ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را
تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه
ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236
(10) مقدمه
آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز» است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
مقدمه (11)
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
89 لا یُؤاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فی اَیْمنِکُمْ وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما عَقَّدْتُّمُ الاَْیْمنَ فَکَفّرَتُهُ أِطْعامُ عَشَرَةِ مَسکینَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلیکُمْ أَوْکِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْریرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَّمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلثَةِ أَیّامٍ ذلِکَ کَفّرَةُ أَیْمنِکُمْ أِذَا حَلَفْتُمْ وَاحْفَظُوآا اَیْمنَکُمْ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ ءَایتِهِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
خداوند شمارا به خاطر سوگندهای بیهوده (و خالی از اراده) مواخذه نمیکند ولی در برابر سوگندهاییکه ( از روی اراده ) محکم کردهاید مواخذه میکند، کفاره اینگونه قسمها اطعامده نفر مستمند،ازغذاهایمعمولیاستکه به خانواده خودمیدهید، یا لباسپوشانیدنبرآن دهنفر و یاآزاد کردن یک برده و کسی که هیچ کدام از اینها را نیابد سه روز روزه میگیرد ، این کفاره سوگندهای شماست به هنگامی که سوگند یاد میکنید ( و مخالفت مینمایید ) و سوگندهای خود را حفظ کنید ونشکنید، این چنین خداوند آیات خود را برای شما بیان میکند تا شکر او را بهجا آورید .
جزء هفتم (13)
کلمه « عَقَّد » در اصل به معنی جمع کردن اطراف یک چیز محکم است و به همین جهت اگر کسی دو سر طنابی را به هم گره زند گویند: «عَقَّدَ الْحَبْل» و گاهی در امور معنوی به کار میرود و هرگونه پیمان محکمی را نیز عقد میگویند، در آیه فوق منظور از عَقْد اَیْمان
(بستن سوگندها) همان تصمیم جدّی بر کاری است که بر طبق سوگند انجام میگیرد .
دراینآیه دربارهسوگندهاییکه درزمینه تحریمحلال و غیرآن خوردهمیشود، به طور کلی بحث کرده و قسمها را به دو قسمت تقسیم میکند: نخست میگوید : « خداوند شما را در برابر قسمهای لغو مؤاخذه و مجازات نمیکند : لا یُؤاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فی اَیْمنِکُمْ».
منظور از « سوگند لغو » ، سوگندهایی است که دارای هدف
(14) سوره مائِدَه
مشخص نیست و از روی اراده و تصمیم سر نمیزند ، بلکه بدون توجه به عنوان تکیه سخن واللّه و باللّه یا اینکه لا واللّه و بلی واللّه میگویند و یا در حال شدّت هیجان یا غضب بدون اراده و تصمیم گفته میشود. بعضی گفتهاند اگر انسان به چیزی یقین داشته باشد و بر اساس آن سوگند یاد کند سپس معلوم شود که اشتباه کرده است ، آن نیز جزء قسم لغو است ، مثل اینکه کسی بر اثر سعایت افراد سخن چنین یقین به انحراف همسر خود پیدا کند و سوگند به طلاق او یاد نماید ، بعدا معلوم شود دروغ بوده است ، این سوگند اعتبار ندارد . این را نیز میدانیم که علاوه بر لزوم قصد و اراده و تصمیم در سوگندهای جدی لازم است که محتوای قسم نیز کار نامشروع و یا مکروهی نباشد ، بنابراین اگر انسان در حال اختیار از روی اراده و تصمیم سوگند یاد کند که عمل حرام یا مکروهی را انجام دهد آن قسم نیز بیارزش است و وفای به آن لازم نیست ، احتمال دارد که مفهوم لغو در آیه فوق مفهوم وسیعی باشد و حتی اینگونه قسم را نیز شامل شود .
جزء هفتم (15)
قسم دوم از سوگندها ، سوگندهایی است که از روی اراده و تصمیم و بهطور جدّی یاد میشود ، درباره این نوع قسمها ، قرآن در آیه فوق چنین میگوید : « خداوند شما را در برابر چنین سوگندهایی که گره آن را محکم کردهاید مؤاخذه میکند و شما را موظف به عمل کردن به آن میسازد : وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما عَقَّدْتُّمُ الاَْیْمنَ». البتّه جدّی بودن سوگند بهتنهایی برای صحّتآن کافینیست بلکه همانطورکه دربالا اشارهشد باید محتوای سوگند لااقلیک امر مباح بوده باشد و باید دانست که سوگند جز بهنام خدا معتبر نیست. بنابراین اگر کسی بهنام خدا سوگند یاد کند که عمل نیک یا لااقل عمل مباح رجحان داری را انجام دهد به خاطر رجحانی کهدارد ، واجب است به سوگند خود عمل کند و اگر آن را شکست کفّارهدارد .
و کفّاره قسم همان است که در ذیل آیه مورد بحث بیان شده :
کفّاره چنین سوگندی یکی از سه چیز است :
نخست اطعام دهنفر مسکین ( فَکَفّرَتُهُ أِطْعامُ عَشَرَةِ مَسکینَ )
(16) سوره مائِدَه
منتها برای اینکه بعضی از اطلاق این حکم چنین استفاده نکنند که میتوان از هر نوع غذای پست و کم ارزشی برای کفاره استفاده کرد ، تصریح میکند که این غذا باید لااقل یک غذای حد وسط بوده باشد که معمولاً در خانواده خود از آن تغذیه میکنید ( مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلیکُمْ ) .
البته ظاهر این تعبیر ، حد متوسط از نظر کیفیّت است ولی ممکن است هم اشاره به کیفیّت و هم مقدار و کمیّت بوده باشد ، چنانکه در
روایتی از امام صادق حد وسط در کیفیّت و در روایتی از امام باقر حد وسط در کمیّت نقل شده که مفهوم آنها بازگشت به حد وسط در هر دو قسمت میکند (1)ناگفته پیدا است که مسأله حد وسط در دو قسمت به اختلاف شهرها و آبادیها و زمانها متفاوت خواهد بود. این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که (أَوْسَطِ)
جزء هفتم (17)
به معنی خوب و عالی است، زیرا یکی از معانی (أَوْسَطِ) عالی است ، چنانکه در آیه 28 سوره قلم میخوانیم : « قالَ اَوْسَطُهُمْ اَلَمْ اَقُلْ لَکُمْ لَوْلا تُسَبِّحُونَ : بهترین آنها چنین گفت : آیا به شما نگفتم چرا تسبیحخدا نمیگویید » .
دوم پوشاندن لباس بر ده نفر نیازمند ( أَوْ کِسْوَتُهُمْ ) .
البتّه در ظاهر آیه این است که لباسی بوده باشد که بهطور معمول تنرا بپوشاند و لذا در بعضی از روایات میخوانیم که امام صادق فرمود منظور از « کِسْوَة » در آیه فوق دو قطعه لباس است (پیراهن و شلوار) و اگر در بعضی از روایات مانند روایتی که از امام باقر نقل شده میخوانیم که به یک جامه نیز میتوان قناعت کرد ، شاید بهخاطر آن باشد که پیراهنهای بلند عربی به تنهایی میتواند همه بدن را بپوشاند ، البته در مورد زنان تنها یک پیراهن هرچند بلندباشد کافینیست بلکه روسری برای پوشاندن سر و گردن نیز لازم است ، زیرا
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 666 و « تفسیر برهان » جلد 1 ، صفحه 496 .
حداقل لباس مورد نیاز یک زن کمتر از این نیست و با اینحال بعید نیست که لباسی که به عنوان کفاره داده میشود بر حسب فصول(1)و مکانها و زمانها تفاوت پیدا کند .
(18) سوره مائِدَه
در اینکه آیا از نظر کیفیّت حداقل کافی است و یا در اینجا نیز باید حد وسط مراعات شود در میان مفسران دو نظر وجود دارد : نخست اینکه به مقتضای اطلاق آیه هرگونه لباس کافی است و دیگر اینکه با توجه به قیدی که در اطعام بود در اینجا نیز باید رعایت حد وسط گردد ، ولی البتّه احتمال اول باطلاق آیه سازگارتر است .
سوم آزاد کردن یک برده : ( أَوْ تَحْریرُ رَقَبَة ).
در اینکه آیا بردهای که آزاد میشود باید ایمان و اسلام داشته باشد یا آزاد کردن هرگونه برده کافی است در میان فقهاء گفتگو است و توضیح آن را باید در کتب فقهی خواند ، اگرچه ظاهر آیه مطلق است .
و این خود میرساند که اسلام برای آزاد ساختن بردگان از وسایل گوناگون استفاده کرده است و در عصر و زمانی همچون زمان ما که ظاهرا بردهای وجود ندارد ، باید یکی از دو کفّاره دیگر را انتخاب نمود.
جزء هفتم (19)
شک نیست که این سه موضوع از نظر قیمت بسیار متفاوت است و شاید این تفاوت بهخاطر آن است که هرکس آزاد باشد و بتواند به اندازه توانایی خود یکی را انتخاب کند .
1) دراینزمینه حدیثینیزازامامباقر یاامامصادق نقل شده است «تفسیر برهان»، جلد 1، صفحه496 .
اماممکناستکسانیباشندکهقدرتبرهیچیکازاینهانداشته باشند و لذابعد از بیان این دستورمیفرماید: « آنهایی که دسترسی به هیچیک ندارند باید سه روز روزه بگیرند : فَمَنْ لَّمْ یَجِدْ فَصیامُ ثَلثَةِ أَیّامٍ » .
بنابراین گرفتن سه روز روزه منحصرا مربوط به کسانی است که قدرت بر انجام یکی از سه موضوع فوق را نداشته باشند .
سپس برای تأکید میگوید : « کفّاره سوگندهای شما این است که گفته شد : ذلِکَ کَفّرَةُ أَیْمنِکُمْ أِذَا حَلَفْتُمْ » .ولی برای اینکه کسی تصور نکند با دادن کفّاره ، شکستن سوگندهای صحیح حرام نیست میگوید : « سوگندهای خود را حفظ کنید : وَاحْفَظُواْ اَیْمنَکُمْ » .
(20) سوره مائِدَه
و به تعبیر دیگر عمل به سوگند وجوب تکلیفی دارد و شکستن آن حرام است ، اما پس از شکستن باید کفّاره داد .
93 لَیْسَ عَلَی الَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ جُناحٌ فیماطَعِمُوآا ا اِذَا مَااتَّقَوا وَءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ ثُمَّ اتَّقَوا وَ ءَامَنُوا ثُمَّ اتَّقَوا وَ اَحْسَنُوا وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ
برکسانیکه ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند گناهیدر آنچه خوردهاند (1)نیست ( و نسبت به نوشیدن
1) باید توجه داشت که « طعام » غالبا در مأکولات گفته میشود نه نوشیدنیها ولی گاهی در نوشیدنیها نیز استعمال میشود مانند آیه 249 سوره بقره « فَمَنْ شَرِبَ فَلَیْسَ مِنّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَاِنَّهُ مِنّی » .
شراب قبل از نزول حکم تحریم مجازات نمیشوند ) مشروط بر اینکه تقوا پیشهکنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند ، سپس تقوا پیشه کنند و ایمان آورند ، سپس تقوا پیشه کنند و نیکی نمایند و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.
جزء هفتم (21)
درباره تکرار این سه جمله میان مفسران قدیم و جدید گفتگو بسیار است ، ولی شاید بهترین سخن در این زمینه این است که گفته شود :
منظور از « تَقْوا » که نخستین بار ذکر شده همان احساس مسؤولیت درونی است که انسان را به سوی تحقیق و بررسی درباره دین و نگاه کردن در معجزه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و جستجو درباره حق میکند و نتیجه آن ایمان و عمل صالح است و به تعبیر دیگر تا مرحلهای از تقوا در وجود انسان نبوده باشد به فکر تحقیق و جستجوی حقّ نمیافتد و بنابراین نخستین بار که در آیه فوق سخن از تقوا به میان آمده اشاره به این مرحلهازتقوا است و اینمنافات باآغازآیهکهمیگوید «لَیْسَ عَلَی الَّذینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْالصّلِحتِ...» ندارد، زیراایمان درآغاز آیه ممکن است به معنی تسلیم ظاهری بوده باشد ولی ایمانی که بعد از تقوا به وجود آید ایمان واقعی است .
(22) سوره مائِدَه
و دومین بار که سخن از تقوا به میان آمده اشاره به تقوایی است که در درون انسان نفوذ میکند و اثر آن عمیقتر میگردد و نتیجه آن ایمانمستقر و ثابتیاست که عملصالح جزء آن است ، لذا در جمله دوم
پس از ذکر ایمان سخنی از عمل صالح به میان نیامده تنها میفرماید : « ثُمَّ اتَّقَواْ وَ ءَامَنُواْ ...» یعنی این ایمان به قدری نافذ و ثابت است که نیازی به ذکر عمل صالح درتعقیب آن نیست. و درمرحله سوم که گفتگو از تقوا میکند منظور تقوایی است که به مرحله عالی خود رسیده به طوری که علاوه بر دعوت به انجام وظایف حتمی ، دعوت به احسان یعنی کارهای نیک میکند حتی کارهایی که از واجبات نیست .
خلاصه اینکه هریک از این سه تقوا اشاره به مرحلهای از احساس مسؤولیت و پرهیزگاری است ، « مرحله ابتدایی » ، « مرحله متوسط » و « مرحله نهایی » و هر یک قرینهای در خود آیه دارد که به اتّکای آن میتوان مقصود را دریافت .
جزء هفتم (23)
100 قُلْ لاّ یَسْتَوِی الْخَبیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ اَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبیثِ فَاتَّقُواْ اللّهَ یاُوْلِی الاَْلْببِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ
بگو ( هیچگاه ) « ناپاک » و « پاک » مساوی نیستند اگرچه کثرت ناپاکیها تو را به شگفتی بیندازد ، از ( مخالفت ) خدا بپرهیزید ای صاحبان خرد ، تا رستگار شوید .
خَبیث و طَیِّب در آیه فوق به معنی هرگونه موجود ناپاک و پاک است اعم از غذاهای پاک و ناپاک ، افکار پاک و ناپاک است .
اما اینکه در آیه ظاهرا توضیح واضحی بیان شده از این نظر است که ممکن است ، کسی خیال کند عوارضی از قبیل فزونی طرفداران
پلیدی و به اصطلاح « اکثریت » باعث آن شود که چیز ناپاک در ردیف پاک قرار گیرد ، چنان که ملاحظه کردهاید ، گاهی بعضی از مردم تحت تأثیر انبوه جمعیّت و تمایلات اکثریت قرار گرفته و تصوّر میکنند ، اگر اکثریت به هرمطلبی تمایل پیداکرد ، این نشانه قطعی و بدون چون و چرای درستی آن مطلب است ، در حالی که چنین نیست و مواردی که اکثریت اجتماعات گرفتار اشتباهات روشن شدهاند بسیار زیاد است ، در واقع آنچه برای شناسایی خوب از بد ( « طَیِّب » از « خَبیث » ) لازم است اکثریت کَیْفِی است نه اکثریت کَمِّی ، یعنی افکار قویتر و والاتر و عالیتر و اندیشههایتواناتر و پاکتر لازم است نه کثرت نفرات طرفدار.
(24) سوره مائِدَه
این مسأله شاید با مذاق بعضی از مردم امروز سازگار نباشد که بر اثر تلقینات و تبلیغاتی کوشش شده ، همیشه تمایلات اکثریت را به عنوان یک مقیاس سنجش نیک از بد به خورد آنها بدهند ، تا آنجا که باور کردهاند ، « حقّ » یعنی چیزی که اکثریت بپسندد و خوب چیزی است که اکثریت به آن مایل باشد درحالی که چنین نیست و بسیاری از گرفتاریهای مردم دنیا بر اثر همین طرز تفکر است .
آری اگر اکثریت از رهبری صحیح و تعلیمات درستی بهرهمند گردد و به اصطلاح یک اکثریت به تمام معنی رشید شود ، آنگاه ممکن است تمایلات او مقیاسی برای سنجش خوب و بد باشد ، نه اکثریتهای رهبری نشده و غیر رشید .
جزء هفتم (25)
در هر حال قرآن در آیه مورد بحث ، اشارهای به این واقعیّت کرده و میفرماید : هرگز بدان و ناپاکان شما را به شگفتی در نیاورد و
در موارد دیگر بیش از ده بار فرموده : « وَ لکِنَّ اَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ : کار اکثر مردم از روی علم و دانش نیست » .
ضمنا باید توجه داشت که اگر در آیه کلمه « خَبیث » بر «طَیِّب» مُقَدّم داشته شده است به خاطر آن است که در آیه مورد بحث روی سخن با کسانی است که فزونی خبیث را دلیل بر اهمیّت آن میگیرند و باید به آنها پاسخ گفته شود ، اکثریت و اقلیت نیست ، بلکه در همه جا و همه وقت « پاکی » بهتر از « ناپاکی » است و صاحبان عقل و اندیشه هیچگاه فریب کثرت را نمیخورند ، همواره از پلیدی دوری میکنند ، اگرچه تمام افراد محیطشان آلوده باشند و به سراغ پاکیها میروند اگرچه تمام افراد محیط با آن مخالفت ورزند .
(26) سوره مائِدَه
101 یاَیُّهَاالَّذینَ ءَامَنُواْ لا تَسْئَلُواْ عَنْ اَشْیآءَ اِنْ تُبْدَلَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَ اِنْ تَسْئَلُواْ عَنْها حینَ یُنَزَّلُ الْقُرْءَانُ تُبْدَلَکُمْ عَفَا اللّهُ عَنْها وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ
ای کسانی که ایمان آوردهاید از مسایلی سؤال نکنید که اگر برای شما آشکار گردد شما را ناراحت میکند و اگر به هنگام نزول قرآن از آنها سؤال کنید برای شما آشکار میشود، خداوند آنهارا بخشیده ( واز آن صرف نظر کرده ) است و خداوند آمرزنده و حلیم است .
شک نیست که سؤال کردن کلید فهم حقایق است و به همین دلیل کسانی که کمتر میپرسند کمتر میدانند و در آیات و
روایات اسلامی نیز به مسلمانان دستور اکید داده شده است که هرچه را نمیدانند بپرسند ، ولی از آنجا که هر قانونی معمولاً استثنایی دارد ، این اصل اساسی تعلیم و تربیت نیز استثنایی دارد و آن اینکه گاهی پارهای از مسایل پنهان بودنش برای حفظ نظام اجتماع و تأمین مصالح افراد بهتر است در اینگونه موارد جستجوها و پرسشهای پی در پی ، برای پرده برداشتن ، از روی واقعیّت ، نه تنها فضیلتی نیست بلکه مذموم و ناپسند نیز میباشد ، مثلاً غالب پزشکان صلاح این میدانند که بیماریهای سخت و وحشتناک را از شخص بیمار مکتوم دارند ، زیرا تجربه نشان داده ، بیشتر مردم اگر از عمق بیماری خود آگاه شوند گرفتار وحشتی میگردند که اگر کشنده نباشد لااقل بهبودی را بهتأخیرمیاندازد .
جزء هفتم (27)
در اینگونه موارد بیمار هرگز نباید در برابر طبیب دلسوز خود به سؤال و اصرار بپردازد . زیرا اصرارهای مکرر او گاهی چنان میدان را بر طبیب تنگ میکند که برای آسودگی خود و رسیدگی به سایر بیماران جز این نمیبیند که حقیقت را برای این « بیمارلجوج » آشکار سازد اگرچه او از این رهگذر زیانهایی ببیند .
همچنین مردم در همکاریهای خود نیاز به خوش بینی دارند و
(28) سوره مائِدَه
برای حفظ این سرمایه بزرگ صلاح این است که از تمام جزئیات حال یکدیگر باخبر نباشند ، زیرا بالاخره هرکس نقطه ضعفی دارد و فاش شدن تمام نقطههای ضعف ، همکاریهای افراد را مواجه با اشکال میکند ، مثلاً ممکن است یک فرد باشخصیت و مؤثر تصادفا در یک
خانواده پست و پایین متولّد شده باشد ، اکنون اگر سابقه او فاش شود ، ممکن است آثار وجودی او در جامعه متزلزل گردد در اینگونه موارد به هیچوجه نباید افراد ، اصراری داشته باشند و به جستجو برخیزند .
و یا اینکه بسیاری از نقشهها و طرحهای مبارزات اجتماعی باید تا هنگام عمل مکتوم باشد و اصرار در افشای آنها ضربهای بر موفقیّت و پیروزی اجتماع است .
اینها و امثال آن مواردیاست که سؤال کردن درآن صحیح نیست و رهبران تا در فشار زیاد قرارنگیرند، نباید آنها را پاسخ گویند .
قرآن در آیه فوق به این موضوع اشاره کرده ، صریحا میگوید : « ایکسانیکه ایمانآوردهایدازاموریکهافشایآنهاباعثناراحتی و دردسر شما میشود پرسش نکنید :یآاَیُّهَاالَّذینَ ءَامَنُواْ لا تَسْئَلُواْ عَنْ اَشْیآءَ اِنْ تُبْدَلَکُمْ تَسُؤْکُمْ » .
جزء هفتم (29)
ولی از آنجا که سؤالات پیدرپی از ناحیه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممکن است موجب شک و تردید برای دیگران گردد و مفاسد بیشتری به بار آورد اضافه میکند : « اگر در اینگونه موارد زیاد اصرار کنید بهوسیله آیات قرآن بر شما افشاء میشود » و به زحمت خواهید افتاد ( وَ اِنْ تَسْئَلُواْ عَنْها حینَ یُنَزَّلُ الْقُرْءَانُ تُبْدَلَکُمْ ) .
و اینکه افشاکردن اینها را به زمان نزول قرآن اختصاص میدهد به خاطر آن است که سؤالات مربوط به مسایلی بوده که میبایست از طریق وحی روشن گردد .
سپس اضافه میکند : « تصور نکنید اگر خداوند از بیان پارهای از مسایل سکوت کرده است از آن غفلت داشته بلکه میخواسته است شما را در توسعه قرار دهد و آنهارا بخشوده است و خداوند بخشنده حلیم است » ( عَفَا اللّهُ عَنْها وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ ) .
در حدیثی از علی میخوانیم : « اِنَّ اللّهَ افْتَرَضَ عَلَیْکُمْ فَرائِضَ فَلا تُضَیِّعُوها وَ حَدَّلَکُمْ حُدُودا فَلا تَعْتَدُوها وَ نَهی عَنْ اَشْیاءَ فَلا تَنْتَهِکُوها وَسَکَتَ لَکُمْ عَنْ اَشْیاءَ وَلَمْ یَدَعْها نِسْیاناً فَلا تَتَکَلَّفُوها :
(30) سوره مائِدَه
خداوند واجباتی برای شما قرارداده آنها را ضایع مکنید و حدود و مرزهایی تعیین کرده از آنها تجاوز ننمایید و از اموری نهی کرده در برابر آنها پرده دری نکنید و از اموری ساکت شده و صلاح در کتمان آن دیده و هیچگاه این کتمان از روی نسیان نبوده ، در برابر اینگونه امور ، اصراری در افشاء نداشته باشید » .(1)
ممکن است گفته شود اگر افشای این امور برخلاف مصلحت مردماستچرابااصرار افشاء میشود ؟
جزء هفتم (31)
دلیل آن همان است که در بالا اشاره کردیم که گاهی اگر رهبر در مقابل سؤالات پیدرپی و مصرّانه سکوت کند ، مفاسد دیگری به بار میآورد ، سوءظنهایی برمیانگیزد و باعث مشوب شدن اذهان مردم میشود، همانطور کهاگر طبیب دربرابر سؤالات پیدرپی مریض ،
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه فوق .
سکوت اختیار کند گاهی ممکن است بیمار را ، در اصل تشخیص بیماری بهوسیله طبیب ، به تردید اندازد و تصور کند که اصولاً بیماری او ناشناخته مانده و دستورات او را به کار نبندد ، در اینجا طبیب چارهای جز افشای بیماری ندارد ، اگرچه بیمار از این رهگذر دردسرهایی پیدا کند .
105 یاَیُّهَاالَّذینَ ءَامَنُواْ عَلَیْکُمْ اَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ اِذَا اهْتَدَ یْتُمْ اِلَی اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعا فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَل-ُونَ
ایکسانیکه ایمان آوردهاید مراقب خود باشید ، هنگامی
(32) سوره مائِدَه
که شما هدایت یافتید گمراهی کسانی که گمراه شدهاند به شما زیانی نمیرساند ، بازگشت همه شما به سوی خدا است و شما را از آنچه عمل میکردید آگاه میسازد .
در پیرامون این آیه سر و صدای زیادی به راه انداختهاند و بعضی چنینپنداشتهاندکهمیاناینآیه ودستور « امربهمعروف » و « نهی از منکر » که از دستورات قاطع و مسلم اسلامی است یک نوع تضادّ وجود دارد ، زیرا این آیه میگوید شما مراقب حال خویشتن باشید، انحراف دیگران اثری در وضعشمانمیگذارد .
اتفاقا از روایات چنین برمیآید که این نوع سوءتفاهم و اشتباه حتی در عصرنزول آیه برای بعضیاز افراد کم اطلاع وجود داشته است، جُبَیْر بن نُفَیْل میگوید در حلقه جمعی از یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله نشسته بودم
واز همه کم سنتر بودم آنها سخن از امر به معروف و نهی از منکر بهمیان آوردند ، من به میان سخنان آنها پریدم و گفتم مگر خداوند در قرآن نمیگوید : « یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ اَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ
جزء هفتم (33)
ضَلَّ اِذَا اهْتَدَیْتُمْ » ( بنابراین امر به معروف و نهی از منکر چه لزومی دارد ) ناگاه همگی یک زبان مرا مورد سرزنش و اعتراض قراردادند و گفتند : آیهای از قرآن را جدا میکنی ، بدون اینکه معنی تفسیر آن را بدانی ؟ من از گفتار خود سخت پشیمان شدم و آنها به مباحثه در میان خود ادامه دادند ، هنگامی که میخواستند برخیزند و مجلس را ترک گویند ، روبه من کرده و گفتند : تو جوان کم سن و سالی هستی و آیهای از قرآن را بدون اینکه معنی آن را بدانی از بقیّه جدا کردهای ولی شاید به چنین زمانی که میگوییم برسی که ببینی بخل مردم را فرا گرفته و بر آنها حکومت میکند ، هوی و هوس پیشوای مردم است و هرکس تنها رأی خود را میپسندد ، در چنان زمانی مراقب خویشباش، گمراهی دیگران به تو زیانی نمیرساند ( یعنی آیه مربوط به چنان زمانی است ) .
بعضی از راحت طلبان عصر ما نیز هنگامی که سخن از انجام دو فریضه بزرگ الهی امر به معروف و نهی از منکر به میان میآید برای
(34) سوره مائِدَه
شانه خالی کردن از زیر بار مسؤولیت به این آیه میچسبند و معنی آن را تحریف میکنند .
در حالی که با کمی دقت میتوان دریافت که تضادّی در میان این دودستور نیست، زیرا :
اولاً : آیه مورد بحث میگوید حساب هرکس جدا است و گمراهی دیگران مانند نیاکان و غیر نیاکان لطمهای به هدایت افراد هدایت یافته نمیزند حتی اگر برادر هم باشند و یا پدر و فرزند، بنابراین شما از آنها پیروی نکنید و خود را نجات دهید . ( دقت کنید ) .
ثانیا : این آیه اشاره به موقعی میکند که امر به معروف و نهی از منکر کارگر نمیشود و یا شرایط تأثیر آن جمع نیست گاهی بعضی از افراد در چنین موقعی ناراحت میشوند که با اینحال ، تکلیف ما چیست ؟ قرآن به آنها پاسخ میدهد که برای شما هیچ جای نگرانی وجود ندارد زیرا وظیفه خود را انجام دادهاید و آنها نپذیرفتهاند و یا زمینه پذیرشی در آنها وجود نداشته است ، بنابراین زیانی از این ناحیه به شما نخواهد رسید .
جزء هفتم (35)
این معنی در حدیثی که در بالا نقل کردیم و همچنین در بعضی از احادیث دیگر نقل شده است که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره این آیه سؤال کردند فرمودند : « ایتَمِرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ تَناهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ فَاِذا رَاَیْتَ دُنْیا مُؤْثَرَةً وَ شُحا مُطاعا وَ هَوَیً مُتَّبَعا وَ اِعْجابُ کُلِّ ذی رِأْیٍ بِرَأْیِه فَعَلَیْکَ بِخُوَیْصَةِ نَفْسِکَ وَ ذَرْعَوامَّهُمْ : امر به معروف کنید و نهی از منکر ، اما هنگامی که ببینید ، مردم دنیا را مقدم داشته و بخل و هوی بر آنها حکومت میکند و هرکس تنها رأی خود را میپسندد ( و گوشش بدهکار سخن دیگری نیست ) به نزدیک خویشتن بپردازید و عوّام را رها کنید».
