ترجمه و متن عیون اخبار الرضا علیه السلام جلد 1

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : ابن بابويه، محمد بن علي، 311-381ق.

عنوان قراردادي : عيون اخبار الرضا(ع) .فارسي

عنوان و نام پديدآور : ترجمه و متن عيون اخبار الرضا عليه السلام/ تاليف صدوق ابن بابويه ابي جعفر محمدبن علي بن الحسين قمي؛ ترجمه حميدرضا مستفيد، علي اكبر غفاري

مشخصات نشر : بی جا - بی نا

مشخصات ظاهري : 2ج.

شابك : 4000 ريال ؛ ج. 1 964-6247-48-2 : ؛ ج. 2 964-6247-79-0 : ؛ 24500 ريال (دوره دو جلدي)

وضعيت فهرست نويسي : برون سپاري.

يادداشت : ج.1 (چاپ اول: 1372).

يادداشت : ج. 2 (چاپ اول: 1373).

عنوان ديگر : عيون اخبار الرضا عليه السلام

موضوع : علي بن موسي (ع)، امام هشتم، 153؟ - 203ق. -- احاديث

موضوع : احاديث شيعه -- قرن 4ق.

شناسه افزوده : غفاري، علي اكبر، 1303 -1383.، مترجم

شناسه افزوده : مستفيد، حميدرضا، 1340 -، مترجم

رده بندي كنگره : BP129/الف 2ع 9041 1373

رده بندي ديويي : 297/212

مقدّمۀ مؤلف

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

حمد و سپاس خداوندى را سزد كه يكتا و قدرتمند است،با عزّت و با جبروت است،خداوند مهربان و آمرزنده،خالق آسمان و زمين و نور و ظلمت؛ خداوندى كه مقدار زمان و روزگار را معيّن فرموده است؛خداوند مسبّب الأسباب، زنده‌كنندۀ مردگان،آگاه بر آشكار و نهان،عالم به گذشته و آينده،صاحب مكنت و قدرت.

او را در هر حالى سپاس مى‌گويم،و براى بهترين كارها از او راهنمايى مى‌جويم و از گمراهى و ضلالت به او پناه مى‌برم و او را شكر مى‌كنم آن گونه كه موجب افزونى نعمت و رسيدن به وعده‌هاى الهى گردد،و از او مى‌خواهم تا مرا بر اعمالى كه انسان را از هلاكت مى‌رهاند كمك فرمايد.

شهادت مى‌دهم كه معبودى نيست جز«اللّه»خداوندى كه«اوّل»است هر چند نمى‌توان او را«نخستين»ناميد،و نيز خداوندى كه«آخر»است هر چند نمى‌توان او را«پايان»نام نهاد (1).

خداوندى كه دائمى و هميشگى است و از اسرار و خفايا آگاه است.

و شهادت مى‌دهم كه محمّد بندۀ پر ارج و پيامبر امين او است،او به اطاعت خداوند معروف است و براى شفاعت كردن برگزيده شده است،خداوند او را براى از بين بردن كژى‌ها و ارائه حجّت‌ها فرستاده تا براى مؤمنين رحمت و بر كافرين حجّت باشد،او را با ملائكه تأييد فرمود تا اينكه دين خداوند را على رغم ميل مشركين آشكار و پيروز گردانيد،درود خدا بر او و خاندان پاكش باد.

و گواهى مى‌دهم كه علىّ بن ابى طالب،امير المؤمنين و مولى و سرپرست مسلمين و خليفۀ رسول ربّ العالمين است،و شهادت مى‌دهم كه أئمّه هدى،كهن.


1) -زيرا اگر او را متّصف به ابتداء و انتهاء بدانيم اين توهّم پيش مى‌آيد كه ذات اقدس او محدود به زمان است يعنى او را در آغاز و انجام زمان تصوّر كنيم،به عبارت ديگر ممكن است تصوّر نماييم كه او قبل از اوّلين موجود و بعد از آخرين موجود قرار دارد كه در اين صورت او محدود به زمان خواهد بود،و حال آنكه اين طور نيست بلكه مراد از«اوّل»و«آخر»بودن او،هميشگى بودن او است و نه در ابتداء و انتهاء زمان قرار داشتن.

فرزندان اويند،تا روز قيامت بر مردم حجّتند و وارث علم پيامبران مى‌باشند درود و رحمت و سلام و بركات خداوند بر همگى آنان باد.

چنين گويد:ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين بن موسى بن بابويه قمىّ فقيه- كه خداوند رحمتش را از او دريغ ندارد-مصنّف اين كتاب:دو قصيده از قصايد صاحب بزرگوار ابو القاسم اسماعيل بن عبّاد (1)-كه خداوند عمرش را طولانى گرداند و قدرت و دولت و مكنتش را مستدام بدارد-به دستم رسيد،اين دو قصيده شامل درود و سلام به ساحت اقدس حضرت رضا عليه السّلام بود و از آنجا كه او محبّ و دوستدار اهل بيت عليهم السّلام است و معتقد به ولايت و امامت و اطاعت آن5.


1) -اسماعيل بن عبّاد معروف به صاحب ابن عبّاد و ملقّب به كافى الكفاة شيعه و از وزراء آل بويه بوده است،او در فضل و كمال و علم يگانۀ عصر خويش بود،و سادات و علويّين و علماء در نزد او محلّى رفيع و منزلتى والا داشتند،جمعى از علماء كتابهائى براى او تأليف نموده‌اند از جمله شيخ صدوق كه كتاب عيون اخبار الرّضا«ع»را به عنوان هديّه به كتابخانه ايشان تأليف كرده است؛صاحب ابن عبّاد در تشيّع و حبّ اهل بيت عليهم السّلام يگانه بود،همان طور كه گذشت او را«صاحب»و نيز«كافى الكفاة»لقب داده‌اند. «صاحب»بدين جهت كه مصاحب و همدم محمّد بن عميد وزير ركن الدّوله بوده است؛و«كافى الكفاة» ( كفايت‌كنندۀ همۀ كفايت‌كنندگان)از اين رو كه وزير سلطان فخر الدّوله ديلمىّ بود و تمام مسائل مهمّ مملكت را عهده‌دار بود،مشكلات را حلّ مى‌كرده است،جناب صاحب ابن عبّاد خود،داراى تأليفات بسيار بوده،كتابخانه عظيم و پررونقى داشته است. اقتباس از:فوائد الرّضويه(حاج شيخ)عبّاس قمّى،انتشارات مركزى،1327 ج 1،ص 45.

بزرگواران مى‌باشد و به فرزندان آنان اكرام و احترام مى‌نمايد و به شيعيان آن خاندان احسان مى‌كند،لذا چيزى را در نزد او ارزشمندتر از علوم(روايات)اهل بيت عليهم السّلام نيافتم چون بريسمان هدايت و ولايت آنان چنگ زده و طاعتشان را گردن نهاده و امامتشان را پذيرفته است-خداوند عزّتش را پايدار كند-.

و امّا اينجانب از آنجا كه مى‌خواستم محبّتها و الطاف او را كه نسبت به من ابراز نموده بوده جبران كنم و در نزد او تقرّب جويم و كوتاهى‌هاى خود را در مورد خدمتش تلافى نمايم،لذا اين كتاب را براى كتابخانۀ پررونقش تأليف نمودم،به اين اميد كه عذرم را بپذيرد و از كوتاهى و تقصيرم درگذرد و اميد و آرزويى كه نسبت به آن جناب دارم تحقّق بخشد.خداوند متعال دست او را به عدل بگستراند و با حقّ،نام و مرام او را بلند آوازه گرداند،و توانايى‌اش را بر كارهاى خير مستدام بدارد و سختى‌ها را با لطف و كرمش آسان گرداند.

و در آغاز،اين دو قصيده را آوردم چه اينكه،در واقع،اين دو قصيده سبب تأليف اين كتاب مى‌باشد.و توفيق انجام كار با خداوند است.

جناب صاحب اسماعيل بن عبّاد-رضى اللّه عنه-در اهداء درود و سلام به ساحت أقدس ثامن الأئمّه ابو الحسن حضرت رضا عليه السّلام چنين گويد:

1-اى كه به زيارت طوس-محلّ پاك و سرزمين قداست-رهسپارى! 2-سلام مرا به حضرت رضا عليه السّلام برسان و نزد بهترين قبر كه صاحب آن بهترين به خاك سپردگان است فرود آى.

3-قسم به خداوند،قسمى كه از انسانى مخلص و غرق در ولاء اهل بيت صادر شده است.

4-كه اگر برآوردن آرزوهايم به دست خودم بود،در مقابل خانۀ (حضرت رضا)در طوس اقامت مى‌گزيدم.

5-و همچون شتران تيزپا مى‌دويدم.

6-به سمت حرمى كه از نور و درخشندگى پوشيده شده و با نور و علوّ مقام مدفون است و همدم.

7-اى سرورم،اى زادۀ سرورانم،روزگار من،بعد از ناراحتى و عبوسى، خندان گشت.

8-آن زمان كه پرچم نواصب را در زمان سرنگونى‌اش،واژگون ديدم.

9-در مورد ولايت شما،حقّ را آشكارا بيان نمودم،و حقّ پيوسته مبارك(و يا بى‌عيب)بوده است.

10-اى فرزند پيامبرى كه خداوند به دست او جبّاران گردنكش را ذليل كرد.

11-و اى فرزند وصىّ پيامبر،وصيّى كه در فضيلت،بر مردان با تجربه و كارآمد پيشى گرفته است.

12-اى كه فخر و شرف را بلا منازع به دست آورده‌اى و لباس مجد و بزرگوارى را بى‌هيچ شكّ و شبهه‌اى بر تن نموده‌اى.

13-نواصب مانند يهودند و گاه يهوديّتشان با مجوسيّت نيز مخلوط مى‌شود.

14-چه نجسهائى كه در قبرستان مسلمين دفن شده‌اند كه بهتر مى‌بود كه در گورستان مسيحيان دفن مى‌شدند.

15-عالم آنها-هنگامى كه با او بحث مى‌كنم-همچون گاو نر غضب آلود (و بى‌منطق)است.

16-چون در چهرۀ شومش خوب بنگرى،آثار شيطان را در آن مى‌يابى.

17-اينان اذان را-كه باعث علوّ مقام شماست-از صداى ناقوس كليسا تميز نمى‌دهند.

18-شما ريسمان(محكم)يقين هستيد كه بدان مادام العمر چنگ مى‌زنم و غم و اندوه مرا مى‌زدايد.

19-چه بسيار گروههائى كه به خاطر شما مرا تكفير مى‌كنند و من آنها را خوار و ذليل كرده‌ام.

20-با حجّت و دليل آنها را قلع و قمع كردم و آن نامباركان از مقابل من گريختند.

21-ابن عبّاد خود را در پناه شما قرار داده است و در نتيجه حتّى از شيران بيشه نيز وحشتى ندارد.

22-شما،اى سرورانم،در نزد خدا،شفيع او باشيد تا خداوند او را در بهشت‌هاى خود جاى دهد.

23-چه بسيار مديحه‌هائى كه در بارۀ شما مى‌سرايد كه در زيبائى همچون پر طاوس مى‌باشد.

24-خوانندۀ اين مديحه‌ها،چه بسيار مى‌گويد:(ابن عبّاد)درّ مرواريد را در كاغذ پراكنده است.

25-گويندۀ اين اشعار ورقۀ شعر خود را،همچون سليمان كه عرش بلقيس را مالك شد،مالك است(و بدان افتخار مى‌كند).

26-خداوند او را به آمال و آرزوهايش برساند تا اينكه امام را در طوس زيارت كند.

و نيز اين قصيده،در اهداء سلام به حضرت رضا عليه السّلام مربوط به اوست 1 و 2-اى زائرى كه برخاستى و با عجله مى‌دوى،و همچون برق در حركتى.

3-در طوس سلام خالصانۀ مرا به مولايم حضرت رضا عليه السّلام برسان.

4-نوۀ پيامبر برگزيده،و فرزند وصىّ پسنديده.

5-همان كس كه داراى عزّتى ثابت،و مجد و عظمتى درخشان است.

6 و 7 و از قول شخص ارادتمندى كه ولايت(او)را بر خود واجب مى‌داند او

را بگوى كه در سينه‌ام سوزشى هلاك‌كننده است.

8-از دست ناصبيانى كه قلب دوستان را دردمند كرده‌اند.

9-از آنها اعراض مى‌كنم و با صراحت در باره‌شان(صريح)سخن مى‌گويم و كنايه بكار نمى‌برم.

10-با آنها مى‌جنگم و برايم مهمّ نيست كه بگويند:رافضى (1)شده است.

11-اى خوشا آن رفض و تركى كه نسبت به دشمنان شما باشد.

12-اگر مى‌توانستم به زيارتش مى‌رفتم اگر چه بر آتشى افروخته ايستاده يا سوار باشم.

13-لكن(افسوس)در بند مسائلى كه پيش آمده است گرفتارم.(از اين رو)14-مدّاحى‌ام را به جاى زيارت قرار دادم.

15-اين اشعار امانت است و بر حضرت رضا عليه السّلام خوانده مى‌شود تا آن جناب راضى و خشنود گردد.

16-ابن عبّاد با اين مديحه‌سرائى اميد شفاعت زوال ناپذيرى را دارد.د.


1) -«رافضى»از مادۀ«رفض»به معنى ترك كردن،است.و شيعيان را«رافضى»گويند چون شيخين را ترك گفته‌اند و علىّ عليه السّلام را امام مى‌دانند.

از عبد اللّه بن فضل هاشمى نقل شده است كه امام صادق عليه السّلام فرمودند:

«هر كس در بارۀ ما يك بيت شعر بگويد خداوند در بهشت براى او خانه‌اى مى‌سازد».

و نيز از حضرت صادق عليه السّلام روايت است كه:«كسى در بارۀ ما يك بيت شعر نگفته است مگر اينكه به روح القدس مؤيّد مى‌شود».

و نيز از امام رضا عليه السّلام منقول است كه فرمودند:«مؤمنى در بارۀ ما مديحه‌سرائى نكرده است مگر اينكه خداوند در بهشت براى او شهرى هفت برابر دنيا بنا سازد و هر ملك مقرّب و نبىّ مرسلى او را در آن شهر زيارت كند».

پس خداوند جناب صاحب بن عبّاد را به خاطر همۀ گفتار نيكو و اعمال حسنه و اخلاق كريمه و روش پسنديده و سنّت عادله‌اش ثواب بسيار عنايت فرمايد و به خاطر اين دو شعرش كه گفته:

1-فرزند عبّاد به كسانى كه مشكلات و بلاها را از او دفع مى‌كنند پناهنده شده است.و نيز در قصيدۀ ديگرى گفته است:

2-فرزند عبّاد به شما پناه آورده است و با اين كار از هر چه كه مى‌ترسد در امان خواهد بود،خداوند به حقّ كسانى كه به آنها پناه برده،آرزوهايش را برآورد و ناراحتى‌ها را از او دور كند و او را به هر خيرى كه مى‌خواهد برساند و از هر بلائى حفظ كند.

و إن شاء اللّه،كسانى را كه نامهايشان بر نگين انگشتريش نقش بسته است، شفيع او گرداند.

شفيع اسماعيل در آخرت،حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عترت پاكش هستند.

و دولتش را به لطف و فضل خود طولانى و بادوام و پيوسته نظام و منتهى گرداند و تا انتهاى روزگار مستدام بدارد.

فهرست ابواب اين كتاب و آن 69 باب است

1-علّت ملقّب شدن حضرت علىّ بن موسى عليهما السّلام به«رضا».

2-آنچه در بارۀ مادر گرامى آن حضرت عليه السّلام و اسم ايشان روايت شده است.

3-زمان ولادت حضرت رضا عليه السّلام.

4-تصريح و نصّ امام كاظم عليه السّلام در بارۀ امامت و وصايت فرزندشان حضرت رضا عليه السّلام كه 28 يا 29 مورد آن ذكر خواهد شد.

5-نسخۀ وصيّت حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام.

6-نصوص و تصريحات در بارۀ امامت حضرت رضا عليه السّلام در ضمن دوازده امام عليهم السّلام.

7-گوشه‌هايى از تاريخ امام كاظم عليه السّلام با هارون الرّشيد و موسى بن مهدىّ.

8-اخبارى كه در بارۀ صحّت وفات امام كاظم عليه السّلام روايت شده است.

9-ساداتى كه هارون الرّشيد،بعد از به قتل رساندن امام كاظم عليه السّلام همگى را در يك شب به قتل رساند و اينان غير از ساداتى هستند كه در سائر اوقات به قتل رسيدند.

10-علّت توقّف واقفه (1)بر امام كاظم عليه السّلام و عدم قبول امامت رضا عليه السّلام.

11-اخبار و خطبه‌اى كه از حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ توحيد رسيده است.

12-مناظرۀ امام رضا عليه السّلام با اهل اديان در بارۀ توحيد در حضور مأمون.د.


1) -واقفه گروهى از شيعه بودند كه در امامت امام كاظم عليه السّلام توقّف كرده و امامت امام رضا عليه السّلام را نپذيرفتند.

13-مناظرۀ امام رضا عليه السّلام با سليمان مروزىّ عالم خراسان در بارۀ توحيد، در حضور مأمون.

14-مناظرۀ ديگرى از امام رضا عليه السّلام با اهل سائر اديان و جوابى كه به علىّ بن محمّد بن جهم در بارۀ عصمت انبياء عليهم السّلام داده‌اند.

15-مناظرۀ ديگرى از حضرت رضا عليه السّلام با مأمون در بارۀ عصمت انبياء.

16-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ«اصحاب الرّسّ».

17-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ آيۀ شريفۀ:« وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ ».

18-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ حديث نبوىّ:

«أنا ابن الذّبيحين».

19-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ علامات امام.

20-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ صفت امام و امامت و فضل امام و رتبۀ امام.

21-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ ازدواج حضرت فاطمه عليها السّلام.

22-سخنان حضرت عليه السّلام در بارۀ ايمان و اينكه ايمان عبارت است از معرفت قلبى،اقرار به زبان و عمل با اعضاء و جوارح.

23-سخنان و مناظرۀ حضرت رضا عليه السّلام با مأمون در بارۀ فرق بين«عترت» و«امّت».

24-سخنان حضرت در بارۀ مرد شامى و سؤالات او از امير المؤمنين عليه السّلام.

25-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ زيد بن علىّ عليه السّلام.

26-سخنانى نغز از حضرت رضا عليه السّلام در موضوعات مختلف.

27-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ هاروت و ماروت.

28-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در مسائل گوناگون.

29-آنچه از حضرت رضا عليه السّلام در نعت و وصف حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله نقل شده است.

30-سخنان گردآورى شده از حضرت رضا عليه السّلام.

31-علل و فلسفۀ مسائل گوناگون كه توسّط حضرت رضا بيان شده است.

32-نامۀ حضرت رضا عليه السّلام به محمّد بن سنان در جواب به سؤالات او در بارۀ علّت و حكمت يا فلسفه احكام مختلف.

33-علّت و فلسفۀ احكامى كه فضل بن شاذان،در آخر آن،گفته است آنها را از حضرت رضا عليه السّلام در دفعات مختلف شنيده و جمع نموده است و سپس به علىّ بن محمّد بن قتيبه نيشابورى اجازۀ روايت آن را داده است.

34-مطالبى كه حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ اسلام ناب و احكام دين براى مأمون نوشتند و نيز اخبارى از آن حضرت.

35-وارد شدن حضرت رضا عليه السّلام به نيشابور و محلّه و خانه‌اى كه آن حضرت در آنجا منزل كردند.

36-سخنان حضرت رضا عليه السّلام در مربعۀ نيشابور،در حالى كه از نيشابور به قصد مأمون كه در مرو بود،خارج مى‌شدند.

37-خبرى نادر از حضرت رضا عليه السّلام.

38-خروج حضرت رضا عليه السّلام از نيشابور به طرف طوس و از طوس به سمت مرو.

39-دليل قبول كردن حضرت رضا عليه السّلام ولايت عهدى مأمون را،و نيز مسائلى كه در اين زمينه اتّفاق افتاد و افرادى كه از اين مسأله ناراحت بودند و

كسانى كه از اين امر راضى و خشنود بودند و مطالب ديگر،و علىّ بن حسين(ع)در اين مطلب سخنى دارد.

40-استسقاء مأمون به توسّط حضرت رضا عليه السّلام و قدرت نمايى خداوند در قبول دعاى حضرت رضا عليه السّلام و در مورد نابود كردن كسى كه منكر معجزۀ حضرت در آن روز شد.

41-كارهاى مأمون براى راندن مردم از محضر و مجلس حضرت رضا عليه السّلام و اهانت كردن به آن حضرت و نيز دعاى حضرت رضا عليه السّلام.

42-اشعارى كه حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ حلم و گذشت كردن از مردم نادان و سرزنش نكردن دوستان و محبّت به دشمن،به گونه‌اى كه دوست شود،و نيز رازدارى،براى مأمون خواندند.و نيز اشعارى كه حضرت رضا عليه السّلام خوانده‌اند و به عنوان ضرب المثل از آن استفاده نموده‌اند.

43-خلق و خوى پسنديده و كيفيّت عبادت آن حضرت عليه السّلام.

44-مناظراتى كه مأمون با مخالفين(اهل سنّت)ترتيب مى‌داد و طىّ آن با آنها به مجادله برمى‌خاست،و به اين ترتيب سعى مى‌كرد نظر حضرت رضا عليه السّلام را به خود جلب كند.

45-سخنان امام رضا عليه السّلام در بيان كيفيّت معجزات و علم غيب ائمّه عليهم السّلام و نيز ردّ غلاة و مفوّضه (1)-لعنهم اللّه-.

46-چهل و چند معجزه از حضرت رضا عليه السّلام.

47-معجزۀ حضرت رضا عليه السّلام در مستجاب شدن دعاى ايشان در مورد بكّار ابن عبد اللّه بن مصعب بن الزّبير كه به آن حضرت ظلم و جفا نمود.

48-معجزۀ آن حضرت در مورد اينكه فرمود:«من بغداد را نمى‌بينم و بغداد مرا نمى‌بيند»،و عاقبت همان طور شد كه حضرت فرمودند.

49-معجزۀ آن حضرت در مستجاب شدن دعاى ايشان در حقّ«برامكه»ود.


1) -«غلاة»جمع«غالى»به معنى« غلوّكننده»است غلاة كسانى هستند كه در مورد ائمه غلو كنند و «مفوضة»قائل به تقويض هستند معتقدند انسان در اعمال خود مى‌تواند بدون خواست و ارادۀ خدا عمل كند.

خبر دادن حضرت در مورد اتّفاقاتى كه براى آنها خواهد افتاد و نيز اينكه از طرف هارون به آنها،بدى نخواهد رسيد.

50-معجزۀ آن حضرت در پيشگويى اين نكته كه با هارون در يك مكان دفن خواهند شد.

51-خبر دادن حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ مسموم و شهيد شدن خويش و نيز مدفون شدن در كنار هارون الرّشيد.

52-فراست حضرت رضا عليه السّلام و تشخيص اهل ايمان و اهل نفاق از يك ديگر.

53-آشنائى حضرت رضا عليه السّلام به تمام زبانها.

54-معجزۀ حضرت رضا عليه السّلام در پاسخ دادن به سؤالات حسن به علىّ وشّاء قبل از اينكه او سؤالات خود را مطرح كند و دو معجزۀ ديگر.

55-جواب حضرت رضا عليه السّلام به سؤال ابى قرّة دوست جاثليق.

56-سخنان حضرت رضا عليه السّلام با يحيى بن ضحّاك سمرقندىّ در بارۀ امامت در حضور مأمون.

57-گفتار حضرت رضا عليه السّلام با برادرشان«زيد»،در موقعى كه او بر ديگران حاضر در مجلس فخرفروشى مى‌كرد،و نيز سخنان آن حضرت در بارۀ ساداتى كه با ساير شيعه بد رفتارى نمايند و مراقب اعمال خود نباشند.

58-آنچه باعث شد تا مأمون،حضرت رضا عليه السّلام را با سمّ شهيد كند.

59-تصريح حضرت رضا عليه السّلام در مورد امامت امام محمّد تقى عليه السّلام.

60-شهادت حضرت رضا عليه السّلام در اثر سمّ دادن مأمون.

61-خبر ديگرى از طريق شيعه در بارۀ وفات حضرت رضا عليه السّلام.

62-سخنان ابو الصّلت هروىّ در بارۀ وفات حضرت رضا عليه السّلام و اينكه سمّ را در دانۀ انگور به حضرت خوراندند.

63-سخنان هرثمة بن أعين در بارۀ وفات حضرت عليه السّلام و اينكه سمّ را در انگور و انار به حضرت خوراندند.

64-چند مرثيه براى حضرت رضا عليه السّلام.

65-ثواب زيارت او طيّ خبرى كه دعبل بن علىّ خزاعىّ-رحمة اللّه عليه-از حضرت رضا عليه السّلام در مورد حضرت قائم-عجّل اللّه تعالى فرجه-ذكر كرده است كه من آن را بعد از اخبار او در ثواب زيارت،آوردم.و نيز خبر دعبل در موقع مرگش و نوشته‌اى كه بر قبر دعبل ديده شد.

66-ثوابى كه حضرت رضا عليه السّلام براى زيارت حضرت معصومه دختر امام كاظم عليه السّلام ذكر فرموده‌اند.

67-كيفيّت زيارت حضرت رضا عليه السّلام در طوس.

68-زيارتى كه از حضرت رضا عليه السّلام براى تمام ائمّه عليهم السّلام نقل شده است و نيز زيارت جامعۀ ديگرى.

69-بركات و استجابت دعا و معجزاتى كه از اين قبر مطهّر،در اين روزگار براى مردم ظاهر شده است.

اينها جمعا شصت و نه باب مى‌شود (1).ى)


1) -از قرائنى بنظر ميرسد كه اين فهرست ابواب از نويسندگان و نسخه برداران كتاب باشد نه از مؤلّف آن.(الغفّارى)

باب 1 - علّت ملقّب شدن حضرت علىّ بن موسى عليهما السّلام به«رضا»

ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين بن موسى بن بابويه قمّى،فقيه،ساكن شهر رى،مؤلّف اين كتاب-كه خداوند او را بر طاعت و بندگى كمك فرمايد و بر توفيقاتش بيفزايد-گويد:

1-از احمد بن محمّد بن ابى نصر بزنطىّ نقل شده است كه گفت:به امام جواد عليه السّلام عرض كردم:گروهى از مخالفين شما مى‌پندارند كه چون مأمون پدر شما را براى ولايت عهدى خود پسنديد و برگزيد،ايشان را«رضا (1)»ناميد.


1) -«رضا»يعنى«پسنديده»،«مورد پسند»،«مورد رضايت».

حضرت جواد عليه السّلام فرمودند:به خدا دروغ مى‌گويند،خلاف مى‌گويند،بلكه خداوند-تبارك و تعالى-او را«رضا»ناميد،زيرا او براى خداوند-عزّ و جلّ- در آسمانش،و براى رسولش و ائمّۀ بعد از او عليهم السّلام در زمينش مرضيّ بود.بزنطى گويد:عرض كردم:آيا مگر ساير پدرانتان عليهم السّلام براى خدا و رسولش و أئمّه عليهم السّلام راضى نبودند؟حضرت فرمود:چرا،عرض كردم:پس براى چه از اين ميان فقط پدرتان«رضا»ناميده شده است؟فرمود:چون همان طور كه دوستان و طرفدارانش به ايشان رضايت داده و ايشان را پذيرفتند،مخالفين نيز ايشان را قبول كرده،به ايشان رضايت داده بودند،و اين حالت براى پدران و اجداد ايشان اتّفاق نيفتاد؛و لذا،از بين آنان فقط ايشان«رضا»ناميده شده‌اند.

توضيح:«مراد آن است كه دولت وقت هم او را پذيرفت،و الاّ فرقۀ ضالّۀ واقفه به او رضايت ندادند».

2-از سليمان بن حفص مروزىّ روايت است كه:امام كاظم عليه السّلام

فرزندش علىّ عليهما السّلام را«رضا»مى‌ناميد و مثلا مى‌فرمود:«فرزندم«رضا»را صدا كنيد»و يا«به فرزندم«رضا»گفتم»و يا«فرزندم«رضا»به من گفت»و زمانى كه با حضرت«رضا»صحبت مى‌كردند،ايشان را با«ابا الحسن»خطاب مى‌فرمودند.

باب 2 - آنچه در بارۀ مادر گرامى حضرت رضا عليه السّلام و اسم ايشان روايت شده است

1-محمّد بن يحيى الصّولى گفته است:«ابو الحسن الرّضا عليه السّلام همان علىّ بن- موسى بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن ابي طالب عليهم السّلام است،و ما در آن جناب«أمّ ولد (1)»ى بود به نام«تكتم»و اين نام زمانى بر ايشان گذاشته شد كه امام كاظم عليه السّلام مالك ايشان شدند.


1) -«امّ ولد»كنيزى را گويند كه از صاحب و مولاى خود،فرزند آورد.

2-بيهقىّ از صولىّ و او از كندىّ و او از ابو الحسن علىّ بن ميثم-كه كندىّ در باره‌اش گويد:«كسى را در بارۀ تاريخ ائمّه از او آگاه‌تر نديده‌ام».-نقل كرده‌اند كه:مادر امام كاظم يعنى جناب حميده مصفّاة كه از اشراف و بزرگان عجم بود،كنيزكى مولّده (1)به نام تكتم خريدارى نمود،تكتم از نظر عقل و دين و احترام به مولى و بانويش-حميده-جزء بهترين زنان بود بگونه‌اى كه از زمانى كه در ملك جناب حميده در آمد،از روى احترام و ادب،در مقابل آن بانو نمى‌نشست،لذا جناب حميده به فرزندش حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام گفت:

پسرم،تكتم كنيزى است كه بهتر از او كنيزى نديده‌ام و شكّ ندارم كه اگر نسلى از او بوجود آيد خداوند آن نسل را پاك و مطهّر قرار مى‌دهد؛او را به تو بخشيدم، با او به نيكى رفتار كن.زمانى كه جناب تكتم حضرت رضا عليه السّلام را به دنيا آورد،ى.


1) -كنيز مولّده(جارية مولّدة)،كنيزى را گويند كه در بين عربها متولّد شده و با اولاد آنان بزرگ شده و با آداب و رسوم ايشان پرورش يافته باشد.به نقل از:محمد باقر مجلسى،بحار الانوار،تصحيح محمد باقر بهبودى.

امام كاظم عليه السّلام او را طاهره ناميد.

علىّ بن ميثم ادامه داد:حضرت رضا عليه السّلام بسيار شير مى‌نوشيد و نوزاد درشتى بود،لذا مادر ايشان در جستجوى دايه‌اى بر آمد؛اطرافيان سؤال كردند:آيا شير شما كم شده است؟،فرمود:«نه،به خدا سوگند شير كم نشده است ولى نمازها و اذكارى براى خودم دارم كه از زمان تولّد اين نوزاد نمى‌توانم به تمام آنها برسم».

حاكم ابو علىّ از قول صولى گويد:«و دليل بر اينكه نام مادر حضرت رضا عليه السّلام تكتم بوده است،اين شعر است كه شاعرى در مدح آن حضرت سروده است:

1-بهترين مردم،عليّ بزرگوار است كه بهترين پدر و اجداد و قوم و عشيره را داراست.

2-تكتم او را زاده است كه هشتمين پيشوا باشد در علم و حلم،و حجّت الهى را بر مردم تمام كند.

صولى گويد:و عدّه‌اى اين شعر را به عموى پدرم،ابراهيم بن عبّاس نسبت داده‌اند ولى از او چنين چيزى براى من روايت نشده است و چيزى كه براى من

روايت نشده باشد و از كسى نشنيده باشم،نه آن را قبول مى‌كنم و نه ردّ مى‌نمايم.

اما شعرى كه شكّ ندارم مربوط به عموى پدرم،ابراهيم بن عبّاس است،اين شعر است:

1-اعمال شخص عالم،كافى است كه براى اهلش شاهدى عادل باشد.

2-مى‌بينم كه مالى نو و تازه و قابل توجّه دارند و اين مال تازه شباهتى به آن مال قديمى (1)ندارد.

3-بر شما(اى اهل بيت پيامبر)با اموال خودتان منّت مى‌گذارند و فقط يك صدم از اموالتان را به شما مى‌پردازند.

4-آن كسى كه(يا آن شيعه‌اى كه)دشمنان شما را مديحه‌سرائى كند، خداوند را حمد و سپاس نگفته است.

5-تو بر مأمون(كه هر دو نسل هشتم از عبد المطّلب هستيد)برترى دارى همان طور كه پدرانت بر پدران او برترى داشتند.

صولى گويد:اين ابيات را با خطّ پدرم،پشت دفترى كه مال او بود يافتم.ّ)


1) -مراد از«مال تازه»(طارف)حضرت رضا عليه السّلام و مراد از مال قديمى(تالد)مأمون است.(مجلسيّ)

پدرم در بارۀ اين اشعار مى‌گفت:«برادرم اين اشعار را برايم خوانده و گفته مربوط به عمويمان است كه در بارۀ عليّ يعنى«رضا»عليه السّلام سروده است.

و در آن دفتر حاشيۀ ناخوانائى با اين مضمون به چشم مى‌خورد:«مراد از «قسيمه في القعدد»مأمون است».زيرا حضرت رضا عليه السّلام و مأمون هر دو با هشت پشت به جناب عبد المطلب مى‌رسيدند. (1)» و تكتم اسمى است عربى كه در اشعار،زياد به چشم مى‌خورد،از جمله:

طاف الخيالان فهاجا سقما خيال تكنى و خيال تكتما

صولى گويد:ابراهيم بن عبّاس عموى پدرم مدايح زيادى در بارۀ حضرت رضا عليه السّلام سروده بود كه آنها را آشكارا بيان مى‌كرد،ولى سپس ناچار شد كه همگى را مخفى نمايد و بعدها به دنبال آنها گشت و از اينجا و آنجا آنها را گردآورى كرد.و عدّه‌اى روايت كرده‌اند كه نام مادر گرامى حضرت رضا عليه السّلام «سكن النّوبية»بوده است و همچنين به نامهاى«أروى»،«نجمه»و«سمانه»ذ.


1) -مراد از«قعدد»فاصله شخص با جدّ اكبر او است.همان مأخذ.

نيز ناميده شده است؛كنيۀ آن بانو«امّ البنين»بوده است.

3-علىّ بن ميثم از پدرش،نقل كرده است:وقتى حميده مادر امام كاظم عليه السّلام نجمه مادر امام را خريدارى نمود،گويد:در خواب،حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله را ديدم كه به من مى‌فرمود:حميده!نجمه را به پسرت«موسى»ببخش زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين انسان روى زمين خواهد بود،من نيز او را به پسرم موسى بخشيدم،و زمانى كه نجمه حضرت رضا عليه السّلام را به دنيا آورد امام كاظم عليه السّلام او را«طاهره»ناميد،و اسامى ديگرى نيز داشت؛از جمله:نجمه، اروى،سَكَن،سمانه و تكتم كه آخرين نام او بود.

علىّ بن ميثم اضافه مى‌كند كه از پدرم شنيدم كه مى‌گفت:از مادرم شنيدم:

زمانى كه حميده نجمه را خريد،او دوشيزه بود.

4-هشام أحمر گويد:امام كاظم عليه السّلام به من فرمودند:آيا كسى از اهل

مغرب را مى‌شناسى كه به اين جا آمده باشد؟عرض كردم:خير.فرمودند:چرا، مردى سرخ روى آمده است،بيا با هم به نزد او برويم،با هم سوار شديم و نزد آن مرد رفتيم،مردى بود از اهل مغرب كه تعدادى برده به همراه داشت،حضرت فرمودند:برده‌هايت را به ما نشان بده،آن مرد نُه كنيز به حضرت ارائه نمود،امام كاظم عليه السّلام در مورد هر يك از آنان مى‌فرمود:«نيازى به او ندارم»(اين را نمى‌خواهم)،سپس فرمودند:بقيّه را نشان بده،مرد پاسخ داد:ديگر چيزى ندارم، حضرت فرمودند:چرا،دارى،نشان بده،مرد قسم خورد:نه به خدا،فقطّ يك كنيزك مريض باقى مانده است،حضرت فرمودند:چه مانعى دارد كه آن را نيز نشان بدهى؟ولى مرد امتناع نمود،سپس حضرت برگشتند و فرداى آن روز مرا به سراغ آن مرد فرستادند و فرمودند:«به او بگو:آخرش چند؟و وقتى گفت:

فلان قدر،بگو:قبول است،خريدم»هشام گويد:«نزد آن مرد رفتم،او

گفت: «از فلان قدر كمتر نمى‌دهم،گفتم:قبول است،اين پول مال تو،او نيز گفت:آن كنيزك هم مال تو ولى بگو ببينم مردى كه ديروز به همراهت بود، كيست؟گفتم:مردى است از بنى هاشم،گفت:از كدام تيرۀ بنى هاشم؟گفتم:

از بزرگان آنها است،مرد گفت:بيشتر از اين توضيح بده،گفتم:بيشتر نمى‌دانم، مرد گفت:بگذار برايت بگويم،اين كنيزك را از دورترين شهرهاى مغرب خريدارى كرده بودم كه زنى از اهل كتاب مرا ديد و گفت:اين كنيزك چطور با تو همراه است؟گفتم:براى خود خريده‌ام،زن گفت:اين كنيز نمى‌تواند و شايسته نيست كه نزد امثال تو باشد،او بايد نزد بهترين مردم روى زمين زندگى كند و بعد از مدّت كمى در آن خانه فرزندى به دنيا خواهد آورد كه مشرق و مغرب عالم در مقابل او خاضع خواهند شد.

هشام گويد:«پس از خريدارى،او را به نزد امام كاظم عليه السّلام آوردم و بعد از مدّت كمى علىّ بن موسى عليهما السّلام را به دنيا آورد».

و اين حديث را به همين شكل،برايم محمّد بن علىّ ماجيلويه از عمويش محمّد بن قاسم از محمّد بن عليّ كوفىّ،از محمّد بن خالد و او از هشام احمر نقل كرده است.

باب 3 - زمان ولادت حضرت رضا عليه السّلام

1-روايت شده است كه عدّه‌اى از اهل مدينه گويند:حضرت رضا عليه السّلام در مدينه در پنجشنبه 11 ربيع الاوّل به سال 153 هجرى و 5 سال بعد از وفات امام صادق عليه السّلام متولّد شدند.و در«طوس»در قريه‌اى بنام«سناباد»از آبادى‌هاى «نوقان»وفات كردند.و در خانۀ حميد بن قحطبۀ طائىّ،در قبّه‌اى كه هارون در

آن مدفون بود،در كنار قبر هارون،سمت قبله،دفن شدند.وفات حضرت،در سال 203 هجرى روز جمعه،بيست و يكم(و يا بيستم)ماه مبارك رمضان واقع شد،عمر شريف ايشان چهل و نه سال و شش ماه بود.از اين مدّت،29 سال و دو ماه را با پدر گرامى‌شان گذراندند و 20 سال و 4 ماه هم بعد از پدرشان كه دوران امامت ايشان بود.

امام رضا عليه السّلام 29 سال و 2 ماه داشتند كه به امامت رسيدند و آغاز امامت ايشان با ادامه حكومت هارون الرّشيد معاصر بود،پس از هارون،محمّد امين پسر زبيده مدّت 3 سال و 25 روز حكومت كرد.

سپس امين خلع شد و عمويش ابراهيم بن شكله را به مدّت 14 روز به جاى او قرار دادند،سپس امين از حبس آزاد شد و مجدّدا براى او از مردم بيعت گرفتند،اين بار 1 سال و 6 ماه و 23 روز پادشاهى كرد،سپس عبد اللّه مأمون 20 سال و 23 روز پادشاهى كرد،و در اين مدّت بود كه حضرت رضا عليه السّلام را بدون رضايت ايشان و بعد از تهديد آن حضرت به قتل،وليعهد قرار داد.مأمون

براى اين كار،بارها و بارها به حضرت اصرار كرد ولى ايشان در هر بار امتناع مى‌فرمودند تا اينكه بالأخره حضرت خود را در خطر مرگ ديدند،و دعا كردند

«اللّهمّ انّك قد نهيتني..» (تا آخر دعاى متن)كه ترجمۀ آن چنين است:

«بار خدايا،تو مرا از اينكه خود را با دست خويش به هلاكت اندازم،نهى فرموده‌اى،او مرا مجبور كرده است بگونه‌اى كه اگر ولايت عهدى او را نپذيريم در خطر كشته شدن قرار گيرم،من نيز همان گونه كه يوسف و دانيال عليهما السّلام مجبور شدند تا ولايت و حكومت را از ظالم زمان خود قبول نمايند،(به اين كار)مجبور شده‌ام،خداوندا،حكومتى نيست جز حكومت تو،و من ولايتى ندارم جز آنچه از طرف تو به من اعطا شود.مرا در اقامۀ دين و احياء سنّت پيامبرت محمّد صلى اللّه عليه و آله موفّق فرما.زيرا توئى مولى و ياور من،و چه خوب مولى و ياورى هستى!».

سپس حضرت رضا عليه السّلام با گريه و حزن و اندوه ولايت عهدى را از مأمون

قبول كردند مشروط بر اين كه كسى را عزل و نصب نكنند،هيچ آداب و رسوم و سنّتى را تغيير ندهند و فقطّ دورادور كارها را نظارت نموده و اظهار نظر فرمايند.

مأمون نيز از همۀ مردم-چه خواصّ و نزديكان و چه مردم عادى-براى حضرت رضا عليه السّلام بيعت گرفت.

و هر گاه از حضرت رضا عليه السّلام فضيلت،علم و حسن تدبيرى بروز مى‌كرد، رشك و حسد مأمون را برمى‌انگيخت و باعث مى‌شد كينۀ حضرت رضا عليه السّلام را به دل گيرد كه عاقبت نتوانست تحمّل كند و با نيرنگ،حضرت را مسموم نموده، شهيد كرد.

2-از تميم قرشىّ روايت شده است كه پدر علىّ بن ميثم از قول مادرش مى‌گفت:«از مادر حضرت رضا عليه السّلام جناب نجمه چنين شنيدم كه مى‌فرمود:

وقتى فرزندم علىّ را حامله شدم.سنگينى حمل را حسّ نمى‌كردم و در خواب،از شكم خود،صداى تسبيح و تمجيد و لا اله الاّ اللّه گفتن را مى‌شنيدم،اين صدا مرا

به هراس مى‌انداخت و وقتى بيدار مى‌شدم،چيزى نمى‌شنيدم.وقتى وضع حمل كردم،نوزادم دو دستش را به زمين نهاد،سرش را بسوى آسمان بلند كرد و لبانش را تكان مى‌داد،گويى چيزى مى‌گفت،پدرش موسى بن جعفر عليهما السّلام بر من وارد شدند و فرمودند:نجمه!اين كرامت الهى كه به تو مرحمت فرموده،بر تو مبارك باد.

نوزاد را در پارچه‌اى سفيد به امام كاظم عليه السّلام دادم،ايشان در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفتند،سپس آب فرات طلبيده،و با آن آب كام او را برداشتند،سپس او را به من بازگردانده،فرمودند:او را بگير،او«بقيّة اللّه»در زمين است».

باب 4 - تصريح و نصّ امام كاظم عليه السّلام در بارۀ امامت و وصايت فرزندشان حضرت رضا عليه السّلام

1-از محمّد بن اسماعيل بن فضل هاشمىّ چنين روايت شده است كه

گفت:«بر امام موسى كاظم-عليه السّلام-وارد شدم در حالى كه ايشان به شدّت مريض بودند،به حضرت عرض كردم:اگر خداى ناكرده براى شما اتّفاقى بيفتد-و خدا آن روز را نياورد-به چه كسى رجوع كنيم(امام بعد از شما كيست)؟فرمود:به فرزندم«علىّ»،نوشتۀ او،نوشتۀ من است،و او وصىّ و جانشين من بعد از مرگم خواهد بود.

نصّى ديگر:

2-از علىّ بن يقطين روايت شده است كه گفت:«نزد حضرت امام موسى كاظم عليه السّلام بودم و فرزندشان«علىّ»نيز حضور داشتند،امام فرمودند:اى علىّ! اين پسرم آقا و سرور فرزندان من است،كنيه خودم را به او عطا كردم،(علىّ بن- يقطين گويد:)هشام(كه اين مطلب را از من شنيد)با دست بر پيشانى خود زد و گفت:«انّا للّه»،يعنى امام كاظم عليه السّلام با اين سخن،خبر فوت خود را به تو داده‌اند».

(توضيح:ظاهرا عبارت«يعنى ابن سالم»كه در متن عربى آمده از اشتباهات

نسّاخ مى‌باشد و صواب«ابن حكم»است).

نصّى ديگر:

3-از حسين بن نعيم صحّاف روايت شده است كه گفت:«من و هشام ابن الحكم و علىّ بن يقطين در بغداد بوديم كه على بن يقطين گفت:من نزد حضرت عبد صالح موسى بن جعفر عليهما السّلام بودم كه فرزند ايشان،«رضا»عليه السّلام وارد شدند،امام كاظم فرمودند:علىّ!او،آقا و سرور فرزندان من است و من كنيۀ خود را به او عطا كردم».حسين بن نعيم ادامه داد:«در اين موقع هشام با دست بر پيشانى خود زد و گفت:اى واى!چه گفتى؟»علىّ بن يقطين گفت:

«به خدا قسم،همان چيزى را كه برايت گفتم،از ايشان شنيدم».هشام گفت:

«قسم به خدا كه حضرت با اين سخن،در واقع به تو خبر داده‌اند كه امامت بعد از ايشان،در حضرت رضا عليه السّلام است».

نصّى ديگر:

4-از علىّ بن يقطين روايت شده است كه گفت:«حضرت موسى بن-

جعفر عليهما السّلام بدون اينكه من از ايشان چيزى سؤال كنم،به من فرمودند:او، فقيه‌ترين و عالم‌ترين فرزند من است-و با دست خود به حضرت رضا عليه السّلام اشاره كردند-و كنيۀ خود را به او عطا كرده‌ام.

نصّى ديگر:

5-از منصور بن يونس بزرج روايت شده است كه گفت:«روزى بر امام كاظم عليه السّلام وارد شدم،حضرت فرمودند:منصور!مى‌دانى امروز چه كرده‌ام؟ عرض كردم:خير،فرمود:فرزندم«علىّ»را وصىّ و خليفۀ بعد از خود قرار دادم.

بر او وارد شو و به او تهنيت بگو و نيز بگو كه من تو را به اين كار امر كرده‌ام».

منصور ادامه داد:«من بر ايشان وارد شدم و تهنيت گفتم و نيز گفتم كه پدرشان مرا،به اين كار امر فرموده است».

(شيخ صدوق گويد:)منصور بعدا منكر امامت حضرت رضا عليه السّلام شد و اموالى را كه(مربوط به امام كاظم عليه السّلام بود و)در دست داشت،خود تصاحب كرده،آنها را با بى‌مبالاتى خرج نمود.

نصّى ديگر:

6-از داود بن كثير روايت شده است كه گفت:«به امام صادق عليه السّلام عرض كردم:قربانت گردم،فدايت شوم،اگر(براى شما)اتّفاقى بيفتد،به چه كسى رجوع كنم،فرمود:به فرزندم موسى».

داود بن كثير ادامه مى‌دهد:«سپس آن اتّفاق افتاد،و من-به خدا قسم-در مورد حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام ذرّه‌اى شكّ به خود راه ندادم،سپس حدود سى سال گذشت،به نزد امام كاظم عليه السّلام آمدم و عرض كردم:فدايت شوم!اگر (براى شما)اتّفاقى افتاد به چه كسى مراجعه كنم؟فرمود:به فرزندم«عليّ»،داود گويد:«سپس آن اتّفاق به وقوع پيوست و من در مورد حضرت رضا عليه السّلام

لحظه‌اى و ذرّه‌اى شك به خود راه ندادم».

نصّى ديگر:

7-داود رقّى گويد:«به حضرت ابو ابراهيم امام كاظم عليه السّلام عرض كردم:

فدايت شوم!من پير شده‌ام،بفرماييد امام بعد از شما كيست؟حضرت به امام رضا عليه السّلام اشاره فرموده،گفتند:بعد از من او امام شماست».

نصّى ديگر:

8-داود رقّى گويد:«به حضرت ابو ابراهيم يعنى امام كاظم عليه السّلام عرض كردم:پدرم فداى شما!من پير شده‌ام و مى‌ترسم برايم اتّفاقى بيفتد و ديگر نتوانم شما را زيارت كنم،لطفا بفرماييد امام بعد از شما كيست؟حضرت فرمودند:پسرم عليّ».

نصّى ديگر:

9-يزيد بن سليط زيدىّ گويد:«من و همسفرهايم به امام صادق عليه السّلام در راه مكّه برخورد كرديم،من به حضرت عرض كردم:مادر و پدرم فداى شما!شما و اجدادتان همگى،امام و مطهّر هستيد،و كسى را از مرگ راه نجات نيست، لطفا برايم(در مورد امام بعد از خود)مطلبى بفرمائيد تا من به فرزندان و اقوام بعد از خودم،بازگويم،حضرت فرمودند:بسيار خوب،اينان فرزندان من هستند و او از همه برتر است-و به فرزندشان حضرت موسى عليه السّلام اشاره فرمود-او داراى علم،حُكم و حكمت،فهم،و سخاوت است و آنچه را مردم در مسائل مورد اختلاف دينى،بدان نياز دارند آگاه است،حسن خلق و حسن همسايگى دارد، او درى است از درهاى خداوند-عزّ و جلّ-و نكتۀ ديگرى در اوست كه از همۀ

اينها مهمتر است». يزيد بن سليط ادامه داد:«پدرم پرسيد:پدر و مادرم فداى شما!اين نكته كه مى‌فرمائيد،چيست؟حضرت فرمودند:«خداوند-عزّ و جلّ- فريادرس و غياث اين امّت را و علم و فهم و نور و حكمت آن را،بهترين نوزاد و بهترين نوجوان را،از او بوجود خواهد آورد،خداوند متعال توسّط اين مولود،از قتل و خونريزى جلوگيرى مى‌كند،رفع اختلافات و اصلاح ذات البين مى‌نمايد،و پراكندگى و آشفتگى و شكاف را اصلاح مى‌فرمايد.خداوند توسّط او برهنه و گرسنه را مى‌پوشاند و سير مى‌كند،خائفين را ايمنى مى‌دهد،باران نازل مى‌كند، بندگان به واسطۀ او فرمانبردارى مى‌كنند.از بهترين مرد و بهترين جوان است، قبل از بلوغش،به خانواده‌اش بشارت(امامت او)داده مى‌شود،گفتارش حكمت‌آميز،و سكوتش از روى علم و آگاهى است،مسائل مورد اختلاف مردم را براى آنها بيان مى‌نمايد.»يزيد بن سليط گويد:«پدرم سؤال كرد:مادر و پدرم به قربان شما!آيا فرزندى هم دارد؟حضرت فرمود:بله،و ديگر چيزى نفرمود».

سپس يزيد گويد:«بعد از مدّتى حضرت ابو الحسن-يعنى موسى بن-

جعفر عليهما السّلام-را ملاقات كردم و به ايشان عرضه داشتم:«پدر و مادرم فداى شما! دوست دارم،همان طور كه پدرتان به من(در بارۀ امام بعدى)اطّلاعاتى دادند شما نيز چنين كنيد».حضرت فرمودند:«پدرم در زمانى مى‌زيست كه زمان ما آن گونه نيست».يزيد گويد:گفتم:«هر كس به اين مقدار از شما بسنده كند، خداوند لعنتش كند (1)!» يزيد ادامه مى‌دهد:«حضرت خنديدند و فرمودند:اى ابا عماره!از خانه‌ام خارج شدم و در ظاهر به تمام پسرانم از جمله«علىّ»وصيّت و سفارش كردم(و در ظاهر همگى را وصىّ قرار دادم)امّا به او در پنهان و جداى از ديگران،وصيّت نمودم(او را وصىّ خود نمودم)و در خواب رسول خدا و امير المؤمنين عليهما السّلام را ديدم كه به همراه او،يك انگشترى،يك شمشير،يك عصا،يك كتاب و يك عمّامه بود.سؤال كردم:اينها چيست؟فرمود:عمّامه نشانۀ سلطنت و قدرت خداوند متعال است،شمشير علامت عزّت و غلبۀ الهى است،كتاب نشانه نور خداوند-د.


1) -ظاهرا مراد سائل اين بوده كه من باين مقدار توضيح قانع نيستم و اميدوارم بيشتر توضيح دهيد و صريح بيان بفرمائيد.يعنى عمّال حكومت حقّ چنين گفتارى را از امام سلب نموده بودند،و سخن يزيد نيز اشاره بهمين مطلب دارد.

عزّ و جلّ-است. عصا،علامت قوّت و نيروى خداوند-عزّ و جلّ-و بالأخره انگشترى دربرگيرندۀ همۀ اين امور است،سپس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

امامت به فرزندت«عليّ»مى‌رسد،يزيد گويد:«سپس حضرت به من فرمودند:

اى يزيد اين مطالب وديعه و امانت است در نزد تو،و در مورد اين مطالب با هيچ كسى صحبت نكن جز با افراد عاقل يا صادق و يا بنده‌اى كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان نموده است(و او از اين امتحان سرافراز بيرون آمده باشد)،و نعمتهاى الهى را كفران نكن،و اگر از تو گواهى و شهادت خواسته شد،شهادت بده،زيرا خداوند تبارك و تعالى مى‌فرمايد:« إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها (1)».(خداوند به شما دستور مى‌دهد كه امانتها را به اهلش برسانيد)و نيز مى‌فرمايد:« وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ »(و چه كسى ظالمتر است از كسى كه گواهى و شهادتى را نزد خود پنهان سازد) (2)».

گفتم:«ابدا اين كار را نخواهم كرد،و سپس حضرت امام كاظم عليه السّلام فرمودند:آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم اوصاف او را برشمردند و فرمودند: عليّ فرزند0.


1) -نساء:58.

2) -بقره:140.

تو كسى است كه با نور خداوند نگاه مى‌كند و با تفهيم الهى مى‌شنود و با حكمت او سخن مى‌گويد،هميشه درست و صواب عمل مى‌كند و به خطا نمى‌رود،مى‌داند و عالم است و جهل در او راه ندارد،لبريز از حكمت و علم است،و چه كم با او خواهى بود!آن قدر(كم)است كه گويا اصلا نبوده است،پس وقتى از سفرت بازگشتى امور خود را سر و سامان بده و از خواسته‌هاى خود،خود را فارغ البال كن و چشم بپوش زيرا از آنها جدا خواهى شد و با چيز ديگرى مجاور خواهى گشت،لذا فرزندانت را،جمع كن و خداوند را بر همگى آنها گواه بگير،و خداوند براى گواه بودن كافى است».

سپس امام كاظم عليه السّلام فرمودند:اى يزيد!من در اين سال وفات خواهم كرد و پسرم«علىّ»همنام علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و همنام علىّ بن الحسين عليهما السّلام و داراى فهم،علم و شكوه و هيبت امير المؤمنين عليه السّلام است،و تا چهار سال بعد از هارون،اجازۀ سخن گفتن ندارد ولى وقتى آن چهار سال گذشت،در بارۀ هر چه مى‌خواهى از او سؤال كن كه به خواست خدا به تو پاسخ خواهد داد.

نصّى ديگر:

10-عبّاس نخّاس اسدىّ گويد:«به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم:شما امام اين زمان هستيد؟فرمود:بله-به خدا-امام تمام انس و جنّ».

نصّى ديگر:

11-سليمان بن حفص مروزىّ گويد:«بر امام ابو الحسن موسى بن- جعفر عليهما السّلام وارد شدم و مى‌خواستم در بارۀ حجّت الهى و امام بعد از ايشان سؤال كنم،حضرت به من نگاهى فرمودند و بدون اينكه من مطلبى سؤال كنم، فرمودند:سليمان!«عليّ»پسر و وصىّ من است و بعد از من حجّت خدا بر مردم خواهد بود،و او بهترين فرزند من است،اگر بعد از من زنده ماندى،نزد آن دسته از شيعيان و اهل ولايت من كه خواستار شناختن جانشين من هستند،به نفع او (علىّ بن موسى)شهادت و گواهى بده».

نصّى ديگر:

12-علىّ بن عبيد اللّه هاشمىّ گويد:«من و سايرين-حدود 60 نفر از شيعيان-در كنار قبر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بوديم و امام كاظم عليه السّلام در حالى كه دست فرزند خود«عليّ»را در دست گرفته بودند،به سمت ما آمدند و فرمودند:

آيا مى‌دانيد من كه هستم؟ما گفتيم:شما سرور و بزرگ ما هستيد،حضرت فرمودند:نام و نسب مرا بگوئيد،ما عرضه داشتيم:شما موسى بن جعفر بن محمّد هستيد،حضرت فرمودند:اين كه همراه من است،كيست؟گفتيم:علىّ بن- موسى بن جعفر،حضرت فرمودند:پس شاهد باشيد كه او در حياتم وكيل و پس از فوتم،وصىّ من است».

نصّى ديگر:

13-عبد اللّه بن مرحوم گويد:«از بصره به سمت مدينه خارج شدم.در بين

راه با امام كاظم عليه السّلام كه به بصره برده مى‌شدند (1)،برخورد كردم.حضرت كسى را به نزد من فرستادند و من نزد ايشان رفتم امام كاظم عليه السّلام تعدادى كتاب به من دادند و امر كردند كه آنها را به مدينه برسانم،سؤال كردم:قربانت گردم!اينها را به چه كسى بدهم؟فرمودند:«به فرزندم«علىّ».او وصىّ من است و تمام كارهايم به دست اوست و بهترين فرزندم مى‌باشد».

نصّى ديگر:

14-عبد اللّه بن حارث-كه مادرش از نسل جعفر طيّار است-گويد:

«امام كاظم عليه السّلام كسى را به نزد ما(بني ابو طالب)فرستاده و ما را فراخواندند و فرمودند:آيا مى‌دانيد براى چه شما را جمع كرده‌ام؟گفتيم:خير،فرمودند:گواه باشيد كه اين پسرم«عليّ»،وصىّ من است و تمام كارهايم به دست اوست و پس از من جانشين من مى‌باشد،هر كس از من طلبى دارد،طلب خود را از ايند.


1) -اين قضيّه در زمانى اتّفاق افتاده است كه حضرت در اواخر سال 179 هجرى،به دستور هارون و توسّط عمّال او در مدينه دستگير شده و به سوى بصره فرستاده شدند.

فرزندم وصول كند،و هر كس كه من به او وعده‌اى داده‌ام،از او مطالبه كند،و هر كس كه بناچار بايد خودم را ملاقات كند،با نامه و دستخطّ او به ملاقات من بيايد».

توضيح:«يعنى در تمام كارها به فرزندم«رضا»رجوع كنيد و اگر كارى هست كه ضرورة بايد با من مطرح شود،باز هم اوّل به نزد فرزندم«رضا»عليه السّلام برويد و با اجازۀ كتبى ايشان به ديدار من بياييد».

نصّى ديگر:

15-حيدر بن ايّوب گويد:«محمّد بن يزيد هاشمىّ گفت:الآن،شيعيان، علىّ بن موسى عليهما السّلام را امام خود،برخواهند گزيد،گفتم:چطور؟گفت:امام كاظم عليه السّلام ايشان را به حضور طلبيده،وصىّ خود قرار دادند».

نصّى ديگر:

16-و نيز از حيدر بن ايّوب نقل است كه گفت:«در شهر مدينه در محلّۀ قبا

كه آن محلّ زندگى محمّد بن زيد بن علىّ بود جمع بوديم،محمّد(معمولا در ساعت معيّنى نزد ما مى‌آمد ولى اين بار)تأخير كرد،به او گفتيم:قربانت گرديم!چه چيز باعث شد تأخير كنى؟گفت:أبو ابراهيم(امام كاظم)عليه السّلام امروز هفده نفر از سادات،از جمله مرا،فرا خوانده بود و همگى ما را شاهد گرفت كه پسرش «علىّ»وصىّ و وكيل اوست چه در زنده بودن او و چه بعد از فوتش،و گفتار او (عليّ)را تماما در مورد خودش قبول دارد چه به نفع حضرت حكم كند،چه بر ضرر ايشان»،سپس محمّد بن زيد ادامه داد:«حيدر!قسم به خدا،امروز امامت را براى او قرار داد و شيعيان بعد از ايشان به او(حضرت رضا)معتقد خواهند شد»،حيدر گويد:«گفتم:خداوند او را زنده نگاه خواهد داشت،اين چه حرفى است!؟»محمّد گفت:«وقتى او را وصىّ خود قرار داد يعنى امامت را به او واگذار كرده است»،علىّ بن حكم(كه اين جريان را از حيدر بن ايّوب شنيده بود)گويد:«حيدر با شكّ در امامت حضرت رضا عليه السّلام از دنيا رفت».

نصّى ديگر:

17-عبد الرّحمن بن حجّاج گويد:«امام ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام

فرزند خود«عليّ»عليه السّلام را وصىّ خود قرار دادند و نوشته‌اى براى حضرت رضا عليه السّلام تهيّه كردند و در ذيل نوشته،شصت نفر از بزرگان مدينه را شاهد گرفتند».

نصّى ديگر:

18-حسين بن بشير گويد:«همان گونه كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت عليّ عليه السّلام را در روز عيد غدير خمّ به امامت معرّفى فرمودند،امام كاظم عليه السّلام نيز فرزند خود«عليّ»عليه السّلام را امام قرار داده،فرمودند:اى اهل مدينه يا فرمودند:

اى اهل مسجد،اين«عليّ»،وصىّ من بعد از من است».

نصّى ديگر:

19-حسن بن علىّ خزّاز گويد:«به همراه علىّ بن ابى حمزه به سوى مكّه

حركت كرديم،علىّ بن ابى حمزة با خود كالاها و اموالى حمل مى‌كرد،به او گفتيم:

اينها چيست؟گفت:اينها مال عبد صالح(امام كاظم)عليه السّلام است كه امر فرموده به فرزندش«علىّ»عليه السّلام برسانم،چون آن حضرت فرزندش را وصىّ خود قرار داده است».

مصنّف(شيخ صدوق)گويد:«علىّ بن أبى حمزة بعد از وفات امام كاظم عليه السّلام اين مطلب را منكر شد و اموال را به حضرت رضا عليه السّلام تحويل نداد.

نصّى ديگر:

20-سلمة بن محرز گويد:«به امام صادق عليه السّلام عرض كردم:مردى از فرقه عجليّه به من گفت:چقدر ديگر اميد داريد اين پيرمرد(منظورش امام صادق عليه السّلام بوده است)زنده بماند؟يكى دو سال ديگر خواهد مرد و ديگر كسى كه مايۀ اميد شما باشد نخواهيد داشت،حضرت فرمودند:چرا به او نگفتى كه اين موسى بن جعفر عليهما السّلام است كه براى خود مردى شده است؟و جاريه‌اى

(كنيزى)براى او خريدارى كرده‌ايم كه بر او حلال است و به زودى خواهى ديد كه به خواست خدا،داراى فرزندى فقيه خواهد شد».

توضيح:«ظاهرا مراد به آن مرد عجلى هارون بن سعد عجلى است،و مراد از عجليّه يا اصحاب مغيرة بن سعيد عجلى است كه معتقدند كه خداوند بصورت مرديست ولى از نور،و بر سرش تاجى است،و يا اصحاب و ياران ابى منصور عجلىّ كه از امام باقر عليه السّلام روى گردانيد و خود مدّعي امامت شد و يارانش بر اين اعتقادند كه او بآسمان عروج كرد».

نصّى ديگر:

21-از اسماعيل بن خطّاب روايت است كه:«امام ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام بارها بى‌مقدّمه شروع به مدح و ثناى فرزند خود«علىّ» -عليه السّلام-مى‌فرمودند و از فضايل و نيكى ايشان مطالبى ذكر مى‌كردند كه در مورد ديگران،چنين مطالبى نمى‌فرمودند،گويا مى‌خواستند به اين ترتيب اطرافيان را به حضرت رضا-عليه السّلام-توجّه دهند».

نصّى ديگر:

22-جعفر بن خلف گويد:«از امام ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام شنيدم كه مى‌فرمود:خوشا به سعادت كسى كه قبل از مرگ،فرزندش را-كه از خود به يادگار خواهد گذاشت-ببيند،و خداوند(با دادن اين پسر به من)فرزندى را كه بعد از من باقى خواهد بود به من نشان داده است،و به او يعنى حضرت رضا عليه السّلام اشاره فرمود».

نصّى ديگر:

23-حسين بن مختار گويد:«زمانى كه امام كاظم عليه السّلام در حبس بودند، نامه‌هائى از ايشان به دست ما رسيد كه در آنها چنين نوشته شده بود:مقام امامت من به فرزند بزرگم مى‌رسد».

نصّى ديگر:

24-و نيز از حسين بن مختار روايت است كه:«زمانى كه امام كاظم عليه السّلام

از بصره سرزمين ما عبور فرمود،نامه‌هائى از ايشان به دست ما رسيد كه در كنار آنها چنين آمده بود:«مقام امامت من به فرزند بزرگم مى‌رسد».

نصّى ديگر:

25-زياد بن مروان قندىّ گويد:«بر امام كاظم عليه السّلام وارد شدم و فرزند ايشان«عليّ»نيز حضور داشت،امام كاظم عليه السّلام فرمودند:زياد!اين شخص نوشته‌اش نوشتۀ من است،گفتارش گفتار من است،فرستاده‌اش فرستادۀ من است و هر چه بگويد مطلب همان است كه او گفته است».

مصنّف(شيخ صدوق)گويد:«زياد بن مروان قندىّ،خود،اين حديث را نقل كرد ولى بعد از فوت امام كاظم عليه السّلام منكر آن شده و از جملۀ واقفه (1)گرديد و آن قسمت از اموال موسى بن جعفر عليهما السّلام را كه نزد خود داشت،حبس و ضبط نمود».(و به حضرت رضا عليه السّلام مستردّ نكرد.)ت.


1) -توضيح«واقفه»در صفحۀ 13 گذشت.

نصّى ديگر:

26-نصر بن قابوس گويد:«به موسى بن جعفر عليهما السّلام عرض كردم:از پدرتان سؤال كردم كه امام بعد از شما كيست؟وى شما را معرّفى كرد،بعد از رحلت ايشان مردم هر كدام به سمتى رفتند و منحرف شدند امّا من و دوستانم به امامت شما معتقد شديم،حال بفرمائيد امام بعد از شما كيست؟فرمودند:

فرزندم عليّ».

نصّى ديگر:

27-باز از نصر بن قابوس نقل شده است كه گفت:«حضرت ابو الحسن امام كاظم عليه السّلام به من فرمودند:پسرم«عليّ»بزرگترين فرزند من است و از همۀ آنها نسبت به من مطيع‌تر است،به همراه من در كتاب جفر و جامعه نگاه مى‌كند.

و هيچ كس نمى‌تواند در اين دو كتاب بنگرد جز اينكه پيغمبر يا وصىّ پيغمبر باشيد.

نصّى ديگر:

28-مفضّل بن عمر گويد:«بر حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام وارد شدم و فرزندشان«عليّ»در آغوش آن حضرت بود،امام كاظم عليه السّلام ايشان را مى‌بوسيدند و زبانشان را مى‌مكيدند و ايشان را بر دوش خود مى‌گذاشتند و در بغل مى‌گرفتند و مى‌فرمودند:پدر و مادرم قربان تو!چقدر خوشبو و خوش خلق و پاك طينت هستى!فضائلت چقدر آشكار است!»راوى گويد:«عرض كردم:

قربانت گردم!محبّتى نسبت به اين كودك در دلم افتاده كه نسبت به هيچ كس جز شما چنين محبّتى در خود احساس نمى‌كنم».حضرت فرمودند:«مفضّل!نسبت او با من،همچون نسبت من با پدرم است.« ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ » (1)عرض كردم آيا او امام بعد از شماست؟فرمودند:«بله،هر كه از او اطاعت كند هدايت و رشد مى‌يابد و هر كه او را نافرمانى كند،كافر است».ت.


1) -اين كلام،آيه شريفه 34 سوره آل عمران است كه خداوند در مورد برگزيدن انبياء فرموده است،معنى آن چنين است:اين برگزيدگان الهى،برخى،از نسل برخى ديگرند و خداوند شنوا و داناست.

نصّى ديگر:

29-محمّد بن سنان گويد:يك سال قبل از اينكه امام كاظم عليه السّلام را به عراق ببرند،روزى بر ايشان وارد شدم،فرزندشان«عليّ»نيز مقابل حضرت بود،امام كاظم عليه السّلام به من فرمودند:محمّد!عرض كردم:بفرمائيد،فرمودند:

امسال،مسأله‌اى پيش خواهد آمد،سعى كن به خاطر آن بيتابى نكنى،سپس سكوت كردند و با دست به زمين زدند،سپس رو به من كرده و فرمودند:« يُضِلُّ- اللّهُ الظّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ (1)».

عرض كردم:قربانت گردم!قضيّه چيست؟فرمودند:هر كس به اين فرزندم ظلم كند و حقّ او را ندهد و امامت او را بعد از من انكار كند مثل كسى خواهد بود كه به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام ظلم كرده و حقّ او را نداده و امامت او را بعد از حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله منكر شده است،راوى گويد:فهميدم كه حضرت با اين سخنان مى‌خواهند از مرگ خود و امامت فرزندشان خبر دهند[پس عرضه7.


1) -خداوند ظالمين را گمراه مى‌كند و هر كارى بخواهد انجام مى‌دهد:ابراهيم:27.

داشتم:بخدا،اگر خداوند به من طول عمر عنايت كند حقّ ايشان را خواهم داد و امامتشان را قبول خواهم نمود] و شهادت مى‌دهم كه ايشان بعد از شما حجّت خداوند متعال بر مردم بوده، دعوت‌كنندۀ به دين الهى مى‌باشند.حضرت فرمودند:محمّد!خداوند به تو طول عمر خواهد داد و تو مردم را به امامت او و امامت امام بعد از او دعوت خواهى كرد.عرض كردم:قربانت گردم،امام بعد از ايشان كيست؟فرمودند:پسرش«محمّد».عرض كردم:به روى چشم! فرمودند:بله،من،تو را اين گونه در كتاب امير المؤمنين عليه السّلام يافته بودم.تو در بين شيعيان ما از برق در شب ظلمانى روشن‌تر و آشكارتر هستى.سپس فرمودند:

اى محمّد! مفضّل مايۀ انس و راحتى و آرامش من بود،و تو انس و آرامش آن دو(امام رضا و امام جواد)خواهى بود.بر آتش حرام است كه تو را لمس كند.

باب 5 - نسخۀ وصيّت حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام

1-عبد اللّه بن محمّد حجّال گويد:«ابراهيم بن عبد اللّه جعفرىّ از قول عدّه‌اى از بستگانش نقل كرده است كه:حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام اسحاق بن- جعفر بن محمّد(برادر خويش)،ابراهيم بن محمّد جعفرىّ،جعفر بن صالح جعفرىّ، معاويه جعفرىّ(كه همگى از نسل ابو طالب بودند)،يحيى بن الحسين بن زيد(از نواده‌گان امام زين العابدين عليه السّلام)و سعد بن عمران انصارىّ،محمّد بن حارث انصارىّ،يزيد بن سليط انصارى و محمّد بن جعفر اسلمىّ(كه از اصحاب امام كاظم عليه السّلام بودند)را بر وصيّت خود شاهد گرفتند،و قبل از اين كار،حضرت، اين عدّه را بر عقايد حقّه خويش شاهد گرفتند.اين عقايد عبارت بود از:گواهى بر وحدانيّت خداوند يكتا،گواهى به رسالت محمّد صلى اللّه عليه و آله و اينكه قيامت بى‌شكّ خواهد آمد و خداوند مردگان را زنده خواهد كرد.و زندگى بعد از مرگ حقّ

است و حساب و قصاص حقّ است و ايستادن و توقّف نمودن در مقابل خداوند عزّ و جلّ(در قيامت)حقّ است و آنچه را حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله براى مردم آورده حقّ حقّ حقّ است و آنچه را روح الأمين نازل كرده است حقّ است.(حضرت اين عقايد را يك يك برشمرده،فرمودند:)با اعتقاد بر اين عقايد زندگى مى‌كنم و با اين اعتقادات مى‌ميرم و با همين اعتقادات بعد از مرگ زنده خواهم شد، إن شاء اللّه.

حضرت اين افراد را شاهد گرفتند كه اين مطالب(كه بيان خواهد شد) وصيّت من است با خطّ خود من،و قبل از آن سفارشات جدّم امير المؤمنين عليه السّلام و سفارشات حسن و حسين و علىّ بن الحسين و سفارشات محمّد بن علىّ و سفارشات جعفر بن محمّد عليهم السّلام را حرف به حرف نوشته و نسخه بردارى كرده‌ام،و اينك با اين وصيّت،فرزندم«عليّ»و به همراه او فرزندان ديگرم را اگر خواهد به اميد خدا وصىّ قرار مى‌دهم،اگر(عليّ)ديد آنها رشد دارند و خواست آنها را به عنوان وصىّ باقى گذارد،اين اختيار را دارد و اگر از آنها ناراضى بود و خواست ايشان را كنار بگذارد،باز مختار است و آنان در مقابل او اختيارى ندارند، در مورد صدقات،

اموال،كودكان و فرزندانم«عليّ»و نيز ابراهيم،عبّاس،اسماعيل،احمد(اولاد ديگر امام كاظم عليه السّلام)و امّ احمد(از همسران امام كاظم عليه السّلام او از زنان محترم بوده و مورد عنايت حضرت قرار داشت)را وصىّ قرار مى‌دهم،در مورد امور همسرانم فقطّ«عليّ»وصىّ است،و ثلث صدقۀ پدر و خانواده‌ام را به هر گونه كه صلاح بداند خرج كند،و آن گونه كه هر كس نسبت به اموال خود رفتار مى‌كند، رفتار كند،اگر دوست داشت آنچه را كه گفتم،در مورد اهل و عيالم به اجرا گذارد،مختار است و اگر نخواست اين كار را بكند،باز هم اختيار دارد،اگر خواست بفروشد يا ببخشد يا به كسى بدهد يا به روش غير از آنچه وصيّت كرده‌ام صدقه بدهد نيز مختار است و در اين وصيّت،در مورد اموال و خانواده و فرزندانم، او بمنزلۀ خود من است،و اگر صلاح ديد كه برادرانش را-كه در آغاز اين نوشته از آنها نام برده‌ام-(به همان صورت كه من در اينجا ذكر مى‌كنم)باقى بگذارد، مى‌تواند اين كار را بكند و اگر نخواست،مى‌تواند آنها را كنار بگذارد و كسى حقّ اعتراض به او را ندارد،و اگر كسى از آنها بخواهد خواهر خود را عروس كند،بدون اجازه و دستور او اين حقّ را ندارد،و هر نيرو و قدرتى بخواهد او را از

اختياراتى كه در اينجا ذكر كرده‌ام،كنار بزند و مانع او بشود، با اين كار از خدا و رسولش فاصله گرفته و بر كنار شده است و خدا و رسولش نيز با او رابطه‌اى نخواهند داشت،و لعنت خداوند و تمام لعنت‌كنندگان و ملائكۀ مقرّب و انبياء و مرسلين و مؤمنين بر چنين شخصى باد،و هيچ يك از سلاطين و نيز هيچ يك از فرزندانم حقّ ندارند او را از اموالى كه نزد او دارم بركنار كنند،من نزد او اموالى دارم،و سخنان او در مورد مبلغ آن،كاملا مورد قبول من است چه كم بگويد، چه زياد،و علّت ذكر اسامى ساير فرزندانم فقطّ اين بود كه نام آنها و أولاد صغيرم در اينجا با احترام ذكر شود و آنها شناخته شوند.

آن همسرانم كه«امّ ولد (1)»هستند،هر كدام كه در منزل باقى ماندند،داراى همان حقوق و مقرّرى خواهند بود كه در زمان حياتم از آن برخوردار بودند،به اين شرط كه او مايل باشد،و آنهايى كه ازدواج كنند ديگر نمى‌توانند بازگردند و مقرّرى دريافت دارند مگر اينكه«علىّ»صلاح بداند،دخترانم نيز همين گونه‌اند.ت.


1) -معنى امّ ولد در صفحۀ 26 گذشت.

امر ازدواج دخترانم بدست هيچ يك از برادران مادرى‌شان نيست و دخترانم نبايد كارى انجام دهند جز با صلاح‌ديد و مشورت او،و اگر برادران مادرى دخترانم(بدون اجازه«عليّ»)در مورد ازدواج آنان كارى انجام دهند خداوند تعالى و رسولش-صلى اللّه عليه و آله-را مخالفت و نافرمانى كرده‌اند،او نسبت به مسائل ازدواج قوم خود داناتر است اگر خواست تزويج مى‌كند و اگر نخواست، نمى‌كند،و من آنان را نسبت به آنچه در اين نوشته ذكر كرده‌ام وصيّت و سفارش نموده‌ام و خداوند را بر آنها گواه مى‌گيريم.

و كسى حقّ ندارد وصيّت مرا باز كند و يا آن را إظهار نمايد،اين وصيّت همان گونه است كه براى شما ذكر كردم،هر كس بدى كند به خودش بدى كرده است و هر كه خوبى كند به نفع خودش است و پروردگارت به بندگان ظلم نمى‌كند،و هيچ كس-اعمّ از سلطان و ديگران-حقّ ندارد اين نامه را كه در پايين آن مهر كرده‌ام،باز كند،هر كس چنين كند لعنت و غضب خدا بر او باد و ملائكه و گروه مسلمين و مؤمنين،بعد از خدا كمك(من)باشند،(سپس)

حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام و شهود،مهر كردند.

عبد اللّه بن محمّد جعفرىّ گويد:«عبّاس بن موسى(برادر حضرت رضا عليه السّلام) به ابن عمران قاضى گفت:درون اين نامه براى ما گنج و جواهر است و او (حضرت رضا عليه السّلام)مى‌خواهد همه را براى خود بردارد و به ما چيزى ندهد و هر چه را پدرمان باقى گذارده،براى خود برداشته است و ما را با فقر و تنگدستى رها نموده است،در اين موقع ابراهيم بن محمّد جعفرىّ(يكى از شاهدان وصيّت امام كاظم عليه السّلام)به او پرخاش كرده،ناسزا گفت،و عمويش اسحاق بن جعفر نيز(كه او نيز از شهود بود)همين گونه با او رفتار كرد،عبّاس به قاضى گفت:

خداوند توفيقت دهد!مهر را باز كن و محتواى آن را بخوان،قاضى گفت:مهر را باز نمى‌كنم،كارى نخواهم كرد كه لعنت پدرت گريبانم را بگيرد،عبّاس گفت:

خودم اين كار را مى‌كنم،قاضى گفت:خود دانى،عبّاس مهر نامه را گشود،و ملاحظه كرد كه امام كاظم عليه السّلام آنها را بركنار فرموده و تنها«عليّ»عليه السّلام را باقى گذارده و همۀ آنها را-چه بخواهند و چه نخواهند-تحت ولايت و سرپرستى

«علىّ»قرار داده است،و به اين ترتيب همچون ايتام در كنف حمايت و سرپرستى او قرار گرفته‌اند.و حضرت آنها را از مورد وصيّت خارج نموده‌اند.

سپس امام رضا عليه السّلام رو به عبّاس فرموده،گفتند:برادر!مى‌دانم،زيان و ضرر و بدهكارى كه داريد باعث اين حرفها شده است،سپس به«سعد» فرمودند:برو و ببين چه مقدار بدهى دارند و آن را از طرف آنها،پرداخت كن و اسناد بدهى آنها را پس بگير و در مقابل،مدرك تصفيه حساب دريافت كن.

به خدا قسم مادامى كه زنده هستم،از كمك و همدلى و غمخوارى شما دريغ نخواهم كرد،هر چه دلتان مى‌خواهد بگوئيد!عبّاس گفت:اينها را كه مى‌دهى، آن مقدارى از اموال ما است كه زياد آمده،اموال ما نزد تو بيش از اينها است.

حضرت فرمودند:هر چه مى‌خواهيد بگوئيد،آبروى من آبروى شما است.

خداوندا!اينان و كارشان را اصلاح فرما!و شيطان را از ما و ايشان دور كن!و همه را بر اطاعت و بندگى خود يارى فرما!و خداوند بر آنچه ما مى‌گوئيم شاهد است،عبّاس گفت:چقدر خوب حرفت را مى‌فهمم!(و از عهدۀ جوابت برنمى‌آيم)،و من چيزى برايم باقى نمانده است كه در آن طمع كنى،سپس همه

متفرّق شدند».

2-عبد الرّحمن بن حجّاج گويد:«امام كاظم عليه السّلام وصيّتنامۀ امير المؤمنين عليه السّلام را برايم فرستادند و نيز نسخۀ صدقۀ(موقوفات)پدرشان را همراه (غلام امام عليه السّلام)«ابو اسماعيل مصادف»فرستاده،و وقفنامۀ وى و نيز وقفنامۀ خود را ذكر كردند،(به اين ترتيب):

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم:صدقات موسى بن جعفر چنين است:زمينش در فلان مكان،كه مشخّصات و حدّ و مرز آن چنين و چنان است،تمامى آن زمين، نخل‌هاى آن،قسمتهائى كه ساختمانى در آن نيست، (1)آب موجود در آن،گوشه و كنار آن،حقّ و نوبت آب آن،و هر حقّ ديگرى كه در بلندى‌ها (2)و بيشۀ آن).


1) -زاد في بعض النّسخ:«مائها و منابتها و أراضيها و...».

2) -توضيح:در كتاب تهذيب و من لا يحضره الفقيه به جاى«مرفع»،«مرتفع»ذكر شده كه در ترجمه نيز كلمۀ«مرتفع»در نظر گرفته شده است.و نيز در بحار و بعضى نسخ ديگر عيون اخبار الرضا عليه السّلام به جاى كلمۀ«غيض»به معناى«محل داراى درخت»كلمۀ«عنصر»به معناى«اصل»آمده است كه در ترجمه،كلمۀ«غيض»در نظر گرفته شده است.(مترجم،به راهنمايى استاد محترم آقاى غفّارىّ).

مى‌باشد، و نيز تمام امكانات و سرويس موجود در آن(مثل آشپزخانه،آبريزگاه، حمام،راه و غيره)،و نيز قسمت روباز و مسيل آن،قسمت آباد و قسمت لم يزرع آن،همگى اينها را موسى بن جعفر به اولاد بلا فصل خود-چه زن،چه مرد- صدقه و وقف نمود،سرپرست اين زمين،منافع آن را بعد از مخارج لازمۀ براى آبادانى و حفظ آن و نيز به استثناى منافع سى اصل درخت كه بين فقراى اهل روستا تقسيم مى‌شود،بقيّه را بين اولاد موسى بن جعفر تقسيم مى‌كند به گونه‌اى كه هر پسر دو برابر دختر سهم ببرد،هر يك از دختران موسى بن جعفر كه ازدواج كرده سهمش از اين وقف قطع گردد تا زمانى كه شوهرش را(به مرگ يا طلاق) از دست بدهد كه در اين صورت سهم او مانند دخترانى است كه هنوز ازدواج نكرده‌اند،هر كدام از فرزندان موسى كه فوت كنند اگر فرزندى داشتند فرزندانشان سهم پدر خود را به ارث مى‌برند،پسر دو برابر دختر،همان طور كه موسى بين اولاد بلا فصل خود شرط كرده است،و هر يك كه فوت كردند و فرزندى نداشتند سهم او به سهم بقيّه اضافه شود،نوه‌هاى دخترى در اين وقف سهمى ندارند مگر اينكه پدرانشان از فرزندان من باشند،و تا وقتى احدى از اولاد

و نسل من باقى باشد كسى در اين وقف سهمى ندارد. اگر همگى آنان از بين رفتند و كسى باقى نماند اين مال وقف است بر خواهران و برادران تنى(پدرى و مادرى)من،مادامى كه كسى از آنان باقى باشد.به همان روشى كه بر اولاد و نسل خودم شرط كردم،اگر خواهر و برادران تنى از بين رفتند و منقرض شدند اين مال وقف خواهد بود بر خواهران و برادران پدرى و نسل آنان مادامى كه كسى از ايشان باقى باشد؛و اگر از ايشان هم كسى باقى نماند اين مال وقف است بر خويشان و اقارب هر كدام كه از ديگرى به من نزديكتر باشند،تا زمانى كه ديگر كسى روى زمين زنده نباشد(يعنى تا قيامت)موسى بن جعفر در حال صحّت و سلامت اين مال را بى‌هيچ شكّ و شبهه‌اى به حقّ و به طور قطعى و براى طلب مرضات خدا و نعيم اخروى وقف نمود و هيچ بازگشتى در آن نيست.(و استثناء بردار نمى‌باشد)و براى هيچ مؤمنى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد جايز نيست كه آن را بفروشد يا بخرد يا ببخشد يا به كسى بدهد و يا موارد مشخّص‌شدۀ آن را تغيير دهد،تا زمانى كه انسان و هر چه در روى زمين است عمرش بسر آيد و خداوند وارث آن گردد.

اختيار اين وقف به دست«عليّ»و«ابراهيم»است.اگر يكى از اين دو فوت كرد«قاسم»به جاى او خواهد بود.اگر يكى از آنان فوت كرد «اسماعيل»جاى او خواهد بود،اگر از بين اين دو،يكى فوت كرد،«عبّاس» به جاى او باشد،و اگر يكى از اين دو فوت كرد،فرزند بزرگتر از بقيّه به جاى او بيايد.و اگر فقط يك نفر از نسل من باقى باشد او سرپرستى اين وقف را به عهده گيرد.راوى گويد:«امام رضا عليه السّلام فرمودند:پدرم،اسماعيل را كه از عبّاس كوچكتر بود بر عبّاس مقدّم داشتند».

3-از اسحاق و عليّ پسران امام جعفر صادق عليه السّلام نقل شده است كه:«در سالى كه حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام دستگير شدند،ما در مكّه نزد عبد الرّحمن بن اسلم (1)رفتيم و نامه‌اى از موسى بن جعفر عليهما السّلام همراه داشتيم در اين».


1) -في نسخة:«عبد اللّه بن سلاّم».

نامه،حضرت دستوراتى راجع به مطالب مورد نياز خود ذكر فرموده بودند.به او گفتيم:حضرت از اين طريق به اين امور دستور داده‌اند هر كدام كه انجام شد،آن را به فرزندشان«علىّ»بده،زيرا او خليفه و جانشين و قيّم كارهاى امام كاظم عليه السّلام است.»اسحاق و علىّ ادامه دادند:«اين گفتگو يك روز بعد از حركت حاجيان از منى به مكّه و حدود پنجاه روز بعد از دستگيرى امام كاظم عليه السّلام اتّفاق افتاد».اسحاق و علىّ فرزندان امام صادق عليه السّلام،حسين بن احمد منقرىّ و اسماعيل بن عمر و حسّان بن معاويه و حسين بن محمّد صاحب الختم را بر شهادت خود،به اينكه علىّ بن موسى عليهما السّلام وصىّ و جانشين پدر خود مى‌باشد، شاهد گرفتند.دو نفر از ايشان هم به همين نحو شهادت دادند و دو نفر ديگر گفتند وى جانشين و وكيل موسى بن جعفر عليهما السّلام است و در نتيجه شهادت همگى در نزد حفص بن غياث قاضى پذيرفته شد».

4-بكر بن صالح گويد:«به ابراهيم پسر امام كاظم عليه السّلام گفتم:در بارۀ پدر

خود چه مى‌گويى؟گفت:او زنده است.گفتم:در بارۀ برادرت ابو الحسن(يعنى حضرت رضا)-عليه السّلام-چه مى‌گوئى؟گفت:مورد اطمينان و راستگو است.گفتم:او معتقد است كه پدرت وفات كرده است؟گفت:او بهتر مى‌داند چه مى‌گويد،من گفته‌ام را تكرار كردم،او هم همين جواب را تكرار كرد.

گفتم:آيا پدرت كسى را وصيّ قرار داده است؟گفت:بله،گفتم:چه كسى را؟گفت:پنج نفر از ما را و عليّ را بر ما مقدّم فرموده».

باب 6 - نصوص و تصريحات در بارۀ امامت حضرت رضا در ضمن دوازده امام عليهم السّلام

1-ابو نضرة نقل كرده است كه:«زمانى كه وفات امام باقر عليه السّلام فرا رسيد،

حضرت در حال احتضار بودند فرزند خود،حضرت صادق عليه السّلام را فراخواندند تا به ايشان وصيّت كنند،زيد بن علىّ،برادر امام باقر عليه السّلام گفت:اگر در مورد من به روش حسن و حسين عليهما السّلام رفتار مى‌كردى،به گمانم،كار بدى نبود.(يعنى بعد از خود مرا امام مى‌كردى همان طور كه بعد از امام حسن عليه السّلام برادر آن حضرت امام حسين عليه السّلام به امامت رسيدند).حضرت(با كنيه كه نشانۀ احترام است، به او)فرمودند:اى ابو الحسن،امانات الهى از روى قياس كردن و تشبيه نمودن افراد به يك ديگر صورت نمى‌گيرد،و اوامر او بستگى به شباهت‌ها ندارد،اينها مسائلى است كه قبل از ميلاد حجج الهى ائمّه عليهم السّلام مشخّص شده است،سپس جابر بن عبد اللّه را فراخوانده،به او فرمودند:در بارۀ صحيفه‌اى كه خود،ديدى براى ما صحبت كن،جابر عرض كرد:بروى چشم،روزى براى عرض تبريك تولّد امام حسين عليه السّلام خدمت حضرت زهرا عليها السّلام رفتم،در دست ايشان صحيفه‌اى سفيد و درخشان از مرواريد بود،عرض كردم:اى سرور همۀ زنان! اين صحيفه‌اى كه نزد شما مى‌بينم چيست؟فرمودند:اسامى ائمّه-كه از فرزندان من خواهند بود-در آن است،عرض كردم:آن را به من بدهيد تا در آن بنگرم.

فرمودند:اى جابر!اگر اين كار نهى نشده بود حتما آن را به دستت مى‌دادم.امّا نهى شده است كه كسى،به آن دست بزند مگر اينكه پيامبر يا وصىّ پيامبر يا اهل بيت پيامبر باشد ولى تو اجازه دارى از روى آن،درون آن را ببينى،جابر گويد:در آن صحيفه چنين آمده بود:أبو القاسم محمّد بن عبد اللّه المصطفى مادرش آمنه،ابو الحسن علىّ بن ابى طالب المرتضى مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم بن- عبد مناف،ابو محمّد حسن بن عليّ البرّ(نيكوكار)،ابو عبد اللّه حسين بن علي التّقى مادرشان فاطمه دختر محمّد،ابو محمّد علىّ بن حسين العدل مادرش شهربانويه دختر يزدگرد،ابو جعفر محمّد بن عليّ الباقر مادرش ام عبد اللّه دختر حسن بن علىّ بن ابى طالب،ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمّد ابى بكر،ابو ابراهيم موسى بن جعفر بن محمّد مادرش كنيزى به نام حميدة المصفّاة،ابو الحسن علىّ بن موسى الرضا مادرش كنيزى به نام نجمة،ابو جعفر محمّد بن عليّ الزكىّ مادرش كنيزى به نام خيزران،ابو الحسن عليّ بن محمّد الأمين

مادرش كنيزى به نام سوسن، ابو محمّد حسن بن علىّ الرّفيق،مادرش كنيزى به نام سمانه و كنيه آن بانو امّ الحسن،أبو القاسم محمّد بن الحسن او حجّت اللّه القائم است،مادرش كنيزى است به نام نرجس.درود خدا بر همگى آنان باد.

مصنّف(شيخ صدوق)گويد:اين حديث اين گونه با بردن نام از حضرت قائم عليه السّلام روايت شده است ولى عقيدۀ من اين است كه ذكر كردن نام آن حضرت جائز نيست.

توضيح:«در اين حديث چند نكته قابل تأمّل و لازم به تذكّر است:

1-برخى از روات اين حديث مجهول و ناشناخته‌اند،مانند:ابو نضره، صدقة بن ابي موسى،عبّاس بن ابي عمرو،محمّد بن سعيد بن محمّد، و محمّد بن عبد الرّحيم.

2-اين حديث كه به حديث لوح معروف است،همان طور كه در حديث بعدى ملاحظه مى‌شود،به گونۀ ديگر نيز روايت شده است،در اين حديث، حضرت زهراء عليها السّلام فرموده‌اند:«نهى شده است از اينكه كسى به آن دست بزند مگر اينكه پيغمبر باشد يا وصىّ پيغمبر يا اهل بيت پيغمبر»،ولى در حديث بعدى چنين آمده است:«پس مادرت فاطمه آن را به من داد و من آن را خواندم و نسخه‌بردارى كردم».اين دو مطلب كاملا با يك ديگر مغايرند و نياز به توجيه دارد.

3-مورّخان و شرح حال نويسان،نوشته‌اند كه جابر در سال 78 هجرىّ در مدينه وفات كرد و برخى نيز سال 73،برخى 74 و برخى 77 ذكر نموده‌اند و بالجمله همگى اتّفاق دارند بر اينكه جابر قبل از سال 80 هجرىّ وفات نموده،و حال آنكه وفات امام باقر عليه السّلام در سال 114 و به قولى 116 هجرىّ بوده است،

پس چگونه جابر در وقت احتضار و فوت امام باقر عليه السّلام به حضور ايشان مشرّف شده است؟بلكه جابر حتّى 16 سال و به قولى حدود 20 سال قبل از شهادت امام سجّاد عليه السّلام وفات نموده است،زيرا شهادت حضرت سجّاد عليه السّلام سال 94 و يا 95 هجرى بوده است.

4-ظاهر خبر اين است كه جابر،امام صادق عليه السّلام را نيز درك كرده است، حال آنكه خود او خبرى را روايت مى‌كند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمودند:

«انّك ستبقى حتّى تلقى ولدي محمّد بن عليّ بن الحسين بن علىّ بن أبي طالب المعروف في التّوراة بباقر فإذا لقيته فأقرئه منّي السّلام» يعنى:(تو زنده خواهى ماند تا فرزندم محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب را-كه در تورات به باقر معروف است-ملاقات كنى،وقتى او را ديدى سلام مرا به او برسان)،و ظاهر اين خبر اين است كه جابر هيچ يك از ائمّه بعد از امام باقر عليه السّلام را زيارت نكرده است،خصوصا كه در خبر ديگر آمده است:بعد از ديدن او،مدّت كمى بيش،زنده نخواهى ماند (1).

5-تصريح به نام و كنيه مبارك امام زمان عليه السّلام كه همان طور كه ملاحظه شد،صدوق(ره)مى‌گويد:از نظر من جائز نيست نام مبارك آن حضرت صراحة ذكر شود،و شايد صدوق با اين بيان خواسته است عدم اعتماد خود را به اين حديث بيان كند».(مترجم با راهنمائى استاد غفّارى).

2-ابو بصير گويد:امام صادق عليه السّلام فرمودند:پدرم عليه السّلام (2)به جابر بن عبد اللّهه.


1) -مراجعه شود به مجلد 46 بحار الانوار ص 223-228.

2) -كذا،و معلوم أنّه عليه السّلام ذكر ذلك رواية عن أبيه عليه السّلام،لا ما شاهده هو بنفسه.

انصارى فرمودند:با تو كارى دارم،چه وقت برايت راحت است كه تنها بنزد من بيايى تا مطلبى از تو سؤال كنم؟جابر عرض كرد:هر وقت شما مايل باشيد.

سپس پدرم،جابر را تنها به حضور پذيرفتند و به او فرمودند:در بارۀ لوحى كه در دست مادرم فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ديدى و مطالبى كه مادرم در بارۀ نوشته‌هاى آن لوح برايت گفتند،برايم بگو،گفت:به خدا قسم،در زمان حيات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى تهنيت و تبريك تولّد حسين عليه السّلام به خدمت مادرتان فاطمه رسيدم،در دست ايشان لوحى سبز رنگ ديدم،كه گمان كردم زمرّد است و در آن لوح نوشته‌اى سفيد همانند نور خورشيد ديدم.عرض كردم:پدر و مادرم فداى شما اى دختر رسول خدا اين لوح چيست؟ حضرت فرمود:اين لوح را

خداوند-عزّ و جلّ-به رسول خود صلى اللّه عليه و آله هديه فرموده است و اسامى پدر و شوهر و دو پسرم و نيز اسامى اوصياء-كه همگى فرزندانم هستند-در آن است.

پدرم صلى اللّه عليه و آله براى اينكه مرا خوشحال كند،آن را به من دادند.جابر ادامه داد:

سپس مادرتان حضرت فاطمه آن را به من دادند،من آن را خواندم و از روى آن نسخه‌اى برداشتم.امام صادق عليه السّلام در ادامه چنين فرمودند:پدرم گفتند:ممكن است آن را به من نشان دهى؟جابر عرض كرد:بله،سپس پدرم به همراه او به منزلش رفتند،براى پدرم صحيفه‌اى از پوست را در آورد،و گفت:خدا را شاهد مى‌گيرم كه من به همين ترتيب آن را در لوح،مكتوب ديدم:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم،اين نوشته‌اى است از خداوند مقتدر حكيم براى محمّد،نور و سفير و حجاب او و راهنماى به سوى او.كه روح الامين آن را از نزد حضرت ربّ العالمين نازل كرده است،اى محمّد اسامى مرا بزرگ بدار و نعمتهايم را شكر كن و منكر مباش.منم اللّه،جز من معبودى نيست درهم شكنندۀ جبّاران، خواركنندۀ

ظالمان،صاحب دين،منم اللّه،جز من معبودى نيست، هر كس به غير از فضل و كرم من اميد بندد،يا از چيزى غير از عذاب من بترسد،آنچنان او را عذاب كنم كه احدى را عذاب نكرده باشم،پس فقط مرا بپرست،و فقط بر من توكّل كن.

من پيامبرى را مبعوث نكرده‌ام كه ايّامش به سر آمده باشد مگر اينكه براى او وصيّي قرار دادم،من تو را بر ساير انبياء و وصىّ تو را بر ساير اوصياء برترى دادم،و تو را با دو شير بچّه و دو نوه‌ات حسن و حسين گرامى داشتم،حسن را بعد از انقضاء زمان پدرش معدن علم خود قرار دادم و حسين را خزانه‌دار وحى خود نمودم و او را با شهادت گرامى داشتم و كار او را ختم به خير و سعادت كردم، او از همۀ شهيدان افضل و برتر است و درجۀ او در نزد من از همۀ شهداء بالاتر است.و كلمۀ تامّۀ خود را همراه او قرار دادم و حجّت بالغه را در نزد او گذاردم، به توسّط عترت و نسل او ثواب و عقاب مى‌دهم،اوّل آنها علىّ،سيّد العابدين و زينت اولياء گذشته‌ام است،پسرش محمّد،كه شبيه جدّ ستوده‌اش است، شكافندۀ علم من و معدن حكمت من مى‌باشد،شكّاكان در مورد جعفر هلاك

خواهند شد،كسى كه او را نپذيرد،مرا نپذيرفته است، به حقّ مى‌گويم:جعفر را بسيار گرامى و محترم مى‌دارم،او را در مورد پيروان و ياوران و دوستانش خوشحال خواهم كرد،بعد از او موسى را برگزيدم و بعد از او فتنه‌اى تاريك برپا مى‌شود با اينكه ريسمان امامت پاره نمى‌شود و حجّت من مخفى نمى‌ماند و اولياء من به شقاوت نمى‌افتند،بدانيد،هر كسى يكى از آنها را إنكار كند،نعمت مرا انكار كرده است و هر كس آيه‌اى از كتاب مرا تغيير دهد بر من دروغ بسته است،واى بر افتراء زنندگان و منكران،در موقع پايان يافتن مدّت بنده،حبيب و برگزيده‌ام موسى،كسى كه هشتمين را تكذيب كند همۀ اولياءم را تكذيب كرده است،و علىّ،ولىّ و ناصر من است،او كسى است كه بار نبوّت را بر دوش او مى‌گذارم و قدرت و توانمندى به او مى‌دهم،خبيثى متكبّر او را به قتل مى‌رساند و در شهرى كه بندۀ صالح آن را بنا نهاده است در كنار بدترين خلق من،دفن خواهد شد،به حقّ مى‌گويم:او را به جانشين و فرزندش محمّد،خوشحال خواهم كرد،او وارث علم من و معدن حكمت و محلّ اسرار من است،و حجّت من

بر مردم مى‌باشد، بهشت را جايگاه او قرار دادم و شفاعت او را در هفتاد نفر از خانواده‌اش كه همگى مستحقّ عذاب دوزخ شده‌اند قبول نمودم،و امر فرزندش علىّ را كه ولىّ و ناصر من و گواه در ميان خلق مى‌باشد و امين وحى من است، ختم به خير و سعادت مى‌كنم،از او فرزندى به وجود خواهم آورد به نام حسن كه مردم را به راه من دعوت مى‌كند و خزانه‌دار گنجينۀ علم من است،و سپس آن را با فرزندش كه مايۀ رحمت براى همه عالم است كامل مى‌گردانم،كمال موسى، نورانيّت عيسى و صبر ايّوب همه در او جمع است،در زمان او،اولياء من مورد خفّت و ذلّت واقع مى‌شوند،سرهاى آنها را همچون سرهاى ترك و ديلم(كه دشمنان اسلام بوده‌اند)به يك ديگر هديّه مى‌دهند و سوزانيده مى‌شوند،مرعوب و وحشت زده‌اند،زمين از خون آنان رنگين مى‌شود،و فغان و فرياد و آه و ناله در بين زنانشان فراگير مى‌گردد،آنها به حقّ،اولياء من هستند.توسّط آنها هر فتنۀ ظلمانى را دفع مى‌كنم،به وسيله ايشان زلزله‌ها را برطرف مى‌كنم و ثقل و سنگينى و سختى را مرتفع مى‌سازم،بر آنان باد درود و رحمت پروردگارشان و آنها هستند كه هدايت يافته‌اند».

عبد الرّحمن بن سالم گويد:«ابو بصير گفت:اگر در تمام عمرت غير از اين حديث را نشنيده بودى همين برايت كافى بود،پس آن را از غير اهلش،مصون و محفوظ بدار».

توضيح:«مراد از«بندۀ صالح»ذو القرنين است زيرا،در كتاب «كمال الدّين و تمام النّعمة»ص 310 بعد از عبارت«بناها العبد الصّالح» عبارت«ذو القرنين»آمده است،و مراد از«بدترين خلق»هارون الرّشيد مى‌باشد،در ضمن مخفى نماند كه در صدر حديث چنين آمده است«امام صادق عليه السّلام فرمودند كه پدرم عليه السّلام به جابر گفت....و از اين بيان چنين استفاده مى‌شود كه امام صادق عليه السّلام در حين اين گفتگو حاضر بوده‌اند و با توجّه به توضيح ذيل حديث قبل،در بارۀ اينكه ظاهرا جابر به خدمت ائمّه بعد از امام باقر عليهم السّلام مشرّف نشده است،بايد چنين احتمال داد كه امام صادق عليه السّلام اين مطلب را از پدر بزرگوار خود امام باقر عليه السّلام روايت فرموده‌اند نه اينكه خود در زمان وقوع آن حاضر بوده‌اند».

3-از اسحاق بن عمّار نقل شده است كه امام صادق عليه السّلام به او فرمودند:

«اى اسحاق مى‌خواهى به تو مژده دهم؟اسحاق گويد:عرض كردم:بله،

قربانت گردم اى پسر رسول خدا،حضرت فرمودند:ما صحيفه‌اى به املاء رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و خطّ امير المؤمنين عليه السّلام بدست آورده‌ايم كه در آن چنين آمده است:«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اين،نامه‌اى است از جانب خداوند با عزّت و قدرت و عليم»و سپس بقيّه حديث را مانند حديث قبل ذكر نمود جز اينكه آخر حديث را اين گونه نقل كرد:سپس امام صادق عليه السّلام فرمودند:اى اسحاق، اين،دين ملائكه و رسل است،آن را از غير اهلش مصون و مخفى بدار،خداوند تو را حفظ كند!و احوالت را اصلاح نمايد!سپس فرمودند:هر كس به اين مطالب متديّن شود از عقاب خداوند-عزّ و جلّ-در امان خواهد بود».

4-عبد العظيم حسنىّ از جدّش علىّ بن حسن بن زيد بن حسن عليه السّلام روايت كرده است كه عبد اللّه نوۀ امام صادق عليه السّلام از قول پدرش محمّد و او از جدّش (امام صادق عليه السّلام)نقل كرده است كه امام باقر عليه السّلام فرزندان خود را جمع كرد،

عموى آنها،زيد بن علىّ عليه السّلام نيز حضور داشت سپس دست نوشته‌اى به خطّ امير المؤمنين عليه السّلام و إملاء حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به آنها نشان داد كه در آن چنين نوشته شده بود:«اين نوشته‌اى است از جانب خداوند عزيز و حكيم»(همان) حديث لوح تا آنجا كه مى‌گويد:و آنان هستند كه هدايت يافته‌اند.سپس در آخر چنين نقل كرده كه عبد العظيم گفت:از محمّد بن جعفر(فرزند امام صادق عليه السّلام) كه اين مطالب را از پدرش شنيد ولى باز هم خروج كرد و قيام نمود جاى تعجّب است (1)،سپس گفت:اين راز خدا و دين او و دين ملائكه اوست،آن را از غير اهلش مصون و مخفى بدار.

5-جابر بن عبد اللّه انصاريّ گويد:«به خدمت حضرت فاطمه عليها السّلام مشرّفد.


1) -جريان خروج محمّد بن جعفر را در ترجمۀ«مقاتل الطالبيين»صفحه 498 به بعد مطالعه فرمائيد.

شدم،در مقابل حضرت لوحى قرار داشت كه نورانيّت آن،نزديك بود چشم را كور كند،در آن لوح،دوازده اسم ديده مى‌شد،سه اسم در روى لوح،سه اسم، پشت آن و سه اسم در آخر آن و سه اسم در كنار آن،آنها را شمردم،دوازده نام بود.پرسيدم:اينها اسامى چه كسانى است؟فرمودند:اينها اسماء اوصياء است، اوّلين آنها پسر عمويم و يازده نفر بقيّه،از اولاد من هستند كه آخرين آنها«قائم» است،جابر ادامه داد:در سه موضع از آن لوح نام محمّد،و در چهار موضع از آن نام«علىّ»ديده مى‌شد.» 6-حسن بن محبوب از ابى الجارود از امام باقر عليه السّلام از جابر بن عبد اللّه انصارىّ نقل كرده است كه جابر گفت:خدمت حضرت فاطمه عليها السّلام رسيدم و در مقابل آن حضرت لوحى قرار داشت كه اسامى اوصياء در آن بود، آنها را شمردم،دوازده نام بود،آخرين آنها«قائم»،سه تن از آنان«محمّد»و چهار تن«علىّ»بود،درود بر ايشان.

توضيح:«سند حديث در كافى و خصال نيز به همين ترتيب است،با اين حال سند قابل تأمّل است،زيرا حسن بن محبوب در سال 151 متولّد شده است،و ابو الجارود از تابعين بوده است و خيلى بعيد است كه حسن بن محبوب از ابو الجارود روايت نقل كند،احتمالا حسن بن محبوب با يك واسطه از ابو الجارود نقل كرده است و آن واسطه نيز ظاهرا محمّد بن سنان بوده است».(استاد محترم آقاى غفّارىّ).

7-و باز از طريق ديگر نقل شده است كه حسن بن محبوب از ابى الجارود و او نيز از امام باقر-عليه السّلام-روايت كرده است كه:«جابر گفت:خدمت حضرت زهرا عليها السّلام رسيدم.مقابل آن حضرت لوحى به چشم مى‌خورد كه اسامى اوصياء در آن بود در آن لوح،دوازده نام شمردم كه آخرين آنها قائم،سه تن از ايشان«محمّد»و چهار تن از آنان«علىّ»بود،درود بر آنها.

8-از سليم بن قيس هلالى روايت شده است كه گفت:از عبد اللّه پسر جعفر طيّار شنيدم كه مى‌گفت:من و امام حسن و امام حسين عليهما السّلام و عبد اللّه بن عبّاس

و عمر بن ابى سلمه و اسامة بن زيد نزد معاويه بوديم.سپس صحبتى را كه بين آن دو رد و بدل شده بود ذكر كرد و گفت:كه به معاويه چنين گفته است:من (يعنى عبد اللّه)از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه حضرت فرمودند:

ولايت من بر مؤمنين از ولايت آنها بر خودشان بيشتر است،سپس فرمودند:بعد از من برادرم علىّ بن ابى طالب نسبت به مؤمنين ولايت دارد و ولايت او بر مؤمنين از ولايت آنها بر خودشان بيشتر است،و وقتى به شهادت رسيد فرزندم حسن اولى است بر مؤمنين سپس فرزندم حسين نسبت به مؤمنين اولى است،وقتى شهيد شد فرزندش علىّ بن الحسين نسبت به مؤمنين اولى است و عبد اللّه!تو او را خواهى ديد سپس فرزندم محمّد بن علىّ الباقر از مؤمنين نسبت به خودشان أولى است و تو اى حسين او را خواهى ديد،و سپس تا دوازده امام كامل نمود كه نه نفر آنها از اولاد حسين بودند،عبد اللّه گويد:آنگاه امام حسن و امام حسين عليهما السّلام و عبد اللّه بن عبّاس و عمر بن ابى سلمة و اسامة بن زيد را گواه گرفتم كه همگى نزد معاويه به نفع من گواهى دادند.

سليم بن قيس گويد:من نيز از سلمان و ابو ذر و مقداد و اسامه شنيده بودم كه آنها اين مطلب را از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده‌اند.

9-از قيس بن عبد روايت شده است كه گفت:با عدّه‌اى كه عبد اللّه بن مسعود هم جزء آنان بود نشسته بوديم كه مردى باديه‌نشين آمده پرسيد كدام از شما عبد اللّه بن مسعود است؟عبد اللّه گفت:من عبد اللّه بن مسعود هستم،مرد عرب سؤال كرد:آيا پيغمبر شما برايتان گفته است كه بعد از او چند خليفه خواهد بود؟گفت:بله،دوازده خليفه به تعداد نقباء بنى اسرائيل.

10-مسروق(بن أجدع)گويد:نزد عبد اللّه بن مسعود نشسته بوديم و قرآنهاى

خود را بر او عرضه مى‌كرديم كه در اين موقع جوانى از او پرسيد:آيا پيامبر شما به شما وصيّت نموده است كه بعد از او چند خليفه خواهد بود؟عبد اللّه گفت:تو نوجوان هستى و تا به حال كسى چنين سؤالى از من نكرده بود،بله.پيامبر ما به ما وصيّت نموده است كه بعد از او دوازده خليفه به تعداد نقباء بنى اسرائيل خواهد بود.

توضيح:«عبد اللّه بن مسعود از اصحاب حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بوده است، وى نسبت به قراءت قرآن كريم اهتمام بسيار داشته و به عنوان قارئ و معلّم قرآن كريم مشهور بوده است.عمر او را براى تعليم قرآن به كوفه فرستاد.» 11-عتّاب بن محمّد (1)از سه طريق حديث زير را از شعبى نقل كرده است (كه البتّه آنچه را كه اينجا آمده است،توسّط مطرّف از شعبى نقل مى‌شود).0.


1) -هو عتاب بن محمّد بن أحمد بن عتّاب أبو القاسم الرّازىّ الورامينيّ الحافظ الّذى ذكره الحموىّ في معجم بلدانه عند عنوان ورامين،و قال:مات-بعد 310.

شعبى از عمويش قيس بن عبد نقل كرده است كه قيس گفت:در مسجد نشسته بوديم و عبد اللّه بن مسعود نيز همراه ما بود،باديه‌نشينى آمد و پرسيد:عبد اللّه در بين شماست؟گفت:بله من عبد اللّه هستم،چه كار دارى؟مرد عرب گفت:آيا پيامبر شما صلى اللّه عليه و آله و سلّم به شما خبر داده است كه چند نفر خليفه در بين شما خواهد بود؟ گفت:در بارۀ مطلبى سؤال كردى كه از موقعى كه به عراق آمده‌ام كسى از من چنين سؤالى نكرده بود،بله،دوازده نفر،به تعداد نقباء بنى اسرائيل.

ابو عروبه،اين قسمت حديث را اين گونه نقل مى‌كند:بله،اين تعداد نقباء بنى اسرائيل است. و جرير از اشعث از عبد اللّه بن مسعود و او از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله اين گونه نقل مى‌كند:خلفاء بعد از من دوازده نفر به تعداد نقباء بنى اسرائيل هستند.

12-جابر بن سمره گويد:«همراه پدرم،خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودم، شنيدم كه حضرت مى‌فرمود:بعد از من دوازده امير خواهد بود.سپس صداى خود را پايين آوردند،من از پدرم سؤال كردم:چه فرمودند؟پدرم گفت:فرمودند:

همگى از قريش هستند.» 13-و نيز از جابر بن سمره نقل شده است كه گفت:«خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله رسيدم و شنيدم كه حضرت مى‌فرمودند:اين كار به پايان نخواهد رسيد تا اينكه دوازده خليفه حكومت كنند و سپس،مطلبى را آهسته فرمودند.به پدرم گفتم:حضرت چه فرمودند؟گفت:فرمودند:همگى از قريش هستند.»

14-و نيز جابر بن سمره گويد:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه مى‌فرمود:

بعد از من دوازده خليفه خواهد بود كه همگى از قريش مى‌باشند.وقتى به منزل برگشتند،من در موقعى كه كسى حضور نداشت نزد ايشان رفتم و پرسيدم:بعد از آنها چه پيش مى‌آيد؟فرمودند:هرج و مرج.

15-ابو بجير گويد:مردى به نام ابو الخلد (1)در همسايگى من زندگى مى‌كرد كه قسم مى‌خورد و مى‌گفت:اين امّت نابود نخواهد شد تا آن زمان كه دوازده خليفه در بين آنها ظاهر شوند كه همگى با منطق دين و هدايت عمل مى‌كند.

توضيح«طبق فرمودۀ استاد محترم،آقاى غفّارىّ كسى به نام ابو الخلد در كتب رجال و يا أبو خالد شناخته نشد،و او كيست،معلوم ما نشد».م.


1) -كذا،و لم أعثر عليه و على راويه في الرجال و معاجم التراجم.

16-عمرو بكائى از كعب الأحبار چنين نقل مى‌كند:خلفاء دوازده نفر هستند و وقتى زمان آنها سپرى شود و مردم صالح بوجود آيند،خداوند عمر آنها را طولانى خواهد كرد.خداوند چنين وعده‌اى به اين امّت داده است،سپس آيۀ « وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا ...»را(كه در متن آمده است)قراءت كرد.معنى آيه چنين است:(خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده‌اند و عمل صالح انجام مى‌دهند وعده داده است كه آنها را در زمين به جاى پيشينيان قرار دهد كما اينكه گذشتگان را به جاى پيشينيان آنها قرار داده-نور:55)كعب الأحبار ادامه داد:و خداوند متعال نسبت به بنى اسرائيل نيز اين گونه رفتار فرمود.و بر خداوند دشوار نيست كه اين امّت را در يك روز و يا نصف روز جمع كند« وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ »-حجّ:47(يعنى هر يك روز در نزد خداوند معادل هزار سال از سالهايى است كه مردم مى‌توانند بشمارند يعنى معادل هزار سال دنيايى است).

شيخ صدوق گويد:طرق اين اخبار را در كتاب خصال آورده‌ام.

توضيح:در ابواب«12»از كتاب خصال.

17-سلمان فارسىّ(ره)گويد:«خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيدم.[امام] حسين عليه السّلام بر روى ران آن حضرت بود،حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله دهان و دو چشم او را مى‌بوسيدند و مى‌فرمودند:تو سيّد و بزرگوار هستى،پدرت هم سيّد و بزرگوار است.تو امام هستى،پدرت نيز امام است.تو حجّت هستى،پدرت هم حجّت است.تو پدر نه حجّت خدا هستى كه از نسل تو خواهند بود و نهمين آنها «قائم»آنها است».

18-امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند:حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله چنين فرموده:مژده! مژده!-سه بار-مثل امّت من،مثل باران است كه انسان نمى‌داند اوّلش بهتر

است يا آخرش،و مثل امّت من مثل باغى است كه يك سال،گروهى از آن اطعام مى‌شوند و سال ديگر گروهى ديگر بهره‌مند مى‌گردند.و شايد در آخر آن، گروهى باشند با قدرت و مكنت بيشتر،و فوائد و ميوه‌هاى نيكوتر.

و آيا امّتى كه من و پس از من دوازده نفر سعادتمند و خردمند در آغاز آن باشيم و مسيح،عيسى بن مريم در آخر آن ممكن است هلاك شود؟اما در اين ميان نسل آيندۀ اين هرج و مرج هلاك خواهند شد.آنها از من نيستند و من هم از آنان نيستم.

19-صالح بن عقبه از امام صادق عليه السّلام نقل نموده است كه آن حضرت چنين فرمودند:«زمانى كه ابو بكر مرد و عمر جانشين او شد،عمر به مسجد برگشت و نشست،مردى بر او وارد شد و گفت:اى امير المؤمنين!من مردى از يهود هستم و دانشمند و علاّمه يهوديان مى‌باشم.مى‌خواهم راجع به مطالبى از تو سؤال كنم كه اگر پاسخ دادى،مسلمان مى‌شوم.عمر گفت:آن سؤالها چيست؟يهودى گفت:سه تا و سه تا و يكى،اگر مى‌خواهى،از تو بپرسم و اگر

در بين قوم تو كسى داناتر از تو هست مرا به سوى او راهنمايى كن. عمر گفت:

به سراغ آن مرد جوان برو(منظورش حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود)يهودى نزد علىّ عليه السّلام آمد و سؤال كرد.حضرت فرمودند:چرا گفتى:سه تا و سه تا و يكى و نگفتى هفت تا؟يهودى گفت:زيرا در اين صورت جاهل خواهم بود،اگر سه تا را جواب ندادى به همين مقدار اكتفاء مى‌كنم.حضرت فرمودند:اگر جواب بدهم،مسلمان مى‌شوى؟يهودى گفت:بله،حضرت فرمودند:بپرس.يهودى گفت:سؤال من در بارۀ اوّلين سنگى است كه بر روى زمين قرار داده شد و نيز اوّلين چشمه و اوّلين درختى كه در زمين كاشته و روئيده شد؟حضرت فرمودند:

اى يهودى!شما مى‌گوئيد:اوّلين سنگى كه بر زمين نهاده شد سنگى است كه در بيت المقدس مى‌باشد در حالى كه نادرست مى‌گوئيد،آن سنگ سنگى است كه آدم از بهشت به زمين آورد.يهودى گفت:راست مى‌گويى،به خدا قسم!اين مطلب را حضرت موسى عليه السّلام املاء نموده و حضرت هارون عليه السّلام نوشته است، حضرت ادامه دادند:شما مى‌گوئيد اوّلين چشمه‌اى كه در زمين جوشيد،چشمه‌اى

است كه در بيت المقدس قرار دارد در حالى كه خلاف مى‌گوئيد، آن چشمه، عين الحياة(چشمه زندگى)است كه يوشع بن نون آن ماهى را در آن شست (1)و آن همان چشمه‌اى است كه خضر از آن نوشيد و هر كس كه از آن بنوشد زنده مى‌ماند.يهودى گفت:راست مى‌گوئى،به خدا قسم اين مطلب را موسى عليه السّلام إملاء نموده و هارون عليه السّلام نوشته است،حضرت ادامه داد:شما معتقديد كه اوّلين درختى كه بر زمين روئيد زيتون است،و حال آنكه نادرست مى‌گوئيد.آن درخت،درخت عجوة (2)است و آدم عليه السّلام آن را از بهشت با خود آورد.

يهودى گفت:درست مى‌گويى،به خدا قسم!اين مطلب را حضرت موسى عليه السّلام املاء نموده و حضرت هارون عليه السّلام نوشته است،سپس گفت:سه سؤال ديگر:اين امّت چند امام و هدايت‌كننده دارد كه اگر مردم دست از يارى آنها بكشند،آن امامان،هيچ ضرر نخواهند كرد؟حضرت فرمودند:دوازده امام.يهودى گفت:درست گفتى،به خدا قسم!اين موضوع را حضرتد.


1) -ظاهرا اشاره است به داستان حضرت موسى،يوشع بن نون و خضر عليهما السّلام مختصرا در سورۀ كهف آيات 60 تا 82 ذكر شده است.

2) -درخت عجوة:نوعى درخت خرماى ممتاز ميباشد.

