ghaemiyeh.com
سرشناسه : میرشریفی، علی، ۱۳۳۷-
عنوان و نام پدیدآور : درسنامه آشنایی با تاریخ اسلام( پیامآور رحمت) / علی میرشریفی؛ تدوین و آمادهسازی معاونت آموزش و پژوهش [ بعثه مقام معظم رهبری]؛ [برای] حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت، معاونت آموزش و پژوهش.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲ ج.
شابك : ۲۲۰۰۰ ریال: ج.۱ : 978-964-540-230-1 ؛ ۲۵۰۰۰ ریال: ج.۲ : 978-964-540-231-8
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱(چاپ اول).
یادداشت : ج.۲ ( چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت : كتاب حاضر قبلا تحت عنوان« پیامآور رحمت» توسط انتشارات سازمان مطالعات و تدوین كتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مركز تحقیق و توسعه علوم انسانی در سال ۱۳۸۵ به صورت مجزا منتشر شده است.
یادداشت : كتابنامه.
عنوان دیگر : پیامآور رحمت.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : بعثه مقام معظم رهبری در امور حج و زیارت. معاونت آموزش و پژوهش
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. معاونت آموزش و پژوهش
رده بندی كنگره : BP۲۲/۹/م۹۱۷پ۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۳
شماره كتابشناسی ملی : ۲۰۳۳۲۲۲
بسم الله الرحمن الرحیم
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
در جلد اول درسنامه آشنایی با تاریخ اسلام (پیامآور رحمت) فصل اول كه شامل مباحث دوران قبل از بعثت و عصر جاهلیت است و فصل دوم كه در بردارنده دوران بعد از بعثت و تاریخ دعوت به اسلام در مكه و حوادث مربوط به آن است و نیز پارهای از مباحث فصل سوم كه محتوی مقداری از مطالب دوران بعد از هجرت در مدینه و نیز جنگهای بدر، احد، حمراء الاسد، بنینضیر، ذات الرقاع و دومة الجندل است گذشت. از پانزده درسی كه كتاب درسنامه آشنایی با تاریخ اسلام حاوی آن است، هشت درس آن در جلد اول آمده و هفت درس دیگر آن كه شامل بقیه مباحث و مطالب دوران پس از هجرت است در این جلد یعنی جلد دوم آمده كه از درس نهم و از جنگ احزاب (خندق) آغاز میشود و با سرگذشت رحلت رسول خدا (ص) كتاب نیز خاتمه مییابد و فهرست منابع و مآخذ كتاب در پایان آن درج شده است.
هدفهای آموزشی
انتظار میرود با مطالعه این درس:
علل وقوع جنگ احزاب را بررسی كنیم.
موقعیت مكانی جنگ احزاب را بدانیم.
به چگونگی وقایع جنگ احزاب پی ببریم.
با نظر قرآن در مورد جنگ احزاب آشنا شویم.
علل شكست مشركان در جنگ احزاب را بدانیم.
چگونگی جنگ بنی قریظه را بدانیم.
در این درس به جنگ احزاب، علت وقوع آن، موقعیت مكانی آن، حفر خندق به پیشنهاد سلمان فارسی، پیمان شكنی یهود به تحریك ابوسفیان، رشادت حضرت علی (ع) در از پای در آوردن عمرو بن عبدود كه از پهلوانان نامدار عرب بود، نگاه قرآن به جنگ احزاب، علل هزیمت سپاه شرك، پایان یافتن اقتدار قریش در نتیجه جنگ احزاب، علت
رخداد جنگ بنی قریظه و در نهایت اسارت آنان به دست سپاه اسلام خواهیم پرداخت.
پیروزی پیامبر (ص) در جنگ بنینضیر و اخراج آنان از مدینه و سركوبی برخی قبیلههای سركش عرب در جنگهای ذات الرقاع و دومةالجندل و حضور فعال و مقتدرانه در بدر الموعد تا اندازهای شكست مسلمانان را در احد جبران كرد و موجب تضعیف قریش و یهودیان گردید. عدم حضور قریش در سرزمین بدر و تخلف ابوسفیان از وعده خویش، موقعیت قریش را متزلزل ساخت و تداوم سروری آنان را در بین قبایل جزیرة العرب با خطر جدی روبهرو كرد. سران قریش تصمیم گرفتند این مشكل بزرگ را به هر نوع كه شده حل كنند و به اصطلاح خودشان از دست رسول خدا (ص) و مسلمانان راحت شوند. بنابراین برای جنگ با حضرت به جمعآوری اموال پرداختند و هزینه جنگ خندق را بر دوش اهل مكه نهادند بهطوری كه تمام مردم كم و بیش كمك كردند.
از دیگر سوی یهودیان اخراجی بنینضیر با سران یهود خیبر تجمع و توطئه جنگ بر ضد مسلمانان را طراحی كردند. به روایت ابناسحاق 3/ 225 و واقدی 2/ 441 سَلّام بن ابیالحُقیق، حُیی بن اخْطَب، كنانة بن ربیع و هَوْذة بن قیس همراه عدهای دیگر رهسپار مكه شدند و نزد سران قریش رفتند و آنان را به جنگ با رسول خدا (ص) فرا خواندند. ابوسفیان گفت: ای یهودیان شما اهل دانش و كتاب پیشین هستید، دین ما بهتر است یا دین محمد؟ یهودیان برخلاف عقیده خود شرك و بتپرستی را
بر توحید ترجیح داده و گفتند بلكه دین شما از دین محمد بهتر است و شما از او به حق نزدیكترید. خداوند آیه پنجاه و یك سوره نساء را در مذمت و تقبیح آنان نازل كرد:
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْكِتَابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ كَفَرُوا هَؤُلاءِ أَهْدَی مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلًا.
آیا ندیدی كسانی را كه بهرهای از كتاب به آنان داده شده به جبت و طاغوت ایمان میآورند و به كافران میگویند اینان از كسانی كه ایمان آوردهاند هدایت یافتهترند.
باری، قریش از پاسخ یهودیان شاد و در جنگ با رسول خدا راسختر شدند. سپس پنجاه نفر از سران طوایف با یكدیگر همپیمان گشتند و در كنار پرده كعبه گرد آمده سوگند یاد كردند كه تا آخرین نفر بر ضد رسول خدا (ص) بجنگند.
یهودیان نیز غَطَفان و بنیسُلیم را با خود متحد كردند و قرار شد در ازای شركت قبیله غَطَفان خرمای یك سال خیبر و یا به قولی نصف آن را به آنان بدهند. سرانجام از تمامی قبایل ده هزار نیرو، ششصد اسب و چندین هزار شتر در قالب سه لشكر آماده شدند. فرماندهی كل سپاه با ابوسفیان بود. گویا حجاز تا آن روز در هیچ یك از جنگهای خود چنین سپاه بزرگی را ندیده یا كم دیده بود.
سوارانی از قبیله خزاعه چهار روزه خود را به مدینه رساندند و رسول خدا (ص) را از حركت سپاه بزرگ قریش مطلع ساختند. به روایت شیخ
صدوق در خصال/ 368 امیرالمؤمنین فرمود جبرئیل بر پیامبر نازل شد و او را از این مطلب آگاه كرد. واقدی 2/ 444 گوید: حضرت یاران خود را از حمله قریبالوقوع قریش باخبر ساخت و آنان را موعظه كرد و فرمود اگر شكیبایی و پرهیزكاری كنند پیروز خواهند شد و مردم را به اطاعت از خدا و رسول او فرا خواند. آنگاه درباره جنگ به مشورت پرداخت و از آنان پرسید برای پیكار با دشمن به بیرون مدینه بروند یا در مدینه بمانند؟ نظر مسلمانان در این مورد مختلف بود.
سلمان گفت: ای رسول خدا (ص) روزگاری كه ما در سرزمین فارس بودیم و از سواران دشمن بیم داشتیم در اطراف خود خندق میكندیم. مسلمانان نظر سلمان را پسندیدند و با توجه به خسارتی كه در جنگ احد متحمل شده بودند بیشتر مایل بودند كه در داخل مدینه بمانند. پیامبر (ص) سوار اسب شد و همراه تنی چند از اصحاب برای تعیین مكان حفر خندق و اردوگاه سپاه بیرون رفت. قرار شد در دامنه كوه سَلْع اردو بزنند و كوه را پشت سر قرار دهند و حفر خندق را از ناحیه مَذاذ شروع و به ذُباب و راتِج ختم كنند. پیامبر همان روز فرمان حفر خندق را صادر كرد. از ناحیه راتِج تا كوه ذُباب كه قسمت شرقی بود به مهاجران واگذار گردید و از ناحیه كوه ذُباب تا كوه بنیعبید به انصار سپرده شد.
پیامبر (ص) هر چهل ذراع را به ده نفر سپرد و اینجا بود كه بر سر سلمان كه به تنهایی به جای ده مرد كار میكرد نزاع شد. انصار مدعی بودند سلمان از انصار است و مهاجران میگفتند او از مهاجران است و هر یك خواهان آن بودند كه سلمان را نزد خود ببرند. در این بین پیامبر
داوری كرد و با سخن تاریخی خود به كشمكش انصار و مهاجر خاتمه داد و فرمود:
«سَلْمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَیْتِ».
سلمان از ما اهلبیت است.
مسلمانانی كه سهم خود را حفر میكردند به یاری كسانی میشتافتند كه هنوز سهم خود را نكنده بودند.
به روایت ابن اسحاق 3/ 230 سلمان گوید: «من در ناحیهای از حفر خندق به سنگ بزرگی برخوردم كه كار را دشوار ساخت. رسول خدا (ص) آمد كلنگ را از من گرفت سه بار به آن زد كه هر بار برقی از زیر كلنگ جهید. پرسیدم: ای رسول خدا این برق چه بود؟ فرمود: «خداوند با برق نخستین یمن و با برق دوم شام و مغرب و با برق سوم مشرق زمین را برای من فتح كرد».
همان گونه كه در جنگ احد گفته شد مكه در جنوب مدینه قرار دارد و به طور طبیعی باید خندق در ناحیه جنوب بر سر راه قریش حفر میشد، با این وصف چرا در شمال مدینه حفر شد؟ پاسخ همان است كه در جنگ احد گفته شد. یعنی مدینه یك حالت نعل اسبی داشت كه سه طرف آن را كوه، ساختمان و نخلستان پوشانده بود و ورود یك سپاه بزرگ فقط از ناحیه شمال ممكن بود. به قول سمهودی در وفاء الوفاء 4/ 1205 با حفر خندق در سمت شمال حصار شهر كامل شد و دیگر راه ورود برای سپاه شرك نماند. اما حدود و مشخصات
خندق بهطور دقیق در متون سیره و تاریخ ذكر نشده است.
محققان و نویسندگان متأخر از روی برخی قراین حدود و اندازه آن را متفاوت گفتهاند. به نقل واقدی 2/ 447 عمق خندق پنج ذراع بوده است كه حدود دو متر و نیم میشود. با توجه به گزارشی كه گفته عمق خندق بلندتر از قامت یك انسان بوده و اگر شخصی در آن میایستاد دیگر دیده نمیشده این اندازه صحیحتر به نظر میرسد. عرض آن هم گویا حدود دو متر و نیم تا سه متر بوده كه انسان پیاده و سواره به راحتی نمیتوانسته از آن عبور كند. طول خندق را پنج هزار ذراع نوشتهاند كه قریب نیم فرسخ میشود. اگر سه هزار نیرویی كه در جنگ احزاب حاضر شدند در حفر خندق هم شركت نموده و همانطور كه تصریح شده هر نفر هم چهار ذراع حفر كرده باشند طول خندق دوازده هزار ذراع بوده است، یعنی حدود یك فرسخ و این دقیقتر به نظر میرسد. محمد حمیدالله حیدرآبادی هم در كتاب رسول اكرم در میدان جنگ/ 114 گفته است: «شخصاً بعد از رسیدگی به وضع خندق چنین استنباط میكنم كه طول اصلی آن در حدود پنج كیلومتر و نیم بوده است». واقدی 2/ 454 گوید: خندق به مدت شش روز حفر شد.
ابن اسحاق 3/ 230 گوید: چون رسول خدا (ص) از حفر خندق فراغت یافت سپاهیان شرك متشكل از احزاب مختلف عرب به نزدیك مدینه رسیدند. قریش و همپیمانانشان از بنیكنانه و مردم تِهامه در ناحیهای از رُومَه، میان جُرْف و زَغابه در وادی عقیق فرود آمدند. غطفان و پیروانشان
از مردم نجد در ناحیهای از نَقْما تا كنار احد جای گرفتند. پیامبر (ص)، ابن اممكتوم را در مدینه به جای خود گذاشت و دستور داد زنان و كودكان را در برجها و كوشكها جای دادند و پرچم مهاجران را به علی بن ابیطالب و پرچم انصار را به سعد بن عباده داد و با سه هزار نفر از مدینه خارج شد و در دامنه كوه سَلْع فرود آمد و آنجا را لشكرگاه خود قرار داد. كوه سَلْع پشت سر و خندق در مقابل حضرت بود و بین سپاه اسلام و سپاه شرك خندق قرار داشت.
به روایت واقدی 2/ 455 حُیی بن اخْطَب كه از سران اخراجی بنینضیر بود به تحریك ابوسفیان نزد كعب بن اسد رئیس بنیقریظه رفت و از او خواست تا پیمان خود را با محمد نقض كند ولی كعب نمیپذیرفت. حُیی آن قدر او را وسوسه كرد تا آنكه در نهایت گفت من میترسم محمد كشته نشود و قریش به سرزمین خود بازگردد، تو نیز به سوی خانوادهات باز گردی و من و همراهانم كشته شویم. حُیی به تورات سوگند یاد كرد كه اگر چنین شود او نزد بنیقریظه بماند و به سرنوشت آنان دچار گردد.
در نقل دیگر واقدی 2/ 486 آمده است كه قرار شد هنگام شروع جنگ حُیی هفتاد نفر از بزرگان طوایف مختلف را به عنوان گروگان و وثیقه نزد آنان بگذارد. قراردادی نیز در این زمینه نوشته و امضا شد.
آنگاه عهدنامهای را كه با رسول خدا بسته بودند آوردند، حُیی آن را پاره كرد و از قلعه بنی قریظه خارج شد.
واقدی 2/ 457 گوید: رسول خدا (ص) پس از آگاهی از پیمان شكنی بنیقریظه ابتدا زبیر را فرستاد تا خبری بیاورد. زبیر پس از بررسی و بازدید بازگشت و گفت بنیقریظه را دیدم كه چهارپایان خود را جمع كرده و قلعهها و راههایشان را اصلاح و ترمیم میكردند. باز هم برای كسب اطلاع بیشتر و اتمام حجت سعد بن عباده و سعد بن معاذ و اسید بن حُضیر را نزد آنان فرستاد و فرمود: «بنگرید آنچه از اینان به ما رسیده راست است یا دروغ؟ اگر راست بود سخن به كنایه بگویید من میفهمم تا موجب تضعیف مسلمانان نشود و اگر بر پیمان خود وفادارند آشكارا و در حضور مردم بگویید». اینان نزد یهودیان آمدند دیدند كار از پیمان شكنی هم بالاتر است. وقتی از آنان خواستند نقض عهد نكنند به رسول خدا (ص) اسائه ادب كرده و به سعد بن معاذ فحشهای ركیك دادند. فرستادگان پیامبر بازگشتند و با گفتن عَضَل و قاره به آن حضرت رساندند كه مانند قبیله عَضَل و قاره پیمان شكنی كردهاند. رسول خدا (ص) تكبیر گفت و فرمود:
«أَبْشِرُوا یا مَعْشَرَ الْمُسْلِمِینَ بِنَصْرِ اللهِ وَ عَوْنِهِ».
ای مسلمانان مژده باد شما را به یاری و كمك خداوند.
به این صورت خبر پیمان شكنی یهودیان در بین مسلمانان پخش شد.
مسلمانان بر زنان و كودكان و اموال خود سخت بیمناك بودند. یهود بنیقریظه تصمیم گرفتند شبانه به مركز مدینه شبیخون بزنند. به این منظور حُیی بن اخطب رانزد قریش فرستادند تا هزار نفر از آنان و هزار نفر از غطفان بیایند و به كمك آنان به مركز شهر حمله كنند. این خبر به پیامبر رسید و گرفتاری بسیار سخت شد. رسول خدا (ص)، سَلَمَة بن اسْلَم را با
دویست مرد و زید بن حارثه را همراه سیصد نفر برای پاسداری از مدینه اعزام كرد و فرمود تا سپیدهدم تكبیر بگویند.
به روایت واقدی 2/ 472 رسول خدا (ص) سپاه خود را سازماندهی كرد و نگهبانانی بر خندق گمارد و دستور داد هرگاه دشمن خواست از خندق عبور كند او را با تیر و سنگ به عقب برانند. حدود سی و پنج اسبسوار نیز در طول خندق گشت میزدند و به مردانی كه برای نگهبانی گمارده بودند سركشی میكردند. علی بن ابراهیم قمی 2/ 186 گوید: شبها فرماندهی سپاه با امیرالمؤمنین بود.
پیامبر (ص) خیمه خود را در دامنه كوه سَلْع برپا كرد و عَبّاد بن بشر را به فرماندهی نگهبانان آن گمارد. خود حضرت نیز زره بر تن كرد و كلاهخود بر سر گذاشت و به دقت از خندق حفاظت میكرد و مرتب به نگهبانان و مجاهدان سركشی مینمود. مشركان پیوسته درصدد بودند تا از جاهای باریك و تنگ خندق عبور كرده و به قلب سپاه اسلام حملهور شوند ولی هر بار با مقاومت سرسخت نگهبانان مسلمان روبهرو میگشتند.
فرماندهان و رؤسای مشركان به نوبت به معركه میآمدند. گاهی پراكنده و گاهی با هم در اطراف خندق اسب میتاختند، همه آنان یك هدف داشتند و به یك جا میخواستند حمله كنند و آن هم خیمه پیامبر بود. در یكی از روزها حِبّان بن عَرِقَه تیری به دست سعد بن معاذ زد، چون زره او كوتاه بود تیر به دستش اصابت كرد و پس از چند ماه شهید شد.
مسلمانان همچنان در محاصره دشمن بودند ولی نبرد شدیدی بین آنان رخ نداد تا آنكه به روایت واقدی 2/ 470 یك روز عدهای از پهلوانان قریش تصمیم گرفتند دستهجمعی حمله كنند. از این رو در جستجوی تنگنایی برآمدند. عمرو بن عَبْدِوُدّ، عِكْرِمَة بن ابی جهل، هُبیرة بن ابی وَهْب و ضِرار بن خطّاب اسبهای خود را تاختند و از تنگنایی عبور كردند. عمرو نخستین كسی بود كه از خندق عبور كرد.
به روایت طبرسی/ 91 پهلوانان قریش مابین خندق و كوه سَلْع به جولان درآمدند. علی بن ابیطالب با گروهی از مسلمانان راه عبور از خندق را مسدود كردند. عمرو بن عَبْدِوُدّ كه از پهلوانان نامدار عرب بهشمار میآمد و با صدها نفر برابر بود پیوسته هماورد میطلبید.
به روایت قمی 2/ 183 و عیون التواریخ 1/ 200 امیرالمؤمنین برخاست و گفت: «ای رسول خدا (ص) من با او مبارزه میكنم». حضرت دستور داد بنشیند. عمرو دوباره مبارز طلبید ولی ترس و وحشت چنان بر سر مسلمانان سایه افكنده بود كه نفس در سینهها حبس شده، سرها به گریبان فرو رفته و سكوت محض آنان را فرا گرفته بود. علی (ع) برای بار دوم برخاست و اعلام آمادگی كرد و این بار نیز پیامبر به او دستور داد بنشیند. عمرو اسب خود را پس و پیش تاخت و وقتی دید كسی پاسخ او را نمیدهد عربده مستانه سر داد:
وَ لَقَدْ بَحِحْتُ مِنَ النِّداءِ*** بِجَمْعِهِمْ هَلْ مِنْ مُبارِز
وَ وَقَفْتُ مُذْ جَبُنَ الشُّجاعُ ***مَوْقِفَ الْقَرْنِ المُناجِز
همانا صدایم گرفت از بس فریاد زدم آیا در بینشان مبارزی هست و من در جایگاهی از مبارزه ایستادهام كه قهرمانان سخت به وحشت میافتند!
قمی 2/ 182 گوید: امیرالمؤمنین (ع) برخاست و از رسول خدا (ص) اجازه رفتن به میدان خواست. حضرت فرمود: «نزدیك من بیا». چون نزدیك رفت عمامه از سر خویش برداشت و بر سر وی نهاد و شمشیر خود، ذوالفقار را نیز به او داد. سپس دست به دعا برداشت و فرمود: «خدایا او را بر دشمن یاری فرما» و از خدا خواست تا وی را از هر جهت محافظت فرماید. آنگاه به نقل طبرسی/ 194 و ابن ابیالحدید 13/ 361 سخن مهم و تاریخی خود را درباره عظمت و اهمیت این نبرد چنین بیان داشت: «بَرَزَ الإِیمَانُ كُلُّهُ إِلَی الشِّرْكِ كُلِّهِ» تمامی ایمان در برابر تمامی كفر آشكار شد. ابن ابی الحدید 19/ 63 گوید: علی (ع) هنگامی كه نزدیك عمرو رسید پاسخ رجز او را چنین داد:
لا تَعْجَلَنَّ فَقَدْ أَتا ***كَ مُجِیبُ صَوْتِكَ غَیْرَ عاجِز
ذُو نِیَّةٍ وَ بَصِیرَةٍ ***یَرْجُو بِذاكَ نَجاةَ فائِز
شتاب مكن كه همانا پاسخدهنده بانگ تو با قدرت تمام به سویت آمد، كسی كه دارای هدف و بینش است و از این نبرد امید رستگاری دارد.
به روایت قمی 2/ 184 عمرو كه در جاهلیت با ابوطالب دوست بود پرسید: تو كیستی؟ فرمود: «علی پسر ابوطالب». عمرو گفت: آری، همانا پدرت همنشین و دوست من بود. بازگرد كه من دوست ندارم تو را بكشم. حضرت فرمود: «ولی من دوست دارم تو را بكشم». عمرو گفت: برادرزاده من مایل نیستم مرد بزرگواری مانند تو را به قتل برسانم. بازگرد كه برایت بهتر است. ابن ابیالحدید 19/ 64 مینویسد: استاد ما ابوالخیر
مصدّق بن شَبیب نحوی میگفت: به خدا سوگند پیشنهاد بازگشت برای زنده ماندن علی (ع) نبود بلكه از ترس بود، زیرا او از كشتههای علی در بدر و احد اطلاع داشت و میدانست كه اگر با وی به نبرد برخیزد همانا كشته خواهد شد. چون خجالت میكشید ترس خود را اظهار كند چنین گفت و هر آینه دروغ میگفت. امیرالمؤمنین فرمود: «ای عمرو تو در جاهلیت میگفتهای اگر كسی سه خواسته از تو داشته باشد تمامی و یا یكی از آنها را میپذیری» گفت: آری. حضرت از او خواست مسلمان شود، نپذیرفت. به او گفت جنگ را ترك كند و به مكه بازگردد، قبول نكرد.
سرانجام به او پیشنهاد كرد پیاده به جنگ بپردازد، این را پذیرفت و اسب خود را پی كرد و یا به قولی به صورت آن زد و به كناری راند. آنگاه به پیكار پرداختند، غبار غلیظی برخاست به طوری كه از چشمها پنهان شدند. عمرو با شمشیر آخته حملهور شد، حضرت در پناه سپر به استقبال او رفت. عمرو ضربتی زد سپر شكافته شد و بر سر آن بزرگوار اصابت نمود. حضرت بیدرنگ ضربتی بر شانه عمرو زد كه او را نقش بر زمین كرد. از حذیفه نقل شده كه زره عمرو كوتاه بود امیرالمؤمنین با شمشیر پاهایش را قطع كرد و او از قفا به زمین افتاد. ابنشهر آشوب در مناقب 2/ 115 گوید: چون علی (ع) روی سینه عمرو نشست تا سرش را جدا كند او به مادر حضرت دشنام داد و آب دهان به صورتش افكند. حضرت خشمناك شد و از بیم آنكه مبادا او را برای انتقام خویش بكشد برخاست و وی را رها كرد، بعد كه خشمش فروكش كرد سر عمرو را برای رضای خدا از بدن جدا كرد.
به روایت شیخ مفید/ 55 امیرالمؤمنین (ع) سر عمرو را جدا كرد و با خود آورد مقابل رسول خدا گذاشت. در این لحظه پیامبر ارزش و عظمت كار آن حضرت را بیان كرد و برای همیشه جاودانه ساخت، به نقل تاریخ بغداد 12/ 19، مستدرك حاكم 3/ 32 و مجمع البیان 8/ 343 فرمود:
«لَضَرْبَةُ عَلِیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَیْنِ».
هر آینه ضربت علی در روز خندق برتر از عبادت جن و انس است.
شیخ مفید/ 56 و ابن ابیالحدید 19/ 62 روایت كردهاند كه پس از كشته شدن عمرو، پیامبر (ص) فرمود:
«الآنَ نَغزُوهُم وَ لا یَغْزُونا».
هم اینك ما به جنگ آنان میرویم و آنان دیگر به جنگ ما نمیآیند.
ابناسحاق 3/ 234 و واقدی 2/ 477 نقل كردهاند كه وقتی دوران محاصره طول كشید و مسلمانان دچار سختی شدند رسول خدا (ص) سران غطفان را خواست و با آنان قرارداد بست كه یك سوم خرمای آن سال مدینه را بگیرند و با سپاه خود بازگشته و از جنگ با مسلمانان دست بكشند. هنوز قرارداد امضا نشده بود حضرت با سعد بن معاذ و سعد بن عباده مشورت كرد. آنان گفتند: ای رسول خدا! اگر این دستور آسمانی است كه حتماً اجرا كنید و اگر دستور آسمانی نیست ولی خودتان بدان
مایل هستید باز هم اجرا كنید كه ما گوش به فرمانیم و اما اگر مشورت میفرمایید پس برای آنان نزد ما جز شمشیر چیز دیگری نیست. پیامبر (ص) به سعد بن معاذ دستور داد نامه را پاره كند و او با آب دهان نوشتهها را محو نمود و سپس آن را پاره كرد.
برخی از محققان معاصر در صحت این مطلب به اینگونه تردید كرده و مسائلی را در استبعاد آن ذكر نمودهاند. به نظر میرسد اصل داستان صحیح است ولی به گونهای دیگر و آن اینكه درخواست این مطلب از سوی قبیله غطفان بوده است نه از جانب پیغمبر. واقدی 2/ 483 نقل میكند كه زبیر بن باطا در ضمن سخنان خود كه تفاوت موقعیت بنیقریظه را با قریش بیان میداشت گفت: غطفان از محمد خواستهاند كه مقداری از محصول خرمای اوسیان را به آنان بدهد تا برگردند و محمد نپذیرفته و گفته است فقط شمشیر بین ما حكمفرماست. با توجه به اینكه قبیله غطفان به گدایان عرب معروف بودند و در شدت فقر و تنگدستی بهسر میبردند به احتمال زیاد درخواست قسمتی از خرمای مدینه از سوی خود آنان بوده است.
به روایت ابناسحاق 3/ 240 و واقدی 2/ 480 نعیم بن مسعود اشجعی از قبیله غطفان كه همراه آنان به جنگ مسلمانان آمده بود، گفته است بین نماز مغرب و عشا نزد پیامبر رفتم و گفتم: ای رسول خدا، من اسلام آوردهام ولی قبیلهام از اسلام من بیخبرند، هر چه میخواهی به من دستور ده. پیامبر فرمود: «تا میتوانی دشمن را خوار و پراكنده ساز». از
آنجا نزد بنیقریظه كه در جاهلیت ندیمشان بودم رفتم و گفتم ای بنیقریظه دوستی و صمیمیت مرا با خویش میدانید. قریش و غطفان مانند شما نیستند، اگر پیروز نشوند به سرزمین خود باز میگردند و شما را با محمد رها میكنند و شما هم به تنهایی قدرت مقاومت با او را ندارید. پس در جنگ با آنان همراه نشوید مگر آنكه گروهی از اشراف و بزرگان آنان را گروگان بگیرید.
سپس نزد قریش آمد و به ابوسفیان و بزرگان قریش گفت از دوستی من با خود و مخالفتم با محمد به خوبی آگاهید. بنیقریظه از پیمانشكنی با محمد پشیمان شده و شخصی را نزد او فرستاده و گفتهاند ما هفتاد نفر از قریش و غطفان میگیریم و به تو تسلیم میكنیم تا گردن بزنی و ما تا پایان جنگ همراه تو میجنگیم مشروط بر آنكه بنینضیر را بازگردانی. آنگاه نزد قبیله خود غطفان رفت و همین مطلب را به آنان گفت. ابوسفیان و رؤسای غطفان عكرمة بن ابیجهل را همراه چند نفر از قریش و غطفان غروب جمعه نزد بنیقریظه فرستادند. عكرمه به آنان گفت توقف ما طولانی و مراتع خشك شده است و چهارپایان در معرض هلاكتاند، آماده باشید فردا صبح همگی با این مرد بجنگیم. یهودیان گفتند: فردا شنبه است و ما روز شنبه جنگ نخواهیم كرد. وانگهی ما با محمد نمیجنگیم مگر آنكه شما گروهی از مردان خود را به عنوان گروگان نزد ما بگذارید.
پذیرفتن این داستان بدین صورت مشكل است، محققان در صحت آن تشكیك و تردید كردهاند، چرا كه عموماً راویان آن از قبیله اشجع و درنهایت خود نعیم بن مسعود است و او به گفته ابندُرید در كتاب
اشتقاق مردی سخنچین بوده است. آری، نعیم به بوقلمونصفتی و دروغگویی شهرت داشته است. او در جنگ بدر الموعد از طرف ابوسفیان مأمور شد در ازای گرفتن بیست شتر به مدینه بیاید و با دروغپردازی و شایعهپراكنی مسلمانان را از جنگ با ابوسفیان ترسانده و منصرف سازد. لذا نعیم كسی نبود كه به صداقت و راستگویی معروف و مورد اعتماد عرب باشد. آن هم در پذیرش اسرار بسیار خطیر و سرنوشتساز نظامی. وانگهی چرا احدی به او ایراد نگرفت و وی را در مورد خیانت بزرگی كه در حق قریش و قبیله خود روا داشت سرزنش و توبیخ نكرد.
برخی نیز اشكال كرده و گفتهاند نعیم قبل از جنگ خندق مسلمان شده بود. اشكال دیگر اینكه اگر علت بازگشت قریش این بوده نباید حُیی بن اخطب نزد بنیقریظه میرفت و خود را تسلیم مرگ میكرد، چون بنیقریظه به وعدهای كه به حُیی داده بودند كه بر ضد پیامبر و مسلمانان بجنگند عمل نكردند و نیز باید هنگامی كه كار بنیقریظه رو به وخامت گذاشت آنان را درباره ترك جنگ سرزنش میكرد.
همانگونه كه گذشت مسأله گروگان و وثیقه گرفتن را واقدی 2/ 486 در یك نقل از ابوكعب قُرَظی روایت میكند كه در همان ابتدای كار بوده است. لذا وقتی عكرمه پرسید كدام گروگان؟ كعب گفت همانی كه خودتان شرط كردید. گفت چه كسی شرط كرده است؟ گفت حُیی بن اخطب. به روایت قُرْب الاسناد/ 133 امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «به رسول خدا (ص) خبر رسید كه بنیقریظه كسی را نزد ابوسفیان فرستاده و گفتهاند هنگامی كه شما با محمد برخورد كردید ما شما را كمك و یاری
میكنیم. رسول خدا (ص) برخاست خطبه خواند و فرمود: همانا بنیقریظه كسی نزد ما فرستادهاند كه وقتی ما با ابوسفیان به جنگ برخیزیم ما را كمك و یاری دهند. آنگاه این مطلب به ابوسفیان رسید و او گفت یهود خیانت كردند. سپس مسلمانان را رها كرد و رفت».
به هر حال هر چه بوده این مطلب مسلم است كه اختلافی بین مشركان و یهودیان رخ داده، حال علت آن چه بوده، بهنظر میرسد كه خود پیامبر در این كار نقش اساسی داشته است. گرچه نعیم نیز در این ماجرا بدون تأثیر نبوده است. اما اینكه علت اصلی بازگشت قریش تخلف بنیقریظه بوده به هیچ وجه صحیح نیست و در آینده از آن سخن خواهیم گفت.
واقدی 2/ 488 گوید: شب شنبه كه فرا رسید خداوند باد و توفان سهمگینی را برانگیخت كه همه اسباب و وسایل مشركان را به هم ریخت و واژگون ساخت. حذیفة بن یمان گوید پیامبر (ص) در آن شب به پاخاست و تا یك سوم از شب گذشته نماز خواند. آنگاه رو به ما كرد و گفت: «كیست برخیزد و بنگرد این گروه چه كردهاند و سپس بازگردد؟». حذیفه گوید رسول خدا (ص) با این بیان بازگشتن او را تعهد كرد. با این حال كسی از شدت ترس و گرسنگی و سرما برنخاست. حضرت مرا فراخواند و چارهای جز برخاستن نداشتم. فرمود: «ای حذیفه برو میان این قوم ببین چه میكنند، به كاری هم دست نزن تا نزد من بازگردی». حذیفه میگوید من به میان دشمن رفتم ابوسفیان برخاست و
گفت از جاسوسان بپرهیزید، هر كسی بنگرد همنشین او كیست؟ حذیفه گوید من دست مردی را كه طرف چپم بود گرفتم و گفتم تو كیستی؟ گفت عمروعاص. دست مردی را نیز كه در پهلوی دیگرم بود گرفتم و گفتم تو كیستی؟ گفت معاویة بن ابیسفیان. آنگاه ابوسفیان گفت ای قریش به خدا قسم اینجا جای ماندن شما نیست، همانا اسبان و شتران ما هلاك شدند، بنیقریظه خلف وعده كردند و شدت توفان هم كه میبینید چه بر سر ما آورده است. حركت كنید كه من هم حركت میكنم.
سپس برخاست و به سبب شتابزدگی به شتر پایبسته خود سوار شد. عكرمه ابوسفیان را صدا زد و به او گفت تو سالار و فرمانده این قومی، اینگونه میگریزی و مردم را رها میكنی؟ ابوسفیان شرمگین شد و شتر خود را خواباند و از آن پیاده شد. سپس به عمروعاص گفت من و تو ناچاریم با گروهی از سواران اینجا در مقابل محمد و یارانش بمانیم تا سپاه بگذرد، زیرا از تعقیب دشمن در امان نیستیم. حذیفه به سوی غطفان رفت دید آنان نیز كوچیدهاند. سپس به اردوگاه مسلمانان بازگشت. پیامبر در حال نماز خواندن بود، سلام نماز را كه گفت حذیفه اخبار را به آن حضرت گزارش داد.
رسول خدا (ص) و سپاه اسلام آن شب را در كنار خندق گذراندند و بامداد فردا دیگر هیچ كس از سپاه دشمن در كنار خندق نمانده بود. در این هنگام پیامبر اجازه داد مسلمانان به خانههای خود بروند و آنان با خرسندی تمام و با شتاب به خانههایشان رفتند.
در غزوه احزاب بنابر قول ابن اسحاق 3/ 264 و واقدی 2/ 495 شش نفر
از مسلمانان و سه نفر از مشركان كشته شدند. از شهدای بزرگ جنگ خندق سعد بن معاذ بود كه نخست مجروح و بعد از چند ماه شهید شد. سعد در امور سیاسی و اجتماعی مدینه وزنه سنگینی بهشمار میآمد و خدمات بزرگی به اسلام و رسول خدا (ص) كرد. او مردی مؤمن و متعهد و معتقد به مبانی اسلام و مطیع محض پیامبر بود.
مدت محاصره خندق را پانزده، بیست، بیست و پنج، سی و چهل روز و غیر آن هم گفتهاند. واقدی 2/ 491 گوید: قول صحیحتر نزد ما پانزده روز است، در شعر ضرار بن خطّاب یك ماه و در شعر ابنزِبَعْری چهل روز آمده است.
خداوند در سوره احزاب كه به سبب همین جنگ احزاب نامیده شد، به پارهای از مسائل این جنگ پرداخته است. از آیه نهم به بعد میفرماید: «ای كسانی كه ایمان آوردهاید به یاد آورید نعمت خدا را هنگامی كه لشكریانی بهسوی شما آمدند. آنگاه بر سر ایشان باد و لشكریانی كه نمیدیدید فرستادیم و خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست».
بعد با اشاره به هجوم همهجانبه سپاه شرك از بیرون و پایین مدینه و بنیقریظه از داخل و بالای مدینه و اینكه مسلمانان سخت به وحشت افتادند و نزدیك بود كه قالب تهی كنند میگوید: «آن هنگامی كه از سمت بالا و پایین بر سر شما فرود آمدند و آنگاه كه دیدگان خیره گشت و جانها به گلوگاه رسید و به خدا گمانهای نادرست
میبردید». سپس با توجه به اینكه این جنگ امتحان الهی بود میفرماید: «در آنجا بود كه مؤمنان در معرض امتحان قرار گرفتند و سخت تكان خوردند».
بعد به نفاق منافقان و كارشكنی آنان میپردازد و از آنان حكایت میكند كه گفتند خدا و رسولش ما را فریب دادند و بعد از مؤمنان تمجید میكند كه وقتی احزاب را دیدند گفتند این همان است كه خدا و رسولش به ما وعده دادند، خدا و رسول او راست گفتهاند و بر ایمان و تسلیمشان افزوده شد.
جنگ خندق از جنگهای بسیار بزرگ و وحشتناك بود. مشركان با بسیج تمامی قبایل همپیمان خود یقین داشتند كه رسول خدا را به قتل میرسانند و مدینه را ویران میكنند. اگر كمكها و امدادهای الهی نبود از نظر نظامی این گمان چندان هم بعید بهنظر نمیرسید. آنان مدینه را بهطور كامل محاصره و ارتباط آن را با خارج قطع كردند و اگر این محاصره طول میكشید مسلمانان با مشكلات فراوان روبهرو میگردیدند. مدینه همانند جزیرهای درآمده بود كه ارتباط آن با خارج قطع شده باشد و شبانهروز توفان آن را به غرق شدن تهدید كند.
با وجود اینكه از دیدگاه نظامی شكستی برای قریش متصور نبود، چگونه شد كه آنان بدون رسیدن به كوچكترین اهداف خود مدینه را ترك كردند؟ در ارزیابی علل شكست و هزیمت سپاه دههزار نفری احزاب نخست باید از خندق سخن گفت، چرا كه نخستین و بزرگترین
عاملی كه جلو سپاه بزرگ و ویرانگر قریش و غطفان را گرفت همانا وجود خندق بود. به روایت ابن اسحاق 3/ 267 یكی از مشركان درباره نقش خندق سروده است:
فَلَوْ لا خَنْدَقٌ كانُوا لَدَیْهِ*** لَدَمَّرْنا عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینا
اگر نبود خندقی كه به آن پناه برده بودند همه آنان را نابود میكردیم.
به نقل ابن اسحاق 3/ 269 عبدالله بن زِبَعْرَی نیز گفته است:
لَوْلَا الْخَنادِقُ غادَرُوا مِنْ جَمْعِهِمْ*** قَتْلَی لِطَیْرٍ سُغَّبٍ وَ ذُئاب
اگر خندقها نبود كشتههای زیادی از جمع خود برای پرندگان و گرگان گرسنه برجای میگذاشتند.
ابوسفیان فرمانده كل سپاه شرك نیز در نامهای به رسول خدا علت عدم پیروزی خود را وجود خندق بیان كرد. لذا سخن مؤلف دولة الرسول فی المدینه/ 252 كه گفته قریش به طور جدی نخواست بجنگد والا عبور از موانع ممكن بود، صحیح به نظر نمیرسد.
علت و عامل بعدی در هزیمت سپاه قریش كشته شدن پهلوان نامدار آنان عمرو بن عَبْدِوُدّ بود. خداوند در آیه بیست و پنج سوره احزاب میفرماید: (وَكَفَی اللهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ). قمی در تفسیر 2/ 189 و حَسْكانی در شواهد التنزیل 2/ 3 گفتهاند: مقصود خداوند این است كه بهوسیله علی (ع) مؤمنان را از جنگ بینیاز ساخت. به روایت شیخ صدوق در خصال/ 368 امیرالمؤمنین در اینباره فرموده است: «قهرمان عرب و قریش در آن روز عمرو بن عبدوُدّ بود كه مانند شتر مست فریاد میكشید و مبارز میطلبید، هیچ كس به مبارزه او اقدام نكرد. خداوند عزّوجلّ او را به دست من كشت در حالی كه عرب را عقیده این بود كه
هیچ پهلوانی با عمرو برابری نتواند كرد. خداوند قریش و عرب را به سبب این قتلی كه من در بینشان انجام دادم شكست داد».
جابر بن عبدالله انصاری كه از نزدیك صحنه را مشاهده میكرده گفته است همانگونه كه داود باعث شكست سپاه جالوت گشت علی نیز باعث شكست سپاه شرك شد. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه 5/ 7 تصریح دارد به اینكه علت هزیمت سپاه قریش كشته شدن عمرو بن عَبْدِوُد بوده است. آری، با اینكه قتل عمرو بسیار خطیر و سرنوشتساز بود و مسیر تاریخ را به نفع اسلام تغییر داد و قریش را برای همیشه ذلیل و مسلمانان را عزیز كرد ولی آنگونه كه شایسته و حق آن است مطرح نشده است.
در مرحله بعد توفان نیز عرصه را بر مشركان تنگ كرد و تمام تداركات، پشتیبانی، بار و بنه و هستی آنان را بر هم ریخت و نظم و اساس كارشان را دگرگون ساخت. ابوسفیان در توجیه و تعلیل فرمان خود به عقبنشینی و بازگشت به مكه گفت: میبینید كه شدت طوفان با ما چه میكند، نه دیگی بر جایش قرار میگیرد، نه آتشی روشن میماند و نه خیمهای بر پای میایستد. قرآن در آیه نه سوره احزاب میفرماید ما بر سر آنان تندباد فرستادیم. به نقل ابن اسحاق 3/ 368 كعب بن مالك درباره نقش طوفان در شكست سپاه شرك سروده است.
بِرِیحٍ عاصِفٍ هَبَّتْ عَلَیْكُمْ ***فَكُنْتُمْ تَحْتَها مُتَكَمِّهِینا
با طوفان شدیدی كه بر شما وزید و شما در زیر آن همچون كور مادرزاد بودید.
به روایت ابن اسحاق 3/ 270 حسان بن ثابت نیز گفته است:
بِهُبُوبِ مُعْصِفَةٍ تُفَرّقُ جَمْعَهُمْ ***وَ جُنُودِ رَبِّكَ سَیِّدِ الأَرْباب
با وزیدن بادهای شدید جمعشان را پراكنده كرد و لشكریان پروردگارت كه سرور پروردگارهاست.
از دیگر عوامل و علل شكست قریش خشكسالی و كمبود علوفه برای شتران و اسبان آنان بود. به همین لحاظ از بنیقریظه درخواست علوفه كردند. ابوسفیان و عكرمه به این مطلب تصریح نمودند.
علت دیگر شكست سپاه شرك اختلاف بین آنان و یهود بنیقریظه بود كه ابوسفیان به این نیز اشاره كرد. اما اینكه این عامل بسیار مهم شمرده شده و برخی گفتهاند سبب فرار قریش فقط حیله نعیم بود گویا به این لحاظ بوده كه قتل عمرو بن عبدوُدّ كمرنگ شود و از عظمت آن كاسته گردد و الا پرواضح است كه جداشدن یك گروه چند صد نفری از بدنه سپاه ده هزار نفری چندان ضربهای بر آن وارد نمیكند، حتی اگر موقعیت سوقالجیشی آن گروه اقلیت مهم و خطیر باشد. این نیز روشن است كه بنیقریظه توان ایجاد رعب و وحشت و ناامنكردن داخل مدینه و در نهایت به خطر انداختن جان زنان و كودكان را داشتهاند ولی به هیچ وجه توان مقابله با مسلمانان و شكست آنان را نداشتند.
ابوسفیان میخواست از رشد و گسترش دین خدا و حكومت پیامبر (ص) جلوگیری كند و به سلطه بیمعارض قریش در حجاز تداوم بخشد و موقعیت ریاست خود را كه به سبب عدم حضورش در بدرالموعد دچار ضعف شده بود سر و سامان بخشد. به این سبب با به كار گرفتن تمام توان خود سپاه
عظیم دههزار نفری احزاب را بسیج نمود. او مطمئن بود كه در پناه چنین سپاهی میتواند پیامبر را بكشد و مدینه را ویران كند. با این حال جز اینكه مدتی مسلمانان را محاصره و اذیت كرد كار دیگری نتوانست انجام دهد و سرانجام با پذیرش شكست سرافكنده به مكه بازگشت. در واقع پایان جنگ احزاب به سود مسلمانان و به ضرر مشركان تمام شد. موقعیت رهبری ابوسفیان در نظر مردم مكه متزلزل گشت و حیثیت و عظمت قریش در بین قبایل درهم شكست و بسیاری از عربهای حجاز متوجه شدند كه نیروی خارقالعادهای مسلمانان را یاری میدهد. بیشك این آخرین تلاش و كوشش طاقتفرسایی بود كه مشركان برای نابودی اسلام به كار گرفتند، ولی به اهداف خود نرسیده و دست خالی مدینه را ترك كردند. از این به بعد بود كه دیگر ستاره بخت و اقتدار قریش رو به افول گرایید. در مقابل حضور مقتدرانه سپاه اسلام در بسیاری از مناطق حجاز توانمندی بیبدیل اسلام را به منصه ظهور گذاشت و این قدرت تا آنجا پیش رفت كه سرانجام مكه نیز در برابر آن سر فرود آورد و سقوط كرد.
جنگ بنیقریظه در حقیقت بخش پایانی جنگ خندق است، به این بیان كه بنیقریظه نیز قسمتی از سپاه احزاب بهشمار میرفتند كه در داخل مدینه بر ضد مسلمانان تحركاتی را شروع كرده بودند. چون مشركان از جنگ خندق به مكه بازگشتند بنیقریظه به شدت ترسیدند و گفتند محمد به جنگ ما خواهد آمد. حُیی بن اخطب نیز پس از بازگشت قریش و غطفان برای آنكه به عهدش با كعب بن اسد عمل كند به قلعه
بنیقریظه رفت و همراه آنان بود. برای همه روشن بود كه خیانت بسیار بزرگ بنیقریظه و بیعتشكنی آنان به هیچوجه قابل عفو و اغماض نبود و خیانت آنان به مراتب از خیانت بنیقینقاع و بنینضیر بدتر و بزرگتر بود. از اینرو خود آنان هم امیدی به زندهبودن نداشتند و مجازات جرم خود را قتل میدانستند.
واقدی 2/ 496 گوید: روز بیست و چهارم ذیالقعده سال پنجم هجرت مسلمانان از اطراف خندق به مدینه بازگشتند. جبرئیل نزد پیامبر (ص) آمد و گفت خداوند تو را امر میكند كه رهسپار دیار بنیقریظه شوی و هماكنون من بر سر ایشان میروم و در قلعههایشان زلزله میافكنم.
رسول خدا بلال را فرمود تا در میان مردم اعلام كند هر كس فرمانبردار خدا و رسول اوست باید نماز عصر را جز در بنیقریظه نخواند.
آنگاه پرچم را كه همچنان به حالت خود باقی و پس از بازگشت از خندق باز نشده بود به دست علی (ع) سپرد و او را همراه سی نفر از خزرج به سوی بنیقریظه گسیل داشت. به روایت شیخ مفید/ 58 امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «مردم نزد من جمع شدند و من حركت كردم تا نزدیك دیوارهایشان رسیدم، یهودیان بالای پشتبامها آمدند و چون مرا دیدند یكی از آنان فریاد زد: قاتل عمرو به سراغتان آمد، سپس شروع كردند به رسول خدا ناسزا گفتن».
به روایت ابناسحاق 3/ 245 امیرالمؤمنین پس از شنیدن كلمات زشت یهودیان به سوی رسول خدا آمد، در بین راه به حضرت برخورد و عرض كرد: «ای رسول خدا به این پلیدها نزدیك نشوید. فرمود: برای چه؟ گمان میكنم از آنان درباره من سخن ناروایی شنیدهای؟ عرض كرد:
آری. فرمود: اگر مرا ببینند از این سخنان نمیگویند».
خاتم پیامبران كه چشمه جوشان رحمت برای تشنگان عدالت بود، ابتدا كوشید تا از مجازات و كشتن یهودیان جنایتكار بنیقریظه نیز درگذرد و سابقه سوء آنان را نادیده بگیرد ولی این بار نیز یهودیان با لجاجت و عناد تمام، با آنكه راه حق برایشان روشن بود راه ضلالت و نابودی را برگزیدند! عبدالرزّاق در المُصَنَّف 5/ 370 و ابونعیم در دلائل النبوه/ 505 گفتهاند: رسول خدا ابتدا یهودیان را به پذیرش اسلام دعوت كرد اما آنان نپذیرفتند و به ناچار محاصره ادامه پیدا كرد و هر دو گروه به سوی یكدیگر تیراندازی میكردند.
بنیقریظه مدتی در محاصره به سر بردند و از سوی مسلمانان به آنان تیراندازی میشد. واقدی 2/ 501 گوید: یهودیان ناچار جنگ را رها كرده و به پیامبر پیشنهاد مذاكره دادند. پیامبر پذیرفت، بنیقریظه نَبّاش بن قیس را برای مذاكره فرستادند، او ساعتی با آن حضرت مذاكره كرد و برای فرار از مجازات حق و شمشیر عدالت و نیز توطئه و فتنهگری در آینده همچون یهودیان بنی نضیر، گفت ما به همانگونه كه بنینضیر تسلیم شدند تسلیم میشویم. اموال و سلاح ما از شما باشد، خون ما محفوظ بماند و ما با زنان و كودكان از شهر بیرون برویم و از اموال فقط به اندازه بار شتری غیر از سلاح از آن ما باشد. رسول خدا نپذیرفت. نَبّاش گفت: ما به همان بار شتر هم احتیاج نداریم. پیامبر فرمود: «نه، مگر آنكه تسلیم فرمان من شوید». نَبّاش نزد یاران خود بازگشت و حاصل گفتگوی خود
را به اطلاع آنان رساند.
به نقل ابناسحاق 3/ 246 و واقدی 2/ 502 در این هنگام كعب بن اسد رو به بنیقریظه كرد و گفت: ای گروه یهود میبینید كه چه بر سرتان آمده است. اكنون سه كار را به شما پیشنهاد میكنم؛ از این مرد پیروی كنیم به خدا سوگند شما میدانید محمد فرستاده خداست، در این صورت بر جان و مال و فرزندان و زنان ایمن خواهید بود. گفتند ما هرگز دست از تورات برنمیداریم. گفت پس بیایید فرزندان و زنانمان را بكشیم و آنگاه بدون آنكه نگران بازماندگان خود باشیم با شمشیرهای آخته بر محمد و یاران وی حمله كنیم. گفتند این بیچارگان چه گناهی دارند، زندگی بعد از ایشان چه ارزشی خواهد داشت! كعب گفت فقط یك راه دیگر مانده است و آن اینكه امشب شب شنبه است محمد و یارانش از حمله ما آسودهخاطرند، بر ایشان حمله بریم. گفتند میگویی شنبه خود را تباه سازیم، تو كه میدانی از این كار چه بر سر ما آمده است.
واقدی 2/ 505 گوید: چون كار بر یهودیان سخت شد و خداوند رعب و وحشت بر دلشان افكند از رسول خدا (ص) خواستند تا ابولُبابة بن عبدالمنذر را كه از همپیمانان بنیقریظه بود، نزد آنان بفرستد تا در كار خود با وی مشورت كنند. پیامبر (ص)، ابولبابه را نزد ایشان فرستاد. یهودیان چون او را دیدند شروع كردند به گریه و زاری. كعب به ابولبابه گفت: آیا به حكم محمد تن در دهیم و تسلیم شویم؟ گفت: آری و با اشاره به گلوی خود فهماند كه آنان را سر میبرد! این كار ابولبابه افشای اسرار
نظامی بود و كار تسلیم بنیقریظه را با مشكل روبهرو میكرد و به تأخیر میانداخت. خود او نیز به سرعت متوجه اشتباه بزرگ خود شد و دانست كه این امر را خداوند از پیامبرش پوشیده نمیدارد.
ابولبابه گوید هنوز گامی برنداشته بودم كه ناگهان متوجه شدم به خدا و رسول او خیانت كردهام، از راه دیگری از پشت قلعهها به مسجد النبی آمدم و خودم را به ستون بستم و گفتم از اینجا نخواهم رفت تا خدا توبهام را قبول كند. او هفت و یا به روایتی پانزده شبانه روز كنار ستون مسجد بهسر برد تا آنكه توبهاش پذیرفته شد و رسول خدا پس از نماز صبح او را از ستون باز كرد. سهیلی در الرَّوْضُ الأُنُف 6/ 228 از امام زینالعابدین (ع) نقل میكند كه حضرت فاطمه (س) آمد تا طناب ابولبابه را باز كند ولی او گفت سوگند یاد كردهام جز رسول خدا فرد دیگری مرا باز نكند. پیامبر (ص) كه آمد بند او را بگشاید فرمود:
«فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی».
فاطمه پارهتن من است.
یعنی اگر او هم باز میكرد به سوگند خود وفا كرده بودی. سهیلی گوید این حدیث دلالت دارد بر اینكه كسی كه فاطمه را سب كند همانا كافر شده است و كسی كه به او درود بفرستد بر پدر وی درود فرستاده است.
به روایت ابنهشام در سیره 3/ 251 یك روز علی بن ابیطالب در هنگام محاصره بنیقریظه فریاد زد: «ای سپاه ایمان!» آنگاه او و زبیر بن
عوام حمله كردند. علی گفت: «به خدا قسم یا همان چیزی را كه حمزه چشید میچشم یا قلعه ایشان را میگشایم». سپس یهودیان گفتند: ای محمد به حكم سعد بن معاذ تسلیم میشویم. ابن عبدالبر اندلسی در الدرر/ 179 مینویسد: در شبی كه فردای آن بنیقریظه تسلیم حكم رسول خدا شدند گروهی از یهودیان از قلعههایشان خارج و مسلمان شدند و جان و مال خود را حفظ كردند.
به روایت واقدی 2/ 509 به دستور حضرت اسیران بنی قریظه را به ریسمان بستند و كالاهایشان را ضبط كردند. یك هزار و پانصد شمشیر، سیصد زره، دو هزار نیزه و یك هزار و پانصد سپر فلزی و چرمی و مقدار زیادی لباس و ظرف و اثاث وجود داشت. تعداد زیادی نیز خم میبود كه شراب آنها را به زمین ریختند و نابود كردند. همچنین تعدادی شتران آبكش و نیز دام به دست آمد.
اوسیان نزد رسول خدا آمدند و تقاضا كردند تا همانگونه كه بنی قینقاع را به خزرجیان و عبدالله بن ابی بخشید بنیقریظه را نیز به اوسیان ببخشد. وقتی اصرار كردند حضرت فرمود: «اگر حكم درباره ایشان را به مردی از شما واگذارم خشنود خواهید شد؟». گفتند: آری. فرمود: «حكمكردن در این باره را به سعد بن معاذ واگذار كردم».
پس از آنكه سعد حاضر شد گفت: من حكم میكنم مردانشان كشته، اموالشان قسمت و فرزندان و زنانشان اسیر شوند. پیامبر (ص) فرمود:
«لَقَدْ حَكَمْتَ فِیهِمْ بِحُكْمِ اللهِ مِنْ فَوْقِ سَبْعَةِ أَرْقِعَةٍ».
همانا حكمی كردی كه خداوند از فراز هفت آسمان حكم كرده بود.
آنگاه یهودیان بنی قریظه به سزای خیانت و جنایت خود رسیدند. تعداد آنها را از چهارصد تا نهصد نفر گفتهاند. با توجه به اینكه تعداد زنان و فرزندان آنان را هزار نفر گفتهاند چهار صد نفر صحیحتر به نظر میرسد.
در این جنگ از مسلمانان یك نفر به نام خَلّاد بن سُوَید انصاری شهید شد. زنی از یهودیان با انداختن سنگ آسیا او را كشت. واقدی 2/ 524 گوید: مجموع اسیران از زن و بچه هزار نفر بودند. پیامبر دستور داد در تقسیم و نیز فروش بین كودكان و مادرانشان جدایی نیفتد. اگر مادری دارای فرزند كوچك بود او را همراه فرزندش به مشركان عرب، یهودیان مدینه و تیماء و خیبر میفروختند ولی اگر كودك نابالغی بیمادر بود او را فقط به مسلمانان میفروختند.
آیات بیست و شش و بیست و هفت سوره احزاب درباره جنگ بنیقریظه نازل شد. خداوند در آن دو آیه میفرماید: «كسانی از اهل كتاب را كه از مشركان حمایت كرده بودند از قلعههایشان فرود آورد و در دلهاشان هراس افكند. گروهی را میكشتید و گروهی را اسیر میكردید و زمین و دیار و اموالشان را و نیز سرزمینی را كه بر آن گام ننهاده بودید نصیب شما ساخت و خدا بر هر چیز تواناست».
بدینسان مدینه از لوث یهودیان پاك شد و قریش متحد بسیار خوبی را از دست داد و حكومت رسول خدا (ص) از خطر بسیار بزرگی رهایی یافت. اعدام دستهجمعی یهودیان بنیقریظه را سیرهنویسان، مورخان و مفسران متقدم و متأخر نوشتهاند و بین آنان مشهور و معروف بوده و بر
آن اجماع دارند ولی برخی از نویسندگان معاصر در صحت آن تشكیك و بدون ارائه دلیل معتبر قضیه را انكار كردهاند. نگارنده این موضوع را در كتاب فریادی به بلندای تاریخ عنوان كرده و پاسخ شبهات آن را به تفصیل داده است.
گرچه در ابتدای جنگ خندق خارج نشدن رسول خدا از مدینه برای نبرد و سنگر گرفتن در پشت خندق نوعی ضعف و عقبنشینی تلقی میشد. اما با زمینگیرشدن سپاه شرك در آن سوی خندق و بازگشت بدون نتیجه مشركان سرانجام كتاب پیروزی به نفع سپاه اسلام ورق خورد و آوازه آن به سراسر جزیرة العرب رسید. در فاصله بین جنگ احزاب و صلح حدیبیه كه میتوان آن را مرحله تثبیت قدرت اسلام نامید برای رسول خدا (ص) دو موضوع از اهمیت بیشتری برخوردار بود؛ یكی زمینهسازی برای پذیرش اسلام و دیگری ایجاد امنیت و جلوگیری از تعرضات و غارت و چپاول اعراب بیابانگرد.
برای تحقق بخشیدن به این اهداف به ناچار باید اعراب شرور و متجاوز سركوب میشدند. اعراب بدوی و قبایل بیابانگرد حجاز از فهم، فرهنگ و مسائل الهی و انسانی بویی نبرده بودند و جز به یك لقمه نان و دانهای خرما به چیز دیگری نمیاندیشیدند و حاضر بودند برای به دست آوردن آن به هر جنایتی دست بزنند. اینان فقط یك زبان میفهمیدند و آن زبان زور بود و بس، جز در مقابل زور و قدرت در برابر هیچ چیز دیگری تسلیم نمیشدند. این گروه باید در مقابل قدرت مركزی مدینه
سر تسلیم فرود میآوردند و دست از تجاوز و ناامن ساختن مناطق و راهها برمیداشتند. از این رو بعد از جنگ خندق تا صلح حدیبیه بیشتر اهتمام حضرت صرف جلوگیری از تجاوزات اعراب و سركوبی آنان شد. هم اكنون به تعدادی از غَزَوات و سرایایی كه به این منظور انجام شد اشاره میشود.
جنگ احزاب (خندق): عدم حضور قریش در سرزمین بدر و تخلف ابوسفیان از وعده خویش، موقعیت قریش را متزلزل ساخت. لذا سران قریش تصمیم گرفتند این مشكل بزرگ را به هر نوع كه شده حل كنند. بنابراین برای جنگ با حضرت به جمعآوری اموال پرداختند. از دیگر سوی یهودیان اخراجی بنینضیر با سران یهود خیبر تجمع و توطئه جنگ بر ضد مسلمانان را طراحی كردند. سوارانی از قبیله خزاعه چهار روزه خود را به مدینه رساندند و رسول خدا (ص) را از حركت سپاه بزرگ قریش مطلع ساختند. حضرت یاران خود را از حمله قریبالوقوع قریش باخبر ساخت و آنان را موعظه كرد و فرمود اگر شكیبایی و پرهیزكاری كنند، آنگاه درباره جنگ به مشورت پرداخت و از آنان پرسید برای پیكار با دشمن به بیرون مدینه بروند یا در مدینه بمانند؟
مسلمانان نظر سلمان مبنی بر حفر خندق را پسندیدند و بیشتر مایل بودند كه در داخل مدینه بمانند. پیامبر سوار اسب شد و همراه تنی چند از اصحاب برای تعیین مكان حفر خندق و اردوگاه سپاه به بیرون مدینه رفت. چون رسول خدا (ص) از حفر خندق فراغت یافت سپاهیان شرك
متشكل از احزاب مختلف عرب به نزدیك مدینه رسیدند. حُیی بن اخْطَب كه از سران اخراجی بنینضیر بود به تحریك ابوسفیان نزد كعب بن اسد رئیس بنیقریظه رفت و از او خواست تا پیمان خود را با محمد نقض كند. رسول خدا (ص) پس از آگاهی از پیمان شكنی بنیقریظه ابتدا زبیر را فرستاد تا خبری بیاورد. به این صورت خبر پیمان شكنی یهودیان در بین مسلمانان پخش شد. یهود بنیقریظه تصمیم گرفتند شبانه به مركز مدینه شبیخون بزنند.
