ghaemiyeh.com
سرشناسه: حسينى ميلانى، على، 1327 -
عنوان و نام پديدآور: جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام: دروس خارج امامت / على حسينى ميلانى.؛ تدوين و ويرايش: هيئت
تحريريه انتشارات الحقايق.
مشخصات نشر: قم: انتشارات الحقايق، 1389 -
مشخصات ظاهرى: ج 3. 424 ص.
شابك: (ج. 3) 978 - 600 - 5348 - 61 - 3
يادداشت: ص.ع لاتينى شده: Jawahir al-Kalam fi Marifat al-Imamati wal Imamati Wal Imam principles of Imamat.
يادداشت: ج.2 و 3 (چاپ اول: 1390) (فيپا).
يادداشت: كتابنامه.
مندرجات: ج. 1. مقدمات - مبانى. ج 2. مبانى - ادله. ج 3. ادله امامت
موضوع: امامت
موضوع: امامت -- نظر اهل سنّت
موضوع: احاديث اهل سنّت
شناسه افزوده: انتشارات الحقائق
رده بندى كنگره: 1389 9 ج 54 ح / 223 BP
رده بندى ديويى: 45 / 297
شماره كتابشناسى ملى: 2104579
نام كتاب: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام / ج 3
مؤلّف: آيت اللّه سيّد على حسينى ميلانى
تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق
ناشر: انتشارات الحقايق
شمارگان: 1000
نوبت چاپ: سوم - 1396
قيمت: 120000 ريال
چاپ: وفا
شابك: 3 - 61 - 5348 - 600 - 978978 - 600 - 5348 - 61 - 3
حقوق چاپ محفوظ است
مراكز پخش:
قم: تلفن: 37837320-025 و 37842682025
تهران: خيابان مجاهدين، چهارراه آبسردار، ساختمان پزشكان، واحد 9، مركز فرهنگى انتشاراتى منير، تلفن: 77521836-021 (4 خط)
تهران: خيابان پاسداران، خيابان شهيد گلنبى، نبش خيابان ناطق نورى، ساختمان زمرد، طبقه دوم، پلاك 43، نشر آفاق، تلفن: 22847035-021
مشهد: چهارراه شهدا، پشت باغ نادرى، كوچه شهيد خوراكيان، پاساژ گنجينه كتاب، انتشارات نور الكتاب (ميلانى)،
تلفن: 32242262-051 09151199486
اصفهان: چهارباغ پايين، رو به روى ورزشگاه تختى، مركز تخصصى حوزه علميه اصفهان، تلفن: 32240608-031
نشانى اينترنت: www.al-haqaeq.org - پست الكترونيك: info@al-haqaeq.org - سامانه پيام كوتاه: 10001414
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام
دروس خارج امامت
جلد سوم
ادلّه امامت
آيت اللّه سيّد على حسينى ميلانى
بسم الله الرحمن الرحیم
آيه تطهير... 11
آيه تطهير... 13
مصداق اهل بيت كيانند؟... 14
نزول آيه تطهير درباره اهل بيت... 16
احمد بن حنبل [م 241]... 16
مسلم نيشابورى [م 261]... 22
ترمذى [م 279]... 23
حاكم نيشابورى [م 405]... 25
ذهبى [م 748]... 28
ابن كثير [م 774]... 32
سيوطى [م 910]... 59
ابن حجر هيتمى [م 974]... 72
چند برداشت از اين احاديث... 86
شواهدى ديگر بر نزول آيه تطهير درباره اهل بيت... 90
استشهاد عبداللّه بن عفيف أزدى در مقابل ابن زياد... 90
اُمّ سلمه و يادآورى آيه تطهير پس از شهادت امام حسين... 92
راويان احاديث نزول آيه تطهير درباره اهل بيت... 95
راويان حديث در زمانهاى مختلف... 96
صحّت حديث و ديدگاه عالمان سنى در اين باره... 97
1 - احمد بن حنبل... 97
2 - مسلم بن حجاج نيشابورى... 100
3 - ترمذى... 100
4 - ابن حبّان... 100
5 - حاكم نيشابورى... 101
6 - ذهبى... 101
7 - ابن تيميه... 101
8 - فخر رازى... 102
9 - ابن حجر مكى... 102
بررسى اسناد روايات طبرى... 103
محمّد بن مثنى... 104
ابوبكر حنفى... 105
بكير بن مسمار... 106
عامر بن سعد بن ابى وقاص... 107
سعد بن ابى وقاص... 107
مناقشه در عطيه عوفى... 108
اشكالى ديگر بر عطيه... 115
بيان حقيقت در قالب چند نكته... 116
توثيق عطيه از سوى عالمان اهل سنت... 121
مناقشه در خالد بن مخلّد... 123
مناقشه در موسى بن يعقوب... 127
مناقشه در عبدالرحمن بن صالح أزدى... 128
مناقشه در محمّد بن سليمان اصفهانى... 133
مناقشه در عبداللّه بن عبدالقدّوس... 134
نكاتى درباره شخصيت عكرمه... 135
1 - طعن در دين... 135
2 - تبليغ خوارج و دعوت مردم به سوى آنان... 137
3 - دروغگويى... 137
نادرستى انتساب اين قول به محمّد بن سائب... 142
گفتار ابن كثير درباره مصداق اهل بيت... 146
اسناد قول ابن كثير به ضحاك... 149
شرح حال ضحّاك بن مزاحم... 151
مردود بودن گفتار ابن كثير... 151
خلاصه بحث... 155
اقرار برخى از عالمان بزرگ سنى... 156
سخن يكى از معاصران... 164
نقد و بررسى... 170
بررسى دلالت آيه تطهير... 184
دلالت آيه بر افضليت... 184
دلالت آيه تطهير بر عصمت... 187
سخن ابن تيميه در دلالت آيه تطهير... 196
خلاصه مناقشات ابن تيميه... 199
پاسخ به مناقشات ابن تيميه... 200
تناقض در كلام ابن تيميه... 209
اشكال دكتر سالوس به عصمت ائمه... 217
مناقشه عبدالعزيز دهلوى در آيه تطهير... 223
معارضه روايت بيهقى با حديث كساء... 228
لزوم يقين در اصول اعتقادات... 231
انحصار امامت در فرزندان امام حسين، ظلمى از جانب خدا!... 232
آيه مباهله... 235
داستان مباهله... 241
پيشنهاد مباهله از سوى نصرانيان... 244
نزول آيه مباهله و دستور خدا به پذيرش پيشنهاد از سوى رسول خدا... 244
ترديد در ميان نصارا... 245
آماده شدن اهل بيت براى مباهله... 246
ترس و تزلزل نصرانيان... 247
انصراف نصرانيان از مباهله و تن دادن به جزيه... 248
عاقبت مباهله كنندگان با پيامبران الاهى... 250
معناى مباهله... 250
راويان احاديث نزول آيه مباهله درباره اهل بيت... 253
صحابه و تابعين... 253
عالمان بزرگ سنى در دورههاى مختلف... 256
تواتر حديث مباهله... 258
نصوص حديث در منابع معتبر اهل سنّت... 261
نكاتى درباره حديث سعد بن ابى وقّاص... 267
ادامه احاديث مربوط به نزول آيه مباهله درباره اهل بيت... 273
روايت ابن شبه نميرى... 273
روايت حِبَرى... 274
روايات طبرى... 274
روايات سيوطى... 277
روايت زمخشرى... 280
روايت ابن اثير... 285
روايت حسكانى... 286
روايات ابن كثير... 288
كتمان حقايق و تحريف در خبر مباهله... 290
1- كتمان اصل خبر... 290
2- كتمان حديث مباهله... 293
حذف نام اميرالمؤمنين از حديث... 301
شعبى و چگونگى نقل داستان مباهله از وى... 305
حذف نام اميرالمؤمنين و اضافه كردن «وناس من اصحابه»... 306
تحريف حديث و اضافه كردن نام «عايشه و حفصه»!... 308
تحريف حديث با حذف نام حضرت فاطمه... 309
1- سعيد بن عنبسه رازى... 311
2- هيثم بن عدى... 312
دلالت آيه مباهله بر امامت اميرالمؤمنين... 315
خلاصه استدلال به آيه مباهله... 326
نتيجه استدلال به آيه مباهله... 332
دفع شبهات مخالفان... 336
مناقشات قاضى عبدالجبار... 337
بررسى اشكالها... 339
مناقشات ابن تيميه... 342
بررسى مناقشات ابن تيميه... 354
گفتار ابوحيّان اندلسى در ذيل آيه... 362
مناقشه قاضى ايجى و جرجانى... 367
مناقشات ابن روزبهان... 370
مناقشات دهلوى... 373
مناقشات آلوسى... 383
مناقشات شيخ محمّد عبده... 384
مناقشه فخر رازى در سخن حمصى رازى... 391
بررسى كلام مرحوم حمصى رازى... 397
مناقشه ابوحيّان آندلسى به استدلال مرحوم حمصى... 399
كتابنامه... 405
پيش از اين، در بحث «عصمت»، با بيان دلايل عقلى و نقلى (قرآن و روايات) به روشنى ثابت شد كه عصمت از شرايط جدانشدنى امامت است.
پس اگر امر امامت داير باشد ميان ابوبكر و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، بىشك حق با كسى خواهد بود كه معصوم است. به عبارت ديگر چنانچه عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام اثبات شود، ايشان بدون ترديد پس از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله امام خواهد بود.
اينك به بيان دلايل عصمت اميرالمؤمنين و فرزندان معصوم ايشان عليهم السلام از كتاب و سنّت - تا جايى كه مجال بحث باشد - مىپردازيم.
يكى از مهمترين دلائل قرآنى بر عصمت اهل بيت عليهم السلام، آيه مبارك تطهير است. خداى تعالى در قرآن شريف مىفرمايد:
«يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنْ النِّسَاءِ إِنْ اتَّقَيْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفا * وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَ قِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَ طِعْنَ اللّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا * وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ لَطِيفا خَبِيرا»؛(1)
1) . سوره احزاب: آيه 32 - 34.
اى همسران پيامبر، شما مانند ديگر زنان نيستيد. تقوا پيشه كنيد و به ناز و نرمى سخن نگوييد تا كسى كه در دلش بيمارى است در شما طمع نكند. از اين رو شايسته سخن بگوييد و در خانههاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين [در ميان مردم] زينتهاى خود را ظاهر نسازيد. نماز را برپا داريد، زكات را بپردازيد و از خدا و رسولش اطاعت كنيد. همانا اراده خداوند بر اين قرار گرفته است كه پليدى را فقط از شما اهل بيت دور كند و شما را به طور كامل پاك و پاكيزه سازد. آن چه كه از آيات خداوند، حكمت و دانش در خانههاى شما خوانده مىشود متذكّر شويد، همانا خداوند لطيف و خبير است.
آيه شريفه تطهير از برجستهترين دلايل عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام و اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است.
براى اثبات اين مدّعا، ابتدا با استناد به روايات اهل سنّت ثابت خواهيم كرد كه آيه تطهير در باره اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؛ يعنى اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين عليهم السلام نازل شده است و پس از اثبات اين موضوع، پيرامون دلالت آيه و اين كه به چه دليل آيه بر عصمت اهل بيت عليهم السلام دلالت دارد سخن خواهيم گفت. در پايان نيز به بررسى اقوال ديگر و اشكالهاى مطرح شده خواهيم پرداخت.
به دليل اين كه آيه شريفه تطهير در ميان آياتى است كه مربوط به همسران پيامبر مىباشد، مصداق اهل بيت از خود آيه روشن نيست؛ اما براساس قاعده مقرّر و مسلّم نزد تمامى علماء، هرگاه در قرآن آيهاى به صورت مطلق آمده باشد و در
سنت قيد آن ذكر شود، از اطلاق آيه رفع يد كرده و آيه را تقييد مىزنيم. و نيز اگر موضوعى به طور عام در قرآن آمده باشد و مخصّصى در سنّت آن عام را تخصيص بزند، بايد از عموم آيه دست برداشت و مخصّص را مقدم كنيم. از همين قبيل است موضوعى كه در قرآن مطرح شود، ولى مصداق آن روشن نباشد، در اين صورت بايد با مراجعه به سنت مصداق و شأن نزول آن معيّن گردد. به عبارت ديگر در تبيين مجملات، تقييد مطلقات، تخصيص عمومات و تعيين مصاديق همواره سنّت معتبر، مفسّر كتاب است.
از اين رو طبق اين قاعده، در اين كه مراد از اهل بيت در آيه شريفه چه كسانى هستند بايد به سنّت و رواياتى كه در ذيل اين آيه شريفه وارد شده است مراجعه كنيم.
براساس روايتهاى صحيحى كه در كتابها و منابع معتبر اهل سنّت آمده است، مصداق «أَهْل الْبَيْتِ» در آيه مبارك تطهير، حضرت اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين عليهم السلام هستند، و به اعتراف امّ سلمه، عايشه و ديگر صحابه و همچنين در لغت، زنهاى پيامبر در زمره اهل بيت قرار نمىگيرند كه در آينده به بررسى آن خواهيم پرداخت.
در مقابل برخى از متعصّبين كه سعى دارند حقيقت را پنهان كنند، على رغم اعتراف همسران رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، آنان را مصداق اهل بيت معرفى كرده و به اين ترتيب در مخفى كردن حقيقت مىكوشند.
در ادامه با طرح و بررسى روايات صحيح از متون معتبر اهل تسنن به اثبات اين مدّعا مىپردازيم.
احمد بن حنبل در مسند خود مىنويسد:
حدّثنا عبداللّه حدّثني أبي ثنا عبداللّه بن نمير، قال: ثنا عبدالملك، يعني ابن أبي سليمان عن عطاء بن أبي رباح، قال: حدّثني من سمع أم سلمة تذكر أن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان في بيتها، فأتته فاطمة ببرمة فيها خزيرة فدخلت لها عليه فقال لها: أدعي زوجك وابنيك، قالت: فجاء علي والحسين والحسن فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة وهو على منامة له على دكان، تحته كساء له خيبري، قالت: وأنا أصلّي في الحجرة، فأنزل اللّه عزّوجلّ هذه الآية «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»قالت: فأخذ فضل الكساء فغشاهم به، ثمّ أخرج يده فألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصّتي فاذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً». قالت: فأدخلت رأسي البيت، فقلت، وأنا معكم يا رسول اللّه، قال: «إنّك إلى خير، إنّك إلى خير»؛(1) عبداللّه از پدرش، از عبداللّه بن نمير، از عبدالملك بن ابي سليمان، از عطاء بن ابي رباح حديث كرد كه گفت: كسى كه از امّ سلمه شنيده بود براى من نقل كرد كه: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در منزل امّ سلمه بود كه فاطمه عليها السلام با ديگى
1) . مسند أحمد: 6 / 292. همچنين ر.ك: فضائل الصحابة: 2 / 587 / ح 994؛ تاريخ مدينة دمشق: 13 / 205؛ تفسير الثعلبي: 8 / 42؛ شواهد التنزيل: 2 / 128 / ش 760؛ تفسير ابن كثير: 3 / 492؛ أسباب النزول: 239.
سنگى كه در آن خزيره (نوعى سوپ) بود آمد و بر ايشان وارد شد. پيامبر به ايشان فرمود كه همسر و دو پسرت را دعوت كن. امّ سلمه گويد: على، حسن و حسين عليهم السلام آمدند و بر ايشان وارد شده نشستند و مشغول خوردن آن غذا شدند. پيامبر در مكانى كه جاى خواب ايشان بود نشسته و يك عباى خيبرى زير ايشان بود. امّ سلمه گويد: من در آن اتاق نماز مىخواندم كه خداوند اين آيه را نازل فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».
سپس پيامبر گوشه عبا را بر سر ايشان كشيد و دست خود را بيرون آورده و به آسمان بلند كرده، عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت و خواص من هستند، پس پليدى را از ايشان دور كن و آنها را كاملاً پاك و پاكيزه ساز. خداوندا، اينان اهل بيت و خواص من هستند، پس پليدى را از ايشان دور كن و آنها را كاملا پاك گردان». امّ سلمه گويد: من سرم را داخل اتاق كردم و عرضه داشتم: اى رسول خدا، آيا من نيز با شما (اهلبيت) هستم؟ فرمود: «تو عاقبت بهخير هستى، توعاقبت به خير هستى».
بر مبناى پيشوايان جرح و تعديل اهل سنّت، سند اين حديث صحيح و معتبر است. برخى از راويان حديث به اندازهاى مشهور و معروف به وثاقتند كه وثاقت آنها نزد آشنايان به جرح و تعديل اهل سنّت مسلّم است و براى اثبات وثاقت آنان نيازى به مراجعه به كتب رجالى نيست، با اين وجود به اين توثيقات اشاره مىكنيم.
راوى نخست حديث، عبداللّه فرزند احمدبن حنبل است كه نيازى به توثيق ندارد.
وى از پدرش، احمد بن حنبل (امام حنابله) نقل مىكند.
راوى بعدى عبداللّه بن نمير، شيخ و استاد احمد بن حنبل است كه بدون ترديد ثقه است.(1)
1) . ر.ك: تهذيب الكمال: 16 / 228، ذيل شماره 3618؛ خلاصة تذهيب تهذيب الكمال: 217؛ تقريب التهذيب: 1 / 542 / ش 3679؛ تهذيب التهذيب: 6 / 52 - 53 / ش 110.
ديگرى عبدالملك بن ابى سليمان از راويان صحاح ستّه است(1)و عطاء بن ابىرباح نيز از تابعين معروفى است كه علماى اهل سنّت در تفسير كاملاً به وى اعتماد دارند.(2) امّ سلمه نيز همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و نزد شيعه و اهل سنت بسيار محترم است.(3) احمد بن حنبل با سندى ديگر مىنويسد:
حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي ثنا عفان ثنا حماد بن سلمة قال: ثنا علي بن زيد عن شهر بن حوشب عن أم سلمة أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قال لفاطمة: إئتينى بزوجك وابنيك فجاءت بهم، فألقى عليهم كساء فدكيا، قال ثمّ وضع يده عليهم ثمّ قال: «أللّهمَّ إنّ هؤلاء آل محمّد، فاجعل صلواتك وبركاتك على محمّد وعلى آل محمّد، إنّك حميد مجيد». قالت أم سلمة: فرفعت الكساء لأدخل معهم، فجذبه من يدي وقال: «إنّك على خير؛(4) عبداللّه از پدرش، از عفان، از حماد بن سلمه، از على بن زيد، از شهر بن حوشب، از
1) . تقريب التهذيب: 1 / 616 / ش 4198؛ تهذيب التهذيب: 6 / 352 / ش 751.
2) . ر.ك: معرفة الثقات عجلى: 2 / 135 / ش 1236. عجلى در معرفة الثقات مىنويسد: «عطاء بن أبيرباح مكي، تابعي، ثقة وكان مفتي أهل مكة فيزمانه». همچنين ر.ك: الجرح والتعديل (رازى): 6/330 تا 331 / ش 1839.
3) . متأسفانه در شناساندن شخصيت اين بانوى بزرگوار كم كار شده و جايگاه و منزلت ايشان ناشناخته مانده است. بررسى ابعاد وجودى و زندگى پرافتخار اين بانوى بزرگوار و معرفى ايشان مىتواند قدمى در قدردانى از اين بانوى جليل القدر باشد، چرا كه ايشان مدافع به حقّ اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و حق زيادى بر گردن اهل ايمان دارد.
4) . مسند أحمد: 6 / 323؛
امّ سلمه روايت كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به فاطمه عليها السلام فرمود: همسر و دو پسرت را نزد من بياور. حضرت فاطمه سلام اللّه عليها به آنان خبر داد و آنان نيز آمدند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كسايى فدكى بر روى ايشان انداخت، دست خود را بر سر ايشان قرار داد و عرضه داشت: «خداوندا، اينان آل محمّد هستند، پس صلوات و بركات خود را بر محمّد و آل محمّد قرار ده، بدرستى كه تو سزاوار ستايش و بزرگوار هستى». امّ سلمه گويد: كساء را بالا زدم تا با ايشان در زير آن قرار گيرم، اما پيامبر عبا را از دست من كشيد و فرمود: «تو زن خوبى هستى».
راوى مورد بحث در اين روايت، على بن زيد بن جدعان است.
ابن حجر او را در طبقه چهارم دانسته است.(1)وى از راويان پنج صحيح از صحاح شش گانه بوده و بخارى در كتاب أدب المفرد از وى حديث نقل كرده است. وى مىنويسد:
«بخ م 4 (البخاري في الأدب المفرد ومسلم والأربعة».(2) ذهبى درباره وى مىنويسد:
«الإمام العالم الكبير».(3) وى در جايى ديگر مىنويسد:
«من أوعية العلم على تشيع قليل فيه».(4) يعقوب بن شيبه وى را توثيق كرده و مىگويد:
«ثقة، صالح الحديث».(5)
اين راوى با اينكه در پنج صحيح از صحاح شش گانه آمده است و درباره وى توثيق صريح نيز وارد شده است، اما وى را به جهت تشيعش تضعيف كردهاند.
محمّد بن منهال به نقل از يزيد بن زريع مىنويسد:
«رأيت علي بن زيد ولم أحمل عنه، فإنَّه كان رافضيا».(1) ابن عدى نيز علت عدم نقل و بلكه امتناع از نقل از وى را تشيع او مىداند. او مىنويسد:
«لم أر أحدا من البصريين وغيرهم امتنعوا من الرواية عنه، وكان يغالي في التشيع».(2) پس علت عدم نقل از وى تشيع وى است و درگذشته گفته شد كه به اعتراف عالمان جرح و تعديل اهل سنت، تشيع هيچ ضررى به وثاقت راوى نمىزند.
احمد بن حنبل در حديثى طولانى، به بيان دَه فضيلت در شأن اميرالمؤمنين على عليه السلام به نقل از ابن عباس مىپردازد. در اين حديث ابن عباس به فضائل اختصاصى دَه گانهاى اشاره مىكند كه يكى از اين فضائل، نزول آيه تطيهر درباره حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام است.
وى مىنويسد:
حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا يحيى بن حماد، ثنا أبو عوانة، ثنا أبو بلج، ثنا عمرو بن ميمون، قال: إني لجالس إلى ابن عباس، إذ أتاه تسعة رهط فقالوا: يا ابن عباس إمّا أن تقوم معنا وإمّا أن تخلّونا هؤلاء. فقال
ابن عباس: «بل أقوم معكم». قال: وهو يومئذٍ صحيح قبل أن يعمى. قال: فابتدءوا فتحدّثوا فلا ندري ما قالوا. قال: فجاء ينفض ثوبه ويقول: أفّ وتفّ، وقعوا في رجل له عشرٌ وقعوا في رجلٍ...
قال: وأخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ثوبه فوضعه على عليّ وفاطمة وحسن وحسين فقال: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»»؛(1) عبداللّه از پدرش و او از يحيى بن حماد، از ابوعوانه، از ابوبلج از عمرو بن ميمون نقل كرد و گفت: من در محضر ابن عباس نشسته بودم كه نُه نفر نزد او آمدند و گفتند: اى ابن عباس، برخيز تا با ما همراه شوى يا اينكه اطرافيانت را مرخص كن. ابن عباس گفت: «همراه شما مىآيم». اين جريان مربوط به روزهايى بود كه ابن عباس هنوز بينايى خود را از دست نداده و سالم بود. آنها كلام را آغاز كرده، با ابن عباس صحبت مىكردند، اما ما نمىدانستيم چه مىگويند. پس از مدتى ابن عباس آمد. در حالى كه پيراهنش را تكان مىداد و مىگفت: «اف بر تو! آنها از مردى بد مىگفتند كه دَه منقبت دارد!... از مردى بد مىگفتند كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پوشش خود را گرفت و بر سر على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام قرار داد و فرمود: خدا اراده كرده كه پليدى را فقط از شما اهل بيت دور سازد و شما را كاملاً پاك و پاكيزه گرداند».
1) . مسند أحمد: 1 / 330 - 331. اين حديث در بسيارى از مصادر معتبر اهل سنّت آمده و سند آن نيز نزد آنان معتبر است. ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 42 / 101 - 102؛ البداية والنهاية: 7 / 373 - 374؛ المناقب خوارزمي: 125 - 127 / ح 140. حاكم نيشابورى به اسناد خود در مستدرك، جلد 3، صفحه 132 - 133، از عبداللّه بن أحمد اين حديث را نقل كرده و در آخر حديث مىنويسد: «هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه بهذه السياقة».
حديث ياد شده از يك سو بيانگر كينهورزى منافقان نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام است، و از سوى ديگر بيانگر دَه منقبت و فضيلت از مولاى متقيان است كه هر يك از آن فضائل مىتواند به تنهايى امامت و حقانيت ايشان را اثبات كند.
اين حديث به مانند دو حديث گذشته صحيح است كه براى اطلاع از وثاقت تك تك اين راويان مىتوان به كتاب نفحات الأزهار مراجعه نمود.(1)
پس از طرح روايات مسند أحمد بن حنبل و بررسى سندى و متنى آن، به سراغ صحيح مسلم مىرويم. مسلم نيز در صحيح خود به روايتى در اين باره مىپردازد. وى مىنويسد:
حدّثنا أبوبكر بن أبي شيبة ومحمّد بن عبداللّه بن نمير - واللّفظ لأبي بكر - قالا حدّثنا محمّد بن بشر عن زكريا عن مصعب بن شيبة عن صفيّة بنت شيبة قالت: قالت عائشة: خرج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم غداة وعليه مرط مرحّل(2)من شعر أسود. فجاء الحسن بن علي فأدخله، ثمّ جاء الحسين فدخل معه، ثمّ جاءت فاطمة فأدخلها، ثمّ جاء عليّ فأدخله، ثمّ قال: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»؛(3) ابوبكر بن ابى شيبه و محمّد بن عبداللّه بن نمير نقل كردند (البته لفظ حديث مطابق نقل ابوبكر است) كه محمّد بن بشر، از زكريا، از مصعب بن شيبه، از صفيه دختر شيبه
نقل كردند كه عايشه گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم صبحگاهان در حالى از منزل خارج شد كه عبايى با نقش و نگار و بافته شده از پشم سياه به تن داشت. پس حسن بن على عليهما السلام آمد و حضرت او را وارد عبا نمود. سپس حسين عليه السلام آمد و همراه ايشان داخل گرديد. بعد فاطمه عليها السلام آمد و حضرت او را هم وارد نمود و آنگاه على عليه السلام آمد و رسول خدا او را نيز وارد عبا نمود. سپس پيامبر قرائت كرد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».
توجه به اين نكته ضرورى است كه احمد بن حنبل احاديث مربوط به نزول آيه درباره اهل بيت عليهم السلام را از امّ سلمه و ابن عباس روايت كرده است. مسلم نيز همان حديث را از عايشه نقل مىكند. پس هم امّ سلمه رحمها اللّه و هم عايشه، هر دو اين حديث را از پيامبر نقل كردهاند و به اين حقيقت معترفند.
ترمذى علاوه بر نقل اين احاديث از امّ سلمه، عايشه و ابن عباس، روايت ديگرى نيز از انس بن مالك در سنن خود آورده است. وى مىنويسد:
حدّثنا عبد بن حميد أخبرنا عفان بن مسلم أخبرنا حماد بن سلمة أخبرنا علي بن زيد عن أنس بن مالك: أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان يمرّ بباب فاطمة ستّة أشهر إذا خرج لصلاة الفجر، يقول: «الصلاة يا أهل البيت، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».
هذا حديث حسن غريب من هذا الوجه. إنّما نعرفه من حديث حمّاد بن سلمة. وفي الباب عن أبي الحمراء معقل بن يسار وأم سلمة؛(1)
1) . سنن الترمذي: 5/31؛ همچنين ر.ك: منتخب مسند عبد بن حميد: 367 - 368 / ح 1223.
عبد بن حميد، از عفان بن مسلم، از حماد بن سلمة، از على بن زيد، از انس بن مالك آمده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هرگاه براى نماز صبح از منزل خارج مىشد، به مدت شش ماه از در خانه فاطمه عليها السلام عبور مىكرد و مىفرمود:
«اى اهل بيت، نماز، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».
اين حديث حَسن است، اما كمتر كسى به نقل آن پرداخته است به طورى كه ما آن را فقط از طريق حماد بن سلمة مىشناسيم. البته در اين باره از ابوحمراء، معقل بن يسار و امّ سلمه نيز رواياتى نقل شده است.
حكيم ترمذى نيز در جامع الأصول، روايتى را مىآورد كه به نقل از ترمذى از انس بن مالك است. وى مىنويسد:
أنس بن مالك - رضي اللّه عنه - أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان يمرّ بباب فاطمة إذا خرج إلى الصلاة حين نزلت هذه الآية، قريباً من ستّة أشهر، يقول: «الصلاة أهل البيت: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»». أخرجه الترمذي؛(1) انس بن مالك گويد: آنگاه كه آيه تطهير نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نزديك به شش ماه به هنگام خروج براى نماز، از درِ خانه فاطمه عليها السلام مىگذشت و مىفرمود: اى اهل بيت، وقت نماز است، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». اين روايت را ترمذى نقل كرده است.
1) . جامع الأصول في أحاديث الرسول: 9 / 156 / ح 6704.
حاكم نيشابورى نيز در زمره عالمانى است كه به اين حديث پرداخته است. وى در مستدرك مىنويسد:
حدّثنا أبو العباس محمّد بن يعقوب ثنا محمّد بن سنان القزاز ثنا عبيداللّه بن عبدالمجيد الحنفي وأخبرني أحمد بن جعفر القطيعي ثنا عبداللّه بن أحمد بن حنبل حدّثني أبي ثنا أبوبكر الحنفي ثنا بكير بن مسمار قال: سمعت عامر بن سعد يقول: قال معاوية لسعد بن أبي وقاص رضي اللّه عنهما: ما يمنعك أن تسبّ إبن أبي طالب؟ قال: فقال: «لا أسبّ ما ذكرت ثلاثاً قالهنّ له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، لأن تكون لي واحدة منهن أحبّ إليّ من حمر النعم». قال له معاوية: ما هنّ يا أبا إسحاق؟ قال: «لا أسبّه ما ذكرت حين نزل عليه الوحي، فأخذ علياً وابنيه وفاطمة فأدخلهم تحت ثوبه، ثمّ قال: ربّ إنّ هؤلاء أهل بيتي...» .
هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بهذه السياقة؛(1) ابوعباس محمّد بن يعقوب، از محمّد بن سنان قزاز، از عبيداللّه بن عبدالمجيد حنفى و همچنين احمد بن جعفر قطيعى، از عبداللّه بن احمد بن حنبل، از پدرش، از ابوبكر حنفى، از بكير بن مثمار نقل كرد كه شنيدم عامر بن سعد مىگفت: معاويه به سعد بن ابى وقاص گفت: چه چيز مانع از دشنام دادن تو به پسر ابوطالب [عليهما السلام ]شده است؟ گفت: «تا سه گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را درباره او به ياد داشته باشم او را دشنام نخواهم داد، چرا كه اگر يكى از آن مناقب درباره من بود، نزد من از تمام خوبىهاى دنيا ارزشمندتر بود».
1) . المستدرك على الصحيحين: 3 / 108 - 109.
معاويه به او گفت: اى ابواسحاق، آن سه فضيلت چيست؟ گفت: «تا زمانى كه به ياد دارم پيامبر به هنگام نزول وحى [= آيه تطهير] على و دو فرزندش و فاطمه عليهم السلام را گرفت و زير پوشش خود برد و عرضه داشت: پروردگارا، همانا اينان اهل بيت من هستند... او را دشنام نمىدهم.» وى در پايان حديث مىنويسد:
اين حديث با توجه به مبناى رجالى شيخين [مسلم و بخارى] صحيح است، اما آن دو اين فضائل را به اين شكل نقل نكردهاند.
وى همچنين مىنويسد:
حدّثنا أبو العباس محمّد بن يعقوب ثنا العباس بن محمّد الدوري ثنا عثمان بن عمر ثنا عبدالرحمن بن عبداللّه بن دينار ثنا شريك بن أبي نمر عن عطاء بن يسار عن أم سلمة رضي اللّه عنها أنّها قالت: في بيتي نزلت هذه الآية «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ». قالت: فأرسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إلى عليّ وفاطمة والحسن والحسين رضوان اللّه عليهم أجمعين فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي قالت أم سلمة: يا رسول اللّه، ما أنا من أهل البيت؟ قال: إنّك أهلي خير وهؤلاء أهل بيتي، أللّهمَّ أهلي أحقّ».
هذا حديث صحيح على شرط البخاري ولم يخرجاه؛(1) ابوعباس محمّد بن يعقوب، از عباس بن محمّد بن دورى، از عثمان بن عمر، از عبدالرحمن بن عبداللّه بن دينار، از شريك بن ابى نمر، از عطاء بن يسار، از امّ سلمه رضي اللّه عنها نقل كردند كه آيه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ»در منزل من نازل شد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به دنبال على،
1) . المستدرك على الصحيحين: 2 / 416.
فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام فرستاد و آنگاه عرضه داشت: «بارالها، اينان اهل بيت من هستند». امّ سلمه عرضه داشت: اى رسول خدا، آيا من از اهل بيت شما نيستم؟ فرمود: «تو اهل من و زن خوبى هستى، ولى اهل بيت من اينان هستند. خداوندا، اهل من سزاوارترند».
اين حديث بر مبناى رجال بخارى صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكردهاند.
ذهبى كتاب مستدرك على الصحيحين را تلخيص كرده و در بسيارى از موارد در تصحيح احاديث با حاكم نيشابورى مخالفت نموده، اما اين دو حديث را بر مبناى مسلم صحيح دانسته است.(1) بر اساس روايت اخير، از اين تعبير رسول اكرم صلى اللّه عليه وآله نسبت به امّ سلمه كه فرمود: «إنّك أهلي»، استفاده مىشود كه واژه «اهل» با «اهل بيت» متفاوت است. در اين روايت به تصريح آمده است كه «اهل بيت» فقط خمسه طيبه هستند و اين مؤيّد آن است كه عنوان «أهل بيت» شامل زنان نمىشود.
حاكم در حديثى ديگر اين روايت را به سند خود از «واثلة بن اسقع» نقل مىكند. وى مىنويسد:
حدّثنا أبو العباس محمّد بن يعقوب أنبأ العباس بن الوليد بن مزيد أخبرني أبي قال: سمعت الأوزاعي يقول: حدّثني أبو عمار قال: حدّثني واثلة بن الأسقع رضي اللّه عنه قال: جئت أريد علياً رضي اللّه عنه، فلم أجده. فقالت فاطمة رضي اللّه عنها: «إنطلق إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يدعوه، فاجلس». فجاء مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فدخل ودخلت
1) . المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التلخيص: 3/117/ ح 4575 و 2/451/ ح 3558.
معهما قال: فدعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حسناً وحسيناً فأجلس كلّ واحد منهما على فخذه وأدنى فاطمة من حجره وزوجها، ثمّ لفّ عليهم ثوبه وأنا شاهد فقال: ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي». هذا حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه؛(1) ابوعباس محمّد بن يعقوب، از عباس بن وليد بن مزيد و او از پدرش نقل كرد كه گفت: شنيدم اوزاعى به نقل از ابوعمار و او نيز از واثلة بن اسقع روايت كرد كه گفت: به دنبال على آمدم و با او كار داشتم، اما او را نيافتم. فاطمه سلام اللّه عليها فرمود: نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رفته است تا او را دعوت كند. بنشين [تا بيايند]. على عليه السلام همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد و داخل شد و من نيز به همراه ايشان وارد شدم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حسن و حسين عليهما السلام را فراخواند و هر يك از آنان را بر ران خود نشاند و فاطمه عليها السلام و شوهرش را به خود نزديك كرد. سپس پوشش خود را بر روى آنان كشيد. من نگاه مىكردم، آن گاه اين آيه را قرائت كرد: ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»» و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت من هستند».
اين حديث بر مبناى مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكردهاند.
ذهبى از ديگر عالمان بزرگ و البته متعصبى است كه به نقل برخى احاديث در اين باره پرداخته و برخى از اين احاديث را نيز صحيح ندانسته است. وى در سير أعلام النبلاء مىنويسد:
1) . المستدرك على الصحيحين: 2 / 416.
أنبأنا جماعة عن أسعد بن روح، أخبرتنا فاطمة بنت عبداللّه، أخبرنا ابن ريذة، أخبرنا سليمان بن أحمد، حدّثنا أبو خليفة، حدّثنا أبو الوليد الطيالسي، حدّثنا عبدالحميد بن بهرام، حدّثنا شهر، سمعت أم سلمة تقول: جاءت فاطمة غدية بثريد لها تحملها في طبق، حتى وضعتها بين يديه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم.
فقال [لها]: أين إبن عمك؟ قالت: هو فى البيت.
قال: أدعيه، [وائتينى بابنيّ] قالت: فجاءت تقود ابنيها، كلّ واحد منهما في يد، وعليّ يمشي في أثرها، [حتّى دخلوا على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم] فاجلسهما في حجره، وجلس عليّ على يمينه، وجلست فاطمة عن يساره.
[قالت أم سلمة:] فأخذت من تحتي كساء كان بساطنا على المنامة فى البيت، ببرمة فيها خزيرة، فجلسوا يأكلون من تلك البرمة، وأنا أصلّي في تلك الحجرة، فنزلت هذه الآية: [«إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»]، فأخذ فضل الكساء، فغشّاهم، ثمّ أخرج يده اليمنى من الكساء، وألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وحامّتي» قالت: فأدخلت رأسي، فقلت: يا رسول اللّه، وأنا معكم؟ قال: «أنت إلى خير»، مرّتين.
رواه الترمذي مختصرا، وصحّحه من طريق الثوري، عن زبيد، عن شهر ابن حوشب؛(1)
1) . سير أعلام النبلاء: 10 / 346 - 347.
جماعتى از اسعد بن روح، از فاطمه دختر عبداللّه، از ابن ريذه، از سليمان بن احمد، از ابوخليفه، از ابووليد طيالسى، از عبدالحميد بن بهرام، از شهر [بن حوشب] نقل كردند كه امّ سلمه مىگفت: فاطمه عليها السلام صبحگاهان با ظرفى خزيره (نوعى سوپ) كه در طبقى حمل مىكرد آمد و آن را در مقابل پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قرار داد.
پيامبر به ايشان فرمود: پسر عمويت كجاست؟ عرضه داشت: او در منزل است. فرمود: او را دعوت كن و دو فرزندم را نيز نزد من بياور. امّ سلمه گويد: حضرت فاطمه عليها السلام هر يك از پسرانش را با يك دست گرفته و با خود مىآورد و على عليه السلام نيز به دنبال ايشان بود تا اينكه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وارد شدند. پس پيامبر حسنين عليهما السلام را در آغوش گرفته، بر روى پاى مبارك خود نشاند. على عليه السلام را نيز در سمت راست و فاطمه عليها السلام را در سمت چپ خود نشانيد. امّ سلمه گويد: من از زير خود عبايى كه به هنگام خواب زيراندازمان بود برداشته و براى خوردن غذاى خزيره پهن ساختم. آن بزرگواران بر روى آن نشسته و از آن غذا مىخوردند و من در آن اتاق نماز مىخواندم كه اين آيه نازل شد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». پيامبر گوشه عبا را گرفت و ايشان را پوشاند. سپس دست راست خود را از كساء بيرون آورد و به سمت آسمان بالا برد و سپس عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت و نزديكان خاص من هستند».
امّ سلمه گويد: سرم را داخل بردم و عرض كردم: اى رسول خدا، آيا من نيز با شما هستم؟ پيامبر دوبار فرمود: «تو عاقبت به خير هستى».
ترمذى اين حديث را به صورت مختصر روايت كرده است و آن را از طريق ثورى، از زبيد، از شهر بن حوشب صحيح دانسته است.
همو در حديث ديگرى مىنويسد:
جماعة، عن شهر بن حوشب، عن أم سلمة: أن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جلّل حسناً وحسيناً وفاطمة بكساء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصّتي، أللّهمَّ اذهب عنهم الرجس، وطهّرهم تطهيرا»؛(1) عدهاى از شهر بن حوشب، از امّ سلمه نقل مىكنند كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم امام حسن، امام حسين و فاطمه عليهم السلام را با عبايى پوشاند و سپس عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت و نزديكان خاص من هستند. خداوندا، ناپاكى را از ايشان دور كن و ايشان را كاملاً پاك گردان».
ذهبى روايتى ديگر را به نقل از شهر بن حوشب آورده و مىنويسد:
عن أم سلمة: إنّ النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جلّل عليّاً وفاطمة وابنيهما بكساء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيت بنتي وحامّتي أللّهمَّ اذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا». فقلت: يا رسول اللّه! أنا منهم؟ قال: «إنك إلى خير»؛(2) شهر بن حوشب از امّ سلمه نقل مىكند كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه و دو فرزندشان عليهم السلام را با عبايى پوشاند، سپس عرضه داشت: «بارالها، اينان اهل بيت دختر من و نزديكان خاص من هستند. خداوندا، ناپاكى را از ايشان دور ساز و ايشان را كاملاً پاك گردان». عرضه داشتم: اى رسول خدا، آيا من هم از ايشان هستم؟ فرمود: «تو عاقبت به خير هستى».
وى به سندى ديگر مىنويسد:
الأوزاعي، حدّثنا أبو عمار - رجل منّا - حدّثني واثلة بن الأسقع، أن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، أخذ حسناً، وحسيناً، وفاطمة، ولفّ عليهم ثوبه، وقال: ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»، أللّهمَّ هؤلاء أهلي». قال واثلة: فقلت يا رسول اللّه، وأنا من أهلك؟ قال: «وأنت من أهلي». قال: فإنّها لمن أرجى ما أرجو. هذا حديث حسن غريب(1).
اوزاعى گويد: ابوعمار - مردى از ما - از واثلة بن اسقع نقل كرد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حسن، حسين و فاطمه عليهم السلام را گرفت و پوشش خود را بر آنها پيچيد و اينگونه قرائت كرد كه: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» و عرضه داشت: «بارالها، اينان اهل من هستند». واثله مىگويد: به رسول خدا صلى اللّه عليه وآله عرضه داشتم: آيا من از اهل شما هستم؟ ايشان فرمودند: «تو از اهل من هستى». واثله گويد: اين از بهترين آرزوهاى من بود. اين حديث خوبى است، ولى فقط به همين سند نقل شده است.
وى از عالمان مهم اهل سنت بوده و از جايگاه ويژهاى در نزد آنان به ويژه وهابيت برخوردار است، در تفسير خود و با طرقى بسيار به نقل اين حديث پرداخته است. هر چند كه وى در سند برخى از احاديث خدشه كرده است، اما به اكثر اسانيد خدشهاى وارد نساخته است. او ابتدا حديث عكرمه را - كه به ابن عباس
1) . همان: 3 / 385.
منتسب كرده است - نقل مىكند. بر اساس اين حديث، عكرمه در بازار راه مىرفته و فرياد مىزده كه آيه تطهير درباره زنان پيامبر است و مدّعى بوده كه حاضر است در اين زمينه با مخالفان مباهله كند! ابن كثير پس از نقل روايت عكرمه، آن را نمىپذيرد و مدّعى مىشود مصداق اهل بيت در آيه اعم از زنان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است. او در اين باره مىنويسد:
فإنّه قد وردت أحاديث تدلّ على أنّ المراد أعم من ذلك؛(1) همانا احاديثى وارد شده كه دلالت دارند بر اينكه مراد از اهل بيت اعم از زنان پيامبر است.
وى پس از طرح احاديث فراوان به طرق متعدد، ادعا مىكند كه مقتضاى جمع بين احاديث و سياق آيه آن است كه گفته شود مصداق اهل بيت هم همسران پيامبر و هم اميرالمؤمنين عليه السلام، حضرت فاطمه عليها السلام و حسنين عليهما السلام هستند.
اينك به طرح و بررسى احاديث مطرح شده در تفسير ابن كثير مىپردازيم.
ابن كثير روايت نخست را به نقل از انس بن مالك آورده است. او مىنويسد:
1- الحديث الأول: حدّثنا الإمام أحمد، حدّثنا عفان، حدّثنا حماد، أخبرنا علي بن زيد عن أنس بن مالك رضي اللّه عنه قال: إن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان يمرّ بباب فاطمة رضي اللّه عنها ستّة أشهر، إذا خرج إلى صلاة الفجر يقول: «الصلاة يا أهل البيت، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» و رواه الترمذي عن عبد بن حميد عن عفان به. وقال: حسنٌ غريبٌ؛(2)
حديث يكم: احمد بن حنبل، از عفان، از حماد، از علىّ بن زيد، از انس بن مالك نقل كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به مدت شش ماه، هرگاه براى نماز صبح خارج مىشد از درب منزل فاطمه مىگذشت و مىفرمود: «اى اهل بيت، وقت نماز است، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».
ترمذى اين حديث را از عبد بن حميد و او نيز از عفان نقل كرده است. ترمذى درباره اين حديث مىگويد: اين حديث خوبى است، اما فقط به همين سند نقل شده است.
اين حديث را هم احمد بن حنبل(1)و هم ترمذى(2)نقل كردهاند و ابن كثير در سند آن مناقشه نمىكند. حديث دوم را از طبرى روايت مىكند. وى مىنويسد:
2- قال إبن جرير، حدّثنا إبن وكيع، حدّثنا أبو نعيم، حدّثنا يونس عن أبي إسحاق، أخبرني أبو داود عن أبي الحمراء قال: رابطت المدينة سبعة أشهر على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قال: رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إذا طلع الفجر جاء إلى باب علي وفاطمة رضي اللّه عنهما، فقال: «الصلاة الصلاة، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»؛(3) حديث دوم: ابن جرير گويد: ابن وكيع از ابونعيم، از يونس، از ابواسحاق، از ابوداوود، از ابوحمراء حديث كرد كه ابوحمراء(4)گفت: در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هفت ماه در مدينه اقامت گزيدم و مىديدم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به
هنگام طلوع فجر به درب منزل على و فاطمه عليهما السلام مىآمد و مىفرمود: «نماز، نماز، همانا خداوند اراده فرموده كه ناپاكى را فقط از شما اهل بيت دور سازد و شما را كاملاً پاك گرداند».
او پس از نقل اين حديث در سند آن خدشه مىكند(1)و درباره ابوداوود مىنويسد:
أبو داود الأعمى هو نفيع بن الحارث كذّاب؛(2) ابوداوود اعمى همان نفيع بن حارث است. وى دروغگو است.
وى حديث سوم را اين گونه نقل مىكند:
3- وقال الإمام [أحمد] أيضا: حدّثنا محمّد بن مصعب، حدّثنا الأوزاعي، حدّثنا شدّاد بن عمار قال: دخلت على واثلة بن الأسقع رضي اللّه عنه، وعنده قوم، فذكروا عليّاً رضي اللّه عنه فشتموه، فشتمته معهم. فلمّا قاموا، قال لي: شتمت هذا الرجل؟ قلت: قد شتموه فشتمته معهم. ألا أخبرك بما رأيت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؟ قلت: بلى، قال: أتيت فاطمة رضي اللّه عنها أسألها عن علي رضي اللّه عنه، فقالت: توجّه إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فجلست أنتظره حتى جاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ومعه عليّ وحسن وحسين رضي اللّه عنهم، آخذ كلّ واحد منهما بيده حتى دخل، فأدنى عليّاً وفاطمة رضي اللّه عنهما، واجلسهما بين يديه، واجلس حسناً وحسيناً رضي اللّه عنهما كلّ واحد منهما على فخذه، ثمّ لفّ عليهم ثوبه أو قال كساءه، ثمّ تلا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هذه الآية:
««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»» وقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي، وأهل بيتي أحقّ»؛(1) احمد بن حنبل، از محمّد بن مصعب، از اوزاعى، از ابوعمار شدّاد نقل كرد كه گفت: بر واثلة بن أسقع وارد شدم در حالى كه عدهاى نزد او بودند. از على عليه السلام سخن به ميان آمد و به او ناسزا گفتند و من نيز به همراه آنان ناسزا گفتم. وقتى برخاستند به من گفت: چرا اين مرد را شتم كردى؟! گفتم آنها ناسزا گفتند، من نيز به همراه آنان ناسزا گفتم. گفت آيا مىخواهى آنچه را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ديدم به تو خبر دهم؟ گفتم: آرى. گفت: نزد فاطمه عليها السلام رفتم تا درباره على عليه السلام از ايشان خبر بگيرم. فرمود به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رفته است. من منتظر ايشان نشستم تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به همراه على، حسن و حسين عليهم السلام آمدند و در حالى كه دست هر يك از آن دو فرزند را با يكى از دستانش گرفته بود وارد منزل شد. على و فاطمه عليهما السلام را به نزديك خود فراخواند و در مقابل خود نشاند و هر يك از حسن و حسين عليهما السلام را بر ران خويش قرار داد، آنگاه پوشش يا عباى(2)خود را بر سر آنان كشيد و اين آيه را تلاوت فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت من هستند و اهل بيت من سزاوارترند».
از اين روايات نكات بسيار مهمى به دست مىآيد. اين احاديث به خوبى شرايط اجتماعى آن روزگار را به تصوير مىكشند و كينه و دشمنىِ منافقان را نسبت
به اميرالمؤمنين عليه السلام نشان مىدهند. منافقانى كه روز عاشورا در صحراى كربلا حضرت سيدالشهدا صلوات اللّه عليه را تنها به جرم فرزند على بودن به شهادت رساندند و در پاسخ حضرتش كه درباره علت دشمنى و جنگ آنان با خود سؤال كرده بود، گفتند: «نقاتلك بغضا منّا لأبيك»؛(1)تو را به خاطر بغضى كه از پدرت داريم شهيد مىكنيم! آيا دشمنى با اميرالمؤمنين عليه السلام و اولاد ايشان جز كفر و نفاق دليل ديگرى دارد؟ دشمنى با كسانى كه محبوبترين افراد نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بودند و پيامبر آنان ر ا اهل بيت خود معرفى فرمودند، چه دليلى جز حقد، كينه و نفاق دارد؟ بايد توجه داشت كه اين همه فضليت در چنين شرايطى به ما رسيده است! امّا واقعاً با وجود اين همه حق گريزى و حق ستيزى چه ميزان از حقايق به دست ما رسيده است؟! از صدر اسلام تاكنون افرادى همچون ابن كثير و بلكه حق ستيزتر و متعصبتر از او فراوان بودهاند. آيا مىتوان به گفتار افرادى هم چون ابن كثير كه درباره تك تك ادلّه و نصوص متعلّق به اميرالمؤمنين عليه السلام و ساير اهل بيت عليهم السلام تشكيك مىكنند، اعتنا كرد؟ آنانى كه پس از نقل روايات فراوان كه بيانگر نزول آيه تطهير درباره اميرالمؤمنين عليه السلام و همسر و فرزندان ايشان عليهم السلام هستند، باز هم مصداق اهل بيت را اعم مىدانند! ابن كثير همان روايت سابق را اين بار به نقل از طبرى اين چنين آورده است:
4- وقد رواه أبو جعفر بن جرير عن عبدالكريم بن أبي عمير عن الوليد ابن مسلم. عن أبي عمرو الأوزاعي بسنده نحوه. زاد في آخره قال واثلة رضي اللّه عنه: فقلت: و أنا - يا رسول اللّه صلّى اللّه عليك - من أهلك؟
1) . ينابيع المودّة: 3/80 .
قال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «وأنت من أهلي». قال واثلة رضي اللّه عنه: وإنّها من أرجى ما أرتجى.
ثمّ رواه أيضا عن عبدالأعلى بن واصل عن الفضل بن دكين، عن عبدالسلام بن حرب عن كلثوم المحاربي عن شدّاد بن أبي عمار قال: إنّي لجالس عند واثلة بن الأسقع رضي اللّه عنه؛ إذ ذكروا عليّاً رضي اللّه عنه فشتموه، فلمّا قاموا قال: إجلس حتى أخبرك عن هذا الذي شتموه. إنّي عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إذ جاء عليّ وفاطمة وحسن وحسين رضي اللّه عنهم، فألقى صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليهم كساء له، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي، أللّهمَّ اذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً». قلت: يا رسول اللّه، وأنا؟ قال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «وأنت». قال: فو اللّه إنها لأوثق عمل عندي؛(1) و ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى، از عبدالكريم بن أبى عمير، از وليد بن مسلم، از ابوعمرو اوزاعى به سند خويش، مانند همين حديث را روايت كرده است و در انتهاى آن مىافزايد: واثلة گفت: به پيامبر عرض كردم: اى رسول خدا، صلوات خدا بر تو باد. آيا من نيز از اهل شما هستم؟ ايشان فرمود: «تو از اهل من هستى». واثلة گفت: اين بزرگترين آرزو در ميان آرزوهاى من بود.
همچنين طبرى همين روايت را از عبدالأعلى بن واصل، از فضل بن دكين، از عبدالسلام بن حرب، از كلثوم محاربى، از شدّاد بن ابى عمار نقل مىكند كه نزد واثلة بن أسقع نشسته بودم كه نام على عليه السلام برده شد و به او ناسزا گفتند. وقتى جمعيت برخاستند به من گفت: بنشين تا درباره كسى كه به وى ناسزا گفتند خبرى
1) . تفسير ابن كثير: 3 / 492. همچنين ر.ك: تفسير الطبري: 22 / 10 - 11 / ح 21732.
براى تو نقل كنم. من نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بودم كه على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام آمدند. پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عباى خود را بر روى ايشان انداخت و درباره آنان عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت من هستند. خداوندا، ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان». عرضه داشتم: اى رسول خدا، من هم در دعاى شما داخل هستم؟ پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «تو نيز داخل هستى». واثلة گويد: پس به خدا سوگند اين اطمينان بخشترين كار براى من بود.
در اين روايت به ظاهر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم واثله را در زمره اهل بيت دانستهاند، اما اين مطلب به اجماع مسلمين صحيح نيست، زيرا هيچ يك از فرق و مذاهب، واثله را در زمره اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نمىدانند. البته با توجه به فرق ميان اهل پيامبر و اهل بيت و با توجه به روايت نخست از واثله، پيامبر وى را در زمره اهل خود قرار دادهاند نه اهل بيت خود. از همين رو پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وى را در زير عباى خود وارد نكردند تا مشمول آيه تطهير شود.
5 - قال الإمام أحمد: حدّثنا عبداللّه بن نمير، حدّثنا عبدالملك بن أبي سليمان عن عطاء بن أبي رباح، حدّثني من سمع أم سلمة رضي اللّه عنها تذكر أنّ النّبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان في بيتها، فأتته فاطمة رضي اللّه عنها ببرمة فيها خزيرة، فدخلت عليه بها، فقال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم لها: «أدعى زوجك وابنيك». قالت: فجاء عليّ و حسن و حسين رضي اللّه عنهم، فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة وهو على منامة له، وكان تحته صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كساء خيبري. قالت: وأنا في الحجرة أصلّي،
فأنزل اللّه عزّوجلّ هذه الآية «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». قالت رضي اللّه عنها، فأخذ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فضل الكساء فغطّاهم به، ثمّ أخرج يده فألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصّتي، فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا» قالت: فأدخلت رأسي البيت، فقلت: وأنا معكم يا رسول اللّه؟ فقال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «إنّك إلى خير، إنّك إلى خير».
في إسناده من لم يسمّ وهو شيخ عطاء، وبقية رجاله ثقات؛(1) احمد بن حنبل گويد: عبداللّه بن نمير، از عبدالملك بن ابى سليمان، از عطاء بن أبىرباح، از كسى كه از ام سلمة شنيده بود نقل كرد كه ام سلمه يادآور شد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در منزل ايشان بود. فاطمة عليها السلام با ديگى سنگى كه خزيره در آن بود بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وارد شد. پيامبر به ايشان فرمود: «همسر و دو پسرت را نيز دعوت كن». امّ سلمه گويد: على، حسن و حسين عليهم السلام آمدند و بر پيامبر وارد شدند، نشستند و شروع به خوردن آن غذا كردند. پيامبر در جاى خواب خود نشسته بود و زير ايشان عبايى خيبرى قرار داشت و من نيز در آن اتاق مشغول به خواندن نماز بودم كه خداى عزّوجلّ اين آيه را نازل فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». امّ سلمه گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گوشه عبا را گرفت و بر سر آنان كشيد و آنگاه دست خود را بيرون آورد و به سوى آسمان بلند كرد و عرضه داشت: «خداوندا،
1) . همان. همچنين ر.ك: مسند أحمد: 6 / 292. احمد بن حنبل در مسندش، پس از نقل اين حديث، چند سند ديگر را ذكر كرده و مىنويسد: «قال عبدالملك وحدّثني أبو ليلى عن أمّ سلمة مثل حديث عطاء سواء. قال عبدالملك: وحدّثني داود بن أبي عوف الجحاف عن حوشب عن أمّ سلمة بمثله سواء».
اينان اهل بيت و نزديكان خاص من هستند. پس ناپاكى را از آنان دور كن و ايشان را كاملاً پاك گردان». امّ سلمه گويد: سرم را داخل اتاق كردم و گفتم: اى رسول خدا، آيا من نيز با شما هستم؟ پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «تو عاقبت به خير هستى، تو عاقبت به خير هستى».
در سند اين حديث شيخ عطاء وجود دارد كه در كتب رجالى از او ذكرى به ميان نيامده است، ولى بقيه راويان ثقه هستند.
ابن كثير به لحاظ عبارت «حدّثني من سمع أم سلمة» به ردّ حديث مبادرت كرده است كه اين گفتار ابن كثير صحيح نيست.
وجه اعتبار روايت اين است كه ناقل روايت از امّسلمه، يا از صحابه است و يا از تابعين.
با توجه به روايتى كه در منابع معتبر اهل سنت از جمله صحيح بخارى، مسلم، ترمذى، نسائى و منابع ديگر آمده است كه پيامبر فرمود: «خير الناس قرني، ثمّ الذين يلونهم»،(1)تابعين به مانند صحابه از اعتبار برخوردار بوده و روايات آنان به سان روايات صحابه معتبر است. بر همين اساس است كه حاكم نيشابورى در كتاب معرفة علوم الحديث پيرامون تابعين مىنويسد:
ذكر النوع الرابع عشر من علوم الحديث: النوع الرابع عشر من هذا العلم معرفة التابعين وهذا نوع يشتمل على علوم كثيرة، فإنّهم على طبقات في الترتيب ومهما غفل الإنسان عن هذا العلم، لم يفرق بين الصحابة والتابعين، ثمّ لم يفرق أيضا بين التابعين وأتباع التابعين. قال اللّه عزّوجلّ:
1) . صحيح البخاري: 3 / 151، 4 / 189 و 7 / 174؛ صحيح مسلم: 7 / 185؛ سنن الترمذي: 3 / 339 / ح 2320، 376 / 2404 و 5 / 357 / ح 3950؛ سنن الكبرى نسائي: 3 / 135 / ح 4751 با اندكى اختلاف و منابع ديگر.
«وَالسّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَدًا ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ» وقد ذكرهم رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم... فخير الناس قرنا بعد الصحابة من شافه أصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله] وسلم و حفظ عنهم الدين والسنن وهم قد شهدوا الوحي والتنزيل.(1) اثبات اعتبار اين راوى به اين كيفيت در صورتى است كه راوى مجهول باشد، در حالى كه راوى مورد نظر، فرزند ام سلمه، يعنى عمر بن ابىسلمه است؛(2)
«عن أبيبكر بن محمّد بن عمر بن أبي سلمة عن أبيه أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خطب أم سلمة إلى ابنها عمر بن أبى سلمة، فزوّجها رسول اللّه وهو يومئذ غلام صغير»؛ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم امّ سلمه را از پسرش عمر بن ابى سلمه خواستگارى كرد و او مادرش را به عقد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درآورد، در حالى كه وى در آن زمان پسر بچه كوچكى بود.
اين امر در ابتدا بعيد به نظر مىآيد، اما با مطالعه نمونههايى از اين دست در تاريخ و يا مشاهده نوابغى كه در سه سالگى حافظ كل قرآن شدهاند، مىتوان از آن رفع استبعاد كرد. چنان كه در كتاب سليم بن قيس نيز از جناب محمّد بن ابىبكر - حشره اللّه مع اميرالمؤمنين عليه السلام - به هنگام مرگ پدرش، حديثى نقل شده و برخى به اين بهانه كه محمّد بن ابى بكر در آن زمان خردسال بوده است، به كتاب سليم بن قيس خدشه كردهاند.
مرحوم مجلسى پس از طرح اين اشكال، به آن پاسخ گفته است. ر.ك: بحار الأنوار: 30 / 133 - 134.
مرحوم صاحب عبقات نيز با طرح حديث خواستگارى امّ سلمه از عمر بن ابى سلمه - كه در منابع معتبر اهل سنت آمده است - از اين امر رفع استبعاد كرده است. ر.ك: إستخراج المرام: 1 / 410 - 412.
زيرا با رجوع به منابع مختلف، عطاء بن ابيرباح حديث كساء را با واسطه1) . معرفة علوم الحديث: 41 - 42.
2) . عمر بن أبي سلمه فرزند خوانده پيامبر محسوب مىشده است. آنگاه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم امّ سلمه را خواستگارى كردند، او فرزندان زيادى داشت و عمر بن ابى سلمه نيز حدود سه يا چهار ساله بوده است. وى تربيت شده پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است. در شرح حال وى نوشتهاند:
عمر بن ابىسلمة از ام سلمه نقل كرده است كه در اين صورت وى از صحابه بوده و اعتبارش در ميان اهل سنت مجمعٌ عليه است.(1)از اين رو روايت از اعتبار سندى برخوردار است.
ابن كثير روايت ديگرى را از ابن جرير طبرى نقل مىكند. وى مىنويسد:
6- قال إبن جرير: حدّثنا أبو كريب، حدّثنا مصعب بن المقدام، حدّثنا سعيد بن زربي عن محمّد بن سيرين عن أبي هريرة عن أم سلمة رضي اللّه عنها قالت: جاءت فاطمة رضي اللّه عنها إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ببرمة لها قد صنعت فيها عصيدة، تحملها على طبق، فوضعتها بين يديه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فقال: «أين ابن عمّك وابناك»؟ فقالت رضي اللّه عنه: في البيت. فقال صلّى اللّه عليهوآلهوسلّم: «أدعيهم». فجاءت إلى علي رضي اللّه عنه، فقالت: أجب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أنت وابناك. قالت أم سلمة رضي اللّه عنها: فلمّا رآهم مقبلين، مدّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يده إلى كساء كان على المنامة، فمدّه وبسطه واجلسهم عليه، ثمّ أخذ بأطراف الكساء الأربعة بشماله، فضمه فوق رؤوسهم، وأومأ بيده اليمنى إلى ربّه فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا»؛(2)
1) . ر.ك: سنن الترمذي: 5 / 30 / ح 3258؛ المعجم الكبير: 9 / 26.
2) . تفسير إبن كثير: 3 / 492 - 493. همچنين ر.ك: تفسير الطبري: 22 / 11 / ح 21733. طبرانى در كتاب المعجم الأوسط جلد 7، صفحه 318 - 319 روايت را با اين سند نقل مىكند: «محمّد بن اسحاق، از پدرش، از كرمانى فرزند عمرو و او از سعيد بن زربى». وى در آخر حديث مىگويد: «وطهّرهم تطهيرا، ثلاث مرّات». اما حسكانى در شواهد التنزيل، جلد 2، صفحه 104، حديث 734، پس از نقل حديث با همين سند، «ثلاث مرات» را در انتهاى روايتش نمىآورد.
ابن جرير طبرى گويد: ابوكريب، از مصعب بن مقدام، از سعيد بن زربى، از محمّد بن سيرين، از ابوهريره، از امّ سلمه نقل كرد كه فاطمه سلام اللّه عليها با ديگى سنگى كه در آن عصيده(1)پخته بود و در طبقى حمل مىكرد نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد و آن را مقابل ايشان قرار داد. پيامبر فرمود: «پسر عمو و دو پسرت كجايند؟» عرض كرد: در منزل هستند. پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «آنان را دعوت كن». پس نزد على عليه السلام رفت و عرض كرد كه به همراه پسرانت دعوت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را اجابت كن. امّ سلمه گويد: وقتى پيامبر متوجه ورود آنان شد، دست مبارك خود را به سمت كسايى كه در محل خواب ايشان قرار داشت دراز كرد، آن را برداشت و گسترد و ايشان را بر روى آن نشاند. آنگاه چهار طرف كساء را با دست چپ گرفت و بر روى سر ايشان كشيد و با دست راست به پروردگارش اشاره كرد و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت من هستند، پس ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان».
ابن كثير در سند اين حديث نيز هيچ خدشه و مناقشهاى نمىكند.
7- قال ابن جرير: حدّثنا ابن حميد حدّثنا عبداللّه بن عبدالقدوس، عن الأعمش عن حكيم بن سعد قال: ذكرنا علي بن أبي طالب رضي اللّه عنه عند أم سلمة رضي اللّه عنها فقالت: في بيتي نزلت «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» قالت أم سلمة: جاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إلى بيتي فقال: «لا تأذني لأحد» فجاءت
1) . «العصيدة: دقيق يلت بالسمن ويطبخ، يقال: عصدت العصيدة وأعصدتها، أي اتخذتها»؛ النهاية في غريب الحديث: 3 / 246؛ لسان العرب: 3 / 291؛ تاج العروس: 5 / 108.
فاطمة رضي اللّه عنها، فلم أستطع أن أحجبها عن أبيها، ثمّ جاء الحسن رضي اللّه عنه، فلم أستطع أن أمنعه أن يدخل على جده وأمه، وجاء الحسين فلم أستطع أن أحجبه عن جدّه صلّىاللّه عليه وآلهوسلّم وأمه رضياللّه عنها ثمّ جاء علي رضي اللّه عنه، فلم أستطع أن أحجبه، فاجتمعوا فجلّلهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بكساء كان عليه، ثمّ قال: «هؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا» فنزلت هذه الآية حين اجتمعوا على البساط، قالت: فقلت: يا رسول اللّه وأنا؟ قالت: فو اللّه ما أنعم، وقال: «إنّك إلى خير»؛(1) ابن جرير در روايتى ديگر مىگويد: ابن حميد، از عبداللّه بن عبدالقدوس، از اعمش، از حكيم بن سعد نقل كرد كه نزد امّ سلمه از على بن ابى طالب عليهما السلام ياد شد. او گفت: آيه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» در منزل من نازل شد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به منزل من آمد و فرمود به كسى اجازه ورود نده. آنگاه فاطمه سلام اللّه عليها آمد و من نتوانستم مانع ديدار او با پدرشان شوم. سپس حسن عليه السلام آمد و نتوانستم از ورود او بر مادر و جدش مانع گردم. سپس حسين عليه السلام آمد و نتوانستم مانع ديدار او با مادر و جدش شوم. سپس على عليه السلام آمد و نتوانستم مانع او گردم. پس آنها جمع شدند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با كسائى كه بر دوش ايشان بود آنها را پوشاند و سپس [به بارگاه الاهى] عرضه داشت: «اينان اهل بيت من هستند، پس ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان». در اين هنگام اين آيه نازل شد. گفتم: اى رسول خدا، من نيز با شما هستم؟ سوگند به خدا كه پاسخ مثبت نداد و فرمود: «تو عاقبت به خير هستى».
1) . تفسير ابن كثير: 3 / 493. همچنين ر.ك: تفسير الطبري: 22 / 12 - 13 / ح 21739.
اين حديث و سند آن نيز مورد قبول ابن كثير است و او مناقشهاى در سند آن نكرده است.
8 - قال الإمام أحمد: حدّثنا محمّد بن جعفر، حدّثنا عوف عن أبي المعدل عن(1)عطية الطفاوي عن أبيه قال: إن أم سلمة رضي اللّه عنها حدّثته قالت: بينما رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم في بيتي يوماً إذ قالت الخادم: إن فاطمة وعلياً(2)رضي اللّه عنهما بالسدة، قالت: فقال لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم «قومي فتنحي عن أهل بيتي». قالت: فقمت فتنحيت فى البيت قريباً، فدخل علي وفاطمة ومعهما الحسن والحسين رضي اللّه عنهم، وهما صبيان صغيران، فأخذ الصبيين فوضعهما في حجره فقبّلهما، واعتنق علياً رضي اللّه عنه بإحدى يديه، وفاطمة رضي اللّه عنها باليد الأخرى، وقبّل فاطمة وقبّل علياً وأغدق عليهم خميصة سوداء، وقال: «أللّهمَّ إليك لا إلى النار أنا وأهل بيتي». قالت: فقلت وأنا يا رسول اللّه؟ قال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «وأنت»؛(3)
1) . در مسند أحمد بدون «عن» آمده است كه همين صحيح است؛ زيرا «ابوالمعدل» كنيه «عطيه طفاوى» است.
2) . در مسند أحمد به اين صورت آمده است: «انّ عليّاً وفاطمة».
3) . همان. همچنين ر.ك: مسند أحمد: 6 / 296؛ مجمع الزوائد: 9 / 166؛ المعجم الكبير: 23 / 393؛ تاريخ مدينة دمشق: 13 / 202 - 203 و 14 / 145؛ الإكمال في أسماء الرجال: 156. تبريزى، صاحب الإكمال في أسماء الرجال، پس از نقل اين حديث از احمد بن حنبل مىنويسد: «سند هذا الحديث حسن لغيره لأجل عطيّة وأبيه، ولهما متابعات كثيرة والحديث صحيح، وقال الحافظ ابن تيمية في منهاج السنّة: 3 / 4 صحيح»، ليكن با رجوع به چاپهاى جديد منهاج السنّة، اين روايت موجود نمىباشد!
احمد بن حنبل گويد: محمّد بن جعفر، از عوف، از ابومعدل عطيه طفاوى، از پدرش نقل كرد كه امّ سلمه رضي اللّه عنها براى او نقل كرده است كه: روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در منزل من بود كه خادم گفت: فاطمه و على عليهما السلام بر درِ خانه هستند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به من فرمود: «برخيز و براى ورود اهل بيت من كنار برو». من مقدارى كنار رفتم. على و فاطمه به همراه حسن و حسين عليهم السلام كه كودكان خردسالى بودند وارد شدند. پيامبر كودكان را در آغوش گرفت و بوسيد و يك دست بر گردن على عليه السلام و دست ديگر بر گردن فاطمه عليها السلام نهاد و آن دو را بوسيد. آنگاه پوشش سياهى را بر روى آنان انداخت و عرضه داشت: «خداوندا، من و اهل بيتم را به سوى خود ببر نه به سوى آتش». امّ سلمه گويد: عرضه داشتم: اى رسول خدا، من نيز در دعاى شما داخل هستم؟ پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «تو نيز داخل هستى».
9- قال ابن جرير: حدّثنا أبو كريب حدّثنا الحسن بن عطية، حدّثنا فضيل بن مرزوق عن عطية عن أبي سعيد عن أم سلمة رضي اللّه عنها قالت: إنّ هذه الآية نزلت في بيتي «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». قالت: وأنا جالسة على باب البيت، فقلت: يا رسول اللّه، ألست من أهل البيت؟ فقال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم : «إنّك إلى خير، أنت من أزواج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم». قالت: وفي البيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وعليّ وفاطمة والحسن والحسين رضي اللّه عنهم؛(1)
1) . تفسير ابن كثير: 3 / 493. همچنين ر.ك: تفسير الطبري: 22 / 11 / ح 21734؛ شواهد التنزيل: 2 / 85 / ح 706 و 88 / ح 713. حسكانى اين روايت را به سندى ديگر نقل كرده است.
ابن جرير همچنين روايت مىكند: ابوكريب، از حسن بن عطيه، از فضيل بن مرزوق، از عطيه، از ابوسعيد و او نيز از امّ سلمه نقل كرد كه اين آيه در منزل من نازل شد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». امّ سلمه گويد: من كنار درِ منزل نشسته بودم و گفتم اى رسول خدا، آيا من از اهل بيت نيستم؟ پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «تو عاقبت به خير و از همسران پيامبر هستى». امّ سلمه گويد: به هنگام نزول آيه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام در خانه بودند.
10- رواها ابن جرير أيضا عن أبي كريب عن وكيع عن عبدالحميد بن بهرام عن شهر بن حوشب عن أم سلمة رضي اللّه عنها بنحوه؛(1) ابن جرير همين حديث را به سند ديگرى از ابوكريب، از وكيع، از عبدالحميد بن بهرام، از شهر بن حوشب، از امّ سلمه رضي اللّه عنها روايت مىكند.
11- قال ابن جرير: حدّثنا أبو كريب، حدّثنا خالد بن مخلد، حدّثني موسى بن يعقوب، حدّثني هاشم بن هاشم بن عتبة بن أبي وقّاص، عن عبداللّه بن وهب بن زمعة قال: أخبرتني أم سلمة رضي اللّه عنها قالت: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جمع علياً وفاطمة والحسن والحسين رضي اللّه عنهم، ثمّ أدخلهم تحت ثوبه، ثمّ جأر إلى اللّه عزّوجلّ ثمّ قال: «هؤلاء أهل بيتي». قالت أم سلمة رضي اللّه عنها: فقلت يا رسول اللّه، أدخلني معهم؟ فقال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «أنت من أهلي»؛(2)
ابن جرير گويد: ابوكريب، از خالد بن مخلّد، از موسى بن يعقوب، از هاشم بن هاشم بن عتبه بن ابى وقاص، از عبداللّه بن وهب بن زمعه نقل كرد كه ام سلمه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را جمع كرد، سپس زير پوشش خود برد، به درگاه خدا تضرّع كرد و عرضه داشت: «اينان اهل بيت من هستند». امّ سلمه گويد: به رسول خدا عرض كردم مرا نيز به همراه ايشان زير پوشش خود داخل كن. پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «تو اهل من هستى».
12- رواها ابنجرير أيضا عن أحمدبن محمّد الطوسي، عن عبدالرحمن ابن صالح، عن محمّد بن سليمان الأصبهاني، عن يحيى بن عبيد المكي عن عطاء، عن عمر بن أبي سلمة، عن أمه رضي اللّه عنها بنحو ذلك؛(1) ابن جرير حديث قبل را و او نيز به طريق ديگرى از احمد بن محمّد طوسى، از عبدالرحمن بن صالح، از محمّد بن سليمان اصفهانى، از يحيى بن عبيد مكى، از عطا، از عمر بن أبى سلمه و او نيز از مادرش به همين صورت نقل مىكند.
13- قال ابن جرير: حدّثنا ابن وكيع، قال: حدّثنا محمّد بن بشر عن زكريا، عن مصعب بن شيبة، عن صفيّة بنت شيبة، قالت: قالت عائشة: خرج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ذات غداة وعليه مرطٌ مرجل من شعر أسود، فجاء الحسن رضي اللّه عنه فأدخله معه، ثمّ جاء الحسين فأدخله معه ثمّ جاءت فاطمة رضي اللّه عنها فأدخلها معه، ثمّ جاء علي رضي اللّه عنه فأدخله معه، ثمّ قال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ
1) . همان.
الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». و رواه مسلم عن أبي بكر بن أبي شيبة عن محمّد بن بشر به؛(1) ابن جرير گويد: وكيع، از محمّد بن بشير، از زكريا، از مصعب بن شيبه، از صفيّه دختر شيبة نقل كرد كه عايشه گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يك روز صبح از منزل خارج شد در حالى كه عبايى بافته شده از پشم سياه و داراى نقش و نگار به تن داشت. حسن عليه السلام آمد و پيامبر او را همراه خود داخل عبا برد. سپس امام حسين عليه السلام آمد، او را نيز همراه خويش داخل كرد. آنگاه فاطمه عليها السلام آمد، او را هم به همراه خود داخل آن عبا كرد. پس از ايشان على عليه السلام آمد و او را نيز داخل كرد؛ سپس تلاوت كرد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».
مسلم اين حديث را از ابوبكر بن ابى شيبه، از محمّد بن بشر روايت كرده است.
اين روايت را عائشه نقل كرده و مسلم نيز آن را در صحيح خود آورده است، بنابراين طبيعى است كه ابن كثير در آن خدشه نكند.
14- قال ابن أبي حاتم: حدّثنا أبي، حدّثنا شريح بن يونس أبو الحارث، حدّثنا محمّد بن يزيد عن العوام، يعني ابن حوشب رضي اللّه عنه، عن ابن عم له قال: دخلت مع أبي على عائشة فسألتها عن علي رضي اللّه عنه، فقالت رضي اللّه عنها: تسألني عن رجل كان من أحبّ الناس إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، وكانت تحته ابنته وأحب الناس إليه؟ لقد رأيت
1) . همان. همچنين ر.ك: المصنّف ابن أبي شيبة: 7 / 501 / ح 39؛ تفسير الطبري: 22 / 9 / ح 21728، با اندكى تفاوت در عبارات.
رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دعا علياً وفاطمة وحسناً وحسيناً رضي اللّه عنهم، فألقى عليهم ثوبا فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا». قالت: فدنوت منهم فقلت: يا رسول اللّه، وأنا من أهل بيتك؟ فقال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «تنحّي فإنّك على خير»؛(1) ابن ابى حاتم گويد: پدرم از ابوحارث شريح بن يونس، از محمّد بن يزيد، از عوام بن حوشب، از عمويش نقل كرد كه گفت: با پدرم بر عايشه وارد شديم و من از او درباره على عليه السلام پرسيدم. او گفت: از من درباره مردى سؤال مىكنى كه از محبوبترين مردم نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بود و دخترش كه محبوبترين مردم نزد اوست را به ازدواج او درآورده بود؟! به تحقيق ديدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را دعوت كرد و پوششى روى ايشان انداخت و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت من هستند، پس ناپاكى را از ايشان دور ساز و ايشان را كاملاً پاك گردان». عايشه گويد: نزديك ايشان شدم و گفتم: اى رسول خدا، آيا من هم از اهل بيت تو هستم؟ پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «دور شو! تو زن خوبى هستى».
نكته قابل توجه در اين حديث، برخورد پيامبر با عايشه است. به تصريح خود عايشه وقتى وى درباره همراهى خود با اهل بيت سؤال مىكند، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم او را كنار مىزند.
15- قال ابن جرير: حدّثنا ابن المثنى، حدّثنا بكر بن يحيى بن زبان العنزي، حدّثنا مندل عن الأعمش عن عطية، عن أبي سعيد رضي اللّه عنه
1) . همان: 3 / 493 - 494.
قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «نزلت هذه الآية في خمسة: فيّ وفي علي وحسن وحسين وفاطمة، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». قد تقدّم أن فضيل بن مرزوق رواه عن عطية، عن أبيسعيد، عن أم سلمة رضي اللّه عنها كما تقدم، وروى ابن أبي حاتم من حديث هارون بن سعد العجلي، عن عطية، عن أبي سعيد رضي اللّه عنه موقوفا، واللّه سبحانه وتعالى أعلم؛(1) ابن جرير از ابن مثنى، از بكر بن يحيى بن زبان عنزى، از مندل، از اعمش، از عطيه، از ابوسعيد نقل كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: اين آيه درباره پنج نفر نازل شده است: درباره من، على، حسن، حسين و فاطمه عليهم السلام كه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». پيشتر گفتيم كه اين حديث را فضيل بن مرزوق، از عطيه، از ابوسعيد، از امّ سلمه نقل كرده است ولى ابن ابى حاتم آن را از نقل هارون بن سعيد عجلى، از عطيه، از ابوسعيد به صورت موقوف(2)روايت مىكند و خداوند سبحان داناتر است.
ابن كثير در أسناد اين حديث به روايت ابن جرير خدشه نمىكند، اما اسناد ابن ابى حاتم را مخدوش مىداند.
16- قال ابن جرير: حدّثنا ابن مثنى، حدّثنا أبوبكر الحنفي، حدّثنا بكير ابن مسمار قال: سمعت عامر بن سعد رضي اللّه عنه قال: قال سعد رضي اللّه عنه: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حين نزل عليه الوحي، فأخذ علياً
وابنيه وفاطمة رضي اللّه عنهم، فادخلهم تحت ثوبه، ثمّ قال: «ربّ هؤلاء أهلي وأهل بيتي»؛(1) ابن جرير گويد: ابن مثنى، از ابوبكر حنفى، از بكير بن مسمار نقل كرد كه از عامر بن سعد شنيدم كه سعد گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به هنگام نزول اين آيه، على و فرزندانش و فاطمه عليهم السلام را گرفت و زير پوشش خود برد و سپس عرضه داشت: «خداوندا! اينان اهل و اهل بيت من هستند».
ابن كثير حديث ديگرى را از صحيح مسلم روايت مىكند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آن را در غدير خم فرموده است. اين حديث در حقيقت حديث ثقلين است كه در ضمن آن به اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز اشاره شده است. در تفسير ابن كثير آمده است:
17- وقال مسلم في صحيحه: حدّثني زهير بن حرب وشجاع بن مخلّد، عن ابن علية، قال زهير: حدّثنا إسماعيل بن ابراهيم، حدّثني أبو حيان، حدّثني يزيد بن حبّان قال: انطلقت أنا وحصين بن سبرة وعمر بن مسلم إلى زيد بن أرقم رضي اللّه عنه، فلمّا جلسنا إليه قال له حصين: لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً؛ رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وسمعتَ حديثه، وغزوتَ معه، وصلَّيتَ خلفه. لقد لقيت يا زيد خيراً كثيراً. حدّثنا يا زيد ما سمعتَ من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قال: يابن أخي، واللّه لقد كبرت سني، وقدم عهدي، ونسيتُ بعض الذي كنت أعي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فما حدّثتكم فاقبلوا، وما لا فلا تكلّفوا فيه.
1) . تفسير ابن كثير: 3 / 494. همچنين ر.ك: تفسير الطبري: 22 / 12 / ح 21738؛ السنن الكبرى نسائى: 5 / 122 - 123 / ح 8439؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 108 - 109.
ثمّ قال: قام فينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يوماً خطيباً بماء يدعى خمّاً، بين مكة والمدينة، فحمداللّه تعالى وأثنى عليه، ووعظ وذكر ثمّ قال: «أمّا بعد، ألا أيها الناس فإنما أنا بشر يوشك أن يأتيني رسول ربي فأجيب، وأنا تارك فيكم ثقلين: أولهما كتاب اللّه تعالى، فيه الهدى والنور فخذوا بكتاب اللّه واستمسكوا به» فحثّ على كتاب اللّه عزّوجلّ ورغّب فيه، ثمّ قال: «وأهل بيتي أذكّركم اللّه في أهل بيتي، أذكّركم اللّه في أهل بيتي» ثلاثا، فقال له حصين: ومن أهل بيته يا زيد؟ أليس نساؤه من أهل بيته؟ قال: نساؤه من أهل بيته، ولكن أهل بيته من حَرُمَ الصدقة بعده، قال: ومَنْ هم؟ قال: هم آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عباس رضي اللّه عنهم، قال: كلّ هؤلاء حرم الصدقة بعده؟ قال: نعم؛(1) مسلم در صحيح خود مىنويسد: زهير بن حرب و شجاع بن مخلّد، از ابن عليّه نقل كردند كه زهير گفت: اسماعيل بن ابراهيم، از ابوحيّان، از يزيد بن حبّان نقل كرد كه من و حصين بن سبره و عمر بن مسلم نزد زيد بن ارقم رفتيم. چون نزد وى نشستيم، حصين به او گفت: اى زيد، تا به حال خير زيادى به تو رسيده است، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را ديده و حديثش را شنيدهاى، با او به جنگ رفتهاى و پشت سر ايشان نماز خواندهاى. اى زيد، همانا خير زيادى به تو رسيده است. اى زيد، آنچه را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شنيدهاى براى ما نقل كن. زيد گفت: اى پسر برادرم، به خدا سوگند كه سن من بالا رفته و دورانم گذشته است و برخى از آنچه را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در ذهن داشتم فراموش كردهام. هر اندازه كه نقل
1) . همان: 3 / 494. همچنين ر.ك: صحيح مسلم: 7 / 122 - 123؛ مسند أحمد: 4 / 366 - 367؛ تفسير الآلوسي: 22 / 16.
كردم بپذيريد و آنچه را نقل نكردم مرا درباره آن به سختى نيندازيد. سپس گفت: روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در كنار چشمهاى كه خم ناميده مىشود و بين مكه و مدينه قرار دارد، براى ايراد خطبه برخاست. پس از آن خداى تعالى را حمد و ثنا كرد و به موعظه مردم و ياد خدا پرداخت، سپس فرمود: «اى مردم، آگاه باشيد، به درستى كه من بشر هستم و نزديك است فرستاده پروردگارم [يعنى فرشته مرگ] به سوى من آيد و من به او پاسخ خواهم گفت و اين در حالى است كه من در ميان شما دو شىء گرانبها به جا مىگذارم: نخستين آن دو، كتاب خداى تعالى است كه در آن هدايت و نور است. پس كتاب خدا را گرفته و بدان عمل كنيد و تمسّك جوييد». پيامبر مردم را نسبت به آن تشويق و ترغيب كرد و سپس فرمود: «و اهل بيتم، شما را درباره اهل بيتم به خدا توجه مىدهم، شما را درباره اهل بيتم به خدا تذكّر مىدهم». پيامبر سه بار اين سخن را تكرار فرمود. حصين گفت: اى زيد، اهل بيت پيامبر چه كسانى هستند؟ آيا زنان پيامبر از اهل بيت او نيستند؟ گفت: زنان او از اهل بيت او هستند، اما اهل بيت او [در اين سخن پيامبر] كسانى هستند كه صدقه بر آنان حرام است. حصين گفت: آنان چه كسانى هستند؟ گفت: ايشان آل على، آل عقيل، آل جعفر و آل عباس هستند. حصين گفت: آيا صدقه براى همه آنان حرام است؟ زيد گفت: بله.
در سند اين حديث خدشهاى وارد نكردهاند، اما لازم است درباره رابطه آن با احاديث ديگر و نيز راجع به مفاد آن بحث و بررسى شود. در اين حديث زيد بن ارقم به سؤال از اهل بيت بودن همسران پيامبر پاسخ مثبت داده است، اما ابن كثير حديث ديگرى را از صحيح مسلم و به نقل از زيد بن ارقم روايت مىكند كه كاملاً با حديث فوق مخالف است، چرا كه در آن روايت به اين پرسش پاسخ مثبت داده نشده و زنان پيامبر از اهل بيت خارج شدهاند.
در ادامه آمده است:
18- ثمّ رواه عن محمّد بن الريان، عن حسّان بن إبراهيم، عن سعيد بن مسروق، عن يزيد بن حيّان، عن زيد بن أرقم رضي اللّه عنه، فذكر الحديث بنحو ما تقدّم، وفيه فقلت له: من أهل بيته نساؤه؟ قال: لا، وأيم اللّه، إنّ المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر، ثمّ يطلّقها فترجع إلى أبيها وقومها، أهل بيته أصله وعصبته الذين حُرموا الصدقة بعده.
هكذا وقع في هذه الرواية، والأولى أولى والأخذ بها أحرى.
وهذه الثانية تحتمل أنه أراد تفسير الأهل المذكورين في الحديث الذى رواه؛(1) سپس مسلم همين حديث را به همين صورت از محمّد بن بكار بن ريّان، از حسان بن ابراهيم، از سعيد بن مسروق، از يزيد بن حيان، از زيد بن ارقم نقل مىكند، با اين تفاوت كه در اين نقل آمده است: به زيد بن ارقم گفتم: آيا همسران پيامبر از اهل بيت ايشان هستند؟ گفت: نه، به خدا سوگند همسر در دورهاى از روزگار با مرد است، سپس مرد او را طلاق مىدهد و او نزد پدرش باز مىگردد. اهل بيت پيامبر اصل، ريشه و خويشان او هستند كه صدقه بعد از او بر ايشان حرام است.
اينچنين در اين روايت آمده است، ولى روايت نخست سزاوارتر و اخذ به آن شايستهتر است و احتمال دارد در اين روايت دوم، تفسير اهل را كه در حديث او ذكر شده اراده كرده باشد.
بسيار عجيب است، در حالى كه براساس متون صريح روايات اهل تسنن، عايشه اذعان و اعتراف دارد كه از اهل بيت پيامبر شمرده نمىشود و امّ سلمه
1) . همان: 3 / 494. همچنين ر.ك: صحيح مسلم: 7 / 123؛ تفسير الآلوسي: 22 / 14.
مىگويد پيامبر او را از اهل بيت ندانسته است، ابن كثير اين حقيقت را از زيد بن أرقم قبول نمىكند و آن را انكار و تأويل مىكند و فقط اهل بيت مطرح شده در حديث ثقلين را منحصر در خمسه طيبه مىداند! اين موضوع نيز در محل خود بررسى خواهد شد.
19- وقد قال ابن أبي حاتم: حدّثنا أبي، حدّثنا أبو الوليد، حدّثنا أبو عوانة، عن حصين بن عبدالرحمن، عن ابن جميلة قال: إنّ الحسن بن علي إستخلف حين قتل علي رضي اللّه عنهما، قال: فبينما هو يصلّي إذ وثب عليه رجل، فطعنه بخنجره، وزعم حصين أنه بلغه أن الذي طعنه رجل من بني أسد، وحسن رضي اللّه عنه ساجد. قال: فيزعمون أنّ الطعنة وقعت في وركه، فمرض منها أشهراً ثمّ برأ، فقعد على المنبر فقال: يا أهل العراق إتقوا اللّه فينا، فإنا أمراؤكم وضيفانكم، ونحن أهل البيت الذي قال اللّه تعالى: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». قال فما زال يقولها حتى ما بقي أحد من أهل المسجد إلاّ وهو يحن بكاء؛(1) ابن ابى حاتم گويد: پدرم از ابووليد، از ابوعوانه، از حصين بن عبدالرحمن، از ابو جميله نقل كرد كه: به هنگام شهادت على عليه السلام، حسن عليه السلام جانشين ايشان شد. روزى ايشان نماز مىخواند كه مردى به سوى او خيز برداشت و با خنجرش به ايشان زد.
حصين مىگفت: به او خبر رسيده است كه آن كسى كه به امام حسن خنجر زد مردى از بنواسد بوده و آن حضرت را در حال سجده زده است.
1) . همان: 3 / 495. همچنين ر.ك: الصواعق المحرقة: 2 / 410.
آنان مىگفتند: ضربه به ران مبارك حضرت اثر كرده و سلامتى آن را از بين برده است. حضرت چند ماهى بر اثر آن ضربه مريض شدند، سپس بهبود يافتند و بر منبر نشستند و فرمودند: اى اهل عراق، درباره ما از خدا پروا كنيد، زيرا ما اميران و ميهمانان شما هستيم. ما اهل بيتى هستيم كه خداى تعالى مىفرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». امام حسن عليه السلام به سخنرانى ادامه داد تا اينكه كسى در مسجد نماند جز اين كه صداى گريهاش بلند شد.
بر اساس اين حديث، حضرت امام حسن عليه السلام براى بيان حقوق خويش نسبت به مردم به آيه تطهير استناد و استدلال فرمودند. اين روايت را ابن ابى حاتم در تفسير خود آورده و وى در مقدّمه تفسيرش(1)به صحّت روايات موجود در آن ملتزم شده است. ابن كثير نيز در سند آن خدشه نمىكند.
20- وقال السدّي عن أبي الديلم قال: قال علي بن الحسين رضي اللّه عنهما لرجل من أهل الشام: «أما قرأت فى الأحزاب «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»؟». قال: نعم، ولأنتم هم؟ قال: «نعم»؛(2) سدّى به نقل از ابوديلم مىنويسد: حضرت على بن الحسين به مردى از اهل شام فرمود: آيا در سوره احزاب اين آيه را قرائت نكردهاى كه: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»؟ آن مرد عرض كرد: آرى، آيا شما هماناهل بيت هستيد؟ حضرت فرمودند: «بله».
