه مىگويد: -يعقوب و اسحاق و محمد و ابراهيم فرزندان حسن مثنى در زندان منصور هركدام بيك طرز فجيع كشته شدند.
بدستور منصور ابراهيم بن الحسن را زنده بخاك سپردند و بر سر عبد اللّه بن الحسن سقف اتاق فرود آوردند. رضوان اللّه عليهم مدائنى و ديگران از ابراهيم پسر عبد اللّه بن الحسن قطعهى منظومى روايت مىكنند كه در آن قطعه ماجراى پدر و اقوام خود را در حبس منصور ابو جعفر حكايت مىكنند. نفسى فدت شيبة هناك و طنبوبا به من قيودهم ندب
فداى سالخوردگانى شوم كه در آنجا بسر مىبردند و ساقهاى دردمندى كه زنجيرهاى زندان بحالش مىناليدند و السادة الغر من ذويه فما روقب فبهم آل و لا نسب
و سادات گرانمايهاى از اقوام او*كه در حق آنان حرمت رسول اكرم رعايت نشده است يا حلق القيد ما تضمنت من حلم و من يزينه حسب
اى حلقههاى زنجير با شما چه پيكرهاى شريف و اصلى را ببر كشيده بوديد
و امهات من الفواطم. اخلصتك بيض عقائل عرب
آنان كه از فاطمهها بدنيا آمده بودند*از زنانى كه پاكترين زنان عرب شمرده مىشدند [(1)] ابو ذر مىگويد: -اين شعرها از غالب همدانى است اما حرمى بن ابى العلاء روايت مىكند كه اين شعرها از ابراهيم است. مدائنى نيز چنين گفته. و بعيد نيست كه ابو زيد در روايت خود دستخوش شبههاى شده باشد.
مصعب حكايت مىكند: -فاخته نوادهى زبير بن عوام كنيز زيبائى داشت. محمد بن عبد اللّه بن حسن «معروف به نفس زكيه» از اين كنيز خوشش آمد. از فاخته خواست كه اين كنيز را باو ببخشد. فاخته گفت: اين دختر هنوز بحد رشد نرسيده است. معهذا اگر مىخواهىاش
او را بتو مىبخشم. فاخته اين كنيز را به محمد بن عبد اللّه ببخشيد. ديرى نگذشت كه از وى پسرى بدنيا آمد. در آن روزها كه محمد بن عبد اللّه از ترس عمال منصور در كوههاى «جهينه» سرگردان و آواره بود اين كنيز را با كودكش هم همراه خود داشت. روزى آن كودك از لب صخرهاى فروافتاد و پاره پاره شد. عبيد اللّه بن محمد مىگويد: -محمد بن عبد اللّه شخصا چنين تعريف مىكرد كه در كوههاى «رضوى» من و كنيز من و كودك من بسر مىبرديم. يك روز مردى از عمال حكومت مدينه در جستجوى من بسوى كوه حملهور شد. من گريختم. كنيز من كه مىخواست بگريزد ناگهان كودكم از آغوشش بروى سنگهاى دره فروافتاد و تكه پاره شد. محمد بن حكم طائى يك قطعه شعر از محمد بن عبد اللّه روايت مىكند. كه در آن شعر بخود سرزنش مىدهد: آن كس كه از مرگ بترسد و بگريزد كيفر او همين است. كودكم جان سپرد و آسوده باشد ولى مرگ از هيچ زندهاى نخواهد گذشت اين كودك نامى نداشت تا در اينجا «ضمن فرزندان ابو طالب»
بنام از وى ياد شود.
اين محمد پسر عبد اللّه و عبد اللّه پسر حسن مثنى و حسن پسر حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه عليه است. كنيهاش ابو عبد اللّه بود. مادرش هند دختر ابو عبيده و بخاندان بنى اسد قريش نسب مىرساند. محمد را «صريح قريش» مىناميدند زيرا در سلسله نسب او مطلقا كنيزى وجود نداشته و مادران او عموما از دختران آزادهى قريش بودهاند. خانوادهاش وى را «مهدى اهل البيت» مىناميدند و عقيده داشتند كه آن مهدى موعود همين محمد است. و علماى خانوادهى ابو طالب باين محمد «نفس زكيه» لقب داده بودند و پيشبينى مىكردند «آن كس كه بايد در «احجار زيت» كشته شود همين است» در خاندان خود محمد بن عبد اللّه از همه فاضلتر و شريفتر بود. در عهد خود از نظر علم و حفظ قرآن و فقه و شجاعت و سخاوت و استقامت سرآمد اقران بود. در هر فضيلتى بنام او مثل مىزدند. تا آنجا كه بىترديد و تشويش
گمان بردند «مهدى موعود» كسى جز او نيست [(1)] نام او بعنوان «مهدى» شهرت يافت. آل هاشم عموما از بنى ابى طالب و بنى عباس با وى بيعت كردند. ناگهان ابو عبد اللّه جعفر بن محمد ظهور كرد و فرمود: -اين مرد به خلافت نخواهد رسيد و عروس سلطنت با آل عباس همآغوش است. بنى عباس كه هرگز بخلافت چشم طمع نداشتند از اين سخن بيدار شدند و بخود پرداختند. در تاريخى كه وليد بن يزيد بن عبد الملك با دست مردم دمشق بقتل رسيد و آل مروان باختلاف و تفرقه دچار شد بنى هاشم فرصت را غنيمت شمردند و از طرف خود بكشورهاى اسلامى نماينده فرستادند و مردم را بسوى خود دعوت كردند. مبناى اين دعوت در آغاز امر بر فضائل على بن ابى طالب عليه السلام و مظالم بنى اميه نسبت به خاندان او قرار داشت نمايندگان بنى هاشم همه جا از فضيلت على سخن مىگفتند و مردم را بآنچه فرزندانش از قتل و اسارت و تبعيد و حبس ديده بودند التفات مىدادند و هنگامى كه خاطر امت از بنى اميه بسوى بنى هاشم گرائيد در اينجا اختلافات آغاز شد.
هركدام از اين داعيان مسند خلافت را براى يكى از خاندان هاشم آماده مىساخت و براى او از ملت بيعت مىخواست. تا سرانجام بنى عباس بر اين آرزو دست يافتند و سرير سلطنت را از چنگ رقباى خود ربودند. نخستين خليفه از آل عباس عبد اللّه سفاح بود. و بدنبالش ابو جعفر عبد اللّه منصور. اين دو تن سعى بليغ بكار مىبردند كه از محمد و ابراهيم پسران عبد اللّه بن حسن بيعت بستانند. زيرا اين دو تن با آن دو تن بيعت كرده بودند. سفاح و منصور چون بيعت محمد و ابراهيم را به گردن داشتند اصرار مىورزيدند كه مبانى حكومت خود را با تسليم محمد و ابراهيم تحكيم كنند. محمد و ابراهيم هم وقتى رقيبها را چيره ديدند از مدينه گريختند و پنهان شدند. منصور همه جا در پى اين دو برادر جستجو و كنجكاوى كرد تا بالاخره بر آنان دستيافت و هر دو را بقتل رسانيد. صلوات اللّه عليها و رضوانه. ابو الفرج اصفهانى (نويسندهى كتاب) مىگويد: من تاريخ زندگانى اين دو برادر را باختصار بيان مىكنم زيرا
اگر قلم من به شرح و بسط بپردازد و همهى رواياتى را كه دربارهشان رسيده بنگارد بر قطر كتاب (خلاف تصميم ما) خواهد افزود. ابو عبيده (جد مادرى محمد) از سادات كريم و شريف قريش بود. هنگامى كه ابو عبيده از جهان رخت بربست دخترش هند بر مرگ پدر بتلخى مىگريست. عبد اللّه بن حسن كه شوهر همين هند بود از محمد بن يسر خارجى شاعر معروف خواهش كرد شعرى بسرايد و براى هند انشاد كند تا خاطر بسيار پريشان اين زن آرام بگيرد. خارجى قبول كرد، همراه عبد اللّه بن حسن براه افتاد. با هم به اتاقى كه هند عزادار در آنجا نشسته بود در آمدند. در اين هنگام محمد بن يسر خارجى فرياد كشيد و اين شعرها را با فرياد انشاء كرد: قومى اضربى عينيك يا هند لن ترى ابا مثله تسموا اليه المفاخر
اى هند برخيز و چشمانت را كور كن زيرا مثل پدرت در مفاخر و شرف پدرى را نخواهى ديد و كنت اذا اثنيت اثنيت والدا يزين كما زان اليدين الاساور
و من وقتى از ابو عبيده سخن مىگويم نام پدرى بر زبان مىآورم. كه همچون دستبند بر دستها نام او زينت نام پدران است. هند وقتى يك چنين تمجيد را از زبان خارجى نسبت به پدرش شنيد بر چهرههاى خود چنگ زد و شيونها كشيد. عبد اللّه بن حسن كه خلاف انتظار خود همسرش را پريشانتر ديد بمحمد خارجى گفت: -آيا براى همين گرياندن و غصه دادن ترا باين اتاق آوردهام. محمد بن يسر خارجى گفت: -از من ساخته نيست كه كسى را در مرگ ابو عبيده تسلا بخشم زيرا من خود در اين عزا به تسليتدهنده احتياج دارم. على بن صالح مىگويد: عبد الملك بن براى پسرش عبد اللّه دوتا دختر عروس كرده بود كه يكى دختر هند ابو عبيده و ديگرى ربطه دختر عبيد اللّه بود. عبد الملك مروان شنيده بود مىگويند مهدى موعود در نسل يكى از اين دو دختر بوجود خواهد آمد. بدين اميد هر دو را بعقد پسرش در آورد اما پسرش عبد اللّه در جوانى درگذشت و عبد الملك هم عروسهاى بيوهشدهى خود را آزاد ساخت. . و اين دو زن. . . ريطه دختر عبيد اللّه با محمد بن على عباسى ازدواج كرد و ابو العباس سفاح از وى بدنيا آمد.