رسول خدا (ص)، سَلَمَة بن اسْلَم را با دویست مرد و زید بن حارثه را همراه سیصد نفر برای پاسداری از مدینه اعزام كرد و فرمود تا سپیدهدم تكبیر بگویند. رسول خدا (ص) سپاه خود را سازماندهی كرد. مسلمانان همچنان در محاصره دشمن بودند. عمرو نخستین كسی بود كه از خندق عبور كرد و پیوسته هماورد میطلبید. امیرالمؤمنین برخاست و گفت: «ای رسول خدا من با او مبارزه میكنم». حضرت دستور داد بنشیند. عمرو دوباره مبارز طلبید ولی ترس و وحشت چنان بر سر مسلمانان سایه افكنده بود كه نفس در سینهها حبس شده، سرها به گریبان فرو رفته و سكوت محض آنان را فرا گرفته بود. علی (ع) برای بار دوم برخاست و اعلام آمادگی كرد و این بار نیز پیامبر به او دستور داد بنشیند. عمرو گفت: از بس فریاد زدم كه آیا در بینشان مبارزی هست صدایم گرفت! امیرالمؤمنین برخاست و از رسول خدا اجازه رفتن به میدان خواست. حضرت فرمود: «نزدیك من بیا». چون نزدیك رفت عمامه از سر خویش برداشت و بر سر وی نهاد و شمشیر خود، ذوالفقار را نیز به او داد. سپس دست به دعا برداشت. عمرو با شمشیر آخته حملهور شد، ضربتی زد سپر
شكافته شد و بر سر آن بزرگوار اصابت نمود. حضرت بیدرنگ ضربتی بر شانه عمرو زد كه او را نقش بر زمین كرد. در این لحظه پیامبر ارزش و عظمت كار آن حضرت را بیان كرد و برای همیشه جاودانه ساخت و فرمود: هر آینه ضربت علی (ع) در روز خندق برتر از عبادت جن و انس است.
حذیفه گوید حضرت مرا فراخواند و فرمود: «ای حذیفه برو میان این قوم ببین چه میكنند، به كاری هم دست نزن تا نزد من بازگردی».
پیامبر (ص) در حال نماز خواندن بود، سلام نماز را كه گفت حذیفه اخبار را به آن حضرت گزارش داد. پیامبر و سپاه اسلام آن شب را در كنار خندق گذراندند و بامداد فردا دیگر هیچ كس از سپاه دشمن در كنار خندق نمانده بود. در این هنگام پیامبر اجازه داد مسلمانان به خانههای خود بروند و آنان با خرسندی تمام و با شتاب به خانههایشان رفتند.
خداوند در سوره احزاب كه به سبب همین جنگ احزاب نامیده شد، به پارهای از مسائل این جنگ پرداخته است.
جنگ خندق از جنگهای بسیار بزرگ و وحشتناك بود. مشركان با بسیج تمامی قبایل همپیمان خود یقین داشتند كه رسول خدا را به قتل میرسانند و مدینه را ویران میكنند. اگر كمكها و امدادهای الهی نبود از نظر نظامی این گمان چندان هم بعید بهنظر نمیرسید.
ابوسفیان فرمانده كل سپاه شرك نیز در نامهای به رسول خدا علت عدم پیروزی خود را وجود خندق بیان كرد. در مرحله بعد توفان نیز عرصه را بر مشركان تنگ كرد. قرآن در آیه نه سوره احزاب میفرماید
ما بر سر آنان تندباد فرستادیم. از دیگر عوامل و علل شكست قریش خشكسالی و كمبود علوفه برای شتران و اسبان آنان بود. به همین لحاظ از بنیقریظه درخواست علوفه كردند.
علت دیگر شكست سپاه شرك اختلاف بین آنان و یهود بنیقریظه بود. در واقع پایان جنگ احزاب به سود مسلمانان و به ضرر مشركان تمام شد. بیشك این آخرین تلاش و كوشش طاقتفرسایی بود كه مشركان برای نابودی اسلام به كار گرفتند ولی به اهداف خود نرسیده و دست خالی مدینه را ترك كردند.
جنگ بنیقریظه: جنگ بنیقریظه در حقیقت بخش پایانی جنگ خندق است، به این بیان كه بنیقریظه نیز قسمتی از سپاه احزاب بهشمار میرفتند كه در داخل مدینه بر ضد مسلمانان تحركاتیرا شروع كرده بودند. چون مشركان از جنگ خندق به مكه بازگشتند بنیقریظه به شدت ترسیدند و گفتند محمد به جنگ ما خواهد آمد. برای همه روشن بود كه خیانت بسیار بزرگ بنیقریظه و بیعتشكنی آنان به هیچوجه قابل عفو و اغماض نبود، از اینرو خود آنان هم امیدی به زندهبودن نداشتند و مجازات جرم خود را قتل میدانستند.
رسول خدا (ص)، بلال را فرمود تا در میان مردم اعلام كند هر كس فرمانبردار خدا و رسول اوست باید نماز عصر را جز در بنیقریظه نخواند.
آنگاه پرچم را كه همچنان به حالت خود باقی و پس از بازگشت از خندق باز نشده بود به دست علی (ع) سپرد و او را همراه سی نفر از خزرج به سوی بنیقریظه گسیل داشت. رسول خدا ابتدا یهودیان را به پذیرش اسلام دعوت كرد اما آنان نپذیرفتند و به ناچار محاصره ادامه پیدا
كرد و هر دو گروه به سوی یكدیگر تیراندازی میكردند. بنیقریظه مدتی در محاصره به سر بردند و از سوی مسلمانان به آنان تیراندازی میشد. یهودیان بنیقریظه نَبّاش بن قیس را برای مذاكره فرستادند، او گفت ما به همانگونه كه بنینضیر تسلیم شدند تسلیم میشویم. پیامبر (ص) فرمود: «نه، مگر آنكه تسلیم فرمان من شوید».
چون كار بر یهودیان سخت شد و خداوند رعب و وحشت بر دلشان افكند از رسول خدا (ص) خواستند تا ابولُبابة بن عبدالمنذر را كه از همپیمانان بنیقریظه بود، نزد آنان بفرستد تا در كار خود با وی مشورت كنند. ابولبابه با اشاره به گلوی خود فهماند كه آنان را سر میبرد! این كار ابولبابه افشای اسرار نظامی بود و كار تسلیم بنیقریظه را با مشكل روبهرو میكرد و به تأخیر میانداخت. ابولبابه گوید هنوز گامی برنداشته بودم كه ناگهان متوجه شدم به خدا و رسول او خیانت كردهام، از راه دیگری از پشت قلعهها به مسجد النبی آمدم و خودم را به ستون بستم و گفتم از اینجا نخواهم رفت تا خدا توبهام را قبول كند.
سهیلی در الرَّوْضُ الأُنُف 6/ 228 از امام زینالعابدین (ع) نقل میكند كه حضرت فاطمه (س) آمد تا طناب ابولبابه را باز كند ولی او گفت سوگند یاد كردهام جز رسول خدا فرد دیگری مرا باز نكند. پیامبر كه آمد بند او را بگشاید فرمود: «فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی» فاطمه پارهتن من است، یعنی اگر او هم باز میكرد به سوگند خود وفا كرده بودی. سهیلی گوید این حدیث دلالت دارد بر اینكه كسی كه فاطمه را سب كند همانا كافر شده است و كسی كه به او درود بفرستد بر پدر وی درود فرستاده است.
در شبی كه فردای آن بنیقریظه تسلیم حكم رسول خدا (ص) شدند
گروهی از یهودیان از قلعههایشان خارج و مسلمان شدند و جان و مال خود را حفظ كردند. به دستور حضرت اسیران بنی قریظه را به ریسمان بستند و كالاهایشان را ضبط كردند. اوسیان نزد رسول خدا (ص) آمدند و تقاضا كردند تا همانگونه كه بنی قینقاع را به خزرجیان و عبدالله بن ابی بخشید بنیقریظه را نیز به اوسیان ببخشد. وقتی اصرار كردند حضرت فرمود: «اگر حكم درباره ایشان را به مردی از شما واگذارم خشنود خواهید شد؟» گفتند: آری. فرمود: «حكمكردن در این باره را به سعد بن معاذ واگذار كردم». پس از آنكه سعد حاضر شد گفت: من حكم میكنم مردانشان كشته، اموالشان قسمت و فرزندان و زنانشان اسیر شوند. آیات بیست و شش و بیست و هفت سوره احزاب درباره جنگ بنیقریظه نازل شد.
نام دیگر جنگ احزاب چیست؟
موقعیت و مشخصات خندق را توضیح دهید.
پیمان شكنی یهود را شرح دهید.
نقش حضرت علی (ع) را در جنگ احزاب بیان كنید.
كدام سوره از قرآن به جنگ احزاب پرداخته است؟
علل شكست مشركان در جنگ احزاب چه بود؟
فروپاشی اقتدار قریش از كدام جنگ آغاز شد؟
عاقبت بنیقریظه در جنگی به همین نام چه شد؟
هدفهای آموزشی
انتظار میرود با مطالعه این درس:
چگونگی پیشآمدهای غزوه ذی قرد و سریه زید به عیص را بدانیم.
جنگ بنیمصطلق را بررسی و تحلیل كنیم.
علت نزول سوره منافقین را بدانیم.
چگونگی صلح حدیبیه را بدانیم.
با محتوای صلحنامه حدیبیه آشنا شویم.
پیمان حدیبیه را ارزیابی كنیم.
به پیامدهای صلح حدیبیه پی ببریم.
در این درس به رخدادهای غزوه ذی قرد، سریه زید به عیص، جنگ بنیمصطلق، نزاع بین مهاجرین و انصار بر سر آب، نفاق افكنی عبدالله بن ابی و دامن زدن به این نزاع به وسیله او، نزول سوره منافقین و رسوایی
منافقین، ماجرای افك و بهتان به همسر پیامبر، بیعت شجره یا بیعت رضوان تصمیم بر صلح با مشركان و امضای پیمان صلح حدیبیه، ارزیابی این پیمان و پیامدهای آن خواهیم پرداخت.
غزوه ذیقِرَد كه آن را غابه نیز نامند به روایت واقدی 2/ 537 در ربیعالاول سال ششم هجرت واقع شد. علت وقوع آن چنین بود كه شتران شیرده پیامبر كه حدود بیست ماده شتر بودند در منطقه غابه در یك فرسنگی مدینه در حال چرا به سر میبردند و هر روز غروب شیر آنها را به مدینه میآوردند. ابوذر از رسول خدا اجازه خواست تا به غابه رود و از آنها مواظبت كند. حضرت فرمود: «میترسم از این ناحیه بر تو غارت برند، ما از جانب عُیینَة بن حِصْن و وابستگان او امنیت نداریم». ابوذر اصرار ورزید. حضرت فرمود: «گویی تو را میبینم در حالی كه پسرت كشته و همسرت اسیر گردیده، عصازنان نزد من میآیی».
آنگاه او همراه پسر و همسرش نزد شتران رفتند. ابوذر گوید ما یك شب شیر شتران را دوشیده و در خیمههای خود خوابیده بودیم. نیمه شب عُیینَة بن حِصْن با چهل سوار به ما هجوم آوردند. پسرم در برابر آنان ایستاد او را كشتند و همسرم را اسیر كردند و شتران را به غارت بردند. من خودم را حضور پیامبر رساندم و خبر دادم. سَلَمَة بن اكْوَع گوید من سحرگاه برای آوردن شیر به نزد گله شتران رفتم، غلام عبدالرحمن بن عوف را دیدم، او گفت عُیینَه شتران پیامبر را به غارت برده است. به مدینه بازگشتم و با فریاد رسا اعلام خطر كردم!
رسول خدا (ص) مردم را برای تعقیب راهزنان و اشرار و تأمین امنیت فرا خواند و هشت نفر سواره را به فرماندهی مقداد پیشاپیش اعزام كرد.
آنگاه ابن ام مكتوم را به جانشینی خود گماشت و سعد بن عباده را با سیصد نفر از قبیلهاش مأمور پاسبانی مدینه كرد و با سپاهی پانصد و یا هفتصد نفری تا ذی قرد كه در شش فرسنگی مدینه قرار داشت پیش رفت. در آنجا زد و خوردی رخ داد، چند نفر كشته شدند و ده شتر را پس گرفتند. رسول خدا یك شبانه روز در آنجا توقف كرد و پس از پنج روز به مدینه بازگشت. در این غزوه مُحْرِز بن نَضْلَه و وقّاص بن مُجَزِّر به شهادت رسیدند و از مشركان شش نفر، از جمله دو نفر از پسران عُیینَه كشته شدند. برخی گویند پیامبر در ذیقِرَد نماز خوف خواند.
واقدی 2/ 553 مینویسد: چون پیامبر (ص) از جنگ غابه بازگشت خبر رسید كه كاروانی از قریش از شام میآید. حضرت بر همان اساس كه در جنگ بدر به سوی كاروان قریش رفت، زید بن حارثه را همراه یكصد و هفتاد سوار در جمادی الآخره سال ششم به سوی آنان فرستاد. سپاهیان اسلام در عِیص به كاروان رسیدند و آن را مصادره و برخی از نگهبانان آن را اسیر كردند، از جمله ایشان ابوالعاص بن ربیع داماد پیغمبر بود.
سبل الهدی 6/ 133 گوید: ابوالعاص شبانه به در خانه زینب همسر قبلی خود رفت و از وی پناه خواست و زینب او را پناه داد. چون پیامبر فریضه صبح را ادا كرد، زینب از جایگاه زنان به نام «صُفّة النساء» با صدای بلند اعلام كرد من به ابوالعاص پناه دادهام، حضرت نیز پذیرفت و به مسلمانان
فرمود: «همانگونه كه میدانید این مرد از ماست و از او اموالی به شما رسیده، اگر نیكی كنید و به او باز گردانید ما این كار را دوست داریم و اگر نپذیرید آن غنیمتی است كه خداوند به شما ارزانی داشته و شما به آن سزاوارترید». مسلمانان گفتند: ای رسول خدا بلكه به او باز میگردانیم. ابوالعاص به مكه آمد و اموال مردم را به صاحبانشان باز گرداند. آنگاه گفت من هم اكنون گواهی میدهم خدایی جز خداوند یكتا نیست و محمد فرستاده اوست. همانا من در مدینه اسلام آوردم و فقط به این جهت در مدینه نماندم چون بیم آن داشتم كه شما تصور كنید من برای آنكه اموال شما را تصرف كنم ایمان آوردهام. آنگاه به مدینه بازگشت و پیامبر زینب را دوباره به نكاح ابوالعاص درآورد.
بنی مُصْطَلِق تیرهای از قبیله خزاعه به شمار میآمدند و با بنیمُدْلِج هم پیمان بودند و در ناحیه فُرْع كنار آب مُرَیسِیع منزل داشتند. به همین مناسبت به این غزوه مُرَیسِیع نیز میگویند. مریسیع در دوازده فرسنگی كنار دریا بین راه مكه و مدینه قرار داشت و تا مدینه حدود سی فرسنگ فاصله داشت. رئیس و سالار ایشان حارث بن ابیضرار بود. او از قبیله خود و دیگر اعراب افرادی فراهم كرد و تعدادی اسب و سلاح خرید و به قصد جنگ با پیامبر آماده شد.
رسول خدا (ص) با اطلاع از این تصمیم بُریدة بن حُصیب اسْلَمی را برای تحقیق فرستاد. بُریده به سوی بنیمصطلق رفت و با حارث رئیس آنان گفتگو كرد. آنگاه نزد حضرت بازگشت و صحت خبر را تأیید كرد. پیامبر مردم را
برای جنگ با بنیمصطلق فرا خواند. مسلمانان كه به روایت ابن كثیر 3/ 297 هفتصد نفر بودند بیدرنگ آماده شدند. آنان در این جنگ سی اسب داشتند، ده اسب از مهاجران و بیست اسب از انصار بود. واقدی 1/ 405 میگوید: گروه زیادی از منافقان نیز در این جنگ شركت كردند.
رسول خدا (ص) زید بن حارثه و یا ابوذر و یا نُمیلة بن عبدالله را در مدینه به جای خود گذاشت و همراه سپاه اسلام روز دوشنبه دوم شعبان سال ششم هجرت و یا به قول واقدی 1/ 404 سال پنجم هجرت از مدینه خارج شد و چون به منطقه حلائق رسید فرود آمد. در آنجا مردی از قبیله عبدالقیس را به حضور رسول خدا آوردند. حضرت پرسید «خانوادهات كجاست؟» گفت: رَوْحا. فرمود: «كجا میروی؟» گفت: نزد شما آمدم تا ایمان بیاورم و گواهی دهم آنچه را آوردهای حق است و همراه شما با دشمنانتان جنگ كنم. پیامبر (ص) فرمود: «سپاس خدایی را كه تو را به اسلام هدایت كرد». آنگاه آن مرد پرسید: ای رسول خدا! كدام یك از كارها نزد خدا محبوبتر است؟ فرمود:
«الصَّلاةُ فِی أَوَّلِ وَقْتِها».
نماز اول وقت.
گویند از آن پس آن شخص مرتب نمازش را در اول وقت اقامه میكرد.
چون به محل بَقْعا رسیدند به جاسوسی از دشمن برخوردند. پیامبر (ص) او را به اسلام فرا خواند ولی او نپذیرفت. لذا به جرم جاسوسی او را
گردن زدند. خبر كشتهشدن او كه به حارث و یارانش رسید سخت هراسان شده و به وحشت افتادند و كسانی كه از دیگر قبایل عرب همراه او بودند متفرق شدند.
رسول خدا (ص) در منطقه مُرَیسِیع اردو زد و صفوف سپاه خود را منظم نمود. دشمن هم در آنجا آماده جنگ بود. واقدی 1/ 407 گوید: پیامبر (ص) نخست فرمود آنان را به اسلام دعوت كنند. عمر به دستور آن حضرت خطاب به آنان گفت: بگویید «لا إِلهَ إِلَّا اللهُ» جان و مال خود را از تعرض مصون دارید. آنان نپذیرفتند. ابتدا مردی از دشمن تیراندازی كرد و با تیراندازی او جنگ شروع شد، مسلمانان نیز ساعتی تیراندازی كردند. سپس به فرمان رسول خدا یك باره تمامی سپاه اسلام حمله خود را آغاز كردند. به روایت شیخ مفید/ 62 و ابنشهر آشوب 1/ 201 با كشته شدن جنگجوی آنان مالك و پسرش به دست امیرالمؤمنین فتح و پیروزی نصیب سپاه اسلام گردید. دوازده نفر از دشمن كشته و بقیه اسیر شدند و حتی یك نفر هم از آنان نتوانست بگریزد. از مسلمانان فقط یك نفر اشتباهاً به دست یكی از مسلمانان كشته شد.
به روایت واقدی 1/ 410 اسیران را در گوشهای جمع كردند. پیامبر بُریدة بن حُصیب را برآنان گمارد و دستور داد با آنان به نرمی و ملاطفت رفتار شود. چهارپایان و اموال را نیز جمع نموده و خمس آن را جدا
كردند. تعداد شتران دو هزار، گوسفندان پنج هزار و اسیران نیز دویست خانوار و برخی گفتهاند هفتصد نفر بودند. جُوَیرِیه دختر حارث در سهم ثابت بن قیس و پسر عمویش قرار گرفت. آنان با او قرار گذاشتند كه با پرداخت نه اوقیه طلا بتواند خود را آزاد كند. در حالی كه پیامبر كنار آبی نشسته بود جویریه نزد رسول خدا آمد و ضمن اظهار اسلام عرض كرد من جویریه دختر حارث بن ابیضرار هستم كه سالار قوم خود بود و شما میدانید كه چه بر سر ما آمده است. من در سهم ثابت بن قیس و پسر عمویش افتادم. ثابت سهم پسر عمویش را با پرداخت چند نخل در مدینه خرید و برای آزادی من قراردادی گذاشته كه توان پرداخت آن را ندارم، امیدوارم شما مرا یاری فرمایید. پیامبر (ص) فرمود: «كاری بهتر از این هم هست». پرسید چه كاری؟ فرمود: «تعهدی را كه كردهای من میپردازم و تو را به همسری خود برمیگزینم».
جویریه گفت بسیار خوب. حضرت او را از ثابت بن قیس خرید و آزاد كرد و سپس با وی ازدواج نمود. چون این خبر میان مردم پخش شد مسلمانان تمامی اسیران بنیمصطلق را كه از این پس خویشاوندان سببی رسول خدا بهشمار میآمدند به احترام آن حضرت بدون فدیه و یا با فدیه اندكی آزاد كردند. گویند به بركت این ازدواج دهها خانهوار آزاد شدند و دوباره زندگی عادی خود را آغاز كردند. ظاهر گزارش این است كه این مراسم در همان منطقه مُرَیسِیع رخ داده است. به روایت شیخ مفید/ 62 امیرالمؤمنین (ع) جویریه را اسیر كرد و نزد پیامبر آورد، بعدها پدرش نزد رسول خدا (ص) آمد و درخواست استرداد دخترش را نمود و گفت: ای رسول خدا دختر من به اسارت درنیاید، زیرا او زنی است بزرگوار.
پیامبر (ص)، جویریه را بین ماندن نزد حضرت و رفتن پیش پدر مخیر ساخت. جویریه گفت من خدا و رسولش را اختیار میكنم. آنگاه رسول خدا (ص) او را آزاد كرد و در زمره همسران خویش درآورد.
ابناسحاق 3/ 303 و واقدی 2/ 415 گویند: جنگ كه تمام شد مسلمانان بر سر چاهها سرگرم آب كشیدن بودند، آب چندان كم بود كه دلوها پر نمیشد و به نوبت آب بر میداشتند. سِنان بن وَبَر جُهنی از انصار و جَهْجاه بن سعید غفاری كه مزدور عمر بود هر دو دلوهای خود را به چاه انداختند، دلوهای آنان با هم اشتباه شد، یكی از دلوها كه متعلق به سنان بود از چاه بیرون آمد. او گفت دلو من است. جهجاه گفت به خدا این دلو من است. بین آن دو نزاع درگرفت. جهجاه سیلی محكمی به گوش سنان زد. سنان انصار را به یاری طلبید و جهجاه در حالی كه فرار میكرد مهاجران را به كمك فرا خواند. مهاجران به یاری جهجاه و انصار به كمك سنان شتافتند. شمشیرها كشیده و فتنه بزرگی بر پا شد! سرانجام با وساطت تعدادی از مهاجر و انصار سنان بدون آنكه مرافعه را نزد پیامبر ببرد از حق خود صرف نظر كرد و آتش فتنه خاموش شد.
به نقل واقدی 2/ 416 عبدالله بن ابی كه با عدهای از همفكران منافق خود در مجلسی نشسته بود از این حادثه و به خصوص از سیلی جهجاه به سنان خشمگین شد و در حضور مردانی از قبیله خود از جمله زید بن
ارْقَم كه جوانی نورس بود گفت: به خدا من خواری و ذلتی مانند امروز ندیده بودم، كار ما به جایی رسیده كه اینان در سرزمین ما و در شهر ما بر ما برتری میجویند. به خدا مثل ما و این گلیمپوشان قریش همان مثلی است كه میگوید: سگت را فربه كن تا تو را بخورد! به خدا قسم اگر به مدینه بازگردیم افراد عزیر افراد ذلیل را خارج خواهند كرد.
زید بن ارقم برخاست و این مطلب را به اطلاع رسول خدا (ص) رساند، سپس این خبر در لشكر شایع شد. عمر گفت ای رسول خدا به محمد بن مسلمه بگو تا عبدالله را بكشد. حضرت فرمود: «نه، آنگاه مردم میگویند محمد اصحاب خود را میكشد!».
ابن اسحاق 3/ 305 و واقدی 2/ 421 گویند: چون عبدالله پسر عبدالله بن ابی از گفتار عمر در مورد كشتن پدرش با خبر شد نزد رسول خدا آمد و گفت: یا رسول الله اگر میخواهید پدرم را بكشید به خودم امر بفرمایید. به خدا سوگند پیش از آنكه از اینجا برخیزید سرش را برای شما میآورم. میترسم اگر به كس دیگری فرمان دهید كه پدرم را بكشد من ناراحت شوم و تحمل دیدن قاتل پدرم را نداشته باشم و او را بكشم و داخل آتش شوم. البته عفو شما برتر و منت شما بزرگتر است. حضرت فرمود: «ای عبدالله نه اراده كشتن او را كردهام و نه به این كار فرمان دادهام، تا هر وقت كه میان ما باشد با وی خوشرفتاری خواهم كرد».
رسول خدا (ص) برای آنكه آتش این فتنه را خاموش كند و فكر آن ماجرا را از ذهن مردم بزداید، دستور حركت ناگهانی و بیموقع سپاه را
صادر كرد. واقدی 2/ 419 گوید: در گرمای شدید سوار بر ناقه شد و دستور حركت داد. سپاه اسلام آن روز و شب را تا نزدیك فردای آن روز بیوقفه به حركت خود ادامه داد و فقط برای اقامه نماز توقف میكرد. بعد كه پیامبر اجازه فرود آمدن داد مسلمانان بیدرنگ به خواب رفتند و سر و صدا و كشمكشها فروكش كرد. در بحار الانوار 20/ 296 آمده است: رسول خدا ابونَضْلَه طایی را به مدینه فرستاد تا خبر پیروزی جنگ مریسیع را به مردم برساند. مؤلف تاریخ الخمیس 1/ 472 گوید: نزدیك مدینه كه رسیدند عبدالله پسر عبدالله بن ابی جلوتر رفت و در دروازه شهر ایستاد و مانع ورود پدرش به شهر شد و گفت تا پیامبر اجازه ندهد وارد شهر نمیشوی تا بدانی كه امروز عزیز كیست و ذلیل چه كسی است. ابن ابی شكایت پسرش را نزد رسول خدا (ص) برد. حضرت به عبدالله پیغام داد بگذار پدرت وارد شهر شود.
در غزوه بنیمصطلق منافقان نیت پلید خود را آشكار كردند و همان گونه كه گذشت رئیس آنان عبدالله بن ابی به رسول خدا و مهاجران زبان طعن گشود. چون زید بن ارقم به پیامبر خبر داد و عبدالله بنابی گفتار ناروای خود را انكار كرد، گروهی از انصار هم به لحاظ شخصیت سیاسی او از وی طرفداری كردند و به نكوهش زید پرداختند. كار بر زید سخت شد و به سرزنش ابن ابی گرفتار گردید. اما در راه بازگشت به مدینه با نزول سوره منافقین گفتار زشت عبدالله بن ابی بازگو و دروغ وی آشكار گردید.
علی بن ابراهیم قمی 2/ 369 میگوید: رسول خدا (ص) به زید بن ارقم مژده داد كه گفتار تو راست بود و درباره آنچه گفتی قرآن نازل شد.
آنگاه اصحاب را جمع كرد و سوره منافقین را برای آنان تلاوت فرمود. خداوند در این سوره مُهر دورویی و دروغگویی را تا ابد بر پیشانی منافقان زد.
به روایت ابناسحاق 3/ 309 و واقدی 2/ 426 عایشه گوید: من در سفر بنیمصطلق با امسلمه همراه پیامبر بودم. چون در راه بازگشت مدینه برای حاجتی از بین سپاه بیرون رفتم گردنبندم گسیخته شد، به اردوگاه كه بازگشتم متوجه شدم گردنبندم گم شده، برای یافتن آن به همانجا رفتم و آن را پیدا كردم. شتربانان من آمده بودند و به گمان آنكه من داخل كجاوه هستم آن را بالای شتر بسته و به راه افتاده بودند. هنگامی كه به اردوگاه بازگشتم همه مردم رفته بودند و كسی نمانده بود. جامهام را به خود پیچیدم و در گوشهای دراز كشیدم. صفوان بن مُعَطَّل كه از پی سپاه میآمد مرا شناخت، شترش را آورد و گفت سوار شو و خود كنار رفت. آنگاه مهار شتر را گرفت و با شتاب در پی لشكر به راه افتاد تا فردا صبح كه در منزل دیگر به سپاه رسیدیم. دروغگویان زبان به بهتان گشودند و بیشتر حرفها را عبدالله بن ابی گفته بود ولی من اطلاع نداشتم. به مدینه كه آمدیم بیمار گشتم و برای درمان به خانه مادرم رفتم و در آنجا متوجه بهتان مردم شدم. از اینرو بیماریام شدت یافت تا آنكه یك روز آیه یازدهم تا سی و هفتم سوره نور نازل شد. رسول خدا (ص) به منبر رفت و آیات مذكور را درباره برائت من قرائت فرمود. تهمتزنندگان عبارت بودند از: عبدالله بن ابی، حسّان بن ثابت، مِسْطَح بن اثاثه و حَمْنَه دختر
جَحْش. گویند پیامبر دستور داد حسان، مِسْطَح و حَمْنَه را كه صریح بهتان زده بودند حد زدند ولی واقدی 2/ 434 میگوید: قول صحیحتر نزد ما آن است كه آنان را حد نزدند.
صفوان بن مُعَطَّل كه بعدها معلوم شد نمیتواند با زنان آمیزش كند به سبب بهتانی كه حسان به او زده بود شمشیری به وی زد و او را مجروح ساخت. رسول خدا از حسان خواست تا از صفوان صرفنظر نماید و او را قصاص نكند. پیامبر (ص) در مقابل پذیرش این درخواست نخلستانی به حسان داد و سیرین كنیز مصری را كه مُقَوْقِس پادشاه مصر به آن حضرت هدیه داده بود به او بخشید.
ماجرای افْك به این صورت در اكثر منابع اهل سنت و تعدادی از منابع شیعی آمده است، با این وصف برخی از علما و مفسران شیعه از جمله علی بن ابراهیم قمی 2/ 99 منكر این مطلب هستند و میگویند ماجرای افك درباره ماریه قِبْطِیه بوده است.
البته بر هر دو قول یك اشكال تاریخی به طور مشترك وارد است، قول مشهور میگوید پیامبر، سیرین را به حسان بخشید و حال آنكه سیرین را پادشاه مصر در سال هفتم به پیامبر (ص) اهدا كرد. مگر گفته شود كه ماجرای افك تا سال هفتم ادامه داشته كه این خلاف ظاهر نصوص است. به قول غیرمشهور نیز همین اشكال وارد است كه ماریه قبطیه را هم پادشاه مصر در سال هفتم به پیامبر هدیه كرد. مگر پاسخ داده شود كه داستان افك و ماجرای ماریه در سال هفتم بوده، این نیز خلاف مشهور است كه میگویند نزول سوره نور هم زمان با جنگ بنیمصطلق بوده است. گرچه به گفته علّامه طباطبایی در المیزان 15/ 104 ظاهر آیه
یازده سوره نور كه به صورت جمع میفرماید: (إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالإِفْكِ) كسانی كه تهمت بزرگ زدند، مؤید نظریه مشهور است.
آنچه در این ماجرا باعث شگفتی و حیرت انسان میگردد بردباری و بزرگواری پیامبر است، حضرت با درایت خاص و شكیبایی بیحد فتنه افك را خاموش و فتنه انگیزان و بهتان زنندگان را عفو كرد و از گناه بزرگشان درگذشت.
واقدی 2/ 572 گوید: رسول خدا (ص) در عالم رؤیا دید وارد كعبه شد، سر خود را تراشید و كلید كعبه را گرفت، آنگاه همراه دیگران به عرفات رفت و وقوف فرمود. حضرت رؤیای خود را برای مسلمانان بازگو نمود و آن را به فال نیك گرفت و از اصحاب برای ادای عمره دعوت كرد. مسلمانان بهویژه مهاجران كه شمار آنان به هزار و چهارصد نفر رسید بدون درنگ آماده حركت شدند. پیامبر هفتاد شتر قربانی همراه برداشت و برای اینكه اعلام كند برای عُمره آمده است نه جنگ، دستور داد تا شتران را علامت قربانی بزنند و جز شمشیر كه سلاح مسافر بود از ادوات نظامی چیزی به همراه نداشته باشند.
هنگامی كه كاروان آماده حركت شد سعد بن عباده رئیس طایفه خزرج به رسول خدا (ص) گفت: كاش اجازه میفرمودید اسلحه همراه برمیداشتیم كه اگر از طرف دشمن تهدید شدیم آمادگی دفاع داشته باشیم. حضرت فرمود: «من اسلحه برنمیدارم، چون فقط برای عمره میروم». آنگاه عبدالله بن امّمكتوم یا نُمیلة بن عبدالله لیثی را به جانشینی
خود در مدینه نصب كرد و روز دوشنبه اول ماه ذیالقعده سال ششم هجرت با همراهانش به سوی مكه حركت كرد. از نقل واقدی 2/ 575 كه میگوید باران پاییزی بر مسلمانان بارید معلوم میشود كه سفر حدیبیه در فصل پاییز بوده ولی طبق تقویم تطبیقی وُوسْتِنْفِلْد در اسفندماه واقع شده است. مسلمانان با علاقه وافر و شور و اشتیاق وصفناپذیری راهی مكه شدند، زیرا پس از شش سال برای اولین بار میخواستند خانه خدا را زیارت كنند و از اقوام و خویشان و منازل خود دیدن نمایند. پیامبر در بین راه مدینه به مكه هر قبیلهای را كه میدید از آنان دعوت میكرد تا در این سفر ایشان را همراهی كنند. این كار برای آن بود كه عده كاروان اسلام افزون گردد و قریش از كثرت جمعیت بترسند و اقدام به جنگ و یا جلوگیری از زیارت نكنند ولی اعراب بادیهنشین به بهانه اموال و زن و بچههایشان از فرمان حضرت سرپیچی میكردند.
واقدی 2/ 574 گوید: پیامبر (ص) با كاروان خود حركت كرد و در ذوالحُلیفه احرام بست. بیشتر مسلمانان نیز با احرام او محرم شدند. به روایت ابن اسحاق 3/ 323 پیامبر بُسْر بن سفیان را به مكه فرستاد تا اخبار و واكنش قریش را به اطلاع ایشان برساند. بُسْر بن سفیان خدمت آن حضرت بازگشت و گفت قریش از حركت شما آگاه شدهاند، با زن و بچه از مكه بیرون آمده و در ذیطُوی اردو زدهاند و با خدا عهد كردهاند كه هرگز نگذارند وارد مكه شوی. خالد بن ولید را هم همراه دویست نفر به كُراع الغَمیم گسیل داشتهاند.
به روایت ابن اسحاق 3/ 323 پیامبر (ص) فرمود: «وای بر قریش! جنگ اینان را نابود كرده است. به خدا سوگند پیوسته در راه آنچه خدا مرا بدان مبعوث كرده است جهاد خواهم كرد تا خدا آن را پیروز گرداند و یا خود از میان بروم!». آنگاه فرمود: «كیست مرا از غیر آن راهی كه قریش در آن هستند ببرد؟». مردی از قبیله اسْلَم داوطلب شد و پیامبر را از راه ناهموار و سنگلاخی در میان درههای سخت عبور داد تا به سرزمین همواری رسیدند.
خالد بن ولید از این امر آگاه شد بیدرنگ خود را بدان نقطه رساند و راه را بر مسلمانان بست و به اندازهای بدانها نزدیك شد كه وقتی رسول خدا خواست نماز بخواند عَبّاد بن بِشر را دستور داد تا با گروهی از مسلمانان مقابل خالد صف كشیدند. آنگاه نماز ظهر و عصر را به صورت نماز خوف خواند. سپس لشكر اسلام حركت كرد و روز بعد به سرزمین حُدَیبِیه كه در حدود چهار فرسخی غرب مكه قرار دارد رسید، شتر پیامبر در آن مكان زانو زد. حضرت فرمود: «آن خدایی كه از ورود فیل به مكه جلوگیری كرد این شتر را هم اینجا نگه داشت. امروز قریش هر پیشنهادی به من بكنند كه در آن صله رحم باشد من آن را میپذیرم». سپس به مردم فرمود: «پیاده شوید». كاروان اسلام در همانجا اردو زد.
واقدی 2/ 593 گوید: چون رسول خدا (ص) در سرزمین حدیبیه مستقر شد بُدیل بن وَرْقاء خُزاعی با تنی چند از بزرگان خزاعه نزد ایشان آمد و پرسید: برای چه به اینجا آمدهای؟ رسول خدا فرمود: «ما برای جنگ با
احدی نیامدهایم، ما آمدهایم این خانه را زیارت كنیم». آنگاه بُدیل و همراهان نزد قریش بازگشتند و گفتند: ای گروه قریش شما در مخالفت با محمد عجله كردید، محمد برای جنگ نیامده، او همانا برای زیارت این خانه آمده است. مشركان گفتند گرچه برای جنگ نیامده ولی هرگز نمیگذاریم با زور داخل مكه شود. سپس مِكْرَز بن حَفْص را نزد رسول خدا روانه كردند. حضرت تا مِكْرَز را در حال آمدن دید فرمود: «این مرد حیلهگر است». آنگاه همان سخنانی را كه به بُدیل فرموده بود به او نیز بازگو كرد. یعقوبی 2/ 54 نوشته است: پیامبر حاضر نشد با وی مذاكره كند.
ابن اسحاق 3/ 326 گوید: آنگاه سران شرك حُلَیس بن عَلْقَمَه را نزد پیامبر فرستادند. هنگامی كه حضرت او را دید فرمود: «این مرد از قبیلهای است كه خداجوی هستند و قربانی را محترم میشمرند، شتران قربانی را پیش روی وی رها كنید تا آنها را ببیند». حُلیس وقتی كه شتران نشانهدار را دید و مشاهده كرد كه به علت توقف زیاد و گرسنگی كركهای خود را خوردهاند، قبل از ملاقات با رسول خدا (ص) به نزد قریش بازگشت و مشاهدات خود را گزارش داد و تأكید نمود محمد به هیچوجه برای جنگ به مكه نیامده است. قریش به او میگفتند: بنشین همانا تو عرب بیابانی هستی و از اینگونه امور اطلاعی نداری. حُلیس از سخنان قریشیان به خشم آمد و آنان را به شورش قبیله خود تهدید كرد.
سپس عروة بن مسعود ثقفی را فرستادند. عروه نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: ای محمد از اطراف و اكناف مردم را جمع كرده و آنان را بر سر عشیره خود آوردهای تا ایشان را شكست دهی. آنگاه آمادگی
قریش را برای جلوگیری از ورود مسلمانان گوشزد كرد. پیامبر (ص) همان پاسخی را كه به دیگر نمایندگان قریش داده بود به او نیز داد. عروه كه از شیفتگی اصحاب رسول خدا به آن حضرت به شگفت آمده بود نزد قریش برگشت و به آنان گفت: ای گروه قریش من به دربار خسرو، قیصر و نجاشی رفتهام، به خدا سوگند پادشاهی را در میان رعیت خود چون محمد در میان اصحابش ندیدم، مردمی را دیدم كه هرگز دست از یاری او بر نمیدارند. اكنون ببینید صلاح شما در چیست.
ابناسحاق 3/ 328 گوید: پیامبر (ص)، خِراش بن امیه خُزاعی را به مكه فرستاد و شتر خود را كه ثَعْلَب نام داشت در اختیار وی گذاشت و به او دستور داد قریش را از مقصدش آگاه سازد. همین كه خِراش به مكه رسید قریشیان شتر او را كشتند و میخواستند خودش را نیز به قتل برسانند كه افراد قبیلهاش از وی دفاع كرده و او را از چنگال قریش نجات دادند و خِراش به نزد رسول خدا بازگشت.
پیامبر، عثمان را نزد ابوسفیان و سران قریش فرستاد. ده نفر از مهاجران نیز با اجازه حضرت همراه عثمان به مكه رفتند تا از خویشاوندان خود دیدار كنند. عثمان راهی مكه شد، در موقع ورود ابان بن سعید بن عاص او را دید همراه خود سوار مركب نمود و به وی پناه داد تا مأموریتش را انجام دهد ولی قریش عثمان را بازداشت نموده و از بازگشت وی به كاروان اسلام جلوگیری كردند. بین مسلمانان شایع شد كه قریشیان عثمان را كشتهاند! به نقل ابن اسحاق 3/ 330 رسول خدا (ص)
فرمود: «از اینجا نمیرویم تا با قریش به نبرد بپردازیم». سپس اصحاب را برای بیعت فراخواند، تمامی مسلمانان به جز جَدّ بن قیس منافق، با آن حضرت بیعت كردند كه هرگز فرار نكنند و تا پای جان در كنار پیامبر بایستند. این بیعت در زیر درختی انجام گرفت و خداوند با فرستادن آیه هجده سوره فتح (لَقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ) خشنودی خود را از این بیعت اعلام كرد. از این رو آن را «بیعت شجره» و نیز «بیعت رضوان» گویند.
به روایت واقدی 2/ 605 قریش شخصی را نزد عبدالله بن ابی فرستادند و گفتند اگر بخواهی میتوانی داخل مكه شوی و خانه خدا را طواف كنی. پسرش كه آنجا نشسته بود گفت: ای پدر تو را به خدا ما را در همه جا رسوا نكن! عبدالله نیز دعوت قریش را نپذیرفت.
پس از پایان بیعت رضوان خبر رسید كه عثمان كشته نشده است در اینهنگام به روایت واقدی 2/ 604 چون قریش شتاب و سرعت مردم را در امر بیعت و آمادگی ایشان را برای جنگ دیدند ترس و نگرانیشان بیشتر شد و در امر صلح عجله كردند. آنگاه سُهیل بن عمرو را همراه حُویطب بن عبدالعزّی و مِكْرَز بن حَفْص به سوی پیامبر (ص) روانه ساختند و گفتند نزد محمد برو و با او قرارداد صلحی منعقد ساز اما قرارداد صلح جز بر این نباشد كه امسال بازگردد. سهیل همراه یاران خود وارد اردوگاه مسلمانان شد و خدمت رسول خدا رسید. هنگام ورود سهیل پیامبر آمدن او را به فال نیك گرفت و فرمود: «كارشان آسان شد.
آنها میخواهند
صلح كنند كه این مرد را فرستادهاند».
شیخ مفید/ 63 گوید: وحی بر پیامبر نازل شد كه پیشنهاد صلح را بپذیرد و نگارش و تنظیم آن را بر عهده امیرالمؤمنین بگذارد.
پس از آنكه نخستین دور گفتگوهای هیئت قریش با رسول خدا شروع شد و مسلمانان شنیدند پیامبر حاضر شده با مشركان صلح كند، بهتزده شدند و این امر برای بیشتر آنان باوركردنی نبود! مسلمانان شش سال بیوقفه با قریش در حال نبرد بودند و هیچ گاه انتظار صلح با آنان را نداشتند.
واقدی 3/ 606 گوید: هنگامی كه مقدمات صلح به پایان رسید و جز نوشتن متن قرارداد چیزی نمانده بود، عمر با ناراحتی تمام از جای برجست و نزد حضرت آمد و گفت ای رسول خدا! مگر تو پیامبر خدا نیستی؟ فرمود: «چرا». عمر گفت مگر ما مسلمان نیستیم؟ فرمود: «چرا». عمر گفت مگر اینان مشرك نیستند؟ فرمود: «چرا». عمر گفت پس چرا در راه دین خود تن به خواری میدهیم؟ رسول خدا (ص) فرمود: «من بنده خدا و پیامبر او هستم و هرگز با امر وی مخالفت نمیكنم، او نیز مرا تنها نخواهد گذاشت». عمر همچنان پاسخ پیامبر را میداد تا اینكه ابوعبیده جراح بانگ زد: ای پسر خطاب مگر نمیشنوی كه پیامبر چه میگوید!؟ از شیطان به خدا پناه ببر و اندیشه خود را باطل بدان. عمر از شرمساری شروع كرد به گفتن أعوذ بالله من الشیطان الرجیم! او بعدها میگفت: هرگز در پیامبری محمد شك نكردم جز در روز حدیبیه، چنان شك و تردیدی برایم حاصل شد كه از آغاز مسلمانی خود تا به آن روز دچارش نگشته بودم و اگر در آن روز پیروانی مییافتم كه به سبب صلح از جرگه
مسلمانان خارج میشدند من نیز خارج میشدم.
واقدی 2/ 607 گوید: هنوز متن عهدنامه نوشته نشده بود كه ابوجَنْدَل فرزند سهیل بن عمرو كه مسلمان بود و در بند بهسر میبرد از حبس گریخت و با همان قید و بندی كه بر وی بود با حالت رقتباری خود را به اردوگاه پیامبر رساند و از مسلمانان یاری طلبید. سهیل تا چشمش به فرزندش افتاد برخاست و شروع به كتك زدن او نمود و گفت ای محمد این اولین مورد از مفاد پیمان است، باید او را به من برگردانید. رسول خدا فرمود: «هنوز صلحنامه را ننوشتهایم».
سهیل گفت به خدا سوگند من حاضر به صلح نیستم تا او را به من بازگردانی. پیامبر به ناچار برای حفظ صلح ابوجندل را به پدرش بازگرداند. این صحنه بر نگرانی و اعتراض مسلمانان ناراضی افزود و به روایت واقدی 2/ 608 عمر اینجا نیز به حضرت اعتراض كرد و حتی شمشیرش را نزدیك ابوجَنْدَل برد و از او خواست تا پدرش را بكشد ولی او نپذیرفت.
ماجرای حدیبیه از آغاز تا انعقاد و امضای پیمان صلح حدود بیست روز طول كشید و رفت و آمدهای بسیاری انجام شد، سهیل بن عمرو چندین بار به مكه رفت و از سران قریش كسب تكلیف كرد. به روایت ترمذی 5/ 592 و شیخ مفید/ 64 یك بار سهیل از پیامبر خواست تا عدهای از مسلمانان مهاجر را كه به ادعای او بردگان و فرزندان اهل مكه بودند به قریش تحویل دهد. رسول خدا از این درخواست برآشفت و با اشاره به امیرالمؤمنین قریش را تهدید كرد و فرمود:
«یا مَعْشَرَ قُرَیْشٍ لَتَنْتَهُنَّ أَوْ لَیَبْعَثَنَّ اللهُ عَلَیْكُمْ مَنْ یَضْرِبُ رِقابَكُمْ بِالسَّیْفِ عَلَی الدِّینِ، قَدْ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ عَلَی الإِیمانِ».
ای گروه قریش یا دست برمیدارید و یا خداوند فردی كه قلبش را به ایمان امتحان كرده برمیانگیزد و او گردنهایتان را در راه دین با شمشیر خواهد زد.
وقتی برخی پرسیدند این شخص كیست؟ پیامبر نشانی امیرالمؤمنین را داد.
پس از گفتگوهای زیاد و رفت و آمدها قرار شد متن صلحنامه را بنویسند. به روایت ابناسحاق 3/ 331 و واقدی 2/ 610 رسول خدا (ص) به علی (ع) فرمود: «بنویس بسم الله الرحمن الرحیم». سهیل بن عمرو گفت ما «رحمان» را نمیشناسیم. بنویس «بِسْمِكَ اللَّهُمَ». مسلمانان از این موضوع به تنگ آمدند و گفتند: خداوند رحمان است و جز رحمان چیز دیگری ننویس. سهیل گفت پس من بر هیچ چیز صلح نخواهم كرد. نزدیك بود كار صلح منتفی گردد كه پیامبر عظیمالشأن با بردباری و دوراندیشی از آن جلوگیری كرد و فرمود: بنویس «بِسْمِكَ اللَّهُمَّ هَذا ما صالَحَ عَلَیْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ سُهَیْلَ بْنَ عَمْروٍ». سهیل گفت اگر گواهی میدادم كه تو رسول خدایی با تو جنگ نمیكردم. نام خود و پدرت را بنویس. مسلمانان از این سخن سهیل بیشتر ناراحت شدند، صداها بلند شد. گروهی از بزرگان صحابه بهپاخاستند و به شدت اعتراض كردند و به علی بن ابیطالب گفتند چیزی جز «محمد رسول الله» ننویس. اسید بن حضیر و سعد بن عباده، دست علی (ع) را گرفتند و گفتند مبادا چیزی جز
«محمد رسول الله» بنویسی، در غیر این صورت بین ما و ایشان شمشیر خواهد بود، چرا باید در دین خود تن به خواری دهیم.
پیامبر (ص) فرمود: «همانا من رسول خدا هستم، گرچه شما تكذیب كنید». آنگاه مسلمانان را آرام نمود و با دست به آنان اشاره كرد كه ساكت شوند و به امیرالمؤمنین فرمود لفظ «رسول الله» را پاك كند. وی گفت: «ای رسول خدا دستم یارای پاك كردن رسالت شما را از كنار نامتان ندارد». پیامبر (ص) از او خواست تا آن كلمه را نشان دهد و بدینسان خود آن حضرت كلمه «رسول الله» را پاك كرد و به امیرالمؤمنین فرمود: «تو خود نیز به زودی به چنین امری فراخوانده میشوی و ناچار به آن تن درمیدهی».
مقصود پیامبر ماجرای حكمیت جنگ صفّین بود كه سالها بعد اتفاق افتاد و علی (ع) به ناچار كلمه «امیرالمؤمنین» را از كنار نام مبارك خود حذف كرد! باری، سپس صلحنامه حدیبیه به روایت ابناسحاق 3/ 332، واقدی 2/ 610، قمی 2/ 313، طبرسی/ 97 و نویری 17/ 231 چنین به رشته تحریر درآمد:
به نام تو ای خدا
این پیمان صلحی است كه محمد بن عبدالله با سهیل بن عمرو بستند و توافق كردند مدت ده سال جنگ متوقف گردد، مردم در این مدت در امان باشند و دست از یكدیگر بردارند و هیچگونه سرقت و خیانت نكنند و متعرض یكدیگر نگردند. هر كس از اصحاب محمد برای حج، عمره یا تجارت به مكه رود جان و مالش در امان باشد و هر كس از قریش در رفتن به مصر یا شام از مدینه عبور كند جان و مال او در امان باشد. دین
اسلام در مكه ظاهر و خداوند آشكارا پرستش گردد و احدی بر دینش اكراه، آزار و سرزنش نشود. هركس بخواهد در عهد و پیمان محمد درآید میتواند و هر كس نیز بخواهد در عهد و پیمان قریش درآید میتواند. هر كس از قریش بدون اذن سرپرست خود نزد محمد برود باید او را نزد سرپرستش بازگرداند و هر كس از محمد نزد قریش رود او را به وی بازنگردانند. محمد و یارانش امسال بازگردند و در سال آینده بیایند و فقط سه روز در شهر مكه اقامت كنند و سلاحی جز سلاح مسافر كه شمشیرِ در نیام است همراه نداشته باشند.
نسخه اول صلحنامه نزد پیامبر (ص) ماند و نسخه دیگری نیز نوشتند و به سهیل بن عمرو دادند. در این هنگام قبیله خزاعه از جای برخاستند و گفتند ما همپیمان محمدیم و بنیبكر برخاستند و گفتند ما همپیمان قریشیم.
عدهای از مسلمانان كه به ظاهر صلح مینگریستند و از عمق آن بیخبر بودند و چندان تعبّدی نیز نداشتند، از صلح ناراضی بودند. اینان اعتراض كرده و گفتند این صلح برای ما در حقیقت خواری و ذلت است. چرا مسلمانی كه از مكه به مدینه بیاید باید تحویل آنان دهیم ولی اگر مسلمانی از مدینه نزد قریش رود آنان موظف به تحویل او نباشند؟ با تحریك این عده نزدیك بود نظم و انسجام كاروان مسلمانان به هم خورده و مختل شود كه به روایت حلبی 3/ 22 پیامبر (ص) خطاب به معترضان فرمود: «اگر از آنان كسی نزد ما آید و ما او را به آنان بازگردانیم، بهزودی خداوند برای وی وسیله نجات و گشایشی فراهم میآورد و اگر كسی از ما دوری كند و به سوی آنها برود ما به او نیازی نداریم و او دیگر از ما نیست و به آنان سزاوارتر است».
رسول خدا (ص) پس از قرارداد صلح برخاست و قربانی نمود و سپس سر تراشید و از احرام بیرون آمد ولی عدهای از مسلمانان امتناع ورزیدند و گفتند چگونه قربانی كنیم و سر بتراشیم و حال آنكه نه طواف كردیم و نه سعی بین صفا و مروه نمودیم. چون در حالت غیر اضطرار قربانی فرع سعی و طواف است.
واقدی 2/ 609 گوید: عمر با گروهی خدمت پیامبر (ص) رسیدند و گفتند: ای رسول خدا مگر نگفته بودی كه بهزودی داخل مسجدالحرام خواهی شد. حضرت فرمود: «آیا گفتم در همین سفر؟! آگاه باشید شما بهزودی داخل مسجدالحرام خواهید شد». سپس رو كرد به عمر و چنین فرمود: «آیا روز احد را فراموش نمودید كه میگریختید و به هیچ كس هم توجّه نمیكردید و من شما را فرا میخواندم؟» آنگاه روزهای دشواری را كه آنان از خود سستی نشان داده بودند و خود حضرت پایداری كرده بود برشمرد.
به روایت دلائل النبوه بیهقی 4/ 158 و نهایة الارب نویری 17/ 234 كاروان اسلام در حالی كه هالهای از غم و اندوه بر آن سایه افكنده بود به سوی مدینه حركت كرد. بسیاری اندوهگین و غمناك و در این اندیشه بودند كه چه شد پس از شش سال اقتدار، افتخار، عظمت و سربلندی وضع به اینجا منتهی گشت؟ در این حال بود كه خداوند مهربان رحمت خود را بر مسلمانان نازل و از آنان دلجویی و افكار
پریشانشان را بازسازی كرد. در بین راه مدینه ناگهان سوره فتح نازل شد: (بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ* إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِیناً).
نویری در نهایة الارب 17/ 235 گوید: عمر گفت: ای رسول خدا آیا این فتح است؟! فرمود: «آری، سوگند به آنكه جانم در دست اوست هر آینه این فتح است». جبرئیل به مناسبت این فتح و پیروزی به رسول خدا (ص) تبریك گفت، مسلمانان نیز تبریك گفتند. گویند حضرت از نزول این آیه به قدری خوشحال شد كه قابل وصف نیست. به روایت مجمع البیان 9/ 109 و سبلالهدی 5/ 96 پیامبر فرمود: «آیهای بر من نازل شد كه نزد من از تمامی دنیا محبوبتر است» و به روایت واقدی 2/ 617 فرمود: «از آنچه خورشید بر آن میتابد بهتر است». آنگاه حضرت مسلمانان را جمع كرد و آیات سوره فتح را كه ناظر بر صلح حدیبیه است، برای آنان تلاوت فرمود. مسلمانان از شنیدن پیام خدا شاد شدند و از نگرانی و پریشانی بیرون آمدند.
اما برخی هم گفتند این پیروزی نیست، نه گذاشتند خانه خدا را زیارت كنیم و نه قربانیهایمان را سر ببریم. وقتی رسول اكرم (ص) گفتار اینان را شنید سخت آزرده شد و به روایت دلائل النبوه بیهقی 4/ 160 و سبل الهدی 5/ 96 فرمود: «این سخن بدی است بلكه این بزرگترین فتح است. همانا مشركان راضی شدند بگذارند شما (بدون درگیری) سرزمین آنان را ترك كنید و درخواست صلح و امان كردند و از شما چیزی را دیدند كه دوست نداشتند، خدا شما را بر آنان پیروز كرد و سالم و مأجور بازگرداند، پس این بزرگترین پیروزی است».
بزرگترین نتیجه این صلح كه خداوند حكیم نیز بدان لحاظ آن را «فتح مبین» نامید و پیامبر (ص) هم در پاسخ به اعتراض برخی به آن اشاره كرد، به رسمیت شناختن حكومت اسلامی مدینه از سوی مشركان قریش بود.
به جهت فضای امن و قدرتی كه این صلح به بار آورد، رسول خدا (ص) به پادشاهان بزرگ جهان نامه نوشت و آنان را به اسلام دعوت نمود و جهانی بودن دین اسلام را اعلان كرد.
صلح مزبور به رسول خدا (ص) و مسلمانان فرصت داد تا خیبر، آخرین دژ یهود را فتح كنند و همچنین زمینهای شد برای فتح مكه و سركوبی سران شرك و برچیدن بساط بت و بتپرستی.
پیامبر (ص) با انعقاد صلح حدیبیه از ناحیه جنوب آسوده خاطر گردید. لذا فشار تبلیغی و نظامی را در شمال جزیرة العرب متمركز نمود و در نتیجه اسلام در مرز روم شرقی پیشرفت خوبی كرد.
عظیمترین دستاورد صلح مذكور این بود كه در مدت كمتر از دو سال از این قرارداد، بر اثر رفت و آمدهای مسلمانان به مكه و گفتگو با یكدیگر و روشن شدن جوانب اسلام عده بسیار زیادی اسلام آوردند. تعداد اینها بیش از عدهای بود كه از آغاز اسلام تا به آن روز مسلمان شده بودند.
به روایت طبرسی/ 98 از امام صادق (ع) «هنوز مدت صلح تمام نشده بود كه نزدیك بود اسلام سراسر مكه را فرا گیرد». از اینروست كه به روایت كلینی 8/ 326 امام صادق (ع) فرمود: «هیچ حادثهای بابركتتر از صلح حدیبیه نبود».
الف. واقدی 2/ 624 گوید: بعد از آنكه قرارداد حدیبیه بین رسول اكرم (ص) و مشركان به امضا رسید و آن حضرت به مدینه بازگشت، ابوبصیر كه از مسلمانان گرفتار در مكه بود از حبس گریخت و رهسپار مدینه شد. اخْنَس بن شَریق و ازْهَر بن عبدعوف به پیامبر نامه نوشتند و طبق مفاد قرارداد خواستار استرداد ابوبصیر شدند. نامه را به دو نفر به نام خُنَیس و كوثر دادند و آنان با یك شتر راهی مدینه شدند و نامه را تقدیم حضور رسول خدا نمودند. حضرت ابوبصیر را خواست و به او فرمود: «میدانی كه ما با اینان پیمان بستیم و از نظر دینمان شایسته نیست كه پیمانشكنی كنیم. بهزودی خداوند برای تو و دیگر مسلمانان دربند فرج و گشایشی عنایت خواهد كرد، پس به سوی قبیله خویش بازگرد».
ابوبصیر گفت: ای رسول خدا مرا نزد مشركان باز میگردانی تا شكنجهام دهند و از دین خارج كنند؟! پیامبر (ص) فرمود: «ابوبصیر برو، همانا بهزودی خدا برای تو و دیگر مسلمانان گرفتار گشایشی قرار خواهد داد». آنگاه ابوبصیر همراه آن دو مأمور راهی مكه شد تا به ذوالحلیفه رسیدند در آنجا منزل گرفتند و به استراحت پرداختند. ابوبصیر یكی از آن دو را كشت و دیگری فرار كرد و نزد پیامبر رفت. ابوبصیر اثاث و شتر آنان را برداشت و به مدینه آمد. خدمت حضرت رسید و گفت: ای رسول خدا به پیمان شما وفا شد و خدا آن را ادا كرد. شما مرا به دشمن تسلیم كردی ولی من از خود دفاع كردم تا دینم را از دست ندهم. پیامبر فرمود: «وای بر مادرش! اگر مردانی همراه داشت آتش جنگ را شعلهور میساخت». ابوبصیر از حضرت درخواست نمود تا خمس لباس و شمشیر
و شتر خُنَیس را كه همراه آورده بود بردارد ولی ایشان قبول نكرد و فرمود: «اگر من خمس این مال را بپذیرم، قریش تصور خواهند كرد كه به پیمانم وفا نكردهام. تو هستی و آنها، به هر كجا میخواهی برو». چون خبر قتل خُنَیس به سهیل بن عمرو رسید سخت ناراحت شد و از پیامبر تقاضای دیه كرد. قریش و ابوسفیان به او گفتند محمد در این حادثه نقشی ندارد و تبرئه است، بیش از آن چه كرده است برعهده او نیست، او ابوبصیر را در اختیار فرستادگان شما قرار داده است.
باری، ابوبصیر از مدینه بیرون رفت و راهی ساحل دریا شد و در منطقه عِیص كه راه كاروان قریش از مكه به شام بود منزل گرفت. ابوبصیر كاروانیان قریش را كه از آنجا عبور میكردند به قتل میرساند و مالالتجاره آنان را مصادره میكرد. وقتی مسلمانان دربند در مكه از جمله ابوجَنْدَل از داستان ابوبصیر و سخنی كه پیامبر (ص) درباره او فرموده بود باخبر شدند، به هر نحوی بود از حبس گریختند و در عیص به ابوبصیر پیوستند. ابوبصیر یك واحد نظامی هفتاد و یا به روایت طبرسی/ 98 سیصد نفری از آنها تشكیل داد و ابوجندل را به معاونت خود برگزید. كار سختگیری بر كاروان قریش شدت یافت. وی در حقیقت حكومت خودمختاری را تأسیس كرد كه نه به ظاهر تابع حكومت مدینه بود و نه تابع قریش و طوایف مكه. از اینرو بدون هیچگونه منع قانونی و محذورات سیاسی میتوانست ضربات شكننده خود را بر پیكر قریش وارد سازد.
