ghaemiyeh.com
سرشناسه : ابن اثیر، علی بن محمد، 555-630ق.
عنوان قراردادی : الکامل فی التاریخ .فارسي
عنوان و نام پديدآور : كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران / تالیف عزالدین علیبن الاثیر ؛ ترجمه علی هاشمی حائری؛ [ به سرمایه] شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
مشخصات نشر : تهران: مجهول ، 13xx-
مشخصات ظاهری : 33ج.
شابک : 16000 ریال (دوره) ؛ 13000 ريال (ج. 17)
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاري
يادداشت : فهرستنويسي بر اساس جلد هفدهم.
يادداشت : مترجم جلد بیست و دوم: ابوالقاسم حالت میباشد.
يادداشت : مترجم جلد هشتم کتاب حاضر عباس خلیلی می باشد.
يادداشت : ج. 16(چاپ دوم : اردیبهشت 1368).
يادداشت : ج. 8 (چاپ ؟: 13).
يادداشت : ج.22 (چاپ بیست و دوم 13).
یادداشت : كتابنامه.
موضوع : اسلام -- تاریخ
موضوع : کشورهای اسلامی -- تاریخ -- سالشمار
موضوع : ایران -- تاریخ
شناسه افزوده : شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
رده بندی کنگره : DS35/63/الف2ک2041 1300ی الف
رده بندی دیویی : 909/097671
کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران جلد3
تالیف عزالدین علیبن الاثیر
ترجمه عباس خلیلی؛ ابوالقاسم حالت
هنگامی که الیاس از بنی اسرائیل گسست، خداوند الیسع را به پیامبری برانگیخت.
الیسع، تا مدتی که خدا میخواست، در میان فرزندان اسرائیل ماند. بعد، خدا او را از این جهان برد.
پس از الیسع پیشامدهای بسیاری در میان بنی اسرائیل روی داد. پیش ایشان تابوتی بود که «سکینه» و باز مانده آنچه فرزندان موسی و هارون بر جای نهاده بودند، در آن وجود داشت.
فرشتگان این تابوت را حمل میکردند.
هر گاه که دشمنی با بنی اسرائیل روبرو میشد همینکه آن تابوت را پیش میبردند، خداوند دشمنشان را شکست میداد.
این سکینه، مانند سر گربهای بود. و هنگامی که در آن
تابوت صدای گربه درمیآورد، بنی اسرائیل یقین میکردند که پیروز خواهند شد و پیروزی نیز نصیب ایشان میگردید.
چنین بود تا وقتی که پادشاهی به نام ایلاف در میانشان به فرمانروائی نشست.
در روزگار این پادشاه نیز تا مدتی خداوند بنی اسرائیل را حفظ میکرد و از گزند دشمنان آسوده میداشت.
هنگامی که گناهانشان فزونی یافت، دشمنی بر آنان روی آورد که برای پیکار با او بیرون رفتند و مانند همیشه تابوت را نیز با خود بردند.
اما درین جنگ، دشمن بر آنان چیره شد و به تابوت دست یافت و آن را به چنگ آورد. و در نتیجه از دست رفتن تابوت بنی اسرائیل شکست خوردند.
پادشاه ایشان، ایلاف، همینکه از ربوده شدن تابوت آگاهی یافت، از اندوه بسیار جان سپرد.
دشمن به سرزمین بنی اسرائیل تاخت و به یغماگری پرداخت و گروهی را به بند انداخت و اسیر کرد و بازگشت.
آشفتگی و پراکندگی در میان بنی اسرائیل تا چندی برجای بود. آنان همیشه مدتی در گمراهی به سر میبردند تا خدا کسی را بر آنان چیره میساخت که از ایشان انتقام میگرفت. و وقتی توبه میکردند و به سوی خدا برمیگشتند خداوند گزند دشمن را از سرشان دور میکرد.
پس از درگذشت یوشع بن نون، فرزندان اسرائیل روزگار خود را بدین گونه سپری میکردند تا خداوند اشمویل را به پیامبری برانگیخت و طالوت به پادشاهی رسید و آن تابوت را به ایشان برگرداند.
از مرگ یوشع که آشفتگی کار بنی اسرائیل آغاز شد و رشته زندگی ایشان گاهی به دست قاضیان و گاهی به دست پادشاهان و گاهی به دست پیروزمندان میافتاد تا هنگامی که پایه فرمانروائی در میانشان استواری یافت و سر و سامان پذیرفت و اشمویل به پیامبری رسید، چهار صد و شصت سال به درازا کشید.
نخستین کسی که بر آنان چیره شد، مردی از بازماندگان لوط به نام کوشان بود که ایشان را شکست داد و هشت سال آنان را در سختی و بدبختی نگاه داشت.
بعد، یکی از برادران کوچک کالب، که عتنیل خوانده میشد، ایشان را از دست او نجات داد و چهل سال سر رشته کارشان را در دست گرفت.
سپس پادشاهی که او را عجلون میگفتند بر آنان چیرگی یافت و هجده سال فرمانروائی کرد.
آنگاه مردی از گروه بنیامین، که اهوذ خوانده میشد، ایشان را رهائی بخشید و تا هشتاد سال امورشان را اداره کرد.
بعد، پادشاهی از کنعانیان، به نام یابین، بر آنان دست یافت و بیست سال فرمان راند. تا اینکه زنی از فرزندان انبیاء ایشان که دبورا خوانده میشد، نجاتشان داد و مردی موسوم به باراق نیز به نیابت از سوی این خانم تا چهل سال به تدبیر امورشان سرگرم بود.
سپس گروهی از دودمان لوط بر بنی اسرائیل چیره شدند.
این بار مردی به نام جدعون بن یواش، از فرزندان نفتالی بن یعقوب، ایشان را آزاد کرد و پس از چهل سال که به سر و سامان دادن امورشان مشغول بود، درگذشت.
بعد از او، مدت سه سال نیز پسرش ابیمالخ، کار او را
دنبال کرد.
سپس فولع بن فوا، پسر دائی ابیمالخ- یا به گفته برخی:
پسر عموی او، بیست و سه سال کارهای بنی اسرائیل را اداره کرد.
جانشین او مردی بود که یائیر خوانده میشد. یائیر نیز بیست و دو سال کارهای فرزندان اسرائیل را بر عهده داشت.
بعد گروهی از مردم فلسطین، موسوم به بنی عمون هجده سال بر بنی اسرائیل فرمانروائی کردند سپس مردی از بنی اسرائیل که یفتح نامیده میشد شش سال آنان را سرپرستی کرد.
بعد از او، یبحسون (یا یجشون، یا یتحسون) هفت سال بر روی کار بود. سپس آلون ده سال پیشوائی کرد.
آنگاه لترون روی کار آمد که برخی از بنی اسرائیل او را عکرون مینامند.
او نیز مدت هشت سال سرپرستی ایشان را عهده دار بود.
بعد مردم فلسطین بر بنی اسرائیل پیروزی یافتند و چهل سال فرمانروائی کردند.
سپس شمسون بیست سال سرپرستی ایشان را بر عهده داشت.
پس از او فرزندان اسرائیل ده سال بیسرپرست و بیسرور بودند و همینکه این دوره سپری شد عالی الکاهن به رهبری ایشان برخاست.
بنا به گفتهای: در روزگار او بود که مردم فلسطین آن تابوت را به دست آوردند.
چهل سال که از قیام او گذشت، اشمویل به پیامبری برانگیخته شد و تا ده سال سرگرم انجام کارهای ایشان بود.
بعد فرزندان اسرائیل از اشمویل درخواست کردند که پادشاهی را برانگیزد تا به رهبری وی بتوانند با دشمنان خویش پیکار کنند و آنان را از میان بردارند.
درباره سرگذشت اشمویل بن بالی آمده است که:
وقتی روزگار گرفتاری و بدبختی فرزندان اسرائیل به درازا کشید و دشمنان به آب و خاکشان چشم دوختند و آن تابوت نیز از ایشان گرفته شد، دیگر به روزی افتادند که با هیچ پادشاهی روبرو نمیشدند جز با بیم و هراس.
در این گیر و دار، جالوت، پادشاه کنعانیان، که کشورش در میان مصر و فلسطین بود، بر بنی اسرائیل تاخت و پیروزی یافت و جزیه، یعنی مالیات سرانه بر آنان بست و تورات را از ایشان گرفت.
بنی اسرائیل که چنین دیدند به دعا از خداوند خواستند که پیغمبری را به رهبری ایشان برانگیزد تا به یاری او با دشمنان خود پیکار کنند.
افراد خاندان نبوت همه از جهان رفته بودند و کسی برجا نمانده بود جز زنی آبستن که او را زندانی کردند زیرا میترسیدند
دختری بزاید و علاقه بنی اسرائیل به پسر را در نظر گیرد و آن دختری را با پسری عوض کند.
ولی او پسری آورد و نامش را اشمویل نهاد. معنی «اشمویل» این است که: «خدا دعای مرا شنید».
سبب این نامگذاری آن بود که او نازا بود و فرزندی نمیآورد و شوهرش زن دیگری داشت که ده فرزند برایش آورده بود. هووی او پیوسته به بهانه بسیاری فرزندان خویش بر او میبالید و ستم روا میداشت.
آن زن که پیرو شکسته شده بود از خداوند خواست که فرزندی به وی بدهد.
خداوند به پیری و شکستگی او رحمت آورد. بدین جهة او در موقع خود حائضه شد و یائسگی وی از میان رفت و پس از نزدیکی با شوهر، آبستن گردید.
همینکه دوره آبستنی سپری شد، پسری زاد که او را اشمویل نامید. و وقتی بزرگ شد، او را به بیت المقدس برد تا تورات را فرا گیرد.
شیخی از علماء بیت المقدس سرپرستی او را عهده دار شد و او را فرزند خویش خواند.
وقتی اشمویل به سنی رسید که خداوند میخواست او را به پیامبری برانگیزد، هنگامی که سرگرم نماز بود جبرائیل بدو نزدیک شد و به صدائی که مانند صدای شیخ بود، او را فرا خواند.
او نیز پیش شیخ رفت و پرسید:
«چه میخواهی؟» شیخ نمیخواست بگوید که: «من ترا صدا نزدم.» زیرا فکر میکرد که اگر چنین بگوید، شاید او از صدائی که شنیده، هراسان شود. این بود که گفت:
«برگرد و بخواب.» او بازگشت. ولی جبرائیل دوباره آمد و با صدائی همانند صدای نخستین او را فرا خواند.
او نیز بار دیگر به نزد شیخ رفت.
این بار شیخ بدو گفت:
«ای فرزند، برگرد و اگر باز تو را صدا زدم جواب نده.» در سومین بار جبرائیل بر او آشکار شد و او را آگاه ساخت از این که خداوند وی را به پیغمبری برگزیده است.
آنگاه بدو دستور داد تا کسان خویش را از خشم خدا بترساند و به خداپرستی فرا خواند.
او نیز مردم را به خداپرستی خواند.
نخست سخنان وی را دروغ انگاشتند. ولی بعد، ازو پیروی کردند. او نیز رشته کارهای ایشان را در دست گرفت و مدت ده سال (یا به گفتهای: چهل سال) ایشان را سرپرستی کرد.
کار بیداد و آزار عمالقه (1)
آنان امتی بودند بزرگ، با قامتی دراز و با تنومندی. و طبری گوید: (اممی ازین قوم در بلاد پراکندند. و از این قوم است اهل عمان و بحرین و حجاز و ملوک عراق و الجزیره و جبابره شام و فراعنه مصر.) عمالقه قومی باستانی و ساکن حجاز بودند و در عهد فراعنه، مصر را گشودند و در بین سالهای 2212 تا 1703 پیش از میلاد مسیح در آن کشور
و پادشاهشان، جالوت، بر بنی اسرائیل به قدری بالا گرفته بود که نزدیک بود همهی آنان را نابود سازد.ور1) عمالقه: یا عمالیق: قومی از عرب بائده و از فرزندان عملیق (یا عملاق) بن لاوذ ابن ارم بن سام بن نوح بودند.
قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ: ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ. قالَ: هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلَّا تُقاتِلُوا؟ قالُوا: وَ ما لَنا أَلَّا نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا. (1)(بنی اسرائیل به پیغمبر خود- اشمویل- گفتند:
«پادشاهی برای ما برانگیز تا به سرکردگی او در راه خدا پیکار کنیم.» گفت:
«آیا ممکن است که اگر جنگ بر شما نوشته شود پیکار نکنید؟» گفتند:46
1) - سوره بقره- آیه 246
«چرا در راه خدا پیکار نکنیم در صورتی که ما و فرزندانمان از سرزمین خود رانده شدهایم؟» اشمویل نیز درین باره به درگاه خداوند دعا کرد و در پی آن دعا، عصا و شاخی برای وی فرستاده شد که در میان آن شاخ روغنی بود.
به اشمویل گفته شد:
«پادشاه و سرور شما کسی خواهد بود که بلندی قامت او درست به اندازه این عصاست. هر کس که پیش تو آمد و با آمدن او روغنی که در این شاخ است به جوشش افتاد، او پادشاه بنی اسرائیل خواهد بود. هر گاه چنان کسی یافتی، بر سرش از این روغن بمال و او را پادشاه ایشان کن.
فرزندان اسرائیل با آن عصا همدیگر را اندازه گرفتند ولی بلندی بالای هیچ کس بدان اندازه نبود.
میان ایشان مردی بود که طالوت نام داشت و چرم سازی میکرد. برخی نیز گفتهاند که او آب میکشید و میفروخت.
یک روز خرش را گم کرد و جست و جوی آن به تکاپو افتاد تا به جایگاه اشمویل رسید و بر آن شد که از او بخواهد تا دعا کند که خداوند خرش را بدو باز گرداند.
همینکه در آن جا وارد شد روغن به جوش آمد. اشمویل که چنین دید بیدرنگ او را با آن عصا اندازه گرفت و دریافت که بالای او درست بدان اندازه است.
قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ: إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً (1)(پیغمبرشان، اشمویل، به ایشان گفت:47
1) - سوره بقره- آیه 247
«بیگمان خداوند طالوت را به پادشاهی شما برانگیخته است.» در زبان سریانی رشته خویشاوندی طالوت چنین است:
شاول بن قیس بن انمار بن ضرار بن یحرف بن یفتح بن ایش بن بنیامین بن یعقوب بن اسحاق.
فرزندان اسرائیل که خبر پادشاه شدن طالوت را از اشمویل شنیدند، بیچیزی و تنگدستی طالوت را در نظر گرفتند و به اشمویل گفتند:
«تو تا این ساعت هرگز به این اندازه دروغ نگفته بودی! ما وابسته به دودمان پادشاهی هستیم و تو میخواهی از کسی پیروی کنیم که از دارائی و توانگری بیبهره است؟» قالَ: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ. (1)(اشمویل گفت:
«خداوند بیگمان او را پادشاه شما کرده و- اگر گشایشی از دارائی در کارش نیست- در دانش و نیرومندی بدو فزونی بخشیده است.» فرزندان اسرائیل گفتند:
«اگر راست میگوئی، نشانهای از دانش و نیرومندی او بیاور!» وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ: إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمَّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ. (2)48
(پیغمبرشان اشمویل به ایشان گفت:
«نشانهی پادشاهی او این است که تابوتی را که سکینهای از پروردگار شما و هر چه از خانواده موسی و هارون باز مانده در آن است و فرشتگان آن را به دوش میبرند برای شما میآورد.» سکینه، سر گربهای بود. و نیز گفتهاند: تشتی بود که در آن دلهای پیامبران شسته میشد.
در این باره جز این هم گفته شده است.
در آن تابوت لوحهائی از در و یاقوت و زبرجد وجود داشت.
اما آنچه از خانواده موسی بازمانده بود، عبارت از عصای موسی و خردههای الواح بود.
این تابوت را فرشتگان در روز روشن پیش طالوت آوردند و در میان زمین و آسمان، به گونهای آشکار که همهی فرزندان اسرائیل مینگریستند، آن را به طالوت سپردند.
طالوت تابوت را گرفت و به بنی اسرائیل داد.
آنان که چنین دیدند، در حالی که ناخرسند بودند، ناچار پادشاهی او را پذیرا شدند و با بیزاری و بیمیلی، وی را همراهی و پیروی کردند.
آنان هنگامی که همراه طالوت برای پیکار گام در راه نهادند، هشتاد هزار تن بودند.
قالَ: إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ، فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی، وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ. (1)(طالوت به ایشان گفت:49
1) - سوره بقره- آیه 249
«خداوند شما را به زودی آزمایش میکند. هر که از آب آن آشامید، از من نیست و هر که از آن نچشید، یا تنها به اندازه یک کف دست چشید، بیگمان از من است- و با من یک دل و هماهنگ میباشد.») این رود به گفتهی برخی رود فلسطین و به گفتهی برخی دیگر، رود اردن بود.
از این آب، جز گروهی اندک، که چهار هزار تن بودند، اسرائیلیان دیگر، همه آشامیدند.
ولی هر که از آن آب آشامید به تشنگی افتاد و هر که از یک مشت بیشتر ننوشید، تشنگی او فرو نشست.
همینکه طالوت و کسانی که ایمان آورده بودند، همراه وی از آن رود گذشتند، با جالوت روبرو شدند که نیرومندی و تندی و خشم بسیار داشت.
بیشتر اسرائیلیان همینکه او را دیدند، برگشتند.
قالُوا: لا طاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ. (1)(گفتند:
«امروز ما یارای پیکار با جالوت و لشکرش را نداریم.» بدین گونه، برای طالوت لشکری نماند جز سیصد و چهل پنجاه تن، یعنی به اندازهی کسانی که در جنگ بدر شرکت جستند.
این گروه، پس از بازگشت کسانی که برگشتند، با امید به پیروزی، گفتند:
کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ، وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ (2)49
(چه بسا که به خواست خداوند، گروهی اندک بر گروهی بسیار پیروزی یافتهاند. خدا با کسانی که پایداری و شکیبائی میکنند همراه است.) آنان را ایشا ابو داود همراهی میکرد با فرزندانش که سیزده پسر بودند.
داود کوچکترین پسر او بود. برای خانواده خویش شبانی میکرد و خوراکشان را میبرد.
در آن روز، او به پدر خود گفته بود:
«پدر جان، من هرگز چیزی را با فلاخن خود نشانه نگرفتم مگر این که آنرا زدم و انداختم.» بعد بدو گفت:
«من به میان کوهها رفتم و شیری را یافتم که نشسته بود.
سوارش شدم و گوشهایش را گرفتم و هیچ نترسیدم.» روز دیگر پیش پدر خود آمد و بدو گفت:
«من به کوهها میروم و به نیایش خداوند میپردازم و میبینم هیچ کوهی نیست که با من در ستایش پروردگار همزبان نباشد.» پدرش بدو گفت:
«تو را مژده میدهم که این ویژگی نیکوئی است که خداوند به تو بخشیده است.» در آستانه جنگ، اشمویل، پیغمبری که طالوت را همراهی میکرد، تنوری آهنین با شاخ گاوی که در میانش روغنی بود، پیش طالوت برد و بدو گفت:
«سرور شما که جالوت را میکشد، این روغن را بر روی سر خود میگذارد. روغن به جوش میآید و از درون شاخ بیرون
میریزد و روان میشود ولی از سر او نمیگذرد و به رویش نمی- ریزد. تنها به روی سر او مانند افسری برجای میماند.
سپس او درین تنور میرود و آن را پر میکند.
طالوت یکایک فرزندان اسرائیل را خواست و آزمایش کرد. هیچ کس چنان نبود که او میخواست.
سرانجام داود را که سرگرم شبانی بود فرا خواند.
داود در راه خود به سه سنگ برخورد. این سه سنگ به زبان آمدند و او را گفتند:
«ای داود، ما را برگیر و با پرتاب ما جالوت را بکش.» داود آنها را برداشت و در توبره خود گذاشت.
طالوت گفته بود:
«هر کس که جالوت را بکشد، من دختر خود را به عقد او در میآورم و فرمان او را در کشور خود روا میسازم.» همینکه داود رسید، آن شاخ را بر روی سر او نهادند که روغنش به جوش آمد تا از آن سرازیر شد.
بعد، در تنور رفت و آن را پر کرد.
داود جوانی لاغر و زرد روی بود، از این رو هنگامی که به درون تنور رفت، درست در آن جای گرفت.
اشمویل و طالوت، و فرزندان اسرائیل، که داود را برابر با آن نشانیها یافتند، شاد شدند و به سوی جالوت روی آوردند و برای پیکار صف آرائی کردند.
داود به طرف جالوت رفت و سنگها را از توبره خویش برگرفت و در فلاخن خود نهاد و به سوی جالوت پرتاب کرد.
یکی از سنگها به میان دو چشم او خورد و سرش را سوراخ کرد و او را کشت.
این سنگ، همچنان به هر کس که میخورد او را از پای در میآورد. بعد، ازو میگذشت و به دیگری میرسید و او را به خاک هلاک میافکند.
بدین گونه، لشکریان جالوت به خواست خداوند شکست خوردند و طالوت برگشت و دختر خویش را به داود داد و فرمان او را در پادشاهی خود روا ساخت.
ازین رو، مردم به داود گرویدند و دوستدار او شدند.
طالوت، که گرایش مردم به داود را دید، بر او رشک برد و بر آن شد که او را در خواب بکشد.
داود از اندیشه او آگاه شد و از او دوری گزید و شب مشک شراب خویش را در بستر به جای خود گذاشت و روپوشی نیز بر آن کشید.
طالوت در تاریکی شب به خوابگاه داود درآمد، در حالیکه داود از آن جا گریخته بود.
در آن تاریکی، طالوت با کارد ضربهای به مشک فرود آورد که مشک پاره شد و قطرهای از آن شراب در دهان او افتاد.
همینکه آنرا چشید و دریافت که شراب است، گفت:
«خدا داود را بیامرزد. چقدر زیاد شراب مینوشید!» ولی همینکه روز فرا رسید، طالوت دانست که شب گذشته هیچ کاری از پیش نبرده و کارد او تنها به یک مشک کارگر افتاده است. از این رو ترسید که داود او را غافلگیر کند و بکشد.
این بود که به شماره دربانان و پاسداران خویش افزود.
اما داود وقتی خواست با او روبرو شود و رفتاری همانند رفتار او با وی کند، شبانه به خوابگاهش رفت.
طالوت خفته بود. داود دو تیر، یکی در بالای سر و
یکی در پائین پای وی گذاشت.
وقتی طالوت بیدار شد و تیرها را دید، گفت:
«خدا بیامرزد داود را که از من بهتر است! من بر او وارد شدم و میخواستم او را بکشم ولی او بر من دست یافت و از خونم درگذشت.» آنگاه دیدبانانی را گماشت تا داود را از پای درآورند ولی بر او دست نیافتند.
طالوت روزی سوار بر اسب شد و بیرون رفت که ناگهان چشمش به داود افتاد و در پی او شتافت.
داود گریخت و به غاری که در کوهی بود پناهنده شد و پنهان گردید و خداوند نشانههای پای او را از دیده طالوت پوشاند.
از آن ببعد طالوت به کشتن دانشمندان بنی اسرائیل پرداخت تا این که دیگر هیچ کس از آنان بر جای نماند جز زنی که نام بزرگ خدا (یعنی: اسم اعظم) را میدانست.
طالوت این زن را گرفت و به مردی سپرد که او را بکشد.
ولی او با وی بر سر مهر آمد و او را زنده گذاشت و این موضوع را از همه پنهان کرد.
سرانجام طالوت از تبهکاری خویش پشیمان گردید و بر آن شد که توبه کند.
از آن رو به گریه و زاری پرداخت و چندان گریست که دل مردم بر او میسوخت.
هر شب از سرای خویش بیرون میرفت و به گورستان روی میآورد و گریه میکرد و میگفت:
«ای کاش خداوند بندهای را برانگیزد که بداند من
چگونه باید توبه کنم و مرا از آن آگاه سازد.» همینکه ناله و زاری او از اندازه درگذشت بانگی از میان گورها به گوشش رسید که:
«ای طالوت، آیا به کشتن ما هنگامی که زنده بودیم راضی نشدهای که میخواهی اکنون هم که مردهایم ما را آزار دهی؟» به شنیدن این سخن، گریه و اندوه او فزونی یافت.
سرانجام مردی که به کشتن آن زن گماشته شده بود بر حال طالوت رحم آورد و بدو گفت:
«اگر من تو را به سوی دانشمندی راهنمائی کنم که چاره کار و را بداند، آیا او را خواهی کشت؟» گفت: «نه».
آن مرد او را سوگند داد و از او پیمان گرفت. آنگاه بدو خبر داد که آن زن کشته نشده است.
بعد بدو گفت:
«پیش او برو و ازو بپرس که آیا برایت راه توبهای هست؟» طالوت با همراهان خود پیش آن زن رفت و ازو پرسید که آیا برایش راه توبهای هست یا نه.
زن در پاسخ گفت:
«من راه توبهای نمیدانم آیا شما آرامگاه پیغمبری را میشناسید؟» گفتند:
«آری. آرامگاه یوشع بن نون.» آن زن به راه افتاد در حالیکه طالوت و یاران وی همراهش بودند.
همینکه بر سر آرامگاه یوشع رسیدند، زن دعا کرد و یوشع از آرامگاه خویش بیرون آمد.
چشمش که به آن گروه افتاد، پرسید:
«شما را چه میشود؟» در پاسخ او گفتند:
«ما آمدهایم تا از تو بپرسیم که آیا برای طالوت راه توبهای هست؟» جواب داد:
«من راه توبهای نمیدانم جز این که از کشور خویش با فرزندان خود بیرون برود و در راه خدا پیکار کند تا فرزندانش کشته شوند. بعد جنگ را پیگیری کند تا خود نیز کشته شود. شاید این برای او راه بازگشت به سوی خدا باشد و خدا توبهاش را بپذیرد.» یوشع، این بگفت و افتاد و مرد.
طالوت که این چاره اندیشی را شنید، برگشت در حالیکه اندوهگینتر از پیش بود چون میترسید فرزندانش از وی پیروی نکنند. و باز به گریه و زاری پرداخت به اندازهای که لبه پلک چشم او فرو ریخت و پیکرش نزار و لاغر شد.
پسرانش که چنین دیدند سبب بیتابی و درد و رنج او را پرسیدند. و او نیز ایشان را از رنجی که میکشید آگاه ساخت.
فرزندان او برای پیکار آماده گردیدند و پیشاپیش پدر جنگیدند تا کشته شدند.
پس از آنان، طالوت خود نیز به نبرد پرداخت تا کشته شد.
و نیز گفتهاند:
پیغمبری که برانگیخته شد تا به طالوت راه توبه او را خبر دهد، الیسع بود.
برخی نیز گفتهاند: اشمویل بود.
خدا بهتر میداند.
مدت فرمانروائی طالوت، تا هنگامی که کشته شد، چهل سال بود.
او داود بن ایشی بن عوید بن باعز بن سلمون بن نحشون بن عمی نوذب بن رام بن حصرون بن فارض بن یهوذا بن یعقوب بن اسحاق است.
داود مردی کوتاه قد و زاغ چشم و کم موی بود.
هنگامی که طالوت کشته شد. بنی اسرائیل پیش داود آمدند و گنجینهها و انبارهای طالوت را بدو سپردند و او را پادشاه خویش کردند.
و نیز گفته شده است:
داود پیش از کشته شدن جالوت به فرمانروائی رسید.
سبب فرمانروائی او در آن هنگام، این بود که خداوند به اشمویل توصیه فرمود تا به طالوت دستور دهد که به مدین برود و با مردم آن شهر پیکار کند و ایشان را بکشد.
طالوت نیز به سوی مدین رهسپار شد و مردم آن شهر را کشت جز پادشاه ایشان را که اسیر گرفت.
از این رو، خداوند به اشمویل وحی فرستاد و فرمود:
«به طالوت بگو: خداوند میفرماید: من به تو فرمانی
دادم و تو آن را درست به کار نبستی! از این رو، پادشاهی را از تو و فرزندانت میگیرم چنان که تا روز رستاخیز دیگر این تاج و تخت به شما باز نگردد.» آنگاه خداوند به اشمویل فرمود تا داود را بر او رنگ شاهی بنشاند. اشمویل نیز داود را به پادشاهی رساند.
داود سپس به پیکار جالوت رفت و او را کشت.
خداوند حقیقت را بهتر میداند.
هنگامی که داود به فرزندان اسرائیل فرمانروائی یافت، خداوند او را پادشاهی و پیامبری بخشید و زبور را بر او فرو فرستاد.
خداوند، همچنین صنعت زره سازی را به داود آموخت.
داود نخستین کسی است که زره ساخت.
خدا آهن را برای داود نرم کرد و به کوهها و پرندگان فرمود تا هنگامی که داود به نیایش میپردازد با او در نیایش پروردگار همزبان شوند.
خدا آوازی به دلنشینی و گیرائی آواز داود به هیچکس نداد. او به اندازهای خوش آواز بود که وقتی زبور میخواند.
حیوانات نزدیک او میآمدند تا جائی که داود به گردنشان دست میانداخت و آنها فریفته شنیدن آواز او میشدند.
مردی سخت کوش و سخت پیکار بود. خدا را بسیار پرستش میکرد و بسیار میگریست. شبها بر میخاست و به نیایش میپرداخت و روزها روزه میگرفت. همیشه نیمی از سال را به شب زنده داری و روزه داری میگذراند.
در بارگاه او پیوسته چهارهزار تن پاسداری میکردند.
ولی او- با همهی شکوه پادشاهی- از دسترنج خویش نان میخورد.
در روزگار پادشاهی او مردم شهر ایله مسخ شدند و به گونه بوزینگان درآمدند.
سبب آن رویداد این بود که همیشه روز شنبه بسیاری از ماهیان دریا به کرانههای شهر روی میآوردند ولی در روزهای دیگر هیچ ماهی نزدیک شهر نمیآمد.
مردم ایله چون در روز شنبه که روز آسایش بود، شکار ماهی را روا نمیدانستند و در روزهای دیگر نیز دستشان به ماهی نمیرسید، نیرنگی اندیشیدند و بر کرانه دریا آبدانهائی بزرگ ساختند و در آنها آب انداختند.
همیشه در پایان روز آدینه آنها را پر از آب میکردند.
بدین گونه ماهیها روز شنبه به آبدانها راه مییافتند و دیگر نمی- توانستند بیرون بروند.
مردم این ماهیها را در روز یکشنبه میگرفتند.
یکی از مردم شهر ایشان را از این کار منع کرد ولی به سخنش گوش ندادند. خداوند نیز آنان را مسخ فرمود و به شکل بوزینه درآورد.
سه روز بدان شکل ماندند و بعد نابود شدند.
یکی از رویدادهای زندگی داود این بود که خداوند او را به وسیله همسر اوریا آزمود.
سبب این پیشآمد آن بود که داود روزگار خود را به سه بخش تقسیم کرده بود: یک روز را به دادرسی و داوری در میان مردم میگذراند و یک روز برای پرستش خداوند خلوت میکرد و یک روز دیگر را با زنان خود به شب میرساند. او نود و نه زن داشت.
داود به برتری ابراهیم و اسحاق و یعقوب رشک میبرد.
از این رو به خدای خویش گفت:
«پروردگارا! چه برتری و بزرگواری نصیب نیاکان من شد؟ همانند آنچه به ایشان بخشیدی مرا هم ببخش.» خداوند بدو وحی فرستاد و فرمود:
«هر یک از نیاکان تو را به آسیبی گرفتار ساختیم و آزمایش
کردیم و ایشان در آن سختی پایداری نشان دادند و شکیبائی ورزیدند.
ابراهیم به قربان کردن فرزندش آزموده شد، اسحاق به از دست رفتن بینائیاش و یعقوب به داغ دوری یوسف.» داود عرض کرد:
«بار خدایا، بدان گونه سختیها که ایشان را آزمودی، مرا نیز بیازمای و همانند آنچه به ایشان بخشیدی مرا نیز ببخش.» خداوند بدو وحی فرستاد و فرمود:
«اینک تو نیز آزموده میشوی. آماده باش!» و نیز گفتهاند:
سبب گرفتاری داود این بود که با خود اندیشید: آیا میتواند روزی را به پایان رساند بیاین که به هیچ کار بد نپردازد؟
در پی این اندیشه روزی را که برای پرستش خداوند خلوت میکرد بر آن شد که در تمام ساعات روز، خود را از کردار یا رفتار ناشایسته نگاه دارد.
این بود که در سرای خود را بست و به نیایش پروردگار روی آورد.
چیزی نگذشت کبوتر زرین بالی که همهی رنگهای زیبا را داشت فرود آمد و در پیش روی او بر زمین نشست.
داود در هوس افتاد که آن را بگیرد.
کبوتر پرید ولی دور نرفت. تنها تا جائی رفت که داود از گرفتن آن ناامید نشود. بدین جهة او همچنان پرنده را دنبال کرد و پرنده نیز از دستش گریخت تا رسید به زنی که در آب سرگرم شست و شو بود.
زیبائی او داود را به شگفتی انداخت.
زن همینکه سایه او را بر روی زمین دید با گیسوی خویش چهره و اندام خود را پوشاند و این کار فریفتگی داود را بدو بیشتر ساخت. از این رو درباره آن زن به پرسش پرداخت. بدو خبر دادند که شوهرش اوریا نام دارد و در فلان شهر است.
داود برای فرماندار آن شهر پیام فرستاد و دستور داد که اوریا را پیشاپیش تابوت سکینه به جنگ بفرستد.
هر کس که پیشاپیش آن تابوت به پیکار میرفت نمی- توانست بگریزد. یا پیروزی مییافت یا کشته میشد.
فرماندار آن شهر دستور داود را به کار بست و اوریا را به جنگ فرستاد و او نیز در جنگ جان خود را از دست داد.
و نیز گفتهاند:
داود همینکه چشم بر آن زن افکند، شیفته زیبائی وی شد و پرسید:
«شوهرش کیست؟» بدو گفتند که شوهرش- اوریا- در لشکری چنین و چنان، خدمت میکند.
داود به فرمانده آن لشکر نوشت که اوریا را با گروه اندکی از سپاهیان به جنگ فلان دشمن بفرستد.
او نیز چنین کرد. ولی خداوند اوریا را در جنگ پیروزی بخشید.
فرمانده لشکر، داود را از آنچه روی داده بود آگاه ساخت. داود بدو بار دیگر نامه نوشت و دستور داد تا اوریا را به جنگ دشمنی دیگر- که از دشمن نخستین نیرومندتر بود- گسیل دارد.
او این دستور را نیز بکار بست و اوریا درین پیکار هم
پیروز شد.
داود فرمان داد که او را به جنگ سومین دشمن بفرستد.
همین کار را کردند و اوریا درین نبرد کشته شد.
پس از کشته شدن اوریا، داود زن او را گرفت و این زن- به گفته قتاده- مادر سلیمان است.
و نیز گفتهاند:
لغزش داود این بود که وقتی وصف زیبائی زن اوریا را شنید، آرزو کرد که او زن حلال و شرعی وی باشد.
تصادفا اوریا، شوهر آن زن، که به پیکار رفته بود، کشته شد و داود در دل اندوهی را که درباره کشتهشدگان دیگر حس میکرد درباره او حس نکرد زیرا دیگر میتوانست زن او را بگیرد.
از این رو داود در روز نیایش خود را بسته و سرگرم عبادت بود که دو فرشته را خداوند بر او فرستاد.
این دو فرشته، از راهی بجز راه در، وارد خلوتسرای او شدند چنان که داود از دیدنشان به هراس افتاد.
قالُوا: لا تَخَفْ، خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ. ... إِنَّ هذا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً، وَ لِیَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ، فَقالَ: أَکْفِلْنِیها وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ (1)(فرشتگان گفتند:
«نترس، ما دو دشمن هستیم که یکی به دیگری ستم کرده است. میان ما دادگرانه داوری کن. این برادر من نود و نه میش دارد ولی من تنها یک میش دارم و او با من به درشتی سختی سخن راند و گفت: این یک میش را هم به من واگذار کن.») و میش مرا23
1) - سوره ص- آیههای 22 و 23
گرفت.
داود از دیگری پرسید:
«درین باره چه میگوئی؟» جواب داد:
«او راست میگوید. من میخواستم میشهای خود را کامل کنم و شماره آنها را درست به صد برسانم. این بود که میش او را هم گرفتم.» داود گفت:
«درین صورت، ما نمیگذاریم که تو آن را بربائی.» فرشته گفت:
«تو توانائی چنین کاری را نداری.» داود به پیشانی و بینی او اشاره کرد و گفت:
«اگر مال او را به او برنگردانی، این جا و این جای تو را خواهم زد!» درین هنگام فرشته گفت:
«ای داود، تو خود شایستهتری که چنین کیفری ببینی چون تو نود و نه زن داشتی و اوریا جز یک زن نداشت. با این وصف آنقدر او را به جنگ فرستادی که سرانجام کشته شد و همسر او را نیز گرفتی.» پس از این سخن، آن دو فرشته ناپدید شدند.
داود دانست که خداوند چگونه او را آزموده. و او در چه دامی افتاده است. از این رو، به سجده افتاد و چهل روز سر از زمین بر نمیداشت مگر برای نیازهائی که از بر آوردن آنها چارهای نداشت.
در آن حال میگریست و گریه خویش را چندان ادامه داد
که بر اثر اشکهای او از زمین سبزه روئید و سر او را پوشاند.
آنگاه به درگاه خدا نالید و گفت:
«پروردگارا، پیشانی زخمی شد و چشم خشکید. با این حال هنوز گناه داود بخشوده نشده است.» بدو ندا رسید:
«آیا گرسنهای که سیر شوی، یا بیماری که درمان یابی، یا ستمرسیدهای که یاری داده شوی؟» داود چنان شیون و زاری کرد که با بیتابی او آنچه روئیده بود به لرزه و ناله درآمد.
درین هنگام خداوند توبه او را پذیرفت و بدو وحی فرستاد و فرمود:
«سر خویش را از زمین بردار که ترا بخشودم.» داود گفت:
«پروردگارا! چگونه بدانم که از گناه من درگذشتهای؟
تو داوری دادگر هستی و اگر اوریا در روز رستاخیز سر خویش را به دست گیرد و در حالی که از رگهای آن خون میچکد در برابر عرش تو بایستد و بگوید: «خدایا، از این مرد بپرس که چرا مرا کشته است؟» بیگمان در داوری خود، ناروا روا نخواهی داشت.» خداوند در پاسخ بدو وحی فرستاد که:
«اگر چنین شود، او را فرا میخوانم و از او میخواهم که تو را به من ببخشد. همینکه تو را به من بخشید، من نیز در برابر بخشش او بهشت را بدو میبخشم.» داود که این شنید گفت:
«پروردگارا، اکنون یقین دارم که از گناه من درگذشتهای.» گفتهاند:
داود، پس از این پیشامد، از شرم پروردگار خویش نمی- توانست چشم به آسمان افکند تا هنگامی که درگذشت.
همچنین، لغزش خویش را بر کف دست خود نگاشت و هر گاه که آن را میدید، دستش به لرزه میافتاد.
در جامی برای او آشامیدنی میآوردند. نیم یا دو سوم آن را که مینوشید به یاد لغزش خویش میافتاد و چنان بیتاب میشد و شیون میکرد که نزدیک بود بند از بندش بگسلد. آنگاه جام او از اشک پر میشد.
گفته میشد که: هر قطره اشک داود با اشکهای تمام آفریدگان برابری میکند. او روز رستاخیز با دستی که لغزش وی بر آن نوشته شده، میآید و میگوید:
«پروردگارا! گناه، گناه من است رسیدگی به گناه مرا از همه پیشتر بینداز.» او را پیش میاندازند. ولی آسوده نیست.
سپس میگوید: «پروردگارا، داوری درباره مرا از همه عقبتر ببر.» عقبتر میبرند ولی باز هم آرام نمیگیرد.
آن لغزش، فرزندان اسرائیل را نیز از فرمانبرداری داود بازداشت و دیگر دستور او را به چیزی نمیگرفتند. تا جائی که یکی از پسران وی که ایشی نامیده شد و مادرش دختر طالوت بود، بر او شورید و مردم را به پیروی از خویش فرا خواند.
کجروان بنی اسرائیل بدو گرویدند و پیروان او بسیار شدند.
ولی همینکه خداوند توبه داود را پذیرفت، گروهی از مردم در اطرافش گرد آمدند و با پسرش پیکار کردند تا او را
شکست دادند و گریزاندند.
داود یکی از سرداران خویش را در پی او فرستاد و بدو دستور داد که درین کار نرمی و مهربانی پیش گیرد شاید بتواند که وی را اسیر کند و نکشد.
آن سردار به تندی سر در پی او نهاد و او را چنان سرآسیمه ساخت که در راه به درختی خورد و کشته شد.
داود از داغ او به اندوهی سخت دچار گردید و بر آن سردار که باعث مرگ فرزندش شده بود، خشم گرفت.
گفته شده است:
مردم در روزگار پادشاهی داود به طاعون نابود کنندهای گرفتار شدند.
داود ناچار مردم را به محلی که شهر بیت المقدس در آن واقع شده هدایت کرد.
او فرشتگانی را میدید که از سرزمین بیت المقدس به آسمان میروند. از این رو بدان جا رفت تا برای قوم خود دعا کند.
هنگامی که در محلی صخره صماء ایستاد، به درگاه خدای بزرگ دعا کرد که گزند طاعون را از مردم دور کند.
خداوند درخواست او را پذیرفت و پیروان او را از آن آسیب رهائی بخشید.
مردم، جائی را که داود ایستاده و دعا کرده بود برای
ساختن مسجد برگزیدند.
ساختمان این مسجد هنگامی آغاز شد که یازده سال از فرمانروائی داود میگذشت.
داود پیش از آن که ساختمان مسجد را به پایان برساند، از جهان رخت بربست و هنگام مرگ به فرزند و جانشین خود، سلیمان، سپرد که ساختمان مسجد را به پایان برساند و آن سردار را هم که باعث کشته شدن ایشی- فرزند داود و برادر سلیمان- شده بود، بکشد.
همینکه داود درگذشت، سلیمان او را به خاک سپرد و بر آن شد که دستورهای پدر خویش را به کار بندد. از این رو، آن سردار را کشت. همچنین ساختن مسجد را پیگیری کرد.
این مسجد را با سنگ مرمر ساخت و با طلا آراست و جواهر نشان کرد و همهی این کارها را با نیروی پریان و اهریمنان، که رام وی شده بودند، انجام داد.
روزی را که این پرستشگاه به پایان رسید عید گرفت و جشنی باشکوه ترتیب داد و قربانی بزرگی کرد و خداوند نیز آن را ازو پذیرفت.
آغاز کار سلیمان، نخست ساختن آن شهر و بعد پیگیری ساختمان مسجد بود. مردم درباره این بنا سخن بسیار گفته و حرفهائی زدهاند که دور از حقیقت است و نیازی به ذکر آنها نیست.
و نیز گفته شده است:
ساختن مسجد را بیگمان سلیمان آغاز کرده است- نه داود.
حضرت داود خواست مسجدی بسازد ولی خداوند بدو وحی فرستاد که:
«چون این خانهای مقدس است و دست تو به خون رنگین
شده، بنابر این تو بانی آن نخواهی بود. ولی پسرت، سلیمان، چون از خونریزی برکنار مانده، مسجد را خواهد ساخت.» از این رو، سلیمان همینکه به پادشاهی رسید، آن را ساخت داود کنیزکی داشت که هر شب درهای خانه او را میبست و کلیدهایش را پیش او میآورد. و او سپس به نیایش پروردگار برمیخاست.
هنگامی که مرگ وی نزدیک شده بود، شبی، که مانند همهی شبها کنیزک درها را بسته بود، ناگهان مردی را در خانه خود دید.
از او پرسید:
«چه کسی تو را درین خانه راه داده است؟» مرد در پاسخ گفت:
«من کسی هستم که در کاخ پادشاهان، بدون اجازه ایشان داخل میشوم.» داود که این سخن ازو شنید، پرسید:
«آیا تو عزرائیل هستی؟» جواب داد:
«آری!» پرسید:
«پس چرا پیش ازین به من پیام نفرستادی و آمدن خود خبر ندادی تا برای مرگ آماده شوم؟» عزرائیل در پاسخ گفت:
«من پیش از این پیک و پیام بسیاری برای تو فرستادم.» پرسید:
«پیکهای تو چه کسانی بودهاند؟»
جواب داد:
«پدر تو، برادر تو، همسایه تو و آشنایان تو اکنون در کجا هستند؟» گفت:
«همه مردهاند.» گفت:
«بنابر این همگی پیکهای من بودند و پیام مرا به تو میرساندند زیرا تو نیز میمیری همچنان که آنان مردند.» عزرائیل این را گفت و جان داود را گرفت.
پس از درگذشت داود، پسرش سلیمان پادشاهی و دانش و پیامبری او را به ارث برد.
داود نوزده فرزند داشت و از ایشان، تنها سلیمان بود که وارث و جانشین وی گردید.
داود یکصد سال درین جهان زندگی کرد. درستی این خبر از سوی پیغمبر اکرم، صلی اللّه علیه و سلم، تأیید شده است.
مدت فرمانروائی داود نیز چهل سال بود.
پس از درگذشت داود، پسرش، سلیمان، بر فرزندان اسرائیل پادشاهی یافت.
سلیمان، هنگامی که به فرمانروائی رسید، پسری سیزده ساله بود و خداوند گذشته از اورنگ و افسر پادشاهی، پایه پیغمبری نیز بدو بخشید.
سلیمان از خداوند درخواست کرد تا پادشاهی باشکوهی به وی ارزانی فرماید که پس از او نصیب هیچ کس نگردد.
خداوند درخواست وی را پذیرفت و آدمیان و پریان و اهریمنان و پرندگان و باد، همه را رام او ساخت و به فرمان او درآورد. از این رو، هنگامی که از سرای خویش بیرون میرفت تا وقتی که به بارگاه خود میرسید و مینشست، پرندگان به گرد او میگشتند و آدمیان و پریان به خدمت او میپرداختند.
و نیز گفته شده است:
باد و پریان و اهریمنان و پرندگان و آفریدگان دیگر، تنها هنگامی به فرمان سلیمان درآمدند که فرمانروائی از دست او بیرون رفته و خداوند سبحان دوباره آن را بدو برگردانده بود
چنان که ما بعد به ذکر آن خواهیم پرداخت.
سلیمان سپید پوست، فربه و پر موی بود و جامه سپید رنگ میپوشید.
پدرش داود در دوره زندگی خود با او مشورت میکرد و از اندیشه او بهره میبرد. از این جاست آنچه خداوند در کتاب خود فرموده است:
وَ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ إِذْ یَحْکُمانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ کُنَّا لِحُکْمِهِمْ شاهِدِینَ (1)(و- یاد کن ای پیامبر- داود و سلیمان را هنگامی که درباره کشتزاری که گوسپندان آن گروه تباهش کردند، به داوری پرداختند و ما به حکمی که دادند، گواه بودیم.) داستان چنین بود:
گله گوسپندی داخل تاکستانی شد و برگها و خوشههای انگور را خورد و به تاکستان آسیب رساند.
داود درین باره داوری کرد و حکم داد تا همچنان که گله گوسفند از تاکستان بهره برده، خداوند تاکستان نیز گوسفندان را در اختیار گیرد و از شیر و پشمشان بهرهور شود.
سلیمان گفت:
«بجز این نیز میتوان حکم کرد. و آن این است که تاکستان را به دارنده گله گوسپند بسیاری تا آن را از نو به بار آورد و آسیبی را که گله بدان رسانده، از میان ببرد. گله گوسپند را نیز به خداوند تاکستان دهی که تا هنگامی که تاکستان وی به گونه نخست بر نگشته از پشم و شیر آنها بهرهمند شود. وقتی تاکستان او78
1) - سوره انبیاء- آیه 78
به حال اول برگشت، آن را باز گیرد و گله گوسپند را به صاحبش پس بدهد.» داود گفتهی او را به کار بست. و خدای بزرگ فرمود:
فَفَهَّمْناها سُلَیْمانَ وَ کُلًّا آتَیْنا حُکْماً وَ عِلْماً (1)(پس ما این گونه داوری را به سلیمان آموختیم. و- اگر چه- به هر یک، یعنی به داود و سلیمان، فرزانگی و دانش بخشیدیم.) برخی از علما گفتهاند:
این داستان دلیلی است بر آن که هر کس در احکام فقهی اجتهاد کند، به رأی درست میرسد. بنابر این اگر داود اجتهاد به کار نبرد و در صدور حکمی که نزد خدای تعالی درست باشد، دچار لغزش شد، سلیمان، با اجتهاد، آنرا درست کرد.
با این وصف خدای بزرگ فرموده است: وَ کُلًّا آتَیْنا حُکْماً وَ عِلْماً (ما به هر دو حکمت و علم بخشیدیم.) سلیمان از دسترنج خویش نان میخورد و بسیار پیکار میکرد.
هنگامی که میخواست به پیکار رود دستور میداد تا تختی بسیار پهناور از چوب بسازند که گنجایش همه لشکریان او را داشته باشد.
بر این تخت لشکریان و چارپایان با آنچه مورد نیازشان بود، همه سوار میشدند. آنگاه سلیمان به باد فرمان میداد که آن تخت را حمل کند.79
1) - سوره انبیاء- آیه 79
باد تخت را روان میساخت چنان که روز به اندازه یک ماه راه میسپرد، شب نیز همچنین.
سلیمان سیصد زن و هفتصد معشوقه داشت.
یکی از پاداشهای خداوند به سلیمان این بود که او درباره هیچ چیزی با کسی سخن نمیگفت بلکه باد سخن او را به گوش وی میرساند و او آگاه میشد که سلیمان چه میگوید.
نخست درباره آنچه راجع به رشته خویشاوندی و فرمانروائی بلقیس گفتهاند شرحی میدهیم. بعد به سرگذشت سلیمان و بلقیس میپردازیم.
بنابر این میگوئیم:
علما درباره پدران بلقیس اختلاف دارند.
گروهی گفتهاند:
او بلقمه دختر لیشرح (یا: این شرح) بن حارث بن قیس بن صیفی بن سبا بن یشجب بن یعرب بن قحطان است.
گروهی دیگر میگویند:
او بلقمه دختر هادد (یا هند باد یا هدهاد) میباشد و نامش یشرح بن تبع بن ذی الاذعار بن ذی المنار بن تبع الرائش است.
درباره رشته خویشاوندی بلقیس جز این هم گفته شده که نیازی به ذکر آن نیست.
درباره این تبابعه (1)
تبع لقب عدهای از شاهان حمیری عربستان جنوبی در قرون چهارم و پنجم میلادی است.
(دائرة المعارف فارسی)
نیز مردم اختلاف دارند و برخی ازعد1) تبابعه: جمع «تبع» (به ضم تاء و فتح باء مشدد) است.
ایشان را پیشتر از برخی دیگر ذکر میکنند. همچنین عدهای ایشان را گروهی بیشتر و گروهی کمتر میدانند. این هم اختلافی است که از بررسی آن سودی به دست نمیآید.