و هند دختر ابو عبيده با عبد اللّه بن الحسن عروسى كرد و مادر محمد بن عبد اللّه (نفس زكيه) شد. عبد اللّه بن موسى مىگويد: جدهاى من (مادر پدرم) هند عمويم محمد را چهار سال در شكم خود نگاه داشت يعنى اين حمل چهار سال طول كشيد. تا جايى كه ابو عبيده بخانهشان آمد و بدخترش هند گفت: -تو بشوهرت دروغ مىگويى، تو آبستن نيستى و خود را آبستن مىخوانى تا شوهرت زن ديگرى نياورد. هند به شدت خشمناك شد و در خانه را سخت بهم كوفت و گفت: -من دروغ نمىگويم، بخداوند كعبه قسم مىخورم كه آبستن هستم. ابو عبيده كه از فريادهاى دخترش غضب كرده بود گفت: -اگر در اطاق را باز مىگذاشتى مىفهميدى امروز چه بروزت مىآورم. بالاخره سر چهار سال اين زن محمد را زائيد. دراجه مىگويد: وقتى كه عبد اللّه بن عبد الملك جوانمرگ شد همسر بيوهاش هند
با ميراث هنگفتى كه از پسر خليفه باو رسيده بود تنها ماند. عبد اللّه بن حسن به مادرش فاطمه بنت الحسين گفت: -هند را براى من خواستگارى كن. فاطمه فرمود: -بىجهت آهن سرد مكوب. بتو جواب منفى خواهند داد. مگر نمىبينى كه هند از شوهرش چه ميراثى بخانهى پدر آورده و تو جوانى تهىدست بيش نيستى. عبد اللّه ديگر با مادرش سخنى نگفت، و راه خود را بپيش گرفت و يكراست بخانهى ابو عبيده (پدر هند) آمد، و از وى شخصا دخترش را خواست. ابو عبيده با روى باز و پيشانى خورسند اين خواستگار جوان را پذيرفت و گفت: -من بنوبت خود اين ازدواج را تقديس مىكنم اما آرام باش تا ببينم دخترم چه خواهد گفت. بىدرنگ به اتاق هند رفت و باو گفت: -اين عبد اللّه بن حسن هاشمى است ترا از من خواستگارى كرده. هند گفت: -بابا باو چه جواب دادى؟ ابو عبيده گفت: -جواب قبول.
-خوب كردى بابا جان خوب كردى قبول دارم. در همان روز مراسم عقد و عروسى هند با عبد اللّه انجام يافت و همان شب عبد اللّه با هند زفاف كرد و يك هفته هم در خانهى همسرش ماند. پس از يك هفته صبح روز هشتم از خانهى عروس بخانهى خودشان رفت. مادرش فاطمه بنت حسين وقتى پسر خود را در لباس دامادى ديد حيرت كرد. مىآمد او را نشناسد. -پسرم اين جامهها را از كجا بدست آوردهاى. عبد اللّه خنديد و گفت: -اين لباسها را همان هند كه مىگفتى زن تو نخواهد شد بمن پوشانيده است. گفته مىشود كه محمد بن عبد اللّه بسال صدم هجرت بدنيا آمد و عمر بن عبد العزيز خليفهى مروانى نام او را در ديوان عطايا به رديف اشراف نگاشت.
مسمع بن عنان مىگويد: فاطمه دختر ابو عبد اللّه الحسين «ارواحنا فداه» يكباره امور قابلگى زنان آل رسول را قبول كرده بود.
تا آنجا كه پسرانش گفته بودند: «بيم آن مىرود كه قبايل عرب ما را فرزندان قابله بنامند. اما فاطمه در پاسخ پسران خود چنين مىگفت: -من در ميان نوزادان خانوادهى خود دنبال مجهولى مىگردم. هنگامى كه او را بچنگ بياورم ديگر قابلگى نخواهم كرد. در آن شب كه هند دختر ابو عبيده «پس از چهار سال حمل» محمد را بدنيا آورد فاطمه گفت: -فرزندان من! مجهول خود را بدست آوردهام. من بدنبال همين پسر مىگشتم. ازاينپس پاى بستر هيچ زن زائو نخواهم نشست. اين پسر بود كه مطلوب من بود. سعيد جهنى مىگويد: عبد اللّه بن حسن فرزندش محمد را از دست مادر خود گرفت و به دامن خود گذاشت. ميان دو شانه محمد خال سياهى بدرشتى يك تخم مرغ ديده مىشد. وى را «مهدى» مىناميدند و مىگفتند اين پسر يك قريشى خالص است «صريح قريش» سفيان مىگويد: -عبد اللّه بن حسن را ديدم كه پسرانش محمد و ابراهيم را بعبد الله بن طاوس سپرده و گفته: -با اين دو پسر حديث كن. اميد است كه خداوند از احاديث تو
سودى نصيبشان فرمايد. موسى بن عبد اللّه از قول برادرش محمد «همين معروف به مهدى» مىگويد: «من در طلب علم ميان خانوادههاى انصار از اين در به آن در مىرفتيم يك روز بر در خانهاى از خانههاى انصار خوابم برده بود. ناگهان مردى راهگذر بيدارم كرد و گفت: -برخيز كه مولاى تو براى نماز بمسجد رفته است. اين ناشناس گمان كرده بود كه من بردهى آن مرد انصارى هستم. عمير بن فضل خثعمى مىگويد: يك روز ديدهام كه ابو جعفر منصور بر در خانهى عبد اللّه بن حسن ايستاده و در گوشهاى غلامى سياه لگام اسبى را گرفته و انتظار مىكشد در اين هنگام محمد بن عبد اللّه از خانه بدر آمد و بسوى اسب رفت. تا چشم ابو جعفر منصور به محمد افتاد پيش دويد و رداى محمد را نگاه داشت تا او سوار شد و بعد دامن پيراهن او را روى اسب جمعوجور كرد. محمد باسب مهميز كشيد و براه خود شتافت. من در آن وقت ابو جعفر را مىشناختم اما با محمد بن عبد اللّه آشنا نبودم. پيش رفتم و از ابو جعفر پرسيدم كه: -اين كى بود كه چنين احترامش كرده. ركابش را گرفتهاى
و همچون غلامى مطيع گوشههاى پيراهنش را زير پايش جمع كردهاى ابو جعفر گفت: -او را نشناختهاى؟ -نه. -وى محمد بن عبد اللّه مهدى اهل بيت است. ابن داب مىگويد: محمد بن حسن از روزگار كودكى خودش را پنهان مىداشت و مردم را بسوى خود دعوت مىكرد و خويشتن را «مهدى» مىناميد. در روايتى از رسول اكرم خبر داده شد كه فرمود. مردى از خاندان رسول بر جهان غلبه خود كرد كه نامش نام رسول اللّه «محمد» است و نام مادرش از «ها» شروع مىشود و به «دال» پايان مىگيرد. ام كلثوم دختر وهب مىگويد: -پنداشتهاند كه آن مرد محمد بن عبد اللّه بن حسن است زيرا نام خودش محمد و نام مادرش «هند» بود. بردهاى از بردگان ابو جعفر منصور مىگويد: -امير المؤمنين منصور مرا فرمان داده بود كه پاى منبر محمد بن عبد اللّه بنشينم و سخنانش را بشنوم.