ابوبصیر برای یارانش نماز جماعت میخواند و جلسه درس برقرار میكرد و قرآن، احكام و معارف اسلامی میآموخت. وقتی قریش دیدند
راه ارتباط تجاریشان با شام قطع شد و امنیت از آن رخت بربست، به روایت دیاربكری در تاریخ الخمیس 2/ 25 ابوسفیان را نزد پیامبر (ص) فرستادند و از ایشان عاجزانه درخواست كردند تا ابوبصیر و یارانش را به مدینه فرا خواند و از این پس نیز هر كس از مسلمانان مكه به مدینه بگریزد پیامبر او را نگه دارد و تحویل قریش ندهد. بدینسان طولی نكشید كه این ماده جنجالی به درخواست خود قریش لغو گردید. آنگاه رسول خدا نامهای به ابوبصیر نوشت تا همراه یارانش به مدینه بازگردد.
فرستاده حضرت در حالی نامه را تسلیم ابوبصیر كرد كه وی در حال احتضار بود. ابوبصیر نامه رسول خدا (ص) را بوسید و شروع به خواندن كرد و در حالیكه نامه در دستش بود مرغ روحش به جنت پركشید. ابوجندل و یاران وی پیكر مقدس فرمانده خود را غسل داده، بر او نماز گزارده و در همانجا به خاك سپردند و بر سر مقبره او به عنوان یادبود و سپاس از زحماتش مسجدی ساختند. سپس عدهای از آنان به سرپرستی ابوجندل به مدینه آمدند و خدمت رهبر محبوب و پیامبر گرامیشان رسیدند و تعداد دیگر نزد قبیله و عشیره خود رفتند.
ب. به روایت تاریخ الخمیس 2/ 23 پس از انعقاد قرارداد حدیبیه چند تن از زنان مسلمان كه تحت شكنجه به سر میبردند به مدینه هجرت كردند و به پیامبر پناه بردند. آنگاه همسران و سرپرست آنان به مدینه آمدند و از پیامبر خواستند تا طبق مفاد صلحنامه ایشان را تحویل دهد. اما خداوند رحمان با نزول آیه دهم سوره مُمْتَحَنَه دستور داد تا زنان مهاجر را امتحان كنند، اگر واقعاً مسلمان هستند از بازگرداندن آنان به كفار خودداری شود، زیرا زن مسلمان نمیتواند در حباله مرد كافر باشد.
وانگهی زنان طاقت و تحمل شكنجه و آزار مشركان را نداشتند. از این رو بود كه به روایت مجمع البیان 9/ 274 پیامبر (ص) فرمود: «قرارداد درباره مردان است و شامل زنان نمیشود».
غزوه ذی قرد: غزوه ذیقِرَد كه آن را غابه نیز نامند در ربیع الاول سال ششم هجرت واقع شد. علت وقوع آن نیز هجوم نیمه شب عُیینَة بن حِصْن با چهل سوار به ابوذر و خانواده او بود. ابوذر گوید پسرم در برابر آنان ایستاد او را كشتند و همسرم را اسیر كردند و شتران را به غارت بردند. من خودم را حضور پیامبر (ص) رساندم و خبر دادم. سَلَمَة بن اكْوَع گوید من سحرگاه برای آوردن شیر به نزد گله شتران رفتم، غلام عبدالرحمن بن عوف را دیدم، او گفت عُیینَه شتران پیامبر را به غارت برده است. به مدینه بازگشتم و با فریاد رسا اعلام خطر كردم. رسول خدا مردم را برای تعقیب راهزنان و اشرار و تأمین امنیت فرا خواند و هشت نفر سواره را به فرماندهی مقداد پیشاپیش اعزام كرد. در آنجا زد و خوردی رخ داد، چند نفر كشته شدند و ده شتر را پس گرفتند.
رسول خدا (ص) یك شبانه روز در آنجا توقف كرد و پس از پنج روز به مدینه بازگشت.
سریه زید به عیص: چون پیامبر از جنگ غابه بازگشت خبر رسید كه كاروانی از قریش از شام میآید. حضرت بر همان اساس كه در جنگ بدر به سوی كاروان قریش رفت، زید بن حارثه را همراه یكصد و هفتاد سوار در جمادی الآخره سال ششم به سوی آنان فرستاد. سپاهیان
اسلام در عِیص به كاروان رسیدند و آن را مصادره و برخی از نگهبانان آن را اسیر كردند.
جنگ بنیمصطلق: بنی مُصْطَلِق تیرهای از قبیله خزاعه به شمار میآمدند. رئیس و سالار ایشان حارث بن ابیضرار بود. او از قبیله خود و دیگر اعراب افرادی فراهم كرد و تعدادی اسب و سلاح خرید و به قصد جنگ با پیامبر آماده شد. بُریده به سوی بنیمصطلق رفت و با حارث رئیس آنان گفتگو كرد. آنگاه نزد حضرت بازگشت و صحت خبر را تأیید كرد. پیامبر مردم را برای جنگ با بنیمصطلق فرا خواند. رسول خدا در منطقه مُرَیسِیع اردو زد و صفوف سپاه خود را منظم نمود. دشمن هم در آنجا آماده جنگ بود. پیامبر (ص) نخست فرمود آنان را به اسلام دعوت كنند. عمر به دستور آن حضرت خطاب به آنان گفت: بگویید «لا إِلهَ إِلَّا الله» جان و مال خود را از تعرض مصون دارید. آنان نپذیرفتند. ابتدا مردی از دشمن تیراندازی كرد سپس به فرمان رسول خدا (ص) یك باره تمامی سپاه اسلام حمله خود را آغاز كردند. در پایان به دست امیرالمؤمنین فتح و پیروزی نصیب سپاه اسلام گردید.
در غزوه بنیمصطلق منافقان نیت پلید خود را آشكار كردند و همان گونه كه گذشت رئیس آنان عبدالله بن ابی به رسول خدا و مهاجران زبان طعن گشود. عبدالله بنابی گفتار ناروای خود را انكار كرد، گروهی از انصار هم به لحاظ شخصیت سیاسی او از وی طرفداری كردند و به نكوهش زید پرداختند. اما در راه بازگشت به مدینه با نزول سوره منافقین گفتار زشت عبدالله بن ابی بازگو و دروغ وی آشكار گردید.
رسول خدا (ص) در عالم رؤیا دید وارد كعبه شد، سر خود را تراشید و
كلید كعبه را گرفت، آنگاه همراه دیگران به عرفات رفت و وقوف فرمود. حضرت رؤیای خود را برای مسلمانان بازگو نمود و آن را به فال نیك گرفت و از اصحاب برای ادای عمره دعوت كرد. گوید: پیامبر با كاروان خود حركت كرد و در ذوالحُلیفه احرام بست. بیشتر مسلمانان نیز با احرام او محرم شدند.
پیامبر (ص)، بُسْر بن سفیان را به مكه فرستاد تا اخبار و واكنش قریش را به اطلاع ایشان برساند. بُسْر بن سفیان خدمت آن حضرت بازگشت و گفت قریش از حركت شما آگاه شدهاند، با زن و بچه از مكه بیرون آمده و در ذیطُوی اردو زدهاند و با خدا عهد كردهاند كه هرگز نگذارند وارد مكه شوی. پیامبر (ص) فرمود: «كیست مرا از غیر آن راهی كه قریش در آن هستند ببرد؟». مردی از قبیله اسْلَم داوطلب شد و پیامبر را از راه ناهموار و سنگلاخی در میان درههای سخت عبور داد تا به سرزمین همواری رسیدند.
خالد بن ولید از این امر آگاه شد بیدرنگ خود را بدان نقطه رساند و راه را بر مسلمانان بست و به اندازهای بدانها نزدیك شد كه وقتی رسول خدا (ص) خواست نماز بخواند به عَبّاد بن بِشر دستور داد تا با گروهی از مسلمانان مقابل خالد صف كشیدند. آنگاه نماز ظهر و عصر را به صورت نماز خوف خواند. سپس لشكر اسلام حركت كرد و روز بعد به سرزمین حُدَیبِیه كه در حدود چهار فرسخی غرب مكه قرار دارد رسید، شتر پیامبر در آن مكان زانو زد. حضرت فرمود: «آن خدایی كه از ورود فیل به مكه جلوگیری كرد این شتر را هم اینجا نگه داشت. امروز قریش هر پیشنهادی به من بكنند كه در آن صله رحم باشد من آن را
میپذیرم». سپس به مردم فرمود: «پیاده شوید».
كاروان اسلام در همانجا اردو زد. پیامبر خِراش بن امیه خُزاعی را به مكه فرستاد و شتر خود را كه ثَعْلَب نام داشت در اختیار وی گذاشت و به او دستور داد قریش را از مقصدش آگاه سازد. همین كه خِراش به مكه رسید قریشیان شتر او را كشتند. پیامبر عثمان را نزد ابوسفیان و سران قریش فرستاد. بین مسلمانان شایع شد كه قریشیان عثمان را كشتهاند! رسول خدا (ص) فرمود: «از اینجا نمیرویم تا با قریش به نبرد بپردازیم». سپس اصحاب را برای بیعت فراخواند، تمامی مسلمانان به جز جَدّ بن قیس منافق، با آن حضرت بیعت كردند كه هرگز فرار نكنند و تا پای جان در كنار پیامبر بایستند. این بیعت در زیر درختی انجام گرفت و خداوند با فرستادن آیه هجده فتح (لَقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ) خشنودی خود را از این بیعت اعلام كرد. از این رو آن را «بیعت شجره» و نیز «بیعت رضوان» گویند.
پس از پایان بیعت رضوان خبر رسید كه عثمان كشته نشده است در اینهنگام چون قریش شتاب و سرعت مردم را در امر بیعت و آمادگی ایشان را برای جنگ دیدند ترس و نگرانیشان بیشتر شد و در امر صلح عجله كردند. وحی بر پیامبر نازل شد كه پیشنهاد صلح را بپذیرد و نگارش و تنظیم آن را بر عهده امیرالمؤمنین بگذارد. ماجرای حدیبیه از آغاز تا انعقاد و امضای پیمان صلح حدود بیست روز طول كشید و رفت و آمدهای بسیاری انجام شد، سهیل بن عمرو چندین بار به مكه رفت و از سران قریش كسب تكلیف كرد. رسول خدا (ص) پس از قرارداد صلح برخاست و قربانی نمود و سپس سر تراشید و از احرام بیرون آمد. كاروان
اسلام در حالی كه هالهای از غم و اندوه بر آن سایه افكنده بود به سوی مدینه حركت كرد. در بین راه مدینه ناگهان سوره فتح نازل شد. جبرئیل به مناسبت این فتح و پیروزی به رسول خدا (ص) تبریك گفت، مسلمانان نیز تبریك گفتند. عظیمترین دستاورد صلح مذكور این بود كه در مدت كمتر از دو سال از این قرارداد، بر اثر رفت و آمدهای مسلمانان به مكه و گفتگو با یكدیگر و روشن شدن جوانب اسلام عده بسیار زیادی اسلام آوردند.
غزوات و سرایایی را كه در فاصله بین جنگ خندق تا صلح حدیبیه رخ داد نام ببرید.
غابه نام دیگر كدام غزوه است؟
ماجرای سریه زید به عیص چیست؟
جنگ بنی مصطلق را توضیح دهید.
نزاع مهاجرین و انصار بر سر چه بود؟ عاقبت این نزاع به كجا انجامید؟
منظور از «فتح المبین» چیست؟
سوره فتح ناظر به چه پیمانی است؟
صلح حدیبیه را ارزیابی كنید.
پیامدهای صلح حدیبیه چه بود؟
هدفهای آموزشی
انتظار میرود با مطالعه این درس:
با اقدامات پیامبر جهت دعوت جهانی و فرستادن نامه برای زمامداران جهان آشنا شویم.
جنگ خیبر و علت وقوع آن را بررسی كنیم.
موقعیت مكانی و چگونگی حوادث جنگ خیبر را بدانیم.
به نقش حضرت علی (ع) در فتح خیبر پی ببریم.
خیانت بزرگ یهود در فتح خیبر را بدانیم.
با ماجرای فتح مصالحهآمیز فدك آشنا شویم.
داستان غزوه وادی القری را بدانیم.
منظور از عمرة القضاء را بدانیم.
چگونگی اسلام آوردن عمرو و خالد را بدانیم.
در این درس به چگونگی دعوت جهانی اسلام و اقدامات پیامبر در این مورد خواهیم پرداخت كه عبارتند از: ارسال نامه به نجاشی شهریار
حبشه، قیصر روم، امپراتور ایران، پادشاه مصر، زمامداران شام و یمامه.
در ادامه به جنگ خیبر، علت وقوع آن، موقعیت مكانی خیبر، نقش امیرالمؤمنین (ع) در این جنگ، كشته شدن مرحب از قهرمانان بزرگ عرب و یهود و فتح خیبر به دست مبارك و توانای حضرت علی (ع) تسلیم شدن یهودیان، خیانت یهود و قصد جان پیامبر از سوی یهودیان، فتح سرزمین فدك و بخشیدن آن به حضرت فاطمه (س) از سوی پیامبر، غزوه وادی القری، عمرة القضاء و اسلام آوردن عمرو و خالد میپردازیم.
با قرارداد صلح حدیبیه حكومت مدینه از سوی قریش و همپیمانانشان به رسمیت شناخته شد و با سركوبی قبایل شرور و راهزن امنیت مدینه و مناطق اطراف و راههای منتهی به آن نیز تا اندازة زیادی تأمین گردید. پیامبر (ص) به تصریح قرآن «رحمة للعالمین» و «خاتم النبیّین» بود. دین او به جزیرة العرب اختصاص نداشت بلكه برای همه مردم دنیا بود. از این رو در این فرصتی كه پس از صلح حدیبیه پیش آمد به بُعد تبلیغی اسلام پرداخت. پیامبر از همان روز اول به جهانی بودن اسلام اشاره نموده بود. در سال پنجم بعثت هنگام اعزام جعفر بن ابیطالب و مهاجران به حبشه نجاشی را به پذیرش دین اسلام دعوت كرد. در سورههایی كه در مكه نازل شده به جهانی بودن دین اسلام تصریح شده است. آیه بیست و هشت سبأ میگوید: (وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ) و ما نفرستادیم تو را مگر برای همه مردم. در آیه نوزده انعام آمده است: (وَأُوحِیَ إِلَیَّ هَذَا
الْقُرآنُ لأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ) این قرآن بر من وحی شده است تا شما و هر كس را كه این قرآن به او برسد هشدار دهم. نكته ظریفی كه در این آیه آمده تعبیر مَنْ بَلَغَ است. آیه به این مطلب اشاره دارد كه این دین بهطور عادی و روال طبیعی به هر كسی كه در هر جای دنیا بهسر میبرد برسد موظف به پذیرش و گرویدن به آن است و روشن است تا آن زمان كه به اشخاص نرسیده و اطلاع از آن حاصل نكردهاند در قبال آن وظیفهای ندارند. گفتنی است كه بسیاری از خطابات قرآن نیز (یَا أَیُّهَا النَّاس) برای عموم است و حتی یك مورد «یَا أَیُّهَا الْعَرَب» ندارد.
باری، جهان در عصر بعثت متشكل از چند كشور بزرگ بود و تقریبا در قبضه دو امپراتوری بزرگ ایران و روم قرار داشت و مناطق زیادی از دنیا زیر سلطه آنها بود. قسمتی از خاور زمین مانند عراق و حیره و نیز بخشی از جزیرة العرب مانند یمن از مستعمرات ایران بهشمار میآمد و بخشهایی از آسیا نیز زیر سلطه سیاسی و فرهنگی آن بود. امپراتوری روم نیز به دو بخش بزرگ شرقی و غربی تقسیم میشد. قسطنطنیه (تركیه)، شام (سوریه)، فلسطین، لبنان، اردن، مصر و پارهای از سرزمینهای دیگر در قلمرو روم شرقی قرار داشت و اروپای امروزی هم امپراتوری روم غربی را تشكیل میداد. پس مركز ثقل قدرت و سیاست جهان را این دو ابرقدرت تشكیل میدادند.
از اینرو رسول خدا (ص) اعلام جهانی بودن رسالت خود را از این دو امپراتوری بزرگ آغاز كرد و همچنین ممالك مجاور را به اسلام فرا خواند. البته این دعوت تا پایان عمر آن حضرت ادامه داشت و تا آنجا كه در آن روز با وسایل عادی ممكن بود، حاكمان و زمامداران عالم را
به پذیرش اسلام دعوت كرد. اما ابتدای آن از دو امپراتوری كبیر و چند كشور مجاور آغاز گشت. ابنهشام در سیره 4/ 254 مینویسد: پس از انعقاد صلح حدیبیه روزی رسول خدا (ص) به اصحاب گفت:
«أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّ اللهَ قَدْ بَعَثَنِی رَحْمَةً وَ كافَّةً».
ای مردم، همانا خداوند مرا به عنوان رحمت برای تمامی مردم فرستاده است.
بعد مسأله دعوت زمامداران جهان را به دین اسلام مطرح كرد. ابنسعد 1/ 258 گوید: در یك روز از محرم سال هفتم هجرت شش سفیر با شش نامه از مدینه خارج شدند و به دربار شش تن از زمامداران آن روز جهان رفتند. این شش زمامدار عبارت بودند از نجاشی پادشاه حبشه، قیصر امپراتور روم، خسرو پرویز امپراتور ایران، مُقَوْقِس پادشاه مصر، حارث بن ابیشمر فرمانروای شامات و هَوْذَة بن علی فرمانروای یمامَه.
نامه پیامبر به نجاشی پادشاه حبشه درباره دعوت به اسلام دوگونه نقل شده است؛ یكی همان نامه مشهور كه در آن نام جعفر بن ابیطالب آمده و همانگونه كه در ابتدای كتاب گذشت مربوط به دوران مكه است. دیگری نامه غیر مشهور. این نامه به روایت دلائل النبوه بیهقی 2/ 308 و مستدرك حاكم 2/ 623 به این شرح است: «بهنام خداوند مهرورز مهربان. این نامهای است از محمد رسول خدا به سوی اصْحَمَه نجاشی بزرگ حبشه. درود بر كسی كه از هدایت پیروی كند و به خدا و رسول وی ایمان آورد و گواهی دهد كه جز او خدایی نیست، یگانه است و
شریكی ندارد، نه دوستی برگزید و نه فرزندی و اینكه محمد بنده و فرستاده اوست. تو را به پذیرش دعوت خدا فرا میخوانم، چونكه من فرستاده او هستم. پس اسلام بیاور تا به سلامت بمانی. ای اهل كتاب بیایید به پیروی از سخنی كه بین ما و شما یكی است و آن اینكه جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریك او قرار ندهیم و یكدیگر را به جای خداوند پروردگار خود برنگزینیم و اگر امتناع میورزید پس گواه باشید كه ما مسلمانیم و اگر رسالت مرا نپذیرید پس گناه نصارای قومت بر گردن توست».
عمرو بن امیه ضَمْری حامل نامه به نجاشی بود و به قول ابن سعد 1/ 258 او نخستین سفیری بود كه از مدینه بیرون رفت. درباره دعوت نجاشی به اسلام یك معضل بزرگ تاریخی وجود دارد و آن اینكه همانگونه كه در اوایل كتاب یادآور شدیم نجاشی سالها پیش در حضور جعفر بن ابیطالب اسلام آورد و خبر آن را نیز طی نامهای خدمت رسول خدا (ص) اعلان نمود و به گرمی از جعفر و مهاجران مسلمان استقبال كرد و به عنوان میهمان از آنان پذیرایی نمود. حال چرا دوباره او را به اسلام دعوت كرد؟ در توجیه آن مطالبی گفته شده.
برخی مانند مسلم در صحیح 3/ 1397، ابنحَزْم در جوامع السیره/ 25 و ابن طُولُون در اعلام السائلین/ 57 گفتهاند این نجاشی غیر از آن نجاشی بوده كه مهاجران بهسوی او هجرت كردند، او مسلمان شده و از دنیا رفته بود ولی این نجاشی كافر بود. روشن است كه لفظ «نجاشی» لقب پادشاهان حبشه بوده است. برخی از محققان در تأیید این توجیه گفتهاند به همین دلیل لحن نامه غیرمشهور تا اندازهای تند است. این توجیه
صحیح نیست، زیرا در زمان دعوت پادشاهان به اسلام در اواخر سال ششم و یا اوایل سال هفتم نجاشی اصْحَمَه زنده بوده است. او به روایت ابن جوزی در المنتظم 3/ 375 و مقریزی در امتاع الاسماع/ 445 در سال نهم هجرت از دنیا رفت و رسول خدا از فاصله دور بر او نماز میت خواند. وانگهی نام او نیز اصْحَمَه بود كه در نامه به آن تصریح شده است. توجیه دیگر این است كه پذیرفتن اسلام نجاشی در ابتدای بعثت شاید رسمی نبوده، گویا در سال هفتم رسول خدا (ص) از او خواست به صراحت و بهطور رسمی اسلام خود را آشكار كند. این توجیه نیز با ظاهر محتوا و لحن نامه سازگار نیست.
حلبی 3/ 249 گفته است: احتمال دارد پیامبر این نامه را بعدها پس از درگذشت اصْحَمَه به نجاشی بعدی نوشته باشد. با این همه اشكال همچنان باقی است.
به نقل یعقوبی 2/ 77 و طبری 2/ 31 رسول خدا (ص)، قیصر روم را به شرح زیر به پذیرش اسلام دعوت كرد: «به نام خداوند مهرورز مهربان. از محمد فرستاده خدا به قیصر بزرگ روم. سلام بر كسی كه از هدایت پیروی كند. اما بعد من تو را به اسلام فرا میخوانم، اسلام بیاور تا به سلامت بمانی و خداوند تو را دوبار پاداش دهد. اگر روگردان شوی گناه قومت بر عهده تو خواهد بود. ای اهل كتاب بیایید بهسوی سخنی كه بین ما و شما یكسان است و آن اینكه جز خداوند را نپرستیم و چیزی را شریك او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به
سروری نگیریم. پس اگر رویگردان شدند بگویید گواه باشید كه ما مسلمانیم».
حامل نامه قیصر دِحْیة بن جناب كلبی بود كه پیش از این نیز چند بار به دیدار هِرَقْل رفته بود و به زبان رومی آشنایی داشت. نامه را طبق دستور حضرت به حاكم بُصْری رساند تا آن را به قیصر بدهد. قیصر كه قبلًا نذر كرده بود اگر بر ایرانیان پیروز شود پیاده به زیارت بیتالمَقْدِس برود، در این ایام در حال رفتن به زیارت بود و در حِمْص بهسر میبرد. دِحْیه نامه را به حارث پادشاه غَسّان داد. آنگاه عَدی بن حاتم به دستور حارث دِحْیه را نزد قیصر برد. اطرافیان قیصر به وی گفتند هرگاه امپراتور را دیدی وی را سجده كن و سر برمدار تا تو را بار دهد. دِحْیه گفت هرگز چنین كاری نمیكنم و جز برای خدا سجده نخواهم كرد. آنگاه مردی او را راهنمایی كرد كه نامهاش را مقابل صندلی كه قیصر روی آن مینشیند بگذارد، او نیز چنین كرد. قیصر نامه را برداشت و مترجم را طلبید تا نامه را برای او بخواند. پس از اطلاع از مضمون آن از بزرگان و مردم روم خواست تا دعوت پیامبر (ص) را بپذیرند ولی ناگهان با مخالفت شدید مردم روبهرو شد. برای آرام كردن آنان گفت من هم با شما همعقیده هستم، فقط خواستم شما را امتحان كنم.
به روایت طبری 2/ 624 و قسطلانی 1/ 442 پیامبر نامهای به خسرو پرویز پادشاه ایران نوشت و آن را به عبدالله بن حُذافه سَهْمی سپرد تا به دربار پادشاه ساسانی برساند. متن نامه چنین است: «به نام خداوند مهرورز
مهربان. از محمد فرستاده خدا به كسری بزرگ فارس. درود بر كسی كه پیرو هدایت باشد و به خدا و رسولش ایمان آورد و گواهی دهد خدایی جز خداوند یكتا نیست، یگانه است و شریكی ندارد و محمد بنده و فرستاده اوست. من تو را به سوی خداوند عزّوجلّ فرا میخوانم، زیرا من فرستاده خداوند عزّوجلّ به سوی تمامی مردم هستم تا كسانی را كه زنده هستند بیم دهم، اسلام بیاور تا به سلامت بمانی. پس اگر امتناعورزی گناه مجوس بر عهده تو خواهد بود».
چون مترجم نامه را خواند، خسرو پرویز آن را گرفت و پاره كرد و گفت این كیست كه نام خود را بر نام من مقدم داشته است. چون خبر بیحرمتی او به حضرت رسید فرمود: «همانگونه كه نامه را پاره كرد، خداوند پادشاهیاش را پاره كند». سپس خسرو پرویز به باذان كارگزار خود در یمن نوشت دو نفر مرد دلیر را بفرست تا این مرد را كه در حجاز است نزد من بیاورند. در نقلی دیگر آمده است كه گفت: او را توبه بده و اگر نپذیرفت سر وی را برای من بفرست.
به نقل دلائل النبوه بیهقی 4/ 395 و تاریخ الخمیس 2/ 37 رسول خدا (ص) نامهای نیز به مُقَوْقِس پادشاه مصر به همان مضمون نامه قیصر و كسری نوشت و او را به اسلام دعوت نمود و تصریح كرد كه اگر امتناع ورزی همانا گناه قِبْط بر گردن توست. مصر در آن روز زیر سلطه روم شرقی به مركزیت قسطنطنیه بود و فرمانروای آن از پیروان آیین مسیح بهشمار میآمد. حاطب بن ابیبَلْتَعَه كه حامل نامه بود هنگامی كه به مصر رسید
مقوقس در اسكندریه داخل كاخی در ساحل رود نیل به سر میبرد، حاطب با كشتی به آنجا رفت و نامه را به دست او داد. پادشاه مصر وقتی از مضمون نامه اطلاع حاصل نمود رو كرد به حاطب و از او پرسید: اگر این شخص پیامبر است چرا بر قوم خود كه با او مخالفت كردند و از شهر خویش بیرونش راندند نفرین نمیكند؟ حاطب گفت: آیا تو خود گواهی نمیدهی كه عیسی بن مریم فرستاده خدا بود، پس چرا هنگامی كه قومش او را آزردند و میخواستند به دار بیاویزند نفرین نكرد كه خدا نابودشان سازد؟ مقوقس گفت: احسنت! مردی حكیم از نزد حكیمی آمده است.
آنگاه حاطب او را پند و اندرز داد و گفت: از سرنوشت فرعون كه در همین سرزمین بود عبرت بگیر كه چگونه خداوند از او انتقام گرفت و به كیفر دنیا و آخرت گرفتار ساخت. مقوقس با كمال احترام پاسخ نامه رسول خدا را نوشت و همراه هدایای ارزشمند برای پیامبر ارسال داشت. با آنكه حضرت معمولًا هدیه مشرك را نمیپذیرفت هدایای ایشان را قبول كرد. پادشاه مصر با آنكه نبوت آن حضرت برایش محرز بود ولی همانگونه كه خود او تصریح كرد برای حفظ تاج و تخت و ریاست خود از پذیرش اسلام سرباز زد. پیامبر (ص) درباره او فرمود: «درگذشتن از پادشاهی خود بخل ورزید با آنكه پادشاهی او را دوامی نیست». گویند مقوقس در زمان خلافت عمر در حالی كه بر كیش نصرانیت بود درگذشت.
قسطلانی 1/ 449 و حلبی 3/ 255 گویند: پیامبر نامهای نیز به حارث بن ابیشمر غَسّانی فرمانروای شام نوشت و او را به اسلام دعوت كرد. حامل
این نامه شجاع بن وَهْب اسدی بود. حارث در غُوطه دمشق سرگرم فراهم ساختن وسایل پذیرایی قیصر روم بود كه از حِمْص به طرف ایلیاء (بیتالمَقْدِس) میآمد. شجاع بن وَهْب دو سه روز منتظر ماند تا موفق به ملاقات حارث شد. حارث پس از خواندن نامه بیحرمتی كرد و آن را كنار انداخت و گفت من به جنگ او خواهم رفت. بعد كه قیصر او را از این كار منصرف ساخت، روش خود را تغییر داد و هدایایی به شجاع اهدا كرد و گفت سلام مرا به رسول خدا (ص) برسان. چون شجاع بن وَهْب نزد پیامبر آمد حضرت فرمود: «پادشاهی وی بر باد است». حارث بن ابیشمر غَسّانی در سال هشتم هجرت درگذشت.
ابن اسعد 1/ 262 و قسطلانی 1/ 448 گویند: رسول خدا (ص) نامهای هم به هَوْذَة بن علی حاكم یمامه نوشت و سَلیط بن عمرو عامری حامل آن بود. هَوْذَه با دعوت پیامبر برخوردی ملایم داشت و از سفیر آن حضرت پذیرایی كرد و به او هدایایی نیز بخشید.
رسول خدا (ص) در طی سالهای بعد نیز نامههایی برای حاكمان و زمامداران جهان نوشت و آنان را به اسلام دعوت كرد.
خیبر سرزمین حاصلخیز و جلگه سرسبزی بود كه در حدود بیست و پنج فرسنگی شمال مدینه در سر راه شام قرار داشت. این منطقه در صدر اسلام قطب اصلی كشاورزی حجاز را تشكیل میداد و فزونی خرمای آن زبانزد عرب بود و به لحاظ درآمد سرشار از امور كشاورزی جمعیت زیادی در آن سكونت داشت. طبرسی در اعلام الوری/ 99 تعداد ساكنان
خیبر را چهارده هزار نفر نوشته است. واقدی 2/ 634 و دیگران گفتهاند: ده هزار نیروی جنگجو و هزار زرهپوش در خیبر وجود داشت. یعقوبی 2/ 56 تعداد جنگجویان آنان را بیست هزار نفر نوشته است. یهودیان خیبر در هفت قلعه مستحكم سنگی كه بر بالای كوه بنا شده بود زندگی میكردند كه به روایت یاقوت حَمَوی در معجم البلدان 2/ 409 عبارت بود از ناعِم، قَمُوص، شِقّ، نَطات، سُلالم، وَطیح و كَتیبه. داخل قلعهها چاه آب و مواد غذایی به مقدار زیادی وجود داشت و ساكنین آنها میتوانستند داخل دژها سنگر گرفته و تا یك سال در مقابل دشمن مقاومت كنند. قلعههای سنگی نفوذناپذیر و جمعیت زیاد و سلاح فراوان و حتی منجنیق، خیبر را به قدرت بزرگی تبدیل كرده بود بهطوری كه كلیه یهودیان حجاز تحت نفوذ آنان بودند و چشم امید به آنجا داشتند و اكثر جنگها و شورشهایی كه یهودیان و یا حتی قریش بر ضد حكومت پیامبر راه میانداختند به نوعی با خیبر ارتباط داشت. شكست یا پیروزی خیبر در مصاف با مسلمانان برای قریش بینهایت مهم و سرنوشتساز بود تا آنجا كه سران قریش مانند صفوان، سهیل و ابوسفیان بر سر این امر شرطبندی كردند.
ابن اسحاق/ 193 گوید: قبلًا رسول خدا (ص) نامهای به یهود خیبر نوشته و آنان را به اسلام دعوت كرده بود ولی آنان نپذیرفته بودند. باری، صلح حدیبیه امنیت ناحیه جنوب را تأمین كرد اما امنیت نواحی شمال با وجود یهودیان خیبر تضمینی نداشت. بهویژه كه واقدی 2/ 530 مینویسد: چون خبر اعدام بنیقریظه به خیبر رسید یهودیان گرد هم آمدند، رئیس آنان سَلّام بن مِشْكم گفت: محمد از كار یهودیان مدینه آسوده گشت و
اینك بهسوی شما خواهد آمد. پرسیدند چاره چیست؟ گفت باید با تمامی یهودیان خیبر كه شمارشان هم زیاد است با او به جنگ برخیزیم و از یهود تَیماء، فَدَك و وادیالقُری هم كمك بگیریم. مشكل بزرگ یهودیان خیبر این بود كه پس از انعقاد صلح حدیبیه دیگر قریش و همپیمانانشان نمیتوانستند به آنان كمك نظامی كنند. یهودیان فقط مجاز بودند از قبایلی مانند بنیسعد و غطفان كه با قریش پیمان نداشتند كمك نظامی بگیرند.
رسول خدا (ص)، نُمیلة بن عبدالله لیثی و یا سِباع بن عُرْفُطَه غفاری را در مدینه به جانشینی خود گذاشت و با هزار و چهار صد نفر و دویست اسب در صفر سال هفتم هجرت و یا به روایت ابن اسحاق 2/ 342 در اواخر محرم رهسپار خیبر گردید. سپاه را كسانی تشكیل میدادند كه در حدیبیه شركت كرده بودند، تنها فردی كه در حدیبیه شركت كرد ولی در خیبر حضور نداشت جابربن عبدالله انصاری بود. بیست نفر زن نیز از جمله صفیه، امسلمه و امعماره در جنگ خیبر شركت كردند. پیامبر (ص) پرچم را به دست امیرالمؤمنین سپرد و به روایتی پرچمی هم به حُباب بن مُنذر و پرچمی دیگر به سعد بن عباده داد.
واقدی 2/ 660 از ابورُهْم غفاری نقل میكند كه گفت ما هنگام خوشه بستن خرما به خیبر رفتیم كه گویا اوایل فصل بهار بوده و هنوز گرمای شدید شروع نشده بود، زیرا سرزمین خیبر بسیار گرم و سوزان است.
واقدی 2/ 638 گوید: پیامبر همراه سپاه از مدینه خارج شد و از
راهنماهای خود خواست تا از راهی آنان را ببرد كه بین غطفان و خیبر جدایی بیفتد. سپاه پیش رفت تا به منطقه خیبر رسید. دیار بكری در تاریخ الخمیس 2/ 43 گوید: عبدالله بن ابی شخصی را نزد یهود خیبر فرستاد و به آنان اطلاع داد كه محمد به سوی شما میآید، در برابر وی مقاومت كنید. چون این خبر به خیبر رسید كنانة بن ابیالحُقیق و هَوْذَة بن قیس را نزد غطفان كه همپیمان آنان بودند فرستادند و از آنان خواستند تا خیبریان را در مقابل پیامبر یاری دهند و اگر بر مسلمانان غلبه پیدا كردند نصف خرمای خیبر را به ایشان بدهند ولی غطفان از ترس مسلمانان نپذیرفتند. به روایتی دیگر پذیرفتند و به سوی خیبر حركت كردند اما در بین راه از بیم مسلمانان بر اموال و خانوادهشان پشیمان شدند و بازگشتند.
به نقل واقدی 2/ 640 رسول خدا عَبّاد بن بشر را پیشاپیش سپاه فرستاد. عَبّاد به یكی از جاسوسان یهود كه از قبیله اشجع بود برخورد، او پس از تهدید گفت یهودیان خیبر سخت از شما ترسیدهاند و وحشتزده و بیمناكند. سپاه اسلام به خیبر رسید و شب هنگام در آنجا موضع گرفت. با اینكه یهودیان از حركت رسول خدا (ص) اطلاع داشتند ولی متوجه ورود وی نشدند. صبح در حالی كه برای كار روزانه خود از قلعهها خارج میشدند ناگهان با لشكر اسلام مواجه شده و فریاد كشیدند: محمد و لشكر! آنگاه وحشتزده گریختند و وارد حصارهای خود شدند. پیامبر تكبیر گفت و فرمود: «خیبر ویران شد!». یهودیان به رئیس خود سَلّام بن مِشْكم خبر دادند كه سپاه محمد آنان را غافلگیر كرد. سَلّام
گفت: سخن مرا نشنیدید و در لشكركشی به سوی او كوتاهی كردید، اكنون در جنگ با او كوتاهی نكنید. آنان اموال و زن و فرزندان خود را در قلعه كتیبه و ذخائرشان را در قلعه ناعم جای دادند. مردان جنگجو نیز در قلعه نَطات موضع گرفتند. قرار شد از برجها سپاه اسلام را تیرباران كنند و هرگاه نیاز بود در خارج قلعهها نیز به مبارزه بپردازند. پیامبر چون تصمیم یهود را بر جنگ دید اصحاب خود را موعظه و آنان را تشویق به جهاد كرد و بشارت داد به اینكه پیروزی از آن ایشان است.
ابن اسحاق 3/ 343 گوید: پیامبر طبق سیره همیشگی خود شبانه جنگ را شروع نكرد. به روایت سبل الهدی 5/ 187 دستورالعمل جنگی بسیار مهم ذیل را برای سپاه خود صادر كرد و فرمود: «برخورد با دشمن را آرزو نكنید، از خداوند متعال عافیت را بخواهید، چرا كه شما نمیدانید بهچه چیز از ناحیه آنان مبتلا میشوید. هنگامی كه با آنان برخورد كردید بگویید بار خدایا تو پروردگار ما و ایشانی، پیشانی ما و اینان به دست توست، همانا تو آنان را میكشی. سپس روی زمین بنشینید، آنگاه كه شما را محاصره كردند برای نبرد برخیزید و تكبیر بگویید». آنگاه پیامبر دو زره بر تن كرد، كلاه خود بر سر گذاشت، سوار بر اسب شد و نیزه و سپر به دست گرفت. سپس فرمان جنگ را صادر و مسلمانان را تشویق به صبر و پایداری كرد.
نبرد در روز اول از قلعه نطات آغاز شد. یهودیان چون میدانستند كه سقوط خیبر پایان حیات یهود حجاز است سرسختانه به دفاع از كیان خود
پرداختند و در همان روز اول با تیراندازی گسترده حدود پنجاه نفر از مسلمانان را مجروح ساختند. به این سبب سپاه اسلام شبانگاه به منطقه رجیع تغییر مكان و آنجا را لشكرگاه خود قرار داد. مسلمانان به مدت یك هفته روزها كنار قلعهها میجنگیدند و شبها به اردوگاه خود بازمیگشتند. اما پس از فتح نطات اردوگاه را تغییر داده و در نزدیكی قلعهها موضع گرفتند.
در ترتیب فتح قلعههای خیبر بین مورخان اختلاف زیاد است. ابن اسحاق 3/ 344 نوشته است: ناعم نخستین قلعهای بود كه فتح شد و پس از آن قَمُوص. واقدی 2/ 645 گوید: اولین قلعه كه فتح شد نطات بود و سپس شقّ. قسطلانی در المواهب اللدنیه 1/ 286 گوید: قلعهها یكی پس از دیگری گشوده میشد و فتح آنها به ترتیب ذیل بود، نطات، ناعم، زُبیر، شِقّ، ابَی، بَراء، قَمُوص، وَطیح و سُلالم. البته برخی از این اقوال با هم قابل جمع است، چون تعدادی از این حصارها داخل یك قلعه بزرگ قرار داشته است، مانند قلعه ناعم، صَعْب و زبیر كه داخل نطات بوده است.
یهودیان جرأت آن را نداشتند كه وارد میدان شوند و به جنگ بپردازند بلكه طبق شیوه دیرین خود در كنار قلعههایشان میجنگیدند. فتح قلعهها به لحاظ استحكام آنها و غیرقابل نفوذبودن به كندی صورت میگرفت. به روایت واقدی 2/ 659 پیامبر (ص) پرچم را به حباب بن منذر سپرد. او همراه سپاهیان اسلام پس از سه روز جنگ بسیار سخت قلعه صَعْب را كه پانصد جنگجو داشت فتح كرد. پس از فتح قلعه صعب یهودیان به قلعه زبیر كه برفراز كوهی قرار داشت راه یافتند. پیامبر (ص) آنان را سه روز محاصره و سرانجام آنجا را نیز فتح كرد و پس از فتح
حصارهای نطات به محاصره قلعه شقّ پرداخت. این قلعه با رشادت ابودجانه انصاری و كمك حباب بن منذر فتح شد. روزی در اثنای جنگ مسلمانان تیرباران شدند، تیری هم به لباس رسول خدا اصابت كرد. چون فتح حصارهای نطات و شقّ به پایان رسید، یهودیانی كه جان سالم به در برده بودند به حصارهای كتیبه كه سختترین قلعههای آن قموص بود پناه بردند.
قموص به تصریح حِمْیری در الرَّوْضُ الْمِعْطار/ 228 از بزرگترین و مستحكمترین دژهای خیبر بهشمار میرفت كه سرانجام بهدست توانای قهرمان بیبدیل اسلام امیرالمؤمنین (ع) فتح گردید.
كار فتح قلعه قموص كه دژ نفوذناپذیر خیبر به شمار میآمد دشوار شد، پهلوانان بزرگ یهود به فرماندهی مرحب خیبری سرسختانه از قلعه خود دفاع كردند. به روایت احمد حنبل 5/ 333، بیهقی 4/ 205 و طبرسی/ 99 در همین ایام پیامبر سردرد داشت و نمیتوانست در جنگ شركت كند. از اینرو فرماندهی را به ابوبكر سپرد و پرچم را به دست او داد. ابوبكر همراه سپاه رفت ولی نتوانست كاری انجام دهد و رو به هزیمت گذاشت. روز بعد فرماندهی و پرچم را به عمر سپرد او نیز مانند ابوبكر كاری از پیش نبرد و فرار كرد. آنگاه پیامبر (ص) فرمود:
«لأُعْطِیَنَّ الرّایَةَ غَداً رَجُلًا یُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسُولُهُ، یَفْتَحُ اللهُ عَلی یَدَیْهِ، كَرّاراً غَیْرَ فَرّارٍ».
فردا پرچم را به مردی خواهم سپرد كه خدا و رسولش را دوست دارد خدا و رسولش نیز او را دوست دارند، خداوند به دست وی فتح میكند، او پیدرپی حمله میبرد بدون آنكه فرار كند.
مردم چشم انتظار دیدن این شخص بودند و آرزو میكردند كه فرد مورد نظر پیامبر باشند. رسول خدا (ص) بامداد فردا فرمود: «علی بن ابیطالب كجاست؟». مردم فریاد زدند: او چشمدرد دارد بهطوری كه جلوی پای خود را نمیبیند. سپس سَلَمَة بن اكْوَع و یا عمار یاسر را دنبال وی فرستاد و آنان او را آوردند. پیامبر (ص) با آب دهان خود چشم ایشان را درمان كرد و فرمود: «خدایا او را از گرما و سرما نگهدار». آنگاه زره آهنین خود را به وی پوشاند و ذوالفقار را به آن بست و پرچم را به دستش داد و به روایت شیخ مفید/ 66 فرمود: «پرچم را بگیر و آن را پیش ببر، جبرئیل همراه توست و پیروزی پیش رویت. ترس در سینههای آنان ریخته شده و بدانكه آنها در كتابشان یافتهاند آنكس كه اینان را نابود میكند نامش ایلیا (علی) است. پس هنگامی كه آنها را دیدی بگو من علی هستم كه انشاءالله خوار خواهند شد».
به روایت صحیح مسلم 4/ 1872 و امالی شیخ طوسی/ 380 سپس فرمود: «پیش برو بیآن كه به پشت سر خود توجه كنی تا آنكه خداوند پیروزت گرداند». امیرالمؤمنین كمی پیش رفت، آنگاه بدون آنكه سرش را برگرداند صدا زد: «ای رسول خدا! بر چه چیز با آنان جنگ كنم؟». فرمود: «با آنان جنگ كن تا گواهی دهند كه خدایی جز خدای یكتا نیست و محمد فرستاده اوست. هنگامیكه چنین كردند جان و مال خود را حفظ نمودهاند. به خدا سوگند اینكه خدا یك نفر را به دست تو
هدایت كند بهتر از آن است كه شتران سرخ موی داشته باشی» و به روایت علامه مجلسی 21/ 29 فرمود: «به یكی از سه چیز آنان را فرا بخوان؛ یا مسلمان شوند یا جزیه بپردازند و یا آماده جنگ شوند».
امیرالمؤمنین (ع) هرولهكنان با سپاه خود به كنار قلعه قموص آمد. به روایت تاریخالخمیس 2/ 46 یك نفر یهودی از بالای قلعه پرسید تو كیستی؟ فرمود: «من علی بن ابیطالبم». یهودی گفت: سوگند به آنچه بر موسی نازل شد پیروز شدید! به روایت علامه مجلسی 2/ 29 نخست یهودیان را به اسلام فراخواند ولی نپذیرفتند، سپس به پرداخت جزیه دعوت كرد آن را نیز قبول نكردند. آنگاه آماده پیكار شد.
واقدی 2/ 654 مینویسد: نخست حارث كه پدر مرحب و به روایتی برادر او بود و از پهلوانان بزرگ یهود بهشمار میآمد از قلعه بیرون آمد، تا مسلمانان او را دیدند فرار كردند. علی (ع) ایستاد و او را با یك ضربت كشت، یاران حارث به قلعه گریختند.
آنگاه به نقل شیخ مفید/ 66، ابن شاكر كُتْبی 1/ 266 و دیگران قهرمان بسیار بزرگ عرب و جنگاور نامدار یهود مرحب خیبری به سرعت از قلعه خارج شد در حالی كه دو زره بر تن و دو شمشیر همراه و كلاهخود سنگی بر سر داشت، این رجز را میخواند:
قَدْ عَلِمَتْ خَیْبَرُ أَنِّی مَرْحَبُ ***شاكِی السِّلاحِ بَطَلٌ مُجَرَّبُ
أَطْعَنُ أَحْیاناً وَ حِیناً أَضْرِبُ
خیبر میداند كه من مرحبم، غرق در سلاح و پهلوانی كارآزموده، گاهی نیزه فرو كوبم و گاهی شمشیر میزنم!
امیرالمؤمنین (ع) بیدرنگ در پاسخ او فرمود:
أَنَا الَّذِی سَمَّتْنِی أُمِّی حَیْدَرَة ***كَلَیْثِ غاباتٍ كَرِیهِ الْمَنْظَرَة
أَكِیلُكُم بِالسَّیْفِ كَیْلَ السَّنْدَرَة
من آنم كه مادرم مرا شیر مرد نامیده است، همانند شیر بیشهها دارای چهرهای مهیبم، بیدرنگ شما را با شمشیر نیست و نابود خواهم كرد!
آنگاه دو پهلوان نامی عرب به نبرد برخاستند، مرحب خواست علی (ع) را با شمشیر بزند كه آن حضرت پیشی جست و با ذوالفقار ضربتی بس محكم بر سر او نواخت كه به روایت طبری 3/ 12 تمامی لشكریان اسلام صدای آن را شنیدند. مرحب با اینكه سپر بر سر گرفته بود ولی شمشیر سپر را برید و كلاهخود را نیز پاره كرد و سرش را شكافت و به دندانها رسید و مرحب نقش بر زمین گردید! به روایت ابن اسحاق 3/ 349 و حلبی 3/ 37 در ابتدای درگیری مرحب ضربهای به امیرالمؤمنین زد سپر آن حضرت از دستش افتاد، بیدرنگ به طرف در قلعه رفت و آن را از پاشنه كند و به جای سپر به كار برد. یعقوبی 2/ 506 گوید: برای گشودن قلعه در را از جای كند. پس از آنكه مرحب را كشت، در را روی خندقی كه اطراف قلعه بود انداخت، سپاه اسلام از روی آن عبور كرده و وارد قلعه شدند. بعد كه كار فتح قلعه تمام شد علی بن ابیطالب در را به پشت سر خود پرت كرد كه هشتاد وجب فاصله را پیمود. به روایت یعقوبی 2/ 56 درِ قلعه سنگی به طول چهار ذرع و عرض دو ذرع و ضخامت یك ذرع بود.
ابورافع آزاد شده رسول خدا (ص) گوید با هفت نفر كه من هشتمینِ آنان بودم كوشیدیم تا آن در را از جای بلند كنیم نتوانستیم. قسطلانی در المواهب اللدنیه 2/ 286 گوید: هفتاد نفر به راحتی نتوانستند آن را از جای بلند كنند. به نقل شیخ مفید/ 68 علی (ع) فرمود: «برای من وزن آن در به اندازه سپرم بود و هیچ تفاوتی با آن نداشت» و نیز به روایت كشف المراد/ 383 و تاریخ الخمیس 2/ 51 فرمود:
«وَاللهِ ما قَلَعْتُ بابَ خَیْبَرَ بِقُوَّةٍ جِسْمانِیَّةٍ ولَكِنْ بِقُوَّةٍ رَبّانِیَّة».
به خدا سوگند! من درِ خیبر را با نیروی جسمانی از جای نكندم، بلكه با نیروی الهی از جای درآوردم.
واقدی 2/ 657 گوید: چون مرحب و یاسر كشته شدند پیامبر (ص) فرمود: «مژده باد شما را! همانا خیبر به شما خوشآمد میگوید و كار آن آسان گردید». طبرسی/ 100 از امام باقر (ع) نقل كرده است: «شخصی نزد پیامبر آمد و مژده ورود علی را به قلعه داد. پیامبر (ص) به سوی قلعه حركت كرد، علی در راه به آن حضرت برخورد نمود. پیامبر فرمود: هرآینه خبر قابل تشكر و كار زبانزد تو به من رسید. همانا خداوند از تو خشنود است و من نیز از تو خشنودم. امیرالمؤمنین گریست! پیامبر (ص) پرسید: برای چه میگریی؟ عرض كرد: از شادی اینكه خدا و رسولش از من خشنودند».
چون پهلوانان نامدار خیبر و در رأس آنان مرحب به دست علی (ع) كشته شدند و قلعه قموص كه مهمترین و بزرگترین قلعه خیبر بود
سقوط كرد. كنانة بن ابیالحُقیق از رسول خدا درخواست صلح نمود و حضرت هم پذیرفت. در نتیجه قلعههای وَطیح و سلالم بدون جنگ و خونریزی تسلیم سپاه اسلام گردید. واقدی 2/ 670 گوید: كنانة شَمّاخ یهودی را برای انعقاد صلح نزد پیامبر فرستاد. حضرت ضمن مصالحه بر یهودیان منت گذاشت، تمامی مردان، زنان و كودكان را بخشید و آزاد كرد و از اسارت و كشتن آنان به این شرط صرف نظر كرد كه كلیه اموال خود را بگذارند و فقط با لباسی كه بر تن دارند از خیبر كوچ كنند. ابن اسحاق 3/ 352 گوید: یهودیان به رسول خدا (ص) عرض كردند ما صاحبان این نخلها هستیم و به اصلاح امور و آبادی آنها آگاهتریم، حاضریم در اینجا بمانیم و برای شما كار كنیم. پیامبر به این شرط پذیرفت تا هر زمانی كه حضرت بخواهد بمانند و هر وقت كه آنان را نخواست كوچ كنند و بروند.
بیشك اداره سرزمین وسیع خیبر و اصلاح امور كشاورزی و باغداری آن با توجه به فاصله زیادی كه با مدینه داشت برای پیامبر (ص) مشكل بزرگی بود. لذا سپردن آن به دست یهودیان هم از این جهت صلاح بود و هم از آوارهشدن هزاران انسان جلوگیری میكرد. به این ترتیب با عفو و رحمت بیكران پیامبر دیگر بار سرزمین خیبر در دست یهود قرار گرفت.
به نقل ابناسحاق 4/ 3 و دیگران چون رسول خدا (ص) عازم خیبر گردید و مصمم شد آخرین خطری كه حكومت اسلامی را تهدید
میكند از سر راه بردارد و با فتح خیبر دیگر نیازی به نگهداشتن پایگاهی در خارج جزیرة العرب دیده نمیشد، عمرو بن امیه ضَمْری را نزد نجاشی فرستاد و از او خواست تا جعفر بن ابیطالب و دیگر مهاجرانی را كه در حبشه اقامت داشتند به مدینه گسیل دارد. نجاشی خواسته حضرت را اجابت كرد و اسباب و وسایل سفر مهاجران را آماده و با احترام كامل آنان را با دو كشتی روانه مدینه نمود. جعفر و یارانش زمانی به مدینه رسیدند كه پیامبر و مسلمانان در منطقه خیبر در حال پیكار با یهود بودند. بیدرنگ راهی خیبر شدند و زمانی به سرزمین خیبر رسیدند كه تازه فتح شده بود. یكی از مسلمانان فریاد زد و به حضرت مژده داد كه جعفر آمد! پیامبر (ص) كه پانزده سال پسر عمو و سفیر خود را ندیده بود بینهایت خوشحال شد، دوازده گام به استقبال جعفر شتافت، او را در آغوش كشید و پیشانیش را بوسید.
آنگاه به نقل واقدی 2/ 683 و یعقوبی 2/ 56 و تمامی مورخان و محدثان، جمله تاریخی خود را چنین فرمود:
«ما أَدْرِی بِأَیِّهِما أَنَا أَشَدُّ سُرُوراً، بِقُدُومِ جَعْفَرٍ، أَمْ بِفَتْحِ خَیْبَرَ؟».
نمیدانم به كدامیك خوشحالترم، به آمدن جعفر یا به فتح خیبر؟!
و از شادی دیدار وی گریست. آنگاه نماز بسیار ارزشمند جعفر طیار را به عنوان جایزه و پاداش پانزده سال هجرت و تبلیغ اسلام به جناب جعفر (ع) اهدا و تعلیم كرد. این نماز كه كیمیای سعادت و كلید
رستگاری است، بین مسلمین مشهور و معروف است و پیشوایان و امامان شیعه همواره به آن اهتمام ورزیده، خود اقامه مینمودند و یاران خویش را نیز به خواندن آن سفارش میكردند.
به گفته ابن عبدالبر در الدرر/ 201 سرزمین خیبر عَنْوَةً، یعنی با جنگیدن و قدرت نظامی فتح شد، جز دو قلعه وَطیح و سلالم كه بدون درگیری تسلیم شدند تا جانشان در امان بماند.
به روایت واقدی 2/ 671 غنیمت خیبر علاوه بر سرزمین حاصلخیز، نخلستانها، قلعهها و بناها عبارت بود از مقدار بسیار زیادی اثاث، قماش، قطیفه، سلاح، خوراكی، شتر، گاو، گوسفند و غیر آن. فقط در قلعه كتیبه صد زره، چهارصد شمشیر، هزار نیزه و پانصد كمان عربی و تیردان به دست آمد. تعدادی از نسخههای تورات نیز در بین غنایم بود كه رسول خدا طبق درخواست یهودیان به آنان بازگرداند.
ابن اسحاق 3/ 364 و واقدی 2/ 689 گویند: رسول خدا (ص) پس از جدا كردن خمس غنایم آنها را به هزار و هشتصد سهم تقسیم كرد، چون هزار و چهارصد جنگجو و دویست اسب بود. به هر اسب دو سهم تعلق میگرفت كه جمع آن هزار و هشتصد سهم میشد. این هزار و هشتصد سهم به هجده قسمت صد نفری تقسیم گردید كه هر گروه یك نماینده برای اخذ محصولات و عایدات آن داشت.
به روایت عیون الاثر 2/ 144 و زاد المعاد 3/ 575 مهاجران حبشه نیز از غنیمت خیبر سهم بردند. بیست زن در جنگ خیبر شركت داشتند، پیامبر
به آنان نیز هدایایی بخشید. غنایم قلعه كتیبه در خمس رسول خدا (ص) قرار گرفت و غنایم قلعههای وَطیح و سلالم چون بدون درگیری فتح شده بود از خالصه حضرت بهشمار میرفت و متعلق به خود ایشان بود. پیامبر (ص) از سهم خود خرما، جو و گندم و مقداری اثاث و لباس و مهرههای جیبی در بین بنیهاشم و فرزندان عبدالمطلب تقسیم كرد. همچنین از سهام خود به مستمندان، فقیران و یتیمان نیز پرداخت. به روایت یعقوبی 2/ 56 چون از بیچارگی و نیازمندی و سختی و قحطی اهل مكه باخبر شد برای آنان نیز بهوسیله عمرو بن امیه ضَمْری مقداری طلا فرستاد. شگفتا كه در اندیشه یاری رساندن به همان كسانی بود كه او را از سرزمین و خانه و كاشانه خویش بیرون راندند!
به روایت واقدی 2/ 671 یهودیان مدینه بهویژه بنینضیر یك صندوق و خزانه ملی از پوست شتر داشتند كه به آن «كنز» میگفتند و در آن طلا، نقره و اشیاء گرانبها و زیورآلات نگهداری میشد و معمولًا آن را در عروسیها به اهل مكه عاریه میدادند و گاهی به مدت یك ماه در دست مكیان بود و در حوادث غیرمترقبه و هزینههای جنگی و خونبها و غیره نیز از آن استفاده میشد. پس از اخراج آنان از مدینه این صندوق نیز به خیبر منتقل شد. گویا رسول خدا (ص) برای آنكه توان مالی یهود را تضعیف كند تا دیگر به فكر حمله به مدینه نباشند در شرایط صلح خیبر قید كرد كه هیچ چیزی از اموال خود را نباید از پیامبر پنهان كنند، از جمله این صندوق را از آنان مطالبه كرد. كنانة بن ابیالحقیق كه خزانهدار
آن بود گفت آن گنج را در جنگ خرج كردیم و چیزی از آن نمانده است، چون ما آن را برای چنین روزی نگهداری میكردیم. پیامبر (ص) فرمود: «اگر آن گنج نزد شما باشد ذمه خدا و رسولش از شما برداشته خواهد شد». یهودیان پذیرفتند. آنگاه با اطلاعاتی كه از برخی یهودیان به دست آمد صندوق مذكور كه در خرابهای پنهان شده بود پیدا شد و كنانه به سزای خود رسید.
به روایت واقدی 2/ 700 در جنگ خیبر نود و سه نفر از یهودیان و پانزده نفر از مسلمانان كشته شدند ولی نویری 17/ 259 میگوید: از مسلمانان بیست نفر به شهادت رسیدند. در باره تعداد اسرای یهود اطلاعی در دست نیست، زیرا مورخان و سیرهنگاران درباره اسیران خیبر توضیحی ندادهاند. گویا جز صفیه و دختر عمویش و چند زن فرد دیگری اسیر نشد. یهودیان زنان و كودكان را در قلعهای جای دادند و جنگجویان در قلعههای دیگر به جنگ پرداختند. در پایان هم كه كار به مصالحه انجامید پیامبر بر آنان منت گذاشت و همگی را بخشید و آزاد كرد. گزارشی كه واقدی 2/ 669 درباره صفیه نقل میكند مؤید همین مطلب است. او مینویسد عبدالرحمن بن محمد بن ابیبكر برایم نقل كرد كه به جعفر بن محمود گفتم چرا صفیه در حصن نزار در قلعه شقّ بود و حال آنكه قلعه خاندان ابوالحُقیق در منطقه سلالم است و چگونه شد كه جز در نزار در قلعههای نطات و شقّ هیچ زن و بچهای اسیر نشد با آنكه در آنجا نیز باید زن و بچه بوده باشد. او گفت یهودیان زنان و كودكان خود را به
قلعه كتیبه منتقل كردند و قلعه نطات را برای جنگ آماده نمودند. بنیكنانه تصور میكردند كه قلعه نَزار، استوارترین قلعههاست به همین جهت در شبی كه رسول خدا (ص) فردای آن آهنگ ناحیه شقّ نمود صفیه و دختر عمویش و چند زن دیگر را به آنجا منتقل كردند كه بعد اسیر شدند. از اینرو كسی جز صفیه و دختر عمویش و چند زن دیگر كه همراه او در نزار بودند اسیر نگشت. طبرسی در اعلام الوری/ 100 گوید: علی (ع) صفیه را اسیر كرد و نزد رسول خدا فرستاد.
صفیه دختر حُیی بن اخْطَب نخست همسر سَلّام بن مِشْكَم بود. پس از او با كنانة بن ابیالحقیق ازدواج كرد. كنانه در خیبر كشته شد و صفیه اسیر گشت. صفیه چون اشرافزاده و پدرش از رؤسای یهود بود و رسول خدا به نقل طبرانی در المعجم الكبیر 2/ 304 میفرمود: «إِذَا جَاءَكُمْ كَرِیمُ قَوْمٍ فَأَكْرِمُوهُ» هرگاه شخصیت بزرگوار طایفهای نزدتان آمد به او احترام بگذارید و نیز به روایت حلبی 2/ 45 میفرمود: «ارْحَمُوا عَزِیزَ قَوْمٍ ذُلَّ» به شخصت بزرگوار طایفهای كه خوار شده مهربانی كنید، به وی بسیار احترام گذاشت و از ایشان دلجویی كرد و او را برای خود برگزید و فرمود: «اگر خواسته باشی به دین خود بمانی آزادی و من تو را به ترك آن مجبور نمیكنم و اگر خدا و رسولش و اسلام را برگزینی برای تو بهتر است». صفیه گفت من خدا و رسولش و اسلام را برمیگزینم. آنگاه حضرت او را آزاد و با او ازدواج نمود و مهرش را آزادیش قرار داد.
