ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند
داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
(9)
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236
آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز»
است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
100 وَالسّابِقُونَالاَْوَّلُونَمِنَالْمُهاجِرینَوَالاَْنْصارِ وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ اَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْری تَحْتَهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیهآ اَبَدا ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
پیشگاماننخستین از مهاجرین و انصار و آنهاکه به نیکی از آنها پیروی کردند، خداوند ازآنها خشنود و آنها ( نیز ) از او خشنود شدند و باغهایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته که نهرها از زیر درختانش جریان دارد ، جاودانه در آن خواهند ماند و این پیروزی بزرگی است .
در آیه فوق اشاره به گروههای مختلف از مسلمانان راستین شده است و آنها را در سه گروه مشخص تقسیم میکند .
اول آنها که در اسلام و هجرت پیشگام بودهاند (وَالسّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ ) .
دوم آنها که در نصرت و یاری پیامبر صلیاللهعلیهوآله و یاران مهاجرش پیشگامبودند(وَالاَْنْصار) .
سوم آنها که بعداز این دو گروه آمدند و از برنامههای آنها پیروی کردند و با انجام اعمال نیک و قبول اسلام و هجرت و نصرت آیین پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آنها پیوستند (وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ) .
پس از ذکر این گروه سهگانه میفرماید : « رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ » ، رضایت خدا از آنها به خاطر ایمان و اعمال صالحی
است که انجام دادهاند و خشنودی آنان از خدا بهخاطر پاداشهای گوناگون و فوقالعاده و پراهمیت است که به آنان ارزانی داشته است .
بهتعبیر دیگر آنچه خدا از آنهاخواسته ، انجام دادهاند و آنچه آنها از خدا خواستهاند، بهآنان بخشیده، بنابراین هم خدا از آنها راضی است و همآنان از خدا راضی هستند .
درهر انقلاب وسیع اجتماعی که برضد وضع نابسامان جامعه
صورت میگیرد، پیشگامانی هستندکه پایههای انقلاب و نهضت بر دوش آنها است ، آنها درواقع وفادارترین عناصر انقلابی هستند ، زیرا هنگامی که پیشوا و رهبرشان از هر نظر تنها است ، گرد او را میگیرند و با اینکه از جهات مختلف در محاصره قرار دارند و انواع خطرها از چهارطرف آنها را احاطه کرده ، دست از یاری و فداکاری برنمیدارند .
خصوصا مطالعه تاریخ آغاز اسلام نشان میدهدکه پیشگامان و مؤمنان نخستین با چه مشکلاتی روبرو بودهاند ، چگونه آنها را شکنجه و آزار میدادند ، ناسزا میگفتند ، متهم میکردند ، به زنجیر میکشیدند و نابود مینمودند .
ولی با اینهمه گروهی با اراده آهنین و عشق سوزان و عزم راسخ و ایمان عمیق در این راه گام گذاردند و به استقبال انواع خطرها رفتند .
در این میان سهم مهاجران نخستین از همه بیشتر بود و به دنبال آنها انصار نخستین یعنی آنهایی که با آغوش باز از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به مدینه دعوت کردند و یاران مهاجر او را همچون برادران خویش مسکن
دادند و از آنها با تمام وجود خود دفاع کردند و حتی برخویشتن نیز مقدم داشتند. و اگر میبینیم در آیه فوق بهایندو گروه اهمیت فوقالعادهای داده شده است ، به خاطر همین موضوع است .
ولی با این حال قرآن مجید آنچنان که روش همیشگی او است سهم دیگران را نیز نادیده نگرفته است و به عنوان « تابعین به احسان » از تمام گروههایی که در عصر پیامبر و یا زمانهای بعد بهاسلام پیوستند، هجرت کردند و یا مهاجران را پناه دادند و حمایت نمودند ، یاد میکند و برای همه اجر و پاداشهای بزرگی را نوید میدهد .
تعبیر «تابعین به احسان» ، تمام گروههای را که در عصر و زمان از برنامه و اهداف پیشگامان اسلام پیروی کردند ، شامل میشود .
توضیح اینکه ؛ برخلاف آنچه بعضیها فکر میکنند مسأله « هجرت » و همچنین «نصرت» که دو مفهوم سازنده اسلامی است ، محدود به زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیست ، بلکه امروز نیز این دو مفهوم در شکلهای دیگری وجود دارد و فردا نیز وجود خواهد داشت ، بنابراین تمام کسانی که به نحوی در مسیر این دو برنامه قرار میگیرند ، در مفهوم تابعین به احسان داخلند. منتها مهم آن است که توجه داشته باشیم قرآن با ذکر کلمه « اِحْسان » ، تأکید میکند که پیروی و تبعیت از پیشگامان در اسلام نباید در دایره حرف و ادعا و یا حتی ایمان بدون عمل خلاصه شود ، بلکه باید این پیروی ، یک پیروی فکری و عملی و همهجانبه بوده باشد .
در اینجا بیشتر مفسران به تناسب بحث آیه فوق ، این سؤال را مطرح کردهاند که نخستین کسیکه اسلامآورد و این افتخار بزرگ در تاریخ به نام او ثبت شد، چهکسی است ؟
در پاسخ این سؤال همه متفقا گفتهاند : نخستین کسی که از زنان مسلمان شد ، «خدیجه» همسر وفادار و فداکار پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود و اما از مردان ، همه دانشمندان و مفسران شیعه به اتفاق گروه عظیمی از دانشمندان اهل سنت ، « علی » نخستین کسی از مردان میدانند که دعوت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را پاسخ گفت .
شهرت این موضوع در میان دانشمندان اهل تسنن به حدی است که جمعی از آنها ادعای اجماع و اتّفاق بر آن کردهاند .
از جمله « حاکم نیشابوری » در « مَسْتَدْرَکُ عَلَیالصَّحیحَیْن » که از منابع اصلی اهل تسنّن میباشد در کتاب « معرفت » ، صفحه 22 چنین میگوید : « لا اَعْلَمُ خِلافا بَیْنَ اَصْحابِ التَّواریخِ اَنَّ عَلَیَّ بْنَ اَبی طالِبٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ اَوَّلُهُمْ اِسْلاما وَ اَنَّمَا اخْتَلَفُوا فی بُلُوغِه : هیچ مخالفتی در میان تاریخنویسان در این مسأله وجود ندارد که علیبنابیطالب نخستین کسی است که اسلام آورده ، تنها در بلوغ او به هنگام پذیرش اسلام اختلاف دارند » .(1)
« ابوجعفر اسکافی معتزلی » مینویسد : « قَدْ رَوَی النّاسُ کافَّةً
1) «تفسیرقُرطُبی»، جلد 5، صفحه 3075.
اِفْتِخارَ عَلِیٍّ بِالسَّبْقِ اِلَی الاِْسْلامِ : عموم مردم نقل کردهاند که افتخار سبقت در اسلام مخصوص علیبنابیطالب است » .(1)
گذشته از این ، روایات فراوانی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و نیز از خود علی و صحابه در اینباره نقل شده است که به حد تواتر میرسد و ذیلاً چند حدیث را بهعنوان نمونه میآوریم :
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : « اَوَّلُکُمْ وارِدا عَلَی الْحَوْضِ اَوَّلُکُمْ اِسْلاما ، عَلِیُّ بْنُ اَبیطالِبٍ : نخستین کسی که در کنار حوض کوثر بر من وارد میشود ، نخستین کسی است که اسلام آورده و او علیبن ابیطالب است » .(2)
گروهی از دانشمندان اهل سنت از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل کردهاند که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله دست علی را گرفت و فرمود : « اِنَّ هذا اَوَّلُ مَنْآمَنَ بی وَ هذا اَوَّلُ مَنْ یُصافِحُنی وَ هذَا الصِّدّیقُ
الاَْکْبَرُ : این اولین کسی است که به من ایمان آورده و اولین کسیاستکهدر قیامتبا من مصافحهمیکند و اینصدیق اکبر است »(3)
گاهی این تعبیر که خدیجه نخستین مسلمان از زنان و ابوبکر نخستین مسلمان ازمردان و علی نخستین مسلمان ازکودکان بود ، خواستهاند از اهمیت آن بکاهند ( این تعبیر را مفسر
معروف، نویسنده « المَنار » ذیل آیه مورد بحث ذکر کردهاست ) .
ضمنا کمی سن علی در آن روز بههیچوجه از اهمیت موضوع نمیکاهد، خصوصا اینکه خدا در آیه 12 سوره مریم درباره حضرت یحیی صریحا میگوید: « وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّا : ما فرمان را به او در حال کودکی دادیم » .
درباره عیسی نیز میخوانیم که در حال کودکی به سخن آمد و به آنها که درباره او گرفتار شک و تردید بودند ، گفت : « اِنّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیّا : من بنده خدایم ، کتاب آسمانی به من داده و مرا پیامبر قرار داده است » ( 30 / مریم ) .
هنگامیکه اینگونه آیات را با حدیثی که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله در بالا نقل کردیم ، او علی را وصی و خلیفه و جانشین خود قرار داد ، ضمیمه کنیم ، روشن میشود که سخن « المَنار » گفتار تعصبآمیزی بیش نیست .
ثانیا این موضوع از نظر تاریخی مسلم نیست که ابوبکر سومین نفری باشد که اسلام را پذیرفته است ، بلکه در بسیاری از کتب تاریخ و حدیث ، اسلام آوردن ، گروه دیگری را قبل از او ذکر کردهاند .
این بحث را با ذکر این نکته پایان میدهیم که علی بارها بهاین موضوعکه من اولین مؤمن و اولین مسلمان و نخستین نمازگزار با پیامبرم ، اشاره نموده ، موقعیت خود را روشن ساخته و این موضوع در بسیاری کتب از آن حضرت نقل شده است .
به علاوه « ابن ابیالحدید » از دانشمند معروف « ابوجعفر اسکافی
معتزلی » نقل میکند : اینکه بعضی میگویند : ابوبکر سبقت در اسلام داشته ، اگر صحیح باشد ، چرا خودش در هیچ مورد به این موضوع بر فضیلت خود استدلال نکرده و هیچیک از هواداران او از صحابه نیز چنین ادعایی نکردهاند .(1)
دانشمنداناهلسنتمعمولاًمعتقدندکههمهیارانپیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله پاک و درستکار و صالح و شایسته و اهل بهشتند. در اینجا به تناسب آیه فوق که بعضی آن را دلیل قاطعی بر ادعای فوق گرفتهاند ، بار دیگر این موضوع مهم را که سرچشمه دگرگونیهای زیادی در مسائل اسلامی میشود ، مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهیم :
بسیاری از مفسران اهل سنت این حدیث را ذیل آیه فوق نقل کردهاند که « حمید بن زیاد » میگوید: نزد «محمدبنکعب قرظی» رفتم
و به او گفتم : « درباره اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چه میگویی » ؟ او پاسخ داد : « جَمیعُ اَصْحابِ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فِی الْجَنَّةِ مُحْسِنِهِمْ وَ مُسیئِهِمْ : همه یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله در بهشتند ، اعم از نیکوکار و بدکار و گنهکار » ، گفتم : « این سخن را از کجا میگویی » ؟ گفت : « این آیه را بخوان؛ " وَ السّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ الاَْنْصارِ ..." تا آنجاکه میفرماید ؛ " رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ " ، سپس گفت : « اما درباره " تابعین" ، شرطی قائل شده و آن این است که آنها باید
1) « الغدیر » ، جلد 3 ، صفحه 240 .
تنها در کارهای نیک از صحابه پیروی کنند ( فقط در این صورت اهل نجات هستند و اما صحابه چنین قید و شرطی را ندارند ) » .(1)
ولی این ادعا به دلایل زیادی مردود و غیرقابل قبول است ، زیرا ؛
اولاً حکم مزبور درآیهفوق شاملتابعینهم میشود و منظور از تابعان ، همانگونه که اشاره کردیم ، تمام کسانی هستند که از روش مهاجران و انصار نخستین و برنامههای آنها پیروی میکنند، بنابراین باید تمام امت بدون استثناء اهلنجات باشند.
و اما اینکه در حدیث محمد بن کعب از این موضوع جواب داده شده که خداوند در تابعین قید احسان را ذکر کرده ، یعنی از برنامه نیک و روش صحیح صحابه پیروی کند ، نه از گناهانشان ، این سخن از عجیبترین بحثها است .
چراکه مفهومش اضافه « فرع » بر « اصل » است ، جایی که شرط نجات تابعان و پیروان صحابه این باشد که در اعمال صالح از آنها پیروی کنند ، به طریق اولی باید این شرط در خود صحابه بوده باشد .
بهتعبیردیگر خداوند درآیه فوق میگوید: رضایت وخشنودی او شامل حال همه مهاجران و انصار نخستین که دارای برنامه صحیحی بودند و همه پیروان آنها است ، نه اینکه میخواهد مهاجران و انصار راچه خوب باشند و چه بد، مشمول رضایت خود قرار دهد ، اما
1) « تفسیر المَنار » و « تفسیر فخر رازی » ، ذیل آیه فوق .
تابعان را با قید و شرط خاصی بپذیرد .
(24) سوره تَوبَه
ثانیا این موضوع با دلیل عقل به هیچ وجه سازگار نیست ، زیرا عقل هیچگونه امتیازی برای یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر دیگران قائل نمیباشد، چه تفاوتی میان ابوجهلها و کسانی است که نخست ایمان آوردند و سپس از آیین او منحرف شدند .
و چرا کسانی که سالها و قرنها بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله قدم به این جهان گذاردند و فداکاریها و جانبازیهای آنها در راه اسلام کمتر از یاران نخستین پیامبر صلیاللهعلیهوآله نبود ، بلکه این امتیاز را داشتند که پیامبر را ندیده شناختند و به او ایمان آوردند ، مشمول این رحمت و رضایت الهی نباشند .
قرآنی که میگوید : « گرامیترین شما نزد خدا ، پرهیزکارترین شما است » ، چگونه این تبعیض غیرمنطقی را میپسندد ؟ قرآنی که در آیات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن میکند و آنها را مستوجب عذاب الهی میشمرد ، چگونه این « مصونیت غیر منطقی صحابه » را در برابر کیفر الهی میپسندد ؟ آیا اینگونه لعنها و تهدیدهای قرآن قابل استثناء است و گروه خاصی از آن خارجند ؟ چرا و برای چه ؟
ازهمه گذشته آیا چنین حکمی به منزله چراغ سبز نشان دادن به صحابه نسبت ، به هرگونه گناه و جنایت محسوب نمیشود ؟
ثالثا این حکم با متون تاریخاسلامی به هیچ وجه سازگار نیست، زیرا بسیار کسان بودند که روزی در ردیف مهاجران و انصار بودند و سپس از راه خود منحرف شدند و مورد خشم و غضب پیامبر صلیاللهعلیهوآله که
توأم با خشم و غضب خدا است ، قرار گرفتند ، آیا در آیات قبل داستان ثعلبةبنحاطب انصاری را نخواندیم که چگونه منحرف گردید و مغضوبپیامبر صلیاللهعلیهوآله شد .
روشنتر بگوییم ؛ اگر منظور آنها این است که صحابه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله عموما مرتکب هیچگونه گناهی نشدند و معصوم و پاک از هر معصیتی بودند، این از قبیل انکار بدیهیات است.
و اگر منظور آن است که آنها گناه کردند و اعمال خلافی انجام دادند ، بازهم خدا از آنها راضی است ، مفهومش این است که خدا رضایت به گناه داده است .
چه کسی میتواند « طلحه » و « زبیر » که در آغاز از یاران خاص پیامبر بودند و همچنین « عایشه » همسر پیامبر صلیاللهعلیهوآله را از خون هفدههزارنفر مردم مسلمانیکه خونشان درمیدانجنگ جمل ریخته شد، تبرئه کند ؟ آیا خدا به این خونریزیها راضی بود ؟
آیا مخالفت با علی خلیفه پیامبر صلیاللهعلیهوآله که اگر فرضا خلافت منصوص او را نپذیریم ، حداقل با اجماع امت برگزیده شده بود ، شمشیر کشیدن به روی او و یاران وفادارش چیزی است که خدا از آن خشنود و راضی باشد ؟
حقیقت این است که طرفداران نظریه « تنزیه صحابه » با اصرار و پافشاری روی این مطلب ، چهره پاک اسلام را که همهجا میزان شخصیت اشخاص را ایمان و عمل صالح قرار میدهد ، زشت و بلامنظر ساختهاند .
آخرین سخن اینکه رضایت و خشنودی خدا که در آیه فوقاست،
روی یک عنوان کلی قرار گرفته و آن « هجرت » و « نصرت » و « ایمان » و « عمل صالح » است ، تمام صحابه و تابعان مادام که از تحت این عناوین خارج شدند ، از تحت رضایت خدا نیز خارج گشتند .
از آنچه گفتیم ، به خوبی روشن میشود که گفتار مفسّران دانشمند اهل تسنّن نظیر نویسنده « المَنار » که در اینجا شیعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاکی و درستی همه صحابه مورد سرزنش و حمله قرار میدهد ، کمترین ارزشی ندارد ، شیعه گناهی نکرده جز اینکه حکم عقل و شهادت تاریخ و گواهی قرآن را در اینجا پذیرفته و به امتیازات واهی و نادرست گوش فرانداده است .
همانگونه که از آیات متعددی از قرآن مجید استفاده میشود ، توبه تنها ندامت و پشیمانی از گناه نیست ، بلکه باید توأم با اصلاح و جبران نیز باشد ، این جبران مخصوصا ممکن است به صورت کمکهای بلاعوض به نیازمندان باشد چنانکه در آیات فوق و در داستان
« ابولُبابَة » خواندیم. و اینتفاوت نمیکند کهگناه، یک گناه مالی باشد ، یا گناه دیگر ، همانگونه که در مسأله متخلفان از جنگ تبوک خواندیم ، درواقع هدف این است که روح آلوده به گناه ، با عمل صالح و شایستهای شستشو شود و پاکی نخستین و فطری را بازیابد .
105 وَ قُلِاعْمَلُوا فَسَیَرَیاللّهُعَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ اِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ
بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
بگو : عمل کنید ، خداوند و فرستاده او و مؤمنان اعمال شما را میبینند و به زودی به سوی کسی بازمیگردید که پنهانو آشکار رامیداند و شمارابهآنچهعمل میکردید، خبر میدهد .
اشارهبه اینکه کسی تصور نکند اگر در خلوتگاه یا در میان جمع عملی را انجام میدهد ، از دیدگاه علم خدا مخفی و پنهان میماند ، بلکهعلاوهبر خداوند ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله و مؤمنان نیز از آن آگاهند .
توجه و ایمان به این حقیقت چه اثر عمیق و فوقالعادهای در پاکسازی اعمال و نیّات دارد ، معمولاً اگر انسان حس کند حتی یکنفر مراقب او است ، وضع خود را چنان میکند که مورد ایراد نباشد ، تا چه رسد به اینکه احساس نماید که خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله و مؤمنان از اعمال او آگاه میشوند .
این آگاهی مقدمه پاداش و یا کیفری است که در جهان دیگر در انتظار او است .
مسأله عَرض اعمال به پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ائمه اطهار علیهمالسلام
درمیان پیروان مکتب اهلبیت علیهمالسلام باتوجه بهاخبار فراوانی که از امامان علیهمالسلام رسیده،عقیدهمعروفو مشهوربرایناستکهپیامبر صلیاللهعلیهوآله و امامان علیهمالسلام از اعمال همه امت آگاه میشوند ، یعنی خداوند از طرق خاصی اعمال امت را بر آنها عرضه میدارد .
روایاتی که در این زمینه نقل شده ، بسیار زیاد است ، و شاید در
سر حد تواتر باشد که به عنوان نمونه چند قسمت را ذیلاً نقل میکنیم :
از امام صادق نقل شده که فرمود : « تُعْرَضُ الاَْعْمالُ عَلی رَسُولِ اللّهِ اَعْمالَ الْعِبادِ کُلَّ صَباحٍ ، اَبْرارِها وَ فُجّارِها ، فَاحْذَرُوها وَ هُوَ قَوْلُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ؛ " وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ " وَ سَکَتَ : تمام اعمال مردم هر روز صبح به پیامبر صلیاللهعلیهوآله عرضه میشود ، اعمال نیکان و بدان ، بنابراین مراقب باشید ، و این مفهوم گفتار خداوند است که میفرماید : " وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ " ، این را فرمود و ساکت شد » .(1)در حدیث دیگری از امام باقر میخوانیم : « اِنَّ الاَْعْمالَ تُعْرَضُ عَلی نَبِیِّکُمْ کُلَّ عَشِیَّةِ الْخَمیسِ فَلْیَسْتَحِ اَحَدُکُمْ اَنْ تُعْرَضَ عَلی نَبِیِّهِ الْعَمَلُ الْقَبیحُ : تمامی اعمال شما بر پیامبرتان هر عصر پنجشنبه عرضه میشود، بنابراین باید از این که عمل زشتی بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله عرضه میشود، شرم کنید » (2)
باز در روایت دیگری از امام علی بن موسیالرضا آمده که ؛ شخصی به خدمتش عرض کرد : « برای من و خانوادهام دعایی فرما » ، فرمود : « مگر من دعا نمیکنم ؟ به خدا سوگند اعمال شما هر شب و روز بر من عرضه میشود » ( وَ اللّهِ اَنَّ اَعْمالَکُمْ لَتُعْرَضُ عَلَیَّ فی کُلِّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ ) .
راوی این حدیث میگوید : این سخن بر من گران آمد ، امام متوجه شد و به من فرمود : « اَما تَقْرَأَ کِتابَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ؛ " وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ " ، هو وَاللّهِ عَلِیُّ بْنُ اَبیطالِبِ : آیا کتاب خداوند عزّ و جلّ را نمیخوانی که میگوید ؛ "عمل کنید ، خدا و پیامبرش و مؤمنان ، عمل شما را میبینند" به خدا سوگند که منظور از مؤمنان ، علیّ بن ابیطالب ( و امامان دیگر از فرزندان او ) میباشد » (1)
البته در بعضی از این اخبار تنها سخن از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به میان آمدهو درپارهایازاحادیث، علی ودربعضیپیامبر و امامان علیهمالسلام همگی ذکر شدهاند ، همانطور که بعضی تنها عصر پنجشنبه را وقت عرض اعمال میشمرند و بعضی همه روز و بعضی هفتهای دوبار و بعضی در آغاز هر ماه و بعضی بههنگام مرگ و گذاردن در قبر .
روشن است که این روایات منافاتی باهم ندارند و همه آنها میتوانند صحیح باشند، درست همانند اینکه در بسیاری از مؤسسات ، گزارش کارکرد روزانه را همهروز و گزارش کار هفته را در پایان هفته و گزارشکار ماه یا سال را در پایان ماه یا سال به مقامات بالاتر میدهند.
1) « اصول کافی » ، جلد 1 ، صفحه 171 ، بابُ عَرْضِ الاَْعْمال .
مانعی ندارد که رؤیت را به همان معنی اصلیش که مشاهده محسوسات باشد، بگیریم ، نه بهمعنی علم و نه بهمعنی معرفت ، این موضوع در مورد خداوند که همهجا حاضر و ناظر است و به همه محسوسات احاطه دارد ، جای بحث نیست و اما در مورد پیامبر صلیاللهعلیهوآله و امامان علیهمالسلام نیز مانعی ندارد که آنها خود اعمال را به هنگام عرضه شدن ببینند ، زیرا میدانیم اعمال انسان فانی نمیشود بلکه تا قیامت باقی میماند .
البته جای تعجب نیست که در گناهان بزرگ مخصوصا در عصر نزول آیات قرآن ، ندامت و پشیمانی برای قبول توبه ، کافی نباشد ، بلکه اقدام به جبران و اعتراف آشکار بهگناه و سپس نزول آیهای دایر بر قبولی توبه ، شرط باشد .
119 یآ اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقینَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید ، از ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید و باصادقان باشید.
در اینکه منظور از « صادِقینَ » چه کسانی است ، مفسران احتمالات گوناگونی دادهاند .
ولی اگر بخواهیم راه را نزدیک کنیم ، باید به خود قرآن مراجعه کنیم که در آیات متعددی « صادِقین » را تفسیر کرده است .
در آیه 177 سوره بقره آمده : « لَیْسَ الْبِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ
قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ وَ الْمَلاآئِکَةِ وَ الْکِتابِ وَ النَّبِیّینَ وَ اتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ السّآئِلینَ وَ فِی الرِّقابِ وَ اَقامَ الصَّلوةَ وَ اتَی الزَّکوةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِم اِذا عاهَدوُا وَ الصّابِرینَ فِی الْبَأْسآءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ اوُلآئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ اوُلئِکَ هُمُالْمُتَّقُونَ»
در این آیه میبینیم پس از آنکه مسلمانان را از گفتگوهای اضافی
درباره مسأله تغییر قبله نهی میکند ، حقیقت نیکوکاری را برای آنها چنین تفسیر میکند ؛ ایمان به خدا و روز رستاخیز و فرشتگان و کتب آسمانی و پیامبران ، سپس انفاق در راه خدا به نیازمندان و محرومان و برپاداشتن نماز و پرداختن زکات و وفای به عهد و استقامت در برابر مشکلات به هنگام جهاد و پس از ذکر همه اینها میگوید : کسانی که این صفات را دارا باشند ، صادقان و پرهیزکاران هستند. و به این ترتیب صادق کسی است که دارای ایمان به تمام مقدسات و به دنبال آن عمل در تمام زمینهها باشد .
و در آیه 15 سوره حجرات میخوانیم: « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدوُا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ اوُلآئِکَ هُمُ الصّادِقُونَ : مؤمنان تنها کسانی هستند که ایمان بهخدا و پیامبرش آورده، سپس شک و تردیدی بهخود راهندادهاند ( و علاوه براین ) با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند، اینها صادق هستند » .
این آیه نیز « صِدْق » را مجموعهای از ایمان و عمل که در آن هیچگونه تردید و تخلفی نباشد ، معرفی میکند .
و در آیه 8 سوره حشر میخوانیم : « لِلْفُقَرآءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ اَمْوالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا وَ یَنْصُروُنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اوُلئِکَ هُمُالصّادِقُونَ».
در اینآیه مؤمنانمحرومیکه علیرغم همه مشکلات ، استقامت به خرج دادند و از خانه و اموال خود بیرون رانده شدند و جز رضای خدا و یاری پیامبر صلیاللهعلیهوآله هدفی نداشتند ، به عنوان صادقان معرفیشدهاند.
ازمجموعاینآیاتنتیجهمیگیریمکه«صادِقین»آنهاییهستند که تعهدات خود را در برابر ایمان به پروردگار، به خوبی انجام میدهند، نه تردیدیبه خود راه میدهند، نه عقبنشینی میکنند، نهاز انبوه مشکلات میهراسندبلکه باانواعفداکاریها، صدقایمانخودراثابتمیکنند. شک نیستکه اینصفات مراتبیدارد، بعضیممکناست در قله آن قرار گرفته باشندکه ما نام آنها را معصومان میگذاریم و بعضی در مراحل پایینتر.
گرچه مفهوم « صادِقین » همانگونه که در بالا ذکر کردیم ، مفهوم وسیعی است ، ولی از روایات بسیاری استفاده میشود که منظور از این مفهوم دراینجا، تنها معصومین هستند .