موسى عليه السّلام املاء نموده و حضرت هارون عليه السّلام نوشته است، سپس گفت:نبىّ شما،در كجاى بهشت ساكن است؟حضرت فرمودند:در بالاترين درجه و شريف‌ترين مكان در بهشت‌هاى جاودانگى،يهودى گفت:درست گفتى،قسم به خدا!اين مطلب را حضرت موسى عليه السّلام املاء نموده و حضرت هارون عليه السّلام نوشته است.باز سؤال كرد:چه كسانى با او هم‌منزلند؟حضرت فرمودند:

دوازده امام.يهودى گفت:درست گفتى،به خدا قسم!اين مطلب را حضرت موسى عليه السّلام املاء نموده و حضرت هارون عليه السّلام نوشته است،سپس گفت:

هفتمين سؤال،از شما سؤال مى‌كنم كه وصىّ او،بعد از او،چند سال عمر مى‌كند؟فرمود:سى سال،يهودى گفت:سپس چه اتّفاقى مى‌افتد؟مى‌ميرد يا كشته مى‌شود؟حضرت فرمودند كشته مى‌شود،تيغى بر فرق سرش مى‌زنند و محاسنش را[از خونش]خضاب مى‌كنند.يهودى گفت:درست مى‌گوئى،به خدا قسم!اين مطلب را موسى عليه السّلام إملاء نموده و هارون عليه السّلام نوشته است.» شيخ صدوق گويد:اين حديث طرق و اسانيد ديگرى نيز دارد كه در كتاب

«كمال الدّين و تمام النّعمة في اثبات الغيبة و كشف الحيرة»آورده‌ام. (1)

20-تميم بن بهلول گويد:از عبد اللّه بن أبى الهذيل در بارۀ امامت سؤال كردم كه امامت در چه كسى حقّ است و علامت او چيست؟او گفت:بر كسى كه راهنماى بر اين مطلب است و بر مؤمنين حجّت مى‌باشد و امور مسلمين را بدست دارد و با قرآن سخن مى‌گويد و احكام دين را مى‌داند،همانا برادر رسول خدا و خليفه و وصىّ او،امام بر مردم مى‌باشد،همان كسى كه ولىّ پيغمبر است و نسبت او با پيامبر،مثل نسبت هارون به موسى است،او كسى است كه طبق اين آيه:« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »(يعنى اى مؤمنين از خدا اطاعت كنيد و نيز از رسول و اولى الأمر اطاعت كنيد-نساء 59)اطاعتش بر همگان واجب است،همان كسى كه خداوند در وصف او گفته است:« إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» (يعنى وليّ شما،فقطّ و فقط اينها هستند:اللّه و رسول او و آن مؤمنانى كه نماز مى‌خوانند و در حال ركوع زكات مى‌دهند-مائده 55)،همان0.


1) -في الباب السادس و العشرين بالرقم 3 و في الخصال ابواب الاثنى عشر بالرقم 40.

كسى كه ولىّ مردم است و مردم به سوى او دعوت شده‌اند، همان كه در روز غدير خمّ امامت براى او ثابت گرديد بدين ترتيب كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله طبق گفتۀ خداوند،فرمودند:آيا ولايت و سرپرستى من بر شما از خود شما بيشتر نيست؟مردم گفتند:چرا!آنگاه حضرت فرمودند:هر كس،من ولىّ و سرپرست او هستم، علىّ،سرپرست اوست،خدايا با دوستان او دوستى و با دشمنان او دشمنى كن، هر كس او را يارى كرد،ياريش فرما و هر كس او را تنها گذاشت دست از ياريش بردار،و هر كس او را كمك كند،او را كمك كن،آن شخص، علىّ بن أبى طالب،أمير المؤمنين و امام متّقين و پيشواى افراد نورانى و برترين اوصياء و بهترين خلائق بعد از رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله مى‌باشد،و بعد از او حسن بن- علىّ و سپس حسين هستند،دو نوۀ رسول خدا عليهم السّلام و دو فرزند بهترين زنان- روى زمين،سپس علىّ بن الحسين،سپس محمّد بن علىّ،سپس جعفر بن محمّد سپس موسى بن جعفر،سپس علىّ بن موسى،سپس محمّد بن علىّ،سپس علىّ بن-

محمّد،سپس حسن بن علىّ و بالأخره محمّد بن الحسن عليهم السّلام تا امروز،يكى پس از ديگرى. اينان عليهم السّلام خاندان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هستند كه به امامت و وصايت شناخته شده‌اند،در هيچ عصر و زمانى،زمين بدون يكى از آنان نيست.كه همان «عروة الوثقى»(دستگيرۀ محكم)و أئمّۀ هدايت و حجّت بر اهل دنيا هستند تا آن زمان كه عمر زمين و ساكنان آن بسر آيد،و هر كس با آنان مخالفت كند،گمراه و گمراه‌كننده خواهد بود،و حقّ و هدايت را كنار زده است،آنان هستند كه قرآن را بيان مى‌كنند،و به جاى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سخن مى‌گويند،هر كس بميرد و ايشان را نشناسد،به مرگ جاهليّت مرده است،آئين و دين اينان عبارتست از:ورع و پرهيز،عفّت،راستى و راستگوئى،صلاح،اجتهاد(يعنى كوشش نمودن)،امانت دارى چه براى خوبان و چه براى بدان،سجده‌هاى طولانى، شب‌زنده‌دارى،دورى از محرّمات،انتظار فرج و گشايش با پايدارى نمودن،خوش رفتارى با اطرافيان و همراهان و نرمى با همسايگان.

سپس تميم بن بهلول گفت:عين همين حديث را،أبو معاويه از أعمش از

امام صادق عليه السّلام در بارۀ امامت برايم نقل كرد.

21-أبو حمزه ثمالىّ از امام محمّد باقر عليه السّلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمودند:«خداوند-عزّ و جلّ-محمّد را به سوى جنّ و انس مبعوث فرمود و بعد از او دوازده وصىّ قرار داد،بعضى از آنان در زمان گذشته مى‌زيسته‌اند،و برخى هنوز نوبتشان نشده است،و بر هر وصيّى سنّت و تقديرى خاصّ،جارى است،و اوصيائى كه بعد از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم هستند،طبق سنّت و روش اوصياء عيسى عليه السّلام مى‌باشند،و آنان دوازده تن بودند،و أمير المؤمنين عليه السّلام بر سنّت مسيح عليه السّلام بود.

22-زرارة بن أعين گويد:«از امام محمّد باقر عليه السّلام شنيدم كه چنين مى‌فرمودند:

ما دوازده امام هستيم،كه حسن و حسين جزء آنها هستند،سپس سائر ائمّه عليهم السّلام

از اولاد حسين عليهم السّلام خواهند بود.

23-سماعة بن مهران گويد:من و أبو بصير و محمّد بن عمران-مولاى امام باقر عليه السّلام-در منزلى بوديم،محمّد بن عمران گفت:از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه حضرت مى‌فرمودند:ما دوازده محدّث (1)هستيم،ابو بصير گفت:تو را به خدا سوگند!اين را از امام صادق عليه السّلام خود شنيدى؟و يكى دو بار او را قسم داد او هم قسم خورد كه از امام صادق عليه السّلام شنيده است،ابو بصير گفت:ولى من اين مطلب را از امام محمّد باقر عليه السّلام شنيده‌ام.

24-زرارة گويد:از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه چنين مى‌فرمودند:ما بعد از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله دوازده امام هستيم همه از آل محمّد ص و همگى نيز محدّث هستيم ود.


1) -محدّث يعنى كسى كه صداى(فرشته)را مى‌شنود ولى او را نمى‌بيند.

و علىّ بن أبى طالب عليه السّلام جزء اين دوازده امام است.

25-امام صادق از امام باقر و امام باقر از امام سجّاد و امام سجّاد از امام حسين عليهم السّلام فرمودند كه:در بارۀ اين فرمايش حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرموده‌اند:«من دو چيز گرانبها در بين شما باقى مى‌گذارم كتاب خدا و خاندانم» از أمير المؤمنين پرسيدند:كه«خاندان»چه كسانى هستند؟فرمودند:من و حسن و حسين و ائمّۀ نه‌گانه از نسل حسين كه نهمين،«مهدىّ»و«قائم»آنان خواهد بود،از كتاب خدا جدا نمى‌شوند و كتاب خدا نيز از ايشان جدا نمى‌شود تا به كنار حوض«كوثر»بحضور حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله برسند.

شرح:«مراد آنست كه ميان كتاب خدا و أهل بيت جدائى نيست و هر دو با همند تا روز قيامت كنار حوض كوثر،تمسّك بهر يك تمسّك به آن ديگر است».

26-علىّ بن فضل بغدادىّ گويد:از ابو عمر دوست و همدم ابو العبّاس ثعلب

سؤال شد كه در فرمايش حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله كه فرموده است:«در بين شما دو چيز سنگين(گرانبها)باقى مى‌گذارم»چرا اين دو چيز،سنگين(گرانبها)ناميده شده‌اند؟گفت:زيرا تمسّك به آنها بسيار سنگين و مشكل است.

توضيح:«كلمۀ«ثقل»در اين حديث شريف،بايد«ثَقَل»خوانده شود به معنى«شىء نفيس و گرانبها».و«ثِقل»به معنى«سنگينى»است،و ظاهرا ابو عمرو اين كلمه را به غلط«ثِقل»خوانده و بر همان اساس توضيح داده».

27-امام صادق از پدرانش عليهم السّلام از أمير المؤمنين عليه السّلام نقل نموده:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله چنين فرمودند:وقتى كه مرا به آسمان(يعنى معراج)بردند، پروردگارم-جلّ جلاله-به من وحى كرده فرمود:اى محمّد!من به زمين نگريستم و تو را از آن برگزيدم و پيامبر نمودم و براى تو از اسم خودم،نامى مشتقّ كردم،من«محمودم»و تو«محمّد»سپس بار ديگر نگريستم و علىّ را برگزيدم و

او را وصىّ،جانشين،و داماد و پدر فرزندانت قرار دادم و براى او از نامهاى خود،نامى مشتقّ كردم، من«عليّ أعلى»هستم و او«علىّ»است،و فاطمه و حسن و حسين را از نور شما خلق كردم،سپس ولايت آنان را بر ملائكه عرضه داشتم،هر كس آن را پذيرفت،نزد من از مقرّبين محسوب گرديد،اى محمّد!اگر بنده‌اى مرا عبادت كند آن گونه كه بريده گردد و فقطّ استخوانى ماند و بس و از شدّت و كثرت عبادت همچون مشك كهنه شود،سپس در حال إنكار ولايت اين چند نفر بميرد،او را در بهشت خود ساكن نخواهم گردانيد و در سايۀ عرشم قرار نخواهم داد،اى محمّد!آيا دوست دارى آنها را ببينى؟گفتم:بله،خداوند فرمود:سرت را بلند كن،من هم سر برآوردم و در اين موقع با انوار علىّ،فاطمه، حسن،حسين،علىّ بن الحسين،محمّد بن علىّ،جعفر بن محمّد،موسى بن جعفر، علىّ بن موسى،محمّد بن علىّ،علىّ بن محمّد،حسن بن علىّ و حجّت بن الحسن كه همچون ستاره‌اى درخشان در ميانشان بود مواجه شدم،گفتم:خداوندا!اينان چه

كسانى هستند؟فرمود:اينها،أئمّه هستند، و اين،قائم است كه حلال و حرام را آن طور كه من حلال و حرام كرده‌ام به اجرا مى‌گذارد،به وسيلۀ او از دشمنانم انتقام مى‌گيرم و او مايۀ آسايش و راحتى اولياء من است،و اوست كه قلوب شيعيان را از شرّ ظالمين و منكرين و كافرين آرامش مى‌بخشد،و با انتقام گرفتن از آنها باعث خوشحالى شيعه مى‌شود،لات و عزّى را تر و تازه از زمين خارج مى‌كند و به آتش مى‌كشد،و به راستى فتنه و گمراهى كه توسّط آن دو در آن روز و در بين مردم ايجاد شد،از فتنۀ گوساله و سامريّ بيشتر خواهد بود.

توضيح:«1-در سند اين روايت«احمد بن بندار»ذكر شده است و در برخى نسخ«أحمد بن مابنذاذ»آمده،كه ظاهرا بندار يا مابنذاذ جدّ اين شخص است، و در تاريخ بغداد چنين آمده است:احمد بن اسحاق أبو بكر البندار،گويد:وى مورد وثوق بوده،در سال 305 وفات نموده است.2-لات و عزّى در اصل نام دو بت است و در اينجا مراد دو تن از منافقين هستند بكنايه».

28-از امير المؤمنين عليه السّلام روايت شده است كه:«حضرت رسول

فرمودند:ائمّۀ بعد از من دوازده نفر هستند،اوّلين نفر آنان علىّ بن أبى طالب و آخرين نفر ايشان قائم است،آنان،خلفاء،أوصياء و أولياء من هستند،و بعد از من حجّت خدا بر امّتم مى‌باشند،كسى كه به[امامت]آنان إقرار كند مؤمن و كسى كه انكار كند كافر است.

29-علىّ بن عاصم از امام جواد عليه السّلام و آن حضرت نيز به واسطۀ پدران بزرگوار خود از امام حسين عليهم السّلام چنين نقل كردند كه گفت:روزى به خدمت جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيدم،ابىّ بن كعب نيز در آنجا بود،حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند:خوش آمدى اى أبا عبد اللّه!اى زينت بخش آسمانها و زمين‌ها،ابىّ پرسيد:چگونه ممكن است كسى غير از شما زينت بخش آسمانها و زمين‌ها باشد؟حضرت فرمودند:قسم به خدائى كه به حقّ مرا پيامبر فرموده

است، [مقام]حسين بن علىّ در آسمان بالاتر از[مقام]او در زمين است،و در طرف راست عرش الهى در بارۀ او چنين نوشته شده است:چراغ هدايت و كشتى نجات،امام استوار،مايۀ عزّت و افتخار و[درياى]علم و گنجينه،و خداوند در صلب او نطفه‌اى پاك و پاكيزه و مبارك قرار داده است،دعاهايى به او تعليم داده شده است كه اگر هر مخلوقى آنها را بخواند خداوند-عزّ و جلّ-وى را به همراه او(امام حسين عليه السّلام)محشور مى‌فرمايد و در آخرت[حسين]شفيع او خواهد بود،و خداوند ناراحتى او را برطرف خواهد كرد،و به واسطۀ آن دعاها دين او را اداء كرده،كارش را آسان مى‌گرداند و راهش را روشن كرده،او را در مقابل دشمن قوى مى‌گرداند،و عيوب او را آشكار نخواهد كرد،ابىّ سؤال كرد:

اين دعاها چيست يا رسول اللّه؟حضرت فرمودند:بعد از اينكه از نمازت فارغ شدى در حالى كه هنوز در جايت نشسته باشى،اين دعاها را مى‌خوانى:«اللّهمّ إنّي أسألك بكلماتك و معاقد عرشك-تا آخر دعايى كه در متن آمده است.» (يعنى خداوندا!به حقّ كلماتت و به حقّ آنچه عرشت را عزّت بخشيده است و به حقّ ساكنين آسمانهايت و به حقّ أنبياء و پيامبرانت از تو مى‌خواهم كه دعاى

مرا مستجاب كنى، زيرا كه،در كارهايم سختى بر من روآورده لذا از تو مى‌خواهم بر محمّد و آل محمّد درود فرستى و براى من در امور و كارهايم آسانى و راحتى قرار دهى)خداوند،با خواندن اين دعاها،كارت را آسان مى‌گرداند و به تو شرح صدر مرحمت مى‌فرمايد و در زمان مرگ شهادت به وحدانيّت خود(يعنى لا اله الاّ اللّه گفتن)را به تو تلقين خواهد كرد،ابىّ پرسيد:يا رسول اللّه!اين نطفه كه در صلب حبيب من حسين قرار دارد،چيست؟فرمودند:مثل اين نطفه،مثل ماه است،و آن،نطفۀ پسران و دختران است، (1)هر كس از او پيروى كند به رشد و تعالى مى‌رسد و هر كس از او پيروى نكند،در گمراهى افتاده،به غىّ و ضلالت مى‌رسد،ابىّ گفت:نام او و دعاى او چيست؟حضرت فرمودند:نامش علىّ است و دعايش چنين است:«يا دائم يا ديموم-تا آخر دعايى كه در متن آمده است»(يعنى:اى دائم هميشگى،اى زندۀ پا برجا،اى كه همّ و غمّ را برطرف مى‌كنى،اى مبعوث‌كنندۀ پيامبران،اى كه در وعده‌هايت هميشه صادق بوده و».


1) -في كمال الدّين و بعض نسخ الكتاب«نطفة تبيين و بيان».

هستى) هر كس خدا را به اين دعا بخواند خداوند-عزّ و جلّ-او را با علىّ بن- الحسين محشور مى‌گرداند،و علىّ بن الحسين راهنما و پيشواى او به سوى بهشت خواهد بود،ابىّ پرسيد:يا رسول اللّه!آيا او وصىّ و جانشينى خواهد داشت؟ حضرت فرمودند:بله،ميراث آسمانها و زمين متعلّق به اوست.ابىّ سؤال كرد:

ميراث آسمانها و زمين يعنى چه؟حضرت فرمودند:قضاوت به حقّ،حكم نمودن بر اساس دين و ديانت،تأويل أحكام و بيان كردن وقايع آينده.أبىّ گفت:

نامش چيست؟حضرت فرمودند:اسمش محمّد است و در آسمانها،مونس ملائكه مى‌باشد و در دعايش چنين مى‌گويد:

«اللّهمّ إن كان لي عندك... تا آخر دعاى متن».

(يعنى:اى خداوندا!اگر از من راضى هستى و مرا دوست دارى،مرا و نيز برادران و شيعيانم را كه از من تبعيّت مى‌كنند،بيامرز و آنچه را در صلب دارم،پاكيزه گردان)خداوند نيز در صلب او نطفه‌اى با بركت و پاك و پاكيزه قرار داد و جبرئيل به من خبر داد كه خداوند-عزّ و جلّ-اين نطفه را پاكيزه گرداند و آن را در نزد خود جعفر ناميد و او را هادى و هدايت شده و نيز راضى و

پسنديده گردانيد. او پروردگارش را اين گونه مى‌خواند:«يا دان غير متوان.تا آخر دعاى متن»(يعنى:اى كه نزديك هستى و مسامحه نمى‌كنى،اى أرحم الرّاحمين،به شيعيانم،وسيله‌اى كه با آن از شرّ آتش در أمان باشند مرحمت فرما و از آنها راضى باش و گناهانشان را بيامرز و امورشان را آسان گردان و قرض‌هايشان را أداء نما و زشتى‌هايشان را بپوشان و گناهان كبيره‌اى را كه غير از تو كسى از آن خبر ندارد(يا گناههاى كبيره‌اى كه مربوط به تو است و حقّ النّاس نيست)به آنها ببخش.اى كه از ظلم ظالمين نمى‌هراسى و خواب و خواب آلودگى در تو راهى ندارد،براى من از هر سختى و مشكلى فرجى قرار ده) هر كس خدا را با اين دعا بخواند (1)خداوند او را با چهره‌اى نورانى با جعفر بن- محمّد به سوى بهشت محشور مى‌فرمايد،اى ابىّ!خداوند بر روى اين نطفه، نطفه‌اى پاكيزه و با بركت و پاك قرار داده و رحمت و مهربانى را بر آن نازل نموده و او را نزد خود موسى ناميده است.ابىّ گفت:يا رسول اللّه!گويا به هم شبيه (2)..


1) -يعنى هر كس چنين دعائى براى شيعيان كند.و بجاى«لشيعتي»«للشّيعة»بگويد.

2) -اين ترجمه بر اساس نسخۀ موجود است و در كمال الدّين به جاى«كأنّهم»،«كلّهم»آمده است كه در نتيجه ترجمه چنين مى‌شود:(آنها همگى به هم شبيه هستند و يا يك ديگر را وصف مى‌كنند)...

هستند(يا يك ديگر را توصيف مى‌كنند)و از يك نسل هستند و از يك ديگر ارث مى‌برند و يك ديگر را توصيف مى‌نمايند، حضرت فرمودند:جبرئيل از جانب خداوند آنها را براى من توصيف نموده است،ابىّ گفت:آيا موسى،دعايى غير از دعاى پدرانش دارد؟حضرت فرمودند:بله،او در دعايش چنين مى‌گويد:«يا خالق الخلق و يا باسط الرّزق.تا آخر دعاى متن»(يعنى:اى آفرينندۀ خلق،اى كه رزق و روزى را گسترانده‌اى،اى كه دانه هسته را مى‌شكافى و مى‌رويانى، اى خالق جانداران،و زنده‌كنندۀ مردگان!و اى كه زنده‌ها را مى‌ميرانى،اى پا بر جاى هميشگى،اى خارج‌كنندۀ گياه[از زمين]با من آن چنان رفتار كن كه خود اهل آن هستى)هر كس خداوند را با اين دعا بخواند،خدا حوائج او را بر مى‌آورد و در روز قيامت با موسى بن جعفر محشورش مى‌نمايد،و خداوند نيز در صلب او نطفه‌اى با بركت و پاك و پسنديده قرار داده و نامش را علىّ گذارده است.در ميان خلق،از نظر علم و حكمت مورد رضايت خداوند مى‌باشد و خدا او را براى شيعيان حجّت قرار مى‌دهد تا در روز قيامت به(رفتار و گفتار)او

استدلال و احتجاج كنند و دعايى دارد كه خداوند را به آن دعا مى‌خواند:

«اللّهمّ أعطنى الهدى -تا آخر دعاى متن»(يعنى:خدايا به من هدايت عطا كن و مرا بر آن ثابت قدم بدار،و مرا با امن و أمان در حالى كه بر هدايت هستم محشور كن همچون كسى كه هيچ ترس و حزن و جزع و فزعى ندارد،تو أهل تقوى و أهل آمرزش هستى)و خداوند در صلب او نطفه‌اى پر بركت،پاك و پاكيزه و پسنديده قرار داده و او را محمّد بن علىّ ناميده است،او شفيع شيعيان خود و وارث علم جدّش مى‌باشد و داراى علامت و حجّتى ظاهر و آشكار است.زمانى كه متولّد شود مى‌گويد:

« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ » صلى اللّه عليه و آله و سلّم،و در دعايش مى‌گويد:

«يا من لا شبيه له و لا مثال-تا آخر دعاى متن» (يعنى:اى كه هيچ مثل و مانندى ندارى تو همان خدايى هستى كه معبودى و خالقى جز تو وجود ندارد،تو مخلوقين را فنا مى‌كنى و خود باقى هستى،تو از نافرمانها درمى‌گذرى و رضايت خاطر تو در آمرزش است) هر كس كه اين دعا را بخواند محمّد بن علىّ عليهما السّلام در روز قيامت شفيع او

خواهد بود.و خداوند متعال در صلب او نطفه‌اى قرار داده است كه نه اهل بغى و ظلم است و نه اهل طغيان و نافرمانى،نيكوكار،مبارك و پاكيزه،آن را در نزد خود علىّ بن محمّد ناميده و لباس سكينه و وقار بر او پوشانيده و علوم و اسرار پنهان را در او به وديعت نهاده است.هر كس او را ملاقات كند و در سينه چيزى [مخفى]داشته باشد،او را به آن مطلب خبر مى‌دهد و از دشمنش بر حذر مى‌دارد و در دعايش چنين مى‌گويد:«يا نور يا برهان-تا آخر دعاى متن»(يعنى:اى نور و اى برهان،اى نورانى و اى آشكار،اى پروردگار من،خودت مرا از شرّ شرور و آفات روزگار حفظ كن و از تو مى‌خواهم در روزى كه صور دميده مى‌شود مرا از اهل نجات قرار دهى).

هر كس كه اين دعا را بخواند علىّ بن محمّد عليهما السّلام شفيع و پيشواى او به سوى بهشت خواهد بود.و خداوند تبارك و تعالى در صلبش نطفه‌اى قرار داد كه او را نزد خود حسن ناميد وى را همچون نورى در شهرها قرار داد،در زمينش خليفه گرداند و مايۀ عزّت امّت جدّش نمود و هادى و راهنماى شيعيانش كرده نزد پروردگارش او را شفيع آنان نمود.خداوند او را مايۀ نقمت و عذاب مخالفين قرار داد و براى دوستانش و كسانى كه او را امام خود بدانند،حجّت و

برهان گرداند. او در دعايش چنين مى‌گويد:«يا عزيز العزّ في عزّه-تا آخر دعاى متن».(يعنى اى كه در عزّت خود عزيزى چقدر عزيز است كسى كه در عزّت خود عزيز است!مرا با عزّت خود عزيز گردان و با ياريت تأييد كن،و با قدرت خويش وسوسه‌هاى شيطانى را از من دور گردان،و مرا حفظ كن و از بهترين خلق خود قرار ده،يا واحد!يا أحد!اى موجود يكتا و بى‌همتا!و اى بى‌نياز!).

هر كس خدا را با اين دعا بخواند،خداوند با او(حسن)محشورش مى‌نمايد و اگر آتش هم بر او واجب و لازم شده باشد،از آتش مى‌رهاندش.و خداوند، تبارك و تعالى،در صلب حسن نطفه‌اى با بركت،پاك و پاكيزه و طاهر و مطهّر قرار داده است كه هر مؤمنى،كه خداوند از وى براى ولايت پيمان گرفته است، به او راضى و خشنود خواهد شد و هر انسان منكرى به او كافر مى‌شود،او امامى است با تقوى،پاك،نيكوكار،پسنديده،هدايت‌گر و هدايت شده،به عدل حكم مى‌كند و به عدالت دستور مى‌دهد،خداوند را تصديق مى‌كند و قبول دارد و خداوند نيز او را در گفتارش تصديق مى‌نمايد،از تهامه (1)در زمانى كه دلائل وز.


1) -محلّى است در عربستان حدّ فاصل ساحل درياى سرخ تا كوههاى حجاز.

علامات آشكار شده باشد،خروج مى‌كند. او داراى گنجهايى است ولى نه از طلا و نقره بلكه از اسبهايى تام الخلق و قوى و پياده نظامى با علامتهاى مشخّص (و يا تامّ الخلق و قوى).خداوند-تبارك و تعالى-از دورترين شهرها به تعداد أهل بدر يعنى سيصد و سيزده نفر براى او سپاه گرد آورد.او نوشته‌اى در دست دارد كه لاك و مهر شده و در آن تعداد و اسامى اصحاب او و نيز نسب شهرهاى آنها و خلق و خوى،وضع ظاهرى،چهره و قيافه و نيز كنيۀ آنان ثبت شده است.اين نفرات جنگاور بوده،در اطاعت و فرمانبردارى از او كوشا هستند و مجدّانه عمل مى‌كند.

ابىّ سؤال كرد:علائم و نشانه‌هاى او چيست؟حضرت فرمودند:وقتى زمان قيام او برسد،آن پرچم خود بخود باز مى‌شود و خداوند آن را به سخن مى‌آورد سپس پرچم،او(حضرت مهدىّ آل محمّد)را صدا مى‌كند و مى‌گويد:«اى ولىّ خدا!قيام كن و دشمنان خدا را بكش».و اين دو(يعنى باز شدن پرچم و نطق او)دو علامت و نشانه براى او هستند.و نيز شمشيرى غلاف شده دارد،كه وقتى زمان قيامش فرا رسد آن شمشير از غلاف خود خارج مى‌شود و خداوند آن را به

سخن مى‌آورد شمشير صدا مى‌زند و مى‌گويد» اى ولىّ خدا بپا خيز كه ديگر براى تو جائز نيست از پيكار با دشمنان خدا باز ايستى»پس،حضرت قيام مى‌كند و دشمنان خدا را-در هر جا به دست آورد-مى‌كشد و حدود الهى را برپا كرده، اجرا مى‌كند،به حكم خداوند حكم مى‌كند.در حالى كه جبرئيل عليه السّلام در سمت راست آن حضرت و ميكائيل در سمت چپ ايشان خواهند بود،اين مطلب را كه برايتان گفتم-و لو بعد از مدّتى-خواهيد دانست و كارهايم را بر عهدۀ خدا مى‌گذارم.

اى ابىّ:خوشا (1)به حال كسى كه او را ملاقات كند،خوشا به حال كسى كه او را دوست بدارد،و خوشا به حال كسى كه به او معتقد باشد،خداوند،به خاطر وى و به خاطر إقرار و اعتقاد به خدا و رسول و همگى ائمّه،آنها را از هلاكت نجات مى‌دهد،خداى منّان درهاى بهشت را براى آنها باز مى‌كند.مثل آنها در زمين،مثل مشك است كه دائم از خود بوى خوش ساطع مى‌كند ولى تغييرى در او حاصل نمى‌شود.و مثل آنها در آسمان مثل ماه نورانى است كه هيچ گاه نورش خاموش نمى‌شود.و.


1) -يعنى بالفارسية:خجستگى و فرخندگى باشد براى او.

ابىّ عرض كرد:أحوالات اين ائمّه،از طرف خداوند چگونه بيان شده است؟حضرت فرمودند:خداوند،دوازده صحيفه بر من نازل فرمود كه اسم هر امامى داخل قسمت مهرشدۀ مربوط به آن امام است (1)و وصف[و احوال]او در صحيفۀ مربوط به خود اوست.

توضيح:أوّلا بدان كه اين حديث را در اينجا از«ابو الحسن علىّ بن ثابت دواليبىّ»نقل شده است.ولى عين همين حديث را در كتاب«كمال الدّين و تمام النّعمه»ص 264 از«احمد بن ثابت دواليبىّ»نقل شده است،كه ظاهرا از اشتباهات نسّاخ و راويان بعدى يكى از اين دو كتاب مى‌باشد،و به هر حال نام «احمد بن ثابت دواليبىّ»در كتب رجال ذكر نشده است،و همچنين راوى بعدى، يعنى«علىّ بن عبد الصّمد كوفىّ»امّا علىّ بن عاصم:اگر مراد«علىّ بن عاصم بن- صهيب الواسطىّ»باشد،اين شخص بنا بر نقل علماء رجال در سال 201 هجرى وفات نموده است،و امّا امام جواد عليه السّلام(كه علىّ بن عاصم اين حديث را از ايشان نقل كرده است)ظاهرا در سال 203 هجرى(و تقريبا در سنّ 7 سال و اندى يا كمى بيشتر)به امامت رسيده‌اند.يعنى او امامت امام جواد عليه السّلام را درك نكرده است و بعيد مى‌نمايد كه اين حديث را 2 سال قبل از امامت آن بزرگوار يعنى در حدود سنّ 5 يا 6 سالگى آن حضرت،از ايشان نقل كرده باشد.و اگر«علىّ بن- عاصم»شخص ديگرى غير از شخص فوق الذّكر باشد كه در اين صورت او نيز مجهول و ناشناخته بوده،در كتب رجال نامى از او به ميان نيامده است.ولى به هر حال متن حديث مذكور با اخبار ديگرى تأييد مى‌شود.م.


1) -أى الخاتم المنسوب إليه،و ذلك أن الصّحيفة الّتى أتى بها جبرئيل عليه السّلام عليها اثنا عشر خاتما كلّ خاتم باسم إمام و تحته أسماؤهم و ما يعملون و ما يجرى عليهم مدّة أعمارهم.

ثانيا در متن حديث در بارۀ حضرت سجّاد علىّ بن الحسين عليهما السّلام چنين آمده است:

«و هي نطفة بنين و بنات» يعنى آن نطفه،نطفۀ پسران و دخترانى مى‌باشد،كه ظاهرا به اين معنى است كه نسل امام حسين عليه السّلام از حضرت سجّاد عليه السّلام خواهد بود،ولى در كتاب«كمال الدّين»و نيز بعضى ديگر از نسخه‌هاى همين كتاب،اين عبارت به صورت«نطفة تبيين و بيان»آمده است كه ظاهرا يكى از اين دو،از اشتباهات نسّاخ بعدى است،به هر حال معنى جمله بر اساس اين عبارت چنين خواهد بود:اين نطفه،نطفۀ تبيين كردن و بيان نمودن است،كه معناى روشنى نخواهد داشت.

ثالثا در متن حديث،در دعاى امام جعفر صادق عليه السّلام اين عبارت آمده است:

«يا دان غير متوان» «دان»در اصل«دانى»و از ريشۀ«دنوّ»و به معنى «نزديك و قريب»مى‌باشد و طبق قواعد نحوى بايد يا«دانيا»خوانده مى‌شد، زيرا«دانى»در اين حال،«مناداى شبيه به مضاف»خواهد بود.ولى در «كمال الدّين»به جاى«يا دان»يا«ديّان»آمده است،به معناى«قهّار»، «غالب و چيره»و نيز«حاكم»و«قاضى».(با راهنمائى استاد غفارى) 30-عبد اللّه بن عبّاس گويد:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه چنين فرمود:

«من و علىّ،حسن و حسين و نه نفر از اولاد حسين،مطهّر و معصوم هستيم».

31-از عبد اللّه بن عبّاس چنين نقل شده است:كه«حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند:من سيّد و سرور پيامبران هستم و علىّ بن أبى طالب،سيّد و سرور أوصياء است.و أوصياء بعد از من،دوازده نفر هستند اوّلين نفر آنان علىّ بن- أبى طالب و آخرين آنان قائم مى‌باشد».

32-امام صادق از قول پدرانش از امير المؤمنين عليهم السّلام نقل كرده كه:«حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند:خداوند به دوازده نفر از اهل بيت من، فهم و علم و حكمت مرا عطا فرموده و آنها را از طينت(گل)من آفريده است.

واى بر كسانى كه بعد از من،آنها را إنكار كنند و ارتباط و نسبت بين من و آنان را ناديده بگيرند.چه مى‌شود آنها را!خدا شفاعت مرا به آنها نرساند!».

33-از زيد بن علىّ از پدرش امام سجّاد عليه السّلام و ايشان از امام حسين عليه السّلام نقل كرده‌اند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند:«چگونه هلاك مى‌شود امّتى كه من و علىّ و يازده نفر از اولاد من-كه همگى از اولو الألباب و عقلاء هستند- در آغاز آن و مسيح بن مريم در آخر آن باشد و ليكن در اين ميان كسانى كه از من نيستند و من هم از آنها نيستم،هلاك خواهند شد».

34-از امام سجّاد از پدرش از جدّش از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:«ائمّۀ بعد از من،دوازده نفر هستند،اى علىّ اوّلين نفر از ايشان تو هستى و آخرين آنان قائم است كه خداوند متعال با دست او شرق و غرب عالم را فتح مى‌نمايد».

35-از حضرت جواد عليه السّلام روايت كرده‌اند كه فرمود:روزى امير مؤمنان عليه السّلام

به همراه فرزندشان حسن بن علىّ عليهما السّلام و سلمان فارسى،در حالى كه به دست سلمان تكيه داده بودند،به مسجد الحرام وارد شدند،در اين موقع مردى خوش هيئت و خوش لباس خدمت حضرت آمد و سلام كرد.حضرت سلام را جواب دادند.مرد نشست سپس گفت:يا امير المؤمنين!من از شما سه سؤال دارم،اگر جواب داديد،خواهم فهميد كه مردم در بارۀ شما به كارى مرتكب شده‌اند كه يقينا در دنيا و آخرت در امان نخواهند بود اما اگر از عهدۀ جواب برنيامديد خواهم دانست كه شما و ديگران يكسان هستيد.حضرت فرمودند:هر چه مى‌خواهى بپرس.مرد گفت:بفرمائيد وقتى انسان مى‌خوابد،روحش بكجا ميرود و انسان چگونه مطلبى را بياد مى‌آورد،و چگونه فراموش مى‌كند،و چه مى‌شود كه فرزند انسان شبيه به دائى يا عمويش مى‌شود؟امام،حسن را فرمود:تو پاسخ گوى،

او گفت:امّا در مورد اينكه پرسيدى وقتى انسان ميخوابد روحش بكجا مى‌رود؟جوابش اين است كه تا زمانى كه انسان در خواب است،روح با ريح مرتبط است و ريح با هواء،وقتى خداوند اجازه مى‌دهد كه آن روح نزد صاحبش برگردد آن روح ريح را جذب كرده،به سمت خود مى‌كشد و آن ريح نيز هواء را جذب مى‌كند.در اين موقع روح برمى‌گردد و در بدن صاحب خود قرار مى‌گيرد.و اگر خداوند اجازۀ بازگشت روح را به بدن صاحبش ندهد،هواء ريح را جذب مى‌كند و ريح نيز روح را به سمت خود مى‌كشد و روح تا وقت برانگيخته شدن در قيامت به بدن صاحبش برنمى‌گردد.

امّا سؤالت در بارۀ فراموشى و يادآورى،جوابش اين است كه قلب انسان در حقّه و جعبۀ كوچكى قرار دارد و در روى آن جعبه يك طبق قرار گرفته است.اگر انسان صلوات كاملى بفرستد طبق از روى جعبه كنار مى‌رود و قلب روشن مى‌شود و انسان آنچه را فراموش كرده بياد مى‌آورد اما اگر صلوات نفرستد

و يا صلوات ناقص بفرستد آن طبق كاملا بر آن جعبه منطبق و بسته مى‌شود و قلب در تاريكى فرو مى‌رود و انسان آنچه را به ياد داشته(يا بياد آورده بود) فراموش مى‌كند.

و امّا سؤالت در بارۀ شباهت كودك به عموها و دائى‌هايش،جوابش اين است كه اگر انسان با دلى آسوده و عروق و رگ‌هاى آرام و بدنى غير مضطرب نزديكى كند نطفه در درون رحم قرار مى‌گيرد و نوزاد شبيه به پدر و مادر خويش مى‌شود ولى اگر با دلى ناراحت و عروق غير آرام و بدن مضطرب نزديكى كند، نطفه نيز مضطرب و ناآرام شده و با اين حال بر يكى از عروق قرار مى‌گيرد،حال اگر بر روى رگى از رگهاى عموها قرار گيرد نوزاد شبيه عموهايش مى‌شود و اگر بر روى رگ‌هاى دائى‌ها قرار گيرد،شبيه دائى‌ها مى‌شود.

مرد گفت:شهادت مى‌دهم به وحدانيّت خدا،و قبلا نيز وحدانيّت خدا را قبول داشتم.و شهادت مى‌دهم به رسالت محمّد بن عبد اللّه صلى اللّه عليه و آله و در گذشته نيز

بر اين اعتقاد بودم و شهادت مى‌دهم كه شما وصىّ پيامبر و جانشين او هستيد و به أمير المؤمنين عليه السّلام اشاره كرد-و قبلا نيز اين مطلب را قبول داشتم،و شهادت مى‌دهم كه شما وصىّ و جانشين او هستيد-و به امام حسن عليه السّلام اشاره كرد.و شهادت مى‌دهم كه حسين بن علىّ بعد از شما وصىّ و جانشين پدر شما است (1)و شهادت مى‌دهم كه علىّ بن الحسين جانشين حسين است و شهادت مى‌دهم كه محمّد بن علىّ جانشين علىّ بن الحسين است و شهادت مى‌دهم كه جعفر بن محمّد جانشين محمّد بن علىّ است و شهادت مى‌دهم كه موسى بن جعفر جانشين جعفر بن محمّد است و شهادت مى‌دهم كه علىّ بن موسى جانشين موسى بن جعفر است و شهادت مى‌دهم كه محمّد بن علىّ جانشين علىّ بن موسى است و شهادت مى‌دهم كه علىّ بن محمّد جانشين محمّد بن علىّ است و شهادت مى‌دهم كه حسن بن علىّ جانشين علىّ بن محمّد است و شهادت مى‌دهم كه مردى از فرزندان .


1) -في بعض النّسخ «أشهد أن الحسين بن على عليه السّلام وصىّ أخيه بنصّ أبيه،و القائم بحجّته بعدك» .

حسن بن علىّ كه گفتن نام و كنيۀ او تا زمانى كه ظهور نكرده است جائز نيست و وقتى ظهور كند زمين را پر از عدل مى‌كند در حالى كه كه پر از جور شده باشد، جانشين حسن بن علىّ است.و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى امير المؤمنين.سپس برخاست و رفت.

امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:يا أبا محمّد!دنبال او برو و ببين كجا مى‌خواهد برود؟امام مجتبى عليه السّلام به دنبال او رفت و گفت:همين كه پايش را از مسجد بيرون گذاشت ديگر نفهميدم به كجا رفت و به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام برگشتم و حضرت را مطّلع كردم.پدرم فرمودند:او را شناختى؟گفتم:خدا و رسولش و امير المؤمنين بهتر مى‌دانند.حضرت فرمودند:او خضر عليه السّلام بود.

36-امام حسين عليه السّلام فرمودند:در بين ما،دوازده نفر مهدىّ[و هدايت شده الهى]وجود دارد اوّل آنها،أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام است و آخرين

نفر آنان،نهمين نفر از نسل من مى‌باشد و اوست قائم بالحقّ،خداوند زمين مرده را توسّط او زنده مى‌گرداند و دين حقّ را-على رغم ميل مشركين-بدست او بر ساير أديان پيروزى و برترى مى‌دهد.او غيبتى دارد كه گروهى در طول آن مرتدّ مى‌شوند و گروهى نيز ثابت قدم باقى مى‌مانند و مورد اذيّت و آزار واقع مى‌شوند.

به آنها گفته مى‌شود:اگر راست مى‌گوئيد،اين وعدۀ الهى،كى انجام مى‌شود؟ كسى كه در زمان غيبت،اذيّت و تكذيب مردم را تحمّل كند و صبر نمايد مانند كسى است كه در ركاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پيكار كند.

37-امام صادق عليه السّلام فرمودند:در بين ما،دوازده نفر مهدىّ وجود دارد.

كه شش نفر از آنان رفته و شش نفر ديگر باقى مانده‌اند و خداوند در مورد ششمين نفر آنچه كه دوست داشته باشد انجام مى‌دهد.

شيخ صدوق گويد:اخبارى را كه در اين مورد برايم روايت كرده‌اند،در كتاب«كمال الدّين و تمام النّعمة في اثبات الغيبة و كشف الحيرة»،آورده‌ام و

خداوند-تعالى-داناتر است.

باب 7 - گوشه‌هايى از تاريخ موسى بن جعفر عليهما السّلام در عصر هارون الرّشيد و موسى بن المهدىّ

گوشه‌هايى از تاريخ موسى بن جعفر عليهما السّلام در عصر هارون الرّشيد و موسى بن المهدىّ (1)

1-علىّ بن محمّد بن سليمان نوفلىّ از صالح بن عليّ بن عطيّه چنين نقل مى‌كند:«علّت بردن موسى بن جعفر به بغداد اين بود كه:هارون الرّشيد تصميم گرفت محمّد امين پسر زبيده را جانشين خود گرداند.هارون چهارده پسر داشت كه از ميان آنها سه تن را برگزيد،آنها عبارت بودند از:محمّد أمين پسر زبيده كه او را وليعهد خود قرار داد،عبد اللّه مأمون كه او را جانشين أمين نمود،و بالأخره قاسم مؤتمن كه او را جانشين مأمون نمود.

هارون تصميم گرفت اين مطلب را علنى كند بگونه‌اى كه همه كس بر آن اطّلاع يابند تا به اين ترتيب محكم كارى كرده باشد.لذا در سال 179 عازم سفر


1) -موسى بن المهدىّ برادر هارون است و قبل از هارون حدود يك سال و دو ماه حكومت كرد.

حجّ شد و به تمام شهرها و اطراف و اكناف مملكت فرمان فرستاد كه،فقهاء، علماء،قاريان قرآن و امراى ارتش،در آن سال براى حجّ به مكّه بيايند،هارون، خود،راهى مدينه شد.

علىّ بن محمّد نوفلىّ ادامه داد:پدرم برايم نقل كرد كه علّت سعايت و بدگويى يحيى بن خالد برمكىّ(وزير هارون)از موسى بن جعفر نزد هارون الرّشيد اين بود كه هارون فرزند خود،محمّد امين،را براى تعليم و تربيت به جعفر بن محمّد بن أشعث (1)سپرده بود،و يحيى از اين موضوع ناراحت بود و با خود مى‌گفت:بعد از مرگ هارون،خلافت به امين مى‌رسد و طبعا جعفر بن محمّد بن- اشعث و فرزندانش بر سر كار خواهند آمد و دوران قدرت من و فرزندانم تمام خواهد شد،لذا به فكر چاره برآمد،يحيى مى‌دانست كه جعفر شيعه است،بدين منظور باب دوستى و مراوده را با او باز كرد و چنين وانمود كرد كه او نيز شيعه است،جعفر نيز(غافل از همه جا)از اين موضوع خوشحال بود و زير و بم كارهاى خود را در اختيار يحيى بن خالد برمكىّ قرار مى‌داد و عقيدۀ خود را در بارۀد.


1) -در بارۀ جعفر بن محمّد بن أشعث در صفحات آينده توضيح مختصرى خواهد آمد.

موسى بن جعفر عليهما السّلام نيز به اطّلاع وى رساند.

زمانى كه يحيى كاملا از اوضاع و احوال جعفر مطّلع شد،نزد هارون از او بدگويى كرد،امّا هارون سوابق او و پدرش را در يارى دستگاه خلافت مراعات مى‌كرد و در مورد او به عجله رفتار نكرده،بلكه مردّد بود و«اين دست و آن دست»مى‌كرد.و از طرفى،يحيى از هيچ بدگويى در مورد جعفر كوتاهى نمى‌كرد تا اينكه روزى جعفر به نزد هارون رفت و هارون او را إكرام نمود و بين آن دو سخنانى در مورد مزيّت و قدر و ارزش جعفر به خاطر حرمت او و پدرش،ردّ و بدل گرديد.

هارون در آن روز دستور داد كه بيست هزار دينار به جعفر بدهند،يحيى نيز با ديدن اين اوضاع و احوال،از اينكه چيزى در بارۀ جعفر بگويد،خوددارى كرد، و تا شب چيزى نگفت.

سپس به هارون چنين گفت:يا أمير المؤمنين،پيش از اين در بارۀ جعفر و عقائدش مطالبى به شما گفته بودم ولى شما از او دفاع مى‌كرديد و حرف مرا نمى‌پذيرفتيد.ولى الان مسأله‌اى پيش آمده است كه كار را يكسره مى‌كند.

هارون گفت:آن چه مسأله‌اى است؟يحيى پاسخ داد:هر مالى كه از جايى

به جعفر برسد خمس آن را براى موسى بن جعفر مى‌فرستد و شكّ ندارم كه در مورد اين بيست هزار دينار كه شما دستور داديد به او بدهند نيز همين كار را كرده است.

هارون گفت:بله،اين موضوع مى‌تواند موضوع را مشخّص و كار را يكسره كند.و شبانه شخصى را به دنبال جعفر فرستاد.

جعفر نيز از سعايت و بدگوئى‌هاى يحيى با خبر شده بود و لذا دوستى آن دو بهم خورده،از يك ديگر فاصله گرفته بودند و نسبت به يك ديگر اظهار دشمنى مى‌كردند.

وقتى فرستادۀ هارون،شبانه نزد جعفر رفت،جعفر گمان كرد كه هارون گفته‌هاى يحيى را در مورد او،پذيرفته است و او را فرا خوانده،تا به قتلش برساند،و لذا بيمناك شد.مقدارى آب بر تن خود ريخت،مشك و كافور طلبيد و خود را با آن حنوط كرد(يعنى به رسم حنوط كردن ميّت،مشك و كافور بر بدن خود ماليد)و«برده‌اى» (1)بر روى لباس خود،بر تن كرد.آنگاه نزد هارون رفت،وقتى چشم هارون به او افتاد و او را با آن وضعيت ديد و بوى كافور راد.


1) -«برده»پارچه‌اى است خط دار و راه راه كه همچون عباء و كساء بر خود مى‌پيچند و گاه براى كفن استفاده مى‌كنند.

حسّ نمود،پرسيد:جعفر!اينها چيست؟ جعفر گفت:يا أمير المؤمنين!مى‌دانم كه بر عليه من،نزد تو بدگويى كرده‌اند،و وقتى فرستادۀ خليفه در اين موقع شب به سراغم آمد،گمان بردم كه اين گفته‌ها در شما اثر كرده است و مرا فرا خوانده‌اى كه به قتل برسانى.

هارون گفت:هرگز!ولى به من خبر رسيده است كه،هر آنچه بدست مى‌آورى و هر پولى كه به تو مى‌رسد،خمس آن را براى موسى بن جعفر مى‌فرستى!و در مورد بيست هزار دينار نيز چنين كرده‌اى!لذا خواستم اين مطلب برايم روشن شود.

جعفر گفت:اللّه اكبر يا أمير المؤمنين!يكى از خدمتكاران را بفرستيد تا آن را با همان صورت مهر شده(نزد شما)بياورد.

هارون به يكى از خدمه‌اش گفت:انگشتر جعفر را بگير(تا خانواده‌اش مطمئن شوند كه از طرف او نزدشان رفته‌اى)و به خانۀ او برو و آن پولها را برايم بياور.جعفر نيز نام كنيزى كه پول نزد او بود به آن خادم گفت.كنيز نيز كيسه‌هاى پول را،همان طور مهر شده،به او تحويل داد و خادم نيز آنها را نزد

هارون برد.

جعفر به هارون گفت:اين مورد،اوّلين موردى خواهد بود كه به وسيلۀ آن خواهى دانست كه بدگويان من،به تو دروغ گفته‌اند.

هارون گفت:حقّ با توست.راست مى‌گوئى.برگرد و به خانه برو،تو در أمان هستى.من در بارۀ تو سخن هيچ كس را قبول نخواهم كرد.

راوى اين قضيّه را ادامه داد:ولى يحيى دست برنداشت و دائما سعى مى‌كرد جعفر را از چشم هارون بيندازد تا نزد او بى‌ارزشش كند.

نوفلىّ ادامه داد:علىّ بن حسن بن علىّ بن عمر بن علىّ از يكى از اساتيدش نقل كرد كه:در سفر حجّى كه هارون قبل از اين حجّ انجام داد(و در آن سفر طبق رسم حجّاج به مدينه نيز آمده بود)علىّ بن اسماعيل بن جعفر بن محمّد عليهما السّلام(برادرزادۀ امام كاظم عليه السّلام)مرا ديد و گفت:چه شده است كه اين چنين خود را كنار كشيده‌اى و نمى‌گذارى معروف و مشهور شوى؟چرا نسبت به كارهاى جناب وزير بى‌اعتناء و بى‌توجّهى و كارى كه از دستت برمى‌آيد براى او انجام نمى‌دهى؟جناب وزير،كسى را به سراغ من فرستاد،من نيز نزد او رفتم و در يك محمل با او سوار شدم و نيازهاى مادّى خود را براى او عنوان كردم و از او خواستم آنها را برايم مرتفع گرداند.

(راوى گويد:)و علّت اين موضوع،اين بود كه يحيى بن خالد به يحيى بن أبى- مريم گفته بود:آيا مى‌توانى كسى از آل أبى طالب را كه اهل دنيا و طالب دنيا باشد به من معرّفى كنى تا به زندگى او وسعت دهم؟و به او مال و ثروتى عطا كنم؟او گفت:بله،كسى را با اين اوصاف سراغ دارم و به تو معرّفى مى‌كنم،او علىّ بن اسماعيل بن جعفر است.

يحيى كسى را بدنبال او فرستاد و احضارش نمود و به وى گفت:در بارۀ اوضاع و أحوال عمويت،و شيعيان او و اموالى كه براى او مى‌آورند برايم بگو.

علىّ بن اسماعيل گفت:بله،از اوضاع و احوال او خبر دارم،و سپس شروع كرد به سعايت و بدگويى از امام كاظم عليه السّلام،و از جمله اينكه،گفت:يك نمونه از ثروت و كثرت أموال او،اين است كه:آبادى و زمينى به نام«يسيره»، (1)خريدارى كرده به سى هزار دينار،وقتى پول را آماده كرد،فروشنده گفت:اين سكّه‌ها را نمى‌خواهم،سكّه‌هاى ديگرى به من بده،او(امام كاظم)نيز دستور داد آن سكّه‌ها را در خزانه‌اش ريختند و سى هزار سكّه با همان وزن و اوصافى كه فروشنده خواسته بود حاضر كردند.».


1) -كذا،و في المصحّحة المخطوطة و البحار نقلا عن غيبة الشيخ«اليسيرية»و عن العيون«البشريّة».

نوفلىّ از قول پدرش مى‌گويد:موسى بن جعفر عليهما السّلام علىّ بن اسماعيل را جزء كارگزاران خود قرار داده بود و به او اطمينان مى‌كرد،حتّى گاهى نامه‌هائى كه به بعضى از شيعيان خود مى‌نوشت با خطّ علىّ بن اسماعيل بود،ولى كم‌كم از او كناره گرفت.و زمانى كه هارون خواست به عراق بازگردد،به حضرت عليه السّلام خبر رسيد كه برادرزاده‌ات مى‌خواهد همراه سلطان به عراق برود.حضرت او را فرا خواند و به او فرمود:چه شده است كه مى‌خواهى همراه سلطان بروى؟او گفت:

چون مقروض و بدهكار هستم،حضرت فرمود:من بدهى تو را مى‌دهم،گفت:

وضع زندگى و رزق و روزى خانواده‌ام چه مى‌شود؟حضرت فرمودند:آنها نيز به عهدۀ من.ولى علىّ بن اسماعيل از رفتن به همراه سلطان،صرف نظر نكرد،و لذا امام كاظم عليه السّلام توسّط برادرش محمّد بن اسماعيل بن جعفر سيصد دينار و چهار هزار درهم برايش فرستادند و به او گفتند:اينها را توشۀ راه در اسباب و اثاث خود قرار بده و فرزندان مرا يتيم نكن.

مترجم گويد:در كتاب«مقاتل الطالبيّين»در بارۀ ارتباط علىّ بن- اسماعيل بن جعفر با دستگاه خلافت مطلبى آمده است كه ذكر آن در اينجا بى‌مناسبت

نيست،أبو الفرج اصفهانىّ مؤلّف كتابى كه گفته شد گويد: (1)

«يحيى بن خالد،مالى براى علىّ بن اسماعيل فرستاد(و او را بر رفتن به بغداد تشويق كرد)مى‌خواستند او را به آنجا بفرستند چون عازم رفتن به بغداد شد موسى بن جعفر عليهما السّلام از قصّه مطّلع شده او را طلبيد و بدو فرمود:اى برادرزاده به كجا مى‌روى؟پاسخ داد:به بغداد.حضرت پرسيد:براى چه مى‌روى؟ گفت:من بدهكارى دارم و خود مردى فقير هستم.

حضرت فرمود:من بدهى تو را مى‌پردازم و زياده بر آن نيز به تو خواهم داد و وعده‌هاى ديگرى هم بدو داد.علىّ بن اسماعيل اعتنايى نكرد و آمادۀ حركت شد،موسى بن جعفر كه تصميم او را دانست او را خواسته و بدو فرمود:تو تصميم رفتن دارى؟گفت:آرى،چاره‌اى ندارم.

حضرت بدو فرمود:اى برادرزاده متوجّه باش و از خدا بترس،كودكان مرا يتيم مكن.و در پايان سخن دستور داد سيصد دينار اشرفى و چهار هزار درهم ديگر نيز به او بدهند.

علىّ بن اسماعيل به بغداد آمد و يحيى بن خالد وضع موسى بن جعفر را از او تحقيق كرد و با اضافاتى كه خود بر آن نمود همه را به هارون گزارش داد،آنگاه خود علىّ بن اسماعيل را به نزد هارون برد،هارون احوال عمويش(موسى بن جعفر)را پرسيد و او زبان به سعايت و بدگوئى آن حضرت گشود و آنچه يحيى بن خالد گفته بود همه را باز گفته و بر آن افزود و گفت:اموالى از مشرق و مغرب برايش مى‌آورند و او خانه‌هائى مخصوص جمع آورى اموال دارد كه آنها را در آن خانه‌ها نگهدارى مى‌كند.و مزرعه‌اى را به سى هزار دينار خريد و آن را «يسيره»نام نهاد و چون سى هزار دينار را به نزد صاحب آن مزرعه بردند گفت:د.


1) -به صفحۀ 467 كتاب مقاتل الطّالبيين ابو الفرج اصفهانى نشر صدوق،تهران،ص 467-468،ترجمه آقاى رسولى محلاّتى،مراجعه شود.

من اين سكّه‌ها را نمى‌خواهم و بايد دينارهائى را كه مى‌خواهيد به من بدهيد سكّه‌اش چنين و چنان باشد،موسى بن جعفر دستور داد آن دينارها را برگرداندند و سى هزار دينار ديگر به همان اوصافى كه صاحب مزرعه خواسته بود بدو داد.

هارون اين سخنان را شنيد و حواله داد دويست هزار درهم بدو بدهند كه آن را از برخى نقاط شرقى دريافت كند،فرستادگان علىّ بن اسماعيل براى دريافت پول رفتند.علىّ بن اسماعيل كه در انتظار رسيدن پولها بسر مى‌برد،روزى به بيت الخلأ رفت،ناگهان به اسهالى دچار شد كه تمام روده‌هاى او را از دبرش بيرون آورد،و(نزديكانشان كه از جريان مطّلع شدند)هر چه خواستند او را معالجه كنند نشد و به حال مرگ افتاد و در همان حال كه مشغول جان كندن بود آن اموال هم رسيد علىّ بن اسماعيل(با حسرتى فراوان بدانها نگريست و)گفت:من كه در حال مردن هستم،اينها را براى چه كار مى‌خواهم! از آن طرف هارون در آن سال به حجّ رفت و ابتدا به مدينه طيّبه وارد شد و مقابل قبر رسول خدا-صلى اللّه عليه و آله-ايستاده گفت:اى رسول خدا من از تو در بارۀ كارى كه ارادۀ انجام آن را دارم پوزش مى‌طلبم.قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بيفكنم چون او مى‌خواهد ميان امّت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آنها را بريزد.آنگاه دستور داد آن حضرت را در حالى كه در مسجد مدينه بود دستگير ساختند...».

(جعفر بن محمّد بن أشعث كه در اين قضيّه،راجع به او صحبت شد،فرزند محمّد بن اشعث مى‌باشد و محمّد بن اشعث در دربار منصور دوانيقى بود.جعفر بن- محمّد بن أشعث جريان شيعه شدن خود را چنين نقل مى‌كند:

منصور دوانيقى به پدرم محمّد بن أشعث گفت:شخصى با عقل و كياست مى‌خواهم تا مأموريّتى به او محوّل نمايم،پدرم دائى خود به نام«ابن مهاجر»را به او معرّفى كرد،منصور به«ابن مهاجر»هزاران دينار داده و او را مأمور كرد كه به مدينه برود و عبد اللّه بن حسن(عبد اللّه محض)و عدّۀ ديگرى از سادات،از جمله جعفر بن محمّد(امام صادق)را ملاقات كند و اين مال را بين آنها تقسيم كند و چنين اظهار دارد كه نمايندۀ مردم خراسان مى‌باشد و اين اموال را از جانب شيعيان آن سامان آورده است،و در ضمن بعد از تقسيم اموال،از هر يك از سادات«رسيد»هم بگيرد.

«ابن مهاجر»بعد از انجام مأموريّت،نزد منصور بازگشت.محمّد بن أشعث هم در آن مجلس حضور داشت.ابن مهاجر«رسيدها»را تحويل داد به جز «رسيد»امام صادق عليه السّلام»و گفت:به نزد جعفر بن محمّد رفتم،او در مسجد النبىّ صلى اللّه عليه و آله مشغول نماز بود.صبر كردم تا از نماز فارغ شود،بعد از نماز رو به من كرد و گفت:فلانى!از خدا بترس و أهل بيت محمّد صلى اللّه عليه و آله را فريب نده،و به منصور نيز بگو:از خدا بترس و أهل بيت محمّد صلى اللّه عليه و آله را فريب نده!...گفتم:مگر چه شده است؟گفت:نزديك بيا،سپس تمام ماجراى بين من و شما(يعنى خليفه) را برايم مو به مو تعريف كرد،گويا در مجلس ما حضور داشته است.

جعفر بن محمّد بن أشعث ادامه داد:در اين موقع منصور گفت:اى ابن مهاجر بدان،هميشه در خاندان پيامبر،يك محدّث (1)وجود دارد.و در اين روزگار جعفر بن محمّد(امام صادق عليه السّلام)محدّث مى‌باشد.

جعفر بن محمّد بن أشعث گويد:و اين أمر باعث شد كه ما شيعه شديم) (2).4.


1) -معناى محدّث در صفحات قبل گذشت.

2) -بحار الأنوار،چاپ المكتبة الاسلامية،تهران،ج 47،ص 74.

2-عليّ بن جعفر عليه السّلام گويد:محمّد بن اسماعيل بن جعفر عليه السّلام(برادرزادۀ امام كاظم عليه السّلام)نزد من آمد و گفت:محمّد بن جعفر عليه السّلام برادر آن حضرت بر هارون وارد شد و او را خليفه ناميد و بر او سلام كرد.سپس به او گفت:گمان نمى‌كردم كه در زمين دو خليفه وجود داشته باشد تا اينكه ديدم مردم،برادرم موسى بن- جعفر را خليفه مى‌نامند و با اين عنوان بر او سلام مى‌كنند(و با اين كار نسبت به آن حضرت سعايت و بدگوئى كرد).

و از جمله كسانى كه در بارۀ موسى بن جعفر عليهما السّلام سعايت و بدگوئى كرد، يعقوب بن داود زيدىّ مذهب بود.

3-إبراهيم بن أبى البلاد گويد:يعقوب بن داود به من مى‌گفت:من قائل به امامت ائمّه هستم،ابراهيم ادامه داد:در شبى كه موسى بن جعفر عليهما السّلام در فرداى

آن دستگير شد،در مدينه به نزد يعقوب بن داود رفتم،يعقوب گفت:الآن نزد وزير-يعنى يحيى بن خالد-بودم،كه برايم نقل كرد:در كنار قبر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله(همراه هارون الرّشيد بودم كه)هارون حضرت را مخاطب قرار داده بود و چنين مى‌گفت:پدر و مادرم فداى شما،يا رسول اللّه!به خاطر تصميمى كه گرفته‌ام از شما معذرت مى‌خواهم،من مى‌خواهم موسى بن جعفر را دستگير و زندانى كنم زيرا مى‌ترسم در بين امّت شما،جنگ و خونريزى بپا كند.

يعقوب(يا يحيى)ادامه داد:گمان مى‌كنم فردا او را دستگير كند.

راوى گويد:فرداى آن شب،هارون،فضل بن ربيع(دربان و حاجب مخصوص خود)را به سراغ موسى بن جعفر عليهما السّلام فرستاد،حضرت در مقام رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله(در مسجد النبيّ)مشغول نماز بودند كه دستور دستگيرى و حبس او داده شد.

4-عبد اللّه بن صالح از يكى از نزديكان فضل بن ربيع نقل مى‌كند كه فضل (1)ن.


1) -هو الفضل بن الربيع بن يونس بن محمد المكنّى بابى العباس و كان حاجب الرشيد.و كما في تاريخ الخطيب ج 12 ص 343 اسند الحديث عن المنصور و المهدى العباسيّين.

به او چنين گفته بود:شبى با يكى از كنيزانم در بستر بودم،نيمه‌هاى شب بود كه صداى در خانه را شنيدم،اين صدا مرا به وحشت انداخت.كنيز گفت:شايد در اثر باد اين صدا ايجاد شده باشد.اندك زمانى نگذشته بود كه ديدم در اتاقى كه در آن بودم باز شد و«مسرور الكبير»(غلام هارون)وارد شد،به من گفت:أمير تو را خوانده است-و بر من سلام هم نكرد-لذا از خود،نااميد شدم و با خود گفتم:اين«مسرور»است كه اين طور سرزده و بدون اجازه و بدون سلام بر من وارد شده است،حتما هارون خيال قتل مرا دارد،من در آن حال جنب بودم و حتّى جرأت نكردم از او بخواهم تا براى غسل به من مهلت دهد.كنيزك وقتى حيرت و دستپاچگى و درماندگى مرا ديد گفت:به خدا توكّل كن و برخيز.

من برخاستم،لباس پوشيدم و همراه او خارج شدم تا به منزل هارون رسيديم.

أمير المؤمنين(هارون)در رختخوابش بود،سلام كردم،جوابم را داد،خود را بر زمين انداختم،هارون گفت:ترسيدى؟گفتم:بله،يا أمير المؤمنين.سپس مدّتى

مرا به حال خود گذاشت تا آرام شدم، آنگاه گفت:به زندان برو و موسى بن- جعفر بن محمّد را آزاد كن و سى هزار درهم به او بده و پنج خلعت بر او بپوشان (يا به او بده)و نيز سه مركّب در اختيارش بگذار و به او بگو مخيّر هستى كه نزد خليفه بمانى و يا به هر شهرى كه مايلى بروى،گفتم:يا أمير المؤمنين!دستور ميدهى موسى بن جعفر آزاد شود؟! گفت:بله،سه مرتبه سؤالم را تكرار كردم و جواب داد:بله،واى بر تو،مگر مى‌خواهى عهدشكنى كنم؟گفتم:كدام عهد؟عهد چيست؟گفت:«هنگامى كه در همين رختخواب بودم ناگهان مردى سياه پوست و عظيم الجثّه كه از او بزرگتر نديده بودم،گريبانم را گرفت و بر سينه‌ام نشست،گلويم را فشرد و گفت:

موسى بن جعفر را به ظلم در زندان كرده‌اى؟!گفتم:آزادش مى‌كنم،به او هديّه مى‌دهم،خلعت مى‌دهم،مرد سياه از من عهد و پيمان گرفت و از روى سينه‌ام برخاست،نزديك بود بميرم»از نزد او خارج شده نزد موسى بن جعفر عليهما السّلام رفتم.

حضرت در زندان و در حال نماز بود،نشستم تا سلام داد. سپس سلام أمير المؤمنين هارون را به او رساندم و آنچه را دستور داشتم ابلاغ كردم و گفتم:هداياى او (هارون)حاضر است او گفت:اگر دستور ديگرى هم دارى،اجرا كن،گفتم:

نه،به جدّت رسول اللّه،دستورى جز اين نداشتم.

گفت:به خلعتها و مركبها و اموالى كه حقّ مردم در آنها باشد نيازى ندارم.

گفتم:شما را به خدا آنها را ردّ نكن كه باعث خشم و غضب هارون مى‌شود.

گفت:هر كارى خودت دوست دارى در مورد آنها انجام بده،سپس دست او را گرفتم و از زندان خارج كردم.

سپس گفتم:يا ابن رسول اللّه!سبب اين همه اكرام و احترام كه از اين مرد به شما رسيد چيست؟من بر گردن شما حقّ دارم،چون مژده آزادى‌تان را دادم و آزادى شما به دست من انجام شد(لذا علّت اين ماجرا را برايم توضيح دهيد).

حضرت گفتند:جدّم پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله را در شب چهارشنبه در خواب ديدم

حضرت به من فرمودند:اى موسى آيا تو زندانى هستى و به تو ظلم شده است؟ عرض كردم:بله،يا رسول اللّه به من ظلم شده،و زندانم كرده‌اند،حضرت سه بار اين مطلب را سؤال كردند و سپس فرمودند:« وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ »(انبياء:111)(يعنى:نمى‌دانم،شايد اينها آزمايش الهى باشد و تا اندك مدّتى در اين دنيا به ظاهر خوش و خرّم باشيد)(ظاهرا،اين فرمايش حضرت،اشاره به سرنوشت هارون است.مترجم) سپس حضرت رسول ص به من فرمودند:فردا،(يعنى چهارشنبه)و پنجشنبه و جمعه را روزه بگير،و در وقت إفطار،دوازده ركعت نماز بخوان،در هر ركعت يك «حمد»و دوازده مرتبه« قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ ».وقتى چهار ركعت خواندى به سجده برو و بگو:

«يا سابق الفوت و يا سامع كلّ صوت...» تا آخر دعاى متن،يعنى:«اى كه هيچ كس نمى‌تواند از دستت بگريزد!اى كه هر صدائى را مى‌شنوى!اى كه استخوانهاى پوسيده را بعد از مرگ،زنده مى‌كنى!از تو مى‌خواهم به حقّ(يا به وسيلۀ)اسم عظيم و أعظمت،بر محمّد-بنده و رسولت-و بر خاندان پاكش درود فرستى و مرا از وضعى كه در آن هستم،زودتر نجات دهى»،من هم اين كارها را

انجام دادم و نتيجه آن شد كه ديدى.

5-أبو محمّد پسر فضل بن ربيع از قول پدرش،فضل بن ربيع چنين نقل مى‌كند:در روزگارى كه حاجب و دربان هارون بودم،روزى هارون،در حالى كه خشمگين بود و شمشيرى در دست مى‌چرخاند،رو به من كرد و گفت:اى فضل!اگر هم اكنون،پسر عمويم را به اينجا نياورى،به خويشاونديم با پيامبر گردنت را مى‌زنم،فضل گويد:پرسيدم:چه كسى را اينجا بياورم؟هارون گفت:

اين حجازى را.

گفتم:كداميك از حجازى‌ها را؟گفت:موسى بن جعفر بن محمّد بن- علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب را-[عليهم السّلام]-.

فضل گويد:از خداوند ترسيدم كه موسى بن جعفر عليهما السّلام را نزد او ببرم.ولى در عقوبتى كه هارون مرا بدان تهديد كرده بود.انديشيدم و با خود گفتم:اين كار را خواهم كرد.

هارون گفت:دو شلاّق بدست،دو شمشير تيز و دو جلاّد حاضر كن.

فضل ادامه مى‌دهد:آنچه را خواسته بود،حاضر كردم و به طرف منزل حضرت أبى ابراهيم موسى بن جعفر حركت كردم،و به خرابه‌اى رسيدم،در آنجا اتاقكى بود از شاخ و برگ درخت خرما،نوجوانى سياه پوست را ديدم كه در آنجا ايستاده بود،به او گفتم:از مولاى خود،برايم اجازۀ ورود بگير خدايت رحمت كناد.

گفت:داخل شو،او حاجب و دربان ندارد.

داخل شدم،سياه پوست ديگرى را ديدم كه قيچى بدست دارد و پينه‌هاى پيشانى و بينى آن حضرت را-كه در اثر كثرت سجود ايجاد شده بود-قيچى مى‌كند.گفتم:السّلام عليك،اى پسر رسول خدا!هارون الرّشيد شما را فرا خوانده.

حضرت جواب داد:هارون با من چكار دارد؟!خوشى‌هاى زندگى‌اش او را از من منصرف نكرده است؟!سپس بسرعت از جا برخاست(و آمادۀ حركت شد)و در اين أثناء مى‌گفت:اگر در خبرى از رسول اللّه-صلى اللّه عليه و آله- چنين نيامده بود كه«اطاعت از سلطان از روى تقيّه واجب است»هرگز نمى‌آمدم،گفتم:آمادۀ عقوبت و مجازات هارون باشيد.حضرت جواب داد:مگر

آن كس كه مالك دنيا و آخرت است همراه من نيست؟ بلطف خدا او امروز، نمى‌تواند،هيچ بدى به من برساند،فضل بن ربيع گويد:ديدم حضرت سه بار دست خود را بالاى سر خويش حركت داد و چرخاند.

نزد هارون رسيديم،هارون همچون مادر جوان از دست داده،مات و مبهوت و متحيّر ايستاده بود،وقتى مرا ديد،گفت:اى فضل!گفتم:بفرمائيد،گفت:

پسر عمويم را آوردى؟گفتم:بله،گفت:ناراحتش كه نكردى؟گفتم:خير، گفت:به او كه نگفتى از دستش عصبانى هستم؟نفسم مرا به كارى واداشته بود كه خودم نمى‌خواستم،به او اجازه بده وارد شود،من هم به او اجازۀ ورود دادم، همين كه حضرت را ديد،به سوى او شتافت و حضرت را در آغوش گرفت و گفت:

پسر عموجان!برادرم!وارث زندگى‌ام!خوش آمدى،سپس آن حضرت را بر مخدّه‌اى نشاند و گفت:چه شده است كه به ديدار ما نمى‌آيى؟حضرت فرمود:

وسعت سلطنت تو و علاقۀ تو به دنيا.

هارون دستور داد جعبۀ عطر را بياورند،و با دست خود به حضرت عطر زد و سپس دستور داد(در موقع بازگشت)چند دست خلعت و دو كيسۀ پر از طلا

(توسّط غلامانش،به رسم احترام)پيشاپيش حضرت حركت داده شود.

حضرت نيز گفتند:به خدا قسم!اگر صلاح را در اين نمى‌ديدم كه با اين پولها سادات جوان را داماد كنم تا نسل سادات قطع نشود،هرگز اين پولها را نمى‌پذيرفتم.سپس در حالى كه مى‌فرمود:« اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »به منزل بازگشت.فضل گفت:يا أمير المؤمنين،اوّل قصد داشتى او را مجازات كنى ولى بعد،خلعت به او دادى و اكرام و احترامش كردى؟ هارون گفت:وقتى كه تو رفتى،مردانى را ديدم كه اطراف خانه حلقه زنده‌اند و هر يك سرنيزه‌اى بدست دارند و آن را پاى ديوار خانه فرو كرده و مى‌گويند:اگر فرزند رسول اللّه را اذيّت كرد،او و خانه‌اش را به زمين فرو خواهيم برد و اگر به او نيكى كرد،رهايش مى‌كنيم،فضل گويد:به دنبال موسى بن جعفر روان شدم،و از او پرسيدم:چه دعائى خواندى كه اين طور از هارون در أمان ماندى؟ فرمود:دعاى جدّم علىّ بن أبى طالب،هر گاه آن دعا را مى‌خواند با هر لشكرى كه روبرو مى‌شد آن را شكست مى‌داد و با هر جنگجوئى كه مواجه

مى‌شد بر او پيروز مى‌شد و آن دعا،دعاى ايمنى از بلاء است.گفتم:آن دعا چيست؟فرمود:

«اللّهمّ بك اساور،و بك أحاول و بك أحاور،و بك اصول و بك انتصر،و بك اموت و بك أحيا،اسلمت نفسي اليك و فوّضت أمرى اليك،و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العليّ العظيم،اللّهمّ إنّك خلقتني و رزقتني و سترتني،و عن العباد بلطف ما خوّلتني أغنيتني،و إذا هويت رددتني،و إذا عثرت قوّمتني،و إذا مرضت شفيتني و اذا دعوت اجبتني،يا سيّدي ارض عنّي فقد ارضيتني».

(خدايا به يارى تو حمله مى‌كنم و به يارى تو بدنبال مطلوبم مى‌روم و به يارى تو سخن مى‌گويم و به يارى تو چيره و غالب مى‌شوم و بيارى تو پيروز مى‌شوم(انتقام ميگيرم)و به قدرت تو ميميرم،و با قدرت تو زنده ميشوم،خود را تسليم تو كردم.

امور و كارهايم را به تو واگذار نمودم،هيچ نيرو و قدرتى در بين نيست مگر(به يارى)خداوند بلند مرتبه و بزرگ،خداوندا تو مرا آفريدى و روزى دادى و پوشاندى،و به لطف نعمتهاى خود،مرا از بندگانت بى‌نياز كردى،هر گاه سقوط كنم مرا(به جاى اوّلم)باز مى‌گردانى،هر گاه بلغزم مرا استوار و پا برجا مى‌نمايى، هر گاه مريض شوم شفايم مى‌دهى و هر گاه ترا بخوانم،جوابم مى‌دهى،خدايم، سرورم،مرا كه از خودت راضى كرده‌اى!خودت هم از من راضى باش).

6-عثمان بن عيسى از دوستان خود چنين نقل مى‌كند:أبو يوسف(قاضى دربار عبّاسى)در حضور موسى بن جعفر عليهما السّلام به مهدىّ عبّاسى(پسر منصور دوانيقى و پدر هارون الرّشيد)گفت:آيا اجازه مى‌دهى از او(يعنى امام كاظم عليه السّلام)سؤالاتى كنم كه نتواند جواب دهد؟مهدىّ عبّاسى گفت:آرى.

أبو يوسف به امام عليه السّلام عرض كرد،سؤال كنم؟حضرت فرمودند:بله.

ابو يوسف گفت:استفاده از سايه‌بان براى محرم چه حكمى دارد؟حضرت فرمودند:جايز نيست،ابو يوسف گفت:اگر چادر بزنند و داخل آن بشوند چطور؟حضرت فرمودند:عيبى ندارد ابو يوسف گفت:اين دو،با يك ديگر،چه فرقى دارند؟حضرت فرمودند:آيا زن حائض نمازش را بايد قضا كند؟گفت خير حضرت فرمودند:روزه را چطور؟آيا بايد قضا كند؟گفت:بله،حضرت فرمودند اين چرا؟گفت:حكم خدا اين چنين است،حضرت فرمود:در مورد اين سؤال تو نيز،حكم خدا اين چنين است.مهدىّ عبّاسى به ابو يوسف گفت:مى‌بينم كه نتوانستى كارى از پيش ببرى،گفت:جواب دندان‌شكنى به من داد.

7-علىّ بن يقطين گويد:در مجلسى كه عدّه‌اى از بستگان موسى بن- جعفر عليهما السّلام حضور داشتند،به حضرت خبر رسيد كه موسى بن المهدىّ(برادر هارون)در بارۀ ايشان چه تصميماتى گرفته است.حضرت به بستگانشان فرمودند:نظرتان چيست؟آنها عرض كردند:به نظر ما صلاح در اين است كه خود را از او كنار بكشيد و مخفى شويد،زيرا از شرّ اين آدم نمى‌توان در أمان بود.

حضرت تبسّم فرموده،اين شعر را خواندند كه ترجمه آن چنين است:

سخينه گمان ميكند كه بر سرور خود غلبه خواهد كرد،چرا كه ممكن است آنكه هميشه پيروز و غالب است،گاهى مغلوب واقع شود.

راوى گويد:سپس حضرت دست به دعا برداشتند و در دعا چنين گفتند:

«اللّهمّ كم من عدوّ... تا آخر دعاى متن».

(يعنى:بار خدايا!چه بسيار دشمنى كه لبۀ چاقو و تيغۀ شمشير خود را به جهت من تيز كرده است،و سمّ‌هاى كشنده‌اش را در غذاى من ريخته است،و

لحظه‌اى از من غفلت نكرده است، و آنگاه كه ضعف و عجز مرا در مقابل مصائب و مشكلات ديدى،با قدرت و نيروى خودت،و نه با قدرت و نيروى من، او را كنار زدى و مرا از شرّ او ايمن نمودى و او را،با نااميدى از رسيدن به آرزوهاى دنيوى و دور از آنچه در آخرت به آن اميد بسته بود،در همان چاهى انداختى كه براى من حفر كرده بود،خداوندا!به خاطر اين كار تو را سپاس مى‌گويم آن مقدار كه استحقاق دارى،خداوند!او را به عزّت و قدرت خود بگير و با قدرت خود شمشيرش را نسبت به من كند كن و از كار بينداز،و او را سرگرم كارهاى خودش كن و در مقابل دشمنش عاجز گردان،و هم اكنون مرا بر او يارى فرما و براى من از او انتقام بگير تا خشم درونم فرو نشيند و از كينۀ من نسبت به او جلوگيرى كند[يا حقّى را كه بر او دارم بدست آورم].خدايا، دعايم را قرين اجابت فرما و كارى كن كه شكايت من تغيير كند و ديگر شكايتى نداشته باشم،و آنچه را كه به ظالمين وعده فرموده‌اى به او نشان ده،و آنچه را كه در مورد اجابت دعاى مضطرّين وعده دادى به من نشان بده،تو

داراى فضل و بخششى بزرگ و نعمتهاى با ارزش هستى).

راوى گويد:سپس حاضرين متفرّق شدند و رفتند.و تا زمان مرگ موسى بن- مهدىّ گرد هم جمع نشدند،بعد از مرگ موسى بن مهدىّ،براى خواندن نامه‌اى كه حاوى خبر مرگ وى بود،همگى نزد موسى بن جعفر عليهما السّلام جمع شدند،و يكى از حاضرين در اين باره،اشعار مذكور در متن را سرود كه ترجمۀ آن اينست:

1-چه بسا دعايى كه شبانه به آسمان مى‌رود و هيچ كس هم نمى‌تواند جلويش را بگيرد.

2-به جايى مى‌رود كه هيچ كاروانى در آن محدوده حركت نكرده است و آن محلّ پر از موانع است.

3-اين دعا،از پس پردۀ شب(و پنهانى)موقعى كه بعضى خواب و بعضى بيدارند،حركت مى‌كند.

4-و قبل از آنكه اين دعاها به آسمان برسد و كسى درهاى آسمان را بكوبد،آن درها باز مى‌شوند.

5-چون اين قافله به آنجا رسد،خداوند پيش قراولانش را باز نمى‌گرداند،و

خدا بينا و شنوا است.

6-و من به فضل خدا اميدوارم،بگونه‌اى كه،از روى حسن ظنّ به خدا، گويا مى‌بينم كه خدا چه كار خواهد كرد.

8-ابو احمد عبدىّ از قول پدرش چنين نقل مى‌كند:حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام بر هارون الرّشيد وارد شدند،هارون گفت:يا ابن رسول اللّه!در بارۀ طبايع چهارگانه براى من مطالبى بفرمائيد! حضرت فرمودند:باد،پادشاهى است كه مداوا مى‌كند،و خون،برده‌اى است بدهكار،و چه بسا برده كه مولاى خود را بكشد،بلغم،دشمنى است قوى، از هر سو او را ببندى،از سوى ديگر راه باز مى‌كند،و صفراء همچون زمينى است كه سرسبز شود و گياه بروياند.

هارون گفت:يا ابن رسول اللّه!از كنوز و گنجينه‌هاى خدا و رسولش،بر مردم انعام مى‌دهى! 9-محمّد بن محمود از امام كاظم عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود:وقتى

بر هارون وارد شدم،سلام كردم،جوابم را داده سپس گفت:اى موسى بن- جعفر!آيا اين مملكت دو خليفه دارد كه براى هر كدام جداگانه،ماليات جمع آورى مى‌شود؟گفتم:يا أمير المؤمنين!شما را به خدا،مبادا گناه مرا نيز بدوش بكشى(گناه مرا بشورى)و سخنان باطل را كه عليه ما گفته مى‌شود،از دشمنان ما بپذيرى،خود خوب مى‌دانى كه از زمان وفات پيغمبر صلى اللّه عليه و آله تاكنون،بر ما دروغ بسته‌اند و به ما افتراء زده‌اند،حال اگر-به حرمت نسبت قوم و خويشى كه با هم داريم-اجازه بدهى،مطلبى را كه پدرم از پدرانش و آنان نيز حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نقل كرده‌اند،برايت بگويم.هارون گفت:

اجازه مى‌دهم،گفتم:پدرم،از پدرش از پدرانش اين چنين نقل كرده‌اند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده‌اند:«هر گاه دو نفر از يك فاميل،يك ديگر را لمس كنند،حسّ خويشاوندى به هيجان مى‌آيد و بيدار مى‌شود».حال،قربانت گردم! (1)تو هم دستت را به دست من بده،هارون گفت:نزديك‌تر بيا.من به اون.


1) -اين كلمه را لابد از جهت وجوب حفظ نفس فرموده است،نه احترام به شخص ظالم ملعون.

نزديك شدم، دستم را گرفت سپس مرا در بر گرفت،و مدّتى در آغوش خود نگاه داشت سپس رهايم كرد و گفت:موسى!بنشين،راحت باش،مسأله‌اى نيست.

حضرت ادامه دادند:آنگاه به او نگاه كردم،ديدم چشمانش پر از اشك شده است سپس متوجّه خود شدم.هارون گفت:تو راست گفتى،جدّت صلى اللّه عليه و آله هم راست گفته است،خون و رگهايم،آنچنان به هيجان آمد كه دل رحمى و نرم خوئى سراسر وجودم را گرفت بطورى كه چشمانم پر از اشك شد.

هارون ادامه داد:مدّتهاست كه مسائلى در درونم مرا به خود مشغول داشته است و مى‌خواهم در بارۀ آنها از تو سؤالاتى كنم و تا به حال از كسى در بارۀ آنها سؤال نكرده‌ام.اگر جواب دادى،رهايت مى‌كنم و حرف هيچ كس را در باره‌ات قبول نخواهم كرد.چون به من خبر داده‌اند كه تا به حال دروغ نگفته‌اى.

حال،در مورد اين مطالبى كه در درون دارم و سؤال مى‌كنم به من راست بگو.

گفتم:آنچه را كه بلد باشم و تو هم به من أمان بدهى،جواب خواهم داد.

گفت:در أمان هستى ولى با اين شرط كه راست بگويى و تقيّه را-كه شما اولاد

فاطمه به آن مشهور و شناخته شده‌ايد-ترك كنى.گفتم:يا امير المؤمنين!آنچه مى‌خواهى بپرسى،بپرس.

هارون گفت:ما و شما همگى شاخ و برگ يك درخت و از نسل عبد المطّلب مى‌باشيم،ما فرزندان عبّاس هستيم و شما فرزندان أبو طالب،و اين هر دو،عموى پيامبر صلى اللّه عليه و آله بوده‌اند،و خويش و قومى آنها با پيامبر،يكسان است،پس چرا شما بر ما برترى داريد؟گفتم:زيرا،ما به پيامبر نزديك‌تريم،گفت:چطور؟ گفتم:چون عبد اللّه و أبو طالب از يك پدر و مادر بودند ولى جدّ شما،عبّاس، نه از مادر عبد اللّه بود و نه از مادر أبو طالب.

گفت:چرا شما ادّعا مى‌كنيد كه وارث پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله هستيد در حالى كه در زمان وفات حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله أبو طالب فوت كرده بود و عبّاس عموى آن حضرت زنده بود و(مى‌دانيم كه)با وجود عمو،عموزادگان ارث نمى‌برند؟ گفتم:اگر أمير المؤمنين،صلاح بدانند،مرا از جواب اين سؤال معاف بدارند

و بجز اين موضوع،هر مطلب ديگرى را كه بخواهند،مطرح كنند، گفت:نه بايد جواب بدهى!گفتم:پس به من امان بده،گفت:قبل از شروع صحبت به تو امان داده بودم،گفتم:طبق نظر علىّ بن أبى طالب با وجود فرزند صلبىّ-چه دختر باشد چه پسر-هيچ كس سهم نمى‌برد،جز پدر و مادر و همسر،و حضرت علىّ جدّم با وجود فرزند،براى عمو،هيچ سهمى از ارث قائل نبود،و در قرآن نيز چنين مطلبى نيامده است،البتّه،تيم(يعنى ابو بكر،زيرا او از قبيلۀ«تيم»بوده است)و عديّ(يعنى عمر،زيرا او از قبيلۀ«عدىّ»بوده است)و بنى اميّه،از روى رأى و نظر شخصى خود و بدون هيچ حقيقت و دليل و مدركى از پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله عمو را پدر حساب كرده‌اند و از جمله ورّاث دانسته‌اند.

و علمائى هم نظر و فتواى علىّ عليه السّلام را پذيرفته‌اند،فتواهايشان بر خلاف فتواهاى اينها(يعنى تيم،عدىّ و بنى اميّه)است،اين نوح بن درّاج است كه در اين مسأله،قائل به رأى عليّ بن ابى طالب است،و طبق همين رأى نيز حكم و و فتوى داده و أمير المؤمنين او را حاكم بصره و كوفه نمود و او به همين ترتيب

قضاوت كرد و خبر به أمير المؤمنين(هارون و احتمالا مهدىّ عبّاسى)رسيد و ايشان دستور دادند كه او و مخالفينش را از جمله،سفيان ثورى (1)[بن عيينه-ظ]و إبراهيم مدنىّ (2)و فضيل بن عياض-حاضر كنند،همگى شهادت دادند كه اين نظر،نظر حضرت علىّ در اين مسأله است،و طبق گفتۀ يكى از علماى أهل حجاز كه اين ماجرا را برايم نقل كرد،أمير المؤمنين(هارون و يا احتمالا مهدىّ عبّاسى) به آنها گفته‌اند:چرا شما،به اين مطلب فتوى نمى‌دهيد،حال آنكه،نوح بن درّاج (3)، بر اين اساس قضاوت كرده و حكم نموده است؟و آنها گفته‌اند:نوح جرأت داشت ولى ما ترسيديم.

مترجم گويد:«هر چند نوح،به ظاهر،قاضى دستگاه بنى العبّاس بوده ولى شايد در باطن شيعه بوده است،وى در كوفه قضاوت داشته است،و برادر جميل بن درّاج است،و جميل جزء ثقات و بزرگان اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السّلام مى‌باشد و جزء«اصحاب اجماع»است».ى)


1) -لفظ«ثورى»از اضافات نسخه برداران است و ظاهرا در أصل نبوده و كاتب از پيش خود اضافه كرده است زيرا سفيان ثورى در سنۀ 161 از دنيا رفته بوده،و خلافت هارون از سال يك صد و هفتاد به بعد است و دستگيرى و احضار موسى بن جعفر عليه السّلام در سال يك صد و هشتاد و شش.لذا مراد از«سفيان» سفيان بن عينيه است كه در آن وقت حيات داشته.(از استاد غفارىّ)

2) -المراد بإبراهيم المدنىّ ابراهيم بن محمّد بن ابى يحيى المتوفّى 184،و ضعّفه العامّة و قالوا بكونه رافضيّا.

3) -نوح بن درّاج النخعى ابو محمّد الكوفى كان قاضيا ولى القضاء في حكومة العباسيّين و كان أبوه بقالا قال العجلىّ:كان له فقه،و حكم ابن شبرمة بحكم فردّه نوح،و كان من أصحابه-فرجع إلى قوله و أنشد: كادت تزلّ به من خالق قدم لو لا تداركها نوح بن درّاج لمّا رأى هفوة القاضى فأخرجها من معدن الحكم نوح أىّ اخراج و ضعفه اكثر علماء رجال العامّة و رموه برواية الموضوعات عن الثّقات بحيث يسبق الى القلب أنّه يتعمّد،و قال بعضهم:هو كذّاب.و عندى كلّ ذلك منهم لتقديمه رأى علىّ عليه السّلام على سائر الصحابة.(غفّارى)

و امير المؤمنين نيز با توجّه به گفتۀ علماء گذشتۀ اهل سنّت كه از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله اين حديث

«اقضاكم عليّ» (بهترين قاضى در بين شما عليّ است)، را نقل كرده‌اند،قضاوت نوح را امضاء كردند.و نيز عمر بن خطّاب گفته است:

«عليّ أقضانا»(بهترين قاضى در بين ما،علىّ است).

و«قضاء»اسمى است جامع و همۀ اوصاف پسنديده را شامل مى‌شود.زيرا تمام ألفاظى كه رسول أكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم براى مدح أصحاب خود استفاده نموده‌اند، مثل قراءت قرآن و اداء واجبات و علم و دانش همگى داخل در امر«قضاء» است.(و بهترين قاضى،كسى است كه همۀ اين اوصاف پسنديده در او جمع باشد).هارون گفت:ادامه بده اى موسى.

گفتم:انسان در هر مجلسى كه شركت مى‌كند،در أمان و مورد احترام است، و مخصوصا در مجلس شما!گفت:خطرى متوجّه تو نخواهد بود.

گفتم:سبب ديگر براى ارث نبردن عبّاس،اين است كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم(ميان هر يك نفر از مهاجرين و يك نفر از انصار اخوّت و برادرى

دينى برقرار نمود و مقرّر داشت كه هر دو برادر دينى،هر چند با هم فاميل نباشند، از يك ديگر ارث ببرند،ولى)كسانى را كه مهاجرت نكردند و در مكّه باقى ماندند اين آيه از إرث محروم كرد. و براى چنين اشخاصى،تا زمانى كه مهاجرت نكرده باشند،ولايت(و ارتباط خاصّ)بين آنان و مسلمانان را إمضاء نفرمود.

هارون گفت:دليلت چيست؟ گفتم:اين آيۀ شريفه:« وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتّى يُهاجِرُوا »(يعنى كسانى كه ايمان آورده‌اند ولى هجرت نكرده‌اند،به هيچ وجه بين شما و آنان ارتباط و ولايت وجود ندارد،تا زمانى كه هجرت كنند، انفال 72) (1)،حضرت ادامه دادند:و عمويم عبّاس هجرت نكرد.

هارون گفت:اى موسى!آيا تا به حال،اين مطلب را به كسى از دشمنان ما گفته‌اى؟و يا براى كسى از فقهاء در اين باره چيزى بيان كرده‌اى؟د.


1) -خداوند در ابتداى اين آيه مى‌فرمايد:« إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ ».يعنى:«كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و با مال و جان در راه خدا جهاد نمودند،و كسانى كه به آنها جا و مكان دادند و آنها را كمك نمودند،اينها همگى اولياء يك ديگرند.»يعنى يار و ياور يك ديگر،هم قسم و هم پيمان و دوست و دوستدار يك ديگرند. خداوند با اين بيان،رابطۀ خاصّى بين مهاجرين و أنصار برقرار نمود كه در نتيجۀ آن همچون خويش و قوم يك ديگر شدند،از هم ارث مى‌بردند،اگر يكى از آنها،به كسى پناه مى‌داد،سايرين موظّف بودند كار او را محترم شمرند و متعرّض شخص پناهنده نشوند و به عبارت خلاصه،يك رنگى و يك‌پارچگى در بين آنها بوجود آمد.بعد از اين قسمت از آيه خداوند در ادامه مى‌فرمايد:« وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا »يعنى آنها كه مهاجرت نكرده‌اند از چنين ولايت و رابطه‌اى(از جمله ارث بردن)برخوردار نيستند.

گفتم:البتّه خير.و تا به حال نيز كسى جز امير المؤمنين در اين باره چيزى از من سؤال نكرده بود.

هارون ادامه داد:چرا شما اجازه مى‌دهيد كه مردم(چه سنّى و چه شيعه)شما را به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم منتسب بدانند و به شما بگويند:«اى فرزندان رسول خدا»در حالى كه شما(فرزندان حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نيستيد،بلكه)فرزند على هستيد و اشخاص را بايد به پدرشان منتسب نمود،(شما از فاطمه نسل و نسب نمى‌بريد زيرا)فاطمه(زن است و زن،براى نطفۀ مرد مثل)ظرف است(و خود نقشى در نسل و نسب فرزند خود ندارد)و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم جدّ مادرى شما است(و نبايد شما را منسوب به ايشان (1)دانست؟).

گفتم:يا أمير المؤمنين!اگر پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله زنده شوند،و دختر شما را خواستگارى كنند آيا به ايشان جواب مثبت مى‌دهيد؟ هارون گفت:سبحان اللّه!چطور ممكن است جواب مثبت ندهم؟!بلكه با اين كار بر عرب و عجم و قريش افتخار مى‌كنم.د.


1) -مترجم گويد:پيش از اين نيز،اين شبهه در أذهان وجود داشته است،حتّى شاعرى چنين گويد: بنونا بنو أبنائنا و بناتنا بنوهنّ أبناء الرّجال الأباعد فرزندان ما،فرزندان پسرانمان هستند و فرزندان دخترانمان،فرزندان مردان بيگانه‌اند.

به او گفتم:ولى آن حضرت نه از دختر من خواستگارى مى‌كند و نه من دخترم را به ازدواج آن حضرت در مى‌آورم،گفت:چرا؟گفتم:زيرا،ايشان پدر من است و پدر شما نيست،گفت:أحسنت!اى موسى.

سپس گفت:چگونه و به چه دليل مى‌گوئيد:ما نسل و ذرّيۀ پيامبر هستيم، حال آنكه پيامبر از خود نسلى بر جاى نگذاشت.(و اولاد ذكور نداشت)و نسل انسانى،از اولاد ذكور است نه اولاد اناث،و شما فرزندان دختر(او)هستيد در حالى كه دختر نسل ندارد؟ گفتم:از شما خواهش مى‌كنم،به حقّ خويشاوندى كه با هم داريم و به حقّ قبر و آن كس كه در آن است(ظاهرا مراد حضرت،قبر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بوده است)مرا از پاسخ به اين سؤال معاف داريد.

هارون گفت:هرگز،الاّ و لابد بايد شما فرزندان علىّ،دليل خود را ارائه دهيد.و تو،طبق گزارشى كه به من رسيده است،رئيس و امام آنها،در اين زمان هستى،و به هيچ وجه در سؤالاتم تو را معاف نمى‌دارم و بايد در جوابم،از

قرآن،دليل بياورى، شما فرزندان على،ادّعا مى‌كنيد كه هيچ كلمه و حرفى از قرآن،بر شما پوشيده نيست و تأويل تمام آن را مى‌دانيد و به اين آيۀ شريفه استناد مى‌كنيد:« ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ »(انعام:38)يعنى:(در كتاب از هيچ چيز فرو گذار نكرده‌ايم)و خود را از آراء علماء و قياس (1)آنها بى‌نياز مى‌دانيد.

گفتم:اجازه مى‌دهى جواب بدهم؟گفت:جوابت را ارائه بده.

گفتم:أعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى ...»(و از ذرّيه و نسل او-مراد نسل حضرت نوح و يا ابراهيم است-اين پيامبران را نيز مورد هدايت خاصّ خود قرار داديم:داود،سليمان، أيّوب،يوسف،موسى-هارون.و ما اين گونه،افراد نيكوكار را پاداش مى‌دهيم،و نيز زكريا،يحيى و عيسى و....أنعام 84 و 85)پدر عيسى كيست،ياد.


1) -قياس يكى از منابع اصلى احكام در نزد اكثر أهل سنّت است.اين عمل،يعنى قياس كردن موضوعات مجهول الحكم بر موضوعات معلوم الحكم،اوّل بار در قرن دوم هجرى توسّط أبو حنيفه عنوان شد و مورد شرح و بسط قرار گرفت.و از طرف مقابل أهل بيت عصمت بشدّت با اين روش مخالفت كردند و از جمله امام صادق عليه السّلام با علماى اهل سنّت مخصوصا أبو حنيفه،در اين زمينه مناظراتى داشته‌اند.اين جمله از حضرت صادق عليه السّلام معروف است كه خطاب به يكى از اصحاب خود فرمودند: «انّ السّنّة اذا قيست محق الدّين» :اگر سنّت رسول اللّه را بخواهيم با قياس بدست آوريم،دين رفته رفته نابود مى‌شود و چيزى از آن باقى نمى‌ماند.

أمير المؤمنين! گفت:عيسى پدر ندارد،گفتم:پس ما او را از طريق مريم عليها السّلام به ساير فرزندان انبيا ملحق كرديم،و به همين ترتيب ما نيز از طريق مادرمان فاطمه عليها السّلام به نسل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملحق مى‌شويم.

سپس گفتم:آيا باز هم دليل بياورم.

گفت:بله اگر دليل ديگرى هم دارى عنوان كن.

گفتم:اين آيۀ شريفه:« فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ» ،(بعد از اينكه،در مورد عيسى،از جانب پروردگارت دلائل روشن و واضحى،برايت آمد،هر گاه كسى با تو در اين باره به بحث و جدل و محاجّه پرداخت،بگو:بياييد،به همراه فرزندان،زنان و خودمان به مباهله بپردازيم(يعنى دست به دعا برداريم و خود به همراه زن و فرزندمان از خداوند بخواهيم كه دروغگويان را لعنت كند.آل عمران:61)و هيچ كس ادّعا نكرده است كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله در هنگام مباهله با نصارى كسى را بجز علىّ بن أبى طالب و فاطمه و حسن و حسين را به همراه خود و در زير رداء

خود قرار داده‌اند. پس مراد از«أبناءنا»در اين آيه(يعنى فرزندانمان)،همان حسن و حسين مى‌باشد و مراد از«نساءنا»(يعنى زنانمان)فاطمه و مراد از «أنفسنا»(يعنى خودمان)علىّ بن أبى طالب عليه السّلام است.مضافا به اينكه همگى علماء اتفاق دارند بر اين مطلب كه جبرئيل در روز أحد(كه مسلمانان از اطراف پيامبر متفرّق شدند و فقط علىّ بن أبى طالب به دفاع از آن حضرت صلى اللّه عليه پرداخت)به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم گفت:اى محمّد اين كار عليّ نشانۀ جانفشانى واقعى است و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:زيرا او از من است و من از او،و جبرئيل گفت:يا رسول اللّه!و من نيز از شما دو تن هستم.سپس جبرئيل ادامه داد:

«لا سيف الاّ ذو الفقار و لا فتى الاّ عليّ» (شمشير واقعى،ذو الفقار و جوانمرد واقعى،علىّ است)و كلمه‌اى كه جبرئيل در مورد علىّ عليه السّلام بكار برد همان گونه بود كه خداوند در مورد خليل خود،ابراهيم بكار برد.خداوند مى‌فرمايد:« فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ »(ديديم جوانى ابراهيم نام بتها را به بدى ياد مى‌كرد)ما عموزادگان تو افتخارمان به اين است كه جبرئيل گفته كه:از ماست.هارون گفت:أحسنت،اى موسى!نيازهاى خودت را براى ما بيان كن.گفتم:اوّلين

حاجتم اين است كه اجازه بدهى پسر عمويت به حرم جدّش و نزد عيالش باز گردد.هارون گفت:تا ببينيم،إن شاء اللّه.

گويند:هارون حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام را بدست سندى بن شاهك سپرد،و اين طور به نظر مى‌رسد حضرت در نزد سندى بن شاهك فوت كردند،و خداوند داناتر است.

10-از علىّ بن محمّد بن سليمان نوفلىّ روايت شده است كه گفت:از پدرم چنين شنيدم:زمانى كه هارون،موسى بن جعفر عليهما السّلام را دستگير كرد،آن جناب در حرم حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله در قسمت«بالاى سر»در حال نماز بود كه نماز ايشان را قطع كردند و حضرت را،در حالى كه مى‌گريست و مى‌گفت:يا رسول اللّه از اين وضع به شما شكايت مى‌كنم،با خود بردند.مردم نيز از هر سو، گريه كنان و ضجّه زنان به سوى آن حضرت مى‌دويدند،و زمانى كه ايشان را نزد هارون بردند،او به موسى بن جعفر عليهما السّلام دشنام داد و بدى و بى‌احترامى كرد،و شبانگاه دستور داد دو كجاوه آماده كردند و حضرت را پنهانى به يكى از آن دو

منتقل نمودند، سپس،آن جناب را به حسّان شروى سپرد و به او دستور داد كه ايشان را به بصره برد،تا به عيسى بن جعفر بن أبى جعفر(پسر عموى هارون و)- امير بصره-تحويل دهد و از طرفى هم كجاوۀ ديگر را در روز و آشكارا،به همراه گروهى به سمت كوفه فرستاد تا مسأله را به مردم پوشيده و مخفى بدارد و حسّان نيز يك روز قبل از روز ترويه وارد بصره شد و ميانۀ روز و آشكارا حضرت را به عيسى بن أبى جعفر تحويل داد و به اين ترتيب قضيّه روشن شد و خبرش در همه جا منتشر گرديد.عيسى نيز آن جناب را در يكى از اتاقهاى عمارتى كه در آن جلوس مى‌كرد زندانى نمود و در را قفل كرد،و عيد قربان و مراسم آن روز چنان او را مشغول داشت كه ديگر از حضرت عليه السّلام غافل بود،بطورى كه فقط در دو نوبت در را بر روى حضرت مى‌گشودند،كه در يك نوبت آن،حضرت براى تجديد وضو،خارج مى‌شدند و در نوبت ديگر براى آن جناب،غذا مى‌آوردند.

نوفلىّ در ادامه چنين گفت:پدرم اضافه كرد كه:فيض بن أبى صالح-كه قبلا مسيحى،و سپس در ظاهر مسلمان شده بود امّا در اصل زنديق و كافر و

ضمنا كاتب عيسى بن أبى جعفر بوده است، و نيز از دوستان خاصّ من بشمار مى‌رفت-بمن گفت:اى أبا عبد اللّه!نمى‌دانى اين مرد صالح در اين روزهايى كه در اين خانه بوده است،چه زشتى‌ها و منكرات و لهو و لعب و ساز و آوازهايى كه نشنيده است!و شكّ ندارم كه اصلا چنين وضعى به فكرش هم خطور نمى‌كرد، پدرم(محمّد بن سليمان)ادامه داد:در همان روزها علىّ بن يعقوب بن عون بن عبّاس بن ربيعه طىّ نامه‌اى كه احمد بن اسيد دربان و حاجب مخصوص عيسى به او داده بود،نزد عيسى،از من بدگويى و سعايت كرده بود،اين شخص يعنى علىّ بن يعقوب از بزرگان بنى هاشم بشمار ميرفت و از نظر سنّ نيز از ديگران بزرگتر بود و عليرغم كبر سنّ،شراب مى‌نوشيد و احمد بن اسيد را به منزل خود دعوت مى‌كرد و براى او مجلس بزم و عيش و نوش فراهم مى‌نمود و زنان و مردان آوازه‌خوان را برايش مى‌آورد و با اين كارها مى‌خواست،احمد بن اسيد،او را نزد حاكم(يعنى عيسى)به نيكى ياد كند(و به اصطلاح امروز براى او«پارتى» بازى نمايد)و از جمله مطالب آن نامه،اين عبارات بود:«شما محمّد بن سليمان را

در اجازۀ شرف‌يابى و إكرام و احترام كردن،بر ما مقدّم مى‌داريد و به او عطر و مشك و عنبر هديّه مى‌دهيد در حالى كه در ميان ما از او مسنّ‌تر نيز هست و در ضمن او معتقد به وجوب اطاعت از موسى بن جعفر-كه در نزد شما زندانى است-مى‌باشد».

پدرم(محمّد بن سليمان)ادامه داد:در نيم روز يك روز بسيار گرم در منزل خوابيده بودم كه صداى كوبۀ در،آمد،گفتم:كيست؟خدمتكارم گفت:«قعنب بن يحيى پشت درب است و مى‌گويد هم اكنون بايد شما را ببيند».گفتم:حتما كارى دارد،اجازه دهيد داخل شود،قعنب داخل شد و از قول فيض،جريان اين نامه را برايم تعريف كرد و گفت:فيض بعد از نقل اين ماجرا،به او گفته است كه جريان را به أبو عبد اللّه(نوفلىّ)نگو،چون بى‌جهت باعث ناراحتى و حزن او مى‌شوى زيرا نامۀ آن شخص در امير تأثير نكرده است و من خود از امير سؤال كردم:آيا در اين مورد شكّ و شبهه‌اى داريد؟و مى‌خواهيد نوفلىّ را خبر كنم تا نزد شما بيايد و برايتان قسم بخورد كه اين حرفها دروغ است؟ امير گفت:او را خبر نكن زيرا باعث غم و اندوه او مى‌شوى.اين شخص از

روى حسادت چنين حرفهايى را زده است. و من باز به امير گفتم:شما خود مى‌دانيد كه هيچ كس به اندازۀ نوفلى محرم و همدم شما نيست،آيا تا به حال سعى كرده است شما را بر كسى بشوراند؟گفت:نه،هرگز.گفتم:اگر مذهب او بر خلاف مذهب ساير مردم بود،قطعا سعى مى‌كرد شما را به مذهب خود متمايل كند(يا شما را عليه مخالفين خود بشوراند).

گفت:بله،البتّه،من خود،او را بهتر مى‌شناسم.

پدرم ادامه داد:دستور دادم مركبم را حاضر كنند.و در همان موقع ظهر به همراه قعنب نزد فيض رفتم و اجازۀ ورود خواستم.كسى را نزد من فرستاد پيغام داد كه:قربانت گردم،الآن در وضعى هستم كه حضور شما در اينجا دون شأن شماست-و در آن موقع،در مجلس ميگسارى بود-من هم براى او پيغام فرستادم كه قسم به خدا بايد هم اكنون و حالا شما را ببينم.سپس با پيراهنى نازك و ازارى (1)سرخ رنگ از مجلسش خارج شد و نزد من آمد،قضيّه‌اى را كه قعنبد.


1) -ازار لباسى است كه همچون لنگ بر كمر بندند.

برايم نقل كرده بود،براى او گفتم: فيض رو به قعنب كرد و گفت:خير نبينى! مگر نگفته بودم كه اين مطلب را براى أبو عبد اللّه(نوفلىّ)بازگو نكن كه باعث ناراحتى او مى‌شود؟و سپس بمن گفت:مسأله‌اى نيست،امير در اين باره،چيزى بدل نگرفته است.

پدرم گفت:چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه موسى بن جعفر-عليهما السّلام- را مخفيانه به بغداد برده،زندانى كردند،سپس حضرت آزاد شدند،و دوباره ايشان را بسندي بن شاهك سپردند،او نيز بر حضرت سخت گرفت،سپس هارون الرّشيد،مقدارى خرماى مسموم براى سندى فرستاد و دستور داد حضرت را به خوردن آن خرما مجبور كند،او نيز چنين كرد و در نتيجۀ آن،حضرت،وفات نمودند.درود خدا بر ايشان باد! [11-سفيان بن نزار گويد:روزى بالاى سر مأمون ايستاده بودم،مأمون گفت:آيا مى‌دانيد چه كسى شيعه بودن را به من آموخت؟حاضرين همگى

گفتند:نه،به خدا!نميدانيم، گفت:هارون الرّشيد آن را به من آموخت، حاضرين پرسيدند:چگونه چنين چيزى ممكن است و حال آنكه هارون الرّشيد اين خاندان را مى‌كشت؟مأمون گفت:آنها را براى بقاء ملك و پادشاهى خود مى‌كشت،زيرا حكومت و ملك دارى عقيم است.(يعنى فاميل و فرزند نمى‌شناسد).

مأمون ادامه داد:سالى همراه او به حجّ رفتم وقتى به مدينه رسيديم،به دربانهايش دستور داد كه هر كس از اهل مكّه و مدينه،از نسل مهاجرين و انصار و نيز از بنى هاشم و سائر قبائل قريش وارد شود بايد اصل و نسب و شجره‌نامۀ خود را بيان كند.و هر كس كه وارد مى‌شد مى‌گفت:من فلانى،فرزند فلانى،فرزند فلانى هستم،و نسب خود را ذكر مى‌كرد تا به جدّ اعلاى خود كه هاشمى يا قرشى يا از مهاجر و يا أنصار بود برسد.و هارون نيز از پنج هزار دينار تا دويست دينار به اندازۀ شرافت او و سابقۀ پدرانش در هجرت(و خدمت به اسلام)به او صله و أنعام مى‌داد،من نيز روزى در مجلس حاضر بودم كه فضل بن ربيع داخل

شد و گفت: يا أمير المؤمنين!در پشت درب مردى ايستاده است و ادّعا مى‌كند كه موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن حسين بن علىّ بن أبى طالب است.هارون به محض شنيدن اين مطلب به من و،امين و مؤتمن و ساير فرماندهان رو كرد و گفت:خود را«ضبط و ربط»كنيد سپس به دربانى كه اجازۀ ورود مى‌داد گفت:به او اجازۀ ورود بده و مواظب باش بر غير جايگاه مخصوص من ننشيند.

در اين هنگام شيخى بر ما وارد شد كه از كثرت شب‌زنده‌دارى چهره‌اش زرد و پف‌آلود شده بود و عبادت،او را ضعيف و لاغر كرده بود،ظاهرش همچون مشك پوسيده بود،و سجود،صورت و بينى‌اش را مجروح ساخته بود،وقتى هارون را ديد،خود را از روى بهيمه‌اى كه بر آن سوار بود بزير افكند،و هارون در اين موقع فرياد زد:نه بخدا سوگند بايد روى فرش(يا تخت)من بنشينى و مأمورين نگذاشتند او پياده شود.ما همگى با اجلال و احترام و بزرگداشت به او مى‌نگريستيم،او همين طور،سوار بر الاغ به جلو مى‌آمد تا به بساط و جايگاه مخصوص رسيد،دربانها و فرماندهان همگى دور او حلقه زده بودند،در اين موقع

پياده شد و رشيد تا انتهاى جايگاه جلو آمده،او را استقبال كرد و صورت و چشمان او را بوسيد و با خود به صدر مجلس برد و همان جا نزد خود نشاند و با او شروع به صحبت كرد.در خلال صحبت كاملا رو به سوى او مى‌نمود و در بارۀ اوضاع و احوال وى از او مطالبى مى‌پرسيد.

سپس سؤال كرد:يا أبا الحسن،افراد تحت تكفّل شما چند نفر هستند؟ حضرت فرمود:بيش از پانصد نفر.هارون سؤال كرد:همگى اولاد شما هستند؟! فرمود:نه،بيشترشان غلام و حشم و ندم هستند.ولى در مورد فرزند(كه سؤال كرديد)بيش از سى فرزند دارم.فلان قدر پسر و فلان قدر دختر.هارون گفت:

چرا دخترها را به عموزادگان و ساير افراد مناسب آنها،تزويج نمى‌كنيد؟حضرت فرمود:دستم خالى است.هارون گفت:وضع زمين چطور است؟فرمود:بعضى از اوقات محصول دارد و بعضى از اوقات ندارد.هارون پرسيد:آيا مقروض هستيد؟فرمود:بله.گفت:چقدر؟فرمود:حدود ده هزار دينار.هارون گفت:اى عموزاده!من آنقدر به شما مال خواهم داد كه بتوانى براى پسران و

دختران عروسى بگيرى و قرضت را بدهى و زمينت را آباد كنى. حضرت فرمود:

اى عموزاده!اميدوارم خويشاوندان نيز حقّ خويش و قومى را در مورد شما بجا آورند،و خداوند اين نيّت پاك شما را جزاى خير دهد!اين خويشاوندى ما و شما،كاملا گرم و صميمى و مستحكم است،نسب ما يكى است،عبّاس عموى پيغمبر است و با پدر آن حضرت همچون دو تنۀ درخت هستند كه از ريشه به هم متّصلند،و نيز عموى علىّ بن أبى طالب است و با پدر آن حضرت همچون دو تنۀ درخت هستند كه از ريشه بهم چسبيده‌اند و اميدوارم خداوند از اين كارى كه مى‌خواهى بكنى منصرف نكند و حال آنكه بسط يد و قدرت به شما داده،و شما را از خانواده و أصل و نسبى اصيل و بزرگوار قرار داده است هارون گفت:با كمال افتخار،اين كار را خواهم كرد.

سپس موسى فرمود:يا أمير المؤمنين!خداوند بر واليان و حاكمان واجب فرموده است كه به داد فقراء برسند،قرض بدهكاران را پرداخت نمايند،برهنگان را بپوشانند و به زندانيان و اسيران نيكى كنند و شما بهترين و مناسب‌ترين كسى هستيد كه مى‌تواند اين كارها را انجام دهد.هارون گفت:همين طور رفتار خواهم

نمود يا ابا الحسن،سپس موسى برخاست، و هارون نيز به احترام او بپا خاست و صورت و چشمهايش را بوسيد،سپس به من و امين و مؤتمن رو كرد و گفت:اى عبد اللّه و اى محمّد و اى ابراهيم،پيشاپيش عمو و سرورتان حركت كنيد.براى او ركاب بگيريد،لباس ايشان را مرتّب كنيد و تا منزل،ايشان را بدرقه كنيد.

بعد موسى بن جعفر(عليهما السّلام)پنهانى به من بشارت داد كه خليفه خواهم شد و گفت:وقتى كارها را بدست گرفتى به فرزندان من نيكى كن،سپس(به نزد هارون)بازگشتيم،-و من در بين برادرانم،نسبت به پدرم از همه جسورتر و جرى‌تر بودم-وقتى مجلس خلوت شد گفتم:يا أمير المؤمنين!اين مرد كه بود كه آنقدر به او عزّت و احترام گذاشتى،در مقابل او از جا برخاستى و به استقبالش رفتى،او را در بالاى مجلس نشاندى و خود پايين‌تر نشستى و به ما دستور دادى برايش ركاب بگيريم؟گفت:او امام مردم و حجّت خدا بر خلقش و خليفه‌اش در بين بندگانش است،گفتم:مگر اين صفات منحصرا در تو و براى تو نيست؟

گفت:من در ظاهر و از روى قهر و غلبه امام مردم هستم و موسى بن جعفر امام حقّ است.به خدا سوگند-پسرم-او از من و از همۀ مردم به جانشينى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم سزاوارتر است،و قسم به خدا كه اگر تو نيز بخواهى حكومت را از من بگيرى،گردنت را مى‌زنم،زيرا حكومت و پادشاهى عقيم است(و فرزند و غير فرزند نمى‌شناسد).

و زمانى كه(هارون)تصميم گرفت از مدينه به مكّه برود،دستور داد دويست دينار در كيسه‌اى سياه بريزند و سپس به فضل بن ربيع گفت:اين پول را به نزد موسى بن جعفر ببر و به او بگو:أمير المؤمنين مى‌گويد:فعلا دستمان تنگ است و بعدا،صله و احسان ما به شما خواهد رسيد.

من به او اعتراض كردم و گفتم:يا أمير المؤمنين!به فرزندان مهاجرين و أنصار و ساير قريش و بنى هاشم و كسانى كه اصلا حسب و نسبشان را نمى‌شناسى،پنج هزار دينار و كمتر انعام مى‌دهى و به موسى بن جعفر كه اين طور

عزّت و احترام گذاشتى دويست دينار-كه كمترين انعام شما بوده است- مى‌دهى؟! هارون گفت:خفه شو!بى‌مادر!اگر آنچه را برايش ضمانت كردم به او بدهم،ديگر هيچ تضمينى وجود ندارد كه فردا با صد هزار شمشير(زن)از شيعيان و دوستانش رودرروى من نايستد و فقر اين مرد و خانواده‌اش براى من و شما اطمينان‌آورتر از بسط يد و توانمندى آنان است.

«مخارق»آوازخوان-كه در آن مجلس حضور داشت اين مطلب را ديد، خشمگين شد.او بسوى رشيد برخاست و گفت:يا أمير المؤمنين!وقتى وارد مدينه شدم بيشتر اهالى اين شهر از من توقع كمك مالى داشتند و اگر قبل از اينكه چيزى بين آنها تقسيم كنم،از مدينه خارج شوم،تفضّل و محبّتهاى جناب خليفه نسبت به من و قرب و منزلت من نزد ايشان،بر مردم روشن نخواهد شد.هارون دستور داد ده هزار دينار به او بدهند.

مخارق مجددا گفت:يا أمير المؤمنين!اين،مال اهل مدينه!مقدارى نيز مقروض هستم و بايد آن را بپردازم،هارون دستور داد،ده هزار دينار ديگر نيز به او

بدهند.

مخارق گفت:يا أمير المؤمنين!دخترانم دم بخت هستند و نياز دارم برايشان جهيزيّه تهيّه كنم،هارون دستور داد ده هزار دينار ديگر به او بدهند.

مخارق بار ديگر گفت:يا أمير المؤمنين!يك مستمرى دائمى نيز برايم در نظر بگيريد كه زندگى من و عيال و دخترانم و همسرانشان را تأمين كند،هارون دستور داد زمينى(يا زمينهايى)كه درآمدش در سال به ده هزار دينار مى‌رسيد به او بدهند و نيز دستور داد كه اينها را سريعا و در همان مجلس به او تحويل دهند.

مخارق نيز بلافاصله برخاست و نزد موسى بن جعفر رفت و به حضرت عرض كرد:من،از عملى كه اين ملعون با شما كرد مطّلع شدم و براى شما به او نيرنگ زدم و انعامهاى خود را كه سى هزار دينار مى‌شود به اضافۀ زمينى كه ساليانه ده هزار دينار درآمد دارد،از او گرفتم و به خدا قسم-سرورم!-به هيچ يك از آنها نياز ندارم،فقط براى شما گرفته‌ام و شهادت مى‌دهم كه اين زمين(ها)مال شماست و پولها را هم براى شما آورده‌ام.

حضرت فرمود:خدا به تو و اموالت بركت دهد،من نه از مال تو درهمى و نه از اين زمين(ها)چيزى دريافت كنم.صله و احسان(و ارادت)تو را پذيرفتم.

خداوند هادى تو باشد!برگرد و در اين باره ديگر به من مراجعه نكن.او هم دست حضرت را بوسيد و برگشت](اين خبر در نسخۀ عتيقه نبوده) (1).

12-ريّان بن شبيب گويد:از مأمون شنيدم كه مى‌گفت:من هميشه،اهل بيت عليهم السّلام را دوست مى‌داشتم ولى براى تقرّب يافتن نزد هارون،در مقابل او نسبت به آنان اظهار كينه و دشمنى مى‌كردم.

و زمانى كه هارون به حجّ رفت،من و امين و قاسم به همراه او بوديم،در مدينه مردم براى ديدن خليفه،نزد او مى‌آمدند و آخرين كسى كه به ديدار او آمد موسى بن جعفر بود.زمانى كه چشم هارون به او افتاد جابجا شد و به او خيره گشت تا آنكه به اتاقى كه هارون در آنجا بود،داخل شد.وقتى نزديك آمد،هارون بسر دو زانو شد و او را در بغل گرفت و سپس رو به او كرده،گفت:حال شما چطورة.


1) -ما بين المعقوفين،الّذي بالرقم 11 غير موجود في العتيقة.

است يا أبا الحسن؟ عيال و فرزندانتان چطور هستند؟عيال و فرزندان پدرتان چطورند؟چطوريد،اوضاع و احوال چطور است؟ و دائما از اين قبيل سؤالها مى‌كرد و حضرت مى‌فرمود:خوب است،و زمانى كه براى رفتن،از جا برخاست،رشيد خواست برخيزد كه حضرت او را قسم داد و برجا نشاند و او را در بغل گرفت و خداحافظى كرد.

مأمون ادامه داد:من از ساير برادرانم،نسبت به پدرم جسورتر و جرى‌تر بودم.بعد از رفتن موسى بن جعفر به پدرم گفتم:يا أمير المؤمنين!با اين مرد رفتارى كردى كه با هيچ يك از اولاد و احفاد مهاجرين و انصار و بنى هاشم،چنين نكردى.اين مرد كه بود؟هارون گفت:پسرم!او،وارث علم تمام پيامبران است،او موسى بن جعفر بن محمّد است،اگر علم صحيح را مى‌خواهى،نزد او است.مأمون گفت:از آن وقت،محبّت آنان در دلم ريشه دوانيد.

13-عليّ بن ابراهيم بن هاشم از پدرش گويد:از يكى از شيعيان شنيدم كه

مى‌گفت:وقتى هارون،موسى بن جعفر عليهما السّلام را زندانى كرد،حضرت،شب هنگام،از جهت هارون در ترس بودند كه مبادا ايشان را بكشد.

لذا تجديد وضو كردند و رو به قبله ايستادند و چهار ركعت نماز خواندند و سپس دست به دعا برداشته،چنين گفتند:

«يا سيّدي نجّني من حبس هارون و خلّصني من يده،يا مخلّص الشّجر من بين رمل و طين،و يا مخلّص اللّبن من بين فرث و دم،و يا مخلّص الولد من بين مشيمة و رحم و يا مخلّص النّار من الحديد و الحجر،و يا مخلّص الرّوح من بين الاحشاء و الأمعاء،خلّصني من يدي هارون».