يك روز كه پاى منبر محمد نشسته بودم شنيدم مىگفت: -ترديد نكنيد، من همان مهدى موعود هستم. من همان كسم كه از مقدمش انتظار مىكشيد. وقتى بحضور ابو جعفر بازگشتم اين سخنان را برايش حكايت كردم. ابو جعفر گفت: كذب عدو اللّه. بل هو ابنى اين دشمن خدا دروغ گفته (مهدى موعود) پسر من محمد مهدى است [(1)] اسماعيل هاشمى مىگويد: با ابو جعفر در مسجد رسول اكرم نشسته بودم. مردى كه بر قاطر سوار بود پديدار شد. ابو جعفر بسوى او پريد و با او بگوشهاى رفت. مىديدم كه ابو جعفر دست بيال قاطر گذاشته بود و دست آن مرد بر شانهى ابو جعفر تكيه داشت. با هم سخن مىگفتند. ابو جعفر بسوى من آمد و گفت:
-از پدرت اجازت خواه كه اين مرد را بپذيرد. گفتم: -خودش اجازت بگيرد. از من خواهش كرد كه برخيزم دور شوم. من قبول كردم ساعت ديگر كه بازگشتم ابو جعفر گفت: -اين مرد را نشناختهاى؟ او محمد بن عبد اللّه مهدى اهل بيت است. واقدى مىگويد: عبد اللّه بن حسن پسرش محمد را بطلب علم و فقه تشويق مىكرد و او و برادرش ابراهيم را به عبد اللّه بن طاوس عرضه مىداشت و مىگفت: -با اين دو پسر حديث كن. باشد كه سودمندشان افتد. واقدى مىگويد: محمد بن عبد اللّه نافع بن عمر و ابو زياد را ديدار كرد و از آنان احاديثى روايت كرده بود كه پس از قتلش آن احاديث از وى هم روايت شده است. عبد اللّه بن جعفر نوادهى مسور بن محرمه و ديگران از محمد بن عبد اللّه احاديثى روايت كردهاند. مسلم عامرى مىگويد:
فاطمه دختر امير المؤمنين على محمد بن عبد اللّه بن حسن را از عهد كودكى بدامن خود پذيرفته بود، تا روزگارى كه اين پسر بمكتب سپرده شد كفالت وى را فاطمه بنت على بعهده داشت. وقتى محمد از مكتب در آمد يك روز فاطمه مهمانى كوچكى داد و گروهى از آل رسول را بخانهى خود دعوت كرد و پس از صرف غذا گفت: -خداوندا، برادرم حسين بن على بمن جعبهاى سپرده كه به مهر خود آن جعبه را بسته بود. من نمىدانم در آن جعبه چيست؟ اكنون چنين مىبينم كه امانت برادرم را باين كودك بسپارم. و بعد جعبه را همچنان مهر شده بدست محمد بن عبد اللّهداد و ما نمىدانيم در آن جعبه چه بود. محمد بن عبد اللّه آن جعبه را بخانهى خود برد. اين واقعه محمد بن عبد اللّه را بر سر زبانها انداخت. مردم به اين جهت وى را «مهدى موعود» ناميدهاند [(1)]
از قول ابو هريره حديثى روايت كردهاند كه مهدى موعود در اداى سخن كند زبان است. ابراهيم رافعى مىگويد: -محمد بن عبد اللّه بهنگام ايراد خطابه از اداى سخن درمىماند. من او را بر منبر ديدهام كه بهسختى لغتها را بر زبان مىآورد و با دست خود بر سينهى خويش مىكوبيد چنانكه گوئى مىخواهد كلمات را با دست از سينهاش استخراج كند. ابو الفرج اصفهانى نويسندهى كتاب مىگويد: روايات در اين باب «باب مهديت محمد» بسيار است و ما بهمين اندازه اكتفا كردهايم. انكار اين نسبت محمد بن بشر مىگويد: مردى از عبد اللّه بن حسن پرسيد: -محمد چه وقت بر ضد منصور قيام خواهد كرد. در جوابش گفت: -وقتى كه من بميرم و او هم در آن قيام بقتل خواهد رسيد. گفتم: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
امت رسول اكرم پس از محمد تباه خواهد شد. -نه، اين حادثه امت را بتباهى نخواهد انداخت. گفتم: -برادرش ابراهيم چه وقت ظهور مىكند؟ عبد اللّه بن حسن گفت: -او هم تا من زندهام ظهور نخواهد كرد. او هم مثل برادرش محمد بقتل خواهد رسيد. من از نو استرجاع كردم و تكرار كردم كه امت اسلام نابود خواهد شد. عبد اللّه بن حسن توضيح داد: -اين دو برادر پس از مرگ من قيام خواهند كرد و هر دو كشته خواهند شد و آن كس كه مهدى موعود است جوانيست بيست و پنجساله. او دشمنان ما را در هرجا كه باشند بقتل خواهد رسانيد. عمرو بن عبيد (زاهد معروف معتزله) گفته بود: -محمد بن عبد اللّه مهدى موعود نيست زيرا اگر مهدى باشد نبايد در نبرد كشته شود. عثمان ثقفى مىگويد: «مطر صاحب حمام» بديدار من آمد و خودش را روى فرش انداخت و خميازهاى كشيد.
گفتم. -ترا چه شده؟ گفت: -اين عمرو بن عبيد نمىگذارد ما در اين دنيا زندگى كنيم. گفتم چطور؟ -او مىگويد نهضت ما بجائى نخواهد رسيد و كوشش ما بيهوده خواهد ماند. گفتم برويم خودش را ببينم. بسراغ عمرو بن عبيد رفتم. گفتم: -اى ابو عثمان. اين ابو رجا «يعنى مطر» چه مىگويد: عمرو بن عبيد گفت: -هرچه گفته راست گفته. -چطور؟ عمرو بن عبيد گفت: -محمد بن عبد اللّه در مدينه بقتل خواهد رسيد. مسلم بن قتيبه مىگويد: ابو جعفر منصور احضارم كرد و گفت: محمد بن عبد اللّه بر ضد ما قيام كرد و نام خودش را «مهدى» گذاشت بخدا قسم ياد مىكنم كه او «مهدى» نيست. و سخنى ديگر مىخواهم ادا
كنم كه تاكنون به كسى نگفتهام و پس از امروز هم براى ديگرى نخواهم گفت و آن سخن اينست كه پسر من محمد مهدى نيست. آن مهدى موعود كه دربارهاش رواياتى ذكر شده پسر من نيست. تنها من او را بعنوان تبرك و تيمن مهدى ناميدهام. ابو العباس فلسطى مىگويد: به مروان بن محمد «مروان حمار» گفتم: -محمد بن عبد اللّه به جنب و جوش افتاده و در طلب خلافت مىكوشد و خود را مهدى مىنامد. مروان خونسردانه بمن جواب داد: -مرا با او كارى نيست. نه او «مهدى موعود» است و نه مقرر است كه مهدى موعود از پدرش بوجود آيد. مهدى موعود را مادرى كه كنيز است بدنيا خواهد آورد. بههمينجهت مروان حمار تا زنده بود هرگز به محمد بن عبد اللّه تعرضى نداشت. حسن بن فرات مىگويد: با عبد اللّه و حسن پسران حسن مثنى شبى از دهكدهاى بسوى مدينه مىرفتيم. در طى راه داود و عبد اللّه پسران عبد اللّه عباس با ما همراه شدند. داود با عبد اللّه بن حسن حرف مىزد و او را تشويق مىكرد كه
مقدمات ظهور پسرش محمد را فراهم سازد در اين تاريخ هنوز بنى عباس سربلند نكرده بودند. حكومت همچنان در دست بنى اميه بود. عبد اللّه بن حسن در پاسخ داود بن على عباسى گفت: -هنوز وقت ظهورش نرسيده است. عبد اللّه بن على «برادر داود» كه گفتگويشان را مىشنيد بسوى عبد اللّه بن حسن برگشت و گفت: -اى ابو محمد! سيكفيك الجعالة مستميت حفيف الحاز من فتيان جرم [(1)]
اين من هستم كه بر ضد بنى اميه قيام خواهم كرد و تخت سلطنت را از زير پايشان خواهم كشيد. عبد اللّه موسى مىگويد: گروهى از مردم مدينه حضور على بن الحسين [2]را دريافتند و از او تمنا كردند كه خلاف حكومت بنى اميه نهضت كند. على بن الحسن در جواب ايشان حديث دور و درازى را روايت كرد و گفت محمد بن عبد اللّه از من براى اين نهضت شايستهتر است و بعد مرا
در كنار «احجار الزيت» واداشت و گفت: «نفس زكيه» در اينجا كشته خواهى شد. و ما ديديم كه محمد بن عبد اللّه در همان «احجار زيت» با دست سپاهيان ابو جعفر بقتل رسيد. عمر بن موسى از ابو جعفر محمد بن على «صلوات اللّه عليهما» روايت كرد كه «نفس زكيه» از فرزندان امام حسن مجتبى است. ام الحسين دختر «عبد اللّه بن محمد» برادرزادهى امام جعفر صادق مىگويد: -به عم خود جعفر بن محمد گفتم فداى تو شوم سرنوشت محمد بن عبد اللّه چه خواهد بود. امام فرمود: -فتنهايست. محمد در نزديك «بيت رومى» كشته خواهد شد و برادرش از پدر و مادرش در عراق. . . او هم در حالتى كه سمهاى اسبش توى آب فرو رفته است بقتل خواهد رسيد. مسلم بن بشار مىگويد: -با محمد بن عبد اللّه در كنار «غنائم حشرم» بودم. بمن گفت: «در اينجا نفس زكيه» بخاك و خون خواهد غلطيد. اين خود او بود كه در آنجا به قتل رسيد. ابو زيد يك قطعه شعر در رثاى محمد بن عبد اللّه روايت مىكند كه آخرين بيتش اينست:
قتل الرحمن عيسى قاتل النفس الزكية
خداوند عيسى بن موسى را بكشد كه او قاتل نفس زكيه است سميد بن عقبه مىگويد: با محمد بن عبد اللّه در «سويقه» بوديم. صخرهى بزرگى دم پايش افتاده بود. محمد خم شد و آن صخره را تا محاذى زانوهاى خود بلند كرد. در اين هنگام پدرش عبد اللّه او را از اين كار نهى فرمود. محمد صخره را سر جايش گذاشت. اما وقتى عبد اللّه از «سويقه» دور شد محمد دوباره بسراغ آن صخرهى عظيم آمد و با دو دست آن را تا روى شانههاى خود بلند كرد و بعد به زمينش فروافكند. وقتى ما بوزن آن صخره رسيدگى كرديم سنگينىاش به يكصد و چهل من «من تبريز» بالغ بود. حماد بن يعلى مىگويد: -بعلى بن عمر علوى گفتم: -عمر تو دراز باد. آيا از جعفر بن محمد دربارهى محمد و ابراهيم
«پسران عبد اللّه» سخنى شنيدهاى. -هنگامى كه ابو جعفر منصور ابو عبد اللّه جعفر بن محمد را به «ربذه» احضار كرد بمن فرمود: على فدايت شوم با من بيا. من همراه او به ربذه رفتم. او بحضور ابو جعفر خليفه رفت و من دم در به انتظار ايستاده بودم. وقتى كه از حضور ابو جعفر بدر آمد از چشمانش اشك مىچكيد. بمن گفت: -على نمىدانى از اين خبيثزاده چه مىبينم. و بعد فرمود: -خداوند پسران هند «يعنى محمد و ابراهيم را رحمت كنند اگر با بردبارى و كرامت اين وظيفه را انجام دهند هرگز دامانشان به خبث آلوده نخواهد بود. ديگران گفتهاند. -امام عبد اللّه جعفر بن محمد افسوس مىخورد كه چرا همدوش با محمد و ابراهيم بر ضد منصور نجنگيده است [(1)] چنين گفتهاند:
عبد اللّه بن حسن گروهى از بنى هاشم را به خيمهى خود فرا خواند و اين خطابه را پس از حمد و ثناى الهى ايراد كرد: شما اهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به رسالت افتخار يافتهايد و پروردگار بزرگ شما را برگزيده كه محمد صلّى اللّه عليه و آله را در خاندان شما قرار داده است. شما اى ذريت محمد از همهى مردم سزاوارتريد كه به حمايت از دين محمد برخيزيد. هماكنون مىنگريد كه كتاب خدا معطل مانده و سنن رسول اكرم فراموش شده. باطل زنده است و حق مرده. اين وظيفهى شماست كه بر پا خيزيد و در راه خدا و براى رضاى خدا با آنان كه دين خدا را پايمال كردهاند بجنگيد. برخيزيد پيش از آنكه پروردگار متعال شما را به كيفر كفران نعماى خويش ذليل و خفيف سازد. آن چنانكه عزيزترين بندگان خويش قوم يهود را به جرم اهمال و عطالت به ذلت و مسكنت افكنده است. هماكنون بنى اميه تيغ بروى يكديگر مىكشند و پيداست كه خلافت از كفشان بدر رفته است. ديدهاند كه پيشواى خود «وليد بن يزيد» را به قتل رسانيدهاند. پس بيائيد با پسرم محمد بيعت كنيم. شما كه مىدانيد او مهدى موعود است.