به گواهی متون مستفیض و متواتر تاریخی و حدیثی یگانه قهرمانی كه خط دفاعی خیبر را در هم شكست و دژ پولادین و افسانهای مرحب را
گشود امیرالمؤمنین علی (ع) بود. او با كشتن پهلوانان نامدار خیبر یهودیان را شكست داد و افتخار فتح خیبر در تاریخ اسلام به نام او ثبت شد تا آنجا كه همواره از او با عنوان فاتح خیبر یاد میشود و چون پی در پی و كرارا به دشمن حمله كرد، بدون آنكه فرار كند به «حیدر كرّار» معروف گردید. احمد حنبل 5/ 333، بخاری 3/ 144، مسلم 1/ 12، یعقوبی 2/ 56، طبری 3/ 12، حاكم نیشابوری 2/ 437، بیهقی 8/ 209، ابنقیم 3/ 569، ابناثیر 2/ 149، دیار بكری 2/ 50، حلبی 3/ 38 و عدهای دیگر از محدثان اهل سنت و تمامی محدثان و مورخان شیعه نوشتهاند علی (ع) مرحب را كشت و همو بود كه خیبر را فتح كرد. اینكه در برخی روایات محمد بن مَسْلَمَه را شریك در قتل مرحب دانسته و یا كشتن مرحب به وی نسبت داده شده به هیچ وجه صحیح و قابل پذیرش نیست و با گزارشی كه بین مورخان و محدثان متواتر است تاب تعارض ندارد. قبلًا خود پیامبر پیروزی علی را نوید داد و فرمود: «یَفْتَحُ اللهُ عَلی یَدَیْهِ» خداوند به دست او خیبر را فتح میكند و این فتح بدون كشته شدن پهلوان بزرگ آنان چون مرحب ممكن نبود.
حاكم در مستدرك 3/ 437 میگوید: اخبار بسیاری با سندهای متواتر دلالت دارد بر اینكه قاتل مرحب علی بن ابیطالب بود. ابنعبدالْبَرّ در الدرر/ 200 میگوید: به روایت ابناسحاق مرحب را محمد بن مسلمه كشت ولی غیر او میگویند علی بن ابیطالب او را به قتل رساند و همین قول نیز نزد ما صحیح است.
ابناثیر در كامل 2/ 149 نوشته است: گفتهاند كسی كه مرحب را كشت و در قلعه را گشود علی بن ابیطالب بود، همین قول نیز مشهورتر
و صحیحتر است. ابوالفداء در المختصر فی اخبار البشر/ 140 گوید: علی ضربتی بر سر مرحب زد نقش بر زمین گشت و كشته شد. از ابن اسحاق خلاف این نقل شده ولی آنچه ما ذكر كردیم صحیحتر است و خیبر به دست علی رضیالله عنه گشوده شد. ابنشاكر كُتْبی نیز در عیون التواریخ 1/ 266 گوید: قول صحیحتر آن است كه علی بن ابیطالب مرحب را كشت و پیروزی به دست علی بود.
مؤلف بهجة المحافل 1/ 350 گوید: در سیره ابنهشام از ابناسحاق نقل كرده كه قاتل مرحب محمد بن مسلمه انصاری بود ولی این صحیح نیست، آنچه در اخبار صحیح ثابت شده كه علی بن ابیطالب او را كشت صحیحتر است. دیار بكری نیز در تاریخ الخمیس 2/ 50 گوید: رسول خدا (ص)، علی را به فرماندهی سپاه گمارد و خیبر به دست او فتح شد و این قول كه علی مرحب را كشت صحیح است، اشعار ذیل را كه برخی از شعرا در اینباره سرودهاند مؤید آن است:
عَلِیٌّ حَمَی الإِسْلامَ مِنْ قَتْلِ مَرْحَب غَداةَ اعْتَلاهُ بِالحُسامِ الْمِضْخَم
علی با كشتن مرحب اسلام را یاری كرد در صبحگاهان نبرد كه شمشیر بزرگ و برّان را بر سر او فرود آورد.
مَقْدِسی در البدء و التاریخ 2/ 226 نوشته: اینكه محمد بن مسلمه قاتل مرحب باشد روایت اهل سنت است ولی شیعه اجماع دارند كه علی او را كشت و این مطلب در اشعارشان مشهود است. از همه گویاتر فرمایش خود حضرت است كه به روایت شیخ صدوق در خصال/ 561 فرمود: «شما را به خدا سوگند آیا جز من كسی در بین شما هست كه در مبارزه
با پهلوان یهود مرحب یهودی را كشته باشد؟ گفتند: نه».
طرفه اینكه محمد حسین هیكل مصری در كتاب حیاة محمد/ 358 بیپروا تاریخ را تحریف كرده و گفته محمد بن مسلمه مرحب را كشت و حتی اشارهای هم به نام علی (ع) نكرده است!
یهودیان كه پیمانشكنی و تزویر و خیانت طبیعت ثانوی آنان شده بود، به جای آنكه از رسول خدا به پاس عفو و گذشت از آنان و آزادی اسیران و اسكان دادن آنان در سرزمین مسلمانان تشكر و قدردانی كنند، طی توطئهای خطرناك و ناجوانمردانه طرح قتل حضرت را ریختند و سم كشنده تبآوری تهیه كرده و آن را در غذایی ریخته و به وسیله زنی برای ایشان فرستادند.
ابنسعد 2/ 115، بخاری 7/ 32، بیهقی 2/ 256 و دیگران روایت كردهاند كه چون خیبر فتح شد یهودیان گوسفند بریانی را مسموم كرده و برای رسول خدا (ص) هدیه آوردند، آن حضرت با بِشْر بن بَرا مشغول خوردن شد. بشر اولین لقمه را كه برداشت متوجه مسمومیت آن شد ولی به جهت مراعات ادب در محضر پیامبر (ص) لقمه را فرو برد. رسول خدا تا لقمه را در دهان گذاشت بیرون انداخت و فرمود: «این گوشت به من خبر میدهد كه مسموم است». آنگاه دستور داد سران یهود را جمع كردند، از آنان پرسید: «سؤالی از شما میكنم آیا پاسخ آن را صادقانه میگویید؟» گفتند: آری. فرمود: «آیا در این گوسفند سم ریختید؟»
گفتند: آری. فرمود: «چه چیز باعث شد كه چنین كنید؟» گفتند: ما گفتیم اگر دروغگو باشی از دست تو راحت میشویم و اگر پیامبر باشی زیانی به شما نمیرساند! عدهای از مورخان و سیرهنویسان نوشتهاند این كار به دست زینب زن سَلّام بن مِشْكَم، دختر حارث و خواهر مرحب و یا به قولی برادرزاده او انجام شد.
باری، رسول خدا (ص) سریع حِجامت كرد تا از اثر زهر كاسته شود. با این وصف بعدها میفرمود اثر آن سم در بدن من عود میكند.
عبدالمعطی قَلْعَجِی در پاورقی دلائل النبوه بیهقی 4/ 258 نوشته است: استاد منیر عَجْلانی مدیر مجله العربیة الغرّاء طی مطالعات خود به سند بسیار قدیمی دست یافته كه در آن به حادثه مسموم كردن پیامبر در خیبر اشاره و گفته شده این كار از ناحیه رؤسای یهود بوده است. آری، بسیار بعید به نظر میرسد كه یك زن خودسرانه و به تنهایی و بدون مشورت و صلاحدید بزرگان قوم خود جرأت كار بس خطرناكی را داشته باشد.
شایان ذكر است درباره جنگ خیبر كه از بزرگترین جنگها و غزوات رسول خدا به شمار میرود و در هیچ یك از جنگهای پیامبر دشمن این تعداد كشته نداد آیاتی نازل نشد، فقط قبل از وقوع آن در سوره فتح كه در باره صلح حدیبیه است در یكی دو آیه به آن اشاره شده است.
فدك دهكدهای آباد و دارای سرزمین حاصلخیز و نخلستانها و باغهای زیبا بود كه در نزدیكی خیبر قرار داشت. معجم ما استعجم 3/ 1015 گوید: از
فدك تا مدینه دو روز راه فاصله است. و ساكنان آن همه یهودی بودند. به روایت واقدی 2/ 706 هنگامی كه پیامبر (ص) به نزدیك خیبر رسید مُحَیصَة بن مسعود را به فدك فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند و بیم دهد كه اگر مسلمان نشوند با آنان جنگ خواهد شد. محیصه نزد یهودیان فدك ماند. آنان به محیصه گفتند در قلعه نطات عامر، یاسر، اسَیر و حارث سالار یهودیان هستند، گمان نمیكنیم محمد بتواند به سرزمین آنان نزدیك گردد تا آنكه خبر كشته شدن بزرگان و پهلوانان خیبر به اطلاع ایشان رسید، این موضوع آنان را به وحشت انداخت و اركانشان را از هم پاشید. سرانجام مردی از سران یهود به نام نون بن یوشع همراه تنی چند از آنان با محیصه نزد رسول خدا (ص) رفتند و صلح كردند و از او خواستند تا با اینان نیز همانند خیبریان رفتار شود. ایشان نیز پذیرفت. به روایت طبرسی در اعلام الوری/ 100 كار فتح و مصالحه فدك به دست امیرالمؤمنین (ع) انجام شد.
سرزمین فدك چون بدون لشكركشی و جنگ فتح شده بود از اموال خالصه پیامبر بهشمار میآمد و متعلق به خود ایشان بود. رسول خدا (ص) كه همواره عنایت خاصی داشت تا هر كسی كه به آن حضرت خدمت كرده آن را جبران كند، به روایت علامه مجلسی در بحار الانوار 29/ 115 فدك را در قبال مهر حضرت خدیجه كه بنا بر قول مشهور خود خدیجه پرداخته بود به دخترش حضرت فاطمه بخشید و فرمود: «دخترم همانا مادرت خدیجه بر گردن من مهر داشت، پدرت فدك را به عوض آن برای تو قرار داد و به تو و پس از تو به فرزندانت بخشید». به روایت كلینی 1/ 543 به عنوان حق ذویالقربی و خویشاوندان به او بخشید. برخی
احتمال دادهاند فدك را برای این به فاطمه بخشید كه امیرالمؤمنین در آینده برای اداره حكومت اسلامی از آن استفاده كند. فدك بعدها پس از رحلت رسول خدا (ص) رنگ سیاسی به خود گرفت و در طول تاریخ فراز و نشیبهای زیادی پیدا كرد.
رسول خدا (ص) پس از فتح خیبر و فراغت از كارهای آن رهسپار وادِی الْقُری شد. وادی القری منطقهای بود متشكل از روستاهای زیاد و نزدیك به هم در حدود پنجاه فرسخی شمال مدینه كه ساكنان مناطقی از آن یهودی بودند. واقدی 2/ 710 گوید: آنان با شنیدن خبر آمدن سپاه اسلام آماده جنگ شدند. رسول خدا (ص) ایشان را محاصره كرد و گویند پرچم را به سعد بن عباده یا حباب بن منذر، یا سهل بن حنیف یا عَبّاد بن بشر داد و سپس اهل وادی القری را به پذیرش اسلام فرا خواند و اعلام كرد اگر اسلام بیاورند خونشان مصون و اموالشان محفوظ خواهد ماند و حساب اعمالشان نیز با خداست.
یهودیان وادی القری نپذیرفتند و روز نخست به جنگ با مسلمانان پرداختند كه طی آن ده نفر از جنگاورانشان به میدان آمدند و به دست علی (ع) و ابودجانه انصاری و زبیر بن عَوّام كشته شدند. هر یك از آنان كه كشته میشدند پیامبر بقیه را به اسلام دعوت میكرد، پس از نماز نیز آنان را به اسلام دعوت كرد. سرانجام اوایل روز دوم كه تازه آفتاب طلوع كرده بود تسلیم شدند. حضرت چند روز در آنجا ماند و بر
یهودیان ترحم كرد، زمینها و نخلستانهای آنان را همانند خیبر در اختیار خود آنان گذاشت و ایشان را عامل حكومت اسلامی مدینه در آن سرزمین قرار داد. چون خبر سرگذشت خیبر، فدك و وادی القری به یهودیان تَیماء رسید آنان نیز با رسول خدا (ص) صلح كردند و متعهد شدند كه جِزْیه بپردازند. بدینسان بود كه یهود در جزیرة العرب سركوب شد و دیگر چندان خطری از ناحیه آنان احساس نمیشد. پس از فتح خیبر، فدك و مناطق وابسته به آن و تنظیم امور آنان رسول خدا و سپاه اسلام به مدینه بازگشتند.
همانگونه كه در صلح حدیبیه گذشت مشركان قریش در ذیالقعده سال ششم هجرت مانع انجام دادن عُمره پیامبر و مسلمانان شدند. به روایت واقدی 2/ 731 رسول خدا (ص) در ذیالقعده سال هفتم تصمیم گرفت عمره سال گذشته را قضا كند. به دستور آن حضرت تمامی كسانی كه در حدیبیه شركت داشتند در این سفر حاضر شدند تا عمره خود را قضا نمایند. گروهی غیر ازآنان نیز برای عمره آماده شدند كه تعداد مسلمانان به دو هزار نفر رسید. پیامبر ابورُهْم غفاری و یا عُوَیف بن اضْبط دِیلی را در مدینه به جانشینی خود گماشت و شصت شتر قربانی، صد اسب و تعدادی سلاح از قبیل زره، نیزه و كلاهخود همراه برداشت. عدهای گفتند: ای رسول خدا (ص) قریش شرط كردهاند كه بر آنان جز با سلاح مسافر وارد نشویم و شمشیرها نیز باید در غلاف باشد.
حضرت فرمود: «ما آنها را وارد حرم نخواهیم كرد ولی نزدیك ما
خواهد بود كه اگر حملهای از قریش صورت گرفت سلاح به ما نزدیك باشد».
نزدیك مكه كه رسیدند سلاحها را در درّه یأجَج گذاشت و اوس بن خولی را مأمور محافظت آنها كرد. چند نفر از قریش با دیدن اسبان و سلاحهای مسلمانان شتابان خود را به مكه رساندند و سران قریش را از این امر مطلع كردند. قریش بیدرنگ مِكْرَز بن حَفْص را همراه تنی چند نزد پیامبر فرستادند و گفتند: ای محمد به خدا سوگند هیچگاه، نه در دوران كودكی و نه در دوران بزرگی به حیله معروف نبودی، با سلاح وارد حرم و قوم خود میشوی و حال آنكه شرط كرده بودی كه جز با سلاح مسافر داخل نشوی و شمشیرها نیز در غلاف باشد. پیامبر (ص) فرمود: «ما وارد مكه نخواهیم شد مگر به همانگونه».
آنگاه قریش مكه را خالی گذاشتند و به كوهها رفتند و گفتند به محمد و یارانش نگاه هم نخواهیم كرد. رسول خدا (ص) در حالی كه بر شتر قَصْوا سوار بود و مسلمانان شمشیر بسته اطراف آن حضرت را گرفته بودند وارد مكه شد. سواره طواف كرد و با عصای خود حجرالاسود را استلام نمود، مسلمانان هم همراه آن حضرت طواف كردند. سپس سعی بین صفا و مَرْوَه نمود و در مَرْوَه قربانی كرد و سرش را تراشید و از احرام خارج شد. به روایت دیاربكری 2/ 63 پس از گذشت سه روز ظهر روز چهارم سهیل بن عمرو و حُویطب بن عبدالعزی نزد علی (ع) آمدند و گفتند به رفیقت بگو از نزد ما برود، مدت تمام شد. رسول خدا و مسلمانان از مكه خارج شدند. پیامبر (ص) فرمود: «نباید تا شب احدی از مسلمانان در مكه بماند».
پس از جنگ احزاب و عقیم ماندن لشكركشی ده هزار نفری قریش و كشته شدن پهلوان نامدار عرب عمرو بن عبدِوُدّ، برای كسانی كه بینش سیاسی داشتند به خوبی آشكار بود كه از این پس دیگر كار قریش رو به وخامت گراییده و اقتدار آن رو به تحلیل است و از آن سوی دین اسلام و حكومت آن رو به گسترش و تثبیت است. عمرو عاص كه در عرصه تزویر و شیطنت بسیار قوی و زبانزد عرب بود آیندهنگری نمود و خود را برای تسلیم به رسول خدا (ص) آماده ساخت.
او به روایت واقدی 2/ 742 همراه گروهی از دوستان خود به حبشه رفت تا به نجاشی پناهنده شود. در آنجا به توصیه نجاشی به حجاز بازگشت و مستقیماً راهی مدینه شد. در بین راه به خالد بن ولید برخورد كه او هم برای تسلیم شدن و پذیرش اسلام به مدینه میرفت. واقدی 2/ 745 گوید: هر دو در صفر سال هشتم هجرت وارد مدینه شدند و با سرافكندگی و شرمساری خدمت رسول خدا رسیدند و آن اقیانوس عفو و بخشش تمامی جنایات، ستمگریها، اذیتها، كینهتوزیها، هتك حرمتها و بیمهریها را از آنان نادیده گرفت و با كرامت و رحمت بیانتهای خود فرمود:
«الإِسْلامُ یَجُبُّ ما كانَ قَبْلَهُ».
اسلام گذشتهها را قطع میكند.
آنگاه عمرو و خالد شهادتین بر زبان جاری كردند و در جرگه مسلمانان قرار گرفتند.
پیامبر (ص) به تصریح قرآن «رحمة للعالمین» و «خاتم النبیین» بود. دین او به جزیرة العرب اختصاص نداشت بلكه برای همه مردم دنیا بود.
نامه به نجاشی پادشاه حبشه: پیامبر در سال پنجم بعثت هنگام اعزام جعفر بن ابیطالب و مهاجران به حبشه نجاشی را به پذیرش دین اسلام دعوت كرد و نیز نامهای در سال هفتم هجرت برای نجاشی پادشاه حبشه نوشت. نجاشی دعوت پیامبر را پذیرفت و مراتب ایمان خود را به استحضار رسول خدا رساند.
نامه به قیصر روم: قیصر نامه را برداشت و مترجم را طلبید تا نامه را برای او بخواند. پس از اطلاع از مضمون آن از بزرگان و مردم روم خواست تا دعوت پیامبر را بپذیرند ولی ناگهان با مخالفت شدید مردم روبهرو شد. برای آرام كردن آنان گفت من هم با شما همعقیده هستم، فقط خواستم شما را امتحان كنم.
نامه به پادشاه ایران: چون مترجم نامه را خواند، خسرو پرویز آن را گرفت و پاره كرد و گفت این كیست كه نام خود را بر نام من مقدم داشته است.
نامه به پادشاه مصر: پادشاه مصر با آنكه نبوت آن حضرت برایش محرز بود ولی همانگونه كه خود او تصریح كرد برای حفظ تاج و تخت و ریاست خود از پذیرش اسلام سرباز زد.
نامه به زمامداران شام و یمامه: حارث بن ابیشمر غَسّانی فرمانروای شام پس از خواندن نامه بیحرمتی كرد و آن را كنار انداخت و گفت من به
جنگ او خواهم رفت. بعد كه قیصر او را از این كار منصرف ساخت، روش خود را تغییر داد و هدایایی به شجاع اهدا كرد و گفت سلام مرا به رسول خدا برسان. هَوْذَة بن علی حاكم یمامه با دعوت پیامبر برخوردی ملایم داشت و از سفیر آن حضرت پذیرایی كرد و به او هدایایی نیز بخشید.
رسول خدا (ص) در طی سالهای بعد نیز نامههایی برای حاكمان و زمامداران جهان نوشت و آنان را به اسلام دعوت كرد.
جنگ خیبر: خیبر سرزمین حاصلخیز و جلگه سرسبزی بود كه در حدود بیست و پنج فرسنگی شمال مدینه در سر راه شام قرار داشت.
لًا رسول خدا نامهای به یهود خیبر نوشته و آنان را به اسلام دعوت كرده بود ولی آنان نپذیرفته بودند. چون خبر اعدام بنیقریظه به خیبر رسید یهودیان گرد هم آمدند، گفتند با او به جنگ برخیزیم. مشكل بزرگ یهودیان خیبر این بود كه پس از انعقاد صلح حدیبیه فقط مجاز بودند از قبایلی مانند بنیسعد و غطفان كه با قریش پیمان نداشتند كمك نظامی بگیرند.
رسول خدا نُمیلة بن عبدالله لیثی و یا سِباع بن عُرْفُطه غفاری را در مدینه به جانشینی خود گذاشت و با هزار و چهار صد نفر و دویست اسب رهسپار خیبر گردید. سپاه اسلام به خیبر رسید. یهودیان صبح در حالی كه برای كار روزانه خود از قلعهها خارج میشدند ناگهان با لشكر اسلام مواجه شده و فریاد كشیدند: محمد و لشكر! آنگاه وحشتزده گریختند و وارد حصارهای خود شدند. پیامبر تكبیر گفت و فرمود: «خیبر ویران شد!». یهودیان به رئیس خود سَلّام بن مِشْكم خبر دادند كه سپاه محمد آنان را غافلگیر كرد. سَلّام گفت: سخن مرا نشنیدید و در لشكركشی به
سوی او كوتاهی كردید، اكنون در جنگ با او كوتاهی نكنید. پیامبر چون تصمیم یهود را بر جنگ دید اصحاب خود را موعظه و آنان را تشویق به جهاد كرد و بشارت داد به اینكه پیروزی از آن ایشان است. نبرد در روز اول از قلعه نطات آغاز شد.
در ترتیب فتح قلعههای خیبر بین مورخان اختلاف زیاد است. پیامبر (ص) زره آهنین خود را به امیرالمؤمنین پوشاند و ذوالفقار را به آن بست و پرچم را به دستش داد و فرمود: «پرچم را بگیر و آن را پیش ببر، جبرئیل همراه توست و پیروزی پیش رویت. ترس در سینههای آنان ریخته شده و بدانكه آنها در كتابشان یافتهاند آنكس كه اینان را نابود میكند نامش ایلیا (علی) است. پس هنگامی كه آنها را دیدی بگو من علی هستم كه انشاءالله خوار خواهند شد».
پهلوانان نامدار خیبر و در رأس آنان مرحب به دست علی (ع) كشته شدند و قلعه قموص كه مهمترین و بزرگترین قلعه خیبر بود سقوط كرد.
یهودیان به رسول خدا (ص) عرض كردند ما صاحبان این نخلها هستیم و به اصلاح امور و آبادی آنها آگاهتریم، حاضریم در اینجا بمانیم و برای شما كار كنیم. پیامبر به این شرط پذیرفت تا هر زمانی كه حضرت بخواهد بمانند و هر وقت نخواست كوچ كنند و بروند.
یهودیان كه پیمانشكنی و تزویر و خیانت طبیعت ثانوی آنان شده بود، به جای آنكه از رسول خدا (ص) به پاس عفو و گذشت و آزادی اسیران و اسكان دادن آنان در سرزمین مسلمانان تشكر و قدردانی كنند، طی توطئهای خطرناك و ناجوانمردانه طرح قتل حضرت را ریختند و سم كشنده
تبآوری تهیه كرده و آن را در غذایی ریخته و به وسیله زنی برای ایشان فرستادند. رسول خدا (ص) سریع حِجامت كرد تا از اثر زهر كاسته شود. با این وصف بعدها میفرمود اثر آن سم هر سال در بدن من عود میكند.
فدك دهكدهای آباد و دارای سرزمین حاصلخیز و نخلستانها و باغهای زیبا بود كه در نزدیكی خیبر قرار داشت. سرزمین فدك چون بدون لشكركشی و جنگ فتح شده بود از اموال خالصه آن حضرت بهشمار میآمد و متعلق به خود ایشان بود. رسول خدا (ص) فدك را در قبال مهر حضرت خدیجه كه بنا بر قول مشهور خود خدیجه پرداخته بود به دخترش حضرت فاطمه (س) بخشید. فدك بعدها پس از رحلت رسول خدا رنگ سیاسی به خود گرفت و در طول تاریخ فراز و نشیبهای زیادی پیدا كرد.
: رسول خدا (ص) پس از فتح خیبر و فراغت از كارهای آن رهسپار وادِی الْقُری شد. وادی القری منطقهای بود متشكل از روستاهای زیاد و نزدیك به هم در حدود پنجاه فرسخی شمال مدینه كه ساكنان مناطقی از آن یهودی بودند. رسول خدا (ص) ایشان را محاصره كرد و سپس به پذیرش اسلام فرا خواند. یهودیان وادی القری نپذیرفتند و روز نخست به جنگ با مسلمانان پرداختند كه طی آن ده نفر از جنگاورانشان به میدان آمدند و به دست علی (ع) و ابودجانه انصاری و زبیر بن عَوّام كشته شدند. سرانجام اوایل روز دوم كه تازه آفتاب طلوع كرده بود تسلیم شدند. بدینسان بود كه یهود در جزیرة العرب سركوب شد و دیگر چندان خطری از ناحیه آنان احساس نمیشد. پس از فتح خیبر و مناطق وابسته به آن و تنظیم امور آنها رسول خدا و سپاه اسلام به مدینه بازگشتند.
همانگونه كه در صلح حدیبیه گذشت مشركان قریش در ذیالقعده سال ششم هجرت مانع انجام عُمره پیامبر و مسلمانان شدند.
رسول خدا (ص) در ذیالقعده سال هفتم تصمیم گرفت عمره سال گذشته را قضا كند. رسول خدا در حالی كه بر شتر قَصْوا سوار بود و مسلمانان شمشیر بسته اطراف آن حضرت را گرفته بودند وارد مكه شد. سواره طواف كرد و با عصای خود حجرالاسود را استلام نمود، مسلمانان هم همراه آن حضرت طواف كردند. سپس سعی بین صفا و مَرْوَه نمود و در مَرْوَه قربانی كرد و سرش را تراشید و از احرام خارج شد.
پس از جنگ احزاب عمرو عاص كه در عرصه تزویر و شیطنت بسیار قوی و زبانزد عرب بود آیندهنگری نمود و خود را برای تسلیم به رسول خدا آماده ساخت. او در بین راه به خالد بن ولید برخورد كه او هم برای تسلیم شدن و پذیرش اسلام به مدینه میرفت.
جهانی بودن دین اسلام را با آوردن چند دلیل توضیح دهید.
حضرت محمد (ص) جهت دعوت به پذیرش اسلام برای چه كسانی نامه نوشت؟
علت وقوع جنگ خیبر را شرح دهید.
نقش حضرت علی (ع) در فتح خیبر چه بود؟
خیانت بزرگ یهودیان خیبر را بر ضد پیامبر توضیح دهید.
حضرت رسول (ص) فدك را به چه كسی بخشید؟
غزوه وادی القری را توضیح دهید.
هدفهای آموزشی
انتظار میرود با مطالعه این درس:
داستان سریه كعب را بدانیم.
علت وقوع جنگ موته را بررسی كنیم.
موقعیت مكانی و چگونگی حوادث جنگ موته را بدانیم.
فرمانده نبرد موته را بشناسیم.
ماجرای سریه ذات السلاسل را بدانیم.
به علت فتح مكه پی ببریم.
چگونگی اسلام آوردن ابوسفیان را بدانیم.
به نحوه سقوط مكه پی ببریم.
با جریان سریه خالد بن ولید آشنا شویم.
در این درس به سریه كعب، جنگ موته، علت وقوع و عدم پیروزی مسلمانان در این جنگ، ماجرای سریه ذات السلاسل، پشیمانی دو
گناهكار بزرگ یعنی ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب عمو زاده پیامبر و عبدالله بن ابی امیه پسر عمه پیامبر و برادر ام سلمه و اسلام آوردن آن ها، اسلام آوردن ابوسفیان، سقوط مكه و تسلیم قریش، تطهیر خانه خدا از لوث شرك، ماجرای سریه خالد بن ولید و كشته شدن عدهای از مسلمانان بیگناه بنیجذیمه و بیزاری پیامبر از عمل زشت او خواهیم پرداخت.
پس از عمرة القضاء چند سریه رخ داد كه مهمترین آنها سریه كعب بن عُمیر غفاری است. واقدی 2/ 752 گوید: پیامبر (ص) كعب را در ربیعالاول سال هشتم همراه پانزده نفر به سرزمین ذات اطْلاح از اراضی شام فرستاد. مسلمانان به گروه زیادی از مردم آنجا برخوردند و آنان را به اسلام دعوت كردند ولی آنان نپذیرفتند و به جنگ با مسلمانان پرداختند. مسلمانان مردانه جنگیدند و سرانجام همه آنان شهید شدند، جز یك نفر كه در بین مجروحان افتاده بود، شبانه برخاست و خود را با رنج و زحمت فراوان به مدینه رساند و پیامبر را از این واقعه باخبر ساخت.
در اوایل سال هشتم هجرت در بسیاری از مناطق حجاز امنیت برقرار شد. پیامبر تصمیم گرفت دعوت و تبلیغ اسلام را در مرزهای شمال و سرزمین روم شرقی متمركز كند. به روایت واقدی 2/ 752 و ابن سعد 2/ 128 حارث بن عمیر ازْدِی را همراه نامهای نزد شُرَحْبِیل بن عمرو
غَسّانی فرمانروای بُصْری فرستاد و او را به پذیرش اسلام فرا خواند.
حارث به دهكده موته كه رسید شُرَحبِیل بن عمرو او را دستگیر كرد و گردن زد. این كار بر رسول خدا (ص) سخت آمد و در جمادی الاولی سال هشتم هجری سپاهی متشكل از سه هزار نفر به فرماندهی جعفر بن ابیطالب و معاونت زید بن حارثه و عبدالله بن رَواحه بسیج كرد. پس از اقامه نماز ظهر در اردوگاه جُرْف در شمال شهر مدینه حاضر شد و به نوشته یعقوبی 3/ 65، شرح الاخبار 3/ 206، تلخیص الشافی 2/ 227 و اعلام الوری/ 102 جعفر بن ابیطالب را بهعنوان فرمانده سپاه معرفی كرد و مقرّر فرمود اگر او كشته شود زید بن حارثه فرمانده باشد و اگر او نیز كشته شد عبدالله بن رَواحه فرمانده باشد و اگر وی نیز كشته شود مسلمانان فردی را به عنوان فرمانده انتخاب كنند.
سپس سپاه اسلام را تا ثنیة الوداع مشایعت كرد و در آنجا در حالیكه مجاهدان اسلام دور حضرت حلقه زده بودند، به روایت واقدی 2/ 757 خطبه بسیار مهم ذیل را در باره رعایت مسائل و قوانین جنگ بیان كرد: «شما را به پرهیزكاری و نیكی به مسلمانان كه همراهتان هستند سفارش میكنم. به نام خدا در راه خدا به پیكار بپردازید. با كسی نبرد كنید كه به خدا كفر میورزد. خیانت نكنید، مكر نورزید و زنان و كودكان شیرخوار و پیران فرتوت را نكشید. درختان را از جای نكنید و خانهها را ویران نكنید. وقتی با دشمنان مشرك برخورد كردید به یكی از سه چیز آنان را فرا خوانید؛ نخست به پذیرش اسلام دعوت كنید، اگر نپذیرفتند به پرداخت جزیه فرا خوانید و اگر قبول نكردند از خداوند یاری جویید و با آنان به نبرد برخیزید».
ابناسحاق 4/ 16 و واقدی 2/ 759 گویند: آنگاه سپاه اسلام به سوی شام حركت كرد. خبر حركت مسلمانان به فرمانروایان روم رسید. آنان نیز به گردآوری و بسیج سپاه پرداختند. سپاهیان اسلام به راه خود ادامه داده تا به منطقه مَعان در سرزمین اردن رسیدند. در آنجا مطلع شدند كه رومیان همراه سپاهی گران در مآب از توابع بَلْقا اردو زدهاند. مسلمانان دو روز در مَعان توقف كردند و در این اندیشه بودند كه مشكل نابرابری سپاه را چگونه حل كنند. طی رایزنی خود به این نتیجه رسیدند كه نامهای همراه یك پیك به مدینه اعزام و از رسول خدا (ص) كسب تكلیف كنند كه آیا به مدینه بازگردند و یا منتظر نیروی كمكی بمانند. نزدیك بود این نظریه پذیرفته شود اما عبدالله بن رواحه معاون دوم سپاه كه با روحیه شهادتطلبی از مدینه بیرون آمده بود با خطابه آتشین خود آن را دگرگون ساخت و گفت ما هیچ گاه با فزونی سپاه و كثرت سلاح و زیادی اسب نجنگیدیم. به خدا سوگند ما در جنگ بدر دو اسب و در احد یك اسب داشتیم. بدون شك یكی از دو نیكی است؛ یا پیروزی یا شهادت.
سخنان پسر رَواحه چنان روحیه مجاهدان را تقویت كرد كه همگی یك صدا فریاد زدند پسر رواحه راست میگوید و تصمیم گرفتند به راه خود ادامه داده و به نبرد بپردازند. سپاه اسلام حركت كرد تا به بَلْقاء رسید و در آنجا با سپاه روم رو به رو شد و سرانجام در دهكده موته اردو زد و لشكر روم نیز در مَشارف فرود آمد.
ابن اسحاق 4/ 20 گوید: جعفر بن ابیطالب سردار سپاه اسلام نیروهای خود را تنظیم و فرماندهان جناحها را تعیین كرد. قُطبة بن قَتاده عُذْری را بر میمنه و عِبایة بن مالك انصاری را بر میسره گمارد و پرچم را خود به دست گرفت و چنین رجز میخواند:
یا حَبَّذَا الْجَنَّةُ وَ اقْتِرابُها ***طَیِّبَةً وَ بارِداً شَرابُها
وَ الرُّومُ رُومٌ قَدْ دَنا عَذابُها ***كافِرَةً بَعِیدَةً أَنْسابُها
عَلَیَّ إِذْ لاقَیْتُها ضِرابُها
ای خوشا بهشت و نزدیك شدن آن! نوشیدنیهایش پاكیزه و خنك است. روم رومی است كه عذابش فرا رسیده است، رومیانی كه كافرند و بیگانه. بر من است وقتی با آنان روبرو شوم ضربت خود را بر سرشان فرود آورم.
جعفر نبرد سنگینی كرد و آنگاه كه در محاصره دشمن واقع شد و دانست شهادتش قطعی است، برای آنكه دشمن از اسب او استفاده نكند و همچنین سپاهیان خود را تشجیع و تحریض بر جنگ نماید و نیز به آنان بفهماند كه هیچگونه خیال عقبنشینی و فرار در سر ندارد، از اسب پیاده شد و آن را پی كرد و بیدرنگ به پیكار ادامه داد تا آنكه دست راست او جدا شد، پرچم را به دست چپ گرفت و با یك دست به نبرد ادامه داد تا دست چپ او نیز قطع شد. آنگاه پرچم را با باقیمانده بازوانش نگهداشت. سرانجام رومیان او را محاصره كردند و در حالی كه دست در بدن نداشت تا بتواند از خود دفاع كند او را كشتند. جعفر هیچگاه به
دشمن پشت نكرد. از اینرو هنگامی كه شهید شد نود زخم در قسمت جلوی بدن داشت.
پس از شهادت فرمانده كل معاون اول سپاه زید بن حارثه پرچم را به دست گرفت و قهرمانانه جنگید تا آنكه با نیزهای كه به او زدند به شهادت رسید. سپس عبدالله بن رَواحه معاون دوم سپاه پرچم را برداشت و مردانه به نبرد پرداخت تا سرانجام شهید شد.
واقدی 2/ 763 گوید: پس از كشته شدن فرماندهان ارشد، انسجام و نظم سپاه اسلام به هم ریخت و شیرازه آن از هم گسست. ثابت بن اقْرَم انصاری پرچم را به دست گرفت و مجاهدان را سوی خود فرا خواند، مسلمانان گرد او جمع شدند. آنگاه ثابت پرچم را به خالد بن ولید داد، اما خالد آن ایثار و رشادت فرماندهان قبلی را نداشت.
از اینرو بدون آنكه كاری انجام دهد از میدان نبرد گریخت! مسلمانان وقتی دیدند فرمانده سپاه در حال فرار است، آنان نیز پا به فرار گذاشتند و سپاه روم به تعقیب آنان پرداخت. قُطبة بن عامر فریاد میزد: ای مردم! اگر جوانمرد در حال مصاف با دشمن كشته شود بهتر از آن است كه در حال فرار وی را بكشند. او یارانش را صدا میزد ولی كسی بهسوی او نمیآمد. فقط فرار بود، مسلمانان پشت سر پرچمدار خود میگریختند! وقتی مردم مدینه شنیدند خالد گریخته و مسلمانان را نیز فراری داده، در جُرْف به استقبالشان رفتند و به صورتشان خاك میپاشیدند و میگفتند: ای فراریان! آیا در راه خدا فرار كردید؟! آنگاه
سپاهیان سریع به خانههای خود رفتند و از شرمساری از منزل بیرون نمیآمدند. واقدی 2/ 769 تعداد كشتههای سپاه اسلام را در موته هشت نفر نوشته و به روایت ابنهشام 4/ 30 دوازده تن بودهاند. از كشتههای احتمالی سپاه روم اطلاعی در دست نیست.
واقدی 2/ 761 گوید: پیش از آنكه خبر شهادت جعفر و معاونانش به مدینه برسد رسول خدا (ص) از آن آگاه شد و مردم را مطلع ساخت. حضرت بسیار غمگین شد تا آنجا كه به روایت اسدالغابه 1/ 289 جبرئیل به پیامبر فرمود:
«إِنَّ اللهَ قَدْ جَعَلَ لِجَعْفَرٍ جَناحَیْنِ مُضَرَّجَیْنِ بِالدَّمِ یَطِیرُ بِهِما مَعَ الْمَلائِكَةِ».
ای رسول خدا همانا خداوند برای جعفر دو بال آغشته به خون آفرید كه با آنها همراه فرشتگان در بهشت پرواز میكند.
این خبر موجب تسلّی پیامبر شد و از اینجا بود كه به «جعفر ذوالجناحین» و «جعفر طیار» معروف گردید. آنگاه به نقل یعقوبی 2/ 65 به منزل جعفر آمد كودكانش را نوازش كرد و به اسماء بنت عمیس تسلیت گفت و فرمود:
«عَلی مِثْلِ جَعْفَرٍ فَلْتَبْكِی الْبَواكِی».
زنان گریهكننده باید برای همچون جعفر بگریند.
آنگاه به حضرت زهرا (س) فرمود غذایی فراهم سازد و برای خانواده جعفر ببرد و این كار در بین بنیهاشم رسم شد. به روایت محاسن برقی 2/ 419 و كلینی 3/ 217 امام صادق (ع) فرمود: «از آن پس سنت شد كه برای خانواده داغدیده تا سه روز غذا فراهم سازند».
به نقل واقدی 2/ 766 اسما به پیامبر (ص) گفت: ای كاش مردم را جمع میكردی و فضایل جعفر را به آگاهی آنان میرساندی تا آنكه فراموش نشود. رسول خدا (ص) به مسجد رفت و فضایل جعفر را به آگاهی مردم رساند.
گویا در صدر اسلام اختلافی وجود نداشته كه فرماندهی سپاه موته با جعفر بن ابیطالب بوده است، شعرا در آن روز در اشعار خود به این موضوع تصریح كردهاند. اما بعدها این مطلب دستخوش مسائل سیاسی گشته و اختلاف شده است. در اینكه عبدالله بن رواحه معاون دوم سپاه موته بوده است اختلافی نیست بلكه اختلاف درباره فرمانده كل و معاون اول است. عموم مورخان اهل سنت نوشتهاند فرمانده سپاه زید بن حارثه و جعفر بن ابیطالب معاون اول بوده است. بیشتر مورخان و محدثان شیعه نوشتهاند سردار سپاه جعفر بن ابیطالب و معاون اول او زید بوده است. دلایل و شواهد زیادی نظر شیعه را تأیید میكند.
الف. طبرسی در اعلام الوری/ 102 گوید: ابان بن عثمان احْمَر از امام جعفر صادق (ع) روایت میكند كه حضرت فرمود: «رسول خدا (ص) جعفر بن ابیطالب را به فرماندهی آنان گمارد و فرمود: اگر او كشته شد زید فرمانده و اگر وی نیز كشته شد عبدالله بن رواحه فرمانده است».
ب. عدهای از مورخان و محدثان بزرگ همچون یعقوبی 2/ 65، قاضی نعمان 3/ 206، طبرسی/ 102، ابنشهر آشوب 1/ 205، ابن ابیالحدید 15/ 62،
علامه مجلسی 2/ 55 و دیگران گفتهاند جعفر (ع) فرمانده سپاه بوده است.
ج. به روایت ابنسعد در طبقات 2/ 130 ابوعامر كه خود شاهد پیكار موته بوده است میگوید نخست جعفر بن ابیطالب پرچم را به دست گرفت و پیكار كرد تا كشته شد، آنگاه زید بن حارثه پرچم را برداشت و به نبرد پرداخت تا آنكه كشته شد.
د. در اشعار شعرا تصریح شده كه فرماندهی سپاه موته با جعفر بن ابیطالب بوده است. به روایت ابن اسحاق 4/ 26 حسان بن ثابت گوید:
فَلا یُبْعِدَنَّ اللهُ قَتْلی تَتابَعُوا ***بِمُؤتَةَ مِنْهُمْ ذُوالْجَناحَیْنِ جَعْفَرُ
غَداةَ مَضَوْا بِالْمُؤمِنِینَ یَقُودُهُم*** إِلَی الْمَوْتِ مَیْمُونُ النّقِیبَةِ أَزْهَرُ
خدا از رحمت خود دور نگرداند كشتگانی را كه به ترتیب در سرزمین موته به میدان شتافتند كه از آنان است جعفر ذوالجناحین. در آن بامدادی كه همراه مؤمنان حركت كردند و سپید چهرهای ایشان را به سوی مرگ رهبری میكرد.
كعب بن مالك نیز سروده است:
إذْ یَهْتَدُونَ بِجَعْفَرٍ وَلِوَائِهِ *** قُدَّامَ أَوَّلِهِمْ فَنِعْمَ الْأَوَّلُ
چون از جعفر و پرچمش پیروی كردند، جعفری كه پیشاپیش آنان در حركت بود، وه چه نیكو سرداری بود.
دو مطلب در جنگ موته حائز اهمیت است؛ یكی اینكه گویا مسلمانان همانند دیگر جنگها از خود رشادت نشان نداده و جانانه نجنگیدند. مؤید این مطلب این است كه اگر آنان استوار و پابرجا پیكار
میكردند نباید در همان درگیری نخست فرماندهان ارشد سپاه كشته میشدند. اما مطلب دوم، اینكه در سیره ابن هشام 4/ 16 تعداد سپاه روم دویست هزار و در تذكرة الخواص/ 189 چهارصد هزار نفر آمده است، احتمالًا ذكر این رقم برای توجیه فرار خالد بوده است، زیرا برای مقابله با سه هزار نیرو به دویست هزار نفر احتیاج نیست! در روایت ابان از امام صادق (ع) آمده كه پادشاه روم سپاه زیادی بسیج كرد. تعدادی از محققان معاصر از روی برخی قراین و شواهد حدس زدهاند كه سپاه روم حدود بیست هزار نفر و بعضی دیگر گفتهاند حدود چهار تا پنج هزار نفر بوده است. از اینروست كه برخی از دانشمندان متأخر اهل سنت در مقام توجیه برآمدهاند، عبدالوهاب نجّار در السیرة النبویه/ 259 نوشته است: استاد خِضْری میگوید این تعداد را كه مورخان ذكر میكنند مبالغهآمیز است، مسلمانان فقط عده زیادی را در مقابل خود مشاهده كردند و به هیچ وجه ممكن نبود كه تعداد حقیقی آنان را بدانند. محال است سپاه عظیمی با یك لشكر كوچك برخورد كند آنگاه در میدان نبرد بیش از دوازده نفر كشته نشود.
عباس عَقّاد نیز به نقل الحركات العسكریه/ 394 گوید: قول ارجح این است كه این سپاه برای جنگ در آنجا نیامده بود بلكه هِرَقْل با سپاهیان خود كه برای زیارت شكرانه به بیتالْمَقْدِس میرفت در آنجا بهسر میبرد. سیفالدین سعید هم در الحركات العسكریه/ 394 نوشته است: بیشك هرقل و فرماندهان بزرگ او آنقدر از فنون نظامی بیگانه نبودند كه دویست هزار مرد جنگی را برای رویارویی با سه هزار نفر عرب بیاورند.
چند سریه در فاصله عُمرة القضاء و فتح مكه واقع شد كه مهمترین آنها سریه ذات السَّلاسِل است. اهل سنت این سریه را به گونهای و شیعیان به نوع دیگر ذكر كردهاند. گویند سلاسل نام آبگاهی بوده كه در پشت وادی القری قرار داشته و تا مدینه ده روز راه بوده است. مؤلف معالم الاثیره/ 142 گوید: از منطقه ذات السلاسل اطلاع دقیقی در دست نیست و هیچكس نمیتواند مكان آن را معین كند، به احتمال قوی در شمال مدینه در منطقه تبوك و یا مرزهای شام بوده است. واقدی 2/ 770 گوید: خبر رسید كه از قبایل بَلِی و قُضاعه مردانی جمع شده و قصد شبیخون به مدینه دارند پیامبر (ص)، عمروعاص را كه از ناحیه مادر با قبیله بَلِی خویشاوندی داشت همراه سیصد نفر به آن دیار گسیل داشت. او را به آن جهت انتخاب فرمود تا به این وسیله دلهای آنان را جلب و به اسلام متمایل گرداند. عمرو تا نزدیكی منطقه آنان رفت، در آنجا از بیم دشمن توقف كرد.
آنگاه رافع بن مَكیث جُهَنی را نزد رسول خدا (ص) فرستاد و درخواست كمك كرد. حضرت دویست نفر از جمله ابوبكر و عمر را به فرماندهی ابوعبیده جرّاح به كمك عمرو فرستاد و توصیه كرد با هم اختلاف نكنند. آنان تا آخرین نقطه سرزمین دشمن رفتند و ساعتی با آنان درگیر شدند و مقداری تیراندازی كردند، دشمن فرار كرد و سپاه اسلام به مدینه بازگشت.
محدثان شیعه از جمله شیخ مفید/ 60 و علامه مجلسی 21/ 66 گفتهاند پس از آنكه خبر رسید تعدادی از اعراب همپیمان شدهاند كه با تمام
نیرو و توان به مدینه یورش برند، پیامبر (ص) نخست ابوبكر را با گروهی اعزام كرد، او بدون آنكه بتواند كاری كند به مدینه بازگشت. سپس عمر را فرستاد، او نیز مانند ابوبكر بدون نتیجه بازگشت. عمروعاص كه تازه مسلمان شده بود عرض كرد یا رسول الله جنگ نیرنگ است، مرا بفرست تا كار را اصلاح كنم. او نیز رفت اما سرنوشت فرماندهان قبلی را داشت. سرانجام پیامبر (ص)، امیرالمؤمنین را به فرماندهی منصوب كرد، علی (ع) به خانه رفت و پارچه مخصوصی را كه هنگام سختیها و دشواریهای جنگ بر سر میبست بر سر خود بست. سپس به سوی دشمن حركت كرد. او با كاربرد اصول دقیق نظامی از قبیل استتار و اختفا، دشمن را غافلگیر كرد و با كشتن هفت نفر از دلاوران و جنگاوران آنان از جمله سعید بن مالك عِجْلی عدهای را اسیر كرد و دست بسته به مدینه آورد. طبرسی در مجمع البیان 10/ 528 گوید: به همین لحاظ كه اسیران را به صف كشیده و با طناب دستهایشان را مانند اینكه به زنجیر كشیده باشند بستند، به اینجنگ ذات السَّلاسِل گویند.
شیخ مفید/ 88 گوید: رسول خدا (ص) همراه صحابه در خارج مدینه به استقبال علی (ع) رفت. هنگامی كه چشم علی به آن حضرت افتاد از اسب پیاده شد. پیامبر فرمود:
«ارْكَبْ فَإِنَّ اللهَ وَ رَسُولَهُ رَاضِیَانِ عَنْكَ».
سوار شو كه همانا خدا و رسولش از تو خشنود هستند.
امیرالمؤمنین از شادی گریست. آنگاه پیامبر (ص) فرمود: «ای علی اگر بیم آن را نداشتم كه طوایفی از امتم آنچه را كه نصارا درباره عیسی بن مریم گفتهاند بگویند امروز دربارهات سخنی میگفتم كه هیچگاه بر
گروهی نگذری مگر آنكه خاك زیر پای تو را (برای تبرك) برگیرند». در تفسیر فرات كوفی/ 598 آمده است: پیامبر (ص) با ردای خود غبار از صورت علی (ع) پاك كرد و پیشانیش را بوسید و در حالی كه میگریست به اصحاب فرمود:
«مَعاشِرَ أَصْحابِی لا تَلُومُونِی فِی حُبِّی عَلِیَّ بْنَ أَبِی طالِبٍ، فَإِنَّما حُبِّی عَلِیّاً مِنْ أَمْرِ اللهِ وَ اللهُ أَمَرَنِی أَنْ أُحِبَّ عَلِیّاً وَ أُدْنِیَهُ».
ای یاران من مرا برای علاقهام به علی بن ابیطالب سرزنش نكنید، همانا علاقه من به علی از ناحیه خداست، خداوند مرا فرمان داد تا علی را دوست داشته باشم و مقرّب بدارم.
بسیاری از مفسران و محدثان شیعه نوشتهاند سوره العادیات درباره این سریه نازل شده است.
واقدی 2/ 780 گوید: پیش از اسلام بین قبیله خزاعه و بنیبكر اختلاف و درگیری بود، با آمدن اسلام و درگیر شدن با مسائل دین جدید دست از اختلاف برداشتند تا آنكه صلح حدیبیه پیش آمد. بنیبكر همپیمان قریش و خزاعه كه در جاهلیت با عبدالمطلب پیمان داشتند همپیمان رسول خدا (ص) شدند. بعدها انس بن زُنَیم دِیلی از قبیله بنیبكر رسول خدا (ص) را در شعری هجو كرد، نوجوانی از خزاعه به او حمله كرد و سرش را شكست و با این حادثه بین دو قبیله دوباره فتنه برپا شد.
به روایت واقدی 2/ 783 بیست و دو ماه كه از انعقاد صلح حدیبیه
گذشت، بنینُفاثه كه تیرهای از بنیبكر بودند نزد قریش رفتند و از آنان خواستند تا ایشان را در جنگ با بنیخزاعه با نیرو و سلاح یاری دهند. قرار شد قریش این كار را پنهانی انجام دهند، آنگاه گروهی از سران قریش در حالی كه چهره خود را با نقاب پوشانده بودند، همراه جمعی از یاران خود به كمك بنیبكر شتافتند و شبانه به اتفاق آنان به گروهی از خزاعه كه در سر آب وَتِیر در نزدیكی مكه خواب بودند حمله بردند و حدود بیست و سه نفر از آنان را كه بیشترشان زن و كودك و افراد ضعیف بودند كشتند. بامدادان شركت قریش در این حمله برملا شد و آنان از كار خود پشیمان شدند و دریافتند كه عهد و پیمان خود را با رسول خدا شكستند. عمرو بن سالم خزاعی از تیره بنیكعب همراه چهل نفر برای شِكوه و دادخواهی و طلب یاری رهسپار مدینه شد و در حالی كه پیامبر با اصحاب در مسجد نشسته بودند به حضور ایشان رسید. آنگاه از قریش كه بنیبكر را كمك كرده بودند شكایت كرد و ظلم و مصائبی را كه بر آنان وارد شده بود، در ضمن اشعاری جانسوز بیان نمود. پیامبر (ص) فرمود: «یاری نشوم اگر همانگونه كه خودم را یاری میدهم بنیكعب را یاری نكنم».
سپس بُدیل بن وَرْقاء خزاعی نیز با مردانی از خزاعه رهسپار مدینه شد و آنچه را بر سرشان آمده بود به رسول خدا (ص) گزارش دادند و از قریش شكایت كردند.
واقدی 2/ 785 گوید: حارث بن هشام و عبدالله بن ابی ربیعه نزد ابوسفیان آمدند و گفتند این كاری است كه به ناچار باید اصلاح گردد و
اگر اصلاح نشود محمد با اصحاب خود به سراغ ما خواهد آمد. با آنكه ظاهرا ابوسفیان در این ماجرا شركت نداشت و به روایت اعلام الوری/ 105 از امام صادق (ع) او در این هنگام در شام بود و به روایت واقدی 2/ 785 خود او تصریح كرد كه در این كار حضور نداشته و با وی مشورت هم نشده است. با این حال برای جلوگیری از سقوط مكه و سروری قریش صلاح در این دید كه برای تحكیم و تمدید پیمان به مدینه برود، زیرا ابوسفیان میدانست پس از سقوط خیبر كه پشتوانه خوبی برای قریش به شمار میآمد و رفتن سیاستمداران و سردارانی چون عمرو عاص و خالدبن ولید به مدینه، دیگر قریش چندان توان مقابله با سپاه اسلام را ندارد. ابوسفیان سرانجام نزد رسول خدا (ص) آمد و در باب تمدید عهدنامه سخن گفت. به روایت ابناسحاق 4/ 38 و شیخ مفید/ 96 حضرت به او پاسخی نداد ولی به روایت واقدی 2/ 792 و اعلام الوری/ 105 پرسید: «مگر از ناحیه شما حادثهای رخ داده است؟».
ابوسفیان گفت: نه، به خدا پناه میبرم. حضرت فرمود: «پس ما همچنان بر صلح حدیبیه و مدت آن پایبندیم».
آنگاه ابوسفیان از ابوبكر و عمر خواست تا در مورد تمدید و تحكیم عهدنامه با پیامبر گفتگو كنند، آنان نپذیرفتند. از آنجا به منزل حضرت علی (ع) آمد و از ایشان خواست تا نزد رسول خدا از وی شفاعت كند. امیرالمؤمنین فرمود: «رسول خدا بر كاری تصمیم گرفته و ما را یارای آن نیست كه با وی سخن بگوییم». سپس از حضرت فاطمه (س) درخواست كرد تا كودكانش را كه در حال بازی بودند دستور دهد قریش را پناه دهند. ایشان فرمود: «فرزندانم هنوز خردسال هستند. وانگهی احدی
برخلاف رسول خدا پناه نمیدهد». ابوسفیان به علی (ع) گفت كار بر من دشوار شده است، چاره چیست؟ حضرت فرمود: «چیزی كه برایت فایده داشته باشد نمیدانم ولی تو سرور بنیكنانهای، برخیز و بین مردم یكجانبه تمدید پیمان را اعلام كن». پرسید این كار فایدهای دارد؟ فرمود: «نه به خدا، گمان نمیكنم ولی چارهای جز این نداری». ابوسفیان برخاست به مسجد رفت و گفت: ای مردم من پیمان را تمدید كردم و سپس بر شتر خود سوار شد و به مكه بازگشت.
شیخ مفید/ 70 میگوید: ابتكاری كه امیرالمؤمنین (ع) درباره ابوسفیان انجام داد بهترین تدبیر بود، زیرا هم با نرمی و ملایمت ابوسفیان را از مدینه خارج كرد بهطوری كه او گمان میكرد كاری انجام داده است و با بیرون راندن ابوسفیان این خطر دفع شد كه اگر او در مدینه میماند و فكر خود را دنبال میكرد و كار را بر پیامبر دشوار میساخت، حداقل كار فتح مكه به تعویق میافتاد و چنانچه ناراحت و دستخالی به مكه بازمیگشت قریش را بر ضد رسول خدا (ص) تحریك و اندیشه جنگ را در سر میپروراند.
وقتی ابوسفیان به مكه رسید و شرح مسافرت خود را به قریش گفت او را ملامت كردند و فهمیدند كه نتوانسته است كاری انجام دهد.
با پیمانشكنی قریش مانع فتح مكه برطرف و راه آن باز شد.
رسول خدا (ص) تصمیم گرفت خانه خدا را از لوث شرك پاك كند و به شیطنت چندین ساله ماجراجویان قریش خاتمه دهد. بنابراین بدون
آنكه مقصد خود را بیان كند دستور داد تا مسلمانان آماده شوند.
ابن اسحاق 4/ 40 و واقدی 2/ 796 گویند: ابوقَتادة بن رِبْعی را همراه هشت نفر به منطقه اضَم اعزام كرد تا چنین تصور شود كه پیامبر آهنگ آن ناحیه را دارد و از خدا خواست اخبار جنگ به قریش نرسد. چون سپاه اسلام برای حركت آماده شد برخی از مردم به هر نحوی كه بود از حقیقت امر مطلع گردیدند. حاطب بن ابیبَلْتَعَه كه از بدریون و پیك رسول خدا (ص) نزد پادشاه مصر بود، نامهای به سه نفر از سران قریش نوشت و آنان را از حركت پیامبر مطلع ساخت. آنگاه نامه را به زنی به نام ساره داد تا آن را از بیراهه به قریش برساند. ساره نامه را در میان بافته موهای خود پنهان كرد و راه مكه را در پیش گرفت. جبرئیل این ماجرا را به رسول خدا خبر داد و ایشان علی (ع) و زبیر یا به روایتی مِقْداد را امر فرمود تا در بین راه نامه را از او بگیرند.
امیرالمؤمنین و زبیر در بین راه به ساره رسیدند و او را از شتر پیاده و بارهایش را جستجو كردند ولی چیزی نیافتند. حضرت علی (ع) فرمود: «به خدا سوگند نه به رسول خدا دروغ گفته شده و نه به ما، یا خودت نامه را بیرون بیاور یا اینكه ما تفتیشت میكنیم». همین كه جدیت امیرالمؤمنین را دید گفت كنار بروید و روی خود را برگردانید آنگاه نامه را از میان موهای خود درآورد و به آنان داد. علی بن ابیطالب نامه را گرفت و نزد پیامبر آورد. حضرت از حاطب پرسید: «چه چیز تو را به این كار واداشت؟». گفت: ای رسول خدا من به خدا و رسول ایمان دارم و هیچ گونه تغییر و تبدیل هم در عقیدهام ندادهام. چون در میان قریش عشیرهای ندارم و خانوادهام بین آنان تنها هستند، خواستم به سبب این
كار خانوادهام را حمایت كنند. پیامبر (ص)، حاطب را عفو كرد و سه آیه نخست سوره مُمْتَحَنَه در برائت او نازل شد.
رسول خدا (ص) به اعراب بادیهنشین پیام داد كه هر كس به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید ماه رمضان در مدینه باشد. ده هزار نفر از قبایل مختلف آماده شدند. پیامبر ابورُهْم غفاری و یا ابن اممكتوم را به جانشینی خود گذاشت و با سپاه اسلام عصر چهارشنبه و یا جمعه دهم و به روایت یعقوبی 2/ 158 و طبرسی/ 106 دوم ماه رمضان سال هشتم هجرت به سوی جنوب مدینه حركت كرد. در بیست فرسنگی مكه به قُدید كه رسید در بِئر ابنعِنَبَه اردو زد و پرچمها را برافراشت و پرچم مهاجران را به علی بن ابیطالب سپرد.
عباس بن عبدالمطلب كه در مكه میزیست و هنوز هجرت نكرده بود، به نقل جوامع السیره/ 180 مقارن حركت پیامبر به قصد هجرت از مكه خارج شد و در ذیالحُلَیفَه به رسول خدا (ص) برخورد، بار و بنه خود را به مدینه فرستاد ولی خودش همراه آن حضرت به مكه بازگشت.
به روایت ابن اسحاق 4/ 42 ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب عموزاده پیامبر كه حضرت را هجو میكرد و در تمامی جنگها بر ضد رسول خدا شركت داشت تا آنجا كه حضرت خونش را هدر شمرده
بود، همراه عبدالله بن ابی امیه مخزومی پسر عمه پیامبر و برادر ام سلمه كه او نیز از مخالفان و دشمنان سرسخت آن حضرت بود، در همین ایام برای پذیرش اسلام راهی مدینه شدند. در بین راه به سپاه اسلام برخوردند و خواستند با واسطه شدن عباس بن عبدالمطلب خدمت پیامبر (ص) برسند، ولی حضرت نپذیرفت. ام سلمه نزد حضرت شفاعت آنان را نمود و گفت یكی پسر عمو و دیگری پسر عمه و برادر همسرت است. پیامبر فرمود: «مرا به آنان نیازی نیست، پسر عمویم آبرویم را ریخت، پسر عمه و برادر همسرم هم گفت آنچه را كه گفت!». ابوسفیان بن حارث كه فرزند خردسالش را به همراه داشت گفت به خدا سوگند یا مرا میپذیرد یا دست این پسرم را میگیرم و سرگردان در بیابانها میگردم تا هر دو از گرسنگی و تشنگی جان دهیم! هنگامی كه این مطلب به پیامبر رسید بر آنان دلسوزی و مهربانی نمود و به حضور پذیرفت و آن دو نزد حضرت مسلمان شدند.
ابن اثیر در كامل 2/ 164 گوید: علی (ع) به ابوسفیان گفت از روبرو نزد رسول خدا برود و در مقابل آن حضرت بایستد و آنچه را برادران یوسف به او گفتند به پیامبر بگوید. ابوسفیان سرافكنده در مقابل رسول خدا ایستاد و گفت: به خدا سوگند كه همانا خداوند تو را بر ما برتری داد گر چه ما گناهكاریم! پیامبر با یك دنیا بزرگواری و رحمت تمام جنایات و بیمهریها را نادیده گرفت و فرمود: «امروز بر شما سرزنشی نیست!». گویند ابوسفیان بن حارث از خجالت و شرمندگی تا آخر عمر هیچ گاه به چهره رسول خدا (ص) نگاه نكرد.
