ghaemiyeh.com
سرشناسه : ابن اثیر، علی بن محمد، 555-630ق.
عنوان قراردادی : الکامل فی التاریخ .فارسي
عنوان و نام پديدآور : كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران / تالیف عزالدین علیبن الاثیر ؛ ترجمه علی هاشمی حائری؛ [ به سرمایه] شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
مشخصات نشر : تهران: مجهول ، 13xx-
مشخصات ظاهری : 33ج.
شابک : 16000 ریال (دوره) ؛ 13000 ريال (ج. 17)
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاري
يادداشت : فهرستنويسي بر اساس جلد هفدهم.
يادداشت : مترجم جلد بیست و دوم: ابوالقاسم حالت میباشد.
يادداشت : مترجم جلد هشتم کتاب حاضر عباس خلیلی می باشد.
يادداشت : ج. 16(چاپ دوم : اردیبهشت 1368).
يادداشت : ج. 8 (چاپ ؟: 13).
يادداشت : ج.22 (چاپ بیست و دوم 13).
یادداشت : كتابنامه.
موضوع : اسلام -- تاریخ
موضوع : کشورهای اسلامی -- تاریخ -- سالشمار
موضوع : ایران -- تاریخ
شناسه افزوده : شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
رده بندی کنگره : DS35/63/الف2ک2041 1300ی الف
رده بندی دیویی : 909/097671
او ابراهیم بن تارخ بن ناخور بن ساروغ بن ارغو بن فالغ بن غابر بن شالخ بن قینان بن ارفخشد بن سام بن نوح علیه السلام است.
درباره جائی که ابراهیم علیه السلام میزیسته و جائی که تولد یافته، اختلاف است.
برخی گفتهاند که او در شهر شوش، از سرزمین اهواز، به جهان آمد.
همچنین گفتهاند که در بابل پا به جهان گذاشت.
و نیز گفته شده است: در کوثی (که کوثا خوانده میشود) تولد یافت.
(کوثی موضعی است در سواد عراق، در خاک بابل و مشهد
ابراهیم خلیل علیه السلام در همین جاست.) (1)گروهی نیز گفتهاند که حضرت ابراهیم در حران زاده شده و بعد، پدرش او را از آن جا به جای دیگر برده است.
اما عموم اهل علم گفتهاند که او در روزگار فرمانروائی نمرود بن کوش به جهان آمده است.
عامه اهل اخبار نیز میگویند:
«نمرود کارگزار اژدهاک، یا ضحاک بود که برخی گمان میکنند نوح برای راهنمائی او فرستاده شده بود.» اما جماعتی از علماء گذشته، میگویند: «نمرود شخصا پادشاهی میکرد.» ابن اسحاق گفته است:
«پادشاهی و فرمانروائی نمرود، سراسر خاور و باختر روی زمین را فرا میگرفت.
مرکز فرمانروائی او نیز در بابل بود.» ابن اسحاق، همچنین، گفته است:
«میگویند: فرمانروائی سراسر روی زمین، تنها نصیب سه تن از پادشاهان شد:
نمرود، و ذو القرنین و سلیمان بن داود.» بجز ابن اسحاق، شخص دیگری بخت النصر را بر آن سه تن افزوده است.
ولی ما بطلان این سخن را به زودی بیان خواهیم کرد.
در فاصله میان روزگار نوح تا زمان ابراهیم جز هود و صالح پیامبران دیگری نیامدند.ان
1) - معجم البلدان
هنگامی که زمان ظهور ابراهیم علیه السلام نزدیک شد و خداوند خواست تا او را به رهبری آفریدگان خود برانگیزد و برای پیغمبری به سوی بندگان خویش فرستد، ستاره شناسان پیش نمرود رفتند و گفتند:
«ما، به کمک علم نجوم، پی بردهایم که پسری در این سرزمین به جهان خواهد آمد.
او- که ابراهیم خوانده میشود- در چنان ماه از چنان سال بتهای شما را خواهد شکست و دین شما را از میان خواهد برد.» وقتی، سالی که ذکر کرده بودند فرا رسید، نمرود تمام زنان آبستنی را که در سرزمین او میزیستند به زندان انداخت جز مادر ابراهیم را. چون به آبستنی او پی نبرد زیرا نشانهای از آبستنی در او آشکارا دیده نمیشد.
آنگاه همهی پسرانی را که در آن سال به جهان آمدند، کشت.
مادر ابراهیم، هنگامی که دچار درد زایمان شد، شبانه از سرای خویش بیرون رفت و به سوی غاری روانه گردید که در نزدیکی خانه وی بود.
در آن غار، ابراهیم را زاد و آنچه را که برای نوزاد لازم بود آماده ساخت.
آنگاه در غار را بست و شتابان به سوی خانه خویش بازگشت.
پس از آن پیوسته پنهانی به غار میرفت و نوزاد خود را زیر نظر میگرفت تا ببیند که چگونه به سر میبرد و چه میکند.
ابراهیم در یک روز به اندازه کسی که در یک ماه بزرگ
میشود، رشد میکرد.
مادرش همچنین دریافت که خداوند، روزی نوزاد را در میان انگشتان او قرار داده و او با مکیدن انگشتان خویش زنده میماند.
آزر، پدر ابراهیم، از همسر خود، راجع به وضع حمل وی پرسیده، و زنش در پاسخ گفته بود:
«من پسری آوردم که زنده نماند و در همان دم درگذشت.» آزر نیز این سخن را باور کرد.
و نیز گفته شده است که:
«آزر از ولادت ابراهیم آگاهی یافت ولی این راز را پنهان داشت تا هنگامی که پادشاه- یعنی نمرود- موضوع را از یاد برد.» آنگاه آزر به کسان نمرود گفت:
«من پسری دارم که او را پنهان کردهام. اگر او را بیرون بیاورم، آیا پادشاه را از وجود او هراسان خواهید ساخت؟» گفتند: «نه.» آزر نیز به سوی غار رفت و پسر خود را از آن جا بیرون آورد.
ابراهیم که تا پیش از آن زمان جز پدر و مادر خود هیچ کس دیگری را ندیده بود، همین که به چار پایان و مردم نگریست، به پرسش پرداخت و هر چه را که میدید از پدر خود میپرسید:
«این چیست؟» پدر پاسخ میداد که مثلا شتر یا گاو و یا حیوان دیگری است.
ابراهیم با خود گفت:
«این آفریدگان ناگزیر باید آفریدگاری داشته باشند.» و چون بعد از غروب آفتاب از غار بیرون آمده بود، سر را به سوی آسمان بلند کرد.
در این هنگام ستارهای میدرخشید که برجیس بود.
با خود گفت: «این پروردگار من است.» ولی چیزی نگذشت که آن ستاره از دیده پنهان شد. از این رو گفت:
«من ستارگانی را که افول میکنند و درخشندگی آنها پایدار نیست، دوست ندارم.» بیرون رفتن او از آن غار هم در پایان ماه بود. از این رو پیش از آن که ماه را ببیند آن ستاره را دید.
همچنین گفته شده است:
«ابراهیم وقتی در غار به سر میبرد، بیش از پانزده ماه از عمرش نگذشته بود که به تفکر پرداخت و در اندیشه فرو رفت.» یکبار به مادر خود گفت:
«مرا از این غار بیرون ببر تا جهان را ببینم.» مادرش نیز شبانگاه او را از غار بیرون برد.
ابراهیم چشمش به اختران افتاد و درباره آفرینش آسمانها و زمین اندیشید و راجع به آن ستاره- یعنی برجیس- سخنی گفت که پیش از آن ذکر کردیم.
«فَلَمَّا رَأَی الْقَمَرَ بازِغاً قالَ: هذا رَبِّی. فَلَمَّا أَفَلَ قالَ: لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ» (1).77
1) - سوره انعام، آیه 77
(چون ماه تابان را دید، گفت: این است خدای من. و آنگاه که ماه افول کرد، گفت: اگر خدای من، مرا راهنمائی نکند بیگمان از گروه گمراهان خواهم بود.) هنگامی که روز فرا رسید و خورشید دمید، ابراهیم روشنائی و فروغی دید برتر و بزرگتر از هر چه پیش از آن دیده بود.
از این رو گفت:
«هذا رَبِّی هذا أَکْبَرُ. فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ: یا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ» (1).
(این که از آن ستاره و ماه بزرگتر و درخشانتر است پروردگار من میباشد. ولی چون آن نیز غروب کرد و از دیده پنهان شد، گفت: ای مردم، من از آنچه شما شریک خدا قرار میدهید، بیزارم.) ابراهیم آنگاه به نزد پدر خویش بازگشت در حالیکه تازه پروردگار راستین خود را شناخته و از دین قوم خود- یعنی بتپرستی و شرک- بیزاری جسته، ولی این مطلب را با ایشان در میان ننهاده بود.
در این هنگام مادر ابراهیم تولد فرزند خود را- که از آزر پنهان میداشت- بدو باز گفته و آزر، از شنیدن این خبر، شادمان شده بود.
آزر، پدر ابراهیم، بتهائی را میساخت که مردم میپرستیدند.
این بتها را به ابراهیم میداد تا بفروشد.78
1) - سوره انعام، آیه 78
ابراهیم در هنگام فروش آن بتها فریاد میزد و میگفت:
«چه کسی خریدار چیزهائی است که نه زیانی برایش دارد، نه سودی؟» بدیهی است که با این طرز تبلیغ، هیچ کس از او بتی نمیخرید.
از این گذشته، ابراهیم برای ریشخند کردن قوم خود، بتها را برمیداشت و به کنار رودخانه میبرد و سرشان را به سوی آب خم میکرد و میگفت: «آب بنوشید.» این گونه کارها را به اندازهای پیگیری کرد که سرانجام همه مردم فهمیدند که او به بتها عقیده ندارد. و بتپرستان را ریشخند میکند.
ولی این مطلب را به نمرود خبر ندادند.
هنگامی که ابراهیم پیامبری را آغاز کرد و بر آن شد تا از قوم خود بخواهد که آنچه را میپرستند ترک گویند و به بندگی خدای بزرگ پردازند، نخست پدر خویش را به یکتاپرستی فرا خواند.
ولی پدرش دعوت او را نپذیرفت و سخنش را نشنید.
بعد، مردم را به پرستش خدای یگانه خواند.
مردم ازو پرسیدند:
«تو چه کسی را میپرستی؟» در پاسخ گفت:
«کسی را که پروردگار جهانیان است.» پرسیدند:
«منظورت نمرود است؟» گفت:
«نه. من خدائی را بندگی میکنم که مرا آفریده است.» در این هنگام بود که کار او آشکار شد و همه از اندیشه او آگاهی یافتند.
به نمرود خبر دادند که ابراهیم میخواهد ناتوانی بتهائی را که قوم او میپرستند به آنان نشان دهد و از این راه ثابت کند که چنین چیزهائی را نباید پرستید.
ابراهیم نیز در پی فرصتی میگشت که همین منظور را درباره بتهای ایشان عملی کند. از این رو یک بار به ستارهها نگاهی افکند و گفت:
«من بیمارم. یعنی طاعون زدهام.» این سخن را از آن رو گفت که مردم همینکه آن را شنیدند، از او دوری جویند و بگریزند. چون میخواست پس از رفتن آنها تنها بماند و بر بتهای ایشان دست یابد.
در همین هنگام عیدی فرا رسیده بود که مردم برای برگزاری آن، همه از شهر بیرون میرفتند.
همینکه از شهر خارج شدند، ابراهیم بیماری را بهانه کرد و همراه ایشان برای شرکت در جشن نرفت و به سوی بتها برگشت در حالی که میگفت:
«تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ» (1)(به خدا سوگند که من- به هر تدبیری که بتوانم-- بتهای شما را درهم میشکنم.) این سخن را بیشتر آن مردم، و کسانی که در اواخر جمعیت بودند، شنیدند.اء
1) - از آیه 57- سوره انبیاء
ابراهیم، سپس به سوی بتها که در تالار بزرگی قرار داشتند روانه شد.
در آن جا بتها به ترتیبی در کنار هم دیده میشدند که هر بتی بالا دست بت کوچکتر از خود قرار گرفته بود. بزرگترین بت بر فراز تالار جای داشت و بتهای دیگر، به ترتیب قد، در زیر دست او تا دم در تالار چیده شده بودند.
بتپرستان، تازه خوراکی در پیش بتهای خود گذاشته و گفته بودند:
«این خوراک را میگذاریم که خدایان ما تا وقتی که باز به نزدشان برگردیم، بخورند!» ابراهیم وقتی به خوراکی که در پیش آنها بود نگریست، گفت:
«أَ لا تَأْکُلُونَ؟» (1)آیا نمیخورید؟) و وقتی که هیچیک از آن بتها بدو پاسخی نداد، گفت:
«ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ؟ فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ.» (2)(شما را چه میشود که سخنی نمیگوئید؟ آنگاه به دست راست ضربتی به آنها فرود آورد.) بدین گونه با تبری که در دست داشت بتها را شکست و تنها بزرگترین بت را بر جای نهاد و تبر خود را در دست او گذاشت و از بتخانه بیرون رفت.
مردم همینکه برگزاری جشن را به پایان رساندند و برگشتند و دیدند بتها به چه حالی افتادهاند وحشت کردند و به خشم آمدند و گفتند:93
«مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ! قالُوا: سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ.» (1)(کسی که چنین کاری کرده، بیگمان از ستمکاران است و باید به کیفر برسد.
گفتند: ما جوانی را شنیدیم که ابراهیم خوانده میشد و از بتهای ما سخن میگفت.) منظورشان این بود که:
«از بتهای ما به بدی یاد میکرد و عیب میگرفت و بدانها دشنام میداد. ما این بدگوئی درباره بتان را از هیچکس نشنیده بودیم جز از او. و او همان کسی است که به گمان ما چنین کاری در حق بتها کرده است.» همینکه خبر بت شکنی ابراهیم به گوش نمرود و بزرگان قوم او رسید، گفتند:
«فَأْتُوا بِهِ عَلی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ» (2)(او را پیش چشم مردم بیاورید شاید «مشاهده» کنند- که ما با او چه میکنیم.) یا: شاید- به کار او- «شهادت» دهند.
و چون نمیخواستند ابراهیم را بدون دلیل و مدرک به کیفر برسانند، همینکه او را آوردند، مردم در بارگاه پادشاه خود نمرود، در اطراف ابراهیم گرد آمدند و از او پرسیدند:61
«أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ؟» (1)(ای ابراهیم، آیا تو با خدایان ما چنین کردهای؟) در پاسخ گفت:
«بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا، فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ.» (2)(نه، بلکه این کار را بزرگ آنها کرده است. اگر این بتها سخن میگویند، از آنها بپرسید.) ابراهیم به سخن خود ادامه داد و چنین گفت:
«بت بزرگ وقتی دید، او از همه بزرگتر است ولی مردم آن بتهای کوچک را میپرستند، به خشم آمد و همه آنها را شکست.» مردم به شنیدن این سخن از او دست برداشتند و از آنچه درباره شکستن بتها بدو نسبت میدادند دم فرو بستند و برگشتند و با هم گفتند:
«راستی که ما در حق این جوان ستم کردیم چون جز آنچه میگفت چیزی دیگری از او ندیدهایم.» بعد، چون دریافته بودند که آن بتها نه زیانی میرسانند و نه سودی دارند و نه آزار میکنند، به او گفتند:
«تو میدانی که این بتها سخن نمیگویند. بنابر این به ما بگو که چه کسی این کار را کرده و چه دستی این آزار را رسانده است. ما هر چه تو بگویی باور میکنیم.» خدای بزرگ برای این که ذی حق بودن ابراهیم را برساند،63
در قرآن کریم میفرماید: «ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ» (1)
(2) سوره انبیاء- آیههای 66 و 67
یعنی هنگامی که میخواستند آن سؤال را از ابراهیم بکنند، در برابر او سرافکنده شدند.وقتی به ابراهیم گفتند: «تو میدانی که این بتها سخن نمیگویند.»، ابراهیم گفت:
«أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ! أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؟» (2) (آیا خدای جهان را رها کرده و بتهائی را میپرستید که هیچ سود و زیانی برای شما ندارند! اف بر شما و بر آنچه بجز خدای یکتا میپرستید. مگر شما عقل خود را به کار نمیبرید؟) بعد هنگامی که نمرود به ابراهیم گفت: «میدانی خدائی که میپرستی و مردم را به پرستش او میخوانی، کیست؟» گفت: «پروردگار من کسی است که زنده میکند و میمیراند.» نمرود گفت:
«من هم زنده میکنم و میمیرانم.» ابراهیم پرسید: «چگونه؟» جواب داد:
«دو مرد را میگیرم که هر دو باید کشته شوند. یکی از آن دو تن را میکشم. در این صورت مانند کسی هستم که او را میرانده و دیگری را میبخشم. و مانند کسی هم که او را زنده کرده است.»67
1) - سوره انبیاء- از آیه 65
ابراهیم گفت:
«فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ. فَبُهِتَ.» (1)(خداوند خورشید را از مشرق برآورد، تو آن را از مغرب بیرون آور. نمرود در این جا درماند.) آری. نمرود درماند و دیگر درین باره سخنی نگفت.
سپس او و یارانش درباره کشتن ابراهیم هماهنگ شدند و گفتند:
«حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ.» (2)(او را بسوزانید و خدایان خود را یاری دهید.) عبد الله بن عمر گفت:
«مردی از اعراب فارس پیشنهاد کرد که ابراهیم را بسوزانند.» به عبد اللّه بن عمر گفته شد:
«مگر ایرانیان هم اعرابی دارند؟» گفت:
«آری، اکراد آنها اعراب آنها هستند.» گفته شده است:
«نام آن مرد، هیزن بود که زمین او را فرو برد و او در آن جا تا روز رستاخیز فریاد برمیآورد.» (3)
مترجم
جمبنابر این، نمرود فرمان داد تا از چوب فروشان هر چه میتوانند هیزم بگیرند و گرد آوری کند.
کار به جائی رسید که اگر زنی میخواست نذری بکند، عهد میکرد که چنانچه به آرزوی خود برسد، هیزمی برای افروختن آتش ابراهیم فراهم آورد.
هنگامی که میخواستند ابراهیم را در آتش افکنند، او را به جائی که هیزم انباشته بودند بردند و آتش را برافروختند.
گرمی آتش به اندازهای بود که اگر پرندهای میخواست از فراز آن بگذرد، از شدت سوزش آن پر و بالش میسوخت.
وقتی همه گرد آمدند تا ابراهیم را در آتش اندازند، آسمان و زمین و همه آفریدگانی که در آن قرار داشتند، جز انس و جن (آدمیان و پریان)، همه یکباره و هماهنگ فریاد برآوردند که:
«پروردگارا! ابراهیم- که اکنون در روی زمین هیچ کس جز او ترا نمیپرستد- اینک به خاطر پرستش تو در آتش میسوزد.
بنابر این به ما اجازه ده تا او را یاری کنیم.» خدای بزرگ فرمود:
«اگر از شما هر گونه یاری خواست، بر شماست که او را یاری کنید. ولی اگر هیچ کس جز مرا به یاری خود نخواند، آنگاه من یار و یاور او خواهم بود.» وقتی ابراهیم را بالای دیواری بردند که آتش را احاطه کرده بود، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
«پروردگارا! تو یکتائی و در آسمان و زمین همتا نداری.
تنها توئی که خدای منی. خدای من بهترین یاور است و یاری او مرا بس باشد!»
در این هنگام جبرائیل که مورد اعتماد ابراهیم بود، بر او ظاهر شد و پرسید:
«ای ابراهیم، آیا نیازی داری؟» پاسخ داد:
«ولی به تو، نه!» آنگاه او را در آتش افکندند و در همان دم به آتش ندا رسید که:
«یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ» (1)(ای آتش، برای ابراهیم سرد و سالم باش.) گفته شده است که جبرائیل چنین ندائی در داد. و اگر پس از واژه «سرد شدن» واژه «سالم بودن» نمیآمد، آتش به اندازهای سرد میشد که ابراهیم از شدت سرمای آن جان میسپرد.
در آن روز که این ندا رسید، هیچ آتشی نماند جز این که خاموش شد. زیرا هر آتشی گمان میبرد که آن فرمان خطاب به اوست.
سپس خداوند، فرشته سایهگستر را به صورت ابراهیم درآورد که پهلوی او نشست و همنشین او شد.
نمرود چند روزی درنگ کرد و شکی نداشت در این که آتش ابراهیم را فرو خورده است. ولی چنان که گوئی به چشم خود مینگرد، به نظرش رسید که آتش هنوز شعلهور است و برخی از هیزمهای مشتعل برخی دیگر را میسوزانند. اما ابراهیم در آن میان سالم نشسته و مردی همانند او نیز همدم اوست.9.
1) - سوره انبیاء- آیه 69.
از این رو به کسان خود گفت:
«چنین به نظر من رسیده که ابراهیم هنوز زنده است.
بیگمان امر به من مشتبه شده است. بنابر این برای من کاخ بلندی بسازید که بر آتش تسلط داشته باشد و من بتوانم از بالای آن درون آتش را بنگرم.» برای او کاخ بلندی ساختند.
نمرود به بالای کاخ رفت و از آن جا ابراهیم را دید که نشسته و مرد دیگری نیز که صورتا شبیه اوست پهلویش قرار گرفته است.
وقتی آن منظره را دید بانگ برآورد و گفت:
«ای ابراهیم! خدای تو بسیار بزرگ است که با توانائی و شکوه خود توانسته میان من و آنچه به چشم خویش میبینم، حائل گردد. آیا میتوانی از این آتش بیرون آئی؟» گفت: «آری.» پرسید: «آیا از ماندن در آن جا بیمناک هستی و میترسی که آتش به تو زیانی برساند؟» جواب داد: «نه».
ابراهیم این را و گفت و برخاست و از میان آتش گذشت و بیرون رفت.
پس از خروج او، نمرود پرسید:
«ای ابراهیم، آن مردی که من در کنار تو دیدم و چهرهای همانند چهره تو داشت، که بود؟» جواب داد:
«او فرشته سایهگستر بود. پروردگار من او را به پیش من فرستاده بود تا همدم و همنشین من باشد.» نمرود گفت: «وقتی که تو جز خدای خود، خدای دیگری را نپرستیدی، خدا کاری با تو کرد که من به خاطر نیرومندی و شکوهی که از او دیدهام میخواهم به درگاهش قربانی کنم.» ابراهیم گفت:
«پس تا وقتی که به نحوی در کیش باطل خود پایدار هستی، خدا از تو هیچ قربانی را نخواهد پذیرفت.» نمرود گفت:
«ای ابراهیم، من نمیتوانم از فرمانروائی و پادشاهی خود چشم بپوشم.» آنگاه چهار هزار گاو قربانی کرد. از ابراهیم نیز درگذشت. بدین گونه خداوند ابراهیم را از خشم نمرود برکنار داشت.
مردانی از قوم نمرود نیز، با وجود بیمی که از نمرود و بزرگانش داشتند، وقتی دیدند که خدا با ابراهیم چه کرد، همانند او، به خدای یگانه ایمان آوردند.
لوط بن هاران هم که برادر زاده ابراهیم بود، ایمان آورد.
آنان برادر سومی هم داشتند که ناخور بن تارخ خوانده میشد.
او پدر بتویل، و بتویل پدر لابان و همچنین پدر ربقا-
همسر اسحاق بن ابراهیم و مادر یعقوب- بود.
ساره- دختر عموی ابراهیم- نیز بدو ایمان آورد. این ساره دختر هاران بزرگتر، عموی ابراهیم، بود.
و نیز گفته شده است:
«ساره دختر پادشاه حران بود. و به یاری ابراهیم به خدای بزرگ ایمان آورد.»
ابراهیم و کسانی که فرمان وی را پیروی کرده بودند، با یک دیگر هم آهنگ شدند که از قوم خود دوری جویند و آنان را ترک گویند.
از این روی به هجرت پرداختند و در راه خدا از آن سرزمین بیرون رفتند.
همراه ابراهیم، پدر او- آزر- بود که از کفر خود برنگشت و در حران درگذشت و به حال کفر از جهان رفت.
لوط نیز با ابراهیم بود.
همچنین ساره، زن او، همراهش بود که میخواست آسوده خاطر به بندگی خدای بزرگ پردازد.
ابراهیم با همراهان خویش در شهر حران فرود آمد و مدتی در آن جا ماند. سپس به هجرت خود ادامه داد تا به مصر رسید.
در مصر، فرعونی از فراعنه نخستین، فرمانروائی میکرد.
نام او سنان بن علوان بن عبید بن عولج بن عملاق بن لاوذ بن سام بن نوح بود.
گفته شده است که او برادر ضحاک بود و ضحاک او را از سوی خود به حکومت مصر گماشته بود.
ساره، همسر ابراهیم، زیباترین زنان بود و به هیچ روی از فرمان ابراهیم سرپیچی نمیکرد.
فرعون همینکه وصف زیبائی او را شنید، برای ابراهیم پیام فرستاد و از او پرسید:
«این خانم که همراه تست، کیست؟» جواب داد: «خواهر من است.» منظورش آن بود که: «خواهر دینی من است.» چون میترسید اگر بگوید: «او زن من است.»، به دست فرعون کشته شود.
فرعون بدو گفت:
«او را آرایش کن و به نزد من بفرست.» ابراهیم نیز به همسر خویش دستور داد که خود را بیاراید.
ساره دستور شوهر را به کار بست و ابراهیم او را به پیش فرعون فرستاد.
هنگامی که خانم وارد بارگاه فرعون شد، فرعون دست خود را به سوی او دراز کرد.
ابراهیم همینکه زن خود را پیش فرعون فرستاد، برخاست و به نماز ایستاد و به درگاه خداوند درباره همسر خویش دعا کرد.
از این رو، وقتی فرعون دست به سوی آن خانم گشود، دستش ناگهان به جای خشک شد و از حرکت باز ماند.
ناچار به او گفت: از خدای خود بخواه که دست مرا آزاد
کند، من نیز به تو آزاری نمیرسانم.
ساره دعا کرد و دست فرعون آزاد شد. ولی دوباره دست به سوی ساره دراز کرد.
باز دستش به سختی، گرفت و از حرکت فرو ماند.
بار دیگر به ساره گفت:
«از خدای خود بخواه که دست مرا آزاد کند. من دیگر به تو کاری ندارم.» ساره بار دیگر دعا کرد و دست فرعون آزاد شد و حرکت خود را باز یافت.
فرعون برای سومین بار نیز به سوی او دست گشود ولی به یادش آمد که باز مانند دو بار پیشین دستش خشک خواهد شد.
از این رو، یکی از پستترین پردهداران و خدمتگزاران خویش را فرا خواند و به او گفت:
«تو برای من انسان نیاورده، بلکه شیطان آوردهای!» این زن را بیرون ببر و هاجر را بدو ببخش.» او نیز چنین کرد و ساره هاجر را با خود برد.
ابراهیم همینکه دریافت زنش آزاد شده، نماز خود را به پایان رساند و بدو گفت:
«گمراه شدی؟» ساره گفت: «خداوند آسیب کافران را از سرما دور کرد و هاجر را نیز خدمتکار ما ساخت.» ابو هریره میگفت: «آن خانم، مادر شما بود، ای فرزندان ماء السماء (1)
از یمن مهاجرت کرد و در بادیة الشام ساکن شد و فرزندانش را بنی ماء السماء نامیدند- از اعلام زرکلی.
لغتنامه دهخدا
».نی1) ماء السماء: عامر بن حارثة الغطریف الازدی از یعرب: امیر غسانی و به سبب جودش او را ماء السماء لقب دادهاند.
ابو هریره از زبان پیامبر صلی اللّه علیه و سلم روایت کرده است که فرمود:
ابراهیم علیه السلام دروغ نگفت مگر سه بار: دو بار در راه خداپرستی: یکی آنجا که گفت: «من بیمارم.» (و با این سخن میخواست از همراهی با بتپرستان سر باز زند و به جشنشان نرود.) دوم آنجا که گفت: «بت بزرگ بتهای دیگر را شکسته است» (و با این سخن میخواست ثابت کند که از بتها هیچ کاری ساخته نیست.) نوبت سوم نیز سخن او درباره ساره، زنش، بود که گفت:
«او خواهر من است.» (چون میترسید اگر بگوید: «زن من است»، به دست فرعون مصر کشته شود.)
گفته شده است که هاجر کنیزی خوش سیما بود و بدین جهة ساره او را به ابراهیم بخشید و گفت:
«او را بگیر (و به همسری خویش درآور) شاید خداوند از او به تو پسری بخشد.» ساره، خود، تا هنگامی که به پیری رسید فرزندی نیاورد.
در نتیجه پیوند ابراهیم و هاجر، اسماعیل به جهان آمد.
از این روست که پیامبر، صلی اللّه علیه و سلم فرمود:
«هنگامی که مصر را گشودید با مردمش به اندرز گوئی و آرامی و نیکخواهی رفتار کنید زیرا با ما پیوند خویشاوندی دارند.» منظور حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) از این سخن، فرزند آوردن هاجر از حضرت ابراهیم بود.
ابراهیم که از بیم فرعون با خانواده خویش از مصر بیرون رفته بود، به سبع در سرزمین فلسطین، منزل گزید.
لوط نیز در مؤتفکه فرود آمد. از مؤتفکه تا سبع یک
شبانه روز راه بود. در آن جا خدا او را به پیامبری برانگیخت.
ابراهیم در سبع تازه چاهی حفر کرده و مسجدی ساخته بود.
آب چاه گوارا و پاک بود. مردم سبع ابراهیم را آزار رساندند. ابراهیم نیز از آن جا رفت.
پس از رفتن او آب چاه کم شد. از این رو در پی ابراهیم رفتند و از آن حضرت درخواست کردند که بدان سرزمین باز گردد.
ابراهیم بدان جا برنگشت ولی هفت بز ماده بدانها داد و گفت:
وقتی اینها را بر سر چاه بردید، آب چاه بالا میآید و فزونی مییابد و رفته رفته پاک و گوارا میشود. اما زن حائضه نباید از این آب برگیرد.
مردم بزها را گرفتند و بر سر چاه بردند. همینکه بزها بر سر چاه رسیدند، آب جوشید و زیاد شد و بالا آمد.
از آن پس مردم آب این چاه را مینوشیدند تا هنگامی که زنی حائضه از آن آب برداشت و آب به صورتی برگشت که امروز هست.
حضرت ابراهیم علیه السلام که از سبع کوچ کرده بود، در شهری ساکن شد- میان رمله و ایلیا- که آن را قط (به فتح قاف) یا قط (به کسر قاف) میگفتند.
مؤلف گوید:
هنگامی که اسماعیل زاده شد، ساره به اندوهی سخت دچار گردید (زیرا نتوانسته بود برای ابراهیم فرزندی بیاورد.) از این رو خداوند به ساره، اسحاق را بخشید در حالیکه
او هفتاد سال و شوهرش ابراهیم یکصد و بیست سال داشت.
اسماعیل و اسحاق، وقتی بزرگ شدند با هم به دشمنی و زد و خورد پرداختند و ساره (به پشتیبانی و هواداری از فرزند خود، اسحاق) با هاجر- مادر اسماعیل- خشم گرفت و او را از پیش خود راند. بعد او را برگرداند و آنچه داشت از وی گرفت و بار دیگر او را بیرون کرد و سوگند خورد که پارهای از گوشت او را خواهد برید.
آنگاه از بریدن گوش و بینی او در گذشت تا بد ترکیب نشود. ولی چون سوگند یاد کرده بود که پارهای از گوشت او را ببرد، پارهای از گوشت فرج او را برید و بدین گونه او را ختنه کرد. از آن پس ختنه کردن زنان رایج شد.
و نیز گفته شده است:
«اسماعیل پسر خردسالی بود و ساره هاجر را بیرون کرد زیرا بر او رشک میبرد.» این روایت درست است.
ساره به هاجر گفت: «با من در یک شهر نباید بمانی.» از این رو خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام وحی فرستاد که به مکه برود.
مکه در آن زمان آباد نبود و گیاهی در آن جا نمیرست.
ابراهیم اسماعیل و هاجر را همراه خود به مکه برد و در محل زمزم گذاشت.
هنگامی که میخواست برگردد، هاجر بدو گفت:
«ای ابراهیم، چه کسی به تو دستور داد که ما را در سرزمینی رها کنی که نه گیاه و سبزهای دارد، نه همانندی، نه آبی، نه توشهای، نه همدمی؟» ابراهیم پاسخ داد:
«پروردگار من، این فرمان را به من داده است.» گفت:
«پس خداوند حال ما را تباه نخواهد ساخت.» ابراهیم، هنگامی که برگشت، گفت:
«رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ.» (1)(پروردگارا، من خانواده خود را به وادی بیکشت و زرعی نزدیک بیت الحرام تو، برای بپا داشتن نماز، مسکن دادم. بار خدایا دلهای مردم را به سوی آنان مایل گردان.) اسماعیل همینکه تشنه شد، از بیتابی با پای خود به زمین کوفت.
هاجر نیز دوید و از کوه صفا بالا رفت تا بنگرد که آیا چیزی میبیند.
اما چیزی ندید.
بعد، به سوی دره سرازیر شد و رفت تا به کوه مروه رسید و از آن جا نگاهی به هر سوی افکند تا ببیند که آیا چیزی به چشمش میخورد.
ولی باز هم چیزی ندید.
این کار را هفت بار تکرار کرد. این ریشه «سعی» است که در مراسم حج بین صفا و مروه انجام میگیرد چون «سعی» به معنی دویدن و دور زدن است.
هاجر، پس از رفت و آمد میان صفا و مروه، به پیش فرزند خود، اسماعیل، بازگشت که با دو پای خود بر زمین میکوفت و37
1) - سوره ابراهیم- آیه 37
در نتیجه پاکوبی او چشمهای به وجود آمده بود.
این همان چشمه زمزم است.
آبی که از چشمه زمزم بیرون آمد به هر سوی روان شد و هاجر (برای این که آبها به هدر نرود) با دست خود خاک جمع میکرد و جلوی آنها میریخت.
بدین گونه، در هر جا که آب جمع میشد، آن را بر میگرفت و در مشک خویش میریخت.
مولف گوید:
پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و سلم، فرموده است: «خدا هاجر را بیامرزاد! اگر این چشمه را همچنان به حال خود باقی میگذاشت و جلوی آبش را نمیگرفت، امروز چشمهای پر آب و روان بود.» قبیله جرهم در درهای نزدیک مکه میزیستند.
پرندگان همینکه در وادی میان صفا و مروه، آب دیدند در اطراف آن گرد آمدند.
قبیله جرهم وقتی دیدند پرندگان بدان سو روی آوردهاند، گفتند:
«پرندگان بدان جا نرفتهاند مگر از این جهة که در آن جا آب وجود دارد.» از این رو، پیش هاجر رفتند و به او گفتند:
«ما بیآب ماندهایم و این آب، آب تست. اگر بخواهی، ما پیش تو میمانیم و همدم و همنشین تو میشویم.» هاجر پیشنهاد ایشان را پذیرفت و گفت:
«بسیار خوب.» آنان در پیش هاجر ماندند تا اسماعیل بزرگ شد و هاجر
از جهان برفت.
اسماعیل با زنی از قبیله جرهم زناشوئی کرد. او و فرزندانش از ایشان زبان عربی را آموختند. از این رو آنان را عرب متعربه میگویند.
ابراهیم- که مدتی از هاجر دور مانده بود- از ساره اجازه خواست که به دیدن هاجر برود.
ساره به او اجازه داد ولی شرط کرد که به خانه هاجر فرود نیاید. یعنی او را ببیند و برگردد.
ابراهیم به مکه رفت و هنگامی بدان جا رسید که هاجر تازه درگذشته بود. از این رو به خانه اسماعیل رفت و به همسر او گفت:
«شوهرت کجاست؟» جواب داد:
«در این جا نیست. به شکار رفته است.» اسماعیل همیشه از خانه بیرون میرفت و به شکار میپرداخت و باز میگشت.
ابراهیم پرسید:
«آیا پیش تو هیچ خوراکی هست که من گرسنگی را رفع کنم؟» جواب داد:
«در این جا نه خوراکی پیدا میشود و نه کسی هست.» ابراهیم که این سخن شنید، گفت:
«وقتی که شوهرت آمد، سلام مرا به او برسان و بگو باید آستانه در خانه خود را تغییر دهد.»
ابراهیم این را گفت و بازگشت. پس از او اسماعیل آمد و بوی پدر خود را دریافت. از همسر خود پرسید:
«آیا کسی پیش تست؟» جواب داد:
«پیرمردی بدین جا آمد که چنین و چنان بود.» و از او طوری وصف کرد که گوئی او را خوار میانگاشت و به چیزی نمیشمرد.
اسماعیل پرسید:
«به تو چه گفت؟» جواب داد:
«گفت: سلام مرا به شوهرت برسان و به او بگو باید آستانه در خانهاش را تغییر دید.» اسماعیل که این سخن شنید، همسر خود را طلاق داد و زن دیگری گرفت.
ابراهیم به نزد ساره برگشت و مدتی که خدا میخواست با او بسر برد. آنگاه از او اجازه خواست که به دیدن اسماعیل برود.
ساره به او اجازه داد. ولی این بار نیز شرط کرد که به خانه اسماعیل فرود نیاید و پیش او نماند.
ابراهیم به راه افتاد تا به در خانه اسماعیل رسید.
از زن او پرسید:
«همسر تو کجاست؟» پاسخ داد:
«به شکار رفته است و به خواست خدای بزرگ به زودی برمیگردد. خدا یار شما باشد. بفرمائید بنشینید.»
ابراهیم به خانه او وارد نشد. ولی پرسید:
«از خوراکی، چیزی داری که من رفع گرسنگی کنم؟» جواب داد:
«آری.» پرسید:
«پس نانی، گندمی، جوی، خرمائی در این جا یافت میشود؟» ولی آن خانم برای او گوشت و شیر آورد و ابراهیم دعا کرد که خداوند این دو ماده خوراکی را برکت بدهد.
اگر همسر اسماعیل در آن روز برای پدر شوهر خویش خرما یا گندم یا جو میآورد، در بیشترین قسمت زمین خدا ازین محصولات میروئید.
زن اسماعیل، سپس به ابراهیم گفت:
«فرود آی تا سرت را بشویم.» ولی ابراهیم به خانه او فرود نیامد. از این رو همسر وی او را بر سر سنگی که محل شست و شو بود برد و او را در قسمت راست سنگ قرار داد.
ابراهیم پای خود را بر سنگ نهاد و نشانه پای او بر آن ماند.
همسر اسماعیل در آن جا قسمت راست سر ابراهیم را شست.
بعد سنگ را به سمت چپ گرداند و قسمت چپ سرش را شست و شو داد.
ابراهیم که این مهمان نوازی را از عروس خود دید بدو گفت:
«هنگامی که همسرت آمد، از من بدو سلام برسان و بگو:
آستانه در خانهات بسیار خوب شده است.» (1)
.. زن، ابراهیم را گفت: فرود آی. نیامد، و از آن طعام نخورد. زن گفت: اگر طعام نخوری، باری، بباش تا سر و رویت بشویم که گرد و خاک آلودست. ابراهیم پای از براق بگردانید و سنگی بر در سرای اسماعیل بود بزرگ و بلند. پای راست بر آن سنگ نهاد و پای چپ همچنان در رکیب داشت. زن آب آورد و سر و روی ابراهیم از خاک بشست. ابراهیم پای از سنگ برگرفت و بر براق راست بنشست و نشان انگشتان ابراهیم در آن سنگ بماند و آن سنگ آن است که امروز «مقام» خوانند به مکه ...
تاریخ بلعمی، چاپ زوار، ج 1، ص 112
وقتی اسماعیل آمد، بوی پدر خود دریافت و از همسر خویش پرسید:«آیا کسی پیش تو آمده است؟» جواب داد:
«آری، پیر مردی در این جا آمد که خوشروترین و خوشبوترین مردم بود. به من چنین و چنان گفت و من هم با او چنین و چنان گفتم. سرش را شستم و این جا هم جای پای اوست.
به تو سلام میرساند و میگوید: آستانه در خانه تو بسیار خوب شده است.» و نیز گفته شده است:
کسی که آن چشمه آب- یعنی: زمزم- را پدید آورد، جبرائیل بود که به سوی هاجر فرود آمد.