در هرحال شک نیست ، که مسأله امر به معروف و نهی از منکر از
مهمترین ارکان اسلام که به هیچ وجه نمیتوان شانه از زیر بار مسؤولیت آن خالی کرد ، تنها در موردی این دو وظیفه ساقط میشودکه امیدی بهتأثیر آننباشد و شرایط لازم درآن جمع نگردد .(1)
(36) سوره مائِدَه
116 وَ اِذْ قالَ اللّهُ یعیسَی ابْنَ مَرْیَمَ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونی وَ اُمِّیَ اِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحنَکَ ما یَکُونُ لیآ اَنْ اَقُولَ ما لَیْسَ لی بِحَقٍّ اِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْعَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فی نَفْسی وَ لاََآ أَعْلَمُ ما فی نَفْسِکَ أِنَّکَ أَنْتَ عَلّمُ الْغُیُوبِ
بهیادآور زمانی را که خداوند به عیسی بن مریم میگوید: آیا تو بهمردمگفتیکه من و مادرم را دو معبود ، غیراز خدا، انتخاب کنید ؟ او میگوید : منزّهی تو ، من حق ندارم آنچه راکه شایسته من نیست بگویم ، اگر چنین سخنی را گفتهباشم تو میدانی، تواز آنچه در روح و جان من است آگاهی و من از آنچه در ذات ( پاک ) تو است آگاه نیستم ، زیرا تو باخبر از تمام اسرار و پنهانیها هستی .
جزء هفتم (37)
117 ما قُلْتُ لَهُمْ اِلاّ ما اَمَرْتَنی بِه اَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ رَبّی وَ رَبَّکُمْوَکُنْتُعَلَیْهِمْشَهیدامادُمْتُفیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّیْتَنی کُنْتَ اَنْتَ الرَّقیبَ عَلَیْهِمْ وَ اَنْتَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهیدٌ
1) «نُورُالثَّقَلَیْن»، جلد 1، صفحه 684 .
من به آنها چیزی جز آنچه مرا مأمور بهآن ساخت نگفتم، به آنها گفتم : خداوندی را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شمااست و تا آن زمان که میان آنها بودم مراقب و گواهآنانبودموهنگامیکه مرا ازمیانشان برگرفتی تو خود مراقب و گواه آنها بودی و تو گواه بر هر چیز هستی .
118 اِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَأِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ أِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَأِنَّکَ أَنْتَ الْعزیزُ الْحَکیمُ
(با اینحال) اگر آنها را مجازات کنی بندگان تواند ( و قادر به فرار از مجازات نیستند ) و اگر آنها را ببخشی توانا و حکیمی ( نه مجازات تو نشانه عدم حکمت و نه بخشش تو نشانهضعفاست ).
(38) سوره مائِدَه
شک نیست که مسیح چنین چیزی را نگفته است و تنها دعوت به توحید و عبادت خدا نمود ، ولی منظور از این استفهام اقرار گرفتن از او در برابر امتّش و بیان محکومیّت آنها است .
مسیح با نهایت احترام در برابر این سؤال چند جمله در پاسخ میگوید :
نخست زبان بهتسبیح خداونداز هرگونه شریک و شبیه گشوده و میگوید: «خداوندا! پاکومنزهیاز هرگونهشریک: قالَ سُبْحنَکَ».
چگونه ممکن است چیزی را که شایسته من نیست بگویم ( ما یَکُونُ لیآ اَنْ اَقُولَ ما لَیْسَ لی بِحَقٍّ ) .
در حقیقت نه تنها گفتن این سخن را از خود نفی میکند ، بلکه میگوید اساسا من چنین حقی را ندارم و چنین گفتاری با مقام و موقعیت من هرگز سازگار نیست .
جزء هفتم (39)
سپس استنادبه علم بیپایان پروردگار کرده،میگوید : « گواه من این است که اگر چنین میگفتم میدانستی ، زیرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهی ، درحالی که من از آنچه در ذات پاک تو است بیخبرم ، زیرا تو عَلاّمُ الْغُیُوب و با خبر از تمام رازها و پنهانیها هستی : اِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فی نَفْسی وَ لاََ أَعْلَمُ ما فی نَفْسِکَ أِنَّکَ أَنْتَ عَلّمُالْغُیُوبِ » .
« تنها چیزی که من به آنها گفتم همان بوده است که به من مأموریت دادی که آنها را دعوت به عبادت تو کنم و بگویم خداوند یگانهای را که پروردگار من و شما است پرستش کنید :ما قُلْتُ لَهُمْ اِلاّ مآ اَمَرْتَنی بِهِ اَنِ اعْبُدُواْاللّهَ » .
« و تا آن زمان که در میانشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه شرک راپیش گیرند ، اما بههنگامیکه مرا ازمیانآنها برگرفتیتو مراقب و نگاهبان آنها بودی و تو گواه بر هر چیزی هستی : وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْشَهیدا مادُمْتُ فیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّیْتَنی کُنْتَ اَنْتَالرِّقیبَ عَلَیْهِمْ وَ اَنْتَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهیدٌ » .(1)
1) دربارهمعنی «تَوَفّی» واینکهمنظورازآنمردنمسیح علیهالسلام نیست درذیل آیه 55 سورهآلعمراندرجلد2،«تفسیرنمونه»،صفحه30بحث شده است.
(40) سوره مائِدَه
« و با این همه باز امر ، امر تو و خواست ، خواست تو است ، اگر آنها را در برابر این انحراف بزرگ مجازات کنی بندگان تواند و قادر به فرار از زیر بار این مجازات نخواهند بود و این حق برای تو در برابر بندگان نافرمانت ثابت است و اگر آنها را ببخشی و از گناهانشان صرفنظر کنی توانا و حکیم هستی ، « نه بخشش تو نشانه ضعف است و نه مجازاتت خالی از حکمت و حساب : اِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَأِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ أِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَأِنَّکَ أَنْتَ الْعزیزُ الْحَکیمُ » .
آیا در تاریخ مسیحیان هیچ دیده شده است که « مریم » را معبود خود قرار دهند ؟ یا اینکه آنها تنها قائل به تثلیث و خدایان سهگانه یعنی « خدای پدر » و « خدای پسر » و « روحالقدس » بودهاند و شکی نیست که روح القدس به پندار آنها ، واسطه میان « خدای پدر » و « خدای پسر » میباشد و او غیر از مریم است .
جزء هفتم (41)
در پاسخ این سؤال باید گفت : درست است که مسیحیان مریم را خدا نمیدانستند . ولی در عین حال در برابر او و مجسمهاش مراسم عبادت را انجام میدادهاند ، همانطور که بتپرستان بت را خدا نمیدانستند ولی شریک خدا در عبادت تصور میکردند و به عبارت روشنتر فرق است میان اللّه به معنی « خدا » و اِله به معنی « معبود » ، مسیحیان « مریم » را اِله یعنی « معبود » میدانستند نه خدا .
به تعبیر یکی از مفسران گرچه هیچیک از فرق مسیحیت کلمه « اِله و معبود » را بر مریم اطلاق نمیکنند ، بلکه او را تنها مادر خداوند
میدانند ولی،عملاً مراسم نیایش و پرستش رادر برابر او دارند ، خواه این نام را بر او بگذارند یا نه سپس اضافه میکند : چندی قبل در بیروت در شماره نهم سال هفتم مجله « مشرق » که متعلق به مسیحیان است ، مطالب قابل ملاحظهای به عنوان یادبود پنجاهمین سال اعلان « پاپ بیوس نهم » درباره شخصیت مریم منتشر گردید و در همین شماره تصریح شده بود که کلیساهای شرقی همانند کلیساهای غربی « مریم » را عبادت میکنند و در شماره چهاردهم سال پنجم همان مجله مقالهای به قلم « انستاس کرملی » درج شده که خواسته است در آن برای مسأله عبادت مریم حتی ریشهای از کتب عهد عتیق و تورات پیدا کند ، داستان دشمنی مار ( شیطان ) و زن ( حوا ) را به عنوان مریم تفسیر مینماید .
(42) سوره مائِدَه
بنابراین پرستش و عبادت مریم درمیان آنها وجود دارد .(1)
سؤال دیگر این است که چگونه حضرت مسیح با عبارتی که بوی شفاعت میدهد درباره مشرکان امت خود سخن میگوید و عرض میکند:اگر آنهاراببخشی تو عزیز و حکیمی. مگر مشرک قابل شفاعت و قابل بخشش است .
جزء هفتم (43)
درپاسخ باید به این نکته توجه داشت که اگر هدف عیسی شفاعت بود میباید گفته باشد « اِنَّکَ اَنْتَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ » زیرا غفور
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 7 ، صفحه 263 .
و رحیم بودن خداوند متناسب با مقام شفاعت است درحالی که میبینیم او خدا را به « عزیز و حکیم بودن » توصیف میکند ، از این استفاده میشود که منظور شفاعت و تقاضای بخشش برای آنها نیست ، بلکه هدف سلب هرگونه اختیار از خود و واگذار کردن امر به اختیار پروردگار است یعنی کار به دست تو است ، اگر بخواهی میبخشی و اگر بخواهی مجازات میکنی ، هرچند نه مجازات تو بدون دلیل و نه بخششتو بدون علتاستودرهرحالازقدرتوتواناییمنبیرون است .
بهعلاوه ممکن است درمیان آنها جمعی به اشتباه خود توجه کرده و راه توبهرا پیش گرفته باشند و این جمله درباره آن جمعیّت بوده باشد.
119 قالَ اللّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّدِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّتٌ
(44) سوره مائِدَه
تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهرُ خلِدینَ فیها اَبَدا رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
خداوندمیگوید: امروز روزیاست که راستی راستگویان به آنها سود میبخشد. برای آنها باغهایی از بهشت است که آب از زیر ( درختان ) آن جریان دارد و جاودانه و برای همیشهدر آنمیمانند، خداوند از آنها خشنود و آنهاازاو خشنود خواهندبود و این رستگاری بزرگیاست.
منظوراز این جمله صدق و راستی در گفتار و کردار در دنیا است ، که در آخرت مفید واقع میشود وگرنه صدق و راستی در آخرت که محل تکلیف نیست فایدهای نخواهد داشت ، به علاوه اوضاع آن روز
چنان است که هیچکس جز راست نمیتواند بگوید و حتی گناهکاران و خطاکاران همگی به اعمال بد خویش اعتراف میکنند و به این ترتیب در آنروز دروغگویی وجود ندارد .
بنابراین آنها که مسؤولیت و رسالت خود را انجام دادند و جز راه صدق و درستی نپیمودند ، مانند مسیح و پیروان راستین سایر پیامبران که در این دنیا از در صدق وارد شدند ، از کار خود بهره کافی خواهند برد .
جزء هفتم (45)
ضمناازاین جمله اجمالاً استفادهمیشود که تمامنیکیهارا میتوان در عنوان صدق و راستی خلاصه کرد، صدق و راستیدر گفتار و صدق و راستی در عمل ، و در روز رستاخیز تنها سرمایه صدق و راستی است که به کار میآید ، نه غیر آن .
قابلتوجه اینکهدراینآیه پساز ذکرباغهای بهشت باآنهمه نعمتهایش،نعمت خشنودی خداونداز بندگان و بندگان از خداوند را ذکر میکند و به دنبال آن ، « ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ » میگوید و این نشان میدهد تا چه اندازه این رضایت دوجانبه ، واجد اهمیّت است ( رضایت پروردگار از بندگان و رضایت بندگان از پروردگار ) زیرا ممکناست انسان غرقعالیترین نعمتهاباشد ولی هنگامیکه احساس کند مولی و معبود و محبوب از او ناراضی است تمام آن نعمتها و مواهب در کام جانش تلخ میگردد .
(46) سوره مائِدَه
و نیز ممکن است انسان واجد همه چیز باشد ولی به آنچه دارد راضی و قانع نباشد ، بدیهی است آن همه نعمت با این روحیه
او را خوشبخت نخواهد کرد و ناراحتی مرموزی دائما او را آزار و شکنجه میدهد و آرامش روح و روان را که بزرگترین موهبت الهی است از او میگیرد .
علاوه بر این هنگامی که خدا از کسی خشنود باشد هرچه بخواهد به او میدهد و هنگامی که هرچه خواست به او داد او نیز خشنود میشود ، نتیجه اینکه بالاترین نعمت این است که خدا از انسان خشنود و او نیز از خدایش راضی باشد .
پایان سوره مائِدَه
جزء هفتم (47)
6 أَلَمْیَرَوْا کَمْأَهْلَکْنا مِنْقَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنّهُمْ فِیالاَْرْضِ ما لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ وَ أَرْسَلْنَا السَّمآءَ عَلَیْهِمْ مِدْرارا وَ جَعَلْنَا الاَْنْهرَ تَجْری مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَکْنهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْنا ءَاخَرینَ
آیا مشاهده نکردند چقدر از اقوام پیشینرا هلاک کردیم؟ اقوامی که ( از شما نیرومندتر بودند و ) قدرتهایی به آنها دادیم که به شما ندادیم ، بارانهای پی در پی بر آنها فرستادیم و نهرها از زیر ( آبادیهای ) آنها جاری ساختیم ( اما هنگامی که سرکشی و طغیان کردند ) آنها را به خاطر گناهانشان نابود ساختیم و جمعیّت دیگری بعد از آنان بوجود آوردیم .
« مِدْرارا » در اصل از ماده « دَرّ » به معنی شیر است و سپس به
(48) سوره اَنعام
مایعاتی همانند باران که ریزش دارد گفته شده است و « مِدْرارا » صیغه مبالغه است و جمله « أَرْسَلْنَا السَّمآءَ » در حقیقت برای بیان مبالغه بیشتر میباشد .
« قَرْن » گرچه معمولاً به معنی یک زمان طولانی ( صد سال یا هفتاد سال یا سی سال ) آمده است ، ولی گاهی ، همانطور که اهل لغت تصریح کردهاند ، به قوم و جمعیّتی که در یک زمان قرار دارند گفته میشود ( اصولاً قَرْن از ماده اِقْتِران و به معنی نزدیکی است و چون اهل
عصر واحد و زمانهای متقارب به هم نزدیکند به آنها و هم به زمان آنها قرن گفته میشود) .
در آیات مکرر به این موضوع اشاره شده که امکانات فراوان مادی باعث غرور و غفلت افراد کم ظرفیّت میشود ، زیرا با داشتن اینها خود را بینیاز از پروردگار میپندارند ، غافل از اینکه اگر لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه کمک و امداد الهی به آنها نرسد ، نابود و خاموش میگردند چنانکه میخوانیم « اِنَّ الاِْنْسانَ لِیَطْغی اَنْ رَآهُ اسْتَغْنی :
جزء هفتم (49)
انسان طغیان میکند هنگامی که خود را بینیاز پندارد » ( 6 و 7 / علق ) .
این هشدار مخصوص بتپرستان نیست ، هم امروز قرآن نیز به دنیای ثروتمند ماشینی که بر اثر فراهم بودن امکانات زندگی از باده غرور سرمست شده ، هشدار میدهد که وضع گذشتگان را فراموش نکنید که چگونه بر اثر عامل گناه ، همه چیز را از دست دادند ، شما هم با روشن شدن جرقه آتش یک جنگ جهانی دیگر ممکن است همه چیز را از دست بدهید و به دوران قبل از تمدن صنعتی خود بازگردید ، توجّه داشته باشید که عامل بدبختی آنها چیزی جز گناه و ظلم و ستم و بیدادگری و عدم ایمان نبوده همین عامل در جامعه شما نیز آشکار شده است .
به راستی مطالعه تاریخ زندگی فراعنه مصر و ملوک سبا و سلاطین کلده و آشور و قیصرهای روم با آن زندگانی افسانهای و ناز و نعمت بی حساب و سپس مطالعه عواقب دردناکی که بر اثر کفر و بیدادگری طومار زندگانی آنها را درهم پیچید برای همه کس و برای همه ما درس عبرتی
است بزرگ و آشکار .
(50) سوره اَنعام
11 قُلْ سیرُوا فِیالاَْرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کانَ عقِبَةُ الْمُکَذِّبینَ
بگو روی زمین گردش کنید ، سپس بنگرید سرانجام آنها که آیات الهی را تکذیب میکردند چه شد ؟
شک نیست که مشاهده آثار گذشتگان و اقوامی که بر اثر پشت پا زدن به حقایق راه فنا و نابودی را پیمودند ، تأثیرش بسیار بیشتر از مطالعه تاریخ آنها در کتابها است ، زیرا این آثار حقیقت را محسوس و قابل لمس میسازد .
شاید به خاطر همین است که جمله « اُنْظُرُوا » ( نگاه کنید ) را به کار برده نه « تَفَکَّرُوا » ( بیندیشید ) .
ضمنا ذکر کلمه « ثُمَّ » که معمولاً در مورد عطف با فاصله زمانی به کار میرود ، ممکن است به خاطر توجّه دادن به این حقیقت باشد
جزء هفتم (51)
که در این سیر و قضاوت خود عجله نکنند ، بلکه هنگامی که آثار گذشتگان را مشاهده کردند ، با حوصله و دقت بیندیشند سپس نتیجه گیری کرده ، عاقبت کار آنها را با چشم ببینند .
در مورد سیر و سیاحت در زمین و تأثیر فوق العاده آن در بیدار ساختن افکار مشروحا در ذیل آیه 137 سوره آل عمران ( جلد 3 ، تفسیرنمونه ، صفحه 102 ) بحث شده است .
14 قُلْ اَغَیْرَاللّهِ اَتَّخِذُ وَلِیّا فاطِرِ السَّموتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ
یُطْعِمُ وَ لا یُطْعَمُ قُلْ اِنّی اُمِرْتُ اَنْ اَکُونَ اَوَّلَ مَنْ اَسْلَمَ وَ لا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکینَ
بگو آیا غیر خدا را ولی خود انتخاب کنم درحالی که او آفرینندهآسمانها و زمیناست و اواستکهروزی میدهد و از کسی روزی نمیگیرد ، بگو من مأمورم که نخستین مسلمان باشم و ( خداوند به من دستور داده که ) از مشرکان نباش .
(52) سوره اَنعام
« فاطِر » از ماده « فُطُور » و به معنی شکافتن است .
هنگامی که آفریننده همه چیز او است و بدون اِتّکاء به قدرت دیگری سراسر جهان هستی را به وجود آورده و روزی همگان به دست او است ، چه دلیل دارد که انسان غیر او را ولیّ و سرپرست و تکیهگاه قرار دهد ، اصولاً بقیه همه مخلوقند و درتمام لحظات وجود خود به او نیازمندند ، چگونه میتوانند نیاز دیگری را برطرف سازند ؟
جالب اینکهدر آیه بالا هنگامی که سخن از آفرینش آسمان و زمین به میان آورده خدا را به عنوان « فاطِر » معرفی میکند .
از ابن عباس نقل شده که میگوید : معنی « فاطِرِ السَّموتِ وَ الاَْرْضِ » را آنگاه فهمیدم که دو عرب بر سر چاه آبی با هم نزاع داشتند یکی از آنها برای اثبات مالکیت خود میگفت : «اَنَا فَطَرْتُها : من این چاه را شکافته و احداث کردهام » .
ولی ما امروز معنی فاطر را بهتر از ابن عباس میتوانیم به کمک علوم روز دریابیم زیرا این تعبیر جالبی است که با دقیقترین نظریات
علمی روز با پیدایش جهان هماهنگ است چه اینکه : طبق تحقیقات دانشمندان ، عالم بزرگ ( مجموعه جهان ) و عالم کوچکتر ( منظومه شمسی ) همه در آغاز ، توده واحدی بودند که بر اثر انفجارهای پی در پی از هم شکافته شدند و کهکشانها و منظومهها و کرات به وجود آمدند ، در آیه 30 / انبیاء این مطلب با صراحت بیشتری بیان شده آنجا که میگوید : « اَوَلَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا اِنَّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ کانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما : آیا کافران نمیدانند آسمان و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از هم جدا کردیم » .
جزء هفتم (53)
نکته دیگری که نباید از آن غفلت کرد این است که : در میان صفات خدا در اینجا تنها روی اطعام بندگان و روزی دادن آنها تکیه شده است این تعبیر شاید به خاطر آن است که بیشتر وابستگیها در زندگی مادّی بشر بر اثر همین نیاز مادّی است ، همین به اصطلاح « خوردن یک لقمه نان » است که افراد را به خضوع در برابر اربابان زر و زور وامیداردوگاهی تا سرحدپرستش درمقابلآنهاکرنشمیکنند، قرآن در عبارت بالا میگوید : روزی شما به دست اوست نه به دست اینگونه افراد و نه به دست « بتها » صاحبان زر و زور خود نیازمندند و احتیاج به اطعام دارند تنها خدا است که اطعام میکند و نیاز به اطعام ندارد .
(54) سوره اَنعام
در آیات دیگر قرآن نیز میبینیم روی مسأله مالکیّت خداوند و رازقیّت او و فرستادن باران و پرورش گیاهان تکیه شده است تا فکر وابستگی به مخلوقات رااز مغز افراد بشر به کلّی خارج کند .
سپس برای پاسخ گفتن به پیشنهاد کسانی که از او دعوت میکردند
به آیین شرک ، بپیوندد میگوید : علاوه بر اینکه عقل به من فرمان میدهد که تنها تکیه بر کسی کنم که آفریننده آسمان و زمین میباشد وحی الهی نیز به من دستور داده است که نخستین مسلمان باشم و به هیچوجه در صف مشرکان قرار نگیرم ( قُلْ اِنّی اُمِرْتُ اَنْ اَکُونَ اَوَّلَ مَنْ اَسْلَمَ وَ لاتَکُونَنَّ مِنَالْمُشْرِکینَ ) .
شک نیست که قبل از پیامبر اسلام نیز پیامبران دیگر و امّت صالح آنها مسلمان بودند و در برابر خدا تسلیم ، بنابراین هنگامی که میفرماید : من دستور دارم نخستین مسلمان باشم یعنی نخستین مسلمان این امّت .
جزء هفتم (55)
و این در حقیقت اشاره به یک مطلب مهم تربیتی نیز میباشد که هر رهبری باید در انجام دستورات مکتب خود از همه افراد پیشقدمتر باشد ، او باید اولین مؤمن به آیین خویش و نخستین عمل کننده و کوشاترین فرد و فداکارترین شخص در برابر مکتب خود باشد.
36 اِنَّما یَسْتَجیبُ الَّذینَ یَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتی یَبْعَثُهُمُ اللّهُ ثُمَّ اِلَیْهِ یُرْجَعُونَ
تنها کسانی اجابت ( دعوت تو ) میکنند که گوش شنوا دارند، اما مردگان ( و آنها که روح انسانی را از دست دادهاند ایمان نمیآورند و ) خدا آنها را ( در قیامت ) مبعوث میکند سپسبهسویاوبازمیگردند.
منظور از « مَوْتی » ( مردگان ) در آیه بالا مردگان جسمانی نیست ،
(56) سوره اَنعام
بلکه مردگان معنوی است ، زیرا دو نوع حیات و مرگ داریم : حیات و مرگ مادی ، حیات و مرگ معنوی ، همچنین شنوایی و بینایی نیز دوگونه است : مادی و معنوی به همین دلیل بسیار میشود در موردکسانی که چشم و گوشدارند و یا زنده و سالمند اما حقایق را درک نمیکنند میگوییم : آنها کور و کرند و یا اصلاً مردهاند ، زیرا واکنشی را که باید یک انسان شنوا و بینا ، یا یک انسان زنده ، در برابر حقایق از خود نشان دهد نمیدهند ، در قرآن مجید این گونه تعبیرات فراوان دیده میشود و شیرینی و جاذبه خاصی دارد ، بلکه قرآن به حیات مادی و بیولوژیکی که نشانه آن تنها « خور و خواب و نفس کشیدن » است چندان اهمیّت نمیدهد ، همواره روی حیات و زندگی معنوی و انسانی که آمیخته با تکلیف و مسئولیّت و احساس و درد و بیداری و آگاهی است تکیه میکند .
ذکر این نکته نیز لازم است که نابینایی و ناشنوایی و مرگ معنوی از خودشان سرچشمه میگیرد ، آنها هستند که بر اثر ادامه گناه و اصرار و لجاجت در آن ، به این مرحله میرسند ، زیرا همانطورکه اگر انسانی مدتها چشم خود را ببندد تدریجا بینایی و دید خود را از دست خواهد داد و شاید روزی به کلی نابینا شود ، اشخاصی که چشم جان خود را در برابر حقایق ببندند تدریجا قدرت دید معنوی خود را از دست خواهند داد .
جزء هفتم (57)
38 وَ ما مِنْ دآبَّةٍ فِی الاَْرْضِ وَ لا طئِآرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتبِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ اِلی
رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ
هیچ جنبندهای در زمین و هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند نیست ، مگر اینکه امتهایی همانند شماهستند ، ما هیچ چیز را در این کتاب فروگذار نکردیم، سپس همگی به سوی پروردگارشان محشور میگردند .
« دابَّة » از ماده « دَبیب » « به معنی آهسته راه رفتن و قدمهای کوتاه برداشتن » است و معمولاً به همه جنبندگان روی زمین گفته میشود و اگر میبینیم که به شخص سخنچین «دَیْبُوب» گفته میشود و در حدیث وارد شده : « لا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ دَیْبُوب : هیچگاه سخن چین داخل بهشت نمیشود » نیز از همین نظر است که او آهسته میان دو نفر رفت و آمد میکند تا آنها را نسبت به هم بدبین سازد .
(58) سوره اَنعام
« طائِر » به هرگونه پرندهای گفته میشود ، منتها چون در پارهای از موارد به امور معنوی که دارای پیشرفت و جهش هستند این کلمه اطلاق میشود در آیه مورد بحث برای اینکه نظر فقط روی « پرندگان » متمرکز شود جمله : « یَطیرُ بِجَناحَیْهِ » یعنی ( با دو بال خود پرواز میکند ) بهآن افزودهشده .
« اُمَمٌ » جمع « اُمَّت » و اُمَّت به معنی جمعیّتی است که دارای قدر مشترکی هستند ، مثلاً : دین واحد یا زبان واحد ، یا صفات و کارهای واحدی دارند .
« یُحْشَرُونَ » از ماده « حَشْر » به معنی « جَمْع » است ، ولی معمولاً در قرآن به اجتماع در روز قیامت گفته میشود ، مخصوصا هنگامیکه به
ضمیمه «اِلی رَبِّهِمْ» بوده باشد .
جزء هفتم (59)
هر یک از انواع حیوانات و پرندگان برای خود اُمّتی هستند همانند انسانها ، اما در اینکه این همانندی و « شباهت » در چه جهت است ؟ در میان مفسران گفتگو است .
بعضی شباهت آنها را با انسانها از ناحیه اسرار شگفتانگیز خلقت آنها دانستهاند زیرا هر دو نشانههایی از عظمت آفریدگار و خالق را با خود همراه دارند .
و بعضیاز جهت نیازمندیهای مختلف زندگی یا وسایلیرا که با آن احتیاجات گوناگون خود را برطرف میسازند ، میدانند .
در حالی که جمعی دیگر معتقدند که منظور شباهت آنها با انسان از نظر درک و فهم و شعور است ، یعنی آنها نیز در عالم خود دارای علم و شعور و ادراک هستند ، خدا را میشناسند و به اندازه توانایی خود او را تسبیح و تقدیس میگویند ، اگرچه فکر آنها در سطحی پایینتر ازفکر و فهم انسانها است و ذیل این آیه ، چنانکه خواهد آمد ، نظر آخر خود را تقویت میکند. سپس در جمله بعد میگوید : « ما در کتاب هیچچیز را فروگذار نکردیم : ما فَرَّطْنا فِی الْکِتبِ مِنْ شَیْءٍ » .
(60) سوره اَنعام
ممکن است منظور از کتاب ، قرآن بوده باشد که همهچیز ( یعنی تمام اموری که مربوط به تربیت و هدایت و تکامل انسان ) در آن وجود دارد، منتها گاهی به صورت کلّی بیان شده ، مانند دعوت بههرگونه علم و دانش و گاهی بهجزئیات هم پرداخته شده است مانند بسیاری از احکام اسلامی و مسایل اخلاقی .
احتمال دیگر اینکه منظور « از کتاب » « عالم هستی » است ، زیرا عالم آفرینش مانند کتاب بزرگی است که همه چیز در آن آمده است و چیزی در آن فروگذارنشده .
هیچمانعیندارد که هر دو تفسیر باهم در آیه منظور باشد زیرا نه در قرآن چیزی از مسایل تربیتی فروگذار شده و نه در عالم آفرینش نقصان و کم و کسری وجود دارد .
و در پایان آیه میگوید « تمام آنها به سوی خدا در رستاخیز جمع میشوند : ثُمَّ اِلی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ ». ظاهر این است که ضمیر « هُمْ » در این جمله به انواع و اصناف جنبندگان و پرندگان برمیگردد و به این ترتیب قرآن برای آنها نیز قائل به رستاخیز شده است و بیشتر مفسّران نیز این مطلب را پذیرفتهاند که تمام انواع جانداران دارای رستاخیز و جزاء و کیفرند ، تنها بعضی منکر این موضوع شده و این آیه و آیات دیگر را طور دیگر توجیه کردهاند مثلاً گفتهاند منظور از « حُشِرَ اِلَی اللّهِ » همان بازگشت به پایان زندگی و مرگ
جزء هفتم (61)
است .
ولی همانطور که اشاره کردیم ظاهر این تعبیر در قرآن مجید همان رستاخیز و برانگیخته شدن در قیامت است .
روی این جهت آیه به مشرکان اخطار میکند خداوندی که تمام اصناف حیوانات را آفریده و نیازمندیهای آنها را تأمین کرده و مراقب تمام افعال آنها است و برای همه رستاخیزی قرارداده ، چگونه ممکن است برای شما حشر و رستاخیزی قرار ندهد و به گفته بعضی از مشرکان چیزی جز زندگی دنیا و حیات و مرگ آن در کار نباشد .