همچنین درباره نسب بلقیس اختلاف فراوان است.
بسیاری از راویان گفتهاند:
مادر او یک پری بود، دختر پادشاه پریان، به نام رواحه دختر سکر.
و نیز گفته شده است:
مادر او یلقمه نام داشت که دختر عمرو بن عمیر جنی بود.
پدر بلقیس تنها از آن رو با پریان پیوست و با یک پری زناشوئی کرد که میگفت: «در میان آدمیان کسی شایسته برابری و همسری من نیست.» این بود که یک پری را به عقد خویش درآورد.
درباره رسیدن او به پریان و پیوند او با ایشان نیز اختلاف کردهاند.
گروهی گفتهاند:
او سخت به شکار دلبستگی داشت و بسیاری از اوقات، پریانی را که به گونه آهوان بودند شکار میکرد و بعد، از آنها دست میکشید و آزادشان میساخت. این بود که پادشاه پریان بر او آشکار شد و از او برای این کار سپاسگزاری کرد و با وی دوست
شد.
او نیز دختر پادشاه پریان را به عقد زناشوئی خویش درآورد بدین مهر که کرانه دریای ما بین یبرین تا عدن را بدو ببخشد.
و نیز گفته شده است:
پدر بلقیس روزی به آهنگ شکار بیرون رفت و دو مار دید، یکی سپید و دیگری سیاه، که با هم میجنگیدند.
چیزی نگذشت که مار سیاه به مار سپید چیره شد. او که چنین دید به کسان خود دستور داد تا مار سیاه را بکشند و مار سپید را ببرند و آب بر او زنند.
چنین کردند تا مار سپید که بیحال شده بود، باز به حال آمد. آنگاه او را رها کرد و به خانه خود برگشت و تنها نشست.
ناگهان جوانی زیبا را در کنار خویش دید و ازو ترسید.
ولی جوان بدو گفت:
«نترس، من همان مار هستم که نجاتم دادی، و آن مار سیاه که کشتی، یکی از غلامان ما بود که به گردنکشی پرداخته و از فرمان ما سرپیچیده و گروهی از خانواده مرا کشته بود.» او سپس به وی دارائی و دانش پزشکی را پیشنهاد کرد و خواست این دو را بدو ببخشد. پدر بلقیس گفت:
«من به سیم و زر نیازی ندارم و پرداختن به کار پزشکی نیز برای یک پادشاه زشت است. ولی اگر دختری داری، به عقد من درآور.» پادشاه پریان حاضر شد دختر خود را بدو دهد بدین شرط که دخترش هر کاری که کرد بر او خرده نگیرد و تغیر نکند. اگر بر او خشم گیرد دخترش حق داشته باشد که او را رها کند و برود.
او این شرط را پذیرفت و با دخترش زناشوئی کرد.
دختر پادشاه پریان از او آبستن شد و پسری زاد. ولی نوزاد خود را در آتش افکند.
شوهرش تاب دیدن این تبهکاری را نداشت و میخواست او را از این کار باز دارد ولی شرطی را که کرده بود به یاد آورد و خاموش ماند.
بار دوم که همسرش آبستن شد، دختری آورد ولی این بار بچه خود را پیش ماده سگی افکند و ماده سگ نیز او را گرفت.
این بار هم شوهرش از کار او برآشفت و خشمگین شد ولی در برابر شرطی که کرده بود، ناچار شکیبائی ورزید و چیزی نگفت.
پس از چندی یکی از سرداران وی بر او شورید و گردنکشی آغاز کرد. او نیز لشکریان خود را گرد آورد و به جنگ وی رفت.
تا به سرکوبی او پردازد.
درین لشکرکشی همسرش نیز همراهش بود.
او و کسانش به بیابانی رسیدند و در میان بیابان ناگهان لشکریانش پی بردند که هر چه خوراکی داشتهاند، همه با خاک آلوده شده و هر چه آب داشتهاند از مشکها رفته و دیگر نه خوردنی دارند و نه آشامیدنی.
از این رو، مرگ خود را پیش چشم دیدند و دانستند که این هم از کارهای پریان است و به دستور همسر او انجام یافته است.
او در این جا دیگر نتوانست خاموش بماند. از این رو پیش زن خویش رفت و بنشست و- چون نمیتوانست به خود او خرده گیرد- به زمین اشاره کرد و گفت:
«ای زمین، پسر مرا در آتش سوزاندی و دختر مرا به
خورد سگ دادی و من شکیبائی کردم و در برابر این کارهای تو خاموش ماندم. اکنون نیز تو خوراکیها و آب ما را از میان بردهای و چیزی نمانده که از گرسنگی و تشنگی نابود شویم.» همسرش گفت:
«اگر تا کنون در برابر کارهای من شکیبائی کرده و چیزی نگفتهای به سودت بوده است.
اینک تو را از آنچه باید بدانی، آگاه خواهم ساخت. دشمن تو وزیر تو را فریفته و او را وادار کرده که در خوردنیها و آشامیدنیها زهر بریزد تا تو و یارانت را بکشد. برای این که سخن مرا باور کنی، به وزیر خود فرمان بده تا جرعهای از آب و لقمهای از خوراکیهائی که بر جای مانده بخورد.» او وزیر خود را فرا خواند و دستور داد که از آنها بخورد ولی او خودداری کرد و نخورد.
پادشاه که به خیانت وزیر خویش پی برد، بیدرنگ او را کشت.
سپس زنش او و لشکریانش را به جائی در آن نزدیکیها که آب و نان یافت میشد رهبری کرد.
آنگاه به شوهر خود گفت:
اما پسر تو را من به پرستاری سپردم تا او را پرورش دهد.
و آن نوزاد مرد.
ولی دختر تو زنده است و اکنون در جویریه از زمین بیرون آمده و نامش نیز بلقیس است.
همسرش این را گفت و از او جدا شد.
او نیز به جنگ دشمن خود رفت و با او جنگید و پیروزی یافت.
درباره انگیزه زناشوئی او با پریان داستان دیگری نیز گفتهاند که همه افسانههائی خرافی و بیپایه و دروغ است.
اما درباره فرمانروائی بلقیس به سرزمین یمین گفته شده است:
پدرش او را جانشین خود ساخت و او پس از پدر خویش بر او رنگ پادشاهی نشست.
و نیز گفتهاند:
چنین نیست. بلکه پدرش درگذشت بیاین که وصیتی کرده و پادشاهی را به کسی سپرده باشد.
از این رو، پس از مرگ وی، مردم برادرزادهاش را به پادشاهی برگزیدند.
او مردی زشت رفتار و بدنهاد و گنهکار بود و هر گاه بدو خبر میرسید که یک دختر قیل (1)
استعمال میشد.
(خلاصه از لغتنامه دهخدا)
روئی زیبا دارد او را فرا میخواند و دامنش را لکه دار میکرد. تا رسید به بلقیس که دختر عمویش بود.هنگامی که خواست از او کام برگیرد، خواهش دل را با وی در میان نهاد. بلقیس نیز او را به کاخ خود فرا خواند و دو مرد از خویشاوندان خود را آماده کرد و بدانها دستور داد تا همینکه پسر عمویش وارد شد و با او تنها ماند بر او حمله کنندا)
1) قیل (به فتح قاف و سکون یاء): به لغت یمنی: مهتر و سرور و پادشاه است. مردم یمن پیشوای خود را قیل گویند. قیل عنوان پادشاهان عرب قبل از اسلام است چنان که خسرو (کسری) برای شاهنشاهان ایران.
و خونش را بریزند.
آنان نیز چنین کردند و بر او حمله بردند و او را کشتند.
بلقیس سپس وزیران او را فرا خواند و به نکوهش ایشان پرداخت و گفت:
«آیا هیچ کس میان شما نیست که به خاطر دختر خود و دخترهای خانوادهاش از همکاری با چنین بیناموسی شرم داشته باشد؟» آنگاه پیکر بیجان او را که کشته شده بود به ایشان نشان داد و گفت:
«اکنون مردی را که شایسته پادشاهی میدانید، برگزینید.» آنان در پاسخ گفتند:
«ما جز تو هیچ کس دیگری را به پادشاهی نمیپذیریم.» و او را به فرمانروائی برگزیدند.» و نیز گفته شده است:
ص:10
ر بلقیس پادشاه نبود و تنها، وزیر پادشاه بود.
پادشاه مردی بد نهاد و زشت رفتار بود و دامن دختران سروران و توانگران و بزرگان را لکهدار میساخت.
بلقیس او را کشت و مردم نیز- به پاس این نیکی، که آنان را از گزند چنان بیدادگری رهائی بخشیده بود، او را به پادشاهی برگزیدند.
همچنین درباره پهناوری دامنه فرمانروائی و بسیاری لشکریان او بیش از اندازه سخن راندهاند مثلا گفتهاند:
در زیر دست او چهار صد پادشاه بودند. هر پادشاهی بر یک ناحیه فرمان میراند و چهار هزار مرد جنگی در اختیار داشت.
ص: 48
بلقیس سیصد وزیر داشت که کارهای کشورش را میگرداندند. همچنین دوازده سپهسالار داشت و هر سپهسالاری دوازده هزار سرباز را فرماندهی میکرد.
گروهی دیگر درین باره مبالغهای کردهاند که نشانه بی- خردی و نادانی ایشان است.
گفتهاند:
بلقیس دوازده هزار قیل داشت و در زیر دست هر قیل یکصد هزار سردار و با هر سردار، هفتاد هزار لشکر بود و هر لشکر نیز از هفتاد هزار سرباز جنگی تشکیل میشد که همه مردان بیست و پنج ساله بودند.
گوینده دروغی بدین بزرگی یک ساعت به فکر نیفتاده که درست حساب کند تا اندازه نادانی خویش را دریابد. اگر او از عدد و رقم سر رشتهای داشت بیگمان از گفتن چنین سخن ناروائی خودداری میکرد. زیرا همهی مردم روی زمین از زن و مرد و پیر و جوان و بچه، تعدادشان به آن اندازه نیست. چگونه ممکن است این همه مردان بیست و پنج ساله باشند! درین صورت ایکاش من میدانستم کسانی که از بیست و پنج سال بیشتر یا کمتر داشتند و بجای سربازی، کشاورزی و کارگری و پیشهوری میکردند، چقدر بودند! زیرا همهی مردم سپاهی نیستند و تنها برخی از ایشان بدین کار میپردازند و اگر در روزگار ما از تعداد تمام سربازان یمنی کاسته شده باشد، از وسعت خاک آن کاسته نشده است. با این وصف باز هم یمن گنجایش آن همه سرباز را ندارد حتی اگر درست در پهلوی هم بایستند چنان که چیز دیگری میانشان نگنجد.
همچنین گفتهاند:
ص: 49
بلقیس از روزن خانهاش که آفتاب از آن داخل میشد و بر او سجده میبرد، سیصد هزار وقیه (1)طلا پخش میکرد.
برخی نیز جز این گفته و درباره تخت وی نیز حرفهائی زدهاند همانند آنچه درباره لشکرش گفتهاند. و ما با ذکر آنها به دراز گوئی نمیپردازیم.
با این دروغ بافیها عقل نادانان را به بازی گرفته و غافل بودهاند که خردمندان نیز به نادانی خودشان خواهند خندید.
مطالب بالا را- که نقلش شایسته نبود- ما تنها از آن رو در این جا آوردیم تا برخی از کسانی که آنها را باور میکردند، دربارهاش بیندیشند و حقیقت را دریابند.
اما انگیزه رفتن بلقیس به نزد سلیمان و گرایش او به خداپرستی این بود که سلیمان هدهد را خواست ولی او را نیافت.
او هدهد را از این رو میخواست که هدهد آب را در زیر زمین میدید و میدانست که در زیر هر زمینی آب هست یا نه. و اگر هست، نزدیک است یا دور.
سلیمان در یکی از جنگهای خود نیازمند به آب شد و هیچیک از همراهانش نمیدانست که تا آب چقدر راه است.
از این رو هدهد را فرا خواند تا جای آب را از او بپرسد.
ولی او را ندید.
و نیز گفتهاند:
چنین نیست. بلکه خورشید به سوی سلیمان فرود آمد و سلیمان چشم انداخت تا بنگرد که از کدام سو فرود آمده است زیرا پرندگانن)
ص: 50
1) - وقیه: مقیاس وزن، برابر هفت مثقال و نیم (فرهنگ فارسی دکتر معین)
بر او سایه افکنده بودند.
همینکه نگاه کرد، جای هدهد را در میان پرندگان خالی یافت. این بود که گفت:
لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطانٍ مُبِینٍ (1)(او را سخت کیفر دهم یا سرش را ببرم، مگر این که برای غیبت خود دلیلی روشن بیاورد.) در آن هنگام هدهد به کاخ بلقیس رفته و در پشت کاخ او بوستانی دیده و فریفته سرسبزی و خرمی آن شده و در آن جا فرود آمده بود.
در آن بوستان هدهد دیگری دید و ازو پرسید:
«کجا هستی؟ از خدمت سلیمان غافل شده و بدین جا آمدهای؟ درین جا چه میکنی؟» در پاسخ او گفت:
«سلیمان کیست؟» هدهد چگونگی دستگاه سلیمان و شکوه فرمانروائی او و پرندگان و آفریدگان دیگری که به فرمانش درآمده بودند همه را شرح داد.
آن هدهد از شنیدن این سخنان دچار شگفتی شد.
هدهد سلیمان گفت:
از این شگفت انگیزتر، مردم این سرزمین هستند که با وجود بسیاری و انبوهی ایشان، زنی پادشاهشان است.
وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِیمٌ (2)23
ص: 51
(و بدو از هر چیزی داده شده و تخت بزرگی نیز دارد.) مردم آن شهر که در زیر فرمان بلقیس به سر میبردند به جای این که شکر خداوند یکتا را بکنند در برابر خورشید به سجده میافتادند.
تخت بلقیس، اورنگی از طلا بود که گوهرهای گرانبهائی مانند یاقوت و زبرجد و مروارید در آن نشانده بودند.
بعد که هدهد به نزد سلیمان برگشت و او را از علت دوری و دیر کرد خود آگاه ساخت و آنچه دیده بود شرح داد، سلیمان گفت:
«این نامه مرا بگیر و ببر و در پیش او بینداز.» هدهد نامه را گرفت و پیش بلقیس برد. که در کاخ خود نشسته بود. آن را در اتاق وی انداخت.
بلقیس نامه را گرفت و خواند.
آنگاه کسان خویش را فرا خواند و گفت:
إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتابٌ کَرِیمٌ، إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ، وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ ... یا أَیُّهَا الْمَلَأُ، أَفْتُونِی فِی أَمْرِی ما کُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ. (1)(نامه بزرگی برای من از سلیمان رسیده که به نام خدای بخشنده مهربان است و نوشته: در برابر من گردنکشی نکنید و به فرمان من سر نهید. اینک ای بزرگان کشور به کار من رأی دهید.
زیرا من تا کنون بیحضور شما هیچ تصمیمی نگرفتهام.) قالُوا: نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ، وَ الْأَمْرُ إِلَیْکِ32
ص: 52
1) - سوره نمل- آیههای 29 تا 32
فَانْظُرِی ما ذا تَأْمُرِینَ. (1)(بزرگان دربار او گفتند:
«ما نیرومندی و توانائی بسیار داریم. ولی رشته کار در دست تست و فرمان تراست ببین تا چه دستوری باید بدهی.») بلقیس گفت:
إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ (2)(من برای ایشان هدیهای میفرستم) اگر سلیمان آن را پذیرفت، پس معلوم میشود که از پادشاهان این جهان است و ما از او برتر و نیرومندتریم و اگر نپذیرفت پیامبری از سوی خداوند است.
وقتی آن هدیه به سلیمان رسید، سلیمان به فرستادگان بلقیس گفت:
أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ؟ فَما آتانِیَ اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ. ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ. (3)(آیا شما میخواهید مرا به مال جهان یاری کنید؟ پس بدانید که آنچه خدا به من داده بهتر است از آنچه به شما داده است.
این شمائید که بدین چیزها شاد میشوید نه من. با این پیشکشیها به نزد مردم شهر خود برگردید و آگاه باشید که من با لشکری انبوه که در برابرش یارای ایستادگی نخواهند داشت، بدان جا خواهم تاخت و آنان را با خواری و زبونی از آن جا خواهم راند.)37
ص: 53
همینکه فرستادگان بلقیس پیش او بازگشتند و آنچه را که گذشته بود باز گفتند، بلقیس گروهی از سروران قوم خود را، که فرماندهان لشکرش بودند، برگزید و پیشاپیش ایشان به سوی سرزمین سلیمان روانه گردید. و همچنان پیش رفت تا به مقصد نزدیک شد و جائی رسید که تا آن سرزمین بیش از یک فرسنگ فاصله نداشت.
قال: أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ؟ قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ: أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ (1)(سلیمان به یاران خود گفت:
«کدامیک از شما، پیش از آن که آنها سر به فرمان من نهند، تخت بلقیس را به نزد من میآورد؟» عفریتی از جنیان گفت:
«من آن تخت را پیش از آن که تو از جایگاه خود برخیزی به نزدت میآورم.») یعنی: پیش از هنگامی که برمیخیزی و برای غذا خوردن به خانه میروی.
ولی سلیمان گفت:
«من میخواهم آن کار زودتر از این انجام شود.» قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ: أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ (2)(کسی که از کتاب خداوندی دانشی داشت- و آن آصف بن برخیا بود و نام بزرگ خدا یعنی اسم اعظم را میدانست- گفت:
«من پیش از آن که چشم بر هم زنی، آن تخت را بدین جا میآورم.»)40
ص: 54
و در پی این سخن به سلیمان گفت:
«بر آسمان بنگر و نگاه خود را از آن برمدار که چشم به هم نزنی تا من تخت بلقیس را به نزد تو آورم.» آنگاه سر بر خاک نهاد و دعا کرد. سلیمان ناگهان دید که تخت بلقیس از زیر اورنگ او بیرون آمد.
قالَ: هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ. (1)(سلیمان- همینکه تخت بلقیس را در اختیار خود یافت- گفت:
«این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا شکر میکنم- که این تخت پیش از یک چشم بر هم زدن به من رسیده- یا ناسپاسی میکنم- از اینکه میبینم آنرا کسی برایم آورده که در بدست آوردنش از من تواناتر است.» فَلَمَّا جاءَتْ قِیلَ: أَ هکَذا عَرْشُکِ؟ قالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ ... (2)(بنابر این هنگامی که بلقیس آمد بدو گفته شد:
«آیا تخت تو چنین است؟» گفت:
«گوئی این همان تخت است.») من آن را در میان دژها نهاده بودم و لشکریانی از آن پاسداری میکردند. چگونه بدین جا آمده است؟
آنگاه سلیمان اهریمنان را فرمود:
«برای من کاخی بلند بسازید تا بلقیس در آن جا بر من وارد شود.»42
ص: 55
به شنیدن این سخن برخی از اهریمنان به برخی دیگر گفتند:
«سلیمان همهی آفریدگان را به فرمان خود درآورده و اکنون با بلقیس ملکه سبا نیز زناشوئی میکند و بلقیس برایش پسری میآورد و ما دیگر از بندگی این خاندان رهائی نخواهیم یافت.» بلقیس زنی بود که ساق پای پشم آلود و زشتی داشت و اهریمنان سلیمان را ازین عیب آگاه ساختند تا از زناشوئی با بلقیس درگذرد.
سلیمان به آنها گفت که برایش عمارتی بسازند تا در آن جا پاهای بلقیس را ببیند و اگر نپسندید از ازدواج با او چشم بپوشد.
در پی این دستور، اهریمنان برای او کاخی از شیشههای سبز رنگ ساختند و در کف سالن شیشههای سپید قرار دادند که همانند آب جلوه میکرد. در زیر این آبگینههای سپید رنگ پیکر حیوانات دریائی مانند ماهی و غیره را نهادند.
آنگاه سلیمان بر تخت نشست و دستور داد که بلقیس بر او وارد شود.
بلقیس همینکه وارد شد و چشمش بکف سالن افتاد گمان برد که به برکه آب رسیده است. از این رو دامن جامه خود را بالا کشید و ساق پای خود را برهنه کرد تا داخل شود.
درین هنگام سلیمان به پاهای او نگریست ولی زود چشم از آن برداشت.
قالَ: إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِیرَ. قالَتْ: رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ. (1)(سلیمان گفت:44
ص: 56
1) - سوره نمل- آیه 44
«این کوشکی است که کف آن از آبگینههاست.» بلقیس- پیش سلیمان رفت و به خداپرستی گروید و- گفت:
«بار خدایا، من به خود ستم روا داشتم- که آفتاب پرستیدم- و اکنون با سلیمان به درگاه پروردگار جهانیان سر نهادهام.») سلیمان سپس درباره چیزی که موی را بزداید و به پوست زیانی نرساند. به مشورت پرداخت.
اهریمنان برای او نوره را ساختند.
بنابر این بلقیس نخستین کسی است که نوره را به کار برده و موی خود را با آن زدوده است.
بعد، سلیمان با بلقیس زناشوئی کرد و او را سخت دوست میداشت. پس از این زناشوئی، بلقیس را به تاج و تخت پادشاهی که در یمن داشت برگرداند.
از آن ببعد، سلیمان ماهی یک بار به دیدن بلقیس میرفت و هر بار سه روز پیش او میماند.
و نیز گفته شده است:
سلیمان به بلقیس فرمود تا با مردی از کسان خود زناشوئی کند ولی بلقیس از این کار خودداری کرد و از تن در دادن بدان عار داشت. سلیمان گفت:
«در کیشی که تازه بدان گرویدهای جز این نیست که هر کسی باید با قوم خود زناشوئی کند.» بلقیس گفت:
«اگر از این کار چارهای نیست، پس مرا به عقد ذو تبع (به ضم تاء و فتح باء مشدد) پادشاه همدان (به فتح هاء و سکون میم)
ص: 57
درآور.» سلیمان چنین کرد و بلقیس را به عقد او درآورد و به یمن فرستاد. آنگاه شوهر او، ذو تبع، را بر آن کشور چیره ساخت و به پریانی که اهل یمن بودند دستور داد تا از او فرمانبرداری کنند.
ذو تبع آن پریان را به کار گماشت و پریان برای او در یمن دژهائی ساختند که از آنهاست:
سلحون، مراوح، فلیون، هنیده و چند دژ دیگر.
پس از درگذشت سلیمان، آن پریان، دیگر از ذو تبع فرمانبرداری نکردند و پادشاهی ذو تبع و بلقیس نیز با پادشاهی سلیمان پایان یافت.
و نیز گفته شده است.
بلقیس پیش از سلیمان در شام درگذشت و سلیمان او را در تدمر به خاک سپرد و آرامگاه او را پنهان کرد.
ص: 58
گفته شده است:
سلیمان آوازه شکوه فرمانروائی و بلندپایگی پادشاهی را شنید که در جزیرهای از جزائر دریا سلطنت میکرد و لشکریان برای دست یابی بدو، راهی نداشتند.
در اندیشه لشکر کشی بدان جزیره افتاد و باد او و سپاهیانش را برد و بدان جا رساند.
با این لشکر کشی، سلیمان پادشاه جزیره را کشت و هر چه
ص: 59
در آن سرزمین بود به غنیمت برد و یکی از دختران آن پادشاه را نیز به غنیمت گرفت که هیچ کس در خوبی و زیبائی همانندش را ندیده بود.
این دختر زیبا را برای خود اختیار کرد و او را به خداپرستی فرا خواند.
دختر به خداپرستی گروید با این که به این گرایش چندان دلبستگی نداشت.
سلیمان این زن زیبا را به سختی دوست میداشت. ولی زن پیوسته اندوهگین بود و میگریست و به هیچ روی اندوه او از میان نمیرفت.
سرانجام روزی سلیمان بدو گفت:
«وای بر تو! این چه اندوه و اشکی است که پایان نمییابد؟» در پاسخ گفت:
«از پدرم و پادشاهی او و آنچه بر سرش آمد یاد میکنم و اندوهگین میشوم.» سلیمان گفت:
«ولی خداوند پادشاهی دیگری به تو عوض داده که بهتر از پادشاهی اوست و همچنین، ترا به خداپرستی رهبری کرده است.» زن گفت:
«چنین است ولی من هر گاه پدرم را به یاد میآورم، به حالی میافتم که میبینی. ای کاش به اهریمنان فرمان میدادی که پیکره او را در خانه من بسازند تا بامداد و شامگاه بر آن بنگرم و امیدوار باشم که بدین تدبیر اندوهم از میان خواهد رفت.»
ص: 60
سلیمان نیز به اهریمنان فرمود تا چنان کنند که همسرش میخواست.
اهریمنان برای آن زن تندیس پدرش را ساختند به اندازهای دقیق که هیچیک از ویژگیهای چهره و اندامش را فرو نگذاشتند و جامهای نیز بر تن او کردند همانند جامهای که در زندگی میپوشید.
از آن پس روز و شب همینکه سلیمان از سرای خویش بیرون میرفت زنش با کنیزکان خود بدان تندیس روی میآورد و در برابر او به خاک میافتاد. کنیزکان نیز همانند او تندیس را سجده میکردند و میپرستیدند.
این کار تا چهل روز ادامه یافت بیاینکه سلیمان از آن آگاهی یابد.
سرانجام آصف بن برخیا، وزیر سلیمان، خبردار شد و او که دوست راستین سلیمان بود، هر وقت که میخواست، به سرای سلیمان میرفت، خواه شب و خواه روز، چه سلیمان در خانه بود و چه نبود. خلاصه، پاسبانان درگاه سلیمان هیچگاه از ورود او جلوگیری نمیکردند.
او پیش سلیمان رفت و گفت:
«ای پیامبر خدا، دیگر سالهای عمر من فزونی یافته و استخوانم خرد شده و چیزی نمانده که عمرم به سرآید. بنابر این دوست دارم در مقامی باشم که بتوانم با دانشی که درباره پیغمبران دارم از آنان یاد کنم و به ستایش ایشان پردازم و به مردم برخی از آنچه را که نمیدانند بیاموزم.» سلیمان بدو اجازه داد و گفت:
«همین کار را بکن.»
ص: 61
آنگاه سلیمان مردم را برای شنیدن اندرزهای آصف گرد آورد.
آصف در میانشان به موعظه برخاست و از پیغمبرانی که آمده و رفته بودند سخن راند و ایشان را ستود تا به سلیمان رسید و بدو روی کرد و گفت:
«تو در خردی چه بردبار و نیکو کار بودی و از آنچه زشت و ناهنجار بود، چه خوب دوری میکردی!» درباره سلیمان به همین اندازه بسنده کرد و از سخن لب فرو بست.
سلیمان که چنین دید سراپا از خشم لبریز شد و برای آصف پیام فرستاد و گفت:
«ای آصف، هنگامی که به سخن درباره من پرداختی، تنها رفتار روزگار خردی مرا ستودی و درباره دوره بزرگی من خاموش ماندی. مگر من در پایان کار خود چه کردهام؟» آصف پاسخ داد:
«چهل روز است که در سرای تو، به هوس زنی، کسی جز خدای یکتا پرستیده میشود.» سلیمان که این شنید، گفت:
«ما برای خدای یکتائیم و بیگمان به سوی او نیز باز میگردیم. یقین دارم که تو این سخن را نگفتی مگر بدان جهة که درین باره چیزی شنیدهای.» سلیمان سپس به سرای خود شتافت و آن بت را شکست و آن زن و کنیزکانش را کیفر داد.
بعد فرمود تا جامه پاکیزگی برایش آوردند. این جامهای بود که دوشیزگان نارسیده بافته و هیچ زن خون دیدهای آن را
ص: 62
دست نزده و نگهداری نکرده بود.
این جامه را پوشید و به بیابان رفت و فرشی از خاکستر بگستر و برای توبه روی به درگاه خدا آورد و با جامه خود در میان خاکستر غلطید و از این راه در برابر خدای بزرگ، ناتوانی و زبونی خویش را آشکار ساخت و گریست و در تمام آن روز از خدا آمرزش خواست. و شامگاه به سرای خود بازگشت.
او به مادر یکی از فرزندان خود بیش از همه اعتماد داشت.
و انگشتری خود را به هیچ کس نمیسپرد جز بدو.
این انگشتری را سلیمان هیچگاه از خود جدا نمیکرد جز هنگامی که میخواست به آبریزگاه برود یا با یکی از زنان خود نزدیکی کند. در این هنگام انگشتری را بدان زن میسپرد تا وقتی که خود را پاک سازد. آنگاه انگشتری را از او باز میگرفت.
فرمانروائی سلیمان بدین انگشتری بستگی داشت. در یکی از آن روزها انگشتری را به زن سپرد و به آبریزگاه رفت.
در همان هنگام دیوی که صخر جنی نام داشت خود را به گونه سلیمان درآورد و پیش زن رفت و انگشتری را از او گرفت.
با این انگشتری، در حالیکه چهره و اندام سلیمان را داشت به بارگاه سلیمان رفت و بر تخت نشست و آدمیان و پریان و پرندگان بر او گرد آمدند و به خدمت پرداختند.
سلیمان، در حالیکه شکل او دگرگون شده بود، بیرون آمد و پیش زن رفت و انگشتری خود را خواست.
زن پرسید:
«تو کیستی؟» جواب داد:
«من سلیمانم.»
ص: 63
گفت:
«دروغ میگوئی! تو سلیمان نیستی! سلیمان الآن آمد و انگشتری خود را از من گرفت و هم اکنون بر تخت نشسته است.» سلیمان که این شنید، لغزش خویش را باز شناخت و بر آن شد که مقام از دست رفته خویش را دوباره بدست آورد.
این بود که در میان فرزندان اسرائیل میرفت و به همه میگفت:
«من سلیمان، پادشاه شما هستم.» ولی آنان همینکه نگاهی به سراپای او میانداختند، خاک بر او میپاشیدند.
سلیمان که چنین دید، ناچار به سوی دریا رفت و به حمل و نقل ماهیانی که ماهیگیران شکار میکردند، پرداخت.
در برابر این کار، روزی دو ماهی مزد میگرفت که یکی را میفروخت و نان میخرید و دیگری را میخورد.
چهل روز را بدین گونه گذراند.
از سوی دیگر، اندکی بعد، آصف و بزرگان بنی اسرائیل، به فرمان دیوی که همانند سلیمان شده بود، گردن ننهادند.
آصف به فرزندان اسرائیل گفت:
«ای بنی اسرائیل، آیا شما هم در فرمانروائی سلیمان همان دگرگونی را میبینید که من دیدهام؟» گفتند: «آری.» گفت:
«پس بگذارید که من به سرای سلیمان روم و از زنان او بپرسم که آیا ایشان نیز همین دگرگونیها را ازو دیدهاند یا نه؟» رفت و از آن زنان درین باره پرسش کرد. زنان چیزهائی
ص: 64
از او دیده بودند بدتر از آنچه آصف دیده بود.
آصف گفت:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. این دیگر بلای آشکاری است.» آنگاه پیش فرزندان اسرائیل رفت و ایشان را از آنچه میدانست آگاه ساخت.
آن دیو که به گونه سلیمان درآمده بود، همینکه دریافت به رازش پیبردهاند، از بارگاه خود پرواز کرد و بر فراز دریا پرید و انگشتری را در دریا افکند.
تصادفا یک ماهی آن انگشتری را فرو خورد و ماهیگیری آن را شکار کرد. غروب آن روز که میخواست مزد سلیمان را بدهد، مانند هر روز دو ماهی بدو داد.
یکی از این دو ماهی، همان ماهی بود که انگشتری سلیمان را فرو خورده بود.
سلیمان ماهی را گرفت و شکمش را درید تا درون آن را پاک کند و بخورد که انگشتری خویش را در آن یافت و برگرفت و در انگشت خویش کرد و به خاک افتاد و سپاس خدا را به جای آورد. زیرا پیدا شدن انگشتری مایه بازگشت او به پادشاهی و همچنین نشانه پذیرفته شدن توبه وی بود.
چیزی نگذشت که آدمیان و پریان و پرندگان بر او گرد آمدند و همهی کسانی که از او برگشته بودند بدو روی آوردند.
سلیمان به اورنگ فرمانروائی خود بازگشت و پذیرفته شدن توبه خود را آشکار ساخت و اهریمنان را در پی صخر جنی که آن انگشتری را ربوده بود، فرستاد.
آنان او را گرفتند و آوردند و تخته سنگ بزرگی را سوراخ کردند و او را در آن جای دادند. بعد سر سوراخ را با مس
ص: 65
و آهن بستند و سنگ را به دریا افکندند.
مدت فرمانروائی آن دیو بر اورنگ فرمانروائی سلیمان چهل روز بود، به اندازه مدت بتپرستی در سرای سلیمان.
و نیز گفتهاند:
سبب از دست رفتن فرمانروائی سلیمان این بود که زنی داشت پرهیزگارتر و نیکوکارتر از تمام زنان وی، به نام جراده، که انگشتری خویش را به هیچکس نمیسپرد جز بدو.
این زن یک بار بدو گفت:
«برادری دارم که فرماندار فلان شهر است و از من دور میباشد. خواهش میکنم که او را پیش من بیاوری.» سلیمان بدان زن پرهیزگار وعده داد که برادرش را منتقل کند، ولی نکرد. خدا نیز او را بدان گرفتاری دچار ساخت.
یک روز که انگشتری خود را به جراده سپرده و به آبریزگاه رفته بود، دیوی به صورت او درآمد و انگشتری را گرفت.
بعد که سلیمان بیرون آمد و انگشتری را خواست، جراده گفت:
«مگر آن را نگرفتی؟» گفت: «نه.» و سرگشته و پریشان از سرای خویش بیرون رفت.
آن دیو چهل روز بر اورنگ پادشاهی ماند و در میان مردم فرمانروائی کرد تا به راز او پی بردند و دورش را گرفتند و تورات آوردند و خواندند.
دیو که خواندن آن کتاب آسمانی را نمیتوانست تحمل کند، از پیش ایشان گریخت و پرواز کرد و انگشتری را در آن
ص: 66
دریا افکند.
یکی از ماهیان انگشتری را فرو خورد.
سلیمان که گرسنه بود، از ناچاری پیش ماهیگیری رفت و خوراک خواست و گفت:
«من سلیمان هستم.» آن ماهیگیر از این سخن برآشفت و او را دروغگو خواند و زد و سرش را شکست چنان که از آن خون روان شد.
ماهیگیران که این سنگدلی را از سرپرست خود دیدند، او را سرزنش کردند و برای دلجوئی از سلیمان دو ماهی بدو دادند.
یکی از این دو ماهی، همان بود که انگشتری را فرو- خورده بود. سلیمان شکم ماهی را پاره کرد و انگشتری را برگرفت.
بدین گونه، خداوند بار دیگر فرمانروائی او را بدو برگرداند و همه از او پوزش خواستند.
سلیمان گفت:
«نه برای پوزشی که از من میخواهید شما را میستایم و نه برای آنچه با من کردهاید شما را سرزنش میکنم.» پس از این پیشامد، خداوند پریان و اهریمنان و باد را به فرمان او درآورد، در صورتی که تا پیش از آن به فرمان او نبودند. این گفته با ظاهر قرآن همانندی بیشتری دارد زیرا فرموده خدای بزرگ چنین است:
قالَ: رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی، إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ. فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصابَ وَ الشَّیاطِینَ کُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ. (1)38
ص: 67
1) - سوره ص- آیه 35 تا 38
(سلیمان گفت:
«بار خدایا، از گناه من درگذر و مرا پادشاهی و سلطنتی ببخش که پس از من هیچ کس شایستگی آن را نداشته باشد زیرا توئی که بسیار بخشندهای.» از این رو، ما باد را رام او ساختیم تا به فرمان وی، هر جا که او خواست آرام روان شود. همچنین، اهریمنانی را که کاخ میساختند و از دریا گوهرهای گرانبها میآوردند و دیوان دیگری را که در زنجیر بسته شده بودند به فرمان او درآوردیم.
درباره سبب از دست رفتن فرمانروائی سلیمان سخنان دیگری نیز گفتهاند. خداوند حقیقت را بهتر میداند.
ص: 68
پس از اینکه خداوند پادشاهی سلیمان را بدو باز گرداند، او همچنان بر اورنگ فرمانروائی پایدار ماند. همه از او فرمان میبردند و پریان برایش کار میکردند.
ما یَشاءُ مِنْ مَحارِیبَ وَ تَماثِیلَ وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ. (1)(دیوان و پریان، هر چه سلیمان میخواست، از پرستشگاهها و تندیسها و کاسههائی مانند آبدانها و دیگهای بزرگ، برایش میساختند.) سلیمان از دیوان، هر که را که میخواست، کیفر میداد و هر که را که میخواست فرا میخواند و به کاری میگماشت.
چنین بود تا اینکه رفته رفته زمان مرگ وی فرا رسید.
همیشه هنگامی که به نماز برمیخاست گیاهی پیش روی او میروئید. و او عادت داشت که از آن گیاه میپرسید:13
ص: 69
1) - سوره سبا- آیه 13
«نام تو چیست.» گیاه نام خود را میگفت.
سلیمان میپرسید:
«تو به چه کار میآئی؟» باز گیاه پاسخ میداد. اگر برای کشت و زرع بود، کاشته میشد و اگر برای دارو بود، سود آن نوشته میشد.
روزی هنگامی که سرگرم نماز بود، گیاهی در پیش روی خود دید و پرسید:
«نام تو چیست؟» گفت: «خرنوبه.» پرسید:
«برای چه کاری رستهای؟» جواب داد:
«برای خراب کردن این بیت!» یعنی: بیت المقدس.
سلیمان که این شنید گفت:
«خداوند تا هنگامی که من زنده هستم این خانه را ویران نخواهد ساخت. پس معلوم میشود که نخست نابودی من و سپس ویرانی این خانه به دست تو است.» بعد، آن گیاه را کند. و گفت:
«بار خدایا، مرگ مرا از پریان و دیوان پنهان دار تا مردم بدانند که پریان و دیوان غیب نمیدانند.» سلیمان گاهی یک سال و گاهی دو سال، گاهی یک ماه و گاهی دو ماه، گاهی کم و گاهی بیش، در بیت المقدس خلوت میکرد و تنها به پرستش خدا میپرداخت. هر بار نیز خوردنی و آشامیدنی خویش را همراه میبرد.
ص: 70
در این بار که مرگش فرا رسید نیز خوراک و مایحتاج خویش را با خود برده بود و نیازی نداشت که از پرستشگاه بیرون آید. بنابر این هر قدر که در آن جا میماند هیچ کس گمان نمیبرد که درگذشته باشد.
روز مرگ خود، هنگامی که ایستاده و بر عصای خود تکیه داده بود، عمرش به سر آمد و درگذشت. ولی پریان و دیوان از مرگ او آگاهی نیافتند و از بیم او به کار ساختمان بیت المقدس ادامه دادند. زیرا پیکر سلیمان، پس از مرگش همچنان متکی بر عصا مانده بود تا موریانهای شروع به خوردن عصا کرد و عصا در هم شکست و پیکرش بر زمین افتاد.
درین هنگام دیوان دریافتند که سلیمان از جهان رفته است. مردم نیز دانستند که دیوان و پریان غیب نمیدانند.
لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ ما لَبِثُوا فِی الْعَذابِ الْمُهِینِ. (1)(اگر غیب میدانستند- و پی میبردند که مدتی است سلیمان درگذشته- دیگر کار ساختمان را دنبال نمیکردند و در آن سختی و رنج توانفرسا باقی نمیماندند.) هنگامی که پیکر سلیمان بر زمین افتاد، فرزندان اسرائیل خواستند بدانند که او از چه وقت مرده است.
این بود که موریانه را بر عصا نهادند و او یک شب و روز از آن چوب خورد بدین نسبت حساب کردند و دریافتند که آن عصا در یک سال خورده شده است.
دیوان بدان موریانه گفتند:
«اگر تو خوراک میخواستی، ما خوشمزهترین خوراک را14
ص: 71
1) - سوره سبا- آیه 14
برایت میآوردیم، اگر آشامیدنی میخواستی بهترین آشامیدنی را برایت آماده میکردیم. ولی از این پس برای تو تنها آب و گل میآوریم.» بدین قرار آنها هر جا که موریانه باشد برایش آب و گل میبرند. آیا گلی را که در میان چوب است نمیبینید؟ این همان گلی است که اهریمنان برای موریانه میآورند! گفته شده است:
پریان و دیوان از خستگی و سختی و رنجی که هنگام کار میدیدند، پیش دیو کار آزموده و پختهای شکایت بردند. برخی گفتهاند که پیش ابلیس شکوه کردند.
او گفت:
«مگر چنین نیست که شما بارهای سنگین را میبرید و به مقصد میرسانید و هنگام بازگشت دیگر باری ندارید و دستتان خالی است؟» گفتند: «آری. چنین است.» گفت: «پس هر بار که دست خالی برمیگردید فرصت آسایشی دارید و میتوانید که از آن، هر چه بیشتر، استفاده کنید.» این اندرز را باد به گوش سلیمان رساند. سلیمان به نگهبان دیوان فرمان داد که وقتی دیوان بارها و آلاتی را که مورد نیاز ساختمان است در محل کار و ساختمان آوردند و خواستند باز گردند، آنچه را که از بنایی زیاد آمده و به کاری نمیخورد بارشان کند تا در برگشتن بارشان سنگینتر باشد و در راه درنگ نکنند و تندتر بروند و کار را زودتر انجام دهند.
دیوان که چنین دیدند، پیش کسی که از بسیاری کار
ص: 72
شکوه کرده بودند رفتند و او را از آنچه روی داده بود، آگاه ساختند.
او به آنها گفت:
«چشم به راه گشایش باشید. زیرا هر کار که بیش از اندازه بالا گرفت، دگرگون خواهد شد.- فواره چون بلند شود سرنگون شود.» از آن پس روزگار سلیمان دیر نپائید تا عمرش به سر آمد.
مدت زندگانی او پنجاه و سه سال و مدت فرمانروائی او چهل سال بود.
ص: 73
پس از درگذشت کیقباد، پسرش کیکاووس بن کینیة بن کیقباد به پادشاهی رسید.
همینکه بر اورنگ فرمانروائی نشست به پاسداری- شهرهای خویش پرداخت و گروهی از بزرگان شهرهایی را که در همسایگی وی واقع شده بودند، کشت. او در سرزمین بلخ به سر میبرد.
کیکاووس دارای فرزندی شد که او را سیاوخش (سیاوش) نامید و او را به رستم پهلوان، پسر دستان بن نریمان بن جوذنک بن گرشاسب، که اسپهبد سیستان و نواحی وابسته بدان بود، سپرد تا او را تربیت کند.
ص: 74
رستم نیز به بهترین گونهای در آموزش و پرورش او کوشید و از دانشها و سوارکاری و راه و روشهائی که پادشاهان بدان نیازمندند، همه را بدو آموخت و هنگامی که در آنچه میخواست بدو بیاموزد سرآمد شد، او را به نزد پدرش برد.
کیکاووس به دیدن فرزند برومند خود، سیاوش، که در روی و خوی بیهمانند بود، شاد شد.
پدر او، کیکاووس، تازه با دختر افراسیاب پادشاه ترکان، و به گفتهای: با دختر پادشاه یمن زناشوئی کرده بود.
این زن به دیدن سیاوش فریفته وی شد و او را به آغوش خویش فرا خواند.
ولی سیاوش از پذیرفتن درخواست وی خودداری کرد.
او نیز کینه سیاوش را به دل گرفت و از او به اندازهای در پیش پدرش بدگوئی کرد که کیکاووس را بدو خشمگین ساخت.
سیاوش که چنین دید از رستم خواهش کرد تا از کیکاووس بخواهد تا وی را به جنگ افراسیاب بفرستد زیرا روابط کیکاووس و افراسیاب تیره شده بود.
او بدین تدبیر میخواست از پدر خود دور، و از گزند نیرنگ زن پدر خود آسوده باشد.
رستم نیز چنین کرد و در پی سفارش رستم، کیکاووس، فرزند خود، سیاوش را با لشکری انبوه به جنگ افراسیاب فرستاد.
سیاوش برای روبرو شدن با افراسیاب به سوی شهرهای توران زمین روانه شد. ولی همینکه بدان سرزمین رسید با افراسیاب آشتی کرد.
آنگاه به پدر خود نامهای نوشت و از صلحی که میان او و افراسیاب واقع شده بود، او را آگاه ساخت.
ص: 75
کیکاووس که نامه را خواند، بدو نوشت و فرمان داد که پیمان صلح را برهم زند و با افراسیاب به پیکار پردازد.
سیاوش این پیمان شکنی را کاری زشت دانست و از آن بیزاری جست و فرمان پدر خود را به کار نبست و دریافت که این هم از کینهتوزیهای زن پدر اوست که پیش پدرش صلح او با افراسیاب را نکوهیده است.
از این رو، به افراسیاب پیام فرستاد و برای خود زنهار خواست تا به نزد وی برود.
افراسیاب این درخواست را پذیرفت و بدو امان داد.
کسی که درین باره میانجی شده بود، قیران بن ویسغان (پیران ویسه) بود.
سیاوش به توران زمین رفت و افراسیاب او را گرامی داشت و به پذیرائی از او پرداخت و یکی از دختران خویش را که وسفافرید خوانده میشد، بدو داد. همین زن است که مادر کیخسرو میباشد.
چیزی نگذشت که دانائی و آگاهی سیاوش به امور کشور- داری، همچنین دلاوری او، افراسیاب را نگران کرد چون میترسید که سیاوش روزی فرمانروائی را او بگیرد.
دو پسر افراسیاب، همچنین کیدر برادر افراسیاب، نیز که به سیاوش رشک میبردند، آتش آشوب را دامن زدند و دشمنی افراسیاب و سیاوش را افزون ساختند.
از این رو افراسیاب به ایشان گفت که سیاوش را بکشند.
آنان نیز نخست گوش و بینی وی را بریدند و سپس سر از پیکرش جدا ساختند.
زن سیاوش، یعنی دختر افراسیاب، از سیاوش آبستن بود
ص: 76
و فرزندی در رحم داشت که پس از تولد، کیخسرو نامیده شد.
دشمنان سیاوش، پس از کشتن او در اندیشه افتادند تا نیرنگی به کار برند که همسر سیاوش آنچه در رحم دارد بیندازد.
ولی نیرنگشان کارگر نیفتاد.
پیران ویسه نیز- که سیاوش با میانجیگری وی از افراسیاب زنهار خواسته و بدو پناه برده بود- از کشته شدن سیاوش به خشم آمد و نگران شد، از فرجام این کار و خونخواهی پدرش کیکاووس و کینتوزی رستم ترسید و همسر سیاوش را به سرای خویش برد تا پس از زایمان او، فرزندش را بکشد و او را زنده نگذارد که وقتی بزرگ شد کیکاووس و رستم را به خونخواهی پدر خود برانگیزد.
ولی پس از اینکه فرزند خود را زاد، پیران بر او و نوزادش رحم آورد و آن بچه را نکشت و این راز را از همه پنهان نگاه داشت تا هنگامی که بزرگ شود و به من بلوغ رسد.
از سوی دیگر، کیکاووس- که از کشته شدن فرزند خود، سیاوش، آگاهی نداشت- کسانی را به شهرهای توران زمین فرستاد تا او را بیابند و با خود ببرند.
ولی هنگامی که خبر کشته شدن سیاوش به ایران رسید، شادوس (یا: سادرس)، پسر گودرز در سوگ او سیاه پوشید.
او نخستین کسی بود که جامه سیاه را نشانه ماتمزدگی ساخت.
با این جامه به بارگاه کیکاووس رفت.
کیکاووس که او را سیاه پوش دید، پرسید:
«این چیست؟» در پاسخ گفت:
ص: 77
«امروز روز تیرگی و سیاهی است.» کیکاووس همینکه دانست پسرش کشته شده، لشکرهائی را در اختیار رستم پهلوان و طوس، اسپهبد اصفهان گذاشت و آنان را به جنگ افراسیاب فرستاد.
این دو سردار بزرگ با سپاهیانی که داشتند به توران زمین رفتند و کشتار فراوان کردند و اسیران بسیار گرفتند.
میان آن دو تن با افراسیاب جنگهای سختی درگرفت که در آن، دو پسر افراسیاب و برادر او، که وی را به کشتن سیاوش برانگیخته بودند، به قتل رسیدند.
ایرانیان عقیده دارند که اهریمنان رام کیکاووس بودهاند.
و این پادشاه شهری ساخته که به پندار ایشان سیصد فرسنگ درازا داشته و گرداگرد آن دیواری از روی، دیواری از مس و دیواری از نقره بوده است.
اهریمنان، این شهر را در میان زمین و آسمان و آنچه میان زمین و آسمان است، حرکت میدادهاند.
همچنین کیکاووس نه میخورده و نه میآشامیده و نه قضای حاجت میکرده است.
سرانجام، هنگامی که خداوند کسانی را فرستاد تا شهر او را ویران کنند، اهریمنان نتوانستند شهر را نگه دارند و کیکاووس به کیفر این ناتوانی، گروهی از فرماندهانشان را کشت.
برخی از کسانی که با تاریخ شاهان گذشته آشنائی دارند، گفتهاند:
تنها به فرمان سلیمان بن داود بود که اهریمنان رام کیکاووس شدند و کیکاووس نیروئی یافت که هیچیک از پادشاهان را یارای ستیز با او نبود و هر که با او در میافتاد از او شکست میخورد.
ص: 78
شکوه و نیرومندی او چنین بود تا هنگامی که در اندیشه پرواز به آسمان افتاد.
برای انجام این کار از خراسان به بابل رفت و خداوند بزرگ به او نیروئی بخشید که با همراهان خود به آسمان رفت تا به ابرها رسید.
آنگاه خداوند این نیرو را از ایشان باز گرفت. این بود که همه ناگهان افتادند و نابود شدند و در چنین روزی بود که کیکاووس به حال یک آدمیزاده عادی برگشت که از خوردن و آشامیدن و همچنین قضای حاجت ناگزیر شد.
اینها همه از دروغهای خنک ایرانیان است.
پس از این پیشآمد، فرمانروائی کیکاووس رو به نابودی نهاد و از شکوه کشورش کاسته شد.
دشمنان و بدخواهان او فزونی یافتند و با او به جنگ پرداختند. در این جنگها گاهی او پیروزی مییافت و گاهی آنان پیروز میشدند.
بعد به شهرهای یمن تاخت. پادشاه یمن در آن روزگار ذو الاذعار بن ابرهة ذو المنار بن رایش بود که به سبب ابتلا به بیماری فالج جنگ نمیکرد.
اما همینکه کیکاووس به قلمرو فرمانروائی او تاخت، خود را برای پیکار با وی آماده ساخت و با لشکریانی که داشت به جنگ او رفت. در این جنگ کیکاووس را گرفتار ساخت و لشکریانش را نیز به بند اسارت انداخت.
آنگاه کیکاووس را در چاهی زندانی کرد و در چاه را بست.