«سُلَیْمبنقَیْس هِلالِیّ» چنیننقلمیکندکه؛ روزیامیرمؤمنان با جمعی از مسلمانان گفتگو داشت ، از جمله فرمود : « شما را به خدا سوگند میدهم ، آیا میدانید هنگامی که خدا " یآ اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا
اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقینَ " را نازل کرد » ؟ سلمان گفت : « ای رسول خدا آیا منظور از آن عام است یا خاص » ؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : « مأمورین به این دستور همه مؤمنانند و اما عنوان صادقین ، مخصوص برادرم علی و اوصیاء بعد از او تا روز قیامت است » .
هنگامی که علی این سؤال را پرسید ، حاضران گفتند : « آری این سخن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیدیم » .
« نافع » از « عبد اللّه بن عمر » در تفسیر آیه چنین نقل میکند که ؛
خداوند نخست بهمسلمانان دستور داد که از خدا بترسند ، سپس فرمود : « کُونُوا مَعَ الصّادِقینَ » ، یعنی ؛ " مَعَ مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَیْتِهِ " ( با پیامبر اسلام و خاندانش ) .
نویسنده تفسیر « برهان » نظیر این مضمون را از طرق اهل تسنن نقل کرده و میگوید : « موفق بن احمد » به اسناد خود از « ابن عباس » در ذیل آیه فوق چنین نقل کردهاست : « هُوَ عَلِیُّ بْنُ اَبی طالِبٍ : او علی بن ابیطالب است » .
سپس میگوید : همین مطلب را « عبدالرّزّاق » در کتاب « رموز الکنوز » نیز آورده است .(1)
اما مسأله مهمتر ایناست که در آیه فوق دو دستور داده شده ؛ نخست دستور به تقوا و سپس دستور به همراه بودن با صادقین ، اگر مفهوم صادقین در آیه ، عام باشد و همه مؤمنان راستین و بااستقامت را
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 170 .
شاملگردد، باید گفته شود : « کُونُوا مِنَ الصّادِقینَ : از صادقین باشید » ، نه با صادقین باشید (دقت کنید). این خود قرینه روشنی است که « صادِقین » در آیه به معنی گروه خاصی است. از سوی دیگر منظور از همراه بودن این نیستکه انسان همنشین آنها باشد، بلکه بدون شک ، منظور آن است که همگام آنها باشد .
آیا اگر کسی معصوم نباشد ، ممکن است بدون قید و شرط ، دستور پیروی و همگامی با او صادر شود ؟ آیا این خود دلیل بر آن نیست که این گروه تنها معصومان هستند ؟
تنها سؤالی که باقی میماند ، این است که « صادِقین » جمع است و باید در هرعصری معصومان، متعدد باشند .
پاسخ این سؤال نیز روشن است و آن اینکه مخاطب تنها اهل یک عصر نیستند ، بلکه آیه تمام اعصار و قرون را مخاطب ساخته و مسلم است که مجموع مخاطبین همه اعصار با جمعی از صادقین خواهند بود و به تعبیر دیگر چون در هر عصری معصومی وجود دارد ، هنگامی که
همه قرون و اعصار را مورد توجه قرار دهیم ، سخن از جمع معصومان به میان خواهد آمد ، نه از یک فرد .
شاهد گویای این موضوع آناست که درعصر پیامبر صلیاللهعلیهوآله جز او کسی که واجبالاطاعة باشد ، وجود نداشت و در عین حال آیه بهطور مسلم شامل مؤمنان زمان او میشود ، بنابراین میفهمیم منظور جمع در یک زمان نیست ، بلکه جمع در مجموعه زمانها است .
122 وَ ما کانَالْمُؤْمِنُونَلِیَنْفِروُا کآفَّةًفَلَوْلا نَفَرَمِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ
مِنْهُمْ طآئِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدّینِ وَ لِیُنْذِروُا قَوْمَهُمْ اِذا رَجَعُوآ اِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَروُنَ
شایسته نیست مؤمنان همگی ( به سوی میدان جهاد ) کوچ کنند ، چرا از هر گروهی، طایفهای از آنان کوچ نمیکند ( و طایفهای بماند ) تا در دین ( و معارف و احکام اسلام ) آگاهی پیدا کنند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود آنها را انذار نمایند تا (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند و خودداری کنند .
آیه فوق که با آیات گذشته در زمینه جهاد پیوند دارد ، اشاره به واقعیتی میکند که برای مسلمانان جنبه حیاتی دارد و آن اینکه ؛ گرچه جهاد بسیار پراهمیت است و تخلف از آن ننگ و گناه ، ولی در مواردی که ضرورتی ایجاب نمیکند که همه مؤمنان در میدان جهاد شرکتکنند، مخصوصا در مواقعی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله شخصا در مدینه باقی مانده « نباید همه به جهاد بروند ، بلکه لازم است هر جمعیتی از مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند ؛ گروهی فریضه جهاد را انجام دهند و گروه دیگری در مدینه بمانند و معارف و احکام اسلام را بیاموزند » .
شک نیست که منظور از « تَفَقُّه » در دین ، فراگیری همه معارف و احکام اسلام اعم از اصول و فروع است ، زیرا در مفهوم « تَفَقُّه » ، همه این امور جمع است ، بنابراین آیه فوق دلیل روشنی است بر اینکه همواره گروهی از مسلمانان به عنوان انجام یک واجب کفایی باید به
تحصیل علم و دانش در زمینه تمام مسائل اسلامی بپردازند و پس از فراغت از تحصیل ، برای تبلیغ احکام اسلام ، به نقاط مختلف مخصوصا به قوم و جمعیت خود بازگردند و آنها را به مسائل اسلامی آشنا سازند .
بنابراین آیه فوق دلیل روشنی است بر وجوب تعلیم و تعلّم در مسائل اسلامی و به تعبیر دیگر هم تحصیل را واجب میکند و هم یاد دادن را و اگر دنیای امروز به تعلیمات اجباری افتخار میکند ، قرآن در چهاردهقرن پیش علاوهبرآن برمعلمیننیز اینوظیفه را فرض کرده است.
گروهی از علمای اسلامی با آیه فوق بر مسأله جواز تقلید استدلال کردهاند ، زیرا فراگیری تعلیمات اسلام و رساندن آن به دیگران در مسائل فروع دین و لزوم پیروی شنوندگان از آنها ، همان تقلید است .
البته آیه فوق تنها از فروع دین بحث نمیکند و مسائل اصولی را نیز شامل میشود ، ولی بههرحال فروع دین را نیز دربردارد .
تنها اشکالیکه در اینجا بهنظر میرسد ، این است که آن روز سخنی از اجتهاد و تقلید در میان نبود و آنها که مسائل اسلامی را فرامیگرفتند و به دیگران میرساندند ، حکم مسألهگوهای زمان ما را داشتند نه حکم مجتهدان را ، یعنی مسأله را از پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله گرفته و عینا بدون هیچگونه اظهار نظر برای دیگران نقل میکردند. ولی با توجه به اینکه اجتهاد و تقلید ، مفهوم وسیعی دارد ، میتوان اشکال فوق را پاسخ داد .
توضیح اینکه ؛ شک نیست که علم فقه با وسعتی که امروز دارد ، در آنزمان وجودنداشت و مسلمانانبهراحتیمسائلرا از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میآموختند ، ولی با این حال چنان نبوده که همه بزرگان اسلام در حکم مسألهگویان زمان ما باشند ، زیرا بسیاری از آنها به عنوان قضاوت و یا امارت به نقاط دیگر میرفتند و طبعا مسائلی پیش میآمد که عین آن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نشنیده بودند ولی در عمومات و اطلاقات آیات قرآن مجید وجود داشت ، مسلما آنها با تطبیق کلیات بر جزئیات و به اصطلاح علمی « رد فروع به اصول » و « رد اصول به فروع » ، احکام آنها را درک میکردند و این یکنوع اجتهاد ساده بوده است .
مسلما این کار و امثال آن در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله بوده و به همین دلیل ریشه اصلی اجتهاد در میان صحابه و یاران وجود داشت ، هرچند همه یاران و اصحاب در این حد نبودند .
و از آنجا که آیه فوق یک مفهوم عام دارد ، هم قبول گفتار مسألهگویان را شامل میشود و هم قبول قول مجتهدان را و به این ترتیب باعموم آیه میتوان استدلال برجواز تقلیدکرد .
مسأله مهم دیگری که از آیه میتوان استفاده کرد ، احترام و اهمیت خاصی است که اسلام برای مسأله « تعلیم » و « تعلّم » قائل شده است ، تا آنجا که مسلمانان را ملزم میسازد که همه در میدان جنگ شرکت نکنند ، بلکه گروهی بمانند و معارف اسلام را بیاموزند .
یعنی جهاد با جهل همانند جهاد با دشمن بر آنها فرض است و
اهمیت یکی کمتر از دیگری نیست ، بلکه تا مسلمانان در مسأله جهاد با جهل ، پیروز نشوند ، در جهاد با دشمن پیروز نخواهند شد ، زیرا یک ملت جاهل ، همواره محکوم به شکست است .
یکی از مفسران معاصر در ذیل این آیه مطلب جالبی دارد ، او میگوید : من در « طرابلس » مشغول تحصیل علم بودم ، روزی فرماندار آنجا که خود از معارف اسلامی ، اطلاعات قابل ملاحظهای داشت ، به من گفت : چرا دولت ، علماء و طلاب علوم دینی را از خدمت سربازی معافمیکند در حالیکه این خدمت مقدس ، شرعا برهمه واجب است و طلاب علوم دینی از همه مردم به انجام این فریضه دینی شایستهترند ، آیا این کار اشتباه نیست؟ من بدون مقدمه به فکر آیه فوق افتادم و گفتم : این کار ریشهای در قرآن مجید دارد ، آنجاکه میگوید : گروهی جهاد کنند و گروهی به تحصیل علم پردازند .
او بسیاراز این جواب لذت برد ، خصوصا اینکه از یک فرد مبتدی مانندمنکهدرآنروز تازهمشغولبهتحصیل شدهبودم، صادرشدهبود.(1)
124 وَ اِذا مآ اُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ اَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِآ ایمانا فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَزادَتْهُمْ ایمانا وَ هُمْ یَسْتَبْشِروُنَ
و هنگامی که سورهای نازل میشود ، بعضی از آنان ( به
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 11 ، صفحه 78 .
دیگران ) میگوید اینسوره ایمانکدامیکازشما را افزون ساخت ؟ ( به آنها بگو : ) اما کسانی که ایمان آوردهاند ، ایمانشان را افزودوآنها(بهفضلوموهبتالهی) خوشحالند.
125 وَ اَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسا اِلی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِروُنَ
واماآنهاکهدردلهایشانبیماریاست،پلیدیبرپلیدیشان افزود و از دنیا رفتند ، در حالی که کافر بودند .
« رِجْس » در لغت بهمعنی موجود پلید و ناپاک است و به گفته « راغب » در کتاب « مفردات » این پلیدیها چهارگونه است ؛ گاهی از نظر غریزه و طبع و گاهی از نظر فکر و عقل و گاهی از جهت شرع و گاهی از تمام جهات .
البته شک نیست که پلیدی ناشی از نفاق و لجاجت و سرسختی در مقابل حق یکنوع پلیدی باطنی و معنوی است که اثرش در تمام وجود انسان و سخنان و کردارش سرانجام آشکار میگردد .
جمله « وَ هُمْ یَسْتَبْشِروُنَ » با توجه به ریشه کلمه « بِشارت » که به معنی سرور و خوشحالی است که آثارش در چهره انسان ظاهر گردد ، نشان میدهد به قدری اثر تربیتی آیات قرآن در مؤمنان آشکار بود که فورا علایمش در چهرههایشان نمایان میگشت .
قرآن در دوآیهبالا اینواقعیترا تأکیدمیکندکه تنها وجود برنامهها و تعلیماتحیاتبخشبرایسعادت یکفرد، یا یکگروه کافینیست، بلکه آمادگی زمینهها نیز باید به عنوان یکشرط اساسی مورد توجه قرارگیرد.
آیات قرآن مانند دانههای حیاتبخش باران است که میدانیم در باغ ، سبزه روید و و در شورهزار ، خس .
آنها که با روح تسلیم و ایمان و عشق به واقعیت به آن مینگرند ، از هر سوره ، بلکه از هر آیهای درس تازهای فرامیگیرند که ایمانشان را پرورش میدهد و صفات بارز انسانیت را در آنها تقویت میکند .
ولی کسانیکه ازپشت شیشههای تاریک لجاجت و کبر و نفاق به این آیات مینگرند ، نه تنها از آنها بهره نمیگیرند ، بلکه بر شدت کفر و عنادشان افزودهمیشود .
و بهتعبیردیگر در برابر هرفرمانتازهای، نافرمانی و عصیان جدیدی میکنند و در مقابل هر دستوری، سرکشی تازهای و در مقابل هرحقیقت، لجاجت جدیدی و اینسبب تراکم عصیانهاو نافرمانیها و لجاجتها در وجودشان میشود و چنان ریشههای این صفات زشت در روح آنان قوی میگردد که سرانجام در حال کفر میمیرند و راه بازگشت به روی آنها به کلی بسته میشود .
و باز به تعبیر دیگر ؛ در هیچ برنامه تربیتی تنها « فاعلیت فاعل » کافینیست، بلکه روحپذیرش و « قابلیت قابل » نیز شرط اساسی است .
در آیات فوق « نفاق » و صفات زشتی که لازمه آن است ، به عنوان بیماری قلبی شمرده شده و « قَلْب » در اینگونه موارد به معنی روح و عقل است و بیماری قلبی در این موارد به معنی رذایل اخلاقی و انحرافات روانی است و این تعبیر نشان میدهد انسان اگر از روحیه سالمی برخوردار باشد ، هیچیک از این صفات زشت نباید در وجود او
ریشه بدواند و اینگونه اخلاق همچون بیماری جسمانی برخلاف طبیعت انسان میباشد و بنابراین آلودگی به اینصفات دلیل بر انحراف از مسیراصلی طبیعی و بیماری روحی و روانی است .
برای کسب اطلاعات بیشتر در زمینه بیماری قلب و مفهوم آن در قرآن، میتوانید به جلد اول « تفسیر نمونه » ، صفحه 64 مراجعه فرمایید.
آیات فوق درس عجیبی به همه ما مسلمانان میدهد ، زیرا این واقعیترا بیان میکند که مسلمانان نخستین با نزول هر سورهای از قرآن، روح تازهای پیدا میکردند و تربیت نوینی مییافتند ، آنچنان که آثارش به زودی در چهرههایشان نمایان میگشت ، درحالیکه امروز افراد به ظاهر مسلمانی را میبینیم که نه تنها خواندن یک سوره در آنها اثر نمیگذاردبلکه از ختم تمامقرآن نیز درآنهاکمترین اثری دیدهنمیشود.
آیا سورهها و آیات قرآن اثر خود را از دست دادهاند ؟ و یا آلودگی افکار و بیماری دلها و وجود حجابها که از اعمال سوء ما ناشی میشود ، چنین حالت بیتفاوتی و نفوذناپذیری را به قلبهای ما داده است ، باید از این حال به خدا پناه ببریم و از درگاه پاکش بخواهیم که قلبی همچون قلب مسلمانان نخستین به ما ببخشد .
128 لَقَدْ جآءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوُفٌ رَحیمٌ
رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سختاست و اصراربههدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان
رؤوف و مهربان است .
« حِرْص » در لغت به معنای شدت علاقه به چیزی است .
این آیه و آیه بعد که به گفته بعضیاز مفسران ، آخرین آیاتی است که بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نازل شده است و با آن سوره برائت پایان میپذیرد، در واقع اشارهای است به تمام مسائلی که در این سوره گذشت.
زیرا از یکسو به تمام مردم اعم از مؤمنان و کافران و منافقان گوشزد میکند که سختگیریهای پیامبر و قرآن و خشونتهای ظاهری که نمونههایی از آن در این سوره بیان شد ، همه به خاطر عشق وعلاقه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بههدایت و تربیت و تکامل آنها است.
از سوی دیگر به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز خبر میدهد که از سرکشیها و عصیانهایمردم کهنمونههایزیادیازآننیزدراینسورهگذشت، نگران و ناراحتنباشد و بداندکهدر هرحال خداوندپشتیبان و یار و یاور اواست.
لذا درنخستینآیه، رویسخن را به مردم کرده ، میگوید : « پیامبری از خودتان بهسوی شما آمد » ( لَقَدْ جآءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ ) .
(52) سوره تَوبَه
مخصوصا اینکه به جای « مِنْکُمْ » در این آیه « مِنْ اَنْفُسِکُمْ » آمده است ، اشاره به شدت ارتباط پیامبر صلیاللهعلیهوآله با مردم است ، گویی پارهایازجان مردمو از روح جامعهدرشکلپیامبر صلیاللهعلیهوآله ظاهرشدهاست.
بههمیندلیلتمام دردهایآنهارا میداند،ازمشکلاتآنانآگاه است و درناراحتیها و غمها و اندوههاباآنانشریکمیباشدو بااینحال تصور نمیشودسخنیجز بهنفع آنهابگوید وگامیجزدرراهآنهابرداردواین در واقعنخستینوصفی استکهدر آیه فوقبرای پیامبر صلیاللهعلیهوآله ذکر شدهاست.
و عجیب اینکه گروهی از مفسران که تحت تأثیر تعصّبات نژادی و عربی بودهاند ، گفتهاند: مخاطب در این آیه ، نژاد عرب است ، یعنی پیامبری از این نژاد به سوی شما آمد .
به عقیده ما این بدترین تفسیری است که برای آیه فوق ذکر کردهاند ، زیرا میدانیم چیزی که در قرآن از آن سخنی نیست ، مسأله « نژاد » است ، همهجا خطابات قرآن با « یا اَیُّهَا النّاسُ » و « یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا » و امثال آنها شروع میشود و در هیچ موردی
« یا اَیُّهَا الْعَرَبُ » و « یا قُرَیْشُ » و مانند آن وجود ندارد .
به علاوه ذیل آیه که میگوید : « بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوُفٌ رَحیمٌ » بهروشنی اینتفسیر را نفیمیکند، زیرا درآن سخناز همه مؤمنان است، از هر قوم و ملت و نژادیکه باشند .
جای تأسف است که بعضیاز دانشمندان متعصب، قرآن را از آن اوج جهانی و بشری فرود آورده و میخواهند در محدودههای کوچک نژادی محصور کنند .
به هر حال پس از ذکر این صفت ( مِنْ اَنْفُسِکُمْ ) به چهار قسمت دیگر از صفات ممتاز پیامبر صلیاللهعلیهوآله که در تحریک عواطف مردم و جلب احساساتشان اثر عمیق دارد ، اشاره میکند .
نخست میگوید : « هرگونه ناراحتی و ضرری به شما برسد ، برای او سخت ناراحتکننده است » ( عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ ) .
یعنیاو نهتنهااز ناراحتی شما خشنود نمیشود ، بلکه بیتفاوت هم نخواهد بود، او به شدتاز رنجهایشمارنجمیبرد و اگراصرار بر هدایت شماوجنگهایطاقتفرسایپرزحمتدارد، آنهمبراینجات شما، برای رهاییتانازچنگالظلموستمو گناهو بدبختیاست. دیگراینکه « او سخت به هدایت
شما علاقمنداست » و به آن عشقمیورزد(حَریصٌعَلَیْکُمْ).
جالباینکهدرآیهموردبحثبهطورمطلق میگوید:«حریص بر شما است»، نهسخنیازهدایتبهمیانمیآورد و نهازچیز دیگر، اشارهبه اینکه بههرگونه خیر و سعادتشما و بههرگونه پیشرفت و ترقی و خوشبختیتان عشق میورزد ( و به اصطلاح حذف متعلق ، دلیل بر عموم است ) .
بنابراین اگر شما را به میدانهای پرمرارت جهاد ، اعزام میدارد و اگر منافقان را تحت فشار شدید میگذارد ، همه اینها به خاطر عشق به آزادی ، شرف ، عزت و هدایت شما و پاکسازی جامعه شما است .
سپس به سومین و چهارمین صفت اشاره کرده میگوید : « او نسبت به مؤمنان رؤوف و رحیماست » (بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوُفٌ رَحیمٌ).
بنابراین هرگونه دستور مشکل و طاقتفرسایی را میدهد ( حتی گذشتن از بیابانهای طولانی و سوزان در فصل تابستان ، با گرسنگی و تشنگی ، برای مقابله با یک دشمن نیرومند در جنگ تبوک ) آن هم یک نوع محبت و لطف از ناحیه او است . در این که «رَؤوُف» و «رَحیم» با هم چه تفاوتی دارند، در میان مفسران گفتگو است ، ولی به نظر میرسد بهترین تفسیر آن است که «رَؤوُف» اشاره به محبت و لطف مخصوص در مورد فرمانبرداران است ، درحالی که «رَحیم» اشاره به رحمت در مقابل گناهکاران میباشد .
ولی نباید فراموش کرد که این دو کلمه هنگامی که از هم
جدا شوند، ممکناست در یک معنی استعمال شود ، اما به هنگامی که همراه یکدیگر ذکر شوند ، احیانا دو معنی متفاوت میبخشند .
129 فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللّهُ لاآاِلهَ اِلاّهُوَعَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ
اگرآنهاروی(از حق)بگردانند(نگران نباش)بگو: خداوند مرا کفایت میکند، هیچ معبودی جز او نیست، بر او توکل کردم و او پروردگار عرش بزرگ است .
در این آیه که آخرین آیه سوره توبه است ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دلداریمیدهدکه ازسرکشیها و عصیانهای مردم دلسرد و نگراننشود.
جایی که عرش و عالم بالا و جهان ماوراء طبیعت با آنهمه عظمتی که دارد ، در قبضه قدرت او و تحت حمایت و کفالت او است، چگونه مرا تنها میگذارد و در برابر دشمن یاری نمیکند؟ مگر قدرتی در برابر قدرتش تاب مقاومت دارد ؟ و یا رحمت و عطوفتی بالاتر از رحمت و عطوفت او تصور میشود ؟
پروردگارا تو بهمجاهدانوعده پیروزی دادهای ، نصرت و یاریت رانزدیککنوپیروزینهاییرا بهمامرحمتفرما و اینتشنگان و شیفتگان رابا زلال ایمان و عدل و آزادی سیراب فرما و دیدگان ما را به ظهور امام زمان "عجل اللّه تعالی فرجه الشریف" منوّر بگردان پایان سوره تَوبَه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 الآر تِلْکَ ایاتُ الْکِتابِ الْحَکیمِ
الر ، آن آیات کتاب حکیم است .
تعبیر به « تِلْکَ » ( آنها ) ( اسم اشاره بعید ) به جای « هذِهِ » ( اینها ) ( اسم اشاره به نزدیک ) که نظیر آن در آغاز سوره بقره نیز آمده است ، از تعبیرات لطیف قرآن محسوب میشود و کنایه از عظمت و والا بودن مفاهیم قرآن است .
زیرا مطالب پیش پا افتاده و ساده را غالبا با اسم اشاره نزدیک میآورند ، اما مطالب مهمی که در سطح بالا و گویی بر فراز آسمانها در یک افق عالی قرار گرفته ، با اسم اشاره دور بیان میکنند و اتفاقا در تعبیرات روزمره ما نیز از این تعبیر استفاده میکنیم و برای عظمت اشخاصهرچند در حضورشانبودهباشیم، « آن جناب » یا « آن حضرت »
میگوییم، نه این جناب و این حضرت ، ولی به هنگام تواضع، کلمه «اینجانب»را به کار میبریم .
توصیف کتاب آسمانی یعنی قرآن به « حَکیم » ، اشاره به این است که آیات قرآن دارای آنچنان استحکام و نظم و حسابی است که هرگونه باطل و خرافه و هزلرا ازخود دور میسازد، جز حقنمیگوید و جز بهراهحق دعوتنمیکند .
2 اَکانَ لِلنّاسِ عَجَبا اَنْ اَوْحَیْنآ اِلی رَجُلٍ مِنْهُمْ اَنْ اَنْذِرِالنّاسَ وَ بَشِّرِ الَّذینَ امَنُوآ اَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قالَ الْکافِروُنَ اِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبینٌ
آیا اینبرای مردمموجب شگفتیاست که به یکی از آنها وحی فرستادیم که مردم را انذار کن و به کسانی که ایمان آوردهاند ، بشارت ده که برای آنها پاداشهای مسلم
نزد پروردگارشان (و سابقه نیک) است ( اما ) کافران گفتند : این ساحر آشکاری است .
در اینکه منظور از « قَدَمَ صِدْقٍ » چیست ؟ در میان مفسران بحث است ، اما روی هم رفته یکی از سه تفسیر ( یا هرسه باهم ) برای آن قابل قبول است .
نخست اینکه ؛ اشاره به آن است که ایمان ، سابقه فطری دارد و درحقیقت مؤمنان با ابراز ایمان ، مقتضای فطرت خود را تصدیق و تأکید کردهاند ( زیرا یکی از معانی « قَدَم » ، "سابقه" است ) چنانکه میگویند : « لِفُلانٍ قَدَمٌ فِی الاِْسْلامِ ، اَوْ قَدَمٌ فِی الْحَرْبِ : فلانکس در اسلام یا در جنگ و مبارزه سابقه دارد » .
دوم اینکه ؛ اشاره به مسأله معاد و نعمتهای آخرت باشد ، زیرا یکی از معانی « قَدَم » ، "مقام و منزلت" است ( به تناسب اینکه انسان با پای خود به منزلگاهش وارد میشود ) یعنی برای افراد باایمان ، مقام و منزله ثابت و مسلمی در پیشگاه خدا است که هیچ چیز نمیتواند آن را
تغییر دهد و دگرگون سازد. سوم اینکه ؛ « قَدَم » به معنی "پیشوا و رهبر" است ، یعنی برای مؤمنان ، پیشوا و رهبری صادق فرستاده شده است .
روایاتمتعددیکه در تفاسیرشیعه و اهلتسنن در ذیلاینآیه وارد شدهو«قَدَمَصِدْق»رابهشخصپیامبر صلیاللهعلیهوآله یاولایتعلیتفسیر کرده، مؤیدهمین معنیاست (1)
باز در پایان آیه به یکی از اتهاماتی که مشرکان کرارا برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله ذکر میکردند، اشاره کرده ، میگوید : « قالَ الْکافِروُنَ اِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبینٌ » .
اینکه چرا نسبت سِحر بهپیامبر صلیاللهعلیهوآله میدادند ، روشن است زیرا در برابر سخنان اعجازآمیز و برنامهها و قوانین درخشان و سایر معجزاتش پاسخ قانع کنندهای نداشتند، جز اینکه فوقالعادگی آن را با سِحر تفسیر کنند و به این صورت پرده جهل و بیخبری برای سادهلوحان روی آن بیفکنند .
اینگونه تعبیرها که از ناحیه دشمنان پیامبر صلیاللهعلیهوآله صادر میشد ، خود دلیل روشنی است بر اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله کارهای خارقالعادهای داشته که افکار و دلها را به سوی خود جذب میکرده است ، مخصوصا تکیه کردن روی سِحر در مورد قرآن مجید خود گواه زندهای بر جاذبهفوقالعاده اینکتابآسمانی استکه آنها برای اغفال مردم آنرا زیر پرده سِحر میپوشاندند .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 177 .