(62) سوره اَنعام
شک نیست که نخستین شرط حساب و جزا مسئله عقل و شعور و به دنبال آن تکلیف و مسؤولیت است ، طرفداران این عقیده میگویند مدارکی در دست است که نشان میدهد حیوانات نیز به اندازه خود دارای درک و فهمند ، از جمله :
زندگی بسیاری از حیوانات آمیخته با نظام جالب و شگفتانگیزی است که روشنگر سطح عالی فهم و شعور آنها است کیست که درباره مورچگان و زنبور عسل و تمدّن عجیب آنها و نظام شگفت انگیز لانه و کندو ، سخنانی نشنیده باشد و بر درک و شعور تحسین آمیز آنها آفرین نگفته باشد ؟ گرچه بعضی میل دارند همه اینها را یک نوع الهام غریزی بدانند ، اما هیچ دلیلی بر این موضوع در دست نیست که اعمال آنها به صورت ناآگاه ( غریزه بدون عقل ) انجام میشود .
چه مانعی دارد که این اعمال همانطور که ظواهرشان نشان میدهد ناشی از عقل و درک باشد ؟ بسیار میشود که حیوانات بدون تجربه قبلی در برابر حوادث پیش بینی نشده دست به ابتکار میزنند ، مثلاً گوسفندی که در عمرش گرگ را ندیده برای نخستین بار که آن را میبیند به خوبی خطرناک بودن این دشمن را تشخیص داده و به هر وسیله که بتواند برای دفاع از خود و نجات از خطر متوسّل میشود .
جزء هفتم (63)
علاقهای که بسیاری از حیوانات تدریجا به صاحب خود پیدا میکنند شاهد دیگری برای این موضوع است ، بسیاری از سگهای درنده و خطرناک نسبت به صاحبان خود و حتی فرزندان کوچک آنان
مانند یک خدمتگزار مهربان رفتار میکنند .
داستانهای زیادی از وفای حیوانات و اینکه آنها چگونه خدمات انسانی را جبران میکنند در کتابها و در میان مردم شایع است که همه آنها را نمیتوان افسانه دانست .
و مسلم است آنها را به آسانی نمیتوان ناشی از غریزه دانست ، زیرا غریزه معمولاً سرچشمه کارهای یکنواخت و مستمرّ است، اما اعمالیکه درشرایط خاصّیکه قابلپیشبینینبوده بهعنوان عکسالعملی انجام میگردد به فهم و شعور شبیهتر است تا به غریزه .
(64) سوره اَنعام
هم امروز بسیاری از حیوانات را برای مقاصد قابل توجهی تربیت میکنند ، سگهای پلیس برای گرفتن جنایتکاران ، کبوترها برای رساندن نامهها و بعضی از حیوانات برای خرید جنس از مغازهها و حیوانات شکاری برای شکارکردن ، آموزش میبینند و وظایف سنگین خود را با دقّت عجیبی انجام میدهند ، ( امروز حتّی برای بعضی از حیوانات رسما مدرسه افتتاح کردهاند ) .
از همه اینها گذشته ، در آیات متعددی از قرآن ، مطالبی دیده میشودکه دلیل قابل ملاحظهای برای فهم و شعور بعضی از حیوانات محسوبمیشود، داستان فرار کردن مورچگان از برابر لشگر سلیمان و داستان آمدن هدهد به منطقه « سَبا و یَمَن » و آوردن خبرهای هیجانانگیز برای سلیمان شاهد این مدعا است .
در روایات اسلامی نیز احادیث متعددی در زمینه رستاخیز حیوانات دیده میشود از جمله : از ابوذر نقل شده که میگوید : « ما
خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودیم که در پیش روی ما دو بز به یکدیگر شاخ زدند، پیغمبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: میدانیدچرا اینها بهیکدیگر شاخ زدند؟ حاضران عرضکردند: نه، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود ولی خدا میداند چرا ؟ و به زودی در میان آنها داوری خواهد کرد » (1)
جزء هفتم (65)
و در روایتی از طرق اهل تَسَنُّن از پیامبر نقل شده که در تفسیر این آیه فرمود : « اِنَّ اللّهَ یَحْشُرُ هذِهِ الاُْمَمَ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ یَقْتَصُّ مِنْ بَعْضِها لِبَعْضٍ حَتّی یَقْتَصُّ لِلْجَمّاءِ مِنَ الْقَرْناءِ : خداوند تمام این جنبندگان را روز قیامت برمیانگیزاند و قصاص بعضی را از بعضی میگیرد ، حتی قصاص حیوانی که شاخ نداشته و دیگری بیجهت به او شاخ زده است از او خواهد گرفت » (2)
در آیه 5 سوره تکویر نیز میخوانیم « وَ اِذَالْوُحُوشُ حُشِرَتْ : هنگامی که وحوش محشور میشوند » اگر معنی این آیه را حشر در قیامت بگیریم ( نه حشر و جمع به هنگام پایان این دنیا ) یکی دیگر از دلایل نقلی بحث فوق خواهد بود .
(66) سوره اَنعام
سؤال مهمّی که در اینجا پیش میآید و تا آن حَلّ نشود تفسیر آیه فوق روشن نخواهد شد این است که آیا میتوانیم قبول کنیم که حیوانات تکالیفی دارند با اینکه یکی از شرایط مسلم تکلیف عقل
است و به همین جهت کودک و یا شخص دیوانه از دایره تکلیف بیرون است ؟ آیا حیوانات دارای چنان عقلی هستند که مورد تکلیف واقع شوند ؟ و آیا میتوان باور کرد که یک حیوان بیش از یک کودک نابالغ و حتی بیش از دیوانگان درک داشته باشد ؟ و اگر قبول کنیم که آنها چنان عقل و درکی ندارند چگونه ممکن است تکلیف متوجّه آنها شود .
در پاسخ این سؤال باید گفت که تکلیف مراحلی دارد و هر مرحله ادراک و عقلی متناسب خود میخواهد ، تکالیف فراوانی که در قوانین اسلامی برای یک انسان وجود دارد به قدری است که بدون داشتن یک سطح عالی از عقل و درک انجام آنها ممکن نیست و ما هرگز نمیتوانیم چنان تکالیفی را برای حیوانات بپذیریم ، زیرا شرط آن ، در آنها حاصل نیست ، امّا مرحله ساده و پایینتری از تکلیف تصور میشود که مختصر فهم و شعور برای آن کافی است ، ما نمیتوانیم چنان فهم و شعور و چنان تکالیفی را به طور کلی درباره حیوانات انکار کنیم .
جزء هفتم (67)
حتی درباره کودکان و دیوانگانی که پارهای از مسایل را میفهمند انکار همه تکالیف مشکل است مثلاً اگر نوجوانان 14 ساله که به حد بلوغ نرسیده ولی کاملاً مطالب را خوانده و فهمیدهاند در نظر بگیریم ، اگر آنها عمدا مرتکب قتل نفس شوند درحالی که تمام زیانهای این عمل را میدانند آیا میتوان گفت هیچ گناهی از آنها سرنزده است ؟ قوانین کیفری دنیا نیز افراد غیر بالغ را در برابر پارهای از گناهان مجازات میکند ، اگرچه مجازاتهای آنها مسلما خفیفتر است .
بنابراین بلوغ و عقل کامل شرط تکلیف در مرحله عالی و کامل
است ، در مراحل پایینتر یعنی در مورد پارهای از گناهانی که قبح و زشتی آن برای افراد پایینتر نیز کاملاً قابل درک است بلوغ و عقل کامل را نمیتوان شرط دانست .
(68) سوره اَنعام
با توجه به تفاوت مراتب تکلیف و تفاوت مراتب عقل اشکال بالا در مورد حیوانات نیز حل میشود. البتّه تکلیف و مسؤولیت انواع جانداران در یک مرحله خاص مفهومش این نیست که آنها دارای رهبر و پیشوایی برای خود هستند و شریعت و مذهبی دارند آنچنان که از بعضی صوفیه نقل شده است ، بلکه رهبر آنها در اینگونه موارد تنها درک و شعور باطنی آنها است ، یعنی مسایل معینی را درک میکنند و به اندازه شعورخود دربرابرآن مسؤول هستند .
39 وَ الَّذینَ کَذَّبُواْ بِایتِنا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُمتِ مَنْ یَشاءِاللّهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلی صرطٍ مُسْتَقیمٍ
آنها که آیات ما را تکذیب کردند کر و لال در تاریکیها قرار دارند ، هرکس را خدا بخواند ( و مستحق باشد ) گمراه میکند و هر کس را بخواهد ( و شایسته بیند ) بر راه راست قرار خواهد داد .
جزء هفتم (69)
نه گوش شنوایی دارند که حقایق را بشنوند و نه زبان حقگویی که اگر حقیقتی را درک کردند برای دگران بازگو کنند و چون ظلمت خودخواهی و خودپرستی و لجاجت و جهل گرداگرد آنها را
فراگرفته ، نمیتوانند چهره حقایق را ببینند و به این ترتیب از این سه نعمت بزرگ ( شنیدن و دیدن و گفتن ) که انسان را با دنیای خارج مربوط میسازد محرومند .
بعضی از مفسران معتقدند که منظور از افراد کر مقلدینی هستند که بدون چون و چرا از رهبران گمراهی تبعیّت میکنند و گوش خود را بستهاند که صدای رهبران الهی را نمیشنوند و منظور از افراد گنگ همانرهبران گمراههستندکهحقایقرابهخوبیدرکمیکنند، اما برای حفظ موقعیّت و منافعمادی خویش مهر سکوتبر لب زدهاند و هردو دسته در ظلمتجهل و خودپرستیگرفتارند .(1)
(70) سوره اَنعام
و به دنبال آن میفرماید : « خداوند هرکس را بخواهد گمراه میکند و هرکس را بخواهد بر جاده مستقیم قرار میدهد : مَنْ یَشاءِ اللّهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلی صرطٍ مُسْتَقیمٍ » .
نسبت دادن هدایت و ضلالت به مشیّت و اراده خدا موضوعی است که آیات دیگر قرآن آن را به خوبی تفسیر میکنند ، در یک جا میخوانیم « یُضِلُّ اللّهُ الظّالِمینَ : خداوند ستمگران را گمراه میکند » و در جای دیگر « وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ : تنها فاسقان را گمراه میکند » و در جای دیگر « وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا : کسانی که در راه ما مجاهده کنند آنها را به راههای مستقیم خود هدایت خواهم کرد » از این آیات و آیات دیگر قرآن به
1) «المیزان» ، جلد 7 ، صفحه 84 .
خوبی استفاده میشود که هدایتها و ضلالتهایی که در این موارد به ارادهخدا نسبت دادهشدهاست در حقیقتپاداش و کیفرهاییاست که در مقابلانجاماعمالنیک و بدبهبندگانمیدهدوبهتعبیرروشنترگاهی اعمال فوقالعاده زشتی از انسان سرمیزند که بر اثر آن تاریکی وحشتناکی روح او را احاطه خواهد کرد ، چشمان حقیقت بین از او گرفته میشود و گوش او صدای حقّ را نمیشنود و زبان او از گفتن حقّ بازمیماند .
جزء هفتم (71)
اما به عکس گاهی چنان کارهای نیک فراوان از او سرمیزند که یک دنیا نور و روشنایی به روح او میپاشد ، دید و درک او وسیعتر و فکر او پرفروغتر و زبان او در گفتن حقّ گویاتر میشود ، این است معنی هدایت و ضلالت که به اراده خدا نسبت داده میشود .
46 قُلْأَرَءَیْتُمْ اِنْ اَخَذَ اللّهُ سَمْعَکُمْ وَ اَبْصرَکُمْ وَ خَتَمَ عَلی قُلُوبِکُمْ مَنْ اِلهٌ غَیْرُ اللّهِ یَأْتیکُمْ بِه اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ اَلاْیتِ ثُمَّ هُمْ یَصْدِفُونَ
بگو آیا فکر کردهاید اگر خداوند گوش و چشمهای شما
(72) سوره اَنعام
رابگیرد و بر دلهای شما مهر نهد (که چیزی را نفهمید) چه کسی جز خدا است که آنها را به شما بدهد ؟ ببین چگونه آیات را برای آنها به گونهای مختلف شرح میدهیم سپس آنها رویمیگردانند.
دربارهمعنی «خَتَمَ» و همچنین علت اینکه «سَمْع» در آیات قرآن معمولاًبهطورمفردو«اَبْصار»بهطورجمعمیآید درجلداولتفسیرنمونه،
صفحه50بحثشدهاست .
« نُصَرِّفُ » از ماده « تَصْریف » به معنی « تغییر » است و در اینجا منظور بیان استدلالات گوناگون و در اشکال مختلف میباشد و « یَصْدِفُونَ » از ماده « صَدَف » به معنی جانب و ناحیه است و چون به هنگام روی گردانیدن و اعراض ، انسان متوجه جانب و ناحیه دیگری میشود این کلمه در معنی اعراض به کار میرود ، منتها چنانکه «راغب» در «مفردات» میگوید: اینمادهبهمعنی اعراض و رویگردانیدن شدیداستعمال میشود .
جزء هفتم (73)
در حقیقت مشرکان نیز قبول داشتند که خالق و روزی ده خدا است و بتها را به عنوان شفاعت در پیشگاه خدا میپرستیدند قرآن میگوید شما به جای اینکه پرستش بتهای بیارزش و فاقد همه چیز کنید چرا مستقیما به درخانه خدا نمیروید خدایی که سرچشمه همه نیکیها و برکات است .
علاوه بر اعتقادی که همه بتپرستان درباره خدا داشتند در اینجا نیز عقل آنها به داوری طلبیده میشود ، که بتهایی که خود نه چشم و نه گوش و نه عقل و نه هوش دارند چگونه میتوانند اینگونه نعمتها را به دیگران ببخشند ؟
50 قُلْ لاّ اَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزآئِنُ اللّهِ وَ لا اَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لاآ اَقُولُ لَکُمْ اِنّی مَلَکٌ اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما یُوحیآ اِلَیَّ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الاَْعْمی وَ الْبَصیرُ اَفَلا تَتَفَکَّرُونَ
بگو من نمیگویم خزاین خدا نزد من است و من آگاه از
(74) سوره اَنعام
غیبنیستم (جز آنچه خدا به من بیاموزد) و به شما نمیگویم من فرشتهام ، من تنها از آنچه به من وحی میشود پیروی میکنم ، بگو آیا نابینا و بینا مساویند ؟ چرا فکر نمیکنید ؟
« خَزائِن » جمع « خَزینَة » به معنی منبع و مرکز هر چیزی است که برای حفظ آن و عدم دسترسی دیگران در آنجا جمعآوری شده و با توجه به آیه « وَ اِنْ مِنْ شَیْءٍ اِلاّ عِندَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَّزِلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ( 21 / حجر ) : خزائن هرچیزی در نزد ما است و ما جز به اندازه معلوم آن را نازل نمیکنیم » ، روشن میشود ، که « خَزائِنُ اللّهِ » منبع همه چیز را دربرمیگیرد و در حقیقت این منبع از ذات بیانتهای او که سرچشمه جمیع کمالات و قدرتها است ، میباشد .
سپس در برابر افرادی که انتظار داشتند پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنها را از تمام اسرار آینده و گذشته آگاه سازد و حتی به آنها بگوید در آینده چه حوادثی مربوط به زندگی آنها روی میدهد ، تا برای رفع ضرر و جلب منفعت بپاخیزند ، میگوید : « من هرگز ادّعا نمیکنم که از همه امور پنهانی و اسرار غیب آگاهم » ( وَ لاََ اَعْلَمُ الْغَیْبَ ) .
جزء هفتم (75)
کسی که از همه چیز باخبر است که در هر مکان و هر زمانی حاضر و ناظر باشد و او تنها ذات پاک خدا است ، اما غیر او که وجودش محدود به زمان و مکان معینی است طبعا نمیتواند از همهچیز باخبر باشد ، ولی هیچ مانعی ندارد که خداوند قسمتی از علم غیب را که
مصلحت میداند و برای تکمیل رهبری الهی لازم است ، در اختیار آنها بگذارد و البتّه این را علم غیب بِالذّاتِ نمیگویند ، بلکه علم غیب بِالْعَرَضِ و به تعبیر دیگر یادگیری و تعلّم ازدانای غیب است.
آیات متعددی از قرآن گواهی میدهد که خداوند چنین علمی را نه تنها در اختیار پیامبران و پیشوایان الهی قرارداده بلکه گاهی در اختیار غیر آنها نیز قرار میداده است ، از جمله در سوره 26 و 27 / جنّ میخوانیم : « عالِمُ الْغَیْبُ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَدً اِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ : خداوند از تمام امور پنهانی آگاه است و هیچ کس را از علم غیب خود آگاه نمیکند ، مگر رسولانی که مورد رضایت او هستند » .
(76) سوره اَنعام
اصولاً تکمیل مقام رهبری ، آن هم یک رهبری جهانی و همگانی ، نیاز به آگاهی بر بسیاری از مسایل که از نظر سایر مردم مکتوم است ، دارد و اگر خداوند این علم غیب را در اختیار فرستادگان و اولیایش نگذارد ، مقام رهبری آنها تکمیل نخواهد شد . ( دقّت کنید ) .
این که جای خود دارد ، گاهی یک موجود زنده برای ادامه حیات خود نیاز به دانستن گوشهای از غیب دارد و خداوند در اختیار آن میگذارد مثلاً شنیدهایم که بعضی از حشرات در تابستان پیش بینی وضع هوای زمستان را میکنند یعنی خداوند این غیب را به خصوص در اختیار آنها میگذارد ، زیرا زندگی آنها بدون این مطلب چه بسا دست خوش فنا میگردد ، شرح بیشتر این موضوع را به خواست خدا در تفسیر آیه 188 سوره اعراف بیان خواهیم کرد .
ودرجملهسوّمبهپاسخایرادکسانیکهانتظارداشتندخودپیامبر صلیاللهعلیهوآله
فرشته باشد و یا فرشتهای همراه او باشد و هیچگونه عوارض بشری از خوردن غذا و راهرفتن در کوچه و بازار در او دیده نشود ، میگوید : « و من هرگز ادعا نمیکنم فرشتهام : وَ لاََ اَقُولُ لَکُمْ اِنّی مَلَکٌ » .
جزء هفتم (77)
بلکه « من تنها از دستورات و تعلیماتی پیروی میکنم که از طریق وحی از ناحیه پروردگار به من میرسد : اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما یُوحی اِلَیَّ » .
از این جمله به خوبی استفاده میشود که پیامبر صلیاللهعلیهوآله هرچه داشت و هرچه کرد از وحی آسمانی سرچشمه گرفته بود و آنگونه که بعضی پنداشتهاند به اجتهاد خود عمل نمیکرد و نه به قیاس و نه به غیر آن ، بلکه برنامه او در کُلّ امور تنها پیروی از وحی بود .
و در پایان آیه به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور داده میشود که « بگو آیا افراد نابینا و بینا همانندند ؟ و آنها که چشم خود و اندیشه و عقلشان بسته است با کسانی که حقایق را به خوبی میبینند و درک میکنند برابرند ؟ آیا فکر نمیکنید : قُلْ هَلْ یَسْتَوی الاَْعْمی وَ الْبَصیرُ اَفَلا تَتَفَکَّرُونَ » .
ذکر این جمله بعد از جملههای سهگانه سابق ممکن است به خاطر این باشد که در جملههای قبل پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود :« من نه خزائن الهی را دارم و نه عالم به غیبم و نه فرشتهام تنها پیرو وحیم ، ولی این سخن نه به آن معنی است که من با شما بتپرستان لجوج همانندم بلکه من انسانی هستم بینا، درحالی که شما همچون نابینایان هستید و این دو مساوی نیستند » .
(78) سوره اَنعام
52 وَ لا تَطْرُدِ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِیِّ یُریدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَیْکَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظّلِمینَ
آنها را که صبح و شام خدا را میخوانند و جز ذات پاک او نظری ندارند ، از خود دور مکن ، نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها اگر آنها را طرد کنی از ستمگران خواهی بود .
جزء هفتم (79)
« وَجْه » در لغت به معنی صورت است و گاهی به معنی ذات به کارمیرود و منظوراز آن در آیه فوق معنی دوم است شرح بیشتر درباره این موضوع را در جلد 2 تفسیر نمونه، صفحه 263 مطالعه فرمایید .
در این آیه به یکی دیگر از بهانهجوییهای مشرکان اشاره شده و آن اینکه آنها انتظار داشتند پیامبر امتیازاتی برای ثروتمندان به نسبت طبقه فقیر قایل شود و معتقد بودند که نشستن آنها در کنار یاران فقیر پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای آنها عیب و نقص بزرگی است ، بیخبر از اینکه اسلام آمده تا به اینگونه امتیازات پوچ و بیاساس پایان دهد ، لذا آنها روی این پیشنهاد اصرار داشتند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله این دسته را از خود براند ، اما قرآن صریحا و با ذکر دلایل زنده پیشنهاد آنها را نفی میکند .
قابل توجه اینکه در اینجا بدون اینکه نام یا عنوان این اشخاص
را ذکر کند ، تنها به ذکر این صفت قناعت شده است ، که آنها صبح و شام و به تعبیر دیگر همیشه ، به یاد خدا هستند و این عبادت و نیایش و توجّه به پروردگار نه به خاطر دیگران است و نه از روی ریا است ، بلکه تنها به خاطر ذات پاک او است او را فقط به خاطر خودش میخواهند و میجویند و هیچ امتیازی با این امتیاز برابری نمیکند .
(80) سوره اَنعام
از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که مشرکان ثروتمند و خودخواه این نخستین و آخرین بار نبود که چنین پیشنهادی را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله کردند ، بلکه کرارا این ایراد را داشتند، که چرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله جمعی از بینوایان را گرد خویش جمع کرده است و اصرار داشتند آنها را طرد کند .
در حقیقت آنها روی یک سنّت دیرین غلط امتیاز افراد را به ثروت آنها میدانستند و معتقد بودند باید طبقات اجتماع که بر اساس ثروت به وجود آمده همواره محفوظ بماند و هر آیین و دعوتی بخواهد زندگی طبقاتی را برهم زند و این امتیازات را نادیده بگیرد ، در نظر آنها مطرود و غیرقابلقبول است .
در حالات نوح پیامبر نیز میخوانیم که اشراف زمان او به او گفتند : « وَ ما نَراکَ اتَّبَعَکَ اِلاَّ الَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بادِیَ الرَّاْیِ: ما نمیبینیم کسانی از تو پیروی کرده باشند ، جز جمعی از فرومایگان و افراد خام » ( 26 / هود ) و این را دلیل بر بطلان رسالت او میدانستند .
جزء هفتم (81)
یکی از نشانههای عظمت اسلام و قرآن و به طور کلی عظمت مکتب انبیاء این است که با سرسختی هر چه بیشتر ، در برابر اینگونه
پیشنهادها مقاومت کردند و در جوامعی که اختلاف طبقاتی یک مسأله جاویدان شمرده میشد ، به کوبیدن این امتیاز موهوم پرداختند تا معلوم شود افراد پاکدل و باایمان و هوشمندی همچون سلمان و ابیذر و صُهَیْب و خَبّاب و بِلال به خاطر نداشتن مال و ثروت کمترین نقصی ندارند و ثروتمندان بیمغز و کوردل و خودخواه و متکبّر به خاطر ثروتشان نمیتوانند از امتیازات اجتماعی و معنوی برخوردار گردند .
در جمله بعد میفرماید : « دلیلی ندارد که اینگونه اشخاص با ایمان را از خود دور سازی ، برای اینکه نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها : ما عَلَیْکَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظّلِمینَ » .
(82) سوره اَنعام
منظور از حساب ، حساب اعمال است ، اما چگونه خداوند میفرماید حساب اعمال آنها بر تو نیست ، در حالی که آنها عمل بدی نداشتهاند که ذکر چنین جملهای لازم باشد این به خاطر آن است که مشرکان یاران فقیر پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به واسطه نداشتن مال و ثروت متّهم به دوری از خدا میکردند کهاگر اعمال آنهادر پیشگاه خدا مورد قبول بود ، چرا آنها را از نظر زندگی مرفّه قرار نداده است ؟ به علاوه آنها را متّهم میکردند که ایمانشان شاید به خاطر تأمین زندگی و رسیدن به آب و نان بوده است .
قرآن پاسخ میدهد به فرض اینکه آنها چنین بوده باشند ، ولی حسابشان با خدا است ، همین اندازه که ایمان آوردهاند و در صف مسلمین قرار گرفتهاند ، به هیچ قیمتی نباید رانده شوند و به این
ترتیب جلو بهانهجوییهای اشراف قریش را میگیرد .
شاهد این تفسیر همان است که در داستان نوح پیغمبر که شبیه داستان اشراف قریش است آمده در آنجا که قوم نوح به او میگویند : «اَنُؤْمِنُ لَکَ وَ اتَّبَعَکَ الاَْرْذَلُونَ : ما به تو ایمان بیاوریم در حالی که افراد بیسر و پا از تو پیروی کردهاند » نوح در جواب میگوید : « وَ ما عِلْمی بِما کانُوا یَعْمَلُونَ اِنْ حَسابُهُمْ اِلاّ عَلی رَبّی لَوْ تَشْعُرُونَ وَ ما اَنَا بَطارِدِ الْمُؤْمِنینَ : من چه اطلاعی از اعمال آنها دارم ؟ حساب اعمال آنها بر خدا است اگر بدانید و من نمیتوانم آنها را که اظهار ایمان کردهاند از خود برانم ؟ » ( 111 تا 114 / شعراء ) .
جزء هفتم (83)
نتیجه اینکه وظیفه پیامبران آن است که هر فردی را که اظهار ایمان کند بدون هیچگونه تفاوت و تبعیض از هر قشر و طبقهای که باشد بپذیرد ، چه رسد به افراد پاکدل و با ایمانی که جز خدا نمیجویند و تنها گناهشان این است که دستشان از مال و ثروت تهی است و آلوده زندگی نکبتبار اشرافنیستند .
میدانیم در مسیحیّت کنونی دایره اختیارات رؤسای مذهبی به
(84) سوره اَنعام
طرز مضحکی توسعه یافته تا آنجا که آنها برای خود حق بخشیدن گناه قائل هستند و به همین جهت میتوانند کسانی را با کوچکترین چیزی طرد و تکفیرکنند و یا بپذیرند .
قرآن در آیه فوق و آیات دیگر صریحا یادآور میشود که نه تنها علمای مذهبی حتی شخص پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز حق طرد کسی را که اظهار
ایمان میکند و کاریکه موجب خروجاز اسلامبشود ، انجام نداده ندارند ، آمرزش گناه و حساب و کتاب بندگان تنها به دست خدا است و هیچکس جز او حق دخالت در چنین کاری ندارد. ولی اشتباهنشود موضوع بحث درآیه « طَرْد مذهبی » است ، نه « طَرْد حقوقی » به این معنی که اگر مثلاً مدرسهای وقف بر محصّلین خاصّی بود و کسی در آغاز مشمول شرایط بود و بعدا فاقد شرایط شد ، اخراج او از آن مدرسه هیچ مانعی ندارد و همچنیناگر متولیمدرسه اختیاراتی به خاطر رعایت مصالحمدرسه داشت، هیچمانعی ندارد که برای حفظ نظم و موقعیّتآن، از آن اختیارات مشروع استفاده کند .
جزء هفتم (85)
53 وَ کَذلِکَ فَتَنّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِیَقُولُوآا اَهؤُلاآءِ مَنَّ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنآ اَلَیْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشّکِرینَ
و این چنین بعضی از آنها را با بعض دیگر آزمودیم ( توانگران را به وسیله فقیران ) تا بگویند آیا اینها هستند کهخداوندازمیانما(برگزیده و)برآنها منتگذارده (و نعمت ایمان بهآنهابخشیده)آیاخداوندشاکرانرابهترنمیشناسد؟
« مِنَّت » در اصل به معنی بخشیدن نعمت است ، ( برای توضیح بیشتر به جلد 3 تفسیر نمونه ، صفحه 158 مراجعه فرمایید ) .
« فِتْنَّة » در اینجا به معنی آزمایش است(1)چه آزمایشی از این
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 2 ، صفحه 13 و 17 ذیل آیه 191 سوره بقره و 193 .
سنگینتر که اشراف و ثروتمندانی که سالها عادت کردهاند حساب خود رابه کلی از طبقات پایین جدا کنند ، نه در شادی با آنها شریک باشند و نه در غم و رنج و حتی قبرهایشان هم از یکدیگر فاصله داشته
(86) سوره اَنعام
باشد ، یک مرتبه تمام این آداب رسوم را درهم بشکنند و این زنجیرهای عظیم را از دست و پای خود بردارند و به آیینی به پیوندد که پیشگامان آن به اصطلاح از طبقه فقرا و پایین محسوب میشوند .
سپس اضافه میکند : کار این توانگران به جایی میرسد که با نگاه تحقیر به مؤمنان راستین نگریسته و میگویند : « آیا اینها هستند که خداوند از میان ما برگزیده و نعمت ایمان و اسلام به آنها ارزانی داشته است » ؟ آیا اینها قابل چنین حرفهایی هستند ؟ (لِیَقُولُوآا اَهآؤُلاآءِ مَنَّ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنآ) .