رستم که خبر گرفتاری کیکاووس را شنید از سیستان به
ص: 79
یمن رفت و کیکاووس را رهائی بخشید.
ذو الاذعار میخواست رستم را از بردن کیکاووس باز دارد و در این اندیشه، لشکریان خویش را گرد آورد تا با او نبرد کند ولی از ویرانی کشور خویش ترسید و با رستم صلح کرد بدین قرار که او کیکاووس را برگیرد و به ایران برگرداند.
رستم نیز کیکاووس را با خود به ایران برد و از نو به تاج و تخت پادشاهی باز رساند.
کیکاووس به پاداش این خدمت، سیستان و زابلستان را که از توابع غزنه بود، به رستم واگذاشت و نام «بندگی» را از روی او برداشت.
او پس از این رویداد درگذشت. روزگار فرمانروائی او یکصد و پنجاه سال بود.
ص: 80
پس از درگذشت کیکاووس پسرش، کیخسرو بن سیاوش بن کیکاووس، به پادشاهی رسید که مادرش وسفافرید، دختر افراسیاب پادشاه توران زمین، بود.
کیخسرو، همینکه به فرمانروائی رسید، به همه اسپهبدان نامه نگاشت که با تمام لشکریان خویش به نزد وی بروند.
پس از آن که بدین گونه، سرداران و سپاهیان خود را گرد آورد، سی هزار تن از آنان را بسیج کرد و به فرماندهی طوس درآورد و فرمود که به شهرهای ترکان- یعنی توران زمین- بتازد و در هیچیک از قریهها و شهرهای ترکان نگذرد مگر این که همه مردمش را از دم تیغ بگذراند جز در یک شهر که برادر او، به نام فیروزد، یا فرورد بن سیاوخش در آن جا به سر میبرد و پدرش سیاوش با مادر او در یکی از شهرهای توران زمین زناشوئی کرده بود.
ولی طوس که به توران زمین تاخت، جنگی میان او و فیروزد درگرفت که فیروزد کشته شد.
ص: 81
کیخسرو که از کشته شدن او آگاهی یافت، برآشفت و کینه طوس را در دل گرفت و به یکی از عموهای خویش که با طوس بود نامه نوشت و دستور داد که طوس را دستگیر کند و به بند اندازد و او را دست بسته پیش وی بفرستد و فرماندهی لشکر را خود به عهده گیرد.
او نیز چنین کرد و با آن لشکر به جنگ افراسیاب رفت.
افراسیاب سپاهیانی را به جنگ او فرستاد. دو لشکر با هم نبردی سخت کردند و گروه بسیاری کشته شدند و سرانجام ایرانیان بر فراز کوهها گریختند و پیش کیخسرو برگشتند.
کیخسرو عموی خود را که نتوانسته بود در آن جنگ کاری از پیش ببرد، به کیفر رساند و سرزنش کرد و بر آن شد که نبرد با ترکان را پیگیری کند.
از این رو فرمان داد که بار دیگر تمام لشکریان وی را گرد آورند و هیچ کس از تن دادن به پیکار خودداری نکند.
همینکه سپاهیانش گرد آمدند، آنان را آگاه ساخت که میخواهد به توران زمین از چهار سوی بتازد.
بدین اندیشه، گودرز را به فرماندهی بیشترین گروه از لشکریان گماشت و فرمان داد تا به شهرهای ترکان از بخشی که پیوسته به بلخ است حمله برد.
درفش کاویان را نیز درین لشکر کشی بدو سپرد.
این درفش بزرگترین پرچم ایرانیان بود و آن را بیرون نمیفرستادند مگر همراه برخی از شاهزادگان هنگامی که جنگی بزرگ پیش میآمد.
لشکر دیگری نیز از سوی چین فرستاد. لشکری هم از نواحی دریای خزر گسیل داشت و لشکری میان این دو لشکر
ص: 82
حرکت کرد.
سپاهیان بالا از چهار سوی به توران زمین تاختند و به ویرانگری پرداختند به ویژه گودرز که تا توانست کشت و ویران کرد و اسیر گرفت و به بند انداخت.
کیخسرو نیز خود از راه ویژهای در پی او شتافت تا بدو رسید که تا آن هنگام گروه بسیاری از کسان افراسیاب را به خاک افکنده بود.
او را دید که پانصد و شصت و اند هزار تن را کشته و سی هزار تن را اسیر کرده و بیش از اندازه غنیمت به چنگ آورده است.
گودرز آنچه از کسان افراسیاب و ترخانها (1)
به عربی طرخان هم میگویند به معنی رئیس و سرور. و جمع آن طراخنه است.
(فرهنگ عمید)
کشته بود به کیخسرو گزارش داد و به پاداش این پیروزی مقامش در نزد کیخسرو بالا رفت.کیخسرو از او سپاسگزاری کرد و اصفهان و گرگان را بدو واگذاشت.
لشکرهای دیگر نیز که از سایر جهات به ترکان حمله برده بودند، نامههائی به کیخسرو نگاشتند و آنچه را که کشته و ویراند)
ص: 83
1) ترخان (به فتح تاء): واژهای ترکی است. لقبی است که در قدیم از طرف پادشاهان ترک به یکی از رجال و درباریان داده میشد و او را از ادای باج و خراج معاف میکرده و اختیاراتی هم به او میدادهاند و هر وقت میخواسته میتوانسته بیاجازه به حضور شاه برود.
کرده و به غنیمت گرفته بودند شرح دادند و یادآور شدند که سپاهیان افراسیاب را لشکر پس از لشکر شکست داده و گریزاندهاند.
کیخسرو نیز به آنان نوشت که در پیکار با تورانیان کوشش بسیار به کار برند و پس از پایان جنگ به او، در جائی که نام برده بود، بپیوندند.
افراسیاب همینکه از کشته شدن ترخانها و یاران و لشکریانش آگاهی یافت، به خشم آمد و سرآسیمه شد.
از فرزندانش کسی زنده نمانده بود جز پسرش، شیده، که او را به جنگ کیخسرو فرستاد.
او به سر وقت کیخسرو شتافت. و پس از چهار روز که این دو تن به سختی با هم جنگیدند ترکان شکست خوردند و گریختند و ایرانیان به دنبالشان تاختند در حالیکه پی در پی از ایشان میکشتند و اسیر میگرفتند.
درین گیر و دار بر پسر افراسیاب نیز دست یافتند و خونش را ریختند.
افراسیاب که این رویداد و کشته شدن پسر خویش را شنید خود با لشکریانی که داشت به میدان کارزار شتافت و با کیخسرو روبرو شد.
میان دو سپاه پیکاری چنان سخت روی داد که همانندش شنیده نشده بود.
کار جنگ بالا گرفت و سرانجام افراسیاب شکست خورد و ترکان کشته بسیار دادند چنانکه یکصد هزار تن از ایشان کشته شدند.
ص: 84
کیخسرو شتابان در پی افراسیاب تاخت و افراسیاب نیز همچنان از شهری به شهری میگریخت تا به آذربایجان رسید و خود را پنهان کرد.
ولی بر او دست یافتند و او را پیش کیخسرو بردند.
کیخسرو او را به نزد خود فرا خواند و درباره پیمان شکنی و خیانتی که در حق پدر وی، سیاوش، روا داشته بود به پرسش پرداخت.
افراسیاب برای کار ناجوانمردانه خود دلیل و عذری نداشت. از این رو کیخسرو دستور داد تا او را بکشند.
بنابر این او را کشتند همچنان که او سیاوش را کشته بود.
کیخسرو سپس از آذربایجان پیروزمند و شادمان بازگشت.
پس از کشته شدن افراسیاب، پادشاه توران زمین، برادرش، کیسواسف، به پادشاهی رسید. بعد از مرگ او نیز پسرش جرزاسف (یا: بهراسب) پادشاه شد که مردی ستمگر و تباهکار بود.
کیخسرو همینکه از خونخواهی پدر خویش آسوده شد و در پادشاهی خود استواری یافت، از جهان کناره گرفت و به پرهیزگاری و پارسائی پرداخت.
یاران و کسان وی کوشیدند تا او را دوباره به پادشاهی و کشور داری برانگیزند ولی او نشنید و بدین کار تن در نداد.
بدو گفتند:
«پس کسی را جانشین خود کن تا بعد از تو به فرمانروائی برخیزد.» کیخسرو نیز لهراسب را جانشین خود ساخت. آنگاه از
ص: 85
ایشان دوری گزید و پنهان شد و کسی ندانست که چه بر سرش آمد و در کجا درگذشت.
برخی دیگر، جز این میگویند.
مدت پادشاهی او شصت سال بود و پس از او لهراسب به
ص: 86
گفته شده است:
پس از درگذشت حضرت سلیمان، پسرش رحبعم بن سلیمان به پادشاهی رسید و مدت هفده سال پادشاهی کرد.
پس از رحبعم در میان کشورهای بنی اسرائیل پراکندگی افتاد.
آنگاه ابیا، پسر رحبعم، در میان گروههای بنی اسرائیل، تنها بر دو گروه یهودا و بنیامین، سروری و فرمانروائی یافت زیرا گروههای دیگر یور بعم بن بایعا، بنده سلیمان، را پادشاه خود ساختند چون چنان که برخی عقیده دارند جراده همسر سلیمان در خانه خود برای بتی که میپرستید قربانی کرد و خدای بزرگ نیز بدین گناه، سلیمان را آگاه ساخت که بخشی از کشور وی را از فرزندانش خواهد گرفت.
مدت پادشاهی ابیا، پسر رحبعم، سه سال بود.
ص: 87
پس از او، اسا پسر ابیا به دو گروهی که زیر فرمان پدرش درآمده بودند فرمانروائی یافت و مدت چهل و یک سال پادشاهی کرد.
او مردی شایسته و نیکوکار، و لنگ بود.
ص: 88
گفته شده است:
اسا پسر ابیا، مردی شایسته و نیکوکار و خداپرست بود ولی پدرش بتپرستی میکرد و مردم را به پرستش بتها فرا- میخواند.
پسرش، اسا، همینکه به فرمانروائی رسید، دستور داد تا جارچی در همه جا جار بزند که:
«آگاه باشید که کفر و کسانی که اهل کفرند از میان رفته، و ایمان و کسانی که اهل ایمانند پایدار ماندهاند. در میان بنی اسرائیل هیچ کافری نیست که سربلند کرده، و من او را نکشته باشم. بیگمان طوفان نوح جهان و مردم جهان را غرق نکرد و قریهها را درهم نکوبید، و از آسمان سنگ و آتش بر زمین نبارید جز برای این که مردم خداپرستی را ترک گفتند و از فرمان پروردگار
ص: 89
سرپیچیدند.» اسا کوشید که مردم را به راه راست درآورد و درین باره سختگیری بسیار کرد.
در نتیجه سختگیری او، گروهی که بت میپرستیدند و گناه میکردند، به ستوه آمدند و پیش مادر اسا رفتند و از دست پسرش شکایت بردند.
مادر او نیز بتپرستی میکرد.
از این رو، به نزد پسر خود رفت و کوشید تا او را از آنچه میکرد باز دارد. درین باره نیز بیش از اندازه اصرار ورزید.
ولی پسرش، اسا، به سخنان او گوش نداد، از این گذشته، او را از زیان بتپرستی ترساند و بیزاری خود را از پرستش بتها آشکار کرد.
مردمی که به بتپرستی گرویده بودند وقتی کار را چنان دیدند، ناامید شدند و کسانی که از اسا میترسیدند، آن سرزمین را ترک گفتند و روانه هند گردیدند.
در هند پادشاهی بود که رزح (یا: روح) خوانده میشد.
مردی بیدادگر و تبهکار بود و توانائی بسیار داشت. مردم بیشتر شهرهای هندوستان از او فرمانبرداری میکردند و او آنان را به بندگی و پرستش خود فرا میخواند.
آن گروه از بنی اسرائیل که راهی هندوستان شده بودند، خود را بدو رساندند و از دست پادشاه خود پیش او شکایت بردند و از شهرهای بسیار و لشکریان او، همچنین از ناتوانی او در فرمانروائی سخن گفتند و پادشاه هند را برانگیختند که برای جنگ با اسا لشکرکشی کند.
پادشاه هند جاسوسانی را به سرزمین بنی اسرائیل فرستاد
ص: 90
تا درباره وضع آنان تحقیق کنند.
آنان رفتند و برای او خبرهائی آوردند.
پادشاه هند همینکه از کار اسا و نیروی کشور داری او آگاهی کافی یافت، لشکریان خویش را گرد آورد و از راه دریا رهسپار شام شد.
هنگامی که میخواست بدان سو روانه شود، فرزندان اسرائیل به وی گفتند:
«اسا دوستی دارد که او را یاری میدهد و پیروزی میبخشد!» در پاسخ گفت:
«اسا و دوستش در برابر سرداران و سپاهیان بسیار من کجا میتوانند کاری از پیش ببرند!» از سوی دیگر، اسا همینکه خبر لشکر کشی پادشاه هند را شنید، روی نیاز به درگاه خداوند نهاد و زاری کرد و ناتوانی و زبونی خویش را از پیکار با آن هندی آشکار ساخت و از خدا خواست که او را در این پیکار پیروزمند سازد.
خداوند درخواست او را پذیرفت و در خواب بدو آگاهی داد که:
«من به زودی توانائی خود را به رزح هندی و لشکریانش نشان خواهم داد چنان که گزندشان را از تو دور سازم و دارائی آنان را به تو رسانم تا دشمنان تو بدانند که دوست تو یار خود را بر زمین نمیزند و لشکرش را شکست نمیدهد.
باری، رزح راه خود را پیمود تا به کرانه شام رسید و لنگر انداخت و روانه بیت المقدس شد.
در دو منزلی بیت المقدس، لشکریان خویش را پراکنده
ص: 91
ساخت که سراسر آن نواحی را فرا گرفتند و دلهای بنی اسرائیل لبریز از بیم و هراس شد.
اسا دیدهبانانی را فرستاد که درباره شماره لشکریان رزح بررسی کنند و خبری بیاورند.
این دیده بانان برگشتند و از کثرت سپاه رزح به او خبری دادند که همانندش پیش از آن شنیده نشده بود.
فرزندان اسرائیل که این خبر شنیدند فریاد برآوردند و گریستند و همدیگر را وداع گفتند و بر آن شدند که پیش رزح بروند و بدو تسلیم شوند و سر به فرمان وی نهند.
ولی، اسا، پادشاهشان، به ایشان گفت:
«پروردگار من، هم اکنون به من وعده پیروزی داده و بیگمان به وعده خود وفا خواهد فرمود. از این رو به سوی خداوند برگردید و به دعا و زاری پردازید.» چنین کردند و همه روی نیاز به درگاه خدا نهادند و دعا و زاری آغاز کردند.
در این هنگام به نظرشان رسید که خداوند به اسا وحی فرستاد و فرمود:
«ای اسا، دوست هرگز دوست خود را تسلیم دشمن نمی- کند. و من کسی هستم که تو را از گزند دشمنت بر کنار میدارم و او نمیتواند کسی را که سرسپرده من است خوار سازد و کسی را که به دست من توانائی یافته، ناتوان کند. همچنان که تو در روزگار فراخی و آسودگی مرا یاد میکردی من نیز در این روزگار دشواری و سختی به یاد تو خواهم بود و تو را به دشمن نخواهم سپرد و به زودی برخی از شکنجهها را خواهم فرستاد که دشمنان مرا از پای درآورند. بنابر این شادباش و این مژده را نیز به فرزندان اسرائیل
ص: 92
برسان.» مؤمنان که این مژده را از او شنیدند، شاد شدند. اما منافقان او را دروغگو انگاشتند.
خداوند سپس به اسا فرمود که، برای پیکار با روح، با لشکریان خویش بیرون برود.
او نیز با گروهی اندک از شهر بیرون رفت.
رزح و سپاهیانش که بر روی پشتهای ایستاده بودند، لشکریان اسا را تماشا میکردند.
رزح همینکه چشمش بدان گروه افتاد، ایشان را ناچیز و کوچک پنداشت و گفت:
«من این همه لشکر فراهم آورده و از شهرهای خود بیرون آمده و دارائی خود را صرف کردهام تا با چنین گروه اندکی روبرو شوم!» سپس آن گروه از بنی اسرائیل را که پیشش به شکایت رفته و او را بدین جنگ برانگیخته بودند، همچنین، جاسوسانی را که فرستاده بود تا برایش از بنی اسرائیل خبر بیاورند، همه را فرا خواند و به آنان گفت:
«شما به من دروغ گفتید و درباره کثرت بنی اسرائیل خبرهائی دادید که از راستی بدور بود. با این سخنان بیپایه، مرا واداشتید که این لشکریان را گرد آورم و دارائی خود را بر باد دهم.» آنگاه فرمان داد که همه را کشتند و برای اسا پیام فرستاد و از او پرسید:
«آن دوستت که تو را یاری میبخشد و از جنگ و خشم و چیرگی من رهائی میدهد، کجاست؟»
ص: 93
اسا بدو پاسخ داد:
«ای بدبخت، تو نمیدانی که چه میگوئی! آیا میخواهی با نیروئی که داری بر خداوند چیره شوی و با این توانائی اندک با او درافتی؟ او در این جا که من هستم، با من است و هر کس که خدا با اوست هرگز از هیچ کس شکست نمیخورد. به زودی خواهی دانست که چه بر سرت خواهد آمد.» رزح از این سخنان به خشم آمد و لشکریان خویش را صف- آرائی کرد و برای جنگ با اسا روانه میدان کارزار شد.
در آغاز نبرد به تیر اندازان خویش دستور تیراندازی داد و آنان نیز لشکریان اسا را نشانه تیرها ساختند.
ولی خداوند فرشتگانی را برای یاری فرزندان اسرائیل فرستاد و این فرشتگان تیرها را گرفتند و به سوی همان هندیان انداختند چنان که هر کسی به همان تیری کشته شد که به سوی یکی از اسرائیلیان افکنده بود.
بدین گونه، همه تیراندازان رزح از پای درآمدند.
فرزندان اسرائیل که چنین دیدند فریاد شادی برآوردند و به نیایش و دعا پرداختند.
فرشتگانی که برای یاری بنی اسرائیل فرود آمده بودند به چشم هندوان آشکار شدند و رزح همینکه آنان را دید، سرآسیمه شد. خداوند در دل او بیم و هراس افکند چنان که دست و پای خود را گم کرد و در میان لشکریان خود جار زد و فرمود به سپاهیان اسا حمله برند.
آنان نیز چنین کردند.
ولی فرشتگان ایشان را کشتند و از آنان زنده نگذاشتند جز رزح و بردگان و زنان او را.
ص: 94
رزح که کشته شدن سربازان خود را دید گریزان از رزمگاه برگشت در حالی که میگفت:
«دوست اسا مرا کشت.» اسا که او را روی گردان و گریزان دید، گفت: [؟] «بار خدایا، تو او را نابود نکردی تا نماینده خود را برای ستیزهجوئی با ما بفرستد!» اما رزح و همراهانش به دریا رسیدند و سوار کشتیها شدند. اندکی که پیش رفتند خداوند بادهائی را به سوی ایشان فرستاد که همه را در دریا غرق کرد.
پس از اسا، پسر او سافاط به پادشاهی رسید و بیست و پنج سال فرمانروائی کرد تا هنگامی که درگذشت.
سپس غزلیا، دختر عمرم و خواهر یا مادر اخزیا، پادشاه این زن، شاهزادگان بنی اسرائیل را کشته بود، و از آنان کسی زنده نمانده بود جز یواش بن اخزیا، که پسر پسر غزلیا، یا نواده او، محسوب میشد. و خود را از چشم مادر بزرگ خویش پنهان نگاه میداشت تا به دست وی کشته نشود.
یواش، بعد بر آن زن چیرگی یافت و او و یارانش را کشت.
غزلیا- یعنی همین زنی که به دست نواده خود کشته شد- هفت سال پادشاهی کرد.
پس از او، یواش، چهل سال فرمانروائی کرد تا اینکه به دست کسان خود کشته شد. یواش کسی بود که مادر بزرگ خود را کشته بود.
سپس عوزیا بن امصیا (یا: موضیا) بن یواش- که او را
ص: 95
فوزیا نیز میگفتند- به پادشاهی رسید و پنجاه و دو سال فرمان راند.
آنگاه یوثام بن عوزیا پادشاه شد که مدت پادشاهی او شانزده سال بود.
بعد حزقیا بن احاز بر جایش نشست و تا هنگامی که از جهان رفت، فرمانروائی کرد.
گفته میشود:
او سرور شعیا بود و شعیا فرا رسیدن مرگ و پایان زندگانی او را بدو خبر داد و او به درگاه پروردگار خویش زاری کرد و خداوند بر عمر او افزود و به شعیا فرمود که افزایش عمر او را بدو خبر دهد.
و نیز گفته شده است:
سرور شعیا در این داستان صدقیا نام دارد، به گونهای ذکرش خواهد آمد.
ص: 96
گفته شده است:
خدای بزرگ، چنان که در قرآن آمده، به موسی چنین وحی فرموده بود:
وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً، فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا، ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً. إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها، فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیراً عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرِینَ حَصِیراً (1)8
ص: 97
1) - سوره الاسراء- آیههای 4 تا 8
(فرزندان اسرائیل را در کتاب آسمانی آگاه کردیم شما بیگمان دو بار در روی زمین آشوب خواهید کرد و برتری بزرگی خواهید یافت. همینکه هنگام نخستین آشوب فرا رسید، گروهی از بندگان خود را که دارای نیروئی سخت بودند بر شما برانگیختیم که حتی در درون خانههای شما نیز راه یافتند و به جست و جو پرداختند.
این وعدهای بود که عملی شد. سپس شما را به سوی ایشان برگرداندیم و بر آنان چیره ساختیم و شما را به دارائی و فرزندان یاری کردیم و شماره جنگجویان شما را افزودیم. اگر نیکی کنید درباره خود نیکی کردهاید و اگر هم بدی کنید به خود کردهاید. از این رو چون هنگام دومین آشوب فرا رسد، دشمنانتان چهرههای شما را از بیم و هراس زشت سازند زیرا به مسجد بیت المقدس درآیند همچنان که در نخستین بار درآمدند تا به هر چه دست یابند به سختی ویران کند و نابود سازند. امید است که پروردگار شما باز با شما مهربان شود. و اگر شما به سوی نافرمانی و گناه برگردید ما نیز باز به کیفر دادن و تنبیه شما برمیگردیم و دوزخ را زندان خدا ناشناسان میسازیم.) در میان فرزندان اسرائیل پیشآمدها و گناهان بسیار روی میداد و خدا که با ایشان مهربان بود از گناهشان درمیگذشت.
نخستین بار که خداوند آنان را به خاطر گناهانشان کیفر داد در زمان پادشاهی بود که او را صدقیه مینامیدند.
در میان فرزندان اسرائیل رسم بر این بود که وقتی مردی از ایشان به پادشاهی میرسید، خداوند پیغمبری را نیز برمیانگیخت تا هر چه میخواهد بدو وحی فرستد و او بر پایه آئین شرع و آنچه از سوی خداوند به وی وحی میشود پادشاه را رهبری کند.
آئین بنی اسرائیل نیز جز شریعت تورات نبود.
ص: 98
هنگامی که صدقیه به پادشاهی رسید، خدای بزرگ شعیا را به پیغمبری و راهنمائی او برانگیخت.
این شعیا پیامبری است که آمدن عیسی و محمد علیهما السلام را مژده داده است.
پایان روزگار فرمانروائی صدقیه نزدیک شده بود که در میان فرزندان اسرائیل، کار نافرمانی و فساد بالا گرفت. از این رو خداوند سنحاریب پادشاه بابل را با لشکر انبوهی که هوا را تیره و تار میساخت بر سر ایشان فرستاد.
سنحاریب با لشکریان خویش به راه افتاد تا به بیت المقدس رسید و آن جا را محاصره کرد.
در این هنگام پادشاه بنی اسرائیل بیمار بود و زخمی در پای خود داشت. بدین جهة شعیا پیش او رفت و بدو گفت:
«خداوند ترا فرمان میدهد که وصیت خود را بکنی و جانشین خود را برگزینی زیرا مرگت فرا رسیده است.» پادشاه که این را شنید به درگاه خداوند رو نهاد و به زاری پرداخت و از خدا خواست که عمرش را دراز کند.
درخواست او به درگاه خداوند پذیرفته شد و خدا به شعیا وحی فرستاد که پانزده سال به عمر پادشاه صدقیه افزوده و او را از چنگ دشمنش سنحاریب رهائی بخشیده است.
همینکه شعیا این مژده را به پادشاه داد، بیماری وی از میان رفت و تندرستی خود را بازیافت.
بعد خداوند به سوی لشکریان سنحاریب فرشتهای را فرستاد که بانگی برآورد چنان بلند و هراسانگیز که همه از ترس قالب تهی کردند و جان سپردند جز شش تن که یکی سنحاریب و پنج تن دیگر دبیران او بودند.
ص: 99
به گفته برخی نیز یکی از ایشان بخت نصر بود.
پس از کشته شدن لشکریان سنحاریب، صدقیه و فرزندان اسرائیل به لشکرگاه ایشان رفتند و هر چه در آن جا یافتند به غنیمت بردند و سراغ سنحاریب را گرفتند ولی او را پیدا نکردند.
از این رو کسانی را در پی او فرستادند که او و یارانش را یافتند و گرفتند و به بند انداختند و پیش پادشاه خود، صدقیه، بردند.
صدقیه از سنحاریب پرسید:
«چگونه یافتی کاری را که پروردگار ما با تو کرد؟» در پاسخ گفت:
«خبر پروردگار شما، که شما را یاری میدهد، به من رسیده بود ولی من بدان گوش ندادم.» صدقیه، سپس، سنحاریب را گرداگرد بیت المقدس گرداند.
بعد به زندان انداخت.
آنگاه خداوند به شعیا وحی فرستاد تا به پادشاه دستور دهد که سنحاریب و همراهانش را آزاد کند.
صدقیه نیز آنان را آزاد کرد که به بابل برگشتند و مردم آن سرزمین را از آنچه خدا با ایشان و لشکریانشان کرده بود آگاه ساختند.
صدقیه، پس از این پیشآمد، هفت سال دیگر زندگانی کرد و بعد درگذشت.
برخی از اهل کتاب برآنند که پیش از سنحاریب پادشاهی از پادشاهان بابل که کفرو (یا کیفو یا کیفرو) خوانده میشد بر بنی اسرائیل تاخت.
بخت نصر نیز پسر عم و دبیر او بود.
ص: 100
خداوند بادی را فرستاد که لشکر او را نابود کرد. خود او و دبیرش نیز ناپدید شدند.
همچنین میگویند:
این پادشاه بابلی را یکی از پسرانش کشت و بخت نصر از این کار به خشم آمد و پسر را به جرم کشتن پدر خود، از پای درآورد و خونش را ریخت.
همچنین میگویند:
سنحاریب پس از رویداد بالا با پادشاه آذربایجان به سر وقت بنی اسرائیل رفت و بر آنان حمله برد.
بعد در میان سنحاریب و پادشاه آذربایجان اختلاف افتاد و در زد و خوردی که با یک دیگر کردند هر دو لشکرشان از پای درآمدند.
سپس فرزندان اسرائیل از شهر بیرون رفتند و دارائی آنان را به غنیمت بردند.
و نیز گفته شده است:
مدت پادشاهی سنحاریب تا هنگامی که درگذشت، بیست و نه سال بود و پادشاه بنی اسرائیل، که سنحاریب محاصرهاش کرد حزقیا بود.
پس از درگذشت حزقیا، پسرش، منشی، پنجاه و پنج سال پادشاهی کرد.
سپس آمون دوازده سال پادشاه بود تا این که کسانش او را کشتند.
بعد، پسرش، یوشیا، به فرمانروائی رسید و سی و یک سال پادشاهی کرد تا فرعون الاجدع فرمانروای مصر خونش را ریخت.
پس از او پسرش یاهواحازینیوشیا، پادشاه شد ولی چندی
ص: 101
بعد فرعون الاجدع او را از کار برکنار کرد. و فرزندش، یویاقیم بن یاهواحاز را به کار گماشت و خراجی نهاد و او را موظف به پرداخت آن کرد.
مدت فرمانروائی یویاقیم دوازده سال بود.
پس از او پسرش، یویاحین، به پادشاهی رسید که بخت نصر با او جنگید و او را، در سومین سال سلطنتش، به بابل تبعید کرد و یقونیا، پسر عم او، را بر کرسی فرمانروائی نشاند و او را صدقیه نامید.
چیزی نگذشت که بخت نصر با صدقیه از در مخالفت درآمد و با او جنگید و بر او پیروز شد و او را با خود به بابل برد و پسرش را در پیش رویش کشت و چشم خود او را نیز کور کرد.
بیت المقدس و پرستشگاه را نیز ویران ساخت و فرزندان اسرائیل را اسیر کرد و به بابل برد که در آن جا ماندند تا هنگامی که به بیت المقدس بازگشتند به گونهای که ما- به خواست خدا- در جای خود شرح خواهیم داد.
سراسر مدت فرمانروائی صدقیه یازده سال بود.
و نیز گفته شده است:
شعیا پیامبری بود که خداوند بدو وحی فرستاد و فرمان داد تا به رهبری فرزندان اسرائیل برخیزد و آنچه را که خداوند از زبان وی به ایشان وحی میکند به یادشان آورد زیرا گناهکاری در میانشان فزونی یافته بود.
او نیز فرموده خدای بزرگ را به کار بست.
ولی بنی اسرائیل دشمنش شدند و به کشتن او کمر بستند.
او نیز از دستشان گریخت. در راه به درختی رسید و تنه درخت از هم شکافته شد و او در میان آن شکاف جای گرفت.
ص: 102
ولی شیطان لبه جامه او را از شکاف درخت بیرون انداخت و آن را به فرزندان اسرائیل نشان داد.
فرزندان اسرائیل نیز اره بر درخت نهادند و درخت را بریدند و او را از کمر به دو نیمه کردند.
درباره نامهای شاهان بنی اسرائیل جز اینها هم گفته شده که برای پرهیز از دراز گوئی و عدم اعتماد به درستی آنها از نقلش خودداری کردیم.
ص: 103
پیش از این گفتیم که کیخسرو، همینکه زمان مرگش فرا رسید، پسر عم خود، لهراسب بن کیوخی بن کیکاووس را به جانشینی خود برگزید.
بنابر این لهراسب پسرزاده یا نواده کیکاووس است.
او، همینکه به فرمانروائی رسید تختی از طلا ساخت که گوهرهای گوناگون بر آن نشانده بود.
در سرزمین خراسان شهر بلخ را ساخت و آن را «شهر زیبا» نامید.
ادارات دولتی تشکیل داد و پایههای فرمانروائی خود را، با برگزیدن سرداران شایسته و ترتیب لشکر، استوار کرد.
ص: 104
به آبادانی زمین پرداخت و از مردم برای خوراک و پوشاک و سایر هزینههای لشکر خراج گرفت.
چون کار نیرومندی و شکوه ترکان در روزگار او بالا گرفته بود، برای پیکار با ایشان به شهر بلخ فرود آمد.
لهراسب با مردم کشور خویش رفتار پسندیدهای داشت ولی با دشمنانی که در همسایگی ایران میزیستند بیاندازه سختگیری میکرد.
با یاران خود بسیار مهربان بود و همتی بلند داشت.
به کار ساختمان دلبستگی فراوان نشان میداد. راه چند رودخانه را در زمین شکافت و آبها را روان کرد و شهرهای کشور خویش را آباد ساخت.
پادشاهان هند و روم و مغرب خراجگزار او بودند و به سبب بیم از او و پرهیز از خشم او در نامههائی که به وی مینوشتند کوچکی و فروتنی خود را آشکار میکردند.
بعد به گوشه گیری گروید و از کشورداری دوری گزید و سرگرم خداپرستی شد و پسر خویش بشتاسب (ویشتاسب) را به جای خود بر تخت نشاند.
مدت فرمانروائی لهراسب یکصد و بیست سال بود.
پس از او پسرش، و یشتاسب به پادشاهی رسید.
در روزگار او زرادشت بن سقیمان (زرتشت پسر سپیتمان) برخاست و دعوی پیامبری کرد و زرتشتیان بدو گرویدند.
زردشت، چنان که اهل کتاب میپندارند، از مردم فلسطین بود و خدمتگر ویژه یکی از شاگردان ارمیای پیغمبر شمرده میشد.
بعد بدو خیانت کرد و او را دروغگو خواند. او هم درباره وی نفرین کرد و زردشت در پی این نفرین به بیماری برص، یا پیسی،
ص: 105
گرفتار شد و به شهرهای آذربایجان رفت و در آن جا پراکندن آئین زرتشتی را آغاز کرد.
و نیز گفته شده است:
او از مردم ایران بود. کتابی نوشت و آن را در روی زمین گرداند. همه جا برد و به همه کس نشان داد ولی هیچ کس معنی آن را ندانست.
زرتشت گمان میکرد کتاب او کتابی آسمانی است که به وی خطاب شده است.
این کتاب را اشتا (اوستا) نامید و از آذربایجان به فارس رفت. مردم فارس نیز ندانستند که در آن چیست و آن را نپذیرفتند.
سپس به هندوستان رفت و آن را به فرمانروایان هند نشان داد. از آن جا به چین و ترکستان رفت ولی هیچ کس آن را نپذیرفت و همه او را از شهرهای خود راندند.
آنگاه به شهر فرغانه رفت.
پادشاه فرغانه خواست او را بکشد. ولی او گریخت و به درگاه ویشتاسب بن لهراسب روی آورد.
ویشتاسب فرمود تا او را به زندان اندازند.
زردشت چندی در زندان به سر برد و شرحی بر کتاب خود نوشت و آن را زند نامید که به معنی تفسیر است.
بعد کتاب دیگری در شرح زند نگاشت و آن را پا زند نامید که بمعنی تفسیر بر تفسیر است.
در کتاب زردشت دانشهای گوناگون مانند ریاضیات و احکام نجومی و پزشکی و جز اینها از اخبار سدههای گذشته و کتابهای پیامبران است.
این دستور نیز در کتاب او آمده است:
ص: 106
«آنچه را که من برای شما آوردهام، نگاه دارید و دریابید تا هنگامی که مردی دارای شتری سرخ- یعنی: محمد، صلی الله علیه و سلم- به نزد شما بیاید. و او درست در هزار و ششصد سال دیگر پدیدار خواهد شد.» در پی این پیشگوئی کینهای میان ایرانیان و تازیان افتاد.
در تاریخ فرمانروائی شاپور ذو الاکتاف نیز یادآوری میشود که از جمله انگیزههای جنگ تازیان همین سخن بوده است. خدا بهتر میداند.
بعد، ویشتاسب که در بلخ به سر میبرد، زردشت را فرا خواند.
زردشت همینکه بدو رسید، آئین خود را آغاز کرد و او را از اندیشههای خود به شگفتی انداخت چنان که فریفته او شد و به کیش او گروید و چون میخواست به زور مردم را پیرو آئین زردشت کند، گروه بسیاری از آنان را کشت تا آئین او را پذیرفتند و بدان کیش درآمدند.
اما زرتشتیان برآنند که زرتشت از مردم آذربایجان است.
او بر پادشاه روزگار خود، از سقف ایوان او، فرود آمد در حالی که یک پاره آتش در دست داشت و با آن بازی میکرد و آتش دستش را نمیسوزاند. هر کس دیگری هم که آن آتش را از دست او میگرفت، دستش نمیسوخت.
آن پادشاه که چنین دید پیرو او شد و به آئین او گروید و در شهرهای کشور خویش آتشکدههائی ساخت و از آتشی که در در دست زردشت بود، آن آتشکدهها را برافروخت.
زردشتیان میپندارند آتش پرستشگاههای ایشان از همان
ص: 107
آتش برافروخته شده که تا امروز همچنان روشن است و هرگز خاموش نگردیده است.
ولی دروغ میگویند زیرا- به گونهای که ما به خواست خدای بزرگ در جای خود شرح خواهیم داد، هنگامی که خداوند محمد صلی الله علیه و سلم را به پیامبری برانگیخت، آتش تمام آتشکدههای زردشتیان خاموش شد.(1)
ظاهرا زردشت دهقانزادهای بوده است که از تبار و ریشه آریائی روئیده و رشد یافته است.
تاریخ حقیقی تولد زردشت بسیار مجهول است. بر حسب روایات ایرانی تولد او در حدود 660 پیش از میلاد نشان میدهد که، با وجود همه احتمالات بعیده، اغلب محققین جدید آن را پذیرفتهاند.
ولی بعضی دیگر با قرائن و دلائل موجه برآنند که زمان ظهور این پیغمبر ایرانی قدیمتر از آن تاریخ بوده و در حدود 1000 پیش از میلاد میزیسته است.
همچنین، محل تولد او نیز مجهول مانده است.
بعضی گویند در ناحیه ماد (آذربایجان) شمال غرب ایران و بعضی گویند در باکتریا (بلخ) (شرق) به وجود آمده ولی از قرار معلوم، وی در غرب ایران زائیده شده ولی در شرق ایران به کار دعوت خود پرداخته است.
روایات باستانی بر آن است که زرتشت در پانزده سالگی نزد آموزگاری تعلیم یافت ... و هم از آغاز عمر به خوی مهربان و سرشت لطیف معروف گردید.
در هنگام بروز قحط سالی که در ایام جوانی او اتفاق افتاد، وی نسبت به سالخوردگان حرمت و رأفت و درباره جانوران محبت و شفقت به عمل میآورد.
چون سنین عمرش به بیست رسید، پدر و مادر و همسر خود را رها کرده، برای یافتن اسرار مذهبی و پاسخ مشکلات روحانی، که اعماق ضمیر او را پیوسته مشوش میداشت، در اطراف جهان سوگردان شد و از هر سو رفت و با هر کس سخن گفت شاید که نور اشراق درون دل او را منور سازد.
گویند: روزی در انجمنی از دانایان پرسش کرد که نیکوترین کاری که شایسته آسایش روان باشد چیست؟
در پاسخ گفتند:
«سیر کردن گرسنگان و خوراک دادن به چهار پایان و فروزان داشتن آتش و افشاندن شیره «هوما» و آب. و پرستش دیوان بهترین کارهاست.» زرتشت در این سخن اندیشه کرد و گفت:
«از این همه، چهار کار نخستین را که در خور مردمی دادگر و روانی آمرزیده است میتوان پذیرفت مگر پرستش دیوان که کاری است دشوار، و جان بهشتی از آن بیزار!» دو منابع یونانی که کما بیش درباره زرتشت روایاتی آوردهاند گفته شده است که زرتشت مدت هفت سال در بن غاری درون کوهی به سر آورده به خاموشی مطلق میگذرانید.
آوازه کار او از شرق به گوش مردم روم رسید و شهرت یافت که مردی مرتاض بیست سال تمام در بیابانها گذرانده و جز پنیر طعامی نخورده است.
چون به سی سالگی رسید (سنی که غالبا در دماغهای صاحبان افکار روحانی و اذهان نوابغ مذهبی دوره بروز بحرانهای فکری است) زردشت را مکاشفاتی دست داد ...
گویند نخستین بار که برای او کشف و شهود دست داد، وی در سواحل رود دیتیا در نزدیکی موطن او بود.
ناگهان خیال شبحی که بلندی قامت او نه (9) برابر انسان متعارف بود در برابر نظرش نمودار گردید که او را فرشته «وهومنه» (بهمن) یعنی: «پندار نیک» نام دادهاند.
پس فرشته با او گفت و شنود کرد و به او فرمان داد که جامه عاریتی کالبد را از جان دور سازد و روان را پاک و طاهر فرماید، آنگاه صعود کرده در پیشگاه «اهورامزدا» یعنی خدای حکیم حاضر گردد.
وی چنان کرد و خدای متعال، که پیرامونش صفوف فرشتگان جای داشتند، بر او نظر فرمود.
از چگونگی حضور او در محضر الهی سرگذشتی بسیار جاذب و جالب روایت میکنند که خلاصه آن این است:
چون زرتشت در آن انجمن آسمانی و جایگاه برین درون آمد، سایه او محو گردید زیرا پرتو تابش فرشتگان و اشعه درخشان ارواح علوی در پیرامون او، وجود او را چنان مستغرق نور ساخته بودند که سایهای باقی نماند.
پس اهورامزدا به او تعلیم داد و او را به پیغامبری برگزید و امر فرمود که حقایق و تعالیم و تکالیف آئین بهی را به عالمیان بیاموزد.
از آن پس، هشت سال دیگر بر زردشت بگذشت و او در عالم کشف و شهود با شش فرشته مقرب (امشاسپندان) یکایک گفت و شنود کرد و از مجلس هر کدام بر روشنائی ضمیر و صفای دل او لختی میفزود.
در «گاتاها» که ظاهرا کلمات خود زردشت است باین مکاشفات اشاره شده و بعضی قطعات که حاکی از مطالب اصلی و موثق و معتمد است از زمان او به جای مانده از آن جمله یک جا میگوید:
«من، مانند وخشور پاک، ترا، ای اهورامزدا، میستایم.
وقتی که وهومنه (پندار نیک) نزد من آمد و از من پرسش کرد: کیستی؟ و به که وابستهای؟ و نشانی تو در این روزگار چیست؟ به او گفتم: من زردشتم دشمن دروغ، که تا غایت توانائی وجود با دروغ نبرد میکنم و پشتیبان نیرومند راستگویانم، و سرانجام به عالم بیپایان خواهم رسید و در آن جا تو را، ای مزدا، ستایش خواهم کرد و نغمهها به یاد تو خواهم سرود.
تو ای روان پاک و مقدس، تو را ای اهورامزدا، میستایم.
هنگامی که وهومنه (پندار نیک) نزد من آمد و از من سؤال فرمود که:
آهنگ چه کار داری؟ در پاسخ گفتم: حرمت و ستایش آتش تو آهنگ من است و تا تاب و توان دارم در طریق حق کوشش میکنم. راستی را به من نشان ده تا او را بطلبم! چون تو به من گفتی: به راستی برو و راستی را تعلیم ده، مگر به من امر نکردی که از چه بپرهیزم و چه چیز را فرمان ببرم؟ تو گفتی:
به فرمان «سروش» گوش فراده و سرنوشت پر از گنج در پی قست.
پاداش نیک دراز در انتظار مردمان است.» از آن پس ده سال تمام بر زردشت بگذشت که به پرستش و عبارت مزدا مشغول بود و پیوسته از مردم روزگار جفا و آزار میدید.
پس از این مکاشفه بیدرنگ تعلیم خلائق را آغاز کرد.
ولی در ابتدا کسی به سخنان او گوش نداد. چندین بار نومید شده در معرض فتنه و آزمایش قرار گرفت. یعنی روان پلید «انگره مئی نیو» او را وسوسه میکرد که عبادت مزدا را ترک کند.
لکن زرتشت همچنان در عقیدت خود پایدار بود و پاسخ داده میگفت:
«نه، من از دین بهی و راستی برنمیگردم و هر چند که جان و تن و اعضاء بدن مرا از یک دیگر جدا کنند، از پرستش مزدا روی برنمیتابم.» عاقبت پس از ده سال زردشت به مقصود رسید و نخستین کسی که آئین او را پذیرفت و به او گروید، عموزاده وی، مردی به نام «میندینیمونها» بود.
سپس در یکی از بلاد شرقی ایران به دربار شاه آن دیار به نام «ویشتاسب» راه یافت.
مدت دو سال زردشت کوشش و جهد بسیار کرد که این پادشاه را به دین خود درآورد.
ویشتاسب، که علی الظاهر مردی پاکدل و خالص عقیدت و نیکومنش بود، با زرتشت همراه گردید لکن وی در تحت نفوذ «کارپانها» (مغان) واقع شده بود که در اوستا به بدی یاد شدهاند و آنها را کاهنانی حریص و دنیا دوست وصف کرده جماعتی که به روش باستانی قربانیهای حیوانی به عمل میآوردند و با عمال سحر و جادو اشتغال داشتند و مدعی بودند که بدین وسائل موجبات ازدیاد محصولات و حفاظت مواشی و دواب و جلوگیری از حملات و تهاجمات قبائل (گورانی) در شمال توانند شد.
کارمانها با اقتدارات شیطانی خود بر علیه عقاید و مبادی زرتشت برخاستند و سبب شدند که زرتشت را دستگیر ساخته و به زندان اندازند.
سرانجام بعد از دو سال از زرتشت معجزی به ظهور رسید و اسب نسیاه و محبوب ویشتاسب را که به مرضی مهلک مبتلی شده بود، درمان کرد. و همچنین چون همسر ویشتاسب موسوم به «هوتائوسا» نیز از وی حمایت و پشتیبانی میکرد بالاخره شاه به دین او درآمد.
گرویدن شاه به دین زردشت البته کامل و از روی خلوص بود و ویشتاسب سراسر نیروی خود را برای نشر دعوت آن پیامبر [؟] به کار برد.
درباریان و امراء نیز به دنبال شاه بر او گرویدند.
برادر او، زین، و فرزند دلاورش، اسفندیار، از پیروان مؤثر و نیرومند زردشت شدند.
دو برادر از طبقه نجبا و اشراف که در انجمن شاه جایگاهی ارجمند داشتند با آن پیغمبر مصاهرت و خویشاوندی حاصل کردند. اولی دختر خود را به زردشت داد و دومی دختر زردشت را، که از زن نخستین داشت به همسری خود درآورد.
از مدت بیست سال دیگر که از عمر زرتشت باقی بود روایات و حکایات بسیاری نقل کردهاند.
در سراسر این روزگار، وی به نشر دین اهورامزدا در میان ایرانیان بگذرانید.
در این زمان دو پیکار و جنگ با دشمنان بر پا ساخت. در پیکار نخستین اسفندیار مکانتی رفیع و نامی بلند یافت. و به دلاوری و جنگاوری شهره آفاق شد زیرا قبائل تورانی را که به کشور ایران هجوم آور شده بودند درهم شکست.
اما جنگ دوم، بر حسب این حکایات، در زمانی روی داد که زردشت به مرحله هفتاد و هفتمین سال عمر خود رسیده بود.
در این پیکار، گرچه پیروز گردید، لیکن عاقبت کشته شده و نویسندگان اوستا در هزار سال بعد گفتهاند که چون تورانیان شهر بلخ را به غلبه گرفتند، یکی از آنان ناگهانی بر آن پیمبر یزدانی تاخته و او را در برابر محراب آتش، در هنگامی که به عبادت مشغول بود، به قتل رسانید.
خلاصه از «تاریخ جامع ادیان» تالیف «جان ناس» تالیف علی اصغر حکمت صفحات 302 تا 305 کسانی که به آگاهی از تعالیم زردشت علاقمندند میتوانند به کتاب بالا (از صفحه 305 به بعد) رجوع فرمایند.
مترجم
ص: 108
1) چون آنچه ابن اثیر درباره زردشت آورده، تعصب آمیز و غیر منصفانه است، خلاصهای از تاریخ زندگانی زردشت از کتاب «تاریخ جامع ادیان» در این جا نقل میشود. باشد که خوانندگان گرامی را سودمند افتد:
زردشت هنگامی ظهور کرد که سی سال از فرمانروائی و یشتاسب گذشته بود.
ص: 109
او کتابی را پیش ویشتاسب آورد که میپنداشت از سوی
ص: 110
خداوند بزرگ بر او وحی شده است.
ص: 111
ویشتاسب این کتاب را در جائی در استخر فارس نهاد و توده مردم را از آموختن آن بازداشت.
ص: 112
این کتاب بر روی دوازده هزار صفحه از پوست گاو نوشته شده و با طلا نقش و نگار یافته بود.
ص: 113
ویشتاسب و نیاکان او، پیش از ظهور زردشت، کیش صابئی داشتند.
ص: 114
به زودی باقی اخبار ویشتاسب خواهد آمد.
ص: 115
علما درباره زمانی که بخت نصر به جنگ بنی اسرائیل رفته، اختلاف دارند.
برخی گفتهاند: این پیشامد در روزگار ارمیای پیامبر و دانیال و حنانیا و عزاریا و میشائیل (یا: میلساییل) روی داده است.
برخی دیگر گفتهاند: خداوند، تنها از این جهة بخت نصر را به سرکوبی فرزندان اسرائیل فرستاد که یحیی بن زکریا را کشتند.
ولی روایت نخستین بیشتر مورد تأیید است.
آغاز کار بخت نصر را سعید بن جبیر یاد کرده و گفته است:
در میان فرزندان اسرائیل مردی بود که کتابها را میخواند تا به این سخن خدای بزرگ رسید که فرموده است: بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ (بندگانی از خود را بر شما برمیانگیزیم که دارای نیروئی سخت هستند.) سر به درگاه پروردگار بلند کرد و گفت:
ص: 116
«پروردگارا، این مردی را که نابودی فرزندان اسرائیل را دست او را نهادهای، به من نشان ده!» در خواب مردی تهیدست را دید که او را بخت نصر میخواندند و در بابل به سر میبرد.
در پی این خواب، به بهانه بازرگانی روانه بابل شد و در آن جا تنگدستان و بینوایان را به نزد خود فرا خواند و از آنان پرسشهائی کرد تا او را به سوی بخت نصر رهبری کردند.
همینکه از جای او آگاهی یافت کسی را در پی او فرستاد و او را به پیش خود خواند و دید مردی درویش و بیمار است.
به درمان بیماری او پرداخت تا بهبود یافت. همینکه تندرستی خود را به دست آورد، پولی برای هزینه زندگی بدو داد و آهنگ سفر کرد.
بخت نصر در حالی که میگریست بدو گفت:
«درباره من تا توانستی نیکی و مهربانی کردی ولی من نمیتوانم نیکی تو را پاداش دهم.» آن اسرائیلی در پاسخ وی گفت:
«آری، تو میتوانی مرا پاداش دهی. هم اکنون نامهای برای من بنویس که اگر پادشاه شدی مرا آزاد بگذاری و آزار ندهی.» بخت نصر دچار شگفتی شد و گفت:
«آیا مرا ریشخند میکنی؟» جواب داد:
«نه، این تنها کاری است که انجام یافتنش محال نیست.» بعد، هنگامی که پادشاه ایران میخواست از احوال شام آگاهی یابد، مردی را که مورد اعتمادش بود بدان سرزمین فرستاد تا از رویدادهای آن جا و زندگانی مردمی که در آن جا به سر میبردند
ص: 117
، خبرهائی بیاورد.
آن مرد رهسپار شام شد در حالی که بخت نصر تنگدست و بیچیز نیز او را همراهی میکرد. او با وی نرفته بود مگر برای این که به وی خدمت کند.
فرستاده پادشاه ایران همینکه به سرزمین شام رسید، آن شهرها را از حیث شکوه و آبادانی و استحکامات و مردان رزمآور و جنگ افزارهای فراوان، بزرگترین شهرهای خدا یافت. و دیدن دیدنیهای شام چنان او را شگفت زده و مرعوب ساخت که دیگر هیچ چیزی درباره آن سرزمین نپرسید.