(يعنى:اى آقاى من،سرور من،مرا از زندان هارون نجات بده و از دست او رهايم كن.اى كه درخت را از بين گل و شن بيرون مى‌آورى!اى كه شير را از بين مجراى خون و سرگين خارج مى‌كنى. (1)

اى كه جنين را از ميان رحم و مشيمه خارج مى‌كنى!اى كه آتش را ازم.


1) -اشاره به آيۀ شريفه 66 سورۀ نحل است.ترجمۀ آيه تقريبا چنين مى‌باشد:«از شكم چهارپايان از بين خون و سرگين،شيرى خالص و گوارا بيرون مى‌آوريم».و علّت اينكه فرموده است شير را از بين خون و سرگين خارج مى‌كنيم اين است كه سرگين در شكمبه است و پستان چهارپايان در قسمت عقب شكم نزديك پاها قرار دارد و شريانها و وريدها شكمبه و پستان را احاطه كرده است.و لذا به اين اعتبار،خداوند مى‌فرمايد از بين خون و سرگين،شير خالص بيرون مى‌آوريم.

آهن و سنگ بيرون مى‌آورى!اى كه روح را از بين امعاء و احشاء خارج مى‌كنى! (1)مرا از دست هارون نجات بده.

راوى مى‌گويد:وقتى حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام اين دعاها را خواند، هارون در خواب مردى سياه پوست را ديد كه بسراغش آمده و شمشيرى در دست دارد كه از نيام بيرون كشيده و بالاى سرش ايستاده است و مى‌گويد:هارون! موسى بن جعفر را از حبس آزاد كن و گر نه،گردنت را با اين شمشير مى‌زنم.

هارون از هيبت آن مرد وحشت كرده،دربان را طلبيد و به او گفت:به زندان برو و موسى بن جعفر عليهما السّلام را آزاد كن.

راوى ادامه داد:دربان به سمت زندان حركت كرد،به زندان رسيد و در زد،مأمور زندان گفت:كيست؟گفت:خليفه،موسى بن جعفر را فراخوانده است او را بيرون بياور و آزادش كن.زندانبان فرياد زد:اى موسى!خليفه تو را فراخوانده است.حضرت موسى بن جعفر-عليهما السّلام-ترسان و نگران از جا).


1) -شايد اشاره به اين حقيقت باشد كه روح در هنگام مرگ از بدن خارج مى‌شود كما اينكه فرموده است:« إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ -»واقعه 83(آن زمان كه روح به حلقوم برسد).

برخاست و گفت: حتما تصميم بدى در مورد من گرفته است كه در اين دل شب مرا فراخوانده است،حضرت گريان و اندوهگين و نااميد از حيات خود،برخاست و با اندامى لرزان به نزد هارون رفت(مترجم گويد:اين اوصاف و حالات از يك مرد الهى عادى كه دلش بياد خدا آرام گرفته،بسيار بعيد است چه برسد به مقام شامخ ولايت مطلقۀ الهيّه،ناچار بايد بگوئيم اين عبارات را راوى و يا بعضى نسّاخ از جانب خود براى آب و تاب دادن به قضيّه،به اصل داستان افزوده‌اند و يا خبر بى‌جزاف نيست).

حضرت فرمود:سلام بر هارون،هارون نيز جواب سلام حضرت را داد و گفت:ترا به خدا قسم مى‌دهم آيا امشب دعا كرده‌اى؟حضرت فرمود:بله، هارون پرسيد:چه دعايى؟حضرت فرمود:تجديد وضوء كردم و چهار ركعت نماز خواندم و سر به آسمان بلند كردم و گفتم:يا سيّدى خلّصني من يد هارون.-و تا آخر دعا را ذكر فرمود.

هارون گفت:خداوند دعايت را مستجاب كرد،اى دربان!او را آزاد كن! سپس چند خلعت طلبيد و سه عدد از آنها را به حضرت پوشاند و اسب خود را به

ايشان داد و ايشان را گرامى داشت و احترام نمود و نديم و همدم خويش گرداند.

سپس گفت:آن دعاها را برايم بخوان،حضرت آنها را به او تعليم فرمود.

راوى ادامه داد:هارون حضرت را آزاد كرد و به دربانش سپرد تا ايشان را به منزل برساند و همراه او باشد،و موسى بن جعفر عليهما السّلام در نزد هارون از احترام و اكرام برخوردار بودند و هر پنجشنبه نزد هارون مى‌رفتند تا اينكه يك بار ديگر هارون ايشان را دستگير كرد و ديگر آزادشان نكرد تا بالأخره ايشان را بسندىّ بن- شاهك سپرد و او آن حضرت را با سمّ شهيد كرد.

14-ثوبانى گويد:روش حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام در بيش از ده سال (دوران حبس)اين بود كه بعد از طلوع آفتاب به سجده مى‌رفت و اين سجده تا هنگام ظهر طول مى‌كشيد،و گاهى هارون به پشت بامى كه مشرف به زندان بود مى‌آمد و حضرت را در حال سجده مى‌ديد،(روزى)به ربيع گفت:آن لباس چيست كه من هر روز آن را در آن محلّ مى‌بينم؟ربيع گفت:يا

أمير المؤمنين!اين،لباس نيست بلكه موسى بن جعفر است كه هر روز بعد از طلوع خورشيد تا هنگام ظهر در سجده بسر مى‌برد،ربيع ادامه داد:هارون گفت:او از رهبان و عبّاد بنى هاشم است،گفتم:پس چرا اين طور در زندان بر او سخت مى‌گيرى؟گفت:آه،چاره‌اى جز اين ندارم (1).

باب 8 - اخبارى كه در صحّت وفات موسى بن جعفر عليهما السّلام روايت شده

اخبارى كه در صحّت وفات موسى بن جعفر عليهما السّلام روايت شده

1-از علىّ بن يقطين روايت شده است كه:هارون الرّشيد بدنبال كسى مى‌گشت كه بتواند بتوسّط او،از عزّت و احترام موسى بن جعفر بكاهد و در بحث مجابش كند و ايشان را در مجلس خجل نمايد،مردى جادوگر


1) -لازم بتذكّر است كه:طبق روايت خود صدوق(ره)و ديگران،امام كاظم عليه السّلام در اواخر سال 179 ه-ق در مدينه توسّط عمّال هارون و به دستور او دستگير شدند و شهادت آن بزرگوار در سال 183 ه-ق بوده است.و با اين حساب اگر تمام اين مدّت را نيز،حضرت در حبس گذرانده باشند مجموع اسارت آن بزرگوار سه سال و اندى خواهد بود،كه البتّه مقدارى از اين مدّت را نيز حضرت آزاد بودند و مقدارى را نيز در خانۀ فضل بن يحيى،در آسايش نسبى ولى تحت نظر بسر مى‌بردند.و ضمنا«ربيع»حاجب منصور بوده و در سال 169 ه از دنيا رفته است.

براى اين كار داوطلب شد.وقتى سفره را پهن كردند،بر نان جادويى خواند كه هر وقت حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام مى‌خواستند قطعه نانى بردارند،نان از مقابل حضرت،پر مى‌كشيد!هارون از خنده و شوق و شعف در جاى خود آرام و قرار نداشت.حضرت نيز بلافاصله رو به عكس شيرى كه روى يكى از پرده‌ها بود كرده،فرمودند:اى شير!اين دشمن خدا را بگير.راوى مى‌گويد:آن عكس به صورت يك شيره درّنده بسيار بزرگ درآمد و به سمت مرد جادوگر پريد و او را دريد،هارون و اطرافيانش از هول آنچه ديده بودند،همگى غشّ كرده،به روى زمين افتادند،وقتى به هوش آمدند هارون به حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام عرض كرد.شما را قسم مى‌دهم به حقّى كه بر شما دارم،از اين عكس بخواهيد آن مرد را برگرداند،حضرت فرمودند:اگر عصاى موسى،آن عصاها و طنابهايى را كه بلعيده بود،برگرداند،اين عكس نيز آن مرد را برخواهد گرداند.راوى گفت:

اين مسأله مهمترين عامل براى شهيد شدن حضرت بود.] توضيح:لازم بتذكّر است كه فاضل معاصر جناب آقاى حاج سيّد مهدىّ

لاجوردىّ للّه درّه مصحّح و محشّى چاپ حروفى اين كتاب بسال 1378 قمرىّ در حاشيه اشاره‌اى دارند كه اين خبر در نسخۀ عتيقه نيست و با عنوان باب هم بيگانه و نامربوط است.حقير گويد:از اينكه ارتباطى با عنوان باب ندارد، معلوم مى‌شود كه بعدا اين مطلب كه شبيه به تاريخ و داستان است اضافه شده و شخصى كه آن را ساخته و پرداخته نتوانسته جاى آن را بشناسد،لذا در بابى كه مربوط بصحّت وفات امام عليه السّلام است آن را آورده است.و شيخ بزرگوار صدوق عليه الرّحمة بزرگتر از اين است كه محلّ خبر را تشخيص ندهد و مطلبى كه مربوط به معجزات است بدون مناسبت،در باب«صحّت وفات»بياورد،و بعلاوه بعيد است امام كاظم عليه السّلام كه مصداق أتمّ« وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ »مى‌باشند، و در بارۀ پيروان آن حضرت خداوند مى‌فرمايد« وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ »مرد نادان و جاهلى را كه خود آلت دست هارون ناصبى شده است بدون موعظه و روشنگرى و نصيحت و توجّه دادن او بزشتى كار و حرمت عملش،با چنين وضعى ناهنجار عقوبت كند و بقتل رساند،با اينكه در اسلام عذاب و عقوبت حتّى قتال دفاعى پيش از اتمام حجّت بر عدوّ نبوده و نيست.و «أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ» كه از صفات مؤمنين است بعد از اتمام حجّت مى‌باشد نه قبل از آن،و در اين داستان كار اين چنين نيست،و كسانى كه تا اندازه‌اى معرفت و شناخت از خاندان عصمت و حجج الهى عليهم السّلام دارند و نور ولايت قلب آنان را روشن ساخته مشكل است چنين داستانها را بصرف اينكه معجزه‌اى در آن نقل شده و در مقابل،امام را با افراد معمولى و انتقامجو برابر دانسته،بپذيرند، امام عليه السّلام در اينجا بگونۀ همنامش«كليم اللّه»موسى بن عمران سحر ساحران را بايد باطل ميساخت كه عصايش «تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ» بود،نه نابودكنندۀ ساحر يا ساحران،آنهم قبل از اتمام حجّت،و بالأخره براى آن دسته از افراد كه اين مطلب

را بعنوان معجزه امام اهمّيّت مى‌دهند،توجّه به اين نكته لازم است كه اساسا معجزات را خداوند بدرخواست أولياء خود و بدست آنان در مقام تحدّى و اثبات حجيّت آنان اجرا مى‌كند،و او يَفْعَلُ ما يَشاءُ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ است،و بر هر چيز تواناست،و موسى بن جعفر عليهما السّلام با موسى بن عمران عليه السّلام در إعجاز فرقى ندارند هر دو حجّت خدايند و داراى عصمت،لذا معجزه چندان مسأله‌اى نيست كه انسان براى اهميّت آن ناچار بپذيرفتن مطلبى نادرست و خلاف حقّ باشد.انتهى آنچه استاد غفّارى ديكته كردند.و العلم عند اللّه».

2-حسن بن محمّد بن بشّار از مردى از اهالى قطيعة الرّبيع كه سنّى مذهب و در عين حال راستگو بود نقل كرده است كه آن مرد چنين گفت:من بعضى از سادات را كه مردم إقرار به فضل و كمال آنها دارند،ديده‌ام ولى همانند او در فضل و تقوى و عبادت نديده‌ام،حسن بن محمّد گويد:گفتم:منظورت كيست؟و او را چگونه ديدى؟گفت:ما هشتاد نفر بوديم كه در نزد سندى بن شاهك جمع شديم و او ما را بر موسى بن جعفر[عليهما السّلام]وارد كرد و گفت:به اين مرد نگاه كنيد.

آيا براى او اتفاقى افتاده است؟مردم مى‌پندارند كه نسبت به او كار خلافى انجام

شده است،و بسيار از اين سخن‌ها مى‌گويند،اين منزل او است،اين جايگاه او است،در آسايش و بدون هيچ سختى و ناراحتى،و أمير المؤمنين نسبت به او هيچ خيال بدى نداشته‌اند،بلكه منتظر او هستند كه نزد ايشان برود و با ايشان مناظره كند،كاملا صحيح و سالم است،از خودش بپرسيد! راوى گويد:حضرت فرمودند:بله از نظر آسايش،همان طور است كه مى‌گويد،ولى برايتان بگويم كه من با نه خرما مسموم شده‌ام،فردا بدنم كبود مى‌شود و پس فردا خواهم مرد.

راوى گويد:به سندىّ بن شاهك نگاه كردم اندامش همچون بيد مى‌لرزيد.

حسن بن محمّد گويد:و اين مرد سنّى از افراد خوب و راستگو و در نزد مردم بسيار قابل اطمينان بود.

3-عمر بن واقد گويد:شبى در بغداد بودم كه سندىّ بن شاهك كسى را

بخانه‌ام فرستاد و مرا فراخواند ترسيدم كه مبادا قصد بدى داشته باشد،مطالبى را كه نياز داشتم به خانواده‌ام وصيّت نمودم و گفتم:« إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ».سپس حركت كردم.

وقتى مرا ديد،گفت:يا أبا حفص!مثل اينكه ترا ترسانديم.گفتم:بله گفت:نه،براى كار خيرى ترا فراخوانده‌ام،گفتم:پس كسى را به خانه‌ام بفرست تا مطلب را براى آنها بگويد و آنها از نگرانى درآيند،گفت:باشد.

سپس گفت:يا أبا حفص!آيا مى‌دانى براى چه به دنبالت فرستاده‌ام؟ گفتم:نه،گفت:آيا موسى بن جعفر را مى‌شناسى؟گفتم:بله،مى‌شناسم و از مدّتها پيش با هم دوست بوده‌ايم،گفت:در بغداد،از كسانى كه او را بشناسند و مردم نيز حرف‌شان را بپذيرند،چه كسانى را مى‌شناسى؟تعدادى را نام بردم،و در دلم اين طور افتاد كه حضرت فوت كرده‌اند،سندى،آنان را احضار كرد و گفت:آيا كسانى را مى‌شناسيد كه موسى بن جعفر را بشناسند؟آنها نيز افرادى

را نام بردند، سندى آنها را نيز احضار كرد و تا صبح،حدود پنجاه و اندى از افرادى كه حضرت را مى‌شناختند و مدّتى با او بودند،در نزد سندى بن شاهك، جمع شده بودند.

عمر بن واقد ادامه داد:سپس،سندىّ بن شاهك برخاست و به اتاق ديگر رفت،ما نيز نماز خوانديم،سپس كاتبش به همراه يك طومار از اتاق بيرون آمد و اسامى،آدرس،شغل و اوصاف ما را نوشت،و مجدّدا به نزد سندى رفت،آنگاه سندىّ از اتاق بيرون آمد و با دست به من اشاره كرد و گفت:برخيز يا أبا- حفص!من بلند شدم و سايرين نيز برخاستند،همگى به اتاق وارد شديم،به من گفت:پارچه را از صورت موسى بن جعفر كنار بزن،پارچه را كنار زدم ديدم حضرت فوت كرده‌اند،اشك از چشمانم جارى شد و گفتم:« إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ».

سپس گفت:همگى نگاه كنيد،همه،يكى،يكى جلو رفتند و نگاه كردند.

آنگاه گفت:آيا همه شهادت مى‌دهيد كه اين،موسى بن جعفر بن محمّد است، عمر بن واقد گويد:گفتيم:بله،شهادت مى‌دهيم كه او موسى بن جعفر بن محمّد

عليهم السّلام است.

سپس به غلامش گفت:دستمالى به روى عورتش بينداز و پارچه را تماما كنار بزن،غلام دستور را انجام داد،سندى گفت:آيا اثر بدى(جراحت يا اثر سمّ يا خفگى و غيره)در او مى‌بيند؟گفتيم:نه،از نظر ما به مرگ طبيعى مرده است.گفت:اينجا را ترك نكنيد تا خود او را غسل داده،كفن كنيد و دفن نمائيد.

عمر بن واقد گفت:ما در آنجا باقى مانديم و حضرت را غسل داده،كفن كرديم.سپس حضرت را به مصلّى بردند و سندىّ بن شاهك بر آن حضرت نماز خواند و ما ايشان را دفن كرده و برگشتيم.

و عمر بن واقد پيوسته مى‌گفت:در مورد موسى بن جعفر عليهما السّلام هيچ كس از من آگاه‌تر نيست،چگونه مى‌گويند:او زنده است و حال آنكه من خودم او را دفن كردم؟ 4-عتّاب بن اسيد از قول عدّه‌اى از بزرگان اهل مدينه نقل كرده است كه:

بعد از گذشت 15 سال از خلافت هارون الرّشيد،ولىّ خدا،حضرت موسى بن- جعفر عليهما السّلام توسّط سندىّ بن شاهك مسموم و شهيد شدند و اين كار به دستور هارون و در زندان معروف به«دار المسيّب»در«باب الكوفة»كه سدرة در آن قرار دارد،واقع شد،آن جناب در روز جمعه،پنجم رجب سال 183 هجرى، (1)به جوار حقّ شتافت و عمر شريفشان 54 سال بود و قبر شريفشان در غرب مدينة السّلام در«باب التّبن»در گورستان معروف به«مقابر قريش»قرار دارد.

5-حسن بن عبد اللّه صيرفىّ از قول پدرش گفت:موسى بن جعفر عليهما السّلام در زندان سندىّ بن شاهك وفات يافت و حضرت را بر تابوتى گذاشته و نداء).


1) -در خبر هفتم همين باب بجاى«خلون»،«بقين»آمده و همچنين در مصباح شيخ بيست و پنجم ماه رجب آمده و يكى از اين دو تاريخ صحيح ميباشد،و ظاهرا لفظ«لخمس و عشرين»كه در مصباح آمده يا «عشرين»اضافه شده و يا اينكه در اين اخبار افتاده.(استاد غفّارى).

كردند:اين امام رافضى(شيعه)هاست،او را بشناسيد،وقتى آن بزرگوار را به محلّ شرطه‌ها(پاسگاه پليس)آوردند،چهار نفر را برپا داشت تا صدا بزنند هر كس مى‌خواهد خبيث ابن خبيث(العياذ باللّه)را ببيند،بيايد،در اين هنگام سليمان بن أبى جعفر(عموى هارون)از قصرش بيرون آمد و به كنار شطّ رفت و داد و فرياد و غلغله به گوشش رسيد،از غلامان و كنيزانش پرسيد:چه خبر است؟گفتند:سندىّ بن شاهك بر جنازۀ موسى بن جعفر نداء مى‌كند،او به غلامان و فرزندانش گفت:آنها بزودى به قسمت غرب(شهر)مى‌روند وقتى از آنجا عبور كردند با غلامان خود به آنجا برويد و جنازه را از دست آنها بگيريد،اگر مقاومت كردند،آنها را بزنيد و لباسهاى سياهشان(يعنى درجه و لباسهاى فرم آنها)را پاره كنيد.

وقتى جنازه را از آن قسمت عبور دادند،غلامان به آنجا رفتند و آنها را زدند و لباسهاى فرمشان را پاره كردند و جنازۀ آن حضرت را گرفتند و بر سر چهار راه قرار دادند و مناديان نداء در دادند:هر كس مى‌خواهد طيّب بن طيّب موسى بن-

جعفر عليهما السّلام را ببيند،بيايد، مردم جمع شدند و حضرت را غسل دادند و با حنوطى فاخر و گرانبها،ايشان را حنوط كردند و سليمان بن أبى جعفر آن حضرت را در كفنى كه براى خود ترتيب داده بود،از برد يمانى،كه قيمت آن دو هزار و پانصد دينار بوده و تمام قرآن بر آن نوشته شده بود،كفن كرد،و خود با پاى برهنه،بدون عمامه و گريبان چاك،آن حضرت عليه السّلام را تشييع كرد و در«مقابر قريش»دفن نمود.

خبر به هارون رسيد،هارون نامه‌اى به او نوشت و به ظاهر از او تشكّر كرد و گفت:خداوند به تو جزاى خير بدهد،به خدا قسم سندىّ بن شاهك ملعون،اين كارها را سرخود و بدون دستور ما انجام داده است.

6-عمر بن واقد گويد:زمانى كه هارون الرّشيد-در اثر ظهور فضائل حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام و نيز اخبارى كه در مورد عقيدۀ شيعيان به امامت آن حضرت، و رفت و آمد مخفيانۀ آنان در شب و روز،به منزل ايشان،به او مى‌رسيد- ناراحت و نگران شد،از آن جناب بر جان و سلطنت خويش بيمناك و هراسان

گرديد و تصميم گرفت آن حضرت را با سمّ به قتل برساند،لذا قدرى خرما طلبيد و از آن خورد سپس بيست عدد خرما را در يك سينى قرار داد و نخى را در سمّ انداخت و كاملا آن را آلوده كرد،سپس به سوزنى كرده و با آن نخ پر سمّ خرمائى را چند بار آلوده كرد تا مطمئنّ شد كه آن خرما كاملا به آن سمّ آغشته شده است.و اين كار را زياد انجام داد،آنگاه آن خرماى مسموم را در بين بقيّۀ خرماها قرار داد و به يكى از خدمتكارانش گفت:«اين سينى خرما را نزد موسى بن جعفر ببر و بگو:امير المؤمنين از اين خرما خورده است و مقدارى نيز براى شما كنار گذاشته است،و شما را قسم مى‌دهد كه اين خرما را تا آخر بخوريد زيرا كه خودم با دستم اينها را براى شما انتخاب كرده‌ام».و به خدمتكار تأكيد كرد:نگذار چيزى از آن باقى بگذارد و در ضمن به كس ديگرى،از اين خرما چيزى نده.

خادم به خدمت حضرت آمد،و پيغام هارون را رساند.حضرت فرمودند:

يك خلال به من بده،خادم خلالى براى حضرت حاضر كرد و در مقابل ايشان

ايستاد،و هارون ماده سگى داشت كه بسيار به آن علاقمند بود.اين سگ خود را به زور و زحمت از محلّ خود بيرون كشيد و در حالى كه زنجيرهاى طلايى و جواهرنشانش را بدنبال خود روى زمين مى‌كشاند،خود را مقابل حضرت رساند.

حضرت نيز خلال را در خرماى مسموم فرو برده و آن را نزد آن حيوان انداختند.

حيوان آن خرما را خورد و بلافاصله خود را به زمين زد و زوزه كشيد و تكّه تكّه، گوشتش از استخوان جدا شد (1).حضرت نيز بقيّه خرماها را ميل فرمودند.

خدمتگار سينى را به نزد هارون الرّشيد برگرداند،هارون سؤال كرد:رطب‌ها را تا آخر خورد؟خدمتكار گفت:بله،يا أمير المؤمنين،هارون گفت:او را چگونه ديدى؟گفت:چيز بدى در او نديدم،يا أمير المؤمنين.

راوى ادامه مى‌دهد:سپس خبر آن ماده سگ كه تكّه تكّه،گوشت از استخوانش جدا شده و مرده بود،به هارون رسيد اين خبر بر هارون گران آمد ود.


1) -استاد محترم جناب آقاى غفّارى در توضيح اين داستان چنين فرمودند: از ساحت مقدّس جناب موسى بن جعفر عليهما السّلام بسيار بسيار دور است كه حيوانى را بى‌جهت به زهر بكشد.اين گونه مطالب را كسانى ساخته‌اند كه امام عليه السّلام را به حقيقت نشناخته‌اند و با مردم عامى و بى‌فرهنگ قياس كرده‌اند.ولى از نظر كسانى كه امام را حجّت خدا مى‌دانند و رحمت واسعۀ حقّش مى‌خوانند، ساختگى بودن اين مطالب كاملا روشن است. مترجم گويد:در آخر اين داستان،توضيح ديگرى از استاد در بارۀ سند اين داستان ذكر خواهد شد.

بسيار مضطرب و ناراحتش كرد،به سراغ سگ رفت،ديد،در اثر سمّ،گوشت از بدنش جدا شده و مرده است،خادم را احضار كرد،يك شمشير و يك زيرانداز(كه موقع كشتن كسى روى زمين پهن مى‌كرده‌اند تا خونش روى آن بريزد)نيز طلبيد،به خادم گفت:در بارۀ آن خرما،راستش را بگو و الاّ مى‌كشمت،خادم گفت:يا أمير المؤمنين!من خرماها را به نزد موسى بن جعفر بردم و سلام شما را به او رساندم و در مقابل او ايستادم،او از من خلالى طلب كرد.من نيز خلالى به او دادم،او آن خلال را،در خرماها،يكى پس از ديگرى،فرو برده و مى‌خورد تا اينكه آن سگ به آنجا آمد.خلال را در يكى از خرماها فرو كرد و آن را به طرف سگ انداخت،آن سگ نيز خرما را خورد و او به خوردن بقيّه خرماها ادامه داد،و سپس اتّفاقى افتاد كه خود مى‌بينى.

هارون گفت:در بارۀ موسى،سودى نبرديم،جز اينكه بهترين خرما را به او إطعام كرديم و سمّ خود را هدر داديم و سگمان نيز كشته شد،در بارۀ موسى بن-

جعفر راه چاره‌اى نيست.

راوى ادامه داد سپس سرورمان،حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام سه روز قبل از وفاتش مسيّب را-كه نگهبان آن حضرت بود-بخواست و به او گفت:

مسيّب!گفت:بله،مولاى من.حضرت فرمود:من امشب به مدينه،شهر جدّم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله خواهم رفت تا فرزندم علىّ را به همان چيزهايى كه پدرم به من سفارش كرده،سفارش كنم و او را وصىّ و جانشين خود گردانم و دستورات لازم را به او بدهم.

مسيّب گفت:مولاى من!چگونه به من دستور مى‌دهى كه درها را برايتان باز كنم،در حالى كه نگهبانان ديگرى نيز به همراه من هستند؟.

حضرت فرمود:اى مسيّب!يقينت به خدا در بارۀ ما ضعيف است!گفت:

نه،مولاى من!حضرت فرمودند:پس صبر كن،گفتم:مولاى من،از خدا بخواهيد مرا ثابت قدم كند،حضرت نيز دعا كردند:خدايا،او را ثابت قدم كن، سپس فرمودند:من خدا را به آن اسم عظيمش،كه آصف،خدا را به آن خواند و

تخت بلقيس را قبل از اينكه سليمان چشم بر هم بزند،در مقابل او نهاد، مى‌خوانم و از او مى‌خواهم مرا در كنار فرزندم علىّ در مدينه قرار دهد.

مسيّب گويد:صداى حضرت را مى‌شنيدم كه دعا مى‌خواند و ناگاه،او را در مصلاّى خود نديدم.همان طور بر جاى خود ايستاده بودم كه ديدم به جاى خود برگشت و غلّ و زنجير را به پاى خود بست،در اين موقع بشكرانۀ اين نعمت الهى يعنى معرفت به امام عليه السّلام به سجده افتادم،حضرت به من فرمود:مسيّب!سرت را بلند كن،من سه روز ديگر به سوى خداوند-عزّ و جلّ-خواهم رفت.

مسيّب گويد:من گريستم،حضرت فرمود:گريه نكن،اى مسيّب!فرزندم علىّ،بعد از من،مولا و امام تو است،به ولايت او چنگ بزن،زيرا مادامى كه ملازم او باشى گمراه نخواهى شد،گفتم:الحمد للّه.

راوى گويد:سپس،در شب روز سوم،مولايم مرا صدا زد و گفت:موقع رفتن من بسوى خداوند-عزّ و جلّ-است كه قبلا به تو گفته بودم،وقتى مقدارى آب خواستم و آن را نوشيدم و ديدى ورم كردم و شكمم بالا آمد و رنگم زرد و قرمز و سبز شد و به رنگهاى مختلف درآمد،خبر وفات مرا به آن طاغى برسان،و وقتى

مرا در آن حال ديدى،مبادا كسى را از حالت من با خبر كنى و نيز به كسى كه نزد من خواهد بود،اطّلاع نده،مگر بعد از وفاتم.

مسيّب بن زهير گويد:دائم مراقب حضرت و منتظر بودم تا اينكه حضرت قدرى آب خواستند و نوشيدند،سپس مرا خواستند و گفتند:اى مسيّب!اين سندىّ بن شاهك پليد گمان مى‌كند او خودش غسل و دفن مرا بعهده خواهد گرفت،هيهات،ابدا اين طور نخواهد بود،وقتى مرا به گورستان معروف به«مقابر قريش»بردند،مرا در آنجا دفن كنيد و قبر مرا بيش از چهار انگشت باز،بالا نياوريد و از خاك براى تبرّك چيزى برنداريد.زيرا تربت‌هاى ما،همگى، حرام است جز تربت جدّم حسين بن علىّ عليهما السّلام زيرا خداوند تربت آن بزرگوار را براى شيعيان و اولياء ما،شفاء قرار داده است.

مسيّب گويد:سپس كسى را كه بسيار به آن حضرت شبيه بود،ديدم كه در كنار ايشان نشسته است و من مولايم حضرت رضا عليه السّلام را در كودكى آن

حضرت ديده بودم. خواستم از او سؤالاتى كنم كه مولايم حضرت موسى بن- جعفر عليهما السّلام بر من بانگ زد و فرمود:مگر تو را نهى نكرده بودم؟همين طور بودم تا حضرت وفات كردند و آن شخص غايب شد.سپس به هارون خبر دادم،و سندى بن شاهك آمد،قسم به خدا،آنها را مى‌ديدم كه خود خيال مى‌كردند كه آنها حضرت را غسل مى‌دهند،ولى دستشان به ايشان نمى‌رسيد،و فكر مى‌كردند كه آنهايند كه حضرت را حنوط و كفن مى‌كنند ولى هيچ كارى نسبت به آن بزرگوار انجام نمى‌دادند و همان شخص غسل و حنوط و كفن حضرت را بر عهده داشت،آنها او را مى‌ديدند و نمى‌شناختند و در ظاهر اين طور وانمود مى‌كرد كه فقط به آنها كمك مى‌كند،وقتى از آن كارها فارغ شد بمن فرمود:اگر در بارۀ او شكّ داشتى،ديگر در مورد من در شكّ نباش،من امام و مولاى تو هستم و بعد از پدرم،حجّت خدا بر تو مى‌باشم،اى مسيّب!مثل من،مثل يوسف صدّيق- عليه السّلام-است،و مثل آنها،مثل برادران او است كه بر او وارد شدند و حضرت آنها را شناختند ولى آنها،او را نشناختند.

سپس حضرت را به«مقابر قريش»برده،در آنجا دفن كردند.و قبر ايشان را از آن مقدار كه امر فرموده بود،بالاتر نياوردند و بعد از آن،قبر را بالا آورده،و روى آن بنا ساختند.

توضيح:«سند اين خبر چندان اعتبار ندارد،و صرف نقل صدوق-عليه الرحمة- بدان اعتبار نمى‌دهد،زيرا نقل تاريخ،سند صحيح نمى‌خواهد و حكم آن غير از احكام است كه نقل خبر در مقام فتوى است،و ميتوان از آن استفادۀ صحّت كرد و يا لا اقل در نظر صدوق و يا كلينيّ يا شيخ طوسى-عليهم الرحمة- صحيح بوده است،بارى،مرحوم علاّمۀ حلّى در«خلاصة الرّجال»گفته است:

«تميم بن عبد اللّه قرشي»كه صدوق از او نقل مى‌كند،ضعيف است».و بقيۀ رجال سند،«مهمل» (1)يا«مجهول» (2)مى‌باشند،و«عمر بن واقد»نيز در كتب رجال ذكر نشده است،مگر اينكه بگوئيم«عمر بن واقد»بوده است،چنان كه در پاره‌اى نسخ كتاب،اين گونه ضبط شده است ولى در اين صورت نيز اشكال دارد زيرا«عمرو بن واقد»در سال 140 هجرى از دنيا رفته است و وفات حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام در سال 183 هجرى اتفاق افتاده است،از استاد غفّارى».

7-سليمان بن حفص مروزىّ گويد:هارون الرّشيد حضرت موسى- ابن جعفر عليهما السّلام را در سال يك صد و هفتاد و نه دستگير كرد و آن حضرت در بغدادد.


1) -مهمل،يعنى در كتب رجال عنوان نشده است.

2) -مجهول،يعنى در كتب رجال فقطّ عنوان شده است،و در مورد شرح حال او چيزى نگفته‌اند.

در زندان هارون،در تاريخ بيست و چهارم يا بيست و پنجم رجب سال يك صد و هشتاد و سه در سنّ چهل و هفت سالگى درگذشت و در«مقابر قريش»مدفون گرديد.مدّت امامت حضرت سى و پنج سال و اندى بود.مادرش كنيزى بود بنام «حميده».و دو برادر آن حضرت به نامهاى اسحاق بن جعفر و محمّد بن جعفر نيز از همين مادر بودند.و آن حضرت در مورد امامت فرزندش«علىّ بن- موسى الرضا»عليهما السّلام تصريح فرموده بود.

(تذكّر:سنّ امام كاظم عليه السّلام در اين خبر اشتباه بيان شده است-زيرا تولّد آن گرامى در سال 128 و وفات ايشان در سال 183 بوده است.يعنى عمر شريفشان 54 يا 55 سال مى‌باشد،در كافى و ارشاد شيخ مفيد نيز 54 يا 55 سال ذكر شده است و اين را صحيح دانند).

8-محمّد بن صدقة گويد:زمانى كه حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام وفات كرد،هارون،شيوخ و بزرگان سادات و بنى العبّاس و ساير اهل مملكت،و نيز حكّام و قضات را جمع كرد و جسد(مطهّر)حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام را نيز

حاضر نمود و به آنها چنين گفت:اين موسى بن جعفر است كه به مرگ طبيعى از دنيا رفته است،و بين من و او چيزى نبوده كه از آن استغفار كنم.(منظورش اين بود كه من آن حضرت را نكشته‌ام)با دقّت به او بنگريد،آيا اثر جراحت يا خفگى در او مى‌بينيد؟هفتاد تن از شيعيان بر آن حضرت وارد شدند و اثرى از جراحت يا خفگى در ايشان نديدند.

راوى ادامه داد:و در پاى آن حضرت آثار حنا ديده مى‌شد،و بهر حال سليمان بن ابى جعفر(عموى هارون)حضرت را غسل داد و كفن كرد و با پاى برهنه و بدون عمامه(و يا با آه و ناله و اندوه)تشييع نمود.

شيخ صدوق مى‌فرمايد:اين اخبار را براى ردّ كردن مذهب«واقفه»آورده‌ام.

آنها مى‌پندارند كه امام كاظم عليه السّلام زنده است و امامت امام رضا و امامان بعدى عليهم السّلام را انكار مى‌كنند،و وقتى وفات امام كاظم عليه السّلام قطعى شد،مذهب آنها خواه‌ناخواه باطل خواهد بود آنها در اعتراض به اين اخبار چنين مى‌گويند:

از امام صادق عليه السّلام نقل شده است كه،«امام را فقط امام غسل مى‌دهد».و

اگر امام رضا عليه السّلام طبق ادّعاى شما-امام بود،پس بايد او امام كاظم عليه السّلام را غسل داده باشد،و حال آنكه در اين اخبار آمده است حضرت موسى بن- جعفر عليهما السّلام را ديگرى غسل داده است.

ولى دليل آنها،براى ما كامل نيست،زيرا امام صادق عليه السّلام با كلام خود،در واقع از اينكه غير امام،امام را غسل دهد نهى كرده است،حال اگر غير امام، مرتكب اين نهى بشود و امام را غسل دهد،امامت امام بعدى را باطل نمى‌كند،و امام صادق عليه السّلام نفرموده‌اند:امام كسى است كه امام قبلى را غسل بدهد،در نتيجه تمسّك آنان به اين خبر،باطل مى‌شود.

شرح:«تغسيل و تجهيز امام،حقّ امام پس از اوست و اگر ديگرى اقدام به اين كار كرد در صورت بودن و حضور امام مرتكب خطا شده است،و نه اينكه نميتواند و قدرت آن را ندارد».

مطلب ديگر اينكه:در بعضى از اين اخبار آمده است كه امام رضا عليه السّلام پدر خود امام كاظم عليه السّلام را غسل دادند،بگونه‌اى كه بر حاضرين-مگر بعضى از افراد كه مطّلع بودند-مخفى مانده و واقفى‌ها منكر اين مطلب نيستند كه امام

طىّ الأرض دارد و مى‌تواند مسافت زيادى را در مدّت كمى-به اذن خدا-طىّ نمايد.

9-علىّ بن رباط گويد از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم:مردى را سراغ دارم كه معتقد است كه پدرت«امام كاظم عليه السّلام»زنده است و شما نيز اين مطلب را مى‌دانيد.

حضرت فرمودند:عجب!چطور ممكن است رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بميرد ولى موسى بن جعفر نميرد؟بله،به خدا قسم آن حضرت فوت كرده و اموالش تقسيم شده و كنيزانش نيز در ملك ديگرى در آمدند.

10-احمد بن عبد اللّه قروىّ از قول پدرش چنين نقل كرده است:روزى به نزد فضل بن ربيع رفتم.فضل بر بام خانه نشسته بود.به من گفت:نزديك‌تر بيا، به او نزديك شدم،فضل به من گفت كه داخل اطاقى از خانۀ روبرو را نگاه كنم.

من هم نگاه كردم.پرسيد:چه مى‌بينى؟گفتم:پارچه‌اى مى‌بينم كه به كنارى انداخته‌اند،فضل گفت:بهتر نگاه كن،خوب دقّت كردم و گفتم:مردى است در حال سجده،پرسيد:او را مى‌شناسى؟گفتم:نه.گفت:او،سرور و مولاى تو است.

گفتم:مولاى من كيست؟در پاسخ گفت:اكنون خودت را براى من به نادانى مى‌زنى؟گفتم:نه،من خود را به نادانى نمى‌زنم،بلكه براى خود،مولا و سرورى نمى‌شناسم،فضل گفت:او موسى بن جعفر است،من شب و روز مواظب او هستم و هميشه او را بر همين وضعيّت كه برايت مى‌گويم مى‌بينم:

نماز صبح را مى‌خواند پس مدّتى تا طلوع آفتاب مشغول به تعقيب نماز مى‌شود،سپس به سجده مى‌رود و تا اذان ظهر در سجده مى‌ماند و كسى را گماشته است تا وقت اذان را به او يادآورى كند،نمى‌دانم چه موقع،آن غلام،به او خبر مى‌دهد كه ظهر شده است ولى مى‌بينم ناگهان از جايش برخاسته و بدون تجديد وضوء مشغول نماز شده است،از همين جا مى‌فهمم كه در اين مدّت كه در سجده بوده،نه به خواب رفته،و نه چرت زده است،بهر حال،به

همين حالت ادامه مى‌دهد تا از نماز عصر فارغ شود، و چون نمازش تمام مى‌شود به سجده مى‌رود و تا غروب آفتاب در سجده باقى مى‌ماند،وقتى خورشيد غروب كرد سر از سجده برداشته و بدون تجديد وضو نماز مغرب را مى‌خواند و همين طور مشغول نماز و تعقيب است تا از نماز عشاء فارغ شود.

بعد از نماز با قدرى گوشت پخته كه برايش مى‌آورند،افطار مى‌كند،و تجديد وضو كرده و دوباره به سجده مى‌رود،آنگاه سر بر مى‌دارد و مختصرى مى‌خوابد،سپس بيدار مى‌شود و تجديد وضو مى‌كند و تا اذان صبح در دل شب به نماز مى‌ايستد،و نمى‌دانم چه موقع غلام به او خبر مى‌دهد كه صبح شده است ولى مى‌بينم به نماز صبح ايستاده است،و از زمانى كه او را نزد من آورده‌اند،روش او به همين منوال است.

راوى گويد:به فضل گفتم:از خدا بترس و در مورد او كارى نكن كه باعث شود خدا نعمتش را از تو بگيرد،تو خود مى‌دانى هر كس به يكى از اين خاندان بدى كند،خداوند نعمت‌هايش را از او باز مى‌گيرد.

وى در جواب گفت:بارها مرا خواسته و به من دستور داده‌اند كه او را به

قتل برسانم ولى من نپذيرفته‌ام و به ايشان گفته‌ام كه من اين كار را نخواهم كرد، و حتّى اگر مرا بكشند خواسته‌شان را برآورده نمى‌كنم.

راوى مى‌گويد:بعد از مدّتى آن حضرت را به نزد فضل بن يحيى برمكىّ برده و چند روزى در آنجا زندانى نمودند،و فضل بن ربيع تا سه روز،هر روز براى آن حضرت غذائى مى‌فرستاد،و در شب چهارم غذايى از جانب فضل بن يحيى براى حضرت آوردند،آن حضرت دست به سوى آسمان بلند كرد و گفت:خدايا خود مى‌دانى كه اگر پيش از اين[چنين غذائى را]مى‌خوردم در واقع به قاتل خود كمك نموده بودم،بارى آن حضرت،از آن غذا خورد و مريض شد،فرداى آن روز،براى حضرت طبيب آوردند حضرت كبودى كف دست خود را به طبيب نشان داد،اثر سمّى كه به حضرت خورانده بودند،در آن قسمت جمع شده بود،طبيب رو به آنها نمود و گفت:قسم به خدا،او بهتر از شما مى‌داند كه با او چه كرده‌ايد،و سپس آن حضرت فوت نمود (1).ى)


1) -در اين خبر سه نكته قابل تذكّر است:الف-در سند،احمد بن عبد اللّه قروى كه«مجهول يا مهمل» است.يعنى نامى از او در كتب رجال نيست ذكر شده.ب-متن خبر با بعضى از تواريخ ديگر منافات دارد. ج-با وجود اينكه امام ميدانسته طعام زهرآلود و موجب هلاك او است،چگونه تناول فرموده؟و تقيّه در جايى معنى دارد كه از مرگ برهاند نه آنكه مرگ را مسلّم سازد.(استاد غفّارى)

توضيح:«چنان كه ديده مى‌شود،در اخبار مربوط به زندان و شهادت موسى بن جعفر عليهما السّلام اختلاف بسيار است،و اين ناشى از آن است كه امر موسى بن جعفر عليهما السّلام را سخت پنهان مى‌داشتند،چون مردم آن حضرت را مى‌شناختند و به مظلوميّتش اذعان و اعتراف داشتند و ستمكار بر او را ظالم و نابكار مى‌شمردند.لذا خليفه و يارانش هر چه بيشتر كوشش داشتند كه اخبار صحيح و درست در موضوع امام ميان مردم پخش نشود،لذا هر كس آنچه يافته نقل كرده و موجب اين همه اختلاف گرديده است و مؤلّف-رضوان اللّه تعالى عليه-عذر خود را در نقل اين روايات مختلف چنين ذكر كرده است كه:[اين اخبار را براى آن آوردم كه واقفه را در عقيده‌شان به زنده بودن موسى بن- جعفر عليهما السّلام ردّ كنم]چون با همۀ اختلافى كه در اين خبار ديده مى‌شود،در يك مطلب اتّفاق دارند و آن فوت موسى بن جعفر عليهما السّلام است به امر هارون و در زندان او».

باب 9 - ساداتى را كه گويند هارون پس از مسموم ساختن امام كاظم عليه السّلام در يك شب بقتل رسانيد غير سادات ديگرى كه كشت

ساداتى را كه گويند هارون پس از مسموم ساختن امام كاظم عليه السّلام در يك شب بقتل رسانيد غير سادات ديگرى كه كشت

1-عبيد اللّه بزّاز نيشابورىّ كه مردى سالخورده بود چنين نقل مى‌كند:من

با حميد بن قحطبۀ طائىّ طوسىّ معامله داشتم،لذا عزم سفر كرده،به نزد او رفتم.خبر آمدن من به او رسيد،بلافاصله مرا احضار كرد،من نيز با لباس سفر در هنگام نماز ظهر به نزدش رفتم-و اين جريان در ماه رمضان اتّفاق افتاد- وقتى بر او وارد شدم،ديدم در منزلى نشسته كه جوى آبى در آن بود و آب در آن جوى روان بود،سلام كردم و نشستم،سپس طشت و تنگى آوردند و او دستهايش را شست و سپس به من نيز دستور داد تا دستهايم را بشويم.

سفره‌اى را انداختند و من فراموش كردم كه ماه رمضان است و من روزه هستم (1)مشغول شده سپس يادم آمد و دست كشيدم،حميد به من گفت:چرا نمى‌خورى؟گفتم:اى أمير،ماه رمضان است و من نه مريض هستم و نه ناراحتى خاصّى دارم كه لازم شود روزه‌ام را بخورم و شايد جناب أمير،عذر و يا مريضى و ناراحتى دارند و بدان سبب افطار مى‌كنند گفت:مريض نيستم و ناراحتى كه باعث روزه خوردن شود نيز ندارم و كاملا صحيح و سالم هستم،سپست.


1) -بايد توجّه داشت كه بر مسافر روزه حرام است و گوينده ظاهرا فراموش كرده است.و يا سنّى است.

چشمانش پر از اشك شد و گريست.

بعد از اينكه از غذا خوردنش فارغ شد گفتم:چه چيز باعث شد گريه كنيد؟گفت:زمانى كه هارون در طوس بود،شبى،غلامى را فرستاده مرا فراخواند.وقتى بر او وارد شدم،در مقابلش،شمعى روشن و شمشيرى سبز كه از غلاف در آمده بود ديدم،و در مقابلش نيز خادمى ايستاده بود،وقتى در حضورش ايستادم،سربرآورد و بمن خطاب كرد و گفت:تا چه حدّى از أمير المؤمنين اطاعت مى‌كنى؟گفتم:با جان و مال در خدمتم.سر بزير افكند و اجازه داد،من بمنزلم بازگردم،هنوز مدّت كمى از برگشتنم به منزل نگذشته بود كه همان فرستادۀ قبلى نزد من آمد و گفت:أمير تو را فرا خوانده است،با خود گفتم:ديگر كارم تمام است و مى‌ترسيدم كه مبادا قصد كشتنم را داشته و احتمالا دفعۀ گذشته،از من خجالت كشيده است،به حضورش رفتم،گفت:تا چه حدّ از أمير المؤمنين اطاعت مى‌كنى؟گفتم:با جان و مال و زن و فرزند، خنديد و به من اجازۀ بازگشت داد،همين كه به خانه داخل شدم،همان فرستادۀ

قبلى نزد من آمد و گفت:

أمير تو را فرا خوانده است.به حضور أمير رفتم،با همان حالت سرش را سوى من بلند كرد و گفت:تا چه حدّ از أمير المؤمنين اطاعت مى‌كنى؟گفتم:

با جان و مال و زن و فرزند و دين،هارون لبخندى زد و گفت:اين شمشير را بگير و آنچه را كه اين خادم به تو دستور مى‌دهد،اجرا كن.

خادم شمشير را برداشت و به دست من داد و مرا به خانه‌اى برد،درب خانه قفل بود،قفل را گشود،در وسط خانه چاهى قرار داشت و نيز سه اطاق كه دربهاى آنها قفل بود،درب يكى از اطاقها را باز كرد.

بيست نفر،پير و جوان كه همه در بند بودند و گيسوانشان بلند شده بود، در آنجا بودند،غلام مرا گفت أمير المؤمنين تو را مأمور قتل اينها كرده است.

حميد ادامه داد:و تمام آنها از سادات بودند،آن غلام،آنها را يكى يكى بيرون مى‌آورد و من گردن مى‌زدم تا بيست نفر تمام شد،سپس غلام اجساد و سرهاى

آنها را داخل آن چاه انداخت، آنگاه درب اطاق ديگر را باز كرد،در آنجا نيز بيست نفر از سادات زندانى و در بند بودند،غلام گفت أمير المؤمنين تو را مأمور قتل اينها كرده است!آنگاه درب را باز كرد و آنها را يكى يكى بيرون آورد و من گردن زدم،و او هم اجساد را داخل چاه انداخت،تا بالأخره بيست نفر تمام شد،سپس درب اطاق سوم را باز كرد،در آنجا نيز همانند دو اطاق ديگر بيست نفر از سادات با گيسوان بلند در بند و غلّ و زنجير بودند،غلام مجدّدا گفت:

أمير المؤمنين تو را مأمور قتل اينها كرده است!و يكى يكى آنها را بيرون آورد و من سر از بدنشان جدا كردم و او جنازه‌ها را در چاه انداخت.

نوزده نفر بدين منوال كشته شدند و تنها پيرمردى با موهاى بلند باقى مانده بود كه رو به من كرد و گفت:خداوند تو را نابود كند اى پليد!روز قيامت كه به حضور جدّ ما حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله برسى،براى كشتن شصت نفر از سادات و اولاد آن حضرت چه عذرى دارى؟در اين موقع دستم به رعشه افتاد و اندامم شروع به لرزيدن كرد،آن غلام نگاه غضب آلودى به من كرد و بر من نهيب زد!پيش رفتم و آن پيرمرد را نيز كشتم و غلام جسدش را داخل چاه انداخت.

حال كه از من چنين اعمالى سرزده و شصت نفر از اولاد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله را كشته‌ام،نماز و روزه براى من چه نفعى دارد؟شكّ ندارم كه تا ابد در جهنّم خواهم سوخت.

مؤلّف اين كتاب(شيخ صدوق)گويد:از منصور دوانيقى نيز چنين رفتارى با سادات ثبت شده است. (1)

2-حاكم ابو احمد انماطىّ نيشابورىّ با سند متّصل روايت كرده گويد:».


1) -توضيح:«بايد دانست كه حميد بن قحطبه در زمان مهدى عبّاسى بسال 159 در حالى كه والى خراسان بوده مرده است،و به نصّ تواريخ مهدىّ بجاى وى،ابو عون عبد الملك بن يزيد خراسانى را به حكومت خراسان نصب كرده،و گوئى اين قضيّه چنان كه از كلام مصنّف رحمه اللّه استفاده مى‌شود در زمان مهدىّ يا منصور ممكن است اتّفاق افتاده باشد،چون هارون بنا بر آنچه در تاريخ است و مورّخين ذكر كرده‌اند،در سال 170 بخلافت رسيد و آخر عمر بخراسان رفت و در سال 193 در طوس مرگش فرا رسيد و به عذاب ابد پيوست.پس چگونه با حميد در يك زمان بوده.و نيز بايد دانست كه حميد يكى از شخصيّتهاى معروف و سابقه‌دار حكومت عبّاسى است و زمانى حاكم مصر و زمانى حاكم بصره و در آخر حاكم خراسان بوده است،و بعيد است اين گونه امور پست مانند مباشرت در قتل و امثال آن را به چنين افرادى سرشناس واگذار كنند،بنظر مى‌رسد كه براى نشان دادن قساوت بنى العبّاس و دشمنى آنان با اهل بيت پيغمبر صلى اللّه عليه و عليهم اين گونه داستانها را ساخته‌اند تا بتوانند به مردم عوام و پيروان چشم و گوش بستۀ دستگاه خلافت اموى يا عبّاسى بفهمانند كه اين افراد خلفاى بحق پيامبر اسلام نيستند،و البتّه غرض صحيح است هر چند داستان مستند نيست،يا كسانى كه با شيعيان مخالفند براى اينكه ايشان را مهمل‌گو و دروغزن معرّفى كنند بصورت روايت قصّه ساخته‌اند و اين وجه دوم بعيد نيست زيرا روات خبر همگى مجهول و مهملند و شخص و حالشان شناخته نشده است،و بالأخره اين مطلب تاريخ است نه حديث كه ردّ كردن آن مشكل ايجاد كند.(استاد غفّارى)».

وقتى منصور در بغداد ساختمان سازى كرد،با جدّيت در جستجوى علويان بود (1)و هر كس از آنها را مى‌يافت داخل ستونهاى مجوّف و تو خالى قرار مى‌داد و با گچ و آجر مى‌پوشاند.روزى به سيّد نوجوان و خوش سيمائى كه از سادات حسنىّ بود و موهاى مشكى داشت،دست يافت.او را به بنّا تحويل داده،دستور داد داخل ستون قرار دهد و روى او را با گچ و آجر بپوشاند و يكى از معتمدين خود را مأمور كرد تا بر اين كار نظارت داشته باشد.بنّاء نيز آن جوان را در درون ستون قرار داد ولى دلش به حال او سوخت و رخنه و سوراخى در ستون باقى گذارد تا هوا داخل و خارج شود و به نوجوان گفت:ناراحت نباش و صبر كن،من تو را امشب نجات خواهم داد،چون شب تاريك شد،بناء در تاريكى شب آن سيّد نوجوان را از داخل ستون بيرون آورد و گفت:مواظب باش،جان من و كارگرانم را به خطر نيندازى،خود را مخفى كن.من،در اينت.


1) -بايد توجّه داشت كه منصور خود نيز سيّد و از اولاد هاشم بن عبد مناف و از خويشان علويّان است.

شب تاريك فقطّ به اين خاطر نجاتت دادم زيرا مى‌ترسيدم كه اگر تو را به همان حال داخل ستون باقى گذارم،جدّت-رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله-در روز قيامت و در محضر خداوند،به خصومت و دشمنى با من برخيزد،سپس مقدارى از موى آن نوجوان را با آلات و ادوات گچ‌كارى بريد و بدو گفت:خودت را پنهان كن و نجات بده و نزد مادرت برنگرد.نوجوان گفت:حال كه چنين است به مادرم اطّلاع بده كه من نجات يافته‌ام و فرار كرده‌ام،تا كمى آرام گيرد و گريه و ناله‌اش كمتر شود و نيز به او بگو كه برايم امكان ندارد به نزد او بازگردم،بهر حال آن نوجوان فرار كرد و ديگر معلوم نشد به چه شهر و ديارى رفت.

بنّا ادامه داد:كه نوجوان آدرس محلّ زندگى مادرش را به همراه علامتى به من داد،من به آن محلّ رفتم،صداى گريه‌اى همچون نواى زنبور مى‌شنيدم، دانستم كه صداى مادرش است،به نزد او رفتم و داستان پسرش را برايش بازگو كردم و موهاى آن نوجوان را به او دادم بازگشتم (1).).


1) -لازم به تذكّر است كه اين گونه مطالب تاريخى بايد سند قابل اعتبارى داشته باشد تا مورد تصديق واقع شود،ميان ستون گذاردن سادات امرى نيست كه فقط يكى،دو تن از آن خبر دهند و تاريخ از آن اطّلاع ندهد،مانند خبر فرو افتادن مؤذّن مسجد جامع شهر از مأذنه،كه هيچ كس از آن آگاه نشود.و يا خبر ندهد مگر يك فرد كه در چنين صورتى سكوت ديگران صحّت خبرش را ردّ مى‌كند.هر چند در قساوت قلب حكّام جور شكّى نيست و شايد بدتر از اين هم انجام داده باشند،ولى ما نبايد هر كس هر چه گفت و نوشت بپذيريم و مؤلّف رحمه اللّه معلوم نيست بعنوان خبر درست اين گونه داستانها را آورده باشد بلكه در كتب سابقين يافته و نقل كرده و نقل اعمّ از قبول يا ردّ است.(استاد غفّارى).

باب 10 - علّت واقفى شدن واقفى‌ها

1-ربيع بن عبد الرّحمن گويد:به خدا سوگند موسى بن جعفر عليهما السّلام بسيار دقيق و تيز بين بود و كسانى را كه بعد از موتش،در امامت آن حضرت توقّف كرده و امام بعدى را قبول نكردند،مى‌شناخت،ولى خشم خود را فرو مى‌برد و آنچه را در بارۀ آنها مى‌دانست،ابراز نمى‌كرد،لذا آن حضرت را،«كاظم» (خشم فرو برنده)ناميدند.

2-يونس بن عبد الرّحمن گويد:وقتى امام كاظم عليه السّلام از دنيا رفت،نزد هر يك از نمايندگان و كارگزاران آن حضرت اموال زيادى جمع شده بود و همين

امر باعث شد،مرگ آن حضرت را انكار كنند و در امام پس از ايشان توقّف نمايند،از جمله نزد«زياد(بن مروان)قندى»هفتاد هزار دينار و نزد«علىّ ابن أبى حمزۀ بطائنى»سى هزار دينار بود.

يونس ادامه داد:وقتى اين قضيّه را ديدم و حقّ برايم روشن شد و قضيّه امامت امام رضا عليه السّلام را دانستم،لب به سخن گشوده،مردم را به سوى آن حضرت دعوت مى‌نمودم،آن دو نفر(زياد و بطائنى)به سراغ من فرستاده، گفتند:چرا اين كارها را مى‌كنى؟اگر بدنبال مال هستى،ما تو را بى‌نياز مى‌كنيم،و ده هزار دينار به من وعده دادند و گفتند:از اين كار دست بردار،ولى من امتناع ورزيدم و به آنها گفتم:از آن دو امام عليهما السّلام روايت شده است كه«هر گاه بدعت‌ها ظاهر شد،بر فرد عالم واجب است كه دانستۀ خود را آشكار كند.و اگر اين كار را نكرد،نور ايمان از او سلب خواهد شد»و من كسى نيستم كه كوشش و فعّاليت در راه خدا را كنار بگذارم،و لذا آن دو با من دشمن شدند.

3-محمّد بن جمهور گفت احمد بن حمّاد گويد:يكى از نمايندگان امام

كاظم عليه السّلام،عثمان بن عيسى رواسىّ بود كه در مصر سكونت داشت و اموال زيادى به اضافۀ شش كنيز در نزدش بود،امام رضا عليه السّلام كسى را به سراغش فرستاد و پيغام داد كه آن شش كنيز و نيز آن اموال را براى حضرت بفرستد.

راوى گويد:عثمان بن عيسى در جواب،نامه‌اى نوشت و در آن نامه چنين گفت:پدرت هنوز نمرده است،حضرت در پاسخ او نامه‌اى نوشتند و ذكر كردند كه:پدرم فوت كرده و ارثش را تقسيم كرده‌ايم،و اخبار صحيحى از مرگ آن حضرت در دست است،و حضرت دلائلى نيز ارائه دادند،عثمان بن عيسى در پاسخ نوشت:اگر پدرت زنده باشد،كه شما در اين اموال حقّى ندارى.و اگر طبق گفته شما،مرده باشد،به من دستورى راجع به تسليم نمودن اموال به شما نداده است،من آن كنيزان را آزاد كردم و به عقد ازدواج در آوردم.

مؤلّف اين كتاب رحمه اللّه گويد:موسى بن جعفر عليهما السّلام كسى نبود كه مال اندوزد،ولى آن حضرت در دوران هارون الرّشيد بود و دشمنان زيادى داشت،و نمى‌توانست اموال جمع شده را،بمستحقّين رساند و براى تقسيم به دست افراد

مختلف دهد، مگر به عدّۀ اندكى از موثّقين،آن هم در نهايت پنهانى،لذا اين اموال،به اين صورت گردآورى شده بود،و آن حضرت سعى بر اين داشت كه سعايت و بدگويى سعايت‌كنندگان را تحقّق نبخشد،همانها كه مى‌گفتند:

براى آن حضرت اموال زيادى آورده مى‌شود و قائل به امامت خويشتن است،و او مردم را به خروج و قيام بر عليه خليفه تحريك مى‌كند،و اگر چنين سعايت و بدگويى در كار نبود،اين اموال را به افراد گوناگون مى‌داد،در ضمن،اين اموال،اموال فقراء هم نبود بلكه هدايا و تحفه‌هايى بود كه دوستان آن حضرت براى احترام و تكريم آن بزرگوار،به ايشان هديه كرده بودند.

توضيح:«بنظر مى‌رسد كه ذيل بيان مؤلّف چندان توجيه لازمى نبود،زيرا شيعيان آن حضرت عليه السّلام خمس اموال خود را ناچار براى امام مى‌فرستادند يا بنوّاب آن حضرت مى‌دادند و زندانى بودن آن حضرت مانع از تسليم بود».

باب 11 اخبارى كه در باب توحيد از امام رضا عليه السّلام رسيده است

اشاره

1-ياسر،خادم حضرت رضا عليه السّلام گويد:از امام رضا عليه السّلام شنيدم كه

مى‌فرمود:هر كس خداوند را به مخلوقين تشبيه كند مشرك است،و هر كس چيزى را كه خداوند نهى فرموده به خدا نسبت دهد،كافر است. (1)

2-ابراهيم بن ابى محمود گويد:امام رضا عليه السّلام آيۀ شريفۀ:« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ »(صورتهايى در آن روز بشّاش و درخشان بوده،به پروردگارش مى‌نگرد،سورۀ قيامت آيات 23 و 22)را چنين تفسير كردند:

يعنى اين صورتها درخشان بوده و منتظر ثواب پروردگارش بوده است. (2)

3-ابو الصّلت هروى گويد:از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم كه نظر شما در بارۀ اين حديث كه اهل حديث روايت مى‌كنند:«مؤمنين از منازل و مقامات خودت.


1) -مثلا خداوند،از ظلم كردن نهى فرموده است،حال اگر كسى خدا را ظالم بداند و ظلم را به خدا نسبت دهد كافر است.

2) -يعنى«نظر»در اين آيه،به معنى نگريستن با چشم نيست،زيرا ديدن خداوند محال است،بلكه مراد از نگريستن به خدا در اين آيۀ شريفۀ«انتظار ثواب و رحمت»است.

در بهشت،خدا را زيارت مى‌كنند،چيست؟حضرت فرمودند:اى ابو الصلت! خداوند تبارك و تعالى حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله را بر تمام مخلوقين،حتّى فرشتگان و انبياء عظام،برترى داده است،و اطاعت كردن و پيروى نمودن از او را به منزلۀ اطاعت و پيروى از خود قرار داده است و زيارت و ديدار پيامبر را در دنيا و آخرت به منزلۀ زيارت و ديدار خود شمرده است،دليل بر اين مدّعى اين است كه خداوند مى‌فرمايد:« مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ »(هر كس از پيامبر پيروى كند از خدا پيروى كرده است،سورۀ نساء آيۀ 80)و نيز فرموده است:« إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ »(كسانى كه با تو بيعت مى‌كنند،در واقع-با خدا بيعت مى‌كنند،دست خداوند«براى بيعت كردن» بالاى دست آنهاست،سورۀ فتح آيۀ 10)و نيز حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرموده‌اند:

«هر كس در زمان حيات من يا بعد از مرگم به ديدار و زيارت من بيايد خداوند را زيارت نموده است»و درجه و مقام پيامبر صلى اللّه عليه و آله در بهشت از تمام درجات بالاتر است،پس هر كس از درجه و مقام خود در بهشت،حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله را زيارت كند،خداوند تبارك و تعالى را زيارت كرده است.

ابو الصلت گويد:پرسيدم:يا ابن رسول اللّه!معنى اين روايت چيست:

[ثواب گفتن« لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ »نگاه كردن به صورت خدا است]؟حضرت فرمودند:

اى ابو الصّلت هر كس خداوند را داراى وجه و صورت و چهره‌اى همانند صورت و چهرۀ مخلوقين،بداند،كافر است،وجه و چهرۀ خدا،انبياء و پيامبر و حجّت‌هاى او هستند.آنها كسانى هستند كه مردم،بتوسّط آنها به سوى خداوند و دين و معرفت او رو مى‌آورند،خداوند مى‌فرمايد:« كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ »(هر كس كه بر روى زمين است،از بين خواهد رفت و وجه با عظمت و كريم پروردگارت باقى مى‌ماند،سورۀ الرّحمن آيات 27 و 26).

و نيز مى‌فرمايد« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاّ وَجْهَهُ »(همه چيز از بين مى‌رود جز وجه خداوند-سورۀ قصص آيه 88).پس نگاه كردن به پيامبران الهى و حجّت‌هاى خداوند عليهم السّلام در مقامات و درجاتشان،براى مؤمنين ثواب بزرگى است در روز قيامت.

و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرموده‌اند:«هر كس اهل بيت و خاندان مرا دوست نداشته باشد،در قيامت نه او مرا مى‌بيند و نه من او را»و نيز فرموده‌اند:«در ميان شما كسانى هستند كه بعد از اينكه از من جدا شدند،ديگر مرا نخواهند

ديد»اى ابا الصلت!خداوند تبارك و تعالى جا و مكان ندارد و با چشم ديده نمى‌شود و افكار و عقول نمى‌تواند كنه او را درك كند.

ابو الصلت گويد:سؤال كردم:آيا بهشت و دوزخ هم اكنون خلق شده‌اند؟ حضرت فرمودند:بله.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله زمانى كه به معراج رفتند،وارد بهشت شدند و جهنّم را نيز ديدند،پرسيدم:عدّه‌اى معتقدند كه اين دو فقط تقدير شده‌اند و هنوز خلق نشده‌اند.حضرت فرمودند:نه آنها از ما هستند و نه ما از آنها.هر كس خلقت بهشت و جهنّم را انكار كند پيامبر ص و ما را تكذيب كرده است و جزء اهل ولايت و دوستان به شمار نمى‌آيد و براى هميشه در آتش دوزخ باقى خواهد ماند.خداوند مى‌فرمايد:« هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ، يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ »(اين جهنّمى است كه مجرمين آن را انكار مى‌كنند،بين آن و بين آبى داغ و سوزان در رفت و آمدند،سورۀ الرّحمن آيات 44 و 43).

و نيز پيامبر فرموده‌اند:وقتى به معراج رفتم،جبرئيل دستم را گرفت و به

بهشت برد و از خرماى آن به من داد من آن خرما را خوردم،به صورت نطفه‌اى در صلب من قرار گرفت،پس از آنكه به زمين بازگشتم،با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله شد،لذا فاطمه حوريه‌اى است از جنس بشر و من هر گاه مشتاق بوى بهشت مى‌شوم دخترم فاطمه را مى‌بويم.

4-ريّان بن الصّلت گويد:امام رضا عليه السّلام از پدران بزرگوار خود نقل كردند كه أمير المؤمنين عليه السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله چنين نقل كرد:خداوند فرموده است:

«هر كس كلام مرا با رأى و نظر خود تفسير كند،به من ايمان نياورده است و كسى كه مرا به مخلوقين تشبيه كند مرا نشناخته است.و كسى كه در دين،قياس بكار برده بر دين من نيست».(در صفحات قبل توضيح مختصرى در بارۀ قياس گذشت.) 5-احمد برقيّ از يكتن از راويان حديث ما نقل مى‌كند كه:روزى حضرت

رضا عليه السّلام از مقابل قبرى از قبرهاى خاندانش عبور مى‌كرد،دست خويش را به آن قبر نهاده،چنين عرضه داشت:خدايا قدرتت بى‌هيچ ضعف و سستى آشكار است،خلايق تو را نشناخته‌اند،و(با معيارهاى مادّى مثل جسم بودن،مكان داشتن،محدود بودن به زمان،ديده شدن ووو-)تو را مى‌سنجند و اين نوع سنجش با اعتقاد به ربوبيّت تو مغاير است و من،از كسانى كه با تشبيه كردن (تو به خلق)در پى معرفت و شناخت تو هستند،تبرّى مى‌جويم.

هيچ چيزى همانند تو نيست و آنها نيز(با اين روش)هيچ گاه نمى‌توانند تو را ادراك كنند،اگر مى‌خواستند كه تو را واقعا بشناسند،اين نعمتهاى ظاهرى تو،براى آنها بهترين راهنما بوده،و براى شناخت تو،كافى بود در مخلوقين تو بينديشند،نه اينكه به سراغ ذات تو رفته،بخواهند كنه آن را دريابند،ولى آنها(از اين كار غفلت نموده)تو و مخلوقات را يكسان پنداشتند و به همين دليل است كه تو را نشناختند و به جاى تو،بعضى از آيات و نشانه‌هايت را ربّ خويش دانستند و تو را آن گونه وصف كردند،خدايا!تو برتر و بالاتر از آن مطالبى هستى كه تشبيه‌كنندگان تو را با آنها وصف نموده‌اند.

6-أبو جعفر بزنطيّ گويد:عدّه‌اى از ما وراء النّهر خدمت امام رضا عليه السّلام

رسيدند و عرضه داشتند:ما براى پرسيدن سه مطلب به خدمت شما آمده‌ايم.

اگر در اين سه مورد به ما جواب دادى،خواهيم دانست كه تو دانشمند هستى.

حضرت فرمودند،بپرسيد،گفتند:خداوند در كجاست؟چگونه است؟و تكيه‌اش بر چيست؟حضرت در جواب فرمودند:خداوند خود،كيفيّت و چگونگى را خلق فرموده،(و فراتر از كيفيّت و چگونگى است)پس خودش اصلا كيفيّت(هستيش حدّ و اندازه و چگونگى)ندارد(و اين سؤال در مورد او بى‌معنى است)و جا و مكان را خود خلق كرده(و فراتر از مكان است)پس خود بى‌نياز از مكان است،و تكيه‌اش بر قدرتش بوده و هست،آنان گفتند:

شهادت مى‌دهيم كه تو دانشمندى.

شيخ صدوق مؤلّف كتاب،گويد:منظور حضرت از اينكه فرمودند:

«تكيه‌اش بر قدرتش بوده و هست»اين است كه«تكيه‌اش بر ذاتش بوده و هست»زيرا قدرت جزء صفات ذات است.

7-محمّد بن عرفه گويد:از حضرت رضا عليه السّلام سؤال كردم:خداوند اشياء را

با قدرت خلق كرد يا بدون قدرت؟حضرت در جواب فرمودند:نمى‌توان گفت اشياء را با قدرت(خارج و جدا)خلق كرده است،زيرا وقتى بگوئى اشياء را با قدرت خلق كرده،گويا قدرت را چيزى غير از خدا دانسته‌اى و آن را وسيله خلقت اشياء پنداشته‌اى و اين خود شرك است،و اگر بگوئى اشياء را به غير قدرت ديگر خلق كرده است (1)معنى اين حرف اين است كه خداوند اشياء را با قدرتى كه بر آنها داشته خلق كرده است،(و گويا خودش صرف نظر از اين قدرت لازم براى خلق اشياء،ضعيف و ناتوان بوده است)ليكن خداوند نه ضعيف است،نه عاجز،و نه محتاج به چيز يا شخص ديگر،بلكه خداوند سبحان،قادر و تواناست و اين قدرت و توانايى عين ذات اوست و بالذّات قادر است نه بوسيلۀ قدرتى خارج از ذات خود.

8-حسين بن بشّار گويد از حضرت رضا عليه السّلام سؤال كردم:آيا خداوندت.


1) -در اينجا،در نسخۀ عيون لفظ«بغير قدرة»آمده است يعنى:«بدون قدرت»يا«با چيزى غير از قدرت و توانايى»و اين،با سؤال محمّد بن عرفه كه سؤال كرد:«خلق اللّه الأشياء بالقدرة ام بغير القدرة»مناسبت دارد ولى با بقيّه حديث جور در نمى‌آيد و در نسخ«توحيد»،«بقدرة»آمده كه هر چند با صدر حديث مطابقت ندارد ولى با ديگر آن مطابقت دارد و در ترجمه،نسخۀ توحيد نيز مورد نظر بوده است.

مى‌داند چيزى كه موجود نيست،اگر قرار بود موجود باشد،چگونه مى‌بود؟ حضرت فرمودند:خداوند به همه چيز،قبل از اينكه موجود شوند،عالم است.

خداوند مى‌فرمايد:« إِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ »(ما آنچه را كه شما انجام مى‌داديد،مى‌نوشتيم،سورۀ جاثيه آيۀ 29)و در بارۀ اهل جهنّم فرموده است:

« لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ »(اگر به دنيا بازگردانده مى‌شدند مجددا به كارهايى كه از آن نهى شده بودند،رو مى‌آوردند و آنها دروغ مى گويند.سورۀ انعام آيه 28)پس خدا مى‌دانست كه اگر آنان را به زندگى دنيا بازگرداند آنها مجدّدا به سراغ كارهايى كه از آن نهى شده بودند مى‌رفتند.و نيز (دليل ديگر:در قصّه خلق آدم)ملائكه چنين گفتند:« أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ »(آيا مى‌خواهى كسى را در زمين قرار دهى كه فساد و خونريزى بپا كند،حال آنكه ما تو را تسبيح و تقديس مى‌كنيم.سورۀ بقره آيه 30)و خداوند چنين فرمود:« إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ »(من چيزى را مى‌دانم كه شما نمى‌دانيد.سورۀ بقره آيۀ 30).پس خداوند هميشه قبل از اشياء و قبل از خلقت آنها،به آنها علم داشته است،پس پاك و منزّه است خداوند(از آنچه به جهل در باره‌اش گفته مى‌شود)و بسى

بلند مرتبه(تر)است و بالاتر،اشياء را خلق كرده است و قبل از خلق آنها،به آنها علم داشته همان گونه كه مى‌خواسته است،اين چنين است پروردگار ما، هميشه عالم،بينا و شنوا بوده است.

9-فضل بن شاذان گويد:(روزى)به دعاى امام رضا عليه السّلام گوش مى‌دادم.

حضرت اين چنين خدا را مى‌خواند:«سبحان من خلق الخلق بقدرته-»(تا آخر دعاى متن)يعنى:منزّه است خدايى كه به قدرت خود،خلائق را خلق كرده است.و آنچه را خلق كرد،به حكمت خود متقن آفريد و با علم خويش، هر چيز را در جاى خود قرار داد،منزّه است كسى كه نگاههاى مخفى و خيانت بار چشمها و نيّتهاى پنهان در دل را مى‌داند،هيچ چيز مانند او نيست،و اوست شنوا و بينا.

10-حسين بن خالد گويد:شنيدم كه حضرت رضا عليه السّلام چنين فرمود:

خداوند هميشه،عالم،قادر،حىّ،قديم،شنوا و بينا بوده است.راوى گويد:

پرسيدم:بعضى اين طور مى‌گويند:خداوند هميشه با علم،عالم بوده،و با قدرت قادر بوده و با حيات زنده بود و با قدم قديم بوده،و با شنوايى شنوا بوده و با بينايى بينا بوده است،حضرت فرمودند:هر كس چنين حرفى بزند و به آن معتقد باشد،در واقع به همراه خدا،به خدايان ديگرى قائل شده است،و چنين شخصى از دوستان ما محسوب نمى‌شود،سپس فرمود:خداوند هميشه به ذات خود عالم،قادر،حىّ،قديم،شنوا،بينا بوده است،خداوند والاتر و بالاتر از آن است كه مشركين و تشبيه‌كنندگان مى‌گويند.

11-صفوان بن يحيى گويد:از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم:فرق بين ارادۀ خدا و ارادۀ مخلوقين چيست؟حضرت فرمودند:ارادۀ مخلوقين عبارتست از:

فكر و انديشه و سپس تصميم به كارى كه صحيح‌تر به نظر مى‌آيد،أمّا در مورد خداوند،اراده فقطّ عبارتست از ايجاد،و نه چيز ديگر.زيرا او نه نياز به تفكّر و

انديشه دارد،و نه تصميم‌گيرى بعد از فكر،اين مسائل در مورد او نيست.بلكه از صفات مخلوقين است،ارادۀ خدا،فعل خداست و نه چيز ديگر.مى‌گويد:

«كن فيكون»(موجود شو،او هم موجود مى‌شود)بدون هيچ لفظ و نطق زبانى و فكر و انديشه و تصميم بعدى،و همان طور كه خود خدا چگونگى ندارد (و سؤال از چگونگى او معنى ندارد)فعل و ارادۀ او هم«چطور»و«چگونگى» ندارد.

12-حسين بن خالد گويد:به امام رضا عليه السّلام عرض كردم:مردم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايتى نقل مى‌كنند كه حضرت فرموده:خداوند آدم را به شكل [خود]ش آفريد،امام عليه السّلام در جواب فرمودند:خدا آنها را بكشد!اوّل حديث را حذف كرده‌اند،(اصل حديث چنين است)،روزى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله از مقابل دو تن كه به يك ديگر دشنام مى‌دادند مى‌گذشتند،يكى از آن دو به ديگرى مى‌گفت:خدا چهرۀ تو و چهرۀ هر كس را كه به تو شبيه است،قبيح و زشت

گرداند!رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود:اى بندۀ خدا اين سخن را به برادرت نسبت مده زيرا خداوند آدم عليه السّلام را به شكل او آفريد.

13-محمّد بن عبيده گويد:از امام رضا عليه السّلام در بارۀ اين آيۀ شريفه سؤال كردم:« ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ »(اى ابليس،چه چيز تو را بر آن داشت كه در مقابل آنچه به دست خود آفريدم،سجده نكنى؟سوره ص،آيۀ 75)حضرت فرمود منظور از دست،قدرت و نيرو است.

شيخ صدوق مؤلّف كتاب گويد:از بعضى از بزرگان شيعه شنيده‌ام كه ائمّه در اين آيه بر سر كلمۀ«خلقت»وقف مى‌كردند و از كلمۀ«بيدى»شروع مى‌كردند،ادامۀ آيه چنين است:« بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ »(آيا با نعمتى كه به تو دادم تكبّر و گردن فرازى مى‌كنى،يا اصلا طغيانگر و عصيانگرى؟)و«يد»در اينجا به معنى«نعمت»و«احسان»بكار رفته است،و اين گونه تعابير در محاورات مردم نيز ديده مى‌شود،مثلا كسى به ديگرى مى‌گويد:با شمشير خودم با من مى‌جنگى؟با نيزۀ خودم به من نيزه مى‌زنى؟و

خلاصۀ معنى آيه چنين مى‌شود:با نعمت و احسان و نيكوئى من،بر استكبار و عصيان تواناشده‌اى.

14-حسن بن سعيد از امام رضا عليه السّلام چنين نقل كرده است كه حضرت آيۀ شريفۀ:« يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ »(روزى كه ساق نمايان مى‌شود و آنها را به سجده مى‌خوانند ولى نمى‌توانند سجده كنند.سورۀ قلم آيۀ 42)را اين گونه تفسير فرمودند:روزى كه حجابى از نور كنار مى‌رود و مؤمنين به سجده مى‌افتند ولى پشت منافقين سخت مى‌شود و نمى‌توانند سجده كنند.

15-امام حسين عليه السّلام فرمودند:أمير المؤمنين عليه السّلام طىّ خطبه‌اى كه در مسجد كوفه ايراد فرمود،چنين گفت:سپاس خداوندى را كه نه خود از چيزى به وجود آمده و نه مخلوقش را از چيزى آفريده،حدوث پديده‌ها را گواه بر ازلى

بودن خويش قرار داده،و عجز و ناتوانى و ضعف و نياز آنها را شاهد توانايى و قدرت خود نموده،و فنا و نيستى اضطرارى و حتمى آنها را دليل بقاء خود فرمود،هيچ جايى از او خالى نيست تا براى او مكانى تصوّر نشود،شبيه و همانندى ندارد تا به چگونگى وصف گردد،و از هيچ چيز غائب نيست تا تعيّن پذيرفته و شناخته شود،در همۀ صفات با آفريدگان خود مغاير است،شناخت ذاتش ناشدنى است به جهت اينكه مخلوقات دائما بفرمانش در حال تجدّد و تحوّلند،و خود بكبريائى و جلال و شكوه از هر تغيير و تغيّر بيرون و برى است،انديشمندان تيزبين و ماهر،و زيركان كنجكاو را حرام است كه توانند حدّى براى او بينديشند،و ژرف‌بينان موشكاف را ممنوع است كه وى را چگونگى دهند،و نيز غوّاصان شناگر درياى فكر و انديشه را راه نيست كه او را رسم و شكلى نمايند،مكانها او را از بزرگى يا بزرگوارى در نگيرند،و اندازه‌ها به جلالش راه تقدير ندارند،و مقياسها به بزرگواريش او را مشخّص ننمايند، محالست كه انديشه و اوهام بر كنه او دست يابند،و ممكن نيست فهم‌ها او را

بشناسند، و يا ذهن‌ها او را مجسّم سازند،عقلهاى بلند پرواز از فهم نحوۀ وجودش نوميدند،و درياهاى دانش از اشاره به حقيقت ذاتش خشك و بى‌مايه‌اند،و از بلنداى وصف قدرتش باريكبين‌ترين مردان ميدان علم با فروتنى و حقارت بازگشته‌اند،واحد است أمّا نه در سلك أعداد،و هميشه است أمّا نه در مقياس مدّت و زمان،و استوار است أمّا نه با ستون و عمود،جنس نيست تا اجناس،همانندى او نمايند،و شخص نيست تا اشخاص،همسان او باشند،و مانند اشياء نيست تا بر وصفش راهى باشد،عقلها در آماج بيكران ادراكش وامانده و گمراهند،و اوهام و افكار از فهميدن چگونگى ازلى بودنش (ماضى و مستقبل و حال نداشتن او)متحيّر و سرگردانند،و افهام از آگاهى چگونگى قدرتش دربندند،و ذهنها در امواج خروشان حوزه‌هاى اقتدارش غرقند،بر همۀ آلاء و نعم،توانا و مقتدر است،و حريم وصف هستيش بر فراز برترى،قرق،و سلطان قدرتش هر چيز را زير پوشش گرفته،نه دهرش فرسوده سازد و نه زمانش كهنه گرداند،و نه وصف او را مشخّص نمايد،موجودات

پايدار و سخت در اصل و ريشه بفرمانش خاضعند و فروتن، و كوههاى سر بآسمان كشيدۀ با صلابت،در أعلا قلّۀ خويش برابر فرمانش رامند و سهل، كليّۀ موجودات را گواه مالكيّت خويش قرار داده،و عجز و رامندگيشان را دليل بر قدرت و توان خود نموده،و حدوث آنها را شاهد بر قديم بودن،و زوال و نابوديشان را گواه بر هميشگى بودن خود ساخته،موجودات را مجال فرار از خواست و فرمان او نيست،و خروج از حيطۀ قدرتش را نتوانند،و پنهان نمودن خود را از نظام ديوانش ميسّرشان نيست،و محال است سرپيچى از سلطۀ قدرتش بر آنها،و تنها نظام خلقت و استواريش از حيث نشانه و تركيب طبع و سرشت آنها از نظر دلالت،و حدوث و ايجاد فرسودگى و انعدام بر آنها بر ازلى بودنش،و درستى و استحكام صنعت آفرينش از نظر اعتبار كافى است،براى او حدّ نسبت داده‌شده‌اى نيست،و مثل مضروبى ندارد(يعنى مثالى براى او نيست لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ )و چيزى از او پوشيده نباشد،و از اينكه براى وجودش مثلى زنند يا صفت مخلوقى را ذكر كنند بسيار بالاتر و برتر است.

و از روى ايمان به پروردگاريش،و مخالفت با منكران وجودش،گواهى ميدهم كه معبودى جز او نيست،و آنكه،محمّد بنده و رسول اوست كه در

بهترين قرارگاه مستقرّ ميبوده است و روزگار او را از صلبهاى پاك و مكرّم و رحمهاى پاكيزه منتقل ساخته،و از كريمترين نژاد،و بالاترين اصل و ريشه و منيع‌ترين مقام،و عزيزترين تبار خارج گشته،از نهالى كه خداوند انبياء خود را از آن بوجود آورد و امناء خود را از آن برگزيد،چوبش پاك و طيّب،تنه‌اش راست و معتدل،ساقهايش كشيده و سرفراز،شاخه‌هايش خرّم و دلربا، ميوه‌اش خوشگوار،درونش مروّت و جوانمردى،در مقرّ كرامت كاشته شد،و در حريم محترم روئيد و در آن تشعّب و گسترش يافت و بارور شد و عزّت و شوكت پذيرفت،آنگاه اوج گرفت و بلندى يافت تا آنكه خداوند او را به ارسال (فرشتۀ وحى)روح الأمين گرامى داشت،و بنور آشكار و كتاب روشن مفتخر ساخت،و براق را مسخّر او گردانيد،و فرشتگان با او مصافحه نمودند،و شياطين را بدو مرعوب ساخت،و بتها و خدايان و معبودان ساختگى را بدست او از ميان برد،شيوه و سنّتش همه رشد و صواب،و سيره‌اش همه عدل، حكمش همه حقّ و درست و بجاى،به مأموريّت خدائى خود و آنچه فرمان يافته بود آغاز نمود،و پيامى كه بر عهده داشت رسانيد تا آنجا كه بى‌پرده و آشكار و

علنى دعوت به يكتاپرستى نمود، و در ميان خلق كلمۀ طيّبۀ

«لا إله الاّ اللّه وحده لا شريك له» را رواج داد تا آنجا كه وحدانيّت حقّ را مسلّم ساخت و از شرك و انباز خالص گردانيد،و خداپرستى را از قيد شرك پاك نمود،پس خداوند حجّت او را بتوحيد ظاهر ساخت،و بوسيلۀ اسلام درجه و رتبه‌اش را بالا برد،و براى او خداوندش آنچه آسايش و رتبه و مقام قرب بود فراهم آورد درود خداوند بر او و آل طاهرينش باد.

16-ابراهيم بن ابى محمود گويد:از حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ اين آيه سؤال كردم:« وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ »(آنها را در حالى كه هيچ نمى‌بينند در ظلمات رها مى‌كند-سورۀ بقره آيۀ 17)حضرت فرمودند:

بر عكس مخلوقات كه مى‌توان در بارۀ آنها الفاظ«رها كردن»و«ترك نمودن»را بكار برد نمى‌توان با اين الفاظ خداوند را وصف كرد.(و صحيح نيست كه بگوئيم خداوند فلان كس را رها كرد يا ترك نمود و و و)بلكه(مطلب از اين

قرار است كه)وقتى مى‌داند كه آنها از كفر و ضلالت دست برنمى‌دارند،لطف و كمك خويش را از آنها دريغ مى‌دارد و آنها را به حال خودشان رها مى‌كند كه هر كارى بخواهند انجام دهند.

راوى گويد:از حضرت در بارۀ اين آيه سؤال كردم:« خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ »(خداوند بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده است.سورۀ بقره آيۀ 7)حضرت فرمودند:منظور از«ختم»(مهر زدن)مهرى است كه بر دل كفّار به جزاى كفرشان نهاده شده است.همان طور كه خداوند مى‌فرمايد:« بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلِيلاً »(بلكه خداوند-به جزاى كفرشان-بر دل آنها مهر نهاده است و در نتيجه جز اندكى،بقيّه ايمان نخواهند آورد-يا همگى ايمانشان ضعيف خواهد بود-سورۀ نساء آيۀ 155) راوى گويد:از حضرت سؤال كردم:آيا خداوند بندگانش را بر معصيت كردن مجبور مى‌كند؟حضرت فرمودند:خير،بلكه آنها را مخيّر مى‌كند(تا هر آنچه خواهند انجام دهند)و مهلت مى‌دهد تا توبه كنند.

گويد:پرسيدم آيا خداوند بندگانش را به كارهايى كه توان آن را ندارند، مكلّف مى‌كند؟حضرت فرمودند،چگونه چنين كند و حال آنكه خودش مى‌گويد،« وَ ما رَبُّكَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ »(پروردگار تو به بندگان ظلم نمى‌كند.

سورۀ فصّلت آيۀ 46)سپس حضرت ادامه دادند:پدرم موسى بن جعفر عليهما السّلام از قول پدرشان جعفر بن محمّد عليهما السّلام برايم نقل كردند كه،هر كس گمان كند كه خداوند بندگانش را بر گناه مجبور مى‌كند و يا بر كارهايى كه طاقتش را ندارند مكلّف مى‌نمايد،گوشت قربانى‌اش را نخوريد،شهادتش را نپذيريد و پشت سرش نماز نخوانيد و از زكاة،چيزى به او ندهيد.

17-[ي]زيد بن عمير بن معاويه گويد:در مرو به خدمت امام رضا عليه السّلام رسيدم و از آن حضرت سؤال نمودم كه از امام صادق عليه السّلام روايتى براى ما نقل شده است كه فرمودند:«نه جبر است،نه تفويض بلكه چيزى است بين دو امر» معناى اين حديث چيست؟امام عليه السّلام فرمودند:كسى كه گمان كند خداوند كارهاى ما را انجام مى‌دهد و سپس به خاطر آنها ما را عذاب مى‌كند،قائل به جبر شده است،و كسى كه گمان كند خداوند مسألۀ خلق و رزق و روزى دادن به مخلوقات را به ائمّه عليهم السّلام واگذار نموده است،قائل به تفويض شده است،و قائل

به جبر كافر است و قائل به تفويض مشرك. راوى گويد:پرسيدم پس«أمر بين امرين»(چيزى بين دو امر)يعنى چه؟فرمود:يعنى راه باز است كه آنچه را خدا دستور داده انجام دهند،و آنچه را نهى فرموده ترك كنند،راوى گويد:

سؤال كردم:آيا در مورد اعمال بندگان مشيّت و ارادۀ خداوند،سارى و جارى نيست؟فرمود:اراده و مشيّت خداوند در مورد طاعات،عبارتست از دستور و رضايت خداوند به آن عمل و كمك نمودن بندگان در انجام آن و اراده و مشيّت خدا در مورد معاصى عبارتست از نهى كردن و خشمگين بودن از آن عمل و يارى نكردن بندگان در انجام آن،راوى گويد:پرسيدم آيا خداوند در بارۀ اعمال بندگان«قضاء»دارد؟فرمود:بله،بندگان،هيچ كارى،چه خير و چه شرّ،انجام نمى‌دهند مگر اينكه خداوند در مورد آن كار،قضائى دارد،پرسيدم،معنى اين قضاء چيست؟فرمود:معنى اين قضاء آنست كه خداوند حكم مى‌كند آن ثواب و عقابى كه در دنيا و آخرت به خاطر اعمالشان مستحقّ آن هستند،به ايشان داده شود.

18-عبد العزيز بن مسلم گويد:از امام هشتم عليه السّلام در بارۀ اين آيه سؤال

كردم:« نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ »(خدا را فراموش كردند،او هم آنها را فراموش كرد.

سورۀ توبه آيۀ 67)،حضرت فرمودند:خداوند نه سهو مى‌كند و نه چيزى را فراموش مى‌نمايد،بلكه سهو و نسيان مربوط به مخلوقاتى كه نبودند و خلق شدند است،آيا به اين آيه برخورد نكرده‌اى:« وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا »(پروردگارت فراموش كار نيست.سورۀ مريم آيۀ 64)بلكه معنى آيه چنين است:خداوند، كسانى را كه او و قيامت را فراموش كرده‌اند اين گونه جزاء مى‌دهد كه خودشان را از ياد خودشان مى‌برد،همان طور كه در جاى ديگر فرموده:« وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ »(مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و در نتيجه خدا نيز آنها را از ياد خودشان برد.

همانها فاسق هستند.سورۀ حشر آيۀ 19)و نيز مى‌فرمايد: «فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا »(امروز آنها را فراموش مى‌كنيم همان طور كه آنها،چنين روزى را فراموش كردند.سورۀ اعراف آيه 51)يعنى رهايشان مى‌كنيم همان طور كه آنها،از آماده شدن براى چنين روزى طفره مى‌رفتند و اين كار را ترك كرده بودند.

مؤلّف(شيخ صدوق)گويد:مراد از«رهايشان مى‌كنيم»اين است كه ثواب كسانى را كه به قيامت و برپايى آن اميدوار هستند،به آنها نمى‌دهيم.

زيرا،«ترك كردن»و«رها نمودن»در مورد خداوند معنى ندارد،و اين آيه هم كه خداوند مى‌فرمايد:« وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ »(آنها را در ظلمت و تاريكى،آنچنان كه هيچ چيزى نمى‌بينند،رهايشان كرد.سورۀ بقره آيۀ 17) معنايش اين است كه در عقوبت آنها تسريع نفرمود و به آنها مهلت داده تا توبه كنند.

19-علىّ بن حسن فضّال از پدرش چنين نقل كرده است:كه از امام هشتم در بارۀ اين آيه سؤال كردم:« كَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ »(آنان در آن روز در پس حجاب و پرده‌اى هستند و پروردگار خود را نمى‌بينند،سورۀ مطفّفين آيۀ 15)حضرت فرمودند:نمى‌توان و صحيح نيست كه خداوند را اين طور وصف نمائيم كه در جايى قرار مى‌گيرد و بندگان در پس حجاب هستند و او را نمى‌بينند،بلكه معنى آيه اين است كه از ثواب پروردگار خويش محرومند.

و نيز راوى گويد:در بارۀ اين آيه سؤال كردم:« وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا »(پروردگارت و فرشتگان صفّ به صفّ،آمدند.سورۀ فجر آيۀ 22) حضرت فرمودند:خداوند با«رفتن و آمدن»وصف نمى‌شود،خدا برتر از انتقال و جابجايى است،بلكه معنى آيه اين است كه فرمان پروردگار آمد و فرشتگان صفّ بصفّ بودند،و در بارۀ اين آيه سؤال كردم:« هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ »(آيا منتظرند كه خداوند در پاره‌هاى ابرها و نيز ملائكه به نزدشان بيايند؟سورۀ بقره آيۀ 210)فرمود:يعنى«آيا منتظرند كه خداوند ملائكه را در ميان ابرها به سراغشان بفرستد»و همين گونه نيز اين آيه نازل شده است.راوى گويد:در بارۀ اين آيات سؤال كردم:« سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ »(خدا آنها را مسخره كرد.سورۀ توبه آيۀ 79)و «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» (خداوند آنها را استهزاء مى‌كند.سورۀ بقره آيۀ 15)و« مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّهُ »(آنها فريبكارى و مكر بكار بستند،خدا نيز مكر و فريب بكار برد.آل عمران 54)و « يُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ »(مى‌خواهند در مورد خدا خدعه و نيرنگ بكار برند،ولى خدا به آنها خدعه مى‌زند.نساء:142)حضرت فرمود:خداوند نه

مسخره مى‌كند،نه استهزاء،و نه نيرنگ و فريب بكار مى‌برد،بلكه مطابق عمل مسخره و استهزاء و نيرنگ و فريب آنان به آنها جزا مى‌دهد،خداوند بسيار بسيار برتر از آن چيزهايى است كه ظالمين مى‌گويند و مى‌پندارند.

20-حسن بن علىّ وشّاء گويد:امام هشتم عليه السّلام فرمودند:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در روز قيامت به دامان خداوند چنگ مى‌زند،ما نيز به دامان پيامبرمان و شيعيان ما نيز چنگ به دامان ما مى‌زنند،سپس فرمود:مراد از دامان،نور است و در حديث ديگر فرموده:دامان به معنى دين است.

21-ابراهيم بن ابى محمود گويد:به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم:نظر شما در بارۀ حديثى كه مردم از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله نقل مى‌كنند كه حضرت فرمودند:«خداوند تبارك و تعالى هر شب جمعه به آسمان دنيا(پائين)مى‌آيد»

چيست؟امام عليه السّلام فرمود:خداوند لعنت كند كسانى را كه كلمات را از محلّ خود جابجا و تحريف مى‌كنند.به خدا قسم،رسول خدا چنين سخنى نگفته است،بلكه فرموده‌اند:«خداوند تعالى در ثلث آخر هر شب،و هر شب جمعه از اوّل شب،فرشته‌اى را به آسمان دنيا مى‌فرستد و آن فرشته به فرمان خداوند ندا مى‌كند:آيا هيچ درخواست‌كننده‌اى هست تا خواسته‌اش را برآورم؟آيا هيچ توبه‌كننده‌اى هست تا توبه‌اش را بپذيرم؟آيا هيچ استغفاركننده‌اى هست تا او را بيامرزم؟اى كه طالب خير هستى!به اين سو بيا،اى كه به دنبال شرّ هستى! دست نگهدار.و اين فرشته تا طلوع فجر اين ندا را ادامه مى‌دهد و چون فجر طلوع كرد به محلّ خود در ملكوت آسمان باز مى‌گردد»اين حديث را پدرم از جدّم و او از پدرانش از قول رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله برايم نقل كرد.

22-داود بن سليمان قزوينىّ گويد:حضرت امام رضا عليه السّلام از قول پدرانشان از أمير المؤمنين عليهم السّلام نقل نمودند كه:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:وقتى

حضرت موسى بن عمران با خداوند مناجات مى‌كرد در مناجات خود چنين عرضه داشت:خداوندا!آيا از من دور هستى تا با صداى بلند با تو سخن بگويم يا نزديكم هستى تا آهسته با تو مناجات كنم؟خداوند به او وحى فرمود:من همنشين كسى هستم كه به ياد من باشد،موسى عليه السّلام عرضه داشت:چه بسا در حالتى هستم كه شأن تو را برتر از آن مى‌دانم كه در آن حال تو را ياد كنم،خداوند فرمود:اى موسى!در همه حال به ياد من باش و مرا ياد كن.

توضيح:پاره‌اى گفته‌اند اين سؤال را موسى عليه السّلام بدرخواست قومش كرد همانند« رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ »(پروردگارا خود را بمن بنما تا تو را بنگرم).

23-فتح بن يزيد جرجانىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام شنيدم كه آن حضرت در بارۀ خداوند چنين مى‌فرمود:«او لطيف و خبير است، (1)شنوا و بيناست، واحد و أحد و بى‌نياز است،نزائيده و زائيده نشده است،و همانندى ندارد، اشياء را ايجاد كرده،به اجسام جسميّت داده و نقشها را صورت و شكلت.


1) -لطيف معانى مختلفى دارد،از جمله شىء كوچك و صغير،كسى كه با لطف و محبّت است، و آن كسى كه با نرمى و به نيكى رفتار مى‌كند و به مسائل ظريف و دقيق آگاه است.

بخشيده است،اگر آن طور بود كه مى‌گويند،خالق و مخلوق از يك ديگر شناخته نمى‌شدند، ايجادكننده و ايجاد شده از يك ديگر ممتاز نبودند و شناخته نمى‌شدند،لكن اوست ايجادكننده،فرق است بين خدا و بين آن چيزى كه خدا به او صورت بخشيده و جسميّت داده و ايجادش نموده است،چون هيچ چيز به خداوند شبيه نيست و خداوند نيز به هيچ چيز شبيه نمى‌باشد»گفتم:بله، قربانت گردم،لكن گفتى:احد و صمد(بى‌نياز)است.و نيز فرمودى:به هيچ چيز شبيه نيست در حالى كه خداوند يكى است،انسان هم يكى است پس در وحدانيّت و يكى بودن،به يك ديگر شبيه‌اند؟حضرت فرمود:اى فتح!حرف محالى مى‌زنى،خداوند ثابت قدمت گرداند.(آن)تشبيه(كه ما آن را نفى مى‌كنيم)در معانى است،امّا اسم در مورد همه يكى است و نشان دهندۀ مسمّى است،به اين ترتيب كه انسان را گرچه مى‌توان«واحد»و«يكى»دانست،امّا منظور اين است كه يك شىء و يك جثّه است و دو تا نيست.امّا خود انسان «واحد»(حقيقى)نيست زيرا داراى اعضاى گوناگون است،رنگهايش مختلف و زياد است و يكى نيست،انسان عبارتست از مجموعه اجزائى كه با

هم فرق مى‌كنند، خونش با گوشتش تفاوت دارد،گوشتش با خونش فرق مى‌كند،رشته‌هاى اعصابش غير از رگهايش است،مويش غير از پوستش است،سياهى‌اش غير سفيدى‌اش است و همين گونه مى‌باشند ساير مخلوقات.

پس انسان از نظر اسم«واحد»است امّا در معنى«واحد»نيست.و خداوند تبارك و تعالى واحدى است كه واحد ديگرى جز او نيست،اختلاف و تفاوتى در او نيست،زياده و نقصان در او راه ندارد اما انسان مخلوق مصنوع كه از اجزاء مختلف و موادّ گوناگون ساخته شده است،مختلف و متفاوت است و زياده و نقصان دارد هر چند در كلّ يك چيز است.

گفتم:قربانت گردم آسوده‌ام كردى،خداوند آسوده خاطرت كند.حال همان طور كه واحد را برايم تفسير كردى،لطيف و خبير را نيز برايم تشريح فرما، البتّه مى‌دانم كه«لطف»خداوند با«لطف»مخلوقات فرق دارد چون بين خدا و خلق تفاوت هست،امّا دوست دارم شما برايم شرح دهيد.حضرت فرمودند:

اى فتح!به اين جهت مى‌گوئيم لطيف كه در خلق كردن،لطافت و ظرافت دارد و به اشياء كوچك و ظريف آگاه است،آيا اثر صنع او را در گياهان ظريف و غير

ظريف نمى‌بينى؟ آيا اثر خلق او را در خلقت ظريف و دقيق حيوانات كوچكى مثل پشه و پشه ريزه و كوچكتر از آن كه چشم به سختى آن را مى‌بيند بلكه از فرط ريزى،نر و ماده و بچّه و بزرگ آنها از يك ديگر تشخيص داده نمى‌شود، نديده‌اى؟وقتى كوچكى آنها را در عين ظرافتشان مى‌بينيم،وقتى آشنايى آنها را به نحوۀ آميزش مخصوص به خود و فرار از مرگ و جمع‌آورى ما يحتاجشان از دل درياها و پوست درختان و پهنۀ دشتها و بيابانها مى‌نگريم،وقتى به سخن گفتن آنها و نحوۀ فهم سخنان يك ديگر،و فهميدن كلام بزرگترها به توسّط بچّه‌ها و غذا آوردن والدين براى فرزندانشان را مى‌انديشيم.

و همين گونه به رنگ‌آميزى آنها،قرمز با زرد،سفيد با سبز و نيز آنچه چشمانمان به سختى تمام پيكره‌اش را مى‌بيند و آنچه نه چشم مى‌تواند ببيند و نه دست مى‌تواند لمس كند مى‌نگريم،مى‌فهميم كه خالق اين مخلوقات، لطيف و دقيق است و خلق و آفرينش آنچه كه شرحش گذشت را با دقّت و ظرافت و بدون وسيله و ادات و آلاتى انجام داده است،چه هر خالقى مخلوق

خود را از چيز ديگرى مى‌آفريند ولى خداوند،لطيف و دقيق و با جلالت، مخلوقات خود را آفريده امّا نه از چيزى،بلكه از هيچ و عدم،موجودات را بوجود آورده است.

24-محمّد بن سنان گويد:از حضرت رضا عليه السّلام سؤال كردم:آيا خداوند قبل از اينكه مخلوقات را بيافريند به نفس خود آگاه بود؟فرمود:بله،گفتم:

نفس خود را مى‌ديد و صداى خويش را مى‌شنيد؟فرمود:احتياجى به اين كار نداشت زيرا از خود چيزى درخواست نمى‌كرد،او خود هستيش و هستيش خودش است.قدرتش نافذ است لذا نيازى ندارد كه نامى براى خود برگزيند، بلكه نامهائى براى خود برگزيده تا ديگران او را به آن نامها بخوانند،زيرا اگر با نام خود خوانده نشود،شناخته نمى‌گردد.اوّلين اسمى كه براى خود انتخاب نمود، «الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ» بود زيرا از همه چيز برتر است،معنا و واقعيّت او،«اللّه» است و نامش «الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ» ،اين اوّلين نام اوست زيرا او بر همه چيز برترى دارد.

25-محمّد بن سنان گويد:از امام هشتم عليه السّلام سؤال كردم:«اسم»چيست؟

فرمود:صفتى براى موصوف.شرح:«يعنى نشانه‌اى براى نشان دادن».

26-علىّ بن الحسن بن عليّ بن فضّال از پدرش چنين روايت كرده است كه امام هشتم عليه السّلام فرمودند:اوّلين چيزى كه خداوند تعالى خلق فرمود تا مردم بوسيلۀ آن با نگارش آشنا شوند،حروف الفبا بود.و هر گاه بر سر كسى ضربه‌اى بزنند و در اثر آن ضربه نتواند به خوبى تكلّم كند،حكم اين است كه:حروف الفبا را بر او عرضه مى‌كنند سپس به تعداد حروفى كه نتوانست تلفّظ كند،به او ديه داده مى‌شود،و پدرم از پدرش و او از جدّش از قول أمير المؤمنين عليه السّلام در بارۀ حروف الفبا چنين نقل نموده است كه أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود:الف،آلاء و نعم الهى است،باء،بهجت و سرور خداست،تاء،تكميل شدن كار قائم آل محمّد «صلوات اللّه عليهم»است،ثاء،ثواب مؤمنين به خاطر كارهاى خوبشان است.

جيم،جمال و جلال خداست،حاء،حلم خدا در بارۀ گناهكاران است،خاء، بى‌نام و نشان بودن اهل معاصى در نزد خداوند عزّ و جلّ است،دال،دين

خداست، ذال از ذو الجلال و صاحب جبروت است.راء،از رؤف و رحيم و زاء زلزله‌هاى قيامت است،سين،نور الهى است،شين،خداوند خواست آنچه خواست و اراده كرد آنچه اراده كرد و اراده و اختيار مردم به خاطر دين است كه خدا خواسته است داراى اراده و اختيار باشند،صاد،از صادق الوعد و راستگو است براى بردن مردم بر صراط و نيز بازداشتن ظالمين در مرصاد و كمينگاه الهى،ضاد،هر كس با محمّد و آل محمّد عليهم السّلام مخالفت كند به ضلالت و گمراهى افتاده است،طاء،خوشى و حسن عاقبت براى مؤمنين است،ظاء مؤمنين به خداوند حسن ظنّ دارند و كافرين سوء ظنّ،عين از علم و غين از غنى است،فاء،شعله‌هايى از شعله‌هاى آتش است و قاف،قرآن است كه جمع

كردن و قرائت نمودن آن بر عهدۀ خداست كاف از كافى و لام،لغو گويى كافرين است در دروغ‌هايى كه بر خدا مى‌بندند.ميم ملك و پادشاهى خداست در روزى كه هيچ كس جز خدا مالك نيست و خداوند در آن روز مى‌فرمايد:

« لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ »(پادشاهى در امروز از آن كيست،مؤمن:16)سپس ارواح انبيا و پيامبران و حجج الهى مى‌گويند:« لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ »(از آن خداوند يكتاى مقتدر-مؤمن:16)سپس خداوند مى‌فرمايد:« اَلْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ »(امروز هر كس جزاى كارهاى خود را مى‌بيند،امروز ديگر ظلمى در كار نيست،خداوند به سرعت به حساب بندگان رسيدگى مى‌كند.مؤمن:17)و نون نعمتهاى الهى است كه به مؤمنين مى‌دهد و نكال و عذابى است كه كافرين را دچار آن مى‌كند.واو،واى بر كسى كه خدا را نافرمانى كند و هاء،ذلّت و خوارى و كوچكى نافرمانان است در برابر خدا.و لام الف،(لا)«لا إله الاّ اللّه»است كه بدان كلمۀ اخلاص گويند و هر بنده‌اى كه آن را با خلوص نيّت بر زبان جارى كند بهشت بر او واجب مى‌گردد،و ياء،دست خدا بر خلق گشاده است روزى مى‌دهد،و او منزّه و برتر از آن

چيزى است كه مشركين مى‌گويند.

سپس حضرت فرمودند:خداوند اين قرآن را با همين حروفى كه عربها با آن سر و كار دارند و بكار مى‌برند نازل فرمود و سپس گفت:« قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً »(بگو اگر جنّ و انس دست به دست يك ديگر دهند تا چنين قرآنى بياورند نخواهند توانست هر چند در اين كار كمك يك ديگر باشند-اسراء 88).

27-حمدان بن سليمان گويد:از حضرت رضا عليه السّلام سؤال كردم،معنى اين آيه چيست؟« فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ »(هر كس را خدا بخواهد هدايت كند او را به اسلام راضى و خشنود نموده،آمادۀ قبول اسلام و هر كس را نخواهد از گمراهى نجات يابد سينۀ او را بسيار تنگ ميكند-انعام:125) فرمود:هر كس را خدا بخواهد،با ايمانى كه در دنيا داشته است،به بهشت آخرت راهنمايى كند او را براى تسليم بودن در برابر خدا و اطمينان به خدا داشتن و آرامش و سكون از ثوابهايى كه خدا وعده داده آماده و راضى

مى‌كند تا آرامش خاطر يابد،و هر كس را بخواهد،به خاطر كفر و عصيان در اين دنيا،از بهشت آخرت محروم سازد او را(از اسلام و تسليم در برابر امر خدا)دلتنگ و دلسرد مى‌نمايد تا در حال كفر،دچار شكّ شده و در اعتقاد قلبى،مضطرب گردد(و اسلام آن قدر بر او سخت باشد كه)گويى(مى‌خواهد) در آسمان بالا رود.خداوند اين گونه رجس و پليدى بر آنان كه ايمان نمى‌آورند قرار مى‌دهد.

28-محمّد بن عبد اللّه خراسانىّ،خادم حضرت رضا عليه السّلام گويد:مردى زنديق بر آن حضرت وارد شد،و گروهى نيز حضور داشتند،امام فرمودند:بگو ببينم،اگر حرف،حرف شما باشد(مطلب آن طور كه مى‌گوئيد باشد)- هر چند كه اين طور نيست-آيا ما و شما يكسان نيستيم؟و نماز و روزه و زكات و اعتقادات ما ضررى به ما نرسانده است؟مرد چيزى نگفت.امام عليه السّلام فرمود:و اگر حرف،حرف ما باشد-كه حقّ هم همين است-آيا در اين صورت شما به

هلاكت نيفتاده و ما نجات نيافته‌ايم؟ زنديق گفت:خداوند به تو لطف و رحمت فرمايد،برايم توضيح بده كه خدا چگونه است؟و كجاست؟حضرت فرمود:

واى بر تو!آنچه تو گمان كرده‌اى غلط است،او جا و مكان را ايجاد كرده است، او بود ولى هيچ جا و مكانى وجود نداشت،كيفيّت را او ايجاد كرده است،او بود و هيچ چگونگى و كيفيّتى وجود نداشت،لذا با كيفيّت يا جا و مكان و حواسّ قابل درك نيست و به هيچ چيز شبيه نمى‌باشد.مرد گفت:حال كه با هيچ حسّى از حواسّ پنجگانه قابل درك نيست پس،اصلا نيست.

حضرت فرمود:واى بر تو!چون حواسّت از درك او عاجز است،ربوبيّت او را انكار مى‌كنى؟و حال آنكه ما وقتى از ادراكش عاجز مى‌شويم يقين مى‌كنيم كه او ربّ ما است،و او چيزى است بر خلاف ساير اشياء،مرد گفت:

پس بگو خدا چه زمانى،بوده است؟حضرت فرمود:تو به من بگو،خداوند كى نبوده است تا بگويم از كى بوده است،مرد پرسيد:چه دليلى بر وجود خدا هست؟حضرت فرمودند:وقتى به جسدم مى‌نگرم و مى‌بينم نمى‌توانم در طول

و عرض چيزى از آن كم كنم يا بر آن بيفزايم و سختى‌ها را از آن دفع كنم و چيزى به سود آن انجام دهم،مى‌فهمم كه اين ساختمان بناكننده‌اى دارد و به او معتقد مى‌شوم،مضافا به اينكه دوران فلك را به امر و قدرتش و ايجاد شدن ابرها و گردش بادها و حركت ماه و خورشيد و ستارگان و ساير آيات عجيب و متقن الهى را مى‌بينم،و لذا مى‌فهمم كه اينها همه تقديركننده و ايجادكننده‌اى دارد،مرد پرسيد پس چرا پنهان است؟حضرت فرمود:در پرده بودن او از خلق،به خاطر گناهان بسيار آنهاست،امّا خود او هيچ چيز پنهانى در شب و روز،برايش پنهان نيست.پرسيد:پس چرا چشم،او را نمى‌بيند؟حضرت فرمود:براى اينكه فرقى باشد بين او و بين خلقش كه قابل رؤيت هستند.

مضافا به اينكه شأن او اجل از اين است كه چشم او را ببيند و يا فكر او را درك نمايد يا عقل،او را ادراك كند،مرد گفت:پس حدّ و وصفش را برايم بيان كن، امام فرمود:حدّ و وصفى ندارد.مرد پرسيد:چرا؟حضرت فرمود:زيرا هر چيزى

كه حدّى دارد، وجودش تا همان حدّ امتداد دارد و چون حدّ و مرز پذيرفته،پس قابليّت زياد شدن را نيز دارد و وقتى قابليّت زياد شدن را داشته باشد قابليّت نقصان را نيز دارد،پس او نه حدّ دارد نه زيادى مى‌پذيرد نه چيزى از او كم مى‌شود نه قابل تجزيه است و نه با فكر درك مى‌شود.

مرد پرسيد:شما كه مى‌گوئيد:او لطيف،سميع(شنوا)،حكيم،بصير (بينا)و عليم است يعنى چه؟آيا كسى مى‌تواند بدون گوش،شنوا باشد،يا بدون چشم بينا باشد يا ظريف و دقيق باشد ولى دست نداشته باشد و يا حكيم باشد ولى صنعت‌گر و سازنده نباشد؟حضرت فرمود:«لطيف»در بين آدميان، موقعى اطلاق مى‌شود كه كسى بخواهد كارى يا صنعتى انجام دهد.آيا نديده‌اى وقتى كسى مى‌خواهد چيزى اتّخاذ كند يا كارى كند اگر با دقّت و ظرافت انجام دهد،مى‌گويند فلانى چقدر با ظرافت و دقيق است؟پس چطور به خداوند بزرگى كه مخلوقاتى ريز و درشت دارد و در جانوران روح‌هايى قرار داده و هر جنسى را از جنس ديگر متباين ساخته بطورى كه هيچ شبيه يك ديگر نيستند،لطيف(دقيق و با ظرافت)گفته نشود؟پس هر كدام از اين مخلوقات

در تركيب ظاهرى‌اش لطفى از خالق لطيف و خبير داراست، سپس در درختان و ميوه‌هاى خوراكى و غير خوراكى آن دقّت كرديم و آن وقت گفتيم:خالق ما، لطيف است ولى نه مانند لطيف بودن مخلوقات در كارهايشان،و گفتيم:او شنوايى است كه صداى تمام خلائق از عرش تا فرش از مورچه‌هاى ريز گرفته تا بزرگتر از آن،در دريا و خشكى بر او پوشيده نيست و زبان آنها را با هم اشتباه نمى‌كند و در اين موقع گفتيم:او شنواست ولى بدون گوش و گفتيم او بيناست ولى نه با چشم،زيرا او اثر دانۀ بسيار ريز و سياه خردل را در شب ظلمانى بر روى سنگ سياه مى‌بيند و نيز حركت مورچه را در شب تاريك مى‌بيند و از نفع و ضرر آن مطّلع است و آميزش و بچه‌ها و نسل آن را مى‌بيند،و در نتيجه گفتيم:او بيناست امّا نه مانند بينا بودن مخلوقات.راوى گويد:و اين سؤال و جواب به همين منوال ادامه داشت تا آن زنديق مسلمان شد،و مطالب ديگرى غير از اين هم در حديث هست.

29-فتح بن يزيد جرجانىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم:كمترين

معرفت و شناخت چيست؟حضرت فرمودند:اقرار به اينكه معبودى جز او نيست،شبيه و نظيرى ندارد،ثابت است،قديم است،موجود است،گم نگشته هيچ چيز مثل او نيست.

30-عبد العزيز بن مهتدى گويد:از امام هشتم عليه السّلام در بارۀ توحيد سؤال كردم.حضرت فرمود:هر كس سورۀ« قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ »را بخواند و به آن ايمان آورد،توحيد را شناخته است،گفتم:چگونه بايد خواند؟فرمود:همان طور كه مردم مى‌خوانند و اين جمله را نيز اضافه فرمود:«كذلك اللّه ربّي»«پروردگار من چنين است»سه مرتبه.

31-محمّد بن علىّ خراسانىّ خادم امام رضا عليه السّلام گويد:زنديقى از امام

رضا عليه السّلام سؤال كرد:آيا مى‌توان در بارۀ خدا گفت:او«شيء»است؟حضرت فرمود:آرى،او خود را در قرآن«شىء»ناميده است آنجا كه مى‌فرمايد:« قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ »(بگو گواهى و شهادت چه چيزى بزرگتر و مهتر است؟بگو خدا بين من و شما گواه است.انعام:19)او «شيء»اى است كه هيچ چيز مثل او نيست.

32-حسين بن خالد گويد:روزى،مردى بر امام رضا عليه السّلام وارد شد و سؤال كرد:يا ابن رسول اللّه!چه دليل هست بر حدوث عالم؟حضرت فرمودند:

تو نبودى،سپس به وجود آمدى،و تو خود مى‌دانى كه نه تو خود،خويش را ايجاد كردى و نه كسى كه مانند تو است تو را به وجود آورده است.

33-ابو الصّلت هروى گويد:روزى مأمون در بارۀ اين آيه از امام عليه السّلام سؤال كرد: «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً »(او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد،در حالى كه تخت پادشاهى‌اش بر روى آب بوده،تا شما را بيازمايد و ببيند عمل كداميك از شما بهتر است-هود:7).حضرت فرمود:خداوند تبارك و تعالى،عرش(تخت پادشاهى)،آب و ملائكه را قبل از خلقت آسمانها و زمين آفريد و ملائكه با توجّه نمودن به خود و عرش و آب،بر وجود خداوند استدلال مى‌كردند،سپس خداوند عرش خود را بر روى آب قرار داد تا بدين وسيله قدرت خود را به ملائكه نشان بدهد.تا ملائكه بفهمند كه خداوند بر هر كارى تواناست،سپس با قدرت و توانايى خويش،عرش را بلند كرده و بر فراز آسمانهاى هفتگانه قرار داد،آنگاه،در حالى كه بر عرش خود تسلّط و استيلاء داشت،آسمانها و زمين را در شش روز آفريد،هر چند توانايى داشت كه در يك چشم بر هم زدن اين كار را انجام دهد،لكن آنها را در شش روز آفريد تا با اين كار،آنچه را كه از آسمانها و زمين مى‌آفريند،كم كم و يكى يكى به ملائكه نشان دهد تا بوجود آمدن هر يك از آنها،در هر مرتبه،براى ملائكه، دليلى باشد بر(قدرت)خداوند،و خداوند،عرش را به خاطر نياز،نيافريده

33-ابو الصّلت هروى گويد:روزى مأمون در بارۀ اين آيه از امام عليه السّلام سؤال كرد: «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً »(او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد،در حالى كه تخت پادشاهى‌اش بر روى آب بوده،تا شما را بيازمايد و ببيند عمل كداميك از شما بهتر است-هود:7).حضرت فرمود:خداوند تبارك و تعالى،عرش(تخت پادشاهى)،آب و ملائكه را قبل از خلقت آسمانها و زمين آفريد و ملائكه با توجّه نمودن به خود و عرش و آب،بر وجود خداوند استدلال مى‌كردند،سپس خداوند عرش خود را بر روى آب قرار داد تا بدين وسيله قدرت خود را به ملائكه نشان بدهد.تا ملائكه بفهمند كه خداوند بر هر كارى تواناست،سپس با قدرت و توانايى خويش،عرش را بلند كرده و بر فراز آسمانهاى هفتگانه قرار داد،آنگاه،در حالى كه بر عرش خود تسلّط و استيلاء داشت،آسمانها و زمين را در شش روز آفريد،هر چند توانايى داشت كه در يك چشم بر هم زدن اين كار را انجام دهد،لكن آنها را در شش روز آفريد تا با اين كار،آنچه را كه از آسمانها و زمين مى‌آفريند،كم كم و يكى يكى به ملائكه نشان دهد تا بوجود آمدن هر يك از آنها،در هر مرتبه،براى ملائكه، دليلى باشد بر(قدرت)خداوند،و خداوند،عرش را به خاطر نياز،نيافريده

است زيرا او از عرش و تمام مخلوقات بى‌نياز است.در مورد ذات اقدس او نمى‌توان گفت كه:بر روى عرش نشسته است زيرا او جسم نيست.خداوند بسيار بسيار برتر و والاتر از صفات مخلوقين است.

امّا در بارۀ اين قسمت از آيه كه مى‌فرمايد:« لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً »(تا شما را بيازمايد و ببيند عمل كداميك از شما بهتر است)منظور اين است كه خداوند آنها را آفريد تا با طاعت و عبادت و تكاليف خود،آنها را بيازمايد،امّا نه به عنوان امتحان و آزمايش،زيرا او هميشه همه چيز را مى‌دانسته است،مأمون در اينجا گفت:مرا آسوده خاطر كردى يا ابا الحسن!خداوند به تو آسودگى خاطر عنايت فرمايد! سپس مأمون ادامه داد:معنى اين آيه چيست:« وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ. وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ »؟(اگر پروردگارت مى‌خواست تمام كسانى كه بر روى زمين زندگى مى‌كنند،همگى ايمان مى‌آوردند،آيا تو مى‌خواهى مردم را مجبور كنى تا مؤمن شوند؟در حالى كه هيچ كس ايمان نمى‌آورد مگر با اذن و اجازۀ خدا-يونس:100 و 99)امام عليه السّلام فرمود:پدرم موسى بن جعفر از پدرش

جعفر بن محمّد و او از پدرش محمّد بن علىّ و او از پدرش علىّ بن الحسين و او از پدرش حسين بن علىّ و او از پدرش علىّ بن أبى طالب عليهم السّلام نقل كرده است كه:

مسلمانان به پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله عرضه داشتند:يا رسول اللّه!اگر آن كسانى را كه بر آنها قدرت داشتى،مجبور مى‌كردى مسلمان شوند،تعداد ما زياد مى‌شد و در مقابل دشمنان نيرومند مى‌شديم،حضرت فرمودند:من نمى‌خواهم با بدعتى كه خداوند در مورد آن،دستورى به من نداده است،خداوند را ملاقات كنم و من كسى نيستم كه بخواهم در كارى كه به من مربوط نيست دخالت كنم.