و بعد به آنها پاسخ میگوید که این افراد با ایمان مردمی هستند که شکر نعمت عمل و تشخیص را به جا آورده و آن را به کار بستهاند و همچنین شکر نعمت دعوت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به جاآورده و از او پذیرا شدهاند . چه نعمتی از آن بزرگتر و چه شکری از آن بالاتر و به خاطر همین خداوند ، ایمان را در قلوب آنها راسخ گردانیده است « آیا خداوند شاکران را بهتر نمیشناسد ؟ : اَلَیْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشّکِرینَ » .
جزء هفتم (87)
در حقیقت آیه فوق به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور میدهد ، که هیچ فرد با ایمانی را از هر طبقه و نژاد و در هر شرایطی بوده باشد ، نه تنها از خود نراند ، بلکه آغوش خویش را یکسان به روی همه بگشاید ، حتّی اگر کسانی آلوده به گناهان زیاد باشند ، آنها را نیز بپذیرد و اصلاح کند .
55 وَ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاَْیتِ وَ لِتَسْتَبینَ سَبیلُ الْمُجْرِمینَ
و این چنین آیات را برمیشمریم ( و روشن میسازیم ) تا راه گناه کاران آشکار گردد .
روشن است که منظور از مجرم ، در آیه فوق هر گناهکاری نیست ، زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله در این آیه مأموریّت پیدا میکند گناهکاران را در صورتی که به سوی او بیایند هرچند اعمال خلافی از روی نادانی انجام داده باشند بپذیرد ، بنابراین منظور از مجرم همان گناهکاران لجوج و سرسختی است که با هیچ وسیله تسلیم حقّ نمیشوند .
یعنی بعد از این دعوت عمومی و همگانی به سوی حقّ ، حتی دعوت از گناهکارانی که از کار خود پشیمانند ، راه و رسم مجرمان لجوج و غیر قابل انعطاف کاملاً شناخته خواهد شد .
(88) سوره اَنعام
59 وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُهآ اِلاّ هُوَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ اِلاّ یَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فی ظُلُمتِ الاَْرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ اِلاّ فی کِتبٍ مُبینٍ
کلیدهایغیب تنها نزداواست و جزاو کسیآن را نمیداند، آنچه در خشکی و دریاست میداند ، هیچ برگی (از درختی) نمیافتد مگر اینکه از آن آگاه است و نه هیچدانهای در مخفیگاهزمین و نه هیچ تر و خشکی وجود داردجز اینکه درکتابآشکار(در کتابعلم خدا) ثبت است.
« مَفاتِحُ » جمع « مِفْتَح » به معنی « کلید » است و نیز ممکن است جمع « مَفْتَح » به معنی «خزینه» و مرکز نگاهداری چیزی بوده باشد .
در صورت اول معنی آیه چنین میشود که تمام کلیدهای غیب به دست او است و در صورت دوم تمام خزانههای غیب .
جزء هفتم (89)
این احتمال نیز وجود دارد که هر دو معنی در یک عبارت مراد باشد و همانطور که در علم اصول اثبات شده است مانعی از استعمال یک لفظ در چند معنی وجود ندارد و در هرصورت این دو لازم و ملزوم یکدیگرند، زیرا هرکجا خزانهای است ، کلیدی وجود دارد .
ولی بیشتر به نظر میرسد که « مَفاتِحُ » به معنی کلیدها باشد ، نه خزائن زیرا هدف در اینجا بیان علم خدا است و آن با مسأله کلید که وسیله آگاهی از ذخایر مختلف است ، متناسبتر میباشد ، در دو مورد دیگر که کلمه « مَفاتِحُ » در قرآن به کار رفته ، نیز منظور از آن کلید است .
« بَرِّ » به معنی مکان وسیع است و معمولاً به خشکیها گفته میشود و « بَحْرِ » در اصل نیز به معنی محل وسیعی است که آب زیاد در آن مجتمع باشد و معمولاً به دریاها و گاهی به نهرهای عظیم نیز گفته میشود .
(90) سوره اَنعام
در هرحال آگاهی خدا از آنچه در خشکیها و دریاها است ، به معنی احاطه علم او بر همه چیز است و توجّه به وسعت مٙƙɠجمله بالا ( آنچه در خشکیها و دریاها است خدا میداند ) در حقیقت روشنگر گوشهای از علم وسیع او است .
در روایات متعددی کهاز طرق اهلبیت رسیدهاست ، « وَرَقَةٍ » به معنی جنین سقط شده و « حَبَّةٍ » به معنی فرزند و « ظُلُمتِ الاَْرْضِ » به معنی رحم مادران و « رَطُب » به معنی آنچه از نطفهها زنده میمانند و « یابِس » به معنی آنچه از بین میرود ، تفسیر شده است (1)
شک نیست که این تفسیر با معانی لغوی این کلمات تطبیق نمیکند ، زیرا « وَرَقَه » به معنی برگ و « حَبَّة » به معنی دانه و « ظُلُماتِ الاَْرْضِ » به معنی تاریکیهای زمین و « رَطْب » به معنی تر و « یابِس » به معنی خشکی است ولی ائمه اهل بیت در حقیقت با این تفسیر خواستهاند ، مسلمانان را متوجه کنند ، که باید با یک دید وسیع و گسترده به آیات قرآن بنگرند و در فهم معنی آنها روی لفظ جمود نکنند ، بلکه به هنگامی که قراین دلیل بر توسعه معنی هستند ، به وسعت معنی بنگرند .
جزء هفتم (91)
روایت فوق در حقیقت اشاره به این است که مفهوم آیه بالا منحصر به دانههای گیاهان نیست ، بلکه حتی بذرهای نطفههای انسانی را نیز شامل میشود .
60 وَ هُوَ الَّذی یَتَوَفّکُمْ بِالَّیْلِ وَ یَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهار ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فیهِ لِیُقْضیآ اَجَلٌ مُسَمّیً ثُمَّ اِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ثُمَّ یُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
او کسی است که ( روح ) شما را در شب ( به هنگام خواب )
1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 528 .
میگیرد و ازآنچه در روز کسب کردهاید ( و انجام دادهاید ) با خبر است سپس شما را در روز (از خواب) برمیانگیزد ( و این وضع هم چنان ادامه مییابد) تا مدت و سرآمد معینی فرارسد سپس بازگشت شما به سوی او است و شمارا به آنچه عمل میکردید آگاه میسازد .
(92) سوره اَنعام
« تَوَّفی » در لغت به معنی بازگرفتن است و اینکه خواب را یک نوع بازگرفتن روح معرّفی کرده ، به خاطر آن است که خواب برادر مرگ است ، مرگ تعطیل کامل دستگاه مغز آدمی و قطع مطلق پیوند روح و جسم است ، در حالی که خواب تنها تعطیل بخشی از دستگاه مغز و ضعیف شدن این پیوند است، بنابراینخواب مرحله کوچکیاز مرگ حساب میشود .(1)(2)
« جَرَحْتُمْ » از ماده « جَرَحَ » و در اینجا به معنی اکتساب و به دست آوردن چیزی است . یعنی شما شب و روز در زیر چتر قدرت و علم خداوند قرار دارید ، آن کس که از پرورش دانههای نباتات در دل خاک و از سقوط و مرگ برگها در هر مکان و زمان آگاه است ، از اعمال شما نیز آگاهی دارد .
جزء هفتم (93)
«بَعث» در اینجا به معنی برانگیختن از خواب و بیدار کردن است
و منظور از « اَجَلٌ مُسَمّی » عمری است که برای هرکسی مقرّر شده .
63 قُلْمَنْیُنَجّیکُمْ مِنْ ظُلُمتِالْبَرِّ وَالْبَحْرِتَدْعُونَهُ تَضَرُّعا وَ خُفْیَةً لَئِنْ اَنْجنا مِنْ هذِه لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّکِرینَ
بگو چهکسی شما را از تاریکیهای خشکی و دریا رهایی میبخشد؟ درحالیکه او را آشکارا و درپنهانیمیخوانید ( و میگویید ) : اگر از این ( خطرات و ظلمتها ) ما را رهایی بخشیدی از شکرگزاران خواهیم بود .
ظلمت و تاریکی گاهی جنبه حسّیدارد و گاهیجنبه معنوی : ظلمت حسّی آن است که نور به کلی قطع شود یا آنچنان ضعیف شود که انسان جایی را نبیند یا به زحمت ببیند و ظلمت معنوی همان مشکلات و گرفتاریها و پریشانیهایی است که عاقبت آنها تاریک و ناپیدا است . جهل ظلمت است ، هرج و مرج اجتماعی و اقتصادی و نابسامانیهای فکری و انحرافات و آلودگیهای اخلاقی که عواقب شوم آنها قابل پیشبینی نیست و یا چیزی جز بدبختی و پریشانی نمیباشد همگی ظلمتند .
(94) سوره اَنعام
ظلمت و تاریکی ذاتا هولناک و توهّم انگیز است ، زیرا حمله بسیاری از جانوران خطرناک و دزدان و جانیان در پرده تاریکی صورت میگیرد و هرکس خاطراتی در این زمینه دارد ، لذا به هنگام گرفتار شدن در میان تاریکی ، اوهام و خیالات جان میگیرند ، اشباح و هیولاهای وحشتناک از زوایای خیال بیرون
میدوند و افراد عادی را در خوف و ترس فرومیبرند .
ظلمت و تاریکی شعبهای از عدم است و انسان ذاتا از عدم میگریزد و وحشت دارد و به همین جهت معمولاً از تاریکی میترسد .
جزء هفتم (95)
اگر این تاریکی با حوادث وحشتناک واقعی آمیخته شود و مثلاً انسان در یک سفر دریایی « شب تاریک و بیم موج و گردابی حایل » محاصره شود وحشت آن به درجات بیش از مشکلاتی است که به هنگام روز پدید میآید ، زیرا معمولاً راههای چاره در چنان شرایطی به روی انسان بسته میشود ، همینطور اگر در شبی تاریک در میان بیابانی راه را گم کند و صدای وحشتناک حیوانات درنده که دردل شب طعمهای برای خود میجویند از دور و نزدیک به گوش او رسد ، در چنین لحظاتی است که انسان همه چیز را به دست فراموشی میسپارد و جز خودش و نور تابناکی که در اعماق جانش میدرخشد و او را به سوی مبدئی میخواند که تنها او است که میتواند چنان مشکلاتی را حل کند ، از یاد میبرد . اینگونه حالات دریچههایی هستند به جهان توحید و خداشناسی .
ذکر «تَضَرُّع» که بهمعنیدعای آشکار و « خُفْیَة » که دعای پنهانی است شاید به خاطر این باشدکه مشکلات با هم متفاوتند گاهی به مرحله
(96) سوره اَنعام
شدت نرسیده انسان را به دعای پنهانی دعوت میکند و گاهی که به مرحله شدید میرسد آشکارا دست به دعا برمیدارد و گاهی نالهها و فریادها سر میدهد منظور این است که خداوند هم مشکلات شدید و
هم مشکلات ضعیف شما را حلّ میکند .
بعضی معتقدند که در آیه به چهار حالت روانی انسان که هرکدام یک نوع عکسالعمل به هنگام بروز مشکلات است اشاره شده است : حالت « دعا و نیاز » و حالت « تضرع و خضوع » و حالت «اخلاص» و حالت «التزام به شکرگزاری به هنگام نجات از مشکلات» .
امّا متأسفانه برای بسیاری از این افراد این حالات پر ارزش همانند برقی زود گذر و تقریبا به شکل اضطراری در برابر شدائد و مشکلات پیدا میشود اما چون با آگاهی آمیخته نیست پس از برطرف شدن شداید به خاموشی میگراید .
بنابراین این حالات اگرچه زودگذر باشد ، میتواند دلیلی برای افراد دور افتاده در زمینه خداشناسی گردد .
جزء هفتم (97)
در اینجا یادآوری حدیثی که در ذیل این آیه در بعضی از تفاسیر اسلامی آمده است بیمناسبت نیست .
ازپیغمبراکرم نقلشدهکه فرمود: «خَیْرُالدُّعاءِالْخَفِیُوَ خَیْرُالرِّزْقِ ما یَکْفی : بهترین دعا آن است که پنهانی ( و از روی نهایت اخلاص ) صورتگیرد و بهترین روزی آن است که بهقدر کافی بوده باشد » ( نه ثروت اندوزیهاییکهمایهمحرومیّتدیگرانوبارسنگینیبردوش انسان باشد ).
و در ذیل همین حدیث میخوانیم : « مَرَّ بَقَوْمٍ رَفَعُوا اَصْواتِهِمْ بِالدُّعاءِ فَقالَ اِنَّکُمْ لا تَدْعُونَ الاَْصَمَّ وَ لا غائِبا وَ اِنَّما تَدْعُونَ سَمیعا قَریباً : پیامبر از کنار جمعیّتی گذشت که صدای خود را به دعا بلند کرده بودند فرمود شما شخص کری را نمیخوانید و نه شخصی را
که پنهان و دور از شما باشد بلکه شما کسی را میخوانید که هم شنوا و هم نزدیک است » (1)از این حدیث استفاده میشود که اگر دعا آهسته و آمیخته با توجه و اخلاص باشد بهتر است .
(98) سوره اَنعام
64 قُلِاللّهُ یُنَجّیکُمْ مِنْها وَ مِنْ کُلِّ کَرْبٍ ثُمَّ اَنْتُمْ تُشْرِکُونَ
بگو خداوند شما را از اینها و از هر مشکل و ناراحتی نجاتمیبخشد بازهم شمابرایاو شریک میسازید ( و راه کفر میپویید ) .
«کَرْب» در اصل به معنی زیر و روکردن زمین و حفر آن است و نیز به معنی گره محکمی که در طناب دلو میزنند آمده است سپس در غم و اندوههاییکه قلبانسانرا زیر و رو میکند و همچون گرهی بر دل انسان مینشیند گفته شدهاست .
بنابراین ذکرکلمه«کَرْب»در آیهبالا کهمعنیوسیع و گستردهای دارد و هرگونه مشکلمهمی را شامل میشود بعداز ذکر «ظُلُمات بَرّ وَ بَحْر» که بهقسمت خاصّیاز شداید گفتهمیشوداز قبیل ذکر یکمفهوم عام بعد از بیان مفهوم خاصّ است.
جزء هفتم (99)
65 قُلْ هُوَالْقادِرُ عَلیآ اَنْ یَّبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذابا مِنْ فَوْقِکُمْ اَوْ مِنْتَحْتِ اَرْجُلِکُمْ اَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعا وَ یُذیقَ بَعْضَکُمْ بَأسَ بَعْضٍاُنْظُرْ کَیْفَنُصَرِّفُالاْیتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ
1) « مجمع البیان » و « نُورُالثَّقَلَیْن » ، ذیل آیه بالا .
بگو او قادر است که عذابی از طرف فوق یا از زیر پای شما بر شما بفرستد یا به صورت دستههای پراکنده شما را با هم بیامیزد و طعم جنگ ( و ناراحتی ) را به هریک ازشما بهوسیلهدیگریبچشاند،ببینچگونهآیات گوناگون را برای آنها بازگو میکنیم شاید بفهمند ( و بازگردند ) .
« یَلْبِسُکُمْ » از ماده « لَبْس » به معنی اختلاط و به هم آمیختن است نه از ماده « لُبْس » به معنی لباس پوشیدن ، بنابراین معنی جمله چنین میشود : « او میتواند شما را به صورت گروهها و دستههای مختلف به هم بیامیزد » .
در اینکه منظور از « عذاب » ، از طرف « بالا » و « پایین » چیست
(100) سوره اَنعام
درمیان مفسران گفتگو است ، ولی ظاهر این است که این دو کلمه ( فوق و تحت ) معنی بسیار وسیعی دارند هم طرف بالا و پایین حسّی را شامل میشوند ، یعنی مجازاتهایی مانند صاعقهها و رگبارهای خطرناک و طوفانها از طرف بالا و زلزلهها و شکافهای ویرانگر زمینی و طغیان رودها و دریاها از طرف پایین را دربرمیگیرد .
و نیز عذابهای دردناکی را که از طرف طبقه حکام و قشرهای بالای اجتماع بر سر بعضی از ملتها فرومیریزد و ناراحتیها و شکنجههایی که از طرف بعضی از کارگران وظیفهنشناس دامنگیر مردم میشود که گاهی کمتر از عذابهای دسته اوّل نیست ، شامل میگردد.
همچنین ممکن است سلاحهای جنگی مخوف عصر ما که از هوا و زمین زندگانی بشر را به صورت وحشتناکی درهم میکوبد و در مدت
کوتاهی آبادترین شهرها را از طریق بمبارانهای هوایی و حملههای زمینی و مینگذاریها و زیردریاییها تبدیل به تل خاکستری میکند در مفهوم وسیع آیه داخل باشد .
جزء هفتم (101)
مسئله اختلاف کلمه و پراکندگی در میان جمعیّت نیز به قدری خطرناک است که در ردیف عذابهای آسمانی و صاعقهها و زلزلهها قرار گرفته است و راستی چنین است ، بلکه گاهی ویرانیهای ناشی از اختلاف و پراکندگی به درجات بیشتر از ویرانیهای ناشی از صاعقهها و زلزلهها است ، کرارا دیده شده است کشورهای آباد در سایه شوم نفاق و تفرقه به نابودی مطلق کشیده شده است و این جمله هشداری است به همه مسلمانان جهان .
اینکه آیه مورد بحث میگوید : خداوند تفرقه درمیان شما بیفکند نه به این معنی است که خداوند بیجهت مردم را گرفتار نفاق و اختلاف میکند بلکه این نتیجه اعمال سوء مردم و خودخواهیها و خودپرستیها و سودجوییهای شخصی است که نتیجه آن به صورت نفاق و تفرقه بروز میکند و نسبت دادن آن به خدا به خاطر آن است که او چنین اثری را در این اعمال زشت قرار داده است .
با توجه به اینکه روی سخن در این آیات به مشرکان و بتپرستان
(102) سوره اَنعام
است چنین نتیجه میگیریم : یک جامعه مشرک که از مسیر توحید و یکتاپرستی منحرف شده است هم گرفتار ظلم و ستم طبقات بالا و هم وظیفه نشناسی طبقات پایین ، هم اختلاف عقیده و هم کشمکشهای خونین اجتماعی میشود ، همانطور که جوامع مادی دنیای امروز که
تنها در برابر بت صنعت و ثروت سجده میکنند گرفتار تمام این بلاهای بزرگ هستند و در میان آن دست و پا میزنند .
ملتهایی نیز سراغ داریم که دم از توحید و خداپرستی میزنند ولی عملاً مشرک و بتپرست میباشند ، چنین ملتهایی نیز به همان سرنوشت مشرکان گرفتار خواهند شد و اینکه در بعضی از اخبار میخوانیم که امام باقر فرمود : « کُلُّ هذا فی اَهْلِ الْقِبْلَةِ » همه این کیفرها در مسلمانان واقع میشود ، ممکن است اشاره به همین باشد ، یعنی هرگاه مسلمانان از مسیر توحید انحراف یابند ، خودخواهی و خودپرستی جای اخوّت اسلامی را گرفت ، منافع شخصی بر منافع عمومی مقدّم داشته شد و هرکس به فکر خویشتن بود و دستورات خداوند به دست فراموشی سپرده شد ، آنها نیز گرفتار چنین سرنوشتیخواهند شد .
جزء هفتم (103)
66 وَ کَذَّبَ بِه قَوْمُکَ وَ هُوَ الْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَیْکُمْ بِوَکیلٍ
قوم و جمعیّت تو آن را تکذیب و انکار کردند در حالی که حقّ است ، (به آنها) بگو من مسؤول ( قبول و ایمان آوردن ) شما نیستم (وظیفه من تنها ابلاغ رسالت است نه اجبار شما بر ایمان) .
ضمیر « بِهِ » را بعضی به قرآن برگردانیدهاند و بعضی به خصوص عذاب که در آیه قبل بود ، ولی ظاهر این است که به همه اینها و تمام تعلیمات پیامبر صلیاللهعلیهوآله که مورد تکذیب و انکار دشمنان پیغمبر بود برمیگردد و جمله آخر آیه نیز گواه بر این معنی است .
ایندوآیهدرحقیقتتکمیلبحثیاستکه در پیراموندعوتبه سوی خداو معادو حقایقاسلام و ترسازمجازاتالهیدرآیاتپیشین گذشت .
نخست میگوید : « قوم و جمعیّت تو یعنی قریش و مردم
(104) سوره اَنعام
مکّه تعلیمات تو را تکذیب کردند درحالی که همه حقّ است و دلایل گوناگونی از طریق عقل و فطرت و حسّ آنها را تأیید میکند : وَ کَذَّبَ بِهِ قَوْمُکَ وَ هُوَ الْحَقُّ » .
بنابراین تکذیب و انکار آناناز اهمیّت این حقایق نمیکاهد ، هرچند مخالفان و منکران زیاد باشند
سپس دستور میدهد که « به آنها بگو وظیفه من تنها ابلاغ رسالت است و من ضامن قبول شما نیستم : قُلْ لَسْتُ عَلَیْکُمْ بِوَکیلٍ » .
از آیات متعددی که این تعبیر و مانند آن در آنها آمده است ( مانند انعام / 107 یونس/108 زمر / 41 شوری / 6 ) استفاده میشود که منظور از « وَکیل » در این موارد کسی است که مسؤول هدایت عملی و ضامن دیگران بوده باشد ، به این ترتیب پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آنها اعلام میکند که این شما هستید که باید تصمیم نهایی را در مورد قبول و یا ردّ حقیقت بگیرید و هدایت را بپذیرید من تنها مأمور ابلاغ رسالت و دعوت الهی هستم .
جزء هفتم (105)
67 لِکُلِّ نَبَاءٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ
هر خبری ( که خداوند به شما داده سرانجام ) قرارگاهی دارد ( و در موعد خود انجام میگیرد ) و به زودی خواهید دانست .
« مُسْتَقَرٌ » ممکن است مصدر میمی باشد و به معنی استقرار و یا
زمان و مکان باشد ، به معنی محل استقرار و زمان استقرار، در صورت اول خبر از اصل تحقق وعدههای الهی میدهد و در صورت دوم خبر از زمان و مکان این وعدهها است .
در این آیه با یک جمله کوتاه و پرمعنی آنها را هشدار میدهد و به دقّت کردن در انتخاب راه صحیح دعوت میکند و میگوید : « هر خبری که خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله به شما داده سرانجام در این جهان یا جهان دیگر قرارگاهی دارد و بالاخره در موعد مقررّ انجام خواهد یافت و به زودی باخبر خواهید شد » .
68 وَ اِذا رَأَیْتَ الَّذینَ یَخُوضُونَ فیآ ءایتِنا فَأَعْرِضْ
(106) سوره اَنعام
عَنْهُمْحَتّی یَخُوضُوا فیحَدیثٍ غَیْرِه وِ اِمّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطنُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْری مَعَ الْقَوْمِ الظّلِمینَ
هر وقت کسانی را که آیات ما را استهزاء میکنند مشاهده نمایی از آنها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند و اگر شیطان از یاد تو ببرد ، به محض توجه پیدا کردن با ( این ) جمعیّت ستمگر منشین .
« خَوْض » همانطور که « راغب » در کتاب « مفردات » میگوید در اصل به معنی وارد شدن در آب و راه رفتن ( و شنا کردن ) در آن است ، ولی بعدا به ورود در سایر امور نیز گفته شده است اما این کلمه در قرآن مجید بیشتر به وارد شدن در مطالب باطل و بیاساس اطلاق گردیده است .
گرچه در این جمله روی سخن به پیغمبر صلیاللهعلیهوآله است ولی مسلما اینحکم اختصاصی به او ندارد و تمام مؤمنان را شامل میشود ، فلسفه این حکم نیز روشن است زیرا اگر مسلمانان در مجالس آنها شرکت
جزء هفتم (107)
میکردند ، آنها برای انتقام گرفتن و ناراحت ساختن ایشان به سخنان باطل و ناروای خود ادامه میدادند ، اما هنگامی که با بیاعتنایی از کنار آنها بگذرند طبعا سکوت خواهند کرد و به مسایل دیگر خواهند پرداخت ، زیرا تمام هدف آنها ناراحت ساختن پیامبر صلیاللهعلیهوآله و مسلمین بود .
سپس اضافه میکند این موضوع به اندازهای اهمیّت دارد که : « اگر شیطان ترا به فراموشی افکند و با اینگونه اشخاص سهوا همنشین شدی به مجرد اینکه متوجه موضوع گشتی فورا از آن مجلس برخیز و با این ستمکاران منشین » .(1)
در اینجا یک سؤال پیش میآید نخست اینکه مگر ممکن است شیطان بر پیامبر مسلّط گردد و باعث فراموشی او شود و به تعبیر دیگر آیا با وجود مقام عصمت و مصونیّت از خطا حتّی در موضوعات ، ممکن است پیامبر گرفتار اشتباه و فراموشی شود ؟
(108) سوره اَنعام
در پاسخ این سؤال میتوان گفت که روی سخن در آیه گرچه به
1) شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که منظور از لاتَقْعُدْ ( ننشین ) این نیست که تنها نشستن با چنین اشخاصی ممنوع است بلکه هدف شرکت در جمعآنهااست خواه به صورت جلوس باشد یا قیام و یا در حال راه رفتن.
پیامبر است اما در حقیقت منظور پیروان او هستند که اگر گرفتار فراموشکاری شدند و در جلسات آمیخته به گناه کفّار شرکت کردند به محض اینکه متوجه شوند باید از آنجا برخیزند و بیرون روند و نظیر این بحث در گفتگوهای روزانه ما و در ادبیات زبانهای مختلف دیده میشود که انسان روی سخن را به کسی میکند اما هدفش این است که دیگران بشنوند ، مطابق ضربالمثل معروف عرب که میگوید : « اِیّاکَاَعْنی وَاسْمَعییاجارَهُ » .
69 وَ ما عَلی الَّذینَ یَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ لکِنْ ذِکْری لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ
واگر افراد باتقوی (برایارشاد و اندرزبا آنها بنشینند) چیزی ازحساب ( و گناه ) آنها برایشان نیست ، ولی ( این کار تنها باید ) برای متذکّر ساختن آنها باشد شاید ( بشنوند و ) پرهیزکاری پیشهکنند .
جزء هفتم (109)
تنها کسانی که میتوانند از این استثناء استفاده کنند که طبق تعبیر آیه دارای مقام تقوا و پرهیزگاری باشند و نه تنها تحت تأثیر آنها واقع نشوند بلکه بتوانند آنهارا تحت تأثیر خود قرار دهند .
70 وَ ذَرِ الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَعِبا وَ لَهْوا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیوةُ الدُّنْیا وَ ذَکِّرْ بِه اَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما کَسَبَتْ لَیْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِیٌّ وَ لا شَفیعٌ وَ اِنْ تَعْدِلْ
کُلَعَدْلٍ لایُؤْخَذْ مِنْهااُوْلآئِکَالَّذینَ اُبْسِلُوابِما کَسَبُوا لَهُمْشَرابٌ مِنْحَمیمٍ وَ عَذابٌاَلیمٌ بِما کانُوا یَکْفُرُونَ
کسانی را که آیین ( فطری ) خود را به بازی و سرگرمی ( و استهزاء ) گرفتند و زندگی دنیا آنها را مغرور ساخته رها کن و به آنها یادآوری نما تا گرفتار ( عواقب شوم ) اعمال
(110) سوره اَنعام
خود نشوند ، ( در آن روز ) جز خدا نه یار و یاوری دارند و نهشفاعتکنندهای و(چنینکسی)اگرهرگونه عوضی بپردازد ازاوپذیرفتهنخواهدشدآنهاکسانیهستندکهگرفتار اعمالی شدهاندکه انجام دادهاند ، نوشابهای از آب سوزان برای آنها است و عذاب دردناکی بهخاطر اینکه کفر ورزیدند.
« تُبْسَل » در اصل از ماده « بَسْل » به معنی نگاهداری و منع کردن از چیزی با قهر و غلبه است و به همین جهت به وادار کردن کسی به تسلیم « اِبْسال » گفته میشود و نیز به همین مناسبت به مجازات و یا گروگان گرفتن نیز اطلاق میگردد و جَیْشٌ باسِلٌ به معنی « لشکر شجاع » نیز به همین تناسب است ، زیرا دیگران را با قهر و غلبه وادار به تسلیم میکند ، در آیه فوق نیز به معنی تسلیم شخص و گرفتاری او در چنگال اعمال بد خویش آمده است .
«عَدْل» دراینجا بهمعنی مُعادِل و چیزیاستکه بهعنوانجبران کار خلافدادهمیشودتاطرفآزادگردد، در حقیقت معنیآنشبیه « غرامت و جریمه و فِدْیَة » است .
جزء هفتم (111)
بدیهی است دستور به ترک کردن اینگونه اشخاص هیچگونه
منافاتی با مسأله جهاد ندارد زیرا جهاد دارای شرایطی است و بیاعتنایی به کفّار دارای شرایط و ظروف دیگر و هر کدام از این دو در جای خود باید انجام گیرد ، گاهی لازم است با بیاعتنایی مخالفان را کوبید و گاهی با مبارزه و جهاد و کشیدن اسلحه و اینکه بعضی تصور کردهاند آیات جهاد ، آیه فوق را نسخ کرده بیاساس است .