بنى هاشم در پاسخ عبد اللّه بن حسن گفتند. -اجتماع ما كافى نيست. اگر اين انجمن تكميل شود با محمد بيعت خواهم كرد. ما در اينجا ابو عبد اللّه جعفر بن محمد را نمىبينم. كسى را بحضور امام صادق فرستادهاند. امام از اجابت خوددارى فرمود. عبد اللّه بن حسن گفت: -خودم او را باين انجمن خواهم آورد. به خيمهى فضل بن عبد الرحمن هاشمى رفت. فضل در پائين مسند خود براى او جا باز كرد. پيدا بود كه از وى سالمندتر است. اما امام صادق عبد اللّه را بالاى دست خود جا داد. فهميديم كه سن امام از سن عبد اللّه كوچكتر است. عبد اللّه بن حسن امام صادق را به بيعت محمد دعوت كرد. در پاسخش فرمود: -با تو بيعت مىكنيم كه شيخ آل هاشمى. اما با پسر تو. بخدا بيعت نمىكنم. [(1)] عبد اللّه بن حسن گفت:
-مىدانيد كه بنى اميه با ما چه كردهاند. بيائيد با اين جوان بيعت كنيم و داد خود از دشمن بستانيم. امام صادق فرمود: -هنوز وقت اين كار نرسيده. آرام باشيد. عبد اللّه بن حسن خشمناك شد و گفت: -من مىدانم حقيقت اين نيست كه تو مىگوئى. ترا حسد باين گفتار وا داشته است. ابو عبد اللّه جواب داد: -نه بخدا. من حسادت نمىورزم. سپس به پشت ابو العباس سفاح دست زد و گفت: -اين مرد و برادرانش و فرزندانشان سرير خلافت را مىربايند. نه شما. و بعد از جاى خود برخاست. ابن داحه مىگويد: -امام صادق فرمود: -امر خلافت ابتدا باين مرد «سفاح» و پس از او به اين مرد «منصور» و بعد به فرزندانش خواهد رسيد و در اين سلسله كودكان سلطنت خواهند يافت و زنان در مقام مشاورت خواهند قرار
گرفت. عبد اللّه گفت: -بخدا اى جعفر تو علم غيب ندارى و حسودانه سخن مىگوئى. جواب داد. -نه بخدا. حسودانه حرف نمىزنم. اين مرد «يعنى ابو جعفر منصور» پسرت محمد را در احجار زيت خواهد كشت و برادرش را هم در عراق. در آن معركه كه سمهاى اسبش توى آب فرو رفته است به قتل خواهد رسانيد. و بعد با غضب آن محفل را ترك فرمود. ابو جعفر منصور از دنبال امام دويد و گفت: -يا ابا عبد اللّه مىدانى چه مىگوئى -بله مىدانم چه مىگويم. بخدا آنچه مىگويم شدنيست. سليمان بن نهبك مىگويد: موسى و عبد اللّه فرزندان ابو عبد اللّه جعفر بن محمد در اردوى محمد بن عبد اللّه بسر مىبردند. جعفر بن محمد بن از در درآمد و سلام كرد و گفت: -آيا مىخواهى كه خاندان تو يكباره نابود شوند؟ محمد جواب داد:
-نه، چنين چيزى را دوست نمىدارم. -بنابراين مرا معاف بدار، تو كه مىدانى مردى بيمارم. -شما معاف خواهيد بود. جعفر بن محمد (عليهما السلام) آن اردو را ترك گفت: بدنبال او محمد بن عبد اللّه رويش را بسمت پسران جعفر (موسى و عبد اللّه) برگردانيد: -شما را هم از شركت درين قيام معاف داشتهام. موسى و عبد اللّه هم از پى پدر اردوى محمد را ترك گفتند و در طى راه بپدرشان رسيدند. ابو عبد اللّه جعفر وقتى پسرانش را ديد گفت: -چرا داريد بازمىگرديد؟ گفتند كه محمد ما را هم معاف كرده است. فرمود: -من بر جان خويش بخل نورزيدهام و نمىخواهم شما بر جانتان بخل بورزيد، بسوى اردو باز گرديد. موسى و عبد اللّه باردوى محمد بازگشتند و همدوش با او بر ضد نيروى منصور جنگيدند [(1)].
عيسى بن زيد مىگويد: -اگر بنا بود پس از محمد بن عبد اللّه خاتم الانبياء صلى اللّه عليه و آله پيامبرى مبعوث شود حتما محمد بن عبد اللّه بن حسن به نبوت مبعوث مىشد يعقوب بن عربى مىگويد: ابو جعفر عبد اللّه منصور در عهد بنى اميه مىگفت: -در ميان آل رسول اللّه هيچكس مانند محمد بن عبد اللّه شايستهى خلافت نيست و بههمينجهت با وى بيعت كرد و چون مىدانست كه من هم از پيروان محمد بن عبد اللّه هستم پس از قتل او ده و اندى سال در زندان بازداشتم كرده بود. [(1)] تا روزگار خلافت مروان بن محمد (مروان حمار) ديگر شيوخ بنى هاشم دور هم گرد نيامدند آخرين اجتماعشان در عهد مروان حمار صورت گرفت. دور هم نشسته بودند، آل هاشم از بنى على و بنى عباس. در اين هنگام مردى از در درآمد و يكراست بطرف ابراهيم ابن محمد عباسى (معروف به ابراهيم امام) رفت و با وى سخن به
نجوى گفت. ابراهيم از جا برخاست و بنى عباس هم بدنبالش آن انجمن را ترك گفتند. علويان بجستجو افتادند كه آيا چه پيش آمده و چرا بنى عباس از اجتماع كناره گرفتند. اينجا بود كه راز نهفته آشكار شد. علويان باين حقيقت رسيدند كه در خراسان بنام ابراهيم امام از مردم بيعت گرفتند و سپاهى عظيم تجهيز كردند. وقتى عبد اللّه بن حسن از اين جريان آگاه شد ديگر نتوانست با ابراهيم بن محمد نزديك شود زيرا از او هراس برداشته بود. در عين اينكه خود را از ابراهيم كنار مىكشيد به مروان بن محمد نوشت: «من از ابراهيم و دعوائى كه بپيش گرفته بيزارى مىجويم»
دعوت محمد بن عبد اللّه معروف به نفس زكيه كه از تاريخ جمادى الآخر سال صد و بيست و شش، يعنى از آن تاريخ كه وليد بن يزيد را بقتل رسانيدند آغاز شد. محمد مردم را بسوى خود مىخواند و خويشتن را امام برحق مىشمرد. هنگامى كه مروان بن محمد يزيد ناقص را از ميان برداشت و
خود بر اريكهى خلافت استقرار يافت نهضت محمد را بوى گزارش دادند. مروان در جواب گفت: -من از آل على نمىترسم زيرا اين قوم در سلطنت نصيب و بهرهاى ندارند. تنها آل عباس هستند كه مىتوانند با ما بر سر خلافت رقابت كنند. مروان براى عبد اللّه بن حسن مبلغ هنگفتى دينار و درهم فرستاد و او را خاموش ساخت و به فرماندار حجاز تأكيد كرد. كه مطلقا به محمد بن عبد اللّه دست تعرض دراز نكند و موجبات وحشت و آزار او را فراهم نسازد الا آنكه محمد رسما بر ضد حكومت وقت برخيزد. محمد بن عبد اللّه چندى آرام نشست تا خلافت از آل اميه به آل عباس رسيد. در عهد ابو العباس نخستين خليفهى عباسى محمد دعوت خود را از نو آشكار ساخت. ابو العباس نسبت به خاندان نبوت مهربان و نيكوكار بود. عبد اللّه بن حسن را طلبيد و توبيخش كرد. عبد اللّه هم جلوى پسرش را گرفت. پس از ابو العباس ابو جعفر منصور تصميم گرفت اين غائله را ريشه كن كند.