پس هم امام مجتبى عليه السلام به هنگام مظلوميت به آيه تطهير استدلال فرمودهاند، و هم حضرت امام سجاد عليه السلام در حال اسارت! راويان اين احاديث نيز اهل شام و از اتباع بنواميه هستند، به همين جهت ابن كثير و امثال وى با اعتماد به آنان به نقل اين احاديث پرداختهاند. ابن كثير از ميان بيست روايتى كه در تفسير خود آورده است، تنها در سه روايت مناقشه سندى كرده است. در بررسى اسناد روايات روشن خواهد شد كه اين سه سند نيز با توجه به مبانى رجالى اهل تسنن صحيح هستند. به هر روى از نظر ابن كثير، حدود هفده حديث صحيح بيانگر اين واقعيت است كه مصداق اهل بيت در آيه تطهير حضرت اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، حضرت امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام هستند. با اين حال او قول عكرمه را به تنهايى در مقابل احاديث فراوان قرار داده و آن را به عنوان معارض مطرح مىكند و در جمع بين احاديث مدّعى مىشود مراد از اهل بيت اعم است و شامل همسران پيامبر نيز مىشود!(1)
سيوطى نيز در تفسير درّ المنثور، هجده روايت در اين باره مطرح مىكند كه اينك به طرح و بررسى آنها مىپردازيم:
1 - أخرج ابن جرير وابن المنذر وابن أبي حاتم والطبراني وابن مردويه عن أم سلمة رضي اللّه عنها زوج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان بينهما على منامة له عليه كساء خيبري، فجاءت فاطمة رضي اللّه عنها ببرمة فيها خزيرة. فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم:
1) . تفسير ابن كثير: 3 / 491 - 492.
«أدعي زوجك وإبنيك حسناً وحسيناً». فدعتهم فبينما هم يأكلون، إذ نزلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»، فأخذ النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بفضلة إزاره فغشّاهم إيّاها، ثمّ أخرج يده من الكساء وأومأ بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصّتي، فأذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا». قالها ثلاث مرّات. قالت أم سلمة رضي اللّه عنها: فأدخلت رأسي في السِّتر، فقلت: يا رسول اللّه، وأنا معكم؟ فقال: «إنكّ إلى خير مرّتين»؛(1) ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، طبرانى و ابن مردويه از امّ سلمه همسر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نقل كردهاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در جاى خواب خود ميان آن دو نشسته بود و عبايى خيبرى بر روى ايشان بود. در اين هنگام فاطمه عليها السلام ديگى سنگى كه در آن خزيره (نوعى سوپ) بود آورد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «همسر و فرزندانت حسن و حسين عليهم السلام را دعوت كن». ايشان نيز آنها را دعوت كرد. آنان در حال خوردن بودند كه اين آيه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شد كه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گوشه عباى خود را گرفت و بر روى ايشان كشيد، سپس دست مباركش را از عبا بيرون آورد و با آن به آسمان اشاره كرد و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت و نزديكان خاص من هستند، پس ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان» و اين سخن را سه مرتبه تكرار فرمود.
1) . الدرّ المنثور: 5 / 198.
امّ سلمه گويد: سرم را داخل پوشش كردم و گفتم: اى رسول خدا، آيا من نيز با شما هستم؟ دو بار فرمود: «تو عاقبت به خير هستى».
2 - أخرج الطبراني عن أم سلمة رضياللّه عنها قالت: جاءت فاطمة رضي اللّه عنها إلى أبيها بثريدة لها تحملها في طبق لها، حتى وضعتها بين يديه، فقال لها: «أين إبن عمك؟». قالت: هو فى البيت. قال: «إذهبي، فأدعيه وابنيك». فجاءت تقود إبنيها كلّ واحد منهما في يد وعليّ رضي اللّه عنه يمشي في إثرهما حتى دخلوا عَلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم. فاجلسهما في حجره وجلس عليّ رضي اللّه عنه عن يمينه وجلست فاطمة رضي اللّه عنها عن يساره. قالت أم سلمة رضي اللّه عنها: فأخذت من تحتي كساء كان بساطنا على المنامة فى البيت؛(1)
قالت أم سلمة: فأدخلت رأسي البيت، فقلت يا رسول اللّه وأنا معكم؟ قال: «أنت على خير» مرتين؛ المعجم الكبير: 3 / 54 / ح 2666.
طبرانى از امّ سلمه نقل مىكند كه گفت: فاطمه عليها السلام با آب گوشتى كه در طبقى حمل مىكرد نزد پدرش آمد و آن را در مقابل ايشان قرار داد. پيامبر به ايشان فرمود: «پسر عمويت كجاست؟». عرض كرد: ايشان در منزل است. فرمود: «برو او و دو1) . همان. همان طورى كه مشاهده مىكنيد، اين حديث در درّ المنثور به صورت ناقص آورده شده است. با رجوع به معجم الكبير طبرانى، معلوم مىشود كه در خود معجم الكبير ادامه حديث و مقدارى از روايت بعدى حذف شده است. عبارت در معجم الكبير اين گونه است: «...بساطنا على المنامة فى البيت ببرمة فيها خزيرة. فقال لها النبي صلى اللّه عليه وآله وسلم أدعي لي بعلك وابنيك الحسن والحسين، فدعتهم فجلسوا جميعاً يأكلون من تلك البرمة. قالت: وأنا أصلّي في تلك الحجرة، فنزلت هذه الآية: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». فأخذ فضل الكساء فغشاهم، ثمّ أخرج يده اليمنى من الكساء وألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وحامّتي فأذهب عنهم الرجس وطهرّهم تطهيرا».
پسرت را دعوت كن». ايشان رفت و در حالى كه دست هر يك از فرزندانش را با يك دست خود گرفته بود و على عليه السلام پشت سر ايشان قرار داشت آمدند، تا اينكه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وارد شدند. پيامبر حسنين عليهما السلام را در آغوش گرفت و بر روى پاى خود نشاند و على عليه السلام در سمت راست و فاطمه سلام اللّه عليها در سمت چپ ايشان نشستند. امّ سلمه گويد: من از زير خودم كسائى را كه به هنگام خوابيدن در منزل بسترمان بود برداشتم.
3 - أخرج الطبراني عن أم سلمة رضي اللّه عنها أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قال لفاطمة رضي اللّه عنها: «إئتني بزوجك وإبنيه». فجاءت بهم فألقى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليهم كساء فدكياً، ثمّ وضع يده عليهم، ثمّ قال: «أللّهمَّ إنّ هؤلاء أهل محمّد وفي لفظٍ آل محمّد فاجعل صلواتك وبركاتك على آل محمّد كما جعلتها على آل إبراهيم إنّك حميد مجيد». قالت أم سلمة رضي اللّه عنها: فرفعت الكساء لأدخل معهم، فجذبه من يدي وقال: «إنّك على خير»؛(1) طبرانى از امّ سلمه نقل مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به فاطمه عليها السلام فرمود: «همسر و دو پسرت را نزد من بياور». فاطمه عليها السلام به همراه ايشان آمد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عبايى فدكى را بر روى آنها كشيد و سپس دست خود را بر ايشان قرار داد و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل محمّد - به نقل ديگرى آل محمّد - هستند، پس صلوات و بركات خود را بر آل محمّد قرار ده، چنانكه بر آل ابراهيم قرار دادى. همانا تو سزاوار ستايش و بزرگوارى هستى».
1) . همان.
امّ سلمه گويد: من عبا را بلند كردم تا به همراه ايشان داخل گردم، پيامبر آن را از دستم كشيد و فرمود: «تو زن خوبى هستى».
4 - وأخرج ابن مردويه عن أم سلمة قالت: نزلت هذه الآية في بيتي «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» وفي البيت سبعة، جبريل وميكائيل عليهما السلام وعليّ وفاطمة والحسن والحسين رضي اللّه عنهم وأنا عَلى باب البيت قلت: يا رسول اللّه، ألست من أهل البيت؟ قال: «انّك إلى خير، إنّك من أزواج النبي صلّىاللّه عليه وآله وسلّم»؛(1) ابن مردويه از امّ سلمه نقل مىكند كه گفت: آيه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» در منزل من نازل شد، در حالى كه هفت نفر در منزل بودند: جبرئيل، ميكائيل، على، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام. من نيز كنار درب منزل بودم. عرض كردم: اى رسول خدا، آيا من از اهل بيت نيستم؟ فرمود: «تو عاقبت به خير هستى. تو از همسران پيامبر هستى».
5 - وأخرج ابن مردويه والخطيب عن أبي سعيد الخدرى رضي اللّه عنه قال:
كان يوم أمّ سلمة أمّ المؤمنين رضي اللّه عنها، فنزل جبرئيل عليه السلام عَلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بهذه الآية: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَالْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» قال: فدعا رسولاللّه صلّىاللّه عليه وآله وسلّم بحسن وحسين وفاطمة وعليّ، فضمّهم إليه ونشر عليهم الثوب
1) . همان. همچنين ر.ك: مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام: 303 / ح 483؛ شواهد التنزيل: 2 / 124 / ح 757؛ تاريخ مدينة دمشق: 14 / 145.
والحجاب على أمّ سلمة مضروب، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي. أللّهمَّ أذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا». قالت أم سلمة رضي اللّه عنها: فأنا معهم يا نبي اللّه؟ قال: «أنت على مكانك وإنّك على خير»؛(1) ابن مردويه و خطيب، از ابوسعيد خدرى نقل مىكنند كه در روزى كه روز ام المؤمنين امّ سلمه رضي اللّه عنها بود، جبرئيل عليه السلام بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اين آيه را نازل كرد كه: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حسن، حسين، فاطمه و على عليهم السلام را دعوت كرد و آنان را نزد خود نشاند و پوشش خود را بر ايشان گسترد، اين در حالى بود كه براى ام سلمه پردهاى زده شده بود. رسول خدا عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت من هستند. خداوندا، ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان». امّ سلمه عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آيا من نيز همراه ايشان هستم؟ فرمود: «تو جايگاه خود را دارى و زن خوبى هستى».
6 - أخرج الترمذي وصحّحه وابن جرير وابن المنذر والحاكم وصحّحه وابن مردويه والبيهقي في سُنَنِه من طرقٍ عن أم سلمة رضي اللّه عنها قالت: في بيتي نزلت «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»، وفي البيت فاطمة وعليّ والحسن والحسين فجلّلهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بكساء كان عليه، ثمّ قال: «هؤلاء أهل بيتي، فأذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا»؛(2)
ترمذى و حاكم نيشابورى از امّ سلمه نقل كرده و آن را صحيح دانستهاند و نيز ابن جرير، ابن منذر، و ابن مردويه و بيهقى در سنن خود از چند طريق از امّ سلمه نقل كردهاند كه آيه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» در منزل من نازل شد در حالى كه فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام در خانه بودند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با عبايى كه بر دوش داشت ايشان را پوشاند و سپس عرضه داشت: «اينان اهل بيت من هستند، پس ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان».
7 - وأخرج ابن جرير وابن أبي حاتم والطبراني عن أبي سعيد الخدري رضي اللّه عنه قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نزلت هذه الآية في خمسةٍ:
فِيَ وفي علي وفاطمة وحسن وحسين «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»؛(1) ابن جرير، ابن ابى حاتم و طبرانى از ابوسعيد خدرى نقل مىكنند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: اين آيه درباره پنج نفر نازل شده است، درباره من، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام كه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».
8 - أخرج ابن أبي شيبة وأحمد ومسلم وابن جرير وابن أبي حاتم والحاكم عن عائشة رضي اللّه عنها قالت: خرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم غداة وعليه مرط مرجل من شعر أسود. فجاء الحسن والحسين رضي اللّه عنهما
1) . همان.
فأدخلهما معه، ثمّ جاء عليّ فأدخله معه، ثمّ قال: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»؛(1) ابن ابى شيبه، احمد، مسلم، ابن جرير، ابن ابى حاتم و حاكم از عايشه نقل كردند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم صبحگاهان از منزل خارج شدند در حالى كه عبايى داراى نقش و نگار و بافته شده از پشم سياه دربرداشتند. سپس حسن و حسين عليهما السلام آمدند و حضرت ايشان را داخل آن پوشش برد. سپس على عليه السلام آمد، او را نيز در داخل عبا همراه خود ساخت. در اين هنگام اين آيه را قرائت فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».
9 - أخرج ابن جرير والحاكم وابن مردويه عن سعد، قال: نزل عَلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم الوحي. فأدخل عليّاً وفاطمة وابنيهما تحت ثوبه، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي وأهل بيتي»؛(2) ابن جرير، حاكم و ابن مردويه از سعد نقل كردند كه وحى [آيه تطهير] بر رسول خدا صلّىاللّه عليهوآلهوسلّم نازل شد. پس على، فاطمه و دو پسرشان عليهمالسلام را به زير پوشش خود برد و سپس عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل من و اهل بيت من هستند».
10 - أخرج ابن أبي شيبة وأحمد و ابن جرير وابن المنذر وابن أبي حاتم والطبراني والحاكم وصحّحه والبيهقي في سننه عن واثلة بن
الأسقع رضي اللّه عنه قال: جاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إلى فاطمة ومعه حسن وحسين وعليّ حتى دخل فأدنى علياً وفاطمة فاجلسهما بين يديه واجلس حسناً وحسيناً كل واحد منهما على فخذه ثمّ لفّ عليهم ثوبه وأنا مستدبرهم ثمّ تلا هذه الآية «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»؛(1) ابن ابى شيبه، احمد، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، طبرانى، حاكم و بيهقى در سنن خود از واثلة بن اسقع حديثى را نقل كردهاند كه از ميان ايشان حاكم به صحت آن تصريح كرده است. واثلة گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به همراه حسن، حسين و على عليه السلام به سوى فاطمه عليها السلام آمدند تا اينكه داخل منزل شدند. پيامبر خدا، على و فاطمه عليهما السلام را به خود نزديك كرد و مقابل خويش نشاند و هر يك از حسنين عليهما السلام را بر يكى از رانهاى خود نشاند. آنگاه پوشش خود را بر روى آنها كشيد، در حالى كه من پشت سر ايشان بودم. سپس پيامبر اين آيه را تلاوت فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».
11 - أخرج ابن أبي شيبة وأحمد والترمذي وحسّنه وابن جرير وابن المنذر والطبراني والحاكم وصحّحه وابن مردويه عن أنس رضي اللّه عنه: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان يمرّ بباب فاطمة رضي اللّه عنها إذا خرج إلى صلاة الفجر ويقول: «الصلاة، يا أهل البيت، الصلاة، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»»؛(2)
ابن ابى شيبه، احمد، ترمذى، ابن جرير، ابن منذر، طبرانى، حاكم و ابن مردويه از انس حديثى را نقل كردهاند كه در اين ميان ترمذى آن را حسن خوانده و حاكم به صحت آن تصريح كرده است. انس مىگويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هرگاه براى نماز صبح خارج مىشد، از درب منزل فاطمه سلام اللّه عليها مىگذشت و مىفرمود: «نماز، اى اهل بيت، نماز، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».
12 - أخرج مسلمعن زيدبن أرقم رضياللّه عنه:إنّ رسولاللّه صلّىاللّه عليهوآلهوسلّم قال: «أذكّركم اللّه في أهل بيتي». فقيل لزيد رضي اللّه عنه: ومن أهل بيته؟ أليس نساؤه من أهل بيته؟ قال: «نساؤه من أهل بيته، ولكن أهل بيته من حَرُمَ الصدقة بعده آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عباس»؛(1) مسلم از زيد بن ارقم نقل مىكند كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «درباره اهل بيتم خدا را به ياد داشته و فراموش نكنيد». به زيد گفته شد: اهل بيت پيامبر چه كسانى هستند. آيا همسران ايشان اهل بيتش نيستند؟ گفت: «همسرانش از اهل خانه او هستند؛ ولى اهل بيت او كسانى هستند كه پس از او صدقه بر ايشان حرام است؛ يعنى فرزندان على، فرزندان عقيل، فرزندان جعفر و فرزندان عباس».
13 - أخرج الحكيم الترمذي والطبراني وابنمردويه وأبونعيم والبيهقي معاً في الدلائل عن ابنعباس رضياللّهعنهما قال: قال رسولاللّه صلّىاللّه عليه وآله وسلّم: «إن اللّه قَسّمَ الخلق قسمين، فجعلني في خيرهما قسماً... وأنا أتقى ولد
1) . همان.
آدم وأكرمهم على اللّه تعالى، ولا فخر، ثمّ جعل القبائل بيوتاً، فجعلني في خيرها بيتاً، فذلك قوله: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». فأنا وأهل بيتي مطهّرون من الذنوب»؛(1) حكيم ترمذى، طبرانى، ابن مردويه، ابونعيم و همچنين بيهقى در كتاب خويش دلائل النبوة، همگى از ابن عباس نقل مىكنند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «همانا خداوند آفريدگان را به دو قسم تقسيم كرد و مرا در قسم خوب و نيكو قرار داد... و من پرهيزگارترين فرزند آدم و گرامىترين آنها نزد خداى تعالى هستم، البته اين را از سر فخر فروشى نمىگويم. سپس هر گروهى را به صورت خانه و جايگاههايى قرار داد و من را در بهترين آن جايگاهها و گروهها قرار داد و آن دسته و گروه من كه خداوند آن را به صورت خانه و جايگاهى قرار داده است را در اين آيه فرموده است كه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». پس طبق اين آيه، من و اهل بيتم، همان كسانى كه در گروه و قبيله من هستند، از گناهان پاك هستيم».
14 - أخرج ابن جرير وابن أبي حاتم عن قتادة رضي اللّه عنه في قوله: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»، قال: هم أهل بيت طهّرهم اللّه من السوء واختصهم برحمته. قال: وحدّث الضحّاك بن مزاحم رضي اللّه عنه أنّ نبي اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان يقول: «نحن أهل بيت طهّرهم اللّه. من شجرة النبوة وموضع الرسالة ومختلف الملائكة وبيت الرحمة ومعدن العلم»؛(2)
ابن جرير و ابن ابى حاتم از قتاده نقل كردهاند كه در ذيل آيه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» گفت: مراد از اهل بيت كسانى هستند كه خداوند آنها را از هر بدى پاك كرده و رحمت خود را مخصوص آنان گردانيده است. هم چنين ضحّاك بن مزاحم نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم همواره مىفرمود: «ما اهل بيتى هستيم كه خدا ايشان را پاك گردانيده است. ما درخت نبوت، جايگاه رسالت، محل آمد و رفت ملائكه، خانه و جايگاه رحمت و معدن علم هستيم».
قتاده از اين آيه استفاده مىكند كه اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم معصوم هستند.
15 - أخرج ابن مردويه عن أبي سعيد الخدري رضي اللّه عنه قال: لمّا دخل عليّ رضي اللّه عنه بفاطمة رضي اللّه عنها، جاء النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أربعين صباحاً إلى بابها يقول: «السلام عليكم أهل البيت ورحمة اللّه وبركاته. الصلاة، رحمكم اللّه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». أنا حرب لمن حاربتم، أنا سلم لمن سالمتم»؛(1) ابن مردويه از ابوسعيد خدرى نقل مىكند كه پس از آنكه على عليه السلام با فاطمه عليها السلام ازدواج كرد، پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تا چهل روز، هر صبح به درب منزل ايشان مىرفت و مىفرمود: سلام، رحمت و بركات خداوند بر شما اهل بيت. وقت نماز است، خداوند به شما رحمت كند، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». من با هر كه با شما در ستيزه و جنگ باشد در ستيز و جنگم، و با آنكه با شما در صلح است در صلحم.
1) . همان.
16 - أخرج ابن جرير وابن مردويه عن أبي الحمراء رضي اللّه عنه قال:
حفظت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ثمانية أشهر بالمدينة ليس من مرّة يخرج إلى صلاة الغداة إلا أتى إلى باب علي رضي اللّه عنه ، فوضع يده على جنبتَي الباب، ثمّ قال: «الصلاة، الصلاة، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»»؛(1) ابن جرير و ابن مردويه از ابوحمراء نقل مىكنند كه هشت ماه در مدينه ملازم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بودم و هيچگاه نشد براى نماز صبح خارج شود مگر اينكه به درب منزل على عليه السلام مىرفت و دست خود را بر دو طرف درب قرار مىداد و مىفرمود: «نماز، نماز، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».
17 - أخرج ابن مردويه عن ابن عباس رضي اللّه عنهما قال: شهدنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تسعة أشهر يأتي كلّ يوم باب عليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنه عند وقت كلّ صلاة، فيقول: «السلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته أهل البيت، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». الصلاة رحمكم اللّه»، كلّ يوم خمس مرات؛(2) ابن مردويه از ابن عباس نقل مىكند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را مشاهده مىكرديم كه مدت نُه ماه، هر روز و در هنگام هر نمازى بر درب منزل على بن ابى طالب عليهما السلام مىآمد و مىفرمود: «سلام و رحمت و بركات خداوند
بر شما اهل بيت، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». وقت نماز است. خداوند شما را رحمت كند». پيامبر هر روز پنج بار اين كار را انجام مىداد.
18 - وأخرج الطبراني عن أبي الحمراء رضي اللّه عنه قال: رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يأتي باب عليّ وفاطمة ستّة أشهر، فيقول: ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»»؛(1) طبرانى از ابوحمراء نقل مىكند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را ديدم كه شش ماه به درب منزل على و فاطمه عليهما السلام مىآمد [و اين آيه را ]قرائت مىفرمود: ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».
ابن حجر هيتمى نيز در الصواعق المحرقه، در فصل نخست كتابش كه درباره آيات نازل شده پيرامون اهل بيت عليهم السلام است، به حديث كساء و كيفيت نزول اين آيه در شأن اهل بيت عليهم السلام اشاره كرده است. وى مىنويسد:
الفصل الأوّل في الآيات الواردة فيهم الآية الأولى قال اللّه تعالى «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».(2) أكثر المفسّرين على أنّها نزلت في علي وفاطمة والحسن والحسين لتذكير ضمير عنكم وما بعده.
وقيل: نزلت في نسائه لقوله «وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ»(1)ونسب لابن عباس، ومن ثَمّ كان مولاه عكرمة ينادى به في السوق.
وقيل: المراد النبي وحده.
وقال آخرون: نزلت في نسائه، لأنّهم في بيت سكناه ولقوله تعالى «وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ» وأهل بيته نسبة وهم من تحرم الصدقة عليهم. واعتمده جمع، ورجّحوه وأيده ابن كثير بأنهنّ سبب النزول وهو داخل قطعاً، إما وحده على قوله، أو مع غيره على الأصحّ.
وورد في ذلك أحاديث منها ما يصلح متمسّكاً للأوّل ومنها ما يصلح متمسّكاً للآخر وهو أكثرها، فلذا كان هو المعتمد، كما تقرر. ولنذكر من تلك الأحاديث جملة فنقول:
أخرج أحمد عن أبي سعيد الخدري أنها نزلت في خمسة، النبي وعلي وفاطمة والحسن والحسين.
وأخرجه ابن جرير مرفوعاً بلفظ: أنزلت هذه الآية في خمسة: فيّ وفي علي والحسن والحسين وفاطمة.
وأخرجه الطبراني أيضا.
ولمسلم أنّه أدخل أولئك تحت كساء عليه وقرأ هذه الآية.
وصحّ أنه جعل على هؤلاء كساء وقال «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وحامّتي - أي خاصّتي - أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا». فقالت. أم سلمة: وأنا معهم؟ قال إنّك على خير؛(2)
فصل يكم در آيات وارد درباره اهل بيت عليهم السلام.
آيه يكم: خداى تعالى فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». اكثر مفسّران بر اين باورند كه اين آيه به جهت به كاربردن ضمير مذكرِ «عنكم» و ضماير بعد از آن، درباره على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام نازل شده است.
و گفته شده است كه درباره زنان پيامبر نازل شده است، چرا كه آيه پس از آن اين گونه آمده است: «وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ».
اين قول را به ابن عباس نسبت دادهاند، چرا كه غلام وى عكرمه در بازار اين سخن را با جار زدن بر زبان مىراند.
هم چنين گفته شده است كه منظور فقط پيامبر است. گروه ديگرى نيز گفتهاند درباره زنان پيامبر نازل شده، زيرا هم آنها در منزل و خانه او سكونت داشتند و هم براساس آيه بعد از آن كه خداى تعالى مىفرمايد: «وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ»، با اين وجود اهل بيت او خويشان اوهستند و آنان كسانى هستند كه صدقه بر ايشان حرام است.
جمعى به اين قول اعتماد كرده و آن را ترجيح دادهاند و ابن كثير آن را تأييد مىكند؛ زيرا زنان پيامبر سبب نزول آيه هستند و سبب نزول نيز قطعا داخل در آيه است. البته در اينكه همراه زنان پيامبر افراد ديگرى هم داخل در آيه هستند دو قول وجود دارد كه يكى گفتار ابن كثير است كه آيه را مختص به زنان پيامبر مىداند، و ديگرى - كه قول صحيحتر است - بعضى ديگر را هم داخل آيه مىداند. براى هر دو قول احاديثى نقل شده است كه بيشتر آنها بر قول دوم دلالت دارند، از اين رو به حسب قواعد بايد بر احاديث دسته دوم اعتماد كرد كه از اين احاديث، برخى را ذكر مىكنيم.
احمد از ابوسعيد خدرى نقل مىكند كه اين آيه درباره پنج نفر نازل شده است: پيامبر، على، فاطمه، حسن و حسين صلوات اللّه وسلامه عليهم.
همچنين ابن جرير طبرى به صورت مرفوع و با همين الفاظ از پيامبر نقل مىكند كه اين آيه درباره پنج نفر نازل شده است: درباره من، على، حسن، حسين و فاطمه عليهم السلام.
طبرانى نيز روايت را به همين صورت آورده است.
در حديث مسلم نيز آمده كه پيامبر اين چهار نفر را زير كساء برد و اين آيه را قرائت كرد.
اين مطلب صحيح است كه پيامبر عبا را بر ايشان قرار داد و عرضه داشت: «خداوندا! اينان اهل بيت و نزديكان خاص من هستند، ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان». امّ سلمه گفت آيا من نيز با ايشان هستم؟ پيامبر فرمود: تو زن خوبى هستى.
همان طور كه ملاحظه گرديد، ابن حجر مكّى تصريح مىكند كه اكثر مفسّران بر اين عقيدهاند كه آيه تطهير درباره اميرالمؤمنين عليه السلام، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها امام حسن و امام حسين عليهما السلام نازل شده است و باور ابنحجر نيز بر همين نظر استوار است.
اما برخى از نواصب و دشمنان اهل بيت عليهم السلام، براى مخفى نگاه داشتن فضايل اهل بيت و ستيز با حقيقت، اقوال ديگرى مطرح مىكنند كه با اعترافات همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، يعنى امّ سلمه و عايشه و حتى با اقوال محدّثان و مفسّران بزرگ اهل سنّت ناسازگار است. به راستى اينان مصداق بارز و تداعى كننده مَثَلِ «كاسه داغتر از آش» هستند!
براساس روايات فراوان و موجود در منابع معتبر اهل سنّت - كه به بخشى از آنها اشاره شد - رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با قول و فعل خود مصداق اهل بيت را تعيين فرمودهاند و همسران پيامبر - از جمله عايشه كه ديدى مغرضانه نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام داشته است - نيز به اين حقيقت معترفند.
اينها بخشى از احاديث فراوانى است كه در بسيارى از منابع معتبر اهل تسنن آمده و در آنها تصريح شده است كه مراد از اهل بيت در آيه تطهير پيامبر خدا، اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، حضرت امام حسن مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام هستند.
اگر اهل تسنن اين احاديث را دروغ بشمارند، بايد گفت منابع معتبر حديثى و تفسيرى آنان مملو از كذب و دروغ است، و اگر اين احاديث را صحيح مىدانند، بايد به عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام و در نتيجه به حقّانيت و امامت بلافصل ايشان ملتزم گردند. اما آنان كه تاب تحمل حقّ را ندارند و درخشش حقيقت موجب كورى ديدگانشان مىگردد، به هر نحو در پوشاندن حقايق مىكوشند و همواره با حق در ستيزند. پيشتر بيان شد كه ابن كثير با وجود اينكه حدود بيست روايت درباره مصداق اهل بيت نقل مىكند و هفده حديث را صحيح مىداند، در عين حال از پذيرش حقيقت سر باز مىزند و با كمال تعجب مصداق اهل بيت را اعم مىشمارد! علاوه بر ابن كثير، طبرى نيز چشم خود را فرا روى حقّ و حقيقت بسته است. او در تفسير خود مىنويسد:
إختلف أهل التأويل في الذين عُنوا بقوله: «أهل البيت». فقال بعضهم: عنى به رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وعلي وفاطمة والحسن والحسين رضوان اللّه عليهم؛(1)
1) . تفسير الطبري: 22 / 9.
مفسّران در اينكه مراد از «اهل بيت» در آيه تطهير كيست اختلاف دارند. برخى گفتهاند مراد از آن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام هستند.
او سپس شانزده حديث را به عنوان شاهد بر اين قول مطرح مىكند و سپس مىنويسد:
وقال آخرون: بل عنى بذلك أزواج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؛(1) و عدهاى ديگر گفتهاند: مراد از آن همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هستند.
اما على رغم اين ادعا، تنها قول عكرمه را به عنوان شاهد بر اين نظر مطرح مىكند و حال آنكه براى بكار بردن صيغه جمع (آخرون) حداقل بايد سه نفر معرفى گردد، اما اين نظر غير از عكرمه قائل ديگرى ندارد. وى در تفسيرش فقط به نقل از عكرمه پرداخته و مىنويسد:
ذكر من قال ذلك: حدّثنا إبن حميد، قال: ثنا يحيى بن واضح، قال: ثنا الأصبغ، عن علقمة، قال: كان عكرمة ينادي في السوق: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» قال: نزلت في نساء النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خاصة؛(2) قائلين به اين نظريه: ابن حميد، از يحيى بن واضح، از أصبغ، از علقمه نقل كردند كه عكرمه در بازار صدا مىزد كه آيه ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»»، فقط درباره همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شده است.
پيش از اين بيشتر احاديث طبرى را به نقل از ابن كثير و سيوطى مطرح كرديم، اما جهت تأكيد بيشتر مجددا تك تك احاديث او را مطرح مىكنيم(1)
طبرى از جايگاه مهم و برجستهاى نزد اهل تسنن برخوردار است. وى فقيه، محدّث، مورّخ و مفسّر است و پيش از محدود شدن مذاهب اهل تسنن به چهار مذهب، طبرى صاحب مذهب فقهى بوده و مقلّد داشته است و بسيارى از عالمان و محدّثان بزرگ سنى در فقه از او تقليد مىكردهاند. به همين جهت آراء وى بسيار مورد توجه است. اما در دورههاى متأخر، طبرى تا حدودى محبوبيت و مقبوليت خود را از دست داده است. علت اين امر نيز تأليف كتابى توسط وى بوده است كه در آن طرق حديث غدير، يعنى «من كنت مولاه فهذا على مولاه» را آورده است. متأسفانه حق ستيزان اين كتاب را از بين بردهاند، ولى آثار به جاى مانده از آن در كتب مختلف توسط برخى از محققان و در كتابى با عنوان «فضائل على عليه السلام و كتاب الولاية» جمع آورى شده است. اين كتاب توسط انتشارات «دليل» به چاپ رسيده است.
تأليف اين كتاب توسط طبرى باعث شده تا ابن تيميه گاهى با دادن نسبت تشيع به وى، مطالب او را ردّ كند، هر چند ابن تيميه بسيار دچار تناقض شده و هر جا كه مورد نياز وى بوده به روايات طبرى استناد و استدلال كرده است كه پيشتر در جلد دوم از كتاب پيش روى شما، صفحه 117 - 118، پانويس شماره 2 به برخى از اين موارد اشاره كردهايم.
و سپس برخى از نكات مهمى را كه از اين روايات به دست مىآيد يادآور مىشويم و در ادامه به بررسى اسناد احاديث بر مبناى رجال اهل سنّت خواهيم پرداخت. طبرى به عنوان شاهد بر قول نخست مىنويسد:1) . سالها پيش از سوى يكى از طلاب حوزه علميه قم دو كتابچه به دستم رسيد كه در يكى از آنها، اسناد روايات مربوط به آيه تطهير مورد مناقشه قرار گرفته بود. موضوع كتابچه دوم نيز مناقشه در حديث ثقلين بود. اين دو كتاب توسط استاد دانشگاه يكى از كشورهاى خليج - كه در ردّ ما نيز تأليفاتى دارد - ، يعنى دكتر سالوس نوشته شده و به صورت رايگان در سطح وسيعى توزيع شده بود. از آنجا كه وى احاديث طبرى را محور بحث خود قرار داده و در سند آنها مناقشه كرده بود، از اين رو لازم دانستيم احاديث طبرى را به طور كامل ذكر كنيم تا روشن شود وى به تنهايى شانزده حديث با اسناد معتبر ذكر مىكند كه به صراحت بيانگر نزول آيه تطهير درباره پيامبر، اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام است. در ادامه به تصحيح هر يك از اين شانزده حديث خواهيم پرداخت. ان شاء اللّه. البته پاسخ مناقشات استاد مذكور در همان زمان و به سرعت از سوى نگارنده، نوشته و به چاپ رسيد.
قائلين به اين نظريه به روايات زير استناد مىكنند:
1 - حدّثني محمّد بن المثنى، قال: ثنا بكر بن يحيى بن زبان العنزي، قال: ثنا مندل، عن الأعمش، عن عطية، عن أبي سعيد الخدري، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: نزلت هذه الآية في خمسةٍ: فيّ، وفي علي، رضياللّه عنه وحسن رضي اللّه عنه وحسين رضي اللّه عنه، وفاطمة رضياللّه عنها «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».(1) 2 - حدّثنا إبن وكيع، قال: ثنا محمّدبن بشر، عن زكريا، عن مصعب بن شيبة، عن صفية بنت شيبة قالت: قالت عائشة: خرج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ذات غداة، وعليه مرطٌ مرجلٌ من شعر أسود، فجاء الحسن،(2)فادخله معه، ثمّ قال: ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».(3)
1) . تفسير الطبري: 22 / 9 / ح 21727. همچنين ر.ك: تفسير الثعلبي، ذيل «أقوال المفسرين والعلماء باختصاصها بأصحاب الكساء»: 8 / 41؛ شواهد التنزيل: 2 / 136 / ح 769؛ تفسير الآلوسي: 22 / 17.
2) . نكته قابل توجه اين است كه طبرى اين روايت را از ابن ابى شيبه آورده است، در حالى كه ابن ابى شيبه، در متن كتاب نام اميرالمؤمنين، فاطمه و امام حسين عليهم السلام را نيز آورده است كه طبرى آنها را حذف كرده و نياورده است. ر.ك: المصنّف ابن أبي شيبة: 7 / 501 / ح 39. البته بسيارى از منابع اهل سنت اين قسمت حديث را كه از عايشه نقل كردهاند با اين عبارت آوردهاند: «فجاء الحسن فأدخله معه، ثم جاء حسين فأدخله معه، ثم جاءت فاطمة فأدخلها، ثم جاء عليّ فأدخله...»؛ ر.ك: صحيح مسلم: 7/130؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 147؛ السنن الكبرى (بيهقى): 2/149؛ شواهد التنزيل: 2/ 56 / ح 676 و 60/ ح680؛ الكشّاف عن حقائق التنزيل: 1/434؛ تفسير ابنكثير: 3/493؛ الدرّالمنثور: 5/198 - 199؛ فتح القدير: 4 / 279؛ تحفة الأحوذي: 9 / 49.
3) . تفسير الطبرى: 22 / 9 / ح 21728.
3- حدّثنا إبن وكيع، قال: ثنا محمّد بن بكر، عن حماد بن سلمة، عن علي بن زيد، عن أنس أن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان يمّر ببيت فاطمة ستّة أشهر، كلّما خرج إلى الصلاة فيقول: «الصلاة أهل البيت، ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».(1) 4 - حدّثني موسى بن عبدالرحمن المسروقي، قال: ثنا يحيى بن إبراهيم ابن سويد النخعي، عن هلال، يعنى ابن مقلاص، عن زبيد، عن شهر بن حوشب، عن أم سلمة، قالت: كان النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عندى، وعليّ وفاطمة والحسن والحسين، فجعلت لهم خزيرة، فأكلوا وناموا، وغطّى عليهم عباءة أو قطيفة، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي، أذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا».(2) 5 - حدّثنا ابن وكيع، قال: ثنا أبو نعيم، قال: ثنا يونس بن أبي إسحاق، قال: أخبرني أبو داود، عن أبي الحمراء، قال: رابطت المدينة سبعة أشهر على عهد النّبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قال: رأيت النّبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إذا طلع الفجر، جاء إلى باب علي وفاطمة فقال: «الصلاة، الصلاة، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»».(3)
6 - حدّثني عبدالأعلى بن واصل، قال: ثنا الفضل بن دكين، قال: ثنا يونس بن أبي إسحاق، بإسناده عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مثله.(1) 7 - حدّثني عبدالأعلى بن واصل، قال: ثنا الفضل بن دكين، قال: ثنا عبدالسلام بن حرب، عن كلثوم المحاربي، عن أبي عمار، قال: إني لجالس عند واثلة بن الأسقع إذ ذكروا عليّاً رضي اللّه عنه، فشتموه فلمّا قاموا، قال: إجلس حتى أخبرك عن هذا الذى شتموا. إنّي عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، إذ جاءه علي وفاطمة وحسن وحسين، فألقى عليهم كساء له، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي، أللّهمَّ اذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا. قلت: يا رسول اللّه، وأنا؟ قال: «وأنت». قال: فو اللّه إنّها لأوثق عملي عندي.(2) 8 - حدّثني عبدالكريم بن أبي عمير: قال: ثنا الوليد بن مسلم، قال ثنا أبو عمرو، قال: ثَني شداد أبو عمار قال: سمعت واثلة بن الأسقع يحدّث، قال: سألت عن عليّ بن أبي طالب في منزله، فقالت فاطمة: قد ذهب يأتي برسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إذ جاء، فدخل رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ودخلت، فجلس رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم على الفراش واجلس فاطمة عن يمينه، وعليّاً عن يساره وحسناً وحسيناً بين يديه، فلفع عليهم بثوبه وقال: ««إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ
الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»أللّهمّ هؤلاء أهلي، أللّهمَّ أهلي أحق». قال واثلة: فقلت من ناحية البيت: وأنا يا رسول اللّه من أهلك؟ قال: «وأنت من أهلي». قال واثلة: إنّها لمن أرجى ما أرتجي.(1) 9 - حدّثني أبو كريب، قال: ثنا وكيع، عن عبدالحميد بن بهرام، عن شهر ابن حوشب، عن فضيل بن مرزوق، عن عطية، عن أبي سعيد الخدري، عن أم سلمة، قالت: لمّا نزلت هذه الآية: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّاً وفاطمة وحسناً وحسيناً، فجلّل عليهم كساء خيبريّاً، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي أللّهمَّ اذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا». قالت أم سلمة: ألست منهم؟ قال: «أنت إلى خير».(2) 10 - حدّثنا أبو كريب، قال: ثنا مصعب بن المقدام، قال: ثنا سعيد بن زربي، عن محمّد بن سيرين، عن أبي هريرة، عن أم سلمة قالت: جاءت فاطمة إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ببرمة لها قد صنعت فيها عصيدة تحلّها على طبق، فوضعته بين يديه، فقال: «أين ابن عمك وابناك؟». فقالت: فى البيت. فقال: «أدعيهم». فجاءت إلى عليّ، فقالت: أجب النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أنت وابناك.
قالت أم سلمة: فلمّا رآهم مقبلين مدّ يده إلى كساء، كان على المنامة
فمدّه وبسطه واجلسهم عليه، ثمّ أخذ بأطراف الكساء الأربعة بشماله، فضمّه فوق رءوسهم وأومأ بيده اليمنى إلى ربّه، فقال: «هؤلاء أهل البيت، فاذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا».(1) 11 - حدّثنا أبو كريب، قال: ثنا حسن بن عطية، قال: ثنا فضيل بن مرزوق، عن عطية، عن أبي سعيد، عن أم سلمة زوج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أنّ هذه الآية نزلت في بيتها «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». قالت: وأنا جالسة على باب البيت، فقلت: أنا يا رسول اللّه ألست من أهل البيت؟ قال: «إنّك إلى خير، أنت من أزواج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم». قالت: وفي البيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وعليّ وفاطمة والحسن والحسين رضي اللّه عنهم.(2) 12 - حدّثنا أبو كريب، قال: ثنا خالد بن مخلّد، قال: ثنا موسى بن يعقوب، قال: ثني هاشم بن هاشم بن عتبة بن أبي وقاص، عن عبداللّه بن وهب بن زمعة، قال: أخبرتني أم سلمة أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جمع علياً والحسنين، ثمّ أدخلهم تحت ثوبه، ثمّ جأر إلى اللّه، ثمّ قال: هؤلاء أهل بيتي، فقالت أم سلمة: يا رسول اللّه أدخلني معهم، قال: «إنّك من أهلي».(3)
13 - حدّثني أحمد بن محمّد الطوسي، قال: ثنا عبدالرحمن بن صالح، قال: ثنا محمّد بن سليمان الأصبهاني، عن يحيى بن عبيد المكي، عن عطاء، عن عمر بن أبي سلمة، قال: نزلت هذه الآية على النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وهو في بيت أم سلمة «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». فدعا حسناً وحسيناً وفاطمة، فأجلسهم بين يديه، ودعا عليّاً فأجلسه خلفه، فتجلّل هو وهم بالكساء، ثمّ قال: «وهؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا». قالت أم سلمة: أنا معهم؟ [قال:] «مكانك، وأنت على خير»؛(1) 14 - حدّثني محمّد بن عمارة، قال: ثنا إسماعيل بن أبان، قال: ثنا الصباح بن يحيى المري، عن السدي، عن أبي الديلم، قال: قال علي بن الحسين لرجل من أهل الشام: «أما قرأت فى الأحزاب: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»» قال: ولأنتم هم؟ قال: «نعم».(2) 15 - حدّثنا إبن المثنى، قال: ثنا أبوبكر الحنفي، قال: ثنا بكير بن مسمار، قال: سمعت عامر بن سعد، قال: قال سعد: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حين نزل عليه الوحي، فأخذ عليّاً وابنيه وفاطمة، وأدخلهم تحت ثوبه، ثمّ قال: «ربّ هؤلاء أهلي وأهل بيتي».(3)
16 - حدّثنا ابن حميد، قال: ثنا عبداللّه بن عبدالقدوس، عن الأعمش، عن حكيم بن سعد، قال: ذكرنا علىّ بن أبي طالب رضي اللّه عنه عند أم سلمة. قالت: فيه نزلت: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». قالت أم سلمة: جاء النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إلى بيتي، فقال: لا تأذني لأحد، فجاءت فاطمة، فلم أستطع أن أحجبها عن أبيها، ثمّ جاء الحسن، فلم أستطع أن أمنعه أن يدخل على جدّه وأمّه، وجاء الحسين، فلم أستطع أن أحجبه، فاجتمعوا حول النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على بساط، فجلّلهم نبي اللّه بكساء كان عليه، ثمّ قال: «هؤلاء أهل بيتى، فأذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا».
فنزلت هذه الآية حين اجتمعوا على البساط قالت: فقلت: يا رسول اللّه، وأنا؟ قالت: فو اللّه ما أنعم وقال: «إنّك إلى خير».(1) بنابراين روشن شد كه طبرى براى قول «نخست شانزده سند» ارائه مىكند و از عايشه، امّ سلمه و بزرگانى از صحابه نقل مىكند كه اهل بيت پيامبر همان اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، امام مجتبى و سيدالشهداء عليهم السلام هستند و در مقابل آنها ادعاى عكرمه را مطرح مىكند كه فقط اوست كه قول مخالف را دارد و اينكه در بازار جار مىزد و مدّعى بوده است كه مراد از اهل بيت فقط همسران پيامبر هستند!(2)
براساس رواياتى كه از امّسلمه نقل شده است، نكات زير را مىتوان استفاده نمود:
1 - رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در پاسخ به سؤال امّ سلمه درباره اينكه آيا او نيز از اهل بيت است يا خير، هرگز به وى پاسخ مثبت ندادهاند؛ اما در مقابل از خوبى و عاقبت به خيرى وى گزارش كردهاند.
2 - وقتى كه امّ سلمه قصد ورود به زير كساء را دارد، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كساء را از دست او كشيده و مانع از ورود او مىشود، و يا او را به توقف در مكان خويش امر مىكند.
3 - پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وى را در زمره اهل بيت خود نمىداند؛ اما او را از «اهل خود» شمرده و يا متذكر مىشود كه ايشان از «ازواج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم» است. بنابراين عنوان «اهل بيت» با عناوين «اهل» و «ازواج النبى» متفاوت است و به افراد مشخص و معينى اختصاص دارد.
بر اين اساس، پاسخ برخى كه با استناد به آيه بيست و نهم سوره قصص، همسران پيامبر را مصداق اهل بيت مىدانند داده مىشود. خداى تعالى در اين آيه مىفرمايد:
«فَلَمّا قَضى مُوسَى اْلأَجَلَ وَسارَ بِأَهْلِهِ»؛(1) وقتى موسى وقت تعيين شده را به پايان رسانيد و همسرش را با خود برد.
در اين آيه، واژه «اهل» درباره همسر موسى به كار رفته است.
در احاديث امّ سلمه نيز از ايشان با واژههايى همچون «اهل» و «ازواج النبى» ياد شده است؛ اما اطلاق «اهل بيت» به ايشان از سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نفى گرديده است.
1) . سوره قصص: آيه 29.
4 - براساس روايت صحيح مسلم و طبرى، عايشه وارد شدن به زير كساء را درخواست نكرده است. اما بر اساس روايت ابن ابىحاتم، وقتى او به سمت اهل بيت حركت مىكند، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم او را كنار زده و خطاب به وى مىفرمايد: «تنحيّ»؛ دور شو.
5 - عايشه با استناد به نزول آيه تطهير درباره اميرالمؤمنين عليه السلام و حديث كساء، ايشان و حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها را محبوبترين افراد نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم معرفى مىكند.
6 - سعد بن أبى وقاص نيز در پاسخ معاويه كه او را به سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام فرامىخواند گفت: تا سه منقبت و فضيلت از مناقب و فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام در خاطرم است، هرگز او را سب نخواهم كرد. وى نزول آيه تطهير درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را يكى از مناقب ايشان دانست و معتقد بود كه داشتن يكى از آن مناقب نزد وى از تمام ثروتهاى دنيوى محبوبتر است؛ چرا كه «حمر النعم» كنايه از مال فراوان است.
7 - واثلة بن اسقع نيز با استشهاد به آيه تطهير و تصريح به نزول آن درباره اميرالمؤمنين عليه السلام ، ابوعمار را از سبّ و شتم اميرالمؤمنين عليه السلام منع و او را نصيحت مىكند.
8 - امام مجتبى عليه السلام نيز آن گاه كه مورد سوء قصد قرار گرفت، براى بيان مقام و جايگاه خود در پيشگاه خداوند، به نزول آيه تطهير درباره خود احتجاج فرمودند.
9 - حضرت امام سجاد عليه السلام نيز در هنگام اسارت، براى معرفى خود به شاميان، به آيه تطهير و نزول آن درباره خاندان پيامبر استشهاد فرمودند.
10 - قتاده يكى از مفسّران بزرگ و مورد اعتماد اهل تسنن در طبقه تابعين، اين آيه را بيانگر عصمت اهل بيت عليهم السلام دانسته است.
براساس احاديث، به هنگام نزول آيه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله دست به دعا برداشته و از خداوند سبحان امورى را براى اهل بيت(1)
حاكم نيشابورى در ادامه مىنويسد: «وقد روى هذا الحديث بإسناده وألفاظه حرفا بعد حرف الإمام محمّد بن إسماعيل البخاري عن موسى بن إسماعيل في الجامع الصحيح وإنّما خرجته ليعلم المستفيد أن أهل البيت والآل جميعا هم»؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 148.
خويش مسئلت كردند، از آن جمله عرضه داشتند:أللّهمَّ إنّ هؤلاء آل محمّد فاجعل صلواتك وبركاتك على محمّد وعلى آل محمّد إنّك حميد مجيد؛(2) بارالها، اينان آل محمّد هستند، پس صلوات و بركات خود را بر محمّد و آل محمّد قرار ده. به راستى كه تو سزاوار ستايش و بزرگوار هستى.
1) . حاكم نيشابورى با آن همه تعصبى كه نسبت به دفاع از غاصبين خلافت پيامبر دارد، پس از نقل حديث كساء و تصحيح آن تصريح مىكند كه: «وقد صحّت الرواية على شرط الشيخين أنّه علمهم الصلاة على أهل بيته كما علمهم الصلاة على آله». آنگاه به مناسبت دو واژه «اهل بيت» و «آل»، روايتى را از كعب بن عجره از پيامبر صلى اللّه عليه وآله نقل مىكند كه عبدالرحمان بن أبى ليلى مىگويد: كعب بن عجره مرا ملاقات كرد و گفت: «ألا أهدي لك هدية سمعتها من النبي صلّى اللّه عليه وآله، قلت: بلى، قال: فاهدها إليّ، قال: سألنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، فقلنا: يا رسول اللّه، كيف الصلاة عليكم أهل البيت؟ قال: قولوا: أللّهمَّ صلّ على محمّد وعلى آل محمّد كما صليت على إبراهيم وعلى آل إبراهيم إنك حميد مجيد. أللّهمَّ بارك على محمّد وعلى آل محمّد كما باركت على إبراهيم وعلى آل إبراهيم إنك حميد مجيد».
2) . مسند أحمد: 6 / 323؛ مسند أبي يعلى: 12 / 456؛ شواهد التنزيل: 2 / 115 / ح 747. اين مطلب در بسيارى از منابع ديگر نيز با اندكى تفاوت موجود است. براى اطلاع بيشتر ر.ك: المعجم الكبير: 3 / 53 / ح 2664 و2665 و23/ 336؛ تفسير الثعلبي: 8 /311؛ مجمع الزوائد: 9 / 166؛ مسند أبي يعلى: 12/344 / ح 6912؛ كنز العمال: 13 / 645 / ح 37629؛ شواهد التنزيل: 2 / 117 / ح 752؛ الدرّ المنثور: 5 / 198؛ تفسير الآلوسي: 22 / 14.
همچنين مىفرمودند:
أللّهمَّ إليك لا إلى النار أنا وأهل بيتي؛(1) بارالها، من و اهل بيتم را به سوى خود ببر نه به سوى آتش.
در روايت ديگر نيز آمده است كه فرمودند:
السلام عليكم أهل البيت ورحمة اللّه وبركاته، الصلاة رحمكم اللّه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» أنا حربٌ لمن حاربتم أنا سلمٌ لمن سالتم؛(2)
304 / ح 487؛ شواهد التنزيل: 2 / 44 ح 665. در بسيارى از منابع ديگر، اين حديث را بدون قسمت پايانى آن، يعنى «أنا حرب لمن حاربتم، أنا سلم لمن سالمتم» آوردهاند.
سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما اهل بيت، خداوند شما را مشغول رحمت خويش گرداند. وقت نماز است، «إِنَّمَا يُرِيدُللّهُ» من با هر كه با شما در جنگ باشد، در جنگم و با آنكه با شما در صلح باشد، در صلحم.در روايتى ديگر، پيامبر اين گونه دعا مىفرمايد كه:
أللّهمَّ هؤلاء منّي وأنا منهم، أللّهمَّ ارض عنهم كما أنا عنهم راض؛(3) خداوندا، اينان از من هستند و من از ايشانم، بارالها، از ايشان راضى باش چنانكه من از آنان راضى هستم.
1) . ر.ك: مسند أحمد: 6/ 296 و305؛ مجمع الزوائد: 9/ 166؛ المصنّف ابن أبيشيبة: 7 / 501 / ح 41؛ مسند أبي يعلى: 12 / 313 / ح 6888؛ المعجم الكبير: 3 / 54 / ح 2667 و 23 / 330 و 393؛ كنز العمال: 12/101/ ح 34187 و13/ 644/ ح 37628 و 645 / ح 37360؛ تفسير ابن كثير: 3 / 493؛ الإكمال في أسماء الرجال: 156.
2) . ر.ك: الدرّ المنثور: 5 / 199؛ مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام:
3) . المعجم الأوسط: 5 / 348؛ شواهد التنزيل: 2 / 84 / ح 704 و 705؛ مجمع الزوائد: 9 / 169. هيثمى پس از نقل اين روايت مىنويسد: «رواه الطبراني في الأوسط ورجاله رجال الصحيح غير عبيد بن طفيل وهو ثقة».
پيش از اين با نقل پارهاى از روايات، روشن شد كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلّم به صراحت مصداق اهل بيت را اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا و حسنين عليهم السلام معرفى فرمودهاند و امام مجتبى و حضرت سجاد عليهما السلام نيز براى بيان مقام و منزلت خود به اين آيه استشهاد فرمودهاند. اما علاوه بر روايات ياد شده، قرائن ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد كه به دو مورد از آنها اشاره مىشود:
پس از جنايات يزيد و ابن زياد در كربلا كه به شهادت حضرت سيدالشهدا و اسارت خاندان ايشان منجر شد، ابن زياد خدا را به خاطر اين غلبه ستايش كرد! عبداللّه بن عفيف - كه از شخصيتهاى برجسته كوفه بود - در پاى منبر به ابن زياد اعتراض كرد و با استناد و استشهاد به آيه تطهير، وى را به خاطر به شهادت رساندن حضرت سيدالشهدا عليه السلام خارج از اسلام معرفى كرد و همين امر موجب شد كه وى را به طرز فجيعى به شهادت برسانند. خوارزمى در مقتل الحسين عليه السلام مىنويسد:
ولما جىء برأس الحسين إلى عبيداللّه... نادى في الناس، فجمعهم في المسجد الأعظم، ثمّ خرج ودخل المسجد وصعد المنبر، فحمد اللّه وأثنى عليه، فكان من بعض كلامه أن قال: الحمدللّه الذى أظهر الحقّ وأهله، ونصر أميرالمؤمنين وأشياعه وقتل الكذّاب بن الكذّاب. قال: فما زاد على هذا شيئا حتّى وثب إليه عبداللّه بن عفيف الأزدي، ثمّ العامري - أحد بني والبة - وكان من رؤساء الشيعة وخيارهم؛ وكان قد ذهبت عينه
اليسرى يوم الجمل والأخرى يوم صفين؛ وكان لا يكاد يفارق المسجد الأعظم يصلّي فيه إلى الليل ثمّ ينصرف إلى منزله، فلمّا سمع مقالة ابن زياد، وثب إليه وقال: «يابن مرجانة، إنّ الكذّاب وابن الكذّاب أنت وأبوك ومن استعملك وأبوه يا عدوّ اللّه ورسوله، أتقتلون أبناء النبيين وتتكلّمون بهذا الكلام على منابر المسلمين؟».
فغضب عبيداللّه بن زياد، وقال: مَن المتكلّم؟ فقال: «أنا المتكلّم يا عدوّاللّه! أتقتل الذرية الطاهرة الذين قد أذهب اللّه عنهم الرجس في كتابه، وتزعم أنك على دين الإسلام؟ واغوثاه! أين أولاد المهاجرين والأنصار لينتقموا من هذا الطاغية، اللعين بن اللعين على لسان رسول اللّه ربّ العالمين؟».
فازداد غضب ابن زياد حتى انتفخت أوداجه، فقال: عليّ به ... فقال عبيداللّه، إضربوا عنقه، فضُربت وصُلب؛(1) وقتى سر [مبارك حضرت امام] حسين عليه السلام را نزد عبيداللّه بن زياد آوردند... در ميان مردم جار زد و آنها را در مسجد اعظم جمع كرد. سپس از منزل خارج گشت و به مسجد داخل شد و بالاى منبر رفت. خدا را حمد و ثنا گفت و قسمتى از سخنانش چنين بود كه گفت: حمد خدايى را كه حق و اهل آن را پيروز كرد و اميرالمؤمنين (يزيد) را يارى كرد و بلند آوازه ساخت و دروغگو پسر دروغگو را كشت. پس چيزى بر كلام خويش نيفزوده بود كه عبداللّه بن عفيف أزدى عامرى - يكى از بنو والبه - به سوى او خيز برداشت. وى از سران و برگزيدگان شيعه بود و چشم چپ خود را در جنگ جمل و
1) . مقتل الحسين خوارزمى: 2 / 52 - 55 . همچنين ر.ك: تاريخ الطبري: 4 / 351؛ الكامل في التاريخ: 4 / 82 - 83 ؛ مقتل الحسين ابومخنف: 207؛ كتاب الفتوح: 5 / 123.
چشم ديگرش را در جنگ صفين از دست داده بود و بيشتر وقت خود را در مسجد اعظم سپرى مىكرد و تا شب در آن نماز مىخواند، سپس به منزلش باز مىگشت. وقتى كه گفتار ابن زياد را شنيد به سوى او خيز برداشت و گفت: اى پسر مرجانه، به درستى كه تو و پدرت و آنكه تو را بر سر كار آورده و پدرش دروغگو و پسر دروغگو هستيد. اى دشمن خدا و رسول خدا! آيا فرزندان پيامبران را مىكشيد و اينگونه بر منبرهاى مسلمانان سخن مىگوييد؟ عبيداللّه بن زياد خشمگين شد و پرسيد: سخنگو كيست؟ عبداللّه بن عفيف گفت: اى دشمن خدا، من سخنگو هستم! آيا فرزندان پاكى را مىكشيد كه خداوند در كتابش به تحقيق ناپاكى را فقط از ايشان دور ساخته است، با اين حال گمان مىكنى كه بر دين اسلام هستى؟ اى خداى فرياد رس! كجايند فرزندان مهاجران و انصار كه از اين سركش انتقام بگيرند؟ از اين كسى كه خودش و پدرش در گفتار رسول پروردگار عالميان مورد لعن قرار گرفتهاند؟ غضب ابن زياد بيشتر شد تا اينكه رگهاى گردنش متورّم شد و گفت: او را نزد من بياوريد... سپس عبيداللّه گفت: گردنش را بزنيد. پس گردنش را زدند و به دار آويختند.
پس از خبر شهادت امام حسين عليه السلام، امّ سلمه اهل عراق را - كه با ايشان جنگيده بودند - لعن كرد و با استناد به آيه تطهير، مقام و منزلت حضرت سيدالشهدا عليه السلام را يادآور شد. احمد بن حنبل مىنويسد:
حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا أبو النضر هاشم بن القاسم، ثنا عبدالحميد، يعني ابن بهرام، قال: حدّثني شهر بن حوشب، قال: سمعت أم سلمة زوج النبي صلى اللّه عليه وآله وسلم: حين جاء نعي الحسين بن علي
لعنت أهل العراق فقالت: قتلوه قتلهم اللّه غرّوه وذلّوه. لعنهم اللّه فإنّي رأيت رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلّم جاءته فاطمة غدية ببرمة قد صنعت له فيها عصيدة تحمله في طبق لها حتى وضعتها بين يديه. فقال لها: «أين ابن عمّك؟». قالت: هو في البيت. قال: «فاذهبي فادعيه وائتني بإبنيه». قالت: فجاءت تقود ابنيها كلّ واحد منهما بيد وعلي يمشي في أثرهما حتى دخلوا على رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلّم فاجلسهما في حجره وجلس علي عن يمينه وجلست فاطمة عن يساره. قالت أم سلمة: فاجتبذ من تحتي كساء خيبرياً كان بساطاً لنا على المنامة في المدينة، فلفّه النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليهم جميعاً، فأخذ بشماله طرفي الكساء وألوى بيده اليمنى إلى ربّه عزّوجلّ. قال: «أللّهمَّ أهلي أذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيرا أللّهمَّ أهل بيتي أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا أللّهمَّ أهل بيتي أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا». قلت: يا رسول اللّه، ألست من أهلك؟ قال: «بلى، فادخلي في الكساء». قالت: فدخلت في الكساء بعد ما قضى دعاءه لابن عمه علي وابنيه وابنته فاطمة رضي اللّه عنهم؛(1) عبداللّه از پدرش، از ابونضر هاشم بن قاسم، از عبدالحميد بن بهرام نقل كردند كه شهر بن حوشب گفت: از ام سلمة همسر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شنيدم: وقتى خبر شهادت حسين بن على رسيد، اهل عراق را لعنت كرد و گفت او را كشتند، خداوند آنان را بكشد، به او نيرنگ زدند و او را خوار كردند. خداوند آنان را لعنت كند، چرا كه ديدم فاطمه عليها السلام يك روز صبح با ظرفى سنگى كه در آن براى پيامبر عصيدهاى
1) . مسند أحمد: 6 / 298. همچنين ر.ك: شواهد التنزيل: 2 / 110112 / ح 741 و 743 ؛ تاريخ مدينة دمشق: 14 / 142 با اسنادى متفاوت.
درست كرده بود و بر طبقى حمل مىكرد نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد و آن را در مقابل ايشان قرار داد. پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به او فرمود: پسر عمويت كجاست؟ عرض كرد: در منزل است. پيامبر فرمود برو او را دعوت كن و فرزندانت را به اينجا بياور. حضرت فاطمه سلام اللّه عليها [رفت و] بازگشت در حالى كه دست هر كدام از حسنين عليهما السلام را با يكى از دستان خود گرفته و آنها را به دنبال خود مىكشيد. اميرالمؤمنين على عليه السلام نيز به دنبال ايشان مىآمد تا اينكه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وارد شدند. پيامبر حسنين عليهما السلام را به آغوش گرفته و بر پاى مبارك خود نشاند، على عليه السلام را در سمت راست و فاطمه عليها السلام را در سمت چپ خود نشانيد. پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلم از زيرم عبايى خيبرى را كه در جاى خواب و زيراندازمان بود برداشت و آن را بر روى همه ايشان كشيد و با دست چپ دو طرف عبا را گرفته و دست راست خود را به سوى پروردگارش عزّوجلّ بلند كرد و عرضه داشت: «اينان اهل من هستند. بارالها، ناپاكى را از اهل من دور ساز و ايشان را كاملاً پاك گردان، خداوندا، ناپاكى را از اهل بيتم دور ساز و ايشان را كاملاً پاك گردان، بارالها، اهل بيت مرا از ناپاكى دور ساز و ايشان را كاملاً پاك گردان». من به پيامبر عرض كردم: اى رسول خدا، آيا من از اهل شما نيستم؟ فرمود: «بله داخل عبا بيا». من داخل عبا شدم بعد از آنكه دعاى پيامبر در حق پسرعمويش على و دو فرزندش و دخترش فاطمه عليهم السلام تمام شده بود.
بسيارى از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم، احاديث نزول آيه تطهير درباره اهل بيت عليهم السلام را روايت كردهاند كه در ذيل نام برخى از بزرگان صحابه را كه روايات آنها در منابع اهل تسنن آمده ذكر مىكنيم.
1 - حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام؛ 2 - حضرت صديقه طاهره عليها السلام؛ 3 - حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام؛ 4 - أمّ سلمه رحمها اللّه؛ 5 - عايشه؛ 6 - ابن عباس؛ 7 - سعد بن أبى وقاص؛ 8 - أبوالدرداء؛ 9 - أنس بن مالك؛ 10 - أبوسعيد خدرى؛ 11 - جابر بن عبداللّه انصارى؛ 12 - واثلة بن الأسقع؛ 13 - زيد بن أرقم؛ 14 - عمر بن أبىسلمه؛ 15 - ثوبان مولا رسول اللّه؛
16 - ابوحمراء خادم رسول اللّه؛ 17 - معقل بن يسار؛ 18 - ابوهريرة؛ 19 - براء بن عازب و جمعى ديگر از صحابه كه پس از جستجو در مصادر شيعه و اهل سنّت، تعداد راويان در طبقه صحابه نيز به حدود چهل تا پنجاه تن نيز خواهد رسيد.
در دورهها و زمانهاى مختلف نيز محدّثان و مفسّران زيادى به نقل اين روايات پرداختهاند كه به نام برخى از اين بزرگان اشاره مىكنيم.
برخى از راويان مشهور سنى كه در دورههاى مختلف حديث كساء را روايت كردهاند عبارتند از:
1 - ابوبكر بن ابى شيبه (متوفاى 235)؛ 2 - احمد بن حنبل (متوفاى 241)؛ 3 - عبد بن حميد كشّى (متوفاى 249)؛ 4 - مسلم بن حجّاج نيشابورى، (متوفاى 261)؛ 5 - ابوحاتم محمّد بن ادريس رازى (متوفاى 277)؛ 6 - ابوعبداللّه محمّد بن على معروف به «حكيم ترمذى» (متوفاى 285)؛ 7 - احمد بن عبدالخالق بزّار (متوفاى 292)؛ 8 - محمّد بن عيسى ترمذى (متوفاى 297)؛ 9 - احمد بن شعيب نسائى (متوفاى 303)؛ 10 - ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى (متوفاى 310)؛
11 - عبدالرحمانبن محمّدبن ادريس رازى،مشهوربه ابنابىحاتم(متوفاى327)؛ 12 - سليمان بن احمد طبرانى (متوفاى 360)؛ 13 - ابوعبداللّه حاكم نيشابورى (متوفاى 405)؛ 14 - ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى (متوفاى 4630)؛ 15 - ابوبكر احمد بن حسين بيهقى (متوفاى 458)؛ 16 - ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى (متوفاى 463)؛ 17 - ابوالسعادات مباركبن محمّد،ابنأثير،صاحب جامع الأصول(متوفاى606)؛ 18 - شمس الدين محمّد بن احمد ذهبى (متوفاى 748)؛ 19 - جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى (متوفاى 911).
البته راويان ديگرى نيز در دورههاى مختلف به نقل اين حديث پرداختهاند كه از جمله مىتوان به ابن منذر، ابن مردويه و روات ديگرى كه سيوطى از آنان نام مىبرد اشاره كرد، اما به جهت رعايت اختصار به همين مقدار اكتفا مىشود و روشن است كه براى اثبات صحت انتساب اين حديث به رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم همين مقدار كافى است.
بسيارى از عالمان مورد اعتماد اهل تسنن، يا به صحت اين احاديث تصريح كرده و يا آن را در كتابهايى كه خود ملتزم به صحت آن هستند ذكر كردهاند كه در اين ميان مىتوان به عالمان زير اشاره نمود:
برخى از بزرگان اهل تسنن معتقدند كه وى در مسندش هيچ روايت دروغى نقل نكرده است و اين قول را به ادعاى خود احمد بن حنبل مستند مىسازند.
سبكى در اين باره مىنويسد:
قال الإمام الحافظ أبوموسى محمّد بن أبي بكر المديني رضي اللّه عنه: هذا الكتاب، يعني مسند الإمام أبي عبداللّه أحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني قدس اللّه روحه أصل كبير ومرجع وثيق لأصحاب الحديث. انتقى من أحاديث كثيره، ومسموعات وافرة، فجعل إماماً ومعتمداً وعند التنازع ملجأ ومستنداً على ما أخبرنا... وقال لنا: «إنّ هذا الكتاب قد جمعته وانتقيته من أكثر من سبعمائة وخمسين ألفاً، فما اختلف فيه المسلمون من حديث رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم فارجعوا إليه، فإن كان فيه وإلاّ ليس بحجّة»؛(1) حافظ ابوموسى محمّد بن ابوبكر مدينى گويد: اين كتاب، يعنى مسند أحمد اصلى بزرگ و مرجعى مورد اعتماد براى اصحاب حديث است كه احمد احاديث آن را از ميان احاديث بسيار و شنيدههاى فراوان برگزيده و اين كتاب راپيشوا و مورد اعتماد و به هنگام نزاع و اختلاف پناهگاه و مستند قرار داده است. دليل بر اين مدّعا آن چيزى است كه به ما رسيده كه... احمد گويد: «همانا اين كتاب را از ميان بيش از هفتصد و پنجاه هزار حديث جمع كرده و برگزيدم. پس در هر حديثى از احاديث رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه مورد اختلاف مسلمانان است به آن مراجعه كنيد، اگر آن حديث مورد اختلاف در مسند بود قابل اعتماد و حجت است و در غير اين صورت حجيت ندارد».
سبكى در ادامه مىنويسد:
وقال عبداللّه بن أحمد رضي اللّه عنهما: كتب أبي عشرة آلاف ألف حديث لم يكتب سواداً في بياض إلاّ حفظه. وقال عبداللّه أيضاً: قلت لأبي:
1) . طبقات الشافعية الكبرى: 2 / 31. همچنين ر.ك: خصائص مسند الإمام أحمد: 13.
لِمَ كرهت وضع الكتب وقد عملت المسند؟ فقال: «عملت هذا الكتاب إماماً إذا اختلف الناس في سنّة عن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم رجع اليه»؛(1) عبداللّه بن احمد گويد: پدرم ده ميليون حديث نوشت و هيچ سياهى در سفيدى نمىنوشت مگر آنكه آن را حفظ كرده بود. همچنين وى مىگويد: به پدرم گفتم: چرا كراهت دارى كسى كتاب تأليف كند در حالى كه خودت مسند را تأليف كردهاى؟! گفت: «اين كتاب را گرد آوردم تا پيشواى مردم باشد و چنانچه در سنتى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اختلاف كردند، به آن مراجعه كنند».
البته برخى از عالمان اهل سنت معتقدند كه در مسند أحمد بن حنبل روايات كذب نيز وجود دارد و با توجه به مبناى رجالى خود، تعدادى از احاديث مسند را در رسالهاى جمع كرده و آنها را جعلى دانستهاند. اين رساله در قرن نهم به دست ابن حجر (شيخ الاسلام اهل تسنن) رسيده و او در كتابى با عنوان القول المسدّد فى الذبّ عن مسند أحمد به اشكالات مطرح شده در آن رساله پاسخ گفته و به تصحيح روايات مسند أحمد پرداخته است.
بنابراين روشن است كه احمد بن حنبل و بسيارى از دانشمندان سنى به صحت مسند أحمد ملتزم هستند و چون حديث كساء به اسانيد متعدد و مختلف در مسند أحمد روايت شده است، لذا مىتوان با قطع و يقين به صحت اين حديث شريف در نزد احمد بن حنبل حكم كرد.
علاوه بر آن، سند حديث كسا را كه در مسند أحمد آمده است بررسى كرده و صحت آنها را نيز ثابت خواهيم نمود.
1) . همان.
صحت احاديث صحيح مسلم ميان عالمان اهل سنت معروف و مشهور است. حتى برخى در اين باره ادعاى اجماع كردهاند. برخى ديگر مدّعى قطعيت صدور احاديث آن از سوى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم هستند و معتقدند كه تمام الفاظ احاديث مسلم، از ابتدا تا انتها مقطوع الصدورند.(1)با اين بيان مسلم نيز قائل به صحت حديث كساء است؛ زيرا وى اين حديث را در صحيح خود نقل كرده است.(2)
وى نيز حديث كساء را در سنن خود نقل نموده و به اعتبار اسناد آن تصريح كرده است.(3) از طرفى برخى از عالمان اهل سنت از جمله ذهبى(4)و سيوطى،(5)پس از نقل اين حديث، از صحيح بودن آن در نظر ترمذى خبر دادهاند.
وى اين حديث را در كتاب صحيح(6)خود نقل كرده است و از آنجا كه وى ملتزم به صحت روايات كتاب خويش است، از اين رو حديث كساء در نزد وى نيز صحيح خواهد بود.
1) . براى اطلاع بيشتر از اعتبار و جايگاه اين كتاب به جلد نخست از همين مجموعه جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام، صفحه 84 به بعد مراجع شود.
2) . صحيح مسلم: 7 / 130.
3) . سنن الترمذي: 5 / 360 - 361 / ح 3962. وى در انتهاى حديث مىنويسد: «هذا حديث حسن صحيح، وهو أحسن شيء روى في هذا الباب».
4) . سير أعلام النبلاء: 10 / 347 / ش 84 .
5) . الدرّ المنثور: 5 / 198.
6) . صحيح ابن حبّان: 15 / 432 - 433.
وى پس از نقل اين حديث در مستدرك، به تصحيح آن پرداخته است.(1)
ذهبى در دو جا به صحّت اين حديث تصريح كرده است. نخست در ذيل تصحيح حاكم نيشابورى در مستدرك،(2)و ديگرى در دو كتاب تاريخ الإسلام و سير أعلام النبلاء.(3)
او نزد گروهى از اهل سنت معاصر بسيار مقبول و مورد اعتماد است به طورى كه مىتوان وى را امام آنها به ويژه وهابيان دانست. ابن تيميه در منهاج السنّة درباره حديث كساء مىنويسد:
وأمّا حديث الكساء فهو صحيح. رواه أحمد والترمذي من حديث أم سلمة، ورواه مسلم في صحيحه من حديث عائشة؛(4) حديث كساء صحيح است و احمد و ترمذى آن را از امّ سلمه روايت كردهاند و مسلم نيز در صحيح خود از عايشه نقل كرده است.
وى كه در نزد اهل سنت به امام المفسّرين مشهور است، در تفسير خود پس از نقل حديث كساء ادعاى اتفاق و اجماع كرده، مىنويسد:
واعلم أن هذه الرواية كالمتّفق على صحّتها بين أهل التفسير والحديث؛(1) بدان كه اين روايت مانند احاديثى است كه بر صحت آن بين اهل تفسير و حديث اتفاق وجود دارد.
او نيز حديث كساء را صحيح دانسته و مىنويسد:
وصحّ أنّه جعل على هؤلاء كساء وقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وحامّتي، أي خاصّتي. أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا». فقالت أم سلمة: وأنا معهم؟ قال: «إنّك على خير». وفى رواية أنّه قال بعد «تطهيرا»: «أنا حرب لمن حاربهم وسلم لمن سالمهم وعدوّ لمن عاداهم». وفي أخرى ألقى عليهم كساء ووضع يده عليهم، ثمّ قال: «أللّهمَّ إنّ هؤلاء آل محمّد، فاجعل صلواتك وبركاتك على آل محمّد، إنّك حميد مجيد»؛(2) صحيح است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اينان (اهل بيت) عليهم السلام را زير عبا قرار داد و عرضه داشت: «پروردگارا، اينان اهل بيت و نزديكان خاص من هستند. ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنها را كاملاً پاك گردان». امّ سلمه گفت: آيا من نيز از ايشان هستم؟ پيامبر فرمود: «تو زن خوبى هستى». در روايتى ديگر نيز آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پس از واژه «تطهيرا» فرمود:
«من با هر آن كس كه با اهل بيتم دشمنى كند، دشمنم و با هر آنكه با ايشان در صلح باشد، در صلحم». براساس روايت ديگر، عبا را روى ايشان انداخت و دست خويش را بر آنان نهاد و سپس عرض كرد: «بارالها، همانا اينان آل محمّد هستند؛ پس صلوات و بركات خود را بر آل محمّد قرار ده و به درستى كه تو سزاوار ستايش و بزرگوار هستى».
پيشتر بيان شد كه يكى از اساتيد دانشگاهى در كشورهاى حاشيه خليج فارس، رسالهاى در ردّ استدلال نگارنده به آيه تطهير منتشر كرده بود. وى بخشى از احاديث طبرى را مبناى كار خود قرار داده و چنين وانمود كرده است كه به غير از آنها هيچ حديث ديگرى، نه در كتب طبرى و نه در ساير منابع معتبر نزد اهل سنت وجود ندارد. وى بر همين اساس، به مناقشه در استدلالهاى ما پرداخته بود. از اين رو تمام روايتهايى را كه در تفسير طبرى نقل شده بود مطرح كرديم تا ميزان امانتدارى و راستگويى استاد معاصر روشن گردد و معلوم شود كه وى به برخى از احاديث طبرى هيچ اشارهاى نكرده است! در اين قسمت به تصحيح سند روايتهاى طبرى مىپردازيم تا قوّت اشكالات استاد مذكور نيز هويدا شود. يكى از روايتهاى طبرى كه در رساله وى به آن اشاره نشده است، حديثى است كه طبرى از «محمّد بن مثنى» نقل مىكند. پس از بررسى خواهيم ديد كه اين حديث قطعا يكى از حديثهاى صحيحى است كه در ذيل آيه تطهير نقل شده است.
ابوموسى محمّد بن مثنى بن عبيد از رجال صحاح ستّه است. ابن حجر عسقلانى در تقريب التهذيب مىنويسد:
محمّد بن المثنى بن عبيد العنزي، بفتح النون والزاي، أبو موسى البصري المعروف بالزمن مشهور بكنيته وباسمه ثقة، ثبت... ع؛(1) محمّد بن مثنى بن عبيد عَنَزى - به فتح نون و زاء - همان ابوموسى بصرى معروف به زمن است. وى هم به كنيه و هم به اسمش مشهور است. او ثقه و در ثبت احاديث دقيق است... وى از رجال صحاح سته است.
چنان كه پيش از اين نيز اشاره شد، علامت «ع» در تقريب التهذيب درباره رجالى به كار مىرود كه همه صحيحهاى شش گانه اهل تسنن از وى روايت نقل كردهاند.
وى در تهذيب التهذيب نيز مىنويسد:
ع (الستّه) محمّد بن المثنى... قال عبداللّه بن أحمد عن ابن معين: ثقة. وقال أبو سعد الهروي: سألت الذهلي عنه، فقال: حجة. وقال صالح بن محمّد: صدوق اللهجة وكان في عقله شىء وكنت أقدّمه على بندار. وقال أبو حاتم: صالح الحديث صدوق. وقال أبو عروبة: ما رأيت بالبصرة أثبت من أبي موسى و يحيى بن حكيم؛(2) ع (از رجال صحاح سته است) محمّد بن مثنى... عبداللّه بن احمد از ابن معين نقل مىكند كه وى ثقه است. ابوسعيد هروى گويد: از ذهلى درباره محمّد بن مثنى پرسيدم
كه گفت: سخن وى حجت است. صالح بن محمّد نيز گفت كه وى راست گفتار است؛ ولى در عقل او نقصى بود و من او را بر (محمّد بن جعفر) بندار مقدم مىداشتم.
ابوحاتم گويد: حديث وى قابل قبول است؛ زيرا كه وى راست گفتار است. ابوعروبة گويد: در بصره كسى را در ثبت و ضبط احاديث دقيقتر از ابوموسى (محمّد بن مثنى) و يحيى بن حكيم نديدم.
پس ابن حجر علاوه بر توثيق محمّد بن مثنى، وى را از رجال صحاح سته نيز دانسته است.
ابن حبّان نيز نام وى را در كتاب ثقات خود آورده است.(1) ذهبى در الكاشف فى معرفة من له رواية فى الكتب الستّة مىنويسد:
محمّد بن المثنى... ثقة ورع مات 252. ع؛(2) محمّد بن مثنى... ثقة و پرهيزگار است و در سال 252 فوت كرده است. ع (از رجال صحاح سته است).
همو در سير أعلام النبلاء مىنويسد:
أبوموسى «ع» محمّد بن المثنّى.... الامام الحافظ الثبت؛(3) ابوموسى «ع» محمّد بن مثنى... امام حافظ و در ثبت و ضبط احاديث دقيق است.
روشن شد كه محمّد بن مثنى از نظر عالمان رجالى اهل تسنن ثقه است.
راوى ديگر ابوبكر حنفى است كه او نيز از رجال صحاح ستّه است. ابن حجر درباره وى مىنويسد:
عبدالكبير بن عبد المجيد بن عبيداللّه البصري أبوبكر الحنفي، ثقة من التاسعة. مات سنة أربع ومائتين ع؛(1) ابوبكر عبدالكبير بن عبدالمجيد بن عبيداللّه بصرى حنفى ثقه است. وى از طبقه نهم بوده و در سال 204 فوت كرده است. او از رجال صحاح سته است.
ابن حبّان در الثقات،(2)عجلى در معرفة الثقات،(3)ابن سعد در الطبقات الكبرى(4)و احمد بن حنبل از وى نام برده و يا او را توثيق كردهاند.(5)
ابوبكر حنفى از بكير بن مسمار روايت مىكند.(6)بكير بن مسمار از رجال صحيح مسلم، سنن ترمذى و سنن نسائى است. در تقريب التهذيب آمده است:
بكير بن مسمار الزهري المدني أبو محمّد، أخو مهاجر، صدوق من الرابعة، مات سنة ثلاث وخمسين م ت س؛(7) ابومحمّد بكير بن مسمار زهرى مدنى، برادر مهاجر بوده و بسيار راستگو است. وى در سال يكصد و پنجاه و سه فوت كرده و از رجال مسلم، ترمذى و نسائى است.
ابن حبّان در الثقات از او نام مىبرد.(8)عجلى نيز در معرفة الثقات مىنويسد:
1) . تقريب التهذيب: 1 / 610 / ش 4161.
2) . الثقات : 8 / 420.
3) . معرفة الثقات عجلى: 2 / 100.
4) . الطبقات الكبرى: 7 / 299.
5) . تاريخ الإسلام: 14 / 243؛ تهذيب الكمال: 18 / 243؛ الوافي بالوفيات: 19 / 50.
6) . ر.ك: سير أعلام النبلاء: 1 / 102؛ ميزان الإعتدال: 1 / 351، ذيل شماره 1310.
7) . تقريب التهذيب: 1 / 138 / ش 768. همچنين ر.ك: تهذيب التهذيب: 1 / 434 / ش 914.
8) . الثقات: 6 / 105.
بكير بن مسمار مدني ثقه؛(1) بكير بن مسمار اهل مدينه و ثقه است.
بكير بن مسمار از عامر بن سعد بن ابى وقاص روايت مىكند. عامر نيز از رجال صحيحهاى شش گانه است. ابن حجر درباره وى نيز مىنويسد:
عامر بن سعد بن أبي وقاص الزهري المدني ثقة من الثالثة مات سنة أربع ومائة.ع؛(2) عامر بن سعد بن ابى وقاص زهرى، اهل مدينه و ثقه است... در سال يكصد و چهار فوت كرده و از رجال صحاح سته است.
ذهبى نيز در الكاشف درباره او مىنويسد:
ثقة مات 103 و قيل 104.ع؛(3) وى ثقه و در سال 103 مرده است. البته گفته شده سال وفات وى 104 است. او از رجال صحاح سته است.
ابن حبّان نيز نام وى را در الثقات آورده است.(4)
و در آخر سند نيز عامر از پدرش سعد بن ابى وقاص روايت مىكند.(5)بنابراين روشن شد كه سند اين حديث بر مبناى عالمان رجالى اهل تسنن
متقن و صحيح است، در حالى كه متأسفانه در رسالهاى كه به ردّ استدلال ما به آيه تطهير پرداخته شده، هيچ اثرى از اين حديث ديده نمىشود. اين مطلب بيانگر اين است كه نويسنده به خود جرأت مناقشه در بخشى از روايات صحيح تفسير طبرى را نداده است و در روشى غير منطقى و مخالف با مبانى علمى و استدلالى، مجبور به گزينش احاديث شده است!
طبرى حديث ديگرى را به نقل از عطية بن سعد عوفى مىآورد. در سند اين حديث مناقشه شده است، زيرا عطيه عوفى به جرم تشيّع و امتناع از سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام تضعيف شده است! در احوالات وى آمده است:
قال أخبرنا سعد بن محمّد بن الحسن بن عطية، قال: جاء سعد بن جنادة إلى علي بن أبي طالب وهو بالكوفة، فقال: يا أميرالمؤمنين، إنّه ولد لي غلام فسمّه.قال:«هذا عطيهاللّه» فسمّي عطية. وكانت أمّه أمولد رومية وخرج عطية مع إبنالأشعث على الحجّاج،فلمّا انهزم جيش ابنالأشعث هرب عطية إلى فارس، فكتب الحجاج إلى محمّد بن القاسم الثقفي أن أدع عطية، فإن لعن علي بن أبي طالب وإلا فاضربه أربعمائة سوط واحلق رأسه ولحيته فدعاه فاقرأه كتاب الحجّاج فأبى عطية أن يفعل، فضربه أربعمائة وحلق رأسه ولحيته فلمّا ولي قتيبة خراسان، خرج عطية إليه فلم يزل بخراسان حتى ولي عمر بن هبيرة العراق، فكتب إليه عطية يسأله الإذن له في القدوم، فأذن له فقدم الكوفة، فلم يزل بها إلى أن توفّى سنة أحدى عشرة ومائة وكان ثقة إن شاء اللّه وله أحاديث صالحة ومن الناس من لا يحتج به؛(1)
1) . ر.ك: الطبقات الكبرى: 6 / 304؛ المنتخب من ذيل المذيل: 128؛ تهذيب التهذيب: 7 / 200 - 201، ذيل شماره 414؛ الأعلام زركلى: 4 / 237.
سعد بن محمّد بن حسن بن عطيه خبر داد كه سعد بن جناده (پدر عطيه) در كوفه خدمت على ابن ابى طالب عليهما السلام رسيد و عرض كرد: اى امير مؤمنان، همانا براى من پسرى متولد شده است، از اين رو نامى براى او انتخاب كنيد. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «اين عطية اللّه (بخشش خداوند) است»، پس او را عطيه ناميد. مادر عطيه امّ ولد رومى بود. عطيه به همراه ابن اشعث بر حجاج خروج كرد و هنگامى كه لشكر ابن اشعث شكست خورد، عطيه به فارس فرار كرد. حجاج به محمّد بن قاسم ثقفى نوشت كه عطيه را بخوان و او را مجبور كن كه على بن ابى طالب عليهما السلام را لعن كند و اگر از چنين كارى سر باز زد، چهار صد ضربه شلاق به وى بزن و سر و ريشش را بتراش. محمّد بن قاسم ثقفى عطيه را فراخواند و نامه حجاج را بر او قرائت كرد، اما عطيه از لعن اميرالمؤمنين عليه السلام امتناع ورزيد، از همين رو چهارصد ضربه شلاق به وى زد و سر و ريشش را تراشيد. هنگامى كه قتيبه والى خراسان شد، عطيه به نزد او رفت و همواره در خراسان بود تا اينكه عمر بن هبيره والى عراق شد. عطيه به وى نامه نوشت و اذن خواست تا به كوفه بيايد. عمر نيز به او اذن داد و او به كوفه آمد و همواره در كوفه بود تا اينكه در سال صد و يازده رحلت كرد.
ان شاء اللّه وى ثقه بوده و احاديث قابل قبولى داشت و از مردم عدهاى به [روايات] او احتجاج نمىكنند.
بنابراين روشن شد كه ابن سعد، عطيه را توثيق كرده و روايات وى را نيكو دانسته است، با اين حال مىگويد عدهاى به وى احتجاج نمىكنند و تنها دليل اين كار آن است كه وى شيعه بوده و از لعن اميرالمؤمنين عليه السلام امتناع كرده است.(1)همين موضوع باعث شد كه ابن حجر درباره او چنين بنويسد:
1) . ر.ك: الوافي بالوفيات: 20 / 55 - 56 / ش 80 .
عطية بن سعد بن جناده... صدوق يخطىء كثيرا وكان شيعيا مدلّسا من الثالثة مات سنة إحدى عشره بخ د ت ق؛(1) عطية بن سعد بن جناده... بسيار راستگو است و خطاى فراوان دارد. او شيعه و مدلّس است و از طبقه سوم مىباشد كه در سال صد و يازده رحلت كرده است. بخارى در أدب المفرد و ابوداوود، ترمذى و ابن ماجه هر يك در سنن خود از طريق وى به نقل روايت پرداختهاند.
ذهبى نيز درباره وى مىنويسد:
عطية بن سعد العوفى أبوالحسن، عن أبى سعيد وطائفة... ضعّفوه مات 111 د ت س؛(2) ابوالحسن عطيه بن سعد عوفى، از ابوسعيد و طائفهاى حديث نقل كرده است... او را ضعيف دانستهاند. او در سال 111 رحلت كرده است و ابوداوود، ترمذى و نسائى از او روايت كردهاند.
تضعيف عطيه عوفى به جرم تشيع در حالى صورت مىگيرد كه به شهادت عالمان بزرگ سنى اگر راوى راستگو باشد، شيعه بودن مضرّ به وثاقت نيست.(3)به علاوه عطيه از طبقه تابعين شمرده مىشود و براساس مبانى «علم الدرايه» اهل تسنن، بايد وى را بدون جرح و تعديل عادل بدانند. ابن اثير درباره طبقه تابعين مىنويسد:
الباب الرابع: في فضائل الصحابة رضي اللّه عنهم ومناقبهم. الفصل الأول: في فضائلهم مجملا. نوع أوّل، (خ م ت س) عمران بن حصين - رضي اللّه عنه- : أنّ النبي صلى اللّه عليه وآله وسلم قال: «خير الناس قرني، ثمّ الذين يلونهم، ثمّ
الذين يلونهم - قال عمران: فلا أدري أ ذكر بعد قرنه، قرنين أو ثلاثة؟ - ثمّ إنّ بعدهم قوماً يشهدون ولا يستشهدون، ويخونون ولا يؤتمنون، وينذرون ولا يوفون، ويظهر فيهم السِّمَن».
زاد في رواية: «ويحلفون ولا يستحلفون» - أخرجه البخاري، ومسلم، والترمذي.
وللترمذي أيضا قال: «خير الناس قرني، ثمّ الذين يلونهم، ثمّ الذين يلونهم، ثمّ يأتي من بعدهم قوم يتسمّنون، ويحبّون السِّمَن، يعطون الشهادة قبل أن يسألوها».
وفي رواية أبي داوود قال: «خير أُمتي القرن الذى بعثت فيهم، ثمّ الذين يلونهم، ثمّ الذين يلونهم - واللّه أعلم: أ ذكر الثالث، أم لا؟ - ثمّ يظهر قوم يشهدون ولا يستشهدون، وينذرون ولا يوفون، ويخونون، ولا يؤتمنون ويفشو فيهم السِّمَن».
وفى رواية النسائي: «خيركم قرني، ثمّ الذين يلونهم، ثمّ الذين يلونهم، فلا أدري: أ ذكر مرتين أو ثلاثا؟ - ثمّ ذكر قوماً يخونون ولا يؤتمنون، ويشهدون ولا يستشهدون، وينذرون ولا يوفون، ويظهر فيهم السِّمَن».(1) (خ م ت) عبداللّه بن مسعود - رضي اللّه عنه -: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قال: «خير الناس قرني، ثمّ الذين يلونهم، ثمّ الذين يلونهم، ثمّ يجيء قوم تسبق شهادة أحدهم يمينه، ويمينه شهادته». أخرجه البخاري، ومسلم، والترمذي.(2)
باب چهارم در فضائل و مناقب صحابه. فصل يكم: در فضايل آنان به طور اجمال.
نوع يكم.
بخارى، مسلم، ترمذى و نسائى از عمران بن حصين نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمودند: «بهترين مردم هم عصران من هستند، سپس كسانى هستند كه بعد از ايشان مىآيند، سپس كسانى كه بعد از اينها مىآيند. عمران گويد: نمىدانم كه بعد از عصر خود دو عصر را فرمود يا سه عصر؟ پيامبر در ادامه فرمود: «آنگاه پس از ايشان قومى خواهند آمد كه شهادت مىدهند، اما شهادتشان پذيرفته نمىشود، خيانت مىكنند و امين شمرده نمىشوند، نذر مىكنند ولى وفا نمىكنند و در ايشان چاقى پديدار مىشود».
در روايتى ديگر اين حديث با اين ضميمه نقل شده است كه: «قسم مىخورند، ولى پذيرفته نمىشود». بخارى و مسلم و ترمذى اين حديث را نقل كردهاند.
همچنين ترمذى روايت ديگرى را نقل مىكند كه پيامبر فرمود: «بهترين مردم معاصران من هستند، سپس كسانى هستند كه بعد از ايشان مىآيند، سپس افرادى كه بعد از اينها مىآيند و پس از ايشان قومى مىآيند كه خود را چاق مىسازند و فربهى را دوست مىدارند و شهادت مىدهند پيش از آنكه از آنان سؤال شود».
ابوداوود نيز روايت مىكند كه پيامبر فرمود: «بهترين امت من معاصران من هستند كه من در ميان ايشان مبعوث شدم، سپس كسانى هستند كه بعد از آنها مىآيند و پس از آن افراد، نسل بعد هستند و نمىدانم كه اين را دوبار فرمود يا سه بار؟ سپس از قومى ياد كرد كه خيانت مىكنند و آنها امين شمرده نمىشوند، شهادت مىدهند، ولى از آنها شهادت پذيرفته نمىشود و نذر مىكنند ولى وفا نمىكنند، و در ايشان چاقى پديدار مىشود».