در حقیقت آیه فوق اشاره به این است که آیین آنها از نظر محتوا پوچ و واهی است و نام دین را بر یک مشت اعمالی که به کارهای کودکان و سرگرمیهای بزرگسالان شبیهتر است گذاردهاند این چنین افراد قابل بحث و گفتگو نیستند و لذا دستور میدهد از آنها روی بگردان و به آنها و مذهب توخالیشان اعتنا مکن .
ازآنچه گفتیم معلومشد که منظور از « دینَهُمْ » همان آیین شرک و بتپرستی است که آنها داشتند .
(112) سوره اَنعام
آیه اختصاصی به کفّار ندارد و شامل حال همه کسانی میشود که مقدّسات و احکام الهی را بازیچه نیل به هدفهای مادّی و شخصی قرار میدهند دین را آلت دنیا و حکم خدا را بازیچهاغراض شخصیمیسازند .
سپس به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور میدهد که « به آنها در برابر این اعمال هشدار دهد که روزی فرامیرسد که هر کس تسلیم اعمال خویش است و راهی برای فرار از چنگال آن ندارد : وَ ذَکِّرْ بِه اَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما کَسَبَتْ ». « و در آن روز جز خدا نه حامی و یاوری دارد و نه شفاعتکنندهای : لَیْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِیٌّ وَ لا شَفیعٌ » .
کار آنها در آن روز به قدری سخت و دردناک است و چنان در زنجیر اعمال خود گرفتارند که « هرگونه غرامت و جریمه آن را ( فرضا داشته باشند و ) بپردازند که خود را از مجازات نجات دهند از آنها پذیرفته نخواهد شد : وَ اِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لا یُؤْخَذْ مِنْها » .
چرا که « آنها گرفتار اعمال خویش شدهاند » نه راه جبران در آن روز باز است و نه زمان ، زمان توبه است بههمین دلیل راهنجاتی برای آنها تصور نمیشود : اُوْلآئِکَ الَّذینَ اُبْسِلُوا بِما کَسَبُوا».
جزء هفتم (113)
سپس به گوشهای از مجازاتهای دردناک آنها اشاره کرده ، میگوید : « نوشابهای دارند از آب داغ و سوزان به همراه عذاب دردناک در برابر پشت پا زدنشان به حق و حقیقت: لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَ عَذابٌ اَلیمُ بِما کانُوا یَکْفُرُونَ ».
آنها از درون به وسیله آب سوزان میسوزند و از برون بوسیله آتش .
نکتهای که باید به آن توجه داشت این است که جمله « اُوْلآئِکَ الَّذینَ اُبْسِلُوا بِما کَسَبُوا » ( آنها گرفتار اعمال خویش هستند ) در حقیقت به منزله دلیل و علت عدم قبول غرامت و عدم وجود ولی و شفیع برای آنها است ، یعنی مجازات آنها بر اثر یک عامل خارجی نیست که بتوان آن را به نوعی دفع کرد بلکه از درون ذات و صفات و اعمال خود آنها سرچشمه میگیرد، آنها اسیر کارهایزشت خویشند،
(114) سوره اَنعام
به همین دلیل رهایی برای آنها ممکن نیست ، زیرا جدایی از اعمال و آثار اعمال همچون جدایی از خویشتن است .
اما باید توجه داشت که این شدت و سختی و عدم وجود راه بازگشت و شفاعت مخصوص کسانی است که اصرار بر کفر داشتهاند و به آن ادامه میدادند همانطور که از جمله « بِما کانُوا یَکْفُرُونَ » استفاده میشود ( زیرا فعل مضارع برای بیان استمرار چیزی است ) .
71 قُلْ اَنَدْعُوا مِنْ دُونِاللّهِ مالا یَنْفَعُنا وَ لا یَضُرُّنا وَ نُرَدُّ عَلی آ اَعْقابِنا بَعْدَ اِذْ هَدینَا اللّهُ کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیطینُ فِی الاَْرْضِ حَیْرانَ لَهُ اَصْحبٌ یَدْعُونَهُ اِلَی الْهُدَی ائْتِنا قُلْ اِنَّ هُدَی اللّهِ هُوَ الْهُدی وَ اُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعلَمینَ
بگو آیا چیزی غیر از خدا بخوانیم که نه سودی به حال ما دارد نه زیانی و ( به این ترتیب ) بازگشت به عقب کنیم بعد از آن که خداوند ما را هدایت کرده ، همانند کسی
جزء هفتم (115)
کهبراثروسوسههایشیاطینراه راگمکردهو سرگردان مانده، درحالی که یارانی هم دارد که او را به هدایت دعوت میکنند که به سوی ما بیا ، بگو تنها هدایت خداوند هدایت است و ما دستور داریم که تسلیم پروردگار عالمیان باشیم .
« اَعْقاب » جمع « عَقِب » به معنی پاشنه پا است و بازگشت به روی پاشنه پا به معنی عقبگرد و کنایه از انحراف و بازگشت از هدف است و همان چیزی است که امروز از آن به « اِرْتِجاع » تعبیر میکنند .
« اِسْتَهْوَتْهُ » از ماده « هَوی » است و این جمله به معنی وادار
کردن کسی به پیروی از هوی و هوس است و « حَیْرانَ » در لغت به معنی رفت و آمد است و معمولاً کنایه از سرگردانی میباشد ، چون افراد به سرگردانی مقداری راهمیروند سپس بازمیگردند ، بنابراین آیه فوق افرادی را که از ایمان به سوی شرک بازگردند به هوی پرستان سرگردان تشبیهکرده که برنامههای زنده خود را از شیطان الهام میگیرند .
(116) سوره اَنعام
این آیه در برابر اصراری که مشرکان برای دعوت مسلمانان به کفر و بتپرستی به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور میدهد که با یک دلیل دندانشکن به آنها پاسخ گوید و به صورت یک استفهام انکاری ازآنها بپرسدکه « آیا شمامیگویید ما چیزیرا شریک خدا قراردهیم که نه سودی به حال ما دارد که به خاطر سودش به سوی او برویم و نه زیانی دارد که از زیان او بترسیم؟: قُلْاَنَدْعُوا مِنْ دُونِاللّهِ ما لا یَنْفَعُنا وَ لا یَضُرُّنا » .
این جمله در حقیقت اشاره به آن است که معمولاً کارهای انسان از یکی از دو سرچشمه ناشی میشود یا به خاطر جلب منفعت است ( اعم از اینکه منفعت معنوی یا مادّی باشد ) و یا به خاطر دفع ضرر است ( اعم از اینکه ضرر معنوی یا مادّی باشد ) چگونه شخصی عاقل کاری انجام میدهد که هیچیک از این دو عامل در آن وجود نداشته باشد ؟
سپس بهاستدلال دیگری در برابر مشرکان دست میزند و میگوید: « اگر ما به سوی بتپرستی بازگردیم و پس از هدایت الهی در راه شرک گام نهیم بازگشت به عقب کردهایم » و این خلاف قانون تکامل است که قانون عمومی عالم حیات میباشد : « وَ نُرَدُّ عَلی اَعْقابِنا
بَعْدَ اِذْ هَدینَا اللّهُ » .
جزء هفتم (117)
و بعد با یک مثال ، مطلب را روشنتر میسازد و میگوید بازگشت از توحید به شرک « همانند آن است که کسی بر اثر وسوسههای شیطان ( یا غولهای بیابانی ، به پندار عرب جاهلیّت که تصور میکردند در راهها کمین کردهاند و مسافران را به بیراههها میکشانند ) راه مقصد را گم کرده و حیران و سرگردان در بیابان مانده است : کَالَّذیِ اسْتَهْوَتْهُ الشَّیطینُ فِی الاَْرْضِ حَیْرانَ » .
« در حالی که یارانی دارد که او را به سوی هدایت و شاهراه دعوت میکنند و فریاد میزنند به سوی ما بیا » ولی آن چنان حیران و سرگردان است که گویی سخنان آنان را نمیشنود و یا قادر بر تصمیم گرفتن نیست : « لَهُ اَصْحبٌ یَدْعُونَهُ اِلَی الْهُدی ائْتِنا » .
و درپایان آیه به پیامبر دستور میدهد که با صراحت بگوید :
(118) سوره اَنعام
« هدایت تنها هدایت خدا است و ما مأموریت داریم که فقط در برابر پروردگار عالمیان تسلیم شویم : قُلْ اِنَّ هُدَی اللّهِ هُوَ الْهُدی وَ أُمْرِنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعلَمینَ » .
این جمله در حقیقت دلیل دیگری بر نفی مذهب مشرکان است زیرا تنها در برابر کسی باید تسلیم شد که مالک و آفریدگار و مربّی جهان هستی است نه بتها که هیچ نقشی در ایجاد و اراده اینجهان ندارند .
در اینجا سؤالی پیش میآید که مگر پیامبر صلیاللهعلیهوآله قبل از بعثت پیرو مذهب مشرکان بوده است که میگوید : « وَ نُرَدُّ
عَلی اَعْقابِنا : آیا به حال سابق بازگردیم » در حالی که میدانیم او هیچگاه در برابر بت سجده نکرد و در هیچ تاریخی چنین چیزی ننوشتهاند ، اصولاً مقام عصمت چنین اجازهای را نمیدهد .
در پاسخ باید گفت : این جمله در حقیقت از زبان جمع مسلمین است ، نه از زبان شخص پیامبر صلیاللهعلیهوآله لذا با صیغه و ضمائر جمع ادا شده است .
جزء هفتم (119)
72 وَ اَنْاَقیمُواالصَّلوةَ وَاتَّقُوهُ وَ هُوَالَّذی اِلَیْهِ تُحْشَرُونَ
و اینکه نماز را برپادارید و از او بپرهیزید و او است که به سوی او محشور خواهید شد.
در حقیقت در این چند جمله کوتاه برنامهای که پیامبر به سوی آن دعوت میکرده و از حکم عقل و فرمان خدا سرچشمه گرفته ، به صورت یک برنامه چهارمادهای که آغازش توحید و انجامش معاد و مراحل متوسط آن محکم ساختن پیوندهای الهی و پرهیز از هرگونه گناه میباشد ارائه داده شده است .
73 وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ بِالْحَقِّ وَ یَوْمَ یَقُولُ کُنْفَیَکُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَ لَهُ الْمُلْکُ یَوْمَ یُنْفَخُ فِیالصُّورِ علِمُالْغَیْبِ وَالشَّهدَةِوَهُوَالْحَکیمُ الْخَبیرُ
او کسی است که آسمانها و زمین را به حق آفرید و آن روز که به آنها میگوید موجود باش ، موجود میشود،
(120) سوره اَنعام
سخن او حق است و در آن روز که در صور دمیده میشود حکومت مخصوص او است ، از پنهان و
آشکار باخبر است و حکیم و آگاه میباشد .
منظور از « حَقّ » در جمله بالا همان هدف و نتیجه و مصالح و حکمتها است یعنی هر چیزی را برای خاطر هدف و نتیجه و مصلحتی آفرید ، در حقیقت این جمله شبیه مطلبی است که در سوره 27 / ص آمده آنجا که میفرماید : « وَ ما خَلَقْنَا السَّمآءَ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً : ما آسمان و زمین و آنچه در میان آنها است بیهوده و بیهدف نیافریدیم » .
بعضی احتمال دادهاند که منظور از جمله « وَ یَوْمَ یَقُولُ کُنْ فَیَکُونُ » همان آغاز آفرینش و مبدأ جهان هستی باشد که همهچیز به فرمان او ایجاد شده است ، ولی با توجه به اینکه « یَقُولُ » فعل مضارع است و اینکه قبل از این جمله اشاره به اصل آفرینش شده و همچنین با توجه به جملههای بعد میتوان گفت که این جمله مربوط به رستاخیز و فرمان الهی درباره آن است .
جزء هفتم (121)
ضمنا منظور از جمله « کُنْ فَیَکُونُ » این نیست که خداوند یک فرمان لفظی به عنوان « موجود باش » صادر میکند بلکه منظور این است هرگاه اراده او به آفرینش چیزی تعلّق گیرد ، بدون نیاز به هیچ عامل دیگری ، ارادهاش جامه عمل به خود میپوشد ، اگر اراده کرده است یک دفعه موجود شود ، یک دفعه موجود خواهد شد و اگر اراده کرده است تدریجا موجود گردد ، برنامه تدریجی آن شروع خواهد شد .
بعداضافهمیکندکه«گفتارخداوند حقاست»یعنیهمانطورکه آغاز آفرینش بر اساس هدف و نتیجه و مصلحت بود، رستاخیز نیز همانگونه
خواهد بود : ( قَوْلُهُ الْحَقُّ ) .
« و در آن روز که در صور دمیده میشود و قیامت برپامیگردد ، حکومت و مالکیّت مخصوص ذات پاک او است : وَ لَهُ الْمُلْکُ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ» .
درستاست کهمالکیّت و حکومتخداوند برتمامعالم هستی از آغاز جهان بوده و تا پایان جهان و در عالم قیامت ادامه خواهد داشت و اختصاصی به روز رستاخیز ندارد ، ولی از آنجا که در این جهان یک سلسله عوامل و اسباب درپیشبرد هدفها و انجام کارها مؤثر است گاهی این عوامل و اسباب انسان را از خداوند که مُسَبِّبُالاَْسْباب است غافل میکند ، اما در آن روز که همه این اسباب ازکارمیافتد، مالکیّت و حکومت اواز هرزمان آشکارتر و روشنتر میگردد ، درست نظیر آیه دیگری که میگوید : « لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ : حکومت و مالکیّت امروز (روز قیامت) برای کی است ؟ تنها برای خداوند یگانه پیروز است » (16 / غافر) .
(122) سوره اَنعام
درباره اینکه منظور از « صُور » که در آن دمیده میشود چیست و چگونه « اسرافیل » در صور میدمد تا جهانیان بمیرند و باردیگر در صور میدمد تا همگی زنده شوند و قیامت برپا گردد ، در ذیل آیه 68 سوره زُمَر به خواست خدا مشروحا بحث خواهیم کرد ، زیرا تناسب بیشتری با آن آیه دارد .
جزء هفتم (123)
و در پایان آیه اشاره به سه صفت از صفات خدا کرده ، میگوید : « علِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهدَةِ » در آیات مربوط به رستاخیز غالبا به این
صفات خدا اشاره شده است که او هم آگاه است و هم قادر و حکیم یعنی به مقتضای علم و آگاهیش اعمال بندگان را میداند و به مقتضای قدرت و حکمتش به هرکس جزای مناسب میدهد .
74 وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ لاَِبیهِ ءَ ازَرَ اَتَتَّخِذُ اَصْناما ءالِهَةً اِنیّ اَریکَ وَ قَوْمَکَ فی ضَللٍ مُبینٍ
( به خاطر بیاورید ) هنگامی که ابراهیم به مربّیش ( عمویش ) آزر گفت : آیا بتها را خدایان خود انتخاب میکنی ، من تو و جمعیّتت را در گمراهی آشکار میبینم .
کلمه « اَبْ » در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق میشود و گاهی بر جدّ مادری و عمو و همچنین مربّی و معلّم و کسانی که برای تربیت انسان به نوعی زحمت کشیدهاند نیز گفته شده است ، ولی شک نیست که به هنگام اطلاق این کلمه اگر قرینهای در کار نباشد قبل از هر چیز « پدر » به نظر میآید .
(124) سوره اَنعام
اکنون این سؤال پیش میآید که آیا به راستی آیه بالا میگوید : آن مرد بت پرست ( آزر ) پدر ابراهیم بوده است ؟ و آیا یک فرد بت پرست و بت ساز میتواند پدر یک پیامبر اُوْلُوالْعَزْم بوده باشد؟ و آیا وراثت در روحیّات انسان اثر نامطلوبی در فرزند نخواهد گذارد ؟
جمعی از مفسّران سنّی به سؤال اوّل پاسخ مثبت گفته و آزر را پدر واقعی ابراهیم میدانند ، در حالی که تمام مفسّران و دانشمندان شیعه معتقدند آزر پدر ابراهیم نبود ، بعضی او را پدر مادر و بسیاری او
را عموی ابراهیم دانستهاند .
با توجه به آنچه گفته شد معلوم میشود که تفسیر فوق برای آیهمورد بحث تفسیری است براساس قراین روشنی از خود قرآن و روایات مختلف اسلامی نه تفسیر به رأی آنچنان که بعضی از متعصّبین اهل سنت همانند نویسنده « المَنار » گفته است .
جزء هفتم (125)
75 وَ کَذلِکَ نُرِیآ اِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَالْمُوقِنینَ
این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم،تااهلیقینگردد.
« مَلَکُوت » در اصل از ریشه « مُلْک » بهمعنی « حکومت و مالکیّت » است و « و » و « ت » برای تأکید و مبالغه به آن اضافه شده بنابراین منظور از آن در اینجا حکومت مطلقه خداوند بر سراسر عالمهستی است.
آیه مورد بحث کلمه « کَذلِکَ » ( اینچنین ... ) جلب توجه میکند و مفهوم آن این است : همانطور که زیانهای بتپرستی را برای عقل و خرد ابراهیم روشن ساختیم ، حکومت و مالکیّت خدا را بر آسمان و زمین نیز به او نشان دادیم ، بعضی از مفسّران گفتهاند : معنی آن این است که همانطور که آثار قدرت و حکومت خود را بر آسمانها به تو نشاندادیم بهابراهیم نیز نشاندادیم تا به وسیله آنها به خدا آشناتر شود.
(126) سوره اَنعام
این آیه گویا اجمالی از تفصیلی است که در آیات بعد درباره
مشاهده وضع خورشید و ماه و ستارگان و پیبردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان آمده است .
یعنیقرآن ابتدامجملیازمجموعآنقضایارا ذکرکرده، سپسبه شرح آنها پرداخته است و به این ترتیب منظوراز نشاندادن ملکوتآسمان و زمین به ابراهیم روشن میشود .
و در پایان آیه میفرماید : « هدف ما این بود که ابراهیم اهل یقین گردد : وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُؤْقِنینَ » .
شک نیست که ابراهیم یقین استدلالی و فطری به یگانگی خدا داشت اما با مطالعه در اسرار آفرینش این یقین به سرحدّ کمال رسید ، همانطور که ایمان به معاد و رستاخیز داشت ولی با مشاهده مرغان سربریدهای که زنده شدند ، ایمان او به مرحله « عَیْنُ الْیَقین » رسید.
76 فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ رَءَا کَوْکَبا قالَ هذا رَبّی فَلَمّا اَفَلَ قالَ لا اُحِبُّ الاْفِلینَ
جزء هفتم (127)
هنگامی که ( تاریکی ) شب او را پوشانید ستارهای مشاهده کرد گفت : این خدای من است ؟ اما هنگامی که غروب کرد گفت : غروب کنندگان را دوست ندارم .
« جَنَّ » از ماده « جَنّ » به معنی پوشانیدن چیزی است و در آیه مورد بحث معنی جمله این است هنگامی که شب ، چهره موجودات را از ابراهیم پوشانید ... و اینکه به دیوانه مَجْنُون گفته میشود به خاطر این است که گویا پردهای بر عقل او کشیده شده است و اطلاق جِنّ بر موجود ناپیدا نیز به همین ملاحظه است و جَنین نیز به خاطر
پوشیده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جَنَّت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است که زمینش زیردرختان پوشیده است و قلب را جَنان میگویند چون در میان سینه نهفته است و یا اینکه اسرار انسان را نهفته میدارد .
در اینکه منظور از « کَوْکَبا » ( ستارهای ) کدام ستاره بوده است ؟
(128) سوره اَنعام
میان مفسّران گفتگو است ، ولی بیشتر مفسّران ستاره زُهْرَة یا مشتری را ذکر کردهاند و از پارهای از تواریخ استفاده میشود که این هردو ستاره در زمانهای قدیم مورد پرستش بوده و جزء آلهَة ( خدایان ) محسوبمیشده است،ولیدرحدیثیکهازامام علیبنموسیالرضا در « عیون الاخبار » نقل شده تصریح گردیده است که این ستاره ، ستاره زُهْرَة بودهاست ، در تفسیر علی بن ابراهیم نیز از امام صادق این موضوع روایت شده است (1)
بعضی از مفسّران گفتهاند که مردم کلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بتپرستان شروع کرده هریک از سیّارات را خالق یا ربّالنوع موجوداتی میشناختند ، « مِرّیخ » را رَبُالنَّوْع جنگ و « مشتری » را رَبُّ النَّوْع عَدَل و عِلْم و « عَطارُد » را رَبُالنَّوْعِ وزیران ... و « آفتاب » را پادشاه همه میدانستند .(2)
جزء هفتم (129)
77 فَلَمّا رَءَاالْقَمَرَ بازِغا قالَ هذا رَبّی فَلَمّآ اَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ
یَهْدِنی رَبّی لاََکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّآلّینَ
و هنگامی که ماه را دید ( که سینه افق را ) میشکافد گفت: این خدای من است ؟ اما هنگامی که ( آن هم ) افول کرد گفت : اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند مسلما از جمعیّت گمراهان خواهم بود .
« بازِغ » از ماده « بَزْغ » در اصل به معنی شکافتن و جاری ساختن خون است و لذا به جراحی کردن بیطار ( دامپزشک ) بَزْغ گفته میشود و اطلاق این کلمه بر طلوع آفتاب یا ماه در حقیقت آمیخته با یک نوع تشبیه زیبا است زیرا آفتاب و ماه به هنگام طلوع خود گویا پرده تاریکی را میشکافند ، علاوه بر این در کنار افق سرخی کمرنگی که بیشباهت به رنگ خون نیست در اطراف خود ایجاد میکنند .
(130) سوره اَنعام
78 فَلَمّا رَءَ الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبّی هذآ اَکْبَرُ فَلَمّا اَفَلَتْ قالَ یقَوْمِ اِنّی بَرِیٌ مِمّا تُشْرِکُونَ
و هنگامی که خورشید را دید ( که سینه افق را ) میشکافت گفت: اینخدای مناست؟ این ( که از همه ) بزرگتر است، اما هنگامی که غروب کرد گفت : ای قوم ! من از شریکهایی که شما ( برای خدا ) میسازید بیزارم .
79 اِنّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّموتِ وَ الاَْرْضَ حَنیفا وَ ما اَنَآ مِنَ الْمُشْرِکینَ
من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.
« فَطَرَ » از ماده « فُطُور » به معنی شکافتن است و همانطور که ذیل آیه 14 همین سوره نوشتیم اطلاق این کلمه بر آفرینش آسمان و زمین شاید به خاطر این است که طبق علم امروز ، روز اول جهان توده واحدی بوده و بعد از هم شکافته شده و کرات آسمانی یکی پس از
جزء هفتم (131)
دیگری به وجود آمدهاند ( برای توضیح بیشتر به تفسیر آیه مزبور مراجعه فرمایید ) .
« حَنیف » به معنی خالص است چنانکه شرح آن در ذیل آیه 67 سوره آل عمران ، جلد 2 ، تفسیر نمونه صفحه 461 بیان گردید .
در تفسیر این آیات و اینکه چگونه ابراهیم موحّد و یکتاپرست به ستاره آسمان اشاره کرده و میگوید : « این خدای من است » مفسّران گفتگو بسیار کردهاند و از میان همه تفاسیر دو تفسیر قابل ملاحظهتر است که هرکدام از آن را بعضی از مفسّران بزرگ اختیار کرده و در منابع حدیث نیز شواهدی بر آن وجود دارد :
نخست اینکه ابراهیم شخصا میخواست درباره خداشناسی بیندیشد و معبودی را که با فطرت پاک خویش در اعماق جانش مییافت پیدا کند ، او خدا را با نور فطرت و دلیل اجمالی عقل شناختهبود و تمامتعبیراتش نشانمیدهد که در وجود او هیچگونه تردیدی نداشت ، اما در جستجوی مصداق حقیقی او بود ، بلکه مصداق حقیقی او را نیز میدانست اما میخواست از طریق استدلالات روشنتر عقلی بهمرحله « حَقُّ الْیَقین » برسد و این جریان قبل از دوران نبوت و احتمالاً در آغاز بلوغ یا قبل از بلوغ بود .
(132) سوره اَنعام
در پارهای از روایات و تواریخ میخوانیم این نخستین بار بود که ابراهیم چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نیلگون آسمان شب با چراغهای فروزنده و پر فروغش را میدید ، زیرا مادرش او را از همان دوران طفولیّت به خاطر ترس از دستگاه نِمْرُود جَبّار در درون غاری پرورش میداد .
اما این بسیار بعید به نظر میرسید که انسانی سالها درون غاری زندگی کند و حتّی در یک شب تاریک نیز یک گام از آن بیرون نگذارد ، شاید تقویت این احتمال در نظر بعضی بهخاطر جمله « رَءَا کَوْکَبا » باشد که مفهومش این است که تا آن زمان ستارهای را ندیده بود .
ولی این تعبیر به هیچوجه چنین مفهومی را در بر ندارد ، بلکه منظور این است اگرچه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشید را بسیار دیده بود ولی به عنوان یک محقّق توحید این نخستین بار بود که به آنها نظر میدوخت و در ارتباط اُفُول و غُرُوب آنها با نفی مقام خدایی از آنها اندیشه میکرد ، در حقیقت ابراهیم بارها آنها را دیده بود اما نه با این چشم .
جزء هفتم (133)
بنابراین هنگامی که ابراهیم میگوید « هذا رَبّی » ( این خدای من است ) به عنوان یک خبر قطعی نیست ، بلکه به عنوان یک فرض و احتمال ، برای تفکّر و اندیشیدن است ، درست مثل اینکه ما میخواهیم در علّت حادثهای پی جویی کنیم تمام احتمالات و فرضها را یک یک مورد مطالعه قرار میدهیم و لوازم هریک را بررسی میکنیم تا علّت حقیقی را بیابیم و چنین چیزی نه کفر است و نه حتی دلالت بر نفی
ایمان میکند ، بلکه راهی است برای تحقیق بیشتر و شناسایی بهتر و رسیدن به مراحل بالاتر ایمان ، همانطور که در جریان « معاد » نیز ابراهیم برای رسیدن به مرحله شهود و اطمینان ناشی از آن درصدد تحقیقبیشتربرآمد .
(134) سوره اَنعام
در تفسیر عَیّاشی از محمّد بن مسلم از امام باقر یا صادق چنین نقل شده است : «اِنَّما کانَ اِبْراهیمُ طالِبا لِرَبِّه وَ لَمْ یَبْلُغْ کُفْرا وَ اَنَّهُ مَنْ فَکَّرَ مِنَ النّاسِ فی مِثْلِ ذلِکَ فَاِنَّهُ بِمَنْزِلَتِه : ابراهیم این سخن را به عنوان تحقیق گفت و هرگز سخن او کفر نبود و هرکس از مردم به عنوان تفکّر و تحقیق این سخن را بگوید همانند ابراهیم خواهد بود » .(1)
در این زمینه دو روایت دیگر نیز در « تفسیر نورالثقلین » نقل شده است .
تفسیر دوم این است که ابراهیم این سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشید پرستان بیان کرد و احتمالاً بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمین به سوی شام بود که با این اقوام برخورد کرد ، ابراهیم که لجاجت اقوام نادان را
جزء هفتم (135)
در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود ، برای اینکه نظر عبادتکنندگان خورشید و ماه و ستارگان را به سوی خود جلب کند ، نخست با آنها همصدا شد و به ستارهپرستان گفت : شما میگویید این
1) « تفسیر نُورُالْثَّقَلَیْن » ، جلد 1 ، صفحه 738 .
ستاره زهره پروردگار من است ، بسیار خوب یعنی باشد که سرانجام این عقیده را برای شما بازگو کنم ، چیزی نگذشت که چهره زمین پر فروغ ستاره در پشت پرده تاریک افق پنهان گشت اینجا بود که حربه محکم به دست ابراهیم افتاد و گفت : من هرگز چنین معبودی را نمیتوانم بپذیرم .
بنابراین جمله « هذا رَبّی » مفهومش این است « به اعتقاد شما این خدای من است » و یا اینکه آن را بهعنوان استفهام گفت : آیا این خدای من است ؟
در این زمینه نیز حدیثی در «تفسیر نورالثقلین» و سایر تفاسیر از عُیُون اَخْبارُ الرِّضا نقل شده است .
(136) سوره اَنعام
اکنون این سؤال پیش میآید که ابراهیم چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفی ربوبیّت آنها استدلال کرد ؟
این استدلال ممکن است از سه راه باشد .
پروردگار و مُرَبّی موجودات ( آنچنان که از کلمه « رَبّ » استفاده میشود ) باید همیشه ارتباط نزدیک با مخلوقات خود داشته باشد ، لحظهای نیز از آنها جدا نگردد ، بنابراین چگونه موجودی که غروب میکند و ساعتها نور و برکت خود را برمیچیند و از بسیاری موجودات به کلّی بیگانه میشود ، میتواند پروردگار و ربّ آنها بوده باشد ؟
موجودی که دارای غروب و طلوع است ، اسیر چنگال
قوانین است چیزی که خود محکوم این قوانین است چگونه میتواند حاکم بر آنها و مالک آنها بوده باشد . او خود مخلوق ضعیفی است و سر بر فرمان آنها و توانایی کمترین انحراف و تخلّف از آنها را ندارد .
موجودی که دارای حرکت است حتما موجود حادثی
جزء هفتم (137)
خواهد بود ، زیرا همانطور که مشروحا در فلسفه اثبات شده است ، حرکت همه جا دلیل بر حدوث است ، زیرا حرکت خود یک نوع وجود حادث است و چیزی که در معرض حوادث است یعنی دارای حرکت است نمیتواند یک وجود ازلی و ابدی بوده باشد .