ولی بخت نصر به رفتن در انجمنهای مردم پرداخت و همه جا به ایشان میگفت:
«چه چیز شما را از جنگ کردن با مردم بابل باز میدارد.
اگر با بابلیان در خارج از خانههای خود بجنگید زیانی برای شما نخواهد داشت!» ولی همه در پاسخ او میگفتند:
«ما جنگ را کار پسندیدهای نمیدانیم و انگیزهای برای این کار نمیبینیم.» همینکه از آن جا برگشتند، فرستاده پادشاه ایران آنچه از مردان و جنگ افزار و اسبان و غیره در آن جا دیده بود گزارش داد.
بخت نصر هم برای پادشاه پیام فرستاد و درخواست کرد که وی را نزد خود فرا خواند.
پادشاه نیز او را به درگاه خود خواند.
بخت نصر پیش پادشاه رفت و از همه چیزهائی که در شام دیده و شنیده بود او را آگاه ساخت.
ص: 118
بعد که پادشاه خواست به شام لشکر کشی کند و چهار هزار تن از سواران برگزیده خود را بدان سوی بفرستد درباره کسی که فرماندهی آنان را بر عهده گیرد به کنکاش پرداخت.
برخی از سرداران او را برای این کار پیشنهاد کردند.
ولی او گفت:
«نه، بلکه بخت نصر باید این لشکر را فرماندهی کند.» زیرا بخت نصر به خوبی با وضع شام آشنائی یافته بود و راه و چاه را میدانست.
بنابر این آنان به فرماندهی بخت نصر روانه شام شدند و به برخی از شهرهای آن سرزمین دست یافتند و غنائمی به چنگ آوردند و سالم بازگشتند.
بعد لهراسب او را اسپهبد سرزمینهای میان اهواز تا ارض روم از کرانه باختری دجله ساخت. و سبب رفتن او به جنگ فرزندان اسرائیل این بود که وقتی لهراسب، چنانکه گفتیم، او را پایه سپهبدی بخشید، روی به شام نهاد و در آن جا مردم دمشق و بیت المقدس با وی صلح کردند.
او نیز گروگانهائی از ایشان گرفت و بازگشت.
پس از برگشتن او از بیت المقدس به شهر طبریه، فرزندان اسرائیل بر پادشاه خود که با بخت نصر صلح کرده بود، شوریدند و او را کشتند و گفتند.
«تو در برابر مردم بابل خود را پست و ما را خوار کردی!» بخت نصر، هنگامی که این خبر را شنید، گروگانهائی که با خود از شام آورده بود، همه را کشت و به بیت المقدس برگشت و آن جا را ویران کرد.
و نیز گفته شده است:
ص: 119
تنها کسی که بخت نصر را بدان کار گماشت، شاه بهمن بن ویشتاسب بن لهراسب بود. بخت نصر به نیای او و پدر او خدمت کرده و عمر درازی یافته بود.
به موجب این روایت: بهمن کسانی را پیش پادشاه بنی- اسرائیل به بیت المقدس فرستاد ولی اسرائیلیان ایشان را کشتند.
بهمن نیز از این کار به خشم آمد و بخت نصر را به نیابت از سوی خود به حکومت سرزمین بابل گماشت و او را با لشکریانی بسیار بدانجا فرستاد و او نیز با فرزندان اسرائیل کاری کرد که شرح دادیم.
اینها اسباب ظاهری است ولی سبب کلی که این اسباب را برای انتقام گرفتن از فرزندان اسرائیل پیش آورد، گناهکاری و سرپیچی ایشان از فرمان خدای بزرگ بود.
شیوه خداوند بزرگ درباره بنی اسرائیل چنین بود که هر گاه یکی در میانشان به پادشاهی میرسید، با او پیغمبری میفرستاد تا او را به راه راست رهبری کند و با احکام تورات آشنا سازد.
بیش از رفتن بخت نصر به شام، نافرمانی و گناه در میان فرزندان اسرائیل فزونی یافته بود. و درین هنگام یقونیا، پسر یویاقیم، در آنجا پادشاهی میکرد.
خداوند ارمیا را پیش او به پیامبری فرستاد. گفته شده است او خضر علیه السلام بود.
او در میان فرزندان اسرائیل ماند و ایشان را به پرستش خدای بزرگ و پیروی از فرمودههای خداوند فرا خواند و کوشید تا آنان را از گنهکاری باز دارد و لطف خدا را درباره ایشان که با نابود کردن سنحاریب نجاتشان داده بود به یادشان آورد. ولی
ص: 120
بدو گوش ندادند و راه و روش خود را دگرگون نساختند.
از این رو خداوند به او فرمود تا آنان را از کیفر آسمانی بترساند و اگر باز هم به پیروی از فرمان خداوند نگرویدند، خدا کسی را بر آنان چیره خواهد ساخت که لشکریانی سنگدل و نامهربان را به جانشان اندازد تا همه را بکشند و فرزندانشان را اسیر کنند و شهرشان را ویران سازند، و آنان را به بردگی وادارند.
او پیام خداوندی را به فرزندان اسرائیل رساند ولی آنان باز هم از گنهکاری برنگشتند.
بار دیگر خداوند به پیامبر خود پیامبر فرستاد و فرمود:
«به زودی در میان آنان آشوبی بر پا خواهم کرد که هر مرد بردبار و خویشتن داری را دچار هراس و سرگشتگی سازد و اندیشه هر مرد روشن بین و دانش هر فرزانهای را به لغزش و گمراهی اندازد. بیدادگر سنگدل تبهکاری را بر آنان چیره خواهم ساخت و جامهای از خشم و ستم بر تن او خواهم کرد و مهربانی را از دل او دور خواهم ساخت. در پی چنین مردی سپاه انبوهی خواهد آمد که روشنی روز را مانند سیاهی شب خواهد کرد و غبار راهش مانند ابر آسمان را خواهد پوشاند. او با لشکری که داود فرزندان اسرائیل را نابود میکند و از آنان انتقام میگیرد و بیت المقدس را ویران میسازد.» ارمیا که چنین شنید، فریاد زد و گریست و جامه درید و خاکستر به سر ریخت و به درگاه خداوند زاری کرد و از کردگار توانا خواست که در روزگار او خشم خود را بر فرزندان اسرائیل آشکار نسازد و چنین آسیبی را از ایشان دور فرماید.
در پی راز و نیاز او خداوند بدو وحی فرستاد و فرمود:
«به عزتم سوگند که بیت المقدس و بنی اسرائیل را نابود
ص: 121
نخواهم ساخت تا هنگامی که از سوی تو درین باره دستوری رسد.» ارمیا که این شنید، شاد شد و گفت:
«نه، سوگند به کسی که موسی و پیامبران دیگر را به حق به پیغمبری برانگیخته، من هرگز دستور نابودی فرزندان اسرائیل را نخواهم داد.» او سپس پیش پادشاه بنی اسرائیل رفت و او را از آنچه به وی وحی شده بود آگاه ساخت.
پادشاه نیز بدین مژده شاد و خرسند شد.
سه سال از این وحی گذشت و درین مدت فرزندان اسرائیل همچنان به گنهکاری و نافرمانی خود افزودند و در بد رفتاری و تباهی پا بر جای ماندند.
زمان نابودی بنی اسرائیل نزدیک میشد و دیگر بسیار کم به ارمیا وحی میرسید زیرا اسرائیلیان گوش نمیدادند و از راهی که در پیش گرفته بودند برنمیگشتند.
از این رو پادشاهشان گفت:
«ای فرزندان اسرائیل، پیش از آن که عذاب خداوند فرا رسد بدین سیاهکاری و آلوده دامنی پایان دهید و به سوی خدا برگردید.» ولی آنان نشنیدند و دست برنداشتند.
در این هنگام خداوند به دل بخت نصر انداخت که برای سرکوبی بنی اسرائیل روانه بیت المقدس شود. و او هم با لشکریان بسیاری که فضا را پر میکردند بدان سوی رهسپار شد.
همینکه خبر لشکر کشی بخت نصر به گوش پادشاه بنی اسرائیل رسید، ارمیای پیغمبر را به بارگاه خود فرا خواند.
وقتی او را در نزد خود یافت بدو گفت:
ص: 122
«ای ارمیا، تو از کجا میپنداشتی که پروردگارت به تو وحی فرستاده و وعده داده که تا دستور تو نباشد بیت المقدس را نابود نمیکند؟» ارمیا در پاسخ گفت:
«پروردگار من بر خلاف وعدهای که فرموده رفتار نخواهد کرد و من بدو اطمینان دارم.» هنگامی که پایان مهلت فرا رسید و از میان رفتن فرمانروائی ایشان نزدیک شد و خداوند نابودی آنان را خواست، فرشتهای را به گونه آدمی پیش ارمیا فرستاد و بدو فرمود تا مسئلهای را در پیش ارمیا مطرح کند و از او فتوی بخواهد.
این فرشته که به صورت آدمیزاد درآمده بود پیش ارمیا رفت و بدو گفت:
«ای ارمیا، من مردی از بنی اسرائیل هستم و از تو میخواهم که درباره خویشاوندان من فتوی دهی. من با آنان به گونهای که خداوند فرموده، رفتار کردم و درباره ایشان آنچه شرایط مهربانی و بزرگواری بود به جای آوردم ولی آنان هر چه بیشتر از من مهربانی و جوانمردی دیدند، به کینهتوزی و بدرفتاری با من افزودند. اکنون نظر تو چیست؟ با ایشان چه باید بکنم؟» ارمیا بدو اندرز داد و گفت:
«باز هم همچنان که خداوند از تو میخواهد به ایشان نیکی کن و آنچه را که خدا فرمود انجام ده.» آن فرشته رفت. و چند روز دیگر باز به گونه آدمیزاد درآمد و برگشت.
ارمیا از او پرسید:
«آیا رفتارشان دگرگون نشد و پاک نگشت و تو آنچه را
ص: 123
که میخواستی، از آنان ندیدی؟» در پاسخ گفت:
«سوگند به خدائی که به حق تو را به پیغمبری برانگیخته، من از هیچ گونه مهربانی و جوانمردی که کسی با خویشاوند خود میکند، درباره ایشان فرو گذاری نکردم و فزونتر از اندازه نیز با آنان مهر ورزیدم ولی در برابر نیکیهای من، آنان بیش از پیش به بد رفتاری خود افزودند.» باز هم ارمیا بدو اندرز داد و گفت:
«به پیش خانواده و خویشاوندان خود برگرد و با آنان مهربانی کن.» آن فرشته از پیش او برخاست و رفت.
چند روزی گذشت و بخت نصر با لشکری که از گلههای ملخ افزون بود به بیت المقدس تاخت.
فرزندان اسرائیل از بیم چنان دشمنی سرآسیمه شدند و بیتابی کردند. و پادشاهشان به ارمیا گفت:
«پس کجاست وعدهای که پروردگار تو داده است؟» جواب داد:
«من به پروردگار خود اعتماد دارم.» بعد، فرشتهای که خداوند او را فرستاده بود تا از ارمیا فتوی بخواهد باز پیش ارمیا برگشت و به او- که بر روی دیواره بیت المقدس نشسته بود- همان سخنان نخستین خود را باز گفت و از دست خویشاوندان خود و بیدادشان شکایت کرد و گفت:
«ای پیغمبر خدا، تا پیش از امروز من در برابر آنچه از ایشان میدیدم، بردباری میکردم زیرا بدرفتاری آنان تنها درباره من بود ولی امروز دیدم کاری سخت ناروا از آنان سرزده که
ص: 124
بد رفتاری با خدای بزرگ است. اگر امروز هم مانند هر روز، تنها با من بدی میکردند من با آنان خشم نمیگرفتم ولی خشمی که امروز درباره آنان روا داشتم به خاطر خدا بود. اکنون آمدهام که تو را از این موضوع آگاه سازم و از تو که به حق از سوی خداوند به پیامبری برانگیخته شدهای خواهش کنم تا درباره ایشان نفرین کنی و از خدا بخواهی که آنان را نابود سازد.» ارمیا نیز گفت:
«ای فرمانروای آسمانها و زمین، آنان را، اگر به راه راستی و درستی میروند، زنده نگهدار و اگر از فرمان تو سر میپیچند و کاری میکنند که پسند تو نیست، نابود کن.» هنگامی که این سخن از دهان او بیرون رفت خداوند صاعقهای به بیت المقدس فرستاد که مسجد و محراب را به لرزه درآورد و هفت دروازه از دروازههای آن را درهم شکست.
ارمیا که چنین دید، فریاد برآورد و جامه خود را درید و خاکستر به سر ریخت و گفت:
«ای پادشاه آسمانها و زمین، ای مهربانترین مهربانان، ای پروردگار، وعدهای که به من دادی چه شد؟» خداوند بدو وحی فرستاد که: آن آسیب به فرزندان اسرائیل نرسید مگر به سبب فتوائی که خود تو، در پاسخ پرسش فرستاده ما، داده بودی.
در این هنگام، ارمیا یقین کرد که آن پرسنده از سوی خداوند بوده و آن پیشامد به فتوای او روی داده است.
ارمیا سپس از بیت المقدس بیرون رفت و سر به بیابان نهاد و با حیوانات خوی گرفت.
بخت نصر و لشکریانش بر سرزمین شام دست یافتند و
ص: 125
فرزندان اسرائیل را کشتند و به بیت المقدس درآمدند و آنجا را ویران کردند.
بخت نصر به لشکریان خود دستور داد که خاک حمل کردند و در بیت المقدس ریختند و آنجا را پر کردند.
او پیش از آن که به بابل برگردد و اسیران اسرائیلی را با خود ببرد، دستور داد تا همه کسانی را که در بیت المقدس به سر میبردند گرد آوردند.
آنگاه صد هزار نوجوان را از میانشان برگزید و میان فرماندهان و سردارانی که با وی بودند تقسیم کرد.
دانیال پیغمبر و حنانیا و عزاریا و میشائیل نیز از جمله این بردگان بودند سایر افراد بنی اسرائیل را به سه قسمت تقسیم کرد:
یک سوم را کشت، یک سوم را در شام نگه داشت، و یک سوم دیگر را به بردگی گرفت.
سرانجام خداوند، ارمیا را زندگانی جاوید بخشید و او کسی است که گاهگاه در بیابانها و شهرهای روی زمین دیده میشود.
بخت نصر به بابل برگشت و در آنجا تا مدتی که خدا میخواست، بر اورنگ فرمانروائی خود پایدار ماند.
بعد، شبی خوابی دید و هنگامی که از دیدن آنچه در خواب میدید دچار شگفتی شده بود، ناگهان چیزی دید که آنچه پیش از آن دیده بود، همه را از یادش برد.
همینکه از خواب برخاست، دانیال و حنانیا و عزاریا و میشائیل را فراخواند و گفت:
«مرا از خوابی که دیده و فراموش کردهام، آگاه کنید.
اگر مرا ازین خواب و تعبیر آن با خبر نسازید، بیگمان دستهای شما را از شانه خواهم برید!»
ص: 126
آنان از بارگاه وی بیرون رفتند و خدا را خواندند و زاری کردند و از او خواستند تا از آن خواب آگاهشان کند.
خداوند نیز ایشان را از آنچه پرسیده بودند آگاه کرد.
آنان سپس پیش بخت نصر برگشتند و گفتند:
«تو پیکرهای را در خواب دیدهای.» گفت:
«راست میگوئید.» گفتند:
«پا و ساق پاهای او از سفال و دو زانو و رانهای او از مسی، شکم او از نقره، سینه او از طلا و سر و گردن او از آهن بود.
و هنگامی که تو از دیدنش دچار شگفتی شده بودی، خداوند سنگ بزرگی از آسمان فرستاد که آن را شکست و این ضربه بود که خواب ترا از یادت برد.» بخت نصر که این سخنان شنید، گفت:
«درست میگوئید. اکنون بگویید که تعبیرش چیست؟» در پاسخ گفتند:
«فرمانروائی پادشاهانی به تو نشان داده شده است. برخی نرمتر از برخی دیگر، و برخی بهتر از برخی دیگر و برخی سختتر بودند.
نخستین فرمانروائی را آن قسمت سفالین تشکیل میداد که نرمتر و ناتوانتر از همه بود. بعد، قسمت مسین از آن بالاتر و سختتر، پس از مس قسمت سیمین بود که برتر و نیکوتر است. بر روی آن، قسمت زرین قرار داشت و زر خوشتر و والاتر از سیم است. سپس قسمت آهنین بود. آهن که سختترین فلز است همین فرمانروائی تست که سختترین و نیرومندترین فرمانروائی است.
ص: 127
آن سنگ بزرگ هم که دیدی خداوند از آسمان فرو فرستاد و همه را درهم شکست، پیغمبری است که خداوند از آسمان برمیانگیزد و سر رشته کار به دست او میافتد.
همینکه دانیال و همراهانش این خواب را تعبیر کردند، بخت نصر ایشان را بنواخت و در شمار نزدیکان خویش درآورد و از آن پس در کار کشورداری با ایشان مشورت کرد.
چیزی نگذشت که درباریان بخت نصر به جاه دانیال و یارانش رشک بردند و در پیش او به اندازهای از آنان بدگوئی کردند که او از ایشان بیزار شد و فرمود تا گودالی کندند و آنان را که شش تن بودند در آن گودال افکندند و حیوانات درندهای را نیز آنجا انداختند که ایشان را بخورند.
پس از این دستور که بخت نصر داد، یاران او گفتند:
«اکنون برویم تا بخوریم و بیاشامیم.» رفتند و سرگرم خوردن و آشامیدن شدند.
سپس به راه افتادند و کنار آن گودال رفتند تا ببینند که بر سر آن شش تن چه آمده است.
ولی دیدند آنان نشستهاند و حیوانات هم در برابرشان زانو زده و به هیچیک از ایشان آسیبی نرساندهاند.
در پیش آن شش تن مرد دیگری را نیز یافتند.
این مرد هفتمی که فرشتهای از فرشتگان بود، از گودال بیرون آمد و سیلی سختی به بخت نصر زد که او را مسخ کرد و درندهای به گونه شیر شد.
با این وصف، هنوز هوش و خرد داشت و همانند آدمیزاد اندیشه میکرد.
بعد، خداوند بار دیگر او را به صورت آدمی درآورد و
ص: 128
فرمانروائی او را بدو برگرداند.
پس از بازگشت بخت نصر بر اورنگ پادشاهی، دانیال و یارانش در نزد وی گرامیترین مردم گردیدند.
ولی باز هنگامی که پارسیان به بابل برگشتند، از آنان در پیش بخت نصر بدگوئی کردند و گفتند:
«این دانیال هنگامی که شراب میخورد، از بسیاری ادرار نمیتواند خود را نگاه دارد.» این کار هم در نزد آنان ننگ بود.
بخت نصر نیز خوانی گسترد و خوراکی آماده ساخت و دانیال را به نزد خویش فرا خواند و به دربان خود گفت:
«مواظب باش و نخستین کسی را که برای ادرار ازین جا بیرون میرود، بکش. حتی اگر گفت: من بخت نصر هستم، بگو:
دروغ میگوئی. بخت نصر خود به من دستور داده که تو را بکشم.
و او را بکش!» اما به خواست خداوند دانیال نیازی به آبریزگاه نیافت و نخستین کسی که برای ادرار از جا برخاست خود بخت نصر بود.
شبی تاریک بود و همینکه دربان او را دید راهش را بست تا او را بکشد.
ولی او گفت:
«من بخت نصر هستم.» گفت:
«دروغ میگوئی. بخت نصر خود به من فرموده که تو را بکشم.» و او را کشت.
همچنین درباره کشته شدن بخت نصر گفتهاند:
ص: 129
خداوند پشهای را فرستاد که در بینی او رفت و به درون سر او جای گرفت.
در نتیجه، بخت نصر تا پی در پی به سر خود نمیکوبید، آرام نمییافت و آسوده نمیزیست.
هنگامی که مرگ او فرا رسید به خانواده خود گفت: «سر مرا بشکافید و ببینید این چه بود که مرا کشت.» پس از مرگ او سرش را شکافتند و آن پشه را در مغز سرش یافتند. این از آن رو بود که خداوند میخواست به بندگان خویش توانائی و نیرومندی خود و ناتوانی بخت نصر را نشان دهد که وقتی به گردنکشی پرداخت او را با ناتوانترین آفریده خود از پا درآورد. بزرگ است خدائی که فرمانروائی بر همه چیز به دست اوست که هر چه بخواهد میکند و به هر چه بخواهد، فرمان میدهد.
اما دانیال مدتی در سرزمین بابل زیست. بعد، از آنجا کوچ کرد و درگذشت و در شوش از شهرهای خوزستان به خاک سپرده شد.
هنگامی که خدای بزرگ خواست فرزندان اسرائیل را به بیت المقدس بازگرداند، بخت نصر مرده بود.
او پس از ویران کردن بیت المقدس- به گفته برخی از اهل علم- چهل سال دیگر زندگی کرد و بعد از او یکی از پسرانش که اولمردج نامیده میشد به پادشاهی رسید و در آنجا بیست و سه سال فرمانروائی کرد.
پس از مرگ او یکی از فرزندانش به نام بلتاصر یک سال پادشاهی کرد و در کارش آشفتگی روی داد به همین جهة شاهنشاه ایران وی را از کار برکنار کرد. درباره آنچه ما راجع به این
ص: 130
شخص گفتیم اختلاف هست.
شاهنشاه ایران، پس از عزل بلتاصر، داریوش را به جایش به پادشاهی بابل و شام گماشت که سی سال در مقام خود باقی ماند.
بعد فرمانروای ایران او را نیز معزول کرد و اخشویرش (خشایارشا؟) را به جای او گماشت که چهارده سال پادشاهی او در آن نواحی دوام یافت.
پس از او پسرش کیرش العلمی (کورش) که پسری سیزده ساله بود بر تخت نشست.
او تورات را آموخته و به دین یهود درآمده بود. از دانیال و یارانش مانند حنانیا و عزاریا و دیگران نیز چیزهائی میآموخت.
اینان از او اجازه خواستند که از بابل به بیت المقدس بروند.
کورش گفت:
«اگر از شما هزار پیامبر هم بر جای میماندند، من شما را از خود دور نمیساختم.» او کار دادگستری را به دانیال سپرد و همه کارهای خود را نیز بدو واگذارد و دستور داد که آنچه بخت نصر از فرزندان اسرائیل به غنیمت گرفته، میان ایشان تقسیم کند و به تعمیر و آبادانی بیت المقدس بپردازد.
او نیز در روزگار کورش بیت المقدس را از نو آباد کرد.
فرزندان اسرائیل توانستند بدان سرزمین برگردند.
این مدت اندک، دوره فرمانروائی آن چند پادشاه، پس از ویرانی بیت المقدس بود که به بخت نصر نسبت داده شده است.
مدت پادشاهی کورش نیز بیست و دو سال بود.
و نیز گفته شده است:
ص: 131
کسی که فرمان بازگشت فرزندان اسرائیل به شام را داد، ویشتاسب پسر لهراسب بود. زیرا بدو خبر داده بودند که شهرهای شام ویران شده و در آن جا از فرزندان اسرائیل هیچ کس نمانده است.
ویشتاسب نیز دستور داد تا در سرزمین بابل جار بزنند:
«از فرزندان اسرائیل هر کس که میخواهد به شام برگردد، میتواند برگشت.» آنگاه مردی از آل داود را فرمانروای ایشان ساخت و بدو فرمان داد که بیت المقدس را از نو آباد کند.
اسرائیلیان همراه او به بیت المقدس برگشتند و آنجا را آباد کردند.
ارمیا پسر خلقیا (1)از گروه هارون بن عمران بود.
هنگامی که بخت نصر به شام درآمد و بیت المقدس را ویران ساخت و بنی اسرائیل را یا کشت و یا اسیر کرد، شهرها بیسر و سامان ماند و از آدمیان تهی شد و جایگاه حیوانات گردید.
پس از بازگشت بخت نصر به بابل، ارمیا در حالی که سوار بر خر خود بود و شیره انگور و سبدی انجیر به دست داشت، به بیت المقدس رسید و آنجا را ویران دید.
قالَ: أَنَّی یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها! فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ. قالَ: کَمْ لَبِثْتَ؟ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ. قالَ: بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ. فَانْظُرْ إِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلی حِمارِکَ (2)59
ص: 132
(ارمیا- که آنجا را ویرانه یافت- گفت:
«خداوند چگونه اینجا را بعد از مرگش زنده میکند؟» خدا مدت یکصد سال او را در حال مرگ نگاه داشت.
سپس او را برانگیخت. و زنده کرد و از او پرسید:
«چه مدتی در آن حال ماندی؟» جواب داد:
«یک روز یا قسمتی از یک روز ماندم.» خدا فرمود:
«نه بلکه صد سال در آن حال درنگ کردی. پس خوراک و نوشابهات را ببین که فاسد نشده و تغییری نکرده است. همچنین به خرت بنگر ...» او به استخوانهای خر خود- که سالها پیش مرده بود- نگریست و دید که پارههای استخوان گرد هم آمدند و باز به همدیگر پیوستند. بعد گوشت بر آنها پوشیده شد. و سرانجام خر به فرمان خدا جان گرفت و زنده شد و برخاست.
ارمیا، همچنین، نگاه به بیت المقدس انداخت و دید از نو ساخته شده و چنان آباد گردیده که هیچ نشانهای از ویرانی در آن نیست.
این شهر در زندگانی نخستین ارمیا به دست لشکریان بخت نصر با خاک یکسان شده و مردمش نیز یا کشته یا اسیر گردیده بودند.
ولی اینک کاملا آباد به نظر میرسید و فرزندان اسرائیل نیز فزونی یافته و از شهرهای دیگر بدان جا بازگشته بودند.
ارمیا که چنین دید گفت:
ص: 133
أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. (1)(میدانم که خدا در انجام هر کاری تواناست.) و نیز گفته شده است:
کسی که خدا او را میراند و یکصد سال در خواب مرگ نگاه داشت و بعد زندهاش کرد، عزیر بود.
عزیر، پس از آن که زنده شد، در بیت المقدس به سوی خانه خود، همچنان که نشانی آن را میدانست، به راه افتاد.
دم در خانه، پیر زنی نابینا و بیمار و زمینگیر یافت که یکصد و بیست سال از عمرش میگذشت.
این زن روزگاری کنیزک جوان او بود.
عزیر از او پرسید:
«این جا خانه عزیر است؟» جواب داد:
«آری.» آنگاه گریست و گفت:
«جز تو هیچ کس دیگری را ندیدم که یادی از عزیر بکند.» عزیر که این سخن را از او شنید، گفت:
«من خود عزیر هستم.» پیر زن- که حرف او را باور نمیکرد- گفت:
«عزیر هر چه از خدا میخواست، خواهش وی پذیرفته میشد. اگر تو عزیر هستی، از خدا بخواه که تندرستی مرا به من بازگرداند.» عزیر درباره او دعا کرد. پیر زن بینائی خود را باز یافت.59
ص: 134
1) - سوره بقره- آیه 259
و برخاست و به راه افتاد. و همینکه عزیر را دید، او را شناخت.
عزیر پسری داشت که یکصد و سیزده سال از عمرش میگذشت. این پسر دارای فرزندان بزرگی شده بود.
کنیز عزیر- که در اثر دعای او بهبود یافته بود- پیش خانواده عزیر رفت و وجود عزیر را به ایشان خبر داد.
آنان به دیدن او آمدند. و پسر او، پدر خود را از روی خالی که در پشتش بود، شناخت.
و نیز گفته شده است:
عزیر با فرزندان اسرائیل در عراق میزیست. بعد به بیت المقدس برگشت و در میان اسرائیلیان از نو تورات را آورد زیرا آنان، هنگامی که به بیت المقدس بازگشتند تورات با خود نداشتند چون پس از تاخت و تاز لشکریان بخت نصر بدان شهر، با آنچه گرفته شد و سوخته شد و نابود شد، تورات نیز به یغما رفت و نشانهای از آن نماند.
در پی شکست اسرائیلیان، عزیر نیز با اسیران دیگر گرفتار شد و هنگامی که با فرزندان اسرائیل به بیت المقدس برگشت، از مردم کناره گرفت و شب و روز به گریه و زاری پرداخت.
روزی که نشسته بود و همچنان میگریست، مردی بدو رسید و از او پرسید:
«ای عزیز، چرا گریه میکنی؟» جواب داد:
«برای این که کتاب خدا و پیمان او که به ما رسیده بود از میان رفته است.» پرسید:
«اکنون، آیا میخواهی که خداوند آن را به شما باز
ص: 135
گرداند؟» جواب داد:
«آری.» گفت:
«پس برگرد و روزه بگیر و خود را پاکیزه کن و فردا همین هنگام درین جا بیا.» عزیر دستور او را به کار بست و روز بعد در همان وقت بدان جا رفت و چشم براه او شد.
آن مرد آمد و ظرفی در دست داشت که آبی در آن بود.
او فرشتهای بود که خداوند وی را به گونه انسان پیش عزیر فرستاده بود.
از آبی که در دست داشت به عزیر نوشاند و عزیر، همینکه آب را نوشید، تورات بر لوح سینهاش نقش بست.
از این رو، پیش فرزندان اسرائیل بازگشت و تورات را در میانشان نهاد تا به راهنمائی آن کتاب، حلال و حرام و حدود هر یک را باز شناسند.
فرزندان اسرائیل که چنین خدمتی را از عزیر دیدند، دوستدار او شدند به اندازهای که هرگز هیچ چیز و هیچ کس دیگر را مانند او دوست نداشته بودند.
عزیر کارشان را سر و سامان داد و روزگاری در میانشان ماند تا هنگامی که خداوند او را از جهان برد.
پس از درگذشت عزیر، میان فرزندان اسرائیل لغزشهائی روی داد و گناهانی از ایشان سر زد تا جائی که برخی از آنان گفتند:
«عزیر پسر خداست!»
ص: 136
فرزندان اسرائیل همچنان در بیت المقدس به سر میبردند و آن گروه از اسرائیلیان هم که در جاهای دیگر بودند، به بیت المقدس برمیگشتند و تعدادشان فزونی مییافت تا هنگامی که رومیان در در زمان ملوک الطوائفی بر آنان چیره شدند.
پس از آن، دیگر اسرائیلیان جمعیتی نداشتند و با پراکندگی و پریشانی میزیستند.
علماء درباره کار بخت نصر و نوسازی بیت المقدس اختلافات بسیار دارند که ما برای رعایت اختصار از شرح آنها خودداری کردیم.
ص: 137
گفته شده است:
خداوند به برخیا پسر حنیا (یا به گفته طبری: احنیا) وحی فرستاد و فرمود به بخت نصر بگوید که به پیکار با تازیان میان بندد و جنگجویانشان را بکشد و فرزندانشان را اسیر کند و اموالشان را بگیرد زیرا برای خدا ناشناسی و کفرشان شایسته چنین کیفری هستند.
برخیا آنچه را که به وی فرمان داده شده بود به بخت نصر گفت.
بخت نصر این پیکار را با بازرگانان تازی آغاز کرد و آنچه بازرگان عرب در شهرهای خود یافت، گرفت و برای آنان در نجف جائی ساخت و ایشان را در آن جا زندانی کرد و نگهبانانی بر آنان گماشت.
پس از انتشار این خبر در میان تازیان، گروههائی از ایشان پیش بخت نصر رفتند و از او زنهار خواستند.
ص: 138
بخت نصر آنان را امان داد و از ایشان درگذشت و در سواد عراق آنان را سکونت داد.
بعد آنان شهر انبار را ساختند و از مردم حیره جدا شدند و بدان جا رفتند و در سراسر مدت زندگانی بخت نصر در آنجا سکونت گرفتند.
پس از درگذشت بخت نصر، مردم حیره نیز به مردم انبار پیوستند و این نخستین سکونت تازیان سواد در حیره و انبار بود.
بخت نصر، همچنین به سراغ تازیان نجد و حجاز رفت.
در این هنگام خداوند به برخیا و ارمیا وحی فرستاد و فرمود پیش معد بن عدنان بروند و او را بگیرند و به شهر حران ببرند.
خداوند همچنین آن دو پیامبر- یعنی برخیا و ارمیا- را آگاه ساخت که از دودمان معد بن عدنان، محمد صلی اللّه علیه و سلم برخواهد خاست که خاتم پیغمبران خواهد بود.
آن دو تن راه خود را به اندازهای تند پیمودند که از بخت نصر پیشی گرفتند و خود را به معد رساندند و او را در ساعت مقرر به حران بردند.
معد درین هنگام دوازده سال داشت.
بخت نصر با گروههای تازیان جنگید و شکستشان داد و در میانشان کشتار بسیار کرد.
از آنجا رهسپار حجاز شد.
عدنان که خبر لشکر کشی بخت نصر را شنید، تازیان را گرد آورد و او و بخت نصر با شور و گرمی بسیار به جنگ پرداختند و جنگی سخت کردند.
عدنان شکست خورد و گریخت و بخت نصر او را تا دژهائی
ص: 139
که در آن جا بود دنبال کرد.
تازیان در آن جا گرد هم آمدند و در برابر او به دفاع پرداختند.
هر یک از دو سردار برای خود و لشکریانش خندقی کند.
بعد بخت نصر در کمین دشمن نشست و این نخستین کمینی بود که عملی شد.
در نتیجه، تازیان غافلگیر شدند و لشکریان بخت نصر با شمشیر به جانشان افتادند.
چیزی نگذشت که فریاد واویلا از دو طرف برخاست و عدنان از حمله به بخت نصر و بخت نصر از جنگ با عدنان دست برداشت و دو لشگر از هم جدا شدند.
پس از بازگشت بخت نصر از آنجا، معد بن عدنان با آن پیمبران از حران بیرون رفت و راهی مکه شد و چون به مکه رسید پرچمهای ویژه آن شهر را برافراشت و مراسم حج بجای آورد و آن پیامبران نیز با او به حج پرداختند.
معد سپس از آنجا به ریشوب (یا به گفته طبری: ریسوب) رفت که دژی بود در میانه راه کرانه عمان و عدن.
آنجا درباره بازمانده فرزندان حرث بن مضاض جرهمی پرسش کرد.
بدو گفته شد:
«از آنان جوشم بن جلهمه زنده مانده است.» معد دختر او، معانه، را به زنی گرفت و این زن برای او پسری آورد که نزار بن معد خوانده شد.
ص: 140
ویشتاسب، پسر لهراسب، هنگامی که به فرمانروائی رسید، کشور را سر و سامان داد و قوانینی مقرر فرمود و شهر فسا را در استان فارس ساخت.
او هفت تن از بزرگان ایران را پایهای بلند بخشید و به هر یک به اندازه پایهای که داشت بخشی از کشور را واگذار کرد.
و فرمانروائی آن بخش را بدو سپرد.
سپس برای پادشاه ترکستان که نامش خرزاسف (ارجاسب) برادر افراسیاب، بود، پیام فرستاد و با او صلح کرد بدین قرار که چون رسم بر این بود که همیشه اسبی با یک رکابدار بر درگاه
ص: 141
پادشاهان آماده باشد، ویشتاسب نیز اسبی به درگاه پادشاه ترک بفرستد.
وقتی زرتشت- چنان که پیش ازین گفتیم- به دربار ویشتاسب راه یافت، بدو اندرز داد که پیمان صلح خود را با پادشاه ترکستان بر هم بزند و گفت:
«من طالع میبینم و ساعتی سعد را معین میکنم تا در آن ساعت به جنگ با او برخیزی و پیروزی یابی.» این نخستین بار بود که برای پادشاهان از روی دانش ستاره شناسی، وقتی برای آغاز هر کار تعیین میشد. زرتشت نیز با ستاره شناسی آشنائی بسیار داشت و در این باره دانشمند برجستهای به شمار میرفت.
ویشتاسب این پیشنهاد را پذیرفت.
از این رو، زرتشت کسی را به درگاه پادشاه ترک فرستاد تا اسب شاهنشاه ایران و رکابدار او را از آن جا برگیرد و به ایران برگرداند.
فرستاده زرتشت نیز چنین کرد.
این کار- که نشانه پیمان شکنی شمرده میشد- پادشاه ترکستان را به خشم آورد و او که زرتشت را در این باره گنهکار میدانست، نامهای به ویشتاسب نوشت و او را ترساند و این پیمان شکنی را نکوهش کرد و از او خواست که زردشت را پیش وی بفرستد. اگر نفرستد با او جنگ خواهد کرد و او خانواده او را از میان خواهد برد.
ویشتاسب در پاسخ نامه او، نامهای بسیار تند نگاشت و او را به پیکار فرا خواند.
چیزی نگذشت که دو پادشاه با لشکریان خود به سوی یک دیگر
ص: 142
حرکت کردند و با هم روبرو شدند و به پیکار پرداختند.
جنگی سخت درگرفت و سرانجام ترکان شکست خوردند و کشته بسیار دادند و شتابان گریختند.
ویشتاسب نیز به بلخ بازگشت.
این پیروزی که در پی پیشنهاد زردشت نصیب ایرانیان شده بود، مقام زردشت را در چشم ایرانیان بالا برد و بیش از پیش به ارجمندی و شکوه او افزود.
کسی که درین جنگ از همه بیشتر دلاوری نشان داد اسفندیار پسر ویشتاسب بود که با نیرومندی و دلیری بیاندازه خود، جنگ را برد و گروهی را بر سر رشک آورد چنان که از او پیش پدرش بدگوئی کردند و گفتند:
«پسر تو میخواهد زمام کشور را در دست خود بگیرد و تو را از پادشاهی برکنار کند.» ویشتاسب نیز که با شنیدن این سخنان درباره اسفندیار بدگمان شده بود او را پی در پی به جنگ فرستاد- تا شاید در یکی از جنگها کشته شود.
و چون اسفندیار در هیچ نبردی شکست نمیخورد و پیوسته پیروز و سرافراز برمیگشت، ویشتاسب سرانجام او را گرفت و به بند کشید و در زندان انداخت.
چندی بعد، ویشتاسب روانه نواحی کرمان و سیستان شد و به دامنه کوهی که آن را طمبدر (یا: طمیدر) میخواندند، رفت تا در آن جا چندی گوشه گیری گزیند و به کیش خود- که آئین زرتشتی بود- پردازد.
پیش از اقدام به این کار پدر خود لهراسب را که سالهای بسیاری از عمرش میگذشت و دیگر پیری و سالخوردگی او را
ص: 143
ناتوان ساخته بود، به جای خود در بلخ گذاشت و نگهداری خزانهها و فرزندان و زنان خویش را نیز بدو سپرد.
این خبر به گوش پادشاه توران زمین خرزاسف (ارجاسب) رسید و همینکه به حقیقت آن پی برد، دور بودن ویشتاسب از کشور خود را غنیمت شمرد و از فرصت استفاده نمود و لشکریان خویش را گرد آورد و بسیج کرد و روانه بلخ شد.
همینکه به بلخ رسید، آن جا را گرفت و لهراسب و دو فرزند ویشتاسب و هیربدان را کشت و دیوانخانهها را آتش زد و آتشکدهها را ویران ساخت و دستههائی از لشکریان خویش را نیز به شهرها فرستاد که تا توانستند کشتند و اسیر گرفتند و ویران کردند.
ارجاسب، همچنین، دو دختر ویشتاسب را که یکی از آنان خمانی نام داشت اسیر کرد.
بزرگترین پرچم ایرانیان را نیز که به درفش کاویان معروف بود، گرفت.
سپس در پی ویشتاسب شتافت.
ویشتاسب از دست او گریخت و به کوههائی که در فارس بود پناهنده شد در حالیکه از آنچه بر سرش آمده بود خود را زبون و بیچاره میدید.
هنگامی که کار بر او سخت شد، همراه جاماسب که حکیم دانشمند دربار ایران بود، کسانی را در پی پسر خود اسفندیار فرستاد و او را از زندان بیرون آورد و از رفتاری که با وی کرده بود پوزش خواست و بدو وعده داد که او را ولیعهد خود سازد و پادشاهی را پس از خود بدو واگذارد.
اسفندیار که این سخنان شنید، در برابر پدر خود به خاک
ص: 144
افتاد و سپاسگزاری کرد.
آنگاه برخاست و از پیش او بیرون رفت و لشکریانی را که در اختیار داشت گرد آورد و شب را نیز تا بامداد به طرح ریزی بسیج گذراند و روز بعد به سرکوبی لشکریان ترک و پادشاه ایشان شتافت.
دو لشکر با هم روبرو شدند و به پیکار پرداختند. جنگ سختی درگرفت و درین نبرد اسفندیار به یک پهلوی لشکر ترک حمله برد و آنان را تار و مار کرد و حملات خود را پیگیری نمود.
چیزی نگذشت که ترکان دریافتند این همان اسفندیار است که در جنگ با ایشان کار آزمودگی و ورزیدگی دارد و تاب ستیزه با او را نخواهند داشت.
این بود که از جنگ روی گرداندند و چنان گریختند که دیگر در راه خود به هیچ چیز توجه نمیکردند.
اسفندیار ازین پیکار پیروزمندانه بازگشت در حالیکه درفش کاویان را نیز پس گرفته بود.
هنگامی که پیش پدرش ویشتاسب رفت و او را از این پیروزی آگاه ساخت، ویشتاسب شاد شد و به اسفندیار فرمود که از ترکان دست برندارد و آنان را دنبال کند. همچنین بدو توصیه کرد که پادشاه ترکان را بکشد. هر قدر که میتواند، خون خانواده و خویشاوندان او را بریزد و تا آنجا که دستش میرسد ترکان را بکشد و اسیران ایرانی را که در بند ترکان گرفتارند آزاد کند و آنچه را که ترکان از شهرهای ایران به غنیمت بردهاند، باز پس گیرد.
اسفندیار بار دیگر به توران زمین لشکر کشید و به شهرهای ترکان راه یافت و تا توانست کشت و اسیر کرد و ویران ساخت.
ص: 145
سرانجام به بزرگترین شهر توران زمین رسید و آن جا را با قهر و غلبه گرفت و پادشاه ترک و برادران و جنگجویان او را کشت و دارائی او را به دست آورد و زنانش را اسیر کرد.
اسفندیار دو خواهر خود را نیز از بند ترکان آزاد ساخت و فتوحات خود را ادامه داد و شهرهای دیگری را گشود و تا آخرین حدود مرزهای توران زمین تاخت و تا تبت پیش رفت.
آنگاه به سرداران ترک امان داد و هر شهری را که گرفته بود به یکی از ایشان سپرد و خراجی نیز معین کرد و آنان را موظف ساخت که هر سال خراج شهرها را به پدرش ویشتاسب بپردازند.
سپس به بلخ بازگشت.
ویشتاسب به آنچه از حیث نگهداری کشور و پیروزی بر ترکان از اسفندیار دیده بود، بر او رشک برد ولی رشک خود را پنهان نگاه داشت و به اسفندیار فرمان داد تا سپاهی آماده سازد و برای پیکار با رستم پهلوان، به سیستان برود.
درین باره بدو گفت:
«این رستم در میان شهرهای ماست و از ما فرمانبرداری نمیکند زیرا شاه کیکاووس او را آزاد گذارده و سیستان را بدو بخشیده است.» ما ضمن شرح پادشاهی کیکاووس، این موضوع را ذکر کردیم.
غرض ویشتاسب از فرستادن اسفندیار به جنگ رستم این بود که در آن جنگ یا رستم اسفندیار را بکشد یا اسفندیار رستم را.
چون از رستم نیز به سختی بیزار بود.
اسفندیار لشکریان خود را گرد آورد و به جنگ رستم رفت تا سیستان را از او بگیرد.
ص: 146
رستم با او نبرد کرد و درین نبرد اسفندیار به دست رستم کشته شد.
ویشتاسب نیز درگذشت در حالیکه یکصد و دوازده سال فرمانروائی کرده بود.
برخی گفتهاند یکصد و بیست سال و برخی نیز گفتهاند یکصد و پنجاه سال پادشاهی کرد.
و نیز گفته شده است:
مردی از فرزندان اسرائیل پیش ویشتاسب رفت. او خود را پیامبری میپنداشت که از سوی خداوند برای راهنمائی ویشتاسب فرستاده شده بود.
از این رو در بلخ به نزد پادشاه رفت.
او به عبری سخن میگفت و زرتشت، پیغمبر ایرانیان، نیز سخنانش را شرح و تفسیر میکرد.
جاماسب، دانشمند دربار ویشتاسب هم گفتههای او را از زبان اسرائیلی ترجمه میکرد.
پیش از زردشت، ویشتاسب و پدران و نیاکان او و سایر ایرانیان، کیش صابئی داشتند.
ص: 147
از زبان کسانی که عقیده دارند کیکاووس در روزگار سلیمان بن داود به پادشاهی رسیده، پیش از این خبرهائی نقل کردیم و آن گروه از فرمانروایان یمن را که در عهد سلیمان میزیستهاند نام بردیم و سرگذشت بلقیس دختر ایلشرح (یا: المنشرح) را نیز باز گفتیم.
پس از بلقیس، فرمانروائی به یاسر بن عمرو بن یعفر رسید که «انعم الانعامه» خوانده میشد.
مردم یمن گفتهاند:
یاسر برای جنگ به سوی مغرب لشگر کشید تا به بیابانی رسید که آنرا «وادی الرمل» (یعنی: بیابان ریگزار) میخواندند و پیش از او پای هیچ کس بدان جا نرسیده بود.
آنجا ایستاده بود که ناگهان در میان ریگزار راهی پیدا شد و او به مردی که عمرو نام داشت فرمان داد تا با کسان خویش از آن جا بگذرد.
ص: 148
او و یارانش از آن جا گذشتند ولی دیگر باز نگشتند.
یاسر که چنین دید دستور داد تا بتی از مس بسازند. و پس از این که ساخته شد، آن را بر تخته سنگ بزرگی نصب کرد و بر سینه سنگ نوشت:
«این بت، از آن یاسر انعم حمیری است، در پشت این بت هیچ گذرگاهی نیست و نباید هیچ کس را به عبور از آن واداشت که نابود خواهد شد.» و نیز گفته شده است:
در آن سوی این ریگزار گروهی از پیروان حضرت موسی علیه السلام میزیستند و همان کسانی بودند که خداوند درین فرموده خود به آنان نظر داشته است:
وَ مِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ (1)(از پیروان موسی گروهی به دین حق راه مییابند و بدان میگروند.) خدا حقیقت را بهتر میداند.
پس از او تبع تبان اسعد، ابو کرب بن ملکیکرب، تبع بن زید بن عمرو بن تبع به فرمانروائی رسید.
این همان ذو الاذعار بن ابرهه، تبع ذو المنار بن رایش بن قیس بن صیفی بن سباست.
او را زاید میخواندند.
این تبع (2)در روزگار بشتاسب (ویشتاسب) و اردشیرت.
ص: 149
بهمن بن اسفندیار بن بشتاسب میزیست. و کسی است که از یمن، در راهی که «رایش» پیموده بود، پیش رفت تا به دو کوه طیئ رسید.
از آن جا به سوی شهر انبار روی نهاد.
هنگامی که به محل حیره رسید، حیران و سرگدان شد و شبانگاه در آن جا ماند. بدین مناسبت آن سرزمین را «حیرة» نامید.
آنگاه گروههائی از قبائل ازد و لخم و جذام و عامله و قضاعه را در آن جا گذاشت که خانههائی ساختند و در آن جا ماندگار شدند.
سپس مردمی را از طیئ و کلب و سکون و خانواده بلحرث بن کعب و ایاد بدان جا کوچ داد.
بعد به سوی موصل روی نهاد.
از آن جا به آذربایجان رفت و با ترکان جنگید و آنان را شکست داد.
جنگ آورانشان را کشت و فرزندانشان را اسیر کرد.
سپس به یمن بازگشت.
این پیروزیها باعث شد که فرمانروایان و پادشاهان ازو بیمناک گردیدند و هدیههائی برای او فرستادند. پادشاه هندوستان نیز کالاهای گرانبهائی پیشکش کرد.
در میان آنچه برای پادشاه یمن فرستاده بود، تحفههای بسیاری از پارچههای ابریشمین و مشک و عود و کالاهای دیگر بود.
پادشاه یمن چیزهائی دید که همانندش را هرگز ندیده بود.
از این رو، به فرستادهای که آنها را آورده بود، گفت:
«آیا اینها همه از شهر شماست؟» جواب داد:
ص: 150
«بیشترشان از سرزمین چین است.» و چین را برای او وصف کرد.
پادشاه یمن سوگند خورد که به چین لشکر کشد. این بود که با حمیریان به راه افتاد تا به مردم زبون و کودنی رسید که کلاههای دراز و سیاه داشتند.
در آن جا مردی از کسان خود را که ثابت نامیده میشد با گروهی انبوه به سوی چین گسیل داشت که رفت و شکست خورد.
پس از او، تبع، خود رهسپار چین شد و داخل چین گردید و رزم آوران چینی را کشت و هر چه در آن جا یافت، به غنیمت گرفت.
رفتن او به چین و ماندن او در آن جا و بازگشت او از آن سرزمین بر روی هم هفت سال طول کشید.
هنگامی که میخواست باز گردد دوازده هزار سوار از دلاوران حمیری را در تبت به پاسداری گماشت.
این گروه اهل تبت هستند ولی خود را عرب میدانند و رنگ و خلق و خوی ایشان نیز مانند رنگ و خوی تازیان است.
آنچه تا این جا گفتیم، به همین گونه گفته شده است ولی بسیاری از مورخان درباره این رویدادها اختلاف دارند و روایت هر یک با روایت دیگری فرق میکند.
یکی رویدادی را جلوتر ذکر میکند که دیگری آنرا عقبتر آورده است.
و از این درازگوئیها هم سود بسیاری بدست نمیآمد.
ولی ما آنچه را که کوتاه یافتیم در این جا نقل کردیم.
ص: 151
پس از یشتاسب (ویشتاسب)، پسر زاده، یا نوه او اردشیر بهمن بن اسفندیار به پادشاهی رسید.
او در جنگهای خود پیروز بود و قلمرو پادشاهی او بر پهنه فرمانروائی پدرش فزونی داشت.
و نیز گفته شده است:
او در سواد شهرکی ساخت و آن را ایاوان اردشیر نامید.
این همان قریهای است که به بهمینیا (1)معروف است و در زاب بالا قرار دارد.
اردشیر بهمن، همچنین، شهر ابله (2)را در ناحیه دجله ساخت.د.
ص: 152
او برای انتقام خون پدر خویش به سیستان رفت و رستم، و پدرش دستان، و پسرش فرامرز را کشت.
این بهمن پدر دارای بزرگ بود. همچنین پدر ساسان که خود، پدر پادشاهان آزاده ایران، مانند اردشیر پسر بابک و فرزندان اوست.
مادر دارا، خمانی دختر بهمن بود. بنابر این خمانی، هم خواهر و هم مادر دارا شمرده میشد.
بهمن با هزار هزار- یعنی یک میلیون- سرباز به رومیه داخلی (روم شرقی) لشکر کشید و آن جا را گرفت.
پادشاهان روی زمین به او باج و غرامات جنگی میپرداختند.
او، از جهة پایه و مقام، بزرگترین، و از حیث کاردانی و زیرکی، در شمار برترین پادشاهان ایران بود.