همچنين بخارى، مسلم و ترمذى از عبداللّه بن مسعود نقل مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «بهترين مردم معاصران من هستند، در مرتبه بعد افراد پس از آنان و سپس افرادى كه پس از ايشان مىآيند، سپس قومى خواهند آمد كه شهادت مىدهند پيش از آن كه از آنان سؤال شود». بخارى، مسلم و ترمذى اين حديث را نقل كردهاند.
براساس اين روايات است كه حاكم نيشابورى در معرفة علوم الحديث مىنويسد:
فخيرالناس قرناًبعدالصحابة من شافه أصحاب رسولاللّه صلى اللّه عليه وآله وسلّم وحفظ عنهم الدين والسنن وهم قد شهدوا الوحي والتنزيل؛(1) پس بهترين مردم، مردمان دوره پس از صحابه هستند كه رو در رو با اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گفتگو كرده و دين و سنت را از آنان كه به تحقيق شاهد وحى و نازل شدن قرآن بودهاند فرا گرفتهاند.
روشن است كه با چنين مبنايى، تضعيف عطيه عوفى كه در طبقه تابعين قرار دارد صحيح نخواهد بود. در نتيجه مناقشه در سند اين حديث هرگز پذيرفته نيست، زيرا اولاً تشيع به وثاقت فرد ضرر نمىرساند، و ثانيا براساس رواياتى كه در منابع معتبر نزد اهل تسنن آمده است - و نيز بر پايه مبانى علم الحديثى آنان - تابعين بهترين مردم پس از صحابه هستند.
متأسفانه استاد ياد شده بدون توجه به اين دو نكته، در سند روايت خدشه مىكند؛ اما از آنجا كه روايت عطيه در مسند أحمد نيز نقل شده، وى به توجيه اين موضوع پرداخته و مىنويسد:
1) . معرفة علوم الحديث: 42.
قد ثبت عن الإمام أحمد وغيره من الأئمّة أنّهم قالوا: إذا روينا في الحلال والحرام شدّدنا، وإذا روينا في الفضائل ونحوها تساهلنا؛(1) به تحقيق ثابت است كه امام احمد و امامان ديگر اهل سنّت گفتهاند: اگر حديثى را در باب حلال و حرام روايت كنيم (در رجال آن) سختگيرى و دقت مىكنيم، اما چنانچه درباره فضايل و نظاير آن روايت كنيم در اين امر سهل مىگيريم.
ايشان اين مطلب را به عنوان كبراى برهان و استدلال از احمد بن حنبل گرفته است و صغراى آن را - كه مناقب اهل بيت از روايات فضائل هستند - خود وى مطرح مىكند و چنين نتيجه مىگيرد كه روايات عطيه ضعيف هستند، امّا اين روايات ضعيف به اعتبار مسند أحمد لطمه نمىزند.
در پاسخ اين سخن بايد گفت كه اولاً خود احمد بن حنبل به صحت مسندش ملتزم شده است، و ثانيا برخى از بزرگان اهل تسنن معتقدند كه وى در مسند خويش هيچ روايت ضعيفى نقل نكرده است. پيشتر در ذيل عنوان «صحت حديث نزد عالمان سنى» به تفصيل اين مطلب را بيان كرديم.
اما با صرف نظر از اين حقيقت بايد گفت كه تطبيق آن كبرا بر اين صغرا يا نتيجه جهل است و يا نشانگر تعصب و عناد، زيرا اگر كسى اندكى با مسند أحمد آشنايى داشته باشد چنين خطايى را مرتكب نمىشود. با مراجعه به مسند أحمد و بررسى اجمالى آن روشن مىشود كه احمد بن حنبل فقط در بخش مسند ابوسعيد خدرى،(2)حدود سى حديث را از عطيه از ابوسعيد نقل كرده است كه در ميان آنها
احاديث مربوط به حلال و حرام يا همان احكام شرعى نيز فراوان است.(1)به عنوان مثال در جلد سوم مسند أحمد، دو روايت از عطيه از ابوسعيد خدرى درباره حرمت صدقه بر شخص ثروتمند نقل شده است(2)و چند صفحه بعد روايتى درباره ذكاة جنين نقل مىكند.(3)همچنين دو روايت را درباره غسل جنابت از عطيه و او نيز از ابوسعيد خدرى نقل كرده است.(4)
مناقشه ديگرى كه درباره عطيه عوفى شده است اين است كه برخى به وى نسبت تدليس دادهاند. ابن حجر در تهذيب التهذيب مىنويسد:
قال البخاري: قال لي علي عن يحيى: عطية وأبو هارون وبشر بن حرب عندي سوي وكان هشيم يتكلّم فيه.(5)وقال مسلم بن الحجاج: قال أحمد(6)وذكر عطية العوفي، فقال: «هو ضعيف الحديث»، ثمّ قال: «بلغني أن عطية كان يأتي الكلبي ويسأله عن التفسير».(7)وكان يكنّيه بأبي سعيد فيقول: «قال أبوسعيد». وكان هشيم يضعّف حديث عطية؛(8)
1) . ر.ك: مسند أحمد: 3، ص 7، 14، 16، 22، 26، 31، 32، 36، 38، 39، 40، 45، 54، 73، 79، 80 ، 83 و 89 .
2) . همان: 3 / 31 و 42.
3) . همان: 3 / 45.
4) . همان: 3 / 54 و 73.
5) . التاريخ الصغير: 1 / 303.
6) . العلل احمد بن حنبل: 1 / 548 - 549 / ش 1306. همچنين ر.ك: ضعفاء العقيلي: 3 / 359 / ش 1392؛ الجرح والتعديل (رازى): 6 / 383 / ش 2125؛ الكامل (ابن عدى): 5 / 369 / ش 562.
7) . در مصدر «فيأخذ عنه التفسير» آمده است.
8) . تهذيب التهذيب: 7 / 201، ذيل شماره 414. همچنين ر.ك: تهذيب الكمال: 20 / 147.
بخارى گويد: على از يحيى براى من نقل كرد كه عطيه، ابوهارون و بشر بن حرب نزد من برابرند و هشيم درباره او به خوبى سخن نمىگفت. مسلم بن حجاج گويد: احمد [بن حنبل] از عطيه عوفى ياد كرد و گفت: حديث او ضعيف است، سپس گفت: به من رسيده است كه عطيه نزد كلبى مىرفته و از او درباره تفسير مىپرسيده است. او به كلبى كنيه ابوسعيد داده بود، از اين رو به هنگام نقل كلام كلبى مىگفت: «ابوسعيد گفت». هشيم حديث عطيه را تضعيف كرده است.
نكته يكم: عطيه عوفى در سال 111 هجرى رحلت كرده است،(1)در حالى كه تاريخ وفات محمّد بن سائب كلبى سال 146 هجرى است.(2)اين موضوع نقل عطيه عوفى از محمّد بن سائب كلبى را با ترديد مواجه مىسازد. هر چند تقدم عطيه عوفى بر محمّد بن سائب كلبى به تنهايى براى رفع اتهام تدليس از عطيه كافى نيست، امّا براى محققان ترديد ايجاد مىكند.
نكته دوم: چنان كه پيشتر اشاره شد، محمّد بن سائب كلبى به خاطر تأليف كتابى درباره انساب برخى از صحابه، طرد شده و به تشيع متهم گرديده است. همان طور كه ابن حجر در تقريب التهذيب مىنويسد:
محمّد بن السائب بن بشر الكلبي... متّهم بالكذب ورمي بالرفض؛(3) محمّد بن سائب بن بشر كلبى... متهم به كذب است و به رفض (تشيع) متهم شده است.
1) . تهذيب التهذيب 7 / 201، ذيل شماره 414؛ الطبقات الكبرى 6 / 304؛ تهذيب الكمال 20 / 148، ذيل شماره 3956؛ سير أعلام النبلاء 5 / 326، ذيل شماره 159.
2) . تقريب التهذيب: 2 / 78 / ذيل شماره 5920 ؛ سير أعلام النبلاء: 6 / 249، ذيل شماره 111؛ المعارف ابن قتيبه: 536 ؛ الطبقات الكبرى: 6 / 359.
3) . تقريب التهذيب: 2 / 78 / ش 5920. همچنين ر.ك: تحفة الأحوذي: 8 / 338.
و در العبر فى خبر من غبر نيز آمده است:
وفيها محمّد بن السائب أبونضر الكلبي الكوفي صاحب التفسير والأخبار والأنساب. أجمعوا على تركه وقد اتّهم بالكذب والرفض؛(1) در سند اين روايت ابونضر محمّدبن سائب كلبى كوفى صاحب تفسير، اخبار و انساب وجود دارد. بر ترك او اجماع كردهاند وبه تحقيق متّهم به دروغگويى و رفض (تشيع) است.
فخر رازى نيز درباره او مىنويسد:
عبدالرحمن قال: سألت أبي عن محمّد بن سائب الكلبي فقال: «الناس مجتمعون على ترك حديثه»؛(2) عبدالرحمن گويد: از پدرم درباره محمّد بن سائب كلبى پرسيدم. وى در جواب گفت: «مردم بر ترك حديث او اجتماع كردهاند».
اما ادعاى اجماع بر ترك كلبى صحيح نيست، زيرا به گفته ابن حجر بسيارى از ثقات از او حديث نقل كردهاند و از تفسير وى رضايت دارند.
ابن حجر در تهذيب التهذيب مىنويسد:
هو معروف بالتفسير وليس لأحد أطول من تفسيره، وحدّث عنه ثقات من الناس ورضوه في التفسير، وأمّا في الحديث ففيه مناكير؛(3) او به تفسير معروف است و كتاب تفسير هيچ كس طولانىتر از كتاب تفسير او نيست و افراد ثقهاى از او حديث نقل كرده و در تفسير از او رضايت دارند؛ اما درباره حديث در او سخنانى است كه مورد انكار علماء و غير قابل قبول است.
در تهذيب الكمال نيز آمده است:
وحدّث عنه إبن عيينة وحمّاد بن سلمة وهشيم وغيرهم من ثقات الناس ورضوه في التفسير؛(1) ابن عيينه، حماد بن سلمه، هشيم و افراد ثقهاى غير از آنان از او روايت كرده و در تفسير از او راضى بودهاند.
پس علت تضعيف كلبى، كتابى است كه وى در انساب تأليف كرده است، اما بسيارى از ثقات به تفسير او اعتماد و از او حديث نقل كردهاند. بنابراين حتى اگر بپذيريم كه عطيه در تفسير از محمّد بن سائب كلبى اخذ مىكرده است، اين موضوع هرگز به وثاقت عطيه لطمه نمىزند. نقل حديث از كلبى در دو كتاب از صحاح سته (يعنى سنن ترمذى سنن ابن ماجه)(2)و ابوداوود در كتاب مراسيل(3)نيز دليل ديگرى بر اين مدّعاست.
سوم: اگر بپذيريم كه عطيه عوفى روايات كلبى را با كنيه ابوسعيد نقل مىكرده است، مسلما بايد گفت اين كار از سر تقيه صورت گرفته است، زيرا پس از نوشته شدن كتاب انساب كلبى، وى طرد شد و در اختناق شديد آن روزگار، جوّ سنگينى عليه او به وجود آمد؛ از همين رو عالمان از يك سو به روايات وى اعتماد داشتند و از او حديث نقل مىكردند و به وثاقت و حقانيّت مطالبش معتقد بودند، و از سويى ديگر به خاطر متهم بودن و به تشيع، جرأت ذكر نام او را نداشتند. بنابراين چارهاى نبود جز اينكه احاديث وى را مخفيانه و به شيوههايى مختلف نقل كنند. در وفيات الأعيان در اين باره آمده است:
روى عن سفيان الثوري ومحمّد بن إسحاق وكانا يقولان: «حدّثنا أبوالنضر» حتى لا يعرف؛(1) سفيان ثورى و محمّد بن اسحاق از محمّد بن سائب كلبى روايت مىكردند و براى اين كه شناخته نشود، از او با كنيهاش نام برده و مىگفتند: «حدّثنا ابوالنضر» تا شناخته نشود! كنيه كلبى «أبونضر» است، اما سفيان ثورى و محمّد بن اسحاق به جهت مخفى نگاه داشتن نام وى، احاديث او را با كنيه أبونضر نقل مىكردهاند. مسلما سفيان ثورى و محمّد بن اسحاق نزد اهل تسنن از عالمان بزرگ به شمار مىآيند و كسى آنها را به دليل اختفاء نام كلبى به تدليس متهم نمىكند. همين طور اگر عطيه نيز چنين كارى كرده باشد، نمىتوان او را به تدليس متهم ساخت.
به علاوه اگر تقيه را تدليس بناميم و آن را موجب جرح بشماريم، مسلما بخارى «اوّل المجروحين» خواهد بود؛ زيرا در احوالات وى نوشتهاند كه محمّد بن يحيى بن عبداللّه بن خالد ذهلى نيشابورى - كه از عالمان بزرگ نيشابور و از مشايخ بخارى و مسلم است - بخارى را به خاطر عقايد باطل از شهر اخراج و نقل حديث از وى را ممنوع كرد. به همين جهت بخارى به هنگام روايت از محمّد بن يحيى به نام او تصريح نمىكرد، بلكه در قالب اسمهاى ديگرى همچون: محمّد، محمّد بن عبداللّه و محمّد بن خالد از وى حديث نقل مىكرد.(2)ذهبى در سير أعلام النبلاء در همين باره مىنويسد:
روى عنه... ومحمّد بن إسماعيل البخاري، ويدلّسه كثيرا، لا يقول: محمّد بن يحيى، بل يقول: محمّد فقط، أو محمّد بن خالد، أو محمّد ابن عبداللّه ينسبه إلى الجد، ويُعمّي إسمه لمكان الواقع بينهما؛(1) محمّد بن اسماعيل بخارى از او (محمّد بن يحيى هذلى نيشابورى) روايت مىكند و به نام وى تصريح نمىكند و نمىگويد محمّد بن يحيى، بلكه فقط با نامهايى همچون محمّد، يا محمّد بن خالد و يا محمّد بن عبداللّه از وى ياد مىكند و به خاطر اتفاقى كه بين آنها افتاده است، او را به جدش منتسب كرده و نامش را مخفى مىسازد.
خلاصه آنكه يا قول به تدليس عطيه را به دروغ به احمد نسبت دادهاند، و يا كسى كه اين مطلب را به احمد گفته دروغگو بوده است، زيرا (همان طور كه اشاره شد) اولاً اصل اينكه عطيه از كلبى حديث نقل كند مورد ترديد جدى است، و ثانيا غير از عطيه، افراد ثقه ديگرى از كلبى حديث نقل كردهاند و نقل حديث از كلبى به وثاقت عطيه لطمهاى نمىزند. ثالثا نقل حديث از كلبى با نام يا كنيه ديگر به جهت تقيه بوده و تدليس شمرده نمىشود. و بالاخره رابعا اگر اين كار را تدليس ناميده و تدليس را موجب جرح راوى بدانيم، بسيارى ديگر از عالمان سنى از جمله بخارى نيز مجروح خواهد بود و چون اهل تسنن بخارى را به خاطر تدليسش جرح نمىكنند، عطيه نيز هرگز مجروح نخواهد بود.
شاهد ديگر بر صحيح نبودن مناقشه در عطيه عوفى آن است كه وى از رجال بخارى، ابوداوود، ابن ماجه، ترمذى و احمد بن حنبل است. ذهبى در الكاشف فىمعرفة من له رواية فى الكتب الستة از عطيه نام مىبرد.(2)در تهذيب التهذيب نيز
تصريح شده است كه بخارى در أدب المفرد و نيز ابوداوود، ترمذى و ابن ماجه از عطيه حديث نقل كردهاند.(1)
علاوه بر اينكه عطيه عوفى از تابعين و رجال بخارى، ابوداوود، ابن ماجه، ترمذى و احمد بن حنبل است، بسيارى از عالمان سنى نيز وى را توثيق كردهاند. ابن حجر در تهذيب التهذيب مىنويسد:
وقال الدوري عن ابن معين: صالحٌ... وقال أبو حاتم: ضعيف يكتب حديثه... وقال ابن سعد... وكان ثقة إن شاء اللّه وله أحاديث صالحة... قال أبوبكر البزار: كان يعده في التشيّع، روى عنه جلّة الناس. وقال الساجي: ليس بحجّة وكان يقدّم عليّاً على الكلّ؛(2) دَورى به نقل از ابن معين گويد: [عطيه] صالح است... ابوحاتم گويد: ضعيف است [ولى] حديثش نوشته مىشود... ابن سعد گويد:... و او إن شاء اللّه ثقه بود و احاديث قابل قبولى دارد... ابوبكر بزّار نيز مىگويد: در تشيع غلو مىكرد، اما بزرگان قوم از او روايت كردهاند.
ساجى نيز درباره وى مىگويد: احاديثش حجت نيست و همواره على عليه السلام را بر تمامى صحابه مقدم مىكرد.
مىبينيم كه بسيارى از عالمان سنى عطيه را توثيق كردهاند و تضعيف او از سوى برخى عالمان سنى صرفا به جهت تشيع وى بوده است. به علاوه برخى از
كسانى كه در وثاقت عطيه خدشه كردهاند، ناصبى و متعصب هستند و جرح آنها اعتبارى ندارد. به عنوان مثال يكى از كسانى كه بر عليه عطيه سخن گفته، ابواسحاق جوزجانى است. ابن حجر به سخن جوزجانى درباره عطيه اشاره كرده مىنويسد:
«قال الجوزجاني: مائل».(1) اما اين سخن جوزجانى پيرامون عطيه قابل پذيرش نيست، زيرا ابن حجر در ذيل شرح حال «اسماعيل بن أبان الوراق» به گفتار جوزجانى درباره وى پرداخته و پس از نقل سخن جوزجانى مىنويسد:
قلت: الجوزجاني كان ناصبيا منحرفا عن عليّ فهو ضد الشيعي المنحرف عن عثمان... ولا ينبغي أن يسمع قول مبتدع في مبتدع؛(2) خود جوزجانى ناصبى بود و از على [عليه السلام] انحراف داشت و بر ضد شيعيان منحرف از عثمان سخن مىراند... و شايسته نيست قول بدعت گذار درباره بدعت گذار شنيده شود.
و نيز مىنويسد:
وأما الجوزجاني فقد قلنا غير مرّة إنّ جرحه لا يقبل في أهل الكوفة، لشدّة انحرافه ونصبه؛(3) اما جوزجانى، بارها گفتهايم كه جرح او درباره اهل كوفه به جهت شدّت انحراف و نصب وى پذيرفته نيست.
همو در تهذيب التهذيب مىنويسد:
وقال إبن عدي: كان شديد الميل إلى مذهب أهل دمشق في الميل على عليّ [عليه السلام] ، وقال السلمي عن الدارقطني: ... لكن فيه إنحراف عن علي؛(1) ابن عدى گويد: [جوزجانى] به شدت به مذهب اهل دمشق در دشمنى با على عليه السلام مايل بود. سلمى نيز به نقل از دارقطنى گويد:... ليكن در او انحراف از على عليه السلام وجود داشت.
بنابراين جرح امثال وى از روى عناد و تعصب بوده و هيچ ارزشى ندارد و با مجموع قرائنى كه ذكر شد، اهل تسنن بايد به وثاقت عطيه بن سعد عوفى ملتزم شوند.
دكتر «سالوس» در ادامه، سند يكى از احاديث طبرى را به خاطر وجود «خالد بن مخلّد» مخدوش ساخته و مىنويسد:
وثّقه عثمان بن أبي شيبة وابن حبّان والعجلي وقال ابن معين وابن عدي: لا بأس به. وقال ابو حاتم: يكتب حديثه. وقال الآجري عن أبي داود: صدوق، ولكنّه يتشيع. وقال عبداللّه بن أحمد [بن حنبل] عن أبيه: له احاديث مناكير. وقال إبن سعد: كان متشيعّا منكر الحديث، في التشيع مفرطا وكتبوا عنه للضرورة. وقال صالح بن محمّد جزرة: ثقة في الحديث، إلاّ أنّه كان متّهما بالغلوّ. وقال جوزجاني: كان شتاما معلنا
1) . تهذيب التهذيب: 1 / 159.
لسوء مذهبه. وقال الأعين: قلت له: عندك أحاديث في مناقب الصحابة؟ قال: قل في المثالب أو المثاقب، يعني بالمثلة لا بالنون. وحكى أبوالوليد الباجى في رجال البخاري عن أبي حاتم أنه قال: لخالد بن مخلّد احاديث مناكير ويكتب حديثه. وقال الأزدي: في حديثه بعض المناكير وهو عندنا في عِداد أهل الصدق وذكره الساجي والعقيلي في الضعفاء.
من هنا نرى أنّ ما يرويه خالد بن مخلد متصلاً بمذهبه الشيعي لا يحتج به. وقد يقال: كيف لا يحتج به وهو من شيوخ البخاري؟ فأقول: من الثابت أن له مناكير كما قال الإمام احمد بن حنبل وغيره، والإمام البخاري يعرف متى يكتب ومتى يترك؛(1) عثمان بن ابى شيبه، ابن حبّان و عجلى او را توثيق كردهاند. ابن معين و ابن عدى گفتهاند: مشكلى ندارد. ابوحاتم گويد: حديث وى [مقبول است و ]نوشته مىشود. آجرى از ابوداوود نقل مىكند كه راستگو است، ولى اظهار تشيّع مىكرد. عبداللّه بن احمد بن حنبل از پدرش نقل مىكند كه وى داراى احاديث منكرى است.(2)ابن سعد گويد: وى اظهار به تشيع كرده و احاديثش منكر بود. وى در تشيع افراطى بوده است و احاديثش از روى ناچارى نوشته شده است. صالح بن جزره گويد: در نقل حديث ثقه بود، اما به غلوّ [درباره اهل بيت عليهم السلام ]متهم بود. جوزجانى گويد: او بسيار شتم مىكرد و اين رفتار بد را علناً انجام مىداد. اعين گويد: به خالد بن مخلد گفتم كه آيا در مناقب صحابه نيز احاديثى دارى؟ گفت: بگو در معايب يا نقاط ضعف؟ ابو وليد باجى
نيز در كتابى كه به جرح و تعديل رجال صحيح بخارى پرداخته است، از ابوحاتم حكايت مىكند كه وى گفت: در ميان احاديث خالد بن مخلد احاديث منكرى وجود دارد كه ما آنها را نمىپذيريم، ولى به طور كلى احاديثش [مقبول است و] نوشته مىشود. أزدى نيز درباره وى گويد: در ميان احاديثش برخى احاديث منكر وجود دارد، با اين حال وى نزد ما از اهل صدق و راستى به شمار مىآيد. ساجى و عقيلى نيز او را در ميان راويان ضعيف ذكر كردهاند.
از اينجاست كه مىبينيم آنچه خالد بن مخلد روايت كرده بر اساس شيعه بودن وى است، از اين رو به آن احتجاج نمىشود و چنانچه گفته شود: چگونه به حديث وى احتجاج نمىشود در حالى كه او از اساتيد بخارى است؟ پس در پاسخ مىگويم كه: مسلّم است كه وى احاديث منكرى دارد، همان گونه كه امام احمد و غير او گفتهاند و امام بخارى نيز مىدانسته كه كداميك از احاديثش را بنويسد و كدام را ترك كند! چنان كه مىبينيم، ترجمه خالد بن مخلّد سراسر توثيق است و هيچ نقطه ضعفى در شخصيت و روايت وى جز اتهام به تشيّع وجود ندارد. اين حقيقتى است كه سالوس نيز بدان اقرار و اذعان دارد. اما روشن است كه همانطور كه بارها گفتهايم، برپايه مبانى رجالى اهل تسنن، تشيع هرگز به وثاقت راوى ضرر نمىزند. ابن حجر عسقلانى در مقدمه فتح البارى فصلى را به دفاع از وثاقت رجال صحيح بخارى اختصاص داده است. وى درباره خالد بن مخلّد مىنويسد:
(خ م ت س ق) خالد بن مخلّد القطواني الكوفي أبو الهيثم من كبار شيوخ البخاري، روى عنه وروى عن واحد عنه. قال العجلي: ثقة فيه تشيع. وقال ابن سعد: كان متشيّعا مفرّطاً. وقال صالح جزرة: ثقة إلا أنه كان متهماً بالغلو في التشيع. وقال أحمد بن حنبل: له مناكير.
وقال: أبو داود: صدوق إلا أنه يتشيع. وقال أبو حاتم: يكتب حديثه ولا يحتج به.
قلت: أما التشيّع، فقد قدّمنا أنه إذا كان ثبت الأخذ والأداء لا يضرّه، لا سيما ولم يكن داعية إلى رأيه؛(1) ابوهيثم خالد بن مخلّد قطوانى كوفى از رجال بخارى، مسلم، ترمذى، نسائى و ابن ماجه قزوينى مىباشد. وى از اساتيد بزرگ بخارى است كه گاهى به صورت مستقيم و گاهى با يك واسطه از وى حديث نقل مىكند. عجلى گويد: او ثقه است و عيب او شيعه بودن وى است. ابن سعد گويد: وى در تشيع خود افراط مىكرد. صالح جزره گويد: وى ثقه است الا اينكه به غلوّ در تشيع متهم است. احمد بن حنبل گويد: وى احاديث منكرى دارد. ابوداوود گويد: او راستگو است، الا اينكه ادعاى شيعه بودن دارد. ابوحاتم گويد: حديثش نوشته مىشود، ولى به آن احتجاج نمىگردد.
من مىگويم: چنان كه پيشتر بيان كرديم، چنان چه راوى ضابط باشد و در نقل كم و زياد نكند، تشيع [به وثاقت او ]ضرر نمىزند، به ويژه حديثى كه نقل مىكند، انگيزهاى براى گرايش به مذهب او ايجاد نكند.
بنابراين براساس مبانى رجالى اهل تسنن، خالد بن مخلد بى شك ثقه است. به علاوه وى از راويان بخارى، مسلم، ترمذى، نسائى و ابن ماجه است و پنج صحيح از صحاح ستّه اهل تسنن از او روايت كردهاند. جاى بسى تعجب است كه اهل تسنن از يك سو مسلم و بخارى را به عرش اعلا مىبرند و كتاب آن دو را پس از قرآن مجيد صحيحترين كتابها مىدانند، و از سويى ديگر احاديث و راويان آنها را چنانچه برخلاف ميلشان باشد جرح مىكنند!
1) . مقدّمة فتح الباري: 398.
اگر نتوان به روايت خالد در شأن نزول آيه تطهير درباره اهل بيت پيامبر عليهم السلام احتجاج كرد، پس از چه رو اهل تسنن صحيح مسلم و بخارى را در هالهاى از عظمت، جلالت، صحت و قطعيت صدور قرار مىدهند و هرگونه اشكال و انتقاد به آنها را جايز نمىشمارند؟!
على احمد سالوس برخى از روايات را به جهت وجود «موسى بن يعقوب» در سند آنها مخدوش ساخته است، در حالى كه در چهار كتاب از صحيحهاى شش گانه اهل تسنن از او حديث نقل شده است و بخارى نيز در أدب المفرد، روايات او را نقل مىكند. علاوه بر اينكه تعدادى از عالمان رجالى سنى او را توثيق كردهاند. ابن حجر در تهذيب التهذيب مىنويسد:
بخ 4 (البخاري في الأدب المفرد والأربعة)(1)موسى بن يعقوب.... قال الدوري عن ابن معين: ثقة... وقال الآجري عن أبي داود: هو صالح... وذكره ابن حبّان في الثقات... وقال إبن عدي: لا بأس به عندي ولا برواياته... وقال ابن القطان: ثقة؛(2) موسى بن يعقوب از رجال بخارى در أدب المفرد و چهار صحيح (سنن ترمذى، نسائى، ابن ماجه و ابوداوود) است... دورى از ابن معين نقل مىكند كه او ثقه است... آجرى به نقل از ابوداوود گويد: او صالح [و قابل قبول] است... ابن حبّان نيز نام وى را در شمار راويان ثقه در كتاب الثقات مىآورد... ابن عدى گويد: نزد من به او و رواياتش اشكالى وارد نيست... و ابن قطان نيز مىگويد: او ثقه است.
يكى ديگر از راويان روايات طبرى كه از سوى سالوس مورد مناقشه قرار گرفته، «عبدالرحمن بن صالح ازدى» است. جرم او نيز تشيّع است. ابن حجر در تهذيب التهذيب مىنويسد:
ص (النسائي في خصائص علي) عبدالرحمن بن صالح الأزدي العتكي... روى عن... وعنه ابراهيم بن اسحاق الجزري وأبو زرعة وأبو حاتم وعباس الدوري وعبداللّه بن احمد الدورقي وعثمان بن خرزاذ ومحمّد بن غالب تمتام ويعقوب ابن سفيان وأبو قلابة الرقاشي وأحمد بن علي البربهاري وأبوبكر بن أبي خيثمة وابراهيم بن فهد وعبداللّه بن أحمد بن حنبل وأبويعلى أحمد بن علي بن المثنى وآخرون.
قال يعقوب بن يوسف المطوعي: كان عبدالرحمن بن صالح رافضياً وكان يغشى أحمد بن حنبل، فيقربه ويدنيه، فقيل له: فيه، فقال: سبحان اللّه! رجل أحبّ قوماً من أهل بيت النبي صلى اللّه عليه وآله وسلم وهو ثقة. وقال سهل بن علي الدوري: سمعت يحيي بن معين يقول: عليكم رجل من أهل الكوفة يقال له عبدالرحمن بن صالح، ثقة صدوق شيعى؛ لأن يخرّ من السماء أحبّ إليه من أن يكذب في نصف حرف. وقال محمّد ابن موسى البربري: رأيت يحيى بن معين جالساً في دهليزه غير مرّة يكتب عنه. وقال الحسين بن محمّد بن الفهم: قال خلف بن سالم لابن معين: نمضي إلى عبدالرحمن بن صالح، فزجره وقال: عنده سبعون حديثاً، ما سمعت منها شيئا. وقال ابن محرز عن ابن معين: لا بأس به وقال أبو حاتم: صدوق.
وقال موسى بن هارون: كان ثقة وكان يحدّث بمثالب أزواج رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم وأصحابه... وقال علي بن محمّد بن حبيب، عن صالح بن محمّد: صدوق. وقال الآجري عن أبي داود: لم أر أن أكتب عنه. وضع كتاب مثالب في أصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلّم، قال: وذكره مرة اُخرى، فقال: كان رجل سوء، وذكره ابن حبّان في الثقات. وقال إبن عدي: معروف مشهور في الكوفيين، لم يذكر بالضعف في الحديث ولا أتّهم فيه إلا أنّه محترق فيما كان فيه من التشيع. وقال الحضرمي وغيره: مات سنة خمس وثلاثين ومأتين؛(1) عبدالرحمن بن صالح ازدى از رجال نسائى در خصائص امير المومنين عليه السلام است... . او از... روايت نقل مىكند و ابراهيم بن اسحاق جزرى، ابوزرعه، ابوحاتم، عباس دورى، عبداللّه بن احمد دورقى، عثمان بن خرزاد، محمّد بن غالب تمتام، يعقوب بن سفيان، ابوقلابة رقاشى، احمد بن على بر بهارى، ابوبكر بن أبى خيثمه، ابراهيم بن فهد، عبداللّه بن احمد بن حنبل، ابويعلى أحمد بن على بن مثنى و ديگران نيز از او به نقل حديث پرداختهاند.
يعقوب بن يوسف مطوعى گويد: عبدالرحمن بن صالح رافضى (شيعه) بود [با اين حال] پيش احمد بن حنبل مىآمد و احمد او را به خود نزديك مىساخت. نزد احمد از او بدگويى كردند [كه او شيعه بوده و به خاندان عصمت و طهارت محبت بيش از اندازه دارد]، احمد در پاسخ گفت: سبحان اللّه! او مردى است كه گروهى از
1) . تهذيب التهذيب: 6 / 178 - 179 / ش 401. ابن حجر در لسان الميزان تصريح مىكند كه تضعيف أزدى به جهت تشيع وى بوده است. وى مىنويسد: «عبدالرحمن... وعنه الدوري والبغوي، وثقه ابن معين وضعّفه غيره للتشيع»؛ لسان الميزان: 7 / 281 / ش 3757.
اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را بسيار دوست مىدارد [و اين با وثاقت منافاتى ندارد، من معتقد هستم] او ثقه است. سهل بن على دورى گفت: از يحيى بن معين شنيدم كه مىگفت: كسى به سوى شما مىآيد كه عبدالرحمن بن صالح نام دارد، او ثقه، بسيار راستگو و شيعه است [و در راستگويى چنان است كه] اگر از آسمان بر زمين سقوط كند نزد وى بهتر از آن است كه حتى به مقدار نصف حرفى سخنى دروغ بگويد. محمّد بن موسى بربرى گويد: بارها مشاهده كردم كه يحيى بن معين در راهرو منزل عبدالرحمن بن صالح نشسته و احاديث وى را مىنويسد. حسين بن محمّد بن فهم گويد: خلف بن سالم به يحيى بن معين گفت: آيا به نزد عبدالرحمن بن صالح برويم؟ يحيى بن معين او را از اين كار نهى كرد و گفت: نزد وى هفتاد حديث هست كه من به چيزى از آنها گوش ندادهام. ابن محرز به نقل از يحيى بن معين گويد: اشكالى به عبدالرحمن بن صالح وارد نيست. ابوحاتم گويد: او راستگو است.
موسى بن هارون گويد او ثقه بود و معايب همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و اصحاب ايشان را نقل مىكرد... و على بن محمّد بن حبيب به نقل از صالح گويد: وى بسيار راستگو است. و آجرى از ابوداوود نقل مىكند كه نظر من بر آن نبود كه احاديث عبدالرحمن بن صالح را بنويسم [زيرا وى] كتابى در معايب اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گردآورده است. و بار ديگر از او ياد كرد و گفت: او مرد بدى بود. ابن حبّان وى را در شمار راويان ثقه در كتاب الثقات آورده است. ابن عدى مىگويد: عبدالرحمن بن صالح در ميان كوفيان معروف و مشهور بود و كسى او را به ضعف در حديث ياد نمىكرد و در اين باره متهم نمىساخت، جز اينكه وى در آتش
مذهب تشيع خود مىسوخت. حضرمى و ديگران گويند: عبدالرحمن بن صالح به سال دويست و سى و پنج هجرى درگذشت.
بنابراين عبدالرحمن بن صالح أزدى به اتفاق تمام عالمان رجالى اهل تسنن ثقه و راستگو است و هيچ ضعفى در او وجود ندارد. چنين شخصى تنها به جرم دوست داشتن اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم بايد طرد شود و احاديث وى فقط به خاطر صداقت در بازگو كردن برخى حقايق تاريخى نقل نگردد. ابوداوود احاديث اين راوىِ ثقه و راستگو را ذكر نكرده و از او به بدى ياد مىكند، چرا كه وى در قالب كتابى، گوشهاى از واقعيات زندگى اصحاب پيامبر را بازگو ساخته است.(1)مثلاً وى شرابخوارى برخى صحابه را منعكس كرده است!(2)از عبدالرحمن بن صالح به بدى ياد مىشود، زيرا احاديثى را گردآورده است كه بازگوكننده بدى برخى از زنان پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم است.(3)يكى از جرمهاى وى داشتن كينه نسبت به عثمان است.(4) حال اگر صحابه پيامبر مرتكب كبيره شدهاند، گناه عبدالرحمن چيست كه گزارش كارهاى آنان را نقل كرده است؟! آيا رواست كه احاديث پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلّم فقط به اين دليل كه راوى آن در عين وثاقت و راستگويى، برخى معايب صحابه را نيز بازگو كرده است ترك شود؟ متأسفانه تعصب برخى از دانشمندان سنى به قدرى است كه حتى به احمد بن حنبل اعتراض مىكنند و او را به خاطر رفت و آمد با عبدالرحمن بن صالح مورد
1) . ر.ك: ميزان الإعتدال: 2 / 569 / ش 4889؛ الكامل ابن عدى: 4 / 320؛ تاريخ بغداد: 10 / 260.
2) . ر.ك: السنن الكبرى بيهقى: 8 / 305.
3) . ر.ك: تاريخ الإسلام: 17 / 240؛ تاريخ بغداد: 10 / 261؛ تهذيب الكمال: 17 / 181 و منابع ديگر.
4) . ر.ك: ميزان الإعتدال: 2 / 569 / ش 4889؛ الكامل ابن عدى: 4 / 320؛ تاريخ بغداد: 10 / 260.
ملامت و سرزنش قرار مىدهند!(1)تحريف كتابهاى عالمان گذشته خود نيز در راستاى همين تعصب قرار دارد به طورى كه بخشى از كلام احمد بن حنبل درباره عبدالرحمن بن صالح را از كتاب تهذيب التهذيب حذف كردهاند! البته اين در صورتى است كه خود ابن حجر چنين تصرفى نكرده باشد. به هر تقدير اين تحريفى است كه از جانب آنان صورت گرفته است. عبارت منقول از احمد بن حنبل در اين كتاب چنين است:
«سبحان اللّه رجل أحبّ قوما من أهل بيت النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وهو ثقة»؛(2) و حال آنكه به نقل از احمد در منابع ديگر آمده است:
سبحان اللّه! رجل أحبّ قوما من أهل بيت النبي صلى اللّه عليه وآله وسلّم. نقول له لا تحبّهم؟! هو ثقة؛(3) سبحان اللّه! او مردى است كه گروهى از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را بسيار دوست مىدارد. آيا به او بگويم كه ايشان را دوست نداشته باشد؟! او ثقه است.
سالوس نيز در نقل عبارات ابن حجر دست به تحريف و تقطيع زده و برخى از توثيقات را ذكر نكرده است. به عنوان نمونه شهادت يحيى بن معين به راستگويى عبدالرحمن بن صالح را در كتاب خود نياورده است. يحيى بن معين درباره عبدالرحمن بن صالح گفته بود: «اگر او را از آسمان بر زمين سقوط كند نزد وى بهتر از آن است كه حتى به مقدار نصف حرفى سخنى دروغ بگويد».
يكى ديگر از راويانى كه در سلسله اسناد روايات طبرى مورد خدشه قرار گرفته، محمّد بن سليمان است. وى از رجال ترمذى، نسائى و ابن ماجه است. مزّى در تهذيب الكمال مىنويسد:
محمّد بن سليمان... قال أبو حاتم لا بأس به يكتب حديثه ولا يحتج به... وذكره ابن حبّان في كتاب الثقات... روى له الترمذي والنسائي وابن ماجه؛(1) محمّد بن سليمان... ابوحاتم گويد: اشكالى بر او وارد نيست و حديثش نوشته مىشود، ولى به او احتجاج نمىشود... ابن حبّان او را در شمار راويان ثقه در كتاب الثقات آورده است... و ترمذى، نسائى و ابن ماجه از وى روايت مىكنند.
ابن حجر عسقلانى نيز او را راستگو دانسته است. وى در تقريب التهذيب مىنويسد:
صدوق يخطىء... ت س ق؛(2) راستگو است، اما خطا مىكند... وى از رجال ترمذى، نسائى و ابن ماجه قزوينى است.
پس محمّد بن سليمان از نظر ابن حجر عسقلانى راستگو است و احيانا در نقل حديثى از وى خطايى مشاهده شده است. ابوحاتم تصريح مىكند كه اشكالى به وى وارد نيست و ابن حبّان او را از ثقات شمرده و در كتاب
الثقات از وى نام برده است.(1)عجلى نيز در معرفة الثقات خود درباره محمّد بن سليمان مىنويسد:
محمّد بن سليمان الأصبهاني كوفي ثقة؛(2) محمّد بن سليمان اصفهانى اهل كوفه و ثقه است.
ذهبى نيز در كتاب ذكر من تكلّم فيه وهو موثّق از محمّد بن سليمان نام مىبرد.(3)اين كتاب - چنان كه از نامش پيداست - در دفاع از راويانى است كه با وجود ثقه بودن، درباره آنان مناقشه كردهاند نگاشته شده است. بنابراين پرواضح است كه هر چند درباره محمّد بن سليمان اصفهانى مناقشاتى وجود دارد، اما وى از نظر عالمان رجالى سنى همچون ابن حجر عسقلانى، ذهبى، ابن حبّان، عجلى و ابوحاتم ثقه است و اشكالى بر او وارد نيست. به علاوه وى از رجال سه كتاب از صحيحهاى شش گانه اهل تسنن مىباشد.
عبداللّه بن عبدالقدّوس را نيز در برخى منابع رجالى به جرم تشيع تضعيف كردهاند، در حالى كه وى از رجال بخارى در تعاليق و ترمذى است(4). بخارى در تاريخ الكبير از او نام برده، اما جرحى درباره وى ندارد.(5)ابن حبّان او را در كتاب ثقات نام مىبرد.(6)
1) . ر.ك: الثقات: 9 / 52.
2) . معرفة الثقات عجلى: 2 / 240 / ش 1603.
3) . ر.ك: ذكر أسماء من تكلّم فيه وهو موثّق: 1 / 162 / ش 300. وى مىنويسد: «محمّد بن سليمان الأصبهاني س: عن التابعين، قال أبو حاتم: «لا بأس به ولا يحتجّ به».
4) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 5 / 265 / ش 516.
5) . ر.ك: التاريخ الكبير: 5 / 141 / ش 424.
6) . الثقات: 7 / 48.
ابن حجر نيز درباره او مىنويسد:
صدوق رمى بالرفض وكان أيضاً يخطىء...خت ت؛(1) بسيار راستگوست و به رفض [= تشيع] متهم شده است، البته خطا هم مىكرد... او از رجال بخارى در تعاليق و ترمذى است.
تا اينجا روشن شد كه تمام شانزده حديث طبرى در اختصاص آيه تطهير به اهل بيت عليهم السلام از نظر سند صحيح و بلا اشكال هستند. طبرى در مقابل اين شانزده حديث، قول ديگرى را مطرح مىكند و مدّعى مىشود كه برخى گفتهاند مصداق اهل بيت در آيه تطهير همسران پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم هستند. وى نيز اين ادعا را تنها به حديثى از عكرمه مستند مىكند. براساس اين حديث، عكرمه در بازارها جار مىزده است كه آيه تطهير درباره همسران پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شده است. براى روشن شدن اعتبار اين قول لازم است اندكى شخصيت عكرمه مورد بررسى قرار گيرد.
عكرمه بربرى از مشهورترين زنادقه است. وى احاديثى را به جهت تمسخر و طعن در دين جعل كرده است كه در ادامه به طور اجمالى به برخى از زواياى شخصيتى وى به نقل از منابع معتبر اهل سنت مىپردازيم.(2)
درباره شخصيت وى مشهور است كه او همواره در اسلام و دين طعن و آن دورا استهزاء مىكرده است. نقل شده است از وى كه مىگفت:
إنّما أنزل اللّه متشابه القرآن ليضلّ به؛(1) به درستى كه خداوند آيات متشابه قرآن را فقط به جهت گمراه ساختن مردم نازل كرده است! و نيز نقل شده است كه در هنگام مراسم حج مىگفت:
وددت أنّي اليوم بالموسم بيدى حربة أضرب بها يمينا وشمالاً - وفي رواية - فاعترض بها من شهد الموسم؛(2) دوست داشتم امروز در حج بودم و شمشيرى به دست گرفته و از چپ و راست مىزدم! در نقلى ديگر آمده است: و به وسيله آن با حاضرين در حج درگير مىشدم! همچنين آمده است:
وقف عكرمة على باب المسجد فقال: ما فيه إلاّ كافر؛(3) عكرمة بر در مسجد ايستاد و گفت: كسى در اين مسجد نيست مگر كافر! درباره وى گفته شده كه نماز نمىخواند، نرد (قمار) بازى مىكرد و آهنگهاى حرام و غنا گوش مىداد. وى انگشتر طلا نيز به دست مىكرده است.(4)
1) . ر.ك: الضعفاء الكبير: 3 / 374؛ ذهبى در سير أعلام النبلاء، جلد 5، صفحه 33، در ذيل اين سخن عكرمه مىنويسد: «قلت: هذه عبارة رديئة، بل إنما أنزله اللّه تعالى ليهدي به المؤمنين وما يضلّ به إلاّ الفاسقين، كما أخبرنا عزّوجلّ في سورة البقرة. قال ابن سعد: كان عكرمة... وليس يحتجّ بحديثه ويتكلّم الناس فيه»؛ همو در ميزان الإعتدال، جلد 3، صفحه 94، در ذيل همين عبارت مىنويسد: «قلت: ما أسوأها عبارة، بل أخبثها، بل أنزله ليهدى به وليضلّ به الفاسقين».
2) . تهذيب الكمال: 20 / 278 - 279، ذيل شماره 4009؛ سير أعلام النبلاء: 5 / 22، ذيل شماره 9.
3) . تاريخ مدينة دمشق: 41/118؛ تهذيب الكمال: 20 / 278، ذيل شماره 4009؛ سير أعلام النبلاء: 5/ 22؛ ذيل شماره 9؛ ميزان الإعتدال: 3 / 95، ذيل شماره 5716؛ تاريخ الإسلام: 7 / 180.
4) . ر.ك: الطبقات الكبرى: 5 / 292؛ تاريخ مدينة دمشق: 41 / 117؛ تهذيب الكمال: 20 / 284، ذيل شماره 4009؛ المعارف ابن قتيبه: 456.
وى مذهب صفريه - كه از غاليان خوارج هستند - را از اهل آفريقا گرفته و آن را به ابن عباس نسبت مىداده است. ذهبى با يك واسطه از يحيى بن معين نقل مىكند كه گفت:
إنّما لم يذكر مالك عكرمة - يعني في «الموطأ» - قال: لأنّ عكرمة كان ينتحل رأي الصفرية؛(1) مالك در موطأ خود از عكرمة يادى نكرده است، چرا كه مذهب عكرمة صفريه بوده است.
وى در تذكرة الحفّاظ نيز مىنويسد:
قد تكلّم فيه بأنه على رأى الخوارج، ومن ثمّ أعرض عنه مالك الإمام ومسلم؛(2) به تحقيق مردم درباره عكرمه بد مىگفتند كه وى بر مذهب خوارج است. از اين رو است كه مالك بن انس و مسلم از نقل احاديث وى را اعراض كردهاند.
عكرمه بر مولاى خود ابن عباس دروغ مىبسته است به طورى كه إبن قتيبه با سند خود از عبداللّه بن حارث نقل كرده است.
دخلت على علي بن عبداللّه بن عباس وعكرمة موثوق على باب كنيف، فقلت: أتفعلون هذا بمولاكم؟ قال: «إنّ هذا يكذب على أبي»؛(3)
بر على بن عبداللّه بن عباس وارد شدم، در حالى كه عكرمة با طناب به در مستراحى بسته شده بود. به او گفتم چرا با غلام خود چنين مىكنيد؟! گفت: «او به پدرم دروغ مىبندد».
و از سعيد بن مسيّب نقل شده كه به غلام خود گفت:
لا تكذب عليّ كما يكذب عكرمة على ابن عباس؛(1) اى غلام، مبادا بر من دروغ ببندى چنان كه عكرمه به ابن عباس دروغ مىبندد! و نيز نقل شده است كه پسر عمر به غلام خود گفت:
إتق اللّه - ويحك يا نافع - ولا تكذب عليّ كما كذب عكرمة على ابن عباس؛(2) از خدا پروا داشته باش. اى نافع، حواست را جمع كن كه به من دروغ نبندى چنان كه عكرمه به ابن عباس دروغ بست! در ترجمه عكرمه نيز تصريحات فراوانى درباره دروغگو بودن او آمده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم.
از عثمان بن مرة نقل شده است كه درباره عكرمه به برادرزادهاش قاسم گفت:
إنّ عكرمة كذّاب؛(3) به تحقيق عكرمه بسيار دروغگو است.
1) . العلل احمد بن حنبل: 2 / 71 / ش 1583؛ تاريخ مدينة دمشق: 41 / 109؛ تهذيب الكمال: 20 / 280، ذيل شماره 4009؛ تهذيب التهذيب: 7 / 237، ذيل شماره 476؛ المعارف (ابن قتيبه): 438.
2) . تهذيب الكمال: 20 / 279، ذيل شماره 4009؛ تاريخ مدينة دمشق: 41/ 107؛ تهذيب التهذيب: 7/237 ذيل شماره 476؛ سير أعلام النبلاء: 5 / 22، ذيل شماره 9.
3) . تهذيب الكمال: 20 / 286، ذيل شماره 4009؛ مقدّمة فتح الباري: 425؛ تاريخ مدينة دمشق: 41 / 106؛ سير أعلام النبلاء: 5 / 28، ذيل شماره 9؛ تاريخ الإسلام: 7 / 178.
وكذّبه مجاهد وابن سيرين ومالك؛(1) مجاهد، ابن سيرين و مالك او را تكذيب كردهاند.
از ابن ابى ذئب نيز نقل شده است:
كان غير ثقة؛(2) وى غير ثقه بود.
وحرّم مالك الرواية عنه؛ مالك نقل روايت از وى را حرام كرده بود.
وأعرض عنه مسلم بن الحجّاج؛ مسلم بن حجاج نيز از وى اعراض كرده بود.
وقال محمّد بن سعد: ليس يحتجّ بحديثه؛(3) محمّد بن سعد گويد: به حديث او احتجاج نمىشود.
بنابراين روشن شد كه احوالات عكرمه سراسر قدح و كذب است و هيچ نكته مثبتى در شرح حال وى وجود ندارد. وضعيت عكرمه در دوران حياتش به گونهاى بوده است كه به هنگام مرگش هيچ كس حاضر به تشييع و تدفين وى نگرديد! در اين باره آمده است كه مرگ وى همزمان با مرگ «كثير عزّه» بود. كثير ترانه خوان و اهل طرب بود و اشعار عاشقانه مىسروده است. با اين حال مردم شهر در تشييع جنازه او شركت كرده و جنازه عكرمه را رها كردند و هيچ كس جسد وى را بر نداشت تا
1) . عمدة القاري: 1 / 8 ؛ المغني في الضعفاء: 2 / 439 / ش 4169؛ غاية النهاية في طبقات القرّاء: 1 / 230.
2) . تاريخ مدينة دمشق: 41/115؛ تهذيب الكمال: 20/ 282، ذيل شماره 4009؛ سير أعلام النبلاء: 5 / 25، ذيل شماره 9؛ ميزان الإعتدال: 3 / 94، ذيل شماره 5716؛ تهذيب التهذيب: 7 / 240، ذيل شماره 476.
3) . مقدّمة فتح الباري: 425؛ تاريخ مدينة دمشق: 41/76؛ سير أعلام النبلاء: 5/33، ميزان الإعتدال: 3/94.
اينكه چهار حمّال سودانى را استخدام كردند تا جنازه وى را بردارند و دفن كنند.(1)داورى درباره شأن نزول آيه تطهير را به وجدانهاى بيدار اهل انصاف وا مىگذاريم تا خود قضاوت كنند كه آيا قول عكرمه كذّاب توان معارضه و مقابله با شانزده حديث صحيح السند را دارد يا خير؟ طبرى اين قول را - كه آيه درباره همسران رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شده است - به احدى جز عكرمه نسبت نداده است.
سيوطى مىنويسد:
وأخرج ابن جرير وابن مردويه عن عكرمة في قوله «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» قال: ليس بالذي تذهبون إليه، إنما هو نساء النبي صلى اللّه عليه وآله وسلّم؛(2) ابن جرير و ابن مردويه از عكرمه نقل مىكنند كه درباره آيه تطهير گويد: حقيقت آن نيست كه شما مىگوييد [مصداق اهل بيت پيامبر خدا، على، فاطمه و حسنين صلوات اللّه عليهم هستند]. همانا مصداق اهل بيت همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هستند.
ظهور اين عبارت در اين است كه به غير از عكرمه، همگان حضرت اميرالمؤمنين، حضرت صديقه طاهره، حضرت امام مجتبى و حضرت سيد الشهداء عليهم السلام را مصداق اهل بيت دانستهاند و عكرمه به تنهايى در مقابل همگان مدّعى بوده است كه مصداق اهل بيت همسران پيامبرند.
با توجه به شرح حال عكرمه، دروغ بودن گفتار وى روشن است.
البته پس از طبرى كوشيدهاند كه اين قول را به افراد ديگرى غير از عكرمه نسبت دهند. از جمله در برخى كتب اهل سنت اين گفته را به ابن سائب كلبى و مقاتل نيز نسبت داده و آن را به روايتى از ابن عباس مستند ساختهاند؛(1)اما اين روايت قطعا دروغ است و با روايات ديگر ابن عباس در تعارض است. پيش از اين يك حديث قطعى الصدور از ابن عباس نقل شد كه براساس آن وى نزول آيه تطهير را درباره اهل بيت عليهم السلام دانسته و آن را از خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام برشمرده است.
ابوحيّان در اين باره مىنويسد:
وقول عكرمة، ومقاتل، وابن السّائب: أنّ أهل البيت في هذه الآية مختص بزوجاته عليه السلام ليس بجيّد، اذ لو كان كما قالوا: لكان التركيب «عنكنّ» و «يطهركنّ»، وإن كان هذا القول مروياً عن ابن عباس، فلعلّه لا يصح عنه؛(2) قول عكرمه، مقاتل و ابن سائب كه مىگويند اهل بيت در اين آيه به همسران پيامبر اختصاص دارد قول خوبى نيست، زيرا اگر واقعيت آنچنان بود كه مىگويند، بايد صيغهها [به صورت جمع مؤنث] «عنكنّ» و«يطهركنّ» مىبود. هر چند كه
1) . زاد المسير: 6 / 198؛ تفسير البغوي: 3 / 528. وى مىگويد: «وقال مجاهد الرجس الشك أراد بأهل البيت نساء النبي صلّى اللّه عليه وآله لأنهن في بيته وهو رواية سعيد بن جبير عن ابن عبّاس». همچنين ملاّ على قارى در شرح شفاء قاضى عياض، پس از اين كه آيه را بيان مىكند، مىنويسد: «أراد بأهل البيت نساء النبي صلّى اللّه عليه وآله، لأنهنّ في بيته وروى ذلك عن ابن عباس»؛ ر.ك: تفسير الخازن: 5 / 259؛ تفسير السراج المنير: 3 / 209؛ تفسير مقاتل بن سليمان: 3 / 45.
2) . تفسير البحر المحيط: 7 / 224.
اين قول از ابن عباس روايت شده است، اما چه بسا استناد اين قول به ابن عباس صحيح نباشد.
بنابراين استناد اين قول به روايت ابن عباس نادرست و از جمله دروغهايى است كه عكرمه به ابن عباس نسبت داده است. به علاوه در نسبت اين قول به مقاتل نيز ترديد جدى وجود دارد. هرچند اگر به فرض محال ثابت شود كه مقاتل چنين نظرى داشته است، باز هم اين قول ارزشى نخواهد داشت، زيرا حال مقاتل نيز همچون عكرمه است و عالمان رجالى اهل سنّت او را تضعيف كردهاند. دارقطنى، عقيلى، ابن جوزى و ذهبى او را در زمره ضعفا ذكر كردهاند و ذهبى پس از نقل عالمان رجالى بر جرح مقاتل درباره وى مىنويسد:
قلت: أجمعوا على تركه؛(1) همه بر ترك روايات وى اجماع دارند.
پيشتر در جلد نخست همين كتاب، در بررسى احوالات مفسّران اهل سنت به شرح حال مقاتل نيز پرداختيم.(2)
محمّد بن سائب كلبى همان كسى است كه او را به خاطر تأليف كتابى در انساب صحابه تضعيف كرده و به رفض و تشيّع متهم ساختهاند. پيش از اين ضمن بررسى احوالات عطيه عوفى به ترجمه كلبى نيز اشاره شد.
متأسفانه عالمان سنى گاه كلبى را با متهم ساختن به تشيع تضعيف مىكنند و مدّعى مىشوند كه بر ترك او اجماع وجود دارد، و گاهى نيز به دروغ او را به همراه
عكرمه كذّاب معرفى مىكنند. چنان كه پيشتر گفتيم، ابن جوزى مىگويد عكرمه، ابن سائب و مقاتل بر اين باورند كه آيه تطهير درباره همسران پيامبر نازل شده و مصداق اهل بيت در آيه زنان پيامبر هستند. اما اين گفتار قطعا باطل است، زيرا طبرى كه از لحاظ زمانى مقدم بر ابن جوزى است اين قول را فقط به عكرمه نسبت داده است. علاوه بر آن قرطبى در تفسير خود تصريح مىكند كه از ديدگاه ابن سائب كلبى، آيه تطيهر به اهل بيت پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم (يعنى اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام) اختصاص دارد. در تفسير قرطبى آمده است:
وقد اختلف أهل العلم في أهل البيت، من هم؟ فقال عطاء وعكرمة وابن عباس: هم زوجاته خاصة لا رجل معهنّ... وقالت فرقة منهم الكلبي: هم علي وفاطمة والحسن والحسين عليهم السلام خاصّة؛(1) و اهل علم درباره مصداق اهل بيت اختلاف كردهاند... و گروهى كه كلبى از آنهاست مىگويند: اهل بيت منحصرا على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام هستند.
بنابراين نسبت دادن اين قول - كه مصداق اهل بيت همسران پيامبرند - به ابن سائب كلبى، دروغى بيش نيست.
با دقت در گفتار قرطبى خواهيم ديد كه وى از يك سو تصريح مىكند كه ابن سائب مصداق اهل بيت را منحصر در اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام مىداند، و از سوى ديگر مدّعى است كه از نظر «عطاء بن ابى رباح» مصداق اهل بيت، همسران پيامبر هستند.(2)
نسبت اين قول به عطا نيز به يقين صحيح نيست، زيرا بر اساس حديثى كه احمد بن حنبل از عطا نقل مىكند، وى مصداق اهل بيت را فقط اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه، امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام دانسته است.
احمد بن حنبل در اين باره به نقل از عطاء بن ابيرياح مىنويسد:
حدّثني من سمع أم سلمة تذكر أن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان في بيتها، فأتته فاطمة ببرمة فيها خزيرة فدخلت لها عليه فقال لها: أدعي زوجك وابنيك، قالت: فجاء علي والحسين والحسن فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة وهو على منامة له على دكان، تحته كساء له خيبري. قالت: وأنا أصلّي في الحجرة، فأنزل اللّه عزّوجلّ هذه الآية «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»قالت: فأخذ فضل الكساء فغشّاهم به، ثمّ أخرج يده فألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصّتي فاذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً، أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً». قالت: فأدخلت رأسي البيت، فقلت: وأنا معكم يا رسول اللّه؟ قال: «إنّك إلى خير، إنّك إلى خير»؛(1) عبداللّه از پدرش، از عبداللّه بن نمير، از عبدالملك ابن ابى سليمان، از عطاء بن ابى رباح حديث كرد كه گفت: كسى كه از امّ سلمه شنيده بود براى من نقل كرد كه: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در منزل امّ سلمه بود كه فاطمه عليها السلام با ديگى
1) . مسند أحمد: 6 / 292. همچنين ر.ك: فضائل الصحابة: 2 / 587 / ح 994؛ تاريخ مدينة دمشق: 13 / 205؛ تفسير الثعلبي: 8 / 42؛ شواهد التنزيل: 2 / 128 / ش 760؛ تفسير ابن كثير: 3 / 492؛ أسباب النزول: 239.
سنگى كه در آن خزيره (نوعى سوپ) بود آمد و بر ايشان وارد شد. پيامبر به ايشان فرمود كه همسر و دو پسرت را دعوت كن. امّ سلمه گويد: على، حسن و حسين عليهم السلام آمدند و بر ايشان وارد شده نشستند و مشغول خوردن آن غذا شدند. پيامبر در مكانى كه جاى خواب ايشان بود نشسته و يك عباى خيبرى زير ايشان بود. امّ سلمه گويد: من در آن اتاق نماز مىخواندم كه خداوند اين آيه را نازل فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». سپس پيامبر گوشه عبا را بر سر ايشان كشيد و دست خود را بيرون آورده و به آسمان بلند كرده، عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت و خواص من هستند، پس پليدى را از ايشان دور كن و آنها را كاملاً پاك و پاكيزه ساز. خداوندا، اينان اهل بيت و خواص من هستند، پس پليدى را از ايشان دور كن و آنها را كاملا پاك گردان». امّ سلمه گويد: من سرم را داخل اتاق كردم و عرضه داشتم: اى رسول خدا، آيا من نيز با شما (اهل بيت) هستم؟ فرمود: «تو عاقبت به خير هستى، تو عاقبت به خير هستى».
محقّق كتاب فضائل الصحابه نيز در ذيل حديث، اسانيد فراوانى براى روايت عطا از امّ سلمه ارائه كرده است.(1) طبرانى در معجم الكبير و طحاوى در مشكل الآثار نيز روايت عطا از امّ سلمه را نقل كردهاند. براساس اين احاديث، روشن است كه عطا هرگز همسران پيامبر را مصداق اهل بيت نمىدانسته، بلكه اهل بيت در نظر او فقط اميرالمؤمنين، حضرت صديقه طاهره، امام مجتبى و حضرت سيدالشهدا عليهم السلام هستند.
بنابراين روشن شد كه تنها عكرمه مدّعى بوده كه مصداق اهل بيت همسران پيامبرند و غير از او أحدى چنين ادعايى نداشته است. انگيزه عكرمه نيز براى اين
1) . ر.ك: همان، پاورقى.
ادعا بسيار روشن است، زيرا وى از خوارج و دشمنان اهل بيت است و از آنجا كه به اتفاق تمام عالمان رجالى اهل سنت، عكرمه شخصى فاسق و دروغگو بوده است، از اين رو نه تنها قول وى قابل اعتماد نيست، بلكه به جهت كذّاب بودن وى لازم است خلاف قول او عمل شود.
تا اينجا روشن شد كه براساس احاديث فراوان و قطعى الصدور و با دلالتى روشن، مصداق اهل بيت حضرت اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهم السلام هستند و قول عكرمه كذاب نيز هرگز توان مقابله با اين احاديث را ندارد. غير از عكرمه نيز احدى از صحابه و تابعين همسران پيامبر را مصداق اهل بيت معرفى نكردهاند، حتى خود همسران نبى اكرم نيز هرگز چنين ادعايى نداشتهاند. احاديث مربوط به اين قول در مصادر معتبرى همچون صحيح مسلم، مسند أحمد و تفسير طبرى و... موجود است.
از همين رو است كه ابن كثير نتوانسته از اين احاديث چشم پوشى كند و آنها را ناديده بگيرد. از سوى ديگر محروم دانستن همسران پيامبر از اين فضيلت به مذاق وى خوش نمىآيد، بنابراين او تلاش كرده كه بين اين دو قول جمع كند تا اولاً اختصاص اين فضيلت به اهل بيت پيامبر صلى اللّه عليه وآله را نفى كند، و ثانيا براى برخى از همسران پيامبر فضيلتى دست و پا كند.
ابن كثير ادعا مىكند كه آيه تطيهر نه به اهل بيت اختصاص و نه به همسران رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم، بلكه داراى معنايى اعم است كه هم شامل اهل بيت پيامبر مىشود و هم همسران ايشان را در برمىگيرد. وى با استناد به سياق آيات، همسران پيامبر را داخل در اهل بيت مىشمارد و روايات مربوط به شأن نزول آيه را
نص صحيح مىداند، از اين رو مىگويد هم بايد به سياق آيات توجه كنيم و هم به نص آيات. جمع بين سياق و نص نيز آن است كه هم همسران پيامبر و هم اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا و حسنين عليهم السلام را مصداق اهل بيت بدانيم.
وى مىنويسد:
وروى ابن جرير عن عكرمة، أنه كان ينادي في السوق: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» نزلت في نساء النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خاصة... وقال عكرمة: من شاء باهلته أنها نزلت في شأن نساء النبي صلى اللّه عليه وآله وسلّم، فإن كان المراد أنهنّ كنّ سبب النزول دون غيرهنّ، فصحيح؛ وإن أريد أنهنّ المراد فقط دون غيرهنّ، ففي هذا نظر. فإنّه قد وردت أحاديث تدلّ على أنّ المراد أعم من ذلك؛(1) ابن جرير از عكرمه روايت كرده كه وى در بازار جار مىزد كه آيه «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» فقط درباره همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شده است... عكرمه مىگفت: هر كس با اين نظر كه آيه تطهير فقط درباره همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شده است مخالف است، من حاضر هستم با او مباهله كنم. اگر مراد عكرمه اين باشد كه فقط همسران پيامبر سبب نزول آيه هستند نه ديگران صحيح است. اما اگر قائل باشد مراد از اهل بيت فقط آنها هستند كه نه ديگران، اين سخن محل نظر است، زيرا احاديثى در اين زمينه وارد شده كه دلالت دارند بر اينكه مراد از اهل بيت اعم از همسران پيامبر است.
1) . تفسير ابن كثير: 3 / 491 - 492.
ابن كثير در اين عبارت تلويحا عكرمه را رد مىكند، اما تعصب او مانع از تصريح و اذعان وى به كذب عكرمه شده است. ابن كثير پس از اين عبارت، تعداد زيادى از روايات را مطرح مىكند كه هر يك از آنها در اختصاص آيه به پيامبر، اميرالمؤمنين، حضرت صديقه طاهره، و حسنين عليهم السلام صريحاند. وى در ادامه مىنويسد:
ثمّ الذي لا يشكّ فيه من تدبّر القرآن، أنّ نساء النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم داخلات في قوله تعالى: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا»، فإنّ سياق الكلام معهنّ؛(1) سپس هركس در قرآن تدبر كند، شك نمىكند كه همسران پيامبر صلى اللّه عليهوآله وسلّم در آيه «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» داخل هستند، چرا كه سياق كلام با آنان است.
ابنكثير نزول آيه تطهير درباره اهلبيت را نعمت، غنيمت و رحمت دانسته و مىنويسد:
عائشة الصديقة بنت الصديق رضي اللّه عنهما أولاهنّ بهذه النعمة، وأحظاهنّ بهذه الغنيمة، وأخصهنّ من هذه الرحمة العميمة، فإنّه لم ينزل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم الوحي في فراش امرأة سواها، كما نصّ على ذلك صلوات اللّه وسلامه عليه. قال بعض العلماء رحمه اللّه: لأنّه لم يتزوّج بكراً سواها، ولم ينم معها رجل في فراشها سواه صلّى اللّه عليهوآله وسلّم ورضياللّه عنها، فناسب أن تخصّص بهذه المزيّة، وأن تفرّد بهذه المرتبة العلية، ولكن إذا كان أزواجه من أهل بيته، فقرابته أحقّ بهذه التسمية؛(2)
عايشه دختر ابوبكر به اين نعمت سزاوارتر و از اين غنيمت بهره مندتر و به اين رحمت شامل مخصوصتر است، زيرا - چنان كه پيامبر صلوات اللّه وسلامه عليه وآله به اين امر تصريح فرموده است - وحى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در منزل زنى غير از او نازل نشده است. برخى از علما گفتهاند: اين امر بدان سبب است كه هيچ زن باكرهاى غير از او با پيامبر ازدواج نكرد و هيچ مردى غير از پيامبر در بستر او نخوابيد، پس مناسب است به اين مزيت اختصاص يابد و تنها او به اين مرتبه والا برسد، ليكن اگر همسران پيامبر از اهل بيت او باشند، پس خويشاوندان پيامبر براى اين نامگذارى سزاوارتراند.
به واقع اينگونه سخن گفتن درباره همسران پيامبر و چنين منقبت سازى و فضيلت تراشى براى عايشه چه وجهى دارد؟! با وجود نصوص معتبر و فراوان درباره مصداق اهل بيت، آيا سياق توان معارضه با نصوص را دارد؟ آيا به صرف فضيلت سازى براى همسران پيامبر مىتوان برخلاف نصّ صريح ايشان، همسران پيامبر را داخل در اهل بيت به شمار آورد؟
روشن شد كه ابن كثير قول خود را به سياق آيات مستند ساخته است و هيچ حديثى از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلّم و يا گفتارى از صحابه را براى اثبات اين مدّعا ارائه نكرده است. اما ابن جوزى در تفسيرش اين قول را به يكى از مفسّران در طبقه تابعين، يعنى ضحّاك بن مزاحم نسبت داده است.(1)پس اين قول هرگز به
1) . ر.ك: زاد المسير: 6 / 198.
حديث پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم واصحاب و ازواج ايشان مستند نيست و به هيچ مفسّرى جز ضحّاك نيز نسبت داده نشده است.
با اين وجود نسبت اين قول به ضحّاك نيز صحيح نيست؛ چرا كه با احاديثى كه وى در اين زمينه نقل كرده منافات دارد. سيوطى مىنويسد:
وأخرج ابن جرير وابن أبي حاتم عن قتادة... قال: وحدّث الضحّاك بن مزاحم رضي اللّه عنه أنّ نبيّ اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان يقول: «نحن أهل بيت طهّرهم اللّه من شجرة النبوّة وموضع الرسالة ومختلف الملائكة وبيت الرحمة ومعدن العلم»؛(1) ابن جرير و ابن أبى حاتم آوردهاند... و ضحّاك بن مزاحم نقل كرد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىفرمود: «ما اهل بيتى هستيم كه خداوند آنها را پاك گردانيده است. همانان كه درخت نبوت، جايگاه رسالت، محل رفت و آمد ملائكه، خانه رحمت و معدن علم هستند».
هرگز كسى ادعا نكرده است كه همسران پيامبر معصومند و خداوند آنان را پاك گردانيده است؛ پس وقتى ضحاك بن مزاحم اين حديث را از پيامبر نقل مىكند، نمىتوان به ضحاك نسبت داد كه وى همسران پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم را از مصاديق اهل بيت مىداند. بر فرض پذيرش اين سخن كه نظر ضحاك در اين باره همين است، باز قول او ارزشى ندارد، زيرا شخصيت وى نزد رجاليان سنى مخدوش است. پيش از اين در جلد نخست از همين نوشتار، ضمن بررسى شخصيت مفسّران سنى، به شخصيت ضحّاك نيز پرداختيم، اما به مناسبت به شرح حال اجمالى وى اشاره مىكنيم.
1) . الدرّ المنثور: 5 / 199.
ابن جوزى او را در كتاب الضعفاء والمتروكين نام برده است.(1) ابوجعفر عقيلى نيز از وى در الضعفاء الكبير نام مىبرد.(2) نام او همچنين در المغنى فى الضعفاء آمده است.(3) به علاوه، در اينكه وى ابن عباس را درك كرده باشد ترديد جدى وجود دارد. برخى گفتهاند هيچ يك از صحابه با او سخن نگفتهاند. يحيى بن سعيد نيز درباره او مىگويد:
كان الضحّاك عندنا ضعيفا؛(4) ضحاك نزد ما ضعيف است.
بنابراين قول ابن كثير هيچ مستندى جز سياق آيه ندارد كه آن هم با وجود نصّ، ارزش و اعتبارى نخواهد داشت.
با توجه به مباحث بالا، گفتار ابن كثير به چند دليل مردود است كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىشود:
1 - اين گفتار با نصّ صريح رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم مخالف است؛ 2 - برخلاف فهم اهل بيت عليهم السلام است؛ 3 - برخلاف فهم بسيارى از بزرگان صحابه است؛ 4 - با اقرار همسران پيامبر و حتى عايشه در تعارض است؛ 5 - با اقرار عالمان بزرگ سنى ناسازگار است؛
6 - برخلاف اتّفاق مفسّران و محدّثان است؛ 7 - برخلاف قاعده علمى مورد پذيرش همگان است، چرا كه تقسيم قاطع شركت است. براساس احاديث صحيح موجود در منابع معتبر سنّيان، وقتى امّ سلمه يا عايشه از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلّم درخواست كردند كه پيامبر آن دو را نيز به زير كساء راه دهد، پيامبر اكرم فرمود: أنت من أزواج رسول اللّه، هؤلاء أهل بيتي؛ 8 - تمسّك ابن كثير به سياق آيه با وجود دليل معتبر، بر خلاف اين قاعده مسلم است كه سياق هرگز نمىتواند در برابر دليل مقاومت كند؛ زيرا سياق در جايى مطرح مىشود كه دليلى وجود نداشته باشد. به عبارت ديگر سياق يك قرينه عرفى براى فهم مطلب است و اگر درباره مطلبى نص رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم، يا اقرار صحابه و يا اقرار همسران پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم وجود داشته باشد، هرگز جايى براى اجراى سياق باقى نمىماند؛ 9 - اين سخن وى بر خلاف احاديث فراوان و مستفيض و بلكه متواتر است؛ 10 - اساسا بحث سياق نيز درباره اين آيه منتفى است و احاديث فراوانى كه در حد تواتر هستند بر اين واقعيت گواهند كه به هنگام جمعآورى قرآن، آيه تطهير در محل مناسب خود قرار نگرفته است.(1)
همچنين محل آيه تطهير نيز مورد ترديد است. البته اين سخن هرگز به معناى تحريف قرآن نيست، چرا كه به اعتقاد ما قرآن مجيد تحريف نشده و هرگز زياده و نقصانى در آن صورت نگرفته است؛ زيرا خداوند حافظ قرآن است و احدى نتوانسته و نمىتواند تا روز قيامت در آن دخل و تصرف كند. اين موضوع به تفصيل در كتاب مستقلى با عنوان «التحقيق فى نفى التحريف» توسط نگارنده مطرح و اثبات شده است. با اين وجود كسى هم نمىتواند ادعا كند كه آيات قرآن موجود به ترتيب نزول مرتب شدهاند.
براى اين مدّعا دو شاهد وجود دارد:1) . از مسلمات تاريخ استكه قرآن موجود در دوران حكومتعثمان وتوسط زيدبن ثابت جمعآورى شده است و اين جمع آورى به ترتيب نزول نبوده است. بنابراين هرگز نمىتوان گفت كه آيات قرآن در محلى كه خداوند نازل كرده قرار گرفتهاند. به عنوان مثال درباره محل مناسب دو آيه اكمال و تبليغ ترديد اساسى وجود دار د.
شاهد اوّل: اختلاف تعبير و عوض شدن ضماير.
در آيات قبل و فراز ابتدايى آيه مورد بحث و نيز آيات پس از آن، ضماير جمع مؤنث به كار رفته است و خداوند در اين آيات تذكّرات و دستوراتى به همسران پيامبر مىدهد. در فراز پايانى آيه مورد بحث، به يك باره تعابير تغيير پيدا مىكند و ضماير به صورت مذكر به كار مىرود. به عبارت ديگر با يك نگاه اجمالى به سوره احزاب روشن مىشود كه از آيه «بيست و هشتم» تا آيه «سى و چهارم» به مطالبى درباره همسران پيامبر اشاره دارد و در تمام اين آيات ضماير به صورت جمع مؤنث به كار رفته است و در اين ميان تنها در فراز پايانى آيه «سى و سوم»، ضماير عوض شده است. از اين اختلاف تعبير و عوض شدن ضماير مىتوان استفاده كرد كه احتمالاً اين آيه در محل مناسب خود قرار نگرفته است. به علاوه به كار رفتن ضماير جمع مذكر حاكى از آن است كه اين قسمت از آيه ارتباطى با همسران پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلم ندارد. برخى در مقام پاسخ به اين اشكال برآمده و گفتهاند كه چون شخص رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلّم داخل در اهل بيتاند، ضماير از باب تغليب به صورت مذكر به كار رفته است. اما اين توجيه درباره قول عكرمه و طرفداران نظريه وى كاملاً نا موجّه است؛ زيرا آنان قائلند كه عنوان اهل بيت صرفا به ازواج رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلّم اختصاص دارد و روشن است كه حضرت خاتم الأنبياء صلى اللّه عليه وآله وسلم داخل در ازواج النبّى نيست.
اما شاهد دوم بر اينكه فراز مورد بحث در محل مناسب خود قرار نگرفته آن است كه اگر آيه مورد بحث را از ميان آيات جدا كنيم، هيچ خللى به محتواى آيات وارد نمىشود. بنابراين علاوه بر دلايلى كه بر نادرستى گفته ابن كثير اقامه شد، اساسا مستند وى كه همان بحث سياق آيات بود نيز در اينجا
مورد ترديد جدى است و با وجود شواهدى كه احتمال نا مرتّب بودن اين آيات را تقويت مىكنند، هرگز نمىتوان در اين باره سياق را قرينهاى بر فهم آيه دانست؛ آن هم سياقى كه با احاديث صحيح السند در كتب معتبر سنى در تعارض آشكار است.
تا اينجا روشن شد كه براساس روايات متعدد و فراوان موجود در منابع معتبر اهل سنت، آيه مبارك تطهير به اهل بيت، يعنى پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلّم، اميرالمؤمنين، حضرت صديقه طاهره، حضرت امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام اختصاص دارد.
اكثر اين روايات به اقرار ناقلان آنها - كه هر يك از آنان در زمره انديشمندان بزرگ و معتبر اهل سنت به شمار مىروند - صحيح هستند. صحت برخى از روايات نيز از سكوت و عدم خدشه در سند آن از ناحيه محدّثان اهل سنت ثابت مىشود؛ زيرا اگر محدّثى چند حديث را در يك مسأله - به ويژه در مسائل اختلافى - مطرح ساخته و در بخشى از احاديث مناقشه سندى داشته باشد و در بخش ديگر سكوت كند، به روشنى مىتوان از سكوت وى نتيجه گرفت كه اسانيد آن احاديث قوى و صحيح بوده است.
در بسيارى از موارد نيز كه اقرار به صحّت وجود نداشت و يا محدّث درباره حديث خدشه كرده بود، باز هم بر اساس مبانى رجالى اهل تسنن روشن شد كه اين احاديث نيز به راحتى قابل تصحيح هستند.
علاوه بر مطالب بالا، در متن و محتواى اين احاديث نيز قرائن فراوانى بر مدّعاى ما وجود دارد كه از آن جمله مىتوان به موارد زير اشاره كرد:
1- رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم على رغم حضور ديگران، كساء را فقط بر روى اين عدّه خاص قرار داده و عرضه داشت: أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي.
2- با وجود اينكه همسران پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلم در منزل بودند، پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلم به حضرت صدّيقه طاهره سلام اللّه عليها امر مىكند كه به سراغ همسر و فرزندانش برود كه خود نشانگر اين است كه اگر اهل بيت اختصاص به اين بزرگواران نداشت، حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها مىتوانستند ديگران را نيز خبر كنند؛ و يا رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم مىتوانستند به دختر بزرگوار خويش امر كند كه ديگران را نيز بخواند؛ اما نه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم چنين دستورى دادند و نه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها چنين اقدامى كردند.
3- وقتى برخى از همسران پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم ورود به جمع اهل بيت عليهم السلام را تقاضا كردند، حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلّم با تعبير «تنحّي»، يعنى دور شو، ايشان را از ورود به آن جمع باز داشتند.
4- تعابيرى همچون: «أنت على مكانك»، «أنت من أزواج رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلّم»، «أنت من أهلي وهؤلاء أهل بيتي» و مواردى ديگر از اين قبيل همه گوياى اين واقعيت هستند كه عنوان اهل بيت اختصاص به اين پنج بزرگوار دارد.
5 - همچنين پس از ردّ نظريه عكرمه، روشن شد كه گفتار ابن كثير به هيچ حديثى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و يا احدى از صحابه مستند نيست و او صرفا به سياق آيات استناد مىكند كه نادرستى مدّعاى وى نيز ثابت شد.
عدهاى از انديشمندان بزرگ اهل سنت، پس از نقل روايات مربوط به شأن نزول آيه تطهير، تصريح كردهاند كه اهل بيت در اين آيه به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم
حضرت اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام اختصاص دارد. از آن جمله مىتوان به انديشمندان زير اشاره كرد:
1 - ابن حبّان صاحب كتاب الصحيح؛ 2 - تقى الدين مقريزى. وى كتابى دارد با عنوان ما لأهل البيت من الحقوق. اين كتاب كم حجم، اما بسيار مفيد است و با عنوان فضل آل البيت چاپ شده است.
در نسخه اصلى كتاب مقريزى، مؤلف تصريح مىكند كه آيه تطهير به اهلبيت عليهمالسلام اختصاص دارد. نسخه خطى اين كتاب در كتابخانه مركزى اتريش موجود است كه مرحوم والد - آنگاه كه براى معالجه به اتريش سفر كرده بودند - اين كتاب را مطالعه كرده است. تصريح مقريزى به نزول آيه تطهير درباره اهل بيت عليهم السلام، در يادداشتهاى ايشان موجود است. اما ظاهرا در چاپ موجود، در اين باره تحريف صورت گرفته است.
3 - طحاوى. ابوجعفر احمد بن محمّد بن سلامه مصرى حنفى (م 321 ه-) از عالمان بزرگ و معتبر نزد اهل سنت است. ذهبى درباره او مىنويسد:
الطحاوي الإمام العلاّمة، الحافظ الكبير، محدّث الديار المصريّة وفقيهها... ذكره أبو سعيد بن يونس فقال عداده في حَجْر الأزد، وكان ثقة ثبتا فقيها عاقلاً لم يخلّف مثله....
قلت: من نظر في تواليف هذا الإمام علم محلّه من العلم وسعة معارفه؛(1) طحاوى پيشوايى بسيار دانشمند و حافظى بزرگ و محدّث و فقيه سرزمين مصر بود... ابوسعيد بن يونس او را ياد كرده و گفته است:
1) . سير أعلام النبلاء: 15 / 27 - 30 / ش 15.
او از قبيله حَجْر الأزد بود. وى ثقه و در ثبت و ضبط روايات دقيق، فقيه و عاقل بود. نظير وى كسى نيامده است... .
مىگويم هركس در تأليفات اين پيشوا بنگرد، جايگاه علمى و وسعت دانشهاى او را درمىيابد.
طحاوى در كتاب خود بابى با عنوان «باب بيان مشكل ما روى عنه عليه السّلام في المراد بقوله تعالى «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» من هم؟» باز مىكند. وى ابتدا از سعد بن ابى وقّاص نقل مىكند كه گفت:
لمّا نزلت هذه الآية، دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا وفاطمة وحسنا وحسينا عليهم السلام وقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي»؛ وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را خواند و عرضه داشت: «بارالها! اينان اهل بيت من هستند».
طحاوى در ذيل اين حديث مىنويسد:
ففي هذا الحديث أنّ المرادين بما في هذه الآية، هم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وعليّ وفاطمة وحسن وحسين عليهم السلام؛(1) از اين حديث استفاده مىشود كه مراد از آنچه در اين آيه آمده است، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام هستند.
سپس نقل مىكند كه امّ سلمه به نزول آيه درباره اهل بيت عليهم السلام تصريح كرده است. وى در ادامه احاديث فراوانى از امّ سلمه نقل مىكند. در احاديث امّ سلمه آمده است كه ايشان از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پرسيدند: «آيا من نيز از اهل بيت هستم؟» پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمودند:
1) . مشكل الآثار: 2 / 258 / ح 644.
«إنّك من أزواج النبي»؛ تو از همسران پيامبر هستى. خود امّ سلمه پس از نقل جواب رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم مىگويد:
ما قال: إنّك من أهل البيت؛(1) نفرمود تو از اهل بيت هستى.
يا در روايت ديگرى مىگويد: كساء را بالا زدم تا داخل شوم، آن گاه رسول خدا عبا را كشيد و فرمود: «تو زن خوبى هستى».(2) و در روايت ديگرى امّ سلمه مىگويد: به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عرض كردم: اى رسول خدا، آيا من از اهل بيت هستم؟ پيامبر فرمودند: «تو در نزد خداوند خوبى». من دوست داشتم كه مىفرمودند، بله و آن نزد من از هر آنچه آفتاب بر آن طلوع و غروب مىكند دوست داشتنىتر بود.
طحاوى پس از نقل اين احاديث مىگويد:
فدلّ ما روينا في هذه الآثار ممّا كان من رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم إلى أم سلمة ممّا ذكر فيها، لم يرد به أنّها كانت ممّا أريد به ممّا في الآية المتلوة في هذا الباب، وأن المرادين بما فيها، هم رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم وعليّ وفاطمة وحسن وحسين عليهم السّلام دون ما سواهم.
وممّا يدل على مراد رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم بقوله لامّ سلمة، فيما روى في هذه الآثار من قوله لها: «أنت من أهلي».(3) ما قد حدّثنا... وحدّثني واثلة قال: أتيت عليّاً فلم أجده... ثمّ قال: «أللّهمَّ أهلي إنّهم أهل حقّ». فقلت: يا رسول اللّه، وأنا من أهلك؟
قال: «وأنت من أهلي». قال واثلة: فإنّها من أرجى ما أرجو. وواثلة أبعد منه عليه السلام من أمّ سلمة منه؛ لأنه إنّما هو رجل من بني ليث، ليس من قريش وأم سلمة موضعها من قريش موضعها الذي هي به منه. فكان قوله لواثلة: «أنت من أهلي»، على معنى لاتباعك إيّاي وإيمانك بي، فدخلت بذلك في جملتي.
وقد وجدنا اللّه تعالى قد ذكر في كتابه ما يدلّ على هذا المعنى بقوله: «وَنادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْني مِنْ أَهْلي»، فأجابه في ذلك بأن قال: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ»، فكما جاز أن يخرجه من أهله، وإن كان ابنه لخلافه إيّاه في دينه، جاز أن يدخل في أهله من يوافقه على دينه وإن لم يكن من ذوي نسبه.
فمثل ذلك أيضا ما كان من رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم جوابا لأمّ سلمة: «أنت من أهلي». يحتمل أن يكون على هذا المعنى أيضا وأن يكون قوله ذلك كقوله مثله لواثلة.
وحديث سعد وماذكرناه معه من الأحاديث في أوّل هذا الباب معقول بها من أهل الآية المتلوّة فيها، لأنّا قد أحطنا علما أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم لمّا دعا من دعا من أهله عند نزولها، لم يبق من أهلها المرادين فيها أحد سواهم، وإذا كان ذلك كذلك، استحال أن يدخل معهم فيما أريدت به سواهم، وفيما ذكرنا من ذلك بيان ما وصفنا.
فإن قال قائل: فإنّ كتاب اللّه تعالى يدلّ على أنّ أزواج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هم المقصودون بتلك الآية؛ لأنّه قال قبلها في السورة الّتي هي فيها «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا»
فكان جوابنا له: إنّ الذي تلاه إلى آخر ما قبل قوله: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ» الآية، خطاب لأزواجه، ثمّ أعقب ذلك بخطابه لأهله بقوله تعالى: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ» الآية، فجاء على خطاب الرجال، لأنّه قال فيه: «لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ» وهكذا خطاب الرجال، وما قبله فجاء به بالنون وكذلك خطاب النساء، فعقلنا أنّ قوله: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ» الآية، خطاب لمن أراده من الرجال بذلك، ليعلمهم تشريفه لهم ورفعته لمقدارهم أن جعل نساءهم من قد وصفه لما وصفه به ممّا في الآيات المتلوات قبل الذي خاطبهم به تعالى.
وما دلّ على ذلك أيضا ما قد حدّثنا... عن أنس: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كان إذا خرج لصلاة الفجر يقول: «الصلاة يا أهل البيت» «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ»الآية.
وما قد حدّثنا ابن مرزوق... حدّثني أبو الحمراء قال: صحبت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تسعة أشهر كان إذا أصبح أتى باب فاطمة عليها السّلام فقال:«السّلام عليكم أهلالبيت «إِنَّمَايُرِيدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَالْبَيْتِ»» الآية، وفي هذا أيضا دليل على أهل هذه من هم، وباللّه التوفيق؛(1) از اين آثار و رواياتى كه در آنها سخن گفتن پيامبر با امّ سلمه گزارش شده و ما ذكر كرديم بدست مىآيد كه امّ سلمه در زمره اشخاص مورد نظر آيه در اين باب نيست،
1) . مشكل الآثار: 2 / 269 - 272 / ح 656 - 658.
بلكه مراد (از اهل بيت در آيه) رسول خدا، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام هستند، نه غير ايشان. آنچه بر مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در خطاب ايشان به اُم سلمه كه فرمود: «تو از اهل من هستى» دلالت دارد، حديثى است كه از واثله براى ما نقل شده كه: گفتم: اى رسول خدا، آيا من نيز از اهل شما هستم؟ فرمود: «تو نيز از اهل من هستى». آن گاه واثله گفت: اين سخن از بالاترين آرزوهاى من بود. با توجه به اينكه نسبت واثله به پيامبر دورتر از اُم سلمه به رسول خداست؛ زيرا او مردى از بنوليث بوده و از قريش نيست، اما جايگاه اُم سلمه در ميان قريش جايگاهى است كه به واسطه پيامبر كسب كرده است، از اين رو روشن مىگردد اينكه پيامبر به واثله فرمود تو از اهل من هستى، بدان معنا است كه به دليل تبعيت تو از من و ايمانت نسبت به من در جماعت من داخل شدى و ما در كتاب خدا آنچه را كه بر اين معنا دلالت دارد يافتيم، آنجا كه مىفرمايد: «و نوح پروردگارش را خواند و عرضه داشت: «وَنادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْني مِنْ أَهْلي». و خداوند در آنجا چنين پاسخ داد: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ». پس آن كس كه موافق دين او باشد داخل در اهل او مىشود، هر چند كه از خويشاوندانش نباشد. پس احتمال دارد جوابى كه رسول خدا به اُم سلمه داد و فرمود: «تو از اهل من هستى» نيز بر همان معنا باشد كه به واثله فرمود.
از حديث سعد و احاديثى كه به همراه آن در ابتداى اين باب ذكر كرديم فهميده مىشود كه مراد از اهل در آيه قرائت شده چه كسانى هستند، زيرا ما احاطه علمى داريم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آنگاه كه به هنگام نزول آيه اهلش را فراخواند، كسى غير از آنها از اهل او - كه مراد آيه باشد - باقى نماند، و چون اينچنين بود، محال است كه در آيه كسى غير از اينان داخل شود. در احاديثى كه در اين باره ذكر كرديم، دليل گفتارمان روشن است.
پس اگر كسى بگويد كه قرآن دلالت دارد كه همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مورد نظر اين آيه هستند، چرا كه در آيات قبلى از همان سورهاى كه آيه مورد بحث در آن قرار دارد، خداوند مىفرمايد: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ» تا آنجا كه مىفرمايد: «الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى»، همه اينها دلالت دارند بر اينكه مراد همسران پيامبر هستند؛ زيرا همه خطابها به زنان است نه به مردان، و خدا پس از اين آيات مىفرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا».
جواب ما به اين اشكال آن است كه همه آياتى كه پيش از آيه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ» تلاوت كرديم خطاب به همسران پيامبر بود، ولى پس از آن خداوند اهل پيامبر را مورد خطاب قرار داده و مىفرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ...». در اين فراز مردان را مورد خطاب قرار داده، زيرا مىفرمايد: «لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا». اين آيه خطاب به مردان است، در حالى كه پيش از اين فراز، ضماير را با «كنَّ» آورده كه براى خطاب به زنان است. پس مىفهميم كه فراز «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ...»خطاب به دستهاى از مردان است تا اعلام كند كه به آنان شرف و بلندى قدر و منزلت عطا نموده است؛ چرا كه زنانِ آنان را از توصيف شدگان در آيات گذشته قرار داده است.
از امور ديگرى كه بر اين حقيقت دلالت دارد، حديثى است كه از... انس نقل شده است كه گفت: همانا هرگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى نماز صبح از منزل خارج مىشد، به ايشان مىفرمود: «وقت نماز است اى اهل بيت «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ...»».
و نيز حديثى كه... از ابوحمراء نقل شده كه گفت: با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بودم كه هر روز صبح و به مدت نُه ماه به در خانه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها مىآمد
و مىفرمود: «السلام عليكم اهل البيت عليهم السلام ، «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ». اين حديث نيز دليلى است بر اينكه اين آيه درباره ايشان نازل شده است.
بنابراين طحاوى كه يكى از محدّثان بزرگ اهل سنت است، تصريح مىكند كه آيه تطيهر هيچ ارتباطى با آيات قبل از خود ندارد، و اين فراز از آيه به همسران پيامبر ارتباطى ندارد و با اين بيان، اين آيه تنها به اهل بيت عليهم السلام اختصاص دارد.