3 اِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذی خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ فی سِتَّةِ اَی-ّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الاَْمْرَ ما مِنْ شَفیعٍ اِلاّ مِنْبَعْدِ اِذْنِهِ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدوُهُ اَفَلا تَذَکَّروُنَ
پروردگار شما خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید ، سپس بر تخت ( قدرت ) قرار گرفت و به تدبیر کار ( جهان ) پرداخت ، هیچ شفاعتکنندهای جز
بهاذن او وجود ندارد ، این است خداوند پروردگار شما ، پس او را پرستش کنید ، آیا متذکر نمیشوید ؟
کلمه « یَوْم » در لغت عرب و « روز » در فارسی و معادل آن در سایر لغات ، بسیاری مواقع به معنی دوران استعمال میشود ، چنانکه میگوییم : روزی در کشور ما استبداد حکومت میکرد ولی اکنون در پرتو انقلاب روز آزادی است، یعنی دورانی استبداد بود و پس از پایان استبداد ، دوران رهایی مردم رسیده است .
برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه به جلد 6 « تفسیر نمونه » ، صفحه 200 ، ذیل آیه 54 سوره اعراف مراجعه فرمایید.
بنابراین مفهوم جمله فوق این میشود که ؛ پروردگار آسمان و زمین را در شش دوران آفریدهاست و چون درباره این دورانهای ششگانه سابقا سخن گفتهایم ، از تکرار آن خودداری میکنیم .
سپس میافزاید : « ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الاَْمْرَ » .
کلمه « عَرْش » گاهی به معنی سقف و گاهی به معنی چیزی که
دارای سقف است و زمانی به معنی تختهای بلندپایه میآید ، این معنی اصلی آناست اما معنی کنایی آن ، همان قدرت است ، چنانکه میگوییم : فلان شخص بر تخت نشست و یا پایههای تختش فروریخت و یا او را از تخت به زیر آوردند ، همه اینها کنایه از قدرت یافتن و یا از دست دادن قدرت است ، در حالی که ممکن است اصلاً تختی در کار نبوده باشد، به همین دلیل «اِسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ» ، به معنی این است که خداوند زمام امور جهان را بر دست گرفت .
توضیحات بیشتر در خصوص معانی « عَرْش » ، در جلد 6 « تفسیرنمونه »، صفحه 204 و جلد 2، صفحه 200 مطرح شدهاست.
« یُدَبِّرُ » از ماده « تَدْبیر » در اصل از « دَبْر » به معنی پشت سر و عاقبت چیزی است ، بنابراین « تدبیر » به معنی بررسی کردن عواقب کارها و مصالح را سنجیدن و برطبق آن عمل نمودناست. پس از آنکه روشن شد خالق و آفریدگار « اللّه » است و زمام اداره جهان هستی به دست او است و تدبیر همه امور به فرمان او میباشد ، معلوم است که بتها این موجودات بیجان و عاجز و ناتوان ، هیچگونه نقشی در سرنوشت انسانها نمیتوانند داشته باشند ، لذا در جمله بعد میفرماید : « ما مِنْ شَفیعٍ اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِذْنِهِ ... » (1)
1) پیرامون مسأله مهم «شفاعت» در جلد 1 «تفسیر نمونه»، صفحه 160 و جلد 2 ، صفحه 196 توضیحات خوبی داده شده است .
(64) سوره یُونُس
4 اِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعا وَعْدَ اللّهِ حَقّا اِنَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذینَ کَفَروُا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَ عَذابٌ اَلیمٌ بِما کانُوا یَکْفُروُنَ
بازگشتهمهبهسوی اواست، خداوندوعدهحقی فرموده، او خلقرا آغاز کرد سپس آن را بازمیگرداند ، تا کسانی را کهایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، به عدالت جزا
دهد و برای کسانی که کافر شدند ، نوشیدنی از مایع سوزان است و عذاب دردناکی به خاطر آن که کفر میورزیدند .
با اینکه خداوند مکان و محلی ندارد و مخصوصا باتوجه به اینکه در این جهان نیز همهجا هست و از ما به ما نزدیکتراست، موجب شده که مفسران در تفسیر « اِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعا » در آیه فوق و آیات دیگر قرآن ، تفسیرهای گوناگون کنند .
اما آنچه بادقت در آیات قرآن به دست میآید ، این است که عالم حیات و زندگی همچون کاروانی است که از جهان عدم به حرکت درآمده و در مسیر بیانتهای خود به سوی بینهایت که ذات پاک خدا است ، پیش میرود ، هرچند مخلوقات محدودند و محدود هرگز بینهایت نخواهد شد ولی سِیر او به سوی تکامل نیز متوقف نمیگردد ، حتی پس از قیام قیامت ، باز این سِیر تکاملی ادامه مییابد ( که در
بحث معاد شرح دادهایم ) .(1)
قرآن میگوید : « یا اَیُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحا : ای انسان تو با تلاش و کوشش به سوی پروردگارت پیش میروی » .
و نیز میگوید:«یا اَیَّتُهَاالنَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعی اِلی رَبِّکِ : ایروحیکهدر پرتوایمان و عملصالحبهسرحدآرامشواطمینان رسیدهای، به سوی پروردگارت بازگرد » .
و از آنجا که آغاز این حرکت از ناحیه آفریدگار شروع شده و نخستین جرقه حیات از او پدید آمده و این حرکت تکاملی نیز به سوی او است ، تعبیر به « رجوع » و بازگشت شده است .
خلاصه اینکه اینگونه تعبیرها علاوه بر اینکه اشاره به آغاز حرکت عمومی موجودات از ناحیه خدا است ، هدف و مقصود این حرکت را که ذات پاک او است ، نیز مشخص میکند.
و باتوجه به اینکه تقدیم کلمه « اِلَیْهِ » دلیل انحصار است ، روشن میشود که هیچ وجودی جز ذات پاک او نمیتواند مقصد حرکت تکاملی انسان باشد ، نه بتها و نه هیچ مخلوق دیگر ، زیرا همه اینها محدودند و مسیر انسان ، یک مسیر نامحدود است .
آنها که در معاد تردید دارند ، باید آغاز خلقت را بنگرند ، کسی
1) توضیحات بیشتردرکتاب «معاد و جهانپسازمرگ» تألیف آیةاللّه مکارم شیرازی مطرحشده است.
که جهان را در آغاز ایجاد کرد ، توانایی اعاده آن را دارد ، این استدلال به صورت دیگری در آیه 29 سوره اعراف ضمن یک جمله کوتاه بیان شده است ؛ « کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ : همانگونه که شما را در آغاز ایجاد کرد ، بازمیگرداند » که شرح آن در تفسیر سوره اعراف گذشت .
آیات مربوط به معاد در قرآن نشان میدهد که علت عمده تردید مشرکان و مخالفان ، این بوده که در امکان چنین چیزی تردید داشتهاند و با تعجب سؤال میکردند ؛ آیا این استخوانهای خاکشده ، بار دیگر لباس حیات و زندگی دربر میکند و به شکل نخست بازمیگردد ؟ لذا قرآن نیز روی همین مسأله « امکان » ، انگشت گذارده و میگوید :
فراموش نکنید آن کسیکه جهان را از نو سامان میبخشد و مردگان را زنده میکند ، همان آفریدگاری است که در آغاز چنین کرده است .
سپس در ادامه آیه سخن از هدف معاد ، به میان میآورد که ؛ « لِیَجْزِیَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِل-ُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ » .
« قِسْط » در لغت به معنی پرداختن سهم دیگری است و لذا مفهوم دادگری در آن نهفته است ، جالب اینکه در آیه فوق این کلمه تنها در موردکسانیکه عمل صالح دارند و پاداش نیک دریافت میکنند، گفته شده ولی در مورد کیفر بدکاران عنوان نشده است ، این به خاطر آن است که مجازات و کیفر شکل در آمد و سهمیه ندارد و به تعبیر دیگر کلمه قسط تنها متناسب پاداش نیک است نه مجازات .
5 هُوَ الَّذی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیآءً وَ الْقَمَرَ نُورا وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ ما
خَلَقَاللّهُ ذلِکَ اِلاّبِالْحَقِّ یُفَصِّلُالاْیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ
او کسی است که خورشید را روشنایی و ماه را نور قرار داد و برایآن منزلگاههاییمقدر کرد تا عدد سالها و حساب ( کارها ) را بدانید ، خداوند این را جز به حق نیافریده ، او آیات(خود را)برایگروهیکه اهل دانشند، شرح میدهد.
خورشید با نور عالمگیرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن میسازد ، بلکه در تربیت گیاهان و پرورش حیوانات ، سهم عمده و اساسی دارد و اصولاً هر حرکت و جنبشی در کره زمین وجود دارد ، حتی حرکت بادها و امواج دریاها و جریان رودها و آبشارها ، اگر درست دقت کنیم ، از برکت نور آفتاب است و اگر روزی این اشعه حیاتبخش از کره خاکی ما قطع شود ، در فاصله کوتاهی تاریکی و سکوت و مرگ همهجا را فراخواهد گرفت .
ماه با نور زیبایش چراغ شبهای تار ما است ، نه تنها شبروان را در بیابانها رهبری میکند ، بلکه روشنایی ملایمش برای همه ساکنان زمین مایه آرامش و نشاط است .
سپس به یکی دیگر از آثار مفید وجود ماه اشاره کرده و میگوید : « خداوند برای آن منزلگاههایی مقدر کرد تا شماره سالها و حساب زندگی و کار خویش را بدانید » ( وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا
عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ ) .
یعنیاگر میبینید ماه از نخستین شب که هلال باریکی بیش نیست ، رو به افزایش میرود تا حدود نیمه ماه و از آن پس تدریجا نقصان مییابد تا یکی دو روز آخر ماه بعد در تاریکی مُحاق فرومیرود و بار دیگر به شکل هلال ظاهر میگردد و همان منزلگاههای پیشین را طی میکند ، این دگرگونی عبث و بیهوده نیست بلکه یک تقویم بسیار دقیق و زنده طبیعی است که عالم و جاهل میتوانند آن را بخوانند و حساب تاریخ کارها و امور زندگی خود را نگهدارند و این اضافه بر نوری است که ماه به ما میبخشد .
در اینکه ماه یک تقویم طبیعی است و میتوان از
حالات مختلفش روزهای ماه را دقیقا تعیین کرد، در جلد 2 «تفسیرنمونه» صفحه 6 بحث شدهاست .
در اینکه میان « ضِیاء » و « نُور » چه تفاوتی است ، باید گفت: « ضِیاء » به معنی نور ذاتی است و « نُور » مفهوم اعمی دارد که ذاتی و عَرَضی هر دو را شامل میشود ، بنابراین تفاوت تعبیر در آیه فوق اشاره به این نکته است که خداوند خورشید را منبع جوشش نور قرار داد ، درحالیکه نور ماه جنبه اکتسابی دارد و از خورشید سرچشمه میگیرد .
در آیه 16 سوره نوح نیز میخوانیم : « وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فیهِنَّ نُورا وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجا » و در آیه 61 سوره فرقان آمده : « وَ جَعَلَ فیها سِراجا وَ قَمَرا مُنیرا » ، باتوجه به اینکه « سِراج » ( چراغ ) نور از خودش پخش میکند و منبع و سرچشمه نور است و خورشید در دو
آیه فوق تشبیه به « سِراج » شده ، روشن میشود که در آیات مورد بحث نیز این تفاوت بسیار متناسب است .
در اینکه آیا « ضِیاء » جمع است یا مفرد ، در میان اهل ادب و نویسندگان لغت اختلاف است . بعضی مانند نویسنده کتاب « قاموس » آنرا مفرد دانستهاند ولی بعضی دیگر مانند « زَجّاج » ، « ضِیاء » را جمع « ضَوْء » میدانند ، نویسنده تفسیر « اَلْمَنار » و تفسیر « قُرْطبُی » نیز این معنی را پذیرفتهاند و مخصوصا « اَلْمَنار » بر اساس آن استفاده خاصی از آیه کرده و میگوید : ذکر « ضِیاء » به صورت جمع در قرآن در مورد نور آفتاب اشاره به چیزی است که علم امروز پس از قرنها آن را اثبات کرده است و آن اینکه نور آفتاب مرکب از هفت نور و یا به تعبیر دیگر هفت رنگ است ، همان رنگهایی که در رنگینکمان و به هنگام عبور نور از منشورهای بلورین دیده میشود .
در اینکه مرجع ضمیر « قَدَّرَهُ مَنازِلَ » ( برای آن منزلگاههایی قرار دارد ) تنها ماه است و یا ماه و خورشید هردو را شامل میشود ، باز در میان مفسران گفتگو است ، ولی انصاف این است که ظاهر آیه نشان میدهد که این ضمیر مفرد تنها به « قَمَر » که نزدیک آن است ، بازمیگردد و این خود نکتهای دارد ، زیرا ؛
اولاً ماههایی که در اسلام و قرآن به رسمیت شناخته شده ، ماههای قمری است .
ثانیا ماه کرهایاستمتحرک ومنزلگاههاییدارد و اما خورشید در وسط منظومه شمسی قرارگرفته و حرکتی درمجموع این منظومه
ندارد و این اختلاف برجها و سِیر خورشید در صورفلکی دوازدهگانه کهاز « حمل » شروع میشود و به « حوت » ختم میگردد ، به خاطر حرکت خورشید نیست بلکه به خاطر حرکت زمین به دور خورشید است و این گردش زمین سبب میشود که خورشید را هرماه روبروی یکی از صور فلکی دوازدهگانه ببینیم ، بنابراین خورشید منزلگاههای مختلف ندارد بلکه تنها ماه دارای منزلگاهها است .
آیه فوق در حقیقت اشاره به یکی از مسائل مربوط به کرات آسمانی میکند ، که در آن زمان از نظر علم و دانش بشر پوشیده بود و آن این که ماه دارای حرکت است و اما خورشید حرکتی ندارد .
مسأله عدد و حساب که در آیه فوق به آن اشاره شده ، درواقع یکی از مهمترین مسائل زندگی بشر در تمام زمینهها است .
میدانیم اهمیت یک موهبت هنگامی آشکار میشود که زندگی را بدون آن مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم ، روی این حساب فکر کنید اگر یک روز تاریخ ( امتیاز روزها ، ماهها و سالها ) از زندگی بشر برداشته شود و مثلاً نه روزهای هفته روشن باشد و نه روزهای ماه و نه شماره ماهها و سالها ، در این موقع تمام مسائل تجاری ، اقتصادی ، سیاسی و هرگونه قرارداد و برنامه زمانبندیشده بههممیریزد و هیچکاری نظم و انضباطی بهخود نخواهد گرفت ، حتی وضع کشاورزی، دامداری و صنایع تولیدی نیز دچار هرج و مرج میشود .
اما از آنجا که خداوند انسان را برای یک زندگی سعادتبخش و توأم با نظام ، آفریده ، وسایل آن را نیز در اختیارش گذاشته است .
درست است که انسان با یک تاریخ قراردادی میتواند کارهای خود را تا حدودی منظم سازد ولی اگر بر پایه یک میزان طبیعی استوار نباشد ، نه عمومیت پیدا میکند و نه چندان قابل اعتماد است .
جزء یازدهم (75)
گردش ماه و خورشید ( یا صحیحتر زمین به دور خورشید ) و منزلگاههایی که دارند ، یک تقویم طبیعی را پیریزی میکند که همهجا و برای همهکس روشن و قابل اعتماد است .
همانطور که مقدار شبانهروز که یک واحد کوچک تاریخی است، بر اثر یک عامل طبیعی یعنی حرکت زمین به دور خود به وجود میآید ، ماه و سال نیز باید متکی بر یک گردش طبیعی باشد و به این ترتیب حرکت ماه به دور کره زمین ، یک واحد بزرگتر ( ماه که تقریبا مساوی 30 روز است ) و حرکت زمین به دور آفتاب ، واحد عظیمتری یعنی سال را تشکیل میدهد .
گفتیم تقویم اسلامی بر اساس تقویم قمری و گردش ماه است ، درست است که گردش خورشید در برجهای دوازدهگانه نیز وسیله خوبی برای تعیین ماههای شمسی است ، ولی این تقویم با اینکه طبیعی است ، به درد همه نمیخورد و تنها دانشمندان نجوم از طریق رصدهای نجومیمیتوانند بودنخورشید را در فلان برج تشخیص دهند، به همین دلیل دیگران مجبورند به تقویمهایی که به وسیله همان منجمان تنظیم شده ، مراجعه کنند .
ولی گردش منظم ماه به دور زمین ، تقویم روشنی به دست میدهد که حتی افراد بیسواد و بیابانگرد نیز قادر به خواندن
خطوط و نقوش آن هستند .
(76) سوره یُونُس
توضیح اینکه؛ قیافه ماه هر شب در آسمان به گونه خاصی غیر از شب قبل و بعد است ، بهطوریکه دو شب در تمام ماه وضع و قیافه ماه در آسمان یکسان نیست و اگر کمی در وضع ماه هر شب دقت کنیم ، کمکم عادت خواهیم کرد که بادقت تعیین کنیم آن شب ، چندمین شب ماه است .
ممکن است بعضیها تصور کنند از نیمه دوم ماه به بعد منظرههای نیمه اول ماه عینا تکرار میشود و مثلاً چهره ماه در شب بیست و یکم ، مانند شب هفتم است ، ولی این یک اشتباه بزرگ است ، زیرا قسمت ناقص ماه در نیمه اول طرف بالا است ، درحالیکه قسمت ناقص در
جزء یازدهم (77)
نیمه دوم، طرف پایین است و به تعبیر دیگر نوکهای هلال در آغاز ماه ، به سمت شرق است ، در حالیکه نوکهای ماه در اواخر ماه به سمت غرب میباشد ، بهعلاوه ماه در اوایل ماه در سمت غرب دیده میشود ، ولی در اواخر بیشتر در سمت شرق و بسیار دیرتر طلوع میکند .
به این ترتیب میتوان از شکل ماه با تغییرات تدریجیاش به عنوان یک روزشمار استفاده کرد و بادقت روزهای ماه را از شکل ماه به دست آورد .
بههرحال ما در این موهبت که نامش را «نظام تاریخی» مینامیم، مدیون این آفرینش الهی هستیم و اگر حرکات ماه و خورشید ( زمین ) نبود ، چنان هرج و مرج و ناراحتی در زندگی برای ما پدید میآمد که حسابی برای آن متصور نبود .
زندانیانی که در سلولهای انفرادی و تاریک گرفتار شدهاند و زمان را گم کردهاند ، این سرگردانی و بلاتکلیفی را کاملاً احساس کردهاند .
6 اِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ فِی السَّمواتِ وَالاَْرْضِ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ
(78) سوره یُونُس
مسلما در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها و زمین آفریده ، آیات ( و نشانههایی ) است برآنهاکهپرهیزکارند(و گناه چشم دلشانرانابینا نکردهاست).
نه تنها خود آسمانها و زمین از آیات خدا است ، بلکه تمام ذرات موجوداتی که در آنها وجود دارد ، هریک آیتی و نشانهای محسوب میشود ، اما تنها کسانی آنها را درک میکنند که در پرتو تقوا و پرهیز از گناه ، صفای روح و روشنبینی یافته و میتوانند چهره حقیقت و جمال یار را ببینند .
در آیه فوق آمد و شد شب و روز یکی از نشانههای خدا شمرده شده است و این بهخاطر آن است که اگر نور آفتاب یکنواخت وبهطور مداوم برزمین میتابید، مسلما درجه حرارت در زمین به قدری بالا میرفت که قابل زندگی نبود ( مانند حرارت سوزان ماه در روزهایش که به اندازه 15 شبانهروز زمین طولانی است ) و همچنین اگر شب بهطور
جزء یازدهم (79)
مستمر ادامه مییافت، همهچیز از شدت سرما میخشکید ( همانند شبهای طولانی ماه ) ولی خداوند ایندو را پشتسر یکدیگر قرار داده تا بستر حیات و زندگی را در کره زمین آماده و مهیا سازد. در جلد اول «تفسیرنمونه» صفحه 410 و جلد 3 ، صفحه 214 در اینباره توضیحات
دیگری مطرح گردیه است .
نقش عدد و حساب و تاریخ و سال و ماه در نظام زندگی بشر و پیوندهای اجتماعی و کسب و کار بر همهکس روشن و آشکار است .
9 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ یَهْدیهِمْ رَبُّهُمْ بِایمانِهِمْتَجْری مِنْتَحْتِهِمُ الاَْنْهارُ فی جَنّاتِ النَّعیمِ
( ولی ) کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، خداوند آنها را در پرتو ایمانشان هدایت میکند ، از زیر ( قصرهای ) آنها نهرها در باغهای بهشت جریان دارد .
این نور هدایت الهی که از نور ایمانشان سرچشمه میگیرد ، تمام افق زندگانی آنها را روشن میسازد ، در پرتو این نور آنچنان روشنبینی پیدا میکنند که جار و جنجالهای مکتبهای مادی و وسوسههای شیطانی و زرق و برقهای گناه و زر و زور ، فکر آنها را نمیدزدد و از راه به بیراهه گام نمینهند .
(80) سوره یُونُس
در جمله « یَهْدیهِمْ رَبُّهُمْ بِایمانِهِمْ » سخن از هدایت انسان در پرتو ایمان به میان آمدهاست ، این هدایت ، مخصوص به زندگی جهان دیگر نیست ، بلکه در این جهان نیز «انسان مؤمن در پرتو ایمانش از بسیاری اشتباهات و فریبکاریها و لغزشهایی که مولود طمع ، خودخواهی ، هوی و هوس است ، نجات مییابد» و راه خود را در جهان دیگر به سوی بهشت در پرتو این ایمان پیدا میکند، چنانکه قرآن درآیه 12 سوره حدید میگوید: «یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ
بِاَیْمانِهِمْ : در آن روز مردان و زنان باایمان را میبینی که شعاع نورشان در پیشاپیش رو و در طرف راستشان در حرکت است » .
در حدیثیاز پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم : « اِنَّ الْمُؤْمِنَ اِذا خَرَجَ مِنْ
جزء یازدهم (81)
قَبْرِه صُوِّرَ لَهُ عَمَلُهُ فی صُورَةٍ حَسَنَةٍ فَیَقُولُ لَهُ اَنَا عَمَلُکَ فَیَکُونُ لَهُ نُورا وَ قائِدا اِلَی الْجَنَّةِ : هنگامی که مؤمن از قبر خودخارج میشود، اعمالش به صورت زیبایی نمایان میگردد و با او سخن میگویدکه من اعمال تو هستم و به صورت نوری درمیآید که او را به سوی بهشت هدایت میکند » .(1)
در این آیه ، « تَجْری مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارُ » آمده است ، در حالی که در آیات دیگر قرآن «تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ» دیده میشود و به تعبیر دیگر در موارد دیگر میخوانیم که ؛ از زیر درختان بهشت نهرها جریان دارد ، اما در آیه فوق میخوانیم ؛ از زیر پای بهشتیان نهرها جاری است .
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که حتی قصرهای بهشتیان بر روی نهرها بنا شده که لطف و زیبایی فوقالعادهای به آنها میبخشد .
1 « تفسیر فخر رازی » ، جلد 17 ، صفحه 40 .
(82) سوره یُونُس
و یا اشاره به اینکه نهرهای بهشتی به فرمان آنها هستند و در قبضه قدرتشان میباشد ، چنانکه در آیه 51 سوره زخرف ، در سرگذشت فرعونمیخوانیمکه میگفت: «اَلَیْسَ لی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الاَْنْهارُ تَجْری مِنْتَحْتی:آیاحکومتمصردراختیارمننیستوایننهرهابهفرمان
من جریانندارند »
10 دَعْویهُمْ فیها سُبْحانَکَ اللّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فیها سَلامٌ وَ اخِرُ دَعْویهُمْ اَنِ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ
گفتار(و دعای)آنها دربهشت ایناست که خداوندا منزهی تو و تحیت آنها، سلام و آخرین سخنشان، حمد مخصوص پروردگار عالمیان است .
در آیه مورد بحث اشاره به سه حالت و یا سه نعمت و لذت بزرگ بهشتیان شده است ؛
حالت نخست توجه به ذات پروردگار و لذتی که از این توجه به آنها دست میدهد ، که قابل مقایسه با هیچ لذتی نیست .
جزء یازدهم (83)
حالت دوم لذتی است که بر اثر تماس داشتن با مؤمنان دیگر در آن محیط پر از صلح و تفاهم پیدامیشود که بعداز لذت توجه به خدا ، از همهچیز برتر است .
حالت سوم لذتی است که از انواع نعمتهای بهشتی به آنها دست میدهد و باز آنها را متوجه به خدا میسازد و حمد و سپاساورامیگویند .
11 وَ لَوْ یُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَیْرِ لَقُضِیَ اِلَیْهِمْ اَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقآءَنا فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ
اگر همانگونه که مردم در به دست آوردن خوبیها عجله دارند،خداوند (بهکیفراعمالشان) مجازاتشانکند، عمرشان
بهپایانمیرسد(وهمگی نابود خواهندشد)ولی آنها که امید لقایماراندارند،بهحالخودشانرهامیکنیمتادر طغیانشان سرگردان شوند .
(84) سوره یُونُس
در این آیه میگوید : « اگر خداوند مجازات مردم بدکار را سریعا و در این جهان انجام دهد و همانگونه که آنها در بهدستآوردن نعمت و خیر و نیکی عجله دارند ، در مجازاتشان تعجیل کند ، عمر همگی به پایان میرسد و اثری از آنها باقی نمیماند » ، ولی از آنجا که لطف خداوند همه بندگان حتی بدکاران و کافران و مشرکان را نیز شامل میشود ، در مجازاتشان عجله بهخرجنمیدهد ، شاید بیدارشوند و توبه کنند و از بیراهه به راه بازگردند .
بهعلاوه اگر مجازات بااین سرعتانجام میگرفت ، حالت اختیار که پایه تکلیف است ، تقریبا از میان میرفت و اطاعت مطیعان ، جنبه اضطراری به خود میگرفت ، چراکه در صورت تخلف ، فورا مجازات دردناکیرا در برابرخودمیدیدند .
12 وَ اِذا مَسَّ الاِْنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ اَوْ قاعِدا اَوْ قآئِما فَلَمّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنآ اِلی ضُرٍّ مَسَّهُ کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ
جزء یازدهم (85)
و هنگامی که به انسان زیان ( و ناراحتی ) برسد ، ما را ( در همه حال ) درحالیکه به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده است ، میخواند ، اما هنگامی که ناراحتی او را برطرف ساختیم، چنانمیرودکه گویی هرگز ما را برای حل
مشکلی که به او رسیده ، نخوانده ، اینگونه برای اسرافکاران اعمالشان زینت داده شده است .
خاصیت مشکلات و حوادث دردناک ، کنار رفتن حجابها از روی فطرت پاک آدمی است ، در کوره حوادث ، تمام قشرهای سیاهی که روی این فطرت را پوشانده است ، میسوزد و از میان میرود و برای مدتی هرچند کوتاه درخشش این نور توحیدی آشکار میگردد. سپس میگوید : اما این افراد ، چنان کمظرفیت و بیخرد هستند که « به مجرد اینکه بلا و ناراحتی آنها را برطرف میسازیم ، آنچنان در غفلت فرومیروند ، که گویا هرگز از ما تقاضایی نداشتند » و ما نیز به آنها کمکی نکردیم ( فَلَمّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنآ اِلی ضُرٍّ
(86) سوره یُونُس
مَسَّهُ ). « آری این چنین اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است » ( کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ ) .