هاجر در میان صفا و مروه میگشت که وجود جبرائیل12
1) درباره پذیرائی همسر اسماعیل از ابراهیم و شستن او تاریخ بلعمی که ترجمه تاریخ طبری است، چنین مینویسد:
را حس کرد و بانگ او را شنید. از این رو بدو گفت:
«اکنون که مرا از حضور خود آگاه ساختی و صدای خود را به گوشم رساندی، پس کمکم کن و پناهم ده جان من و کسی که با من است از تشنگی به لب رسیده است.» جبرائیل او را به محل زمزم برد و با پای خویش بدان جا کوفت و از جای پای او چشمهای جوشید.
هاجر شاد شد و شتابان به برداشتن آب و ریختن در مشک خود پرداخت.
جبرائیل که چنین دید بدو گفت:
«دیگر نباید از تشنگی بیمی داشته باشی.»
گفته شده است:
بعد، خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام فرمان داد که بیت الحرام یعنی خانه کعبه را بسازد.
چون ابراهیم اندازه این بنا و جای ساختمان آن را نمی- دانست، خداوند بادی را فرستاد که آرام میوزید و دو سر داشت.
ابراهیم همراه این باد روان شد تا به محل خانه کعبه رسید، باد مانند سپری دایرهوار از دو سو آن محل را احاطه کرد.
به ابراهیم امر شده بود که هر جا آن باد ایستاد، خانه خدا را در همان جا بسازد.
ابراهیم نیز در آن محل به ساختن کعبه پرداخت.
همچنین گفته شده است:
خداوند، ابر مانندی را فرستاد که سری داشت و به زبان آمد و گفت:
«ای ابراهیم، خانه خدا را در جائی که سایه من افتاده بساز و اندازه بنا را از سایه من نه بیشتر گیر و نه کمتر.» ابراهیم نیز بدین گونه بنای کعبه را ساخت.
دو قول مذکور از علی بن ابو طلحه روایت شده است.
ولی اسماعیل بن عبد الرحمن سدی گفته است:
«کسی که حضرت ابراهیم علیه السلام را به محل خانه خدا رهبری کرد، جبرائیل بود.» باری، ابراهیم به سوی مکه روانه شد و همینکه بدان جا رسید، اسماعیل را یافت که در آن سوی زمزم برای خود تیر میساخت تا به شکار پردازد.
ابراهیم بدو گفت:
«ای اسماعیل، خدا به من فرمان داده است که برای او خانهای بسازم.» اسماعیل گفت:
«در این صورت، فرمان پروردگار خویش را به کار بند.» ابراهیم گفت:
«خداوند ترا نیز فرمان داده که در ساختن این بنا مرا یاری کنی.» جواب داد:
«در این صورت من نیز فرمان پروردگار را به کار خواهم بست.» بعد با هم برخاستند و کار را آغاز کردند.
ابراهیم به ساختن بنا پرداخت و اسماعیل برای او سنگ میآورد.
سپس ابراهیم به اسماعیل گفت:
«سنگ خوبی برای من بیاور که در پای بنا بگذارم تا برای مردم نشانهای باشد.» در این هنگام کوه ابو قبیس بانگ برآورد و بدو گفت:
«تو در نزد من سپردهای داری.» (که حجر الاسود است.) و نیز گفتهاند:
«بل جبرائیل ابراهیم را از حجر الاسود آگاه ساخت که او نیز آن سنگ را برگرفت و در جای خود گذارد.
این دو تن، یعنی ابراهیم و اسماعیل، در تمام مدتی که سرگرم ساختمان کعبه بودند، خدا را میخواندند و گفتند:
«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» (1)(پروردگارا! این خدمت را از ما بپذیر. توئی که فریاد نیاز همه را میشنوی و از همه آگاهی).
هنگامی که مقداری از آن ساختمان بالا رفت، ابراهیم که پیر و سالمند بود، وقتی از برداشتن سنگها فرو میماند، بر روی سنگی رفع خستگی میکرد، سپس سنگ را برمیداشت و در ساختمان به کار میبرد.
آن جا همان «مقام ابراهیم» است.
همینکه ابراهیم ساختمان خانه کعبه را به پایان رساند خداوند بدو فرمان داد که میان مردم گلبانگ برآورد و آنان را به ادای مراسم حج فرا خواند.
ابراهیم گفت: «پروردگارا! چه گونه صدای من به گوش مردم خواهد رسید؟» خداوند فرمود: «تو ندا در ده، و من آن را به گوش27
1) - سوره بقره- آیه 127
جهانیان خواهم رسانید.» ابراهیم بانگ برآورد و گفت:
«ای مردم، خداوند حج بیت العتیق (1)
عتیق به معنی کریم و معزز هم آمده. یا آنکه آزاد کرده شده است از غرق طوفان. یا آنکه آزاد است از دست خراب کردن ظالمان- غیاث و آنندراج.
(لغتنامه دهخدا
را بر شما نوشته است.» گلبانگ او به گوش آنچه در میان زمین و آسمان و پشتهای مردان و رحمهای زنان بود، رسید.بدین جهة، آن عده از مؤمنان که در علم خدای بزرگ گذشته است که تا روز رستاخیز مراسم حج خواهند گزارد، سخن ابراهیم را پذیرفتند و در پاسخ او گفتند:
«لبیک، لبیک! آری، فرمان خدای را میپذیریم.» ابراهیم سپس اسماعیل را با خود برای برگزاری ترویه برد که روز هشتم ذی الحجه انجام مییابد.
او و خداپرستانی که همراهش بودند، در منی فرود آمدند.
ابراهیم با آنان نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را خواند.
بعد، شب را در همان جا به روز رساند و سپیده دم نیز با آنان نماز خواند.
آنگاه با ایشان رهسپار عرفه شد و در آن جا ماند تا هنگامیدا
1) بیت العتیق: کعبه. و معنی لفظی آن «خانه قدیم» است چرا که اول برای عبادت آدم علیه السلام مقرر بود و بعد از طوفان نوح، ابراهیم علیه السلام تجدید آن کرد.
که خورشید به سوی باختر گروید و روز از نیمه گذشت.
درین هنگام ابراهیم نماز ظهر و عصر را با هم خواند.
بعد با آنان به موقفی (1)
(فرهنگ فارسی دکتر معین)
از عرفه که امام در آن جا میایستد رفت و در اراک (که از مواقف عرفه است) ایستاد.پس از غروب آفتاب با همراهان خویش از آن جا به راه افتاد تا به مزدلفه (2)
(اعلام المنجد)
رسید. در آن جا دو نماز مغرب و عشاء را با هم خواند و شب را با همراهان خویش در آن جا به صبح رساند.همینکه سپیده دمید، نماز بامداد را گزارد. بعد در قزح (3)
(لغتنامه دهخدا)
ایستاد تا اینکه هوا درخشید و روز روشن شد.از آن جا با همراهان خویش به راه افتاد در حالیکه به آنان نشان میداد و میآموخت که چه گونه باید مراسم را انجام دهند. تا به رمی جمره (4)رسید. و محل قربانی را به آنان نشان داد.ره
1) - موقف: جای ایستادن حاجیان در عرفات.
2) - مزدلفه: جائی در حجاز میان منی و عرفات که حاجیان شبی را که میان نهم و دهم ذی الحجه است در آن جا میگذرانند.
3) - قزح (به ضم قاف و فتح زاء): کوهی است در مزدلفه در طرف راست امام. و آن موضعی است که در جاهلیت در آن آتش میافروختند و موقف قریش بوده است. زیرا آنان در عرفه وقوف نداشتند- از معجم البلدان.
4) رمی جمره: از مناسک حج است و آن انداختن سنگ در جمره عقبه است. جمره در لغت، کومه و تلی از سنگریزه را گویند و در منی سه جمره است و یکی از آنها جمره عقبه است و این عمل انداختن هفت سنگریزه جمع آوری شده از حرم است به جمره عقبه، و باید رمی به جمره اصابت نماید- از شرح تبصره علامه، چاپ دانشگاه- ص 228 (لغتنامه دهخدا)
بعد، قربانی کرد و سر تراشید و به آنان نشان داد که چگونه طواف کنند.
سپس آنان را به منی برگرداند و طرز پرتاب سنگریزه را به ایشان آموخت، تا مراسم حج را به پایان رساند.
از پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و سلم، روایت شده است که فرمود:
«این جبرائیل بود که چگونگی اجرای مراسم حج را به ابراهیم نشان داد.» این را ابن عمر از زبان پیامبر روایت کرده است.
خانه خدا به همان گونه که حضرت ابراهیم علیه السلام ساخته بود، همچنان بر جای ماند تا سی و پنج سال پس از ولادت پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و سلم، که قبیله قریش آن را ویران ساخت به نحوی که ما- اگر خدای بزرگ بخواهد- در جای خود شرح خواهیم داد.
مسلمانان گذشته، درباره فرزندی که حضرت ابراهیم علیه السلام میخواست به راه خدا قربانی کند، اختلاف دارند.
برخی از ایشان گفتهاند که او اسماعیل بود و برخی دیگر برآنند که اسحق بوده است از پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و سلم، هر دو قول روایت شده و اگر به نظر ما یکی از آن دو درست بود به دیگری اشاره نمیکردیم.
اما حدیث درباره قربان شدن اسحاق چنین است که احنف، از عباس بن عبد المطلب و عباس نیز از پیامبر خدا، صلی اللّه علیه و سلم روایت کرده که در آیه وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ. (1)(قربانی بزرگی را برای او سر بها دادیم.) منظور از «او»، اسحاق است.
احنف حدیث فوق را از عباس روایت کرده ولی آن را صریحا به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نسبت نداده است.
اما حدیث دیگر درباره قربان شدن اسماعیل را صنابحی روایت کرده که گفته است:
«ما در نزد معاویة بن ابو سفیان بودیم که از این قربانی07
1) - سوره الصافات- آیه 107
یاد کردند.
معاویه گفت: شما در این باره به مرد آگاهی رسیدهاند.
ما نزد پیامبر خدا، صلی اللّه علیه و سلم بودیم که شخصی پیش او آمد و گفت: «ای پیغمبر خدا، ای فرزند دو قربانی، از آنچه خدا ترا بخشیده، چیزی هم به من ببخش.» پیامبر خدا، صلی اللّه علیه و سلم، از شنیدن این سخن به خنده افتاد.
از معاویه پرسیدند: «منظور از دو قربانی چیست؟» جواب داد: عبد المطلب نذر کرد که اگر خدا کندن چاه زمزم را بر او آسان سازد یکی از فرزندان خویش را قربان کند.
هنگامی که میخواست به عهد خویش وفا کند قرعه کشید و قرعه به نام عبد الله- پدر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله)- افتاد.
بعد برای عبد اللّه صد شتر فدیه داد. یعنی به جای او صد شتر قربان کرد. (که ما اگر خدا بخواهد، در جای خود به ذکر آن خواهیم پرداخت.) قربانی دوم نیز اسماعیل بود.»
عکرمه و عبد الله بن مسعود و کعب و ابن سابط و ابن ابی الهذیل و مسروق روایت کردهاند که عمر بن خطاب و علی بن- ابو طالب و عباس پسر عبد المطلب و پسر دیگرش عبد الله- که خدا از ایشان خرسند باد- عقیده داشتند که این قربانی، اسحاق علیه السلام بوده است.
عمرو بن ابی سفیان بن اسید (1)بن ابی جاریة الثقفی (2)نقل کرده است که کعب از ابو هریره پرسید:
«میخواهی درباره اسحاق بن ابراهیم به تو خبری بدهم؟» گفت: «آری.» گفت: وقتی حضرت ابراهیم علیه السلام در خواب دید کهفی
باید اسحاق را قربان کند، شیطان گفت: «به خدا سوگند که اگر من امروز فرزندان ابراهیم را فریب ندهم، بعد از این نیز هیچیک از آنان را نخواهم توانست فریفتن.» برای این کار به صورت مردی درآمد که کسان ابراهیم او را میشناختند.
با این شکل به راه افتاد و هنگامی که ابراهیم، فرزند خود اسحاق را برای قربانی از خانه بیرون برد، پیش ساره، همسر ابراهیم، رفت و پرسید:
«امروز صبح، ابراهیم اسحاق را با خود به کجا برد؟» جواب داد:
«برای انجام برخی از کارها برد.» گفت:
«به خدا چنین نیست. او امروز بامداد او را برد که سرش را ببرد!» ساره گفت:
«ابراهیم کسی نبود که سر فرزند خود را ببرد.» شیطان گفت:
«بله. به خدا سوگند که او گمان میکند خدا به او فرمان داده تا فرزندش را قربانی کند.» ساره گفت:
«اگر خدا فرموده، پس این بهترین راه برای اطاعت از فرمان خداست.» شیطان که در خانه ابراهیم کاری از پیش نبرد، بیرون رفت و خود را به اسحاق رساند که همراه پدرش بود.
بدو گفت:
«بیگمان ابراهیم میخواهد ترا قربانی کند.» اسحاق گفت:
«پدر من کسی نیست که چنین کاری از وی سر بزند.» شیطان گفت:
«بله. بخدا او گمان میکند که پروردگارش بدو چنین فرمان داده است.» اسحاق گفت:
«پس به خدا اگر پروردگار او چنین فرمانی به او داده باشد، بیچون و چرا باید آن را به کار بندد.» شیطان که از اسحاق نیز ناامید شد، او را رها کرد و به ابراهیم پیوست.
از او پرسید:
«امروز بامداد پسر خود را برای چه با خود بیرون آوردی؟» ابراهیم پاسخ داد:
«برای انجام برخی از کارها.» شیطان گفت:
«نه بخدا. بلکه تو میخواهی سر او را ببری!» ابراهیم پرسید:
«برای چه میخواهم این کار را بکنم؟» شیطان جواب داد:
«برای این که معتقدی خداوند فرموده او را قربان کنی.» ابراهیم علیه السلام گفت:
«پس اگر پروردگار من چنین فرموده، به خدا که بیچون و چرا فرمانش را اطاعت خواهم کرد.»
بعد، هنگامی که ابراهیم میخواست اسحاق را قربان کند، خداوند او را از انجام این کار معاف فرمود تا به جای اسحاق قربانی بزرگی بکند.
آنگاه خداوند به اسحاق وحی فرستاد که:
«از من چیزی بخواه تا نیاز تو را روا سازم.» اسحاق عرض کرد:
«پروردگارا! از بندگان اولین و آخرین تو، هر بندهای که برای تو شریکی قرار نمیدهد، هنگامی که به دیدار تو میرسد، او را در بهشت جای ده.» عبید بن عمیر گفته است:
حضرت موسی علیه السلام هنگام راز و نیاز با خدا گفت:
«پروردگارا، مردم میگویند: ای خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب. این سه تن به چه سبب شایسته تقرب به تو شدهاند؟» خداوند در پاسخ فرمود:
«ابراهیم، هنگامی که در سختترین وضع قرار گرفته بود، تنها مرا برگزید و جز من از هیچ کس دیگر کمک نخواست.
اسحاق حاضر شد در راه من از جان خویش بگذرد و این بالاترین درجه گذشت است.
یعقوب نیز به همان اندازه که من به بلاها و مصائبش افزودم، او به حسن ظن در حق من افزود.»
سعید بن جبیر و یوسف بن مهران و شعبی و مجاهد و عطاء بن ابی رباح همه از ابن عباس روایت کردهاند که گفت:
«این قربانی، اسماعیل بوده است.» و گفت:
«یهودیان گمان بردهاند که او اسحق بوده ولی این درست نیست، و دروغ است.» ابو طفیل و مجاهد و حسن و محمد بن کعب قرطبی گفتهاند:
«او اسماعیل بوده است.» شعبی گوید:
«من شاخهای قوچی را که به جای اسماعیل قربانی شد در کعبه دیدم.» محمد بن کعب گفته است:
از دو فرزند ابراهیم، آن که ابراهیم میخواست به فرموده خدا قربانی کند، اسماعیل بود. چون ما از کتاب خدا، ضمن
داستان ابراهیم که فرمان یافت تا پسر خود را قربانی کند در مییابیم که این پسر، اسماعیل بوده است.
دریافت ما از این روست که خدای بزرگ پس از پایان دادن به داستان قربانی یکی از دو فرزند ابراهیم، فرمود:
وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ. (1)(و مژده اسحاق را که پیغمبری از شایستگان است به او- یعنی به ابراهیم- دادیم.) خدا میفرماید: «ما مژده اسحاق را، که پیغمبر است، به او دادیم.» پس از اسحاق پسرش یعقوب و پس از او پسرش و همچنین پسر پسرش پیغمبر بودهاند.
از این رو فرمان قربان کردن اسحاق به ابراهیم داده نشده، چون امر نبوت که خدای عز و جل وعده فرموده بستگی به وجود او داشته است.
بنابر این، کسی که خدا فرمان قربانی او را داده، جز اسماعیل نبوده است.
این مطلب را محمد بن کعب در حضور عمر بن عبد العزیز ذکر کرد.
عمر بن عبد العزیز، که در آن زمان خلیفه بود، گفت:
«این چیزی است که من تا کنون بدان توجه نکرده بودم و اکنون میبینم همچنان است که تو میگوئی.»12
1) - سوره الصافات- آیه 112
گفته شده است:
خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود تا پسر خویش را قربانی کند چون ابراهیم دعا کرده بود که چنانچه خدا پسر شایستهای بدو بخشد، او را در راه خدا قربان کند.
از این رو، گفته بود:
رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ. (1)(پروردگارا مرا فرزندی ببخش که از بندگان شایسته تو باشد).
و وقتی فرشتگان بدو مژده دادند که دارای پسری بردبار خواهد شد، گفت:
«در این صورت او باید به راه خدا قربانی شود.» هنگامی که این پسر زاده شد و به تکاپو افتاد، به ابراهیم00
1) - سوره الصافات- آیه 100
گفته شد:
«اکنون نذری که کرده بودی بجای آور و به عهدی که با خدا بستهای وفا کن.» این بنا بر قول کسانی است که گمان میکنند آن قربانی، اسحق بوده است.
همچنین، گوینده این سخن گمان میبرد که آن قربانی در شام، محلی به فاصله دو میلی ایلیا، روی داده است.
اما کسانی که اسماعیل را قربانی میدانند برآنند که: این قربانی در شهر مکه صورت گرفته است.
محمد بن اسحاق گفته است:
حضرت ابراهیم علیه السلام که به فرمان خدا مامور قربان کردن فرزند خود شده بود، به پسر خویش گفت:
«فرزندم، ریسمان و کارد بردار و همراه من به دامنه کوه بیا تا برای خانواده خود هیزم گرد آوری کنیم.» همینکه به راه افتادند، ابلیس راه بر ابراهیم گرفت تا او را از انجام کار باز دارد.
ابراهیم بدو گفت:
ای «ای دشمن خدا، از پیش من دور شو. به خدا سوگند که من به فرمان خدا تن در دادهام و هر طور که باشد آن را انجام خواهم داد.» ابلیس بعد خود را به اسماعیل رساند و او را از کاری که ابراهیم میخواست با او بکند آگاه ساخت.
اسماعیل گفت:
«من فرمان پروردگار خود را بجان میشنوم و اطاعت میکنم.» ابلیس سپس پیش هاجر رفت و او را آگاه ساخت.
هاجر نیز گفت:
«اگر پروردگار ابراهیم به او فرمان چنین کاری را داده، پس من نیز تسلیم فرمان خدا هستم.» ابلیس بازگشت در حالیکه خشمناک بود چون هیچیک از آنان را نتوانست بفریبد.
وقتی ابراهیم در آن کوه- که ثبیر نام داشت- خود را با اسماعیل تنها یافت، بدو گفت:
یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری. قالَ: یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ، سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ. (1)(ای فرزند، من در خواب دیدهام که تو را در راه خدا قربان میکنم. بنگر که در این کار چه میبینی و چه نظری داری؟
گفت: پدر جان، هر چه را که خدا به تو فرمان داده به انجام رسان. انشاء الله مرا از بندگان شکیبا خواهی یافت.) بعد گفت: «پدر جان، وقتی که خواستی مرا قربان کنی، دست و پایم را با ریسمان، محکم ببند تا (زیاد دست و پا نزنم) و چیزی از خون من تو را آلوده نکند و اجر من به هدر نرود چون این مرگ بسیار سخت است. کارد خود را هم خوب تیز کن که سر مرا به آسانی ببری. همچنین، هنگامی که خواستی مرا بخوابانی، به روی بخوابان چون میترسم که در حین انجام کار چشمت به صورت من بیفتد و دلت به رحم آید و این رحم و شفقت میان تو و اجرای فرمان خدا حائل گردد.
پس از کشتن من نیز، اگر دیدی که چنانچه پیراهن مرا به هاجر، مادرم، بدهی برای او تسلی بیشتری خواهد بود، این02
1) - سوره الصافات- آیه 102
کار را بکن.» ابراهیم به او گفت:
«تو، ای فرزند! بهترین یاور من در انجام فرمان خدا هستی.» بعد، چنان که اسماعیل گفته بود، او را با ریسمان بست.
سپس کارد خود را تیز کرد. وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ (1)(او را به روی در افکند).
آنگاه کارد را به گلوی او زد. ولی خداوند لبه تیز کارد را برگرداند.
ابراهیم دوباره لبه تیز کارد را به گلوی فرزند گذاشت تا کارش را تمام کند که خداوند فرمود:
أَنْ یا إِبْراهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا (2).
(ای ابراهیم، فرمانی را که در عالم رؤیا به تو داده شده بود براستی انجام دادی) اکنون این (قوچ) سربهائی برای پسر تست. آنرا قربانی کن.
گفته شده است:
خداوند به گلوی اسماعیل لوحهای مسین قرار داد (تا کارد بر گلوی او کارگر نشود.) ابن عباس میگوید:
آن قوچ- که به جای اسماعیل قربانی شد- از بهشت برای ابراهیم فرستاده شده بود و چهل خزان در بهشت چریده بود.
همچنین گفته شده است:05
این همان قوچی بود که هابیل قربانی کرد.
و علی علیه السلام فرموده است:
این قوچ، شاخدار و فراخ چشم و سپید رنگ بود.
و حسن بصری گفته است:
فدیه برای اسماعیل فرستاده نشد مگر بز نری از بزهای کوهی که در کوه ثبیر فرود آمد و ابراهیم آن را به جای اسماعیل قربانی کرد.
برخی گفتهاند در «مقام ابراهیم» و برخی دیگر برآنند که در قربانگاه منی قربانی شد.
چنان که دیدیم خدای بزرگ، حضرت ابراهیم علیه السلام را نخست به آنچه نمرود بر سرش آورد، آزمود و بعد که او به سود و آسایشی امیدوار شد، وی را به قربان کردن فرزند، امتحان فرمود.
سپس خداوند او را به کلماتی آزمود چنان که در قرآن کریم فرموده است:
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَ (1)(و هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به کلماتی امتحان فرمود و او همه را انجام داد.) میان علماء گذشته پیشوایان اسلام درباره این کلمات اختلاف است.24
1) - سوره بقره- آیه 124
ابن عباس از روایت عکرمه درباره این فرموده خدای بزرگ: وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَ نقل کرده که گفت:
هیچ کس به چنین کلماتی آزموده نشده مگر ابراهیم که همه را به انجام رساند و وفا کرد چنان که خداوند فرمود: وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّی (1).
همچنین گفته شده است:
منظور از آن کلمات، کلمات دهگانه در سوره براءة یا، سوره توبه است در این آیه:
التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ. (1) (توبه کاران، خداپرستان، شکر گزاران، روزه داران، نماز گزاران، کسانی که امر به معروف میکنند، کسانی که نهی از منکر میکنند و کسانی که حدود خدای را نگاه میدارند- همه از مؤمنان هستند- ای پیامبر، این مؤمنان را- به رستگاری- مژده ده.) یعنی: ابراهیم شامل صفات تمام کسانی گردید که در بالا ذکر شده است.
همچنین کلمات دهگانه در این آیه از سوره احزاب:
إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقِینَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرِینَ وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمِینَ وَ الصَّائِماتِ12
1) - سوره توبه- آیه 112
وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَ الذَّاکِراتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً (1).
(مردان و زنان خداپرست و با ایمان و پارسا و راستگوی و شکیبا و فروتن و صدقه دهنده و روزه دار و پرهیزگار و خویشتندار و مردان و زنانی که بسیار خدا را یاد میکنند، خداوند برای ایشان آمرزش و پاداشی بزرگ آماده ساخته است.) یا کلمات دهگانه در سوره مؤمنون است از آغاز سوره تا آنجا که خداوند فرموده است:
وَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ (2)(و کسانی که شرایط نمازهای خود را نگاه میدارند.) برخی دیگر گفتهاند که منظور از آن کلمات، ده خصلت است.
ابن عباس به استناد روایت طاوس و دیگران گفته است:
از این کلمات دهگانه پنج کلمه درباره سر است که عبارتند از:
کوتاه کردن سبیل، شستن دهان با آب، شستن بینی با آب، مسواک کشیدن دندان و باز کردن فرق در میان سر.
پنج کلمه نیز درباره تن است که عبارتند از:
چیدن ناخن، تراشیدن موی زهار، ختنه کردن، تراشیدن یا کندن موی زیر بغل و شست و شوی پلیدی پس از قضاء حاجت.
برخی دیگر گفتهاند: منظور از «کلمات»، مناسک حج است چنانکه خدای بزرگ فرماید: 9
إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً (1)(ای ابراهیم! من ترا به پیشوائی مردم برگزینم) (2)گفته بالا از ابو صالح و مجاهد است.
گروهی دیگر میگویند: آن کلمات، شش است که عبارتند از:
کواکب، ماه، خورشید، آتش، هجرت و ختنه.
حسن بصری در این باره به قربانی کردن فرزند نیز اشاره کرده و گفته است:
خداوند، حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام را در معرض آزمایشهای گوناگون قرار داد و ابراهیم از نگریستن در شب به ماه و ستارگان و در روز به خورشید، پروردگار خود را شناخت که جاویدان و زوال ناپذیر است از این جهة به پرستش خدائی روی آورد که آسمانها و زمین را آفریده است.
همچنین ابراهیم از وطن خود هجرت کرد و خواست پسر خود را در راه خدا قربانی کند و خویشتن را نیز ختنه کرد.
جز اینها هم گفته شده که در این تاریخ مختصر، نیازی به ذکر همه نیست. این اندازه هم که گفتیم بدان سبب بود که میخواستم فصول این کتاب از ذکر آن خالی نباشد.د.
نون باز میگردیم به سرگذشت دشمن خدا نمرود و کار او که جاه و مقام جهانی او را از دستش ربود و پست و خوارش ساخت. و سرپیچی او از فرمان خدای بزرگ و سرنوشتی که پروردگار برای او معین فرمود.
او نخستین فرمانروای نیرومند و گردنکش روی زمین بود. او بود که حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام را در آتش افکند به گونهای که ما پیش از این، ذکر کردیم.
بعد، ابراهیم علیه السلام را از شهر خویش براند و سوگند یاد کرد که بر آسمان برود و خدای ابراهیم را بجوید.
از این رو چهار جوجه کرکس را گرفت و آنها را با گوشت و شراب پرورش داد تا بزرگ و نیرومند شدند.
آنگاه جعبه بزرگی از چوب بساخت و چهار کرکسی را که پرورده بود بر آن ببست.
سپس در درون جعبه نشست با مردی که برای خوراک
کرکسها گوشت با خود داشت.
کرکسها به پرواز درآمدند و نمرود را به هوا بردند تا جائی رسیدند که وقتی او به زمین مینگریست، کوهها را مانند مورچگان در حال خزیدن میدید.
بعد گوشت را بالا گرفت، و پرندگان به شوق ربودن گوشت برتر پریدند و بالاتر رفتند تا جائی که نمرود چون به زمین نگاه انداخت، دید دریا چنان از هر سو آن را فرا گرفته که گوئی زمین در آن میان مانند کشتی بر روی آب است.
سپس گوشت را به جلو برد و کرکسها به پیش راندند تا به جای تاریکی رسیدند که نمرود نه بالا را توانست ببیند و نه پائین را.
از این رو هراسان و بیتاب شد و گوشت از دستش افتاد.
در این هنگام کرکسها برای ربودن گوشت در هوا، به گونه آشفتهای رو به پائین نهادند. چنانکه وقتی کوهها پرندگان را با آن جعبه بزرگ در حال فرود آمدن دیدند و سرو صدای آنها را شنیدند از وحشت به لرزه افتادند و چیزی نمانده بود که فرو ریزند و از میان بروند. ولی چنین نشد.
از این جاست فرموده خدای بزرگ:
وَ إِنْ کانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ. (1)
وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ وَ إِنْ کانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ.
(بزرگترین مکر خود را به کار بردند ولی در نزد خداوند، مکرشان هیچ است. اگر چه مکرشان چنان باشد که کوهها را از جای برکند.)
(اگر چه مکرشان چنان باشد که کوهها را از جای.)1) سوره ابراهیم- آیه 46 که چنین است:
برکند) پرواز این پرندگان از بیت المقدس و افتادن آنها در جبل الدخان بود.
نمرود همینکه دید از آن راه توانائی انجام کاری را ندارد، به ساختن برج پرداخت.
کسانی که برج را ساخته بودند، از ویرانی ناگهان آن هراسان و سرآسیمه شدند و چنان از ترس زبانشان بند آمد و آشفته شدند که همه زبان خود را فراموش کردند و در زبانها اختلاف افتاد.
بدین جهة از آن پس به هفتاد و سه زبان گفت و گو میکردند در صورتی که تا پیش از آن واقعه همه به زبان سریانی سخن میگفتند.
همچنین روایت شده است که نمرود قضای حاجت نمیکرد و این به هیچ وجه درست نیست زیرا دفع فضولات بدن جزء طبیعت بشر است که هیچ کس از آن رهائی ندارد و حتی پیامبران- که درود خدا بر ایشان باد- با اینکه با عالم بالا پیوند بیشتر دارند و از همه مردم گرامیتر و والاترند، میخورند و میآشامند و قضای حاجت میکنند. اگر قرار بود کسی از این قیود رهائی یابد پیامبران به خاطر بزرگی و نزدیکی و قربی که به خدای بزرگ دارند برای احراز چنین امتیازی شایستهتر بودند.
اگر هم بگوییم نمرود به سبب پهناوری قلمرو فرمانروائی خود ویژگی خارق العادهای داشت، درست این است که او تنها فرمانروای روی زمین نبود و فرمانروائی بالاستقلال را اسکندر بیش از او داشت. با این همه، هرگز چنین سخنانی درباره او گفته نشده است.
زید بن اسلم گفته است:
«خدای بزرگ، پس از ابراهیم فرشتهای را به پیش نمرود فرستاد تا او را هدایت کند.
آن فرشته چهار بار نمرود را به خداپرستی خواند.
ولی نمرود نپذیرفت و گفت:
«آیا پروردگاری جز من وجود دارد؟» فرشته که چنین دید، بدو گفت:
«در سه روز تمام کسان خود را گرد آوری کن.» نمرود همه لشکرهای خود را گرد آورد. در همین هنگام خداوند دری از پشهها به روی او گشود.
انبوهی پشهها چنان بود که هوا را تیره و تار کرد به اندازهای که خورشید تابان در آسمان دیده نمیشد.
خدا این پشهها را بر لشکر نمرود چیره ساخت چنان که همه را خوردند و برجا نگذاشتند جز استخوانهای ایشان و آن فرشته را که هیچ آسیبی بدو نرسید.
در این گیر و دار خدا پشهای فرستاد که در بینی نمرود جای گرفت و چنان سرش را به درد آورد که با چکش به سر خود میکوفت تا شاید درد را سبک سازد.
مهربانترین مردم با او، کسی بود که دو دست خود را به هم گره میکرد و بر سر او مشت میزد.
بدین سان چهار صد سال فرمانروائی کرد تا خدای بزرگ او را از جهان برد.
نمرود کسی است که برج بابل را ساخت.» گروهی گفتهاند:
نمرود بن کنعان بر سراسر روی زمین از خاور تا باختر
فرمانروائی کرد.
این گفتهای است که مورخان و کسانی که از اخبار پادشاهان آگاهی دارند آن را رد کردهاند.
آنان منکر این نیستند که ابراهیم خلیل در روزگار ضحاک- که برخی از اخبار پادشاهی او را در گذشته ذکر کردیم- به جهان آمده و ضحاک بر سراسر روی زمین از خاور تا باختر فرمان رانده و پادشاهی کرده است.
ولی سخن کسی که میگوید: «ضحاک که پادشاهی روی زمین را یافت، همان نمرود است»، درست نیست. زیرا دانشمندان و مورخان پیشین یادآوری میکنند که دوده نمرود در نبط معروف و دوده ضحاک در ایران مشهور است.
ضحاک نمرود را به نمایندگی از سوی خود در سواد عراق و آنچه از چپ و راست بدان ناحیه میپیوست به کار گماشت. و او و فرزندان او را در آن سرزمین کارگزاران خود ساخت.
ضحاک، خود به شهرها کوچ میکرد و میگشت. اما زادگاه او و نیاکان او دنباوند (دماوند) از کوههای طبرستان بود.
در آن جا بود که فریدون بدو تاخت و بر او چیره شد.
همچنین بخت النصر، که گفتهاند بر تمام روی زمین دست یافت و پادشاهی کرد. ولی چنین نیست. او اسپهبدی بود میان اهواز تا ارض الروم از کرانه غربی دجله، که به نمایندگی از طرف لهراسب حکومت میکرد. زیرا لهراسب سرگرم جنگ با ترکان بود و در بلخ میزیست.
او چون به خاطر جنگ با ترکان اقامتش در آن نواحی به درازا کشید، بلخ را ساخت.
هیچ کس از مردم نبط حتی در یک وجب از روی زمین
بالاستقلال فرمانروائی نکرد. چگونه ممکن است بر تمام روی زمین فرمانروائی کرده باشد؟
تنها روزگار نمرود در سواد چهارصد سال طول کشید.
بعد، از نسل او گروهی پدید آمدند. از آن میان نبط بن قعود، پس از نمرود صد سال حکومت کرد. سپس کداوص بن نبط هشتاد سال، آنگاه بالش بن کداوص یکصد و بیست سال. بعد، نمرود بن بالش یک سال و یک ماه فرمان راند. و این مدت هفتصد و یک سال از روزگار فرمانروائی ضحاک بود. و گروهی- چنان که گفتیم- گمان میبرند که در روزگار نمرود بود.
هنگامی که فریدون به فرمانروائی رسید و بر ضحاک چیرگی یافت نمرود بن بالش را کشت و قوم نبط را تار و مار ساخت و در میانشان کشتار عظیمی به راه انداخت.
پیش از این از رفتن لوط و حضرت ابراهیم علیه السلام به مصر و بازگشت ایشان به شام و اقامت لوط در سدوم یاد کردیم.
همینکه لوط در سدوم ماند، خداوند او را به پیامبری و رهبری مردم سدوم فرستاد.
اهل سدوم از فرمان خدای بزرگ سر میپیچیدند و به کارهای زشت و ناپسند و شرم آور میپرداختند، چنانکه خدا فرموده است:
إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِینَ، أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ وَ تَأْتُونَ فِی نادِیکُمُ الْمُنْکَرَ ... (1)لوط به قوم خود گفت: (شما به کار زشتی که هیچیک از جهانیان پیش از شما مرتکب نشده میپردازید. آیا با مردان شهوت میرانید و راه میزنید و در انجمنهای خویش کارهای ناپسند میکنید.) راه زدن آنان این بود که وقتی مسافری از شهرستان29
1) - سوره عنکبوت- از آیههای 28 و 29
میگذشت او را میگرفتند و با او کاری زشت، یعنی همجنس بازی، میکردند.
اما درباره کار ناپسندی که در انجمنهای خود انجام میدادند گفته شده است که وقتی کسی به ایشان میرسید او را میانداختند و میزدند و ریشخند میکردند. همچنین گفته شده که در مجالس خود به هم تیز میدادند! برخی هم گفتهاند که در حضور همدیگر هم جنس بازی میکردند.
لوط آنان را به پرستش خدای یگانه میخواند و از انجام کارهائی که خدا نمیپسندید، مانند راهزنی و زشت رفتاری و همجنس بازی، منع میکرد و آنان را میترساند که چنانچه در گناه پافشاری و از توبه خودداری کنند به عذابی دردناک گرفتار خواهند شد.
ولی پند و اندرز او آنان را از این کارها باز نمیداشت جز این که سیاهکاری خود را پی گیری میکردند و کیفر خدائی را که در حقشان مقرر شده بود، جلو میانداختند چون تهدیدهای لوط را به هیچ میانگاشتند و باور نمیداشتند و به او میگفتند:
«اگر راست میگوئی عذاب خدا را برای ما بفرست!» لوط که دید کار نافرمانی آنان به درازا کشید و در گمراهی خود پا برجا ماندهاند، سرانجام برای گوشمالی آنان از پروردگار خویش یاری خواست.
خداوند، همینکه نابودی آنان و یاری پیامبر خود را اراده فرمود، جبرائیل و دو فرشته دیگر را- که یکی میکائیل و دیگری اسرائیل بود- به سوی سدوم فرستاد تا، چنانکه گفته شده، بصورت مردان درآیند و در شهر به گردش پردازند.
خداوند به این سه فرشته فرمان داد که به حضرت ابراهیم
علیه السلام و همسرش ساره وارد شوند و به ابراهیم مژده دهند که دارای فرزندی به نام اسحاق خواهد شد و از پشت اسحاق نیز یعقوب خواهد آمد.
خداوند حضرت ابراهیم را گشایشی داده و فراخ روزی ساخته بود چنان که هر کس به او میرسید، از وی مهمانی و پذیرائی میکرد.
مهمانی داشت که پانزده روز پیش او درنگ کرده و نرفته، و از ماندن بسیار خود، او را خسته و افسرده خاطر ساخته بود.
ولی همینکه آن سه فرشته- به شکل سه مرد- بر او وارد شدند، از دیدارشان شاد شد چون مهمانانی را دید که در نیکوئی و زیبائی همانندشان را ندیده بود.
از این رو با خود گفت:
«هیچ کس نباید از این مهمانان پذیرائی کند جز من که به دست خود باید به خدمت آنان پردازم.» بدین منظور پیش خانواده خود رفت و گوساله فربهی را که پرورش داده بود، برای مهمانان سر برید.
ولی آنان از دست زدن به گوشت او خودداری کردند.
فَلَمَّا رَأی أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً. قالُوا: لا تَخَفْ، إِنَّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمِ لُوطٍ. وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ. فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ. قالَتْ یا وَیْلَتی أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ. قالُوا: أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ. (1)(ابراهیم چون دید دستشان بر آن نمیرسد از ایشان پرهیز73
1) - سوره هود- آیههای 70 تا 73
کرد و بیمناک شد. گفتند: مترس که ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم. همسر او- ساره- که ایستاده بود، خندید. به او اسحاق و از پشت اسحاق یعقوب مژده داده شد. زن گفت: آیا میشود از من که پیرزنی هستم و شوهرم که پیر مردی فرتوت است فرزندی پدید آید؟ این چیزی بسیار شگفتانگیز است. گفتند: آیا از کار خداوند که رحمت و برکات او شامل اهل بیت رسالت است تعجب میکنی؟ بیگمان خداوند بسیار ستوده صفات و بزرگ است.) در این هنگام ساره نود سال و ابراهیم خلیل یکصد و بیست سال داشت.
ابراهیم، همینکه بیم و هراسش از میان رفت و مژده داشتن داشتن فرزند را شنید، با جبرائیل درباره قوم لوط به گفت و گو و چون و چرا پرداخت.
از ایشان پرسید:
«آیا اگر پنجاه تن خداپرست در میان این مردم باشند، مقرون به مصلحت میبینید که چنین شهری نابود شود؟» در پاسخ گفتند:
«اگر پنجاه نفر خداپرست در میان این مردم باشند، خدا برای چه این مردم را عذاب دهد؟» گفت:
«اگر پنجاه نفر خداپرست نباشند، چهل نفر که هستند؟» پرسیدند:
«آیا براستی چهل نفر خداپرست در میان این مردم پیدا میشوند؟»
ابراهیم گفت: «سی تن» و همچنان پائین آمد تا به ده تن رسید. ولی آنان باز هم نپذیرفتند و پرسیدند:
«آیا باور میکنی که در میان این مردم ده تن خداپرست و نیک نهاد باشند؟» ابراهیم که چنین دید، گفت:
«پس از قومی که حتی ده نفر نیکوکار و خداپرست میانشان نباشند، هیچ خیر و صلاحی دیده نخواهد شد.» بعد گفت:
«ولی لوط در میانشان هست!» قالُوا: نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیها لَنُنَجِّیَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرِینَ. (1)(گفتند: ما از حال کسی که درین سرزمین است آگاهی بیشتری داریم. بیگمان او و خانوادهاش را رهائی میبخشیم جز همسرش را که از نابودشوندگان است.) بعد فرشتگان به سوی سدوم روانه شدند و در قریه لوط رفتند.