واقدی 2/ 814 مینویسد: تا هنگامی كه مسلمانان در مَرُّ الظَّهْران فرود آمدند هیچگونه اطلاعی به قریش نرسیده بود ولی آنان بیم داشتند كه شاید رسول خدا (ص) به جنگ ایشان بیاید. پیامبر در مَرُّ الظَّهْران دستور داد هر فردی شبانگاه آتشی برافروزد، مجموعا ده هزار شعله آتش افروخته شد. ابوسفیان، حكیم بن حزام و بُدَیل بن وَرْقاء خزاعی برای به دست آوردن اخبار از شهر خارج گشتند و با دیدن آتش سپاه اسلام وحشتزده شدند. عباس بن عبدالمطلب برای جلوگیری از خونریزی بهسوی مكه آمد و در نزدیكی شهر ابوسفیان را دید. ابوسفیان از او پرسید چه خبر است؟ عباس گفت وای بر تو این رسول خداست با ده هزار نفر از مسلمانان، اگر بر تو ظفر یابد گردنت را میزند. بیا به دنبال من بر همین استر سوار شو تا تو را نزد او ببرم و برایت امان بگیرم. عباس با شتاب ابوسفیان را نزد رسول خدا (ص) آورد و عرض كرد من او را امان دادهام. عمر اصرار داشت كه ابوسفیان باید كشته شود. پیامبر به عباس فرمود: «او را داخل خیمه خود ببر و صبح نزد من بیاور».
عباس صبحگاهان ابوسفیان را آورد. هنگامی كه رسول خدا (ص) او را دید فرمود: «وای بر تو ای ابوسفیان! آیا وقت آن نرسیده كه بدانی خدایی جز خداوند یگانه نیست؟» گفت پدر و مادرم فدای تو باد چقدر بردبار و بزرگوار و خویشاوند دوستی. به خدا سوگند من هم گمان كردم اگر همراه خداوند خدایی دیگر وجود داشت تا كنون مرا یاری كرده بود. حضرت فرمود: «وای بر تو هنوز وقت آن نرسیده كه بدانی من پیامبرم؟». گفت: اما درباره این مطلب هنوز در دل من تردیدی است! ابنشهر آشوب 1/ 207
گوید: علی (ع) خواست با شمشیر او را بكشد، اما پیامبر مانع شد. عباس گفت: وای بر تو! اسلام بیاور قبل از آنكه گردنت زده شود. مقصود عباس این بود كه با اظهار اسلام مصونیت پیدا كند نه اینكه در پذیرش اسلام مجبور باشد. ابوسفیان در این هنگام از روی اضطرار شهادتین را بر زبان جاری كرد و به روایت طبرسی/ 108 با لكنت زبان آن را ادا نمود و اسلام آورد. عباس به رسول خدا (ص) عرض كرد ابوسفیان مردی است خواهان فخر، برای او مزیتی قائل شوید. حضرت فرمود: «هر كس وارد خانه ابوسفیان شود، یا در خانه خود را ببندد و یا داخل مسجدالحرام شود در امان است». روشن است دارالامان بودن خانه ابوسفیان هیچ گونه فضیلتی برای وی به حساب نمیآمد، زیرا به گفته ابنحزم در جوامع السیره/ 182 خانه هر فرد مكی چنین حكمی داشت. ابن اسحاق 4/ 46 گوید: چون ابوسفیان خواست برود حضرت به عباس دستور داد او را در تنگنای دره نگهدارد تا سپاهیان خدا بر وی بگذرند و او عظمت و شُكوه آنان را ببیند تا مبادا به فكر مقاومت بیفتد. عباس چنان كرد و واحدهای سپاه اسلام یكایك از تنگنای دره عبور میكردند تا آنكه نوبت به كتیبة الخضراء رسید كه رسول خدا (ص) در بین آنان بود. ابوسفیان با دیدن این صحنه باطن خود را آشكار كرد و به عباس گفت: پادشاهی برادرزادهات بالا گرفته است! عباس گفت: این پادشاهی نیست بلكه پیامبری است.
ابوسفیان با شتاب به مكه آمد و دستور امان را به مردم ابلاغ كرد و قریش را از مخالفت و مقاومت و سرسختی برحذر داشت. به روایت
یعقوبی 2/ 59 او به مردم مكه گفت اگر اسلام نیاورند نابود خواهند شد. به نقل ابن اسحاق 4/ 47 و نویری 17/ 302 ابوسفیان گفت: ای گروه قریش این محمد است، با سپاهی آمده كه شما توان مقابله با آن را ندارید! همسرش هند او را توبیخ كرد و گفت گوش به سخن این پیر خرفت ندهید و مردم را به پایداری و قتل شوهرش فرا خواند. ابوسفیان گفت به حرف این زن مغرور نشوید كه كار از كار گذشته است، هر كس وارد خانه من شود درامان است. مردم گفتند خدا تو را بكشد، خانهات كه مشكلی از ما حل نمیكند، مگر خانه تو چقدر وسعت دارد؟! ابوسفیان گفت: هر كس داخل خانه خویش بماند و یا وارد مسجد الحرام شود در امان است. مردم در این هنگام متفرق شدند، عدهای به خانههای خود و گروهی به مسجدالحرام رفتند.
رسول خدا (ص) در ذیطُوی سپاه خود را به چهار دسته تقسیم و شهر مكه را از چهار سو محاصره كرد و به روایت طبرسی/ 110 دستور اكید صادر كرد جز با كسانی كه سر جنگ دارند جنگ نشود. مقصود حضرت این بود تا جایی كه ممكن است از جنگ و خونریزی اجتناب شود و مكه بدون خونریزی فتح گردد. به روایت ابن اسحاق 4/ 49 و شیخ مفید/ 71 سعد بن عباده بزرگ انصار كه پرچم انصار را حمل میكرد بر مشركان قریش خشم برد و فریاد زد:
أَلْیَوْمُ یَوْمُ الْمَلْحَمَة ***أَلْیَوْمُ تُسْبَی الْحَرَمَة
امروز روز كشتار و انتقام است، امروز زنان اسیر خواهند شد!
آنگاه گفت: ای گروه اوس و خزرج انتقام روز احد را بگیرید! عباس به پیامبر گفت: یا رسول الله آیا نمیشنوی سعد بن عباده چه
میگوید؟ پیامبر به امیرالمؤمنین فرمود: «خودت را به سعد برسان و پرچم را از او بگیر و با ملایمت وارد مكه شو». علی پرچم را از سعد گرفت. به روایت ابنشهر آشوب 1/ 208 سعد به علی (ع) گفت اگر جز تو كس دیگری بود هرگز نمیتوانست پرچم را از من بگیرد. امیرالمؤمنین به جای شعار تهدیدآمیز سعد فریاد زد:
«أَلْیَوْمُ یَوْمُ الْمَرْحَمَة».
امروز روز مهربانی است.
آنگاه به نقل واقدی 3/ 722 همان گونه كه پیامبر (ص) فرموده بود با پرچم وارد مكه شد و آن را در كنار حجرالاسود برافراشت.
پیامبر اكرم (ص) در آستانه ورود به مكه و فتح امّ القری فرمانی بسیار مترقی و بشر دوستانه كه در بردارنده حقوق كامل و حرّیت و آزادی انسان و آسیبدیدگان جنگی است و تا انقراض عالم پیشرفته و قابل اجرا بوده صادر كرد و با یك دنیا مهر و محبت به روایت الاموال ابوعبید/ 141 و فتوح البلدان بلاذری/ 53 چنین فرمود:
«أَلا لا یُجْهَزَنَّ عَلی جَرِیحٍ وَلا یُتْبَعَنَّ مُدْبِرٌ وَ لا یُقْتَلَنَّ أَسِیرٌ، وَ مَنْ أَغْلَقَ بابَهُ فَهُوَآمِنٌ».
هان ای سپاهیان! هیچ مجروحی نباید از پا درآید، هیچ گریزانی نباید دنبال گردد، هیچ اسیری نباید كشته شود و هر كس داخل خانهاش بماند در امان است.
علاوه بر این به روایت ابن اسحاق 4/ 147 مسجدالحرام و خانه
ابوسفیان را نیز امانگاه قرار داد و از همه جالبتر اینكه به روایت امتاع الاسماع/ 379 پرچم امانی بست و به دست ابورُوَیحَه عبدالله بن عبدالرحمن خثعمی داد و دستور فرمود فریاد بزند: «هر كس زیر پرچم ابورُوَیحه درآید در امان است».
رسول خدا روز جمعه بیستم ماه رمضان سال هشتم هجرت نزدیك ظهر همراه سپاهیان اسلام بهگفته مقریزی در امتاع الاسماع/ 377 در حالیكه بر شتر قصوای خود سوار و به نشانه تواضع و فروتنی در برابر الله سر خود را پایین افكنده بود و سوره «إِذَا جَاءَ نَصْرُالله» را كه در همان وقت نازل شد زمزمه میكرد، وارد مكه گردید و شهر بدون مقاومت تسلیم او شد. حضرت در این هنگام نگاهی به مسلمانان افكند، كثرت و شوكت آنان هیچگونه تأثیری در او نگذاشت و فرمود: «لا عَیْشَ إِلّا عَیْشُ الآخِرَة» زندگی جز زندگی آخرت نیست.
آنگاه سر بر جهاز شتر گذاشت و خدا را سجده كرد. شگفتا! این لحظه حضرت كه آشكارا و در اوج قدرت وارد مكه میشد با آن لحظه كه در نهایت ضعف و پنهانی از مكه خارج میگشت هیچ تفاوتی نداشت!
صفوان بن امیه، عِكْرِمَة بن ابیجهل و سهیل بن عمرو عدهای را برای جنگ و مقاومت در مقابل مسلمانان در خَنْدَمَه گرد آوردند. اینان با خالد بن ولید درگیر شدند. به روایت ابناسحاق 4/ 50 دوازده یا سیزده نفر و به روایت واقدی 2/ 875 بیست و چهار نفر از مشركان كشته و دو یا سه نفر از مسلمانان شهید شدند.
سپاهیان اسلام از چهار سو وارد شهر شدند و در میعادگاه خود كه مسجدالحرام بود به هم رسیدند و پیرامون كعبه حلقه زدند. به روایت
واقدی 2/ 825 پیامبر دستور داد فقط ده نفر، شش مرد و چهار زن كه جرمشان بسیار سنگین بود مجازات شوند گرچه زیر پرده كعبه پنهان شده و یا به آن چنگ زده باشند. اینان عبارت بودند از عِكْرِمَة بن ابیجهل، هَبّار بن اسْوَد، عبدالله بن سعد، مِقْیس بن صُبابه، حُوَیرِث بن نُقَیذ، عبدالله بن هلال، هند بنت عُتبه، ساره آزاد شده عمرو بن هاشم، قُرَینا و قُرَیبَه كنیزان ابن خَطَل كه در آوازهخوانی خود رسول خدا را هجو میكردند. از این عده چهار نفر كشته و بقیه بخشوده شدند.
پیامبر (ص) در این مدت كه در مكه بود به خانه كسی نرفت، ابورافع در حَجُون كنار قبر حضرت ابوطالب و خدیجه خیمهای از چرم برای ایشان برپا ساخت. حضرت در حَجُون اقامت داشت و برای نماز به مسجدالحرام میرفت.
واقدی 1/ 831 گوید: رسول خدا (ص) پس از شستشو و ساعتی استراحت در خیمه خود بر ناقه قصوا سوار شد و در حالیكه سپاهیان در برابرش صف كشیده بودند راهی مسجدالحرام گردید. سوار بر شتر طواف و با چوبدستی خود حجرالاسود را استلام كرد و تكبیر گفت. مسلمانان همه با تكبیر آن حضرت تكبیر گفتند، آنچنان كه مكه از صدای تكبیر آنان به لرزه درآمد! در این هنگام مشركان بر فراز كوهها ایستاده و نظارهگر این صحنه بودند.
بیهقی در دلائل النبوه 5/ 71 گوید: آنگاه با چوبدستی خود اشاره میكرد به هر یك از سیصد و شصت بتی كه پیرامون خانه كعبه نصب
شده بود و آنها واژگون میشدند و حضرت آیه هشتاد و یك سوره اسراء را قرائت میفرمود: (جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً).
چند بت بزرگ از جمله هُبَل در موضع بلند قرار داشت كه دست به آنها نمیرسید. دیاربكری 2/ 86 و دیگران از امیرالمؤمنین نقل كردهاند كه گفت: «پیامبر به من فرمود كنار كعبه بنشین، نشستم. آنگاه رسول خدا (ص) بر شانههایم بالا رفت و فرمود برخیز. من برخاستم. وقتی دید من از نگهداری وی ناتوانم فرمود بنشین، نشستم و آن حضرت از شانه من پایین آمد سپس او نشست و به من فرمود بر شانه من بالا برو. بر شانههای حضرت بالا رفتم، بعد مرا بلند كرد. در این هنگام تصور كردم اگر بخواهم میتوانم به افق آسمان برسم، آنگاه بر بام كعبه رفتم و رسول خدا (ص) كنار رفت. بت بزرگ قریش را فرو افكندم سپس از طرف ناودان خودم را به زمین پرتاب كردم چون زمین خوردم لبخندی زدم. پیامبر پرسید چرا لبخند میزنی؟ گفتم چون خودم را از مكان مرتفع پرتاب كردم و هیچ گونه دردی احساس نكردم. پیامبر (ص) فرمود: چگونه بدنت دچار درد شود در حالیكه محمد تو را بالا برد و جبرئیل فرود آورد».
قَسْطَلانی در المَواهِبُ اللَّدُنِّیه 1/ 323 گوید: پیامبر (ص)، امیرالمؤمنین را دنبال عثمان بن طلحه عَبْدَرِی فرستاد تا كلید كعبه را بگیرد اما او از دادن كلید امتناع ورزید. علی فرمود: «اگر میدانستی او فرستاده خداست از
دادن كلید امتناع نمیكردی». آنگاه كلید را به زور از دست عثمان گرفت و آورد و در كعبه را گشود. پیامبر داخل كعبه شد و دستور داد تصاویر و صورتهایی را كه مشركان در آنجا حك كرده بودند محو كردند و شستند. آنگاه در كعبه را گرفت و در حالی كه مردم اطراف آن حضرت را گرفته بودند بر در كعبه ایستاد و با چشمانی كه بارقه رحمت و عطوفت از آنها ساطع بود قریش را نظاره میكرد.
قریش كه بیست سال بزرگترین جنایتها را در حق آن حضرت روا داشته و از هیچ آزار و اذیتی دریغ نورزیده و او را مجبور به ترك وطن كرده بودند، اینك زندگی و مرگ خود را زیر لبان مبارك رسول خدا (ص) میدیدند. نفسها در سینهها حبس شده و همه منتظر بودند تا ببینند پیامبر پس از آن همه بدی كه از قریش دیده اكنون با آنان چه میكند. رسول خدا (ص) كه هر چه قدرتش فزونی مییافت فروتنی و مهربانیش بیشتر میشد، نگاهی به قریش كرد و به روایت ابن اسحاق 4/ 54 و واقدی 2/ 835 سخنان خود را چنین آغاز كرد: «سپاس خدایی را كه وعده خویش را انجام داد و بنده خود را یاری كرد و به تنهایی گروهها را شكست داد. شما چه میگویید و چه میپندارید؟» گفتند: نیك میگوییم و نیك میپنداریم، برادری بزرگوار و فرزند برادری بزرگوار هستی كه قدرت یافتهای. در این هنگام دریای رحمت تمام آزارها، بدیها، كینهتوزیها، ددمنشیها و جنگهای بیرحمانه قریش را نادیده گرفت و در حالی كه اشك در چشمان مباركش حلقه زده بود و مردم نیز همه گریان بودند، با یك دنیا مهربانی و عطوفت و رحمت فرمود:
«فَإِنِّی أَقُولُ لَكُمْ كَمَا قَالَ أَخِی یُوسُفُ: لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ».
من همان را میگویم كه برادرم یوسف گفت. امروز بر شما ملامتی نیست خداوند بیامرزدتان، او مهربانترین مهربانان است.
«اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقاء».
بروید كه شما آزادشدگان هستید.
از اینرو به اهل مكه «طُلَقاء» میگویند.
بیشك این عفو و گذشت حیرتانگیز رسول اكرم (ص) از زیباترین و درخشانترین جلوههای مهر و محبت بود كه به دست مهرپرور آن پیامآور رحمت تجلی كرد تا آنجا كه در طول تاریخ بشر نمونهای برای آن نمیتوان یافت و جدا قلم و زبان از تحریر و بیان آن عاجز و درمانده است! باری، حضرت كلید كعبه را دوباره به عثمان بن طلحه عَبْدَرِی داد. مردم گروه گروه، كوچك و بزرگ، زن و مرد خدمت آن حضرت میرسیدند و به روایت یعقوبی 2/ 60 خواسته یا ناخواسته ایمان میآوردند.
به روایت عیون التواریخ 1/ 306 مردم بر سر كوه صفا جمع شدند تا با پیامبر (ص) بر پذیرش اسلام بیعت كنند، رسول خدا با مردان بر این موضوع بیعت كرد كه در حد توان پیرو و گوش به فرمان خدا و رسولش باشند و سپس از زنان نیز بیعت گرفت. واقدی 2/ 850 گوید: در این هنگام هند همسر ابوسفیان از بین زنان برخاست خدمت پیامبر آمد و گفت ای رسول خدا با شما دست بیعت بدهم؟ حضرت فرمود:
«إِنِّی لا أُصَافِحُ النِّسَاءِ».
من با زنان دست نمیدهم.
به روایت ابن عبدالبر در الدرر/ 221 روز دوم فتح مكه رسول خدا (ص) خطبه بسیار مهمی برای مردم ایراد فرمود و پارهای از احكام اسلام را بیان كرد.
در پایان این بحث تذكر چند نكته ضروری است:
الف. گرچه تمامی قریش صلح حدیبیه را نقض نكرده بودند ولی سكوت آنان دال بر رضا بود و به همین لحاظ رسول خدا (ص) پیمانشكنی را از سوی همه آنان تلقی كرد. همانگونه كه در اخراج یهود بنیقینقاع و بنینضیر و كشتن بنیقریظه همه آنان نقض عهد نكرده بودند ولی با سكوتشان به این امر راضی بودند.
ب. پس از كشته شدن سران قریش در جنگ بدر، از جمله ابوجهل و عتبه ریاست قریش به ابوسفیان رسید و او جنایتكارترین فرد قریش و امّ الفساد بود، كلیه جنگهای قریش بر ضد رسول خدا (ص) را او فرماندهی كرد و شكی نیست كه اگر قرار بود كسی از قریش مجازات شود و تاوان جنایتهای چندین ساله خود را بر ضد پیامبر و مسلمانان بپردازد به طور قطع شخص ابوسفیان بود. با این وصف چرا عباس بن عبدالمطلب آنقدر در حفظ جان و نگهداری او كوشید معلوم نیست و اما اینكه امان به ابوسفیان داد، عباس در مقامی نبود كه بتواند به او امان بدهد. منتهی با اصرار زیاد این امان را تا حدی بر گردن پیامبر گذاشت. به راستی ابوسفیان كه برادرزاده عباس را آنقدر آزار داده و برادرش حمزه را به فجیعترین وجه كشته و مثله كرده بود، چرا در نگاه عباس محترم بود؟ روشن نیست. شاید مقصود عباس این بود كه اگر ابوسفیان كشته شود دیگر كسی نمیتواند قریش را یك دست متقاعد به تسلیم
كند و این باعث هرج و مرج و خونریزی زیاد میگردد. هر چه بود كوشش بیدریغ وی در سالم نگهداشتن ابوسفیان مؤثر افتاد و آن عنصر خونآشام از این معركه جان سالم به در برد. البته باید حق داد كه با تسلیم شدن او راه برای تسلیم شدن قریش هموار گشت.
ج. بین علما اختلاف است كه آیا مكه عَنْوَةً، یعنی با قهر و غلبه فتح شد و یا صلحاً؟ ابن قَیم در زادالمعاد 3/ 623 مینویسد: اكثر اهل علم میگویند عَنْوَةً فتح شد، چرا كه گروهی از مكیان با خالد جنگیدند و پیامبر فرمود جنگ در آن حرام است فقط چند ساعتی برای من حلال شد و چون خداوند حرمت مكه را بزرگ شمرده پیامبر (ص) به احترام و حرمت مكه اهالی آن را اسیر نگرفت و اموال آنان را قسمت نكرد و اهل مكه را به عنوان اسیر آزاد كرد. شافعی و برخی دیگر میگویند مكه با صلح فتح شد، چون پیامبر به اهل مكه امان داد به همین جهت خانه و اموالشان را هم قسمت نكرد. برخی هم مانند ابنحزم در جوامع السیره/ 182 گفتهاند كه مكه مُؤَمَّنَةً فتح شد. به این معنی كه حضرت به مكیان و زنان و فرزندانشان امان داد، آنان را اسیر نكرد و اموالشان را نیز به غنیمت نگرفت.
د. رسول خدا (ص) تمامی مردم مكه را بخشید و با اصل «الإِسْلَامُ یَجُبُّ ما كانَ قَبْلَهُ» قلم عفو بر جرائم آنان كشید و تمامی دشمنیها و كینهتوزیهای سابق را نادیده گرفت.
ه. همانگونه كه قبلًا متذكر شدیم با فتح مكه دیگر راه هجرت بسته و تعطیل شد. رسول خدا (ص) فرمود:
«لا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْح».
بعد از فتح مكه دیگر هجرت نیست.
كسانی كه مانند اكثر امویان پس از فتح مكه به مدینه میآمدند، مهاجر محسوب نمیشدند و آیات قرآن درباره فضیلت مهاجران شامل آنان نمیشد.
و. پیامبر (ص) در فتح مكه هیچ كس را بر پذیرش اسلام اجبار نكرد، همه را آزاد گذاشت تا به دلخواه و انتخاب خود مسلمان شوند. حتی ابوسفیان را هم مجبور نساخت تا آنجا كه وقتی ابوسفیان بیحرمتی كرد و گفت من همواره در رسالت تو شك داشتهام و دارم او را تهدید نكرد، خود او به توصیه دوستش عباس به صورت ظاهر اسلام را پذیرفت. به روایت ابن اسحاق 4/ 60 صفوان هم وقتی خدمت پیامبر (ص) رسید گفت دو ماه به من مهلت بدهید تا درباره پذیرش اسلام فكر كنم. حضرت فرمود: «چهار ماه به تو مهلت میدهم». به همین جهت بود كه عده زیادی پس از فتح مكه تا سال نهم، یعنی نزدیك یك سال بر شرك خویش باقی بودند.
ز. «طُلَقاء» جمع طَلیق به معنای اسیران آزاد شده است، این لقب نشان دهنده سوء پیشینه قریش است كه برای همیشه بر پیشانی آنان نقش بست. «مُسْلِمَه» نیز جمع مسلم است، به كسانی كه در فتح مكه مسلمان شدند «مُسْلِمَةُ الْفَتْح» میگویند. این لقب هم تعریضی دارد به اینكه اینان كسانی هستند كه تا زمان فتح مكه بر شرك خود باقی بودهاند و پس از فتح مكه مسلمان شدند.
ح. فتح مكه كه فتح الفتوح و فتح اعظم نام گرفت، به سیادت و سروری قریش و سلطه آنان در حجاز پایان داد. طوایفی كه زیر سلطه فكری و سیاسی قریش بودند همواره چنین میپنداشتند كه اگر مكیان بر
باطل بودند و دین اسلام بر حق بود قریش شكست میخورد. ابنسعد در طبقات 1/ 336 از عمرو بن سَلَمَه جَرْمی نقل میكند كه گفت: مردم منتظر بودند كه اگر مكه فتح شود مسلمان شوند و میگفتند منتظر بمانید اگر محمد بر قریش پیروز گردد پس او راستگو و پیامبر است و چون خبر فتح مكه رسید همه اقوام اقدام به پذیرش اسلام نمودند. مسعودی در التنبیه و الاشراف/ 239 گوید: هنگامی كه رسول خدا (ص) مكه را فتح كرد و قریش تسلیم او شد عرب به اسلام روی آورد.
رسول خدا (ص) پس از فتح مكه سرایا و دستههایی به اطراف مكه اعزام كرد تا مردم را به اسلام دعوت كنند ولی فرمان جنگ به آنان نداد. ابناسحاق 4/ 70 از امام باقر (ع) روایت میكند كه خالد بن ولید را همراه سیصد و پنجاه نفر از مهاجر و انصار و قبیله بنیسُلیم به سوی بنیجَذیمه در غُمَیصا درنزدیكی مكه فرستاد تا آنان را به اسلام فرا خواند. خالد برخلاف دستور پیامبر بر بنیجَذیمه هجوم برد، آنان از ترس مسلح شدند. خالد از ایشان پرسید در چه حالی به سر میبرید؟ گفتند ما مسلمان هستیم، نماز میگزاریم و محمد را تصدیق كرده و در محله خودمان مسجد ساختهایم و اذان میگوییم. گفت چرا سلاح به دست گرفتهاید؟ گفتند بین ما و گروهی از اعراب دشمنی است ترسیدیم شما از آنان باشید بدین لحاظ سلاح برداشتیم. خالد گفت سلاح را كنار بگذارید. آنان سلاح خود را بر زمین گذاشتند. آنگاه دستور داد همه آنان را به اسارت گرفتند. خالد سپس خیانت كرد و به سبب عداوت و دشمنی
دیرینهای كه از دوران جاهلیت با آنان داشت، سحرگاه فرمان قتلعام مسلمانان را صادر كرد و بانگ زد هر كس اسیری در دست دارد او را بكشد! بنیسلیم به لحاظ دشمنی كه از قدیم با بنیجَذیمه داشتند اسیران خود را كشتند ولی مهاجر و انصار از فرمان خالد سرباز زدند و اسیران خود را آزاد كردند. واقدی 3/ 884 گوید: نزدیك سی نفر از آنان كشته شدند.
چون خبر جنایت هولناك خالد به پیامبر (ص) رسید بسیار غمگین شد و گریست. سپس رو به قبله ایستاد و دستهای خود را به سوی آسمان بلند نمود و سه مرتبه فرمود: «خدایا من از كرده خالد نزد تو بیزاری میجویم!». آنگاه به نقل یعقوبی 2/ 61 اموالی كه از یمن رسیده بود و یا به روایت واقدی 3/ 882 اموالی از صفوان بن امیه، عبدالله بن ابیربیعه و حُویطب بن عبدالعزی قرض كرد به امیرالمؤمنین داد و فرمود: «نزد بنیجذیمه برو و خونبها و غرامت اموالشان و خسارت آنچه خالد از بین برده پرداخت كن و كارهای دوران جاهلیت را زیر پای خود قرار ده».
علی (ع) نزد بنی جَذیمه رفت و از آنان دلجویی و كارشان را به بهترین وجه اصلاح و همه آنان را راضی كرد تا آنجا كه چون هزینه پرداخت غرامت كم آمد ابورافع را نزد رسول خدا (ص) فرستاد و مال بیشتری درخواست كرد. پیامبر نیز موافقت كرد. حضرت علی تمام خونبهای آنان و بهای اموالشان را كه از بین رفته بود پرداخت، حتی خسارت ظروف غذای سگها و حیواناتشان را هم پرداخت و مقداری مال نیز در اختیار آنان گذاشت كه اگر بعدها برخی از اموال نابود شده
یادشان آمد از آن برداشته و به زیاندیدگان بپردازند. هنگامی كه نزد رسول خدا بازگشت حضرت از او پرسید: «یا علی چه كار كردی؟» عرض كرد: «ای رسول خدا (ص) نزد گروهی رفتیم كه مسلمان بودند و در دیار خود مساجدی ساخته بودند. پس خونبهای تمام كسانی را كه خالد آنان را كشته بود پرداختم، حتی تاوان ظروف سگهایشان را هم دادم». حضرت فرمود: «آفرین! كار صحیحی انجام دادی. من به خالد دستور جنگ نداده بودم، همانا فرمان دادم آنان را به اسلام فرا خواند».
به روایت علامه مجلسی در بحارالانوار 21/ 143 فرمود:
«أَرْضَیْتَنِی رَضِیَ اللهُ عَنْكَ. یا عَلِیُّ أَنْتَ هادِی أُمَّتِی، أَلا إِنَّ السَّعِیدَ كُلَّ السَّعِیدِ مَنْ أَحَبَّكَ وَ أَخَذَ بِطَرِیقَتِكَ، أَلا إِنَّ الشَّقِیَّ كُلَّ الشَّقِیِّ مَنْ خالَفَكَ وَ رَغِبَ عَنْ طَرِیقَتِكَ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ».
مرا خشنود كردی خداوند از تو خشنود باد. ای علی! تو راهنمای امت منی، تا روز قیامت خوشبخت واقعی كسی است كه تو را دوست بدارد و به راه تو برود و بدبخت واقعی كسی است كه با تو مخالفت ورزد و از راه تو روی گرداند.
و به نقل شیخ صدوق در خصال/ 562 فرمود: «به خدا سوگند اگر به جای این كاری كه كردی شتران سرخموی نصیب من میشد این چنین شادمان نمیشدم». یعقوبی 2/ 61 مینویسد: در آن روز بود كه پیامبر (ص) به علی (ع) فرمود:
«فِداكَ أَبَوایَ».
پدر و مادرم فدای تو باد!
در اینجا پرسش مهمی كه مطرح است و به صورت مشكل و معضل بسیار بزرگی در سیره رسول خدا (ص) درآمده این است كه چرا خالد پس از این جنایت هولناك مجازات و قصاص نشد؟ بلكه دوباره در جنگ طائف به فرماندهی رسید! جواب نخست كه از علمای اهل سنت بوده این است كه میگویند خالد در این كار اشتباه كرده او قصد یاری و نصرت اسلام را داشت ولی به خطا عدهای از مسلمانان را كشت و به همین لحاظ بود كه پیامبر دیه آنان را پرداخت. پاسخ دوم مطلبی است كه محقق بزرگ استاد سید جعفر مرتضی عاملی از لبنان به درخواست نگارنده ارسال داشته و خلاصه آن این است، گرچه جنایت خالد قابل انكار نیست ولی همین كه او مدعی كفر بنی جَذیمه شد شبهه ایجاد شد و با وجود شبهه حد ساقط میگردد و بدیهی است كه رسول خدا (ص) از روی موازین عادی و عرفی حكم میكرده است نه از روی علم غیب.
پاسخ سوم كه گویا دقیقتر باشد این است كه احكام اسلام، اعم از عبادی، اجتماعی و قوانین جزایی تابع مصالح و مفاسد است، با این حال در مواردی كه اضطرار پیش آید به گونهای كه در ادای واجبات مفسده و در ارتكاب محرّمات مصلحت عرضی عارض شود، حكم اولی رفع و حكم ثانوی جایگزین میگردد، مانند خوردن مردار و نوشیدن شراب در حین اضطرار. در قوانین جزایی نیز حكم چنین است، یعنی اگر در اجرای حدی كه دارای مصلحت بوده مفسده آن فزونی یابد، مانند اینكه اغتشاش و اختلال نظم پیش بیاید، از باب اهم و مهم و دفع افسد به فاسد آن حد ساقط میگردد. ماجرای خالد از مصادیق بارز همین موضوع بوده است.
كفار قریش در آن ایام به تازگی و از روی بیمیلی در زمره مسلمانان درآمده بودند و سران آنان در پی فرصتی میگشتند تا كفر خود را آشكار كنند و بر ضد پیامبر (ص) و مسلمانان بشورند. لذا رسول خدا دید اگر بخواهد خالد را با آن موقعیت قبیلهای و اجتماعی كه در بین سران شرك دارد قصاص كند، شورش و اغتشاش بزرگی بر پا میشود كه به هیچ وجه نتوان آن را مهار كرد و صدها مشكل كوچك و بزرگ برای دین نوپای اسلام به دنبال دارد تا آنجا كه مفسده اجرای حد به مراتب بیش از مصلحت آن است. به این علت بود كه از اجرای حد خودداری كرد و به پرداخت دیه و خسارت اكتفا نمود و در عین حال از فعل خالد نیز نزد خداوند سهبار بیزاری جست. در سیره حلبی 3/ 199 و دلائل الصدق 3/ 33 هم به این نكته اشارهای شده است. فرماندهی یافتن مجدد او نیز گویا در همین راستا بوده است و حضرت میخواسته به نوعی او را مهار كند.
سریه كعب: پس از عمرة القضاء چند سریه رخ داد كه مهمترین آنها سریه كعب بن عُمیر غفاری است كه در آن مسلمانان مردانه جنگیدند و سرانجام همه آنان شهید شدند، جز یك نفر كه در بین مجروحان افتاده بود.
جنگ موته: در اوایل سال هشتم هجرت در بسیاری از مناطق حجاز امنیت برقرار شد. پیامبر (ص) تصمیم گرفت دعوت و تبلیغ اسلام را در مرزهای شمال و سرزمین روم شرقی متمركز كند. حارث بن عمیر ازْدِی
را همراه نامهای نزد شُرَحْبِیل بن عمرو غَسّانی فرمانروای بُصْری فرستاد و او را به پذیرش اسلام فرا خواند. حارث به دهكده موته كه رسید شُرَحبِیل بن عمرو او را دستگیر كرد و گردن زد. این كار بر رسول خدا (ص) سخت آمد و در جمادی الاولی سال هشتم هجری سپاهی متشكل از سه هزار نفر به فرماندهی جعفر بن ابیطالب و معاونت زید بن حارثه و عبدالله بن رَواحه بسیج كرد. آنگاه مسلمانان به سوی شام حركت كردند تا به منطقه مَعان در سرزمین اردن رسیدند. در آنجا مطلع شدند كه رومیان همراه سپاهی گران در مآب از توابع بَلْقا اردو زدهاند. سپاه اسلام حركت كرد تا به بَلْقاء رسید و در آنجا با سپاه روم رو به رو شد و سرانجام در دهكده موته اردو زد و لشكر روم نیز در مَشارف فرود آمد.
پس از شهادت فرمانده كل معاون اول سپاه زید بن حارثه پرچم را به دست گرفت و قهرمانانه جنگید تا آنكه با نیزهای كه به او زدند به شهادت رسید. سپس عبدالله بن رَواحه معاون دوم سپاه پرچم را برداشت و مردانه به نبرد پرداخت تا سرانجام شهید شد. پس از كشته شدن فرماندهان ارشد انسجام و نظم سپاه اسلام به هم ریخت و شیرازه آن از هم گسست. ثابت بن اقْرَم انصاری پرچم را به دست گرفت و مجاهدان را سوی خود فرا خواند، مسلمانان گرد او جمع شدند. آنگاه ثابت پرچم را به خالد بن ولید داد، اما خالد آن ایثار و رشادت فرماندهان قبلی را نداشت. از اینرو بدون آنكه كاری انجام دهد از میدان نبرد گریخت! مسلمانان وقتی دیدند فرمانده سپاه در حال فرار است، آنان نیز پا به فرار گذاشتند و سپاه روم به تعقیب آنان پرداخت. پیش از آنكه خبر شهادت
جعفر و معاونانش به مدینه برسد رسول خدا (ص) از آن آگاه شد و مردم را نیز مطلع ساخت. حضرت از شهادت جعفر بسیار غمگین شد. جعفر پس از شهادت به لحاظ آنكه خدا دو بال به او داد تا در بهشت به هر كجا كه میخواهد پرواز كند، به «جعفر ذوالجناحین» و «جعفر طیار» معروف گردید.
سریه ذات السلاسل: چند سریه در فاصله عُمرة القضاء و فتح مكه واقع شد كه مهمترین آنها سریه ذات السَّلاسِل است. اهل سنت این سریه را به گونهای و شیعیان به نوع دیگر ذكر كردهاند.
فتح مكه: پیش از اسلام بین قبیله خزاعه و بنیبكر اختلاف و درگیری بود، با آمدن اسلام و درگیر شدن با مسائل دین جدید دست از اختلاف برداشتند تا آنكه صلح حدیبیه پیش آمد. بیست و دو ماه كه از انعقاد صلح حدیبیه گذشت، بنینُفاثه كه تیرهای از بنیبكر بودند نزد قریش رفتند و از آنان خواستند تا ایشان را در جنگ با بنیخزاعه با نیرو و سلاح یاری دهند. گروهی از سران قریش همراه جمعی از یاران خود به كمك بنیبكر به گروهی از خزاعه حمله بردند و حدود بیست و سه نفر از آنان را كشتند. مردانی از خزاعه رهسپار مدینه شدند و آنچه را بر سرشان آمده بود به رسول خدا (ص) گزارش دادند و از قریش شكایت كردند. با پیمانشكنی قریش مانع فتح مكه برطرف و راه آن باز شد. ابوسفیان برای جلوگیری از سقوط مكه و سروری قریش و تحكیم و تمدید پیمان به مدینه رفت ولی كاری نتوانست بكند. وقتی بازگشت به مكه و شرح مسافرت خود را به قریش گفت او را ملامت كردند و فهمیدند كه نتوانسته است كاری انجام دهد. حاطب بن ابیبَلْتَعَه كه از بدریون و پیك
رسول خدا نزد پادشاه مصر بود، نامهای به سه نفر از سران قریش نوشت و خواست آنان را از حركت پیامبر مطلع سازد.
پیامبر از حاطب پرسید: «چه چیز تو را به این كار واداشت؟» گفت: ای رسول خدا من به خدا و رسول ایمان دارم و هیچ گونه تغییر و تبدیل هم در عقیدهام ندادهام. چون در میان قریش عشیرهای ندارم و خانوادهام بین آنان تنها هستند، خواستم به سبب این كار خانوادهام را حمایت كنند.
پیامبر حاطب را عفو كرد و سه آیه نخست سوره مُمْتَحَنَه در برائت او نازل شد.
رسول خدا (ص) به اعراب بادیهنشین پیام داد كه هر كس به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید ماه رمضان در مدینه باشد. عباس بن عبدالمطلب كه در مكه میزیست و هنوز هجرت نكرده بود، مقارن حركت پیامبر به قصد هجرت از مكه خارج شد و در ذیالحُلَیفَه به رسول خدا برخورد، بار و بنه خود را به مدینه فرستاد ولی خودش همراه آن حضرت به مكه بازگشت. ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب عموزاده پیامبر كه حضرت را هجو میكرد همراه عبدالله بن ابی امیه محزومی پسر عمه پیامبر و برادر ام سلمه كه او نیز از مخالفان و دشمنان سرسخت آن حضرت بود خواستند با واسطه شدن عباس بن عبدالمطلب خدمت پیامبر برسند ولی حضرت نپذیرفت. علی (ع) به ابوسفیان گفت از روبرو نزد رسول خدا (ص) برود و در مقابل آن حضرت بایستد و آنچه را برادران یوسف به او گفتند به پیامبر بگوید. پیامبر با یك دنیا بزرگواری و رحمت تمام جنایات و بیمهریها را نادیده گرفت و فرمود: «امروز بر شما
سرزنشی نیست!»
تا هنگامی كه مسلمانان در مَرُّ الظَّهْران فرود آمدند هیچگونه اطلاعی به قریش نرسیده بود. با این حال، آنان بیم داشتند كه شاید رسول خدا (ص) به جنگ ایشان بیاید. عباس بن عبدالمطلب برای جلوگیری از خونریزی بهسوی مكه آمد و در نزدیكی شهر ابوسفیان را دید. ابوسفیان از او پرسید چه خبر است؟ عباس گفت: وای بر تو! این رسول خداست با ده هزار نفر از مسلمانان، اگر بر تو ظفر یابد گردنت را میزند.
عباس با شتاب ابوسفیان را نزد رسول خدا (ص) آورد و عرض كرد من او را امان دادهام. ابوسفیان از روی اضطرار شهادتین را بر زبان جاری كرد. ابوسفیان با شتاب به مكه آمد و دستور امان را به مردم ابلاغ كرد و قریش را از مخالفت و مقاومت و سرسختی برحذر داشت.
پیامبر اكرم (ص) در آستانه ورود به مكه و فتح آن شهر فرمان و منشور بسیار مترقی و بشر دوستانهای صادر كرد و چنین فرمود: هان ای سپاهیان! هیچ مجروحی نباید از پای درآید، هیچ گریزان نباید دنبال گردد، هیچ اسیری نباید كشته شود و هر كس داخل خانهاش بماند در امان است. جالب اینكه پرچم امانی نیز بست و آن را به دست ابورُوَیحَه داد و دستور فرمود فریاد بزند: «هر كس زیر پرچم ابورُوَیحه درآید در امان است».
رسول خدا (ص) روز جمعه بیستم ماه رمضان سال هشتم هجرت نزدیك ظهر همراه سپاهیان اسلام وارد مكه گردید و شهر بدون مقاومت تسلیم او شد. سپاهیان اسلام از چهار سو وارد شهر شدند و در میعادگاه خود كه مسجدالحرام بود به هم رسیدند و پیرامون كعبه حلقه زدند.
رسول خدا (ص) سوار بر شتر طواف و با چوبدستی خود حجرالاسود را استلام كرد و تكبیر گفت. مسلمانان همه با تكبیر آن حضرت تكبیر گفتند، آنچنان كه مكه از صدای تكبیر آنان به لرزه درآمد! در این هنگام مشركان بر فراز كوهها ایستاده و نظارهگر این صحنه بودند. آنگاه با چوبدستی خود اشاره میكرد به هر یك از سیصد و شصت بتی كه پیرامون خانه كعبه نصب شده بود و آنها واژگون میشدند. رسول خدا تمام بدیهای قریش را نادیده گرفت و ایشان را عفو كرد و با یك دنیا مهربانی و عطوفت و رحمت فرمود:
«اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقاء».
بروید كه شما آزادشدگان هستید.
از اینرو به اهل مكه «طُلَقاء» میگویند.
سریه خالد بن ولید: رسول خدا (ص) پس از فتح مكه سرایا و دستههایی به اطراف مكه اعزام كرد تا مردم را به اسلام دعوت كنند ولی فرمان جنگ به آنان نداد. خالد برخلاف دستور پیامبر بر بنیجَذیمه هجوم برد، آنان از ترس مسلح شدند. خالد گفت سلاح را كنار بگذارید. آنگاه دستور داد همه آنان را به اسارت گرفتند. سپس به سبب عداوت دیرینهای كه از دوران جاهلیت با آنان داشت، سحرگاه فرمان قتلعام مسلمانان را صادر كرد ولی مهاجر و انصار از فرمان خالد سرباز زدند و اسیران خود را آزاد كردند. چون خبر جنایت هولناك خالد به پیامبر (ص) رسید بسیار غمگین شد و گریست. سپس علی (ع) به دستور پیامبر (ص) نزد بنیجَذیمه رفت و از آنان دلجویی كرد و تمام خونبهای كشتگانشان و بهای اموالشان را پرداخت.
سریه كعب را توضیح دهید.
به نظر شیعیان چه كسی فرمانده جنگ موته بوده است؟
سریه ذات السلاسل را توضیح دهید.
آیه نخست سوره ممتحنه در برائت چه كسی نازل شده است؟
چگونگی سقوط مكه و تسلیمشدن قریش را شرح دهید.
منشور رأفت پیامبر را در آستانه فتح مكه توضیح دهید.
سریه خالد بن ولید را شرح دهید.
هدفهای آموزشی
انتظار میرود با مطالعه این درس:
به چگونگی وقایع جنگ حنین پی ببریم.
با نقش امیرالمؤمنین (ع) در جنگ حنین آشنا شویم.
نقش زنان در جنگ حنین را بدانیم.
به نقش فرشتگان در یاری سپاه اسلام پی ببریم.
چگونگی محاصره طائف را بدانیم.
با نقش حضرت علی (ع) در محاصره طائف آشنا شویم.
با چگونگی اسلام آوردن شعرای بزرگ جاهلیت آشنا شویم.
چگونگی سریه امیرالمؤمنین به فلس را بدانیم.
در این درس به توضیح جنگ حنین، علت وقوع آن، فرار سپاه اسلام از میدان جنگ، رشادت حضرت علی (ع) در این جنگ، پایداری زنان شیردل، یاری فرشتگان، جنگ طائف، اسلام آوردن دو تن از شعرای
بزرگ جاهلیت، درگذشت زینب دختر پیامبر، تولد ابراهیم فرزند پیامبر، سریه امیرالمؤمنین به فلس و اسلام آوردن عدی فرزند حاتم طایی رئیس قبیله طی خواهیم پرداخت.
جغرافینویسان و مورخان قدیم در تعیین مكان حُنَین اختلاف دارند و به خوبی نتوانستهاند جایگاه آن را نشان بدهند. مسعودی در التنبیه والاشراف/ 234 گوید: حنین در كنار ذیالمجاز و فاصله آن تا مكه سه شب راه است. مؤلف معجم ما استعجم 1/ 471 گوید: درهای است نزدیك طائف. مؤلف معالم الاثیره/ 104 میگوید در حدود چهار فرسنگی شرق مكه قرار دارد. محمد حمیدالله حیدرآبادی كه چندین بار به آن مناطق سفر و از نزدیك آنجا را مشاهده كرده و حتی یك بار با چارپا آن سرزمین را گشته در كتاب رسول اكرم در میدان جنگ/ 150 گوید: حنین در نزدیكی مكه نیست، زیرا وی بعید میداند كه دشمن اینقدر به مكه نزدیك شده باشد و نیز میگوید این مكانی كه من دیدم نمیتواند سپاه دوازده هزار نفری اسلام را در خود جای داده باشد. او معتقد است كه حنین در ده یا سیزده فرسنگی مكه بوده است. مؤید نظر وی نصوصی است كه میگوید فاصله حنین تا مكه سه شب راه بوده است.
باری، پس از شكست و تسلیم قریش كه سروری و رهبری سیاسی سایر گروهها را با خود داشت و طوایف و قبایل اطراف مكه تحت سلطه فكری و سیاسی آنان بود، نباید تحركاتی از ناحیه دیگران صورت میگرفت، با این حال تحركاتی از سوی قبیله هَوازِن و ثَقِیف كه معروف
به شجاعت و جنگاوری بودند شكل گرفت. به روایت طبری 3/ 70 قبایل هوازن و ثقیف هنگامی كه شنیدند پیامبر از مدینه حركت كرده گمان كردند به جنگ آنان میآید، از اینرو نیروهای خود را جمع كردند. قبیلههای نَصْر، جُشَم، سَعْد و گروهی از بنیغَیلان با هَوازِن و ثَقِیف همراه شدند. بَغَوی در معالم التنزیل 2/ 261 و نویری در نهایة الارب 17/ 324 گوید: سپاه هوازن و ثقیف چهار هزار نفر بوده است. فرمانده كل آنان مالك بن عوف جوان مغروری بود كه بیش از سی سال نداشت.
به روایت ابناسحاق 4/ 80 قبایل هوازن و ثقیف با كلیه اموال و خانمان خود حركت كردند و در درّه اوْطاس فرود آمدند، دُرید بن صِمَّه پیرمرد باتجربه و بزرگ طایفه بنی جُشَم كه نابینا بود پرسید چرا صدای شتران و خران و گریه كودكان و آواز گوسفندان به گوشم میرسد؟ گفتند مالك بن عوف مردم را با اموال و زنان و كودكان كوچانده است. پرسید مالك كجاست؟ گفتند این مالك است. گفت ای مالك چرا من صدای شتر و خر و گاو و گوسفند و گریه كودكان را میشنوم؟ مالك گفت مردم را با اموال و زنان و فرزندانشان آوردهام. پرسید چرا؟ گفت زن و فرزند و اموال هر مردی را پشت سر وی قرار دادم تا از آن دفاع كنند. دُرید دست بر هم زد و گفت این بزچران را چهكار به جنگ! مگر چیزی میتواند فراری را برگرداند؟!
آنگاه رو كرد به مالك و گفت اینان را به جایگاهشان بازگردان سپس با كمك مردان اسبسوار با مسلمانان جنگ كن، اگر پیروز شدی
كسانی كه پشت جبهه هستند به تو ملحق خواهند شد و اگر شكست خوردی خاندان و اموالت محفوظ خواهد ماند. مالك از این گفتار خشمگین شد و گفت به خدا قسم این كار را نمیكنم، تو پیر شدهای و عقلت هم فرتوت گشته است. سپس گفت ای گروه هوازن یا از من اطاعت كنید یا بر این شمشیر تكیه میكنم تا از پشتم به در آید! گفتند همگی از تو اطاعت میكنیم. گفت هرگاه مسلمانان را دیدید شمشیرها را از غلاف بكشید و یكباره هماهنگ و دستهجمعی حملهور شوید. سپس حركت كردند تا به درّه حنین رسیدند و در آنجا موضع گرفتند.
به روایت ابن اسحاق 4/ 82 و واقدی 3/ 889 رسول خدا (ص) چون خبر تحركات هوازن را شنید عبدالله بن ابیحَدْرَد اسْلَمی را برای كسب خبر فرستاد. او بهطور ناشناس به میان آنان رفت و گفتگوهاشان را شنید و پس از بررسی و تحقیق نزد حضرت بازگشت و صحت اخبار جنگ را تأیید كرد. رسول خدا (ص) پس از فتح مكه كه در روز جمعه بیستم رمضان رخ داد پانزده روز در آنجا توقف كرد، آنگاه تصمیم به سركوبی هوازن و ثقیف گرفت. عَتّاب بن اسید را به عنوان امیر مكه و معاذ بن جَبَل را برای تعلیم احكام در مكه گذاشت و تعدادی زره از صفوان و تعدادی نیزه از نوفل بن حارث عاریه گرفت و با دوازده هزار نیرو كه دو هزار نفر آنان از مشركان تازه مسلمان بودند با دویست اسب روز شنبه ششم شوال به سوی حنین حركت كرد. ابوبكر از فزونی سپاه دچار شگفت و غرور شد و گفت امروز از كمی سپاه شكست نخواهیم خورد. آیه بیست و پنج
سوره توبه به این مطلب اشاره دارد. گروهی از سران قریش نیز همراه پیامبر حركت كردند تا ببینند كدام گروه پیروز میشود كه در هر صورت از غنایم بهرهمند شوند، در عین حال بدشان نمیآمد كه محمد و یارانش شكست بخورند.
به روایت امتاع الاسماع/ 404 پیامبر شب سهشنبه دهم شوال به حنین رسید، شب را درآنجا بهسر برد. واقدی 3/ 895 گوید: سحرگاهان سپاهیان اسلام را صفآرایی كرد و پرچمها را به پرچمداران داد و پرچم بزرگ را به دست علی (ع) سپرد. سپس بر استر سفید خود دُلْدُل سوار شد و دو زره پوشید و كلاهخود بر سر گذاشت. مالك شبانگاه نیروهای خود را در كمینگاههای دره حنین پنهان كرد و آماده جنگ ساخت. نیروهای او در تنگناهای دره حنین موضع گرفتند. در تاریكی صبح كه سپاهیان اسلام داخل دره حنین شدند ناگهان نیروهای مالك از كمینگاههای خود خارج شده و بر مسلمانان یورش برده و بیدرنگ همه را تیرباران كردند. سپاه اسلام با حمله غیرمنتظره و غافلگیرانه مواجه شد و نتوانست تعادل و ثبات خود را حفظ كند. نخست بنیسُلیم كه به فرماندهی خالد بن ولید در مقدمه سپاه بودند پا به فرار گذاشتند، پس از آن اهل مكه و سپس عموم مسلمانان گریختند.
مؤلف سبل الهدی 5/ 473 گوید: عدهای تا مكه گریختند و مردم را از جنگ رسول خدا مطلع ساختند. عَتّاب بن اسید و معاذ بن جَبَل غمگین و عدهای از مردم مكه خوشحال شدند و اظهار شماتت كردند. برخی نیز
گفتند عرب به دین پدران خود برمیگردد.
ابن ابیشیبه در المصنّف 8/ 553 گوید: جز چهار نفر همه مسلمانان گریختند. بسیاری از مورخان از جمله شیخ مفید در ارشاد/ 74 نوشته است همه فرار كردند جز ده نفر، نه نفر از بنیهاشم و دهمین آنان ایمَن بن امّایمَن بود كه شهید شد. مالك بن عُباده غافغی گوید:
لَمْ یُواسِ النَّبِیَّ غَیْرُ بَنِی***هاشِمٍ عِنْدَ السُّیُوفِ یَوْمَ حُنَیْن
هَرَبَ النّاسُ غَیْرَ تِسْعَةِ رَهْطٍ***فَهُمُ یَهْتِفُونَ بِالنَّاسِ أَیْن
روز حنین در مقابل شمشیرها جز بنیهاشم كسی در برابر پیامبر ایثار نكرد. جز یك گروه نه نفری همه مردم گریختند، آنان به مردم بانگ میزدند كجا میروید؟!
عباس بن عبدالمطلب نیز گفته است:
نَصَرْنا رَسُولَ اللهِ فی الْحَرْبِ تِسْعَةٌ***وَ قَدْ فَرَّ مَنْ قَدْ فَرَّ عَنْهُ فَأَقْشَعُوا
وَ عاشِرُنا لاقَی الْحَمامَ بِنَفْسِهِ***لِما مَسَّهُ فِی اللهِ لا یَتَوَجَّعُ
ما نه نفر رسول خدا را در جنگ یاری كردیم، در حالی كه گریختند آنان كه از نزد او گریختند و پراكنده شدند، دهمین ما (ایمن ابن امایمن) مرگ را دیدار كرد و از آنچه در راه خدا به او رسیده بود اظهار درد نمیكرد.
نه نفر استوار و ثابتقدم عبارت بودند از علیبن ابیطالب، عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس، ابوسفیان بن حارث، نوفل بن حارث، ربیعة بن حارث، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب، عُتْبَه و مُعَتِّب پسران ابولهب.
ابناسحاق 4/ 86 گوید: در این هنگام گروهی از سران قریش زبان به شماتت گشودند، ابوسفیان بن حرب كه تیرهای قمار را در تیردان خود
پنهان كرده و همراه داشت میگفت این فراریان تا كنار دریا میگریزند. كَلَدَة بن حَنْبَل برادر مادری صفوان گفت امروز سحر باطل شد. صفوان به او تندی كرد و گفت خاموش باش خدا دهانت را بشكند! شیبة بن عثمان عَبْدَرِی كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود گفت امروز انتقام خون پدرم را میگیرم، امروز محمد را میكشم! رسول خدا (ص) چون فرار مردم را دید به عباس كه صدای بلندی داشت دستور داد تا آنان را صدا بزند. عباس فریاد میزد: ای اهل پیمان شجره! ای اصحاب بقره! كجا فرار میكنید؟!
به روایت شیخ مفید/ 75 مرد بیباك و متهوّری از قبیله هوازن به نام ابوجَرْوَل سوار بر شتر سرخموی شده و پرچم سیاهی را بر سر نیزه بلندی زده بود و بیمحابا پیشاپیش سپاه دشمن میآمد. هرگاه بر مسلمانان چیره میشد آنان را رها نمیكرد و هرگاه یارانش از اطراف وی كنار میرفتند پرچم را برای كسانی كه پشت سرش بودند بلند میكرد و آنان به دنبالش میآمدند و چنین رجز میخواند:
أَنا أَبُوجَرْوَلَ لا بَراحَ ***حَتّی نُبِیحَ الْیَوْمَ أَوْ نُباحَ
من ابوجرولم، میدان جنگ را رها نخواهم كرد تا آنكه امروز اینان را نابود كنیم و یا خود نابود شویم.
علی (ع) به سوی او رفت و ضربتی به پشت شتر زد و او را به زمین انداخت. سپس با ضربتی دیگر او را به دو نیم كرد و چنین رجز خواند:
قَدْ عَلِمَ الْقَوْمُ لَدَی الصَّباحِ*** أَنِّی فِی الْهَیْجاءِ ذُو نِصاحِ
همانا این گروه در صبحگاهان نبرد میدانند كه من در میدان جنگ خیرخواه هستم.
با كشته شدن ابوجَرْوَل سپاه دشمن رو به هزیمت گذاشت و مسلمانان فراری به سوی رسول خدا بازگشتند. به روایت كلینی 8/ 376، شیخ مفید/ 76 و مقریزی/ 408 علی (ع) به تنهایی چهل نفر از قهرمانان دشمن را كشت. به روایت شیخ طوسی در امالی/ 575 و مقریزی در امتاع الاسماع/ 408 فضل بن عباس گوید: پدرم در آن روز كه مردم پراكنده شده بودند نگاهی كرد علی را در بین ثابت قدمان ندید، با ناراحتی گفت آیا در مثل این موقع باید پسر ابوطالب جان خویش را از رسول خدا (ص) دریغ ورزد و حال آنكه او در مواقع سخت و بحرانی تنها یاور پیامبر بود؟! گفتم این چه سخنانی است كه درباره برادرزادهات میگویی، آیا او را نمیبینی كه در میان گرد و غبار جنگ است؟! عباس گفت پسرم نشانی او را برایم بگو. گفتم او چنان و چنین است. گفت آن برق چیست؟ گفتم آن برق شمشیر اوست كه در بین پهلوانان میچرخد.
عباس گفت خود جوانمرد است و پسر جوانمرد، عمو و دایی فدایش باد! فضل گوید علی بن ابیطالب در آن روز چهل مرد جنگجو را از میان به دو نیم كرد و ضربات او سخت كشنده بود.
واقدی 3/ 903 گوید: امعُماره، امسُلیم، امسَلیط و امحارث زنان قهرمانی بودند كه شمشیر به دست گرفته و قهرمانانه پایداری كردند.
امعماره (نُسَیبَه) با فریاد به انصار میگفت: این چه كار زشتی است، شما را چه به فرار؟! آنگاه یكی از مردان هوازن را كشت و شمشیرش را برداشت. به روایت قمی 1/ 287 نسیبه بر صورت فراریان خاك میپاشید و میگفت: كجا فرار میكنید؟! آیا از خدا و رسولش فرار میكنید؟! عمر از كنار او گذشت. نسیبه به او گفت: وای بر تو این چه كاری بود كه انجام دادی؟ عمر گفت این كار خداست. به روایت واقدی 3/ 904 این مطلب را امحارث به عمر گفت.
با پایداری رسول خدا (ص) و دعوت سپاه اسلام به بازگشت، مسلمانان یكی پس از دیگری بازگشتند تا آنكه شمار آنان به صد نفر رسید و جنگ دیگر بار شدت گرفت. پیامبر روی ركاب زین ایستاد و فریاد زد:
«الآنَ حَمِیَ الْوَطِیسُ».
هم اكنون تنور جنگ داغ شد!
بیهقی 5/ 142 گوید: پیامبر در آن روز مشتی خاك از روی زمین برداشت و یا به روایت روضة الصفا 4/ 1540 علی به دست او داد و آن را به صورت مشركان پاشید و فرمود:
«ارْجِعُوا شاهَتِ الْوُجُوهُ!».
بازگردید صورتهایتان زشت باد!
همه پا به فرار گذاشتند و كسی نماند جز آنكه از چشمدرد مینالید و چشمهای خود را میمالید. با صلابت و استواری رسول خدا و رشادت امیرالمؤمنین و نزول فرشتگان مشركان زن و فرزندان و اموال خود را در میدان جنگ برجای گذاشته و رو به هزیمت نهادند و به گفته
سبل الهدی 5/ 473 هنوز شب فرا نرسیده بود كه خبر پیروزی پیامبر به مكه رسید.
شیخ مفید/ 76 گوید: روز كه بالا آمد و مشركان شكست سختی متحمل شدند رسول خدا (ص) دستور توقف جنگ را صادر كرد و با فریاد رسا اعلام كرد: «هیچ اسیری از دشمن نباید كشته شود».
مردی به نام ابن اكْوَع كه قبلًا در فتح مكه جاسوس طایفه هُذَیل بر ضد مسلمانان بود اسیر شد. او كه برای پناه گرفتن به سوی مردی از انصار روانه بود، عمر وی را دید و به مرد انصاری گفت: این دشمن خدا بر ضد ما جاسوسی میكرد، هماینك اسیر است پس او را بكش. مرد انصاری نیز بیدرنگ گردن وی را زد! این خبر به پیامبر رسید. حضرت سخت ناراحت شد و فرمود:
«أَلَمْ آمُرْكُمْ أَلّا تَقْتُلُوا أَسِیراً؟!».
مگر به شما دستور ندادم كه هیچ اسیری را نكشید؟!
پس از این حادثه ناگوار جَمیل بن مَعْمَر بن زُهَیر نیز كه اسیر بود به دست انصار كشته شد. رسول خدا (ص) در حالی كه خشمناك بود كسی را نزد انصار فرستاد و فرمود: «چه چیز شما را بر آن داشت كه او را بكشید با آنكه فرستاده من نزد شما آمد كه هیچ اسیری را نكشید؟!»
گفتند: همانا ما او را بنابر گفته عمر كشتیم. رسول خدا از ایشان روی برگرداند تا آنكه عُمَیر بن وَهْب با آن حضرت سخن گفت و خواهش كرد تا از ایشان درگذرد.
از مسلمانان چهار نفر شهید و از مشركان بنابر قول مشهور هفتاد نفر و به روایت مسعودی در التنبیه و الاشراف/ 235 یك صد و پنجاه نفر كشته شدند. به روایت واقدی 3/ 943، ابنسعد 2/ 152 و دیگران غنیمت جنگ حنین عبارت بود از ششهزار اسیر، بیست و چهار هزار شتر، بیش از چهل هزار گوسفند و چهار هزار اوقیه نقره. پیامبر آنها را به جِعرِّانه فرستاد و بُدیل بن وَرْقاء خُزاعی یا مسعود بن عمرو غفاری را بر غنایم گمارد. اسیران در آنجا برای خود سرپناهی برپا كردند. رسول خدا به بُسر بن سفیان دستور داد برای اسیران از شهر مكه لباس و پوشاك تهیه كند. بُسر برای تمامی آنان لباس و جامه تهیه كرد. واقدی 3/ 955 گوید: پیامبر فرمان داد خانواده مالك بن عوف فرمانده سپاه هوازن را در شهر مكه نزد عمهشان امعبدالله دختر ابوامیه نگهداری كنند.