80 وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ اَتُحآجُّونّی فِی اللّهِ وَ قَدْ هَدینِ وَ لاآ اَخافُ ما تُشْرِکُونَ بِه اِلاّ اَنْ یَشآءَ رَبّی شَیْئا وَسِعَ رَبّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْما اَفَلا تَتَذَکَّرُونَ
قوم او ( ابراهیم ) با وی به گفتگو پرداختند ، گفت : چرا درباره خدا با من گفتگو میکنید در حالی که خداوند مرا ( با دلایل روشن ) هدایت کرده و من از آنچه شما شریک (خدا) قرار میدهید نمیترسم (و به من زیانی نمیرسد) مگر پروردگارم چیزی را بخواهد ، آگاهی پروردگار من آنچنان وسیع است که همه چیز را دربرمیگیرد آیا متذکّر ( و بیدار ) نمیشوید ؟
(138) سوره اَنعام
از این آیه به خوبی استفاده میشود که جمعیّت بتپرستان قوم ابراهیم تلاش و کوشش داشتند که به هر قیمتی که ممکن است او را از عقیده خود بازدارند و به آیین بتپرستی
بکشانند ولی او با نهایت شهامت مقاومت کرد و با دلایل منطقی سخنان همه را پاسخ گفت .
در اینکه آنها به چه منطقی در برابر ابراهیم متوسّل شدند ، در این آیات صریحا چیزی نیامده است ، ولی از پاسخ ابراهیم اجمالاً روشن میشود که آنها او را تهدید به کیفر و خشم خدایان و بتها کردند و او را از مخالفت آنان بیم دادند ، زیرا در دنباله آیه از زبان ابراهیم چنین میخوانیم : « من هرگز از بتهای شما نمیترسم زیرا آنها قدرتی ندارند که به کسی زیان برسانند : وَ لاآ اَخافَ ما تُشْرِکُونَ بِهِ » .
«هیچکس و هیچ چیز نمیتواند به من زیانی برساند مگر اینکه خدا بخواهد : اِلاّ اَنْ یَشآءَ رَبّی شَیْئا» .
گویا ابراهیم با این جمله میخواهد یک پیشگیری احتمالی کند و
جزء هفتم (139)
بگوید اگر در گیر و دار این مبارزهها فرضا حادثهای هم برای من پیش بیاید هیچگونه ارتباطی به بتها ندارد ، بلکه مربوط به خواست پروردگار است برای این که بت بیشعور و بیجان مالک سود و زیان خود نیست تا چه رسد به اینکه مالک سود و زیان دیگری باشد .
سپس میگوید : « علم و دانش پروردگار من آنچنان گسترده و وسیع است که همه چیز را دربرمیگیرد : وَسِعَ رَبّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْما ». این جمله در حقیقت دلیلی برای جمله سابق است و آن اینکه بتها هرگز نمیتوانند منشأ سود و زیانی باشند ، زیرا هیچگونه علم و آگاهی ندارند و نخستین شرط برای رسانیدن سود و زیان ، علم و شعور و آگاهی است ، تنها خدایی که علم و دانشش همه چیز را احاطه کرده
است میتواند منشأ سود و زیان باشد ، پس چرا از خشم غیر او بترسم ؟
و سرانجام برای تحریک فکر و اندیشه ، آنان را مخاطب ساخته میگوید: « آیا با اینهمه باز متذکر و بیدار نمیشوید ؟ : اَفَلا تَتَذَکَّرُونَ ».
81 وَ کَیْفَ اَخافُ مآ اَشْرَکْتُمْ وَ لا تَخافُونَ اَنَّکُمْ اَشْرَکْتُمْ
(140) سوره اَنعام
بِاللّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِه عَلَیْکُمْ سُلْطنا فَأَیُّ الْفَریقَیْنِ أَحَقُّ بِالاَْمْنِ اِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
چگونه من از بتهای شما بترسم در حالی که شما از این نمیترسید که برای خدا شریکی قراردادهاید که هیچگونه دلیلی درباره آن بر شما نازل نکرده ، ( راست بگویید ) کدام یک از این دو جمعیّت (بت پرستان و خدا پرستان) شایستهتر به امنیّت ( از مجازات ) هستند اگر شما میدانید .
« سُلْطان » به معنی برتری و پیروزی است و از آنجا که دلیل و برهان باعث پیروزی میشود ، نیز گاهی به آن سلطان گفته میشود و در آیه فوق به همین معنی است یعنی هیچگونه دلیلی بر اجازه پرستش بتها وجود ندارد و این در حقیقت مطلبی بود که هیچ بتپرستی نمیتوانست آن را انکار کند ، زیرا چنین دستوری باید از طریق عقل یا وحی و نبوّت اعلام شود و هیچیک از این دو وجود ندارد .
در واقع منطق ابراهیم در اینجا یک منطق عقلی بر اساس این واقعیّت است که شما مرا تهدید به خشم بتها میکنید در حالی که تأثیر وجودی آنها موهوم است ، ولی از خشم خداوند بزرگ که من و شما هر دو او را پذیرفتهایم و باید پیرو دستور او باشیم و هیچگونه
دستوری از طرف او درباره پرستش بتها نرسیده است ترس و وحشتی ندارید ، یک موضوع قطعی را رها کردهاید و به یک موضوع موهوم چسبیدهاید ؟
جزء هفتم (141)
در آیه بعد پاسخی از زبان ابراهیم به سؤالی که خودش در آیه قبل مطرح نمود نقل شده است ( و این یک شیوه جالب در استدلالات علمی است که گاهی شخص استدلال کننده سؤالی از طرف مقابل میکند و خودش بلافاصله به پاسخ آن میپردازد اشاره به اینکه مطلب به قدری روشن است که هر کس پاسخ آن را باید بداند ) .
82 اَلَّذینَءَامَنُواْ وَ لَمْیَلْبِسُوآا ایمنَهُمْبِظُلْمٍاُوْلآئِکَلَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ
(142) سوره اَنعام
(آری) آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با شرک نیامیختند امنیّت مال آنها است و آنها هدایت یافتگانند .
معروف میان مفسّران این است که به معنی « شِرْک » است و آنچه در سوره 12 / لقمان وارد شده : « اِنَّ الشِّرْکِ لَظُلْمٌ عَظیمٌ : شرک ستم بزرگی است » شاهد بر این معنی گرفتهاند .
در روایتی نیز از ابن مسعود نقل شده که هنگامی که این آیه ( آیه مورد بحث ) نازل شد بر مردم گران آمد ، عرض کردند : ای رسول خدا کیست که لااقل به خود ستم نکرده باشد ( بنابراین همه مشمول این آیهاند ) پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : « منظور آنچه شما فکر میکنید نیست آیا
گفته بنده صالح خدا ( لقمان ) را نشنیدهاید که میگوید : ( فرزندم برای خدا شریک قرار مده زیرا شرک ، ظلم بزرگی است ) » .(1)
جزء هفتم (143)
ولی از آنجا که آیات قرآن در بسیاری از موارد دو یا چند معنی را در بردارد که ممکن است یکی از دیگری گستردهتر و عمومیتر باشد ، این احتمال در آیه نیز هست که « امنیّت » اعم امنیّت از مجازات پروردگار و یا امنیّت از حوادث دردناک اجتماعی باشد .
یعنی جنگها ، تجاوزها ، مفاسد ، جنایات و حتی امنیّت و آرامش روحی تنها موقعی به دست میآید که در جوامع انسانی دو اصل حکومت کند ، ایمان و عدالت اجتماعی ، اگر پایههای ایمان به خدا متزلزل گردد و احساس مسؤولیت در برابر پروردگار از میان برود و عدالت اجتماعی جای خود را به ظلم و ستم بسپارد ، امنیّت در چنان جامعهای وجود نخواهد داشت و به همین دلیل با تمام تلاش و کوششی که جمعیاز اندیشمندانجهان برایبرچیدن بساط ناامنیهای مختلف در دنیامیکنند روزبهروز فاصلهمردم جهان از آرامش و امنیّت واقعی بیشتر میگردد ، دلیل این وضع همان است که در آیه فوق به آن اشاره شده :
(144) سوره اَنعام
پایههای ایمان لرزان و ظلم جای عدالت را گرفته است. مخصوصا تأثیر ایمان در آرامش و امنیّت روحی برای هیچکس جایتردید نیست، همانطورکه ناراحتی وجدان و سلب آرامش روانی به خاطر ارتکاب ظلمبر کسی پوشیده نمیباشد .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
در بعضی از روایات نیز از امام صادق نقل شده که : « منظور از آیه فوق این است که آنهایی که به دستور پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله در زمینه ولایت و رهبری امت اسلامی بعد از او ایمان بیاورند و آن را با ولایت و رهبری دیگران مخلوط نکنند امنیّت از آن آنها است » .(1)
این تفسیر در حقیقت ناظر به ملاک و روح مطلب در آیه شریفه استزیرا در این آیه سخن از رهبری و ولایت خداوند و آمیخته نکردن آن با رهبری غیر او است و از آنجا که رهبری علی به مقتضای «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ» پرتوی از رهبری خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و رهبریهای تعیین نشده از طرف خداوند چنین نیست ، آیه فوق با یک دید وسیع همه را شامل میشود ، بنابراین منظور از این حدیث این نیست که مفهوم آیه منحصرا این باشد ، بلکه این تفسیر پرتوی از مفهوم اصلی آیه است .
جزء هفتم (145)
و لذا در حدیث دیگری از امام صادق میخوانیم که این آیه خوارجرا کهاز ولایت ولیخدا بیرونرفتند و در ولایت و رهبریشیطان قرار گرفتند شامل میشود .(2)
83 وَ تِلْکَ حُجَّتُنآ ءَاتَیْنهآ اِبْرهیمَ عَلی قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجتٍ مَنْ نَشآءُ اِنَّ رَبَّکَ حَکیمٌ عَلیمٌ
اینها دلایل ما بود که به ابراهیم در برابر قومش دادیم
درجات هرکس را بخواهیم ( و شایسته باشد ) بالا میبریم ، پروردگار تو حکیم و دانا است .
(146) سوره اَنعام
درست است که این استدلالات جنبه منطقی داشت و ابراهیم به نیروی عقل و الهام فطرت به آنها رسیده بود ، ولی چون این نیروی عقل و آن الهام فطرت همه از ناحیه خدا است ، خداوند همه این استدلالات را از مواهب خویش میشمرد که در دلهای آماده همچون دل ابراهیم منعکس میشود .
قابل توجه اینکه « تِلْکَ » در لغت عرب اسم اشاره برای بعید است ولی گاهی اهمیّت موضوع و بلند پایه بودن آن سبب میشودکه حتییک موضوع نزدیک با اسم اشاره بعید ذکر شود ، مانند آن را در آغاز سوره بقره میخوانیم : « ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ : این کتاب بزرگ شک و تردیدی در آن راه ندارد » .
سپس برای تکمیل این بحث میفرماید : « درجات هرکس را بخواهیم بلند میکنیم : نَرْفَعُ دَرَجتٍ مَنْ نَشآءُ » (1)
جزء هفتم (147)
اما برای اینکه اشتباهی پیش نیاید نباید که گمان کنند خداوند در این ترفیع درجه تبعیضی قائل میشود میفرماید : « پروردگار تو ، حکیم و عالم است » و درجاتی را که میدهد روی آگاهی به شایستگی آنها و موافق موازین حکمت است و تا کسی شایسته
1) درباره « دَرَجَة » و فرق آن با « دَرَک » در جلد 4 « تفسیر نمونه » ، صفحه 180 ، ذیل آیه 145 سوره نِساء بحث شده است .
نباشد از آن برخوردار نخواهد شد ( اِنَّ رَبَّکَ حَکیمٌ عَلیمٌ ) .
84 وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنا وَ نُوحا هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِه داوُدَ وَ سُلَیْمنَ وَ اَیُّوبَ وَیُوسُفَوَمُوسیوَهرُونَوَکَذلِکَنَجْزِیالْمُحْسِنینَ
و اسحاق و یعقوب را به او ( ابراهیم ) بخشیدیم و هرکدام را هدایت کردیم و نوح را ( نیز ) قبلاً هدایت نمودیم و از فرزندان او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را ( هدایت کردیم ) و اینچنین نیکوکاران را پاداش میدهیم .
(148) سوره اَنعام
اگردراینجااشارهبهفرزنددیگرابراهیم،اسماعیلنشدهبلکهدرلابلای بحثآمدهاست شاید بهخاطرآناست که تولد « اِسْحاق » از مادر عقیمی همچون « سارَة » آن هم در سن پیری موضوع بسیار عجیب و موهبتی غیر منتظره بود .
سپس برای بیان اینکه افتخار این دو تنها در جنبه پیغمبرزادگی نبود ، بلکه شخصا در پرتو فکر صحیح و عمل صالح نور هدایت را در قلب خود جای داده بودند ، میگوید : « هر یک از آنها را هدایت کردیم : کُلاَّ هَدَیْنا » .
و به دنبال آن برای اینکه تصور نشود ، در دورانهای قبل از ابراهیم ، پرچمدارانی برای توحید نبودند و این موضوع از زمان او شروع شد اضافه میکند : « نوحرا نیز پیش از آن هدایت و رهبری کردیم : وَ نُوحا هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ » .
نوح نخستین پیامبر اُوْلُواالْعَزْم است که دارای آیین و شریعت بود و سر سلسله پیامبران اُوْلُواالْعَزْم میباشد .
جزء هفتم (149)
در حقیقت بااشاره به موقعیّت نوح که از اجداد ابراهیم است و موقعیّت جمعی از پیامبران که از دودمان و فرزندان او هستند ، موقعیّت ممتاز ابراهیم را از نظر « وراثت و ریشه » و « ثمره » وجودی مشخصمیسازد .
و درتعقیبآننام جمعکثیریازپیامبرانرا کهازدودمانابراهیم بودند میبرد،نخستمیگوید:« ازدودمانابراهیم، داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون هستند : وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُودَ وَ سُلَیْمنَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَوَمُوسی وَهرُونَ » .
سپس با این جمله که « این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم » روشنمیکندکهمقام و موقعیتآنها درپرتو اعمال و کردار آنها بود « وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ » .
در اینکه ضمیر « مِنْ ذُرِّیَّتِهِ » ( از دودمان او ) به چه کسی برمیگردد ؟ به ابراهیم یا نوح ؟ درمیان مفسران گفتگوی زیادی است ، ولی غالب مفسّران آن را به ابراهیم بازگردانیدهاند و ظاهرا نباید تردید داشت که مرجع ضمیر ابراهیم است ، زیرا بحث آیه درباره مواهب خدا نسبت به ابراهیم میباشد ، نه درباره نوح پیغمبر ، به علاوه از روایات متعددی که بعدا نقل خواهیم کرد این موضوع نیز استفاده میشود .
85 وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ اِلْیاسَ کُلٌمِنَ الصّلِحینَ
(150) سوره اَنعام
و (همچنین) زکریا و یحیی و عیسی و الیاس هر کدام از
صالحان بودند .
یعنی مقامات آنهاجنبه تشریفاتی و اجباری نداشت ، بلکه در پرتو عمل صالح در پیشگاه خدا شخصیّت و عظمت یافتند .
86 وَ اِسْمعیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطا وَ کُلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعلَمینَ
و اسماعیل و اِلْیَسَع و یونس و لوط و هریکرا بر جهانیان برتری دادیم .
در اینکه « اِلْیَسَعْ » چگونه نامی است و اشاره به کدام یک از
جزء هفتم (151)
پیامبران است در میان مفسّران و ادبای عرب گفتگو است ، بعضی آن را یک نام عبری میدانند که در اصل « یُوشَع » بوده ، سپس الف و لام به آن داخلشده و شین تبدیلبه سین گردیده است و بعضی معتقدند یک اسم عربی استکه از یَسَعُ ( فعلمضارع از ماده وُسْعَت ) گرفته شده است ، این احتمال را نیز دادهاند که به همین صورت نام یکی از انبیای پیشین بوده است و در هر حال از پیامبرانی است که از نسل ابراهیم میباشند .
87 وَ مِنْ ءآبائِهِمْ وَ ذُرِّیّتِهِمْ وَ اِخْونِهِمْ وَ اجْتَبَیْنهُمْ وَ هَدَیْنهُمْ اِلی صِرطٍ مُسْتَقیمٍ
و ازپدران آنها و فرزندانآنها و برادران آنها افرادی را برگزیدیم و هدایت به راه راست نمودیم .
ممکن است کسانی از آیه اخیر که میگوید : بعضی از پدران و فرزندان و برادران آنها را برگزیدیم و به راه راست هدایت کردیم این چنین استفاده کنند که پدران انبیاء همگی افراد با ایمانی نبودهاند و
درمیان آنها غیرموحد نیز وجود داشته است ، آنچنان که بعضی از مفسران اهل تسنن در ذیل این آیه گفتهاند ، ولی با توجه به اینکه منظور از « اجْتَبَیْنهُمْ وَ هَدَیْنهُمْ » بهقرینه تعبیری که در همین سلسله آیات وجود دارد ، مقام نبوّت و رسالت است ، مشکل حلّ میشود ، یعنی مفهوم آیه چنین خواهد بود که بعضی از آنها را به مقام نُبُوَّت برگزیدیم و این منافاتی با موحد بودن سایرین ندارد .
(152) سوره اَنعام
در آیه 90 همین سوره (چند آیه بعد از این آیه) نیز « هدایت » به مقام نبوّت اطلاق شده است
88 ذلِکَهُدَیاللّهِیَهْدی بِهمَنْ یَشآءُ مِنْعِبادِهِوَلَوْ اَشْرَکُواْ لَحَبِطَعَنْهُمْمّاکانُوایَعْمَلُونَ
اینهدایت خدااست که هرکس از بندگان خود را بخواهد با آن راهنمایی میکند و اگر آنها مشرک شوند آنچه را عملمیکردند نابود میگردد .
یعنی گرچه پیامبران الهی مردان صالحی بودند و با نیروی عقل و اندیشه و با تمام وجود خود در طریق هدایت گام برمیداشتند ، ولی باز
جزء هفتم (153)
اگر توفیق الهی شامل حال آنها نمیشد و دست پر از مهر او ، زیر بازوی آنها را نمیگرفت ، امکان لغزش درباره همه آنها و هرکس ، وجود داشته و دارد .
سپس برای اینکه کسی تصوّر نکند آنها به اجبار در این راه گام گذاشتند و همچنین کسی تصوّر نکند که خداوند نظر خاصّ و استثنایی و بیدلیل در مورد آنها داشته است ، میفرماید : « اگرفرضا این
پیامبران با آن همه مقام و موقعیتّی که داشتند مشرک میشدند ، تمام اعمالشان بر باد میرفت : وَ لَوْ اَشْرَکُواْ لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ » . یعنی آنها نیز مشمول همان قوانین الهی هستند که درباره دیگران اجرا میگردد و تبعیضی در کار نیست .
89 اُوْلآئِکَ الَّذینَ ءَاتَیْنهُمُ الْکِتبَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ فَأِنْ یَکْفُرْبِهاهؤُلاآءِ فَقَدْوَکَّلْنابِهاقَوْمالَّیْسُوابِها بِکفِرینَ
آنهاکسانیهستند که کتاب و حکم و نبوّت به آنان دادیم
(154) سوره اَنعام
و اگر نسبت به آن کفر ورزند ( مهم نیست زیرا ) کسانی را نگاهبان آن ساختهایم که نسبت به آن کافر نیستند .
در این آیه به سه امتیاز مهم که پایه همه امتیازات انبیاء بوده اشاره کرده میفرماید : «اُوْلآئِکَ الَّذینَ ءَاتَیْنهُمُ الْکِتبَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ» .
البتّه منظور این نیست که همه آنها دارای کتاب آسمانی بودند بلکه چون سخن از مجموع آنها در میان است کتاب به مجموع نسبت داده شده ، درست مثل این است که میگوییم : در فلان کتاب دانشمندان و کتب آنها معرفی شده است ، یعنی کتب آنهایی که کتابی تألیف کردهاند .
ضمنا دراینکه منظور از «حُکْم» چیست ، سه احتمال وجود دارد :
حکم به معنی عقل و فهم و درک یعنی علاوه براینکه کتاب آسمانی در اختیار آنها گذاشتیم قدرت درک و فهم آن را به آنها بخشیدیم زیرا وجود کتاب بدون وجود درک و فهم
قوی و کامل ، اثری نخواهد داشت .
جزء هفتم (155)
مقام داوری ، یعنی آنها در پرتو قوانین آسمانی که از کتاب الهی استفاده میکردند میتوانستند در میان مردم قضاوت کنند و شرایط یکقاضی و دادرسعادل همگی درآنها بهطور کامل جمع بود .
حکومت و زمامداری ، زیرا آنها علاوه بر مقام نبوّت و رسالت ، دارای مقام حکومت نیز بودند .
شاهد بر این معانی فوق علاوه بر اینکه معنی لغوی حکم با تمام این معانی تطبیق میکند این است که در آیات مختلف قرآن نیز حکم در این معانی به کار رفته است و هیچ مانعی ندارد که حکم در آیه فوق در یک معنی جامع که همه مفاهیم سهگانه فوق را شامل شود ، استعمال شده باشد ، زیرا حکم در اصل ، آنچنان که « راغب » در کتاب « مُفْرَدات » میگوید به معنی منع و جلوگیری است و از آنجا که عقل جلو اشتباهات و خلافکاریها را میگیرد ، همچنین قضاوت صحیح مانع از ظلم و ستم است و حکومت عادل جلو حکومتهای ناروای دیگران را میگیرد ، در هریک ازاین سه معنی استعمال میشود .
(156) سوره اَنعام
البتّه همه انبیاء دارای این همه مقامات نبودند ولی هنگامی که احکامی به جمعی اسناد داده میشود ، لزومی ندارد که همه افراد آن جمع دارای تمام آن احکام باشند ، بلکه ممکن است بعضی از آنها فقط دارای بعضی از آن احکام باشند و لذا موضوع کتاب آسمانی که تنها برای عدهای از انبیای نامبرده وجود داشته مشکلی برای ما در فهم آیه فوق ایجاد نمیکند .
سپس میفرماید : « اگر این جمعیّت ، یعنی مشرکان و اهل مکه و مانند آنها، این حقایق را نپذیرند ، دعوت تو بدون پاسخ نمیماند ، زیرا ما جمعیّتی را مأموریت دادهایم که نه تنها آن را بپذیرند بلکه آن را محافظت و نگهبانی کنند جمعیّتی که در راه کفر گام برنمیدارند و در برابر حق تسلیمند : فَأِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاآءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْما لَیْسُوا بِها بِکفِرینَ » .
در تفسیر « المَنار » و تفسیر « روح المعانی » از بعضی از مفسّران نقل شده که منظور از این جمعیت ، ایرانیان هستند ، ( که به زودی اسلام را پذیرفتند و در پیشرفت آن با تمام قوا کوشیدند و دانشمندان آنها در فنون مختلف اسلامی کتابهای فراوان تألیف کردند ) .
جزء هفتم (157)
90 اُوْلآئِکَ الَّذینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُدیهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لاّ اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْری لِلْعلَمینَ
آنها کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده پس به هدایتآنان اقتدا کن (و) بگو در برابر این ( رسالت و تبلیغ ) پاداشی از شما نمیطلبم . این رسالت چیزی جز یک یادآوری برای جهانیان نیست ( و آگاه ساختن و بیدار کردن وظیفه من است و در برابر انجام وظیفه مزد معنی ندارد ) .
این آیه باردیگر تأکید میکند که اصول دعوت همه پیامبران الهی یکی است ، اگر چه از نظر ویژگیها و خصوصیّات ، به تناسب نیازمندیهای مختلف هر زمان تفاوتهای قابل ملاحظهای داشتهاند و آیینهای بعدی کاملتر از آیینهای قبل بودهاند کلاسهای
علمی و تربیتی ، تا به آخرین آنها که برنامه نهایی است ، یعنی اسلام ، رسیده است .
(158) سوره اَنعام
دراینکه منظوراز این هدایت کهباید سرمشق پیامبراسلام صلیاللهعلیهوآله قرار گیرد چیست ؟ بعضی از مفسّران احتمال دادهاند که همان صبر و پایداریدرمقابلمشکلاتوبعضیگفتهاندمقصودتوحید و تبلیغ رسالت است ، ولی ظاهرا هدایت مفهوم وسیعی دارد که هم توحید و سایر اصول اعتقادی را شامل میشود و هم صبر و استقامت و هم سایر اصول اخلاقی و تعلیم و تربیت .
از آنچه گفتیم روشن میشود که آیه فوق هیچ منافاتی با این ندارد که اسلام ناسخ ادیان و شرایع پیشین باشد ، زیرا نسخ تنها شامل قسمتی از احکام میشود ، نه اصول کلی دعوت آنها .
سپس به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور داده میشود که « به مردم بگوید: من هیچگونه اجر و پاداشی در برابر رسالت خود از شما تقاضا نمیکنم ، همانطور که پیامبران پیشین چنین درخواستی نکردند ، من هم از این سنّت همیشگی پیامبران پیروی کرده و به آنها اقتدا میکنم »
جزء هفتم (159)
(قُلْ لاّاَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا) .
نه تنها اقتداء به پیامبران و سنّت جاویدان آنها ایجاب میکند که پاداشی مطالبه نکنم بلکه از آنجا که این آیین پاک که برای شما آوردهام یک ودیعه الهی است که در اختیار شما قرارمیدهم ، در برابر رساندن ودیعه الهی به شما اجر و پاداش ، مفهومی ندارد .
به علاوه این قرآن و رسالت و هدایت یک بیدار باش و
یادآوری به همه جهانیان است (اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْری لِلْعلَمینَ) .
و چنین نعمت عمومی و همگانی ، همانند نور آفتاب و امواج هوا و بارش باران است که جنبه عمومی و جهانی دارد و هیچگاه خرید و فروش نمیشود و کسی در برابر آن اجر و پاداشی نمیگیرد ، این هدایت و رسالت نیز جنبه خصوصی و اختصاصی ندارد که بتوان برای آن پاداش قایل شد .
ضمنا از جمله اخیر به خوبی استفاده میشود که آیین اسلام جنبه قومی و منطقهای ندارد و یک آیین جهانی و همگانی است .
(160) سوره اَنعام
92 وَ هذا کِتبٌ اَنْزَلْنهُ مُبارَکٌ مُصَدِّقُ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ لِتُنْذِرَ اُمَالْقُریوَ مَنْحَوْلَهاوَالَّذینَیُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِه وَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ یُحافِظُونَ
و این کتابی است که آن را نازل کردیم ، کتابی است پربرکتکه آنچهرا پیش از آن آمده تصدیق میکند ، ( آن رافرستادیمتا مردم را بهپاداشهایالهی بشارت دهی ) و برای اینکه ( مردم ) اُمُالْقُری ( مکه ) و آنها که گرد آن هستند بترسانی ، آنها که به آخرت ایمان دارند به آن ایمان میآورند و مراقب نمازهای خویش میباشند .
آیات مختلف قرآن به خوبی گواهی میدهد که اسلام یک آیین جهانی است ، تعبیراتی مانند « لاُِنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ : هدف من این است که همه شما و کسانی را که سخنم به آنها میرسد با قرآن انذار
هدفکنم » ( 19 / انعام )و « اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْری لِلْعالَمینَ : این قرآن
جزء هفتم (161)
وسیله تذکر جهانیان است » ( 90 / انعام ) « قُلْ یا اَیُّهِا النّاسُ اِنّی رَسُولُ اللّهِ اِلَیْکُمْ جَمیعا : بگو ای مردم ! من رسول خدا به سوی همه شما هستم » ( 158 / اعراف ) و امثال آن که در قرآن فراوان است گواه این حقیقت است و جالب اینکه بسیاری از این آیات در مکّه یعنی در آن موقع که هنوز اسلام از محیط این شهر تجاوز نکرده بود نازل گردید .
ولیباتوجه باآیه موردبحث اینسؤال پیشمیآید که چگونه هدف بعثت پیامبر صلیاللهعلیهوآله انذار و هدایت مردممکه و کسانیکه پیرامون آن هستند ذکر شده ؟ آیا این با جهانی بودن اسلام منافات ندارد ؟
اتفاقا این ایراد از بعضی از یهود و بعضی دیگر از پیروان مذاهب دیگر نقل شده است و به گمان خود حربه محکمی در برابر جهانی بودن اسلام یافتهاند که آن را در منطقه خاصی ، محدود میسازد (یعنیمکه و اطرافمکه) (1)
(162) سوره اَنعام
این ایراد با توجه به دو نکته کاملاً روشن میشود و نه تنها این آیه منافات با جهانی بودن اسلام ندارد بلکه میتوان گفت یکی از دلایل جهانی بودن آن است :
قَرْیَة در زبان قرآن ، به معنی هرگونه آبادی است اعم از اینکه شهر بزرگ باشد و یا کوچک و یا روستا ، مثلاً در سوره یوسف از
1) در « تفسیر المَنار » ، جلد 7 ، صفحه 621 ، در « تفسیر فی ظِلال » جلد 3 ، صفحه 305 از پارهای از مستشرقین این ایراد نقل شده است .