مادر اردشیر بهمن از دودمان بنیامین بن یعقوب و مادر پسرش، ساسان، از دودمان سلیمان بن داود بود.
پادشاهی بهمن یکصد و بیست سال، و به گفته برخی: هشتاد سال، به درازا کشید.
پادشاهی فروتن بود و موجبات خرسندی مردم را فراهم میآورد.
نامههائی که از سوی او بیرون میرفت، چنین آغاز میشد:
«از بنده خداوند و خدمتگزار خداوند که گرداننده کارهای شماست.» پس از اردشیر بهمن، دخترش خمانی به پادشاهی رسید.
مردم، یکی از آن رو که پدرش را دوست میداشتند و دیگر، از جهة خردمندی و سلحشوری این خانم، او را به پادشاهی برگزیدند.
لقب خمانی، شهرزاد بود.
ص: 153
و نیز گفته شده است:
خمانی از آن رو به پادشاهی رسید که وقتی دارای بزرگ را از بهمن حامله شد، بدو پیشنهاد کرد که افسر پادشاهی را به روی شکم وی ببندد و بدین گونه فرزند خود را به پادشاهی رساند.
بهمن درخواست خمانی را پذیرفت و تاج را به شکم او که آبستن بود بست.
ساسان، پسر بهمن، مردی بود که برای فرمانروائی ساخته نشده بود و چون کار پدر خود را دید، به استخر فارس رفت و از جهان کناره گرفت و به قله کوهها پیوست و به گوسفند داری پرداخت.
او شخصا دامداری میکرد و توده مردم که این روش را برای یک شاهزاده ناپسند میشمردند، از فرمانروائی او ناامید شدند.
اردشیر بهمن از جهان رفت در حالیکه فرزندش دارا هنوز در رحم مادر خود بود. بدین جهة، پس از درگذشت بهمن، مردم خمانی را بر اورنگ پادشاهی نشاندند.
خمانی چند ماه پس از پادشاهی خویش، دارا را بزاد و چون از اظهار این مطلب اکراه داشت، نوزاد را با گوهرهائی گرانبها در صندوقی چوبین نهاد و آن را از شهر استخر بر روی رود کر، یا به گفتهای: رود بلخ (جیحون)، روان ساخت.
آب، این جعبه را برد و به آسیابانی از مردم استخر رساند.
آسیابان جعبه را از روی آب گرفت و درش را گشود و به دیدن گوهرهائی که در آن بود شادمان شد و نوزاد را نیز به زن خود سپرد.
همسرش به نگهداری و پرورش نوزاد، یعنی دارا،
ص: 154
پرداخت.
هنگامی که دارا به مرحله جوانی رسید، راز سرگذشت او فاش شد و خمانی نیز ناچار به رفتار بدی که درباره وی روا داشته بود اعتراف کرد.
مردم فرزند بهمن را، هنگامی که از کمال و پختگی بهرهمند شد، آزمودند و دیدند همهی صفاتی را که شاهزادگان دارند، او به حد اعلی دارد. این بود که خمانی افسر پادشاهی را بر سر او نهاد و خود به فارس رفت و در آن استان، شهر استخر را ساخت.
خمانی تا هنگامی که پسرش به پادشاهی رسید،- پیروزیهائی یافته، با رومیان نبرد کرده و دشمنان را از دست اندازی به شهرهای خویش باز داشته، و خراجی را که از مردم گرفته میشد، کاهش داده بود.
مدت پادشاهی خمانی سی سال بود.
و نیز گفته شده است:
خمانی، مادر دارا، او را نگهداری کرد و پرورد تا بزرگ شد، آنگاه سر رشته فرمانروائی را بدو سپرد و خود کناره گرفت.
دارا نیز با دلیری و دور اندیشی خود، کارهای کشور را سر و سامان بخشید.
اکنون بر میگردیم به سخن درباره فرزندان اسرائیل و بررسی تاریخ روزگارشان تا هنگام گرفتاری ایشان و آن عده از پادشاهان ایران که در روزگار فرزندان اسرائیل فرمانروائی
ص: 155
کردند.
در طی سخنانی که پیش از این گذشت ما سبب برگشتن آن گروه از فرزندان اسرائیل را که بخت نصر اسیرشان کرده بود، به بیت المقدس باز گفتیم.
این بازگشت در روزگار کیرش بن اخشویرش بود که از از سوی بهمن در بابل فرمانروائی میکرد و چهار سال پس از درگذشت او، در روزگار پادشاهی دخترش خمانی، نیز همچنان بر اورنگ فرمانروائی پایدار ماند.
ویرانی بیت المقدس نیز، از زمانی که بخت نصر آن را ویران ساخت، یکصد سال به درازا کشید.
مقداری از این مدت در روزگار بهمن و مقداری دیگر در روزگار دخترش خمانی سپری شد.
جز این هم گفته شده و ما درباره این اختلاف پیش از این سخن گفتیم.
برخی از مورخان برآنند که کیرش همان بشتاسب است و من این سخن را رد میکنم زیرا کیرش هرگز تنها و بالاستقلال پادشاهی نکرد.
هنگامی که بیت المقدس از نو آباد شد و مردمش بدان جا بازگشتند، عزیر پیغمبر نیز در میانشان بود.
از آن تاریخ بدین سو، هر کس که بر بنی اسرائیل فرمانروائی میکرد، به نمایندگی از سوی ایرانیان بود، خواه مردی از ایرانیان و خواه مردی از فرزندان اسرائیل بدان سمت گماشته میشد.
چنین بود تا هنگام کشته شدن دارا بن دارا، که به سبب
ص: 156
چیرگی اسکندر بر آن ناحیه، فرمانروائی آن سرزمین به دست یونانیان و رومیان افتاد.
سراسر این مدت، بنا بر آنچه گفته شده است، هشتاد و هشت سال بود.
ص: 157
دارا، پسر بهمن بن اسفندیار ملقب به چهرآزاد بود که به معنی جوانمرد است.
او پس از این که به پادشاهی رسید، در بابل فرود آمد.
در کار کشور داری نظم را به کار میبرد و بر پادشاهان اطراف کشور خویش چیره بود چنان که همه بدو خراج میپرداختند.
دارا در فارس شهری ساخت و آن را دارا بگرد نام نهاد.
همچنین اسبان چاپاری را از نواحی مختلف آورد و پرورد و مورد استفاده قرار داد.
به پسر خود، دارا، میبالید و چون بسیار دوستش داشت، او را نیز همانند خود، دارا نامید و ولیعهد و جانشین خود ساخت.
مدت پادشاهی دارای بزرگ بیست و دو سال بود.
ص: 158
پس از درگذشت وی دارای کوچک به فرمانروائی رسید و در سرزمین جزیره (یعنی جزیره ابن عمر)، نزدیک نصیبین، شهر دارا را ساخت که تا امروز مشهور است.
دارا وزارت خود را به مردی سپرد که شایستگی این کار را نداشت. از این رو، دارا را درباره یاران و درباریان خویش بدگمان ساخت به اندازهای که فرماندهان لشکر خود را کشت و کار به جائی رسید که خاص و عام از او بیزار شدند.
دارا جوانی بود زیبا روی ولی خود بین و کینهتوز و گردنکش که با مردم بد رفتاری میکرد.
مدت فرمانروائی او چهارده سال بود.
ص: 159
فیلفوس، پدر اسکندر یونانی، اهل شهری بود که آن را مقدونیه میخواندند. او بر آن شهر و شهرهای دیگر فرمانروائی میکرد.
فیلفوس با دارا صلح کرده بود بدین قرار که هر سال خراجی بدو بپردازد.
پس از درگذشت فیلفوس، پسرش اسکندر به پادشاهی رسید و بر سراسر شهرهای روم چیرگی یافت. با دارا نیز از در ستیزهجوئی درآمد و دیگر هیچ خراجی بدو نپرداخت.
خراجی که هر سال بدو پرداخته میشد یک تخم طلائی بود.
دارا به خشم آمد و نامهای نگاشت و بد رفتاری او را درباره خودداری از پرداخت خراج، نکوهش کرد.
با این نامه یک گوی و یک چوگان و یک قفیز (1)کنجدت.
ص: 160
1) - قفیز: مقیاس وزن بوده و مقدار آن در زمانها و مکانهای مختلف فرق داشته است. اغلب در حدود هفت تا ده من (20 تا 30 کیو) بوده است.
برای اسکندر فرستاد و نوشت:
«تو کودکی هستی و شایسته است که با این گوی و چوگان بازی کنی و از پادشاهی کناره گیری. اگر چنین نکنی و از فرمان من سرپیچی، کسانی را میفرستم که تو را در بند و زنجیر پیش من آورند. این را بدان که شمار لشکریان من به اندازه شمار این کنجدهاست که برایت فرستادم.» اسکندر در پاسخ دارا کیسهای فلفل فرستاد و بدو نگاشت:
«من آنچه را که نوشته بودی دریافتم و درباره گوی و چوگان اندیشه کردم. از این که گوی را در خم چوگان من افکندهای شاد شدم و آن را به فال نیک گرفتم. زیرا زمین را به گوی تشبیه کردم و دانستم که پادشاهی تو نیز به پادشاهی من خواهد پیوست.
کنجدی را هم که فرستاده بودی، مانند گوی و چوگان، به فال نیک گرفتم زیرا کنجد چرب و خوشمزه است و از تلخی و تیزی بدور است ولی من در برابر آن کیسهای فلفل فرستادم که اندک است ولی تلخ و تند است. لشکریان من مانند فلفلند.» دارا، همینکه نامه اسکندر را دریافت، برای پیکار با او آماده شد.
برخی از کسانی که به زندگانی پادشاهان قدیم آشنائی دارند، گفتهاند اسکندری که با دارای کوچک، پسر دارای بزرگ، جنگید، برادر او شمرده میشد چون دارای بزرگ یا مادر اسکندر که دختر پادشاه روم بود زناشوئی کرد و هنگامی که این زن از او آبستن شد دارا دریافت که همسرش بوی بدی میدهد و دستور داد که درین باره به چارهجوئی پردازند.
دانشمندان با یک دیگر همداستان شدند که آن بوی بد را
ص: 161
باید با گیاهی که به فارسی سندر خوانده میشود، درمان کرد.
از این رو همسر دارا خود را با آب آن گیاه شست و در نتیجه این شست و شو، آن بوی بد تا اندازه زیادی کاهش یافت ولی بکلی از میان نرفت.
دارا که چنین دید، از همسر خود دست کشید و او را به نزد خانوادهاش برگرداند.
زن که از او آبستن بود، در میان خانواده خود پسری زاد و او را به نام خود به اضافه نام گیاهی که در آن شست و شو کرده بود، موسوم ساخت.
اسکندر، پس از درگذشت پدر بزرگ، یعنی پدر مادر خود، به پادشاهی رسید و از پرداختن خراجی که او به دارا میداد، خودداری کرد.
هنگامی که دارا کسی را پیش وی فرستاد تا خراج سالانه را که تخم طلا بود بگیرد، اسکندر پاسخ داد:
«من آن مرغی را که چنین تخمی میگذاشت کشتم و گوشتش را خوردم. اکنون، اگر صلح بخواهی صلح میکنیم و اگر در پی جنگ باشی میجنگیم.» ولی بعد، اسکندر از پیکار با دارا بیمناک شد و پیشنهاد صلح کرد.
دارا با کسان خود به کنکاش پرداخت و آنان چون کینه وی را در دل داشتند و بدخواه وی بودند، او را به جنگ با اسکندر برانگیختند.
دارا نیز به اسکندر اعلان جنگ داد.
اسکندر که چنین دید، برای از میان بردن دارا به دو تن از پردهداران وی نامهای نوشت و دستور داد که به دارا حمله برند
ص: 162
و او را از پای درآورند.
آن دو تن در برابر این کار پاداشی از اسکندر خواستند ولی شرط نکردند که پس از کشتن دارا جانشان در امان باشد.
نبرد میان لشکریان اسکندر و دارا یک سال به درازا کشیده بود که ناگهان آن دو پردهدار در گیر و دار جنگ به دارا حمله بردند و او را با نیزه کشتند.
سپاهیان دارا که پادشاه خود را کشته دیدند، شکست خوردند و گریختند و اسکندر هنگامی به دارا رسید که آخرین رمق را در تن داشت و دیگر چیزی به مرگش نمانده بود.
و نیز گفتهاند:
چنین نیست. بلکه دو تن از نگهبانان وی که اهل همدان بودند او را کشتند چون میخواستند از دست بیداد او رهائی یابند.
این دو تن نیز هنگامی بدو حمله بردند که دیدند لشکرش او را تنها گذاشته و گریخته است. بنابر این کشتن دارا به دستور اسکندر نبود و اسکندر، هنگام شکست خوردن و گریختن لشکر دارا، دستور داد تا جارچی جار بزند که دارا را اسیر کنند ولی او را نکشند.
هنگامی که خبر کشته شدن او را شنید بر بالین او آمد و خاک از چهرهاش زدود و سر او را در کنار خود نهاد و بدو گفت:
ص:10
تو را یاران تو کشتند. ای بزرگ بزرگواران، ای پادشاه پادشاهان و ای آزاده آزادگان، من به تو بیش از آن علاقمند بودم که تو را بدین وضع در حال مرگ ببینم. اکنون هر چه میخواهی، وصیت کن.» دارا وصیت کرد که دخترش، روشنک، را اسکندر به عقد خود درآورد و حق آن دختر را رعایت کند و او را گرامی دارد.
نیکان پارس را زنده گذارد و نکشد. همچنین انتقام او را از کسانی
ص: 163
که وی را کشتهاند بگیرد.
اسکندر آنچه را که دارا وصیت کرده بود به جای آورد و آن دو پردهدار را که قاتل دارا بودند فرا خواند و نخست پاداشی که در ازای آن جنایت خواسته بودند به آنها داد، بعد فرمود که آن دو را بکشند و گفت:
«شما برای کشتن دارا از من پاداشی خواسته بودید که دادم ولی دیگر شرط نکرده بودید که انتقام خون او را از شما نگیرم.» همچنین گفت:
«سزاوار نیست که قاتل پادشاهان را زنده بگذارند مگر این که قبلا او را به جان زنهار داده باشند که ناچار باید آن را پاس داشت.» جنگ دارا و اسکندر، در خراسان، قسمتی که پیوسته به دریای خزر است اتفاق افتاد. و نیز گفتهاند:
این نبرد در سرزمین جزیره (جزیره ابن عمر) نزدیک شهر دارا روی داد.
پس از این پیکار، کشور روم که پیش از اسکندر، پراکنده و آشفته بود، سر و سامان یافت و یکپارچه شد و بر عکس ایران، یگانگی خود را از دست داد و دچار پراکندگی گردید.
اسکندر کتابهای ایرانیان را که درباره علوم و ستاره- شناسی و حکمت بود، برد و به زبان رومی ترجمه کرد.
ما گفته کسانی را که میگویند اسکندر از سوی پدر، برادر دارا شمرده میشد، ذکر کردیم.
اما رومیان و بسیاری از نسب شناسان برآنند که این اسکندر پسر فیلفوس و به گفتهای: فیلبوس بن مطریوس است.
ص: 164
همچنین گفته شده است:
او پسر مصریم بن هرمس بن هردس بن منطون بن رومی بن لیطی بن یوناق بن یافث بن ثوبة بن سرحون بن رومیط بن زنط بن توقیل بن رومی بن الاصفر بن الیفر بن عیص بن اسحاق بن ابراهیم بوده است.
اسکندر، پس از کشته شدن دارا، بر قلمرو فرمانروائی او دست یافت و بر عراق و شام و روم و مصر و جزیره (جزیره ابن عمر) چیره شد و لشکریان خود را سان دید که گفتهاند یک میلیون و چهار صد هزار تن بودند: از سپاه او هشتصد هزار و از سپاه دارا ششصد هزار تن.
اسکندر به ویران ساختن دژها و آتشکدهها و کشتن هیربدان پرداخت و کتابهای ایشان را سوزاند و در کشور ایران مردانی را به کارها گماشت.
آنگاه به سوی هندوستان شتافت. پادشاه هند- را کشت و شهرهای هندوستان را گشود و بتخانهها را ویران کرد و کتابهائی را که حاوی علوم هندیان بود سوزاند.
از آن جا روانه چین شد.
هنگامی که بدان سرزمین رسید، شبانگاه پردهدار او پیشش آمد و گفت:
«فرستاده پادشاه چین آمده است.» اسکندر او را فرا خواند. او وارد شد و درود گفت و درخواست کرد که خلوت کنند و او را با وی تنها بگذارند.
او را تفتیش کردند و چون چیزی با وی نیافتند، همهی کسانی که نزد اسکندر بودند، بیرون رفتند.
او همینکه خود را با اسکندر تنها یافت، گفت:
ص: 165
«من پادشاه چین هستم و آمدم از تو بپرسم که از من چه میخواهی، تا اگر انجامش ممکن باشد، انجام دهم و از جنگ دست بردارم.» اسکندر از او پرسید:
«به چه گستاخی پیش من آمدی و چگونه یقین کردی که از خشم من آسوده خواهی ماند؟» پاسخ داد:
«میدانستم که تو خردمند و فرزانهای. و میان من و تو نه دشمنی وجود دارد و نه خونخواهی. تو هم میدانی که اگر مرا بکشی، کشتن من سبب نمیشود که مردم چین کشور مرا به تو سپارند. از این گذشته تو را خائن و نامرد خواهند خواند.» اسکندر دریافت که پادشاه چین مردی خردمند است، از این رو بدو گفت:
«میخواهم درآمد سه ساله کشور خود را هم اکنون و نصف درآمد آن را هر سال بپردازی.» جواب داد:
«میپذیرم به شرطی که از من بپرسی درین صورت چه حالی دارم.» گفت:
«بگو ببینم حال تو چگونه است؟» در پاسخ گفت:
«اگر آنچه را که تو میخواهی بپذیرم، در برابر هر جنگجوئی نخستین کشته و در پیش هر گرسنهای نخستین خوراک خواهم بود.» اسکندر گفت:
ص: 166
«از تو به درآمد دو سال کشورت قناعت میکنم.» جواب داد:
«درین صورت، حال من اندکی بهتر خواهد شد.» اسکندر پرسید:
«اگر تنها به درآمد یک سال کشورت قناعت کنم چطور؟» پادشاه چین پاسخ داد:
«کشورم بر جای میماند ولی خوشیهای زندگی از دستم میرود.» اسکندر گفت:
«درآمد سالهای گذشته را به تو واگذار میکنم و تنها یک سوم درآمد هر سال را میگیرم. درین صورت چه حالی خواهی داشت؟» جواب داد:
«یک ششم درآمد، برای تهیدستان و بینوایان و نیازمندی شهرها، یک ششم برای من، یک سوم برای لشکر و یک سوم نیز برای تو خواهد ماند.» گفت:
«از تو به همین اندازه مرا بس است.» پادشاه چین از او سپاسگزاری کرد و برگشت. لشکریان نیز این خبر را شنیدند و به قرار صلحی که میانشان داده شده بود، شادی کردند.
روز بعد پادشاه چین با سپاهی گران بیرون آمد و لشکر اسکندر را احاطه کرد.
اسکندر و لشکریانش سوار شدند. پادشاه چین نیز بر روی فیل در حالی که افسری بر سر داشت پدیدار گردید.
ص: 167
اسکندر گفت:
«به من خیانت کردی؟» جواب داد:
«نه، ولی میخواستم بدانی که من به خاطر ناتوانی و زبونی نبود که فرمانبردار تو شدم بلکه وقتی دیدم که جهان بالا چگونه به تو روی آورده و خدای آسمانها تا چه اندازه پشتیبان تست خواستم با فرمانبرداری از تو، از او فرمان برده، و با نزدیک شدن به تو، خود را به او نزدیک کرده باشم.» اسکندر به شنیدن این سخن گفت:
«از کسی مانند تو نباید جزیه گرفت. میان ما دو تن، جز تو کسی را نمیبینم که شایسته وصف به فضل و خرد باشد. بدین جهة آنچه را که از تو خواستهام، به تو میبخشم و برمیگردم.» پادشاه چین گفت:
«ولی تو ازین لشکر کشی زیانی نخواهی دید.» و دو برابر آنچه با وی قرار گذاشته بود، برایش فرستاد.
اسکندر همان روز او را ترک گفت و به راه افتاد در حالی که توده مردم در خاور و باختر و پادشاه تبت و دیگران آئین او را پذیرفته بودند.
پس از دست یابی به شهرهای خاور و باختر و آنچه میان آن دو بود، رو به شهرهای شمال آورد و آن شهرها را گرفت و مردم کشورهای گوناگون را به کیش خویش درآورد تا به سرزمین یأجوج و مأجوج رسید.
گفتههای مورخان درباره یأجوج و مأجوج با هم اختلاف دارد. آنچه درست است این است که آنان نژادی از ترکان بودند که تعدادشان بسیار و زور و نیرو و آسیب و گزندشان فراوان بود.
ص: 168
در زمینهای همسایگان خود تباهی بسیار میکردند و از آن شهرها تا اندازهای که میتوانستند، ویران میساختند و به کسانی که در نزدیکی ایشان میزیستند آزار میرساندند.
مردم آن شهرها همینکه اسکندر را دیدند از گزند و آزار یأجوج و مأجوج پیش او شکایت بردند چنان که خداوند از آن پیشامد درین فرموده خود خبر داده است:
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً حَتَّی إِذا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلًا، قالُوا: یا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلی أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا؟ قالَ: ما مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً. آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتَّی إِذا ساوی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ. (1)(اسکندر سفر خود را با وسائلی که داشت پیگیری کرد تا رسید میان دو سد، یعنی دو کوه، که در آن سوی آنها گروهی بودند که هیچ سخنی را نمیفهمیدند. ایشان به اسکندر گفتند:
«ای ذو القرنین، یأجوج و مأجوج درین سرزمین تباهکاری میکنند. آیا اگر ما هزینهای به تو بپردازیم، سدی در میان ما و ایشان میسازی؟» اسکندر گفت:
«آن توانائی که خداوند به من بخشیده، برتر از هزینهای است که میخواهید بپردازید.- من بدان نیازی ندارم- شما مرا تنها با نیروی کار یاری دهید. یعنی کارگر و صنعتگر در اختیارم بگذارید تا در میان شما و ایشان سدی بسازم. برای من پارههای96
ص: 169
1) - سوره کهف- آیههای 92 تا 96
آهن بیاورید.» آنگاه دستور داد که زمین را تا جائی که به آب رسد بکنند و از آنجا تا برابر دو کوه طبقاتی از آهن و هیزم قرار داد چنان که یک طبقه آهن و یک طبقه هیزم بود. سپس هیزمها را آتش زد تا آهنها داغ شد. بعد گفت:
«برای من مس گداخته بیاورید تا بر روی آن بریزم.» این مس گداخته، جای آتشها و همچنین جای خالی میان پارههای آهن را گرفت و همانند سنگ سیاهی که از سرخی مس و سیاهی آهن رنگ پذیرفته بود، بر جای ماند.
بر بالای آن نیز کنگرهای از آهن کشید.
این سد، از تاخت و تاز یأجوج و مأجوج به شهرهای اطراف جلوگیری کرد. چنان که خدای بزرگ درین باره فرمود:
فَمَا اسْطاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً (1)(یأجوج و مأجوج دیگر نه توانستند از آن سد بالا روند و بگذرند و نه توانستند سوراخش کنند.) اسکندر پس از این که کار سد را به پایان رساند، از ناحیهای که پیوسته به قطب شمال بود، داخل ظلمات شد.
در این هنگام خورشید در قطب جنوب قرار داشت از این رو بر آن نقطه، یعنی «ظلمات» تاریکی چیره بود. و گر نه بر روی زمین هیچ جا نیست که خورشید بر آن هرگز نتابد.
همینکه به ظلمات رسید، چهار صد تن از یاران خویش را برگزید و با خود به جست و جوی چشمه آب زندگی برد.
هیجده روز در آن جا گشت و سرانجام بیرون آمد بی اینکه97
ص: 170
1) - سوره کهف آیه 97
بر آن چشمه دست یافته باشد.
ولی خضر که از پیشروان لشکر وی بود بر آن چشمه رسید و در آن شنا کرد و از آب آن آشامید. خدا حقیقت را بهتر میداند.
اسکندر از آن جا به سوی عراق برگشت و در راه خود، در شهر زور به بیماری گلو درد دچار شد و درگذشت. (1)
مقدونی در جزیره بالخان واقع است و حدود آن در زمان ظهور اسکندر از این قرار بود:
در شمال، میزیه- در جنوب، یونان و بحر الجزایر- در مشرق، تراکیه- در مغرب، ایللیری.
اهالی این مملکت از دو منشاء بودند:
1 از قوم هند و اروپائی که زمان آمدنشان به آنجا معلوم نیست.
2 از مهاجران یونانی.
مردم اولی از حیث تمدن از یونانیها پستتر بوده، در کوهستانها سکنی داشتند و یونانیها در جلگهها و در کنار بحر الجزایر.
در قرون بعد، این دو مردم با هم مخلوط شدند و تمدن یونانی در این مملکت منتشر شد.
اهالی مقدونی خیلی رشید ولی دارای اخلاق و عادات خشنی بودند چنان که تا کسی دشمنی را نمیکشت، مرد محسوب نمیشد و نمی- توانست در میان اقران خود بنشیند.
خانواده بر تعدد زوجات تشکیل شده بود.
مملکت مذکور در نتیجه قشون کشی داریوش بزرگ به مملکت سکها (یا سکاها)، جزو ایران گردید ولی بعد از جنگ پلاته مجزا شد.
اول پادشاهی که مقدونی را بزرگ و قوی کرد، فیلیپ بود (359 336 پیش از میلاد.) این پادشاه تشکیلاتی به مقدونی داد و قشونی بیاراست که سرآمد قشونهای آن زمان شد.
بعد با دول یونانی جنگ کرده آنها را تابع خود کرد و پس از آن در تهیه جنگ با ایران گردید و یونانیها را بر خلاف میل باطنی آنها مجبور نمود که او را به سپهسالاری کل قشون یونان برای جنگ به ایران انتخاب نمایند.
ولی دو سال 336 پیش از میلاد، هنگامی که عازم ایران بود، کشته شد.
اسکندر بعد از پدر به تخت نشسته در صدد اجرای خیال او بر آمد و بعد از دو سال عازم ایران گردید.
جهات لشکر کشی فیلیپ و اسکندر را چنین بیان میکردند:
1 کشیدن انتقام در ازای لشکر کشی خشایارشا به یونان.
2 کوتاه کردن دست ایران از مداخلات در امور این مملکت و الغاء فرمان اردشیر دوم (عهد نامه تالسید.) جهات ظاهری، اینها بود. ولی در باطن شهوت جهانگیری را را باید منشاء این جنگ مقدونی با ایران دانست.
طلای زیاد خزانه ایران و ثروت ممالک غربی آن نیز البته مؤثر بوده است.
عده قشون اسکندر چهل هزار نفر و بالمناصفه مرکب از سپاهیان زبده مقدونی و یونانی بود.
چون یونانیها باطنا دشمن مقدونی و طالب فتح ایران بودند، این نکته، و نیز امکان این که دولت ایران در غیاب اسکندر از اوضاع استفاده کرده با عملیات بحریه خود در اروپا، پیشرفتهای اسکندر را در آسیابی نتیجه گذارد، او را مجبور نمود که به این عده اکتفا کرده قوهای هم در مقدونی نگاه دارد.
جنگ گرانیک- در بهار سال 334 پیش از میلاد، اسکندر از بغاز داردانل گذشته وارد آسیای صغیر شد و جنگ اول در کنار رود گرانیگ (که اکنون موسوم به کجاسو است) و به دریای مرمره میریزد، روی داد.
قشون ایران درین جا مرکب بود از سواره نظام ایرانی به عده بیست هزار نفر، و پیاده نظام اجیر یونانی به همان عده. ممنون، سردار یونانی در خدمت ایران، عقیده داشت که لشکر ایران از جنگ احتراز نموده منظما عقب نشیند و اسکندر را به داخله ایران کشانده و در راه هر چه آذوقه هست معدوم کند. و از طرف دیگر دولت هخامنشی با بحریه قوی خود عرصه را در اروپا به مقدونیها تنگ نماید.
رئیس قشون ایران این نقشه را بر خلاف نام جنگی ایرانیها دیده، رد کرد.
قشون ایران در کنار راست رود گرانیک صفوف خود را بیاراست بدین ترتیب که سواره نظام ایران در صفوف مقدم جای گرفت و سپاهیان یونانی در ذخیره ماندند.
در ابتداء چنین به نظر میآمد که فتح با ایرانیها خواهد بود. زیرا تیراندازان ایرانی تلفات زیاد به دشمن وارد نمودند.
ولی وقتی که سپاهیان اسکندر از گرانیک گذشته خود را بیپروا به صفوف ایرانیها زدند، اینها نتوانستند مقاومت نمایند بخصوص که خود اسکندر به قلب قشون ایرانی حمله برده مهرداد داماد داریوش را به زمین افکند.
پس از آن قلب قشون شکافت و سپاهیان ایرانی متزلزل شده فرار کردند.
ولی اسکندر آنها را تعقیب نکرد و به یونانیهائی که در ذخیره بودند، پرداخت.
با وجود این یونانیها پافشاری کرده، جنگ کردند و چون کمکی به آنها نرسید، به استثنای دو هزار نفر که اسیر گردیدند، تماما در جنگ کشته شدند.
پس از این فتح، اسکندر اعلان کرد که تمام شهرهای یونانی از قید ایران آزادند. فقط شهر هالیکارناس در تحت ریاست ارنتبات (به ضم الف و راء و تاء) ایرانی، و ممنون یونانی سخت مقاومت کرد.
لیکن بالاخره مغلوب شد و اسکندر، یونانیهای این شهر را که مقاومت نموده بودند، برده کرده بفروخت.
بعد از تسلیم شدن هالیکارناس، ممنون از طرف دریا خود را به کشتیهای ایران رسانیده چنان بر مقدونیها برتری یافت که در دربار ایران امیدوار شدند به اینکه جنگ را از آسیا به اروپا ببرند.
لیکن این شخص که وجودش در این موقع آنقدر مغتنم بود، در حین عملیاتی در شهر میلت درگذشت و قلب اسکندر از فوت او قوی شد چون او را حریف زبردست خود میدانست.
اسکندر پس از این که به کارهای شهرهای یونانی تمشیتی داد، داخل کاپادوکیه گردیده به کیلیکیه رفت و بعد به فریگیه درآمده عزیمت سوریه نمود.
لشکر او برای گذشتن از آسیای صغیر به سوریه مجبور بود از سه معبر تنگ و سخت، یعنی از در بندهای کیلیکیه و سوریه و آمان بگذرد.
این تنگهها به قدری صعب العبور بود که چهار نفر نمیتوانستند پهلوی هم حرکت کنند و با داشتن قوای کمی، در این جاها میشد مدتها اسکندر را معطل و تلفات زیاد بدو وارد نمود.
لیکن دربار ایران از این مواقع نظامی هیچ استفاده نکرد.
فنون جنگی در مقدونی و یونان ترقی زیاد نموده بود ولی داریوش به همان اسلوب قدیم و به جمع آوری سپاه عظیم چریکی توجه داشت.
خاری دموس یونانی که مانند ممنون لایق و زبردست و در خدمت ایران بود، تدارکات داریوش را انتقاد کرده، گفت:
«این سپاه عظیم چریکی به چه کار آید؟ لشکر کم ولی مشق کرده و ورزیده لازم است تا از حملات اسکندر جلوگیری شود.» چنان که یونانیها نوشتهاند: داریوش متغیر گردیده او را بکشت.
جنگ ایسوس- (333 پیش از میلاد)- در ایسوس نزدیک خلیج اسکندرون، داریوش انتظار ورود لشکر اسکندر را داشت و در این جا نقشهای در نظر گرفته بود که اگر قشون او مشق کرده، و فرماندهی به عهده سردار متین و رشیدی بود، اسکندر در خطر بزرگی میافتاد.
و لیکن حضور داریوش مانع از گرفتن نتیجه گردید.
توضیح آنکه چون اسکندر از تنگه آمان گذشته به طرف سوریه رهسپار گردید، داریوش از کوههای آمان عبور کرده در ایسوس اردو زد و پشت لشکر اسکندر را گرفت.
انتشار این خبر در اطراف و اکناف عالم اثر عجیبی نمود چنان که در آتن شادیها کردند چه، مطمئن بودند که روابط اسکندر با مقدونی قطع شده و اضمحلال لشکر او حتمی است.
و لیکن اسکندر همینکه وضع را چنین دید، جبهه لشکر خود را برگردانده بیپروا به سپاهیان سنگین اسلحه ایرانی در میسره حمله کرد و اینها عقب نشسته فرار کردند.
داریوش چون هزیمت اینان را دید، خود نیز فرار نمود.
در این موقع ایرانیهای رشید خیلی فداکاری کرده نگذاشتند اسکندر به شاه برسد. و او فرصت یافت که بر اسب نشسته فرار کند.
بعد از این واقعه، قسمتهای قشون ایران هم که جنگ میکردند، متزلزل گردیده فرار نمودند.
عده سپاهیان داریوش را در این جنگ ششصد هزار نوشتهاند.
در جزو این عده، سی هزار یونانی اجیر بودند. و اینها بعد از متزلزل شدن سپاهیان ایرانی مدتی پافشاری کرده و مرتبا به طرف کوه رفته مواقع محکمی گرفتند و مقدونیها جرئت نکردند آنها را تعقیب نمایند.
یکی از جهات شکست قشون ایران را از این جا میدانند که چون میدان جنگ بین دریا و کوه واقع و تنگ بود، عده زیادی از لشکر ایران به کار نیفتاد و سواره نظام ایران نتوانست عملیات کند.
پارمنیون، یکی از سردارهای اسکندر، چادرهای داریوش را که مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند، با غنائم بسیار تصرف کرد و داریوش در اثر این شکست، تکلیف صلح به اسکندر نمود.
شرایط صلح این بود:
1 ایران ده هزار تالان (دوازده میلیون به پول حالیه) بپردازد.
2 تمام ممالک، از دجله تا دریای مغرب و بحر الجزایر به مقدونی واگذار شود.
3 داریوش دختر خود را به اسکندر بدهد و او در ازای این گذشتها صلح نموده و خانواده داریوش را مسترد دارد.
این شرایط را اسکندر نپذیرفت و گفت که اسرا و غنائم و غیره بر اثر فتح متعلق به او میباشند. اما در باب صلح باید خود داریوش نزد او رفته و درخواست آن را بنماید.
نوشتهاند که اسکندر در باب شرایط صلح با دوست خود پارمنیون مشورت کرد.
او گفت:
«اگر من به جای تو بودم قبول میکردم.» اسکندر در جواب گفت:
«اگر من هم به جای تو بودم قبول میکردم.» پس از آن، اسکندر به طرف جنوب برای تسخیر سوریه حرکت کرد. و لیکن شهرهای صور و غزه مدتی با او جنگ کردند.
اولی هفت ماه قشون مقدونی را معطل نمود و بالاخره اسکندر از این راه بهرهمندی یافت که قسمتی از کشتیهای فینیقی بعد از مشاهده ضعف ایران فرار کرده بطرف اسکندر رفت و کشتیهای جزیره قبرس نیز به آنها ملحق شد.
ولی بعد از ورود سپاه اسکندر به شهر جنگ خاتمه نیافت چه صوریها از جان گذشته مقاومت کردند و مقدونیها مجبور شدند تقریبا هر خانهای را مانند قلعهای بگیرند. در این مورد اسکندر خیلی بیرحمانه رفتار کرد.
مقاومت غزه را از شجاعت باتیس، قلعهبیگی این شهر، و فداکاری ساخلوی آن که عرب بود، میدانند.
اینها تا آخرین نفر کشته شده دو ماه اسکندر را معطل نمودند.
پس از آن اسکندر به مصر آمد و مصریها با آغوش باز او را پذیرفتند.
بعد، اسکندر به معبد آمون رفت و کاهنان مصری او را پسر خدا دانستند.
مادر اسکندر به او گفته بود که او پسر خدا است و اسکندر یقین حاصل کرده بود که این حرف مادر راست است.
با همین مقصود به معبد آمون رفت که او را پسر خدا بدانند.
دو معبد یونانی که در آسیای صغیر بودند نیز او را به این مقام شناختند.
پس از آن، او اسکندریه را در کنار دریای مغرب بنا و جذب قلوب از مصریها نمود و در موقع حرکت ریاست قشون مصر را به یک نفر مقدونی، ریاست مالیه را به یک نفر یونانی، و باقی ادارات را به مصریها سپرد.
(331 پیش از میلاد).
جنگ گوگامل- اسکندر از مصر به طرف فرات عزیمت نمود (331 پیش از میلاد) و از رود مزبور گذشته متابعت ساحل بسیار آن را کرد تا در گوگامل، نزدیک نینوای سابق، و آربل (اربیل کنونی) به لشکر داریوش برخورد.
از زمان عبور قشون اسکندر از فرات تا ورود آن به گوگامل- فرصتهای خوبی برای داریوش پیش آمد ولی او از این مواقع هیچ استفاده نکرد.
اولا جلگه بین النهرین برای عملیات سواره نظام ایران بسیار مساعد و با ترتیب دستهجات متعدد ممکن بود به سبک جنگ و گریز صدمات زیاد به قشون اسکندر وارد و حرکت آن را کند. و بلکه مختل نمود چنان که پارتیها در همین جاها با همین ترتیب چند قرن بعد قشون رومی را بیچاره کرده فاتح شدند.
ثانیا آب دجله در این موقع تند و عبور از آن مشکل بود. و قشون ایران با داشتن تیر اندازان ماهر میتوانست مانع از عبور قشون اسکندر گردد، یا لا اقل تلفات زیاد به آن وارد آورد.
در گوگامل جنگی در مرتبه سوم بین قشون ایران و اسکندر روی داد.
سپاه ایران را یک میلیون نوشتهاند و لیکن باید اغراق باشد.
کلیة ارقامی را که مورخین یونانی و شرقی ذکر میکنند باید همیشه با احتیاط تلقی کرد. یکی از جهات آن این است که خدمه بار و بنه و عمله و کارگر و هزاران نفر دیگر را که در این موارد جزو قشون و یا عقب آن حرکت میکنند در عده مردان جنگی محسوب میدارند.
ایرانیان چند فیل جنگی هم تهیه کرده بودند.
قشون ایران در این دفعه ورزیدهتر بود. و وقتی که جنگ درگرفت، ایرانیها در بعضی قسمتها عرصه را بر مقدونیها تنگ کردند.
ولی فرماندهی داریوش در این جا هم باعث هزیمت لشکر ایران شد.
توضیح آنکه چون اسکندر پافشاری قشون ایران را دید، حمله بدان جائی کرد که داریوش روی عرابه جنگی قرار گرفته بود. و داریوش همینکه دید در حوالی او جنگ میشود، فرار کرد! فرار او باعث فرار قسمتی گردیده، متدرجا به قسمتهای دیگر سرایت نمود و جنگ به شکست ایرانیها منتهی شد و حال آنکه در بعضی از قسمتها پیشرفت با قشون ایران بود.
بعد از این جنگ، اسکندر داریوش را تا آربل، که در مسافت هفده فرسخ از دشت نبرد بود، تعقیب کرده، بعد به بابل رفت و مانند کورش بزرگ دست مجسمه بل مردوک را گرفت و حکم کرد معابدی را که در زمان خشایارشا خراب کرده بودند، تعمیر نمایند.
پس از آن به شوش درآمد و پنجاه هزار تالان طلا (به پول امروزی تقریبا شصت میلیون تومان) که در خزانه شوش بود، تصرف کرد.
بعد به طرف پرسپولیس (تخت جمشید امروزی) و پاسارگاد (مشهد مرغاب کنونی) از راه بهبهان روانه شد.
کسیها (به کسر کاف و تشدید سین) (او کسیان یونانیها) باج از اسکندر خواستند زیرا در اواخر دوره هخامنشی معمول شده بود که شاهان انعامی به آنها میدادند.
بعد از راندن آنها، اسکندر به دربند پارس (کوهکیلویه کنونی) رسیده، دچار مقاومت شدید آریوبرزن (به ضم باء و فتح زاء) و سپاهیان او گردید.
چون مقدونیها نتوانستند بر آنها فائق آیند، اسکندر مجبور شد همان کار کند که ایرانیها در ترموپیل کردند.
بنابر این، قسمتی از قشون یونانی از کوره راهها حرکت کرده، پشت سر مدافعین را گرفت و آنها را قلع و قمع نمود.
این یگانه مدافعه مرتب و صحیحی بود که در این زمان به عمل آمد.
بعد از ورود به پرسپولیس، اسکندر کشتاری در شهر راه انداخت و قصر شاهان هخامنشی را آتش زد و اهالی را برده کرده بفروخت تا مردم ایران بفهمند که سلطنت هخامنشیها خاتمه یافته و نیز از ایرانیها در ازای آتشی که به شهر آتن در زمان خشایارشا زده بودند، انتقام کشیده باشد.
در این جا علاوه بر ذخائر خزانه، یکصد و بیست هزار تالان (به پول امروزی، تقریبا یکصد و چهل و چهار میلیون تومان) به تصرف اسکندر درآمد.
پس از تسخیر پرسپولیس، اسکندر به همدان رفت (330 پیش از میلاد) و در آن جا خزانه خود را که بالغ بر یکصد و هشتاد هزار تالان بود گذاشته، شش هزار مقدونی برای محافظت آن بگماشت و خودش از راه ری برای تعقیب داریوش حرکت کرد چه، او با وجود شکستهای پی در پی هنوز از پا ننشسته و در صدد تهیه سپاه جدیدی بود.
وقتی که اسکندر به نزدیکی دامغان امروزی رسید، شنید، پس سوس (به کسر باء) والی باختر، و برسنتس (به فتح باء و راء و سین و سکون نون و کسر تاء) و الی رخج (به ضم راء و فتح خاء مشدد)، داریوش را گرفتهاند.
اسکندر بشتافت تا به آنها برسد. اما بس سوس همینکه از آمدن اسکندر مطلع شد به داریوش زخم مهلکی زده فرار کرد. و اسکندر وقتی رسید که داریوش فوت کرده بود.
به امر اسکندر نعش او را با تشریفات به پاسارگاد برده دفن کردند.
پس از آن، اسکندر حرکت کرده به مملکت تپوریها (طبرستان) و از آن جا به ورکان (گرگان امروزی) رفت.
موافق روایات پارسیهای زرتشتی: اسکندر بعد از تسخیر ایران، اوستا را از گنج شاپیکان بدست آورده امر کرد بعضی از قسمتهای آن را که راجع به طب و نجوم بود به زبان یونانی ترجمه نمایند و باقی را در آتش انداخت.
محققین نتوانستهاند معلوم نمایند که گنج شاپیکان کجا بوده است.
اسکندر پس از آن که به کارهای تپورستان (طبرستان) تمشیت داد، در صدد تسخیر ممالک شرقی ایران برآمد.
در ابتدا اسکندر به طرف گرگان رفت و در زادکرت، کرسی آن.
سه دسته قشون مقدونی به هم رسیدند.
از گرگان اسکندر به طرف پارت (خراسان حالیه) و هرات رفت و بعد به زرنگ (سیستان) و رخج، پس از آن به بلخ درآمد (328 پیش از میلاد).
در این جا شنید که بسسوس، قاتل داریوش، از بلخ هم فرار کرده و از جیحون گذشته است.
این بود که به اسپیتامن، سردار ایرانی و رئیس سواره نظام در سغد، امر کرد او را بگیرد.
پس از آن، قاتل شاه بزودی دستیگر و در همدان مصلوب گردید.
بسسوس چند ماهی در باختر به اسم اردشیر چهارم سلطنت کرد.
اسکندر، بعد از عبور از جیحون، به مرگند (سمرقند کنونی) رفت و از آن جا تا رود سیحون تاخته به جائی رسید که کورش بزرگ بنای شهری کرده بود.
در کنار این رود اسکندر شهری بنا کرد که موسوم به اسکندریه اقصی گردید. (تصور میکنند که خجند کنونی است.) در این احوال به اسکندر خبر رسید که اسپیتامن یاغی شده و سکها (سکاها) را به کمک خود طلبیده است.
در اثر این خبر به او پرداخته با زحمت زیاد شکستش داد. و در نتیجه، سکها سر اسپیتامن را بریده نزد اسکندر فرستادند.
سفر جنگی به هند- پس از این کارها اسکندر در 327 پیش از میلاد در باختر با رکسانا، دختر اکسیارتس (به کسر الف و تاء)، یکی از امیران سفد، عروسی کرد.
نویسندگان ایرانی، این خانم را روشنک نامیدهاند و تصور میکنند دختر داریوش بوده ولی محققین او را دختر امیر مذکور میدانند.
چون لوازم سفر هند مهیا شده بود، اسکندر از راه هندوکش عازم آن مملکت گردید.
قشون او درین سفر به یکصد و بیست هزار نفر بالغ بود.
اسکندر از معبر خیبر، و پلی که بر روی رود سند ساخته بودند، گذشته به شهر تاکسیلا، در پنجاب، وارد شد.
پادشاه و اهالی آن با آغوش باز اسکندر را پذیرفتند.
بعد، او به طرف رود هیداسپس (جلم امروزی) رفت.
در این جا پروس، پادشاه این مملکت، با سی هزار سپاهی و- فیلهای زیاد مهیای جنگ شده بود و عبور از رود جلم نیز مشکل بود.
بالاخره با حیلههای جنگی، اسکندر از این رود عبور کرد و لیکن مقدونیها همینکه با پیلهای پروس مواجه شدند، جنگ را بینتیجه دیدند.
اسکندر در اندیشه شد، بعد، چون قشون او به مراتب بر قشون پروس فزونی داشت، قسمتی را مأمور کرد تا حمله به میسره دشمن نموده، پشت سر خصم را بگیرد.
مقدونیها چنین کردند. و با وجود این، پادشاه مزبور مردانه جنگید و فیلها تلفات زیاد به مقدونیها وارد نمودند.
ولی بالاخره پروس اسیر شد و جنگ به بهرهمندی اسکندر خاتمه یافت. (326 پیش از میلاد) این جنگ از تمام جنگهای سابق برای مقدونیها سختتر بوده است.
پس از آن اسکندر تا رود هیفاز (بیس امروزی) تاخت.
در کنار این رود سپاهیان اسکندر مطلع شدند که اگر دورتر بروند با پادشاهی که قویتر از پروس و پیلهایش بیشتر است طرف خواهند شد.
بر اثر این خبر به اسکندر گفتند:
«فتوحاتی که شده، کافی است و هر زحمتی حدی دارد.» اسکندر نمیخواست مراجعت نماید تا این که کینوس (به ضم کاف و سکون یاء و ضم نون)، یکی از سرداران اسکندر، به او گفت:
«از یونانیهائی که با تو آمدهاند، عده کمی باقی مانده و اگر بخواهی به جهانگیری ادامه دهی، بهتر است برگشته، قشون جدیدی تهیه نمائی.» پس از آن اسکندر به رود جلم برگشت و در آن جا کشتیهائی به امر او ساختند که گنجایش هشت هزار نفر را داشت.
اسکندر، نهآرخ (به کسر نون)، یکی از سرداران خود را مأمور کرد که با این کشتیها از دریای عمان تا خلیج فارس سیاحت نموده، تحقیقاتی در باب صفحات مجاور دریا به عمل آورد. و خودش با قسمتهای دیگر سپاهیانش به طرف مصب آن عازم گردید. (326 پیش از میلاد) در پاتالا، شهری که در جائی واقع شده که سند منشعب میشود، او یکی از سرداران خود را که کراتروس (به کسر کاف و تاء) نام داشت مأمور کرد با فیلها و سپاهیان از کار افتاده از راه رخج و سیستان به طرف ایران حرکت کند. و خود از راه بلوچستان به طرف ایران عزیمت نمود، (325 پیش از میلاد) اسکندر در مراجعت به ایران از پاتالا به طرف اقیانوس هند سرازیر شد.
حرکت قشون او از جائی بود که به ساحل اقیانوس نزدیک و اکنون موسوم به مکران است.
بعد او به مملکت گدرزی (به کسر گاف و سکون دال و ضم راء) رفت.
در این جا قسمت بزرگ قشون اسکندر از جهة گرمای شدید و بیآبی تلف گردید و او مجبور شد به پورا (فهرج امروزی در بلوچستان ایران) برود.
بعد از چندی، اسکندر از این جا از راه هلیل رود و سیرجان به پاسارگاد رفت و مطلع شد که قبر کورش را نبش کردهاند.
در اهواز تمام قسمتهای قشون اسکندر به هم رسیدند و نهآرخ، که از دریای عمان و خلیج فارس به ایران میآمد، در اهواز به قسمتهای دیگر ملحق شد. و تمام سپاه مقدونی به شوش درآمد.
از این بعد، دیگر اسکندر جنگی نکرد مگر با کوسیها که در تاریخ عیلام ذکری از آنها شده است.
بعضی تصور میکنند این جنگ اسکندر با طوائفی بوده که در مالمیر کنونی بختیاری سکنی داشتهاند.
شایان توجه است که به امر اسکندر چند هزار نفر مردم کوسی را برای راحت روح هفستیون، (به کسر هاء و فاء)، سردار محبوب اسکندر که تازه درگذشته بود، قربانی کردند.
پس از آن اسکندر عزیمت بابل نمود و سفرائی را که از قرطاجنه و حبش و ایتالیا و گل (فرانسه امروزی) آمده بودند، پذیرفت. و به خیال تسخیر عربستان افتاده با این مقصود در صدد تحقیقات راجع به شبه جزیره عربستان و ساختن کشتیها به توسط فینیقیها برآمد.
ولی به علت تبی که از باتلاقهای بابل بر او مستولی شده بود و ناپرهیزی درسی و دو سالگی درگذشت (323 پیش از میلاد) (تاریخ ایران- تالیف مشیر الدوله- چاپ خیام-
ص: 109 135)
ص: 171
1) با این که عنوان فصل مذکور «اسکندر ذو القرنین» است چنان که ملاحظه میفرمائید سرگذشت اسکندر مقدونی با داستان اسکندر ذو القرنین درهم آمیخته شده و برای روشن شدن مطلب بیمناسبت نیست که در این جا لشکر کشی اسکندر مقدونی به اختصار نقل شود:
عمر او، بنا به گفتهای، سی و شش سال بود.
ص: 172
پیکر او را در تابوتی زرین نهادند که گوهر نشان بود و آن را به صبر زرد اندودند تا دگرگون نشود.
آنگاه تابوت را به اسکندریه پیش مادرش بردند.
ص: 173
اسکندر چهارده سال پادشاهی کرد و کشته شدن دارا در سومین سال فرمانروائی او روی داد.
ص: 174
دوازده شهر ساخت که از آنهاست: اصفهان، و این همان شهری است که جی خوانده میشود.
ص: 175
همچنین، شهرهای هرات و مرو و سمرقند.