همانگونه كه گذشت یگانه سردار دلیر و ثابتقدم كه بعد از رسول خدا (ص) از همه بیشتر پایداری و استقامت كرد امیرالمؤمنین (ع) بود. تكسوار نامدار اسلام رشادت را تا به آنجا رساند كه عباس عمویش ناخودآگاه گفت عمو و دایی به فدایت باد! او بود كه ابوجَرْوَل پرچمدار و پهلوان بیباك و متهوّر هوازن رابه خاك مذلت نشاند و با كشته شدن وی سپاه هوازن از هم پاشید و رو به هزیمت نهاد.
علی علیه السلام به تنهایی چهل نفر از جنگاوران دشمن را كشت. یعنی از هفتاد تن كشته دشمن بیش از نصف آنان به دست آن حضرت به قتل رسیدند. مؤلف سبل الهدی 5/ 478 گوید: علی در آن روز از همه مردم
قهرمانانهتر در كنار پیامبر میجنگید. جنگ بدر نخستین جنگ رسول خدا (ص) با مشركان بود كه منجر به درگیری شد، حنین نیز آخرین جنگی بود كه پیامبر با مشركان داشت و در آن زد و خورد رخ داد. این دو جنگ شباهتهای دیگری نیز به هم داشتند، از جمله اینكه در حنین نیز همانند بدر كشتههای دشمن هفتاد نفر بود. در حنین نیز مثل بدر بیشتر آن هفتاد تن به دست علی بن ابیطالب كشته شدند. از این روست كه این دو جنگ را با هم ذكر میكنند و آن حضرت را نیز قهرمان هر دو جنگ قلمداد مینمایند. اصولًا در تاریخ، فرهنگ و ادبیات اسلام و مسلمانان لقب قهرمان بدر و حنین به امیرالمؤمنین (ع) اختصاص دارد.
بدون شك در جنگ حنین فرشتگان به یاری مسلمانان شتافتند. قرآن در سوره توبه آیه 26 میفرماید: در روز حنین خداوند سپاهیانی را فرستاد كه شما آنان را نمیدیدید. مفسران گویند مراد از سپاهیان ناپیدا فرشتگان است. نویری در نهایة الارب 17/ 334 مینویسد: سعید بن جُبیر گوید خداوند در جنگ حنین پنج هزار فرشته به كمك پیامبرش فرستاد.
به روایت واقدی 3/ 906 و دیگران بسیاری از مشركان گفتهاند پس از آنكه مسلمانان فرار كردند و ما به قصد كشتن رسول خدا (ص) نزدیك اسب وی رسیدیم، ناگهان مردان سفیدپوش خوشچهره كه عمامههای سرخ بر سر داشتند، بر اسبان ابلق سوار و اطراف پیامبر را گرفته بودند، به ما گفتند صورتهایتان زشت باد، بازگردید! ما وحشتزده فرار كردیم و جمع ما به هر سوی پراكنده شد، گروهی به طائف رفته و داخل قلعه
شدند ولی باز هم وحشتزده بودند و گمان میكردند كه مردان سفیدپوش آنان را تعقیب میكنند.
به روایت واقدی 3/ 903 امسُلیم به پیامبر (ص) گفت: یا رسول الله دیدی اینان چگونه تو را تسلیم دشمن كرده و فرار كردند و شما را تنها گذاشتند؟! هنگامی كه به آنان دسترسی پیدا كردی عفوشان مفرما و آنان را همانند مشركان بكش. حضرت فرمود: «خداوند خود كفایت میكند و عافیت الهی گستردهتر از این است». نیز واقدی 3/ 904 گوید: سعد بن عباده طایفه خزرج را فرا خواند و اسید بن حُضیر طایفه اوس را. مسلمانان از هر سوی جمع شدند و به دشمن غضب نموده و قصد كشتن زن و بچههای ثقیف و هوازن را نمودند. چون این خبر به پیامبر (ص) رسید سه مرتبه فرمود: «اینان را چه میشود كه كودكان را میكشند! كودكان نباید كشته شوند». اسید گفت: ای رسول خدا مگر اینان بچههای مشركان نیستند؟ فرمود: «مگر خوبان شما فرزندان مشركان نبودهاند؟! هر نوزادی بر فطرت توحید متولد میشود».
خالد اینجا نیز مرتكب جنایت شد و پیرزنی را كشت! مردم گرد جسد او جمع شده بودند. حضرت پرسید: «چه خبر است؟» گفتند: خالد زنی را كشته است. پیامبر (ص) مردی را فرمان داد تا خود را به خالد برساند و بگوید كه پیامبر تو را از كشتن زنان، پیرمردان و بردگان منع میكند. آری، اینجا نیز پیامآور رحمت با تمهید خردمندانه و جدیت خود از كشتار و قتلعام هزاران زن و كودك جلوگیری كرد.
در پایان این بحث تذكر دو نكته مفید بهنظر میرسد؛ نكته اول اینكه از دیرباز افرادی مانند ابن سید الناس در عیون الاثر 2/ 227، صالحی شامی در سبل الهدی 5/ 514 و دیگران به توجیه فرار مسلمانان در جنگ حنین پرداختهاند كه در حقیقت چیزی جز اجتهاد در مقابل نص نبوده و مخالف صریح قرآن است كه در آیه بیست و پنج سوره توبه میفرماید: (ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ). رشید رضا مصری نیز در تفسیر المنار 10/ 262 گویا برای آنكه از فضیلت و رشادت امیرالمؤمنین (ع) بكاهد، به توجیه فرار مسلمانان در جنگ حنین پرداخته و گفته است: این فرار گسترده به لحاظ ترس و وحشت از دشمن نبوده است، مسلمانان چون یك مرتبه بهطور ناگهانی با هجوم سپاه دشمن مواجه گردیدند مضطرب شدند و موضع خود را رها كردند و این برای انسان یك امر طبیعی است! علامه طباطبایی در المیزان 9/ 221 شبهات او را عنوان كرده و پاسخ آنها را داده است.
نكته دوم اینكه این خالد دیگر آن خالد قهرمان مشركان در جنگ احد و خندق و صلح حدیبیه نیست، این خالد از این پس كارش در جنگها فرار و یا انزواست. فرار او در موته كه شهره آفاق شد و در حنین نیز هیچ كاری نكرد و اندك تحركی از خود نشان نداد. او كه با مردان بنیسُلیم به عنوان طلایهدار سپاه رفت گویی خواب او را ربوده بود! در طائف هم هیچ نقش قابل توجه و ابتكار نظامی نداشت. این در حالی است كه وی بعدها در دوران خلافت ابوبكر بیباكانه و متهورانه جنگید و عده زیادی، از جمله بیگناهان و مسلمانان را به خاك و خون كشید! آری، خالد دیگر كارش بیشتر كشتن اسیران مسلمان و پیرزنان و
ارتكاب برخی مسائل خلاف شرع و اخلاق بود. گویا او دیگر به این جنگها معتقد نبود و به اصطلاح دل خوشی نداشت.
شهر طائف بهگفته یاقوت در معجم البلدان 4/ 9 در حدود پانزده فرسنگی شرق مكه كنار رود وَجّ قرار دارد، منطقهای است حاصلخیز دارای نخلستانها، باغهای انگور و مزارع سرسبز. این شهر نیز مانند دیگر شهرهای حجاز در قدیم شامل چند دهكده و هر یك از آنها دارای قلعهها و برجهای مراقبت بود و اطراف شهر نیز با دیوار محصور شده بود. كلمه طائف نیز یعنی حصاردار. طائف پس از خیبر دومین شهر حصارداری بود كه سپاه اسلام با آن مواجه شد. عموم ساكنان طائف را قبیله ثقیف تشكیل میداد ولی برخی از اشراف قریش نیز در آنجا دارای خانه و املاك بودند و طائف شهر ییلاقی آنان به حساب میآمد.
ابناسحاق 4/ 95 گوید: فراریان هَوازِن و ثقیف سه دسته شدند؛ گروهی از جمله مالك فرمانده سپاه شرك به طائف، دستهای به اوطاس و عدهای هم به نَخْلَه رفتند. رسول خدا سوارانی را برای سركوبی آنان به نخله فرستاد. دُرید بن صِمَّه به دست ربیعة بن رُفَیع در نخله كشته شد. سپاهی را نیز به فرماندهی ابوعامر اشعری، عموی ابوموسی اشعری به اوطاس اعزام كرد. ابوعامر ضمن جنگ سختی كشته شد. او قبل از شهادت ابوموسی را به جای خود نصب كرد. ابوموسی جنگ را ادامه داد و پس از شكست دشمن نزد پیامبر بازگشت. تعداد زیادی از ثقیفیان كه همراه فرمانده شورشیان مالك بن عوف به طائف رفته بودند داخل قلعه
بسیار مستحكم آن شهر شده و موضع گرفتند. درون قلعه چاه آب و غذای یك سال وجود داشت و نیازی به خارج شدن از قلعه نبود.
مؤلف سبل الهدی 5/ 556 گوید: رسول خدا (ص) نخست خالد بن ولید را همراه هزار نفر به سوی طائف فرستاد، خالد آمد كنار قلعه طائف اردو زد و قلعه را محاصره كرد. حلبی 3/ 117 گوید: خالد مبارز طلبید ولی كسی پاسخ نداد. او سخن خود را تكرار كرد. عَبْدیالیل از سران ثقیف گفت: احدی از ما برای جنگ نزد تو بیرون نمیآید، ما داخل حصار خود میمانیم، چرا كه غذای سالیانی نزد ما وجود دارد، اگر تا هنگامی كه این غذاها تمام شود تو این جا ماندی آنگاه ما دستهجمعی با شمشیرهایمان به جنگ تو میآییم تا آنكه آخرین نفر ما كشته شود.
به روایت واقدی 3/ 924 رسول خدا (ص) نیز همراه سپاه اسلام به قصد محاصره طائف حركت كرد، در بین راه به قلعه مالك بن عوف فرمانده شورشیان برخورد. برای آنكه مبادا دشمن پشت سر به عنوان پایگاهی از آن استفاده كند دستور داد قلعه را تخریب كردند.
پیامبر (ص) كنار قلعه شهر طائف اردو زد و شهر را محاصره كرد. ثقیفیان كه دیدند تاب و توان مبارزه با سپاه اسلام را ندارند داخل قلعههای خود موضع گرفتند و بیرون نیامدند. آنان صد نفر تیرانداز ماهر داشتند، از همان داخل قلعه مسلمانان را تیرباران كردند و عدهای از سپاه اسلام به شهادت رسیدند. حضرت دستور داد تا لشكر اسلام با راهنمایی حباب بن منذر عقبنشینی كند و از تیررس دشمن خارج گردد. واقدی
3/ 927 مینویسد: به فرمان پیامبر (ص) اطراف شهر را پر از بوتههای خاردار كردند و راههای خروجی و نفوذی را مسدود نمودند. گویا این كار برای قطع ارتباط دشمن با خارج بوده تا مانع رسیدن تداركات از بیرون قلعه گردد و نیز جلوی حمله شبانه آنان گرفته شود. بلاذری 1/ 367 میگوید: پیامبر با این خارها اطراف سپاه خود را محصوركرد. برای فتح طائف به پیشنهاد سلمان فارسی از منجنیق كه با آن سنگ پرتاب میكردند و همانند توپهای كنونی بود استفاده شد ولی نتیجهای نداد. از ارّابههای جنگی هم كه شبیه زرهپوشها و نفربرهای امروزی بود و آنها را از چوب میساختند و پوست ضخیم روی آن میكشیدند استفاده شد اما ثقیفیان مفتولهای گداخته را روی ارّابهها ریختند و نیروهای اسلام را مجروح كردند.
پیامبر (ص) برای آنكه بتواند با كمترین كشته و خونریزی دشمن را به تسلیم وادار سازد، به نقل واقدی 3/ 928 دستور داد تاكها را قطع كنند و بسوزانند. در این هنگام التماس و استغاثه دشمن شروع شد. سفیان بن عبدالله ثقفی گفت درختان را قطع نكن، یا پیروز میشوید كه از آن شما میگردد و یا آنكه برای خدا و خویشاوندی این كار را ترك كن. پیامبر فرمود: «من برای خدا و خویشاوندی قطع كردن آنها را رها میكنم».
قبیله ثقیف از قبایل ثروتمند جزیرة العرب بهشمار میآمد و غلامان و كنیزان زیادی در اختیار داشت. رسول خدا (ص) فرمان داد اعلان كنند هر بردهای از دژ طائف خارج گردد و به مسلمانان پناهنده شود آزاد خواهد شد. حدود بیست نفر از بردگان از جمله ابوبكره از طائف
گریختند و به مسلمانان پیوستند، آنان به پیامبر (ص) گفتند: اگر تا یك سال هم محاصره ادامه پیدا كند ثقیف از نظر آب و غذا در مضیقه قرار نخواهد گرفت.
به روایت شیخ مفید در ارشاد/ 80 و میرخواند در روضة الصفا 4/ 1534 رسول اكرم (ص) در ایام محاصره طائف، امیرالمؤمنین را برای شكستن بتها و ویران كردن بتخانهها به اطراف گسیل داشت. حضرت در بین راه به گروه زیادی از طایفه خَثْعَم برخورد، در تاریكی سپیدهدم مرد جنگجویی از آنان به نام شهاب بن عِیس پیش آمد و هماورد طلبید.
امیرالمؤمنین فرمود: «چه كسی به جنگ او میرود؟» هیچ كس حاضر نشد. خود به مبارزه با وی برخاست. ابوالعاص بن ربیع گفت من به جای شما میروم. حضرت نپذیرفت و فرمود: «اگر من كشته شدم امیر سپاه تو خواهی بود». سپس به میدان رفت و او را به قتل رساند. آنگاه همچنان به راه خود ادامه داد تا بتها را شكست و آن مناطق را از لوث بتها پاكسازی كرد. پس از آن نزد رسول خدا (ص) كه هنوز در حال محاصره طائف به سر میبرد بازگشت. پیامبر كه نگران سلامت امیرالمؤمنین بود تا او را دید خوشحال شد و برای پیروزی او در این مأموریت تكبیر گفت. سپس دست وی را گرفت به كناری برد و با او خلوت كرد و مدتی طولانی به گفتگوی خصوصی و رازگویی پرداخت. در این هنگام عمر نزد پیامبر آمد و به اعتراض گفت آیا جدا از ما به تنهایی با او راز میگویی؟ حضرت فرمود:
«یَا عُمَرُ ما أَنَا انْتَجَیْتُهُ بَلِ اللهُ انْتَجاهُ».
ای عمر من با او راز نگفتم بلكه خداوند بود كه با او راز گفت.
ترمذی 5/ 597 نیز این روایت را نقل كرده جز آنكه گفته مردم به پیامبر (ص) اعتراض كردند.
شیخ مفید در ارشاد/ 81 گوید: روزی نافع بن غیلان با گروهی از سواران ثقیف از قلعه طائف خارج شد. امیرالمؤمنین در وادی وَجّ با آنان برخورد و نافع را كشت. مشركان فرار كردند و این باعث وحشت ثقیف شد. بدین جهت گروهی از آنان نزد پیامبر آمدند و اسلام آوردند.
رسول خدا (ص) برای گشودن دژ طائف از تمامی شیوههای جنگی استفاده كرد ولی با سرسختی كه ثقیف از خود نشان داد موفق به فتح طائف نشد. شرایط هم اجازه نمیداد كه بیش از این سپاه اسلام در آنجا توقف كند، زیرا اولًا فتح طائف به زمان بیشتری نیاز داشت. ثانیاً ماه شوال سپری میشد و با فرا رسیدن ماه ذیالقعده داخل ماه حرام میشدند كه جنگ در آن ممنوع و حرام بود. ثالثاً نگهداری انبوه اسیران و غنایم در جِعرّانه مشكلات زیادی داشت و باید هر چه زودتر تكلیف آنها روشن میگشت. رابعاً مراسم حج نیز فرا میرسید و باید برای نظارت آن برنامهریزی میشد. خامساً تنها گذاشتن مدینه بیش از این صلاح نبود.
از اینرو پیامبر دستور داد سپاه اسلام محاصره طائف را ترك و به سوی جعرّانه حركت كند. به روایت ابنهشام 4/ 131، احمد حنبل 3/ 343 و دیگران هنگامی كه سپاه اسلام خواست طائف را ترك كند
مسلمانان از پیامبر (ص) خواستند بر قوم ثقیف نفرین كند ولی حضرت فرمود:
«اللّهُمَّ اهْدِ ثَقِیفاً وَ أْتِ بِهِمْ مُسْلِمِینَ».
بار خدایا ثقیف را هدایت كن و آنان را مسلمان نزد ما بفرست.
گفتنی است كه بیش از ده سال قبل از جنگ طائف در دورانی كه پیامبر (ص) در مكه به سر میبرد وقتی برای تبلیغ اسلام به این شهر سفر كرد، مردم به جای مهماننوازی او را سخت آزردند و به شدت مجروح ساختند به طوری كه نای و توان حركت نداشت. اما امروز كه با چندین هزار سپاه آنان را محاصره كرد سابقه سوء آنان را نادیده گرفت، حتی وقتی مسلمانان از آن حضرت خواستند آنان را نفرین كند فرمود: «خدایا ثقیف را هدایت كن». این است معنای «رَحْمَةً لِلْعالَمِین» بودن رسول اكرم (ص).
به روایت ابن اسحاق 4/ 129 و واقدی 3/ 938 در جنگ طائف دوازده نفر از مسلمانان شهید شدند. گویا از كفّار كسی كشته نشد.
پیامبر (ص) از طائف رهسپار جعرّانه شد و پنجم ذیالقعده به آنجا رسید. به روایت واقدی 3/ 950 در همین ایام هیئت چهارده نفری هوازن كه مسلمان شده بودند به ریاست زُهیر بن صُرَد همراه ابوبُرْقان عموی رضاعی پیامبر خدمت آن حضرت رسیدند و از ایشان خواستند تا بر آنان منت گذاشته اسیرانشان را آزاد كند. رسول خدا (ص) فرمود: «من مدتها
منتظر شما ماندم و گمان كردم كه دیگر نمیآیید، همانا اسیران تقسیم و داخل سهمها شدهاند». آنگاه از آنان پرسید: «زنان و فرزندان خود را بیشتر دوست دارید یا اموالتان را؟». گفتند اگر زنان و فرزندانمان را به ما بازگردانی برای ما بهتر است. حضرت فرمود: «پس از نماز ظهر برخیزید و بگویید ما رسول خدا را نزد مسلمانان و مسلمانان را نزد رسول خدا درباره آزادی زنان و فرزندانمان شفیع قرار میدهیم». آنان نیز پس از نماز ظهر چنین كردند. پیامبر فرمود: «آنچه حق من و فرزندان عبدالمطلب است به شما بخشیدم». مهاجران هم گفتند حق ما هم از آن رسول خداست. انصار نیز چنین گفتند. بدینسان تمامی شش هزار اسیر آزاد شدند و به محل زندگی خود بازگشتند.
واقدی 3/ 913 گوید: شیما خواهر رضاعی پیامبر (ص) نیز بین اسیران بود، او نزد حضرت آمد و نشانی داد، رسول خدا (ص) به محض اینكه او را شناخت اشكهایش جاری شد و عبای خود را برای وی پهن كرد. آنگاه به او فرمود: «اگر دوست داری با اكرام و احترام نزد ما بمان و اگر مایلی چیزی به تو عطا كنم و به سوی قبیلهات باز گرد؟» شیما پیشنهاد دوم را پذیرفت و پس از آنكه اسلام آورد نزد عشیره خود بازگشت.
رسول خدا (ص) از هیئت هوازن پرسید: «مالك بن عوف كجاست؟» گفتند در طائف. فرمود: «به او بگویید اگر مسلمان نزد من بیاید خانواده و مالش را به او پس میدهم و صد شتر نیز به او میبخشم». مالك چون این سخن را شنید شبانه پنهانی از طائف گریخت و در جعرّانه به حضور رسول خدا (ص) رسید و اسلام آورد. حضرت خانواده و
اموالش را با صد شتر به او داد و وی را بر مسلمانان قبیلهاش فرمانروا ساخت.
ابناسحاق 4/ 134 گوید: رسول خدا (ص) پس از آزاد كردن اسیران هوازن شتر خود را سوار شد. در این هنگام مردم دور آن حضرت را گرفته و به سوی او هجوم بردند و گفتند: ای رسول خدا غنایم، شتران و گوسفندان را قسمت فرما. چنان اطراف ایشان را احاطه كردند كه ناچار به درختی تكیه داد و عبا از دوشش كشیده شد و فرمود: «ای مردم عبای مرا بدهید! به خدا سوگند اگر به شماره درختان تهامه شتر و گوسفند داشته باشید همه آنها را میان شما تقسیم میكنم». آنگاه به ابوسفیان، حكیم بن حِزام، سهیل بن عمرو، حُویطب بن عبدالعزی، صفوان بن امیه صد شتر و چهل اوقیه نقره داد. به افرادی دیگر نیز مانند مَخْرَمة بن نوفل، عُمیر بن وَهْب، هشام بن عمرو هر یك پنجاه شتر داد. به روایت ابنهشام 4/ 137 این افراد حدود سی نفر و به روایت سبل الهدی 5/ 582 بیش از پنجاه نفر بودند. ابنسعد 2/ 153 گوید: تمامی این بخششها را از خمس كه سهم خود حضرت بود پرداخت و این ثابتترین قول نزد ماست. واقدی 3/ 948 نیز گوید: ثابتترین دو قول این است كه این بخششها از خمس بوده است. سپس غنایم را تقسیم كرد، سهم هر نفر چهار شتر و چهل گوسفند شد. به هركس كه اسب داشت دوازده شتر و صد و بیست گوسفند رسید و اگر بیش از یك اسب داشت برای آن اسبان اضافی دیگر سهمی تعلق نمیگرفت.
واقدی 3/ 948 گوید: پس از تقسیم غنایم سعد بن ابیوقّاص به پیامبر اعتراض كرد و گفت: ای رسول خدا به عُیینَة بن حِصْن و اقْرَع بن حابس صد تا صد تا شتر بخشیدی ولی جُعیل بن سراقه را رها كرده و چیزی به او ندادی. حضرت فرمود: «من خواستم دل آن دو را به دست بیاورم تا مسلمان شوند ولی جُعیل بن سراقه را به اسلامش واگذاشتم». ذوالخُوَیصِرَه تمیمی نیز نزد حضرت آمد و گفت به عدالت رفتار كن. پیامبر (ص) فرمود:
«وَیْلَكَ! فَمَنْ یَعْدِلُ إِذا لَمْ أَعْدِلْ؟!».
وای بر تو! اگر من به عدالت رفتار نكنم پس چه كسی به عدالت رفتار میكند؟!
انصار نیز از بابت بخششهایی كه به طوایف عرب شد ناراحت شدند. آنگاه به روایت ابن اسحاق 4/ 141 سعد بن عباده گلایه آنان را به پیامبر رساند. حضرت دستور داد تمامی انصار را در مكانی جدای از دیگر مردم جمع كنند. سپس همراه علی بن ابیطالب نزد آنان رفت و ابتدا گمراهی انصار و هدایت آنان را به وسیله خدا و نیز تصدیق و كمك آنان را به رسول خدا گوشزد كرد و در پایان فرمود: «ای گروه انصار آیا به سبب مختصر مال دنیا كه من خواستم با آن دل گروهی را به دست بیاورم تا مسلمان شوند و شما را به اسلامتان واگذاشتم ناراحت شدید؟ آیا راضی نیستید مردم با گوسفند و شتر بروند و شما رسول خدا را ببرید. سوگند به آنكه جان محمد در دست اوست اگر هجرت نبود من هم یك نفر از انصار بودم. اگر مردم همگی به راهی بروند و انصار به راه
دیگر هرآینه من راه انصار را میروم. بار خدایا انصار و فرزندان انصار و فرزندان فرزندانِ انصار را بیامرز». در این هنگام انصار همگی گریستند و گفتند ما راضی شدیم كه رسول خدا (ص) در سهم ما باشد.
مقریزی در امتاع الاسماع/ 432 گوید: پیامبر سیزده روز در جعرّانه ماند و چون از كار تقسیم غنایم و آزادی اسیران فراغت یافت شب چهارشنبه دوازده روز مانده به پایان ذیالقعده راهی مكه شد و با احرام عمره وارد شهر گردید و مناسك عمره را انجام داد و همان شب به جعرّانه بازگشت. آنگاه شب پنجشنبه از راه سَرَف و مر الظهران رهسپار مدینه گردید و در روز جمعه بیست و هفتم ذیالقعده پس از دو ماه و شانزده روز وارد مدینه شد. پیش از آن دو نفر از بنیعبدالاشهل مژده فتح و پیروزی حنین را به مدینه برده بودند.
در پایان این بحث چند نكته را باید یادآور شویم، اول اینكه آیا آزادی اسیران هوازن پس از تقسیم آنان و یا قبل از آن بوده، اختلاف است. همانگونه كه گذشت واقدی 3/ 950 در یك گزارش از پیامبر نقل میكند كه حضرت به هیئت هوازن فرمود اسیران تقسیم شدهاند. اما ابن اسحاق 4/ 134 تصریح دارد كه آزادی اسیران پیش از تقسیم غنایم بوده است. ظواهر امر نیز بر صحت گزارش ابن اسحاق دلالت دارد. گویا هجوم گسترده مردم به سوی رسول خدا و درخواست اكید و صریح آنان درباره تقسیم غنایم به این جهت بوده كه مسلمانان از آن بیم داشتند كه مبادا پیامبر اموال هوازن را نیز مانند اسیرانشان به آنان باز گرداند.
دوم اینكه پس از فتح مكه موسم حج فرا رسیده بود. از اینرو انتظار
میرفت كه خود پیامبر در مراسم حج شركت كند و آن را هدایت نماید ولی چنین نكرد و به مدینه بازگشت. علت این امر روشن نیست، آیا درباره امنیت مدینه نگرانی داشته و یا مطلب دیگری بوده است، خدا میداند.
سوم اینكه در تقسیم غنیمت اگر به تمامی دوازده هزار نیرو سهام تعلق گرفته باشد كه معمولًا هم همینگونه باید باشد و با توجه به اینكه پیامبر خمس غنایم را برداشت و مقدار زیادی از آن را به عدهای به عنوان تألیف قلوب داد، سهام كم میآید و به هر نفر این مقدار كه ذكر شده تعلق نمیگیرد و تعداد غنایم كمتر از سهامی است كه ذكر كردهاند.
چهارم با توجه به اینكه رسول خدا (ص) پس از جنگ حنین اسیران را تقسیم نكرد و نیز به هیئت هوازن فرمود: «من مدتها منتظر شما ماندم» معلوم میشود كه به گفته ابن عبدالبرّ در الدرر/ 230 حضرت از اول در این فكر بوده كه اسیران آزاد شوند و بر سر زندگی خویش بازگردند.
زُهَیر بن ابی سُلْمی از شعرای بزرگ جاهلیت و از سرایندگان معلَّقات هفتگانه مشهور عرب بود. دو پسر او به نام بُجَیر و كعب نیز از شاعران نامدار عرب بودند. به روایت ابن اسحاق 4/ 144 و ابن اثیر در كامل 2/ 186 روزی بجیر به كعب گفت این گوسفندان را نگهدار من نزد این مرد بروم و ببینم چه میگوید. بجیر نزد رسول خدا (ص) آمد و اسلام آورد. چون خبر به كعب رسید اشعاری در سرزنش و ملامت
برادر خود و بر ضد رسول خدا (ص) سرود و برای بجیر فرستاد و بعدها در اشعار خود نام یكی از زنان بزرگ و با شخصیت مسلمان را میبرد و او را هتك حرمت مینمود! رسول خدا (ص) به ناچار خون او را هدر اعلام كرد.
بجیر در جنگ طائف همراه پیامبر (ص) بود، چون از طائف بازگشت نامهای به كعب نوشت و گفت بدانكه هر كس در حال توبه و پشیمانی نزد رسول خدا بیاید او را میبخشاید. پس هنگامی كه نامهام به دستت رسید اسلام بیاور و نزد پیامبر بیا، زیرا هركسی مسلمان شود حضرت گذشته وی را نادیده میگیرد. كعب اسلام آورد و چكامه بسیار زیبایی در مدح رسول خدا (ص) سرود و راهی مدینه شد. ابتدا بر مردی از جُهینه كه با او آشنا بود وارد شد، آنگاه صبح همراه آن مرد به مسجد رفت. پس از نماز دوستش به او گفت این رسول خداست برخیز و از او امان بخواه. كعب برخاست پیش رفت و روبروی پیامبر نشست. آنگاه به طور ناشناس دست در دست آن حضرت گذاشت و گفت: ای رسول خدا كعب بن زهیر توبه كرده و مسلمان شده، حال آمده تا از شما امان بگیرد، اگر او را نزد شما بیاورم توبهاش را میپذیری؟
رسول خدا (ص) فرمود: «آری». گفت: ای رسول خدا من كعب بن زهیرم! در این لحظه مردی از انصار خواست گردن او را بزند، حضرت فرمود: «رهایش كن، زیرا در حال توبه و پشیمانی از كار خویش آمده است». سپس كعب چكامه شیوا و پرآوازه خود را برای رسول خدا (ص) قرائت كرد كه از جمله آن این دو بیت است:
نُبِّئْتُ أَنَّ رَسُولَ اللهِ أَوْعَدَنِی*** وَ الْعَفْوُ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ مَأْمُولُ
إِنَّ الرَّسُولَ لَنُورٌ یُسْتَضاءُ بِهِ*** مُهَنَّدٌ مِنْ سُیُوفِ اللهِ مَسْلُولُ
خبر یافتم كه رسول خدا مرا تهدید به مرگ كرده است و حال آنكه از رسول خدا امید عفو و بخشش میرود! پیامبر نوری است كه مردم در پرتو آن هدایت میشوند و او بهترین شمشیر خداوند است كه از غلاف بیرون كشیده شده است.
آنگاه پیامبر (ص) عبایی به او بخشید كه بعدها معاویه آن را از وارثان وی به بیست هزار درهم خرید.
به روایت عیون التواریخ 1/ 340 در سال هشتم حضرت زینب دختر رسول خدا (ص) همسر ابوالعاص بن ربیع بر اثر جراحت و بیماری كه از ضربت هَبّار به او رسیده بود درگذشت و رحلت او موجب تأثر شدید پیامبر گردید. زینب (س) دو فرزند داشت یك پسر به نام علی كه در دوران نوجوانی درگذشت و یك دختر به نام امامه كه امیرالمؤمنین (ع) پس از رحلت حضرت زهرا به وصیت خود ایشان با او ازدواج كرد. قبلًا نیز امكلثوم و رقیه دو دختر دیگر رسول خدا درگذشته بودند. از این پس از دختران پیامبر فقط فاطمه زهرا (س) در قید حیات بود.
به روایت یعقوبی 2/ 87 در ذیالحجه سال هشتم ابراهیم از ماریه قبطیه كه هدیه زمامدار مصر به پیامبر بود متولد شد. پیامبر (ص) گویا به یاد
جدش ابراهیم خلیل نام فرزندش را ابراهیم گذاشت. آنگاه جبرئیل نازل شد و گفت: سلام بر تو ای ابوابراهیم. روز هفتم ولادتش گوسفندی برای او عقیقه كرد، موی سر نوزاد را تراشید و به وزن آن نقره در راه خدا انفاق كرد. زنان انصار در شیردادن او به رقابت برخاستند و رسول خدا (ص) او را به امبَرْدَه دختر مُنذر بن زید سپرد.
ولادت ابراهیم سبب شد تا ماریه از كنیزی به مقام همسری ارتقا یابد و مقام و موقعیت بیشتری نزد پیامبر پیدا كند. چون پس از حضرت خدیجه او تنها زنی بود كه افتخار فرزند داشتن از ایشان را پیدا كرد. به روایت بلاذری/ 450 و قمی 2/ 318 این امور باعث حسادت عایشه گردید، او زبان به شماتت و تهمت و سخنان ناشایست و ناروا گشود تا ماریه را از چشم حضرت بیندازد.
بتخانه فُلْس در سرزمین نَجْد و متعلق به قبیله طَی بود، ریاست این طایفه را سخاوتمند شهیر جهان عرب حاتم طایی برعهده داشت. عَدی فرزند حاتم كه كیش مسیحیت را برگزیده بود، پس از درگذشت پدرش رئیس و فرمانروای قبیله طی شد. به روایت واقدی 3/ 984 رسول خدا (ص) علی (ع) را همراه صد و پنجاه مرد انصاری كه در بین آنان بزرگان اوس و خزرج بودند با صد شتر و پنجاه اسب بهسوی قبیله طی در سرزمین نَجْد فرستاد و دستور داد بتخانه فُلْس را ویران كند. امیرالمؤمنین رایت سپاه را به سهل بن حُنیف و پرچم را به جبّار بن صخر داد. سپاهیان اسلام به سوی نَجْد حركت كردند. به نزدیكی سرزمین آنان كه رسیدند حباب بن
منذر، ابوقَتاده و ابونائله برای جمعآوری اطلاعات به اطراف رفتند، آنان غلامی را كه جاسوس قبیله طی بود دستگیر كرده و نزد امیرالمؤمنین آوردند و حضرت از او به عنوان راهنما استفاده كرد. نیروهای اسلام صبحگاهان بر سر قبیله طی هجوم بردند و در یك درگیری بیشتر آنان را اسیر كردند و تعدادی شتر و گوسفند را به غنیمت گرفتند. از خاندان حاتم سَفّانه خواهر عدی و چند دختر بچه دیگر اسیر شدند. اسیران خاندان حاتم جداگانه نگهداری میشدند. رئیس قبیله طی عدی بن حاتم نیز طبق برنامهای كه از قبل تدارك دیده بود با خانواده خود به سوی شام گریخت. آنگاه علی (ع) به بتخانه فُلْس رفت و آن را ویران كرد و از خزانه آن سه شمشیر و سه زره و مقداری پارچه و لباس همراه آورد. در یكی از مناطق غنایم و اسیران را تقسیم كردند ولی از تقسیم اسیران خاندان حاتم خودداری شد.
به روایت ابن اسحاق 4/ 225 سفّانه دختر حاتم نزدیك مسجد پیامبر در خانه رَمْلَه دختر حارث با احترام نگهداری میشد. هرگاه رسول خدا از آنجا عبور میكرد او میگفت: ای رسول خدا (ص) پدرم درگذشته و یاورم گریخته است، بر من منت گذار خداوند بر تو منت گذارد. در هر مرتبه حضرت میپرسید: «یاورت كیست؟». میگفت: عدی بن حاتم. حضرت میفرمود: «همان كه از خدا و رسولش گریزان است!». خواهر عدی ناامید شد. روز چهارم پس از آنكه پیامبر عبور كرد دیگر سخنی نگفت. علی (ع) به او اشاره كرد برخیز و سخن بگو. سفّانه برخاست و سخن هر روز خود را تكرار كرد. رسول خدا سفّانه را آزاد كرد و به او لباس، مركب و خرجی راه داد و همراه كاروانی از قوم خودش كه مورد
اعتماد بودند به شام فرستاد. سفّانه از مردم پرسید آن مردی كه به من اشاره كرد سخنت را تكرار كن كیست؟ گفتند: علی است و همو است كه شما را اسیر كرد. مگر او را نمیشناسی؟ گفت نه به خدا سوگند از آن هنگام كه اسیر گشتم تا زمانی كه وارد این خانه شدم جامه خود را بر صورتم كشیدم و گوشه چادرم را بر روبندم افكندم نه چهره او و نه چهره هیچ یك از یارانش را ندیدم.
عدی گوید من به توصیه خواهرم به مدینه رفتم و در مسجد خدمت رسول خدا رسیدم. حضرت پرسید: «كیستی؟» گفتم عدی بن حاتم. پیامبر مرا به خانه خویش برد. در بین راه به پیرزنی ضعیف برخورد، او در باره مشكلات خود به تفصیل سخن گفت و حضرت گوش میداد. با خود گفتم به خدا سوگند این مرد پادشاه نیست. سپس وارد خانه حضرت شدیم تشكی از لیف خرما برای من پهن كرد و فرمود: «روی این بنشین». گفتم شما روی آن بنشین، نپذیرفت. آنگاه من روی آن نشستم و خودش روی زمین نشست. با خود گفتم به خدا این رفتار پادشاهان نیست. سپس حضرت از عقیده و امور شخصی من خبر داد. در اینهنگام فهمیدم كه او پیامبر مرسل است، اسلام آوردم و نزد خانواده خویش باز گشتم.
جنگ حنین: قبایل هوازن و ثقیف هنگامی كه شنیدند پیامبر از مدینه حركت كرده گمان كردند به جنگ آنان میآید، از اینرو نیروهای خود را جمع كردند. قبیلههای نَصْر، جُشَم، سَعْد و گروهی از بنیغَیلان با
هَوازِن و ثَقِیف همراه شدند. به دره حنین رسیدند و در آنجا موضع گرفتند. رسول خدا (ص) پس از فتح مكه كه در روز جمعه بیستم رمضان رخ داد پانزده روز در آنجا توقف كرد، آنگاه تصمیم به سركوبی هوازن و ثقیف گرفت. سپاه اسلام با حمله غیرمنتظره و غافلگیرانه مواجه شد و نتوانست تعادل و ثبات خود را حفظ كند. نخست بنیسُلیم كه به فرماندهی خالد بن ولید در مقدمه سپاه بودند پا به فرار گذاشتند، پس از آن اهل مكه و سپس عموم مسلمانان گریختند. نه نفر استوار و ثابتقدم عبارت بودند از علیبن ابیطالب، عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس، ابوسفیان بن حارث، نوفل بن حارث، ربیعة بن حارث، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب، عُتْبَه و مُعَتِّب پسران ابولهب. مرد بیباك و متهوّری از قبیله هوازن به نام ابوجَرْوَل سوار بر شتر سرخموی شده و پرچم سیاهی را بر سر نیزه بلندی زده بود و بیمحابا پیشاپیش سپاه دشمن میآمد. علی (ع) به سوی او رفت و ضربتی به پشت شتر زد و او را به زمین انداخت. با كشته شدن ابوجَرْوَل سپاه دشمن رو به هزیمت گذاشت و مسلمانان فراری به سوی رسول خدا بازگشتند.
علی (ع) به تنهایی چهل نفر از قهرمانان دشمن را كشت. امعُماره، امسُلیم، امسَلیط و امحارث زنان قهرمانی بودند كه شمشیر به دست گرفته و قهرمانانه پایداری كردند. با پایداری رسول خدا و دعوت سپاه اسلام به بازگشت، مسلمانان یكی پس از دیگری بازگشتند تا آنكه شمار آنان به صد نفر رسید و جنگ دیگر بار شدت گرفت. با صلابت و استواری رسول خدا (ص) و رشادت امیرالمؤمنین (ع) و نزول فرشتگان مشركان زن و فرزندان و اموال خود را در میدان جنگ برجای گذاشته و رو به
هزیمت نهادند و هنوز شب فرا نرسیده بود كه خبر پیروزی پیامبر به مكه رسید. یگانه سردار دلیر و ثابتقدم كه بعد از رسول خدا (ص) از همه بیشتر پایداری و استقامت كرد امیرالمؤمنین (ع) بود. بدون شك در جنگ حنین فرشتگان به یاری مسلمانان شتافتند. قرآن در سوره توبه آیه بیست و شش میفرماید: در روز حنین خداوند سپاهیانی را فرستاد كه شما آنان را نمیدیدید.
امسُلیم به پیامبر گفت: یا رسول الله (ص) دیدی اینان چگونه تو را تسلیم دشمن كرده و فرار كردند و شما را تنها گذاشتند؟! هنگامی كه به آنان دسترسی پیدا كردی عفوشان مفرما و آنان را همانند مشركان بكش. حضرت فرمود: «خداوند خود كفایت میكند و عافیت الهی گستردهتر از این است».
جنگ طائف: طائف پس از خیبر دومین شهر حصارداری بود كه سپاه اسلام با آن مواجه شد. فراریان هَوازِن و ثقیف سه دسته شدند؛ گروهی از جمله مالك فرمانده سپاه شرك به طائف، دستهای به اوطاس و عدهای هم به نَخْلَه رفتند. رسول خدا سوارانی را برای سركوبی آنان به نخله فرستاد. سپاهی را نیز به فرماندهی ابوعامر اشعری، عموی ابوموسی اشعری به اوطاس اعزام كرد. ابوعامر ضمن جنگ سختی كشته شد. او قبل از شهادت ابوموسی را به جای خود نصب كرد. ابوموسی جنگ را ادامه داد و پس از شكست دشمن نزد پیامبر بازگشت. تعداد زیادی از ثقیفیان كه همراه فرمانده شورشیان مالك بن عوف به طائف رفته بودند داخل قلعه بسیار مستحكم آن شهر شده و موضع گرفتند. درون قلعه چاه آب و غذای یك سال وجود داشت و نیازی به خارج شدن از قلعه نبود.
رسول خدا نیز همراه سپاه اسلام به قصد محاصره طائف حركت كرد. پیامبر كنار قلعه شهر طائف اردو زد و شهر را محاصره كرد. ثقیفیان كه دیدند تاب و توان مبارزه با سپاه اسلام را ندارند داخل قلعههای خود موضع گرفتند و بیرون نیامدند.
پیامبر (ص) برای آنكه بتواند با كمترین كشته و خونریزی دشمن را به تسلیم وادار سازد، دستور داد تاكها را قطع كنند و بسوزانند. در این هنگام التماس و استغاثه دشمن شروع شد. روزی نافع بن غیلان با گروهی از سواران ثقیف از قلعه طائف خارج شد. امیرالمؤمنین (ع) در وادی وَجّ با آنان برخوردند و نافع را كشت. مشركان فرار كردند و این باعث وحشت ثقیف شد. بدین جهت گروهی از آنان نزد پیامبر آمدند و اسلام آوردند. رسول خدا برای گشودن دژ طائف از تمامی شیوههای جنگی استفاده كرد ولی با سرسختی كه ثقیف از خود نشان داد موفق به فتح طائف نشد.
زُهَیر بن ابی سُلْمی از شعرای بزرگ جاهلیت و از سرایندگان معلَّقات هفتگانه مشهور عرب بود. دو پسر او به نام بُجَیر و كعب نیز از شاعران نامدار عرب بودند. بجیر نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد. چون خبر به كعب رسید اشعاری در سرزنش و ملامت برادر خود و بر ضد رسول خدا سرود. بجیر در جنگ طائف همراه پیامبر بود، چون از طائف بازگشت نامهای به كعب نوشت و گفت بدانكه هر كس در حال توبه و پشیمانی نزد رسول خدا بیاید او را میبخشاید. كعب نیز اسلام آورد و چكامه بسیار زیبایی در مدح رسول خدا سرود و راهی مدینه شد.
در سال هشتم حضرت زینب دختر رسول خدا (ص) همسر ابوالعاص بن ربیع بر اثر جراحت و بیماری كه از ضربت هَبّار به او رسیده بود
درگذشت و رحلت او موجب تأثر شدید پیامبر گردید.
در ذیالحجه سال هشتم ابراهیم از ماریه قبطیه متولد شد. پیامبر گویا به یاد جدش ابراهیم خلیل نام فرزندش را ابراهیم گذاشت.
سریه امیرالمؤمنین به فلس: نیروهای اسلام صبحگاهان بر سر قبیله طی هجوم بردند و در یك درگیری بیشتر آنان را اسیر كردند و تعدادی شتر و گوسفند را به غنیمت گرفتند. علی (ع) به بتخانه فُلْس رفت و آن را ویران كرد. در یكی از مناطق غنایم و اسیران را تقسیم كردند ولی از تقسیم اسیران خاندان حاتم خودداری شد.
عدی گوید: من به توصیه خواهرم به مدینه رفتم و در مسجد خدمت رسول خدا (ص) رسیدم. پیامبر (ص) مرا به خانه خویش برد. از كارهای حكیمانه وی فهمیدم كه او پیامبر مرسل است، اسلام آوردم و نزد خانواده خویش بازگشتم.
علت فرار سپاه اسلام در جنگ حنین چه بود؟
ابوجرول چگونه و به دست چه كسی كشته شد؟
قهرمان جنگ حنین چه كسی بود؟
حضور فرشتگان را در جنگ حنین توضیح دهید.
چگونگی محاصره طائف را شرح دهید.
شعرای بزرگ جاهلیت را كه اسلام آوردند نام ببرید.
نام پسر پیامبر (ص) از ماریه قبطیه چه بود؟
داستان اسلام آوردن عدی پسر حاتم طایی را توضیح دهید.
هدفهای آموزشی
انتظار میرود با مطالعه این درس:
علت وقوع جنگ تبوك را بدانیم.
به چگونگی حوادث جنگ تبوك پی ببریم.
با داستان اعزام خالد به دومة الجندل آشنا شویم.
به علت ساختن مسجد ضرار پی ببریم.
دیدگاه قرآن را درباره جنگ تبوك بدانیم.
با دستاورد های جنگ تبوك آشنا شویم.
ماجرای اعلام برائت از مشركین را بدانیم.
اقدامات پیامبر را برای مسلمان كردن مردم یمن بدانیم.
در این درس به جنگ تبوك، علت وقوع و موقعیت مكانی آن، امضای قرارداد صلح مبنی بر پرداخت جزیه با یوحنّا بن رؤبه حاكم ایله و اكیدر بن عبدالملك كندی پادشاه دومة الجندل، اقدامات منافقین و
ساختن مسجد ضرار به عنوان پوششی برای توطئه بر ضد رسول خدا و مسلمانان، نگاه قرآن به جنگ تبوك، دستاوردهای جنگ تبوك، نزول آیات آغازین سوره برائت درباره قوانین جدید، قرائت آیات در روز عید قربان در سرزمین منی به وسیله حضرت علی (ع)، ارسال معاذ از سوی پیامبر به یمن برای گسترش اسلام، اعزام خالد بن ولید به یمن و عدم پذیرش اسلام از سوی قبیله همدان و اسلام آوردن قبیله همدان به دست حضرت علی (ع) به یمن از سوی پیامبر، سریه امیرالمؤمنین در یمن و اسلام آوردن قبیله مذحج خواهیم پرداخت.
سرزمین تبوك بنابر تصریح مسعودی در التنبیه والاشراف/ 235 و مقدسی در البدء والتاریخ 2/ 239 در نود فرسنگی شمال مدینه در نزدیكی مرز شام قرار داشته است. مؤلف معالم الاثیره/ 69 گوید: تبوك در حدود صد و سی فرسنگی شمال مدینه قرار دارد. بنابراین حدود چهل فرسنگ بیشتر از آن فاصلهای است كه قدما گفتهاند. در جمع بین این دو قول شاید بتوان این نكته را بیان داشت كه مقصود پیشینیان منطقه تبوك بوده و محل مورد نظر معاصرین خود تبوك است و یا آنكه راه قدیم و جدید متفاوت است.
درباره علت جنگ تبوك اختلاف است. بهروایت واقدی 3/ 990 رسول خدا (ص) خبر یافت كه هِرَقْل (هراكلیوس) امپراتور روم سپاه عظیمی گرد آورده و جیره یك سال آنان را پرداخته و قبایل لَخم، جُذام،عامله، غسّان و غیر آنان از عربهای نصرانی آماده جنگ با مسلمانان
شدهاند و طلایه سپاه خود را تا بَلْقاء پیش فرستاده و خود هِرَقْل در حِمْص اقامت گزیده است. این خبر به وسیله بازرگانان كه روغن و آرد به مدینه حمل میكردند انتشار یافت.
یعقوبی 2/ 67 نوشته است: علت جنگ تبوك برای خونخواهی جعفر بن ابیطالب (ع) بوده است كه به دست سپاه روم در سرزمین موته شهید شد. در سبل الهدی 5/ 626 علتهای دیگری نیز ذكر شده است.
گرچه حلبی 3/ 129 گفته جنگ تبوك در فصل پاییز بوده و این با تقویم وُوسْتِنْفِلْد نیز مطابقت دارد ولی به نظر میرسد كه در فصل تابستان بوده، چون ابن اسحاق 4/ 159 میگوید: جنگ تبوك در شدت گرما و در فصل برداشت محصول بود. گرمی هوا و خشكسالی و تا حدودی قحطی از طرفی و دوری راه و نگرانی از سپاه عظیم روم از طرفی دیگر بسیج این سپاه را دشوار ساخته بود.
این سپاه را با الهام از قرآن جیش العسره (سپاه سختی) نامیدند، زیرا مسلمانان در این جنگ سختی و دشواری زیادی متحمل شدند. زمخشری در كشّاف 2/ 318 گوید: هوای بسیار گرم، خشكسالی و قحطی این سپاه را در شدت گرفتاری قرار داده بود و از نظر مركب و غذا و آب بسیار در مضیقه بودند. هر ده نفر به نوبت بر یك شتر سوار میشدند و از خرما و جوی كرمزده و روغن مانده بدبو استفاده میكردند. شدت گرسنگی تا به آنجا رسید كه به هر دو نفر یك دانه خرما تعلق میگرفت كه آن را با هم تقسیم میكردند و از تشنگی گاهی شتر میكشتند و آبهای داخل
شكم او را مینوشیدند. ابن اسحاق 4/ 159 گوید: با اینكه پیامبر در اكثر جنگها برای غافلگیری دشمن مقصد و مقصود خود را برای سپاهیان نمیگفت و از راه غیر معمولی حركت میكرد ولی در جنگ تبوك به لحاظ قدرت و عظمت سپاه روم و بُعد مسافت از همان ابتدا مقصد و هدف خود را بیان داشت و به مسلمانان دستور داد تا خود را برای جنگ با امپراتور روم مجهز و آماده كنند.
واقدی 3/ 990 گوید: رسول خدا (ص) از تمام قبایل كمك خواست و افرادی را برای بسیج تیرهها به طوایف مختلف گسیل داشت و از مكه نیز درخواست نیرو كرد. سرانجام سپاهی بزرگ متشكل از سی هزار نفر، دوازده هزار شتر و ده هزار اسب آماده شد.
در این جنگ منافقان بهطور گسترده و برنامهریزی شده در میان مردم كارشكنی میكردند، آنان به مردم میگفتند در این گرمای شدید به جنگ نروید این فصل برای جنگ مناسب نیست.
سپاه اسلام نیاز به هزینه و مخارج زیادی داشت، پیامبر در این مورد بسیج عمومی كرد و از همه خواست در تأمین سپاه تبوك شركت كنند. مسلمانان با شوق و رغبت در جهاد مالی شركت كردند، حتی فقیران و نیازمندان در حد توان خود كمك میكردند. به روایت زمخشری در كشّاف 2/ 294 ابوعقیل انصاری یك صاع خرما آورد و گفت: ای رسول خدا در نخلستان كار میكردم دو صاع خرما اجرت گرفتم، یكی را برای خانوادهام و دیگری را برای هزینه جنگ آوردم. بسیاری از زنان مسلمان
نیز زیورآلات خود را تقدیم كردند تا در كار تجهیز سپاه مصرف شود. هزینه اساسی و عمده سپاه بر دوش ثروتمندان و متمكّنان بود. به روایت طبرسی/ 122 و مقریزی/ 446 عباس بن عبدالمطلب، سعد بن عباده، عثمان بن عَفّان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبیر و عدهای دیگر بیشتر مخارج جنگ را تأمین كردند. برخی از منافقان نیز از روی ریا و خودنمایی كمكهایی كردند.
هنگام حركت پیامبر مدینه ملتهب و بحرانی بود، ماندن عده زیادی از منافقان در شهر و دوری مسافت تبوك اوضاع نگرانكنندهای پدید آورده بود. از اینرو رسول خدا (ص) تصمیم گرفت فرد لایقی را به عنوان جانشین خود در مدینه بگذارد تا او بتواند امنیت شهر را در غیاب حضرت حفظ كند. این فرد جز امیرالمؤمنین كس دیگری نمیتوانست باشد. به روایت شیخ مفید/ 83 به علی (ع) فرمود:
«یا عَلِیُّ إِنَّ الْمَدِینةَ لاتَصْلُحُ إِلَّا بِی أَوْ بِكَ».
ای علی مدینه جز با ماندن من یا تو سامان نخواهد گرفت.
منافقان كه دیدند با وجود علی (ع) نقشههای آنان عملی نخواهد شد، برای بیرون كردن او به شایعهپراكنی پرداخته و گفتند پیامبر، علی را برای تجلیل و احترام و دوستی به جانشینی خود نگذاشته بلكه از او آزرده خاطر گشته و از روی بیاعتنایی بوده است. امیرالمؤمنین برای تكذیب و رسوایی آنان سلاح خود را برداشت و در جُرْف به سپاه اسلام پیوست و گفت: «ای رسول خدا! منافقان گمان میكنند كه از من رنجیدهخاطر
گشتهای و مرا از روی ناراحتی و بیاعتنایی در مدینه گذاشتهای؟». حضرت فرمود: «دروغ گفتهاند بلكه تو را جانشین خود در دار هجرتم و بین اهل بیت و اقوامم میگذارم. برادرم به جای خود بازگرد كه مدینه جز با ماندن من یا تو سامان نخواهد گرفت». سپس به روایت ابن اسحاق 4/ 163 و دیگران جمله تاریخی خود را بیان داشت و فرمود:
«أَفَلا تَرْضَی یا عَلِیُّ أَنْ تَكُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسَی إِلّا أَنَّه لا نَبِیَّ بَعْدِی؟».
ای علی آیا راضی نیستی كه نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسی را داشته باشی، جز آنكه پس از من پیامبری نیست؟
عرض كرد «همانا راضی شدم» و در پی آن به مدینه بازگشت.
رسول خد (ص) در ثنیة الوداع اردو زد و به صفآرایی و تنظیم سپاه خود پرداخت. یعقوبی 2/ 67 و طبرسی/ 122 نوشتهاند: رسول خدا پرچم مهاجران را به زبیر داد و طلحه را بر میمنه سپاه و عبدالرحمن بن عوف را بر میسره گمارد. دیار بكری در تاریخ الخمیس 2/ 125 گوید: پرچم اوس و پرچم خزرج را به ابودُجانه و یا حُباب بن مُنذر سپرد. آنگاه به سوی سرزمین تبوك حركت كرد. راهنمای آن حضرت در این سفر علقمة بن فَغْواء خزاعی بود.
ابناسحاق 4/ 167 گوید: ابوذر به لحاظ ناتوانی شترش از پیوستن به پیامبر عقب ماند و در ذیالمَرْوَه شترش از حركت بازایستاد. ناچار بار
خود را به دوش گرفت و تنها و پیاده به راه افتاد. در نیمروزی بود كه برخی از مسلمانان او را از دور دیدند و به رسول خدا (ص) گفتند مردی تنها در راه میآید. فرمود: «كُنْ أَباذَرّ» امیدوارم ابوذر باشد. چون دقت كردند گفتند: یا رسولالله به خدا سوگند ابوذر است. حضرت فرمود:
«رَحِمَ اللهُ أَباذَرٍّ، یَمْشِی وَحْدَهُ وَ یَمُوتُ وَحْدَهُ وَ یُبْعَثُ وَحْدَهُ».
خدا ابوذر را رحمت كند، تنها میرود و تنها میمیرد و تنها برانگیخته میشود.
به روایت ابن اسحاق 4/ 166 در این غزوه عدهای از منافقان نیز شركت كردند و اندك مناسبتی كه پیش میآمد به شبههافكنی و ایجاد شك و تردید در عقاید مسلمانان و زخمزبان به رسول خدا مبادرت میورزیدند. از جمله وقتی شتر آن حضرت در بین راه گم شد و اصحاب به جستجوی آن پرداختند، یكی از منافقان به نام زید بن لُصَیت گفت مگر نمیپندارد كه پیامبر است و از آسمان خبر میدهد، پس چگونه اكنون نمیداند شترش كجاست؟! پیامبر (ص) از گفتار زید خبر داد و فرمود: «به خدا قسم من چیزی جز آنچه خدا به من تعلیم میدهد نمیدانم.
اكنون خداوند مرا به محل آن راهنمایی كرد. شتر در این دره است و مهارش به درختی گیر كرده است، بروید آن را بیاورید». رفتند و شتر را آوردند. منافقان نفاقپراكنیهای دیگری نیز مرتكب شدند كه در سوره توبه بیان شده است.
رسول اكرم (ص) و مسلمانان پس از تحمل دشواریها و پیمودن بیابانهای مخوف و راههای سخت سرانجام به سرزمین تبوك رسیدند و به روایت واقدی 3/ 1019 مطلع شدند خبری كه درمورد اعزام نیرو از طرف امپراتور روم به مناطق مرزی داده بودند دروغ بوده است. برخی نیز معتقدند كه حضور مقتدرانه پیامبر در تبوك و كثرت سپاه آن حضرت موجب نگرانی امپراتور روم شد و به این جهت او صلاح دید كه سپاه خود را به مركز فرا خواند و به جنگ با مسلمانان نپردازد. رسول خدا (ص) بیست روز در تبوك توقف كرد و در این مدت با فرمانروایان مرزی كه همگی تحت سلطه پادشاه روم بودند معاهدات و قراردادهایی بست و سریههایی به اطراف اعزام كرد. یوحَنّا بن رُؤبه حاكم ایلَه (بندر عقبه) نزد پیامبر آمد و حضرت قطعهای پارچه به او بخشید و با وی قرارداد صلح و پرداخت جزیه امضا كرد.
به نقل ابناسحاق 4/ 169 پیامبر (ص) در همان زمان كه در تبوك به سر میبرد خالد بن ولید را با چهارصد و بیست سوار در ماه رجب به سوی اكَیدِر بن عبدالملك كِنْدی كه نصرانی و پادشاه دَوْمَةُ الجندل بود فرستاد. خالد گفت عده سپاه من اندك است. حضرت فرمود: «در حالی كه پی شكار گاو است بر او دست خواهی یافت» و نیز فرمود: «اگر به او دست یافتی او را نكش و نزد من بیاور، مگر آنكه از تسلیم شدن خودداری كند». خالد با سپاه خود به دومة الجندل رفت و در یك شب
مهتابی كه اكیدر با چند نفر از خاندان خود از جمله برادرش حسّان در حال تعقیب و شكار گاو بودند بر آنان یورش برد، برادر او را كشت و خودش را اسیر كرد. خالد به اكیدر به این شرط امان داد كه قلعه دومة الجندل را بر وی بگشاید. آنگاه خالد او و برادر دیگرش مُضاد را نزد رسول خدا آورد. حضرت آن دو را امان داد و قرارداد صلحی مبنی بر پرداخت جزیه با آنان امضا كرد.
واقدی 3/ 1019 گوید: پیامبر (ص) با اصحاب خود درباره پیشروی به سوی شام و روم شرقی مشورت كرد. عمر گفت اگر مأمور به حركت هستی حركت كن. حضرت فرمود: «اگر مأمور به حركت بودم هیچ گاه با شما مشورت نمیكردم». عمر گفت روم سپاهیان زیادی دارد و در سرزمین آنان حتی یك نفر مسلمان هم نیست و شما به آنان نزدیك شدهای و این نزدیك شدن شما آنان را ترسانده است. اگر صلاح میدانی امسال بازگردیم تا ببینیم بعد چه میشود. دوری راه و كمبود تداركات، خستگی مسلمانان و فزونی سپاه روم شاید اموری بود كه باعث شد رسول خدا تصمیم به بازگشت به مدینه بگیرد و فتح شام را به زمانی دیگر واگذارد. در بازگشت به مدینه دوباره سپاهیان اسلام دچار مشكلات تداركاتی شدند و از نظر غذا و آب به شدت در مضیقه قرار گرفتند و این بار هم با دعای پیامبر و عنایات الهی از این مشكلات نجات پیدا كردند.
واقدی 3/ 1042، طبرسی/ 123 و دیگران نوشتهاند گروهی از منافقان
210
توطئه كردند تا شتر رسول خدا (ص) را در گردنهای میان تبوك و مدینه رم دهند و ایشان را به میان دره پرتاب كرده و بكشند. حضرت به وسیله وحی از توطئه آنان باخبر شد. وقتی سپاه اسلام به گردنه رسید پیامبر به مسلمانان فرمود اگر بخواهند میتوانند از پایین گردنه نیز عبور كنند، چون هم آسانتر و هم وسیعتر است ولی خود حضرت از بالای دره حركت كرد. به عمار دستور داد مهار شتر را بگیرد و به حذیفه فرمود از پشت سر شتر را براند.
شب هنگام بود كه رسول خدا (ص) به بالای دره رسید. منافقان كه از قبل خود را آماده كرده و صورتهایشان را با پارچه پوشاند بودند خود را به نزدیك شتر حضرت رساندند تا توطئه قتل را عملی كنند. پیامبر بیدرنگ نهیبی به آنان زد و به حذیفه فرمود: «با عصایی كه در دست داری بر روی شترانشان بزن». حذیفه چنان كرد.