آنجا لوط را در زمینی سرگرم کار دیدند.
خدای بزرگ به فرشتگان گفته بود:
«تا لوط چهار بار به سیاهکاری مردم سدوم گواهی ندهد، آنان را نابود نکنید.» از این رو، پیش وی رفتند و گفتند:
«ما امشب مهمان تو خواهیم بود.» لوط با آنان به سوی خانه خویش روانه شد.32
1) - سوره عنکبوت- آیه 32
پس از ساعتی که قدم زدند رو به ایشان کرد و گفت:
«آیا میدانید که مردم این سرزمین چه میکنند؟ به خدا من بر روی زمین کسانی بدنهادتر و ناکستر از ایشان نمیشناسم.» لوط این سخن را چهار بار تکرار کرد.
بنا به روایت دیگر، گفته شده است:
فرشتگان دختر لوط را دیدند و پرسیدند:
«ای خانم، آیا ممکن است که این جا از مادر سرائی پذیرائی کنند؟» در پاسخ گفت:
«آری، خانه ما خانه شماست. ولی داخل نشوید تا من به نزد شما برگردم.» آن دختر که به خاطر قوم لوط از پذیرائی آنان میترسید، پیش پدر خود رفت و گفت:
«پدر جان! من درین شهر به جوانانی رسیدم که زیبارویتر از آنان ندیدهام. مبادا مردم سدوم آنان را بگیرند و رسوا کنند!» مردم سدوم، لوط را منع کرده بودند از این که مردی را در خانه خود بپذیرد و مهمان کند.
از این رو، لوط پنهانی ایشان را به خانه خود برد چنان که جز خانواده او هیچ کس دیگر از این پذیرائی آگاهی نداشت.
ولی همسرش از خانه بیرون رفت و قوم لوط را خبر داد و گفت:
«در خانه ما چند مرد مهمان شدهاند که من زیبارویتر و خوشبوتر از آنها هرگز ندیدهام.» قوم لوط که این سخن شنیدند، شتابان پیش لوط رفتند تا مهمانان او را ببینند.
لوط به آنان اندرز داد و گفت:
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ؟ (1) (از خدا بپرهیزید و مرا- با کار زشت خود- در نزد مهمانان خوار و سرافکنده نکنید. آیا در میان شما یک مرد خردمند و خداپرست نیست؟) بدین گونه آنان را از کار بد منع و به کار نیک تشویق کرد و گفت:
هؤُلاءِ بَناتِی، هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ. (2) (این دختران- یعنی جنس زنان- برای شما مردان، پاکتر و شایستهترند.) از آنچه میخواهید.
قالُوا: لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فِی بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ. (1)أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعالَمِینَ؟ (2)(گفتند: تو میدانی که ما به امثال دختران تو کاری نداریم و خوب میدانی که چه میخواهیم. آیا ما تو را از پذیرائی جهانیان- و مسافران- در خانه خود منع نکردیم؟) لوط هر چه آنان را پند داد سودی نبخشید و پندش را نپذیرفتند.
قالَ: لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلی رُکْنٍ شَدِیدٍ (3)(گفت: ای کاش نیروئی داشتم تا بر شما چیره شوم یا پایه استواری داشتم تا از دست شما بر آن پناه برم.)80
منظورش این بود که:
«اگر من یاران یا کسان و خاندانی داشتم، مرا از گزند شما رهائی میدادند.» همینکه این سخن را گفت، فرشتگانی که از سوی خدا فرستاده شده بودند، به پیش آمدند و گفتند:
«یقین بدان که پایه و پناهگاه تو استوار است و خداوند هیچ پیامبری را نفرستاده مگر این که او را در میان مردم خود، توانگر ساخته و در بین خاندان خویش، ایمن نگاه داشته است.» آنگاه لوط در خانه خود را بست ولی بر اثر پافشاری آنان ناچار دوباره در را گشود.
همینکه آنان به درون خانه راه یافتند، جبرائیل از پروردگار خویش اجازه خواست تا آنان را به کیفر برساند.
پروردگار جهان بدو اجازه داد.
جبرائیل بال خود را گشود و چشمهای ایشان را از کاسه بیرون آورد چنان که از آن خانه بدر آمدند در حالیکه کور کورانه یک دیگر را لگدمال میکردند و میگفتند: «به فریاد برسید! به فریاد برسید! در خانه لوط جادوگرترین مردم روی زمین وجود دارند.» در این هنگام فرشتگان به لوط گفتند:
إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ (1)وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ ... وَ امْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ (2)65
(ما فرستادگان پروردگار توایم. هرگز دست آزار این مردم به تو نرسد. تو با خانواده خود شبانه از این سرزمین بیرون شو. هیچ کس از شما شایسته نیست که باز پس بنگرد جز همسرت ...
در پی خانواده خود برو ... و با هم به جائی که مأمور شدهاید برسید.) خداوند آنان را به سوی شام روانه ساخت.
لوط هنگام حرکت به فرشتگان گفت:
«در همین ساعت آنان را نابود کنید.» فرشتگان در پاسخ او گفتند:
«به ما فرمان داده نشده که این کار را بکنیم مگر در بامداد.» أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ؟ (1)(آیا این بامداد نزدیک نیست؟) همینکه بامداد فرا رسید، جبرائیل- و به گفته برخی:
میکائیل- بال خود را در زیر سرزمین آنان- که دارای پنج قریه بود- فرو برد و چنان همه را از جای برکند و به آسمان برد که اهل آسمان بانگ خروسها و عوعو سگهای ایشان را شنیدند.
بعد آن را سرنگون ساخت و زیر و زبر کرد چنان که بارانی از سنگ و گل و خاک بر سرشان بارید و همه کسانی را که در قریه لوط نبودند- یعنی ازو پیروی نمیکردند- نابود ساخت.
همسر لوط که آن رویداد دلخراش را دید و آن بانگ سهمناک را شنید گفت:
«ای وای که قوم من از دست رفت!»81
1) - سوره هود- از آیه 81
در این هنگام سنگی بر او خورد و او را کشت.
بدین گونه خداوند لوط و همه خانوادهاش را رهائی بخشید جز همسرش را.
گفته شده است که در سدوم چهار صد هزار تن به سر میبردند.
حضرت ابراهیم علیه السلام همیشه به سدوم میآمد و میفرمود:
«سدوم روزی نابود خواهد شد.» قوم لوط پنج شهر داشتند:
سدوم، صبعه، عمره، دوما و صعوه.
سدوم بزرگترین شهر بود.
هیچیک از اهل علم این مطلب را رد نکرده که ساره- همسر ابراهیم خلیل علیه السلام- در شام درگذشت.
ساره یکصد و بیست و هفت سال درین جهان زندگانی کرد.
و نیز گفته شده است که او در قریة الجبابره- از زمین کنعان- جهان را بدرود گفت.
همچنین گفتهاند که هاجر پس از ساره مدتی زنده ماند.
ولی درست آن است که هاجر پیش از ساره فوت کرد چنان که ما در رفتن ابراهیم به مکه باز گفتیم و این انشاء الله تعالی درست است.
پس از درگذشت ساره، حضرت ابراهیم با قطورا دختر یقطن زناشوئی کرد.
این خانم، زنی از مردم کنعان بود و برای ابراهیم شش
فرزند آورد به نامهای:
یقشان، مران، مدیان، مدن، نشق و سرح.
(این نامها در تاریخ طبری چنین آمده است:
یقسان، زمران، مدیان، یسبق، سوح، بسر.) بنابر این همه فرزندان حضرت ابراهیم، با اسماعیل و اسحاق هشت تن بودند.
اسماعیل نخستین فرزند او بود.
درباره فرزندان ابراهیم جز این هم گفته شده است.
بربرها از فرزندان یقشان، و اهل مدین یا قوم شعیب از فرزندان مدیان بودند.
همچنین گفته شده است:
حضرت ابراهیم، پس از قطورا با زن دیگری نیز زناشوئی کرد که نامش حجون، دختر اهیر، بود.
گفته شده است:
خداوند هنگامی که خواست جان ابراهیم را بگیرد، عزرائیل را به صورت پیری فرتوت نزد او فرستاد.
ابراهیم که سرگرم خوراک دادن به مردم و پذیرائی از ایشان بود، او را دید که با پیری و سالخوردگی در هوای گرم گام برمیدارد.
برای این که از رنج او بکاهد خری را به نزدش فرستاد که سوارش شد و پیش او آمد.
پیرمرد بر خوان او نشست و لقمهای برگرفت و خواست به دهان خود برد ولی در چشم و گوش خود برد و سرانجام آن را داخل دهان خود کرد.
لقمه هنوز به درون معده او نرفته از نشیمن او بیرون ریخت! حضرت ابراهیم از پروردگار خویش خواسته بود که
جانش را نگیرد تا هنگامی که خود ازو مرگ خویش را بخواهد.
وقتی دید آن مرد، حتی خوراک هم نمیتواند بخورد و هضم کند، از او پرسید:
«ای بزرگوار، چه چیزی تو را به این روز انداخته است؟» در پاسخ گفت:
«ای ابراهیم، این پیری است که مرا بدین حال درآورده!» ابراهیم پرسید:
«مگر تو چند سال داری؟» در پاسخ او سال عمر خود را به اندازهای گفت که دو سال از سن ابراهیم فزونی داشت.
ابراهیم که این شنید، با خود گفت:
«پس تنها دو سال مانده تا من از حالی که اکنون دارم به حال و روز این پیرمرد درآیم. پروردگارا، جان مرا بگیر و مرا به سوی خویش ببر!» در این هنگام عزرائیل که به شکل آن مرد درآمده بود، برخاست و جانش را گرفت.
بدین گونه حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام درگذشت در حالیکه دویست سال عمر کرده بود.
برخی گفتهاند یکصد و هفتاد و پنج سال عمر کرد.
من در درستی داستانی که در بالا آورده شد تردید دارم.
زیرا حضرت ابراهیم آنقدر خالی الذهن نبود که نتواند بفهمد او دو سال یا بیشتر ازو بزرگتر است. و کسی که خود دویست سال عمر کرده، چگونه به سن و سال کسی که فقط دو سال از او
بزرگتر است پی نمیبرد؟
ولی داستان، به همین صورت روایت شده است.
از این گذشته، ابراهیم بیگمان داستان نوح را شنیده بود که عمری دراز کرد و به زبونی و ناتوانی چنان پیرمردی نیز هرگز دچار نشد.
ابو ذر از پیامبر، صلی اللّه علیه و سلم، روایت کرده است که فرمود:
«خداوند به حضرت ابراهیم ده صحیفه فرستاد.» ابو ذر میگوید: من پرسیدم:
«ای پیامبر خدا، صحیفههای ابراهیم چه بود؟» در پاسخ فرمود:
«همه، امثال و اندرزها بود مانند این که: ای پادشاه چیره دست مبتلای گمراه، من تو را به فرمانروائی برنیانگیختم که مال جهان را گرد آوری و روی هم انباشته کنی. بلکه تو را برانگیختم تا به فریاد ستمدیده برسی، چون من دادخواهی ستمدیده را رد نمیکنم اگر چه کافر باشد.» و سخنان دیگری در آن صحیفهها بود. از آن جمله:
خردمند مادام که در برابر خرد خود، مغلوب هوای نفس نشده باید ساعات شبانه روز خود را به گونهای مرتب کند که در ساعت معینی به راز و نیاز با پروردگار خود پردازد و ساعتی درباره آفرینش خداوند بیندیشد، ساعتی به حساب سود و زیان و صواب و خطای خود برسد و ساعتی نیز صرف خوردن و آشامیدن کند و بدانچه حلال است نیاز خویشتن را برآورد.
بر خردمند است که گام برندارد مگر در سه راه: توشه اندوختن برای آخرت، بهبود بخشیدن به زندگی و کام جستن از
آنچه حرام نیست.
بر خردمند است که به اوضاع روزگار خود بینا باشد.
وظیفه خود را انجام دهد و زبان خود را نگاه دارد.
کسی که گفتار خود را با کردار خود میسنجد، کم لب میگشاید و نمیگوید جز سخنی که به کارش آید.
ابراهیم نخستین کسی بود که ختنه کرد و نخستین کسی بود که به مهمانی و مهمان نوازی پرداخت و نخستین کسی بود که شلوار پوشید.
از این گونه کارهای دیگر نیز هست که انجامش را بدو نسبت دادهاند.
پیش از این سبب اقامت اسماعیل را در جوار خانه خدا بیان کردیم و گفتیم که با زنی از قبیله جرهم زناشوئی کرد و به دستور ابراهیم او را طلاق داد و زنی دیگر گرفت.
این خانم- که زن دوم او شمرده میشد- دختر مضاض جرهمی بود. همان خانمی بود که حضرت ابراهیم به او گفت:
«من آستانه در خانه تو را پسندیدم.» این زن برای اسماعیل دوازده پسر زاد به نامهای:
نابت، قیدار، اذیل، میشا، مسمع، رما، ماش، آذر یا آزر، قطورا، قافس یا نافس یا قاقس، طمیا و قیدمان.
(این نامها با نامهائی که در تاریخ طبری آمده، اختلاف دارند.) عمر اسماعیل- چنان که گمان میبرند- یکصد و سی و هفت سال بوده است.
از نابت و قیدار، خداوند نسل عرب را به وجود آورد.
اما فرزندان اسماعیل به الفاظی غیر از آنچه ذکر کردم سخن میگویند.
حضرت اسماعیل را خداوند به پیامبری و رهبری عمالیق و قبائل یمن فرستاد.
همینکه زمان مرگ آن حضرت نزدیک شد، کار خود را به برادرش- اسحق- سپرد و دختر خود را به عقد پسر او درآورد که عیص بن اسحاق نام داشت.
حضرت اسماعیل در حجر، پهلوی آرامگاه مادرش، هاجر، به خاک سپرده شده است.
گفته شده است:
حضرت اسحاق با رفقا، دختر بتویل، زناشوئی کرد.
رفقا، همسر او، برایش عیص و یعقوب را آورد، که همزاد بودند و از این دو، عیص بزرگتر بود.
اسحاق، هنگامی که دارای فرزند شد، شصت سال داشت.
بعد عیص، پسر اسحاق، با نسمه، دختر عمویش اسماعیل، زناشوئی کرد.
نسمه برای او روم بن عیص را آورد و همه بنو الاصفر (1)
(از لغتنامه دهخدا)
از فرزندان او هستند.عد1) بنو الاصفر: مردمان یونان و همه فرنگیان- ناظم الاطباء مردم روم است به مناسبت زرد چردگی در آنان. برخی گفتهاند بعلت اینکه اجداد اولیهشان زردچرده بودهاند- المرصع نامی است که مردم عرب به رومیان دادهاند.
برخی نیز گمان بردهاند که اشبان (اسپانیائیها) از اولاد او میباشند.
یعقوب بن اسحاق، که همان اسرائیل است، با دختر دائی خویش، لیا، دختر لبان بن بتویل زناشوئی کرد.
لیا برای او روبیل را زاد که بزرگترین فرزند یعقوب بود.
بعد، شمعون، لاوی، یهوذا، زبالون و لشحر یا ویشحر یا ویسحر را آورد.
لیا سپس درگذشت و یعقوب با خواهر او، راحیل، زناشوئی کرد.
راحیل برای یعقوب، یوسف و بنیامین را زاد.
یعقوب از دو کنیز نیز دارای چهار فرزند شد به نامهای:
دان، نفتالی، جاد و اشر.
بدین گونه یعقوب دارای دوازده پسر گردید.
اسماعیل بن عبد الرحمن سدی گفته است:
اسحاق با دوشیزهای زناشوئی کرد و همسرش از او به دو پسر توأمان آبستن گردید که یکی یعقوب و دیگری عیص نامیده شد.
هنگام زایمان، یعقوب میخواست پیش از عیص به جهان آید.
ولی عیص گفت:
«به خدا اگر تو پیش از من بیرون بروی، من در رحم مادر آشوب خواهم کرد و مادرم را خواهم کشت.» یعقوب که این شنید، درنگ کرد و عیص نخست زاده شد و یعقوب در پی عیص به جهان آمد. و- چنان که گفتیم- او «یعقوب» نامیده شد چون در «عقب» آمد و برادرش «عیص» نامیده شد چون «عصیان» کرد.
از این دو تن، عیص را پدرش بیشتر دوست داشت و یعقوب را مادرش.
عیص اهل شکار بود. و اسحاق، پدرش، هنگامی که پیر و نابینا شده بود، بدو گفت:
«ای فرزند! قدری از گوشت شکار به من بده تا بخورم.
و نزدیک من بیا تا دعائی که پدر من دوباره من کرده، من هم در حق تو بکنم.» عیص مردی پر موی و پشم آلود، و یعقوب، بر عکس، کم موی بود.
مادر این دو پسر، وقتی که شنید اسحاق میخواهد در حق عیص دعا کند، به یعقوب گفت:
«فرزندم! یک گوسفند بکش و بریان کن و پوستش را بپوش و گوشتش را پیش پدرت ببر و بگو: من پسرت، عیص، هستم.» یعقوب نیز چنین کرد و هنگامی که گوشت را پیش پدر خود برد، گفت:
«پدر جان، بخور!» اسحاق- که نابینا بود- پرسید:
«تو که هستی؟» در پاسخ گفت:
«من پسرت، عیص، هستم.» اسحاق به بدن او دست کشید و چون آن را پشم آلود یافت، گفت:
«تماس، تماس عیص است و بوی، بوی یعقوب.» مادر یعقوب گفت:
«او عیص است. بنابر این از گوشتی که برایت آورده، بخور!» اسحاق هم خورد و درباره او دعا کرد که از میان فرزندان و بازماندگان او، پیامبران و پادشاهان برخیزند! یعقوب برخاست و عیص آمد که تازه از شکار برگشته بود.
به پدر خود گفت:
«شکاری که میخواستی، برایت آوردهام.» اسحق که این شنید، گفت:
«پسرجان، هم اکنون پیش از تو برادرت برای من گوشت آورد.» عیص به شنیدن این سخن سوگند خورد که یعقوب را بکشد.
اسحق- که به خشم فرزند خویش پی برد- گفت:
«فرزندم، برای تو نیز دعائی باقی مانده است.» آنگاه درباره او دعا کرد که فرزندانش به اندازه خاکهای روی زمین فزونی یابند و هیچکس بر آنان فرمان نراند جز کسی که از خودشان باشد.
یعقوب از بیم برادرش، عیص، گریزان شد و به سوی خانه
دائی خود شتافت.
از ترس، همیشه روز در گوشهای پنهان میماند و شب «سیر» میکرد و «ساری» بود. از این رو «اسرائیل» نامیده شد.
بعد که با دو دختر دائی خود زناشوئی کرد، هر دو را با هم در یک زمان به عقد خویش درآورد. (1)بدین مناسبت است که خدای بزرگ فرمود:
أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ الْأُخْتَیْنِ إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ. (2)(حرام است بر شما که دو خواهر را در یک زمان برای خود عقد کنید، مگر عقدی که پیش از نزول این حکم، شده است.) یعقوب از این دو خواهر دارای فرزندانی شد و راحیل هنگام زادن بنیامین درگذشت.
یعقوب هنگامی که میخواست به بیت المقدس بازگردد دائی او گلهای گوسفند بدو داد.
در آغاز حرکت، چون زاد و توشهای با خود نداشتند، همسر یعقوب به یوسف گفت:
«بتی از بتهای پدرم را بدزد تا با آن برای خود زاد و توشهای فراهم کنیم.» یوسف نیز بتی از بتهای پدر او را دزدید.
یعقوب، یوسف و برادرش بنیامین را چون بیمادر بودند،23
بسیار دوست میداشت.
همچنین یعقوب به یکی از چوپانان خویش سپرده بود که اگر کسی پیش شما آمد و پرسید: «شما که هستید؟» بگویید:
«ما چوپانان یعقوب هستیم که بنده عیص است.» بعد که عیص به چوپانان رسید و از ایشان چنان پرسشی کرد، بدو همان پاسخ را دادند که یعقوب گفته بود.
عیص- که دید یعقوب خود را «بنده» او خوانده- از کشتن وی چشم پوشید.
یعقوب در شام سکونت گزید. اسحاق نیز در شام درگذشت در حالیکه یکصد و شصت سال زندگانی کرده بود.
پیکر او در پهلوی آرامگاه پدرش، ابراهیم علیه السلام، به خاک سپرده شد.
ایوب مردی اهل روم، از فرزندان عیص بود.
او ایوب بن موص بن رازج بن عیص (یا- به گفته برخی- موص بن روعیل بن عیص) بن اسحاق بن ابراهیم است.
همسر او کسی بود که دستور داده شد تا لیا، دختر یعقوب بن اسحاق، او را با دستهای از ترکه بزند.
و نیز گفته شده است که زن او رحمة، دختر افراهیم بن یوسف بود.
مادر ایوب هم از فرزندان لوط بود.
کیش او یکتاپرستی و سر و سامان دادن به کار مردم بود و هنگامی که چیزی از خداوند میخواست، نخست به سجده میافتاد آنگاه نیاز خویش را بر زبان میآورد.
سرگذشت او و سبب آسیبی که بدو رسید این بود که ابلیس شنید وقتی ایوب خدا را یاد میکند، فرشتگان بدو پاسخ میگویند و بر او درود میفرستند.
از این رو دچار رشک شد و از خدا درخواست کرد که او را به ایوب چیره سازد تا ایوب را بفریبد و از یکتاپرستی باز دارد.
خدا ابلیس را تنها به دارائی ایوب چیره ساخت.
ابلیس نیز برای گمراه ساختن ایوب همه عفریتهای بزرگی را که یار و یاورش بودند گرد آورد.
سراسر البثنیه- از توابع دمشق- با آنچه داشت، از آن ایوب بود.
در آنجا هزار گوسپند داشت که چوپانانی به نگهداری آنها میپرداختند. همچنین پانصد گاو نر داشت.
پانصد غلام داشت که ازو پیروی میکردند و هر غلامی نیز همسر و فرزندان و دارائی داشت.
برای حمل آلات کشاورزی که به گاوان نر بسته میشد، خرهای نر و مادهای وجود داشتند و این خرها نیز دارای کرههائی بودند.
اینها و چیزهائی بیش از اینها ثروت ایوب را تشکیل میدادند.
ابلیس، همینکه دستیاران خود را گرد آورد، به آنها گفت:
«مرا از هر چه توانائی و دانائی دارید، آگاه سازید چون میخواهم به یاری شما بر دارائی ایوب دست یابم.» هر یک از آن اهریمنان درین باره سخنی گفتند.
ابلیس آنان را دستورهائی داد و به سوی ایوب فرستاد.
آنها همه دارائی ایوب را نابود ساختند در حالیکه ایوب همچنان خدای را سپاس میگفت و از کوشش در بندگی و پرستش خداوند روی نمیگرداند. برای آنچه خدا بدو بخشیده بود شکر میکرد و در برابر آسیبهائی که به وی رسیده بود شکیبائی میورزید.
ابلیس، هنگامی که شکر و شکیبائی ایوب را دید و به
استواری او در خداپرستی پی برد، از خدا خواست تا او را به فرزندان ایوب چیره سازد.
خداوند نیز برای آزمایش ایوب، ابلیس را به فرزندان وی چیرگی بخشید. ولی او را به پیکر و خرد و دل و جان ایوب چیره نساخت.
ابلیس همه فرزندان او را نابود کرد. بعد به صورت آموزگاری درآمد که به فرزندان وی حکمت میآموخت.
بدین شکل، با چهرهای ماتمزده و پریشان پیش ایوب رفت و خبر مرگ فرزندانش را داد و کاری کرد که ایوب بیتاب شود.
ایوب دلش سوخت و دیدهاش به گریه افتاد و در این ماتم مشتی خاک از زمین برگرفت و به سر خود ریخت.
ابلیس ازین پیروزی خود شادمان شد.
بعد هنگامی که ایوب از بیتابی و ناشکیبائی خویش پشیمان گردید و به پرستش خداوند کوشید و توبه کرد و از خدا خواست که او را ببخشد، فرشتگانی که نگهبان او بودند- پیش از ابلیس- به درگاه خداوند رفتند و توبه او را به پیشگاه الهی تقدیم کردند.
ابلیس همینکه دید ایوب باز هم از بندگی و ستایش پروردگار خود برنگشته و در برابر آسیبهائی که دیده شکیبائی میکند، از خدای بزرگ خواست تا او را بر پیکر ایوب چیره سازد.
خدا درخواست ابلیس را پذیرفت و او را بر سراپای پیکر ایوب چیرگی بخشید، جز بر زبان و دل و خرد او. چون بر اینها ابلیس را مسلط نکرده بود.
ابلیس پیش ایوب که در حال سجده بود، رفت و بادی در
سوراخ او دمید که از گرمی آن پیکرش بسوخت و کارش به جائی رسید که گوشت تنش از هم پاشید و پیکرش پر از کرم شد. و اگر کرمی از تنش میافتاد، آن را برمیداشت و بر جانش میگذاشت و میگفت: «از روزی خدا بخور!» همچنین گرفتار جذام شد.
از این بدتر آن که به تنش دملهائی بیرون میزد به بزرگی پستان زن. بعد میترکید و میگندید تا جائی که هیچ کس یارای تحمل بوی گند او را نداشت.
از این رو مردم آن قریه، او را به سوی زباله دانی که در بیرون قریه بود، راندند تا کسی بدو نزدیک نشود.
تنها همسرش پیش او میرفت که او نیز درباره آنچه شایسته وی بود، با وی اختلاف داشت.
بدین گونه، ایوب هفت سال در آن زبالهدان ماند.
درین مدت هرگز از خدا نمیخواست که آن بلا را از او بگرداند با این که در سراسر روی زمین هیچ کس پیش خداوند، گرامیتر از او نبود.
و نیز گفته شده است:
سبب آسیبی که به ایوب رسید آن بود که سرزمین شام دچار خشکسالی شد. از این رو فرعون مصر برای ایوب پیام فرستاد که:
«اگر پیش ما بیائی، از خشکسالی رها خواهی شد و درین جا گشایشی خواهی یافت.» ایوب نیز با خانواده و کسان و چارپایان و گلههای گاو و گوسپند خود رهسپار مصر شد.
فرعون نیز زمینهائی را برای کشت و زرع و بهرهبرداری
در اختیارش گذاشت.
بعد، روزی شعیب پیغمبر داخل بارگاه فرعون شد و به او گفت:
«ای فرعون! آیا نمیترسی از این که خدا بر تو خشم آورد و چنان سخت گیرد که به خاطر خشم او اهل آسمان و زمین و دریاها و کوهها نیز نسبت به تو خشمناک شوند؟» در تمام مدتی که شعیب فرعون را از خشم خدا میترساند و میکوشید که او را به راه راست هدایت کند، ایوب خاموش بود و هیچ حرفی نمیزد.
هنگامی که این دو تن- یعنی شعیب و ایوب- از بارگاه فرعون بیرون رفتند، خداوند به ایوب وحی فرستاد و فرمود:
«ای ایوب! تو از اندرز دادن به فرعون خودداری کردی و از همزبانی با شعیب خاموش ماندی تنها برای این که فرعون ترا در سرزمین خویش پذیرفته بود. پس اکنون که چنین است آماده بلا باش!» ایوب عرض کرد:
«آیا من کسی نبودم که یتیم را سرپرستی میکردم و غریب را پناه میدادم و گرسنه را سیر میکردم و زن شوهر مرده را روزی میرساندم؟» در این هنگام ابری بر آسمان پدید آمد که از آن ده هزار بانگ رعد و برق شنیده میشد که میگفتند:
«ای ایوب، این کارها را چه کسی کرد؟» ایوب- که به لغزش خود پی برد- خاک از زمین برگرفت.
و به سر ریخت و عرض کرد:
«پروردگارا، همه این کارها را تو کردی.»
خداوند به او وحی فرستاد و فرمود:
«آماده بلا باش!» ایوب پرسید:
«پس دین من چه میشود؟» خداوند فرمود:
«دین تو محفوظ خواهد ماند و آن را به تو خواهم داد.» ایوب گفت:
«درین صورت، از آسیبهای دیگر پروائی ندارم.» همچنین برای ابتلاء و آزمایش ایوب سبب دیگری نیز ذکر کردهاند که نزدیک است به آنچه ما شرح دادیم.
باری، هنگامی که خداوند ایوب را دچار گزند و آسیب ساخت و بلای او را تشدید کرد، همسرش بدو گفت:
«تو مردی هستی که خداوند نیاز تو را برآورده میسازد.
از خدا بخواه که بیماری تو را بهبود بخشد.» ایوب پاسخ داد:
«ما هفتاد سال در ناز و نعمت و آسایش به سر بردهایم.
بنابر این هفتاد سال نیز باید در این بلا بردباری و شکیبائی کنیم.
اگر خدا مرا از این بیماری بهبود بخشد، به همان خدا سوگند که تو را یکصد تازیانه خواهم زد.» و نیز گفته شده است:
سوگندی که ایوب درباره تازیانه زدن زن خود یاد کرد، سببش این بود که ابلیس به نزد همسر او پدیدار شد و از او پرسید:
«برای چه این همه گزند و آسیب به شما رسیده است؟» پاسخ داد:
«برای این که خداوند میخواست.»
ابلیس گفت:
«برخورد من و تو هم به خواست خداست. پس به دنبال من بیا!» همسر ایوب به دنبال او روانه شد.
ابلیس او را به درهای برد و در آنجا همه دارائی ایوب را که تلف شده بود، نشانش داد و گفت:
«به من سجده کن تا تمام این دارائی را به شما برگردانم.» همسر ایوب پاسخ داد:
«من شوهری دارم که باید از او اجازه بگیرم.» هنگامی که پیش ایوب رفت و این خبر را بدو داد، ایوب گفت:
«آیا نمیدانی که آن مرد شیطان است؟ یقین بدان که اگر من از این بیماری بهبود یابم، تو را صد تازیانه خواهم زد.» بعد، همسر خود را از نزد خویش راند و به او گفت:
«خوردنی و آشامیدنی تو بر من حرام است. دیگر از هر چه برایم بیاوری هرگز نخواهم چشید. از پیشم دور شو که دیگر نمیخواهم تو را ببینم.» ایوب هنگامی که دید زن خود را رانده و دیگر نه خوردنی و آشامیدنی دارد و نه دوست و همدمی، به درگاه خداوند سجده کرد و گفت:
«پروردگارا! أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (1)(مرا گزندی رسید- ولی باکی نیست- چون تو مهربانترین مهربانانی).83
1) - سوره انبیاء- از آیه 83
این سخن را مکرر کرد تا هنگامی که بدو گفته شد:
«از سجده سر بردار که رحمت خداوند شامل حال تو شده است. ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ (1)(پای بر زمین بزن و در این چشمه آب سرد که از زیر پای تو بیرون میآید شست و شو کن و از آن بیا شام تا از درد و رنج رهائی یابی).
آنگاه خداوند چهره و اندام او را به همان درستی که نخست بود، بدو باز گرداند.
اما همسر ایوب هنگامی که از پیش او رانده شد با خود گفت:
«چگونه من این مرد را تنها بگذارم چون هیچ کس پیش او نیست. و او از گرسنگی میمیرد و درندگان او را میخورند؟» در پی این اندیشه به نزد شوهر خویش بازگشت و ایوب را در حالی دید که به کلی بهبود یافته و چنان دگرگون شده بود که او نتوانست وی را بشناسد. از این رو دچار شگفتی شد چون روزگاری دراز میگذشت که شوهر خود را بدان حال ندیده بود.
از این رو پیش وی رفت و پرسید:
«ای بنده خدا، آیا مردی را که در این جا بیمار افتاده بود، ندیدی؟» ایوب پرسید:
«اگر او را ببینی، میشناسی؟» جواب داد:
«آری.» گفت:42
1) - سوره ص- آیه 42
«پس آن مرد منم.» بدین گونه آن زن همسر خویش را شناخت.
و نیز گفته شده است:
ایوب تنها هنگامی گفت: «پروردگار به من گزندی رسید»، که کرم به زبان و قلب او رسید. و او ترسید کرمهائی که به تنش افتادهاند زبان و دلش را نیز از میان ببرند و او از ذکر خدای بزرگ و فکر درباره او باز ماند.
خداوند خانواده ایوب و همانند آنچه را که از دستش رفته بود بدو باز پس داد.
برخی همه گفتهاند که عین آنها را بدو برگرداند.
همچنین گفته شده است:
خداوند به ایوب، همسر او و جوانی او را باز داد. و همسرش برای او بیست و شش پسر آورد.
خداوند، همچنین فرشتهای را پیش ایوب فرستاد که بدو گفت:
«ای ایوب، خداوند تو را به خاطر صبر و شکیبی که در این بلا نشان دادی، سلام میفرستد. اکنون برخیز و به سوی خرمنگاه خویش برو، و فراوانی محصول خود را ببین.» ایوب به سوی خرمنگاه خود از خانه بیرون رفت.
درین هنگام خدا ابری را برانگیخت که ملخی از طلا فرود افکند. ایوب که ملخ را در هوا پران دید، او را دنبال کرد و در پیاش رفت تا ملخ را به خرمنگاه خود رساند و در آن جا جای داد.
فرشته که چنین دید بدو گفت:
«مگر آنچه در داخل این خرمنگاه برایت انباشته شده
سیرت نمیکند که به آنچه در خارج هم هست چشم دوختهای؟» در پاسخ گفت:
«این برکت هم از برکات خدای من است و من از آن سیر نمیشوم.» ایوب، پس از این که آن آسیبها ازو برداشته شد، هفتاد سال بزیست.
هنگامی که بهبود یافت خداوند بدو فرمان بداد تا یک چوب خوشه خرما را که صد شاخه داشته باشد برگیرد و با آن همسر خویش را بزند تا از قید سوگندی که یاد کرده، رهائی یابد.
ایوب نیز چنین کرد.
این گفته ایوب که: «پروردگارا! به من گزندی رسید.» دعاست و شکوه نیست. دلیلش هم قول خدای بزرگ است که فرمود فَاسْتَجَبْنا لَهُ (1)(ما دعای او را مستجاب کردیم).
یکی از دعاهای ایوب این بود که:
«به خدا پناه میبرم از گزند همسایهای که مرا به دیدهای مینگرد که اگر خوبی در من ببیند پنهان میکند و اگر بدی ببیند بر زبان میآورد.» و گفته شده است:
سبب دعای مذکور این بود که سه تن از کیش او پیروی میکردند. یکی از آنان یلدد، دیگری الیفر و سومی صافر نامیده میشد. (در تورات، سفر ایوب، آیه یازدهم از فصل دوم، نام آن سه تن چنین آمده است: اولی بلدد الشوخی، دومی الیفاز الیتمانی، سومی صوفر النعمانی).84
1) - سوره انبیاء- از آیه 84
«این سه تن پیش ایوب رفتند که گرفتار آن بلا بود. به حال او سخت گریستند و گفتند:
«بیگمان تو گناهی کردهای که هیچ کس نکرده است.
بهمین جهة از این شکنجه رهائی نیافتهای.» درین باره گفت و گو میانشان بسیار شد تا جوانی که همراهشان بود، سخنی علیه آنان بر زبان راند و گفت:
«شما درین سخنگوئی بهترین سخن، و درین سگالش نیک- ترین اندیشه و درین کار نیکوترین راه را فرو گذاشتید. (یعنی به جای این که به روی خوب مسئله بنگرید به روی بد آن نگاه کردید.) این ایوب بیش از آن حق به گردن شما دارد، و بالاتر از کسی است که شما میپندارید و او را وصف میکنید. هیچ میدانید که حق چه کسی را ضایع میکنید و حرمت چه کسی را از میان میبرید و این مرد که ازو خرده میگیرید کیست؟ آیا نمیدانید که ایوب پیامبر خدا و بهترین بنده برگزیده او در روزگار شماست؟ بعد هم شما ندانستهاید و خدا هم شما را آگاه نساخته که او به مال و جسم و جان ایوب خشم گرفته ولی از آن ارجمندی که به او و همه بندگان خود عطا کرده چیزی نکاسته است. ایوب هم در سراسر مدتی که شما همنشین وی بودهاید جز در راه راستی و درستی گام برنداشته است. گمان میبرید آسیب و گزندی که به او رسیده، از ارزش او در پیش شما میکاهد و و پایه او را در میان شما پست میکند. ولی میدانید که خداوند پیامبران و خداپرستان راستین و شهیدان و نیکوکاران را بدین- گونه بلاها گرفتار میسازد که آنان را بیازماید. آسیبی که به چنین بزرگانی میرسد نشانه خشم خداوند نسبت به ایشان یا دلیل غفلت ایشان از پرستش خداوند نیست، بلکه نشانه لطف خداوند درباره
آنان و بزرگواری و برگزیدگی آنان است.» آن جوان از این گونه سخنان بسیار به میان آورد.
بعد به آنان گفت:
«بیگمان در بزرگی و شکوه خداوند و یادآوری مرگ اثری است که زبانهای شما را میبندد و دلهای شما را میشکند و جای چون و چرا برای شما باقی نمیگذارد. درین صورت نمیدانید که خداوند بندگانی دارد که از بیم او زبانشان از گفتار خاموش میماند بیاین که زبون یا لال و گنگ باشند؟ در میان آنها سخندانان و خردمندان و دانایان و آگاهان از ذات پروردگار و آیات او هستند. ولی همینکه به یاد بزرگی خداوند میافتند دلهای ایشان میشکند و زبانهای ایران بسته میشود و رویاها و خردها و اندیشههای ایشان، در نتیجه ترس از خداوند و هیبت او، آشفته میگردد و از خود بیخود میشوند و هنگامی که به خود میآیند، با انجام کارهای نیک به سوی خدا میروند. خود را از بدان میشمارند در حالیکه از نیکان هستند و خود را از گنهکاران میپندارند با اینکه از پاکانند. در پیشگاه خداوند عبادت بسیار را به چیزی نمیشمارند و به عبادت کم خرسند نمیشوند و در برابر پروردگار به کارهای نیک خود نمیبالند، بلکه هر جا به آنان برسید میبینید از یاد بزرگی و خشم خدا بیمناک و آشفته و سرگردانند.» ایوب همینکه سخن او را شنید گفت:
«خداوند با مهربانی، نهال فرزانگی را در دل خرد و بزرگ میکارد. این نهال هنگامی که در دل کاشته شد بر زبان آشکار میگردد. فرزانگی بسته به سالمندی و پیری و آزمودگی و جهاندیدگی نیست. بندهای که خدای بزرگ، او را از کودکی
فرزانگی بخشیده، هرگز در چشم بزرگان کوچک نمیشود و پایهاش در نزد فرمانروایان، پست نمیگردد.» ایوب بعد روی بدان سه تن کرد و گفت:
«شما ترسیدید پیش از آن که ترسانیده شوید و گریستید پیش از آن که ضربتی ببینید، پس چه میکردید اگر به شما میگفتم برای من از دارائی خویش صدقهای بدهید شاید خداوند مرا رهائی بخشد یا قربانی بکنید شاید خداوند بپذیرد و از من خرسند گردد؟
شما را غرور دچار خود بینی ساخته و گمان میبرید این تندرستی و سلامتی که دارید بواسطه نیکی و احسانی است که میکنید. از این رو گمراه شدهاید و به خود میبالید.
اگر از روی راستی و دوستی میان خود و پروردگار خود نگاهی میافکندید، بیگمان پی میبردید که عیبهائی دارید و خداوند با تندرستی و آسایشی که به شما بخشیده، آن عیوب را پوشانیده است.
من پیش ازین، کسی بودم که بزرگان، مرا گرامی میداشتند و سخنانم را به گوش جان میشنیدند. از آنچه داشتم صرف کار نیک میکردم و با دشمن خویش نیز به دادگری میپرداختم.
با این وصف، امروز به چنین حالی دچار شدهام.
با شما دیگری نه نظری دارم و نه سخنی میگویم زیرا دیدار و گفتار با شما از آسیبی که اکنون به من رسیده، دشوارتر است.» سپس از ایشان روی گرداند و به درگاه پروردگار خویش روی آورد و از او پناه خواست و به زاری پرداخت و عرض کرد:
«پروردگارا! برای چه مرا آفریدی؟ اگر از من بیزار بودی، ایکاش مرا نمیآفریدی. ای کاش من زن حائضهای بودم
ولی کسی از دیدنم بیزار نبود. و ای کاش میدانستم چه گناهی کردهام که تو روی مرحمت خود را از من برتافتهای.