ص: 176
اسکندر در سواد نیز شهری برای روشنک، دختر دارا، ساخت.
ص: 177
شهری در سرزمین یونان و شهری هم در مصر ساخت که، به نام خود او، اسکندریه نامیده شد.
ص: 178
پس از درگذشت اسکندر، حکیمان ایران و یونان و کشورهای دیگر، که اسکندر ایشان را گرد میآورد و به شنیدن
ص: 179
سخنانشان آرامش مییافت، همینکه به مرگ او پی بردند، در برابر تابوت او ایستادند.
ص: 180
کسی که بزرگ و سرورشان بود، گفت:
ص: 181
«بگذارید هر یک از شما درین جا سخنی گوید که خواص
ص: 182
را دلداری و عوام را اندرز دهد.»
ص: 183
آنگاه دست خود بر تابوت نهاد و گفت:
ص: 184
اسیر کننده اسیران، خود اسیر شد.» دومی گفت:
ص: 185
«این پادشاه طلا را پنهان میکرد، و اکنون طلا او را پنهان کرده است.»
ص: 186
سومی گفت:
«روزگار چه تند مردم را از تن دور و به تابوت نزدیک میکند!»
ص: 187
چهارمی گفت:
«شگفتانگیزترین شگفتی این است که توانا با همهی نیروی خود از پای درآمده است و ناتوانان که هیچ نیروئی ندارند، غافل و مغرورند.»
ص: 188
پنجمی گفت:
«این کسی است که مرگ را از دیده پنهان و آرزوی خویش را در پیش چشم میداشت.
آیا توانست از مرگ دور ماند تا به برخی از آرزوهای خود برسد؟ یا توانست با جلوگیری از مرگ، آرزوهای خود را برآورد؟» ششمی گفت:
«ای کوشنده رنجدیده، گرد آوردی آنچه را که هنگام نیاز به کارت نیامد. گرانی آن بارها را تحمل کردی و ارتکاب آن گناهان را به گردن گرفتی. با این وصف آن دارائی برای دیگری، و گناهش برای تو ماند.»
ص: 189
هفتمی گفت:
«تو ما را پند میدادی ولی هیچیک از پندهای تو، رساتر از درگذشت تو نبود. پس هر که خردمند است باید بیندیشد و هر که پند آموز است باید عبرت گیرد.» هشتمی گفت:
«چه بسیار کسان که در پشت سر تو نیز از تو میترسیدند ولی اکنون در حضور تو هستند و از تو هیچ ترسی ندارند.» نهمی گفت:
«چه بسیار کسان که آرزو داشتند تو دمی خاموش بمانی ولی خاموش نمیشدی. و امروز آرزو دارند که از تو سخنی بشنوند ولی سخنی نمیگوئی.» دهمی گفت:
«چه بسیار کسان را که این شخص از میان برد تا خود از میان نرود، ولی سرانجام از میان رفت.» یازدهمی که کتابهائی در حکمت نوشته بود، گفت:
«تو پیوسته به من میفرمودی که از تو دور نشوم، و امروز نمیتوانم که به تو نزدیک شوم.» دوازدهمی گفت:
«این روز بزرگی است که آنچه از شرش پس رفته بود پیش آمد و آنچه از خیرش پیش آمده بود پس رفت. پس اگر کسی میخواهد به حال مردی که فرمانروائی وی پایان یافته، گریان شود، بگذار بگرید.» سیزدهمی گفت:
«ای کسی که چیرگی و نیروی بسیار داشتی، نیرومندی تو از میان رفت همچنان که سایه ابر از میان میرود و نشانههای
ص: 190
بلندپروازی تو در کشور داری ناپدید شد همچنان که آثار پرواز عکس ناپدید میشود.» چهاردهمی گفت:
«ای کسی که پهنا و در ازای زمین بر تو تنگ بود، ای کاش میدانستم اکنون در میان آنچه تو را در بر گرفته، چه حالی داری!» پانزدهمی گفت:
«شگفتا! کسی که پایان راهش این است چگونه به گرد آوری اموال بیهوده و نابودشونده و کالاهای ناچیز و فناپذیر، خود را مشهور میسازد.» شانزدهمی گفت:
«ای گروه بزم آرا، و ای همنشینان دانا به چیزی که شادی آن پایدار نیست و خوشی آن زود از میان میرود، دل مبندید.
امروز برای شما راه راستی و درستی از گمراهی و تباهی روشن شده است.» هفدهمی گفت:
«ای کسی که خشم تو مایه مرگ میشد، پس چرا بر این مرگ خشم نگرفتی!» هجدهمی گفت:
«این پادشاه مرده را دیدید. پس بگذارید پادشاهی که زنده است از سرنوشت او پند گیرد.» نوزدهمی گفت:
«کسی که همهی گوشها به سخنان او بود، خاموش شده است. اکنون بگذارید هر که خاموش بود به سخن آید.» بیستمی گفت:
ص: 191
«به زودی به تو خواهد پیوست کسی که از مرگ تو شادمان شده همچنان که تو پیوستی به کسی که از مرگش شادمانی میکردی.» بیست و یکمی گفت:
«امروز چنینی که حتی عضوی از اعضای خود را نمیتوانی بجنبانی، اگر چه دیروز چنان بودی که پادشاهی روی زمین را میگرداندی. نه، بلکه باید گفت: امروز چنینی که ناچاری با تنگنای جائی که در آن هستی بسازی، اگر چه دیروز چنان بودی که فراخنای شهرها را نیز به چیزی نمیشمردی!» بیست و دومی گفت:
«بیگمان پایان جهان چنین است. پس چه بهتر که از آغاز، آن را ترک گوئیم.» بیست و سومی گفت:
«بنگرید این خفته را که رؤیای او چگونه پایان یافت و ببینید این سایه ابر را که چگونه از میان رفت.» خوانسالار او گفت:
«من بالشها چیده و فرشها افکنده و خوانها گستردهام ولی سالار قوم را درین بزم نمیبینم.» گنجینه دار او گفت:
«ای کسی که دیروز به من میفرمودی زر و سیم بیندوزم.
امروز نمیدانم اندوختههای تو را به که بسپارم.» دیگری گفت:
«تو از جهانی که این همه دراز او پهنا دارد، در جائی که بیش از هفت وجب نیست، پیچیده شدهای. و اگر یقین داشتی که این پایان کار تو خواهد بود، هرگز در پی جهانجوئی جان خود را به رنج نمیافکندی.»
ص: 192
سرانجام همسر او، روشنک گفت:
«من هرگز گمان نمیکردم کسی که دارا را شکست داده، خود بدین گونه شکست بخورد. اکنون شما با سخنانی که میگوئید، به نکوهش او میپردازید و از مرگ او شادمانی میکنید در صورتی که جامی که او از آن نوشید بر جای مانده تا همهی شما از آن بنوشید.» مادر اسکندر نیز هنگامی که خبر مرگ فرزند خود را شنید، گفت:
«پسرم با همه فر و شکوهش از دستم رفته ولی یادش از دلم بیرون نرفته است.» چون در سخنان آن حکیمان پند و اندرزهای نیکوئی بود، آنها را در این جا نقل کردم.
از نیرنگهای اسکندر در جنگهائی که میکرد یکی این بود که هنگام پیکار با دارا در میان دو صف متخاصم درآمد و به جارچی فرمان داد تا جار بزند:
ای گروه ایرانیان، میدانید که شما به من چه نوشته و من درباره امان دادن به شما چه نگاشتهام. اکنون هر یک از شما که بدان پیمان وفادار است از جنگ کناره گیرد تا از ما نیز وفاداری ببیند.» ایرانیان به شنیدن این سخن پنداشتند که برخی از ایشان پنهانی با اسکندر پیمانی بسته و آن را از دیگران پنهان داشته است.
از این رو درباره همدیگر بد گمان شدند و میانشان آشفتگی و پراکندگی افتاد.
دیگر از نیرنگهای او این بود که وقتی پادشاه هندوستان با فیلان خود در برابر او آمد، اسبهای سربازانش از دیدن فیلها رم کردند.
ص: 193
اسکندر که چنین دید برگشت و دستور داد که فیلهائی از مس بسازند و جنگ افزار بر آنها بپوشانند و آنها را در میان اسبان درآورند.
چنین کردند و اسبهای او رفته رفته به دیدن فیلها خوی گرفتند. آنگاه باز به هند برگشت تا جنگ را از سر گیرد.
هنگامی که پادشاه هندوستان با لشکریان و پیلان خود آشکار شد اسکندر دستور داد تا شکم فیلهای مسین را از نفت و کبریت پر کنند.
بعد این فیلها را در میان میدان جنگ بردند در حالیکه لشکریان اسکندر اطراف آنها را گرفته بودند.
همینکه جنگ درگرفت، به فرمان اسکندر فیلها را آتش زدند و سربازان از جلوی آنها به کنار رفتند.
پیلان هندی که حملهور شده بودند به پیلهای مسین و مشتعل رسیدند و با خرطومهای خود بدانها زدند که خرطومشان سوخت و گریزان به سوی هند برگشتند و هندیان شکست خوردند.
از نیرنگهای دیگر اسکندر این بود که در برابر شهری استوار درآمد که چشمههای آب و خواربار بسیار داشت.
برگشت و گروهی را در جامه بازرگانان با کالاهائی بدان جا فرستاد که ارزان بفروشند و بعد چنین وانمود کنند که آمادهاند تا خوار بارشان را به بهای گزاف بخرند. و هنگامی که از هر سو خواربار فراوان پیش آنها آوردند، ناگهان همه را آتش بزنند و بگریزند.
آنان این دستور را به کار بستند و گریختند و خود را به اسکندر رساندند.
اسکندر بعد گروههای کوچکی از سواران خود را به
ص: 194
حول و حوش آن شهر فرستاد.
این گروهها پی در پی به مردم حومه شهر تاختند و دارائی آنان را نیز به یغما بردند آنان که دیدند هم خواربار و هم دارائی خود را از دست دادهاند، از بیم جان خود به درون شهر پناه بردند تا در آن جا خود را حفظ کنند.
در نتیجه، اطراف شهر خالی شد و اسکندر بدان جا حمله برد و بدون مانع، شهر را گرفت.
اسکندر یک بار نامهای به ارسطو نوشت و در آن یادآور شد که:
گروهی از ویژگان رومی هستند که همتی بلند و طبعی بزرگ و دلیری بسیار دارند و من از آنان بر جان خویش بیمناکم و نمیخواهم تنها روی بدگمانی خونشان را بریزم. با ایشان چه باید کرد؟- ارسطو در پاسخ وی نوشت:
«من نامه تو را دریافتم. درباره آنچه راجع به بلند همتی آنان ذکر کردهای، بدان که وفاداری زاده بلندی همت و بزرگی طبع، و خیانت و نمک ناشناسی از پست طبعی و تنگ چشمی است.
اما درباره دلاوری و کم خردی: کسانی را که دارای چنین صفاتی هستند بکوش تا از آسایش و خوشی زندگانی بهرهمند سازی و آنان را به زیبائی زنان پای بند گردانی زیرا آسایش زندگانی دلاوری را از میان میبرد و آدمی را به آسوده زیستن و عافیت اندیشی تشویق میکند.
زنهار از کشتن این و آن بپرهیز. زیرا خونریزی لغزشی است که از میان نمیرود و گناهی است که بخشوده نمیشود. بنابر این کیفر ده بی این که بکشی، تا توانائی بخشایش نیز داشته باشی، زیرا
ص: 195
برای مرد توانا هیچ چیزی برازندهتر از بخشایش نیست.
همچنین، خوی خود را نیکو کن تا دوستان با تو در دوستی پاکی و خلوص داشته باشند و خود را از یاران خویش برتر مشمار و برتری خود را به چشم آنان مکش زیرا برتریجوئی دوستی نمیآورد و برابری کینه همراه ندارد.» اسکندر هنگامی که بر شهرهای ایران دست یافت، به ارسطو چنین نوشت:
«من در ایران مردانی دیدهام که دارای اندیشه و خرد و سلحشوری و دلاوری و زیبائی و دودمان والا هستند. به این مردم، من تنها از راه بخت و تصادف فرمانروائی یافتم و از گزندشان آسوده خاطر نیستم. اگر آنان را بگذارم و به سفر بروم میترسم بر من بشورند. از این رو، تا آنان را نابود نکنم نمیتوانم از آسیبشان برکنار مانم.» ارسطو در پاسخ او نوشت:
«نامهای را که درباره مردان ایران نگاشته بودی، دریافتم.
اما کشتن آنان نشانه تباهی و گمراهی است که از فرجامش آسوده نمیتوان زیست. اگر ایشان را بکشی همشهریانشان مردم دیگر را به جای ایشان خواهند گماشت و روشن است که همهی اهل شهر دشمن تو و بازماندگان تو خواهند شد زیرا تو آنان را بدون جنگ از میان بردهای. همچنین، اگر ایشان را از لشکر خویش بیرون کنی، خود و یاران خود را به خطر میاندازی. از این رو، راهی به تو پیشنهاد میکنم که بهتر از کشتن است. و آن این است که شاهزادگان ایشان و هر کسی را که شایسته فرمانروائی است فراخوانی و حکومت شهرها را به ایشان سپاری و هر یک را به خودی خود پادشاه ناحیهای کنی. بدین گونه آنان خود با همدیگر اختلاف
ص: 196
خواهند یافت و با هم به زد و خورد خواهند پرداخت ولی همه در فرمانبرداری از تو و دوستی با تو یک دل و یک زبان خواهند بود و نیکی تو را از چشم دور نخواهند داشت.
اسکندر اندرز ارسطو را به کار بست و چنین بود که پس از او ملوک الطوائف به وجود آمدند.
درباره ملوک الطوائف سببی جز این نیز ذکر کردهاند که ما به خواست خداوند، آن را شرح خواهیم داد.
ص: 197
پس از درگذشت اسکندر، پادشاهی را به پسرش، اسکندرون، پیشنهاد کردند. ولی او از پذیرفتن این مقام خودداری نمود و گوشهنشینی و عبادت را برگزید. (1)
چون اسکندر ولیعهدی نداشت در این انتظار که همسرش روشنک (رکسانه) وضع حمل نماید، جانشینان او از این قرار معین شدند.
در اروپا، فیلیپ آری ده، برادر او، جای او را گرفت. و پردیکاس که یکی از درباریان متنفذ بود نایب السلطنه ممالک آسیا گردید.
ایالات بین سرداران اسکندر تقسیم شد. و درین وقت آذربایجان به آتروپات پارسی رسید و ایالات هند کما فی السابق در تحت اختیار پادشاهان محلی بماند.
چون هیچکدام از سرداران اسکندر نمیخواستند از حکومت تمکین نمایند، بزودی شورش و طغیان در ممالک شروع شد و هر کدام از والیان یونانی و مقدونی مملکتی را تصاحب نموده، خود را جانشین اسکندر دانستند.
از این جهة آنها را «جانشینان» نامند.
نزاع و مجادله جانشینان تقریبا بیست سال به طول انجامید.
رکسانه بعد از فوت اسکندر پسری آورد که اسکندرش نامیدند ولی تفاوتی در اوضاع حاصل نشد.
پردیکاس که میخواست وحدتی ایجاد کند، از بطلمیوس، والی مصر، شکست خورده به دست سربازان خود کشته شد.
پس از آن، والیان با یک دیگر در جنگ شدند. و آنتیگون، والی کیلیکیه، در ابتدا فاتح به نظر میآمد زیرا در شورش فتح نمایانی نموده بود.
و لیکن سلوکوس نامی از سرداران اسکندر بر آنتیگون فائق آمد و قسمت اعظم آسیای غربی را تصرف نموده سر سلسله دودمان سلوکی گردید.
از پادشاهان سلوکی، آنهایی که در ایران سلطنت داشته یا با اشکانیها طرف بودند، از این قرارند:
الف- سلوکوس، نیکاتور (از 312 تا 281 پیش از میلاد) ب- آنتیوخوس، ستر (به ضم سین دوم و کسر تاء دوم) (281 262) ج- آنتیوخوس دوم، ت اس (به کسر تاء و ضم الف) (262 246) د- سلوکوس دوم، کالینیکوس (246 226) ه- سلوکوس سوم، ستر (226 223) و- آنتیوخوس سوم کبیر (223 187) ز- سلوکوس چهارم، اپیفان (187 175) سلطنت این سلسله از 312 پیش از میلاد شروع شد.
در ابتداء پایتخت این سلسله در بابل بود، بعد در سلوکیه که سلوکوس بنا کرد. (خرابههای آن کنار دجله در نزدیکی بغداد واقع است.) و بعد از آن در انطاکیه سوریه.
ایران در اوایل سلطنت این سلسله جزو دولت آنها بود، و لیکن طولی نکشید که آذربایجان از اطاعت سلوکیها سرپیچید. و در سلطنت آنتیوخوس دوم، نوه سلوکوس، باختر و پارت مستقل شدند.
راجع به دولت باختر اطلاع زیادی نداریم. از سکهها و بعضی آثار معلوم میشود که این دولت، «یونانی و باختری» بوده و تمدن یونانی داشته است.
وسعت این مملکت از سغد تا مرو و بلخ بود.
اول پادشاهی که اعلان استقلال داده از دولت سلوکی جدا شد، دیو دوت دوم نام داشت (256 پیش از میلاد) در سلطنت دمتریوس حدود این دولت از طرف مشرق به افغانستان شرقی و پنجاب میرسید.
سلوکیها هشتاد سال بر قسمت اعظم ایران سلطنت داشتند و نامی ترین پادشاه این سلسله آنتیوخوس سوم بود که کبیرش خواندهاند.
بعد از این پادشاه انحطاط دولت سلوکیها شروع گردید و ممالک تابعه به مرور جدا شدند تا بالاخره مملکت سلوکیها منحصر به سوریه شد و آنهم در سال 64 پیش از میلاد جزو امپراطوری روم گردید.
راجع به اوضاع ایران در دوره اسکندر و سلوکیها اطلاعات ما کم است. آنچه از نوشتههای مورخان استنباط میشود از حیث زندگانی و عادات، بین ایرانیها و مقدونیها تفاوت زیادی نبوده هر دو جنگ و شکار کردن و خوب خوردن و زیاد آشامیدن و بردن غنائم و تعدد زوجات را دوست داشتند.
یونانیها مبادی مذهب ایرانی را که برتری بر مذهب یونانی داشت و راستگوئی را تشویق میکرد، میستودند.
اسکندر با نظر احترام به ایرانیها مینگریست. از این جهة، مواصلت بین این دو ملت زیاد بود. و چون مادران ولیعهدهای مقدونی و سلوکی ایرانی بودند، یونانیها ایران را بکلی مملکت بیگانه نمیدانستند.
از این جهة است که محققین، سلسله سلوکی را سلسله ایران و یونان میدانند نه یونانی خالص.
احوال نجبای ایران درین دوره خیلی بد به نظر نمیآید زیرا عده والیان یا سرداران ایرانی بالنسبه زیاد بود.
اما برای برزگر و ایل تفاوت زیادی حاصل نشد زیرا اولی مانند سابق تحت فشار بود و دومی آزادانه زندگی میکرد.
از تمدن یونانی در ایران نمیتوان به تحقیق گفت چه اثراتی باقی مانده است.
نوشتهاند که اسکندر و سلوکیها هفتاد شهر در ایران بنا کردند و مخصوصا اسم شهرهایی را موسوم به اسکندریه در سیستان، افغانستان، بلوچستان، در کنار رود سیحون و سایر جاها و یک انطاکیه را در پارس میبرند.
و نیز نوشتهاند که در ماد برای جلوگیری از تجاوزات مردمان شمالی اسکندر قلعه و شهرهایی ساخته بود.
و بالاخره این شهر صد دروازه را در جنوب غربی دامغان ذکر میکنند.
و لیکن تطبیق این شهرهای قدیم با محلهای امروزی تقریبی است.
در این شهرها عده مهاجرین یونانی زیاد بود و عادات و اخلاق یونانی از این شهرها به خارج سرایت میکرد.
مخصوصا پارتیها با یونانیهای مذکور خلطه و آمیزشی داشتند.
ولی این نکته مسلم است که اگر هم مهاجرین این شهرها یونانی بودند، بعد از چند قرن در میان ایرانیها حل شده، قومیت خود را از دست دادهاند.
بالاخره به این نتیجه میرسیم که تمدن یونانی در ایران سطحی بود و هیچ به عمق نرفت.
در بابل و سوریه و بخصوص در مصر تمدن یونانی اثراتی از خود گذاشت و اسکندریه در مدت یکی دو قرن مرکز علوم و فنون گردید چنان که کتابخانه یا موزه آن معروف آفاق بود.
مصنفات زیادی هم به زبان یونانی نوشته شد. از جمله تاریخ کلده و مصر است که برس (به کسر باء و ضم راء) کلدانی و مانتون مصری نوشتند.
اما جهة پیشقدمی ایرانیها در جدا شدن از دولت سلوکی این بود که آنها تازهنفستر از مردمان دیگر آسیای غربی بودند و بعلاوه، تشکیلات سیاسی آریانهای ایرانی با مرکزیتی که سلوکیها میخواستند ایجاد کنند مباینت داشت. مردمان شرق ایران که از بابل و آسور دور و ترتیبات آریائی را بیشتر محفوظ داشته بودند، خصوصا پارتیهای شجاع حاضر نبودند مرکزیت شدید را بپذیرند. این بود که به محض تصادم بین ارشک و والی سلوکی در پارت، پارتیها قیام دلیرانه نموده دشمنان خود را از ایران خارج، و بعد با همان طرز حکومت آریائی، در مدت پنج قرن در ایران و جاهای دیگر حکمرانی کردند.
(تاریخ ایران- تالیف مشیر الدوله- چاپ خیام- ص 139 تا 142)
.ص: 198
1) آنچه بر طبق تحقیقات تاریخی، پس از مرگ اسکندر روی داده، چنین است:
از این رو، یونانیان کسی را که بطلمیوس بن لاغوس خوانده شده، به پادشاهی نشاندند.
ص: 199
مدت فرمانروائی او سی و هشت سال بود.
ص: 200
پس از او بطلمیوس فیلوذقوس به پادشاهی رسید و چهل سال پادشاهی کرد.
ص: 201
سپس بطلمیوس او را غاطس فرمانروائی یافت و بیست و چهار سال پادشاهی او به درازا کشید. بعد از او بطلمیوس فیلافطر بیست و یک سال فرمانروائی کرد.
ص: 202
آنگاه بطلمیوس افیفانس بر تخت نشست و بیست و دو سال فرمان راند.
پس از او بطلمیوس او را غاطس بیست و نه سال پادشاهی کرد.
سپس بطلمیوس ساطر به فرمانروائی رسید و مدت فرمانروائی او هفده سال بود.
بعد بطلمیوس الاخشندر پادشاهی یافت و یازده سال فرمانروائی کرد.
آنگاه بطلمیوسی به سلطنت رسید که هشت سال از کشور خود پنهان بود.
ص: 203
پس از او خانمی به نام قالوبطری (کلئوپاترا) که از حکیمان بود، پادشاه شد و مدت هفده سال پادشاهی کرد.
تمام این فرمانروایان یونانی بودند و همه کسانی که پس از اسکندر فرمانروائی یافتند بطلمیوس خوانده میشدند، چنان که پادشاهان ایران را کسری (خسرو) و پادشاهان روم را قیصر میخواندند. (1)
بطالسه بطالسه، سلسله سلاطین مقدونی الاصل مصر قدیم است که بعد از مرگ اسکندر مقدونی به دست بطلمیوس اول تأسیس گردید و تا سال 31 قبل از میلاد که رومیان بر مصر استیلا یافتند، درین کشور فرمانروائی کرد.
این سلسله، سی و یکمین سلسله سلاطین مصر قدیم است و پادشاهان آن، جز کلئوپاترا که آخرین آنان است، نام یونانی پتولمایوس داشتند که معرب آن بطلمیوس است.
بطلمیوس اول بطلمیوس اول ملقب به سوتر (یعنی رهاننده و نجات دهنده) و لاکی (یعنی: پسر لاگوس) در سال 283 پیش از میلاد درگذشته است.
او نخستین پادشاه مقدونی مصر قدیم و مؤسس سلسله بطالسه بود.
در مقدونیه تولد یافت و از سرداران اسکندر مقدونی بود.
در جنگهای وی در هند با کمال شجاعت و لیاقت فرماندهی کرد.
در وقایع بعد از وفات اسکندر، که در سال 323 پیش از میلاد روی داد، بطلیموس به دسته پردیکاس پیوست و حکومت مصر را به دست آورد.
سپس در مقام تحکیم وضع خود برآمد و در نهان با آنتیپاتر بر ضد پردیکاس متحد شد.
پس از مرگ پردیکاس، دختر آنتیپاتر را، که نامش ائورودیکه بود، به زنی گرفت.
بعد از مرگ آنتیپاتر، که در سال 319 پیش از میلاد روی داد، با کاساندروس و آنتیگونوس اول، بر ضد ائومنس، که در قسمتی از آسیای صغیر فرمانروائی داشت، متحد شد، و پس از مغلوب شدن ائومنس، با کاساندروس و لوسیماخوس بر ضد آنتیگونوس متحد گردید.
در سال 312 پیش از میلاد سپاهیان آنتیگونوس را مغلوب کرد، ولی خود در سال 306 پیش از میلاد در سالامیس شکست خورد.
در وقایع بعد، سرانجام آنتیگونوس در ایپسوس به سال 301 پیش از میلاد مغلوب و مقتول شد.
بطلمیوس در سال 304 پیش از میلاد خود را به سلطنت اعلام کرد.
وی از ائورودیکه دو پسر داشت ولی در سال 285 پیش از میلاد، سلطنت را به پسری که از زن محبوبش برنیس داشت واگذاشت (که بطلمیوس دوم خوانده میشود) و خود کناره گیری کرد.
بطلمیوس اول محتاطترین جانشینان اسکندر بود. در اداره امور مصر توفیق یافت.
در دوره او اسکندریه پایتخت مصر شد و رونق بسیار یافت.
بطلمیوس حامی علم و ادب بود و کتابخانه و موزه اسکندریه را تأسیس کرد.
اقلیدس ظاهرا معاصر او بود.
بطلمیوس دوم بطلمیوس دوم، ملقب به فیلادلفوس (یعنی: محبوب پدر) در سال 309 پیش از میلاد به جهان آمد و در سال 247 پیش از میلاد درگذشت.
در سال 285 پیش از میلاد، یعنی در زمان حیات پدر خود، بطلمیوس اول، در مصر قدیم به سلطنت نشست.
در جنگهای کارتاژی، متحد دولت رم بود.
جنگهای وی با سلوکیان در سوریه، با ازدواج دخترش برنیس با آنتیوخوس دوم، پایان پذیرفت.
در دوره او حبشه، عربستان، لیبی، فنیفیه و کویله سوریا و قسمتهائی از آسیای صغیر و جزائر دریای مدیترانه تحت استیلای مصر درآمد.
بطلمیوس دوم، در اداره مملکت و توسعه تجارت و تشویق علم و ادب جد بلیغ مبذول میکرد، و کتابخانه اسکندریه را به اعلا درجه شکوه رسانید.
فانوس دریائی جزیره فاروس از زمان اوست.
و نیز شهرها و مهاجرنشینهای متعدد در مصر و شام و کیلیکیه بنا کرد.
به نقل روایات، ترجمه کتاب عهد قدیم که به ترجمه هفتاد معروف است به امر او صورت گرفت.
بطلمیوس سوم بطلمیوس سوم، ملقب به ائوئرگتس (یعنی: نیکوکار)، از سال 247 پیش از میلاد به سلطنت رسیده تا سال 222 پیش از میلاد که در گذشته است.
او از سلسله مقدونی الاصل بطالسه است که پسر و جانشین بطلمیوس دوم میباشد.
او برای حمایت خواهرش، برئیس، به مملکت سلوکی حمله برد و تا مرزهای هند پیش رفت ولی چون خبر فتنهای در مصر به وی رسید، به آن کشور بازگشت و مجسمههای خدایان مصری را که کبوجیه تاراج کرده بود، همراه خود برد. به همین جهة پیروانش او را لقب «نیکوکار» دادند.
او نیروی دریائی مصر را توسعه داد و سواحل شرقی مدیترانه را تحت تسلط خود درآورد.
مانند پدرش در حمایت اهل علم و ادب ساعی بود.
بطلمیوس چهارم بطلمیوس چهارم، که ملقب به فیلوپاتور (یعنی: پدر دوست) بود در سال 222 پیش از میلاد مسیح به پادشاهی رسید و تا سال 205 پیش از میلاد که درگذشت، فرمانروائی کرد.
او پسر و جانشین بطلمیوس سوم بود.
مادر خود، و بعضی دیگر از کسان خود را به قتل رسانید و امور مملکت را به سوسیبیوس که رایزن وی در جنایاتش بود، واگذاشت.
ولی وقتی که آنتیوخوس کبیر متصرفات مصر را در فلسطین گرفت، به جنگ وی شتافت و او را در رافیا، به سال 217 پیش از میلاد، بکلی مغلوب کرد، و سپس صلحی برقرار نمود و به عیاشی بازگشت.
مانند اجدادش حامی ادب بود.
بطلمیوس پنجم بطلمیوس پنجم، ملقب به اپیفانس (به معنی: مشهور) به سال 210 پیش از میلاد تولد و به سال 181 وفات یافت.
او پسر و جانشین بطلمیوس چهارم، و به هنگام مرگ پدر طفلی پنج ساله بود.
فیلیپ پنجم مقدونی و آنتیوخوس سوم (کبیر) سلوکی متحدا مستملکات مصر را در فلسطین و آسیای صغیر تصرف کردند.
متولیان ملک از دولت روم استمداد کردند و بطلمیوس را تحت حمایت روم قرار دادند.
رومیان حیلهگر این ترتیب را پذیرفتند و به دو فاتح مذکور امر کردند به مخاصمات پایان دهند و سرزمینهای متصرفی را مسترد کنند.
آنتیوخوس که نمیخواست علنا با دولت روم درافتد، پیمان صلحی با مصر منعقد کرد که به موجب آن مقرر شد که بطلمیوس دختر آنتیوخوس را، که نامش کلئوپاترا بود، به زوجیت بگیرد و متصرفات مصر در سوریه به عنوان جهیزیه به مصر مسترد شود.
این پیمان در سال 199 پیش از میلاد مسیح منعقد شد ولی وصلت در سال 193 پیش از میلاد صورت گرفت.
در سال 196 پیش از میلاد، اپیفانس که به سن قانونی رسیده بود، تاجگذاری کرد.
در سال 195 پیش از میلاد، کاهنان مصر لوح روز تا را به افتخار وی برافراشتند.
بطلمیوس پنجم هنگامی که عازم لشکر کشی به کویله سوریا برای جنگ با سلوکوس چهارم (جانشین آنتیوخوس) بود، مسموم شد.
در دوره خرد سالی او عملا تمام متصرفات خارجی مصر برای همیشه از دست رفت.
بطلمیوس ششم بطلمیوس ششم، ملقب به فیلومتور (یعنی: مادر دوست) به سال 145 پیش از میلاد درگذشت.
او به سال 181 پیش از میلاد مسیح در مصر قدیم به تخت سلطنت نشست و پسر و جانشین بطلمیوس پنجم، از سلسله مقدونی الاصل بطالسه بود.
به هنگام مرگ پدر طفلی خردسال بود. مادرش کلئوپاترا زمام امور را به دست گرفت و با کاردانی تمام مملکت را اداره کرد.
اما کسانی که پس از مرگ وی (173 پیش از میلاد)، روی کار آمدند، جنگ با آنتیوخوس چهارم سلوکی را برانگیختند که منجر به شکست مصریان گردید.
آنتیوخوس به جانب ممفیس پیشروی کرد و بطلمیوس را در سال 170 پیش از میلاد اسیر نمود. در نتیجه، برادر بطلمیوس، با برانگیختن وسائل به عنوان بطلمیوس ائوئرگتس دوم (بطلمیوس هفتم) در اسکندریه به سلطنت نشست.
آنتیوخوس نیز بطلمیوس ششم را در ممفیس به سلطنت نشانید و خود به سوریه بازگشت.
دو برادر تا سال 168 پیش از میلاد مشترکا سلطنت کردند ولی سرانجام بین آنها اختلاف افتاد و بطلمیوس ششم از اسکندریه مطرود شد و در سال (164) پیش از میلاد به رم رفت.
در نتیجه مداخله دولت روم، بطلمیوس به سلطنت بازگشت ولی موافقت کرد که در کورنه سلطنت مستقلی برای برادر برپا کند.
فیلومتور در سال 145 پیش از میلاد در نبرد با الکساندر بالاس در نزدیک انطاکیه، زخم مهلکی برداشت و درگذشت.
آرامی و اعتدال او را ستودهاند.
در دوره او جمع کثیری از یهودیان از فلسطین به مصر مهاجرت کردند.
بطلمیوس هفتم بطلمیوس هفتم، ملقب به ائوئرگتس دوم (یعنی: نیکوکار) و فوسکون (یعنی: شکمگنده) به سال 117 پیش از میلاد درگذشت.
او پسر بطلمیوس پنجم بود و به هنگام مرگ برادرش، بطلمیوس سلطنت کورنه را داشت.
پس از مرگ بطلمیوس ششم، زوجه وی، کلوئپاترا (که خواهرش طفل خردسال خود را به سلطنت نشانید.
ولی بطلمیوس هفتم به مصر حمله کرد و در نتیجه مداخله رومیان قرار شد بطلمیوس کلئوپاترا را به زنی بگیرد و به پادشاهی بنشیند.
بلا فاصله بعد از ازدواج، بطلمیوس برادرزاده خود را به قتل رسانید و کمی بعد برادرزاده دیگر خود، (کلئوپاترا) را که او نیز نامش کلئوپاترا بود، به زنی گرفت.
روابط مادر و دختر همواره تیره بود. سرانجام بطلمیوس که مردی ستمکار و خونخوار بود، در نتیجه شورشی که کلئوپاترای بزرگتر برپا کرده بود، در سال 130 پیش از میلاد به قبرس گریخت.
ولی در سال 127 پیش از میلاد دیگر بار به سلطنت نشست و به ترمیم خرابیهای گذشته پرداخت.
وی نه فقط حامی علم و ادب بود، بلکه کتاب قابل توجهی در علوم طبیعی تألیف کرد.
بطلمیوس هشتم بطلمیوس هشتم، ملقب به سوتر دوم (سوتر یعنی: رهاننده، نجات دهنده) یا لاتوروس، به سال 81 پیش از میلاد مسیح درگذشت.
او جانشین بطلمیوس هفتم و پسر وی از کلئوپاترای کوچکتر بود.
به هنگام جلوس خواهر خود را که کلئوپاترا نامیده میشد در حباله نکاح داشت ولی مادرش او را مجبور کرد که وی را طلاق دهد و خواهر جوانتر خود، سلنه، را به زنی گیرد.
مادر و پسر مدت ده سال حکومت کردند، و سرانجام بطلمیوس ناچار از مصر گریخت، و مادرش پس جوانتر خود را که موسوم به الکساندر اول بود، از قبرس فرا خواند.
بطلمیوس هشتم نیز قبرس را گرفت و هیجده سال در آن جا مستقلا سلطنت کرد.
پس از این که الکساندر اول از مصر رانده شد، بطلمیوس هشتم به مصر باز خوانده شد و تا آخر عمر با دخترش بریس مشترکا سلطنت کرد.
دوره سلطنت او دوره جنگ داخلی بود، و در همین دوره بود که شهر طیره ویران شد.
بطلمیوس نهم بطلمیوس نهم، معروف به بطلمیوس الکساندر اول، به سال 88 پیش از میلاد درگذشت.
او پسر جوانتر بطلمیوس هفتم بود و در قبرس سلطنت داشت.
از سال 107 پیش از میلاد تا سال 89 پیش از میلاد پادشاهی کرد.
در سال 107 مادرش کلئوپاترا او را به مصر خواند و به جای برادرش بطلمیوس هشتم به سلطنت نشانید و مادر و فرزند مشترکا سلطنت کردند.
ولی الکساندر بکلی تحت الشعاع مادر بود و گویند سرانجام مادر را در سال 101 پیش از میلاد به قتل رسانید.
بطلمیوس نهم مردی عیاش و مسرف بود.
در سال 89 پیش از میلاد شورشی در اسکندریه برخاست، شورشیان او را از اسکندریه بیرون راندند، و سرانجام در یک جنگ دریائی نزدیک قبرس درگذشت.
بطلمیوس دهم بطلمیوس دهم، معروف به الکساندر دوم، به سال 80 پیش از میلاد.
مسیح درگذشت.
او پسر بطلمیوس نهم بود و پس از مرگ بطلمیوس هشتم تحت حمایت دولت روم وارد اسکندریه شد و ملکه برنیس را به زنی گرفت و بیست روز بعد او را به قتل رسانید و خود به دست مردم خشمگین به قتل رسید.
بطلمیوس یازدهم بطلمیوس یازدهم، ملقب به آولتس (یعنی: نیزن)، یا: فیلوپاتور نئوس دیونوسیوس، به سال 51 پیش از میلاد درگذشت.
او پسر نامشروع بطلمیوس هشتم بود. در سال 80 پیش از میلاد به سلطنت مصر خوانده شد. در این زمان مصر تحت نفوذ سیاسی روم و سخت دستخوش انحطاط اقتصادی بود.
بطلمیوس به سبب اسراف و پرداخت اعاناتی به دولت روم کار مملکت را به افلاس کشانید.
در سال 58 پیش از میلاد دولت روم قبرس را به قلمرو خود ملحق کرد. مصریان خشمگین شده بطلمیوس را خلع کردند و دخترش برنیس را به سلطنت نشانیدند.
بطلمیوس به رم رفت و در سال 55 پیش از میلاد با سپاهی تحت فرماندهی آولوس گابینیوس وارد اسکندریه شد و برنیس و شوهرش را به قتل رسانید و دگر باره به سلطنت نشست.
بدین ترتیب، مصر بکلی تحت استیلای روم درآمد.
بطلمیوس در وصیتنامه خویش، که سنای روم را مجری آن قرار داد، پسر و دختر خود، بطلمیوس دوازدهم و کلئوپاترا را جانشین خود تعیین نمود.
بطلمیوس دوازدهم بر طبق وصیت پدرش، بطلمیوس یازدهم، قرار بود که او و خواهرش کلئوپاترا در سلطنت شریک باشند.
بطلمیوس دوازدهم که در حدود سال 61 پیش از میلاد به جهان آمده بود، قریب ده سال بعد، یعنی به سال 51 پیش از میلاد، در خردسالی، به سلطنت رسید و بکلی تحت نفوذ خواجهای به نام پوتینوس قرار گرفت.
اما کلئوپاترا که زنی قوی الاراده بود زیر بار خواجه نرفت و به اغوای پوتینوس در سال 48 پیش از میلاد از مصر اخراج شد.
ولی لشکری گرد آورد و در سال 48 پیش از میلاد به مصر حمله کرد.
مقارن این ایام پومپیوس که از مقابل یولیوس قیصر گریخته بود، در اسکندریه پناه جست ولی به امر بطلمیوس به قتل رسید.
قیصر به عنوان مجری وصیت بطلمیوس نهم لشکر در مصر پیاده کرد و تحت نفوذ جمال کلئوپاترا او را به تخت نشانید.
بطلمیوس از اطاعت امر قیصر سر فرو پیچید و در حین نبرد غرق شد.
بطلمیوس سیزدهم بطلمیوس سیزدهم در حدود سال 58 پیش از میلاد به جهان آمد و در حدود 44 پیش از میلاد از جهان رفت.
از سال 47 تا 44 پیش از میلاد نیز پادشاهی کرد. او برادر کلئوپاترا بود.
در سال 47 پیش از میلاد، پس از مرگ بطلمیوس دوازدهم، یولیوس قیصر به جهات سیاسی بطلمیوس سیزدهم را به سلطنت نشانید و کلئوپاترا را وادار به ازدواج با وی کرد.
در سال 44 پیش از میلاد بطلمیوس ناپدید شد. ظاهرا کلئوپاترا او را به قتل رسانید تا سلطنت کایساریون (پسرش از قیصر) بلا معارض باشد.
بطلمیوس چهاردهم بطلمیوس چهاردهم، یا بطلمیوس کایساریون، که در سال 47 پیش از میلاد تولد و در سال 30 پیش از میلاد وفات یافت، پسر کلئوپاترا و (تقریبا به تحقیق) یولیوس قیصر بود.
او شریک مادر در سلطنت گردید ولی در وقایع عمدهای که منجر به نابودی کلئوپاترا و انقراض سلطنت بطالسه شد نقشی نداشت.
او کتاویانوس (بعدا: امپراطور اوگوستوس) از توس این که کایساریون محبوبیتی پیدا کند، او را به قتل رسانید.
(از دائرة المعارف فارسی)
عدص: 204
1) چون ابن اثیر درباره بطالسه بسیار کوتاه و نارسا سخن رانده، شرحی راجع به این سلسله که پس از اسکندر فقط در مصر سلطنت کردند، ذیلا نقل میشود. باشد که خوانندگان را به کار آید.
برخی از دانشمندان گفتهاند که بطلمیوس صاحب مجسطی و کتابهای دیگر، از زمره این پادشاهان، یعنی از سلسله بطالسه، نبوده است.
ص: 205
او در روزگار پادشاهان روم میزیسته، چنان که من به خواست خدای بزرگ، در جای خود، احوال او را شرح خواهیم داد.
ص: 206
پس از قالوبطری، پادشاهان روم بر سرزمین شام فرمانروائی یافتند.
ص: 207
از آنان نخستین کسی که فرمانروائی یافت، جایوسیولوس
ص: 208
بود که مدت پنج سال پادشاهی کرد.
ص: 209
پس از او، اغسطوس به پادشاهی رسید.
ص: 210
مدت فرمانروائی او پنجاه و شش سال بود.
ص: 211
چهل و دو سال از پادشاهی او گذشته بود که حضرت عیسی
ص: 212
ابن مریم علیه السلام، به دنیا آمد.
ص: 213
و نیز گفته شده است:
ص: 214
میان قیام اسکندر مقدونی و تولد حضرت عیسی بن مریم
ص: 215
علیه السلام، مدت سیصد و سه سال فاصله بوده است.
ص: 216
پس از مرگ اسکندر، ملوک طوائف بر سرزمین ایران فرمانروائی یافتند. ذکر سبب فرمانروائی ایشان نیز پیش از این گذشت.
گفته شده است:
سبب پیش آمدن این وضع آن بود که اسکندر، هنگامی که بر سرزمین ایران دست یافت و به آنچه میخواست رسید، به ارسطوی حکیم نوشت:
«من بر همه کسانی که در شهرهای خاور زمین هستند چیرگی یافته و ایشان را گوشمالی دادهام. اکنون میترسم پس از من با یک دیگر همدست شوند و به شهرهای من بتازند و کسان مرا بیازارند.
ص: 217
از این رو به فکر افتادهام تا فرزندان پادشاهانی را که کشتهام، بکشم و آنان را به پدرانشان ملحق سازم. نظر تو در این باره چیست؟» ارسطو در پاسخ او نوشت:
بیگمان اگر فرزندان پادشاهان را بکشی، رفته رفته پادشاهی به دست مردانی پست و فرومایه میافتد و فرومایگان هنگامی که به پادشاهی برسند، توانائی مییابند و هنگامی که توانائی یافتند، سرکش میشوند و به بیداد و ستم میپردازند و عیوبی که پادشاهان دارند و باید از آن ترسید افزایش مییابد.
از این رو، رأی من آن است که شاهزادگان را گرد آوری و هر یک از ایشان را در یک شهر یا یک ناحیه فرمانروائی بخشی.
در این صورت، هر یک از ایشان در روی دیگری میایستد و او را از دست اندازی به قلمرو فرمانروائی تو باز میدارد زیرا میترسد که چنانچه او به مقصود برسد و قدرت یابد تخت و تاجی را هم که خودش در دست دارد، از دستش بگیرد.
بدین گونه، دشمنی در میانشان زاده میشود و با هم به زد و خورد میپردازند و فرصت نمییابند تا به فرمانروائی کسی که از ایشان دور شده، چشم طمع بدوزند.
اسکندر این اندرز را به کار بست و شهرهای مشرق را میان ملوک الطوائف تقسیم کرد و دانشهای ستاره شناسی و حکمت را از خاور زمین به زادگاه خویش منتقل ساخت.
پس از رفتن اسکندر از آن جا حال پادشاهان قسمتهای مختلف همچنان بود که ارسطو پیش بینی کرده بود و آنان به اندازهای گرفتار زد و خورد با یک دیگر بودند که فرصت حمله به یونان را نمییافتند.
ص: 218
ارسطو بزرگترین و دانشمندترین حکیمان یونان بود و اسکندر از اندیشههای خردمندانه او بهره میبرد و اندرزهای او را به کار میبست.
ارسطو حکمت را از افلاطون، شاگرد سقراط، آموخت.
سقراط در طبیعیات، سوای علوم دیگر، شاگرد اوسیلاوس بود که به معنی سر درندگان است.
اوسیلاوس نیز شاگرد انکساغورس بود.
چیزی که بود، ارسطو در مسائلی چند با استاد خود مخالفت میکرد و هنگامی که درین باره با او سخن گفته شد، پاسخ داد:
«افلاطون دوست من است، حقیقت نیز دوست من است ولی البته حقیقت در دوستی برتری دارد.» علماء تاریخ درباره پادشاهی که پس از اسکندر در سواد عراق به فرمانروائی رسید و شمار پادشاهانی که در دوره ملوک الطوائفی بر سرزمین بابل دست یافتند، اختلاف دارند.
هشام بن الکلبی و دیگران گفتهاند:
پس از اسکندر، بلاقس سلبقس (سلوکوس) به پادشاهی رسید.
پس از او انطیخس (آنتیوخوس) پادشاه شد و این همان کسی است که شهر انطاکیه را ساخت.
سواد کوفه مدت پنجاه و چهار سال در دست این پادشاهان بود و بر نواحی جبال و اهواز و فارس چیرگی داشتند.
ص: 219
در پایان فرمانروائی سلسله سلوکیان مردی برخاست به نام «اشک» که از فرزندان دارا به شمار میرفت و در ری به جهان آمده بود.
او لشکری بزرگ گرد آورد و برای پیکار با انطیخس (آنتیوخوس) به راه افتاد.
انطیخس نیز به جنگ با او شتافت و این دو تن در سرزمین موصل با یک دیگر روبرو شدند.
در نبردی که درگرفت، انطیخس کشته شد و اشک بر نواحی سواد دست یافت و در نتیجه، از موصل تا ری و اصفهان به دست وی افتاد.
از این جا کار او بالا گرفت و سایر فرمانروایان نواحی ملوک الطوائفی، به خاطر بزرگواری که انجام داده بود، در گرامیداشت او کوشیدند و نامههای خود را به نام او آغاز کردند و نام او را پیش از نام خود نوشتند و او را پادشاه خواندند.
بدین گونه، اشک به پادشاهی رسید بیاین که هیچیک از ملوک الطوائف را از فرمانروائی برکنار سازد.
پس از او، پسرش، شاپور بن اشک پادشاه شد.
ص: 220
پس از شاپور، گودرز بن اشکان به پادشاهی رسید و این کسی است که با فرزندان اسرائیل جنگید و آنان را برای دومین بار از پای درآورد.
سبب این که خداوند او را بر ایشان چیره ساخت آن بود که یحیی بن زکریا را کشته بودند.
شاپور گروه بسیاری از بنی اسرائیل را کشت و پس از این شکست، دیگر مانند نخستین بار، گروههائی به فرزندان اسرائیل نپیوستند و آنان نتوانستند شکست خود را جبران کنند.
خداوند پیامبری و نبوت را از میانشان برداشت و خواری و زبونی را بر آنان فرود آورد.
و نیز گفته شده است:
کسی که با بنی اسرائیل جنگید طیطوس بن اسفیانوس، پادشاه روم، بود که گروهی از آنان را کشت و گروهی را اسیر کرد و بیت المقدس را ویران ساخت.
رومیان به خونخواهی انطیخس به شهرهای ایران لشکر
ص: 221
کشیده و به جنگ پرداخته بودند.
پادشاه بابل در آن هنگام بلاش، پدر اردوانی بود که او را اردشیر بابکان کشت.
بلاش به ملوک طوائف نامه نوشت و ایشان را از آنچه رومیان با بسیج سپاه و لشکر کشی و جنگ در شهرهای وی، بر سرش آورده بودند، آگاه ساخت و یادآور شد که اگر او از پیکار با رومیان درماند و ایشان پیروزی یابند، همه ملوک طوائف را شکست خواهند داد و از پای درخواهند آورد.
به دریافت نامه بلاش، هر یک از ملوک طوائف به اندازه توانائی خود، با فرستادن سرباز و جنگ افزار و پول، بلاش را یاری کرد.
بدین گونه چهار صد هزار مرد جنگی بر او گرد آمد.
بلاش فرمانروای شهر الحضر (1)
ابنیه آن از سنگ تراشیده و گویند بدانجا شصت برج بزرگ بوده است و میان هر برج با برجی دیگر نه برج کوچک، و در مقابل هر برج، قصری و حمامی و به رودی آبیاری میشده است. که نهری عظیم است، و بر ساحل آن، قریه و باغهای بسیاری است. و ماده این رود از هر ماس، رود نصیبین است و در آن کشتی میراندهاند.
یاقوت گوید:
لکن در زمان ما از آن شهر جز اثر باره و آثاری دیگر، که بر عظمت و جلال آن گواهان زندهاند چیزی بر جای نیست.
پادشاه الحضر را ساطرون مینامیدند و شاپور دیر زمانی آن شهر را در محاصره داشت، و در آخر- آنگاه که نضیره دختر ساطرون، شیفته او گردید، به وسیله او شهر را تسخیر کرد- نقل به اختصار از معجم البلدان، ... و به زمان اشکانیان طراژان و سپتم سور که امپراطوران روم بودند، بدان جا لشکر کشیدند لکن هر دو از فتح و تسخیر آن عاجز آمدند.
(خلاصه از لغتنامه دهخدا) الحضر همان شهری است که رومیها «هاترا» مینامیدند. این شهر در مسافت سه روز راه از موصل امروزی واقع بود و قلعه محکمی داشت.
نویسندگان اسلامی از عظمت این شهر چیزها نوشتهاند. حالا خرابهای است و خرابههای آن در طرف جنوب غربی موصل است.
(تاریخ ایران تالیف مشیر الدوله، چاپ خیام، ص 167)
را، که سرزمینهای میان سواد و جزیره از آن وی بود، به فرماندهی این لشکر گماشت.او با این لشکر گران به جنگ رومیان رفت و پادشاهشان را کشت و سپاهشان را یغما کرد و اسیر گرفت و تار و مار ساخت.
این پیشامد بود که رومیان را به ساختن شهر قسطنطنیه و انتقال پادشاه و پادشاهی از روم بدان جا وادار کرد.عد
ص: 222
1) الحضر (به فتح حاء): نام شهری باستانی، برابر تکریت، میان موصل و فرات.