جدا به جستجوى محمد كه مخفيانه بسر مىبرد پرداخت و در اين راه آنچنان اصرار ورزيد كه او را به معركه كشيد. ابو العباس فلسفى مىگويد: -به مروان حمار گفتم محمد بن عبد اللّهداد فتنه برمىانگيزد . او خودش را «مهدى موعود» مىنامد. مروان پاسخ داد كه نه من به محمد تعرض خواهم كرد و نه او مهدى موعود است. مهدى موعود را كنيزى بدنيا خواهد آورد. مادر محمد كه كنيز نبوده است. اساسا مهدى موعود از نسل عبد اللّه بن حسن نيست حارث بن اسحاق مىگويد: عبد الملك سعدى وقتى از طرف مروان بعزم جنگ با حروريه «خوارج» از مدينه مىگذشت مردم مدينه موكب او را استقبال كرده بود. فقط عبد اللّه بن حسن و پسرانش ابراهيم و محمد از پيشواز سردار شامى سرباز زدند. عبد الملك اين جريان را بدمشق گزارش داد. و نوشت: «من تصميم دارم كه عبد اللّه و پسرانش را گردن بزنم» اما مروان چنين جوابش داد: «هرگز به عبد اللّه و پسرانش تعرض روا مدار زيرا آنان كه
بر ضد ما قيام خواهند كرد و بر روى ما شمشير خواهند كشيد آن قوم نيستند» . بدنبال اين مكاتبه مروان براى عبد اللّه بن حسن ده هزار سكه طلا فرستاد و نوشت: «پسرانت را از اغتشاش بركنار دار» و به والى مدينه نوشت. «توى جامهى خود پنهان شو و هرگز چشم بروى محمد و ابراهيم پسران عبد اللّه مگشاى. و اگر اين دو جوان بر ديوارى نشسته باشند تو كه از زير آن ديوار مىگذارى سر ببالا مگير تا چشمت به چشم آنان نيفتد. عبد الملك بن سنان مىگويد مردان حمار به عبد اللّه بن حسن گفت: -پسرانت را نشانم بده. -مىخواهى با پسرانم چه كنى يا امير المؤمنين مروان در جواب گفت: -هيچ. اگر بديدار من بيايند اكرام و احترامشان خواهم كرد و اگر با من بجنگند با آنان خواهم جنگيد و اگر از من دورى گزينند دست تعرض بهسويشان نخواهم گشود. بار ديگر به عبد اللّه گفت: -مهدى شما چه كار مىكند؟ عبد اللّه بن حسن جواب داد،
-از اين حرفها نزن يا امير المؤمنين. آن گزارشها كه بتو مىرسد با حقيقت مقرون نيست. مروان گفت: -همينطور است اما خداوند پسرت محمد را اصلاح و ارشاد خواهد فرمود. مدائنى مىگويد: عبد الملك بن عقبه والى مدينه از باغى كه در كنار جاده بود مىگذشت. محمد بن عبد اللّه «نفس زكيه» از لاى يك درخت شفتالو نگاهش مىكرد. مردى به عبد الملك گفت: -نگاه كن امير. اين محمد بن عبد اللّه است نگاهت مىكند. عبد الملك سرش را تكان داد و گفت: -امير المؤمنين «مروان بن محمد» بمن دستور داد در جامهى خود فروبروم و اصلا چشم به محمد نيندازم. حتى اگر بر سر ديوار نشسته باشد من سر بالا نكنم تا نگاهم به او نيفتد.
ابو الفرج اصفهانى (نويسندهى كتاب) مىگويد: «محمد بن عبد اللّه در نهضت خود شتاب كرد. علت اين شتاب را چنين نوشتهاند. عبد اللّه بن حسن پسرش موسى (برادر همين محمد) را بسوى او فرستاد (در جلد اول ذكر كردهايم) . موسى بدستور ابو جعفر منصور و اطلاع پدرش عبد اللّه از عراق بمدينه آمده بود تا برادرش محمد را بتسليم وادارد. اما (همانطور كه گفتهايم) عبد اللّه بن حسن محرمانه بموسى گفت برادرانت را از ظهور بازدار. موسى بن عبد اللّه بمدينه آمد و يك سال تمام تحت نظر رياح بن عثمان
(والى مدينه) در آنجا بسر برد. طى اين مدت با رياح كجدارومريز راه مىرفت. عثمان اين تعلل را بابو جعفر گزارش داد. ابو جعفر منصور كه سخت تشنهى تسليم پسران عبد اللّه بود وقتى اين گزارش را دريافت داشت بنمايندگان خود كه سمت نگاهبانى موسى را بعهده داشتند دستور داد از مدينه بسمت عراق عزيمت كنيد. موسى ابن عبد اللّه را نيز همراه خود بياوريد. اگر ديدهايد كه از جانب حجاز كسى بتعقيب شما اقدام كرده بدانيد اين تعقيب مبتنى بر توطئهى فرزندان عبد اللّه است. بىدرنگ گردن موسى را بزنيد. ابو جعفر احساس كرده بود كه محمد در حجاز آمادهى نهضت است محمد بن عبد اللّه وقتى باين دستورها التفات يافت ديگر استناد را جائز نشمرد و يكباره قيام كرد. اين قيام نارس بود، زيرا هنوز طرفداران او زمينه را براى نهضت او آماده نساخته بودند. محمد بن عبد اللّه از پشت پردهى استتار آشكار شد. رياح بن عثمان بىدرنگ به نگهبانان موسى دستور داد اگر كسى بتعقيب آنان اقدام كرده گردن موسى را بزنند. ولى محمد بن عبد اللّه پيشدستى كرد و (حصين بن حضير) را با چند سوار بتعقيب نگهبانان موسى فرستاد و پيش از آنكه خون موسى
ابن عبد اللّه ريخته شود فرستادگان محمد از راه رسيدند و موسى را از چنگ نگهبانانش خلاص كردند. ابو نعيم، فضل بن دكين چنين مىگويد: عبد اللّه بن عمر، ابن ذئب و عبد الحميد بن جعفر بسراغ محمد بن عبد اللّه آمدند و گفتند: -ديگر از چه چيز انتظار مىكشى؟ چرا بر پا نمىخيزى؟ اكنون امت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جز تو كسى را ندارد. قيام كن، حتى اگر با تن تنها هم باشى برخيز و بر ضد منصور بر آشوب. عيسى از قول پدر خود روايت مىكند: رياح بن عثمان ما را بحضور خود خواند. من با امام جعفر بن محمد (ع) و على بن عمر و حسن بن الحسين و گروهى از رجال قريش بديدارش رفتيم. اسماعيل بن ايوب مخزومى هم با ما بود. ما در حضور وى نشسته بوديم كه ناگهان بانك تكبير برخاست صداى «اللّه اكبر» فضا را لبريز ساخت. گمان برديم كه اين صدا از قواى انتظامى حكومت است و قواى انتظامى گمان بردند كه ما تكبير گفتهايم. عقبة بن مسلم در حضور رياح نشسته بود. برخاست و بر شمشيرش تكيه كرد و به فرماندار مدينه گفت:
-مرا بگذار تا با شمشير گردن اين قوم را بزنم. مثل اينكه قيام محمد را دريافته بود. على بن عمر مىگويد: نزديك بود همهى ما در آن روز بخون بغلطيم. در اين هنگام حسين بن على (صاحب فخ) از جا جست و گفت: -ما گردنكش و عاصى نيستيم. ما سر تسليم بپيش داريم. بنابراين شما نمىتوانيد بروى ما شمشير بكشيد. رياح بن عثمان و محمد بن عبد العزيز (كه بيش و كم بوخامت اوضاع پى برده بودند) برخاستند و در خانۀ يزيد پنهان شدند. ما از خانهى عبد العزيز بن مروان بدر آمديم. و دور «كناسه» در كوچهى معروف بكوچهى «عاصم بن عمر» صف كشيديم. در اين هنگام اسماعيل مخزومى بپسرش خالد گفت: -من نمىتوانم از جايم برخيزم. بلندم كن. پسرش خالد وى را از زمين بلند كرد. عبد العزيز بن عمار، از قول پدرش مىگويد: -ما همچنان ايستاده بوديم كه از جانب «زورا» دو مرد سوار پديدار شدند. اين دو سواره همچنان بسوى ما مىتاختند تا به موضعى كه ميان خانهى عبد اللّه بن مطيع عدوى و رحبة القضاء واقع بود رسيدند. اينجا را «موضع السقايه» مىناميدند.
همه گفتند. -مطلب جدى است. در اين وقت صدائى از دور شنيديم. ديرى ايستاديم و انتظار كشيديم تا سرانجام محمد بن عبد اللّه پديدار شد. وى بر الاغى سوار بود و دويست و پنجاه تن پياده از دنبالش مىآمدند. محمد به همراهانش گفت: -از كوچهى «بنى سلمه» برويد. اميد است بهسلامت بگذريد. ناگهان صداى اللّه اكبر از مردم برخاست و اين صدا رفته رفته بالا گرفت. محمد بن عبد اللّه بدينترتيب از كوچهى بن حضير به گذر خرمافروشان رسيد و بسوى زندان دارالاماره روى آورد. دستور داد در زندان را بشكنند و زندانيان را آزاد سازند. محل زندان در اين تاريخ خانهى هشام بود. محمد از آنجا به «رحبة القضاء» آمد و بطرف خانهى «عاتكه رفت. بر در آن خانه نشست و مردم دستهدسته بسمت او رفتند. شنيدهايم كه گفته شد: «آقاى من از راه رسيد.» عمر بن راشد مىگويد:
محمد بن عبد اللّه در بيست و هشتم ماه جمادى سال صد و چهل و پنج قيام كرد. . بر سرش كلاهى زرد رنگ ديدهايم. كلاهش كار مصر بود. رنگش زرد بود. جامهاش هم همين رنگ را داشت. بر دور آن كلاه عمامهاى همبسته بود. بر دستش شمشير برهنه مىدرخشيد. به همراهانش مىگفت: -نكشيد. نكشيد. محمد دستور داد پلههاى خانه را ويران ساختند و رياح بن عثمان را با برادرش عباس و عقبه بن مسلم در خانهى مروان. قسمت تحتانى. توقيف كردند. از هر بن سعدى مىگويد: محمد بن عبد اللّه بيش از سپيده دم به مسجد اعظم آمد و بر منبر نشست و خطابهاى ايراد كرد. و بعد از منبر فرود آمد و نماز صبح را ادا كرد. اين وقت مردم مدينه از در درآمدند و با وى بيعت كردند. بيعت مردم اختيارى بود. يعنى كسى مجبورشان نكرده بود كه بيعت كنند. گفتهاند.