سپس خداوند آيۀ فوق را نازل فرمود و معنى آيه اين است كه:اگر خدا مى‌خواست همه را مجبور مى‌كرد كه در دنيا ايمان آورند همان طور كه در موقع ديدن سختى‌ها،در آخرت،ايمان مى‌آورند،و اگر اين كار را با آنها انجام مى‌دادم ديگر مستحقّ مدح و ثواب از جانب من نبودند لكن من مى‌خواهم از روى اختيار و بدون اجبار ايمان آورند تا مستحقّ احترام و اكرام و نزديكى به من و جاودانگى در بهشت جاودان باشند.«آيا تو مى‌خواهى مردم را مجبور كنى

كه ايمان آورند؟» و امّا اين قسمت از آيه كه مى‌فرمايد:« وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ »(كسى نمى‌تواند ايمان آورد مگر با اذن و اجازه و خواست خدا)به اين معنى نيست كه انسانها از ايمان آوردن محروم هستند بلكه به اين معنى است كه بدون خواست خدا نمى‌توانند ايمان آورند،و اذن و خواست خدا، عبارتست از:امر و فرمان او به ايمان آوردن مردم در دنيا كه دار تكليف و تعبّد است و مجبور نمودن مردم به ايمان در موقعى است كه تكليف از آنها برداشته شود(يعنى بعد از مرگ و هنگام ديدن عذاب الهى).

در اينجا مأمون مجدّدا گفت:خاطرم را آسوده كردى يا ابا الحسن!خداوند خاطرت را آسوده نمايد!حال در بارۀ اين آيه برايم بگو:« اَلَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً »(كسانى كه چشمهايشان از(ديدن)ياد من در پرده و پوشش بود(و از ياد من غافل بودند)و توانايى شنيدن هم نداشتند-كهف:101).

حضرت فرمودند:پردۀ(مقابل چشم)از ياد و توجّه قلبى ممانعت نمى‌كند و ياد و توجّه با چشم ديده نمى‌شود،و ليكن خداوند،كسانى كه ولايت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام را قبول ندارند به افراد نابينا تشبيه نموده است

زيرا گفتار پيامبر صلى اللّه عليه و آله بر آنها سنگين و دشوار مى‌آمد و نمى‌توانستند به آن سخنان گوش فرا دهند.مأمون مجدّدا گفت:خاطرم را آسوده نمودى، خداوند آسوده خاطرت كند! 34-حمدان بن سليمان گويد:به حضرت رضا عليه السّلام نامه نوشتم و در بارۀ افعال مردم،كه آيا مخلوق خداوند است يا نه سؤال نمودم.حضرت مرقوم فرمودند:افعال مردم،دو هزار سال قبل از خلقت مردم،در علم خداوند مقدّر بود.

شرح:«يعنى خداوند ميدانسته كه چه مى‌كنند،همان طور كه به وقوع پيوسته يا مى‌پيوندد،اگر اضطرارى باشد،در علم الهى اضطرارى بوده،و اگر اختيارى باشد در علم الهى اختيارى و از روى آزادى و اختيار بجاى آورده‌اند بود.و علم او با معلوم خارج موافق است و چون در خارج اختيارى بودن فعل از فاعل محسوس است در علم الهى نيز همين طور بوده است(استاد غفّارى)».

35-حسين بن خالد گويد:امام رضا عليه السّلام به نقل از پدرانشان از

أمير المؤمنين عليه السّلام از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله روايت فرمود كه هر كس به حوض من (حوض كوثر)ايمان نياورد،خداوند او را بر آن حوض نرساند و هر كس ايمان به شفاعت من نياورد،خداوند او را به شفاعت من فائز نگرداند!سپس فرمود:

شفاعت من مربوط به كسانى است كه مرتكب گناهان كبيره مى‌شوند.و امّا نيكوكاران،اصلا،مستحقّ توبيخ و مؤاخذه نيستند.حسين بن خالد گويد:به حضرت عرض كردم:يا ابن رسول اللّه معنى اين آيه چيست:« وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى »؟.(شفاعت نمى‌كنند مگر كسى را كه خداوند بپسندد)فرمود:

يعنى شفاعت نمى‌كنند مگر كسى را كه خداوند دينش را بپسندد.

مؤلّف گويد:مؤمن كسى است كه نيكى‌هايش او را شادان و بدى‌ها و سيّئاتش او را ناراحت كند زيرا پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمودند:هر كس نيكى‌اش او را خوشحال كند و بدى‌هايش ناراحتش نمايد،مؤمن است.

و هر وقت از بدكردارى‌هاى خود ناراحت شود،پشيمان مى‌گردد و پشيمانى توبه است.و توبه‌كننده مستحقّ شفاعت و آمرزش است و هر كس از

بدكردارى‌هاى خود ناراحت نشود مؤمن نيست و چون مؤمن نيست،مستحقّ شفاعت نخواهد بود،زيرا خداوند دين او را نمى‌پسندد.

شرح:«مراد مؤلّف آنست كه شفاعت مربوط به كسانيست كه گناه كبيره از ايشان سر زده و توبه كرده‌اند و شفاعت پيامبر براى قبول توبه است».

36-يوسف بن محمّد بن زياد و علىّ بن محمّد بن سيّار از قول پدرانشان از امام عسكرىّ عليه السّلام نقل كرده‌اند كه آن حضرت از امام هادى و ايشان از امام جواد و ايشان از امام رضا و آن حضرت از امام كاظم و ايشان از امام صادق و امام صادق از امام باقر و ايشان از امام سجّاد عليهم السّلام نقل فرمودند كه آن حضرت در بارۀ آيۀ:« اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً »(آن كس كه براى شما زمين را همچون بستر و آسمان را همچون ساختمان گردانيد-بقره:22)چنين فرمودند:يعنى خداوند زمين را متناسب با طبيعت،خوى و بدنهاى شما قرار داد.آن را نه چنان داغ و سوزان نمود كه شما را بسوزاند و نه چنان سرد كه در آن يخ بزنيد،باد آن نه چنان خوشبو است كه از آن سردرد بگيريد و نه آنچنان بد بو

كه شما را اذيّت كند،(و زمين)، نه همچون آب،نرم است كه شما را غرق كند و نه آنچنان سخت كه نتوانيد در آن خانه بنا سازيد و قبر بكنيد،بلكه خداوند عزّ و جلّ،آن مقدار صلابت در آن نهاده است كه براى شما مفيد و نافع باشد و بتوانيد خود و ساختمانهايتان را بر آن نگه داريد و در آن خاصيّتى قرار داده است تا براى خانه‌سازى و قبر كندن و بسيار منافع ديگر شما مناسب باشد،پس به اين خاطر زمين را براى شما همچون بستر گردانيده است.سپس خداوند مى‌فرمايد: «وَ السَّماءَ بِناءً» (و آسمان را همچون بناء و ساختمان گردانيد)مراد از«بناء»در اينجا«سقف»است«سقفى كه ماه و آفتاب و ستارگانش را به خاطر منافع شما در حركت و چرخش در آورده است.سپس مى‌فرمايد:« وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً »(از آسمان آب نازل كرد)يعنى بارانى كه از بالا فرو مى‌فرستد تا به قلّه‌هاى كوه و تپّه و قعر درّه‌ها برسد،سپس اين باران را به صورتهاى مختلف،ريز و تند،درشت و شديد و نم نم در آورد تا زمينها اين بارانها را در خود فرا گيرد و اين باران را يك جا و يك پارچه نازل نفرمود كه در اين صورت

تمام زمينها،درختان،كشت و زرع و ميوه‌هاى شما نابود مى‌شد. و خداوند در ادامه مى‌فرمايد:« فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ »(سپس به وسيلۀ آن آب، روزى شما يعنى ميوه‌هاى مختلف را از زمين بيرون آورد)يعنى از آنچه از زمين مى‌رويد،براى شما رزق و روزى قرار داد.« فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً »(براى خداوند،«ندّ»قرار ندهيد)يعنى از ميان بتهايى كه نه عقل دارند،نه مى‌شنوند، نه مى‌بينند و نه توانايى بر كارى دارند،شبيه قرار ندهيد،و حال آنكه خود شما هم مى‌دانيد كه آن بتها نمى‌توانند اين نعمتهاى فراوان و بزرگى را كه خداوند تبارك و تعالى به شما داده،به شما عطا كنند.(ندّ يعنى انباز و شريك) 37-عبد العظيم حسنىّ از امام هادى و آن حضرت از امام جواد عليهما السّلام و ايشان از امام رضا عليه السّلام نقل كرده‌اند كه روزى ابو حنيفه (1)از نزد امام صادق عليه السّلام خارج شد و در راه با امام كاظم عليه السّلام برخورد كرد،و از آن حضرت پرسيد:اى پسر!گناه و معصيت از چه كسى صادر مى‌شود؟حضرت فرمودند:از سه حالت خارج نيست:يا از خداوند سر مى‌زند،كه چنين نيست و اصلا شايسته نيست شخصت.


1) -چون ابو حنيفه اهل كوفه است ظاهرا در سفر چنين واقعه‌اى اتّفاق افتاده است.

كريم،بنده‌اش را به خاطر كارى كه نكرده عذاب كند،و يا از خدا و بنده هر دو با هم سر مى‌زند،و اين نيز شايسته نيست كه شريك قوى به شريك ضعيف ظلم كند،و يا اينكه از بنده سر مى‌زند كه همين طور هم هست،اگر خدا عقابش كند پس به خاطر گناه اوست و اگر از او درگذرد،از روى جود و كرمش خواهد بود.

38-علىّ بن جعفر كوفىّ از امام هادى از آباءش عليهم السّلام از حسين ابن علىّ عليهما السّلام،و سكونىّ و عبد اللّه بن نجيح از امام صادق عليه السّلام از پدرانش از أمير المؤمنين عليهم السّلام،و عكرمه از ابن عبّاس نقل كرده‌اند كه:آنگاه كه امير مؤمنان

از صفّين بازگشتند،پيرمردى از بين كسانى كه در جنگ به همراه حضرت بودند،برخاست و گفت:يا أمير المؤمنين آيا اين حركت ما به صفّين به قضا و قدر الهى بوده است؟(و در روايتى كه از طريق امام رضا عليه السّلام و به نقل از پدران بزرگوارشان روايت شده است چنين آمده كه مردى از اهل عراق به أمير المؤمنين عليه السّلام وارد شد و در بارۀ حركت سپاه به سمت اهل شام سؤال كرد كه آيا اين حركت به قضاء و قدر الهى بوده يا نه؟)حضرت فرمودند:بله به خدا قسم،از هيچ كوه و تپّه‌اى بالا نرفتيد و شيب هيچ درّه‌اى را پائين نرفتيد مگر به قضاء و قدر الهى بود،پيرمرد پرسيد:پس آيا اين سختى‌هاى من نزد خدا اجرى دارد؟حضرت فرمودند:صبر كن،تند نرو!مثل اينكه گمان برده‌اى منظور من

قضاء و قدرى حتمى و لازم،بوده است؟ اگر چنين باشد،ثواب و عقاب و امر و نهى و منع بيهوده و وعد و وعيد الهى بى‌معنى خواهد بود،و گناهكار قابل سرزنش و نيكوكار مستحقّ ستايش نخواهند بود.بلكه نيكوكار از بدكار به سرزنش سزاوارتر بوده و بدكار از نيكوكار به ستايش شايسته‌تر.اين سخن، سخن بت‌پرستان و دشمنان خداى رحمان و قدريّه و مجوس اين امّت است.اى مرد!خداوند مردم را مكلّف فرموده است ولى در عين حال،آنها مختارند،آنان را نهى نموده است ولى با اين نهى،از اعمال بد ممانعت و جلوگيرى نكرده بلكه فقط ايشان را برحذر داشته است و در مقابل كار اندك بندگان،ثواب بسيار عنايت فرموده است.اگر مردم،خداوند را نافرمانى مى‌كنند از اين رو نيست كه خداوند مغلوب و ناتوان است.و اگر اطاعت و بندگى مى‌كنند اين امور از روى اجبار نيست و آسمان و زمين و ما بين آنها را باطل و بيهوده خلق نكرده اين گمان كفّار است و واى بر كفّار از عذاب آتش(اشاره به آيۀ 27 سورۀ ص).راوى گويد پيرمرد در حالى كه از جا برميخاست اين شعر را مى‌خواند:(ترجمۀ آن) 1-تو آن امامى هستى كه ما با اطاعت از او اميد داريم در روز نجات (يا معاد)خداوند ما را بيامرزد.

2-آن بخش از دين ما را كه براى ما مبهم بود،بر ايمان روشن نمودى، خداوند به جاى ما،به تو جزاى نيك دهاد! 3-عذرى نيست در انجام كار زشت كه من مرتكب آن باشم از فسق و خروج از امر خدا و نافرمانى، 4-هرگز هرگز،نه،نمى‌پذيرم و قائل به اين نيستم كه آنكه از زشتى نهى فرموده خود شخص را به ارتكاب آن وادار كند كه اگر چنين پندارى داشته باشم بى‌گمان شيطان را پيروى كرده‌ام، 5-نه،خداوند دوست ندارد و زشتيها را نخواسته و كشتن ولىّ خدا را از روى ستم و دشمنى هرگز جايز ندانسته.

6-از كجا چنين خواسته باشد با اينكه بى‌ترديد سنّت و فرمان خداوند صاحب عرش صحيح و خود،آن را اعلام فرموده و آشكار ساخته است.

نويسندۀ كتاب گويد:محمّد بن عمر از اشعار بيش از دو بيت آخر چيزى نياورده است.

39-احمد بن عبد اللّه جويبارى از امام رضا عليه السّلام از پدران گرامى‌شان از

أمير مؤمنان عليهم السّلام نقل نموده كه:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:خداوند دو هزار سال پيش از خلقت آدم،مقدّرات را تقدير فرموده و تدبيرات لازم را در نظر گرفته است.

40-داود بن سليمان قزوينىّ از امام رضا عليه السّلام به نقل از پدرانشان از امام حسين عليهم السّلام نقل نموده‌اند كه:مردى يهود از امير المؤمنين عليه السّلام سؤالاتى به اين مضمون نمود:آن چه چيز است كه خداوند ندارد؟چه چيز است كه نزد خداوند نيست؟و چيست آن چيزى كه خداوند آن را نمى‌داند؟امير المؤمنين فرمودند:امّا آن چيزى كه خداوند آن را نمى‌داند گفتار شما يهوديان است كه مى‌گوئيد عزير پسر خداست،خداوند براى خود فرزندى نمى‌شناسد،امّا آنچه كه نزد خدا نيست:(ظلم است)،نزد خدا ظلمى به بندگان نمى‌رود.و امّا سؤال ديگرت كه پرسيدى:آن چيست كه خداوند ندارد،(شريك است)كه خداوند شريك

ندارد.يهودى گفت:اشهد ان لا اله الاّ اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه.

41-احمد بن سليمان گويد:مردى از امام رضا عليه السّلام در طواف،پرسيد:

«جواد»(با جود و بخشنده)كيست؟حضرت فرمودند:سؤال تو دو صورت دارد،اگر در بارۀ مخلوقين سؤال مى‌كنى،«جواد»كسى است كه واجبات خود را ادا مى‌كند و بخيل كسى است كه در واجبات بخل مى‌ورزد و اگر سؤالت از خالق است،پس بدان كه او«جواد»است و بخشنده،چه عطا كند چه نكند،زيرا اگر به بنده‌اش چيزى عطا كند،چيزى عطا كرده است كه آن بنده مالك آن نيست و اگر چيزى از بنده‌اش دريغ كند،آن بنده حقّى در آن ندارد.

42-حسين بن خالد گويد:امام هشتم عليه السّلام از پدرانش از امير المؤمنين عليهم السّلام نقل كرده‌اند كه آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدند كه خداوند جلّ جلاله

فرموده است:هر كس به قضاء من راضى نباشد و به قدر من ايمان نياورد،خداى ديگرى براى خود اختيار كند.و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده‌اند:در هر قضاء الهى، خيرى براى مؤمن نهفته است.

43-ابراهيم بن عبّاس گويد:مردى از امام رضا عليه السّلام سؤال كرد:آيا خداوند مردم را به چيزى كه توان آن را ندارند تكليف مى‌كند؟حضرت فرمودند:او عادل‌تر از اين است كه چنين كند.مرد سؤال كرد:آيا هر كارى بخواهند مى‌توانند انجام دهند؟فرمود:عاجزتر از اين هستند.

شرح:«مراد آنست كه آنچه انجام مى‌دهند به حول و قوّۀ الهى است،و بخواست خداوند است،چنين خواسته است كه آنان مختار باشند».

44-ابو احمد داود بن سليمان گويد:امام هشتم از پدرانشان از امير مؤمنان عليهم السّلام نقل كرد كه فرمود اعمال بر سه نوع است:فرائض(واجبات)،

فضائل(مستحبّات)،معاصى(نافرمانيها).واجبات،به دستور خداوند و به رضايت،و قضاء و قدر،و مشيّت و بر طبق علم خداوند انجام مى‌شود.فضائل به دستور وجوبى خداوند نيست(يعنى آنها را واجب نساخته)لكن به آنها راضى و خشنود است و بر طبق قضاء و قدر و مشيّت و علم او انجام مى‌گيرد و معاصى به دستور خداوند نيست(و خداوند آنها را دستور نداده است)لكن بر طبق قضاء و قدر و مشيّت و علم خدا و على رغم نهى او انجام مى‌گيرد و خداوند بدان راضى نيست و انجام دهندۀ آن را عقاب مى‌كند.

45-حسين بن خالد گويد:به امام رضا عليه السّلام عرض كردم:مردم،به خاطر رواياتى كه از پدرانتان روايت شده است،ما را قائل به جبر و تشبيه مى‌دانند حضرت فرمودند:اى ابن خالد بگو ببينم،آيا اخبارى كه از پيامبر صلى اللّه عليه و آله در مورد جبر و تشبيه روايت شده بيشتر است يا اخبارى كه از پدرانم روايت شده است؟

گفتم:البتّه رواياتى كه از پيامبر صلى اللّه عليه و آله روايت شده،بيشتر است.حضرت فرمودند:پس بايد بگويند پيامبر عليه السّلام نيز قائل به جبر و تشبيه بوده است.گفتم:

آنها معتقدند كه حضرت رسول عليه السّلام هيچ يك از اين احاديث را نگفته‌اند بلكه، به آن حضرت افترا زده‌اند.حضرت فرمود:پس در مورد پدرانم هم بايد بگويند كه آنها اين مطالب را نگفته‌اند بلكه به آنان دروغ بسته‌اند،سپس فرمودند:

هر كس قائل به جبر و تشبيه شود كافر و مشرك است و ما در دنيا و آخرت از او برىء و بر كنار هستيم،اى ابن خالد،اخبار جبر و تشبيه را غلاة كه عظمت خدا را كوچك دانسته‌اند از قول ما جعل كرده‌اند،هر كس آنها را دوست بدارد ما را دشمن داشته و هر كس آنها را دشمن بدارد ما را دوست داشته است،هر كس با آنها دوستى برقرار كند،با ما دشمنى كرده است و هر كس با آنها دشمنى كند، با ما دوستى نموده است،هر كس با آنها رابطه برقرار كند با ما قطع رابطه كرده و هر كس با آنها قطع رابطه كند با ما مرتبط شده است،هر كس به آنها بدى كند،

به ما نيكى كرده است و هر كس به آنها نيكى كند به ما بدى نموده است،هر كس آنها را گرامى بدارد ما را اهانت كرده و هر كس به آنها اهانت كند ما را احترام كرده است،هر كس آنها و سخن‌شان را بپذيرد ما را ردّ كرده است و هر كس آنها را ردّ كند ما را پذيرفته است،هر كس به آنها احسان كند به ما بدى كرده است و هر كس به آنها بدى كند به ما احسان نموده است،هر كس آنها را تصديق كند ما را تكذيب كرده است و هر كس آنها را تكذيب كند ما را تصديق نموده است و هر كس به آنها چيزى عطا كند ما را محروم نموده و هر كس به آنها چيزى ندهد، در واقع به ما داده است.اى ابن خالد،هر كس كه از شيعيان ما باشد نبايد از ميان آنها براى خود دوست و ياور انتخاب كند.

46-حسن بن علىّ وشّاء گويد:از امام رضا عليه السّلام پرسيدم:آيا خداوند كار را به بندگان خود تفويض نموده است(و آنها مستقلّ از خدا و بى‌نياز از او هستند)؟فرمود:او قدرتمندتر از اين است كه چنين كند.پرسيدم:آيا آنها را بر معاصى مجبور كرده است؟فرمود:خداوند عادل‌تر و حكيم‌تر از اين است كه چنين كند.سپس حضرت ادامه داده گفت:خداوند مى‌فرمايد:اى فرزند آدم!

من سزاوارترم كه نيكى‌هاى تو به من نسبت داده شود،و تو سزاوارترى كه بدى‌هايت به تو نسبت داده شود.گناهان را با نيرويى كه به تو دادم انجام مى‌دهى.

شرح:[يعنى:«لا حول و لا قوّة الاّ باللّه»(هيچ حركت و قوّه‌اى نيست مگر از خدا)و«بحول اللّه و قوّته أقوم و أقعد»(به حول و قوّه‌اى كه خداوند عطا مى‌كند مى‌نشينم و برمى‌خيزم)پس نشست و برخاست من،همه با حول و قوّۀ الهى است امّا باراده و خواست و اختيار خودم انجام پذيرد و اينها هم از جانب خداوند است و الاّ من خود،خود را مختار و مريد نكرده‌ام-از استاد غفّارى].

47-عبد السّلام بن صالح هروىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام شنيدم فرمود:

هر كس قائل به جبر باشد،چيزى از زكاة به او ندهيد و شهادت او را نپذيريد.

خداوند متعال هيچ كس را جز به اندازۀ وسع و توانش تكليف نمى‌كند و بيش از قدرتش به او تحميل نمى‌فرمايد،هر كس كارى كند به حساب خودش محسوب است،و هيچ كس گناه ديگرى را به دوش نمى‌كشد. (1)ت.


1) -اشاره است به آيه 286 سوره بقره و 164 انعام «لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها » «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى »و«وسع»كمترين حدّ توان است.

48-سليمان بن جعفر جعفرىّ گويد:در حضور امام رضا عليه السّلام در بارۀ جبر و تفويض صحبت شد،حضرت فرمودند:آيا مى‌خواهيد در اين مورد،اصلى را به شما آموزش دهم كه هيچ وقت دچار اختلاف نشويد و با هر كس بحث كرديد پيروز شويد؟گفتيم:اگر صلاح است بفرمائيد.فرمودند:خداوند با مجبورى بندگان اطاعت نگردد(همگى مختارند)و اگر انسانها نيز نافرمانى مى‌كنند از اين بابت نيست كه بر خداوند غلبه پيدا كرده‌اند،و در عين حال او بندگان خود را به حال خويش رها نكرده است.او خود مالك همان چيزهايى است كه به آنان عطا فرمود،و نيز نسبت به آنچه،آنان را در آن مورد توانا ساخته، قادر و تواناست،اگر مردم،تصميم به اطاعت خدا گيرند،خداوند مانع‌شان نخواهد شد و اگر تصميم به معصيت و نافرمانى بگيرند،اگر بخواهد از آنان جلوگيرى مى‌كند ولى اگر از كار آنان جلوگيرى نكرد و آنان مرتكب معصيت شدند،او آنها را به گناه و معصيت نينداخته است،سپس فرمود:هر كس حدود اين گفتار را دريابد و مراعات كند،بر هر كس در اين مورد با او مخالفت كند،

پيروز است.

49-احمد بن محمّد بن ابى نصر بزنطىّ گويد:به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم،بعضى از شيعيان قائل به جبر و بعضى قائل به تفويض شده‌اند.حضرت فرمودند:بنويس،خداوند مى‌فرمايد:اى فرزند آدم!اين تو هستى كه به مشيّت و خواستۀ من مى‌توانى اراده كنى و به نيرو و قدرت من واجباتت را انجام مى‌دهى و با نعمت من بر معصيت و نافرمانى تواناشده‌اى،تو را شنوا و بينا و قدرتمند نموده‌ام.هر آنچه نيكى به تو رسد از ماست و هر آنچه سختى به تو رسد،از خودت است،زيرا من سزاوارترم كه نيكى‌هايت به من نسبت داده شود و تو نيز سزاوارترى كه بدى‌هايت به خودت نسبت داده شود.من در مورد كارهايم مورد سؤال و بازخواست نيستم ولى از تو در بارۀ كارهايت سؤال خواهد شد، هر آنچه بخواهى برايت منظّم و مرتّب كرده‌ام.

50-حسين بن خالد گويد:امام رضا عليه السّلام فرمودند:خداوند دانايت كناد!

بدان كه خداوند قديم است(يعنى از ازل بوده است)و ازلى بودن صفتى است كه به آدم عاقل مى‌فهماند كه چيزى قبل از او نبوده است و در بقاءش نيز چيزى با او و همراه او نخواهد بود،با اقرار عامّه و معجزۀ صفت (1)براى ما روشن مى‌شود كه چيزى قبل از خدا نبوده و در بقاءش نيز چيزى به همراهش نخواهد بود،و گفتار كسانى كه گمان مى‌كنند قبل از او و يا همراه او چيزى بوده است،باطل مى‌گردد.زيرا اگر چيزى به همراه او مى‌بود،نمى‌بايست خداوند خالق او باشد زيرا آن چيز،هميشه از ازل با خدا بوده است پس خدا چگونه مى‌تواند خالق چيزى باشد كه هميشه به همراهش بوده است و اگر آن شىء قبل از خدا بوده باشد،آن شىء سرآغاز خواهد بود نه اين(خدا):و شايسته آن خواهد بود كه آن اوّل،خالق اين دوم،باشد.

سپس خداوند خود را با نامهايى وصف نموده است و آن زمان كه خلق را آفريد از آنها خواست و آنها را بر اين عبادت واداشت كه خدا را با اين نامهات.


1) -مراد آنست كه صفت«قدم»عقل را از درك عاجز كرده است.

بخوانند، او خود را با اين نامها ناميده است:شنوا،بينا،قادر،قاهر،زنده، قيّوم و پا برجا،ظاهر و آشكار،باطن و پنهان،لطيف و دقيق،خبير و آگاه، قوىّ،با عزّت،حكيم،عليم و امثال اين اسامى،و آن زمان كه غلوّكنندگان و تكذيب‌كنندگان اين اسامى را ديدند و شنيدند كه ما در بارۀ خدا مى‌گوئيم:

چيزى مثل خدا نيست و هيچ چيز به حالت و كيفيّت خدا وجود ندارد،گفتند:

شما كه مى‌گوئيد هيچ چيز مثل و شبيه خدا نيست،چطور شما،در اسماء حسنى با خدا شريك هستيد؟و به تمامى آن نامها ناميده مى‌شويد؟پس اين خود دليلى است بر اينكه شما در تمام حالات خدا يا حد اقل در بعضى از آنها مثل خدا هستيد،زيرا هم شما و هم او داراى يك سرى نامهاى نيكو هستيد.

به آنها بايد گفت:خداوند تبارك و تعالى،نامهايى از نامهاى خود را بر بندگانش نهاده،ولى معانى آنها با هم متفاوت است،مانند مواردى كه يك اسم،دو معنى مختلف دارد،دليل بر اين مدّعى،زبان و گفتار شايع ميان مردم است-و خداوند هم با همين زبان و روش با آنها صحبت كرده،به گونه‌اى كه بفهمند،تا دليل و حجّتى باشد بر آنها در تضييع آنچه تضييع كرده‌اند-مردم در

زبان عادى خود به يك ديگر نامهايى از اين قبيل مى‌دهند: كلب(سگ)،حمار (خر)،ثور(گاو)،سكّرة(شكر)،علقمة(تلخ)،اسد(شير)و تمام اين اسامى بر خلاف معانى آنهاست،زيرا اين نامها بر آن معانى كه در مقابل آن وضع شده‌اند،نيستند،زيرا انسان،شير و يا سگ نيست.در اين مطلب خوب دقّت كن و بفهم.خداوند تو را مورد لطف و رحمت خود قرار دهاد.

ما خدا را عالم مى‌ناميم اما عالم بودن او به اين صورت نيست كه او را علمى كه نبوده اكنون بدستش آورده،چيزى را بداند و به كمك آن علم،آنچه را بعدا بدان برخورد مى‌كند حفظ نمايد،و در خلقت مخلوقاتش فكر و انديشه كند،چطور چنين چيزى ممكن است و حال آنكه گذشتگانى را كه خود نابود ساخته،همه براى او حاضرند و در محضرش هستند،(به هر حال او نيازى به چنان علمى ندارد)كه اگر آن علم نباشد،جاهل و ضعيف بماند.بر عكس مردم عالم كه به خاطر علومى كه نداشته‌اند و سپس بدست آورده‌اند عالم ناميده شده‌اند،چه آنكه اينان قبل از اين علم جديد،جاهل بوده‌اند و چه بسا اين علمى كه بدست آورده‌اند نيز از دستشان برود و به سوى جهل سير كنند.

خداوند،عالم ناميده مى‌شود، زيرا نسبت به هيچ چيز جاهل نيست.همان طور كه مى‌بينى خالق و مخلوق هر دو عالم ناميده مى‌شوند ولى معنى و مصداق آن دو با هم فرق دارد.

و نيز پروردگار ما،شنوا است ولى نه با عضوى از بدنش كه با آن بتواند بشنود ولى نتواند ببيند(مثل گوش در ما)كما اينكه ما با آن عضوى كه مى‌شنويم نمى‌توانيم ببينيم ولى خداوند عزّ و جلّ فرموده است كه هيچ صدايى بر او پوشيده نيست و مثل ما نيست.حال اسم شنوا بر ما و خدا اطلاق مى‌شود ولى معنى و مصداق آن با هم فرق دارد.

و همچنين است بصير(بينا)ولى نه با عضو،بر عكس ما كه با چشم مى‌بينيم و استفاده ديگرى از آن نمى‌توانيم ببريم،ولى خداوند،بينا است و بهيچ شىء ديدنى،جهل ندارد،در اينجا نيز در اسم مشترك هستيم ولى مفهوم و مصداق آن با هم فرق دارد.

او قائم است امّا نه به معنى ايستادن روى پا با زحمت و سختى و خستگى

مثل ايستادن ساير اشياء ولى وقتى مى‌فرمايد خدا قائم است معنايش اين است كه حافظ و قيّم اشياء است مثل اينكه گفته مى‌شود«فلانى قائم به امر فلانى است»يعنى كارهاى او بدست فلانى است.خداوند عزّ و جلّ حافظ و قيّم هر كسى است در كارهايى كه مى‌كند و قائم در كلام مردم به معنى«باقى»نيز هست،و به معنى«كفايت»نيز بكار مى‌رود،مثل اينكه گفته مى‌شود«قم بامر فلان»(كار فلانى را برايش انجام بده)يعنى نيازش را بر طرف كن و نيز قائم در ميان ما مردمان به معنى كسى است كه روى پا ايستاده است.در اين مورد نيز اسم مشترك است و مصداق متفاوت.

و امّا لفظ لطيف به معنى كمى،كوچكى و نازكى نيست،بلكه به معنى «نفوذ در اشياء»و«درك نشدن»مى‌باشد،مثل اين جمله:«لطف عنّى هذا الأمر»(يعنى،فلان امر از من پنهان شد)و«لطف فلان في مذهبه و قوله» (يعنى:فلانى در روش و گفتارش لطيف و ظريف است)به اين معنى كه او روش و گفتارى پيچيده دارد و عقل را متعجّب مى‌سازد و از دسترس به دور است و بسيار عميق و ظريف بوده و فكر و انديشه به او نمى‌رسد.و همچنين است خداوند،دقيق‌تر و پيچيده‌تر از آن است كه با حدّ و وصفى درك شود و يا

با وصفى توصيف گردد ولى«لطافت»در مورد ما آدميان عبارتست از كوچكى و كمى،پس باز هم در اسم مشترك هستيم ولى معنى و مفهوم آن مختلف و متفاوت است.

و امّا خبير،كسى است كه چيزى از نظر او پنهان نيست و هيچ چيز از دسترسش دور نمى‌ماند،ولى نه با تجربه و آزمايش به اين صورت كه اين آزمايش به او چيزى بياموزد،آنچنان كه اگر اين تجربه و آزمايش نبود،هيچ نمى‌دانست.چون كسى كه چنين باشد جاهل است(نه خبير و آگاه)و خداوند تبارك و تعالى از ازل به آنچه مى‌خواسته خلق كند،خبير و آگاه بوده است،امّا در ميان مردم،به كسى خبير گفته مى‌شود كه جاهل باشد ولى در صدد يادگيرى و آگاهى يافتن برآيد.در اين مورد هم اسم ما و خدا مشترك است ولى معناى آن متفاوت.

و امّا ظاهر،به اين معنى نيست كه با سوار شدن بر اشياء و نشستن بر آنها، از آنها بالا رفته است بلكه به اين خاطر به او ظاهر گفته مى‌شود كه بر همه چيز چيره و قاهر است و بر همه چيز غلبه يافته و نسبت به همه چيز قادر است.مثلا گفته مى‌شود:«ظهرت على أعدائي»(يعنى:بر دشمنان خود پيروز شدم)،و

«أظهرنى اللّه على خصمي»(يعنى،خداوند مرا بر دشمنم پيروز گردانيد).در اينجا منظور از ظهور،فتح و غلبه است و ظهور خدا بر اشياء نيز چنين است.

وجه ديگرى نيز براى ظهور خداوند هست و آن اينكه:او براى هر كس كه او را بخواهد ظاهر و هيچ چيز بر خدا پوشيده نيست و تدبير هر چه ديده مى‌شود،به دست اوست،پس چه ظاهرى از خداوند ظاهرتر و آشكارتر است؟تو،به هر كجا رو كنى،مصنوعات و مخلوقات او را مى‌بينى،و در وجود خودت، آثارى از او هست كه براى تو كافى است،ولى ظاهر در مورد ما مردمان به كسى گفته مى‌شود كه وجودش بارز و آشكار بوده،به وسيلۀ حدّ و وصفش معلوم باشد،پس اسم مشترك است ولى معنى متفاوت.

و امّا باطن،به معنى«درون اشياء بودن»نيست به اين معنى كه درون اشياء غور و نفوذ كند.بلكه به اين معنى است كه به درون اشياء اطّلاع و آگاهى دارد و تدبير آن بدست اوست،مثل اين كه گفته مى‌شود:«ابطنته»يعنى از آن آگاه شدم و سرّ پنهان او را دانستم.ولى«باطن»در مورد آدميان به كسى اطلاق مى‌شود كه به درون اشياء رفته و پنهان شود،پس اسم مشترك است و معنى متفاوت.

و امّا قاهر به معنى ممارست كردن و رنج كشيدن و نيرنگ و فريب زدن و يك ديگر را كنار زدن نيست و آنچنان كه بعضى مردم،بر بعضى ديگر چيره و قاهر و غالب مى‌شوند،در بين مردم كسى كه مقهور است ممكن است بعد قاهر شود و آن كه قاهر است ممكن است مقهور گردد،و لكن در مورد خداوند به اين معنى است كه تمام آنچه را خلق كرده،همه در مقابل ايجادكنندۀ‌شان ذليل و خوار هستند و در مقابل خواسته‌هاى او نمى‌توانند خوددارى و امتناع نمايند و از حيطۀ قدرت او يك چشم بر هم زدن هم نمى‌توانند خارج شوند.و او فقط يك فرمان«ايجاد شو»مى‌دهد و آن مخلوق،ايجاد مى‌شود.ولى قاهر در مورد ما به آن صورتى است كه گفتم.پس اسم مشترك ولى معنى مختلف دارد،و همچنين است تمامى نامها،هر چند تمام آنها را در اينجا برنشمرديم،و به همين مقدار اكتفا مى‌كنيم چون(بقيّه را نيز)به آنچه با تو گفتيم ميتوان قياس كرد.

و خداوند عزّ و جلّ در ارشاد و راهنمايى و توفيق،كمك كار و ياور ما و شما است.

خطبۀ حضرت رضا-عليه السّلام-در توحيد

51-قاسم بن أيّوب گويد:وقتى مأمون خواست حضرت رضا عليه السّلام را به ولايت عهدى منصوب كند بنى هاشم (1)را جمع كرده،به آنان چنين گفت:من تصميم دارم پس از خود«رضا»را به خلافت برگزينم،بنى العبّاس از روى حسادت گفتند:آيا مى‌خواهى مردى نادان را كه هيچ آشنائى با خلافت و سياست ندارد،وليّ عهد خود كنى؟!كسى را نزد او بفرست تا به اينجا بيايد و نمونه‌هايى از جهالت او را كه دليل خوبى بر عليه او خواهد بود ببينى،مأمون نيز حضرت را فرا خواند،بنى العبّاس گفتند:يا ابا الحسن!به منبر برو و ما را راهنمائى كن تا خداوند را بطور صحيح شناخته و بر آن اساس عبادت نمائيم.

حضرت بر منبر رفته،سر به زير انداختند و بدون اينكه صحبتى كنند


1) -مراد از«بنى هاشم»در اينجا،«بنى العبّاس»مى‌باشند.

مدّتى به همان حالت نشستند، سپس حركتى كرده،از جاى برخاستند.

(محمّد بن يحيى بن عمر بن علىّ بن ابي طالب-از سادات-نيز گويد:من خود شاهد سخنان حضرت در آن مجلس بودم).

حضرت،حمد و ثناى الهى بجاى آورده،و بر پيامبر اكرم و اهل بيتش درود فرستاده آنگاه فرمودند:

مرحلۀ اوّل در عبادت خدا،شناخت اوست،و پايه و اساس شناخت خداوند منحصر به فرد (1)دانستن اوست،و قوام و اساس توحيد اين است كه صفات(زائد بر ذات)را از ذات خداوند منتفى بدانيم (2)زيرا عقل انسان خود گواهى مى‌دهد كه هر چيزى كه از صفت و موصوفى تركيب شده باشد، مخلوق است،و هر مخلوقى نيز خود شهادت مى‌دهد كه خالقى دارد كه نه صفت است و نه موصوف.و هر صفت و موصوفى هميشه بايد با هم همراه).


1) -توحيد يعنى:منحصر به فرد دانستن خدا،و نه يكى دانستن خدا،معناى توحيد اين نيست كه بگوئى خدا يكى است و دو تا نيست،بلكه توحيد به اين معنى است كه خدا تك است و مثل و مانند ندارد،حتى ضدّ هم ندارد.بعبارت ديگر توحيد به اين معنى نيست كه خدا يكى است و دو تا نيست بلكه به اين معنى است كه تك است و دومى ندارد.

2) -اشاعره معتقدند كه هر صفتى از صفات خداوند،مانند علم،قدرت و...داراى حقيقتى است جداى از ذات خداوند و مغاير با آن،ولى طبق تعاليم ائمّه-عليهم السّلام-اين قبيل صفات (يعنى صفات ذات)عين ذات خداوند هستند،علم خدا،چيزى غير از ذات خدا نيست،قدرت خدا نيز چيزى جداى از ذات او نيست.بلكه علم خداوند عين ذات او است،قدرت او نيز عين ذات او است،و همچنين است ساير صفات ذات.(اقتباس از مرحوم سيّد هاشم حسينى طهرانى در پاورقى توحيد صدوق ص 35).

باشند و همراهى دو چيز با هم،نشانۀ حادث بودن آنهاست و حادث بودن هم با ازلى بودن منافات دارد،پس كسى كه بخواهد ذات خدا را با تشبيه نمودن او به مخلوقاتش بشناسد،در واقع خدا را نشناخته است،و كسى كه بخواهد كنه ذات خدا را دريابد،در واقع قائل به توحيد نيست(زيرا با اين كار عملا قائل شده است كه خداوند نيز مثل ساير موجودات است و مى‌توان به كنه او دست يافت، و حال آنكه خداوند«تك»است و مثل و مانند ندارد)و كسى كه براى او مثل و مانند قائل شود،به حقيقت او آگاهى نيافته است،و كسى كه براى او نهايتى فرض كند او را تصديق ننموده است،و كسى كه بخواهد به او اشاره كند(يا در جهتى خاصّ به او اشاره كند)در واقع بسوى خدا نرفته،بلكه به سمتى ديگر توجّه نموده است،و به موجودى ديگر اشاره كرده است(زيرا خداوند در جهت خاصّى نيست تا بتوان به او در آن جهت اشاره كرد)،و هر كس او را تشبيه كند در واقع خداوند را قصد نكرده(بلكه به سراغ موجودى ديگر رفته است)،و هر كس براى خداوند اجزاء و ابعاض قائل شود،در واقع در مقابل او تذلّل و خوارى نكرده است،و هر كس بخواهد با قوّۀ فكر خود او را توهّم نمايد،در حقيقت به سراغ خدا نرفته است،هر آنچه كه به همراه نفس و ذات خود شناخته شود،مصنوع و ساخته شده است،و هر آنچه در چيز ديگرى(يا به چيز ديگرى)غير از خود،قائم و پابرجا باشد،معلول است و نياز به علّت دارد،به وسيلۀ مخلوقات و ساخته‌هاى خدا،مى‌توان بر وجود او استدلال كرد و توسّط

عقل است كه معرفت و شناخت او پا مى‌گيرد، و به وسيلۀ فطرت،حجّت بر مردم تمام مى‌شود،آفرينش مخلوقات توسّط خداوند،حجابى است بين او و آنها،دورى و جدائى او از بندگانش،مكانى و مادّى نيست بلكه تفاوت وجودى اوست با نحوۀ وجود آنها،و آغاز داشتن خلقت مخلوقات،دليلى است براى ايشان بر اينكه خدا آغاز و ابتداء ندارد،چون هر چيز كه آغاز و ابتداء داشته باشد،نمى‌تواند آغازگر چيز ديگرى باشد،و نيز آلات و ادوات دادن خدا به آنان دليلى است بر اينكه در خداوند آلات و ادوات وجود ندارد،زيرا آلات و ادوات،شاهد عجز و فقر صاحب آنهاست،أسماء او محض عبارت و تعبير است،و افعال و كردار او مجرّد تفهيم است،ذات او حقيقت است و كنهش، جدائى او از خلق،بقاء او حدّ و مرز ساير پديده‌هاست،هر كس بخواهد اوصاف خدا را دريابد،او را نشناخته است،و هر كس بخواهد با فكر خود بر او احاطه پيدا كند در واقع از او گذشته و او را پشت سر نهاده و بر چيز ديگرى (كه ساختۀ فكر او است)احاطه پيدا كرده است،و هر كس بخواهد كنه او را دريابد به خطا رفته است.

هر كه بگويد:چگونه است؟او را(به مخلوقاتش)تشبيه نموده است،و هر كه بگويد:چرا و از چه راهى موجود شده است؟در واقع براى او علّت تصوّر كرده است،و هر كس بگويد:از چه موقع بوده است؟براى او وقت و زمان

تصوّر كرده است، و هر كس بگويد:در كجا قرار دارد؟براى او جا و مكان خيال كرده است،و هر كه بگويد:حدّش تا كجاست؟براى او نهايتى فرض كرده است،و هر كس بگويد:تا چه زمانى خواهد بود؟براى او غايت و انتهائى قرار داده است،و هر كس چنين كند بين او و ساير موجودات حدّ مشترك قرار داده است،و هر كس بين او و مخلوقاتش حدّ مشترك قرار دهد براى او اجزاء و ابعاض پنداشته است،و هر كس او را داراى اجزاء تصوّر كند او را وصف نموده،و هر كه او را وصف نمايد،در مورد خداوند به خطا رفته و كارش به الحاد و كفر مى‌انجامد.

و خداوند با تغيير يافتن مخلوقين،تغييرى نميكند،كما اينكه با حدّ و حدود مخلوقين(كه همگى محدود هستند)محدود نمى‌شود،«أحد»است ولى نه به عنوان عدد(ى در مقابل دو،و سه و... (1)ظاهر و آشكار است ولى نه باين صورت كه قابل لمس باشد،آشكار و هويداست ولى نه باين معنى كه ديده شود،باطن و پنهان است ولى نه اينكه از مخلوقات غائب باشد،دور است ولى نه از نظر مسافت،نزديك است ولى نه از جهت مكانى،لطيف است ولى نه از نظر جسم،موجود است ولى نه بعد از عدم،(قبل از او عدم نبوده بلكه او هميشه موجود بوده است)،فاعل است و كار انجام مى‌دهد ولى نه از روى اجبار،بلكهد.


1) -بلكه همان طور كه قبلا اشاره شد،«تك»است و بى‌همتا و دومى ندارد.

با اختيار تامّ، مى‌سنجد و تصميم مى‌گيرد ولى نه با نيروى فكر،تدبير مى‌كند ولى نه با حركت،اراده مى‌كند ولى نه با آهنگ،مشيّت و اراده دارد ولى نه با عزم و تصميم،درك ميكند ولى نه با آلت و وسيلۀ حسّ،مى‌شنود و مى‌بيند ولى نه با گوش و چشم و يا وسيلۀ ديگر.

زمان و مكان ندارد،چرت و پينكى و خواب او را فرانمى‌گيرد،صفات مختلف او را محدود نمى‌سازد،آلات و ادوات نيز او را مقيّد و محدود نمى‌كند،او قبل از زمان بوده است،و قبل از عدم وجود داشته است،و ازليّتش از هر آغاز و ابتدائى فراتر بوده است،از خلقت حواسّ توسّط او معلوم مى‌شود كه خود فاقد اين حواسّ(باصره،سامعه،لامسه،ذائقه،...) مى‌باشد،و از ايجاد عناصر معلوم مى‌شود كه عنصر ندارد،و از آنچه كه بين اشياء ضدّيّت برقرار كرده است دانسته مى‌شود كه خود،ضدّ ندارد،و با ايجاد مقارنه و هماهنگى بين امور،دانسته مى‌شود كه قرين و هماورد ندارد،بين نور و ظلمت،آشكارى و گنگى،خشكى و ترى و سرما و گرما ضدّيت برقرار كرده است،امور نامساعد و دور از هم آنها را به دور هم جمع كرده،و امور نزديك را از هم جدا نموده است،و پراكندگى اينها و اجتماع آنها،دليلى است بر وجود

پراكنده‌كننده و گردآورنده‌اشان، و اين آيۀ شريفه اشاره به همين معنى دارد:« وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ »(سورۀ ذاريات آيۀ 49)،(از هر چيزى جفت و زوج آفريديم تا شما متذكّر شويد[و بدانيد تعدّد،از صفات ممكنات است])،بين«قبل»و«بعد»در اين مخلوق جدايى و فرق افكند تا همه بدانند او خود،قبل و بعد ندارد،غرائز اين موجودات نشان مى‌دهد كه غريزه دهندۀ به آنان،خود غريزه ندارد،و تفاوت(يا نقص)آنها دليلى است بر اينكه تفاوت دهندۀ بآنان،نقصى ندارد و تفاوتى در ذاتش نيست،زمان‌دار بودن آنان بيان‌كنندۀ اين واقعيّت است كه زمان دهندۀ بآنان،فاقد زمان و فراتر از آن است،بعضى را از بعض ديگر پنهان كرده تا دانسته شود،غير از آن مخلوقات، حجاب ديگرى بين او و آنها نيست.

آن زمان كه مربوب(و مخلوقى)وجود نداشت،او ربّ بود(يعنى مقام ربوبيّت برايش ثابت بود)،و آن زمان كه مملوك و مخلوقى نبود،او مالك على الاطلاق و مستولى بر همه چيز بود.

(يعنى مقام مالكيّت على الاطلاق و قدرت مطلقه برايش ثابت بود).

مترجم گويد:اگر«الهيّة»به معنى عبادت باشد،خداوند مألوه است،و عبد،آله و متألّه.و امّا اگر به معنى مالك بودن در تأثير و تصرّف در اشياء باشد- كما اينكه در اينجا و در بسيارى از احاديث ديگر مراد است-خداوند آله است و عبد مألوه و بر همين اساس امام عليه السّلام لفظ«اللّه»را در حديثى(حديث

چهارم از باب 31 توحيد صدوق است)تفسير فرموده است.

و آن زمان كه هيچ موجودى نبود تا معلوم واقع شود،او عالم بود،و آن زمان كه مخلوقى در جهان نبود،او خالق بود،و نيز آن زمان كه مسموعى وجود نداشت،معناى سمع(شنيدن)در مورد او صادق بود،اين طور نيست كه فقطّ از وقتى دست به خلقت و آفرينش زد،خالق محسوب شود،بلكه قبل از شروع به خلقت نيز،خالقيّت در مورد او مصداق داشته است.

مترجم گويد:«يعنى خداوند از ازل متّصف به اين صفات بوده است،مثلا هميشه عالم بوده است هر چند معلوم و موجودى در بين نباشد،امّا در مورد ما،علم،زمانى مصداق پيدا مى‌كند كه موجود و معلومى در خارج وجود داشته باشد،ولى در مورد خداوند اين طور نيست،علم او«لا يتناهى»است، همه چيز را مى‌داند(و به عبارت ساده‌تر،همه چيز را بلد است)هر چند چيزى موجود نباشد،براى تقريب به ذهن مثالى بزنيم:نجّارى كه مى‌تواند صدها نوع ميز درست كند ولى هنوز هيچ كدام را ايجاد نكرده است مى‌توان در موردش گفت:به صد نوع ميز علم دارد،هر چند اين ميزها هنوز در عالم خارج تحقّق نيافته است.خداوند عالم است و علمش هم تابع نيست،بلكه علم او لا يتناهى است و منوط به وجود معلومى در خارج نمى‌باشد».(پايان كلام مترجم) چگونه ميتوان غير از اين را تصوّر كرد؟حال آنكه ابتداء و آغازى ندارد و نميتوان با كلمۀ«از»كه ابتداء و آغاز را نشان ميدهد او را در برخى زمانها غائب فرض كرد، بلكه هميشه و در همۀ اوقات بوده است(بلكه او فراتر از زمان است نه محدود بزمان).

و كلماتى مثل«قد»(در زبان عربى)كه نشان دهندۀ نزديكى زمان مورد نظر به زمان ديگرى است(مثل فعل ماضى نقلى در فارسى)نمى‌تواند نشان دهندۀ نزديكى زمان او باشد(چون تمام ازمنه چه دور،و چه نزديك همه

نسبت به او يكسان هستند) و كلماتى مثل«لعلّ»(به معنى شايد)كه نشانگر احتمال و عدم قطعيّت است و در مورد مخلوقين،خبر از وجود مانع يا موانعى براى حصول كارى مى‌دهد در مورد او چنين مفهومى را نمى‌رساند بلكه امر و ارادۀ خدا قطعىّ الحصول است.

و كلمۀ«متى»(كى؟،چه زمانى؟)،اگر چه در مورد خدا بكار مى‌رود ولى نشان دهندۀ وقت معيّنى براى او نيست،و به كار بردن كلمۀ«زمان»در مورد او به اين معنى نيست كه خداوند مظروف است و در محدودۀ زمان قرار گرفته است.

و نيز كاربرد كلمۀ«مع»(به معنى«با»)در مورد او به اين معنى نيست كه خداوند با چيزى قرين و همراه است.

ادوات،امثال خود را محدود مى‌سازد(يعنى در حقتعالى تأثيرى ندارد)،و آلات،متناسب با امثال و نظائر خويش است،و اينها،نه در خداوند بلكه در ساير اشياء مؤثّرند،ابتداء زمانى داشتن،باعث شده است كه اشياء و موجودات قديم نباشند،و قرب زمانى داشتن،آنها را از ازلى بودن بازداشته،و فقدان بعضى از حالات و صفات،آنها را از كمال دور ساخته است (1)،افتراق و جدائى آنها دليل و نشانۀ وجود جداكنندۀ آنهاست،تباين و تفاوت آنها نشانۀ وجود تفاوت دهندۀ آنهاست،خالق اشياء،توسّط آنها،بر عقول آدميان تجلّىد.


1) -در ترجمۀ اين عبارات سعى شده است معانى«مذ»،«قد»،و«لولا»كه به ترتيب عبارتند از: «ابتداء زمانى»،«قرب زمانى»،و«نبود چيزى در اثر وجود چيز ديگر»(امتناع شىء لوجود غيره) آورده شود.

كرده (1).

و بوسيلۀ آنها،از چشمها پنهان گرديده است،ملاك استدلال افكار در بارۀ خداوند،همين اشياء و موجودات است،در اشياء تغييرات را قرار داده و دليلشان بر اساس اشياء است،اقرار به وحدانيّت خود را به سبب وجود اين اشيا به آنها الهام فرموده است.

تصديق و اقرار به خداوند توسّط عقول صورت مى‌پذيرد،و با اقرار به خدا ايمان كامل مى‌گردد،تا معرفت و شناخت نباشد ديانت كامل نمى‌شود،و تا اخلاص نباشد،معرفت و شناخت انجام نمى‌گيرد،و با اعتقاد به تشبيه، اخلاصى در بين نخواهد بود،و اگر كسى در مورد خداوند به صفاتى زائد بر ذات قائل شود(چنان كه در مخلوقين ديده مى‌شود)،تشبيه را نفى نكرده بلكه در واقع قائل به تشبيه شده است،هر چيزى كه در مخلوق يافت شود،در خالقش وجود نخواهد داشت و هر آنچه در مورد او امكان داشته باشد،در بارۀ صانعش محال و ممتنع خواهد بود،در مورد او حركت و سكون وجود ندارد، چگونه امكان دارد،چيزى را كه خود ايجاد كرده،در مورد خود او،مصداق يابد؟!يا آنچه را خودش آغاز كرده و به وجود آورده به سوى او بازگشته،و در مورد او مصداق پيدا كند؟اگر چنين بود،نقص و كاستى و كمبود در ذاتش راهت.


1) -ترجمۀ اين عبارت بر اساس نسخۀ بحار و يكى از نسخه‌هاى توحيد است كه در آنها بجاى «لما تجلّى»«بها تجلّى»آمده است.

مى‌يافت و كنهش،از وحدت در آمده،داراى اجزاء مى‌شد،و أزلى بودن در موردش محال مى‌گرديد و خالق مثل مخلوق مى‌شد.

اگر براى او پشت تصوّر شود،مقابل و روبرو نيز تصوّر مى‌شود،و اگر براى او تمام بودن فرض شود،نقصان هم فرض مى‌شود،كسى كه،حدوث در باره‌اش محال نيست،چگونه مى‌تواند أزلى باشد؟كسى كه ايجاد شدن در باره‌اش محال نباشد چگونه مى‌تواند ايجادكنندۀ اشياء باشد؟اگر چنين بود نشانۀ مخلوق و مصنوع بودن در او وجود مى‌داشت و خود آيه و نشانه ميشد (براى يك موجود أزلى ديگر)نه اينكه موجودات ديگر آيه و نشانه براى او باشند.

قول محال كه مخالف حقّ و حقيقت است حجّتى در بر ندارد،و سؤال در بارۀ خدا،فاقد جواب است،و در غير اين صورت،خداوند تعظيم و احترام نشده است،و در عقيده به اينكه خداوند به كلّى(چه در ذات،چه در صفات و افعال)با مخلوقين مباينت و غيريّت دارد،ظلم و افترائى نيست،موجود أزلى محال است كه مركّب باشد يا دوئيّت(دو تا بودن)در او راه يابد،و آنچه آغازى ندارد،محال است مخلوق باشد و آغاز و انجامى برايش تصوّر شود.

معبودى نيست،جز«اللّه»كه بزرگ و بلند مرتبه است،كسانى كه خدا را

با ديگر موجودات يكسان مى‌دانند،دروغ گفته‌اند و به ضلالت بزرگى دچار گشته‌اند و به وضوح و آشكارا زيان نموده‌اند.و درود خدا بر محمّد و اهل بيت پاكش باد.

باب 12 - باب مناظرۀ حضرت رضا-عليه السّلام-در حضور مأمون با اهل اديان در بارۀ توحيد

باب مناظرۀ حضرت رضا-عليه السّلام-در حضور مأمون با اهل اديان در بارۀ توحيد

1-از حسن بن محمّد نوفلىّ (1)هاشمىّ چنين نقل شده است:زمانى كه علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام بر مأمون وارد شدند،مأمون به فضل بن سهل دستور داد تا علماى أديان و متكلّمين مثل جاثليق(عالم بزرگ نصارى)،رأس الجالوت(عالم بزرگ يهود)،رؤساى صابئين(منكرين دين و شريعت و خدا و پيامبر)،هربذ بزرگ(عالم بزرگ زردشتيان)و زردشتى‌ها،عالم روميان و علماء علم كلام را گرد هم آورده تا گفتار و عقائد حضرت رضا و نيز اقوال آنان را


1) -ناگفته نماند كه روات اين خبر همگى«مهمل»اند(يعنى در كتب رجال ذكر نشده‌اند)بجز «نوفلى»كه ثقه است و طبق گفتۀ نجاشى كتابى دارد.

بشنود. فضل بن سهل نيز آنان را فراخواند و مأمون را از حضور آنان مطّلع نمود.

مأمون دستور داد،ايشان را نزد او ببرند،سپس بعد از خوش آمد گويى به آنان چنين گفت:شما را براى امر خيرى فرا خوانده‌ام،مايلم با پسر عمويم كه از مدينه به اينجا آمده مناظره كنيد،فردا أوّل وقت به اينجا بياييد و كسى از اين دستور سرپيچى نكند،آنها نيز اطاعت كرده و گفتند:إن شاء اللّه فردا اوّل وقت در اينجا حاضر خواهيم بود.

نوفلىّ گويد:ما در نزد امام رضا عليه السّلام مشغول صحبت بوديم كه ناگاه «ياسر»،خادم حضرت رضا عليه السّلام وارد شده گفت:مولاى من!امير المؤمنين به شما سلام رسانده و فرمود:برادرت فدايت باد!علماى اديان مختلف،و علماى علم كلام همگى نزد من حضور دارند،آيا تمايل داريد نزد ما بيائيد و با آنان بحث و گفتگو كنيد؟و اگر تمايل نداريد خود را به زحمت نيندازيد،و اگر دوست داشته باشيد ما به خدمت شما بيائيم،براى ما مشكل نيست،

حضرت فرمودند:به او سلام برسان و بگو متوجّه منظور شما شدم،و إن شاء اللّه خودم فردا صبح خواهم آمد.

نوفلىّ ادامه داد:وقتى ياسر رفت،حضرت رو به ما كرده فرمودند:نوفليّ! تو عراقىّ هستى و عراقىّ‌ها طبع ظريف و نكته‌سنجى دارند،نظرت در بارۀ اين گردهمائى از علماى اديان و اهل شرك توسّط مأمون چيست؟عرضكردم:

ميخواهد شما را بيازمايد،و كار نامطمئنّ و خطرناكى كرده است،حضرت فرمودند:چطور؟عرض كردم:متكلّمين و اهل بدعت،مثل علماء نيستند، چون عالم،مطالب درست و صحيح را انكار نمى‌كند،ولى آنها همه،اهل إنكار و مغالطه‌اند،اگر بر اساس وحدانيّت خدا با آنان بحث كنيد،خواهند گفت:

وحدانيّتش را ثابت كن،و اگر بگوئيد:محمّد صلى اللّه عليه و آله رسول خداست، مى‌گويند:رسالتش را ثابت كن،سپس مغالطه مى‌كنند و باعث مى‌شوند خود شخص،دليل خود را باطل كند و دست از حرف خويش بردارد،قربانت گردم،

از آنان بر حذر باشيد،مواظب خودتان باشيد! حضرت تبسّمى فرمودند و گفتند:اى نوفلىّ!آيا مى‌ترسى آنان ادلّۀ مرا باطل كنند و مجابم كنند؟!گفتم:

نه بخدا،در بارۀ شما چنين ترسى ندارم و اميدوارم خداوند شما را بر آنان پيروز كند.

حضرت فرمودند:اى نوفلىّ!مى‌خواهى بدانى چه زمان مأمون پشيمان مى‌شود؟گفتم:بله،فرمود:زمانى كه ببيند با اهل تورات با توراتشان و با اهل انجيل با انجيلشان و با اهل زبور با زبورشان و با صابئين به عبرى و با زردشتيان به فارسى و با روميان به رومى و با هر فرقه‌اى از علماء به زبان خودشان بحث ميكنم،و آنگاه كه همه را مجاب كردم و در بحث بر همگى پيروز شدم و همۀ آنان سخنان مرا پذيرفتند،مأمون خواهد دانست آنچه كه در صددش مى‌باشد،شايستۀ او نيست،در اين موقع است كه مأمون پشيمان خواهد شد.و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم(هر نيرو و قدرتى،از جانب خداوند است).

بامدادان،فضل بن سهل نزد ما آمد و گفت:قربانت گردم،پسر عمويت منتظر شماست و همۀ علماء و مدعوّين آمده‌اند،كى تشريف مى‌آوريد؟ حضرت فرمودند:شما زودتر برويد،من هم-بخواست خدا-خواهم آمد.

سپس وضوء گرفته،مقدارى سويق(نوشيدنى يا آش و يا حليم)ميل فرمودند،و قدرى نيز به ما دادند،آنگاه همگى خارج شده نزد مأمون رفتيم، مجلس مملوّ از جمعيّت بود،محمّد بن جعفر(عموى حضرت رضا عليه السّلام)به همراه گروهى از سادات و نيز فرماندهان لشكر در آن مجلس حضور داشتند.

زمانى كه امام رضا عليه السّلام وارد شدند،مأمون،محمّد بن جعفر و تمام سادات حاضر در مجلس به احترام آن حضرت برخاستند،حضرت و مأمون نشستند ولى بقيّه همان طور ايستاده بودند تا اينكه مأمون دستور داد بنشينند،و مأمون مدّتى با حضرت گرم صحبت بود،سپس رو به جاثليق كرده،گفت:اى جاثليق!ايشان،علىّ بن موسى بن جعفر و پسر عموى من و از فرزندان فاطمه

-دختر پيامبرمان-و علىّ بن ابى طالب-صلوات اللّه عليهم-هستند، دوست دارم با ايشان صحبت كنى و بحث نمايى و حجّت آورى و انصاف بدهى.

جاثليق گفت:اى امير مؤمنين!چگونه با كسى بحث كنم كه به كتابى استدلال مى‌كند كه من آن را قبول ندارم،و به گفتار پيامبرى احتجاج مى‌كند كه من به او ايمان ندارم؟حضرت فرمودند:اى مرد مسيحى؟اگر از انجيل براى تو دليل بياورم،آيا مى‌پذيرى؟جاثليق گفت:آيا مى‌توانم آنچه را انجيل فرموده، ردّ كنم؟به خدا سوگند على رغم ميل باطنى‌ام،خواهم پذيرفت،حضرت فرمودند:حال،هر چه مى‌خواهى بپرس و جوابت را دريافت كن.

جاثليق پرسيد:در بارۀ نبوّت عيسى و كتابش چه عقيده‌اى دارى؟آيا منكر آن دو هستى؟حضرت فرمودند:من به نبوّت عيسى و كتابش و به آنچه امّتش را بدان بشارت داده و حواريّون نيز آن را پذيرفته‌اند ايمان دارم و به هر«عيسى»اى كه به نبوّت محمّد صلى اللّه عليه و آله و كتابش ايمان نداشته و امّت خود را به او بشارت نداده،كافرم،جاثليق گفت:مگر هر حكمى نياز به دو شاهد عادل ندارد؟ حضرت فرمودند:چرا،او گفت:پس دو شاهد عادل از غير همكيشان خود كه

مسيحيّت نيز آنان را قبول داشته باشد،معرّفى كن، و از ما هم،از غير همكيشانمان دو شاهد عادل بخواه،حضرت فرمودند:حالا سخن به انصاف گفتى،آيا شخص عادلى را كه نزد حضرت مسيح مقام و منزلتى داشت قبول دارى؟جاثليق گفت:اين شخص عادل كيست؟اسم او را بگو،حضرت فرمودند:در بارۀ يوحنّا ديلميّ چه ميگوئى؟گفت:به به!محبوب‌ترين شخص نزد مسيح را نام بردى،حضرت فرمودند:تو را قسم مى‌دهم آيا در انجيل چنين نيامده كه يوحنّا گفت:مسيح مرا به دين محمّد عربى آگاه كرد و مژده داد كه بعد از او خواهد آمد و من نيز به حواريّون مژده دادم و آنها به او ايمان آوردند، جاثليق گفت:بله،يوحنّا از قول حضرت مسيح چنين مطلبى را نقل كرده است و نبوّت مردى را مژده داده و نيز به اهل بيت و وصىّ او بشارت داده است و معيّن نكرده كه اين موضوع چه زمانى اتّفاق خواهد افتاد و آنان را نيز بر ايمان معرّفى نكرده است تا آنها را بشناسيم،حضرت فرمودند:اگر كسى كه بتواند انجيل را بخواند در اينجا حاضر كنيم و مطالب مربوط به محمّد و اهل بيت و امّتش را

برايت تلاوت كند،آيا ايمان مى‌آورى؟گفت:حرف خوبى است، حضرت به نسطاس رومى فرمودند:سفر ثالث (1)انجيل را تا چه حدّى از حفظ هستى؟ گفت:به تمام و كمال آن را حفظ هستم.سپس رو به رأس الجالوت نموده، فرمودند:آيا انجيل خوانده‌اى؟گفت:بله،حضرت فرمودند:من سفر ثالث را مى‌خوانم،اگر در آنجا مطلبى در بارۀ محمّد و اهل بيت او-سلام اللّه عليهم-و نيز امّتش بود،شهادت دهيد و اگر مطلبى در اين باره نبود،شهادت ندهيد، آنگاه حضرت شروع به خواندن سفر ثالث كردند و وقتى به مطلب مربوط به پيامبر صلى اللّه عليه و آله رسيدند،وقف كرده فرمودند:تو را به حقّ مسيح و مادرش قسم مى‌دهم،آيا دانستى كه من عالم به انجيل هستم؟گفت:بله،سپس مطلب مربوط به محمّد و اهل بيت و امّتش را تلاوت فرمود،گفت:حال چه ميگوئى؟ اين عين گفتار حضرت مسيح عليه السّلام است،اگر مطالب انجيل را تكذيب كنى، موسى و عيسى عليهما السّلام را تكذيب كرده‌اى و اگر اين مطلب را منكر شوى،قتلته.


1) -لازم به تذكّر است كه انجيل«سفر»ندارد و اين اصطلاح مربوط است به تورات،شايد در اينجا تصحيفى رخ داده است و در اصل«الاصحاح الثالث»بوده.

واجب است، زيرا به خدا و پيامبر و كتابت كافرشده‌اى،جاثليق گفت:مطلبى را كه از انجيل برايم روشن شود انكار نمى‌كنم،بلكه بدان اذعان دارم،حضرت فرمودند:شاهد بر اقرار او باشيد.

حضرت ادامه دادند:آنچه مى‌خواهى بپرس،جاثليق پرسيد:حواريّون حضرت مسيح و نيز علماء انجيل چند نفر بودند؟حضرت فرمودند:از خوب كسى سؤال كردى،حواريّون دوازده نفر بودند كه عالمترين و فاضلترين آنان، ألوقا بود.

و علماى مسيحى‌ها سه نفر بودند،«يوحنّا»ى اكبر در«أج»،«يوحنّا»در «قرقيسيا»و«يوحنّا»ديلمىّ در رجّاز و مطالب مربوط به پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم و اهل بيت و امّتش نزد او بوده و هم او بود كه امّت عيسى و بنى اسرائيل را به نبوّت حضرت محمّد و اهل بيت و امّتش،مژده داد.

آنگاه فرمود:اى مسيحى!به خدا سوگند ما به«عيسى»اى كه به محمّد صلى اللّه عليه و آله ايمان داشت،ايمان داريم،و نسبت به«عيسى»ى شما ايرادى نداريم

بجز ضعف و ناتوانى و كمى نماز و روزه‌اش، جاثليق گفت:بخدا قسم،علم خود را فاسد نمودى و خود را تضعيف كردى،گمان مى‌كردم تو عالمترين فرد در بين مسلمانان هستى،حضرت فرمودند:مگر چطور شده است؟او گفت:

مى‌گويى:عيسى ضعيف بود و كم روزه مى‌گرفت و كم نماز مى‌خواند،و حال آنكه عيسى،حتّى يك روز را بدون روزه نگذراند و حتّى يك شب نخوابيد، هميشه روزها روزه بود و شبها شب زنده‌دار! حضرت فرمودند:براى تقرّب به چه كسى روزه مى‌گرفت و نماز مى خواند؟!جاثليق از كلام افتاد و ساكت شد.

حضرت فرمودند:مى‌خواهم مطلبى از تو بپرسم؟جاثليق گفت:بپرس، اگر جوابش را بدانم،پاسخ مى‌دهم،حضرت پرسيدند:چرا منكر هستى كه عيسى،باجازۀ خدا مرده‌ها را زنده مى‌كرد؟جاثليق گفت:زيرا كسى كه مرده‌ها را زنده كند و نابينا و شخص مبتلا به پيسى را شفا دهد خداست،و

شايستۀ پرستش، حضرت فرمود:يسع نيز كارهايى نظير كارهاى عيسى انجام مى‌داد،بر روى آب راه مى‌رفت،مرده زنده مى‌كرد،نابينا و مبتلاى به پيسى را شفا ميداد،ولى امّتش او را خدا ندانسته و كسى او را نپرستيد،«حزقيل»پيامبر نيز مثل عيسى بن مريم مرده زنده كرد،سى و پنج هزار نفر را بعد از گذشت شصت سال از مرگشان،زنده نمود.

آنگاه رو به رأس الجالوت نموده،فرمود:آيا مطالب مربوط به اين عدّه از جوانان بنى اسرائيل را در تورات ديده‌اى؟« بخت‌نصّر»آنها را از بين اسراى بنى اسرائيل كه در هنگام حمله به بيت المقدس اسير شده بودند،انتخاب كرده، به بابل برد،خداوند نيز وى را به سوى آنها فرستاد و او آنها را زنده نمود،اين مطلب در تورات هست و هر كس از شما آن را انكار كند،كافر است، رأس الجالوت گفت:اين مطلب را شنيده‌ايم،و از آن مطّلع هستيم،حضرت فرمود:درست است،حال دقّت كن و ببين آيا اين سفر از تورات را درست مى‌خوانم؟سپس آياتى از تورات را بر ما تلاوت فرمود،يهودى با شنيدن تلاوت و صوت آن حضرت،با تعجّب،بدن خود را به راست و چپ حركت

مى‌داد، سپس رو به جاثليق كرده،پرسيدند:آيا اينها قبل از عيسى بوده‌اند يا عيسى قبل از آنها؟گفت:آنها قبل از عيسى بوده‌اند،حضرت فرمودند:قريش همگى نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمدند و درخواست كردند كه حضرت مرده‌هايشان را زنده كند،آن حضرت،عليّ بن ابى طالب عليهما السّلام را همراه آنان به صحرا(يا گورستان)فرستادند و فرمودند:«به صحرا(يا گورستان)برو و با صداى بلند افرادى را كه اينها درخواست زنده شدن آنان را دارند،صدا بزن و تك تك نام آنان را ببر و بگو:محمّد،رسول خدا مى‌گويد:به اذن خدا برخيزيد!(امير مؤمنان نيز آنان را ندا كرد)همه برخاسته،خاك‌هاى سر خود را مى‌تكاندند».

قرشيان نيز از آنان در بارۀ امورشان سؤال مى‌كردند و در ضمن گفتند:

محمّد پيامبر شده است،مردگان از خاك برخاسته گفتند:اى كاش،ما او را درك كرده،به او ايمان مى‌آورديم (1)،و پيغمبر نيز افراد نابينا يا مبتلا به بيمارى پيسى و نيز ديوانگان را شفا داده است،با حيوانات،پرندگان،جنّ و شياطين صحبت كرده است،ولى ما آن حضرت را خدا نمى‌دانيم،و در عين حال منكرت.


1) -اين بخش از خبر،بيانگر يكى از معجزات رسول خدا-صلى اللّه عليه و آله-است ولى چنين معجزه‌اى در كتب ديگر ذكر نشده است،و اين خود سبب شكّ و ترديد در صحّت آن است خصوصا كه خيلى شبيه اخبار ساختگى است.

فضائل اين دسته از پيامبران(عيسى،يسع،حزقيل و محمّد-صلى اللّه عليه و آله و عليهم اجمعين-)نيستيم، شما كه عيسى را خدا مى‌دانيد،بايد يسع و حزقيل را نيز خدا بدانيد،چون آنان نيز مثل عيسى مرده زنده مى‌كرده‌اند،و نيز معجزات ديگر حضرت عيسى را نيز انجام ميدادند.

و نيز عدّه‌اى از بنى اسرائيل كه تعدادشان به هزاران نفر مى‌رسيد،از ترس طاعون از شهر خود خارج شدند ولى خداوند جان آنان را در يك لحظه گرفت، اهل آن شهر،اطراف آنان حصارى كشيدند و آن مردگان را به همان حال رها كردند تا استخوانهايشان پوسيد،پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل از آنجا گذر مى‌كرد،از كثرت استخوانهاى پوسيده تعجّب كرد،خداوند عزّ و جلّ به او وحى نمود كه:آيا دوست دارى آنان را برايت زنده كنم تا آنان را انذار كرده و دين خود را تبليغ كنى؟گفت:بله،خداوند وحى فرمود كه:آنان را صدا بزن! آن پيغمبر نيز چنين ندا كرد:اى استخوانهاى پوسيده!به اذن خدا برخيزيد! همگى زنده شدند و در حالى كه خاك‌ها را از سر خود مى‌زدودند،برخاستند.

و همچنين ابراهيم خليل الرّحمن عليه السّلام آن زمان كه پرندگان را گرفت و تكّه تكّه نمود،و هر تكّه را بر كوهى نهاد و سپس آنها را فراخواند و آنها زنده شدند و به سوى او حركت كردند.

و نيز موسى بن عمران عليه السّلام و هفتاد نفر همراهش كه از بين بنى اسرائيل انتخاب كرده بود و همراه او به كوه رفتند و گفتند:تو خدا را ديده‌اى،او را به ما نيز نشان بده،حضرت گفتند:من او را نديده‌ام،ولى آنان اصرار كرده گفتند:

« لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً »(ما سخنان تو را تصديق نمى‌كنيم مگر اينكه بالعيان و آشكار خدا را ببينيم-سورۀ بقره آيۀ 55)در نتيجه صاعقه‌اى آنان را سوزاند و نابود ساخت.

و موسى تنها ماند و به خدا عرضه داشت:خدايا!من هفتاد نفر از بنى اسرائيل را انتخاب كردم و بهمراه خود آوردم،و حال تنها برميگردم،چگونه ممكن است قومم سخنان مرا در مورد اين واقعه بپذيرند؟اگر مى‌خواستى،هم من و هم آنان را قبلا از بين مى‌بردى،آيا ما را بخاطر كار نابخردان هلاك ميسازى؟(مضمون آيۀ 155 سورۀ اعراف)،خداوند نيز آنان را پس از مرگشان زنده نمود.

سپس حضرت ادامه دادند:هيچ يك از مواردى را كه برايت ذكر كردم نمى‌توانى ردّ كنى،زيرا همگى،مضمون آياتى از تورات،انجيل،زبور و قرآن است،اگر هر كس كه مرده زنده مى‌كند و نابينايان و مبتلايان به پيسى و ديوانگان را شفا مى‌دهد،خدا باشد،پس اينها را هم خدا بدان،حال،چه مى‌گوئى؟جاثليق گفت:بله،حرف،حرف شماست و معبودى نيست جز اللّه.

سپس رو به رأس الجالوت نموده فرمودند:تو را به ده آيه‌اى كه بر موسى بن عمران نازل شد،قسم ميدهم كه آيا خبر محمّد و امّتش در تورات،موجود هست؟(و آن خبر چنين است:)«آن زمان كه امّت آخر،پيروان آن شتر سوار، بيايند،و خداوند را بسيار بسيار تسبيح گويند،تسبيحى جديد در معبدهائى نو،در آن زمان،بنى اسرائيل بايد به سوى آنان و به سوى پادشاهشان روان شوند تا قلوبشان آرامش يابد،زيرا آنان شمشيرهائى بدست دارند كه به وسيلۀ آن شمشيرها از كفّار(محارب)در گوشه و كنار زمين انتقام مى‌گيرند»آيا اين مطلب،همين گونه در تورات مكتوب نيست؟رأس الجالوت گفت:آرى،ما نيز

آن را همين گونه در تورات يافته‌ايم.

سپس به جاثليق فرمود:با كتاب«شعيا»در چه حدى آشنا هستى؟گفت:

آن را حرف به حرف مى‌دانم و بلد هستم،سپس به آن دو فرمود:آيا قبول داريد كه اين مطلب از گفته‌هاى اوست:«اى مردم!من تصوير آن شخص سوار بر درازگوش را ديدم در حالى كه لباسهائى از نور بر تن داشت و آن شتر سوار را ديدم كه نورش همچون نور ماه بوده»؟آن دو پاسخ دادند:بله،شعيا چنين چيزى گفته است،حضرت فرمودند:آيا با اين گفتۀ عيسى عليه السّلام در انجيل آشنا هستى:«من به سوى خداى شما و خداى خودم خواهم رفت،و فارقليطا خواهد آمد».

مترجم گويد:مرحوم استاد شعرانىّ در كتاب«اثبات نبوّت»صفحۀ 241 چنين ميفرمايند:

«بايد دانست كه حضرت مسيح عليه السّلام بشارت به آمدن«فارقليط»داد و اين لغت يونانى و در اصل«پركليتوس»است(به كسر پاء فارسى و راء)كه چون معرّبش كردند«فارقليط»شد،و پركليتوس كسى است كه نام او بر سر زبانها باشد و همه كس او را ستايش كند و معنى«احمد»همين است،و نزد اين بندۀ مؤلّف،كتاب لغت يونانىّ به انگليسى هست،آن را به آشنايان زبان انگليسى نشان دادم،گفتند:«پركليتوس»را به همين معنى ترجمه كرده است،حتّى معنى تفضيلى كه در«احمد»است(يعنى ستوده‌تر)و در محمّد نيست از كلمۀ«پركليتوس»يونانى نيز فهميده مى‌شود،و اين كتاب لغت طبع انگلستان

است،و نصاراى امروز به جاى اين كلمه در ترجمه‌هاى انجيل«تسلّى دهنده» مى‌آورند،و خوانندگان هر جا كه اين كلمه را ديدند بدانند در اصل انجيل، بجاى آن كلمه«فارقليط»است و به عقيدۀ مسيحيان كلمۀ«پركليتوس»به فتح پاء و راء است،و گويند اگر به كسر اين دو حرف بوده به معنى«احمد»بود، چون به فتح است به معنى«تسلّى دهنده»است و به عقيدۀ ما ترجمۀ اوّل صحيح است،و در قرآن(سورۀ صفّ آيۀ 6)فرمود:« وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ ».سپس استاد،در ادامۀ مطلب،ادلّۀ صدق مدّعاى خود را بيان فرموده‌اند».(انتهاى كلام مترجم) و اوست كه به نفع من و به حقّ شهادت خواهد داد همان طور كه من براى او شهادت دادم،و اوست كه همه چيز را براى شما تفسير خواهد كرد،و اوست كه رسوائى‌هاى امّت‌ها را آشكار خواهد كرد،و اوست كه ستون خيمۀ كفر را خواهد شكست،جاثليق گفت:هر چه از انجيل بخوانى آن را قبول داريم، حضرت فرمود:آيا قبول دارى اين مطلب در انجيل موجود است؟گفت:بله.

حضرت ادامه دادند:آن زمان كه انجيل اوّل را گم كرديد،آن را نزد چه كسى يافتيد و چه كسى اين انجيل را براى شما وضع نمود؟گفت:ما فقطّ يك روز انجيل را گم كرديم و سپس آن را تر و تازه پيدا كرديم،يوحنّا و متّى آن را بر ايمان

پيدا كردند، حضرت به او گفتند،چقدر نسبت به قصّۀ اين انجيل و علماء آن بى‌اطّلاع هستى!اگر اين مطلب همان طور باشد كه تو مى‌گويى،پس چرا در مورد انجيل دچار اختلاف شديد؟اين اختلاف در همين انجيلى است كه امروزه در دست داريد،اگر مثل روز اوّل بود،در آن اختلاف نمى‌كرديد،ولى من مطلب را برايت روشن مى‌كنم:آن زمان كه انجيل اوّل گم شد،مسيحى‌ها نزد علماء خود جمع شدند و گفتند:عيسى بن مريم كه كشته شده است و انجيل را نيز گم كرده‌ايم،شما علماء چه نزد خود داريد؟الوقا و مرقابوس گفتند:ما انجيل را از حفظ هستيم و هر روز يك شنبه يك سفر از آن را براى شما خواهيم آورد،محزون نباشيد و كنيسه‌ها را خالى نگذاريد،هر يك شنبه،يك سفر از آن را براى شما خواهيم خواند تا تمام انجيل جمع آورى شود،سپس الوقا،مرقابوس،يوحنّا و متى نشستند و اين انجيل را پس از گم شدن انجيل اوّل براى شما نگاشتند،و اين چهار نفر شاگرد شاگردان نخستين بودند،آيا اين مطلب را مى‌دانستى؟جاثليق گفت:اين مطلب را تا به حال نمى‌دانستم،و

از بركت آگاهى شما نسبت به انجيل،امروز برايم روشن شد، و مطالب ديگرى را كه تو ميدانستى از شما شنيدم،قلبم گواهى مى‌دهد كه آنها حقّ است،از سخنان شما بسيار استفاده كردم.

حضرت فرمودند:به عقيدۀ تو،شهادت اينها چگونه است؟گفت:

شهادت اينها كاملا قابل قبول است،اينها علماء انجيل هستند و هر چه را تأييد كنند و بدان گواهى دهند حقّ است.

حضرت به مأمون و اهل بيتش و سايرين فرمود:شما شاهد باشيد، گفتند:ما شاهديم،سپس به جاثليق فرمود:تو را به حقّ پسر(عيسى عليه السّلام)و مادرش(مريم عليه السّلام)قسم مى‌دهم،آيا مى‌دانى كه متّى گفته است:مسيح،فرزند داود بن ابراهيم بن اسحاق بن يعقوب بن يهوذا بن- خضرون است و مرقابوس در بارۀ اصل و نسب عيسى بن مريم عليهما السّلام گفته است:

او«كلمۀ»خداست كه خداوند او را در جسد انسانى قرار داد و به صورت انسان در آمد،و الوقا گفته است:عيسى بن مريم عليهما السّلام و مادرش انسانهايى بودند از خون و گوشت كه روح القدس در آنان حلول كرد،و در ضمن قبول دارى كه از

جملۀ مطالب عيسى در بارۀ خودش،اين است كه فرموده: «اى حواريّون! براستى و صداقت برايتان مى‌گويم:هيچ كس به آسمان نخواهد رفت جز آنكه از آن فرود آمده مگر آن شتر سوار،خاتم الأنبياء،كه او به آسمان صعود مى‌كند و فرود مى‌آيد»،نظرت در بارۀ اين سخن چيست؟جاثليق گفت:اين سخن عيسى است و ما آن را انكار نمى‌كنيم،حضرت فرمودند:نظرت در بارۀ شهادت و گواهى الوقا،مرقابوس و متّى در بارۀ عيسى و اصل و نسب او چيست؟جاثليق گفت:به عيسى افتراء زده‌اند،حضرت به حضّار فرمودند:آيا (همين الآن)پاكى و صداقت آنان را تأييد نكرد و نگفت آنان علماء انجيل هستند و گفتارشان حقّ است و حقيقت؟!جاثليق گفت:اى دانشمند مسلمين،دوست دارم مرا در مورد اين چهار نفر معاف دارى،حضرت فرمودند:قبول است،تو را معاف كرديم،حال هر چه مى‌خواهى سؤال كن، جاثليق عرض كرد:بهتر است ديگرى سؤال كند،به حقّ مسيح قسم،گمان نداشتم در بين علماء مسلمين كسى مثل شما وجود داشته باشد.

حضرت رو به رأس الجالوت كرده،فرمودند:حال،من از تو سؤال كنم يا

تو سؤال مى‌كنى؟ او گفت:من سؤال مى‌كنم و فقطّ جوابى را مى‌پذيرم كه يا از تورات باشد يا از انجيل و يا از زبور داود (1)،يا صحف ابراهيم و موسى.

حضرت فرمودند:جوابى را از من نپذير مگر اينكه از تورات موسى يا انجيل عيسى و يا زبور داود باشد.رأس الجالوت پرسيد از كجا نبوّت محمّد را اثبات ميكنى؟امام فرمود:اى يهوديّ!موسى بن عمران،عيسى بن مريم،داود خليفۀ خدا در زمين،به نبوّت او گواهى داده‌اند،او گفت:گفتۀ موسى بن- عمران را ثابت كن،حضرت فرمودند:آيا قبول دارى كه موسى به بنى اسرائيل سفارش نمود و گفت:«پيامبرى از برادران شما خواهد آمد،او را تصديق كنيد و از او اطاعت نمائيد»،حال اگر خويشاوندى بين اسرائيل(يعقوب)و اسماعيل و رابطۀ بين آن دو را از طرف ابراهيم عليهم السّلام مى‌دانى،آيا قبول دارى كه بنى اسرائيل برادرانى غير از فرزندان اسماعيل نداشتند؟رأس الجالوت گفت:د.


1) -بنظر ميرسد جملۀ«او من الانجيل او من زبور داود»اشتباهى است كه از اضافات نسّاخ باشد.

بله،اين،گفتۀ موسى است و ما آن را ردّ نمى‌كنيم، حضرت فرمودند:آيا از برادران بنى اسرائيل پيامبرى غير از محمّد صلى اللّه عليه و آله آمده است؟گفت:نه،حضرت فرمودند:آيا از نظر شما اين مطلب صحيح نيست؟گفت:آرى صحيح است، ولى دوست دارم صحّت آن را از تورات برايم ثابت كنى،حضرت فرمودند:آيا منكر اين مطلب هستى كه تورات به شما مى‌گويد:«نور از كوه طور سيناء آمد و از كوه ساعير بر ما درخشيد و از كوه فاران بر ما آشكار گرديد»؟رأس الجالوت گفت:با اين كلمات آشنا هستم ولى تفسير آنها را نمى‌دانم،حضرت فرمودند:من برايت خواهم گفت،جملۀ:«نور از كوه طور سيناء آمده»اشاره به وحى خداوند است كه در كوه طور سيناء بر موسى عليه السّلام نازل كرد،و جملۀ:«از كوه ساعير بر ما درخشيد»اشاره به كوهى است كه خداوند در آن بر عيسى بن- مريم عليهما السّلام وحى فرمود،و جملۀ«از كوه فاران بر ما آشكار گرديد»اشاره به كوهى از كوههاى مكّه است كه فاصله‌اش تا مكّه يك روز ميباشد،و«شعيا»ى پيامبر عليه السّلام طبق گفتۀ تو و دوستانت در تورات گفته است:«دو سوار را مى‌بينم

كه زمين برايشان مى‌درخشد،يكى از آنان سوار بر درازگوشى است و آن ديگرى سوار بر شتر»، سوار بر درازگوش و سوار بر شتر،كيستند؟رأس الجالوت گفت:آنان را نمى‌شناسم،معرّفى‌شان كن،حضرت فرمودند:آن كه بر درازگوش سوار است،عيسى عليه السّلام است و آن شترسوار محمّد صلى اللّه عليه و آله،آيا اين مطلب تورات را منكر هستى؟گفت:نه،انكار نمى‌كنم.

آنگاه حضرت سؤال كردند:آيا حيقوق پيامبر عليه السّلام را مى‌شناسى؟گفت:

بله،مى‌شناسم،حضرت فرمودند:حيقوق چنين گفته است-و كتاب شما نيز همين مطلب را مى‌گويد-:خداوند از كوه فاران«بيان»را آورد و آسمانها از تسبيح گفتن محمّد و امّتش پر شده است،سوارانش را بر دريا و خشكى سوار مى‌كند-و كنايه از تسلّط امّت اوست بر دريا و خشكى-،بعد از خرابى بيت المقدس كتابى جديد براى ما مى‌آورد-و منظور از كتاب فرقان است-آيا به اين مطالب ايمان دارى؟رأس الجالوت گفت:اين مطالب را حيقوق گفته است و ما منكر آن نيستيم.

حضرت فرمودند:داود در زبورش-كه تو نيز آن را مى‌خوانى-گفته است:

«خداوندا!برپا برپاكنندۀ سنّت بعد از فترت را مبعوث كن»،آيا پيامبرى غير از محمّد صلى اللّه عليه و آله را مى‌شناسى كه بعد از دوران فترت،سنّت(الهى)را احياء و برپا كرده باشد؟! رأس الجالوت گفت:اين سخن داود است و آن را قبول دارم و منكر نيستم،ولى منظورش عيسى بوده است و روزگار عيسى همان دوران فترت است،حضرت فرمودند:تو نمى‌دانى،و اشتباه مى‌كنى،عيسى با سنّت تورات مخالفت نكرد بلكه موافق آن سنّت و روش بود تا آن هنگام كه خداوند او را به نزد خود بالا برد،و در انجيل چنين آمده است:«پسر زن نيكوكار مى‌رود و فارقليطا بعد از او خواهد آمد و او كسى است كه سنگينى‌ها و سختى‌ها را آسان كرده و همه چيز را برايتان تفسير مى‌كند،و همان طور كه من براى او شهادت مى‌دهم او نيز براى من شهادت مى‌دهد،من امثال را براى شما آوردم و او تأويل را برايتان خواهد آورد»،آيا به اين مطلب در انجيل ايمان دارى؟ گفت:بله،آن را انكار نمى‌كنم.حضرت فرمودند:اى رأس الجالوت!از تو در

بارۀ پيامبرت موسى بن عمران سؤال مى‌كنم، عرض كرد:بفرمائيد،فرمود:چه دليلى بر نبوّت موسى هست؟مرد يهودى گفت:معجزاتى آورد كه انبياء پيشين نياورده بودند،حضرت فرمودند:مثل چه چيز؟گفت مثل شكافتن دريا و تبديل كردن عصا به مار و ضربه زدن به سنگ و روان شدن چند چشمه از آن، يد بيضاء(دست سفيد و درخشنده)و نيز آيات و نشانه‌هايى كه ديگران قدرت بر آن نداشتند و ندارند،حضرت فرمودند:در مورد اينكه دليل موسى بر حقّانيّت دعوتش اين بود كه كارى كرد كه ديگران نتوانستند انجام دهند، درست مى‌گويى،حال،هر كس كه ادّعاى نبوّت كند سپس كارى انجام دهد كه ديگران قادر به انجام آن نباشند آيا تصديقش بر شما واجب نيست؟گفت:

نه،زيرا موسى به خاطر قرب و منزلتش نزد خداوند،نظير نداشت و هر كس كه ادّعاى نبوّت كند،بر ما واجب نيست كه به او ايمان بياوريم،مگر اينكه معجزاتى مثل معجزات موسى داشته باشد،حضرت فرمودند:پس چگونه به انبيائى كه قبل از موسى عليهم السّلام بودند ايمان داريد و حال آنكه آنان دريا را نشكافتند و از

سنگ،دوازده چشمه ايجاد نكردند، و مثل موسى،«يد بيضاء»نداشتند،و عصا را به مار تبديل نكردند،يهودى گفت:من كه گفتم،هر گاه براى اثبات نبوّتشان معجزاتى بياورند-هر چند غير از معجزات موسى باشد-تصديقشان واجب است.

حضرت فرمودند:پس چرا به عيسى بن مريم ايمان نمى‌آورى؟با اينكه او مرده زنده مى‌كرد و افراد نابينا و مبتلا به پيسى را شفا مى‌داد و از گل،پرنده‌اى گلى مى‌ساخت و در آن مى‌دميد و آن مجسّمۀ گلى به اذن خداوند به پرنده‌اى زنده تبديل مى‌شد؟رأس الجالوت گفت:مى‌گويند كه او اين كارها را انجام مى‌داد،ولى ما نديده‌ايم،حضرت فرمودند:آيا معجزات موسى را ديده‌اى؟آيا اخبار اين معجزات از طريق افراد قابل اطمينان به شما نرسيده است؟گفت:

بله،همين طور است،حضرت فرمودند:خوب،همچنين در بارۀ معجزات عيسى بن مريم عليهما السّلام اخبار متواتر براى شما نقل شده است،پس چرا موسى را

تصديق كرديد و به او ايمان آورديد ولى به عيسى ايمان نياورديد؟ مرد يهودى جوابى نداد،حضرت ادامه دادند:و همچنين است موضوع نبوّت محمّد صلى اللّه عليه و آله و نيز هر پيامبر ديگرى كه از طرف خدا مبعوث شده باشد،و از جمله معجزات پيامبر ما اين است كه يتيمى بوده فقير كه چوپانى مى‌كرد و اجرت مى‌گرفت، دانشى نياموخته بود و نزد معلّمى نيز آمد و شد نداشت و با همۀ اين اوصاف، قرآنى آورد كه قصص انبياء عليهم السّلام و سرگذشت آنان را حرف به حرف در بر دارد و اخبار گذشتگان و آيندگان را تا قيامت بازگو كرده است و از اسرار آنها و كارهائى كه در خانه انجام مى‌دادند خبر مى‌داد،و آيات و معجزات بى‌شمارى ارائه داد،رأس الجالوت گفت:مسألۀ عيسى و محمّد از نظر ما به ثبوت نرسيده است و براى ما جائز نيست به آنچه كه ثابت نشده است ايمان آوريم،حضرت فرمودند:پس شاهدى كه براى عيسى و محمّد صلى اللّه عليه و آله گواهى داد،شهادت باطل داده است؟يهودى جوابى نداد.

آنگاه حضرت،هربذ بزرگ(بزرگ زردشتيان)را فراخواند و فرمود:دليل تو به پيامبرى زردشت چيست؟گفت:چيزهائى آورده كه قبل از او كسى

نياورده است، البتّه ما،خود او را نديده‌ايم ولى اخبارى از گذشتگان ما در دست است كه او چيزهايى را كه ديگران حلال نكرده‌اند بر ما حلال كرد،لذا از او پيروى ميكنيم،حضرت فرمودند:مگر نه اين است كه به خاطر اخبارى كه به شما رسيده،از او پيروى مى‌كنيد؟گفت:بله همين طور است،حضرت فرمودند:ساير امّت‌هاى گذشته نيز چنين‌اند،اخبارى مبنى بر دين پيامبران و موسى،عيسى و محمّد-صلوات اللّه عليهم-به دستشان رسيده است،عذر شما در عدم ايمان به آنان و ايمان بغير آنان بدين امور چيست؟هربذ خشكش زد!! سپس حضرت خطاب به جمعيّت فرمودند:اگر در بين شما،كسى مخالف اسلام هست و مى‌خواهد سؤال كند،بدون خجالت و رودربايستى سؤال كند،در اين موقع عمران صابىّ كه يكى از متكلّمين بود،برخاست و گفت:اى دانشمند!اگر دعوت به پرسش نكرده بودى،اقدام به سؤال نمى‌كردم، من به كوفه،بصره،شام و جزيره سفر نموده،با متكلّمين بسيارى برخورد كرده‌ام ولى كسى را نيافته‌ام كه بتواند وجود«واحد»ى را كه غير از او كس

ديگرى قائم به وحدانيّت نباشد را برايم ثابت كند، آيا اجازۀ پرسش به من ميدهى؟حضرت فرمودند:اگر در بين جمعيّت عمران صابى حاضر باشد، حتما تو هستى،گفت:بله خودم هستم،حضرت فرمودند:بپرس ولى انصاف را از دست مده و از سخن باطل و فاسد و منحرف از حقّ بپرهيز،عمران گفت:

بخدا قسم اى سرورم،فقط مى‌خواهم چيزى را برايم ثابت كنى كه بتوان به آن چنگ بزنم و تمسّك جويم و به سراغ چيز ديگر نروم،حضرت فرمودند:آنچه مى‌خواهى بپرس،اهل مجلس همگى ازدحام كردند و به يك ديگر نزديك شدند،عمران گفت:اوّلين موجود و آنچه را خلق كرد چه بود؟حضرت فرمودند:سؤال كردى،پس خوب دقّت كن!«واحد»هميشه واحد بوده، هميشه موجود بوده،بدون اينكه چيزى به همراهش باشد،بدون هيچ گونه حدود و اعراضى،و هميشه نيز اين گونه خواهد بود،سپس بدون هيچ سابقۀ قبلى،مخلوقى را با گونه‌اى ديگر آفريد،با اعراض و حدودى مختلف،نه آن را در چيزى قرار داد،و نه در چيزى محدود نمود و نه به مانند و مثل چيزى، ايجادش كرد،و نه چيزى را مثل او نمود،و بعد از آن،مخلوقات را به صور

مختلف و گوناگون،از جمله:خالص و ناخالص،مختلف و يكسان،به رنگها و طعمهاى متفاوت آفريد، بدون اينكه نيازى به آنها داشته باشد و يا براى رسيدن به مقام و منزلتى به اين خلقت محتاج باشد و در اين آفرينش،در خود، زيادى يا نقصانى نديد،آيا اين مطالب را مى‌فهمى؟گفت،بله به خدا،اى سرورم.

حضرت ادامه دادند،و بدان كه،اگر خداوند،به خاطر نياز و احتياج، مخلوقات را خلق مى‌كرد،فقطّ چيزهايى را خلق مى‌كرد كه بتواند از آنها براى برآوردن حاجتش كمك بگيرد،و نيز در اين صورت شايسته بود كه چندين برابر آنچه خلق كرده بود،خلق كند،زيرا هر قدر اعوان و انصار بيشتر باشند، شخص كمك‌گيرنده قوى‌تر خواهد شد،و نيز در اين صورت حاجت‌ها تمامى نداشت زيرا هر آفرينشى كه انجام مى‌داد،حاجت ديگرى در او ايجاد مى‌شد (1)،و به اين خاطر مى‌گويم:مخلوقات را از روى نياز نيافريده است، بلكه با آفرينش مخلوقات،از يكى به ديگرى منتقل مى‌نمايد و بعضى را بر بعضى ديگر برترى مى‌دهد بدون اينكه محتاج شخص برتر باشد يا بخواهد از آن ديگرى كه زيردست قرار گرفته انتقام بگيرد،به اين علّت آفرينش كرده (2).د.


1) -مثل مردم كه براى هر چيزى،نياز به چيز ديگر دارند.

2) -يعنى به سبب نياز مخلوقات به يك ديگر و ايجاد برترى بعضى بر بعض ديگر،تا امتحان و آزمايش كه علّت خلقت است محقّق شود.

عمران سؤال كرد:آيا آن موجود،به خودى خود،نزد خود،معلوم بود؟ (و به خودش علم داشت؟)حضرت فرمودند:جز اين نيست كه علم و شناخت هر چيز براى تميز آن از غير است،و براى اينست كه موجوديّتش ثابت و شناخته شود،و در آنجا وجود محض بود و غيرى نبود تا تمييز لازم باشد،و ضرورتى باشد كه امتياز هر يك معلوم گردد،جز وجود بحت بسيط،چيز ديگرى نبود تا لازم آيد حدّ هر يك معلوم گردد،آيا فهميدى اى عمران؟! گفت:آرى اى سرور من،پس اكنون بفرما به چه چيز ميدانست آنچه را كه مى‌دانست؟يعنى به چه وسيله‌اى آنچه را كه دانسته است،بدان آگاهى يافته؟ آيا به توسّط ضمير بوده است،يا چيزى غير از آن؟ مترجم گويد:منظور صورت حاصله از ذات معلوم در نفس عالم ميباشد.

و نيز هدف عمران از اين سؤال،ظاهرا اين بوده است كه با اثبات«ضمير»و يا هر چيز ديگرى در خداوند،وحدانيّت(تك بودن و وحدت مطلقه)ذات اقدس الهى را مورد تشكيك قرار دهد،و حضرت با اين بيان،«علم حصولى»را در مورد خداوند مردود دانسته‌اند و وحدت مطلقه(جزء ناپذير بودن)خداوند را اثبات نموده‌اند.

حضرت فرمودند:اگر علم او از طريق«ضمير»(و آن صورت حاصله در انديشه)انجام بپذيرد،آيا مى‌توان براى شناخت آن«ضمير»حدّ و حدودى قرار

نداد؟گفت:نه نمى‌توان،امام ادامه دادند:آن ضمير چيست؟عمران جوابى نداد! سپس فرمودند:باكى نيست.حال اگر از تو در بارۀ«ضمير»بپرسم،كه آيا آن را با«ضمير»ديگرى باز مى‌شناسى،اگر بگوئى آرى،در واقع حرف و ادّعاى خودت را باطل كرده‌اى،اى عمران!آيا شايسته نيست بدانى كه«واحد»يا «ضمير»وصف نمى‌شود؟و چنان نيست كه از برايش غير از كرد و كار گفته نشود،و او چنان نيست كه در باره‌اش جهات و أجزاء،توهّم و خيال شود،و يا در بارۀ او،جهات و اجزاء مختلف مثل جهات و اجزاء مخلوقين قابل تصوّر گردد،اين را خوب بفهم و دانسته‌هاى صحيح خود را بر آن اساس قرار بده.

عمران سؤال كرد:آيا مرا در بارۀ كيفيّت حدود خلقتش و معانى و انواع آن آگاه ميكنى؟حضرت فرمودند:سؤالت را كردى،اكنون خوب دقّت كن تا بفهمى:حدود خلق خداوند شش نوع است،لمس كردنى،وزن كردنى، ديدنى،چيزى كه وزن (1)ندارد كه همان روح است و نوعى ديگر كه ديدنى است ولى وزن ندارد و قابل لمس و حسّ نيست،و رنگ ندارد و قابل چشيدن نيست وت.


1) -در نسخه‌اى از كتاب:«ما لا لون له»به معناى بى‌رنگ آمده است.

اندازه و عرض و صورت و طول و عرض نيز ندارد، و از جملۀ آنها عمل و حركاتى است كه اشياء را مى‌سازد و از حالى به حال ديگر تغييرش مى‌دهد و زياد و كم ميكند،امّا اعمال و حركات ميروند و زمانى بيشتر از آنچه براى آنها نياز بوده ندارند،پس هر گاه فراغ و خلاصى از آن فعل حاصل شود،آن نيست شده و برود و اثرش باقى بماند،و جارى مجراى سخن است كه ميرود و تنها اثرش باقى مى‌ماند.

عمران گفت:بفرمائيد اگر خالق«واحد»باشد،چيزى غير از او نباشد و نيز چيزى به همراهش نباشد،آيا آفرينش خلق،خود تغييرى نمى‌كند؟ حضرت فرمود:خدا بوده،و با خلقت خلائق تغيير نميكند،بلكه مخلوقات با تغييرهايى كه خدا در آنها ايجاد مى‌كند،تغيير مى‌كنند،عمران پرسيد:ما خدا را با چه چيز شناخته‌ايم؟حضرت فرمودند:با چيزى غير از او،پرسيد:

غير او چيست؟حضرت فرمودند:مشيّت او،اسم او و صفت او و هر چيز ديگر شبيه به اينها،و همگى اينها مخلوق،حادث و تدبيرشدۀ خداوند هستند.

عمران پرسيد:او چيست؟حضرت فرمودند:نور است،به اين معنى كه مخلوقاتش را-چه از اهل آسمان باشند چه از اهل زمين-هدايت مى‌كند و بجز بيان و اثبات وحدانيّت او بيان چيزى ديگر بر من واجب نيست.

عمران پرسيد:آيا مگر اين طور نيست كه قبل از آفرينش ساكت بوده،سپس به نطق آمده است؟حضرت فرمودند:سكوت در جايى معنى دارد كه قبلا نطقى در بين باشد،به عنوان مثال،در مورد چراغ«ساكت»گفته نمى‌شود.

و نيز در مورد كار چراغ،گفته نمى‌شود:«چراغ درخشيد»،زيرا«نور»و «درخشش»،«كار»و«وجود»ى از چراغ نيستند بلكه چيزى جز چراغ نيستند و فعل چراغ محسوب نميشوند و خود چيزى جز نور نيستند،پس هنگامى كه ما را روشنى مى‌بخشد،گوئيم از براى ما روشن شد و ما روشنى جستيم،و تو بآن روشنى امر خود را مى‌يابى،در كار خويش بينا ميگردى.

عمران گفت:من گمان مى‌كردم،خالق با آفريدن مخلوقات و تغييرى كه در كارش ايجاد مى‌شود از حالت خود دگرگون مى‌گردد،حضرت فرمودند:

سخن محالى گفتى كه موجود تغيير مى‌كند،مگر اينكه چيزى آن را تغيير دهد، آيا ديده‌اى كه تغيير آتش آن را تغيير دهد؟يا تا حال ديده‌اى كه حرارت خودش را بسوزاند؟يا هيچ ديده‌اى كه شخص بينا،بينائى خود را ببيند؟ عمران گفت:نه،نديده‌ام،حال بفرمائيد آيا او در مخلوقات است يا مخلوقات در اويند؟حضرت فرمودند:او برتر از اين حرفهاست،نه او در مخلوقات است و نه مخلوقات در اويند،والاتر و برتر از اين حالت است،حال به حول و قوّۀ الهى برايت توضيح خواهم داد،بگو ببينم آيا تو در آينه هستى يا آينه در تو؟اگر هيچ كدام در ديگرى نيستيد چگونه خودت را در آينه مى‌بينى؟ گفت،توسّط نورى كه بين من و آن هست،حضرت فرمودند:آيا آن نور را -بيشتر از آنچه در چشم خود مى‌بينى-در آينه مى‌بينى؟گفت:بله،حضرت فرمودند:به ما نشانش بده،عمران جوابى نداد،حضرت فرمودند:از نظر من، نور بدون اينكه در يكى از شما دو تا باشد،تو و آينه را به خودتان نشان داده است،اين موضوع مثالهاى ديگرى هم دارد كه جاهل را در آنها راهى نيست،

خداوند را داستان بالاتر است.

سپس رو به مأمون نموده،فرمودند:وقت نماز شده است،عمران گفت:

مولاى من،سؤال مرا قطع نكن،دلم نرم شده است!فرمودند:نماز ميگذاريم و بازمى‌گرديم،سپس برخاستند و مأمون نيز از جاى برخاست،حضرت در داخل(اندرونى)نماز خواندند و مردم به امامت محمّد بن جعفر(عموى حضرت)در بيرون نماز گزاردند،سپس بيرون آمده و به جاى خود بازگشتند و عمران را فراخوانده،فرمودند:سؤالهايت را عنوان كن،گفت:بفرمائيد:

آيا يكتائى خداوند به حقيقت درك مى‌شود يا از روى وصف؟حضرت فرمودند:خداوند ايجادكنندۀ يكتا،همان موجودى كه از اوّل بوده است، هميشه يكتا بوده بدون اينكه چيزى به همراهش باشد،تك است و دومى ندارد، نه معلوم است و نه مجهول،نه محكم است و نه متشابه،نه در يادهاست و نه فراموش شده،و نه چيزى است كه نام چيز ديگرى از اشياء غير از خودش بر او نهاده شود،اين طور نيست كه از وقتى(خاصّ)موجود شده باشد،و تا وقت

(معيّنى)باقى بماند، يا قائم به چيز ديگر بوده باشد،و يا تا مرز چيز ديگرى برپا باشد،به چيزى تكيه نكرده،و در چيزى پنهان نشده است،و اينها همه قبل از خلقت خلق است،چون چيزى غير از خودش نبوده است و هر صفتى بر او قرار دهى همگى صفاتى است حادث و ترجمانى است كه موجب فهميدن مى‌شود.

و بدان كه ابداع،مشيّت و اراده،سه اسم براى يك چيز هستند،و اوّلين ابداع،اراده و مشيّت او،حروفى بود كه آنها را اصل هر چيزى قرار داد و راهنمايى بر هر مدرك،و روشنگرى بر هر امر مشتبهى نمود،و به وسيلۀ آن حروف هر چيز اعمّ از حقّ و باطل،فعل و مفعول،يا معنى و غير معنى از هم جدا و شناخته مى‌شود،و همۀ امور بر آنها جمع شده است،و در آفرينش اين حروف براى آنها،معناى متناهى و وجودى غير از نفس آنها،قرار نداد،زيرا آنها با ابداع و ايجاد،بوجود آمده‌اند،و نور،در اينجا،اوّلين فعل خداست، خدايى كه خود نور آسمانها و زمين است،و حروف از آن فعل،به فعليّت رسيده‌اند،و آنها حروفى هستند كه اساس گفتار بر آنهاست،و عبارات همگى

از خداوند است كه به خلق خود آموخته است، اين حروف،سى و سه حرف هستند،بيست و هشت حرف از آنها نشانگر زبانهاى(لهجه‌هاى)عربىّ است، و از بيست و هشت حرف،بيست و دو حرف،نشانگر زبانهاى سريانى و عبرىّ است،و از ميان آنها پنج حرف در سائر زبانهاى عجم در مناطق مختلف، زبانها،متفرّق و پراكنده است،و اينها پنج حرف هستند كه از بيست و هشت حرف جدا شده‌اند،كه در نتيجه حروف سى و سه حرف شد،و اين پنج حرف، به دلائلى است كه بيش از آنچه گفتيم جايز نيست ذكر شود.سپس حروف را بعد از احصاء نمودن و شمردن آنها«فعل»خود نمود،مثل اين آيۀ شريفه: «كُنْ فَيَكُونُ» (موجود شو،او نيز موجود شد)،«كن»صفت و خلقت خداست،و آنچه كه از آن ايجاد مى‌شود،مصنوع و مخلوق است،اوّلين خلقت خداوند -عزّ و جلّ-ابداع است.

بدون وزن و حركت است،مسموع نيست،رنگ ندارد،قابل حسّ نيست،

دومين مخلوق،حروفند كه وزن و رنگ ندارند،قابل شنيدن و وصف كردن هستند ولى قابل ديدن نيستند،سومين مخلوق چيزى است از همۀ انواع محسوس ملموس،قابل چشيدن و قابل ديدن است،و خداوند تبارك و تعالى قبل از ابداع بوده است،زيرا قبل از خداوند-عزّ و جلّ-و همراه او چيز ديگرى نبوده است،و ابداع قبل از حروف بوده است و حروف چيز ديگرى غير از خود را نشان نمى‌دهند.

مأمون سؤال كرد:چطور غير از خود چيز ديگرى را نشان نمى‌دهند؟ حضرت فرمودند:زيرا،خداوند تبارك و تعالى آنها را براى معنى كنار هم جمع مى‌كند،وقتى چند حرف از آنها را مثلا چهار حرف يا پنج يا شش يا بيشتر يا كمتر را در كنار هم قرار مى‌دهد،براى معنايى است محدث و جديد كه قبلا نبوده است،عمران پرسيد:ما چگونه مى‌توانيم اين مطلب را(بهتر)بفهميم؟ حضرت فرمودند:توضيح اين مطلب چنين است كه وقتى مقصود تو از اين حروف،خود آنها باشد نه چيز ديگرى،آنها را جدا جدا ذكر مى‌كنى و ميگوئى:ا،ب،ت،ث،ج،ح،خ تا آخر.در اين صورت معنايى غير از خود

اين حروف در آنها نمى‌يابى،امّا وقتى آنها را كنار هم بگذارى و اسم و صفت براى معنى مورد نظر خود بسازى،نشانگر معنى و موصوف خود خواهند بود، آيا فهميدى؟گفت:بله.

و بدان كه صفت نمى‌تواند بدون موصوف باشد و نيز اسم بدون معنى،و حدّ بدون محدود نخواهد بود،و صفات و اسماء همگى دالّ بر كمال و وجود هستند،و به مانند حدود،مثل تربيع(چهارتايى نمودن)،تثليث(سه‌تايى نمودن)،و تسديس(شش‌تايى نمودن)،دلالتى بر احاطه و فراگيرى ندارند، زيرا معرفت خداوند به وسيلۀ صفات و اسماء درك مى‌شود و با حدّ قرار دادن توسّط طول و عرض،قلّت و كثرت،رنگ و وزن و نظائر آنها درك نمى‌شود،و هيچ چيز از اين مذكورات،در مورد خداوند-جلّ و تقدّس-مصداق ندارد تا مخلوقات بتوانند با شناخت خود،او را(توسّط اين حدود)بشناسند.

و اين مطلب،بالضّرورة،از گفته‌ها و دلائل ما ثابت مى‌شود،لكن صفات خدا،دالّ بر خداوند هستند.

و او با اسماء خويش درك مى‌گردد،و با وجود مخلوقات بر وجود او

استدلال مى‌توان كرد،به گونه‌اى كه انسان طالب(حقيقت)نيازى به ديدن با چشم يا شنيدن با گوش و لمس با دست و احاطه كردن با جان و دل نخواهد داشت.

و اگر صفات و اسماءش نشانگر او نبود،و علم مخلوق معناى او را درك نمى‌كرد،مخلوق،أسماء و صفات او را مى‌پرستيد،نه معناى او را،و اگر غير از آن بود،معبود يكتا غير از«اللّه»بود،زيرا اسماء و صفات غير از او هستند،آيا فهميدى؟گفت:بله،بيشتر توضيح بدهيد.

حضرت فرمودند:مبادا سخنان جاهلان گمراه و كوردل را بر زبان آرى، همان كسانى كه گمان دارند كه خداوند براى ثواب و عقاب،در آخرت حضور دارد ولى در دنيا براى اطاعت و اميدوارى بندگان،حضور ندارد،و حال آنكه اگر قرار بود حضور خداوند براى او مايۀ نقص و شكستگى باشد،در آخرت هم حضور نمى‌داشت،ولى اين افرادى كه چنين پندارى دارند،به سرگردانى دچار گشته‌اند و ندانسته،نسبت به حقّ كور و كر گشته‌اند و اين آيۀ شريفه،به اين مطلب اشاره دارد:

« وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً » (و هر كس در اين جهان كور باشد،در آخرت نيز كور است و گمراهتر-سورۀ إسراء آيۀ 72)منظور از كورى در اين آيه،كورى از حقائق است،و عاقلان مى‌دانند كه استدلال بر آن جهان ممكن نيست جز با آنچه در اين جهان است،و هر كس بخواهد با آراء خويش و از پيش خود،به آن عالم گردد و آن را درك نمايد،با اين كار فقطّ از درك آن حقائق فاصله مى‌گيرد،زيرا خداوند،علم آن را نزد كسانى قرار داده است،كه عاقل‌اند و عالم،و اهل فهم مى‌باشند.

عمران گفت:برايم بگوئيد آيا«ابداع»مخلوق است يا غير مخلوق؟ حضرت فرمودند:خلقى است ساكن كه با سكون درك نمى‌شود،و بدين جهت مخلوق است كه:شى‌اى است پديد آمده و محدث،و خداوند است كه او را ايجاد نموده و پديد آورده،و در نتيجه او«مخلوق»شده است،و به عبارت ديگر،خداوند است و مخلوقاتش،چيز سومى در اين ميان نيست،آنچه را خداوند خلق نمايد،از مخلوق بودن سر باز نمى‌زند،و خلق خداوند يا ساكن

است يا متحرّك،يا مختلف يا يكسان،يا معلوم است يا مشتبه،و هر آنچه، حدّ پذيرد،مخلوق خداوند-عزّ و جلّ-است.

و بدان هر آنچه كه حواست آن را ايجاد كند،معنائى است كه با حواسّ قابل درك است،و هر حسىّ،نشانگر همان چيزى است كه خداوند در ادراكش برايش قرار داده است،و فهم از قلب سرچشمه مى‌گيرد.

و بدان،آن يكتايى كه هميشه برپا است بدون هيچ اندازه و حدودى، مخلوقى با اندازه و حدّ(مشخّص)آفريد،و آنچه را كه آفريد،دو چيز بود:اندازه و چيز با اندازه و هيچ كدام رنگ و وزن نداشت و قابل چشيدن نبود،و يكى را وسيلۀ ادراك ديگرى قرار داد،و آن دو را آن گونه قرار داد كه به خودى خود درك شوند و چيزى را به صورت تك،و قائم به خود،نه غير از خود نيافريد،چون مى‌خواست راهى براى استدلال بر وجود خويش و اثبات آن،قرار دهد.

خداوند،تك است و يكتا،دومى ندارد كه آن دومى بخواهد او را برپا نگاه دارد و كمكش كند و يا او را حفظ كند و مصون بدارد،ولى مخلوقات با اذن و خواست خداوند،بعضى بعض ديگر را حفظ مى‌كنند و نگاه مى‌دارند،مردم

در اين مسأله با يك ديگر اختلاف كردند، تا آنجا كه به سرگردانى و حيرت افتادند،و با استفاده از تاريكى،در صدد رهائى از تاريكى برآمدند،چون خداوند را با اوصاف خودشان وصف كردند(و در نتيجه به جاى هدايت يافتن و به منزل مقصود رسيدن،به گمراهى افتادند)و از حقّ دور شدند،و اگر خداوند را با صفات خود خدا و مخلوقات را نيز با صفات خودشان وصف مى‌كردند،به صواب سخن گفته بودند و دچار اختلاف نمى‌گشتند،ولى از آنجا كه به دنبال چيزى رفتند كه در آن سرگردان مى‌شدند،در آن گرفتار آمدند و خداوند هر آن كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مى‌فرمايد.

عمران گفت:سرورم شهادت مى‌دهم كه او همان گونه است كه وصفش نمودى،ولى سؤال ديگرى برايم باقى مانده است.

حضرت فرمودند:سؤال كن،عمران پرسيد:(خدا)حكيم در چه چيزى قرار دارد؟و آيا چيزى او را احاطه نموده است؟و آيا از چيزى(يا جايى) نه چيزى ديگر(يا جاى ديگر)تغيير مكان مى‌دهد؟يا نيازى به چيزى دارد؟ حضرت فرمودند:اين مطلب از پيچيده‌ترين نكاتى است كه مورد سؤال مردم

مى‌باشد، و كسانى كه دچار كاستى در عقل و فقدان علم(يا فهم)هستند آن را نمى‌فهمند،و در مقابل،عقلاى منصف از درك آن عاجز نيستند،پس خوب در جواب من دقّت كن و آن را بفهم اى عمران:

امّا نكتۀ اوّل آن:اگر(خداوند)مخلوقات را به خاطر نياز به آنان خلق كرده بود،جائز بود كه بگوئيم به سمت مخلوقاتش تغيير مكان مى‌دهد چون نياز به آنها دارد،ولى او چيزى را از روى نياز خلق نكرده است و هميشه ثابت بوده است نه در چيزى و نه بر روى چيزى،إلاّ اينكه مخلوقات يك ديگر را نگاه مى‌دارند و برخى در برخى ديگر داخل شده و برخى از برخى ديگر خارج مى‌شوند،و خداوند متعال با قدرت خود تمام اينها را نگاه مى‌دارد،و نه در چيزى داخل مى‌شود،و نه از چيزى خارج مى‌گردد،و نه نگاهدارى آنها او را خسته و ناتوان مى‌سازد،و نه از نگاهدارى آنها عاجز است،و هيچ يك از مخلوقات چگونگى اين امر را نمى‌داند،مگر خود خداوند و آن كسانى كه خود،آنها را بر اين امر مطّلع ساخته باشد،كه عبارتند از:پيامبران الهى و خواصّ و آشنايان به اسرار او،حافظان و نگاهبانان شريعت او،دستور او در يك چشم برهم زدن بلكه زودتر به اجرا در مى‌آيد،هر آنچه را اراده فرمايد،فقطّ به

او مى‌گويد:موجود شو، و آن شىء نيز به خواست و ارادۀ الهى موجود مى‌شود،و هيچ چيز از مخلوقاتش از چيز ديگرى به او نزديكتر نيست و هيچ چيز نيز از چيز ديگر از او دورتر نيست،آيا فهميدى عمران!؟گفت:بله سرورم،فهميدم،و گواهى مى‌دهم كه خداوند تعالى همان گونه است كه توضيح دادى و به يكتايى وصفش نمودى،و گواهى مى‌دهم كه محمّد بندۀ اوست كه به نور هدايت و دين حقّ مبعوث شده است،آنگاه رو به قبله،به سجده افتاده اسلام آورد.

حسن بن محمّد نوفلىّ گويد:وقتى ساير متكلّمين،عمران صابى را چنين ديدند-با آنكه بسيار سرسخت بود و تا به حال كسى در بحث بر او غلبه نكرده بود-هيچ كس به حضرت رضا عليه السّلام نزديك نشد،و ديگر از حضرت سؤالى نكردند،كم كم مغرب در آمده و مأمون و حضرت رضا عليه السّلام برخاسته به داخل رفتند،و مردم نيز متفرّق شدند،من نيز با عدّه‌اى از دوستان و هم مسلكان خودمان،نشسته بوديم كه محمّد بن جعفر مرا احضار كرد،به نزد او رفتم،

گفت:اى نوفلىّ ديدى دوستت چه كرد؟بخدا قسم،گمان نداشتم كه علىّ بن- موسى الرّضا توان غور و غوص در چنين مسائلى را داشته باشد،او را اين گونه نمى‌شناختيم كه در مدينه از«كلام»صحبت كند يا علماء«كلام»بر او گرد آيند.

من گفتم:ولى حجّاج نزد او مى‌آمدند و مسائل مختلفى در مورد حلال و حرام از او سؤال مى‌كردند و جواب مى‌گرفتند و گاهى افرادى نزد حضرت آمده با ايشان بحث و مناظره مى‌كردند،محمّد بن جعفر گفت:اى ابو محمّد! مى‌ترسم اين مرد بر او حسد ورزد و او را مسموم نمايد،يا بلائى سر او بياورد، به او بگو از اين كارها دست بردارد،گفتم:از من نخواهد پذيرفت،آن مرد مى‌خواست او را امتحان نمايد تا بفهمد آيا از علوم پدرانش عليهم السّلام چيزى مى‌داند يا خير؟محمّد بن جعفر به من گفت:به او بگو:عمويت به علل مختلفى از اين موضوع خوشش نمى‌آيد و دوست دارد از اين كارها دست بردارى.