در اینکه چه کسی اعمال اینگونه افراد را در نظرشان جلوه و زینت میدهد ، در ذیل آیه 122 سوره انعام ، جلد 5 « تفسیر نمونه » بحث شده است و اجمال سخن این است که ؛
زینتدهنده ، خداوند است اما از این طریق که این خاصیت را در اعمال زشت و آلوده آفریده که هرقدر انسان به آنها بیشتر آلوده شود، بیشتر خو میگیرد و نهتنها قبح و زشتیآنها تدریجا از میان میرود، بلکه کمکم بهصورت عملی شایسته در نظرشان مجسم میگردد.
و اما چرا در آیه فوق اینگونه افراد به عنوان « مُسْرِف » ( اسرافکار ) معرفی شدهاند ، به خاطر این است که چه اسرافی از این
بالاتر که انسان مهمترین سرمایه وجود خود یعنی عمر و سلامت و جوانی و نیروها را بیهوده در راه فساد و گناه و عصیان و یا در مسیر به دست آوردن متاع بیارزش و ناپایدار این دنیا به هدر دهد و در برابر این سرمایه، چیزی عاید او نشود. آیا اینکار اسرافنیست و چنین کسان، مُسرف محسوب نمیشوند .
جزء یازدهم (87)
درباره « انسان » تعبیرات مختلفی در قرآن مجید آمده است ؛
در آیات زیادی از او به « بَشَر » تعبیر شده و در آیات فراوانی به « انسان » و در آیاتی نیز به عنوان « بنیآدم » و عجیب اینکه در بسیاری از آیاتی که از او به " انسان" تعبیر شده ، صفات نکوهیده و مذمومی برای او ذکر گردیده است از جمله:
در آیه مورد بحث انسان به عنوان یک موجود فراموشکار و حقنشناس معرفی شده است .
در جای دیگر به عنوان یک موجود ضعیف ( خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعیفا ) « 38 / نساء » .
در جای دیگر به عنوان یک موجود ستمگر و کفران کننده (اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ کَفّارٌ) «34 / ابراهیم» .
در جایی دیگر انسان را بخیل دانسته است ( وَ کانَ الاِْنْسانُ قَتُورا ) « 100 / اسراء » .
در مورد دیگر موجودی عجول میشمرد ( وَ کانَ الاِْنْسانُ عَجُولاً ) « 11 / اسراء » .
در جای دیگر کفور و کفرانکننده میداند ( وَ کانَ الاِْنْسانُ کَفُورا ) « 67 / اسراء » .
در مورد دیگر موجودی پرخاشگر دانسته ( کانَ الاِْنْسانُ اکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً ) « 54 / کهف » .
در جای دیگر نیز کفور مبین و کفران کننده آشکار آورده (اِنَالاِْنْسانَ لَکَفُورٌ مُبینٌ ) « 19/زخرف » .
مورد دیگر موجودی کم ظرفیت و دمدمی مزاج که هنگام نعمت، بخیل و بههنگامبلا،پرجزعاست (اِنَالاِْنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوُعاوَاِذامَسَّهُالْخَیْرُمَنُوعا) «19،20،21/ معارج».
در جای دیگر مغرور و حتی در برابرخدا
دانسته ( یا اَیُّهَا الاِْنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ ) « 6 / انفطار » .
و در مورد دیگر او را موجودی که هنگام نعمت طغیان میکند، دانسته (اِنَالاِْنْسانَ لَیَطْغی اَنْرَآهُ اسْتَغْنی) «6و7/ علق».
به این ترتیب میبینیم « انسان » در قرآن مجید به عنوان موجودی که دارای جنبههای منفی فراوان و نقطههای ضعف متعددی است، معرفی شده است .
آیا این همان انسانی است که خدا او را در « اَحْسَنِ تَقْویم » و « بهترین ساختمان » آفریده است ؟ ( لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ ) « 4 / تین » .
و آیا این همان انسانی است که خدا معلّم او بوده و آنچه را نمیدانسته ، به وی آموخته است ؟ ( خَلَقَ الاِْنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ )
« 3 و 4 / الرحمن » .
و بالاخره آیا این همان انسانی است که خدا او را در مسیر پروردگار به سعی و تلاش واداشته ( یا اَیُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحا ) « 6 / انشقاق » .
(90) سوره یُونُس
باید دید اینها چه انسانی هستند که با آنهمه کرامت و محبت الهی اینهمه نقاط ضعف و نارسایی از خود نشان میدهند ؟
ظاهر این است که این بحثها همه مربوط به انسانهایی است که تحت تربیت رهبران الهی قرار نگرفتهاند ، بلکه به صورت گیاهی خودرو پرورش یافتهاند ، نه معلمی و نه راهنمایی و نه بیدارکنندهای داشتهاند ، شهواتشان آزاد و در میان هوسها غوطهور هستند .
بدیهی است چنین انسانی نه تنها از امکانات فراوان و سرمایههای عظیم وجود خویش بهره نمیگیرد ، بلکه با به کار بردن آنها در مسیرهای انحرافی و غلط به صورت موجودی خطرناک و سرانجام ناتوان و بینوا درمیآید .
وگرنه انسانیکه با استفادهاز وجود رهبران الهی و بهکارگرفتن اندیشه و فکر و قرار گرفتن در مسیر حرکت تکاملی و حق و عدالت به مرحله « آدمیت » گام مینهد و شایسته نام « بنیآدم » میشود ، به جایی
میرسد که به جز خدا نمیبیند ، آنچنان که قرآن میگوید: « وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنیآآدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِیالْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً : ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم و صفحه خشکی و دریا را جولانگاه
آنها قرار دادیم و از روزیهای پاکیزه به او بخشیدیم و بر بسیاری از مخلوقات خود فضیلت و برتریش دادیم » ( 70 / اسراء ) .
22 هُوَ الَّذی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتّیآ اِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِریحٍ طَیِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جآءَتْها ریحٌ عاصِفٌ وَجآءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْکُلِّ مَکانٍ وَ ظَنُّوآا اَنَّهُمْاُحیطَ بِهِمْ دَعَوُ اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ لاَِنْ اَنْجَیْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّاکِرینَ
او کسی است که شما را در خشکی و دریا سِیر میدهد تا اینکه در کشتی قرار میگیرید و بادهای موافق آنها را ( به سوی مقصد ) حرکت میدهند و خوشحال میشوند ،
ناگهان طوفان شدیدی میوزد و امواج ازهرسو بهسراغ آنها میآید و گمان میبرند هلاک خواهند شد در این موقعخدا را از روی اخلاص عقیده میخوانند که اگر ما را نجات دهی، حتما از سپاسگزاران خواهیم شد .
23 فَلَمّآ اَنْجیهُمْ اِذا هُمْ یَبْغُونَ فِی الاَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ یآ اَیُّهَا النّاسُ اِنَّما بَغْیُکُمْ عَلیآ اَنْفُسِکُمْ مَتاعَ الْحَیوةِ الدُّنْیا ثُمَّ اِلَیْنا مَرْجِعُکُمْ فَنُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
اما هنگامی که آنها را رهایی بخشید ، ( دوباره ) در زمین بدون حق ، ستم میکنند، ای مردم ستمهای شما به زیان خود شما است ، بهرهای از زندگی دنیا ( میبرید ) سپس بازگشت شما به سوی ما است و ( خدا ) شما را
به آنچه عمل میکردید ، خبر میدهد .
آنچه در آیات فوق خواندیم، مخصوص بتپرستان نیست ، بلکه یک اصل کلی درباره همه افراد آلوده و دنیاپرست و کمظرفیت و فراموشکار است ، به هنگامی که امواج بلاها آنها را احاطه میکند و دستشان ازهمهجا کوتاه و کاردبه استخوانشان میرسد و یار و یاوری برای خود نمیبینند ، دست به درگاه خدا برمیدارند و هزارگونه عهد و پیمان با اومیبندند و نذر و نیاز میکنند که اگر از این بلاها رهایی یابیم ، چنین و چنان میکنیم .
اما این بیداری و آگاهی که انعکاسی است از روح توحید فطری برای اینگونه اشخاص چندان بهطول نمیانجامد، هنگامی که طوفان بلا فرونشست و مشکل حل شد ، پردههای غفلت بر قلب آنها فرومیافتد ، پردههای سنگینی که جز طوفان بلا نمیتوانست آن را جابهجا کند .
با اینکه این بیداری موقتی ، اثر تربیتی در افراد فوقالعاده آلوده ندارد ، حجت را بر آنها تمام میکند و دلیلی خواهد بود بر محکومیتشان .
ولی افرادی که آلودگی مختصری دارند ، در اینگونه حوادث معمولاً بیدارمیشوند و مسیر خودرا اصلاح میکنند، اما بندگان خدا حسابشان روشن است ، در آرامش همانقدر به خدا توجه دارند که به هنگام سختی ، زیرا میدانند هر خیر و برکتی که ظاهرا از عوامل طبیعی به آنها میرسد ، آنهم درواقع از ناحیه خدا است .
و به هرحال این یادآوری و تذکر در آیات فراوانی از
قرآن مجید آمده است .
24 اِنَّما مَثَلُ الْحَیوةِ الدُّنْیا کَمآءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّمآءِ فَاخْتَلَطَ بِهِنَباتُ الاَْرْضِ مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ وَ الاَْنْعامُ حَتّیآ اِذآ اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُهآ اَنَّهُمْ قادِروُنَ عَلَیْهآ اتیهآ اَمْرُنا لَیْلاً اَوْ نَهارا فَجَعَلْناها حَصیدا کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاْیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّروُنَ
زندگی دنیا همانند آبی است که از آسمان نازل کردهایم که بر اثر آن گیاهان گوناگون که مردم و چهارپایان از آن
میخورند، میروید تا زمانیکه روی زمین زیبایی خود را ( از آن ) گرفته و تزیین میگردد و اهل آن مطمئن میشوند که میتوانند از آن بهرهمند گردند ( ناگهان ) فرمان ما شب هنگام یا در روز ( برای نابودی آن ) فرامیرسد ( سرما یا صاعقهای را بر آن مسلط میسازیم ) و آنچنان آن را درو میکنیم که ( گویی ) هرگز نبوده است ، اینچنین آیات خود را برای گروهی که تفکر میکنند ، شرح میدهیم .
« لَمْ تَغْنَ » از ماده « غِنا » بهمعنی اقامت کردن در مکانیاست، بنابراین جمله « لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ » یعنی "دیروز در این مکان نبوده است" و این کنایه از این است که چیزی به کلی از میان برود ، آنچنان که گویی هرگز وجود نداشته است .
از آنجا که قرآن یک کتاب انسانسازی و تربیت است ، در بسیاری از موارد برای روشن ساختن حقایق عقلی متوسل به ذکر مثالها میشود و گاهی موضوعاتی را که آغاز و انجامش ، سالها طول میکشد، در یک صحنه زودگذر و قابل مطالعه در برابر چشمان مردم مجسم میسازد .
بررسی تاریخ پرماجرای عمر یک انسان یا یک نسل که گاهی یکصد سال طول میکشد ، برای افراد عادی ، کار آسانی نیست اما هنگامی که صحنهای همانند زندگی بسیاری از گیاهان در مقابل او قرار دهند ، بسیار راحت میتواند چگونگی زندگی خود را در این آیینه شفاف ببیند .
درست این صحنه را در مقابل چشم خود مجسم کنید ، باغی است پر از درخت و سبزه و گیاه که همگی به ثمر نشسته و غوغای حیات در سرتاسر آن نمایان است ، اما در یک شب تاریک یا یک روز روشن ناگهان ابرهای سیاه آسمان را میپوشاند ، رعد و برق و سپس طوفان و رگبارهای شدید و تگرگهای دانهدرشت آن را از هرسو درهممیکوبد.
فردا که به دیدن آن باغ میآییم ، درختان درهم شکسته ، گیاهان ازهم پاشیده و پژمرده و همهچیز را درهم به روی خاک ریخته در مقابل خودمانمشاهدهمیکنیم،آنچنانباورنمیکنیم اینهمانباغسرسبز خرمی است که دیروز به روی ما میخندید .
آری چنین است ماجرای زندگی انسانها مخصوصا در عصر و زمان ما که گاه یک زلزله یا یک جنگ چند ساعته چنان یک شهر آباد و
خرم را درهم میکوبد که چیزی جز یک ویرانه با یک مشت اجساد قطعه قطعه شده باقی نمیگذارد .
وه چه غافلند مردمیکه بهچنین زندگی ناپایدار دل خوش کردهاند .
در جمله « اِخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ » باید توجه داشت که « اِخْتِلاط » در اصل آنچنان که « راغب » در « مفردات » گفته ، به معنی جمع میان دوچیز یا بیشتراست، خواه مایع باشند یا جامد و « اِخْتِلاط » اعم از « اِمْتِزاج » است ( زیرا امتزاج معمولاً در مورد مایعات گفته میشود ) بنابراین معنی جمله چنین میشود که ؛ به وسیله آب باران ، گیاهان از هر قسم بههم میآمیزند ، گیاهانی که به درد انسان میخوردیا مورداستفاده حیواناتاست .
جمله فوق اشاره ضمنی به این حقیقت نیز میکند که خداوند از آب باران که یکنوع و یک حقیقت بیشتر ندارد ، انواع و اقسام گیاهانی را میرویاند که نیازمندیهای مختلف انسانها و حیوانات را با موادغذایی گوناگونشان تأمین میکنند .
25 وَاللّهُ یَدْعُوآا اِلی دارِ السَّلامِ وَ یَهْدی مَنْ یَشآءُ اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
و خداونددعوت به سرای صلح و سلامت میکند و هرکس را بخواهد ، به راه راست هدایت مینماید .
در آنجا که نه از این کشمکشهای غارتگران دنیای مادی خبری است و نه از مزاحمتهای احمقانه ثروتاندوزان از خدا بیخبر و نه جنگ و خونریزی و استعمار و استثمار و تمام این مفاهیم
در کلمه «دارِالسَّلامِ» (خانه صلح و سلامت) جمع است .
و هرگاه زندگی در این دنیا نیز شکل توحیدی و رستاخیزی به خود گیرد ، آنهم تبدیل به « دارُ السّلام » میشود و از صورت آن « مزرعه بلادیده طوفان زده » درمیآید .
26 لِلَّذینَ اَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ وَ لایَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ اوُلآئِکَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فیها خالِدوُنَ
کسانی که نیکی کردند ، پاداش نیک و زیاده بر آن دارند و تاریکی و ذلت چهرههایشان را نمیپوشاند ، آنها یاران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند .
«یَرْهَقُ» از ماده «رَهَق» به معنی پوشاندن قهری و اجباری است و « قَتَر » به معنی غبار و یا دود است
در اینکه منظور از « زِیادَة » در این جمله چیست ، میان مفسران گفتگو است ولی باتوجه به اینکه آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند ، اشاره به پاداشهای مضاعف و فراوانی است که گاهی ده برابر و گاهی هزاران برابر ( به نسبت اخلاص و پاکی و تقوا و ارزش عمل ) بر آن افزوده میشود ، در آیه 160 سوره انعام میخوانیم : « مَنْ جآءَ
بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها : کسی که کار نیکی انجام دهد ، ده برابر به او پاداش داده خواهد شد » .
و در جای دیگر نیز میخوانیم : « فَاَمَّا الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَیُوَفّیهِمْ اُجُورَهُمْ وَ یَزیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ : اما کسانی که
ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، خداوند پاداش آنها را به طور کامل میدهد و از فضل و کرم خود نیز بر آن میافزاید » ( 127 / نساء ) .
در آیات مربوط به انفاق در آیه 261 سوره بقره نیز سخن از پاداش نیکوکاران تا هفتصد برابر و یا چند مقابل آن به میان آمده است .
نکته دیگر که در اینجا باید به آن توجه داشت ، این است که کاملاً امکان داردکه این اضافه درجهان دیگر مرتبا افزایش یابد ، یعنی هر روز موهبت و لطف تازهای از ناحیه خداوند به آنها ارزانی داشته شود و این در واقع نشان میدهد که زندگی جهان دیگر یکنواخت نیست و به سوی تکامل در یک شکل نامحدود پیش میرود .
27 وَالَّذینَ کَسَبُواالسَّیِّئاتِ جَزآءُسَیِّئَةٍبِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ
ذِلَّةٌما لَهُمْمِنَاللّهِ مِنْعاصِمٍکَأَنَّما اُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعا مِنَاللَّیْلِ مُظْلِمااوُلآئِکَاَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدوُنَ
اما کسانی که مرتکب گناهان شدند ، جزای بدی به مقدار آن دارندو ذلت و خواری چهره آنها را میپوشاند و هیچ چیز نمیتواند آنها را از ( مجازات ) خدا نگه دارد ( چهرههایشان آنچنان تاریک است که ) گویی پارههایی از شب تاریک، صورت آنها را پوشانده ، آنها یاران آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند .
در اینجا سخنی از « زیاده » در کار نیست ، چراکه در پاداشزیاده، فضل و رحمت است اما در کیفر ، عدالت ایجاب میکند که ذرهای بیش
از گناه نباشد ، ولی آنها به عکس گروه اول چهرههایی تاریک دارند « و ذلّت، صورت آنها را میپوشاند » ( وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ) .
تاریکی چهرههای آنها به اندازهای زیاد است که « گویی پارههایی از شب تاریک و ظلمانی ، یکی پس از دیگری بر صورت آنها افکنده شده است » .
ممکن است سؤال شود که عدالت ایجاب میکند بیش از گناهشان کیفر نبینند و این تاریکی چهره و گرد و غبار مذلت بر آن نشستن ، چیز اضافهای است .
اما باید توجه داشت که این خاصیت و اثر عمل است که از درون جان انسان به بیرون منعکس میگردد ، درست مثل این است که بگوییم: افراد شرابخوار باید تازیانه بخورند و در عین حال شراب انواع بیماریهای معده و قلب و کبد و اعصاب را ایجاد میکند .
بههرحال ممکن است بدکاران گمان کنند راه فرار و نجاتی خواهند داشت و یا بتها و مانند آنها میتوانند برایشان شفاعت کنند اما جمله بعد صریحا میگوید که ؛ « هیچکس و هیچچیز نمیتواند آنها را از مجازات الهی دور نگه دارد » ( ما لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ ) .
31 قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمآءِ وَ الاَْرْضِ اَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ
وَالاَْبْصارَ وَمَنْیُخْرِجُالْحَیَمِنَالْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُالْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الاَْمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللّهُ فَقُلْ اَفَلا تَتَّقُونَ
بگو : چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی میدهد و
یا چه کسی مالک ( و خالق ) گوش و چشمها است و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج میسازد و چهکسیامور (جهان) را تدبیر میکند؟ (در پاسخ) میگویند: خدا، بگو: پس چرا تقوا پیشهنمیکنید (و ازخدانمیترسید)؟
« رِزْق » به معنی عطا و بخشش مستمر است و از آنجا که بخشنده تمام مواهب درحقیقت خدا است ، « رازِق » و « رَزّاق » به معنی حقیقی تنها بر او اطلاق میشود و اگر این کلمه در غیر مورد او بهکار رود، بدون شک جنبه مجازی دارد، مانند آیه 233 سوره بقره که در زمینه زنان شیرده میگوید : « وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْروُفِ » ( پدران موظفند زنانی را که فرزندانشان را شیر میدهند ، به طور شایسته روزی دهند و لباس بپوشانند ) .
این نکته نیز لازم به یادآوری است که بیشتر روزیهای انسان از آسمان است ، باران حیاتبخش ازآسمان میبارد و هواکه مورد نیاز همه موجودات زنده است ، نیز بر فراز زمین قرار گرفته و ازهمه مهمتر نور آفتاب که بدون آن هیچ موجود زنده و هیچگونه حرکت و جنبشی در سرتاسر زمین وجود نخواهد داشت ، از آسمان است و حتی حیوانات اعماق دریاها از پرتو نور آفتاب زندهاند ، زیرا میدانیم غذای بسیاری از آنها گیاهان بسیار کوچکی است که در لابلای امواج در سطح اقیانوس در برابر تابش نور آفتاب رشد و نمو میکند و قسمت دیگری از آن حیوانات از گوشت دیگر حیوانات دریا که به وسیله آن گیاهان تغذیه شدهاند ، استفاده میکنند .
ولی زمین تنها به وسیله مواد غذایی خود ریشه گیاهان را تغذیه میکند و شاید بههمین دلیل است که در آیه فوق نخست سخن از ارزاق آسمان و سپس ارزاق زمین به میان آمده است ( به تفاوت درجه اهمیت ) .
سپس به دو قسمت از مهمترین حواس انسان که بدون آندو ، کسب علم و دانش برای بشر امکانپذیر نیست ، اشاره کرده و میگوید : « بگو : چه کسی است که مالک و خالق گوش و چشم و قدرتدهنده این دو حس آدمی است » ؟ ( اَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ ) .
درواقع در این آیه نخست به نعمتهای مادی و بعد به مواهب و روزیهای معنوی که بدون آنها نعمتهای مادی فاقد هدف و محتوا است ، اشاره شده است .
کلمه « سَمْع » مفرد و به معنی گوش و « اَبْصار » جمع « بَصَر » و به معنی بینایی و چشم است و در اینجا سؤال پیش میآید که چرا « سَمْع » در همهجا در قرآن مفرد ذکر شده و اما « بَصَر » گاهی به صورت جمع و گاهی به صورت مفرد آمده ؟ پاسخ این سؤال در جلد اول « تفسیر نمونه » ، صفحه 56 ذکر شده است .
بعد از دو پدیده مرگ و حیات که عجیبترین پدیدههای عالم آفرینش است ، سخن به میان آورده ، میگوید : « و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج میکند »؟ (وَ مَنْ یُخْرِجُالْحَیَّ مِنَالْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ ) .
این همان موضوعی است که تاکنون عقل دانشمندان و علمای
علوم طبیعی و زیستشناسان در آن حیران مانده است که چگونه موجود زنده از موجود بیجان به وجود آمده است ؟ آیا چنین چیزی که تلاش و کوشش مداوم دانشمندان تاکنون در آن به جایی نرسیده است ، میتواند یک امر ساده و وابسته به تصادف و حوادث رهبری نشده و بدون برنامه و هدف طبیعت بوده باشد ؟ بدون شک پدیده پیچیده و ظریف و اسرارآمیز حیات نیازمند به علم و قدرت فوقالعاده و عقل کلی است .
او نه تنها در آغاز موجود زنده را از موجودات بیجان زمین آفریده است ، بلکه علاوه بر این ، سنت او بر این قرار گرفته که حیات نیز جاودانی نباشد و به همین جهت مرگ را در دل حیات آفریده تا از این طریق میدان را برای دگرگونیها و تکامل باز گذارد .
در تفسیر آیه فوق این احتمال نیز داده شده که علاوه بر مرگ و حیات مادی ، مرگ و حیات معنوی را نیز شامل میشود ، زیرا انسانهای هوشمند و پاکدامن و باایمان را میبینیم که گاهی از پدر و مادری آلوده و بیایمان و گمراه متولد میشوند ، عکس آن نیز مشاهده شده است که برخلاف قانون وراثت انسانهای بیارزش و مرده از پدر و مادر ارزشمندی به وجود آمدهاند .(1)
البته مانعی ندارد که آیه فوق اشاره به دو قسمت باشد ، زیرا هردو
1) این مضمون در روایات متعددی در «تفسیر برهان» ، جلد 1 ، ذیل آیه 95 سوره انعام آمده است .
از عجایب آفرینش و از پدیدههای اعجابانگیز جهانند و روشنگر این حقیقتند که علاوه بر عوامل طبیعی ، دست قدرت آفریدگار عالم و حکیمی در کار است .
در جلد 5 « تفسیر نمونه » ، صفحه 356 ، ذیل 95 / انعام ،
توضیحات بیشتری در اینباره آمده است. بعد اضافه میکند : « چه کسیاست که امور این جهان را تدبیر میکند » ؟ ( وَ مَنْ یُدَبِّرُ الاَْمْرَ ) .
درحقیقت نخست سخن از آفرینش مواهب ، سپس سخن از حافظ و نگهبان و مدبر آنها است. بعد از آنکه قرآن این سؤالات سهگانه را مطرح میکند ، بلافاصله میگوید: « آنها بهزودی در پاسخ خواهند گفت: اللّه » .
از این جمله به خوبی استفاده میشود که حتی مشرکان و بتپرستان عصر جاهلیت خالق و رازق و حیاتبخش و مدبر امور جهان هستی را خدا میدانستند و این حقیقت را از طریق عقل و هم از راه فطرت دریافته بودند که این نظام حسابشده جهان نمیتواند مولود بینظمی و یا مخلوق بتها باشد .
و در آخر آیه به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور میدهد : « به آنها بگو : آیا با این حال تقوا را پیشه نمیکنید » ؟ ( فَقُلْ اَفَلا تَتَّقُونَ ). تنها کسی شایسته عبادت و پرستش است که آفرینش و تدبیر جهان بهدست او
است ، اگر عبادت به خاطر شایستگی و عظمت ذات معبود باشد ، این شایستگی و عظمت تنها در خدا است و اگر برای این باشد که میتواند سرچشمه سود و زیان گردد ، این نیز مخصوص خدا است .
32 فَذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَماذا بَعْدَ الْحَقِّ اِلاَّ الضَّلالُ فَاَنّی تُصْرَفُونَ
اینچنین است خداوند پروردگار حق شما ، با اینحال بعداز حق جز گمراهیوجود دارد؟ پس چرا ( ازپرستش او ) روی میگردانید ؟
اینآیه درحقیقت یکراه منطقی روشن برای شناخت باطل و ترک آن پیشنهاد میکند و آن اینکه ؛ نخست باید از طریق وجدان و عقل برای شناخت حق گام برداشت ، هنگامی که حق شناخته شد ، هرچه غیر آن و مخالف آن است ، باطل و گمراهی است و باید کنار گذاشته شود .
33 کَذلِکَحَقَّتْکَلِمَتُرَبِّکَعَلَیالَّذینَفَسَقُوآ اَنَّهُمْلا یُؤْمِنُونَ
اینچنین فرمان پروردگارت بر فاسقان مسلمشدهکه آنها ( پس از اینهمه طغیان و گناه ) ایمان نخواهند آورد .
درواقع این خاصیت اعمال نادرست و مستمر آنها است که قلبشان را چنان تاریک و روحشان را چنان آلوده میکند که با وضوح و روشنی حق آن را نمیبینند و به بیراهه میروند.
بنابراین آیه فوق هیچگونه دلالت بر مسأله جبر ندارد ، بلکه اشاره به آثار اعمال خود انسان میباشد ولی شک نیست که این اعمال چنان خاصیتیرا بهفرمان خدا دارد .
درست مثل این است که به کسی بگوییم : صد بار به تو گفتیم گرد مواد مخدر و مشروبات الکلی مگرد ، اکنون که گوش ندادی و شدیدا معتاد شدی ، محکوم به این هستی که مدتها در بدبختی بمانی .
34 قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکآئِکُمْ مَنْ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ قُلِ اللّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ فَاَنّی تُؤْفَکُونَ
بگو : آیا هیچیک از معبودهای شما آفرینش را ایجاد و
سپسبازمیگرداند؟ بگو: تنها خدا آفرینش را ایجاد کرده، سپس باز میگرداند ، با این حال چرا از حق رویگردان میشوید ؟
در اینجا دو سؤال پیش میآید ؛ نخست اینکه مشرکان عرب غالبا اعتقاد بهمعاد مخصوصا به شکلی که قرآن میگوید ، نداشتند ، با این حال چگونه قرآن از آنها اعتراف میخواهد ؟
دیگر اینکه در آیه قبل سخن از اعتراف مشرکان بود ، ولی در اینجابه پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور میدهدکه تو اعتراف به این واقعیت کن، این تفاوت تعبیر برای چیست ؟
اما باتوجه به یک نکته جواب هردو سؤال روشن میشود و آن اینکه ؛ گرچه مشرکان به معاد ( معاد جسمانی ) عقیده نداشتند ، ولی همین اندازه که معتقد بودند آغاز آفرینش از خدا است، برای پذیرش معاد کافیاست ، چراکه هرکس آغاز را انجام داده ، قادر به اعاده آن نیز هست ، بنابراین اعتقاد به مبدأ با کمی دقت معاد را اثبات میکند .