هنگامى كه محمد بر منبر نشسته بود و سخن مىگفت خلط سينهاش بدهانش آمد. اندكى به چپ و راستش نگاه كرد. ديد جايى كه بتواند خلط سينهاش را تف كند ندارد. سرش را بلند كرد و آن خلط را بسمت سقف مسجد انداخت. خلط سينهى وى به سقف مسجد چسبيد. عبد اللّه بن ربيع از قول پدرش مىگويد: «ما در كنار شهر تازهاى كه در دست بنيان بود. بغداد» توى خيمهها و چادرهاى خود نشسته بوديم. گفتهاند كه «امير المؤمنين بر مركب سوار شد» من بىدرنگ برخاستم و بدنبال موكب منصور براه افتادم. عيسى بن على را هم در طى راه ديدم. با هم از پشت سر موكب مىرفتيم. منصور كه بر پشت زين نشسته بود مطلقا جلوى خودش را نگاه مىكرد. نگاهش از يال اسبش نمىگذشت. در اين هنگام به «طوسى» گفت: -ابو العباس را بگو بيايد اينجا. عيسى بن على جلو دويد و خودش را به منصور رسانيد. عيسى از سمت راست منصور مىرفت. پس از لحظهاى گفت: -ربيع كجاست؟
من هم اسب به جلو تاختم و از سمت چپش روانه شدم. من و عيسى بن على از چپ و راستش اسب مىراندم. اينجا بود كه منصور گفت: -اين دروغگو پسر دروغگو. ابن محمد بن عبد اللّه در مدينه بر ضد حكومت ما خروج كرد. گفتم يا امير المؤمنين آيا مىتوانم حديث سعيد بن جعده را بعرض برسانم. -آن حديث چيست گفتم: -سعيد بن جعده در لشكر مروان بسر مىبرد. وى در «يوم الزاب» همراه مروان بود. عبد اللّه بن على با مروان مىجنگيد. مروان نمىدانست كه فرمانده نيروى دشمنش كيست؟ گفت بر اين لشكر چه كسى فرمان مىدهد. گفتهاند «عبد اللّه بن على بن عبد اللّه بن عباس. البتّه اسمش را شناخت ولى نتوانست خودش را بشناسد. براى تكميل اين تعريف گفتند: همان جوان كه از لشكر عبد اللّه بن معاويه اسير شد و بحضور تو تسليم شد. بياد مروان آمد كه كيست: گفت:
شناختمش. بخدا مىخواستم بكشمش شبهنگام تصميم گرفتم كه بدست دژخيمش بسپارم ولى فرداى آن شب كه خواستم فرمان قتلش را تكرار كنم از زبانم كلمهى آزادى پريد. گفتم آزادش كنند. مقدر بود كه چنين شود. مروان بدنبال اين سخن گفت: -بخدا دوست مىداشتم على بن ابى طالب عوض اين جوان بر نيروى دشمنان من فرمان مىداد چون اطمينان دارم كه على و فرزندان على را در سلطنت سهمى نيست. منصور گفت: -ترا بخدا قسم مىدهم سعيد چنين گفته: -زنم سهطلاقه باشد اگر دروغ بگويم. سعيد براى من اين حكايت را تعريف كرده است. محمد بن ابى حرب مىگويد: -وقتى گزارش نهضت محمد بن عبد اللّه بن منصور رسيد سخت بهراس افتاد. حارثى منجم معروف گفت: -چه هراسى از او دارى. بخدا اين مرد اگر كرۀ زمين را تحت تصرف خود در آورد بيش از نود روز زندگانى نخواهد
كرد. عباس بن سفيان مىگويد: هنگامى كه محمد بن عبد اللّه بر ضد منصور ظهور كرد خليفه فرمود: -برويد با اين «احمق» يعنى عمويش عبد اللّه بن على. صحبت كنيد. عبد اللّه مردى نظامى است. اطلاعات جنگى او براى ما سودمند است. با او مشورت كنيد كه چه بايد كرد اما از قول من حرف نزنيد. حاشيهنشينان در بار دست جمعى به زندان رفتند. وقتى چشم عبد اللّه باين قوم افتاد حيرت كرد: -براى چه كارى آمدهايد؟ و بعد از اندكى مكث گفت: -شما كه سالها مرا ترك گفتهايد. گفتند: -از امير المؤمنين اجازت گرفتهايم. او هم اجازهمان داده است. اين مهم نيست. بگوييد ببينم چه خبر است؟ -محمد بن عبد اللّه بر ضد امير المؤمنين خروج كرده
عبد اللّه بن على گفت: -آدميزاده وقتى در زندان بسر مىبرد مغزش هم زندانى است. درست نمىتواند فكر كند باو بگوييد از زندان رهايم كند تا من با مغز آزاد در پيرامون اين حادثه فكر كنم. به ابو جعفر منصور گفتهاند كه عمش عبد اللّه بن على چه گفته. منصور چنين پاسخ داد. -اگر محمد بن عبد اللّه تا در اتاق من پيشروى كند من هرگز عبد اللّه بن على را از زندان آزاد نخواهم ساخت. من براى محمد بن عبد اللّه از عبد اللّه بن على بهترم. معهذا عبد اللّه بن على عباسى در همان زندان براى منصور نقشهى جنگ كشيد به فرستادگانش گفت: -پسر سلامه «يعنى منصور» را بخل دارد هلاك مىكند. به او بگوييد پيش از همه چيز در خزانههاى دينار و درهم را بگشايد. به سپاهيانش پول فراوان نبخشد. زيانى نخواهد كرد زيرا اگر بر دشمن چيره شود اين خزانهها را از نو آباد خواهد ساخت و بجاى دينار و درهم دينارها و درهمها خواهد گذاشت و اگر دشمن بر او غلبه كند
خوبيش اينست كه اندوختههايش را نخواهد برد چون در اين حال ديگر اندوختهاى ندارد. به او بگوييد بىدرنگ بسمت كوفه حمله كند زيرا مردم كوفه آل على را دوست مىدارند. كوفه را از چهار سوى تحت نظر بگيرد. اگر كسى از كوفه بهر سوى بيرون رود يا بكوفه از هر سوى درون آيد فرمان كند كه بىدريغ سر از پيكرش بردارند. مسلم بن قتيبه را از «رى» احضار كند و فرماندهى سپاه را بعهدهى او گذارد. فرمان دهد كه از شام سربازان سلحشور و دلير بسوى عراق بسيج كنند. اين سپاه بايد همچون قاصدان نامهبر با شتاب بطرف عراق عزيمت كنند تا بوقت در اردوگاه حاضر باشند. باو بگوييد تا مىتواند سربازان را از دينار و درم بىنياز بدارد و مسلم بن قتيبه را بر آنان بگمارد. اين پيام را به منصور رسانيدند و او هم بهمين دستور رفتار كرد. مسمع بن عبد الملك مىگويد: هنگامى كه محمد بن عبد اللّه در مدينه قيام كرد منصور پسر عم خود عيسى بن موسى هاشمى را بحضور خود طلبيد و گفت: -محمد بر ضد ما برخاست و من ترا براى اطفاى اين فتنه به حجاز
مىفرستم. عيسى گفت: -يا امير المؤمنين. اين عموهاى تو هستند كه دور و بر تو حلقه زدهاند. با آنان دربارهى اين پيش آمد مهم مشورت كن. منصور با لحن معنى دارى گفت: -پس سخن ابن هرمه چه معنى مىدهد. آنجا كه مىگويد: مردى را مىبينى كه راز خود را بكس فاش نمىسازد و نجواى او به گوش كس نمىرسد. در كارهاى خود خونسرد و آرام است. اما در آنجا كه مىگويد «مىكنم» حتما خواهد كرد. مدائنى مىگويد: ابو جعفر منصور براى عيسى بن موسى سه بار اين سخن را تكرار كرد: -هنگامى كه محمد را از ميان برداشتى سعى كن خون يك گنجشك را هم بر خاك نريزى. و بعد گفت: -فهميدى؟ ابو جعفر منصور پسر عم خود عيسى را با چهار هزار مرد مسلح به حجاز فرستاد تا كار محمد بن عبد اللّه را بسازد.