اگر مرا از جهان میبردی، مرگ برای من ازین زندگی نیکوتر بود. آیا این من نبودم که غریب را در سرای خود جای میدادم و تنگدست را قرار و آرام میبخشیدم و یتیم را سرپرستی و زن شوهر مرده را نگهداری میکردم؟
خدایا، من بندهای خوار و خاکسار هستم. اگر نیکی کردهام به یاری و خواست تو بوده و اگر بدی کردهام، کیفر گناهانم به دست تست! مرا در معرض بلا قرار دادی و گزند و آسیبی به من رسید که اگر این بار گران بر دوش کوه نهاده میشد از تحملش در میماند و از پای در میآمد. من با این ناتوانی چگونه در زیر این بار پایداری کنم؟
دارائی من از دستم رفت تا جائی که دست نیاز به سوی این و آن دراز کردم. اکنون هر کس که لقمهای به من میخوراند، منتها بر سرم میگذارد و مرا نکوهشها میکند! فرزندانم همه نابود شدند و اگر یکی از آنان زنده مانده بود، امروز مرا یاری میکرد.
خانواده من از من رمیدند و خویشاوندانم از من بریدند.
آشنایانم از من بیزار شدند و دوستانم از من برگشتند. هر حقی که داشتم پایمال شد و هر کار نیکی که کرده بودم از یادها رفت.
دادخواهی میکنم ولی به دادم نمیرسند. پوزش میخواهم ولی پوزش مرا نمیپذیرند. بنده خود را فرا میخوانم ولی پاسخم نمیدهد. در پیش کسان خود زاری میکنم ولی به حالم رحمت نمیآورند. این خواست تست که من آزار بینم و این فرمان
تست که من بیمار مانم.
ای کاش خدای من این ترس و بیم را از دل من برمیگرفت و زبان مرا آزاد میساخت به اندازهای که بتوانم سخن بگویم.
و ای کاش هر بندهای حق داشت که درباره خویش با سرور خود به چون و چرا پردازد و بهبود حال خود را از او بخواهد. درین صورت، من امیدوار میشدم که خداوند مرا از این بیماری و گرفتاری رهائی بخشد. ولی آن که مرا در افکنده و پست ساخته، بسی برتر و بلندتر از من است چنان که او مرا میبیند ولی من او را نمیبینم. او فریاد مرا میشنود ولی من ندای او را نمیشنوم.
نه به من نگاه لطف میافکند تا به حالم رحمت آورد، و نه به من نزدیک میشود تا درباره بیگناهی خویش سخن گویم و از خود دفاع کنم.» همینکه ایوب این سخنان را گفت، ابری در آسمان سایه افکند و از آن این ندا به گوش رسید:
ای ایوب! خداوند میفرماید:
«من به تو نزدیکم و همیشه نزدیک بودهام. پس برهان خود را بیاور و درباره بیگناهی خویش سخن بگو. و در جای یک گردنکش بایست زیرا شایسته نیست که با من چون و چرا کند جز کسی که گردنکش و خودپسند باشد.
تو گوئی میخواهی شیر را با ریسمان ببندی و اژدها را افسار بزنی و پیمانهای از نور را بسنجی و مثقالی از باد را وزن کنی و پوشهای بر خورشید بپیچی و روز گذشته را برگردانی.
نیکیهائی که تو کردهای کاری بوده که از دست خود تو با چنین توانائی اندکی که داری برنمیآمده است. (یعنی: این یاری من بوده که تو را توفیق نیکو کاری بخشیده است.)
اکنون میخواهی با این ناتوانی با من به چون و چرا پردازی یا با این زبونی با من درافتی یا با یاوههای خود برای من دلیل آوری! روزی که من زمین را آفریدم تو در کجا بودی؟ آیا میدانستی که این زمین چه قدرتی دارد؟ کجا بودی روزی که من این آسمان را مانند سقفی به هوا برافراشتم که برای نگهداری آن نه بندهایی لازم است نه پایههائی؟ آیا فرزانگی و خرد تو به اندازهای هست که روشنائی آسمان را به جریان اندازد و اخترانش را به گردش درآورد یا به فرمان تو روز و شبش در پی هم آیند؟» ندائی که از میان آن ابر به گوش میرسید، از آفریدههای خداوند، بسیار یاد کرد.
ایوب که این سخنان شنید، گفت:
«پروردگارا! من درین کار کوتاهی کردم! ای کاش زمین دهان باز میکرد و مرا فرو میبرد و من سخنی نمیگفتم که تو را به خشم آورد. خدایا، گزندها را بر من گرد آور. من میدانم که آنچه فرمودی، آفریده دست قدرت و تدبیر حکمت تست. هیچ چیزی تو را از آنچه میخواهی باز نمیدارد و هیچ پوشیدهای، از دیده تو پنهان نیست. آنچه را که در دلها نهان است تو میدانی و درباره گزند و آسیبی که به من رسیده چیزی میدانستی که من نمیدانستم. از خشم و چیرگی تو چیزهائی شنیده بودم ولی اکنون به چشم میبینم.
من هر سخنی که گفتم تنها برای این بود که پوزش مرا بپذیری، و تو خاموش ماندی تنها برای این که درباره من مهربانی کنی. اکنون به یقین من دست بر دهان گذاشته و زبان خود را بسته
و چهره خویش بر زمین نهاده و روی خود بر خاک مالیدهام و دیگر سخنی نمیگویم که آن را ناروا شماری.» آنگاه به دعا پرداخت.
در این هنگام خداوند فرمود:
«ای ایوب! فرمان من درباره تو روا شد و مهربانی من بر خشم من پیشی گرفت. تو را بخشیدم و آمرزیدم و خانواده تو و دارائی تو را به تو برگرداندم. همانند آنها را نیز با آنها به تو دادم که برای بازماندگان خویش نشانه و درس عبرتی شوی تا هنگامی که آسیب و ماتمی میبینند، از بردباران باشند.
اکنون ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ. (1)پای بر زمین بزن و درین چشمه آب سرد که از زمین بیرون میآید، شست و شو کن و از آن بیاشام تا بیماری تو بهبود پذیرد و از درد و رنج رهائی یابی. به یاران خود نیز نزدیک شو و از من بخواه تا از گناهشان درگذرم چون رفتارشان درباره تو مانند نافرمانی درباره من بود.» ایوب پای خویش را بر زمین کوفت و چشمه آبی از زیر پایش جوشید که در آن شست و شو کرد و خداوند آن بلا را از او برداشت.
آنگاه بیرون رفت و نشست و همسرش به نزدش رفت و سراغش را گرفت.
ایوب پرسید:
«آیا او را میشناسی؟» پاسخ داد:42
1) - سوره ص- آیه 42
«آری. چگونه ممکن است او را نشناسم!» ایوب لبخندی زد و زن از خنده شوهرش وی را شناخت و در آغوش گرفت و از او دور نشد تا همه دارائی و فرزندانی را که داشتند، باز یافتند.
من سرگذشت ایوب را تنها از این رو پیش از یوسف و داستان او شرح دادم که برخی از رویدادهای زندگانی او میرساند که او پیامبری بوده که در روزگار یعقوب میزیسته است.
گفته شده است که ایوب نود و سه سال زندگانی کرد و در هنگام مرگ، کار خود را به پسر خویش- حومل (یا حوصل)- سپرد و او را جانشین خویش ساخت.
همچنین گفتهاند که:
خداوند، پس از ایوب، پسرش بشر بن ایوب را به پیامبری برانگیخت و او را ذی الکفل نامید که در شام میزیست تا درگذشت.
عمر او هفتاد و پنج سال بود و در هنگام مرگ، کار خویش را به پسر خود- عیدان- واگذاشت.
پس از او خداوند، شعیب بن ضیعون (یا صیفون) بن عنقا بن ثابت بن مدین بن ابراهیم علیه السلام را به پیامبری برانگیخت.
گفتهاند که اسحاق درگذشت در حالیکه عمر او به یکصد و شصت سال رسیده بود.
قبر او پهلوی آرامگاه پدرش، حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام، واقع شد و دو فرزندش یعقوب و عیص، او را در کشتزار حبرون (یا جیرون، یا حیرون، یا عیرون) به خاک سپردند.
یوسف، پسر یعقوب، زیبائی خود را نیمی از پدر و نیمی از مادر بهره برده بود.
یعقوب، یوسف را پیش خواهر خود- که دختر اسحاق و عمه یوسف محسوب میشد- فرستاده بود تا از وی نگهداری کند.
یوسف را، هم عمهاش بسیار دوست داشت هم پدرش، یعقوب.
از این رو یعقوب به خواهر خود گفت:
«خواهر جان، یوسف را پیش من بفرست. به خدا من حتی یک ساعت هم نمیتوانم دوری او را تحمل کنم.» خواهر او در پاسخ گفت:
«به خدا من هم نمیتوانم ساعتی از او کناره گیرم.»
ولی وقتی یعقوب در گرفتن یوسف از او اصرار ورزید، گفت:
«پس چند روز بگذار پیش من بماند شاید از محبت زیادی که به او دارم کاسته شود.» یعقوب نیز پیشنهاد خواهر خویش را پذیرفت.
آن زن، بعد برای نگهداشتن یوسف به نیرنگی دست زد و آن هم استفاده از کمربند اسحاق بود.
کمربند اسحاق به این خانم رسیده بود زیرا او بزرگترین فرزند اسحاق به شمار میرفت.
او کمربند را به کمر یوسف بست. بعد گفت:
«کمربندی که یادگار پدرم بود گم شده. ببینید چه کسی آن را برداشته است.» سپس در این باره اصرار ورزید و گفت:
«همه اهل خانه را بگردید.» گشتند و کمربند را به کمر یوسف یافتند.
در آن زمان این آئین ایشان بود که اگر دزد زدهای دزد مال خود را پیدا میکرد، او را میگرفت و برده خویش میساخت و هیچ کس هم نمیتوانست او را از این کار باز دارد.
از این رو عمه یوسف به بهانه دزدی کمربند، یوسف را پیش خود نگاه داشت تا هنگامی که مرگش فرا رسید.
پیش از درگذشت او، یعقوب توانست فرزند خویش را که بسیار دوستش میداشت به نزد خود باز آورد.
بدین مناسبت بود، که برادران یوسف گفتند:
إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ (1)77
1) - سوره یوسف- آیه 77
(اگر این- یعنی بنیامین- دزدی کند، برادرش- یعنی یوسف- نیز پیش از این دزدی کرده است.) درباره دزدی او جز این هم گفته شده، که ذکرش پیش از این گذشت. (آنهم هنگامی بود که زن پدر یوسف به او گفت:
«یکی از بتهای پدر مرا بدزد.» و او هم دزدید.) (1)برادران یوسف که میدیدند پدرشان چقدر یوسف را دوست دارد و همیشه بدو توجه میکند، این موضوع به خاطرشان گران میآمد و آتش رشک نسبت به یوسف در نهادشان شعله میکشید.
در این اوقات شبی یوسف در خواب دید که یازده ستاره و خورشید و ماه بر او سجده میبرند.
او که درین هنگام پسر دوازده سالهای بود، بامداد خواب دوشین را برای پدر باز گفت.
یعقوب بدو سفارش کرد که:
یا بُنَیَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلی إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ الشَّیْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ. (2)(ای فرزند، زنهار خواب خود را برای برادرانت باز مگو که درباره تو نیرنگی شیطانی به کار خواهند برد. شیطان برای آدمیزاد دشمن آشکاری است.) بعد، خواب او را برایش تعبیر کرد. و به او گفت: 5
کَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ (1)(بدین گونه خدا تو را برگزیند و تعبیر خوابها و تأویل احادیث بیاموزد).
همسر یعقوب آنچه را که یوسف به پدر خود گفته بود، شنید.
از این رو، یعقوب به همسر خویش گفت:
«آنچه را که یوسف به من گفت، پنهان کن و فرزندانت را از آن آگاه مساز.» زن گفت: «بسیار خوب.» ولی همینکه فرزندان یعقوب از چراگاه فراز آمدند، از خوابی که یوسف دیده بود، آگاهشان ساخت.
این آگاهی، رشک و کینه آنان را نسبت به یوسف افزون ساخت و به مادر خویش گفتند:
«در خوابی که یوسف دیده خورشید هیچ معنائی ندارد جز پیامبران و ماه هم معنائی ندارد جز تو، آن یازده ستاره هم هیچ معنائی ندارند جز ما. بنابر این، یوسف که مادرش راحیل است میخواهد بر ما فرمانروائی کند و بگوید: من سرور شما هستم.» بعد در میان خویش به کنکاش پرداختند و بر آن شدند که بین یوسف و پدرش یعقوب جدائی اندازند. و گفتند:
لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلی أَبِینا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ، إِنَّ أَبانا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ. اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ6.
1) - سوره یوسف- آیه 6.
وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِینَ. (1)(یوسف و برادرش- بنیامین- از ما در پیش پدرمان گرامیتر و محبوبتر هستند، با اینکه ما چند برادریم- و از آنها بیشتر هستیم- پدر ما، در دوست داشتن یوسف، از حد گذشته و به گمراهی آشکار افتاده است. یوسف را بکشید یا در زمین دور افتادهای بیفکنید تا پدر یکباره به شما توجه کند. آنگاه، پس از انجام این کار، توبه کنید و از مردان شایسته و درستکار شوید.
یکی از آنان که یهودا نام داشت و از برادران دیگر خود برتر و خردمندتر بود، گفت:
«یوسف را نکشید، چون این خونریزی گناهی بسیار بزرگ است. بلکه او را در ته چاهی بیفکنید تا کاروانی بدو برخورد و او را برگیرد و با خود ببرد.» یهودا، به دنبال این سخن، از برادران خود پیمان گرفت که یوسف را نکشند.
برادران، سپس، هماهنگ شدند که با هم پیش یعقوب بروند و از او درخواست کنند تا یوسف را همراهشان به صحرا بفرستد.
از این رو به نزد یعقوب رفتند و پیش او ایستادند چون همیشه هنگامی که از یعقوب چیزی میخواستند بدین گونه رفتار میکردند.
یعقوب که چنین دید، از ایشان پرسید: «چه میخواهید؟» در پاسخ گفتند:
یا أَبانا، ما لَکَ لا تَأْمَنَّا عَلی یُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ. أَرْسِلْهُ 9
1) - سوره یوسف- آیههای 8 و 9
مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ. (1)(ای پدر، چرا تو درباره یوسف به ما اطمینان نمیکنی- و خاطرت از این بابت آسوده نیست، در صورتی که ما همه خیرخواه او هستیم و به او گزندی نمیرسانیم. فردا او را با ما به صحرا فرست که در چراگاهها بگردد و بازی کند. بیگمان ما نگهبانان او هستیم و او را از هر آسیبی حفظ خواهیم کرد.) یعقوب به آنان گفت:
إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (2)(من اندوهگین میشوم از این که شما او را با خود ببرید و میترسم از او غفلت کنید و گرگ او را بخورد.) یعقوب این سخن را از آن رو به پسران خویش گفت که در خواب دیده بود مثل این که یوسف بر سر کوهی است و ده گرگ بر او تاختهاند تا او را بکشند. تنها یکی از گرگها به یاری او میشتابد و از او پشتیبانی میکند ولی در این هنگام گوئی زمین شکاف برمیدارد و یوسف در آن شکاف فرو میرود و بیرون نمیآید مگر سه روز بعد.
روی این اصل بود که یعقوب میترسید گرگ در صحرا یوسف را بدرد.
پسران یعقوب به او گفتند:
لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ. (3)14
(با این که ما چند مرد هستیم اگر بگذاریم که یک گرگ او را بخورد، پس بسیار زبون و زیانکار خواهیم بود.) یعقوب که این سخن شنید به ایشان اطمینان کرد.
یوسف نیز به پدر گفت:
«پدر جان! مرا همراه آنان بفرست.» یعقوب از او پرسید:
«آیا دوست داری که همراهشان بروی؟» پاسخ داد:
«آری.» یعقوب نیز به او اجازه داد.
یوسف جامه خویش را پوشید و با آنان بیرون رفت.
برادران یوسف نخست او را نوازش میکردند ولی همینکه به بیابان رسیدند دشمنی خود را بدو آشکار ساختند و به زدن او پرداختند.
وقتی یکی از برادرانش او را کتک میزد، او به برادر دیگر پناه میبرد، ولی از او هم کتک میخورد تا جائی که دید هیچیک از ایشان بدو مهربان نیست.
به اندازهای یوسف را زدند که نزدیک بود او را بکشند.
یوسف فریاد میزد و پدر خود را نام میبرد و میگفت:
«ای پدر، ای یعقوب، کاش میدانستی که برادران ناتنی من، با پسر تو چه میکنند!» وقتی نزدیک بود او را بکشند، یهودا به ایشان گفت:
«آیا شما به من قول نداده بودید که او را نکشید؟» برادران که این سخن شنیدند، او را به سر چاهی بردند و پیرهنش را درآوردند و دستهایش را بستند و او را در آن چاه
افکندند.
یوسف گفت:
«ای برادران، پس پیرهن مرا باز دهید و به من بپوشانید تا در چاه مرا از سرما نگه دارد.» برادران به طعنه پاسخ دادند.
«همان خورشید و ماه و یازده ستارهای را که در خواب دیدهای، صدا کن تا یار و نگهدارت باشند.» گفت:
«من چیزی ندیدهام.» یوسف را به سوی چاهی بردند و او را در آن افکندند و میخواستند که او بیفتد و بمیرد.
در آن چاه، آب بود و یوسف که افتاد، به صخرهای برخورد و بر روی آن ماند.
برادران او را صدا زدند و یوسف به گمان این که به حالش رحمت آورده و بر سر مهر آمدهاند، به آنان پاسخ داد.
همینکه دانستند او هنوز زنده است بر آن شدند که با سنگ او را از پای درآورند ولی یهودا ایشان را ازین کار باز داشت.
درین هنگام خداوند به یوسف وحی فرستاد و فرمود:
لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (1)(بیگمان تو روزی آنان را ازین کار بدشان آگاه میسازی که نمیفهمند.) گفته شده: منظور این است که در آن روز نمیفهمند او یوسف است.
آن چاه نیز در سرزمین بیت المقدس معروف است.15
1) - سوره یوسف- آیه 15
آنگاه شب هنگام، گریان به پیش پدر خود بازگشتند و گفتند:
یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ (1)(ای پدر، ما برای مسابقه به صحرا رفتیم و یوسف را بر سر کالاهای خود گذاشته بودیم که گرگ او را خورد.) پدرشان در پاسخ گفت:
بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً، فَصَبْرٌ جَمِیلٌ. (2)(چنین نیست، بلکه شیطان شما را به انجام کاری واداشته است. بنابر این برای من شکیبائی نیکترین چاره است.) یعقوب سپس به پسران خود گفت: «پیراهن یوسف را به من نشان بدهید.» آنان پیرهن را نشانش دادند.
یعقوب که پیرهن را درست نگریست، گفت:
«به خدا من گرگی از این آرامتر ندیدهام که پسر مرا بخورد ولی پیرهنش را پاره نکند!» بعد، فریاد زد و از هوش رفت و ساعتی بیهوش ماند.
همینکه به هوش آمد، سخت به گریه افتاد و مدتی دراز گریست. آنگاه پیراهن یوسف را برگرفت و آن را میبوسید و میبوئید.
یوسف سه روز در آن چاه ماند. خداوند نیز فرشتهای را فرستاد که بند از دست و بازوی او گشود.18
بعد، جاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ (1)(کاروانی از آن جا گذشت و آبرسان قافله را به دنبال آن فرستادند.) او بر سر چاه رفت و دلو خود را در چاه انداخت. یوسف به دلو درآویخت و آن مرد، بدین گونه، یوسف را با دلو از چاه بیرون آورد.
همینکه چشمش به یوسف افتاد، گفت:
یا بُشْری هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً (2) (به به از این مژده که چنین پسری به دست ما افتاده است. و او را پنهان داشتند تا سرمایه سودجوئی قرار دهند.) یعنی آن آبرسان و یارانش ترسیدند از این که اگر بگویند ما این پسر را خریدهایم، همسفران آنها بگویند: «پس ما را هم در سودی که از فروش آن بدست میآید شریک کنید.» این بود که گفتند: «مردمی که بر سر آب بودند، این پسر را به ما دادند تا از آن ما باشد.» از سوی دیگر یهودا برای یوسف خوراک آورد ولی او را در آن چاه نیافت. به هر سو نگریست تا او را در منزلی که کاروان فرود آمده بود، نزد کسی دید که «مالک» نام داشت.
لذا پیش برادران خود رفت و آنان را ازین رویداد آگاه ساخت.
آنان پیش مالک رفتند و گفتند: «این پسر، بردهای است که از پیش ما گریخته است.» یوسف که این سخن شنید چون از برادران خود بیمناک بود، حقیقت را نگفت و حال خود را شرح نداد.19
(2)- سوره یوسف- آیه 19
ص:10
1) - سوره یوسف- آیه 19
ص: 115
از این رو کاروانیان به بهائی اندک- که برخی گفتهاند بیست و برخی گفتهاند چهل درهم- یوسف را از برادرانش خریدند و به مصر بردند.
همینکه به مصر رسیدند، او را جامه پوشاندند و به فروش درآوردند.
قطفیر- یا به گفته برخی: اطفیر- او را خرید.
(در توراة باب 39 از سفر پیدایش آیه 1، این نام، فوطیفار آمده است.) قطفیر، عزیز مصر بود و انبارها و گنجینههای آن سرزمین را در اختیار داشت.
پادشاه مصر نیز در آن هنگام ریان بن ولید، مردی از عمالقه، بود.
گفتهاند که این پادشاه نمرد تا وقتی که به حضرت یوسف علیه السلام ایمان آورد و هنگامی از جهان رفت که یوسف هنوز زنده بود.
پس از او قابوس بن مصعب به فرمانروائی رسید و یوسف او را به پرستش خدای یگانه فرا خواند ولی او ایمان نیاورد.
عزیز مصر که یوسف را خرید، او را به خانه خود برد و به همسر خویش که راعیل (1)
مترجم
نام داشت گفت:أَکْرِمِی مَثْواهُ عَسی أَنْ یَنْفَعَنا (2)(مقام او را گرامی دار، زیرا چه بسا که ما را سود بسیار بخشد.) ما را یاری دهد21
ص: 116
و همینکه به سن بلوغ رسید و با برخی از کارهای ما آشنا شد، به درد ما برسد، أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً (1)(یا ما او را به فرزندی بپذیریم.) عزیز مصر نمیتوانست با زنان نزدیکی کند، در مقابل، همسر او زیباترین زن در مصر و سراسر جهان بود.
سی و سه سال که از عمر یوسف گذشت، خداوند- پیش از آن که او را به پیامبری برانگیزد- بدو دانش و فرزانگی بخشید.
راعیل، همسر عزیز مصر، که فریفته زیبائی یوسف شده بود، خود را به یوسف رساند و همه درها را به روی خود و او بست و او را در آغوش خویش خواند.
یوسف گفت:
مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (2)(به خدا پناه میبرم. پروردگار من- یعنی شوهر تو که سرور من است- مرا مقامی نیکو بخشیده. خدا هرگز ستمکاران را رستگار نخواهد ساخت.) یعنی: خیانت به او، ستم است.
همسر عزیز مصر که این شنید، به گفت و گو از زیبائیهای یوسف پرداخت و کوشید تا او را دلگرمی دهد و در آغوش خویش کشد.
از این رو به یوسف گفت: «ای یوسف! چقدر موهای تو زیباست!» یوسف جواب داد: «این نخستین چیزی است که از پیکر من فرو خواهد ریخت.»23
ص: 117
گفت: «ای یوسف! چقدر چشمان تو فریبنده است!» جواب داد: «این دو چشم نیز نخستین چیزهائی هستند که چون دو چشمه از پیکرم روان خواهند شد.» گفت: «چقدر روی تو نیکوست!» جواب داد: «این چهره برای آن است که به خاک مالیده شود.» زن، از این گونه سخنان همچنان گفت تا سرانجام آهنگ یوسف کرد و یوسف نیز آهنگ او کرد و رفت تا شلوار خویش را بگشاید که ناگهان چهره پدر خود، یعقوب، را در برابر خویش آشکار دید که انگشت خود میگزید و بدو میگفت:
«ای یوسف، با او هماغوشی مکن، زیرا تا هنگامی که با این زن همخوابه نشدهای، همانند پرندهای هستی که در آسمان پرواز میکند و سرنگون نمیشود. ولی اگر با او جفت شدی، پرندهای را مانی که در آسمان بمیرد و به زمین افتد.» و نیز گفته شده است:
یوسف در میان دو پای آن زن نشست و ناگهان چشمش به دیوار افتاد که چنین نوشته بود:
وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِیلًا. (1)(هرگز به زنا نزدیک نشوید که کاری بسیار زشت و راهی بد است.) همینکه سخن پروردگار خویش را دید، برخاست و گریزان به سوی در شتافت.
همسر عزیز مصر، او را، پیش از آن که بیرون برود،32
ص: 118
1) - سوره اسراء- آیه 32
گرفت و پیرهنش را از پشت کشید چنان که پشت پیرهن پاره شد.
وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَی الْبابِ. قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلَّا أَنْ یُسْجَنَ (1).
(در این حال شوهر آن زن را بر در خانه یافتند. زن گفت: سزای کسی که درباره خانواده تو اندیشه بدی داشته باشد، جز زندان چیست؟) یوسف گفت:
چنین نیست بلکه هِیَ راوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی (2)او خود با من پیوست و من از دست او گریختم و او مرا گرفت و پیرهنم پاره شد.
پسر عموی آن زن که همراه عزیز مصر به خانه آمده بود، درین باره به داوری پرداخت و گفت:
«این موضوع را میتوان از روی پیرهن یوسف روشن کرد. اگر پیرهن او از جلو پاره شده باشد، همسر تو راست میگوید و اگر از پشت پاره شده باشد، همسر تو دروغ گفته است.
عزیز مصر پیرهن یوسف را گرفت و نگریست و چون دید از پشت پاره شده، گفت:
إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ. (3)(این از نیرنگ شما زنان است و نیرنگ و فریب شما بسیار بزرگ است).
و نیز گفته شده است:28
ص: 119
«کسی که به بیگناهی یوسف گواهی داد، بچهای در گاهواره بود.» ابن عباس گفته است:
چهار کودک خردسال که هنوز در گهواره بودند، به زبان آمدند و سخن گفتند:
این چهار تن عبارت بودند از: پسر آرایشگر زن فرعون، گواه یوسف، گواه جریح (1)و عیسی بن مریم.
بعد، شوهر او به یوسف گفت: أَعْرِضْ عَنْ هذا (2)(ازین موضوع درگذر) یعنی: آنچه را که از زن من دیدهای به یاد میاور و به هیچ کس مگوی.
سپس به همسر خویش گفت:
اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِینَ. (3)(از گناه خود آمرزش بخواه و توبه کن زیرا تو بیگمان از لغزش کاران هستی.) داستان یوسف و همسر عزیز مصر (یعنی راعیل، یا زلیخا) فاش شد و زنان درین باره به گفت و گو پرداختند و همسر عزیز را سرزنش کردند.
همینکه سرزنش ایشان به گوش زلیخا رسید، در پی آن29
ص: 120
خانمها فرستاد و بالشهائی برای آنان آماده ساخت تا بر آنها تکیه دهند.
وقتی همه حاضر شدند ترنجهائی پیششان آورد و به هر یک از ایشان کاردی داد تا ترنج را ببرند.
یوسف در اطاقی که ازین خانمها پذیرائی میشد حضور نداشت و در اطاق دیگری بود. همینکه خانمها کارد برداشتند تا ترنج پاره کنند، زن عزیز مصر یوسف را فرا خواند و گفت:
اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ، فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ: حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ (1)(ای یوسف، در میان این خانمها بیا. یوسف نیز وارد آن اطاق شد. زنان همینکه چهره زیبای یوسف را دیدند به ستایش او پرداختند و از حیرت به جای ترنج دست خود را بریدند و گفتند:
تبارک الله، این پسر، آدمیزاد نیست بلکه فرشتهای بزرگوار است.) وقتی به دیدن یوسف، دست خود را بریدند و هوش از سرشان پرید و دانستند که در بدگوئی از زن عزیز دچار لغزش شدهاند، در پیش او به لغزش خود اعتراف کردند.
زلیخا که اعتراف ایشان را شنید، گفت:
فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرِینَ (2)(این است پسری که مرا در عشق او سرزنش میکردید.
من خواستم با او بپیوندم ولی او از این کار سر باز زد و پاکی نشان داد. و اگر باز هم دستور مرا به کار نبندد- و کام مرا ندهد-32
ص: 121
بیگمان به زندان خواهد رفت و خوار و سرافکنده خواهد شد.) ولی یوسف، زندانی شدن را به گناه کردن و سرپیچی از فرمان خدا ترجیح داد و گفت:
رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَ (1)(پروردگارا، زندان برای من خوشتر از کاری است که اینان مرا به انجام آن میخوانند. اگر تو نیرنگشان را از من دور نگردانی، به آنان خواهم گروید و خواهم لغزید.) فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَ (2)(خدا دعای یوسف را مستجاب کرد و نیرنگ و فریب زنان را از او بگرداند.) بعد عزیز مصر که پارگی پیراهن یوسف و خراش چهره و گواهی طفل و دست بریدن زنان، همه را در نظر گرفت به این نتیجه رسید که یوسف بیگناه است و باید او را آزاد بگذارد.
ولی گفته شده است:
زن عزیز مصر نزد شوهر خود شکایت کرد و گفت:
«این غلام، مرا پیش مردم رسوا کرده و به آنها خبر داده که من میخواستهام ازو کام بگیرم.» عزیز مصر نیز بر آن شد که مدت کوتاهی یوسف را به زندان اندازد تا سر و صدا بخوابد. ولی یوسف هفت سال در زندان ماند.
با یوسف دو جوان دیگر نیز زندانی شدند که از یاران34
ص: 122
فرعون بودند:
یکی از آن دو تن، خوانسالار و دیگری شرابدار فرعون بود و میگفتند قصد داشتهاند که فرعون را مسموم سازند.
یوسف، هنگامی که در زندان افتاد به آن دو تن گفت:
«من از تعبیر خواب سر رشته دارم.» به شنیدن این سخن، یکی از آن دو جوان به دیگری گفت:
«بیا تا او را امتحان کنیم.» روی این قرار، آن که خوانسالار بود و نان فرعون را فراهم میآورد، گفت:
إِنِّی أَرانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ (1)(من در خواب دیدم که روی سر خویش نان حمل میکنم و پرندگان از آن میخورند.) دیگری گفت:
إِنِّی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً (2)(من در خواب دیدم که انگور میفشارم و شراب میگیرم.) یوسف در پاسخ آن دو جوان گفت:
لا یَأْتِیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُکُما بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما (3)(من پیش از آن که برای شما خوراک بیاورند، شما را از تعبیر خوابی که دیدهاید آگاه میسازم).
یوسف نمیخواست درباره خوابی که آن دو جوان دیده و تعبیرش را ازو خواسته بودند سخنی بگوید.37
ص: 123
از این رو، به موضوع دیگری پرداخت و گفت:
یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ؟ (1)(ای دو همزندان من، آیا خدایان بیشمار و پراکنده بهترند یا خدای یکتای توانا؟) نام خوانسالار فرعون، مخلت (یا مجلت یا محبت) و نام دیگری نبو (یا لنسبو یا نسبو) بود.
این دو جوان دیگر با یوسف سخنی نگفتند تا هنگامی که به تعبیر خوابشان پرداخت و به جوانی که خواب دیده بود انگور میفشارد و شراب میگیرد، گفت:
أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً (2)(اما یکی از شما دو تن، ساقی پادشاه خواهد شد.) یعنی:
پادشاه مقام او را بالا خواهد برد.
وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ. (3)(اما دیگری به دار آویخته خواهد شد و بر فراز دار آنقدر خواهد ماند که پرندگان از مغز سر او بخورند.) آن دو جوان که سخن او را شنیدند گفتند: «ما از این تعبیر چیزی نفهمیدیم!» یوسف گفت:
قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیانِ (4)41
ص: 124
(خواست خداوند درباره کاری که راجع به آن از من پرسیدید بیگمان اجرا میشود) یوسف چون فکر میکرد که نبو به زودی از زندان رهائی مییابد و به مقام بلندی میرسد، به او گفت:
اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ (1)(از من در نزد پادشاه خود یاد کن) و به او خبر ده که من مظلوم و بیگناه به زندان افتادهام:
فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ (2)(در آن هنگام، شیطان یاد پروردگار را از خاطر یوسف برد.) بدین جهة او بجای این که از خدا یاری بخواهد از بنده خدا یاری خواست.
در نتیجه غفلتی که از سوی شیطان به یوسف دست داده بود، خداوند بدو وحی فرستاد که:
«ای یوسف، تو به کس دیگری جز من پناه میبری! بنابر این من هم دوره زندان ترا طولانی خواهم ساخت.» از این رو یوسف مدت هفت سال در زندان ماند.
بعد، پادشاه مصر- که ریان بن ولید بن هروان بن اراشة بن فاران بن عمرو بن عملاق بن لاوذ بن سام بن نوح بود، خواب هراس آوری دید که هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را میخورند، همچنین هفت خوشه سرسبز را هفت خوشه زرد و خشک دنبال میکنند.
بامداد که از خواب برخاست جادوگران و کاهنان و دانایان و پیشگویان را گرد آورد و خواب خود را برای ایشان باز گفت.42
ص: 125
آنان گفتند:
أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِینَ. وَ قالَ الَّذِی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ (1)(این خواب پریشان است و ما تعبیر خواب پریشان را نمیدانیم. یکی از آن دو همزندانی یوسف که رهائی یافته بود، پس از چندی به یاد یوسف افتاد و گفت: من شما را از تعبیر این خواب آگاه میسازم. مرا به نزد یوسف بفرستید.) او را پیش یوسف فرستادند و او همینکه به یوسف رسید خوابی را که پادشاه مصر دیده بود برایش بیان کرد.
یوسف با در نظر گرفتن تعبیر آن خواب بدو گفت:
تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِیلًا مِمَّا تَأْکُلُونَ. ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِیلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ. ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فِیهِ یُغاثُ النَّاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ. (2)(باید هفت سال پی در پی گندم بکارید و از هر چه میدروید، جز کمی که میخورید باقی را با خوشه در انبار ذخیره کنید. پس از این هفت سال- که سالهای حاصلخیزی و برکت است- هفت سال دیگر پیش آید که سالهای قحط و خشکی خواهد بود و در این هفت سال آنچه در هفت ساله نخستین غله اندوختهاید خوراک مردم میشود جز اندکی از آن که- برای دانه کاشتن- باید نگه دارید. این دوره خشکی و قحط که سپری شد، سالی آید:
که مردم از آسایش و فراوانی بهره خواهند برد.)49
ص: 126
بنابر این، آن هفت گاو فربه که پادشاه مصر در خواب دیده بود نشانه هفت سال حاصلخیزی و برکت و آن هفت گاو لاغر نشانه هفت سال خشکی و قحط بود. همچنین آن هفت خوشه سرسبز و تازه و آن هفت خوشه زرد و خشک.
نبو که این تعبیر خواب را از یوسف شنید به پیش فرعون مصر بازگشت و او را از آنچه یوسف گفته بود، آگاه ساخت.
فرمانروای مصر دانست که آنچه یوسف گفته، راست است.
از این رو گفت:
«او را به نزد من بیاورید!» وقتی که فرستاده فرعون به پیش یوسف رفت و او را به نزد پادشاه فرا خواند، یوسف همراه وی نرفت و گفت:
ارْجِعْ إِلی رَبِّکَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَ (1)(برگرد به نزد سرور خود و از او بپرس چه شد که آن بانوان دستهای خویش را بریدند.) همینکه پیک پادشاه از پیش یوسف بازگشت و پیام یوسف را به او رساند، پادشاه از آن زنان جریان قضیه را پرسید.
زنان در پاسخ گفتند:
حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ (2)(پناه بر خدا، ما هیچ بدی از او ندیدهایم) ولی همسر عزیز مصر به ما خبر داد که میخواسته از یوسف کام بگیرد.
در این هنگام همسر عزیز مصر نیز که از رفتار خود با یوسف پشیمان شده بود، بر آن شد که به حقیقت اعتراف کند و51
ص: 127
گفت:
أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ. (1)(من میخواستم با یوسف بپیوندم و از او کام برگیرم.) یوسف که در زندان بود گفت:
«من پیک پادشاه را برگرداندم و همراهش نرفتم تا سرور من- یعنی عزیز مصر- بداند که من پنهان از او بدو خیانت نکرده و با همسرش در نیامیختهام.» درین هنگام جبرائیل از او پرسید: حتی وقتی که آهنگ او کردی، بدین اندیشه نبودی؟» یوسف در پاسخ گفت:
ما أُبَرِّئُ نَفْسِی، إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ (2)(من نمیکوشم که خود را پاک و بیگناه نشان دهم زیرا خواهش نفس، آدمی را به انجام کار زشت فرمان میدهد.) همینکه پاکی و امانت یوسف بر پادشاه روشن شد، گفت:
ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی (3)(او را پیش من آورید تا نجاتش دهم و برای خود نگاهش دارم.) همینکه فرستاده پادشاه مصر، خود را به یوسف رساند، یوسف همراه او از زندان بیرون رفت و درباره زندانیان دعا کرد و بر در زندان نوشت:
«این جا گور زندگان و خانه اندوهها و مایه آزمایش دوستان و شادی دشمنان است.»54
ص: 128
سپس شست و شو کرد و جامه خویش را پوشید و روانه دربار فرعون شد.
همینکه با پادشاه مصر روبرو گردید، پادشاه به سخن پرداخت و بدو گفت:
إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکِینٌ أَمِینٌ. (1)(امروز تو در نزد ما صاحبمنصبی امین خواهی بود.) یوسف گفت:
اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ (2)(خزانه و انبارهای این کشور را به عهده من بگذار.) اگر او نگفته بود که: «خزانهها و انبارهای این کشور را بر عهده من بگذار.»، پادشاه در همان ساعت او را به کار میگماشت.
ولی پس از یک سال او را به کار واداشت و همه- گنجینههای خود را بدو سپرد و داوری و دادگستری را نیز بر عهده او گذاشت چنان که فرمان او در همه جا روا بود و به کار بسته میشد.
قطفیر- یا عزیز مصر، سرور پیشین یوسف- نیز در یکی از آن شبها به هلاک رسید و پس از درگذشت او، پادشاه مصر کار او را هم به یوسف سپرد.
و نیز گفته شده است:
«او نمرد، بلکه پادشاه او را از کار برکنار کرد و یوسف را در جای او به کار گماشت.» ولی روایت نخستین درستتر است زیرا یوسف با همسر او55
ص: 129
زناشوئی کرد چنان که ما به شرح آن خواهیم پرداخت.
یوسف هنگامی که همه کارهای مصر را بر عهده گرفت، پادشاه ریان را به خداپرستی فرا خواند.
پادشاه نیز ایمان آورد و سپس درگذشت و خداپرست از جهان رفت.
پس از او قابوس بن مصعب بن معاویة بن نمیر بن سلواس بن فاران بن عمرو بن عملاق به پادشاهی نشست.
یوسف او را به پرستش خدای یگانه فرا خواند. ولی او ایمان نیاورد. و یوسف در روزگار فرمانروائی او از جهان رفت.
هنگامی که پادشاه ریان، میان یوسف و راعیل (یا: زلیخا)- همسر عزیز، سرور پیشین وی- عقد زناشوئی بست، یوسف در شب زفاف به زن خود گفت:
«آیا اکنون این کار حلال بهتر از آن کار حرام نیست که تو نخست میخواستی؟» راعیل جواب داد:
«ای دوست، مرا سرزنش مکن زیرا من زیباترین زن بودم که از دارائی و جاه نیز بهره بسیار داشتم ولی شوهرم نمیتوانست با زنان نزدیکی کند. تو را هم خدای بزرگ بسیار زیبا آفریده بود. از این رو هوای نفس بر من چیره شد و از خویشتن داری باز ماندم.» یوسف در آن شب، او را همچنان دوشیزه یافت، همسرش برای او دو فرزند، به نامهای افرائیم و منشا، آورد.
(در تورات- سفر پیدایش- به جای منشا، منسی آمده است.)
ص: 130
پس از این که یوسف همه خزانهها و انبارهای سرزمین مصر را در اختیار خویش گرفت. در طی هفت سال حاصلخیزی و برکت، گندمها را با خوشه گرد آورد و انباشت.