از اینجا روشن میشودکه چرا بهجای مشرکان، پیامبر صلیاللهعلیهوآله اعتراف به این واقعیت میکند ، زیرا گرچه ایمان به معاد از لوازم ایمان به مبدأ است ، اما چون آنها توجه به این ملازمه نداشتند، طرز
تعبیر عوض شده و پیامبر صلیاللهعلیهوآله به جای آنها اعتراف میکند.
35 قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکآئِکُمْ مَنْ یَهْدی اِلَیالْحَقِّ قُلِ اللّهُ یَهْدی لِلْحَقِّ اَفَمَنْ یَهْدآی اِلَی الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ یُتَّبَعَ اَمَّنْ لایَهِدّآی اِلاّ اَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ
بگو: آیا هیچیکاز معبودهایشما بهسوی حق هدایت میکند ؟ بگو: تنها خدا به حق هدایت میکند ، آیا کسیکه هدایت بهحقمیکند، برای پیروی شایستهتر است یا آن کس که خود هدایتنمیشود، مگر هدایتش کنند، شما را چه میشود ، چگونه داوری میکنید ؟
در آیه فوق خواندیم که تنها خدا است که هدایت به سوی حق میکند ، این انحصار یا به خاطر آن است که منظور از هدایت ، تنها ارائه طریق نیست بلکه رساندن به مقصد نیز میباشد و این کار تنها به دست پروردگار است و یا به این جهت است که ارائه طریق و نشان دادن راه نیز در درجه اول کار خدا است و غیر او یعنی پیامبران و راهنمایان الهی تنها از طریق هدایت او آگاه به راههای هدایت میشوند و با تعلیم او عالم میگردند .
اینکه در آیه فوق میخوانیم معبودهای مشرکان نه تنها نمیتوانند کسی را هدایت کنند ، بلکه خودشان نیازمند هدایت الهی هستند ، گرچه درباره بتهای سنگی و چوبی صدق نمیکند ، زیرا آنها مطلقا عقل و شعوری ندارند ولی در مورد معبودهای صاحبشعور مانند فرشتگان و انسانهایی که معبود واقع شدند ، کاملاً صدق میکند .
این آیه بهخوبی نشان میدهد که یکی از برنامههای اصلی پروردگار در برابر بندگان ، هدایت آنها به سوی حق است که این کار از طریق بخشیدن عقل و خرد و دادن درسهای گوناگون از راه فطرت و ارائه آیات و نشانههایش در جهان آفرینش همچنین از طریق فرستادن پیامبران و کتبآسمانی صورتمیگیرد.
37 وَ ما کانَ هذَا الْقُرْآنُ اَنْ یُفْتَری مِنْ دوُنِ اللّهِ وَ لکِنْ تَصْدیقَ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصیلَ الْکِتابِ لا رَیْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ
شایسته نیست ( و امکان نداشت ) کهاین قرآن بدون وحی الهی به خدا نسبت داده شود، ولی تصدیقی است برای آنچه بیش از آن است ( از کتب آسمانی ) و تفصیلی است برایآنهاوشکینیستکهاز طرف پروردگارجهانیاناست.
جالب اینکه به جای نفی ساده ، نفی شأنیت شده است و میدانیم اینگونه تعبیر از نفی سادهتر رساتر است ، این درست به آن میماند که کسی در مقام دفاع از خود بگوید : « در شأن من نیست که دروغ بگویم » و البته این تعبیر از اینکه بگوید : من دروغ نمیگویم ، بسیار پرمعنیتر و عمیقتر میباشد .
سپس بهذکر دلیل بر اصالت قرآن و وحی آسمانی بودنش پرداخته، میگوید : « ولی این قرآن کتب آسمانی پیش از خود را تصدیق میکند » (وَ لکِنْ تَصْدیقَالَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ) .
یعنی تمام بشارات و نشانههای حقانیتی که در کتب آسمانی پیشین آمده ، بر قرآن و آورنده قرآن کاملاً منطبق است و این خود ثابت میکند که تهمت و افترا برخدا نیست و واقعیت دارد ، اصولاً خود قرآن از باب « آفتاب آمد دلیل آفتاب » ، شاهد صدق محتوای خویش است .
و از اینجا روشن میشود کسانی که اینگونه آیات قرآن را دلیل بر عدم تحریف تورات و انجیل گرفتهاند ، در اشتباهند ، زیرا قرآن مندرجات این کتب را که در عصر نزول قرآن وجود داشتند، تصدیق نمیکند، بلکه نشانههایی که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و قرآن در این کتب بوده ، مورد تأیید قرار داده است. در این زمینه توضیحات بیشتری در جلد اول « تفسیر نمونه » ، ذیل آیه 41 سوره بقره بیان گردید .
سپس دلیل دیگری بر اصالت این وحی آسمانی ذکر کرده ، میگوید : « وَ تَفْصیلَ الْکِتابِ لا رَیْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ » .
به تعبیر دیگر هیچگونه تضادی با برنامه انبیاء گذشته ندارد ، بلکه تکامل آن تعلیمات و برنامهها در آن دیده میشود و اگر این قرآن مجعول بود ، حتما مخالف و مباین آنها بود .
و از اینجا میدانیم که در اصول مسائل چه در عقاید دینی و چه در برنامههای اجتماعی و حفظ حقوق و مبارزه با جهل و دعوت به حق و عدالت و همچنین زنده کردن ارزشهای اخلاقی و مانند اینها هیچگونه اختلافی در میان کتب آسمانی نیست ، جز اینکه هر کتابی که بعدا نازل شده ، در سطحی بالاتر و کاملتر بوده همچون سطوح مختلف تعلیمات در دبستان و دبیرستان و دانشگاه تا به کتاب نهایی که
مخصوص دوران پایان تحصیل دینی است یعنی قرآن رسیده است . شک نیست که در جزئیات احکام و شاخ و برگها تفاوت در میان ادیان و مذاهب آسمانی وجود دارد ولی سخن از اصول اساسی آنها است که همهجا هماهنگ است .
)
38 اَمْ یَقُولُونَ افْتَریهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ
آنها میگویند : او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده، بگو: اگر راست میگویید ، یک سوره همانند آن بیاورید و هرکس را میتوانید غیر از خدا ( به یاری ) بطلبید .
این آیه از جمله آیاتی است که باصراحت اعجاز قرآن را بیان میکند نه تنها همه قرآن را بلکه حتی اعجاز یک سوره را و از همه جهانیان بدون استثناء دعوت میکند که اگر معتقدید این آیات از طرف خدا نیست ، همانند و یا حداقل همانند یک سوره آن را بیاورید .
و همانگونه که در جلد 1 « تفسیر نمونه » ، ذیل آیه 23 سوره بقره بیان شده است ، در آیات قرآن گاهی « تَحَدّی » یعنی دعوت به مبارزه نسبت به مجموع قرآن و گاهی به ده سوره و گاهی به یک سوره شده است و این نشان میدهد که جزء و کل قرآن ، همه اعجاز است و چون سوره معینی ذکر نشده ، هر سوره از قرآن را نیز شامل میشود .
البته شک نیست که اعجاز قرآن منحصر به جنبه فصاحت و بلاغت و شیرینی بیان و رسایی تعبیرات آنچنان که گروهی از قدمای مفسرین فکر کردهاند نیست، بلکه علاوه بر اینها از نظر بیان معارف
دینی و علومی که تا آن روز شناخته نشده بود و بیان احکام و قوانین و ذکر تواریخ پیشین پیراسته از هرگونه خطا و خرافات و عدم وجود تضاد و اختلاف درآن، نیز جنبه اعجاز دارد .(1)
جالب اینکه با گذشت زمان جلوههای تازهای از اعجاز قرآن آشکار میشود که در گذشته مورد توجه قرار نمیگرفت ، از جمله محاسبات فراوانی است که روی کلمات آیات قرآن با مغزهای الکترونیکیانجام شده، ویژگیهایتازهایبرای کلمات و جملهبندیهای قرآن و رابطهآن با زمان نزول هر سوره، ثابت است و آنچه ذیلاً میخوانید ، نمونهای از آن است ؛
پژوهشهای برخیاز دانشمندان محقق امروز، بهکشف روابط پیچیده و فرمولهای محاسباتی بسیار دقیق منجر شده است که حیرتانگیز است ، با یقین به این امر که چنین نظم علمی در ساختمان قرآن است ، از طریق بررسیهای آماری و به زبان ریاضی به کشف قواعد دقیق و فرمولهای ریاضی و منحنیهای کامل و سالمی توفیق یافته است که از نظر اهمیت و شناخت ، کشف نیوتن را در جاذبه تداعی میکند .
یک قرآنشناس بزرگ نقطه شروع کارش اینمسأله ساده است که آیات نازلشده درمکه کوتاهاست و آیات نازلشده در مدینه ، بلند ، این
1) توضیح بیشتر در «تفسیر نمونه»، جلد 1، صفحه 83 و کتاب «قرآن و آخرین پیامبر» مطرح شده است .
یک مسأله طبیعی است ، هر نویسنده یا سخنران ورزیده ، طول جملات و آهنگ کلمات سخنش را برحسب موضوع سخن تغییر میدهد ؛
مسائلتوصیفی، جملات کوتاه و مسائل تحلیلی و استدلالی، بلند ، آنجاکهسخن، تحریکی و انتقادی و یابیاناصولکلیاعتقادیاست، لحن شعاریمیشود و عباراتکوتاه و آنجاکهشروعداستان است و بیان کلام درنتیجهگیریهایاخلاقی و ... لحن، آراموعبارات طولانی و آهنگ نرم.
مسائل طرحشده در مکه از نوع اول است و مسائل طرحشده در مدینه ، از نوع دوم ، چه در مکّه آغاز یک نهضت است و بیان اصول کلی اعتقادی و انتقادی و در مدینه ، یک جامعه و مسائل حقوقی و اخلاقی و قصههای تاریخی و نتیجهگیریهای فکری و علمی .
اما قرآن یک سخن گفتن طبیعی است و ناچار تابع سبک زیبا و بلیغ سخن گفتن بشر و در نتیجه رعایت کوتاهی و بلندی آیات نیز به تناسب مفاهیم . اما اگر قبول کنیم که این کلام در عین حال که یک کتاب است ، یک طبیعت نیز هست ، باید این کوتاهی و بلندی درعینحال بیحساب نباشد و طبق یک قاعده دقیق علمی از آیات کوتاه آغاز کند و یکنواخت و تصاعدی رو به آیات بلند رود ، بر این اساس باید طول هر آیهای کوتاهتر از آیه نازلشده سال بعد و بلندتر از آیه نازلشده سال پیش باشد و اندازه این طولانی شدن ، اندازهای دقیق و حسابشده
باشد ، بنابراین در طول 23 سال که وحی نازل میشده است ، باید 23 طول معدل در آیات داشته باشیم .
بر این قاعده میتوانیم 23 ستون داشته باشیم که همه آیات
برحسب طول در این ستونها تقسیمبندی شود، حالاز کجا میتوانیم بفهمیم که این تقسیمبندیها درست است ؟ میدانیم که شأن نزول بعضی از آیات قرآن معلوم است ، برخی را روایات تاریخی معین کرده و صریحا گفته که در چه سالی نازل شده است و برخی را از روی مفاهیم آن میتوان تعیین کرد ؛ مثلاً آیاتی که احکامی چون تغییر قبله ، حرمت شراب ، وضع حجاب ، زکات و خمس را بیان میکند و آیاتی که از « هجرت » سخن میگویند، سال تعیین این احکام معلوم است .
با شگفتی فوقالعاده میبینیم که این آیات که سال نزول آنها معین است درست در همان ستونهایی قرار میگیرند که در این جدول از نظر معدل طول آیات ویژه هر سال فرض شدهاند .
آنچه جالبتر است ، پیداشدن دو سه مورد استثنایی است . به
این معنی که سوره « مائده » آخرین سوره بزرگ نازلشده است ، درحالیکه چند آیه از آن طبق فرمول ، باید در سالهای اولیه نازل شده باشد ، پس از تحقیق در متون تفاسیر و روایات اسلامی ، اقوال مفسران معتبری را مییابیم که گفتهاند : این چند آیه در اوایل نازل شده ، اما از نظر تدوین به دستور پیامبر در سوره « مائده » جای داده شده است ، به این طریق میتوان سال نزول هر آیه را از روی این ملاک ریاضی تعیین کرد و قرآن را برحسب سال نزول نیز تدوین نمود .
چه سخنوری است در عالم که بتوان از روی طول عبارت ، سال ادای هر جملهاش را معین کرد ؟ خصوصا که این متن کتابی نباشد که مثل یک اثر علمی یا ادبی نویسندهاش نشسته باشد و آن را در یک
مدت معین و پیوسته نوشته و بر زبانش رفته و به ویژه کتابی نباشد که نویسندهاش در یک موضوع یا حتی زمینه تعیینشدهای تألیف کرده باشد ، بلکه مسائل گوناگونی است که بهتدریج برحسب نیاز جامعه و در پاسخ به سؤالاتی که عنوان میشود ، حوادث یا مسائلی که در
مسیر مبارزه طولانی مطرح میشود ، به وسیله رهبر بیان و سپس جمعآوری و تنظیم شده است .(1)
بلکه به گفته بعضی از مفسران ، آهنگ مخصوص لغات و کلمات قرآن نیز در نوع خود معجزهآسا است .
شواهد گوناگون جالبی برای این موضوع ذکرکردهاند، ازجمله جریان زیر که برای سید قطب مفسر معروف واقع شده است ؛ او در ذیل آیه مورد بحث چنین میگوید :
من از حوادثی که برای دیگران واقع شده ، سخنی نمیگویم ، تنها حادثهای را بیان میکنم که برای خود من واقع شد و شش نفر ناظر آن بودند ( خودم و پنج نفر دیگر ) .
ما شش نفر از مسلمانان بودیم که با یک کشتی مصری ، اقیانوس اطلس را به سوی نیویورک میپیمودیم ، مسافران کشتی 120 مرد و زن
1 نقل از نشریه « فلق » ( نشریه دانشجویان دانشگاه ) .
بودند و کسی در میان مسافران جز ما مسلمان نبود ، روز جمعه به این فکر افتادیم که نماز جمعه را در قلب اقیانوس و بر روی کشتی بهجا آوریم ، و ما علاوهبر اقامه فریضه مذهبی مایل بودیم یک حماسه
اسلامی در مقابل یک مبشرمسیحی که در داخل کشتی نیز دست از برنامه تبلیغاتی خود برنمیداشت ، بیافرینیم ، خصوصا اینکه او حتی مایل بود مارا هم بهمسیحیت تبلیغ کند.
ناخدای کشتی که یک انگلیسی بود ، موافقت کرد که ما نماز جماعت را در صفحه کشتی تشکیل دهیم و به کارکنان کشتی نیز که همه از مسلمانان آفریقا بودند ، نیز اجازه داده شد که با ما نماز بخوانند و آنها از این جریان بسیار خوشحال شدند ، زیرا این اولین باری بود که نماز جمعه بر روی کشتی انجام میگرفت .
من ( سیدقطب ) بهخواندن خطبه نمازجمعه و امامت پرداختم و جالب اینکه مسافران غیرمسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و بادقت مراقب انجام این فریضهاسلامی بودند .
پس از پایان نماز ، گروه زیادی از آنها نزد ما آمدند و این موفقیت را به ما تبریک گفتند ولی در میان این گروه ، خانمی بود که بعدا فهمیدیم یک زن مسیحی یوگسلاوی است که از جهنم « تیتو » و کمونیسم او ، فرار کرده است .
او فوقالعاده تحتتأثیر نماز ما قرارگرفته بود، به حدی که اشک از چشمانشسرازیربود و قادربهکنترلخویشتننبود.اوبهزبانانگلیسی ساده و آمیخته با تأثر شدید و خضوع و خشوع خاصی سخن میگفت و از جمله سخنانش این بود که ؛ بگویید ببینم کشیش شما با چه لغتی سخن میگفت ؟ ( او فکر میکرد که حتما باید کشیش یا یک مرد روحانی اقامه نماز کند ، آنچنانکه در نزد مسیحیان است ، ولی ما بهزودی به او
حالی کردیم که این برنامه اسلامی را هر مسلمان باایمانی میتواند انجام دهد ) و سرانجام به او گفتیمکه ما با لغتعربی صحبتمیکردیم .
ولی او گفت : من هرچند یک کلمه ازمطالب شما را نفهمیدم ، اما به وضوح دیدم که این کلمات آهنگ عجیبی داشت اما از این مهمتر مطلبی که نظر مرا فوقالعاده به خود جلب کرد ، این بود که در لابلای خطبه امام شما جملههایی وجود داشت که از بقیه ممتاز بود ، آنها دارایآهنگ فوقالعادهمؤثر و عمیقی بودند ، آنچنانکه لرزه بر اندام من انداخت ، یقینا این جملهها مطالب دیگری بودند ، فکر میکنم امام شما به هنگامی که این جملهها را ادا میکرد ، مملو از روحالقدس شده بود .
ما کمی فکر کردیم و متوجه شدیم این جملهها همان آیاتی از قرآن بود که من در اثناء خطبه و در نماز آنها را میخواندم ، این موضوع ما را تکان داد و متوجه این نکته ساخت که آهنگ خاص قرآن آنچنان مؤثر است که حتی بانویی را که یک کلمه مفهوم آن را نمیفهمد، تحتتأثیر شدید خود قرار میدهد(1)
39 بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ
( آنها از روی علم و دانش قرآن را انکار نمیکنند ) بلکه آنها چیزی را تکذیب کردند که آگاهی از آن نداشتند و
1) « تفسیر فی ظِلال » ، جلد 4 ، صفحه 422 .
هنوز واقعیتش بر آنان روشن نشده است، این چنین پیشینیان آنها نیز تکذیب کردند، پس بنگر عاقبت کار ظالمان چگونه بود؟
« تَأْویل » در اصل لغت به معنی بازگشت دادن چیزی است و بنابراین هرکار یا سخنی به هدف نهایی برسد ، میگوییم : تأویل آن آمده است ، به همین دلیل بیان هدف اصلی یک اقدام و یا تفسیر واقعی یک سخن و یا تفسیر و نتیجه و پایان یک خواب و یا تحقق یافتن واقعیت یک مطلب ، همه اینها تأویل نامیده میشود ( در اینباره در جلددوم «تفسیر نمونه»، صفحه 324 به طور مشروح بحث شده است ) .
درواقععاملانکارقرآنتوسط مشرکین، عدمآگاهیوجهل آنها بود.
اما اینکه منظور از این جمله جهل درباره چه اموری بوده است ،
مفسران احتمالات متعددی دادهاند که تمام آنها میتواند در آیه منظور بوده باشد ، از جمله ؛
جهل به معارف دینی و مبدأ و معاد ، همانگونه که قرآن از قول مشرکان در مورد معبود حقیقی ( اللّه ) نقل میکند که میگفتند: « اَجَعَلَ الاْلِهَةَ اِلها واحِدا اِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ : آیا خدایان ما را تبدیل به یک معبود کرده است ، این چیز عجیبی است » ( 5 / ص ) و یا در مورد معاد میگفتند : «ءَاِذا کُنّا عِظاما وَ رُفاتا ءَاِنّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ افْتَری عَلَی اللّهِ کَذِبا اَمْ بِهِ جُنَّة : آیا هنگامی که ما تبدیل به استخوان پوسیده شدیم ، بار دیگر به زندگی بازمیگردیم ، گوینده این سخن به خدا تهمت زده ، یا مجنون است » ( 10 / سجده ) .
درحقیقت آنها هیچگونه دلیلیبر نفی مبدأ و معاد نداشتند و تنها جهل و بیخبری ناشی از خرافات و عادت به مذهب نیاکان سدّ راهشان بود ، یا جهل به اسرار احکام ، جهل به مفهوم بعضی از آیات متشابه ، جهل به مفهوم حروف متشابه ، جهل به مفهوم حروف مُقَطَّعَة و جهل به
درسهای عبرتانگیزی که هدف نهایی ذکر تاریخ پیشینیان بوده است .
مجموع این جهالتها، آنها را وادار به انکار و تکذیب میکرد.
در حالی که هنوز تأویل و تفسیر و واقعیت مسائل مجهول برای آنها روشن نشده بود (لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ ) .
قرآن سپس میافزاید؛ این روش نادرست ، منحصربه مشرکان عصر جاهلیت نیست ، بلکه « اقوام گمراه گذشته نیز به همین گرفتاری مبتلا بودند ، آنها نیز بدون اینکه تحقیق در شناخت واقعیتها بکنند و یا انتظار برای تحقق آنها بکشند ، حقایق را انکار و تکذیب میکردند » ( کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ). در آیات 113 و 118 سوره بقره نیز اشاره به وضع امتهای گذشته ، از این نظر آمده است .
درواقع همه آنها عذرشان ، جهلشان بود و بدبختیشان در عدم تحقیقوعدمجستجووشناختواقعیتهابود،درحالیکهعقلومنطقحکم میکند که انسان چیزی را که نمیداند ، هرگز انکار نکند ، بلکه به جستجو و تحقیق بپردازد .
اصولاً قسمت مهمی از مخالفتها و دشمنیها و ستیز با حق ، از جهل و نادانی سرچشمه میگیرد و به همین دلیل گفتهاند : سرانجام جهل، کفر است .
نخستین وظیفهای که هر انسان حقطلبی دارد ، این است که در مقابل آنچه نمیداند ، سکوت و انتظار اختیار کند و به جستجو برخیزد وتمامجوانب مطلبی راکه نمیداند، بررسی کندو تا دلیل قاطعی بر نفی پیدا نکند ، به سراغ نفی نرود ، همانگونه که بدون دلیل قاطع زیر بار اثبات نباید برود .
مرحوم « طبرسی » در « مجمع البیان » حدیث جالبی را از امام صادق در این زمینه نقل کرده که فرمود : « خداوند با دو آیه از قرآن ، دو درس مهم به این امت داده است ، نخست اینکه جز آنچه میدانند ، نگویند و دیگر اینکه آنچه را نمیدانند ، انکار نکنند ، سپس دو آیه زیر را تلاوت فرمود ؛ " اَلَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ میثاقُ الْکِتابِ اَنْ لا
یَقُولُوا عَلَی اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ : آیا خداوند پیمان کتاب آسمانی را از آنها نگرفته است که جز حق در مورد خداوند نگویند" ، " بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِه : مشرکان چیزهایی را انکار کردند که از آن آگاهی نداشتند ، در حالیکه جهل دلیل بر انکار نیست" » .
44 اِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ النّاسَ شَیْئا وَلکِنَّ النّاسَ اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
خداوندهیچبهمردمستمنمیکندولیاینمردمندکهبهخویشتن ستم مینمایند .
ولی بدان و آنها نیز باید بدانند که این نارسایی فکر و عدم بصیرت و نابینایی از دیدن چهره حق و ناشنوایی در برابر گفتار خدا، چیزی نیست که با خود از مادر به این جهان آورده باشند و خدا به آنها
ستمی کرده باشد، بلکه این خود آنها بودهاند که با اعمال نادرستشان و دشمنی و عصیان در برابر حق، روح خود را تاریک و چشم بصیرت و گوش شنوایشان را از کار انداختند .
53 وَ یَسْتَنْبِئوُنَکَ اَحَقٌّ هُوَ قُلْ ای وَ رَبّیآ اِنَّهُ لَحَقٌّ وَ مآ اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ
از تو میپرسند آیا آن ( وعده مجازات الهی ) حق است ؟ بگو: آری به خدا سوگند قطعا حقاست و شما نمیتوانید از آن جلوگیری کنید .
البته « حَقّ » در اینجا در مقابل باطل نیست ، بلکه منظور این است که آیا این مجازات و کیفر واقعیت دارد و تحقق مییابد ؟ زیرا « حَقّ » و « تحقّق » هردو از یک مادهاند ، البته حق در مقابل باطل اگر به معنی وسیع کلمه تفسیر شود ، شامل هر واقعیت موجود میگردد و نقطه مقابل آن معدوم و باطل است .
خداوند به پیامبرش دستور میدهد که در برابر این سؤال با تأکید هرچه بیشتر « بگو به پروردگارم سوگند این یک واقعیت است و هیچ شک و تردیدی در آن نیست » ( قُلْ ای وَ رَبّیآ اِنَّهُ لَحَقٌّ ) .
و اگر فکر میکنید میتوانید از چنگال مجازات الهی فرار کنید ، اشتباه بزرگی کردهاید ، زیرا « هرگز شما نمیتوانید از آن جلوگیری کنید و او را با قدرت خود ناتوان سازید » ( وَ مآ اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ ) .
درواقع این جمله با جملهفوقاز قبیل بیان مقتضی و مانع است ،
در جمله اول میگوید : مجازات مجرمان یک واقعیت است و در جمله دوم اضافه میکند : هیچ قدرتی نمیتواند جلوی آن را بگیرد ، درست مانند آیات 7 و 8 سوره طور ؛ « اِنَّ عَذابَ رَبِّکَ لَواقِعٌ ما لَهُ مِنْ دافِعٍ » .
تأکیدهایی که در آیه به چشم میخورد ، قابل توجه است ، از یکسو « سوگند » و از سوی دیگر کلمه « اِنَّ » و « لام تأکید » و از سوی سوم جمله « وَ ما اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ » ، همه اینها تأکید میکند که به هنگام ارتکاب جرمهای سنگین مجازات الهی حتمی است .
از جمله سؤالاتی که در مورد آیات فوق مطرح میشود ، این است که آیا سؤال مشرکان از واقعیت داشتن کیفر الهی جنبه استهزاء داشته یا واقعا سؤالحقیقی بوده است؟ بعضی گفتهاند: سؤال حقیقی، نشانه شک است و با وضع مشرکان سازگار نیست .
ولی باتوجه به اینکه بسیاری از مشرکان در تردید بودند و گروهی از آنها نیز با علم به حقانیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به خاطر لجاجت و تعصب و مانند آن به مخالفت برخاسته بودند ، روشن میشود که سؤال حقیقی از آنها هیچ بعید نیست .
54 وَ لَوْ اَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِی الاَْرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ اَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْلایُظْلَمُونَ
و هرکسکه ستم کرده ، اگر تمامی آنچه روی زمین است، در اختیار داشته باشد ( همه را از هول عذاب ) برای نجات
خویش میدهد و هنگامیکه عذاب راببینند ( پشیمان میشوند اما ) پشیمانی خود را کتمان میکنند ( مبادا رسواتر شوند ) و در میان آنها به عدالت داوری میشود و ستمیبرآنها نخواهد رفت.
درواقع آنها حاضرند بزرگترینرشوهای راکه میتوان تصورکرد، برای رهاییاز چنگال عذاب الهی بدهند ، اما کسیاز آنها نمیپذیرد و سر سوزنی از مجازاتشان نمیکاهد .