وقتى به منزل حضرت بازگشتم،پيام عمويشان محمّد بن جعفر را رساندم و كلمات او را بآن حضرت گفتم،امام تبسّمى كرده فرمودند:خدا عمويم را حفظ كند،او را خوب مى‌شناسم،چرا از اين موضوع ناراحت است؟بعد

گفت:اى غلام،نزد عمران صابى برو و او را نزد من بياور، گفتم:فدايت شوم، من مى‌دانم او كجاست،او نزد يكى از برادران شيعى است،حضرت فرمودند:

عيبى ندارد،مركبى به او بدهيد تا سوار شود.

من به نزد عمران رفتم و او را آوردم،حضرت به او خوش آمد گفتند و لباسى طلبيدند و بر او پوشاندند و مركبى به او دادند و ده هزار دينار خواستند و به عنوان هديّه به او دادند،عرض كردم:فدايت شوم مثل جدّت امير المؤمنين عليه السّلام رفتار كرديد،حضرت فرمود:اين گونه دوست داريم،سپس دستور شام دادند و مرا سمت راست و عمران را سمت چپ خود نشاندند،بعد از شام به عمران گفتند:به منزل برگرد و فردا اوّل وقت نزد ما بيا تا از غذاى مدينه به تو بدهيم.بعد از اين قضيّه،متكلّمين از گروه‌هاى مختلف نزد عمران مى‌آمدند و او سخنان و ادلّۀ آنان را جواب داده،باطل مى‌كرد،تا اينكه بالأخره از او كناره گرفتند،و مأمون ده هزار درهم به او هديه داد و فضل نيز به او اموالى بخشيد و مركبى به او داد و حضرت رضا عليه السّلام او را مأمور صدقات بلخ نمودند (1)و از اينت.


1) -حضرت در موقع قبولى ولايت عهدى شرط كرده بودند كه در امور دولتى و عزل و نصب اشخاص دخالت نكنند،لذا نصب عمران صابى به عنوان مأمور صدقات از طرف دولت، مورد ترديد است.پس مراد از نمايندگى،اخذ وجوه مربوط به امام عليه السّلام است.

راه به منافع زيادى دست يافت.

باب 13 - در بارۀ مناظرۀ حضرت رضا-عليه السّلام-با سليمان مروزى-متكلّم خراسان- در مورد توحيد،در حضور مأمون

در بارۀ مناظرۀ حضرت رضا-عليه السّلام-با سليمان مروزى-متكلّم خراسان- در مورد توحيد،در حضور مأمون

1-از حسن بن محمّد نوفلىّ چنين نقل شده است كه:سليمان مروزىّ متكلّم خراسان بر مأمون وارد شد،مأمون او را احترام بسيار نمود و به او هدايايى داد و گفت:پسر عمويم علىّ بن موسى الرّضا از حجاز نزد من آمده است و علم كلام و متكلّمين را دوست دارد،لذا مانعى ندارد كه روز ترويه براى مناظره با او نزد ما بيايى،سليمان گفت:يا امير المؤمنين!دوست ندارم در مجلس شما،و در حضور بنى هاشم از چنين كسى سؤالاتى كنم،چرا كه در مقابل ديگران در بحث با من شكست مى‌خورد،و نيز صحيح نيست كه با او زياد بحث و جدل

كنم، مأمون گفت:من فقطّ به اين دليل كه قدرت تو را در بحث و مناظره مى‌دانستم به دنبالت فرستادم و تنها خواستۀ من اين است كه او را فقطّ در يك مورد مجاب كنى و ادلّۀ او را ردّ نمائى،سليمان گفت:بسيار خوب،من و او را با هم روبرو كن و ما را به هم واگذار و خود شاهد باش.

مأمون كسى را نزد حضرت فرستاد و گفت:شخصى از اهل مرو-كه در مباحث كلامى در خراسان تك است و برابر ندارد-نزد ما آمده است،اگر براى شما مانعى ندارد،نزد ما بيائيد،حضرت براى وضوء برخاستند و به ما فرمودند:شما زودتر برويد،عمران صابى هم با ما بود،حركت كرديم و به در اطاق مأمون رسيديم،ياسر و خالد دستم را گرفتند و مرا وارد كردند،وقتى سلام كردم مأمون گفت:برادرم ابو الحسن كجاست؟خداوند متعال او را حفظ فرمايد،گفتم:وقتى ما مى‌آمديم مشغول پوشيدن لباس بودند،دستور دادند ما زودتر بياييم،سپس گفتم:يا امير المؤمنين!عمران،ارادتمند شما نيز در بيرون خانه است،گفت:عمران كيست؟گفتم:صابى،كه توسّط شما

مسلمان شد،گفت:داخل شود، عمران داخل شد و مأمون به او خوش آمد گفته او را در محلّ مناسب جاى داد،سپس گفت:اى عمران!نمردى تا بالأخره از بنى هاشم شدى!عمران گفت:سپاس خداوندى را كه مرا توسّط شما تشرّف عنايت فرمود،اى امير،مأمون گفت:اى عمران!اين سليمان مروزى متكلّم خراسان است،عمران گفت:اى امير المؤمنين!او گمان مى‌كند در خراسان از نظر بحث و مناظره تك است و«بداء»را نيز منكر است،مأمون گفت:چرا با او مناظره نمى‌كنى؟عمران گفت:اين امر بستگى به خود او دارد،در اين هنگام امام رضا عليه السّلام وارد شدند و فرمودند:در بارۀ چه صحبت مى‌كرديد؟عمران گفت:يا ابن رسول اللّه!اين شخص سليمان مروزى است،سليمان(به عمران) گفت:آيا گفتۀ ابو الحسن را در بارۀ بداء قبول دارى؟عمران گفت:بله،به شرط اينكه دليلى ارائه بدهند تا بتوانم بر امثال خودم در بحث پيروز شوم.

مأمون گفت:يا ابا الحسن!در بارۀ آنچه اينان در آن بحث و مشاجره مى‌كنند چه نظرى داريد؟حضرت فرمودند:اى سليمان!چطور«بداء»را قبول

ندارى؟ و حال آنكه خداوند مى‌فرمايد: «أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً »(آيا انسان نمى‌بيند كه ما او را در گذشته آفريديم و او هيچ نبود-[آيه لفظش در قرآن سورۀ مريم آيۀ 67 بدين صورت است «أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ -الآية»])و نيز مى‌فرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ » (و او همان كسى است كه خلقت را آغاز مى‌كند(يا خلقت مخلوقات را آغاز مى‌كند)سپس آن را(يا آنان را)باز مى‌گرداند-روم 27)و نيز فرموده است:

«بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (پديد آورندۀ آسمانها و زمين[از هيچ]-بقره 117) و نيز:« يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ »(هر آنچه بخواهد در خلقت مى‌افزايد-فاطر 1)و مى‌فرمايد:« بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ »(خلقت انسان را از گل آغاز نمود-سجده 7)و مى‌فرمايد:« وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّهِ إِمّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ »(و ديگران به انتظار امر خدا گذارده شده‌اند،يا آنان را عذاب مى‌كند يا بر آنان لطف مى‌كند و توبه‌شان را مى‌پذيرد-توبه 106)و نيز فرموده است:« وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّ فِي كِتابٍ »(هيچ كس پير و سالخورده نمى‌شود و نيز عمر هيچ كس كم نمى‌گردد مگر اينكه در كتابى ثبت و ضبط است-فاطر 11).

مترجم گويد:لازم است در اينجا توضيح داده شود كه«بداء»بمعنى از عزم برگشتن و يا پشيمان شدن از كارى كه قصد انجام آن را داشته است ميباشد و بايد دانست كه نسبت دادن آن بر خداوند روا نيست،چون ذات بارى تعالى را

محلّ حوادث دانستن است،و اين خود نوعى كفر است،و بدين معنى همۀ بزرگان شيعه منع كرده‌اند و آن را جايز نمى‌دانند،زيرا اين از خصائص ممكنات است نه واجب الوجود،و ممكن نيست بگوئيم خداوند تصميم بر كارى گرفته بوده و بعد صرف نظر كرده و تقدير خود را تغيير داده است،مثلا عزم بر فلان كار را داشت و بعد سببى پيدا شده و از آن عزم برگشته است،و بدائى كه شيعه بدان قائل است اين چنين چيزى نيست!و بزرگان عالم تشيّع همه تصريح به بطلان چنين كلامى كرده‌اند،از جملۀ ايشان شيخ طوسىّ ميباشد كه در عدّة الاصول و تفسير تبيان،و استادش سيّد مرتضى در«الذّريعة إلى اصول الشّريعة»و علاّمۀ حلّى در نهاية الاصول در مقصد هشتم فصل اوّل بحث چهارم گفته است:«نسخ بر خداوند جايز است،زيرا كه حكم او تابع مصالح است-تا آنجا كه گويد:«و البداء لا يجوز عليه تعالى لأنّه دلّ على الجهل أو على القبيح و هما محالان في حقّه تعالى»،و نظير آن در تفسير مجمع البيان و تفسير ابو الفتوح رازىّ در چندين مورد ذكر شده كه از جمله آنها در مجلّد اوّل ابو الفتوح ص 4 و 286 (طبع در 13 مجلّد).و اينكه پاره‌اى گفته‌اند:«مراد از«بداء»آنست كه خداوند حكمى كرده و ميدانسته كه در صورت پيدايش سببى آن را تغيير خواهد داد،اين معنى با نسخ سازگار است نه با«بداء»و نيز اينكه گفته‌اند:«دو حكم در بارۀ يك موضوع با دو شرط مختلف جايز است،و تناقض ندارد،مثلا خداوند حكم كرده كه عمر شخصى كوتاه باشد،و اگر صدقه داد،يا صلۀ رحم كرد عمرش طولانى باشد،اين اشكالى ندارد»اين درست نيست،زيرا اراده و مشيّت و تقدير و قضاء جايى بكار ميرود كه شرطش حاصل مى‌شود،نه در آنجا كه خداوند ميداند كه آن نخواهد شد،و آنچه در اخبار آمده كه«بدا للّه كذا»معنيش اين نيست كه رأى خداوند تغيير كرد و از مشيّت و يا تقديرش برگشت،بلكه مانند غصب و رضا و اسف كه بخدا نسبت مى‌دهيم است مثل آيۀ «فَلَمّا آسَفُونا انْتَقَمْنا» و آيۀ« نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ »،و آيۀ« كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى » و امثال اين آيات كه معنى آن معامله كردن خدا است با آنان معاملۀ ناراضى و معاملۀ كسى كه فراموششان كرده،يا معاملۀ اندوهگين،يا معاملۀ پشيمان،نه آنكه العياذ باللّه خداوند در واقع اين صفات را پيدا كرده باشد مثل «وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا »كه نتيجه دادن مكر آنهاست نه فعل مكر كه نسبتش بر خداوند قبيح است،و علاّمۀ مجلسى نيز لفظ«بداء»را چون در روايات آمده است تأدّبا حفظ كرده ولى معنى را بنظير آنچه تحرير شد تأويل مى‌نمايد».(اقتباس از پاورقيهاى مرحوم شعرانىّ بر شرح كافى ملاّ صالح مازندرانىّ).

مترجم گويد:لازم است در اينجا توضيح داده شود كه«بداء»بمعنى از عزم برگشتن و يا پشيمان شدن از كارى كه قصد انجام آن را داشته است ميباشد و بايد دانست كه نسبت دادن آن بر خداوند روا نيست،چون ذات بارى تعالى را

مى‌خواست آنان را هلاك كند، سپس تصميمش عوض شد و فرمود:« وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ »(تذكّر بده،زيرا تذكّر دادن براى مؤمنين نافع است- ذاريات 55)سليمان گفت:باز هم بفرمائيد فدايت شوم!حضرت فرمودند:

پدرم از پدرانشان عليهم السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرده‌اند كه:خداوند عزّ و جلّ به يكى از پيامبرانش وحى فرمود كه به فلان پادشاه خبر بده كه در فلان موقع او را قبض روح خواهم كرد!آن پيامبر نزد پادشاه رفت و او را از آن موضوع مطّلع كرد،پادشاه بعد از شنيدن اين خبر به دعا و تضرّع پرداخت به نحوى كه از روى تخت خود به زمين افتاد،او از خداوند چنين درخواست كرد:خداوند!به من مهلت بده تا فرزندم جوان شود و كارم را انجام دهد،خداوند به آن پيامبر وحى فرمود كه:نزد پادشاه برو و به او اطّلاع بده كه مرگ او را به تأخير انداختم و پانزده سال به عمر او اضافه كردم،آن پيامبر عرض كرد:خدايا!تو خود مى‌دانى كه من تا بحال دروغ نگفته‌ام،خداوند عزّ و جلّ به او وحى فرمود كه:تو بنده‌اى هستى مأمور،اين مطلب را به او ابلاغ كن،خداوند در بارۀ كارهايش مورد سؤال واقع نمى‌شود.

آنگاه حضرت رو به سليمان نموده،فرمودند:گمان مى‌كنم در اين موضوع،همانند يهوديان فكر ميكنى!؟سليمان گفت:از چنين چيزى به خدا پناه مى‌برم،مگر يهوديان چه مى‌گويند؟حضرت فرمودند:يهوديان مى‌گويند:« يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ »(دست خدا بسته است)منظورشان اين است كه خداوند از كار خود فارغ شده و دست كشيده است و ديگر چيزى ايجاد نمى‌كند،خداوند هم در جواب مى‌فرمايد:« غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا » (دست آنان بسته باد،و لعنت شدند به خاطر گفته‌هايشان-مائده 64).و نيز عدّه‌اى از پدرم موسى بن جعفر عليهما السّلام در بارۀ بداء سؤال كردند،پدرم فرمودند:

چطور مردم بداء را منكرند،و همچنين اينكه خداوند امر عدّه‌اى را براى تصميم در مورد آنان به تأخير بيندازد،منكر هستند؟ سليمان گفت:آيۀ:« إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ »(ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم-قدر:1)در رابطه با چه موضوعى نازل شده است؟حضرت فرمودند:

اى سليمان!در شب قدر،خداوند مقدّرات امسال تا سال آينده را،از مرگ و زندگى،خير و شر و رزق و روزى،همه را مقدّر مى‌فرمايد،آنچه را در آن شب مقدّر نمايد،محتوم و قطعى است.سليمان گفت:حال فهميدم،قربانت گردم،

باز هم بفرمائيد.

حضرت فرمودند:اى سليمان!بعضى از امور،در نزد خدا است و منوط و موكول به ارادۀ اوست،آنچه را بخواهد جلو مى‌اندازد و آنچه را بخواهد بتأخير مى‌اندازد،و آنچه را بخواهد محو مى‌كند،اى سليمان!علىّ عليه السّلام مى‌فرمود:

علم(خدا)دو نوع است،علمى كه خداوند به ملائكه و پيامبرانش آموخته است،كه آنچه را كه به ملائكه و پيامبرانش آموخته باشد،انجام خواهد شد و به خود و ملائكه و پيامبرانش خلاف نمى‌كند،و علمى ديگر كه در نزد خود اوست و مخزون مى‌باشد و احدى از خلق را بر آن آگاه نساخته است،از ناحيۀ آن علم است كه آنچه را بخواهد جلو مى‌اندازد و هر چه را بخواهد بتأخير مى‌اندازد،و آنچه را بخواهد محو ميكند و آنچه را بخواهد ثبت مى‌نمايد.

سليمان به مأمون گفت:يا امير المؤمنين!از امروز به بعد به خواست خدا، بداء را انكار نخواهم كرد،و آن را دروغ نخواهم پنداشت.

مأمون گفت:هر چه مى‌خواهى از ابو الحسن سؤال كن،ولى به اين شرط كه خوب گوش بدهى و انصاف را رعايت كنى!سليمان(خطاب بحضرت عليه السّلام

كرد)گفت: اى آقا!اجازه ميدهيد سؤال كنم؟امام فرمودند:هر چه ميخواهى سؤال كن،او گفت:نظر شما در بارۀ كسى كه اراده را همچون«حىّ»،«سميع»، «بصير»و«قدير»اسم و صفت بداند چيست؟حضرت فرمودند:شما مى‌گوئيد:اشياء پديد آمده‌اند و با يك ديگر تفاوت دارند،چون او خواسته و اراده كرده است ولى نمى‌گوئيد:آنها پديد آمده‌اند و با يك ديگر تفاوت دارند چون او سميع و بصير است،اين دليلى است بر اينكه آنها مثل«سميع»و «بصير»و«قدير»نيستند،سليمان گفت:او از اوّل و ازل مريد بوده است(يعنى) متّصف به صفت اراده بوده است).

حضرت فرمودند:اى سليمان!آيا اراده‌اش چيزى است غير از او؟گفت:

بله،حضرت فرمودند:پس در اين صورت چيزى غير از خود او را از ازل با او همراه دانسته‌اى!سليمان گفت:نه،چيزى را با او همراه نمى‌دانم،امام فرمودند:

آيا اراده حادث است؟سليمان گفت:نه،حادث هم نيست،در اينجا مأمون بر او بانگ زد و گفت:آيا با چنين كسى مكابره مى‌كنى و جواب«سربالا» مى‌دهى؟انصاف را از دست نده،آيا نمى‌بينى كه در اطرافت از اهل نظر و بحث،نشسته‌اند؟

سپس گفت:يا ابا الحسن!بحث كلام را با او ادامه بده،او عالم خراسان است!حضرت مجدّدا سؤال خود را از او پرسيده فرمودند:اراده حادث است اى سليمان!چون چيزى كه ازلى نبود قطعا حادث است،و اگر حادث نبود، ازلى است،سليمان گفت:اراده‌اش از خود اوست كما اينكه سمع و بصر و علم او از خود اوست،حضرت فرمودند:آيا خود را اراده كرده است؟گفت:

نه،حضرت فرمودند:پس«مريد»( اراده‌كننده)مثل سميع و بصير نيست، سليمان گفت:خود را اراده كرده،همان طور كه صداى خود را مى‌شنود و خود را مى‌بيند و به خود آگاه است،حضرت فرمودند:«خود را اراده كرده»يعنى چه؟آيا يعنى خواسته كه چيزى باشد؟خواسته كه زنده يا سميع يا بصير يا قدير باشد؟گفت:بله،حضرت فرمودند:آيا با ارادۀ خود اين گونه شده است؟ سليمان گفت:نه،حضرت فرمودند:پس اين كه مى‌گويى:اراده كرده تا حىّ، سميع و بصير باشد معنايى ندارد،چون حيات،سمع و بصر او به ارادۀ او نبوده است،سليمان گفت:چرا،با ارادۀ خودش بوده است،در اينجا،مأمون و اطرافيان خنديدند،و حضرت رضا عليه السّلام نيز خنديدند و فرمودند:بر متكلّم

خراسان سخت نگيريد و او را اذيت نكنيد، سپس فرمودند:اى سليمان!بنا بر اعتقاد شما:خداوند از حالتى به حالت ديگر تغيير كرده است و اين هم از جمله چيزهايى است كه خداوند را نمى‌توان به آن وصف كرد،سليمان ساكت در جاى خود باقى ماند.

سپس حضرت رضا عليه السّلام به او فرمودند:اى سليمان!سؤالى از تو دارم، سليمان گفت:بفرماييد قربانت گردم،حضرت فرمودند:بگو ببينم،آيا تو و دوستانت بر اساس آنچه مى‌دانيد و مى‌فهميد با مردم بحث كلامى مى‌كنيد يا بر اساس آنچه نمى‌دانيد و نمى‌فهميد؟گفت:البتّه بر اساس آنچه مى‌دانيم و مى‌فهميم،حضرت فرمودند:آنچه مردم مى‌دانند و قبول دارند اين است كه:

اراده‌كننده،غير از خود اراده است،و نيز اراده‌كننده قبل از اراده موجود بوده است،و فاعل غير از مفعول است،و اين مطالب گفتۀ شما را كه مى‌گوئيد:

اراده و اراده‌كننده يك چيز هستند،باطل مى‌كند،سليمان گفت:قربانت گردم،اين مطلب بر اساس فهم و دانسته‌هاى مردم نيست،امام فرمودند:پس بدون اينكه معرفت و اطّلاعى داشته باشيد،ادّعاى علم مى‌كنيد و مى‌گوئيد:

اراده نيز مانند سمع و بصر است،و لذا اين اعتقاد شما بر اساس عقل و علم

نيست،سليمان جوابى نداشت كه مطرح كند.

سپس حضرت فرمودند:اى سليمان!آيا خداوند به تمام آنچه را كه در بهشت و دوزخ است،علم دارد؟سليمان گفت:بله،حضرت فرمودند:آيا آنچه را كه خداوند مى‌داند كه در آينده ايجاد خواهد شد،ايجاد خواهد شد؟ گفت:بله،حضرت فرمودند:حال،اگر موجود شد بگونه‌اى كه ديگر چيزى باقى نماند،آيا باز هم خداوند مى‌تواند چيزهاى ديگرى به آنها بيفزايد يا صرف نظر مى‌كند؟سليمان گفت:اضافه مى‌كند،حضرت فرمود:بنا بر گفتۀ تو-كه خداوند اضافه مى‌كند-،چيزى به آنها اضافه كرده است كه خود نمى‌دانسته ايجاد خواهد شد(چون فرض بر اين بود كه تمام آنچه را خدا به وجود آنان در آينده علم داشته،موجود شده است و ديگر چيزى باقى نيست).

سليمان گفت:قربانت گردم،اضافه‌ها غايت و نهايت ندارند،حضرت فرمودند:پس،از نظر شما علم خداوند به آنچه در آنها(يعنى بهشت و دوزخ) قرار خواهد گرفت،احاطه ندارد،چون نهايتى براى آن قابل تصوّر نيست و اگر علم او به آنچه در آنها خواهد بود احاطه نداشته باشد،آنچه را كه در آنها خواهد بود،قبل از وجودشان،نخواهد دانست،خداوند از چنين گفته‌ها و

عقائدى منزّه و بالاتر است.

سليمان گفت:من كه گفتم خداوند به آنها علم ندارد از اين رو بود كه آنها نهايتى ندارند و خود خداوند آنها را به جاودانگى وصف فرموده است و لذا ما نخواستيم پايانى براى آنها قرار دهيم،حضرت فرمودند:علم خداوند به آنها باعث نمى‌شود آنها متناهى باشند،زيرا چه بسا خداوند به آنها علم دارد سپس بر آنها مى‌افزايد و افزوده‌ها را از آنها قطع نمى‌نمايد،و خداوند نيز خود چنين فرموده است:« كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ »(هر وقت كه پوستهاى آنها مى‌پخت،پوستهاى جديدى غير از پوستهاى قديم،جايگزين آنها مى‌كرديم تا عذاب را بچشند.-نساء:56)،و نيز در مورد بهشتيان فرموده است:« عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ »(عطائى بى‌پايان- هود:108)و نيز:« وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ »(و ميوه‌هاى فراوان، لا ينقطع و هميشگى،بدون اينكه كسى از خوردن آنها مانع شود-واقعه:33).

پس خداوند عزّ و جلّ اين زيادى‌ها را مى‌داند و آن را از آنان دريغ نمى‌نمايد،آيا آنچه اهل بهشت مى‌خورند و مى‌آشامند خداوند چيزى

جايگزين آن نمى‌كند؟گفت:چرا، حضرت فرمود:آيا حال كه بجاى آن خوردنى‌ها و نوشيدنى‌ها كه مصرف شده،چيز جديدى جايگزين فرموده،آيا عطاء خود را قطع كرده است؟سليمان گفت:نه،حضرت فرمودند:پس همچنين است هر آنچه در بهشت باشد و مصرف شود و چيز ديگرى را جاى آن قرار دهد،اين جايگزين‌شده‌ها از اهل بهشت منقطع نشده است و نخواهد شد.

سليمان گفت:خوب،اضافات را از آنها دريغ مى‌كند و چيز اضافى به آنان نمى‌دهد،حضرت فرمودند:در اين صورت آنچه در بهشت و جهنّم است از بين خواهد رفت و تمام خواهد شد،و اين مطلب-اى سليمان-بر خلاف كتاب خدا و ضدّ خلود و جاودانگى است،زيرا خداوند مى‌فرمايد: «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ »(براى آنان هر آنچه بخواهند در آن(بهشت)موجود است و نزد ما نيز زيادى و اضافى هست-ق:35)و نيز مى‌فرمايد:« عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ » و نيز فرموده است: «وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ» (آنان از آنجا،بيرون رانده نمى‌شوند-حجر:48)و مى‌فرمايد:« خالِدِينَ فِيها أَبَداً »(براى هميشه در آن مكان جاودانه هستند-بيّنه:8)و نيز فرموده است:« وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ »،سليمان جوابى نداشت.

سپس حضرت فرمودند:اى سليمان!بگو آيا اراده فعل است يا غير فعل؟

گفت:بله فعل است، امام فرمودند:پس محدث(حادث)است زيرا افعال محدث هستند،سليمان گفت:فعل نيست،حضرت فرمودند:پس چيز ديگرى از ازل با خدا بوده است،سليمان گفت:اراده همان انشاء و ايجاد است، حضرت فرمودند:اى سليمان!اين سخن،همان چيزى است كه بر ضرار (1)و هم مسلكانش عيب گرفته‌ايد كه مى‌گويند:آنچه خداوند در آسمان و زمين،يا دريا و خشكى خلق كرده،از سگ و خوك و ميمون و انسان و چهارپا و غيره، جمله ارادۀ خدا هستند و ارادۀ خدا زنده مى‌شود و مى‌ميرد،راه ميرود و مى‌خورد،مى‌آشامد،ازدواج مى‌كند،توليد مثل مى‌كند،ظلم مى‌كند، كارهاى زشت انجام مى‌دهد،كافر مى‌شود و مشرك مى‌گردد،و ما از اين گفته‌ها برىء هستيم و با آن دشمنى مى‌كنيم و اين حدّ آن است.

سليمان گفت:«اراده»مثل سمع و بصر و علم است،حضرت فرمودند:

دوباره به حرف اوّل خود بازگشتى!بگو بدانم آيا سمع و بصر و علم، مصنوع‌اند؟سليمان گفت:نه،امام فرمودند:پس چطور اراده را نفى مى‌كنيد و).


1) -ضرار بن عمرو القاضى:معتزلى بوده و عقايد فاسدى داشته است(لسان الميزان).

مى‌گوئيد:اراده نكرده است و گاهى مى‌گوئيد:اراده كرده است؟و حال آنكه خود مى‌گوئيد:«اراده»،ساخته و مفعول خداوند نيست، سليمان گفت:اين مثل اين است كه مى‌گوئيم:گاهى مى‌داند و گاهى نمى‌داند،حضرت فرمودند:اين دو يكسان نيستند،زيرا نفى معلوم،نفى علم نيست و حال آنكه نفى مراد(اراده شده)،نفى وجود«اراده»است،زيرا اگر چيزى اراده نشود در واقع اراده‌اى وجود نداشته است،ولى گاه مى‌شود كه علم وجود دارد ولى معلوم وجود ندارد مثل بصر(بينايى)چه بسا انسان بينا است ولى شيء ديدنى وجود ندارد و علم وجود دارد ولى معلوم وجود ندارد.

سليمان گفت:خوب،اراده مصنوع است،حضرت فرمودند:پس محدث است و مانند سمع و بصر نيست،زيرا سمع و بصر مصنوع نيستند و اين يكى مصنوع است،سليمان گفت:اراده صفتى از صفات خداوند است كه از ازل بوده است،امام فرمودند:پس انسان هم بايد ازلى باشد چون صفت او ازلى سليمان گفت:نه،زيرا او آن صفت را نساخته است،حضرت فرمودند:

اى خراسانى!چقدر اشتباه مى‌كنى!آيا با اراده و گفتۀ او،اشياء ايجاد

نمى‌شود؟سليمان گفت:نه، حضرت فرمود:پس اگر نه با اراده و مشيّت و دستور خدا است و نه مستقيما اشياء را خلق مى‌كند،پس اين موجودات چگونه ايجاد شده‌اند؟خداوند برتر و والاتر از اينها است.سليمان جوابى نداد.

حضرت فرمودند:در مورد اين آيۀ شريفه:« وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها »(هر گاه اراده كنيم كه شهر و سرزمينى را نابود سازيم به مترفين آن ديار دستورى ميدهيم و آنان در آنجا به فسق و فجور مى‌پردازند- اسراء:16)آيا منظور از اراده كردن خداوند در اين آيه،اين است كه خداوند اراده را ايجاد مى‌كند؟گفت:بله،حضرت فرمودند:پس اگر اراده را ايجاد مى‌كند،اين گفتۀ تو كه مى‌گوئى:اراده همان خداست و يا جزئى از اوست، باطل خواهد بود،زيرا خدا،خود را ايجاد نمى‌كند،و از حالت فعلى خود تغيير نمى‌نمايد،خداوند والاتر از اين است،سليمان گفت:منظور خداوند اين نيست كه اراده‌اى ايجاد مى‌كند،حضرت فرمودند:پس منظورش چيست؟ گفت،منظورش اين است كه كارى انجام مى‌دهد،حضرت فرمودند:واى بر تو!

چقدر اين مطلب را تكرار مى‌كنى؟ من كه گفتم اراده محدث است،زيرا فعل و ايجاد شىء محدّث است،سليمان گفت:پس اصلا معنايى ندارد،حضرت فرمودند:پس از نظر شما،خدا خود را وصف كرده،و اراده را وصف خود قرار داده،اراده‌اى كه معنى ندارد،پس اگر اراده نه معناى ازلى داشته باشد و نه معناى حادث،اين حرف شما كه مى‌گوئيد:«خداوند از ازل اراده مى‌كرده است»باطل خواهد بود،سليمان گفت:منظورم اين است كه اراده يكى از افعال ازلى خداوند است،حضرت فرمودند:آيا نمى‌دانى چيزى كه ازلى است نمى‌تواند در آن واحد هم مصنوع باشد هم محدّث و هم قديم و ازلى؟سليمان جوابى نداد.

سپس امام رضا عليه السّلام فرمودند:عيبى ندارد،سؤالت را تمام كن،سليمان گفت:آيا اراده صفتى از صفات خداست؟حضرت فرمودند:چقدر اين مطلب را براى من تكرار مى‌كنى؟صفتش محدث است يا ازلى؟سليمان گفت:

محدث است،حضرت فرمودند:پس اراده محدث است،اگر چه از صفات

ازلى و ذاتى خداوند باشد؟پس خداوند چيزى اراده نكرده است، حضرت عليه السّلام فرمودند:چيزى كه ازلى باشد مفعول و مصنوع نخواهد بود.

سليمان گفت:اشياء عين اراده نيستند،(همان طور كه ضرار مى‌گويد)و خداوند چيزى اراده نكرده است،حضرت فرمودند:وسوسه مى‌كنى،آيا چيزى را كه آفرينش و ساخت آن را اراده نكرده،آفريده است؟اين حالت،حالت كسى است كه نمى‌داند چه مى‌كند،خداوند از اين سخن منزّه و برتر است.

سليمان گفت:آقا!من كه عرض كردم اراده مثل سمع و بصر و علم است.

مأمون گفت:واى بر تو اى سليمان!چقدر اين حرف غلط را تكرار مى‌كنى؟! اين سخن را قطع كن و به سراغ مطلب ديگرى برو چون نمى‌توانى جواب ديگرى بدهى،حضرت فرمودند:رهايش كن اى امير مؤمنين!صحبتش را قطع نكن،چون آن را دليل حقّانيّت خود قلمداد مى‌كند،ادامه بده سليمان، گفت:عرض كردم كه اراده مثل سمع و بصر و علم است،حضرت فرمودند:

عيبى ندارد،بگو ببينم آيا اراده يك معنى دارد يا داراى معانى مختلف است؟ سليمان گفت:يك معنى دارد،حضرت فرمودند:پس آيا معناى تمام اراده‌ها

يك چيز است؟سليمان گفت:بله، حضرت فرمودند:پس اگر معناى تمام اراده‌ها يك چيز باشد،بايد ارادۀ قيام،همان ارادۀ قعود باشد،و ارادۀ زندگى نيز همان ارادۀ مرگ،اگر ارادۀ خداوند يك چيز باشد،هيچ كدام از مرادهاى خدا بر ديگرى تقدّم نخواهد داشت و هيچ يك با آن ديگرى تفاوت نخواهد كرد،و همگى يك چيز خواهند بود،سليمان گفت:معناها با هم متفاوتند،حضرت فرمودند:خوب،حالا بگو،آيا مريد همان اراده است يا چيز ديگرى است؟ سليمان گفت:او،همان اراده است،حضرت فرمودند:پس از نظر شما،مريد بايد مختلف باشد،چون او همان اراده است،سليمان گفت:سرورم!اراده همان مريد نيست،حضرت فرمودند:پس اراده حادث است و گر نه لازم مى‌آيد كه چيز ديگرى همراه خداوند باشد،اين مطلب را خوب بفهم،و باز سؤالت را ادامه بده.

سليمان(در حالى كه گوئى سخن خود را پس گرفته بود (1)گفت:

نه،بلكه اسمى است از اسماء خدا،حضرت فرمودند:آيا خودد.


1) -در اينجا،در نسخۀ ديگرى چنين آمده است«قال سليمان:بل هى...»و در ترجمه نيز نسخۀ مذكور مراعات شد.

چنين نامى بر خويش نهاده است؟ سليمان گفت:نه او چنين نامى بر خود نگذاشته است،حضرت فرمودند:پس تو حقّ ندارى نامى بر او بگذارى كه او خود با چنين نامى خود را نخوانده است،سليمان گفت:ولى او خودش،خويش را مريد وصف كرده است،حضرت فرمودند:او كه خود را مريد وصف نموده است معنايش اين نيست كه خواسته بگويد:او اراده است،و يا اينكه اراده نامى از نامهاى اوست،سليمان گفت:چون اراده‌اش عين علم اوست،حضرت فرمودند:اى نادان!اگر خداوند به چيزى عالم است آيا معنايش اين است كه آن را اراده كرده است؟!سليمان گفت:بله البتّه،حضرت فرمودند:حال،اگر آن را اراده نكند آيا بدين معنى است كه بدان علم و آگاهى ندارد؟!سليمان گفت:بله البتّه،حضرت فرمودند:از كجا چنين سخنى مى‌گويى؟و چه دليلى دارى بر اينكه ارادۀ خدا عين علم اوست؟و حال آنكه گاه مى‌شود خدا چيزى را مى‌داند ولى ابدا آن را اراده نمى‌كند،از جمله اين آيۀ شريفه:« وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ »(اگر بخواهيم،آنچه را بر تو وحى نموده‌ايم خواهيم برد-اسراء:86)و خداوند مى‌داند چگونه آن را ببرد،ولى هرگز اين كار را نخواهد كرد،سليمان گفت:زيرا خدا از كار فارغ شده و دست

از كار كشيده و بر آنچه مقدّر فرموده چيزى نخواهد افزود، حضرت فرمودند:

اين سخن يهود است،اگر حرف شما درست باشد پس چگونه خداوند مى‌فرمايد:« اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ »(مرا بخوانيد تا خواسته‌هاى شما را اجابت كنم-مؤمن:60)سليمان گفت:منظورش اين است كه او بر اين كار تواناست، حضرت فرمودند:آيا وعده‌اى مى‌دهد كه به آن وفا نخواهد كرد؟!پس چطور فرموده است:« يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ »(هر آنچه بخواهد در خلقت اضافه مى‌نمايد-فاطر:1)و نيز فرموده است:« يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ »(خداوند هر آنچه را بخواهد محو مى‌كند و هر آنچه را بخواهد ثابت مى‌نمايد،و امّ الكتاب در نزد اوست-رعد:39)حال،از كارها فارغ شده است؟!سليمان جوابى نداشت.

حضرت فرمودند:آيا خداوند مى‌داند كه انسانى موجود خواهد شد و حال آنكه اراده نكرده است كه ابدا انسانى خلق كند؟و آيا خداوند مى‌داند كه انسانى امروز مى‌ميرد و حال آنكه اراده نكرده است كه امروز بميرد؟سليمان گفت:بله،حضرت فرمودند:پس آيا آنچه را كه اراده كرده مى‌داند كه موجود خواهد شد؟يا آنچه را كه اراده نكرده؟سليمان گفت:ميداند كه هر دو موجود

خواهند شد، حضرت فرمودند:در اين صورت او مى‌داند كه يك انسان در آن واحد هم زنده است هم مرده،هم ايستاده است هم نشسته،هم نابينا است و هم بينا،و اين محال است.

سليمان گفت:قربانت گردم،او مى‌داند كه يكى از آن دو موجود خواهد شد،حضرت فرمودند:عيبى ندارد،حال كداميك موجود مى‌شوند،آنچه را اراده كرده يا آنچه را اراده نكرده است؟!سليمان گفت:آنچه را اراده كرده است، حضرت رضا عليه السّلام و مأمون و علماى حاضر در مجلس خنديدند،حضرت فرمودند:اشتباه كردى و گفتۀ اوّل خودت را رها كردى،در اوّل گفته بودى كه:

«او مى‌داند كه انسانى امروز خواهد مرد و حال آنكه او اراده نكرده است كه امروز بميرد و مخلوقاتى را خلق مى‌كند و حال آنكه خودش نمى‌خواهد آنان را خلق كند»پس وقتى كه از نظر شما جايز نيست كه علم به آنچه كه اراده نكرده تعلّق گيرد پس فقطّ آنچه را اراده كرده مى‌داند.

سليمان گفت:حرف من اين است كه:اراده نه خداست و نه غير خدا، حضرت فرمودند:اى جاهل!وقتى مى‌گويى:خدا نيست در واقع قبول كرده‌اى

كه غير خداست،و وقتى ميگويى:اراده خدا نيست،در واقع قبول كرده‌اى كه آن خداست، سليمان پرسيد:آيا خداوند ميداند چگونه چيزى را خلق كند؟ حضرت فرمودند:بله،سليمان گفت:معنى اين حرف اين است كه[از ازل]آن چيز وجود داشته است (1).حضرت فرمودند:حرف محالى مى‌زنى،زيرا چه بسا كسى بنّائى بلد است ولى خانه‌اى نمى‌سازد،يا خيّاطى بلد است ولى خيّاطى نمى‌كند،يا ساختن چيزى را بلد است ولى هرگز آن را نمى‌سازد،سپس حضرت فرمودند:آيا خدا خودش مى‌داند كه واحد است و چيزى بهمراهش نيست؟گفت:بله،حضرت فرمودند:آيا اين مطلب،چيزى را بهمراه خدا ثابت مى‌كند (2)؟سليمان گفت:نمى‌داند كه واحد است و چيزى با او نيست، حضرت فرمودند:آيا تو اين را مى‌دانى؟گفت:بله،حضرت فرمودند:پس تو از خداوند داناترى!سليمان گفت:اصلا،اين موضوع محال است،حضرت فرمودند:از نظر تو محال است كه خداوند واحد باشد و چيزى با او نباشد و!.


1) -سليمان معتقد بود:علم به شىء مستلزم وجود آن شىء است در حالى كه چنين نيست.

2) -يعنى اگر خدا بداند كه چيزى به همراهش نيست،پس اول بايد به«چيز»(شىء)علم داشته باشد و طبق عقيدۀ سليمان علم به شىء مستلزم وجود آن شىء است،پس خداوند مى‌داند كه يكتاست و چيزى با او نيست،ولى در عين حال چيزى با او هست!.

سميع و بصير و حكيم و عليم و قادر باشد؟گفت:بله، حضرت فرمودند:پس خداوند چگونه خود خبر داده است كه واحد است،زنده است،سميع و بصير است،حكيم،قادر،عليم و خبير است؟در حالى كه(طبق گفتۀ تو)خودش اين مطالب را نمى‌داند؟سخن تو ردّ سخن خود و تكذيب آن است،خداوند از اين سخن منزّه است.سپس حضرت ادامه دادند:پس چگونه مى‌خواهد چيزى را كه نمى‌شناسد و ساختنش را بلد نيست،بسازد؟صانعى كه قبل از ساختن يك چيز،نمى‌داند كه چگونه بايد آن را بسازد،در واقع حيران است و سرگردان، و خداوند از اين موضوع منزّه است و والاتر.

سليمان گفت:اراده همان قدرت است،حضرت فرمودند:خداوند عزّ و جلّ بر آنچه اراده نكند هم قادر است،و اين مطلب قطعى است چون خداوند فرموده:« وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ »(اگر بخواهيم،آنچه را بر تو وحى كرده‌ايم،خواهيم برد-إسراء:86)و اگر اراده همان قدرت مى‌بود، خداوند اراده كرده بود كه آن را ببرد،چرا كه قدرت بر اين كار را داشت، سليمان در جواب درماند.مأمون گفت:اى سليمان!او عالمترين هاشمى است

و سپس حاضرين مجلس را ترك كردند (1).

مؤلّف اين كتاب گويد:مأمون علماى فرق و مذاهب مختلف خارج از صراط مستقيم را از حرصى كه بر مقام علمى حضرت رضا عليه السّلام داشت آن افرادى كه مى‌شناخت و يا شنيده بود از هر كجاى عالم دعوت ميكرد كه با آن حضرت بمباحثه پردازند تا او را محكوم و مجاب سازند و بر او در بحث چيره شوند تا آتش حسدش خاموش شود و بدين وسيله بتواند شهرت علمى او را لكه‌دار نمايد،ولى هيچ كس از علماى آن فرقه‌ها با آن جناب به بحث نپرداخت جز اينكه بمقام بلند علمى او اعتراف نمود و دلائل آن حضرت او را ملزم و مجاب كرد،زيرا خداوند عالم دريغ مينمود فردى بر او برترى جويد،و نور خدا را تمام مى‌كند و حجّت خود را يارى مى‌دهد و اين چنين خداوند وعده).


1) -بعيد نيست حرص مأمون بر اين گونه مجالس از جهت ثابت كردن برترى علمى حضرت نسبت به سران زيديّه بوده باشد،زيرا آنان هم از اولاد ابو طالب(بنى هاشم)بودند و هم ادّعاى خلافت داشتند و براى آن كوشش مى‌كردند و چون مأمون خوب فهميده بود كه حضرتش در مقام بدست آوردن خلافت ظاهرى نيست و با رياست او كارى ندارد،لذا مى‌خواسته به مردم بفهماند كه ساداتى كه در مقام بدست آوردن خلافت هستند مقام علميشان بسيار از حضرت كمتر است و از همين رو گفت:هذا اعلم هاشمىّ.البتّه بعيد نيست كه مأمون در عين اينكه مى‌خواسته برترى حضرت بر سادات ديگر معلوم بشود،در عين حال از بعضى علماى ديگر شكست بخورد تا هم شكستى باشد براى خود حضرت و هم سرشكستگى براى كلّ اولاد ابو طالب،لذا به سليمان گفت:«فقط مى‌خواهم در يك مسأله او را مجاب كنى»(استاد غفّارى).

داده كه:« إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا -الآية»(ما البتّه يارى مينماييم فرستادگان خود را و كسانى كه ايمان آورده‌اند در زندگى اين جهان-مؤمن:51)و مرادش از كسانى كه ايمان آورده‌اند ائمّۀ هداة هستند و پيروان با معرفت آنان و آن كسان كه از ايشان اخذ حجّت نموده‌اند عليه مخالفينشان تا در اين جهان هستند،و همچنين رفتار مى‌كند با آنان در عالم ديگر،و خداوند هرگز خلف وعده نخواهد كرد.

باب 14 - مجلس ديگر آن حضرت در حضور مأمون با علماى ملل و فرق و جواب آن حضرت به علىّ بن محمّد بن جهم در بارۀ عصمت انبياء عليهم السّلام

مجلس ديگر آن حضرت در حضور مأمون با علماى ملل و فرق و جواب آن حضرت به علىّ بن محمّد بن جهم در بارۀ عصمت انبياء عليهم السّلام

1-ابو الصّلت هروى گويد:آنگاه كه مأمون علماى فرق مختلف اسلامى و نيز علماى يهود،نصارى،مجوس،صابئين و ساير اهل علم و كلام را نزد حضرت

رضا عليه السّلام گرد آورد،و هر كس از جاى برخاسته و سخنى گفت جواب قاطع گرفت و ساكت ماند كه گوئى سنگ در دهانش گذارده‌اند،(در آخر كار)علىّ بن- محمّد بن جهم برخاست و گفت:يا ابن رسول اللّه!آيا شما قائل به عصمت انبياء هستيد؟.

حضرت فرمودند:بله قائلم،وى گفت:پس در مورد اين آيات چه مى‌كنيد (چه مى‌گوئيد):« وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى »(آدم پروردگار خود را نافرمانى كرد و به بيراهه رفت-طه:121) «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ »(و يونس كه با خشم قوم خود را ترك كرد و مطمئن بود كه ما بر او سخت نخواهيم گرفت-انبياء:87)،و در بارۀ حضرت يوسف: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها » (زليخا قصد يوسف كرد و يوسف نيز قصد او-سورۀ يوسف آيۀ 24)و در بارۀ حضرت داود: «وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنّاهُ » (داود فهميد كه ما او را آزمايش كرده‌ايم (1)ص:24)و نيز در بارۀ حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله« وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَاى)


1) -اگر گويند:در ادامۀ آيه چنين آمده است «فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ» يعنى از پروردگارش آمرزش طلبيد،و آيۀ بعد مى‌فرمايد: فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ »يعنى آن موضوع را بر او بخشيديم،و اين الفاظ در ظاهر حكايت از گناهى مى‌كند كه رخ داده و سپس استغفار داود و بعد از آن آمرزش خدا،جواب آنست كه: استغفار خود يكى از عبادات است در تمام شرايع،و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله در هر روز بسيار استغفار مى‌كرده و خود فرموده: «إنّه ليغان على قلبي حتّى أستغفر اللّه في اليوم سبعين مرّة» و مراد آن حضرت از«استغفار»اينست كه در اثر اشتغال به امور خلق قلبم تار مى‌شود و از خداوند مدد مى‌طلبم كه غافل از او نشوم.پس استغفار نمودن دليل بر اينكه معصيتى از شخص سر زده نيست،بلكه براى تقويت روح و قلب و تقرّب است.(استاد غفّارى)

اَللّهُ مُبْدِيهِ» (در خود چيزى پنهان مى‌كنى كه خدا آن را آشكار خواهد كرد- احزاب:37) امام فرمودند:اى واى!بيچاره علىّ(بن جهم)!از خدا بترس و زشتى‌ها را به انبياء خدا نسبت نده!و كتاب خدا را با رأى خودت تأويل و تفسير نكن،خداوند فرموده است: «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ »(تأويل آن را،جز خدا و راسخون در علم نمى‌دانند-آل عمران:7).و امّا آيۀ شريفۀ« وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى »در مورد آدم:خداوند عزّ و جل حضرت آدم را بعنوان حجّت خود بر روى زمين و جانشين در شهرها آفريد و او را براى بهشت نيافريده بود،و اين عمل آدم در بهشت واقع شد نه در روى زمين،و عصمت در زمين لازم است تا اندازه‌ها و ميزان‌هاى امر خدا(يا تقديرات امر خدا)به اتمام برسد،و آنگاه كه به زمين آورده شد و حجّت و خليفه گرديد

معصوم شد، طبق اين آيه:« إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ »(خداوند،آدم،نوح، آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ را بر عالميان برگزيد-آل عمران:33).

و امّا آيۀ: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ -الخ»«ظنّ»در اينجا به معنى «يقين»است،نه صرف گمان،أى «لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» يعنى(روزى‌اش را بر او تنگ نمى‌كنيم)[نه به معنى بر او توانا نيستيم]آيا اين آيه را نشنيده‌اى: «وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ »(وقتى خدا انسان را بيازمايد پس روزى‌اش را تنگ كند-فجر:16)« فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ »يعنى روزى‌اش را بر او تنگ كند،و اگر يونس گمان كرده بود كه خدا بر او توانايى ندارد،قطعا كافر شده بود.

و اما آيۀ در بارۀ حضرت يوسف:« لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها »زليخا قصد گناه كرد،و يوسف از ناراحتى تصميمى گرفت كه اگر زليخا او را مجبور كند،او را بكشد،اين بود كه خداوند او را از ارتكاب قتل و عمل منافى عفّت دور كرد،و اين آيۀ:« كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ »(اين چنين عمل كرديم تا سوء و فحشاء را از او دور كنيم-يوسف:24)اشاره به همين مطلب دارد و سوء يعنى

قتل و فحشاء يعنى زنا.

و امّا در مورد داود عليه السّلام،كسانى كه طرف شما هستند،در اين باره چه مى‌گويند؟علىّ بن جهم گفت:مى‌گويند:داود عليه السّلام در محرابش مشغول نماز بود كه ابليس به شكل پرنده‌اى بسيار زيبا در مقابلش ظاهر شد،داود نماز خود را شكست و برخاست تا پرنده را بگيرد،پرنده به حياط رفت،داود هم به دنبالش از اطاق خارج شد،پرنده به پشت بام پريد داود هم در طلب پرنده به پشت بام رفت،پرنده از آنجا به داخل حياط اوريا بن حنّان پريد،داود با نگاه خود پرنده را دنبال كرد و در اين حال چشمش به همسر اوريا كه مشغول غسل بود افتاد و به او علاقمند شد،از طرفى،قبلا اوريا را به جنگ فرستاده بود.داود به فرماندۀ لشكر نامه‌اى نوشت كه اوريا را جلوتر از تابوت عهد (1)بفرست،فرمانده نيز چنين كرد،اوريا بر مشركين پيروز شد و اين مطلب برد.


1) -در قرآن كريم سورۀ بقره آيۀ 250 نيز به«تابوت»بنى اسرائيل اشاره شده است،نقل گرديده اين تابوت صندوقى بوده است كه مادر حضرت موسى عليه السّلام ايشان را در آن نهاده و آن حضرت نيز در هنگام وفات،الواح،لباس خود و نشانه‌هاى نبوّت را در آن نهاده و به جناب يوشع بن نون عليه السّلام وصى و جانشين خود دادند،و بنى اسرائيل به اين صندوق تبرّك مى‌جستند.و نيز گويند:حضرت موسى عليه السّلام در هنگام حركت،تابوت را جلوى افراد قرار مى‌داد،و بنى اسرائيل نيز آن را پيشاپيش سپاه خود قرار مى‌دادند،و نيز روايت شده است هر كه جلوتر از تابوت مى‌رفت،يا كشته مى‌شد يا پيروز مى‌گرديد.

داود خيلى گران آمد، لذا مجدّدا نامه‌اى نوشت و دستور داد تا اوريا را جلوتر از تابوت بفرستند،فرمانده نيز اين بار اوريا را جلوتر فرستاد و اوريا كشته شد و داود با همسر او ازدواج كرد.

راوى گويد:حضرت با دست بر پيشانى خود زدند و فرمودند:« إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »!شما پيامبرى از پيامبران خدا را به تهاون و سبك شمردن در بارۀ نماز نسبت داديد به گونه‌اى كه مى‌گوئيد:نماز را رها كرده به دنبال پرنده‌اى رفت،سپس او را به فاحشه(عمل منافى عفّت)و قتل نسبت داديد،او گفت:

يا ابن رسول اللّه پس خطاى داود چه بوده است[كه به جهت آن استغفار كرد]؟ امام عليه السّلام فرمود:اى بينوا!!داود گمان كرد كه خداوند كسى را داناتر از او خلق نكرده است،لذا خداوند دو فرشته را به سوى او فرستاد و آنان از ديوار محراب بالا رفته و در مقابل داود حاضر گشتند و گفتند:« خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ* إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ »(ما دو نفر با هم اختلاف داريم و يكى از ما بر ديگرى ظلم كرده است،به حقّ بين ما

حكم كن و خلاف حقّ نگو و ما را به راه درست راهنمائى كن، اين برادر من است،نود و نه گوسفند دارد و من فقطّ يك گوسفند دارم،و با اين حال به من گفته است:آن يكى را هم به من بسپار و در اين بحث و گفتگو من حريف او نشدم-ص:23 و 22)داود عليه السّلام عجله كرد و بر عليه«مدّعى عليه»حكم داده، چنين گفت:« لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ »(با اين درخواست به تو ظلم كرده است-ص:24)و از«مدّعى»بيّنه‌اى(دليل و شاهدى)نطلبيد(و حال آنكه قاضى بايد از شخص مدّعى،دليل و شاهد بخواهد)و حتّى به «مدّعى عليه»هم نگفت:تو چه مى‌گويى؟اين خطا،خطاى راه و رسم داورى بود،نه آن خطايى كه شما معتقد هستيد،آيا نشنيده‌اى كه خداوند مى‌فرمايد:

« يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى -الخ»(اى داود!ما تو را در زمين،خليفه قرار داديم،در بين مردم به حقّ حكم كن و از هواى نفس پيروى نكن-ص:26)تا آخر آيه،او سؤال كرد:پس قضيّۀ او با اوريا چه بوده است؟حضرت فرمودند:در دوران حضرت داود عليه السّلام حكم خدا چنين بود كه هر گاه زنى شوهرش مى‌مرد يا كشته مى‌شد،بعد از او هرگز ازدواج نمى‌كرد،و اوّلين كسى كه خداوند برايش مباح كرد كه با زنى كه شوهرش كشته شده ازدواج كند،داود عليه السّلام بود،آن حضرت هم پس از كشته

شدن اوريا و تمام شدن عدّۀ همسرش،با آن زن ازدواج كرد،و اين همان چيزى است كه در مورد اوريا بر مردم گران آمد.

و امّا حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و اين آيه كه مى‌فرمايد:« وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ» (در دل خويش چيزى را پنهان مى‌كنى كه خدا آن را آشكار خواهد كرد و از مردم مى‌ترسى و حال آنكه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى-احزاب:37)،خداوند اسامى همسران آن حضرت در دنيا و همسرانش در آخرت را به آن حضرت اطّلاع داد،و نيز اعلام كرد كه آنان«امّ المؤمنين»هستند،يكى از آنان،زينب دختر جحش بود كه در آن ايّام همسر زيد بن حارثه بود،حضرت نام او را در دل نهان فرمود و آشكار نكرد تا مبادا منافقين بگويند:او زن شوهردارى را يكى از همسران خود مى‌داند،و حضرت از اين گفتۀ احتمالى ترسيدند،لذا خداوند فرمود:« وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ» يعنى در دل از اين گفته بيم دارى،و خداوند عزّ و جلّ هيچ زوجى را خود عقد نكرده است جز آدم عليه السّلام و حوّا،و حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و زينب،كه اين آيۀ قرآن هم به همين عقد اشاره دارد:« فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها» (و آنگاه كه زيد كام خويش از او برگرفت[و طلاقش داد]،او را به عقد تو در آورديم-احزاب:37)و نيز علىّ و فاطمه عليهما السّلام را.

و امّا حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و اين آيه كه مى‌فرمايد:« وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ» (در دل خويش چيزى را پنهان مى‌كنى كه خدا آن را آشكار خواهد كرد و از مردم مى‌ترسى و حال آنكه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى-احزاب:37)،خداوند اسامى همسران آن حضرت در دنيا و همسرانش در آخرت را به آن حضرت اطّلاع داد،و نيز اعلام كرد كه آنان«امّ المؤمنين»هستند،يكى از آنان،زينب دختر جحش بود كه در آن ايّام همسر زيد بن حارثه بود،حضرت نام او را در دل نهان فرمود و آشكار نكرد تا مبادا منافقين بگويند:او زن شوهردارى را يكى از همسران خود مى‌داند،و حضرت از اين گفتۀ احتمالى ترسيدند،لذا خداوند فرمود:« وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ» يعنى در دل از اين گفته بيم دارى،و خداوند عزّ و جلّ هيچ زوجى را خود عقد نكرده است جز آدم عليه السّلام و حوّا،و حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و زينب،كه اين آيۀ قرآن هم به همين عقد اشاره دارد:« فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها» (و آنگاه كه زيد كام خويش از او برگرفت[و طلاقش داد]،او را به عقد تو در آورديم-احزاب:37)و نيز علىّ و فاطمه عليهما السّلام را.

راوى گويد:علىّ بن محمّد بن جهم گريست و گفت:يا ابن رسول اللّه من توبه مى‌كنم از اينكه از اين به بعد در بارۀ انبياء خدا عليهم السّلام به غير از آنچه شما گفتيد سخنى بگويم.

باب 15 - مجلس ديگرى از امام رضا عليه السّلام و مأمون در بارۀ عصمت انبياء عليهم السّلام

مجلس ديگرى از امام رضا عليه السّلام و مأمون در بارۀ عصمت انبياء عليهم السّلام

1-علىّ بن محمّد بن جهم گويد:به مجلس مأمون وارد شدم،حضرت رضا عليه السّلام نيز آنجا بودند،مأمون از حضرت سؤال كرد،يا ابن رسول اللّه!آيا شما نمى‌گوئيد كه انبياء معصوم هستند؟حضرت فرمودند:چرا،گفت:پس معنى اين آيه چيست: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى » (1)حضرت فرمودند:خداوند تبارك و


1) -نشانى آيه و معنى آن در باب 14 گذشت.

تعالى به آدم فرمود:« اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ »(خود و همسرت در بهشت ساكن شويد و از رزق و روزى فراوان آن و از هر جاى آن كه خواستيد بخوريد و به اين درخت نزديك نشويد- بقره:35)و به درخت گندم (1)اشاره فرمود،« فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ »(كه از ظالمين خواهيد شد-بقره:35)و خداوند به آنان نفرمود:از اين درخت و ساير درختهاى از اين نوع،نخوريد،آن دو نيز به آن درخت نزديك نشدند و از آن نخوردند،بلكه بعد از وسوسۀ شيطان از درخت ديگرى (2)خوردند،و شيطان به آنان چنين گفت: «ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ »(پروردگار شما،شما را از اين درخت نهى نكرده است-اعراف:20)و فقطّ شما را از نزديك شدن به غير آن نهى كرده،و شما را از خوردن آن نهى نكرده است مگر به اين خاطر كه فرشته نشويد يا جاودانه و هميشگى نگرديد و براى آنان قسم خورد كه من خير خواه شما هستم،و آدم و حوّاء تا قبل از آن كسى را نديده بودند كه به دروغ به خدا قسم ياد كند. «فَدَلاّهُما بِغُرُورٍ» (آنها را فريب داد-اعراف:22)آنها نيزف.


1) -ممكن است مسامحتا در مورد گندم لفظ درخت بكار برده شده باشد،ولى بهر حال قرآن صراحتا فرموده است«درخت»و گندم هم درخت ندارد.

2) -ظاهر آيات قرآن اين است كه«شجره»اى كه مورد نهى خداوند بود و«شجره»اى كه آدم از آن خورد يكى بودند،به عنوان مثال،رجوع كنيد به آيات 22-19 سورۀ اعراف.

با اطمينان به قسم او از درخت خوردند، و اين قضيّه،قبل از نبوّت آدم اتّفاق افتاد،و اين گناه هم گناه كبيره نبود كه آدم مستحقّ عذاب جهنّم شود،بلكه از جمله گناهان صغيره‌اى بود كه خدا آنها را مى‌بخشد (1)و اين قبيل گناهان،بر انبياء نيز-قبل از زمان نبوّتشان-جائز است،ولى وقتى خداوند او را برگزيد و پيغمبر نمود،معصوم شد و هيچ گناهى،چه صغير،و چه كبيره،مرتكب نشد، خداوند مى‌فرمايد:« وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى »(آدم پروردگارش را نافرمانى كرد و به بيراهه رفت سپس خداوند او را برگزيد و توبه‌اش را پذيرفت و او را هدايت نمود-طه:121/122)و نيز مى‌فرمايد:« إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ».

مأمون گفت:پس معنى اين آيه چيست؟ «فَلَمّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما» (وقتى خداوند فرزند صالح(يا سالم)به آنان داد،ايشان شريكهائى براى خدا،در مورد اين فرزند قائل شدند-اعراف:190)حضرتغ)


1) -در سند حديث تميم بن عبد اللّه بن تميم قرشى وجود دارد كه قبلا از قول علاّمه-ره- نقل شد كه ضعيف است و نيز راوى اين حديث علىّ بن محمّد بن جهم است كه طبق گفتۀ ابو الفرج اصفهانى در اغانى ناصبى مسلك است و به نقل او اعتبارى نيست،لذا هر چه در اين خبر،موافق اخبار صحيحه است مى‌پذيريم و هر چه فقط در اين خبر آمده و در جاهاى ديگر اثرى از آن نمى‌بينيم،ردّ ميكنيم،و اگر هم اين علىّ بن محمّد بن جهم غير از آن كسى است كه ابو الفرج از او ياد كرده،پس مجهول است و لذا باز هم سند از اعتبار ساقط است.(غ)

فرمودند:حوّاء براى آدم پانصد شكم زائيد به هر مرتبه،يك پسر و يك دختر، و آدم عليه السّلام و حوّاء با خداوند عهد كردند كه اگر فرزند سالمى خداوند به آنان بدهد،شاكر باشند،و وقتى خداوند نسلى صحيح و سالم،بدون هيچ گونه مريضى و آفتى به آنان داد،و آنچه خدا به آنان داده بود،شريك قرار دادند،و خدا را مانند پدر و مادرشان شكر نكردند و خداوند مى‌فرمايد:« فَتَعالَى اللّهُ عَمّا يُشْرِكُونَ »(خداوند برتر و بيزار از شرك آنها است-اعراف:190).

مأمون گفت:گواهى ميدهم كه شما حقّا فرزند رسول خدا هستيد،حال اين آيه را توضيح دهيد:« فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي »(وقتى شب او را فرا گرفت،ستاره‌اى ديد گفت:اين پروردگار من است-انعام:76) حضرت فرمودند:ابراهيم عليه السّلام در ميان سه گروه واقع شده بود،گروهى كه (ستارۀ)زهره را مى‌پرستيدند،گروهى كه ماه را ستايش ميكردند و گروهى نيز خورشيد را،و اين در زمانى بود كه از مخفيگاهش در زير زمين كه او را نهان

داشته بودند خارج شد، وقتى شب او را فرا گرفت (1)و زهره را ديد از روى انكار گفت:آيا اين پروردگار من است؟وقتى ستاره غروب كرد،گفت:من غروب‌كننده‌ها را دوست ندارم،زيرا افول و غروب از صفات پديده‌ها است نه از صفات موجود قديم و ازلى،و وقتى ماه را در آسمان ديد،با حالت انكار گفت:

آيا اين پروردگار من است؟وقتى غروب كرد،گفت:اگر پروردگارم مرا هدايت نكند گمراه خواهم شد،منظورش اين بود كه اگر پروردگارم هدايتم نمى‌كرد گمراه شده بودم،فردا صبح خورشيد را ديد و باز از روى انكار گفت:آيا اين پروردگار من است؟اين از ماه و زهره بزرگتر است،وقتى خورشيد هم غروب كرد به آن سه گروه رو كرده و گفت:« يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ* إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ »(اى مردم من از آنچه شما آنها را شريك خدا قرار مى‌دهيد،دور و بركنار هستم،من وجه خود را به سوى كسى كه آسمان‌ها و زمين را آفريده،برميگردانم،از باطل به سوى حقّ مى‌روم و مشرك نيستم-انعام:79 و 78)و ابراهيم عليه السّلام با ايند.


1) -در اين قسمت از ذكر متن آيات خوددارى شد و فقط ترجمۀ آنها بيان گرديد تا متن يك دست شده و در موقع خواندن براى خوانندۀ محترم روان باشد.

گفته‌هاى خود،خواست براى آنان بطلان دينشان را روشن كند و برايشان ثابت كند كه عبادت كردن چيزهايى كه مثل زهره و ماه و خورشيد هستند صحيح نيست،بلكه شايستۀ خالق آنها و خالق آسمان و زمين است و آن دليل‌هايى كه براى قوم خود مى‌آورد الهام خدا و از داده‌هاى او بود،همان طور كه خداوند مى‌فرمايد:« وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ »و آنها ادلّه و حجّت‌هاى ما بود كه به ابراهيم داديم تا در مقابل قوم خود به آنها استدلال كند.

مأمون گفت:آفرين بر شما!در مورد اين آيه توضيح بفرمائيد:« رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي »([ابراهيم گفت:]خدايا به من نشان بده كه چگونه مرده‌ها را زنده مى‌كنى،خداوند فرمود:آيا ايمان ندارى؟گفت:چرا،ولى به خاطر اينكه قلبم آرام گيرد-بقره:

260).

حضرت فرمود:خداوند به ابراهيم عليه السّلام وحى فرمود كه:من از ميان بندگانم براى خود دوستى انتخاب خواهم كرد كه حتّى اگر از من بخواهد مرده‌ها را زنده كنم،اين كار را براى او خواهم كرد،ابراهيم به دلش الهام شد كه او آن دوست و خليل است،لذا گفت:خدايا به من نشان بده كه چگونه مرده‌ها را زنده

مى‌كنى،خداوند فرمود:آيا ايمان ندارى؟گفت:چرا، ولى به خاطر اينكه قلبم آرام گيرد،يعنى نسبت به خليل بودن،خداوند فرمود:« فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ -الخ»(چهار پرنده بگير،آنها را تكه تكه كن،سپس بر هر كوهى،بخشى از آنها را قرار ده آنگاه آنها را بخوان فورى خود را بتو ميرسانند و بدان خداوند عزيز و حكيم است-بقره:260)ابراهيم نيز،يك كركس،يك طاوس،يك مرغابى و يك خروس گرفته،آنها را تكه تكه كرد و اجزاء آنها را با هم در آميخت و سپس هر بخشى از اين اجزاء مخلوط شده را بر هر كوهى از ده كوه اطراف قرار داد و آنگاه منقار آن را بدست گرفت و آنها را با نامشان صدا زد و مقدارى دانه و آب نزد خود قرار داد،آن اجزاء به سوى يك ديگر پرواز كردند و بدنها كامل شد و هر بدنى بسراغ گردن و سر خود رفت و به آنها پيوست،سپس ابراهيم منقار آنها را آزاد كرد و آنها پرواز كردند و سپس فرود آمدند و از آن آب نوشيدند و از آن دانه‌ها برگرفتند و گفتند:اى پيامبر خدا!تو ما را زنده كردى،خدا تو را زنده بدارد،ابراهيم فرمود:بلكه خداوند زنده ميكند و مى‌ميراند و اوست كه بر همه كار تواناست.

مأمون گفت،آفرين بر شما يا ابا الحسن!(حال)در بارۀ اين آيه توضيح دهيد:« فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ »(موسى او را با مشت زد و او مرد،گفت اين از كار شيطان است-قصص:15)حضرت فرمودند:موسى به يكى از شهرهاى فرعون وارد شد در حالى كه بى‌اطّلاع از ورود او بودند،و اين ورود،بين مغرب و عشاء رخ داد،در آن هنگام ديد دو مرد با يك ديگر زد و خورد مى‌كنند،يكى از گروه موسى و ديگرى از دشمنان او بود، آن كه هم گروه و هم مسلك موسى بود،از موسى بر عليه ديگرى كه دشمن بود كمك خواست،موسى عليه السّلام هم به حكم خدا در بارۀ دشمن حكم كرد و با مشت او را زد و او مرد،و(موسى پس از اين كار)گفت:اين عمل كار شيطان است، منظورش زد و خوردى بود كه بين آن دو مرد رخ داده بود،نه كشتن آن مرد توسّط موسى،او يعنى شيطان،دشمنى است گمراه‌كننده و آشكار.مأمون گفت،پس معنى اين گفتۀ موسى چيست؟:« رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي » (خداوندا!من بخودم ظلم كردم،مرا بيامرز-قصص:16)حضرت فرمود:

منظورش اين است كه من با وارد شدن به اين شهر،خود را در شرايطى قرار

دادم كه نمى‌بايست در آن شرايط قرار مى‌دادم، «فَاغْفِرْ لِي (1)»يعنى مرا از دشمنانت بپوشان تا به من دست نيابند و مرا نكشند، خداوند نيز او را آمرزيد (و يا طبق آنچه در اينجا آمده،او را پوشانيد)زيرا كه او ستركننده و(آمرزنده و)مهربان است،موسى عليه السّلام گفت:خداوندا!به شكرانۀ اين نعمت،يعنى بازوئى كه به من دادى به گونه‌اى كه با يك مشت مردى را از پاى در آوردم هرگز كمك كار مجرمين نخواهم بود،بلكه با اين نيرو در راه تو مجاهده خواهم كرد تا تو راضى شوى.فردا صبح،موسى عليه السّلام در شهر ترسان و مراقب بود كه ديد دوباره همان كسى كه ديروز او را به يارى طلبيده بود،بر عليه شخص ديگرى،از او كمك مى‌خواهد،موسى فرمود:تو جدّا آدم اهل شرّى هستى،ديروز با يكى نزاع مى‌كردى و امروز با ديگرى!ادبت خواهم كرد،و خواست او را بزند،و همين كه خواست آن كسى را كه دشمن آن دو بود بزند او-همان كه هم گروه و هم مسلك موسى بود-گفت:اى موسى آيا مى‌خواهى همان طور كه ديروز يك).


1) -لازم به تذكّر است كه اصل معنى«غفران»عبارتست از«ستر»و«پوشش»،ولى تركيب «اغفر لي»معنايش اين است كه«براى من بپوشان»و مفعول در اينجا حذف شده است و معمولا مفعول در اين تركيب،«ذنب»و امثال آن است،و به نظر مى‌رسد اگر آنچه در متن به حضرت رضا عليه السّلام نسبت داده شده مراد بود،بايد مى‌گفت:«اغفرني»يعنى مرا بپوشان،نه «اغفر لي»و اللّه العالم.(مترجم).

نفر را كشتى،مرا هم بكشى!تو مى‌خواهى جبّار باشى و در صدد آن نيستى كه جزء مصلحين باشى! مأمون گفت:خداوند از طرف انبيائش،به شما جزاى خير دهد يا ابا الحسن!معنى اين آيه چيست؟:« فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضّالِّينَ »([موسى به فرعون گفت:]من كه آن كار را(يعنى قتل)را مرتكب شدم،در آن موقع ضالّ (گم شده يا گمراه)بودم-شعراء:20)حضرت فرمودند:وقتى موسى[از مدين]نزد فرعون برگشت،فرعون گفت:« وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ »(آن كار را مرتكب شدى و نسبت به من و خوبى‌هاى من ناسپاس بودى-شعراء:19)حضرت موسى گفت:من آن كار را در موقعى انجام دادم كه راه را گم كرده و اشتباها به آن شهر در آمده بودم (1)و وقتى از شما ترسيدم فرار كردم و پروردگارم به من حكمت بخشيد و مرا از جملۀ پيامبران قرار داد.

(حضرت رضا در ادامه افزودند)خداوند عزّ و جلّ به حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله نيزغ)


1) -واضح است كه اگر اين جوابها واقعا از امام عليه السّلام باشد اسكاتى است نه حلّى،و ثانيا فرعونيان بدستور فرعون بچّه‌هاى بنى اسرائيل را مى‌كشتند و زنان را اسير مى‌كردند،و آنان(فرعونيان)مفسد في الارض بودند و كشتن يك مفسد في الارض،بدون قصد مسأله‌اى نيست كه خلاف عصمت باشد و اين قدر نياز به تكلّف داشته باشد(غ)

مى‌فرمايد: «أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى »(آيا تو را يتيم نيافت و برايت سرپناه و سرپرست قرار داد-ضحى:6)يعنى تو را تنها نيافت و مردم را به سوى تو سوق داد؟ «وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ» (و تو را گم شده يافت-ضحى:7)يعنى در نزد قوم خود،گم شده و ناشناخته بودى،«فهدى»(و هدايت و راهنمايى كرد) يعنى مردم را به شناخت تو،راهنمايى كرد،« وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى »(و تو را فقير يافت و غنى نمود-ضحى:8)يعنى دعاى تو را مستجاب كرد و به اين وسيله تو را غنى نمود.

مأمون گفت:آفرين بر شما اى فرزند گرامى رسول خدا!(حال بفرمائيد) معنى اين آيه چيست؟:« وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي »(وقتى موسى در وقت و موعدى كه معيّن كرده بوديم آمد و پروردگارش با او سخن گفت،گفت:خدايا،خود را به من نشان بده تا به تو بنگرم-اعراف:142)،چگونه ممكن است موسى كليم اللّه عليه السّلام نداند كه خداوند تبارك و تعالى قابل رؤيت نيست و چنين درخواستى نمايد؟حضرت فرمودند:

موسى كليم اللّه عليه السّلام مى‌دانست كه خداوند برتر از اين است كه با چشم ديده شود لكن وقتى خداوند با او سخن گفت و او را به خود نزديك كرده،با او نجوا كرد،

موسى نزد قوم خود برگشت و به آنان اطّلاع داد كه خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفته و او را به خود نزديك كرده و با او نجوا نموده است،در اين موقع آنان گفتند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ» (تو را تصديق نمى‌كنيم-بقره:55)مگر اينكه، همان طور كه تو صداى خدا را شنيدى،ما هم بتوانيم به آن گوش دهيم،و آن مردم،هفتصد هزار نفر بودند،موسى از بين آنان هفتاد هزار نفر برگزيد،سپس از بين اين هفتاد هزار،هفت هزار نفر را انتخاب كرد،سپس هفتصد تن و در آخر هفتاد نفر از بين آنان را براى زمان و موعدى كه خدا معيّن كرده بود، برگزيد و آنان را به كوه سينا آورد و در پائين كوه متوقّف كرد و خود به بالاى كوه رفت و از خداوند تبارك و تعالى خواست كه با او سخن گويد و سخن خود را به گوش آنان برساند،خداوند متعال هم با او سخن گفت و آنان نيز سخن خدا را از بالا و پائين،چپ و راست،پشت سر و روبرو شنيدند،زيرا خداوند صدا را در درخت آفريد و از آن پراكنده‌اش كرد به گونه‌اى كه آنان صدا را از تمام اطراف شنيدند،ولى گفتند:قبول نمى‌كنيم كه آنچه شنيديم كلام خدا باشد مگر اينكه آشكارا خدا را ببينيم،و زمانى كه چنين سخن بزرگى بر زبان راندند

و تكبّر و سركشى نمودند، خداوند عزّ و جلّ صاعقه‌اى بر آنان فرستاد و صاعقه آنان را به خاطر ظلمشان از بين برد،حضرت موسى به خداوند عرضه داشت:

خداوندا!اگر وقتى نزد بقيّۀ بنى اسرائيل برگردم ايشان بگويند آنان را بردى و به كشتن دادى،چون دروغ گفته بودى كه خدا به نجوا با تو سخن گفته است،من چه جوابى به آنان بدهم؟لذا،خداوند آنان را زنده كرد و به همراه موسى عليه السّلام فرستاد،آنان گفتند:اگر درخواست كنى كه خدا،خود را به تو نشان دهد،تا تو به او بنگرى،خواسته‌ات را اجابت خواهد كرد،آنگاه تو به ما بگو خدا چگونه است،تا ما او را به بهترين وجه بشناسيم،موسى فرمود:اى مردم! خداوند با چشم ديده نمى‌شود و اصلا كيفيّت ندارد،بلكه با آيات و نشانه‌هايش شناخته مى‌شود،گفتند:سخن تو را قبول نداريم مگر اينكه از خدا چنين درخواستى كنى.موسى عرضه داشت:خداوندا!تو خود گفتار بنى اسرائيل را شنيدى و تو صلاح آنان را بهتر مى‌دانى،خداوند متعال به موسى وحى كرد كه اى موسى آنچه از تو خواستند،از من بخواه،من تو را به نادانى آنان مؤاخذه نخواهم كرد،در اين موقع موسى گفت: « رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي*فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ »(خدايا خود را بمن نشان بده تا به تو بنگرم!گفت:هرگز مرا نخواهى ديد ولى بكوه بنگر اگر در جاى خود قرار گرفت(و موسى در اين وقت از كوه بزير آمده بود)مرا خواهى ديد.وقتى خداوند با آيه‌اى از آيات خود بر كوه تجلّى كرد،كوه را خرد نمود و موسى بيهوش بر زمين افتاد،وقتى به هوش آمد گفت:تو منزّهى،توبه مى‌كنم و بسوى تو بازمى‌گردم-اعراف:143)يعنى از جهل قوم خود،به شناخت و معرفتى كه نسبت به تو داشتم،برمى‌گردم،و من از بين آنان اوّلين مؤمن هستم به اينكه تو ديده نمى‌شوى.

خداوندا!اگر وقتى نزد بقيّۀ بنى اسرائيل برگردم ايشان بگويند آنان را بردى و به كشتن دادى،چون دروغ گفته بودى كه خدا به نجوا با تو سخن گفته است،من چه جوابى به آنان بدهم؟لذا،خداوند آنان را زنده كرد و به همراه موسى عليه السّلام فرستاد،آنان گفتند:اگر درخواست كنى كه خدا،خود را به تو نشان دهد،تا تو به او بنگرى،خواسته‌ات را اجابت خواهد كرد،آنگاه تو به ما بگو خدا چگونه است،تا ما او را به بهترين وجه بشناسيم،موسى فرمود:اى مردم! خداوند با چشم ديده نمى‌شود و اصلا كيفيّت ندارد،بلكه با آيات و نشانه‌هايش شناخته مى‌شود،گفتند:سخن تو را قبول نداريم مگر اينكه از خدا چنين درخواستى كنى.موسى عرضه داشت:خداوندا!تو خود گفتار بنى اسرائيل را شنيدى و تو صلاح آنان را بهتر مى‌دانى،خداوند متعال به موسى وحى كرد كه اى موسى آنچه از تو خواستند،از من بخواه،من تو را به نادانى آنان مؤاخذه نخواهم كرد،در اين موقع موسى گفت: « رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي*فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ »(خدايا خود را بمن نشان بده تا به تو بنگرم!گفت:هرگز مرا نخواهى ديد ولى بكوه بنگر اگر در جاى خود قرار گرفت(و موسى در اين وقت از كوه بزير آمده بود)مرا خواهى ديد.وقتى خداوند با آيه‌اى از آيات خود بر كوه تجلّى كرد،كوه را خرد نمود و موسى بيهوش بر زمين افتاد،وقتى به هوش آمد گفت:تو منزّهى،توبه مى‌كنم و بسوى تو بازمى‌گردم-اعراف:143)يعنى از جهل قوم خود،به شناخت و معرفتى كه نسبت به تو داشتم،برمى‌گردم،و من از بين آنان اوّلين مؤمن هستم به اينكه تو ديده نمى‌شوى.

مأمون گفت:آفرين بر شما اى ابا الحسن!حال در مورد اين آيه توضيح دهيد:« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ »حضرت فرمود:زليخا قصد يوسف كرد،و اگر يوسف برهان پروردگارش را نمى‌ديد،او نيز قصد زليخا مى‌كرد،لكن او معصوم بود،و معصوم نه قصد گناه مى‌كند و نه مرتكب آن مى‌شود،و پدرم از پدرش حضرت صادق عليه السّلام نقل فرمود كه آن حضرت چنين فرمود:(زليخا)تصميم گرفت كه انجام دهد و(يوسف)تصميم گرفت كه انجام ندهد.

مأمون گفت:آفرين بر شما اى ابا الحسن!اين آيه را توضيح دهيد: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ »،حضرت فرمودند:او يونس بن متّى عليه السّلام است كه بر قوم خود غضب كرده از بين آنان رفت.و«ظنّ»بدين معنى است كه يقين كرد كه:« أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ »يعنى«ما روزى‌اش را بر او تنگ نمى‌كنيم»مثل اين آيۀ شريفه: «وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ »كه«قدر عليه» در اين آيه نيز به معنى تنگ كردن معيشت است.به هر حال،او در تاريكى و ظلمات،خداوند را خواند،يعنى در تاريكى شب و دريا و شكم ماهى اين سخنان را گفت:معبودى جز تو نيست،تو منزّهى و من به خاطر ترك كردن چنين عبادتى كه در شكم ماهى امكانش را برايم فراهم ساختى،ظالم و ستمكار هستم،خداوند نيز دعاى او را مستجاب كرد و فرمود: «فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ* لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ »(اگر از تسبيح‌كنندگان نبود تا روز رستاخيز در شكم آن ماهى مى‌ماند-صافات:144/143).

مأمون گفت:آفرين بر شما يا ابا الحسن!لطفا اين آيه را توضيح دهيد:

« حَتّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا »(زمانى كه پيامبران نااميد شدند و گمان نمودند كه به آنان دروغ گفته شده است،يارى و نصرت ما به آنان رسيد-يوسف:110) حضرت فرمودند:يعنى وقتى كه پيامبران از قوم خود نااميد شدند و قوم آنان پيامبرانشان را دروغ پنداشتند، يارى و نصرت ما به پيامبران رسيد.

مأمون گفت:آفرين بر شما يا ابا الحسن!معنى اين آيه چيست:« لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ »(تا خدا گناه قبل و بعد گذشتۀ تو را بپوشاند- فتح:2)حضرت فرمودند:از نظر مشركين مكّه،كسى گناهكارتر از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله نبود،زيرا آنان قبل از بعثت،سيصد و شصت بت را مى‌پرستيدند و آنگاه كه آن حضرت ايشان را به(كلمۀ مباركۀ)«لا اله الاّ اللّه»دعوت نمود،اين موضوع بر آنان گران آمد و گفتند: «أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ* وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُرادُ* ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ »(آيا به جاى خدايان متعدّد يك خدا قرار داده است،اين مطلب عجيبى است،سران آنان به حركت آمده و گفتند:برويد و بر اعتقاد به خدايان خود استوار بمانيد،اين چيزى است كه از

شما(مردم)خواسته مى‌شود، ما چنين حرفهايى را در بين امّت آخر(يعنى معاصرين يا آنان كه قبل از ما بوده‌اند)نشنيده‌ايم،اين سخن جز دروغ و افتراء چيز ديگرى نيست-ص:5 الى 7)و آن زمان كه خداوند عزّ و جلّ مكّه را براى پيامبرش فتح نمود،فرمود:اى محمّد!« إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ »(ما مكّه را با فتحى قطعى و آشكار براى تو فتح كرديم تا خدا گناه قبلى و بعدى تو را بپوشاند)همان چيزى را كه از نظر اهل مكّه به خاطر دعوت به توحيد در گذشته و بعد از آن،گناه محسوب مى‌شد، زيرا بعضى از مشركين مكّه مسلمان شدند و بعضى از مكّه خارج گرديدند،و آنان كه ماندند نتوانستند آن زمان كه حضرت مردم را به توحيد دعوت مى‌كرد در مورد توحيد نسبت به حضرتش ايراد بگيرند،چه اينكه با غلبۀ حضرت بر آنان،آنچه از نظر آنان گناه محسوب مى‌شد،پوشيده گرديد.

مأمون گفت:آفرين بر شما يا ابا الحسن!در بارۀ اين آيه توضيح بفرماييد:

« عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ »(خدا از تو درگذرد!چرا به آنان اجازه دادى-توبه:43)حضرت فرمودند:اين آيه از قبيل«به در مى‌گويم،ديوار گوش كند»مى‌باشد،خداوند به ظاهر با پيامبرش صحبت كرده ولى منظور اصلى،

امّت بوده است، و نظير اين آيه است،آيۀ شريفۀ:« لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ »(اگر مشرك شوى،عملت باطل شده،و از جملۀ زيانكاران خواهى بود-زمر:65)و نيز اين آيه: «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً »(اگر تو را تثبيت نمى‌كرديم،نزديك بود كمى به آنان ميل كنى-اسراء:74).

مأمون گفت:درست گفتيد يا ابن رسول اللّه!(حال بفرمائيد)معنى اين آيه چيست؟:« وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللّهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ » (وقتى به آن كسى كه خدا به او نعمت داده(يعنى زيد بن حارثه)و تو نيز او را مورد لطف و عنايت قرار دادى مى‌گويى از خدا بترس و همسرت(زينب بنت جحش)را طلاق نده،و در دل چيزى را پنهان مى‌دارى كه خدا آن را آشكار خواهد كرد و از مردم مى‌ترسى و خدا سزاوارتر است كه از او بترسى- احزاب:37)حضرت فرمودند:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى كارى تصميم گرفتند به خانۀ زيد بن حارثه (1)بروند،كه زن زيد را در حال غسل كردن ديدند،و به اود.


1) -زيد بن حارثه كنيه‌اش ابو اسامة است،وى اصلا عرب است و در غارتى كه در زمان جاهليّت رخ داد بسنّ هشت سالگى اسير شد و خديجه او را خريده و بشوهرش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بخشيد،و حضرت او را آزاد كرد و بفرزندى گرفت،و در زمان اسلام ميان او و حمزة بن عبد المطلب برادرى انداخت،و در هنگامى كه اسير شده بود پدرش شراحيل سخت ناراحت بود،و بعد از اينكه خبر يافت خديجه بنت خويلد او را خريده و بشوهرش محمّد بخشيده است،با برادرش به مكّه آمد و بر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله وارد شدند و از آن حضرت درخواست كرد كه فديه بگيرد و او را آزاد كند،پيامبر در جواب ايشان فرمود:من او را آزاد ميگذارم هر كجا كه خود ميخواهد برود و هر كه را كه خود ميخواهد اختيار كند،و سپس او را طلبيد و فرمود اينان را مى‌شناسى؟زيد گفت:آرى اين پدر من است و آن ديگر عمويم، حضرت فرمود:از ميان ما سه تن هر كه را ميخواهى اختيار كن،زيد گفت:من جز تو را نمى‌خواهم!فرمود:آيا برده بودن را بر آزادى و پدر و عمويت ترجيح ميدهى؟گفت:آرى، و به پدر و عمويش گفت:من از اين مرد چيزى ديده‌ام كه ممكن نيست كسى را بر او ترجيح دهم!پدر و عمويش مأيوس شدند.و پس از آن رسول خدا زيد را به حجر اسماعيل برده و فرمود:اى حاضران!بشما اعلام ميكنم كه زيد پسر خواندۀ من شد و از من ارث مى‌برد و من نيز از وى ارث ميبرم.و چون پدر و عموى زيد اين عمل رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را ديدند خوشحال گشته و رفتند. زيد از جمله كسانيست كه در آغاز دعوت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله باو ايمان آورد،و در سال هشتم در جنگ مؤته با جعفر بن ابى طالب شهيد شد.

فرمودند:«سبحان الّذي خلقك»(منزّه است آن كسى كه تو را خلق نموده است) و منظور حضرت اين بود كه خداوند را از گفتۀ كسانى كه مى‌گويند ملائكه دختران خدا هستند،تنزيه نمايد،خداوند نيز مى‌فرمايد: «أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيماً »(آيا خداوند پسران را براى شما گذاشته و براى خود،دخترانى از ملائكه برگزيده است؟ سخن بزرگى بر زبان مى‌آوريد!-إسراء:40)و لذا وقتى حضرت آن زن را در حال غسل كردن ديدند گفتند:آن كس كه تو را خلق كرده،برتر و منزّه‌تر از اين است كه فرزندى داشته باشد كه آن فرزند اين چنين نيازمند غسل و تطهير باشد،

و وقتى زيد به خانه برگشت،همسرش،آمدن حضرت رسول و گفتۀ آن حضرت كه فرموده بودند:«سبحان الّذي خلقك»را به او خبر داد،زيد متوجّه منظور حضرت نشد و گمان كرد كه سخن حضرت به خاطر اين بوده است كه آن حضرت از همسر او،خوششان آمده است،لذا نزد حضرت آمد و عرض كرد:يا رسول اللّه!زن من كمى بد اخلاق است و مى‌خواهم او را طلاق بدهم،حضرت به او فرمودند:« أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللّهَ »(همسرت را نگهدار و از خدا بترس-احزاب:37)و خداوند متعال قبلا تعداد همسران آن حضرت و اينكه اين زن نيز از جملۀ آنان است را به آن حضرت خبر داده بود،حضرت اين موضوع را در دل پنهان داشته و براى زيد آشكار نكرده بودند،و از اين مى‌ترسيدند كه مردم بگويند:محمّد به برده‌اش كه خود او را آزاد كرده مى‌گويد:زن تو،همسر من خواهد شد،و با اين گفته،بر آن حضرت خرده بگيرند،لذا خداوند اين آيه را نازل فرمود:« وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي -تا آخر آيه(كه قبلا ذكر شد)»يعنى(وقتى به آن كسى كه خدا به واسطۀ اسلام به او نعمت داده و تو نيز با آزاد سازى او،وى را مورد لطف و عنايت قرار دادى،مى‌گويى:از خدا بترس و همسرت را نگه‌دار و در دل چيزى را پنهان مى‌دارى كه خدا آن را آشكار خواهد كرد و از مردم

مى‌ترسى و خدا سزاوارتر است كه از او بترسى) سپس زيد بن حارثه او را طلاق داد و آن زن نيز عدۀ طلاق نگه داشت و بعد از آن،خداوند او را به عقد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله در آورد،در اين باره آيه‌اى نازل فرموده،چنين گفت:« فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ كانَ أَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً »(و آنگاه كه زيد كام خويش از او برگرفت[و طلاقش داد]او را به عقد تو در آورديم تا بر مؤمنين در مورد [ازدواج با]همسران فرزند خوانده‌هاى خود،بعد از آنكه[آن فرزند خوانده‌ها] از آنان كام خويش برگرفتند،گناهى نباشد و خواسته(يا فرمان خدا)انجام شدنى است-احزاب:37)،سپس خداوند عزّ و جلّ دانست كه منافقين به خاطر اين ازدواج،بر آن حضرت خرده خواهند گرفت،لذا اين آيه را نازل فرمود:« ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللّهُ لَهُ »(در آنچه خدا به پيامبرش رخصت داده،بر پيامبر گناهى نيست-احزاب:38).مأمون گفت:دلم را آرام كردى يا ابن رسول اللّه!و آنچه را بر من مشتبه شده بود،برايم واضح كردى، خداوند از طرف انبياء و اسلام شما را جزاى خير دهد! علىّ بن محمّد بن جهم گويد:مأمون براى نماز برخاست و دست محمّد

ابن جعفر بن محمّد(عموى امام رضا)را كه در مجلس حاضر بود گرفت و با خود برد،من نيز به دنبال آنان رفتم،مأمون به او گفت:برادرزاده‌ات را چگونه يافتى؟گفت:دانشمند است،و قبلا هم نديده بوديم كه نزد هيچ يك از علما و اهل علم رفت و آمد داشته باشد،مأمون گفت:برادرزاده‌ات از خاندان پيامبر است كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله در مورد آنان فرموده:«نيكان خاندان من و پاكان نسل من، در كودكى از همۀ مردم بردبارتر و در بزرگى از همۀ مردم داناترند،به آنان چيزى ياد ندهيد،چه آنكه آنان از شما داناترند،از در هدايت شما را خارج نخواهند كرد و در ضلالت شما را داخل نخواهند كرد».

(پس از آن)حضرت رضا عليه السّلام به منزل رفتند،فردا صبح به نزد آن حضرت رفته و صحبتهاى مأمون و محمّد بن جعفر(عموى آن حضرت)را به اطّلاع ايشان رساندم و آن حضرت خنده‌اى كرده فرمودند:اى ابن جهم!آنچه شنيدى فريبت ندهد،او مرا به خدعه و نيرنگ خواهد كشت و خدا براى من از او انتقام خواهد گرفت.

مؤلّف اين كتاب(شيخ صدوق)گويد:با توجّه به ناصبى بودن علىّ بن

محمّد بن جهم و بغض و عداوتش نسبت به اهل بيت عليهم السّلام چنين حديثى از او عجيب(يا بعيد)است!! مترجم گويد:همان طور كه قبلا اشاره شد،سند حديث ضعيف است، چون تميم بن عبد اللّه قرشى را علاّمه-ره-در رجال خود ضعيف دانسته و علىّ ابن محمّد بن جهم هم ناصبى و دشمن اهل بيت بوده است،كما اينكه خود جناب صدوق-ره-در انتهاى همين خبر بآن اشاره كرده است،و اصولا،صرف نظر از ضعف سند،وجود چنين عباراتى در متن،دليل ضعف خبر است،چرا كه چطور مى‌توان كارى را كه ما از يك فرد متدين معمولى توقع نداريم،به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله نسبت داد!مگر پيامبر به اين آيه عمل نمى‌فرمود كه مى‌گويد:« لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها - الخ»(به خانه‌هايى غير از خانه‌هاى خود وارد نشويد مگر اينكه اعلام ورود كنيد و سرزده وارد نشويد و بر اهل خانه سلام نمائيد-نور:27)و بر فرض هم كه اين آيه بعد از اين جريان نازل شده باشد،پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله كه متمّم مكارم اخلاق بودند،قطعا بى‌اجازه و سرزده به خانۀ كسى،آن هم زن نامحرم،وارد نمى‌شدند.

باب 16 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در مورد«اصحاب الرّس»

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در مورد«اصحاب الرّس»

1-ابو الصّلت هروى گويد:حضرت رضا عليه السّلام از پدران بزرگوارش از امام

حسين عليهم السّلام نقل كردند كه سه روز قبل از شهادت حضرت علىّ عليه السّلام مردى از اشراف تميم به نام عمرو،نزد آن حضرت آمده،در بارۀ اصحاب الرّسّ،چنين سؤالاتى نمود:اصحاب الرّس در چه زمانى مى‌زيستند؟مسكن آنان كجا بود؟ پادشاه آنان چه كسى بود؟آيا خداوند پيامبرى سوى آنان فرستاد يا نه؟چگونه از بين رفتند؟در قرآن نام آنان هست ولى از اخبارشان مطلبى ذكر نشده است، حضرت فرمودند:در بارۀ مطلبى سؤال كردى كه قبل از تو كسى چنين سؤالى از من نپرسيده بود،و بعد از من نيز كسى در بارۀ آن مطلبى برايت نقل نخواهد كرد مگر از قول من،و هيچ آيه‌اى در قرآن نيست مگر اينكه آن را مى‌دانم و تفسيرش را نيز مى‌دانم،و نيز مى‌دانم در كجا نازل شده،در كوه نازل شده يا در دشت،و در چه زمانى،شب يا روز؟اينجا-با دست به سينۀ مباركشان اشاره نمودند-علم بسيارى است ولى طالبان آن كم هستند و به زودى وقتى مرا از دست دادند پشيمان خواهند شد.

اى تميمى!داستان آنان چنين بود كه:درخت صنوبرى را به نام«شاه درخت»مى‌پرستيدند،اين درخت را يافث بن نوح بر كنار چشمه‌اى به نام «دوشاب»غرس كرده بود و اين چشمه بعد از طوفان،براى نوح عليه السّلام حفر شده بود،و علّت نام‌گذارى آنان به اصحاب الرّسّ اين بود كه خانه‌هاى خود را در زمين حفر مى‌كردند،(رسّ يعنى حفر كردن يا پنهان كردن)و زمانشان بعد از سليمان بن داود عليهما السّلام بود.دوازده قريه در كنار نهرى از مشرق زمين به نام رسّ داشتند،آن رود نيز به نام آنان رسّ ناميده شده بود.در آن روزگار نهرى پرآب‌تر و شيرين‌تر از آن روى زمين نبود و قريه‌هايى بيشتر و آبادتر از آنها وجود نداشت،نام آنها به ترتيب عبارت بود از:آبان،آذر،دى،بهمن،اسفندار، فروردين،اردى‌بهشت،خرداد،مرداد،تير،مهر،شهريور،و بزرگترين شهر آنان،اسفندار بود كه پادشاه در آن مى‌زيست،نام او تركوذ (1)بن غابور بن يارش).


1) -در تفسير ابو الفتوح،تركون بن عامور بن ناوش بن شاون بن نمرود بن كنعان آمده است (ج 8 ص 273).

ابن سازن بن نمرود بن كنعان بود كه اين آخرى فرعون زمان ابراهيم عليه السّلام بود.

آن چشمه و صنوبر در همين شهر بود،و در هر قريه دانه‌اى از ميوۀ آن صنوبر كاشته بودند و آن دانه رشد كرده،درخت عظيمى شده بود،آب آن چشمه و رودخانه‌ها را حرام كرده بودند و نه خود و نه چهارپايانشان از آن نمى‌نوشيدند و هر كس چنين مى‌كرد او را مى‌كشتند و مى‌گفتند:اين آب، مايۀ حيات خدايان ماست،و شايسته نيست كسى از حيات و زندگى آنها چيزى كم كند،و خود و چهارپايانشان از رود رسّ كه قريه‌ها در كنار آن بنا شده بود،استفاده مى‌كردند،و در هر ماه از سال،در هر قريه،عيدى معيّن كرده بودند كه اهل آن قريه جمع شده و بر درخت بزرگ آن آبادى،پشه بندى از حرير كه داراى انواع نقش و نگار بود نصب مى‌كردند،سپس گاو و گوسفندهائى آورده و براى درخت قربانى مى‌كردند و بر آن قربانى‌ها هيزم ريخته،آتش مى‌زدند و آنگاه كه دود آن قربانى‌ها به هوا رفته و بين آنها و آسمان حائل مى‌شد و ديگر نمى‌توانستند آسمان را ببينند،در برابر درخت،به سجده مى‌افتادند و گريه و زارى مى‌كردند تا از آنها راضى شود،و شيطان نيز مى‌آمد و شاخه‌هاى

درخت را حركت مى‌داد و از تنۀ آن همچون كودكى فرياد مى‌زد كه:اى بندگانم!از شما راضى شدم،راحت و خوشحال باشيد،آنان هم سر از سجده برداشته،شراب مى‌نوشيدند و موسيقى مى‌نواختند و سنج مى‌زدند و آن روز و شب را به همان حال سپرى مى‌كردند و سپس مى‌رفتند.

و عجمها نام ماههاى خود را از نام اين آبادى‌ها گرفتند و ماههاى خود را آبان ماه،آذر ماه،و غيره ناميدند،چون اهل آن قريه‌ها مى‌گفتند:اين عيد فلان ماه است و آن عيد فلان ماه و در زمان عيد،بزرگترين آبادى،كوچك و بزرگ آنان، در آن شهر جمع مى‌شدند و در نزد چشمه و صنوبر،چادرى از حرير كه انواع نقش و نگار بر آن بود،برمى‌افراختند.اين چادر دوازده در داشت كه هر درى مربوط به اهل يك قريه مى‌شد،آنان در خارج از چادر در مقابل صنوبر سجده كرده و قربانى‌هائى چند برابر قربانى درخت قريه‌هاى كوچكتر،ذبح مى‌كردند،و شيطان نيز نزد آن درخت مى‌آمد و صنوبر را به شدّت تكان مى‌داد و با صداى بلند از درون آن سخن گفته،و بيش از وعد و وعيدهاى تمام شياطين

به آنان وعده و وعيد مى‌داد، و آنان سر از سجده برمى‌داشتند و از شدّت شادى و نشاط از حال مى‌رفتند و از شدّت شرابخوارى و اشتغال به موسيقى،توان صحبت كردن نداشتند،و دوازده روز و شب،به عدد اعيادشان در تمام سال،به همان حال مى‌گذراندند و سپس مى‌رفتند.

و چون كفر به خدا،و عبادت غير خدا در ميان آنان طولانى گشت، خداوند عزّ و جلّ پيامبرى از بنى اسرائيل از فرزندان يهودا بن يعقوب سوى آنان فرستاد و مدّت زمانى طولانى در بين آنان بوده و آنان را به عبادت خداوند عزّ و جلّ و شناخت ربوبيّت او دعوت مى‌كرد،ولى از او پيروى نكردند،و وقتى آن پيامبر ديد كه آنان به شدّت غرق در ضلال و گمراهى هستند و دعوت او را بسوى رشد و رستگارى ردّ مى‌كنند،در عيد شهر بزرگ آنها شركت كرد و گفت:خدايا اين بندگان تو،جز تكذيب من و كفر به تو كار ديگرى نمى‌كنند، و درختى را كه نه فايده دارد و نه ضرر،مى‌پرستند.

تمام درختانشان را خشك كن و قدر و عظمت خود را به آنان بنمايان، صبح روز بعد،درختها خشك شده بود،اين مطلب آنان را ترساند و احساس

عجز و نااميدى كردند و به دو گروه تقسيم شدند،گروهى گفتند:اين مرد كه ادّعا مى‌كند رسول خداى آسمان و زمين است،خدايان شما را جادو كرده است تا شما را از خدايانتان به سوى خداى خويش متوجّه گرداند،گروه ديگر گفتند:نه،بلكه خدايان شما با ديدن اين مرد كه از آنان عيب‌گويى مى‌كند و در موردشان سخنان نامربوط مى‌گويد،و شما را به پرستش خداى ديگرى مى‌خواند،خشمگين شده‌اند و زيبايى و بهاى خود را از شما پوشانده‌اند تا شما نيز به خاطر آنان خشمگين شويد و انتقام آنان را از اين مرد بگيريد.

لذا همگى بر آن شدند كه او را بكشند،براى اين كار لوله‌هاى بلندى از سرب كه دهانه‌هاى گشادى داشت،برگرفتند و آنها را از قعر چشمه تا روى آب مثل لوله‌هاى سفالين آبراهه(فاضلاب)بر روى هم سوار كردند،و آب داخل آن (چشمه يا لوله)را كشيدند و سپس در قعر آن چاهى عميق با دهانۀ تنگ حفر كردند و پيامبرشان را به درون آن انداختند و صخرۀ بزرگى بر دهانۀ آن نهادند و آنگاه لوله‌ها را از آب بيرون آوردند و گفتند:اكنون كه خدايان ديدند كه ما، شخصى را كه در باره‌شان به بدى سخن مى‌گفت و ما را از پرستش آنان باز

مى‌داشت كشتيم، و در زير بزرگترين خدايان دفنش كرديم تا دلش آرام گيرد، اميدواريم كه از ما راضى شده باشند و غنچه‌ها و طراوت آنها مثل گذشته به سوى ما باز گردد،آن مردم در تمام روز،صداى نالۀ پيامبرشان را مى‌شنيدند كه مى‌گفت:«خداى من،تنگى جا و شدّت ناراحتى مرا مى‌بينى،به ناتوانى و درماندگى‌ام رحم كن و زودتر قبض روحم فرما،و اجابت دعايم را تأخير نينداز!»تا بالاخره مرد،خداوند عزّ و جلّ به جبرئيل فرمود:اى جبرئيل!آيا اين بندگان من،كه صبر و بردبارى من آنها را فريب داده و خود را از خشم من در امان مى‌پندارند و كس ديگرى غير از من را مى‌پرستند و پيامبر مرا كشته‌اند، گمان مى‌كنند كه در مقابل غضب من توان مقاومت دارند،يا آيا مى‌توانند از محدودۀ قدرت من خارج شوند؟چگونه؟!و حال آنكه من از كسى كه مرا نافرمانى كند و از عقاب من نهراسد،خودم انتقام خواهم گرفت،و به عزّت و جلالم قسم ياد كرده‌ام كه آنان را مايۀ عبرت اهل عالم قرار دهم،و خداوند،آنها را در آن عيدشان جز با بادهاى سرخ رنگ به هراس نيفكند،آنان در آن طوفان حيران شده به هراس افتاده بودند و به يك ديگر پناه مى‌بردند،سپس زمين در زير پاهايشان به گوگردى مشتعل تبديل شد و ابرى سياه بر آنان سايه افكند و آتشى

ملتهب همچون گنبد بر آنان فرو افكند و بدنهايشان در آتش همچون سرب مذاب ذوب شد.

پناه مى‌بريم به خداوند متعال از غضب و عذابش.و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم.

باب 17 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ آيۀ شريفۀ« وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ »

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ آيۀ شريفۀ« وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ »

1-فضل بن شاذان گويد:از حضرت رضا عليه السّلام چنين شنيدم كه آن زمان كه خداوند تبارك و تعالى به حضرت ابراهيم عليه السّلام امر فرمود كه بجاى فرزندش اسماعيل،گوسفندى را كه خداوند فرستاده بود ذبح نمايد،حضرت ابراهيم عليه السّلام در دل آرزو كرد كه اى كاش فرزندش اسماعيل عليهما السّلام را به دست خود ذبح مى‌كرد و دستور ذبح گوسفند بجاى ذبح فرزندش به او داده نشده بود،تا به اين

وسيله احساس پدرى را كه عزيزترين فرزندش را به دست خود ذبح مى‌كند، داشته باشد و در نتيجه شايستۀ رفيع‌ترين درجات ثواب در صبر بر مصائب شود،خداوند عزّ و جلّ نيز به او وحى فرمود كه:اى ابراهيم!محبوبترين خلق من،نزد تو كيست!ابراهيم گفت:خدايا!مخلوقى خلق نكرده‌اى كه از حبيبت محمّد صلى اللّه عليه و آله نزد من محبوبتر باشد،خداوند به او وحى فرمود كه:اى ابراهيم آيا او را بيشتر دوست دارى يا خودت را؟او گفت:نه،او را بيشتر دوست دارم، خداوند فرمود:آيا فرزند او را بيشتر دوست دارى يا فرزند خودت را؟عرض كرد:فرزند او را،خداوند فرمود:آيا بريده شدن سر فرزند او از روى ظلم،به دست دشمنانش دل تو را بيشتر به درد مى‌آورد يا بريدن سر فرزندت به دست خودت بخاطر اطاعت از فرمان من؟گفت:بريده شدن سر فرزند او به دست دشمنانش دل مرا بيشتر به درد مى‌آورد،خداوند فرمود:گروهى كه خود را از امّت محمّد صلى اللّه عليه و آله مى‌دانند،فرزندش حسين را به ظلم و ستم به مانند گوسفند ذبح خواهند كرد و با اين كار مستوجب خشم و غضب من خواهند شد،ابراهيم عليه السّلام بر اين مطلب جزع و فزع نموده،دلش به درد آمد و شروع به گريه كرد،

خداوند عزّ و جلّ هم به او چنين وحى فرمود:اى ابراهيم!به خاطر اين ناراحتى و جزع و فزعت بر حسين و قتل او،ناراحتى و اندوهت بر اسماعيل را-در صورتى كه اگر او را ذبح مى‌كردى-پذيرفتم،و رفيع‌ترين درجات ثواب،در صبر بر مصائب را به تو خواهم داد،و اين همان مطلبى است كه آيۀ «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ »(ذبح بزرگى را جايگزين او كرديم-صافات:107)بدان اشاره دارد.و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم (1).).


1) -لازم به تذكّر است كه ممكن است اشكال شود:اگر مراد از«ذبح عظيم»قتل حضرت سيد الشهداء عليه السّلام باشد،لازم مى‌آيد كسى كه رتبه‌اش بالاتر و شريفتر است جايگزين و فداى پائين‌تر از خود شده باشد و حال آنكه فداء در جايى بكار مى‌رود كه پايين‌تر،فداء و جايگزين بالاتر شود،و آيۀ شريفه بلفظ ماضى است،يعنى اين كار در گذشته اتّفاق افتاد،نه اينكه در آينده(در زمان حضرت حسين بن علىّ عليهما السّلام)اين فداء و جايگزينى انجام خواهد شد. در پاسخ مى‌گوئيم:اين اشكال نتيجۀ اين توهّم غلط است كه خداوند،حضرت سيد الشهداء عليه السّلام را فداء و جايگزين حضرت اسماعيل عليه السّلام قرار داد،حال آنكه اين توهّم خلاف صريح متن روايت است،زيرا در روايت چنين آمده:بعد از آنكه خداوند گوسفند را فرستاد تا جايگزين اسماعيل عليه السّلام گردد،حضرت ابراهيم عليه السّلام آرزو مى‌كرد كه اى كاش فرزندش را ذبح مى‌كرد،تا به بالاترين ثوابها نائل مى‌گرديد،خداوند هم شهادت مظلومانۀ امام حسين عليه السّلام را به او اطّلاع داد و ابراهيم گريه و زارى و بى‌تابى نمود،و خداوند نيز وحى فرمود كه اين جزع و بى‌تابى تو را جايگزين ناراحتى و جزع و فزعت در قتل فرزندت كرده بجاى آن قبول نمودم،به عبارت ديگر ذبح عظيم همان گوسفند بوده است،كما اينكه در حديث بعدى به آن تصريح گرديده و اين مطالب بعد از ذبح،اتّفاق افتاده است(استاد غفّارى).

باب 18 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام- در بارۀ حديث نبوى«أنا ابن الذّبيحين»

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام- در بارۀ حديث نبوى«أنا ابن الذّبيحين»

1-حسن بن عليّ بن فضّال گويد:از حضرت رضا عليه السّلام در بارۀ حديث«أنا ابن الذبيحين»(من فرزند دو قربانى هستم)سؤال كردم،حضرت فرمودند:منظور حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله اسماعيل فرزند ابراهيم خليل عليهما السّلام و عبد اللّه فرزند عبد المطّلب بوده است،اسماعيل همان فرزند بردبارى است كه خداوند مژدۀ او را به ابراهيم داد.«و آنگاه كه به سنّى رسيد كه پا به پاى ابراهيم كار و فعّاليت مى‌كرد ابراهيم به او گفت:فرزندم!در خواب چنين ديدم كه مشغول ذبح تو هستم،نظرت چيست؟فرزند گفت:پدر،آنچه را دستور دارى انجام بده(و نگفت:آنچه را ديدى انجام بده)،مرا صابر و بردبار خواهى يافت ان شاء اللّه.

آنگاه كه تصميم به ذبح او گرفت،خداوند ذبحى عظيم را كه گوسفندى

بود سفيد و سياه و فربه،جايگزين او كرد. اين گوسفند در سرزمين سبز و خرّم نشو و نما كرده بود (1)و قبل از آن،چهل سال در باغهاى بهشت مى‌چريد،و داراى مادرى هم نبود،بلكه خداوند به او گفته بود:ايجاد شو،او نيز موجود شده بود،تا به اين وسيله فداء و جايگزين اسماعيل شود،و تا روز قيامت،هر آنچه در منى ذبح شود،فديه و فداء اسماعيل مى‌باشد.اين يكى از دو قربانى، امّا ديگرى:

عبد المطّلب حلقۀ درب كعبه را گرفت و از خدا خواست كه ده پسر به او بدهد،و نذر كرد كه اگر دعايش مستجاب شود،يكى از آنان را ذبح كند.وقتى تعداد آنان به ده رسيد،همگى را به داخل كعبه برد و بين آنان قرعه‌كشى كرد، قرعه بنام عبد اللّه-پدر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه از همه بيشتر دوستش مى‌داشت-ه.


1) -عبارت:«يأكل في سواد...و يبعر في سواد»يعنى در سياهى غذا مى‌خورد و آب مى‌آشاميد،در سياهى نگاه مى‌كرد و راه مى‌رفت،در سياهى بول مى‌كرد و سرگين مى‌انداخت،اين عبارت با كمى تفاوت در بعضى احاديث مربوط به قربانى آمده است و علما به گونه‌هاى مختلف آن را تفسير كرده‌اند كه شايد بهترين تفسير همان باشد كه در متن ذكر گرديده.

افتاد. دوباره قرعه‌كشى كرد،باز به نام عبد اللّه افتاد،براى بار سوم قرعه كشيد، اين بار نيز نام عبد اللّه درآمد،عبد المطّلب او را گرفت و زندانى كرد و تصميم گرفت او را قربانى كند.

قريش همگى جمع شدند و او را از اين كار بازداشتند،زنان عبد المطّلب نيز همه گريه و شيون كنان،گرد آمدند،عاتكه دختر عبد المطّلب گفت:بين خود و خداوند عزّ و جلّ در مورد قتل فرزندت،عذر بخواه و خود را معذور بدار.

عبد المطّلب گفت:چگونه؟تو كه عاقل و كامل هستى!عاتكه گفت:بين پسرت و شترانت كه در محدودۀ حرم هستند،قرعه بيانداز،و آنقدر بر تعداد آنها بيفزا تا پروردگارت راضى شود و قرعه به نام آن شتران بيفتد،عبد المطّلب به دنبال شتران فرستاد،آنها را حاضر كردند،ده شتر را از ميان آنان جدا كرد بين آنها و عبد اللّه قرعه انداخت،قرعه بنام عبد اللّه افتاد،و همين طور ده شتر،ده شتر اضافه مى‌كرد ولى قرعه به نام عبد اللّه مى‌افتاد،تا اينكه تعداد شتران به صد رسيد كه اين بار قرعه به نام شتران افتاد،قرشيان از شدّت فرح و سرور صدا به تكبير بلند كردند،بگونه‌اى كه كوههاى تهامه لرزيد،عبد المطّلب گفت:نه،

سه بار ديگر بايد قرعه بكشم، سه بار ديگر قرعه‌كشى كرد و هر بار قرعه به نام شتران درآمد و در بار سوم،زبير و ابو طالب و برادرانشان عبد اللّه را از زير پاهاى عبد المطّلب كشيدند و بردند،بگونه‌اى كه درست آن قسمت از صورت عبد اللّه كه روى زمين بود،كنده شد،عبد اللّه را بلند كرده مى‌بوسيدند و خاكهاى بدن او را پاك مى‌كردند،عبد المطّلب دستور داد تمامى صد شتر در«حزوره(1)» (كه مكانى است در حرم)ذبح شوند و هيچ كس را از گوشت آنان محروم نكنند.

عبد المطّلب پنج سنّت داشت كه خداوند آنها را در اسلام امضاء نمود، 1-همسران پدران را بر پسران حرام كرد،2-در قتل،صد شتر ديه قرار داد، 3-هفت دور به دور كعبه طواف مى‌نمود،4-گنجى يافت و خمس آن را كنار گذاشت و پرداخت كرد،5-و زمزم را آنگاه كه حفر كرد،«آب حاجيان»نام نهاد،و اگر عبد المطّلب در زمان خود حجّت نبود،و تصميمش بر ذبح فرزندش شبيه تصميم ابراهيم به ذبح فرزندش اسماعيل نبود،پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله به خاطر انتساب به آن دو بعنوان دو قربانى،افتخار نمى‌كرد و نمى‌فرمود:من فرزند دو قربانى هستم،علّتى كه بخاطر آن،خداوند ذبح را از

اسماعيل دفع نمود همان علّتى بود كه بخاطر آن ذبح را از عبد اللّه دفع فرمود، و آن علّت اين بود كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و ائمّه-صلوات اللّه عليهم-در صلب آن دو بودند،پس به بركت پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و ائمه عليهم السّلام،خداوند ذبح را از آن دو دفع نمود و سنّت كشتن فرزند،در بين مردم جارى نگرديد.و گر نه،بر مردم واجب بود كه در هر عيد قربان با كشتن فرزندشان به خداوند تقرّب جويند،و تا روز قيامت،هر آنچه مردم براى تقرّب بخدا قربانى كنند،فداء و جايگزين اسماعيل مى‌باشد.

شيخ صدوق مؤلّف كتاب گويد:روايات در مورد ذبيح مختلف است،در بعضى از آنها ذكر شده كه ذبيح اسحاق بوده و در برخى چنين آمده كه ذبيح اسماعيل بوده است،و وقتى سند خبر صحيح باشد،نمى‌توان آن را ردّ كرد.

ذبيح اسماعيل عليه السّلام بوده است ولى وقتى اسحاق بعد از اين واقعه متولّد شد، آرزو كرد كه اى كاش آنكه پدرش مأمور به قتل او شد اسحاق ميبود و در مقابل

امر خداوند عزّ و جلّ صبر مى‌كرد و تسليم ميشد همان گونه كه برادرش صبر نمود و تسليم شد،و به اين ترتيب درجه و ثواب برادر را به دست مى‌آورد.

خداوند نيز كه به دل او آگاه بود،اين مطلب را دانست و او را به خاطر آرزويش،در بين ملائكه ذبيح(قربانى)ناميد.

و حديث مربوط به اين قضيه را در كتاب«نبوّت»آورده‌ام (1).».


1) -در بارۀ ذبح عبد اللّه پدر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله استاد معظّم جناب آقاى غفّارى در ترجمۀ مجلّد چهارم كتاب«من لا يحضره الفقيه»صفحۀ 111 به بعد مطالبى آورده‌اند كه عينا در اينجا درج مى‌گردد: «آنچه در اين باره يعنى در بارۀ ذبح عبد اللّه و داستان او گفته شده،اگر دقيق بررسى شود مشخص مى‌شود كه از قصّه‌هايى است كه داستانسرايان سنّى منش پرداخته‌اند،و جملگى از كسانى هستند كه عبد المطّلب را مشرك مى‌دانند.چون اين كار يعنى نذر نمودن به قربانى كردن فرزند بنا به صريح آيات قرآنى،منحصر به مشركين بوده است و از موحّدين كسى را اين چنين نذرى نيست،و حضرت ابراهيم عليه السّلام نيز نذر نكرد،بلكه چنان كه صريح آيات است از طرف خداوند به انجام اين كار مأمور گشت و قرآن خود در مقام تشنيع و توبيخ مشركين مى‌فرمايد:« كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ -إلى قوله- فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ» (و اين چنين در نظر بسيارى از مشركان عمل قربانى نمودن فرزند را رؤساى بتكده‌ها نيكو نشان دادند،تا آنان را از دينشان به راه غلط ببرند-تا آنجا كه فرمود:-آنان را در همان ضلالتشان واگذار،و با آنچه از اين خرافات مى‌بافند رها كن-انعام:137) جالب اينكه در ذيل اين آيه مفسّران غير شيعه جملگى گفته‌اند كه آيه در شأن عبد المطّلب است،و تنها او را مصداق واقعى و اوّليۀ آيه دانسته‌اند،و ساده‌لوحان نيز بدون تأمّل پذيرفته‌اند،در حالى كه عبد المطّلب از«حنفاء»است،يعنى از كسانى است كه در زمان خود تنها موحّد بوده،چنان كه در حديث صحيح كافى از زرارة بن اعين از امام صادق عليه السّلام است كه فرمود: «و يحشر عبد المطّلب يوم القيامة امّة وحده[واحدة]عليه سيما الأنبياء و هيبة الملوك» (عبد المطّلب در روز قيامت خود تنها وارد محشر خواهد شد،در حالى كه داراى چهرۀ انبياء و هيبت پادشاهان است)[كافى ج 1 باب مولد النبى ص]يعنى هنگامى كه مردم فوج فوج و صف‌بندى شده به محشر احضار مى‌شوند او خود به تنهايى با آن متانت و بزرگوارى و هيبت وارد مى‌شود،چرا كه در زمان خود به توحيد و دين حق در ميان قريش و طائفه و اهل ديار خويش منفرد بود و همكيش نداشت. يا احاديث ديگرى در اين باره كه در باب تاريخ مولد النبىّ كتاب كافى ذكر شده است.و نيز عبد المطّلب داراى سنّت‌هاى بسيارى است كه همه را اسلام،امضاء كرده و مؤرّخين ذكر كرده‌اند،از قبيل تحريم شرب خمر و حرمت زنا،و معيّن كردن صد تازيانه حدّ براى آن،و بريدن دست سارق،و تبعيد زنان عشرتكده‌دار،و نهى و جلوگيرى از زنده به گور كردن دختران،و حرمت نكاح زنانى كه با انسان محرمند،و نهى از بام بخانه وارد شدن،و جلوگيرى از عريان طواف كردن كعبه،و لزوم وفاء به نذر،و حرمت ماههاى چهارگانه و فراخواندن خصم را-در صورت سرباز زدن از حقّ-به مباهله،و تعيين ديۀ كامل به يك صد شتر و و...كه اينها دلالت بر فكر روشن و عظمت روح و بزرگى و كرامت نفس و انديشمندى او مى‌كند و از اين رو رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بدو مباهات مى‌كرد و با كمال سربلندى در مقابل دشمن مى‌فرمود: انا النّبيّ لا كذب انا ابن عبد المطّلب (من به حقيقت پيامبرم،من فرزند عبد المطّلب هستم) و مردى با اين شخصيت ممتاز و عقل سرشار كه با ابرهه چنان رفتارى كرد كه او را به حيرت انداخت و جان خود و همۀ مردم شهر را از آسيب در امان داشت،و در آن موقعيّت حسّاس كه دل همۀ سياستمداران را به وحشت مى‌انداخت،با كمال قدرت نفس از كنار آن گذشت و تا نابودى دشمن چيزى از دست نداد،چگونه چنين نذرى مى‌كند و قتل كودك معصومى را موجب تقرّب به خدا مى‌داند،بسيار كودكانه است كه فكر كنيم كار نادرست و مخالف فطرتى اگر براى رضاى خدا انجام شود درست است و صواب،و امّا اگر براى بت‌ها باشد آن وقت شرّ است و فساد. قرآن اين عمل را از سنّت‌هاى مشركان مى‌شمرد،و عبد المطّلب نه مشرك بود و نه تابع مشركين،و نذر كشتن فرزند و قطع رحم كاملا احمقانه است چه براى خدا و چه براى بت و او به حقيقت از امثال اين گونه تهمت‌ها مبرّا است،و بنظر ميرسد كه وى نذر كرده بود كه چنانچه خداوند به او ده فرزند نرينه عنايت فرمايد براى هر كدام به مرور زمان ده شتر عقيقه و قربانى كند و اين عمل را پس از فرزند آخرى و يا قبل از او انجام داد،و افرادى با غرض‌ورزى آن را داستانى بدين صورت درآورده و ترويج كردند و ساده‌لوحان بدون تأمّل پذيرفتند و نقل كردند و رفته رفته در كتب حديث داخل شد و مورد استفادۀ مفسّرين اهل سنّت كه آباء پيغمبر را مشرك مى‌دانند قرار گرفت،چنان كه زمخشرى تا سيّد قطب جملگى در ذيل آيۀ شريفۀ:« وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ -تا آخر»مصداق حقيقى و اوّليّۀ آن را عبد المطّلب مى‌شمرند..».

مترجم گويد:در كتاب«من لا يحضره الفقيه»باب«حكم به قرعه»حديثى از حمّاد بن عيسى از شخصى مجهول از حريز از امام باقر عليه السّلام نقل شده است كه بخشى از آن حديث مربوط به ذبح عبد اللّه توسّط عبد المطّلب مى‌باشد و ما ترجمۀ آن را به همراه توضيحات استاد در اينجا ذكر مى‌كنيم:«سپس اين قرعه كشيدن براى عبد المطّلب روى داد،بدين نحو كه او نه پسر داشت و نذر كرد كه اگر خداوند پسر دهمى را به وى عنايت كند او را ذبح نمايد،پس هنگامى كه عبد اللّه تولّد يافت امكان اين را نداشت كه او را با اينكه رسول خدا در صلبش خواهد بود،ذبح نمايد،لذا عبد اللّه را برابر ده شتر به قرعه گذارد و قرعه به نام عبد اللّه درآمد و ده ده بر شتران افزود و قرعه كشيد،پيوسته به نام عبد اللّه بيرون مى‌شد تا عدد شتران به صد رسيد،در اين هنگام قرعه بر شتران افتاد.