يكى از اساتيد دانشگاههاى مكه كه در آن سامان از جايگاه ويژهاى برخوردار است، جزوهاى در بحث امامت نگاشته و در ضمن آن به آيه تطهير و روايات ذيل آن پرداخته و آن را از جهت سند، متن و دلالت بررسى كرده است. در سفر اخير كه به مكه مكرمه مشرف شدم، با وى ملاقاتى داشتم و جزوه او را دريافت كردم. در اين جزوه هيچ مطلب جديدى وجود نداشت و تمام مطالب آن تكرار سخن گذشتگان است، فقط اينكه استاد مذكور، روايات و مطالب پيشينيان را گزينش كرده و تنها به گوشهاى از آنها پرداخته است. هر چند كه سراسر كلام وى مغرضانه و متعصبانه است، اما به جهت بيان جايگاه علمى و انصاف يكى از معاصرين اهل سنّت، به قسمتى از عبارات وى - به جهت پيشگيرى از اطاله كلام - كه دروغ و تعصب در آن نمايانتر است اشاره كرده و نقد مىكنيم. او مىنويسد:
و أمّا «حديث الكساء» فنقف معه وقفات:
أولاً: الأسانيد والطرق:... ورد له سندان... الأوّل: عن عائشة رضي اللّه عنها وهو الحديث الوحيد الصحيح في مسألة الكساء، فقد رواه مسلم بسنده: عن عائشة قالت: خرج رسول اللّه «غداة وعليه مرط مرجل من شعر أسود
فجاء الحسن بن عليّ فأدخله، ثمّ جاء الحسين فأدخله، ثمّ جاءت فاطمة فأدخلها معه، ثمّ جاء عليّ فأدخله، ثمّ قال: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا».
الثاني: عن أم سلمة رضي اللّه عنها و ورد عنها من عدّة طرق:
الأولى: رواية الترمذي. روى بسنده إلى عمر بن أبي سلمة، ربيب النبي قال: «لمّا نزلت هذه الآية على النبي: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» في بيت أم سلمة، فدعا فاطمة وحسنا وحُسينا، فجلّلهم بكساء وعليّ خلف ظهره، فجلّله بكساء ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا».
قالت أم سلمة: وأنا معهم يا نبي اللّه؟ قال: «أنتِ على مكانك وأنت على خير».
الثانية: عن عطاء، عن عمر بن أبي سلمة... رواه الترمذي كذلك.
الثالثة: عن شهر بن حوشب، عن أم سلمة... نحوه بدون الآية ولا تفصيل كيفيّة التجليل.
الرابعة: عن عطاء بن أبي رباح، حدّثني من سمع أم سلمة... رواه أحمد بلفظ أطول.
الخامسة: عن عطاء بن يسار.
اما حديث كساء كه پيرامون آن در چند موضع درنگ مىكنيم:
مرحله نخست اسانيد و طرق روايت... . دو سند براى آن وارد شده است... :
الف: از عايشه و آن تنها حديث صحيح در جريان كساء است كه آن را مسلم به سند خود روايت كرده است. عايشه گفت: روزى صبحگاهان رسول خدا، در حالى كه عبايى داراى نقش و نگار و بافته شده از پشم سياه به بر داشت از منزل خارج شد.
پس امام حسن بن على آمد و پيامبر خدا او را داخل در عباى خود نمود. سپس امام حسين آمد، او را نيز به داخل عباى خود برد. پس از آن فاطمه سلام اللّه عليها آمد، او را نيز به داخل عباى خود برد و بعد على عليه السلام آمد و او را هم داخل در عبا نمود. آن گاه پيامبر [اين آيه را تلاوت ]فرمود: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا».
حديث دوم از امّ سلمه رضى اللّه عنها است كه به طرق متعددى از او روايت شده است.
طريق يكم: روايت ترمذى است كه به سند خود از عمر بن ابى سلمة، فرزند خوانده پيامبر روايت كرده است كه گفت: وقتى آيه «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا» در خانه امّ سلمه بر پيامبر نازل شد، حضرتش فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را فراخواند و كسائى بر روى آنها كشيد و در حالى كه على عليه السلام پشت سر ايشان بود، كساء را بر روى او نيز كشيد و عرضه داشت: «بارالها، اينان اهل بيت من هستند؛ پس ناپاكى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان».
امّ سلمه عرض كرد: اى پيامبر خدا، آيا من نيز با ايشانم؟ پيامبر فرمودند: «تو در جايگاه خودت هستى و عاقبت خوبى دارى».
طريق دوم: از عطاء از عمر بن ابى سلمه است... كه آن را نيز ترمذى با همين عبارات روايت كرده است.
طريق سوم: از شهر بن حوشب از امّ سلمه... به همان صورت نقل كرده است، البته بدون ذكر آيه و تفصيل كيفيّت انداختن كساء.
طريق چهارم: از عطاء بن أبى رباح [كه گفت]: بر من روايت كرد كسى كه از امّ سلمه شنيده بود... . احمد آن را با تفصيل بيشترى روايت كرده است.
طريق پنجم: از عطاء بن يسار است.
سپس اين عالم معاصر به بررسى سند اين روايات پرداخته و مىنويسد:
ثانيا: دراسة الطرق:
الطريق الثالثة: فيها: «شهر بن حوشب». قال ابن عون: تركوه، أي طعنوا فيه. وقال موسى بن هارون: ضعيف. وقال النسائي: ليس بالقوي.
وقال الساجي: ضعيف. وقال ابن عدي: وعامة ما يرويه شهر بن حوشب من الحديث فيه من الإنكار ما فيه، وشهر ليس بالقوي في الحديث. وهو ممّن من وثّقه، لكن الراجح أنّه: ضعيف؛ مرحله دوم: بررسى طرق:
در طريق سوم «شهر بن حوشب» است. ابن عون مىگويد: تركوه؛ درباره او طعن واقع شده است. موسى بن هارون نيز درباره وى گويد: ضعيف است.
نسائى نيز گويد: قوى نيست. ساجى نيز به اين ضعف اشاره مىكند و مىگويد: ضعيف است. ابن عدى نيز در همين راستا مىنويسد: و در عموم احاديثى كه شهر بن حوشب روايت كرده، مطالب غير قابل قبول وجود دارد، چرا كه شهر بن حوشب در حديث قوى نيست و او از كسانى است كه به حديثش احتجاج و اعتنا نمىشود. كسانى هستند كه او را توثيق كردهاند، لكن قول به ضعيف بودن او ترجيح دارد.
اين عالم مكه در ادامه به بررسى متن اين احاديث پرداخته و مىنويسد:
ثالثا: دراسة المتون:
أ- أصح الأحاديث هو حديث عائشة ولنا وقفات... .
ثانيا: ليس فيه إلاّ إدخال النبي من ذكر تحت الكساء وقراءة الآية وليس في هذا غير أنّ هؤلاء من أهل البيت لا حَصرَ أهل البيت فيهم، لأنّ الآية كلها في نسائه... وعند إيرادكم حديث مسلم أوهمتم القارئ أنّ
لفظ مسلم يخرج النساء من معنى الآية... قلت: فأين في صحيح مسلم التصريح بذلك؟... فليس في صحيح مسلم غير إدخال الأربعة تحت الكساء وقراءة الآية، فأين صرح بعدم دخول نسائه؟ ثالثا: هذه الرواية تدل على أنّ الصحابة وأمّهات المؤمنين لا يعادي بعضهم بعضا، وإن وقع بينهم قتال، فها هي عائشة تروي فضائل آل البيت ممّا يؤكد أنّه لم يكن بينهم ما يزعمه الشيعة.
رابعا: لم يفهم الصحابة من هذه الآية والحديث إمامة ولا عصمة وإلاّ لبايعوا عليا ولما قاتلوه بعد ذلك، ثمّ لأنكر على من يقاتله بالآية والحديث.
خامسا: رواية أهل السنّة من عهد التابعين إلى عصر التصنيف وإخراج أهل السنّة للحديث في مصنفاتهم دليل العدل والحبّ لآل البيت.
سادسا: عدلت الشيعة عن الإستدلال بهذا الحديث الصحيح إلى حديث ضعيف لعدم وجود لفظ يخرج أمّهات المؤمنين من أهل البيت ولنفرتهم وبغضهم لعائشة؛ مرحله سوم: بررسى متون حديث:
صحيحترين حديث در اينباره حديث عايشه است و دراينجا تأمّلاتى وجود دارد... .
تأمّل دوم اينكه در اين حديث مطلبى بيان نشد، جز اينكه پيامبر افراد مذكور را زير كساء داخل كرد و آيه را قرائت فرمود و اين كار پيامبر چيزى را ثابت نمىكند جز اينكه ايشان از اهل بيت هستند.
امّا حصر اهل بيت در ايشان از اين حديث استفاده نمىشود، زيرا همه آيه درباره
همسران پيامبر است... و چون از حديث مسلم چنين توهّم شود كه كلام او زنان پيامبر را از معناى آيه خارج مىكند... مىگويم: در كجاى صحيح مسلم به اين مطلب تصريح شده است؟... در صحيح مسلم مطلبى نيست غير از اينكه پيامبر اكرم چهار نفر را زير كساء داخل كرد و آيه را قرائت فرمود. پس وى در كجا تصريح كرده كه زنان پيامبر [در مفهوم اهل بيت] نيستند؟ تأمّل سوم اينكه اين روايت دلالت دارد كه هيچ يك از صحابه با هيچ كدام از همسران پيامبر عداوت و دشمنى نداشتهاند، هر چند كه ميان آنان جنگى رخ داده باشد، همچنان كه عايشه فضائل آل البيت را روايت مىكند و اين از دلايلى است كه تأكيد مىكند بين صحابه و همسران پيامبر عداوت نبوده است. - بر خلاف آن چه كه شيعه گمان مىكند - .
تأمّل چهارم اينكه صحابه پيامبر از اين آيه و حديث نه امامت فهميدهاند و نه عصمت، در غير اين صورت قطعا با على بيعت مىكردند و در نتيجه آنان كه با على جنگيدند، با او نمىجنگيدند و با استناد به آيه و حديث ذيل آن، جنگ كنندگان با او را محكوم مىكردند.
تأمل پنجم اينكه نقل اين حديث از سوى اهل سنت - از زمان تابعين تا عصر كتابت حديث - ونقل آن در نوشتههاى اهلسنت دليلى است بر محبت آنان نسبت به آلالبيت.
تأمل ششم اينكه شيعيان از استدلال به اين حديث صحيح، به حديثى ضعيف كه زنان پيامبر را از اهل بيت خارج كرده است عدول كردهاند كه به خاطر نفرت و بغض آنان نسبت به عايشه است.
متأسفانه نويسنده از ابتدا تعصب و غرض ورزى خود را نشان داده است. وى با زير پا نهادن انصاف(1)اسانيد متعدد حديث كساء را ناديده گرفته و آن را منحصر به دو سند دانسته است؛ يكى روايتى كه مسلم به سند خود از عايشه نقل مىكند، و ديگرى روايتى كه از امّ سلمه نقل شده است.
پيشتر روشن شد كه بيش از دوازده نفر از صحابه حديث كساء را نقل كردهاند؛ يعنى به غير از عائشه و امّ سلمه رضي اللّه عنها، ده تن از صحابه به نقل اين حديث پرداختهاند. اين ده نفر عبارت بودند از: 1- عبداللّه بن عباس، 2- سعد بن أبىوقّاص، 3- ابوالدرداء، 4- أنس بن مالك، 5 - ابوسعيد خدرى، 6- واثلة بن أسقع، 7- جابربن عبداللّه أنصارى، 8 - زيد بن أرقم، 9- عمر بن أبى سلمه و 10- ثوبان مولا(2)رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم.
ترمذى به سه تن از اين راويان اشاره مىكند. وى پس از نقل حديث كساء از امّ سلمه مىنويسد:
في الباب عن أنس وعمر بن أبي سلمة وأبي الحمراء؛(3) دراين باب از انسبن مالك و عمربن ابىسلمه و ابوحمراء نيز اين حديث نقل شده است.
بايد توجه داشت كه استاد برجسته دانشگاههاى عربستان كه در ميان معاصران از جايگاه بلندى برخوردار است، چگونه مغرضانه و متعصبانه بحث
1) . مقتضاى انصاف آن است كه به هنگام طرح بحث، تمام مستندات و ادلّه موجود ارائه و بررسى شود.
2) . غلام.
3) . سنن الترمذي: 5 / 361 / ح 3963. مباركفورى نيز در تحفة الأحوذي مىنويسد: «أمّا حديث أنس وحديث عمر بن أبي سلمة، فأخرجهما الترمذي في تفسير سورة الأحزاب. وأمّا حديث أبي الحمراء فأخرجه ابن جرير وابن مردويه»؛ تحفة الأحوذي: 10 / 253.
مىكند و از ابتدا مخاطبان خود را گمراه مىسازد. وى از ميان بيش از دوازده سند تنها به دو سند اشاره كرده و ده سند ديگر را ناديده گرفته است. آيا واقعا شيوه و روش بحث علمى اين گونه است؟! آيا كسى كه مدّعى دورى از تعصّب بوده و به دنبال حقيقت است، اين گونه بحث مىكند؟! نويسنده ياد شده در ادامه به طرق اين اسانيد پرداخته است و مدّعى مىشود كه حديث عايشه به يك طريق و حديث امّ سلمه به پنج طريق نقل شده كه در اين ميان تنها حديث عايشه از حيث سند صحيح است و هر پنج طريق حديث امّ سلمه را مخدوش دانسته است، در حالى كه حديث امّ سلمه ده الى پانزده طريق دارد و بيشتر اين طرق - به اعتراف عالمان سنى - صحيح هستند. از جمله طريق شهر بن حوشب كه نويسنده او را تضعيف كرده و در نتيجه سند آن را مخدوش دانسته است؛ در حالى كه خود وى اعتراف مىكند كه درباره «شهر بن حوشب» هم تضعيف وجود دارد و هم توثيق، اما بار ديگر تعصب خود را نمايان ساخته و مىگويد: «الراجح أنّه ضعيف»!. آيا واقعا اين ترجيح، به غير از تعصب نويسنده دليل ديگرى دارد؟! افزون بر اين پيشتر بيان شد كه ذهبى حديث كساء را از شهر بن حوشب نقل و آن را تصحيح مىكند. وى مىنويسد:
رواه الترمذي مختصرا، وصحّحه من طريق الثوري، عن زبيد، عن شهر ابن حوشب؛(1) ترمذى اين حديث را به اختصار روايت كرده و آن را از طريق ثورى، از زبيد، از شهر بن حوشب صحيح شمرده است.
1) . سير أعلام النبلاء: 10 / 347، ذيل شماره 84 .
طبرى نيز همين حديث را بدون هيچ گونه خدشه در سند آن از شهر بن حوشب و او نيز از امّ سلمه روايت مىكند.(1)ابن كثير نيز روايت طبرى را در تفسير خود آورده و در سند آن خدشه نكرده است.(2) پس اولاً: منحصر كردن اسانيد حديث كساء به دو سند صحيح نيست و يك عالم منصف بايد تمام اسانيد را بيان كند، اما انكار اسانيد ديگر در ابتداى بحث خلاف انصاف، صناعت علمى، بحث بى طرفى و آزاد انديشى است.
ثانيا: منحصر كردن حديث صحيح به يك حديث از عايشه دروغى آشكارتر است و ما پيش از اين احاديث صحيح فراوانى در اين باره مطرح كرديم، از جمله حديثى كه حاكم در مستدرك روايت كرده و درباره آن مىگويد:
هذا حديث صحيح على شرط البخاري؛(3) اين حديث بر مبناى بخارى صحيح است.
ذهبى نيز اين حديث را بر مبناى مسلم صحيح مىداند. همچنين حاكم حديث ديگرى را از «واثلة بن اسقع» نقل مىكند و مىگويد:
هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه؛(4) اين حديث بر مبناى مسلم و بخارى صحيح است، ولى آن دو اين حديث را نقل نكردهاند.
بنابراين، اين گونه دروغپردازى، انكار حقايق و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام به روشنى بيانگر تعصب، بى انصافى و بىعدالتى نويسنده است.
وى در قسمت ديگرى از بحث خود مدّعى مىشود كه از حديث عايشه - كه به زعم او تنها حديث صحيح در اين زمينه است - حصر اهل بيت در پنج نفر استفاده نمىشود؛ چرا كه در اين حديث قرار گرفتن اميرالمؤمنين، صديقه طاهره، امام مجتبى و سيد الشهداء عليهم السلام در زير كساء اثبات شده است. اما اثبات شىء نفى ماعدا نمىكند و ممكن است همسران پيامبر نيز در زير كساء بوده باشند و اين موضوع در حديث بيان نشده باشد! اين ادعا نيز از سنخ ادّعاى قبلى و دليلى ديگر بر تعصب و عناد نويسنده است؛ زيرا بر پايه روايات صحيحى كه پيشتر مطرح شد، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با تعابير مختلف و در مواردى نيز به صورت تند، همسران خود را از پيوستن به جمع اهل بيت در زير كساء باز داشته است. تعابيرى همچون: «تنحّي»، «أنت على مكانك»، «أنت أهلي»، «أنت من أزواج رسول اللّه وهؤلاء أهل بيتي» و عباراتى ديگر از اين قبيل .
افزون بر اين، بسيارى از عالمان سنى به حصر اهل بيت در اين پنج نفر اقرار و اذعان كرده و برخى اين ادعا را مستدل ساختهاند.
عجيبتر از همه اينكه وى دچار تناقضگويى شده و مىگويد:
هذه الرواية تدلّ على أنّ الصحابة وأمّهات المؤمنين لا يعادى بعضهم بعضا، وإن وقع بينهم قتال، فها هى عايشة تروي فضائل آل البيت؛ اين روايت دلالت دارد كه هيچ كدام از صحابه و همسران پيامبر با هم عداوت نداشتهاند؛ هر چند كه بين آنان جنگ اتفاق افتاده است. به همين جهت است كه عايشه فضايل آل البيت را روايت مىكند.
آيا واقعا يك انسان عاقل منصف چنين سخن مىگويد؟! آيا ممكن است
بين دو نفر جنگى رخ دهد و بيش از بيست هزار نفر كشته شوند، امّا بين آنها عداوتى هم نباشد؟! نكته ديگر اينكه نويسنده از يك سو ادعا مىكند همسران پيامبر در عنوان اهل بيت داخل هستند و از سوى ديگر سه عنوان «صحابه»، «امّهات المؤمنين» و «آل البيت» را از هم جدا مىكند! اين موضوع به روشنى از جدايى مسلّم عنوان «اهل بيت» با «امّهات المؤمنين» حكايت دارد و داخل كردن همسران پيامبر در عنوان «اهل بيت» از سر تعصب است. بى استحكامى در كلام اين نويسنده متعصب و غير منصف به قدرى مشهود است كه بخش سوم كلام وى بخش نخست آن را نقض مىكند. وى در بخش نخست ادعا كرده بود كه حديث كساء دو سند دارد، اما در هنگام بررسى متن حديث، به اطلاع صحابه از آن اقرار مىكند و مىگويد:
لم يفهم الصحابة من هذه الآية والحديث إمامةً ولا عصمة وإلاّ لبايعوا عليا؛ صحابه از اين آيه و حديث، امامت و عصمت را نفهميدند و در غير اين صورت با على عليه السلام بيعت مىكردند! عبارت به روشنى بيانگر آن است كه از نظر نويسنده، صحابه از حديث كساء و نزول آيه تطهير درباره اهل بيت عليهم السلام آگاه بودند. حال سؤال اين است كه چرا نويسنده ادعا مىكند على رغم اطلاع صحابه از حديث كساء، چرا فقط دو سند براى آن وجود دارد و ديگران از روايت حديث نبوى خوددارى كردهاند؟! و اما ادعاى دوم وى نيز كاملاً بىاساس و غير منطقى است؛ چرا كه اگر قرار بود صحابه با استنباط امامت از حديث كساء با اميرالمؤمنين بيعت كنند و به همراه او بجنگند، پس به چه دليل بيعت خود با اميرالمؤمنين عليه السلام را در روز غدير خم زير پا گذاشتند؟
عجيبتر آنكه نويسنده مذكور نقل حديث كساء در منابع سنيان را نشانه دوستى و محبت آنان نسبت به اهل بيت عليهم السلام مىداند! از اين عبارت دو نكته استفاده مىشود:
نخست آن كه مراد نويسنده از «آل البيت» افرادى غير از همسران پيامبر است، زيرا محبت همسران پيامبر نياز به استدلال ندارد؛ از اين رو اين عبارت نيز تناقض و تهافتى ديگر در كلام اوست.
دوم آن كه دروغ و نفاق در اين عبارت ظاهر است؛ زيرا حبّ واقعى و على الإطلاق، اطاعت مطلق را در پى دارد و اگر سنيان واقعا دوستى و محبت اهل بيت عليهم السلام را در دل داشتند، هيچ گاه منكر امامت ايشان نمىشدند. علاوه بر اينكه اتفاقات تاريخى نيز دروغ بودن ادعاى اين نويسنده متعصب را نمايان مىسازد؛ چرا كه سراسر تاريخ، از دوران پس از رحلت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تا حكومت امويان و عباسيان، مشحون از ظلم به فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و كشتار بى رحمانه آنان است. البته عجيب نيست كه اين نويسنده متعصب كشتار سادات را عين محبت به ايشان بداند و معتقد باشد كه تعقيب و قتل اولاد رسول خدا، زندانى كردن و ويران ساختن سقف زندان بر سر سادات، قرار دادن آنان در لابلاى ديوارها و آواره ساختن ايشان همه و همه از سر لطف و دوستى بوده است، چنان كه وى جنگ جمل و كشته شدن بيش از بيست هزار نفر را از سر عداوت نمىشمارد! اين نويسنده در ادامه مىنويسد:
اما بعد: موضوعى كه اين پژوهش در ميان بحث و تحقيق گذاشته است واژه «اهل بيت» از سه محور است:
1 - مصداق اهل بيت؛
2 - شؤون اهل بيت؛ 3 - ويژگىهاى اهل بيت.
نخست در بحث مصداق اهل بيت وارد مىشويم، چرا كه دو بحث ديگر موقوف بر اين بحث مىباشد.
پيروان مذاهب و علماى اسلام در مصداق اهل بيت اختلاف نظر دارند. دليل اين اختلاف نظر اختلاف روايات است كه در تفسير آيه «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» وارد شده است.
شايان ذكر است كه اين نويسنده در آغاز اين سخن نيز، ميزان دقت علمى و صداقت در گفتار خود را نمايان ساخته است. وى ادعا مىكند كه دليل اختلاف نظر درباره مصداق اهل بيت، اختلاف رواياتى است كه در تفسير آيه تطهير وارد شدهاند، و حال آنكه در اين باره سه قول وجود دارد كه از ميان آنها تنها يك قول مستند به روايات است و درباره دو قول ديگر هيچ روايتى وجود ندارد.
قول نخست اعتقاد شيعيان است كه فقط پنج نفر را مصداق اهل بيت مذكور در آيه مىدانند؛ يعنى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، اميرالمؤمنين، صديقه طاهره، امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء صلوات اللّه وسلامه عليهم اجمعين. احاديث فراوانى در منابع معتبر فريقين اثبات كننده اين نظر است كه اشاره شد.
قول دوم ادعاى عكرمه كذّاب است كه عنوان اهل بيت را منحصر به همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىداند. در اين باره هيچ حديثى از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وجود ندارد و اين قول فقط مستند به ادعاى يك خارجىِ دروغگو است.
قول سوم نيز نخستين بار از سوى ابن كثير مطرح شده است. وى تلاش كرده تا
روايات ذيل آيه و سخن عكرمه كذاب را جمع كند، از همين رو ادعا كرده است كه همسران پيامبر نيز به همراه پنج تن در مصداق اهل بيت داخل هستند. گفتيم كه اين گفته نيز به هيچ روايتى مستند نيست و ابن كثير براى اثبات ادعاى خود به سياق آيات استناد كرده است.
بنابراين، القاء اينكه درباره مصداق اهل بيت روايات مختلفى وجود دارد و اختلاف در روايات منجر به پيدايش اقوال مختلف در اين باره شدهاند، مغالطهاى آشكار است و با بحث علمىِ منصفانه سازگارى ندارد.
نويسنده سنى درباره اعتقاد شيعيان مىنويسد:
اولاً شيعيان بر اين باورند كه اهل بيت عبارت از ذات با بركت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، على رضي اللّه عنه، فاطمه رضي اللّه عنها حسنين رضي اللّه عنهما مىباشد.
آنان براى اثبات ادعاى خويش به حديثى استدلال كردهاند كه از ام المؤمنين ام سلمه رضي اللّه عنها است. حضرت امّ المؤمنين عائشه و واثلة بن الاسقع به طرق مختلف، ترمذى، ابن منذر، حاكم، ابن مردويه، بيهقى، ابن ابى حاتم، طبرانى، ابن ابى شيبه، احمد و مسلم در كتابهاى خود نقل كردهاند. گرچه بعضى از طرق آن نزد محدّثان معتمدٌ عليه نيست.
در اين عبارت علاوه بر عايشه و حضرت امّ سلمه رضي اللّه عنها، سند ديگرى از طريق واثلة بن اسقع براى حديث كساء ذكر شده و نويسنده تصريح مىكند كه اين حديث به طرق مختلف در كتابهاى سنيان نقل شده است. اين در حالى است كه استاد دانشگاه عربستان هر سند ديگرى غير از عايشه و حضرت امّ سلمه رضي اللّه عنها را انكار مىكرد و اسانيد حديث را منحصر به اين دو سند مىدانست و اين تهافتى آشكار در سخنان انديشمندان آنان است.
اما اين نويسنده نيز تعصب و غرضورزى خود را به شكل ديگرى نشان داده و از ميان روايات فراوانِ صريح و صحيح در اين زمينه، دست به گزينش غير علمى زده و تنها سه روايت مشكل دار را به عنوان مستند شيعيان مطرح ساخته است. نخستين روايت، حديث مرسلهاى است كه از عطاء بن ابى رباح نقل شده است. وى پس از نقل اين حديث مىنويسد:
استدلال به اين حديث صحيح نيست، چرا كه شيخ عطاء بن ابى رباح مجهول است.
توجه به شيوه ورود اين شخص به بحث، به روشنى بى انصافى و تعصب وى را آشكار مىسازد، چرا كه روايات فراوانى در اين زمينه وجود دارد كه هيچ خدشهاى به سند آنها وارد نيست و محتوا و دلالت آنها نيز روشن است و مطرح ساختن اين روايت در آغاز بحث، نشانه غرضورزى است. افزون بر آنكه همين روايت نيز از جهت سندى صحيح است و پيش از اين ضمن بررسى شخصيت و شرح حال عطاء بن ابى رباح، روايت وى را نيز تصحيح كرديم.
حديث دومى كه وى در مقام بيان مدّعاى شيعه گزينش كرده، حديث مشابهى است كه احمد بن حنبل از امّ سلمه نقل مىكند كه گفت:
... فقال: «أللّهمَّ إليك لا إلى النار أنا وأهل بيتي». قالت: فقلت: وأنا يا رسول اللّه؟ فقال: «وأنت»؛(1) ... پيامبر عرضه داشت: «بارالها! من و اهل بيتم را به سوى خود ببر، نه به سوى آتش». امّ سلمه گويد: عرض كردم: من نيز، يا رسول اللّه؟ پيامبر فرمود: «و تو نيز».
و حديث سوم، حديثى است كه شهر بن حوشب از امّ سلمه نقل مىكند و در آخر آن آمده است:
1) . مسند أحمد: 6 / 296 و 305.
قلت: يا رسول اللّه، ألست من أهلك؟ قال: «بلى، فادخلي في الكساء». قالت: فدخلت في الكساء بعد ماقضى دعاءه لابن عمّه علي وابنيه وابنته فاطمة(1) امّ سلمه گويد: عرض كردم اى رسول خدا، آيا من از اهل تو نيستم؟ فرمود: «بله، پس داخل كساء شو». امّ سلمه گويد: پس من وارد شدم، بعد از آنكه دعاى رسول خدا بر پسر عمو، فرزندان و دخترش فاطمه سلام اللّه عليهم اجمعين تمام شده بود.
وى پس از نقل همين سه روايت گزينشى از ميان احاديث فراون مىنويسد:
گروهى مىگويند: «از روايات پيش گفته به دست مىآيد واژه اهل بيت كه در آيه ذكر شده است، مختص به افراد پنجگانه است كه مشهور به پنج تن آل عبا هستند و معتقدند كه آيه «إِنَّما يُريدُ اللّه» جمله معترضهاى است كه به ما قبل و ما بعد خود تعلّقى ندارد كه دليل اين مدّعا آمدن ضماير مذكر در كلمات «عَنْكُمُ» و «يُطَهِّرَكُمْ» مىباشد.
دسته دوم از علما كه ابن عباس، عكرمه، عطاء، مقاتل و سعيد بن جبير از جمله آنان مىباشند، براين باورند كه واژه اهل بيت ويژه همسران پيامبر بوده و كسى ديگر را در بر نمىگيرد. آنان براى اثبات ادعاى خود از عرف و لغت دليل مىآورند كه اهل بيت در لغت به اهل خانه گفته مىشود.
وى ادعا مىكند كه ابن عباس، عطاء، مقاتل و سعيد بن جبير نيز به همراه عكرمه از قائلان قول دوم هستند، اما اين ادعا دروغى بيش نيست و پيش از اين ثابت كرديم كه اين قول به غير از عكرمه قائل ديگرى ندارد.
1) . همان: 6 / 298.
جالبتر آن كه وى در اين عبارت، كلام پيشين خود را نقض كرده است. او در ابتداى كلام مدّعى بود كه منشاء اختلاف نظر درباره مصداق اهل بيت، اختلاف در روايات است، اما در اينجا تصريح مىكند كه قول نخست از روايات به دست مىآيد و قول دوم از عرف و لغت! بنابراين منشاء اين اختلاف نظر، اختلاف در مستندات است، نه اختلاف در روايات! شيعيان روايات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را مفسّر و مبيّن قرآن مىدانند و معتقدند در جايى كه سنت صريح و صحيح وجود دارد، جايى براى رجوع به عرف و لغت باقى نمىماند. اما به گفته اين نويسنده، سنيان در جايى كه احاديث و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم برخلاف رأى و نظر ايشان باشد، به سادگى آن را ناديده گرفته و به دنبال دستاويز ديگرى مىگردند، امّا آيا كسى كه واقعا تابع سنت رسول اللّه است با وجود سنت روشن از آن دست برداشته و به دنبال عرف و لغت مىرود؟! افزون بر آن كه رجوع به لغت صرفا براى به دست آوردن مفاهيم الفاظ است، امّا به فهم معانى اصطلاحات كمكى نمىكند. در لسان قرآن و سنت برخى مصطلحات هستند كه هيچ ارتباطى با عرف و لغت ندارند؛ مانند «امّهات المؤمنين» و «صحابه». اگر با مراجعه به عرف و لغت در صدد فهم معانى اين اصطلاحات برآئيم، چارهاى نيست جز آنكه بگوئيم منظور از «امّهات المؤمنين» مادران تمام مؤمنان هستند و حال آنكه همه مىدانند اين اصطلاح منحصرا درباره همسران پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به كار مىرود. يا صحابه به معناى همراه است، از اين رو در لغت به چهارپايى كه همراه انسانى باشد نيز صحابه اطلاق مىشود؛ اما نزد همگان روشن است كه اين اصطلاح درباره افرادى به كار مىرود كه حضرت رسول
اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را درك كردهاند. همين طور بر اساس روايات معتبرى كه ذكر شد، «اهل بيت» نيز يك اصطلاح قرآنى است كه درباره عدّهاى مشخص و معين به كار مىرود و مراجعه به عرف و لغت براى تعيين مصداق آن نشانه جهل و نادانى و يا بيانگر عناد و تعصب است.
وى در ادامه به نقل از عكرمه مىنويسد:
من شاء باهلته انّها نزلت في ازواج النبي.(1) اين نويسنده كه مدّعى است ابن عباس، عطاء، مقاتل و سعيد بن جبير نيز در اين قول با عكرمه همراه هستند، اما در عمل تنها به قول عكرمه كذاب استشهاد مىكند. پس اولاً ادعاى نخست وى دروغ است، و ثانيا استشهاد او به قول عكرمه بى ارزش و اعتبار است، زيرا پيشتر ثابت شد كه عكرمه شخص كذاب و خارجى است و هيچ نقطه مثبتى در احوالات وى ذكر نشده است، بلكه همگان وى را تضعيف كرده و او مجروح و مطرود دانستهاند.
نويسنده سنى در ادامه ادعاهاى خود، خلاف واقع ديگرى را مطرح مىكند و مىنويسد:
اين گروه همچنين به سياق نيز استدلال كرده و مىگويند كه خداوند متعال در آغاز امّهات المؤمنين را خطاب فرمود و در آخر هم فرمود: «وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ»؛ از اين رو مراد از اهل بيت، ازواج مطهرات هستند نه افراد ديگر.
در هيچ جا ديده نشده كه عكرمه ادعاى خود را به سياق آيات مستند كند، بلكه بحث سياق براى نخستين بار توسط ابن كثير مطرح شده است. نويسنده در ادامه مىگويد:
1) . الدرّ المنثور: 5 / 198؛ فتح القدير: 4 / 279؛ تفسير الآلوسي: 22 / 13.
گروه سوم از علما مىفرمايند: كلمه اهل بيت عام و در برگيرنده عترت و ازواج مطهرات مىباشد. ازواج از اين جهت [يعنى سياق ]مورد شأن نزول هستند، چنانچه عكرمه همين مطلب را گفته است و اما اهل بيت به خاطر اينكه روايات اين چنين مىگويد... دليل بر دخول ازواج مطهرات آن بود كه ذكر نموديم.
و قول همين جماعت [سوم] ارجح است، چرا كه مطابق اين قول بر تمام دلايل عمل مىشود [يعنى مقتضاى جمع بين همه ادله است] و مطابق قول دو گروه قبلى، ترك دستهاى از دلايل لازم مىآيد و اين خلاف قانون «الإعمال أولى من الإهمال» است.
پاسخ اين اشكال در بررسى قول ابن كثير به تفصيل بيان شد. حاصل آن كه با وجود روايات فراوانِ صريح و صحيح، هرگز جايى براى سياق باقى نمىماند، لذا استناد به سياق اينجا ارزش علمى ندارد تا لازم باشد ميان دو گفته جمع كنيم. به عبارت ديگر در جايى كه راهى براى فهم مراد وجود نداشته باشد، سياق كه قرينهاى عرفى است كارگشا است، اما در اينجا روايات به روشنى مراد را بيان كردهاند، به همين روى حتى خود عكرمه كه تنها مدّعى اختصاص آيه به ازواج النبى بود هرگز به سياق استدلال نمىكند، بلكه خود او اقرار دارد كه از نظر همه عالمان، مفسّران و محدّثان آيه تطهير اختصاص به اهل بيت عليهم السلام دارد. شاهد اين ادعا آن است كه وى در بازار جار مىزده است:
ليس بالذي تذهبون إليه؛ مراد از اهل بيت آن نيست كه شما مىگوييد.
چنان كه پيشتر گفتيم، اين گفتار عكرمه ظهور دارد در اين كه رأى همه بر خلاف ادعاى عكرمه بوده است. بنابراين قول يك خارجىّ كذاب هرگز نمىتواند با روايات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم معارضه كند تا مجبور به جمع ميان اين دو
قول شويم و اين خلاف قانون «الجمع مهما أمكن اولى من الطرح»(1)نيست، زيرا ردّ و طرد گفتار عكرمه كذاب نه تنها صحيح، بلكه ضرورى است.
نكته ديگرى كه در اين عبارت حائز اهميت است، به كارگيرى اصطلاح عترت درباره اهل بيت عليهم السلام مىباشد، چرا كه سنيان در محل خود درباره مصداق عترت نيز با شيعه مخالفت مىكنند و اقرار اين نويسنده سنى در اينجا مىتواند مورد استشهاد قرار گيرد.
ما نوشتار دو نفر از معاصران اهل سنّت را نقل كرده و مورد نقد و بررسى قرار داديم تا روشن شود كه سنيان معاصر نيز هيچ سخن جديدى براى عرضه ندارند و تحقيقات و نوشتارهاى آنان چيزى جز تكرار مكررات و نقل سخن پيشينيان نمىباشد. در ادامه به بررسى دلالت آيه تطهير خواهيم پرداخت.
1) . شيخ انصارى در اين باره مىفرمايد: «اين قضيهاى مشهور است»؛ فرائد الأصول: 4/19.
آيه تطهير بر دو امر دلالت دارد: نخست أفضليت اهل بيت عليهم السلام، و دوم عصمت اهل بيت عليهم السلام.
در دلالت آيه بر افضليت اهل بيت عليهم السلام ترديدى وجود ندارد و روشن است كه نزول آيه تطهير و حديث كساء، فضيلت و منقبتى براى اهل بيت عليهم السلام است. اهميت و فضيلتِ قرار گرفتن در زمره اهل بيت به اندازهاى است كه حضرت امّ سلمه رضى اللّه عنها مىگويد:
فقلت: يا رسول اللّه، أنا من أهل البيت؟(1)فقال: «إنّ لك عنداللّه خيرا». فوددت أنّه قال نعم، فكان أحبّ إليّ ممّا تطلع عليه الشمس وتغرب؛(2) عرض كردم: اى رسول خدا، من نيز از اهل بيت هستم؟ فرمود: «به درستى براى تو
نزد خدا خيرى است». پس من آرزو داشتم كه بفرمايد بله و آن نزد من از تمام آنچه آفتاب بر آن مىتابد و غروب مىكند دوست داشتنىتر بود حتى دشمنان اهل بيت عليهم السلام نيز نزول آيه تطهير و حديث كساء را فضيلت بسيار بزرگى مىدانستند. به عنوان مثال وقتى معاويه از سعد بن ابى وقاص درباره امتناع وى از سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد، سعد در پاسخ گفت:
لا أسبّ ما ذكرت ثلاثا قالهن له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، لأن تكون لي واحدة منهنّ أحب إلي من حمر النعم. قال له معاوية: ما هنّ يا أبا إسحاق؟ قال: لا أسبّه ما ذكرت حين نزل عليه الوحي، فأخذ عليّا وابنيه وفاطمة فادخلهم تحت ثوبه، ثمّ قال: «رب إنّ هؤلاء أهل بيتي»؛(1) على را سب نمىكنم مادامى كه سه فضيلتى را كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درباره او فرموده به ياد داشته باشم كه اگر يكى از آنها براى من بود، نزد من از تمام ثروت دنيا دوست داشتنىتر بود. معاويه گفت: آن سه فضيلت چيست اى ابواسحاق؟ گفت او را سب نمىكنم تا وقتى يادم است كه به هنگام نزول وحى (يعنى آيه تطهير) پيامبر على و دو فرزندش را به همراه فاطمه گرفت و به زير پوشش خود داخل كرد و آنگاه عرضه داشت: «پروردگارا، اينان اهل بيت من هستند».
ابن كثير نيز نزول آيه تطهير را فضيلت ارزشمند مىداند و از آن با تعابيرى همچون: «هذه النعمة، هذه الغنيمة، هذه الرحمة العميمة، هذه المزيّة وهذه المرتبة العليّة»، ياد مىكند.(2)
همچنين ابن تيميه نيز از آن به عنوان «هذه الفضيلة» تعبير مىكند.(1)بنابراين روشن است كه آيه تطهير فضيلتى است براى اهل بيت عليهم السلام كه احدى در اين فضيلت با ايشان شريك نيست، از همين رو اگر امر امامت دائر باشد ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و ابوبكر، نزول اين آيه درباره اميرالمؤمنين بيانگر افضليت آن حضرت خواهد بود و استدلال به اين امر براى اثبات خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام استدلالى تام و تمام به شمار خواهد آمد. به همين جهت است كه خوارج و نواصب همواره در انكار آن كوشيدهاند و چون انكار اين فضيلت بسيار دشوار است، برخى مدّعى مشاركتِ ديگران با اهل بيت در اين فضيلت شدهاند.
برخى از نواصب به قدرى از اختصاص اين فضيلت به اهل بيت عليهم السلام ناراحت و عصبانى هستند كه به ناچار بغض درونى خويش را آشكار ساخته و با بىاحترامى و توهين، بحث را از فضاى علمى خارج كردهاند. يكى از مفسّران معاصر مىنويسد:
وقد تلقّف الشيعه حديث الكساء، فغصبوا وصف أهل البيت وقصّروه علي فاطمة وزوجها وابنيهما عليهم الرضوان، وزعموا أنّ أزواج النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم لسن من أهل البيت؛(2) شيعه حديث كساء را به نفع خود استفاده كرده و وصف اهل بيت را غصب نموده است و آن را محدود كردهاند به فاطمه و همسر و دو فرزند ايشان عليهم السلام و بر اين باورند كه همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از اهل بيت نيستند.
«تلقّف» تعبيرى است كه به جهت توهين و بى احترامى به كار مىرود و اين سنىّ متعصب اين گونه بغض خويش را آشكار ساخته و در مقابل اراده خداوند تكبّر ورزيده است. وى مصداق اين آيه است كه خداوند درباره منافقان مىفرمايد:
«قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ».(1) زيرا اين اراده خداست كه آيه تطهير اختصاص به عترت داشته باشد و حديث كساء تبيين كلام پروردگار از جانب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است. بنابراين شيعه هرگز چيزى را به نفع خود مصادره نمىكند، بلكه همواره در پى حقيقت است و براى روشن ساختن حقايق در برابر منكران و مخالفان به منابع و مصادر خود آنان استناد و استدلال مىكند و جز قرآن، سنّت و عقل مستمسك ديگرى ندارد، بلكه اين منافقان هستند كه براساس هواى نفس به تأويل قرآن پرداخته و روايات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را نمىپذيرند و به انكار سنّت مىپردازند و على رغم احاديث فراوانى كه از حيث سند صحيح و معتبر و از حيث دلالت روشن هستند، به لغت، سياق و غير آن استناد مىكنند. «يُريدُونَ لِيُطْفِؤا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ».(2)
روشن شد كه آيه تطهير بر افضليت اميرمؤمنان على عليه السلام دلالت دارد و استدلال به آن براى اثبات خلافت بلافصل حضرتش تمام است. افزون بر آن، اين آيه به روشنى بيانگر عصمت اهل بيت عليهم السلام است. اين مدّعا به سادگى با بررسى الفاظ آيه ثابت مىشود. خداى تعالى مىفرمايد:
«إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا»؛(1) همانا خداوند اراده فرموده كه ناپاكى را فقط از شما اهل بيت دور سازد و شما را كاملاً پاك گرداند.
«إنّما» پيش از اين در بررسى دلالت آيه مبارك ولايت روشن شد كه بر حصر حقيقى دلالت دارد، مگر آنكه قرينهاى وجود داشته باشد.(2) شيخ طوسى رحمه اللّه در اين باره مىفرمايد:
أنّ لفظة «إنّما» تجرى مجرى ليس، وقد دلّلنا على ذلك في ما تقدّم وحكيناه عن جماعة من أهل اللغة، كالزجاج وغيره، فيكون تلخيص الكلام: «ليس يريد اللّه إلاّ إذهاب الرجس على هذا الحدّ عن أهل البيت»، فدلّ ذلك على أنّ إذهاب الرجس قد حصل فيهم، وذلك يدلّ على عصمتهم، وإذا ثبت عصمتهم، ثبت ما أردناه؛(3) همانا لفظ «إنما» كاربردى همچون ليس دارد و ما در ضمن مباحث گذشته اين امر را مستدل ساخته و از جماعتى از اهل لغت مثل زجاج و ديگران همين معنا را حكايت كرديم. پس خلاصه كلام اينچنين مىشود: «اراده خداوند نيست مگر بر رفع پليدى در اين حد از اهل بيت» و اين امر دلالت مىكند بر اين كه دفع كردن پليدى از ايشان حاصل شده است و اين دفع پليدى، بر عصمت ايشان دلالت دارد و در صورت اثبات عصمت براى آنان، مطلوب و مراد ما نيز ثابت خواهد شد.
«يريد اللّه»؛ خداوند اراده فرموده است كه مراد از اراده خدا در اينجا، اراده تكوينى است. توضيح اينكه خداى تعالى دو گونه اراده و خواست دارد؛ يكى اراده
و خواست تشريعى و ديگرى اراده و خواست تكوينى. اراده تشريعى همان امر و نهى خداوند به فاعل مختار است و در تحقّق آن اختيارشان نيز دخالت دارد، همچنان كه خداى تعالى از اين نوع اراده سخن مىگويد و مىفرمايد:
«يُريدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلا يُريدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»؛(1) خداوند براى شما راحتى را اراده كرده و براى شما سختى نخواسته است.
اما اراده تكوينى همان فعل خداوند است و در تحقق آن هيچ امر ديگرى مدخليت ندارد، يعنى همين كه خداوند ايجاد امرى را اراده فرمايد، آن امر موجود شده و به فعليت مىرسد. خداى تعالى مىفرمايد:
«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»؛(2) همانا امر خداوند چنان است كه هرگاه چيزى را اراده كند، بدان مىگويد باش، پس بىدرنگ موجود مىشود.
البته روشن است كه در ايجاد اشياء به واژه «كنْ» نيز نيازى نيست و اين تعبير بيانگر تحقّق قهرى و تخلّفناپذير مراد خداوند است.
در آيه تطهير، از ظاهر كلام استفاده مىشود كه مراد خداوند از «يريد اللّه» اراده تكوينى است، نه تشريعى. اين حقيقت از دلالت «إنّما» بر حصر نيز به روشنى فهميده مىشود؛ زيرا اراده تشريعى امر به دورى از رجس اختصاص به اشخاص و گروه معينى ندارد و اين اراده، همه بندگان خدا را در برگرفته است. بنابراين با وجود «إنّما» كه اراده خداوند را در اهل بيت منحصر مىكند، روشن است كه اين آيه در مقام بيان اراده تكوينى خداوند است. همچنين تقدم جار و مجرور «عنكم» بر «اهل البيت» نيز افاده حصر مىكند كه خود نيز تاكيدى است بر همين مطلب.
ليذهب: «لام» در اينجا به معناى «كى» و براى تعليل است. چنان كه مىگوييم: «إنى أصلّى، لكى أدخل الجنّة؛ أى لأدخل الجنة». و يا «أطعت اللّه، لأتقرب إلى اللّه؛ أى أطعت اللّه كى أتقرب إلى اللّه».(1) يذهب: از باب إفعال است. پس تا اينجا معنا چنين است كه اراده تكوينى خداوند بر إذهاب رجس از اهل بيت تعلق گرفته است. اذهاب در دو معنا به كار مىرود؛ يكى در معناى رفع و ديگرى در معناى دفع.
رفع رجس هنگامى معنا دارد كه شخص از پيش رجسى داشته باشد تا آن رجس رفع شده و برطرف گردد، در حالى كه اين معنا در اينجا مراد نيست. اما دفع رجس همان مانع شدن از آلودگى شخص به رجس است.(2)
«حدّثنا عبداللّه حدّثني أبي ثنا وكيع عن ابن أبي ليلى عن المنهال عن عبدالرحمن بن أبي ليلى قال كان أبي يسمر مع علي وكان علي يلبس ثياب الصيف في الشتاء وثياب الشتاء في الصيف. فقيل له: لو سألته، فسأله فقال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلم بعث إليّ وأنا أرمد العين يوم خيبر. فقلت: يا رسول اللّه، إني أرمد العين. قال: فتفل في عيني وقال: «ألّلهم أذهب عنه الحرّ والبرد»؛ فما وجدت حرّا ولا بردا منذ يومئذ وقال: «لأعطينّ الراية رجلاً يحبّ اللّه ورسوله ويحبّه اللّه ورسوله ليس بفرّار»، فتشرّف لها أصحاب البني صلى اللّه عليه وآله وسلّم فأعطانيها»؛ مسند أحمد: 1 / 99 و 133؛ سنن ابن ماجه: 1 / 43 - 44 / حديث 117؛ الإكمال في أسماء الرجال: 169؛ تاريخ مدينه دمشق: 42 / 105؛ تاريخ الإسلام: 3 / 625؛ البداية والنهاية: 7 / 375.
محل شاهد در اين روايت صحيح السند، به كار رفتن اذهاب در معناى دفع است. افزون بر آن، اين روايت يكى از فضائل و مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام به شمار مىرود. براساس اين روايت كه در منابع معتبر سنيان ذكر شده است، آب دهان مبارك رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم موجب شفاى چشم درد اميرمؤمنان عليه السلام گرديد به طورى كه از آن پس حضرتش هرگز به چشم درد مبتلا نشدند. همچنين بر اثر دعاى پيامبر ديگر گرما و سرما در اميرالمؤمنين عليه السلام مؤثر نبود.
در اين روايت تصريح شده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام خدا و رسولش را دوست مىدارد و مورد محبت خدا و رسول او نيز مىباشد. به علاوه از وصف «ليس بفرّار» استفاده مىشود كه وى در مقابل افرادى است كه پيش از اميرالمومنين عليه السلام پرچم را به دست گرفته و به سمت دشمن رفتند، اما در مواجهه با دشمن فرار كردند.
پس معناى آيه1) . رضي الدين استرآبادى مىنويسد: «المضارع بعد اللام، لام كي... قال ابن الحاجب: ولام كي، مثل: أسلمت لأدخل الجنة»؛ شرح الرضي على الكافية: 4 / 61.
2) . استعمال إذهاب در معناى «دفع» در استعمالات فصيح فراوان است و در احاديث نيز به همين معنا به كار رفته است. در حديثى كه از جمله فضائل و خصائص أميرالمؤمنين عليه السلام به شمار مىآيد، آمده است:
اين است كه اراده تكوينى خداوند بر منع از آلودگى اهل بيت، به هر گونه رجسى تعلق گرفته است.
همچنين به كار رفتن مضارع در «ليذهب» ممكن است بيانگر استمرار باشد؛ يعنى خداوند تحقق امرى را كه استمرار دارد اراده فرموده است. آيات زير نيز نظير همين مقوله هستند. مثلاً آيه 39 سوره رعد، «يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ»و آيه نخست سوره مائده، «إِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ ما يُريدُ».
رجس: به معناى پليدى است و اين واژه هرگونه پليدى را در برمىگيرد. راغب در مفردات(1)مىنويسد:
رجس: الرجس الشىء القذر: يقال رجل رجس ورجال أرجاس. قال تعالى: «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ». والرجس يكون على أربعة أوجه:
1) . در بررسى معناى لغوى واژهها مراجعه به دو كتاب سودمند است. اگر واژهاى غير از واژههاى قرآنى مورد نظر باشد، مراجعه به كتاب «معجم مقاييس اللّغة» بسيار مناسب و سودمند است. براى فهم معناى واژههاى قرآنى نيز مراجعه به كتاب «مفردات» اولويت دارد و كتابهاى ديگرى همچون: صحاح جوهرى، لسان العرب و... در مراتب بعدى قرار دارند. البته بايد توجه داشت كه در مباحث كلام مقارن نيز مراجعه به كتاب «مفردات» از جهت ديگرى نيز اهميت دارد و آن سنى و اشعرى بودنِ راغب اصفهانى است؛ يعنى ما حتى در بررسى معناى واژهها نيز به منابع مخالفان ارجاع مىدهيم تا سخنى باقى نماند.
إمّا من حيث الطبع، وإمّا من جهة العقل، وإمّا من جهة الشرع، وإمّا من كلّ ذلك كالميتة، فإنّ الميتة تعاف طبعا وعقلا وشرعا، والرجس من جهة الشرع: الخمر والميسر، وقيل إنّ ذلك رجس من جهة العقل وعلى ذلك نبّه بقوله تعالى: «وَإِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما»؛ لأنّ كلّ ما يوفى إثمه على نفعه فالعقل يقتضى تجنّبه، وجعل الكافرين رجساً من حيث إنّ الشرك بالعقل أقبح الأشياء. قال تعالى: «وَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ»؛(1) رجس به هر چيز آلوده و پليد اطلاق مىشود. گفته مىشود مرد پليد و مردان پليد. خداى تعالى مىفرمايد: «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ». پليدى بر چهار وجه مىباشد: يا از جهت طبع انسانى، يا از جهت عقل، يا از جهت شرع و يا از تمام اين جهات مثل ميته. پس همانا ميته چيزى است كه هم به حكم طبع انسانى، هم به حكم عقل و هم شرع رجل است و از آن اجتناب مىشود. رجس از جهت شرع نيز همچون خمر و قمار گفته شده كه آنها به حكم عقل نيز پليدند. از اين رو خداوند به اين موضوع ديگران را متوجه كرده است، آنجا كه مىفرمايد: «وَإِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما»؛ زيرا هر آنچه كه گناهش بيشتر از نفعش باشد، پس عقل به اجتناب از آن حكم مىكند و خداوند كافران را پليد قرار داده است، از آن جهت كه به حكم عقل، شرك زشتترين امور است. خداى تعالى مىفرمايد: «وَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ».
بنابراين از ديدگاه اهل لغت و واژه پژوهان، معناى واژه «رجس» هم گناه را در برمىگيرد، هم شامل امورى مىشود كه طبع انسانى از آن تنفر دارد و هم آنچه را كه
1) . المفردات في غريب القرآن: 188.
مورد نفرت عقل است شامل مىگردد. به تعبير ديگر خداوند اراده فرموده كه تمام امور مورد نفرت را - كه به هر عنوان مورد تنفر هستند - از اهل بيت عليهم السلام دور سازد. از همين رو است كه اين آيه بيانگر درجه بالايى از عصمت است. طبرى در ذيل اين آيه مىنويسد:
يقول: إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم السوء والفحشاء يا أهل بيت محمّد ويطهّركم من الدنس الذي يكون في أهل معاصى اللّه تطهيرا؛(1) خداوند مىفرمايد: اى اهل بيت محمّد، همانا خدا اراده كرده است تا بدى و فحشا را فقط از شما دفع كند و شما را از آلودگىهايى كه در اهل معاصى وجود دارد به طور كامل پاك سازد.
بر اساس آنچه طبرى در معناى «اذهاب رجس» مىگويد، به روشنى مىتوان عصمت را از اين آيه استفاده كرد، چرا كه دفع بدى، فحشاء و دنس تعبير ديگرى از معناى عصمت است. بيضاوى مىنويسد:
«... الرِّجْسَ» الذنب المدنّس... ويطهّركم عن المعاصي؛(2) رجس، يعنى گناه پليد... و شما را پاك سازد از گناهان.
و فخر رازى در تفسير خود ذيل اين آيه آورده است:
«لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ» أي يزيل عنكم الذنوب «وَيُطَهِّرَكُمْ» أي يلبسكم خلع الكرامة؛(3) تا پليدى را از شما دور سازد، يعنى گناهان را از شما زايل كند و شما را پاك كند، يعنى لباس كرامت بر تن شما بپوشاند.
بنابراين دلالت آيه تطهير بر عصمت اهل بيت عليهم السلام بسيار روشن است و عجيب است كه بيضاوى على رغم اينكه از آيه تطهير عصمت اهل بيت را برداشت مىكند، اما صرفا با استناد به سياق آن آيه را ردّ مىكند! به عبارت ديگر او معتقد است هر چند از ظاهر آيه عصمت اهل بيت فهميده مىشود، اما از آنجا كه براساس سياق، همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز در زمره اهل بيت هستند و مىدانيم كه آنها عصمت ندارند، بنابراين نمىتوان با تكيه بر آيه به عصمت اهل بيت عليهم السلام استدلال كرد! وى در اين باره مىنويسد:
الإحتجاج بذلك على عصمتهم وكون إجماعهم حجةً ضعيف؛ لأنّ التخصيص بهم لا يناسب ما قبل الآية وما بعدها؛(1) احتجاج به اين آيه بر عصمت اهل بيت و حجيت اجماع ضعيف است؛ زيرا تخصيص «اهل بيت» به پنج تن آل عبا با قبل و بعد آيه مناسبت ندارد.
با توجه به عبارت بيضاوى، اگر اختصاص اهل بيت به عترت ثابت شود، اين آيه بيانگر عصمت خواهد بود؛ ولى اگر زنان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را از اهل بيت بدانيم، نمىتوان از آيه عصمت را استفاده نمود، زيرا روشن است كه زنان پيامبر معصوم نيستند.
اين كلام بيضاوى از اعتراف وى به ظهور آيه در عصمت اهل بيت حكايت دارد، اما دليل وى براى نفى اين ظهور كاملاً بىاساس است؛ زيرا ما پيش از اين اختصاص آيه به عترت را ثابت كرديم و گفتيم استناد به سياق در جايى كه دليل قطعى وجود دارد صحيح نيست. بنابراين براساس سنّت صحيح و صريح، آيه اختصاص به عترت دارد و به روشنى بر عصمت ايشان دلالت مىكند و دلالت آيه
1) . تفسير البيضاوي: 4/374.
بر عصمت دليل ديگرى است بر اينكه همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در زمره اهل بيت نيستند؛ زيرا احدى نمىتواند ادعا كند كه همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم معصوم بودهاند. حضرت خديجه و امّ سلمه سلام اللّه عليهما كه نزد ما بسيار محترم هستند قطعا عصمت ندارند. پس اين آيه هرگز درباره آنها نازل نشده است تا چه رسد به عايشه كه براساس روايات موجود در منابع معتبر سنيان، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خطاى او را - با علم غيب خويش - پيش از وقوع به وى خبر داده بودند. از همين رو هنگامى كه عايشه در جريان جنگ جمل به منطقه حُوأب رسيد، به همراهان خود گفت:
ردّوني! ردّوني! هذا الماء الذي قال لي رسول اللّه: «لا تكوني التي تنبحك كلاب الحوأب»؛(1) مرا بازگردانيد! مرا بازگردانيد! اين آبى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درباره آن به من فرمود: «آن زنى نباشى كه سگان حوأب بر تو پارس كنند».
وى به هنگام مرگ نيز وصيت كرد كه او را در بقيع دفن كنند، زيرا به گفته خود، پس از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مرتكب كارهايى شده بود كه به خاطر آنها از پيامبر شرم داشت:
1) . تاريخ اليعقوبى: 2 / 181. اين حديث را اهل سنّت با سندهاى گوناگون و الفاظ ديگرى در كتابهايشان نقل كردهاند. براى اطّلاع بيشتر ر.ك: مسند أحمد: 6 / 52 و 6 / 97؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 120؛ مجمع الزوائد: 7 / 234؛ المصنّف ابن أبي شيبة: 8 / 708 / ش 15؛ مسند ابن راهويه: 2 / 32 و 3 / 891 - 892؛ مسند أبي يعلى: 8 / 282 / ش 4868؛ صحيح ابن حبّان: 15 / 126؛ الكامل (ابن عدى): 4 / 320 / ش 1152؛ سير أعلام النبلاء: 2 / 177 - 178؛ أنساب الأشراف: 224؛ تاريخ الطبري: 3 / 475 و 485 - 486؛ الكامل في التاريخ: 3 / 210؛ تاريخ الإسلام: 1 / 389؛ البداية والنهاية: 6 / 236 و 7 / 258 و منابع بسيار ديگر.
وقيل لها: ندفنك مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؟ فقالت: «إني قد أحدثت بعده، فادفنوني مع أخواتي»، فدفنت بالبقيع؛(1) به او گفته شد: آيا تو را نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دفن كنيم. گفت: بعد از او كارى از من سر زده است [كه از او شرم دارم]، پس مرا با برادرانم دفن كنيد؛ از اين رو او را در بقيع دفن كردند.
با اين اوصاف، آيا مىتوان ادعا كرد كه عايشه از اهل بيتى است كه خداوند هرگونه رجسى را از آنها دور ساخته است؟ بنابراين عايشهاى كه يك عمر گناه كرده هرگز نمىتواند معصوم باشد، به ويژه گناهانى كه وى مرتكب شده، مساوى با كفرند؛ از جمله اينكه وى بر امام زمان خويش خروج كرده و با او جنگيده است. روشن است چنين كسى نه از اهل بيت به شمار مىرود و نه مىتوان او را معصوم دانست.
اهل البيت: روشن است كه «اهل بيت» يك اصطلاح خاص قرآنى است كه مصداق آن به روشنى در سنت بيان شده است. بنابراين در اينجا هرگز معناى لغوى آن مورد نظر نيست. خداوند به زنها كه اهل خانه هستند چنين خطاب مىكند: «وَقَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ»؛ در خانههايتان بمانيد. اما درباره اهل بيت عليهم السلام چنين تعبير مىكند: «لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ». تفاوت اين دو تعبير بسيار آشكار است و تقدم جار و مجرو «عَنْكُمْ» بر «أَهْلَ الْبَيْتِ» دراين فراز، به روشنى بر حصر اهل البيت در افراد خاص دلالت مىكند.
ابن تيميه در بخشى از كتاب خود، به نزول اين آيه درباره اهل بيت عليهم السلام اعتراف كرده و قول عكرمه - مبنى بر اختصاص آيه به همسران پيامبر - و ابن كثير -
1) . ر.ك: المعارف ابن قتيبه: 134؛ الطبقات الكبرى: 8 / 74؛ العقد الفريد: 2 / 109.
مبنى بر مشاركت همسران پيامبر با اهل بيت - را نپذيرفته است. البته وى دچار تناقض گويى شده و در موضع ديگرى از همان كتاب ادعاى مشاركت كرده است، اما هرگز ادعا نمىكند كه آيه تطهير به همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اختصاص دارد. وى در طى اشكالهايى پيرامون دلالت آيه تطهير مىنويسد:
«فصل: وأمّا حديث الكساء فهو صحيح، رواه أحمد والترمذي من حديث اُم سلمة، ورواه مسلم في صحيحه من حديث عائشة، قالت: خرج النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ذات غداة وعليه مرط مرحّل من شعر أسود، فجاء الحسن بن عليّ فأدخله، ثمّ جاء الحسين فأدخله معه، ثمّ جاءت فاطمة فأدخلها، ثمّ جاء عليّ فأدخله، ثمّ قال: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا».
وهذا الحديث قد شركه فيه فاطمة وحسن وحسين - رضي اللّه عنهم - فليس هو من خصائصه، ومعلوم أنّ المرأة لا تصلح للإمامة، فعُلم أنّ هذه الفضيلة لا تختصّ بالأئمة، بل يشركهم فيها غيرهم.
ثمّ إنّ مضمون هذا الحديث أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دعا لهم بأن يذهب عنهم الرجس ويطهّرهم تطهيرا.
وغاية ذلك أن يكون دعا لهم بأن يكونوا من المتّقين الّذين أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم؛ واجتناب الرجس واجب على المؤمنين، والطهارة مأمور بها كلّ مؤمن.
قال اللّه تعالى: «ما يُريدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ
نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ»،(1)وقال: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِها»،(2)وقال تعالى: «إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ».(3) فغاية هذا أن يكون هذا دعاءً لهم بفعل المأمور وترك المحظور، والصدّيق - رضي اللّه عنه - قد أخبر اللّه عنه بأنّه «الْأَتْقَى * الَّذي يُؤتي مالَهُ يَتَزَكّى * وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى * إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى * وَلَسَوْفَ يَرْضى».(4) وأيضا: فإنّ السابقين الأوّلين «مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَدًا ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ»،(5)لا بُدّ أن يكونوا قد فعلوا المأمور وتركوا المحظور، فإنّ هذا الرضوان وهذا الجزاء إنّما يُنال بذلك، وحينئذٍ فيكون ذهاب الرجس عنهم وتطهيرهم من الذنوب بعض صفاتهم.
فما دعا به النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم لأهل الكساء، هو بعض ما وصف به السابقين الأوّلين.
والنبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دعا لغير أهل الكساء بأن يصلّي اللّه عليهم ودعا لأقوام كثيرين بالجنّة والمغفرة وغير ذلك، ممّا هو أعظم من الدعاء بذلك، ولم يلزم أن يكون مَن دعا له بذلك أفضل من السابقين الأوّلين،ولكنّ أهل الكساء لمّا كان قد أوجب عليهم اجتناب الرجس وفِعل
التطهير، دعا لهم النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بأن يعينهم على فِعل ما أمرهم به، لئلاّ يكونوا مستحقّين للذمّ والعقاب، ولينالو المدح والثواب».(1) نكاتى كه از عبارات ابن تيميه استفاده مىشود عبارتند از:
1- وى در اين عبارات، آيه تطهير را مختص همسران پيامبر ندانسته و ادعاى مشاركت آنها در عنوان اهل بيت را نيز مطرح نكرده است.
2- ابن تيميه حديث اُم سلمه را كه احمد نقل كرده - برخلاف استاد دانشگاه مكّه كه روايات اُمّ سلمه را صحيح نمىدانست - صحيح مىداند.
3- وى به روايات اصحاب ديگر در ذيل آيه تطهير اشارهاى نكرده و تنها روايات عايشه و حضرت اُم سلمه را مطرح ساخته است.
اشكالهاى زير، اشكالهايى است كه ابن تيميه به آيه تطهير و حديث كساء نموده است.
اشكال يكم: آيه تطهير و حديث كساء از فضائل مختص اميرالمؤمنين عليه السلام نيست و حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسين عليهم السلام نيز با او در اين فضيلت شريكند. از سوى ديگر حضرت فاطمه سلام اللّه عليها زن است و زنان صلاحيت امامت ندارند؛ پس اين فضيلت به امامان اختصاص ندارد و استدلال به آن براى اثبات امامت اميرالمؤمنين عليه السلام تمام نخواهد بود.
اشكال دوم: حداكثر مطلبى كه از حديث كساء استفاده مىشود، دعاى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى اهل بيت عليهم السلام است كه آنچه را به آن مأمور
1) . منهاج السنّة: 5 / 6 - 8 .
شدهاند انجام دهند و آنچه را كه از آن نهى شدهاند ترك كنند و اين فضيلت محسوب نمىشود تا به واسطه آن، شخص مستحق امامت گردد.
اشكال سوم: اگر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براساس آيه تطهير براى پرهيزكار شدن اهل بيت دعا كرده است، در مقابل آن خداوند از أتقى بودن ابوبكر خبر داده است. پس ابوبكر افضل از اميرالمؤمنين عليه السلام است.
اشكال چهارم: پيشى گيرندگان نخستين از مهاجران و انصار نيز فضيلت بيشترى نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام دارند؛ زيرا خداوند در قرآن از رضايت خود نسبت به آنها و رضايت آنان از خداو بهشتى بودن آنها خبر داده است و اين فضيلت به دست نمىآيد مگر با ترك امور نهى شده و انجام امورى كه به آن امر شدهاند و اين همان دفع پليدى از آنان و پاك شدنشان از گناهان است كه بخشى از اوصاف ايشان به شمار مىآيد، در حالى كه دعاى پيامبر براى دفع پليدى از اهل بيت تمام فضيلت ايشان است! اشكال پنجم: اگر دعا براى دفع پليدى فضيلت اهل بيت به شمار مىآيد، در مقابل پيامبر براى مغفرت و بهشتى شدن گروههاى زيادى دعا كرده است كه ارزش آن از دعا براى قرار گرفتن در زمره نيكان بسيار بالاتر است. بنابراين، آيه تطهير و حديث كساء فضيلت بزرگى به شمار نمىآيد و مضمون آنها چيزى نيست جز دعا براى كمك كردن خدا به اهل بيت براى انجام واجبات و ترك محرمات تا مستحقّ ذمّ و عقاب نگردند!
اشكال نخست: وى كه مىگويد آيه تطهير و حديث كساء از خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام نيست، هرگز خدشهاى به استدلال شيعه وارد نمىكند؛ زيرا
احدى ادعا نكرده كه اين آيه اختصاص به اميرالمؤمنين عليه السلام دارد، بلكه شيعيان آن را از اختصاصات و فضائل اهل بيت عليهم السلام مىدانند و اساسا اين موضوع محل نزاع نيست.
وجه استدلال به آيه تطهير اين گونه است كه آيه بر أفضليت و عصمت اهل بيت عليهم السلام دلالت دارد و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز يكى از اهل بيت هستند؛ پس آيه بر عصمت و افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز دلالت دارد. از سوى ديگر ابوبكر قطعا از اين فضيلت و عصمت هيچ بهرهاى ندارد و چون نزاع بر سر خلافت اميرالمؤمنين على عليه السلام و ابوبكر است، به حكم اين آيه اميرالمؤمنين عليه السلام استحقاق امامت را دارد و ابوبكر شايسته اين مقام نخواهد بود.
به عبارت ديگر از ميان دو نفر كه يكى معصوم است و ديگرى فاقد عصمت، به يقين كسى براى امامت شايستگى دارد كه معصوم باشد. افزون بر آنكه شرط بودن عصمت براى امامت غير از آن است كه بگوئيم هر معصومى امام است؛ بنابراين نمىتوان گفت كه چون حضرت فاطمه سلام اللّه عليها به حكم اين آيه عصمت دارد، ولى زنان براى امامت صلاحيت ندارند، پس عصمت از شروط امامت نيست. با اين بيان اينگونه استدلال كردن مغالطهاى آشكار است.
اشكال دوم ابن تيميه آن است كه حديث كساء صرفا بيانگر دعاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى اهل بيت است و فضيلت شمرده نمىشود؛ زيرا همه موظفند كه پليدى را از خود دور سازند و خود را پاك كنند و پيامبر نيز دعا فرموده است كه خداوند اهل بيت را به اين كار موفّق بدارد.
چنان كه پيش از اين گفتيم، «انّما» در اين آيه بر حصر دلالت دارد. هم چنين تقدم جار و مجرور بر اهل بيت افاده حصر مىكند و البته قرائن ديگرى نيز بر حصر
وجود دارد. بر اين اساس روشن مىشود كه در اين آيه اراده تكوينى خداوند بر دفع پليدى از اهل بيت مورد نظر است، نه اراده و خواست تشريعى او كه عموم مكلّفين را شامل مىشود. پس گفتار ابن تيميه مخالف صريح آيه شريفه است.
همچنين براساس روايات فراوان و صحيح، آيه مبارك تطهير پيش از دعاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شده است و خداوند در ابتدا از اراده خود بر دفع پليدى و تطهير اهل بيت عليهم السلام خبر داده است و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز پس از نزول آيه، در حديث شريف كساء به مصداق «اهل بيت» مىپردازند و برپايه فرمايش رسول خدا، مصداق اهل بيت فقط عترت عليهم السلام هستند نه غير آنها.
افزون بر آنكه خود ابن تيميه از نزول آيه تطهير درباره اهل بيت به «هذه الفضيلة» تعبير مىكند و آن را فضيلت مىشمارد، از اين رو با اين اشكال، گفتار خود مبنى بر عدم فضيلت اين آيه و حديث را نقض مىكند. همچنين اين گفته وى با سخن صحابهاى همچون سعد بن ابى وقاص، واثلة بن اسقع و امّ سلمه معارض است؛ زيرا - چنان كه پيشتر بيان شد - اين اشخاص نزول آيه تطهير و صدور حديث كساء را فضيلت و برترى بزرگى براى اهل بيت مىدانستند. اين سخن ابن تيميه با عالمان اهل سنّت همچون ابن كثير نيز منافات دارد كه از اختصاص آيه به اهل بيت با تعابيرى همچون «هذه النعمة»، هذه الغنيمة»، «هذه الرحمة العميمة»، «هذه المزيّة» و «هذه المرتبة العليا» ياد مىكند و آن را فضيلتى ارزشمند مىداند.
پاسخ ديگر به اشكال دوم ابن تيميه آن است كه اگر بپذيريم حديث كساء صرفا بيانگر دعاى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى پرهيزكار شدن اهل بيت است،
اين سؤال پديد مىآيد كه چرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حضرت اُمّ سلمه را از اين دعا محروم ساخت و او را به زير كساء راه نداد؟! چرا وقتى عايشه درخواست كرد كه به زير كساء وارد شود، پيامبر مانع از ورود وى شد و با تعبير تند «تنهّي»، وى را از دخول به زير كساء باز داشتند؟! بر فرض اينكه حديث كساء صرفا بيانگر دعاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى دفع پليدى از اهل بيت باشد، باز هم تنها اهل بيت مشمول اين دعا شدند و همسران پيامبر از آن محروم گشتند و چون دعاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مستجاب است، پس پليدى از اهل بيت قطعا دور شده است، امّا از همسران پيامبر نه! اشكال سوم اين بود كه خداوند در قرآن از أتقى بودن ابوبكر خبر داده است در حالى كه حديث كساء بيانگر دعاى پيامبر بر قرار گرفتن اهل بيت در زمره متّقين است. بايد دانست كه قول به نزول آيات آخر سوره ليل درباره ابوبكر به دلايل متعددى دروغى بيش نيست كه از آن موارد مىتوان به دلايل زير اشاره كرد:
نخست اينكه شخص رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يكى از اهل بيت است و اگر بگوييم مراد از «الأتقى» در اين آيه ابوبكر است، بايد بپذيريم كه ابوبكر أفضل از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است و حال آنكه هيچ مسلمانى نمىتواند چنين ادعايى كند. همين استدلال پيرامون حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها نيز كه يكى ديگر از اهل بيت است و بسيارى از بزرگان سنى به افضليت آن حضرت از ابوبكر معترفند جارى است، مناوى در ذيل حديث شريف «فاطمة بضعة منّى، فمن أغضبها أغضبني» مىنويسد:
استدلّ به السهيلي(1)على أن من سبّها كَفَر؛ لأنّه يغضبه وأنّها أفضل من الشيخين... قال الشريف السمهودي: «ومعلوم أنّ أولادها بضعة منها، فيكونون بواسطتها بضعةً منه...». قال ابن حجر: «وفيه تحريم أذى من يتأذّى المصطفى صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بتأذّيه فكلّ من وقع منه في حقّ فاطمة شيء، فتأذّت به، فالنبي صلّى اللّه عليه وعلى آله وسلّم يتأذّى به، بشهادة هذا الخبر، ولا شىء أعظم من إدخال الأذى عليها من قِبَل ولدها، ولهذا عرف بالإستقراء معاجلة من تعاطى ذلك بالعقوبة في الدنيا «وَلَعَذابُ اْلآخِرَةِ أَشَدُّ»»؛(2) سهيلى به اين حديث استدلال مىكند كه هركس به حضرت فاطمه سلام اللّه عليها ناسزا گويد كافر است؛ زيرا [توهين به حضرت فاطمه سلام اللّه عليها] پيامبر را خشمگين ساخته است، از اين رو حضرت فاطمه سلام اللّه عليها از ابوبكر و عمر با فضيلتتر است... شريف سهمودى مىگويد: «معلوم است كه فرزندان صديقه طاهره سلام اللّه عليها پاره تن او هستند و به اين واسطه پاره تن پيامبر خواهند بود...». ابن حجر مىگويد: «و در اين حديث اذيت كسى كه اذيتش موجب رنجيدن پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىشود تحريم شده است، پس به شهادت اين حديث، هر كارى در حقّ فاطمه موجب اذيت ايشان گردد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز از آن مىرنجد و چيزى بزرگتر از رنجاندن صدّيقه طاهره از ناحيه فرزندانش نيست و بر
1) . سهيلى متوفاى 581 از عالمان بزرگ اهل سنت به شمار مىرود. وى شرحى بر سيره ابن هشام با نام الروض الأنف نگاشته است كه علماى اهل سنّت در كتب حديث، سيره و فقه كلمات او را نقل و به آن استدلال و استشهاد مىكنند. در احوالات وى آمده است: «الحافظ العَلَم صاحب التصانيف... و برع في العربية واللغات والأخبار والأثر وتصدّر للافادة»؛ العبر: 3 / 82 .
2) . فيض القدير شرح الجامع الصغير: 4 / 554 / ش 5833.
اين اساس، به استقراء ثابت شده است كه هر كس چنين كارى كند، به سرعت در دنيا عقوبت مىشود و به تحقيق عذاب آخرت شديدتر است».
بنا بر اعتراف عالمان بزرگ سنى، حضرت فاطمه سلام اللّه عليها با استناد به اين حديث پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، از شيخين با فضيلتتر است. بر همين اساس حسنين عليهما السلام نيز از شيخين افضل هستند، زيرا اين بزرگواران از اهل بيت هستند. بنابراين امكان ندارد مراد از «الأتقى» در آيه ابوبكر باشد. افزون بر آنكه دلايل و شواهد فراوانى غير از حديث كساء بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام وجود دارد و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز يكى ديگر از اهل بيت عليهم السلام است كه خود نيز دليل ديگرى است بر اينكه مراد خداوند از «الأتقى» قطعا ابوبكر نبوده است.
علاوه بر آن، هيچ روايت صحيح و مستند به پيامبر و يا دليلى ديگر بر اين ادعا وجود ندارد و هيچ يك از اصحاب و تابعين نيز چنين ادعايى نكردهاند و در صحاح ستّه نيز روايتى به اين مضمون مطرح نشده است كه «الأتقى» در اين آيه ابوبكر است و روشن است كه جبرئيل نيز بر ابن تيميه نازل نشده تا خبر خدا را به او برساند؛ بنابراين ادعاى «أخبر اللّه» ادعايى بس عظيم است كه ابن تيميه آن را مفروغٌ عنه تلقّى كرده و استدلال خود را بر آن استوار ساخته است. آرى، با جستجوى ريشه اين ادعا، معلوم مىشود كه يكى از ناقلان آن نوه زبير است كه آن را به واسطه پدرش به زبير مستند مىكند، در حالى كه با رجوع به مجمع الزوائد، هيثمى راويان اين نقل را تضعيف كرده است.(1) توجه به اين نكته ضرورى است كه اساسا خاندان زبير همچون بنواميه همگى دشمن اهل بيت عليهم السلام بودهاند كه در جلد قبلى همين نوشتار، به برخى از
1) . مجمع الزوائد: 9 / 50 - 51.
دشمنىهاى عبداللّه بن زبير اشاره شد؛ از اين رو دروغهاى فراوانى توسط آنان جعل شده است. به همين بيان است كه روايات خاندان زبير هيچ ارزشى ندارد تا بتوان به آن استناد كرد.
مهمترين راوى اين روايت (كه مىگويد آيه «الأتقى» درباره ابوبكر نازل شده است) نوه زبير، مصعب بن ثابت است كه يحيى بن معين او را تضعيف كرده است. احمد بن حنبل نيز او را ضعيف مىداند و ابوحاتم علاوه بر تضعيف وى مىگويد: «لا يحتجّ به».
نسائى نيز دربارهى وى مىنويسد: «ليس بقوي».(1) سيوطى علاوه بر اين قول، قول ديگرى را در ذيل اين آيه مطرح مىكند كه براساس آن، آيه به هيچ شخص خاصى اختصاص ندارد، از اين رو بر عموم حمل مىشود.(2) آخرين اشكال ابن تيميه آن است كه پيشى گيرندگان نخستين به اسلام - از مهاجران و انصار - فضيلت بيشترى نسبت به اهل بيت دارند، زيرا خداوند در قرآن از رضايت خود نسبت به آنان و رضايت آنان از خود و بهشتى بودن آنان خبر داده است و اين به معناى آن است كه عمل به امور واجب و ترك محرمات - كه پيامبر براى اهل بيت خود در خواست كرده - تنها بخشى از اوصاف آنان است.
اين گونه سخن گفتن ابن تيميه، يا از سر جهل و نادانى و يا از سر تجاهل نسبت به اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است، زيرا پيش از اين ثابت شد كه آيه شريفه تطهير به صراحت از اراده تكوينى خداوند بر دفع پليدى از اهل بيت و
عصمت ايشان خبر مىدهد و در حديث شريف كساء مصداق اهل بيت از سوى پيامبر مشخص شده است، در حالى كه اشكال ابن تيميه - با اين پيش فرض - در صورتى صحيح مىنمايد كه آيه تطهير و حديث كساء فقط بيانگر دعاى پيامبر در حق اهل بيت است تا خداوند آنها را براى قرار گرفتن در زمره متقين موفق بدارد! افزون بر آن ترديدى نيست كه براساس آيه صدم سوره توبه، آنانى كه «السابقون الاوّلون» هستند فضيلت بسيار بالائى دارند و به اعتراف خود اهل سنّت، مراد از «السابقون الاوّلون» حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هر دو فضيلت را دارا هستند. هيثمى در اين باره مىنويسد:
وعن ابن عباس عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قال «السُّبَّق ثلاثة» السابق إلى موسى: يوشع بن نون، والسابق إلى عيسى: صاحب ياسين، والسابق إلى محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم علي بن أبى طالب رضي اللّه عنه.
رواه الطبراني، وفيه حسين بن حسن الأشقر، وثقّه ابن حبّان، وضعفه الجمهور، وبقيّة رجاله حديثهم حسن أو صحيح؛(1) ابن عباس از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نقل مىكند: «سابقان سه نفر هستند. سابق براى موسى: يوشع بن نون، سابق براى عيسى: صاحب ياسين و سابق براى محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على بن ابى طالب است».
هيثمى گويد: اين حديث را طبرانى روايت كرده و در سند آن حسين بن حسن اشقر قرار دارد كه ابن حبّان او را توثيق كرده، ولى اكثريت او را تضعيف كردهاند و حديث بقيه رجال آن حسن يا صحيح است.
هيثمى در سند اين حديث خدشه مىكند، اما بايد دانست كه «حسين بن
1) . مجمع الزوائد: 9 / 102.
حسن اشقر» از رجال نسائى است و گفتهاند شروط نسائى براى صحيح دانستن روايت بسيار سختتر از شروط مسلم و بخارى است.(1)همچنين بسيارى از بزرگان اهل تسنن از وى حديث نقل كردهاند. بزرگانى همچون احمد بن حنبل،(2)ابن معين، فلاس، ابن سعد(3)و امثال آنان.(4) با مراجعه به شرح حال حسين أشقر، روشن مىشود كه با وجود اينكه وى را توثيق كردهاند، اما برخى به جهت شيعه بودن وى او را تضعيف كردهاند. ابن حجر در تقريب التهذيب مىنويسد:
الحسين بن الحسن الأشقر، الفزاري، الكوفي، صدوق، يهمّ ويغلو في التشيّع، من العاشرة مات سنة ثمان و مائتين.(5) البته پيش از اين ثابت شد كه تشيع هرگز به وثاقت ضرر نمىرساند.
پس سند اين حديث كاملا صحيح است و آن را ابن ابى حاتم، طبرانى، حاكم نيشابورى، ابن مردويه، ابونعيم اصفهانى، فخر رازى، ابن كثير، هيثمى، سيوطى، ابن حجر مكّى، شهاب الدين آلوسى و جمعى ديگر از محدّثان بزرگ اهل سنت روايت كردهاند. بنابراين به اعتراف بزرگان اهل سنت، مصداق «السابقون الاوّلون» نيز حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است، در صورتى كه ابوبكر پس از پنجاه نفر يا
1) . ر.ك: تذكرهالحفّاظ: 2/700، ذيل شماره 10719؛ سيرأعلام النبلاء: 14/131؛ تاريخ الإسلام: 23/108؛ الوافي بالوفيات:6/257؛ سنن النسائي با حاشيه سندى:1/4؛ الضعفاء والمتروكين (نسائى):140 - 141.
2) . مسند أحمد: 1 / 251.
3) . تهذيب التهذيب: 2 / 291 / ش 596.
4) . ابن حبّان وى را توثيق كرده است؛ ر.ك: مجمع الزوائد: 2 / 45. حاكم نيشابورى نيز پس از نقل روايت از وى، در انتهاى حديث مىنويسد: «هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه»؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 129 و 138.
5) . تقريب التهذيب: 1 / 214 / ش 1323.
بيشتر اظهار اسلام كرده است. طبرى در اين باره به نقل از محمّد بن سعد بن ابى وقاص مىنويسد:
قلت لأبي: أكان أبوبكر اوّلكم اسلاما؟ فقال: «لا، ولقد أسلم قبله أكثرمن خمسين»؛(1) محمّد بن سعد بن ابى وقاص مىگويد: به پدرم گفتم: آيا ابوبكر نخستين نفر از شماست كه به اسلام روى آورد؟ گفت: «نه، همانا بيش از پنجاه نفر قبل او اسلام آورده بودند».
ابن تيميه در بخش ديگرى از كتاب خود نيز به بحث پيرامون حديث كساء و آيه تطهير پرداخته و مناقشات قبلى خود را تكرار كرده است، البته اين بار برخلاف عباراتى كه پيشتر مطرح شد، به صحت حديث تصريح نكرده است و به اختصاص آن به عترت اعتراف نكرده است، بلكه مدّعى شده كه همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز از اهل بيت هستند. وى مىنويسد:
وأمّا آية الطهارة فليس فيها إخبار بطهارة أهل البيت وذهاب الرجس عنهم، وإنّما فيها الأمر لهم بما يوجب طهارتهم وذهاب الرجس عنهم، فإنّ قوله: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا»(2)كقوله تعالى: «ما يُريدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ»(3)وقوله: «يُريدُ اللّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَيَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَيَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَاللّهُ
عَليمٌ حَكيمٌ * وَاللّهُ يُريدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَيُريدُ الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ أَنْ تَميلُوا مَيْلاً عَظيًما * يُريدُ اللّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَخُلِقَ الاْءِنْسانُ ضَعيفًا».(1) فالإرادة هنا متضمّنة للأمر والمحبّة والرضا، وليست هي المشيئة المستلزمة لوقوع المراد، فإنّه لو كان كذلك لكان قد طهّر كلّ مَن أراد اللّه طهارته. وهذا على قول هؤلاء القدرية الشيعة أوجَه، فإنّ عندهم أنّ اللّه يريد ما لا يكون! ويكون ما لا يريد! فقوله: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا»إذا كان هذا بفعل المأمور وترك المحظور كان ذلك متعلّقا بإرادتهم وأفعالهم، فإنْ فعلوا ما أُمروا به طُهّروا وإلاّ فلا.
وهم يقولون: إنّ اللّه لا يخلق أفعالهم ولا يقدر على تطهيرهم وإذهاب الرجس عنهم، وأمّا المثبتون للقدر فيقولون: «إنّ اللّه قادر على ذلك، فإذا ألهمهم فِعل ما أمر وترك ما حظر، حصلت الطهارة وذهاب الرجس».
وممّا يُبيّن أنّ هذا ممّا أُمروا به لا ممّا أُخبروا بوقوعه، ما ثبت في الصحيح أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أدار الكساء على عليّ وفاطمة وحسن وحسين، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا». وهذا الحديث رواه مسلم في صحيحه عن عائشة، ورواه أهل السنن عن أُمّ سلمة.
وهو يدلّ على ضدّ قول الرافضة من وجهين:
أحدهما: أنه دعا لهم بذلك. وهذا دليل على أنّ الآية لم تخبر بوقوع ذلك، فإنّه لو كان قد وقع لكان يثنى على اللّه بوقوعه ويشكره على ذلك، لا يقتصر على مجرّد الدعاء به.
1) . سوره نساء: آيه 26 - 28.
الثاني: إنّ هذا يدلّ على أنّ اللّه قادر على إذهاب الرجس عنهم وتطهيرهم، وذلك يدلّ على أنّه خالق أفعال العباد.
وممّا يُبيّن أنّ الآية متضمّنة للأمر والنهي قوله في سياق الكلام: «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ * إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ... * وَاذْكُرْنَ ما يُتْلى في بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللّهَ كانَ لَطيفًا خَبيرًا»(1).
وهذا السياق يدلّ على أنّ ذلك أمر ونهي.
ويدلّ على أنّ أزواج النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم من أهل بيته، فإنّ السياق إنّما هو في مخاطبتهنّ.
ويدلّ على أنّ قوله «لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» عمَّ غير أزواجه، كعليّ وفاطمة وحسن وحسين، لأنّه ذكره بصيغة التذكير لمّا اجتمع المذكَّر والمؤنّث. وهؤلاء خُصّوا بكونهم من أهل البيت من أزواجه، فلهذا خصّهم بالدعاء لمّا أدخلهم فى الكساء، كما أنّ مسجد قباء أُسّس على التقوى، ومسجده صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أيضا أُسّس على التقوى، وهو أكمل في ذلك. فلمّا نزل قوله تعالى: «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ...»(2)بسبب مسجد قباء، تناول اللفظ لمسجد قباء ولمسجده صلّى اللّه عليه وآله بطريق الأوْلى.
وقد تنازع العلماء: هل أزواجه من آله؟ على قولين، هما روايتان عن أحمد، أصحّهما أنّهنّ من آله وأهل بيته، كما دلّ على ذلك ما في الصحيحين من قوله: «أللّهمَّ صلّى على محمّد وعلى أزواجه وذرّيّته»؛(3)
اما در آيه تطهير، إخبار به پاكيزگى اهل بيت و دفع پليدى از ايشان وجود ندارد، بلكه در آن اهل بيت به امورى دستور داده شدهاند كه به سبب انجام دادن آن امور، موجب طهارت و دفع پليدى از ايشان مىگردد. پس اراده در آيه «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا»(1)مثل آيات ذيل است: «ما يُريدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ»(2)و «يُريدُ اللّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَيَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَيَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ * وَاللّهُ يُريدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَيُريدُ الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ أَنْ تَميلُوا مَيْلاً عَظيًما * يُريدُ اللّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَخُلِقَ الاْءِنْسانُ ضَعيفًا».(3)پس اراده در تمام اين آيات بيانگر طلب، علاقه و رضاى خداوند به طهارت است نه اينكه خواست إلاهى با وقوع طهارت همراه باشد. چرا كه اگر اينگونه باشد، همه كسانى را كه خداوند از آنها طهارت خواسته بايد پاك باشند. بهتر است كه بگوئيم اين سخن، سخن شيعيان قدرى مسلك است، چرا كه آنها معتقدند خداوند طهارتى را كه وجود ندارد اراده كرده و آن طهارتى را كه وجود دارد اراده نكرده است و اين خواست به اين معنا نيست كه مستلزم وقوع مراد باشد، چرا كه اگر اينچنين باشد، همه كسانى كه خداوند طهارتشان را خواسته است به يقين پاك خواهند شد و اين تفسير با مبناى شيعيان قدرى مذهب مطابقت دارد، چرا كه از نظر آنان خداوند اراده مىكند آنچه را كه نمىشود و مىشود آنچه را كه اراده نمىكند! پس در آيه: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» اگر مراد امر به واجبات و ترك محرمات باشد، دورشدن پليدى و پاك شدن به اراده و
فعل اهل بيت متعلق خواهد بود. پس اگر به آنچه امر شدهاند عمل كنند پاك مىشوند و الاّ نه.
اين نكته در حالى است كه شيعيان مىگويند: خداوند افعال آنان را خلق نمىكند و قادر به پاك ساختن ايشان و دفع رجس از آنان نيست. اما كسانى كه قَدَر را اثبات مىكنند، معتقدند كه خدا بر اين كار قادر است و چنانچه انجام واجب و ترك حرام را به آنان الهام كند، طهارت و دفع پليدى حاصل مىشود.
و از امورى كه به روشنى مبيّن اين است كه دفع پليدى چيزى است كه اهل بيت به آن امر شدهاند نه اينكه خداوند به وقوع آن خبر داده باشد، حديثى است كه در صحيح آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كساء را بر روى على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام كشيد و عرضه داشت: «بارالها، اينان اهل بيت من هستند، پس پليدى را از ايشان دور ساز و آنان را كاملاً پاك گردان». اين حديث را مسلم در صحيح خود، از عايشه و صاحبان سنن آن را از اُم سلمه روايت كردهاند.
البته اين حديث از دو جهت برخلاف قول رافضه دلالت دارد:
جهت نخست اينكه پيامبر براى دفع پليدى از ايشان دعا كرده است كه اين خود دليل است بر اينكه آيه به وقوع آن خبر نداده است و اگر اين امر واقع شده بود، بايد به خاطر آن خدا را ثنا مىگفت و شكر آن را به جا مىآورد و به مجرد دعا اكتفا نمىكرد.
دوم اينكه آيه دلالت مىكند بر اين كه خداوند بر دفع پليدى از اهل بيت و پاك ساختن آنان قادر است و آن دلالت دارد بر اينكه خداوند خالق افعال بندگان است.
از امورى كه روشن مىكند آيه متضمّن امر و نهى است، فرمايش خداوند در سياق كلام است [كه خطاب به همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىفرمايد]:
«يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ... إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ... وَاذْكُرْنَ ما يُتْلى في بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللّهَ كانَ لَطيفًا خَبيرًا»(1).
اين سياق دلالت مىكند كه مراد از اراده خدا در اين آيه امر و نهى است. همچنين دلالت مىكند كه همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز از اهل بيت او هستند، چرا كه با توجه به سياق آيات آنان مخاطب خداوند قرار گرفتهاند.