حقیقت « ندامت » پشیمانی از انجام کاری است که آثار نامطلوب آن آشکار شده است ، خواه انسان بتواند آن را جبران کند و یا نتواند و پشیمانی مجرمان در قیامت از نوع دوم است و مکتوم داشتن آن به خاطر آن است که آشکار ساختنش موجب رسوایی بیشتر میشود.
55 اَلاآ اِنَلِلّهِ مافِیالسَّماواتِوَالاَْرْضِاَلاآاِنَوَعْدَاللّهِ حَقٌّ وَ لکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ
آگاه باشید آنچه در آسمانها و زمین است ، از آن خدا است ، آگاه باشید وعده خدا حق است ولی اکثر آنها نمیدانند .
56 هُوَ یُحْیی وَ یُمیتُ وَ اِلَیْهِ تُرْجَع-ُونَ
اواستکهزندهمیکندومیمیراندوبهسوی او باز میگردید.
57 یآ اَیُّهَاالنّاسُ قَدْجآءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدًی وَ رَحْمَةٌ لِلْم-ُؤْمِنینَ
ای مردم اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده و درمان آنچه در سینهها است و هدایت و رحمت برای مؤمنان .
در این آیه چهار صفت برای قرآن بیان شده است که برای فهم بیشتر باید نخست روی لغات آن تکیه کنیم.
« وَعْظ » ( و مَوْعِظَة ) آنچنانکه در « مفردات » آمده است ، نهی آمیخته به تهدید است ولی ظاهرا معنی موعظه ، وسیعتر از این باشد ، همانگونه که از « خلیل » دانشمند معروف عرب در همان کتاب « مفردات » نقل شده ، موعظه عبارت از تذکر دادن نیکیها است که توأم با رقّت قلب باشد، درواقع هرگونه اندرزی که در مخاطب تأثیر بگذارد ، او را از بدیها بترساند و یا قلب او را متوجه نیکیها گرداند ، وعظ و موعظه نامیده میشود .
البته مفهوم این سخن آن نیست که هر موعظهای باید تأثیر داشته باشد، بلکهمنظور آناستکه در قلبهایآماده بتواند چنین اثریبگذارد.
منظور از "شفا دادن بیماری دلها " و یا به تعبیر قرآن ، "شفای چیزی که در سینهها است" ، همان آلودگیهای معنوی و روحانی است ، مانند بخل و کینه و حسد و جبن و شرک و نفاق و امثال اینها که همه از بیماریهای روحی و معنوی است .
منظور از « هدایت » ، راهیابی به سوی مقصد ، یعنی تکامل و پیشرفت انسان در تمام جنبههای مثبت است .
و منظور از « رَحْمَة » همان نعمتهای مادی و معنوی الهی است
که شامل حال انسانهای شایسته میشود ، همانگونه که در کتاب « مفردات » میخوانیم ، « رَحْمَة » هرگاه به خدا نسبت داده شود ، به معنی نعمت بخشیدن او است و هنگامی که به انسانها نسبت داده شود ، به معنی رقّت قلب و عطوفت است.
در واقع آیه فوق چهار مرحله از مراحل تربیت و تکامل انسان را در سایه قرآن شرح میدهد .
مرحله اول مرحله « موعظه و اندرز » است .
مرحله دوم مرحله « پاکسازی روح انسان از انواع رذایل اخلاقی » است .
مرحله سوم مرحله « هدایت » است که پس از پاکسازی انجام میگیرد .
مرحله چهارم مرحلهای است که انسان لیاقت آن را پیدا کرده است که مشمول رحمت و نعمت پروردگار شود و هریک از این مراحل به دنبال دیگری قرار دارد و جالب اینکه تمام آنها در پرتو قرآن انجام میگیرد .قرآن است که انسانها را انذار میدهد و قرآن است که زنگار گناه و صفات زشت را از قلب آنها میشوید و قرآن
است که نور هدایت را به دلها میتاباند و نیز قرآن است که نعمتهای الهی را بر فرد و جامعهنازل میگرداند .
علی در گفتار جامع خود در « نهج البلاغه » با رساترین تعبیری این حقیقت را توضیح داده است ، آنجاکه میفرماید : « ... فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ اَدْوائِکُمْ وَ اسْتَعینُوا بِه عَلی لاَْوائِکُمْ
فَاِنَّ فیهِ شِفاءٌ مِنْ اَکْبَرِ الدّاءِ وَ هُوَ الْکُفْرُ وَ النِّفاقُ وَ الْغَیُّ وَ الضَّلالُ : از قرآن برای بیماریهای خود شفا طلبید و به آن برای حل مشکلاتتان استعانت بجویید ، چه اینکه در قرآن شفای بزرگتریندردهااستکه آندرد کفر و نفاق و گمراهی و ضلالتاست » .(1)
این خود میرساند که قرآن نسخهای است برای بهبودی فرد و جامعه از انواع بیماریهای اخلاقی و اجتماعی و این همان حقیقتی است که مسلمانان آن را به دست فراموشی سپرده و به جای اینکه از این داروی شفابخش بهره گیرند ، درمان خود را در مکتبهای دیگر جستجو میکنند و این کتاب بزرگ آسمانی را فقط یک کتاب خواندنی قرار دادهاند، نهاندیشیدنی و عملکردنی .
ظاهر آیه مورد بحث مانند بعضی دیگر از آیات قرآن این است که کانون بیماریهای اخلاقی ، « قلب » است ، این سخن در ابتدا ممکن است تولید این اشکال را کند که ما میدانیم تمام اوصاف اخلاقی و مسائل فکری و عاطفی به روح انسان بازگشت میکند ، قلب یک تلمبه خودکار برای نقل و انتقال خون و آبیاریو تغذیهسلولهایبدنبیش نیست .
البته حق همین است که قلب تنها مأموریت اداره جسم انسان را دارد و مسائل روانی مربوط به روح آدمی است ، اما نکته دقیقی در
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 176 .
اینجا وجود دارد که با توجه به آن ، رمز این تعبیر قرآن روشن میشود و آن اینکه در جسم انسان دو کانون وجود دارد که هرکدام مظهر بخشی
از اعمال روانی انسان است ، یعنی هریک از این دو کانون با فعل و انفعالات روانی فورا عکسالعمل نشان میدهد ، یکی « مغز » است و دیگری « قلب » .
هنگامی که در محیط روح مسائل فکری را بررسی میکنیم ، عکسالعمل آن فورا در مغز آشکار میشود و به تعبیر دیگر مغز ابزاری است برای کمک به روح در مسأله تفکر و لذا به هنگام تفکر خون سریعتر در مغز گردش میکند ، سلولهای مغزی فعل و انفعال بیشتری دارند و غذای بیشتری جذب میکنند و امواج زیادتری میفرستند ، ولی به هنگامی که پای مسائل عاطفی مانند عشق ، محبت ، تصمیم ، اراده ، خشم ، کینه ، حسد ، عفو و گذشت به میان میآید ، فعالیت عجیبی در قلب انسان شروع میشود ، گاهی ضربان شدید پیدا میکند ، گاهی ضربانش بهقدری سست میشود گویا میخواهد از کار بایستد ، گاهی احساس میکنیم که قلب ما میخواهد منفجر شود ، اینها همه به خاطر پیوند نزدیکی است که قلب با این سلسله مسائل روانی دارد .
از همینرو قرآن مجید ایمان را به قلب نسبت میدهد ( وَ لَمّا یَدْخُلِ الاْیمانُ فی قُلُوبِکُمْ ) ( 14 / حجرات ) و یا جهل و لجاجت و عدم تسلیم در مقابل حق را به عنوان نابینایی قلب تعبیر میکند ( وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ ) ( 46 / حج ) .
ناگفته نماند که اینگونه تعبیرات مخصوص قرآن نیست ، در
ادبیات زبانهای گوناگون در زمانهای گذشته و امروز نیز جلوههای مختلف این مسأله دیده میشود ، غالبا به کسی علاقه داریم ، میگوییم : در قلب ما جای داری و یا قلب ما متوجه تو است و یا قلب ما در گرو عشق تو است و همیشه سمبل عشق را ترسیمی از قلب انسان قرار میدهند. همه اینها به خاطر آن است که انسان همواره این احساس را داشته است که به هنگام عشق و علاقه و یا کینه و حسد و مانند اینها ، تأثیر و تأثر خاصی در قلب خود احساس میکند، یعنی نخستین جرقه این مسائل روانی به هنگام انتقال به جسم در قلب آشکار میشود .
البته علاوه بر همه اینها یکی از معانی قلب در لغت ، عقل و روح آدمی است و معنی آن منحصر به این عضو مخصوص که در درون سینه است ، نمیباشد و این خود تفسیر دیگری برای آیات قلب میتواند باشد اما نه برای همه آنها ، زیرا در بعضی تصریح شده ، قلبهایی که در سینهها است .
61 وَماتَکُونُفیشَأْنٍ وَ ماتَتْلُوامِنْهُ مِنْقُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ اِلاّ کُنّا عَلَیْکُمْ شُهُودا اِذْ تُفیضُونَ فیهِ وَ ما یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِیالاَْرْضِ وَ لا فِیالسَّمآءِوَلاآاَصْغَرَمِنْذلِکَوَلاآاَکْبَرَاِلاّفیکِتابٍمُبینٍ
در هیچ حال (و اندیشهای) نیستی و هیچ قسمتی از قرآن را تلاوتنمیکنی و هیچ عملی را انجام نمیدهید مگر اینکه ما ناظر بر شما هستیم ، در آن هنگام که وارد آن میشوید
وهیچچیز در زمین و آسمانازپروردگارتومخفی نمیماند، بهاندازهسنگینی ذرهای و نهکوچکتر از آن و نه بزرگتر از آن ، مگر اینکه (همه آنها) در کتاب آشکار ( و لوح محفوظ علم خداوند ) ثبت است .
« شُهُود » جمع « شاهِد » در اصل به معنی حضور توأم با مشاهده چشم و یا قلب و فکر است و تعبیر به جمع ، اشاره به این است که نه تنها خدا بلکه فرشتگانی که فرمانبردار او هستند و مراقب اعمال انسانها میباشند ، نیز از همه این کارها باخبرند و شاهد و ناظرند .
تعبیر به صیغه جمع در مورد خداوند با اینکه ذات پاک او از هر جهت یگانه و یکتا است ، برای اشاره به عظمت مقام او است و اینکه همواره مأمورینی سر بر فرمان او دارند و در اطاعت امرش آماده و حاضرند و درواقع سخن تنها از او نیست ، بلکه از او است و آنهمه مأموران مطیعش .
« یَعْزُبُ » ازماده « عُزُوب » در اصل بهمعنی دوری و جدایی از خانه وخانواده برای یافتن مرتع برای گوسفندان وچهارپایان است و سپس بهمعنی غیبت و پنهانی بهطور مطلق استعمال شده است .
« ذَرَّة » به معنی جسم بسیار کوچک است و به همین جهت به مورچههای ریز نیز « ذَرّة » گفته میشود ( برای توضیح بیشتر به جلد سوم « تفسیر نمونه » ، صفحه 389 مراجعه فرمایید ) .
« کِتابٍ مُبینٍ » اشاره به علم وسیع پروردگار است که گاهی از آن تعبیر به « لوح محفوظ » میشود ( در اینباره به
جلد پنجم « تفسیر نمونه » ، صفحه 271 مراجعه فرمایید ) .
آیه مورد بحث به هنگام اشاره به وسعت علم پروردگار ، روی سه نکته تکیه کرده و فرموده : در هیچ کار و حالی نیستی و هیچ آیهای تلاوت نمیکنی و هیچ عملی انجام نمیدهید ، مگر اینکه ما شاهد و ناظر بر شما هستیم .
این تعبیرات سهگانه در واقع اشاره به « افکار » و « گفتار » و « اعمال » انسانها است ، یعنی خداوند همانگونه که اعمال ما را میبیند ، سخنان ما را میشنود و از افکار و نیات ما آگاه و باخبر است و چیزی از اینها از محیط علم پروردگار بیرون نیست .
بدون شک نیّت و حالات روحی در مرحله نخست قرار دارد و گفتار پشت سر آن است و کردار و عمل به دنبال آن و لذا در آیه نیز به همین ترتیب ذکر شده است .
ضمنا اینکه میبینیم قسمت اول و دوم به صورت مفرد و خطاب به پیامبر صلیاللهعلیهوآله ذکر شده و قسمت سوم به صورت جمع و خطاب به عموم مسلمانان است ، ممکن است به این جهت باشد که مرحله تصمیمگیری دربرنامههایاسلامی، مربوط به رهبر امت و پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد ، همانگونه که گرفتن آیات قرآن از سوی خدا و تلاوت آن بر مردم نیز از ناحیه او است ، ولی عمل کردن به این برنامهها به عموم ملت ارتباط دارد و هیچکس از آن مستثنی نیست .
در این آیه درس بزرگی برای همه مسلمانان بیان شده است ، درسی که میتواند آنها را در مسیر حق به راه اندازد و از کجرویها و
انحرافات باز دارد ، درسی است که توجه به آن ، جامعهای صالح و پاک میسازد و آن اینکه ؛
به این حقیقت توجه داشتهباشیم که هرگامی برمیداریمو هر سخنیکه میگوییم و هر اندیشهایکه درسر میپرورانیمو بههرسو نگاه میکنیم و در هرحالی هستیم ، نه تنها ذات پاک خدا ، بلکه فرشتگان او نیز مراقب ما هستند و با تمام توجه ما را مینگرند .
کوچکترین حرکتی در پهنه آسمان و زمین از دیدگاه علم او مخفی و پنهان نمیماند ، نه تنها مخفی نمیماند ، بلکه همه آنها ثبت میشود در آن لوحی که محفوظ است و اشتباه و غلط و دگرگونی در آن راه ندارد ، در صفحه علم بیپایان خدا ، در اندیشه فرشتگان مقربین و نویسندگان اعمال آدمیان ، در پرونده ما و در نامه اعمال همه ما .
بیجهت نیست که امام صادق میفرماید : « پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله هرزمان این آیه را تلاوت میکرد، شدیدا گریه مینمود » (کانَ رَسُولُ اللّهِ اِذا قَرَأَ هذِهِ الاْیَةَ بَکی بُکاءً شَدیدا) .(1)
جایی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله با آنهمه اخلاص و بندگی و آنهمه خدمت به خلق و عبادت خالق که از کار خود در برابر علم خداترسان باشد، حال ما و دیگران معلوم است .
1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 116 ، ذیل آیه مورد بحث .
62 اَلاآ اِنَّ اَوْلِیآءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَن-ُونَ
آگاه باشید اولیاء ( و دوستان ) خدا نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند .
« اَوْلِیاء » جمع « وَلِیّ » در اصل از ماده « وَلی ، یَلی » گرفته شده که بهمعنی نبودن واسطه میان دو چیز و نزدیکی و پیدرپی بودن آنها است ، به همین دلیل به هر چیزی که نسبت به دیگری قرابت و نزدیکی داشته باشد ، خواه از نظر مکان یا زمان یا نسب و یا مقام ، «وَلِیّ» گفته
میشود ، استعمال این کلمه به معنی سرپرست و دوست و مانند اینها نیز از همین جا است .
بنابراین اولیاء خدا کسانی هستند که میان آنان و خدا حایل و فاصلهای نیست ، حجابها از قلبشان کنار رفته و در پرتو نور معرفت و ایمان و عمل پاک ، خدا را با چشم دل چنان میبینند که هیچگونه شک و تردیدی به دلهایشان راه نمییابد و به خاطر همین آشنایی با خدا که وجود بیانتها و قدرت بیپایان و کمال مطلق است و ماسوای خدا در نظرشان کوچک و کمارزش و ناپایدار و بیمقدار است .
کسی که با اقیانوس آشنا است ، قطره در نظرش ارزشی ندارد و کسیکه خورشیدرا میبیند، نسبت به یک شمع بیفروغ بیاعتنا است.
و از اینجا روشن میشود که چرا آنها ترس و اندوهی ندارند ، زیرا خوف و ترس معمولاً از احتمال فقدان نعمتهایی که انسان در اختیار دارد و یا خطراتی که ممکن است در آینده او را تهدید کند ،
ناشی میشود ، همانگونه که غم و اندوه معمولاً نسبت به گذشته و فقدان امکاناتی است که در اختیار داشته است .
اولیاء و دوستان راستین خدا از هرگونه وابستگی و اسارت جهان مادّه آزادند و « زهد » به معنی حقیقیش بر وجود آنها حکومت میکند، نه با از دست دادن امکانات مادی ، جزع و فزع میکنند و نه ترس از آینده در اینگونه مسائل افکارشان را به خود مشغول میدارد .
بنابراین « غمها » و « ترسهایی » که دیگران را دائما در حال اضطراب و نگرانی نسبت به گذشته و آینده نگه میدارد ، در وجود آنها راه ندارد .
یک ظرف کوچک آب ، از دمیدن یک انسان ، متلاطم میشود ولی در پهنه اقیانوس کبیر حتی طوفانها کماثر است و به همین دلیل آن را اقیانوس آرام مینامند ( لِکَیْ لاتَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لاتَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ )( 23 / حدید ) .
نه آن روز که داشتند ، به آن دل بستند و نه امروز که از آن جدا میشوند ، غمی دارند ، روحشان بزرگتر و فکرشان بالاتر از آن است
)
که اینگونه حوادث در گذشته و آینده در آنها اثر بگذارد. بهاینترتیب امنیت و آرامش واقعی بر وجود آنها حکمفرما است و به گفته قرآن ؛ «اوُلآئِکَ لَهُمُ الاَْمْنُ» ( 82 / انعام ) و یا به تعبیر دیگر ؛ « اَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ : یاد خدا مایه آرامش دلها است » ( 28 / رعد ) .
خلاصه اینکه غم و ترس در انسانها معمولاً ناشی از روح دنیاپرستی است ، آنها که از این روح تهی هستند ،
اگر غم و ترسی نداشته باشند ، بسیار طبیعی است .
این بیان استدلالی مسأله بود و گاهی همین موضوع به بیان دیگری که شکل عرفانی دارد ، به این صورت عرضه میشود .
اولیای خدا آنچنان غرق صفات جمال و جلال او هستند و آنچنان محو مشاهده ذات پاک او میباشند که غیر او را بهدست فراموشی میسپرند ، روشن است در غم و اندوه و ترس و وحشت حتما نیاز به تصور فقدان و از دست دادن چیزی و یا مواجهه با دشمن و موجود خطرناکی دارد ، کسی که غیر خدا در دل او نمیگنجد و به غیر او نمیاندیشد و جز او را در روح خود پذیرا نمیشود ، چگونه ممکن است غم و اندوه و ترس وحشتی داشته باشد .
از آنچه گفتیم ، این حقیقت نیز آشکار شد که منظور غمهای مادی و ترسهای دنیوی است ، وگرنه دوستان خدا وجودشان از خوف او مالامالاست ، ترساز عدمانجام وظایف و مسؤولیتها و اندوه بر آنچه از موفقیتها از آنان فوت شده ، که این ترس و اندوه جنبه معنوی دارد و مایه تکامل وجود انسان و ترقی او است، به عکس ترس و اندوههای مادی که مایه انحطاط و تنزّل است .
امیرمؤمنان علی در خطبه معروف « هَمّام » که حالات اولیای خدا در آن به عالیترین وجهی ترسیم شده ، میفرماید : « قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ : دلهای آنها محزون و مردم از شرّ آنها در امان هستند » و نیز میفرماید : « وَ لَوْ لاَ الاَْجْلُ الَّذی کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ اَرْواحُهُمْ فی اَجْسادِهِمْ طَرْفَةَ
عَیْنٍ شَوْقا اِلَی الثَّوابِ وَ خَوْفا مِنَ الْعِقابِ : اگر اجلی که خداوند
برای آنها مقرر کرده نبود، حتی یک چشم بههم زدن ارواح آنها در بدنهایشان آرام نمیگرفت ، به خاطر عشق به پاداش الهی و ترس و وحشت از مجازات و کیفر او » .(1)
قرآن مجید درباره مؤمنان میگوید : « اَلَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ هُمْ مِنَ السّاعَةِ مُشْفِقُونَ : کسانی که از پروردگارشان با اینکه او را به خشم نمیبینند ، میترسند و از رستاخیز بیمناکند » ( 49/انبیاء ) ، بنابراین آنها خوف و ترس دیگری دارند .
63 اَلَّذینَ امَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ
همانها که ایمان آوردند و ( از مخالفت فرمان خدا ) پرهیز میکردند .
جالب اینکه ایمان را به صورت فعل ماضی مطلق آورده و تقوا را به صورت ماضی استمراری ، اشاره به اینکه ایمان آنها به سرحدّ کمال
رسیده ولی مسأله تقوا که در عمل روزمره منعکس میشود و هرروز و هرساعت کار تازهای میطلبد و جنبه تدریجی دارد ، برای آنها به صورت یک برنامه و وظیفه دائمی درآمده است .
آری اینها هستند که با داشتن این دو رکن اساسی دین و شخصیت ، چنان آرامشی در درون جان خود احساس میکنند که هیچیک از طوفانهای زندگی آنها را تکان نمیدهد ، بلکه به مضمون
1) « نهج البلاغه » ، ترجمه صبحی صالح، خطبه 193.
«اَلْمُؤْمِنُ کَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لاتُحَرِّکُهُ الْعَواصِفَ» ، همچون کوه در برابر تندباد حوادث ، استقامت به خرج میدهند .
64 لَهُمُالْبُشْری فِیالْحَیوةِ الدُّنْیا وَ فِیالاْخِرَةِ لا تَبْدیلَ لِکَلِماتِ اللّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
در زندگی دنیا و در آخرت شادند ( و مسرور ) ، وعدههای الهی تخلفناپذیر است و این رستگاری بزرگی است .
باتوجه به مطلق بودن این کلمه و وجود « الف و لام جنس » در « اَلْبُشْری » ، مفهوم وسیعی نهفته شده که هرگونه بشارت و شادی پیروزیوموفقیتراشاملمیشود و همهآنچه دربالا ذکرشد، درآن درج است و درواقعهرکداماشارهبهگوشهایاز اینبشارت وسیعالهیمیباشد.
و شاید این که در بعضی از روایات به خوابهای خوش و رؤیاهای صالحه تفسیر شده ، اشاره به این است که هرگونه بشارت ، حتی بشارتهای کوچک نیز در مفهوم « اَلْبُشْری » افتاده است ، نه این که منحصر به آن باشد .
درواقع این اثر تکوینی و طبیعی ایمان و تقوا است که انسان را از انواع دلهرهها و وحشتهایی که زاییده شک و تردید و همچنین مولود گناه و انواع آلودگیها است ، از روح و جسم انسان دور میسازد ، چگونه ممکن است کسی ایمان و تکیهگاه معنوی در درون جان خود نداشته باشد ، باز احساس آرامش کند ؟
او به یک کشتی بیلنگر در یک دریای طوفانی میماند که امواج
کوهپیکر هرلحظه او را بهسویی پرتاب میکنند و گردابها برای بلعیدنش دهان باز کردهاند .
چگونه کسی که دست به ظلم و ستم و ریختن خون مردم و غصب اموال و حقوق دیگران آلوده کرده ، ممکن است آرامش خاطر داشته باشد ، او برخلاف مؤمنان حتی خواب آرام ندارد و غالبا خوابهای وحشتناکی میبیند که در اثناء آن خود را با دشمنان درگیر مشاهده میکند و این خود یک دلیل بر ناآرامی و تلاطم روح آنها است .
طبیعیاست یک شخص جانی بهخصوصاینکه تحت تعقیب باشد ، در عالم خواب خود را در برابر اشباح هولناکی میبیند که برای گرفتن و تعقیب او کمر بستهاندو یا اینکه روح آن مقتول مظلوم از درون ضمیر ناآگاهش فریاد میزند و او را شکنجه میدهد ، لذا هنگامی که بیدار میشود ، همچون یزید ، « ما لی وَ لِلْحُسَیْنِ : مرا با حسین چه کار » ؟ و یا همچون حجاج ، « ما لی وَ لِسَعیدِ بْنِ جُبَیْرٍ : مرا با سعید بن جبیر چه کار » ؟ میگوید .
درذیلآیاتفوقروایاتجالبیازائمهاهلبیت علیهمالسلام واردشدهاست که به بعضی از آنها اشاره میکنیم :
امیرمؤمنان علی آیه 62 این سوره را تلاوت فرمود و سپس از یاران خویش سؤال کرد : « میدانید " اَوْلِیاءَ اللّهِ " چه اشخاصی هستند » ؟ عرض کردند : « ای امیرمؤمنان شما خودتان بفرمایید که آنان چه کسانی هستند » ؟ امام فرمود : « هُمْ نَحْنُ وَ اَتْباعُنا فَمَنْ
تَبِعَنا مِنْ بَعْدِنا طُوبی لَنا وَ طُوبی لَهُمْ اَفْضَلُ مِنْ طُوبی لَنا ، قالُوا یا اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ ما شَأْنُ طُوبی لَهُمْ اَفْضَلُ مِنْ طُوبی لَنا ؟ اَلَسْنا نَحْنُ وَ هُمْ عَلی اَمْرٍ ؟ قالَ : لاَِنَّهُمْ حُمِلُوا ما لَمْ تَحْمَلُوا عَلَیْهِ وَ اَطاقُوا ما لَمْ تُطیقُوا : دوستان خدا ، ما و پیروان ما که بعد از ما میآیند ، هستند . خوشا به حال ما و بیشتر از آن خوشا به حال آنها ، بعضی پرسیدند : چرا بیشتر از ما ؟ مگر ما و آنها هردو پیرو یک مکتب نیستیم و کارمان یکنواخت نمیباشد ؟ فرمود : نه ، آنها مسؤولیتهایی بر دوش دارند که شما ندارید و تن به مشکلاتی میدهند که شما نمیدهید » .(1)
کتاب « کمالالدین » از ابوبصیر از امام صادق نقل میکندکه : « طُوبی لِشیعَةِ قائِمِنَا الْمُنْتَظِرینَ لِظُهُورِه فی غَیْبَتِه وَ الْمُطیعینَ لَهُ فی ظُهُورِه ، اُولئِکَ اَوْلِیاءُ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ: خوشا به حال پیروان امام قائم که در غیبتش ( با خودسازی ) انتظار ظهورش را میکشند و به هنگام ظهورش مطیع فرمان او هستند، آنها اولیایخدا هستند، همانها که نه ترسی دارند و نه غمی » .(2)
یکی از دوستان امام صادق نقل میکند که امام فرمود : « پیروان این مکتب در لحظات آخر عمر چیزهایی میبینند که
چشمشان با آن روشن میشود » ، راوی میگوید : من اصرار کردم ؛ « چه
چیزی میبینند » ؟ و این سخن را بیش از ده بار تکرار کردم ولی در هربار امام تنها به این جمله قناعت میکرد که ؛ « میبینند » ، در آخر مجلس رو بهسوی من کرد و مرا صدا زد و فرمود: « مثل اینکه اصرار داری بدانی چه چیز را میبینند » ؟ گفتم : « آری قطعا » ، سپس گریستم ، امام به حال من رقّت کرد و فرمود : « آن دو را میبینند ، اصرار کردم کدام دو نفر » ؟ فرمود : « پیامبر صلیاللهعلیهوآله و علی را ، هیچ انسان باایمانی چشم از جهان نمیپوشد مگر اینکه این دو بزرگوار را خواهد دید که بهاو بشارت میدهند » ، سپس فرمود: « اینرا خداوند درقرآن بیان کرده » ، سؤال کردم : « در کجا و کدام سوره » ؟ فرمود : « در سوره یونس ، آنجا که میگوید ؛ " اَلَّذینَ امَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ ، لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ فِی الاْخِرَةِ "».