عبد المطّلب كه اين بديد گفت:با خدا انصاف نداده‌ام و قرعه را سه بار به نام

عبد اللّه و صد شتر زد و هر سه بار قرعه به شتران افتاد،عبد المطّلب گفت:

اكنون دانستم كه خداى من راضى شده است،پس شتران را قربانى كرد».

استاد در شرح اين قسمت از حديث مى‌فرمايد:«اين خبر از نظر سند ضعيف است،زيرا حمّاد بن عيسى در تمام كتب موجود،بلا واسطه از حريز نقل مى‌كند و حريز خود شيخ اجازۀ(استاد)اوست،و در اين حديث مع الواسطه از وى نقل كرده است.ديگر اينكه حريز از اصحاب امام صادق و موسى بن جعفر عليهما السّلام است،و گويند از امام صادق بيش از دو حديث نقل نكرد و امام باقر عليه السّلام را درك نكرده است و در اين حديث بلا واسطه از امام باقر عليه السّلام روايت كرده لذا سند عيب دارد و باصطلاح مضطرب است و ظاهرا بايد حمّاد بن عيسى از حريز از شخصى ديگر از امام[باقر]نقل كرده باشد و تحريف شده و بنا بر اين حديث مرسل است،اين از نظر سند.

و امّا از نظر متن،عبد اللّه را پسر آخر شمرده و حال آنكه حمزة بن- عبد المطّلب با رسول خدا هم سن است و او يا عبّاس بن عبد المطّلب

كوچكترين فرزند عبد المطّلب بودند،چنان كه در كتب انساب عرب ذكر كرده‌اند،و البتّه پاره‌اى بيش از ده پسر گفته‌اند و تا سيزده تن نام برده‌اند،ولى اين قول مؤرّخين قرون بعد است نه از علماى انساب عرب،و از گفته‌هايشان پيداست كه رجما بالغيب(سنگى در تاريكى)و پريشان سخن گفته‌اند نه از روى اطّلاع،زيرا غالبا نوشته‌اند كه عبد اللّه كوچكترين فرزند بود با اينكه قائلند كه نذر اين بود كه چون خداوند به عبد المطّلب ده پسر دهد يكى يا آخرين را قربانى كند و آخرين به هر صورت يا حمزه و يا عبّاس است،و اين قبيل سخنان افسانه است نه مطلب قابل اعتماد..»(ترجمۀ كتاب من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 111).

و امّا در مورد اينكه مراد از ذبيحين،اسماعيل و اسحاق عليهما السّلام است،شيخ صدوق اين مطلب را نيز در كتاب خصال ص 58 و از طريق عبد اللّه بن داهر احمرى از ابو قتادۀ حرّانى از وكيع بن جرّاح از سليمان بن مهران از امام صادق عليه السّلام نقل كرده است،و لازم به تذكّر است كه طبق توضيحات استاد معظّم جناب آقاى غفّارى در پاورقى خصال و ترجمۀ كتاب فقيه،عبد اللّه بن داهر ضعيف است،و ثانيا با توجّه به اختلاف طبقۀ او و ابو قتاده روايت كردن او از ابو قتاده قابل ترديد مى‌باشد،و ثالثا ابو قتاده و وكيع هر دو سنّى مشربند و از ناحيۀ شيعه نيز توثيق نشده‌اند.

باب 19 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ علامات امام

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ علامات امام

1-حسن بن علىّ بن فضّال از امام رضا عليه السّلام چنين نقل كرده است:امام را علاماتى است:عالمترين،حكيم‌ترين،باتقواتر،بردبارتر،شجاعتر،سخى‌تر و عابدترين فرد است،مختون متولّد مى‌شود،پاك و مطهّر است،همان طور كه از روبرو مى‌بيند،از پشت سر نيز مى‌بيند،سايه ندارد،آنگاه كه از شكم مادر به زمين مى‌افتد،بر روى دو كف دست به زمين مى‌افتد و با صداى بلند شهادتين را مى‌گويد،محتلم نمى‌شود،چشمش به خواب مى‌رود ولى قلبش نمى‌خوابد،محدّث است(يعنى صداى فرشتۀ وحى را مى‌شنود ولى آن را نمى‌بيند)،زره رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كاملا اندازۀ اوست،بول و غائط او ديده نمى‌شود،زيرا خداوند عزّ و جلّ زمين را مأمور كرده تا آنچه را كه از او خارج مى‌شود ببلعد (1)،بوى امام از مشك خوشتر است،اختيار او نسبت به مردم از


1) -در كتاب«من لا يحضره الفقيه»(ج 6 ص 378)در توضيح اين جمله آمده است: «يعنى در محلّى كه در معرض ديد ديگران است به استنجا نمى‌نشيند،بلكه در جايى كه چاهك و كنيف دارد تخلّي مى‌كند و مدفوعش از ديد ديگران پنهان مى‌شود،بر خلاف غالب مردم عرب آن زمان كه در پس ديوارى،روى زمين و محلّ ديد ديگران قضاء حاجت مى‌كردند.

اختيار آنان نسبت به خودشان بيشتر است، نسبت به مردم از پدر و مادرشان دلسوزتر است،از همۀ مردم در مقابل خداوند متواضع‌تر است،از همه بيشتر به آنچه كه مردم را به آن امر مى‌كند،عمل مى‌كند و از همه بيشتر،از آنچه كه مردم را از آن نهى مى‌كند دورى مى‌نمايد،دعايش مستجاب است،به گونه‌اى كه اگر دعا كند كه صخره‌اى دو نيم شود،دو نيم خواهد شد،اسلحۀ حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و شمشير آن حضرت يعنى ذو الفقار به نزد اوست،نزد او نوشته‌اى است كه اسامى شيعيانشان تا روز قيامت در آن مكتوب است،و نيز نوشتۀ ديگرى دارد كه اسامى دشمنانشان تا روز قيامت در آن آمده است،«جامعه»كه صحيفه‌اى به طول هفتاد ذراع(حدود 35 متر)و مشتمل بر همگى نيازمنديهاى اولاد آدم است نزد اوست،جفر اكبر و اصغر كه پوست بزى و پوست قوچى است و جميع علوم حتّى ارش(مجازات)يك خراش و حتّى زدن يك يا نيم يا ثلث تازيانه در آن ثبت شده و همچنين مصحف فاطمۀ زهرا

-سلام اللّه عليها-نزد اوست.

مترجم گويد:در اين حديث بزرگترين و مهمترين علامت امام كه اتّفاق و اجماع اماميّه بر آن است صريحا ذكر نشده و ظاهرا حذف گرديده است،و آن مقام«عصمت»است كه بعضى فرق شيعه مثل فطحيّه و جاروديّه آن را قبول ندارند،و ابن فضّال نيز فطحى مذهب بوده است(يعنى بعد از امام صادق عليه السّلام بجاى امام كاظم عليه السّلام،برادر آن حضرت:عبد اللّه بن جعفر را امام مى‌دانسته)هر چند در نقل اخبار ثقه و قابل اعتماد بوده است و در آخر عمر متنبّه گرديد،و از طرفى در پاره‌اى از صفات مثل مختون متولّد شدن،غير معصومين نيز شريكند،و كلاّ آنچه مخالف اعتبار عقل باشد،پذيرشش واجب و ضرورى نيست.

2-در حديث ديگرى آمده است:امام مؤيّد به روح القدس است،و بين او و خدا ستونى از نور وجود دارد كه اعمال مردم را در آن مى‌بيند،و آنچه را بدان احتياج دارد بر آن آگاه مى‌گردد،گاهى آن نور براى او گسترده مى‌شود و(آنچه را كه بايد بداند)مى‌داند و گاه از او گرفته مى‌شود و در نتيجه(آنچه را كه لازم نيست)نمى‌داند.

(شيخ صدوق گويد:)امام متولّد مى‌شود و خود توليد مثل مى‌نمايد، مريض مى‌شود،سلامت مى‌يابد،مى‌خورد و مى‌آشامد،قضاء حاجت

مى‌كند،ازدواج مى‌كند،مى‌خوابد،دچار سهو و نسيان (1)مى‌گردد، خوشحال و محزون مى‌شود،مى‌خندد و مى‌گريد،زندگى مى‌كند و سپس مى‌ميرد،دفن مى‌شود و مردم او را زيارت مى‌كنند،محشور مى‌شود و مورد سؤال واقع مى‌گردد،به او ثواب و پاداش داده مى‌شود و مورد اكرام الهى قرار مى‌گيرد و شفاعت مى‌كند،و علامت مهمّ او دو چيز است:علم و استجابت دعا.

خبرهايى كه از حوادث آينده مى‌دهد،از پدرانش از رسول خدا-صلى اللّه عليه و آله-به او رسيده است،و حضرت رسول نيز از جبرئيل و او از خداوند علاّم الغيوب-عزّ و جلّ-دانسته است.

و تمام يازده امام بعد از پيامبر صلى اللّه عليه و آله شهيد شده‌اند،بعضى با شمشير،كه عبارتند از:امير المؤمنين،امام حسين عليهما السّلام و بقيۀ ايشان با سمّ،هر يك راد.


1) -مراد مصنّف از سهو و نسيان چنان كه خود در كتاب«من لا يحضره الفقيه»شرح داده بدين منوال ميباشد: هنگامى كه خداوند به مصلحتى بخواهد او،(امام)به نسيان يا سهو دچار خواهد شد،و هر كجا كه چنين شد،بلافاصله خود امام از نسيان يا سهو خود خبر مى‌دهد تا كسى گمراه نگردد،البتّه اين عقيدۀ مؤلّف و استادش«ابن الوليد»است نه همۀ مشايخ عظام،و آنان گويند:سهو و نسيان با عصمت كه ملاك حجّيّت است منافات دارد،لذا همۀ ظواهر را تأويل و يا ردّ مى‌كنند.

طاغوت زمانش شهيد كرده است،و شهادت ائمّه امرى واقعى و حقيقى بوده است،نه آنچنان كه غلات و مفوضه-كه لعنت خدا بر آنان باد-معتقدند.

مترجم گويد:غلات جمع غالى به معنى غلوّكننده است.غلات سه دسته‌اند:1-آنان كه در بارۀ على عليه السّلام غلو مى‌كنند و او را خدا مى‌دانند.

2-آنان كه در بارۀ اهل بيت عليهم السّلام غلوّ مى‌كنند و در بارۀ ايشان معتقد به صفات و خصوصيّاتى هستند كه خود ايشان چنين ادّعايى ندارند.3-آنان كه معتقدند شناخت امام انسان را از همگى عبادات و واجبات بى‌نياز مى‌سازد و از اين رو، طهارت،نماز،روزه،زكات و حجّ را با اتّكال به دوستى و ولايت اهل بيت ترك مى‌كنند.و مراد از«غلات»در كتب متقدّمين بيشتر همين طائفۀ سوم است.و مفوّضه به كسانى اطلاق ميگردد كه قائل به تفويض ميباشند.تفويض داراى هشت معنى است،از جمله اينكه خداوند امر خلق و تدبير و رزق را به معصومين عليهم السّلام واگذار فرموده است،كه اين عقيده،خود غلوّ است(براى توضيح بيشتر به مجلّد ششم ترجمۀ كتاب«من لا يحضره الفقيه»ص 573 مراجعه فرمائيد).

بارى آنان گويند:ايشان(يعنى ائمّۀ معصومين)در واقع كشته نشده‌اند بلكه امر بر مردم مشتبه شده است.(شيخ صدوق گويد:)دروغ مى‌گويند، خداوند بر آنان غضب كناد!امر هيچ يك از انبياء و اوصياء بر مردم مشتبه نشده جز عيسى بن مريم عليهما السّلام فقطّ،زيرا او زنده به سوى آسمان برده شد و در بين زمين و آسمان قبض روح گرديد،سپس به آسمان برده و روحش به او برگردانده

شد،و اين آيۀ شريفه به همين مطلب اشاره دارد:« إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ ...»(آنگاه كه خداوند به عيسى گفت:من تو را برميگيرم و به سوى خود بالا مى‌برم و از كفّار پاك و مطهّرت مى‌كنم- آل عمران:55)و نيز خداوند،گفتار عيسى عليه السّلام در روز قيامت را چنين حكايت مى‌فرمايد:« وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ »(مادامى كه در ميانشان بودم، گواه بر آنان بودم و آنگاه كه مرا برگرفتى،خود مراقب آنان بودى و تو بر همه چيز شاهدى-مائده:117).و كسانى كه در مورد ائمّه عليهم السّلام از حدّ تجاوز كرده‌اند مى‌گويند:اگر جايز است كه امر عيسى عليه السّلام كه بدون پدر خلق گرديده است، بر مردم مشتبه شود،چرا جايز نباشد كه امر ائمّه عليهم السّلام نيز مشتبه شود؟ جوابى كه بايد به آنان داد اين است:عيسى بدون پدر خلق شد،پس چرا جايز نباشد كه آنان نيز بدون پدر خلق شوند؟زيرا آنان جرأت نخواهند كرد كه عقيدۀ خود را در اين باب اظهار كنند،خدايشان لعنت كناد!وقتى كه تمام انبياء و رسل و اوصياء بعد از آدم از پدر و مادر خلق شده باشند و در اين ميان

فقط عيسى عليه السّلام بدون پدر خلق شده باشد،جايز است كه امر او بر مردم مشتبه شود نه امر ساير انبياء و اوصياء عليهم السّلام كما اينكه جايز است كه بدون پدر خلق شود،خداوند-عزّ و جلّ-خواسته است او را آيه و نشانه‌اى قرار دهد تا دانسته شود كه او بر هر كارى تواناست(پايان كلام شيخ صدوق).

باب 20 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ صفت امام و امامت و فضل و رتبۀ امام

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ صفت امام و امامت و فضل و رتبۀ امام

1-عبد العزيز بن مسلم گويد:در زمان علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام در مرو بوديم،از آغاز ورود-روز جمعه-در مسجد جامع آن شهر گرد آمده بوديم و مردم در بارۀ امامت و اختلافات زياد مردم در آن مورد،بحث و گفتگو مى‌كردند،من نزد آقا و سرورم حضرت رضا-عليه السّلام-رفتم و گفتگوهاى

مردم را به عرض ايشان رساندم، حضرت تبسّمى كرده فرمودند:اى عبد العزيز! مردم اطّلاعى ندارند،از دين خود به نيرنگ گمراه شده‌اند،خداوند تبارك و تعالى پيامبر خود را قبض روح نكرد مگر بعد از اينكه دين را براى او كامل گردانيد و قرآن را كه بيان همه چيز در آن است،بر او نازل فرمود،حلال و حرام، حدود و احكام و جميع نيازمندى‌ها را به طور تمام و كمال در آن بيان فرمود و گفت:« ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ »(در كتاب به هيچ وجه كوتاهى نكرده‌ايم-انعام:38) مترجم گويد:«لازم به تذكّر است كه«من»در«من شيء»زائده است و تقدير آيه اين مى‌باشد:« ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ شيئا»و«شيئا»در اين گونه جمله‌ها جايگزين مفعول مطلق تأكيدى است،يعنى:« ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ تفريطا».مانند:« لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً ».به عبارت ديگر«شيئا»در اين گونه عبارات مفعول مطلق تأكيدى است نه مفعول به.پس معنى آيه همان است كه در متن ذكر شد،نه اينكه«آنچه لازم بوده در كتاب آورده‌ايم و چيزى فروگذار نكرده‌ايم...(رك:ما من به الرّحمن،1/241) البتّه ممكن است مراد از عدم كوتاهى در كتاب،همين باشد كه همه چيز را در كتاب آورده‌ايم و چيزى باقى نگذارده‌ايم.

نكتۀ ديگر اينكه مراد از«كتاب»در آيه ممكن است«لوح محفوظ»باشد نه قرآن،و اين احتمال با توجّه به قبل و بعد اين جمله در آيه بيشتر تأييد مى‌شود، آيه چنين است« وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ »(تمام جنبنده‌هاى زمين و پرندگان آسمان،امّتهايى مثل شما هستند،در كتاب كوتاهى نكرده‌ايم،سپس به سوى پروردگار خود محشور مى‌شوند).

نكتۀ ديگر اينكه مراد از«كتاب»در آيه ممكن است«لوح محفوظ»باشد نه قرآن،و اين احتمال با توجّه به قبل و بعد اين جمله در آيه بيشتر تأييد مى‌شود، آيه چنين است« وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ »(تمام جنبنده‌هاى زمين و پرندگان آسمان،امّتهايى مثل شما هستند،در كتاب كوتاهى نكرده‌ايم،سپس به سوى پروردگار خود محشور مى‌شوند).

و در حجّة الوداع كه در آخر عمر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله واقع شد اين آيه را نازل فرمود:« اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً »(امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين،براى شما پسنديدم-مائده:3)و مسألۀ امامت، تمام‌كننده و كامل‌كنندۀ دين است،و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله قبل از وفات خود،دين را براى مردم توضيح داده،تبيين فرمود،و راه آن را براى آنان آشكار كرد،آنان را در مسير حقّ قرار داد و علىّ عليه السّلام را بعنوان امام و راهنما برايشان تعيين فرمود،و تمام آنچه را كه مردم به آن نيازمندند،بيان فرمود،هر كس گمان كند خداوند دين خود را كامل نكرده،در حقيقت كتاب خدا را ردّ كرده است،و هر كس كتاب خدا را ردّ كند كافر است،آيا مردم به قدر و ارزش امامت و موقعيّت آن در بين امّت آگاهند تا انتخابات آنان در آن مورد قابل قبول باشد؟!امامت،جليل القدرتر،عظيم الشّأن‌تر،والاتر،منيع‌تر و عميق‌تر از آن

است كه مردم با عقول خود آن را درك كنند، يا با آراء و عقائد خويش آن را بفهمند يا بتوانند با انتخاب خود امامى برگزينند،امامت چيزى است كه خداوند بعد از نبوّت و خلّت(مقام خليل اللّهى)در مقام سوم،ابراهيم خليل عليه السّلام را بدان اختصاص داده به آن فضيلت مشرّف فرمود،و نام او را بلند آوازه كرد،خداوند مى‌فرمايد:« إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً »(اى ابراهيم!تو را براى مردم،امام برگزيدم-بقره:124)و ابراهيم عليه السّلام از خوشحالى گفت: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي» (آيا از فرزندان و نسل من هم امام برگزيده‌اى؟بقره:124)خداوند فرمود:« لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ »(عهد من به ظالمين نمى‌رسد-بقره:124)و اين آيه امامت هر ظالمى را تا روز قيامت ابطال مى‌كند.و بدين ترتيب امامت در خواصّ و پاكان قرار گرفت.سپس خداوند با قرار دادن امامت در خواصّ و پاكان از نسل او،وى را گرامى داشت و فرمود: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ »(اسحق و نيز يعقوب را -اضافه بر خواسته‌اش-به او بخشيديم،و همگى آنان را از صالحين قرار داديم، آنان را امامانى قرار داديم كه به دستور ما هدايت مى‌كردند و انجام كارهاى نيك

و اقامۀ نماز و پرداخت زكات را به آنان وحى كرده دستور داديم،و ما را عبادت مى‌كردند-انبياء:74/73). و امامت به همين ترتيب در نسل او باقى بود و يكى بعد از ديگرى نسل به نسل آن را به ارث مى‌بردند تا اينكه پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله وارث آن گرديد.

خداوند مى‌فرمايد:« إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ »(سزاوارترين و شايسته‌ترين مردم در انتساب به ابراهيم كسانى هستند كه او را پيروى نمودند و اين پيامبر و نيز كسانى كه ايمان آوردند.و خداوند وليّ مؤمنين است-آل عمران:67)و اين امامت خاصّ حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بود كه به امر خدا-به همان گونه كه خداوند واجب فرموده بود-بعهدۀ علىّ عليه السّلام قرار داد و سپس در آن دسته از نسل حضرت علىّ عليهم السّلام كه برگزيده بودند،و خداوند علم و ايمان به ايشان داده،قرار گرفت.خداوند مى‌فرمايد: «وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ »(كسانى كه علم و ايمان به ايشان داده شده بود،[خطاب به مجرمينى كه بعد از قيام قيامت مى‌گفتند:بيش از اندك زمانى،در قبر نمانده‌ايد]گفتند:شما در كتاب و علم خدا،تا روز قيامت در قبر مانده‌ايد و امروز همان روز قيامت است-روم:56)پس اين امامت در اولاد على عليه السّلام تا

روز قيامت خواهد بود،زيرا پيامبرى بعد از محمّد صلى اللّه عليه و آله نخواهد آمد.حال، چگونه اين جاهلان مى‌خواهند انتخاب كنند؟ امامت مقام انبياء،و إرث اوصياء است،امامت نمايندگى خداوند-عزّ و جلّ-و جانشينى پيامبر،و مقام امير المؤمنين و ميراث حسن و حسين عليهما السّلام است.

امامت زمام دين و باعث نظم مسلمين و صلاح دنيا و عزّت مؤمنين است.

امامت پايۀ بالندۀ اسلام و شاخه و نتيجۀ والاى آن است،توسّط امام است كه نماز و زكات و روزه و حجّ و جهاد به كمال خود مى‌رسد،و فىء (1)و صدقات وفور مى‌يابد،و حدود و احكام جارى مى‌گردد،و مرزها حفظ و حراست مى‌شود،امام حلال خدا را حلال،و حرام خدا را حرام ميكند،و حدود او را جارى مى‌نمايد و از دين خدا دفاع نموده،با حكمت و موعظۀ نيكو و دليل قاطع،مردم را به راه پروردگارش فرا مى‌خواند،امام همچون خورشيد درخشاند.


1) -فىء غنائمى را گويند كه بدون جنگ و خونريزى بدست مسلمين مى‌افتد.

جهان است،خورشيدى كه دور از دسترس دستها و چشمها در افق قرار دارد، امام،ماه نورانى،چراغ درخشان،نور ساطع و ستارۀ راهنما در دل تاريكى‌ها و صحراهاى خشك و بى‌آب و علف و موجهاى وحشتناك درياها است.امام همچون آب گوارا بر تشنگان است،راهنماى هدايت و منجى از هلاكت است.

امام همچون آتشى است در بلندى‌هاى بيابانها،كسى كه از سرما به آن آتش پناه برد،او را گرم مى‌كند،و در مهلكه‌ها راهنمائى مى‌كند،هر كس از او دست بكشد هلاك خواهد شد.

امام ابر پر باران و باران پر بركت است،خورشيد درخشان و زمين گسترده است،او چشمۀ جوشان و باغ و بركه است.

امام امينى است همراه،پدرى است مهربان،او برادر تنى است،در مصائب پناه بندگان است.

امام امين خدا در زمين و حجّت او بر بندگان است،او خليفۀ خدا در كشور اوست،امام دعوت‌كنندۀ مردم بسوى خدا و مدافع حرمتهاى الهى است.

امام از گناهان پاك است و از عيوب مبرّى،علم به او اختصاص دارد، حليم و بردبار است،مايۀ نظم دين و عزّت مسلمين است،باعث خشم منافقين و هلاكت كافرين است.

امام در دوران خود نظير ندارد،كسى به او نزديك نيست،هيچ دانشمندى با او همطراز نيست،بدل ندارد،مثل و مانند ندارد،بدون اينكه به دنبال فضيلت باشد و يا خود فضيلت بدست آورده باشد،فضيلت به او اختصاص يافته است و خداوند بخشايندۀ با فضيلت،فضل را به او اختصاص داده است.

پس كيست كه بتواند امام را بشناسد يا او را انتخاب كند؟!نه،هرگز، هرگز،در وصف شأنى از شؤون او و فضيلتى از فضائل او عقول به گمراهى افتاده و حيران و سرگردان مانده است،و ديدگان درمانده و ناتوان گشته و بزرگان احساس كوچكى مى‌نمايند،و حكماء حيرانند،عقل عقلاء كوتاه است،خطباء از خطابه باز مانده‌اند و عقلاء و دانايان از دركش عاجز شده‌اند، و شعراء از شعر گفتن ناتوان گشته‌اند و ادباء عاجز گرديده‌اند و بلغاء خسته و ناتوان شده‌اند و همگى به عجز و ناتوانى(خود)معترفند،چگونه مى‌توان او را

وصف كرده و كنه او را بيان نمود،يا چيزى از كار او را فهميد يا كسى را يافت كه جاى او را بگيرد؟.

نه،چگونه ممكن است؟و حال آنكه نسبت او و وصف‌كنندگانش همچون ستاره‌ها و دست مردم است؟ پس انتخاب مردم كجا و اين مقام كجا؟عقول كجا و درك اين منزلت كجا؟اصلا كجا مى‌توان چنين شخصى يافت؟گمان برده‌اند كه مى‌توان او را در غير آل پيامبر صلى اللّه عليه و آله يافت،بخدا قسم نفسشان به آنان دروغ گفته و اباطيل آنان را به آرزو انداخته است و در نتيجه به پرتگاهى بلند و مشكل و لغزنده پا گزارده‌اند كه پاهايشان از آن خواهد لرزيد به پائين خواهند افتاد،با عقولى سرگردان،ناقص و باير و عقائدى گمراه‌كننده در صدد نصب امام بر آمده‌اند كه جز دورى از مقصد نتيجه‌اى نخواهند گرفت،خدا آنان را بكشد!به كجا برده شده‌اند!؟در صدد كارى بس مشكل برآمده و خلاف حقّ سخن گفته‌اند و به گمراهى عميقى دچار گشته و در سرگردانى افتاده‌اند،زيرا با آگاهى امام را ترك كرده‌اند،و شيطان اعمالشان را در نظرشان زينت بخشيد و آنان را از راه

حقّ بازداشت،حال آنكه بينا و بصير بودند (1).

آنان انتخاب خدا و رسولش را كنار گذارده،انتخاب خود را در نظر گرفتند،در حالى كه قرآن با صدائى بلند به آنان خطاب مى‌كند:« وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ »(و پروردگار تو آنچه را بخواهد مى‌آفريند و بر مى‌گزيند،آنان حقّ انتخاب ندارند و خداوند از شرك آنها،منزّه و برتر است-قصص:68)و نيز مى‌فرمايد:« وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ » (آنگاه كه خدا و رسولش به كارى دستور دادند،هيچ مرد و زن مؤمنى از پيش خود حقّ انتخاب نخواهد داشت-احزاب:36)و نيز مى‌فرمايد:« ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ* أَمْ لَكُمْ كِتابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ* إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ* أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ إِنَّ لَكُمْ لَما تَحْكُمُونَ* سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذلِكَ زَعِيمٌ* أَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكائِهِمْ إِنْ كانُوا صادِقِينَ »(شما را چه مى‌شود؟چگونه حكم مى‌كنيد؟آيا كتابى آسمانى داريد كه در آن چنين مى‌خوانيد كه آنچه خود بخواهيد دارا خواهيد بود؟يا عهد و پيمانى-پايدار تا قيامت-مبنى بر اينكه هر آنچه حكم مى‌كنيد،خواهيد داشت،از ما گرفته‌ايد؟از آنان بپرس كداميك از آنان چنين چيزى را ضمانت مى‌كنند آيا شريكانى دارند؟اگرت.


1) -اشاره است به بخشى از آيۀ 38 سورۀ عنكبوت.

راست مى‌گويند شركاى خود را بياورند-قلم:41-36) و نيز خداوند مى‌فرمايد: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها »(آيا در قرآن تدبّر نمى‌كنند يا بر دلها قفل زده شده است؟-محمّد:24)يا خداوند بر دل آنان مهر زده و ديگر نمى‌فهمند،يا«مى‌گويند شنيديم و حال آنكه نمى‌شنوند، بدترين جنبندگان از نظر خداوند،كر و لال‌هايى هستند كه نمى‌انديشند،و اگر خدا خيرى در آنان سراغ داشت آنان را شنوا مى‌كرد و اگر آنان را شنوا مى‌كرد،پشت كرده اعراض مى‌نمودند (1)»و«گويند:مى‌شنويم و نافرمانى مى‌كنيم (2)»بلكه آن«فضل خداوند است كه به هر كه بخواهد عطا مى‌فرمايد و خداوند داراى فضلى بزرگ است (3)».

پس چگونه ميخواهند امام را برگزينند و حال آنكه امام عالمى است كه جهل در او راه ندارد،و فرمانروايى است كه سختى نمى‌دهد،معدن قداست و پاكيزگى و عبادت و علم و بندگى است،دعاى پيامبر صلى اللّه عليه و آله فقطّ در حقّ او بوده است.(مثل:

اللّهم وال من والاه (و يا)

اللّهمّ اذهب عنهم الرّجس -و غيره) و يا پيامبر صلى اللّه عليه و آله فقطّ او را به امامت فرا خوانده است،وى از نسل حضرتد.


1) -ترجمۀ آيۀ 23-21 از سورۀ انفال كه در متن آمده و جهت يك نواختى ترجمه از درج متن آيه در خلال ترجمه خوددارى گرديد.

2) -ترجمۀ بخشى از آيۀ 93 سورۀ بقره.

3) -ترجمۀ بخشى از آيۀ 21 سورۀ حديد.

صدّيقۀ طاهره است و هيچ عيبى در نسب او نيست،هيچ شريفى همطراز او نيست،نسب او از قريش است،و در بين قريش،از بنى هاشم است،كه از بقيّۀ قريش شرافت بيشترى دارند،و در آن ميان،از عترت،يعنى از آل و نزديكان حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله است،امام از نظر خداوند مرضى و پسنديده است.

شريفترين اشراف است،او از نسل عبد مناف است،علم او دائما رو به افزونى است،حلم و بردبارى او كامل و تمام عيار است،بر امر امامت توانا و قدرتمند است،به نحوۀ ادارۀ امور امّت عالم و آگاه است،اطاعتش واجب است،به فرمان خداوند به امر امامت قيام نموده،(يا مجرى اوامر و فرامين الهى است)،خير خواه بندگان خدا و حافظ دين اوست،خداوند انبياء و أئمّه -صلوات اللّه عليهم-را توفيق مى‌دهد و از علم و حكمت مخزون خود علومى به آنان مى‌دهد كه به ديگران نداده و لذا علم آنان از تمامى علوم اهل زمان برتر و بالاتر است،خداوند مى‌فرمايد: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ »(آيا آنكه خود، هدايت‌كنندۀ مردم به سوى حقّ است شايسته‌تر است كه از او تبعيّت كنند يا آنكه تا راهنمايى‌اش نكنند هدايت نمى‌يابد،چه مى‌شود شما را؟چگونه حكم مى‌كنيد؟-يونس:

35)و نيز مى‌فرمايد:« وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً »(هر آن كس

را كه حكمت دهند،خير كثيرى بدست آورده است-بقره:269) و در مورد طالوت فرموده است:« إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ »(خداوند او را بر شما برگزيد و به علاوه، به او افزونى در علم و قدرت جسمانى اعطاء فرمود،و خداوند پادشاهى خود را به هر كس بخواهد عطا مى‌كند،و خداوند غنى،توانمند و داناست-بقره:

247)و نيز به پيامبرش مى‌فرمايد:« وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً »(فضل خدا بر تو عظيم است-نساء:113)و نيز در مورد ائمّه از اهل بيت خاندان و نسلش مى‌فرمايد:« أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً* فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً »(آيا به مردم-بخاطر فضلى كه خداوند به آنان داده است- حسد مى‌ورزند؟ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان پادشاهى بزرگى عطا نموديم،پس بعضى از آنان ايمان آوردند و گروهى از آن اعراض كردند و آتش جهنّم(براى آنان)كافى است-نساء:55-54).

و هر گاه خداوند،بنده‌اى را براى ادارۀ امور بندگانش برگزيند،به او شرح صدر و آمادگى كامل اين كار را عنايت مى‌فرمايد،و در قلبش چشمه‌هاى جوشان حكمت قرار مى‌دهد،و علم را كاملا به او الهام مى‌فرمايد،و بعد از آن

از هيچ پاسخى در نمى‌ماند و از رفتار و گفتار صحيح دور و منحرف نمى‌شود.

او معصوم است و مؤيّد،خداوند او را توفيق مى‌دهد و در راستى و درستى پا برجا و محكم نگه مى‌دارد.از خطاى لغزش و سقوط در امان است،خداوند فقط او را اين گونه قرار داده است تا حجّت خدا باشد بر بندگانش و گواه او باشد بر خلقش،و اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد مى‌دهد،و خداوند داراى فضلى بزرگ است،حال آيا بر چنين چيزى توانايى و دسترسى دارند تا بتوانند او را برگزينند؟يا فرد منتخب آنان چنين اوصافى دارد تا او را بر ديگران مقدّم بدارند؟قسم به خانۀ خدا كه از حقّ تجاوز كرده‌اند،و كتاب خدا را به پشت سر انداخته‌اند،گويا هيچ نمى‌دانند!در كتاب خدا،شفاء و هدايت است و آنها آن را كنار گذارده و از هواى نفس خود پيروى كرده‌اند،و لذا خداوند آنان را نكوهش فرموده و مورد نفرت و غضب نموده و هلاك كرده،مى‌فرمايد:

چه كسى گمراهتر از آنكه بى‌راهنماى الهى خودسرانه عمل كند و خدا ستمكاران را راه ننمايد و فرموده« فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ »(هلاكت باد بر آنان و خداوند كارهايشان را در بيراهه و گمراهى قرار داد-محمّد:8)و نيز فرموده است:

« كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ »

(بزرگ نفرت و دشمنى است نزد خدا و نزد مؤمنين،اين گونه خداوند بر هر قلب انسانهاى متكبّر و جبّار مهر مى‌نهد-مؤمن:35).

و اين حديث را محمّد بن محمّد بن عصام كلينىّ و علىّ بن محمّد بن- عمران دقّاق و علىّ بن عبد اللّه ورّاق و حسن بن احمد مؤدّب و حسين بن ابراهيم ابن احمد بن هشام مؤدّب-رضى اللّه عنهم-برايم نقل كرده و گفته‌اند:محمّد ابن يعقوب كلينىّ اين حديث را از ابو محمّد قاسم بن العلاء و او از قاسم بن- مسلم و او از برادرش عبد العزيز بن مسلم از حضرت رضا عليه السّلام برايشان نقل نموده است.

باب 21 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ ازدواج حضرت فاطمه-سلام اللّه عليها-

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ ازدواج حضرت فاطمه-سلام اللّه عليها-

محمّد بن سابق گويد:حضرت رضا عليه السّلام فرمود:پدرم از پدرش جعفر بن- محمّد و آن حضرت از پدر خود از جدّ بزرگوار خويش عليهم السّلام نقل فرمود كه:

حضرت علىّ عليه السّلام فرمود:تصميم به ازدواج گرفتم ولى جرأت نمى‌كردم اين مطلب را به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله عرض كنم،و مدّتى اين موضوع شب و روز در فكرم بود،تا اينكه روزى بر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و آن حضرت فرمودند:اى عليّ!عرض كردم:بفرمائيد اى رسول خدا!فرمود:آيا ميل و رغبتى به ازدواج دارى؟عرض كردم:رسول خدا خود داناتر است-و گمان بردم حضرت يكى از زنان قريش را به عقد من درآورند-و من از اينكه فرصت ازدواج با فاطمه را از دست دهم،نگران بودم،و متوجّه نشدم كه چه شد كه حضرت مرا صدا زدند و در خانۀ امّ سلمه به خدمتشان رسيدم،وقتى به من نگاه كردند، چهره‌شان درخشيد تبسّمى فرموده به گونه‌اى كه سفيدى دندانهايشان را كه مى‌درخشيد ديدم،حضرت به من فرمودند:اى علىّ!مژده!چرا كه خداوند مسألۀ ازدواج تو را كه فكر مرا مشغول كرده بود خود به عهده گرفت.گفتم:

قضيّه چيست يا رسول اللّه!؟حضرت فرمودند:جبرئيل با سنبل و قرنفل بهشتى نزد من آمد و آنها را به من داد،من آن دو را گرفتم و بوئيدم و گفتم:اى جبرئيل!

اين سنبل و قرنفل را به چه مناسبت آورده‌اى؟ او گفت:خداوند تبارك و تعالى ملائكۀ ساكن بهشت و نيز ساير ساكنين آن را امر فرموده كه تمام بهشتها را با تمام درختها و رودخانه‌ها و ميوه‌ها و قصرهايش آذين بندند،و به بادهاى بهشتى دستور داده تا با بوى انواع عطر بوزند،و حور العين را به خواندن سوره‌هاى«طه»،«طس»،«شورى»،و سوره‌هايى كه با«طسم»شروع مى‌شود امر فرمود،و به يك منادى دستور داد كه چنين جار بزند:اى ملائكۀ من!و اى ساكنين بهشت من شاهد باشيد كه فاطمه دختر محمّد را به عقد علىّ بن- ابى طالب در آوردم و به اين كار راضى و خشنودم،اين دو از يك ديگرند،سپس خداوند تبارك و تعالى به ملكى از ملائكۀ بهشت به نام راحيل-كه در بلاغت هيچ يك از ملائكه به پاى او نمى‌رسند-امر فرمود كه خطبه بخواند،او نيز خطبه‌اى خواند كه اهل آسمان و زمين چنين خطبه‌اى نياورده بودند،سپس به يك منادى دستور داد تا چنين جار بزند:اى ملائكۀ من و اى ساكنين بهشت من! به علىّ بن ابى طالب حبيب محمّد،و فاطمه دختر محمّد تبريك بگوييد،چه

اينكه من براى آنان خير و بركت قرار دادم، راحيل گفت:بركت تو بر آن دو بيشتر از آنچه ما در بهشت و منزلت براى آنان مشاهده كرديم نيست؟خداوند فرمود:اى راحيل!از جملۀ بركت من بر آن دو اين است كه آنان را بر محبّت خودم،با هم همراه مى‌كنم و حجّت خود بر مردم قرارشان مى‌دهم،و قسم به عزّت و جلالم كه از آن دو،نسل و فرزندانى بوجود خواهم آورد كه در زمين گنجينه‌داران و معادن حكمت خود قرارشان خواهم داد،بعد از پيامبران،آنان را حجّت بر مردم قرار مى‌دهم.

پس مژده بده اى علىّ!كه من نيز،همچون خداى رحمان،دخترم فاطمه را به ازدواج تو درآوردم و آنچه را كه خداوند براى او پسنديد،من نيز پسنديدم.

حال دست همسر خود را بگير كه تو از من نسبت به او سزاوارترى،جبرئيل عليه السّلام به من خبر داد كه بهشت و اهل آن،مشتاق شما دو نفرند،و اگر خداوند تبارك و تعالى نمى‌خواست از نسل شما حجّتى بر خلق برگزيند،خواستۀ بهشت و اهل بهشت را در مورد شما دو نفر اجابت مى‌فرمود،پس تو چه خوب برادر و چه خوب داماد و چه خوب همدمى هستى،و رضايت خدا براى تو كافى است

و از رضايت هر كس ديگر بهتر است، حضرت على عليه السّلام گفت:« رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ »(پروردگارا!مرا بر آن دار كه شكر نعمتى كه به من دادى،بجاى آرم-نمل:19)حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله نيز آمين گفتند (1).

اين حديث از طريق ديگر(كه در متن عربى مذكور است)نيز از علىّ بن ابى طالب عليه السّلام نقل شده است،و در آغاز آن چنين آمده است:حضرت علىّ عليه السّلام فرمود:تصميم به ازدواج با فاطمه داشتم ولى جرأت نمى‌كردم آن را با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در ميان گذارم-تا آخر حديث.

و حديث فوق طريق ديگرى نيز دارد كه در كتاب«مدينة العلم»آورده‌ام.ى)


1) -محمّد بن سابق مردى است اخبارى و سنّى،و به مناقبى كه از عامّه در مورد اهل بيت عليهم السّلام نقل مى‌شود اعتبارى نيست.البتّه صدوق-عليه الرّحمة-در«امالى»اين حديث را به طريق ديگر نقل كرده،امّا در آنجا نيز رواتش مجهول و يا مهملند.ولى به هر حال در توجيه خبر مى‌توان گفت:حضرت در اين حديث صورت ملكوتى جشن ازدواج حضرت زهراء -سلام اللّه عليها-را وصف كرده‌اند زيرا اين مراسم در صورت ظاهر بسيار ساده برگزار شده بود،و مردم اين سادگى را بر بى‌اعتنايى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به اين ازدواج حمل كرده‌اند،و لذا امام عليه السّلام صورت ملكوتى آن را گوشزد مى‌فرمايد،اگر خبر داستان نباشد.(استاد غفّارى)

2-حسين بن خالد از حضرت رضا عليه السّلام و آن حضرت از پدران بزرگوار خود،و آنان از حضرت علىّ عليه السّلام نقل كرده‌اند كه:حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله به من فرمود:اى علىّ!بزرگانى از قريش در مورد ازدواج فاطمه با تو مرا سرزنش كردند و گفتند:ما او را از تو خواستگارى كرديم ولى او را به ما ندادى بلكه به عقد على درآوردى،من هم به آنان گفتم:قسم به خدا من اين كار را نكرده‌ام، خداوند او را به شما نداد و به عقد علىّ درآورد،جبرئيل بر من نازل گشت و گفت:اى محمّد!خداوند-جلّ جلاله-مى‌فرمايد:اگر علىّ را خلق نكرده بودم،براى دخترت فاطمه،در روى زمين،از آدم تا خاتم،كفو و همتايى نبود.

اين حديث از طريق ديگرى(كه در متن مذكور است)نيز از علىّ بن- ابى طالب عليه السّلام از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله نقل شده است و آنچه را در اين مورد

براى من نقل شده،در كتاب«مولد فاطمه عليها السّلام و فضائلها»آورده‌ام.

باب 22 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ ايمان

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ ايمان،

و اينكه ايمان عبارتست از:

معرفت قلبى،اقرار به زبان و عمل با اعضاء و جوارح

1-ابو الصّلت هروى گويد:امام رضا عليه السّلام از قول پدران بزرگوار خود،از علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام نقل فرمودند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود:ايمان عبارتست از معرفت و شناخت قلبى،اقرار با زبان و عمل با اعضاء و جوارح.

2-و نيز با سندى ديگر از حضرت رضا عليه السّلام از قول پدران بزرگوارشان

نقل شده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:ايمان عبارتست از معرفت و شناخت قلبى،اقرار با زبان و عمل با اعضاء و جوارح.

3-ابو الصّلت هروى گويد:از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم:ايمان چيست؟ فرمود:ايمان عبارتست از اعتقاد قلبى،اقرار زبانى و عمل با جوارح،و ايمان غير از اين نخواهد بود.

4-و نيز با سندى ديگر از حضرت رضا از قول پدران بزرگوارش عليهم السّلام نقل شده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:ايمان عبارتست از معرفت و شناخت قلبى،اقرار با زبان و عمل با اعضاء و جوارح.

5-و نيز با سندى ديگر از حضرت رضا عليه السّلام از قول پدران بزرگوارشان نقل شده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:ايمان عبارتست از معرفت و شناخت قلبى،اقرار با زبان و عمل با اعضاء و جوارح.

و اين حديث از طريق ديگر از ابو الصّلت هرويّ از امام رضا عليه السّلام از پدران بزرگوارش نقل شده است.ابو حاتم گفت:اگر اسامى سلسلۀ روات اين حديث(يعنى ائمّه عليهم السّلام)بر ديوانه خوانده شود،شفا خواهد يافت.

6-محمّد بن عبد اللّه بن طاهر گويد:بالاى سر پدرم ايستاده بودم و ابو الصّلت هروى و اسحاق بن راهويه و احمد بن محمّد بن حنبل نيز حضور

داشتند،پدرم گفت:هر كدام از شما حديثى برايم نقل كنيد،ابو الصّلت گفت:

علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام كه واقعا مثل نامش مورد رضا و پسند بود،از قول پدرش موسى بن جعفر،از پدرش جعفر بن محمّد از پدرش محمّد بن علىّ از پدرش عليّ بن الحسين از پدرش حسين بن علىّ از پدرش علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام نقل كرد كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:ايمان عبارتست از قول و عمل.

وقتى خارج شديم،احمد بن محمّد بن حنبل گفت:اين چه سلسله سندى بود،پدرم گفت:داروى شفابخش ديوانگان است،كه هر گاه ديوانه‌اى را به آن مداوى كنند شفا خواهد يافت (1).ى)


1) -در روات اهل سنّت شخصى است بنام مسدّد كه بخارىّ در صحيح و ابو داود و ترمذى و نسائىّ جملگى در سننهايشان از وى روايت كرده‌اند و او را حافظ و ثقه دانند و نسب او را چنين ذكر كرده‌اند كه وى مسدّد بن مسرهد بن مسربل بن مستورد بن مرعبل،يا مسدّد بن- مسرهد بن مسربل بن مغربل بن مرعبل بن ارندل بن سرندل بن عرندل بن ماسند است،و احمد حنبل گويد:ابو نعيم از نسب آن مرد سؤال نمود و پس از ذكر نسب مسدّد،گفت:اى احمد اين افسون عقرب است.(استاد غفّارى)

باب 23 - سخنان و مناظرۀ حضرت رضا-عليه السّلام-با مأمون،پيرامون فرق بين«عترت»و«امّت»

سخنان و مناظرۀ حضرت رضا-عليه السّلام-با مأمون،پيرامون فرق بين«عترت»و«امّت»

ريّان بن صلت (1)گويد:حضرت رضا عليه السّلام به مجلس مأمون در مرو حاضر شد.در آن مجلس عدّه‌اى از علماى عراق و خراسان حضور داشتند،مأمون گفت:معنى اين آيه را برايم بگوئيد:« ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا »(سپس كتاب را به عنوان ارث به كسانى از بندگانمان كه آنان را برگزيده بوديم داديم-فاطر:32)علماء گفتند:مراد خداوند تمامى امّت است،مأمون گفت:يا ابا الحسن نظر شما چيست؟حضرت فرمود:با آنان هم عقيده نيستم، بلكه به نظر من:مراد خداوند عترت طاهرۀ پيامبر بوده است،مأمون سؤال كرد:


1) -علىّ بن الحسين بن شاذويه و جعفر بن محمّد بن مسرور كه در سند حديث ذكر شده‌اند،اوّلى مهمل است(در كتب رجال نامى از او نيست)،و دومى مجهول الحال مى‌باشد و جز در طريق روايت صدوق(ره)به كتاب منسوب به ريّان بن الصلت كه در موضوع«الفرق بين الآل و الامّة»نوشته و رواياتى از حضرت رضا-عليه السّلام-نقل كرده است نيامده‌اند، لذا احتمال تصرّف در كلام و يا اجازۀ نسخۀ غير مقروءة(خوانده نشده)بر مؤلّف وجود دارد، چون در متن خبر نيز اشتباهاتى به چشم مى‌خورد.(استاد غفّارى)

چطور نظر خداوند فقطّ عترت بوده،نه امّت؟ حضرت فرمودند:زيرا اگر مراد تمام امّت باشد،همگى آنان بايد اهل بهشت باشند،زيرا خداوند مى‌فرمايد:

« فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ »(بعضى از آنان به خود ستم مى‌كنند و بعضى ميانه‌رو هستند،و بعضى ديگر به اذن خدا در خيرات پيش قدمند و از ديگران سبقت مى‌گيرند، اين است فضل بزرگ-فاطر:32)سپس همه را اهل بهشت قرار داده و فرموده:

« جَنّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ -الآية»(بهشتهاى دائمى كه به آن وارد ميشوند و دست بندهاى طلا به آنان مى‌دهند الخ- فاطر:33)پس وراثت مختصّ عترت طاهره است نه ديگران،مأمون گفت:

عترت طاهره چه كسانى هستند؟حضرت فرمود:همان كسانى كه خداوند آنان را در كتابش اين گونه وصف نموده:« إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً »(خداوند فقط مى‌خواهد پليدى را از شما اهل بيت دور كرده،شما را پاك و مطهّر نمايد-احزاب:33)و آنان همان كسانى هستند كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله در باره‌شان فرموده:

«إنّي مخلّف فيكم الثّقلين كتاب

اللّه و عترتي اهل بيتي الا و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض،فانظروا كيف تخلفوني فيهما،ايّها النّاس لا تعلّموهم فإنّهم أعلم منكم» (من دو چيز گرانبها را كه كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم را در ميان شما باقى مى‌گذارم.آن دو از يك ديگر جدا نخواهند شد تا در حوض بر من وارد شوند،ببينيد بعد من در مورد آن دو چه مى‌كنيد؟اى مردم به آنان چيزى نياموزيد زيرا آنان از شما دانشمندترند).

علما گفتند:اى ابا الحسن آيا عترت همان آل است،يا شامل افراد ديگرى مى‌گردد؟حضرت فرمودند:آنان همان آل هستند،علما گفتند:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت شده است كه فرمودند:امّت من آل من هستند،و اين حديث را صحابه به سند مستفيض(يعنى روايتى كه از طرق مختلف نقل شده)و غير قابل انكارى نقل كرده‌اند كه:آل محمّد صلى اللّه عليه و آله امّت اويند.حضرت فرمودند:

بگوئيد ببينم آيا صدقه(زكات واجب)بر آل حرام است؟گفتند:بله،حضرت فرمودند:آيا صدقه بر امّت حرام است؟گفتند:خير،حضرت فرمودند:اين فرق بين آل و امّت است،آخر شما را كجا مى‌برند؟آيا از قرآن روى‌گردان شده‌ايد؟يا از حدّ تجاوز نموده‌ايد؟آيا نمى‌دانيد كه مسألۀ وراثت و طهارت در

مورد برگزيدگان هدايت يافته است نه ديگران؟! گفتند:از كجا اين مطلب را مى‌فرمائيد يا ابا الحسن؟فرمود:از اين آيه:

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِيمَ وَ جَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ »(نوح و ابراهيم را فرستاديم و در نسل آن دو نبوّت و كتاب را قرار داديم،بعضى از آنان هدايت يافته‌اند و بيشترشان فاسقند-حديد :26)در نتيجه وراثت پيامبرى و كتاب،مختصّ به هدايت يافتگان است نه فاسقين،آيا نمى‌دانيد وقتى نوح از پروردگارش درخواست كرد و گفت:« رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ »(خدايا پسرم جزء خانوادۀ من است و وعدۀ تو نيز حقّ است و تو بهترين حاكم‌هائى-هود:45) و اين بدين جهت بود كه خداوند عزّ و جلّ به او وعده داده بود كه او و خانواده‌اش را نجات دهد،و خداوند در جواب فرمود: «قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ »(اى نوح!او از خانوادۀ تو نيست،زيرا كار او كارى است ناشايست،پس چيزى را كه نمى‌دانى از من درخواست نكن،تو را نصيحت مى‌كنم كه از جملۀ نادانان نباشى-هود:46).

مأمون پرسيد:آيا خداوند عترت را بر ساير مردم برترى داده است؟ حضرت فرمودند:خداوند عزّ و جلّ فضل عترت را بر ساير مردم در كتابش شرح داده است،مأمون گفت:در كجاى قرآن است؟حضرت فرمودند:در اين آيه:« إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ »(خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد،آنان نسلى هستند كه از يك ديگر مى‌باشند،و خداوند شنوا و داناست-آل عمران:34،33)و در جاى ديگر مى‌فرمايد:« أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً »(آيا مردم به خاطر فضيلتى كه خداوند به آنان داده است،حسد مى‌ورزند؟ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان پادشاهى بزرگ عطا نموديم-نساء:54)سپس بعد از اين آيه خطاب را به ساير مؤمنين متوجّه نموده مى‌فرمايد:« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »(اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد!از خدا اطاعت كنيد و از پيامبر و اولى الأمر اطاعت نماييد-نساء:59)يعنى همان كسانى كه آنان را با كتاب و حكمت قرين كرده و بخاطر آن دو،مورد حسادت واقع شده‌اند،پس

منظور از آيۀ شريفۀ« أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ -الخ»اطاعت از برگزيدگان و پاكان است، و پادشاهى در اين آيه،همانا اطاعت از ايشان است.

علماء گفتند:بفرماييد آيا خداوند برگزيدن را در كتاب خويش تفسير نموده است؟حضرت فرمودند:برگزيدن را در ظاهر قرآن در دوازده موضع تفسير فرموده است،و اين غير از مواردى است كه در باطن و تأويل قرآن آمده است.

مورد اوّل آيۀ شريفۀ:« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ [و رهطك المخلصين]» (فاميل نزديك خود[و خويشان مخلص خود]را انذار كن-شعراء:214)اين آيه در قراءت ابيّ بن كعب به اين گونه بوده است(يعنى با اضافۀ«و رهطك المخلصين»)و نيز در مصحف عبد اللّه بن مسعود نيز موجود بوده است،و اين مقامى است رفيع و فضلى است عظيم و شرافتى است بلند مرتبه،آنگاه كه خداوند عزّ و جلّ با اين كلام آل را مورد نظر قرار داد و براى رسول خدا ذكر فرمود:اين اوّل.

آيۀ دوم در معنى برگزيدن:« إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ -الآية»

(خداوند مى‌خواهد رجس و پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را كاملا پاك و مطهّر نمايد-احزاب:33) و اين فضلى است كه هيچ كس از آن بى‌اطّلاع نيست و آن را انكار نمى‌كند مگر معاند گمراه،زيرا فضلى بالاتر از طهارت متصوّر نيست (1).اين دوم.

آيۀ سوم:وقتى خداوند پاكان خلق خود را جدا نمود،و در آيۀ مباهله پيامبرش را امر فرمود كه به همراه آنان اقدام به مباهله كند و فرمود:اى محمّد! « فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ » (بعد از اينكه[در باب عيسى عليه السّلام]حقّ را دانستى،هر كه در اين مورد با تو به بحث برخاست،به او بگو:بيائيد پسران خودمان و پسران خودتان،و زنان خودمان و زنان خودتان و نيز خودمان و خودتان را فراخوانيم سپس دست به دعا برداريم و نفرين خدا را براى دروغگويان طلب كنيم-آل عمران:61)، بعد از اين دستور الهى،حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله،علىّ،حسن،حسين و فاطمه- صلوات اللّه عليهم-را بيرون آورده،آنها را با خود همراه ساخت،آيا مى‌دانيدت.


1) -عبارت عربى متن مضطرب مى‌باشد و بنظر مى‌رسد كلمۀ«لا»حذف شده باشد.و در تحف العقول نيز عبارت به گونه‌اى ديگر نقل شده است و آنچه در اينجا به عنوان ترجمه آمده است،مطابق با عبارت«عيون»است با اضافۀ لفظ«لا»كه احتمالا از قلم ناسخ افتاده است.

معناى اين عبارت چيست:«خودمان و خودتان»؟ علماء گفتند:حضرت رسول خودش را در نظر داشته است.حضرت رضا عليه السّلام فرمودند:اشتباه مى‌كنيد،منظور آن جناب،علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بوده است و دليل بر اين مطلب جمله‌اى است از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله كه فرمودند:«اين بنو وليعه دست از اين كارها بر مى‌دارند يا مردى همانند خودم را به سوى آنان روان مى‌كنم»،كه منظور آن جناب،علىّ بن ابى طالب بوده است،و مراد از«ابناء»در آيه،حسن و حسين عليهما السّلام است و مراد از«نساء»فاطمه عليها السّلام.اين،ويژگى و خصوصيّتى است كه هيچ كس در آن بر ايشان مقدّم نيست و فضيلتى است كه هيچ بشرى در آن فضيلت به آنان نمى‌رسد،و شرفى است كه احدى از مردم در آن شرف از آنان نمى‌تواند سبقت گيرد،زيرا نفس علىّ عليه السّلام را همانند نفس خود قرار داده است،اين سوم.

و امّا آيۀ چهارم پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله همۀ مردم بجز عترت خود را از مسجد خارج نمود،بگونه‌اى كه مردم و حتّى عبّاس عموى پيامبر در اين موضوع زبان به اعتراض گشوده گفتند:علىّ را باقى گذارده،ما را خارج كردى!حضرت

فرمودند:من نيستم كه او را باقى گذارده و شما را خارج كرده‌ام،بلكه خداوند عزّ و جلّ چنين كرده است.

مترجم گويد:در آغاز،مسجد النّبىّ به گونه‌اى ساخته شده بود كه خانه‌هاى بعضى از اصحاب آن را احاطه كرده و هر يك از آنان،از خانۀ خود، دربى به مسجد باز كرده بودند،و چه بسا به حالت جنابت و براى غسل از منزل خارج شده و وارد مسجد النّبى مى‌شدند و از آن عبور كرده،بيرون مى‌رفتند،و از آنجا كه در مسجد النّبى،شخص جنب،حتّى عبورى هم نمى‌تواند گذر كند،لذا حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله دستور فرمود تا همه،در خانه‌هاى خود را كه به مسجد باز مى‌شد بستند و از اين حكم،علىّ عليه السّلام را استثناء فرمود،و منظور از خارج كردن همه،همين بستن در خانه‌ها است كه در تاريخ از آن به «سدّ ابواب»تعبير شده است.

و نكتۀ قابل ذكر ديگر اينكه:عبّاس عموى پيامبر در قضيۀ«سدّ ابواب» هنوز ايمان نياورده و در مكّه زندگى ميكرد،لذا بايد گفت:لفظ عبّاس در اين حديث يا غير از عموى پيامبر است و يا تصحيف شده و در اصل به جاى «عبّاس»«بعض»و يا چيزى شبيه به آن بوده است.(پايان كلام مترجم) (ادامۀ ترجمه)و اين مطلب،اين فرمايش پيغمبر صلى اللّه عليه و آله را كه به علىّ عليه السّلام فرمود:«اى علىّ نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسى است»روشن مى‌كند،علماء گفتند:اين موضوع در كجاى قرآن است؟حضرت فرمودند:در اين باره برايتان از قرآن شاهد مى‌آورم و بر شما مى‌خوانم،گفتند:بياور،

گفتند خدا فرمايد:« وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى وَ أَخِيهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً »(و به موسى و برادرش وحى كرديم كه براى قوم خود در مصر،خانه‌هايى برگزينيد و خانه‌هاى خود را قبله قرار دهيد-يونس:87)در اين آيه،نسبت هارون به موسى و نيز نسبت علىّ عليه السّلام به رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله مشخّص شده است،و اضافه بر اين،در اين فرمايش حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله كه فرمود:«اين مسجد براى هيچ جنبى جز محمّد و آل او حلال نيست»دليلى روشن و آشكار است.

علماء گفتند:يا ابا الحسن!اين شرح و بيان در جايى ديگر غير از شما اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله،يافت نمى‌شود.

حضرت فرمودند:كيست كه اين موقعيّت ما را انكار كند؟!حال آنكه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله مى‌فرمايد:«من شهر علم هستم و علىّ درب آن شهر و هر كس بخواهد وارد شهر شود بايد از درب آن وارد گردد»و در آنچه شرح و توضيح داديم،نمونه‌هايى از فضل،شرف،برترى،برگزيدن الهى و طهارت و پاكيزگى هست كه كسى جز افراد معاند آن را انكار نمى‌كنند،و خدا را بر اين

منزلت سپاس مى‌گويم.اين چهارم.

آيۀ پنجم:آيۀ شريفۀ: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ »(حقّ خويشاوند را بده-اسراء:26) اين آيه دلالت دارد بر خصوصيّتى كه خداوند عزيز جبّار آنان را به آن اختصاص داده و بر ساير امّت برگزيده است،آنگاه كه اين آيه نازل شد،پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمود:فاطمه را نزد من فراخوانيد،فاطمه را فرا خواندند،حضرت فرمود:اى فاطمه!حضرت فاطمه عرض كرد:بله يا رسول اللّه!حضرت فرمود:

اين فدك از جمله غنائمى است كه بدون جنگ بدست آمده است و لذا(طبق حكم خدا)مال من است و سايرين در آن سهمى ندارند،و حال كه خداوند مرا امر فرمود،آن را به تو بخشيدم،آن را بگير،مال تو و فرزندان تو است.و اين هم پنجم.

آيۀ ششم:آيۀ شريفۀ: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »(بگو به خاطر رسالت اجرى از شما نمى‌خواهم مگر دوستى خويشاوندان-شورى:

20)اين خصوصيتى است خاصّ پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله تا روز قيامت و نيز خصوصيّتى است خاصّ آل پيامبر و نه ديگران زيرا خداوند متعال در قرآن،از

نوح عليه السّلام نقل فرموده كه: « يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّ عَلَى اللّهِ وَ ما أَنَا بِطارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لكِنِّي أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ » (اى مردم به خاطر اين رسالت و پيامبرى مالى از شما نمى‌خواهم،اجر من با خداست و من مؤمنين را از خود طرد نمى‌كنم،آنها پروردگار خود را ملاقات خواهند كرد و در نظر من شما مردمى هستيد نابخرد-هود:29)و خداوند از هود نيز نقل نموده است كه او چنين گفت:« يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي أَ فَلا تَعْقِلُونَ» (بگو به خاطر رسالت اجرى از شما نمى‌خواهم اجر من با كسى است كه مرا آفريده،آيا فكر نمى‌كنيد؟-هود:51)ولى خداوند به پيامبرش محمّد صلى اللّه عليه و آله مى‌فرمايد:بگو:« لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »(براى پيامبرى خود از شما اجرى نمى‌خواهم جز دوستى خويشاوندان-شورى:23)و خداوند مودّت آنان را واجب نفرمود مگر به اين خاطر كه دانست آنان هيچ گاه از دين برنميگردند و به سوى گمراهى نخواهند رفت.نكتۀ ديگر اينكه چه بسا انسان شخصى را دوست بدارد ولى بعضى از خانواده‌اش دشمن او باشد،و لذا قلب انسان تماما نمى‌تواند او را خالصانه دوست بدارد،و خداوند دوست دارد در دل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله نسبت به مؤمنين

چيزى نباشد، لذا دوستى خويشان و نزديكان رسول اللّه را بر آنان واجب كرده است و هر كس كه به اين دستور عمل كند و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و اهل بيت آن حضرت را دوست بدارد،رسول خدا نمى‌تواند از او بدش بيايد،و هر كس اين دستور را ترك كند و به آن عمل ننمايد و اهل بيت را دوست نداشته باشد بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله واجب است كه او را دوست نداشته باشد،زيرا چنين شخصى يكى از واجبات الهى را ترك كرده است،حال چه فضل و شرفى بر اين فضيلت تقدّم دارد يا با آن برابرى مى‌كند؟ خداوند آيۀ« قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »را نازل فرمود و پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله در بين اصحاب خود برخاست و حمد و ثناى الهى گفته، فرمود:اى مردم!خداوند براى من چيزى را بر شما واجب كرده است،آيا آن را انجام مى‌دهيد؟كسى جوابش نداد،حضرت فرمود:اى مردم!(آن)طلا و نقره و خوردنى و نوشيدنى نيست،گفتند:خوب،حالا بگو آن چيست؟ حضرت هم آيه را بر ايشان تلاوت فرمود،آنان گفتند:اين مطلب را مى‌پذيريم،

ولى بيشترشان به وعدۀ خود عمل نكردند.

و خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرمود جز آنكه به او وحى كرد كه از مردم اجر و مزد طلب نكند،زيرا خداوند پاداش انبياء را تمام و كمال خواهد داد،و امّا محمّد صلى اللّه عليه و آله اطاعتش و دوستى خويشاوندان نزديكش را بر امّت واجب فرموده است،و به او دستور داده كه اجر و مزد خود را،در حقّ خاندانش قرار دهد تا مردم آن اجر را به خاندان پيامبر اداء نمايند،و اين كار فقطّ با شناخت فضل آنان كه خداوند براى ايشان مقرّر و واجب گردانده،امكان دارد، زيرا مودّت و دوستى باندازۀ شناخت و معرفت فضائل است.

و آنگاه كه خداوند اين محبّت را واجب فرمود،از آنجا كه وجوب اطاعت سنگين است،اين امر نيز بر مردم سنگين آمد،و بعضى از مردم كه خداوند پيمان وفادارى از آنان گرفته بود در عهد خود پايدار ماندند و اهل نفاق و دورى از حقّ به عناد و لجبازى پرداختند و در اين مورد كافر گشتند،و آن را از حدّ و حدودى كه خداوند معيّن فرموده بود،كنار زده و گفتند:منظور از خويشان تمام عربها و اهل دعوت حضرت هستند،ولى در هر حال،آنچه مسلّم است اين است كه دوستى در بارۀ خويشان واجب است،پس هر چه نزديكى و قرابت

بيشتر باشد،اولويّت بيشترى براى دوستى وجود دارد، و هر چه نسبت اشخاص به پيامبر نزديكتر باشد،دوستى،بهمان مقدار بيشتر است،ولى با پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله در مورد علاقه و مهربانى‌اش نسبت به خاندانش و منّتى كه خداوند بر امّتش نهاده كه زبان از شكر آن عاجز است،به انصاف رفتار نكردند و آن را در حقّ فرزندان و خاندان پيامبر انجام ندادند،و موقعيّت آنان را در بين خود همانند چشم در سر ندانستند،كه اين كار در واقع رعايت حال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و نشانۀ محبّت به او بود،چگونه؟!و حال آنكه قرآن در اين باره سخن مى‌گويد و به آن دعوت مى‌نمايد و اخبار و روايات در بارۀ اينكه آنان اهل مودّت مى‌باشند و همان كسانى هستند كه خداوند مودّت آنان را واجب فرموده،و در آن مورد وعدۀ پاداش داده است،مسلّم و قطعى است،ولى كسى به وعده‌اى كه در اين مورد داده عمل نكرد،كسى اين مودّت را با حال اخلاص و ايمان ارائه نمى‌كند مگر اينكه مستوجب بهشت خواهد بود،زيرا خداوند در اين آيه چنين مى‌فرمايد:

« وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فِي رَوْضاتِ الْجَنّاتِ لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ* ذلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى » (آنان كه ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند در بهشتهاى سرسبز و خرّم هستند آنچه بخواهند نزد پروردگار خويش خواهند داشت،اين است فضل بزرگ اين همان چيزى است كه خداوند بندگان خود را بدان بشارت داده،همانهايى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند،بگو در مقابل اين رسالت اجر و پاداشى جز مودّت خويشاوندان از شما نمى‌خواهم-شورى:22)اين آيه صدر و ذيل آن مفسّر و مبيّن يك ديگرند.

« وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فِي رَوْضاتِ الْجَنّاتِ لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ* ذلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى » (آنان كه ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند در بهشتهاى سرسبز و خرّم هستند آنچه بخواهند نزد پروردگار خويش خواهند داشت،اين است فضل بزرگ اين همان چيزى است كه خداوند بندگان خود را بدان بشارت داده،همانهايى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند،بگو در مقابل اين رسالت اجر و پاداشى جز مودّت خويشاوندان از شما نمى‌خواهم-شورى:22)اين آيه صدر و ذيل آن مفسّر و مبيّن يك ديگرند.

سپس حضرت فرمودند:پدرم از جدّم از پدرانش از حسين بن علىّ عليهم السّلام روايت فرمود كه:مهاجرين و انصار نزد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله گرد آمدند و گفتند:يا رسول اللّه!شما در مخارج خود و افرادى كه به خدمت شما ميرسند ممكن است به زحمت بيفتيد،اين اموال ما در اختيار شما باشد همچنان كه جانمان در اختيار شماست و هر طور كه مى‌خواهيد در آن عمل كنيد بدون هيچ مشكلى،هر چه مى‌خواهى ببخش و هر چه مى‌خواهى نزد خود نگه‌دار، خداوند جبرئيل امين را نزد او فرستاد و گفت:اى محمّد!« قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى » يعنى خويشانم را بعد از من دوست داشته باشيد، همه خارج شدند و منافقان گفتند:پيشنهاد ما را به آن خاطر ردّ كرد كه ما را برعايت حال خويشانش بعد از خود ترغيب نمايد،اين چيزى است كه[محمّد]در آن مجلس به دروغ و افتراء بيان داشت،و اين سخن بزرگى بود كه آنان بر زبان جارى كردند،سپس خداوند اين آيه را نازل فرمود: «أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِما تُفِيضُونَ فِيهِ كَفى بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ »(آيا ميگويند ساختۀ محمّد است،بگو اگر من، آن سخن را به دروغ و افتراء بيان كرده باشم،ضررش متوجّه خود من است و شما نمى‌توانيد در مقابل خداوند مرا حفظ كنيد،او به آنچه در بارۀ آن ببحث و سخن مى‌پردازيد آگاه‌تر است،بين من و شما همان بس كه خدا شاهد باشد،و او آمرزنده و مهربان است-احقاف:8) مترجم گويد:«اين آيه از سورۀ احقاف بوده و يك مطلب كلّى ميباشد و سياق آيات قبل و بعد آن نيز در خطاب با مشركين و منكرين نبوّت حضرت است و كلاّ در شهر مكّه روى سخن با مشركين بوده است نه منافقين و آيۀ شريفۀ سورۀ شورى مدنى است(به تفسير مجمع البيان ذيل سورۀ شورى مراجعه شود)لذا نسبت دادن اين نحوۀ استدلال به حضرت رضا-عليه السّلام- صحيح نيست،البتّه ميتوان چنين احتمال داد كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بعد از سخن منافقين آيۀ سورۀ احقاف را تلاوت فرمودند،نه اينكه اين آيه در آن زمان

سپس حضرت فرمودند:پدرم از جدّم از پدرانش از حسين بن علىّ عليهم السّلام روايت فرمود كه:مهاجرين و انصار نزد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله گرد آمدند و گفتند:يا رسول اللّه!شما در مخارج خود و افرادى كه به خدمت شما ميرسند ممكن است به زحمت بيفتيد،اين اموال ما در اختيار شما باشد همچنان كه جانمان در اختيار شماست و هر طور كه مى‌خواهيد در آن عمل كنيد بدون هيچ مشكلى،هر چه مى‌خواهى ببخش و هر چه مى‌خواهى نزد خود نگه‌دار، خداوند جبرئيل امين را نزد او فرستاد و گفت:اى محمّد!« قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى » يعنى خويشانم را بعد از من دوست داشته باشيد، همه خارج شدند و منافقان گفتند:پيشنهاد ما را به آن خاطر ردّ كرد كه ما را برعايت حال خويشانش بعد از خود ترغيب نمايد،اين چيزى است كه[محمّد]در آن مجلس به دروغ و افتراء بيان داشت،و اين سخن بزرگى بود كه آنان بر زبان جارى كردند،سپس خداوند اين آيه را نازل فرمود: «أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِما تُفِيضُونَ فِيهِ كَفى بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ »(آيا ميگويند ساختۀ محمّد است،بگو اگر من، آن سخن را به دروغ و افتراء بيان كرده باشم،ضررش متوجّه خود من است و شما نمى‌توانيد در مقابل خداوند مرا حفظ كنيد،او به آنچه در بارۀ آن ببحث و سخن مى‌پردازيد آگاه‌تر است،بين من و شما همان بس كه خدا شاهد باشد،و او آمرزنده و مهربان است-احقاف:8) مترجم گويد:«اين آيه از سورۀ احقاف بوده و يك مطلب كلّى ميباشد و سياق آيات قبل و بعد آن نيز در خطاب با مشركين و منكرين نبوّت حضرت است و كلاّ در شهر مكّه روى سخن با مشركين بوده است نه منافقين و آيۀ شريفۀ سورۀ شورى مدنى است(به تفسير مجمع البيان ذيل سورۀ شورى مراجعه شود)لذا نسبت دادن اين نحوۀ استدلال به حضرت رضا-عليه السّلام- صحيح نيست،البتّه ميتوان چنين احتمال داد كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بعد از سخن منافقين آيۀ سورۀ احقاف را تلاوت فرمودند،نه اينكه اين آيه در آن زمان

نازل شده است،و راوى،از اين نكته غفلت نموده است».

بارى پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله نيز آنان را احضار نموده،فرمود:آيا اتّفاقى افتاده است؟گفتند:بله يا رسول اللّه!عدّه‌اى از ما سخن ناشايستى گفته‌اند كه ما نيز خوشمان نيامد،در اين موقع حضرت،آيه را بر آنان تلاوت فرمود،آنان سخت بگريه افتادند خداوند اين آيه را نازل فرمود:« وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ وَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ »(اوست كه از بندگانش توبه مى‌پذيرد و از بدى‌ها گذشت مى‌كند و آنچه را انجام مى‌دهيد،مى‌داند-شورى:25)اين ششم.

و امّا آيۀ هفتم:« إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً »(خداوند و ملائكه‌اش بر پيامبر درود مى‌فرستند،اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد،بر او درود فرستاده،سلام كنيد-احزاب:56)مردم گفتند:يا رسول اللّه!نحوۀ سلام كردن بر شما را مى‌دانيم،ولى نحوۀ درود فرستادن بر شما را بفرماييد چگونه است؟فرمود:اين چنين مى‌گوييد:«اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد كما صلّيت على ابراهيم و على آل ابراهيم إنّك حميد مجيد»(خدايا بر محمّد و آل محمّد درود فرست همان طور كه بر ابراهيم و آل ابراهيم درود فرستاده‌اى،تو ستوده و بزرگ هستى)حال آيا در اين

مورد سخنى داريد؟همه گفتند:نه.

مأمون گفت:اين مطلب از جمله مطالبى است كه اختلافى در آن نيست و همۀ امّت بر آن اتّفاق دارند.ولى آيا آيۀ واضحترى از قرآن در مورد آل بياد داريد؟ حضرت فرمودند:بله،« يس* وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ* إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ* عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ »(يس،قسم به قرآن حكيم تو از پيامبران هستى و در راه مستقيم قرار دارى-يس:1 الى 4)بگوييد ببينم منظور از يس چيست؟ علماء گفتند:يس،محمّد صلى اللّه عليه و آله است،كسى در اين باره شكّ ندارد.

حضرت فرمودند:خداوند عزّ و جلّ به محمّد و آل محمّد فضلى عنايت فرموده است كه هيچ كس بكنه وصف آن نميرسد مگر كسى كه خوب در آن بينديشد، زيرا خداوند عزّ و جلّ بر هيچ كس جز بر انبياء خدا عليهم السّلام سلام نفرستاده است.

خداوند ميفرمايد:« سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ »(سلام و درود بر نوح باد در بين مردم-صافات:79)و نيز فرموده است:« سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ »(سلام و درود بر ابراهيم-صافات:109)و نيز مى‌فرمايد:« سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ »

(سلام و درود بر موسى و هارون-صافّات:120) ولى نفرموده است:سلام بر آل نوح و نه،سلام بر آل ابراهيم و نه سلام بر آل موسى و هارون،ولى فرموده است: «سلام على آل ياسين» (سلام بر آل ياسين-صافات:130)يعنى آل محمّد عليهم السّلام.در اين موقع مأمون گفت:دانستم كه شرح و بيان اين نكته نيز نزد معدن نبوّت(اهل بيت)است.اين هفتمى.

مترجم گويد:«اين كلمه يعنى«آل ياسين»در تمامى قرآنها(مصاحف) به اين شكل نوشته شده است:«آل ياسين»،و لذا در نحوۀ تلفّظ آن بين قرّاء اختلاف است.نافع مدنىّ و ابن عامر شامىّ كه هر دو از قرّاء سبعه ميباشند،و نيز يعقوب بصرىّ كه از قرّاء عشرة است اين كلمه را به صورت«آل ياسين»،و بقيّۀ قرّاء(عاصم كوفىّ،حمزۀ كوفىّ،كسائىّ كوفىّ،ابو عمرو بصرىّ،ابن كثير مكّى،ابو جعفر مدنىّ،و خلف كوفىّ)به صورت«إل ياسين»خوانده‌اند پس بنا بر اين در توجيه قراءت«إل ياسين»سه وجه قابل طرح است:

الف-الياسين جمع إلياس است و مراد او و امّتش مى‌باشد.ب-مراد الياسيّين است،يعنى در اصل اين كلمه با ياء نسبت است كه حذف شده است مثل كلماتى مانند:أعجمين و اشعرين.ج-إلياس و الياسين دو لهجه و دو طرز تلفّظ براى يك كلمه‌اند،مثل جبريل و جبرئيل،ميكال و ميكائيل.و ايضا در توجيه قراءت«آل ياسين»گفته‌اند:چون«آل»از«ياسين»جدا نوشته شده است پس ناچار بايد دو كلمه باشند.(ملخّصا از مجمع البيان ذيل همين آيه) به نظر مى‌رسد تفسير«آل ياسين»به«آل يس»يعنى«آل محمّد»-صلّى اللّه عليه و آله-اگر نسبتش به امام-عليه السّلام-قابل خدشه نباشد،مى‌بايد از

قبيل تأويل و بطن باشد و إلاّ از نظر تنزيل و ظاهر آيۀ شريفه اين تفسير بعيد به نظر مى‌رسد زيرا:

اگر دليل صحّت«آل ياسين»رسم المصحف آن باشد پس بايد بگوئيم:

«ياسين»در اين آيه،غير از«يس»در سورۀ مباركۀ«يس»است،زيرا رسم الخطّ آن دو با هم متفاوت است.ثانيا:آيات قبل و بعد در بارۀ حضرت إلياس- على نبيّنا و آله و عليه السّلام-است.همان طور كه آيات قبل در بارۀ نوح و ابراهيم و موسى و هارون بوده است و خداوند در آخر هر قسمت بر آن انبياء-عليهم السّلام-درود فرستاده است،در اين قسمت نيز نظم آيات حكم مى‌كند كه سلام بر الياس باشد نه ديگرى،خصوصا كه در آيۀ قبل از اين آيه مى‌فرمايد« وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ »و مراد از ضمير«ه»در«عليه»بلا شكّ حضرت الياس است.كما اينكه در مورد حضرت نوح و موسى و هارون-عليهم السّلام-عين همين تعبير بكار رفته است.

در هر حال به نظر مى‌رسد كه قراءت أرجح،قراءت عاصم،حمزه،كسائىّ و ديگر كسانى است كه با آنان در اين قراءت مشتركند.و بهترين توجيه آن، توجيه بند«ج»است،و امّا قراءت«آل ياسين»هر چند جايز است چون ائمّه عليهم السّلام جواز قراءت به قراءات مختلف را امضا فرموده‌اند ولى ظاهر آن مخالف ظاهر آيات است.و اگر نسبت آن به امام عليه السّلام صحيح باشد ما نفيا و اثباتا در آن تكلّم نكرده و علم آن را به امام عليه السّلام موكول مى‌دانيم(پايان كلام مترجم).(ادامۀ ترجمه) و امّا هشتم آيۀ شريفۀ:« وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى »(بدانيد هر منفعتى بدست آوريد يك پنجم آن متعلّق است به خدا و رسول و خويشاوندان-انفال:41)و با اين بيان سهم

خويشاوندان(حضرت رسول)را به سهم خود و به سهم رسول اللّه-صلّى اللّه عليه و آله-قرين ساخته است، اين نيز يك وجه تمايز بين آل و امّت،زيرا خداوند آنان را در مكانى جاى داده و مردم را در مكان ديگر،و براى آنان همان را پسنديده كه براى خود پسنديده است و در آن مورد،آنان را برگزيده و انتخاب نموده است،اوّل از خود شروع نموده،سپس پيامبر را ذكر كرده و بعد از آن خويشاوندان را در هر آنچه با جنگ بدست آمده باشد يا بدون خونريزى و غير آن،همان چيزهايى را كه خداوند براى خود پسنديده براى آنان نيز پسنديده است و در اين باره فرموده:-و گفته‌اش حقّ است-:،« وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى »اين تأكيدى است مؤكّد و اثرى است كه تا قيامت در كتاب خدا براى آنان باقى است،كتابى كه ناطق است و «باطل از پيش رو و پشت سر در آن راه ندارد،از نزد خداوند حكيم و حميد نازل گشته است»(آيۀ شريفۀ« لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ -الخ-كه در سورۀ فصّلت آمده است).

و امّا در بارۀ دنبالۀ آيۀ شريفۀ سورۀ انفال كه مى‌فرمايد: «وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ» :هر گاه يتيم،يتيمى‌اش تمام شود،از حكم غنائم خارج مى‌شود

و سهمى از آن نخواهد داشت و همچنين است مسكين،هر گاه فقر و فاقه‌اش منتفى گردد بهره‌اى از غنيمت نخواهد داشت و براى او حلال نيست كه از آن چيزى برگيرد.ولى سهم«ذى القربى»تا قيامت برپا بوده،در حقّ آنان جارى است،چه غنى باشند چه فقير،زيرا هيچ كس از خدا و رسولش صلى اللّه عليه و آله غنى‌تر نيست و با اين حال سهمى از غنيمت براى خود و رسولش صلى اللّه عليه و آله در نظر گرفته است.پس آنچه براى خود و رسولش صلى اللّه عليه و آله پسنديده،براى ايشان نيز پسنديده است.

و همچنين است«فيء»(غنيمتهايى كه بدون خونريزى و جنگ بدست آمده)هر آنچه از آن را براى خود و پيامبرش صلى اللّه عليه و آله پسنديده،براى «ذى القربى»نيز پسنديده است،كما اينكه در غنيمت براى آنان سهم قرار داده است و از خود آغاز كرده و بعد رسولش را ذكر نموده و سپس آنان را و سهم آنان را به سهم خدا و سهم رسولش صلى اللّه عليه و آله قرين كرده است.

و همچنين است در اطاعت،خداوند مى‌فرمايد:« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »(اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد!

خدا را اطاعت كنيد و نيز پيامبر و اولى الأمر(يعنى كسانى كه كارها بدست آنان است)اطاعت كنيد-نساء:59)(يعنى أئمّۀ أهل البيت عليهم السّلام) خداوند در اين آيه نيز از خود آغاز كرده،سپس رسول و آنگاه اهل بيت او را ذكر نموده است،و همچنين است آيۀ ولايت:« إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» (ولىّ و سرپرست شما، فقطّ اين اشخاص هستند:خدا،پيامبرش و آن مؤمنينى كه در حال ركوع نماز زكات مى‌دهند-مائده:55)پس اطاعت آنان و اطاعت رسول اكرم را همراه و قرين اطاعت خود گرداند،همچنين ولايت آنان را همراه ولايت حضرت رسول و قرين اطاعت(ولايت)خود نموده است،كما اينكه سهم آنان را همراه با سهم رسول اكرم از غنيمت و«فىء»با سهم خويش قرين گردانيد.پاك و منزّه است خدا،چه عظيم است نعمت او بر اهل اين خانه! امّا در قضيّۀ صدقات هم خود را منزّه دانسته و هم رسول اكرم و اهل بيتش را خداوند ميفرمايد:« إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَ الْغارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللّهِ »(صدقات فقطّ متعلّق است به اين افراد:فقراء،مساكين،كسانى كه در امر

جمع آورى صدقه و زكات كار مى‌كنند،آنان كه با دادن پول به ايشان،به اسلام رو مى‌آورند يا در اسلام خود پايدارتر مى‌مانند،براى آزاد كردن بردگان، بدهكارانى كه قادر به پرداخت ديون خود نيستند،در راه خدا(از جمله براى جهاد)و نيز كسانى كه در راه يا سفر مانده‌اند و هزينۀ بازگشت به وطن خود را ندارند،خرج كردن زكات در اين راهها،فريضه‌اى است از جانب خدا-توبه:

60)آيا در بين اين موارد،موردى هست كه خود يا رسولش يا خويشان او را نام برده باشد؟زيرا وقتى خود را از صدقه منزّه دانست و پيامبر و اهل بيتش را نيز منزّه دانست بلكه بر آنان حرام نمود،زيرا صدقه(زكات واجب)بر محمّد و آل او-عليهم السّلام-حرام است،زكات در واقع چرك‌هاى دست مردم است و بر آنان حلال نيست،زيرا آنان از هر كثيف و پليدى پاك شده‌اند و آنگاه كه خداوند عزّ و جلّ آنان را پاك نمود و برگزيد،براى آنان همان را پسنديد كه براى خود پسنديد و همان چيز را بد دانست كه براى خود بد دانست.اين هشتم.

و امّا آيۀ نهم،ما همان «أَهْلَ الذِّكْرِ» هستيم كه قرآن مى‌فرمايد:

«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ »(پس اگر نمى‌دانيد از اهل ذكر سؤال كنيد-نحل:43)ما اهل ذكر هستيم،پس اگر نمى‌دانيد،از ما سؤال كنيد.

علما گفتند مقصود خدا از اهل الذّكر يهود و نصارى هستند،حضرت فرمودند:سبحان اللّه!آيا چنين چيزى جايز است؟در اين صورت آنان ما را به دين خود دعوت خواهند كرد و خواهند گفت:آن دين،از اسلام بهتر است.

(يعنى آيه اطلاق دارد،و در مورد نزول كه تصديق صحّت قول پيغمبر است اهل ذكر ممكن است اهل كتاب باشند،امّا در مورد فهم دين مبين اسلام مسلّما يهود و نصارى نيستند،و اهل بيت معصومين عليهم السّلام ميباشند كه اهل ذكرند).

مأمون گفت:آيا در اين باره توضيحى داريد بر خلاف گفتۀ علماء؟ حضرت فرمودند:بله،«ذكر»رسول اللّه است و ما نيز اهل(و خانوادۀ)او هستيم.اين مطلب در قرآن در سورۀ طلاق كاملا روشن است،آنجا كه مى‌فرمايد:« فَاتَّقُوا اللّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ »(پس بترسيد از خدا،اى عاقلان،اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد،خداوند بر شما ذكر فرستاده،يعنى رسولى كه آيات روشن الهى را بر شما تلاوت مى‌كند-طلاق:11،10) پس ذكر،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است و ما هم اهل(خاندان)او هستيم.اين نهم.

و امّا آيۀ دهم،آيه‌اى از سورۀ نساء است كه مى‌فرمايد:« حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ »(مادران،دختران و خواهران شما بر شما حرام شد-نساء:23)حال بگوئيد:آيا اگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله الآن در قيد حيات بودند،دختر من و دختر پسرم و ساير دخترانى كه از نسل من هستند برايشان حلال بودند؟گفتند:خير،حضرت فرمودند:حال بگوئيد آيا دختران شما- بر فرض اينكه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله در قيد حيات باشند-بر ايشان حلالند؟ گفتند:بله،حضرت فرمودند:اين خود دليل است بر اينكه من از آل آن حضرت هستم و شما از آل او نيستيد و اگر شما از آل او بوديد،دخترانتان بر ايشان حرام بود همان طور كه دختران من بر ايشان حرامند،چون من از آل او هستم و شما از امّت او هستيد،اين نيز فرقى ديگر بين آل و امّت،زيرا آل از اوست و امّت اگر از آل نباشد از او نيست.اين دهم.

و امّا آيۀ يازدهم:آيه‌اى است در سورۀ مؤمن كه خداوند از قول مردى مؤمن از آل فرعون نقل مى‌فرمايد:« وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ »(مردى مؤمن از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‌كرد،گفت:آيا مردى را بخاطر اينكه مى‌گويد ربّ من اللّه است مى‌كشيد؟و حال آنكه دلائل روشنى از ناحيۀ پروردگارتان برايتان آورده است-مؤمن:28)تا آخر آيه.

و امّا آيۀ يازدهم:آيه‌اى است در سورۀ مؤمن كه خداوند از قول مردى مؤمن از آل فرعون نقل مى‌فرمايد:« وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ »(مردى مؤمن از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‌كرد،گفت:آيا مردى را بخاطر اينكه مى‌گويد ربّ من اللّه است مى‌كشيد؟و حال آنكه دلائل روشنى از ناحيۀ پروردگارتان برايتان آورده است-مؤمن:28)تا آخر آيه.

اين مرد پسر خالۀ فرعون بود و خداوند او را به فرعون منسوب نمود و نه به دين او،ما نيز چنين هستيم،زيرا ما به خاطر اينكه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله متولدشده‌ايم از آل آن حضرت هستيم،و در دين با بقيّه مشتركيم،اين فرق بين آل و امّت است،اين يازدهم.

و امّا آيۀ دوازدهم: «وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها» (خاندانت را به نماز امر كن و بر آن پايدارى نما-طه:132)اين ويژگى خاصّ ماست كه ما را همراه امّت امر به اقامۀ نماز فرموده،سپس جداى از ساير امّت اين ويژگى را به ما داده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بعد از نزول اين آيه،به مدّت نه ماه هر روز در وقت نماز-پنج نوبت،به در خانۀ علىّ و فاطمه عليهما السّلام مى‌آمدند و مى‌فرمودند:نماز،لطف و رحمت خداوند بر شما باد!.

و خداوند هيچ يك از اولاد انبياء را به چنين كرامتى كه ما را بدان گرامى داشته،اكرام نكرده است و تنها ما را از خاندان انبياء مخصوص نموده.

در اينجا،مأمون و علماى حاضر در مجلس گفتند:خداوند به نيابت از اين امّت،به شما اهل بيت جزاى خير عنايت فرمايد.ما در مطالبى كه بر ما مشتبه مى‌شود،شرح و بيان را جز نزد شما نمى‌يابيم.

باب 24 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در مورد مرد شامى و سؤالات او از امير المؤمنين-عليه السّلام-در مسجد كوفه

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در مورد مرد شامى و سؤالات او از امير المؤمنين-عليه السّلام-در مسجد كوفه

1-احمد بن عامر طائى (1)گويد:على بن موسى الرّضا عليهما السّلام از قول پدرانشان از حسين بن علىّ نقل نمود كه عليّ بن ابى طالب عليه السّلام در مسجد


1) -احمد بن عامر طائى،و پسرش عبد اللّه كه اين حديث را از پدرش نقل نموده، توثيق نشده‌اند،احمد بن عامر داراى نسخه‌اى بوده است كه روايات مربوط به حضرت رضا عليه السّلام را در آن گرد مى‌آورده كه البتّه اين نسخه نيز متواتر نيست.احمد بن عامر در اوائل عمر در بغداد ميزيسته و سپس در سامرا و اينكه در كجا به خدمت حضرت رسيده است معلوم نيست.و دو راوى ديگر اين خبر يعنى ابو الحسن محمّد بن عمرو و ابو عبد اللّه بن جبله غير امامى هستند،و امام را بحسب مذهبشان معصوم نمى‌دانند.نكتۀ ديگر اينكه در بيان سند از روش عامّه تبعيّت شده است،زيرا رسم اصحاب ما نيست كه در سند احاديثى كه ائمّه از پدرانشان نقل كرده‌اند لفظ«حدّثنا» بگويند،به عبارت ديگر ائمّه عليهم السّلام در هنگام روايت از پدرانشان،لفظ«حدّثنا» را بكار نمى‌برند،چون«حدّثنا»مربوط است به جلسۀ درس و بحث و استاد و شاگرد و ساختگى بودن خبر براى كسانى كه اهليّت داشته باشند بى‌ترديد است،و مراد از اهل بودن،شناختن اولياء حق و ائمّه اطهار عليهم السّلام است،نه مسأله دانستن فقط.و نيز لازم نيست حديث ساختگى همه‌اش نادرست باشد همين كه پاره‌اى از آن مخالف حقّ بود كفايت ميكند.(غ)

جامع كوفه بود كه مردى از اهل شام برخاست و گفت:سؤالاتى دارم،حضرت فرمود:براى فهميدن سؤال كن نه براى اذيّت كردن و به زحمت انداختن!مردم همه خيره خيره نگاه مى‌كردند.

مرد شامى گفت:اوّلين چيزى كه خداوند خلق كرد،چه بود؟حضرت فرمود:نور را خلق كرد،مرد پرسيد:آسمانها از چه چيز آفريده شده‌اند؟ حضرت فرمود:از بخار آب،مرد پرسيد:زمين از چه خلق شده است؟ حضرت فرمود:از كف روى آب،مرد پرسيد:كوهها از چه آفريده شده‌اند؟ حضرت فرمود:از امواج،مرد پرسيد:چرا مكّه را امّ القرى(مادر آبادى‌ها)

ناميده‌اند؟حضرت فرمود:زيرا زمين از زير آن گسترده شده است.

مرد از آسمان دنيا پرسيد كه از چيست؟حضرت فرمود:از يك موج بازداشته شده،آن مرد از طول و عرض ماه و خورشيد سؤال كرد،حضرت فرمود:نهصد فرسخ (1)در نهصد فرسخ،و از طول و عرض ستاره سؤال كرد، حضرت فرمود:دوازده فرسخ در همان مقدار،و از رنگ و اسمهاى آسمانهاى هفتگانه سؤال كرد،حضرت فرمود:نام پائين‌ترين آسمان«رفيع»است كه از آب و دود مى‌باشد،نام آسمان دوم،«فيدوم»است و به رنگ مس مى‌باشد.

آسمان سوم نامش«ماروم»است و به رنگ برنج مى‌باشد،آسمان چهارم نامش«ارفلون»و به رنگ نقره است.

و آسمان پنجم نامش«هيعون»و به رنگ طلا است،و آسمان ششم اسمش «عروس»و خود يك ياقوت سبز است،و آسمان هفتم به نام«عجماء»بوده ود.


1) -فرسخ در لسان عرب بمعنى دائم و لا ينقطع،و در لسان فارسى است كه به معنى مسافت استعمال مى‌گردد نه در عربى!و تكلّم امير-عليه السّلام-با مرد شامى عربى بوده و چرا بفارسى جواب را گفته خدا داند و اين امر و شبيه آن دليل بر سستى خبر بلكه تقوّل بر معصومين-عليهم السّلام-مى‌باشد.

يك مرواريد سفيد است.

آن مرد از گاو پرسيد كه چرا چشمش را پايين انداخته،سر به آسمان بلند نمى‌كند،حضرت فرمود:به خاطر خجالت و شرمندگى از خداوند عزّ و جلّ، آنگاه كه قوم موسى گوساله را پرستيدند،سرش را بزير انداخت.

و نيز آن مرد،نام كسيرا كه دو خواهر را همزمان در عقد خود داشت سؤال كرد،فرمود:يعقوب بن اسحاق كه حبار و راحيل را همزمان در حبالۀ نكاح خود داشت و بعدا اين كار تحريم شد و خداوند اين آيه را نازل فرمود:«.....

وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ »(و نيز بر شما حرام است كه دو خواهر را همزمان در عقد خود داشته باشيد-نساء:23)و نيز در بارۀ جزر و مدّ سؤال كرد، حضرت فرمود:فرشته‌اى است به نام رومان كه بر درياها گمارده شده،هر وقت پاهايش را در دريا بگذارد،پر و لبريز مى‌شود و هر زمان كه پاهايش را در آورد آب پايين مى‌رود،و نيز از نام پدر جنّ سؤال كرد،حضرت فرمود:شومان،و او همان است كه از شعلۀ آتش آفريده شده است،آن مرد سؤال كرد:آيا خداوند عزّ و جلّ پيامبرى بسوى جنّ مبعوث نموده است؟حضرت فرمود:بله،

پيامبرى بسوى آنان فرستاد به نام يوسف كه آنان را به سوى خداوند فرا خواند، ولى آنان او را كشتند. مرد شامى در بارۀ اسم ابليس،آن زمان كه در آسمان بود سؤال كرد،حضرت فرمود:نامش حارث بود،مرد پرسيد:چرا آدم،آدم ناميده شد؟حضرت فرمود:چون از آديم (1)(پهنۀ)زمين آفريده شده است، شامى پرسيد:چرا ارث مرد دو برابر ارث زن است؟حضرت فرمود:به خاطر آن خوشۀ گندم كه سه دانه گندم در آن بود،حوّا يك دانۀ آن را خورد و دو دانۀ ديگر را به آدم داد،و لذا مرد دو برابر زن ارث مى‌برد (2).

مرد شامى پرسيد:كداميك از پيامبران را خداوند مختون خلق فرموده است؟فرمود:خداوند عزّ و جلّ آدم را مختون آفريد و شيث مختون به دنيا آمد و نيز ادريس،نوح،سام بن نوح (3)،ابراهيم،داود،سليمان،لوط،اسماعيل، موسى و عيسى عليهم السّلام و نيز محمّد صلى اللّه عليه و آله مختون متولّد شدند.د.


1) -لازم به تذكّر است كه لغت«آدم»عبرى،و«آديم»عربى ميباشد.

2) -فيه ما لا يخفى إذ المعنى أن وزر آدم ضعف وزر زوجته و مع ذلك حظّه من المال ضعف ما لزوجته.

3) -پوشيده نيست كه سام بن نوح از پيامبران نبود.

مرد در بارۀ مقدار عمر آدم عليه السّلام سؤال كرد،حضرت فرمود:نهصد و سى سال،و نيز در بارۀ اوّلين كسى كه شعر گفت سؤال نمود،حضرت فرمود:آدم، پرسيد:شعرش چه بود؟حضرت فرمود:وقتى از آسمان به زمين آورده شد و خاك و وسعت و هواى آن را ديد و قابيل،هابيل را كشت،آدم گفت:

1-[اين]سرزمين(يا شهرها)و اهالى آن تغيير كرده،چهرۀ زمين سياه و زشت است.

2-هر چيز كه رنگ و طعمى داشته تغيير كرده،و شادابى آن چهرۀ نمكين كم شده است.

3-طول مدّت زندگى را بر خود غم و اندوه مى‌بينم،آيا مى‌شود از اين زندگى راحت شوم؟4-چرا اشك نريزم و حال آنكه هابيل در قبر است.

5-قابيل برادرش هابيل را كشت،اى واى آن فرزند نمكين چهره از دستم رفت. ابليس در جواب گفت:

1-از اين سرزمين(و يا شهرها)و ساكنين آن دور شو،چه اينكه توسّط

من،آن فضاى وسيع بهشت،ديگر جايى براى تو نداشت.

2-تو و همسرت در زمينى هموار مى‌زيستيد و قلبت از آزار دنيا در راحتى بود.

3-ولى از مكر و حيلۀ من دور نشدى تا آنكه آن بهاى ارزنده از دستت رفت.

4-و خداى بخشنده به جاى بهشت برين به اهل زمين،درخت گز و خمط (گياه تلخ)داد.

5-پس اگر از خداوند جبّار،رحمتى بمن بارز نمى‌شد تو اكنون از بهشت اين چنين بى‌بهره نبودى و اثرى از آن در دست تو باقى مى‌ماند (1).

و نيز آن مرد در بارۀ گريۀ آدم به خاطر بهشت و مقدار اشك او سؤال نمود، حضرت فرمود:صد سال گريست و از چشم راستش همچون دجله و از چشم چپش همچون فرات اشك جارى شد،و پرسيد:آدم چند بار حجّ بجا آورد؟ى)


1) -آيا آدم به زبان عربى تكلّم مى‌كرد كه به عربى شعر گفته و ابليس هم عربى جواب داده است؟آيا در آن زمان«بلاد»(سرزمين)داراى سكّانى بوده است كه ابليس گفته: تنح عن البلاد و ساكنيها؟(از[اين]سرزمين و ساكنينش دور شو)،و همچنين در مورد بيت اوّل آدم نيز اين اشكال هست،البتّه ممكن است گفته شود:مراد از«بلاد» بهشت است ولى بعيد بنظر مى‌رسد،زيرا بهشت كه تغيير نكرده بود،بلكه زمين به خاطر اين مصيبت در نظر آدم دگرگونه جلوه مى‌كرد.(استاد غفّارى)

حضرت فرمود:هفتاد بار پياده،و در اوّلين سفرش«صرد (1)»به همراهش بود و مواضع آب را به او نشان مى‌داد و به همراه او از بهشت بيرون آمده بود.آدم از خوردن«صرد»و«پرستو»منع شد،مرد شامى پرسيد:چرا(پرستو)روى زمين راه نمى‌رود؟حضرت فرمود:زيرا بر بيت المقدس (2)نوحه‌سرائى نمود و چهل سال بر آن گريست و هميشه به همراه آدم مى‌گريست و لذا در خانه‌هايى سكنى گزيد و نه(9)آيه از آيات كتاب خداوند عزّ و جلّ كه آدم در بهشت آنها را مى‌خواند،به همراه داشت و تا قيامت نيز به همراه خواهد داشت،و آن آيات عبارتند از:سه آيه از اوّل سورۀ«كهف»،سه آيه از سورۀ«إسراء»كه عبارتند از :« وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ »به بعد(يعنى آيات 45/46/47 از سورۀ اسراء)،و سه آيه از سورۀ«يس»يعنى از آيۀ «وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا » (يعنى آيات 9/10/11).مرد شامى از اوّلين كافر و ايجادكنندۀ كفر سؤال كرد،حضرت فرمود:ابليس ملعون،مرد پرسيد:نام نوح چه بود؟حضرت فرمود:نامشد.


1) -در فارسى به آن«شير گنجشك»كه همان كركس و يا نوعى باز شكارى كوچك است گويند.

2) -لازم به تذكر است كه بيت المقدس در زمان حضرت داود عليه السّلام-يعنى صدها قرن پس از حضرت آدم عليه السّلام-ساخته شد.

«سكن»بود، و به اين خاطر نوح ناميده شد كه 950 سال بر قوم خود نوحه و ناله نمود،مرد از عرض و طول كشتى نوح سؤال كرد،حضرت فرمود:طولش 800 ذراع (1)و عرضش 500 ذراع و ارتفاعش 80 ذراع بود.

بالاخره آن مرد نشست و ديگرى برخاست و گفت:يا امير المؤمنين!اوّلين درخت غرس شده در زمين چه(نام داشت)بود؟حضرت فرمود:عوسجه (2)، كه عصاى موسى نيز از آن بود،مرد پرسيد اوّلين درختى كه در زمين روئيد چه بود؟فرمود:درخت كدو،پرسيد:اوّلين كسى كه از اهل آسمان،حجّ بجا آورد كه بود؟حضرت فرمود:جبرئيل،مرد از اوّلين قسمت زمين كه زمان طوفان گسترده گرديد سؤال نمود،حضرت فرمود:مكان كعبه كه زبرجدى سبز بود،مرد در بارۀ باكرامت‌ترين درّۀ روى زمين سؤال نمود،فرمود:درّه‌اى است به نام«سرنديب»كه آدم عليه السّلام از آسمان به آنجا فرود آمد.آن شخص،ازت.


1) -ذراع مقياس طول است كه اندازه‌اش در مكانهاى مختلف،گوناگون بوده و بين 70 تا 50 سانتى‌متر مى‌باشد.(ترجمۀ لاروس)

2) -در فارسى آن را«خار درخت»يا«سياه درخت»گويند،در ترجمۀ لاروس آن را به معنى«تمشك»نيز دانسته است.

بدترين درّۀ روى زمين سؤال نمود، حضرت فرمود:درّه‌اى است در يمن به نام برهوت كه از درّه‌هاى جهنّم است.

آن مرد از زندانى كه زندانى خود را با خود به همراه مى‌برد سؤال نمود، حضرت فرمود:آن ماهى كه يونس بن متى را به همراه خود مى‌برد،و نيز از شش موجودى كه از مادر متولّد نشدند سؤال نمود،حضرت فرمود آدم،حواء و گوسفند ابراهيم،عصاى موسى،شتر صالح،خفّاشى كه عيسى بن مريم عليهما السّلام آن را ساخت و باذن خدا به پرواز درآمد.مرد سؤال كرد چه موجودى است كه نه از جنّ است و نه از انس و مورد تهمت و افتراء واقع شد؟حضرت فرمود:گرگى كه برادران يوسف بر او دروغ بستند،نيز سؤال كرد:آن چيست كه نه از جن است،و نه از انس و خدا به او وحى نموده است؟حضرت فرمود:

زنبور،كه خدا به او وحى نموده است،پرسيد:پاك‌ترين مكان در روى زمين كه نماز در آن جايز نيست؟حضرت فرمود:بام كعبه (1).مرد پرسيد:كدام.)


1) -كيفيّت نماز در بام كعبه در«كافى»و«من لا يحضره الفقيه»و نيز بعضى كتب فقهى مثل شرايع عنوان شده است،و شايد بعض اهل سنّت كه راوى خبر از آنان است جايز نمى‌دانند(و اين سؤال و جواب در كتاب بحار الانوار قيد نشده است.)

قسمت است كه مدّتى از روز آفتاب بر آن تابيد و بعد از آن ابدا بر آنجا نخواهد تابيد؟ حضرت فرمود:دريايى كه خداوند براى موسى عليه السّلام آن را شكافت و خورشيد بر قعر آن تابيد و سپس آب آنجا را فرا گرفت و بعد از آن هرگز نور خورشيد به آنجا نخواهد رسيد،مرد در بارۀ چيزى كه در حال حيات،نوشيد و در حال مرگ،خورد،پرسيد،حضرت فرمود:آن،عصاى موسى عليه السّلام بود.

آن مرد از نذيرى كه قوم خود را انذار كرد و هشدار داد ولى نه از جنّ بود و نه از انس سؤال كرد،حضرت فرمود:او مورچه‌اى بود.آن مرد از اوّلين كسى كه دستور ختنه كردن داد سؤال نمود،حضرت فرمود:ابراهيم عليه السّلام.و نيز از اوّلين زنى كه مورد خفض (1)واقع شد،سؤال نمود،حضرت فرمود:هاجر مادر اسماعيل كه ساره او را خفض كرد تا قسم خود را اجرا كرده باشد،و نيز از اوّلين زنى كه دامن خود را به زمين كشيد سؤال كرد،حضرت فرمود:او هاجر بود كه از ساره فرار كرد،و نيز از اوّلين مردى كه لباس خود را به زمين كشيد سؤال نمود،حضرت فرمود:قارون.سپس آن مرد از حضرت پرسيد:اوّلين كسى كه نعلين پوشيد كه بود؟حضرت فرمود:ابراهيم عليه السّلام.ت.


1) -خفض در دختران مثل ختنه در پسران است.

مرد پرسيد:كيست كه نسبش از همه بهتر و اصيلتر است؟حضرت فرمود:دوست خدا،يوسف (1)بن يعقوب(اسرائيل اللّه)بن اسحاق ذبيح اللّه ابن ابراهيم خليل اللّه-صلوات اللّه عليهم-.مرد پرسيد:شش نفر از پيامبران داراى دو اسم مى‌باشند،آنان كدامند؟حضرت فرمود:يوشع بن نون (2)كه همان ذو الكفل است،و يعقوب كه همان اسرائيل است،و خضر كه نام ديگرش حلقيا است،و يونس كه نام ديگرش ذو النون است،و عيسى كه نام ديگرش مسيح است،و محمّد كه احمد نيز ناميده مى‌شود-صلى اللّه عليه و آله-آن مرد در ادامه افزود:چيست كه تنفّس مى‌كند ولى گوشت و خون ندارد،حضرت فرمود:آن«صبح (3)»است،مرد سؤال كرد:پنج نفر از پيامبران كه به عربى سخن مى‌گفتند كدامند؟حضرت فرمود:هود،شعيب،صالح،اسماعيل و محمّد صلى اللّه عليه و آله (4)سپس نشست و ديگرى برخاست و سعى كرد با سؤالهايش حضرت را بهت!


1) -تمام انبيائى كه از اولاد ابراهيم عليه السّلام هستند نيز همين طور كريم النسب مى‌باشند،

2) -يوشع بن نون وصيّ حضرت موسى عليه السّلام است و پيامبر نيست.

3) -در زبان عربى گفته مى‌شود:«تنفس الصّبح»يعنى صبح بر دميد(روشن شد).

4) -حضرت آدم عليه السّلام هم كه نيز به عربى شعر گفت!

زحمت بيندازد،او چنين گفت:

در اين آيات شريفه:« يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ* وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ* وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ* لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ »(روزى كه آدمى از برادرش،پدر و مادرش و زن و فرزندش مى‌گريزد،در آن روز هر كسى را كارى است كه او را به خود مشغول داشته و از ديگران غافل مى‌كند-عبس:37-34)اين افراد چه كسانى هستند؟حضرت فرمود:قابيل از هابيل فرار مى‌كند،و آنكه از مادرش مى‌گريزد موسى است،و آن كه از پدرش(يعنى سرپرستش نه پدر واقعى‌اش) فرار مى‌كند ابراهيم است،و آنكه از همسرش مى‌گريزد لوط است،و آنكه از پسرش مى‌گريزد نوح است كه از كنعان پسرش فرار مى‌كند،آن مرد پرسيد:

اوّل كسى كه سكته سبب مرگش شد كه بود؟حضرت فرمود:داود عليه السّلام كه در روز چهارشنبه بر منبرش فوت كرد.سؤال كرد:چهار چيز كه از چهار چيز ديگر سير نمى‌شوند كدامند؟فرمود:زمين از باران،مادّه از نر،چشم از نگاه كردن و عالم از علم،پرسيد:اوّلين كسى كه نقش دينار و درهم را وضع كرد كه بود؟ فرمود:نمرود بن كنعان بعد از نوح عليه السّلام.پرسيد:اوّلين كسى كه عمل قوم لوط را انجام داد كه بود؟حضرت فرمود:ابليس،زيرا خود را عرضه كرد.و نيز آن

مرد در بارۀ صداى كبوتر راعبيّه (1)سؤال كرد؟ حضرت فرمود:آنان را كه اهل آلات موسيقى و كنيزكان آوازه‌خوان و قره‌نى و عود هستند،لعن و نفرين مى‌كند.

در بارۀ كنيۀ براق سؤال كرد،حضرت فرمود:كنيه‌اش ابو هلال است،مرد پرسيد:چرا تبّع پادشاه تبّع ناميده شده است؟حضرت فرمود:زيرا او جوانى بود نويسنده و براى پادشاه قبل از خود نويسندگى مى‌كرد و نوشتن را با جملۀ

«باسم اللّه الّذي خلق صيحا و ريحا» (به نام خداوندى كه باد و فرياد را آفريد) آغاز مى‌كرد.پادشاه به او گفت:بنويس«به نام پادشاه رعد»،او گفت:خير، نوشتن را فقط با نام معبود خودم آغاز مى‌كنم،سپس خواستۀ تو را در نظر مى‌گيرم،لذا خداوند اين ويژگى او را شكر نمود و پادشاهى آن پادشاه را به او اعطاء كرد و مردم در اين مورد تابع او شدند و لذا تبّع ناميده شد.

آن مرد سؤال كرد:چرا دم بز رو به بالا است و عورتش نمايان است؟ حضرت فرمود:زيرا آن هنگام كه نوح عليه السّلام آن را به كشتى وارد كرد،از نوح عليه السّلامد.


1) -نوعى كبوتر كه بانگ بر مى‌آورد.

سرپيچى نمود و آن حضرت او را به زور وارد كرد كه در نتيجه دمش شكست، و گوسفند عورتش پوشيده است زيرا خود به داخل شدن به كشتى مبادرت ورزيد و لذا نوح عليه السّلام بر دم و عورتش دست كشيد و در نتيجه توسط دنبه مستور گرديد.

آن مرد از زبان بهشتيان سؤال كرد،حضرت فرمود:زبانشان عربىّ است، از زبان اهل جهنّم سؤال كرد:حضرت فرمود:مجوسىّ (1).و نيز سؤال كرد:

نحوۀ خوابيدن بر چند وجه است؟حضرت فرمود:چهار نوع،انبياء طاق باز مى‌خوابند و چشمانشان نمى‌خوابد و در انتظار وحى پروردگارشان مى‌باشد، مؤمن بر طرف راست رو به قبله مى‌خوابد.پادشاهان و فرزندانشان بسمت چپ مى‌خوابند تا آنچه مى‌خورند بر ايشان گوارا باشد و ابليس و برادرانش و هر ديوانه و مريضى دمر مى‌خوابند.

سپس آن مرد نشست و ديگرى برخاست و گفت:يا امير المؤمنين در بارۀ!.


1) -از آيۀ مباركۀ «ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ* قالُوا:لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ »فهميده مى‌شود زبانشان عربى است،و همچنين از آيۀ شريفۀ« يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ »!.

چهارشنبه و شوم دانستن آن و اينكه آن كدام چهارشنبه است نظر شما چيست؟ حضرت فرمود:آن،آخرين چهارشنبۀ هر ماه است كه محاق مى‌باشد،در آن روز بود كه قابيل برادرش هابيل را كشت،در چهارشنبه ابراهيم عليه السّلام در آتش افكنده شد،و در چهارشنبه او را در منجنيق نهادند و در چهارشنبه خداوند فرعون را غرق كرد (1).در چهارشنبه خداوند قريۀ لوط را زير و رو نمود.در چهارشنبه خداوند طوفان بر قوم عاد فرستاد،در چهارشنبه باغ(عده‌اى از ناسپاسان كه قصّه‌اش در سورۀ قلم آمده است)تباه شد،در چهارشنبه خداوند پشه را بر نمرود مسلّط نمود.در چهارشنبه فرعون قصد جان موسى عليه السّلام كرد، در چهارشنبه سقف بر سر كفّار قومى از اقوام گذشته فرو آمد.در چهارشنبه فرعون دستور ذبح پسران را صادر كرد.در چهارشنبه بيت المقدس خراب شد، در چهارشنبه مسجد سليمان بن داود در اصطخر فارس سوزانده شد،درى)


1) -پس اين چنين روزى بايد مبارك باشد نه نحس،بنظر ميرسد دشمن براى اينكه امير المؤمنين عليه السّلام را كه او عيبۀ(خزانۀ)علوم دين الهى بود مردى افسانه‌اى جلوه دهد اين مطالب را بهم بافته و بدان حضرت عليه السّلام نسبت داده است،نعوذ باللّه من شرّ الجعالين. (استاد غفّارى)

چهارشنبه يحيى بن زكريّا كشته شد، در چهارشنبه آغاز عذاب،قوم فرعون را فرا گرفت،در چهارشنبه خداوند قارون را بزمين فرو برد،در چهارشنبه ايّوب عليه السّلام خانواده و مال و فرزندش را از دست داد.در چهارشنبه يوسف به زندان برده شد،در چهارشنبه خداوند فرمود:« أَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ »(ما آنان و قومشان را،همگى نابود كرديم-نمل:51).روز چهارشنبه صيحۀ آسمانى آنان را فرا گرفت:و نيز قوم ثمود روز چهارشنبه شتر را پى كردند،و در روز چهارشنبه بر قوم لوط باران سنگ باريد،و در روز چهارشنبه بود كه سر و دندان پيامبر اكرم-صلّى اللّه عليه و آله-شكست،و در روز چهارشنبه عمالقه تابوت را از بنى اسرائيل گرفتند.و نيز در بارۀ ايّام و كارهايى كه در آنها ميتوان انجام داد،سؤال نمود.حضرت فرمود:روز شنبه،روز مكر و خدعه است و روز يك شنبه روز كاشتن و ساختن است،و روز دوشنبه روز جنگ و خونريزى است،روز سه‌شنبه روز مسافرت و طلب است،روز چهارشنبه روز تطيّر و بديمنى است كه مردم آن را شوم مى‌دانند،روز پنجشنبه روز وارد شدن بر امراء

و برآوردن حوائج است و روز جمعه روز خواستگارى و ازدواج است.

مترجم گويد:«قسمت آخر اين خبر كه در مورد روز چهارشنبه است در كتاب خصال ص 388 نيز ذكر شده است در آن كتاب،در حاشيه از علاّمۀ مجلسى چنين نقل شده است:

صيحه مربوط به قوم صالح است و لذا با پى كردن شتر در روز چهارشنبه منافات دارد،زيرا بين اين دو واقعه سه روز فاصله بود،و نيز شكستن سر پيامبر صلى اللّه عليه و آله در جنگ احد اتّفاق افتاد و مشهور بين مفسّرين و مؤرّخين اين است كه اين واقعه در روز شنبه بود،و اينها دليل ضعف اين روايت مى‌باشد(تا اين جا كلام مرحوم مجلسى تمام شد).

(ادامۀ كلام مترجم)و نيز بايد توجّه داشت كه اين خبر داراى مطالبى است كه بسيار مشكل مى‌توان آن را به امام معصوم و حجّت بالغۀ حقّ نسبت داد و از علائمى كه در سند و متن ذكر شده چنان پيداست كه خبر يا سراسر جعل است يا در آن دسّ شده و مطالبى افزوده گشته است،مثلا همان طور كه در پاورقى ابتداى خبر ذكر شد،در هيچ سندى از ائمّۀ اطهار ديده نمى‌شود كه وقتى از پدرشان حديثى نقل كنند به لفظ«حدّثنا»گويند،زيرا اين لفظ در مواردى به كار مى‌رود كه مجلس درس و بحثى موجود باشد و در آن مجلس استاد براى شاگردان حديثى را نقل كند،كه در چنين حالتى شاگرد مى‌گويد:

حدّثنا......و نيز احمد بن عامر كه اين احاديث را از حضرت رضا عليه السّلام نقل ميكند طبق نقل خطيب بغدادى در تاريخ بغداد،ساكن سامرّاء بوده است،و نجاشىّ از پسرش عبد اللّه روايت مى‌كند كه وى مؤذّن حضرت هادى و عسكرىّ عليه السّلام بوده است و حضرت رضا عليه السّلام هم نه به بغداد رفته‌اند و نه بسامرّاء،فقطّ در سفر به طوس از عراق گذشته‌اند،حال اين سؤال پيش مى‌آيد كه اين احمد بن عامر،حضرت رضا عليه السّلام را در كجا زيارت كرده،و چگونه كتابى را روايت

مى‌كند كه مدّعى است تمام احاديث آن را از حضرت رضا شنيده است.

در مورد متن حديث هم بايد گفت:برخى از اين مطالب،زشت و منكر است مانند اينكه:اوّل كسى كه ما تحت داد كه بود؟!و چرا فلان جاى بز پيداست،و بسيار از ساحت مقدّس حضرت امير عليه السّلام به دور است كه در زمان خلافت با آن همه مشاغل و آن همه دشمن،در مسجد كوفه بنشيند و به اين سؤالات هجو و ياوه پاسخ دهد،و بنظر مى‌رسد راوى خبر تنها نظر به بى‌اعتبار نمودن حضرت رضا عليه السّلام نداشته است،بلكه از ترتيب سند پيداست كه قصدش اين بوده كه همۀ ائمّه را اهل اين لاطائلات و بيان آنها در مجلس درس،معرّفى نمايد.و ظاهرا همين نسخۀ احمد بن عامر باعث شده است كه ابو حاتم بن حبّان در بارۀ حضرت رضا عليه السّلام بگويد:«يروي عن آبائه العجائب كأنه كان يهمّ و يخطىء»(از پدرانش مطالب عجيبى نقل مى‌كند،گويا اهل وهم و خطا و نسيان بوده است)و بعد چند مثالى نيز براى آن مى‌آورد،و حافظ ابو الفضل مقدسى نيز احاديث آن حضرت را جعلى دانسته لكن ابن السّمعانىّ گويد:«و الخلل في رواياته عن رواته،فإنّه ما روي عنه إلاّ متروك،و المشهور من روايته،الصّحيفة،و راويها مطعون فيه و كان الرّضا من أهل العلم و الفضل مع شرف النسب»(خلل در روايات او از ناحيۀ روات او است،زيرا افراد متروك الحديث از او حديث نقل كرده‌اند،و روايت مشهور او همان صحيفه است كه راوى آن مورد طعن واقع شده و ضعيف است و إلاّ خود(حضرت)رضا از اهل علم و فضل بوده،و نسبى شريف داشته است)و لذا آنچه در اين كتاب از آن صحيفه(يعنى نسخۀ احمد بن عامر)آمده باشد بايد كاملا در آن دقّت شود كه آيا واقعا حديث امام معصوم است يا كذب و افتراء بر آن حضرت،و نيز از جمله مطالب ناصواب اين خبر مى‌توان به اين نكته اشاره كرد كه در متن خبر،اوّلين شاعرى كه در روى زمين شعر گفته،آدم ابو البشر ذكر مى‌شود و شعرش را به

عربى مى‌آورد،ولى در سؤالى كه از عدد و نام انبياء عرب مى‌شود حضرت آدم را عرب نمى‌داند و في الجمله آنچه ذكر شد از باب نمونه بود.و نقل شيخ صدوق -رضوان اللّه عليه-هم نمى‌تواند مصحّح غلط باشد،و شايد چون خبر داراى مطالب صحيحى هم بوده،از اين رو،آن را روايت كرده است.و راوى خبر يعنى احمد بن عامر را مؤذّن امام هادى و عسكرىّ دانسته‌اند،اگر اين مطلب صحيح باشد،با توجّه به اينكه امام هادى و عسكرىّ عليهما السّلام در سامرّاء تحت نظر بوده‌اند و مؤذّنين را دولت تعيين مى‌كرد،على القاعده اين احمد بن عامر بايد مأمور دستگاه حكومت و عامىّ مذهب بوده باشد.(استفاده از استاد غفّارى).

2-احمد بن عامر طائيّ گويد:از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم كه حضرت مى‌فرمود:روز چهارشنبه روز نحوست و بد يمنى دائمى است،هر كس در آن رو حجامت كند خوف آن ميرود كه محلّ حجامت كبود شود،و هر كس در آن روز نوره بكشد خوف آن مى‌رود كه به بيمارى پيسى دچار گردد.