زبان برادران و در مقابل پدر چنین میخوانیم : « وَ اسْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتی کُنّا فیها : از قریهای که در آن بودیم سؤال کن » ( 82 / یوسف ) و میدانیم که این سخن را پس از بازگشت از پایتخت مصر و ماجرای توقیف برادر آنها « بِنْیامین » از طرف دستگاه عزیز مصر بودهاست و همچنین میخوانیم : « وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ : اگر مردمی که در آبادیهای روی زمین زندگی میکنند ، ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند
جزء هفتم (163)
برکات از آسمان و زمین بر آنها خواهیم گشود » ( 96/اعراف ) بدیهی است منظور در اینجا خصوص روستاها نیست بلکه همه نقاط مسکونی جهان را شامل میشود .
از طرف دیگر در روایات متعددی میخوانیم خشکیهای زمین از زیرخانه کعبه گسترده شدند و از آن به نام « دَحْوُالاَْرْضِ » ( گسترش زمین ) یاد شده است .
اینرا نیزمیدانیم که در آغاز بر اثر بارانهای سیلابی تمام کره زمین از آب پوشیده بود ، آبها تدریجا فرونشستند و درنقاط پست زمین قرار گرفتند و خشکیها تدریجا از زیر آب ، سربرآوردند ، طبق روایات اسلامی نخستین نقطهای که از زیر آب سربرآورد ، سرزمین مکه بود .
و اگر ارتفاع این سرزمین در حال حاضر بلندترین ارتفاع زمینهای دنیا نیست هیچگونه منافاتی با این سخن ندارد ، زیرا از آن روز صدها میلیون سال میگذرد و تاکنون وضع نقاط روی زمین به کلی
دگرگون شده ، بعضی از کوهها در اعماق اقیانوسها قرار گرفته و بعضی از اعماق اقیانوسها تبدیل به قلّه کوه شده است و این از مسلمات علم زمینشناسی و جغرافیای طبیعی است .
(164) سوره اَنعام
کلمه « اُم » به معنی اصل و اساس و ابتداء و آغاز هرچیزی است .
با توجه به آنچه گفته شد روشن میشود که اگر به مکه اُمُّ الْقُری میگویند به خاطر این است که اصل و آغاز پیدایش تمام خشکیهای روی زمین است و بنابراین «وَ مَنْ حَوْلَها» ( کسانی که پیرامون آن هستند ) تمام مردم روی زمین را شامل میشود .
آیات گذشته پیرامون جهانی بودن اسلام نیز این تفسیر را تأیید میکند ، همچنین نامههای فراوانی که پیامبر برای زمامداران بزرگ دنیا مانند کَسْری و قَیْصَر نوشت و شرح آن در جلد دوم تفسیر نمونه ، صفحه 452 گذشت گواه دیگری بر این موضوع میباشد .
جزء هفتم (165)
95 اِنَّ اللّهَ فالِقُالْحَبِّ وَ النَّوی یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ذلِکُمُ اللّهُ فَأَنّی تُؤْفَکُونَ
خداوندشکافنده دانه و هسته است، زندهرا از مرده خارج میسازد و مرده را از زنده ، این است خدای شما پس چگونه از حقّ منحرف میشوید ؟
« فالِق » از ماده « فَلَق » بهمعنی شکافتن چیزی و
جداکردن بعضی ازبعض دیگر است (1)
« حَبِّ » و « حَبَّة » به معنی دانههای خوراکی و غذایی است ، مثل گندم و جو و آنچه که قابل درو کردن است ولی گاهی به دانههای دیگر گیاهان نیز گفته میشود .(2)
« نَوی » به معنی هسته است و اینکه بعضی گفتهاند مخصوص هسته خرما است شاید بهخاطر این بوده باشد که عرب به واسطه شرایط خاص محیطش هنگامی که این کلمه را بهکار میبرد فکرش متوجه هسته خرما میشود. در این آیه باردیگر روی سخن را به مشرکان کرده و دلایل توحید را در ضمن عبارات جالب و نمونههای زندهای از اسرار کائنات و نظام آفرینش و شگفتیهای خلقت ، شرح میدهد .
باید توجه داشت که مهمترین لحظه ، در حیات یک گیاه همان لحظه شکافتن دانه و هسته است که همانند لحظه تولّد یک طفل زمان انتقال از یک عالم به عالم دیگر محسوب میشود و مهمترین تحول در زندگی او در این لحظه رخ میدهد .
(166) سوره اَنعام
جالب اینکه دانه و هسته گیاهان غالبا بسیار محکم هستند ، یک نگاه به هسته خرما و میوههایی مانند هلو و شفتالو و دانههای محکم بعضی از حبوبات نشان میدهد که چگونه آن نطفه حیاتی که درحقیقت نهال و درخت کوچکی است در دژی فوق العاده محکم محاصره شده
است ، ولی دستگاه آفرینش آنچنان خاصیّت تسلیم و نرمش به این دژ نفوذناپذیر و آنچنان قدرت و نیرو به آن جوانه بسیار لطیف و ظریفی که در درون هسته و دانه پرورش مییابد ، میدهد که بتواند دیواره آن را بشکافد و از میان آن قد برافرازد ، به راستی این حادثه در جهان گیاهان حادثه شگرفی است که قرآن به عنوان یک نشانه توحید انگشت روی آن گذاشته است. سپس میگوید :( یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ) .
جزء هفتم (167)
در حقیقت این جمله که نظیر آن در قرآن کرارا دیده میشود اشاره به نظام مرگ و حیات و تبدیل یکی به دیگری است ، گاهی از مواد آلی بیجان انواع چهرههای حیات و زندگی در دل اقیانوسها و اعماق جنگلها و صحراها و بیابانها بیرون میفرستد و از ترکیب موادی که هرکدام به تنهایی سمّ کشندهای هستند مواد حیاتبخش میسازد و گاهی به عکس با دگرگونی مختصری موجودات زندهنیرومند و پرقدرت را بهموجود بیجانی تبدیل میکند .
مسأله حیات و زندگی موجودات زنده اعم از گیاهی و حیوانی ، از پیچیدهترین مسایلی است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روی اسرار آن بردارد و به مخفیگاه آن گام بگذارد که چگونه عناصر طبیعی و موادآلی بایکجهش عظیم،تبدیلبهیکموجود زنده میشوند .
(168) سوره اَنعام
ممکن است یک روز بشر بتواند با استفاده از ترکیبات مختلف طبیعی در تحت شرایط بسیار پیچیدهای موجود زندهای به صورت مونتاژ کردن اجزای یک ماشین که از پیش ساخته شده است ، بسازد ،
ولی نهعجز و ناتوانی امروز بشر و نه توانایی احتمالی او در آینده بر این کار ، هیچیک نمیتوانداز اهمیّت موضوع حیات و حکایت نظام پیچیده آن از یک مبدأ عالِم و قاهِر بکاهد .
لذا میبینیم قرآن برایاثبات وجود خدا بارها رویاین مسأله تکیهکردهاست و پیامبران بزرگیهمچون ابراهیم و موسی در برابر گردنکشانی همچون نمرود و فرعون ، به وسیله پدیده حیات و حکایت آن از وجود مبدأ قادر و حکیم جهان استدلال میکردند.
ابراهیم به نِمْرُود میگوید : « رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ : خدای من کسی است که حیات میبخشد و میمیراند » ( 258 / بقره ) و موسی در برابر فرعون میگوید « وَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَخْرَجْنا بِهِ اَزْواجامِنْنَباتٍشَتّی:پروردگارمن کسیاستکه ازآسمان آبی فروفرستاد و زوجهایی از انواع گیاهان به وجود آورد » ( 53 / طه ) .
جزء هفتم (169)
البتّه نباید فراموش کرد که پیدایش موجودات زنده از مواد بیجان تنها در آغاز پیدایش حیات در روی زمین نبوده ، هم اکنون نیز با جذب آب و موّاد دیگر به سلولهای موجودات زنده در حقیقت لباس حیات در اندام این موجودات بیجان پوشانیده میشود ، بنابراین قانونی که درعلوم طبیعی امروز مسلّم است که میگوید در شرایط امروز زمین هیچ موجود بیجانی تبدیل به موجود جاندار نمیشود و هر کجا موجود زندهای پیدا میشود حتما از تخم موجود زنده دیگری بوده است ، هیچگونه منافاتی با آنچه گفتیم ندارد .
از روایاتی که در تفسیر این آیه یا آیات مشابه آن از امامان ما
رسیدهاست استفادهمیشودکه حیات و مرگ مادّینیست بلکه حیات و مرگمعنویرانیزدربرمیگیرد(1)افراد با ایمانی را میبینیم که از پدرانی بیایمان به وجود میآیند و افراد شرور و آلوده و بیایمانی را مشاهده میکنیم که از نسل افراد پاک هستند و قانون وراثت را با اراده و اختیار خود نقض میکنند که این خود یکی دیگر از نشانههای عظمت آفریدگار است که چنین قدرت ارادهای به انسان بخشیده است .
(170) سوره اَنعام
نکته دیگری که توجه به آن در اینجا لازم است این است « یُخْرِجُ » که فعل مضارع است همانند « مُخْرِج » که اسم فاعل است دلالت بر استمرار دارد ، یعنی نظام پیدایش حیات از موجودات مرده و پیدایش مردگان از موجودات زنده یک نظام دایمی و عمومی در جهان آفرینش است .
96 فالِقُ الاِْصْباحِ وَ جَعَلَ الَّیْلَ سَکَنا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبانا ذلِکَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ
او شکافنده صبح است و شب را مایه آرامش و خورشید و ماه را وسیله حساب قرار داده است ، این اندازهگیری خداوند توانای دانا است .
«فَلَق» دراصلبهمعنی شکافتناست و اینکهصبح را فَلَق میگویند
جزء هفتم (171)
نیزبههمینمناسبتمیباشد،«أِصْباح»و «صُبْحْ» هردو بهیکمعنی است .
« حُسْبان » مصدر از ماده « حِساب » ، به معنی حساب کردن است
1) « اصول کافی » ، جلد 2 ، « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 543 .
و در اینجا ممکن است منظور این بوده باشد که گردش منظم و سیر مرتب این دو کره آسمانی ( البته منظور از حرکت آن در نظر ما است که ناشی از حرکت زمین است ) موجب میشود که شما بتوانید برنامههای مختلف زندگی خود را تحت نظام و حساب درآورید .
تعبیر بالا از تعبیرهای بسیار زیبایی است که در اینجا به کار رفته است ، زیرا تاریکی شب به پرده ضخیمی تشبیه شده که روشنایی سپیده دم آن را چاک زده ازهم میشکافد و این موضوع هم درباره صبح صادق تطبیق میکند و هم صبح کاذب ، زیرا کاذب به روشنایی کم رنگی گفته میشود که در آخر شب به صورت عمودی از مشرق در آسمان پاشیده میشود و همچون شکافی است که از طرف شرق به غرب در خیمه تاریک و سیاه شب پدید میآید و صبح صادق که بعد از آن طلوع میکند به شکل نوار سفید و درخشان و زیبایی است که در آغاز در پهنه افق مشرق آشکار میشود ، گویی چادر سیاه شب را از طرف پایین در امتداد شمال و جنوب شکافته و پیش میرود و تدریجا بالا آمده و سراسر آسمان را فرامیگیرد .
(172) سوره اَنعام
قرآنعلاوهبراینکهکراراروینعمتنوروظلمت و شب و روز تکیه کرده، دراینجارویمسأله طلوعصبح تکیهمیکند که یکی از نعمتهای بزرگپروردگاراست زیرامیدانیماینپدیدهآسمانینتیجهوجودجوّ زمین (یعنی قشر ضخیم هوا که دور تا دور این کره را پوشانیده) میباشد ، اگر اطرافکرهزمینهمانندکره ماه جوّی وجودنداشت نه بینالطلوعین و فلق وجودداشت و نهسپیدیآغازشب و شفق، بلکهآفتابهمانندیک میهمان
ناخواندهبدون هیچمقدمه سر از افق مشرق برمیداشت و نور خیره کننده خود را در چشمهایی که به تاریکی شب عادت کرده بود فورا میپاشید
جزء هفتم (173)
و به هنگام غروب مانند یک مجرم فراری ، یک مرتبه از نظرها پنهان میشد و در یک لحظه تاریکی و ظلمت وحشتناکی همه جا را فرامیگرفت ، اما وجود جوّ زمین و فاصلهای که درمیان تاریکی شب و روشنایی روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد ، انسان را تدریجا برای پذیراشدن هریک از این دو پدیده متضادّ آماده میسازد و انتقال از نور به ظلمت و از ظلمت به نور ، به صورت تدریجی و ملایم و کاملاً مطبوع و قابل تحمّل انجام میگردد ، بسیار دیدهایم هنگام شب در یک اطاق پر نور که در یک لحظه چراغ خاموش میشود چه حالت ناراحت کنندهای به همه دست میدهد و اگر این خاموشی ساعتی طول بکشد ، هنگامی که چراغ بدون مقدمه روشن میشود باز حالت ناراحتی تازهای به همه دست میدهد ، نور خیره کننده چراغ چشم را میآزارد و برای دیدن اشیاء اطراف دچار زحمت میشویم و اگر این موضوع تکرار پیدا کند مسلما برای چشم زیانبخش خواهد بود ، شکافنده صبح این شکل را به صورت بسیارعالی برای بشر حل کرده است.(1)
1) علمای هیئت میگویند : طلوع صبح هنگامی شروع میشود که خورشید در سمت مشرق به 18 درجه فاصله به افق برسد و هنگامی تاریکی شب همه جا را میپوشاند و شفق ناپدید میگردد که خورشید در سمت مغرب به همان 18 درجه زیر افق برسد .
(174) سوره اَنعام
ولی برای اینکه تصور نشود شکافتن صبح دلیل این است که تاریکی و ظلمت شب ، چیز نامطلوب و یا مُجازات و سلب نعمت است بلافاصله میفرماید خداوند : « شب را مایه آرامش قرار داد : وَ جَعَلَ الَّیْلَ سَکَنا » .
این موضوع مسلماستکه انسان در برابر نور و روشنایی تمایل بهتلاش و کوشش دارد ، جریان خون متوجه سطح بدن میشود و تمام سلولها آماده فعالیّت میگردند و به همین دلیل خواب در برابر نور چندان آرامبخش نیست ولی هرقدر محیط تاریک بوده باشد خواب عمیقتر و آرامبخشتر است ، زیرا در تاریکی خون متوجه درون بدن میگردد و بهطور کلی سلولها دریک آرامی و استراحت فرومیروند ،
جزء هفتم (175)
به همین دلیل در جهان طبیعت نه تنها حیوانات بلکه گیاهان نیز به هنگام تاریکی شب به خواب فرومیروند و بانخستین اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعالیّت را شروع میکنند ، به عکس دنیای ماشینی که شب را تا بعد از نیمه بیدار میمانند و روز را تا مدت زیادی بعد از طلوع آفتاب درخواب فرومیروند ونشاطوسلامتخودراازدستمیدهند. در احادیثی که از طرق اهلبیت علیهمالسلام وارد شده دستورهایی میخوانیم که همه با روحاینمطلب سازگار است، ازجمله درنهجالبلاغهاز علی نقل شده که به یکی از دوستان خود دستور داد در آغاز شب هرگز به سیر خود ادامه مده زیرا خداوند شب را برای آرامش قرارداده است و
آن را وقت اقامت نه کوچ کردن قرار داده در شب بدن خود را آرامبدار و استراحت کن .(1)
در حدیثی که در کافی از امام باقر نقل شده میخوانیم :
(176) سوره اَنعام
« تَزَوَّجْ بِاللَّیْلِ فَاِنَّهُ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَنا : مراسم ازدواج را در شب قرار ده زیرا شب مایه آرامش است » ( همانطور که ازدواج و آمیزش صحیحجنسی نیز آرامبخش است ) .(2)
و نیز در کتاب کافی میخوانیم که امام علی بن الحسین به خدمتکاران دستور میداد که هرگز به هنگام شب و قبل از طلوع فجر حیوانات را ذبح نکنند و میفرمود : « اِنَّ اللّهَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَنا لِکُلِّ شَیْءٍ: خداوند شبرا برای همهچیزمایهآرامش قرارداده است » .(3)
سپس اشاره به سومین نعمت و نشانه عظمت خود کرده : « و خورشید و ماه را وسیله حساب در زندگی شما قرار داد : وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبانا » .
این موضوع بسیار جالب توجه است که میلیونها سال کرهزمین به
جزء هفتم (177)
دور خورشید و ماه به دور زمین گردش میکند و بر اثر آن قرص آفتاب در برابر برجهای دوازدهگانه فلکی در نظر ما زمینیان گردش میکند و قرص ماه با هِلال منظم خود و تغییر تدریجی و نوسان مرتب ظاهر میشود ، این گردش به قدری حساب شده است که حتی لحظهای پس
و پیش نمیشود ، اگر طول مسیر زمین را به دور خورشید در نظر بگیریم که در یک مدار بیضی شکل که شعاع متوسط آن 150 میلیون کیلومتر است میگردد با آن نیروی عظیم جاذبه آفتاب و همچنین کره ماه که در هر ماه مسیر دایره مانند خود را با شعاع متوسط 384 هزار کیلومتر طی میکند نیروی عظیم جاذبه زمین دائما آن را به سوی خود میکشد ، آن گاه متوجه خواهیم شد که چه تعادل دقیقی در میان نیروی جاذبه این کرات از یک سو و نیروی گریز از مرکز آنها از سوی دیگر ، برقرار شده که در سیر منظم آنها لحظهای وقفه یا کم و زیاد ایجاد نمیکند و این ممکن نیست مگر در سایه یک علم و قدرت بیانتها که هم طرح آن را بریزد و هم آن را دقیقا اجرا کند .
(178) سوره اَنعام
و لذا در پایان آیه میگوید : « این اندازهگیری خداوندی است که هم توانا است و هم دانا: ذلِکَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ » .
97 وَ هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فی ظُلُمتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الاْیتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ
او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد تا در تاریکیهایخشکی و دریا به وسیله آنها هدایت شوید، نشانهها( ی خود ) را برای کسانی که میدانند ( و اهل فکر و اندیشهاند ) بیانداشتیم .
انسان هزاران سال است که با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است گرچه هر قدر علم و دانش انسان پیشتر رفته است به عمق این نظام واردتر شده ، ولی در هر حال همیشه کم و بیش به وضع آنها آشنا
بوده لذا برای جهتیابی در سفرهای دریایی و خشکی بهترین وسیله او ، همین ستارگان بودند .
مخصوصا در اقیانوسهای وسیع که هیچ نشانهای برای پیدا کردن راه مقصد در دست نیست و در آن زمان دستگاه قطب نما نیز اختراع نشده بود وسیله مطمئنی جز ستارگان آسمان وجود نداشتند ، همانها بودند که میلیونها بشر را از گمراهی و غرقاب نجات میدادند و به سر منزل مقصود میرسانیدند .
جزء هفتم (179)
نگاه پی در پی به صفحه آسمان در چند شب متوالی نشان میدهد که وضع قرارگرفتن ستارگان در همه جا یکنواخت است گویی ستارگان همانند دانههای مرواریدی هستند که روی یک پارچه سیاه دوخته شدهاند و این پارچه را از آغاز شب از سمت مشرق به سوی مغرب میکشند و همگی با آن در حرکتند و به دور محور زمین میگردند بدون اینکه فاصله آنها تغییر پیدا کند ، تنها استثنایی که به این قانون کلی میخورد این است که تعدادی ستارگان هستند که آنها را سیارات مینامند و آنها حرکات مستقل و مخصوص به خود دارند و مجموع آنها از 8 ستاره تجاوز نمیکند که 5 عدد آنها با چشم دیده میشوند ( عَطارُد ، زُهَرَة ، زُحَل ، مِرّیخ و مُشْتَری ) ولی تنها با دوربینهای نجومی میتوان سه سیاره دیگر ( اُوْرانُوس ، نِپْتُون و پُلُوتُوْن ) را مشاهده کرد ، ( البتّه با توجه به اینکه زمین نیز یکی از سیاراتی است که به دور خورشید میگردد مجموع عدد آنها به 9 میرسد ) .
(180) سوره اَنعام
شاید انسانهای قبل از تاریخ نیز با وضع « ثوابت » و « سیارات »
آشنا بودهاند ، زیرا برای انسان هیچ منظرهای جالبتر و دلانگیزتر از منظره آسمان در یک شب تاریک و پرستاره نیست و به همین دلیل بعید نیست که آنها نیز برای پیدا کردن مسیر خود از ستارگان استفاده میکردند. از بعضی از روایات که از طرق اهل بیت علیهمالسلام وارد شده است استفاده میشود که آیه فوق تفسیر دیگری نیز دارد و آن اینکه منظور از نجوم رهبران الهی و هادیان راه سعادت یعنی امامان هستند که مردم به وسیله آنها در تاریکیهای زندگی از گمراهی نجات مییابند و همانطور که بارها گفتهایم اینگونه تفاسیر معنوی با تفاسیر ظاهری و جسمانیآیهمنافاتینداردوممکناستآیهناظربههردو قسمتباشد .(1)
جزء هفتم (181)
98 وَ هُوَ الَّذی اَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الاْیتِ لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ
او کسی است که شما را از یک نفس آفرید ، در حالی که بعضی از انسانها پایدارند ( از نظر ایمان یا خلقت کامل ) و بعضیناپایدار ، ما آیات خود را برای کسانی که میفهمند بیان نمودیم .
« مُسْتَقَرّ » در اصل از ماده « قُرّ » به معنی سرما است و از آنجا که سرمای شدید هوا انسان و موجودات دیگر را خانهنشین میکند ، این کلمه به معنی سکون و توقف و قرار گرفتن آمده است و مُسْتَقَرّ به معنی ثابت و پایدار میآید .
1) « تفسیر نُورُالثَّقَلَیْن » ، جلد 1 ، صفحه 750 .
« مُسْتَوْدَعٌ » از ماده « وَدْع » به معنی ترک کردن است و از آنجا که امور ناپایدار محل خود را به زودی ترک میگوید ، این کلمه به معنی ناپایدار نیز به کار میرود و وَدیعَة را از این نظر ودیعه میگویند که باید محل خود را ترک گوید و به دست صاحب اصلی بازگردد .
(182) سوره اَنعام
با مراجعه به لغت استفاده میشود که « فِقْه » هرگونه علم و فهمی نیست بلکه از معلومات حاضر پی به معلومات غایب بردن است .(1)
«اِنْشاء» به معنی ایجاد و ابداع آمیخته با تربیت و پرورش است ، یعنی نه تنها خداوند شما را بدون هیچ سابقه آفرید ، بلکه تربیت و پرورش شما را نیز برعهده گرفت و مسلم است که اگر آفریننده ، چیزی را بیافریند ، سپس او را رها سازد زیاد قدرتنمایی نکرده ، اما اگر همواره او را تحت حمایت خویش قراردهد و لحظهای از پرورش و تربیت او غافل نگردد ، عظمت و رحمت خود را کاملاً نشان داده است .
ضمنا نباید از جمله فوق این توهّم پیدا شود که « حَوّاء » مادر نخستین ما از آدم آفریده شده است ( آن چنان که در تورات در فصل دوم از سفر تکوین آمده است ) بلکه چون آدَم و حَوّاء طبق
جزء هفتم (183)
روایات اسلامی هردو از یک خاک آفریده شدهاند و هر دو یک جنس و یک نوع میباشند کلمه « نَفْس واحِدَة » به آنها گفته شده است ( در آغاز سوره نساء نیز در این باره بحثکردیم ) .
آیه فوق میگوید بعضی از انسانها پایدارند و بعضی ناپایدار ،
1) « مفردات راغِب » ، صفحه 384 .
در اینکه منظور از این دو تعبیر در اینجا چیست در میان مفسّران گفتگوی زیادی دیده میشود ، ولی از میان آنها چند تفسیر که در عین حال منافاتی باهم ندارند و میتوانند همه به عنوان تفسیر آیه پذیرفته شود نزدیکتر به نظر میرسند .
نخستاینکه منظوراز « مُسْتَقَرّ » انسانهایی هستندکهآفرینش آنها کامل شده و در « قرارگاه » رحم مادر یا در روی زمین گام نهادهاند و « مُسْتَوْدَعٌ » اشاره به افرادی است که هنوز آفرینش آنها پایان نیافته و بهصورت نطفهای در صلب پدران هستند .
دیگر اینکه مُسْتَقَرّ اشاره به روح انسان میباشد که موضوعی پایدار و برقرار است و مُسْتَوْدَع اشاره به جسم انسان است که ناپایدار و فانی است .
(184) سوره اَنعام
در بعضی از روایات یک تفسیر معنوی برای این دو تعبیر نیز وارد شده که مُسْتَقَرّ اشاره به انسانهایی است که دارای ایمان پایدارند و مُسْتَوْدَع اشاره به آنها است که ایمانی ناپایدار دارند .(1)
این احتمال نیز وجود دارد که دو تعبیر فوق اشاره به اجزای اولیه تشکیل دهنده نطفه انسان بوده باشد ، زیرا چنانکه میدانیم نطفه انسان از دو جزء یکی « اُووُل » ( نطفه ماده ) و دیگری « اِسْپِرْم » ( نطفه نر ) تشکیل شده است ، نطفه ماده در رحم تقریبا ثابت و مستقر است ، ولی نطفههای نر به صورت جانداران متحرک به سوی او با سرعت حرکت
1) «تفسیر نُورالثَّقَلَیْن»، جلد 1، صفحه750 .
میکنند و نخستین فرد « اِسْپِرْم » که به « اُووُل » میرسد با او میآمیزد و بقیّه را عقب میراند و تخمه اولی انسان را تشکیل میدهد .
بنابراین توجه به آفرینش انسان با این همه چهرههای متفاوت و قیافههای جسمی و روحی مختلف در خور این است که افراد نکته سنج در آن بیندیشند و خدای خود را از آن بشناسند .
جزء هفتم (185)
99 وَ هُوَ الَّذی اَنْزَلَ مِنَ السَّمآءِ مآءً فَأَخْرَجْنا بِه نَباتَ کُلِشَیْءٍفَأَخْرَجْنامِنْهُخَضِرانُخْرِجُمِنْهُحَبّا مُتَراکِبا وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِیَةٌ وَ جَنّتٍ مِنْ اَعْنابٍ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّانَ مُشْتَبِها وَ غَیْرَ مُتَشبِهٍ انْظُرُوآا اِلی ثَمَرِه اِذا اَثْمَرَ وَ یَنْعِه أِنَّ فی ذلِکُمْ لاََیتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
او کسی است که از آسمان آبی نازل کرد و به وسیله آن گیاهان گوناگون رویانیدیم، از آن ساقهها و شاخههای سبز خارج ساختیم و از آنها دانههای متراکم و از شکوفه نخل خوشهها با رشتههایباریکبیرون فرستادیم و باغها ازانواعانگور و زیتون و انار شبیه به یکدیگر و بیشباهت هنگامی که میوه میکند به میوه آن و طرز رسیدنش بنگرید که در آن نشانههایی برای افراد با ایمان است .
(186) سوره اَنعام
« خَضِرا » به معنی اَخْضَر یعنی سبز رنگ میباشد و بنابراین تمام سبزیهاحتی جوانههایدرختان را نیز شاملمیشود ولیازآیهفوق چون در پشت سر آن اشاره به دانههای غذایی شده استفاده میشود که منظور
خصوصزراعتاست .
« مُتَراکِب » از ماده « رُکُوب » به معنی سواری است یعنی دانههایی که بر سر یکدیگر سوار شدهاند و بسیاری از دانههای غذایی این چنین هستند .
« طَلْعِ » به معنی خوشه سربسته خرما است که در غِلاف سبز رنگ زیبایی پیچیده شده و پس از شکافته شدن از وسط آن رشتههای باریکی بیرون میآید و همانها بعدا خوشههای خرما را تشکیل میدهندو«قِنْوان»جمعقِنْو اشارهبههمینرشتههایباریک و لطیفاست.
این آیه آخرین آیهای است که در این سلسله بحثها ما را به شگفتیهای جهان آفرینش و شناسایی خداوند از طریق آن دعوت میکند .
جزء هفتم (187)
در آغاز به یکی از مهمترین و اساسیترین نعمتهای پروردگار که میتوان آن را ریشه و مادر سایر نعمتها دانست اشاره میکند و آن پیدایش و رشد و نمو گیاهان و درختان در پرتو آن است و میگوید : « او کسی است که از آسمان آبی ( برای شما ) فرستاد : وَ هُوَ الَّذی اَنْزَلَ مِنَالسَّمآءِ مآءً » .
اینکه میگوید از طرف آسمان ( یعنی طرف بالا ، زیرا آسمان در لغت عرب به هر چیز گفته میشود که در طرف بالا قرارگرفته باشد ) به خاطر آن است که تمام منابع آب روی زمین اعم از چشمهها و نهرها و قناتها و چاههای عمیق به آب باران منتهی میگردد لذا کمبود باران در همه آنها اثر میگذارد و اگر خشک سالی ادامه یابد همگی
خشک میشوند .
سپس به اثر بارز نزول باران اشاره کرده ، میگوید : « به واسطه آن روییدنیها را از همه نوع از زمین خارج ساختیم :فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ کُلِّ شَیْءٍ » .
(188) سوره اَنعام
مفسّران در تفسیر « نَباتَ کُلِّ شَیْءٍ » ( گیاهان هر چیز ) دو احتمال ذکر کردهاند نخست اینکه منظور از آن انواع و اصناف گیاهانی است که همه با یک آب آبیاری و از یک زمین و یک نوع خاک پرورش مییابند و این از عجایب آفرینش است که چگونه این همه انواع گیاهان با آن خواص کاملاً متفاوت و گاهی متضاد و اشکال گوناگون و مختلف همه در یک زمین و با یک آب پرورش مییابند .