در ركاب عيسى محمد بن ابى العباس. محمد بن زيد علوى. قاسم بن حسن علوى محمد بن عبد اللّه جعفرى. حميد بن قحطبه نيز بسوى اين معركه عزيمت كردند. عيسى با نيروى خود به مدينه نزديك شد و محمد دستور داد كه بدور مدينه خندق كندند. يعنى جاى آن خندق را كه رسول اللّه در پيكار «احزاب» كنده بود خالى كردند و همان خندق را از نو پديد آوردند. و بر دهانهى كوچهها نيز خندقها كنده شد. عيسى وقتى با اردوى خود به «فيد» آمد و براى محمد عبد اللّه نامهى امان فرستاد. و براى اهل مدينه نيز بوسيلهى محمد بن زيد علوى پيام داد: -اى اهل مدينه. امير المؤمنين منصور زنده است. من او را زنده در كافش بجا گذاشتم و اين عيسى بن موسى هاشمى است كه به شهر شما آمده و به شما امان مىدهد [(1)] قاسم بن حسن علوى نيز با مردم مدينه از حيات منصور و امان او سخنها گفت ولى ملت مدينه جواب داد:
-ما ابو الدوانيق (يعنى منصور) را از خلافت خلع كردهايم. محمد بن عبد اللّه در پاسخ عيسى هاشمى متقابلا نامهاى امان فرستاد و او را بيعت و طاعت خود دعوت كرد. عبد اللّه بن ابى الحكم مىگويد: -محمد بن عبد اللّه از طرف خود انجمنى ترتيب داد و با آنان بمشاوره پرداخت. در اين هنگام نيروى منصور به مدينه نزديك شده بود. -آيا در مدينه بماند يا مدينه را ترك گويد. گروهى گفتند همينجا مىمانيم و گروهى عقيده داشتند كه بايد از مدينه رخت بيرون كشيد. محمد بن عبد الحميد بن جعفر گفت: -عقيدهى تو چيست ابا جعفر؟ -من مدينه را شهرى فقير و بينوا مىبينم در آنجا از همه جاى دنيا اسب كمتر و آذوقه گرانتر و پول كميابتر و اسلحه نايابتر و سرباز ضعيفتر است. تو اكنون در يك چنين شهر بسر مىبرى و مىخواهى با شهر ديگرى كه سربازان مسلح و سلحشور دارد و مال و آذوقه در آنجا فراوانتر و مردمش آسودهترند بجنگى. عقيدهى من اينست كه از مدينه بمصر عزيمت كنيم. در محيطى مثل مصر مىتوانيم با محيطى مانند عراق پيكار كنيم.
بر ضد عقيدهى عبد الحميد، جبير بن عبد اللّه گفت: -هرگز، هرگز، پناه به خدا مىبرم اگر تو مدينه را تنها بگذارى مدينه شهريست كه رسول اللّه بسال احد در حقش چنين فرمود: -چنين بخواب ديدهام كه دستم را در آستين زرهى مطمئن و استوار فروبردهام. تعبير رؤياى من شهر مدينه است. محمد بن عبد اللّه عقيدهى جبير را بر عقيدهى عبد الحميد رجحان داد و همان مدينه را اختيار كرد. مدائنى مىگويد: وقتى سپاه منصور بسوى مدينه رو كردند با ابراهيم بن جعفر زبيرى برخوردند. ابراهيم بمركب خود هى زد تا از جنگ فرار كند ولى اسبش لغزيد و ابراهيم را بر خاك فروافكند. ابراهيم دستگير شد و بنا بر فرمان عيسى بن موسى به قتل رسيد. عيسى بن موسى از «بطن فرات» به «جرف» درآمد و آنجا در كاخى كه از سليمان بن عبد الملك اموى بر جا مانده بود نزول كرد. آن روز صبح روز دوازدهم ماه مبارك رمضان سال صد و چهل و پنجم هجرت بود. آن روز، روز شنبه بود. عيسى تصميم داشت چندى در قصر سليمان بماند و جنگ را به عقب
بيندازد ولى بوى گزارش دادند كه محمد بن عبد اللّه چنين مىگويد: «حميد بن قحطبه و مردم خراسان هنوز در بيعت من بسر مىبرند. و بههمينجهت اگر من فرمان دهم آنان بر ضد فرمانده خود خواهند شوريد. . . اين گزارش عيسى هاشمى را نگران ساخت و دستور داد هرچه زودتر كار جنگ را بپايان رسانند. روز دوشنبه چهاردهم ماه رمضان مردم مدينه ناگهان خود را در حلقهى نيروى منصور محصور يافتند. تا لحظهاى كه سپاه ابو جعفر به شهر حملهور شد كسى اين واقعه را پيشبينى نمىكرد. عيسى بن حميد بن قحطبه كه متهم به طرفدارى از محمد بن عبد اللّه بود دستور داد شخصا با محمد نبرد كند. فرماندهى نيرو همچنان بعهدهى عيسى بود. از سپاه محمد بن عبد اللّه پسر عمش عيسى بن زيد بن على سپهسالارى را بعهده داشت. در اين هنگام محمد بن عبد اللّه بر مصلاى خود ايستاده بود و نماز مىخواند جنگ در گرفت. محمد بن عبد اللّه شخصا بميدان آمد و حميد بن قحطبه بدستور فرمانده خود با او حريف شد. در برابر يزيد و صالح پسران معاويه جعفرى كثير بن حصين
عهدهدار پيكار بود. محمد بن ابى العباس و عقبة بن مسلم با جهنه مىجنگيدند. پسران معاوية بن عبد اللّه به كثير پيغام دادند و از وى امان خواستند. كثير اين تقاضا را به عيسى بن موسى فرستاد ولى عيسى قبول نكرد و گفت -اين دو نفر را پيش من امانى نيست. يزيد و صالح وقتى فهميدند كه دشمن اما نشان نمىدهد از معركه گريختند. اين جنگ از صبح روز دوشنبه تا ظهر دوام داشت. سپاه محمد زخمهاى فراوان برداشتند و از پيرامون او پراكنده شدند. محمد بهنگام ظهر از ميدان جنگ بخانهى مروان رفت و در آنجا نماز ظهر را بجا آورد و بعد از نماز غسل كرد و حنوط كرد. عبد اللّه آل مور بوى گفت: -تو نمىتوانى از عهدهى نيروى منصور برآئى. خوبست كه از مدينه به مكه رخت بكشى. محمد بن عبد اللّه امتناع كرد: -نه، من بمكه نمىروم. مدينه را ترك نمىكنم زيرا عيسى بن موسى اگر در اين شهر مرا بجنگ نياورد قتل عام خواهد كرد و ماجراى «روز
حره» را از نو بوجود خواهد آورد [(1)]و تو اى ابا جعفر اگر نمىتوانى همراه من بمانى آزادى. من بيعت خود را از گردن تو برداشتهام. بهر جا مىخواهى برو. نميرى مىگويد: -خراسانىهاى نيروى منصور وقتى حضير زبيرى را مىديدند بزبان فارسى فرياد مىكشيدند: -حضير آمد، حضير آمد. و آشكارا در برابرش مىلرزيدند. ديگرى گفت: -وقتى سر حضير را از پيكرش بدور كردند خواستيم پيكرش را از زمين برداريم، براى ما مقدور نبود اين جنازه را برداريم زيرا استخوانهايش زير شمشير از هم سوا شده بود. مثل بادنجان پيكرش قطعه قطعه روى زمين پراكنده شده بود. ما استخوانهايش را بهم جفت مىكردم. عيسى بن موسى هاشمى هنگام عصر بحميد بن قحطبه گفت: -من اين اهمال را در تو آشكارا احساس مىكنم. خوب است
وظيفهى خود را در جنگ با محمد بعهدهى حمزة بن مالك بگذارى. حميد بن قحطبه با خشم گفت: -بخدا اگر چنين كنى من دست از جان تو برنخواهم داشت. من از صبح تاكنون شمشير مىزنم و مرد مىكشم. اكنون كه بوى پيروزى به مشام تو رسيده مىخواهى مرا از افتخار بركنار كنى. حميد بن قحطبه از آن لحظه بر كوشش افزود تا عصر هنگام محمد ابن عبد اللّه بقتل رسيد. ازهر بن سعد مىگويد: -حميد بن قحطبه به كوچهى «اشجع» رفت و در آنجا محمد را بقتل رسانيد. مدائنى مىگويد. محمد بن عبد اللّه به حميد بن قحطبه با لحن توبيخ گفت: -مگر تو با من بيعت نكرده بودى. حميد جواب داد: -آرى با تو بيعت كردم ولى معهذا ترا خواهم كشت زيرا جزاى كسى كه اسرار سياسى را ببچهها مىسپارد جز اين نيست. مسعود در حال مىگويد: -محمد را در آن روز ديدم كه داشت با دشمنانش مىجنگيد. من نگاهش مىكردم كه مردى شمشيرش را بر نرمهى گوش راست او فرود آورده بود، او بهزانو درآمد. از نو بر او حملهور شد
در اين هنگام حميد بن قحطبه فرياد كشيد: -او را نكشيد. نكشيد او را. سپاه منصور از كنار محمد دور شدند. حميد بن قحطبه شخصا پيش رفت با دست خود سر از پيكر محمد دور ساخت. لعن اللّه حميدا و غضب عليه حارث بن اسحاق مىگويد: محمد بر روى زانوى خود بلند شده بود. با شمشير از خود دفاع مىكرد و مىگفت: -واى بر شما، من پسر پيامبر شما هستم. هم مجروح هستم و هم مظلوم. ابو حجاج منقرى مىگويد: محمد در آن روز كه مىجنگيد با آنچه از جنگهاى حمزه اسد اللّه تعريف مىكنند شباهت شديدى داشت. سپاه منصور را با شمشير بعقب مىراند. هيچكس باو نزديك نمىشد الا آنكه از دم شمشيرش بخاك و خون مىغلطيد. تا اينكه از نيروى عيسى هاشمى مردى زاغ چشم و سرخرو او را هدف تير قرار داد. او پشت بديوارى داده بود و ايستاده بود. ميان من و او انبوه
سپاه حائل شده بودند. در آن هنگام كه محمد بن عبد اللّه مزهى مرگ را در كام خود احساس كرد شمشير خود را شكست. منقرى مىگويد: از جدم شنيدم آن شمشير، شمشير رسول اكرم معروف به «ذو الفقار» بود [(1)] محمد حسنى مىگويد: -محمد بن عبد اللّه بخواهرش گفته بود: -من امروز با دشمنانم مىجنگم. تو در اينجا هوشيار باش. وقتى روز از ظهر گذشت و خورشيد زوال گرفت اگر از آسمان باران باريد بدانكه من كشته شدهام. تنورها را روشن كن و ديوان دولتى مرا كه نام طرفداران و پيروانم در آن ثبت شده به تنور بينداز. اما اگر خورشيد زوال كرده ولى عوض باران باد و طوفان در گرفته مطمئن باش كه برادرت بر دشمن خويش پيروز شده است. پس از قتل من مرا از ميدان جنگ بدر آوريد. بسر من كارى نداشته باشيد زيرا سر مرا بشما نخواهند داد. فقط پيكر مرا از ميدان جنگ به «ظلۀ بنى نبيه» بياوريد.