باب 25 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ زيد بن علىّ

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در بارۀ زيد بن علىّ

1-ابن ابى عبدون از پدرش چنين نقل مى‌كند:زمانى كه زيد بن موسى بن

جعفر را كه در بصره خروج كرد،و خانه‌هاى بنى العبّاس را آتش زده بود،نزد مأمون بردند،مأمون جرم او را به احترام برادرش علىّ بن موسى الرضا عليهما السّلام بخشيد و خطاب به حضرت رضا عليه السّلام گفت:اگر برادرت قيام كرده و چنين و چنان كرده،در گذشته نيز زيد بن علىّ قيام كرد و كشته شد،و اگر در رابطه با من مقام و موقعيّت فعلى را نداشتيد،او را مى‌كشتم،زيرا كارهاى او كوچك نبوده است،حضرت رضا عليه السّلام فرمود:يا امير المؤمنين برادرم زيد را با زيد بن علىّ مقايسه نكن،زيرا او از علماى آل محمّد بود،بخاطر خداوند عزّ و جلّ غضب نمود،و با دشمنان او جنگيد تا در راه خدا كشته شد،پدرم موسى بن جعفر عليهما السّلام برايم نقل كرد كه از پدرش جعفر بن محمّد بن علىّ عليهم السّلام چنين شنيد:خداوند عمويم زيد را رحمت كند،زيرا او مردم را به رضا(شخص پسنديده)از آل محمّد دعوت مى‌كرد و اگر پيروز مى‌شد،به آنچه مردم را بدان دعوت مى‌كرد،وفا مى‌نمود (1).و با من در بارۀ قيامش مشورت نمود و من به او گفتم:عمو جان!اگر راضى هستى كه كشته شوى و در محلّۀ كناسه (2)جسدته.


1) -يعنى مردم را فرامى‌خواند به امامى از آل محمّد كه مرضي باشد و پسنديده(و نيز علوىّ النسب)ولى مردم را به سوى خود نمى‌خواند.

2) -محلّه‌اى بوده است در كوفه.

را بردار آويزان كنند،اين كار را انجام بده.و بعد از رفتن زيد، حضرت صادق عليه السّلام فرمود:واى بر كسى كه فرياد او را بشنود و او را يارى نكند.

مأمون گفت:يا ابا الحسن!آيا رواياتى در مذمّت افرادى كه به ناحقّ ادّعاى امامت مى‌كنند،وارد نشده است؟حضرت فرمود:زيد ادّعاى ناحقّ نمى‌كرد او متّقى‌تر از اين بود كه چنين كند،او مى‌گفت:شما را به شخصى مرضى و پسنديده از آل محمّد دعوت مى‌كنم،آن رواياتى كه وارد شده در مورد افرادى است كه ادّعا مى‌كنند خداوند آنان را به امامت تعيين كرده است و مردم را به غير دين خدا دعوت كرده و آنها را از راه خدا منحرف مى‌سازند.قسم بخدا كه زيد از مخاطبين اين آيه بود:« وَ جاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ» (در راه خدا-آن طور كه شايستۀ جهاد در راه خداست-جهاد كنيد او شما را برگزيده است-حجّ:78).

شيخ صدوق گويد:زيد بن علىّ،فضائل بسيارى دارد كه از ساير ائمّه نقل شده،و من آنها را بعد از اين حديث ذكر مى‌كنم تا هر كس كتاب ما را مطالعه مى‌كند،با اعتقادات اماميه در بارۀ زيد آشنا شود:

الف-رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله به امام حسين عليه السّلام فرمود:اى حسين!از صلب تو مردى خارج خواهد شد به نام زيد،او و اصحابش در روز قيامت با چهره‌هاى نورانى،از صفوف مردم عبور كرده و بدون حساب به بهشت وارد مى‌شوند.

ب-عمرو بن خالد گويد:زيد بن علىّ بن الحسين در حالى كه موى خود را در دست گرفته بود گفت:پدرم علىّ بن حسين عليهما السّلام در حالى كه موى خود را در دست گرفته بود گفت:حسين بن علىّ عليهما السّلام در حالى كه موى خود را به دست گرفته بودم برايم گفت:عليّ بن أبي طالب عليه السّلام در حالى كه موى خود را در دست گرفته بود برايم گفت:كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در حالى كه موى خود را در دست گرفته بود گفت:هر كس يك موى از من را بيازارد،مرا آزرده است و هر كس

مرا آزار دهد خداى عزّ و جلّ را آزار داده است و هر كس خدا را بيازارد خداوند او را باندازۀ تمام آسمان و زمين لعنت مى‌كند.

ج-معمر گويد:روزى نزد امام صادق عليه السّلام در مسجد نشسته بودم كه زيد ابن علىّ وارد شد و چارچوب در را گرفت،حضرت به او فرمودند:عمو جان! ترا به خدا مى‌سپارم(در حالى كه)در كناسه بدار آويخته خواهى شد.مادر زيد گفت:قسم بخدا اينحرف را از روى حسادت بپسرم ميزنى!حضرت فرمود:اى كاش از روى حسادت بود،و اين گفته را سه بار تكرار فرمود و سپس ادامه داد:

پدرم نقل فرمود كه جدّم چنين فرموده است:از فرزندانش مردى به نام زيد خروج خواهد كرد كه در كوفه كشته مى‌شود و در كناسه به دار آويخته ميگردد، در قيامت كه همه سر از گور برمى‌آورند،از قبرش بيرون مى‌آيد در حالى كه درهاى آسمان براى روح او گشوده شده است،و اهل آسمان و زمين بخاطر او خوشحال و مسرورند و روحش درون پرنده‌اى سبز قرار داده مى‌شود و در هر

جاى بهشت كه بخواهد حركت مى‌كند.

د-جابر بن يزيد جعفي گويد:به خدمت حضرت باقر عليه السّلام رفتم كه برادر آن حضرت-زيد-نيز حضور داشت،سپس معروف بن خربوذ وارد شد، حضرت به او فرمودند:اى معروف!از اشعار نغزى كه بلد هستى برايم بخوان:

سپس او(نيز اشعار زيرا را)انشاد كرد(كه ترجمۀ آن چنين است:) 1-قسم بجان خودت ابو مالك ضعيف نيست 2-و در سخن گفتن لجوج و معاند نيست كه هر گاه شخص حكيمى او را نهى كند،با او بدشمنى بپردازد.

3-بلكه آقايى است كه بر اقران خود برترى دارد و داراى خوى و خصلت‌هايى پسنديده است و ديگران او را به نيكى ياد كنند.

4-اگر بر او سيادت يابى او را در نهايت اطاعت و فرمانبردارى خواهى يافت و آنچه بر عهدۀ او گذارى،به خوبى از عهده‌اش بر خواهد آمد.

راوى گويد:در اين موقع حضرت باقر عليه السّلام دست خود را بر دو كتف زيد

گذارده فرمودند:اين،وصف تو است اى ابا الحسين! ه-عبد اللّه بن سيابه گويد:ما هفت نفر بوديم كه به مدينه و به خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيديم،حضرت فرمودند:آيا از عمويم زيد خبرى داريد؟ گفتيم:او خروج(قيام)كرده است،حضرت فرمودند:اگر خبرى بدست آورديد مرا نيز مطّلع كنيد.چند روزى بود كه در مدينه بوديم كه پيكى از طرف بسّام صيرفىّ نزد ما آمد و نامه‌اى با خود آورد،در آن نامه چنين آمده بود:«زيد ابن علىّ عليه السّلام در روز چهارشنبه اوّل صفر خروج كرد و روز چهارشنبه و پنجشنبه نيز بهمان حال بود و روز جمعه كشته شد و فلانى و فلانى نيز به همراه وى كشته شدند».ما بخدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيديم و نامه را به حضرتش تقديم كرديم،حضرت نامه را خواند و گريست و سپس فرمود:« إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »،اجر خود را در اين مصيبت از خدا طلب مى‌كنم،او واقعا عموى خوبى بود،عمويم مردى بود براى دنيا و آخرت ما،قسم به خدا،

عمويم شهيدى است همچون شهدايى كه در ركاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و علىّ و حسن و حسين-صلوات اللّه عليهم-شهيد شدند.

و-فضيل بن يسار گويد:صبح همان روزى كه زيد بن علىّ در كوفه خروج كرد،نزد او رفتم،شنيدم كه ميگفت:چه كسى از بين شما مرا در جنگ با انباط شام (1)كمك مى‌دهد؟قسم بخداوندى كه محمّد را به حقّ مبعوث نمود،و او را بشير و نذير قرار داد،هر كس از شما مرا در جنگ با آنان يارى دهد،روز قيامت دستش را گرفته و با اذن خداوند عزّ و جلّ ببهشت واردش خواهم كرد.

وقتى كشته شد،مركبى كرايه كرده و رهسپار مدينه شدم و در آنجا به خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيدم،با خود گفتم:نبايد خبر كشته شدن زيد را به حضرت بدهم،چون ممكن است بيتابى كند،وقتى به حضرت وارد شدم،2)


1) -انباط مردمانى بودند ساكن بيابانهاى بين بصره و كوفه كه بيشترشان عجم بودند و به اهل شام هم از آنجا كه در تكلّم بزبان عربى فصيح نبودند-و از اين جهت به عجم‌ها و انباط شبيه بودند-انباط اطلاق مى‌شد.(بحار ج 46 ص 172)

فرمود:عمويم زيد چه كرد؟بغض،گلويم را گرفت،فرمود:او را كشتند؟ گفتم:بله،قسم به خدا كه او را كشتند،فرمود:آيا جنازه‌اش را هم بر دار كردند؟گفتم بله،قسم به خدا كه جنازه‌اش را هم دار زدند،راوى گويد:

حضرت به گريه افتاد و اشكهايش همچون دانه‌هاى درّ از دو طرف صورت مباركش مى‌ريخت،سپس فرمود:فضيل!آيا در جنگ با اهل شام همراه عمويم زيد حضور داشتى؟گفتم:بله،فرمود:چند نفر از آنان را كشتى؟ عرض كردم:شش نفر،فرمود:آيا در اين جنگ شكّ و شبهه‌اى دارى؟عرض كردم:اگر شكّ داشتم آنان را نمى‌كشتم،در اين موقع شنيدم كه ميفرمود:

خداوندا مرا نيز در ثواب اين جنگ شريك گردان!قسم به خدا كه عمويم و يارانش شهيد از دنيا رفتند همچون علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و يارانش.

شيخ صدوق مى‌فرمايد:از اين حديث فقطّ قسمتى را كه مورد نياز بود نقل كردم(و باقى حديث را نقل نكردم)و خداوند تعالى توفيق دهنده است.

باب 26 - اخبارى نادر از حضرت رضا-عليه السّلام

اخبارى نادر (1)از حضرت رضا-عليه السّلام-

در موضوعات مختلف

1-عبّاس،خدمتكار حضرت رضا عليه السّلام از آن حضرت چنين نقل كرده است:هر كس اين ذكر را هنگامى كه اذان صبح و مغرب را مى‌شنود بخواند و در آن روز يا شب بميرد،با توبه مرده و به بهشت وارد خواهد شد و آن ذكر اين است:

«اللّهمّ إنّي اسألك باقبال نهارك و إدبار ليلك و حضور صلواتك و أصوات دعاتك،أن تصلّي على محمّد و آل محمّد و أن تتوب عليّ إنّك التّواب الرّحيم» (خدايا از تو ميخواهم،بحقّ آمدن روزت و رفتن شبت و داخل شدن وقت


1) -خبر نادر يا شاذّ خبرى است كه آن را فقط يك راوى ثقه نقل كرده باشد ولى با روايتى كه ديگران روايت كرده‌اند مخالفت داشته باشد و عمل به آن نيز روا نيست(تلخيص المقباس صفحات 45،44). البتّه گاهى نيز اصطلاح«نوادر»بكار ميرود كه آن اصطلاح به معنى اخبار و رواياتى است كه بخاطر منحصر بفرد بودن يا كم بودن تعدادشان و يا اخبار مختلف و پراكنده‌اى كه براى هر يك بتنهائى نمى‌توان برايشان بابى على حدّة اختصاص داد.و شيخ صدوق كلمۀ«نادر» را در كتاب«من لا يحضره الفقيه»به اين معنى اخير به كار برده است(تلخيص المقباس 161)و لذا ميتوان احتمال داد در اينجا نيز مقصودش همين باشد.

نمازهايت،و صداى دعاكنندگانت،كه بر محمّد و آل محمّد درود بفرستى و توبه‌ام را بپذيرى،چه اينكه تو توبه‌پذير و مهربانى).

2-دعبل خزاعى گويد:حضرت رضا عليه السّلام از پدر و اجدادشان از عليّ عليهم السّلام نقل فرموده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله چنين فرمودند:چهار گروه در قيامت هستند كه من شفيع آنان خواهم بود:(اوّل:)كسى كه بعد از من فرزندانم را اكرام و احترام نمايد،(دوم:)كسى كه حاجت‌هاى آنان را برآورده سازد، (سوم:)كسى كه در موقع ناچارى و گرفتارى ايشان،در كمك بايشان كوشا باشد، (چهارم:)كسى كه با دل و زبان آنان را دوست بدارد.

3-فتح بن يزيد جرجانى گويد:بامام رضا عليه السّلام نامه نوشتم و در بارۀ حكم مردى كه در يك روز از ماه رمضان با زنى-چه حلال و چه حرام-ده بار نزديكى كند سؤال نمودم،حضرت فرمود:ده كفّاره بر او است،براى هر بار يك كفّاره،

و اگر چيزى بخورد يا بياشامد،كفّارۀ يك روز بر عهدۀ او است.

4-يوسف بن محمّد بن زياد از پدرش و او از امام عسكرى عليه السّلام و آن حضرت نيز از پدران بزرگوار خود يكى پس از ديگرى نقل فرموده‌اند كه حضرت علىّ عليهم السّلام فرمود:وقتى جعفر بن ابى طالب از حبشه برگشت،رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله در مقابل او برخاست و دوازده قدم پيش رفته او را در آغوش گرفت و پيشانى وى را بوسيد و گريست و فرمود:نمى‌دانم از كداميك مسرورترم؟از آمدن تو اى جعفر؟يا از اينكه خداوند خيبر را به دست برادرت فتح نمود؟و از خوشحالى ديدار او گريست.

5-حسن بن عليّ وشّاء از امام رضا عليه السّلام و ايشان از پدران بزرگوارشان عليهم السّلام از حضرت علىّ عليه السّلام نقل فرموده‌اند كه:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:آن زمان

كه مرا به معراج ميبردند،خويشاوندى را ديدم كه به عرش الهى در آويخته و از خويشاوند ديگرى شكايت مى‌كند،گفتم:چند نسل بين تو و او فاصله است؟ گفت در جدّ چهلم به هم مى‌رسيم.

6-عبّاس بن هلال گويد:از امام رضا عليه السّلام چنين شنيدم:هر كس يك روز از شعبان را به خاطر خدا روزه بگيرد،به بهشت وارد مى‌شود،و هر كس در هر روز از شعبان هفتاد بار استغفار كند،خداوند او را در قيامت در گروه امّت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله محشور مى‌فرمايد و كرامتى از جانب خدا براى او لازم و واجب ميگردد،و هر كس در ماه شعبان صدقه‌اى بدهد-و لو يك نيم خرما- خداوند بدنش را بر آتش حرام مى‌كند،و هر كس سه روز از شعبان را روزه بدارد و آن را به رمضان وصل كند خداوند براى او روزۀ دو ماه پياپى منظور مى‌فرمايد.

7-زكريّا بن آدم از امام رضا عليه السّلام نقل كرده است كه:نماز چهار هزار باب

دارد.

8-ابو هاشم جعفرى گويد:از امام رضا عليه السّلام در بارۀ نماز بكسى كه به دار آويخته شده سؤال كردم،حضرت فرمود:آيا نمى‌دانى كه جدّم(امام صادق عليه السّلام)بر عمويش(زيد)نماز خواند؟عرض كردم:ميدانم،امّا خوب نمى‌فهمم.حضرت فرمود:برايت توضيح مى‌دهم،اگر صورت مصلوب(به دار آويخته)به سمت قبله بود،در طرف شانۀ راستش بايست،و اگر پشتش به قبله بود در طرف شانۀ چپش بايست،زيرا بين مشرق و مغرب قبله است،و اگر شانۀ چپش به سمت قبله بود در طرف شانۀ راستش بايست و اگر شانۀ راستش به سمت قبله بود در طرف شانۀ چپش بايست و بهر حال بهر طرف كه بود از شانه‌هايش دور نشو و صورتت بايد ما بين مشرق و مغرب باشد و نه رو بسوى او كن و نه پشت به او نما(بلكه او را در طرف راست يا چپ خود قرار بده).

ابو هاشم گويد:سپس حضرت فرمود:ان شاء اللّه فهميدى! مصنّف اين كتاب كه لطف خداوند شامل حالش باد!گويد:اين حديث عجيبى است و آن را در هيچ يك از اصول و مصنّفات نديده‌ام،و بجز با اين سند،با سند ديگرى اين حديث را نيافته‌ام (1).

9-حارث بن دلهاث گويد:امام رضا عليه السّلام فرمود:مؤمن،مؤمن نيست مگر اينكه سه خصلت در او باشد،سنّتى از پروردگارش،سنّتى از پيامبرش و سنّتى از مولايش.سنّت پروردگارش،حفظ اسرار خويش است،خداوند مى‌فرمايد:« عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ »،(خداوند عالم به غيب است و هيچ كس را بر غيب خود مطّلع نمى‌سازد مگر كسيرا كه بپسندد و از وى راضى باشد،كه همان پيامبران هستند-سورۀ جنّ:

27،26)و امّا سنّت پيامبر مدارا كردن با مردم است،خداوند پيامبرش را بهه.


1) -اين حديث با سندى ديگر در كافى(مجلّد اوّل از فروع-كتاب الجنائز ص 215)ذكر شده.

مدارا كردن با مردم امر مى‌كند و مى‌فرمايد:« خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ »(-از مردم بيش از توانشان توقّع نداشته باش و-با مردم با تسامح رفتار كن و امر بمعروف كن و از سفهاء و نادانان درگذر و اعراض كن- اعراف:199)و امّا سنّت از مولايش صبر در سختى‌ها و مشكلات است، خداوند مى‌فرمايد:« وَ الصّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ »(در سختى و مشكلات صبر مى‌كنند-بقره:177) 10-سليمان بن جعفر جعفرىّ نقل مى‌كند:حضرت رضا عليه السّلام از پدران بزرگوار خود،از علىّ عليهم السّلام نقل فرموده كه:پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمود:سه خصلت را از كلاغ بياموزيد:آميزش در نهان،صبح زود به طلب رزق رفتن و احتياط.

11-ياسر،خادم حضرت رضا عليه السّلام گويد:آن حضرت فرمود:در سه موضع،انسان از هميشه تنهاتر است(و يا ترسناكترين موقعيّتها براى انسان، سه موقعيّت است):روزى كه زاده مى‌شود و از شكم مادرش خارج مى‌گردد و

و دنيا را مى‌بيند،و روزى كه مى‌ميرد و آخرت و اهل آن را بالعيان مشاهده مى‌كند،و روزى كه مجدّدا زنده مى‌شود و احكامى را مى‌بيند كه در دار دنيا نديده بود،و خداوند در اين سه موضع بر يحيى سلام و درود فرستاده و ترس او را فرو نشانده است،خداوند مى‌فرمايد:« وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا »(و سلام بر او آن روز كه زاده شد و آن روز كه مى‌ميرد و آن روز كه مجدّدا زنده مى‌شود-مريم 15).

و عيسى بن مريم نيز در اين سه موضع بر خود درود فرستاده و گفته است:

« وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا »(و سلام بر من روزى كه زاده شدم و روزى كه مى‌ميرم و روزى كه مجدّدا زنده ميشوم-مريم:33) 12-حسين بن على ديلمى مولى(خدمتكار)امام رضا عليه السّلام گويد:

شنيدم كه حضرت مى‌فرمود:هر كس سه مؤمن را به حجّ بفرستد در واقع با آن پول خود را از خداوند خريده است و خدا از او نمى‌پرسد مالش را از كجا بدست آورده،از حلال يا حرام؟.

شيخ صدوق در توضيح اين حديث گويد:منظور اين است كه خداوند از او در بارۀ اموال شبهه‌ناكى كه در مالش هست سؤالى نمى‌كند،و با عوض‌هايى كه به دشمنان و طلبكارانش مى‌دهد،آنان را از او راضى خواهد نمود.

مترجم گويد:اين حديث-بدون ذكر سند-در كتاب«من لا يحضره الفقيه»باب«فضائل الحجّ»نيز آمده است،و مرحوم فيض،در كتاب«وافى» اين حديث را نقل كرده،فرموده است:«شايد اين مطلب مشروط به توبه و نشناختن صاحبان مال باشد كه در اين صورت نمى‌تواند آن اموال را به آنان باز گرداند».لازم به تذكّر است كه در سند اين روايت،سلمة بن الخطّاب و احمد ابن علىّ و حسن بن علىّ ديلمىّ قرار دارند كه اوّلى ضعيف،دومى مجهول و سوّمى مهمل است(و ذكرى از او در كتب رجال نيست)و شخص مؤلّف در كتاب«من لا يحضره الفقيه»از ائمّه عليهم السّلام روايت كرده است كه:هر كس با مال حرام به حجّ برود،در هنگام«لبّيك گفتن»به او خطاب مى‌شود:

«لا لبّيك عبدي و لا سعديك» (رجوع شود به ترجمۀ كتاب«من لا يحضره الفقيه»ص 216 ج 3 حديث 2208).

13-حارث بن دلهاث از پدرش از امام رضا عليه السّلام نقل نموده است كه حضرت فرمودند:خداوند به سه چيز دستور داده است كه همراه با سه چيز ديگرند،به نماز و زكات امر فرمود،كه هر كس نماز بخواند و زكات ندهد نمازش قبول نخواهد شد،و به سپاسگزارى از خويش و والدين امر فرموده كه

هر كس از پدر و مادرش تشكّر و سپاسگزارى نكند خداوند را شكر نكرده است و امر به تقوى و صلۀ رحم نموده است و هر كس صلۀ رحم نكند در واقع تقوى نداشته است.

14-ابو نصر بزنطىّ گويد:امام رضا عليه السّلام فرمود:از جمله علامات فقيه سه چيز است،حلم،علم و سكوت.سكوت درى از درهاى حكمت است.

سكوت،جلب محبّت مى‌كند و راهنماى هر خيرى است.

15-حمدان ديوانىّ گويد:امام رضا عليه السّلام فرمود:دوست انسان عقل او و دشمنش جهل او است.

16-امام رضا عليه السّلام از پدران بزرگوار خود از حضرت علىّ عليهم السّلام نقل فرموده‌اند كه:مردى آن حضرت را بميهمانى دعوت نمود،حضرت فرمودند:به اين شرط كه سه مطلب را بمن قول بدهى،مرد گفت:اين سه مطلب كدامند؟

حضرت فرمودند:از بيرون از منزل چيزى براى من نياورى،از آنچه در منزل هست چيزى از من دريغ نكنى،و اهل و عيالت را بزحمت نيندازى.مرد گفت:

قول مى‌دهم،حضرت نيز دعوت او را پذيرفتند.

17-عبد اللّه بن محمّد بن عبد الوهّاب از منصور بن عبد اللّه از عليّ بن عبد اللّه از داود بن سليمان روايت كرده كه امام رضا عليه السّلام از پدران بزرگوار خود از حضرت علىّ عليهم السّلام نقل فرموده‌اند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:چهار گروه هستند كه در روز قيامت من شفيع آنان خواهم بود اگر چه با گناه تمام اهل زمين نزد من بيايند:(اوّل)كمك دهندۀ به اهل بيتم،(دوم)برآورندۀ حوائج ايشان آن زمانى كه بدو نياز دارند،(سوم)آن كه آنان را با دل و زبانش دوست بدارد و (چهارم)نيز آن كس كه بدست خويش از آنان دفاع نمايد (1).

18-حسن بن علىّ بن فضّال گويد:امام رضا عليه السّلام فرمودند:مدّتى ماه برد.


1) -لازم به تذكّر است كه تمام رجال سند آن مهملند و ناشناخته جز داود بن سليمان كه در باره‌اش گفته شده«له كتاب عن الرّضا»(كتابى دارد كه فرمايشات امام رضا عليه السّلام را در آن گرد آورده است)ولى حالش را ذكر نكرده‌اند.

بنى اسرائيل طلوع نكرد،و خداوند عزّ و جلّ به موسى وحى فرمود كه استخوانهاى يوسف عليه السّلام را از مصر خارج كن،و وعده داد كه هر وقت استخوانها را خارج كرد،ماه طلوع كند،موسى عليه السّلام به جستجوى كسى پرداخت كه محلّ استخوانها را بداند،به او گفتند:پيرزنى اينجاست كه از اين مطلب اطّلاع دارد،حضرت بدنبال او فرستاد،پيرزنى زمين‌گير و نابينا را آوردند،حضرت سؤال كرد:آيا محلّ قبر يوسف را ميدانى؟گفت:بله، حضرت فرمود:محلّ قبر را بگو،زن گفت:به چهار شرط!پايم را شفا دهى، جوانى‌ام را به من بازگردانى،بينايى‌ام را نيز بازگردانى و مرا در بهشت همراه خودت قرار دهى.حضرت رضا عليه السّلام در ادامه فرمود:اين خواسته‌ها بر موسى عليه السّلام گران آمد،خداوند وحى فرمود كه:اى موسى خواسته‌هايش را اجابت كن اين كار را بحساب من ميكنى از وى بپذير.موسى عمل كرد،زن قبر را نشان داد و موسى آن را كه در يك صندوق مرمر بود،از ساحل نيل بيرون آورد و در اين موقع ماه بر آنان طلوع كرد،و سپس آن را به شام برد و لذا اهل كتاب،اموات

خود را به شام مى‌برند.

مترجم گويد:«در مورد اين حديث بايد توجّه داشت كه حضرت موسى عليه السّلام به مصر باز نگشت و در بيابان سينا از دنيا رفت و بنى اسرائيل در زمان قدرت حضرت موسى عليه السّلام در بيابان سينا بودند نه در مصر،و شايد هم مراد از مصر،بيابان سينا باشد ولى يوسف عليه السّلام در شهر مصر مدفون بود نه در سينا،و فقهاى ما در نبش قبر و نقل جسد اشكال مى‌كنند.و نيز بتجربه و نيز در احاديث به ثبت رسيده كه بدنهاى اولياء و صالحين در قبر سالم مى‌ماند چه برسد به پيامبر بزرگى چون حضرت يوسف عليه السّلام و لذا بيرون آوردن استخوان معنى ندارد،و نيز متن حديث تداعى‌كنندۀ اين مطلب است كه حضرت يوسف عليه السّلام را در تابوت دفن كرده‌اند(يعنى به روش مسيحيان)! 19-علىّ بن حسن بن علىّ بن فضّال از پدرش نقل كرده است كه گفت:

از امام رضا عليه السّلام در بارۀ«بسم اللّه»سؤال كردم،حضرت فرمودند:وقتى كسى مى‌گويد:«بسم اللّه»معنايش اين است كه داغى از نشانه‌هاى الهى را بر خود مى‌نهم كه همان عبوديّت است.راوى گويد:گفتم:سمه(نشانه)يعنى چه؟ حضرت فرمودند:يعنى علامت.

20-سليمان بن جعفر از امام رضا عليه السّلام نقل كرده است كه حضرت

فرمودند:پدرم از جدّم از پدرانش از حضرت علىّ عليهم السّلام چنين نقل فرموده است كه:بر بال هر هدهدى كه خداوند خلق ميكند به زبان سريانى نوشته شده است:

آل محمّد بهترين مخلوقاتند.

21-بسند خبر هفدهم راوى گويد:امام رضا از پدران بزرگوار خود از امير المؤمنين عليهم السّلام نقل فرموده‌اند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:اى علىّ!خوشا بحال آنكه تو را دوست بدارد و تو را تصديق كند،و واى بحال كسى كه از تو بدش بيايد و تو را تكذيب كند،دوست داران تو در آسمان هفتم و زمين هفتم در آخرين طبقه و در فاصلۀ ميان اين دو نقطه،شناخته شده هستند، آنان اهل دين،ورع،روش نيكو و تواضع در مقابل خداوند عزّ و جلّ هستند، چشمهايشان خاشع و بزير افتاده و قلبهايشان بياد خدا ترسان است،حقّ ولايت تو را شناخته‌اند و زبانهايشان به ذكر فضائل تو مشغول است، چشمهايشان از سر محبّت بتو و امامان از نسل تو گريانست،بآنچه خداوند در

كتابش به آن امر فرموده،و به آن سنّتهايى از پيامبر كه دليل و برهان بر آن قائم شده،متديّن‌اند،و به آنچه«اولو الامر»بدان دستورشان دهد،عامل و فرمانبردارند،بيكديگر پيوند دارند و از يك ديگر نبريده‌اند،يك ديگر را دوست دارند و بغض و كينه از هم ندارند،ملائكه تا روز قيامت بر آنان درود مى‌فرستند و بر دعاى آنان آمين مى‌گويند و براى گناهكار از ايشان استغفار مى‌كنند و به جنازۀ او حاضر مى‌شوند(و يا در حال مرگ به بالينش مى‌آيند)و در فقدان او احساس تنهايى مى‌كنند.

22-عبد السّلام بن صالح از امام رضا عليه السّلام از پدران بزرگوار خود از امير المؤمنين عليهم السّلام روايت كرده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

خداوند خلقى برتر از من و گرامى‌تر از من-نزد خود-خلق نفرموده است،

حضرت علىّ عليه السّلام فرمودند:من عرض كردم:شما برتر هستيد يا جبرئيل؟ حضرت فرمودند:اى علىّ!خداوند-تبارك و تعالى-پيامبران مرسل خود را بر ملائكۀ مقرّب خود برترى داده است و مرا بر تمام انبياء و مرسلين برترى داده است،و فضيلت،بعد از من براى تو و امامان بعد از تو مى‌باشد،و ملائكه كمك كار ما و دوستان ما هستند.اى علىّ!همان ملائكه‌اى كه حامل عرش الهى و اطرافيان هستند و همراه حمد خدا بتسبيح او نيز مشغولند و براى كسانى كه به ولايت ما-اى علىّ-ايمان آورده‌اند استغفار مى‌كنند (1).اگر ما نبوديم خداوند،نه آدم عليه السّلام و نه حواء را و نه بهشت و جهنّم و نه آسمان و زمين را خلق نمى‌كرد،پس چگونه از ملائكه افضل نباشيم؟و حال آنكه ما پيش از آنان پروردگارمان را شناختيم و او را تسبيح و تقديس نموده و به يگانگى او شهادت داديم،زيرا اوّلين چيزى كه خداوند خلق كرد ارواح ما بود كه آنها را بتوحيد و تمجيد خويش به نطق آورد و پس از آن ملائكه را خلق فرمود كه وقتى ارواح ما را بصورت يك نور واحد ديدند،اين مسأله را بسيار بزرگ و عظيم يافتند و ما».


1) -اشاره است به آيۀ 7 از سورۀ مباركۀ«مؤمن».

براى اينكه ملائكه بفهمند كه ما مخلوق هستيم و خداوند منزّه و برتر از صفات ماست،او را تسبيح گفتيم و ملائكه نيز به پيروى از تسبيح ما،تسبيح گفته و او را از صفات ما منزّه دانستند،و وقتى عظمت شأن ما را ديدند به وحدانيّت خدا شهادت داديم تا ملائكه بدانند معبودى نيست جز اللّه و بدانند كه ما(فقطّ) بندگان خدا هستيم و خدا نيستيم و نبايد بتنهايى و يا بهمراه خداوند پرستش شويم و گفتند:«لا إله إلاّ اللّه»،و وقتى بزرگى مقام ما را ديدند،تكبير گفتيم تا ملائكه بدانند كه خداوند بزرگتر از آن است كه بزرگى مقام از طريقى غير از او بدست آيد،و وقتى كه عزّت و قدرتى كه خداوند بما داده بود ديدند،گفتيم:

«لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه»(هيچ نيرو و قدرتى نيست مگر اينكه از جانب خداست) تا ملائكه بدانند آنچه كه ما قدرت و توان داريم از خداست،و وقتى نعمتى را كه خدا بما داده و بر ما واجب كرده-يعنى وجوب اطاعت از ما-را ديدند، گفتيم:«الحمد للّه»تا ملائكه حمد و ستايش را كه در واقع،در مقابل نعم الهى، حقّ خداوند است برگردن ما دريابند،و ملائكه نيز گفتند:الحمد للّه.

پس در واقع بوسيلۀ ما بود كه به توحيد و تسبيح و تهليل( لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ)وَ

تحميد و تمجيد الهى هدايت شدند، سپس،بعد از آن،خداوند-تبارك و تعالى-آدم را خلق كرد و ما را در صلب او قرار داد و ملائكه را دستور فرمود تا براى تعظيم و احترام ما به آدم سجده كنند،و سجدۀ آنان در واقع عبادت خداوند بود،و از طرفى بخاطر وجود ما در صلب آدم،اكرام و احترام و اطاعت از او بود،حال چگونه ما از ملائكه برتر نباشيم حال آنكه همۀ آنان به آدم سجده كردند؟ و آن زمان كه بمعراج برده شدم،جبرئيل اذان و اقامه گفت-و هر بند را دو بار تكرار مى‌كرد-سپس به من گفت:جلو بايست اى محمّد!گفتم:اى جبرئيل!آيا از تو جلوتر بايستم؟گفت:بله!زيرا خداوند-تبارك و تعالى- انبياءش را بر تمام ملائكه‌اش برترى داده و خصوصا تو را به تنهايى برترى داده است،من نيز جلو ايستادم و آنان بمن اقتدا كردند،با اين حال فخر و تكبّر ندارم،و آنگاه كه به حجب نور رسيدم،جبرئيل بمن گفت:جلوتر برو و خود عقب ايستاد،به او گفتم:آيا در چنين موضع و موقعى مرا رها ميكنى؟ جبرئيل گفت:آخرين مرزى كه خداوند-عزّ و جلّ-براى من قرار داده اينجاست،اگر از آن عبور كنم،بالهايم بخاطر تعدّى از حدّ و مرزهاى

پروردگارم آتش خواهد گرفت، در اين موقع،نور مرا به جلو پرتاب كرد تا بحدّى از علوّ مقام كه خدا خواست رسيدم،ندايى آمد و مرا خواندند،نداء را پاسخ گفتم و عرض كردم:بله اى پروردگارم!بلند مرتبه و والامقام هستى! دوباره نداء آمد:اى محمّد!تو بندۀ من و من ربّ تو هستم،پس مرا بپرست،و بر من توكّل كن،تو نور من در بين بندگانم و فرستادۀ من بسوى خلقم و حجّت من بر مخلوقاتم هستى،براى تو و پيروانت بهشتم را خلق كرده‌ام،و براى مخالفينت آتشم را خلق كرده‌ام،و براى اوصيايت كرامت و احترامم را واجب نموده‌ام،و براى شيعيانشان ثوابم را واجب كرده‌ام.

گفتم:پروردگارا!اوصياء من چه كسانى هستند؟ندائى آمد كه اى محمّد !نام اوصياء تو بر پايۀ عرشم نوشته شده است،من در حضور پروردگارم-جلّ جلاله-بپايۀ عرش نظر كردم،دوازده نور ديدم كه در هر نور،سطرى سبز رنگ بود و بر آن سطر،نام يكى از اوصيايم،اوّلين آنان علىّ بن ابى طالب و آخرين آنان مهدىّ امّتم بودند،گفتم:پروردگارا!اينها بعد از من اوصياء من هستند؟نداء آمد كه اى محمّد!اينان اوصياء،دوستان،برگزيدگان و حجّتهاى من بعد از تو

در بين مخلوقاتم هستند و آنها اوصياء و جانشينان تو و بهترين خلق من بعد از تو هستند،قسم به عزّت و جلالم كه دينم را توسّط آنان پيروز مى‌كنم و كلمۀ خويش را به وسيلۀ آنان بالا خواهم برد و زمين را با آخرين آنان از لوث وجود دشمنانم پاك خواهم كرد و شرق و غرب عالم را به ملك و در اختيار او درخواهم آورد،بادها را فرمانبردار او خواهم كرد،ابرهاى سخت و سهمگين را در مقابل او و براى او خوار و ذليل خواهم نمود و او را به آسمان‌ها خواهم برد و با لشكريانم ياريش خواهم نمود و با ملائكه‌ام مدد خواهم رساند تا دعوت مرا آشكار گرداند و خلق را بر توحيد و يكتاپرستى گرد آورد،سپس پادشاهى او را ادامه و استمرار مى‌دهم و روزگار را تا قيام قيامت در اختيار اوليايم-يكى از پس ديگرى-قرار خواهم داد.

23-امام رضا عليه السّلام فرمودند:حياء از ايمان است.

24-امام رضا عليه السّلام از پدران خود از امام باقر عليهم السّلام نقل فرموده‌اند كه:روزى حضرت سليمان بن داود-عليهما السّلام-به ياران خود گفت:خداوند تبارك

و تعالى پادشاهيى به من بخشيده است كه براى هيچ كس پس از من شايسته نيست.باد و انس و جنّ و پرندگان و وحوش،همگى را مسخّر من كرده است و زبان پرندگان را بمن آموخته،و از هر چيزى بمن عطا فرموده است،ولى با وجود تمام اين سلطنت و پادشاهى،برايم ميسّر نشده است كه يك روز تا شام خوشحال باشم،دوست دارم فردا به قصرم بروم و بطبقۀ بالاى آن رفته،به تمام ممالكم نگاه كنم،لذا بكسى اجازه ندهيد بر من وارد شود تا مبادا روز من مكدّر گردد،همگى گفتند:بله،به روى چشم.

فرداى آن روز عصايش را بدست گرفت و به بالاترين مكان در قصرش رفت و خوشحال از آنچه به او داده شده بود،به عصا تكيه زد و مشغول نگاه كردن به ممالك خويش گرديد.در اين موقع نگاهش به جوانى افتاد نيكو صورت و خوش لباس،كه از گوشه‌اى از قصر بطرف او مى‌آمد،وقتى سليمان عليه السّلام او را ديد،گفت:چه كسى تو را باين قصر داخل كرده است؟مى‌خواستم امروز در اينجا تنها باشم،به اجازۀ چه كسى وارد شدى؟جوان گفت:صاحب اين قصر

مرا داخل كرده و به اجازۀ او وارد شدم، سليمان گفت:صاحبش نسبت به اين قصر،از من سزاوارتر است،تو كيستى؟گفت:من ملك الموت هستم،گفت براى چه كار آمده‌اى؟گفت:براى قبض روح تو،سليمان گفت:پس آنچه در- بارۀ من بتو دستور داده شده،انجام بده،امروز روز سرور من است و خداوند نخواسته است كه سرورى جز لقاء او داشته باشم،ملك الموت روح او را در حالى كه به عصايش تكيه داده بود،قبض كرد و سليمان مرد و مدّتى بهمان حال باقى ماند و مردم به او نگاه مى‌كردند و گمان مى‌بردند كه او زنده است،كم كم در مورد او اختلاف كردند و به گناه افتادند،بعضى گفتند:سليمان در اين روزهاى متوالى بر عصا تكيه زده و بهمان حال ايستاده،نه غذا خورده،نه چيزى نوشيده،نه خسته شده و نه خوابيده است،او همان پروردگار ماست كه بر ما واجب است عبادتش كنيم،بعضى ديگر گفتند:سليمان جادوگر است،او با جادو كردن چشمهاى ما،اين طور وانمود مى‌كند كه ايستاده و به عصايش تكيه زده است و حال آنكه اين طور نيست.مؤمنين گفتند:سليمان بندۀ خدا و پيامبر اوست،خداوند هر طور كه بخواهد در مورد او تدبير مى‌كند.وقتى اختلاف

كردند، خداوند موريانه‌اى فرستاد و آن موريانه داخل عصا شد،وقتى از داخل، آن را خورد،عصا شكست و سليمان با صورت از قصر به زير افتاد،جنّ‌ها از موريانه به خاطر اين كارش تشكّر كردند،و بهمين سبب است كه هر جا موريانه باشد،آب و گل هم هست،و اين مطلب همانست كه در اين آيۀ شريفه آمده است:

« فَلَمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلاّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ »، (وقتى دستور مرگ او را داديم،چيزى جز آن جانور زمين،كه عصايش را خورد آنان را از مرگ او مطّلع نساخت،و وقتى بزمين افتاد جنّ‌ها فهميدند كه اگر علم غيب مى‌داشتند در آن عذاب ذلّت‌بار باقى نمى‌ماندند-سبأ:14) امام صادق عليه السّلام فرمودند:اين آيه اين گونه نازل نشده است،بلكه به اين شكل نازل شده: «فَلَمّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ »(وقتى به زمين افتاد انسانها فهميدند كه اگر جن‌ها علم غيب مى‌داشتند در عذاب ذلّت‌بار باقى نمى‌ماندند (1).ت.


1) -اين حديث بظاهر دلالت بر تحريف قرآن دارد ولى خود مؤلّف مخالف تحريف است و در كتاب ديگرى تحريف را ردّ كرده،و مقصود از ذكر اين حديث در اينجا اين است كه«در واقع معنى آيه اين چنين نيست»،نه اينكه اصل الفاظ كم و زياد شده است.

باب 27 - سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در مورد هاروت و ماروت

سخنان حضرت رضا-عليه السّلام-در مورد هاروت و ماروت

1-امام حسن عسكري از پدرانشان از امام صادق عليهم السّلام در تفسير آيۀ «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ »(و از آنچه شياطين بر ملك و پادشاهى سليمان مى‌خواندند تبعيّت كردند و سليمان كافر نشد-بقره:102)فرمودند:شياطين كافر،سحر و جادوهايى بر(اهل)مملكت سليمان مى‌خواندند و آنان از آن سحر و جادوها پيروى كرده،گمان مى‌بردند كه سليمان با آن سحر و جادوها پادشاهى مى‌كرده و ما نيز با همان روش، عجائب و معجزاتى از خود بروز مى‌دهيم تا مردم مطيع ما شوند،و گويند:

سليمان كافر و ساحرى ماهر بود و با سحرش به پادشاهى و قدرت رسيده بود.

و خداوند سخن آنان را ردّ كرده و فرمود: «وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ» (و سليمان كافر

نبود) و آن طور كه اينها مى‌گويند سحر به كار نمى‌برد.« لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ »(لكن شياطين كافر بودند و به مردم سحر و جادو مى‌آموختند)سحر و جادويى كه به سليمان و به آنچه بر دو فرشته-يعنى هاروت و ماروت در بابل نازل شد-نسبت مى‌دادند.

بعد از نوح عليه السّلام جادوگران و فريبكاران،بسيار زياد شده بودند،لذا خداوند-عزّ و جلّ-دو فرشته را به سوى پيامبر آن زمان فرستاد و بآن دو مأموريت داد كه سحر و نحوۀ ابطال آن را به آن پيامبر بياموزند،او نيز آن مطالب را از آن دو فرشته دريافت كرده و به فرمان خدا آن را به مردم آموخت و به آن دو دستور داد تا به اين وسيله در مقابل سحر ايستادگى كنند و آن را باطل نمايند.و نيز از اينكه مردم را سحر كنند نهى فرمودند،همان گونه كه انسان سمّى را به كسى معرّفى كند و پادزهر آن را نيز به او بدهد،خداوند نيز مى‌فرمايد:« وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ »(و آن دو بكسى چيزى نمى‌آموختند مگر اينكه به او بگويند ما وسيلۀ امتحان هستيم،كافر نشو[يعنى با بكارگيرى

سحر و جادو خود را جزء كافران قرار نده]).

به اين ترتيب كه آن پيامبر عليه السّلام به دو فرشته دستور داد تا به صورت بشر در آمده و آنچه را خداوند به آن دو آموخته است به مردم بياموزند،خداوند مى‌فرمايد:سحر و نحوۀ ابطال آن را به هيچ كس نمى‌آموختند مگر اينكه به او بگويند:ما وسيلۀ امتحان بندگان هستيم تا با آموخته‌هاى خود،خدا را اطاعت كنند و جادوى جادوگران را ابطال نمايند و مردم را سحر و جادو نكنند،پس تو نيز با بكارگيرى اين سحر و جادو به ضرر رساندن به مردم و يا با فرا خواندن مردم به اينكه معتقد شوند تو به وسيلۀ سحر و جادو زنده مى‌كنى و مى‌ميرانى و كارهايى كه جز خدا كسى قدرت بر آنها را ندارد،انجام مى‌دهى، كافر نشو زيرا اين قبيل اعمال،كفر است،خداوند ميفرمايد:و طالبان سحر، از اين مطالب،يعنى از سحرهاى شياطين كه بر(اهل)مملكت سليمان مى‌نوشتند و نيز از آنچه به آن دو فرشته-هاروت و ماروت در بابل-نازل گرديد،(از اين دو نوع مطلب)چيزهايى مى‌آموختند كه به آن وسيله بين زن و شوهر اختلاف مى‌انداختند،اين كسى است كه ضرر زدن به مردم را مى‌آموزد.

آنان با انواع حيله و نيرنگ و به ايهام و اشتباه انداختن و اينكه در فلان جا، فلان چيز دفن شده و فلان كس،فلان كار را كرد،نحوه و طريقۀ ايجاد ضرر را

ياد مى‌گرفتند تا زنى(اجنبى)را محبوب مردى كرده و يا مردى را محبوب زنى كنند و به اين ترتيب بين زن و شوهر جدايى اندازند،سپس خداوند مى‌فرمايد:« وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ »(و آنان نميتوانند بكسى آزارى رسانند مگر با اذن خدا)يعنى آن مردم طالب سحر و جادو به كسى آزار نمى‌رسانند مگر با اذن خدا،و مراد از اذن اين است كه خدا از اين كار آنان اطّلاع دارد و در عين حال،ايشان را به حال خود رها مى‌كند،زيرا اگر مى‌خواست،با جبر و زور جلوى كار آنان را ميگرفت.

سپس ميفرمايد:« وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ »(چيزى ياد ميگيرند كه به آنان ضرر مى‌رساند و نفعى برايشان ندارد)زيرا وقتى سحر را آموختند و غرضشان،سحر و جادو كردن ديگران و ضرر زدن به آنان باشد،در واقع چيزى را آموخته‌اند كه در دينشان به آنان ضرر زده و در امر دين نفعى به حالشان نداشته است،بلكه به اين وسيله از دين خدا خارج مى‌شوند،و اين مردم خود مى‌دانستند كه كسى كه دين خود را به اين مطالب بفروشد،در آخرت نصيبى از بهشت نخواهد داشت،سپس خداوند مى‌فرمايد:خود را به بد چيزى فروختند(كه خود را در گرو عذاب قرار دادند)اگر مى‌دانستند كه

آخرت را فروخته و نصيب خود از بهشت را رها كرده‌اند، زيرا كسانى كه اين سحر را مى‌آموختند،همان افرادى بودند كه اعتقاد داشتند كه نه پيامبر هست، نه خدايى و نه بعث و قيامتى،و لذا خداوند مى‌فرمايد:« وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ »(و آنان مى‌دانستند كه هر كس خريدار اين مطالب باشد در آخرت نصيبى ندارد)زيرا آنان معتقد بودند كه اصلا آخرتى وجود ندارد يعنى عقيده داشتند كه اگر آخرتى وجود نداشته باشد،بطريق اولى نصيب و بهره‌اى بعد از اين دنيا نخواهند داشت و اگر بعد از دنيا،آخرتى باشد،آنان با اين كفر خود،بهره‌اى در آن جهان نخواهند داشت،سپس فرمود:« وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ »(خود را به بد چيزى فروختند)يعنى به عذاب،چون آخرت را به دنيا فروختند،و خود را در گرو عذاب دائمى قرار دادند،« لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ »(اگر مى‌دانستند)كه خود را به عذاب فروخته‌اند، ولى اين مطلب را نمى‌دانند زيرا به آن كافر هستند،و وقتى در حجّت‌هاى خداوند نظر نكردند تا بفهمند و علم يابند،خداوند آنان را بخاطر اعتقاد باطلشان و انكار كردن حقّ،عذاب نمود.

يوسف بن محمّد بن زياد و عليّ بن محمّد بن سيّار از پدران خود(كه

راويان اين حديث هستند)نقل كرده‌اند كه آن دو به امام عسكرىّ عليه السّلام عرض كردند:عدّه‌اى نزد ما گمان مى‌كنند كه هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه وقتى كه عصيان بنى آدم زياد شد،خداوند آن دو را از بين ملائكه برگزيد و با ملك ديگرى به دار دنيا فرستاد،و آن دو مجذوب زهره شدند و خواستند با او زنا كنند و شراب خوردند و آدم‌كشى كردند و خداوند آنان را در بابل عذاب فرمود و جادوگران،از آن دو،سحر و جادو مى‌آموختند و خداوند آن زن را مسخ كرده و به صورت اين ستاره(يعنى ستارۀ زهره)درآورد،امام عليه السّلام فرمودند:

پناه بر خدا از اين سخنان!ملائكه معصومند،و از كفر و قبائح به لطف خدا در امانند،خداوند در بارۀ آنان مى‌فرمايد:« لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ »(خداوند را در دستوراتش نافرمانى نمى‌كنند و هر آنچه را دستور دارند انجام مى‌دهند،تحريم:6)و نيز مى‌فرمايد:« وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ* يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ »(و براى اوست آن كسانى كه در آسمانها و زمين هستند و ايشان كه نزد اويند(يعنى ملائكه)از عبادت او سرباز نمى‌زنند و خسته نمى‌شوند،شبانه روز در تسبيح اويند و باز نمى‌ايستند-انبياء:19-20)و

در بارۀ ملائكه مى‌فرمايد: « بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ* يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ » (بلكه بندگان گرامى خدا هستند كه در گفتار از خداوند سبقت نمى‌گيرند و به دستور او كار مى‌كنند،علم خداوند به آنها احاطه دارد و جز براى كسانى كه مورد رضايت خداوند هستند،شفاعت نمى‌كنند و از خوف و خشيت الهى در ترس و نگرانى هستند،انبياء:26،27،28)آنگاه حضرت فرمودند:اگر همان طور كه آنان مى‌گويند باشد،پس خداوند اين ملائكه را-در واقع-خلفاى خود در روى زمين قرار داده بود و آنان همچون انبياء و ائمّه بوده‌اند،آيا از انبياء و ائمّه عليهم السّلام قتل نفس و زنا سر ميزند؟آيا نميدانى كه خداوند-عزّ و جلّ-هرگز دنيا را از پيغمبر و يا امامى از جنس بشر، خالى نگذاشته است؟آيا خداوند نفرموده است:« وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى »(و ما قبل از تو هيچ رسولى سوى مردم نفرستاديم مگر مردانى از اهل شهرها كه به آنان وحى نموديم-يوسف:109) پس خداوند خود خبر داده است كه ملائكه را به عنوان امام و حاكم به زمين نفرستاده است بلكه آنان فقط به سوى انبياء فرستاده مى‌شدند.

آن دو در ادامه گفتند:عرض كرديم:پس به اين ترتيب ابليس هم فرشته نبوده است؟فرمود:نه،بلكه از جنّ بوده است،آيا اين آيه را نشنيده‌ايد:« وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ »(و آن زمان كه به ملائكه گفتيم:به آدم سجده كنيد،و همه جز ابليس سجده كردند،او از جنّ بود-كهف:50)و بنا بر اين خداوند در اين آيه خبر داد كه او از طائفۀ جنّ است،و او همان كسى است كه خداوند در باره‌اش فرموده است:«و جانّ را از قبل از آتشى كه از باد سوزان نشأت گرفته بود،آفريديم-حجر:27).

امام عسكرىّ عليه السّلام فرمودند:پدرم،از جدّم از امام رضا و آن حضرت از پدرانشان از حضرت علىّ عليهم السّلام نقل كردند كه:رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

خداوند ما آل محمّد و پيامبران و نيز ملائكۀ مقرب را برگزيد،و اين برگزيدن با توجّه به اين بود كه:آنان كارى نخواهند كرد كه به واسطۀ آن از ولايتش خارج گردند و از حفاظتش باز بمانند و جزء كسانى كه مستحقّ عذاب و نقمت او هستند درآيند.

عرض كرديم روايت شده است كه:آنگاه كه رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله امامت علىّ

عليه السّلام را اعلام فرمود، خداوند ولايت آن حضرت را در آسمان بر جماعتى از مردم و ملائكه عرضه فرمود و آنان اباء كرده،قبول نكردند و خداوند آنان را به شكل قورباغه مسخ فرمود.حضرت فرمودند:پناه بر خدا!اينها،ما را تكذيب مى‌كنند و بر ما افتراء مى‌زنند،ملائكه رسولان الهى هستند و مانند ساير انبياء و رسل مى‌باشند،آيا از آنان كفر سر مى‌زند؟گفتيم خير،فرمود:ملائكه هم همين طور هستند،شأن ملائكه بسيار عظيم است و امرشان بسيار با جلالت.

2-علىّ بن محمّد بن جهم گويد:مأمون از امام رضا عليه السّلام در بارۀ مطلبى كه مردم نقل مى‌كنند و مى‌گويند:«ستارۀ زهره زنى بود كه هاروت و ماروت با او مرتكب حرام شدند.و سهيل تحصيلدار و جمع‌كنندۀ ماليات در يمن بوده سؤال كرد،حضرت فرمودند:دروغ مى‌گويند كه آن دو،ستاره بوده‌اند!بلكه دو جانور آبزى بودند و مردم اشتباه كرده مى‌گويند:آن دو ستاره بودند،و خداوند دشمنان خود را به صورت انوارى درخشان كه تا پايان جهان،باقى و برقرار باشند،مسخ نخواهد كرد و مسخ‌شدگان بيش از سه روز زنده نمى‌مانند

و توليد مثل نيز نمى‌كنند، و امروزه در روى زمين هيچ جانور مسخ‌شده‌اى وجود ندارد،و حيواناتى مثل ميمون،خوك و خرس و امثال آنها كه به عنوان مسخ شده شهرت پيدا كرده‌اند،خودشان مسخ شده نيستند بلكه شبيه آن چيزهايى هستند كه خداوند كسانى را كه بخاطر انكار توحيد و تكذيب پيامبران لعن و نفرين و غضب فرموده،به آن اشكال مسخ نموده است،و امّا هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه به مردم سحر آموختند تا از سحر جادوگران پرهيز كنند،و آن را باطل نمايند،و به هر كس چيزى در اين باره مى‌آموختند و به او مى‌گفتند « إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ »(ما،وسيلۀ آزمايش تو هستيم،كافر نشو-بقره:

102)ولى گروهى با بكارگيرى چيزى كه دستور داشتند از آن دورى كنند، كافر شدند و بوسيلۀ آنچه مى‌آموختند بين زن و شوهر جدايى مى‌انداختند.

خداوند ميفرمايد:« وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ »(بوسيلۀ آن سحر به كسى ضرر نمى‌زدند مگر به اذن خدا-بقره:102)كه منظور از اذن خدا در اين آيه علم خدا است.

باب 28 - آنچه از حضرت رضا-عليه السّلام-در مسائل گوناگون آمده

آنچه از حضرت رضا-عليه السّلام-در مسائل گوناگون آمده

1-محمّد بن فضل گويد:از حضرت رضا عليه السّلام سؤال كردم:آيا ممكن است زمين باشد و امام در آن نباشد؟حضرت فرمودند:نه،در اين صورت (زمين)اهل خود را در خود فرو خواهد برد.

2-احمد بن عمر گويد:از حضرت رضا عليه السّلام سؤال كردم:آيا زمين بدون امام باقى مى‌ماند؟فرمودند:خير،عرض كردم:از حضرت صادق عليه السّلام چنين براى ما روايت كرده‌اند كه حضرت مى‌فرمودند:باقى نخواهد ماند مگر اينكه خداوند بر بندگان خشم گيرد،حضرت رضا عليه السّلام فرمودند:باقى نمى‌ماند،كه در اين صورت اهل خود را فرو خواهد برد.

3-حسن بن علىّ وشّاء گويد:از حضرت رضا عليه السّلام سؤال كردم:آيا زمين

بدون امام باقى مى‌ماند؟فرمودند:خير،عرض كردم:براى ما چنين روايت شده است كه باقى نمى‌ماند مگر اينكه خداوند بر بندگان خشم گيرد، فرمودند:باقى نمى‌ماند،كه در اين صورت اهل خود را فرو خواهد برد.

4-سليمان بن جعفر جعفرىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم:آيا زمين بدون حجّت باقى خواهد ماند؟فرمودند:اگر زمين-و لو به مدّت يك چشم بهم زدن-خالى از حجّت باشد،اهل خود را فرو خواهد برد.

5-عبد السّلام بن صالح هروىّ گويد:به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم:

نظرتان در بارۀ اين حديث كه از امام صادق عليه السّلام روايت شده است،چيست،كه حضرت فرموده‌اند:زمانى كه قائم عليه السّلام قيام كند فرزندان قاتلان حسين عليه السّلام را بخاطر كردار پدرانشان خواهد كشت؟حضرت فرمودند:همين طور است،

عرض كردم پس معنى اين آيه چيست:« وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى »(هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نخواهد كشيد-انعام:164)؟فرمودند:خداوند در تمام گفتارهايش درست گفته است،لكن فرزندان قاتلان حسين عليه السّلام از كردار پدرانشان راضى هستند و به آن افتخار مى‌كنند و هر كس از كارى راضى باشد مثل كسى است كه آن را انجام داده،و اگر كسى در مشرق كشته شود و ديگرى در مغرب از اين قتل راضى باشد،نزد خدا با قاتل شريك خواهد بود، و قائم عليه السّلام در هنگام قيام خود،بخاطر رضايتشان از كردار پدران،ايشان را خواهد كشت،عرض كردم:وقتى قائم شما عليه السّلام قيام كند،از چه كارى شروع مى‌كند؟فرمودند:در آغاز دستان بنى شيبه را قطع مى‌نمايد زيرا آنان دزدان خانۀ خدا هستند.

6-حسن بن علىّ بن فضّال از امام رضا عليه السّلام نقل كرده است كه حضرت فرمودند:گويا شيعه را مى‌بينم،آن زمان كه سومين (1)نفر از فرزندانم ران.


1) -سومين نفر از فرزندان امام رضا عليه السّلام حضرت عسكرى عليه السّلام خواهد بود فلذا،در متن حديث اشتباهى رخ داده و بايد چهارمين باشد نه سومين.

نمى‌يابند و بدنبال اين هستند كه كسى امور آنان را بدست گيرد و شؤونشان را تدبير نمايد ولى او را نمى‌يابند،عرض كردم:چرا يا ابن رسول اللّه؟!حضرت فرمودند:زيرا امامشان غائب مى‌گردد،عرض كردم چرا؟فرمودند:زيرا در هنگام قيام،بيعت كسى در گردن او نباشد(و بالإجبار با ظالم زمان خود بيعت نكرده باشد).

7-عبد العزيز بن مهتدى از امام رضا عليه السّلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمودند:فقط خارج دهان را بايد با مادّۀ پاك‌كننده شست و امّا داخل دهان چربى را بخود نمى‌گيرد.

8-صفوان بن يحيى از امام رضا عليه السّلام نقل كرده است كه ايشان فرمودند:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نهى فرموده‌اند كه انسان در بيت الخلاء مادامى كه فارغ نشده است با كسى صحبت كند يا جوابش را بدهد.

9-امام رضا از پدرشان امام كاظم عليهم السّلام نقل فرمودند كه:به امام صادق عليه السّلام گفته شد:مرگ را براى ما وصف فرما،فرمود:براى مؤمن مثل خوشبوترين گل‌ها است،كه آن را مى‌بويد و از بوى خوش آن،از حال ميرود و خستگى و درد از او منقطع مى‌شود،و براى كافر مانند نيش افعى و عقرب بلكه سخت‌تر است.سؤال شد:بعضى مى‌گويند:مرگ از تكّه تكّه شدن با ارّه و قيچى و كوبيده شدن با سنگ و چرخاندن سنگ آسياها بر حدقۀ چشم سخت‌تر است،(نظر شما چيست؟)حضرت فرمودند:براى بعضى از كافرين و فاجرين همين طور است،آيا از اين افراد،كسى را كه اين سختى‌ها را مى‌كشد نديده‌ايد؟و آن چيزى كه از اين هم شديدتر است عذاب آخرت است، زيرا از عذاب دنيا سخت‌تر و شديدتر است،گفته شد:پس چرا ما مى‌بينيم جان كندن بر بعضى از كفّار آسان است،در حالى كه مى‌خندد و سخن مى‌گويد،مى‌ميرد؟و بعضى از مؤمنين هم همين طورند؟ولى بعضى از مؤمنين و كافرين در هنگام سكرات موت دچار اين سختى‌ها مى‌شوند؟

حضرت فرمودند:راحتى مؤمن در آن حال ثواب زودرس است و سختى هنگام مرگ براى او باعث پاك شدن از گناه است تا با پاكى و تميزى به آخرت وارد شود و بدون هيچ مانعى استحقاق ثواب ابدى را داشته باشد،و امّا راحتى كافر در آن حال،بخاطر آن است كه اجر نيكى‌هاى خود را بطور تمام و كمال در دنيا دريافت دارد و وقتى وارد آخرت مى‌شود جز عذاب نبيند.

و سختى حال كافر در موقع مرگ آغاز عذاب او است و اين بخاطر آن است كه خداوند عادل است و ظلم نمى‌كند،حضرت ادامه دادند:از امام صادق عليه السّلام در بارۀ طاعون سؤال شد،آن حضرت فرمودند:براى عدّه‌اى عذاب و براى عدّه‌اى ديگر رحمت است،گفتند:چگونه ممكن است رحمت عذاب باشد؟! فرمود:آيا نمى‌دانيد آتش جهنّم براى كافرين عذاب است ولى براى خزنۀ جهنّم كه با كافرين در آنجا هستند،مايۀ رحمت است؟ 10-علىّ بن اسباط گويد:به امام رضا عليه السّلام عرض كردم:گاه مسأله‌اى

پيش مى‌آيد كه دانستن حكم آن ضرورى است(و نمى‌توانم صبر كنم)و در شهرى كه هستم كسى از دوستان شما(يعنى شيعيان)نيست تا از او سؤال كنم حضرت فرمودند:نزد فقيه شهر برو و مسأله‌ات را سؤال كن و اگر فتوايى داد بر خلاف آن عمل كن،زيرا حقّ در همان است.

11-امام رضا از پدران خود عليهم السّلام نقل كردند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:سپيدى مو در جلوى سر(نشانۀ)خوش يمنى،و در كنارۀ صورت علامت سخاء است،و در موهاى مقابل پيشانى علامت شجاعت و در پشت سر نشانۀ بد يمنى و شومى ميباشد.

12-ابو الصّلت هروىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام شنيدم كه فرمود:خداوند -عزّ و جلّ-به يكى از انبيايش وحى فرمود كه:فردا صبح،اوّلين چيزى را كه ديدى،بخور،و دومى را پنهان كن،و سوّمى را قبول كن،و چهارمى را نااميد

نكن و از پنجمى فرار كن.

فردا صبح،حركت كرد و در راه به كوهى سياه و بزرگ برخورد كرد، ايستاد و گفت:پروردگارم-عزّ و جلّ-مرا امر فرموده كه اين را بخورم و(از اين فرمان)متحيّر ماند،سپس با خود گفت:پروردگارم جلّ جلاله مرا به چيزى امر ميكند كه توان آن را داشته باشم.آنگاه بطرف آن حركت كرد كه آن را بخورد،و هر قدر كه به آن نزديك مى‌شد،كوه كوچكتر ميگرديد تا به آن رسيد و آن را به اندازۀ يك لقمه يافت،آن را خورد و از هر غذايى لذيذتر يافت.

سپس حركت كرد و تشتى از طلا يافت و گفت:پروردگارم مرا امر فرموده كه اين را پنهان كنم،حفره‌اى حفر كرد و تشت را درون آن قرار داد و خاك بر آن ريخت و حركت كرد،پشت سر خود را نگاه كرد و متوجّه شد كه تشت نمايان شده است،با خود گفت:من،كارى را كه پروردگارم دستور داده بود،انجام دادم،آنگاه براه خود ادامه داد و پرنده‌اى ديد كه عقابى در پى اوست،پرنده اطراف آن پيامبر مى‌چرخيد،پيامبر با خود گفت:پروردگارم-عزّ و جلّ-مرا امر فرموده كه اين را بپذيرم،پس آستين خود را باز كرد و پرنده داخل آن شد، عقاب گفت:صيدم را كه چند روز است در پى آن هستم گرفتى؟!گفت:

پروردگارم-عزّ و جلّ-مرا امر كرده است كه اين را نااميد نكنم، پس قطعه‌اى از ران خود را كند و سوى او انداخت و براه خود ادامه داد،در بين راه به گوشت مردارى بدبو كه كرم گذاشته بود برخورد،گفت:پروردگارم-عزّ و جلّ-مرا امر كرده كه از آن بگريزم و فرار كرد و بازگشت و در خواب چنين ديد كه گويا به او مى‌گويند:تو كارى كه بدان مأمور بودى انجام دادى،آيا ميدانى آنها چه بودند؟گفت:نه،گفته شد،و امّا كوه،سمبل غضب بود،انسان وقتى غضبناك شود،خود را نمى‌بيند و از شدّت و بزرگى غضب،قدر و ارزش خود را فراموش مى‌كند،و وقتى كه خود را حفظ نمايد و ارزش خود را بشناسد و غضبش آرام گيرد،عاقبتش همچون يك لقمۀ گوارائى است كه آن را بخورد،و امّا تشت طلا،سمبل عمل صالح باشد كه وقتى انسان آن را پنهان كند،خداوند مى‌خواهد آن را آشكار كند تا علاوه بر ثواب آخرتى كه خدا برايش ذخيره مى‌كند،او را با آن عمل زينت دهد،و امّا پرنده سمبل كسى بود كه تو را نصيحت مى‌كند،او و نصيحتش را بپذير،و امّا عقاب سمبل حاجتمندى بود كه نزد تو مى‌آيد،هيچ وقت چنين كسى را نااميد نكن،و امّا

گوشت بدبو سمبل غيبت بود،هميشه از آن فرار كن.

13-محمّد بن اسماعيل بن بزيع گويد:از امام رضا عليه السّلام چنين شنيدم:

ثروت انباشته نميشود مگر از قبل پنج چيز:بخل شديد،آرزوى طولانى، حرص زياد و غلبه‌كننده،قطع رحم و ترجيح دادن دنيا بر آخرت.

14-امام رضا عليه السّلام از پدرانشان از حضرت علىّ عليه السّلام نقل كردند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله از كشتن پنج حيوان نهى فرمودند كه عبارتند از:صرد صوّام،(كه توضيح آن ذكر خواهد شد)،هدهد،زنبور عسل،مورچه و قورباغه،و به كشتن پنج چيز امر فرمود كه عبارتند از:كلاغ،زغن(نوعى باز)،مار،عقرب و سگ هار.

مؤلّف كتاب،شيخ صدوق(ره)گويد:منظور از دستور و امر در اين حديث رخصت است نه وجوب.

مترجم گويد:«صرد صوّام»پرنده‌اى است با سر بزرگ كه گنجشكان را شكار مى‌كند و در فارسى به آن شير گنجشك گويند.در بعضى نسخ«صرد» و«صوّام»با واو عطف آمده كه در اين صورت بايد گفت:اشتباهى رخ داده- زيرا تعداد اين حيوانات شش عدد خواهد شد در حالى كه در متن حديث گفته شده پنج حيوان و يا اينكه«صوّام»همان«صرد»باشد و به اصطلاح اين عطف را،عطف تفسير بدانيم.و كلمۀ«صوّام»را نيز بعضى به ضمّ صاد ضبط كرده‌اند(به كتاب«خصال»باب خمسة مراجعه شود)».

15-محمّد بن عيسى يقطينىّ گويد:امام رضا عليه السّلام فرمودند:خروس سفيد پنج خصلت از خصلتهاى انبياء را داراست:شناخت اوقات نماز، غيرت،سخاء،شجاعت و زياد نزديكى كردن.

16-ياسر خادم گويد:امام رضا از پدرانشان عليهم السّلام برايم روايت كردند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:اى علىّ!من در بارۀ تو از پروردگارم پنج چيز

خواستم كه به من عطا فرمود:اوّل:از او خواستم وقتى قبرم شكافته مى‌شود و خاك از روى سرم مى‌ريزد،تو همراهم باشى،كه مورد قبول حقّ واقع گرديد.دوم:از او خواستم وقتى مرا در كنار ميزان عمل قرار ميدهد،تو همراه من باشى،كه اين نيز قبول شد.سوم:از پروردگارم خواستم كه تو را حامل پرچم من قرار دهد و آن پرچم،پرچم بزرگ خدا است و به آن نوشته شده است:

كسانى رستگارند كه به بهشت دست يافته باشند،و قبول فرمود.چهارم:از او خواستم كه تو امّتم را از حوضم آب دهى،و قبول فرمود.و پنجم:از او خواستم كه تو را رهبر امّتم بسوى بهشت قرار دهد و قبول فرمود،و سپاس خداوند را كه به اين وسيله بر من منّت نهاد.

17-يعقوب جعفرىّ گويد:از ابو الحسن عليه السّلام شنيدم كه چنين ميفرمود:

عزل كردن(باردار نساختن زوجه)در 6 صورت مانعى ندارد:زنى كه يقين دارى نازا است،زن مسنّ،زن پرخاشگر،زن بد زبان و فحّاش،و زنى كه فرزند خود

را شير نمى‌دهد،و كنيز.

شيخ صدوق ميفرمايد:مراد از ابو الحسن در سند اين حديث،ممكن است موسى بن جعفر عليهما السّلام باشد و ممكن است حضرت رضا عليه السّلام باشد،زيرا يعقوب جعفرىّ هر دو امام عليهما السّلام را درك كرده بود.

18-حسن بن راشد گويد:از امام رضا عليه السّلام در مورد تكبيرات افتتاحيه سؤال كردم،فرمودند:هفت عدد است،عرض كردم:روايت شده است كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله يك تكبير مى‌گفتند،فرمودند:پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله يك تكبير را بلند و شش تكبير ديگر را آهسته مى‌گفتند.

19-امام عسكرىّ از پدرانشان از امام رضا از پدرانشان از حضرت علىّ عليهم السّلام نقل كرده‌اند:زمانى كه جبرئيل خبر مرگ نجاشى را بحضرت رسول صلى اللّه عليه و آله داد،آن حضرت همچون يك فرد اندوهگين بر او گريه كرده،فرمود:برادرتان

أصحمه(نام نجاشى)فوت كرده است،سپس بصحرا رفته و هفت تكبير گفتند و خداوند تمام بلندى‌ها را براى آن حضرت هموار نمود بطورى كه حضرت جنازۀ نجاشى را در حبشه ديدند.

20-جعفريّ گويد:از امام رضا عليه السّلام شنيدم ميفرمود:روز سه شنبه ناخنهاى خود را كوتاه كنيد،و روز چهارشنبه استحمام نمائيد،و روز پنجشنبه نزد حجّام برويد،و روز جمعه خود را با بهترين عطرتان خوشبو كنيد.

21-معمّر بن خلاّد از امام رضا عليه السّلام چنين نقل كرده است:شايسته نيست انسان هيچ روز عطر و بوى خوش را ترك كند،اگر هر روز برايش ممكن نيست لا اقل يك روز در ميان عطر بزند،و اگر اين مقدار هم نمى‌تواند،هفته‌اى يك بار(يا در هر جمعه)عطر بزند،و اين كار را ترك نكند.

22-برادر دعبل خزاعى از امام رضا عليه السّلام و آن حضرت از پدران بزرگوارشان از حضرت علىّ عليهم السّلام نقل فرموده‌اند:رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم اين آيه را تلاوت فرمودند:« لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ »(اهل جهنّم و اهل بهشت يكسان نيستند،اهل بهشت،رستگارند- حشر:20)و سپس چنين گفتند:اهل بهشت كسى است كه مرا اطاعت كند و پس از من در مقابل علىّ بن ابى طالب سر تسليم فرود آورد و به ولايتش اقرار نمايد،و اهل جهنّم كسى است كه نسبت به ولايت،بغض و كينه ورزد و پيمان‌شكنى كند و پس از من با او بجنگد.

23-سليمان مروزىّ گويد:ابو الحسن عليه السّلام به من نامه نوشت و در آن چنين فرمود:در سجدۀ شكر صد بار

«شكرا شكرا» و يا

«عفوا عفوا» بگو.

شيخ صدوق گويد:سليمان مروزىّ بحضور هر دو امام كاظم و امام رضا عليهما السّلام مشرّف شده بود،و بهمين جهت نمى‌دانم اين حديث از كداميك از آن دو بزرگوار است.

24-حسن بن علىّ وشّاء گويد:امام رضا عليه السّلام فرمودند:وقتى انسان در حال سجده به خواب برود،خداوند-تبارك و تعالى-ميفرمايد:بنده‌ام را در حال اطاعت و بندگى‌ام،قبض روح كردم.

25-داود بن سليمان گويد:امام رضا از پدرانشان از امير المؤمنين عليهم السّلام نقل فرمودند:دنيا تماما جهل است مگر مواضع علم،و علم-تماما-بر انسان حجّت است مگر آنچه بآن عمل شود (1)،و عمل تماما ريا ميباشد مگر آنچه كه خالصانه باشد،و اخلاص هم در معرض خطر است تا اينكه انسان ببيند عاقبتد.


1) -يعنى وقتى انسان چيزى را دانست حجّت بر او تمام مى‌شود و بر عليه اوست و در مقابل دانسته‌هايش بازخواست خواهد شد و در صورتى كه بدان عمل نمايد بر له عامل خواهد بود.

و پايان كارش چه مى‌شود.

26-محمّد بن خالد برقىّ گويد:سرورم امام جواد از پدرش امام رضا و او از پدرش امام كاظم عليهم السّلام نقل فرمودند كه اجلح كندى از ابو بريدة از پدرش براى آن حضرت(امام كاظم)چنين نقل كرده است:پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

بعد از من علىّ امام تمام مؤمنين است.

27-حسن بن علىّ بن فضّال از امام رضا عليه السّلام نقل كرده است:سجدۀ بعد از نماز واجب(يوميّه)،شكر به درگاه خداوند است بخاطر توفيقى كه به بنده‌اش براى اداء فريضه داده است،و حد اقلّ ذكر در سجدۀ شكر اين است كه سه بار بگويد:

«شكرا للّه» .پرسيدم:منظور از«شكرا للّه»چيست؟فرمود:

يعنى اين سجدۀ من در واقع شكر به درگاه خداوند است بخاطر توفيق خدمت و اداء فريضه كه به من عطاء فرموده است.و شكر موجب زيادى است،و اگر در

نماز كوتاهى و نقصى باشد كه با نوافل جبران نشده باشد با اين سجده جبران خواهد شد.

28-امام رضا از پدرشان از جدّشان عليهم السّلام نقل فرمودند كه از امام زين العابدين عليه السّلام سؤال شد كه چرا كسانى كه نماز شب مى‌خوانند از خوشروترين افراد هستند؟فرمودند:زيرا آنها با خدا خلوت كرده‌اند و خداوند نيز ايشان را از نور خود پوشانده است.

29-محمّد بن علىّ بن ابي عبد اللّه از امام رضا عليه السّلام نقل كرده است كه حضرت در تفسير اين آيه «وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللّهِ »(و رهبانيتى كه از خود ابتكار كردند ما بر آنها واجب نكرده بوديم،لكن خود براى جلب رضاى خدا آن را انجام دادند-حديد:27)، فرمودند:مراد نماز شب است.

30-در تفسير منسوب به امام عسكرىّ عليه السّلام آمده است:مردى خدمت امام

رضا عليه السّلام آمد و گفت:يا ابن رسول اللّه!« اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »را براى من تفسير كنيد،حضرت فرمودند:پدرم از جدّم از حضرت باقر از حضرت زين العابدين از پدر بزرگوارش عليهم السّلام نقل فرمودند:مردى خدمت امير المؤمنين عليه السّلام آمد و گفت:« اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »را برايم تفسير كنيد:حضرت فرمودند:

الحمد للّه به اين معنى است كه خداوند في الجمله بعضى از نعمتهاى خود را به بندگانش شناسانده است،زيرا آنها نمى‌توانند تمامى نعمتهاى او را به تفصيل دريابند،زيرا نعم الهى بيشتر از آن است كه شناخته و يا شماره شود.لذا خداوند به آنها مى‌فرمايد:بگوئيد سپاس خداوند را به سبب نعمتهايى كه

ربّ العالمين به ما ارزانى داشته.و

عالمين عبارتند از جماعاتى از هر مخلوقى از جماد و حيوان.حيوانات را در قدرت خود زير و رو مى‌كند و از رزق و روزى خود آنها را تغذيه مى‌نمايد و در كنف حمايت خود آنها را حفظ مى‌كند و هر يك را بر وفق مصلحتش راهبرى مى‌نمايد.جمادات را با قدرت خود نگاه مى‌دارد و آنهائى را كه به يك ديگر متّصلند،از گسيختن از هم و

ناپيوستن نگه ميدارد، و آسمان را از اينكه بر زمين بيفتد-مگر با اجازۀ خودش- حفظ مى‌كند و زمين را از فرورفتن نگاه مى‌دارد-مگر با امر و فرمان خود-زيرا به بندگانش رؤوف و مهربان است.

سپس حضرت فرمودند:

ربّ العالمين يعنى مالك و خالق آنها،كسى كه ارزاقشان را به طريقى كه خود مى‌دانند و نيز از طرقى كه خود متوجّه نمى‌شوند به سويشان سوق مى‌دهد،رزق و روزى قسمت شده است و به سراغ انسان خواهد آمد و فرقى نمى‌كند كه انسان در زندگى چه روشى داشته باشد.نه تقواى افراد متّقى روزيشان را زياد مى‌كند و نه فسق و فجور افراد نابكار موجب نقصان در رزقشان ميگردد.بين انسان و رزقش پرده‌اى است و او طالب و در پى روزى خود است.اگر كسى از رزقش فرار كند،رزق و روزى به دنبالش خواهد آمد همان طور كه مرگ به دنبالش خواهد آمد،و خداوند ميفرمايد:بگوئيد «الحمد للّه»بخاطر نعمتهايى كه به ما داده و در كتب گذشتگان قبل از اينكه ما بوجود آئيم ما را به نيكى ياد نموده است،پس اين مطلب بر محمّد و آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و بر شيعيانشان واجب مى‌كند كه بخاطر فضيلتهايى كه خداوند به آنها داده است،خدا را شكر كنند.و اين فضيلتها را پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله اين طور بيان

فرمودند: وقتى خداوند-عزّ و جلّ-موسى بن عمران را به پيامبرى برگزيد و او را براى مناجات با خود انتخاب فرمود و دريا را برايش شكافت و بنى اسرائيل را نجات داد و به او تورات و الواح را عطا فرمود،منزلت خود را در نزد پروردگارش دريافت و گفت:پروردگارا!مرا بگونه‌اى گرامى داشتى كه هيچ كس قبل از من را بدان گونه تكريم نكرده بودى،خداوند جلّ جلاله فرمود:

اى موسى!آيا نميدانى كه محمّد نزد من از تمام ملائكه و تمام مخلوقاتم برتر است؟موسى عليه السّلام گفت:پروردگارا!حال كه محمّد در نزد تو از تمام مخلوقات گرامى‌تر و محترم‌تر است،آيا در بين آل انبياء،از آل من گرامى‌تر هست؟خداوند جلّ جلاله فرمود:آيا نمى‌دانى فضيلت و برترى آل محمّد بر تمام آل انبياء مانند فضيلت و برترى محمّد بر تمامى مرسلين است؟موسى گفت:پروردگارا!حال كه آل محمّد اين چنين‌اند آيا در امم انبياء در نزد تو امّتى برتر از امّت من هست؟(كه از جملۀ فضائل امّت من اين است كه):ابر را سايه‌بان آنان قرار دادى،منّ و سلوى برايشان فرستادى،دريا را برايشان شكافتى!خداوند فرمود:اى موسى!آيا نميدانى كه فضيلت و برترى امّت

محمّد بر تمامى امّتهاى ساير انبياء مانند برترى خود او است بر تمام مخلوقاتم؟ موسى گفت:پروردگارا!اى كاش آنان را مى‌ديدم،خداوند به او وحى فرمود:آنان را نخواهى ديد و الآن وقت ظهور آنان نيست،لكن آنان را در بهشت،بهشت جاودانه،در حضور محمّد،خواهى ديد كه در نعيم آن غوطه‌ورند و در خوبيهاى آن ثابت و دائم،آيا مى‌خواهى كلام آنان را بگوش تو برسانم؟عرض كرد:بله اى پروردگار من.خداوند جلّ جلاله فرمود:در مقابل من همچون بنده‌اى ذليل در مقابل پادشاهى جليل بايست و كمرت را محكم كن.و موسى عليه السّلام چنين كرد آنگاه پروردگار ما ندا كرد:اى امّت محمّد! همگى در اصلاب پدران و ارحام مادران جواب دادند:

«لبّيك اللّهمّ لبّيك* لبّيك لا شريك لك لبّيكإنّ الحمد و النّعمة لك و الملكلا شريك لك [لبّيك] (1)» (بله پروردگار!بلهبله تو شريك ندارىحمد و سپاس و نعمت و ملك و پادشاهى از آن توست*شريك ندارى)،حضرت ادامه دادند:

و خداوند اين پاسخ را شعار حجّاج قرار داد،سپس پروردگار ما ندا كرد:اىم.


1) -متن تلبيه را مطابق با كتاب«من لا يحضره الفقيه»مؤلّف آورديم.

امّت محمّد! حكم من بر شما چنين است:رحمتم از غضبم پيشى گرفته است و عفو من پيش از عقابم است.قبل از اينكه مرا بخوانيد دعاى شما را اجابت كرده‌ام و پيش از اينكه از من چيزى بخواهيد به شما عطا كرده‌ام،هر كس مرا ملاقات كند(بميرد)در حالى كه شهادت مى‌دهد:معبودى جز اللّه نيست و شريكى ندارد و محمّد عبد و پيامبر اوست و در گفتارش صادق و در كردارش محقّ است و اينكه عليّ بن ابي طالب برادر و وصيّ رسول خدا،وليّ و سرپرست (امّت)او است.و همان طور كه اطاعت محمّد صلى اللّه عليه و آله لازم است،اطاعت او نيز لازم است و اولياى برگزيدۀ پاك و مطهّر او كه بعد از آن دو عجائب آيات خدا را خبر مى‌دهند و دلائل حجّت‌هاى خدا را بيان مى‌كنند،اولياء و سرپرستان او هستند،چنين كسى را به بهشت خويش داخل ميكنم هر چند گناهانش باندازۀ كف روى آب درياها باشد.

حضرت ادامه دادند:و زمانى كه خداوند-عزّ و جلّ-پيامبر ما محمّد صلى اللّه عليه و آله را به پيامبرى مبعوث كرد،فرمود:اى محمّد! «وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَيْنا »(آن زمان كه در كنار[كوه]طور ندا كرديم،آنجا نبودى-قصص:46) يعنى امّت تو را به اين كرامت ندا كرديم،سپس خداوند-عزّ و جلّ-به محمّد

صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:بگو:

الحمد للّه ربّ العالمين بخاطر اين فضيلت كه به من اختصاص داد.و به امّتش فرمود:شما نيز بگوئيد:

الحمد للّه ربّ العالمين بخاطر اين فضائل كه به ما اختصاص داد (1).

31-احمد بن محمّد بن ابي نصر بزنطىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام در بارۀ حرم و اينكه چرا بعضى از حديد و علامات آن به يك ديگر نزديك و بعضى دورتر پرسيدم؟فرمود:وقتى خداوند-عزّ و جلّ-آدم عليه السّلام را از بهشت بيرون راند و بكوه ابو قبيس فرود آورد،آدم از تنهايى و از اينكه آنچه را در بهشت مى‌شنيد، ديگر نمى‌شنود بخداوند شكايت برد،و خداوند نيز ياقوتى سرخ فرستاد و آن را در محلّ بيت قرار داد و آدم عليه السّلام آن را طواف ميكرد و نور آن به محل حدود و علامات حرم ميرسيد و علامات حرم بر طبق نور آن ياقوت علامتگذارى شد ود.


1) -در مورد تفسير منسوب به امام حسن عسكرىّ عليه السّلام و راويان سخن بسيار است:و خلاصۀ كلام آنكه،محمّد بن قاسم استرآبادىّ را ضعيف و مجروح شمرده‌اند و يوسف بن محمّد بن زياد و علىّ بن محمّد بن سيّار را مجهول الحال ذكر كرده‌اند و خود كتاب نيز شامل مطالبى است كه از نظر اماميّه مردود است،براى اطّلاع بيشتر به مجلّد ششم ترجمۀ من لا يحضره الفقيه ص 513 مراجعه فرمائيد.

خدا آن محدوده را حرم قرار داد.

اين حديث از دو طريق ديگر(مذكور در متن)نيز روايت شده است.

32-عبد العظيم حسنىّ عليه السّلام از امام جواد عليه السّلام روايت كرده كه حضرت فرمودند:پدرم علىّ بن موسى الرّضا از موسى بن جعفر عليهم السّلام نقل فرمودند كه عمرو بن عبيد بصرىّ نزد امام صادق عليه السّلام رفت پس از سلام و نشستن در محضر آن حضرت اين آيه را تلاوت كرد:« اَلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ »(كسانى كه از گناهان كبيره اجتناب مى‌كنند-نجم:32)سپس سكوت نمود،حضرت فرمودند:چرا ساكت شدى؟عرض كرد:دوست دارم گناهان كبيره را از كتاب

خدا بشناسم، حضرت فرمودند:اى عمرو!بزرگترين گناه كبيره،شرك به خداوند است،خداوند فرموده:« إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النّارُ وَ ما لِلظّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ »(هر كس به خداوند شرك بورزد،خداوند بهشت را بر او حرام ميكند و جايگاهش آتش است و ظالمين را ياورى نيست- مائده:72)،و بعد از آن نااميدى از رحمت خداوند است،زيرا خداوند فرموده است« وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ »(از رحمت خدا نااميد نشويد زيرا فقطّ كفّار از رحمت خدا نااميد مى‌شوند- يوسف:87)و خود را از مكر خدا در امان دانستن،زيرا خداوند فرموده: «فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ »(فقطّ افراد زيانكار خود را از مكر خدا در امان مى‌دانند-اعراف:99)و از آن جمله عاقّ والدين شدن است،زيرا خداوند عاقّ والدين را از زبان عيسى،جبّار و بدبخت ناميده است.عيسى عليه السّلام ميفرمايد:

« وَ بَرًّا بِوالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبّاراً شَقِيًّا »(خداوند مرا نسبت به مادرم نيكوكار و مهربان نموده است و مرا جبّار و بدبخت نكرده است-مريم:32)و نيز آدم كشى به ناحقّ،زيرا خداوند ميفرمايد:« وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها -الخ»(و هر كس مؤمنى را عمدا به قتل برساند جزايش اين

است كه جاودانه در جهنّم بماند،تا آخر آيۀ 94 از سورۀ نساء) و نيز نسبت ناروا دادن به زنان پاكدامن،زيرا خداوند ميفرمايد:« إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ » (كسانى كه به زنان پاكدامن مؤمن و بى‌خبر نسبت ناروا مى‌دهند،در دنيا و آخرت لعنت شده‌اند و عذابى عظيم خواهند داشت-نور:22)و خوردن مال يتيم،زيرا خداوند ميفرمايد:« إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً »(كسانى كه اموال يتيمان را به ناحقّ مى‌خورند،در واقع آتش ميخورند و بزودى نيز در آتش خواهند سوخت- نساء:10)و فرار از مقابل حملۀ دشمن،زيرا خداوند ميفرمايد:« وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ »(و هر كس در آن روز پشت به آنان كند دچار غضب الهى خواهد شد و جايگاهش جهنّم است و چه بد جايگاهى است،مگر اينكه بخواهد در جبهه محلّ خود را تغيير دهد و براى جنگ مجدّدا آماده شود يا به گروهى ديگر بپيوندد-انفال:15)و رباخوارى،زيرا خداوند ميفرمايد:

« اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاّ كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ » (كسانى كه ربا ميخورند همچون كسانى بر مى‌خيزند كه شيطان آنان را دچار جنون كرده باشد-بقره:275)و سحر و جادو،زيرا خداوند ميفرمايد:« وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ »(و مى‌دانستند كسى كه خريدار سحر و جادو باشد در آخرت نصيبى ندارد-بقره:102) و زنا،زيرا خداوند فرموده است:« وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً* يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً* إِلاّ مَنْ تابَ »(و هر كس آن را انجام دهد،كيفر خواهد ديد،عذاب براى او دو چندان خواهد شد و تا ابد و با خوارى در آن باقى خواهد ماند مگر كسى كه توبه نمايد-فرقان:68،69،70)و قسم دروغ،خداوند ميفرمايد:« إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ »(كسانى كه عهد خدا و قسمهاى خود را با بهاى اندكى عوض ميكنند،در آخرت نصيبى ندارند-آل عمران:77)و خيانت،خداوند-عزّ و جلّ-ميفرمايد:« وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ » (و هر كس خيانت كند،آن خيانت را روز قيامت[با خويش]خواهد آورد- آل عمران:161)و پرداخت نكردن زكات واجب،زيرا خداوند-عزّ و جلّ- ميفرمايد:« يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ،هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ »(روزى كه آن اموال در آتش جهنّم گداخته مى‌شود و به وسيلۀ آن،پيشانى،پهلو و پشت‌هايشان داغ زده ميگردد،اين همان چيزهايى است كه براى خود اندوخته بوديد،

« اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاّ كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ » (كسانى كه ربا ميخورند همچون كسانى بر مى‌خيزند كه شيطان آنان را دچار جنون كرده باشد-بقره:275)و سحر و جادو،زيرا خداوند ميفرمايد:« وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ »(و مى‌دانستند كسى كه خريدار سحر و جادو باشد در آخرت نصيبى ندارد-بقره:102) و زنا،زيرا خداوند فرموده است:« وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً* يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً* إِلاّ مَنْ تابَ »(و هر كس آن را انجام دهد،كيفر خواهد ديد،عذاب براى او دو چندان خواهد شد و تا ابد و با خوارى در آن باقى خواهد ماند مگر كسى كه توبه نمايد-فرقان:68،69،70)و قسم دروغ،خداوند ميفرمايد:« إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ »(كسانى كه عهد خدا و قسمهاى خود را با بهاى اندكى عوض ميكنند،در آخرت نصيبى ندارند-آل عمران:77)و خيانت،خداوند-عزّ و جلّ-ميفرمايد:« وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ » (و هر كس خيانت كند،آن خيانت را روز قيامت[با خويش]خواهد آورد- آل عمران:161)و پرداخت نكردن زكات واجب،زيرا خداوند-عزّ و جلّ- ميفرمايد:« يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ،هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ »(روزى كه آن اموال در آتش جهنّم گداخته مى‌شود و به وسيلۀ آن،پيشانى،پهلو و پشت‌هايشان داغ زده ميگردد،اين همان چيزهايى است كه براى خود اندوخته بوديد،

اندوخته‌هاى خود را بچشيد-توبه:35) و شهادت باطل و كتمان شهادت، زيرا خداوند ميفرمايد:« وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ »(و كسانى كه شهادت باطل نميدهند-فرقان:73)و نيز ميفرمايد:« وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ »(و هر كس شهادت را كتمان كند،قلبش گناهكار است-بقره:283)و شرب خمر، زيرا خداوند،آن را با بت‌پرستى مساوى دانسته (1)و نيز ترك عمدى نماز و يا هر واجب ديگرى،زيرا رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:«هر كس نماز را عمدا و بى‌دليل ترك كند،رابطه‌اش با خدا قطع خواهد شد و خداوند با او پيمانى نخواهد داشت»،و نيز عهدشكنى و قطع صلۀ رحم،زيرا خداوند ميفرمايد:

« أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ »(آنها،لعنت و جايگاه بد نصيبشان خواهد شد-رعد:25).

راوى گويد:عمرو بن عبيد در حالى كه با صداى بلند گريه ميكرد،از مجلس بيرون رفت و چنين ميگفت:بخدا قسم هر كس با شما در فضل و علم منازعه كند و نظر خود را پيروى نمايد هلاك شده است (2).د.


1) -خداوند در سورۀ مائده آيۀ 90 ميفرمايد:« إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ».

2) -عمرو بن عبيد از زهّاد معروف و از بزرگان شيوخ معتزله است و اصل او ايرانى است. داراى كتابهايى است،بسال 144 هجرى فوت و در«مرّان»نزديك مكّه بخاك سپرده شد.

33-احمد بن ابي نصر بزنطىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم:اوّلين طيب و بوى خوش چگونه بوجود آمد؟فرمود:ديگران چه ميگويند؟عرض كردم ميگويند:وقتى آدم به سرزمين هند هبوط كرد و بر بهشت گريست، اشكهايش جارى شد و به شكل ريشه در زمين فرو رفت و به طيب و بوى خوش تبديل گرديد.حضرت فرمود:اين طور كه آنان ميگويند نيست،بلكه حوّاء موهاى بافته‌اش را با شاخ و برگ درختهاى بهشت مى‌بست(يا معطّر ميكرد) و وقتى به زمين هبوط كرد و به معصيت افتاد (1)،حائض شد و به او دستور غسل داده شد و موهاى بافتۀ خود را باز كرد،و خداوند-عزّ و جلّ-بادى را فرستاد و آنان را به پرواز درآورده سپس پايين آورد و در هر جايى كه خدا اراده فرمود،پراكنده ساخت،و بوى خوش به اين گونه بوجود آمد.

34-عبد العظيم حسنىّ گويد:امام هادى از پدران گرامى خود از امامد.


1) -مخفى نماند كه معصيت آدم و حوّاء در بهشت بوده است،مگر اينكه مراد معصيت ديگرى يا نافرمانى شوهرش بوده،غير از نزديك شدن به درخت بهشتى باشد.

صادق عليهم السّلام روايت كردند كه:مكروه است كه انسان در شب اوّل ماه و وسط و آخر ماه جماع كند،زيرا اگر چنين كند،بچّه ديوانه خواهد شد،آيا نمى‌بينى كه ديوانه‌ها معمولا در اوّل و وسط و آخر ماه دچار صرع و غش مى‌شوند؟و نيز حضرت فرمود:هر كس،در حالى كه قمر در عقرب است ازدواج كند (1)نيكى نخواهد ديد و نيز فرمود:هر كس در آخر ماه(محاق)ازدواج كند بايد آمادۀ سقط شدن جنين باشد.

35-از امام رضا عليه السّلام نقل شده است:تا زمانى كه كسى كمتر از ديۀ دستش دزدى كند،خداوند،اين كار او را مى‌پوشاند(يعنى حدّ سرقت بر او جارى نميشود)،ولى وقتى باندازۀ ديۀ دستش دزدى كرد،خداوند اين مطلب را از او آشكار مى‌كند(و حدّ بر او جارى مى‌شود).

36-ابو حيّون از امام رضا عليه السّلام نقل كرده كه:جبرئيل خدمت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله آمده عرضا.


1) -ظاهرا مراد از ازدواج در هر دو مورد نزديكى است نه عقد تنها.

كرد:اى محمّد!پروردگارت به شما سلام ميرساند و ميگويد:دختران دوشيزه مثل ميوۀ بر درخت هستند،و وقتى ميوه ميرسد،دوايى ندارد جز چيدن، و گر نه باد و آفتاب آن را از بين ميبرند و دوشيزگان نيز وقتى بالغ شدند،دوايى ندارند جز شوهر و گر نه احتمال دارد به فتنه دچار شوند،حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله نيز به منبر رفته،سخنرانى فرمود و دستور خدا را به آنان ابلاغ فرمودند،مردم گفتند:به چه كس شوهرشان دهيم؟فرمود:به افرادى كه كفو و همطراز آنان باشند،پرسيدند:چه كسى كفو و همطراز محسوب مى‌شود؟فرمود:

مؤمنون كفو يك ديگرند،سپس همان جا،بالاى منبر،ضباعه دختر زبير بن عبد المطّلب را به عقد مقداد بن اسود در آورد،سپس فرمود:اى مردم،ضباعه دختر عمويم را به عقد مقداد در آوردم تا امر ازدواج ساده‌تر شود.

37-ريّان بن صلت گويد:عدّه‌اى به خراسان و به خدمت امام رضا عليه السّلام رفتند و گفتند:عدّه‌اى از خانوادۀ شما كارهاى قبيح انجام مى‌دهند،خوب

بود آنان را نهى مى‌فرموديد،حضرت فرمودند:اين كار را نمى‌كنم،گفتند:

چرا؟حضرت فرمودند:چون از پدرم شنيدم كه فرمود:نصيحت ناخوشايند و تلخ است(ظاهرا مراد از كارهاى قبيح،كارهاى پست است نه محرّمات).

38-ابو حيّون از امام رضا عليه السّلام نقل كرده است كه حضرت فرمودند:

هر كس متشابهات قرآن را به محكمات آن ارجاع دهد،به راه راست هدايت شده است،سپس فرمودند:در اخبار ما نيز همانند قرآن محكم و متشابه وجود دارد،لذا متشابهات آن را به محكمات آن ارجاع دهيد و صرفا به دنبال متشابهات آن نرويد كه گمراه ميشويد.

39-امام رضا عليه السّلام فرمودند:هر كس اوّلين روز از ماه رجب را به اميد ثواب خداوند-عزّ و جلّ-روزه بگيرد،بهشت براى او واجب مى‌شود،و هر كس يك روز از وسط آن را روزه بگيرد شفاعتش در افراد كثيرى به تعداد قبيلۀ ربيعه و مضر قبول خواهد شد.و هر كس يك روز از آخر آن را روزه بگيرد،خداوند او را

از سلاطين بهشت قرار ميدهد و شفاعت او را در مورد پدر،مادر،پسر، دختر،خواهر،برادر،عمو،عمّه،دايى،خاله،آشنايان و همسايگانش مى‌پذيرد،هر چند در بين اين افراد مستحقّ آتش نيز وجود داشته باشد.

40-امام عسكرى از پدران بزرگوارشان عليهم السّلام چنين نقل فرمودند:روزى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به يكى از اصحابش فرمود:براى خدا دوست بدار و براى خدا متنفّر باش،براى خدا دوستى كن و براى خدا دشمنى كن،زيرا ولايت خدا جز از اين راه بدست نمى‌آيد،و هيچ كس،هر قدر هم كه نماز و روزه‌اش زياد باشد،طعم ايمان را نمى‌چشد مگر اين گونه باشد،و امروزه بيشتر برادرى‌ها و دوستى‌هاى مردم براى دنيا است،بخاطر آن يك ديگر را دوست مى‌دارند و بخاطر آن از يك ديگر بدشان مى‌آيد ولى اين برايشان سودى نخواهد داشت.آن شخص پرسيد:چگونه بفهمم كه دوستى و دشمنى‌ام براى خدا بوده،و وليّ

خدا كيست كه با او دوستى كنم و دشمن خدا كيست كه با او دشمنى نمايم؟ حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله به حضرت علىّ عليه السّلام اشاره كرده فرمودند:آيا اين را ميبينى؟عرض كرد:بله،فرمود:هر كس او را دوست بدارد،وليّ خداست،پس با با او دوستى نما،و دشمن او دشمن خداست،پس با دشمن او دشمن باش و با دوست او نيز دوست باش هر چند قاتل پدر و فرزندانت باشد،و با دشمن او دشمن باش هر چند پدر و فرزندت باشد.

41-امام رضا عليه السّلام فرمودند:هر كس در ماه شعبان،هفتاد مرتبه استغفار كند،خداوند گناهانش را هر چند به تعداد ستارگان باشد خواهد بخشيد.

42-امام رضا از پدران بزرگوارش از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نقل فرمودند كه:

هر كس دوست دارد به كشتى نجات سوار شود و به دستگيرۀ محكم چنگ بزند

و با ريسمان قوى الهى خود را حفظ كند،بايد بعد از من علىّ را دوست بدارد و دشمنان علىّ را دشمن خود برگزيند و به ائمّۀ هدايتگر،كه از فرزندان اويند، تأسّى نمايد و آنان را امام خود برگزيند،زيرا آنان خلفاء و اوصياء من،و بعد از من حجّت‌هاى خدا بر خلق بوده و سرور امّت و رهبر متّقين بسوى بهشت هستند،حزب آنان حزب من و حزب من حزب خداست،و حزب دشمنان ايشان حزب شيطان است.

43-امام رضا عليه السّلام فرمودند:موسى بن جعفر عليهما السّلام بر هارون الرّشيد وارد شدند-در حالى كه خشم و غضب بر مردى،هارون را از كوره بِدَر كرده بود- حضرت فرمودند:تو براى خدا غضب ميكنى،پس بيش از آن مقدارى كه خدا در اين مورد غضب مى‌كند،تو غضب نكن (1).ى.


1) -مراد آنست كه تو نبايد بيش از آن مقدار كه خدا در اين مورد غضب ميكند،غضب نمائى.

44-ابن فضّال گويد:از امام رضا عليه السّلام در ورد شب نيمۀ شعبان سؤال كردم،فرمودند:شب رهايى از آتش و بخشش گناهان كبيره است،عرض كردم:آيا اضافه بر ساير شبها نماز ديگرى دارد؟حضرت فرمودند:نماز خاصّى ندارد،ولى اگر دوست دارى در آن شب عمل مستحبّى بجا آورى،نماز جعفر طيّار بخوان،و ذكر خدا و استغفار و دعا بسيار انجام بده،زيرا پدرم ميفرمود:دعا در آن شب مستجاب است،عرض كردم مردم مى‌گويند:آن شب،شب صكاك است،فرمود:شب صكاك،شب قدر در ماه رمضان است (شب صكاك يعنى شب برات كه همان شب قدر است ميباشد-مترجم).

45-امام رضا از پدران بزرگوارشان از حضرت علىّ عليهم السّلام نقل كردند كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمودند:ماه رمضان ماه بزرگى است،خداوند در آن ماه

حسنات را مضاعف مى‌كند و سيّئات را محو مى‌نمايد و درجات را رفيع ميگرداند،هر كس در اين ماه صدقه‌اى بدهد خداوند گناهانش را مى‌آمرزد،و هر كس به بردگانش نيكى كند،خداوند او را مى‌آمرزد و هر كس در اين ماه خوش خلق باشد،خداوند او را مى‌آمرزد،و هر كس در اين ماه خشم خود را فرو برد،خداوند او را مى‌آمرزد و هر كس در اين ماه صلۀ رحم كند خداوند او را مى‌آمرزد،سپس فرمودند:اين ماه مثل ساير ماهها نيست،هر وقت به شما رو كند،با رحمت و بركت رو مى‌كند،و وقتى از شما جدا شود با غفران و بخشش گناهان ميرود،اين ماه ماهى است كه حسنات در آن مضاعف است و اعمال خير در آن مقبول است.هر كس از شما.براى خدا دو ركعت نافله بخواند خدا او را خواهد بخشيد،سپس فرمود:بدبخت واقعى كسى است كه اين ماه تمام شود و گناهانش بخشيده نشود و هنگامى كه نيكوكاران جوائز خداى كريم را دريافت ميكنند،زيان و ضرر كرده باشد.

46-امام رضا از پدران بزرگوارشان از امير المؤمنين عليهم السّلام نقل كردند كه حضرت علىّ عليه السّلام فرمودند:رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:اى علىّ!تو در دنيا و

آخرت برادر،وزير و پرچمدار من هستى و تو صاحب حوض من هستى هر كس تو را دوست بدارد،مرا دوست داشته است و هر كس از تو بدش بيايد از من بدش آمده است.(پوشيده نيست كه مراد از حوض،كوثر است).

47-امام رضا عليه السّلام فرمودند:هر كس مصيبتهاى ما را بياد آورد و بگريد يا ديگران را بگرياند چشمش در روزى كه تمام چشمها گريان است گريان نخواهد بود،و هر كس در مجلسى بنشيند و در آنجا امر ما را زنده كند،قلبش در روزى كه قلبها ميميرد نخواهد مرد.

و نيز آن حضرت عليه السّلام در مورد اين آيه:« إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها »(اگر نيكى كنيد به خود نيكى كرده‌ايد و اگر بدى كنيد نيز براى خود كرده‌ايد-اسراء:7)فرمودند:يعنى اگر بدى كنيد،پروردگارى هست كه آن را مى‌بخشد.(پس از ندامت و توبه).

و نيز در بارۀ اين آيه:« فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ »(به نيكى گذشت كن- حجر:85)فرمود:منظور عفو بدون عتاب است.

و نيز در مورد اين آيه:« هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً »(او كسى است كه برق را به شما نشان ميدهد كه هم ميترسيد و هم اميدواريد-رعد:12) حضرت فرمود:يعنى مسافر ميترسد و مقيم اميد دارد.

و نيز آن حضرت فرمود:هر كس چيزى نمى‌يابد كه كفّارۀ گناهانش قرار دهد،در عوض،بر محمّد و آل محمّد بسيار صلوات بفرستد زيرا صلوات گناهان را كاملا از بين مى‌برد،و فرمود:صلوات بر محمّد و آل محمّد در نزد خداوند معادل تسبيح،تهليل( لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ )،و تكبير گفتن است.

48-امام رضا از پدران بزرگوارشان از امير المؤمنين عليهم السّلام نقل فرمودند كه:

روزى پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله سخنرانى كرده،فرمودند:اى مردم،ماه خدا با بركت

و رحمت و مغفرت به شما رو كرده است،ماهى كه نزد خدا از تمام ماهها برتر است و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبها و ساعاتش بهترين ساعات است و آن ماهى است كه در آن ماه به مهمانى خدا دعوت شده‌ايد و در آن از اهل كرامت خدا گشته‌ايد،نفسهايتان در اين ماه تسبيح و خوابتان در آن عبادت است و اعمالتان در آن مقبول است و دعايتان مستجاب،پس با نيّتهاى صادق و قلبهاى پاك از خدا بخواهيد كه شما را به روزه گرفتن و تلاوت آيات قرآن موفّق نمايد،زيرا بدبخت كسى است كه در اين ماه عظيم از غفران خداوند محروم ماند،با گرسنگى و تشنگى اين ماه گرسنگى و تشنگى قيامت را به ياد آوريد،به فقراء و مساكين خود صدقه بدهيد،بزرگان خود را احترام كنيد،به اطفال خود مهربانى كنيد،با خويشان خود ارتباط برقرار كنيد، زبانهايتان و چشمهايتان را از آنچه نگاه كردنش حلال نيست حفظ كنيد،و گوشهايتان را از آنچه شنيدنش جايز نيست ببنديد،به يتيمهاى مردم مهربانى كنيد تا بر يتيمهاى شما مهربانى كنند،از گناهانتان به درگاه خداوند توبه كنيد

و در اوقات نماز دست به دعا برداريد،زيرا آن اوقات بهترين ساعات است،و خداوند در آن مواقع با نظر رحمت به بندگان خود مى‌نگرد،هر گاه با او مناجات كنند،جوابشان ميدهد،هر گاه او را صدا كنند پاسخشان مى‌دهد و هر گاه از او درخواستى كنند،دعايشان را مستجاب مى‌گرداند.

اى مردم!جانهايتان در گرو اعمالتان است،با استغفار آنها را آزاد كنيد، پشتهايتان از گناهان سنگين شده است،آنها را با سجده‌هاى طولانى سبك كنيد،و بدانيد كه خداوند متعال به عزّت خويش قسم خورده است كه نمازگزاران و سجده‌كنندگان را در قيامت-كه همه براى خداوند جهانيان بر ميخيزند-عذاب نكند و با آتش نترساند.اى مردم هر كس در اين ماه، روزه‌دارى مؤمن را افطارى دهد در مقابل اين كار نزد خداوند،ثواب آزاد سازى يك برده و نيز بخشش گناهان گذشته‌اش را خواهد داشت،مردم گفتند:يا رسول اللّه!همۀ ما توان اين كار را نداريم،حضرت فرمودند:آتش را از خود دفع كنيد و لو با تكّه‌اى از يك خرما،آتش را از خود دفع كنيد و لو با يك جرعه آب.

اى مردم!هر كس در اين ماه،خوش خلق باشد،در روزى كه قدمها بر صراط،لرزان است،او از آنجا به امان خواهد گذشت،و هر كس در اين ماه بر برده‌هايش آسان بگيرد،خداوند در حسابرسى بر او آسان خواهد گرفت،و هر كس در اين ماه شرّ خود را از ديگران دور كند،خداوند در روزى كه به ملاقاتش خواهد آمد،غضبش را از او دور ميكند،و هر كس در اين ماه،يتيمى را اكرام كند،خداوند او را در روزى كه بديدارش خواهد رفت،اكرام خواهد نمود.و هر كس در اين ماه صلۀ رحم كند،خداوند او را در روزى كه ملاقاتش ميكند،به رحمت خود پيوند ميدهد،و هر كس در اين ماه قطع رحم كند، خداوند رحمتش را-در روزى كه او خدا را ملاقات ميكند-از او قطع خواهد كرد،و هر كس در اين ماه يك نماز مستحبّى بخواند،خداوند دورى از آتش را بر او حتمى ميگرداند،و هر كس در اين ماه فريضه‌اى انجام دهد ثواب كسى را دارد كه در ماههاى ديگر هفتاد فريضه انجام داده باشد،و هر كس در اين ماه بر من بسيار صلوات فرستد كفّۀ ميزان اعمالش در روزى كه ترازوها سبك است، سنگين خواهد بود،و هر كس در اين ماه آيه‌اى از قرآن بخواند اجر كسى كه قرآن را در ماههاى ديگر ختم كند خواهد داشت.

اى مردم درهاى بهشت در اين ماه باز است،از خداوند بخواهيد كه آنها را بر شما نبندد.درهاى جهنّم بر شما بسته است،از خداوند بخواهيد كه آنها را بر شما باز نكند،و شياطين در بند هستند،از خداوند بخواهيد كه آنان را بر شما مسلّط نكنند.

امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند:من برخاستم و گفتم:يا رسول اللّه!با فضيلت‌ترين كار در اين ماه چيست؟حضرت فرمودند:يا ابا الحسن!افضل اعمال در اين ماه،پرهيز از محرّمات الهى است،و سپس گريستند،عرض كردم يا رسول اللّه!چه چيز باعث گريۀ شما شد؟!حضرت فرمودند:يا علىّ! بخاطر آن عملى كه در اين ماه نسبت به تو خواهد شد گريه ميكنم،گويا تو را ميبينم كه مشغول نماز هستى و شقى‌ترين افراد بشر(چه در گذشته و چه در آينده)،برادر و هم مسلك كسى كه ناقۀ ثمود را از پا در آورد،برخاسته،و ضربه‌اى بر فرق سرت فرود مى‌آورد و محاسنت را[با خون]خضاب ميكند، امير المؤمنين عليه السّلام ادامه دادند:عرض كردم:يا رسول اللّه!در اين حال دينم سالم است؟فرمودند:بله دينت سالم است.سپس فرمودند:يا علىّ!هر كس تو را

به قتل رساند مرا به قتل رسانده است، و هر كس از تو بدش بيايد از من بدش آمده است،و هر كس به تو ناسزا گويد،مرا ناسزا گفته است،زيرا تو از من و مانند خودم هستى،روح تو از روح من و گل تو از گل من است،خداوند تبارك و تعالى من و تو را آفريد و من و تو را برگزيد و مرا براى نبوّت انتخاب كرد و تو را براى امامت،پس هر كس امامت تو را انكار كند،نبوّت مرا انكار كرده است، اى علىّ!تو وصيّ و پدر نوه‌هاى منى و دامادم هستى،تو در زمان حيات و بعد از مماتم جانشين من بر امّتم هستى،امر تو،امر من و نهى تو،نهى من است، قسم به كسى كه مرا به نبوّت برگزيد و مرا اشرف مخلوقات قرار داد،تو حجّت خدا بر مردم و امين او بر اسرارش و جانشين او بر بندگانش هستى.

49-امام حسن عسكرىّ از پدران بزرگوار خود از امام سجّاد عليهم السّلام نقل فرمودند كه:امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند:چه بسيار شخص غافلى كه لباسى براى

خود مى‌دوزد تا آن را بپوشد ولى آن لباس كفنش خواهد بود و خانه‌اى مى‌سازد تا در آن سكنى گزيند ولى آن خانه محلّ دفنش خواهد بود.

50-و نيز از امير المؤمنين عليه السّلام سؤال شد:آمادگى براى مرگ چيست؟ فرمودند:انجام فرائض،ترك محرّمات و دارا بودن اخلاق خوب،و چنين فردى برايش فرق ندارد كه او بسراغ مرگ برود يا مرگ به سراغ او بيايد،قسم به خدا كه فرزند ابو طالب برايش فرقى ندارد كه او به سراغ مرگ برود يا مرگ به سراغ او بيايد.

51-همچنين امير المؤمنين عليه السّلام در يكى از خطبه‌هاى خود فرمودند:اى مردم!دنيا،محل فنا و نيستى است و آخرت محل بقاء و جاودانگى است،از اين محلّ عبور براى سراى دائمى و هميشگى خود توشه برگيريد و در مقابل كسى كه اسرارتان بر او مخفى نيست،پرده از روى اعمال زشتتان برنداريد، قبل از اينكه بدنهايتان از دنيا خارج شود،دلهايتان را از دنيا خارج كنيد،در دنيا زندگى مى‌كنيد ولى براى آخرت خلق شده‌ايد،دنيا مثل سمّى است كه كسى كه از آن آگاهى ندارد آن را بخورد.وقتى شخصى مى‌ميرد،ملائكه گويند:

چه(با خود)آورده است؟و مردم گويند:چه چيز باقى گذارده است،براى خود فضل و نيكى پيش فرستيد تا به نفعتان باشد و چيزى كه مايۀ حسرت است از خود باقى نگذاريد،زيرا محروم كسى است كه از خير و بركت مال خود محروم ماند و آن كس كه بايد به حالش غبطه خورد كسى است كه با صدقات و خيرات ترازوى اعمالش را سنگين كرده و جايگاه خود را در بهشت،و نيز مسيرش را بر صراط نيكو گردانده است.

52-امام رضا عليه السّلام فرمودند:هر كس روز عاشورا به دنبال انجام كارها و حوائجش نرود،خداوند حوائج دنيا و آخرت او را بر آورده سازد،و هر كس كه روز عاشورا،روز مصيبت و حزن و گريه‌اش باشد،خداوند-عزّ و جلّ-روز قيامت را روز شادى و سرورش قرار خواهد داد و در بهشت چشمانشان به ديدار ما روشن خواهد شد،و هر كس روز عاشورا را روز بركت بنامد و براى منزلش چيزى در آن روز ذخيره نمايد،آنچه ذخيره كرده است،بركت نخواهد داشت،و در روز قيامت همراه يزيد،عبيد اللّه بن زياد و عمر بن سعد-لعنهم

اللّه-در پست‌ترين درجۀ جهنّم محشور خواهد شد.

53-ريّان بن شبيب گويد:در اوّلين روز محرّم بخدمت امام رضا عليه السّلام رسيدم،حضرت فرمودند:آيا روزه هستى؟عرض كردم:خير،فرمود:امروز، روزى است كه زكريّا عليه السّلام پروردگارش را خواند و گفت:« رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ »(پروردگارا!فرزندى پاك به من مرحمت فرما، همانا تو دعاى بندگان را ميشنوى-آل عمران:38)و خداوند دعاى او را مستجاب كرد و به ملائكه دستور داد كه به زكريّا-كه در محراب در حال نماز بود-بگويند كه خدا به تو يحيى را مژده مى‌دهد،پس هر كس اين روز را روزه بدارد و سپس دعا كند،خداوند همان طور كه دعاى زكريّا را مستجاب كرد، دعاى او را نيز مستجاب مى‌كند،سپس فرمود:اى ابن شبيب!محرّم ماهى است كه اهل جاهليّت به احترام آن،ظلم و جنگ را حرام كرده بودند ولى اين امّت،احترام آن و احترام پيغمبر خود را حفظ نكردند،در اين ماه اولاد او را

كشتند و زنانش را اسير كردند و وسائلش را غارت نمودند،خداوند هرگز اين كارشان را نبخشد! اى ابن شبيب!اگر ميخواهى گريه كنى،بر حسين بن علىّ ابن ابي طالب عليهما السّلام گريه كن،زيرا او را همچون گوسفند ذبح كردند و از بستگانش،هيجده نفر به همراهش شهيد شدند كه در روى زمين نظير نداشتند،آسمانهاى هفتگانه و زمين‌ها بخاطر شهادتش گريستند،و چهار هزار فرشته براى يارى او به زمين آمدند،ولى تقدير الهى نبود،و آنها تا قيام قائم عليه السّلام در نزد قبرش با حال نزار و ژوليده باقى هستند و از ياوران قائم عليه السّلام هستند و شعارشان

«يا لثارات الحسين» است.اى ابن شبيب!پدرم از پدرش از جدّش عليهم السّلام به من خبر داد كه:وقتى جدّم حسين-صلوات اللّه عليه-شهيد شد،از آسمان خون و خاك قرمز باريد.اى ابن شبيب!اگر به گونه‌اى بر حسين گريه كنى كه اشكهايت بر گونه‌هايت جارى شود،خداوند هر گناهى كه مرتكب شده باشى-چه كوچك،چه بزرگ،چه كم و چه زياد-خواهد بخشيد.اى ابن شبيب!اگر دوست دارى پاك و بدون گناه به ملاقات خدا بروى،به زيارت

حسين برو، اى ابن شبيب!اگر دوست دارى با پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله در غرفه‌هاى بهشت همراه باشى،قاتلان حسين را لعنت كن،اى ابن شبيب!اگر دوست دارى ثوابى مانند ثواب كسانى كه همراه حسين بن علىّ عليهما السّلام شهيد شدند داشته باشى،هر گاه بياد او افتادى بگو:« يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً »(اى كاش با آنان مى‌بودم و به فوز عظيم ميرسيدم).اى ابن شبيب! اگر دوست دارى با ما در درجات عالى بهشت همراه باشى،در اندوه ما اندوهگين و در خوشحالى ما،خوشحال باش،و بر تو باد به ولايت ما،زيرا اگر كسى سنگى را دوست داشته باشد،خداوند در روز قيامت او را با آن سنگ محشور خواهد كرد.

54-امام حسن عسكرىّ از پدران بزرگوارشان از امير المؤمنين عليهم السّلام چنين نقل كردند:رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:خداوند-عزّ و جلّ-ميفرمايد:فاتحة- الكتاب را بين خود و بنده‌ام تقسيم كردم،نصف آن از آن خود،و نصف ديگرش

براى بنده‌ام است،و آنچه را كه بنده‌ام طلب كند بدست خواهد آورد،وقتى بنده ميگويد:« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »خداوند جلّ جلاله ميفرمايد:بنده‌ام با نام من آغاز كرد و واجب است بر من كه امورش را به انجام رسانم و احوالش را مبارك گردانم،و وقتى گويد:« اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »(حمد و ستايش مخصوص پروردگار جهانيان است)خداوند جلّ جلاله ميفرمايد:بنده‌ام مرا ستود و دانست كه نعمتهايى كه نزد اوست،از من است و بلاهايى كه از او دفع شده است به قدرت من بوده است،شما را شاهد مى‌گيرم كه من نعمتهاى اخروى را به نعمتهاى دنيوى‌اش اضافه ميكنم،و بلاهاى آخرت را همان طور كه بلاهاى دنيا را از او دفع كردم،از او دور خواهم كرد،وقتى بگويد: «الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ،خداوند جلّ جلاله گويد:بنده‌ام شهادت داد كه من رحمان و رحيم هستم،نصيب او را از رحمتم افزون خواهم كرد،و بهره‌اش را از عطا و بخششم زياد خواهم نمود،وقتى بگويد:« مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ »(مالك روز قيامت است)،خداوند جلّ جلاله گويد:شاهد باشيد،همان طور كه اعتراف كرد كه من مالك روز قيامت هستم،روز قيامت حسابش را آسان خواهم گرفت، و از بدى‌هايش در خواهم گذشت.

وقتى ميگويد: «إِيّاكَ نَعْبُدُ» (فقط تو را مى‌پرستيم)خداوند-عزّ و جلّ- ميفرمايد:بنده‌ام راست ميگويد،فقط مرا مى‌پرستد،شاهد باشيد بخاطر اين عبادتش به او ثوابى خواهم داد كه هر كس در اين عبادت با او مخالف بوده به او غبطه بخورد،و وقتى بگويد: «وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ» (و فقط از تو كمك مى‌خواهيم)خداوند-عزّ و جلّ-ميفرمايد:بنده‌ام از من كمك ميخواهد و به من پناهنده شده است،شاهد باشيد كه او را بر كارش كمك خواهم كرد و در سختى‌ها به فريادش خواهم رسيد و در روز سختى،دستش را خواهم گرفت، و وقتى ميگويد:« اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ »(ما را به راه راست هدايت كن)تا آخر سوره،خداوند ميگويد:اين خواسته‌اش مستجاب است و آنچه بنده‌ام درخواست كند،خواهد داشت.دعاهاى بنده‌ام را مستجاب كردم و آنچه را آرزو داشته به او عطا نمودم و او را از آنچه باعث ترس است در امان داشتم.

و فرمود:از امير المؤمنين عليه السّلام سؤال شد:آيا« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »از فاتحة الكتاب است؟حضرت فرمود:بله،رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله آن را قراءت ميفرمود و آن را جزء آن سوره بحساب مى‌آورد و ميفرمود:فاتحة الكتاب،سبع

المثانى است.