حلبی 3/ 143 در یك نقل گوید: شتر پیامبر رم كرد و قسمتی از بار خود را انداخت. منافقان كه حدس زدند پیامبر از طریق وحی از توطئه آنان مطلع گشته چار وحشت شدند و گریختند. رسول خدا (ص) اسامی آنان را به عمار و حذیفه فرمود و دستور داد مكتوم دارند و به دیگران نگویند. به روایت واقدی 3/ 1043، اسید بن حُضیر صبح نزد پیامبر آمد و از ایشان خواست اجازه دهد تا منافقانی را كه به جان حضرتش قصد سوء داشتند گردن بزند. رسول خدا كه همواره نسبت به افكار عمومی توجه خاصی داشت فرمود: «دوست ندارم مردم بگویند همین كه محمد از جنگ با مشركان فراغت یافت دست به كشتن یاران خود زد». تعداد این منافقان را دوازده، چهارده و پانزده نفر
هم گفتهاند. اما درباره اینكه اینان چه كسانی بودند بین اهل سنت و تشیع اختلاف زیاد است تا آنجا كه در برخی گزارشها شیعه و سنی روی یك نفر هم توافق ندارند. گویا بعدها دست سیاست این موضوع را دگرگون و تحریف كرد، نام بعضی را حذف و نام اشخاصی را به جای آنان ثبت نمود.
به روایت ابن اثیر در اسدالغابه 2/ 269 در بازگشت از جنگ تبوك سعد انصاری از رسول خدا (ص) استقبال كرد. پیامبر با او مصافحه نمود و سپس فرمود:
«ما هذَا الَّذِی أَكْتَبَ یَدَیْك؟».
چه باعث شده دستت این قدر زبر شده است؟
گفت: یا رسول الله بیل میزنم و طناب میكشم و با این كار خرجی عائلهام را در میآورم. رسول خدا دست او را بوسید و فرمود:
«هذِهِ یَدٌ لاتَمَسُّهَا النّارُ».
این دستی است كه آتش جهنم بهآن نمیرسد.
به روایت ابناسحاق 4/ 173 عدهای از منافقان در محله قبا مسجدی ساختند و زیر پوشش آن به توطئه بر ضد رسول خدا (ص) و مسلمانان پرداختند. دیاربكری 2/ 130 گوید: ابوعامر راهب پدر حنظله غسیل الملائكه از مدینه به مكه رفت و همواره بر ضد حضرت فعالیت میكرد.
بعد از فتح مكه به طائف فرار كرد و پس از شكست هوازن و ثقیف در جنگ حنین و طائف به شام گریخت. هنگام فرار به شام به منافقان مدینه پیغام فرستاد كه برای مقابله با پیامبر مسجدی بسازند و در پوشش آن نیرو و سلاح جمع كنند و به آنان گفت من در حال رفتن نزد قیصر پادشاه روم هستم و از آنجا با سپاهی از رومیان به مدینه میآیم. آنگاه محمد و یارانش را از آن شهر اخراج خواهم كرد. منافقان مسجدی ساختند و هنگامی كه رسول خدا عازم تبوك بود عدهای به نمایندگی از آنان خدمت ایشان رسیدند و گفتند ما برای افراد پیر و ضعیف و نیز شبهای زمستانی و بارانی مسجدی بنا كردهایم، دوست داریم نزد ما بیایید و با ما در آنجا نماز بگزارید. پیامبر فرمود: «من آماده سفرم و سرگرم تهیه مقدمات آن هستم، اگر به خواست خداوند بازگشتم پیش شما خواهم آمد و با شما نماز خواهم گزارد».
ابن اسحاق 4/ 174 گوید: در بازگشت از تبوك وقتی به منزل ذی اوان رسید به وسیله وحی از اغراض شوم آنان مطلع گشت. سپس بیدرنگ چند نفر از اصحاب خود را فرستاد و فرمود: «بروید این مسجدی را كه اهل آن ستمگرند ویران كنید و سپس بسوزانید». آنان مسجد ضرار را ویران كردند و سوزاندند و جایش را به مزبله تبدیل كردند.
در ابتدای غزوه تبوك اشاره كردیم كه به جز منافقان عدهای از مؤمنان نیز بدون عذر موجه به لحاظ گرفتاری شخصی و سهلانگاری و ترس از گرما و دوری راه از رفتن به جنگ خودداری كردند. واقدی
3/ 1049 گوید: وقتی رسول خدا (ص) به مدینه بازگشت طبق معمول به مسجد رفت دو ركعت نماز خواند و سپس با مردم به گفتگو پرداخت. در این هنگام هشتاد و چند نفر از منافقان كه از جنگ تخلف ورزیده بودند عذر و بهانهای برای كار خود تراشیدند. حضرت ظاهر گفتارشان را پذیرفت و باطن كارشان را به خدا واگذار نمود. اما سه نفر از شخصیتهای سرشناس مدینه كعب بن مالك شاعر رسول خدا، مُرارة بن ربیع و هلال بن امیه كه مسلمان مؤمن بودند نزد پیامبر آمده حقیقت را اظهار داشته و گفتند ما بدون عذر در مدینه ماندیم. حضرت سخنانشان را تصدیق كرد و از آنان خواست فعلًا بروند تا ببیند خدا درباره ایشان چه میفرماید. بعد دستور داد كه كسی با آنان ارتباط نداشته باشد، حتی با ایشان سخن هم نگویند. چندی كه گذشت زنانشان نیز مأمور شدند كه از آمیزش با آنان خودداری كنند. با اعمال این محدودیتها كار به جایی رسید كه زمین بر ایشان تنگ شد و ناچار سر به بیابان گذاشتند. روزها روزه میگرفتند و كارشان گریه و توبه و استغفار بود. پس از پنجاه روز خداوند رحمان توبهشان را پذیرفت و آنان به اجتماع مسلمین و آغوش خانواده بازگشتند.
خداوند در سوره توبه از آیه سی و هشت تا اواخر این سوره سرگذشت جنگ تبوك و سستی مسلمانان و كارشكنی منافقان را بیان نموده و كید و نفاق منافقان را افشا كرده است. آیه سی و هشت اشاره به عدم بسیج مسلمانان در امر جهاد و سهلانگاری آنان دارد. در آیه هشتاد
و یك درباره كارشكنی منافقان فرموده است: «گفتند در گرما رهسپار جنگ نشوید بگو آتش دوزخ گرمتر است اگر میفهمیدید». در آیه نود و یك میفرماید بر ضعیفان و بیماران و مستمندان جهاد واجب نیست و نیز در آیه نود و دو به نیازمندانی كه وسیله سواری و توشه سفر نداشتند و به «گریهكنندگان» مشهور شدند اشاره كرده و جهاد را از آنان ساقط میداند و میفرماید: «و نیز ایرادی نیست بر آنان كه چون نزد تو آمدند تا سوارشان كنی گفتی چیزی نمییابم تا به آن سوارتان كنم و در حالی از نزد تو رفتند كه از اندوه آنكه چیزی برای انفاق ندارند دیدگانشان اشكبار بود». در آیات صد و هفت تا صدو ده ماجرای مسجد ضرار آمده و نیت سوء و نفاق منافقان را افشا كرده و فرموده است: «كسانی كه مسجد برای زیان رساندن و كفر ورزیدن و تفرقه انداختن و پناهگاه برای كسی كه پیش از این با خدا و رسولش به جنگ ایستاده است بنا كردند، قسم میخورند كه ما جز نیكی نخواستهایم و حال آنكه خدا گواهی میدهد كه آنان دروغگو هستند». سرانجام در آیه صد و هجده پذیرش توبه سه نفر از مسلمانانی را كه از شركت در جنگ تبوك تخلف ورزیدند بیان میكند.
با آنكه جنگ تبوك درگیری نظامی نداشت ولی دستاوردهای مثبتی برای مسلمانان در برداشت. مهمترین نتایج این جنگ موارد ذیل است:
منزله یك قدرتنمایی بزرگ نظامی بود كه عظمت و اقتدار مسلمانان را به امپراتوری كبیر روم نشان داد و صلابت حكومت اسلام برای هِرَقْل و فرمانروایان مرزی روم شرقی ثابت شد. همچنین اعراب جزیرة العرب كه به طور عموم روحیه عصیانگری و طغیان داشتند، متوجه شدند كه دیگر با سپاه اسلام و حكومت مركزی مدینه نمیتوان به مخالفت و ستیزه برخاست. همین امر باعث شد كه پس از آنكه پیامبر از تبوك بازگشت هیئتهای نمایندگی از سراسر جزیرة العرب به حضور رسول خدا (ص) رسیدند و اسلام آوردند.
رسول خدا با بستن پیمان و امضای قراردادهایی با فرمانروایان مرزی امنیت مرزهای شمالی حجاز را تأمین كرد.
حضور مقتدرانه رسول خدا (ص) در مرزهای شامات و روم شرقی زمینهای شد برای آشنایی عربهای آن مناطق با دین اسلام و تمایل آنان برای پذیرش آن، زیرا گرچه قرنها بود كه آنها تحت سلطه رومیان بودند ولی بیشتر مایل بودند با عربهای همنژاد خود ارتباط داشته باشند.
لشكركشی به مرزهای شام و تحمل دشواریها و مشكلات راه در این مسیر طولانی كه در كل جنگهای پیامبر بیشترین مسافت را داشت به نوعی نوید فتوحات را میداد و همین باعث شد تا راه برای فتح شامات در آینده هموار و آسان شود.
در طی مراحل این جنگ از بسیج نیرو و تأمین هزینه گرفته تا حركت بهسوی شام حزبِ نفاق شناخته و رسوا شد و توطئه آنان نقش بر آب گردید.
رسول خدا (ص) پس از بازگشت از تبوك چند ماهی در مدینه ماند، سال نهم رو به اتمام بود و مراسم حج فرا میرسید. چون شهر مكه از این سال در شمار قلمرو حكومت اسلامی مدینه قرار میگرفت باید قوانین و مقررات اسلام بر آن حاكم میشد و آداب و رسوم دینی اعمال میگشت، زیرا هنوز عده زیادی از مردمان مكه و اطراف آن بر شرك خود باقی بودند و برخی از آنان گاهی برهنه طواف میكردند.
از اینرو خداوند آیات آغازین سوره برائت را درباره قوانین جدیدی كه مشركان میباید اجرا میكردند نازل فرمود. به روایت طبری 3/ 122، شیخ مفید/ 37 و بسیاری از محدثان پیامبر این آیات را به ابوبكر سپرد تا همراه عدهای به مكه ببرد و قبل از مراسم حج به مردم ابلاغ نماید. چیزی از رفتن ابوبكر نگذشته بود كه جبرئیل نازل شد و به پیامبر (ص) گفت: خدا میفرماید:
«لا یُؤَدِّی عَنْكَ إِلّا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْكَ».
این آیات را باید خودت و یا كسی كه از تو باشد، ابلاغ كند.
رسول خدا (ص) به امیرالمؤمنین (ع) دستور داد ناقه قَضْباء حضرت را سوار شود و آیات را از ابوبكر بگیرد و این مأموریت مهم را خود انجام دهد. علی (ع) همراه عدهای از جمله جابر بن عبدالله انصاری به دنبال ابوبكر حركت كرد و در ذیالحُلیفه به او رسید و آیات را از وی گرفت. ابوبكر نزد حضرت بازگشت و پرسید آیا درباره من چیزی نازل شده است؟ فرمود: «نه، اما جبرئیل نزد من آمد و گفت خدای متعال فرموده این آیات را باید خودت و یا كسی كه از تو باشد ابلاغ كند».
به نقل مسعودی در التنبیه والاشراف/ 237 در آن سال مسلمانان و مشركان با هم حج گزاردند. امیرالمؤمنین (ع) به مكه آمد و طبق دستور پیامبر بعد از ظهر روز عید قربان در سرزمین مِنی به پا خاست و به روایت علامه مجلسی در بحارالانوار 21/ 267 فرمود: «ای مردم من فرستاده رسول خدا (ص) به سوی شما هستم». آنگاه آیات اوایل سوره برائت را كه متضمن بیزاری خدا و رسولش از مشركان و عدم امان دادن به آنان است قرائت كرد. موضوع مهم در ابلاغ آیات این بود كه خداوند اراده كرده بود شرك از سرزمین جزیرة العرب ریشهكن شود و توحید جایگزین آن گردد. لذا به گفته مفسران و به روایت مقریزی/ 501 روش پیامبر پیش از نزول سوره برائت این بود كه فقط با مشركانی كه با آن حضرت سر ستیز داشتند میجنگید ولی با آن دسته ازمشركانی كه سر جنگ نداشتند نمیجنگید تا آنكه سوره برائت نازل شد، طبق صریح این سوره مشركان چهار ماه وقت داشتند تا موضع خود را درباره پذیرش اسلام و عدم آن روشن كنند.
در این قسمت كه نخست ابوبكر مأمور ابلاغ سوره برائت شد و سپس به فرمان خدا امیرالمؤمنین مأمور رساندن این پیام گردید، تقریباً بین شیعه و سنی اختلافی نیست. عمده اختلاف اینجاست كه آیا ابوبكر به مدینه بازگشت و علی (ع) به تنهایی این مأموریت را انجام داد و یا آنكه ابوبكر هم همراه حضرت به مكه رفت. عموم شیعیان و عدهای از اهل سنت كه اسامی آنان را علامه امینی در الغدیر 6/ 341 ذكر كرده است میگویند ابوبكر به مدینه بازگشت. اما تعداد زیادی از اهل سنت معتقدند ابوبكر همراه آن حضرت به مكه رفت و در واقع ابوبكر سرپرست
حاجیان و ایشان مسؤول قرائت پیام بود. شیخ طوسی در تبیان 5/ 169 میفرماید: اصحاب ما روایت كردهاند كه رسول خدا (ص) ریاست كاروان حج را نیز به علی (ع) واگذار كرد.
جملهای كه جبرئیل از جانب خدا آورد كه «لا یُؤدِّی عَنْكَ إِلّا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْكَ» مؤید نظر شیعیان است، چرا كه تصریح میفرماید این مسؤولیت را باید خودت یا كسی كه از توست انجام دهد، تفكیك و تقسیم كار از آن استنباط نمیشود.
در اوایل سال دهم هجرت اسلام اكثر سرزمین شبه جزیره را فرا گرفته بود، فقط در برخی از مناطق دوردست مانند یمن هنوز بهطور پراكنده آیین شرك باقی بود. گسترش اسلام در مناطق مركزی شبه جزیره این فرصت را به رسول خدا (ص) داد تا مردم مناطق دوردست را نیز به اسلام فرا خواند. از اینرو معاذ بن جبل را به صنعاء یمن فرستاد و هنگام رفتن او را بدرقه كرد و اشاره نمود كه معاذ دیگر آن حضرت را نخواهد دید و به نقل ابنهشام 4/ 237 به معاذ فرمود:
«یَسِّرْ وَ لا تُعَسِّرْ وَ بَشِّرْ وَ لا تُنَفِّرْ وَ إِنَّكَ سَتَقْدَمُ عَلی قَوْمٍ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ یَسْئَلُونَكَ ما مِفْتاحُ الْجَنَّةِ؟ فَقُلْ: شَهادَةُ أَنْ لا إِلهَ إِلّا اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِیكَ لَهُ».
آسان بگیر و سختگیری نكن، بشارت ده و نومید مگردان و بر تو باد به مدارا كردن. بر قومی از اهل كتاب وارد میشوی كه میپرسند كلید بهشت چیست؟ بگو شهادت به یگانگی خدا.
به روایت طبری 3/ 132 و شیخ مفید/ 35 رسول خدا (ص)، خالد بن ولید را به یمن نزد قبیله هَمْدان فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. براء بن عازب گوید ما شش ماه در آنجا ماندیم اما هیچ كس اسلام را نپذیرفت تا آنكه رسول خدا علی بن ابیطالب را به جای خالد اعزام كرد و دستور داد خالد را برگرداند. به نقل شیخ مفید/ 84 و روضة الصفا 4/ 1599 پیامبر (ص) فرمود: هر كجا این دو سپاه به هم رسیدند امیرالمؤمنین (ع) فرمانده هر دو گروه باشد. علی (ع) قاصدی نزد خالد فرستاد و فرمود: «هر جا فرستاده من به تو رسید باید همانجا توقف نمایی». خالد به سخن او اعتنا نكرد. امیرالمؤمنین خالد بن سعید بن عاص را فرستاد و فرمان داد هر كجا خالد را بیابد متوقف سازد تا خود به او برسد. خالد بن سعید فرمان را اجرا كرد و چون امیرالمؤمنین به خالد بن ولید رسید او را به لحاظ سرپیچی از فرمان توبیخ كرد آنگاه هر دو گروه مسلمانان را به یك صف درآورد و نزد قبیله همدان رفت و نامه پیامبر را برای آنان قرائت كرد. قبیله هَمْدان همگی در یك روز مسلمان شدند. امیرالمؤمنین نامهای به رسول خدا نوشت و خبر اسلام همدان را به اطلاع ایشان رساند. پیامبر (ص) از اسلام همدان بسیار خوشحال شد و سجده شكر بهجای آورد. آنگاه سر از سجده برداشت و دو بار فرمود: «سلام بر همدان».
صالحی شامی در سبل الهدی 6/ 359 مینویسد: برخی گویند پیامبر علی را به یمن فرستاد تا غنایمی را كه در سریه خالد به دست آمده بود تقسیم و خمس آن را جدا سازد. علی (ع) چون خمس را جدا ساخت مقداری از آن را برای خویش برگزید. خالد ناراحت شد و بُریدة بن
حُصیب اسْلَمی را همراه نامهای شِكوهآمیز نزد رسول خدا فرستاد. بُریده گوید چون به حضور حضرت رسیدم و نامه را برای ایشان خواندند من نیز محتوای آن را تأیید كردم ناگهان رنگشان برافروخته شد و به روایت ترمذی 5/ 597 فرمود:
«ما تَری فِی رَجُلٍ یُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسُولُهُ».
چه میگویی درباره مردی كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.
به نقل سبل الهدی 6/ 359 سپس فرمود:
«مَنْ كُنْتُ وَلِیَّهُ فَعَلِیٌّ وَلِیُّهُ، یا بُرَیْدَةُ لا تَقَعْ فِی عَلِیٍّ فَإِنَّهُ مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِیُّكُمْبَعْدِی».
هر كه را من ولی او هستم پس علی نیز ولی اوست، ای بُریده درباره علی گمان بد مبر كه او از من است و من از او هستم و بعد از من او ولی شما است.
به روایت شیخ مفید/ 86 فرمود:
«إِنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ یَحِلُّ لَهُ مِنَ الْفَیْءِ مَا یَحِلُّ لِی إِنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ خَیْرُ النَّاسِ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ خَیْرُ مَنْ أَخْلَفَ بَعْدِی لِكَافَّةِ أُمَّتِی. یَا بُرَیْدَةُ احْذَرْ أَنْ تُبْغِضَ عَلِیّاً فَیُبْغِضَكَ اللهُ».
آنچه را از غنیمت برای من حلال است همانا برای علی بن ابیطالب نیز حلال است. علی بن ابیطالب بهترین مردم است برای تو و قوم تو و بهترین فرد است پس از من برای تمامی امتم. ای بُریده بپرهیز از اینكه علی را دشمن بداری كه خداوند تو را دشمن میدارد.
گویا مرتبه دوم بود كه رسول خدا (ص) در ماه رمضان سال دهم علی (ع) را با سپاهی به یمن اعزام كرد. به نقل روضة الصفا 4/ 1596 امیرالمؤمنین در قبا اردو زد تا آنكه سیصد سوار آماده حركت شدند. پیامبر به دست خویش برای علی پرچم بست و عمامه بر سر آن حضرت نهاد و فرمود: «ای علی تو را فرستادم و بر مفارقتت دریغ میخورم».
به روایت واقدی 3/ 1079 علی بی ابیطالب به سوی یمن حركت كرد تا به سرزمین قبیله مَذْحِج رسید، آنگاه با گروهی از آنان برخورد كرد و ایشان را به پذیرش اسلام فرا خواند. مَذْحِجیان نپذیرفتند و سپاه اسلام را تیرباران و سنگباران كردند. فرمانده سپاه اسلام وقتی دید چارهای جز جنگ نیست به نبرد با آنان پرداخت و بیست نفر را كشت. در این هنگام قبیله مذحج رو به هزیمت نهاده و فرار كردند. سپس حضرت بار دوم آنان را به اسلام دعوت كرد، این بار سریع پذیرفتند و اسلام آوردند. خمس غنایم را جدا ساخت و سهم مجاهدان را داد ولی از خمس به هیچ كس چیزی نداد، در حالیكه فرماندهان پیشین مقداری هم از خمس به رزمندگان میدادند.
امیرالمؤمنین در بین مذحج اقامت گزید و به آنان قرآن و احكام میآموخت. آنگاه نامهای به پیامبر نوشت و شرح واقعه را برای او توضیح داد و به عبدالله بن عمرو مُزَنی سپرد تا خدمت ایشان ببرد. رسول خدا همین عبدالله را به یمن اعزام كرد و از علی (ع) خواست تا در موسم حج به ایشان بپیوندد. حضرت با سپاه خود بهسوی مكه حركت كرد و در منطقه فُتُق در نزدیكی طائف ابورافع را به جای خود نصب كرد و از سپاه
جدا شد تا زودتر گزارش كار را خدمت رسول خدا بدهد. مسلمانان از ابورافع خواستند لباسهای یمنی به آنان بدهد تا با آنها محرم شوند، ابورافع به هر یك دو لباس داد. هنگامی كه سپاه نزدیك مكه رسید و علی آمد تا آنان را نزد رسول خدا (ص) ببرد متوجه این امر شد و جامهها را شناخت. آنگاه ابورافع را مؤاخذه كرد و دستور داد آنها را از تن بیرون نمودند.
در اینكه امیرالمؤمنین چند بار به یمن اعزام شد اختلاف است. ابناسحاق 4/ 290، ابنسعد 2/ 169 و عدهای دیگر گفتهاند حضرت علی دو مرتبه به یمن رفت. در سیره زَینی دَحْلان 2/ 346 آمده است مرتبه اول برای دعوت قبیله همدان رفت كه پس از فتح مكه در سال هشتم بود و مرتبه دوم در سال دهم بود كه به سرزمین قبیله مذحج رفت.
جنگ تبوك: سرزمین تبوك در شمال مدینه در نزدیكی مرز شام قرار داشته است. درباره علت جنگ تبوك اختلاف است. گرمی هوا و خشكسالی و تا حدودی قحطی از طرفی و دوری راه و نگرانی از سپاه عظیم روم از طرفی دیگر بسیج سپاه را دشوار ساخته بود. سپاه تبوك را با الهام از قرآن جیش العسره (سپاه سختی) نامیدند، زیرا مسلمانان در این جنگ سختی و دشواری زیادی متحمل شدند. رسول خدا (ص) از تمام قبایل كمك خواست و افرادی را برای بسیج تیرهها به طوایف مختلف گسیل داشت و از مكه نیز درخواست نیرو كرد. سرانجام سپاهی بزرگ متشكل از سی هزار نفر، دوازده هزار شتر و ده هزار اسب آماده شد. در
این جنگ منافقان بهطور گسترده و برنامهریزی شده در میان مردم كارشكنی میكردند، آنان به مردم میگفتند در این گرمای شدید به جنگ نروید این فصل برای جنگ مناسب نیست. رسول خدا (ص) تصمیم گرفت فرد لایقی را به عنوان جانشین خود در مدینه بگذارد تا او بتواند امنیت شهر را در غیاب حضرت اداره و حفظ كند. این فرد جز امیرالمؤمنین (ع) كس دیگری نمیتوانست باشد.
رسول خدا (ص) در ثنیة الوداع اردو زد و به صفآرایی و تنظیم سپاه خود پرداخت. در این غزوه عدهای از منافقان نیز شركت كردند و اندك مناسبتی كه پیش میآمد به شبههافكنی و ایجاد شك و تردید در عقاید مسلمانان و زخمزبان به رسول خدا مبادرت میورزیدند. رسول اكرم و مسلمانان پس از تحمل دشواریهای زیاد به سرزمین تبوك رسیدند.
حضور مقتدرانه پیامبر در تبوك و كثرت سپاه آن حضرت موجب نگرانی امپراتور روم شد و به این جهت او صلاح دید كه سپاه خود را به مركز فرا خواند و به جنگ با مسلمانان نپردازد. یوحَنّا بن رُؤبه حاكم ایلَه (بندر عقبه) نزد پیامبر آمد و حضرت قطعهای پارچه به او بخشید و با وی قرارداد صلح و پرداخت جزیه امضا كرد.
پیامبر (ص) در همان زمان كه در تبوك به سر میبرد خالد بن ولید را با چهارصد و بیست سوار در ماه رجب به سوی اكَیدِر بن عبدالملك كِنْدی كه نصرانی و پادشاه دَوْمَةُ الجندل بود فرستاد. خالد با سپاه خود به دومةالجندل رفت و در یك شب مهتابی كه اكیدر با چند نفر از خاندان خود از جمله برادرش حسّان در حال تعقیب و شكار گاو بودند، بر آنان یورش برد، برادر او را كشت و خودش را اسیر كرد. خالد به اكیدر به
این شرط امان داد كه قلعه دومة الجندل را بر وی بگشاید. آنگاه قرارداد صلحی مبنی بر پرداخت جزیه با آنان امضا كرد.
در بازگشت از تبوك گروهی از منافقان توطئه كردند تا رسول خدا (ص) را در به میان دره پرتاب كرده و بكشند. حضرت به وسیله وحی از توطئه آنان باخبر شد. شب هنگام بود كه رسول خدا به بالای دره رسید. منافقان كه از قبل خود را آماده كرده و صورتهایشان را با پارچه پوشانده بودند خود را به نزدیك شتر حضرت رساندند تا توطئه قتل را عملی كنند. پیامبر (ص) بیدرنگ نهیبی به آنان زد. منافقان كه حدس زدند پیامبر از طریق وحی از توطئه آنان مطلع گشته دچار وحشت شدند و گریختند.
در بازگشت از تبوك سعد انصاری به استقبال پیامبر (ص) رفت، حضرت با او مصافحه كرد و دید دستان وی خیلی زبر است، وقتی علت پرسید، عرض كرد: با بیل و طناب كار میكنم و خرجی خانوادهام را درمیآورم. آنگاه حضرت دست او را بوسید و فرمود: این دستی است كه آتش جهنم به آن نمیرسد.
عدهای از منافقان در محله قبا مسجدی ساختند و زیر پوشش آن به توطئه بر ضد رسول خدا (ص) و مسلمانان پرداختند. ابوعامر راهب همواره بر ضد حضرت فعالیت میكرد. هنگام فرار به شام به منافقان مدینه پیغام فرستاد كه برای مقابله با پیامبر مسجدی بسازند و در پوشش آن نیرو و سلاح جمع كنند و به آنان گفت من در حال رفتن نزد قیصر پادشاه روم هستم و از آنجا با سپاهی از رومیان به مدینه میآیم. پیامبر (ص) در
بازگشت از تبوك وقتی به منزل ذی اوان رسید به وسیله وحی از اغراض شوم آنان مطلع گشت. سپس بیدرنگ چند نفر از اصحاب خود را فرستاد و فرمود: «بروید این مسجدی را كه اهل آن ستمگرند ویران كنید و سپس بسوزانید». آنان مسجد ضرار را ویران كردند و سوزاندند و جایش را به مزبله تبدیل كردند.
خداوند در سوره توبه از آیه سی و هشت تا اواخر این سوره سرگذشت جنگ تبوك و سستی مسلمانان و كارشكنی منافقان را بیان نموده و كید و نفاق منافقان را افشا كرده است. با آنكه جنگ تبوك درگیری نظامی نداشت ولی دستاوردهای مثبتی برای مسلمانان در برداشت.
رسول خدا (ص) پس از بازگشت از تبوك چند ماهی در مدینه ماند، سال نهم رو به اتمام بود و مراسم حج فرا میرسید. امیرالمؤمنین به مكه آمد و طبق دستور پیامبر بعد از ظهر روز عید قربان در سرزمین مِنی به پا خاست و فرمود: «ای مردم من فرستاده رسول خدا به سوی شما هستم». آنگاه آیات اوایل سوره برائت را كه متضمن بیزاری خدا و رسولش از مشركان و عدم امان دادن به آنان است قرائت كرد. موضوع مهم در ابلاغ آیات این بود كه خداوند اراده كرده بود شرك از سرزمین جزیرةالعرب ریشهكن شود و توحید جایگزین آن گردد. روش پیامبر (ص) پیش از نزول سوره برائت این بود كه فقط با مشركانی كه با آن حضرت سر ستیز داشتند میجنگید ولی با آن دسته ازمشركانی كه سر جنگ نداشتند نمیجنگید تا آنكه سوره برائت نازل شد، طبق صریح این سوره مشركان
چهار ماه وقت داشتند تا موضع خود را درباره پذیرش اسلام و عدم آن روشن كنند.
در اوایل سال دهم هجرت اسلام اكثر سرزمین شبه جزیره را فرا گرفته بود، فقط در برخی از مناطق دوردست مانند یمن هنوز بهطور پراكنده آیین شرك باقی بود. از اینرو رسول خدا (ص) معاذ بن جبل را به صنعاء یمن فرستاد و هنگام رفتن او را بدرقه كرد و اشاره نمود كه معاذ دیگر آن حضرت را نخواهد دید.
رسول خدا، خالد بن ولید را به یمن نزد قبیله هَمْدان فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. براء بن عازب گوید ما شش ماه در آنجا ماندیم، اما هیچ كس اسلام را نپذیرفت تا آنكه رسول خدا علی بن ابیطالب را به جای خالد اعزام كرد. چون امیرالمؤمنین به خالد بن ولید رسید، هر دو گروه مسلمانان را به یك صف درآورد و نزد قبیله همدان رفت و نامه پیامبر را برای آنان قرائت كرد. قبیله هَمْدان همگی در یك روز مسلمان شدند.
سریه علی بن ابیطالب در یمن: گویا مرتبه دوم بود كه رسول خدا (ص) در ماه رمضان سال دهم علی (ع) را با سپاهی به یمن اعزام كرد.
علی بی ابیطالب به سوی یمن حركت كرد تا به سرزمین قبیله مَذْحِج رسید، آنگاه با گروهی از آنان برخورد كرد و ایشان را به پذیرش اسلام فرا خواند. مَذْحِجیان نپذیرفتند و سپاه اسلام را تیرباران و سنگباران كردند. فرمانده سپاه اسلام وقتی دید چارهای جز جنگ نیست به نبرد با آنان پرداخت و بیست نفر را كشت. در این هنگام قبیله مذحج رو به
هزیمت نهاده و فرار كردند. سپس حضرت بار دوم آنان را به اسلام دعوت كرد، این بار سریع پذیرفتند و اسلام آوردند.
جهاد مالی را در جنگ تبوك توضیح دهید.
پیامبر (ص) چه كسی را به عنوان جانشین خود در مدینه تعیین نمود؟ چرا؟
رسول خدا (ص) در احترام به كار و كارگر چه عملی انجام داد و چه فرمود؟
چه كسانی مسجد ضرار را ساختند؟ هدف آنان از ساختن این مسجد چه بود؟
كدام آیات قرآن به سرگذشت جنگ تبوك اشاره دارد؟ توضیح دهید.
دستاوردهای جنگ تبوك را بیان كنید.
ابلاغ برائت در چه تاریخی، در كجا و به وسیله چه كسی صورت گرفت؟
قبیله همدان و مذحج چگونه اسلام آوردند؟
هدفهای آموزشی
انتظار میرود با مطالعه این درس:
با چگونگی اسلام آوردن هیئت ثقیف آشنا شویم.
داستان مباهله را بدانیم.
اسلام آوردن هیئت طی را بدانیم.
به چگونگی حج الوداع پی ببریم.
واقعه غدیر خم را بدانیم.
جانشین پیامبر را بشناسیم.
ماجرای اعزام سپاهی به فرماندهی اسامة بن زید به سوی روم را بدانیم.
با چگونگی آخرین نماز جماعت و رحلت پیامبر آشنا شویم.
در این درس به اسلام آوردن هیئت ثقیف و نگارش صلحنامه بین آنان و پیامبر، آمدن هیئتی از مسیحیان نجران به مدینه، مباهله، نوشتن
قرارداد صلح بین آنان و پیامبر و پذیرفتن پرداخت جزیه، شرفیاب شدن هیئت طی خدمت پیامبر و پذیرش اسلام، آخرین حج پیامبر، نزول آیه شصت و هفت سوره مائده، واقعه غدیر خم و تعیین حضرت علی به عنوان جانشین پیامبر و پذیرش حاضران و تبریك و تهنیت از سوی آنان به امیرالمؤمنین (ع)، اعزام سپاه اسلام به فرماندهی اسامة بن زید به روم و رحلت پیامبر خواهیم پرداخت.
ثقیفیان كه به گردنكشی، سرسختی، خشونت، غرور و جنگاوری مشهور بودند و در محاصره طائف سرسختانه در برابر سپاه اسلام ایستادند، پس از كشتن بزرگ قوم خود عروة بن مسعود كه مسلمان شده بود كارشان بسیار دشوار گشت و به نوعی در حصار مسلمانان قرار گرفتند، زیرا امنیت مراتع و راههای آنان از سوی مسلمانان تهدید میشد. ابناسحاق 4/ 183 گوید: سران ثقیف برای حل این مشكل به رایزنی پرداختند و به یكدیگر گفتند هیچ راهی نمانده كه امنیت داشته باشد، كسی بیرون نمیرود مگر آنكه به او حمله میشود، خلاصه زندگی بر ما مشكل شده است. در پایان جلسه تصمیم بر آن شد كه هیئتی متشكل از شش نفر به ریاست عبدیا لَیل كه از سران ثقیف بود راهی مدینه گردد تا خدمت رسول خدا شرفیاب و مسلمان شوند.
هیئت ثقیف به مدینه آمد، به دستور حضرت در كنار مسجد سایبانی برایشان ساخته شد و خالد بن سعید بن عاص مأمور پذیرایی آنان گردید و به نقل واقدی 3/ 965 برای پذیرایی و صرف غذا به خانه مغیرة
بن شُعْبه ثقفی كه از قبیله آنان بود میرفتند. چند روزی نزد پیامبر رفت و آمد میكردند، یك روز عبدیا لَیل نظر آن حضرت را درباره زنا، ربا و شراب پرسید و گفت ما از ارتكاب این امور ناچاریم، چون قومی عزب هستیم و اموالمان نیز همهاش ربوی است و آب انگورهایمان نیز شراب میشود. رسول خدا همه این امور را حرام برشمرد و آیاتی از قرآن در تحریم آنها قرائت كرد. ثقیفیان چون خود را در محاصره حكومت اسلامی و مسلمانان میدیدند و جز تسلیم شدن راه دیگری نداشتند، با خود گفتند چارهای نداریم جز آنكه حرمت اینها را بپذیریم.
بنابراین نزد پیامبر (ص) آمده درخواست معاهده صلح كردند و ضمن قرارداد دو خواسته دیگر خویش را بیان داشتند. یكی اینكه تا سه سال از ویران كردن بتخانه آنان صرفنظر شود و دیگر آنكه از نماز خواندن معاف باشند. حضرت حاضر نشد حتی یك ماه از ویران كردن بتخانه صرفنظر كند. هیئت ثقیف در پایان گفتند پس ما را از نماز خواندن و اینكه بتهایمان را به دست خود بشكنیم معاف فرما. رسول خدا (ص) این را كه بتها به دست خودشان شكسته نشود پذیرفت ولی در مورد نماز به روایت ابن اسحاق 4/ 18 فرمود: «لا خَیْرَ فِی دِینٍ لا صَلاةَ فِیهِ» در دینی كه نماز نباشد خیری نیست.
آنگاه عثمان بن ابیالعاص را كه از همه جوانتر بود و در فراگیری قرآن ذوق و شوق زیادی نشان داد به عنوان امیر بر آنان گمارد. در این هنگام هیئت ثقیف مسلمان شدند و پیامبر (ص) صلحنامهای برای آنان نوشت و به سرزمین خود بازگشتند. سپس ابوسفیان و مغیره را به طائف فرستاد و آنان بتخانه ثقیف را ویران كردند.
سرزمین نَجْران در یكصد و پنجاه فرسنگی جنوب شرقی مكه در نزدیكی مرز یمن قرار دارد. سرزمین نجران در صدر اسلام منطقه مسیحینشین جزیرة العرب بود. پس از آنكه رسول خدا (ص) در سال هشتم هجرت مكه را فتح كرد و عرب تسلیم اسلام شد، هیئتهایی برای پذیرش اسلام و به رسمیت شناختن حكومت اسلام به مدینه آمدند. از جمله به نقل ابن اسحاق 2/ 222 هیئت نصارای نجران متشكل از شصت نفر به ریاست عبدالمسیح ملقب به عاقب، ایهَم ملّقب به سید و ابوالحارث كه عالم و سرپرست مدارس آنان و نماینده كلیسای روم در حجاز بود رهسپار مدینه شد. نصارای نجران هنگام عصر به مدینه رسیدند و با جامههای ابریشمی و انگشتریهای طلا وارد مسجد شده و به رسول خدا سلام كردند. وضع تجملی آنان حضرت را ناراحت كرد به طوری كه پاسخ سلام آنان را نگفت. نصارا داخل مسجد رو به شرق ایستاده به نماز مشغول گشتند و به اشاره حضرت كسی متعرض آنان نشد. سپس با راهنمایی حضرت علی با لباس ساده و بدون انگشتری طلا به حضور پیامبر شرفیاب شدند و سلام كردند. حضرت با احترام خاصی پاسخ سلامشان را داد و آنان را به اسلام دعوت كرد ولی نصارا از پذیرش اسلام امتناع ورزیده و با ایشان به احتجاج برخاستند.
نصارای نجران درباره حضرت عیسی (ع) از پیامبر (ص) سؤالاتی كردند. آنگاه آیات اوایل سوره آل عمران از جمله آیات پنجاه و نه و شصت و یك در پاسخ آنها نازل شد و به روایت دلائل النبوه بیهقی
5/ 382 و عُمْدَه ابن بِطْرِیق/ 189 خداوند به پیامبر (ص) دستور داد تا با آنها مباهله كند. قرار شد فردا به نقطهای خارج از شهر مدینه برای مباهله بروند و هر یك دیگری را نفرین كند كه هر كس بر باطل است خدا او را نابود سازد. روز مباهله گروه زیادی از مهاجر و انصار در مكان موعود حاضر شدند، اما پیامبر فقط همراه چهار تن از نزدیكان خود حركت كرد. حضرت در حالی كه امام حسین را در آغوش و دست امام حسن را در دست گرفته بود و امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه پشت سر او حركت میكردند راهی میعادگاه شد. اسقفهای نجران وقتی این صحنه ساده و با معنویت و در عین حال با جدیت كامل را دیدند از مباهله پشیمان شدند. ابوالحارث گفت ای یاران من گروهی را میبینم كه اگر بخواهند كوه را از جای بركنند میتوانند، اگر مباهله كنیم یك نفر نصارا در روی زمین زنده نمیماند. از اینرو به پیامبر عرض كردند: ای ابوالقاسم ما با تو مباهله نمیكنیم بلكه مصالحه میكنیم. قرار شد با حضرت صلح كنند و جزیه بپردازند. صلحنامه نوشته شد و سپس نصارای نجران به سرزمین خود بازگشتند.
به روایت ابن اسحاق 4/ 224 و ابنسعد 1/ 321 نمایندگان قبیله طَی به سرپرستی زید الخیل بن مُهَلْهَل در سال نهم هجرت در مسجد به حضور رسول خدا (ص) رسیدند، حضرت اسلام را بر آنان عرضه كرد و چون اسلام آوردند به هر یك پنج اوقیه نقره جایزه و به زید دوازده و نیم اوقیه داد و منطقه فَید و سرزمینهای دیگر را به او واگذار كرد
و درباره زید فرمود: «هیچ مردی از عرب برایم به فضل ذكر نشد جز آنكه او را كمتر از آنكه برایم میگفتند یافتم مگر زید كه او را بیش از آنكه میگفتند یافتم». آنگاه نام او را زید الخیر گذاشت. همچنین هیئتهای زیادی از دیگر قبایل به حضور رسول خدا (ص) شرفیاب و مسلمان شدند.
در سال دهم هجرت موسم حج فرا رسید، پیامبر (ص) از جانب خداوند مأمور شد كه مسائل مهم و مبانی دین اسلام و احكام آن را برای مردم جزیرة العرب بازگو و تكمیل نماید و برنامه جهانی و اساسی این دین را به گوش همگان برساند، از تمامی طوایف اطراف و سایر مردم خواست تا در مراسم حج شركت كنند. به روایت مقریزی/ 512 یكصدو چهارده و به روایت زَینی دَحْلان 3/ 3 یكصد و بیست و چهار هزار نفر آماده حجگزاردن شدند. به نقل واقدی 3/ 1089 پیامبر (ص) صد شتر قربانی همراه خود برداشت و روز بیست و پنجم ذیالقعده كاروان عظیم حج به رهبری رسول خدا به سوی مكه حركت كرد. حضرت در ذوالحلیفه محرم شد و تلبیه گفت. مسلمانان نیز محرم شدند و لبیك گفتند. پیامبر روز چهارم ذیالحجه وارد مكه شد و مناسك خود را انجام داد.
تا روز هشتم یعنی روز ترویه در مكه ماند سپس به مِنی رفت، شب را در آنجا توقف كرد و صبح پس از طلوع آفتاب راهی عرفات گردید. به روایت بیهقی در السنن الكبری 7/ 89 رسول اكرم (ص)، فضل بن عباس
را بر پشت سر خود سوار كرده بود، در بین راه زن جوان زیبایی از طایفه خَثْعَم نزد حضرت آمد تا درمورد حج سؤال كند. فضل كه جوانی نیكوروی و سپیدچهره بود شروع كرد به نگاه كردن به آن زن و او نیز به فضل خیره گشت. رسول خدا دست خود را روی صورت فضل گذاشت و سر او را برگرداند. فضل سرش را چرخاند و به سوی دیگر نگریست. حضرت دوباره دست روی صورت او گذاشت و مانع از نگاه وی شد آنگاه فرمود:
«رَأَیْتُ شابّاً وَ شابَّةً فَلَمْ آمَنْ عَلَیْهِمَا الشَّیْطانَ».
میبینم مردی جوان و زنی جواناند، از كید شیطان در باره آنان ایمن نیستم.
سپس فضل را نصیحت و موعظه كرد.
آنگاه در عرفات در خیمهای فرود آمد و بعد سوار بر ناقه قَصْوا شد و خطبهای ایراد فرمود. به روایت واقدی 3/ 1111 در آن خطبه حرمت خانه كعبه و ماه حرام را بیان و نیز بر حرمت خون، مال و آبروی مردم تأكید كرد و اشاره فرمود كه ارتحال وی نزدیك است. مسأله بسیار مهم در این خطبه این بود كه آن حضرت میدانست رحلت او به جهان آخرت نزدیك است بنابراین باید رهبری امت و جانشینی رسالت را تعیین میكرد. احمد حنبل 5/ 99 از جابر بن سَمُرَه نقل میكند كه رسول خدا (ص) در عرفات برای ما خطبه خواند و شنیدم كه میگفت: «همواره این دین قدرتمند و آشكار است تا آنكه دوازده نفر حكومت كنند كه تمامشان …». در این هنگام مردم سخن گفتند و سرو صدا كردند به
گونهای كه من سخن آن حضرت را نفهمیدم. از پدرم كه از من به رسول خدا نزدیكتر بود پرسیدم پس از كلمه «تمامشان» چه فرمود؟ پدرم گفت فرمود: «تمامی آنان از قریش هستند».
مسلمانان اعمال و مناسك حج را زیر نظر رسول خدا (ص) انجام داده و سپس به دستور آن حضرت راهی مدینه و سرزمین خود شدند. كاروان بزرگ حج به غدیر خم كه رسید پیامبر مأمور ابلاغ رسمی جانشین خود گردید.
شیخ مفید در ارشاد/ 93 گوید: قبلًا خداوند به پیامبر فرمان داده بود تا علی را به جانشینی خود نصب كند ولی وقت آن را معین نكرده بود. حضرت در پی به دست آوردن فرصت مناسبی بود كه بتواند بدون بروز اختلاف و اضطرابی در جامعه آن را اعلام نماید لیكن بیش از این جای تأخیر نبود، زیرا گروه زیادی از مردم از كاروان جدا میشدند و به سرزمینها و شهرهای خود میرفتند.
با نزول آیه شصت و هفت سوره مائده (یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَ ا أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) رسول خدا (ص) مأمور شد در غدیر خم توقف كند و ولایت امیرالمؤمنین (ع) را بهطور رسمی و آشكار ابلاغ نماید. غدیر خم به هیچ وجه جای مناسبی برای توقف كاروان نبود، چرا كه آب كافی و نیازهای ابتدایی در آنجا یافت نمیشد، هوا هم بسیار گرم و سوزان بود ولی از آن سوی نیز بیش از این درنگ جایز نبود. از اینرو رسول خدا (ص)
دستور داد تا كاروان توقف كند و همه در یك مكان جمع شوند. زیر درختچهها را تمیز كردند و در سایه آنها نشستند.
سپس به فرمان آن حضرت از جهاز شتران جایگاهی ساختند. همه چیز مرتب و منظم بود و بیش از صد هزار مرد و زن مسلمان منتظر بودند تا ببینند رسول خدا (ص) برای چه موضوعی آنان را در این بیابان گرم و سوزان نگاه داشته است. در این هنگام حضرت در جایگاه مخصوص ایستاد و امیرالمؤمنین را در سمت راست خود قرار داد و به ایراد سخن پرداخت و پس از حمد و ثنای خدای سبحان و پند و اندرز به روایت ابنسعد 2/ 194، احمد حنبل 3/ 14 و شیخ صدوق در معانی الاخبار/ 90 و دیگران چنین فرمود:
«إِنِّی أُوْشِكُ أَنْ أُدْعَی فَأُجِیبَ وَ إِنِّی تَارِكٌ فِیكُمُ الثَّقَلَیْنِ، كِتَابَ اللهِ وَعِتْرَتِی؛ كِتابُ اللهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَی الأَرْضِ وَ عِتْرَتِی أَهْلُ بَیْتِی وَ إِنَّ اللَّطِیفَ الْخَبِیرَ أَخْبَرَنِی أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ، فَانْظُرُوا مَا ذَا تَخْلُفُونِی فِیهِمَا».
همانا به زودی من به سوی خدا خوانده میشوم و دعوت حق را لبیك میگویم من دو چیز بسیار گرانمایه را در بین شما میگذارم، كتاب خدا و عترتم، كتاب خدا ریسمان هدایت است كه از آسمان به زمین كشیده شده است و عترتم كه اهل بیت مناند. خداوند مهربان و آگاه مرا خبر داده است كه این دو هرگز از یكدیگر جدا نمیشوند تا آنكه در حوض كوثر نزد من آیند. پس بنگرید كه بعد از من چگونه با آن دو رفتار خواهید كرد!
بعد با صدای بسیار بلند فرمود: «آیا من سزاوارتر از شما به خودتان نیستم؟» گفتند بار خدایا چرا. آنگاه در حالی كه بازوان امیرالمؤمنین را گرفته و به قدری بالا نگه داشته بود كه سفیدی زیر بغل هر دو نمایان بود. به روایت شیخ مفید/ 94، ابن مغازلی/ 18، سبط ابن جوزی در تذكرة الخواص/ 29 و دیگران فرمود:
«فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَه».
پس هر كه را من مولایم این علی مولای اوست، خداوندا دوست دار كسی را كه وی را دوست دارد و دشمن دار كسی را كه با وی دشمنی كند، یاری فرما كسی را كه وی را یاری كند و خوار ساز كسی را كه او را خوار سازد.
شیخ مفید/ 94، طبرسی/ 132 و میرخواند در روضة الصفا 4/ 1615 گویند: آنگاه رسول خدا (ص) از جایگاه پایین آمد و دو ركعت نماز خواند، سپس ظهر شد مؤذن اذان گفت و حضرت نماز ظهر را خواند. بعد در خیمه خود نشست و فرمان داد امیرالمؤمنین نیز در خیمهای كه مقابل خیمه حضرت بود نشست. سپس به دستور حضرت مسلمانان گروه گروه به علی (ع) به عنوان امام تبریك گفتند و به او با لقب «امیرالمؤمنین» سلام دادند. به نقل مصنف ابن ابی شیبه 7/ 503، احمد حنبل 45/ 281، تذكرة الخواص/ 29 و دیگران عمر از همه بیشتر در تبریك گفتن مبالغه نمود، او خطاب به آن حضرت گفت: به به! خوشا به حال تو ای علی، هم اینك مولای من و مولای تمامی مردان و زنان
مسلمان گشتی. همسران و دیگر زنان مسلمان نیز به دستور پیامبر (ص) نزد علی (ع) آمدند و به او با عنوان «امیرالمؤمنین» سلام دادند. آنگاه به روایت شیخ مفید/ 94، مناقب خوارزمی/ 136 و تذكرة الخواص سبط ابن جوزی/ 33، حسّان بن ثابت با كسب اجازه از محضر پیامبر درباره این حادثه بزرگ چنین سرود:
یُنادِیهِمُ یَوْمَ الْغَدِیرِ نَبِیُّهُمْ ***بِخُمٍّ وَ أَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیا
وَ قالَ فَمَنْ مَوْلاكُمُ وَ وَلِیُّكُمْ ***فَقالُوا و لَمْ یُبْدُوا هُناكَ التَّعادِیا
إِلهُكَ مَوْلانا وَ أَنْتَ وَلِیُّنا ***وَ لَنْ تَجِدَنْ مِنّا لَكَ الْیَوْمَ عاصِیا
فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلِیُّ فَإِنَّنِی ***رَضِیتُكَ مِنْ بَعْدِی إِماماً وَ هادِیا
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِیُّهُ ***فَكُونُوا لَهُ أَنْصارَ صِدْقٍ مُوالیا
هُناكَ دَعا اللَّهُمَّ والِ وَلِیَّهُ*** وَ كُنْ لِلَّذِی عادَی عَلِیّاً مُعادِیا
روز غدیر در سرزمین خم پیامبرشان ندا درداد، وه چه نیكو پیام میرساند رسول خدا هنگامی كه ندا سر میدهد.
فرمود كیست فرمانروا و سرپرست شما؟ بدون آنكه اظهار دشمنی كنند پاسخ دادند.
خدایت فرمانروای ما و تو سرپرست مایی، تو هرگز امروز از ما كسی را نافرمان نخواهی یافت.
آنگاه فرمود ای علی برخیز كه همانا من راضی شدم پس از من پیشوا و راهنما باشی.
هر كه را من فرمانروایم این علی سرپرست اوست، پس شما یاور صمیمی و دوست وی باشید.
در آنجا دعا كرد بار خدایا دوست دار دوستانش را و با كسی كه دشمن علی است دشمن باش.
به روایت اعلام الوری طبرسی/ 133 و مناقب ابن مغازلی/ 19 پس از انجام مراسم تعیین جانشین و امام مسلمین پیك وحی فرود آمد و آیه سه سوره مائده را (الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَكُمُ الإِسْلَامَ دِیناً) برای پیامبر (ص) آورد. با نزول این آیه دین مقدس اسلام تكمیل گشت و مُهر كمال بر آن خورد. در این وقت حضرت بیدرنگ بانگ زد: «الله اكبر! سپاس خدای را بر كامل شدن دین و اتمام نعمت و رضای خدا بر رسالتم و ولایت علی پس از من».
نكتهای كه در اینجا توضیح آن بسیار حائز اهمیت بوده این است كه نگرانی و ترس پیامبر از چه بود؟ چون صریح قرآن این است كه خدا به رسول خود میفرماید ما تو را از شر مردم نگه خواهیم داشت. سؤال این است كه چرا رسول خدا از تبلیغ این امر خوف داشت؟ آیا از به خطر افتادن جان علی نگران بود یا بیم آن داشت كه سخنش را نپذیرند و بر حضرتش خرده بگیرند كه چرا پسرعمو و داماد خود را به جانشینی برمیگزیند، یا اینكه ترس از منافقان فرصتطلب داشت كه مبادا فرصت را مغتنم شمرده و یكباره بر وی بشورند و آشوبی برپا سازند كه مهار آن ممكن نباشد. تمامی این امور را محتمل دانستهاند. اما به احتمال زیاد نگرانی حضرت بیشتر از شورش و آشوب بوده است، چرا كه خود ایشان به روایت علامه مجلسی در بحار الانوار 37/ 165 درباره علت تأخیر ابلاغ به جبرئیل فرمود: «همانا مردم تازه مسلماناند میترسم نپذیرند و شورش كنند». این مضمون را حَسْكانی نیز در شواهد التنزیل 1/ 300
نقل كرده است. بدین لحاظ بود كه به روایت ابن مغازلی/ 25 و ابن بطریق/ 107 وقتی از آنان خواست گرد هم آیند تا امر مهمی را با آنها در میان بگذارد، ابتدا نپذیرفتند و كنارهگیری كردند. حضرت بسیار ناراحت شد و پس از آنكه علی (ع) مردم را جمع كرد پیامبر (ص) از آنان گله نمود. مسلمانان نیز گریستند و عذرخواهی نمودند و حتی ابوبكر از حضرت خواست تا برای آنان طلب مغفرت كند.
در این دوران رسول خدا (ص) دشمنان و جنگافروزان داخلی را مهار كرده بود و بیشتر مردم به اسلام گرویده بودند. از این پس دیگر تهدیدات بیشتر از ناحیه شمال و روم شرقی بود. از اینرو حضرت به روایت واقدی 3/ 1117، سبل الهدی/ 3786 و حلبی 3/ 207 در اواسط ماه صفر سال یازدهم هجرت سپاهی فراهم كرد تا روانه روم كند. فرماندهی آن را به اسامة بن زید سپرد و مهاجر و انصار از جمله ابوبكر، عمر و ابوعبیده جرّاح در بین این سپاه بودند. چون اسامه جوان بود و بیش از هجده سال نداشت این كار بر عدهای گران آمد و گفتند نوجوانی را به فرماندهی بزرگان صحابه نصب كرده است.
در این ایام بود كه پیامبر بیمار شد و در بستر افتاد. اما همواره براین تأكید داشت كه سپاه اسامه حركت كند. یعقوبی 2/ 113 و شیخ مفید 98 گویند: پیوسته میفرمود: «فَأَنْفِذُوا جَیْشَ أُسامَة» سپاه اسامه را بفرستید. به نقل شهرستانی در الملل والنحل 1/ 23 و ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه 6/ 52 میفرمود:
«لَعَنَ اللهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ».
خدا لعنت كند كسی را كه از سپاه اسامه تخلف ورزد.
شیخ مفید/ 196 و ابن ابی الحدید 1/ 261 گویند: مقصود رسول خدا (ص) از این همه تأكید این بود كه مدینه از وجود كسانی كه طمع خلافت و ریاست داشتند و مخالف امامت حضرت بودند خالی شود و كار امامت بدون مشكل به ایشان منتقل گردد. خود علی (ع) نیز به روایت خصال شیخ صدوق/ 371 به این امر تصریح كرده است.
ابن سعد 2/ 191 گوید: اسامه به جُرْف لشكرگاه سپاه اسلام آمد و درصدد حركت بود كه پیك امایمن رسید و خبر داد حال پیامبر دگرگون شده و رحلت آن حضرت نزدیك است. از اینرو اسامه و سپاه او توقف كردند و افراد بهانهجو از این مأموریت سرباز زدند و آرزوی رسول خدا (ص) با آن همه تأكید جامه عمل نپوشید.
به نقل شیخ مفید/ 96 و قُنْدُوزی در ینابیع الموده/ 40 رسول خدا (ص) در بستر احتضار پیوسته میفرمود: «ای مردم آگاه باشید كه من در میان شما دو چیز گرانبها را به جای گذاشتم؛ كتاب خدا و عترت و اهل بیتم را، بر ایشان پیشی نگیرید كه پراكنده خواهید شد و در حق آنان كوتاهی نكنید كه هلاك میشوید و به ایشان چیزی نیاموزید، زیرا آنان از شما داناترند. شیخ مفید میافزاید سپس فرمود: «آگاه باشید كه علی بن ابیطالب برادر و وصی من است. بعد از من درباره تأویل قرآن میجنگد چنانكه من درباره تنزیل قرآن جنگیدم». پیامبر پیوسته این گفتار را در مجالس متعدد تكرار میكرد.
به روایت شیخ مفید/ 97، روضةالصفا 4/ 1621 و دیگران روزی پیامبر (ص) با كمك امیرالمؤمنین به قبرستان بقیع رفت و برای اموات طلب آمرزش نمود و رو كرد به علی (ع) و فرمود:
«إِنَّ جَبْرَئِیلَ عَلَیْهِ السَّلامُ كَانَ یَعْرِضُ عَلَیَّ الْقُرْآنَ كُلَّ سَنَةٍ مَرَّةً وَ قَدْ عَرَضَهُ عَلَیَّ الْعَامَ مَرَّتَیْنِ وَ لا أَرَاهُ إِلَّا لِحُضُورِ أَجَلِی».
همانا جبرئیل هر سال قرآن را یك بار بر من عرضه میداشت و در این سال دو مرتبه بر من عرضه كرد، این جز آن نیست كه اجل من فرا رسیده است.
شیخ مفید/ 97 و طبرسی/ 134 گویند: صبح بلال اذان گفت و مردم را به نماز فرا خواند. پیامبر فرمود: «امروز شخص دیگری با مردم نماز بخواند كه من دچار بیماریم». عایشه گفت به ابوبكر بگویید برود. حفصه گفت به عمر بگویید برود. چون حضرت این سخنان را شنید برخاست، علی بن ابیطالب و فضل بن عباس دستهای آن حضرت را گرفتند و او با تكیه به آنان در حالی كه پاهایش به زمین كشیده میشد به مسجد رفت، با اشاره دست خود ابوبكر را از محراب به عقب راند و نماز را از اول شروع كرد و چون به پایان رساند به خانه بازگشت. آنگاه ابوبكر و عمر را خواست و به آنان فرمود: «مگر من به شما نگفتم با لشكر اسامه بیرون بروید؟». گفتند آری. فرمود: «پس چرا نرفتید؟». ابوبكر گفت من رفتم ولی دوباره آمدم تا دیدار با شما را تازه كنم. عمر گفت ای رسول خدا من اصلًا نرفتم زیرا دوست نداشتم كه احوال شما را از مهاجران بپرسم.
این نظر علمای شیعه درباره آخرین نماز رسول خدا (ص) بود. اما گروهی از اهل سنت از جمله ابن اسحاق 4/ 301 و مَقْریزی در امتاع الاسماع/ 548 نقل كردهاند كه ابوبكر به دستور پیامبر بر مردم نماز گزارد. تعداد زیادی از ایشان نیز از جمله مالك بن انس در مُوَطَّأ 1/ 136، بخاری در صحیح 1/ 162 و ترمِذِی در سنن 2/ 197 روایت كردهاند كه رسول خدا (ص) نشسته نماز جماعت را اقامه كرد و ابوبكر ایستاد و به آن حضرت اقتدا نمود، یعنی ابوبكر واسطه اتصال بین پیامبر و مردم بود. در بین اهل سنت درباره اینكه خود پیامبر آخرین نماز جماعت را اقامه كرد و یا آنكه ابوبكر به دستور آن حضرت و یا با تمهیدات عایشه، بر مردم نماز خواند اختلاف زیاد است. ولی ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه 9/ 198 از استاد خود شیخ ابویعقوب یوسف بن اسماعیل لَمْعانی معتزلی نقل میكند كه علی (ع) فرموده است: تعیین ابوبكر برای امامت نماز با تمهیدات و زمینهسازی عایشه بود ولی رسول خدا (ص) متوجه و از منزل خارج شد و با كنار گذاردن ابوبكر از محراب جلوی انجام این كار را گرفت.
ابنسعد 2/ 242، مسلم 3/ 1259، طبرسی/ 135 و دیگران روایت كردهاند كه روز پنجشنبه بیماری رسول خدا (ص) سخت شد، فرمود:
«ائتُونِی بِدَاوِةٍ وَ صَحِیفَةٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتاباً لا تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً».
برایم دوات و ورقی بیاورید تا برای شما مطلبی بنویسم كه پس از آن هرگز گمراه نشوید.
عمر مانع شد و گفت:
«إِنَّ رَسُولَ اللهِ قَدْ غَلَبَ عَلَیْهِ الْوَجَعُ و عِنْدَكُمُ الْقُرآنُ، حَسْبُنا كِتابُ الله».
همانا درد بر رسول خدا چیره گشته، قرآن نزد شماست و كتاب خدا برای ما كافی است.
خَفاجی در نسیم الریاض فی شرح الشفاء للقاضی عیاض 4/ 278 گوید عمر گفت:
«إِنَّ النَّبِیَّ یَهْجُرُ!».
همانا پیامبر هذیان میگوید!
شیخ مفید/ 98، طبرسی/ 135 و دیگران روایت كردهاند عمر به كسی كه میخواست دوات و ورق بیاورد گفت:
«ارْجِعْ فَإِنَّهُ یَهْجُر!».
برگرد، چرا كه او هذیان میگوید!
به روایت ابن سعد 2/ 242 و ابن ابی الحدید 6/ 51 افرادی كه نزد پیامبر بودند اختلاف كردند، گروهی گفتند دوات و ورق بیاورید بنویسد، سخن همانا سخن پیامبر است، برخی گفتند حرف همان حرف عمر است. چون اختلاف زیاد شد و رسول خدا (ص) اندوهگین گشت فرمود:
«قُومُوا عَنِّی، إِنَّهُ لا یَنْبَغِی لِنَبِیٍّ أَنْ یَختَلِفَ عِنْدَهُ هكَذا».