روشن است که این روایات اشاره به قسمتی از بشارتهای افراد باایمان و متّقی است ، نه همه آن بشارتها و نیز روشن است که اینمشاهده ، مشاهده جسم مادی نیست ، بلکه مشاهده جسم برزخی با
دید برزخی است ، زیرا میدانیم در جهان برزخ که فاصلهای است میان این جهان و سرای آخرت ، روح انسان بر جسم برزخیش باقی میماند .
65 وَ لا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ اِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعا هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ
سخن آنها تو را غمگین نسازد، تمام عزت ( و قدرت ) از آنِ خدا است و او شنوا و دانا است .
66 اَلاآ اِنَّ لِلّهِ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِیالاَْرْضِ وَ ما یَتَّبِعُالَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ شُرَکآءَ اِنْ یَتَّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُمْ اِلاّ یَخْرُصُونَ
آگاه باشید تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند ، از آنِخدامیباشند و آنهاکهغیرخداراشریکاو میخوانند، از منطق و دلیلی پیروی نمیکنند، آنها فقط ازپندار بیاساس پیروی میکنند و آنها فقط دروغ میگویند .
« خَرْصَ » در لغت هم به معنی دروغ و هم به معنی حدس و تخمین آمدهاست و دراصل همانطور که « راغب » در « مفردات » گفته ، به معنی جمعآوری کردن میوه است و پس از جمع زدن و گردآوری کردن در حساب و تخمین زدن میوه بر درختان گفته شده و از آنجا که حدس و تخمین گاهی نادرست از آب درمیآید ، این ماده به معنی دروغ نیز آمده است .
اصولاًاینخاصیت پیرویازپندار و گمانبیاساساستکه سرانجام انسان را به وادی دروغ میکشاند .
جاییکه اشخاصملک او و ازآنِ او باشند، اشیایی که در این جهان هستند، بهطریق اولی از آنِ او هستند ، بنابراین او مالک تمام عالم هستی است و بااین حالچگونه ممکناست مملوکهایاوشریکاوبودهباشند؟
آنها که بتها را شریک خدا ساخته بودند ، تکیهگاهشان اوهامی بیش نبود ، اوهامی که حتی تصور آن امروز برای ما مشکل است که چگونه ممکن است انسان اَشکال و مجسمههای بیروحی بسازد و
بعد مخلوق خود را ارباب و صاحباختیار خویش بداند ؟ مقدراتش
را به دست آن بسپارد و حل مشکلاتش را از او بخواهد ؟ آیا این چیزی جز دروغ و دروغپردازی میتواند باشد ؟ حتی میتوان این را به عنوان یک قانون کلی با کمی دقت از آیه استفاده کرد که ؛ هرکس از ظن و گمانهای بیاساس پیروی کند، سرانجام به دروغگویی کشانده میشود ، راستی و صدق بر اساس قطع و یقین استوار است و دروغ براساس تخمینها و پندارها و شایعهها .
67 هُوَالَّذی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فیهِ وَ النَّهارَ مُبْصِرا اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ
او کسیاست که شب را برای شما آفرید که در آن آرامش بیابید و روز را روشنیبخش قرار داد ، در این نشانههایی استبرای کسانیکه گوششنوا دارند .
این نظام نور و ظلمت که بارها در آیات قرآن روی آن تکیه شده ، نظامی شگفتانگیز و پربار است که از یکسو با تابش نور در مدت
معین ، صحنه زندگی انسانها را روشن ساخته و حرکتآفرین و تلاشانگیز است و از سوی دیگر با پردههای ظلمانی و آرامبخش شب ، روح و جسم خسته را برای کار و حرکت مجدد آماده میسازد .
آری « در این نظام حسابشده آیات و نشانههایی از توانایی آفریدگار است اما برای آنها که گوش شنوا دارند و حقایق را میشنوند » ( اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ )
آنها که میشنوند و درک میکنند و آنها که پس از درک حقیقت ، آن را به کار میبندند .
آرامش و سکون که هدف از آفرینش شب قرار داده شده ، یک واقعیت مسلم علمی است که دانش امروز آن را به ثبوت رسانده ، پردههای تاریکی نه تنها یک وسیله اجباری برای تعطیل فعالیتهای روزانه است ، بلکه اثر مستقیمی روی سلسله اعصاب و عضلات آدمی و سایر جانداران دارد و آنها را در حالت استراحت و خواب و سکون فرومیبرد و چه نادان هستند مردمیکه شب را به هوسرانی زنده میدارند و روز مخصوصا صبحگاهان نشاطانگیز را در خواب فرومیروند و به همین دلیل همواره اعصابی نامتعادل و ناراحت دارند .
باتوجه به اینکه ماده « اَبْصار » به معنی بینایی است ، مفهوم جمله « وَ النَّهارَ مُبْصِرا » این میشود که ؛ خدا « روز را بینا قرار داد » ، درحالیکه روز بیناکننده است نه بینا ، این یک تشبیه و مجاز زیبا ازقبیل توصیف سبب بهاوصاف مسبّباست همانگونه که در مورد شب نیز میگویند: «لَیْلٌ نائِمٌ» یعنی ؛ « شبی که به خواب رفته » ، درحالیکه شببهخوابنمیرود، بلکه شب سببمیشودکه مردمانبهخواب روند.
71 وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ اِذْ قالَ لِقَوْمِهِ یاقَوْمِ اِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْمَقامیوَتَذْکیری بِآیاتِاللّهِفَعَلَیاللّهِ تَوَکَّلْتُ فَاَجْمِعُوآا اَمْرَکُمْ وَ شُرَکآئَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوآا اِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ
بخوان بر آنها سرگذشت نوح را ، آن هنگام که به قوم خود گفت : ای قوم من اگر موقعیت و یادآوری من نسبت به آیات الهی بر شما سنگین ( و غیر قابل تحمل ) است (هرکارازدستتان ساخته است، بکنید) من برخداتوکلکردهام، فکر خود و قدرت معبودهایتانرا جمع کنید و هیچ چیز بر شما مستور نماند ، سپس به حیات من پایان دهید ( و لحظهای ) مهلتم ندهید ( اما توانایی ندارید ) .
« غُمَّة » از ماده « غَمّ » به معنی پوشاندن چیزی است و اینکه به اندوه نیز « غَمّ » گفته میشود ، به خاطر آن است که قلب انسان را میپوشاند. نوح فرستاده بزرگ پروردگار با قاطعیتی که ویژه پیامبران اولوالعزم است ، در نهایت شجاعت و شهامت با نفرات کم و محدودی که داشت ، در مقابل دشمنان نیرومند و سرسخت ایستادگی میکند و قدرت آنها را به باد مسخره میگیرد و بیاعتنایی خویش را به نقشهها و افکار و بتهای آنها نشان میدهد و به این وسیله یک ضربه محکم روانی برافکارشان وارد میسازد .
باتوجه به اینکه این آیات در مکه نازل شده ، در آن زمانی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز درشرایطی مشابه نوح زندگی میکرد و مؤمنان در اقلیت بودند ، قرآن میخواهد به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز همین دستور را بدهد که باید به قدرت دشمن اهمیت ندهد ، بلکه با قاطعیت و شهامت پیش برود، چراکه تکیهگاهش خدا است و هیچ نیرویی تاب مقاومت در برابر قدرت او را ندارد .
گرچه بعضی از مفسران این تعبیر نوح و یا شبیه آن را در تاریخ سایر انبیاء یک نوع اعجاز گرفتهاند ، چراکه آنها با نبودن امکانات ظاهری دشمن را تهدید به شکست کرده و از پیروزی نهایی خود خبر دادهاند و این جز از طریق اعجاز امکانپذیر نیست ، ولی بههرحال این یک درس است برای همه رهبران اسلامی که در برابر انبوه دشمنان هرگز نهراسند ، بلکه با اتکاء و و توکل بر پروردگار و با قاطعیت هرچه بیشتر آنها را به میدان فراخوانند و قدرتشان را تحقیر کنند که این عامل مهمی برای تقویت روحی پیروان و شکست روحیه دشمنان خواهد بود .
72 فَاِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَماسَأَلْتُکُمْ مِنْ اَجْرٍ اِنْ اَجْرِیَ اِلاّ عَلَی اللّهِ وَ اُمِرْتُ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمینَ
و اگر از قبول دعوتم روی بگردانید ( کار نادرستی کردهاید ، چه اینکه ) من از شما مزدی نمیخواهم ، مزد من تنها بر خدا است و من مأمورم که از مسلمین ( تسلیمشدگان در برابر فرمان خدا ) باشم .
اینکه نوح میگوید : من هیچ پاداشی از شما نمیخواهم ، درس دیگری است برای رهبران الهی که در دعوت و تبلیغ خود ، هیچگونه انتظار پاداش مادی و معنوی از مردم نداشته باشند ، زیرا اینگونه انتظارها یکنوع وابستگی ایجاد میکند که جلوی تبلیغات صریح و فعالیتهای آزادانه آنها را سد خواهد کرد و طبعا تبلیغات و دعوتشان کماثر خواهد شد ، به همین دلیل راه صحیح دعوت به سوی
اسلام و تبلیغ آن نیز این است که مبلغان اسلامی تنها برای امرار معاش خود متکی به بیتالمال باشند نه نیازمند به مردم .
73 فَکَذَّبُوهُفَنَجَّیْناهُوَ مَنْمَعَهُفِیالْفُلْکِوَجَعَلْناهُمْ خَلاآئِفَ وَ اَغْرَقْنَا الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَ
اما آنها اورا تکذیب کردند و ما او و کسانی را که با او در کشتی بودند، نجاتدادیم، آنهاراجانشین (و وارث کافران) قرار دادیم و کسانی را که آیات ما را تکذیب کردند ، غرق نمودیم، پس ببین عاقبت کار آنهاکه انذار شدند ( و به انذار الهی اهمیت ندادند ) چگونه بود ؟
« فُلْک » به معنی کشتی است و تفاوت آن با « سفینه » این میباشد که « سفینه » ، مفرد است و جمع آن « سَفائِن » است ولی « فُلْک » بر مفرد و جمع هر دو گفته میشود .
آیه موردبحث سرانجام کار دشمنان نوح و صدق پیشگوییش را بیان میکند .
74 ثُمَبَعَثْنامِنْبَعْدِهِرُسُلاًاِلیقَوْمِهِمْفَجآؤوُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّب-ُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ کَذلِکَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِ الْمُعْتَدینَ
سپس بعد از نوح رسولانی به سوی قومشان فرستادیم، آنها با دلایل روشن به سراغ آنها رفتند ، اما آنان به
چیزیکه پیشاز آن تکذیب کرده بودند ، ایمان نیاوردند، اینچنین بر دلهای تجاوزکاران مُهر مینهیم ( تا چیزی را درک نکنند ) .
جمله «فَماکانُوا لِیُؤْمِنُوا بِماکَذَّبُوا بِهِ مِنْقَبْلُ» اشاره به این میکندکه گروهی در میان امتها بودهاند که در برابر دعوت هیچ پیامبر و مصلحی سر تسلیم فرودنمیآوردند و همچنانبر سر حرف خود ایستاده بودند و تکرار دعوت انبیاء در آنها کمترین اثری نمیگذاشت ، بنابراین جمله مزبور اشاره به گروهی میکند که در دو زمان در برابر دعوت پیامبران مختلف قرارگرفتند ( زیرا ظاهر جمله این است که مرجع همه ضمایر یکی است )
این احتمال نیز در معنی آیه داده شده است که اشاره به دو گروه مختلف میکند ، گروهی در زمان نوح بودند و دعوت او را تکذیب کردند و گروهی که بعد از آنها به وجود آمدند ، با انکار و تکذیب پیامبران راه آنان را پیمودند ، بنابراین معنی جمله چنین میشود ؛ « تجاوزکاران اقوام دیگر از ایمان آوردن به چیزی که اقوام پیشین خودداری کرده بودند ، سر باز زدند » ، البته باتوجه به اینکه مخالفان دعوت نوح در طی طوفان از میان رفتند ، این احتمال در تفسیر آیه قوت پیدا میکند ، ولی به هر حال لازمه آن این است که در میان مرجع ضمیرهای جمله ( واو جمع در کانُوا و لِیُؤْمِنُوا و کَذَّبُوا ) تفکیک قائل شویم .
روشن است که جمله « کَذلِکَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِ الْمُعْتَدینَ »
دلیل بر جبر نیست و تفسیر آن در خودش نهفته است ، زیرا میگوید : ما
بر دلهای « تجاوزکاران » مُهر مینهیم تا چیزی را درک نکنند ، بنابراین قبلاً تجاوزهای پیدرپی به حریم احکام الهی و حق و حقیقت از آنها صادر میشود و تدریجا بر دلهای آنها اثر میگذارد و قدرت تشخیص حق را از آنان میگیرد و کارشان به جایی میرسد که سرکشی و عصیان و گناه برای آنها خوی و طبیعت ثانوی میشود ، چنانکه در مقابل هیچ حقیقتی تسلیم نمیشوند .
مشروح این مطلب در جلد اول « تفسیر نمونه » ذیل آیه 7 سوره بقره ، صفحه 50 ذکر شده است .
اما فرعون و فرعونیان از پذیرش دعوت موسی و هارون سر باز زدند و از اینکه در برابر حق سر تسلیم فرود آورند ، تکبر ورزیدند » ( فَاسْتَکْبَرُوا ). آنها به خاطر کبر و خودبرتربینی و نداشتن روح تواضع ، واقعیتهای روشن در دعوت موسی را نادیده گرفتند و به همین دلیل مجرم و گنهکار همچنان به جرم و گناهشان ادامه دادند ( وَ کانُوا قَوْمامُجْرِمینَ ) .
76 فَلَمّا جآءَهُمُ الْحَقُّ مِنْعِنْدِنا قالُوآ اِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبینٌ
و هنگامی که حق از نزد ما به سراغ آنها آمد ، گفتند : این سِحر آشکاری است .
جاذبه و کشش فوقالعاده دعوت موسی ازیکطرف و معجزات چشمگیرش از طرف دیگر و نفوذ روزافزون و خیرهکنندهاش از طرف سوم ، سبب شد که فرعونیان به فکر چاره بیفتند و وصلهای بهتر از این
پیدا نکردند که او را ساحر و عملش را سِحر بخوانند و این تهمت چیزی است که در سرتاسر تاریخ انبیاء مخصوصا پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله دیده میشود .
77 قالَ مُوسی اَتَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمّا جآءَکُمْ اَسِحْرٌ هذا وَ لا یُفْلِحُ السّاحِرُونَ
( اما ) موسی گفت : آیا حق را که به سوی شما آمده ، سِحر میشمرید ؟ این سِحر است؟ در حالی که ساحران رستگار ( و پیروز ) نمیشوند ؟
94 فَاِنْ کُنْتَ فی شَکٍّ مِمّآ اَنْزَلْنآ اِلَیْکَ فَاسْئَلِالَّذینَ یَقْرَؤوُنَ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکَ لَقَدْ جآءَکَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرینَ
اگر در آنچه بر تو نازل کردهایم ، تردید داری ، از آنها که پیش از تو کتب آسمانی را میخوانند ، سؤال کن ، (بدان) بهطورقطع «حق» ازطرف پروردگارتبهتو رسیده، بنابراین هرگز از تردیدکنندگان مباش (البته او در چیزی که باشهوددریافتهبود،هرگزتردیدنداشت، ایندرسیبودبرای مردم).
ممکن است در ابتدا چنین به نظر برسد که آیه حکایت از این دارد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در حقانیت آیاتی که بر او نازل میشد ، تردید داشت و خداوند از طریق فوق ، تردید او را زایل کرد .
ولی باتوجه به اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله مسأله وحی را با شهود و
مشاهده دریافته بود ، چنانکه آیات قرآن حاکی از همین معنی است ، شک و تردید در این مورد معنی نداشت ، بهعلاوه این تعبیر رایج است که برای تنبیه دوردستان ، افراد نزدیک را مخاطب میکنند و سخنی را القاء مینمایند ، این همان است که عرب با ضربالمثل معروف « اِیّاکَ اَعْنی وَ اسْمَعی یا جارَهُ : به تو میگویم ولی همسایه تو بشنو » ، از آن یاد میکند که نظیر آن را نیز در فارسی داریم و اینگونه سخن در بسیاری از موارد تأثیرش از خطاب صریح بیشتر است .
به علاوه ذکر جمله شرطیه ، همیشه دلیل بر احتمال وجود شرط نیست ، بلکه گاهی برای تأکید روی یک مطلب و یا برای بیان یک قانون کلی است ، مثلاً در آیه 23 سوره اسرǘ`آŘϙǠ: « وَ قَضی رَبُّکَ اَنْ لاتَعْبُدُوآا اِلاّآ اِیّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ اِحْسانا اِمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ اَحَدُهُمآ اَوْ کِلاهُمآ فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ : پروردگار تو فرمان داده که جز او را پرستش نکنید و به پدر و مادر نیکی کنید ، هرگاه یکی از ایندو نزد تو ( توجه داشته باشید که در این جمله مخاطب ، ظاهرا پیامبر است ) به پیری برسند ، هیچگاه کمترین سخن ناراحتکنندهای به آنها مگو » .
با اینکه میدانیم پیامبر صلیاللهعلیهوآله پدرش را قبل از تولد و مادرش را در دوران طفولیتش از دست داد ، با این حال حکم احترام به پدر و مادر به عنوان یک قانون کلی بیان شده است ، هرچند مخاطب آن ، ظاهرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله است .
و نیز در سوره طلاق میخوانیم : « یآ اَیُّهَا النَّبِیُّ اِذا طَلَّقْتُمُ النِّسآءَ ... : ای پیامبر هنگامی که زنان را طلاق دادید ، ... » .
این تعبیر دلیل بر این نیست که پیامبر زنی را در عمرش طلاق داده باشد ، بلکه بیان یک قانون کلی است و جالب اینکه مخاطب در آغاز این جمله ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و در آخر جمله ، همه مردم. و از جمله قرائنی که تأیید میکند منظور اصلی در آیه ، مشرکان و کافران هستند ، آیات پشت سر این آیه استکه از کفر و بیایمانی آنها سخن میگوید .
نظیر همین موضوع در آیات مربوط به مسیح دیده میشود که وقتی خداوند در روز رستاخیز از او میپرسد : « آیا تو مردم را به عبادت خویش و مادرت دعوت کردی » ؟ او صریحا این مسأله را انکار میکند و اضافه میکند : « اِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ : اگر من چنین سخنی را گفته بودم ، تو میدانستی » ( 116 / مائده ) .
95 وَ لا تَک-ُونَنَّ مِنَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللّهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخاسِرینَ
و از آنها مباش که آیات خدا را تکذیب کردند که از زیانکاران خواهی بود .
درواقع در آیه قبل میگوید : اگر تردید داری ، از آنها که آگاهی دارند، بپرس و در این آیه میگوید: اکنون که عوامل تردید برطرف شد ، باید در برابر این آیات تسلیم باشی وگرنه مخالفت باحق، نتیجهای جز خسران و زیان دربرنخواهد داشت.
این آیه ، قرینه روشنی است بر اینکه منظور اصلی در آیه گذشته ، توده مردم میباشد ، هرچند که روی سخن به شخص پیامبر است ، زیرا بدیهیاستکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله هرگزتکذیب آیات الهی را نمیکرد ، بلکه
اومدافعسرسختآیین خودبود .
جزء یازدهم (177)
96 اِنَّ الَّذینَ حَقَّتْ عَلَیْهِمْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ
( و بدان ) آنها که فرمان خدا بر آنان تحقق یافته ، ایمان نمیآورند .
در این آیه خدا به پیامبر صلیاللهعلیهوآله اعلام میکند که ؛ در میان مخالفان تو ، گروهی متعصب و لجوج هستند که انتظار ایمان آنها بیهودهاست ، آنها ازنظر فکری چنان مسخ شدهاندو آنقدر در راه باطل گام برداشتهاند که وجدان بیدار انسانی را به کلی از دست داده و به موجودی نفوذناپذیر تبدیل شدهاند .
97 وَ لَوْ جآءَتْهُمْ کُلُّ ایَةٍ حَتّی یَرَوُا الْعَذابَ الاَْلیمَ
هرچند تمام آیات ( الهی و نشانههای او ) به آنان برسد ، تا زمانی که عذاب الیم را ببینند ( چراکه قلوبشان را تاریکی گناه فراگرفته و راهی به روشنایی بر آنها نیست ).
درحقیقت در آیه 94 ، قرآن ازعموم مردم دعوت به مطالعه و تحقیق و سؤال از اهل اطلاع کرد و به دنبال آن از آنها خواست که با روشن شدن حق ، به حمایت و دفاع از آن بهپاخیزند .
(178) سوره یُونُس
ولی در این آیه میگوید : نباید انتظار ایمان آوردن همه آنها را داشته باشی ، زیرا گروهی آنقدر فاسد شدهاند که دیگر قابل اصلاح نیستند ، بنابراین نه از عدم ایمان آنها دلسرد باش و نه نیروی خود را روی هدایت آنان هدر ده ، بلکه به گروهی بپرداز که اکثریت را تشکیل میدهند و قابل هدایت هستند .
تعبیراتی مانند آیه فوق ، به هیچگونه دلیل بر جبر نیست ، بلکه اینها از قبیل ذکر آثار عمل انسان است ، منتها چون اثر هر چیز بهفرمان خدا است، گاهی اینامور بهخدا نسبت داده میشود .
ذکر ایننکتهنیز لازم بهنظرمیرسدکهدر چند آیه قبل درباره فرعون خواندیمکهاو بعداز نزول عذاب و گرفتار شدن در چنگال طوفان ، اظهار ایمانکرد ، ولیاینگونهایمانچون جنبهاضطراریداشت، برای او سودی نداشت، اما درآیهموردبحث میگوید: « این تنها راه و روش فرعون نبود ، بلکه همه افراد لجوج و خودخواه و مستکبر و سیاهدل که به اوج
جزء یازدهم (179)
طغیان رسیدهاند نیز همین حالت را دارند ، آنها نیز ایمان نمیآورند مگر اینکه عذاب الیم را ببینند، همان ایمانیکه برای آنها بیاثر است» .
98 فَلَوْلا کانَتْقَرْیَةٌ امَنَتْ فَنَفَعَهآ ایمانُهآ اِلاّ قَوْمَ یُونُسَ لَمّآ امَنُوا کَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ مَتَّعْناهُمْ اِلی حینٍ
چراهیچیکازشهرهاوآبادیهاایماننیاوردندکه( ایمانشان بهموقع باشدو ) مفید بهحالشان افتد، مگر قوم یونس، به هنگامیکهایمان آوردند، عذاب رسواکننده را در زندگی دنیا از آنان برطرف ساختیم و تا مدت معینی ( پایان زندگی و اجلشان ) آنها را بهرهمند ساختیم .
جای شک نیست که در اقوام دیگر نیز گروههای زیادی ایمان آوردند ، آنچه قوم یونس را از دیگر اقوام ممتاز میکند ، این است که
آنها همه به صورت دستهجمعی ایمان آوردند ، آنهم پیش از
فرارسیدن مجازات قطعی پروردگار ، درحالیکه در میان اقوام دیگر ، گروه زیادی سرسختانه بر مخالفت خود باقی ماندند تا هنگامی که فرمان مجازات قطعی پروردگار صادر شد ، آنها پس از مشاهده این عذاب الهی غالبا اظهار ایمان کردند ولی ایمانشان به دلیلی که سابقا گفتیم ، فایدهای نداشت .
ماجرای آنها از این قرار بود که در تواریخ آمده است ؛ هنگامیکه یونس از ایمان آوردن قوم خودکه در سرزمین « نینوا » ( در عراق ) زندگی میکردند ، مأیوس شد ، به پیشنهاد عابدی که در میان آنها میزیست ، نفرین کرد درحالیکه عالم و دانشمندی نیز در میان آن گروه بود که به یونس پیشنهاد میکرد بازهم درباره آنان دعا کند و باز هم به ارشاد بیشتر بپردازد و مأیوس نگردد. ولی یونس پس از این ماجرا از میان قوم خود بیرون رفت ، قوم اوکه صدق گفتارش را بارها آزموده بودند، گِرد مرد دانشمند اجتماع کردند ، هنوز فرمان قطعی عذاب
فرانرسیده بود ، ولی نشانههای آن کم و بیش بهچشم میخورد ، آنها موقع را غنیمت شمرده و به رهبری عالم از شهر بیرون ریختند ، درحالیکه دست به دعا و تضرّع برداشته و اظهار ایمان و توبه کردند و برای اینکه انقلاب و توجه بیشتری در روح و جان آنها پیدا شود ، مادران را از فرزندان جدا ساختند و لباسهای درشت و خشن و کماهمیت در تن کردند و به جستجوی پیامبر خویش برخاستند، اما
اثری از او ندیدند .
ولی این توبه و ایمان و بازگشت به سوی پروردگار که بهموقع انجام یافته بود و با آگاهی و اخلاص توأم بود ، کار خود را کرد ، نشانههای عذاب برطرف شد و آرامش به سوی آنها بازگشت و هنگامی که یونس پس از ماجرای طولانیش به میان قوم خود بازگشت ، او را از جان و دل پذیرا گشتند. شرح ماجرای زندگی خود یونس را ذیل آیات 134 تا 148 سوره صافات ، مطالعه فرمایید .
یادآوری این نکته نیز لازم است که قوم یونس هرگز در برابر مجازات قطعی قرار نگرفته بودند ، وگرنه توبه آنان نیز پذیرفته نمیشد ، بلکه اخطارها و هشدارهایی که معمولاً قبل از مجازات نهایی میآید ، برای آنها به قدر کافی بیدارکننده بود ، درحالی که مثلاً فرعونیان بارها این اخطارها را دیده بودند ( همانند ماجرای طوفان و ملخ خوراکی و دگرگونی شدید آب نیل و امثال آن ) ولی هیچگاه ایناخطارها را جدینگرفتند وتنها ازموسی خواستند که ناراحتی را خداوند از آنان برطرف سازند تا ایمان بیاورند ، اما هرگز ایمان نیاوردند .
ضمنا داستانفوق نشانمیدهد که نقش یک رهبر آگاه و دلسوز در میان یک قوم و ملت ، تا چه اندازه مؤثر و حیاتبخش است ، در صورتی که عابدی که آگاهی کافی ندارد ، بیشتر روی خشونت تکیه میکند و منطق اسلام در مقایسه میان عبادت ناآگاهانه و علم توأم بااحساس مسؤولیت نیز از این روایت مفهوم میشود .
99 وَ لَوْ شآءَ رَبُّکَ لاَمَنَ مَنْ فِیالاَْرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعا اَفَاَنْتَ تُکْرِهُ النّاسَ حَتّی یَکُونُوا مُؤْمِنینَ
و اگر پروردگارت میخواست تمام آنها را که در روی زمین هستند، همگی ( از روی اجبار ) ایمان میآوردند ، آیا تو میخواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند ؟ (ایماناجباری چهسودی دارد؟)
این آیه بار دیگر تهمت ناروایی را که دشمنان اسلام کرارا گفته و میگویند : باصراحت نفی میکند ، آنجا که میگویند : اسلام آیین شمشیر است و از طریق زور و اجبار بر مردم جهان تحمیل شده است ، آیه مورد بحث مانند بسیاری از آیات دیگر قرآن ، میگوید : ایمان اجباری بیارزش است و اصولاً دین و ایمان چیزی است که از درون جان برخیزد ، نه از برون و به وسیله شمشیر و مخصوصا پیامبر صلیاللهعلیهوآله را از اکراه و اجبار کردن مردم برای ایمان و اسلام برحذر میدارد .