55-و نيز امام حسن عسكرىّ از پدران بزرگوار خود از امير مؤمنان عليهم السّلام چنين نقل فرمودند:« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »آيه‌اى از سورۀ حمد است، سورۀ حمد هفت آيه است كه با« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »به تمام و كمال ميرسد،از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه ميفرمود:خداوند-عزّ و جلّ-به من فرمود:يا محمّد! «وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ »(ما به تو، هفت آيه از مثانى و نيز قرآن عظيم را داديم-حجر:87)و اوّل با سورۀ حمد بر من امتنان فرمود و آن را در ازاء قرآن عظيم قرار داد،و فاتحة الكتاب شريف‌ترين چيزى است كه در گنجهاى عرش وجود دارد،و خداوند-عزّ و جلّ-آن را مختصّ به محمّد صلى اللّه عليه و آله نمود و وى را بدان شرافت داد،و احدى از پيامبران- جز سليمان-را با او در اين فضيلت شريك نكرد،زيرا به سليمان آيۀ« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »را عطا فرمود، خداوند از قول بلقيس چنين حكايت مى‌كند:

55-و نيز امام حسن عسكرىّ از پدران بزرگوار خود از امير مؤمنان عليهم السّلام چنين نقل فرمودند:« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »آيه‌اى از سورۀ حمد است، سورۀ حمد هفت آيه است كه با« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »به تمام و كمال ميرسد،از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه ميفرمود:خداوند-عزّ و جلّ-به من فرمود:يا محمّد! «وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ »(ما به تو، هفت آيه از مثانى و نيز قرآن عظيم را داديم-حجر:87)و اوّل با سورۀ حمد بر من امتنان فرمود و آن را در ازاء قرآن عظيم قرار داد،و فاتحة الكتاب شريف‌ترين چيزى است كه در گنجهاى عرش وجود دارد،و خداوند-عزّ و جلّ-آن را مختصّ به محمّد صلى اللّه عليه و آله نمود و وى را بدان شرافت داد،و احدى از پيامبران- جز سليمان-را با او در اين فضيلت شريك نكرد،زيرا به سليمان آيۀ« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »را عطا فرمود، خداوند از قول بلقيس چنين حكايت مى‌كند:

«إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »(نامۀ گرانقدرى از سليمان برايم فرستاده شده است،كه عبارتست از:بسم اللّه الرّحمن الرّحيم-الخ-نمل:29،30).

و هر كس آن را با اعتقاد به موالات محمّد و آل پاكش بخواند و مطيع اوامر آنان بوده،به ظاهر و باطنشان ايمان داشته باشد،خداوند برابر هر حرف آن حسنه‌اى به او مى‌دهد كه براى او از دنيا و تمام خيرات و اموالش برتر است،و هر كس به قارى‌اى كه آن را مى‌خواند گوش دهد،همانند اجر قارى را خواهد داشت.پس تا مى‌توانيد از اين خيرى كه به شما عرضه شده است بيشتر استفاده كنيد كه غنيمت است،و مبادا وقتش برود و قلوبتان در حسرت بماند.

56-امام رضا از پدران بزرگوارشان از امام حسين عليهم السّلام روايت فرمودند كه امير مؤمنان عليه السّلام مردى از شيعيان خود را بعد از مدّتها ديدند كه پيرى در او

هويدا و به سختى راه ميرفت،حضرت به او فرمودند:سنّت زياد شده است! آن مرد عرض كرد:در طاعت تو يا امير المؤمنين!حضرت فرمودند:مى‌بينم هنوز توانى در تو هست،عرض كرد:آن،متعلّق به شما است.

57-امام رضا از پدران بزرگوار خود از امام حسين عليهم السّلام چنين نقل كردند:

وقتى زمان فوت امام حسن عليه السّلام فرا رسيد،آن حضرت گريستند،به ايشان عرض شد:آيا با اين موقعيّت و خويشاوندى كه با رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله دارى و با آن فرمايشات آن حضرت در بارۀ شما،و با وجود اينكه بيست بار پياده به حجّ رفته‌ايد و سه بار تمام اموالتان حتّى كفش‌هايتان را با خداوند قسمت كرده‌ايد، آيا با همۀ اينها باز هم گريه مى‌كنيد؟!حضرت فرمودند:بخاطر دو چيز گريه ميكنم،ترس و وحشت حادثه‌اى كه به استقبالش خواهيم رفت(مرگ)و دورى دوستان.

58-ابراهيم بن ابي محمود از امام رضا و آن حضرت از پدران بزرگوارشان از امام حسين عليهم السّلام روايت فرمودند كه:رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:اى علىّ! تويى مظلوم بعد از من،واى بر كسى كه به تو ظلم و تعدّى كند،و خوشا بحال كسى كه از تو پيروى كند و كسى را به تو ترجيح ندهد،اى علىّ!تو كسى هستى كه بعد از من ديگران با او مى‌جنگند،واى بر كسى كه با تو بجنگد و خوشا بحال كسى كه همراه تو جنگ كند،اى علىّ!تو كسى هستى كه بعد از من با كلام من سخن ميگويى و با زبان من تكلّم ميكنى،واى بر كسى كه سخنان تو را رد كند و خوشا بحال كسى كه گفتارت را بپذيرد،اى علىّ!تو بعد از من سرور اين امّت هستى!تو امام و خليفۀ آنان هستى،هر كس از تو جدا شود،در قيامت از من جدا خواهد بود،و هر كس با تو همراه باشد،در قيامت با من همراه خواهد بود،اى علىّ!تو اوّلين كسى هستى كه به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد،و تو اوّلين كسى هستى كه در كارم مرا يارى كرد و به همراهم با دشمنانم جهاد نمود،و تو اوّلين كسى هستى كه با من نماز خواند در حالى كه

مردم در آن روزگار در غفلت جهالت بودند، يا علىّ!تو اوّلين كسى هستى كه به همراه من در قيامت سر از خاك بر خواهى داشت و تو اوّلين كسى هستى كه به همراه من از صراط عبور خواهى نمود،پروردگارم به عزّت خود قسم خورده است كه هيچ كس از صراط نخواهد گذشت جز كسى كه با ولايت تو و ولايت امامان از نسل تو،برات نجات از آتش در دست داشته باشد،تو اوّلين كسى هستى كه بر حوض من وارد خواهى شد و دوستانت را از آن سيراب كرده، دشمنانت را از آن دور ميكنى،تو همراه من خواهى بود،زمانى كه در مقام محمود قرار گيرم و براى دوستان ما شفاعت ميكنى و شفاعتت در مورد آنان مورد قبول واقع مى‌شود،و تو اوّلين كسى هستى كه به بهشت وارد ميشوى در حالى كه پرچم بدست دارى كه آن،پرچم حمد است و هفتاد تكّه دارد و هر تكّۀ آن از ماه و خورشيد وسيع‌تر است،تو صاحب درخت طوبى در بهشت هستى، ريشۀ آن در خانۀ تو و شاخه و برگهايش در خانۀ شيعيانت و دوستارانت است.

ابراهيم بن ابي محمود(راوى حديث)گويد:به امام رضا عليه السّلام عرض كردم:يا ابن رسول اللّه!نزد ما از روايات مخالفين شما در فضائل امير مؤمنان و

شما خاندان رواياتى هست كه امثال آن را در بين روايات شما نمى‌بينم،آيا به آنان معتقد شويم؟ حضرت فرمودند:پدرم از پدرش و آن حضرت از جدّ خود برايم روايت كردند كه حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:هر كس به سخنگويى گوش فرا دهد او را عبادت كرده است.اگر آن سخنگو از جانب خدا سخن ميگفت،او خدا را عبادت كرده است،و اگر از جانب ابليس سخن ميگفت،ابليس را عبادت كرده است،سپس فرمودند:اى ابن ابي محمود! مخالفين ما سه نوع خبر در فضائل ما جعل كرده‌اند:

1-غلوّ،2-كوتاهى در حقّ ما،3-تصريح به بدى‌هاى دشمنان ما،و دشنام به آنان.

و وقتى مردم اخبار غلوّ آن دسته را ميشنوند،شيعيان ما را تكفير مى‌كنند و ميگويند:شيعه قائل به ربوبيّت ائمّۀ خود مى‌باشد.و وقتى كوتاهى در حقّ ما را مى‌شنوند،به آن معتقد ميشوند،و وقتى بدى‌هاى دشمنان ما و دشنام به آنان را ميشنوند،ما را دشنام ميدهند.و حال آنكه،خداوند ميفرمايد:« وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ »(و كسانى را كه مشركين،بعنوان عبادت ميخوانند،دشنام ندهيد،چه آنكه آنان نيز خدا را به

ظلم و از روى نادانى دشنام خواهند داد-انعام:108) اى ابن ابي محمود! وقتى مردم به چپ و راست ميروند تو ملازم طريقۀ ما باش،زيرا هر كس با ما همراه شود ما با او همراه خواهيم بود،و هر كس از ما جدا شد ما نيز از او جدا خواهيم شد،كمترين چيزى كه باعث مى‌شود انسان از ايمان بيرون رود اين است كه:در مورد سنگريزه بگويد اين هسته است و سپس بدان معتقد شده و از مخالفين خود تبرّى جويد.اى ابن ابي محمود!آنچه را برايت گفتم حفظ كن و نگه‌دار،زيرا خير دنيا و آخرت را برايت در اين گفتار گردآورى كردم.

59-امام رضا از پدر بزرگوار خود عليهما السّلام نقل فرمودند كه:منصور دوانيقىّ بدنبال امام صادق عليه السّلام فرستاد تا آن حضرت را شهيد كند و شمشير و يك تكّه پوست مخصوص كه در موقع اعدام محكومين بر زمين مى‌انداختند را آماده كرد و به ربيع گفت:وقتى من با او صحبت كردم و سپس كف زدم گردنش را بزن،وقتى امام صادق عليه السّلام وارد شدند،از دور به او نگاه كرده،لبهاى خود را

حركت مى‌دادند و منصور در محلّ خود نشسته بود،و ميگفت:خوش آمديد، ما براى پرداخت بدهى شما،بدنبال شما فرستاديم،سپس با نرمى از خانوادۀ آن حضرت احوالپرسى كرده و گفت:خداوند دين شما را اداء فرموده و جائزۀ شما را معيّن كرد،اى ربيع كار سوم را انجام نده،تا جعفر بنزد خانواده‌اش باز گردد،وقتى بيرون رفت:ربيع گفت:يا ابا عبد اللّه!آيا آن شمشير و پوستى كه جهت شما آماده شده بود ديدى؟وقتى لبهاى خود را تكان مى‌داديد،چه ميگفتيد؟ حضرت فرمودند:بله!وقتى شرّ را در چهره‌اش ديدم گفتم:

«حسبي الرّب من المربوبين و حسبي الخالق من المخلوقين و حسبي الرّازق من المرزوقين و حسبي اللّه ربّ العالمين،حسبي من هو حسبي،حسبي من لم يزل حسبي، حسبي اللّه لا إله إلاّ هو،عليه توكّلت و هو ربّ العرش العظيم »(پروردگار- بجاى مردم-براى من كافى است،خالق-از مخلوقين-براى من بس و كافى است،رازق-از روزى‌خوران-براى من كافى است،خداوند،پروردگار جهانيان براى من كافى است،كافى است براى من همان كس كه كافى است، كافى است براى من همان كس كه هميشه برايم كافى بوده است،اللّه كه معبودى جز او نيست براى من كافى است،بر او توكّل ميكنم و اوست صاحب عرش

عظيم).

60-امام عسكرىّ از پدران بزرگوارشان از امام صادق عليهم السّلام در مورد آيۀ « اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ »چنين نقل فرمودند:يعنى ما را به راه راست هدايت و راهنمايى كن،يعنى به ملازمت راهى كه ما را به محبّت تو و دين تو ميرساند، و از پيروى هواى نفس كه باعث نابودى يا پيروى آراء شخصى كه باعث هلاكت است،ممانعت نمايد-ارشاد فرما.

61-حسين بن خالد گويد:از امام رضا عليه السّلام در بارۀ اين آيۀ شريفه سؤال كردم:« إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها » (ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم و آنها از حمل آن خوددارى كردند-احزاب:72)حضرت فرمودند:امانت،ولايت است، هر كس به ناحقّ مدّعى آن شود،كافر شده است.

62-عبد السّلام بن صالح هروىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم:

درختى كه آدم و حوّاء از آن خوردند،چه درختى بوده؟مردم در اين مورد سخنان گوناگون ميگويند،بعضى،روايت ميكنند كه گندم بوده است،بعضى روايت ميكنند كه انگور بوده است و بعضى ديگر روايت ميكنند كه آن درخت حسد بوده است،حضرت فرمودند:تمام اينها صحيح است،عرض كردم:

معنى اين وجوه با اين تفاوتهايى كه دارند،چيست؟فرمودند،اى ابا صلت! درخت بهشت بار و ميوه‌هاى مختلفى دارد،آن،درخت گندم بود كه انگور نيز داشت و مانند درخت دنيا نيست،و آن زمان كه خداوند،آدم عليه السّلام را به سجده در آوردن ملائكه و وارد شدن در بهشت،اكرام نمود،آدم با خود گفت:آيا خداوند-تا بحال-بشرى بهتر از من خلق كرده است؟و خداوند،آنچه را در درون آدم گذشته بود،دانست،او را صدا زد كه اى آدم!سرت را بلند كن و به پايۀ عرش بنگر،آدم سرش را بلند كرد و به پايۀ عرش نگريست و اين نوشته را

در آنجا يافت: «

لا إله إلاّ اللّه،محمّد رسول اللّه و علىّ بن أبي طالب امير المؤمنين و زوجته فاطمة سيّدة نساء العالمين و الحسن و الحسين سيّدا شباب اهل الجنّة» (معبودى جز اللّه نيست،محمّد رسول خداست و علىّ بن ابي طالب امير مؤمنان است و همسرش فاطمه سرور زنان جهان است،و حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشت هستند)،آنگاه آدم عرضه داشت:خدايا!اينها چه كسانى هستند؟خداوند-عزّ و جلّ-فرمود:اينها از فرزندان تو هستند و آنان از تو و از تمام مخلوقاتم بهترند،و اگر آنان نبودند،نه تو و نه آسمان و زمين و بهشت و دوزخ را خلق نمى‌كردم،مبادا با حسد به آنان بنگرى!كه در اين صورت تو را از جوار خودم بيرون خواهم كرد،ولى او با حسد به آنان نگاه كرد و مقام و منزلت آنان را آرزو نمود و در نتيجه شيطان بر او مسلّط شد تا اينكه از درختى كه از آن نهى شده بود،تناول نمود،و پس از آن شيطان بر حوّاء نيز مسلّط شد،بخاطر اينكه به فاطمه-سلام اللّه عليها-با چشم حسد نگاه كرده بود و در نتيجه مثل آدم،از درخت خورد،و خداوند-عزّ و جلّ-آن دو را از بهشت خود بيرون كرد و از جوار خويش به زمين فرستاد (1).).


1) -قبلا راجع به درخت گندم در پاورقيهاى گذشته بتفصيل سخن گفتيم،و بايد دانست كه شرائط عالم دنيا با شرائط عالم قبل از دنيا يكى نيست،و اين دنيا دار تكليف اختيارى است و شيطان در اين دنيا بر اولياء خدا مسلّط نيست(استاد غفّارى).

63-عبيد بن هلال گويد:از امام رضا عليه السّلام چنين شنيدم:دوست دارم فرد مؤمن،محدّث باشد،عرض كردم:محدّث چيست؟فرمود:مفهّم باشد.

(ظاهرا يعنى فهميده و زيرك كه با الهام عقل از كلام مختصر،تمام مقصود متكلّم را دريابد.) 64-عبد السّلام بن صالح هروىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام شنيدم كه چنين ميفرمود:خداوند رحمت كند كسى را كه امر ما را زنده بدارد،عرض كردم:

چگونه امر شما را زنده بدارد؟حضرت فرمودند:علوم ما را فرا گيرد و به مردم بياموزد،زيرا اگر مردم بر آن گفتار نيك اطّلاع مى‌يافتند،از ما پيروى ميكردند.

راوى گويد:عرض كردم:از امام صادق عليه السّلام براى ما روايتى نقل شده است كه آن حضرت فرمودند:هر كس مطلبى را بياموزد تا با افراد نادان بحث و جدل كند يا با علماء به مباهات و فخر فروشى بپردازد و يك جماعتى از مردم را

بسوى خود متوجّه كند،چنين شخصى اهل جهنّم است،امام رضا عليه السّلام فرمودند:جدّم درست فرمودند،آيا ميدانى سفهاء و نادانان چه كسانى هستند؟عرض كردم:خير،يا ابن رسول اللّه،حضرت فرمودند:آنان داستان پردازان اهل سنّت‌اند.آيا ميدانى علما چه كسانى هستند؟عرض كردم:خير، يا ابن رسول اللّه!حضرت فرمودند،آنان علماء آل محمّد عليهم السّلام هستند كه خداوند اطاعت و دوستيشان را واجب كرده است،سپس فرمودند:آيا ميدانى منظور آن حضرت از اينكه فرموده‌اند«تا مردم را بسوى خود متوجّه كند»چه بوده است؟عرض كردم خير،فرمود:بخدا قسم منظور آن حضرت،ادّعاى نابجا و نارواى امامت است،و هر كس چنين كند،اهل جهنّم خواهد بود.

65-حسين بن خالد گويد:از امام رضا عليه السّلام سؤال كردم:فردى وصيّت كرده كه بخشى از مالش را به فلان مصرف برسانند،چه مقدار از مالش را بايد در آن مصرف خرج كنند؟حضرت فرمودند:يك هفتم از ثلث(1/21)مالش را.

66-شخصى به نام ابن ابي سعيد مكارى بر حضرت رضا عليه السّلام وارد شد و با جسارت گفت:آيا كارت به جايى رسيده كه آنچه را كه پدرت ادّعا ميكرد، ادّعا ميكنى؟حضرت فرمودند:تو را چه به اين كارها!؟خداوند نورت را خاموش كند و فقيرت گرداند،آيا نميدانى كه خداوند-عزّ و جلّ-به عمران وحى فرمود كه به تو پسرى خواهم داد ولى اوّل مريم را به او داد و سپس عيسى را به مريم داد؟پس عيسى و مريم از يك ديگرند و آن دو يك چيز هستند،و من از پدرم هستم و پدرم از من،و من و پدرم نيز يك چيز هستيم.

ابن ابي سعيد گفت:پس،از تو سؤالى ميكنم،حضرت فرمودند:گمان ندارم كه از من بپذيرى و تو از دوستان و مواليان من نيستى،ولى بپرس،گفت:

اگر كسى در هنگام مرگش وصيّت كند كه تمام برده‌هاى قديمى من آزاد هستند كدام برده‌هايش را بايد آزاد كرد؟حضرت فرمودند:خداوند تبارك و تعالى

در كتابش ميفرمايد:« حَتّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ »(تا اينكه به شكل يك خوشۀ قديمى خرما درآمد-يس:39)[و به اين ترتيب،معنى و حدّ و حدود كلمۀ قديم را روشن فرموده است]پس هر برده‌اى كه شش ماه بر او گذشته باشد قديمى است و بايد آزاد گردد،راوى گويد:آن مرد خارج شد و فقير گرديده و تا زمان مرگ در فقر بود،و حتّى قوت يك شب را نداشت-خدايش لعنت كناد-! 67-امام رضا عليه السّلام فرمودند:پرهيز از يك چيز،ترك كردن آن نيست، بلكه كم انجام دادن آن است.

68-جعفر بن ابراهيم گويد:توسّط پدرم نامه‌اى به امام رضا عليه السّلام بدين مضمون نوشتم:فدايت شوم،شيعيان در مورد صاع با يك ديگر اختلاف نظر دارند،بعضى ميگويند:زكات فطره به صاع مدينه است و بعضى ميگويند:به

صاع عراق.حضرت در پاسخ مرقوم فرمودند:صاع شش رطل مدينه و نه رطل عراق است.راوى گويد:در مورد وزن نيز فرمودند:هزار و يك صد و هفتاد درهم.

69-عبد اللّه بن طاوس گويد:به امام رضا عليه السّلام عرض كردم:

برادرزاده‌اى دارم كه دخترم را به او داده‌ام،شراب مى‌نوشد و دائما از طلاق سخن ميگويد،(و يا چند بار صيغۀ طلاق را جارى كرده است).حضرت فرمودند:

اگر از شيعيان است،مانعى ندارد(طلاقش صحيح نيست)ولى اگر از اهل سنّت است،دخترت را از او جدا كن،عرض كردم:فدايت شوم مگر از امام صادق عليه السّلام روايت نشده است كه:با زنانى كه سه بار در يك مجلس طلاق داده شده‌اند ازدواج نكنيد،زيرا[سه طلاق در يك مجلس صحيح نيست]و آنان هنوز شوهر دارند.امام رضا عليه السّلام فرمودند:اين حديث در مورد زنانى است كه شوهرشان شيعه باشد،نه زنانى كه شوهرشان سنّى است،زيرا هر كس دينى را بپذيرد،احكام آن دين شامل حالش مى‌شود.

70-حسين بن خالد گويد:به امام رضا عليه السّلام عرض كردم:فدايت شوم، حديثى است كه عبد اللّه بن بكير از عبيد بن زرارة،روايت كرده است،حضرت فرمودند:آن حديث چيست؟عرض كردم:عبيد بن زرارة گفته است:در سالى كه ابراهيم بن عبد اللّه بن حسن قيام كرد،حضرت صادق عليه السّلام را ديدم و به ايشان عرض كردم:اين شخص سخنرانى كرده و مردم به وى رو آورده‌اند،چه دستورى ميفرماييد؟حضرت فرمودند:تقوى داشته باشيد و مادامى كه آسمان و زمين برقرار است،آرام باشيد،و عبد اللّه بن بكير ميگويد:اگر عبيد بن زرارة راست گفته باشد نه قيامى در كار است و نه قائمى!راوى گويد:حضرت فرمودند:حديث همان است كه عبيد روايت كرده ولى معنايش آن نيست كه ابن بكير فهميده،بلكه مراد حضرت صادق عليه السّلام اين بوده است كه مادامى كه آسمان از صدا كردن نام صاحب الزّمان،و زمين از فرو بردن لشكر[سفيانى]

آرام است،آرام باشيد.

(توضيح:معنايى كه ابن بكير فهميده بود،اين بود كه آسمان و زمين تا قيامت برقرار است،پس تا قبل از قيامت،قيام قائم اتّفاق نخواهد افتاد) 71-بزنطىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام در مورد قبر حضرت فاطمه عليها السّلام سؤال كردم،حضرت فرمودند:حضرت زهرا در خانۀ خود دفن شده‌اند،و زمانى كه بنى اميّه مسجد را بزرگ كردند،قبر آن حضرت در مسجد قرار گرفت.

72-حسن بن جهم گويد:امام رضا عليه السّلام فرمودند:امير المؤمنين عليه السّلام ميفرمودند:تكريم و احترام را جز الاغ رد نميكند،عرض كردم:يعنى چه؟ فرمودند:جا باز كردن و جا دادن در موقع نشستن و بوى خوش تعارف كردن.

(توضيح:يعنى اگر براى كسى در مجلسى جا باز كردند و يا طيب و بوى خوش به او تعارف كردند،نبايد رد كند)

73-علىّ بن جهم گويد:شنيدم كه حضرت رضا عليه السّلام ميفرمود:تكريم و احترام را جز الاغ رد نميكند،عرض كردم:منظور چه نوع احترامى است؟ فرمودند:بوى خوش و هر نوع احترام و تكريمى كه كسى نسبت به ديگرى انجام دهد.

74-ابو زيد مالكىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام شنيدم كه ميفرمود:تكريم و احترام را جز الاغ رد نميكند،و منظور آن حضرت،طيب:(بوى خوش)و پشتى و مخدّه(براى نشستن)بوده.

75-امام رضا عليه السّلام به مردى فرمودند:«سكينه»در نزد شما چيست؟ مردم حاضر نتوانستند جوابى بدهند،لذا عرضه داشتند:فدايت گرديم،خود بفرماييد آن چيست؟حضرت فرمودند:بادى است ملايم و مساعد كه از بهشت خارج مى‌شود،صورت انسانى دارد كه با انبياء عليهم السّلام ميباشد،و آن،

همان است كه بر ابراهيم عليه السّلام در هنگام ساخت كعبه نازل گرديد.و محلّ و جدول اساس خانه را تعيين نمود و ابراهيم بنا را بر آن اساس قرار داد.

76-امام رضا از امام كاظم عليه السّلام چنين روايت فرمودند:از امام صادق عليه السّلام در بارۀ زاهد سؤال شد،حضرت فرمودند:كسى كه حلال دنيا را از ترس حساب و كتاب،و حرام دنيا را از ترس عقاب ترك ميكند.

77-امام رضا عليه السّلام در بارۀ اين آيه:« ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ » (سپس«تفث»خود را انجام دهند و نذرهاى خود را اداء نمايند-حج:29) فرمودند:تفث عبارتست از گرفتن ناخن،زدودن چرك و برون شدن از احرام.

78-ابن فضّال از امام رضا عليه السّلام چنين نقل كرد:پدرم از پدران خود از عليّ

عليه السّلام نقل فرمودند كه گفت:پيغمبر صلى اللّه عليه و آله فرمودند:مرض امّت‌هاى گذشته در بين شما رسوخ كرده است:كينه‌توزى و حسد.

79-امام رضا از پدرشان امام كاظم از امام صادق عليهم السّلام نقل فرمودند:

خداوند به داود عليه السّلام وحى نمود كه:چه بسا يك بنده از بندگانم كار نيكى انجام دهد و بخاطر آن كار وى را به بهشت برم.حضرت داود عليه السّلام گفت:خدايا،آن كار نيك چيست؟فرمود:برطرف كردن غم مؤمن و لو با يك خرما.حضرت فرمودند:داود عليه السّلام عرضه داشت:هر كس تو را بشناسد،حقّ است كه نبايد از تو نااميد شود.

80-حسن ابن بنت الياس گويد:از امام رضا عليه السّلام چنين شنيدم:رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:خداوند لعنت كند هر كس را كه حدثى از او سر زند يا «محدثى»را پناه دهد.راوى گويد:پرسيدم:منظور از حدث چيست؟

حضرت رضا عليه السّلام فرمودند:قتل.

81-امام رضا از پدران بزرگوار خود از امام حسين عليهم السّلام روايت كرده‌اند كه آن حضرت فرمودند:رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند:ابو بكر به منزلۀ گوش من، عمر به منزلۀ چشم من،و عثمان به منزلۀ قلب من است،فرداى آن روز،مجدّدا خدمت آن حضرت رسيدم و امير المؤمنين عليه السّلام و ابو بكر،عمر و عثمان نيز آنجا بودند.عرض كردم:پدر جان!ديروز در مورد اين اصحابتان،مطلبى فرموديد،مقصودتان چه بود؟فرمودند:بله،سپس به آنان اشاره كرده،چنين گفتند:آنان گوش و چشم و قلب هستند،و از اين وصيّ-و به علىّ بن- ابي طالب اشاره كردند-سؤال خواهند شد،سپس افزودند:خداوند -عزّ و جلّ-ميفرمايد:« إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً » (گوش و چشم و دل از او سؤال خواهد شد-اسراء-36)سپس فرمودند:قسم

به عزّت پروردگارم،تمام امّتم را در قيامت نگه ميدارند و از ولايت او سؤال خواهند نمود و اين مطلب همان است كه در اين آيه آمده است «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» (آنان را نگه داريد!كه از ايشان سؤال خواهد شد-صافّات:24).

مترجم گويد:اين حديث از دو جهت قابل دقّت و بررسى است:سند و متن.

سند حديث:سهل بن زياد در سند ذكر شده است كه او را به غلوّ و كذب نسبت داده‌اند،و فضل بن شاذان او را احمق دانسته است،هر چند مطلب حديث،چندان هم از حقّ دور نيست،اگر چه از نظر ادبى قابل خدشه است (كه به آن اشاره خواهد شد).

متن حديث:اساسا غالب احاديثى كه صحابه را به ترتيب خلافتشان ذكر ميكند احتمال جعلى بودن در آنها زياد است،هر چند خود مطلب،حقّ باشد.نكتۀ ديگر در متن حديث،استشهاد به آيۀ شريفۀ سورۀ اسراء است،طبق استشهادى كه صورت گرفته است،«سمع»و«بصر»و«فؤاد»،مسئول هستند يعنى مورد بازخواست قرار ميگيرند و ضمير«عنه»به شخص ديگرى برميگردد كه در روايت،امير مؤمنان عليه السّلام ميباشد،ولى ظاهر آيه-با قطع نظر از چنين توجيهى-اشاره به مطلب ديگرى دارد.ميفرمايد:هر يك از«سمع»، «بصر»و«فؤاد»،«مسئول عنه»هستند،يعنى صاحب اين سه،در بارۀ آنها سؤال خواهد شد،پس همان طور كه گفته شد اينها مسئول عنه هستند،و «مسئول»كس ديگرى است،نه اينكه اينها«مسئول»باشند و«مسئول عنه» كس ديگر.بنظر ميرسد،مراد آيۀ شريفه با توجّه به قبل آن،چنين باشد:از آنچه كه بدان علم ندارى پيروى نكن،و كوركورانه دنبال چيزى نرو،زيرا اين گوش و چشم و قلب را كه خدا به تو داده،در بارۀ آنها تو را بازخواست خواهد

كرد،كه مگر به تو چشم و گوش و قلب ندادم،چرا از آنها استفاده نكردى،و كوركورانه به دنبال ديگران براه افتادى؟!و اللّه العالم.

82-امام رضا از پدرشان از امام صادق عليهم السّلام چنين نقل كردند:خداوند- تبارك و تعالى-از گوشت و شخص چاق بدش مى‌آيد،يكى از اطرافيان حضرت پرسيد:يا ابن رسول اللّه!ما گوشت دوست داريم و خانه‌هايمان از گوشت خالى نيست،پس چطور مى‌شود؟حضرت فرمودند:اين طور كه فكر كرده‌اى نيست،منظور از گوشت،خانه‌اى است كه در آن خانه گوشت مردم با غيبت كردن خورده مى‌شود.و منظور از چاق كسى است كه متكبّر بوده و در راه رفتن مغرورانه حركت ميكند.

83-عبد السّلام بن صالح هروىّ گويد:به امام رضا عليه السّلام عرض كردم:

يا ابن رسول اللّه!در مورد كسى كه در ماه رمضان نزديكى كند،يا روزه‌اش را باطل كند،از پدران بزرگوارتان نقل شده است كه بايد سه كفّاره بدهد،و در

روايت ديگر نقل شده كه بايد يك كفّاره دهد،بكداميك از اين دو خبر عمل كنيم؟حضرت فرمودند:به هر دو،اگر در ماه رمضان به حرام نزديكى كند يا با چيز حرام روزه‌اش را باطل كند بايد سه كفّاره بدهد يك برده آزاد كند،دو ماه پياپى روزه بگيرد و شصت مسكين را اطعام كند و قضاى آن روز را نيز روزه بگيرد،امّا اگر با حلال مقاربت كند،يا با چيز حلالى روزه‌اش را باطل كند بايد يك كفّاره بدهد و قضاى آن روز را نيز روزه بگيرد،و اگر از روى فراموشى چنين كند،قضا و كفّاره‌اى بر او نيست.

84-احمد بن اشيم گويد:به امام رضا عليه السّلام عرض كردم:فدايت شوم! چرا عربها اولاد خود را كلب(سگ)،نمر(پلنگ)،و فهد(يوزپلنگ)و امثال آن مى‌ناميدند؟فرمود:چون عربها اهل جنگ بودند و با اين اسامى، ميخواستند،دشمن را بترسانند و برده‌هاى خود را نيز بنامهاى فرج(گشايش و راحتى)،مبارك،ميمون(با يمن و بركت)مى‌ناميدند و به فال نيك ميگرفتند.

85-عبد السّلام بن صالح هروىّ گويد:از امام رضا عليه السّلام شنيدم كه ميفرمودند:افعال مردم،مخلوق است،عرض كردم:يعنى چه؟فرمودند:

يعنى مقدّر شده است.

86-ياسر خادم گويد:امام عسكرىّ از پدرشان عليه السّلام نقل كردند:امام رضا عليه السّلام لباس را از سمت راست خود مى‌پوشيدند و هر گاه مى‌خواستند لباس جديدى بپوشند،يك كاسه آب طلب مى‌كردند و ده بار «إِنّا أَنْزَلْناهُ» ،ده بار « قُلْ هُوَ اللّهُ »و ده بار« قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ »بر آن مى‌خواندند،و سپس آب را بر آن لباس مى‌پاشيدند و مى‌فرمودند:هر كس قبل از اينكه لباسش را بپوشد چنين كند،مادامى كه يك نخ از آن لباس باقى باشد،زندگى با وسعت و راحتى خواهد داشت.

شيخ صدوق گويد:ياسر خادم از اصحاب امام رضا عليه السّلام بوده است و

روايت كردنش از امام عسكرىّ عليه السّلام غريب بنظر ميرسد.

باب 29 - آنچه از حضرت رضا-عليه السّلام-در مورد نعت و وصف

آنچه از حضرت رضا-عليه السّلام-در مورد نعت و وصف

حضرت رسول-صلّى اللّه عليه و آله-نقل شده است

1-امام رضا از پدران بزرگوار خود،از امام مجتبى عليهم السّلام نقل كردند كه آن حضرت چنين فرمود:از دائى‌ام هند بن ابي هاله كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله را خوب وصف مى‌نمود در بارۀ اوصاف و شمائل آن حضرت سؤال كردم،او چنين گفت:حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بسيار با هيبت بودند،چهرۀ ايشان همچون ماه شب چهاردهم مى‌درخشيد،با قدّى بلندتر از افراد متوسّط القامه و كوتاهتر از افراد لاغر و بلند قامت،و داراى سرى بزرگ بود،موهاى آن حضرت نه خيلى مجعّد بود و نه كاملا صاف و نرم،اگر قسمت بافتۀ موهاى ايشان،باز ميشد،

حضرت فرق باز ميكردند (1)و إلاّ آن را به حال خود گذاشته و در هر حال در مواقعى كه موى خود را بلند ميكردند بلندى مو از لالۀ گوش تجاوز نميكرد، رنگشان درخشان بود،پيشانى پهن و ابروانى كشيده و كمانى داشتند،و ابروان آن حضرت در عين كشيده بودن،كامل و پر مو بود ولى پيوسته نبود،و هر گاه عصبانى مى‌شدند،رگ ميان ابروهايشان متورّم ميشد،بينى آن حضرت باريك و در وسط كمى برجسته بود،نورانيّتى داشتند كه هميشه آن حضرت را در بر داشت،بقسمى كه كسى كه در او تأمّل نداشت متكبّرش فكر ميكرد.

محاسن آن حضرت كوتاه و پر پشت بود،و گونه‌هايشان هموار و كم گوشت،دهانشان بزرگ (2)و دندانهايشان سفيد و برّاق بود،رشتۀ مويى نازك از گردن يا سينه تا ناف داشتند،گردن او گوئى تنگى نقره فام بود.

خلقتى همگون داشتند،بدنشان فربه بود و در عين حال سينه و شكم در يك سطح قرار داشت،شانه‌هايى پهن و عضلانى و بدنى سفيد و نورانى داشتند.

از زير گردن آن حضرت تا ناف،رشته مويى نازك مثل يك خط قرار داشت،پايين سينه و شكم مبارك ايشان و ساير قسمتها عارى از مو بود،و در).


1) -ابن اثير در«النّهاية»در مادّۀ«عقص»گويد:در اين جمله لفظ«عقيقته»مشهورتر از «عقيصته»ميباشد زيرا آن حضرت موهاى خود را نمى‌بافتند(و يا در پشت سر به صورت بافته شده عمل نمى‌كردند)مترجم گويد:به معنى موى جمع شده بر روى سر ميباشد.

2) -بزرگى دهان در بين عربها حسن بوده است(معانى الاخبار ص:85).

مقابل،ساعد،شانه‌ها،و بالاى سينه‌شان پر مو بوده، ساق دستشان كشيده، كف دستشان درشت و دستها و پاهاى مباركشان زبر (1)بود،دست و پاهايشان متناسب و استخوانهايشان صاف و بدون كجى بود.

كف پاهايشان كاملا گود بود،قسمت قوزك پا به پايين(كه معمولا داخل كفش قرار ميگيرد)خيلى پر گوشت نبود،و آب از روى پايش ردّ ميشد و نمى‌ايستاد.

وقتى بحركت درمى‌آمدند با قدرت قدم بر ميداشتند،در حال حركت كمى متمايل حركت مى‌كردند،با وقار و سريع راه مى‌رفتند،گويا در سرازيرى به سمت پايين در حركتند،هنگامى كه به چپ و راست رو ميكردند با تمام بدن به آن سو رو ميكردند،چشمانشان به زير افتاده بود و نگاهشان به زمين طولانى‌تر از نگاهشان به آسمان بود،معمولا خيره خيره نگاه نميكردند،به هر كس ميرسيدند،سلام ميكردند.

امام حسن عليه السّلام ادامه دادند:به او گفتم:گفتار آن حضرت را برايم وصف كن.گفت:آن حضرت پيوسته محزون و هميشه در فكر بودند،آسايش و راحتى نداشتند،در جايى كه نياز نبود سخن نمى‌گفتند.).


1) -درشتى دست و زبرى دست و پا در ميان اعراب از محاسن مردان بشمار ميرفته است (معاني الأخبار ص 87).

گفتارشان سنجيده و كامل بود،نه زيادى سخن ميگفتند و نه كم، كلامشان متين بود،زشت و سبك صحبت نميكردند،نعمت و محبّت ديگران هر چند كم،در نظرشان بزرگ بود و چيزى از آن را مذمّت نميكردند،از طعم غذا،نه تعريف ميكردند و نه اظهار ناراحتى ميكردند،دنيا آن حضرت را عصبانى نميكرد،و وقتى پاى حقّ در ميان بود كسى ايشان را نمى‌شناخت و چيزى در مقابل غضبشان تاب مقاومت نداشت تا اينكه حقّ را پيروز گردانند، براى اشاره كردن با تمام دست اشاره ميكردند و در هنگام تعجّب دست خود را برميگرداندند،و در هنگام صحبت دست راست را بدست چپ نزديك كرده و با شست راست خود به كف دست چپ ميزدند،و در هنگام غضب چهرۀ خود را با ناراحتى برميگرداندند،و در هنگام خوشحالى،چشم به زير مى‌انداختند،بيشتر خنده‌شان تبسّم بود،بسيار زيبا لبخند ميزدند و در هنگام خنده دندانهاى سفيدشان هويدا ميشد.

امام حسن عليه السّلام فرمودند:اين حديث را مدّتى از حسين عليه السّلام پنهان داشتم، سپس به او گفتم و ديدم قبل از من از او سؤال كرده است و نيز متوجّه شدم آن بزرگوار از پدر خويش در بارۀ ورود و خروج و نشستن و شكل آن حضرت سؤال

كرده و چيزى باقى نگذارده بود.

امام حسين عليه السّلام فرمودند:از پدرم عليه السّلام در بارۀ وضع ورود حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله سؤال كردم،پدرم فرمودند:وضع ورود آن حضرت براى خودشان مجاز بود،وقتى به منزل ميرفتند وقت خود را سه قسمت ميكردند،يك قسمت براى خداوند-تبارك و تعالى-و يك قسمت براى خانواده و يك قسمت نيز براى خود،سپس قسمت خود را بين خود و مردم تقسيم ميكردند،و اوّل خواصّ وارد مى‌شدند و پس از آن ساير مردم (1)و چيزى از آن را نسبت به ايشان دريغ نمى‌فرمود،و در مورد قسمت امّت،روش آن بزرگوار اين گونه بود كه اهل فضل را با اجازه دادن به آنها به اندازۀ فضلشان در دين،بر ديگران ترجيح مى‌دادند.

بعضى از آنان،يك حاجت داشتند،بعضى دو حاجت و بعضى بيشتر، پس به آنها مى‌پرداختند و آنان را نيز-به آنچه كه باعث اصلاحشان و اصلاح امّت بود،از جمله با جويا شدن از احوالشان و نيز گفتن مطالب لازم-مشغول ميكردند.و ميفرمودند:افراد حاضر به افراد غائب ابلاغ كنند و هر كس به من).


1) -و يا:بناى آن حضرت بر اين بود كه خواص،علوم و آداب خود را به عوام و ساير مردم منتقل كنند(معانى الاخبار 89-88).

دسترسى ندارد،حاجتش را به من برسانيد، زيرا هر كس نياز نيازمندى را كه خود قادر نيست نياز خود را به حاكم برساند،در نزد حاكم مطرح نمايد، خداوند او را در قيامت ثابت قدم خواهد فرمود.

در نزد آن حضرت فقط همين مطالب مطرح ميشد و از هيچ كس چيزى جز اينها قبول نميفرمود،همچون پيشاهنگان جستجوگر وارد ميشدند و با دست پر و دين‌شناس و قادر به هدايت ديگران خارج مى‌شدند.

حضرت فرمودند:در بارۀ خروج رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و اينكه پس از خارج شدن چه ميكردند از پدرم سؤال كردم،پدرم فرمودند:رسول اكرم(ص)زبان خود را،جز در مواردى كه به ايشان مربوط ميشد،حفظ ميكردند،در ميان مردم تحبيب قلوب ميكردند و آنان را از خود نمى‌راندند،كريم و بزرگ هر قومى را رئيس آنان قرار ميدادند،از مردم بر حذر بودند بدون اينكه خوشرويى خود را از آنان دريغ كنند،از اصحاب خود سراغ ميگرفتند و تفقّد مى‌فرمودند و از مردم در مورد مسائلى كه بين خود مردم بود سؤال ميكردند،بدون افراط و تفريط،نيكى را تحسين و تأييد،و بدى را تقبيح و بى‌ارزش ميكردند.ميانه‌رو و يكسان بودند،هيچ گاه غفلت نميكردند مبادا كه مردم غفلت كنند يا خسته

شوند، در حقّ كوتاهى نميكردند،و از حقّ تجاوز نميكردند،و اطرافيان حضرتش از بهترين مسلمانان خيّر بودند،و برتر و بالاتر از همه نزد آن حضرت آن بود كه خيرش بهمه ميرسيد،و هر كس نسبت به ديگران بهتر همدردى و كمك ميكرد نزد آن حضرت مقام و منزلتى بزرگتر داشت.

امام حسين عليه السّلام فرمودند:در مورد نشستن حضرت سؤال كردم؟فرمود:

در نشستن و برخاستن بذكر مشغول بودند،در اماكن عمومى اقامت نميكردند و از اين كار نهى ميفرمودند،هر وقت به مجلسى وارد مى‌شدند،در آخر مجلس مى‌نشستند و همواره به اين كار دستور مى‌دادند،با همنشينان خود يكسان برخورد ميفرمود تا كسى گمان نبرد كه ديگرى نزد آن حضرت گرامى‌تر است، هر كس با آن حضرت همنشين مى‌شد حضرت در مقابل او آن قدر صبر ميكردند كه اوّل خود او بلند شود و مجلس را ترك كند،هر كس از آن حضرت حاجتى ميخواست يا با دست پر برميگشت يا در جواب،گفتارى نرم و ملايم دريافت ميكرد،خلق و خوى ايشان شامل حال همه بود،براى مردم همچون پدرى مهربان بودند،در مورد حقّ،همه در مقابل ايشان يكسان بودند، مجلس ايشان،مجلس حلم،حياء،صداقت و امانت بود،صدا در آنجا بلند

نميشد و از كسى هتك حرمت نمى‌گرديد و لغزش كسى بازگو نميشد، همه از روى تقوى با هم برابر و به هم پيوسته و متواضع بودند،افراد بزرگتر را احترام مى‌كردند و به اطفال مهربانى مى‌نمودند و افراد حاجتمند را بر خود ترجيح داده و افراد غريب را پناه مى‌دادند.

پرسيدم:رفتارشان با همنشينان خود چگونه بود؟فرمودند:دائما خوشرو و ملايم بوده و خوش برخورد بودند.

سخت‌گير و خشن،داد و فرياد كن و بد زبان نبودند،نه عيبجوئى مى‌كردند و نه حمد و ثناى كسى را مى‌گفتند،در مقابل آنچه كه دوست نمى‌داشتند،خود را به غفلت ميزدند و به روى خود نمى‌آوردند،كسى از ايشان نااميد نميشد و آرزومندانشان محروم نمى‌شدند.سه كار را كنار گذاشته بودند:

بحث و جدل،زياده روى و آنچه كه به ايشان مربوط نمى‌شد.

و سه كار را در مورد مردم انجام نمى‌دادند:كسى را مذمّت و تقبيح نميكردند،لغزشها و مسائل پنهانى افراد را دنبال نمى‌كردند و در موردى تكلّم مى‌فرمودند كه اميد ثواب داشتند،وقتى صحبت ميكردند همه ساكت بودند و كسى كوچكترين حركتى نميكرد و هر گاه سكوت ميفرمود،ديگران صحبت

ميكردند. در حضور ايشان،مجال سخن گفتن را از يك ديگر نميگرفتند،اگر كسى در خدمت آن حضرت صحبت ميكرد،بقيه سكوت ميكردند تا سخن او تمام شود بعد بكلام اوّلشان بر ميگشتند به هر چه ديگران را ميخندانيد حضرت ميخنديد،و از هر چيز كه ديگران تعجّب ميكردند تعجّب ميفرمود،در مقابل افراد غريب كه در گفتار و درخواست،رفتار درستى نداشتند صبر ميكرد،و حتّى اصحاب آن حضرت بدنبال چنين افرادى مى‌گشتند و حضرت ميفرمودند:

وقتى حاجتمندى را ديديد كه در پى برآوردن نياز خويش است او را كمك كنيد و حمد و ثناى افراد ضعيف الايمان و منافق را نمى‌پذيرفتند،و كلام كسيرا قطع نميكردند مگر زمانى كه خود قطع كند يا وقت بگذرد كه در اين صورت كلامش را يا با نهى كردن و يا برخاستن از مجلس قطع ميكردند.

و نيز فرمود:در بارۀ سكوت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سؤال كردم،پدرم فرمودند:

سكوت آن حضرت در چهار مورد بود:حلم و بردبارى،حذر و احتياط،سنجش و اندازه‌گيرى،و تفكّر.و امّا سنجش و اندازه‌گيرى در يكسان نگاه كردن به مردم و يكسان گوش دادن به سخنهاى آنان،و تفكّر آن حضرت در امور

باقى و امور فانى بود، حلم و بردبارى را در عين شكيبائى و صبر دارا بودند چيزى آن حضرت را عصبانى نميكرد و از كوره به در نميبرد.و در چهار مورد با دقّت و احتياط رفتار ميكردند:انجام كارهاى نيك،تا ديگران بآن حضرت تأسّى كنند،ترك كارهاى قبيح،تا ديگران نيز ترك كنند،كوشش و دقّت نظر در اصلاح امّت خويش و اقدام بكارى كه براى همه داراى خير دنيا و آخرت بود،درود خدا بر او و خاندان پاكش باد.

و اين حديث براى من از مشايخ به اسانيد مختلف روايت شده است و آن را در كتاب«نبوّت»ذكر نموده‌ام و در اينجا از بين طرق مختلف،آن طريق را انتخاب كردم كه از امام رضا عليه السّلام نقل شده است،زيرا اين كتاب در بارۀ اخبار گوهربار آن حضرت ميباشد و تفسير اين حديث را در كتاب«معاني الأخبار»آورده‌ايم.

كلام مترجم:تا اين قسمت از كتاب را ترجمه كردم ولى بدليل پيش آمدن خدمت وظيفه كار بعقب افتاد و جناب استاد غفّارى-زيد عزّه-خود بعنوان كمك با من ترجمۀ از اينجا به بعد كتاب را بعهده گرفتند.در خاتمه از خوانندگان محترم تقاضا دارم كه اگر در موردى باشتباهى برخوردند حقير را آگاه سازند كه موجب افتخار من خواهد بود.

و السّلام عليكم و على من اتّبع الهدى حميد رضا مستفيد عفى عنه ذي الحجّة الحرام 1414

باب 30 - اخبار درربار پراكنده‌اى كه از آن جناب رسيده است

اخبار درربار پراكنده‌اى كه از آن جناب رسيده است

1-مؤلّف گويد:مفسّر جرجانىّ با سندى كه در متن مذكور است از امام عسكرىّ به واسطۀ پدران بزرگوارش از موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه ايشان فرمود:وقتى خبر مرگ اسماعيل فرزند بزرگ پدرم امام صادق عليه السّلام را به او خبر دادند آن حضرت در حالى كه جماعتى از نديمانش گرد او جمع بودند و آهنگ خوردن غذا داشت چون اين خبر را شنيد لبخندى زده و فرمان داد طعام را حاضر كنند و بر سر سفره نشستند و از ساير ايّام بهتر تناول فرمود و غذاى ديگران را خود تقسيم كرد و آنان را به خوردن تحريص ميفرمود و چندان روى بازى داشت كه همگى تعجب كردند كه چرا از اين مصيبت اثرى در رخسار او نمى‌بينند؟!چون امام فارغ شد رو بحضرت نموده گفتند:يا ابن رسول اللّه! چيزى بسيار عجيب مشاهده مى‌كنيم،شما به مصيبت فقدان فرزند دلبندتان گرفتار شده‌ايد و با اين حال رخسارتان كاملا عادى است؟!حضرت فرمود:چرا

اين چنين نباشم كه شما مى‌نگريد و حال آنكه در خبر راستگوترين راستگويان (رسول خدا)آمده است كه فرموده:من و شما همگى شربت مرگ را خواهيم نوشيد،پس آنان كه مرگ را شناختند و آن را در پيش چشم خود قرار دادند(يعنى فراموشش نكردند)البتّه مى‌دانند كه مرگ روزى گريبان آنان را خواهد گرفت و ايشان را خواهد ربود،ناگزير به فرمان و خواست حقّ تسليم خواهند بود.

2-جرجانىّ به همين اسناد از امام هشتم از پدرش موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه جماعتى از دوستان امام صادق عليه السّلام در شبى مهتاب و منوّر گرد حضرتش بودند و آسمان كاملا نورانى به ستارگان بود،گفتند:يا ابن رسول اللّه اين نيلگون آسمان چقدر روشن است!و نور ستارگان و كواكب بسيار درخشنده است!؟امام در پاسخ آنان فرمود:شما اين چنين مى‌گوئيد،امّا فرشتگان مدبّر و كارگزار:جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و قابض الارواح از فراز آسمان به شما و برادرانتان مى‌نگرند و(انعكاس)نور شما(مؤمنين طرفدار اهل بيت)به آسمان و ايشان بسيار روشن‌تر است از انوار اين ستارگان و همين وصف شما را آنان نيز ميگويند كه:چه نيكو است نور اين مؤمنان در ملكوت!

3-و جرجانى به همين اسناد از حضرت رضا از پدرش موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده گويد:مردى نزد امام صادق عليه السّلام آمده گفت:از زندگى سيرم و از خداوند مرگ مى‌طلبم،امام عليه السّلام فرمودند:اى مرد از خدا طلب عمر كن تا او را طاعت كنى نه براى نافرمانى،پس اگر زنده باشى و طاعت خدا كنى براى تو نيكوتر از آنست كه بميرى،تا نه معصيت او كرده باشى و نه طاعتش را.

4-جرجانىّ به همين اسناد از امام هشتم از پدرش موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه امام صادق عليه السّلام فرمود:گاه است كه گناه ميان بنده و بهشت به اندازۀ فرش تا عرش فاصله اندازد،ولى ممكن است بنده از بسيارى گناهان خويش و از آنچه ناروا از او سرزده است نادم و پشيمان گردد،و از ترس خداوند زارى كند و اشكش از ديدگان سرازير شود و آنقدر بگريد تا(فاصلۀ)ميان وى و بهشت نزديكتر از پلك چشم به سياهى داخل چشم گردد.

5-و به همين اسناد از امام هشتم از پدرش موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه به امام صادق عليه السّلام عرضه داشتند:به ما از طاعون خبر ده،حضرت فرمود:براى مردمى عذاب الهى است و براى مردم ديگرى رحمت،پرسيدند

چگونه آن براى جمعى عذاب و براى جمعى رحمت است؟حضرت فرمود:آيا نمى‌دانيد كه عذاب دوزخ براى اهلش عذاب است امّا براى پاسبانان جهنّم كه با دوزخيانند رحمت؟! 6-و به همين اسناد از امام هشتم از موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه گفت:امام صادق عليه السّلام فرمود:بسا كسى كه خندۀ از روى لعب و بازيش افزون بود لكن در قيامت گريه و زاريش بسيار باشد،و چه بسا كسى كه در دنيا گريه‌اش از خوف خدا كه نافرمانيش نموده بسيار باشد،و روز رستخيز در بهشت خنده و سرورش فراوان.

7-و به همين اسناد از امام هشتم از پدرش موسى عليهما السّلام روايت كرده است كه فرمود:امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام روزى از حال يكى از ياران كه به مجلس حاضر نشده بود پرسيد،گفتند مريض است،امام عزم عيادت او فرمود و ببالين بسترش نشست و او را سخت ناراحت يافت،به او فرمود:گمان خود را در بارۀ خداوند متعال نيك گردان و نيك بينديش،عرض كرد:امّا گمانم به خدا در بارۀ خود البتّه نيكو است،لكن غصّه‌ام براى دختران بى‌سرپرستم

مى‌باشد،و مرا مريض نداشته مگر فكر و غم آنان، امام عليه السّلام فرمود:از همان كس كه اميد آن دارى كه حسنات تو را بيفزايد و گناهان تو را محو سازد از همان كس اصلاح كار فرزندانت را اميد دار،آيا نمى‌دانى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

هنگامى كه از سدرة المنتهى مى‌گذشتم و به شاخه‌ها و ساقهاى آن رسيدم ديدم ميوه‌هاى آن چون پستانها آويخته است.و از پاره‌اى از آنها شير مى‌چكيد و از پارۀ ديگر عسل و از برخى روغن و از بعضى آرد سفيد و از بعض ديگر نيشكر يا نخ و الياف و از ديگرى سدر يا دارچين كه گردى است شيرين،و همۀ آنها به جانب زمين مى‌ريخت،و من مى‌پنداشتم و فكر مى‌كردم كه آيا اينها كه از اين پستانها ميريزد براى كيست و چه كسانى مستحقّ اين گونه نعمتهايند؟ جبرئيل همراه من نبود و من از مقام او گذشته بودم كه ناگاه صدائى برخاست و پروردگارم عزّ و جلّ به من خطاب كرد كه:اى محمّد!اين شجره را در مرتفعترين مكان رويانيدم تا از آن كودكان:پسران و دختران امّت تو را طعام و غذا دهم،پس به پدران دختران بگو:دل نگران ايشان مباشيد و از فقر و تنگدستى آنان رنج نبريد كه من همان طور كه آنها را خلق كرده‌ام همان گونه(رزق)

روزى خواهم داد.

8-و به همين اسناد از امام هشتم از موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه امام صادق عليه السّلام طى نامه‌اى به كسى تذكّر فرمود كه اگر مى‌خواهى عاقبتت به خير باشد و عملت به خوبى انجام پذيرد تا آن هنگام مرگت فرا مى‌رسد تو در بهترين اعمال باشى،پس حقّ خداى را بزرگ بدار و نعمتهاى او را در راه نافرمانيش صرف منما،و به اينكه خداوند در باره‌ات حلم و صبر دارد مغرور مگرد.و هر كس را يافتى كه از ما خاندان ياد مى‌كند گرامى دار و همچنين هر كسى كه ادّعاى دوستى ما را(راست يا دروغ)مى‌نمايد محترم دار،آنگاه بر تو چيزى نيست خواه راست گويند خواه دروغ،جز اين نيست كه تو از نيّتت ثواب برى و او جزاى دروغ خود را يابد.

9-و به همين اسناد از امام هشتم از پدرش موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه فرمود:امام صادق عليه السّلام با گروهى كه اموالى براى تجارت به همراه داشتند از راهى ميگذشتند،به ايشان خبر دادند كه راهزنانى مسلّح در راه هستند و اموالتان را به سرقت مى‌برند،همراهان به خود لرزيدند و همگى به وحشت افتادند،پس امام صادق عليه السّلام به آنان فرمود:چه شده است شما را كه

اين چنين پريشانيد؟ گفتند:با ما اموالى است و ميترسيم كه از ما به سرقت ببرند آيا تو آنها را از ما مى‌ستانى؟شايد دزدان چون ببينند از آن توست نگيرند و صرف نظر كنند و مزاحم نشوند!امام فرمود:شما از كجا مى‌دانيد،ممكن است آنها غير مرا قصد نداشته باشند و مرا بدين سبب در معرض تلف مى‌افكنيد،گفتند:پس چه كار كنيم؟آيا آن را دفن كنيم؟فرمود:اين بدتر است شايد غريب تازه واردى آن را بفهمد و مال را ببرد يا اينكه شما پس از دفن بدان راه نيابيد،گفتند:پس چه كنيم؟ما را راهنمائى كن،حضرت فرمود:آن را نزد كسى به وديعه گذاريد،كسى كه آن را كاملا حفظ نمايد و نگهدارى كند و نموّش دهد و هر واحدى از آن را بزرگتر از دنيا و آنچه در آنست نمايد،سپس به شما باز گرداند با زياده و بهره،هنگامى كه شما سخت بدان محتاج باشيد، پرسيدند كه او كيست؟فرمود:او خداوند عالم است،پرسيدند چگونه بدو وديعه سپاريم؟فرمود:به ضعفا و تهى‌دستان از مسلمانان تصدّق دهيد، گفتند:اكنون به ضعفا دسترسى نداريم(چه كنيم)؟فرمود:قصد كنيد كه يك سوّم آن را صدقه دهيد تا خداوند از ما بقى آن دفاع كند و آن را از آنچه شما از آن مى‌ترسيد حفظ نمايد،گفتند:قبول كرديم و عهد كرديم كه چنين كنيم،

فرمود:اكنون در امان خداوند عزّ و جلّ هستيد،پس حركت كنيد،همه به راه افتادند،ناگهان علامت حراميان ظاهر گشت و همۀ قافله را خوف گرفت،امام عليه السّلام فرمود:چرا اين چنين مى‌هراسيد،شما در امان خداى تعالى هستيد،هرگز بيم نكنيد،گروه راهزنان سواره رسيدند،و از اسبان به زير آمده نزد امام صادق شدند و دست مبارك آن حضرت را بوسيده و اظهار نمودند كه دوش در خواب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را ديديم و به ما فرمان داده تا خود را به تو معرّفى كنيم و اكنون در اختيار شما هستيم و از شما و اين گروه جدا نمى‌شويم تا همه را محافظت نموده به منزل رسانيم،امام صادق عليه السّلام فرمود:ما نيازى به شما نداريم،همان كس كه ما را از خطر شما حفظ فرمود همو حافظ و يار و ياور ما خواهد بود و از شرّ دشمنان حفظمان خواهد فرمود،پس همگى به سلامت گذشتند و به منزل رسيدند و ثلث مال را به عنوان صدقه به فقرا و بى‌نوايان دادند و مال التجارۀ ايشان سود كرد و هر درهمى ده برابر شد،و آنان با خود مى‌گفتند:

چه بسيار بود بركت(همراهى با حضرت)صادق!سپس امام بايشان فرمودند:

اكنون بخوبى دانستيد كه معاملۀ با خداوند چقدر پربركت و سودمند است، پس بر آن مداومت كنيد.

مترجم گويد:«مراد آنست كه صدقه دادن علاوه بر اينكه جان و مال را حفظ مى‌كند سبب ازدياد و بركت مال و عمر نيز هست».

10-و به همين اسناد از امام هشتم از پدرش موسى بن جعفر عليهم السّلام روايت كرده كه فرمود:امام صادق عليه السّلام مردى را كه سخت بر مرگ فرزندش بيتابى ميكرد ديد و به او فرمود:اى مرد در مصيبت كوچكى بيتابى مى‌كنى و از مصيبت بزرگترى غافلى!و اگر خود را براى مصيبت فرزندت قبلا آماده و مهيّا ميساختى هرگز اين چنين ناشكيبا نبودى،پس مصيبت بر عدم آمادگى بزرگتر است از مصيبت فرزند.

11-محمّد بن حسن بن وليد به سند مذكور در متن از محمّد بن سنان از امام هشتم علىّ بن موسى عليهما السّلام روايت كرده كه فرمود:همانا« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ »نزديكتر است به اسم اعظم خداوند از سياهى ديده به سپيدى آن.راوى گفت:امام نيز فرمود:پدرم عليه السّلام چون از منزل خارج ميشد ميگفت:

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم خرجت بحول اللّه و قوّته،لا بحولي و قوّتي،بل بحولك و قوّتك يا ربّ،متعرّضا به لرزقك فأتني به في عافية» ،(بيرون آمدم بحول و قوۀ الهى نه بحول و قوۀ خود بلكه بحول و قوۀ تو اى پروردگار من،در حالتى كه در مقام طلب روزى و نصيب و قسمت تو هستم،پس آن را با سلامت و عافيت

روزى من بگردان).

12-و به سند مذكور در متن از حسين بن خالد روايت است كه امام هشتم عليه السّلام فرمود:شنيدم پدرم از پدرش(امام صادق)عليهما السّلام روايت ميكرد كه اوّلين سوره‌اى كه نازل گشت«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ» بود،و آخرين سوره‌اى كه نازل گشت« إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ ».

13-حمزة بن محمّد كه نسبش به علىّ بن الحسين عليهما السّلام ميرسد در قم در ماه رجب به سال 339 روايت كرد از پدرش از ياسر خادم از امام هشتم و او از پدرانش عليهم السّلام از حسين بن علىّ عليهما السّلام كه فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به علىّ بن- ابى طالب عليه السّلام فرمود:يا علىّ!تو حجت خدائى و تو باب(تقرّب)به خدائى، و تو راه به سوى خدائى،و توئى نبأ عظيم،و توئى صراط مستقيم حقّ،و توئى مثل اعلاى الهى،يا علىّ!توئى امام مسلمين و امير مؤمنين،و بهترين وصيّين،

و اشرف صدّيقين،يا علىّ توئى فاروق اعظم،( جداكنندۀ حقّ از باطل)و توئى صدّيق اكبر،يا علىّ توئى جانشين من بر امّتم،و توئى اداكنندۀ ديون من و توئى انجام دهندۀ وعده‌هاى من،يا علىّ تو هستى كه پس از من مظلوم خواهى شد و مورد ستم قرار خواهى گرفت،يا علىّ توئى كه پس از من از تو كناره جويند،يا علىّ توئى كه پس از من محجور و خانه‌نشين گردى،خدا را گواه ميگيرم و هر كس را كه حضور دارد از امّت من كه حزب تو حزب من است و حزب من حزب خداست،و حزب دشمنان تو حزب شيطان است.

14-پدرم با سند مذكور در متن از حسن بن محبوب از امام هشتم روايت كرد كه گفت:امام به من فرمود:بناچار فتنه و آشوبى بسيار سهمگين و خونين روى خواهد داد كه هر نوع خويشى و نزديكى و دوستى و رفاقتى ساقط خواهد شد و از بين ميرود،و اين امر هنگاميست كه شيعه سومين فرزندم را گم كند،كه اهل آسمان و زمين و هر تشنه‌اى از مرد و زن،و هر اندوهگين و هر ستمديده‌اى براى او اشك ريزند،سپس فرمود:پدر و مادرم فداى آن فردى كه همنام جدّم مى‌باشد و شبيه من و شبيه موسى بن عمران عليهم السّلام است،بر پيكر اوست

پوششهاى نور كه به پرتو روشنائى قدس افروخته شده،چه بسيار زن مؤمنۀ سرگردان و چه بسيار مردان غمگين كه حيران و اندوهگين باشند كه تشنۀ آن آب خوشگوارند،گويا آنان را مينگرم در هنگامى كه به تمامه از يافتن آن مأيوسند كه ناگهان ندائى برآيد كه همه از دور بشنوند چنان كه از نزديك شنيده شود كه اوست رحمت بر مؤمنان و عقوبت بر كافران.

شرح:«در معنى لفظ

«عند فقدان الشيعة الثّالث من ولدي» بايد توجّه داشت كه امام زمان فرزند و پشت چهارم آن حضرت است،پس لا بدّ مراد فقدان امام عسكرىّ است كه او پشت سوم آن حضرت مى‌باشد،و يا اينكه«رابع» به«ثالث»تحريف شده است و ترجمه آن طور آمده كه با هر دو بسازد».

15-پدرم با سند مذكور متن از حسن بن علىّ وشاء روايت كرد كه گفت:

شنيدم امام هشتم عليه السّلام مى‌فرمود:آن حالتى كه در آن حال بنده از همۀ اوقات به خدا نزديكتر است حالت سجده است،و اين همان مضمون آيۀ شريفۀ سجده «وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ» است.(بسجده رو و نزديك شو) 16-پدرم با سند مذكور در متن از محمّد بن فضيل از امام هشتم روايت

كرده كه فرمود:نماز بهترين راه تقرّب هر متّقى بخدا است.

17-پدرم با سند مذكور در متن از سليمان جعفرىّ روايت كرد كه گفت:

امام هشتم عليه السّلام فرمود:من در حال سجده بودم كه بادى سخت وزيده،هر كس به گوشه‌اى خزيد و من همان طور در حال سجده بودم و به خداى خود الحاح مينمودم تا اينكه باد آرام گرفت.(«الحاح»بمعنى سماجت و پيله كردن است) 18-محمّد بن حسن بن وليد با سند مذكور در متن از محمّد بن- اسماعيل بن بزيع روايت كرد كه گفت:امام هشتم عليه السّلام را ديدم هنگامى كه به سجده مى‌رفت سه انگشت خود را يكى پس از ديگرى آرام حركت مى‌داد گويا كه تسبيح خود را مى‌شمارد آنگاه سر از سجده برمى‌داشت.گويد:ركوع او را ديدم كه از هر كس كه ركوعش را ديده بودم كوتاه‌تر انجام ميشد و هنگام ركوع دو دست خويش را از پهلوها جدا مى‌كرد و مانند دو بال قرار ميداد.

19-پدرم باسناد مذكور از حسن بن علىّ وشاء روايت كرد كه گفت:

شنيدم امام هشتم عليه السّلام مى‌فرمود:هر گاه بنده‌اى را در حال سجده خواب بربايد،خداوند متعال فرشتگان را گويد:بنگريد به سوى بنده‌ام روح او را در حالى كه وى در طاعت من بود قبض نمودم(يعنى او را به خواب بردم).

20-و پدرم و استادم ابن وليد به سند متن از احمد بن محمّد بزنطىّ روايت كرده‌اند كه گفت:در نامه‌اى از امام هشتم به فرزندش ابو جعفر عليهما السّلام ديدم مرقوم فرموده بود:اى فرزند!شنيده‌ام هنگامى كه سوار ميشوى و قصد بيرون رفتن دارى غلامان از روى بخل،تو را از باب صغير بيرون مى‌برند كه مبادا كسى از تو خيرى بيند،به حقّى كه من بر تو دارم از تو ميخواهم كه رفت و آمدت جز از باب كبير نباشد،و هر گاه قصد سوار شدن و بيرون رفتن دارى با تو كيسه‌هاى درهم و دينار باشد كه كسى چيزى از تو نخواهد مگر اينكه بدو عطا كنى،و اگر از خوديهايت كسى از تو طلب و درخواست كمكى كرد مبادا از پنجاه دينار بدو

كمتر بخشى،و افزون بر پنجاه را خود دانى،و نيز اگر از عمه‌زادگان زنى از تو مالى طلبيد مبادا از بيست و پنج دينار بدو كمتر بخشى و افزون بر آن را،خود دانى،و من ميخواهم كه خداوند بتو برترى دهد،پس انفاق كن و از خدا مترس كه بر تو تنگ گيرد يا تهى دست شوى.

21-بيهقى بسند مذكور در متن از ابو احمد داود بن سليمان طائى روايت كرده كه گفت در سال 194 هجرى در مدينه بودم كه امام هشتم از پدرش از پدرانش از امير مؤمنان عليهم السّلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت كرد كه فرمود:دخترم فاطمه در روز قيامت به عرصۀ محشر حاضر شود در حالى كه پيراهنهائى آلوده به خون با اوست و به قائمه‌اى از ستونهاى عرش چنگ مى‌زند و مى‌گويد:«يا احكم الحاكمين احكم بيني و بين قاتل ولدي»(اى بهترين داوران!ميان من و قاتلين فرزندم حكم كن)امير مؤمنان عليه السّلام گويد:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:به

پروردگار كعبه سوگند كه خداوند از براى دخترم فاطمه حكم ميكند.

22-ابو اسد انصارى در سمرقند براى من به سند مذكور از حسن بن- اسحاق علوى روايت كرده گفت:از عمويم علىّ بن موسى عليهما السّلام شنيدم از آباء گرامش از امير مؤمنان عليهم السّلام روايت كرد كه گفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس بگرود به دينى بدون شنيدن آنچه بايد بشنود،خداوند او را در وادى ضلالت و گمراهى و نيستى واگذارد،و هر كس متديّن شود به آنچه از غير باب حقّ شنيده(يعنى غير بابى كه خداوند خود براى خلقش معيّن فرموده)پس او مشرك است،و باب مورد اطمينان بر وحى خداوند تبارك و تعالى باب محمّد است و بس.

شرح:«اين خبر مى‌آموزد كه راه تقرّب به خدا جز از راه وحى فهميده نمى‌شود و تمام راههائى كه بشر به قصد تقرّب به پروردگار و رسيدن به مقام كمال به عنوان عبادت از خود اختراع كرده همه ضلالت است و گمراهى و دور شدن از خداوند،و نميتوان به خدا تقرّب جست جز از همان راهى كه خود به انبياء وحى كرده و آنان به رهبران پس از خودشان آموخته‌اند،و هر عبادت اختراعى از هر كس باشد مبعّد است و از خدا دوركننده و عبادت شيطان است

نه عبادت رحمان و مسلمين بايد بسيار هشيار و دقيق باشند و براى هر نوع عبادتى دليلى شرعى داشته باشند و الاّ عملشان اگر خارج از دستور باشد به مثابۀ شرك خواهد بود و جزايش دوزخ است».

23-محمّد بن ابراهيم بن اسحاق به سند متن كه متضمّن چند تن مجهول است از يحيى بن سعيد بلخىّ روايت كرده كه علىّ بن موسى عليهما السّلام از پدرش از پدرانش از امير مؤمنان عليهم السّلام نقل كرده كه فرمود:هنگامى كه من به همراه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در كوچه‌هاى مدينه ميرفتيم ناگاه پيرمردى بلند قامت و چهارشانه كه ريش انبوهى داشت به ما برخورد و به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سلام كرد و رسم احترام به جاى آورد،آنگاه رو به من كرده گفت:اى چهارمين خلفاء!سلام و رحمت و بركات خدا بر تو،پس رو به پيغمبر نموده گفت:يا رسول اللّه آيا اين چنين نيست؟حضرت فرمودند:بله همين طور است،سپس آن مرد رفت و من به رسول خدا عرض كردم:اين چه چيز بود كه اين پيرمرد به من گفت و شما آن را تصديق كرديد؟حضرت فرمود:تو همان طور ميباشى كه او گفت-و خدا را

سپاس-،آرى خداوند در كتابش فرموده:« إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً » و خليفه‌اى كه او قرار داد در اينجا مراد آدم است و نيز فرموده« يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ -الآية»و او دوّمين خليفه است،و باز خداوند از قول موسى كه به برادرش گفت: «اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ »و او هارون بود كه خليفۀ موسى در ميان قوم شد و او سومى است،و نيز خداوند عزّ و جلّ فرموده« وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ »پس تو بودى كه اين آيه را از جانب خدا و رسولش تبليغ نمودى و تو هستى وصىّ من و وزير من و اداكنندۀ دين من و انجام دهندۀ وعده‌هاى من،و توئى نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى جز اينكه پيامبرى پس از من نخواهد بود پس تو چهارمين خلفائى همچنان كه شيخ بر تو بدان عنوان سلام كرد،آيا ميدانى او كه بود؟عرضه داشتم:خير، فرمود:او برادرت خضر عليه السّلام بود اين را بدان.

24-عليّ بن عبد اللّه الورّاق با سند مذكور در متن از عبد العظيم

حسنىّ از امام جواد عليه السّلام روايت كرده كه گفت:پدرم به واسطۀ آباء گرامش از امير مؤمنان عليهم السّلام نقل كرد كه فرمود:من و فاطمه بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وارد شديxم،پس ايشان را در حالى كه سخت مى‌گريست يافتيم،من عرض كردم پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه!چه باعث شده كه شما اين چنين گريه ميكنيد؟در پاسخم فرمود:اى علىّ!شبى كه مرا به آسمان بردند(يعنى معراج)زنانى از امّتم را در عذابى شديد نگريستم،و آن وضع براى من سخت گران آمد،و گريه‌ام از جهت عذاب سخت آنان است كه به چشم خويش وضعشان را ديدم(شرح واقعه بدين قرار است):

زنى را به مويش در دوزخ،معلّق،آويخته بودند كه مغز سر او مى‌جوشيد،و زن ديگرى را ديدم كه به زبانش در جهنّم آويزان بود و آتش در حلقوم او ميريختند،و زن ديگرى را مشاهده كردم كه او را به پستانهايش آويخته بودند،و ديگرى را ديدم كه گوشت بدن خويش را ميخورد،و آتش در زير او شعله ميكشيد،و زنى ديگر را ديدم كه پاهايش را به دستهايش زنجير كرده بودند و مارها و عقربها بر او مسلّط بودند، و زنى را ديدم كر و كور و لال كه در تابوتى

از آتش است و مخ او از بينيش خارج مى‌شود و همۀ بدنش قطعه قطعه از جذام و برص(خوره و پيسى)است و زن ديگر را مشاهد كردم كه در تنّورى از آتش به پاهايش آويزان است،و زنى را ديدم كه گوشت بدنش را از پس و پيش با قيچى آتشين مى‌برند،و ديگرى را ديدم صورت و دستهايش آتش گرفته و مشغول خوردن روده‌هاى خويش است،و زنى را ديدم كه سرش سر خوك و بدنش بدن حمار است و هزار هزار نوع او را عذاب مى‌كنند و زنى را به صورت سگ ديدم كه از عقب بشكم او آتش مى‌ريزند و از دهانش بيرون ميريزد و فرشتگان با گرزهائى آتشين بر سر و پيكر او مى‌زنند.

پس فاطمه عليها السّلام به پدرش عرض كرد:اى حبيب من،و اى نور ديدگانم به من بگو كه اينان چه كرده بودند و رفتارشان چه بود كه به اين عقوبت گرفتار شدند.

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اى دختر عزيزم امّا آن زنى كه به موى سرش معلّق در آتش بود،آن فردى بود كه موى سر خويش از نامحرمان نمى‌پوشانيد،و امّا آن زنى كه به زبانش آويخته بود او كسى بود كه با زبان،شوهر خويش را آزار مى‌داد،و آنكه به پستانهايش آويزان بود شوهردارى بود كه از آميزش با شويش پرهيز نداشت و امّا آنكه به پاهايش معلق در دوزخ بود كسى بود كه بدون اذن

همسر خود از خانه بيرون مى‌رفت، و امّا آن زنى كه گوشت بدن خويش را مى‌خورد آن بود كه خود را براى نامحرمان زينت مى‌كرد،و امّا آنكه دست و پايش را به هم زنجير كرده بودند و مارها و عقربها بر او مسلّط بودند زنى بود كه درست وضو نمى‌ساخت و لباسش را از آلودگى به نجس،تطهير نمى‌كرد،و غسل جنابت و حيض بجاى نمى‌آورد و خود را نظيف نمى‌ساخت،و به نماز اهميّت نمى‌داد،و امّا آن كر و كور و لال زنى بود كه از غير شوهر خويش داراى فرزند مى‌شد و به شوهر خود نسبت ميداد،و آنكه گوشت بدنش را با مقراضها مى‌بريد پس وى زنى بود كه خود را در اختيار مردان اجنبى مينهاد و خود را بدانها عرضه مينمود،و امّا آن زنى كه سر و رويش آتش گرفته بود و مشغول خوردن روده‌هاى خود بود آن كسى بود كه دلاّلى جنسى به حرام ميكرد،و امّا آنكه سرش سر خوك و بدنش بدن حمار بود آن زنى بود كه سخن‌چينى به دروغ مينمود،و امّا آنكه رخسارش رخسار سگ بود و آتش در دبر او ميريختند و از دهانش بيرون مى‌آمد آن زنى آوازه‌خوان و نوحه‌گر و حسود بود،آنگاه پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود:واى بر زنى كه شوى خويش را به غضب آرد،و خوشا به حال

بانوئى كه شوهرش از او راضى باشد.

25-پدرم به سند مذكور متن از محمّد بن عرفه روايت كرده گفت:امام هشتم به من فرمود:يا ابن عرفه!همانا نعمتهاى الهى همانند شترى است كه در خوابگاهش كه در كنار نهر يا(قناتى)است بسته‌اند،اين خير براى مردم تا وقتى است كه با آن نيكو رفتار كنند و قدر آن را بشناسند،و امّا همين كه قدرش را نشناختند و با آن بدرفتارى نمودند(يعنى نعمت را در راه ناصواب مصرف كردند)از چنگ آنان ميرود و ميگريزد.

26-پدرم به سند مذكور متن از ياسر خادم روايت كرده گفت:امام هشتم عليه السّلام فرمود:شخص سخاوتمند از طعام ديگران استفاده ميكند كه آنان نيز از سفرۀ او استفاده كنند،و به عكس شخص بخيل از خوان ديگران نمى‌خورد مبادا كه ديگران از طعام او بخورند.

27-محمّد بن جعفر مسرور با سندى كه در متن ذكر شده از حسن بن علىّ وشّاء روايت كرده گفت:شنيدم امام هشتم عليه السّلام ميفرمود:شخص با سخاوت

به خدا نزديك است،به بهشت نزديك است،به مردم نزديك است،و از آتش دور،و بخيل از بهشت دور است و از مردم نيز دور و به آتش نزديك است.

ياسر گفت:از آن حضرت شنيدم ميفرمود:صفت سخا و بخشندگى درختى است در فردوس كه شاخهاى آن در دنيا است،هر كس به شاخه‌اى از آن چنگ زند به بهشت خواهد رفت.

28-استادم ابن وليد به سند مذكور در متن از علىّ بن اسباط و حجّال روايت كرد كه اين دو از امام هشتم عليه السّلام شنيدند كه مى‌فرمود:عابدى از بنى اسرائيل به عبادت مدام نمى‌پرداخت مگر پس از ده سال سكوت.

29-مفسّر جرجانى بسند مذكورش در متن از امام هشتم از پدران بزرگوارش عليهم السّلام از حسين بن علىّ عليهما السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود:پدرم امير مؤمنان

در بيان گفتار خداوند عزّ و جلّ:« هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (1)»فرمود:او كسى است كه آفريد براى شما هر آنچه در زمين است تا بينديشيد و به خشنودى حقّ واصل گرديد،و خود را از عذاب آتش نگهداريد،« ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ »يعنى:به خلقت آسمان و استوار نمودن آن پرداخت،پس آن را هفت آسمان ترتيب داد،و او به هر چيزى دانا است،و از جهت دانش،او به همه چيز،صلاح خلق را ميداند،و براى شما آفريده است آنچه در زمين است،همه براى شما و مصلحت شما است اى فرزندان آدم! 30-محمّد بن علىّ ماجيلويه و احمد بن علىّ بن ابراهيم و احمد بن زياد همدانىّ با سند مذكور در متن از حسين بن خالد روايت كرده‌اند كه گفت:

علىّ بن موسى از پدران گرامش از امير مؤمنان عليهم السّلام نقل كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:براى هر امّتى صدّيق و فاروقى است،و صدّيق و فاروق اين امّت علىّ بن-9.


1) سورۀ بقره آيه 29.

ابى طالب است و او كشتى نجات و باب حطّۀ(درگاه توبه)اين امّت است،و نيز او يوشع و شمعون و ذو القرنين اين امّت ميباشد،اى مردمان!علىّ برگزيدۀ خدا و جانشين من است پس از من،و او همانان امير مؤمنان و بهترين اوصياء است،هر كس با او به ستيز برخيزد با من به ستيز برخاسته،و هر كس به او ستم كند بيگمان به من ستم كرده است،و هر كس بر او چيرگى كند با من چيرگى نموده،و هر آن كس كه به وى نيكى نمايد به من نيكى كرده،و هر كس بدو جفا كند به من جفا كرده است،و هر كس با او دشمنى نمايد با من دشمنى ورزيده است،و هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته،زيرا او برادر و پشتيبان من است،و از طينت من آفريده شده و من و او يك نور واحديم.

شرح:«وجه شباهت مقام آن حضرت به يوشع وصىّ موسى،و شمعون وصىّ عيسى عليهم السّلام واضح است،امّا در وجه شباهت او عليه السّلام به ذو القرنين وجوهى چند گفته‌اند،آنچه به نظر حقير درست ميرسد همانست كه قرآن كريم به اختصار گفته و ذو القرنين را بدان خصوصيّات معرّفى فرموده كه «إِنّا مَكَّنّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً -الى-و كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا »ترجمه:

(به او«ذو القرنين»سلطنت و قدرت داديم،و در روى زمين از هر وسيله‌اى در اختيارش گذارديم-الى-وعدۀ پروردگار من حقّ است-آيۀ 83 تا انتهاى آيۀ 98 از سورۀ كهف).در آن چند روزى كه قدرت را در دست گرفت تمام به خير و صلاح مردم رفتار كرد،و باصلاح خرابيها و خرابكاريها پرداخت و نظير اين اعمال بلكه بهتر از آن از امير مؤمنان عليه السّلام در ايّام قدرتش در اين امّت بنصّ تاريخ صادر شد».

31-پدرم به سند متن از بزنطىّ روايت كرده كه گفت:از امام هشتم شنيدم ميفرمود:مردى از بنى اسرائيل يكى از خويشان خود را كشت،سپس جنازۀ مقتول را در سر راه بهترين تيره از تيره‌هاى بنى اسرائيل انداخت،آنگاه خود مطالبۀ خون او را از ديگران مينمود،بنى اسرائيل به موسى عليه السّلام گفتند:فلان قبيله(همان كه مقتول در راهشان افتاده بود)فلان كس را كشته‌اند،به ما بگو چه كسى از آنان قاتل اوست؟حضرت موسى فرمود:گاوى بياوريد،گفتند:ما را دست انداخته‌اى؟گفت:پناه ميبرم به خدا از اينكه از جهّال باشم،آنگاه امام فرمود:اگر اينان به دستور موسى عمل مى‌كردند و گاوى مى‌آوردند كار تمام بود و قاتل پيدا ميشد لكن سخت گرفتند پس خدا هم برايشان سخت گرفت، بارى گفتند:از خدايت بخواه خصوصيّات گاو را مشخّص كند،موسى گفت:

خدا مى‌فرمايد:آن گاوى است نه چندان بزرگ از كار افتاده و نه كوچك و جوان بحدّ كار نرسيده،بلكه ميانۀ اين دو مى‌باشد،و چنان كه آنان چنين گاوى آورده بودند از ايشان پذيرفته مى‌شد،و ليكن كار را بر خود تنگ گرفتند،و باز گفتند:از خداوند بخواه براى ما معيّن كند كه رنگش چه باشد؟موسى در

پاسخ گفت: خدا ميفرمايد:آن گاويست سخت زرد رنگ و خالص،و شادكنندۀ بينندگان،و اگر آنان چنين گاوى مى‌آوردند قبول مى‌شد،و لكن در ضلال خود سماجت كردند و خداوند هم بر آنها سخت گرفت،به موسى گفتند:از خدايت بپرس اين چگونه گاوى باشد؟امر بر ما مشكل شده،اگر خدا بخواهد ما را راهنمائى خواهد كرد،موسى عليه السّلام گفت:خدا ميفرمايد:آن گاويست كه نه رام است كه زمينى را شخم زند و يا با او آب از چاه كشند و زراعت را آب دهند،و داراى رنگ خالص يك دست،گفتند:اكنون صفاتش چنان كه رفع شبهه بشود بيان كردى،پس جستجو كردند و آن را با چنين خصوصيات نزد جوانى اسرائيلى يافتند لكن جوان گفت:آن را نمى‌فروشم مگر به قيمت اينكه پوست آن را پر از طلا كنيد،بنى اسرائيل نزد موسى آمده اين خبر را به او گزارش دادند،موسى عليه السّلام فرمود:چاره‌اى نيست آن را بخريد،ناچار آن را خريدند و دستور داد آن را ذبح كردند،آنگاه دستور داد كه دم آن گاو را به بدن مقتول بزنند و چون چنين كردند زنده شد و گفت:اى فرستادۀ خدا!پسر عمويم مرا به قتل رسانده،نه آن كس كه او را متّهم كرده‌اند،و بدين سبب قاتلش را شناختند.پس پيامبر خدا،موسى عليه السّلام به يكتن از يارانش گفت:اين گاو

قصّۀ جالبى دارد،پرسيد آن چيست؟ موسى گفت:جوانى از بنى اسرائيل با پدرش بسيار نيكى ميكرد،و وقتى گوسالۀ كوچكى خريده بود آن را به خانه آورد،پدرش در خواب بود و كليد محلّ نگهدارى آن گوساله زير سر او بود، جوان بر پدر رقّت كرد و او را بيدار ننمود و گوساله را رها كرد،چون پدر از خواب برخاست داستان را براى او گفت:پدر وى را تحسين كرد و گفت:به عوض آن اين گاو را بگير و گاوى بدو بخشيد،بعد موسى عليه السّلام فرمود:بنگريد به عمل نيك و نيكوكارى كه تا كجا اهلش را ميبرد.

32-احمد بن زياد بن جعفر همدانىّ به سند مذكور در متن از ريّان بن- صلت روايت كرده كه گفت:من در خراسان روزى از امام هشتم پرسيدم اى آقاى من،هشام بن ابراهيم عبّاسى از شما نقل كرد كه به او اجازۀ گوش دادن به غنا را داده‌ايد؟!حضرت فرمود:زنديق دروغ گفته است،او در بارۀ حكم شنيدن غنا از من سؤال كرد(و)من گفتم:مردى از امام باقر عليه السّلام اين مسأله را پرسيد،و در پاسخش حضرت باقر فرمودند:وقتى كه خداوند حقّ را از باطل

جدا مى‌كند غنا در كدام يك از آن دو مى‌باشد؟مرد گفت:در جانب باطل، حضرت باقر عليه السّلام فرمود:در اين صورت تو خود حكم آن را گفتى.

33-همچنين از ريّان روايت كرده كه گفت:شنيدم امام هشتم عليه السّلام مى‌فرمود:خداوند هيچ پيامبرى نفرستاد،مگر به حرام بودن مسكرات،و اقرار كردن به اينكه خداوند هر چه كه بخواهد ميكند،و بودن كندر در ميراث او،و گويد:شنيدم كه ميفرمود:هيچ گاه شب به خانۀ تاريك نرويد مگر با چراغ.

34-همدانىّ نيز به سند مذكور از ياسر خادم روايت كرده كه گفت:

شخصى از فرماندهان لشكر از امام هشتم عليه السّلام از خوردن گل پرسيد و گفت:

پاره‌اى از كنيزانش گل مى‌خورند،حضرت برآشفت،سپس فرمود:خوردن گل حرامست!همانند مردار و خون و گوشت خوك،آنان را از خوردن گل بازدار.

علىّ بن ابراهيم گويد:ياسر برايم حديث كرد كه حضرت رضا عليه السّلام روز جمعه هنگامى كه از مسجد بازمى‌گشت در حالى كه بدنش عرق كرده و غبار آلود بود دستها را به سوى آسمان بلند كرد و گفت:

«اللّهمّ ان كان فرجي ممّا أنا فيه

بالموت فعجّله إلىّ السّاعة» (پروردگارا!اگر خلاصى من از اين گرفتارى كه در آن هستم به مرگم حاصل مى‌شود در آن تعجيل فرما)و همچنين اندوهگين و رنجيده بسر برد تا از دنيا رفت.

ياسر گويد:از نيشابور طىّ نامه‌اى به مأمون نوشتند كه مردى مجوسى از دنيا رفته و هنگام مرگ وصيّت كرده است كه مقدار معيّنى از ميراثش را به فقرا و مساكين دهند،و قاضى نيشابور آن را بر فقراء مسلمين به صدقه تقسيم كرده است؟!مأمون به حضرت رضا عليه السّلام گفت:آقا!شما در اين مسأله چه ميفرمائيد؟ امام عليه السّلام فرمود:«مجوسى به فقراء مسلمين صدقه نمى‌دهد،به قاضى بنويسيد كه آن مقدار كه از مال مجوسى به مسلمين تصدّق كرده از بيت المال برگيرد و به فقراء مجوس تصدّق كند»علىّ بن ابراهيم گويد:ياسر و غير او از ابو الحسن عليه السّلام احاديث بسيارى براى من روايت كردند ولى من چون زمان بسيار طول كشيده آنها را از ياد برده‌ام.

35-پدرم به سند مذكور از حسن وشّاء روايت كرده كه امام هشتم(ع)

فرمود:اگر هلال ماه ذى الحجّه در آيد و ما در مدينه باشيم(بايد با احرام حجّ خارج شويم نه احرام عمره)نمى‌رسد ما را كه محرم شويم مگر به احرام حجّ (مقصود حجّ قران است)زيرا ما بايد از مسجد شجره كه ميقات اهل مدينه است محرم شويم(و آن از مكّه بسيار دور است)و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آنجا را ميقات قرار داده،امّا شما كه از سوى عراق مى‌آئيد هر گاه به غرۀ ذى الحجّه وارد شديد بايد عمره بجا آوريد زيرا ميقاتى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى شما قرار داده «ذات عرق»و غير آن است و آن پيش روى شما و نزديك به مكّه است،فضل[بن- سهل ذو الرّياستين]گفت:آيا من ميتوانم اكنون از احرام بيرون آيم و تمتّع كنم، (در حالى كه)طوافم را به بيت بجاى آورده‌ام؟حضرت فرمود:آرى.اين مسأله را محمّد بن جعفر با سفيان بن عيينه و اصحاب او در ميان گذاشت و به آنان گفت:فلان شخص چنين و چنان گفته است،سفيان آن را از ابو الحسن عليه السّلام ناروا دانسته و بد گفت.

مصنّف كتاب-رحمه اللّه-گويد:سفيان بن عيينه امام صادق عليه السّلام را ملاقات كرده و از آن حضرت روايت مى‌كند و تا ايّام حضرت رضا عليه السّلام حيات داشته است.

36-محمّد بن حسن بن وليد به سند مذكور در متن از ابن ابى نصر بزنطىّ روايت كرده گويد:وى گفت:از ابو الحسن امام هشتم عليه السّلام پرسيدم:سال گذشته چه كردى؟فرمود:در ماه رجب عمره بجاى آوردم،و در ايّام حجّ احرام حجّ تمتّع بستم،اين چنين ميكنم هر گاه عمره بجاى آورم.

37-پدرم به سند در متن از سعد بن سعد روايت كرده كه گفت:من با ابو الحسن در طواف كعبه بودم،چون با او مقابل ركن يمانى رسيديم حضرت ايستاد و دستها را به دعا بلند كرده گفت:

«يا اللّه يا ولىّ العافية و يا خالق العافية و يا رازق العافية و المنعم بالعافية و المنّان بالعافية و المتفضّل بالعافية علىّ و على جميع خلقك يا رحمان الدّنيا و الآخرة و رحيمهما صلّ على محمّد و آل محمّد و ارزقنا العافية و دوام العافية و تمام العافية و شكر العافية في الدّنيا و الآخرة يا ارحم الراحمين».

شرح:«عافيت به معنى دور بودن از جميع بديها و زشتيها و بيماريها و

رذائل اخلاقى و نقائص فكرى و جسمى،و مكروهات چه در ظاهر چه در باطن چه در دنيا و چه در دين ميباشد،و معنى دعا واضح است».

38-محمّد بن موسى بن متوكّل به سند مذكور از مقاتل بن مقاتل روايت كرده كه گفت:من امام هشتم عليه السّلام را در روز جمعه هنگام ظهر ديدم كه در كنار جاده حجامت مينمود در حالى كه محرم بود.

مؤلّف كتاب-رحمة اللّه عليه-گويد:در اين حديث چند فائده است:يكى آنكه حجامت در روز جمعه در حال ضرورت مانعى ندارد و بايد دانسته شود كه همانا آنچه از كراهة اين عمل وارد شده است در حال اختيار ميباشد(نه ضرورت).فائدۀ دوم آنكه حجامت هنگام زوال نيز مانعى ندارد،و فائدۀ سوم آنكه اگر محرم ناگزير شد اشكالى ندارد كه آن را انجام دهد لكن محل حجامت را نتراشد.

39-جعفر بن نعيم از عمويش از فضل بن شاذان روايت كرده كه گفت:

شنيدم از امام هشتم عليه السّلام به واسطۀ پدرانش از امير مؤمنان عليهم السّلام نقل كرد كه فرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حجامت كرد در حالى كه هم روزه بود و هم محرم.

مؤلّف كتاب-رحمة اللّه عليه-گويد:اين خبر با خبرى كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نقل شده كه فرموده است:

«افطر الحاجم و المحجوم» يعنى:

حجامت‌كننده و حجامت شده هر دو روزۀ خود را افطار كردند يعنى شكاندند،مخالف و معارض نيست،زيرا حجامت كردن از امورى است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خود بدان امر فرموده است و آن را از سنّتها قرار داده و نيز بدان عمل نموده است پس معنى

«افطر الحاجم و المحجوم» بايد اين باشد كه حجامت‌كننده و حجامت شده هر دو در سنّت من و فطرت من داخل شدند.

شرح:«مؤلّف-رضوان اللّه عليه-در اواخر كتاب شريف«معاني الاخبار» در بيان معنى خبر«افطر الحاجم و المحجوم»بابى عنوان كرده و از طريق اهل سنّت مسندا از عباية بن ربعى خبرى نقل كرده كه گويد:از ابن عبّاس پرسيدم آيا جايز است روزه‌دار حجامت كند؟گفت:آرى مادامى كه از غلبۀ شدت ضعف بر جانش نهراسد،پرسيدم آيا حجامت روزه‌اش را باطل نمى‌كند؟ گفت:نه،گفتم:پس معنى فرمايش پيغمبر صلى اللّه عليه و آله وقتى كه در ماه رمضان ديد كسى حجامت ميكند فرمود:

«أفطر الحاجم و المحجوم» چيست؟در پاسخ من گفت:اينان افطار كرده‌اند نه براى حجامت،(بلكه)براى اينكه به يك ديگر لعن كردند و در آن لعن،به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دروغ بستند».

سپس مؤلّف بعد از نقل خبر عبايه گويد:براى حديث معنى ديگرى هم هست و آن اينست كه هر كس در حال روزه حجامت كند خود را در معرض افطار قرار داده زيرا ضعف مفرط بر او مستولى خواهد شد و او را به سوى نياز به افطار

برده است و سپس آن معنى را كه دخول در فطرت و سنّت مراد باشد از يكى از مشايخ نيشابورىّ خويش نقل كرده است.

حقير گويد:«به هر حال خبر عامّى است چنان كه بيضاوىّ مفسّر معروف گويد:«جماعتى كه احمد بن حنبل يكى از آنان است به ظاهر خبر تمسّك جسته‌اند و حجامت را مبطل روزه شمرده‌اند،و جماعتى ديگر از عامّه مكروه دانند و روزه را صحيح،و خبر را حمل به تشديد منع كرده‌اند،و جماعتى هم خبر را منسوخ دانند».

40-پدرم به سند مذكور در متن از حسن بن علىّ بن فضّال روايت كرده كه گفت:امام هشتم عليه السّلام را در مدينه ديدم قصد عمره داشت و براى وداع بالين قبر جدّش پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله آمده بود و پس از نماز مغرب بالاى سر آمد و بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سلام كرد و خود را به ستون چسبانيد،و آنگاه برگشت و از بالاى سر به كنارى آمد و مشغول به نماز شد و شانۀ چپ خود را به ضريح نزديك به ستونى كه بعد از ستون بالاى سر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است چسبانيد و شش يا هشت ركعت نماز-در حالى كه نعلين بپاى داشت-بجاى آورد،و ابن فضّال گفت:مقدار مكثش در ركوع و سجود به اندازۀ گفتن سه بار تسبيح و يا بيشتر بود،و چون از نماز فارغ شد به سجده رفت و طول داد تا حدّى كه

قطرات عرقش سنگ ريزه‌ها را تر كرد.

راوى گفت:پاره‌اى از اصحاب آن حضرت گفتند:امام گونه و صورت مباركش را به روى زمين مسجد گزارد.

شرح:«از ذيل كلام معلوم مى‌شود كه در زمان حضرت رضا مسجد النّبي مفروش به بوريا هم نبوده».

41-پدرم به سند مذكور متن از محمّد بن اسماعيل بن بزيع روايت كرده گفت:امام هشتم عليه السّلام را در حال احرام ديدم و به دستش انگشترى بود.

شرح:«محرم ممنوع است زينت كند،لكن انگشترى به دست داشتن يا براى ثواب است و يا مهر نام-چنان كه در روايات آمده-و ممكن است براى زينت،لذا مطلق بدست داشتن مناط نيست مانند عينك كه ممكن است زينت باشد و ممكن است براى ديدن،و اين گونه امور تابع قصد و نيّت است».

42-پدرم به سند مذكور از موسى بن سلاّم روايت كرده كه گفت:حضرت رضا عليه السّلام عمره بجاى آورد و هنگامى كه با خانه وداع كرد و آهنگ خروج نمود سوى باب حنّاطين آمد و در صحن مسجد در پشت كعبه ايستاد و دستهايش را

به دعا بلند كرد و به ما نيز گفت:اينجا بهترين جايى است كه شخص در آن حاجت(از خدا)طلبد،نماز در آن افضل است از نماز در جاى ديگر به شصت سال يا شصت ماه،و چون نزديك درب رسيد گفت:

«اللّهمّ انّى خرجت على ان لا اله الاّ انت» (پروردگارا!من با عقيدۀ به اينكه جز تو معبودى نيست از خانه‌ات خارج ميشوم).

43-ابن وليد به سند مذكور از ابراهيم بن ابى محمود روايت كرده كه گفت:امام هشتم عليه السّلام را ديدم كه با خانه وداع كرد،و چون خواست از درب خارج شود به سجده افتاد و سپس برخاست و رو به كعبه كرده گفت:

«اللّهمّ إنّى انقلب على ان لا اله الا انت» (بار خداوندا!من باز ميگردم با اعتقاد به اينكه جز تو معبودى نيست).

44-جعفر بن نعيم بن شاذان از عمويش از فضل بن شاذان از محمّد بن اسماعيل بن بزيع روايت كرده كه گفت:از امام هشتم عليه السّلام راجع به خواندن قنوت و محل آن در نماز فجر و وتر پرسيدم فرمود:قبل از ركوع است،گويد:

راجع آبجو(يا نوعى مسكر)پرسيدم،سخت اظهار تنفّر و كراهت نمود،و از

حكم پوشيدن لباس نقش‌دار در نماز پرسيدم،آن را كه داراى نقش ذى روح است مكروه دانست،و سؤال كردم:دختر بچۀ غير بالغى كه پدرش او را به عقد مردى درآورده و قبل از بلوغ او پدر مرده است و دختر بالغ شده ولى هنوز دخول واقع نشده آيا همين تزويج پدر به جاى خود باقى است يا اينكه دختر مى‌تواند ردّ كند،و در صورت عدم ردّ همان صيغۀ پدر كافى است؟فرمود:همان عقد پدر (در صورت امضاء دختر)كافى است.

و آن حضرت عليه السّلام فرمود:امام باقر عليه السّلام گفته است:وضو را چيزى باطل نمى‌كند مگر آنچه از دو مخرج تو كه خداوند برايت قرار داده خارج شود،همان دو مخرجى كه خدا به تو انعام فرموده است.

و از آن حضرت عليه السّلام راجع به نماز در مكّه و مدينه پرسيدم كه آيا شكسته است يا تمام؟فرمود:شكسته است اگر نيّت ماندن ده روز نكند،و پرسيدم از حكم حجاب زنان از خواجه‌گان حرمسراها:فرمود:اينان بر دختران موسى بن جعفر عليهما السّلام وارد مى‌شدند و آنان روى نمى‌پوشاندند،و سؤال كردم از آن حضرت از كنيزى كه از صاحب خود داراى فرزند شده است آيا ميتواند سر برهنه ميان مردان اجنبى درآيد؟فرمود:بايد سر خود را بپوشاند،و سؤال كردم از استعمال ظروف طلا و نقره؟آن را ناروا دانست(يعنى حرام) عرض كردم يكتن

از اصحاب نقل مى‌كرد كه موسى بن جعفر عليهما السّلام آئينه‌اى داشت كه جلدش نقره بود؟فرمود:نه الحمد للّه،بلكه حلقه‌اش از نقره بود و آن اكنون نزد من موجود است،و اضافه كرد كه عبّاس-يعنى برادرش-را هنگامى كه ختنه كرده بودند، (يا مكلّف نشده بود)برايش عصائى يا وسيله‌اى براى سرگرمى او ساخته بودند كه رويش را به اندازۀ وزن ده درهم به نقره پوشانيده بودند،موسى بن جعفر عليهما السّلام امر كرد آن را شكستند،و نيز سؤال كردم از مرديكه داراى كنيزى است و او را مى‌بوسد،آيا براى پسرش ممكن است حلال بشود؟پرسيد:آيا پدر از روى شهوت او را مى‌بوسيده؟گفتم:آرى،فرمود:وقتى او را مى‌بوسيده ديگر جايى باقى نگذاشته!(يعنى عنوان زوجيّت پيدا كرده و زن پدر حرام است) سپس آن حضرت بدون اينكه من سؤال كنم خود فرمود:اگر كنيز را برهنه كرده و از روى شهوت بدو نظر كرده آن كنيز بر پدر او و پسر او هر دو حرام مى‌شود، عرض كردم:هنگامى كه به همۀ بدنش نظر كند؟فرمود:همين كه به فرجش او نگاه كند(بر پدر و پسر او)حرام خواهد شد،و از آن حضرت پرسيدم كنيزى كه هنوز بالغ نشده و به حدّ حمل نرسيده و سنّش كم است اگر انسان او را از ديگران خريده باشد آيا استبراء نكند او را؟فرمود:اگر به حدّ بلوغ نرسيده است تا يكماه استبراء كن(يعنى لذّت جنسى مبر)،پرسيدم اگر هفت سال يا نزديك

به آن را داشت كه قابل برداشت حمل نبود؟ فرمود:او كودك است اشكالى ندارد كه استبرايش نكنى،عرض كردم ميان هفت و نه حكمش چيست؟فرمود:تا زمانى كه نه سالش تمام شود استبراء نكنى ضرر ندارد.

و از آن حضرت سؤال كردم:زنى(كه)به خوردن شراب مبتلا باشد مست شود و در حال مستى خود را به عقد مردى درآورد،و به هوش آيد و عقد را انكار كند،سپس گمان كند كه آن عقد ازدواج صحيح بوده و خود را در اختيار مرد گذارد،آيا اين تزويج براى آن زن حلال است يا اينكه فاسد است؟(و يا اينكه)چون در حال بيهوشى و مستى بوده،مرد زوج او نيست و راهى بر او ندارد؟امام عليه السّلام فرمودند:هر گاه بعد از افاقۀ(بيرون آمدن)از مستى به آن مرد دست داده باشد،پس اين(خود)دليل به رضايت او است بر زوجيّت،عرض كردم:به هر حال آيا اين تزويج براى آن زن درست است؟فرمود:آرى.

و از آن حضرت پرسيدم:دو تن با هم در كنيزى شريكند و هر دو او را آزاد كردند و كنيز آزاد شده بكر است و داراى برادرى است،آيا يكى از آن دو شريك مى‌تواند با آن دختر ازدواج كند؟يا بايد با اطّلاع و اذن برادر آن دختر با او ازدواج نمايد؟امام عليه السّلام فرمود:مى‌تواند ازدواج نمايد(اذن برادر لازم نيست)،

عرض كردم:پس اگر خواست مى‌تواند او را بگيرد؟فرمود:بلى.

راوى گويد:امام عليه السّلام به من فرمود:گمان خويش را به خداوند نيكو كن زيرا خداوند عزّ و جلّ مى‌فرمايد:من همراه گمان بنده‌ام مى‌باشم،اگر گمان نيك به من دارد من در بارۀ او نيكى خواهم و عاقبتش را به خير مى‌گردانم و چنانچه گمان بد دارد من نيز مطابق انديشه‌اش در بارۀ او رفتار مى‌كنم.

راوى گويد:امام عليه السّلام در بارۀ ائمّه فرمود:آنان علماء و راستگويان و آموختگان و گيرندگان و شنوندگان از فرشتگان حقّ ميباشند.

و من طىّ نامه‌اى به آن حضرت نوشتم:مردم در اينجا راجع به«ربيثا»كه نوعى ماهى ريز است اختلاف دارند:پاره‌اى آن را حلال و جمعى آن را حرام ميدانند،نظر شما را مى‌خواهم مرا چه دستور مى‌دهيد؟فرمود:اشكالى در خوردن آن نيست.

45-پدرم و محمّد بن حسن بن وليد به سند فوق از احمد بن ميثمىّ روايت كردند كه روزى در حالى كه جماعتى از اصحاب حضرت رضا عليه السّلام گرد آن جناب بودند و در بارۀ دو حديث معارض كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در حكم

موضوع واحدى رسيده بحث و گفتگو مى‌نمودند،و مورد نزاع را از آن حضرت پرسيدند.امام فرمود:خداوند عزّ و جلّ چيزى را حرام كرده و چيزى را حلال، و امورى را نيز واجب گردانيده،و هر روايتى كه در حلال كردن آنچه خداوند حرام فرموده،يا حرام كردن آنچه خداوند حلال فرموده،يا ردّ كردن واجبى را كه در كتاب خدا حكمش مذكور است و دليلش در سنّت كاملا روشن است و ناسخى هم ندارد كه آن را نسخ كرده باشد،آمده است آن روايات(يعنى مخالف مقطوع)را نميتوان مورد عمل قرار داد و جائز نيست بدان تمسّك نمود،زيرا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اين طور نبود كه حلال خدا را حرام و يا حرام خداى را حلال كند، و يا فرائض و احكام الهى را(العياذ باللّه)تغيير دهد،در تمام موارد كاملا تابع وحى و تسليم امر و رسانندۀ از سوى خدا بود،و اين حقيقت خود كلام پروردگار است كه به او مى‌فرمايد:به مردم بگو:« إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ » پيروى نمى‌كنم و عملى انجام نمى‌دهم مگر همان كه به من وحى مى‌شود پس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تابع فرمان خدا بود و از جانب خداوند احكام و آنچه را خدا به او امر كرده بود تبليغ مى‌فرمود،راوى گويد:عرضه داشتم گاهى از طريق شما خاندان در موضوعى حكمى از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله روايت شده كه آن در كتاب خدا نيست و در سنّت است،سپس حديثى خلاف آن از شما رسيده است؟ فرمود:

و همچنين است بسا مى‌شود كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از چيزهائى نهى فرموده و

نهيش نهى تحريمى است كه عمل به آن جايز نيست و مانند نهى خدا است،و نيز امر به امورى فرموده و آن امر واجب و لازم است نظير دستورات حقّ تعالى و آمر آن حضرت مطابق امر و فرمان الهى است و با امر خدا موافق است،پس هر نهى تحريمى كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله صادر گشته است و سپس خلاف آن ذكر شده،عمل به آن روايت خلاف جايز نيست و همين طور در آنچه بدان امر فرموده است،زيرا ما اذن نميدهيم چيزى را كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اجازه نداده است،و امر نمى‌كنيم به خلاف آنچه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله امر فرموده.مگر به جهت و علّت ترس خطرى كه ناگزير در پى دارد(يعنى موارد تقيّه)و امّا اينكه حلال كنيم آنچه را كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حرام فرموده يا حرام كنيم آنچه را كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حلال دانسته است هرگز چنين چيز نخواهد بود،زيرا ما پيرو رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هستيم،تسليم اوامر و نواهى او مى‌باشيم همچنان كه رسول خدا پيرو و تابع فرامين پروردگار عزّ و جلّ و تسليم اوامر او بود،خداوند عزّ و جلّ مى‌فرمايد:

« ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (هر چه را كه پيامبر براى شما آورد بپذيريد و از هر چه شما را بر حذر داشت باز ايستيد-حشر:7).

و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از چيزهائى نهى فرموده كه بعنوان نهى حرام نيست،

بلكه نهى و پرهيز كراهتى است نه تحريمى و مقصود آن حضرت اظهار كراهت و ناخوشايندى است نه حرمت،و به امورى امر فرموده كه امر وجوبى و لازم الاجرائى نيست بلكه به طريق افضل و بهترى و رجحان داشتن است،آنگاه مردم را در عمل و ترك آن آزاد گذاشته،چه(اينكه)شخص مكلّف از انجام عمل معذور باشد چه نباشد،پس آنچه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نهى تنزيهى (مكروهى)يا امر ارشادى(مستحبّى)آمده است كه عمل به آن حرام نيست،و يا ترك آن واجب نيست و در فعل و ترك آن پيغمبر رخصت فرموده،هر گاه از جانب ما بر شما دو خبر وارد شده باشد كه يكى امر به چيزى كرده و ديگرى نهى از آن دو چيز و هر دو را يكنفر در كتابش آورده است و هيچ يك را انكار نكرده،اگر هر دو خبر به اتّفاق ناقلين صحيح و معروف باشد در اين صورت واجب است كه به يكى از آنها يا به هر دو أخذ شود،يا به هر كدام كه بخواهى تمسّك كنى ميتوانى و رخصت دارى از بابت تسليم بودن به فرمايش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و ردّ كردن علم آن به او صلى اللّه عليه و آله و به ما در هر كجا كه تكليف واضح نبود، زيرا كسى كه تسليم بودن را ترك كند از روى عناد و انكار بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خود مشرك به خداوند عظيم خواهد بود.

پس هر خبرى كه از اخبار بر شما روايت شود و داراى معارض باشد بايد

(قبل از هر چيز)هر دو را بر كتاب خدا عرضه بداريد،پس آن خبر كه با آنچه در كتاب خدا موجود است از حلال يا حرام موافق است آن را بكار بنديد و عمل كنيد،و چنانچه در كتاب خدا نيافتيد به سنّت‌هاى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله عرضه كنيد، پس آنچه حكمش در سنّت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله موجود بود،مثلا از آن نهى شده بود،نهى تحريمى،يا بدان امر شده بود،امر وجوبى و الزامى،خبرى كه موافق آن سنّت است بكار بنديد و مطابق آن عمل كنيد،و آنچه در سنّت نهى كراهتى آمده است و در مقابل خبرى مخالف آن وارد شده،پس اين رخصتى است در آنچه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از آن نهى كرده بوده و آن را ناخوشايند دانسته،نه حرام و ممنوع،در اينجاست كه به هر دو خبر ميتوان تمسّك كرد و اختيار با خود شخص است زيرا هر دو از پيغمبر خداست(و ما بايد تسليم او باشيم و از او متابعت نمائيم و هر مورد كه ندانستيم و حكم مشتبه بود به او رجوع نمائيم)و آنچه را كه از هيچ يك از اين موارد نبود و تطبيق نمى‌شد علم آن را به ما باز گردانيد،و ما بدان اولى‌تريم،و از پيش خود و رأى خود چيزى نگوئيد و بر شما باد به دقّت و خوددارى و توقّف در«مشتبهات»،و منتظر فهم و يافتن در جستجو و بحث پيرامون آن باشيد تا توضيح و بيان آن از جانب ما بيايد و

مطلب روشن گردد.

مؤلّف كتاب-رضى اللّه عنه-گويد:شيخ ما محمّد بن الحسن بن احمد بن الوليد-رضي اللّه عنه-اعتقاد خوبى به محمّد بن عبد اللّه مسمعىّ راوى اين خبر نداشت و در نظر او مورد اعتماد نبود لكن من اين خبر را در اين كتاب از «كتاب الرحمة»(سعد بن عبد اللّه اشعرىّ)استخراج كردم و چون آن كتاب را براى استاد قرائت ميكردم انكارى نكرد و عيبى نگرفت و اجازۀ نقل آن را بمن داد.

46-پدرم به سند مذكور متن از ابراهيم بن ابى محمود روايت كرده گفت:

از امام هشتم عليه السّلام پرسيد كه قىء و خون‌ريزى بينى و چرك و فساد مطلق خون‌ريزى آيا مبطل وضوء است و آن را باطل كرده از بين ميبرد؟فرمود:

هيچ يك از آنها باطل‌كنندۀ وضو نيستند.

47-پدرم به سند مذكور از زكريّا بن آدم روايت كرده كه گفت:از حضرت رضا عليه السّلام سؤال كردم آيا ناسور(چركى كه از جوشهاى اطراف نشيمنگاه بيرون مى‌آيد)وضو را باطل ميسازد؟فرمود:جز بول و غائط و باد

هيچ چيز وضو را باطل نمى‌كند.

شرح:«يعنى از آنچه از مخرج بول و غائط خارج مى‌شود تنها اين سه چيز مبطل وضو است».

48-پدرم به سند مذكور در متن از حسن بن على وشّاء روايت كرده كه گفت:از ابو الحسن الرّضا عليه السّلام پرسيد كسى بر دستش زخمى است كه آن را مرهم زده و روى بشره جاى وضوى او با دارو گرفته شده،آيا ميتواند به جاى شستن موضع،روى همان داروها را مسح كند؟فرمود:آرى،همان را دست كشد و براى او كافى است.

49-پدرم به سند مذكور در متن از احمد بن محمّد بن عيسى از پدرش محمّد ابن عيسى روايت كرده كه گفت:من از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم مردى پس از آنكه وضويش را گرفت و تمام شد فكر كرد كه به نقطه‌اى از صورتش آب نرسيد(حال تكليف اين فرد چيست)؟حضرت فرمود:اشكالى ندارد،با رطوبت پاره‌اى از مواضع وضويش آنجا را تر كند(چون به شكّ بعد از محلّ نبايد اعتنا كرد).

50-عبد الواحد نيشابورىّ به سند مذكور متن از فضل بن شاذان روايت

كرده است كه گفت:از امام هشتم عليه السّلام شنيدم مى‌فرمود:هنگامى كه سر حسين بن عليّ عليهما السّلام را به سوى شام بردند،يزيد-لعنة اللّه عليه-دستور داد آن را در كنارى نهادند و سفرۀ غذا را گستردند،و او-كه لعنت خدا بر او باد-با يارانش مشغول خوردن غذا و نوشيدن شراب آبجو شدند،چون فارغ گشتند، امر كرد سر بريدۀ حسين عليه السّلام را در طشتى به پيش تخت او نهادند و ميز بازى شطرنج را روى آن طشت گذارد و با يارانش به بازى شطرنج مشغول شده،و حسين و پدر و جدّش را به مسخرگى ياد ميكرد،و چون از همبازيش ميبرد جام شراب(آبجو)را برگرفته سه بار مينوشيد،آنگاه ته‌ماندۀ آن را در كنار طشتى كه سر بريدۀ امام عليه السّلام در آن بود بر زمين ميريخت.

مترجم گويد:«آن پليد اين كار را از روى استهزاء به آن سر مقدّس و مطهّر انجام ميداد مثل اينكه بگويد:بيا اين هم سهم تو،چون تو اكنون در مجلس عيش ما حضور دارى،امّا شراب را حرام ميدانى،و من چون آن را حلال ميدانم، لذا سهم تو را بدين طريق ميپردازم-الا لعنة اللّه عليه و على من لا يجوّز لعنه-.

آنگاه امام عليه السّلام فرمود:پس هر كس از طرفداران ما ميباشد بايد از خوردن شراب و بازى شطرنج بپرهيزد،و هر كس از شيعيان ما كه ديده‌اش به شراب جو يا شطرنج بيفتد امام حسين عليه السّلام را ياد نمايد و بر يزيد و آل زياد لعن فرستد، خداوند عزّ و جلّ گناهانش را محو و نابود سازد،هر چند به عدد ستارگان

آسمان باشد.

51-تميم بن عبد اللّه قرشىّ به سند مذكور متن از عبد السّلام بن صالح هروىّ روايت كرده است كه گفت:از علىّ بن موسى عليهما السّلام شنيدم كه مى‌فرمود:

اوّلين كس كه در اسلام براى او فقاع(شراب جو)ساختند،يزيد-لعنة اللّه عليه-در شام بود،برايش آوردند در حالى كه سر سفرۀ غذا بود،و در كنار سر حسين عليه السّلام آن را گسترده بودند،و شروع به نوشيدن كرد و خود(شخصا)ساقى ديگر يارانش بود،و ملعون بدانها ميگفت:بنوشيد كه اين شراب مبارك است و اگر نبود بركت آن مگر همين كه ما اوّلين كسانى هستيم كه آن را مينوشيم در حالى كه سر دشمن در مقابل ما،و زير ميز غذاى ماست و ما با كمال آرامش فكر و قلب مطمئن مشغول خوردن و نوشيدن آنيم،در مباركى آن كافى بود.بعد امام عليه السّلام فرمود:پس هر كس از شيعيان و پيروان مكتب ما است بايد از آشاميدن شراب(آبجو)بپرهيزد،زيرا آن از نوشابه‌هاى ساختۀ دشمن ما است،و اگر كسى از آن نپرهيزد از پيروان مكتب ما نخواهد بود،چرا كه پدرم از پدرش از پدرانش از امير مؤمنان عليهم السّلام براى من حديث كرد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمودند:

لباس دشمنان مرا به تن نكنيد،و طعام دشمنان مرا نخوريد،و راه دشمنان مرا نپيمائيد،زيرا كه در اين صورت جزء دشمنان من محسوب ميشويد،چنان كه آنان دشمنان منند.

مؤلّف كتاب-رحمة اللّه عليه-گويد:«مراد از لباس دشمنان،لباس سياه است،و از خوراك دشمنان،مراد شراب خرما و آبجو و گل،و مارماهى و زمّير (آن ماهى كه تيغهاى خشن و بلند در پشتش دارد)و طافىّ(آن ماهى كه در آب مرده است و لاشه‌اش روى آب ميرود)و بالاخره هر ماهى كه داراى فلس نيست،و گوشت سوسمار و خرگوش و روباه،و از پرندگان آنكه در پرواز كمتر بال زند و آن تخم پرنده كه دو سويش يكسان باشد،و ملخ دريائى كه از كوچكى قدرت فرار ندارد و پرواز نمى‌تواند،و سپرز(اسبل).

و امّا راه دشمنان محلّه‌هائى است كه مورد تهمت است،و مجالس شرابخوارى و ميكده‌ها،و مجالس لهو و لعب به حرام،و ديوانهائى كه در آن از روى عدالت حكم نمى‌كنند،و محافلى كه در آن امامان معصوم عليهم السّلام را طعن مى‌زنند و از مؤمنين بدگوئى مى‌كنند و مجالس اهل معصيت و ظلم و فسادكارى و قمار.[و من شنيده‌ام كه بعض از شرابها بسيارش مستى مى‌آورد،و بايد

دانست كه هر آنچه بسيارش مستى‌آور است،كم و بسيارش هر دو حرام است- انتهى].

مصحّح گويد:«جملۀ اخير كه ميان دو كروشه است در پاره‌اى از نسخه‌ها نيست».

52-عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس عطّار به سند مذكور متن از فضل بن شاذان روايت كرده است كه گفت:از حضرت علىّ بن موسى عليهما السّلام شنيدم كه،مى‌فرمود:به عدل و احسان رفتار نمودن خود اعلام به دوام نعمت است،و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه.

پايان جزء اوّل از كتاب«عيون اخبار الرّضا عليه السّلام»تأليف ابو جعفر محمّد ابن علىّ بن حسين بن موسى بن بابويه قمّى مقيم در شهر رى،اعانه اللّه على طاعته و وفّقه لمرضاته.

و در پى آن به خواست خداوند در مجلّد دوم و در آغاز آن باب آنچه از حضرت عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام از اخبار جمع‌آورى شده است خواهد آمد.

1372 هجرى شمسى 1414 هجرى قمرى

فهرست مجلّد اوّل

باب\موضوع\صفحه 1\وجه تسميۀ آنحضرت ب«رضا»\24

2\شرح حال مادر گرامى آنحضرت\26

3\زمان ولادت حضرت رضا عليه السّلام\34

4\نصوصى از امام كاظم عليه السّلام\38

5\وصيّت امام كاظم عليه السّلام\63

6\تصريحاتى در امامت ائمّه عليهم السّلام\75

7\اوضاع سياسى امام كاظم عليه السّلام- در دوران هارون و برادرش\132

8\اخبار وارده در صحّت- وفات امام كاظم عليه السّلام\191

9\اخبار جنايات هارون الرّشيد\217

10\علّت توقّف«واقفه»بر امام هفتم\225

11\اخبار امام هشتم در توحيد\228

12\مناظرۀ با اهل اديان مختلف\313

13\مناظرۀ با سليمان مروزيّ\361

14\مناظرۀ امام رضا عليه السّلام با ابن جهم- در عصمت انبياء عليهم السّلام\388

15\مباحثۀ آنحضرت با مأمون در- عصمت انبياء عليهم السّلام\396

16\داستان«اصحاب الرّسّ»\418

باب\موضوع\صفحه 17\بيان آنحضرت دربارۀ «و فديناه بذبح عظيم»\426

18\بيانات آنحضرت دربارۀ حديث- نبويّ:«أنا ابن الذّبيحين»\429

19\علامات«امام بحقّ»از آنحضرت\438

20\وصف«امام»و«امامت»\444

21\تزويج حضرت زهرا عليها السّلام\458

22\اخبار وارده در باب«ايمان»\464

23\فرق بين«عترت»و«امّت»\468

24\سؤالات مرد شامى\496

25\زيد بن على بن الحسين عليهما السّلام\515

26\اخبارى كم‌نظير از آنحضرت\524

27\قصّۀ«هاروت»و«ماروت»547

28\اخبار واردۀ از امام رضا عليه السّلام\557

29\نعت و وصف پيامبر صلّى اللّه عليه و آله\635

30\سخنان گهربارى از آنحضرت- در بيان مسائل گوناگون\645

تذكّر:

فهرست اعلام و اماكن در پايان مجلّد دوم ثبت شده است.