برخیزید از نزد من بروید كه سزاوار نیست نزد پیامبر اینگونه منازعه شود.
ابن سعد 2/ 242، شیخ مفید/ 98 و طبرسی/ 135 گویند: سپس كسانی كه در خانه بودند پشیمان شدند و خود را سرزنش كردند و به حضرت
گفتند: آیا دوات و ورقی كه خواستید برایتان بیاوریم؟ فرمود:
«أَبَعْدَ الَّذِی قُلْتُمْ! لا، وَ لَكِنِّی أُوصِیكُم بِأَهْلِ بَیْتِی خَیْراً».
آیا پس از این سخنان كه گفتید؟! نه، ولی شما را به نیكی به اهلبیتم سفارش میكنم.
آنگاه روی خود را از آنان برگردانید و مردم برخاسته و رفتند و فقط نزدیكان حضرت ماندند. به روایت مسلم 3/ 1259 ابنعباس از آن پس همواره با چشم گریان میگفت: روز پنجشنبه چه روز پنجشنبهای؟! تمامی مصیبت از آنجا شروع شد كه با سر و صدا و جنجال مانع از نوشتن رسول خدا شدند. آری، این بزرگترین اسائه ادب و بیاحترامی به ساحت مقدس خاتم پیامبران بود.
شیخ مفید/ 99 گوید: سپس امیرالمؤمنین (ع) را نزد خود فرا خواند و انگشتری خویش را درآورد به او داد و فرمود:
«خُذْ هذا فَضَعْهُ فِی یَدِكَ».
این را بگیر و به دستت كن.
شمشیر، زره و تمامی سلاح جنگی و نیز دستمالی را كه هنگام جنگ بر كمر خود میبست به آن حضرت داد.
به روایت ابن سعد 2/ 237 عایشه گوید: در دوران بیماری رسول خدا (ص) مقداری دینار به دست آن حضرت رسید، آنها را بین فقرا تقسیم كرد جز شش دینار كه به دست یكی از همسران خود سپرد ولی فكر آن دینارها خواب را از چشمان آن حضرت ربود تا آنكه سرانجام فرمود: آن
شش دینار چه شد؟ گفتند: به فلان همسرت سپردهای. فرمود: آنها را بیاورید. وقتی آوردند پنج دینار آن را بین پنج خانوار فقیر انصاری تقسیم كرد و فرمود: این یك بر جای مانده را نیز انفاق كنید. آنگاه فرمود: «الآنَ اسْتَرَحْتُ» هم اینك آسودهخاطر شدم و سپس به خواب رفت.
همچنین به نقل ابن سعد 2/ 237 و 239 رسول خدا (ص) چند سكه طلا نزد عایشه داشت، یك روز به عایشه فرمود: آن طلاها چه شد؟ عایشه گفت: آنها نزد من است. فرمود: آنها را انفاق كنید. سپس از هوش رفت! چون به هوش آمد پرسید: عایشه آن طلاها را انفاق كردی؟ عایشه گفت: نه به خدا ای رسول الله! حضرت، طلاها را خواست و در كف دست خود نهاد و شمرد، شش سكه بود. سپس فرمود:
«ما ظَنَّ مُحَمَّدٌ بِرَبِّهِ أَنْ لَوْ لَقِیَ اللهَ وَ هذِهِ عِنْدَهُ؟!».
محمد چه گمانی به پروردگارش دارد اگر خدا را ملاقات كند و اینها نزد او باشد؟!
آنگاه در بحبوحه دشواری بیماری خویش فرمود: ای عایشه! این دینارها را نزد علی بفرست و از هوش برفت. چون عایشه گرفتار بیماری حضرت بود و این كار به تعویق افتاد، حضرت سه مرتبه این درخواست خود را تكرار كرد تا آنكه عایشه طلاها را نزد علی (ع) فرستاد و حضرت علی آنها را صدقه داد.
چند روز دیگر حال رسول خدا (ص) دگرگون و ملاقات با او محدود شد. ابن ابی الحدید 10/ 267 از سلمان نقل میكند كه گفت: صبح روز
قبل از رحلت رسول خدا (ص) خدمت حضرت رسیدم. فرمود:
«یا سَلْمانُ أَلا تَسْأَلُ عَمّا كابَدْتُهُ اللَّیْلَةَ مِنَ الأَلَمِ وَ السَّهَرِ أَنَا وَ عَلِیٌّ؟!».
ای سلمان! آیا از شدت درد و سختی بیخوابی كه دیشب من همراه علی كشیدم نمیپرسی؟!
عرض كردم: یا رسول الله! اجازه بدهید من امشب را به جای علی بمانم و همراه شما بیخوابی بكشم. فرمود:
«لا، هُوَ أَحَقُّ بِذِلِكَ مِنْكَ».
نه، او به این كار از تو سزاوارتر است.
شیخ مفید/ 99 گوید: علی (ع) در دوران بیماری همواره كنار بسترش بود و جز برای كار ضروری آن حضرت را ترك نمیكرد. یك بار كه برای كاری بیرون رفته بود حال پیامبر دگرگون شد و از هوش رفت به هوش كه آمد علی را ندید، فرمود:
«ادْعُوا لِی أَخِی وَ صاحِبِی».
برادر و دوست مرا نزد من فراخوانید.
و دوباره دچار ضعف گردید. عایشه و حفصه به ترتیب ابوبكر و عمر را حاضر كردند ولی حضرت از آنان روی برتافت. آنگاه با راهنمایی امسلمه، امیرالمؤمنین را فرا خواندند. همین كه آن حضرت آمد پیامبر (ص) به او فرمود:
«ضَعْ رَأسِی یا عَلِیُّ فِی حُجْرِكَ، فَقَدْ جاءَ أَمْرُاللهِ عَزَّوَجَلَّ، فَإِذا فَاضَتْ نَفْسِی فَتَوَلَّ أَمْرِی وَصَلِّ عَلَیَّ أَوَّلَ النَّاسِ وَلاتُفارِقْنِی حَتَّی تُوَارِیَنِی فِی رَمْسِی وَ اسْتَعِنْ بِاللهِ تَعالی».
یا علی سرم را بر دامنت بگذار كه امر خدا فرا رسید، هنگامی كه جان از تنم رفت خودت كار تجهیز مرا برعهده گیر و پیش از همه مردم بر من نماز گزار و تا مرا در قبرم دفن نكردی از من جدا مشو و از خداوند تعالی یاری جوی.
امیرالمؤمنین سر مبارك حضرت را روی زانو گذاشت و گوش خود را نزدیك لبهای او برد. رسول خدا (ص) مدت طولانی با علی (ع) راز گفت و اسرار و ودایع الهی را به وی سپرد. وقتی پرسیدند پیامبر چه فرمود؟ به روایت شیخ مفید/ 99، ابن عساكر در تاریخ دمشق 42/ 385 و ابن كثیر در البدایه والنهایه 7/ 359 پاسخ داد:
«عَلَّمَنِی أَلْفَ بابٍ فَتَحَ لِی كُلُّ بابٍ الْفَ بَابٍ و وَصّانِی بِما أَنَا قائمٌ بِهِ إِنْ شاءَ الله».
هزار باب دانش به من آموخت كه هر باب هزار باب دیگر میگشود و به چیزی وصیت كرد كه انشاءالله به آن عمل خواهم كرد.
ابن عساكر نیز در تاریخ دمشق 42/ 387 نقل كرده كه رسول خدا (ص) به علی (ع) وصیت كرد پس از مرگم تو مرا غسل بده و دفن كن و مشكلات و اختلافات مردم را حل نما. به روایت طبرسی/ 137 و دیار بكری 2/ 166 جبرئیل برای آخرین بار بر زمین فرود آمد و گفت: «یا رسول الله میخواهی به دنیا بازگردی؟ فرمود:
«لا، بَلِ الرَّفِیقَ الأَعْلی».
نه، بلكه میخواهم نزد یار برتر بروم.
یا نزد یاران برتر بروم، یعنی به جمع پیامبران بپیوندم.
جبرئیل گفت: «یا محمد این آخرین بار فرود آمدن من به دنیاست، زیرا من فقط برای شما به دنیا فرود میآمدم». سكوتی آمیخته با حزن و نگرانی همه جا را فرا گرفته بود. مهاجران و انصار در بیرون خانه اجتماع كرده و بیصبرانه نگران حال رسول خدا بودند كه چه خواهد شد؟! ناگهان امیرالمؤمنین سر برداشت و در حالی كه اشك از چشمانش جاری و بغض گلویش را گرفته بود فرمود:
«عَظَّمَ اللهُ أُجُورَكُمْ فِی نَبِیِّكُمْ».
خداوند پاداش شما را در مصیبت پیامبرتان زیاد گرداند.
بنابر قول مشهور بین علمای شیعه روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجرت و بنابر قول مشهور در بین دانشمندان اهل سنت دوازدهم ربیعالاول در حالیكه سر مبارك پیامبر اكرم (ص) بر دامن علی (ع) بود آخرین سفارش خود را نمود و فرمود:
«الصَّلاة! الصَّلاة!»
نماز! نماز!
آری، به روایت دیار بكری 2/ 166 نخستین سخنی كه در این جهان فرمود: «الله أَكبر» و آخرین سخنی كه از دو لب مباركش خارج شد «الرَّفِیقَ الأَعْلی» بود. به روایت احمد حنبل 6/ 315 ام سلمه گوید: بیشتر وصیت رسول خدا (ص) هنگام رحلت سفارش به نماز و نیكی به بردگان بود. آنگاه دنیا را وداع نمود و با رحلت خاتم انبیا محمد بن عبدالله (ص) جریان وحی برای همیشه قطع شد.
به نقل شیخ مفید/ 100 امیرالمؤمنین طبق وصیت پیامبر (ص) به كمك
فضل بن عباس بدن حضرت را غسل داد و حنوط و كفن كرد و اولین بار به تنهایی بر او نماز گزارد. چون مسلمانان درباره اینكه چه كسی در نماز بر پیكر مطهر حضرت امامت را به عهده گیرد و بدن مقدس كجا دفن شود اختلاف كردند، امیرالمؤمنین (ع) بیرون آمد و خطاب به مردم فرمود: «همانا رسول خدا در زندگی و مرگ پیشوای ماست، دسته دسته بیایید و بدون امام بر او نماز بگزارید و خداوند پیامبری را در مكانی قبض روح نمیگرداند، جز آنكه میخواهد همانجا مرقد او باشد، من او را در همان اتاقی كه در آن رحلت نموده دفن میكنم». مردم این را پذیرفتند و راضی شدند. مضمون برخی از این مطالب در طبقات ابن سعد 2/ 281 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 10/ 185- 186 نیز آمده است.
امیرالمؤمنین (ع) روز سهشنبه بدن مطهّر رسول خدا (ص) را در منزل خود حضرت دفن كرد. یعقوبی 2/ 114 و طبرسی/ 138 گویند: انصار هنگام دفن فریاد زدند: تو را به خدا سوگند حق ما را نسبت به رسول خدا مراعات كن! مردی از انصار را نیز به كمك خود بگیر كه ما را هم در دفن پیامبر سهمی باشد. با راهنمایی حضرت، اوْس بن خولی انصاری كه مردی اهل فضل و از بدریون بود داخل قبر شد و در امر داخل كردن جنازه مطهر به قبر كمك كرد و سپس بیرون آمد.
شیخ مفید/ 101 گوید: بیشتر مردم به لحاظ نزاعی كه بین مهاجران و انصار درباره خلافت درگرفت در نماز بر پیكر رسول خدا (ص) حاضر نشدند. حضرت فاطمه (س) فریاد زد: «چه آینده بدی است!». آنگاه مردم
در آن هنگام كه علی (ع) و بنیهاشم درگیر مصیبت پیامبر بودند از فرصت استفاده كرده دنبال تصاحب خلافت رفتند و در پی آن ابوبكر به خلافت رسید. هنگامی كه امیرالمؤمنین سرگرم اصلاح قبر پیامبر بود مردی آمد و عرض كرد این گروه با ابوبكر بیعت كردند و انصار به سبب اختلافشان شكست خوردند و طُلَقا از ترس آنكه مبادا شما به خلافت برسید به بیعت با ابوبكر مبادرت ورزیدند. حضرت بیلی را كه در دست داشت بر زمین نهاد و دسته آن را در دست گرفت و اوایل سوره عنكبوت را قرائت فرمود:
(أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَكُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لَا یُفْتَنُونَ).
آیا مردم پنداشتهاند همین كه بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند و دیگر امتحان نخواهند شد؟!
بدین سان این شخصیت بینظیر و برترین فرد بشر، یعنی رسول خدا، خاتم انبیا، گل سرسبد آفرینش، عصاره هستی و بهترین و شریفترین فرد بشر شصت و سه سال عمر مبارك و پربركت خود را در خدمت به بندگان خدا سپری كرد، پنجاه و سه سال آن را در مكه و ده سال آن را در مدینه و با زحمات فراوان و جانفشانی شالوده بزرگترین دین و تمدن جهان هستی را با دست باكفایت خود بنا نهاد و چراغی را برای هدایت و راهنمایی بشر فرا روی تاریخ برافروخت كه روز به روز بر شعاع و پرتو آن افزوده میشود و تاریكیها را روشن، گمراهان را هدایت، انسانهای تشنه حقیقت را سیراب نموده و عدالت، شرافت و كرامت را در بین
جوامع انسانی گسترده و از ارزشهای الهی و انسانی پاسداری میكند.
رسول خدا (ص) در طول عمر مبارك خویش به فرموده امیرالمؤمنین (ص) در نهج البلاغه/ 229 برای خود سنگی روی سنگی نگذاشت و به نقل امالی صدوق/ 398 از امام صادق (ص) نان گندم به لب مبارك خود نزد و نان جو نیز سیر نخورد. ابن سعد 1/ 403 نیز گوید: رسول خدا از دنیا رفت ولی نان جو سیر نخورد. و به روایت قربالاسناد/ 91 و شفاء قاضی عیاض 1/ 124 هنگامی كه از دنیا رفت زره او برای مخارج خانوادهاش درگرو بود، نه دیناری از خود به جای گذاشت و نه درهمی، این در حالی بود كه در اوج اقتدار بهسر میبرد و صدها شتر به نیازمندان و مستمندان میبخشید. و در رفتار پسندیده، حسن سلوك و اخلاق نیك به آنجا رسید كه خداوند در سوره قلم آیه چهارم فرمود:
(إِنَّكَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ).
تو دارای اخلاق بس بزرگی هستی.
آری، سرانجام آخرین قافلهسالار بزرگ بشر، قافله عظیم بشری را به منزل مقصود و سرحد تكامل رساند و بهترین و جامعترین برنامه زندگی و طرح مقدسترین و عادلانهترین حكومت بینظیر دینی را در جهان هستی پیریزی كرد كه براساس عدل و داد و مهر و رحمت پایهگذاری شده بود، عدل و داد در قانونگذاری مراعات میشد و مهر و رحمت در اجرای آن. حكومت از دیدگاه پیغمبر خاتم وسیله بود نه هدف، وسیله بود برای اجرای احكام رهاییبخش الهی و گسترش عدالت همگانی و ارزشهای انسانی. حكومت اسلامی مدینه نه حكومت فرد بر مردم بود و نه حكومت مردم بر مردم بلكه حكومت الله بر مردم بود. حكومت
اسلامی رسول خدا (ص) كاملترین، مترقیترین و دادگسترترین نوع حكومت در جهان هستی است، زیرا كه این حكومت مشروعیت خود را با نص و انتصاب از جانب خداوند گرفته و مقبولیتش را با بیعت و پذیرش مردم به دست آورده بود، نیمی از آن الهی بود و نیمی دیگر مردمی، یك روی آن خدا و روی دیگر مردم بودند. از این جهت حقوق تمامی گروهها مراعات میشد و همه اقلیتها و قبیلهها از آزادی و حقوق كامل برخوردار بودند. مخالفان حكومت اسلامی و حتی محاربان دیدگاه مخالف و انتقادات تند خود را صریح و بدون هیچ گونه ترسی بیان میكردند. این آزادی تا آنجا پیش رفت كه عبدالله بن ابَی رئیس بزرگترین گروه مخالف حكومت اسلامی رسول خدا (ص) كه همواره كارشكنی و مخالفت میكرد و در جنگ بنیمصطلق آتش فتنه افك را روشن كرد و سران صحابه اعدام صحرایی او را خواستار شدند، مورد عفو و بخشش آن حضرت قرار گرفت و شگفتا كه بعدها رسول خدا بر جنازه عبدالله بن ابَی نماز خواند!
رسول خدا (ص) برای نخستین بار در طول تاریخ حكومتها ظلم و زور را كنار گذاشت و عدل و داد را سرلوحه كار خویش قرار داد و قوه قهریه را فقط و فقط در دفع ظلم و جور و اجرای حق و عدالت به كار گرفت و در عین اینكه دریای مهر و محبت بود ولی در مقابله با ستمگران، یاغیان و برهمزنندگان نظم و امنیت عمومی برخوردی قاطعانه داشت و با آنان به هیچ وجه انفعالی مقابله نمیكرد. خاتم پیامبران همه مردم را به آشتی و صلح دعوت مینمود چنانكه قرآن در آیه دویست و هشت سوره بقره میگوید: (ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ كَافَّةً) همگی در صلح و آشتی درآیید و از
جنگ و پیكار نیز فقط برای دفع فتنه و آشوب استفاده میكرد. همچنان كه در این مورد نیز در سوره بقره آیه صد و نود و سه آمده است:
(وَقَاتِلُوهُم حَتَّی لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ).
با آنان نبرد كنید تا فتنهای نماند.
آری، كلیه جنگهای آن حضرت برای دفع فتنه و آشوب و جلوگیری از ظلم و تجاوز و دفاع از حق و تأمین امنیت و آسایش و صیانت از حقوق مردم و پاسداری از كیان دین بود و چرا اینگونه نباشد و حال آنكه وجود نازنین حضرتش رحمة للعالمین، یعنی «پیامآور رحمت» بود!
ثقیفیان پس از كشتن بزرگ قوم خود عروة بن مسعود كه مسلمان شده بود به نوعی در حصار مسلمانان قرار گرفتند، زیرا امنیت مراتع و راههای آنان از سوی مسلمانان تهدید میشد. سران ثقیف برای حل این مشكل به رایزنی پرداختند. در پایان جلسه تصمیم بر آن شد كه هیئتی راهی مدینه گردد تا خدمت رسول خدا شرفیاب و مسلمان شوند. هیئت ثقیف مسلمان شدند و پیامبر (ص) صلحنامهای برای آنان نوشت و به سرزمین خود بازگشتند. سپس ابوسفیان و مغیره را به طائف فرستاد و آنان بتخانه ثقیف را ویران كردند.
سرزمین نَجْران در جنوب شرقی مكه در نزدیكی مرز یمن قرار دارد. سرزمین نجران در صدر اسلام منطقه مسیحینشین جزیرة العرب بود.
هیئت نصارای نجران رهسپار مدینه شد. حضرت با احترام خاصی
پاسخ سلامشان را داد و آنان را به اسلام دعوت كرد ولی نصارا از پذیرش اسلام امتناع ورزیده و با ایشان به احتجاج برخاستند. خداوند به پیامبر دستور داد تا با آنها مباهله كند. اسقفهای نجران وقتی این صحنه ساده و با معنویت و در عین حال با جدیت كامل را دیدند از مباهله پشیمان شدند. قرار شد با حضرت صلح كنند و جزیه بپردازند. صلحنامه نوشته شد و سپس نصارای نجران به سرزمین خود بازگشتند.
نمایندگان قبیله طَی به سرپرستی زید الخیل بن مُهَلْهَل در سال نهم هجرت در مسجد به حضور رسول خدا (ص) رسیدند، حضرت اسلام را بر آنان عرضه كرد، اسلام آوردند. همچنین هیئتهای زیادی از دیگر قبایل به حضور رسول خدا شرفیاب و مسلمان شدند.
در سال دهم هجرت موسم حج فرا رسید، پیامبر از جانب خداوند مأمور شد كه مسائل مهم و مبانی دین اسلام و احكام آن را برای مردم جزیرة العرب بازگو و تكمیل نماید و برنامه جهانی و اساسی این دین را به گوش همگان برساند، از تمامی طوایف اطراف و سایر مردم خواست تا در مراسم حج شركت كنند.
رسول خدا (ص) در عرفات در خیمهای فرود آمد و بعد سوار بر ناقه قَصْوا شد و خطبهای ایراد فرمود. در آن خطبه حرمت خانه كعبه و ماه حرام را بیان و نیز بر حرمت خون، مال و آبروی مردم تأكید كرد و اشاره فرمود كه ارتحال وی نزدیك است. مسلمانان اعمال و مناسك حج را زیر نظر رسول خدا انجام داده و سپس به دستور آن حضرت راهی مدینه و سرزمین خود شدند. كاروان بزرگ حج به غدیر خم كه رسید پیامبر مأمور ابلاغ رسمی جانشین خود گردید.
با نزول آیه شصت و هفت سوره مائده (یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) رسول خدا مأمور شد در غدیر خم توقف كند و ولایت امیرالمؤمنین را بهطور رسمی و آشكار ابلاغ نماید.
به دستور حضرت مسلمانان گروه گروه به علی (ع) به عنوان امام تبریك گفتند و به او با لقب «امیرالمؤمنین» سلام دادند. عمر از همه بیشتر در تبریك گفتن مبالغه نمود.
در این دوران رسول خدا (ص) دشمنان و جنگافروزان داخلی را مهار كرده بود و بیشتر مردم به اسلام گرویده بودند. از این پس دیگر تهدیدات بیشتر از ناحیه شمال و روم شرقی بود. از اینرو حضرت در اواسط ماه صفر سال یازدهم هجرت سپاهی فراهم كرد تا روانه روم كند. فرماندهی آن را به اسامة بن زید سپرد و مهاجر و انصار از جمله ابوبكر، عمر و ابوعبیده جرّاح در بین این سپاه بودند. چون اسامه جوان بود و بیش از هجده سال نداشت این كار بر عدهای گران آمد و گفتند نوجوانی را به فرماندهی بزرگان صحابه نصب كرده است.
اسامه به جُرْف لشكرگاه سپاه اسلام آمد و درصدد حركت بود كه پیك امایمن رسید و خبر داد حال پیامبر دگرگون شده و رحلت آن حضرت نزدیك است. از اینرو اسامه و سپاه او توقف كردند و افراد بهانهجو از این مأموریت سرباز زدند و آرزوی رسول خدا با آن همه تأكید جامه عمل نپوشید.
رسول خدا (ص) در بستر احتضار پیوسته میفرمود: «ای مردم آگاه باشید كه من در میان شما دو چیز گرانبها را به جای گذاشتم؛ كتاب خدا
و عترت و اهل بیتم را، بر ایشان پیشی نگیرید كه پراكنده خواهید شد و در حق آنان كوتاهی نكنید كه هلاك میشوید. آگاه باشید كه علی بن ابیطالب برادر و وصی من است. یك روز رسول خدا (ص) فرمود:
«ائتُونِی بِدَاوِةٍ وَ صَحِیفَةٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتاباً لا تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً».
برایم دوات و ورقی بیاورید تا برای شما مطلبی بنویسم كه پس از آن هرگز گمراه نشوید.
عمر مانع شد و گفت:
همانا درد بر رسول خدا چیره گشته، قرآن نزد شماست و كتاب خدا برای ما كافی است.
یك روز قبل از رحلت رسول خدا (ص) سلمان به آن حضرت عرض كرد اجازه بدهید من به جای علی امشب نزد شما بمانم. حضرت فرمود: نه، علی به این كار از تو سزاوارتر است.
رسول خدا (ص)، امیرالمؤمنین (ع) را نزد خود فرا خواند و انگشتری خویش را درآورد به او داد و فرمود: «این را به دستت كن». شمشیر، زره و تمامی سلاح جنگی و نیز دستمالی را كه هنگام جنگ بر كمر خود میبست به آن حضرت داد و فرمود: یا علی سرم را بر دامنت بگذار كه امر خدا فرا رسید، هنگامی كه جان از تنم رفت خودت كار تجهیز مرا برعهده گیر و پیش از همه مردم بر من نماز گزار و تا مرا در قبرم دفن نكردی از من جدا مشو و از خداوند تعالی یاری جوی. امیرالمؤمنین سر مبارك حضرت را روی زانو گذاشت و گوش خود را نزدیك لبهای او برد. رسول خدا مدت طولانی با علی راز گفت و اسرار و ودایع الهی را به وی سپرد. وقتی
پرسیدند پیامبر چه فرمود؟ پاسخ داد:
«عَلَّمَنِی أَلْفَ بابٍ فَتَحَ لِی كُلُّ بابٍ أَلْفَ بَابٍ وَ وَصّانِی بِما أَنَا قائمٌ بِهِ إِنْ شاءَ اللهُ».
هزار باب دانش به من آموخت كه هر باب هزار باب دیگر میگشود و به چیزی وصیت كرد كه انشاءالله به آن عمل خواهم كرد.
ناگهان امیرالمؤمنین (ع) سر برداشت و در حالی كه اشك از چشمانش جاری و بغض گلویش را گرفته بود فرمود: «عَظَّمَ اللهُ أُجُورَكُمْ فِی نَبِیِّكُمْ!» خداوند پاداش شما را در مصیبت پیامبرتان زیاد گرداند.
امیرالمؤمنین طبق وصیت پیامبر (ص) به كمك فضل بن عباس بدن حضرت را غسل داد و حنوط و كفن كرد و اولین بار به تنهایی بر او نماز گزارد. امیرالمؤمنین روز سهشنبه بدن مطهّر رسول خدا را درمنزل خود حضرت دفن كرد. بیشتر مردم به لحاظ نزاعی كه بین مهاجران و انصار درباره خلافت درگرفت در نماز بر پیكر رسول خدا حاضر نشدند. حضرت فاطمه (ص) فریاد زد: «چه آینده بدی است!». آنگاه مردم در آن هنگام كه علی (ع) و بنیهاشم درگیر مصیبت پیامبر بودند از فرصت استفاده كرده دنبال تصاحب خلافت رفتند و در پی آن ابوبكر به خلافت رسید. حضرت بیلی را كه هنگام دفن و اصلاح قبر رسول خدا در دست داشت بر زمین نهاد و دسته آن را در دست گرفت و اوایل سوره عنكبوت را قرائت فرمود:
(أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَكُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لَا یُفْتَنُونَ).
آیا مردم پنداشتهاند همین كه بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند و دیگر امتحان نخواهند شد؟!
بدینسان این شخصیت بینظیر و برترین فرد بشر شصت و سه سال عمر پربركت خود را در خدمت به بندگان خدا سپری كرد، پنجاه و سه سال آن را در مكه و ده سال آن را در مدینه و با زحمات فراوان و جانفشانی شالوده بزرگترین دین و تمدن جهان هستی را بنا نهاد.
رسول خدا (ص) در طول عمر مبارك خود به فرموده امیرالمؤمنین (ع) برای خود سنگی روی سنگی نگذاشت و به فرموده امام صادق (ع) نان گندم به لب مبارك خود نزد و نان جو نیز سیر نخورد و هنگامی كه رحلت فرمود زره او برای مخارج خانوادهاش در گرو بود، این در حالی بود كه در اوج اقتدار به سر میبرد و صدها شتر به نیازمندان و مستمندان میبخشید.
آری، آخرین قافلهسالار بزرگ بشر قافله عظیم بشری را به منزل مقصود رساند و بهترین و جامعترین برنامه زندگی و طرح عادلانهترین حكومت دینی را پیریزی كرد كه بر اساس عدل و داد و مهر و رحمت پایهگذاری شده بود، عدل و داد در قانونگذاری مراعات میشد و مهر و رحمت در اجرای آن. حكومت از دیدگاه پیغمبر خاتم وسیله بود نه هدف، وسیله بود برای اجرای احكام و گسترش عدالت. حكومت رسول خدا مشروعیتش را با نص از جانب خدا گرفته و مقبولیت خود را با بیعت مردم به دست آورده بود. از این جهت حقوق تمامی مردم مراعات میشد و همه اقلیتها و قبایل و حتی مخالفان حكومت حضرت مانند عبدالله بن ابی از آزادی كامل برخوردار بودند.
رسول خدا (ص) قوه قهریه را فقط و فقط در دفع ظلم و جور و اجرای
حق و عدالت به كار گرفت و در عین اینكه دریای مهر و محبت بود ولی در مقابله با ستمگران، یاغیان و برهمزنندگان نظم و امنیت عمومی برخوردی قاطعانه داشت. خاتم پیامبران همه مردم را به صلح و آشتی دعوت مینمود و از جنگ و پیكار نیز فقط برای دفع فتنه و آشوب استفاده میكرد، كلیه جنگهای آن حضرت برای جلوگیری از ظلم و تجاوز و دفاع از حق و عدالت و تأمین آسایش و امنیت و پاسداری از كیان دین و ملت بود و چرا اینگونه نباشد و حال آنكه وجود نازنین حضرتش رحمة للعالمین، یعنی پیامآور رحمت بود!
هیئت ثقیف چگونه اسلام آوردند؟
ماجرای مباهله را شرح دهید.
آیه شصت و هفت سوره مائده به چه مطلبی اشاره دارد؟
محتوای آخرین سفارش پیامبر را توضیح دهید.
وقتی سلمان از پیامبر (ص) خواست اجازه دهد به جای علی در نزد آن حضرت بماند و پرستاری وی را كند چه فرمود؟
خصوصیات حكومت رسول خدا (ص) را بیان كنید.
در توضیح منابع لازم است یادآوری شود كه تمامی مطالب ابن اسحاق از سیره ابن هشام و كلیه مطالب واقدی از مغازی واقدی نقل شد و سایر منابع هر جا كه نام مؤلف آمده مقصود از آنها به شرح ذیل است:
ابن هشام ← سیره ابن هشام
ابن سعد← طبقات ابی سعد
احمد حَنْبَل ←مسند احمد حنبل
بخاری ←صحیح بخاری
مسلم← صحیح مسلم
تِرْمِذِی ←سُنَن تِرْمِذِی
بلاذری← انساب الاشراف
یعقوبی ←تاریخ یعقوبی
طبری ←تاریخ طبری
قمی← تفسیر قمی
كلینی← كافی
قاضی نعمان← شرح الاخبار
حاكم نیشابوری← مستدرك
شیخ مفید← ارشاد
بیهقی← دلائل النبوه
ابن مغازلی ←مناقب ابن مغازلی
طبرسی اعْلامالوری
ابن شهرآشوب ←مناقب ابن شهر آشوب
ابن بِطْرِیق ←عُمْدَة ابن بِطْرِیق
ابن ابیالحدید← شرح نهجالبلاغه
ابن اثیر← كامل ابن اثیر
نُوَیری← نهایة الارب
ابن قیم← زاد المعاد
مُغُلْطای ←سیره مُغُلْطای
ابن شاكر كُتْبی← عُیون التواریخ
ابن كثیر ←سیره ابن كثیر
مَقْرِیزی← امْتاع الاسماع
قَسْطَلانی← الْمَواهِبُ اللَّدُنِّیه
دِیاربكری← تاریخ الخمیس
حلبی ←سیره حلبی
علامه مجلسی← بحارالانوار
زَینی دَحْلان ←سیره زَینی دَحْلان
الإتقان فی علوم القرآن. جلالالدین بن عبدالرحمن سیوطی (م 911 ه) 2 جلد در یك مجلد، بیروت، عالم الكتب.
الاحتجاج علی أهل اللجاج. احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی (م قرن ششم ه) به كوشش سید محمد باقر خِرْسان. 2 جلد، نجف اشرف، مطبعه نعمان، 1386 ه/ 1966 م.
الإرشاد فی معرفة حُججالله علی العباد. محمدبن محمدبن نعمان، شیخ مفید (م 413 ه) چاپ سوم، بیروت، مؤسسه اعلمی، 1399 ه/ 1979 م.
الاستغاثة فی بِدَع الثلاثة. ابوالقاسم علی بن احمد كوفی (م 352 ه) 2 جزء در یك جلد.
الاستیعاب فی أسماء الأصحاب. (در حاشیه اصابه) ابو عمر یوسف بن عبدالله، ابن عبدالبَرّ اندلسی (م 463 ه). 4 جلد، بیروت دارصادر.
أُسْدُالغابة فی معرفة الصحابة. عزالدین علی بن ابی الكرم، ابن اثیر جزری (م 630 ه) 5 جلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
الإشارة إلی سیرة سیدنا محمد المصطفی (سیره مُغُلْطای). علاءالدین مُغُلْطای بن قَلیچ (م 762) تحقیق آسیه كلیبان، چاپ اول، بیروت، دار الكتب العلمیه، 1424 ه/ 2002 م.
الاشتقاق. محمد بن حسن، ابن دُرید (م 321 ه) تحقیق عبدالسلام محمد هارون، چاپ اول، بیروت، دارالجیل، 1411 ه/ 1991 م.
الإصابة فی تمییز الصحابة. شهاب الدین احمد بن علی، ابن حجر عسقلانی (م 852 ه) 4 جلد، دار صادر.
الأصنام (تنكیس الأصنام). ابوالمنذر هشام بن محمد كلبی (م 204 ه) همراه
ترجمه فارسی سید محمد رضا جلالی نائینی. چاپ دوم، تهران، نشر نو، 1364 ه. ش.
أطلس السیرة النبویة. شوقی ابو خلیل، چاپ چهارم، دمشق، دارالفكر، 1425 ه/ 2005 م.
إعلام السائلین عن كتب سید المرسلین. محمد بن طولون دمشقی (م 953 ه) به كوشش عبدالقادر الأرناؤوط و محمود الأرناؤوط، چاپ دوم، بیروت، مؤسسة الرساله، 1407 ه/ 1987 م.
إعلام الوری بأعلام الهدی. فضل بن حسن طبرسی (م 548 ه) به كوشش سید محمد مهدی خِرْسان، چاپ سوم تهران دارالكتب الاسلامیه.
الأعمال الكاملة. محمد عَبْدُه (م 1323 ه) تحقیق محمد عماره، چاپ اول، 5 جلد، بیروت، قاهره، دار الشروق، 1414 ه/ 1993 م.
الاكتفاء بما تضمّنه من مغازی رسولالله و الثلاثة الخلفاء. سلیمان بن موسی كلاعی اندلسی (م 634 ه). به كوشش محمد عبدالقادر عطا، چاپ اول، 2 جلد، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1420 ه/ 2000 م.
أمالی الصدوق. محمد بن علی بن بابویه، شیخ صدوق (م 381 ه) چاپ اول، قم، مؤسسة بعثت، 1417 ه.
أمالی الطوسی. محمد بن حسن، شیخ طوسی (م 460 ه) به كوشش مؤسسه بعثت، چاپ اول، قم، دارالثقافه، 1414 ه.
أمالی المفید. محمد بن محمد بن نعمان، شیخ مفید (م 413 ه) تحقیق حسین استاد ولی و علی اكبر غفاری. چاپ دوم، قم، كنگره جهانی هزاره شیخ مفید، 1413 ه.
إمتاع الأسماع بما للرسول من الأنباء و الأموال و الحفدة والمتاع. تقی الدین احمد بن علی مقریزی (م 845 ه) تحقیق محمود محمد شاكر، جلد اول، مصر، لجنة التألیف والترجمة والنشر.
الأموال. حمید بن مَخْلد بن قتیبه خراسانی، ابن زَنْجُوَیه (م 251 ه)، به كوشش ابو محمد اسیوطی، چاپ اول، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1427 ه/ 2006 م.
الأموال. ابو عُبید، قاسم بن سَلّام (م 224 ه) تحقیق محمد خلیل هَرّاس، بیروت، دارالفكر، 1408 ه/ 1988 م.
أنباء نُجباء الأبناء. محمد بن ظَفَر مغربی (م 567 ه) به كوشش ابراهیم یونس، قاهره، دارالصحوه.
أنساب الأشراف. احمد بن یحیی بلاذری (م 279 ه) تحقیق محمد حمیدالله حیدرآبادی، چاپ سوم، جلد اول (السیرة النبویه) قاهره، دارالمعارف.
البَدْءُ و التاریخ. منسوب به مطّهر بن طاهر مَقْدِسی (م بعد از 355 ه) 6 جلد در دو مجلد، مكتبة الثقافیة الدینیه.
بحار الأنوار الجامعة لِدُرَر أخبار الأئمة الأطهار. محمد باقر بن محمد تقی، علامه مجلسی (م 1110 ه) به كوشش گروهی از فضلا، چاپ دوم، 110 جلد، بیروت، مؤسسة الوفا، 1403 ه/ 1983 م.
البرهان فی علوم القرآن. بدرالدین محمد بن عبدالله زَرْكَشی (م 794 ه) تحقیق ابوالفضل ابراهیم، چاپ دوم، 4 جلد در یك مجلد، بیروت المكتبة العصریه، 1425 ه/ 2005 م.
بَهْجَة المحافل و بُغیة الأماثل فی تلخیص المعجزات و السیر والشمائل. عماد الدین یحیی بن ابیبكر عامری (م 893 ه) 2 جلد، بیروت، دار صادر.
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر والأعلام (السیرة النبویة و المغازی) شمس
الدین محمد بن احمد ذهبی (م 748 ه) تحقیق عمر عبدالسلام تَدْمُری. چاپ اول، بیروت، دارالكتاب عربی، 1407 ه/ 1987 م.
تاریخ بغداد أو مدینة السلام. احمد بن علی، خطیب بغدادی (م 463 ه) 13 جلد، بیروت، دارالكتب العلمیه.
تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس نفیس. شیخ حسین بن محمد دیار بكری (م 966 ه) 2 جلد، بیروت، مؤسسه شعبان.
تاریخ مدینة دمشق. علی بن حسن بن هبهالله، ابن عساكر دمشقی (م 571 ه) به كوشش علی شیری، چاپ اول، 80 جلد، بیروت، دارالفكر، 1421 ه.
/ 2000 م.
تاریخ الطبری (تاریخ الأمم والملوك). محمد بن جریر طبری (م 310 ه) تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، 11 جلد، بیروت، روائع التراث العربی.
تاریخ المدینة المنوّرة. عمر بن شَبَّه بصری (م 262 ه) تحقیق فهیم محمد شَلْتُوت، چاپ اول، 4 جلد، بیروت، دارالتراث، 1410 ه/ 1990 م.
تاریخ الیعقوبی. احمد بن ابی یعقوب، ابن واضح یعقوبی (م 284 ه) 2 جلد، قم، نشر فرهنگ اهلالبیت.
التبیان فی تفسیر القرآن. محمد بن حسن، شیخ طوسی (م 460 ه) به كوشش احمد قصیر عاملی، 10 جلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
تثبیت دلائل النبوّة. قاضی عبدالجبّار بن احمد همدانی (م 415 ه)، به كوشش عبدالكریم عثمان، 2 جلد، بیروت، دارالعربیه.
تذكرةالخواص. یوسفبن قِزُغْلی بن عبدالله، سبط ابنالجوزی (م 654 ه) به كوشش محمد صادق بحر العلوم، تهران، مكتبه نینوی الحدیثه.
تفسیر الصافی. محمد بن مرتضی، مولی محسن فیض كاشانی (م 1091 ه) به
كوشش حسین اعلمی، چاپ دوم، 5 جلد، مكتبة الصدر، 1416 ه.
تفسیر العیاشی. محمد بن مسعود سمرقندی (م نیمه اول قرن چهارم) به كوشش سید هاشم رسولی محلاتی، چاپ اول، 2 جلد، تهران، كتابفروشی علمیه اسلامیه.
تفسیر فُرات الكوفی. فرات بن ابراهیم كوفی (م قرن چهارم ه.) به كوشش محمد كاظم محمودی، چاپ اول، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1410 ه/ 1990 م.
تفسیر القمی. علی بن ابراهیم قمی (م بعد از 307 ه.) به كوشش سید طیب موسوی جزائری، چاپ سوم، 2 جلد، قم، دارالكتاب، 1404 ه.
التفسیر الكبیر (تفسیر فخر رازی). محمد بن عمر، فخر رازی (م 606 ه.) چاپ سوم، 34 جلد در شانزده مجلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
تفسیر المنار (تفسیر القرآن الحكیم) محمد رشید رضا مصری (م 1354 ه.) چاپ دوم، 12 جلد، بیروت، دارالمعرفه.
تقویم تطبیقی هزار و پانصد ساله هجری قمری و میلادی. هَنْری فِرْدیناند وُوسْتِنْفِلْدْ (م 1899 م) به كوشش حكیم الدین قریشی، تهران، 1360 ه. ش.
تلخیص الشافی. محمد بن حسن، شیخ طوسی (م 460 ه.) تحقیق سید حسین بحر العلوم، چاپ سوم، 4 جلد در دو مجلد، قم، منشورات عزیزی، 1394 ه./ 1947 م.
التنبیه والإشراف. علی بن حسین مسعودی (م 346 ه.) به كوشش عبدالله اسماعیل، قم، منابع الثقافة الاسلامیه.
تهذیب الكمال فی أسماء الرجال. جمال الدین یوسف بن عبدالرحمن مِزّی
(م 742 ه.) تحقیق بَشّار عَوّاد معروف، چاپ دوم، 35 جلد، بیروت، مؤسسة الرساله، 1413 ه./ 1992 م.
جامع البیان عن تأویل القرآن (تفسیر طبری). محمد بن جریر طبری (م 310 ه.) به كوشش محمود شاكر و علی عاشور، چاپ اول، 30 جلد در شانزده مجلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1431 ه./ 2001 م.
الجرح والتعدیل. عبدالرحمن بن ابی حاتم رازی (م 327 ه.) 9 جلد، [بیروت] دارالفكر.
جوامع الجامع. فضل بن حسن طبرسی (م 548 ه.) تحقیق ابوالقاسم گرجی، چاپ اول، 4 جلد، تهران، انتشارات دانشگاه تهران و سازمان سمت، 1378 ه. ش.
الحركات العسكریة للرسول الأعظم فی كفَّتَیی میزان. سیف الدین سعید آل یحیی، چاپ اول، 2 جلد، الدار العربیه للموسوعات، 1983 م.
حیاة محمد. محمد حسین هیكل (م 1376 ه.) قاهره، مطبعه مصر، 1354 ه.
الخصال. محمد بن علی بن بابویه، شیخ صدوق (م 1381 ه.) تحقیق علی اكبر غفاری، چاپ اول، قم، انتشارات اسلامی.
الدُّر المنثور فی التفسیر المأثور. جلال الدین بن عبدالرحمن سیوطی (م 911 ه) چاپ اول، 6 جلد، جدّه، دارالمعرفه، 1365 ه.
الدُّرَر فی اختصار المغازی والسیر. یوسف بن عبدالبَّر اندلسی (م 463 ه.) تحقیق شوقی ضیف، چاپ سوم، قاهره، دارالمعارف.
دلائل الصدق (فضائل أمیر المؤمنین من دلائل الصدق). محمد حسن مظفر (م 1375 ه.) 3 جلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
دلائل النبوة. احمد بن عبدالله، ابو نعیم اصفهانی (م 430 ه.) تحقیق محمد
وَرّاس قَلْعَجی و عبدالبَرّ عباس، چاپ سوم، 2 جلد در یك مجلد، بیروت، دارالنفائس، 1412 ه./ 1991 م.
دلائل النبوة. اسماعیل بن محمد اصفهانی، قِوام السُّنَّه (م 535 ه.) تحقیق مساعدبن سلیمان، چاپ اول، 4 جلد، ریاض، دارالعاصمه، 1412 ه.
دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة. احمد بن حسین بیهقی (م 458 ه.) تحقیق عبدالمُعْطی قَلْعَجی، چاپ اول، 7 جلد، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1405 ه/ 1985 م.
دولة الرسول فی المدینة. صالح احمد علی، چاپ اول، شركة المطبوعات للتوزیع والنشر، بیروت، 2001 م.
دیوان الضعفاء والمتروكین. شمس الدین محمد بن احمد ذهبی (م 748 ه) به كوشش خلیل مَیس، چاپ اول، 2 جلد، بیروت، دارالقلم، 1408 ه./ 1983 م.
راه محمد صلی الله علیه و آله پیغمبر خاتم. سید رضا صدر، چاپ اول، دو جلد، تهران، مركز نشر ارغنون، 1370 ه. ش.
رسول اكرم در میدان جنگ. محمد حمیدالله حیدرآبادی (م 1998 م) ترجمه سید غلام رضا سعیدی، چاپ سوم، تهران، كانون انتشارات محمدی، 1362 ه. ش.
روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی. شهاب الدین سید محمود آلوسی بغدادی (م 1270 ه) 30 جلد در پانزده مجلد، مصر، اداره طباعه منیریه.
الرَّوْضُ الأُنُف فی شرح السیرة النبویة لابن هشام. عبدالرحمن بن عبدالله سهیلی (م 581 ه) چاپ اول، 7 جلد در چهار مجلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1421 ه./ 2001 م.
الرَّوْضُ الْمِعْطار فی خبر الأقطار. محمد بن عبدالمنعم حمیری (م 900 ه.) تحقیق احسان عباس، بیروت، مكتبة لبنان، 1984 م.
روضة الصفا فی سیرة الأنبیاء و الملوك و الخلفاء. محمد بن خاوند شاه، میرخواند (م 903 ه) به كوشش جمشید كیانفر، چاپ اول، 10 جلد، تهران، انتشارات اساطیر، 1380 ه. ش.
روضة الواعظین. محمد بن حسن، فتّال نیشابوری (م قرن ششم ه) دو جزء در یك مجلد، قم، منشورات رضی.
الریاض النَّضِرة فی مناقب العشرة المبشّرین بالجنة. محبّ الدین احمد بن عبدالله طبری (م 694 ه) چاپ اول، 4 جلد در دو مجلد، بیروت، دارالندوة الجدید، 1408 ه./ 1988 م.
زاد المعاد فی هَدْی خیر العباد. محمد بن ابیبكر دمشقی، ابن قَیم جوزیه (م 751 ه) چاپ اول، 5 جلد، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1421 ه./ 2001 م.
سُبُلُ الهدی والرَّشاد فی سیرة خیرالعباد. محمدبن یوسف، صالحی شامی (م 942 ه) تحقیق گروهی از فضلا، چاپ اول، 13 جلد، مصر، المجلس الاعلی للشؤون الاسلامیه، 1392 ه./ 1972 م.
سَعْدُ السُّعُود. علی بنموسی، ابن طاووس (م 664 ه) قم، منشورات رضی، 1363 ه. ش.
سنن التِرْمذی. محمد بن عیسی تِرْمِذِی (م 279 ه) تحقیق احمد محمد شاكر،5 جلد، بیروت، دارالفكر، 1357 ه/ 1938 م.
السنن الكبری (سنن بیهقی). احمد بن حسین بیهقی (م 458 ه) 10 جلد،
بیروت، دارالمعرفه.
سیرة المصطفی. هاشم معروف حسنی (م 1404 ه) چاپ دوم، قم، منشورات رضی، 1364 ه. ش.
سیرة ابن هشام (السیرة النبویة). عبدالملك بن هشام حمیری (م 218 ه) تحقیق گروهی از فضلا، 4 جلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
سیرة ابن كثیر (السیرة النبویة) اسماعیل بن كثیر دمشقی (م 774 ه) تحقیق مصطفی عبدالواحد، 4 جلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
سیرة حلبی (إنسان العیون فی سیرة الأمین المأمون). نورالدین علی بن ابراهیم حلبی (م 1044 ه) 3 جلد، بیروت، المكتبة الاسلامیه.
سیرة زَینی دَحْلان (السیرة النبویة و الآثار المحمدیة). سید احمد بن زینی دحلان (م 1304 ه) 3 جلد (در حاشیه سیره حلبی) بیروت، المكتبة الاسلامیه.
السیرة النبویة. عبدالوهّاب النجّار، به كوشش زكریا عمیرات، چاپ اول، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1417 ه/ 1997 م.
شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار. ابو حنیفه نعمان بن محمد مصری (م 363 ه). تحقیق محمد حسین جلالی، چاپ اول، 3 جلد، قم، انتشارات اسلامی، 1412 ه.
شرح صحیح مسلم. ابو زكریا یحیی بن شرف نَوَوِی (م 676 ه) 18 جلد در نه مجلد، بیروت دارالفكر، 1401 ه/ 1918 م.
شرح نهج البلاغة. عزالدین عبدالحمید بن محمد، ابن ابی الحدید معتزلی (م 656 ه) تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، 20 جلد در ده مجلد، اسماعیلیان.
الشفا بتعریف حقوق المصطفی. عیاض بن موسی، قاضی عیاض (م 544 ه)
تحقیق محمد علی بجاوی. 2 جلد، بیروت، دارالكتاب العربی، 1404 ه 1984 م.
شواهد التنزیل. عبیدالله بن عبدالله بن احمد، حاكم حَسْكانی (م بعد از 470 ه). به كوشش محمد باقر محمودی. 3 جلد، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411 ه/ 1990 م.
صحیح البخاری. محمد بن اسماعیل بخاری (م 256 ه) 8 جلد در چهار مجلد. بیروت دارالفكر، 1401 ه/ 1981 م.
صحیح مسلم. مسلم بن حجاج نیشابوری (م 261 ه) تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی. چاپ دوم، 5 جلد، بیروت، دارالفكر، 1398 ه.
الصحیح من سیرة النبی الأعظم. جعفر مرتضی عاملی، چاپ چهارم، 10 جلد، بیروت، دارالهادی، 1415 ه/ 1995 م.
الضُّعفاء و المتروكین. ابوالفرج عبدالرحمن بن علی، ابن جوزی (م 597 ه) تحقیق ابوالفداء عبدالله قاضی. چاپ اول، 3 جلد در دو مجلد، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1406 ه/ 1986 م.
الضُّعفاء والمتروكین. احمد بن شعیب نَسایی (م 303 ه) به كوشش بوران ضناوی و كمال یوسف حوت. چاپ دوم، بیروت، مؤسسة الكتب الثقافیه، 1407 ه/ 1987 م.
الطبقات الكبری. محمد بن سعد، كاتب واقدی (م 230 ه) 8 جلد، بیروت دار بیروت، 1405 ه/ 1985 م.
عُمْدة عُیون صِحاح الأخبار فی مناقب الإمام الأبرار (عُمدة ابن بِطْریق). یحیی بن حسن اسدی حلی، ابن بِطْریق (م 600 ه) چاپ اول، قم، انتشارات اسلامی، 1407 ه.
عُیون الأثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر (سیرة ابن سید الناس). محمد
بن محمد، ابن سیدالناس یعْمُری (م 734 ه) تحقیق محمد العبد خطراوی و محییالدین مستو. چاپ اول، 2 جلد، دمشق، دار ابن كثیر، مدینه، مكتبة دارالتراث، 1413 ه/ 1992 م.
عُیون التواریخ (السیرة النبویة). محمد بن شاكر كُتْبی (م 764 ه) به كوشش حسام الدین قدسی، قاهره، دارالانصار.
الغدیر فی الكتاب والسنة والأدب. عبدالحسین بن احمد، علامه امینی (م 1390 ه) چاپ سوم، 11 جلد، بیروت، دارالكتاب العربی، 1387 ه/ 1967 م.
الفصول المختارة من العیون والمحاسن. محمد بن محمد بن نعمان، شیخ مفید (م 413 ه) چاپ اول، ضمن مصنفات شیخ مفید جلد دوم، قم، كنگره جهانی هزاره شیخ مفید، 1413 ه.
فقه السیرة. محمد غزالی (م 1416 ه) بیروت، عالم المعرفه.
قُرْب الإسناد. ابوالعباس عبدالدین جعفر حمیری (م بعد از 304 ه) تحقیق مؤسسه آل البیت، چاپ اول، قم، مؤسسه آل البیت، 1413 ه.
الكافی. محمد بن یعقوب كلینی (م 329 ه) تحقیق علی اكبر غفاری. چاپ چهارم، 8 جلد، دار صعب و دار التعارف، 1401 ه.
الكامل فی التاریخ. عزالدین علیبن محمد، ابن اثیر جزری (م 630 ه) چاپ ششم، 9 جلد، بیروت، دارالكتاب العربی.
الكشّاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الأقاویل فی وجوه التأویل.محمود بن عمر زمخشری (م 538 ه) 4 جلد، قم، نشر ادب حوزه.
كشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد. حسن بن یوسف علامه حلی (م 726 ه) تحقیق حسن حسنزاده آملی، چاپ پنجم، انتشارات اسلامی،
1415 ه.
كمال الدین و تمام النعمة. محمد بن علی بن بابویه، شیخ صدوق (م 381 ه) تحقیق علی اكبر غفاری، 2 جلد در یك مجلد، قم، انتشارات اسلامی، 1405 ه/ 1363 ه.
كنز الفوائد. ابوالفتح محمد بن علی كراجكی (م 449 ه) به كوشش عبدالله نعمه، 2 جلد، چاپ بیروت، دار الاضواء، 1405 ه/ 1985 م.
لسان العرب. محمد بن مكرّم بن منظور مصری (م 711 ه) 15 جلد، بیروت، دار صادر.
مانُزِّلَ فی القرآن فی علی 7. احمد بن عبدالله، ابو نعیم اصفهانی (م 430 ه) جمع و تدوین محمد باقر محمودی، چاپ اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1406 ه.
مجمع البیان لعلوم القرآن. فضل بن حسن طبرسی (م 548 ه) به كوشش سید هاشم رسولی محلاتی. 10 جلد در پنج مجلد، تهران، كتابفروشی اسلامیه.
مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی والخلافة الراشدة. محمد حمیدالله حیدرآبادی (م 1998 م) چاپ پنجم، بیروت، دار النفائس، 1405 ه/ 1985 م.
المحاسن. احمد بن محمد بن خالد برقی (م 274/ 280 ه) تحقیق سید جلال الدین محدث ارموی، چاپ دوم، قم، دار الكتب الاسلامیه.
الْمُحَبَّر. محمد بن حبیب بغدادی (م 245 ه)، تحقیق ایلزه لیختن شتیتر،بیروت، المكتبة التجاریه.
المَحَجَّة البیضاء فی تهذیب الإحیاء. محمد بن مرتضی، مولی محسن فیض كاشانی (م 1091 ه) تحقیق علی اكبر غفاری، چاپ دوم، قم، انتشارات
اسلامی.
المختصر فی أخبار البشر (تاریخ أبی الفداء). عماد بن ابوالفداء اسماعیل بن علی (م 732 ه) 4 جلد در دو مجلد، قاهره، مكتبة المتنبی.
مُرُوج الذَّهَب و معادن الجوهر. علی بن حسین مسعودی (م 346 ه) به كوشش محمد محیی الدین عبدالحمید. چاپ چهارم، 4 جلد، مصر، مطبعة السعاده، 1384 ه/ 1964 م.
المستدرك علی الصحیحین. محمد بن عبدالله، حاكم نیشابوری، (م 405 ه) به كوشش یوسف عبدالرحمن مرعشی، 5 جلد، بیروت، دار المعرفه.
مسند احمد. احمد بن محمد بن حنبل (م 241 ه). 6 جلد، بیروت، دار الفكر.
المصباح المُضی فی كُتّاب النَّبی الأُمی و رُسُله إلی ملوك الأرض من عربی و عجمی. محمد بن علی، ابن حُدیده انصاری (م 783 ه) تحقیق محمد عظیم الدین، چاپ دوم، 2 جلد، بیروت، عالم الكتب، 1405 ه/ 1985 م.
المُصَنَّف (مصنّف عبدالرزّاق). عبدالرزاق بن همّام صنعانی (م 211 ه) تحقیق حبیب الرحمن اعظمی، 11 جلد، بیروت، المجلس العلمی.
المُصَنَّف فی الأحادیث و الآثار (مصنَّف ابن ابی شیبه). عبدالله بن محمد، ابن ابی شیبه (م 235 ه) به كوشش كمال یوسف حوت، چاپ اول، 8 جلد، بیروت، دارالتاج، 1409 ه/ 1989 م.
المَعالم الأثیرة فی السنّة و السیرة. محمد محمد حسن شُرّاب، چاپ اول، بیروت، الدارالشامیه، دمشق، دارالقلم، 1411 ه/ 1991 م.
معالم التنزیل (تفسیر بَغَوی) حسین بن مسعود بغوی (م 516 ه) تحقیق گروهی از فضلا، چاپ اول، 4 جلد، ریاض، دار طیبه، 1423 ه/ 2002 م.
معجم البلدان. شهاب الدین یاقوت بن عبدالله حَمَوی (م 626 ه) 5 جلد،
بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1399 ه/ 1979 م.
المعجم الكبیر. سلیمان بن احمد طبرانی (م 360 ه) تحقیق حَمْدی عبدالحمید سلفی، 25 جلد، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
معجم مَا اسْتَعْجَم من أسماء البلاد والمواضع. عبدالله بن عبدالعزیز بكری اندلسی (م 487 ه) تحقیق مصطفی سقا، چاپ سوم، 4 جلد در دو مجلد، بیروت، عالم الكتب، 1403 ه/ 1983 م.
المغازی. محمد بن عمر واقدی (م 207 ه) تحقیق مارسدن جونس، 3 جلد، بیروت، مؤسسه اعلمی، 1409 ه/ 1989 م.
مكاتیب الرسول. علی احمدی میانجی (م 1379 ه. ش) چاپ اول، 3 جلد، مؤسسه دار الحدیث، 1419 ه.
مكارم الأخلاق. حسن بن فضل طبرسی (م قرن ششم ه) به كوشش محمد حسین اعلمی، چاپ ششم، بیروت، مؤسسه اعلمی، 1393 ه/ 1972 م.
المِلَلُ والنِّحَل. محمد بن عبدالكریم شهرستانی (م 568 ه) به كوشش سید محمد كیلانی، 2 جلد، بیروت، دار المعرفه.
مُنار القاری فی شرح مختصر صحیح البخاری. حمزة بن محمد قاسم. مراجعه عبدالقادر ارناؤوط. به كوشش بشیر محمد عیون. 5 جلد، سوریه، مكتبة دارالبیان، عربستان سعودی، مكتبة المؤید، 1410 ه/ 1990 م.
مناقب ابن شهور آشوب (مناقب آل ابی طالب (ع)). محمد بن علی، ابن شهر آشوب مازندرانی (م 588 ه) به كوشش دانش آشتیانی و سید هاشم رسولی محلاتی، 4 جلد، قم، انتشارات علامه.
مناقب ابن المغازلی. علی بن محمد، ابن مغازلی (م 483 ه) به كوشش محمد باقر بهبودی، چاپ دوم، تهران، كتابفروشی اسلامیه، 1402 ه.
المنتظم فی تاریخ الأمم والملوك. ابوالفرج عبدالرحمن بن علی، ابن جوزی (م 597 ه). به كوشش محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، مراجعه نعیم زَرْزُور. چاپ اول، 18 جلد، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1412 ه/ 1992 م.
المُنَمَّق فی أخبار قریش. محمد بن حبیب بغدادی (م 245 ه)، تحقیق خورشید احمد فارق، چاپ اول، بیروت، عالم الكتب، 1405 ه/ 1985 م.
المَواهِبُ اللَّدُنِّیة بالمِنَح المحمّدیة. احمد بن محمد قَسْطَلانی (م 923 ه)، به كوشش مأمون بن محییالدین الجنّان، چاپ اول، 3 جلد، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1416 ه/ 1996 م.
میزان الاعتدال فی نقد الرجال. شمس الدین محمد بن احمد ذهبی (م 748 ه) تحقیق محمد علی بجاوی، 4 جلد، دارالفكر.
المیزان فی تفسیر القرآن. سید محمد حسین، علامه طباطبایی (م 1402 ه) چاپ سوم، 20 جلد، بیروت، مؤسسه اعلمی، 1393 ه/ 1973 م.
النصّ والاجتهاد. سید عبدالحسین شرف الدین عاملی (م 1377 ه) تحقیق ابو مجتبی، چاپ اول، مطبعه سید الشهداء، 1404 ه.
نهایة الأَرَب فی فنون الأدب. شهاب الدین احمد بن عبدالوهاب نویری (م 733 ه) تحقیق گروهی از فضلا، چاپ اول، 27 جلد، مصر وزارة الثقافة و الارشاد القومی، 1405 ه/ 1985 م.
النهایة فی غریب الحدیث. مبارك بن محمد، ابن اثیر جزری (م 606 ه) تحقیق طاهر احمد زاوی و محمود محمد طناحی، چاپ چهارم، 5 جلد، قم، اسماعیلیان 1364 ه.
نهج البلاغة. محمد بن حسین موسوی، سید رضی (م 406 ه) تحقیق صُبْحی صالح، چاپ اول، بیروت، دارالكتاب اللبنانی، 1980 م.
وسیلة الإسلام بالنبی علیه الصلاة والسلام. ابوالعباس احمد بن حسین، ابن قُنْفُذ قُسَنْطینی (م 810 ه) تحقیق سلیمان صید محامی، چاپ اول، دارالغرب الاسلامی، 1404 ه/ 1984 م.
وفاء الوفا بأخبار دار المصطفی. نورالدین علی بن احمد سمهودی (م 911 ه) تحقیق محمد محییالدین عبدالحمید. 4 جلد در سه مجلد، بیروت، دارالكتب العلمیه.
الوفاء بأحوال المصطفی. ابوالفرج عبدالرحمن بن علی، ابنجوزی (م 597 ه) تحقیق مصطفی عبدالواحد، چاپ اول، 2 جلد، قاهره، دارالكتب الحدیثه، 1386 ه/ 1966 م.