کسی که این شهر را به وجود آورد قسطنطین (کنستانتین) بود- از این رو، آن شهر به نام وی (قسطنطنیه) معروف شد.
او از پادشاهان روم نخستین کسی بود که آئین مسیح را پذیرفت و مسیحی شد و چون گمان میرفت که بنی اسرائیل در کشتن حضرت عیسی علیه السلام دست داشتهاند، همهی بازماندگان بنی اسرائیل را از فلسطین و شام بیرون راند و چوبی را هم که میپنداشتند ایشان عیسی را بر آن به دار آویختهاند، برگرفت و برد.
ص: 223
رومیان این چوب را مقدس شمردند و گرامی داشتند و در خزانه خود جای دادند که تا امروز نزد ایشان است.
کشور ایران همچنان دچار وضع ملوک الطوائفی بود تا اینکه اردشیر، پسر بابک به فرمانروائی رسید.
هشام بن الکلبی مدت فرمانروائی اشکانیان را روشن نکرده است.
مورخ دیگری که از احوال شاهان ایران آگاهی دارد، گفته است:
پس از اسکندر، شاهانی بر ایران دست یافتند که ایرانی نبودند و از هر کس که بر شهرهای جبل چیره میشد، فرمانبرداری میکردند.
این گروه، اشکانیان بودند که ملوک الطوائف خوانده میشدند و مدت فرمانروائی ایشان دویست سال، و به گفتهای: سیصد و چهل سال بود.
از این سالها، اشک بن اشکان بیست سال، بعد، پسرش، شاپور، شصت سال فرمانروائی کرد.
در سال چهل و یکم فرمانروائی او، مسیح عیسی علیه السلام ظهور کرد و تیطوس بن اسفیانوس نزدیک به چهل سال پس از مصلوب شدن حضرت عیسی به بیت المقدس لشکر کشید و آن شهر را گرفت و گروهی از مردمش را کشت و گروهی را اسیر کرد و شهر را ویران ساخت.
پس از شاپور، گودرز، پسر اشکان بزرگ ده سال، و سپس بیرن (بیژن) اشکانی بیست و یک سال پادشاهی کرد.
بعد، گودرز اشکانی هشتاد و نه سال، پس از او نرسی اشکانی چهل سال، سپس هرمز اشکانی هفده سال، بعد اردوان
ص: 224
اشکانی بیست و دو سال، آنگاه خسرو اشکانی چهل سال، پس از او بلاش اشکانی بیست و چهار سال، سپس اردوان کوچک سیزده سال سلطنت کردند تا سرانجام که اردشیر بن بابک به فرمانروائی رسید.
یکی دیگر از مورخان گفته است:
پس از اسکندر ملوک طوایف بر شهرهای ایران دست یافتند که اسکندر این کشور را میانشان تقسیم کرده و هر ناحیه را به یکی بخشیده بود جز سرزمین سواد را که تا پنجاه و چهار سال پس از درگذشت اسکندر به دست رومیان بود.
در میان این ملوک طوائف مردی از نسل پادشاهان بر جبال و اصفهان دست یافته بود.
پس از او فرزندانش بر سواد چیره شدند و بر آن سرزمین همچنین بر ماهات و جبال و اصفهان پادشاهی کردند.
این پادشاهان بر سایر ملوک الطوائف سروری داشتند و مانند رئیس ایشان بودند. بدین جهة رسم بر این است که نخست به شرح حال او بعد به شرح احوال فرزندانش پردازند.
به پیروی از این شیوه است که در کتب تواریخ پادشاهان نام تمامشان را ذکر کردهاند ولی ما به ذکر اسامی عدهای از آنان اکتفا کردیم و از عدهای دیگر چشم پوشیدیم.
مدت فرمانروائی ملوک الطوائف را برخی دویست و شصت سال، و برخی سیصد و چهل و چهار سال و برخی دیگر پانصد و بیست و سه سال نوشتهاند. خدا حقیقت را بهتر میداند. (1)
پارتیها و شاهان اشکانی راجع به نژاد پارتیها مدتی بین مورخین و محققین اختلاف بود.
بعضی آنها را از نژاد ایرانی میدانستند و برخی از نژاد زرد (چینی و مغول) و عدهای از اختلاط هر دو، و لیکن پس از غور در زبان و عادات و اخلاق آنها این عقیده قوت یافته که پارتیها از آریانهای ایرانی بودهاند ولی از جهة همجواری با سکاها عادات و اخلاق و مذهب اینها در آنها اثر کرده بود.
توضیح آنکه قسمتی از سکها موسوم به عشیره داه در زمان قدیم اراضی بین گرگان و کراسنو و دسک امروزی را- که در کنار جنوب شرقی بحر خزر است اشغال کرده بود. و بهمین جهة این صفحه را دهستان (مخفف داهستان) مینامیدند.
بعدها بواسطه مجاورت پارتیها با این مردم بین آنها اختلاطی حاصل شد و از عشیره داه طایفه آپارنی ممتاز گردید و دودمان اشکانی از این طایفه بیرون آمد.
بنابر این، نژاد اشکانیان به سکاها میرسید ولی از جهة توطن طولانی در ایران اشکانیان نیز ایرانی شده بودند.
از آنچه گفته شد روشن است که نمیتوان اشکانیان را مردم یا سلسله خارجی پنداشت.
بعضی از نویسندگان ایرانی به ملاحظاتی آنها را از نژاد زرد دانستهاند و لیکن این اسناد به هیچ وجه مبنائی ندارد بخصوص که سکاها هم آریائی بودند.
این نکته را باید در نظر داشت که عده شاهان این سلسله محققا معلوم نیست و تاریخ سلطنت بعضی از آنها بکلی مجهول است یا «تقریبا» معین شده.
زیرا سکههای شاهان اولی این سلسله تاریخ ندارد.
و نیز باید تذکر دهیم که تاریخ این دوره روشن نیست. زیرا مورخین یونانی و رومی وقایعی را که مربوط به دول آنها بوده ضبط کردهاند.
و راجع به وقایع دیگر، اطلاعات مختصر و گاهی هیچ است و حال آنکه این دولت قوی فقط با امپراطوری روم بر سر تقسیم آسیای غربی درگیر و دار نبوده و یقینا در شمال و مشرق هم کارهائی کرده که از خاطرها فراموش شده است.
در باب وجه تسمیه اشکانیان بعضی بر این عقیدهاند که محل اقامت خانواده اشکانی در آساک بوده و این اسم از نام محل مزبور آمده است. (آساک را با قوچان حالیه تطبیق میکنند.) ظن قوی این است که اشکانیان خود را ارشک نامیدهاند تا نسب این سلسله را به اردشیر دوم هخامنشی که نیز نامش ارشک بوده، برسانند و بعدها ارشکان، اشکان شده است.
اشک یا ارشک اول این شخص با طایفه خود، اپارنی، همدست شده، به سال 256.
پیش از میلاد بیرق مخالفت با سلوکیها بیفراشت و جنگهای متعدد با آنها نموده، در نتیجه، غلبه یافت و دولت پارت را به سال 250 یا 249 پیش از میلاد تأسیس کرد.
پس از این فتح عزیمت باختر نمود و با این مملکت که نیز مستقل شده بود، جنگ کرده در حین جنگ کشته شد.
چون ارشک بانی سلطنت اشکانیان بود، شاهان دیگر اشکانی او را تقدیس میکردند چنان که به او لقب «اپی فانس» دادند که به زبان یونانی به معنی:
«نامی و پرافتخار» است. و به یاد بود این که او سرسلسله اشکانی است، به اسم خود کلمه ارشک را افزودند. (ارشک بعدها اشک شد. اشک را یونانیها «آرزاکس» نوشتهاند که یونانی شده ارشک است. مورخین هم این نکته را رعایت کرده و ارشک را اشک نوشتهاند.
اشک دوم: تیرداد اول او بعد از برادر بر تخت نشست و از اشتغال سلوکیها در مغرب استفاده نموده. گرگان را به پارت اضافه کرد.
بعد با دیو دور، پادشاه باختر، متحد شده و سلوکوس دوم را شکست داده، خود را شاه بزرگ خواند.
پارتیها جلوس او را مبدأ تاریخ قرار دادند: (247 پیش از میلاد) اشکانیان برای این که نسب خود را به هخامنشیها برسانند، میگفتند که فری یاپیت، پدر ارشک و تیرداد اول، پدر اردشیر دوم بوده است.
پایتخت اشکانیان را یونانیها هکاتوم پیلوس (یعنی: «شهر صد، دروازه») نامیدهاند.
در باب تحقیق آن با محلی، بین محققین اختلاف است. عقیدهای که بیشتر طرفدار دارد این است که در جنوب غربی دامغان واقع بوده است.
بعدها ری و همدان و تیسفون نیز پایتخت بودند. نظر به فصول چهارگانه، مقر سلطنتی به نوبت در چهار شهر بود: شهر صد دروازه، ری، همدان، تیسفون (در کنار دجله).
فوت تیرداد در سال 214 پیش از میلاد روی داد.
اشک سوم: اردوان اول او پس از پدر به تخت نشست و از گرفتاری آنتیوخوس سوم (کبیر)، برادر سلوکوس سوم، استفاده کرده، ولایت مردها، و ری و همدان را گرفت. (مردها در تپورستان سکنی داشتند.) لیکن بعد که پادشاه مزبور با قشون زیاد به ایران آمد. اردوان عقب نشسته پایتخت خود را هم به سلوکیها داد.
بعد، آنتیوخوس به گرگان رفت ولی از عهده سواره نظام پارتی برنیامد.
بالاخره عهدنامهای بین دولتین منعقد و اردوان رسما شاه ایران شناخته شد.
شایان ذکر است که در این جنگ آنتیوخوس معبد معروف آناهیتا را در همدان غارت کرده، ذخائر و نفائس زیاد از آن جا برگرفت.
نوشتهاند که چهار هزار تالان (تقریبا چهار میلیون و هشتصد هزار تومان) قیمت ذخائر آن معبد بوده است.
(این پیشامد در 208 پیش از میلاد روی داد.) اشک چهارم: فری یاپیت او پس از پدر به تخت نشست و به آسودگی سلطنت کرد زیرا باختریها متوجه هند بودند و با پارتیها کاری نداشتند.
فوت او در 181 پیش از میلاد بود.
اشک پنجم: فرهاد اول بعد از پدر به تخت نشست و تپورستان را تسخیر کرده طایفه مردها را مجبور نمود که در بند بحر خزر (یا چنان که اروپائیها مینامند:
دروازه کاسپین) و راهی را که از خراسان به ماد میرفت، حفظ کنند.
این شاه، شهر خاراکس را در ری بنا کرد.
خاراکس را بعضی با در بند بحر خزر و برخی با شهرستانک تطبیق کردهاند. عقیده آخری مبنی بر این است که ایزیدور خاراکسی (یکی از جغرافیون قدیم) نوشته: وطن او خاراکس در وسط کوههای البرز واقع است. در بند بحر خزر را با سر دره خوار تطبیق کردهاند.
اشک ششم: مهرداد اول (170 138 پیش از میلاد) بعد از برادر به تخت نشست و بانی عظمت دولت پارت گردید.
در این اوان دولت سلوکی به واسطه جنگ با رومیها و یهودیها ضعیف شده بود.
مهرداد در ابتدا مرو را از باختریها گرفت. بعد آذربایجان را از امراء محلی که در آنجا استقلال یافته بودند، انتزاع نمود.
پس از آن، به خوزستان و پارس و بابل پرداخت و بعد به هند رفته قطعهای را تا رود جلم به مملکت خود ضمیمه کرد.
از زمان او دولت پارت بزرگ شد.
این پادشاه با دمتریوس سلوکی جنگ کرد ولی در ابتدا بهرهمندی نداشت زیرا یونانیها با دمتریوس همراهی کردند و باختر هم بر پارتیها قیام نمود.
لیکن مهرداد داخل مذاکره صلح شده، دمتریوس را اغفال و بعد جنگ کرد و او را گرفته در زندان انداخت.
این شاه به تقلید شاهان هخامنشی، خود را «شاهنشاه» خواند.
اشک هفتم: فرهاد دوم او بعد از پدر به تخت نشست.
آنتیوخوس سی ده، برادر دمتریوس، در غیاب او مملکت سوریه را تصرف کرد و به آن هم اکتفا نکرده خواست ایران را تسخیر کند.
در ابتدا بهرهمندی با او بود: مردمان ایران بر فرهاد شوریدند و عرصه بر او تنگ شد زیرا تنها مملکت پارت برای او باقی مانده بود.
فرهاد خواست صلح نماید ولی شرایط صلح خیلی سنگین بود.
توضیح آنکه فرهاد میبایست تنها به مملکت پارت اکتفا کرده، باج بدهد.
شاه برای ایجاد جنگ خانگی در سوریه، دمتریوس را از زندان رها کرد تا سلطنت شامات را از برادرش استرداد کند و لیکن کار فرهاد از جای، دیگر درست شد.
توضیح آنکه شدت ظلم سلوکیها مردم را به طرف فرهاد کشانید و آنتیوخوس با سپاهی جرار به ایران آمد ولی فرهاد به او فرصت نداده ناگهان بر او تاخت و در حین جنگ پادشاه سلوکی کشته شد.
از این ببعد سلوکیها دیگر جرئت نکردند متعرض ایران شوند و انحطاط کامل در دودمان سلوکی شروع گردید.
پس از این فتح گرفتاری دیگر برای فرهاد پیش آمد. توضیح آنکه او سکاها را بکمک خود طلبیده و وعده کرده بود به آنها مبلغ زیادی بدهد.
بعد، چون بیکمک آنها فائق آمد، پولی نداد و آنها بنای قتل و غارت را در ولایات گذاشتند و در جنگی که فرهاد به سال 125 پیش از میلاد با آنها کرد، کشته شد.
تقریبا مقارن این زمان مردان آریانی که موسوم به سکها بودند به ایران هجوم آورده، در افغانستان امروزی و در سیستان برقرار شدند.
بر اثر این واقعه، این مملکت را که زرنگ نام داشت، از این ببعد سکستان نامیدند. و این اسم بعدها به سیستان مبدل شد. (نیمه قرن دوم پیش از میلاد).
برای فهم این واقعه لازم است گفته شود که در این زمان تاریخ ایران با تاریخ چین ارتباط مییابد. توضیح آنکه در چین، بعد از انقراض سلسله امپراطوری «شو»، چندی این امپراطوری ملوک الطوائفی بود تا آنکه شخصی تسین نام حکومت را به دست گرفته، یک دولت قوی تأسیس نمود و برای جلوگیری از تاخت و تاز مردمان وحشی صحرا گرد دیوار چین را بساخت.
بعد از آن، مردمانی که موسوم به هون، و از نژاد زرد، بودند چون نتوانستند به طرف چین رفته و تاخت و تاز نمایند، متوجه صفحات غربی شده، حمله به مردمان زرد پوست دیگری موسوم به «یوئهچی» نموده به سال 200 پیش از میلاد آنها را از جاهایشان راندند.
مردمان مزبور هم به نوبت خود به مردمانی که موسوم به سکا، یا:
سک بودند، فشار آوردند. این بود که سکها به پارت و باختر ریختند.
اشک هشتم: اردوان دوم او که عموی فرهاد دوم بود، با مردم یوئهچی جنگ کرده زخم برداشت و بر اثر آن فوت کرد.
این مردم راهونها به طرف ایران رانده بودند.
بر اثر فشار آنها دولت باختر به هند منتقل گردیده بعد از شصت سال منقرض شد. و یوئهچیها در باختر دولتی تأسیس نمودند که در تاریخ موسوم به «کوشان» است.
مدت سلطنت اردوان ظاهرا دو سال بود و بعد از او پسرش مهرداد به تخت نشست.
اشک نهم: مهرداد دوم (مهرداد بزرگ) این شاه یکی از شاهان بزرگ اشکانی است.
در زمان او ایران بر سکها و مردمان صحرا گرد که از طرف شمال فشار به ممالک ایران وارد میآوردند، فائق آمد و مهرداد چنان شکستی به آنها داد که دیگر مدتها متعرض ایران نشدند، و نیز از زمان این شاه ایران در مرحله جدیدی داخل شد.
توضیح آنکه دولت عالمگیر روم تمام عالم غرب را تسخیر کرده به سرحدات ایران نزدیک گردید و اوضاع جدیدی در آسیای غربی پیش آمد.
خلاصه اوضاع در چند کلمه این است: از یک طرف دولت روم تسخیر ایران و هند را برای تکمیل جهانداری خود لازم میدید. از طرف دیگر ایران که به طرف غرب بسط و توسعه مییافت با این حریف قوی و زبردست که عالم را عاجز کرده بود قهرا مواجه میشد.
در نتیجه این پیشامدهای تاریخی، ایران و روم در مدت چند قرن با هم بر سر تقسیم عالم در مبارزه و جنگ شدند و کشمکش اشکانیان با رومیان، با فاصلههائی، سه قرن دوام یافت و پس از انقراض آنها هم سلسله این جنگها نگسست، چه، ساسانیان نیز، چنان که باید در مدت چهار قرن با رومیها و یونانیها در زد و خورد بودند.
در این جا باید نظری به ارمنستان که یکی از میدانهای مبارزه است و نیز به آسیای صغیر بیفکنیم:
ارمنستان- در ارمنستان دولتی تشکیل شده بود به اسم دولت آرارات و آسوریها با این دولت در جنگ بودند ولی غلبه کامل بر آنها نمی- یافتند.
اما این که در چه زمانی دولت آرارات مبدل به دولت ارمنستان شد، هرودوت گوید: ارامنه، در ابتدا در فریگیه که یکی از ممالک آسیای صغیر است سکنی داشتند و بعد از آن مهاجرت کرده به ارمنستان رفتند.
در دوره هخامنشی این ممالک تابع ایران بود. در زمان اسکندر جزو ممالک او درآمد و بعد از او تابع دولت سلوکیها گردید.
مهرداد اول که دولت پارت را توسعه میداد، به ارمنستان رسید و با کمک او در زمان آنتیوخوس اپیفانس، ارامنه خود را از قید سلوکیها آزاد نمودند. و در اینجا دولتی تشکیل شد که سلطنت آن با یکی از- شاخههای سلسله اشکانیان بود چنان که والی ارشک از 150 تا 128 پیش از میلاد در این جا سلطنت کرد و بعد از او پادشاهان دیگری بودند که لقب شاهی داشته و دست نشانده شاهنشاهان اشکانی محسوب میشدند.
در زمان مهرداد دوم، پادشاه ارمنستان آرتاگسیاس نخواست از ایران تمکین نماید. و مهرداد بعد از شکست فاحشی که به سکها داد متوجه ارمنستان شده فاتح گردید و برای تأمین دستنشاندگی ارمنستان، پسر بزرگ تیگران پادشاه ارمنستان چند سال در دربار ایران بطور گروی اقامت نمود.
بعدها در زمان تیگران حدود ارمنستان توسعه یافت چنانکه این مملکت از خلیج ایوس یعنی از دریای مغرب تا دریای خزر ممتد بود.
شاهان اشکانی اهمیت زیاد به دستنشاندگی این مملکت نسبت به ایران میدادند. چنانکه در سر آن، جنگها با رومیها نمودند.
آسیای صغیر- این مملکت در زمان کورش بزرگ تابع ایران شد و در زمان اسکندر تابع مقدونی.
بعد از او، آسیای صغیر زمانی تابع دولت سلوکیها و گاهی جزو مقدونی بود تا آنکه هر دو دولت ضعیف شده جزء دولت روم گردیدند و در آسیای صغیر دولتهای متعدد کوچکی مانند پونت، کیلیکیه، پر گام، پافلاگونیه، کاپادوکیه و غیره تشکیل شدند.
ولی هیچکدام مانند دولت اولی اهمیت نیافت. چه، پادشاه آن، میشریدات (مهرداد) ششم که نسبت خود را به اشکانیان و هخامنشیها میرسانید، این مملکت را وسیع و قوی نموده بزرگترین دشمن روم در آسیا گردید.
نخستین ارتباط ایران با روم- در سال 92 پیش از میلاد، وقتی که مهرداد دوم اشکانی شنید که لوسیوس سولا از طرف سنای روم به سفارت به آسیای صغیر آمده، چون از طرز رفتار ارمنستان نسبت به خود ناراضی بود، سفیری اوروباذ نام نزد سولا فرستاد تا با دولت روم اتحاد تعرضی و دفاعی منعقد نماید.
توضیح آنکه دولت ارمنستان بعضی از محلها را که سابقا به ایران واگذارده بود اشغال نموده و به این هم اکتفا نکرده به حدود ایران دست اندازی میکرد.
بین سفیر ایران و سولا مذاکرات دوستانه بعمل آمد و لیکن نتیجه نداد. چه، سفیر روم دستوری در باب عقد اتحاد نداشت یا اصلا نمیخواست چنین عهدنامهای منعقد گردد.
قابل ذکر است که سولا در مجالس ملاقات جای محترم را اشغال میکرد یعنی بین پادشاه کاپادوکیه و سفیر ایران مینشست و این رفتار او باعث شد که مهرداد مکدر گردید و وقتی که سفیرش به ایران مراجعت کرد از او سلب حیات نمود که چرا حیثیت خود را حفظ نکرده است.
مهرداد اشکانی نه فقط سکها را شکست داد بلکه حدود ایران را تا کوههای هیمالیا در شمال هندوستان رسانید.
این اطلاع از سکههای شاهزادگان اشکانی که درین جا حکمرانی کردهاند، حاصل شده است.
اشک دهم: سندروک بعد از مهرداد مدتی به فترت گشت تا آنکه در سال 77 پیش از میلاد، سندروک (به فتح سین و نون و سکون دال) برادر فرهاد دوم به تخت نشست.
به عقیده گوت شمید عالم آلمانی، که در تاریخ اشکانیان تتبعاتی کرده، بعد از مهرداد دوم کبیر، اردوان نامی به تخت نشسته و جلوس او تقریبا مقارن سنه 86 پیش از میلاد بوده است.
مصنف مذکور او را اردوان دوم دانسته است.
باری، سندروک را بعضی پسر ارشک دیکایوس نوشتهاند. (دیکایوس به زبان یونانی یعنی: عادل) این پادشاه پیرو ناتوان بود و ارمنستان درین زمان بواسطه اتحاد با دولت پونت قادر و زورمند.
لذا تیگران آذربایجان را متصرف شده جلگه فرات را غارت کرد و به باقیمانده مستملکات سلوکیها دست انداخته خود را شاهنشاه خواند.
باید در نظر داشت که تاریخ ایران از 88 تا 66 پیش از میلاد روشن نیست و آنچه هم به دست آمده دلالت بر سستی آن در این زمان دارد.
مدت سلطنت سندروگ را هفت سال نوشتهاند.
اشک یازدهم: فرهاد سوم (69 60 پیش از میلاد) او بعد از پدر بر تخت نشست.
در زمان این پادشاه باز دولت ایران با دولت روم ارتباط یافت.
وقتی که پومپه تازه به آسیای صغیر وارد شده بود و ارمنستان قوت داشت رسولی نزد فرهاد فرستاده تکلیف کرد که اگر شاه ایران به ارمنستان قشون کشی کند، دو شهر کردون (به ضم کاف و دال و کسر واو) و آدیابن (به کسر باء)، که قسمتهائی از آسور قدیم بودند، از آن ایران خواهند شد.
فرهاد با قشون زیاد و پسر ارشد تیگران و شاهزادههای ارمنی که در دربار ایران بودند، به ارمنستان حمله برده آرتاکساتا را محاصره نمود و تیگران به طرف کوهها فرار کرد. بعد، شاه ایران پنداشت که کار خاتمه یافته، و مراجعت نمود.
ولی تیگران همینکه خبر مراجعت او را شنید، برگشت و قشون محاصر را بپراکند. بعد که پومپه ارمنستان را مغلوب و دست نشانده نمود نخواست وعده خود را بجای آورد.
رفتار مزبور و نیز این که پومپه نمیخواست فرهاد را شاهنشاه خطاب کند، باعث کدورت بزرگ بین شاه ایران و او گردید.
در ابتدا سردار رومی میخواست با ایران جنگ کند و لیکن پس از قدری تأمل فهمید که کار خطرناکی است، و باز ایستاد.
بعد، این مسئله میان ایران و روم به حکمیت تسویه گردید.
پومپه مادامی که در آسیا بود با دولت اشکانی مدارا میکرد. و لیکن اوضاع به خوبی نشان میداد که به زودی دو دولت بزرگ ایران و روم خصمانه مواجه خواهند شد زیرا فرهاد از پومپه خواست که فرات سر حد دولتین گردد و او جواب مساعدی نداد و دیگر اینکه پومپه با خوزستان و پارس و آذربایجان روابطی ایجاد میکرد.
فرهاد سوم را دو پسر او، مهرداد وارد (به ضم الف و راء) در سال 60 پیش از میلاد مسموم کردند.
اشک دوازدهم: مهرداد سوم مهرداد پس از پدر به تخت نشست و چهار سال سلطنت کرد و لیکن از جهة سختی و سفاکی او نجباء و مردم بر او شوریده، ارد، برادر کوچکترش، را بر تخت نشانیدند.
مهرداد نزد گابینیوس، والی روم در سوریه رفت و در ابتداء والی مزبور این موقع را بهانه مناسبی برای دخالت در امور ایران پنداشت. ولی بزودی متوجه امور مصر شده از خیال همراهی با مهرداد منصرف گردید.
اشک سیزدهم: ارد اول (55 37 پیش از میلاد) او یکی از شاهان نامی سلسله اشکانی است.
برادر او، مهرداد، بعد از یأس از والی سوریه، باز از پای ننشست و بر ضد برادر اقداماتی کرد. و لیکن به زودی در بابل گرفتار و کشته شد.
جنگ اول ایران و روم در زمان ارد روی داد و به غلبه ایران خاتمه یافت.
توضیح آنکه کراسوس، یکی از رؤسای سهگانه ممالک وسیعه روم (دو نفر دیگر: یولیوس سزار و پومپه بودند) حکمران سوریه و متصرفات روم در آسیای پیشین شد.
این شخص که تسخیر ایران و هند را جدا جزو نقشه خود قرار داده بود، با این مقصود در دفعه اولی با لژیونهای رومی به بین النهرین تاخت و پیشرفتی بافته بعد به شام برگشت (54 پیش از میلاد) در این حال، آرتاواردس، پادشاه ارمنستان، او را ملاقات نموده وعده داد که شانزده هزار سوار و سی هزار پیاده به او بدهد و نیز به کراسوس گفت که اگر در ارمنستان با ایران جنگ نماید، سواره نظام ایران نخواهد توانست عملیاتی کند و پیاده نظام روم که به کوهستان عادت کرده، بهرهمندی تام خواهد یافت.
و لیکن کراسوس که بین النهرین را بواسطه سفر قبل بهتر میشناخت، ترجیح داد از این راه به ایران حمله کند.
در این هنگام ارد سفیری نزد کراسوس فرستاد که این پیغام را برساند:
«اگر مردم روم میخواستند جنگ کنند، من جنگ میکردم و از بدترین عواقب بیمی نمیداشتم و لیکن اگر چنانکه فهمیدهام، شما برای منافع شخصی به ایران دست اندازی میکنید، حاضرم به سفاهت شما رحم کرده، اسرای رومی را پس بدهم.» کراسوس به سفیر گفت:
«جواب پادشاه شما را در سلوکیه خواهم داد.» سفیر خندیده، جواب داد:
«اگر از کف دست من ممکن است موئی بروید، شما هم سلوکیه را خواهید دید.» پس از آن، کراسوس با سپاهی جرار که مرکب از سپاهی ورزیده، و عده نفراتشان جمعا به چهل و دو هزار بالغ بود، عازم بین النهرین گردید.
اما ارد با پیاده نظام خود با نهایت سرعت داخل ارمنستان شده، این مملکت را اشغال نمود تا پادشاه آن نتواند سوار نظام خود را به کمک کراسوس بفرستد. بعد از انجام این کار سورنا (به کسر راء) را که یکی از سرداران رشید و قابل بود، با تمام سواره نظام پارتی به جنگ کراسوس فرستاد.
اما کراسوس که در ابتداء میخواست متابعت ساحل فرات را کرده در مقابل سلوکیه جنگ کند، به اغوای یکی از مشایخ عرب که از متحدین ارد بود نقشه خود را تغییر داده وارد جلگههای بین النهرین گردید و تا نزدیکی حران پیش رفت.
در این جا ناگهان قشون سورنا پیدا شد و سردار ایرانی حیلهای به کار برد:
توضیح آنکه برای اغفال رومیها قسمتی از سواره نظام ایران را پنهان نمود و اسلحه قسمت دیگر را با روپوشهای پوستی پوشاند.
کراسوس چون سواره نظام ایران را از حیث عده کم و از جهة اسلحه ناتوان دید پنداشت که فتح خیلی آسان به دست خواهد آمد. و قبل از این که به قشون خود برای رفع خستگی و عطش فرصت دهد، جنگ را شروع کرد.
لژیونهای رومی به طرف دشمن حرکت کردند که اول زوبینهای خود را به کار برده، بعد با شمشیر جنگ تن به تن نمایند.
صفوف مزبوره مرکب بود از سربازان ورزیده که تنگ به هم چسبیده بودند.
همینکه صفوف رومی به حرکت آمد صدای طبل از سپاه ایران برآمد و سوارههای ایرانی که پنهان شده بودند، از هر طرف جمع شده و لباس روئی را کنده شروع به جنگ نمودند.
تیرهای رومیها به سواره نظام ایران کارگر نبود زیرا پارتیها از جهة مهارتی که در تیراندازی داشتند، از دور جنگ میکردند.
بعد که پیاده نظام رومی نزدیک شد، سواره نظام پارتی، اسلوب جنگ و گریز را به کار برد. یعنی قدری جنگ کرده و بعد از هر طرف فرار نموده قیقاج تیر انداخت تا آنکه رومیها را به جاهای بیآب و علف کشانید.
پس از آن، از هر طرف برگشته، حمله به لژیونهای رومی کرد و تلفات زیاد به آنها وارد نمود.
درین احوال، فابیوس، پسر کراسوس، که زیر دست بزرگ- ترین سردار روم، یولیوس سزار، در مملکت گل (فرانسه امروزی) فنون جنگی را آموخته بود، با هزار و چهار صد نفر سرباز در رسید و به کمک کراسوس شتافت ولی سواره نظام گل با وجود رشادت غریبی که ابراز کرد نتوانست از عهده سواران پارتی برآید. چه، آنها از پیش روی فابیوس باز فرار کرده و بعد برگشته از هر طرف بدو تاختند و در حینی که کراسوس میخواست فرمان حمله به قشون خود دهد، ناگاه دید سر پسرش بر سر نیزه در میان پارتیها بلند است.
سواران پارتی همینکه سر را دیدند بر جرئت و جلادتشان افزود و عرصه را چنان بر رومیها تنگ کردند که اوکتاویوس، یکی از صاحبمنصبان ارکان حرب و قیصر زمان بعد در روم، تصمیم به عقبنشینی گرفت.
قشون روم میخواست به کوهستان رود تا او حملات سواره نظام ایران در امان باشد و لیکن به واسطه اشتباه بلدی که قشون روم را هدایت میکرد این مقصود حاصل نشد زیرا محلی که قشون رومی اشغال کرد مانع از عملیات سواره نظام ایران نبود.
پس از آن، سورنا تکلیف متارکه به کراسوس نمود و او را متقاعد کرد که به طرف رودخانه رفته متارکه را امضا نماید.
کراسوس مطمئن شده تنها با سورنا به طرف رودخانه عازم شد.
پس از حرکت کراسوس، صاحبمنصبان ارکان حرب او نگران شدند که مبادا نسبت بدو خیانت شود. و دنبال او رفتند.
در این حال جنگی میان سواران پارتی و رومیها درگرفت و کراسوس کشته شد.
همینکه قشون رومی خبر کشته شدن او را شنید سخت متوحش گردید. و به استثنای دو هزار نفر که موفق به فرار شدند، باقی اسیر پارتیها گشته یا به دست اعراب افتادند.
تلفات کراسوس را درین جنگ که به سال 53 پیش از میلاد روی داد، بیست هزار نوشتهاند.
عده اسرائی که پارتیها گرفته به مرو فرستادند نیز قریب بیست هزار قلمداد شده است.
بعضی کشته شدن کراسوس را منتسب به شورشی در قشون روم کردهاند و گویند سورنا در این شورش دست داشته است.
موافق روایت اولی، اقدام او خائنانه بوده، ولی روایت آخری به نظر صحیحتر میآید زیرا احوال روحی رومیها بسیار بد، و عقبنشینی
برای احتراز از شورش اختیار شده بود.
سر کراسوس را برای ارد، وقتی که در ارمنستان بود، برده به پای او انداختند.
در این موقع نمایشی از تصنیفات اوری پید، مصنف مشهور یونانی، به مناسبت عروسی پاکر (به ضم کاف) پسر ارد، با دختر پادشاه ارمنستان، در دربار میدادند. و یکی از بازیگرهای یونانی سر را بلند کرد و شعری از اوری پید به مناسبت احوال بخواند.
سورنا، چنانکه از نوشتههای مورخین رومی استنباط میشود، اثر غریبی در رومیها گذاشته و جالب توجه مخصوص شده بود.
این سردار ده هزار نفر سوار از املاک و علاقهجات خود برای این جنگ تجهیز کرده، به دشت نبرد برد.
بعد از فتح حران، ارد عزم تسخیر سوریه را کرده با کاسیوس که بقیة السیف قشون رومی را بدان مملکت مراجعت داده بود، جنگ نمود.
این جا رومیها به اسلوب پارتیها عمل کرده و قشون ایران را به کمین گاهی کشانده شکست دادند.
پس از آن متارکه ممتدی بین ایران و روم وقوع یافت.
باز در سال 39 پیش از میلاد، ارد، پاکر را با سپاهیان زیاد و لابینیوس، سردار رومی که در خدمت شاه ایران بود، برای تسخیر سوریه فرستاد.
در ابتدا او موفق شد و لیکن بعد از آمدن وینتیدیوس باسوس به سوریه، بهرهمندی با رومیها گردید.
توضیح آنکه پاکر درین جنگ کشته شد وارد از تسخیر سوریه منصرف گردید و بعد به واسطه فوت پسرش از سلطنت بیزار شد، و آن را به پسر ارشد خود، فرهاد، واگذارد.
حران و ماراتن- جنگ حران اهمیت زیاد در تاریخ ایران دارد.
زیرا رومیها تا این زمان در همه جا فاتح بودند و این شکست بر صولت آنها سایه افکنده نام دولت پارت را در عالم بزرگ کرد.
جنگ حران نظیر جنگ ماراتن است چنان که در آن زمان دولت عظیم هخامنشی در نهضت خود به غرب در دفعه اولی به دیوار محکم یونانی برخورد و توسعه آن متوقف شد، همچنان دولت عالمگیر روم برای مرتبه اولی با سد متین ایران تصادف نمود و از این ببعد توسعه آن در آسیا خاتمه یافت.
یولیوس سزار، وقتی که دیکتاتور روم بود به این خیال افتاد که شکست رومیها را در ایران جبران کند و مشغول جمع آوری لژیونهائی گردید ولی بزودی او را کشتند.
اشک چهاردهم: فرهاد بعضی از مورخین، پاکر را اشک چهاردهم دانستهاند. و لیکن این عقیده، با این که او در زمان پدرش کشته شد، موافقت نمیکند.
فرهاد چهارم همینکه به تخت نشست، برادرهای خود را نابود کرد و پدرش ارد که او را ملامت نمود نیز به قتل رسید. (37 پیش از میلاد) ما نامهائی را بردیم که هنگام ظهور اردشیر بن بابک گفته شده است.
جنگ دوم با روم- فرهاد به قدری با نجبا سختگیری میکرد که بعضی از آنها جلای وطن کردند.
منزس (به ضم میم و کسر زاء) یکی از سرداران نامی او، نزد مارک آنتوان، که یکی از سه زمامدار روم و والی مصر بود، رفته به او گفت:
«حالا موقع آن رسیده که روم از ایران انتقام شکست کراسوس را بکشد.» فرهاد وقتی که این خبر را شنید، از سردار مزبور استمالت کرده، احضارش نمود و آنتوان توسط او از فرهاد خواهش کرد که بیرقهای رومی و اسرائی را که حیات دارند به روم مسترد دارد.
ولی این ظاهر کار بود و باطنا آنتوان تهیه جنگ میدید.
وقتی که تجهیزات او کامل شد، با لژیونهائی که عده نفراتشان به صد هزار میرسید، عزیمت ایران نمود و پادشاه ارمنستان، آرتاواردس (به کسر دال) شش هزار پیاده و همان قدر سوار به او داد.
آنتوان میخواست از طرف فرات وارد خاک ایران شود ولی چون دید پارتیها همه جا را گرفته محکم دارند، بطرف ارمنستان رفت.
پادشاه ارمنستان به او گفت که تمام قشون ایران در نواحی فرات است و بنابر این به سهولت میتوانی به آذربایجان حمله برده، پایتخت آن را که پراسپا (به فتح پ و راء و الف و سکون سین) است، تسخیر کنی.
پاراسپا را در فارسی قدیم فراداسپه میگفتند، بعدها پرسپه گفتهاند. این شهر در بیست و پنج فرسنگی دریاچه ارومیه، از طرف جنوب و شرقی، واقع بود و اکنون موسوم به تخت سلیمان است.
او به طرف این شهر روانه شد و چون بدانجا رسید دید شهر محکم است و ساخلو کافی دارد. این بود که منتظر ورود بارو بنه قشون و ادوات محاصره گردید.
اما پارتیها با اسلوب جنگی خودشان بنای تعرض نسبت به رومیها گذارده ده هزار نفر از آنها را کشتند.
متعاقب این واقعه آرتاواردس نیز از پارتیها شکستهای فاحش خورد و کار آنتوان سخت گردید.
در این حیص و بیص پارتیها بنه قشون او را بر هم زده غنائم زیاد برگرفتند و زمامدار رومی چاره را منحصرا درین دید که عقب نشیند و راه کوهستان را در پیش گرفت تا از سواره نظام پارتیها در امان باشد.
لیکن راه کوهستان دو روز بیش نبود و روز سوم همینکه وارد جلگه شد پارتیها فورا پیدا شده بنای تعرض را گذاشتند.
بعد، در مدت نوزده روز که او در خاک ایران بود هشت هزار نفر دیگر از رومیها کشته شدند.
و بعد از عبور از ارس، اگر چه پارتیها دیگر او را تعقیب ننمودند، و لیکن از سرمای زمستان و فقدان آذوقه و مشقات راه، باز هشت هزار نفر رومی مردند و باقی قشون روم خسته و فلاکت زده جانی بدر بردند (36 پیش از میلاد) خط عقبنشینی رومیها از کنار شرقی دریاچه ارومیه و محلهائی بوده که در حوالی تبریز امروزی واقع است.
پلوتارک نوشته که آنتوان درین سفر، وقتی که مشقات و صدمات عقبنشینی را میدید، همواره میگفت: «آی ده هزار نفر!» و مقصودش ده هزار نفر یونانی بود که در زمان اردشیر دوم (ملقب به، با حافظه)، بعد از کشته شدن کورش کوچک از کوناکسا عقبنشینی کرده، تمام این صدمات را متحمل شدند.
تمجید آنتوان از یونانیهای مذکور بجاست. و لیکن اگر تفاوت اوضاع این زمان و زمان اردشیر دوم را در نظر آوریم رنج و محن رومیها بمراتب بیشتر بوده، چه در آن زمان از کوناکسا تا ترابوزان کسی متعرض ده هزار نفر یونانی مذکور نشد و درین جنگ هشتاد هزار نفر رومی وقتی که از ایران خارج میشدند، شکر میکردند که از دست تیراندازان ایرانی برستند.
جنگ سوم با روم- دو سال بعد از وقایعی که ذکر شد باز جنگی بین ایران و روم درگرفت.
توضیح آنکه غنائمی از فتح ایران نسبت به روم به دست آمده بود. و پادشاه ماد (مقصود ماد کوچک یعنی آذربایجان کنونی است) از مقدار حصه خود رضایت نداشت ولی از ترس فرهاد نمی- توانست ایرادی کند.
این بود که کسی را نزد مارک آنتوان فرستاده به جنگ با ایران دعوتش کرد. و او فورا قشونی جمع کرده عازم ارمنستان گردید زیرا شکست دو سال قبل، از ابهت او کاسته و بر شئونات شاه ایران افزوده بود.
آنتوان بعد از ورود به ارمنستان فورا غضب خود را متوجه آرتاواردس نموده تمام ارمنستان را گرفت و ساخلوی قوی در آن جا گذارده به مصر برگشت.
بعد، در سال 33 پیش از میلاد مراجعت کرده و این دفعه به طرف ارس رفته با پادشاه ماد معاهدهای بست و بعضی از قطعات ارمنستان را به او داده، یک عده پیاده نظام رومی به اختیار او گذارد.
در این موقع بین مارک آنتوان و اوکتاویوس که در روم بود کدورت بالا گرفت و فرهاد ازین اوضاع استفاده کرد.
توضیح آنکه اول پادشاه ماد را شکست داده اسیر کرد و بعد آرتاکسیاس، پسر پادشاه ارمنستان، را با خود همراه نموده داخل ارمنستان شد و قوای ساخلوی رومیها را یکی بعد از دیگری اسیر و ستون سردار رومی، استاسیانوس، را معدوم نمود.
پس از آن، کار چنان بر مارک آنتوان سخت شد که او مجبور گردید ارمنستان را با تلفات زیاد تخلیه کرده به مصر مراجعت کند. و ارمنستان به حال اول برگشته دست نشانده ایران شد.
این جنگ باز بر اعتبارات و قدرت فرهاد افزود.
بطور کلی فتوحات پی در پی پارتیها در این سه جنگ، ایران را در انظار عالم آن زمان همسر و حریف پر زور دولت عظیم روم نمود. چنان که پس از آن، رومیها در مدت یک قرن متعرض ایران نشدند.
در دربار ایران، بعد از این جنگ، انقلابی روی داد.
توضیح آن که فرهاد چون خیلی تند و شدید العمل بود، تیرداد نامی بر او یاغی شد و فرهاد مجبور شد به آسیای وسطی فرار کند.
مردم تیرداد را به تخت نشاندند و او سه سال سلطنت کرد.
بعد فرهاد با قشونی از مردمان صحرا گرد آسیای وسطی به ایران مراجعت نمود و به تخت نشست.
تیرداد چون اوضاع را بدین منوال دید کوچکترین پسر فرهاد را برداشته نزد اوکتاویوس که در این زمان در سوریه بود، رفت تا از او استمداد نماید.
اوکتاویوس او را پذیرفت و پسر فرهاد را مانند گروی نگاه داشت و لیکن از جنگ با فرهاد خودداری کرد.
هفت سال بعد که اوکتاویوس امپراطور روم شد فرهاد با او داخل مذاکره گردید که تیرداد را تسلیم کند.
او نپذیرفت ولی پسر شاه ایران را پس فرستاد و خواهش کرد که در ازای آن بیرقهای رومی را مسترد دارد.
فرهاد با وجود آنکه از دیدار پسرش شاد گردید، حاضر نشد بیرقهای رومی را پس بدهد، ولی بعد به اصرار اوکتاویوس پس داد. و این قضیه اثر شگفت آوری در روم بخشید چنان که شادیها در ممالک روم کردند و نویسندگان آن زمان این واقعه را با آب و تاب نوشتند. و هراس (به ضم هاء) شاعر معروف رومی، اوکتاویوس را ستود.
اوکتاویوس عقیده به بسط روم نداشت و از جنگ احتراز میکرد. و چون دولت ایران در شرق عامل مهم و طرف ملاحظه بود، بنای دوستی با فرهاد گذاشت و فرهاد هم ایجاد روابط حسنه را استقبال کرد.
بعد، قیصر، برای تشدید روابط، یک کنیزک ایتالیائی، موزا نام، که اسم کامل او تهآموزا اورانیا بود، برای فرهاد فرستاد و فرهاد پسران خود را نزد امپراطور گسیل داشت تا در روم مقیم باشند.
این اقدام فرهاد به تحریک زن ایتالیائی او بود که میخواست پسرهای فرهاد را از پایتخت دور کرده زمینه ولیعهدی پسر خود را مهیا نماید.
ارمنستان- در ارمنستان اوضاعی که فرهاد ایجاد کرده بود دوام داشت، یعنی اوکتاویوس، آرتاکسیاس را پادشاه ارمنستان میشناخت، و بعد از او، برادرش پادشاه شد.
لیکن بعد از فوت او در سر انتخاب پادشاه جدید اختلاف نظر بین ایران و روم روی داد.
میل فرهاد به تیکران بود و او به اتفاق آراء پادشاه شد.
این مسئله به امپراطور روم برخورد و چون نمیخواست جنگ کند، نوه خود، کایوس، را با اختیارات تامه به مشرق فرستاد تا این مسئله را تسویه نماید.
در این احوال، فرهاد- به تحریک پسرش، فرهاد- که از زن ایتالیائی بود، مسموم گردیده درگذشت. (تقریبا دو سال پیش از میلاد مسیح) اشک پانزدهم: فرهاد این فرهاد را مورخین رومی فراتاسس نامیدهاند و گویند که این اسم مصغر فرهاد است.
او بعد از مسموم کردن پدر با مادرش به تخت نشست و امپراطور روم در شناسائی او اشکال کرد.
بالاخره قرار شد که فرهاد کایوس را در جزیرهای در رود فرات ملاقات کند و این مسئله، دوستانه تسویه گردد.
فرهاد چون مقام خود را متزلزل میدید در این ملاقات از ارمنستان صرف نظر کرده، با این شرط عهد نامه صلحی با روم منعقد نمود. (یک سال پیش از میلاد مسیح) لیکن چون مردم از او متنفر بودند، نجبا او را از سلطنت خلع کردند و بعد کشتند.
سکههای او صورت مادر و فرزند را داراست.
اشک شانزدهم: ارد دوم این شخص شاهزاده اشکانی بود. پس از فرهاد به تخت نشست و چهار سال بعد، یعنی به سال 6 میلادی در شکار گاهی کشته شد.
اشک هفدهم: وانان بعد از ارد دوم، مغستان (مجلس امرا و مغها) از امپراطور روم خواست که از پسرهای فرهاد کسی را روانه کند تا به تخت بنشیند. و او وانان را فرستاد.
رومیها اسم او را ونونس نوشتهاند.
وانان چون به اخلاق رومی عادت کرده بود نتوانست سلطنت کند و تقریبا در سال 16 میلادی، به جای او، اردوان بر تخت نشست.
اشک هجدهم: اردوان سوم اردوان سوم که نسبش از طرف مادر به اشکانیان میرسید و پادشاه آذربایجان و دست نشانده شاهنشاه ایران بود، تخت را از وانان گرفت. وانان به ارمنستان فرار کرده پادشاه این مملکت شد.
(16 میلادی) و لیکن اردوان با قوهای او را از آن جا هم براند.
درین حال، وانان به سوریه فرار کرده تحت الحمایه روم گردید و رومیها موافق قراری که با فرهاد پنجم داده بودند، در ارمنستان دخالت کرده آرتاکسیاس را پادشاه کردند.
اردوان از این اقدام مکدر شد و نامهای به تیبریوس، امپراطور روم، نوشت که بسیار گزنده بود و بعد به ارمنستان رفته ارشک پسر خود را به تخت آن مملکت نشاند.
تیبریوس از نامه اردوان سخت خشمگین شد و یکی از پسرهای فرهاد را به سوریه فرستاد تا جنگ خانگی در ایران برانگیزد.
و مردمان شمالی، مانند گرجیها و غیره را تحریک کرد که به ارمنستان حمله کنند.
(گرجستان را در این زمان یونانیها و رومیها ایبری مینامیدند و در زمان ساسانیان ایرانیان این مملکت را ورژان و گرژان میگفتند.)
آنها ارشک را گرفته کشتند و اردوان جنگ کرد ولی بهرهمندی نیافت.
پس از آن، پارتیها از موفق نشدن او در این جا و جاهای دیگر ناراضی شده خلعش کردند و تیرداد را به جای او نشانیدند.
اردوان به گرگان رفت و بعد از چندی موافقین او زیاد شدند و او وارد تیسفون گردیده به تخت نشست.
امپراطور روم چون اوضاع را چنین دید با عجله طالب صلح با ایران گردید و به موجب قرار دادی اردوان قبول کرد که ارمنستان خارج از منطقه نفوذ ایران باشد.
پس از آن، باز پارتیها از او ناراضی شده خلعش کردند.
ولی طولی نکشید که باز به تخت برگشت و بعد از چندی- در سال 40 میلادی- فوت نمود.
از وقایع سلطنت او شورش سلوکیه و کشتار یهودیهاست.
اشک نوزدهم و بیستم و بیست و یکم واردان، گودرز، وانان دوم بعد از اردوان سوم، جنگ خانگی بین دو پسر او، واردان و گودرز، در گرفت و واردان غلبه کرد.
لیکن قبل از رسیدن به پایتخت، گودرز او را گرفت و بعد چون کنکاشی که بر علیه شاه شده بود کشف کرد، با هم آشتی کردند ولی طولی نکشید که واردان را کشتند و گودرز به تخت نشست.
چون این شخص خیلی شدید العمل و جابر بود، مغستان باز از امپراطور روم خواست که مهرداد پسر فرهاد چهارم را به ایران بفرستد. و او چنین کرد.
ولی گودرز او را شکست داده گوشهایش را ببرید تا نتواند سلطنت کند.
پس از آن به فاصله کمی گودرز هم- در سال 51 میلادی- مرد. و وانان به تخت نشسته بعد از هفت ماه تخت را به پسرش واگذارد.
عقیده گوت شمید این است که وانان برادر اردوان سوم بوده و تا سال 54 میلادی سلطنت کرده است.
اشک بیست و دوم: بلاش اول بلاش، پسر وانان، تقریبا در سال 51 میلادی به تخت نشست و قصد تسخیر ارمنستان را کرد.
ولی، با وجود بهرهمندی، از جهة ناخوشی و قحطی مجبور گردید مراجعت نماید.
بعد، با پادشاه دست نشانده آدیابن در منازعه شد.
در این احوال خبر رسید که عشیره داه و یکی از طوائف صحرا گرد به حدود ایران حمله نمودهاند. این بود که با عجله به حدود گرگان شتافت و در جنگ با مردمان مزبور موفق شده آنها را از ایران براند. وقتی که برگشت، مسئله آدیابن تصفیه شده بود.
توضیح آنکه پادشاه جدید آن مونوبازوس طوری رفتار میکرد که بلاش دلتنگی نداشت. لذا بلاش که از امور داخلی فراغت یافته بود تمام توجه خود را به طرف ارمنستان معطوف نموده با سپاهی داخل ارمنستان گردید.
پادشاه ارمنستان، رادامیستاس، که تحت الحمایه روم بود فرار کرده تخت ارمنستان را برای تیرداد پسر بلاش گذاشت.