همچنين دلالت مىكند كه «لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» غير از همسران پيامبر، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را در برمىگيرد؛ زيرا به جهت آنكه مذكر و مؤنث را جمع كند، آنان را با صيغه مذكر بيان كرده است، از اين رو آنان از اين روى كه از اهل بيت هستند، از همسران پيامبر تخصيص خوردهاند. بر همين اساس است كه پيامبر آنان را هنگامى كه ايشان را زير كساء برد، به صورت ويژه دعا فرموده است، چنان كه مسجد قبا و مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هر دو بر پايه تقوا بنا نهاده شده است، در حالى كه مسجد پيامبر در اين مورد كاملتر بود. پس چون آيه «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ...»(2)درباره مسجد قبا نازل شد، اين لفظ براى مسجد قبا به كار مىرود و به طريق اولى براى مسجد پيامبر نيز به كار مىرود.
علما درباره اينكه آيا همسران پيامبر در زمره آل ايشان محسوب مىشوند يا خير اختلاف كردهاند. دو قول مختلف در اين باره وجود دارد كه مستند آن همان دو روايت از احمد بن حنبل است كه صحيحترين آن دو قول آن است كه همسران پيامبر از آل و اهل بيت او هستند، چنان كه بر اين گفتار حديثى از پيامبر در دو صحيح بخارى و مسلم آمده است كه فرمود: «بارالها، بر محمّد و همسران و فرزندانش صلوات فرست» دلالت مىكند.
ابن تيميه علاوه بر مناقشاتى كه پيش از اين مطرح شد، در اين عبارات دو اشكال ديگر مطرح مىكند.
اشكال نخست آن است كه اين آيات درباره همسران پيامبر نازل شده و اهل بيت نيز در آن داخلند. همان طور كه مشاهده مىشود، وى نيز هيچ دليلى بر اين مدّعا ارائه نكرده و همچون ديگران تنها به سياق آيات استناد مىكند و ما پاسخ اين اشكال را پيش از اين بيان كرديم.
اما اشكال دوم كه براى نخستين بار توسط ابن تيميه مطرح شده و ديگران از او اخذ كردهاند، منافات اراده تكوينى خدا بر دفع پليدى از اهل بيت عليهم السلام با اختيار است.
لازم به ذكر است كه أشاعره قائل به جبر هستند و معتقدند كه همه ممكنات حتى افعال انسانها فعل خداوند هستند. از نظر آنان انكار اين مطلب به معناى انكار قدرت خداوند است. در مقابل آنان معتزله معتقدند كه با اعطاى قدرت به بندگان، زمام تمام امور به دست خود انسانهاست و خداوند هيچ نقشى در افعال بندگان ندارد. اما شيعيان برخلاف هر دو گروه و به تبعيت از امامان معصوم عليهم السلام به امر بين امرين معقتدند كه: «لا جبر و لاتفويض، بل امرٌ بين الأمرين».
از اين رو ابن تيميه اشكال مىكند كه اگر آيه مبارك تطهير بر عصمت دلالت داشته باشد و مراد از خواست خداوند اراده تكوينى باشد، جبر لازم خواهد آمد، در حالى كه در نزد شيعيان جبر مردود است.
پيش از پرداختن به پاسخ اشكال ابن تيميه، تأكيد مىكنيم كه ادله اثبات عصمت امامان عليهم السلام بسيار است كه از جمله مىتوان به حديث ثقلين اشاره كرد كه به روشنى بيانگر عصمت ائمه اهل بيت عليهم السلام است. دلالت آيه مبارك مباهله بر عصمت امامان عليهم السلام نيز بسيار روشن است و ادلهاى ديگر نيز بر اين
مدّعا دلالت دارد. پس از ديدگاه شيعه، اهل بيت عليهم السلام به قطع و يقين داراى عصمت هستند، اما عصمت امامان هرگز مستلزم قول به جبر نيست و علماى بزرگ شيعه عليهم الرحمه بين عصمت امامان عليهم السلام و نفى جبر به خوبى جمع كردهاند و ما پيش از اين در مباحث مربوط به عصمت به طور مفصل به اين اشكال پاسخ دادهايم(1)و در اينجا نيز به مناسبت مرورى اجمالى به اين پاسخ خواهيم داشت.
بايد دانست كه وجود عصمت، شخص را هرگز به انجام كارهاى خوب و ترك كارهاى قبيح مجبور نمىسازد، بلكه معصوم با وجود اختيار و قدرت بر امور قبيح به سراغ آنها نمىرود. دفع پليدى از اهل بيت نيز به همين معناست؛ يعنى خداوند به اهل بيت عليهم السلام علم و فهمى عطا كرده كه با وجود قدرت بر معصيت، به اختيار آن را ترك مىكند و اين إعطا نيز به جهت شايستگى خود اهل بيت عليهم السلام است، چرا كه خداى تعالى به علم سابق خويش از احوالات بندگان و مخلوقاتش آگاه است و با علم به شايستگى اهل بيت عليهم السلام، آنان را معصوم قرار داده است به گونهاى كه ايشان وعاء و ظرف مشيت خداوند هستند و چيزى را برخلاف اراده خداوند اراده نمىكنند؛(2)به عبارت ديگر اهل بيت عليهم السلام نيز اراده دارند، امّا به اختيار خود هرگز امرى را برخلاف خواست خداوند نمىخواهند. پس چنان كه تمام افعال خداوند نيكو و حَسن است و خداوند هيچ كار قبيحى انجام نمىدهد، در عين حال كسى خدا را مجبور نمىداند. همين طور اهل بيت عليهم السلام نيز بدون اينكه به فعل حَسن يا ترك قبيح مجبور باشند، همواره انجام امور نيكو و ترك امور قبيح را اراده مىكنند.
وى براى نقض عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام، به دو روايت از كتاب مسند أحمد استدلال كرده و مىنويسد: در روايتى به نقل از زهرى آمده است كه:
عن علي بن حسين عن أبيه قال: سمعت عليّا يقول: أتاني رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وأنا نائم وفاطمة وذلك من السحر حتى قام على الباب، فقال «ألا تصلون؟». فقلت: مجيبا له: يا رسول اللّه، إنّما نفوسنا بيداللّه فإذا شاء ان يبعثنا. قال فرجع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ولم يرجع إلى الكلام فسمعته حين ولّى يقول وضرب بيده على فخذه: «وَكانَ الاْءِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً»؛(1) زهرى از على بن حسين از پدرش نقل مىكند كه گفت: شنيدم على عليه السلام مىگفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در حالى كه من و فاطمه خواب بوديم به سراغ ما آمد. ورود پيامبر نزديك سحر بود تا اينكه بر درب ايستاد و فرمود: «آيا نماز نمىخوانيد؟» من در پاسخ گفتم: اى رسول خدا، نفس (= اختيار) ما به دست خداست، پس اگر خدا بخواهد ما را بيدار مىكند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ديگر در اين باره سخن نگفت و من شنيدم كه به هنگام بازگشت دست خود را به رانش مىزد و مىگفت: «و انسان بيش از همه به جدل برمىخيزد».
بر اساس اين روايت، اولاً اميرالمؤمنين عليه السلام قائل به جبر شدهاند! ثانيا به مخالفت با پيامبر برخاسته و با ايشان مجادله كردهاند! همچنين از اين روايت استفاده مىشود كه حضرت على عليه السلام به عبادت اهميت چندانى نمىدادند و نزد ايشان خواب بر نماز شب اولويت داشته است! به علاوه مخالفت او با پيامبر موجب رنجش خاطر ايشان شده و خداوند در اين باره آيهاى نازل كرده است.
1) . مسند أحمد: 1 / 77.
سالوس معتقد است كه محتواى اين روايت با قول به عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام ناسازگار است.
وى روايت ديگرى را به همين مضمون از مسند أحمد نقل مىكند كه:
محمّد بن مسلم بن عبيداللّه بن شهاب، عن علي بن حسين، عن أبيه، عن جدّه عليبن أبيطالب رضياللّه عنهقال:دخل عليّ رسولاللّه صلّى اللّهعليهوآلهوسلّم وعلى فاطمة رضي اللّه عنها من الليل، فأيقظنا للصّلاة قال: ثمّ رجع إلى بيته فصلى هويّا من الليل قال: فلم يسمع لنا حسا. قال: فرجع إلينا فأيقظنا وقال: «قوما فصليا». قال: فجلست وأنا أعرك عيني وأقول: إنّا واللّه ما نصلّى إلاّ ما كتب لنا إنّما أنفسنا بيد اللّه، فإذا شاء أن يبعثنا بعثنا. قال: فولّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وهو يقول ويضرب بيده على فخذه: «ما نصلّى إلاّ ما كتب لنا! ما نصلّى إلاّ ما كتب لنا! وكان الإنسان أكثر شىءٍ جدلا»؛(1) محمّد بن مسلم بن عبيداللّه بن شهاب زهرى، از على بن حسين، از پدرش، از جدّش على بن ابى طالب نقل مىكند كه گفت: شبى رسول خدا بر من و فاطمه وارد شد، ما را براى نماز بيدار كرد و پس از آن به منزلش بازگشت و مدتى طولانى از شب مشغول نماز شد. پيامبر در اين مدت صدايى از ما نشنيد، از اين رو به سوى ما بازگشت و ما را بيدار كرد و گفت: «برخيزيد و نماز بخوانيد». من نشستم و در حالى كه چشمم را مىماليدم گفتم: به خدا سوگند ما نماز نمىخوانيم جز آنچه بر ما نوشته شده (يعنى نمازهاى واجب). همانا نفوس ما به دست خداوند است، پس اگر بخواهيد كه
1) . مسند أحمد: 1 / 91. همچنين ر.ك: سنن النسائي: 3 / 206؛ مجمع الزوائد: 2 / 262 - 263؛ فتح الباري: 3 / 8 ؛ صحيح ابن خزيمة: 2 / 178 - 179؛ كنز العمال: 8 / 391 / ش 23397؛ تاريخ مدينة دمشق: 53 / 275.
ما را بيدار كند، بيدار مىكند. رسول خدا بازگشت در حالى كه با دست به ران خود مىزد، مىگفت: «ما نماز نمىخوانيم جز آنچه بر ما واجب شده است! ما نماز نمىخوانيم جز آنچه بر ما واجب شده است! و انسان بيش از همه به جدل برمىخيزد».
روشن است كه اين احاديث هرگز با حالات حضرت اميرالمؤمنين سلام اللّه عليه و حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها سازگار نيست و كسى از ميان شيعه و اهل سنت در عبادت و تهجّد آن دو بزرگوار ترديدى ندارد. منابع شيعه و اهل سنت مشحون و مملوّ از گزارشهاى طولانى و شب زنده دارىهاى اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا سلام اللّه عليهما است. بر اساس اين روايات، اميرالمؤمنين در مناجاتهاى شبانه و عبادتهاى سحرگاهان بارها و بارها از خوف خداوند بى هوش مىشدند به طورى كه ابوالدرداء يك بار حضرت را در اين حال ديد و سراسيمه خود را به خدمت حضرت زهرا سلام اللّه عليها رسانيد و عرضه داشت: «مات علي!». حضرت فاطمه سلام اللّه عليها فرمودند: «او از خوف خدا بىهوش شده است و اين كار هر شب اميرالمؤمنين عليه السلام است».(1) براساس همين جايگاه عبادى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه وى را عابدترين و زاهدترين صحابه دانستهاند.(2) آن زاهدى كه به تواتر ثابت شده است كه نظر به او و ديدن چهره شريفش عبادت است.(3)
1) . ر.ك: مناقب آل أبيطالب: 1/389؛ الأمالي صدوق: 138؛ بحارالأنوار: 41/12 و 84/196؛ الكنى والألقاب: 1 / 66 - 67.
2) . ر.ك: إحياء علوم الدين: 4/238؛ التيسير بشرح الجامع الصغير: 1/144؛ تفسير القرآن سمعانى: 6/50.
3) . ر.ك: نظم المتناثر من الحديث المتواتر: 1 / 243؛ فيض القدير: 6 / 299؛ تنزيه الشريعة المرفوعة عن الأخبار الشنيعة الموضوعة: 1 / 383.
افزون بر اين، ميان اميرالمؤمنين، صديقه طاهره و رسول اكرم عليهم الصلوات والسلام روابط و احترام خاصى برقرار بوده است و شواهد فراوانى بر اين مطلب دلالت دارد. اين احترام ويژه اساسا با محتواى روايات فوق سازگارى ندارد، از اين رو روشن است كه اين روايات كذب و ساختگى است.
از طرفى راوى هر دو حديث، ابنشهاب محمّد بن مسلم زُهرى است. وى آخوند دربارى بنواميه بوده است. درباره او نوشتهاند:
كان شرطيّا لبني اميّهّ؛(1) او در خدمت بنواميه بود.
وى با تمام وجود در خوش خدمتى به بنواميّه تلاش مىكرد و عُمْر خود را در كاخهاى بنواميه و در خدمت عبدالملك بن مروان، هشام بن عبدالملك و يزيد بن عبدالملك سپرى كرده است. ابن خلكان در وفيات الأعيان مىنويسد:
ولم يزل الزهري مع عبدالملك، ثمّ مع هشام بن عبدالملك. وكان يزيد ابن عبدالملك قد استقضاه؛(2) زهرى همواره [در خدمت] عبدالملك و سپس [در خدمت] هشام بن عبدالملك و او قاضى حكومت يزيد بن عبدالملك بوده است.
حاكم نيشابورى، ابن عساكر و ابن حجر نيز مىنويسند:
كان يعمل لبني امية؛(3) او سرباز بنواميه بود و همواره براى آنان كار مىكرده است.
وى تمام گناهان و جنايتهاى بنواميه را توجيه مىكرده است، از اين رو دين خود را براى آبادى دنياى آنان فروخت. به همين جهت حضرت امام سجاد عليه السلام نامهاى به وى نوشت و او را موعظه كرد و از اينكه وى پلى براى رسيدن بنواميه به مقصود باشد بر حذر داشت. امام عليه السلام در بخشى از اين نامه خطاب به زهرى مىنويسد:
واعلم، أنّ أدنى ما كتمت وأخفّ ما احتملت أن آنست وحشة الظالم وسهّلت له طريق الغيّ بدنوّك منه حين دنوت، وإجابتك له حين دعيت... جعلوك قطبا أداروا بك رحى مظالمهم وجسرا يعبرون عليك إلى بلاياهم وسُلّما إلى ضلالتهم، داعيا إلى غيّهم، سالكا سبيلهم... أحذر فقد نُبّئت وبادر فقد اُجِّلت... أما ترى ما أنت فيه من الجهل والغرّة وما النّاس فيه من البلاء والفتنة... أما بعد، فأعرض عن كلّ ما أنت فيه حتّى تلحق بالصّالحين... مالك لا تَنتَبه من نعستك؛(1) بدان كمترين چيزى كه پنهان كردهاى و دم فرو بستهاى آن است كه به همدمى ظالم در وحشت او تن دادهاى و راه رسيدن به مقصود را براى وى آسان گردانيدهاى، چرا كه هرگاه تو را به حضور طلبيده به او نزديك شدهاى و هرگاه به تو توجه كرده به وى پاسخ مثبت دادهاى... تو را محور قرار دادهاند كه آسياب ستمهايشان گِرد تو مىچرخد، و پلى قرار دادهاند كه در گرفتاريهايشان از تو عبور مىكنند و تو را از نردبان گمراهى خود، دعوت كننده به پرچمشان و راهرو راهشان قرار دادهاند... [از اين كار] پرهيز كن تا بالا روى و [در اين كار] عجله كن تا بزرگ شوى... آيا نمىبينى كه در جهل و غرور فرو رفتهاى و مردم در سختى و گرفتارى واقع شدهاند... . امّا بعد، پس از
1) . تحف العقول: 275 - 277؛ بحار الأنوار: 75 / 133 - 135.
آن چه در آن هستى روى گردان تا به صالحان ملحق شوى... تو را چه مىشود كه از خواب بيدار نمىشوى.(1) بنابراين روشن است كه چنين شخصى هرگز شايسته اعتماد نيست و احاديث وى هيچ ارزشى ندارد. همچنين با توجه به قرائن فراوان و احاديث متعددى كه با روايات زهرى در تعارض هستند، كذب و جعلى بودن اين دو روايت كاملاً روشن و هويداست، به ويژه زهرى با اهل بيت عليهم السلام عداوت داشته و به نفع بنواميه و عليه اهل بيت عليهم السلام حديث جعل مىكرده است.(2)پس نقض سالوس با استناد به حديث جعلى زهرى مردود و بطلانش واضح است.
وى اشكال ديگرى مطرح مىكند كه در حقيقت اعتراض به خدا و رسول او است! او مىگويد: اگر بپذيريم كه آيه تطهير شامل همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نمىشود، چه دليلى وجود دارد بر اينكه ساير فرزندان و خويشاوندان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را از اهل بيت او نشماريم؟ چرا آيه فقط حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها را شامل شود و دختران ديگر را نه؟! در حالى كه وفات دختران ديگر پيامبر پيش از نزول آيه تطهير نبوده است. حال چرا از ميان فرزندان اميرالمؤمنين عليه السلام تنها حسن و حسين عليهما السلام از اهل بيت به شمار روند؟
1) . اين نامه از اهميت فوق العادهاى برخوردار است و در درجه بالايى از فصاحت قرار داد و به همين جهت است كه در منابع ذكر شده است. امّا برخى منابع جهت مخفى ساختن فضايل و مناقب اهل بيت عليهم السلام، بدون ذكر نام نگارنده نامه فقط متن آن را نقل كردهاند. غزالى در إحياء العلوم، جلد 2، صفحه 143، ضمن اشاره به رفت و آمد زهرى به دستگاه بنو اميه مىنويسد: «ولما خالط الزهري السلطان، كتب إليه اخ له في الدين»؛ زمانى كه زهرى با سلطان همكارى داشت برادر دينى وى به او نوشت!
2) . نقل حديث جعلى «ازدواج حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با دختر ابوجهل» در زمره همين احاديث است.
و چه چيزى مانع از داخل شدن ساير فرزندان اميرالمؤمنين عليه السلام در اين فضيلت است؟ و بالاخره اينكه به چه دليل آيه شامل فرزندان جعفر، عقيل و عباس نمىشود؟ روشن است كه اين اشكالات در حقيقت اعتراض به خدا و رسول است؛ چرا كه خداوند اراده فرموده تنها اهل بيت را از هر پليدى پاك سازد و رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز به عنوان مفسّر و مبيّن كلام خداوند، صرفا اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين عليهم السلام را در گفتار و كردار به عنوان مصداق اهل بيت معرفى كردهاند، در حالى كه به هنگام نزول آيه، غير از اين بزرگواران افراد ديگرى نيز حضور داشتند؛ از جمله اُم سلمه، عايشه و واثلة بن اسقع. حتى هر يك از اين افراد تقاضاى دخول به زير عبا را مطرح كردند، اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از داخل شدن آنها جلوگيرى كردند. همچنين وقتى آيه نازل شد، اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السلام حضور نداشتند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها را جهت دعوت ايشان فرستاد و در اين هنگام نيز امكان آن وجود داشت كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم افراد ديگرى را نيز دعوت كند، در حالى كه چنين نكردند. دليل اين امر هم به خدا و رسول او مربوط است.
از ديگر كسانى كه به اين آيه و دلالت آن اشكال كرده است، عبدالعزيز دهلوى است.
وى به اشكالى پيرامون اين آيه شريفه اشاره كرده و مىنويسد: اگر آيه تطهير بر عصمت اهل بيت دلالت داشته باشد، بايد آيه ششم سوره مائده نيز بر عصمت اهل بدر دلالت كند، زيرا در هر دو آيه، اراده خداوند بر تطهير گروهى از مسلمانان مطرح شده است. خداوند درباره اهل بدر مىفرمايد:
«وَلكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛(1) ليكن خدا مىخواهد شما را پاكيزه گرداند و نعمتش را بر شما تمام كند.
دهلوى مىنويسد: چنان كه اراده خداوند بر تطهير اهل بدر لزوما به معناى عصمت آنان نيست و ما نمىتوانيم ملتزم به عصمت اهل بدر شويم، به همين دليل نمىتوانيم اراده خداوند بر تطهير اهل بيت را به معناى عصمت آنان تلقى كنيم.(2) در جواب بايد گفت: بايد دانست كه اراده مطرح شده درباره اهل بدر اراده تشريعى است و مراد از آن تطهير به واسطه وضو، غسل و يا تيمّم است كه خداوند مسلمانان را به آن امر فرموده است.(3)اما پيش از اين ثابت شد كه خداوند در آيه تطهير، خبر از اراده تكوينى خود بر دفع هرگونه پليدى از اهل بيت عليهم السلام مىدهد.
به علاوه هيچ يك از دو گروه شيعه و اهل تسنّن قائل به عصمت اهل بدر نيستند، از اين رو اراده خدا بر تطهير آنان هرگز نمىتواند با اراده او بر عصمت اهل بيت - كه با دليل ثابت شده است - معارضه كند. درباره اهل بدر اراده خداوند بر طهارت ايشان براى نماز مطرح شده است، اما در آيه تطهير اراده خداوند بر دفع انواع پليدى (اعم از گناه، امورى كه قبح عقلى دارند و امورى كه با طبع انسانى ناسازگارند) مورد نظر است.
1) . سوره مائده: آيه 6.
2) . تحفه اثنا عشرية: 204.
3) . خداى تعالى مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ وَإِنْ كُنْتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُوا وَإِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعيدًا طَيِّبًا فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْديكُمْ مِنْهُ...»؛ سوره مائده: آيه 6.
اما اگر كسى مدّعى شود كه آيه مربوط به اهل بدر نيز ظهور در عصمت دارد و قرائنى نيز بر اين معنا وجود دارد، از جمله روايتى كه بخارى درباره اهل بدر آورده است. وى مىنويسد:
وما يدريك لعل اللّه أن يكون قد اطلع على اهل بدرٍ، فقال: إعملوا ما شئتم، فقد غفرت لكم؛(1) بسا كه خداوند بر اهل بدر اشراف يافت و فرمود: «هر چه مىخواهيد انجام دهيد، چرا كه من شما را بخشيدم».
ابن حجر به اين مطلب نيز پاسخ مىدهد و درباره اين حديث مىنويسد:
وليس ما استدل به بواضح؛ لأنّه يقتضى أنّ البدري عنده إذا جنى جناية ولو كبرت لا يعاقب عليها. وليس كذلك، فهذا عمر مع كونه المخاطب بقصّة حاطب، فقد جلد قدامة بن مظعون الحدّ لما شرب الخمر، وهو بدريّ كما تقدّم. وإنّما لم يعاقب النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حاطبا ولا هجره؛ لأنّه قبل عذره في أنّه إنّما كاتب قريشا خشية على أهله وولده وأراد أن يتّخذ له عندهم يدا، فعذره بذلك. بخلاف تخلّف كعب وصاحبيه، فإنّهم لم يكن لهم عذر أصلا. واللّه أعلم؛(2) استدلال به اين حديث روشن نيست، زيرا اقتضاى استدلال آن است كه از نظر وى، اگر يكى از اهل بدر جنايتى ولو جنايتى بزرگ مرتكب گردد، نبايد به خاطر آن عقاب گردد، در حالى كه چنين نيست و عمر با اينكه در قصه حاطب مورد خطاب بود، به جهت شرابخوارى قدامة بن مظعون، وى را شلاق زد، در حالى كه او - چنان كه
گذشت - در جنگ بدر حضور داشت. همانا پيامبر حاطب را عقاب نكرد و او را از خود نراند و عذر او را در اين باره به اين جهت پذيرفت كه وى به خاطر ترس از خانواده و فرزندان مجبور بود كاتب قريش باشد تا نزد آنان جايگاهى بيابد. پس اين عذر وى غير از تخلّف كعب و همراهش بود، زيرا آنان اساسا هيچ عذرى نداشتند. و خداوند آگاهتر است.
يكى ديگر از شواهدى كه براى مدح صحابه به آن استدلال مىكنند، آيه دهم سوره فتح است كه درباره بيعت شجره و يا رضوان نازل شده است. خداى تعالى مىفرمايد:
«إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ»؛(1) (اى رسول خدا)، كسانى كه با تو بيعت مىكنند، به حقيقت با خدا بيعت مىكنند، چرا كه دست خدا بالاى دست آنهاست.
اهل تسنن گاه با استدلال و استشهاد به اين آيات و روايات، مقام صحابه را در حد عصمت بالا مىبرند و شخصيتى از آنها مىسازند كه هيچ انتقادى به آنان پذيرفته نمىشود. اما واقعيات تاريخى خلاف ادعاى آنان است. به عنوان نمونه «عبدالرحمان بن عديس بلوى» يكى از كسانى است كه در بيعت شجره با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بيعت كرد، اما همو يكى از سران مقاتله با عثمان بود و در قتل وى دست داشت. طبرى به نقل از واقدى مىنويسد:
أنّ يحيى بن عبدالعزيز حدّثه عن جعفر بن محمود، عن محمّد بن مسلمة، قال: خرجت في نفر من قومي إلى المصرييّن وكان رؤساؤهم أربعة، عبدالرحمن بن عديس البلوى وسودان بن حمران المرادي وعمرو بن
1) . سوره فتح: آيه 10.
الحمق الخزاعى... وابن النباع. قال: فدخلت عليهم وهم في خباء لهم أربعتهم ورأيت الناس لهم تبعا. قال: فعظمت حقّ عثمان، وما في رقابهم من البيعة، وخوّفتهم بالفتنة وأعلمتهم أنّ في قتله إختلافا وأمرا عظيما؛(1) يحيى بن عبدالعزيز، از جعفر بن محمود، از محمّد بن مسلمه حديث كردهاند كه گفت: با تعدادى از قوم خود به سوى مصريان خارج شدم در حالى كه سران آنها چهار نفر بودند؛ يعنى عبدالرحمن ابن عديس بلوى، سودان بن حمران مرادى، عمرو بن حمق خزاعى... وابن النباع. [محمّد بن مسلمه] گويد: بر آنان وارد شدم در حالى كه هر چهار نفر آنها در چادرشان بودند و ديدم مردم نيز آنان را همراهى مىكردند. بزرگى حق عثمان و بيعتى را كه به گردن آنها بود يادآور شدم و آنها را از فتنه بيم دادم و از اختلاف بزرگى كه بعد از قتل او رخ مىداد آگاهشان ساختم.
ذهبى نيز در اين باره مىنويسد:
فخرج أهل مصر في أربعمائة، وأمراؤهم عبدالرحمن بن عديس البلوى و...؛(2) اهل مصر با چهار نفر [براى قتل عثمان] خارج شدند كه فرماندهان آنها عبدالرحمن بن عديس بلوى و... بودند.
بنابراين هرگز نمىتوان گفت همه صحابه مقامى والا و عصمت گونه داشتهاند، زيرا موجبه جزئيه نقيض سالبه كلّيه است و روشن شد كه - به اعتراف اهل سنت - در ميان اهل بدر و اهل بيعت شجره، كسانى بودهاند كه مرتكب كبيره نيز شدهاند. اما درباره اهل بيت عليهم السلام دلائل قطعى و روشنى بر عصمت ايشان
وجود دارد و آيه تطهير به صراحت بر همين معنا تأكيد دارد و شواهد و قرائن فراوانى در مصادر معتبر سنيان براين امر وجود دارد. پس هرگز اراده خداوند بر تطهير اهل بدر نمىتواند معارضى براى آيه تطهير باشد.
در مقالهاى فارسى كه توسط يكى از سنيان ايرانى نوشته شده است، حديثى از بيهقى بدون ذكر آدرس نقل كرده و آن را به عنوان معارضى با حديث كساء تلقى كرده است! اين حديث در سنن بيهقى يافت نشد، امّا پس از جستجو روشن شد كه بيهقى آن را در كتاب دلائل النبوة آورده است. وى مىنويسد:
قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم للعباس بن عبدالمطلب: لا ترم منزلك غداً أنت وبنوك حتّى آتيكم، فإنّ لي فيكم حاجة، فانتظروه حتّى جاء بعد ما أضحى. فدخل عليهم فقال: «السلام عليكم». قالوا: وعليكم السلام ورحمة اللّه وبركاته... . فقال: «تقاربوا، تقاربوا، تقاربوا»، يزحف بعضكم إلى بعض حتى إذا أمكنوه، اشتمل عليهم بملاءته وقال: «يا ربّ، هذا عمّي وصنو أبي وهؤلاء أهل بيتي، فاسترهم من النار كستري إيّاهم بملاءتى هذه». قال: فأمنت أسكفة الباب وحوائط البيت فقالت: آمين! آمين! آمين!(1) رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به عباس بن عبدالمطلب فرمود: [اى ابوالفضل]، تو و فرزندانت فردا از منزلها خارج نشويد تا من نزد شما بيايم، چرا كه من با شما كارى دارم. آنها منتظر پيامبر شدند تا اينكه پيامبر پس از ظهر آمد و وارد شد و فرمود: «سلام بر شما». آنها پاسخ دادند: سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما باد... .
1) . دلائل النبوة بيهقى: 6 / 71. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد: 9 / 270؛ المعجم الكبير: 19 / 263؛ تاريخ مدينه دمشق: 26 / 311؛ تهذيب الكمال: 15 / 275 - 276.
پيامبر پيامبر فرمود: «نزديك شويد و در كنار هم قرار گيريد». وقتى همه در كنار هم جمع شدند، پيامبر عباى خود را روى آنها كشيد و عرضه داشت: «پروردگارا، اين عموى من و برادر پدرم است و اينان اهل بيت من هستند، پس آنها را از آتش بپوشان چنان كه من با عباى خودم اينان را پوشاندم». آن گاه آستان در و ديوارهاى خانه سه بار آمين گفتند! سند اين حديث ضعيف است و هرگز نمىتواند معارضى براى حديث كساء تلقى گردد. در سند روايت بيهقى شخصى به نام عبداللّه بن عثمان بن اسحاق بن ابى وقّاص آمده است. وى از نوادگان سعد بن ابى وقاص است. البته طبرانى نيز در معجم الكبير اين حديث را به سند ديگرى نقل مىكند كه اتفاقا سند او نيز به همين شخص منتهى مىشود.(1)ذهبى در ميزان الإعتدال او را مهمل دانسته و مىنويسد كه وى هيچ توثيقى ندارد.(2) با توجه به اعتماد اهل سنت به ذهبى از يك سو و تعصب و دشمنى ذهبى نسبت به اهل بيت از سوى ديگر، مىتوان گفت كه وقتى راوى حديثى كه عليه اهل بيت است از سوى ذهبى مهمل شمرده شود، روشن است كه آن حديث هيچ ارزشى ندارد.(3)
1) . ر.ك: المعجم الكبير: 19 / 263.
2) . ميزان الإعتدال: 2 / 460 / ش 4443 و 3 / 425 / ش 7014. در الكاشف في معرفة من له رواية في كتب السنة، جلد 1، صفحه 572، شماره 2847 نيز آمده است: «ليس بقوي».
3) . ذهبى به قدرى متعصب است و نسبت به فضائل اهل بيت عليهم السلام حساسيت دارد كه كتاب ميزان الإعتدال را صرفا جهت مخدوش ساختن روايات فضائل اهل بيت عليهم السلام تأليف كرده و اكثر رواياتى را كه حاكم در المستدرك صحيح دانسته، وى مخدوش ساخته است. از همين رو احاديثى كه در فضائل اهل بيت عليهم السلام نقل شده و خدشهاى از سوى ذهبى بر آنها وارد نشده است، نشانگر اين است كه بسيار محكم و معتبر هستند. و از طرفى نيز رواياتى كه عليه اهل بيت نقل شده و از سوى ذهبى توثيق نشدهاند واضح البطلان خواهند بود.
اين حديث نيز يكى از احاديث فراوانى است كه در عصر خلافت عباسيان جعل شده است و تنها از اين جهت با حديث كساء معارضه دارد كه عنوان اهل بيت به غير خمسه طيبه نيز اطلاق شده است و بيش از اين هيچ دلالتى ندارد؛ نه دلالت بر عصمت دارد و نه دلالت بر فضيلت.
برخى نيز حديث صحيح «سلمان منّا اهل البيت»(1)را به عنوان معارض با حديث كساء مطرح مىكنند. آرى! براى حضرت سلمان فضائل و مناقب فراوانى در كتب فريقين ذكر شده است. جناب سلمان نزد شيعه بسيار محترم شمرده مىشود و تأليفاتى پيرامون مقامات و فضائل وى نيز نوشته شده است،(2)اما اين حديث بيانگر اطاعت محض و متابعت كامل سلمان از اهل بيت عليهم السلام است و او به بركت همين تسليم و اطاعت در مقابل اهل بيت عليهم السلام بوده است كه به آنان انتساب يافته است. افزون بر اينكه اين حديث را اينگونه مىتوان تعبير و تفسير نمود كه عنوان اهل بيت، به پنج تن آل عبا اختصاص دارد و پيروان و تابعان ايشان نيز به آنان منتسب هستند.
همچنين برپايه برخى مباحث اصولى، نسبت ميان حديث كساء و حديث «سلمان منّا اهل البيت» نسبت حكومت است و در حكومت جميع جهات بين محكوم و حاكم لحاظ نمىشود و براى برقرارى نسبت حكومت، لحاظ برخى جهات كفايت مىكند. به عنوان مثال در اصول گفته مىشود: در
1) . ر.ك: عيون أخبار الرضا عليه السّلام: 1 / 70 / ح 282؛ الإختصاص: 341؛ الإحتجاج: 1 / 387؛ مناقب آل أبيطالب: 1/75؛ المستدرك على الصحيحين: 3/598؛ مجمع الزوائد: 6/130؛ عمدهالقاري: 20/167؛ المعجم الكبير: 6/213؛ الدرر:170؛ الجامع الصغير: 2/52/ ش4696؛ كنزالعمال: 11/690/ش33340.
2) . از جمله اين نوشتهها مىتوان به كتاب «نفس الرحمان في فضائل السلمان»، تأليف مرحوم حاجى نورى اشاره كرد.
«الطواف بالبيت صلاة»، هرگز جميع جهات نماز براى طواف لحاظ نمىشود، بلكه تنها جهت طهارت - كه در هر دو معتبر است - براى برقرارى اين نسبت كافى است؛ يعنى «الطواف بالبيت بحكم الصلاة من حيث الطهارة». در اين مورد نيز حضرت سلمان از جهت تسليم و تبعيت مطلق در حكم اهل بيت است. بنابراين اگر كسى اندكى با مباحث اصولى آشنايى داشته باشد هرگز اين چنين سخنى نمىگويد.
شيخ سليم بشرى(1)در نامهنگارى با مرحوم شرف الدين اشكالى را درباره دلالت آيه تطهير بر عصمت امامان عليهم السلام مطرح كرده است. وى مىگويد:
«از ديدگاه شيعه، امامت از اصول دين است و براى اثبات امامت و عصمت امام دليل ظنى كافى نيست، بلكه انسان بايد قطع و يقين حاصل كند. از سوى ديگر حديث كساء در زمره اخبار آحاد است و اخبار آحاد مفيد ظن هستند و با استناد به آنها يقين حاصل نمىشود، از اين رو استدلال به حديث كساء براى اثبات عصمت اهل بيت عليهم السلام و در نتيجه اثبات امامت ايشان صحيح نمىباشد».(2) در پاسخ اين اشكال مىگوييم كه: اولاً طرق و سندهاى حديث كساء - حتى در مصادر سنى - به ميزانى است كه انسان به صدور آن يقين پيدا مىكند.(3)
1) . وى در سال 1284 در محله بشر در كشور مصر به دنيا آمد. او از بزرگان مالكيّه و در سال 1317 رئيس دانشگاه الأزهر مصر شد و در سال 1335 درگذشت؛ الأعلام زركلى، معجم المؤلفين.
2) . المراجعات: 193.
3) . به عنوان نمونه ابن تيميه مىنويسد: «وأمّا حديث الكساء فهو صحيح، رواه أحمد والترمذي من حديث أمّ سلمة ورواه مسلم في صحيحه من حديث عايشة»؛ منهاج السنّة: 5 / 6.
ثانيا اين حديث در صحيح مسلم آمده است(1)و بر اساس باور بسيارى از دانشمندان بزرگ اهل تسنن، احاديث صحيحين از آغاز تا انجام آن قطعى الصدور هستند. اين موضوع در كتب علم الحديث و درايه سنيان تصريح شده است. به عنوان نمونه در تدريب الراوى، الفيه حافظ عراقى و مقدمه ابوالصلاح به اين موضوع پرداخته. از همينرو بر مبناىِ مبانى رجالى اهل سنت، حديث كساء قطعى الصدور است، چرا كه مسلم آن را در صحيح خود روايت كرده است.
ثالثا: حديث كساء از احاديث مورد اتفاق ميان شيعيان و اهل سنت است و مجموعه طرق حديث در مجامع روايى فريقين نشانگر يقينى بودن اين حديث است.
رابعا: براى اثبات عصمت امامان، نيازى به رجوع به مصادر و كتب اهل سنّت نمىباشد و براى اثبات اين ادعا، استدلال و استناد به منابع و روايات شيعى كفايت مىكند.
خامسا: اهل سنت هرگز نمىتوانند چنين اشكالى را مطرح كنند؛ زيرا اكثر آنان امامت را در زمره فروع دانسته و از اصول دين نمىشمارند، پس براى اثبات امامت اميرالمؤمنين عليه السلام بر سنيان دليل ظنى كافى است.
گاهى اشكال اينگونه مطرح مىشود كه اگر آيه تطهير و حديث كساء بر عصمت اهل بيت عليهم السلام و امامت آنان دلالت مىكند، پس چرا شيعيان امامت را در اولاد امام حسين عليه السلام منحصر مىكنند، چرا كه اين نسبت ظلم به بارى تعالى است كه بگوئيم خداوند از ميان فرزندان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، فقط به
1) . صحيح مسلم: 7 / 131.
فرزندان امام حسين عليه السلام اين منقبت را عطا فرموده است. پس براى دچار نشدن نسبت ظلم به خداى تعالى، بايد گفت كه امامت در فرزندان فاطمه سلام اللّه عليها انحصار نداشته و عصمت براى مقام امامت شرط نيست.
روشن است كه اين اشكال نيز در حقيقت اعتراض به خداوند است! اين اشكال در حالى مطرح مىشود كه اشاعره نسبت ظلم به خداوند را قبيح نمىدانند و معتقدند كه خداوند مىتواند حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را - كه اشرف مخلوقات و مقرّبترين بنده خداست - به جهنّم ببرد و فرعون را - كه كافر و مشرك است - به بهشت وارد كند؛ زيرا كه خداوند هرگز درباره كارهاى خود مورد سؤال قرار نمىگيرد! پس اين اشكال هرگز پايه و اساسى ندارد، چون اعتراضى به خداست و اشاعره كه حتى ظلم را بر خدا جايز مىدانند، به طريق اولى نمىتوانند چنين اشكالى را مطرح كنند.
يكى از ادلّه قوى و متقن قرآنى بر امامت و خلافت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، آيه شريفه مباهله است. در اين آيه خداى تعالى به پيامبرش دستور مىدهد كه مجادله كنندگان با حق را به مباهله فراخواند تا هر دو گروه به همراه فرزندان، زنان و كسانى كه به منزله نفس و جان هستند در اين امر شركت كنند. خداى تعالى خطاب به رسول خويش مىفرمايد:
«إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ* الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلاَ تَكُنْ مِنْ الْمُمْتَرِينَ * فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ * إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ اللّهُ وَإِنَّ اللّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ * فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ»؛(1) همانا مَثل عيسى نزد خدا همچون مَثل آدم است كه او را از خاك آفريد، سپس به او فرمود باش، پس موجود شد. حق از جانب پروردگار تو است، از اينرو از دودلان مباش. پس هر كسى درباره او [عيسى] بعد از آنكه بر تو [به واسطه وحى] علم و آگاهى آمد مجادله كند، بگو: بياييد ما پسرانمان را و شما پسرانتان، و ما زنانمان را و شما زنانتان را، و ما نفوسمان را و شما نفوستان را دعوت كنيم. سپس يكديگر را
1) . سوره آل عمران: آيه 59 - 63.
نفرين نماييم، آنگاه لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار دهيم. همانا اين از داستانهاى حق است و خدايى جز اللّه نيست و او شكستناپذير و داناست؛ پس اگر از حق روى بگردانند [بدانند] كه همانا خداوند به حال مفسدان آگاه است.
رسول خدا صلّى اللّهعليه وآله وسلّم پيرو اين دستور الاهى، به همراه حسنين عليهماالسلام - به عنوان فرزندان - و صديقه طاهر عليها السلام - به عنوان زنان - و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام - به عنوان نفس خويش - براى مباهله با مسيحيان نجران خارج شدند؛ اما مسيحيان كه از راستى ادعاى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آگاه بودند، با ديدن اين صحنه بر يقين آنها افزوده شد و به خاطر ترس از هلاكت، حاضر به شركت در مباهله نشدند. از اين رو روز مباهله روز گرانقدر و عظيم الشأنى است كه مشتمل بر كرامات و نشانههاى الاهى است.
در اين روز خداوند سبحان براى نخستين بار باب مباهله را بر پيامبر و اهل بيتش صلوات اللّه عليه و عليهم گشود تا به هنگام انكار دلايل روشن از سوى منكران، با مباهله، حق و باطل را از هم جدا سازند.
روز مباهله نخستين روز تجلّى عزتمندى خدا و رسول او در مقابل اهل كتاب است. خداوند در اين روز نصرانيان را با داخل ساختن در تحت حاكميت رسول خويش و الزام آنان به پرداخت جزيه، طعم ذلت و خوارىِ حاصل از استكبار و عناد را به آنان چشاند.
خداى سبحان در اين روز گوشهاى از قوّت الاهى و قدرت نبوى را به منكران دلايل عقلى و معجزات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نشان داد.
در اين روز آفتاب حقيقت، جهت تصديق آخرين فرستاده خدا حضرت محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پرتوافشانى كرد و ميان دشمنان و اعتماد كنندگان به حضرتش جدايى افكند.
در روز مباهله، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اختصاص بلند مرتبگى به اهل بيتش عليهم السلام را آشكار ساخت.
در اين روز خداوند از اين حقيقت پرده برداشت كه حسنين عليهما السلام - با وجود خردسالى - براى مباهله سزاوارتر از صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هستند.
خداوند در اين روز آشكار ساخت كه دخت گرامى رسول خدا صلّى اللّهعليهوآله وسلّم، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها براى مباهله نسبت به پيروانِ ذى صلاح پيامبر ترجيح دارد.
خداوند در اين روز آشكار ساخت كه مولى الموحدين حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به منزله نفس خاتم النبيين صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است و هر چند در قالب و صورت از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جداست، اما در كمالات و فضايل با ايشان برابر است.
روز مباهله روز نشان دار شدن پرهيزكنندگان از مباهله بود. نشانى كه از پائين آمدن آنان در برابر احتجاج و حقانيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حكايت دارد.
روز مباهله روزى بود كه به گواه اخبار و روايات صحيح، پيش از اسلام سابقه نداشته است.
در اين روز مدّعيانِ دروغين لال شده بودند و در مقابل نيز مجلس شادمانى برپا بود، بدان جهت كه شركتكنندگان در مباهله نزد خدا گرامىتر از كسانى بودند كه صلاحيت شركت در مباهله را نداشتند.
روز مباهله روز آشكار شدن برهان راستگويانى بود كه خداوند مردم را در قرآن به تبعيت از ايشان دستور داده است. خداى تعالى در سوره توبه مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصّادِقينَ».(1) در اين روز خداوند سبحان به عصمت تك تك شركت كنندگان در مباهله در تمام دوران زندگى گواهى داده است.
روز مباهله در تصديق پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از تحدّى به قرآن گوياتر و از نظر دلالت روشنتر است، زيرا مشركان درباره قرآن گفتند: «اگر مىخواستيم ما نيز مىتوانستيم مثل آن سخن بگوييم»، هر چند سخن آنان بهتانى بيش نبود؛ اما نصارا به جهت آشكار شدن نشانههاى نبوت توان انكار و اقدام به مباهله را نداشتند.
خداوند در روز مباهله آتش جنگ را خاموش و مسلمانان را از سختى و گرفتارى جهاد حفظ كرد و به جهت شرف اهل مباهله، آنان را از اضطراب و مخاطره رهايى بخشيد.
سرانجام اينكه: زبان و قلب، بهعجز خود از وصف كمال كرامات اين روز معترفند.
به جهت همين شأن و كرامات الاهى در اين روز و دلالت روشن و قوى آيه مباهله، عالمان شيعه همواره براى اثبات امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام به اين آيه استناد و استدلال مىكنند، چنان كه پيشواى هشتمين، حضرت على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية والثناء اين آيه شريفه را از جهت دلالت بر امامت اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه بهترين و روشنترين آيه در قرآن دانستهاند و با استناد به آن آيه و عمل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پس از نزول آيه، ثابت مىكنند كه اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با فضيلتترين خلق خداوند سبحان است.(2)
در ادامه ابتدا به طور خلاصه داستان مباهله را مطرح كرده، سپس اندكى درباره واژه «مباهله» بحث خواهيم كرد و پس از آن به معرفى روات حديث مباهله، از طبقه صحابه، تابعين و دورههاى مختلف تا عصر حاضر مىپردازيم. آنگاه نصوص حديث را مطرح ساخته و مورد بررسى قرار خواهيم داد. پس از بيانى كوتاه درباره سند احاديث، بحث را با بررسى تحريفات صورت گرفته در روايات پى مىگيريم و در نهايت بحث را با بررسى مناقشات و اشكالات مخالفان به پايان خواهيم رساند.
هدف اصلى عالمان از طرح داستان مباهله، تنها بيان سبب نزول آيه، نقل روايات وارد شده درباره آن و بررسى دلالت آيه و روايات بوده است. به همين جهت اغلب آنان به شرح داستان و نقل جزئيات آن نپرداختهاند. برخى هم كه به داستان اشاره كردهاند - مثل زمخشرى - به قدر نياز خود به آن پرداخته است.
اما سيد بزرگوار و عالم عادل، علاّمه سيّد بن طاووس اعلى اللّه مقامه به جمع روايات مربوط به داستان مباهله پرداخته است و بر اساس آن به تفصيل ماجراى گسيل داشتن پيك رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم به سوى نصرانيان و دعوت آنان به اسلام را مطرح كرده و به بيان مناظرات طرفين، به تصديق پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلم از سوى نصرانيان پرداخته است.
از همين رو براى آگاهى از تفصيل اين داستان مىتوانيد به همان كتاب شريف رجوع كنيد، اما ما به طور خلاصه و به مقتضاى بحث به اين داستان مىپردازيم.
رسول خدا صلى اللّه وعليه وآله در راستاى مكاتبه با سران، پادشاهان و مراكز مذهبى جهان، نامهاى به اسقف نجران نگاشتند و وى و ساكنان آن منطقه را به آيين
اسلام دعوت كردند. از همين رو آنان جمع شدند تا در اين باره تصميمگيرى كنند. در اين ميان برخى هم چون «كرز بن سبر حارثى» و «جهير بن سراقه بارقى» اصرار بر جنگ با پيامبر داشتند و عدهاى همچون «عاقب» و «سيد» كه از جنگ با پيامبر خدا صلى اللّه وعليه وآله هراس داشتند، به عافيتطلبى رأى دادند. اما «حصين بن علقمه» كه اسقف بزرگ و دانشمندترين نصارا بود، آنان را از جنگ برحذر داشت؛ چرا كه وى علاوه بر ايمان به حضرت مسيح، به پيامبر اكرم صلى اللّه وعليه وآله نيز ايمان داشت، ولى ايمان خود را كتمان مىكرد.
پس از گفتگوى بسيار ميان بزرگان نجران، پيشنهاد ديدار با پيامبر صلى اللّه وعليه وآله و بحث با وى داده شد كه پس از اين پيشنهاد، گروهى از بزرگان نجران براى ديدار با پيامبر عازم مدينه شدند. زمانى به مدينه رسيدند كه پيامبر در مسجد حضور داشتند. پس از سه روز، پيامبر آنان را به اسلام دعوت نمود. آنان در جواب عرضه داشتند: اى ابوالقاسم، به جز يك صفت، تمامى صفاتى را كه در كتابهاى الاهى از ويژگىهاى پيامبر پس از حضرت عيسى عليه السلام بيان شده است در تو يافتهايم و آن نشانه از همه نشانهها پراهميتتر و از جهت نشانه و راهنمايى روشنتر است.
رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود: «آن صفت چيست؟» عرض كردند: ما مىبينيم كه در «انجيل» آمده است كه يكى از اوصاف پيامبر پس از حضرت مسيح عليه السلام اين است كه مسيح را تصديق مىكند و به او ايمان مىآورد، ولى تو به او ناسزا گفته و او را تكذيب مىكنى و گمان مىكنى كه او بنده خدا است. بدين سان بحث و منازعه آنان با پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله تنها درباره حضرت عيسى عليه السلام بوده است.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله فرمود: «من او را صادق مىدانم، او را تصديق مىكنم، به او ايمان دارم و گواهى مىدهم كه او پيامبرى بود كه از سوى پروردگارش فرستاده شده بود؛ اما مىگويم او بنده خدا است و هرگز اختيار سود و زيان و قدرت مرگ و زندگانى و برانگيخته و زنده شدن خود را ندارد».
نصارا عرض كردند: آيا بنده مىتواند كارهايى را كه او به جا مىآورد، به جا آورد؟ آيا پيامبران قدرت قاهرهاى را كه او دارا بود، دارا بودند؟ آيا او نبود كه مردگان را زنده و نابينايان و مبتلايان به بيمارى پيسى را بهبود مىبخشيد و از آن چه در دل نهان مىداشتند و در منزل اندوخته بودند، خبر مىداد. آيا جز خداوند - عزّوجلّ - يا پسر او مىتواند اين كارها را بكند؟ بدين ترتيب، نصارا درباره حضرت مسيح عليه السلام غلوّ نموده و بسيار سخن گفتند كه خداوند از همه آنها بسيار بلندمرتبه است! رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود: «برادرم عيسى - همان طور كه گفتيد - مردگان را زنده مىكرد و مبتلايان به نابينايى و پيسى را شفا مىداد و از آن چه در دل مردم مىگذشت و يا در خانههايشان اندوخته بودند خبر مىداد؛ ولى همه اينها به اذن خداوند عزّوجلّ بود و او بنده خدا است و بندگى براى او عار و ننگ نيست و خود او نيز از پذيرش آن سرپيچى نمىنمود؛ زيرا حضرت عيسى عليه السلام از گوشت، خون، مو، استخوان، پى و چيزهايى ديگر تشكيل شده است و غذا مىخورد و تشنه مىگشت و به دنبال حوائج خود مىرفت؛ ولى پروردگار او خداى بىهمتا و حقى است كه هيچ چيز همسان و مشابه او نيست».
عرض كردند: كسى مثل او را به ما نشان ده كه بدون پدر متولد شده باشد؟ فرمود: «آفرينش حضرت آدم عليه السلام شگفتانگيزتر از او است، زيرا او
بدون پدر و مادر به دنيا آمد و اصولاً اين گونه نيست كه در برابر قدرت خداوند عزّوجلّ آفرينش چيزى بر او آسانتر و يا سختتر از چيز ديگر باشد؛ بلكه «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»؛(1)تنها كار او هر گاه كه چيزى را بخواهد، اين است كه به آن مىگويد موجود شو و آن چيز موجود مىشود، و آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود:
«إِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»؛(2) مَثَل عيسى نزد خدا همانند مَثَل آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او گفت: موجود شو، و او به وجود آمد.
«سيد» و «عاقب» گفتند: در رابطه با پيامبر خود هر لحظه بر اختلاف نظر ما با شما افزوده مىگردد و آن چه را كه مىگويى، باور نداريم. پس بيا براى تشخيص اين كه كدام يك از ما دو طرف حق است، يكديگر را لعنت كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم؛ زيرا مباهله و لعنت كردن يكديگر، بنيان كَن و معجزهاى آماده است.
اينجا بود كه خداوند عزّوجلّ آيه مباهله را بر رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرو فرستاده و فرمود:
«فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ»؛(3)
پس بعد از آن كه علم و يقين به تو رسيد، هر كس با تو احتجاج و بحث كند، بگو: بياييد ما و شما، فرزندان و زنان و جان خود را فرا بخوانيم، آن گاه به درگاه خدا دعا و تضرع كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
رسول خدا صلى اللّه عليه وآله آن چه را كه بر او نازل شده بود، بر آنان قرائت نمود، سپس فرمود: «خداوند به من دستور داده است كه به درخواست شما پاسخ مثبت دهم و به من فرمان داده است كه اگر بر سخن خود پاى فشرده و اصرار ورزيديد، با شما مباهله كنم».
«سيد» و «عاقب» پاسخ دادند: اين نشانه حقانيت ميان ما و شما باشد. فردا كه رسيد مباهله مىكنيم. سپس آن دو و نيز ياران مسيحى همراه آنها برخاستند و دور شدند و به جايى كه در آن فرود آمده بودند، يعنى «حرّه»(1)رفتند. آن گاه به يكديگر گفتند: اين شخص در موضوعى كه در آن اختلاف داريم، سخن پايانى را آورد. بنابراين، نگاه كنيد و ببينيد چه كسانى را براى مباهله مىآورد؟ آيا همه پيروانش را، يا همه يارانش را، يا فروتنان و پرهيزكاران و دينداران برگزيده كه شمارشان اندك است. اگر افراد بسيار سرسخت و جنگجو را آورد، همانند پادشاهان به مباهله با شما آمده است و در اين صورت پيروزى از آنِ شما خواهد بود؛ ولى اگر افراد اندكى از فروتنان را آورد، بدانيد كه اين شيوه مباهله پيامبران و برگزيدگان است و شما مورد لعنت قرار خواهيد گرفت. بنابراين، در آن صورت مبادا اقدام به مباهله كنيد. اين نشانه شما است. اكنون ببينيد در رابطه با او چه مىكنيد. به راستى كه هر كس اعلام خطر كند و بيم دهد، اتمام حجت نموده است.
1) . نام مكانى نزديكى «مدينه» است.
از سوى ديگر، رسول خدا صلى اللّه عليه وآله دستور داد فاصله ميان دو درخت را بِروبند و تا فردا صبر كرد و وقتى روز بعد فرا رسيد، دستور داد كساى سياه نازكى را بر روى آن درخت بگسترانند. زمانى كه «سيد» و «عاقب» عملكرد رسول خدا صلى اللّه عليه وآله را ديدند، هر يك به همراه دو فرزند خود «صبغة المحسن» و «عبدالمنعم» و «ساره» و «مريم» بيرون آمدند و نصاراى «نجران» نيز همراه آنها روانه شدند و سواران «بنوالحارث بن كعب» نيز در زيباترين صورت در كنار آنها حاضر شدند و مردم «مدينه»، اعم از مهاجران و انصار و ديگران، قبيله قبيله و همراه با پرچمها و نشانههاى خاص خود و با زيباترين جامه و هيأت حاضر شدند تا ببينند سرانجام ماجرا چه مىشود. ولى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله هم چنان در حجره خود درنگ كرده بود تا اين كه روز بالا آمد، آن گاه بيرون آمد در حالى كه دست على را گرفته بود، امام حسن و امام حسين از پيش روى، و فاطمه عليهم السلام از پشت آنها حركت مىكردند. رسول خدا صلى اللّه عليه وآله آنان را آورد و به همان ترتيبى كه هنگام بيرون آمدن از حجره داشتند، ميان آن دو درخت و زير كسايى كه بر روى آن دو درخت كشيده شده بود، قرار گرفتند و پيكى را به سوى «سيد» و «عاقب» روانه ساخت و آنان را به مباهله فراخواند. آن دو پيش آمدند و گفتند: اى ابوالقاسم، همراه با چه كسانى با ما مباهله مىكنى؟ فرمود: «همراه با بهترين افراد روى زمين و گرامىترين آنان نزد خداوند عزّوجلّ». آنان با اشاره به على، فاطمه، حسن و حسين صلوات اللّه عليهم اجمعين عرض كردند: مىبينيم كه براى مباهله با ما، افراد كهنسال و مشاور و پيروان خود را نياوردهاى و همراه با تو جز يك جوان و يك دختر و دو كودك را نمىبينيم. آيا با اينان مىخواهى با ما مباهله كنى؟ رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود: «آرى، مگر
همين حالا به شما نگفتم. آرى، كسى كه به حق مرا برانگيخته است، به من دستور داده است كه با اينها با شما مباهله كنم».
اينجا بود كه رنگ چهره «سيد» و «عاقب» زرد شد و به سوى ياران و جايگاه خاص خود بازگشتند. وقتى همراهان «سيد» و «عاقب» آن دو را ديدند و از ناراحتى آن دو مطلع شدند، پرسيدند: مشكل شما چيست؟ آن دو از اظهار مشكل خود خوددارى كرده و گفتند: مشكلى در ميان نيست تا به شما خبر دهيم.
در اين حال، جوانى از نيكان نصارا كه دانشى به او عطا شده بود، خطاب به آنان گفت: «واى بر شما! مباهله نكنيد، بلكه اوصاف او را كه در كتاب «جامعه» يافتيد، به ياد آوريد. به خدا سوگند، راستى شما مىدانيد كه او راست مىگويد و نيز مىدانيد كه برادران شما اندكى پيش مسخ شده و به صورت ميمون و خوك درآمدند». بدين ترتيب، دانستند كه آن جوان آنها را نصيحت مىكند. از اين رو، هيچ كس سخنى نگفت.
«منذر بن علقمه» - برادر اسقف آنان (ابوحارثه) - كه بهرهاى از دانش داشت و نزد نصارا شناخته شده بود و هنگام بحث و مجادله آنان در «نجران» حضور نداشت، در حالى به «نجران» رسيد كه گروه ياد شده آماده حركت به سوى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بودند. از اين رو، با آنها همراه شد؛ ولى ديد كه دچار اختلاف و ترديد هستند. از اين رو، دست «سيد» و «عاقب» را گرفت و به يارانش گفت: «مرا با اين دو تنها بگذاريد». آن دو را به كنارى كشيد و خطاب به آنها گفت: «اگر درباره نصيحت من بينديشيد، نجات مىيابيد و اگر فرو گذاريد، هم خودتان هلاك مىشويد و هم ديگران را هلاك مىكنيد». آن دو گفتند: تو خيرخواه امانت دار و به دور از عيب و نقص هستى، هر چه مىخواهى بگو.
از اين رو، هنگام آماده شدن رسول خدا صلى اللّه عليه وآله و همراهان براى مباهله، «سيد» و «عاقب» نگاه كردند و ديدند امر عظيمى رخ داده است و يقين كردند كه عذاب خداوند متعال به وقوع پيوسته است. از اين رو، قدمهايشان به لرزه افتاد و نزديك بود عقل خود را از دست بدهند و احساس كردند كه عذاب الاهى آنان را فرا گرفته است. در اين موقعيت، وقتى «منذر بن علقمه» ديد آن دو دچار بيم و هراس شدهاند، خطاب به آنها گفت: «اگر در برابر حضرت محمّد صلى اللّه عليه وآله تسليم شويد، در دنيا و آخرت نجات مىيابيد، ولى اگر دين خود و زندگى خوشى را كه از اين راه به دست آوردهايد، مقدّم بداريد و بر مقام، برترى و منزلتى كه در ميان خود داريد، اصرار ورزيده و علاقه نشان دهيد، من بر مقام و منزلت شما بخل نمىورزم؛ ليكن در اين صورت شما كه از «نجران» و بوستانهاى خود دست كشيده و به اينجا آمدهايد و با درخواست مباهله با محمّد صلى اللّه عليه وآله رو به رو شدهايد و مباهله را جدا كننده حق از باطل و معجزهاى ميان او و خود قرار دادهايد، بدانيد محمّد صلىاللّه عليه وآله به درخواست شما پاسخ مثبت خواهد داد و خود آگاهيد كه هرگاه پيامبران امرى را اظهار كنند، جز با تحقق و انجام آن باز نمىگردند. بنابراين، از بيم آن چه مىبينيد انصراف داده و از مباهله دست بكشيد. بر اين اساس،بهتر است عقبنشينى كنيد. اى برادر، شتاب كرده و با محمّد صلى اللّه عليه وآله سازش كنيد و او را خرسند گردانيد و اين مسأله را به تأخير نيندازيد، زيرا وضعيت شما و من كه همراه شما هستم، همانند قوم حضرت يونس عليه السلام است، آن گاه كه عذاب الاهى آنها را فرا گرفت.
«سيد» و «عاقب» پاسخ دادند: بنابراين، اى ابومثنى، تو خود برو با محمّد صلى اللّه عليه وآله ملاقات كن و آن چه را كه از ما مىخواهد عهده دار شو و از او
بخواه كه اين پسر عمويش [على عليه السلام] اختلاف ميان ما و او را فيصله دهد؛ زيرا او نزد آن حضرت آبرومند و بزرگوار است و در آوردن پاسخ او براى ما هرگز درنگ مكن. بدين ترتيب، «منذر» به سوى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله روانه شد و عرض كرد: «سلام بر تو اى رسول خدا، گواهى مىدهم كه معبودى جز خدا نيست، هم او كه تو را به پيامبرى برانگيخته است و تو و حضرت عيسى، دو بنده خدا و رسول او هستيد». بدين سان، او اسلام آورد و پيام آنان را به رسول خدا صلى اللّه عليه وآله رسانيد.
از اين رو، رسول خدا صلى اللّه عليه وآله، على عليه السلام را براى مصالحه به سوى آنان گسيل داشت. على عليه السلام عرض كرد: «پدرم به فدايت! با چه چيز با آنها مصالحه كنم؟» فرمود: «اى ابوالحسن، هر چه نظر تو باشد و بر اساس آن با آنها مصالحه كنى، نظر من است». بدين ترتيب، على عليه السلام به سوى آنها روانه شد و در برابر دريافت هزار حُلّه(1)و هزار دينار در هر سال از آنها، به شرط اين كه بخشى از آنها را در ماه محرم و بخشى را در ماه رجب بپردازند، مصالحه نمود و «سيد» و «عاقب» را با سرافكندگى نزد رسول خدا صلى اللّه عليه وآله برد و ماجراى مصالحه خود با آنان را براى آن حضرت تعريف كرد و «سيد» و «عاقب» به پرداخت خراج و به تبع آن سرافكندگى در برابر رسول خدا صلى اللّه عليه وآله اعتراف نمودند. آن گاه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود: «من نيز اين را پذيرفتم، ولى بدانيد اگر با من و كسانى كه زير عبا بودند به مباهله مىپرداختيد، خداوند عزّوجلّ اين وادى را از آتش شعلهور مىساخت و در كمتر از يك چشم بر هم زدن آتش را به پشت شما روانه مىساخت و همه شما را با آتش سوزناك مىسوزاند».
1) . يك دست لباس كامل عربى كه در گذشته عبارت از دو تكه جامه بوده است.
زمانى كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله اهل بيت خود را برگرداند و به سوى مسجد روانه شد، جبرئيل عليه السلام بر او نازل شد و عرضه داشت: «اى محمّد، خداوند عزّوجلّ به تو سلام مىرساند و مىگويد: «بندهام موسى عليه السلام همراه با برادرش هارون و فرزندانش، با دشمن خود قارون مباهله كرد و من قارون و خاندان و اموال و آن دسته از قوم او را كه يار او بودند به زمين فرو بردم. اى احمد، به عزت و جلالم سوگند اگر تو نيز همراه با اهل بيت خويش كه در زير كسا بودند، با اهل زمين و همه آفريدهها به مباهله مىپرداختى، آسمان پاره پاره و كوهها تكه تكه مىشدند و زمين فرو مىرفت و هرگز آرام نمىگرفت، مگر آن كه من بخواهم» ».
از اين رو پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله سجده كرد و روى خود را بر زمين گذاشت، سپس دستهاى خود را به آسمان بلند كرد، به حدى كه سفيدى زير بغل آن حضرت نمايان شد و آن گاه سه بار اين جمله را گفت: «الحمد للّه رب العالمين». از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله در رابطه با علت اين سجده و نشانههاى شادمانى كه در چهرهاش نمايان بود پرسيده شد. فرمود: «سپاس خداوند عزّوجلّ را در رابطه با كرامتى كه در مورد اهل بيتم به من ارزانى داشت». سپس آن چه را كه جبرئيل عليه السلام براى آن حضرت آورده بود براى آنان بازگو كرد.
واژه پژوهان «مباهله» را معمولاً به «ملاعنه» معنا كردهاند، اما راغب در مفردات مىنويسد:
بهل: أصل البُهل كون الشيء غير مراعى... والبهل والإبتهال في الدعاء الإسترسال فيه والتضرع، نحو قوله عزّوجلّ «ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ
اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ» ومن فسّر الإبتهال باللعن فلأجل أن الإسترسال في هذا المكان لأجل اللعن؛(1) بهل يعنى شيئى كه رها بوده و تحت مراعات سرپرستى كسى نباشد. بهل و ابتهال حالتى است كه نوعى تضرّع و طلب آرامش و اطمينان به همراه دارد، مانند فرمايش خداى تعالى كه مىفرمايد: «ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ».
و كسى كه ابتهال را به معناى لعن تفسير مىكند به خاطر اين است كه استدلال، اطمينان و به آرامش رسيدن در گرو لعن و نفرين است.
اين معنا بسيار دقيق و علمى است. بر اين اساس، مباهله به معناى نفرين طرفين جهت خارج شدن طرف مقابل از تحت سرپرستى خداوند است.
با توجه به اين معنا، بالاترين نفرينى است كه مىتوان در حق مخالف كرد، زيرا بيرون رفتن از تحت سرپرستى خداوند به معناى نيستى محض است. وجود آفريدههاى خداوند به افاضه و عنايت خداى سبحان است و تداوم موجوديت آنها به توجه لحظه به لحظه خداوند وابسته است و اگر خداوند يك لحظه توجه خود را از موجودى قطع كند، آن موجود به يقين موجوديتى نخواهد داشت و معدوم خواهد بود و اين معنا يعنى هلاكت معنوى و مادّى.
اما اگر رهايى و بيرون رفتن از تحت سرپرستى خداوند را به معناى قطع فيض الاهى ندانيم، بلكه آن را واگذار كردن امور بنده به خود او معنا كنيم، باز هم هلاكت معنوى را در پى خواهد داشت. به همين جهت است كه در ادعيه آمده است:
1) . المفردات في غريب القرآن: 63. براى اطلاع بيشتر از معناى واژه «بهل» كه به معناى «لعن» است ر.ك: الصحاح: 4 / 1642؛ القاموس المحيط: 3 / 339؛ تاج العروس: 14 / 72.
أللّهمَّ لا تكلنا إلى أنفسنا طرفة عين؛(1) پروردگار! ما را هرگز به اندازه چشم بر هم زدنى به خودمان وا مگذار.
اگر انسان يك لحظه به خود واگذار شود، شقاوت ابدى در انتظار اوست. بدين روى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد:
إنّ أبغض الخلائق إلى اللّه رجلان: رجل وَكَلَّهُ اللّه إلى نفسه، فهو جائر عن قصد السبيل، مشغوف بكلام بدعة، ودعاء ضلالة، فهو فتنة لمن افتتن به، ضالّ عن هدي من كان قبله، مضلّ لمن اقتدى به في حياته وبعد وفاته، حمّال خطايا غيره، رهن بخطيئته؛(2) همانا مبغوضترين آفريدگان نزد خداى تعالى دو گروهند: يكى از آنها كسى است كه خداوند او را به خود واگذاشته و رها كرده است.
پس او از راه راست منحرف شده و فريفته گفتارهاى نو ظهور (بدعت) گشته و به دعوت گمراهان دل خوش نموده است. او آزمونى است براى فتنه جويان، او از راه كسانى كه قبل از او به راه راست بودهاند گمراه است و گمراه كننده كسانى است كه از او پيروى نمودند، چه در زندگى او و چه پس از مرگش. او حمّال بار گناهان ديگران و در گروه گناه خويش است.
كسى كه به خود واگذاشته شود مسلما از تمام خيريات، بركات و معنويات منقطع مىگردد و هرگز روى خوشى و سعادت را نخواهد ديد. بنابراين واژه مباهله به معناى نفرين طرف مقابل به خروج از تحت سرپرستى خداوند است كه اين معنا بسيار دقيقتر از واژه «ملاعنه» است.
اين احاديث از هنگام صدور تا عصر حاضر، از سوى راويان بزرگى و در هر عصرى نقل شده است. در ميان صحابه و تابعين بيش از بيست نفر به نقل اين حديث پرداختهاند و در دورههاى بعدى نيز، حديث توسط بيش از پنجاه تن از عالمان بزرگ سنى روايت شده است كه نام راويان احاديث را در دو بخش ذكر خواهيم كرد.
بر اساس كتب اهل تسنن، برخى از صحابه و تابعين كه به نقل داستان مباهله پرداختهاند عبارتند از:
1- اميرالمؤمنين على عليه السلام؛ 2- عبداللّه بن عباس؛ 3- جابر بن عبداللّه انصارى؛ 4- سعد بن أبي وقّاص؛ 5- عثمان بن عفان؛ 6- سعيد بن زيد؛ 7- طلحة بن عبيداللّه؛ 8- زبير بن عوام؛ 9- عبدالرحمن بن عوف؛ 10- براء بن عازب؛ 11- حذيفة بن يمان؛ 12- ابوسعيد خدرى؛ 13- ابوالطفيل ليثى؛
14- جدّ سلمة بن عبد يشوع؛ 15- أُم سلمة همسر رسول خدا صلى اللّه عليه وآله؛ 16- زيد بن على بن حسين عليهما السلام؛(1) 17- علباء بن أحمر يشكرى؛ 18- شعبى؛ 19- حسن بصرى؛ 20- مقاتل؛ 21- كلبى؛ 22- سدّى؛ 23- قتادة؛ 24- مجاهد.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در جلسه شوراى شش نفرهاى كه عمر براى انتخاب خليفه پس از خود ترتيب داده بود، جهت يادآورى حق خود به حاضران نزول آيه مباهله را يادآور شدند و خطاب به اعضاى شورا فرمودند: «آيا احدى در اين فضيلت با من شريك است؟» همه حاضران در شورا، يعنى عثمان، طلحه، زبير، سعيد بن زيد، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص به نزول آيه درباره حضرتش اعتراف كردند.
روشن است كه يكى از راههاى استناد حديث به شخصى، اقرار وى به آن واقعه است. پس اميرالمؤمنين عليه السلام كه با استناد به داستان مباهله با اعضاء شورا احتجاج فرمودند و تمام حاضرانى كه به اين واقعيت اقرار كردند در شمار راويان خبر قرار مىگيرند.
1) . وى نزد سنيان بسيار محترم است.
ابوالطفيل راوى خبر مناشده و احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در شورا است.(1)او پشت درب محل جلسه نشسته و به مذاكرات داخل شورا گوش فرا داده است و خبر آن را نقل مىكند.(2)بنابراين او نيز در شمار راويان داستان مباهله خواهد بود.
سعد بن ابى وقاص - يكى از حاضران در شورا - نيز اين خبر را روايت كرده و او همان كسى است كه در مقابل دستور معاويه به سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام از اين كار پرهيز كرد. وى فضيلت نزول آيه مباهله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را يكى از دلايل امتناع خود از سبّ حضرتش برمىشمارد.(3) روايت ديگرْ صحابه و تابعين نيز در جاى خود خواهد آمد.
1) . ابوالطفيل از جمله اصحابى است كه به امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام معتقد بوده است، به همين روى برخى از سنيان متعصب درباره شخصيت او مناقشه كردهاند. به عنوان مثال ابن حزم به خاطر شيعى بودن ابوالطفيل او را جرح كرده است، ولى ديگران به شدّت از ابن حزم انتقاد كردهاند؛ زيرا مشهور اهل تسنن به عدالت صحابه قائلند؛ از اين رو در انتقاد به ابن حزم گفتهاند جرح صحابى مقبول نيست هر چند كه شيعه باشد. براى اطلاع بيشتر از اين قاعده رجالى ر.ك: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام: 1 / 160161.
2) . ر.ك: تاريخ مدينة دمشق 42/432. ابن حجر نيز در الصواعق المحرقه، جلد دوم، صفحه 454 اين مناشده اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه به آيه مباهله را از دارقطنى نقل مىكند. منابع ذيل نيز مناشدات حضرت امير عليه السلام را از ابوطفيل نقل مىكنند، گويا آنان اين مناشده به آيه مباهله را حذف كردهاند. ر.ك: مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام : 12 - 132 / ح 161 و 162؛ كنزالعمال: 5 / 724 - 727 / ح 14243؛ ميزان الإعتدال: 1 / 441 - 442 / ح 1643؛ لسان الميزان: 2 / 156 - 157؛ المناقب خوارزمي: 313 - 315 / ح 314.
3) . ر.ك: مسند أحمد: 1 / 185؛ صحيح مسلم: 7 / 120 - 121؛ فتح الباري: 7 / 60؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 150؛ مسند سعد بن أبي وقاص: 51؛ البداية والنهاية: 7 / 376؛ أسد الغابة: 4 / 26؛ الإصابة: 4 / 468؛ المناقب خوارزمي: 108 / ح 115؛ سنن الترمذي: 5 / 301 - 302 / ح 3808. ترمذى در انتهاى حديث مىنويسد: «هذا حديث حسن غريب صحيح من هذا الوجه».
حديث مباهله در كتب معتبر حديثى، تفسيرى، كلامى و تاريخى اهل سنّت مطرح شده است و برخى از عالمان سنى با ذكر اسانيد حديث، به بيان آن پرداختهاند و برخى ديگر آن را به صورت ارسال مسلّمات نقل كردهاند. برخى از مشهورترين عالمان سنى كه به نقل اين احاديث پرداختهاند عبارتند از:
1- سعيد بن منصور (متوفّاى 227)؛ 2- أبوبكر عبداللّه بن أبى شيبة (متوفّاى 235)؛ 3- أحمد بن حنبل (متوفّاى 241)؛ 4- عبد بن حميد (متوفّاى 249)؛ 5- مسلم بن حجّاج (متوفّاى 261)؛ 6- أبوزيد عمر بن شبّة بصرى (متوفّاى 262)؛ 7- محمّد بن عيسى ترمذي (متوفّاى 279)؛ 8- أحمد بن شعيب نسائي (متوفّاى 303)؛ 9- محمّد بن جرير طبري (متوفّاى 310)؛ 10- أبوبكر منذر نيشابورى (متوفاّى 318)؛ 11- أبوبكر جصّاص (متوفّاى 370)؛ 12- أبوعبداللّه حاكم نيشابورى (متوفّاى 405)؛ 13- أبوبكر ابن مردويه إصفهانى (متوفّاى 410)؛ 14- أبواسحاق ثعلبى (متوفّاى 427)؛ 15- أبونعيم إصفهانى (متوفّاى 430)؛ 16- أبوبكر بيهقى (متوفّاى 458)؛
17- على بن أحمد واحدى (متوفّاى 468)؛ 18- محيى السُنّة بغوى (متوفّاى 516)؛ 19- جار اللّه زمخشرى (متوفّاى 538)؛ 20- قاضى عياض يحصبى (متوفّاى 544)؛ 21- أبوالقاسم ابن عساكر دمشقى (متوفّاى 571)؛ 22- أبوالفرج ابن جوزى حنبلى (متوفّاى 579)؛ 23- أبوالسعادات ابن أثير جزرى (متوفّاى 606)؛ 24- فخر رازى (متوفّاى 606)؛ 25- عزّالدين أبوالحسن ابن أثير جزرى (متوفّاى 630)؛ 26- محمّد بن طلحة شافعى (متوفّاى 652)؛ 27- شمس الدين سبط ابن جوزى (متوفّاى 654)؛ 28- أبوعبداللّه قرطبى أنصارى (متوفّاى 656)؛ 29- قاضى بيضاوى (متوفّاى 685)؛ 30- محبّ الدين طبرى (متوفّاى 694)؛ 31- نظام الدين أعرج نيشابورى (متوفّاى 728)؛ 32- أبوالبركات نسفى (متوفّاى 710)؛ 33- صدرالدين ابوالمجامع إبراهيم حموئى (متوفّاى 722)؛ 34- أبوالقاسم ابن جزّى كلبى (متوفّاى 741)؛ 35- علاء الدين خازن (متوفّاى 741)؛ 36- أبوحيّان أندلسى (متوفّاى 745)؛ 37- شمس الدين ذهبى (متوفّاى 748)؛ 38- ابن كثير دمشقى (متوفّاى 774)؛
39- ولى الدين خطيب تبريزى (متوفّاى 741)؛ 40- ابن حجر عسقلانى (متوفّاى 852)؛ 41- نورالدين ابن صبّاغ مالكى (متوفّاى 855)؛ 42- جلال الدين سيوطى (متوفّاى 911)؛ 43- أبوالسعود عمادى (متوفّاى 951)؛ 44- خطيب شِربينى (متوفّاى 968)؛ 45- ابن حجر هيثمى مكّى (متوفّاى 973)؛ 46- على بن سلطان قارى (متوفّاى 1013)؛ 47- نورالدين حلبى (متوفّاى 1033)؛ 48- شهاب الدين خفاجى (متوفّاى 1069)؛ 49- زرقانى مالكى (متوفّاى 1122)؛ 50- عبداللّه شبراوى (متوفّاى 1162)؛ 51- قاضى القضاة شوكانى (متوفّاى 1250)؛ 52- شهاب الدين آلوسى (متوفّاى 1270).
برخى از عالمان بزرگ سنى به تواتر حديث مباهله و به قطعيت صدور آن اذعان كردهاند. حاكم نيشابورى درباره اين مدّعا مىنويسد:
وقد تواترت الأخبار في التفاسير عن عبداللّه بن عباس وغيره أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أخذ يوم المباهلة بيد علي وحسن وحسين وجعلوا فاطمة وراءهم، ثمّ قال: «هؤلاء أبناؤنا وأنفسنا ونساؤنا»؛(1)
1) . معرفة علوم الحديث: 50.
اخبار در تفاسير [به نقل] از ابن عباس و غير او متواتر است كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم در روز مباهله دست على، حسن و حسين عليهم السلام را گرفت و فاطمه عليها السلام را پشت سر ايشان قرار داد و آن گاه فرمود: «اينان پسران، جانها و زنان ما هستند».
ابوبكر جصّاص نيز مىگويد:
فنقل رواة السِيَر ونقلة الأثر، لم يختلفوا فيه، أنّ النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أخذ بيد الحسن والحسين وعليّ وفاطمة رضي اللّه عنهم، ثمّ دعا النصارى الذين حاجّوه إلى المباهلة؛(1) همانا راويان سيرهها و ناقلان احاديث هيچ اختلافى ندارند [و متفقند] در اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دست حسن، حسين، على و فاطمه عليهم السلام را گرفت و نصارايى را كه با ايشان مجادله مىكردند، به مباهله فرا خواند.
ابن عربى مالكى نيز در أحكام القرآن مىنويسد:
روى المفسّرون أن النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ناظر أهل نجران حتّى ظهر عليهم بالدليل والحجّة، فأبوا الإنقياد والإسلام، فأنزل اللّه عزّوجلّ هذه الآية، فدعا حينئذٍ عليّا وفاطمة والحسن والحسين،ثمّ دعا النصارى إلى المباهلة؛(2) مفسّران روايت كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با اهل نجران مناظره كرد و با دليل و برهان بر آنها غالب شد، اما آنها از پذيرش و تسليم سرباز زدند. از اين رو
1) . أحكام القرآن: 2 / 18 - 19.
2) . أحكام القرآن: 1 / 115. در چاپ ديگرى از همين كتاب، جلد 1، صفحه 360، چاپ دار الفكر - بيروت، نام على عليه السلام افتاده و يا حذف كردهاند؛ البته اين امر تازگى ندارد و از اين قبيل تحريفات و تصرفات در چاپهاى مختلف كتب سنيان فراوان است، به طورى كه مواجهه محقّقان با اين گونه تصرّفات و تحريفها عادى شده است!
اين آيه نازل شد و پيامبر در اين هنگام على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را دعوت كرد و نصرانيان را به مباهله فرا خواند.
محمّد بن طلحه شافعى نيز مىگويد:
أمّا آية المباهلة: فقد نقل الرواة الثقات والنقلة الاثبات، أنّ سبب نزول آية المباهلة، هى قوله تعالى: «قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا...»... فلمّا أصبحوا، جاؤوا إلى رسول اللّه، فخرج إليهم محتضن الحسين آخذا بيد الحسن و فاطمة خلفه و عليّ خلفهما ويقول: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي».(1) امّا درباره آيه مباهله، پس به تحقيق راويان مورد اعتماد و ناقلان دقيق آن را نقل نمودهاند كه سبب نزول آيه «... قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا...»... اين بود كه صبحگاهان ايشان با رسول خدا از منزل خارج شدند در حالى كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حسين را به آغوش كشيده و دست حسن را گرفته بود فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت هر دو ايشان مىفرمود: «خدايا، ايشان اهل من هستند».
وبالاخره از ميان متكلّمان نيز قاضى إيجى و شريف جرجانى آشكارا اعتراف كردهاند كه از ديدگاه اهل حديث، اخبار صحيح و روايات محكم دلالت دارند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى مباهله با اهل نجران فقط اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام را فراخواندند(2)كه عبارات متكلّمان سنى در بررسى دلالت احاديث مطرح خواهد شد. روشن است كه اقرار و اعتراف محدّثان، مفسّران و متكلّمان اهل تسنن به ثبوت داستان مباهله و تواتر احاديث آن، ما را از بررسى اسانيد روايات بىنياز مىكند؛ زيرا خبر متواتر مفيد
قطع و يقين است و دقت در اسانيد آن از نظر علمى هيچ ضرورتى ندارد. در ادامه، متن اين حديث را از منابع معتبر اهل سنّت را مطرح مىكنيم.
رواياتى كه در شأن نزول آيه شريفه مباهله وارد شده، به روشنى از نزول آن درباره اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسين عليهم السلام حكايت دارند. ابن عساكر به سند خود و ابن حجر از طريق دارقطنى از ابوالطفيل نقل مىكنند كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با اعضاى شوراى شش نفره عمر مناشده و با يادآورى برخى از فضائل و مناقب خويش با آنان احتجاج كرد و از جمله به آنان فرمود:
نشدتكم باللّه، هل فيكم أحد أقرب إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم في الرحم، ومن جعله رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نفسه، وأبناءه أبناءه ونساءه نساءه غيري؟! قالوا: «أللّهمَّ لا»؛(1) شما را به خدا سوگند مىدهم! كه آيا در ميان شما احدى هست كه از من به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در خويشاوندى نزديكتر باشد، و كسى جز من وجود دارد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم او را نفس (جان) خود بنامد، فرزندانش را فرزندان خود و زنانش را زنان خود قرار داده باشد؟ گفتند: «به خدا نه».
تعدادى از عالمان بزرگ اهل تسنن حديث مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در شورا را به اسانيد خود از ابوذرّ و ابوالطفيل روايت كردهاند كه از جمله مىتوان به افرادى هم چون دارقطنى، ابن مردويه، ابن عبدالبرّ، حاكم نيشابورى، سيوطى، ابن حجر مكّى و متّقى هندى اشاره نمود.
1) . تاريخ مدينه دمشق: 42 / 432؛ الصواعق المحرقة: 2 / 454.
در مسند أحمد بن حنبل آمده است:
ثنا قتيبة بن سعيد، ثنا حاتم بن إسماعيل، عن بكير بن مسمار، عن عامر ابن سعد، عن أبيه، قال: [در ابتداى روايت، پس از تصريح به صدور دو حديث منزلت و رايت در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است]: ولمّا نزلت هذه الآية «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»، دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا وفاطمة وحسنا وحسينا رضوان اللّه عليهم أجمعين، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي» »؛(1) قتيبه بن سعيد، از حاتم بن اسماعيل، از بكير بن مسمار، از عامر بن سعد، از پدرش نقل كرد كه گفت: ... و چون آيه مباهله «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و عرضه داشت: «بارالها، اينان أهل من هستند».(2) احمد در مسند اين حديث را از سعد بن ابى وقاص نقل كرده و سند آن نيز صحيح است. در اين حديث سه فضيلت براى اميرالمؤمنين عليه السلام ذكرشده است، يعنى صدور حديث منزلت، حديث رايت (پرچم) در جنگ خيبر و حديث مباهله.
مسلم نيز در صحيح خود از سعد بن ابى وقاص روايت را به صورت ديگرى نقل مىكند. وى مىنويسد:
(حدّثنا) قتيبة بن سعيد ومحمّد بن عبّاد (وتقاربا في اللفظ) قالا: حدّثنا حاتم (وهو ابن إسماعيل)، عن بكير بن مسمار، عن عامر بن سعد بن
1) . مسند أحمد: 1 / 185.
2) . ممكن است اين سؤال مطرح شود كه چرا پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم در اينجا با تعبير «اهل»، از اهل بيت عليهم السلام ياد مىكند؟ در پاسخ بايد گفت: اوّلاً به كار بردن تعبير اهل با اختصاص عنوان «اهل بيت» به پنج تن آل عبا عليهم السلام منافات ندارد، و ثانيا در برخى نقلها تعبير «اهل بيت» به كار رفته است.
أبي وقّاص، عن أبيه، قال: أمر معاوية بن أبي سفيان سعدا، فقال: «ما منعك أنْ تسبَّ أبا التراب؟!» فقال: «أما ما ذكرت ثلاثا، قالهنّ له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فلن أسبّه، لأنْ تكون لي واحدة منهنّ أحبّ إليّ من حمر النعم. سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يقول له خلّفه في بعض مغازيه، فقال له عليٌّ: «يا رسول اللّه! خلّفتني مع النساء والصبيان»! فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «أما ترضى أنْ تكون منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبوّة بعدي».
وسمعته يقول يوم خيبر: «لأُعطينّ الراية رجلاً يحبّ اللّه ورسوله، ويحبّه اللّه ورسوله».
قال: فتطاولنا لها، فقال: «أدعوا لي عليّا، فأُتي به أرمد، فبصق في عينه، ودفع الراية إليه، ففتح اللّه عليه».
ولمّا نزلت هذه الآية: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»، دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا وفاطمة وحسنا وحسينا فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي»؛(1) مسلم به سند خود از سعد بن ابى وقاص نقل مىكند كه گفت: معاوية بن ابى سفيان به سعد دستور داد [كه على عليه السلام را سبّ كند ]و گفت: «چه چيز مانع از آن است كه تو ابوتراب را سبّ نكنى؟». در جواب پاسخ داد: به خاطر سه فضيلتى كه از او به ياد دارم و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درباره او فرموده است، او را سبّ نمىكنم؛ زيرا اگر يكى از آن فضيلتها براى من بود نزد من از تمام دارائىهاى دنيا دوست داشتنىتر بود.
1) . صحيح مسلم: 7 / 120 - 121.
شنيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درباره او فرمود: «آنگاه كه على عليه السلام را در يكى از جنگها به نمايندگى از خود در مدينه گذاشته بود، على عليه السلام به پيامبر عرض كرد: «اى رسول خدا، آيا مرا به همراه زنان و كودكان در شهر مىگذارى؟» رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به او فرمود: «آيا راضى نيستى كه جايگاه تو نزد من همانند جايگاه هارون نزد موسى باشد؟ جز [در مقام نبوت، به خاطر اينكه] پس از من نبوتى نيست».
و نيز از پيامبر شنيدم كه در روز خيبر فرمود: «پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست مىدارند». ما سرهاى خود را به طمع آن بالا گرفته بوديم. پيامبر فرمود: «على عليه السلام را نزد من فرا خوانيد». على عليه السلام با چشم درد نزد حضرتش آمد و پيامبر آب دهان مبارك را به چشمان ايشان ماليد و پرچم را به او سپرد و خداوند به واسطه اميرالمؤمنين فتح و گشايش نصيب مسلمانان كرد.
و چون آيه مباهله «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و عرضه داشت: «بارالها، اينان أهل من هستند» ».
ترمذى نيز همين حديث را با همين سند و با همين عبارات نقل كرده است. وى درباره سند آن مىنويسد:
هذا حديث حسن غريب صحيح من هذا الوجه؛(1) اين حديث حسن و صحيح و با اين سند غريب است.
1) . سنن الترمذي: 5 / 302 / ش 3808.
نسائى نيز اين حديث را با همين سند و همين متن آورده است، البته با اين تفاوت كه در منقبت سوم اميرالمؤمنين عليه السلام، از نظر سعد بن ابى وقاص به جاى آيه مباهله، آيه شريفه تطهير و حديث كساء آمده است.(1) حاكم نيز در كتاب مستدرك در اين باره مىنويسد:
أخبرني جعفر بن محمّد بن نصير الخلدي ببغداد، ثنا موسى بن هارون، ثنا قتيبة بن سعيد، ثنا حاتم بن إسماعيل، عن بكير بن مسمار، عن عامر ابن سعد، عن أبيه، قال: لمّا نزلت هذه الآية «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا وفاطمة وحسنا وحسينا رضي اللّه عنهم فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي»؛ جعفر بن محمّد بن نصير خلدى، از موسى بن هارون، از قتيبة بن سعيد، از حاتم بن اسماعيل، از بكير بن مسمار، از عامر بن سعد، از پدرش نقل كرده است كه گفت: وقتى آيه مباهله «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و عرضه داشت: «بارالها، اينان اهل من هستند».
وى پس از نقل حديث به اعتبار آن اشاره كرده و مىنويسد:
هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه؛(2) اين حديث بنابر شرط مسلم و بخارى صحيح است، ولى آن را نقل نكردهاند.
گفتنى است كه ذهبى نيز در تلخيص مستدرك، در صحيح بودن حديث به شرط مسلم و بخارى با حاكم موافقت كرده است.(3)
حاكم در كتاب ديگر خود، حديث مباهله را در فصل مربوط به معرفت اولاد صحابه به نقل از ابن عباس ذكر كرده است. از نظر وى شناخت اولاد صحابه در علم حديث ضرورت دارد. وى مىنويسد:
ذِكر النوع السابع عشر من علوم الحديث: هذا النوع من هذا العلم معرفة أولاد الصحابة، فإنّ من جهل هذا النوع اشتبه عليه كثير من الروايات.
أوّل ما يلزم الحديثي معرفته من ذلك: أولاد سيّد البشر محمّد المصطفى صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عنه منهم:
حدّثنا عليّ بن عبدالرحمن بن عيسى الدهقان بالكوفة، قال: حدّثنا الحسين بن الحكم الحبري، قال: ثنا الحسن بن الحسين العرني، قال: ثنا حبّان بن عليّ العنزي، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عبّاس في قوله عزّوجلّ: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ - إلى قوله: - الْكاذِبينَ»نزلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، وعليٌّ نفسه، «وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ»: في فاطمة، «أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»: في حسن وحسين، والدعاء على الكاذبين. نزلت في العاقب والسيّد وعبدالمسيح وأصحابهم؛(1) بيان نوع هفدهم از علوم حديث. اين نوع از علم حديث مربوط به شناخت فرزندان صحابه است. پس اگر كسى به اين علم آگاه نباشد، روايات بسيارى بر او مشتبه خواهد شد. نخستين مطلبى كه شناخت آن براى محدث لازم است، شناخت فرزندان سيّد بشر محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است. از جمله على بن عبدالرحمنبن عيسى دهقان در كوفه از حسين بن حكم حبرى، از حسن بن حسين عرنى، از حبّان بن على عنزى، از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس درباره آيه مباهله:
1) . معرفة علوم الحديث: 49 - 50.
«فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ - إلى قوله: - الْكاذِبينَ» روايت كرد كه گفت: اين آيه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شد و [مراد از] نفس او على عليه السلام است. [و مراد از] زنان ما، فاطمه سلام اللّه عليها است. [و مراد از ]فرزندان ما، حسن و حسين عليهما السلام هستند و نفرين بر دروغگويان نيز درباره عاقب، سيد، عبدالمسيح و اصحاب آنها نازل شده است.