این هفت سال سپری شد و پس از آن، چنان که پیش بینی کرده بود، سالهای قحط و خشکی پیش آمد و مردم گرفتار بینانی شدند و به گرسنگی افتادند.
شهری هم که یعقوب در آن میزیست، از این خشکسالی آسیب دید. از این رو یعقوب پسران خویش را برای بدست آوردن غله به مصر فرستاد.
ولی بنیامین برادر یوسف را که هر دو از یک پدر و مادر بودند پیش خود نگاه داشت.
پسران یعقوب که به یوسف رسیدند، یوسف ایشان را شناخت ولی آنان یوسف را نشناختند، زیرا روزگاری دراز میگذشت که او را ندیده بودند.
از این گذشته، جامه یوسف نیز دگرگون شده و جامه پادشاهان را پوشیده بود.
یوسف، همینکه به آنان نگریست، پرسید: «بگویید ببینم، درین جا برای چه آمدهاید؟» در پاسخ گفتند: «ما از سرزمین شام بدین جا برای تهیه خوراک آمدهایم.» گفت: «شما دروغ میگوئید. شما جاسوس هستید.
بنابر این، مرا از احوال خود به راستی آگاه سازید.» گفتند: «ما ده برادر فرزند یک مرد پاکدامن و راستگوی هستیم. نخست دوازده برادر بودیم. یکی از برادران ما با ما به صحرا آمد و در آن جا از دست رفت. پدر ما او را بیشتر از همه
ص: 131
ما دوست داشت.» یوسف پرسید: «پس از هلاک او، پدر شما خود را چگونه تسکین میدهد؟» جواب دادند: «با دیدن یکی دیگر از برادران ما- که کوچکتر از اوست- خود را دلداری میدهد.» یوسف گفت: «پس آن برادرتان را هم به این جا بیاورید تا من او را ببینم».
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لا تَقْرَبُونِ. قالُوا: سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ (1)(اگر آن برادر را نیاورید، دیگر پیش من نیائید چون من چیزی به شما نخواهم داد.
گفتند: درین باره با پدرش گفت و گو خواهیم کرد و او را با خود خواهیم آورد.) گفت: «پس از میان خود یک تن را پیش من بگذارید که درین جا گروگان باشد تا برگردید.» برادران قرعه کشیدند که به نام شمعون افتاد و او را در نزد یوسف گرو گذاشتند.
یوسف بار و بنه ایشان را مرتب ساخت و به کسان خود گفت:
«درهمهائی که در بهای غله پرداختهاند دربارهای ایشان بگذارید تا شاید باز گردند.» این را از آن رو گفت که میدانست آنان را امانت و دیانتشان وادار خواهد کرد که برای برگرداندن بهای غله، باز گردند.61
ص: 132
1) - سوره یوسف- آیههای 60 و 61
و نیز گفته شده است:
یوسف بهای غله را به ایشان برگرداند زیرا میترسید پدرش، یعقوب، دیگر پولی نداشته باشد که باز هم آنان را برای خرید غله بفرستد. ولی وقتی دیدند هنوز سرمایهای دارند برای خرید برمیگردند.
یوسف، همچنین، به هیچ کس بیش از یک بار شتر گندم نمیداد. وقتی دید، برادران میکوشند تا گندم بیشتری بگیرند، از آنان خواست که برادر دیگرشان را نیز به همراه بیاورند و بدین وسیله آنها را به طمع انداخت تا با آوردن برادر، یک بار گندم اضافه بگیرند.
برادران، هنگامی که با بارهای خویش به نزد پدر خود برگشتند، بدو گفتند:
«ای پدر، عزیز مصر، ما را بسیار گرامی داشت و حتی اگر یکی از فرزندان یعقوب یعنی اگر یکی از برادران ما هم به جای او بود، بیش از او درباره ما نیکی نمیکرد. او برادر ما، شمعون، را گروگان نگاه داشت و گفت:
«آن برادرتان را هم که پدرتان، پس از نابودی برادر دیگرتان بدو دل بسته، پیش من بیاورید. اگر نیاوردید، دیگر به نزد من نیائید چون دیگر گندم به شما نخواهم داد.» یعقوب که این سخن را از فرزندان خود شنید، گفت:
هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلَّا کَما أَمِنْتُکُمْ عَلی أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ! ... وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ، قالُوا: یا أَبانا ما نَبْغِی، هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا وَ نَمِیرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعِیرٍ. (1)65
ص: 133
1) - سوره یوسف- آیه 64 و 65
یعقوب گفت:
(آیا درباره او نیز به همان اندازه به شما اطمینان کنم که پیش از این درباره برادرش اطمینان کردم! برادران هنگامی که بارهای خود را گشودند و دیدند بهای گندمها به ایشان پس داده شده گفتند:
پدر جان، ما دیگر چه میخواهیم؟ اکنون که سرمایه ما به ما برگشته، باز برای خانواده خود گندم تهیه میکنیم و برادر خویش را نیز با خود میبریم و او را خوب حفظ میکنیم و یک بار شتر گندم هم به خاطر او، اضافه میگیریم.) یعقوب گفت: ذلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ (1)(این یک بار شتر چیزی نیست.» بعد به سخن خود ادامه داد و گفت:
لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِکُمْ. فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ، قالَ: اللَّهُ عَلی ما نَقُولُ وَکِیلٌ. (2)(او را با شما نخواهم فرستاد جز در صورتی که پیش من به خدا سوگند بخورید که او را حتما به من باز گردانید وگرنه به خشم خدا گرفتار شوید.
و هنگامی که فرزندانش سوگند یاد کردند، گفت: خدا به آنچه ما میگوئیم وکیل و گواه است.) یعقوب پس از آن که به بنیامین اجازه داد تا همراه برادرانش برود، به فرزندان خود سفارش بسیار کرد و گفت:66
ص: 134
یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ (1)(ای فرزندان من، چون به مصر رسیدید از یک دروازه وارد نشوید و از دروازههای مختلف وارد شوید.) این پند را از آن رو به فرزندان خود داد که از چشم زخم میترسید زیرا همه دارای روئی زیبا بودند.
باری آنان دستوری را که پدرشان داده بود به کار بستند.
وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلی یُوسُفَ آوی إِلَیْهِ أَخاهُ (2)(و هنگامی که بر یوسف وارد شدند، او برادر خویش، بنیامین، را به سوی خود خواند و در کنار خود نشاند.) او را شناخت. و آنان را در خانهای جای داد و وسائل پذیرائی ایشان را فراهم ساخت.
هنگامی که سفره گسترده شد و خوراک به میان آمد، برادران دو به دو در کنار یک دیگر نشستند.
بنیامین تنها ماند و به گریه افتاد و گفت:
«اگر برادر من زنده بود اکنون مرا در پهلوی خود مینشاند.» یوسف که این سخن از بنیامین شنید، رو به برادران وی کرد و گفت:
«این برادر شما اکنون تنها مانده است.» آنگاه او را در پهلوی خود نشاند و خود نیز نشست و همخوراک او شد.69
ص: 135
همینکه شب فرا رسید، یوسف برای ایشان بستر افکند و گفت:
«هر دو نفر از شما باید در یک بستر بخوابند.» در این جا باز هم بنیامین تنها ماند و یوسف گفت: «این برادر شما با من میخوابد.» بدین گونه شب او را همبستر خود ساخت و تا بامداد همچنان او را میبوئید و تنگ در بر میگرفت.
بنیامین که این گرمی و مهربانی را ازو دید، به یاد از دست رفتن یوسف افتاد و داغ دلش تازه شد و سرگذشت اندوهبار برادر را برای او باز گفت.
یوسف که سخنان او را شنید، گفت: «آیا دوست داری که من به جای برادر از دست رفته تو باشم؟» بنیامین پاسخ داد: «خوشا به حال کسی که برادری مانند تو داشته باشد. ولی افسوس که تو نه فرزند یعقوب هستی و نه فرزند راحیل.» یوسف دیگر تاب نیاورد و گریست و برخاست و او را در آغوش گرفت و گفت:
«من همان یوسف، برادر تو هستم. بنابر این از رفتاری که برادران ما در گذشته با ما کردهاند اندوهگین مباش. زیرا خدا با ما مهربانی و نیکی کرده است. از آنچه هم که من اکنون با تو گفتم، برادران خود را آگاه مکن.» و نیز گفته شده است:
هنگامی که برادران به یوسف وارد شدند و گندم خواستند، به پیمانه گندم تلنگر زد و گفت:
ص: 136
«این به من خبر میدهد که شما دوازده مرد بوده و یکی از برادران خویش را فروختهاید.» بنیامین که سخن او را شنید در برابرش به سجده افتاد و گفت:
«از پیمانه خود بپرس که آن برادرم هنوز زنده است یا نه؟» یوسف به پیمانهای که در دست داشت تلنگری زد و جواب داد: «زنده است و به زودی او را خواهی دید.» بنیامین گفت:
«درین صورت با من هر کاری که میخواهی بکن چون او اگر از حال من آگاه شود، مرا رهائی خواهد بخشید.» یوسف به شنیدن این سخن داخل اطاق خود شد و گریست.
سپس وضو گرفت و به نزد برادران برگشت.
همچنین میگویند:
یوسف هنگامی که بار گندم را بر پشت شتر برادران خویش مینهاد، ظرفی را که با آن گندم پیمانه میکرد- یعنی همان پیمانه را که از نقره بود- در بار غله برادر خود، بنیامین، نهاد.
و نیز گفته شده است:
این ظرفی بود که یوسف با آن آب مینوشید و بنیامین نفهمید که یوسف آن را در میان گندم او پنهان کرده است.
همچنین گفته شده است:
بنیامین همینکه دانست عزیز مصر همان یوسف برادر اوست، گفت:
«من دیگر از تو جدا نمیشوم.» یوسف گفت:
ص: 137
«میترسم که پدرم از دوری تو اندوهگین شود. و من نمیتوانم تو را زندانی کنم مگر پس از این که تو را به تهمت رسوا- کنندهای متهم سازم.» بنیامین گفت: «پس همین کار را بکن.» یوسف گفت: «درین صورت، من این پیمانه نقره را در بار تو میگذارم، بعد تو را به دزدیدن آن متهم میکنم تا بدین بهانه تو را از برادرانت بگیرم و برای بازپرسی نگه دارم.» بنیامین این تدبیر را پسندید و بدان رضا داد. بنابر این همینکه بارهای خود را بستند و خواستند که به راه افتند، جارچی جار زد و گفت:
أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ. (1)(ای کاروانیان! شما بیگمان دزدید!) برادران گفتند:
تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما کُنَّا سارِقِینَ (2)(به خدا سوگند شما به خوبی میدانید که ما برای تباهکاری بدین سرزمین نیامدهایم و دزد نیستیم.) چون بهای گندمی را هم که دریافت کردیم به یوسف پرداختهایم.
کسان یوسف همینکه این سخن را شنیدند، گفتند:
فَما جَزاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کاذِبِینَ؟ قالُوا: جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ. (3)(اگر دروغ گفته باشید، کیفر کسی که دزدی کرده،75
ص: 138
چیست؟
گفتند:
هر کس که پیمانه در بارش پیدا شود، همو نیز باید به کیفر برسد.) او را بگیرید و پیش خود نگه دارید.
بنابر این بازرسی و جست و جو را آغاز کردند. نخست به بازرسی بارهای برادران پرداختند. بعد پیمانه را از بار بنیامین بیرون آوردند.
برادران، که این را دیدند، گفتند:
إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ. (1)(اگر او دزدی میکند، برادر دیگری هم پیش از این داشته که دزدی کرده است.) منظورشان یوسف بود. دزدی یوسف نیز هنگامی روی داد که بتی از بتهای پدر زن بابای خود را دزدید و آن را شکست و بدین سبب مورد سرزنش واقع شد.
و نیز گفتهاند:
منظور از دزدی یوسف، موضوع تهمت دزدیدن کمربند جدش اسحاق است، که شرح آن پیش از این گذشت.
هنگامی که پیمانه دزدی شده از میان بار بنیامین پیدا شد، برادرانش به او گفتند:
«ای فرزندان راحیل، همیشه ما از دست شما آسیب دیدهایم.» بنیامین پاسخ داد:
«ولی، برعکس، فرزندان راحیل همیشه از دست شما عذاب دیدهاند. این پیمانه را هم همان کسی در بار من گذاشته که آن درهمها را در بارهای شما گذاشته بود.»77
ص: 139
1) - سوره یوسف- آیه 77
باری، یوسف بنیامین را گرفت و برادران بنیامین چون دیدند برای رهائی او چارهای ندارند، از یوسف درخواست کردند که او را به ایشان واگذارد. و گفتند:
یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ (1)(از عزیز، او پدری دارد که پیرمرد سالخوردهای است- و تاب دوری او را نخواهد آورد- بنابر این، یکی از ما را به جای او بگیر.) یوسف گفت:
مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ. (2)(پناه بر خدا ازین که ما بگیریم جز کسی را که مال خود را در نزدش یافتهایم.) وقتی از رهائی دادن بنیامین ناامید شدند، پنهانی با هم به چارهجوئی پرداختند چنان که هیچ کس دیگری جز خودشان درین گفت و گو شرکت نداشت.
برادر بزرگ ایشان، شمعون، گفت:
أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ (3)(مگر نمیدانید که پدرتان، شما را به خدا سوگند داده) که بنیامین را به او برگردانیم وگرنه به خشم خداوند گرفتار خواهیم شد؟
وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی (4)80
ص: 140
(پیش از این هم درباره یوسف ستم روا داشتید. بنابر این من از این سرزمین دور نمیشوم تا هنگامی که پدرم به من اجازه دهد) که خارج شوم. شما پیش پدرتان برگردید و آنچه را که پیش آمده برای او باز گوئید.
هنگامی که برادران به پیش پدر خود، یعقوب، بازگشتند و خبر گرفتاری بنیامین و نیامدن شمعون را بدو دادند، یعقوب گفت:
بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً، فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً (1)(چنین نیست، بلکه شما را هوای نفس به انجام این کار فریب داده است. بنابر این باز هم من شکیبائی پیشه میکنم که کاری نیکوست. چه بسا که خداوند، آنها را به من باز رساند.) منظورش از «آنها» بنیامین و یوسف و شمعون (یا به گفته برخی:
روبیل) بود.
بعد، از پسران خویش روی گرداند و گفت: «وای از داغ دوری یوسف!» وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ. (2)(و از گریه اندوه چشمانش سپید شد در حالیکه میکوشید تا درد و غم خود را فرو خورد و پنهان دارد.) پسرانش که او را سراپا غرق در اندوه و خشم یافتند، گفتند:
تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ-84
ص: 141
الْهالِکِینَ (1)(به خدا که تو آنقدر از یاد یوسف داغ دل خود را تازه کنی که یا بیمار شوی یا خود را نابود سازی.) یعقوب در پاسخ ایشان گفت:
إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (2)(من از اندوه و درد خویش، تنها به خدای خود شکوه میبرم و از لطف خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید.) چون درباره یوسف خوابی دیده بود که آنرا راست میپنداشت. (3)
تاریخ بلعمی، چاپ زوار، ج 1 ص 315
و نیز گفته شده است:بیتابی و زاری هفتاد گرفتار و مبتلی برابر با بیتابی و ناآرامی یعقوب بود و به او در مقابل تحمل این سختی پاداش یکصد شهید داده شد.
همچنین گفته شده است:
یعقوب به یکی از همسایگان خویش رسید. همسایه بدو گفت:
«ای یعقوب، چرا رفته رفته فرسوده میشوی و از میان میروی در صورتی که هنوز به سنی نرسیدهای که پدرت رسید؟»15
ص: 142
یعقوب در پاسخ گفت:
«آنچه مرا فرسوده ساخته و از میان برده، داغ دوری یوسف است که خدا مرا بدان گرفتار کرده است.» پس از این پیشآمد خدا بدو وحی فرستاد و فرمود: «آیا از دست من پیش بندگان من شکوه میکنی؟» یعقوب که به لغزش خود پی برد، گفت: «پروردگارا، گناهی از من سرزده است. مرا ببخش!» خداوند فرمود: «از این گناه تو در گذشتم.» از آن ببعد، هر گاه کسی درباره درد و اندوه یعقوب پرسشی میکرد، یعقوب در پاسخ میگفت:
إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللَّهِ (1)(من از اندوه و درد خود، تنها پیش خداوند شکایت میبرم.) سپس خداوند بدو وحی فرستاد و فرمود:
«حتی اگر دو فرزند تو مرده بودند، هر دو را برای تو زنده میکردم. من تو را از آن جهة به داغ دوری گرفتار ساختم که گوشتی کباب کردی و در برابر همسایهات تنگ چشمی نشان دادی و از آن کباب بدو نخوراندی.» و نیز گفته شده است:
سبب گرفتاری یعقوب این بود که ماده گاوی داشت و این گاو ماده دارای گوسالهای بود. یعقوب گوساله را در پیش روی مادرش کشت.
حیوان از کشته شدن فرزند خود رنج میبرد و مینالید6.
ص: 143
1) - سوره یوسف- آیه 76.
ولی یعقوب بدو رحم نمیکرد. به کیفر این سنگدلی بود که به درد دوری عزیزترین فرزند خود گرفتار شد.
همچنین گفته شده است:
یعقوب در خانه گوسفندی را سر برید در حالیکه فقیر تنگدستی بر روی بام ایستاده بود و گوشت دلش میخواست ولی یعقوب بدو چیزی از آن نداد.
از این رو خداوند درین باره بدو وحی فرستاد و از سبب آن گرفتاری آگاهش ساخت.
پس از آن یعقوب خوراک آماده ساخت و جار زد:
«هر کس که روزه دار و گرسنه است باید در پیش یعقوب روزه خود را بگشاید.» یعقوب به پسران خود که از مصر پیشش آمده بودند دستور داد تا به مصر برگردند و در آن جا از یوسف و برادرش خبرهائی به دست آورند.
آنان به مصر بازگشتند و پیش یوسف رفتند و گفتند:
یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا (1)(از عزیز مصر، به ما و خانواده ما از گرسنگی آسیب رسیده است و اکنون سرمایه اندکی بدین جا آوردهایم. در برابر این هر مایه ناچیز پیمانهای لبریز از گندم به ما بده و درباره ما بخشش کن.) گفته شده است که سرمایه آنها چند درهم یا چند سکه قلب بود.8.
ص: 144
1) - سوره یوسف- آیه 88.
همچنین گفتهاند که سرمایه ایشان روغن و پشم بود.
برادران که به یوسف گفتند: «درباره ما بخشش کن» منظورشان این بود که: «لطف کن و تفاوت سرمایه ناچیز ما و جنس گرانبهای خود را نادیده بگیر.» همچنین گفتهاند: منظورشان این بوده که: «لطف کن و برادر ما را به ما ببخش و به ما برگردان.» یوسف همینکه سخن ایشان را شنید دیگر تاب نیاورد و به گریه افتاد و اشکش سرازیر شد. سپس آنچه را که از ایشان پنهان میکرد فاش ساخت.
و نیز گفته شده است:
یوسف آنچه را که پوشیده میداشت تنها از این رو برای ایشان آشکار کرد، که یعقوب وقتی شنید که او بنیامین را به کیفر دزدی گرفته و پیش خود نگاه داشته، نامه ذیل را بدو نگاشته بود:
«از یعقوب، اسرائیل الله، پسر اسحاق ذبیح الله، پسر پسر ابراهیم خلیل الله، به عزیز مصر که نمودار دادگری است.
اما بعد، ما اعضاء خانوادهای هستیم که پیوسته در معرض گزند و آسیب بودهایم. نیای من کسی بود که دست و پایش را بستند و او را در آتش افکندند ولی خداوند آتش را بر او سرد و سالم ساخت.
پدر من هم کسی بود که دست و پایش بسته و کارد بر گلویش کشیده شد تا قربانی گردد ولی خداوند سربهای او را گوسفندی فرستاد تا به جای او قربان شود.
اما من دارای پسری بودم که او را از همه فرزندان خود بیشتر دوست میداشتم. برادرانش او را با خود به صحرا بردند و برگشتند و پیراهنش را که به خون آلوده بود آوردند و گفتند:
ص: 145
او را گرگ خورده است.
پسر دیگری داشتم که از جهة مادری نیز با آن پسرم برادر بود و من از روزی که آن پسرم از دست رفت به دیدن این پسر تسکین مییافتم و خود را دلداری میدادم.
ولی او را نیز پسرانم با خود به مصر بردند و برگشتند و گفتند: او دزدی کرد و تو نیز بدین جرم او را به زندان افکندی.
ما اعضاء خانوادهای هستیم که نه دزدی میکنیم و نه فرزند دزد میآوریم. جگر گوشه مرا به من برگردان وگرنه دربارهات نفرینی میکنم که تا هفت پشت از بازماندگان تو را گرفتار سازد.» یوسف، همینکه نامه بالا را خواند، نتوانست از گریستن خودداری کند و پیش برادران آمد و گفت:
هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ؟ قالُوا: أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ؟ قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی، قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا. (1)یوسف گفت:
(آیا میدانید هنگامی که جاهل و نادان بودید با یوسف و برادرش چه کردید؟
برادران به خود آمدند و گفتند: آیا تو همان یوسف هستی؟
جواب داد: آری، من همان یوسفم و این برادر من است. خدا درباره ما احسان فرمود) و ما را باز گرد هم آورد.
برادران شرمگین شدند و از کرده خود پوزش خواستند و گفتند:90
ص: 146
1) - سوره یوسف- آیه 89 و 90
تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئِینَ. قالَ: لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ. (1)(به خدائی که ترا بر ما برتری بخشیده سوگند که ما خطا کردهایم.
یوسف گفت: هیچ شرمگین مباشید که من امروز گناه شما را به چشم شما نمیکشم. خدا گناه شما را ببخشد که مهربانترین مهربانان است).
یوسف، بعد، احوال پدر خود را از ایشان پرسید:
در پاسخ گفتند: «وقتی بنیامین نیز از دستش رفت، آنقدر گریست که نابینا شد.» یوسف پیراهن خود را به ایشان داد و گفت:
اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ. (2)(این پیرهن مرا ببرید و به چهره پدرم افکنید تا- از بوی آن- بینائی خویش را باز یابد. آنگاه همه خانواده با هم به پیش من بیائید.) یهودا گفت:
«من این پیرهن را پیش پدرم میبرم. چون پیرهن خون- آلود یوسف را هم من پیشش بردم و بدو خبر دادم که گرگ یوسف را خورده است. بنابر این اکنون هم خبر زنده بودن یوسف را من باید بدو بدهم و با این مژده شادش کنم همچنان که اول اندوهگینش کرده بودم.»93
ص: 147
بدین گونه یهودا آن «بشیر» شد که مژده زنده بودن یوسف را به یعقوب داد.
همینکه کاروانیان از مصر به راه افتادند، باد بوی یوسف را به یعقوب رساند. در حالیکه میان آن دو تن هشتاد فرسنگ فاصله بود زیرا یوسف در مصر و یعقوب در سرزمین کنعان به سر میبرد.
از این رو بود که یعقوب گفت:
إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ. (1)(اگر مرا تخطئه نکنید، من بوی یوسف را میشنوم.) برخی از فرزندانش که در پیشش بودند، گفتند:
تَاللَّهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلالِکَ الْقَدِیمِ. (2)(به خدا تو در همان گمراهی پیشین خود پایدار ماندهای) زیرا هنوز از یوسف یاد میکنی.
فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً، قالَ: أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ؟ (3)(ولی هنگامی که بشیر آمد و پیراهن یوسف را به چهره یعقوب افکند و چشمانش بینائی را باز یافت، به فرزندان خود گفت:
آیا نگفتم به شما که من از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید؟) آنگاه از یهودا که «بشیر» یا مژده رسان بود، پرسید:
«یوسف در آن جا چه میکند؟»96
ص: 148
جواب داد:
«فرمانروای مصر است.» پرسید:
«چگونه فرمانروائی میکند و چه آئینی دارد؟» در پاسخ گفت:
«آئین او پرستش خدای یکتاست.» یعقوب گفت:
«اکنون نعمتهای خداوند بر ما تمام شده است.» آن عده از فرزندان یوسف که در پیشش بودند، همینکه پیراهن یوسف را دیدند و مژده او را شنیدند گفتند:
یا أَبانَا، اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا. (1)(ای پدر، از خداوند بخواه که گناهان ما را ببخشد.) یعقوب گفت:
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی (2)(بزودی برای شما از خدا آمرزش خواهم خواست.) و در شب آدینه، نزدیک سپیده دم درباره ایشان دعا کرد.
سپس یعقوب و فرزندانش به سوی مصر روانه گردیدند.
همینکه به مصر نزدیک شدند، یوسف برای دیدار او بیرون آمد و مردم مصر نیز برای بزرگداشت پدر یوسف، او را همراهی کردند.
یعقوب که تکیه به پسر خود، یهودا، داده بود و گام برمیداشت، همینکه به یوسف رسید و توده انبوه مردم و اسبان98
ص: 149
و خدم و حشم و شکوه او را دید، از یهودا پرسید:
«پسرجان، آیا این فرعون مصر است؟» جواب داد:
«نه. این پسر تو یوسف است.» همینکه نزدیک یوسف رسید، یوسف خواست نخست به او سلام کند ولی یعقوب بر او پیشی گرفت و گفت: «سلام بر تو، ای نابود کننده اندوهها.» و این را از آن رو گفت که در سراسر مدت غیبت یوسف، هیچگاه از گریه و اندوه نیاسوده بود.
مؤلف گوید:
آنان همینکه به سرزمین مصر وارد شدند، یوسف پدر و مادر خود را بنواخت و بر تخت نشاند.
و نیز گفتهاند که مادرش نبود و خالهاش بود، زیرا مادرش درگذشته بود.
یعقوب و مادر یا خاله یوسف و برادران او در برابر یوسف به سجده افتادند و این سجده نشانه شادباش مردم به پادشاهان بود. اما درین سجود چهره خود را به زمین نمیسائیدند زیرا این کار روا نیست جز هنگام سجده به درگاه خدای بزرگ.
از آن سجده تنها میخواهند هنگام درود به پادشاهان و بزرگداشت تخت و تاجشان سر فرود آورند و کوچکی و فروتنی خود را نشان دهند، چنان که امروز نیز مرسوم است.
در آن حال یوسف گفت:
یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا (1)(ای پدر، این تعبیر خواب پیشین من است که خداوند00
ص: 150
1) - سوره یوسف- آیه 100
آن را راست گردانید.) میان خواب یوسف و رفتن یعقوب به مصر چهل سال- و به گفته برخی: هشتاد سال- طول کشید زیرا هنگامی که یوسف در چاه افتاد پسری هفده ساله بود و هنگامی که بار دیگر پدر خود را دید نود و هفت سال داشت.
پس از گرد آوری خانواده خود نیز تا بیست و سه سال دیگر زندگی کرد.
بنابر این، هنگامی که جهان را بدرود گفت، یکصد و بیست سال از عمرش میگذشت.
یوسف، همینکه مرگ خود را نزدیک دید کار خود را به برادر خویش، یهودا، سپرده و او را جانشین خویش ساخت.
و نیز گفته شده است:
مدت دوری یوسف از یعقوب هجده سال بود.
همچنین، گفتهاند:
یوسف، هنگامی که به سرزمین مصر رسید، هفده سال داشت و سیزده سال پس از ورود او به مصر، فرعون وزارت خویش را بدو داد. و مدت دوری او از یعقوب بیست و دو سال بود.
یعقوب و خانوادهاش نیز در مصر هفده سال ماندند. جز این هم گفتهاند. خدا حقیقت را بهتر میداند.
یعقوب هنگام مرگ خویش از یوسف درخواست کرد که او را پهلوی آرامگاه پدرش اسحاق به خاک سپارد.
یوسف نیز چنین کرد و او را به شام برد و در کنار پدرش
ص: 151
به خاک سپرد. آنگاه به مصر بازگشت.
یوسف نیز وصیت کرد که او را پس از مرگش، از مصر ببرند و در کنار پدرانش به خاک سپارند.
این کار را حضرت موسی انجام داد و هنگامی که بنی اسرائیل را از مصر بیرون میبرد، پیکر یوسف را نیز با خود برد.
یوسف دو فرزند به نامهای افرائیم و منشی آورد. افرائیم، نون. و نون، یوشع را آورد که مصاحب و وصی حضرت موسی بود.
منشی نیز موسی را آورد که موسی بن عمران خوانده شده است. و اهل توراة عقیده دارند که آن موسی، مصاحب خضر است.
بنا به گفتهای، او نیز رحمة را آورد که همسر ایوب شد.
ص: 152
گفته شده است:
نام شعیب، یثرون (1)بن ضیعون (یا: صیفون) بن عنقا بن ثابت بن مدین بن ابراهیم است.
و نیز گفته شده است:
او شعیب بن میکیل از فرزندان مدین است.
همچنین گفتهاند:
شعیب از فرزندان ابراهیم نبود، بلکه فرزند یکی از کسانی بود که به حضرت ابراهیم علیه السلام ایمان آورد و با او به شام کوچ کرد. او پسر دختر لوط بود. بنابر این جده شعیب دختر لوط بود.
شعیب نابینا بود و از همین روست که خدای بزرگ در قرآن کریم فرموده است:
إِنَّا لَنَراکَ فِینا ضَعِیفاً (2)قوم او به او گفتند: «ما تو را در میان خود مردی زبون91
ص: 153
و ناتوان میبینیم.» منظور از این زبونی و ناتوانی، نابینائی اوست.
پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و سلم، هر گاه که به یاد شعیب میافتاد، میفرمود: «او خطیب الانبیاء، یعنی: سخنران پیغمبران بود.» زیرا با کسان خود بسیار شیوا سخن میگفت.
خداوند او را به پیامبری، به سوی اهل مدین فرستاد که اصحاب الایکه بودند. «ایکه» به معنی درختان درهم پیچیده است.
اصحاب الایکه اهل کفر و خدا ناشناسی بودند. کم فروشی میکردند و هر چه را که به مردم میفروختند از پیمانه یا وزنی که باید به ایشان بدهند کمتر میدادند و دارائی مردم را تباه میساختند.
خدا در کار آنان گشایشی فراهم آورده و با وجود کفری که درباره خدا روا میداشتند، زندگی ایشان را از فراوانی نعمت برخوردار ساخته بود.
شعیب به ایشان گفت:
یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِکْیالَ وَ الْمِیزانَ إِنِّی أَراکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ. (1)(ای مردم، خدای یکتا را بپرستید که برای شما جز او خدائی نیست و از پیمانه و ترازو کم نگذارید. من شما را در وضعی مرفه و نیکو میبینم و میترسم از عذاب روز دردناکی که شما را فرا گیرد.) ولی آن مردم در گمراهی و تباهکاری خود پایدار ماندند و هر چه شعیب لغزشهای ایشان را یادآوری کرد و آنان را از84
ص: 154
1) - سوره هود- آیه 84
عذاب خداوند ترساند، سودی نبخشید جز این که به گناهان خویش ادامه دادند.
از این رو خشم خداوند را برانگیختند و خدا هنگامی که خواست آنان را نابود سازد، عذاب روز ظله را بر آنان چیره ساخت.
یوم الظله به معنی: «روز سایبان» همان است که ابن عباس از آن یاد کرده در تفسیر گفته خدای بزرگ که فرموده است:
فَأَخَذَهُمْ عَذابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ کانَ عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (1)(آن مردم به عذاب روز سایبان گرفتار شدند- یعنی روزی که مردم از شدت گرما به سایبانی پناه میبردند- و آن روز عذاب، روز بزرگی بود.) عبد الله بن عباس درین باره گفته است:
خداوند به مردم مدین سوز و گرمای سختی فرستاد که نفسهای ایشان را گرفت. بدین سبب، گریزان از خانههای خود به صحرا شتافتند.
در صحرا خدا ابری فرستاد که از تابش خورشید بر سرشان سایه افکند.
در زیر این ابر، سردی و خنکی یافتند و شاد شدند و همدیگر را آگاه کردند تا همه در زیر آن ابر گرد آمدند.
درین هنگام خداوند آتشی بر سرشان بارید.
عبد الله بن عباس گفته است:
آن روز که ابر بر سر مردم سایبان شد و از آن آتش فرو ریخت، «یوم الظله» یا «روز سایبان» نامیده شد و منظور از «عذاب یوم الظله» نیز همان عذاب است.89
ص: 155
1) - سوره شعرا- آیه 189
و قتاده گفته است:
خداوند شعیب را به پیامبری و رهبری دو گروه از مردم برانگیخت: یکی قوم خود او که اهل شهر مدین بودند و دیگر «اصحاب الایکه».
همچنان که در بالا گفته شد، «ایکه» به معنی بیشه و درختان بهم پیچیده بود و «اصحاب ایکه» درین بیشهها به سر میبردند یا از درختان این بیشهها استفاده میکردند.
خداوند هنگامی که خواست ایشان را کیفر دهد، گرمای سختی را بر آنان فرستاد و عذاب را به گونه ابری درآورد که در آسمان بالا آمد و همینکه به ایشان نزدیک شد به امید سایه و سردی آن بیرون دویدند و هنگامی که در زیرش جمع شدند، بارانی از آتش بر سرشان بارید.
قتاده سپس میگوید:
بدین جهة است که خداوند میفرماید: فَأَخَذَهُمْ عَذابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ.
اما مردم مدین، مردمی بودند که در شهر مدین میزیستند و گروهی از آنان فرزندان مدین بن ابراهیم خلیل علیه السلام بودند.
خداوند آنان را با زمین لرزه عذاب فرمود و زلزلهای فرستاد که همه را نابود ساخت.
برخی از علما گفتهاند:
قوم شعیب اندازه راستی و درستی را نگه نداشتند. ولی خداوند در روزی ایشان فراخی و گشایشی فراهم آورد. باز هم حد راستی و درستی را شکستند و باز هم خداوند ایشان را از فراوانی و فراخی روزی بهرهمند ساخت همینطور، هر چه آنان به
ص: 156
نادرستی و ناراستی میافزودند، خداوند به روزی ایشان میافزود.
هنگامی که نافرمانی و کفرشان از حد در گذشت و خدا خواست که نابودشان کند گرمای سختی را بر آنان چیره ساخت که تاب تحمل آن را نداشتند. نه از پناه بردن به سایه سودی میبردند و نه از شست و شو در آب.
سرانجام یکی از آنان به زیر سایه ابری رفت و در آن جا آسایشی یافت. این بود که یاران خویش را فرا خواند و گفت:
«بیائید که در این جا از گرما آسوده خواهید شد.» به شنیدن این سخن مردم شتابان پیش او رفتند و همینکه همه گرد هم آمدند خداوند آتشی بر آنان فرستاد و این عذاب یوم الظله نامیده شد.
اما عامر از عبد الله بن عباس روایت کرده که به او گفت:
«هر کس که درباره عذاب یوم الظله برایت حدیثی نقل کرد، تکذیبش کن.» مجاهد گفته است:
عذاب یوم الظله عبارت است از اظلال یعنی سایه افکندن عذاب بر قوم شعیب و زید بن اسلم درباره این سخن خدای بزرگ که فرموده است:
یا شُعَیْبُ، أَ صَلاتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ ما یَعْبُدُ آباؤُنا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوالِنا ما نَشؤُا؟ (1)(ای شعیب، این نماز تو ترا فرمان میدهد که- دعوی87
ص: 157
1) - سوره هود- آیه 87
پیغمبری کنی- و ما را باز داری از آنچه پدرانمان میپرستیدند یا از این که با دارائی خود هر چه دلمان میخواهد بکنیم؟) گفته است:
این که شعیب نمیگذاشت با دارائی خود هر چه دلشان میخواهد بکنند، از آن جهة بود که ایشان هنگام فروش کم فروشی میکردند و هنگام خرید و پرداخت بها نیز از درهمهائی که میبایست به فروشنده بدهند مقداری میبریدند و میکاستند.
ص: 158
اهل کتاب گفتهاند:
آن موسی که با خضر همنشینی و دوستی داشت، موسی بن منشی بن یوسف بن یعقوب بود.
ولی حدیث درست از پیامبر، صلی اللّه علیه و سلم، این است که موسای دوست خضر، موسی بن عمران بوده است چنان که ما به ذکر آن خواهیم پرداخت.
آن خضر، به گفته علماء اهل کتب نخستین، از کسانی بوده که در روزگار افریدون بن اثغیان میزیسته و پیش از موسی بن عمران بوده است.
گفته شده است که او از پیشروان لشکر ذو القرنین بزرگ بود که در ایام ابراهیم خلیل علیه السلام به سر میبرد.
او همراه ذو القرنین به چشمه آب زندگانی رسید و از آب آن نوشید در حالیکه ذو القرنین و کسانش ازین پیشآمد آگاهی نداشتند.
در نتیجه، خضر عمر جاودانی یافت و- به عقیده آن گروه از علماء- تا امروز زنده است.
ص: 159
برخی از آنان نیز گمان بردهاند او از فرزندان کسی است که به حضرت ابراهیم ایمان آورد و با او کوچ کرد. نام او نیز یلیا (یا: بلیا) بن ملکان بن فالغ بن غابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح است. و پدرش پادشاهی بزرگ بود.
دیگران گفتهاند:
ذو القرنینی که در روزگار حضرت ابراهیم علیه السلام ظهور کرد، افریدون بن اثغیان بود و خضر از پیشروان لشکر او به شمار میرفت.
عبد الله بن شوذب گفته است:
خضر از فرزندان فارس و الیاس از فرزندان اسرائیل بود و این دو تن هر سال در فصلی یک دیگر را ملاقات میکردند.
ابن اسحاق گفته است:
خداوند در میان بنی اسرائیل مردی از آنان را به خلافت رساند که ناشیة بن اموص خوانده میشد و با او خضر را نیز به پیغمبری برانگیخت.
ابن اسحاق همچنین گفته است:
نام این خضر، چنان که بنی اسرائیل میگویند، ارمیا بن حلقیا، است و از نوادگان هارون بن عمران است.
میان آن پادشاه- یعنی ناشیة بن اموص و فریدون- هزار سال فاصله بوده است.
گفته کسانی که میگویند این خضر در روزگار فریدون و ذو القرنین بزرگ- پیش از موسی بن عمران- میزیسته شبیهتر است به این حدیث صحیح از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) که موسی بن عمران را خدا فرمان داد تا به جست و جوی خضر برخیزد. و پیغمبر خدا، صلی اللّه علیه و سلم، به حقیقت هر پیشامدی آگاهتر از مردم
ص: 160
دیگر بوده است.
بنابر این احتمال دارد که خضر، پیش از حضرت موسی علیه السلام، جزو پیشروان لشکر ذو القرنین بوده و چون از چشمه آب زندگانی نوشیده، عمری دراز یافته و در روزگار حضرت ابراهیم علیه السلام به پیغمبری نرسیده بلکه در روزگار ناشیة بن اموص این مقام را یافته است.
ناشیه مذکور نیز در روزگار بشتاسب بن لهراسب میزیست.
این حدیث را نیز ابی بن کعب از پیغمبر، صلی اللّه علیه و سلم روایت کرده است:
سعید بن جبیر گفته است:
من به ابن عباس گفتم: «نوفا (یا: لوقا) عقیده دارد که خضر مصاحب موسی بن عمران نبوده است.» گفت: دشمن خدا دروغ گفته است. ابی بن کعب از پیغمبر، صلی اللّه علیه و سلم، برای من روایت کرد، که فرمود:
حضرت موسی علیه السلام در میان بنی اسرائیل به موعظه برخاست.
ازو پرسیدند: چه کسی از همه داناتر است؟» موسی جواب داد: «من.» چون در آن هنگام هنوز آن اندازه دانائی بدو داده نشده بود، خدا او را به خاطر آن سخن، مورد سرزنش قرار داد.
حضرت موسی عرض کرد: «پروردگارا، آیا داناتر از من هم در این جا کسی هست؟» خدا فرمود: «آری، بندهای از بندگان من که در مجمع البحرین است.» موسی پرسید: «پروردگارا، چگونه من خود را بدو
ص: 161
برسانم؟» فرمود: «یک ماهی بگیر و آنرا در زنبیلی بگذار. هر جا که آن ماهی گم شد، آن مرد در آن جاست.» حضرت موسی یک ماهی گرفت و در زنبیلی گذاشت و به جوانی که همراهش بود گفت:
«هر گاه این ماهی را گم کردی، مرا آگاه کن.» بعد، هر دو در کرانه دریا به راه افتادند تا به صخرهای گذشتند و به آبی رسیدند که آب زندگانی بود و هر کس که از آن مینوشید، عمر جاویدان مییافت و هر مردهای که بدان نزدیک میشد زنده میگردید.