بقدر چهار تا پنج ذرع بر روى زمين در آنجا براى من قبر بكنيد و مرا در آن قبر بخاك بسپاريد. خواهرش پس از زوال ظهر ديد ابرى سياه هوا را فرا گرفت و بارانى شديد فروباريد. او در حين زوال تنورها را روشن نگاه داشته بود. شتاب زده ديوان دولتى برادرش را بتنورها انداخت تا منصور از نام و نشان پيروان محمد بن عبد اللّه آگاه نشود. و بعد نعش برادرش را در همانجا كه وصيت كرده بود بخاك سپرد. گفته شده بود: -علامت قتل نفس زكيه اينست كه سيل خون خانهى «تكه» را فرا خواهد گرفت. كسى نمىتوانست اين گفتار را توجيه كند زيرا محال مىنمود آنقدر خون ريخته شود كه تا خانهى عاتكه را زير موج بيندازد ولى در آن روز كه محمد به قتل رسيد باران شديد آميخته با خون محمد سيلى از خونابه سرازير كرد كه بخانهى عاتكه رسيد. هنگامى كه در «ظله نبى نبيه» براى محمد بن عبد اللّه داشتند قبر مىكند يك لوح سنگى بدست آوردند كه بر آن نوشته شده بودند. هذا قبر الحسن بن على بن ابى طالب زينب دختر عبد اللّه خواهر محمد وقتى اين لوح سنگى را ديد گفت:
-برادرم را خدا رحمت كند. از همه بهتر مىدانست كه اينجا كجاست و بههمينجهت وصيت كرد كه او را در اين گوشه بخاك بسپاريم عبد اللّه بن عامر اسلمى مىگويد: -در ركاب محمد بن عبد اللّه با نيروى منصور مىجنگيديم. بمن گفت اگر ابرى برخيزد و بارانى در بگيرد و بر پشت ما قطرههاى باران فروچكد خون مرا بر روى «احجار زيت» تماشا كن. بخدا ديرى نكشيد كه ابرى سياه ما را فروگرفت و رعدى زد و برقى كشيد و از ما گذشت و بنيروى عيسى رسيد. در اين هنگام بارانى در گرفت و همانطور كه محمد گفته بود نعش او را بر «احجار زيت» ديدم. اسماعيل بن ميثم مىگويد: -وقتى عيسى بن موسى هاشمى بمدينه رسيد. امام جعفر بن محمد فرمود: -اين همان نيست؟ گفته شد: -كى؟ فرمود: -همان كسى كه با خون ما بازى مىكند. بخدا اين دو نفر از دست او جان بدر نخواهند برد. يعنى «محمد و ابراهيم»
رومى بردهى آزادشدهى امام صادق مىگويد: بمن گفت: -برو ببين چه مىكنند. برگشتم و گفتم: -محمد به قتل رسيده و عيسى «عين ابى زياد» را تصرف كرده است. ديرى بانديشه فرو رفت و آنگاه گفت: -اين عيسى را چه رسيده كه اين همه با ما بد مىكند. رحم ما را قطع مىكند. بخدا و فرزندانش از اين چشمه «عين ابى زياد» نخواهند چشيد. ايوب بن عمر مىگويد: امام صادق به ابو جعفر منصور گفت: -يا امير المؤمنين عين ابى زياد را بمن واگذار تا از نخلستانهايش- استفاده كنم. ابو جعفر گفت: -با من چنين سخن مىگوئى بخدا ترا خواهم كشت. امام صادق فرمود: -شتاب مكن آرام باش. من اكنون شصت و سه سال عمر دارم در همين شصت و سهسالگى پدرم محمد باقر و جدم امير المؤمنين زندگى را بدرود گفتهاند.
من بعهده مىگيرم كه هرگز مايهى آزار تو نباشم و اگر پس از تو به زندگى ادامه دادهام ورثهى تخت و تاج ترا نيز نيازارم. ابو جعفر بر حال امام رقت كرد و از خونش در گذشت. اسلمى مىگويد: در همان روزها كه ابو جعفر نيروى خود را بمدينه فرستاده بود مردى از در درآمد و گفت: -محمد بن عبد اللّه گريخت: ابو جعفر گفت: دروغ مىگويى، ما از خانوادهاى هستيم كه هرگز فرار نمىكنيم. ابو حجاج جمال مىگويد: من بالاى سر ابو جعفر منصور ايستاده بودم. مردى از راه رسيد و گفت: -عيسى بن موسى از دست محمد شكست خورد. ابو جعفر بر مسند خود تقريبا لميده بود. وقتى اين خبر را شنيد راست نشست و گفت: -پس بازى بچهها با خلافت و مشورت زنها در امور دولت چه شده است [(1)]
ابو كعب مىگويد. -من پيش عيسى هاشمى نشسته بودم. محمد بن عبد اللّه كشته شد و سرش را به پيشگاه عيسى آورده بودند. رويش را به همنشينانش كرد و گفت: -دربارهى اين سر چه مىگوئيد. ما همه در حق او به ناشايست و ناسزا سخن گفتيم اما يكى از افسران سپاه گفت: -بخدا دروغ مىگوئيد. بيهوده مىگوئيد. محمد گناهى جز قيام بر ضد امير المؤمنين منصور و ايجاد تفرقه ميان امت نداشت. محمد مردى بود كه روزها روزهدار بود و شبها تا سپيدهدم به نماز مىايستاد. همنشينان عيسى همه خاموش شدند. على بن ابى طالب «يكى از رجال روايت» مىگويد: -محمد بن عبد اللّه حسنى روز دوشنبه چهاردهم ماه رمضان سال صد و چهل و پنجم هجرت بيش از نماز پسين به قتل رسيد. مدائنى مىگويد: -عيسى بن موسى هاشمى مردمى را به حضور ابو جعفر قاسم بن حسن علوى فرستاد تا مژدهى قتل محمد را به او بگويد گفته مىشود كه اين مرد ابن ابى الكرام بود و سر محمد را براى
قاسم بن حسن برده بود. قاسم از غم و افسوس لبهاى خود را گاز مىگرفت [(1)] حارث بن اسحاق مىگويد: زينب دختر عبد اللّه و فاطمه دختر محمد بن عبد اللّه به عيسى بن موسى هاشمى پيغام دادند: -اكنون كه اين مرد «يعنى محمد بن عبد اللّه» را كشتهايد و بهدف خود رسيدهايد اگر مقدور است بما اجازت دهيد كه جنازهاش را بخاك بسپاريم. عيسى بن موسى در جوابشان چنين گفت: -آنچه اى دختر عموهاى من دربارهى قتل محمد گفتهايد بخدا قسم مىخورم نه به قتلش فرمان دادهام و نه با اطلاع من اين كار انجام يافته است بنابراين مىتوانيد با احترام پيكر مقتول خود را بخاك بسپاريد. زينب خواهر محمد و فاطمه دخترش اين جنازه را از قتلگاهش برداشتند و بريدگىهاى گردنش را با پنبه پر كردند و در قبرستان بقيع بخاكش سپردند. زينب دختر عبد اللّه مىگويد: برادرم مردى گندمگون بود. وقتى تن بىسرش را بخانهى ما
آوردند رنگش برگشته بود. من نتوانستم بشناسمش. مقدارى از موى ريشش كه به گردنش مانده بود. من باين علامت او را شناختم. يك روز و يك شب اين جسد در خانهى من بود و مطلقا از گلويش خون مىرفت. من زير پيكر او دوتا تشك گذاشته بودم خون از تشكها گذشت و به زمين رسند. بالاخره تشك سوم را گذاشتم. آنقدر خون از پيكرش رفت تا ديگر قطرهاى در بدنش نماند. اسماعيل ميثمى مىگويد: سر محمد را در يك طبق سفيد گذاشته بودند و ميان مردم گردش مىدادند. من ديدمش. چهرهاى گندمگون و خالدار داشت. هارون قروى مىگويد: مادرم صداى اصحاب محمد را شنيده بود. اصحاب محمد بن عبد اللّه حسين وقتى كه نهضت كردند شعارشان اين بود احد. احد. محمد بن عبد اللّه مدائنى مىگويد: وقتى كه محمد بن عبد اللّه با نيروى عيسى بن موسى به پيكار پرداخت «ابن حصين» كه از اصحاب محمد بود ابتدا به سراغ رياح بن عثمان «والى منصور در مدينه» رفت و سرش را از بدن دور كرد و بعد برگشت كه ابن خالد قسرى «والى سابق» را به قتل رساند. او در بروى خود بست. هرچه اين حصين زحمت كشيد نتوانست اين در را بگشايد. از
او گذشت و به خانهى محمد رفت و ديوان دولتى او را به آتش انداخت و سپس به ميدان جنگ رفت. همدوش با محمد جنگيد تا خود نيز بقتل رسيد.