در همين راستا ابن حجر عسقلانى نيز در شرح حديث منزلت، روايت مسلم و ترمذى را درباره آيه مباهله آورده است.(1) وى در ادامه به اسناد ديگر اين حديث اشاره مىكند.(2)
اختلاف در نقلهاى مختلف از يك حديث با سندى واحد، پژوهشگران را به تأمل وا مىدارد كه چگونه ممكن است يك حديث با سندى واحد، در محتوا دچار چنان تغيير و تحوّل گردد كه در يك نقل نزول آيه مباهله به عنوان فضيلتى براى اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح شده باشد و بر اساس نقل ديگر آيه تطهير؟! آيا اين مصداق بارز تحريف نيست؟ البته تصرف در محتواى روايات در ميان عالمان سنى امرى عادى است و اگر بتوان در همين مورد خاص اختلاف ميان نقلها را در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام حمل بر صحت نمود، به يقين تغييرات
1) . فتح الباري في شرح صحيح البخاري: 7 / 60.
2) . ابن حجر مىنويسد: «وهذا الحديث أعنى حديث الباب دون الزيادة، روي عن النبي صلّى اللّه عليه وآله عن غير سعد من حديث عمر وعلى نفسه وأبي هريرة وابن عباس وجابر بن عبداللّه والبراء وزيد بن أرقم وأبي سعيد وأنس وجابر بن سمرة وحبشي بن جنادة ومعاوية وأسماء بنت عميس وغيرهم وقد استوعب طرقه ابن عساكر في ترجمة علي»؛ همان.
ديگر قابل توجيه نيستند و مصداق بارز تحريف خواهند بود. براى نمونه نقلهاى مختلف حديث سعد را مرور مىكنيم:
مسلم، ترمذى، نسائى، ابن عساكر، ابن اثير، ابن حجر، ذهبى، ابن كثير، خوارزمى و ديگران اين حديث را به سند واحد ذكر كردهاند. آنان مىنويسند:
أمر معاوية بن أبي سفيان سعدا فقال: «ما منعك أن تسبّ أبا تراب»؛(1) معاويه به سعد دستور داد [كه اميرالمؤمنين را سبّ كند] و گفت: «چه چيز مانع از آن است كه تو على را سبّ كنى؟».
اما احمد بن حنبل در همين حديث، به دستور معاويه بر سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام هيچ اشارهاى نكرده و حديث را از پاسخ سعد بن ابى وقاص «سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يقول...» شروع مىكند.(2)گويى سخن سعد در اينجا هيچ مناسبتى نداشته است! احمد بن حنبل در كتاب فضائل الصحابه مىنويسد:
ذكر عليّ عند رجلٍ وعنده سعد بن أبي وقّاص، فقال له سعد: «أتذكر عليّا...»؛(3) نزد كسى كه سعد بن ابى وقاص هم حضور داشت از على عليه السلام ياد شد. آن گاه سعد گفت: آيا از على ياد مىكنى... .
1) . صحيح مسلم: 7 / 120؛ سنن الترمذي: 5 / 301 / ح 3808؛ السنن الكبرى نسائى: 5 / 107 / ح 8399؛ خصائص أميرالمؤمنين عليه السلام (نسائى): 48؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 111؛ أسد الغابة: 4 / 25؛ الإصابة: 4 / 468؛ تاريخ الإسلام: 3 / 627؛ البداية والنهاية: 7 / 367؛ المناقب (خوارزمي): 108؛ الجوهرة في نسب الإمام علي وآله: 69؛ مسند سعد بن أبي وقاص: 51 / ش 19.
2) . مسند أحمد: 1 / 185.
3) . فضائل الصحابة: 2 / 643 / ش 1093.
نقلهاى نسائى نيز مختلف است. وى در يك نقل دستور معاويه به سبّ اميرالمؤمين عليه السلام را مطرح كرده است، اما همو در نقل ديگر آن را حذف كرده و در تحريفى آشكار مىنويسد:
أن معاوية ذكر عليّ بن أبي طالب. فقال سعد...؛(1) معاويه از اميرالمؤمنين عليه السلام ياد كرد و سعد اين فضائل را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نقل كرد...! وى در نقل ديگرى آورده است:
كنت جالسا، فتنقصّوا علي بن أبيطالب...؛(2) نشسته بودم كه آنها بر على بن أبىطالب ايراد مىگرفتند... .
و يا ابن ماجه در اين باره آورده است:
قدم معاوية في بعض حجّاته، فدخل عليه سعد، فذكروا عليّا فنال منه، فغضب سعد و قال:...(3) معاويه در يكى از سفرهاى حج وارد مكه شد، سعد بر او داخل گشت و از على عليه السلام ياد كردند و معاويه از ايشان عيبجويى كرد، پس سعد خشمگين شد و گفت:... .
ابن كثير و خطيب بغدادى همين حديث را با همين سند و متن آوردهاند، اما عبارت «فنال منه، فغضب سعد» را حذف كردهاند.(4)
حاكم نيز اين حديث را با همان سند احمد و ديگران نقل كرده است، امّا دستور معاويه مبنى بر سب اميرالمؤمنين عليه السلام و نيز دو فضيلت از فضائل سهگانه مطرح شده از سوى سعد را حذف كرده است!(1)و برخى ديگر نيز در همين يك فضيلت اختلاف كردهاند.
ابونعيم اصفهانى و برخى ديگر قصه را از اساس حذف كرده و نوشتهاند:
عن سعد بن أبي وقاص، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «في عليّ ثلاث خصال... ».(2) علت اين تصرفات آن است كه سنيان مىكوشند بدىهاى بزرگان خود را - ولو با دروغ و تزوير! - بپوشانند. اين تلاش نافرجام در كلام برخى از اهل سنّت همچون نووى آشكارتر است. آنجا كه مىنويسد:
قال العلماء: الأحاديث الواردة التي في ظاهرها دخل على صحابي يجب تأويلها، قالوا: ولا يقع في روايات الثقات إلاّ ما يمكن تأويله، فقول معاوية هذا ليس فيه تصريح بأنّه أمر سعدا بسبّه، وإنّما سأله عن السبب المانع له من السبّ، كأنّه يقول: «هل امتنعت تورّعا أو خوفا أو غير ذلك؟». فإنْ كان تورّعا وإجلالاً له عن السبّ، فأنت مصيب محسن، وإنْ كان غير ذلك، فله جواب آخر.
ولعلّ سعدا قد كان في طائفةٍ يسبّون فلم يسبّ معهم، وعجز عن الإنكار، وأنكر عليهم فسأله هذا السؤال.
قالوا: ويحتمل تأويلاً آخر، أنّ معناه: ما منعك أنْ تخطئه في رأيه واجتهاده وتظهر للناس حسن رأينا واجتهادنا وأنّه أخطأ؟(1) علما گفتهاند: لازم است احاديثى را كه در ظاهر آن روايات عيبى بر صحابه وارد شده است تأويل نمود. همچنين گفتهاند: چيزى در روايات افراد مورد اعتماد و ثقه نيامده است، مگر آنكه تأويلش ممكن است. پس در كلام معاويه نيز تصريحى بر امر او به سعد مبنى بر سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام وجود ندارد و [معاويه] از علتى كه مانع سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام توسط سعد بوده پرسيده است، مانند آنكه بپرسد: «آيا از روى ورع، ترس، يا غير آن امتناع مىورزى؟». پس اگر از روى ورع و بدين جهت باشد كه مقام او را از اينكه سبّ شود بالاتر مىدانى، در اين صورت مصيب و نيكوكارى، و اگر امتناع تو سبب ديگرى داشته، پاسخ ديگرى خواهد داشت.
شايد هم سعد در مقام بيان گروهى بوده كه اميرالمؤمنين عليه السلام را سبّ مىكردند و او با ايشان همراه نشده و قادر به نهى آنان نيز نبوده است و پس از نهى آنان، معاويه چنين سؤالى از او پرسيده است.
و گفتهاند: تأويل ديگرى نيز ممكن است به اين صورت مطرح شود كه معناى كلام معاويه چنين است: «چه چيز مانع از آن شده كه على را در رأى و اجتهادش تخطئه نكنى در حالى كه حسن رأى و اجتهاد من و خطاى او براى مردم آشكار است؟».
مباركفورى نيز همين مطلب را در شرح حديث آورده است.
اما به راستى آيا اين توجيهها پذيرفتنى است؟ در پاسخ نووى بايد گفت:
اولاً: اگر بتوان كلام كسى را حمل بر صحت كرد و امكان تأويل آن به وجه درست و قابل قبولى وجود داشته باشد، اين امر تنها به صحابه اختصاص ندارد.
1) . شرح مسلم نووى: 15 / 175 - 176. همچنين ر.ك: تحفة الأحوذي: 10 / 156 - 157.
ثانيا: اگر اين قاعده نسبت به گفتار صحابه جارى است، پس به چه روى آن را نسبت به تمامى صحابه جارى نمىدانيد؟ ثالثا: اگر اين قاعده تنها درباره احاديثى است كه به ظاهر عيبى بر يك صحابى وارد مىكند، پس به چه دليل آن را به احاديث مربوط به فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام نيز سرايت مىدهيد؟ چرا به ظاهر آنها اخذ نمىكنيد، بلكه از صراحت و نصوص آنها نيز اعراض مىكنيد؟ همان طور كه در حديث مباهله كه تنها به تأويل آن اكتفا نكرده، بلكه به القاى شمول و تحريف آن اقدام مىكنيد؟! - در مباحث بعدى با تفضيل بيشترى به اين موضوع خواهيم پرداخت - :
رابعا: تأويل و حمل بر صحت در جايى است كه ممكن باشد، اما ادعاى عدم تصريح حديث به دستور معاويه به سعد بر سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام توهّم است، زيرا - چنان كه گذشت - همان طور كه در برخى نصوص به آن تصريح شده بود، معاويه دستور صريح بر سبّ حضرت امير مؤمنان عليه السلام داده است، و در برخى نصوص ديگر، آشكارا بيانگر عيب جويى و تنقيص معاويه نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام است. اين تصريحات در حالى به دست ما رسيده كه عالمان سنى تمام تلاش خود را جهت تهذيب و پالايش عبارات به كار بستهاند. با اين همه سانسور و پالايش، مىبينيم كه ابن تيميه متعصّب دستور معاويه مبنى بر سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام را مطرح كرده است.(1) خامسا: نووى مىگويد: «مانند آنكه معاويه گفته باشد... اگر از روى ورع بوده... تو مصيب و نيكوكار هستى». امّا متن برخى از نقلها، اين ادعا را به طور كامل ردّ مىكند؛ زيرا در آنها تصريح شده كه سعد با حالت غضب از مجلس معاويه خارج شد و سوگند خورد كه ديگر باز نگردد.
1) . منهاج السنّة: 4 / 273 - 274.
به هر روى اين تنها نمونهاى از بازىگرى اهل تسنن جهت پردهپوشى بدىهاى بزرگان خويش است، چنان كه آنها با احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام نيز همين كار را مىكنند و اين خود نوعى روش و متد علمى در نزد آنان است.
غير از روايت مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در شوراى شش نفره و روايت ابن سعد، روايات ديگرى نيز درباره نزول آيه مباهله در منابع اهل تسنن آمده است.
ابن شبه (متوفاى 262) مىنويسد:
حدّثنا الحزامي، قال: حدّثنا ابن وهب، قال: أخبرني الليث بن سعد، عن من حدّثه، قال: جاء راهبا نجران إلى النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يعرض عليهما الإسلام... قال: فدعاهما النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إلى المباهلة وأخذ بيد عليّ وفاطمة والحسن والحسين رضي اللّه عنهم، فقال أحدهما للآخر: قد أنصفك الرجل.
فقالا: لانباهلك، وأقرّا بالجزية وكرها الإسلام؛(1) حزامى، از ابن وهب، از ليث بن سعد، از كسى كه از او حديث نقل كرده، آمده است كه: دو تن از راهبان نجران نزد پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمدند و اسلام بر آنها عرضه شد... راوى مىگويد: پيامبر آنها را به مباهله دعوت كرد و دست على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را [براى مباهله] گرفت. يكى از راهبان به ديگرى گفت: اين مرد [رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم] به انصاف رفتار كرد. پس آن دو گفتند: با تو مباهله نمىكنيم و به جزيه تن دادند، چرا كه اسلام را خوش نداشتند.
1) . تاريخ المدينة: 2 / 583.
همين روايت را با سندى مرفوع، واحدى نيشابورى، حاكم حسكانى، ابوحيّان أندلسى و بلاذرى نيز آوردهاند.(1)
حسين بن حكم حبرى (متوفاى 286) در تفسير خود آورده است:
حدّثني إسماعيل بن أبان، قال: حدّثنا إسحاق بن إبراهيم، عن أبي هارون، عن أبي سعيد الخدريّ، قال: لمّا نزلت هذه الآية «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»قال: فخرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بعليٍّ وفاطمة والحسن والحسين؛(2) اسماعيل بن أبان، از اسحاق بن ابراهيم، از ابوهارون، از ابوسعيد خدرى نقل كرد: هنگامى كه آيه مباهله «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به همراهى على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام [براى مباهله] خارج شدند.
طبرى در تفسيرش روايات متعددى را در اين باره نقل مىكند. وى مىنويسد:
حدّثنا ابن حميد، قال: ثنا عيسى بن فرقد، عن أبي الجارود، عن زيد بن عليّ، في قوله: «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» الآية، قال: كان النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وعليّ وفاطمة والحسن والحسين؛
ابن حميد، از عيسى بن فرقد، از ابوجارود، از زيد بن على نقل مىكند كه درباره آيه «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» گفت: [در مباهله ]پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به همراه على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام بودند.
همو به سند ديگرى مىنويسد:
حدّثنا محمّد بن الحسين، قال: ثنا أحمد بن المفضل، قال: ثنا أسباط، عن السُدّي، «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» الآية، فأخذ - يعني النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - بيد الحسن والحسين وفاطمة، وقال لعليٍّ: اتبعنا، فخرج معهم، فلم يخرج يومئذ النصارى وقالوا: إنّا نخاف...؛ محمّد بن حسين، از احمد بن مفضل، از اسباط، از سدّى در تفسير آيه «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» مىگويد: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دست حسن، حسين و فاطمه عليهم السلام را گرفت و به على عليه السلام فرمود: «پشت سر ما بيا». پس با ايشان به محل قرار رفت، اما در آن روز نصارا نيامدند و گفتند: ما مىترسيم... .
و باز به سند ديگرى نقل مىكند:
حدّثنا الحسن بن يحيى، قال: أخبرنا عبدالرزّاق، قال: أخبرنا معمر، عن قتادة، في قوله: «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» قال: بلغنا أنّ نبيّ اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خرج ليلاً عن أهل نجران، فلمّا رأوه خرج هابوا وفرقوا فرجعوا.
قال معمر: قال قتادة: لمّا أراد النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أهل نجران، أخذ بيد حسن وحسين، وقال لفاطمة: «إتبعنا»، فلمّا رأى ذلك أعداء اللّه رجعوا؛
قتاده در تفسير آيه «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» گفت: به ما رسيده كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شبانه از نزد اهل نجران خارج شد. آن گاه آنان كه ديدند پيامبر خارج شد، وحشت كرده، متفرق شدند و بازگشتند.
معمر گويد: قتاده گفت: وقتى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اراده كرد با اهل نجران مباهله كند، دست حسن و حسين عليهما السلام را گرفت و به فاطمه عليها السلام فرمود: «به دنبال ما بيا». چون دشمنان خدا اين صحنه را ديدند، بازگشتند.
در خور توجه است كه در اين روايت، از اميرالمؤمنين عليه السلام ذكرى به ميان نيامده است! و اين خود شاهد ديگرى بر كتمان فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام توسط معاندان است.
طبرى در روايت ديگرى مىنويسد:
حدّثني يونس، قال: أخبرنا ابن وهب، قال: ثنا ابن زيد، قال: قيل لرسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: لو لاعنت القوم، بمن كنت تأتي حين قلت: «أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»؟ قال: حسن و حسين؛ يونس، از ابن وهب، از ابن زيد نقل مىكند كه به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عرض شد: اگر قرار بود [مباهله انجام شود و] اين قوم را لعنت كنيد، آن گاه كه گفتيد: «أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» شما چه كسانى را همراه خود مىبرديد؟ [پيامبر] فرمود: «حسن و حسين عليهما السلام [را مىبردم]».
روايت ديگرى را طبرى نقل كرده و مىنويسد:
حدّثني محمّد بن سنان، قال: ثنا أبوبكر الحنفي، قال: ثنا المنذر ابن ثعلبة، قال: ثنا علباء بن أحمر اليشكري، قال: لمّا نزلت هذه الآية:
«فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ»الآية، أرسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إلى عليٍّ وفاطمة وابنيهما الحسن والحسين، ودعا اليهود ليلاعنهم فقال شاب من اليهود: «ويحكم أليس عهدكم بالأمس إخوانكم الذين مسخوا قردة وخنازير؟ لا تلاعنوا. فانتهوا»؛(1) محمّد بن سنان، از ابوبكر حنفى، از منذر بن ثعلبه، از علباء بن احمر يشكرى نقل مىكند كه: چون آيه «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ» نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كسى را به دنبال على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام فرستاد و يهوديان شبانه از نصارا دعوت كردند، آنگاه جوانى يهودى گفت: «واى بر شما! آيا عهد بستهايد كه فردا برادران شما به ميمون و خوك تبديل شوند؟ بس كنيد و با آنان ملاعنه نكنيد».
جلال الدين سيوطى در زمره عالمان اهل سنّتى است كه به اين روايات در تفسير خود اشاره كرده است. وى در تفسير درّ المنثور برخى از اين روايات را آورده است. وى مىنويسد:
أخرج البيهقي في «الدلائل» من طريق سلمة بن عبد يشوع، عن أبيه، عن جدّه: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كتب إلى أهل نجران... فلمّا أصبح رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم الغد بعدما أخبرهم الخبر، أقبل مشتملاً على الحسن والحسين في خميلةٍ له وفاطمة تمشي خلف ظهره، للملاعنة، وله يومئذٍ عدّة نسوة...؛
1) . تفسير الطبري: 3 / 408 - 410.
بيهقى در دلايل [النبوة] از طريق سلمة بن عبد يشوع، از پدرش، از جدش آورده است كه: همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به اهل نجران نوشت... چون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرداى آن روز به ايشان خبر دادند، شب را صبح كرد و با حسن و حسين كه در زير عباى كُركى بودند، براى ملاعنه آمدند در حالى كه فاطمه عليها السلام پشت سر آنها راه مىرفت. [آن حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها را در حالى آورده بود] كه در آن هنگام پيامبر چند زن داشت... .
همو در سندى ديگر مىنويسد:
أخرج الحاكم - وصحّحهُ - وابن مردويه، وأبو نعيم في (الدلائل) عن جابر، قال:... فغدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وأخذ بيد عليٍّ وفاطمة والحسن والحسين... .
قال جابر: فيهم نزلت: «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» الآية.
قال جابر: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»: رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وعليّ. «وأَبْناءَنا»: الحسن والحسين. «وَنِساءَنا»: فاطمة؛ حاكم اين روايت را آورده و آن را تصحيح كرده است. ابن مردويه و ابونعيم در كتاب دلائل النبوّة از جابر نقل مىكنند كه گفت:... رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سحرگاهان آمد در حالى كه دست على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) را گرفته بود... جابر گويد: آيه «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» درباره ايشان نازل شده است.
جابرگويد: مراد از «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وعلى عليه السلام است، و مراد از «وأَبْناءَنا» امام حسن و امام حسين عليهما السلام هستند، و مراد از «وَنِساءَنا» فاطمه سلام اللّه عليها است.
و نيز به طريق ديگرى روايت مىكند كه:
وأخرج أبو نعيم في (الدلائل) من طريق الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عبّاس:... وقد كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خرج ومعه عليٌّ والحسن والحسين وفاطمة، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «إنْ أنا دعوت فأمنوا أنتم». فأبوا أن يلاعنوه وصالحوه على الجزية؛ ابونعيم در كتاب دلايل النبوة از طريق كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس آورده است: ... به تحقيق رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در حالى خارج شد كه على، حسن، حسين و فاطمه عليهم السلام همراه ايشان بودند. پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «وقتى من دعا كردم شما آمين بگوييد»؛ امّا نصارا از مباهله ابا كردند و با پيامبر بر پرداخت جزيه به توافق كردند.
در روايت ديگرى به نقل از سيوطى آمده است:
وأخرج ابن أبي شيبة، وسعيد بن منصور، وعبد بن حميد، وابن جرير، وأبو نعيم، عن الشعبي... فغدا النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ومعه الحسن والحسين وفاطمة...؛ إبن ابى شيبه، سعيد بن منصور، عبد بن حميد، ابن جرير و ابونعيم از شعبى آوردهاند... پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سحرگاهان آمد در حالى كه حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام همراه ايشان بودند... .
سيوطى در نقلى ديگر مىنويسد:
أخرج مسلم، والترمذي، وابن المنذر، والحاكم، والبيهقي في سننه، عن سعد بن أبي وقّاص، قال: لمّا نزلت هذه الآية: «قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا
وَأَبْناءَكُمْ»، دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا وفاطمة وحسنا وحسينا، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي»؛(1) مسلم، ترمذى، ابن منذر، حاكم و بيهقى (در سنن خود) از سعد بن ابى وقاص نقل مىكنند كه گفت: وقتى آيه «قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را فراخواندند و عرضه داشتند: «بارالها، اينان اهل من هستند».
زمخشرى داستان مباهله را با تفصيل بيشترى نقل مىكند. وى در كشّاف مىنويسد:
وروي أنّهم لمّا دعاهم إلى المباهلة قالوا: «حتّى نرجع وننظر». فلمّا تخالوا قالوا للعاقب - وكان ذا رأيهم -: «يا عبدالمسيح! ما ترى؟».
فقال: «واللّه لقد عرفتم - يا معشر النصارى - أنّ محمّدا نبيّ مرسل، ولقد جاءكم بالفصل من أمر صاحبكم، واللّه ما باهل قوم نبيّا قطّ فعاش كبيرهم ولا نبت صغيرهم، ولئن فعلتم لتهلكنّ، فإن أبيتم إلاّ إلف دينكم والإقامة على ما أنتم عليه، فوادعوا الرجل وانصرفوا إلى بلادكم».
فأتوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وقد غدا محتضنا الحسين آخذا بيد الحسنوفاطمة تمشي خلفه وعليٌّ خلفها، وهو يقول: «إذا أنادعوت فأمنوا».
فقال أُسقف نجران: «يا معشر النصارى! إنّي لأرى وجوها لو شاء اللّه أن يزيل جبلاً من مكانه لأزاله بها، فلا تباهلوا فتهلكوا، ولا يبقى على وجه الأرض نصرانيٌّ إلى يوم القيامة».
1) . الدرّ المنثور: 2 / 38 - 39.
فقالوا: يا أبا القاسم! رأينا أنْ لا نباهلك، وأنْ نقرّك على دينك ونثبت على ديننا.
قال: فإذا أبيتم المباهلة، فأسلموا يكن لكم ما للمسلمين وعليكم ما عليهم. فأبوا.
وقتى نصارا به مباهله دعوت شدند گفتند: مهلت دهيد تا بازگرديم و مشورت كنيم. آن گاه كه خلوت كردند و به عاقب - كه در ميان آنان صاحب نظر بود - گفتند: اى عبدالمسيح، نظر تو چيست؟ گفت: «اى نصرانيان، سوگند به خدا، به يقين شما آگاهيد كه محمّد پيامبر فرستاده شده است. همانا پيامبر شما براى شما فصل الخطاب آورده است. سوگند به خدا هيچ قومى با پيامبرى مباهله نمىكند كه پس از آن بزرگانشان باقى بمانند و كودكانشان بزرگ شوند، از همين رو اگر مباهله كنيد قطعا هلاك مىشويم و اگر خوددارى كنيد، حاصل آن انس با دين خود و پابر جايى اعتقادتان خواهد بود. پس آن مرد [پيامبر اكرم] را واگذاريد و به سرزمين خود بازگرديد».
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سحرگاهان آمد، در حالى كه حسين عليه السلام را در آغوش داشت و دست حسن عليه السلام را گرفته بود و فاطمه و على عليهما السلام نيز پشت سر او مىآمدند و پيامبر مىفرمود: «هرگاه من دعا كردم شما آمين بگوييد».
اسقف نجران گفت: «اى نصرانيان، به درستىكه من چهرههايى رامىبينم كه اگر خداوند بخواهد كوهى را از جا بركَنَد، قطعا به واسطه آنها كوه را برخواهد كَند. پس مباهله نكنيد كه هلاك مىشويد و در روى زمين هيچ نصرانى تا روز قيامت باقى نمىماند».
آنان گفتند: اى ابوالقاسم! نظر ما آن است كه مباهله نكنيم و ما به دين تو اقرار مىكنيم و بر دين خود ثابت مىمانيم.
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «اگر از مباهله خوددارى مىكنيد، پس اسلام بياوريد تا آنچه براى مسلمانان و بر مسلمانان است شامل شما هم بگردد». آنها از پذيرش اين پيشنهاد نيز خوددارى كردند.
قال: فإنّي أُناجزكم.
فقالوا: ما لنا بحرب العرب طاقة، ولكن نصالحك على أنْ لا تغزونا ولا تخيفنا ولا تردّنا عن ديننا، على أنْ نؤدّي إليك كلّ عام ألفي حُلّة، ألف في صفر وألف في رجب، وثلاثين درعا عادّية من حديد.
فصالحهم على ذلك، وقال: والذي نفسي بيده، إنّ الهلاك قد تدلّى على أهل نجران، ولو لاعنوا لَمُسخوا قردةً وخنازير، ولاضطرم عليهم الوادي نارا، ولاستأصل اللّه نجران وأهله حتى الطير على رؤوس الشجر، ولَما حال الحول على النصارى كلّهم حتّى يهلكوا».
وعن عائشة رضي اللّه عنها: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خرج وعليه مرط مرجل من شعر أسود، فجاء الحسن فأدخله، ثمّ جاء الحسين فأدخله، ثمّ فاطمة، ثمّ عليّ، ثمّ قال: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ».
فإن قلت: ما كان دعاؤه إلى المباهلة إلاّ ليتبيّن الكاذب منه ومن خصمه وذلك أمر يختصّ به وبمن يكاذبه، فما معنى ضمّ الأبناء والنساء؟ قلت: ذلك أكّد في الدلالة على ثقته بحاله واستيقانه بصدقه، حيث استجرأ على تعريض أعزّته وأفلاذ كبده وأحبّ الناس إليه لذلك، ولم يقتصر على تعريض نفسه له، وعلى ثقته بكذب خصمه حتّى يهلك خصمه مع أحبّته وأعزّته هلاك الإستئصال إنْ تمّت المباهلة.
وخصّ الأبناء والنساء؛ لأنّهم أعزّ الأهل وألصقهم بالقلوب، وربّما فداهم الرجل بنفسه وحارب دونهم حتّى يُقتل، ومن ثمّة كانوا يسوقون مع أنفسهم الظعائن في الحروب لتمنعهم من الهرب، ويسمّون الذادة عنهم بأرواحهم حماة الحقائق.
وقدّمهم في الذِكر على الأنفس، لينبّه على لطف مكانهم وقرب منزلتهم، وليؤذن بأنّهم مقدّمون على الأنفس مفدون بها.
وفيه دليل لا شيء أقوى منه على فضل أصحاب الكساء.
وفيه برهان واضح على صحّة نبوّة النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؛ لأنّه لم يرو أحد من موافق ولا مخالف أنّهم أجابوا إلى ذلك؛(1) گفتند: ما براى جنگ با عرب توان نداريم، ليكن با شما مصالحه (توافق) مىكنيم بر اينكه با ما نجنگيد، ما را نترسانيد و به ترك عقيده مجبور نكنيد. در مقابل هر سال دو هزار جامه به شما مىدهيم؛ هزار جامه در ماه صفر و هزار جامه در ماه رجب، به علاوه سى زره عادى از آهن.
پيامبر نيز بر اين قرار با آنان توافق كرد و فرمود: «سوگند به آنكه جانم به دست اوست، به تحقيق اهل نجران در معرض هلاكت قرار گرفته بودند و چنانچه مباهله مىكردند، به ميمون و خنزير مسخ مىشدند و سرزمينشان از آتش شعلهور مىگشت و خداوند نجران و اهل آن حتى پرندگان شاخسارها را مستأصل مىكرد و كلّ نصرانيان از حالى به حال ديگر نمىشدند تا اينكه هلاك گردند».
از عايشه نقل شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از منزل خارج شد در حالى كه روپوش پشمينى با موهاى سياه بر تن داشت. آنگاه حسن عليه السلام برايشان وارد
1) . الكشّاف عن حقائق التنزيل: 1 / 434 - 435.
شد، سپس حسين عليه السلام آمد و بر حضرتش وارد شد. سپس فاطمه عليها السلام و آنگاه على عليه السلام وارد شدند و پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قرائت فرمودند: «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ».
وى در ادامه مىنويسد: اگر بگويى دعوت پيامبر تنها براى روشن شدن دروغگو از ميان ايشان و دشمنشان بود و اين موضوع به ايشان و تكذيب كننده حضرتش اختصاص دارد، پس ضميمه كردن فرزندان و زنان به چه معناست؟ مىگويم اين تاكيدى است بر اعتماد به نفس ايشان و روشن شدن صدق گفتارش، زيرا خود و عزيزان و محبوبترين مردم و جگرگوشههايش در معرض اين كار [سخت] قرار داد. علاوه بر آن اين عمل پيامبر تأكيدى است بر اطمينان آن حضرت به دروغگو بودن نصارا تا اينكه به وسيله عزيزان و احبّاء خود، آنان را هلاك سازد و آنان با پايان مباهله مستأصل گردند.
پيامبر فرزندان و زنان را به اين كار اختصاص داد، زيرا عزيزترين افراد خانواده و محبوبترين آنها هستند و چه بسا مردى خود را فداى خانواده خود كند و در راه آنها جنگيد تا كشته شوند و از اين جهت است كه در جنگها خانواده خود را به همراه خود مىبردند تا مانع فرار آنان از جنگ شوند و مدافع مردها در نبرد باشند به طورى كه عزم و اراده مردان را بر جنگ كردن تقويت كنند كه به آن زنان، «حماة الحقائق» گفته مىشد.
و در سخن، آنها را بر خود مقدم مىكردند، تا متوجه جايگاه و قرب منزلتشان باشند و اعلان كنند كه خود فدايى آن زنان هستند.
و در اين بيان دليلى است كه چيزى قوىتر از آن بر فضيلت اصحاب كساء عليهم السلام وجود ندارد.
و در آن برهان واضحى است بر نبوت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؛ چرا كه هيچ كس از موافقان و مخالفان روايت نكردهاند كه نصرانيان به دعوت پيامبر بر مباهله پاسخ مثبت داده باشند.
توجه به اين نكته ضرورى است كه زمخشرى تصريح كرده است كه اهل كساء همان خمسه پاك هستند كه در مباهله شركت جستند. به عبارت ديگر مصداق اهل بيت در آيه تطهير همان كسانى هستند كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله وسلّم ايشان را براى مباهله به همراه خود برد. از اينجا روشن مىشود كه آيات نازل شده درباره اهل بيت عليهم السلام با هم ارتباط دارند و همديگر را تفسير مىكنند.
نكته ديگر اينكه از ديدگاه زمخشرى، همراهى اهل بيت عليهم السلام با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در مباهله قوىترين دليل بر فضيلت اصحاب كساء عليهم السلام است.
ابن اثير حديث سعد بن ابى وقاص را به چند سند از ترمذى روايت كرده(1)و حديث ديگرى را در تاريخش به صورت ارسال مسلّمات نقل مىكند. وى مىنويسد:
وأمّا نصارى نجران، فإنّهم أرسلوا العاقب والسيّد في نفرٍ إلى رسول اللّه صلّىاللّه عليهوآله وسلّم، وأرادوا مباهلته، فخرج رسول اللّه صلّىاللّهعليهوآله وسلّم ومعه عليٌّ وفاطمة والحسن والحسين، فلمّا رأوهم قالوا: «هذه وجوه لو أقسمتْ على اللّه أن يزيل الجبال لأزالها». ولم يباهلوه، وصالحوه على ألفَي حُلّة ثمن كلّ حُلّة أربعون درهما، وعلى أن يضيفوا رسل رسول
1) . أسد الغابة في معرفة الصحابة: 4 / 25 - 26.
اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم. وجعل لهم ذمّة اللّه تعالى وعهده ألاّ يُفتنوا عن دينهم ولا يعشروا، وشرط عليهم أنْ لا يأكلوا الربا ولا يتعاملوا به؛(1) نصاراى نجران «عاقب» و «سيّد» را به همراهى كسى به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرستادند و قصد داشتند با ايشان مباهله كنند. آن گاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در حالى كه على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام همراه ايشان بودند به سوى آنان رفت. چون نصرانيان ايشان را ديدند، گفتند: «اينان چهرههايى هستند كه اگر خدا را سوگند دهند كه كوه را از جا بركَنَد، قطعا خداوند اين كار را خواهد كرد». از همين رو با پيامبر مباهله نكرده و بر دو هزار جامه با ايشان مصالحه كردند كه قيمت هر جامهاى چهل درهم بود. افزون بر آنكه فرستادگان رسول خدا را نيز ميهمانى دهند. پيامبر پيمان و عهد الاهى با آنان بست كه از دين خود تجاوز نكنند و از مردم عُشر اخذ نكنند و با ايشان شرط كرد كه ربا نخورند و معامله ربوى انجام ندهند.
حاكم حسكانى نيز به سند خود روايت مىكند:
عن أبي إسحاق السبيعي، عن صلة بن زفر، عن حذيفة بن اليمان قال: جاء العاقب والسيّد - أُسقفا نجران - يدعوان النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إلى الملاعنة، فقال العاقب للسيّد: «إنْ لاعن بأصحابه فليس بنبيّ، وإنْ لاعن بأهل بيته فهو نبيّ».
فقام رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، فدعا عليّا فأقامه عن يمينه، ثمّ دعا الحسن فأقامه عن يساره، ثمّ دعا الحسين فأقامه عن يمين عليّ، ثمّ دعا فاطمة فأقامها خلفه.
1) . الكامل في التاريخ: 2 / 293 - 294.
فقال العاقب للسيّد: «لا تلاعنه، إنّك إنْ لاعنته، لا نفلح نحن ولا أعقابنا». فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «لو لاعنوني ما بقيت بنجران عين تطرف»؛(1) از ابواسحاق سبيعى، از صلة بن زفر، از حذيفة بن يمان نقل شده است كه گفت: «عاقب» و «سيد» - كه دو تن از اسقفهاى نجران بودند - آمدند و پيامبر صلّىاللّه عليه وآله وسلّم را به ملاعنه دعوت كردند. عاقب به سيد گفت: «اگر او با اصحاب خود به ملاعنه بيايد روشن است كه پيامبر نيست، و اگر با اهل بيتش به ملاعنه بيايد، معلوم مىشود كه پيامبر است». پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم برخاست و على عليه السلام را خواند و سمت راست خويش قرار داد، سپس حسن عليه السلام را خواند و سمت چپ خود قرار داد. آنگاه حسين عليه السلام را فراخواند و در سمت راست على عليه السلام قرار داد و پس از آن فاطمه عليها السلام را خواند و پشت سر خويش قرار داد.
عاقب به سيد گفت: «با ايشان ملاعنه نكن! اگر با او ملاعنه كنى ما و نسلمان رستگار نخواهيم شد». پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «چنانچه با من ملاعنه مىكرديد در نجران موجود زندهاى باقى نمىماند».
لازم به ذكر است كه اين روايت به همان سندى است كه در صحيح بخارى از حذيفه نقل شده است، ليكن آنچه مربوط به اهل بيت عليهم السلام بود، در نقل بخارى حذف شده و به جاى آن فضيلتى براى ابوعبيده ذكر شده است! كه در مباحث بعدى به اين موضوع خواهيم پرداخت.
1) . شواهد التنزيل: 1 / 163 - 164.
ابن كثير در تفسير خود در اين باره مىنويسد:
وقال أبوبكر بن مردويه: حدّثنا سليمان بن أحمد، حدّثنا أحمد بن داود المكّي، حدّثنا بشر بن مهران، حدّثنا محمّد بن دينار، عن داود بن أبي هند،عن الشعبي عنجابر، قال:... فغدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فأخذ بيد عليٍّ وفاطمة والحسن والحسين... قال جابر: «وفيهم نزلت «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»...» .
وهكذا رواه الحاكم في مستدركه... ثمّ قال: صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه هكذا.
قالا: وقد رواه أبو داود الطيالسي، عن شعبة، عن المغيرة، عن الشعبي، مرسَلاً. وهذا أصحّ.
وقد روي عن ابن عبّاس والبراء نحو ذلك؛(1) ابوبكر بن مردويه، از سليمان بن احمد، از احمد بن داوود مكّى، از بشر بن مهران، از محمّد بن دينار، از داوود بن ابى هند، از شعبى، از جابر نقل مىكند كه گفت: ... رسول خدا صلّىاللّه عليه وآله وسلّم سحرگاهان آن گاه كه دست على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را گرفته بود، آمد. جابر گويد: «آيه مباهله درباره ايشان نازل شده است كه... ».
حاكم در مستدرك نيز اين چنين روايت مىكند... آنگاه مىگويد: اين حديث با توجه به شرط مسلم صحيح است، اما آن را به اين صورت نقل نكرده است.
1) . تفسير ابن كثير: 1 / 378 - 379.
مىگويند: ابوداوود طيالسى، از شعبه، از مغيره، از شعبى به صورت مرسل آن را روايت كرده، در حالى كه اين روايت صحيحتر است.
از ابن عباس و براء نيز به همين ترتيب روايت شده است.
همو در تاريخش حديث بخارى را ناقص نقل كرده، آن گاه داستان مباهله را به نقل از بيهقى و وى نيز به نقل از حاكم و او نيز به سندش از سلمة بن عبديسوع، از پدرش، از جدش روايت مىكند و در آن نامى از على عليه السلام به ميان نياورده است!(1) ملا على قارى نيز در شرح حديث مباهله مىنويسد:
عن سعد بن أبي وقّاص، قال: لمّا نزلت هذه الآية - أي المسمّاة بآية المباهلة - «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» أوّلها «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا: فنزلّه منزلة نفسه لِما بينهما من القرابة والأخوّة، وفاطمة، أي لأنّها أخصّ النساء من أقاربه، وحسنا وحسينا؛ فنزلّهما منزلة ابنيه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي»؛ أي: أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا. رواه مسلم؛(2) از سعد بن ابى وقاص نقل شده است كه گفت: وقتى اين آيه - كه به آيه مباهله ناميده شده است - و ابتداى آن كه «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» است نازل شد، [خداوند فرمود]:
«فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، پس از آن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم،
على، عليه السلام را فراخواند و به جهت قرابت و برادرى كه ميان آنها بود او را در جايگاه نفس خويش قرار داد و فاطمه عليها السلام را فراخواند؛ چرا كه او مخصوصترين زنان از نزديكانش بود و حسن و حسين عليهما السلام را در جايگاه فرزندانش قرار داد و عرضه داشت: «بارالها، اينان اهل بيت من هستند. هر ناپاكى را از ايشان دور ساز و ايشان را كاملاً پاك گردان». اين حديث را مسلم روايت كرده است.
از آن جا كه آيه مباهله و عملكرد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به روشنى بيانگر يكى از بزرگترين فضايل و مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام است و به خوبى بر امامت و خلافت بلافصل حضرتش دلالت دارد، از اين رو برخى پيروان مكتب سقيفه در كتمان و تحريف آن بسيار مىكوشند. على رغم آن كه به اعتراف بسيارى از عالمان بزرگ سنى اين حديث متواتر است؛ اما برخى نواصب با روشهايى متعصبانه به نفى آن پرداختهاند. در ادامه به برخى از تلاشهاى معاندان براى كتمان حقايق و تحريف واقعيات اشاره مىكنيم.
برخى سيره نويسان على رغم پرداختن به سيره و احوالات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، به داستان مباهله هيچ اشارهاى نكردهاند، گويا چنين واقعهاى در تاريخ رخ نداده است! داستان مباهله در قرآن آمده و از دلايل محكم بر نبوت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و حقانيت دين مقدس اسلام به شمار مىرود و با اين حال چون در اين قصه فضيلتى هم براى اهل بيت عليهم السلام بيان شده است، به همين جهت حق ستيزان و نورگريزان كوشيدهاند از نمايان شدن و
درخشش حقيقت جلوگيرى كنند. البته اين پرده پوشى و كتمان تنها در اين داستان منحصر نيست و بسيارى از حوادث مهم در زندگى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه ارتباطى با مناقب اهل بيت عليهم السلام داشته، در كتابهاى مهم سيره و تاريخ منعكس نشده است.
از متون تاريخى و سيرههاى متقدم و مهمى كه به داستان مباهله اشاره نكردهاند مىتوان سيره ابن هشام را نام برد. افزون بر آن ابن سيد الناس - كه يكى از محدّثان بزرگ اهل تسنن به شمار مىرود و سنيان از وى بسيار تجليل مىكنند - به تبع ابن هشام در كتاب خود عيون الأثر في المغازي والسير از داستان مباهله ذكرى به ميان نياورده است. همچنين ذهبى در تاريخ الإسلام از مباهله پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با نصرانيان سخنى نگفته است.
ابن سيدالناس تعامل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با نصرانيان نجران را چنين گزارش مىكند:
ثمّ بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خالد بن الوليد في شهر ربيع الآخر أو جمادى الأولى سنة عشر، إلى بني الحارث بن كعب بنجران، وأمره أن يدعوهم إلى الإسلام قبل أن يقاتلهم، ثلاثا، فإن استجابوا فاقبل منهم، وإن لم يفعلوا فقاتلهم.
فخرج خالد حتّى قدِم عليهم، فبعث الركبان يضربون في كلّ وجه ويدعون إلى الإسلام، ويقولون: «أيّها الناس أسلموا تسلموا»، فأسلم الناس ودخلوا فيما دُعوا إليه، فأقام فيهم خالد يعلّمهم الإسلام، وكتب إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بذلك.
فكتب له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أنْ يُقْبِلَ ويُقْبِل معه وفدهم، فأقبل وأقبل معه وفدهم، منهم قيس بن الحصين ذي القصّة... .
وأمر عليهم قيس بن الحصين، فرجعوا إلى قومهم في بقيّة من شوّال أو في ذي القعدة، فلم يمكثوا إلاّ أربعة أشهر حتّى توفّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؛(1) رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خالد بن وليد را در ماه ربيع الآخر يا جمادى الأول سال دهم، به سوى بنوحارث بن كعب در نجران فرستاد و به او دستور داد تا پيش از جنگ، آنان را سه بار به اسلام دعوت كند، آن گاه اگر پاسخ مثبت دادند از آنان بپذيرد و در غير اين صورت با آنها بجنگند.
خالد به سمت آنان حركت كرد تا بر آنان وارد شد. وى سوارهايى را به محلههاى مختلف فرستاد و آنها به هر سويى رفته و اهالى آنجا را به اسلام فرامىخواندند و مىگفتند: «اى مردم، اسلام بياوريد تا در امان باشيد». مردم نيز اسلام آورده و در آنچه بدان دعوت شده بودند داخل مىگشتند و خالد به ميان آنها مىرفت و اسلام را به آنان تعليم مىداد و اين داستان را براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نوشت! رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز به وى نوشتند كه به همراه هيئتى از نجرانيان بازگرد. خالد بن وليد نيز به همراه هيأتى از آنان بازگشت و قيس بن حصين ذوالقصّة يكى از اعضاى آن هيأت بود... و پيامبر قيس بن حصين را به رياست آنان گمارد.
آنان در ايامى كه از شوال باقى مانده بود و يا در ذوالقعده به سوى قوم خود بازگشتند و هنوز چهار ماه نگذشته بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رحلت كردند.
چنان كه مشاهد مىشود، در اين نقل هيچ اشارهاى به داستان مباهله وجود ندارد و داستان به گونهاى متفاوت با ساير منابع ذكر شده است.
1) . عيون الأثر: 2/297 - 298. همچنين ر.ك: السيرة النبوية ابنهشام: 4/1012؛ تاريخ الإسلام: 2/698.
در برخى از منابع سنيان اصل داستان، مجادله و محاجّه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با نصرانيان بيان شده است، اما از حديث مباهله ذكرى به ميان نيامده است. بخارى در تحريفى آشكار روايت حذيفه را تحت عنوان «قصه اهل نجران» در كتاب المغازى بدين صورت نقل مىكند:
حدّثني عبّاس بن الحسين، حدّثنا يحيى بن آدم، عن إسرائيل، عن أبي إسحاق، عن صلة بن زفر، عن حذيفة، قال: جاء العاقب والسيّد - صاحبا نجران - إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، يريدان أنْ يلاعناه. قال: فقال أحدهما لصاحبه: «لا تفعل، فواللّه لئن كان نبيّا فلاعنّا لا نفلح نحن ولا عقبنا من بعدنا». قالا: «إنّا نعطيك ما سألتنا وأبعث معنا رجلاً أمينا ولا تبعث معنا إلاّ أمينا»، فقال: «لأبعثنّ معكم رجلاً أمينا حقّ أمين».
فاستشرف له أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، فقال: «قُمْ يا أبا عبيدة بن الجرّاح». فلمّا قام، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «هذا أمين هذه الأُمّة».
عباس بن حسين، از يحيى بن آدم، از اسرائيل، از ابواسحاق، از صلة بن زفر، از حذيفه نقل كرد كه گفت: عاقب و سيد - دو تن از اهالى نجران - به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمدند و قصد مباهله با ايشان را داشتند. يكى از آنها به ديگرى گفت: «اين كار را نكن، چرا كه به خدا سوگند اگر او پيامبر باشد و با ما ملاعنه كند، ما و نسل ما رستگار نخواهيم شد». گفتند: «هرچه از ما بخواهيد به شما مىدهيم. مردى امين را به همراه ما بفرست و غير از امين كسى را با ما همراه نكن». پيامبر فرمود: «قطعا مرد كاملاً امينى را با شما همراه خواهم كرد». آن گاه اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه
وآله وسلّم به طمع برگزيده شدن سرهاى خود را بالا گرفته بودند كه پيامبر فرمود: «اى ابوعبيده بن جراح! برخيز». چون وى برخاست، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «او امين امّت است!» بخارى در ادامه و در سندى ديگر مىنويسد:
حدّثني محمّد بن بشّار، حدّثنا محمّد بن جعفر، حدّثنا شعبة، قال: سمعت أبا إسحاق، عن صلة بن زفر، عن حذيفة رضي اللّه عنه قال: جاء أهل نجران إلى النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فقالوا: «أبعث لنا رجلاً أمينا». فقال: «لأبعثنّ إليكم رجلاً أمينا حقَّ أمينٍ». فاستشرف له الناس، فبعث أبا عبيدة بن الجرّاح؛(1) محمّد بن بشّار، از محمّد بن جعفر، از شعبه، از ابواسحاق، از صلة بن زفر، از حذيفه نقل كرد كه گفت: اهل نجران به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمدند و گفتند: «مرد امينى را براى ما بفرست». پيامبر فرمود: «قطعا مردى را به سوى شما خواهم فرستاد كه امين است». پس مردم به طمع برگزيده شدن سرهاى خود را بالا گرفته بودند، اما پيامبر ابوعبيده جراح را برگزيد.
اين روايت همان روايتى است كه حاكم حسكانى به همين سند از حذيفة بن يمان در شواهد التنزيل نقل كرده است. بخارى اين روايت را آورده است، اما سبب ملاعنه را بيان نكرده است.
وى همچنين به نزول آيه مباهله نيز اشاره نكرده و از خروج پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به همراه على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام براى مباهله سخنى به ميان نياورده است.
1) . صحيح البخاري: 5 / 120. همچنين ر.ك: إمتاع الأسماع: 14 / 72.
با مطالعه متن روايت بخارى، تحريف و تشويش در عبارات وى كاملاً مشهود است. وى مىگويد: «عاقب و سيد به قصد ملاعنه آمدند، پس يكى از آنها به ديگرى گفت: «اين كار را نكن». چنان كه مشاهده مىشود، تحريف در اين روايت منجر به تناقض و به هم ريختگى در ابتدا و انتهاى يك جمله شده است. اگر اين دو واقعا براى ملاعنه آمده بودند، به طور حتم بايد اتفاقى افتاده باشد كه آنان را از اين كار منصرف كرده است، امّا در روايت به اين اتفاق هيچ اشارهاى نشده است.
ابن حجر در شرح اين روايت، به صورت كاملاً گزينشى به نزول آيه مبارك مباهله و خروج پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به همراه اهل بيت عليهم السلام براى ملاعنه اشاره كرده است. بخارى در ادامه روايت به نقل از نصرانيان مىنويسد:
«انّا نعطيك ما سألتنا»؛ هر چه از ما بخواهى به تو مىدهيم.
اما در اين روايت و نيز در روايتى كه حاكم حسكانى از حذيفه نقل كرده است، از درخواست چيزى توسط پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سخنى به بيان نيامده است. بر اساس روايات ديگر، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جز دعوت به اسلام و عمل به آنچه قرآن آورده، درخواست ديگرى از نصرانيان نداشته است و چون نصرانيان از پذيرش اسلام خوددارى كردند، پيامبر به آنها اعلان جنگ نمود و آنان در ازاى پرداخت جزيه صلح كردند و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم توافقنامهاى با آنان امضاء نمود. كاتب اين توافقنامه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است.
بخارى به جهت كتمان فضيلت اهل بيت عليهم السلام، حديث مباهله را در اين روايت حذف كرده و به جاى آن فضيلتى براى ابوعبيده جراح جعل مىكند! وى در اين روايت ساختگى مدّعى شده است كه وقتى نجرانيان فرستادهاى از رسول
خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درخواست كردند، پيامبر ابوعبيده را با آنان فرستاد! اين در حالى است كه ابنحجر روايتى را به نقل از ابن اسحاق مىآورد كه در آن تصريح شده رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را به سوى نجران فرستادهاند. وى پس از بيان اين نكته در صدد رفع تعارض برآمده، مىنويسد:
وقد ذكر إبن إسحاق أنّ النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بعث عليّا إلى أهل نجران ليأتيه بصدقاتهم وجزيتهم. وهذه القصّة غير قصّة أبي عبيدة؛ لأنّ أبا عبيدة توجّه معهم، فقبض مال الصلح ورجع، وعليّ أرسله النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بعد ذلك يقبض منهم ما استحقّ عليهم من الجزية ويأخذ ممّن أسلم منهم ما وجب عليه من الصدقة. واللّه أعلم؛(1) ابن اسحاق مىنويسد: پيامبر على عليه السلام را به سوى نجران فرستاد تا صدقات و جزيههاى آنان را بياورد و اين داستان غير از داستان ابوعبيده است؛ زيرا ابوعبيده با آنان رفت و وجه المصالحه را گرفت و بازگشت، در حالى كه پيامبر پس از آن على عليه السلام را فرستاد و او به ميزانى كه لازم بود از آنان جزيه گرفت و از كسانى كه مسلمان شده بودند، صدقات واجبشان را دريافت كرد. البته خدا داناتر است.
اما بر اساس روايات ديگر، آنها وجه المصالحهاى پرداخت نكردهاند، بلكه به پرداخت جزيه تن دادند و به محتواى نامهاى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى آنان نوشته بود ملتزم شدند. از جمله ملتزم به پرداخت دو هزار جامه در سال كه هزار جامه در ماه رجب و هزار جامه در ماه صفر بدهند. ابوبكر و عمر نيز بر اساس همين قرارداد، از نصرانيان جزيه مىگرفتند تا اينكه عثمان مقدارى از آن را به آنان بخشيد و در نامهاى نوشت:
1) . فتح الباري: 8 / 74.
إنّي قد وضعت عنهم من جزيتهم مائتي حلّة لوجه اللّه؛(1) من از جزيه آنان به خاطر خدا، دويست جامه كسر كردم.
در روايات متعددى آمده است كه نصرانيان در ايام باقى مانده از شوال يا ذوالقعده به محل خود بازگشتند و قرار شد دو ماه در سال، يعنى در ماه رجب و ماه صفر جزيه بپردازند. از آخر شوال تا ماه صفر سه ماه فاصله زمانى وجود دارد، از همين رو آنچه ابن حجر در جمع بين دو نقل (يعنى در سال ابوعبيده جراح و يا فرستاده شدن اميرالمؤمنين عليه السلام) بيان مىكند صحيح نيست.
او مىگويد: پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ابوعبيده را به همراه هيأت نصرانيان به نجران فرستاد تا وجه المصالحه را دريافت كند، در صورتى كه براساس توافق پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با اهل نجران، آنها مىبايست در ماه صفر نخستين جزيه را پرداخت مىكردند، نه در ماه شوال يا ذوالقعده.
بنابراين روشن شد كه بخارى با تصرف در روايت و تحريف آن، دچار تناقضات آشكارى شده است. علاوه بر بخارى، ابن سعد نيز در نقل داستان تصرفاتى كرده است. وى ذيل عنوان «وفد نجران» مىنويسد:
كتب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إلى أهل نجران، فخرج إليه وفدهم أربعة عشر رجلاً من أشرافهم نصارى، فيهم العاقب وهو عبدالمسيح... ودعاهم إلى الإسلام، فأبوا، وكثر الكلام والحجاج بينهم، وتلا عليهم القرآن، وقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «إن أنكرتم ما أقول لكم فهلُمّ أباهلكم». فانصرفوا على ذلك.
فغدا عبدالمسيح ورجلان من ذوي رأيهم على رسولاللّه صلّىاللّه عليه وآله وسلّم
1) . فتوح البلدان: 1 / ص 79 / ش 201.
فقال: «قد بدا لنا أنْ لا نباهلك، فاحكم علينا بما أحببت، نعطك ونصالحك»، فصالحهم على ألفي حلّة... .
وأَشْهَدَ على ذلك شهودا، منهم: أبو سفيان بن حرب، والأقرع بن حابس، والمُغيرة بن شعبة، فرجعوا إلى بلادهم، فلم يلبث السيّد والعاقب إلاّ يسيرا حتّى رجعا إلى النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، فأسلما، وأنزلهما دار أبي أيّوب الأنصاري.
وأقام أهل نجران على ما كتب لهم به النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حتّى قبضه اللّه؛(1) رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به اهل نجران نامه نوشت. آن گاه هيأتى از آنان شامل چهارده تن از اشراف نصارا به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حركت كردند. در ميان اعضاى هيأت، عاقب معروف به عبدالمسيح نيز حضور داشت... پيامبر آنان را به اسلام دعوت كرد، ولى آنان از پذيرش دعوت خوددارى كردند. بحث و گفتگو ميان آنان و پيامبر بالا گرفت و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى آنان قرآن تلاوت كرد و فرمود: «چنانچه پيشنهاد مرا نمىپذيريد، براى مباهله آمده شويد». آنان جهت آمده شدن براى مباهله رفتند. سحرگاهان عبدالمسيح به همراه دو تن از صاحب نظران نصرانى نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمدند و عرضه داشتند: «رأى ما بر آن تعلق گرفته كه با شما مباهله نكنيم، پس هر آنچه دوست مىدارى حكم كن تا به تو بدهيم و بر آن با شما مصالحه كنيم». پس پيامبر با آنان مصالحه كرد... .
شاهدانى بر اين قرارداد شهادت دادند، از جمله ابوسفيان بن حرب، أقرع بن حابس و مغيرة بن شعبه.
1) . الطبقات الكبرى: 1 / 357 - 358.
نصرانيان به سرزمين خود بازگشتند. طولى نكشيد كه سيّد و عاقب نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بازگشتند و اسلام آوردند و پيامبر آنها را در منزل ابوايوب انصارى اسكان داد.
اهل نجران بر توافقنامهاى كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى آنها نوشته بود عمل مىكردند تا آنكه حضرتش رحلت كرد.
چنان كه مشاهده مىگردد، ابن سعد نيز به حديث مباهله و خروج رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به همراه اهل بيت عليهم السلام براى ملاعنه با نصرانيان هيچ اشارهاى نكرده است.
طبرى نيز در تاريخ خود در بيان وقايع سال دهم هجرى بسيار مختصر به پيمان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با نصرانيان اشاره كرده، ولى از حديث مباهله سخنى به ميان نياورده است. وى مىنويسد:
وفيها وفد العاقب والسيّد مننجران،فكتب لهما رسولاللّه صلّىاللّه عليهوآلهوسلّم كتاب الصلح؛(1) در اين سال (دهم هجرى) هيأت عاقب و سيد از نجران وارد شدند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پيمان نامه صلح با آنان نوشت.
وى درباره «خروج أمرا وعمّال صدقات» مىنويسد:
وبعث عليّ بن ابى طالب إلى نجران ليجمع صدقاتهم ويقدم عليه بجزيتهم؛(2)
على بن ابى طالب عليهما السلام را به نجران فرستاد تا صدقات آنان را جمع كند و جزيه آنان را بيش از آن اخذ كند.
اين نقل با حديثى كه بخارى نقل كرده و در آن ابوعبيده به عنوان نماينده رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى اعزام به نجران معرفى شده است تعارض دارد. امّا به هر حال در تاريخ طبرى نيز حديث مباهله مطرح نشده است و گويا در سال دهم هرگز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با اهل بيت عليهم السلام براى مباهله با نصرانيان خارج نشدهاند! ابن جوزى نيز درباره حوادث سال دهم هجرى و تعامل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با نجرانيان توضيح بيشترى نمىدهد و مىنويسد:
في سنة عشر من الهجرة ايضا قدم العاقب والسيّد من نجران وكتب لهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كتاب صلح؛(1) در سال دهم هجرت همچنين عاقب و سيد از نجران وارد شدند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پيمان نامه صلحى با آنان نوشت.
ابن خلدون نيز هر چند با اندكى تفصيل به نقل اين داستان پرداخته است، اما او هم به حديث مباهله اشاره نكرده است. در تاريخ ابن خلدون آمده است:
(وفيها) قدم وفد نجران النصارى في سبعين راكبا، يقدمهم أميرهم العاقب عبدالمسيح من كندة، وأُسقفهم أبو حارثة من بكر بن وائل والسيّد الأيهم، وجادلوا عن دينهم، فنزل صدر سورة آل عمران، وآية المباهلة، فأبَوا منها، وفرقوا وسألوا الصلح، وكتب لهم به على ألف حُلّة في صفر وألف في رجب، وعلى دروع ورماح وخيل وحمل ثلاثين من
1) . المنتظم في تاريخ الأمم والملوك: 4 / 3، حوادث سال دهم.
كلّ صنف، وطلبوا أن يبعث معهم واليا يحكم بينهم، فبعث معهم أبا عبيدة بن الجرّاح، ثمّ جاء العاقب والسيّد وأسلما؛(1) در اين سال هيأتى از نصرانيان نجران با هفتاد سوار وارد شدند و فرمانده خود عاقب عبدالمسيح از قبيله كنده و اسقفشان ابوحارثه از قبيله بكر بن وائل و سيد ايهم را پيشاپيش فرستادند و به دفاع از دين خود مجادله كردند. پس سوره آل عمران و آيه مباهله نازل شد و آنها از مباهله خوددارى كردند، متفرق شدند و صلح طلبيدند. پيامبر براى آنها نوشت كه هزار جامه در صفر و هزار جامه در رجب (به عنوان جزيه) بدهند و نيز به تعداد سى زره، سى نيزه، سى اسب و سى بُنه بپردازند. نصرانيان از پيامبر خواستند تا والىاى با آنان بفرستد تا ميان آنها حكم كند، از همين رو پيامبر ابوعبيده جراح را همراه آنان فرستاد. سپس عاقب و سيد بازگشتند و اسلام آوردند.
روشن شد كه در برخى منابع تاريخى، اساسا داستان مباهله نيامده است و برخى ديگر از منابع به داستان اشاره كردهاند، اما از خروج پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به همراه اهل بيت عليهم السلام براى مباهله سخنى به ميان نياوردهاند. افزون بر آن در برخى از منابع، حديث مباهله نقل شده است، امّا نامى از اميرالمؤمنين عليه السلام به ميان نيامده است! پيش از اين بيان شد كه ابن كثير در كتاب تاريخ خود، داستان مباهله را از بيهقى، از حاكم و به اسناد او از جدّ سلمة بن عبديشوع نقل مىكند، اما در اين روايت نام اميرالمؤمنين عليه السلام حذف شده است.
1) . تاريخ ابن خلدون: 2 / 57.
شعبى در ميان اهل سنّت از عالمان بزرگ به شمار مىرود. وى در تحريفى آشكار حديث مسلم را پس از حذف نام اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است.
ابوحيّان اندلسى در تفسير بحر المحيط مىنويسد:
«نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» أي: يدعُ كلّ منّي ومنكم أبناءه ونساءه ونفسه إلى المباهلة.
وظاهر هذا أنّ الدعاء والمباهلة بين المخاطب: بقل، وبين من حاجّه، وفسّر على هذا الوجه: الأبناء بالحسن والحسين، وبنسائه: فاطمة، والأنفس: بعليّ.
قال الشعبي: ويدلّ على أن ذلك مختص بالنبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مع من حاجّه ما ثبت في صحيح مسلم من حديث سعد بن أبي وقاص، قال: لمّا نزلت هذه الآية: «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»، دعا رسول اللّه صلّىاللّه عليهوآله وسلّم: فاطمة وحسنا وحسينا، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي»؛(1) «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، يعنى هر يك از ما و شما فرزندانش، زنانش و جانش را براى مباهله فرامىخواند.
ظاهر آيه آن است كه نفرين و مباهله ميان كسى كه در آيه مخاطب «قل» قرار گرفته و كسى كه با او مجادله كرده است خواهد بود و با توجه به اين وجه، ابناء به حسن و حسين عليهما السلام، نساء به فاطمه عليها السلام و انفس به على عليه السلام تفسير مىشود.
شعبى گويد: آيه دلالت دارد كه آن به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و كسى كه با او مجادله مىكرده اختصاص دارد. اينگونه برداشت از روايت را مىتوان براساس
1) . تفسير البحر المحيط: 2 / 502.
آنچه كه در صحيح مسلم از حديث سعد بن ابى وقاص آمده است استفاده نمود. در صحيح مسلم آمده است: وقتى اين آيه «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فاطمه، حسن وحسين عليهم السلام را فرا خواند و عرض كرد: «بارالها، اينان اهل من هستند».
چنان كه مشاهده مىشود، شعبى حديث مسلم را تحريف و نام اميرالمؤمنين عليه السلام را از آن حذف كرده است. روايت صحيح مسلم چنين است:
دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا وفاطمة وحسنا وحسينا...؛(1)
مسند أحمد: 1 / 185؛ سنن الترمذي: 4 / 293 - 294 / ح 4085 و 5 / 302 / ح 3808؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 150؛ السنن الكبرى بيهقى: 7 / 63؛ تحفة الأحوذي: 8 / 278؛ مسند سعد بن أبي وقاص: 51 / ح 19؛ شواهد التنزيل: 1 / 161 / ح 172؛ الدرّ المنثور: 2 / 39؛ تفسير الآلوسي: 3 / 190؛ الإكمال في أسماء الرجال: 79؛ أسد الغابة: 4 / 26 و منابع ديگر.
رسولخدا صلّىاللّه عليهوآله وسلّم على، فاطمه، حسن وحسين عليهمالسلام را فراخواند.بلاذرى يكى از مورخّان بزرگ اهل سنّت در كتاب فتوح البلدان، تحت عنوان «صلح نجران» داستان را چنين نقل مىكند:
فأنزل اللّه تعالى: «ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ اْلآياتِ وَالذِّكْرِ الْحَكيمِ * إِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ - إلى قوله: - الْكاذِبينَ»، فقرأها رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليهما، ثمّ دعاهما إلى المباهلة، وأخذ بيد فاطمة والحسن والحسين، فقال أحدهما لصاحبه: اصعد الجبل ولا تباهله، فإنّك إنْ باهلته بوءت باللعنة. قال: فما ترى؟ قال: أرى أنْ نعطيه الخراج ولا نباهله...؛(2)
خداى تعالى اين آيات را نازل فرمود: «ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ اْلآياتِ وَالذِّكْرِ الْحَكيمِ * إِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ - إلى قوله: - الْكاذِبينَ». پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اين آيات را بر آن دو خواند و ايشان را به مباهله دعوت كرد، در حالى كه دست فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را (براى مباهله) گرفته بود. پس يكى از آن دو به ديگرى گفت: بالاى كوه برو و با او مباهله نكن، زيرا چنانچه با او مباهله كنى دچار لعنت مىگردى.
گفت: نظر تو چيست؟ گفت: به نظر من به او خراج دهيم و با او مباهله نكنيم... .
ابن قيّم يكى از شاگردان ابن تيميه و متعصبتر از اوست! وى كتابى تأليف كرده و در آن مسائل فقهى و غير فقهى را از سيره رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم استنباط كرده است. نام اين كتاب زاد المعاد فى هُدى خير العباد است. وى در اين كتاب مىنويسد:
روينا عن أبي عبداللّه الحاكم، عن الأصمّ، عن أحمد بن عبدالجبّار، عن يونس بن بكير، عن سلمة بن عبد يسوع(1)، عن أبيه، عن جدّه، قال يونس - وكان نصرانيا فأسلم - : إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كتب إلى أهل نجران... .
فلمّا أصبح رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم الغد بعد ما أخبرهم الخبر، أقبل مشتملاً على الحسن والحسين رضي اللّه عنهما في خميل له وفاطمة رضي اللّه عنها تمشي عند ظهره للمباهلة، وله يومئذٍ عدّة نسوة...؛(2) و از ابوعبداللّه حاكم، از أصمّ، از احمد بن عبدالجبار، از يونس بن بكير، از سلمة بن
يوشع، از پدرش، از جدش روايت شده است كه يونس - كه نصرانى بود و مسلمان شد - گفت: «همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى اهل نجران نوشت... .
فرداى آن روز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم صبح كرد و در حالى كه حسن و حسين در زير عباى كركى بودند، براى ملاعنه آمدند و فاطمه عليها السلام پشت سر آنها راه مىرفت و اين در حالى بود كه در آن هنگام پيامبر چند زن داشت».
ابن كثير نيز در «البداية والنهاية»، «تفسير» و «سيره» خود، نام اميرالمؤمنين عليه السلام را حذف كرده است.(1)
جريان مباهله به صورتهاى زير از شعبى نقل شده است:
يكم: در روايتى كه شعبى از جابر بن عبداللّه نقل مىكند، به نزول آيه مباهله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام، حضرت فاطمه زهرا عليها السلام، امام مجتبى عليه السلام و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام تصريح شده است.
دوم: در روايتى كه برخى از اهل تسنّن - از جمله سيوطى - از شعبى نقل مىكنند، نام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام حذف شده است.(2)اين روايت را ابن حميد، از جرير، از مغيره، از شعبى نقل مىكند. طبرى پس از ذكر اين خبر(3)مىنويسد:
1) . البداية والنهاية: 5 / 64. تفسير ابن كثير: 1 / 377 - 378؛ السيرة النبوية ابن كثير: 4 / 101 - 103؛ هم چنين ر.ك: تفسير الآلوسي: 3 / 186؛ الدرّ المنثور: 2 / 38؛ العجاب في بيان الأسباب: 2 / 658؛ إمتاع الأسماع: 14 / 67 - 69؛ در تمامى اين منابع، اين حديث از كتاب «دلائل النبوة» بيهقى با همين سند روايت شده است.
2) . الدرّ المنثور: 2 / 39.
3) . تفسير الطبري: 3 / 401.
حدّثنا ابن حميد. قال: ثنا جرير، قال: فقلت للمغيرة: «إنّ الناس يروون في حديث أهل نجران أنّ عليّا كان معهم»! فقال: «أمّا الشعبي فلم يذكره، فلا أدري لسوء رأي بني أمية في عليّ أو لم يكن في الحديث»؛(1) ابن حميد، از جرير نقل مىكند كه به مغيره گفتم: «مردم در حديث اهل نجران روايت مىكنند كه على عليه السلام نيز همراه (پيامبر، حضرت فاطمه زهرا وحسنين عليهم السلام) بوده است!».
مغيره گفت: «شعبى نام اميرالمؤمنين عليه السلام را ذكر نكرده است، امّا نمىدانم اين به خاطر نظر منفى بنواميه درباره على است، يا اينكه نام او در حديث نيست».
سوم: در روايت ديگرى كه از شعبى نقل مىشود، نام اميرالمؤمنين عليه السلام حذف شده و به جاى آن عبارت «وناس من اصحابه» اضافه شده است. در ادامه به اينگونه از تصرفات مىپردازيم.
اين تحريف تنها در روايتى كه ابن شبّه از شعبى نقل مىكند صورت گرفته است. ابن شبه نميرى در تاريخ المدينة مىنويسد:
حدّثنا أبو الوليد أحمد بن عبدالرحمن القرشي، قال: حدّثنا الوليد بن مسلم، قال: حدّثنا إبراهيم بن محمّد الفزاري، عن عطاء بن السائب، عن الشعبي، قال: قدم وفد نجران، فقالوا لرسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «أخبرنا عن عيسى...» قال: فأصبح رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّموغدا حسن وحسين وفاطمة وناس من أصحابه، وغدوا إلى رسول
1) . همان: 3 / 407.
اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فقالوا: «ما للملاعنة جئناك، ولكنْ جئناك لتفرض علينا شيئا نؤدّيه إليك»؛(1) ابووليد احمد بن عبدالرحمان قرشى، از وليد بن مسلم، از ابراهيم بن محمّد فزارى، از عطاء بن سائب، از شعبى نقل كرد: هيأت نجران آمد، آن گاه به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عرضه داشتند: «درباره عيسى به ما خبر بده...». فرداى آن روز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سحرگاهان حسن، حسين، فاطمه و عدهاى از اصحاب پيامبر بيرون آمدند و نصرانيان نيز صبح زود خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رسيدند و گفتند: «ما براى ملاعنه نيامدهايم، ليكن نزد تو آمدهايم تا چيزى بر ما مقرّر كنى و ما آن را بپردازيم».
روشن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تنها با اهل بيت عليهم السلام به مباهله با نصرانيان رفتهاند، پس اگر منظور از عبارت «وغدا حسن وحسين وفاطمة وناس من أصحابه» خروج آنها با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى مباهله باشد، كذب بودن خبر مسلّم خواهد بود. بر فرض قبول اينكه عدهاى از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم همراه ايشان بودند، اما باز اين سؤال پيش مىآيد كه راوى به چه انگيزهاى نام اميرالمؤمنين عليه السلام را حداقل در ميان آنها ذكر نمىكند؟ البته معلوم نيست كه اين تحريفات از سوى شعبى صورت گرفته يا از سوى كسانى كه حديث را از وى روايت كردهاند؛ ولى آنچه مسلّم است، تمايل شديد شعبى به بنواميه است. پيش از اين گفتيم كه در تفسير طبرى، اين احتمال مطرح شده كه حذف نام اميرالمؤمنين عليه السلام به جهت ديد منفى بنواميه درباره آن حضرت بوده است.(2)
بنابراين بعيد نيست كه شعبى جهت تأمين نظر بنواميه، حديث مباهله را تحريف كرده باشد؛ چرا كه وى امين آل مروان و قاضى كوفه(1)بوده است.(2)همچنين به عبدالملك بن مروان تقرب داشته و از نديمان وى به شمار مىرفته است.(3)
در برخى از روايات، نام عايشه و حفصه نيز به جمع همراهان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در مباهله اضافه شده است! در السيرة الحلبيّة آمده است:
انّهم وادعوه على الغد، فلمّا أصبح صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أقبل ومعه حسن وحسين وفاطمة وعلي رضي اللّه عنهم وقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي... ».
وعن عمر، أنّه قال للنّبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «لو لاعنتهم يا رسول اللّه، بيد من كنت تأخذ؟». قال صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «آخذ بيد عليّ وفاطمة والحسن والحسين وعائشة وحفصة».
وهذا أي زيادة عائشة وحفصة في هذه الرواية دلّ عليه قوله تعالى: «ونساءنا ونساءكم»وصالحوه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على الجزية؛(4) نصرانيان مباهله را به فردا موكول كردند، پس صبحگاهان، تشريف آوردند در حالى كه حسن، حسين، فاطمه و على عليهم السلام همراه ايشان بودند و پيامبر عرضهداشت: «بارالها، اينان اهل من هستند...».
1) . نصب الراية: 5 / 52 ؛ تغليق التعليق: 5 / 287؛ تفسير الثعالبي: 1 / 77.
2) . الطبقات الكبرى: 6 / 252؛ نصب الراية: 5 / 52 ؛ تغليق التعليق: 5 / 287؛ تفسير الثعالبي: 1 / 77.
3) . الأعلام زركلى: 3 / 251.
4) . السيرة الحلبية: 3 / 236. ابن حجر اين روايت را از روايتهاى غريبى دانسته است كه مقاتل نقل كرده است. وى مىگويد: «ومن مستغربات مقاتل بن سليمان أنّه نقل في هذه القصّة أنّ عمر قال للنبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «لو لاعنتهم بيد من كنت تأخذ؟». قال: «بيد علي وفاطمة والحسن والحسين وعايشة وحفصة»؛ العجاب في بيان الأسباب: 2 / 686.
از عمر نقل شده كه به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گفت: «اى رسول خدا، اگر با آنان ملاعنه مىكردى از ميان امت دست چه كسانى را مىگرفتى؟». پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود: «دست على، فاطمه، حسن، حسين، عايشه و حفصه را مىگرفتم». و فراز «نساءنا ونساءكم» بر اين موضوع - يعنى اضافه كردن نام عائشه و حفصه - دلالت مىكند.
تنها در يك روايت چنين تحريفى صورت گرفته است كه نام بضعه رسول اللّه، حضرت زهرا سلام اللّه عليها حذف شده است و آن روايتى است كه ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق، در ترجمه عثمان بن عفان آورده است. وى مىنويسد:
أخبرنا ابوعبداللّه محمّد بن ابراهيم، أنبأ أبو الفضل بن الكريدي، أنبأنا أبوالحسن العتيقي، أنا أبوالحسن الدارقطني، أنا أبو الحسين أحمد بن قاج، أنا محمّد بن جرير الطبري، - املاءً - أنا سعيد بن عنبسة الرازي، أنا الهيثم بن عديّ، قال: سمعت جعفر بن محمّد، عن أبيه في هذه الآية «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، قال: «فجاء بأبي بكر وولده، وبعمرو ولده، وبعثمان وولده، وبعليّ وولده»؛(1) ابوعبداللّه محمّد بن ابراهيم، از ابوالفضل بن كريدى، از ابوالحسن عتيقى، از ابوالحسن دارقطنى، از ابوالحسن احمد بن قاج، از محمّد بن جرير طبرى - بر ما املا كرد - كه سعيد بن عنبسه رازى، از هيثم بن عدى روايت كرد كه گفت: از جعفر بن محمّد شنيدم كه از پدرش درباره آيه «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ
1) . تاريخ مدينة دمشق: 39 / 177. همچنين ر.ك: كنز العمال: 2 / 379 / ح 4306؛ الدرّ المنثور: 2 / 40؛ فتح القدير: 1 / 348؛ تفسير الآلوسي: 3 / 190؛ جامع الأحاديث: 40 / 383 / ش 43951.
وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» گفت: «پيامبر به همراه ابوبكر و فرزندانش، عمر و فرزندانش، و عثمان و فرزندانش، و على و فرزندانش آمد!».
روشن است كه تمام اين تلاشها براى تحريف حديث مباهله به اين جهت است كه اين حديث به روشنى بر مناقب اهل بيت عليهم السلام و افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت دارد، بدين روى علاوه بر كم اهميت جلوه دادن آن، با به كارگيرى واژههايى همچون «قيل»، «روي» و امثال آن، در متن حديث نيز تصرف مىكنند.
فزون و كاستىهايى كه در متن حديث صورت گرفته همه در جهت كتمان حقيقت است، چنان كه اين تصرفات به حديث مباهله محدود نمىشود و در حديث «غدير» و «منزلت» نيز چنين بازنگرىهايى رخ داده است. البته همين امر نشان دهنده دلالت حديث مباهله بر افضليت اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام است؛ چرا كه در غير اين صورت انگيزهاى به حذف نام اميرالمؤمنين عليه السلام و يا نام فاطمه زهرا سلام اللّه عليها و يا اضافه كردن نام عايشه و حفصه در كنار حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها وجود نداشت.
تلاشهاى نافرجام برخى متعصبان تا آنجا ادامه يافته كه احاديثى به نام امامان شيعه عليهم السلام نيز حديث جعل مىكنند تا دلالت آيه بر انحصار اين فضيلت بر اهل بيت عليهم السلام را با ترديد مواجه سازند. با اين حال روايتى را كه ابن عساكر نقل مىكند، توسط هيچ يك از مؤلّفان صحاح ستّه نقل نشده و در هيچ يك از مسانيد و معاجم نيامده است؛ از اين رو و بر اساس مبانى اهل سنّت، اين روايت هرگز با رواياتى كه احمد، مسلم، ترمذى و امثال آنان نقل كردهاند توان معارضه ندارد. افزون بر آنكه آن روايات به نصّ حاكم نيشابورى متواتر هستند و به اعتراف عالمانى همچون جصّاص، ابن عربى مالكى و ابن طلحه شافعى ثابت و قطعى الصدورند. در
مقابل حتى افراد متعصبى همچون ابن تيميه نيز به حديث ابن عساكر اعتماد و اعتناء نمىكنند؛ زيرا كه ابن تيميه نيز به دروغ بودن آن آگاهى داشته است. البته سيوطى،(1)شوكانى،(2)و مراغى(3)بدون اين كه به دروغ بودن آن اشارهاى كنند، آن را به نقل از تاريخ مدينة دمشق آوردهاند. با اين وجود آلوسى پس از نقل آن مىنويسد:
وهذا خلاف ما رواه الجمهور؛(4) اين بر خلاف چيزى است كه جمهور نقل كردهاند.
علاوه بر آنكه اين حديث خلاف روايات جمهور اهل سنّت است، از نظر سند و متن نيز مخدوش مىباشد. براى اثبات اين مدّعا شرح حال دو تن از راويان آن را به اجمال بررسى مىكنيم.
در هيچ يك از صحاح، سنن و كتب معتبر ديگر حديثى از وى نقل نشده است؛ چرا كه وى در نظر برخى مجهول و از ديدگاه برخى ديگر كذّاب است. ابن ابى حاتم درباره وى مىنويسد:
سعيد بن عنبسة، أبو عثمان الخزّاز الرازي... سمع منه أبي ولم يحدّث عنه، وقال: «فيه نظر»؛(5)
1) . الدرّ المنثور: 2 / 40.
2) . فتح القدير: 1 / 348.
3) . تفسير المراغي: 3 / 175.
4) . تفسير الآلوسي: 3 / 190.
5) . الجرح والتعديل: 4 / 52 / ش 227. براى اطلاع بيشتر از حال وى ر.ك: لسان الميزان: 3 / 39 / ش 148؛ مجمع الزوائد: 2 / 125؛ فيض القدير شرح الجامع الصغير: 3 / 612، ذيل شماره 3969؛ الضعفاء عقيلى: 4 / 451 / ش 2080؛ ميزان الإعتدال: 2 / 154 / ش 3248.
سعيد بن عنبسه...، پدرم از او حديث استماع مىكرد، اما احاديث وى را نقل نمىكرد و مىگفت: «درباره شخصيت او ترديد وجود دارد».
و نيز مىنويسد:
حدّثنا عبدالرحمن قال: سمعت عليّ بن الحسين [بن الجنيد]، قال: سمعت يحيى بن معين وسئل عن سعيد بن عنبسة الرازي، فقال: «لا أعرفه». فقيل: إنّه حدّث عن أبي عبيدة الحدّاد حديث والان، فقال: «هذا كذّاب»؛(1) عبدالرحمن گفت: از على بن حسين شنيدم كه از يحيى بن معين درباره سعيد بن عنبسه رازى سؤال شد. وى گفت: «او را نمىشناسم». به او گفته شد: «وى حديث والان را از ابوعبيده حداد نقل كرده است». يحيى بن معين گفت: «اين شخص (سعيد ابن عنبسه) بسيار دروغگو است».
همو مىگويد:
حدّثنا عبدالرحمن، قال: سمعت علي بن الحسين [بن الجنيد]، يقول: سعيد بن عنبسة كذّاب. سمعت أبي يقول: كان لا يصدق؛(2) عبدالرحمن نقل كرد: از على بن حسين شنيدم كه مىگفت: «سعيد بن عنبسه بسيار دروغگو است». [همچنين] شنيدم پدرم مىگفت: «او راست نمىگويد».
درباره هيثم بن عدى بايد گفت كه تمامى رجاليان اهل سنّت بر كذّاب بودن وى اتفاق نظر دارند. ابن ابى حاتم درباره او مىنويسد:
سئل يحيى بن معين عن الهيثم بن عدي فقال: «كوفيّ ليس بثقة، كذّاب». سألت أبي عنه، فقال: «متروك الحديث»؛(1) از يحيى بن معين درباره هيثم بن عدى سؤال شد. وى گفت: «هيثم كوفى و غير قابل اعتماد و بسيار دروغگو است».
از پدرم نيز درباره او پرسيدم، گفت: «حديث وى متروك است».
ابن حجر در لسان الميزان به بررسى شخصيت وى از ديدگاه عالمان اهل سنّت پرداخته، مىنويسد:
قال البخاري: ليس بثقة، كان يكذب.
وروى عباس عن يحيى: ليس بثقة كان يكذب.
قال ابو داوود: كذّاب.
وقال النسائي و غيره: متروك الحديث... .
قال المديني: لا أرضاه في شيء... وقال النسائي الهيثم منكر الحديث... . قال أبو زرعة: ليس بشيء.
وقال العجلي: كذّاب... .
وقال الساجي: كان يكذب.
وقال أحمد: كان صاحب أخبار وتدليس.
وقال الحاكم والنقّاش: حدّث عن الثقات بأحاديث منكرة... .
وقال محمود بن غيلان: أسقطه أحمد ويحيى بن معين وأبو خيثمة؛(2) بخارى گويد: قابل اعتماد نيست و هميشه دروغ مىگويد.
يحيى بن معين گويد: قابل اعتماد نيست و دروغ مىگويد.
ابوداوود گويد: بسيار دروغگو است.
نسائى و ديگران مىگويند: حديث او متروك است... .
مدينى گويد: من [به نقل] چيزى از او راضى نيستم... .
نسائى مىگويد: هيثم منكر الحديث است... .
ابوزرعه نيز مىگويد: او اهميتى ندارد.
عجلى گويد: او بسيار دروغگو است.
ساجى گويد: وى دروغ مىگويد.
احمد گويد: او اخبارى دارد و تدليس مىكند.
حاكم و نقّاش مىگويند: احاديث منكر و غير قابل اعتماد را از افراد ثقه نقل مىكند.
ابن سكن، ابن شاهين، ابن جارود و دارقطنى نيز وى را در زمره ضعفا برشمردهاند.
محمود بن غيلان گويد: احمد و يحيى و ابوخيثمه او را از اعتبار انداختهاند.
ابن حجر در ذيل حديثى در لسان الميزان مىنويسد:
كذلك الحديث - لكون الهيثم فيه - جماعة منهم كالطحاوي في «مشكل الحديث» والبيهقي في «السنن» والنقّاش والجوزجاني في ما صنّفا من الموضوعات؛(1) به خاطر وجود هيثم در سند حديث، عدّهاى آن را تكذيب كردهاند، از جمله طحاوى در «مشكل الحديث»، بيهقى در «سنن» و نقّاش و جوزجانى در كتابى كه درباره احاديث موضوع و جعلى نگاشتهاند.
بنابراين روشن شد كه اين حديث دروغ و جعلى است. از سوى ديگر شخص
1) . همان.
متعصبى همچون ابن تيميه تصريح مىكند كه در كتاب تاريخ مدينه دمشق احاديث جعلى فراوانى وجود دارد،(1)اما جاى بسى تعجب است كه امثال سيوطى، شوكانى، مراغى و آلوسى بدون توجه به اين حقيقت، روايت ابن عساكر را به عنوان تفسير آيه مباهله در ذيل آن مطرح ساخته و به جعلى و كذب بودن آن اشارهاى نكردهاند. به راستى اين قبيل مفسّران از طرح احاديث جعلى براى بيان مراد خداوند در قرآن چه انگيزهاى دارند و چه هدفى را دنبال مىكنند؟!
يكى از ادله امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام، آيه مباهله است. حضرت امام رضا عليه السلام اين آيه شريفه را از جهت دلالت بر امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، بهترين و روشنترين آيه در قرآن معرفى مىكند و عالمان شيعه نيز به تبعيت از امام خويش براى اثبات امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام به اين آيه استدلال مىكنند. شريف مرتضى رحمه اللّه در كتاب الفصول المختارة من العيون والمحاسن(2)مىنويسد:
وحدّثني الشيخ أدام اللّه عزّه أيضا قال: قال المأمون يوما للرضا عليه السلام: «أخبرني بأكبر فضيلةٍ لأميرالمؤمنين عليه السلام يدلّ عليها القرآن». قال: فقال له الرضا عليه السلام: «فضيلته في المباهلة قال اللّه جلّ جلاله: «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ».
فدعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم الحسن والحسين عليهما السلام فكانا ابنيه، ودعا فاطمة عليها السلام فكانت - في هذا الموضع - نساءه، ودعا أميرالمؤمنين عليه السّلام فكان نفسه بحكم اللّه عزّوجلّ.
وقد ثبت أنّه ليس أحد من خلق اللّه سبحانه أجلّ من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وأفضل، فوجب أن لا يكون أحد أفضل من نفس رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بحكم اللّه عزّوجلّ».
قال: فقال له المأمون: «أليس قد ذكر اللّه الأبناء بلفظ الجمع، وإنّما دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إبنيه خاصّة، وذكر النساء بلفظ الجمع، وإنّما دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم إبنته وحدها. فلِمَ لا جاز أن يذكر الدعاء لمن هو نفسه ويكون المراد نفسه في الحقيقة دون غيره، فلا يكون لأميرالمؤمنين عليه السلام ما ذكرت من الفضل؟!».
قال: فقال له الرضا عليه السلام: «ليس بصحيح ما ذكرت - يا أميرالمؤمنين - وذلك أنّ الداعي إنّما يكون داعيا لغيره، كما يكون الأمر آمرا لغيره، ولا يصحّ أنْ يكون داعيا لنفسه في الحقيقة، كما لا يكون آمرا لها في الحقيقة، وإذا لم يدعُ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رجلاً في المباهلة إلاّ أميرالمؤمنين عليه السلام، فقد ثبت أنّه نفسه التي عناها اللّه تعالى في كتابه، وجعل حكمه ذلك في تنزيله».
قال: فقال المأمون: «إذا ورد الجواب سقط السؤال»؛(1) شيخ مفيد - كه خداوند عزتش را پايدار كند - روايت كرد كه روزى مأمون به امام رضا عليه السلام عرض كرد: «مرا از بزرگترين فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام - كه قرآن
1) . الفصول المختارة من العيون والمحاسن:38. همچنين ر.ك:بحارالأنوار:35/257و49/188 - 189/ح20.
بر آن دلالت دارد - آگاه كن». امام رضا عليه السلام فرمود: «آن فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام در مباهله است. خداوند مىفرمايد: «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ»».
آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حسن و حسين عليهما السلام را فراخواند. اين دو بزرگوار پسران او بودند. و فاطمه عليها السلام را خواند، پس در اين مقام [تنها ]زن [در ميان اهل بيت] پيامبر بود، و اميرالمؤمنين عليه السلام را خواند، پس به حكم خداوند عزّوجلّ او نفس و جان پيامبر بود. و به تحقيق ثابت است كه احدى از آفريدههاى خداوند سبحان، بلند مرتبهتر و با فضيلتتر از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيست. پس به حكم خداوند عزّوجلّ ثابت مىشود كه احدى با فضيلتتر از نفس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نخواهد بود؟».
مأمون به حضرت عرض كرد: «مگر نه اين است كه خداوند «ابناء» را به صيغه جمع آورده است، در حالى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به طور خاص دو فرزندش را فراخواند. همچنين خداوند «نساء» را به صيغه جمع ذكر كرده و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تنها دخترش را فراخوانده است. پس چرا جايز نيست بگوييم آنجا كه خداوند به خواندن كسى كه نفس پيامبر است تذكر مىدهد، مراد واقعى خود پيامبر بوده نه غير او؟ در اين صورت در آنچه شما بيان كرديد فضيلتى براى اميرالمؤمنين عليه السلام نخواهد بود؟».
امام رضا عليه السلام به او فرمود: «آنچه گفتى صحيح نيست، چرا كه دعوت كننده كسى است كه ديگرى را دعوت كند، چنان كه آمر كسى است كه به ديگرى امر كند [و اطلاق دعوت كننده به كسى كه] خود را دعوت مىكند در حقيقت صحيح نيست،
چنان كه كسى كه به خود امر مىكند واقعا آمر نيست. و از آنجا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مردى غير از اميرالمؤمنين عليه السلام را براى مباهله فرانخواند، ثابت مىشود كه او نفس پيامبر است كه خداى تعالى در كتاب خود اراده فرموده و اين حكم را در تنزيل قرآن براى او قرار داده است».
مأمون گفت: «چون چنين پاسخى آمد، سؤال و شبهه نيز از بين مىرود».
بر اساس اين روايت شريف، حضرت امام رضا عليه السلام با استناد به آيه مباهله و عمل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پس از نزول آيه، ثابت مىكند كه اميرالمومنين عليه السلام نفس پيامبر و با فضيلتترين خلق خداوند پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است و بدين صورت وجه دلالت آيه بر امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام را بيان مىفرمايد. شيخ مفيد رحمه اللّه پس از بيان داستان مباهله مىنويسد:
وفي قصّة أهل نجران بيانٌ عن فضل أميرالمؤمنين عليه السلام، مع ما فيه من الآية للنبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، والمعجز الدّال على نبوّته.
ألا ترى إلى اعتراف النصارى له بالنبوّة، وقطعه عليه السلام على امتناعهم من المباهلة، وعِلمهم بأنّهم لو باهلوه لحلّ بهم العذاب، وثقته عليه وآله السلام بالظفر بهم والفلج بالحجّة عليهم، وأنّ اللّه تعالى حكم في آية المباهلة لأميرالمؤمنين عليه السلام بأنّه نفس رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، كاشفا بذلك عن بلوغه نهاية الفضل، ومساواته للنبيّ عليه وآله السّلام في الكمال والعصمة من الآثام، وأنّ اللّه جلّ ذكره جعله وزوجته وولديه - مع تقارب سنّهما - حجّةٌ لنبيّه عليه وآله والسلام وبرهانا على دينه، ونصّ على الحكم بأنّ الحسن والحسين أبناؤه، وأنّ فاطمة عليها السلام نساؤه المتوجّه إليهنّ الذِكر والخطاب في الدعاء إلى المباهلة والإحتجاج؟!
وهذا فضل لم يشركهم فيه أحد من الأُمة، ولا قاربهم فيه ولا ماثلهم في معناه، وهو لاحق بما تقدّم من مناقب أميرالمؤمنين عليه السلام الخاصّة له، على ما ذكرناه؛(1) داستان اهل نجران نشانگر فضيلتى از اميرالمؤمنين عليه السلام است، به همراه نشانهاى براى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و معجزهاى كه بر نبوتش دلالت دارد.
آيا اعتراف نصرانيان به نبوت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را نمىبينى. همچنين يقين پيامبر بر امتناع آنها از مباهله و آگاهى نصرانيان از اينكه اگر مباهله كنند عذاب بر آنها نازل خواهد شد؟ آيا مشاهده نمىكنى اعتماد حضرتش به پيروزى و برهان قاطع بر آنان و اينكه خداى تعالى در آيه مباهله حكم كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام نفس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است و به واسطه اين حكم از رسيدن اميرالمؤمنين عليه السلام به نهايت فضل و مساوات با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در كمال و عصمت پرده برداشته است؟ و اينكه خداى تعالى او، همسر و دو فرزندش را - با سن كمشان - براى پيامبرش حجّت و براى دينش برهان قرار داده و به اين حكم تصريح كرده است كه حسن و حسين عليهما السلام فرزندان پيامبرند و قصد خداوند از زنان كه در آيه بيان شده است، فاطمه عليها السلام است، از اين رو براى مباهله فراخوانده شد و مورد احتجاج مخاطب قرار گرفته است؟ اين فضيلتى است كه احدى از اين امت با ايشان شراكت ندارد و در اين معنا كسى همانند ايشان نخواهد بود. بر اساس آنچه ذكر شد، اين فضيلت به مناقب اختصاصى اميرالمؤمنين عليه السلام ملحق مىگردد.
1) . الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد: 1 / 169 - 170.
شيوه استدلال سيد مرتضى رحمهاللّه عليه نيز به همين صورت است. وى مىنويسد:
لا شبهة في دلالة آية المباهلة على فضل من دُعي إليها وجعل حضوره حجّة على المخالفين، واقتضائها تقدّمه على غيره؛ لأنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم لا يجوز أن يدعو إلى ذلك المقام، ليكون حجّةً فيه، إلاّ من هو في غاية الفضل وعلوّ المنزلة.
وقد تظاهرت الرواية بحديث المباهلة، وأنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دعا إليها أميرالمؤمنين وفاطمة والحسن والحسين عليهم السلام، وأجمع أهل النقل وأهل التفسير على ذلك... .
ونحن نعلم أنّ قوله «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، لا يجوز أن يعنى بالمدعو فيه النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم لأنّه هو الدّاعي، ولا يجوز أن يدعو الإنسان نفسه، وإنّما يصحّ أن يدعو غيره، كما لا يجوز أنْ يأمر نفسه وينهاها، وإذا كان قوله تعالى: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» لابدّ أنْ يكون إشارةً إلى غير الرسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، وجب أن يكون إشارةً إلى أميرالمؤمنين عليه السلام؛ لأنّه لا أحد يدّعي دخول غير أميرالمؤمنين وغير زوجته وولديه عليهم السلام في المباهلة؛(1) در اينكه دلالت آيه مباهله بر برترى كسى كه به آن دعوت شده و حضورش حجّتى بر مخالفان است ترديدى وجود ندارد و صاحب اين فضيلت اقتضاء تقدم بر ديگران را دارد، زيرا به خاطر وجود حجت در مباهله، جايز نيست كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى آن مقام غير از كسانى كه در نهايت فضيلت و جايگاه والايى هستند افراد ديگرى را دعوت كند.
1) . الشافي في الإمامة: 2 / 254.
درباره داستان مباهله روايات آشكارى وجود دارد. همانا پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى مباهله اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند كه عالمان حديثى و مفسران بر اين امر اتفاق نظر دارند... .
و ما مىدانيم كه جايز نيست در عبارت «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» مراد از دعوت شده پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم باشد؛ زيرا ايشان دعوت كننده است و صحيح نيست كه انسان خود را دعوت كند، بلكه صحيح آن است كه ديگرى را دعوت كند، چنان كه اين تعبير صحيح نيست كه انسان به خود امر و نهى كند، چنانچه اگر فراز «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» ناگزير به كسى غير از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اشاره داشته باشد، ثابت مىشود كه اشاره آن به اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ زيرا احدى ادعا نكرده كه غير از اميرالمؤمنين و همسر و فرزندانش عليهم السلام فرد ديگرى در مباهله شركت داشته است.
شيخ طوسى رحمه اللّه نيز در كتاب تلخيص الشافى مىنويسد:
«أحد ما يستدلّ به على فضله عليه السلام قوله تعالى: «قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ...» إلى آخر الآية.
ووجه الدلالة فيها: أنّه قد ثبت أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دعا أميرالمؤمنين وفاطمة والحسن والحسين عليهم السلام إلى المباهلة، وأجمع أهل النقل والتفسير على ذلك، ولا يجوز أنْ يدعو إلى ذلك المقام، ليكون حجّةً إلاّ من هو في غاية الفضل وعلوّ المنزلة، ونحن نعلم أنّ قوله: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، لا يجوز أن يعنى بالمدعوّ فيه النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؛ لأنّه هو الداعي، ولا يجوز أن يدعو الإنسان نفسه، وإنّما يصحّ أن يدعو غيره، كما لا يجوز أنْ يأمر نفسه وينهاها.
و إذا كان قوله تعالى: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، لابُدّ أن يكون إشارةً إلى غير الرسول، وجب أن يكون إشارةً إلى أميرالمؤمنين عليه السلام؛ لأنّه لا أحد يدّعي دخول غير أميرالمؤمنين وغير زوجته وولديه عليهم السلام في المباهلة؛(1) يكى از آياتى كه با آن بر فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام استدلال مىشود، آيه «قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ... تا آخر آيه» است.
وجه دلالت آيه چنين است: وقتى ثابت شد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براى مباهله اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و ثابت شد كه محدّثان و مفسّران بر آن اتفاق دارند؛ و از سويى ديگر معلوم شد كه بر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جايز نيست به جهت قرار گرفتن در مقام احتجاج و مباهله، غير از كسانى كه در نهايت فضيلتند و جايگاه والايى دارند، افراد ديگرى را دعوت كند. و ما مىدانيم كه جايز نيست در فقره «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» مراد از مدعو پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم باشد؛ زيرا ايشان دعوت كننده است و جايز نيست كه انسان خود را دعوت كند، بلكه صحيح آن است كه ديگرى را دعوت كند. چنان كه صحيح نيست كسى خودش را امر به معروف و نهى از منكر نمايد. اين عبارت از آيه كه «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» نيز ناگزير به كسى غير از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اشاره دارد. از همين رو ثابت مىشود كه منظور اين آيه اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ زيرا احدى ادعا نكرده كه غير از اميرالمؤمنين و همسر و فرزندانش، فرد ديگرى در مباهله شركت داشته است.
1) . تلخيص الشافي: 3 / 6 - 7.
ايشان در تفسير آيه مباهله نيز مىنويسد:
واستدلّ أصحابنا بهذه الآية على أنّ أميرالمؤمنين عليه السلام كان أفضل الصحابة من وجهين:
أحدهما: أنّ موضوع المباهلة ليتميّز المحقّ من المبطل، وذلك لا يصحّ أنْ يُفعل إلاّ بمن هو مأمون الباطن، مقطوعا على صحّة عقيدته، أفضل الناس عنداللّه.
والثاني: أنّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جعله مثل نفسه بقوله: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ...»؛(1) اصحاب ما به اين آيه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر صحابه استدلال مىكنند. كيفيت استدلال بر دو وجه است:
نخست اينكه موضوع مباهله براى جداسازى حق از باطل است و اقدام به آن صحيح نيست مگر براى كسى كه پاك نهاد بوده، بر صحت عقيدهاش قطع داشته و بافضليتترين مردم نزد خدا باشد.
دوم اينكه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براساس فراز «أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، اميرالمؤمنين عليه السلام را مَثَل نفس خود قرار داده است.
مرحوم إربلى نيز در كشف الغمّة مىنويسد:
ففي هذه القضية بيان لفضل عليّ عليه السلام، وظهور معجز النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، فإنّ النصارى علموا أنّهم متى باهلوه حلّ بهم العذاب، فقبلوا الصلح ودخلوا تحت الهدنة، وإنّ اللّه تعالى أبان أنّ عليّا هو نفس رسول اللّه، كاشفا بذلك عن بلوغه نهاية الفضل، ومساواته
1) . التبيان في تفسير القرآن: 2 / 485.
للنبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم في الكمال والعصمة من الآثام، وإنّ اللّه جعله وزوجته وولديه مع تقارب سنّهما حجّةً لنبيّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وبرهانا على دينه، ونصّ على الحكم بأنّ الحسن والحسين أبناؤه، وأنّ فاطمة عليها السلام نساؤه والمتوجّه إليهنّ الذِكر والخطاب في الدّعاء إلى المباهلة والإحتجاج؛ وهذا فضل لم يشاركهم فيه أحد من الأُمة ولاقاربهم.(1) مرحوم بياضى نيز در بيان وجه دلالت آيه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام مىنويسد:
ولأنّه مساوٍ للنبيّ الذي هو أفضل، في قوله «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»والمراد: المماثلة، لامتناع الإتّحاد؛(2) همانا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام براساس اين عبارت «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، با پيامبر - كه افضل [بندگان ]است - مساوى است و مراد از آيه مثل هم بودن است، چرا كه يكى بودن دو نفر ممكن نيست.
خواجه نصيرالدين طوسى، فراز «أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» را به عنوان يكى از دلايل افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر صحابه مىشمارد و علامه حلّى در شرح آن مىنويسد:
«هذا هو الوجه الثالث الدالّ على أنّه عليه السلام أفضل من غيره، وهو قوله تعالى: «قُلْ تَعالَوْا... نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ». واتّفق المفسّرون كافّة أنّ الأبناء إشارة إلى الحسن والحسين عليهما السلام، والنساء إشارة إلى فاطمة عليها السلام، والأنفس إشارة إلى عليٍّ عليه السلام.
ولا يمكن أن يقال: إنّ نفسهما واحدة؛ فلم يبق المراد من ذلك إلاّ المساوي، ولا شكّ في أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أفضل الناس، فمساويه كذلك أيضا؛(1) اين وجه سوم است كه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر ديگران دلالت دارد و آن آيه شريفه «قُلْ تَعالَوْا... نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ...» است.
از طرفى تمامى مفسّران اتفاق نظر دارند كه «ابناء» در آيه به حسن و حسين عليهم السلام، و «نساء» به فاطمه عليها السلام، و «أنفس» به على عليه السلام اشاره دارد.
از طرفى ديگر نمىتوان گفت كه نفس آن دو بزرگوار (حضرت رسول اكرم و اميرالمؤمنين عليهما السلام) يكى است، پس وجهى باقى نمىماند جز اينكه بگوييم مراد از آن تساوى است و شكى نيست كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با فضليتترين مردم است؛ پس آن كس كه با او مساوى است نيز اينگونه خواهد بود.
مرحوم علامه حلّى در جايى ديگر مىنويسد:
أجمع المفسّرون على أنّ «أَبْناءَنا» إشارة إلى الحسن والحسين، و «أَنْفُسَنا»إشارة إلى_'feعليّعليهالسلام. فجعلهاللّه نفس محمّد صلّىاللّه عليهوآله وسلّم، والمراد المساواة، ومساوي الأكمل الأَوْلى بالتصرّف، أكمل وأوْلى بالتصرّف.
وهذه الآية أدلّ دليلٍ على علوّ رتبة مولانا أميرالمؤمنين عليه السلام؛ لأنّه تعالى حكم بالمساواة لنفس رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، وأنّه تعالى عيّنه في استعانة النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم في الدعاء. وأيّ فضيلةٍ أعظم
1) . كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد: 411.
من أن يأمر اللّه نبيّه بأن يستعين به على الدعاء إليه، والتوسّل به؟! ولمن حصلت هذه المرتبة؟!(1) مفسّران اجماع دارند بر اينكه «ابناءنا» در آيه به حسن و حسين عليهما السلام و «أنفسنا» به على عليه السلام اشاره دارد. پس خداوند او را جان محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قرار داد، و مراد از آن بيان مساوات ميان پيامبر و حضرت امير است و كسى كه با فرد اكمل و داراى حق تصرف مساوى باشد، اكمل و اولى به تصرف خواهد بود. اين آيه محكمترين دليل بر جايگاه رفيع مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ زيرا خداى تعالى به مساوات ايشان با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حكم كرده و او را براى يارى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در دعا معين فرموده است؛ از همين رو كدام فضيلت بالاتر از آن است كه خداوند به پيامبرش دستور مىدهد تا وى از كسى كمك بطلبد و به او متوسّل شود و اين مقام براى چه كسى حاصل شده است؟! اين استدلال برخى از عالمان شيعى است كه در تمامى دوران به همين روش بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام استدلال كردهاند.
يكم: اين آيه نصّ در امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ زيرا به روشنى بر مساوات ميان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت دارد و چون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اولى به تصرف است، پس مساوىِ او، يعنى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز اولى به تصرف خواهد بود.
مساوى بودن پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با اميرالمؤمنين عليه السلام نيز از آنجا استفاده مىشود كه خداوند اميرالمؤمنين را نفس پيامبر معرفى كرده است. نفس
1) . نهج الحقّ وكشف الصدق: 177 - 179.
شىء به معناى خود شىء است، اما از آنجا كه خداوند به پيامبر دستور مىدهد كه نفس خود را براى مباهله دعوت كن، روشن مىشود كه مراد از نفس پيامبر شخصى غير از خود آن حضرت است؛ زيرا دعوت كننده كسى است كه بايد ديگرى را دعوت كند، اما دعوت شخص از خويشتن بى معناست و با چنين چيزى شخص را دعوت كننده نمىنامند؛ از همين رو نفس در اين آيه در معناى حقيقى به كار نرفته است و معناى مجازى آن مراد است. در معناى مجازى نيز أقرب المجازات در نظر گرفته مىشود و أقرب المجازات به حقيقت، مساوات است.
پس بايد گفت به نص آيه مباهله، اميرالمؤمنين عليه السلام در جميع كمالات - البته به جز نبوت - با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مساوى است و از آنجا كه رسول خدا اولى به تصرف هستند، اين مقام براى اميرالمؤمنين نيز ثابت خواهد شد. همچنين است كمالات ديگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، مانند عصمت، افضليت و... كه اين كمالات نيز براى اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت خواهد شد.
دوم: داستان مباهله و گفتار و رفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در جريان آن، از چند جهت بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت دارد.
جهت نخست اقدام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بر دعوت اميرالمؤمنين، حضرت صديقه طاهره، امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام است كه بيانگر اين حقيقت است كه آن بزرگواران محبوبترين افراد نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بودهاند و روشن است كه محبوبترين فرد نزد پيامبر، بافضيلتترين افراد امت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خواهد بود.
از همين رو است كه برخى از عالمان اهل سنّت نيز به دلالت داستان مباهله بر احبّ الناس بودن اهل بيت عليهم السلام نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اعتراف كردهاند. بيضاوى در تفسير آيه مباهله مىنويسد:
أي يدع كلّ منّا ومنكم نفسه وأعزّة أهله وألصقهم بقلبه إلى المباهلة؛(1) هر يك از ما و شما جان خود و عزيزترين افراد خانوده و نزديكترين اشخاص به قلب و جانش را براى مباهله دعوت كند.
شهاب الدين خفاجى(2)نيز در حاشيه اين عبارت مىنويسد:
ألصقهم بقلبه، أي أحبّهم وأقربهم إليه؛(3) نزديكترين اشخاص به دل خود، يعنى محبوبترين و نزديكترين افراد به ايشان.
و نيز مىگويد:
قوله: وإنّما قدّلهم...، يعني: أنّهم أعزّ من نفسه، ولذا يجعلها فداءً لهم، فلذا قدّم ذكرهم اهتماما به. وأمّا فضل آل اللّه والرسول فالنهار لا يحتاج إلى دليل؛(4) سخن او كه مىگويد: و همانا ايشان را مقدم داشت...، يعنى ايشان از جان او عزيزتر بودند، به همين جهت نفس خود را فداى ايشان قرار داد. پس بر همين اساس ذكر ايشان را به خاطر اهتمام به همين جهت مقدم داشته است. اما فضل و برترى آل اللّه و آل الرسول مانند روز روشن است و نياز به دليل ندارد.
خطيب شربينى(5)و شيخ سليمان جمل(6)نيز در اين باره بيان مشابهى دارند. ملاعلى قارى نيز در مرقاة المفاتيح مىنويسد:
1) . تفسير البيضاوي: 2 / 46. همچنين ر.ك: تفسير أبي السعود: 2 / 46؛ سبل الهدى والرشاد: 6 / 418.
2) . وى در ميان اهل سنّت در زمره اديبان بزرگ به شمار مىرود. همچنين مفسّر، محدّث، رجالى و مورّخ است و حاشيهاى بر تفسير بيضاوى نگاشته كه به نام «حاشية الشهاب» معروف گشته است.
3) . حاشية الشهاب على تفسير البيضاوي: 3 / 32.
4) . همان.
5) . تفسير السراج المنير: 1 / 182.
6) . الجمل على الجلالين: 1 / 282.
فنزّله منزلة نفسه لما بينهما من القرابة والأخوة؛(1) پس او را به خاطر قرابت و اخوتى كه ميان ايشان بود، در جايگاه نفس خويش قرار داد.
آلوسى نيز در اين باره مىنويسد:
وإنّما ضمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله إلى النفس، الأبناء والنساء مع أن القصد من المباهلة تبيّن الصادق من الكاذب وهو يختصّ به وبمن يباهله... وفي هذه القصة أوضح دليل على نبوّته صلّى اللّه عليه وآله، وإلاّ لما امتنعوا عن مباهلته، ودلالتها على فضل آل اللّه ورسوله صلّى اللّه عليه وآله ممّا لا يمتري فيها مؤمن.(2) جهت دوم: يكى از جهات ديگرى كه بر افضليت اهل بيت عليهم السلام دلالت دارد، عمل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در دعوت از اهل بيت عليهم السلام براى مباهله با دشمنان دين است كه نشانگر عظمت و جلالت ايشان نزد خداوند است؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از ميان همسران و خويشاوندان خود تنها اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه، امام مجتبى و سيدالشهداء عليهم السلام را برگزيده و احدى از بنوهاشم و خويشاوندان خود را در اين امر با آنان شريك نساخته است، تا چه رسد به اصحاب خود و ساير مسلمانان! و چنانچه در ميان مسلمانان احدى از نظر جايگاه و منزلت نظير اهل بيت عليهم السلام بود، اختصاص اين امر به ايشان وجهى نداشت.
جهت سوم: يكى ديگر از وجوه دلالت داستان مباهله بر افضليت اهل بيت عليهم السلام، يارى دين خدا توسط ايشان است. زمانى كه رسول خدا با اهل بيت براى مباهله خارج شدند، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به ايشان فرمود:
اذا أنا دعوت فأمّنوا؛ هر گاه من نفرين كردم شما آمين بگوييد.
و هنگامى كه نصرانيان رسول خدا و اهل بيت ايشان عليهم السلام را مشاهده كردند، اسقف آنان گفت:
إنّي لأرى وجوها لو سألوا اللّه أن يزيل جبلاً من مكانه لأزاله، فلا تبتهلوا فتهلكوا ولا يبقى على وجه الأرض نصرانيّ إلى يوم القيامة؛(1) من چهرههايى را مىبينم كه اگر از خداوند درخواست كنند كوهى از كوههايش را از جا بركند، قطعا آن را از جا برخواهند كَند. پس مباهله نكنيد كه هلاك مىشويد و در روى زمين تا روز قيامت يك نصرانى هم باقى نمىماند.
اين جريان به خوبى نقش اهل بيت را در ثبوت نبوت و راستى گفتار رسول خدا روشن مىكند. همچنين بيانگر آن است كه اگر دشمنان دين خدا با ايشان وارد مباهله مىشدند، خداوند به واسطه اهل بيت عليهم السلام دشمنان دين خود را خوار و نابود مىكرد. پس ايشان سهم بزرگ و تأثير فراوانى در يارى دين خدا و رسول گرامى اسلام داشتهاند. بديهى است كسى كه چنين جايگاهى در مباهله داشته باشد، به يقين برتر و بافضيلتتر از كسانى است كه از اينجايگاه برخوردار نيستند.
كاشانى در همين باره، در تفسير آيه مباهله مىگويد:
إنّ لمباهلة الأنبياء تأثيرا عظيما سببه اتّصال نفوسهم بروح القدس وتأييد اللّه إيّاهم به، وهو المؤثّر بإذن اللّه في العالم العنصري، فيكون
1) . الكشاف عن حقائق التنزيل: 1 / 434؛ تفسير الثعلبي: 3 / 85؛ تفسير البغوي: 1 / 310؛ تفسير النسفي: 1 / 158؛ تفسير الرازي: 8 / 85؛ تفسير البيضاوي: 2 / 47؛ تفسير أبي السعود: 2 / 46؛ تفسير الآلوسي:3/189؛ مناقب عليبن أبيطالب عليهالسلام ومانزل من القرآن في علي عليهالسلام: 227228/ح322؛ السيرة الحلبية: 3 / 236.
انفعال العالم العنصري منه كانفعال بدننا من روحنا بالهيئات الواردة عليه، كالغضب، والحزن، والفكر في أحوال المعشوق، وغير ذلك من تحرّك الأعضاء عند حدوث الإرادات والعزائم، وانفعال النفوس البشريّة منه كانفعال حواسّنا وسائر قوانا من هيئات أرواحنا، فإذا اتّصل نَفسٌ قُدسيٌ به، كان تأثيرها في العالم عند التوجّه الإتصالي بتأثير ما يتّصل به، فتنفعل أجرام العناصر والنفوس الناقصة الإنسانية منه بما أراد.
ألمْ تَر كيف انفعلت نفوس النصارى من نفسه عليه السلام بالخوف، وأحجمت عن المباهلة وطلبت الموادعة بقبول الجزية؟(1) همانا مباهله انبياء تأثير عظيمى دارد و سبب آن اتصال نفوس ايشان به روح قدسى و تأييد ايشان از سوى خدا به اين روح قدسى است و آن به اذن خداوند در عالم عنصرى (مادى) تأثير مىكند، انفعال عالم ماده نيز از آن همانند انفعال بدن ما از روحمان است، در حالات مختلفى كه بر آن عارض مىشود، مانند خشم، اندوه، تفكر درباره معشوق و غير آن از تحرك اعضاء به هنگام حادث شدن اراده و عزم. و انفعال نفوس بشرى از آن همچون انفعال حواس و ساير قواى ما از حالات روحمان است. پس چنانچه نفس قدسى به آن متصل شود، تأثير آن نفس در عالم به هنگام ايجاد توجه اتصالى تأثير چيزى است كه به آن وصل مىشود. پس اجرام عناصر و نفوس ناقص انسانى به آنچه او اراده كرده از آن منفعل مىگردد.
آيا نديدى كه نفوس نصرانيان چگونه از نفس پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منفعل و ترسان شد و از مباهله پرهيز كردند و قرارداد صلح را با پذيرش جزيه طلبيدند؟
1) . ر.ك:محاسن التأويل تفسيرالقاسمي: 2/328؛ تفسير روحالبيان 2/45؛ تفسير ابنعربي: 1/131 - 132؛ تفسير الآلوسي: 3 / 192.
روشن است كه اهل بيت عليهم السلام نيز با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در اين تأثير شريكند و اين مقام مقامى است كه خويشاوندان و اصحاب ديگر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به يك صدم آن هم نمىرسند. بنابراين مباهله بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دلالت دارد و به اتفاق همه مسلمانان شخصى كه بافضيلتتر باشد، براى امامت متعيّن است و اين حقيقتى است كه حتى اشخاص متعصّبى همچون ابن تيميه نيز بدان اقرار و اذعان دارند.
نتيجهنخست استدلال مابه آيه مباهله وگفتار ورفتار رسولخدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آن شد كه خداوند متعال به رسول خويش امر كرد كه على عليه السلام را نفس خويش بنامد تابراى مسلمانان بهوضوح روشن گردد كه او پس از رسولخدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىآيد و مقام امامت كبرا و ولايت عام پس از ايشان از آن اوست؛ چرا كه خداوند هرگز به رسول خود امر نمىكند كه فاقد اين مناصب را نفس خويش بنامد.(1) نتيجه دوم: آيه مباهله همچنين به روشنى بر مساوات ميان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت دارد كه در اين زمينه روايات بسيارى مؤيّد آن است كه از جمله مىتوان به روايات زير اشاره نمود:
1- آن گاه كه بريدة بن حصيب نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از اميرالمؤمنين عليه السلام شكايت كرد، حضرتش به وى فرمود:
1) . ر.ك: سنن الكبرى: 10 / 120؛ تاريخ بغداد: 6 / 183 / ش 3240؛ معجم البلدان: 5 / 269؛ كنز العمال: 4 / 507 / ش 11500 و 12 / 601 / ش 35879؛ فتوح البلدان: 1 / 79 - 80 / ش 205؛ الكامل ابن اثير: 2 / 294؛ المصنّف (ابن أبي شيبة): 7 / 483 / ش 37 و 8 / 564؛ تاريخ مدينة دمشق: 44 / 364.
لا تقع في علي فإنّه مني وأنا منه؛(1) اى بريده، بغض على را به دل نداشته باش، چرا كه او از من و من از اويم.
و يا در عبارتى ديگر فرمود:
يا بريدة، لا تقعنّ في علي، فإنّه مني وأنا منه، وهو وليّكم بعدي؛(2) اى بريده، نسبت به على عليه السلام كينهتوزى نكن، چرا كه او از من و من از او هستم و او پس از من ولى شماست.
2- رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در حديث ولايت فرمود:
عليّ منّي وأنا من عليّ، وعليّ وليّ كلّ مؤمن بعدي؛(3) على از من است و من از علىام و او پس از من سرپرست و صاحب اختيار شماست.
3- از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درباره برخى از اصحاب حضرتش سؤال شد، پس به آن حضرت عرض كردند كه درباره على عليه السلام چه مىفرماييد؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در پاسخ فرمودند:
إنّما سألتني عن الناس ولم تسألني عن نفسي؛(4) همانا درباره مردم از من سؤال كنيد و درباره نفس من از من نپرسيد.
4- رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درباره خلقت خود و اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:
خلقت أنا وعليّ من نورٍ واحد؛(5) من و على از يك نور خلق شدهايم.
1) . مسند أحمد: 5 / 356؛ مجمع الزوائد: 9 / 128؛ البداية والنهاية: 7 / 380؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 189 و منابع ديگر.
2) . تاريخ الإسلام: 3 / 629؛ خصائص أميرالمؤمنين عليه السلام نسائي: 99 (با اندكى اختلاف) و منابع ديگر.
3) . المصنّف ابن أبيشيبة: 7/504/ ح 508؛ كنزالعمال: 11/608/ ح 32941 و 11/ 142/ ح 36444.
4) . كفاية الطالب في مناقب عليّ بن أبيطالب: 155؛ نهج الإيمان: 351؛ مناقب آل أبي طالب: 2 / 58.
5) . تفسير الآلوسي: 6 / 186؛ الفردوس بمأثور الخطاب: 2 / 191 / ش 2952.
5- در روايت ديگرى آمده است:
خلقت أنا وعلي من شجرة واحدة؛(1) من و على از يك درخت خلق شدهايم.
و يا پيامبر فرمود:
الناس من شجر شتّى وأنا وعليّ من شجرة واحدة.(2) 6- بر اساس روايتى، جبرئيل در جنگ احد درباره مساوات اميرالمؤمنين عليه السلام و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پرسيد كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در جواب فرمودند:
يا جبرئيل، إنّه منّي وأنا منه. فقال جبرئيل: «وأنا منكما»؛(3) اى جبرئيل، همانا او از من است و من از اويم. پس جبرئيل عرضه داشت: «و من از شما دو نفرم».
روايات در اين زمينه فراوان است كه به جهت رعايت اختصار به همين مقدار بسنده مىكنيم.
نتيجه سوم: از سويى از آيه مباهله و قول و فعل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اين نتيجه بدست مىآيد كه حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها از همه مسلمانان و صحابه بافضيلتتر است، چنان كه جمعى از عالمان سنى با استناد به حديث
1) . اين فرمايش پيامبر صلى اللّه عليه وآله را با الفاظ مختلفى نقل كردهاند؛ با همين الفاظ رجوع شود به: شواهد التنزيل: 1 / 377 / ح 396 و 26 / 203 / ح 837؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 65؛ ينابيع المودّة: 2 / 307 / ح 877 .
2) . مجمع الزوائد: 9 / 100؛ المعجم الأوسط: 4 / 263؛ المناقب خوارزمي: 143.
3) . مجمع الزوائد: 6/ 114؛ المعجم الكبير: 1/ 318 / ش 941؛ شرح نهج البلاغة: 13 / 261 و 14 / 251؛ نظم دررالسمطين: 120؛ كنزالعمال: 13/43 - 144/ ح 36449؛ تاريخ مدينة دمشق: 42/76 و 60 / 168؛ العثمانية: 324؛ الكامل ابن اثير: 2 / 154؛ تاريخ الطبري: 2 / 197: الإكمال في أسماء الرجال: 67.
شريف «فاطمة بضعة منّي...»، بر برترى و افضليت حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها بر ابوبكر و عمر تصريح كردهاند.(1)از سويى ديگر به اجماع تمامى مسلمانان اميرالمؤمنين عليه السلام از حضرت فاطمه سلام اللّه عليها افضل است، از اين رو اميرالمؤمنين عليه السلام افضل از ابوبكر و عمر مىباشد و خلافت بلافصل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و امامت، حق مسلّم آن حضرت است. با اين حال ابن روزبهان مىگويد:
لأميرالمؤمنين عليّ عليه السلام في هذه الآية فضيلة عظيمة وهي مسلّمة، ولكن لا تصير دالة على النصّ بإمامته؛(2) براى اميرالمؤمنين على عليه السلام در اين آيه فضيلت بزرگى وجود دارد و اين امر مسلّم است، ليكن اين آيه بر نصّ به امامت ايشان دلالت ندارد! اما وى به اين نكته تفطّن ندارد كه آيه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت دارد؛ زيرا فضيلتى كه براساس آيه براى اميرالمؤمنين عليه السلام اثبات مىشود، براى غير او حاصل نيست. پس آن حضرت با فضيلتترين صحابه است(3)و افضليت نيز لزوما اثبات كننده امامت است.
فخر رازى به دلالت آيه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير مسلمانان توجه دارد، از اين رو در اين زمينه خدشه نمىكند. اما اشكال وى در استدلال
1) . ر.ك: فيض القدير شرح الجامع الصغير: 3 / 138، ذيل شماره 2868 و 4 / 544 / ش 5833 . ابن حجر عسقلانى نيز در كتاب الإصابة: جلد 8 ، صفحه 264 مىنويسد: «قالت عائشة: ما رأيت قطّ أحداً أفضل من فاطمة غير أبيها. أخرجه الطبراني في ترجمة إبراهيم بن هاشم من المعجم الأوسط وسنده صحيح على شرط الشيخين إلى عمر».
2) . دلائل الصدق: 4 / 401.
3) . ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 42 / 531؛ البداية والنهاية: 8 / 13.
مرحوم حمصى رازى به آيه شريفه است كه با توجه به اين آيه، برترى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام را بر ساير انبياء اثبات كرده است كه در مباحث بعدى به اين موضوع بيشتر خواهيم پرداخت، اما شاهد ما در اينجا اعتراف اهل سنّت به دلالت آيه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير صحابه و مسلمانان است، چنان كه زمخشرى نيز به اين حقيقت اعتراف كرده و مىنويسد:
وفيه دليل لا شيء أقوى منه على فضل أصحاب الكساء عليهم السلام؛(1) در اين آيه دليلى وجود دارد بر اينكه هيچ چيزى محكمتر از اثبات فضل و برترى اصحاب كساء عليهم السلام بر ديگران وجود ندارد.
نتيجه چهارم: از آيه مباهله و رفتار و گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پس از نزول آن نتيجه مىگيريم كه براساس دلالت آيه، حسنين عليهما السلام فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به شمار مىروند و اين حقيقتى است كه بسيارى از بزرگان اهل تسنن به آن تصريح كردهاند.
پس از بررسى دلالت آيه مباهله، نوبت به نقد و بررسى اشكالات و شبهات مخالفان مىرسد. در ادامه با طرح مناقشات وارد شده بر دلالت آيه مباهله و ارائه پاسخ مناسب به اين مناقشات، بحث را پى مىگيريم.
چنان كه پيشتر بيان شد، پس از غصب خلافت، جريان حاكم تمام تلاش خود را جهت تأويل و توجيه حقايق وحيانى به نفع حاكميت به كار بست، از اين رو پيروان مكتب سقيفه به جاى بيان واقعيت موجود، به توجيه ماوقع پرداختند.
1) . الكشاف عن حقائق التنزيل: 1 / 437. همچنين ر.ك: تفسير البحر المحيط: 2 / 503.
در اين فرايند، مكتب اعتزال پيشگام و پرچمدار آن بودند و اشاعره نيز اين روش را نوعا از معتزله اخذ كردهاند. واسطه انتقال اينگونه مطالب از معتزله به اشاعره نيز فخر رازى است.
در اين بخش ابتدا به طرح اشكالات امام معتزليان، يعنى قاضى عبدالجبار معتزلى مىپردازيم و در ادامه ساير مناقشات مطرح شده را بررسى خواهيم كرد.
قاضى عبدالجبار درباره دلالت آيه مباهله مىنويسد:
دليل آخر لهم: وربّما تعلّقوا بآية المباهلة وأنّها لمّا نزلت، جمع النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا وفاطمة والحسن والحسين عليهم السلام وأنّ ذلك يدلّ على أنّه الأفضل، وذلك يقتضى أنّه بالإمامة أحقّ ولابدّ من أن يكون المراد بقوله «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، ولا يجوز أن يجعله من نفسه إلاّ ويتلوه في الفضل.
وهذا مثل الأوّل في أنّه كلام في التفضيل، ونحن نبيّن أنّ الإمامة قد تكون في من ليس بأفضل.
وفي شيوخنا من ذكر عن أصحاب الآثار أنّ عليّا عليه السلام لم يكن في المباهلة.
قال شيخنا أبو هاشم: إنّما خصّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم من يقرب منه في النسب ولم يقصد الإبانة عن الفضل، ودلّ ذلك بأنّه عليه السلام أدخل فيها الحسن والحسين عليهما السلام مع صغرهما لما اختصا به من قرب النسب.
وقوله: «وأنفسنا وأنفسكم» يدلّ على هذا المعنى، لأنّه أراد قرب القرابة، كما يقال في الرجل يقرب من القوم في النسب: «إنّه من أنفسهم».
ولا ينكر أن يدلّ ذلك على لطف محلّه من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وشدّة محبّته له وفضله، وإنّما أنكرنا أن يدلّ ذلك على أنّه الأفضل أو على الإمامة؛(1) دليل ديگر شيعيان: گاهى آنان به آيه مباهله تمسك جسته و چنين استدلال مىكنند كه وقتى آيه نازل شد، پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) را جمع كرد. [شيعه قائل است] اين امر بر فضليت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت دارد و مقتضى اين فضيلت اين است كه ايشان به امامت شايستهتر است. [آنان مىگويند] بدون ترديد مراد از «وأنفسنا وأنفسكم» اميرالمؤمنين على عليه السلام است. جايز نيست پيامبر كسى را نفس خويش قرار دهد مگر آنكه در فضل در رتبه پس از او باشد.
اين استدلال آنان نيز مانند استدلال قبلى است كه بيانگر تفضيل [على بر ديگر صحابه] است و ما تبيين كرديم كه امامت در كسى كه افضل نباشد نيز محقق مىگردد.
در ميان بزرگان ما (اهل سنّت) برخى از نويسندگان بيان كردهاند كه على عليه السلام در مباهله شركت نداشته است.
هم چنين شيخ ما ابوهاشم مىگويد: «همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مباهله را به كسانى كه در نسب به ايشان نزديك بودند مخصوص كرد و مقصود پيامبر از چنين بيان فضيلت آنان نبود. از اينرو پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حسن و حسين عليهما السلام را على رغم خردسال بودن در مباهله داخل كرده است و مخصوص كردن آن [دو بزرگوار] براى مباهله به جهت نزديكى نسب آنان است [نه به جهت فضيلت].
1) . المغني في الإمامة: 20 / 142.
و نيز فراز «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» نيز بر همين مدّعا دلالت دارد، زيرا پيامبر نزديكترين نزديكانش را اراده كرده است، چنان كه درباره مردى كه در نَسَب به قومش نزديك باشد گفته مىشود «او از نفس آنان است».
از طرفى دلالت آن بر جايگاه نزديك او در نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و شدت محبت پيامبر به ايشان و نيز فضل حضرتش انكار نمىشود؛ اما دلالت اين آيه بر افضليت و يا امامت او را انكار مىكنيم.
حاصل تلاش نافرجام قاضى عبدالجبار سه شبهه و اشكال است:
نخست اينكه امامت لزوما به افضل نمىرسد و اين مقام براى غير افضل نيز ثابت و دست يافتنى است.
دوم اينكه بر اساس برخى نقلها، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در مباهله شركت نداشته است.
سوم اينكه فراخواندن اهل بيت عليهم السلام به منظور بيان فضل ايشان نبوده است، بلكه به جهت نزديكى و خويشاوندى آنان بوده است.
بررسى اشكال نخست: اين اشكال در حقيقت به معناى تسليم شدن آنان در برابر استدلال شيعيان به آيه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام است، اما اين سخن وى كه با وجود افضل امامت براى غير افضل نيز دست يافتنى است، توجيهى است غيرقابل قبول، زيرا اين استدلال هرگز در نزد عقلاء پذيرفته نيست و هيچ عاقلى با وجود افضل به امامت مفضول راضى نمىشود. بنابراين روشن است كه اينگونه سخنان صرفا جهت توجيه ماوقع مطرح مىشود و فاقد هر گونه پشتوانه عقلى و
منطقى است. اين سخن به اندازهاى خلاف درك عقلانى است كه حتّى شخص متعصّبى همچون ابن تيميه نيز تقدم افضل بر مفضول را قبول دارد؛(1)اما جاى بسى تعجب است كه برخى معتزليان - كه مدّعى عقل گرايى هستند - گاه در اثر لجاجت و حق ستيزى مطالبى مىگويند كه هر عاقلى را به شگفتى وامىدارد.
درباره اشكال دوم - كه درباره عدم حضور اميرالمؤمنين عليه السلام در مباهله بود - بايد گفت كه اين مطلب نيز دليل ديگرى بر تام بودن استدلال شيعيان است؛ چرا كه در غير اين صورت امثال قاضى عبدالجبار و فخر رازى به چنين ادعاى سست و بىپايهاى متوسل نمىشدند.
على رغم آنكه سنيان از قاضى عبدالجبار با عظمت ياد مىكنند، اما وى غرض ورزى و بى انصافى خود را در اينجا آشكار ساخته و ادعا مىكند شركت اميرالمؤمنين عليه السلام در مباهله بر پايه برخى نقلها مشكوك است! در حالى كه احاديث مربوط به شركت اهل بيت عليهم السلام در مباهله به فراوانى در كتب معتبر اهل سنّت (همچون مسند أحمد، صحيح مسلم و...) روايت شده است، تا آنجا كه حاكم نيشابورى به تواتر اين روايت اذعان و اعتراف دارد.(2)آرى! گاهى مشاهده مىشود كه - چنان كه پيشتر بيان شد - برخى از عالمان سنى در اين روايت تصرف كرده و دست به تحريف آن بردهاند. به عنوان نمونه ابوحيّان اندلسى روايت را از صحيح مسلم نقل كرده است، اما نام اميرالمؤمنين عليه السلام را از آن حذف كرده است؛ گويا كسى به صحيح مسلم دسترسى ندارد تا به خيانت علمى وى واقف
نشده و آگاه نگردد! البته اگر حمل بر صحت كنيم، بايد بگوييم ممكن است اين تحريف از سوى دست اندركاران نشر كتاب تفسير بحر المحيط صورت گرفته باشد، اما انصاف آن است كه در ميان عالمان سنى حق ستيزان و نورگريزانى هستند كه در راستاى مبارزه با حقيقت دست به تحريف واقعيات مىزنند، هر چند اين كار جنايتى بزرگ و قبيح شمرده مىشود، اما تمسّك به اين تحريفات جهت توجيه غصب خلافت، جنايتى عظيمتر و عملى قبيحتر از آنان است.
تحريف داستان مباهله و حديث غدير عملى بس ناجوانمردانه است، اما تمسك امثال فخررازى به اين تحريفات و انكار حضور اميرالمؤمنين عليه السلام در حجّة الوداع و روز غدير بى شرمانهتر و زشتتر است.(1) بنابراين، اين اشكالات قاضى عبدالجبار خود تأييد مدّعاى شيعيان مبنى بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بود و در مقابل اين استدلال مطلبى وجود نداشت جز ادعاهاى مخالف با درك روشن عقل و به دور از انصاف.
اما اشكال سوم وى نيز صرفا ادعايى واهى است. وى مىگويد فراخواندن اهل بيت عليهم السلام براى مباهله به جهت بيان فضل ايشان نبوده است؛ بلكه به جهت خويشاوندى نزديك آنان با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بوده است.
اين مناقشهاى است كه اشاعره نيز بدان تكيه مىكنند كه خود حاكى از آن است كه اشاعره اين مطلب را از معتزليان اخذ كردهاند.
در پاسخ به اين ادعا بايد گفت كه اگر قصد پيامبر صرفا دعوت از خويشاوندان نزديك خود بوده است نه بيان فضل اهل بيت عليهم السلام، به يقين مىبايست
1) . فخر رازى در مناقشه بر دلالت حديث غدير، حضور اميرالمؤمنين عليه السلام را در حجة الوداع انكار مىكند! كه در جايگاه خود به بحث پيرامون آن خواهيم پرداخت.
خويشاوندان نزديك ديگر خود را نيز فرا مىخواند. اگر اميرالمؤمنين عليه السلام پسر عم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است، عباس عموى آن حضرت به ايشان نزديكتر است. اين همان سخنى است كه ابن تيميه، ضمن تذكر به عدم شركت عباس در مباهله و علىرغم خويشاوندى با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، به توجيه آن پرداخته و در بيان علت آن مىگويد:
إنّ العباس لم يكن من السابقين الأوّلين(1) همانا عباس از سبقت گيرندگان نخستين [در اسلام] نيست.
وى در اينجا از سر آگاهى و يا عدم آگاهى به حقيقت اعتراف مىكند. بنابراين روشن است كه گزينش اهل بيت عليهم السلام براى مباهله انگيزهاى فراتر از خويشاوندى داشته است و ادعاى امثال قاضى عبدالجبار بىاساس و واهى است.
در ادامه به سخن ابن تيميه به صورت كامل خواهيم پرداخت تا اولاً روشن شود كه ديگران حرف جديدى و شبههاى ديگر در اين باره ندارند و تابع او هستند، و ثانيا اين توهّم پديد نيايد كه سخنى از كلام وى حذف شده است.
ابن تيميه در منهاج السنّة مىنويسد:
أمّا أخذه عليّا وفاطمة والحسن والحسين في المباهلة، فحديث صحيح، رواه مسلم عن سعد بن أبي وقّاص. قال في حديث طويل: «لمّا نزلت هذه الآية «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عليّا وفاطمة وحسنا وحسينا، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي».
1) . منهاج السنّة: 7 / 90.
ولكن لا دلالة في ذلك على الإمامة ولا على الأفضليّة.
وقوله: قد جعل اللّه نفس رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، والإتّحاد محال، فبقي المساواة له، وله الولاية العامة، فكذا المساوية.
قلنا: لا نسلّم أنّه لم يبق إلاّ المساواة، ولا دليل على ذلك، بل حمله على ذلك ممتنع؛ لأنّ أحدا لا يساوي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، لا عليّا ولا غيره.
وهذا اللفظ في لغة العرب لا يقتضي المساواة. قال تعالى في قصة الإفك: «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا» ولم يوجب ذلك أن يكون المؤمنون والمؤمنات متساوين. وقد قال اللّه تعالى في قصّة بني إسرائيل: «فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ»؛ أي: يقتل بعضكم بعضا، ولم يوجب ذلك أن يكونوا متساوين، ولا أن يكون مَن عبد العجل مساويا لمن لم يعبده.
وكذلك قد قيل في قوله: «وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ أي: لا يقتل بعضكم بعضا، وإنْ كانوا غير متساوين.
وقال تعالى: «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ أي: لا يلمز بعضكم بعضاً، فيطعن عليه ويعيبه، وهذا نهي لجميع المؤمنين أن لا يفعل بعضهم ببعض هذا الطعن والعيب، مع أنّهم غير متساوين، لا في الأحكام، ولا في الفضيلة، ولا الظالم كالمظلوم، ولا الإمام كالمأموم.
ومن هذا الباب قوله تعالى: «ثُمَّ أَنْتُمْ هؤلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ»؛ أي يقتل بعضكم بعضا.
وإذا كان اللفظ: وأنفسنا كأنفسكم، كاللفظ في قوله: «وَلا تَلْمِزُوا
أَنْفُسَكُمْ»، وقوله تعالى: «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا»ونحو ذلك، مع أنّ التساوي هنا ليس بواجب، بل ممتنع فكذلك هناك وأشدّ.
بل هذا اللفظ يدلّ على المجانسة والمشابهة، والتجانس والمشابهة يكون بالإشتراك في بعض الأُمور، كالإشتراك في الإيمان، فالمؤمنون إخوة في الإيمان، وهو المراد بقوله: «لَوْلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا» وقوله: «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ».
وقد يكون الإشتراك في الدين، وإنْ كان فيهم المنافق، كاشتراك المسلمين في الإسلام الظاهر، وإنْ كان مع ذلك الإشتراك في النسب فهو أوكد، وقوم موسى كانوا أنفسنا بهذا الإعتبار.
قوله تعالى: «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»؛ أي: رجالنا ورجالكم؛ أي: الرجال الّذين هم من جنسنا في الدين والنسب، والرجال الّذين هم من جنسكم، أو المراد التجانس في القرابة فقط؛ لأنّه قال: «أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ»، فذكر الأولاد وذكر النساء والرجال، فعُلم أنّه أراد الأقربين إلينا من الذكور والإناث من الأولاد والعصبة؛ ولهذا دعا الحسن والحسين من الأبناء، ودعا فاطمة من النساء، ودعا عليّا من رجاله، ولم يكن عنده أحد أقرب إليه نسبا من هؤلاء، وهم الّذين أدار عليهم الكساء.
والمباهلة إنّما تحصل بالأقربين إليه، وإلاّ فلو باهلهم بالأبعدين في النسب وإن كانوا أفضل عند اللّه، لم يحصل المقصود، فإنّ المراد أنّهم يدعون الأقربين كما يدعو هو الأقرب إليه.
والنفوس تحنوا على أقاربها ما لا تحنوا على غيرهم، وكانوا يعلمون أنّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم، ويعلمون أنّهم إنْ باهلوه، نزلت البهلة عليهم وعلى أقاربهم، واجتمع خوفهم على أنفسهم وعلى أقاربهم، فكان ذلك أبلغ في امتناعهم. وإلاّ فالإنسان قد يختار أن يهلك ويحيا ابنه، والشيخ الكبير قد يختار الموت إذا بقي أقاربه في نعمةٍ ومال، وهذا موجود كثير، فطلب منهم المباهلة بالأبناء والنساء والرجال والأقربين من الجانبين، فلهذا دعا هؤلاء.
وآية المباهلة نزلت سنة عشر، لمّا قدم وفد نجران، ولم يكن النبيّ صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم قد بقي من أعمامه إلاّ العبّاس، والعبّاس لم يكن من السابقين الأوّلين، ولا كان له به اختصاص كعليٍّ.
وأمّا بنو عمّه فلم يكن فيهم مثل عليٍّ، وكان جعفر قد قُتل قبل ذلك، فإنّ المباهلة كانت لمّا قدم وفد نجران سنة تسع أو عشر، وجعفر قُتل بموتة سنة ثمان، فتعيّن عليّ رضي اللّه عنه.
وكونه تعيّن للمباهلة اذ ليس في الأقارب من يقوم مقامه، لا يوجب أن يكون مساويا للنبيّ صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم في شيء من الأشياء، بل ولا أنْ يكون أفضل من سائر الصحابة مطلقا، بل له بالمباهلة نوع فضيلة، وهي مشتركة بينه وبين فاطمة وحسن وحسين، ليست من خصائص الإمامة، فإنّ خصائص الإمامة لا تثبت للنساء، ولا يقتضي أن يكون من باهل به أفضل من جميع الصحابة، كما لم يوجب أن تكون فاطمة وحسن وحسين أفضل من جميع الصحابة.
وأمّا قول الرافضيّ: لو كان غير هؤلاء مساويا لهم أو أفضل منهم في استجابة الدعاء لأمره تعالى بأخذهم معه؛ لأنّه في موضع الحاجة.
فيقال في الجواب: لم يكن المقصود إجابة الدعاء، فإنّ دعاء النبيّ صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم وحده كافٍ، ولو كان المراد بمن يدعوه معه أن يُستجاب دعاؤه لدعا المؤمنين كلّهم ودعا بهم، كما كان يستسقي بهم وكما كان يستفتح بصعاليك المهاجرين، وكان يقول: وهل تُنصرون وتُرزقون إلاّ بضعفائكم بدعائهم وصلاتهم وإخلاصهم! ومن المعلوم أنّ هؤلاء وإن كانوا مجابين، فكثرة الدعاء أبلغ في الإجابة، لكن لم يكن المقصود دعوة من دعاه لإجابة دعائه، بل لأجل المقابلة بين الأهل والأهل! ونحن نعلم بالإضطرار أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم لو دعا أبابكر وعمر وعثمان وطلحة والزبير وابن مسعود وأُبي بن كعب ومعاذ بن جبل وغيرهم للمباهلة، لكانوا من أعظم الناس استجابةً لأمره، وكان دعاء هؤلاء وغيرهم أبلغ في إجابة الدعاء، لكن لم يأمره اللّه سبحانه بأخذهم معه، لأنّ ذلك لا يحصل به المقصود.
فإنّ المقصود أنّ أُولئك يأتون بمن يشفقون عليه طبعا، كأبنائهم ونسائهم ورجالهم الّذين هم أقرب الناس إليهم، فلو دعا النبيّ صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم قوما أجانب لأتى أولئك بأجانب، ولم يكن يشتدّ عليه نزول البهلة بأُولئك الأجانب، كما يشتدّ عليهم نزولها بالأقربين إليهم، فإنّ طبع البشر يخاف على أقربيه ما لا يخاف على الأجانب، فأمر النبيّ صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم أنْ يدعوا قرابته وأن يدعوا أُولئك قرابتهم.
والناس عند المقابلة تقول كلّ طائفة للأُخرى: ارهنوا عندنا أبناءكم ونساءكم، فلو رهنت إحدى الطائفتين أجنبيّا لم يرضَ أُولئك، كما أنّه لو
دعا النبي الأجانب لم يرضَ أُولئك المقابلون له، ولا يلزم أن يكون أهل الرجل أفضل عند اللّه إذا قابل بهم لمن يقابله بأهله.
فقد تبيّن أنّ الآية لا دلالة فيها أصلاً على مطلوب الرافضيّ.
لكنّه - وأمثاله ممّن في قلبه زيغ - كالنصارى الّذين يتعلّقون بالألفاظ المجملة ويدعون النصوص الصريحة ثمّ قدحه في خيار الأُمة بزعمه الكاذب حيث زعم أن المراد بالأنفس المساوون وهو خلاف المستعمل في لغة العرب.
وممّا يبيّن ذلك أنّ قوله: «نِساءَنا» لا يختصّ بفاطمة، بل من دعاه من بناته كانت بمنزلتها في ذلك، لكن لم يكن عنده إذ ذاك إلاّ فاطمة، فإنّ رقيّة وأم كلثوم وزينب كنّ قد توفّين قبل ذلك.
فكذلك «أَنْفُسَنا» ليس مختصّا بعليّ، بل هذه صيغة جمع، كما أنه صيغة جمع، وكذلك «أَبْناءَنا» صيغة جمع، وإنّما دعا حسنا وحسينا لأنّه لم يكن ممن يُنسب إليه بالنبوّة سواهما، فإنّ إبراهيم إنْ كان موجودا إذ ذاك فهو طفل لا يُدعى؛(1) گرفتن [دست] علىّ، فاطمه، حسن و حسين [عليهم السلام] در مباهله حديث صحيحى است كه مسلم آن را از سعد بن ابى وقاص روايت كرده است. او در [ضمن] حديثى طولانى مىگويد: «وقتى آيه: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و عرض كرد: «بارالها، اينان اهل من هستند».
1) . منهاج السنّة: 7 / 87 - 93.
ليكن اين داستان هيچ دلالتى بر امامت و افضليت [اهل بيت] ندارد.
و سخن [سيد كه مىگويد]: «به تحقيق خداوند [اميرالمؤمنين عليه السلام ]را نفس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم قرار داد، در حالى است كه اتحاد محال است؛ پس معناى مساوات براى ايشان باقى مىماند و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ولايت عام دارد. پس مساوى ايشان نيز بايد چنين باشد».
مىگوييم: قبول نداريم كه براى معناى نفس وجهى جز مساوات وجود نداشته باشد، بلكه دليلى بر اين ادعا وجود ندارد و حمل آن بر اين معنا ممتنع است، زيرا احدى با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مساوى نيست، نه على [عليه السلام] و نه غير او.
علاوه بر موارد بالا، اين لفظ در لغت عرب نيز اقتضاى مساوات ندارد. خداى تعالى در داستان اِفك مىفرمايد: «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا وَقالُوا هذا إِفْكٌ مُبينٌ»؛ چرا هنگامى كه آن [تهمت بزرگ] را شنيديد، مردان و زنان مؤمن درباره خود گمان نيك نبردند و نگفتند اين تهمتى آشكار [از سوى منافقان] است؟ در داستان بنواسرائيل نيز مىفرمايد: «فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ»؛ به سوى آفريننده خويش باز گرديد و خودتان را بكشيد و اين در پيشگاه آفريدگارتان براى شما بهتر است. به عبارت ديگر برخى از شما بعضى ديگر را مىكشند و نفس در اين آيه مساوات را ثابت نمىكند و در واقع اينگونه نيست عبادتكننده گوساله، با كسى كه آن را عبادت نكرده مساوى باشد.
همچنين آنجا كه خداوند مىفرمايد: «وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ يعنى بعضى از شما برخى ديگر را نكشيد، هر چند با يكديگر مساوى نيستند.
و خداى تعالى مىفرمايد: «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ يعنى برخى از شما از بعض ديگر بدگويى نكند و بر او طعن نزده و عيب جويى نكند كه اين نهى شامل همه مؤمنان
مىشود كه برخى از ايشان به برخى ديگر طعن نزنند، با اينكه آنها در احكام و فضيلت مساوى نيستند و ظالم همچون مظلوم و إمام همچون مأموم نيست.
و از همين باب است آيه شريفه «ثُمَّ أَنْتُمْ هؤلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ»؛ يعنى بعضى از شما برخى ديگر را مىكشد.
و اگر واژه نفس در آيه «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»، مانند اين واژه در آيه «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ...» و آيه «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا» و آياتى از اين قبيل باشد، در اين آيات تساوى ثابت نمىشود، بلكه بر خلاف آن تساوى ممتنع است. از همين قبيل است «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» در اين آيه، عدم تساوى بيشتر دلالت دارد بر تساوى.
بلكه اين لفظ دلالت مىكند بر مجانست و مشابهت با اشتراك در برخى امور تحقق مىيابد؛ مانند اشتراك در ايمان، چرا كه مؤمنان در ايمان باهم برابرند و مراد از نفس در آيه «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا» و آيه «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ» همين است.
و مشابهت با اشتراك در دين نيز تحقق مىيابد، هر چند كه در بين آنان منافق نيز وجود دارد؛ مانند اشتراك مسلمانان در اسلام ظاهرى و چنانچه افزون بر اينها اشتراك در نسب هم باشد، تأكيد در مشابهت بيشتر مىشود و قوم حضرت موسى به همين اعتبار «أَنْفُسَنا» هستند.
اما در آيه «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا»، «أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»؛ يا منظور مردانى كه در دين و نسب از جنس ما هستند و مردانى كه از جنس شما هستند، و يا مقصود تنها تجانس در قرابت است، چرا كه مىفرمايد: «أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ»؛ از آن پس اولاد، زنان و مردانى را ذكر مىكند
كه از اين مطلب استنباط مىشود كه نزديكان به ما، مردان، زنان، اولاد و بستگان را اراده كرده است و بر همين اساس حسن و حسين عليهما السلام را از فرزندان، فاطمه سلام اللّه عليها را از زنان و على عليه السلام را از مردان فرا خواند و نزد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در نسبت احدى نزديكتر از اين افراد نبود و آنان كسانى هستند كه پيامبر كساء را بر سر آنان قرار داد.
و مباهله، با نزديكانِ پيامبر حاصل مىشود و در صورتى كه با افرادى كه از نظر نسب به ايشان دور هستند مباهله مىكرد، مقصود حاصل نمىشد، هر چند كه آن افراد نزد خداوند افضل مىبودند.
پس منظور فراخواندن نزديكان خود بود، چنانكه پيامبر نزديكترين افراد به خود را فرامىخوانَد.
و نفوس بر نزديكان دلسوزى مىكند به گونهاى كه براى غير دلسوزى نمىكند و نصرانيان مىدانستند كه [حضرت محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم] رسول خداست و مىدانستند كه اگر با او مباهله كنند، لعنت بر خود و نزديكانشان نازل مىشود، از اين رو آنها بر خود و نزديكانشان ترسيدند و اين خوف در امتناع آنها رساتر بود و الاّ انسان حاضر است كه خود را به ورطه هلاكت بيافكند تا فرزندش زنده بماند و از همين دست است كه پيرمردى كهن سال مرگش را اختيار مىكند تا نزديكانش در نعمت و ثروت باقى بمانند كه از اين موارد فراوان اتفاق افتاده است. به همين جهت است كه پيامبر از آنها خواست كه با فرزندان، زنان، مردان و نزديكانشان حاضر شده و مباهله كنند.
آيه مباهله سال دهم نازل شد. هيأت نجران زمانى وارد مدينه شد كه از عموهاى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تنها عباس باقى مانده بود و عباس از پيشى گيرندگان
نخستين نبود و همانند على عليه السلام نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جايگاه و منزلت نداشت.
و امّا در ميان عموزادگان آن حضرت نيز كسى به مانند على عليه السلام وجود نداشت، چرا كه كسانى همچون، جعفر (برادر بزرگوار على بن ابىطالب عليه السلام) پيش از آن شهيد شده بود. مباهله به هنگام ورود هيأت نجران در سال نهم و يا دهم هجرى اتفاق افتاد و اين در حالى است كه شهادت جعفر سال هشتم و در جنگ موته اتفاق افتاده بود. بنابراين فقط على عليه السلام براى مباهله انتخاب شد و انتخاب شدن ايشان براى مباهله بدان جهت بود كه در ميان نزديكان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جايگزينى براى ايشان نبود، از همين روى موجب نمىشود كه او در چيزى با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مساوى باشد. همچنين موجب نمىشود كه او مطلقا از ساير صحابه افضل باشد، بلكه در مباهله براى او نوعى فضيلت بود و آن فضيلت، ميان او، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام مشترك است و [همين نشان گر اين است كه جريان مباهله] از خصائص امامت نمىباشد؛ چرا كه خصائص امامت براى زنان ثابت نمىشود. اينكه شخصى در ميان افراد باشد كه پيامبر به همراه او مباهله كرده مقتضى آن نيست كه آن شخص از همه صحابه با فضليتتر باشد، چنانكه موجب نمىشود كه فاطمه، حسن و حسين علهيم السلام از همه صحابه با فضيلتتر باشند.
و اما اينكه رافضى مىگويد: «اگر كسى غير از ايشان در استجابت دعا برابرى مىكرد و از آنان برتر بود، قطعا خداوند به پيامبر دستور مىداد كه او را با خود همراه كند، زيرا اينجا مكانى است كه به او نياز است».
در پاسخ گفته مىشود: مقصود از همراهى آنان اجابت دعا نبود، زيرا دعاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به تنهايى كافى است و اگر منظور از دعوت ايشان
استجابت دعاى پيامبر بود، در اين صورت بايد همه مؤمنان را فرا مىخواند و با آنان دعا مىكرد، چنانكه به همراه آنان طلب باران مىكرد و با مهاجران تنگ دست و فقير به فتوحات مىپرداخت و مىفرمود: «يارى نمىشويد و يا روزى نمىخوريد مگر به واسطه ضعفاى خود، دعا، نماز و اخلاص آنان!».
و روشن است كه اگر چه دعاى ايشان مستجاب است، اما كثرت دعا براى اجابت رساتر است، ليكن منظور از دعوت كسانى كه پيامبر براى مباهله فرا خواند، اجابت دعاى ايشان نبود، بلكه به جهت مقابله ميان خويشاوندان دو طرف بود.
و ما به ضرورت مىدانيم كه اگر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، اُبَى بن كعب، معاذ بن جبل و ديگران را براى مباهله فرا مىخواند، آنان به جهت استجابت دستور پيامبر بزرگترين مردم بودند و دعاى آنان و غير آنان در اجابت دعا رساتر بود، ليكن خداى سبحان امر به همراهى آنان با پيامبر نكرده است؛ زيرا خواست خداوند با دعوت آنان محقق نمىشد، چرا كه خواست خدا اين بود كه نصرانيان كسانى را بياورند كه به طور طبيعى نسبت به آنها دلسوزترند، مانند فرزندانشان، زنانشان و مردانشان كه نزديكترين افراد به آنها هستند. پس اگر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم افرادى غير از بستگان خود را فرا مىخواند و آنها نيز با همان گروه و غير از بستگان و نزديكان خود مىآمدند، نزول لعنت و عذاب با آن بيگانگان بر آنان سخت نمىشد، چنانكه نزول آن با حضور نزديكان آنها برايشان سخت مىگشت. پس طبع بشر اين گونه است كه بر نزديكان خود بيش از بيگانگان بيم دارد، پس پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم امر شد كه نزديكانش را دعوت كند و آنان نيز نزديكان خود را دعوت كنند.
مردم نيز به هنگام مقابله هر گروهى با گروه ديگر مىگويند كه: فرزندان و زنانتان را نزد ما گرو بگذاريد. پس اگر يكى از دو گروه بيگانهاى را گرو بگذارد، آنان راضى
نمىشوند و چنانكه اگر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بيگانگان را فرا مىخواند، گروه مقابله كننده با ايشان راضى نمىشدند. [همين امر طبيعى است كه] لزوم با فضيلتتر بودن خانواده آن مرد در نزد خداوند آنگاه كه با اهل خود، با گروهى كه با اهلشان آمدهاند مقابله مىكند را مورد ترديد قرار مىدهد.
پس روشن شد كه در آيه اصلاً دلالتى بر سخن رافضى ندارد.
لكن او - و امثال او كه در قلبشان زيع است - به مانند نصرانيان است كه به الفاظ مجمل تمسك مىجويند و نصوص صريح را كنار مىگذارند. سپس قدح او درباره بهترين امت به گمان نادرستش به جهت آن است كه پنداشته مراد از «انفس» تساوى است، در حالى كه اين معنا خلاف استعمال [واژه نفس] در لغت عرب است.
و از آنچه گفتيم روشن مىشود كه «نساءنا» اختصاص به فاطمه [سلام اللّه عليها] ندارد بلكه هر يك از دخترانش را فرا مىخواند در اين مورد در جايگاه او بود لكن در آن هنگام غير از فاطمه [سلام اللّه عليها] دخترى نداشت. زيرا رقيّه، ام كلثوم و زينب پيش از آن رحلت كرده بودند.
پس همين طور «أنفسنا» اختصاص به على عليه السلام ندارد بلكه آن به صيغه جمع است، چنانكه «نساءنا» به صيغه جمع است و همين طور است «ابناءنا» كه آن نيز صيغه جمع است. از اين رو پيامبر حسن و حسين (عليهما السلام) را فرا خواند، چرا كه غير از ايشان كسى نبود كه با پيامبر نسبت فرزندى داشته باشد و هر چند كه ابراهيم در آن زمان موجود بود، اما خردسالى بود كه فراخواندن او ممكن نبود.
آنچه ذكر شد، تمام اشكالهاى ابن تيميه در مسأله مباهله بود. در كلام وى چند نكته در خور توجه است كه پيش از پرداختن به نقد مناقشات وى، آنها را يادآور مىشويم:
نكته يكم: اعتراف به صحت حديث مباهله. ابن تيميه در اين عبارات به صراحت بر صحت حديث تأكيد مىكند و اين موضوع ردّى است بر اهل سنّتى كه در صحت حديث تشكيك كردهاند و از آنجا كه شخص متعصبى هم چون ابن تيميه به صحت حديث اعتراف كرده است، پس صدور آن از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ثابت مىشود.
نكته دوم: اعتراف به اختصاص جريان مباهله به اهل بيت عليهم السلام. اين نكته نيز ردّى بر مخالفان اهل بيت عليهم السلام است كه با تحريف حديث، به حذف نام اميرالمؤمنين عليه السلام يا افزودن نام ديگران اقدام نمودهاند.
نكته سوم: از سويى اعتراف به اينكه اهل بيت عليهم السلام همان كسانى هستند كه پيامبر كساء را بر سر ايشان قرار داد. اين نكته در رد ادعاى كسانى است كه معتقدند غير از اهل بيت عليهم السلام، افراد ديگرى داخل در مصداق اهل بيت هستند. از سويى ديگر اين سخن ابن تيميه نيز بر تناقضگويى وى دلالت دارد؛ زيرا وى در جايى ديگر از منهاج السنّة ادّعا كرده است كه بر اساس سياق آيه تطهير، زنان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز در مصداق اهل بيت داخلند! نكته چهارم: اعتراف به اينكه آيه مباهله نوعى فضيلت براى اميرالمؤمنين عليه السلام محسوب مىشود.
ابن تيميه دلالت حديث مباهله را بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام رد مىكند، اما در كلام وى اضطراب و تهافت وجود دارد. نخستين اشكال وى آن است كه احدى با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مساوى نيست.
در پاسخ بايد گفت كه اين سخن اشكالى علمى به حساب نمىآيد و صرفا جنبه جدلى دارد، زيرا منظور از مساوات اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مقايسه آن دو بزرگوار با يكديگر نيست، بلكه صرفا بيان اشتراك ايشان در همه كمالات جز نبوت است. همه قبول دارند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم برترين آفريده خداوند است و از نظر رتبه و مقام احدى با ايشان برابر نيست؛ اما سخن در رتبه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است.
براساس روايت امام صادق عليه السلام، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ يكى از عالمان يهودى كه درباره نبى بودن حضرتش سؤال كرده بود فرمودند:
ويلك، انّما انا عبد من عبيد محمّد صلّى اللّه عليه وآله؛(1) واى بر تو! من بندهاى از بندگان محمّد هستم.
برپايه اين حديث،اميرالمؤمنين عليهالسلام خود راتابع رسول خدا صلّىاللّه عليهوآلهوسلّم معرفى مىكند و مسلّم است كه در رتبه ايشان قرار ندارد؛ امّا اين بدان معنا نيست كه وجود كمالات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در اميرالمؤمنين عليه السلام ممتنع باشد؛ بلكه بر اساس ادلّه فراوان، اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در تمام كمالات جز نبوت مساوى هستند. برخى از اين دلايل را ذيل عنوان «نتيجه استدلال به آيه مباهله و قول و فعل پيامبر» بيان كرديم و در اينجا ضمن يادآورى برخى از آنها، ادله ديگرى نيز ارائه مىكنيم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم درباره اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:
عليّ مني وأنا من عليّ وهو وليّكم بعدي؛(2) على از من است و من از اويم، و او پس از من صاحب اختيار شماست.
و در داستان سوره توبه فرمودند:
لا يؤدّي عنّي إلاّ أنا أو رجل منّي؛(1) رسالت مرا ادا نمىكند جز خودم يا مردى از خودم.
و يا اينكه پيامبر به هيأت ثقيف فرمودند:
لَتُسلمنّ أو لأبعثن رجلاً منّي - أو قال: مثل نفسي - فليضربّن أعناقكم، وليسبينّ ذراريكم، وليأخذنّ أموالكم. قال عمر: فواللّه ما اشتهيّت الإمارة إلاّ يومئذٍ فجعلت أنصب صدري له رجاء أن يقول: هذا، فالتفت إلى عليّ رضي اللّه عنه فأخذ بيده، ثمّ قال: «هو هذا، هو هذا»؛(2) يا تسليم شويد و يا اينكه مردى از خود - يا فرمود: مثل خودم - مىفرستم كه گردنتان را مىزند و فرزندانتان را اسير مىكند و اموالتان را مىگيرد. عمر گفت: من هرگز آرزوى فرماندهى نداشتم جز آن روز، از اين رو سينه خود را سپر كردم به اميد اينكه پيامبر مرا انتخاب كند. آن گاه پيامبر به سوى على عليه السلام توجّه كرد و دست ايشان را گرفت و فرمود: «منظورم اين است، منظورم اين است».
رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در جاى ديگرى، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در جايگاه خويش قرار داد، آن گاه كه فرمود:
إنّ منكم رجلاً من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلتُ على تنزيله، فاستشرف لها القوم وفيهم أبوبكر وعمر. قال أبوبكر: أنا هو؟
1) . السنن الكبرى (نسائى): 5/129/ ح8462 و 318 ح8458؛ خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام (نسائى): 90 با اندكى اختلاف؛ شرح نهج البلاغة: 17/ 195؛ شواهد التنزيل: 1 / 308/ح 315، 315/ ح 325 و 317 / ح 327 و منابع ديگر.
2) . أنساب الأشراف: 2 / 123 - 124 / ش 85 ؛ الإستيعاب: 3 / 1110؛ المصنف صنعانى: 11 / 226 / ش 20389؛ المناقب (خوارزمي): 136 / ش 153؛ السيرة الحلبية: 2 / 734 و منابع ديگر.
قال: «لا» قال عمر: أنا هو؟ قال: «لا». ثمّ قال: «ولكن خاصف النعل «وكان أعطى عليّا نعله يخصفها؛(1) همانا در ميان شما كسى است كه براساس تاويل قرآن مىجنگد، چنان كه من بر تنزيل آن جنگيدم. آنگاه ابوبكر، عمر و غير آن دو سرهاى خود را به طمع برافراشته بودند و هر يك مىگفتند: آن كس منم؟ پيامبر فرمود: «خير»، سپس فرمود: «آن شخص وصله كننده كفش است». [اين سخن پيامبر در حالى بود كه] پيامبر كفشش را به على داده بود و ايشان آن را وصله مىزد.
پس مساوى بودن اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در كمالات موضوعى است كه آيات قرآن و روايات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بر آن دلالت دارند. پس اگر خدا و رسولش چنين مىگويند، آيا وظيفه ما غير از اطاعت و پيروى است؟ اشكال دوم ابن تيميه آن است كه وى ادعا مىكند براساس لغت عرب، واژه «نفس» بر مساوات دلالت ندارد و مراد از آن در آيه كسى است كه به واسطه خويشاوندى با پيامبر ارتباط دارد. وى براى اثبات ادعاى خود به چند آيه از قرآن استناد مىكند. اما بايد از وى پرسيد آياتى كه در آن آيات، «نفس» و «اقرباء» در مقابل هم به كار رفتهاند را چگونه معنا مىكند. مثلاً خداى تعالى مىفرمايد:
«قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْليكُمْ نارًا»؛(2) خود و خويشانتان را از آتش نگاه داريد.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
«إِنَّ الْخاسِرينَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَأَهْليهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ»؛(1) [زيانكاران] كسانى هستند كه خودشان و اهلشان زيان ببينند.
در اين دو آيه، «نفس» در مقابل «أهل» به كار رفته است، پس نمىتوان گفت مراد از «نفس» خانواده و خويشاوندان نزديك فرد است. البته «نفس» در اين آيات به معناى حقيقى آن استعمال شده است، اما در آيه مباهله بر وجه مجاز درباره كسى به كار رفته كه به منزله خود پيامبر است و گفتيم در مجاز، أقرب المجازات مقدم است و آن مساوات مىباشد، در نتيجه على عليه السلام نفس پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است و در كمالات با ايشان مساوى است.
اشكال سوم آن بود كه وى پس از انكار استعانت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از اهل بيت عليهم السلام براى دعا، مىگويد: «دعوت از اهل بيت عليهم السلام صرفا به جهت قرابت آنها با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بوده است». وى مدّعى است كه استعانت براى دعا معنا ندارد، زيرا دعاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به تنهايى كفايت مىكند. اما اين ادعاى وى اجتهاد در مقابل نص است؛ زيرا براساس روايات، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از اهل بيت درخواست كردند كه به هنگام دعاى حضرتش ايشان آمين بگويند، از همين رو اسقف نجران نيز اين حقيقت را درك كرد و به همين جهت گفت: «من چهرههايى را مىبينم كه اگر خداوند بخواهد كوهى را از جا بركَنَد، آن را به واسطه ايشان برمىكند».
اشكال چهارم آن بود كه دعوت پيامبر از اهل بيت عليهم السلام به منظور اجابت دعاى آن حضرت نبود، بلكه به جهت مقابله ميان اهل پيامبر با نصرانيان
1) . سوره زمر: آيه 15؛ سوره شورى: آيه 45.
بود و مقصود از اين كار آن بود كه نصرانيان با كسانى بيايند كه نسبت به آنها دلسوزند.
اما - چنان كه دهلوى مىگويد - اين سخن كلام ناصبيان است و اهل سنت هرگز چنين ادعايى ندارند،(1)افزون بر آن ابن تيميه نيز در اينجا دچار تناقض گويى شده است و كلام او اضطراب دارد، زيرا اگر به كار بردن تعبير «نفس» صرفا به جهت قرابت بود، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نزديكان زيادى - اعم از مرد و زن - داشت كه در رأس آنها مىتوان از عباس و فرزندان او نام برد. همچنين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىبايست عدهاى از بنوهاشم را فرا مىخواند. اين موضوع باعث شده تا ابن تيميه كلام خود را نقض و اعتراف كند كه افراد دعوت شده نسبت به ديگران مزيّت و خصوصيّت ويژهاى داشتهاند و دعوت اهل بيت عليهم السلام صرفا به جهت قرابت ايشان نبوده است. همان طور كه اشاره شد، وى درباره عدم دعوت از عباس مىگويد:
والعباس لم يكن من السابقين الأوّلين ولا كان له به اختصاص كعليّ. وأمّا بنو عمّه فلم يكن فيهم مثل عليّ؛ و عباس از پيشى گيرندگان نخستين [به اسلام] نبود و مانند على عليه السلام نزد پيامبر خصوصيت نداشت. اما در ميان عموزادگان پيامبر نيز كسى مانند على نبود.
چنان كه مىبينيم، ابن تيميه در اين مقام مجبور شده است به برترى ديگرى غير از خويشاوندى اميرالمؤمنين عليه السلام اذعان و اعتراف كند و اين نقض كلام خود اوست كه مىگويد دعوت از اهل بيت عليهم السلام صرفا به جهت مقابله اهل بيت با اهل نجران بوده است. وى در جاى ديگر مىگويد:
1) . تحفه اثناعشريه: 206 - 207.
فتعيّن عليّ رضي اللّه عنه. وكونه تعيّن للمباهلة، إذ ليس في الأقارب من يقوم مقامه؛ پس على [عليه السلام] براى مباهله متعيّن شد و متعيّن شدن ايشان براى مباهله، بدان جهت بود كه در ميان نزديكان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كسى كه چنان مقامى داشته باشد وجود نداشت.
و بالاخره وى به ناچار تصريح مىكند كه:
بل له بالمباهلة نوع فضيلة؛ بلكه مباهله براى وى نوعى فضيلت برترى بود.
اگر چنين است، پس لزوما در مباهله بايد شخص مباهله كننده داراى مقامى باشد كه به واسطه آن از ديگران ممتاز گردد و آن را بر ديگران مقدم سازد كه اين مقام براى اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت شد، به جهت آنكه خداوند به رسولش دستور داد از او به عنوان نفسش تعبير كند و مقصود ما از استدلال به آيه مباهله نيز همين بود. پس با اثبات فضيلت براى اميرالمؤمنين عليه السلام، مقصود ما حاصل مىگردد.
افزون بر آن، شركت اهل بيت عليهم السلام در مباهله بدون ترديد شاهدى است بر صدق نبوت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، چنان كه خداى تعالى در چند آيه از قرآن كريم به اين حقيقت اشاره كرده است. از جمله مىفرمايد:
«أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ»؛(1) آيا كسى كه از جانب پروردگار دليل روشنى دارد و گواهى از او به دنبال آن است [دروغ مىگويد؟].
1) . سوره هود: آيه 17.
و يا مىفرمايد:
«وَيَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهيدًا بَيْني وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»؛(1) و كافران مىگويند تو فرستاده خدا نيستى. بگو كافى است كه خدا و كسى كه علم كتاب نزد اوست، ميان من و شما گواه باشد.
بنابراين روشن است كه اهل بيت عليهم السلام و به ويژه اميرالمؤمنين عليه السلام شاهدى بر صدق ادعاى رسالت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و اثبات كننده نبوت آن حضرت است، تا كور شود هر آنكه نتواند ديد.
و بالاخره آخرين اشكال وى آن است كه شركت در مباهله اختصاص به اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد و حضرت صديقه طاهره، امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام نيز با ايشان در اين فضيلت مشتركند. اين اشكال در بحث آيه تطهير نيز مطرح شد و در پاسخ گفتيم كه اين مشاركت هرگز به استدلال ما لطمه نمىزند و ابن تيميه يا از اين موضوع غافل است و يا تغافل مىكند.
شكى نيست كه شركت در مباهله از خصائص اهل بيت عليهم السلام است و شيعه هرگز آن را از خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام نمىشمارد؛ اما محل نزاع ما خلافت بلافصل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است و امر دائر ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و ابوبكر است و اگر ثابت شود كه اميرالمؤمنين عليه السلام افضل از ابوبكر است، استدلال ما تمام خواهد بود. مسلما شركت اميرالمؤمنين عليه السلام در مباهله يكى از شواهد افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر ساير صحابه است. افزون بر آنكه مشاركت حضرت صدّيقه طاهره و حسنين عليهم السلام استدلال شيعه را تقويت
1) . سوره رعد: آيه 43.
مىكند؛ زيرا مباهله يكى از دلايل قطعى أفضليت دخت نبى اكرم و حسنين عليهم السلام از ساير صحابه - به جز اميرالمؤمنين عليه السلام - است. بنابراين براساس آيه مباهله و گفتار و رفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، به روشنى امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام اثبات مىشود.
ابوحيّان در تفسير بحر المحيط در ذيل آيه مباهله مىنويسد:
«نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ».
أي: يدع كلّ منّي ومنكم أبناءه ونساءه ونفسه إلى المباهلة. وظاهر هذا أنّ الدعاء والمباهلة بين المخاطب ب- :قل وبين من حاجّه. وفُسّر على هذا الوجه: الأبناء بالحسن والحسين، وبنسائه: فاطمة، والأنفس: بعليّ. قال الشعبي: ويدلّ على أنّ ذلك مختصّ بالنبيّ صلّى اللّه عليه وآله مع من حاجّه. ما ثبت في صحيح مسلم من حديث سعد بن أبي وقّاص، قال: «لمّا نزلت هذه الآية «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ» دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فاطمة وحسنا وحسينا، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي» ».
وقال قوم: المباهلة كانت عليه وعلى المسلمين، بدليل ظاهر قوله «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ»على الجمع، ولمّا دعاهم دعا بأهله الّذين في حوزته، ولو عزم نصارى نجران على المباهلة وجاؤا لها لأمر النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم المسلمين أن يخرجوا بأهاليهم لمباهلته.
وقيل: المراد بأنفسنا الإخوان. قاله ابن قتيبة.
قال تعالى: «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ أي: إخوانكم.
وقيل: أهل دينه. قاله أبو سليمان الدمشقي.
وقيل: الأزواج.
وقيل: أراد القرابة القريبة. ذكرهما علي بن أحمد النيسابوري.
... قال أبوبكر الرازي: وفي الآية دليل على أنّ الحسن والحسين إبنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم.
وقال أبو أحمد بن علان: كانا إذ ذاك مكلَّفين؛ لأنّ المباهلة عنده لا تصحّ إلاّ من مكلّف.
وقد طوّل المفسّرون بما رووا في قصّة المباهلة، ومضمونها: أنّه دعاهم إلى المباهلة وخرج بالحسن والحسين وفاطمة وعليّ إلى الميعاد، وأنّهم كفّوا عن ذلك ورضوا بالإقامة على دينهم، وأنْ يؤدّوا الجزية، وأخبرهم أحبارهم أنّهم إن باهلوا، عُذّبوا وأخبر هو صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أنّهم أنْ باهلوا عُذّبوا، وفي ترك النصارى الملاعنة لعلمهم بنبوّته شاهد عظيم على صحّة نبوّته؛(1) «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»؛ يعنى هر يك از ما و شما فرزندان، زنان و جانهايتان را براى مباهله فرا خواند. ظاهر آيه آن است كه دعا و مباهله ميان كسى كه با «قل» مورد خطاب قرار گرفته و كسى كه با او مجادله كرده است خواهد بود و بر اين وجه آيه چنين تفسير مىشود كه مراد از «ابناء» حسن و حسين عليهما السلام، مراد از «نساء» فاطمه عليها السلام، و مراد از «انفس» على عليه السلام است. شيعه چنين مىگويد و حديث سعد بن ابى وقاص كه در صحيح مسلم آمده بر همين مطلب دلالت دارد كه مباهله به پيامبر و كسى كه با او مجادله پرداخته اختصاص دارد. سعد گويد: «وقتى آيه «تعالوا ندع أبناءنا وأبناءكم» نازل شد، رسول
1) . تفسير البحر المحيط: 2 / 502 - 503.
خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را خواند و عرضه داشت: «بارالها، اينان اهل من هستند»».
گروهى گفتهاند: مباهله براى پيامبر و براى مسلمانان بود به دليل ظاهر آيه «ندع ابناءنا وأبناءكم» كه به صيغه جمع آمده است، و چون پيامبر مسلمانان را فراخواند، [از ميان آنان] خانواده خود را كه تحت سرپرستى او بودند را نيز فرا خواند و اگر نصاراى نجران تصميم به مباهله مىگرفتند و براى اين كار مىآمدند، بدون ترديد پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به مسلمانان نيز دستور مىداد كه با خانواده خويش جهت مباهله خارج شوند.
و گفته شده مراد از «انفسنا» برادران است. اين گفته ابن قتيبه در ذيل آيه شريفه «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ يعنى برادرانتان است.
و همچنين گفته شده است كه [أنفسنا] پيروان دين پيامبر هستند. اين سخن ابوسليمان دمشقى است.
و گفته شده [أنفسنا] همسران هستند.
و گفته شده: از «أنفسنا»، خويشاوندان نزديك را اراده كرده است. اين دو قول اخير را على بن احمد نيشابورى گفته است.
... ابوبكر رازى نيز گويد: و در آيه دليل است بر اينكه حسن و حسين دو فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هستند.
ابواحمد بن علان گويد: آن دو [يعنى امام حسن و امام حسين عليهما السلام] در آن هنگام مكلّف بودند، زيرا از نظر او مباهله صحيح نيست مگر از مكلّف.
مطالب مفسران به خاطر رواياتى كه در قصه مباهله نقل كردهاند بسيار طولانى است و مضمون آنها اين است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نصرانيان را به مباهله
خواند و خود به همراه حسن، حسين، فاطمه و على عليهم السلام: محل قرار رفت و نصرانيان از مباهله خوددارى كردند و به پايدارى بر دين خود در ازاى پرداخت جزيه راضى شدند و عالمان آنها به ايشان خبر داده بودند كه اگر مباهله كنند، عذاب مىشوند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز اجبار كرده بود كه اگر مباهله كنند، عذاب خواهند شد و در ترك مباهله از سوى نصارا به جهت علم آنان به نبوت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شاهدى عظيم بر صحت نبوت آن حضرت وجود دارد.
بر اساس قول ابوحيّان اندلسى، شعبى «أنفسنا» را در آيه مباهله به اميرالمؤمنين عليه السلام تفسير كرده است، و شعبى نزد سنيان از عالمان بزرگ به شمار مىرود. ابوحيّان معتقد است حديثى كه در صحيح مسلم از سعد بن ابى وقاص نقل شده نيز بر همين امر دلالت دارد و تأكيدى است بر صحت تفسير شعبى. و حال آن كه در كتاب ابوحيّان، روايت مسلم از سعيد تحريف شده و نام اميرالمؤمنين عليه السلام در آن حذف شده است. بنابراين از اينكه وى حديث سعد را تأكيدى بر صحت تفسير شعبى دانسته مىتوان استفاده كرد كه احتمالاً تحريف در كتاب وى از سوى ناشران آن صورت گرفته است و خود او نام اميرالمؤمنين عليه السلام را حذف نكرده است. واللّه اعلم.
و شايد ذكر تفسير شعبى در ابتدا و مستند كردن آن به حديث سعد بدان جهت است كه اين قول با رأى خود او موافق است. به عبارت ديگر از نظر ابوحيّان نيز مراد از «انفسنا» در آيه مبارك مباهله، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است. با اين حال وى تصوّرات نفسانى و القائات شيطانى را نيز در كتاب خود منعكس كرده و اقوال پوچ و بى اساسى را در برابر قول نخست مطرح ساخته و با استناد به همين اقوال، وجود اجماع بر اينكه مراد از «أنفسنا» اميرالمؤمنين عليه السلام است را منتفى
دانسته است. اما روشن است كه اين گفته، هرگز ياراى مقابله با احاديث متواتر را ندارد. يكى از سخنانى كه ابوحيّان مطرح كرده آن است كه اگر نصارا براى مباهله حاضر مىشدند، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دستور مىفرمود كه همه مسلمانان با خانواده خود براى مباهله بيايند. اما واقعا قائل اين سخن، براى ادعاى خود چه دليلى ارائه كرده است و كلام خود را به چه دليل علمى مستند كرده است؟! همچنين كسانى كه ادعا كردهاند مراد از «انفسنا» برادران يا همسران هستند، چه دليلى بر ادعاى خود دارند؟ اگر هر ادعاى بى اساسى بتواند اجماع مفسّران را منتفى سازد، در اين صورت آيا مىتوان در مسألهاى به اجماع رسيد؟! و آيا يك مسلمان بى طرف و منصف در برابر احاديث صحيح نبوى، اقوال پوچى را مىتواند به عنوان تفسير كتاب خدا مطرح كند؟! نكته ديگرى كه در عبارت ابوحيّان در خور توجّه است كلام ابواحمد بن علان است. به اعتقاد او يكى از شرايط شركت شخص در مباهله رسيدن به سن تكليف است و به مقتضاى اين كبرا بايد بگوئيم كه حسن و حسين عليهما السلام در آن هنگام مكلّف بودهاند.
روشن است كه در تكليف شرايط سنى و علائم بلوغ مطرح است و حسنين عليهما السلام در آن زمان خردسال بودهاند و هيچ يك از اين شرايط را نداشتند تا بتوان آنها را مكلّف دانست، از اين رو تكليف در مباهله شرط نيست. امّا ممكن است عصمت شرط باشد و مسلما حسنين عليهما السلام معصوماند، امّا تعصّب ابواحمد بن علان مانع از آن است كه وى به عصمت حسنين عليهما السلام اعتراف كند. از اين رو بحث تكليف را مطرح كرده و على رغم خردسالى حسنين عليهما السلام با استناد به شرط مكلّف بودن براى شركت در مباهله مىگويد:
كانا إذ ذاك مكلّفين؛ آن دو بزرگوار در زمان مباهله مكلّف بودهاند.
البته اين سخن صحيح نيست و او بايد مىگفت:
كانا إذ ذاك معصومَين؛ آن دو بزرگوار به هنگام مباهله معصوم بودند.
در شرح مواقف آمده است:
لهم - أي للشيعة ومن وافقهم فيه، أي في بيان أفضلية عليّ - مسلكان:
الأوّل ما يدلّ عليه، أي على كونه أفضل إجمالا وهو وجوه:
الأوّل: آية المباهلة وهى قوله تعالى: «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ». وجه الإحتجاج: أنّ قوله تعالى:
«أَنْفُسَنا» لم يرد به نفس النبي؛ لأنّ الإنسان لا يدعو نفسه، بل المراد به عليّ، دلّت عليه الأخبار الصحيحة والروايات الثابتة عند أهل النقل أنه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دعا عليّا إلى ذلك المقام، وليس نفس عليّ نفس محمّد حقيقة، فالمراد المساواة في الفضل والكمال، فترك العمل به في فضيلة النبوّة وبقي حجّة في الباقي، فيساوي النبيّ في كلّ فضيلة سوى النبوة، فيكون فضلٌ من الأمة.
وقد يمنع أن المراد بأنفسنا عليّ وحده، بل جميع قراباته وخدمه النازلون عرفا منزلة نفسه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم داخلون فيه، تدلّ عليه صيغة الجمع؛(1)
1) . المواقف: 3 / 631 - 632؛ شرح المواقف: 8 / 367.
دو راه شيعه و موافقانشان در بيان افضليت على عليه السلام:
طريق يكم: آنچه به صورت اجمالى بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت مىكند آن به چند وجه است:
وجه نخست آيه مباهله است كه خداى تعالى مىفرمايد: «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ». كيفيت احتجاج به آيه بدين صورت است كه مراد خداوند در فقره «انفسنا» پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيست، زيرا انسان خويشتن را دعوت نمىكند، بلكه مراد از آن على عليه السلام است و اخبار صحيح و روايات قطعى نزد محدّثان بر اين امر دلالت دارد و [براساس آنها ]پيامبر، على را به عنوان آن مقام فرا خواند در حالى كه نفس على در حقيقت نفس محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيست. پس مراد مساوات در فضل و كمال است و در فضيلت نبوت عمل به آن را ترك كرده و در باقى كمالات حجت باقى مىماند. پس على عليه السلام در همه فضايل غير از نبوت با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مساوى است، در نتيجه او از همه امت با فضيلتتر است.
[در جواب مىگوييم] نمىتواند مراد از «أنفسنا» تنها على باشد، بلكه همه اقرباء و خدمتگزاران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - كه عرفاً به منزله نفس پيامبر تلقى مىشوند - در اين عنوان داخلند و صيغه جمع در آيه بر اين امر دلالت دارد.
بنابراين ايجى و جرجانى معترفند اخبار و رواياتى كه دلالت دارند بر اين كه مراد از «أنفسنا» حضرت على عليه السلام است صحيح و از نظر محدّثان قطعى الصدورند، با اين حال تعصب آنها مانع از پذيرش حق است و آنان به جاى پذيرش واقعيت، با تمسك به دلايل واهى اختصاص اين فضيلت را به اميرالمؤمنين عليه السلام نفى مىكنند.
دليل آنها بر اينكه واژه «انفسنا» اختصاص اميرالمؤمنين ندارد، صرفا به جهت به كار رفتن صيغه جمع در آيه است. اما براساس روايات صحيح و روشن، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با عمل خويش آيه را اينچنين تفسير كردهاند كه مراد خداوند از «انفسنا» در آيه تنها اميرالمؤمنين عليه السلام است، در نتيجه هيچ استدلالى نمىتواند در مقابل تفسير پيامبر ايستادگى كند. علاوه بر آن شواهد قرآنى فراوان وجود دارد كه در آيهاى صيغه جمع به كار رفته است، اما مراد خداوند فردى واحد است. در اينجا نيز هر چند صيغه جمع به كار رفته است، اما بر اساس تفسير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مراد فردى واحد است. پس اگر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فقط اهل بيت عليهم السلام را با خود همراه كند، احدى حتى عباس عموى خود را براى مباهله با خود بيرون نبرد، چگونه مىتوان ادعا كرد كه مراد از «انفسنا» همه خويشاوندان و خدمتگزاران پيامبر هستند؟ نكته ديگرى كه از اين عبارت استفاده مىشود آن است كه ايجى و جرجانى مدّعى هستند مراد از «انفسنا» خويشاوندان و خدمتگزاران پيامبر هستند، ولى مدّعى نيستند كه شيخين نيز در اين فضيلت شركت دارند. پس حتى اگر بپذيريم همه أقرباء و خدمتگزاران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مصداق «انفسنا» هستند، باز هم افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام از شيخين مسلّم و ثابت است، زيرا كه نزاع بر سر خلافت بلافصل پيامبر است به اين كه خليفه پس از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم ميان ابوبكر است يا اميرالمؤمنين عليه السلام؟ و اگر ثابت شود كه اميرالمؤمنين عليه السلام افضل از ابوبكر است، استدلال شيعه تمام خواهد بود و فرقى نمىكند كه همه خويشاوندان و خدمتگزاران مصداق «انفسنا» باشند، يا تنها اميرالمؤمنين عليه السلام مراد خداوند باشد. در هر صورت شيخين از اين فضيلت محرومند!