100 وَ ماکانَ لِنَفْسٍ اَنْ تُؤْمِنَ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ
( اما ) هیچکس نمیتواند ایمان بیاورد جز به فرمان خدا ( و توفیق و یاری و هدایت او ) و پلیدی ( و ناپاکی کفر و گناه ) را بر آنها قرار میدهد که تعقل نمیکنند .
ممکن است در بدو نظر چنین تصور شود که آیه اول و دوم باهم منافاتی دارند ، زیرا آیه نخست میگوید : خداوند کسی را
اجبار به ایمان نمیکند ، درحالیکه آیه دوم میگوید : تا فرمان و اراده پروردگار نباشد، کسی ایمان نمیآورد .
ولی باتوجه به یک نکته این منافات ظاهری و ابتدایی برطرف میشود و آن اینکه ما عقیده داریم که نه « جبر » صحیح است و نه « تفویض » و واگذاری مطلق ، یعنی نه چنان است که مردم در اعمال خود مجبور و بیاختیار باشند و نه چنان است که به تمام معنی به حال خود واگذار شده باشند ، بلکه در عین آزادی اراده ، باز نیاز به امداد الهی دارند ، زیرا این آزادی اراده را خدا به آنها میدهد ، عقل و خرد و وجدان پاک از مواهب او است ، ارشاد پیامبران و هدایت کتب آسمانی نیز از ناحیه او میباشد ، بنابراین در عین آزادی اراده باز هم سرچشمه این موهبت و آنچه محصول آن است ، از ناحیه خدا است .
آخرین جمله آیه اخیر یعنی « وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ » هرگز نباید به معنی جبر تفسیر شود ، چراکه جمله «لا یَعْقِلُونَ» دلیل بر اختیار آنها است ، یعنی نخست افرادی از تعقل و تفکر و اندیشه سر باز میزنند ، سرانجام به این مجازات گرفتارمیشوند که « رِجْس » و پلیدی ، شک و تردید ، تاریکدلی و بینش نادرست بر آنها چیره میشود تا آنجا که توانایی ایمان از آنها سلب میگردد ، ولی باید توجه داشت که مقدمات آن را خودشان فراهم کردهاند، در واقع در چنین مواردی اذن و فرمان الهی برای ایمان وجود ندارد.
به تعبیر دیگر این جمله اشاره به آن است که اذن و فرمان خدا ، بیحساب نیست ، آنها که لایق و شایستهاند ، مشمول آن
میشوند و آنها که نالایقند ، محروم خواهند شد .
101 قُلِانْظُرُوا ماذا فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما تُغْنِی الاْیاتُ وَالنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ
بگو نگاهکند آنچه را ( از آیات خدا و نشانههای توحیدش ) در آسمانها و زمین است، امااین آیات و انذارها بهحال کسانیکه ایمان نمیآورند ( و لجوجند ) مفید نخواهد بود.
« نُذُر » جمع « نَذیر » به معنی انذارکننده و کنایه از پیامبران و رهبران الهی است و یا جمع « انذار » یعنی اخطار و تهدید غافلان و مجرمان است که برنامه این رهبران الهی میباشد .
اینهمه ستارگاندرخشان و کرات مختلف آسمانی که هرکدام در مدار خود در گردشند ، این منظومههای بزرگ و این کهکشانهای غولپیکر و این نظام دقیقی که بر سراسر آنها حکمفرما است ، همچنین این کره زمین با تمام عجایب و اسرارش و اینهمه موجودات زنده متنوع و گوناگونش ، درست در ساختمان همه اینها بنگرید و با مطالعه آنها به مبدأ جهان هستی آشناتر و نزدیکتر شوید .
این جمله به روشنی مسأله جبر و سلب آزادی اراده را نفی میکند و میگوید : ایمان ، نتیجه مطالعه جهان آفرینش است یعنی این کار به دست خود شما است .
سپس اضافه میکند : ولی با اینهمه آیات و نشانههای حق ، باز جای تعجب نیست که گروهی ایمان نیاورند ، چرا که آیات و نشانهها و
اخطارها و انذارها تنها به درد کسانی میخورد که آمادگی برای پذیرش حق دارند ، اما « آنها که تصمیم گرفتهاند هرگز ایمان نیاورند ، این امور هیچگونه اثری برایشان ندارد » ( وَ ما تُغْنِی الاْیاتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ ) .
این جمله اشاره به حقیقتی است که بارها در قرآن خواندهایم که دلایل و سخنان حق و نشانهها و اندرزها به تنهایی کافی نیست ، بلکه زمینههای مستعد و آماده نیز شرط گرفتن نتیجه است .
104 قُلْ یآ اَیُّهَا النّاسُ اِنْ کُنْتُمْ فی شَکٍّ مِنْ دینی فَلاآ اَعْبُدُالَّذینَتَعْبُدُونَمِنْدُونِاللّهِوَ لکِنْاَعْبُدُاللّهَ الَّذی یَتَوَفّیکُمْ وَ اُمِرْتُ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْم-ُؤْمِنینَ
بگو: ای مردم اگر در عقیده من شک دارید ، من کسانی را کهجزخدا میپرستید، نمیپرستم، تنهاخداوندی را پرستش میکنم که شمارا میمیراند و منمأمورمکه از مؤمنان باشم.
این آیه تا آیه 109 که همگی در رابطه با مسأله توحید و مبارزه با شرک و دعوت به سوی حق سخن میگوید ، آخرین آیات این سوره است و درواقع فهرست یا خلاصهای است از بحثهای توحیدی این سوره و تأکیدی است بر مبارزه با بتپرستی که در این سوره کرارا بیان شده است .
لحن آیات نشان میدهد که مشرکان گاهی گرفتار این توهم بودند که ممکن است پیامبر در اعتقاد خود پیرامون بتها ، نرمش و انعطافی به
خرج دهد و نوعی پذیرش برای آنها قائل گردد و آنان را در کنار عقیده به خدا به گونهای قبول کند .
قرآن با قاطعیت هرچه تمامتر به این توهم بیاساس پایان میدهد و فکر آنها را برای همیشه راحت میکند که هیچگونه سازش و نرمشی در برابر بت معنیندارد و جز «اللّه معبودینیست، تنها «اللّه ، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر .
نخست به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور میدهد که تمام مردم را مخاطب ساخته ، « بگو : ای مردم اگر شما در اعتقاد من شک و تردید دارید، آگاه باشید من کسانی راکه غیر از خدا پرستش میکنید ، هرگز نمیپرستم » ( قُلْ یآ اَیُّهَا النّاسُ اِنْ کُنْتُمْ فی شَکٍّ مِنْ دینی فَلاآ اَعْبُدُ الَّذینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ) .
تنها به نفی معبودهای آنان قناعت نمیکند بلکه برای تأکید بیشتر ، تمام پرستش را برای خدا اثبات کرده ، میگوید : « ولی خدایی را میپرستم که شما را میمیراند » ( وَ لکِنْ اَعْبُدُ اللّهَ الَّذی یَتَوَفّیکُمْ ) .
و باز برای تأکید افزونتر میگوید : این تنها خواسته من نیست
بلکه « این فرمانی است که به من داده شده است که از ایمانآورندگان به " اللّه باشم » ( وَ اُمِرْتُ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ ) .
اینکه در میان صفات خدا تنها در اینجا روی مسأله قبض روح و میراندن تکیه شده ، یا به خاطر آن است که انسان در هرچه شک کند ، در مرگ نمیتواند تردید داشته باشد و یا به خاطر آن است که آنها را به مسأله مجازات و عذابهای هلاککنندهای که در
آیات قبل به آن اشاره شده بود ، متوجه سازد و تلویحا به خشم و غضب خداوندی تهدید نماید .
105 وَ اَنْاَقِمْوَجْهَکَلِلدّینِحَنیفا وَ لاتَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکینَ
و ( به من دستور داده شده که ) روی خود را به آیینی متوجه ساز که خالی از هرگونه شرک است و از مشرکان مباش .
در اینجا نیز تنها به جنبه اثبات ، قناعت نکرده بلکه برای تأکید ، طرف مقابل آن را نفی میکند و میگوید : « و هرگز و بهطور قطع از مشرکان نباش » ( وَ لا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکینَ ) .
«حَنیف» بهمعنی کسیاستکهاز«انحراف»به «راستی و استقامت» میگراید و یا به تعبیر دیگر از آیینها و روشهای منحرف چشم میپوشد و متوجه آیین مستقیم خداوند میشود، همان آیینی که موافق فطرتاست و به خاطر همین موافقتش با فطرت ، صاف و مستقیم است.
بنابراین یکنوع اشاره به فطری بودن توحید در درون آن نهفته است ، چراکه انحراف چیزی است که برخلاف فطرت باشد .
106 وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَنْفَعُکَ وَ لا یَضُرُّکَ فَاِنْ فَعَلْتَ فَاِنَّکَ اِذا مِنَ الظّالِمینَ
و جز خدا چیزی را که نه سودی به تو میرساند و نه زیانی، مخوانکه اگر چنینکنی، ازستمکاران خواهی بود.
کدام عقل و خرد اجازه میدهد که انسان به پرستش اشیاء و موجوداتیبپردازدکه هیچگونه سود و زیانی ندارد و درسرنوشت انسان ، کمترین تأثیری نمیتوانند داشته باشد .
107 وَ اِنْیَمْسَسْکَاللّهُبِضُرٍّ فَلاکاشِفَ لَهُ آ اِلاّهُوَ وَ اِنْ یُرِدْکَ
بِخَیْرٍ فَلا رادَّ لِفَضْلِهِ یُصیبُ بِهِ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ
و اگر خداوند (برایامتحان یا کیفرگناه) زیانی به تو رساند، هیچکس جز او آنرا برطرف نمیسازد و اگر اراده خیری برای تو کند، هیچکس مانع فضل او نخواهد شد ، آن را به هرکسازبندگانشبخواهد،میرساندواوغفورورحیماست.
در اینجا نیز تنها به جنبه نفی قناعتنمیکند و علاوه بر جنبه نفی، روی جنبه اثبات نیز تکیه کرده است .
108 قُلْ یا اَیُّهَا النّاسُ قَدْ جآءَکُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنِاهْتَدی فَاِنَّما یَهْتَدی لِنِفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها وَ مآ اَنَا عَلَیْکُمْ بِوَکیلٍ
بگو : ای مردم حق ازطرف پروردگارتان بهسراغ شما آمده، هرکس (در پرتو آن) هدایت یابد، برای خود هدایت
شده و هرکس گمراه گردد ، به زیان خود گمراه شده و من مأمور (به اجبار) شما نیستم .
109 وَ اتَّبِعْ ما ی-ُوحی اِلَیْکَ وَ اصْبِرْ حَتّی یَحْکُمَ اللّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ
و ازآنچه بر تو وحی میشود ، پیروی کن و شکیبا باش ( و استقامت نما ) تا خداوند فرمان ( پیروزی را ) صادر کند
و او بهترین حاکمان است .
ایندو آیه که یکیاندرزیاست بهعموممردم و دیگریبه خصوص پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، دستورهاییرا کهخداوند دراین دو زمینه در سراسر این سوره بیان داشته است ، تکمیل میکند و با آن سورهیونس پایانمییابد.
نخست بهعنوان یکدستورعمومی میفرماید: «به همه مردم بگو : از طرف پروردگارتان حق به سوی شما آمده است» این تعلیمات ، این کتاب آسمانی ، این برنامه و این پیامبر ، همه حق است و نشانههای حق بودنش آشکار ( قُلْ یآ اَیُّهَا النّاسُ قَدْ جآءَکُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ ) .
و با توجه به این واقعیت « هرکس در پرتو این حق هدایت شود ، به سود خود هدایت یافته و هرکس با عدم تسلیم در برابر آن ، راه گمراهی را برگزیند ، به زیان خود گام برداشته » ( فَمَنِ اهْتَدی فَاِنَّما یَهْتَدی لِنِفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها ) .
« و من مأمور و وکیل و نگاهبان شما نیستم » ( وَ ما اَنَا عَلَیْکُمْ بِوَکیلٍ ) ، یعنی نه وظیفه دارم که شما را به پذیرش حق مجبور کنم، چراکه اجبار درپذیرش ایمان معنی ندارد و نه اگر نپذیرفتید، میتوانم شما را از مجازات الهی حفظ کنم ، بلکه وظیفه من دعوت است و تبلیغ و ارشاد و راهنمایی و رهبری و اما بقیه بر عهده خود شما است که به اختیار خود راهتان را برگزینید
آیه 108 علاوه بر اینکه باردیگر مسأله اختیار و آزادی اراده را تأکید میکند ، دلیل بر این استکه پذیرش حقدر درجه اول بهسود خود انسان است ، همانگونه که مخالفت با آن ، به زیان خود او است ،
درواقع تعلیمات رهبران الهی و کتب آسمانی کلاسهایی است برای
تربیت و تکامل انسانها ، نه موافقت با آن چیزی که بر عظمت خدا میافزاید و نه مخالفت باآن چیزی از جلال او میکاهد .
سپس وظیفهپیامبر را در دوجملهتعیینمیکند؛نخست اینکه « باید تنها از آنچه به تو وحی میشود، پیرویکنی » (وَاتَّبِعْ مایُوحی اِلَیْکَ).
مسیر راهت را خدا از طریق وحی تعیین کرده است و کمترین انحراف از آن ، برای تو مجاز نیست .
دیگر این که در این راه مشکلات طاقتفرسا و ناراحتیهای فراوان در برابر تو است ، باید از انبوه مشکلات ترس و هراسی به خود راه ندهی ، « باید صبر و استقامت و پایداری پیشه کنی تا خداوند حکم و فرمان خود را برای پیروزی تو بر دشمنان صادر کند » ( وَ اصْبِرْ حَتّی یَحْکُمَ اللّهُ ) .
« چراکه او بهترین حاکمان است ، فرمانش حق و حکمش عدالت و وعدهاش تخلفناپذیر » ( وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ ) .
پایان سوره یُونُس
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 الآر کِتبٌاُحْکِمَتْ ءَایتُهُ ثُمَفُصِّلَتْ مِنْلَّدُنْ حَکیمٍ خَبیرٍ
الر اینکتابی استکه آیاتش استحکامیافته سپس تشریح شده ، از نزد خداوند حکیم و آگاه ( نازل گردیده است ) .
این سوره همانند آغاز سوره گذشته و بسیاری از سورههای دیگر قرآن با بیان اهمیّت این کتاب بزرگ آسمانی شروع میشود ، تا مردم به محتویات آن بیشتر توجه کنند و با دیده دقیقتری به آن بنگرند .
ذکر حروف مقطعه « الر » خود دلیلی است بر اهمیّت این کتاب بزرگ آسمانی که با تمام اعجاز و عظمتش از حروف مقطعه سادهای که در اختیار همگان است همچون «الف، لام، راء» تشکیلشدهاست«الآر».
در واقع هریک از صفات قرآن که در این آیه آمده ، از یکی از صفات خداوند سرچشمه میگیرد ، استحکام قرآن از حکمتش و شرح و تفصیل آن از خبیر بودنش .
در اینکه فرق میان « اُحْکِمَتْ » و « فُصِّلَتْ » چیست ؟ مفسران بحثهای فراوان کردهاند و احتمالات زیادی دادهاند ، اما آنچه نزدیکتر از همه ، به مفهوم آیه فوق به نظر میرسد ، این است ، که در جمله این واقعیّت بیان شده است که قرآن مجموعه واحد به هم پیوستهای است ، که همچون یک بنای محکم و استوار برجا است و نشان میدهد که از سوی خداوند واحد یکتا نازلشده و بههمین
دلیل هیچگونه تضاد و اختلاف در میان آیاتش دیده نمیشود .
اما در جمله دوم اشاره به این حقیقت است که این کتاب در عین وحدت ، آن چنان شاخهها و شعب فراوان دارد که تمام نیازهای روحی و جسمی انسانها را در زیر پوشش خود قرارمیدهد ، بنابراین در عین وحدت، کثیراست و در عین کثرت، واحد .
2 اَلاَّ تَعْبُدُوآاْ اِلاَّ اللّهَ اِنَّنی لَکُمْ مِنْهُ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ
(دعوت من ایناست) که جز اللّه را نپرستید، من از سوی او برای شما بیمدهنده و بشارت دهندهام .
3 وَ اَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَیْهِ یُمَتِّعْکُمْ مَّتعا حَسَنا اِلی اَجَلٍ مُّسَمّیً وَ یُؤْتِ کُلَّ ذی فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاِنّی اَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ کَبیرٍ
و اینکهازپروردگار خویش آمرزش بطلبید، سپس بهسوی او باز گردید تا به طرز نیکویی شما را تا مدت معین (از مواهب زندگی این جهان) بهرهمند سازد و به هر صاحب فضیلتی به مقدار فضیلتش ببخشد و اگر ( از این فرمان ) رویگردان شوید من بر شما از عذاب روز بزرگی بیمناکم.
این نخستین تفصیل از دستورات این کتاب بزرگ است .
و دومینبرنامهدعوتم ایناستکه « من برای شما از سوی او نذیر و بشیرم »دربرابرنافرمانیها و ظلمو ستم و شرکو کفر ، شما را بیم میدهم وازعکسالعملکارهایتانو مجازاتالهیبرحذرمیدارمودربرابر اطاعت
و پاکی و تقوا شما را بشارت به سرنوشتی سعادتبخش میدهم .
سومین دعوتم این است که از گناهان خویش استغفار کنید و از آلودگیها خود را شستشو دهید .
و چهارمین دعوتم ایناست که « بهسوی او بازگردید » و پس از شستشوی از گناه و پاکشدن در سایهاستغفار، خود را بهصفات الهی بیاراییدکه بازگشت بهسوی او چیزی جز اقتباس از صفات او نیست.
درواقع چهارمرحلهاز مراحلمهم دعوتبهسویحقدرضمن چهار جمله بیان شده است که دوقسمت آن « جنبه عقیدتی » و زیربناییدارد و دو قسمت « جنبهعملی »و روبنایی ، قبول اصل توحید و مبارزه با شرک و قبول رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآله دو اصل اعتقادی است .
و شستشوی از گناه و تخلق به صفات الهی که سازندگی را به تمام معنی از نظر عمل در بردارد ، دو دستور عملی قرآن است و اگر درست بیندیشیم تمام محتوای قرآن در این چهاربخش خلاصه میشود ، این فهرستی است برای همه قرآن و برای تمام محتوای این سوره .
سپس نتیجههای عملی « موافقت » یا « مخالفت » با این چهار دستور را چنین بیان میکند : « هرگاه به این برنامهها جامه عمل بپوشانید خداوند تا پایان عمر شما را از زندگانی سعادتبخشایندنیا بهرهمند و متمتع میسازد: یُمَتِّعْکُمْ مَّتعا حَسَنا اِلی اَجَلٍ مُّسَمّیً ».
و از آن بالاتر اینکه به هر کس به اندازه کارش ، بهره میدهد و تفاوت مردم را در چگونگی عمل به این چهار اصل به هیچوجه نادیده نمیگیرد ، بلکه « به هر صاحب فضیلتی به اندازه
فضیلتش عطا میکند : وَ یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ » .
« و اما اگر راه مخالفت را پیش گیرید و در برابر این دستورهای چهارگانه عقیدتی و عملی سرپیچی کنید ، من از عذاب روز بزرگی بر شما بیمناکم » همان روز که در دادگاه بزرگ عدل الهی حضور مییابید ( وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاِنّی اَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ کَبیرٍ ) .
هنوز کم نیستند که گمان میکنند دینداری فقط برای آباد ساختن
سرای آخرت و راحتی پس از مرگ است و اعمال نیک توشهای است برای سرای دیگر و به نقش مذهب پاک و اصیل در زندگی این جهان به کلی بیاعتناء هستند و یا اهمیّت کمی برای آن قائلند .
در حالی که مذهب پیش از آنکه سرای آخرت را آباد کند ، آباد کننده سرای دنیا است و اصولاً تا مذهب در این زندگی اثر نگذارد تأثیری برای آن زندگی نخواهد داشت .
قرآن با صراحت این موضوع را در آیات بسیاری عنوان کرده است و حتی گاه دست روی جزییات مسایل گذاشته چنان که در سوره نوح از زبان این پیامبر بزرگ خطاب به قومش میخوانیم : « فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ اِنَّهُ کانَ غَفّارا یُرْسِلِ السَّمآءَ عَلَیْکُمْ مِدْرارا وَ یُمْدِدْکُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ اَنْهارا ... : من به آنها گفتم از گناهان خود استغفار کنید و با آب توبه آنهارا بشوییدکه خداآمرزندهاست، تا برکات آسمان را پیدرپی بر شما و نهرهای آب جاری در اختیارتان قرار دهد » ( 9 11 / نوح ) .
به همین دلیل در آیات فوق پس از ذکر این چهار اصل میخوانیم :
« یُمَتِّعْکُمْ مَّتعا حَسَنا اِلی اَجَلٍ مُّسَمّیً : اگر این اصول را به کار بندید تا پایان عمر به طرز شایسته و نیکویی بهرهمند خواهید شد » .
4 اِلَی اللّهِ مَرْجِعُکُمْ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ
(بدانید)بازگشت شما بهسوی «اللّه است و او بر هرچیز قادر است.
جمله اول آیه اشاره به اصل پنجمی از اصول تفصیلی قرآن یعنی مسأله معاد و رستاخیز است .
اما هیچگاه فکر نکنید که قدرت شما در برابر قدرت خدا اهمیّتی دارد ، یا میتوانید از فرمان او و دادگاه عدالتش فرارکنید و نیز تصور نکنید که او نمیتواند استخوانهای پوسیده شما را بعد از مرگ جمعآوری کند و لباس حیات و زندگی نوینی بر آن بپوشاند « چرا که او بر همه چیز قادر و تواناست : وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ » .
5 اَلاَآ اِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ اَلا حینَ یَسْتَغْشُونَثِیابَهُمْیَعْلَمُ مایُسِرُّونَ وَمایُعْلِنُونَ اِنَّهُ
عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ
آگاهباشید هنگامیکه آنها (سرهارا بههم نزدیک ساخته و ) سینههایشان را درکنار هم قرار میدهند تا خود ( و سخنان خویش ) رااز او ( پیامبر ) پنهان دارند ، آگاه باشید آنگاه که آنها لباسهایشان را به خود میپیچند و خویش را در آن پنهانمیدارند ( خداوند ) از درون و برون آنها با خبر است، چرا که او از اسرار درون سینهها آگاه است .
« یَثْنُونَ » از ماده « ثَنْی » در اصل به معنی نزدیک ساختن
قسمتهای مختلف چیزی به یکدیگر است ، مثلاً در مورد تا کردن لباس و پارچه گفته میشود : « ثَنی ثَوْبَهُ » و اینکه به دونفر « اِثْنان » گفته میشود به خاطر آن است که یکی را در کنار دیگر قرار میدهیم و اگر به مداحی کردن « ثَناخوانی » گفته میشود به خاطر آن است که صفات برجسته طرف را یکی پس از دیگری میشمرند .
این ماده به معنی خم شدن نیز آمده است چرا که انسان بااین کار
قسمتهایی از بدن خود را به یکدیگر نزدیک میسازد .
و بهمعنی دردلگرفتنکینهآمدهاست، چراکه بااینکارانسان عداوت شخص یا چیزی رابهدلنزدیکمیسازد. اینتعبیردر ادبیات عرب دیده میشود که:«اِثْنَوْنی صَدْرُهُ عَلَی البَغْضاءِ: او کینه مرابه دل گرفت».
با توجه به آنچه ذکر شد چنین به نظر میرسد که تعبیر فوق ممکن است اشاره به هرگونه « مخفی کاری » ظاهری و باطنی دشمنان پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله باشد که از یک سو با در دل داشتن کینه و عداوتش در ظاهر با زبان شیرین اظهار دوستی میکردند و از سوی دیگر به هنگام گفتگو با یکدیگر سرها را به هم نزدیک و سینهها را به عقب داده و حتی لباسها را به سر میکشیدند که بدگویی و توطئهها را به صورت مرموزی بهیکدیگر برسانند ، تا کسی از راز آنها آگاه نشود .
آیه به اشاره به یکی از کارهای دشمنان اسلام و پیامبر صلیاللهعلیهوآله میکندکهبااستفادهازروشنفاقآمیز و دورکِشیازحقمیخواستندماهیّت خود را از نظرها پنهان سازند تا گفتار حق را نشنوند .(1)
1) به « مجمعالبیان » ، « مفردات راغِب » مراجعه شود .
موضوع صفحه
متن تأییدیه حضرت آیةاللّهالعظمی مکارم شیرازی••• 6
مقدمه••• 8
پیشگامان اسلام••• 11
موقعیت پیشگامان••• 12
تابعین چه اشخاصی بودند ؟••• 13
نخستین مسلمان چهکسی بود ؟••• 14
آیا همه صحابه افراد صالحی بودند ؟••• 17
توبه و جبران••• 21
مسألهعرضاعمالبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله وائمهاطهار علیهمالسلام ••• 22
آیا رؤیت در اینجا به معنی دیدن است ؟••• 25
با صادقان باشید••• 25
آیا منظور از صادقین ، تنها معصومان است ؟••• 27
تحصیل علم و دانش ، واجب کفایی است••• 30
جواز تقلید با استفاده از آیه " نَفْر"••• 31
جهاد با جهل و نادانی و جهادبا دشمنان••• 32
تأثیر آیات قرآن بر دلهای آماده و آلوده••• 33
آخرین آیات قرآن مجید••• 36
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سوره یُونُس••• 41
رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ••• 42
خداشناسی و معاد••• 46
ماه و خورشید گوشهای ازآیاتعظمتخدا••• 49
انسان در قرآن کریم••• 61
دورنمای زندگی دنیا••• 66
روسفیدان و روسیاهان••• 69
یکی ازنشانههای حق و باطل••• 77
عظمت و حقانیت دعوتقرآن••• 79
جلوه تازهای از اعجاز قرآن••• 82
جهل و انکار••• 89
در تحقق مجازات الهی برای مجرمین تردید نکنید••• 91
عمل به محتوای قرآن باعث درمان دردهایشماست••• 93
مراحل چهارگانه تربیت و تکامل انسان ••• 95
آیا قلب ، کانون احساسات است ؟••• 96
خدا همهجا ناظر است ، مراقب باشید••• 98
سس
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آرامش روح و روان در سایه ایمان••• 102
منظور از "بشارت" در این آیه چیست ؟••• 106
اولیاء خدا از دیدگاه روایات••• 107
شب آرامشبخش و روز روشنیآفرین••• 111
گوشهای از مبارزات نوح ••• 112
رسولان بعد از نوح••• 115
آیا پیامبر تردید داشت ؟••• 118
تنها یک گروه بهموقع ایمان آوردند••• 122
ماجرای ایمان آوردن قوم یونس••• 123
ایمان اجباری فایدهای ندارد••• 125
تربیت و اندرز••• 127
قاطعیت در برابر مشرکان••• 128
(211)
آخرین سخن سوره یونس••• 131
سوره هُود••• 134
چهار اصل مهم در دعوت انبیاء••• 135
پیوند دین و دنیا••• 137
(212)