معلوم است که این اقدام بلاش تا چه اندازه به ابهت روم برمیخورد. بر اثر آن نرون، کربول را که بهترین سردار رومی بود، مأمور کرد تا این توهین را رفع نماید.
در این احوال دو گرفتاری برای بلاش پیش آمد: یکی آنکه پسر او واردان با او یاغی شد و دیگر، اهالی گرگان شوریدند.
بلاش به امور داخله پرداخت و تیرداد پادشاه ارمنستان با رومیها جنگ کرده پیشرفتی نیافت.
در نتیجه، دولت روم ارمنستان را تقسیم نموده به پادشاهان دست نشانده مجاور داد.
شاه بعد از قلع واردان و اسکات گرگان به روم اعلام کرد که از حق خود نسبت به ارمنستان صرف نظر نکرده، و با لشکری به بین النهرین تاخت.
پس از آن، مذاکرات بین دولت ایران و روم شروع و قرار شد دولتین قشون خود را از ارمنستان خارج کنند تا مسئله دوستانه در روم تصفیه شود.
ولی سفیر ایران از روم ناراضی برگشت و باز جنگ با روم درگرفت.
قشون روم از فرات گذشته در کرانه چپ آن مواقع خود را محکم کرد. وپتوس (به کسر پ) سردار دیگر روم داخل ارمنستان شده، آن را غارت نمود و مقاومتی ندید. چه قشون ایران ساحل فرات را حفظ میکرد. این بود که کار را تمام شده دانسته به قشلاق رفت و به بسیاری از صاحبمنصبان خود مرخصی داد.
بلاش که مراقب احوال بود، از موقع استفاده کرده ناگهان حمله به قشون روم نمود و فاتح شد.
پتوس شرایط بلاش را در تخلیه ارمنستان پذیرفت ولی کربول سردار رومی دست از جنگ نکشید و به طرف ارمنستان تاخت را تا شکست پتوس را جبران نماید.
در این احوال مذاکراتی که با روم شروع شده بود به جائی رسید که مرضی دولتین گردید و قرار شد که تیرداد پسر بلاش پادشاه ارمنستان باشد ولی به روم رفته تاج را از دست نرون بگیرد (63 میلادی) اکثر محققین تصور میکنند اشارهای که در دینکرت به جمع آوری اوستا در زمان بلاش شده، راجع به بلاش اول است.
توضیح آنکه موافق روایات زرتشتی، به سبب استیلای اسکندر و مقدونیها بر ایران، اوستا از میان رفته بود و این شاه در صدد جمع آوری آن برآمد و در زمان اردشیر بابکان این کار انجام شد.
بلاش و خانواده او خیلی مذهبی بودند.
تاجگذاری تیرداد در روم- تیرداد که بر حسب عهد نامه میبایست در روم تاجگذاری کند، در حرکت مماطله کرد و بعد از سه سال عزیمت روم نمود.
مسافرت او، چنان که نوشتهاند. با طمطراق و دبدبه انجام یافت.
سه هزار سوار پارتی با او در ممالک روم حرکت میکردند.
سفر او به روم و مراجعت او به ارمنستان نه ماه طول کشید.
و برای مخارج او خزانه روم به پول کنونی روزی سی هزار تومان میداد.
توضیح آنکه تیرداد چون مذهبی بود نخواست از راه دریا مسافرت کند چه، موافق مذهب زرتشت آب یکی از عناصر مقدس و آلودن آن به کثافات ممنوع است.
تیرداد بعد از مراجعت به ارمنستان دربار خود را مانند دربار شاهان اشکانی ترتیب داد و عهد نامهای که بین بلاش و نرون منعقد گردید، صلح محکمی بین دو دولت ایران و روم برقرار نمود چنان که در مدت پنجاه سال طرفین منازعهای نداشتند.
در زمان این شاه آلانها با گرجیها همدست شده ارمنستان و آذربایجان را معرض تاخت و تاز قرار دادند.
آلانها آریانهای ایرانی بودند و در ابتدا در نزدیکی دربند داریال سکنی داشتند و لیکن بعدها اراضی وسیعه را از دربند واقع در کنار دریای خزر تا مصب رود ولگا یا ادیل تصاحب کردند.
مغولها در قرن هفتم هجری آنها را کوچ داده به ممالک مختلفه بردند چنان که در چین هم آثاری از آنها یافتهاند.
آلانها را آس نیز مینامیدند و مردم «است» (به ضم الف و کسر سین) که در قفقازیه سکنی دارند، از اعقاب آنها میباشند.
بلاش- برای دفع مهاجمان- از قیصر روم، و سپاسی (به کسر واو و فتح یاء دوم) استمداد نمود ولی او کمکی نکرد.
مردمان مزبور بعد از تاخت و تاز غنائم زیاد از ایران ربودند. (75 میلادی) در سال 77 میلادی بلاش فوت کرد و بعد از او سه نفر سلطنت کردند ولی حسب و نسب آنها و تاریخ سلطنتشان درست معلوم نیست.
چنین به نظر میآید که درین زمان از جهة جنگهای داخلی مدعیان سلطنت متعدد بودند و هر کدام در قسمتی از ایران با عنوان شاهنشاهی سلطنت کردهاند.
به هر حال، اسامی آنها از این قرار است:
1 بلاش، که باید همان بلاش دوم باشد که در ذیل ذکر او خواهد آمد.
2 پاکر دوم (به ضم کاف) 3 اردوان چهارم.
این اوضاع تا سال 107 میلادی امتداد یافت و در این سال خسرو به تخت نشست.
بلاش اول آخرین شاه اشکانی است که نسبتا نامی و قوی بود.
بعد از او، دولت اشکانی روی به انحطاط گذارده، ضعیف شد.
اگر دقت شود، ابتدای سستی این دولت بعد از فرهاد چهارم است.
توضیح آنکه رومیها چون دیدند در دشت نبرد از عهده حریف پر زور خود بر نمیآیند، از طریق دیگر در تضعیف آن کوشیدند:
وجود کنیزک ایتالیائی در دربار ایران مضرات زیاد برای دولت اشکانی داشت.
این زن باعث شد که پسران فرهاد به روم رفته در آن جا مقیم باشند. و رومیها از این قضیه استفاده کرده در انظار عالم جلوه دادند که این شاهزادگان گروی پارتیها در روم میباشند.
بدین وسیله مدعیان سلطنت را در زیر پر خود گرفتند تا هر زمان که مقتضی بدانند جنگ خانگی در ایران به توسط آنها ایجاد نمایند. و چنان که گذشت، رومیها مکرر این شاهزادگان را آلت کردند و این سیاست روم مقصود آنها را تا اندازهای حاصل کرد و گر نه موفق نمیشدند در ارمنستان که منحصرا در منطقه تسلط ایران بود نفوذ یابند.
اشک بیست و سوم: خسرو (170 133 میلادی) در زمان این شاه جنگ جدیدی بین ایران و روم- بعد از صلح پنجاه ساله- درگرفت.
توضیح آنکه تراژان در این زمان امپراطور روم بود و او یکی از سرداران نامی عصر خود به شمار میرفت. چه، فتوحاتی در داکیه (رومانی حالیه) کرده و علاوه بر فتوحات موفق شده بود- لژیونهائی مرتب و ورزیده نماید زیرا خیال جهانگیری در سر داشت یعنی میخواست اسکندر ثانی شود، و معلوم است که جهانگیری میبایست از طرف ایران صورت گیرد.
مقارن این احوال- به سال 100 میلادی- تیرداد، پادشاه ارمنستان، فوت کرد و پاکر فورا یکی از پسران خود را موسوم به اکزدارس (به کسر الف و زاء و راء) به تخت ارمنستان نشاند بدون این که با دولت دوم مشورت کرده باشد.
این اقدام به تراژان فوق العاده گران آمده بهانهای برای اجرای خیالات او شد.
پس از آن، امپراطور روم با سپاهی ورزیده و جرار عازم آسیا گردید و وقتی که به مقدونی رسید سفیری از طرف خسرو با هدایا نزد او رفته اظهار کرد که خسرو حاضر است اکزدارس را عزل و پارتامازیر، پسر تیرداد را به پادشاهی ارمنستان معین نماید به شرط این که او تاج را از دست امپراطور بگیرد.
تراژان که به جنگ مایل بود، این تکلیف را نپذیرفت و هدایا را رد کرده جواب داد که بعد از ورود به شام آنچه صلاح باشد، خواهد کرد.
بعد از ورود به سوریه تهیه کاملی دیده در سال 115 میلادی به ارمنستان درآمد و منتظر پارتامازیر گردید. چه، به او نوشته بود که اگر مانند پدرش تاج را از امپراطور بگیرد، او را به پادشاهی ارمنستان خواهد شناخت.
شاهزاده اشکانی به زودی حاضر شد و تاج را گرفته، موافق آداب قرار دادی، آن را در پای تراژان گذارد با این انتظار که او تاج را پس خواهد داد.
لیکن تراژان نه فقط تاج را پس نداد، بلکه به او گفت که از سلطنت معزول است.
به این هم اکتفا نکرد، زیرا بعد از حرکت شاهزاده، او را تعقیب کرده گرفت و کشت.
این حرکت به قدری ننگین بود که عالم آن روزی هم آن را تقبیح کرد.
بعد از این واقعه، تراژان فتوحاتی در ارمنستان و بین النهرین نمود و آدیابن (به کسر باء) و الحضر (به فتح حاء و سکون ضاد) را گرفته به بابل درآمد و بعد سلوکیه و تیسفون را تسخیر کرد و از دجله سرازیر شده به طرف خلیج فارس رفت و بیرق رومی را برای نخستین بار در آبهای آن بیفراشت.
از طرف یگر، خسرو حاضر نشد از روم تمکین کند ولی صلاح خود را هم ندید که با رومیها مواجه شود و جدا به شوراندن ولایات مسخره پرداخت چنان که دیری نگذشت که از همه جا خبر شورش و طغیان به تراژان رسید و باعث وحشت او گردید زیرا با این طغیانها خطوط ارتباطیه او با سوریه قطع میشد.
پس حمله به الحضر برد ولی شورشیها او را عقب نشاندند.
در این احوال، او یگانه چاره را در عقبنشینی دید و یکی از شاهزادگان اشکانی را به تخت سلطنت در تیسفون نشانده، فرمان عقبنشینی بداد.
یک سال بعد- یعنی در سال 117 میلادی- تراژان درگذشت و هادریان (به سکون دال) امپراطور روم شد و با امپراطور جدید سیاست دولت روم تغییر کرد.
توضیح آنکه نگاه داشتن بین النهرین و ارمنستان برای روم از جهة همجواری با دولت ایران مشکل بود و تولید جنگهای دائمی میکرد.
لذا هادریان به این عقیده شد که نظر اوکتاویوس اوگوست، امپراطور اول روم، راجع به حدود امپراطوری صحیح بوده و نباید از فرات تجاوز نمود.
در نتیجه این تصمیم، رومیها سه مملکتی را که تسخیر کرده بودند تخلیه نمودند و بعد در سال 122 میلادی بین امپراطور روم و شاهنشاه ایران در سرحد دولتین ملاقاتی شد که نتیجه خوب برای روابط حسنه بین دولتین بخشید.
باید در نظر داشت که در زمان تراژان و چندی بعد از او، دولت روم در اوج عظمت خود بود، در صورتی که دولت اشکانی رو به انحطاط میرفت.
اشکهای بیست و چهارم و بیست و پنجم بلاش دوم و بلاش سوم بعد از خسرو، بلاش دوم و بلاش سوم به تخت نشستند.
در زمان بلاش دوم تاخت و تاز آلانها باز شروع شد و این دفعه علت آن اغوای فرسمن (به فتح فاء و راء و میم) پادشاه گرجیها بود.
بلاش نتوانست از عهده آنان برآید و بالاخره پولی به آنان داده شر آنها را از آذربایجان و ممالک همجوار بکند. (135 میلادی) این اقدام انحطاط دولت اشکانی را آشکار نمود.
بلاش سوم در سال 161 میلادی متوجه ارمنستان شده پادشاه آن را که تحت الحمایه روم بود بیرون کرد و سردار رومی الیوس سوریانوس (به کسر الف اول و کسر سین دوم و سکون واو دوم) به جنگ او آمده شکست خورد.
پس از آن، پارتیها از فرات گذشته داخل سوریه شدند و در این جا سردار نامی روم کاسیوس از پارتیها جلوگیری کرد.
در ابتدا جنگ او دفاعی بود ولی بعد تعرضی شد و پارتیها شکست خورده به طرف فرات عقب نشستند.
پس از آن، کاسیوس ارمنستان را گرفته، آرتاکساتا را خراب کرد و پادشاه سابق آن را از روم خواسته به تخت ارمنستان نشاند و به این اقدام هم اکتفا نکرده خواست مانند تراژان ممالکی را تسخیر کند.
با این مقصود سلوکیه را گرفته غارت نمود ولی در این اوان طاعونی بروز کرده به قشون رومی آسیب زیاد رسانید و به تمام ممالک امپراطوری روم سرایت نمود.
در نتیجه این جنگ- که به سال 165 میلادی روی داد- قسمت غربی بین النهرین با نصیبین جزو ممالک روم گردید.
فوت بلاش سوم، موافق سکهها، گویا در سال 191 میلادی بوده است.
اشک بیست و ششم: بلاش چهارم او بعد از پدر به تخت نشست.
در زمان او باز جنگی- میان سالهای 194 و 197 میلادی روی داد.
توضیح آنکه مردم آن قسمت بین النهرین که به روم ضمیمه شده بود، شوریدند و وقتی که سپتیمسور (به کسر سین اول و سین دوم و واو) برای خواباندن شورش به بین النهرین آمد و کشتیهائی مانند تراژان به دجله انداخته سلوکیه را گرفت و آدیابن را ضمیمه روم نمود، از طرف پارتیها مخالفتی به عمل نیامد. زیرا دولت پارت در انحطاط بود.
بعد چون سپتیمسور مشکلات جهانگیری را درین صفحات مشاهده کرد مصمم شد مراجعت نماید.
لیکن میخواست الحضر را بگیرد زیرا در آن جا معبدی بود متعلق به رب النوع آفتاب که از حیث ذخائر و ثروت شهرتی بسزا داشت.
محاصره الحضر به درازا کشید و بالاخره امپراطور از تسخیر آن مأیوس گردیده عقب نشست ولی آدیابن جزء ممالک رومی گردید و تفوق روم در ارمنستان و ادس مستحکم شد.
ادس (به کسر الف و دال) شهر مهمی بود که اکنون موسوم به اورفا و در نزدیکی دیار بکر واقع است.
بلاش در سال 208 میلادی درگذشت.
اشک بیست و هفتم و بیست و هشتم بلاش پنجم و اردوان پنجم بعد از بلاش چهارم، دو پسر او، بلاش و اردوان، در سر سلطنت منازعه کرده و بالاخره قرار دادند که بلاش در بابل و اردوان در ممالک غربی ایران سلطنت کنند.
معلوم است که: «دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.» و جنگ خانگی درگرفت.
رومیها فوق العاده خوشحال شدند و امپراطور روم کارا کالا پسر سپتیمسور، از گرفتاریهای دشمن روم به جنگ داخلی، به سنای روم تبریک گفت.
کاراکالا که در ابتدا بلاش پنجم را به سلطنت ایران شناخته بود بعد سفیری نزد اردوان با هدایا فرستاد و پیغام داد که اگر اردوان دختر خود را به او دهد این وصلت باعث تحکیم روابط دو دولتی خواهد شد که به عالم آن روزی حکومت دارند.
در ابتدا اردوان، که از رفتار خائنانه کاراکالا نسبت به پادشاه ادس و ارمنستان مطلع بود راضی به این امر نگردید و مؤدبانه پاسخ منفی داد.
کاراکالا متقاعد نشد و باز سفیری فرستاده خواهش خود را تکرار کرد.
اردوان جواب داد که خود امپراطور بیاید و زنش را ببرد.
این بود که کاراکالا با قشون زیاد به حدود ایران آمده مجلس جشنی برپا کرد.
ولی وقتی که اردوان با همراهانش وارد خیمه امپراطور شدند، رومیها که در کمین بودند به پارتیها حمله کرده، همه را کشتند.
فقط اردوان جانی به سلامت در برد.
پس از این واقعه شرم آور- که به سال 217 میلادی روی داد- به فاصله کمی، کاراکالا را در نزدیکی حران کشتند.
اما اردوان فورا مشغول جمع آوری لشکری گردیده قصد قشون رومی را نمود.
ولی قبل از ورود او به سرحد ایران، سفرای ماکرینوس، جانشین کاراکالا، در رسیدند و مذاکرات شروع شد.
اردوان تخلیه بین النهرین و تأدیه غرامت زیادی مطالبه کرد. و چون پذیرفته نشد، جنگ درگرفت.
سواره نظام پارتی درین جنگ باز اسلوب قدیم خود را به کار برد و تیرهای ایرانیها و نیزههای سوارانی که در زیر پولاد و سوار شتر بودند رومیها را عاجز کرد.
دو روز جنگ بینتیجه بود. روز سوم قشون ایرانی کاملا فاتح شد و رومیها تکلیف صلح کرده مبلغ زیاد به عنوان غرامت پرداختند (که تقریبا بیست کرور تومان به پول امروزی بود.) ولی تخلیه بعضی از قسمتهای بین النهرین که از جنگ- های سابق در تصرف رومیها مانده بود از جهة انقراض دولت اشکانی صورت نگرفت.
از کارهای ننگینی که کاراکالا کرد، یکی هم این است که در آربل استخوانهای شاهان اشکانی را بیرون آورده دور انداخت.
از این قضیه معلوم میشود که اشکانیان اموات خود را دفن میکردند. اگر چه خبری هم هست که شاهان آخری اشکانی جسد مردگان خود را میسوزانیدند.
اردوان را که آخرین پادشاه اشکانی است بعضی چهارم نوشتهاند.
گوتشمید او را اردوان پنجم دانسته و گوید که از سال 216 میلادی بر بلاش پنجم فائق آمد.
در زمان این شاه از جهة نارضامندی مردم و جنگ خانگی در سر تخت سلطنت و انحطاطی که در تزاید بود، سلسله اشکانی منقرض و سلطنت ایران به دودمان ساسانی منتقل گردید.
شخصی که در این امر قائد و پیشقدم شد اردشیر بابکان بود که بر اردوان پنجم خروج کرد و موفق گردید (224 میلادی) پس از کشته شدن اردوان در رامهرمز، شخصی از اشکانیان، آرتاوادس نام، سکههای زیاد زده ولی معلوم نیست که با اردوان چه نسبتی داشته. ظن غالب این است که پسر او بوده است.
تاریخ ایران از آغاز تا انقراض ساسانیان تالیف حسن پیرنیا مشیر الدوله- چاپ خیام- ص 142 171
عدص: 225
1) از آنجا که سلسله اشکانیان از مهمترین سلسلههای سلاطین ایرانی است و آنچه ابن اثیر درین باره آورده مبهم و نارساست، به شرح ذیل در این جا مبادرت میشود:
از پادشاهانی که بر نواحی جبال دست یافتند و پس از آن فرزندانشان نیز بر سواد چیره شدند، اشک بن جزه (یا: حره) بود.
ص: 226
او بنا به گفتهای از فرزندان اسفندیار بن بشتاسب به شمار میرفت.
ص: 227
برخی از ایرانیان نیز برآنند که اشک پسر دارا بوده است.
ص: 228
یکی از ایشان گفته است:
ص: 229
اشک بزرگ، پسر اشکان، از فرزندان کیکاوس است که مدت بیست سال پادشاهی کرد.
ص: 230
پس از او، پسرش اشک، به پادشاهی رسید و بیست و یک سال فرمان راند.
ص: 231
سپس پسرش شاپور سی سال پادشاهی کرد.
ص: 232
بعد از شاپور، پسرش، گودرز، بر تخت نشست که مدت پادشاهی او ده سال بود.
ص: 233
آنگاه پسرش بیرن (بیژن) به پادشاهی رسید و بیست و یک سال فرمانروائی کرد.
ص: 234
پس از او پسرش، گودرز کوچک بر تخت نشست و نوزده سال پادشاهی او دوام یافت.
ص: 235
سپس، پسرش نرسی به فرمانروائی رسید و چهل سال سلطنت کرد.
بعد هرمز بن بلاش بن اشکان بر اورنگ فرمانروائی
ص: 236
نشست و مدت هفده سال پادشاهی کرد.
ص: 237
آنگاه اردوان بزرگ، پسر اشکان، تاج بر سر نهاد و دوازده سال به فرمانروائی پرداخت.
ص: 238
بعد، کسری (خسرو) پسر اشکان به پادشاهی رسید و چهل سال پادشاهی کرد.
ص: 239
پس از او اردوان کوچک، پسر بلاش، به کشورداری
ص: 240
پرداخت و سیزده سال پادشاهی او دوام یافت.
ص: 241
اردوان بزرگترین و پیروزمندترین پادشاهان اشکانی به شمار میرفت و بیش از تمام آنان با پادشاهان سختگیری میکرد.
ص: 242
پس از او اردشیر بن بابک روی کار آمد و کشور ایران
ص: 243
را یکپارچه کرد و سر و سامان بخشید چنان که ما به خواست خداوند، در جای خود به شرح آن خواهیم پرداخت.
ص: 244
برخی از مورخان نامهای این پادشاهان را به گونهای دیگر ذکر کردهاند و غیر از آن است که ما گفتهایم و نیازی به دراز گوئی
ص: 245
برای ذکر آنها نیست.
ص: 246
ص: 247
ص: 248
ص: 249
ص: 250
ص: 251
ص: 252
ص: 253
ص: 254
ص: 255
ص: 256
ص: 257
ص: 258
ص: 259
ص: 260
ص: 261
ص: 262
ص: 263
ص: 264
ص: 265
ص: 266
ص: 267
ص: 268
ص: 269
ص: 270
این دو رویداد بزرگ- یعنی: ظهور عیسی بن مریم و یحیی بن زکریاء علیهم السلام- را تنها از آن رو در این فصل با هم آوردیم که یکی بستگی به دیگری دارد.
پس میگوئیم:
عمران بن ماثان از فرزندان سلیمان بن داود بود. و آل ماثان سروران بنی اسرائیل و پیشوایان روحانی آنان بودند.
عمران با حنة دختر فاقور زناشوئی کرده و زکریاء بن برخیا نیز ایشاع خواهر حنه را گرفته بود.
و نیز گفتهاند:
ایشاع خواهر مریم دختر عمران بود.
حنه، که به سالخوردگی و پیری رسیده و فرزندی نزاده
ص: 271
بود، روزی در زیر سایه درختی پرندهای را دید که دانه در دهان جوجه خود مینهاد.
همینکه او را دید آرزوی فرزند به دلش راه یافت و از خداوند درخواست کرد که بدو فرزندی ببخشد و با پروردگار خود پیمان بست که اگر فرزندی نصیب وی شود او را در شمار خدمتگزاران و کارکنان بیت المقدس قرار دهد.
بنابر این، هنگامی که باردار شد آنچه را که در رحم داشت «محرر» ساخت. محرر یعنی کسی که از دلبستگی به کارهای جهان آزاد شده و در پرستشگاه به خدمت خدا پرداخته است.
حنه نمیدانست که نوزاد او پسر خواهد بود یا دختر. در هر صورت، میان بنی اسرائیل رسم بود که اگر کسی نذر میکرد پسرش محرر باشد او را به کنیسه میفرستاد تا در آن جا خدمت کند و از آن جا دور نشود تا به سن بلوغ برسد.
همینکه بالغ میشد، اختیار داشت که اگر میخواهد بماند، و اگر نمیخواهد به هر کجا که مایل است برود.
ضمنا تنها پسران محرر میشدند و زنان، به سبب حیض و بیماریهای دیگر، شایستگی این کار را نداشتند.
هنگامی که عمران درگذشت، همسرش، حنه، به مریم آبستن بود.
فَلَمَّا وَضَعَتْها، قالَتْ: رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثی وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثی وَ إِنِّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ ... (1)(چون فرزند خود را بزاد- و دید که نوزاد وی دختر است- گفت:36
ص: 272
1) - سوره آل عمران- آیه 36
«من دختر آوردم و خداوند بدانچه زاده شده داناتر است و پسر، در خدمت پرستشگاه، مانند دختر نیست. و من نام این نوزاد را مریم نهادم.») آنگاه او را در جامهای پیچید و به مسجد نزد پیشوایان برد.
این علماء یهود به همان اندازه به بیت المقدس پیوسته بودند که بنو شیبة به کعبه پیوستگی داشتند.
حنه مریم را پیش آنان نهاد و گفت:
«هرگز امید ندارم این نوزاد را که برای خدمت بیت المقدس نذر کردهام، بپذیرید.» ولی دانایان یهود، همینکه نوزاد را دیدند برای نگهداری او با هم به همچشمی پرداختند. زیرا او فرزند کسی بود که تصدی قربانی بیت المقدس و پیشوائی ایشان را داشت.
زکریاء گفت:
«من برای نگهداری او شایستهترم. زیرا خاله وی نزد من به سر میبرد.» گفت و گو درین باره به درازا کشید و سرانجام قرار شد قرعه بکشند و هر کس که قرعه به نام وی افتاد، او سرپرستی نوزاد را بر عهده گیرد.
برای این کار قلمهای خود را که با آن تورات مینوشتند در رودخانه روانی افکندند که گفته شده است رود اردن بود.
قلمهای همه در ته آب رفت جز قلم زکریاء که بر روی آب ماند.
بدین گونه زکریا برنده شد چون قرار بود که وقتی دست در آب میکنند قلم هر کس که بدست آمد، او نگهدارنده مریم
ص: 273
خواهد شد.
بنابر این زکریاء مریم را گرفت و سرپرستی وی را عهدهدار شد و او را به خالهاش رساند که همسر زکریا بود و بعدها مادر یحیی میشد.
همچنین، برای مریم دایهای گرفت که او را شیر داد و بپرورد تا بزرگ شد.
زکریاء برای مریم غرفهای در کنیسه ساخت آنچنان بلند که رسیدن بدان جا جز با نردبان امکان نداشت و جز او کس دیگری نیز از آن نردبان بالا نمیرفت و خود را به مریم نمیرساند.
زکریاء در نزد مریم میوه زمستانی را در تابستان و میوه تابستانی را در زمستان مییافت و میپرسید: «این از کجا آمده؟» مریم پاسخ میداد: «از نزد خداوند.» زکریاء که چنین کرامتی از مریم دید، امیدوار شد که خداوند بدو فرزندی بخشد و گفت:
«کسی که میوه تابستانی را در زمستان و میوه زمستانی را در تابستان به مریم میرساند، بیگمان میتواند همسر مرا نیز شایستگی بخشد تا برای من فرزندی آورد.» قالَ: رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ (1)(زکریاء گفت:
«پروردگارا، مرا از سوی خود فرزند پاکی ببخش. بیگمان تو شنونده دعائی.» پس از این دعا، هنگامی که در قربانگاه سرگرم نماز بود، ناگهان چشمش به مرد جوانی افتاد.38
ص: 274
1) - سوره آل عمران- آیه 38
این جبرائیل بود.
زکریا از دیدن او هراسان شد.
جبرائیل بدو گفت:
أَنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ. (1)
فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ، وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ، أَنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ.
(هنگامی که- زکریاء- در محراب به نماز ایستاده بود، فرشتگان او را ندا دادند که خدا ترا مژده میدهد که دارای فرزندی به نام یحیی خواهی شد که سخنی از خداوند را تصدیق میکند و بزرگی است پرهیزگار و پیغمبری است از نیکان.) این با آنچه ابن اثیر آورده اندکی تفاوت دارد ولی برای رعایت امانت عین مطلب او ترجمه شد.
مترجم
(خداوند ترا مژده میدهد که دارای فرزندی به نام یحیی خواهی شد که سخنی از خداوند را تصدیق میکند.) منظور، سخن عیسی بن مریم علیه السلام است و یحیی نخستین کسی بود که به عیسی ایمان آورد و سخن او را تصدیق کرد.جریان از این قرار است که مادرش هنگامی که بدو آبستن بود، به مریم رسید که عیسی را آبستن بود.
مادر او به مریم گفت:
«ای مریم، آیا تو باردار هستی؟» مریم پاسخ داد.
«برای چه این پرسش را میکنی؟»جم
ص: 275
1) - سوره آل عمران- آیه 39 که تمامی آن چنین است:
جواب داد:
«چون میبینم آنچه در رحم من است به آنچه در رحم تست سجده میکند.» بدین گونه یحیی پیامبری عیسی را تصدیق کرده است.
و نیز گفته شده است:
او حضرت مسیح علیه السلام را در سه سالگی تصدیق کرد.
خدای بزرگ او را یحیی نام نهاد و پیش از او کسی بدین نام نامیده نشده بود. چنان که خدا فرموده است:
لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا (1)(پیش از آن، کسی را همنام او قرار ندادیم.) خداوند همچنین فرمود:
وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا (2)(درود بر او باد روزی که زاده شد و روزی که میمیرد و روزی که برانگیخته میشود و زندگی از سر میگیرد.) گفته شده است:
وضع آدمیزاد درین سه روز سختتر و هراس انگیزتر است و خدای بزرگ به خاطر سختی این سه روز بر او سلام و درود میفرستد.
یحیی به گفتهای سه سال و به گفتهای شش ماه پیش از مسیح به جهان آمد. او با زنان نزدیک نمیشد و با کودکان نیز بازی نمیکرد.
قالَ: رَبِّ أَنَّی یَکُونُ لِی غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتِی15
ص: 276
عاقِرٌ. (1)(زکریاء گفت:
«پروردگارا، از کجا من بچه دار خواهم شد در صورتی که به پیری رسیدهام و همسرم نیز نازاست؟») او درین هنگام به گفتهای نود و دو ساله و به گفتهای یکصد و بیست ساله بود و زنش نیز نود و هشت سال داشت.
ولی پاسخ پرسش او این بود:
کَذلِکَ اللَّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ (2)(بدین گونه خداوند هر چه که خواهد، میکند.) زکریاء آن حرف را از جهة استخبار زد یعنی میخواست خبردار شود که آیا خداوند از همان زن نازای او بدو فرزند خواهد بخشید یا از زنی دیگر. و منظورش انکار قدرت خدای بزرگ نبود.
قالَ: رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً، قالَ: آیَتُکَ أَلَّا تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَیَّامٍ إِلَّا رَمْزاً. (3)(زکریاء گفت:
«پروردگارا، نشانی برای من قرار بده.» خداوند فرمود:
«نشانه تو این است که سه روز با مردم سخن نمیگوئی جز به رمز») مؤلف گوید:
منظور این است که خدا زبان زکریاء را، به کیفر این که41
ص: 277
از او نشانهای خواسته بود، بست و او تا سه روز ناچار بود که به رمز یعنی با اشاره حرف بزند.
هنگامی که فرزند زکریاء به جهان آمد، پدرش دید کودکی است زیبا روی، کم موی، با انگشتانی کوتاه و ابروانی نزدیک به هم و صدائی دقیق.
این پسر از خردسالی در خداپرستی نیرومند بود. از این روست که خدای بزرگ فرموده است:
وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا (1)(به او از همان خردسالی نیروی داوری بخشیدیم.) گفته شده است:
روزی کودکان همسال و همانند وی بدو گفتند:
«یحیی، بیا برویم با هم بازی کنیم.» جواب داد:
«من برای بازی آفریده نشدهام.» یحیی گیاهان و برگ درختان را میخورد و برخی گفتهاند: نان جو میخورد.
یک روز که گردهای نان جو در دست داشت، ابلیس بدو رسید و گفت:
«تو گمان میکنی که زاهد هستی و به مال جهان اعتنائی نداری در صورتی که یک گرده نان جو را ذخیره کردهای.» یحیی پاسخ داد:
«ای ملعون، این خوراک من است.» ابلیس گفت:
«برای کسی که سرانجام میمیرد و فانی میشود، حداقل12
ص: 278
1) - سوره مریم- آیه 12
خوراک کافی است.» درین هنگام خداوند به یحیی وحی فرستاد و فرمود:
«آنچه او به تو میگوید خردمندانهتر است.» یحیی پیغمبری خردسال بود که مردم را به بندگی و پرستش خدا فرا میخواند.
جامهای موئین و زبر میپوشید. نه دیناری داشت، نه درهمی و نه خانهای که در آن به سر برد.
نه غلامی داشت نه کنیزی. و همینکه شب تاریک فرا میرسید، برمیخاست و به نیایش میکوشید.
روزی به تن خود نگریست و دید که بسیار نزار و لاغر شده است. به گریه افتاد.
خداوند درین هنگام بدو وحی فرستاد و فرمود:
«ای یحیی، آیا به خاطر آنچه از تنت کاسته شده گریه میکنی؟ به بزرگی و شکوهم سوگند که اگر به درستی از سوز آتش دوزخ آگاهی داشتی به جای جامه موئین جامه آهنین میپوشیدی!» یحیی که این شنید به اندازهای گریست که اشکهایش گوشت گونههایش را خورد و استخوانهای چهرهاش در چشم مردم نمایان شد.
همینکه این خبر به گوش مادرش رسید، پیش او آمد.
زکریاء نیز با علماء یهود به نزد او آمدند.
زکریاء از او پرسید:
«فرزندم، ترا چه چیز بدین کار واداشته است؟» پاسخ داد:
«تو مرا بدین کار فرمان دادی. آنهم هنگامی بود که گفتی: میان بهشت و دوزخ راه باریکی است که از آن نمیگذرند
ص: 279
مگر کسانی که از بیم خداوند میگریند.» زکریاء گفت:
«پس گریه کن و در نیایش بکوش.» بعد مادرش دو تکه نمد برایش درست کرد که روی گونههایش- میگذاشت و استخوانها را میپوشاند.
ولی او چنان میگریست که این دو تکه نمد نیز فرسوده شد.
زکریاء، هر گاه میخواست در میان مردم موعظه کند، نخست به هر سو مینگریست و اگر یحیی را در آن جا میدید از بهشت و دوزخ یاد نمیکرد.
حضرت عیسی علیه السلام هنگامی که از سوی خداوند به پیامبری برانگیخته شد، برخی از فرمانهای تورات را برانداخت.
یکی از آنها این بود که زناشوئی با دختر برادر، یعنی برادر زاده، را حرام کرد.
پادشاه آنان که هیرودس نامیده میشد، برادرزادهای داشت که از زیبائی وی به شگفتی افتاده بود و میخواست با آن دختر زناشوئی کند. ولی یحیی او را از این کار باز داشت.
دختر زیبا هر روز به چیزی نیازمند میشد و پادشاه نیاز او را برآورده میساخت.
مادرش همینکه شنید یحیی هیرودس را از زناشوئی با دخترش باز داشته، به دختر خود گفت:
«هر گاه پادشاه از تو پرسید که: چه میخواهی؟ بگو:
میخواهم که سر یحیی بن زکریاء را ببری.» دختر نیز این دستور را به کار بست و هنگامی که پیش هیرودس رفت و هیرودس پرسید: دلت چه میخواهد؟ جواب داد:
ص: 280
«دلم میخواهد سر یحیی بن زکریاء را از تن جدا کنی.» پادشاه گفت:
«از من چیز دیگری بخواه.» گفت:
«جز این چیزی از تو نمیخواهم.» هیرودس که دید دختر پافشاری میکند و جز بریدن سر یحیی چیز دیگری نمیخواهد، دستور داد یحیی را با یک طشت بیاورند.
آنگاه سر یحیی را در آن طشت برید.
دختر همینکه آن سر را در طشت دید، گفت:
«امروز چشمم روشن شد!» اندکی بعد به بام کاخ خود رفت و لغزید و از بام بر زمین افتاد.
در پائین سگان درندهای بودند که بر او پریدند و پی در پی از تن او میخوردند و او با چشمی که روشنائی و بینائی بسیار یافته بود، مینگریست.
آخرین عضو او که سگان خوردند چشمانش بود و دیدگان او تا واپسین دم مرگ بینائی داشت که بنگرد و عبرت گیرد.
از خون یحیی، که کشته شد، قطرهای بر روی زمین افتاد و این خون همچنان میجوشید تا خداوند بخت نصر را برانگیخت و بر بنی اسرائیل چیره ساخت.
زنی پیش بخت نصر رفت و او را بر سر آن خون راهنمائی کرد.
در این هنگام خدا به دل او انداخت که آنقدر از بنی اسرائیل بکشد تا آن خون از جوش بیفتد.
ص: 281
این بود که هفتاد هزار تن از فرزندان اسرائیل را کشت تا آن خون فرو نشست.
سدی نیز به همین گونه روایت کرده، جز این که او گفته:
آن پادشاه میخواست با دختر یکی از زنان خویش زناشوئی کند، و یحیی او را از این کار بازداشت و گفت: «این دختر به تو حلال نیست.» آن زن، یعنی مادر دختر، نیز از پادشاه درخواست کرد که یحیی را بکشد.
پادشاه در پی یحیی فرستاد و او را کشت و سرش را در طشتی به میان مجلس درآورد.
سر بریده یحیی در طشت همچنان میگفت: «او بر تو حلال نیست.» خون یحیی تازه ماند و پیوسته میجوشید. از این رو، بر آن خاک پاشیدند به اندازهای که خاک تا دیوار شهر بالا آمد و خون از جوشش فرو ننشست.
بعد خداوند بخت نصر را برانگیخت که با سپاهی انبوه بر بنی اسرائیل تاخت و آنان را در میان گرفت ولی از این محاصره کاری از پیش نبرد و پیروزی نیافت.
از این رو میخواست برگردد که زنی از بنی اسرائیل بدو رسید و گفت:
«شنیدهام که میخواهی برگردی!» جواب داد:
«آری، چون اقامت در این جا طولانی شده و سپاهیان گرسنهاند و خواربار کم است و عرصه به آنان تنگ گردیده است.» زن که این شنید گفت:
ص: 282
«اگر من برای تو این شهر را فتح کنم، آیا هر کس را که من گفتم بکش میکشی و هر وقت گفتم از کشتن دست بردار، دست برمیداری؟» جواب داد: «آری.» گفت:
«بسیار خوب، لشکریان خود را به چهار قسمت تقسیم کن و در چهار طرف شهر بگمار. بعد، همه با هم دستهای خود را به سوی آسمان بلند کنید و بگویید: بار خدایا، از تو میخواهیم که به حق خون یحیی بن زکریا این شهر را برای ما بگشایی.» دستور زن را به کار بستند.
در نتیجه، دیوار شهر فرو ریخت و داخل شهر شدند.
زن به آنان دستور داد تا از مردم به اندازهای بکشند که خون یحیی بن زکریا از جوشش باز ایستد.
آنان نیز دست به کشتار نهادند و هفتاد هزار تن را کشتند تا خون یحیی فرو نشست.
آنگاه زن به بخت نصر دستور داد که از کشتار دست بردارند و او نیز کشتار را موقوف ساخت.
بخت نصر بیت المقدس را ویران کرد دستور داد که مردارها را در آن بیفکنند.
سپس از آنجا بازگشت در حالیکه دانیال و بزرگان دیگر بنی اسرائیل، منجمله عزریا و میشائیل، همراهش بودند و سر جالوت را با خود داشتند.
دانیال از همه مردم در نزد او گرامیتر بود. از این رو زرتشتیان بر وی رشک بردند و از او در پیش بخت نصر بد گوئی کردند، چنانکه درباره افکندن دانیال و یارانش در پیش درندگان
ص: 283
به دستور بخت نصر، و فرود آمدن فرشته بر آنان و مسخ شدن بخت نصر و در آمدن او به صورت شیر و هفت سال زندگی او میان درندگان، پیش از این سخن گفتیم.
این روایت و روایات دیگری که درباره حمله بخت نصر به بیت المقدس و کشتار بنی اسرائیل هنگام کشته شدن یحیی بن زکریا آمده و ما نقل نکردیم، نزد اهل سیر و تاریخ و کسانی که به کارهای گذشتگان آشنائی دارند باطل است و درست نیست زیرا همه برآنند که بخت نصر هنگامی بر فرزندان اسرائیل تاخت که پیغمبر خود، شعیا، را در عهد ارمیا بن حلقیا کشتند.
یهود و نصاری برآنند که میان روزگار ارمیا و زمان کشته شدن یحیی چهار صد و شصت و یک سال فاصله بوده و میگویند این مطلب در کتابها و اسفارشان روشن است.
زرتشتیان نیز درباره فاصله زمانی، از جنگ بخت نصر با بنی اسرائیل تا مرگ اسکندر، با ایشان توافق دارند ولی درباره مدت زمان میان مرگ اسکندر و ولادت یحیی اختلاف دارند و معتقدند که این مدت پنجاه و یک سال بوده است.
اما ابن اسحاق گفته است:
حقیقت این است که بنی اسرائیل، پس از بازگشت خود از بابل، بیت المقدس را آباد کردند و تعدادشان فزونی یافت.
بعد، از خدا برگشتند و گناهانی را مرتکب شدند و خداوند سبحان نیز از ایشان برگشت.
آنگاه پیامبرانی را به رهبری ایشان برانگیخت ولی برخی از این پیمبران را تکذیب کردند و برخی را کشتند.
آخرین پیامبرانی که خدا به نزدشان فرستاد زکریا و پسرش یحیی و عیسی بن مریم علیه السلام بود.
ص: 284
فرزندان اسرائیل یحیی و زکریاء را کشتند. خداوند نیز پادشاهی از پادشاهان بابل را- که جودرس نامیده میشد- بر آنان چیره ساخت.
جودرس به سوی شام روانه شد و بر فرزندان اسرائیل تاخت و هنگامی که در بیت المقدس بر آنان وارد شد به سردار بزرگی از لشکر خود که نامش نبوزاذان، و دارنده فیل بود، گفت:
«من سوگند یاد کرده بودم که اگر بر فرزندان اسرائیل پیروزی یابم، از آنان به اندازهای بکشم که خونشان در میان لشکرگاه من روانه شود تا از کشتنشان دست بردارم.» و بدو فرمان داد که داخل شهر شود و چندان بکشد که خون بدان اندازه روان گردد.
نبوذازان به شهر درآمد و در آن جای که قربانی میکردند ایستاد. نگاه کرد و دید خونی میجوشد. پرسید:
«ای فرزندان اسرائیل، سبب جوشش این خون چیست؟» جواب دادند:
«این خون یک قربانی است که از ما پذیرفته نشده است.
بدین جهة میجوشد.» گفت:
«شما به من راست نمیگوئید.» گفتند:
«پادشاهی و پیامبری از ما بریده شد. از این رو بود که قربانی ما پذیرفته نشد.» نبوذازان که سخنشان را باور نمیکرد، در برابر آن خون هفتصد و هفتاد تن از سرورانشان را کشت. ولی خون از جوشش
ص: 285
نیارمید.
بعد دستور داد که هفتصد تن از دانشمندانشان را نیز در برابر آن خون بکشند.
پس از اجرای این دستور نیز دید آن خون سرد نمیشود.
این بود که گفت:
«ای فرزندان اسرائیل، به من راست بگویید و در برابر فرمان پروردگار خود پایداری کنید. دیر زمانی است که شما در روی زمین فرمانروا بوده و هر چه دلتان خواسته کردهاید. اکنون اگر به من راست نگوئید تمام شما را میکشم و حتی برای روشن کردن یک آتش نه زنی زنده خواهم گذاشت نه مردی.» اسرائیلیان که دیدند او در کشتنشان سخت گرفته، بر آن شدند که حقیقت واقعه را اظهار کنند. این بود که گفتند:
«این خون پیامبری است که ما را از کارهای بسیاری که مایه خشم خدا میشد، باز میداشت و از خبر آمدن شما نیز آگاه میساخت ولی ما سخنان او را باور نکردیم و او را کشتیم. اکنون این خون اوست.» نبوزاذان پرسید:
«نام او چه بود؟» جواب دادند:
«یحیی بن زکریاء» نبوزاذان گفت:
«اکنون راست گفتید. برای چنین کاری است که پروردگار شما از شما انتقام میگیرد.» آنگاه روی بر خاک نهاد و خدا را سجده کرد و از لشکریان جودرس هر کس را که در شهر بود بیرون راند. سپس به کسانی
ص: 286
که در اطرافش بودند، گفت:
«دروازههای شهر را ببندید.» دستور او را به کار بستند.
بدین گونه، در شهر تنها فرزندان اسرائیل بر جای ماندند.
درین هنگام نبوزاذان، آن خون را مخاطب قرار داد و گفت:
«ای یحیی، از خدای من و پروردگار تو پوشیده نیست که به خاطر کشتن تو چه بر سر قوم تو آمده و چه اندازه از ایشان کشته شده است. پس، پیش از آن که دیگر از قوم تو هیچ کس زنده نماند، به اذن خداوند آرام شو.» آن خون در دم از جوشش فرو نشست و نبوزاذان از کشتن فرزندان اسرائیل دست کشید و گفت:
«ایمان میآورم به خدائی که فرزندان اسرائیل بدو ایمان آوردهاند و او را باور میکنم و یقین دارم که بجز او پروردگار دیگری نیست.» سپس به بنی اسرائیل گفت:
«جودرس به من فرمان داده که آنقدر از شما بکشم که خونتان در میان لشکرگاه او روان شود. و نمیتوانم از فرمان او سرپیچی کنم.» گفتند:
«هر چه میخواهی، بکن.» نبوزاذان دستور داد که اسب و استر و خر و گاو و گوسفند و شتر بسیار بیاورند.
این حیوانات را سر برید و خون زیاد از آنان ریخت. بعد
ص: 287
آب بروی خون بست و بدین ترتیب خون به سوی لشکرگاه روان شد.
همچنین دستور داد تا آن عده از بنی اسرائیل را که قبلا کشته بود بیاورند و نعش آنان را روی لاشههای حیوانات انداخت.
تا چنین به نظر آید که مردم بسیاری کشته شدهاند.
جودرس، همینکه دید خون به لشکرگاه او روان شده برای نبوزاذان پیام فرستاد و گفت:
«از کشتن فرزندان اسرائیل دست بردار، زیرا من برای کاری که کرده بودند، از آنان انتقام گرفتم.» این دومین رویدادی بود که خدا برای بنی اسرائیل پیش آورد. و درین باره است که خدای بزرگ به پیامبر خود، محمد صلی اللّه علیه و سلم میفرماید:
وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً، فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا، ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً، إِنْ أَحْسَنْتُمْ، أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها، فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیراً، عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ، وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرِینَ حَصِیراً (1)(و فرزندان اسرائیل را در کتاب آسمانی آگاه کردیم که در روی زمین دو بار به تباهکاری خواهید پرداخت و برتری و فرمانروائی بزرگی خواهید یافت. در نخستین بار که فساد کردید بندگانی از خود را بر شما برانگیختیم که نیروئی سخت داشتند و 8
ص: 288
1) - سوره الاسراء: آیههای 4 تا 8
حتی در میان خانههای شما راه یافتند و به جست و جو پرداختند این وعدهای بود که عملی شد. سپس بار دیگر شما را بر ایشان چیرگی بخشیدیم و با اموال و فرزندان، یاری کردیم و از حیث لشکر فزونی دادیم.
اگر نیکی کنید، درباره خود نیکی کردهاید و اگر بدی کنید باز هم با خود بدی کردهاید. از این رو، در دومین بار که به نافرمانی و تباهی دست زدید، دشمنانتان چهرههای شما را از بیم و هراس زشت گردانند و در مسجد بیت المقدس درآیند همچنان که نخستین بار درآمده بودند تا به هر چه دست یابند به سختی ویران کنند.
شاید که پروردگار باز به شما رحم آورد. ولی اگر شما باز به گناهکاری برگردید، ما نیز به کیفر دادن برمیگردیم و دوزخ را برای کافران زندان قرار میدهیم.) این «شاید» وعدهای است از خداوند که راست است یعنی انجام میشود.
رویدادی که نخستین بار برای بنی اسرائیل پیش آمد حمله بخت نصر و لشکریانش بر آنان بود که بعد، خداوند سبحان یکبار دیگر زندگی آنان را سر و سامان بخشید.
سپس دومین آسیب بر بنی اسرائیل وارد آمد که تاخت و تاز جودرس و سپاهیانش بود و این از رویداد نخستین سختتر بود که ویرانی شهرها و کشته شدن مردان و اسیر شدن زنان و فرزندانشان را در پی داشت. از این روست که خدای بزرگ میفرماید:
وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیراً
ص: 289
(و به هر چه دست یابند به سختی ویران کنند) برخی از اهل علم پنداشتهاند که کشته شدن یحیی در روزگار اردشیر بن بابک بوده است.
و نیز گفته شده است:
کشته شدن او یک سال و نیم پیش از بر آسمان شدن حضرت مسیح علیه السلام بود. خدا حقیقت را بهتر میداند.
ص: 290
پس از کشته شدن یحیی، پدرش که این خبر را شنید از بیم جان خود گریخت و داخل بوستانی شد که در نزدیکی بیت المقدس قرار داشت و دارای درختانی بود.
پادشاه در پی او فرستاد تا او را بگیرند. و او در آن بوستان به درختی برخورد. درخت به او گفت:
«ای پیامبر خدا، بیا به سوی من!» همینکه زکریاء پیش رفت، تنه درخت شکافته شد و زکریا در میان آن، جای گرفت.
ولی دشمن خدا، ابلیس، فرا رسید و حاشیه لباس او را گرفت و از شکاف درخت بیرون کشید تا هنگامی که خبر پنهان شدن او را به جویندگانش میدهد، حرف او را باور کنند.
بعد با کسانی که به جست و جوی زکریاء آمده بودند روبرو شد تا آنان را آگاه سازد.
به ایشان گفت:
ص: 291
«شما چه میخواهید؟» پاسخ دادند:
«در پی زکریاء میگردیم.» گفت:
«او این درخت را جادو کرد. بدین جهة تنهاش شکافته شد و او در شکاف درخت جای گرفت.» گفتند:
«ما حرف تو را باور نمیکنیم.» گفت:
«من نشانهای دارم که اگر آن را ببینید حرفم را باور میکنید.» آنگاه حاشیه لباس زکریاء را نشانشان داد.
آنان نیز تبرها برگرفتند و درخت را دو تکه کردند و تنهاش را نیز با اره بریدند بدین گونه، زکریا، در میان درخت به دو شقه شد. و خداوند بدنهادترین مردم روی زمین را بر فرزندان اسرائیل چیره ساخت تا انتقام او را از آنان گرفتند.
و نیز گفته شده است:
سبب کشته شدن زکریاء این بود که ابلیس به یکی از مجالس بنی اسرائیل درآمد و زکریا را متهم ساخت که با مریم همخوابگی کرده است.
به ایشان گفت:
«هیچ کس جز زکریاء مریم را آبستن نکرده است زیرا تنها او بود که به اتاق مریم میرفت.»
ص: 292
فرزندان اسرائیل که این سخن شنیدند، به جست و جوی زکریاء برخاستند تا او را بگیرند.
او نیز گریخت و موضوع گریختن و پنهان شدن او در تنه درخت به همان گونه روی داد که قبلا گفته شد.
ص: 293