ابن روزبهان خُنجى در اين باره مىنويسد:
كان عادة أرباب المباهلة أن يجمعوا أهل بيتهم وقراباتهم ليشمل البهلة سائر أصحابهم، فجمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم أولاده ونسائه، والمراد بالأنفس ههنا الرجال، كأنّه أمر بأن يجمع نسائه وأولاده و رجال أهل بيته، فكان النساء فاطمة والأولاد: الحسن والحسين، والرجال رسول اللّه صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم وعلي، وأما دعوى المساواة التي ذكرها فهي باطلة قطعا، وبطلانها من ضروريات الدين؛ لأنّ غير النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم من الأمّة لا يساوي النبي أصلاً، ومن ادّعى هذا فهو خارج عن الدّين، وكيف يمكن المساواة؟ والنبيّ صلّى اللّه عليه [وآله ]وسلّم نبيّ مرسل خاتم الأنبياء وأفضل أولي العزم، وهذه الصفات كلّها مفقودة في علّي [عليه السلام]. نعم لأميرالمؤمنين عليّ عليه السلام في هذه الآية فضيلة عظيمة وهي مسلّمة، ولكن لا تصير دالّة على النصّ بإمامته؛(1) عادت مباهله كنندگان بر اين بود كه اهل خانواده و خويشاوندانشان را جمع مىكردند تا لعنت شامل همه همراهان بشود، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اولاد و زنانش را جمع كرد و مراد از «انفس» در اينجا نيز مردان هستند، گويا امر شده بود كه زنان، اولاد و مردانِ خانوادهاش را جمع كند از اين رو زنان [خانوادهاش ]منظور فاطمه بود و اولادش حسن و حسين و مردان، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و على [عليه السلام] بودند.
اما ادعاى مساوات كه بيان كردهاند قطعا باطل است و بطلانّ آن از ضروريات دين
1) . دلائل الصدق: 4 / 401.
است، زيرا به هيچ وجه غير از پيامبر امت صلى اللّه عليه وآله، كسى نمىتواند با او مساوى باشد و كسى كه چنين ادعايى كند از دين خارج است. چگونه مساوات ممكن باشد در حالى كه پيامبر اكرم، پيامبر آخرين پيامبر مُرسل و برترين انبياء اولوالعزم است و هيچ كدام از اين صفات در على (عليه السلام) يافت نمىشود! بله، در اين آيه براى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) فضيلت بزرگى وجود دارد و اين امر مسلم است، ليكن وجود اين فضيلت دلالت بر وجود نص بر امامت ايشان دلالت نمىكند.
ابن روزبهان با انكار فضيلت شركت در مباهله، وارد بحث مىشود و از ابتدا ادعا مىكند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بر اساس عادت مباهله كنندگان اهل بيت خويش را براى مباهله برده است.
پيش از اين بيان شد كه نويسنده تحفه إثنا عشريه چنين ادعايى را ادعاى ناصبيان مىداند و معتقد است سنيان چنين ادعايى ندارند. همچنين بيان شد كه بنابر آنچه كه ابن تيميه و ابن روزبهان ادعا مىكنند، پيامبر براساس عادت مباهله كنندگان مىبايست خويشاوندان خود را براى مباهله همراه خود ببرد، پس چرا عباس و فرزندانش را دعوت نكرد و همراه خود نبرد؟ ابن تيميه خود اين پرسش را مطرح ساخته و در پاسخ گفته است كه علت عدم دعوت از عباس آن بود كه وى از «سابقين اوّلين» نبوده است. اما اگر واقعا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براساس عادت خانواده خود را براى مباهله دعوت كرده است، پس «سابقين اوّلين» بودن يا نبودن چه نقش و تأثيرى در دعوت پيامبر مىتواند داشته باشد؟! افزون بر آنكه عملكرد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در برابر امر خداوند به روشنى نشان مىدهد كه آن حضرت براساس عادت مباهله كنندگان خانواده خويش را فرانخوانده است، بلكه در دعوت ايشان خصوصيتى وجود داشته و دعوت شدگان نزد خداى تعالى
داراى ارج و منزلتى بودهاند - چنان كه ابن تيميه در تناقضى آشكار مجبور شده به اين حقيقت اعتراف كند - .
در حالى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با عمل خود آيه مباهله را تفسير كرده است، ابن روزبهان در مقابل اين نصّ، اجتهاد مىكند و مىنويسد: گويا به پيامبر امر شده بود كه اولاد، زنان و مردان خانوادهاش را جمع كند و آن حضرت از ميان فرزندان، زنان و مردان اين چهار نفر را انتخاب كرد! اما روشن است كه عمل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براساس دستور خداوند انجام گرفته است و مراد خداوند در آيه دقيقا حضرت اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين عليهم السلام بوده است. اما اگر بپذيريم كه دستور خداوند كلّى بوده است، در عمل مىبينيم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اين بزرگواران را گزينش كرده است و همين واقعيت، به روشنى بر افضليت ايشان از ساير مسلمانان دلالت دارد - چنان كه ابن روزبهان نيز به اين امر اذعان دارد - و چون افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر ساير صحابه با استناد به آيه مباهله و عملكرد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ثابت است، از اين رو استدلال شيعه تمام است و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام اثبات مىگردد.
اشكال ديگرى كه ابن روزبهان مطرح كرده همان اشكالى است كه در عبارات ابن تيميه نيز مطرح شده بود. اشكالى مبنى بر اينكه چون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خاتم پيامبران و افضل اولوالعزم است، احدى در ميان امت ايشان نمىتواند داراى مقام نبوت گردد. پس هيچ كس با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مساوى نيست و ادعاى مساوات غير نبى با نبى انكار ضرورى دين بوده و موجب خروج از دين مىگردد.
پاسخ اين اشكال نيز پيشتر بيان شد و گفتيم كه مسلما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اشرف مخلوقات است و مساوات در كمالات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در رتبه بعد از ايشان قرار مىدهد. افزون بر آنكه شيعيان هرگز درباره اميرالمؤمنين عليه السلام ادعاى نبوت نكردهاند، بلكه همواره بر مساوات آن حضرت با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در همه كمالات جز نبوت و رسالت - همان طور كه از روايات فراوان از جمله «حديث منزلت» استفاده مىشود - تأكيد داشتهاند و هر نسبتى بر خلاف اين به شيعيان، به يقين دروغ و شيطنتآميز است.
و بالاخره اينكه ابن روزبهان ضمن اعتراف به فضيلت شركت در مباهله، همانند ابن تيميه دلالت اين فضيلت را بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام انكار مىكند. اما پيش از اين ثابت شد كه آيه مباهله و گفتار و رفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پيرامون آن به روشنى بر مساوات اميرالمؤمنين عليه السلام و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - در همه كمالات جز نبوت - دلالت دارد و اگر از اين امر تنزّل كنيم، حداقل بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير مسلمانان دلالت مىكند و همين امر براى اثبات خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام كفايت مىكند؛ زيرا نزاع بر سر خلافت ابوبكر و اميرالمؤمنين عليه السلام است و چون بر اساس آيه مباهله فضيلتى براى اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت مىشود كه ابوبكر از آن محروم است، پس ايشان خليفه بلافصل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خواهد بود.
مولوى عبدالعزيز دهلوى در تحفه اثنا عشريه مىنويسد:
ومنها آية المباهله: و طريق تمسك شيعه به اين آيه اين است كه چون «نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» الى آخرها نازل شد، آن حضرت
صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم از خانه برآمد و على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام را همراه گرفت پس معلوم شد كه مراد از ابناءنا حسن و حسيناند و مراد از انفسنا حضرت امير و چون حضرت امير نفس رسول شد و ظاهر است كه معناى حقيقى نفس بودن در اينجا محال است، پس مراد مساوى خواهد بود و هر كه مساوى پيغمبر زمان باشد بالضرور افضل و أولى بتصرف باشد از غير خود لانّ المساوى للأفضل الأولى بالتصرف أفضل و أولى بالتصرف فيكون إماما، اذ لا معنا للإمام إلاّ الأفضل الأولى بالتصرف... و اين تقرير منتظم اكثر علماء شيعه را در اين آيه بهم نرسيده و اين حق اين رساله است بر ذمه ايشان كه اكثر دلايل غير منتظمه ايشان را به ترتيب أنيق و تقرير رشيق تهذيب و تصوير داده و اگر كسى را در صدق اين مقال ترددى باشد، در كتب ايشان نظر كند كه چه قدر كلام را منتشر ساختهاند و به مطلب نرسانيده و اين آيه در اصل از دلايل اهل سنت است كه در مقابله نواصب بدان تمسك جستهاند و وجه تمسك ايشان پُر ظاهر است كه حضرت امير و اين بزرگان را همراه بردن و تخصيص فرمودن وجهى و مرجحى مىخواهد و آن از دو چيز بيرون نيست: يا براى آن بود كه اين بزرگواران را نهايت عزيز مىدانست و چون اينها را در مقام مباهله كه در آن بحسب ظاهر خطر هلاك هم بود حاضر سازد مخالفين را جد تمام و اعتماد و وثوق قوى بر صدق نبوت خود و حقيقت خلقت حضرت عيسى كه از آن خبر مىداد از آن حضرت صلّى اللّه عليه [وآله ]وسلّم يقين شود، زيرا كه هيچ عاقلى تا جازم نباشد بصدق دعوى خود، خود را وأعزّه خود را در معرض هلاك و استيصال نمىاندازد و بر آنها قسم نمىخورد و همين وجه است مختار اكثر اهل سنت و شيعه چنانچه ملاّعبداللّه نيز در اظهار الحقّ همين وجه را پسنديده و ترجيح داده. پس در اين آيه عزيز بودن اين اشخاص نزد پيغمبر ثابت شد و چون پيغمبران از محبت و
بغض نفسانى معصوماند، اين عزت ايشان لابد بحسب دين و تقوا و صلاح خواهد بود. پس اين معانى براى اين اشخاص ثابت شد و چون مذهب نواصب خلاف آن است در مقابله آنها مفيد افتاد، يا براى آن بود كه اين حضرات نيز در دعاى بد كه بر كفار نجران منظور بود شريك شوند و آن جناب را به تأمين خود امداد نمايند كه زودتر دعاى آن جناب به آمين گفتن ايشان مستجاب شود، چنانچه اكثر شيعه گفتهاند و ملا عبداللّه هم ذكر نموده و بر اين تقدير نيز علوّ مرتبه ايشان در دين و استجابت دعاى ايشان عنداللّه ثابت شد، و اين هم در مقابله نواصب مفيد است و آن چه نواصب در هر دو تقدير قدح كردهاند كه همراه بردن آن جناب اين اشخاص را نه بنابر وجه اول بود و نه به جهت ثانى، بلكه از راه الزام خصم بود «بما هو مسلّم الثبوت عنده» و نزد مخالفان كه كفار بودند مسلم بود كه در وقت قسم، اولاد و داماد را تا حاضر نكنند و بر هلاك آنها قسم نخورند، آن قسم معتبر نمىشود. آن جناب نيز به طريق الزام همين عمل فرمود و ظاهر است كه اقارب و اولاد هر چون كه باشند به اعتقاد مردم عزيزتر مىباشند، از غير اقارب و اولاد گو نزد اين شخص عزّت نداشته باشند. دليل بر اين وجه آن كه اگر اين قسم مباهله كردن و قسم بر اولاد خوردن نزد آن جناب هم مسلم مىبود، در شريعت نيز وارد مىشد حال آن كه در شريعت ممنوع است كه اولاد را حاضر سازند و قسم بر آنها بخورند. پس معلوم شد كه اين همه براى اسكات خصم بود و على هذا القياس.
وجه ثانى نيز درست نمىشود؛ زيرا كه هلاك وفد نجران چندان اهم المهمّات نبود. از آن بالاتر و سختتر بر آن جناب حوادث ديگر رسيده و مشقتها رو داده هيچ گاه از اين اشخاص در دعا مدد نخواسته و متفق عليه است كه دعاء پيغمبر در مقابله با كفار و معارضه آنها البته مستجاب مىباشد و الا تكذيب پيغمبر لازم آيد و نقض غرض
بعثت متحقق شود و پيغمبر را در استجابت اين دعا چه قسم تردد لاحق مىتواند شد كه استعانت به آمين گفتن ديگران نمايد، پس باطل و فاسد است و به فضل اللّه تعالى. كلام ايشان را اهل سنت قلع و قمع واجبى نمودهاند، چون در اين رساله مقام آن بحث نيست به خوف اطاله متعرض آن نشده. بالجمله اين آيه در اصل دليل اين مدّعاست كه شيعه از راه غلو اين آيه را در مقابله اهل سنت آوردهاند.
بيت:
كس نياموخت علم تير از من كه مرا عاقبت نشانه نكرد و در اين تمسّك بوجوه بسيار خلل راه يافته: اول آن كه لا نسلّم كه مراد از انفسنا حضرت امير است، بل نفس نفيس پيغمبر است و آن چه علماء ايشان در ابطال اين احتمال گفتهاند كه «الشخص لا يدعو نفسه» كلامى است شبيه به كلام حجامى كه از ديهى آمده بود. عالمى از وى پرسيد: اى فلانى، در آن ده جواز رانى هم مىكنند و جوازها هم مىگردد؟ گفت: اى آخون. سخن فهيمده گو جواز را نمىرانند و جواز نمىگردد نرگاو را مىرانند و نر گاو مىگردد در عرف قديم و جديد شايع و ذائع است «دعته نفسه الى كذا و دعوت نفسى الى كذا فطوعت له نفسه قتل اخيه وامرت نفسى وشاورت نفسى»... الى غير ذلك من الاستعمالات الصحيحه الواقعه فى كلام البلغاء.
پس حاصل معنا «ندع انفسنا، نحضر انفسنا» شد و نيز از جانب پيغمبر اگر حضرت امير را مصداق انفسنا قرار داديم، از جانب كفار در انفسكم كدام كس را مصداق انفس كفار قرار خواهيم داد؟ حالا آن كه در صيغه ندع آنها هم شركت دارند «اذ لا معنا لدعوة النبي صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم إياهم وابناءهم»... بعد قوله «تعالوا». پس معلوم شد كه حضرت امير در ابناؤنا داخل است، چنانچه حسنين نيز حقيقة در ابنا نيستند و حُكما داخل ابنا شدند «ولانّ العرف يعد الختن ابنا من غير ريبة فى ذلك» و نيز نفس
به معنا قريب و هم نسب و هم دين و هم ملت آمده است قوله تعالى «يخرجون أنفسهم من ديارهم»(1)، أى اهل دينهم «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»(2)، «فلَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا».(3) پس حضرت امير را چون اتصال نسبت و قرابت و مصاهرت و اتحاد دين وملّت و كثرت معاشرة و الفت بحدى بود كه «عليّ منّي وأنا من علي» در حق او ارشاد شد، اگر به نفس تعبير فرمايند چه بعيد است «فلا يلزم المساواة كما لا يلزم في الآيات المذكورة» دوم آن كه اگر مساوى در جميع صفات مراد است، لازم آيد كه حضرت امير در نبوت و رسالت و خاتميت و بعثت الى كافّه الخلق و اختصاص به زيادت نكاح فوق الأربع و درجه رفيعه روز قيامت و شفاعت كبرى و مقام محمود نزول وحى و ديگر احكام خاصه پيغمبر شريك پيغمبر باشد و هو باطل بالاجماع و اگر مساوى در بعض مراد است فائده نمىكند، زيرا كه مساوى در بعض اوصاف با افضل و اولى بالتصرف، أفضل و اولى به تصرّف نمىباشد و هو ظاهر جدا، و نيز اگر آيت دليل امامت باشد، لازم آيد امامت امير در حين حيات پيغمبر صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم وهو باطل بالاتفاق و اگر تقييد كنند به وقتى دون وقتى «مع انه لا دليل عليه فى اللفظ» مقيد مدّعا نخواهد بود، زيرا كه اهل سنت نيز امامت امير را در وقتى از اوقات ثابت مىكنند.(4)
دهلوى ابتدا استدلال شيعه را تقرير مىكند و مدّعى مىشود كه در كلام بسيارى از شيعيان، وجه استدلال آنها به اين روشنى بيان نشده است، و حال آنكه با مراجعه به كتب كلامى شيعه و بيان استدلال توسط عالمان شيعى از شيخ مفيد، سيد مرتضى و علامه حلّى تا به امروز، دروغ بودن ادعاى دهلوى روشن مىشود و معلوم مىگردد كه وى عبارت را عينا از كتب شيعه گرفته و آن را به خود نسبت مىدهد! وى همچنين ادعا مىكند كه تمسّك به آيه مباهله يكى از دلايل اهل سنت در برابر نواصب است. از نظر او ناصبيان منكر فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام هستند، اما سنيان در برابر آنها به دفاع از مقام اهل بيت عليهم السلام مىپردازند و از آن جمله با استناد به آيه مباهله، براى اميرالمؤمنين عليه السلام فضيلتى اثبات مىكنند! دهلوى مىگويد به همراه بردن اهل بيت عليهم السلام توسط پيامبر و تخصيص دعوت به ايشان مرجّح مىخواهد و آن از دو حال خارج نيست: يا اينكه اهل بيت علهيم السلام نزد پيامبر عزيز بودند و پيامبر به جهت اعتماد بر صدق نبوت خود آنها را با خود همراه كرده است؛ و يا اينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اهل بيت عليهم السلام را جهت استعانت براى دعا عليه اهل نجران فرا خوانده است. وى مىگويد: «مختار اكثر اهل سنت و برخى از شيعيان وجه نخست است و اكثر شيعيان به وجه دوم استدلال مىكنند». سپس دهلوى شيطنت كرده و اشكال نواصب را به تفصيل مطرح ساخته، اما از پاسخ آن طفره مىرود. البته آنچه راوى به نواصب نسبت مىدهد در كلام ابن تيميه و ابن روزبهان آمده است و ما پاسخ آن را بيان كرديم.
دهلوى پس از اين مقدمه، وارد بحث شده و مناقشات خود را بر استدلال شيعيان آغاز مىكند و مىگويد: «اين آيه در اصل دليل اين مدّعا - يعنى اثبات فضيلت براى اميرالمؤمنين عليه السلام - است و شيعه از راه غلو اين آيت را در مقابله اهل سنت آوردهاند و در اين تمسك به وجوه بسيار خلل يافته. اول آنكه: لا نسلّم كه مراد از انفسنا امير است، بل نفس نفيس پيغمبر است».
اين سخن وى در صورتى است كه براساس احاديث قطعى نزد فريقين، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عملاً اميرالمؤمنين عليه السلام را مصداق «انفسنا» تفسير فرمودهاند و عدم پذيرش اينكه مراد از «انفسنا» اميرالمؤمنين عليه السلام است، در حقيقت ردّ احاديثى است كه در صحيح مسلم، مسند أحمد و ساير كتب معتبر سنيان آمده است. همچنين مستلزم تكذيب راويان و حديث نگارانى است كه اين احاديث را روايت كرده و يا در كتب خود نوشتهاند.
وى در برابر استدلال شيعيان به اينكه دعوت شخص از خويشتن معنا ندارد و داعى كسى است كه ديگرى را دعوت كند، به استعمالات واژه نفس در كلام عرب استدلال مىكند و با استناد به آن مىگويد كه استعمال نفس به معناى خود شخص شايع است، پس در آيه نيز «ندع انفسنا» به معناى «نحضر انفسنا» است. اما در مثالهايى كه وى به عنوان استعمال شايع نفس درباره خويشتن مطرح مىكند نيز معانى مجازى مورد نظر است، نه معناى حقيقى. افزون بر آنكه به اذعان بسيارى از عالمان سنى، دعوت كننده كسى است كه ديگرى را فرا خواند و دعوت خويشتن اساسا بىمعناست.
اشكال ديگر دهلوى آن است كه دستور به فراخواندن «أنفس» شامل هيأت نجرانى نيز مىشود و اگر بگوييم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حضرت
اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان نفس خويش دعوت كرد، در آن سو مراد از نفس نجرانيان چه كسى است؟ و چون نصرانيان كسى را به عنوان «نفس» براى مباهله با خود نياوردند، معلوم مىشود مراد از «نفس» شخص معينى نيست.
اما اين اشكال به قدرى سست و بىاساس است كه نيازى به پاسخ ندارد. در تاريخ مسلم است كه هيأت نجرانى حاضر به مباهله نشدند. بنابراين نه فرزندانشان را آوردند و نه زنانشان را و حتى اگر مراد از «انفس» خودشان باشند، باز هم اشكال باقى خواهد بود، چرا كه خود آنان نيز در مباهله شركت نكردند. پس عدم شركت كسى به عنوان «نفس» به جهت انصراف آنها از مباهله بود و به اين بهانه نمىتوان منكر اين واقعيت شد كه مراد خداوند از «نفس پيامبر» در آيه مباهله حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است.
همين طور نمىتوان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را مصداق «ابناءنا» در آيه دانست؛ زيرا اين نيز ادعايى بدون دليل است و اگر دهلوى به بهانه اين كه كسى با عنوان «نفس» از هيأت نجران در مباهله شركت نكرد، از اين رو «نفس پيامبر» بودن اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار مىكند، درباره مدّعاى او نيز به دليل عدم شركت كسانى به عنوان فرزندان نصرانيان در مباهله، نمىتوان مصداقى براى فرزندان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يافت و حال آنكه بسيارى از عالمان بزرگ سنى معترفند كه مراد خداوند از «أبناءنا» حسنين عليهما السلام، و مراد از «أنفسنا» حضرت اميرالمؤمين عليه السلام است و با اين حساب خود دهلوى نيز در زمره ناصبيانى قرار مىگيرد كه مدّعى مخالفت اهل سنت با آنان است.
در خور توجه است كه تلاش دهلوى براى نفى دلالت آيه بر «نفس پيامبر» بودن اميرالمؤمنين عليه السلام - على رغم وجود نصوص فراوان در اين باره - به جهت
آن است كه وى مىداند «نفس پيامبر» بودن اميرالمؤمنين عليه السلام بر مساوات آن حضرت با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دلالت دارد؛ چرا كه داخل كردن اميرالمؤمنين عليه السلام در مصداق «ابناءنا» نيز بر أفضليت ايشان دلالت مىكند. اما دهلوى در صدد نفى افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام نيست، بلكه وى هدف ديگرى دنبال مىكند كه آن نفى مساوات اميرالمومنين عليه السلام با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است كه البته تلاش وى به فرجام نرسيده است.
دهلوى همانند ابن تيميه با استناد به برخى آيات، مصاديقى براى «نفس» در استعمال قرآنى بيان مىكند تا دلالت اين تعبير را بر مساوات نفى كند؛ اما وى - چنان كه در پاسخ به مناقشات ابن تيميه بيان شد - استشهاد به اين آيات را براى نفى مساوات اميرالمؤمنين عليه السلام با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىداند و معتقد است كه تعبير به «نفس» نيز به جهت اين الفت است و بر مساوات دلالت ندارد. اما روشن است كه اين حديث شريف و احاديث ديگرى كه پيشتر مطرح ساختيم، قرينهاى هستند بر اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام در همه كمالات جز نبوت با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مساوى است و همه آن قرائن، دلالت آيه مباهله بر مساوات را تأييد مىكنند.
دهلوى تلاش مذبوحانه خود را براى نفى دلالت آيه بر مساوات اميرالمؤمنين عليه السلام و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ادامه داده و اين اشكال را مطرح مىكند كه پذيرش اين مساوات مستلزم رسالت و خاتميت اميرالمؤمنين عليه السلام است. اما چنان كه گفتيم آيه بر مساوات اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در همه كمالات جز نبوت دلالت دارد و بيانگر آن است كه تمام كمالات موجود در پيامبر اكرم صلّىاللّه عليهوآله وسلّم در شخص اميرالمؤمنين عليه السلام نيز حاصل است جز نبوت.
چنان كه در حديثى اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
وجعت وجعا، فأتيت النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فأقامني في مكانه، وقام يصلّي، وألقى عليّ طرف ثوبه، ثمّ قال: «قد برئت يابن أبي طالب لا بأس عليك. ما سألتُ اللّه شيئا إلاّ سألتُ لك مثله، ولا سألت اللّه عزّوجلّ شيئا إلاّ أعطانيه، غير إنّه قيل لي: «لا نبيّ بعدك»؛(1) درد سختى مرا گرفته بود، پس نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمدم. ايشان مرا در جايگاه خود قرار داد و آنگاه ايستاد و نماز گزارد، و گوشهاى از لباس خود را بر من انداخت، آنگاه فرمود: «اى پسر ابوطالب، تو شفا يافتى و هيچ نگرانى بر تو نيست. از خدا چيزى نخواستم مگر آن كه مثل آن را براى تو خواستم، و از خدا نخواستم مگر آنكه او به من عطا فرمود، غير از آنكه به من گفته شد: «او بعد از تو پيامبر نيست».
اى على، من از خدا چيزى براى خودم نخواستم مگر آن كه همانند آن را براى تو درخواست كردهام، و از خدا چيزى درخواست نكردهام مگر آنكه آن را به من عطا فرموده جز اينكه به من فرمود: «همانا پس از تو پيامبرى نخواهد بود».
بنابراين آيه مباهله و احاديث شريف نبوى به روشنى بر مساوات اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در همه كمالات - جز نبوت - دلالت دارند و همين امر اثبات كننده وجوب اطاعت مطلق و امامت اميرالمومنين عليه السلام است؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اولويت در تصرف داشته و داراى حق امر و نهى بودند و اين كمال براى كسى كه با آن حضرت مساوى باشد نيز ثابت است.
1) . مجمع الزوائد: 9 / 110؛ أمالي محاملى: 203 - 204 / ح 185؛ المعجم الأوسط: 8 / 47؛ نظم درر السمطين:119؛ كنزالعمال: 11/626/ح33048و13/170/ح36513؛ المناقبخوارزمي: 110/117؛ تاريخ مدينة دمشق: 42/310 - 311؛ جامع الأحاديث: 15/190/ ش 15288 و 32/153/ش 34966.
دهلوى با توجه به اين حقيقت، به عنوان آخرين اشكال مىگويد: «اگر آيه دليل بر امامت باشد،لازم مىآيد اميرالمؤمنين عليهالسلام در حيات رسول خدا صلّىاللّه عليه وآله وسلّم امام باشد و اين به اتفاق باطل است».
در پاسخ مىگوييم كه اولاً بحث ما بر سر جانشينى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است، و ثانيا هيچ اشكالى ندارد كه اميرالمومنين عليه السلام در عصر حيات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مقام آمريت و اولويت در تصرف داشته باشد؛ زيرا چنانكه آمريت و حق تصرف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در طول سلطنت الاهى و حاكميت على الإطلاق خداوند است، رسول او نيز مأذون به آمريت است و پيامبر هرگز بر خلاف امر خداوند دستورى نمىدهد. همين گونه است ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام كه ولايت ايشان نيز به تبع پيامبر در طول ولايت خدا و رسول است و اميرالمؤمنين هرگز بدون اذن پروردگار و بر خلاف دستور خدا و رسولش امر نمىكند تا اين اشكال پديد آيد كه افزون بر آنكه اولويت در تصرف امرى است و اعمال و انجام آن امرى ديگر. به عبارت ديگر اميرالمؤمنين در حيات رسول خدا داراى مقام امامت و آمريت است، امّا داشتن اين مقام بدان معنا نيست كه آن حضرت با حضور پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اعمال ولايت كند. پس اثبات ولايت براى اميرالمؤمنين عليه السلام در حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كاملاً صحيح است و هرگز دليلى بر بطلان آن وجود ندارد و معلوم نيست ادعاى دهلوى مبنى بر بطلان اجماع علماء بر عدم وجود دو ولى در يك زمان، بر چه اساسى بنا شده است؟
آلوسى نيز بدون هيچ زياده و نقصانى كلام دهلوى را در ذيل اين آيه تكرار كرده است كه به دليل بررسى و ردّ كامل مناقشات دهلوى، از پرداختن به كلام آلوسى خوددارى مىكنيم.
شيخ محمّد عبده نيز در تفسير المنار به بررسى اين آيه پرداخته است. وى مىنويسد:
الروايات متّفقة على أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم اختار للمباهلة عليّا وفاطمة وولديها، ويحملون كلمة «وَنِساءَنا» على فاطمة، وكلمة «وَأَنْفُسَنا»على عليّ فقط.
ومصادر هذه الروايات الشيعة، ومقصدهم منها معروف، وقد اجتهدوا في ترويجها ما استطاعوا حتّى راجت على كثيرٍ من أهل السّنة، ولكن واضعيها لم يحسنوا تطبيقها على الآية، فإنّ كلمة «وَنِساءَنا» لا يقولها العربي ويريد بها بنته، لا سيّما إذا كان له أزواج، ولا يفهم هذا من لغتهم، وأبعد من ذلك أنْ يراد ب-«أَنْفُسَنا» عليّ - عليه الرضوان - .
ثمّ إنّ وفد نجران الّذين قالوا: إنّ الآية نزلت فيهم، لم يكن معهم نساؤهم وأولادهم؛(1) روايات متفّقند بر اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على، فاطمه و دو فرزندش را براى مباهله برگزيد و كلمه «نساءنا» را بر فاطمه و كلمه «أنفسنا» را تنها بر على عليه السلام حمل مىكنند.
صدور اين گونه روايات از سوى شيعه است و هدف آنان از صدور اين روايات نيز معلوم است. شيعيان تا آنجا كه توانستهاند در ترويج اين احاديث كوشيدهاند به طورى كه اين احاديث در ميان اهل سنّت نيز رواج يافته است؛ ليكن سازندگان اين احاديث به خوبى آن را بر آيه تطبيق ندادهاند؛ زيرا عرب هرگز از گفتن كلمه «زنانمان» دختر را
1) . تفسير المنار: 3 / 265.
اراده نمىكند، به ويژه در صورتى كه مرد زنهايى نيز داشته باشد. از لغت عرب نيز چنين مطلبى فهميده نمىشود و بعيدتر از آن اراده شدن على عليه السلام از كلمه «أنفسنا» است.
به علاوه هيأت نجران - كه مىگويند آيه درباره آنها نازل شده - زنان و اولاد خود را به همراه نداشتهاند.
شيخ محمّد عبده در ابتدا اقرار مىكند كه همه روايات متفقند بر اين كه در مباهله غير از اهل بيت عليهم السلام احدى شركت نداشته است و براساس اين روايات مراد از «انفسنا» فقط اميرالمؤمنين عليه السلام است، اما وى به جاى پذيرش حقيقت، از اساس صحت اين احاديث را منكر شده و ادعا مىكند مصادر اين احاديث شيعيان و منابع آنان است! اين سخن وى از چند جهت مخدوش است:
نخست: در ابتداى اين بحث راويان احاديث مباهله از طبقه صحابه و تابعين تا قرون متأخر معرفى شدند. با مراجعه به آن بحث روشن مىشود كه نه در طبقه صحابه، نه در طبقه تابعين و نه در ساير عصرها مصادر اين روايات شيعيان نيستند. همچنين احمد و مسلم كه اين حديث را در مسند و صحيح آوردهاند، نه خود شيعه هستند و نه راويان و رجال مذكور در كتب آنها شيعه هستند؛ بلكه برعكس راويان اين احاديث نوعا از دشمنان و مخالفان اميرالمؤمنين عليه السلام هستند. علاوه بر آنكه چنين ادعايى اساسا به معناى بى اعتبارى و عدم حجيت كتابهايى، همچون مسند أحمد، صحيح مسلم و... است و از آنجا كه اين شبهه، شبهه محصوره است؛ در نتيجه تمام صحاح ششگانه از اعتبار ساقط مىشوند و اگر چنين باشد، نعم المطلوب.
ما نيز تأكيد داريم كه در صحاح شش گانه و ساير منابع و مصادر اهل سنّت احاديث دروغ و جعلى فراوان است. براى ادعاى خويش شواهدى نيز ارائه كرديم و اعتراف «عبده» به اين حقيقت را مىتوان به عنوان شاهدى ديگرى تلقى كرد، امّا اين سخن نزد اهل سنّت پذيرفته نيست و صحت كتابهاى ششگانه - به ويژه صحيح مسلم و بخارى - نزد آنان مشهور و معروف و بلكه مُجمعٌ عليه است.
به همين جهت اهل سنّت از احاديث ابوهريره دفاع مىكنند، در حالى كه دروغ بودن بسيارى از احاديث او به ادلّه قوى و محكم ثابت شده است. مرحوم شرف الدين عاملى درباره ابوهريره كتابى نوشته و در آن با استناد به مبانى اهل سنّت، دروغگويى ابوهريره را ثابت كرده است، اما على رغم آن، اهل تسنّن به مجعول بودن روايات ابوهريره اعتراف نمىكنند، زيرا كه پذيرش آن به معناى بى اعتبار دانستن كتب صحاح و منابع معتبر آنان است، چرا كه ابوهريره چند ماهى بيشتر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را درك نكرده است، با اين حال احاديث وى از مجموع احاديث ابوبكر، عمر، عثمان و ديگر صحابه بسيار بيشتر است! على رغم تأمل برانگيز بودن اين امر، سنيان حاضر به پذيرش واقعيت نيستند تا مبادا اشكالى متوجه كتب صحاح آنان گردد. سخن شيخ محمّد عبده به سادگى تمام تلاش سنيان بر حفظ اعتبار صحاح را بىاثر مىكند؛ زيرا بر اساس ادعاى وى، از جعلى بودن بخشى از روايات صحاح، علم اجمالى پديد مىآيد و همين علم اجمالى براى بىاعتبار شدن احاديث كتب صحاح كافى است. پس كلام عبده تأييد و تأكيدى است بر مدّعاى ما، اما آيا ساير عالمان سنى به اين امر ملتزم هستند؟! دوم: چنان كه در مباحث مقدماتى به تفصيل بيان شد، اصطلاح «شيعى» و «رافضى» در ميان سنيان دايره وسيعى دارد و منظور آنان از شيعه هميشه شيعيان
دوازده امامى نيست، بلكه آنها مخالفان عثمان را - هر چند دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام باشد - شيعى مىدانند! آنان پيروان مكتب خلفا را به جرم اينكه در آثار خويش حقايقى از زندگى شيخين را مطرح ساختهاند به تشيع متّهم مىكنند و بلكه مخالفان معاويه و بنواميه را شيعى و يا حتى رافضى خواندهاند. در احوالات حاكم نيشابورى تعابيرى همچون «شيعى» و يا «رافضى» به كار بردهاند. اين عنوان نه به خاطر آن است كه وى محبّ اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است؛ خير! او از پيروان مكتب خلفا است، اما به جهت مخالفت وى با معاويه و بنواميه، او را به تشيع و رافضى بودن متهم كردهاند. وى مخالف معاويه بوده است. وقتى به اصرار از وى درخواست كردند كه حديثى در فضيلت معاويه جعل كند، نپذيرفت و در پاسخ گفت: «از دلم نمىآيد» كه آن را به «لا يجىء من قلبي» ترجمه كردهاند. وى در راه مخالفت با معاويه حتى مورد ضرب و شتم نيز قرار گرفت و به همين جرم شيعى و رافضى خوانده شد. اما وى نه تنها محب اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعه اثناعشرى نيست، بلكه در آثار خويش به نفع شيخين احاديثى نقل كرده است كه قطعا كذب است، ولى حاكم بَر صحت آن اصرار دارد.
از اين نمونهها در تاريخ فراوان است و برخى از آن را در مباحث مقدماتى (جلد نخست) مطرح كردهايم. حاصل آنكه اصطلاح «شيعى» و «رافضى» منحصر به مواليان اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعيان اماميه نيست و دايره وسيعى دارد.
با اين مقدمه، از «عبده» بايد پرسيد: آنگاه كه وى مدّعى است احاديث مباهله ساخته و پرداخته شيعيان است، منظور وى از شيعه كدام گروه است؟ اگر مراد وى از شيعه، مخالفان عثمان، معاويه و امثال آنان باشد، اين اشكال درون فرقهاى است و به شيعيان اماميه ارتباطى ندارد و از اين جهت اشكالى بر ما وارد
نيست، بلكه همچنان اشكال بىاعتبار بودن تمام مصادر معتبر سنيان همچنان به قوّت خود باقى است.
سوم: بر اساس مبانى رجالى اهل تسنّن نيز كلام «عبده» مخدوش است؛ چرا كه پيش از اين ثابت شد كه از نظر عالمان رجالىِ اهل تسنّن، تشيع به وثاقت لطمه نمىزند، همان طور كه ابن حجر عسقلانى در مقدمه فتح البارى تصريح مىكند كه: «انّ التشيع لا يضرّ بالوثاقة».
چهارم: اساسىترين اشكال به اين كلام عبده آن است كه سخن وى صرفا يك ادعاى بدون دليل است و بايد از او پرسيد كه بر چه اساسى و دليلى چنين ادعايى كرده است. آيا به راستى مىتوان هر سخن بى ضابطه و بدون دليلى را به عنوان تفسير قرآن ارائه كرد؟ آيا مىتوان احاديثى را كه در نزد بسيارى از حديثشناسان ثابت و مسلّم است، به صرف يك ادعاى بى دليل ردّ كرد؟ آيا مىتوان اين احاديث را - كه امثال حاكم نيشابورى متواتر مىدانند - بدون دليل از اعتبار انداخت؟ پنجم: اشكال ديگر عبده متوجّه محتواى احاديث است. وى مىگويد عرب از گفتن كلمه «زنانمان» هرگز دختر خويش را اراده نكرده است. اما اين سخن نيز پايه علمى ندارد؛ زيرا كه اولاً استعمال واژه «نساء» درباره «بنت» از نظر عرف عرب هيچ اشكالى ندارد و در بسيارى از بلاد عرب نيز استعمال مىشود. ثانيا با تكيه بر عرف عرب نمىتوان احاديثى را كه برخى آنها را متواتر دانستهاند ردّ كرد و با استناد به آن به تفسير قرآن پرداخت.
ششم: و اما آخرين اشكال عبده بيان ديگرى از همان اشكال دهلوى است. وى مىگويد: «اينكه در احاديث و اخبار گفته شده است كه آيه مباهله درباره نصرانيان نجران است صحيح به نظر نمىرسد، زيرا هيأت نجرانى، زنان و فرزندان خود را به همراه نداشتهاند!».
اولاً عبده بايد پاسخ دهد كه اگر آيه درباره نصرانيان نيست، پس خداوند در اين آيه به چه كسانى نظر دارد؟ و ثانيا پيش از اين نيز گفتيم كه خداوند سبحان در آيه مباهله، به رسولش دستور مىدهد كه به نجرانيان بگو اگر حقيقت را نمىپذيرند، زنان، فرزندان و جانهايتان را فرا خوانيد تا مباهله كنيم. به عبارت ديگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم موظف بودند تا با نجرانيان قرار مباهله بگذارند؛ نه اينكه به هنگام نزول آيه بلافاصله به مباهله با آنان مبادرت ورزند، و چنانچه نصارا قرار مباهله را مىپذيرفتند، بايد زنان و فرزندان خود را حاضر مىكردند، اما مسلّم است كه آنان اين قرار را نپذيرفتند و حاضر به مباهله نشدند. پس اين اشكال كه هيأت نجرانى زنان و فرزندان خود را به همراه نداشتند ناشى از عدم دقت و توجّه عبده است.
پيشتر اشاره شد كه فخررازى دلالت آيه بر افضليت اميرالمومنين عليه السلام از صحابه رسول اللّه را پذيرفته و در آن خدشه نمىكند؛ اما وى اشكال را متوجه شيخ «محمود بن حسن حمصى رازى» - از علماء شيعه در رى - مىكند، چرا كه مرحوم حمصى با استناد به آيه مبارك مباهله، افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر تمام انبياء على نبينا وآله وعليهم السلام، جز خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه وآله را ثابت مىكند.
از همين رو ضمن نقل كامل عبارت فخر رازى، به بررسى كلام وى مىپردازيم. او در تفسير خود، پس از بيان اجمالى داستان مباهله و اشاره به دلالت آيه بر اينكه حسنين عليهما السلام فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هستند، مىنويسد:
كان في الريّ رجل يقال له: محمود بن الحسن الحمصي، وكان معلّم الإثنى عشرية وكان يزعم أنّ عليّا رضي اللّه عنه أفضل من جميع الأنبياء سوى محمّد عليه السلام. قال: والذي يدلّ عليه قوله تعالى: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» وليس المراد بقوله «وَأَنْفُسَنا» نفس محمّد صلّى اللّه عليه [وآله ]وسلّم؛ لأنّ الإنسان لا يدعو نفسه، بل المراد به غيره، وأجمعوا على أنّ ذلك الغير كان عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه، فدلّت الآية على أنّ نفس عليّ هي نفس محمّد، ولا يمكن أن يكون المراد منه أنّ هذه النفس هي عين تلك النفس، فالمراد أنّ هذه النفس مثل تلك النفس، وذلك يقتضي
الإستواء في جميع الوجوه، ترك العمل بهذا العموم في حقّ النبوّة وفي حقّ الفضل، لقيام الدلائل على أنّ محمّدا عليه السلام كان نبيّا وما كان عليّ كذلك، ولانعقاد الإجماع على أنّ محمّدا عليه السلام كان أفضل من عليٍّ، فيبقى فيما وراءه معمولاً به.
ثمّ الإجماع دلّ على أنّ محمّدا عليه السلام كان أفضل من سائر الأنبياء عليهم السلام، فيلزم أن يكون عليٌّ أفضل من سائر الأنبياء.
فهذا وجه الإستدلال بظاهر هذه الآية.
ثمّ قال: ويؤيّد الإستدلال بهذه الآية: الحديث المقبول عند الموافق والمخالف وهو قوله عليه السلام: «من أراد أن يرى آدم في علمه، ونوحا في طاعته، وإبراهيم في خلّته، وموسى في هيبته، وعيسى في صفوته، فلينظر إلى عليّ بن أبيطالب».
فالحديث دلّ على أنّه اجتمع فيه ما كان متفرّقا فيهم، وذلك يدلّ على أن عليّا رضياللّه عنه أفضل من جميع الأنبياء، سوى محمّد صلّىاللّه عليه[وآله]وسلّم.
وأمّا سائر الشيعة فقد كانوا - قديما وحديثا - يستدلّون بهذه الآية على أنّ عليّا رضي اللّه عنه مثل نفس محمّد عليه السلام إلاّ فيما خصّه الدليل، وكان نفس محمّد أفضل من الصحابة، فوجب أن يكون نفس عليّ أفضل أيضاً من سائر الصحابة.
هذا تقرير(1)كلام الشيعة.
والجواب: إنّه كما انعقد الإجماع بين المسلمين على أنّ محمّدا عليه السلام أفضل من عليّ، فكذلك انعقد الإجماع بينهم قبل ظهور هذا الإنسان على
1) . در چاپ موجود «تقدير» آمده است.
أنّ النبيّ أفضل ممّن ليس بنبيّ، واجمعوا على أنّ عليّا رضي اللّه عنه ما كان نبيّا، فلزم القطع بأنّ ظاهر الآية كما أنّه مخصوص في حق محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، فكذلك مخصوص في حقّ سائر الأنبياء عليهم السلام؛(1) در رى مردى است كه به او محمود بن حسن حمّصى گفته مىشود. وى معلم شيعيان اماميه بوده و معقتد است كه على عليه السلام از همه پيامبران - جز پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - بافضيلتتر است. وى مىگويد آنچه بر اين سخن دلالت دارد فراز «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» در آيه مباهله است و مراد از «أَنْفُسَنا» محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيست؛ زيرا انسان خود، خويشتن را دعوت نمىكند؛ بلكه مراد از آن كسى غير از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است و اجماع بر اين مطلب اقامه شده است كه وى همان على بن ابى طالب رضى اللّه عنه است. پس آيه دلالت دارد كه نفس على عليه السلام همان نفس محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است و البته مراد اين نيست كه اين نفس عينا همان نفس باشد. پس منظور آن است كه اين نفس مثل آن نفس است و اين امر مقتضى مساوات [آن دو بزرگوار ]درتمام وجوه است و در عمل به اين عموم، نبوت و برترى تخصيص مىخورد، زيرا دلايلى وجود دارد بر اينكه محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم پيامبر است و على عليه السلام نيست. و نيز به خاطر انعقاد اجماع بر افضليت محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از على عليه السلام [برترى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بر على عليه السلام ثابت مىشود]. پس غير از اين دو جهت عموم مساوات ميان پيامبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام ثابت مىشود و تمامى وجوه تشابه باقى مىماند [كه در آن دو بزرگوار مشترك است].
همچنين اجماع مسلمانان دلالت دارد كه محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم برتر و افضل
1) . تفسير الرازي: 8 / 86 - 87 .
از ساير پيامبران على نبينا وآله وعليهم السلام است، پس لازم مىآيد كه على عليه السلام نيز از ساير پيامبران افضل باشد و اين وجه استدلال او به ظاهر اين آيه است.
حمصى سپس مىگويد:
حديثى كه نزد موافق و مخالف مقبول است، استدلال به اين آيه را تأييد مىكند و آن سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است كه فرمود: «هركس مىخواهد علم آدم، طاعت نوح، خلّت ابراهيم، هيبت موسى و همدمى عيسى را ببيند، پس در على بن ابى طالب بنگرد».
پس اين حديث دلالت دارد بر اين كه آنچه در يكايك انبياء وجود دارد، در على عليه السلام جمع شده است و اين خود دلالت دارد بر اينكه على عليه السلام از همه پيامبران - جز محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - افضل است.
و اما ساير شيعيان - از گذشته تا به امروز - به اين آيه استدلال كردهاند كه از سويى على مثل نفس پيامبر است - مگر آنكه دليل تخصيص بخورد - و از سويى ديگر نفس پيامبر از صحابه بافضيلتتر است، پس لازم مىآيد كه نفس على عليه السلام نيز از ساير صحابه افضل باشد. اين تقرير كلام شيعه است.
جواب: چنانچه در ميان مسلمانان بر افضليت محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از ساير انبياء اجماع وجود دارد، همين طور - قبل از پيدا شدن اين مرد - در ميان مسلمانان اجماع بوده است كه نبى بر غير نبى برترى دارد. از طرفى نيز همه بر پيامبر نبودن على عليه السلام اجماع دارند، در نتيجه يقين حاصل مىشود بر اينكه از سويى چنانكه برترى نبوت درباره محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تخصيص خورده است، همان طور در حق ساير انبياء على نبينا وآله وعليهم السلام نيز تخصيص مىخورد.
به تبع فخر رازى، نيشابورى نيز در استدلال حمصى مناقشه كرده است. نيشابورى در اين باره مىنويسد:
أي: يَدْعُ كلُّ منّا ومنكم أبناءه ونساءه ويأتي هو بنفسه وبمن هو كنفسه إلى المباهلة، وإنّما يعلم إتيانه بنفسه من قرينة ذِكر النفس ومن إحضار من هم أعزّ من النفس، ويعلم إتيان من هو بمنزلة النفس من قرينة أنّ الإنسان لا يدعو نفسه... .
وفي الآية دلالة على أنّ الحسن والحسين وهما ابنا البنت يصحّ أنّ يقال: إنّهما ابنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، وعد أنْ يدعو أبناءه ثمّ جاء بهما.
وقد تمسّك الشيعة قديما وحديثا بها في أنّ عليّا أفضل من سائر الصحابة؛ لأنّها دلّت على أنّ نفس عليّ مثل نفس محمّد إلاّ فيما خصّه الدليل.
وكان في الريّ رجل يقال له محمود بن الحسن الحمّصي وكان متكلّم الإثني عشرية يزعم أنّ عليّا أفضل من سائر الأنبياء سوى محمّد.
قال: «وذلك أنّه ليس المراد بقوله: «وأنفسنا» نفس محمّد، لأنّ الإنسان لا يدعو نفسه، فالمراد غيره، وأجمعوا على أنّ ذلك الغير كان عليّ بن أبي طالب... ».
وأُجيب بأنّه كما انعقد الإجماع بين المسلمين على أنّ محمّدا أفضل من سائر الأنبياء. فكذا انعقد الإجماع بينهم قبل ظهور هذا الإنسان على أنّ النبيّ أفضل ممّن ليس بنبيّ. وأجمعوا على أنّ عليّا عليه السلام ما كان نبيّا... .
وأمّا فضل أصحاب الكساء فلا شكّ في دلالة الآية على ذلك، ولهذا ضمّهم إلى نفسه، بل قدّمهم في الذكر؛(1) هر يك از ما و شما فرزندان و زنانشان را فرا خوانَد و خودش به همراه كسى كه مانند خودش است براى مباهله بيايد. از شركت شخص پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به قرينه بيان نفس در آيه و احضار كسانى كه از جان عزيرترند و شركت كسى كه به منزله نفس پيامبر است به قرينه اينكه انسان خود را دعوت نمىكند، روشن مىگردد... .
و در آيه دلالت وجود دارد بر اينكه صحيح است به حسن و حسين عليهما السلام - كه فرزندان دختر پيامبرند - گفته شود آن دو (بزرگوار) فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هستند، چرا كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وعده داد كه فرزندانش را براى مباهله فرا خواند، به همين روى با آن دو (بزرگوار) آمد.
و به تحقيق شيعه از گذشته تا به امروز براى اثبات افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير صحابه به اين آيه تمسك مىجويد؛ زيرا آيه دلالت دارد بر اينكه نفس على عليه السلام مثل نفس محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است، مگر آنچه با دليل تخصيص خورده باشد.
در رى مردى است كه به او محمود بن حسن حمصّى گفته مىشود. وى از متكلّمان شيعه اثناعشرى است و معتقد است كه على عليه السلام از ساير پيامبران غير از محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با فضيلتتر است. او مىگويد: «مدّعاى دليل آن است كه مراد از «وَأَنْفُسَنا» در آيه، خود محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيست، زيرا انسان خودش خويشتن را دعوت نمىكند. پس مراد كسى غير از خود ايشان است و اجماع وجود دارد بر اينكه آن غير، على بن ابى طالب [عليهما السلام] است...» .
1) . تفسير النيسابوري: 2 / 276 - 277.
در پاسخ او مىگوييم: چنانچه بين مسلمانان بر افضليت محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از ساير انبياء اجماع وجود دارد، همچنين - قبل از آمدن اين مرد (حمصى رازى)، اجماع بر افضليت پيامبر از غير پيامبر وجود دارد. همچنين است اجماع همگان بر اينكه على عليه السلام پيامبر نبود... .
و اما درباره فضليت و برترى اصحاب كساء بايد گفت كه در دلالت آيه بر آن شكى نيست و بر همين اساس است كه پيامبر ايشان را به نفس خويش ضميمه كرده و بلكه ذكر ايشان را مقدم داشته است.
استدلال مرحوم حمصى دو مقدمه دارد:
نخست اينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از همه انبياء افضل است. اين مقدمه از ضروريات دين است و احدى نمىتواند در آن مناقشه كند.
مقدمه دوم اينكه على عليه السلام در همه كمالات با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مساوى است. فخر رازى اين مقدمه را نيز پذيرفته و ساير سنيان هم نتوانستهاند به طور جدى به اين مطلب اشكال كنند. اين دو مقدمه با اين كبرا كه مساوىِ افضل، افضل است، به طور قهرى اين نتيجه را به دست مىدهد كه اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير انبياء - جز پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - افضل است. پس استدلال مرحوم حمصى بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام از جميع پيامبران پيشين تمام و غير قابل مناقشه است. اما فخر رازى نمىتواند اين حقيقت را بپذيرد؛ چرا كه پذيرش آن به معناى قبول امامت و ولايت الاهى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام خواهد بود.
فخر رازى نه در مقدمات استدلال و نه در ترتّب نتيجه بر آن دو مقدمه مناقشه نكرده و البته بر طبق مبناى علمى نمىتواند مناقشه كند، از همين رو مدّعى مىشود
كه نتيجه برهان با اجماع مسلمانان ناسازگار است. وى ادعا كرده است كه مسلمانان بر افضليت نبى از غير نبى اجماع دارند، اما در ميان مسلمانان هرگز چنين اجماعى وجود ندارد، زيرا شيعيان - كه در زمره امت اسلامى هستند - اميرالمؤمنين عليه السلام را در عين پيامبر نبودن از همه انبياء پيشين افضل مىدانند. مرحوم شيخ مفيد در اين باره رسالهاى دارد كه اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير انبياء - جز محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - افضل مىداند.
مرحوم حمصى رازى كه به افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير انبياء معتقد است خود نيز در زمره مسلمانان مىباشد، پس اساسا برخلاف ادعاى رازى مبنى بر افضليت نبى از غير نبى هيچ اجماعى شكل نگرفته است؛ بلكه براساس كلام خدا و روايات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، امامان از پيامبران افضلند.(1) همچنين براساس احاديث نبوى، آنچه در تك تك انبياء وجود دارد در اميرالمؤمنين عليه السلام جمع شده است. روايتى كه مرحوم حمصى در اين باره نقل و به آن استناد مىكند، در منابع اهل سنت نيز با اندكى تفاوت در عبارت و اشتراك در مضمون آمده است.
1) . ر.ك: كنز العمال: 11 / 634 - 635 / ح 33090؛ شرح المقاصد: 2 / 300؛ المواقف: 3 / 626؛ فتح الملك العلى: 69 - 70؛ شواهد التنزيل: 1 / 100 / ح 116 و 103 / ح 117؛ تاريخ مدينة دمشق: 7/112 و42/ 288 و 313؛ ميزان الإعتدال: 4 / 99 / ش 8469؛ لسان الميزان: 6 / 24 / ش 88 ؛ مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام ومانزل من القرآن في علي عليه السلام: 147 / ح 179؛ البداية والنهاية: 7 / 392 - 393؛ المناقب خوارزمي: 83؛ مطالب السؤول في مناقب آل الرسول: 129؛ شرح نهج البلاغة: 7 / 220 و 9 / 168؛ المنتقى من منهاج الإعتدال: 1 / 344؛ جامع الأحاديث: 20 / 394 / ح 22444 و 41 / 374؛ الجامع الكبير: 1 / 23076 / ح 5175؛ الرياض النضرة: 1 / 279؛ منهاج السنّة: 5 / 355؛ نزههالمجالس: 1 / 356.
همچنين در رواياتى كه اهل سنّت از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نقل مىكنند، شواهدى مبنى بر برترى ساير امامان شيعه بر انبياء پيشين وجود دارد. در برخى احاديث از نزول حضرت عيسى عليه السلام به هنگام قيام حضرت مهدى عليه السلام و اقامه نماز به امامت قائم عليه السلام سخن به ميان آمده است كه خود نشانه برترى و افضليت امام زمان عليه السلام بر حضرت عيسى است.(1) افزون بر آيات و روايات، عقل نيز حكم به برترى و افضليت شخص داراى تمامى صفات كمالى بر ديگران كه جامع چنين صفاتى نيستند مىكند. به اين بيان كه اميرالمؤمنين على عليه السلام داراى تمامى صفات كمالى است، صفاتى كه به صورت پراكنده ميان پيامبران تقسيم شده است كه خود نشانگر برترى ايشان بر انبياء است.
بنابراين عقل، كتاب و سنت سه شاهدى است بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام از ساير انبياء و در مقابل اين دلايل قطعى نيز هيچ اجماعى وجود ندارد.
ابوحيّان پس از ذكر كلام زمخشرى در ذيل آيه مباهله مىنويسد:
ومن أغرب إلاستدلال ما استدلّ به من الآية محمّد(2)بن علي الحمصي... وأجاب الرازي: بأنّ الإجماع منعقد على أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أفضل ممّن ليس بنبيّ، وعليٌّ لم يكن نبيّا، فلزم القطع بأنّه مخصوص في حقّ جميع الأنبياء... .
وقال الرازي: استدلال الحمّصي فاسد مِن وجوه: منها قوله: (إنّ الإنسان لا يدعو نفسه)، بل يجوز للإنسان أن يدعو نفسه، تقول العرب: دعوت نفسي إلى كذا فلم تجبني. وهذا يسميّه أبو علي بالتجريد.
ومنها قوله: (وأجمعوا على أنّ الّذي هو غيره هو عليّ) ليس بصحيح، بدليل الأقوال التي سيقت في المعنى بقوله: «وَأَنْفُسَنا».
ومنها قوله: (فيكون نفسه مثل نفسه) ولا يلزم المماثلة أنْ تكون في جميع الأشياء، بل تكفي المماثلة في شيءٍ ما، هذا الذي عليه أهل اللغة، لا الذي يقوله المتكلّمون من أنّ المماثلة تكون في جميع صفات النفس، هذا اصطلاح منهم لا لغةً، فعلى هذا تكفي المماثلة في صفةٍ واحدة، وهي كونه من بني هاشم، والعرب تقول: هذا من أنفسنا؛ أي: من قبيلتنا.
وأمّا الحديث الذي استدلّ به فموضوع لا أصل له؛(1) يكى از عجيبترين استدلالها، استدلالى است كه حمصى ارائه كرده است... در مقابل رازى به وى چنين پاسخ داده است: اجماع وجود دارد كه نبى از كسى كه نبوت ندارد برتر است و على عليه السلام نيز پيامبر نيست، پس به يقين لازم مىآيد كه [افضليت نبوت] در حق ساير انبياء نيز تخصيص بخورد... در ادامه رازى مىگويد: استدلال حمصى به چند جهت فاسد است:
نخست آنكه حمّصى مىگويد: «انسان خودش خويشتن را دعوت نمىكند». اين مطلب قابل قبول نيست، چرا كه جايز است كه انسان خويشتن را دعوت كند. عرب مىگويد: نفسم را به فلان چيز خواندم، اما به من پاسخ نداد. اين سخن سخنى است كه ابوعلى در تجريد به آن اشاره كرده است.
1) . تفسير البحر المحيط: 2 / 503 - 504.
دوم آنكه مىگويد: «اجماع وجود دارد بر اينكه مراد از نفس - كه بايد غير پيامبر باشد - على [عليه السلام] است. اين قول به جهت اقوال ديگرى كه در رابطه با مصداق «وانفسنا» مطرح شده است صحيح نمىباشد.
سوم آنكه مىگويد: «پس نفس [على عليهالسلام] مثل نفس پيامبر صلّىاللّهعليهوآلهوسلّم است» در حالى كه لازم نيست مماثله در تمام كمالات باشد، بلكه مماثلت در يك جهت كافى است و اين چيزى است كه اهل لغت برآنند نه متكلّمان كه مىگويند مماثله بايد در همه صفات نفس باشد. اين اصطلاح، اصطلاح متكلّمان است و از لغت [چنين مطلبى استفاده نمىشود]. بنابراين مماثله در يك صفت كافى است و آن صفت تعلق [اميرالمؤمنين عليه السلام] به بنوهاشم است كه عرب مىگويد اين از نفس ماست، يعنى از قبيله ماست. اما حديثى كه حمصى به آن استدلال مىكند جعل شده و اصلى ندارد.
در اين باره مىبينيم كه تعصب ابوحيّان از فخر رازى و نيشابورى نيز بيشتر است؛ زيرا آن دو در دلالت آيه مباهله و حديث قطعى الصدورى كه حمصى براى اثبات افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر ساير صحابه مطرح كرده بود، مناقشه نكردهاند. ابوحيّان پس از بيان استدلال مرحوم حمصى، با تكيه بر اشكالات فخر رازى در صدد مناقشه در استدلال او بر مىآيد؛ اما چنان كه در پاسخ اشكالات فخررازى روشن شد، وى نه در مقدّمات و نه در ترتّب نتيجه بر آنها هيچ مناقشهاى نكرده است و گفتيم كه اساسا هيچ عاقلى نمىتواند در چنين برهانى مناقشه كند؛ زيرا مقدمه نخست از ضروريات دين اسلام است، و مقدمه دوم نيز برگرفته از ظاهر آيه قرآن است. با پذيرش اين دو مقدمه، نتيجه آن ثابت و روشن است. بنابراين فخررازى به ناچار بحث اجماع را مطرح كرده و نتيجه برهان را مخالف اجماع مسلمانان - البته پيش از شيخ حمصى - دانسته است.
در پاسخ بيان شد كه عالمان شيعه و اماميه براى اثبات ادعاى خود و در ردّ فخررازى و نيشابورى، به آيات قرآن - از جمله همين آيه مباهله - و نيز به احاديث نبوى - از جمله حديثى كه شيخ حمصى مطرح كرده و احاديثى كه بيانگر اقتداى حضرت عيسى به امام عصر عليه السلام هستند - استناد و استدلال مىكنند. استدلالهايى كه فخررازى و نيشابورى در هيچ يك از مستندات و استدلالهاى شيعه مناقشه نكردهاند.
و نيز بيان شد كه يكى از عالمان متقدم شيعه كه پيش از شيخ حمصى به افضليّت اميرالمؤمنين عليه السلام بر انبياء پيشين قائل شده است، مرحوم شيخ مفيد است. وى از عالمان قرن پنجم و متوفاى سال 413 قمرى است. ايشان در قسمتى از اين رساله، با تكيه بر آيه مبارك مباهله به اثبات مدّعاى خويش پرداخته و در اين باره مىنويسد:
فاستدل بهمن حكم لأميرالمؤمنين صلوات اللّهوسلامه عليه بأنّه أفضل من سالف الأنبياء عليهم السلام وكافّة الناس سوى نبيّ الهدى محمّد عليه وآله السلام؛(1) پس كسى كه درباره اميرالمؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه حكم مىكند كه حضرتش از انبياء پيشين عليهم السلام و همه مردم غير از پيامبر هدايت محمّد عليه وآله السلام افضل است، به اين آيه استدلال مىكند.
بنابراين اشكال رازى و همفكران وى همچون نيشابورى و ابوحيّان اندلسى باطل است. اما ابوحيّان به رازى نسبت مىدهد كه وى قائل به فساد استدلال حمصى بوده و از سه جهت به آن اشكال كرده است. اما چنين چيزى در تفسير رازى وجود ندارد و ممكن است ابوحيّان آن را از مصنفات ديگر رازى گرفته باشد.
1) . تفضيل أميرالمؤمنين عليه السّلام على سائر الصحابة: 20.
نخستين اشكالى كه ابوحيّان به نقل از رازى مطرح مىكند آن است كه با توجه به عرف عرب، دعوت انسان از خويشتن محذورى ندارد و بدين روى نمىتوان گفت مراد از «انفسنا» در آيه اميرالمؤمنين عليه السلام است. پاسخ اين اشكال مكررا در ضمن مباحث بيان شد. افزون بر آن، رازى در تفسير خود اين استدلال را تقرير كرده و اشكالى بر آن وارد نساخته است و چنانچه نسبت اين گفتار به رازى از سوى ابوحيّان صحيح باشد، اين كلام بيانگر تناقض گويى رازى است.
دومين اشكال وى مربوط به ردّ ادعاى اجماع است بر اين كه مراد از «انفسنا» در آيه اميرالمؤمنين عليه السلام است. اين اشكال نيز بىاساس است، چرا كه براساس احاديث موجود در صحيح مسلم، سنن ترمذى، سنن نسائى، مسند أحمد، مستدرك حاكم و ساير منابع معتبر سنيان، مراد از «انفسنا» تنها اميرالمؤمنين عليه السلام است نه غير ايشان. به علاوه اين قول ميان فريقين متفقٌ عليه است. همچنين از آنجا كه اهل سنت بر صحت كتب بخارى و مسلم اجماع دارند و برخى معتقدند كه در ميان آن دو نيز كتاب مسلم صحيحتر است، پس وجود حديثى - كه ثابت مىكند مراد از «انفسنا» اميرالمؤمنين عليه السلام است - در صحيح مسلم جايى براى ترديد در آن باقى نمىگذارد مگر آنكه ابوحيّان ناقض اجماع اهل تسنن باشد.
اشكال سوم آن بود كه در مماثلت تمامى صفات مورد نظر نيست، بلكه مشابهت در يك صفت نيز كفايت مىكند، امّا اين نسبت به فخر رازى نمىتواند صحيح باشد و در صورت صحت، باز هم بيانگر تناقضگويى اوست؛ زيرا فخر رازى در تفسير خود ضمن تقرير استدلال شيعه گفت:
وذلك يقتضي الإستواء من جميع الوجوه؛ نفس پيغمبر بودن اميرالمؤمنين عليه السلام اقتضاء مىكند كه آن دو در تمام وجود مساوى باشند.
از طرفى نيز ديديم كه فخررازى در آنجا هيچ اشكالى به اين استدلال نكرده است.
افزون بر آنكه اگر در مماثلت يك صفت كفايت مىكند و آن تعلّق اميرالمؤمنين عليه السلام به قبيله بنوهاشم است، پس چرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از ميان بنوهاشم تنها اميرالمؤمنين عليه السلام را فراخواند و آيه را تخصيصزد؟! اما اينكه ابوحيّان روايت مورد استناد مرحوم حمصى را جعلى دانسته است، يا ناشى از جهل وى به احاديث است و يا نشانه تعصب و عناد او؛ چرا كه اين حديث در ميان مسلمانان متفقٌ عليه است و تعدادى از راويان بزرگ سنى آن را نقل كردهاند كه از جمله مىتوان به راويان و عالمانى همچون عبدالرزاق بن همّام صنعانى، أحمد بن حنبل، ابوحاتم رازى، حاكم نيشابورى، ابن مردويه، بيهقى، ابونعيم، محبّ طبرى، ابن صبّاغ مالكى، ابن مغازلى شافعى و عالمانى ديگر اشاره كرد كه در كتاب نفحات الأزهار، نام سى و هشت تن از راويان و ناقلان اين حديث را ذكر كرده و به نقل روايات آنها پرداختهايم كه به تفصيل رجال آن روايات مورد بررسى قرار گرفته و اسانيد آنها تصحيح شده است.(1)
1) . ر.ك: نفحات الأزهار 19 / 21 - 237.
الف
أحكام القرآن: ابن عربى، تحقيق: محمد عبدالقادر عطا، دار الفكر، بىتا.
أحكام القرآن: ابوبكر احمد بن على رازى جصّاص، تحقيق: عبدالسلام
محمّدعلى شاهين، دارالكتب العلمية، بيروت، لبنان، چاپ يكم، 1415.
إحياء علوم الدين: ابوحامد غزالى، دار المعرفه، بيروت، چاپ يكم، بىتا.
إستخراج المرام من إستقصاء الإفحام: سيد على حسينى ميلانى، مركز حقايق اسلامى، قم، چاپ يكم، سال 1425.
أسد الغابه: عزّالدين بن اثير جزرى، دار الكتب العربي، بيروت، بىتا.
إسعاف المبطأ برجال الموطا: جلال الدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى،
تحقيق: موفق فوزى جبر، دارالهجرة للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، چاپ يكم، 1410.
الإحتجاج: احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، تحقيق: سيّد محمّد باقر خرسان، دار النعمان، سال 1386.
الإختصاص: محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، تحقيق على اكبر غفارى،
سيد محمود زرندى، دارالمفيد، لبنان، چاپ دوم، سال 1414.
الإستيعاب في معرفة الأصحاب: يوسف بن عبداللّه نمرى (ابن عبدالبرّ)، تحقيق: على محمد بجاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1412.
الأعلام: خيرالدين بن محمود زركلى دمشقى، دار العلم للملايين، چاپ پنجم، بىتا.
الإكمال في أسماء الرجال: خطيب تبريزى، تحقيق: أبى اسداللّه بن حافظ محمد عبداللّه أنصارى، مؤسسة أهل البيت عليهم السلام، بىتا.
الأمالي: محمّد بن على بن حسين بن بابويه (شيخ صدوق)، تحقيق: قسم الدراسات الإسلامية مؤسسة البعثة، مؤسسة البعثة، قم، بىتا.
إمتاع الأسماع: تقى الدين احمد بن على مقريزى، تحقيق: محمد عبدالحميد
نميسى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1420.
أنساب الأشراف: احمد بن يحيى بلاذرى، تحقيق: محمّدباقر محمودى، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، چاپ يكم، سال 1394.
أسباب النزول: واحدى نيشابورى، مؤسسة الحلبي، قاهره، سال 1388.
أمالي المحاملي: حسين بن اسماعيل محاملى، تحقيق: ابراهيم قيسى، المكتبة الإسلاميه، اردن، چاپ يكم، 1412.
ب
بحار الأنوار: محمّد باقر مجلسى (علاّمه مجلسى)، مؤسسه وفا، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.
البداية والنهاية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.
ت
تاريخ ابنخلدون: ابنخلدون، داراحياء التراث العربى، بيروت، چاپ چهارم، بىتا.
تاريخ الإسلام: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار الكتاب
العربي، چاپ يكم، سال 1407.
التاريخ الصغير: محمّد بن إسماعيل بخارى، تحقيق: محمود إبراهيم زايد، دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، سال 1406.
تاريخ الطبري: محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ
چهارم، سال 1403.
التاريخ الكبير: محمّدبن اسماعيل بخارى، مكتبة الاسلامية، دياربكر - تركيه، بىتا.
تاريخ المدينة: عمر بن شبه نميرى بصرى (ابن شبه)، تحقيق: فهيم محمد شلتوت، دار الفكر، قم - ايران، سال 1410 - 1368 ش.
تاريخ اليعقوبي: احمد بن ابى يعقوب يعقوبى، انتشارات دار صادر، بىتا.
تاريخ بغداد: احمدبن على خطيب بغدادى، دارالكتب العلمية، بيروت، سال 1417.
تاريخ مدينة دمشق: على بن حسين بن عساكر (ابن عساكر)، دار الفكر، بيروت، سال 1415.
التبيان في تفسير القرآن: محمّد بن حسن طوسى (شيخ طوسى)، تحقيق: أحمد حبيب قصير عاملى، مكتب الإعلام الإسلامى، چاپ يكم، سال 1409.
التحرير والتنوير: محمد بن طاهر بن عاشور، موسسة التاريخ اليعقوبى، بيروت، چاپ يكم، 1420.
تحف العقول: حسنبن على بن حسينبن شعبه حرانى، تحقيق: علىاكبر غفّارى، مؤسسة نشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، قم، چاپ دوم، سال 1404.
تحفة الأحوذي: ابوالعلاء محمّد مباركفورى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1410.
تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف، المكتبة الرياض الحديثة، رياض، بىتا.
تذكرة الحفّاظ: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، بىتا.
تغليق التعليق: ابن حجر، تحقيق: سعيد عبدالرحمان، المكتب الاسلامى، چاپ يكم، سال 1405.
تفسير ابن أبي حاتم (تفسير القرآن العظيم) : ابومحمّد عبدالرحمان بن محمّد بن ابى حاتم رازى، تحقيق: اسعد محمّد الطيب، المكتبة العصرية، بىتا.
تفسير ابن عربي: ابوعبداللّه محيى الدين محمد بن عربى، تحقيق: عبدالوارث محمد على، دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1422 - 2001 م.
تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم) : اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار المعرفة، لبنان، چاپ يكم، سال 1412.
تفسير أبي السعود: ابوالسعود، دار احياء التراث العربي، بيروت، بىتا.
تفسير الآلوسي (روح المعاني في تفسير القرآن العظيم) : محمود آلوسى، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ چهاردهم، سال 1405.
تفسير البحر المحيط: ابوحيان اندلسى، تحقيق: جمعى از محققين، دار الكتب
العلمية، چاپ يكم، سال 1422.
تفسير البغوي (معالم التنزيل في تفسير القرآن) : حسين بن مسعود بغوى، تحقيق: خالد عبدالرحمان عك، بيروت، دار المعرفة، بىتا.
تفسير البيضاوي (أنوار التنزيل وأسرار التأويل) : عبداللّه بن عمر بيضاوى، دار الفكر، بىتا.
تفسير الثعالبي (جواهر الحسان في تفسير القرآن) : عبدالرحمان بن محمّد ثعالبى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.
تفسير الثعلبي (الكشف و البيان) : احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.
تفسير الحبري: حسين بن حكم حبرى، تحقيق: سيد محمد رضا حسينى، مؤسسة آل البيت، بيروت، سال 1408.
تفسير الخازن (لباب التأويل في معانى التنزيل): على بن محمد بغدادى، دارالفكر، بيروت، 1399.
تفسير الرازي (مفاتيح الغيب) : محمّد بن عمر (فخر رازى)، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ سوم، سال 1420.
تفسير السراج المنير: محمد بن احمد شربينى، دارالكتاب العلميه، بيروت.
تفسير الطبري (جامع البيان في تفسير القرآن) : محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، دار الفكر، بيروت، سال 1415.
تفسير القرآن: عبدالرزاق صنعانى، تحقيق: مصطفى مسلم محمد، مكتبة الرشد للنشر والتوزيع، رياض، چاپ يكم، سال 1410 - 1989 م.
تفسير القرطبي: محمد بن احمد انصارى قرطبى، تحقيق و تصحيح: أحمد
عبدالعليم بردونى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، لبنان، 1405 - 1985 م.
تفسير المراغى: احمد بن مصطفى مراغى، داراحياء التراث العربى، بيروت.
تفسير المنار: محمد رشيد رضا، تحقيق: ابراهيم شمس الدين، دارالكتب
العلميّة، بيروت، چاپ دوم، 1426.
تفسير النسفى (مدارك التنزيل و حقايق التأويل): ابوالبركات عبداللّه بن احمد نسفى، بىتا، بىنا.
تفسير النيسابوري (غرائب القرآن و رغائب الفرقان): نظام الدين حسن بن محمد قمى نيشابورى، بىنا، بىتا.
تفسير روح البيان: اسماعيل حقى بن مصطفى حنفى خلوتى، دار احياء التراث العربى، بىتا.
تفسير مقاتل بن سليمان: مقاتل بن سليمان، تحقيق: احمد فريد، دارالكتب
العلميه، بيروت، چاپ يكم، 1424.
تفضيل أميرالمومنين عليه السلام: محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، تحقيق: على مدرسى كعبى، دارالمفيد، بيروت، چاپ دوم، 1414.
تقريب التهذيب: ابن حجر عسقلانى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، سال 1415.
تلخيص الشافي: محمد بن حسن طوسى (شيخ طوسى)، دار الكتب الاسلامية،
قم، چاپ سوم، سال 1394.
تنزيه الشريعة المرفوعه عن الأخبار الشيعة الموضوعة: على بن محمد كنانى، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف وعبداللّهبن محمد عمازى، دارالكتب العلمية، بىتا.
تهذيب التهذيب: ابن حجر عسقلانى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم،
سال 1404.
چاپ چهارم، سال 1406.
ث
چاپ يكم، سال 1393.
ج
جامع الأحاديث: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار الفكر، بيروت، سال 1414.
جامع الأصول: ابوالسعادات مبارك بن محمّد شيبانى (ابن اثير جزرى)، تحقيق: عبدالقادر ارنؤوط، مكتبة الحلواني، چاپ يكم، بىتا.
جامع بيان العلم وفضله: يوسف بن عبداللّه نمرى (ابن عبدالبرّ)، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1398.
الجامع الصغير: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1401.
الجرح والتعديل: عبدالرحمن بن ابى حاتم رازى (ابن ابى حاتم)، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1371.
الجمل على الجلالين: شيخ سليمان جمل، چاپ شده در حاشيه تفسير جلالين.
جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام: سيد على حسينى ميلانى، حقائق، چاپ يكم، 1429.
الجوهرة في نسب الإمام علي وآله: بري، تحقيق: محمد توبخى، مكتبة النوري، دمشق، چاپ يكم، سال 1402.
ح
حاشية الشهاب المسماة عناية القاضي وكفاية الرّاضي على تفسير البيضاوى: احمد بن محمّد بن عمر المصري القاضي شهاب الدين المعروف بالخفاجي، داراحياء التراث العربى، بيروت، بىتا.
حلية الأولياء وطبقات الأصفياء: ابونعيم احمد بن عبداللّه (ابونعيم اصفهانى)، دار الكتاب العربي، چاپ پنجم، سال 1407.
خ
خصائص أميرالمؤمنين: احمد بن شعيب نسائى، مكتبه نينوى الحديثة، تهران، بىتا.
خصائص مسند الإمام أحمد: محمد بن عمر مدينى، مكتبة التوبة، الرياض،
سال 1410.
د
الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار المعرفة، بيروت، بىتا.
دلائل الصدق: محمدحسين مظفر، مؤسسه آلالبيت عليهمالسلام، قم، چاپ يكم، 1422.
دلائل النبوة: بيهقى، ابوبكر احمد بن حسين، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، 1405.
الديباج على مسلم: جلال الدين سيوطى، دار ابن عفان للنشر والتوزيع، عربستان، چاپ يكم، سال 1416 - 1996 م.
ذ
ز
زاد المسير في التفسير: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، تحقيق: محمّد بن عبدالرحمان عبداللّه، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.
زاد المعاد في هدى خير العباد: محمّد بن ابى بكر بن قيم جوزية، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ بيست و هفتم، سال 1415.
س
سنن ابن ماجه: محمّد بن يزيد قزوينى (ابن ماجة)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقى، دار الفكر، بيروت، بىتا.
سنن الترمذي: محمّد بن عيسى ترمذى، دار الفكر، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.
السنن الكبرى: ابوبكر احمد بن حسين بن على بيهقى، دار الفكر، بىتا.
السنن الكبرى: احمد بن شعيب نسائى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1411.
سير أعلام النبلاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، مؤسسة
الرسالة، بيروت، چاپ نهم، سال 1413.
السيرة الحلبيّة: على بن برهان الدين حلبى، دار المعرفة، بيروت، سال 1400.
السيرة النبوية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، تحقيق: مصطفى عبدالواحد، دار المعرفه، بيروت، سال 1396.
السيرة النبوية: عبدالملك بن هشام بن ايوب حميرى معافرى (ابن هشام)،
تحقيق: محمد عبدالحميد، مكتبة محمد على صبيح وأولاده، مصر، سال 1383.
ش
مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ دوم، سال 1410.
شذرات الذهب: عبدالحىّ بن عماد حنبلى، دار الفكر، سال 1414.
شرح المقاصد في علم الكلام: مسعود بن عمر سعدالدين تفتازانى، دار المعارف
النعمانية، پاكستان، چاپ يكم، سال 1401.
نورالدين بن عبدالهادى سندى، دار احياء التراث العربي، بيروت - لبنان، بىتا.
شرح مسلم: يحيى بن شرف نووى، دارالكتاب العربى، بيروت - لبنان، 1407.
شرح نهج البلاغه: ابن ابى الحديد معتزلى، دار إحياء الكتب العربية، چاپ يكم، سال 1378.
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: عبيداللّه بن احمد حسكانى، تحقيق: محمّد باقر محمودى، سازمان انتشارات وزارت ارشاد، تهران، چاپ يكم، سال 1411.
ص
الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية: اسماعيل بن حماد جوهرى، تحقيق: احمد عبدالغفور عطّار، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ چهارم، سال 1407 - 1987 م.
الصراط المستقيم إلى مستحقّي التقديم: على بن يونس عاملى، تحقيق: محمدباقر بهبودى، مكتبة المرتضويه، چاپ يكم، 1384.
الصواعق المحرقه: احمد بن حجر هيتمى مكى، تحقيق: عبدالرحمان بن عبداللّه تركى وكامل محمّد خراط، مؤسسة الرسالة، چاپ يكم، سال 1417.
صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، مؤسسة الرسالة، بيروت، سال 1414.
صحيح ابن خزيمة: ابن خزيمة، تحقيق: محمد مصطفى اعظمى، المكتب الإسلامى، چاپ دوم، سال 1412.
صحيح البخاري: محمّد بن اسماعيل بخارى، دار الفكر، بيروت، سال 1401.
صحيح مسلم (الجامع الصحيح) : مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى، دار الفكر، بيروت، بىتا.
ض
الضعفاء الكبير: محمّد بن عمرو عقيلى، تحقيق: عبدالمعطى امين قعجى، دارالكتب العملية، بيروت، چاپ دوم، سال 1418.
الضعفاء والمتروكين: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، تحقيق:
عبداللّه قاضى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1406.
ط
محمود محمّد طناحى و عبدالفتاح محمّد حلو، هجر للطباعة والنشر والتوزيع، چاپ دوم، سال 1413.
الطبقات الكبرى: محمّد بن سعد هاشمى (ابن سعد)، دار صادر، بيروت، چاپ يكم، سال 1405.
طبقات المفسّرين: احمد بن محمد ادفروى، تحقيق سليمان بن صالح خزى،
مكتبة العلوم والحكم، مدينة، چاپ يكم، 1997 م.
ع
سعيد بن بسيونى زغلول، دار الكتب العلمية، بيروت، بىتا.
العثمانية: جاحظ، تحقيق: عبدالسلام محمد هارون، مكتبة الجاحظ، مصر، بىتا.
العجاب في بيان الأسباب: ابن حجر عسقلانى، تحقيق: عبدالحكيم محمد
الأنيس، دار ابن الجوزى، چاپ يكم، 1418.
العلل ومعرفة الرجال: احمد بن حنبل، تحقيق: وصى اللّه بن محمّد عباس، مكتبه اسلامى - دار خانى، بيروت - رياض، چاپ يكم، سال 1408.
عمدة القاري بشرح صحيح البخاري: بدرالدين محمود بن احمد عينى، دار احياء التراث العربي، بيروت، بىتا.
عيون الأثر: محمد بن عبداللّه بن يحيى (ابن سيد الناس)، موسسة عزالدين، بيروت، 1406.
عيون أخبار الرضا عليه السلام: محمّد بن على بن الحسين بن بابويه (شيخ صدوق)، مؤسسة الأعلمى، بيروت، سال 1404.
غ
غاية النهاية في طبقات القراء: محمد جزرى، دارالكتب العلميه، بيروت، 1351، چاپ يكم.
الغيبة: محمد بن حسن طوسى (شيخ طوسى)، تحقيق: عباد اللّه تهرانى، على احمد ناصح، مؤسسة المعارف الإسلامية، قم، چاپ يكم، 1411.
ف
فتح الباري (شرح صحيح البخارى) : ابن حجر عسقلانى، دار المعرفة، بيروت، چاپ دوم، بىتا.
فتح القدير : محمّد بن على شوكانى يمنى، عالم الكتب، بىتا.
فتح الملك العلى: أحمد بن صديق مغربى، تحقيق: محمد هادى امينى،
مكتبة الإمام أميرالمؤمنين على عليه السلام العامة، اصفهان، چاپ سوم، سال 1403 - 1362 ش.
فتوح البلدان: احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، تحقيق: صلاح الدين المنجد، مكتبة النهضة المصريه، قاهره، سال 1956 م.
الفردوس بمأثور الخطاب: أبوشجاع شيرويه بن شهردار ديلمى همدانى، تحقيق:
سعيد بن بسيونى زغلول، دارالكتب العلميه، بيروت 1406.
الفصول المختارة من العيون والمحاسن: على بن حسين علم الهدى (سيد مرتضى)، تحقيق: جمعى از محققين، دارالمفيد، بيروت، چاپ دوم، 1414.
فضائل الصحابة: ابوعبداللّه احمد بن حنبل شيبانى، تحقيق: وصى اللّه محمد عباس، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ يكم، سال 1403 - 1983 م.
فضل آل البيت: تقى الدين احمد بن على مقريزى، تحقيق: سيد على عاشور، بىنا، بىتا.
فيض القدير شرح الجامع الصغير من أحاديث البشير النذير: محمّد بن عبدالرؤوف مناوى، دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1415.
ق
القاموس المحيط: محمّد بن يعقوب مجدالدين شيرازى فيروزآبادى، مؤسسه فن الطباعه، بىتا.
القول المسدّد في مسند أحمد: ابن حجر عسقلانى، عالم الكتب، چاپ يكم، سال 1404 - 1984 م.
ك
الكافي: محمّد بن يعقوب كلينى، دار الكتب اسلاميه، چاپ پنجم، سال 1363 ش.
الكامل في التاريخ: على بن محمّد بن اثير جزرى، دار صادر، بيروت، سال 1386.
الكامل في ضعفاء الرجال: عبداللّه بن عدى بن عبداللّه محمّد جرجانى (ابن عدى)، تحقيق: يحيى مختار غزّاوى، دار الفكر، بيروت، سال 1409.
كتاب السنّة: عمرو بن أبي عاصم، تحقيق: محمد ناصر الدين ألبانى، المكتب الإسلامى، بيروت، چاپ سوم، سال 1413 - 1993 م.
كشف الغمة في معرفة الأئمة: على بن عيسى بن أبي الفتح اربلى، دار الأضواء،
لبنان، چاپ دوم، سال 1405.
كشف المراد في شرح تجريد الإعتقاد: حسن بن يوسف بن مطهر (علاّمه حلى)، تحقيق: سيد ابراهيم موسوى زنجانى، انتشارات شكورى، قم، چاپ چهارم، سال 1373 ش.
الكشّاف عن حقائق غوامض التنزيل: محمود بن عمود زمخشرى، مكتبه مصطفى ألباني الحلبي وأولاده بمصر، سال 1385.
كفاية الطالب في مناقب علي بن أبيطالب: گنجى شافعى، تحقيق: محمدهادى امينى، المطبعة الحيدريه، نجف، چاپ دوم، 1390.
كنز العمّال: على بن حسام الدين متّقى هندى، مؤسسة الرسالة، سال 1409.
الكنى والأالقاب: شيخ عباس قمى، مكتبة الصدر، تهران، بىتا.
ل
اللئالي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة: جلال الدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى، دارالكتب العلميّة، بىتا.
اللباب في تهذيب الأنساب: عزالدين ابن اثير جزرى، دار صادر، بيروت، بىتا.
لسان العرب: محمّد بن مكرم (ابن منظور)، نشر أدب الحوزة، سال 1405.
لسان الميزان: ابن حجر عسقلانى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ دوم،
سال 1390.
م
المجروحين: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، تحقيق: محمود إبراهيم زايد، دار الباز و عباس أحمد الباز، مكه مكرمه، بىتا.
مجمع الزوائد: على بن ابى بكر هيثمى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1408.
محاسن التأويل (تفسير القاسمي): محمد جمال الدين قاسمى، تحقيق: محمد باسل السوا، دارالكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، 1418.
المحلّى: ابن حزم اندلسى، تحقيق: احمد محمّد شاكر، دار الفكر، بيروت، بىتا.
مختصر تحفه اثنا عشريه: شاه عبدالعزيز محدث دهلوى، ناشر: سهيل اكيديمى، پاكستان، چاپ چهارم، سال 1403.
المراجعات: سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى، تحقيق: حسين راضى، سال دوم، سال 1402 - 1982 م، بىنا.
مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: على بن سلطان نورالدين محمّد قارى هروى، دار احياء التراث العربي، بيروت، بىتا.
المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التخليص: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، دار المعرفة، بيروت، بىتا.
المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، دار المعرفة، بيروت، بىتا.
مستدرك الوسائل: ميرزا حسين نورى طبرسى، تحقيق موسسة آل البيت عليهم السلام، چاپ يكم، 1408.
مسند ابن راهويه: اسحاق بن راهويه، تحقيق: دكتر عبدالغفور عبدالحق حسين برد البلوسي، مكتبة الإيمان، مدينه، چاپ يكم، 1412.
مسند أبي يعلى: احمد بن على مثنى تميمى (ابويعلى موصلى)، دار المأمون للتراث، بيروت، بىتا.
مسند أحمد: احمد بن حنبل شيبانى، دار صادر، بيروت، بىتا.
مسند سعد بن أبي وقاص: احمد بن ابراهيم دورقى، تحقيق: عامر حسن صبرى،
دار البشائر الإسلامية، بيروت، چاپ يكم، سال 1407.
مشكل الآثار: ابوجعفر طحاوى، دار صادر، بيروت، چاپ يكم، سال 1333.
المصباح: كفعمى، مؤسسة الأعلمي، بيروت، چاپ سوم، 1403.
المصنف: عبدالرزاق صنعانى، منشورات المجلس العلمي، بىتا.
المصنف: عبداللّه بن محمّد بن ابى شيبه، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم،
سال 1409.
مطالب السؤول في مناقب آل الرسول عليهم السلام: محمد بن طلحة شافعى، تحقيق: ماجد بن احمد العطية، بىنا، بىتا.
المعارف: ابن قتيبه، دار المعارف، مصر، بىتا.
المعجم الأوسط: سليمان بن أحمد طبرانى، دار الحرمين، سال 1415.
المعجم الكبير: سليمان بن احمد طبرانى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ دوم، بىتا.
معجم البلدان: ياقوت بن عبداللّه حموى، دار احياء التراث العربى، بيروت 1399.
معرفة الثقات: احمد بن عبداللّه عجلى، مكتبة الدار، مدينه، چاپ يكم، سال 1405.
معرفة علوم الحديث: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، تحقيق: سيد معظم حسين، دار الآفاق الحديث، بيروت، چاپ چهارم، سال 1400.
المغني في الإمامة: قاضى عبدالجبار معتزلى، تحقيق: جورج قنواتى، الدار
المصرية، قاهره، سال 1965.
المغني في الضعفاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: ابو زهراء، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.
المفردات في غريب القرآن: حسين بن محمّد (راغب اصفهانى)، دفتر نشر
الكتاب، سال 1404.
مقتل الحسين (أبومخنف): ابومخنف لوط بن يحيى أزدى، تحقيق: حسين غفارى، مطبعة العلمية - قم، بىتا.
مقتل الحسين (خوارزمى): موفق بن احمد أخطب خوارزم، مطبعة الزهراء، 1367.
مقدمة فتح الباري: ابن حجر عسقلانى، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.
المناقب: موفّق بن احمد بن محمّد خوارزمى، تحقيق: شيخ مالك محمودى،
مؤسسة نشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، سال 1414.
مناقب آل أبي طالب عليهم السلام: محمّد على بن شهرآشوب مازندرانى، المكتبة الحيدرية، نجف، سال 1376.
مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام: احمد بن موسى ابن مردويه اصفهانى، دار الحديث، سال 1424.
منتخب مسند عبد بن حميد: عبد بن حميد بن نصر، تحقيق: صبحى بدرى و محمود محمدخليل صعيدى، مكتبة النهضة العربية، چاپ يكم، 1408.
المنتخب من ذيل المذيل: محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، مؤسسة الأعلمى،
بيروت، بىتا.
المنتقى من منهاج الإعتدال في نقض كلام أهل الرفض والإعتزال: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: محب الدين خطيب، المطبعة السلفية، قاهره، سال 1373.
منهاج السنّة النبويّه: احمدبن عبدالحليم بن تيميه حرّانى (ابنتيميّه)، دار احد، بىتا.
منهج النقد في علوم الحديث: نورالدين عتر، دار الفكر، دمشق، چاپ سوم،
سال 1418.
دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.
ن
نزهة المجالس ومنتخب النفائس: عبدالرحمان بن عبدالسلام صفورى شافعى، المطبعة الميمنية، مصر، بىتا.
نصب الراية: جمال الدين زيلعى، تحقيق: ايمن صالح شعبان، دارالحديث،
قاهره، چاپ يكم، 1415.
نظم المتناثر من الحديث المتواتر: محمد جعفر كتانى، دارالكتب السلفية، مصر، چاپ دوم، بىتا.
نظم درر السمطين في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين: محمّد بن يوسف زرندى حنفى، مكتبة الإمام اميرالمؤمنين، چاپ يكم، سال 1377.
نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: سيد على حسينى ميلانى، چاپ يكم، قم، سال 1418.
النهاية في غريب الحديث والأثر: مبارك بن محمّد بن اثير جزرى، تحقيق: طاهر احمد زاوى و محمود محمّد طناجى، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ چهارم، سال 1364 ش.
نهج الإيمان: على بن يوسف بن جبر، تحقيق: احمد حسينى، مجتمع امام هادى عليه السلام، مشهد، چاپ يكم، 1418.
نهج البلاغة: سيد رضى، تحقيق: شيخ محمد عبده، دار الذخائر، قم، سال 1412.
نهج الحقّ وكشف الصدق: حسن بن يوسف بن مطهر (علاّمه حلى)، تحقيق: سيد رضا صدر، تعليق: عين اللّه حسنى ارموى، دار الهجرة، قم، سال 1421.
و
الوافي بالوفيات: صلاح الدين صفدى، دار احياء التراث، بيروت، سال 1420.
وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان: شمس الدين احمد بن محمّد بن ابىبكر بن خلّكان (ابن خلّكان)، تحقيق: احسان عباس، دار الثقافة، لبنان، بىتا.
ى
Jawahir al-Kalam
fi Marifat al-Imamah wel-Imam
"Gems of Speech in being acquainted with Imamate and Imam"
The Kharij lectures on Imamate
Volume Three
The Proofs on Imamate
Ayatollah Sayyid Ali Husayni Milani