آن ماهی نیز در اثر برخورد بدین آب زنده شد. درین هنگام موسی خفته بود.
ماهی در زنبیل تکان خورد و پرید و به دریا افتاد و ناپدید شد.
درین هنگام خدا روانی آب را گرفت چنان که آب به صورت طاقی در آمد و برای ماهی مانند گذرگاه سرپوشیدهای شد.
و این رویدادی شگفتانگیز بود.
بعد، که موسی بیدار شد، هر دو به راه افتادند.
همینکه هنگام صرف غذا رسید، موسی به دوست جوان خود گفت:
«خوراک ما را بیاور که درین سفر خستگی بسیار دیدهایم.» ابن عباس گفته است:
موسی، تنها هنگامی بدان خستگی دچار شد که از آن محل که خدا به او فرمان داده بود پیشتر رفت.
همسفر موسی در پاسخ او گفت:
ص: 162
أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنا إِلَی الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ، وَ اتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً. قالَ ذلِکَ ما کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلی آثارِهِما قَصَصاً. (1)(دیدی هنگامی که بر سنگی منزل گرفتیم، من ماهی را فراموش کردم و باعث این فراموشی، تنها شیطان بود که مرا از یادآوری آن باز داشت. ماهی نیز به گونه شگفت انگیزی راه خود را در دریا پیش گرفت.
موسی گفت: «آنجا- که ماهی در آب فرو رفت- همان جائی است که ما میجوئیم.» و از راهی که آمدند بدان جا برگشتند.) پس از این که جای پای خود را دنبال کردند، به همان صخره بازگشتند که نخست بودند در آن جا مردی با لباس خود آرمیده بود. موسی پیش رفت و او را درود گفت.
مرد پرسید: «رسم سلام کردن از کجا بدین سرزمین وارد شده است؟» (یعنی: سلام درین جا مرسوم نیست.) جواب داد: «من موسی هستم.» پرسید: «موسای بنی اسرائیل؟» جواب داد: «آری.» گفت: ای موسی، من دانشی دارم که خداوند از- دانشهای خود به من آموخته و آن دانش را تو نداری. تو نیز دانشی از دانشهای خدا داری که من ندارم.» موسی گفت: «پس من تو را پیروی میکنم تا از آموزش و پرورشی که نصیب تو شده، مرا نیز بیاموزی.» گفت:64
ص: 163
1) - سوره کهف- آیههای 63 و 64
فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلا تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً. (1)(پس اگر به دنبال من میآئی، از هیچ چیز نباید پرسشی بکنی تا هنگامی که من خود از آن سخن بگویم.) بدین قرار با هم در کرانه دریا به راه افتادند. بعد سوار بر کشتی شدند.
کشتی روان بر روی آب بود که گنجشکی آمد و بر لبه کشتی نشست و منقار خود را در آب زد و قطرهای آب نوشید.
خضر درین هنگام به حضرت موسی گفت: «من و تو از دریای دانش خداوند به همان اندازه برداشتهایم که این گنجشک از این دریا آب برداشته است.» درین کشتی موسی هیچ جا غافلگیر نشد مگر در آن جا که دید خضر میخی به کف کشتی میکوبد یا تختهای از آن میکند.
موسی که دید اهل کشتی آن دو را به رایگان سوار کردهاند و اکنون خضر میخواهد کشتی را سوراخ کند، تاب نیاورد و گفت:
أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً. قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً؟ قالَ: لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ. (2)(کشتی را شکستی تا مردم کشتی را به دریا غرق کنی؟
بسیار کار زشتی کردی.
گفت: «نگفتم که تو وقتی همراه من باشی نمیتوانی خاموشی و شکیبائی پیشه کنی؟»73
ص: 164
موسی جواب داد: «برای این فراموشی به من خرده مگیر.») و این نخستین فراموشی موسی بود.
بعد، از کشتی بیرون آمدند و به راه افتادند. تا پسری را دیدند که با پسران دیگر بازی میکرد.
خضر پسر را گرفت و سر برید.
موسی بدو گفت:
أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ! لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً. قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً؟ قالَ: إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَها، فَلا تُصاحِبْنِی، قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً. فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما فَوَجَدا فِیها جِداراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً. قالَ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً، أَمَّا السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ، فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها، وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ، غَصْباً، وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً، فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً. (1)موسی وقتی دید که خضر آن پسر را کشت، گفت: «آیا آدم پاکی را که کسی را نکشته، کشتی؟ کار بسیار ناپسندیدهای کردی!» خضر جواب داد:82
ص: 165
1) - سوره کهف- آیههای 74 تا 82
«به تو نگفتم که تو تا با منی، نمیتوانی خاموشی و شکیبائی پیشه کنی؟» موسی گفت:
«اگر باز هم از تو چیزی پرسیدم، دیگر بعد از آن با من دوستی و همگامی مکن زیرا برای ترک دوستی با من عذر موجهی یافتهای.» سپس باز به راه افتادند تا به مردم قریهای رسیدند و از آنان خوراک خواستند ولی ایشان از مهمانی و پذیرائی آن دو تن خودداری کردند.
آن دو نیز بر آن شدند که از شهر بیرون بروند.
نزدیک دروازه شهر دیواری یافتند که چیزی نمانده بود فرو بریزد.
خضر به تعمیر دیوار پرداخت و آن را استوار ساخت.
حضرت موسی بدو گفت:
«اگر میخواستی چنین کاری بکنی، خوب بود این زحمت را در جائی میکشیدی که برای آن دستمزدی بگیری.» خضر گفت:
«در این جا دیگر من و تو باید از هم جدا شویم و من هم اکنون دلیل کارهائی را که تو برای دانستنش صبر نداشتی، خواهم گفت. اما آن کشتی که شکستیم، از آن خانواده تنگدستی بود که در دریا با آن کار میکردند و روزی خود را بدین گونه فراهم میآوردند. و چون در آن حدود پادشاهی بود که کشتیهای بیعیب را به زور میگرفت و غصب میکرد، من خواستم کشتی را معیوب کنم تا آن را از صاحبش نگیرند. اما آن پسر که من او را کشتم پدر و مادر مؤمنی داشت و ترسیدم اگر زنده بماند پدر و مادر
ص: 166
خود را نیز- مانند خود- گمراه سازد و به نافرمانی و خدا ناشناسی وادارد. خواستم تا خدا به جای او فرزند بهتر و مهربانتری به آن پدر و مادر دهد. آن دیوار هم که تعمیر کردم به دو کودک یتیم در این شهر تعلق داشت. پدر نیکو کارشان گنجی در زیر آن دیوار برای ایشان نهفته بود. پروردگار تو میخواست که آن دو کودک بزرگ شوند و گنج را خود به لطف خداوند از زیر دیوار بیرون آورند. من این کارها را نه از پیش خود- بلکه به فرمان خدا- کردم. این بود علت کارهائی که تو برای دانستنش صبر نکردی».
ابن عباس میگفت: «آن گنج چیزی جز دانش نبود.» به ابن عباس گفته شد: «ما نشنیدیم که از آن مصاحب موسی دیگر یادی شده باشد.» در پاسخ گفت:
«او از آب زندگانی خورد و عمر جاودانی یافت و با کشتی به دریا رفت و تا روز رستاخیز در دریا روان خواهد بود.» حدیث فوق دلالت میکند بر این که خضر، هم پیش از موسی بوده و هم در روزگار او میزیسته است. همچنین دلالت میکند بر لغزش کسانی که گفتهاند: «او همان ارمیاست» زیرا ارمیا در عهد بخت النصر به سر میبرده است و میان روزگار موسی و بخت النصر مدتی فاصله است که در دنیا با عمر آدمیزاد برابری نمیکند. یعنی ارمیا نمیتوانسته تا زمان موسی زنده باشد.
حضرت موسی نیز پیغمبری بوده در روزگار منوچهر.
منوچهر نیز پس از جد خود فریدون به پادشاهی رسید.
ص: 167
پس از افریدون بن اثغیان بن گاو، منوچهر به پادشاهی رسید.
منوچهر از نوادگان ایرج، پسر فریدون، بود که در دماوند، و برخی نیز گفتهاند: در ری، به جهان آمد. ولی از بیم تور و سلم ولادت او را پنهان داشتند.
منوچهر وقتی بزرگ شد، پیش نیای بزرگ خویش، فریدون رفت. فریدون آینده خوبی برای او پیش بینی کرد و از کشور داری، آنچه را که به نیای او بخشیده بود به او نیز بخشید و افسر پادشاهی را بر سرش نهاد.
برخی از مورخان برآنند که این پادشاهی به منوچهر بن شجر (یا: منسحر) بن افریقش بن اسحاق بن ابراهیم رسیده است
ص: 168
و درین باره شعر جریر بن عطیه را گواه میآورند که چنین است:
و ابناء اسحاق اللیوث اذا ارتدواحمائل موت لابسین السنورا
اذا انتسبوا عدوا الصبهبد منهمو کسری و عدوا الهرمزان و قیصرا
و کان کتاب فیهم و نبوةو کانوا باصطخر الملوک و تسترا
فیجمعنا و الغر ابناء فارساب لا نبالی بعده من تأخرا
ابونا خلیل اللّه و اللّه ربنا. رضینا بما اعطی الإله و قدرا (پسران اسحاق، شیرانی هستند که وقتی حمایل مرگ میپوشند به جامه گربه در میآیند و هنگامی که از خویشاوندی آنان سخن میرود، سپهبد و خسرو و هرمزان و قیصر از دودمان ایشان شمرده میشوند.
کتاب آسمانی و پیغمبری در میانشان بوده و در استخر و شوشتر پادشاهی کردهاند.
گروه ما و بزرگان ما را که پسران شهسواری هستیم پدرمان گرد هم آورده و باکی نداریم از این که پس از او چه کسانی پدیدار آمدهاند.
پدر ما خلیل الله و خدای ما سرور ماست و به آنچه خدا به ما بخشیده و برای ما خواسته، خرسند هستیم.) اما ایرانیان این دودمان را باور ندارند و در ایران
ص: 169
پادشاهی- به نام منوچهر- نمیشناسند جز از فرزندان فریدون، و جز فرمانروائی دودمان فریدون فرمانروائی دیگران را نمیپذیرند.
من (یعنی: ابن اثیر) میگویم:
راست آن است که ایرانیان میگویند. زیرا نامهای پادشاهان ایشان، بیش از اسکندر، بلند آوازه است، همچنین پس از روزگار او که ملوک الطوائف بودهاند.
اگر منوچهر در روزگار حضرت موسی به پادشاهی نشسته باشد، باید به یاد آورد که میان موسی و اسحق، پنج پدر مشهور بوده و هر پنج تن پیوسته در مصر به سر بردهاند. فرزندان ایشان در چه زمانی بسیار شده و در جهان پراکنده گردیده و در شهرهای ایران به فرمانروائی رسیدهاند؟ و جریر بن عطیه از کجا چنین دانشی یافته که گفتارش مدرک قرار گیرد، به ویژه ازین جهة که همه آن پادشاهان را پسران اسحق به شمار آورده است! هشام بن کلبی گفته است:
تور و سلم پس از برادر خود، ایرج، سیصد سال پادشاهی کردند.
بعد، منوچهر یکصد و بیست سال فرمانروائی کرد.
درین میان پسر تور- که ترک و اهل توران زمین بود- درست در هشتادمین سال پادشاهی منوچهر، بر او تاخت و او را از شهرهای ایران بیرون کرد.
منوچهر پس از دوازده سال دوری از ایران، سرانجام بر دشمن خود دست یافت و او را از شهرهای خویش راند و اورنگ فرمانروائی را باز یافت و پس از آن، بیست و هشت سال دیگر
ص: 170
پادشاهی کرد.
منوچهر به دادگستری و نیکوکاری موصوف و ستوده بود و نخستین کسی شمرده میشد که خندق کند و جنگ افزار گرد آورد.
همچنین نخستین پادشاهی بود که دهقانی را پایه نهاد و در هر قریهای دهقانی گماشت و به مردم آن قریه فرمان داد که ازو پیروی کنند.
گفته میشود که حضرت موسی علیه السلام در شصتمین سال پادشاهی منوچهر ظهور کرد.
مورخ دیگری، غیر از هشام بن کلبی گفته است:
منوچهر همینکه به پادشاهی رسید، به خونخواهی نیای خود، ایرج پسر فریدون، برخاست و به سوی شهرهای ترکستان یا توران زمین لشکر کشید و تور پسر فریدون، و همچنین سلم برادر تور را کشت.
پس از کشته شدن تور به دست منوچهر، افراسیاب بن پشنگ بن رستم بن ترک، یعنی همان کسی که ترکان دودمان تور پسر فریدون بدو نسب میرسانند، با منوچهر به جنگ پرداخت و شصت سال این نبرد را پیگیری کرد و او را در طبرستان محاصره نمود.
بعد بدین قرار صلح کردند که مردی از یاران منوچهر به نام ایرشی (آرش) که تیراندازی سخت افکن بود، تیری بیندازد و هر جا که آن تیر افتاد مرز میان ایران و توران باشد.
آرش کمانگیر تیری از طبرستان انداخت که در رود بلخ (جیحون) فرود آمد و آن رود مرز میان ترکان فرزند تور (یا:
توران زمین) و قلمرو فرمانروائی منوچهر (یا: ایران) گردید.
ص: 171
من (ابن اثیر) میگویم:
«این از شگفتانگیزترین دروغهای ایرانیان است که پرتاب تیری آن همه راه طی کند.» (1)
گویند در روزگار باستان ایرانیان از تورانیان شکست سختی خوردند و پس از مذاکرات صلح و آشتی برای تعیین مرز دو کشور، قرار بر این داده شد که مرز ایران از نقطه شکست به اندازه یک تیر پرتاب عقب رود.
ایرانیان آرش را برگزیدند و او را فرمودند تا تیری به سمت مشرق بیندازد.
آرش که میدانست جانش را درین راه از دست خواهد داد، نخست بدن عریان خویش را به همگان بنمود و گفت:
«در تن من هیچ عیب و علتی نیست. اما من تمام نیروی خود را بر سر این کار خواهم گذاشت، و پس از پرتاب تیر زنده نخواهم ماند.
آنگاه به کوه بر آمد و تیری در کمان نهاد و به قوت تمام بکشید و پرتاب کرد.
ایزدان، آن تیر را که به اختلافات روایات، از دماوند یا ساری یا آمل رها شده بود، بگرفتند و مدتی دراز در هوا ببردند، و سرانجام تیر آرش در مرو بر تنه درخت گردوئی فرود آمد، و مرز ایران تعیین شد.
بدن برومند آرش نیز، پس از این دلاوری، پاره پاره گشت.
داستان آرش در شاهنامه فردوسی نیامده، اما در اوستا و- تاریخهای مفصل ایران به زبان عربی و فارسی به تفصیل یاد شده است.
(دائرة المعارف فارسی) چنان که در بالا ملاحظه میشود، درین داستان که تفصیل بسیار شیرین و زیبائی دارد، آرش جان خود را بر سر این کار میگذارد زیرا تا آخرین حد نیروی خود را به کار میبرد تا هر چه بیشتر بر وسعت خاک ایران بیفزاید و این عالیترین سرمشق میهنپرستی است. از این گذشته، تیر تنها به نیروی بازوی او آن همه راه طی نکرده بلکه ایزدان آنرا بردهاند. و این هم میرساند که لطف خدا یا خدایان یار ایرانیان بوده است.
به هر حال آنچه به نظر ابن اثیر «دروغی شگفتانگیز» جلوه کرده، یک داستان ملی و میهنی غرورانگیز است که در ادبیات رزمی بسیاری از ملتها نظائرش یافت میشود.
مترجم
گفتهاند که منوچهر از رودهای فرات و دجله و نهر بلخ (یعنی رود جیحون) نهرها یا کانالهائی منشعب ساخت و به آبادانی زمین پرداخت.همچنین گفته شده است:
در سی و پنجمین سال پادشاهی منوچهر، ترکان به سرزمین او تاختند و از هر سو به نابود ساختن ایرانیان پرداختند.
منوچهر یاران خود را سرزنش کرد و به ایشان گفت:د.
ص: 172
1) آرش معروف به کمانگیر: در داستانهای ملی، از پهلوانان باستانی ایران است که در تیراندازی بیمانند محسوب شده است.
«شما تنها مردمی نیستید که به جهان آمدهاید، مردم شایسته و راستین کسانی هستند که درباره زندگانی خود اندیشه و خرد را به کار میبرند و دشمن را از خویش میرانند.
این که ترکان از هر سو به شما تاختهاند نیست جز برای آن که شما از پیکار با دشمن خود کناره میگیرید.
خداوند این فرمانروائی را به ما بخشیده که ما را بیازماید تا آشکار شود که ما این برتری را سپاس میگوئیم یا کفران نعمت میکنیم، و درین صورت، ما را کیفر دهد.» یاران و نزدیکان منوچهر که این سخنان را شنیدند، روز بعد مردم را به دربار پادشاه فرا خواندند.
همینکه همه مردم و لشکریان و بزرگان گرد آمدند، منوچهر به پا برخاست. حاضران نیز برخاستند.
منوچهر گفت:
«شما بنشینید. من از آن جهة برخاستم که سخنم به گوش شما برسد.»
ص: 173
همه نشستند.
آنگاه منوچهر به سخنرانی پرداخت و گفت:
«ای مردم! آدمیان همه بنده پروردگارند و باید سپاسگزار او باشند که نعمت میبخشد و خود را بدو بسپارند که از همه تواناتر است و از پذیرش آنچه بودنی است چارهای نیست.
هیچ کس ناتوانتر از مخلوق نیست خواه طالب باشد و خواه مطلوب. (زیرا اگر طالب چیزی باشد، بیخواست خداوند آنرا به دست نیاورد و اگر مطلوب خداوند باشد، از آنچه خدا برایش مقدر فرموده، رهائی ندارد.) و هیچ کس تواناتر و نیرومندتر از خالق نیست که هر چه بخواهد در دست اوست و هیچ کس زبونتر از کسی نیست که در دست طالب خود گرفتار است (یعنی بنده است در دست پروردگار خویش و از آنچه او برایش خواسته، نجات نیابد.)
ص: 174
اندیشیدن مانند روشنائی، و غفلت مانند تاریکی، و گمراهی زاده بیخردی است. نخست، اول میآید و بعد آخر، و هر آخری چاره ندارد از این که به اول بپیوندد (یعنی سرگذشت آیندگان بستگی به سرنوشت گذشتگان دارد و ما باید از پیشینیان خود عبرت گیریم.) خداوند، این فرمانروائی را به ما ارزانی داشته و باید سپاس او گوئیم و از او بخواهیم که الهام بخش ما در راه رشد و راستی و یقین باشد.
ناچار هر پادشاهی بر مردم کشور خویش حقی دارد و مردم کشورش نیز به گردان او حقی دارند. حق پادشاه و آنچه او از مردمش میخواهد این است که از او فرمانبرداری کنند و راههای نیک را بدو نشان دهند و با دشمنان او بجنگند.
آنچه مردم نیز از پادشاه میخواهند این است که روزی ایشان را در همه حال فراهم آورد زیرا زندگی آنان به رزق آنان بستگی دارد. و پادشاه خزانهدار و انباردار مردم است.
از حقوق دیگر مردم بر پادشاه این است که پادشاه ایشان را ناچیز نشمرد و خوار ننگرد و با آنان مهربان باشد و باری سنگینتر از اندازه توانائی ایشان بر دوششان نگذارد. اگر آسیبی به محصول بوستانشان رسید که از میوههای ایشان کاست، به اندازه آن کاهش، از میزان مالیات بکاهد و اگر پیشامد سختتری روی داد که ویرانی به بار آمد، در صدد جبران آن برآید و به مردم چیزی دهد که بتوانند به آبادانی پردازند و ویرانی را از میان ببرند. سپس آنچه را که به مردم داده، به گونهای که بر آنان ستم روا نشود، در یک یا دو سال بگیرد.
آگاه باشید که پادشاه باید دارای سه خوی پسندیده باشد:
ص: 175
راست بگوید و دروغ نگوید، بخشنده و جوانمرد باشد و تنگ چشمی نکند، و هنگام خشم خویشتن دار باشد و بر خود چیرگی یابد.
پادشاه را سزد که گشاده دست باشد و از مالیاتی که بدو میرسد نیاز لشکر و مردم را برآورد و از آنچه باید صرف تهیه مایحتاج ایشان کند چیزی نکاهد و به خود تخصیص ندهد.
چشم پوشی و بخشایش بسیار داشته باشد زیرا هیچ پادشاهی نیرومند و پایدارتر از پادشاه بخشاینده و پوزشپذیر نیست. و پادشاه اگر در بخشیدن کسی خطا کند بهتر از آن است که در کیفر دادن او.
آگاه باشید که ترکان چشم به کشور شما دوختند و ما را به زانو درآوردند. اگر چه ظاهرا آنان ما را شکست دادهاند ولی در حقیقت این شما هستید که مایه شکست خود شدهاید. اکنون به شما فرمان میدهم که جنگ افزار برگیرید و ساز و برگ پیکار فراهم آورید و آماده نبرد شوید. من نیز با شما در هر چه صلاح بدانید شریک و هماهنگ خواهم بود.
اینک، از این پادشاهی برای من تنها نامی بر جای مانده، با پیروی و اطاعتی که شما از من میکنید.
ولی بدانید که پادشاه، پادشاهی است که دستورش را به کار بندند. و اگر بدو گوش ندهند و با او مخالفت ورزند، دیگر پادشاه نیست و بندهای از بندگان است.
آگاه باشید که وقتی آسیبی میرسد، بهترین چاره کار شکیبائی پیش گرفتن و پایداری کردن و یقین داشتن به پیروزی است.
پس هر کس که در پیکار با دشمن کشته شود، امیدوارم که خرسندی خدای خویش را فراهم آورد و به رستگاری و پیروزی جاودانی برسد.
ص: 176
این جهان تنها گذرگاهی است برای رفتن به جهان دیگر، و جهانیان باری که دارند از دوش نمیافکنند مگر در جهان دیگر.» این سخنرانی، بسیار دراز است (1)
از این رو، همهی سخنان منوچهر، از تاریخ بلعمی، که ترجمه تاریخ طبری است، درین جا نقل میشود:
«ای مردمان، این همه خلق را که شما بینید، بدین چندین بسیاری و چندین گونه خلق که اندر این جهانند، این همه را خالقی است که آفریدگار ایشان است. و نعمت بر ایشان از اوی است آفریدگار را بباید پرستیدن، و بر نعمت او سپاسداری باید کردن، و خویشتن بر قضای او سپردن که هر چه بودنی است چاره نیست که بباشد.
هیچ کس نیست ضعیفتر از مخلوق به دست خالق که اگر مخلوق چیزی بجوید نیابد. و اگر او را بجویند، بیابند. و هیچ کس نیست قویتر از خالق بر مخلوق زیرا که خالق هر گه مخلوقی را بجوید، این مخلوق به دست او اندر باشد. پس، از همه، خالق قویتر و قادرتر و از همه، این مخلوق، ضعیفتر، که هر چه بجوید، یافت نتواند. و چون او را بجویند، گریخت نتواند.
اندیشه کردن اندر کار خالق و مخلوق روشنی افزاید اندر دل، و غفلت و نااندیشیدن از این، تاریکی افزاید اندر دل. نادانی، گم بودگی (یعنی: گمراهی) است و (نادان) همیشه بر هر رهی که رود، ره گم کند.
پیشینگان رفتند و جهان به ما دست باز داشتند و ما را چاره نیست از پس ایشان رفتن، و ایشان ما را چنانند چون بیخ درخت و ما ایشان را چون شاخ درخت، که (چون) درخت را از بیخ بر کنند، شاخ از پس او چه مایه پای دارد؟ ما نیز از پس ایشان پای نداریم اندرین جهان.
خدای عز و جل به بزرگی خویش این ملک، ما را بداد و ما او را سپاس داریم، از وی خواهیم که ما را بر سپاسداری نیرو دهد و بر راه راست بدارد، و دل ما بر یقین بدارد، تا ما بدانیم که این همه از وی است و ما را بازگشتن بدوست.
آگاه باشید که مر ملک را بر سپاه و رعیت حقی است و رعیت را نیز بر ملک حق است و سپاه را نیز همچنین.
حق رعیت بر ملک آنست که ایشان را نگاه بدارد و رفق و آهستگی کند، و بر آنچه طاقت آن ندارند ایشان را بر آن برنگمارد و اگر آفاتی از آسمان یا زمین برگشت و بوستان رعیت فرود آید و به حاصل و بار آنان زیان رسد، خراج آنچه به زیان آمده است از رعیت نستاند، و اگر مصیبت بزرگ شد، از بیت المال رعیت را یاری دهد و ایشان را بر عمارت خرابیها مدد کند و پس از آن به سالی یا به دو سال، آن داده بیت المال به رفق و مدارا باز ستاند.
اما حق ملک بر سپاه آن است که او را فرمان کنند و با دشمن حرب کنند، و او را نصیحت کنند اندر آن حرب، تا دشمن ازو باز دارند.
حق ایشان (یعنی: مردم) بر او (یعنی: بر پادشاه) آن است که ایشان را روزیها بدهد و به وقت بدیشان برساند و تأخیر نکند. و ایشان ملک را چنانند که چون پر، مرغ را، و مرغ بیپر به کار نیاید.
اما حق ملک بر رعیت آن است که او را فرمان برند و جهان آبادان دارند و کشت و زر کنند و درخت نشانند و بنا کنند تا جهان آبادان بود تا ایشان خراج ملک بتوانند گزاردن، و خراج از وقت تأخیر نکنند.
حق رعیت بر ملک آن است که بر ایشان داد کند و ستم نکند و خراج از ایشان به رفق و نرمی بستاند و بر ایشان دشخواری نکند، و سخت نگیرد، و ستمکاران بر ایشان نگمارد، و ایشان را کاری نفرماید که نتوانند کردن، و اگر ایشان را به کار آبادانی جهان اندر به کشت و ورز، نفقه حاجت آید، ملک ایشان را از خواسته خود یاری کند تا خراج او نشکند و قوت ایشان نشود (یعنی: از دست نرود.) و اگر سالی از آسمان آفت آید که ثمره را زیانی باشد، آن سال خراج ایشان بیفکند. و اگر آن دیگر سال باران نیاید، خراج نباید خواستن از ایشان، تا ایشان بدان، جهان آبدان کنند. و آنگاه که باز خواهند، چندان ستانند که ایشان تباه نشوند.
و بدانید که ملک ایدون باید که اندر او سه خصلت بود: یکی راست- گوی بود و دروغ نگوید.
دو دیگر، با سخاوت بود و بخیلی نکند، سه دیگر، خشم نگیرد زیرا که خلق همه اندر دست وی است، و دست او بر ایشان دراز است.
هر چه خواهد بر ایشان تواند کردن و فرمودن.
و ایدون باید که هر چیزی (که) او را بود، از نعمت و خواسته و فراخی نعمت، رعیت را همچنان بدهد، مگر آن چیزی که ملک را بود خاصه، که رعیت را به کار نیاید چون اسبان و آلت سلاح و گوهرها و چیزها که آن جز ملکان را به کار نیاید.
اما آن چیز که خلق را به کار آید نباید که او خویشتن را چیزی خاصه بدارد و خلق را از آن باز دارد، چنان که ایدون گوید: «فلان طعام مخورید تا من بخورم یا فلان شراب مخورید تا من خورم یا فلان جامه مپوشید تا این خاصه مرا بود، یا فلان اسپرغم مبویید تا من بویم.» و ایدون باید که ملک همیشه عفو کننده بود و عقوبت کم کند. جائی که عفو باید کردن، عفو کند، و چون عقوبت باید کردن، بسیار جای نیز عفو کند تا عفو بیشتر بود از عقوبت، که اگر به عفو خطا کند به که به عقوبت اگر جائی عقوبت باید کردن و او به غلط عفو کند، تواند کردن که اندر یابد، و اگر جائی که عفو باید کردن به غلط عقوبت کند، آن از دست گذشت و نیز اندر نتواند یافت. (پس در عقوبت کردن تعجیل نکند که تعجیل کردن در کارها را فساد بسیار است.) و ایدون باید که اگر کسی از رعیت پیش ملک گله کند از کارداری که بر او ستم کرد، ملک باید آن کاردار را محابا نکند و به سوی او میل نکند و آن کاردار را با متظلم گرد آورد. اگر ستم کرده است، آن ستم ازو بردارد، و اگر چیزی آن کاردار بستده است به ستم، بفرماید که باز دهد. اگر کار دار نداد، ملک بدهد و آن کاردار را ادب کند تا دیگر باره چنان نکند، و هم (او را) بدان جای باز فرستد تا هر تباهی که کرده است او خود نیکو کند و هر ستمی که کرده است داد بدهد.
و اگر کسی مر کسی را به ستم بکشد، ملک باید آن کشنده را عفو نکند، داد اولیای کشته باز دهد، و دیت او بستاند مگر آن اولیای کشته او را عفو کنند.
این است رسم عدل و داد، و شما را این همه بر من واجب است و من بر این همه ایستادهام و تمام کردم. اکنون از شما آن خواهم که مرا بر شما واجب است از فرمانبرداری کردن و حرب کردن با دشمنان. و این دشمن ترک اندر مملکت ما طمع کرد و از حد خویش به حد ما اندر آمد.
(و تنها خانه من در این ملک نیست، همه را خانه و زن و بچه درین ملک است. پس پشت بر پشت یک دیگر نهید و خود را و ما را باز رهانید) با او حرب کنید و مرا و خویشتن را از ایشان برهانید. و بهره شما اندرین بیش است که بهره من. و تدبیر و رأی من با شما یکی است. هر تدبیری که بکنید من آن کنم و شما آن کنید و من یکی انباز شماام اندر تدبیر رأی و مرا ازین ملک چیزی نیست جز نام و فرمانبرداری. اگر فراخی بود، یا نعمت بسیار بود، یا نرخ ارزان بود، شما را بهره بیش است اندر آن که مرا. و من از شما به فرمانبرداری بس کردم. و هر که مرا فرمان کند، او را پاداش نیکو کنم. و هر که مرا خبر آرد از کسی که او فرمانبردار نیست، آن کس که خبری دهد نپذیرم و به سخن او، این را عقوبت نکنم تا این بیازمایم. چون یقین شودم که این فرمانبردار نیست و مرا مخالف است، آنگه به جای مخالفان دارمش.
و بدانید که اندر مصیبتها چیزی بهتر از صبر نیست. و یقین بدانید که هر چه بودنی است بباشد. و هر که او بدین جهان به حرب دشمن کشته شود خدای از او خشنود شود.
خویشتن به خدای سپارید که از کارها آن به که خویشتن به خدای سپارند و به رضای او بایستند، ور نایستند، چه کنند و کجا گریزند از آنچه بودنی است؟
و این جهان سفر است که مردمان بارها بسته و به سفر همیروند و هر چه با ایشان است همه عاریتی است. و این همه عاریت بباید گذاشتن ایدر، و از این سرای بدان سرای چیزی نبرند مگر شکر نعمت کردن قضا را و کار نیک کردن و خویشتن سپردن بدان کسی که از وی گریختن نتوان و جز او کس (نتوان داشت) و هر گاه که نیت شما با خدای درست بود، و بدانید که نصرت جز او کس را ندهد. خدای شما را نصرت دهد.
و بدانید که پادشاهی نتوان داشتن مگر به راه راست و به فرمانبرداری، و هر گاه که ملک راه راست دارد و سپاه و رعیت او را فرمانبردار باشند، داد گسترده بود و دشمن شکسته، و کرانهای مملکت از دشمن نگاه داشته، و داروی این کار به دست شماست. اگر فرمان برید و با دشمن حرب کنید، شما راست، بر من راست داشتن و داد دادن. (یعنی: فرمانبرداری و جنگیدن با دشمن با شماست و راستروی و اجرای حق و عدالت با من) و مرا و شما را نیرو خدای تعالی دهد و شما که رعیتاید و سپاه منید این که گفتم کار بندید.
و شما که کاردارانید، بر رعیت داد کنید و ستم مکنید که این رعیت خورش و طعام و شراب ما و از آن شمااند.
(یعنی: این مردمند که روزی من و شما را فراهم میسازند.) هر چند که داد کنید و رعیت آبادان دارید، خراج من زودتر برآید و روزیها تأخیر نشود و هر گاه بیداد و ستم کنید رعیت دست از آبادانی جهان باز دارد و جهان ویران کند و خراج من ناچیز گردد و روزیهای شما تأخیر گردد.
اکنون این رعیت را به داد، نیکو دارید و هر جای اندر جهان آبادانی باید کردن و نفقه آن از بیت المال بود، زود بدهید و آبادانی کنید پیش از آن که خرابی به افزون شود تا آنچه خرد است بزرگ شود و آنچه اندک است بسیار گردد.
و هر چیزی که نفقه آن بر رعیت است، بخواهید. و اگر ندارند، از بیت المال، ایشان را وام دهید تا آبادانی، کرده ببود. پس وقت غله آن وام از ایشان بازستانید. و اگر وام به یک سال نتوانند دادن، به دو سال و سه سال و چهار سال بازستانید. هر سال چهار یکی یا سه یکی یا نیمی.
چندان که بدیشان پدید نیاید و حال ایشان تباه نشود. این است راهی که من دارم و این است فرمانی که مر شما را فرمودم. شنیدید و دانستید؟» همه رعیت و سپاس بانک کردند که «سخت نیکو گفتی و ما شنودیم و دانستیم و فرمانبرداریم.» منوچهر گفت: «ای موبد، تو بر این گواه باش، این سخن از من نگاه دار و هر چه امروز از من بشنودی، وفای آن از من بخواه.» پس از پای بنشست و بفرمود تا خوانها بنهادند و آن همه خلق را طعام داد، و بپراکندند.
(تاریخ بلعمی، چاپ زوار- ج 1- ص 351 تا 356)
.ص: 177
1) ابن اثیر، این سخنرانی را که پیداست از تاریخ طبری گرفته، کوتاه کرده، و شاید هم از آن جهة دست بدین کار زده که در سخنان منوچهر، آنطور که طبری نقل کرده، مقداری مطالب تکراری است. با این وصف، نکاتی را ابن اثیر از قلم انداخته که شاید نقل آنها درین جا بیمناسبت نباشد.
منوچهر، همینکه سخنرانی خویش را به پایان رساند،
ص: 178
دستور داد که مهمانی کنند و به پذیرائی از مردم پردازند.
ص: 179
مردم خوردند و آشامیدند و در حالی از بارگاه او بیرون
ص: 180
رفتند که سپاسگزار و فرمانبردار او بودند.
ص: 181
منوچهر یکصد و بیست سال پادشاهی کرد.
ص: 182
ابن الکلبی بر آن است که رایش- که نامش حرث بن قیس بن صیفی بن سبا بن یعرب بن قحطان است و پس از یعرب بن قحطان پادشاه یمن شد، در روزگار فرمانروائی منوچهر، به پادشاهی رسید. و چون غنائمی به دست آورد و آنها را به یمن برد، «رایش» نامیده شد. زیرا رایش (بر وزن فاعل) به معنی میانجی است در بین
ص: 183
کسی که چیزی را میدهد و کسی که آن را میگیرد.
بعد به هندوستان لشکر کشید و گروهی را کشت و اسیر کرد و غنائمی گرفت و به یمن بازگشت.
سپس به کوه طی رفت.
آنگاه به شهر انبار حمله برد.
پس از آن به موصل تاخت و هنگامی که ازین لشکر کشی بازگشت، یکی از یاران خویش را که شمر بن عطاف نام داشت با سپاه خود روانه آذربایجان ساخت.
او در سرزمین آذربایجان به کشتار ترکان پرداخت و خانوادههای ایشان را اسیر کرد و در راه خود بر دو سنگ مطالبی نوشت.
این دو سنگ نبشته، در آذربایجان معروف است. (1)
«... نام خویش و آمدن و رفتن و مقدار سپاه خویش و ظفرها که وی را بود بر آن سنگ بنوشت، به کنده، و تا امروز مردمان همی خوانند و بزرگی آن همی دانند.» (تاریخ بلعمی، چاپ زوار- ج 1- ص 357)
پس از رایش، پسرش ابرهه به فرمانروائی رسید که لقبش ذو المنار بود. و این لقب تنها از آن رو بدو داده شد که شتابان از راه دریا و خشکی به شهرهای کشور مغرب تاخت و چون میترسید که سپاهیانش هنگام بازگشت راه خود را گم کنند، مناری ساخت تا بدان وسیله راه خود را باز یابند.مردم یمن برآنند که او پسر خویش، عبد بن ابرهه، را در جنگهای خود به ناحیهای از نواحی دور دست کشور مغرب فرستاد7)
ص: 184
1) تاریخ بلعمی پس از اشاره به این دو سنگ نبشته، مینویسد:
که غنائمی به چنگ آورد و گروهی را اسیر کرد و مردم از قهر او دچار «ذعر» یعنی بیم و هراس بسیار شدند. از این رو، او را «ذو الاذعار» نامیدند.
به هر صورت، ابرهه نیز یکی از پادشاهان یمن است که به شهرها تاخته و پیکار کرده است.
من آنچه از پادشاهان یمن در این جا شرح دادم به سبب گفته کسانی بود که عقیده دارند رایش در روزگار منوچهر میزیسته و پادشاهان یمن کارگزاران فرمانروایان ایران بودهاند.
ص: 185
گفته شده است:
او موسی بن عمران بن یصهر بن قاهث بن لاوی بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم است.
یعقوب هشتاد و نه ساله بود که لاوی را خدا بدو داد.
لاوی نیز چهل و شش سال از عمرش میگذشت که قاهث را آورد.
قاهث دارای فرزندی به نام یصهر شد.
یصهر شصت ساله بود که عمران را آورد. و عمر او بر روی هم یکصد و سی سال بود.
ص: 186
مادر موسی، یوخابد نام داشت. همسر او نیز صفورا، دختر شعیب پیغمبر، بود.
فرعون مصر در روزگار موسی، قابوس بن مصعب بن معاویه بود که دومین سرور و ولینعمت حضرت یوسف علیه السلام به شمار میرفت.
همسر فرعون نیز آسیه، دختر مزاحم بن عبید، پسر ریان بن ولید بود. این ریان بن ولید پیش از قابوس بر مصر فرمانروائی میکرد و نخستین فرعون شمرده میشد که یوسف خزانهداری و سایر امور کشور او را بر عهده گرفت.
و نیز گفته شده است:
این آسیه از بنی اسرائیل بود. و هنگامی که به موسی ندا رسید تا رهبری مردم را بر عهده گیرد، آگاهی داشت که قابوس فرعون مصر درگذشته و برادرش، ولید بن مصعب، به جایش نشسته است.
ولید عمری دراز کرد و بیدادگرتر و سبک مغزتر و تبهکارتر از قابوس بود.
در روزگار این فرعون به حضرت موسی علیه السلام فرمان داده شد که با یاری برادر خود هارون، به پیغمبری برخیزد.
ولید پس از مرگ برادر خویش، قابوس، با آسیه که همسر او بود، زناشوئی کرد.
حضرت موسی علیه السلام با برادر خود، هارون، به نزد فرعون، یعنی ولید، برای پیغمبری رفت.
از روز ولادت حضرت موسی تا هنگامی که فرزندان اسرائیل را از مصر بیرون برد، هشتاد سال میگذشت.
پس از بیرون رفتن از مصر و گذشتن از رود نیل، با پیروان خویش به صحرای سینا رفت.
ص: 187
موسی و پیروانش مدت چهل سال در آن جا ماندند تا با یوشع بن نون از آن جا بیرون رفتند.
بنابر این زندگانی حضرت موسی علیه السلام از روز تولد تا هنگام وفات یکصد و بیست سال بود.
ابن عباس و دیگران، که گفته برخی از ایشان در گفته برخی دیگر داخل شده، برآنند که:
هنگامی که خدای بزرگ، یوسف را از جهان برد و پادشاهی که با او بود به دیار نیستی شتافت و فرعونها اورنگ فرمانروائی مصر را به ارث بردند و شماره فرزندان اسرائیل را خداوند فزونی بخشید، این مردم، یعنی همین فرزندان اسرائیل، همچنان در زیر دست فراعنه میزیستند. ولی هنوز کیش ایشان آئین یکتاپرستی بود که یوسف و یعقوب و اسحاق و ابراهیم، آن را در میانشان رواج داده بودند.