دیگر اینکه منظور ، گیاهان مورد نیاز هرچیزی است ، یعنی هریک از پرندگان و چهارپایان و حشرات و حیوانات دریا و صحرا بهرهای از این گیاهان دارند و جالب اینکه خداوند از یک زمین و یک آب ، غذای موردنیاز همه را تأمین کرده است و این یک شاهکار بزرگ است که فیالمثل از یک ماده معین در آشپزخانه هزاران نوع غذا برای انواع سلیقهها و مزاجها تهیّه کنند .
جالبتر اینکه نه تنها گیاهان صحرا و خشکیها از برکت آب باران پرورش مییابند بلکه گیاهان بسیار کوچکی که در لابلای امواج آب دریاها میرویند و خوراک عمده ماهیان دریا است از پرتو نور آفتاب و دانههای باران رشد میکنند ، فراموش نمیکنم یکی از ساکنان جزایر خلیج فارس که از کمبود صید شکایت داشت در مورد بیان علّت
آن میگفت : کمبود صید ماهی به خاطر خشک سالی بوده و او معتقد بود اثر حیاتبخش دانههایباران در دریا حتی بیش از خشکیها است .
جزء هفتم (189)
سپس به شرح این جمله پرداخته و موارد مهمّی را از گیاهان و درختان که به وسیله آب باران پرورش مییابند خاطرنشان میسازد ، نخست میگوید : « ما به وسیله آن ساقههای سبز گیاهان و نباتات را از زمین خارج ساختیم و از دانه کوچک و خشک ساقهای با طراوت و سرسبز که لطافت و زیبایی آن چشم را خیره میکند آفریدیم : فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِرا » .
« و از آن ساقه سبز ، دانههای روی هم چیده شده ( همانند خوشه گندم و ذرّت ) بیرون میآوریم : نُّخْرِجُ مِنْهُ حَبّا مُتَراکِبا » .
(190) سوره اَنعام
« همچنین به وسیله آن از درختان نخل خوشه سربستهای بیرون فرستادیمکه پس از شکافته شدن رشتههای باریک و زیبایی که دانههای خرما را بر دوش خود حمل میکنند و از سنگینی به طرف پایین متمایل میشوند خارج میگردد : وِ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِیَةٌ » .
«همچنینباغهاییازانگور و زیتون و انار پرورش دادیم: وَ جَنّتٍ مِنْ اَعْنابٍ وَالزَّیْتُونَ وَالرُّمّانَ» .
سپس اشاره به یکی دیگر از شاهکارهای آفرینش در این درختان کرده میفرماید : « هم با یکدیگر شباهت دارند و هم ندارند : مُشْتَبِها وَ غَیْرَمُتَشبِهٍ » .
با توجه به آیه 141 همین سوره که وصف متشابه و غیر متشابه را برای زیتون و انار ذکر کرده است استفاده میشود که در آیه
مورد بحث نیز وصف مزبور درباره همین دو درخت است.
این دو درخت از نظر شکل ظاهری و ساختمان شاخهها و برگها شباهت زیادی باهم دارند درحالی که از نظر میوه و طعم و خاصیّت آن بسیار باهم متفاوتند ، یکی دارای ماده چربی و مؤثر و نیرومند و دیگری دارای ماده اسیدی و یا قندی است ، که با یکدیگر کاملاً متفاوتند ، به علاوه این دو درخت گاهی درست دریک زمین پرورش مییابند و از یکآبمشروبمیشوندیعنیهمبایکدیگرتفاوتزیاددارندوهمشباهت.
سپس از میان تمام اعضای پیکر درخت بحث را روی میوه برده میگوید : « نگاهی به ساختمان میوه آن به هنگامی که به ثمر مینشیند و همچنین نگاهی به چگونگی رسیدن میوهها کنید که در اینها نشانههای روشنی از قدرت و حکمت خدا برای افرادی که اهل یقین هستند است : انْظُرُوآا اِلی ثَمَرِهِ اِذآا اَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ أِنَّ فی ذلِکُمْ لاََیتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » .
جزء هفتم (191)
با توجه به آنچه در گیاهشناسی از چگونگی پیدایش میوهها و رسیدن آنها امروز میخوانیم نکته این اهمیّت خاص که قرآن برای میوه قائل شده است روشن میشود ، زیرا پیدایش میوهها درست همانند تولد فرزند در جهان حیوانات است ، نطفههای نر با وسایل
(192) سوره اَنعام
مخصوصی ( وزش باد یا حشرات و مانند آنها ) از کیسههای مخصوص جدا میشوند و روی قسمت مادگی گیاه قرارمیگیرد ، پس از انجام عمل لقاح و ترکیب شدن با یکدیگر ، نخستین تخم و بذر تشکیل میگردد و در اطرافش انواع مواد غذایی همانند گوشتی آن را
دربرمیگیرند . این مواد غذایی از نظرساختمان بسیار متنوع و همچنین از نظر طعم و خواص غذایی و طبی فوقالعاده متفاوتند ، گاهی یک میوه ( مانند انار و انگور ) دارای صدها دانه است که هر دانهای از آنها خود جنین و بذر درختی محسوب میشود و ساختمانی بسیار پیچیده و تو در تو دارد.
شرح ساختمان همه میوهها و مواد غذایی و دارویی آنها از حوصله این بحث خارج است ، ولی بد نیست به عنوان نمونه اشارهای به ساختمان میوه انار که قرآن در آیه فوق مخصوصا اشاره به آن کرده است ، بنماییم .
اگر یک انار را بشکافیم و یک دانه کوچک آن را به دست گرفته و
جزء هفتم (193)
در مقابل آفتاب یا چراغ قرار دهیم و درست در آن دقت کنیم میبینیم از قسمتهای کوچکتری تشکیل شده که همانند بطریهای بسیار کوچکی در کنار هم چیده شدهاند ، در یک دانه کوچک انار شاید صدها از این بطریهای بسیار ریز قرار گیرد ، سپس اطراف آنها را با پوسته ظریف که همان پوسته شفاف یک دانه انار است گرفته ، بعد برای اینکه این بستهبندی کاملتر و محکمتر و دورتر از خطر باشد تعدادی از دانههای انار را روی یک پایه با نظام مخصوصی چیده و پرده سفید رنگ نسبتا ضخیمی اطراف آن پیچیده و بعد پوسته ضخیم و محکمی که از دوطرف دارای لعاب خاصی است به روی همه آنها کشیده ، تا هم از نفوذ هوا و میکروبها جلوگیری کند و هم در مقابل ضربات آنها را حفظ نماید و هم تبخیر آب درون دانهها را فوقالعاده کم کند . این
بستهبندی ظریف مخصوص دانه انار نیست بلکه در میوههای دیگر مانند پرتقال و لیمو نیز دیده میشود ، اما در انار و انگور بسیار ظریفتر و جالبتر است .
(194) سوره اَنعام
گویابشر برایفرستادنمایعاتاز نقطهایبهنقطه دیگر از همین اصل استفاده کرده که نخست شیشههای کوچک را در یک کارتن کوچک چیده و میان آنها را از ماده نرمی پرمیکند ، سپس کارتنهای کوچکتر رادریککارتنبزرگتر و مجموعآنهارا بهصورت یکباربزرگبه مقصد حمل میکند .
طرز قرارگرفتن دانههایانار رویپایههایداخلی و گرفتنسهم خود از آب و مواد غذایی از آنها از این هم عجیبتر و جالبتر است ، تازه اینها چیزهایی است که با چشم میبینیم و اگر ذرات این میوهها را زیر میکرسکوپها بگذاریم آنگاه جهانی پر غوغا با ساختمانهای عجیب و شگفتانگیز و فوقالعاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم میشود ، چگونه ممکن است کسی با چشم حقیقتبین به یک میوه نگاه کند و معتقد شود سازنده آن هیچگونه علم و دانشی نداشته است؟ و اینکه میبینیم قرآن با جمله « اُنْظُرُوآا » ( نگاه کنید ) دستور به دقتکردن دراینقسمتاز گیاه داده برای توجه به همین حقایق است.
جزء هفتم (195)
این از یک سو ، از سوی دیگر مراحل مختلفی را که یک میوه از هنگامی که نارس است تا موقعی که کاملاً رسیده میشود ، میپیماید ، بسیار قابل ملاحظه است زیرا لابراتوارهای درونی میوه دایما مشغول کارند و مرتبا ترکیب شیمیایی آن را تغییر میدهند ، تا هنگامی که به
آخرین مرحله برسد و وضع ساختمان شیمیایی آن تثبیت گردد ، هریک از این مراحل خود نشانهای از عظمت و قدرت آفریننده است .
ولیبایدتوجهداشتکهبهتعبیرقرآنتنهاافرادباایمانیعنیافرادحقبین و جستجوگرانحقیقت، اینمسایلرا میبینند وگرنه با چشم عناد و لجاج و یا بابیاعتناییو سهلانگاریممکننیستهیچیکازاینحقایقراببینیم.
101 بَدیعُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ
ابداع کننده آسمانها و زمین او است چگونه ممکن است فرزندی داشته باشد و حال آنکه همسری نداشته و همهچیز را آفریده و او به همه چیز دانا است .
(196) سوره اَنعام
آیا هیچکس دیگر زمین و آسمانها را خلق کرده و یا قدرت بر آن دارد تا شریک او در عبودیّت شمرده شود ؟ نه ، همه مخلوق هستند و سر به فرمان او و نیازمند به ذات پاک او .
به علاوه چگونه ممکن است او فرزندی داشته باشد در حالی که همسری ندارد : ( اَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صحِبَةٌ ).
اصولاً چه نیازی به همسر دارد ، وانگهی چه کسی ممکن است همسر او باشد با اینکه همه مخلوق او هستند و از همه گذشته ذات مقدّس او از عوارض جسمانی پاک و منزّه است و داشتن همسر و فرزند ، یکی از عوارض روشن جسمانی و مادّی است .
بار دیگر مقام خالقیّت او را نسبت به همه چیز و همه کس و احاطه علمیاو را نسبت بهتمام آنها تأکید کرده ، میگوید : « همه چیز را آفرید
و او به هر چیزی دانا است: وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ » .
102 ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لاآاِلهَ اِلاّ هُوَ خلِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکیلٌ
جزء هفتم (197)
(آری) چناناست خداوند پروردگار شما ، هیچ معبودی جز او نیستآفریدگار همهچیز است، او را بپرستید و او حافظ و مدبّر همه موجودات است .
بنابراین کلید حل مشکلات شما فقط در دست او میباشد و هیچکس غیر از او توانایی بر این کار ندارد ، زیرا غیر او همه نیازمندند و چشم بر احسان او دوختهاند با اینحال معنی ندارد کسی مشکلات خود را نزد دیگری ببرد و حلّ آن رااز او بخواهد .
قابل توجه اینکه در اینجا « عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکیلٌ » گفته شده است نه « لکُلِّ شَیْءٍ وَکیلٌ » و تفاوت میان این دو آشکار است ، چون ذکر کلمه « عَلی » دلیل بر تسلّط و نفوذ امر او است ، در حالی که به کار بردن کلمه « لام » نشانه تبعیّت میباشد .
و به عبارت دیگر تعبیر اوّل بهمعنی ولایت و حفظ است و تعبیر دوم به معنی نمایندگی .
(198) سوره اَنعام
103 لا تُدْرِکُهُ الاَْبْصرُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الاَْبْصرَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ
چشمها او را درک نمیکند ولی او همه چشمها را درک میکند و او بخشنده (انواع نعمتها و با خبر از
ریزهکاریها) و آگاه ( از همه چیز ) است .
دلایل عقلی گواهی میدهد که خداوند هرگز با چشم دیده نخواهد شد ، زیرا چشم تنها اجسام یا صحیحتر بعضی از کیفیّات آنها را میبیند و چیزی که جسم هم نمیباشد ، هرگز با چشم مشاهده نخواهد شد و به تعبیر دیگر، اگر چیزیبا چشم دیده شود، حتما باید دارای مکان و جهت و مادّه باشد ، در حالی که او برتراز همهاینها است، او وجودی است نامحدود و به همین دلیل بالاتر از جهان مادّه است ، زیرا در جهان مادّه همه چیز محدود است .
در بسیاری از آیات قرآن از جمله آیاتی که درمورد بنیاسرائیل و تقاضای رؤیت خداوند سخن میگوید با صراحت کامل ، نفی امکان رؤیتازخداوند شدهاست (بهطوریکهشرحآندرتفسیرآیه 143/اعراف به خواست خدا خواهد آمد ) .
جزء هفتم (199)
عجیب این است که بسیاری از اهل تسنّن معتقدند که خداوند اگر در این جهان دیده نشود در عالم قیامت دیده میشود و به گفته نویسنده « تفسیر المَنار » « هذا مَذاهِبُ اَهْلِ السُّنَّةِ وَ الْعِلْمِ بِالْحَدیثِ : این عقیده اهل سنّت و دانشمندان حدیث است » (1)و عجیبتر اینکه حتی محققان معاصر و به اصطلاح روشنفکران آنها نیز تمایل به این موضوع نشان میدهند و حتی گاهی سرسختانه روی آن ایستادگی میکنند .
1) « تفسیر المَنار »، جلد 7 ، صفحه 653 .
درحالی که بطلان این عقیده به حدّی روشن است که نیاز به بحث ندارد ، زیرا دنیا و آخرت ( با توجه به معاد جسمانی ) هیچ تفاوتی در این مسأله نخواهد داشت ، آیا خداوند که وجودی مافوق مادّه است در قیامت تبدیل به یک وجود مادّی میشود و از آن مقام نامحدودی به محدودی خواهد گرایید ، آیا او در آن روز تبدیل به جسم و یا عوارض جسم میشود ؟ و آیا دلایل عقلی بر عدم امکان رؤیت خدا هیچگونه تفاوتی میان دنیا و آخرت میگذارد ؟ با این که داوری عقل در این زمینه تغییرناپذیر است .
(200) سوره اَنعام
104 قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ اَبْصَرَ فَلِنَفْسِه وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها وَ مآ اَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظٍ
دلایل روشنازطرف پروردگارتان برای شما آمد، کسیکه ( به وسیله آن حقّ را ) ببیند به سود خود اوست و کسیکه از دیدن آن چشم بپوشد به زیان خود اوست و من شما را اجبار نمیکنم .
« بَصائِر » جمع « بَصیرَة » ازماده « بَصَر » بهمعنی دیدناست ، ولی معمولاً در بینش فکری و عقلانی به کار برده میشود و گاهی بهتمام اموری که باعثدرک و فهممطلب است ، اطلاق میگردد و در آیه فوق
جزء هفتم (201)
به معنی دلیل و شاهد و گواه آمده است و مجموعه دلایلی راکه در آیات گذشته در زمینه خداشناسی گفته شد دربرمیگیرد بلکه مجموع قرآن در آن داخل است .
سپس برای اینکه روشن سازد این دلایل به قدر کافی حقیقت را
آشکار میسازد و جنبه منطقی دارد ، میگوید : « آنهایی که به وسیله این دلایل چهره حقیقت را بنگرند به سود خود گام برداشتهاند و آنها که همچون نابینایان از مشاهده آن خود را محروم سازند به زیان خود عمل کردهاند : فَمَنْ اَبْصَرَ فَلِنَفْسِه وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها » .
و در پایان آیه از زبان پیغمبر صلیاللهعلیهوآله میگوید : « من نگاهبان و حافظ شما نیستم : وَ ما اَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظٍ » .
دراینکه منظور از این جمله چیست ، مفسّران دو احتمال دادهاند ، نخست اینکه من حافظ اعمال و مراقب و مسؤول کارهای شما نیستم ، بلکه خداوند همه را نگاهداری میکند و پاداش و کیفر هرکس را خواهد داد ، وظیفه من تنها ابلاغ رسالت وتلاش و کوشش هرچه بیشتر
(202) سوره اَنعام
در راههدایت مردم است. دیگر اینکه : من مأمور و نگاهبان شما نیستم ، که با جبر و زور شما را به ایمان دعوت کنم ، بلکه تنها وظیفه من بیان منطقی حقایق است و تصمیم نهایی با خود شما است. و مانعی ندارد که هردو معنی از این کلمه ، اراده شود .
105 وَ کَذلِکَ نُصَرِّفُ الاْیتِ وَلِیَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَیِّنَهُ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ
واین چنین آیات را در شکلهای گوناگون بیان میداریم بگذار آنهابگویند تو درسخواندهای ( و آنها را از دگری آموختهای ) هدف ما این است که آن را برای کسانی که علم و آگاهی دارند روشن سازیم .
«نُصَرِّفُ» از ماده « تَصْریف » به معنی دگرگون ساختن و به اَشْکال
مختلفدرآوردن است، اشارهبهاینکهآیاتقرآن با لحنهایمتفاوت و با استفادهازتماموسایلنفوذروانی،برایکسانیکه در سطوح مختلف از نظر فکر و عقیده وسایرجنبههایاجتماعی و روانیقراردارند،نازلشدهاست.
جزء هفتم (203)
لام « لِیَقُولُوا » به اصطلاح « لام عاقبت » است که برای بیان سرانجام و عاقبت چیزی آورده میشود ولی هدف اصلی آن نبوده است و « دَرَسْتَ » از ماده « درس » به معنی فراگیری است و این تهمتی بود که مشرکان به پیامبر صلیاللهعلیهوآله میزدند .
تهمت بهپیامبر صلیاللهعلیهوآله از نظر فراگیری تعلیماتش از یهود و نصاری، مطلبی است که بارها از طرف مشرکان عنوان شد و هنوز هم مخالفان لجوج آن را تعقیب میکنند . در حالی که اصولاً در محیط جزیره عربستان ، درس و مکتب و علمی نبود که پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن را فراگیرد و مسافرتهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله به خارج شبه جزیره به قدری کوتاه بود که جای اینگونه احتمال ندارد معلومات یهود و مسیحیان ساکن محیط حجاز نیز به قدری ناچیز و آمیخته با خرافات بود که اصلاً قابل مقایسه با قرآن و تعلیمات پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله نبود ، توضیح بیشتر درباره این موضوع را در ذیل آیه 103 سوره نحل به خواست خدا خاطر نشان خواهیم ساخت .
(204) سوره اَنعام
106 أِتَّبِعْ ما اُوحِیَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لا اِلهِ اِلاّ هُوَ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ
ازآنچه ازطرف پروردگارت بر تو وحی شده پیروی کن، هیچ معبودی جز او نیست و از مشرکان روی بگردان .
درحقیقتاینآیهیکنوعدلداری و تقویتروحیهنسبتبهپیامبر صلیاللهعلیهوآله است ، که در برابر اینگونه مخالفان در عزم راسخ و آهنینش کمترین سستی حاصل نشود .
از آنچه گفتیم به خوبی روشن میشود که جمله « وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ : از مشرکان روی بگردان و به آنها اعتنا نکن »هیچگونه منافاتی با دستور دعوت آنها به سوی اسلام و یا جهاد در برابر آنان ندارد ، بلکه منظور این است که به سخنان بیاساس و تهمتهای آنها ، اعتنا نکند و در راه خویش ، ثابت قدم بماند .
107 وَ لَوْ شآءَ اللّهُ مآ اَشْرَکُوا وَ ما جَعَلْنکَ عَلَیْهِمْ حَفیظا
جزء هفتم (205)
وَ ما اَنْتَ عَلَیْهِمْبِوَکیلٍ
اگر خدا میخواست (همه به اجبار ایمان میآوردند و هیچیک) مشرکنمیشدند و ما تو را مسؤول(اعمال) آنها قرارندادیم و وظیفهنداری آنهارامجبور (بهایمان)سازی.
تفاوت « حَفیظ » و « وَکیل » در این است که حفیظ به کسی میگویند که از شخص یا چیزی مراقبت کرده و او را از زیان و ضرر حفظ میکند ، اما وکیل به کسی میگویند که برای جلب منافع برای کسی تلاش و کوشش مینماید .
شاید نیاز به تذکر ندارد که نفی این دو صفت ( حفیظ و وکیل ) از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به معنی نفی اجبار کردن بر دفع زیان یا جلب منفعت است وگرنه پیامبر صلیاللهعلیهوآله از طریق تبلیغ و دعوت به کارهای خیر و ترک
کارهای شرّ این دو وظیفه را در مورد آنها به صورت اختیاری انجام میدهد .
لحن این آیات از این نظر بسیار قابل ملاحظه است که ایمان به
(206) سوره اَنعام
خدا و مبانی اسلام هیچگونه جنبه تحمیلی نمیتواند داشته باشد ، بلکه از طریق منطق و استدلال و نفوذ در فکر و روح افراد باید پیشروی کند ، زیرا ایمان اجباری ارزشی ندارد ، مهمّ این است که مردم حقایق را درک کنند و با اراده و اختیار خویش آن را بپذیرند .
قرآن بارها در آیات مختلف روی این حقیقت تأکید کرده و بیگانگی اسلام را از اعمال خشونت باری همانند اعمال کلیسا در قرون وسطی(1)و محکمهتفتیشعقاید و امثالآناعلام میدارد و بهخواست خدا در آغاز سوره برائة علل سختگیری اسلام در برابر مشرکان مورد بحث قرار میگیرد .
جزء هفتم (207)
1) « قرون وسطی » به دوران یک هزار سالهای گفته میشود که از قرن 6 میلادی شروع و به قرن 15 پایان مییابد ، این دوران یکی از تاریکترین دورانهایی است که بر اروپا و مسیحیّت گذشته است و جالب اینکه عصر طلایی اسلام درست در وسط قرون وسطی قرار دارد .
108 وَ لا تَسُبُّوا الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْوا بِغَیْرِ عِلْمٍ کَذلِکَ زَیَّنّا لِکُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ اِلی رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ
(معبود) کسانیرا که غیرخدا را میخوانند دشنامندهید مبادا آنها ( نیز ) از روی ظلم و جهل خدا را دشنام دهند، این چنین برای هرامّتی عملشان را زینتدادیم سپس بازگشت آنها به سوی پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل میکردند آگاه میسازد ( و پاداش و کیفر میدهد ) .
به طوری که از بعضی روایات استفاده میشود ، جمعی از مؤمنان بر اثر ناراحتی شدید که از مسأله بتپرستی داشتند ، گاهی بتهای مشرکان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام میدادند ، قرآن صریحا از اینموضوع، نهی کرد و رعایت اصول ادب و عفت و نزاکت در بیان را ، حتی در برابر خرافیترین و بدترین ادیان ، لازم میشمارد .
دلیل این موضوع ، روشن است ، زیرا با دشنام و ناسزا نمیتوان
(208) سوره اَنعام
کسی را از مسیر غلط بازداشت ، بلکه به عکس ، تعصّب شدید آمیخته با جهالت که در اینگونه افراد است ، سبب میشود که به اصطلاح روی دنده لجاجت افتاده ، در آیین باطل خود راسختر شوند ، سهل است زبان به بدگویی و توهین نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشایند ، زیرا هر گروه و ملتی نسبت به عقاید و اعمال خود ، تعصّب دارد .
در روایات اسلامی نیز منطق قرآن درباره ترک دشنام به گمراهان و منحرفان ، تعقیب شده و پیشوایان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور دادهاند همیشه روی منطق و استدلال تکیه کنند و به حربه بیحاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان ، متوسّل نشوند ، در نهجالبلاغه میخوانیم که علی به جمعی از یارانش که پیروان معاویه را در
ایام جنگ صفین دشنام میدادند میفرماید : « اِنّی اَکْرَهُ لَکُمْ اَنْ تَکُونُوا سَبّابینَ وَ لکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ اَعْمالَهُمْ وَ ذَکَرْتُمْ حالَهُمْ کانَ اَصْوَبَ فِی الْقَوْلِ وَ اَبْلَغَ فِی الْعُذْرِ : من خوش ندارم که شما فَحّاش باشید ، اگر شما به جای دشنام ، اعمال آنها را برشمرید و حالات آنها را
جزء هفتم (209)
متذکر شوید ( و روی اعمالشان تجزیه و تحلیل نمایید ) به حق و راستی نزدیکتر است و برای اتمام حجّت بهتر » .(1)
ولی اگر ما در وضع عوام لجوج و متعصّب دقت کنیم خواهیم دید که این موضوع چندان تعجّب ندارد ، اینگونه افراد هنگامی که ناراحت شوند ، سعی دارند طرف را به هر قیمتی که شده است ناراحت کنند ، حتی اگر از طریق بدگویی به معتقدات مشترک طرفین باشد « آلوسی » دانشمند معروف سنّی ، در تفسیر « روح المعانی » نقل میکند که بعضی از عوام جاهل هنگامی مشاهده کردبعضیاز شیعیان سبّ شیخین میکند، ناراحتشد و شروع به اهانت بهمقام علی کرد ، هنگامیکه ازاو سؤال کردند چرابه علی که مورد احترام تواست اهانتمیکنی؟ گفت: من میخواستم شیعهها را ناراحت کنم زیرا هیچ چیز را ناراحت کنندهتر از این موضوع برای
(210) سوره اَنعام
آنها ندیدم و بعد او را به توبه از این عمل وادار ساختند .(2)
ضمنا آیهفوق، زینتدادن اعمالنیک و بد هرکس را در نظرش ، به
خدا نسبت داده شده ، ممکن است این موضوع برای بعضی مایه تعجّب گرددکه مگر ممکناست خداوند عمل بد کسی را در نظرش زینتدهد؟
پاسخاینسؤالهماناستکهبارهاگفتهایمکه اینگونهتعبیرات، اشاره به خاصیّت و اثر عمل است، یعنیهنگامیکه انسانکاریرا به طور مکرّر انجامدهد،کمکم قبح و زشتیآندر نظرشازبینمیرود و حتیبه صورت جالبی جلوهگر میشود و از آنجا که عِلَة الْعِلَل و مُسَبِّبُ الاَْسْباب و آفریدگار هر چیز خدا است و همه تأثیرات به خدا منتهی میشود اینگونه آثار در زبان قرآن گاهی به او نسبت داده میشود ( دقت کنید ) .
و به تعبیر روشنتر جمله « زَیَّنّا لِکُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ » چنین معنی میدهد که آنها را گرفتار نتیجه سوء اعمالشان کردیم ، تا آنجا که زشت در نظرشان زیبا جلوه کرد .
جزء هفتم (211)
و از اینجا روشن میشود اینکه در بعضی از آیات قرآن زینت دادن عمل به شیطان نسبت داده شده نیز منافاتی با این موضوع ندارد ، زیرا شیطان آنها را وسوسه به انجام عمل زشت میکند و آنها در برابر وسوسههای شیطان تسلیم میشوند و سرانجام گرفتار عواقب شوم عمل خود میگردند و به تعبیر علمی ، سببیّت از ناحیه خدا است اما ایجاد سبب به وسیله این افراد و وسوسههایشیطانیاست ( دقت کنید ) (1)
1) قرآن در 8مورد زینتدادن اعمالزشت و بدرا بهشیطان نسبتداده و 10مورد بهصورت فعل مجهول (زُیِّنَ) آمده و 2 مورد به خداوند نسبت داده شده، با توجه به آنچه گفته شد معنی هر سه روشن میگردد .
(212) سوره اَنعام
موضوع صفحه
متن تأییدیه حضرت آیةاللّهالعظمی مکارم شیرازی••• 6
مقدمه••• 8
سوگند و کفّاره سوگند••• 11
اکثریت دلیل « پاکی » نیست••• 18
سؤالات بیجا••• 20
هرکس مسئول کار خویش است••• 24
بیزاری مسیح از شرک پیروانش••• 27
آیا مسیحیان مریم علیهماالسلام را عبادت میکنند ؟••• 30
آیامسیح دربارهمشرکانامتخودشفاعتمیکند؟••• 31
رستگاری بزرگ صادقین••• 32
سوره اَنْعام••• 35
گناهان نعمتهای الهی را از بین میبرند••• 35
(213)
تأثیر سیر و سیاحت در بیدار ساختن افکار••• 37
مردگان زنده نما••• 40
آیا رستاخیز برای حیوانات هم وجود دارد؟••• 45
اگر حیوانات رستاخیز دارند تکلیف هم دارند••• 47
کر و لالها••• 49
بخشنده نعمتها را بشناسید••• 51
آگاهی از غیب••• 52
(214)
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مبارزه با تفکّر طبقاتی••• 56
یک امتیاز بزرگ اسلام••• 59
اسرار غیب نزد خدا است••• 62
نوریکه در تاریکی میدرخشد••• 66
عذابهای رنگارنگ••• 69
دوریازمجالس اهل باطل••• 74
آنهاکه دین حق را به بازی گرفتهاند••• 76
آیا آزر پدر ابراهیم بود ؟••• 86
دلایل توحید در آسمانها••• 87
چگونگی استدلال ابراهیم بر توحید••• 94
منظور از « ظُلْم » در اینجا چیست ؟••• 98
سه امتیاز مهمبرای انبیاء « علیهمالسلام »••• 106
(215)
اسلام یک آیین جهانیاست••• 110
شکافنده صبح••• 113
چشمها خدا را نمیبیند••• 135
وظیفه تو هدایت اجباری دیگران نیست••• 140
ضرورترعایتادب حتی دربرابرخرافیترینادیان••• 141