چنین بود تا روزگار فرمانروائی فرعونی که در عهد موسی بر اورنگ نشست.
او از همهی فرعونها گردنکشتر و نسبت به خدا نافرمانتر بود، از همهی آنها بدزبانتر بود و درازتر عمر کرد.
نام او- چنان که گفتهاند- ولید بن مصعب بود.
او بر فرزندان اسرائیل به بدترین گونهای فرمان میراند.
ایشان را آزار میکرد و به بردگی میکشاند و سختترین شکنجه را در حقشان روا میداشت.
هنگامی که خداوند خواست تا فرزندان اسرائیل را رهائی بخشد، موسی توانائی و نیرو یافت و به پیغمبری برانگیخته شد.
پیش از زاده شدن موسی فرعون شبی در خواب دید که آتشی از بیت المقدس برخاسته و شعلهور گردیده و پیش آمده تا
ص: 188
همهی خانههای مصر را فرا گرفته و ویران ساخته و قبطیها را سوزانده ولی بنی اسرائیل را بر جای نهاده است.
بامداد، جادوگران و پیشگویان و کاهنان را فرا خواند تعبیر خوابی را که دیده بود از آنان پرسید.
در پاسخ گفتند:
از آن شهر، یعنی از بیت المقدس، که نخستین جایگاه فرزندان اسرائیل است، مردی برمیخیزد که نابودی مصر به دست او خواهد بود.
فرعون به شنیدن این سخن فرمان داد تا:
«در میان بنی اسرائیل هر فرزندی که به جهان میآید، اگر پسر است کشته شود و اگر دختر است، زنده بماند.
و نیز گفته شده است:
هنگامی که زمان موسی فرا رسید ستاره شناسان و پیشگویان فرعون، به دربار او رفتند و گفتند:
«بدان که ما به نیروی دانش خود دریافتهایم که نوزادی از فرزندان اسرائیل در زمانی به جهان میآید که برابر با زمان فرمانروائی تست. او پادشاهی تو را از تو میگیرد و بر تو، با همهی توانائی که دادی، چیره میشود و کیش تو را دگرگون میسازد.» فرعون نیز به شنیدن این خبر دستور داد تا هر نوزادی که در میان بنی اسرائیل به جهان میآید، بکشند. برخی گفتهاند:
چنین نیست. بلکه فرعون و یارانش گفت و گو میکردند درباره این که خدای عز و جل به ابراهیم وعده داده تا گروهی از بازماندگان و فرزندان وی را پیغمبر و پادشاه سازد.
برخی از آنان گفتند: «فرزندان اسرائیل منتظرند تا
ص: 189
وعدهای که پروردگارشان داده به تحقق پیوندد.» و گمان میبردند که این پیامبری و پیشوائی از یوسف بن یعقوب آغاز خواهد شد.
ولی همینکه عمر یوسف به سر رسید، گفتند:
«این آن کسی نبود که خدای ابراهیم بدو وعده داده بود.» فرعون پرسید:
«پس به نظر شما چه باید کرد؟» در این باره به کنکاش پرداختند و سرانجام با همدیگر هماهنگ شدند در این که مردانی را بگمارند تا هر نوزادی را که در خانوادههای بنی اسرائیل به جهان میآید، بکشند.
فرعون، همچنین، به قبطیان گفت:
بردگانی را که در بیرون شهر دارید و برای شما کار میکنند به درون بیاورید و کار آنان را به بنی اسرائیل بسپارید.
بدین گونه، بنی اسرائیل را به جای بردگان به کار گماشت.
و این هنگامی است که خدای عز و جل میفرماید:
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ. (1)(همانا فرعون در سرزمین مصر بلندپروازی و گردنکشی آغاز کرد و میان مردم آن کشور پراکندگی و چند دستگی افکند.
گروهی از ایشان را سخت ناتوان و خوار ساخت و پسرانشان را میکشت.) بنابر این فرعون ترتیبی داد که هیچ فرزندی در میان بنی اسرائیل به جهان نمیآمد مگر این که کشته میشد. 4
ص: 190
1) - سوره قصص- آیه 4
فرعون دستور میداد که زنان آبستن را شکنجه کنند تا بچه اندازند. به پیروی از این دستور، نی را از درازا میشکافتند و به دو نیمه میکردند و آنها طوری پهلوی هم میچیدند که لبههای تیزشان طرف بالا واقع شود. آنگاه زن آبستن را وادار میکردند که پا برهنه بر روی نیها بایستد. لبه تیز نیها چنان کف پای او را میبرید و عذابش میداد که از درد زودتر بچه میانداخت و بچه خود را زیر پای خود میگذاشت تا از درد شدیدی که نیها به پاهای او وارد میآورد کاسته شود.
بدین گونه، با دست خود، نوزاد خویش را لگدمال میکرد و میکشت.
از سوی دیگر، خدا در میان سالمندان بنی اسرائیل مرگ و میر افکند. بدین جهة سران قبطیها پیش فرعون رفتند و گفتند:
«در میان بنی اسرائیل مرگ و میر افتاده و چیزی نمانده که بار دیگر کار آنها به گردن غلامان ما افتد زیرا نوزادان بنی اسرائیل کشته میشوند و سالمندانشان هم از میان میروند. چه میشد اگر فرمانی مینوشتی که دیگر فرزندان این قوم را نکشند و زنده بگذارند.» فرعون، در پی این درخواست فرمان داد که یک سال نوزادان بنی اسرائیل را بکشند و سال دیگر آنها را زنده بگذارند.
در آن سال که نوزادان را زنده میگذاشتند، هارون به جهان آمد، و سال بعد، که نوزادان را میکشتند، موسی تولد یافت.
هنگامی که مادر موسی میخواست او را بزاید، بر جان نوزاد خویش بیمناک گردید و اندوهگین شد. ولی خداوند بدو وحی فرستاد، یعنی بدو الهام فرمود که:
ص: 191
أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ. (1)(به مادر موسی وحی کردیم که: نوزادت را شیرده و هر گاه بر او بیمناک شدی، او را در دریا- یعنی در رود نیل درافکن و هرگز مترس و اندوهگین مباش زیرا ما او را بتو بر میگردانیم و او را از پیغمبران قرار میدهیم.) مادر موسی نیز، پس از زادن موسی او را شیر داد. آنگاه نجاری را فراخواند که برای او جعبهای ساخت و کلید جعبه را نیز در داخل قفل آن گذاشت.
مادر موسی جگر گوشه خویش را در جعبه نهاد و آن را به دریا- یعنی رود نیل- افکند.
همینکه نوزاد را از خود دور کرد، شیطان در نهادش راه یافت و به فریب دادن او پرداخت. از این رو با خود گفت:
«این چه کاری بود که من کردم! اگر این بچه در پیش من کشته میشد و او را کفن میکردم و به خاک میسپردم بهتر از این بود که او را به دست خود در کام ماهیان و سایر حیوانات دریائی اندازم.» همینکه موسی را در آب افکند، به خواهر موسی که مریم نام داشت، گفت:
«دنبال آن برو و ببین که آب آن را به کجا میبرد. شاید که باز آن را پیدا کنیم.» 7
ص: 192
1) - سوره قصص- آیه 7
فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ. (1)(خواهر موسی او را از دور دید و دنبال کرد در حالیکه قوم فرعون به راز او پی نبردند.) و نفهمیدند که او در آن جا چه میکند.
موج آب، جعبهای را که حامل موسی بود، گاهی بالا و گاهی پائین میبرد تا آن را در پای درختانی جای داد که نزدیک خانههای فرعون بودند.
چیزی نگذشت که کنیزکان آسیه، زن فرعون، بیرون آمدند و در آب به شست و شو پرداختند.
ناگهان جعبه را یافتند و به گمان این که در میان آن پولی نهاده شده، آن را پیش آسیه همسر فرعون بردند.
آسیه، همینکه در جعبه را گشود و به چهره نوزاد نگاه انداخت، بر سر مهر آمد و احساس کرد که او را دوست دارد. از این رو هنگامی که خبر پیدا کردن او را به فرعون داد و او را پیش فرعون برد، گفت:
قُرَّتُ عَیْنٍ لِی وَ لَکَ لا تَقْتُلُوهُ (2)(این نور چشم من و تست، او را نکشید.) فرعون گفت:
«این از آن تو باشد. من بدان نیازی ندارم.» پیغمبر، صلی اللّه علیه و سلم، فرمود:
«به خدائی که بدو سوگند یاد میکنند، اگر فرعون پذیرفته بود که موسی نور دیده او باشد، خدا وی را به راه راست 9
ص: 193
هدایت میکرد، همچنان که همسر او، آسیه، را هدایت فرمود.» فرعون حتی میخواست موسی را بکشد ولی آسیه به اندازهای در نگه داشتن طفل اصرار ورزید و با شوهر خود گفت و گو کرد که سرانجام فرعون بچه را بدو واگذاشت و گفت:
«من میترسم که این بچه از بنی اسرائیل باشد و همان کسی باشد که نابودی ما به دست او خواهد بود.» از این روست که خدای عز و جل میفرماید:
فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً (1)(کسان فرعون، موسی را برگرفتند تا برای آنان مایه دشمنی و اندوهی باشد.) خواستند برای پرورش موسی دایگانی بگیرند ولی او پستان هیچیک از زنان شیرده را در دهان نگرفت.
از این روست فرموده خدای بزرگ که:
وَ حَرَّمْنا عَلَیْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ؟ (2)(ما شیر هر دایهای را بر موسی از پیش حرام کردیم. از این رو خواهر وی گفت: آیا میخواهید من خانوادهای را به شما نشان دهم که برای شما از او سرپرستی کنند و رهنما و نیکخواه او باشند؟) به شنیدن این سخن بدگمان شدند و او را به بازجوئی گرفتند و پرسیدند:
«چه میدانی که آنان چگونه رهنما و نیکخواه او میشوند؟12
ص: 194
آیا آنان او را میشناسند؟» خواهر موسی همینکه دید سخن او مایه بدگمانی ایشان شده، گفت:
«نیکخواهی آنان درباره این نوزاد، مهربانی با او و علاقه ایشان به برآوردن نیاز پادشاه و امید به سود بردن از اوست.» آنگاه پیش مادر موسی رفت و این خبر را بدو داد.
مادر موسی آمد و همینکه پستان در دهان فرزند خود گذاشت، طفل پستان را گرفت. درین هنگام نزدیک بود مادر موسی بیتاب شود و بگوید:
«این پسر من است که خدا او را حفظ کرده است.» او را از آن رو موسی نامیدند که در میان آب و درخت پیدا شد زیرا در زبان قبطی «مو» به معنی «آب» و «سا» به معنی «درخت» است.
این گفته خدای بزرگ است که فرمود:
فَرَدَدْناهُ إِلی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُها وَ لا تَحْزَنَ. (1)(ما موسی را به مادرش برگرداندیم تا دیدهاش به روی او روشن شود و از دوری او اندوهگین نباشد.) مادر موسی، پس از سه روز دوری از فرزند خویش، او را در آغوش گرفت و به خانه خود برد. فرعون مصر نیز بعدها موسی را به فرزندی خود پذیرفت و او را «ابن فرعون» خواند.
هنگامی که کودک به راه افتاد، مادرش او را پیش آسیه برد. آسیه، موسی را گرفت و رقصاند و با او بازی کرد. بعد، او را به نزد فرعون برد.13
ص: 195
1) - سوره قصص- آیه 13
همینکه فرعون موسی را در آغوش گرفت، موسی دست انداخت و ریش فرعون را کند.
فرعون به خشم آمد و گفت:
«باید به دژخیمان فرمان دهم که این بچه را بکشند.» آسیه، همسر او، گفت:
لا تَقْتُلُوهُ عَسی أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً (1)(او را نکشید، شاید به ما سود رساند یا ما او را به فرزندی بپذیریم.) آسیه به سخن خود ادامه داد و برای اثبات بیگناهی موسی گفت:
«او کودکی خردسال است که عقلش نمیرسد و هر کاری که میکند از روی نادانی است. تو میدانی که در سراسر مصر هیچ زنی بیش از من زر و زیور ندارد. من اکنون زیوری از یاقوت و مقداری آتش پیش این بچه میگذارم. اگر یاقوت را برداشت، پس معلوم میشود که عقلش میرسد. و من او را میکشم. ولی اگر پارهای از آتش را برگرفت پیداست که کودک نادانی است.
برای این آزمایش، یاقوتی از زیورهای خود با تشتی از آتش پاره پیش طفل گذاشت.
درین هنگام جبرائیل فرود آمد و دست موسی را به سوی آتشپارهها برد.
کودک آتشپارهای را برداشت و به دهان خویش برد که زبانش سوخت و لکنت پیدا کرد. بدین مناسبت است که خدای بزرگ میفرماید: 9
ص: 196
1) - سوره قصص- آیه 9
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی. (1)(گره از زبانم بگشای تا مردم سخنم را دریابند و بپذیرند.) بدین تدبیر، کودک از کشته شدن رهائی یافت.
موسی، که فرعون وی را به فرزندی برگزیده بود، بزرگ شد و به سن رشد رسید در حالیکه اسب فرعون را سوار میشد و همانند فرعون جامه میپوشید.
او را «موسی پسر فرعون» میخواندند و فرزندان اسرائیل در سایه حمایت او خود را حفظ میکردند زیرا از بیم موسی هیچ قبطی نمیتوانست به بنی اسرائیل ستم روا دارد.
یک روز فرعون سوار بر اسب شد و از شهر بیرون رفت در حالیکه موسی همراهش نبود.
هنگامی که موسی به دربار رفت بدو گفتند: «فرعون، هم اکنون سوار شد و بیرون رفت.» موسی سوار شد و در پی او شتافت تا او را در سرزمینی که منف خوانده میشد سرگرم استراحت یافت.
این منف (به فتح میم و سکون نون) مصر قدیمی، یعنی مصری بود که یوسف صدیق در آن به سر میبرد. منف اکنون قریه بزرگی است.
موسی در نیمروز وارد منف گردید که پیشهوران، بازارها را بسته و برای خواب بعد از ظهر رفته بودند.
وَ دَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها، فَوَجَدَ فِیها28
ص: 197
1) - سوره طه- آیههای 27 و 28
رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ. (1)(موسی در هنگام خواب و آسایش مردم وارد آن شهر شد و دو مرد را یافت که با یک دیگر زد و خورد میکردند. یکی از آن دو، جزو کسان و پیروان موسی و دیگری از دشمنان وی بود.
آن که از پیروان موسی بود از دست کسی که دشمنش بود به موسی پناه آورد.) میگویند: آن که از کسان موسی بود اسرائیلی، و به قولی سامری، و آن که دشمنش شمرده میشد، از قبطیان بود.
مردی که به موسی پناه آورده و دست به دامن وی زده بود، موسی را میشناخت و از مقام وی در میان بنی اسرائیل و جانبداری و حمایت وی از ایشان، آگاهی داشت زیرا موسی تا آن زمان بنی اسرائیل را از گزند قبطیان حفظ کرده بود.
فرزندان اسرائیل نمیدانستند که موسی از ایشان است و گمان میبردند که طرفداری موسی از ایشان، تنها به علت شیرخوارگی و پرورش او در دامن یک زن اسرائیلی است.
باری، موسی به هواداری آن مرد برخاست و چنان به خشم آمد که مشتی سخت بر دشمن وی نواخت و او را از پای درآورد و کشت.
بعد، از این کار خود پشیمان شد و گفت:
هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ، إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِینٌ، قالَ: رَبِ15
ص: 198
1) - سوره قصص- آیه 15
إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی! فَغَفَرَ لَهُ، إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ. (1)(این از کارهای فریب دهنده شیطان بود که دشمن گمراه کننده آشکاری است.
آنگاه گفت:
پروردگارا، من به خود ستم کردم. از گناه من درگذر و مرا ببخش.
خداوند نیز او را بخشود زیرا خدا بخشاینده و مهربان است.) خدای بزرگ به حضرت موسی علیه السلام، وحی فرستاد و فرمود:
«به عزتم سوگند، اگر آن مردی که کشتی، تنها یک ساعت از عمر خود، پیش من اعتراف کرده بود که من آفریدگار روزی رسان هستم، من تو را- برای کشتن او- به کیفر میرساندم و عذاب خویش را به تو میچشاندم.» موسی عرض کرد:
رَبِّ، بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِلْمُجْرِمِینَ. (2)(پروردگارا، به شکرانه آنچه مرا بخشیدهای، من نیز هرگز گناهکاران را پشتیبان نخواهم بود.
فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسی: إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُبِینٌ (3)18
ص: 199
(پس از کشتن آن مرد- موسی روز بعد را در آن شهر با ترس و بیم آغاز کرد و هراسان هر لحظه انتظار بازداشت خود را میکشید که ناگاه همان کس که روز گذشته از او فریاد رسی خواسته بود، باز از او یاری خواست.
موسی بدو گفت: پیداست که بسیار سرگشته و بدبخت هستی چون هر روز یک نفر تو را میزند!) سپس پیش رفت تا او را، که باز مورد ستم قبطی دیگری واقع شده بود، یاری دهد.
آن قبطی که با این اسرائیلی در افتاده بود، همینکه دید موسی برای یاری همنژاد خود، خشمگین به سویش میآید تا سزایش را بدهد ترسید از این که او را بکشد زیرا با او درشت سخن گفته بود.
از این رو سرآسیمه شد و پیش از این که موسی آسیبی به وی برساند، گفت:
أَ تُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ؟ إِنْ تُرِیدُ إِلَّا أَنْ تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَ ما تُرِیدُ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ. (1)(آیا میخواهی همچنان که دیروز یکی را کشتی، امروز هم مرا بکشی؟ پیداست که میخواهی در روی زمین جز یک گردنکش تندخوی نباشی و نمیخواهی که از آشتیجویان و نیکوکاران باشی.) موسی که این سخن شنید، از آن قبطی دست برداشت و او را رها کرد.
قبطی، پس از رهائی خود، رفت و به همه گفت که این19
ص: 200
1) - سوره قصص- آیه 19
موسی همان کسی است که دیروز مردی را کشته است.
فرعون همینکه دانست موسی دستش به خون آلوده شده، به جست و جوی او پرداخت و گفت:
«او را بگیرید. زیرا او همان کسی است که به ما برتری و سروری خواهد یافت.» پس از صدور فرمان فرعون، مردی از کسان و یاران موسی، رفت و موسی را خبر کرد و گفت:
إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ، فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ (1)(بزرگان دربار فرعون درباره تو کنکاش میکنند که تو را بکشند. بنابر این حرف مرا بشنو و زود از شهر بیرون برو زیرا من از نیکخواهان تو هستم.) گفته شده است:
خربیل، یا حزقیل که در میان آل فرعون از مؤمنان بود، بازمانده کسانی به شمار میرفت که دین حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام را داشتند.
او نخستین کسی بود که به موسی ایمان آورد.
حضرت موسی علیه السلام، بوسیله این مرد از خطری که در راهش بود آگاهی یافت.
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ. (2)21
ص: 201
(موسی از شهر بیرون رفت در حالیکه هراسان و نگران بود و میگفت: پروردگارا مرا از چنگ این گروه بیدادگر رهائی ده.) آنگاه کوره راهی را در پیش گرفت تا کسی او را نبیند.
ولی در راه فرشتهای بدو رسید که سوار بر اسبی بود و نوعی نیزه بسیار کوچک نیز در دست داشت.
موسی، همینکه او را دید، از ترس در برابر وی به خاک افتاد.
سوار بدو گفت:
«مرا سجده مکن، بلکه مرا پیروی کن» و او را به سوی شهر مدین رهبری کرد.
موسی در حالیکه روانه بدان سوی بود، گفت:
عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ. (1)(امید است که پروردگار من، مرا به راه راست راهنمائی فرماید.) آن فرشته او را برد تا به شهر مدین رساند.
موسی راه بسیار پیموده بود در حالیکه خوراک نیز با خود نداشت و در راه از برگ درختان میخورد.
دیگر توانائی راه رفتن برایش نمانده بود. بدین جهة هنوز به شهر مدین نرسیده، از پای در آمد.
وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودانِ. (2)23
ص: 202
(و چون به چشمه آبی نزدیک شهر مدین رسید، در آن جا گروهی را دید که- چارپایان خود را- آب میدادند. دور از ایشان نیز دو زن را یافت که گوسفندان خود را در آغل نگه داشته بودند.) این دو تن، دختران شعیب پیغمبر بودند. برخی نیز گفتهاند: دختران یثرون بودند که برادرزاده شعیب بود.
موسی همینکه آن دو دختر را دید، پرسید:
ما خَطْبُکُما؟ قالَتا: لا نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَیْخٌ کَبِیرٌ (1)(کار شما در این جا چیست؟
در پاسخ گفتند:
ما گوسفندان خود را آب نمیدهیم تا وقتی که چوپانان- گوسفندان خود را سیراب کنند و- باز گردند. پدر ما پیری سالخورده است.) که چون توانائی کار کردن ندارد، ما این زحمت را میکشیم.
موسی به حالشان رحمت آورد و بر سر چاه آمد و سنگی را از چاه برداشت که گروهی در اطرافش گرد آمده بودند و میکوشیدند تا آن را بردارند.
بعد برای آن دو دختر، گوسفندانشان را آب داد.
آن دو که همیشه مدتی معطل میشدند و گوسفندان خود را هم از پس مانده آب سایر گوسپندان سیر آب میکردند- از مهربانی موسی که زود کارشان را انجام داد شاد شدند و شتابان بازگشتند.
موسی، که بسیار گرسنه بود، سپس به سوی درختی روی آورد تا در سایهاش بیارامد.23
ص: 203
1) - سوره قصص- آیه 23
و گفت:
رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ. (1)(پروردگارا، من به خیر و برکتی که تو برایم فرو فرستی، نیازمندم.) ابن عباس گفته است:
موسی این سخن را از آن رو گفت که اگر آدمیزاد میتوانست به سبزی رودههای خود از شدت گرسنگی، بنگرد، همان کار را میکرد و هیچ چیز دیگر از خدا نمیخواست.
هنگامی که آن دو دختر زودتر از همیشه به پیش پدر خود بازگشتند، پدرشان سبب زود آمدنشان را پرسید.
آنان برخوردشان با موسی را بدو خبر دادند. او به شنیدن این خبر، یکی از دو دختر را در پی موسی فرستاد تا او را به خانه وی دعوت کند.
دختر پیش موسی رفت و به او گفت:
إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ ما سَقَیْتَ لَنا (2)(پدرم تو را به نزد خود فرا میخواند تا به خاطر گوسپندانی که برای ما آب دادی به تو پاداش دهد.) موسی برخاست و با او به راه افتاد.
دختر پیشاپیش او میرفت و در راه ناگهان بادی وزید و از پشت، دامن جامه وی را بالا زد و سرین او پیدا شد.25
ص: 204
موسی بدو گفت:
«بهتر است که از عقب من بیائی و مرا راهنمائی کنی.
چون ما که اهل خاندان رسالت هستیم به پشت زنان نگاه نمیکنیم.» فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ: لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ.» (1)(همینکه موسی به شعیب رسید و آنچه را که پیش آمده بود برایش شرح داد، شعیب گفت: نترس و نگران مباش چون از چنگ آن گروه ستمکار رهائی یافتهای.) قالَتْ إِحْداهُما: یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ، إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ. (2)(یکی از آن دو دختر- که صفورا نام داشت و موسی را به نزد پدر خود آورده بود- گفت: ای پدر، او را اجیر کن.
زیرا بهترین کسی که میتوانی استخدام کنی این مرد نیرومند و امین است.) پدرش گفت:
«نیرومندی او را من هم اکنون دیدم ولی به امانت او تو چگونه پی بردی؟» دختر آنچه را که در راه از پاک چشمی موسی دیده بود، و دستور موسی به وی که از عقب او بیاید، همه را شرح داد.
پدر آن دو دختر از شنیدن این سخنان شاد شد.26
ص: 205
قالَ: إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ عَلی أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِکَ. (1)(شعیب، پدر آن دو دختر، به موسی گفت: من میخواهم یکی از دو دخترم را به نکاح تو درآورم بر این مهر که هشت سال برای من کار کنی. و اختیار داری که آن را به ده سال برسانی.) قالَ ذلِکَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَیَّ، وَ اللَّهُ عَلی ما نَقُولُ وَکِیلٌ. (2)(موسی گفت: این قرار میان من و تو باشد. انجام کار در هر یک ازین دو مدت برای من سخت نیست. و خدا بر آنچه ما میگوئیم گواه و وکیل است.) موسی آن روز را در پیش شعیب ماند و همینکه شب فرا رسید، شعیب دستور تهیه شام داد.
موسی از خوردن خودداری کرد.
شعیب پرسید:
«برای چه غذا نمیخوری؟» پاسخ داد:
«برای این که ما اهل خاندان پیامبری، اندک کاری را که برای آن جهان خود میکنیم، به نعمت این جهان و گرفتاری آن نمیفروشیم.» شعیب گفت:28
ص: 206
«مهمانی و پذیرائی من از تو برای خدمتی نیست که انجام دادهای. این پذیرائی، شیوه من و شیوه پدران و نیاکان من است.» موسی که این سخن شنید به خوردن پرداخت.
شعیب از موسی خوشش آمد و رغبتی که بدو پیدا کرده بود، افزایش یافت و صفورا، همان دختری را که در پی موسی فرستاده بود، به عقد او درآورد.
آنگاه به صفورا گفت که عصای وی را بیاورد.
این عصا را فرشتهای که به صورت مردی در آمده بود، پیش شعیب به امانت نهاده بود.
صفورا آن را آورد و به شعیب داد.
پدرش که این عصا را دید بدو دستور داد که آن را ببرد و عصای دیگری را بیاورد.
دختر، آن را انداخت ولی وقتی که خواست عصای دیگری بردارد، باز همان عصا بدستش آمد.
شعیب باز آن عصا را برگرداند.
ولی صفورا هر بار که میخواست عصای دیگری برگیرد، باز هیچ عصائی به دستش نمیآمد، جز همان عصا که اول برداشته بود.
سرانجام موسی همان عصا را برداشت تا با آن چوپانی کند و گوسپندهای شعیب را بچراند.
بعد شعیب از دادن آن عصا به موسی پشیمان شد و رفت تا آن را از او باز گیرد، زیرا آن عصا به وی به امانت سپرده شده
ص: 207
بود.
موسی وقتی دید شعیب میخواهد عصا را بگیرد، از پس دادن آن خودداری کرد.
آخر قرار شد نخستین مردی را که از راه برسد به داوری برگزینند و به هر چه او حکم کرد، تن در دهند.
چیزی نگذشت که فرشتهای به گونه آدمیزاد فرا رسید و چنین حکم کرد که موسی عصا را به زمین بگذارد. بعد، هر یک از آن دو تن که توانست عصا را بردارد، عصا از آن او باشد.
موسی عصا را به زمین انداخت. شعیب هر چه کوشید که آنرا بردارد نتوانست چون بیش از اندازه توانائی او سنگینی یافته بود.
بعد، موسی دست برد و آن را به آسانی برداشت. از این رو، شعیب عصا را به موسی واگذاشت.
این عصا از چوب عوسج (1)
(خلاصه از لغتنامه دهخدا)
بود.دو شاخه داشت و سر آن خمیده شده بود.
و نیز گفتهاند:
این عصا از آس، یعنی درخت موردی بود که در بهشتا)
ص: 208
1) عوسج (به فتح عین و سین): درختی است قریب به درخت انار و پرخار و برگش تند و مایل به درازی و با رطوبت چسبنده و ثمرش به قدر نخود، و مایل به طول و سرخ گویند عصای موسی علیه السلام از آن درخت بوده است.
روئیده بود و حضرت آدم ابو البشر علیه السلام آن را با خود از بهشت بیرون برد.
درباره رسیدن آن عصا به دست موسی، جز اینها نیز گفته شده است.
باری، موسی در نزد شعیب مدت ده سال ماند و درین مدت به چوپانی و نگهداری گوسپندهای او پرداخت.
فصل زمستان و سرما بود که با خانواده خود از پیش شعیب رفت.
شبی که خدای عز و جل میخواست بزرگواری و مهربانی خود را به موسی نشان دهد و او را به پیامبری برانگیزد تا کار نبوت و موعظه را آغاز کند، موسی را دچار لغزش ساخت چنان که او راه خود را گم کرد و به جائی رسید که دیگر نمیدانست به کدام سو روی آورد.
زنش آبستن بود و در شبی سرد که باران میبارید و رعد میغرید و برق میدرخشید، دچار درد زایمان شد.
موسی سنگ چخماق خود را درآورد تا آتشی برای خانواده خود روشن کند که گرم شوند و شب را به روز رسانند و بامداد راه خود را بیابند.
ولی آنقدر سنگ چخماق را زد که خسته شد و آخر نتوانست که آتشی برافروزد.
در این هنگام آتشی در پیش روی او برخاست.
موسی همینکه آن را دید گمان کرد آتش است ولی در حقیقت فروغی خدائی بود.
ص: 209
قالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (1)(موسی به خانواده خود گفت: آتشی به چشمم خورده است.
در این جا بمانید. تا من از آن آتش خبری یا شعلهای بیاورم. شاید با آن خود را گرم کنید.) ولی وقتی که به سوی آتش رفت، روشنائی و فروغی دید که از آسمان تا درخت بزرگی که عوسج- یا به قولی: عناب- بود، امتداد داشت.
موسی به شگفتی افتاد و هراسان شد چون آتش بزرگی دید که بدون دود از درخت سرسبز و خرمی زبانه میکشید و هر چه بسیاری و بزرگی آتش افزایش مییافت، سرسبزی و خرمی درخت نیز افزون میشد.
از این رو، همینکه تا اندازهای بدان نزدیک شد، خود را عقب کشید و به بیم و هراس افتاد و برگشت.
ولی از سوی آن درخت بدو ندا رسید و موسی همینکه آن بانگ را شنید، از بیم و هراسش کاسته شد و بازگشت.
فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ یا مُوسی إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ. (2)(چون موسی به درخت رسید، از کنار وادی ایمن، در آن بارگاه مبارک، از درخت ندائی شنید که: ای موسی! منم خدائی که پروردگار جهانیان است.) موسی به شنیدن آن صدا و دیدن آن بزرگی و شکوه دانست30
ص: 210
که او خدای بزرگ است. از این رو دلش به تپش افتاد و زبانش بند آمد و توانائی او به ناتوانی بدل شد و در حالیکه زنده بود به گونه مردهای درآمد. چیزی که بود هنوز جان در تن او وجود داشت.
ولی خداوند فرشتهای را فرستاد که قلب او را قوت بخشید و عقل و هوش او را به سرش باز گرداند.
آنگاه بدو ندا رسید:
إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً. (1)(من پروردگار تو هستم، پس کفش خود از پای بدر آور، که اکنون در وادی مقدس طوی گام نهادهای.) تنها از این رو بدو فرمان داده شد تا کفش خود را بدر- آورد که کفشهای او از پوست خر مردهای بود.
و نیز گفته شده است:
این فرمان از آن رو بدو داده شد که به سرزمین مبارکی گام مینهاد.
بعد خداوند برای دلداری و از میان بردن هراس موسی بدو خطاب کرد:
وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسی؟ قالَ: هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ أَهُشُّ بِها عَلی غَنَمِی وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ أُخْری. (2)(خداوند فرمود: ای موسی این چیست که در دست راست داری؟
در پاسخ عرض کرد:18
ص: 211
این عصای من است که بدو تکیه میدهم و گوسفندانم را میرانم و نیازهای دیگر خود را برمیآورم.) درباره نیازهای دیگری که با آن عصا برمیآورد، گفتهاند که با آن به درخت میزد و برگ برای گوسپندان خود فرو میریخت.
همچنین سفره غذا و مشک آب خود را بر آن میآویخت و حمل میکرد.
این عصا، همچنین، در شب تاریک نور میافکند و اطراف موسی را روشن میساخت. و هر گاه که آب او تمام میشد آن را در چاه فرو میبرد و با سر آن که مانند دلو میشد از چاه آب بر میداشت. و هنگامی که دلش میوهای میخواست، عصا را مانند درخت در زمین میکاشت و همان دم بر آن شاخ و برگ میروئید و همان میوهای را که میخواست به بار میآورد.
خداوند بدو فرمود:
«ای موسی، عصای خود را بیفکن» موسی آن را افکند.
عصا همینکه بر زمین افتاد، اژدهائی شد که پیکری بزرگ و حرکتی آهسته داشت. و به تکاپو افتاد.
وَلَّی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ. یا مُوسی، لا تَخَفْ إِنِّی لا یَخافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ (1)(موسی همینکه آن را دید روی برتافت برنگشت.
در این هنگام خداوند فرمود:
(ای موسی، نترس، که پیغمبران در پیش من نترسند.) پیش بیا و نگران مباش. ما بزودی نخستین ویژگی این عصا را بدان باز خواهیم گرداند.10
ص: 212
1) - سوره نمل- آیه 10
خداوند به موسی، تنها از آن رو فرمود که عصای خود را بر زمین افکند تا هنگامی که آن را در برابر فرعون نیز به زمین میاندازد، از آن نترسد.
باری، همینکه موسی برگشت، خداوند فرمود:
«عصا را بردار. نترس و دست خود را در دهان اژدها کن و آنرا برگیر.» موسی جامهای پشمین پوشیده و دست خود را در آستین آن پیچیده بود و از عصا- که اژدها شده بود- میترسید.
از این رو بدو ندا رسید:
«دست خود را از آستین بدر آور و آن را برگیر.» موسی دست خود را در میان دو فک اژدها کرد. همینکه دست در دهانش برد، باز به حال اول برگشت و عصا شد چنان که گفتی هیچ دگرگونی غیر عادی از آن دیده نشده بود.
بعد، خداوند بدو فرمود:
أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ. (1)(دست در گریبان خویش کن تا هنگامی که بیرون میآوری سپید باشد، نه در اثر پیشامد بد- یعنی بیماری برص- بلکه از بسیاری نور و روشنائی.) موسی دست در گریبان برد و بیرون آورد و دید دستش بیآنکه گزندی بدان رسیده باشد، مانند برف سپید شده و فروغ و روشنائی دارد.
باز دست در گریبان برد و دستش بار دیگر برگشت به همان گونهای که بود.12
ص: 213
1) - سوره نمل- آیه 12
درین هنگام بدو گفته شد:
فَذانِکَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّکَ إِلی فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقِینَ. قالَ: رَبِّ، إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ یَقْتُلُونِ، وَ أَخِی هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یُصَدِّقُنِی، إِنِّی أَخافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ. قالَ: سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَ نَجْعَلُ لَکُما سُلْطاناً فَلا یَصِلُونَ إِلَیْکُما بِآیاتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغالِبُونَ. (1)(این دو- یعنی اژدها شدن عصا و سپیدی و روشنائی دست، دو نشانه از سوی پروردگار تو به سوی فرعون و بزرگان دربار اوست که گروهی نابکارند.
موسی گفت:
پروردگارا، من یکی از ایشان را کشتهام و میترسم که مرا بکشند. برادرم، هارون، هم از من در سخنگوئی شیواتر و زبان آورتر است. او را نیز همراه من بفرست که درین پیامبری پشتیبان من باشد تا پیام ما را راست انگارند و گر نه میترسم که آنچه میگویم دروغ پندارند.
خداوند فرمود:
درخواست تو را میپذیریم و با یاری برادرت، بازویت را نیرومند میسازیم و شما دو تن را توانائی و پیشوائی میبخشیم چنان که- بدخواهان شما- هرگز به شما دست نیابند. اکنون با نشانههائی که از ما دارید، به نزد فرعون بروید و بدانید که شما و پیروانتان پیروز خواهید شد.) موسی پیش خانواده خویش رفت و با آنان به راه مصر روانه شد. شبانگاه در راه به خانه مادرش رسید و در آن جا مهمان35
ص: 214
1) - سوره قصص- آیههای 32 تا 35
شد در حالیکه نه او اهل آن خانه را میشناخت و نه آنان موسی را میشناختند.
شب هارون از در درآمد و از مادرش پرسید:
«این مرد کیست؟» جواب داد:
«مهمان است.» هارون او را به صرف شام فرا خواند و با او غذا خورد.
آنگاه از او پرسید:
«تو که هستی؟» جواب داد:
«من موسی هستم.» درین هنگام یک دیگر را شناختند و به سر و روی هم بوسه دادند.
گفته شده است:
خداوند مدت یک هفته موسی را به حال خود گذاشت بعد، بدو فرمود:
«ای موسی، پروردگار خود را درباره آنچه با تو گفته، پاسخ ده.» قالَ: رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی، وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی، وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی، یَفْقَهُوا قَوْلِی، وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی، هارُونَ أَخِی، اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی، وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی، کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً، وَ نَذْکُرَکَ کَثِیراً، إِنَّکَ کُنْتَ بِنا بَصِیراً، قالَ: قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی. (1)(موسی گفت:
پروردگارا، سینه مرا فراخ گردان. یعنی: حوصله و شکیبائی مرا بیفزای تا در انجام این پیغمبری پایداری کنم و در36
ص: 215
1) - سوره طه- آیههای 25 تا 36
برابر هر آسیبی بیتاب نشوم. و کار مرا آسان فرمای، و گره از زبان من بگشای تا سخن مرا دریابند. برادرم هارون را که یکی از افراد خاندان من است، دستیار من کن، پشت مرا بدو نیرومند ساز و او را در کار پیامبری با من شریک کن تا بسیار تو را سپاس گوئیم و تو را یاد کنیم. زیرا تو بکار ما بینائی.
خداوند فرمود:
ای موسی، آنچه از ما خواسته بودی به تو داده شد.) آنگاه خداوند به موسی فرمود که به دیدن فرعون برود و پیام خدا را برساند.
پس از رفتن موسی، خانواده او همچنان به جای خود بودند و نمیدانستند که موسی چه میکند. تا هنگامی که چوپانی از مردم مدین بدان جا گذشت و آنان را شناخت و با خود به زمین برد.
آنان در نزد شعیب ماندند تا پس از شکافته شدن دریا، یعنی رود نیل، که خبر موسی به ایشان رسید و پیش او رفتند.
به روایت دیگر:
هنگامی که حضرت موسی علیه السلام به سوی مصر روانه شد، خداوند به هارون، برادر موسی، وحی فرستاد و او را از بازگشت موسی به مصر آگاه ساخت و بدو فرمان داد که خود را به موسی برساند.
او نیز از مصر بیرون رفت تا با موسی روبرو شد.
موسی بدو گفت:
«ای هارون، خدای بزرگ، ما را به سوی فرعون به پیامبری فرستاده است. بنابر این با من بیا.» هارون گفت:
«بسیار خوب، به چشم!»
ص: 216
هنگامی که موسی به خانه هارون رفت و آشکار ساخت که دو برادر روانه به سوی دربار فرعون هستند، دختر هارون سخن او را شنید و فریاد زد و مادر آن دو را آگاه ساخت.
مادر بر جان دو فرزند خود بیمناک شد و گفت:
خدا شما را به فکر اندازد که از رفتن به نزد فرعون منصرف شوید چون او هر دوی شما را خواهد کشت.
آن دو نیز ظاهرا از رفتن خودداری کردند. ولی شبانه به راه افتادند تا به سرای فرعون رسیدند و در سرای او را کوفتند.
فرعون به دربان خود گفت:
«کیست که در این ساعت در سرای مرا میکوبد؟» دربان به پیش آن دو تن رفت و با ایشان سخن گفت:
موسی گفت:
«ما دو تن از سوی پروردگار جهانیان در این جا برای پیامبری آمدهایم.» دربان، فرعون را از آنچه شنیده بود آگاه ساخت و فرعون دستور داد که آن دو را وارد کنند.
و نیز گفته شده است:
موسی و هارون دو سال درنگ کردند و درین مدت هر روز به در سرای فرعون میرفتند و برمیگشتند و خواهش میکردند که فرعون را ببینند ولی هیچ کس جرئت نمیکرد که فرعون را از آمدن آن دو و کاری که داشتند آگاه سازد.
تا یکی از دلقکهای دربار فرعون که با سخن خود او را میخنداند، فرعون را از وجود موسی و هارون خبر داد و فرعون فرمود تا آن دو را بار دهند.
همینکه دو برادر به حضور فرعون رسیدند، موسی گفت:
ص: 217
«من از سوی پروردگار جهانیان درین جا به پیامبری آمدهام.» فرعون او را شناخت.
قالَ: أَ لَمْ نُرَبِّکَ فِینا وَلِیداً وَ لَبِثْتَ فِینا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْکافِرِینَ؟ قالَ: فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ، فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ. (1)(فرعون به موسی گفت: آیا همان کودکی نبودی که ما تو را پروردیم و سالهائی از عمر خود را در پیش ما گذراندی. و کردی آن کاری را که کردی، یعنی: آدمیزادهای را کشتی. و تو از ناسپاسانی.
موسی گفت:
آن کار- یعنی قتل نفس- را هنگامی کردم که از گمراهان بودم یعنی از لغزشکاران بودم و خطائی از من سر زد و مردی را به خطا کشتم چون نمیخواستم او را بکشم. بعد که دیدم برای کاری که سهوا از من سرزده، مرا خواهید کشت از دست شما گریختم چون از شما میترسیدم تا این که خدای من مرا دانش و حکمت بخشید و از پیغمبران قرار داد.) قالَ: إِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِها إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ فَأَلْقی عَصاهُ فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبِینٌ. (2)(فرعون بدو گفت:
اگر معجزهای داری، و راست میگوئی، آن را نشان ده.07
ص: 218
موسی نیز عصای خود را افکند که ناگهان اژدهائی پدیدار گردید.) اژدها، دهان خود را گشود و فک پائین را بر زمین و فک بالا را برابر کاخ فرعون نهاد و به سوی فرعون روی آورد تا او را بگیرد.
فرعون سرآسیمه شد و هراسان از جای جست و چنان ترسید که جامه خود را آلوده ساخت.
پس از آن بیست روز و اندی گرفتار شکم روش بود به شدتی که چیزی نمانده بود بمیرد. از این رو سرانجام ناچار حضرت موسی علیه السلام را به پروردگارش سوگند داد که آن اژدها را ازو دور کند.
موسی نیز آن را از زمین برگرفت که به گونه نخستین بازگشت و همان عصا شد.
بعد، موسی دست خویش در گریبان برد و بیرون آورد در حالیکه مانند برف سپید بود و پرتوی از آن میدرخشید.
سپس دست را باز به سوی گریبان خود برد و دستش دوباره به حال اول برگشت و همان رنگ طبیعی را که داشت، باز یافت.
بار دوم که دست را از گریبان بیرون آورد فروغی از آن تابید که آسمان را روشن ساخت و این روشنائی به اندازهای بود که چشمها را آزار میداد. به همه سوی پرتو افکند و خانهها را چنان روشن کرد که روشنائی آن از روزنهها و پشت پردهها دیده میشد.
فرعون نتوانست بدین نور نگاه کند.
موسی بار دیگر دست خود را به گریبان برد و هنگامی که بیرون آورد باز به رنگ طبیعی خویش بود.
خدای بزرگ به موسی و هارون وحی فرستاد که:
ص: 219
فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشی (1)(با او به نرمی سخن گوئید، شاید خدای را بیاد آورد یا از خدا بترسد.) از این رو موسی به فرعون گفت:
«آیا میخواهی من جوانی تو را به تو بدهم تا دیگر پیر نشوی و فرمانروائی تو از تو گرفته نشود و کاری کنم که از هماغوشی با زنان شرعی و پرداختن به روشها و سرگرمیهائی که داری، لذت ببری و پس از مرگ به بهشت راه یابی؟ آیا میخواهی برای رسیدن بدین خوشبختی به من ایمان بیاوری؟» فرعون پاسخ داد:
«تا وقتی که هامان نیامده، نه!» هنگامی که هامان آمد و فرعون او را از پیشنهاد موسی آگاه ساخت، هامان رأی او را زد و گفت:
«پس از عمری خدائی، اکنون میخواهی بندگی کنی و خدائی را بپرستی که دیدنی نیست!» آنگاه گفت:
«من خود، جوانی تو را به تو برمیگردانم.» بعد برای فرعون وسمهای ساخت و او را با آن خضاب کرد.
موسی وقتی او را بدان گونه دید، هراسان شد. از این رو خداوند بدو وحی فرستاد که:
«آنچه میبینی نباید تو را بترساند. زیرا این وضع جز اندک مدتی باقی نخواهد ماند.»44
ص: 220
1) - سوره طه- آیه 44
فرعون که این صدا- یعنی صدای وحی- را شنید، بیرون رفت و به قوم خود گفت:
«این مرد جادوگری داناست.» و میخواست موسی را بکشد.
ولی مردم مؤمنی از آل فرعون که خربیل، یا حزقیل، نام داشت، گفت:
أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَکُمْ بِالْبَیِّناتِ؟ (1)(آیا مردی را برای این که میگوید: «پروردگار من خداست.» میکشید در صورتی که معجزهای هم برای شما آورده است؟» قالُوا: أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِی الْمَدائِنِ حاشِرِینَ. یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحَّارٍ عَلِیمٍ. (2)(درباریان فرعون بدو گفتند: از موسی و برادرش مهلت خواه و کسانی را به شهرها بفرست تا همه جادوگران دانا را گرد- آورند.) فرعون این سخن را به کار بست و جادوگران را گرد آورد که هفتاد تن بودند.
و نیز گفته شده است که هفتاد و دو تن بودند. برخی تعداد آنان را پانزده هزار و برخی دیگر سی هزار دانستهاند.
فرعون به این جادوگران وعدههائی داد و آنان نیز در37
ص: 221
روزی که فرعون عید گرفته بود، آماده شدند و به حضور او آمدند.
فرعون جادوگران را صفآرایی کرد و مردم برای تماشا از هر سو گرد آمدند.
موسی نیز در حالیکه عصای خود را به دست داشت، با برادر خویش، هارون، فراز آمد تا بدان جمع رسید که در مجلس فرعون با بزرگان قوم او بودند.
موسی همینکه وارد شد به آن جادوگران گفت:
وَیْلَکُمْ لا تَفْتَرُوا عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذابٍ. (1)(وای بر شما، زنهار به خدا دروغ مبندید که گرفتار عذاب خواهید شد.) برخی از جادوگران که این سخن شنیدند به برخی دیگر گفتند:
«این سخن به سخن یک جادوگر چه میماند!» بعد به فرعون گفتند:
«ما چنان جادوگری میکنیم که همانندش را هرگز ندیده باشی.» وَ قالُوا: بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ. (2)(جادوگران گفتند: به عزت فرعون سوگند که ما درین جا پیروز خواهیم شد.) سپس از موسی پرسیدند:44
ص: 222
إِمَّا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمَّا أَنْ نَکُونَ نَحْنُ الْمُلْقِینَ (1)«یا تو نخست عصای خود را بیفکن یا ما بیفکنیم.» جواب داد:
«نخست شما آنچه دارید بیفکنید.» فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِیَّهُمْ. (2)(جادوگران ریسمانها و چوبهای خویش را افکندند.) این ریسمانها و چوبها همینکه بر زمین افتادند مانند ماران کوه پیکری به چشم آمدند که سراسر دشت را پر کردند و برخی از آنها روی برخی دیگر سوار میشدند.
موسی از دیدن آنها احساس وحشت کرد. ولی خدا بدو وحی فرستاد و فرمود:
أَلْقِ ما فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا (3)(عصائی را که در دست راست داری بیفکن تا آنچه را که جادوگران ساختهاند، فرو برد.) موسی عصای خویش را از دست خود افکند که اژدهای بزرگی شد و به ریسمانها و چوبهائی که جادوگران افکنده بودند و در چشم مردم مانند مارهائی جلوه میکردند، حملهور گردید.
آنها را فرو میبرد و فرو میخورد تا اینکه دیگر هیچیک از آنها را بر جای نگذاشت.
موسی، سپس آن را از زمین برداشت و در دست او باز همان عصائی شد که نخست بود.69
ص: 223
رئیس آن جادوگران مردی نابینا بود. کسان او به وی گفتند:
«عصای موسی اژدهای بزرگی شد که تمام ریسمانها و چوبهای ما را فرا گرفت و فرو خورد.» مرد نابینا از ایشان پرسید:
«نه از آنها نشانهای بر جا گذاشت و نه آنها را به حال اول برگرداند؟» جواب دادند:
«نه.» گفت:
«پس این جادوگری نیست.» و به سجده افتاد و جادوگران دیگر نیز همه از او پیروی کردند.
قالُوا: آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِینَ، رَبِّ مُوسی وَ هارُونَ. (1)(گفتند: ما به پروردگار جهانیان، که پروردگار موسی و هارون است، ایمان آوردیم.) قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ! إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ. (2)(فرعون گفت: پیش از آن که من به شما اجازه دهم، به موسی ایمان میآورید. بیگمان او سرور شماست که جادوگری به شما آموخته است. من دست و پای شما را میبرم و بر درختان خرما شما را به دار میزنم).71
ص: 224
آنگاه به بریدن دست و پا و کشتن ایشان پرداخت و آنان درین حال میگفتند:
رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ تَوَفَّنا مُسْلِمِینَ (1)(پروردگارا، ما را شکیبائی ده و خداپرست از جهان ببر.) بدین گونه آنان در آغاز روز کافر بودند و در پایان روز، خداپرست و شهید از جهان رفتند.
خربیل، مردی خداپرست از آل فرعون بود ولی ایمان خویش را پنهان میکرد. برخی گفتهاند از بنی اسرائیل و برخی هم گفتهاند از قبطیان بود.
و نیز گفته شده است:
او نجاری میکرد و جعبهای ساخت که موسی را در آن گذاشتند و به رود نیل افکندند.
او همینکه پیروزی حضرت موسی علیه السلام به جادوگران را دید، ایمان خود را آشکار ساخت.
برخی نیز گفتهاند:
او پیش از این رویداد، ایمان خود را آشکار کرد آنهم هنگامی بود که فرعون میخواست موسی را بکشد و او گفت:
«آیا شما مردی را به این جرم که میگوید: پروردگار من خداست، نه فرعون، میکشید با این که از سوی پروردگارتان برای شما معجزه و دلیل و برهان آورده است؟» باری، او نیز که خداپرستی و ایمانش آشکار گردیده بود، با آن جادوگران به قتل رسید و به دار آویخته شد.
همسر او نیز زنی خداپرست بود که ایمان خود را پنهان26
ص: 225
1) - سوره اعراف- آیه 126
میکرد.
این زن، آرایشگر دختر فرعون بود و هنگامی که سرگرم آرایش او بود شانه از دستش افتاد.
وقتی میخواست آن را بردارد، گفت:
«بسم اللّه» دختر فرعون پرسید:
«منظورت پدر من است؟» جواب داد:
«نه، منظورم خدائی است که پروردگار من و تو و پدر تست.» دختر فرعون آنچه را که از آن زن شنیده بود، به پدر خود خبر داد.
فرعون زن آرایشگر را با فرزندانش فرا خواند و از او پرسید:
«پروردگار تو کیست؟» جواب داد:
«پروردگار من و پروردگار تو، خداست.» فرعون دستور داد تنور مسینی را، برای شکنجه او و فرزندانش، داغ کنند.
زن آرایشگر به فرعون گفت:
«من به تو نیازی دارم.» فرعون پرسید:
«نیاز تو چیست؟» جواب داد:
«نیاز من این است که استخوانهای من و فرزندانم را جمع
ص: 226
کنی و به خاک سپاری».
گفت:
«این نیاز تو برآورده خواهد شد.» آنگاه به دستور فرعون در پیش چشم آن زن، فرزندانش را یکایک در تنور انداختند.
آخرین فرزندش کودک خردسالی بود که رو به مادر کرد و گفت:
«مادرجان، پایداری کن، زیرا حق با تست.» سرانجام، مادر را نیز در پی فرزندانش به تنور افکندند.
آسیه، همسر فرعون، از بنی اسرائیل بود، برخی نیز گفتهاند از قومی دیگر بود. او نیز زنی خداپرست بود ولی ایمان خود را پوشیده میداشت.
هنگامی که زن آرایشگر کشته شد، آسیه فرشتگان را دید که روح آن زن را به آسمانها میبرند.
در این جا خداوند چشم بینش آسیه را باز کرد چون او شکنجه زن آرایشگر را میدید و رنج میبرد. هنگامی که چشمش بدان فرشتگان افتاد، ایمانش نیرو گرفت و یقینش افزایش یافت و سخنان موسی را که راست میپنداشت، بیش از پیش باور کرد.
در این وقت بود که فرعون بدو رسید و خبر کشته شدن زن آرایشگر را بدو داد.
آسیه گفت:
«وای بر تو! به چه جرأتی با خدا درافتادی!» فرعون که چنین انتظاری از زن خود نداشت، گفت:
«شاید تو هم به همان دیوانگی دچار شدهای که آن زن دچار شده بود؟»
ص: 227
آسیه جواب داد:
«من دیوانه نیستم، بلکه به خدای بزرگی ایمان آوردهام که پروردگار من و تو و پروردگار تمام جهانیان است.» فرعون مادر زن خود را فرا خواند و بدو گفت:
«دخترت هم به همان جنونی دچار شده که آن زن آرایشگر گرفتار شده بود. سوگند یاد میکنم که یا باید خدای موسی را انکار کند یا مزه مرگ را بچشد.» مادر آسیه با دختر خود خلوت کرد و از او خواست که با فرعون موافقت کند.
ولی آسیه نپذیرفت و گفت:
«من خدا را منکر شوم؟ به خدا که هرگز این کار را نخواهم کرد!» به فرمان فرعون، او را به چهار میخ کشیدند و شکنجه کردند تا جان سپرد.
هنگامی که مرگ را به چشم خویش میدید، گفت:
رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ. (1)(پروردگارا، برای من در نزد خود، خانهای در بهشت بساز و مرا از دست فرعون و کار او، و این گروه ستمکار که یار او هستند، رهائی ده.) در دم مرگ، خدا بار دیگر چشم بینش او را باز کرد.
از این رو، باز همان فرشتگان را دید با وعدهای که از بزرگواری و مهربانی خداوند درباره او، بدو میدادند.11
ص: 228
1) - سوره تحریم- آیه 11
به دیدن آن منظره شاد شد و خندید.
فرعون گفت:
«دیوانگی این زن را ببینید که شکنجه میبیند و میخندد.» آسیه، سپس درگذشت.
فرعون، وقتی دید که مردمش از کار موسی هراسان شدهاند ترسید که به موسی ایمان بیاورند و دیگر او را نپرستند.
این بود که پیش خود تدبیری اندیشید و به وزیر خویش گفت:
یا هامانُ ابْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبابَ، أَسْبابَ السَّماواتِ فَأَطَّلِعَ إِلی إِلهِ مُوسی وَ إِنِّی لَأَظُنُّهُ کاذِباً.(1)(ای هامان، برای من کاخی بلند بساز تا بدین وسیله بر آسمانها برسم و از خدای موسی آگاهی یابم زیرا گمان میبرم که او دروغگوست.) هامان دستور داد که آجر بسازند. و او نخستین کسی بود که آجر ساخت.
آنگاه بنایان و صنعتگران را گرد آورد و هفت سال صرف ساختن آن کاخ کرد و آن را به اندازهای بلند ساخت که هیچ کاخ دیگری به بلندی آن نمیرسید.
دن آن بنا برای موسی سخت بود و او را رنج میداد.
از این رو خداوند بدو وحی فرستاد و فرمود:
«بگذار هر چه میخواهد بکند. من با او مدارا میکنم ولی در ظرف یک ساعت هر چه را که ساخته از بین میبرم!» وقتی ساختمان کاخ او به پایان رسید، خداوند جبرائیل
ص: 229
1) سوره مومن آیه 36-37
را مأمور ویران کردن آن ساخت.
جبرائیل نیز تمام آن بنای بلند را فرو ریخت و هر کس را که در آن بنا کار کرده و هر چه را که در آن به کار رفته بود، همه را نابود ساخت.
فرعون که از کارهای خداوند چنین چیزی را دید، به یاران خویش فرمان داد تا با موسی و بنی اسرائیل سختگیری کنند.
آنان نیز چنین کردند و کار را به جائی رساندند که بر بنی اسرائیل انجام کارهای طاقت فرسائی را تحمیل مینمودند.
از این رو، زنان و مردان بنی اسرائیل دچار سختی و خواری شدند.
تا پیش از این زمان هر گاه بنی اسرائیل را به کار وا میداشتند، آنان را خوراک میدادند ولی از آن ببعد، هیچ خوراکی هم به آنان نمیدادند.
در نتیجه، بنی اسرائیل رفته رفته به بدترین وضع بر میگشتند و به زحمتی نان بخور و نمیر خود را فراهم میآوردند.
سرانجام از این وضع به حضرت موسی علیه السلام شکایت بردند.
موسی به ایشان اندرز داد و گفت:
«از خداوند یاری جوئید و شکیبائی پیشه کنید زیرا فرجام پیروزمندانه نصیب پرهیزگاران است.» عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ. (1)(چه بسا که پروردگار شما، دشمن شما را نابود فرماید و شما را در روی زمین جانشین او سازد تا بنگرد که چگونه کار29
ص: 230
1) - سوره اعراف- آیه 129
میکنید.) چون فرعون و یارانش در کفر پایدار ماندند و از گردنکشی خودداری نکردند، خداوند پی در پی نشانههای خشم خویش را در دیده ایشان آشکار ساخت.
نخست بر آنان طوفانی فرستاد که همراه با بارانی پیاپی و سنگین بود، چنان که هر چه داشتند، غرق کرد.
از این رو دست به دامان حضرت موسی (علیه السلام) زدند و گفتند:
«ای موسی، از پروردگار خود بخواه که این آسیب را از ما دور سازد تا ما به تو ایمان بیاوریم و فرزندان اسرائیل را رها کنیم و همراه تو بفرستیم که آنان را به هر کجا که خواهی ببری.» به دعای موسی، خداوند آن آسیب را برطرف ساخت.
ولی از بارانی که باریده بود کشتههای ایشان روئید و به ثمر رسید.
بعد گفتند:
«چقدر خوشوقت میشدیم اگر باران نمیآمد.» خداوند- به جای باران- ملخها را فرستاد که به- کشتزارهای ایشان حمله بردند و هر چه کاشته بودند همه را خوردند.
باز از موسی خواستند تا این بلا را از سرشان رفع کند تا بدو ایمان بیاورند.
موسی باز دعا کرد و آن بلا را از ایشان دور ساخت.
ولی این بار هم ایمان نیاوردند و گفتند:
«از آنچه کاشتهایم، هنوز مقداری بر جای مانده است.» خداوند سن را فرستاد که آفت محصولاتشان شد و کشتزارها و درختان ایشان همه را نابود کرد. خوراکشان را میخورد و نمیتوانستند چنین آفتی را چاره کنند.
ص: 231
از این رو، بار دیگر از موسی خواستند که آن آفت را از محصولاتشان دور سازد.
موسی نیز چنین کرد ولی باز ایمان نیاوردند.
این دفعه خداوند غوکان را فرو فرستاد که در دیگهای ایشان و خوراکهای ایشان افتادند و همهی خانهها را پر کردند.
باز به موسی پناهنده شدند و درخواست کردند که گزند قورباغهها را از سرشان دور گرداند تا بدو ایمان آورند.
موسی از این بلا نیز نجاتشان داد ولی باز از ایمان آوردن بدو خودداری کردند.
آنگاه خداوند بر آنان خون فرستاد، چنان که آبهای فرعونیان، همه تبدیل به خون شد.
فرعونی و اسرائیلی هر دو از یک آب مینوشیدند. ولی وقتی که اسرائیلی آب برمیداشت همان آب بود و هنگامی که فرعونی برمیداشت خون بود.
اسرائیلی آب را در دهن خود میگرفت و به دهان فرعونی پرتاب میکرد و همینکه بدو میرسید، خون میشد.
این وضع هفت روز طول کشید.
باز فرعونیان به تنگ آمدند و از موسی خواستند که ایشان را از آن آسیب رهائی بخشد تا بدو ایمان آورند.
موسی باز هم درخواست ایشان را پذیرفت و آن آسیب را رفع کرد. ولی این بار هم ایمان نیاوردند.
موسی و هارون سرانجام از ایمان آوردن فرعون و کسانش ناامید شدند.
از این رو، موسی دست به دعا برداشت در حالیکه هارون آمین میگفت.
ص: 232
وَ قالَ مُوسی: رَبَّنا، إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِینَةً وَ أَمْوالًا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا رَبَّنا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِکَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلی أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلی قُلُوبِهِمْ. فَلا یُؤْمِنُوا حَتَّی یَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِیمَ. (1)(موسی گفت: پروردگارا، تو در زندگی این جهان به فرعون و یارانش زر و زیور و دارائی بخشیدی که بندگان تو را گمراه کنند. خدایا، دارائی و خواسته ایشان همه را سنگ گردان و دلهای ایشان را سخت بر بند که ایمان نیاورند مگر هنگامی که شکنجهای دردناک بینند.) خدا دعای موسی و هارون را اجابت فرمود و بجز چارپایان و جواهر و زر و زیورشان، سایر چیزهائی که داشتند، مانند درختان و کشتزارها و خوراکیها و غلات و غیره، همه را تبدیل به سنگ ساخت.
این هم یکی از نشانههای خشم خداوند و پیامبری موسی بود که حضرت موسی علیه السلام برای فرعون و فرعونیان آورد.
چون کار پیغمبری حضرت موسی علیه السلام در مصر به درازا کشید- و کوشش او برای هدایت فرعون سودی نبخشید- خداوند بدو وحی فرستاد و فرمان داد که بنی اسرائیل را از مصر ببرد و تابوت یوسف بن یعقوب را نیز با خویش حمل کند و در بیت المقدس به خاک سپارد.
موسی درباره تابوتی که پیکر حضرت یوسف علیه السلام را در برداشت، به جست و جو پرداخت.
هیچ کس درین باره چیزی نمیدانست جز پیرزالی که جای آن را در رود نیل بدو نشان داد.88
ص: 233
1) - سوره یونس- آیه 88
جسد حضرت یوسف در یک صندوق مرمرین بود که موسی آن را از نیل بیرون آورد و برگرفت و با خویش برد.
هنگام بیرون رفتن از مصر به بنی اسرائیل گفت که از زیور آلات قبطیان تا آنجا که میتوانند وام گیرند.
آنان نیز چنین کردند و گوهرهای گرانبهای بسیاری از قبطیان گرفتند.
آنگاه حضرت موسی به کسان خویش دستور حرکت داد و بنی اسرائیل را شبانه از مصر بیرون برد بدین جهة قبطیان از رفتنشان آگاهی نداشتند.
هارون در پیشاپیش بنی اسرائیل و موسی در پشت سرشان حرکت میکرد.
شماره فرزندان اسرائیل هنگامی که از مصر بیرون میرفتند، ششصد و بیست هزار بود.
فرعون، همینکه از رفتن ایشان آگاه شد، با لشکریان خویش به دنبالشان شتافت.
هامان نیز پیشرو لشکر او بود.
فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسی: إِنَّا لَمُدْرَکُونَ. (1)(هنگامی که دو گروه- یعنی: بنی اسرائیل و قبطیان- به هم رسیدند، یاران موسی گفتند: بیگمان ما را به چنگ میآورند.) ای موسی! هم پیش از آمدن تو به نزد ما، و هم پس از رفتن تو، ما آزار و ستم دیدهایم. پیش از آمدن تو، پسران ما را- به خاطر تو- میکشتند و زنان ما را زنده میگذاشتند. اکنون61
ص: 234
1) - سوره شعرا- آیه 61
نیز فرعون ما را میگیرد و میکشد.» قالَ: کَلَّا إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیَهْدِینِ (1)(موسی گفت: نه، هرگز چنین نیست. من پروردگاری دارم که مرا- برای نجات شما- راهنمائی خواهد کرد.) فرزندان اسرائیل به دریا، یعنی: رود نیل، رسیدند. اینک آب در پیش روی و فرعون در پشت سرشان بود. از این روی، دل بر هلاک نهادند و یقین کردند که نابود خواهند شد.
ولی موسی پیش آمد و با عصای خویش به رود نیل زد.
ناگهان آب شکافته شد و هر بخش از آب همچون دیوار بلندی شد که همانند کوه بزرگی بود.
میان آب دوازده راه باز شد که هر راه برای گذشتن یک گروه از بنی اسرائیل بود.
هنگام عبور، هر گروه میگفت:
«بیگمان یاران ما در آب نابود شدهاند.» از این رو، دیوارهای کلفت آب که میان راهها مانند کوههای بزرگی قرار گرفته بودند، به فرمان خداوند به گونه پنجرههائی در آمدند.
در نتیجه، هر گروه از بنی اسرائیل، هنگام عبور از نیل به چپ و راست خود مینگریستند و یاران خویش را که از راههائی موازی راه ایشان گام برمیداشتند، میدیدند، تا وقتی که همه به کرانه دیگر رود نیل رسیدند و از آب گذشتند.
بعد، فرعون و یارانش به کرانه نیل رسیدند.
آب، به همان حال باقی مانده بود. از این رو، فرعون62
ص: 235
1) - سوره شعرا- آیه 62
وقتی دید از یک کرانه به کرانه دیگر راههائی در میان آب باز شده، به کسان خویش گفت:
«نمیبینید که آب شکافته شده و برای من راه باز کرده تا بروم و دشمنانم را به چنگ بیاورم؟» فرعون در برابر دهانه راهها ایستاده بود و میخواست با یاران خود از آب بگذرد ولی همراهانش پیش نمیآمدند، زیرا اسبان آنها حرکت نمیکردند.
درین هنگام، جبرائیل، سوار بر مادیان در آنجا فرود آمد و بر آب زد.
اسبهای فرعونیان همینکه بوی مادیان را شنیدند در پی او شتافتند و پیش رفتند تا وقتی که نخستین سوار به کرانه دیگر رود رسیده بود و میخواست بیرون برود و آخرین سوار نیز تازه داخل رود شده بود.
درین هنگام به آب فرمان داده شد که آنان را فرا گیرد.
آب نیز به طغیان درآمد و تلاطم کرد و همهی فرعونیان را غرق ساخت در حالیکه بنی اسرائیل بر کرانه رود، غرق شدن ایشان را تماشا میکردند.
جبرائیل، درین گیر و دار، خود را به فرعون رساند و پارهای از گل رود را برگرفت و به دهان فرعون زد.
فرعون هنگامی که داشت غرق میشد، گفت:
«من اینک ایمان میآورم به این که نیست خدائی جز همان خدا که فرزندان اسرائیل بدو ایمان آوردهاند.» این را گفت و غرق شد.
بعد، خداوند میکائیل را فرستاد تا فرعون را سرزنش کند.
ص: 236
میکائیل به فرعون گفت:
آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ. (1)(اکنون- که بیچاره شدهای- ایمان میآوری، در صورتی که پیش از این گردنکشی میکردی و از تبهکاران بودی!) جبرائیل به پیغمبر اکرم- صلی الله علیه و سلم- گفت:
«کاش مرا میدیدی هنگامی که یک تکه گل از رودخانه برداشتم و در دهان فرعون چپاندم چون میترسیدم حرفی بزند که مورد رحمت خدا قرار گیرد و آمرزیده شود.» فرزندان اسرائیل، هنگامی که رهائی یافتند، گفتند:
«فرعون در آب غرق نشده است.» حضرت موسی علیه السلام چون دید که پیروانش غرق شدن فرعون را باور نمیکنند، دعا کرد و خدا مردهی فرعون را که غرق شده بود از آب بیرون کشید.
بنی اسرائیل جسد را گرفتند که مایه عبرت کنند و بدان مثال بزنند.
بعد، راه خود را در پیش گرفتند و رفتند تا به گروهی رسیدند که بتپرستی میکردند.
قالُوا: یا مُوسَی اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ. قالَ: إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ. (1) (بنی اسرائیل گفتند: ای موسی، برای ما نیز خدائی قرار ده مانند خدائی که این بتپرستان دارند.
موسی گفت: شما مردم نادانی هستید.) سپس از آن جا گذشتند.91
ص: 237
1) - سوره یونس- آیه 91
آنگاه موسی دو لشکر بزرگ ترتیب داد که هر لشکر شامل دوازده هزار تن بود.
این دو لشکر را به شهرهای فرعون فرستاد که درین زمان از مردم تهی بود زیرا سروران و بزرگانشان را خدا نابود کرده بود و جز زنان و کودکان و از کار افتادگان و بیماران و پیران و ناتوانان در آن شهرها دیده نمیشدند.
آن دو لشکر که یکی به فرماندهی یوشع بن نون و دیگری به فرماندهی کالب بن یوفنا بود به مصر حمله بردند و داخل شهرها شدند و اموال و کالاهای بسیاری به غنیمت گرفتند و آنچه را که میتوانستند بردند و آنچه را که از حملش عاجز بودند، فروختند.
هنگامی که موسی در مصر به سر میبرد، خداوند بدو وعده فرموده بود که وقتی او با بنی اسرائیل از مصر بیرون رفت و دشمنانش نیز به یاری خدا نابود شدند، برای او کتابی بفرستد که در آن آنچه باید انجام دهند و آنچه باید از انجامش پرهیز کنند درج شده باشد.
همینکه خداوند فرعون را نابود ساخت و موسی و قومش را نجات داد، فرزندان اسرائیل گفتند:
«ای موسی، کتابی را که به ما وعده دادهای، بیاور.» حضرت موسی علیه السلام از پروردگار خویش آن را خواست. خداوند بدو فرمود که سی روز روزه بگیرد و شست و شو کند و جامه خویش را پاکیزه سازد و به کوه طور سینا بیاید تا با او سخن گوید و آن کتاب را بدو ببخشد.
موسی، سی روز را که نخستین روز آن آغاز ماه ذی القعده بود، روزه گرفت و هارون، برادر خویش را به جانشینی خود، بر بنی اسرائیل گماشت و به سوی آن کوه روانه شد.
ص: 238
هنگامی که میخواست به کوه برود، از بوی دهان خود بدش آمد. این بود که با چوب درخت خرنوب (1)
طعمش شیرین است. از آن رب درست میکنند. نوع دیگر آن بوتهای است بلند و خاردار و دارای شاخهای پراکنده و گلهای زرد که آن را خرنوب نبطی هم میگویند.
(فرهنگ عمید)
مسواک کرد.و نیز گفته شده است:
«او با پوست درختی مسواک کرد.» در این باره خداوند بدو وحی فرستاد و فرمود:
«آیا نمیدانی که بوی دهان روزهدار پیش من خوشتر از بوی مشک است؟» و بدو فرمود که ده روز دیگر روزه بگیرد.
موسی ده روز دیگر روزه گرفت که آخرین روز آن دهم ذی الحجه بود.
فَتَمَّ مِیقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً. (2)(بدین گونه وقت مقرر پروردگار او در چهل شب تکمیل شد.) درین ده شب آخری، فرزندان اسرائیل فتنهای برپا کردند.
زیرا سی روز که به پایان رسید و موسی برنگشت، سامری که از مردم با جرمی- یا به گفته برخی: از بنی اسرائیل- بود، به گمراه ساختن ایشان پرداخت.42
ص: 239
جریان از این قرار بود که هارون به فرزندان اسرائیل گفت:
«غنائمی که از مصر آوردهاید، همچنین زر و زیورهائی که از قبطیان وام گرفتهاید، به شما حلال نیست. بنابر این گودالی بکنید و آنها را در آن بریزید تا موسی برگردد و درباره نحوه مصرف آنها تصمیمی بگیرد.» آنان نیز چنین کردند.
بعد، سامری با یک مشت خاک که از جای سم اسب جبرائیل برگرفته بود، آمد و خاک را در آن گودال ریخت و زر و زیورها تبدیل به مجسمه گوسالهای شدند که مانند گوساله واقعی نعره بر میآورد.
و نیز گفته شده است:
آن زر و زیورها در آتش ریخته شد و آب گردید و سامری این خاک را بر آن پاشید که مجسمه گوسالهای شد و صدای گوساله میکرد.
همچنین گفتهاند که هم صدای گوساله میکرد و هم راه میرفت.
برخی نیز برآنند که آن گوساله، تنها یک بار نعره برآورد و صدای او دیگر تکرار نشد.
و نیز گفته شده است:
سامری به فن زرگری با آن زر و زیورها مجسمه گوساله را سه روزه ساخت. بعد آن خاک را بر او ریخت که برخاست و نعره کشید.
همینکه فرزندان اسرائیل چشمشان بدان گوساله افتاد، سامری به ایشان گفت:
ص: 240
هذا إِلهُکُمْ وَ إِلهُ مُوسی، فَنَسِیَ. (1)(این خدای شما و خدای موسی است که موسی آن را فراموش کرده.) و در جای دیگری به دنبال خدا رفته است! فرزندان اسرائیل بدان گوساله روی آوردند و اطرافش را گرفتند و به پرستش آن پرداختند.
هارون که چنین دید، به ایشان گفت:
یا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی. (2)(ای مردم، این گوساله شما را فریفته و گمراه ساخته است. پروردگار بیگمان خدای مهربان است. بنابر این از من پیروی و فرمانبری کنید.- نه از سامری و گوساله او.) گروهی از او فرمانبرداری کردند و گروهی به نافرمانی پرداختند. هارون، ناچار در پیش کسانی که پیرو او شده بودند، ماند و از جنگ و ستیز با مخالفان خود پرهیز کرد.
از سوی دیگر، هنگامی که حضرت موسی علیه السلام با خداوند سرگرم راز و نیاز شد، خدا به او فرمود:
وَ ما أَعْجَلَکَ عَنْ قَوْمِکَ یا مُوسی؟ قالَ: هُمْ أُولاءِ عَلی أَثَرِی وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضی. قالَ: فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ.» (3)(ای موسی، چه چیز، تو را با شتاب از پیش مردم خود به سوی ما فرستاد؟ موسی گفت: اکنون نیز آنان در پی من هستند و من، پروردگارا، از آن روی با شتاب پیش تو آمدهام که تو خشنود85
ص: 241
باشی. خدا فرمود: پس ما بعد از تو، قوم تو را آزمودیم و سامری ایشان را گمراه ساخت.) موسی عرض کرد:
«پروردگارا، این سامری به آنان فرمان داد تا گوساله را به خدائی بپذیرند. چه کسی در آن گوساله روح دمید؟» خداوند در پاسخ فرمود:
«من» موسی گفت:
«پس تو آنان را گمراه کردهای!» بعد، موسی هنگامی که با خدای بزرگ راز و نیاز میکرد، دوست داشت که خدا را بنگرد.
قالَ: رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ. قالَ: لَنْ تَرانِی وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانِی. فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً. فَلَمَّا أَفاقَ قالَ: سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ. (1)(موسی گفت:
«پروردگارا، خود را به من نشان ده تا تو را بنگرم.» خدا فرمود:
«هرگز مرا نخواهی دید. و لیکن به کوه بنگر. اگر آن کوه- هنگام تجلی من- بر جای خود ماند، تو نیز مرا خواهی دید.» هنگامی که فروغ خدائی بر کوه تافت، آن را با خاک یکسان ساخت.
موسی که چنین دید، بیهوش شد. و هنگامی که به هوش آمد، عرض کرد:43
ص: 242
1) - سوره اعراف- آیه 143
«بار خدایا، تو پاکی- و برتری از آن که چشمی تو را تواند دید- توبه کردم که دیگر چنین خواهشی نکنم و نخستین کسی هستم که ایمان میآورد.») آنگاه خداوند، به حضرت موسی علیه السلام الواح را بخشید که شامل اندرزهائی است و در آنها حلال و حرام از هم باز شناخته شده است.
سپس موسی برگشت در حالیکه هیچ کس نمیتوانست بدو بنگرد و به خاطر حال غشی که از دیدن آن نور به وی دست داده بود، مدت چهل روز مرهم حریره میگذاشت و برمیداشت تا بهبود یافت.
هنگامی که به قوم خود رسید و گوسالهپرستی ایشان را دید، لوحها را انداخت و سر و ریش برادر خود را گرفت و به سوی خود کشید.
قالَ: یَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لا بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی. (1)(هارون گفت: ای برادر، سروریش مرا مگیر. من ترسیدم که برای باز داشتن ایشان از گوسالهپرستی مجبور شوم با آنان بجنگم و میانشان تفرقه افتد تو بگویی: «در میان بنی اسرائیل پراکندگی افکندی و سخن مرا در نظر نگرفتی.») موسی هارون را رها کرد و پیش سامری رفت.
قالَ: فَما خَطْبُکَ یا سامِرِیُّ؟ قالَ: بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ، فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ کَذلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی. قالَ: فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی الْحَیاةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ. (2)97
ص: 243
(موسی به سامری گفت:
«ای سامری، این چه آشوبی است که بپا کردهای؟» گفت:
«من چیزی دیدم که آنان ندیده بودند. پس مشتی خاک از پی رسول برگرفتم و آنرا بر گوساله افکندم و این هوای نفس من بود که آن کار را در نظرم نیک جلوه داد.) موسی گفت:
«پس برو که در زندگی- به حال و روزی بیفتی که- بگویی: پیرامون من مگردید.») بعد، موسی آن گوساله را برداشت و با سوهان سائید و تبدیل به گرد کرد و سوزاند. سپس به سامری دستور داد تا روی آن ادرار کند.
آنگاه همه را به دریا پاشید.
هنگامی که موسی لوحها را بر زمین افکند شش هفتم آنها از میان رفت و تنها یک هفتم بر جای ماند.
فرزندان اسرائیل خواستند از گوسالهپرستی خود توبه کنند ولی خداوند توبه ایشان را نپذیرفت.
قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ: یا قَوْمِ! إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلی بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ. (1)(موسی بنی اسرائیل را گفت:
«ای مردم، شما به خود ستم کردید که به گوسالهپرستی پرداختید. پس با ریختن خود توبه کنید و به سوی آفریدگار خویش برگردید.»)54
ص: 244
1) - سوره بقره- آیه 54
از این رو، کسانی که گوساله را پرستیده بودند و کسانی که نپرستیده بودند با هم جنگ کردند و از این دو گروه، هر کس کشته شد، شهید از جهان رفت.
بدین گونه، از بنی اسرائیل هفتاد هزار تن کشته شدند.
سرانجام موسی و هارون برخاستند و به درگاه خداوند دعا کردند که از گناهشان درگذرد.
خداوند نیز آنان را بخشید و توبه آنان را پذیرفت.
موسی میخواست سامری را بکشد ولی خداوند فرمود که او را رها کند و گفت او بخشنده است.
از این رو، موسی، وی را تنها نفرین کرد.
بعد، موسی از میان فرزندان اسرائیل هفتاد مرد نیکوکار را برگزید و به ایشان گفت:
«با من به سوی خداوند بیائید و از کاری که کردهاید توبه کنید و روزه بگیرید و خود را پاکیزه سازید.» و در وقتی که خداوند معین فرموده بود، ایشان را با خود به سوی طور سینا برد.
به حضرت موسی گفتند:
«از خداوند بخواه که ما سخن پروردگار خویش را بشنویم.
موسی جواب داد:
«همین کار را میکنم.» هنگامی که موسی به کوه طور نزدیک شد، ابری انبوه در پیش روی او فرود آمد تا سراسر کوه را پوشاند.
موسی به درون ابر رفت و به همراهان خویش گفت:
«پیش بیائید!»
ص: 245
آنان نیز پیش رفتند تا داخل ابر شدند و به سجده افتادند.
در آن حال گفتار پروردگار خود را شنیدند که با موسی سخن میگفت و او را امر و نهی میفرمود.
همینکه راز و نیاز موسی با خداوند به پایان رسید، ابر از میان رفت و موسی به نزد یاران خویش آمد.
آن هفتاد تن به موسی گفتند:
لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً (1)(ما، تا خدا را آشکار نبینیم، به تو ایمان نخواهیم آورد.) همینکه این سخن گفتند، صاعقهای آنان را گرفت و همه را کشت.
موسی که چنین دید با خدای بزرگ به راز و نیاز پرداخت و او را فرا خواند و گفت:
«پروردگارا، من نیکوکاران بنی اسرائیل را برگزیدم و با خود بدین جای آوردم و اکنون که برمیگردم آنان با من نیستند. فرزندان اسرائیل از من درین باره باز خواست خواهند کرد و هر چه بگویم باور نخواهند نمود.» موسی همچنان به تضرع و زاری پرداخت تا خداوند، جانهائی را که از آنان گرفته بود به تنهای ایشان برگرداند.
در نتیجه، یکایک زنده میشدند و هر که زنده میشد به کسانی که هنوز زنده نشده بودند، مینگریست تا ببیند که چگونه زنده میشوند.
بعد به موسی گفتند:
«ای موسی، تو وقتی خدا را فرا میخوانی، هر چه از او55
ص: 246
1) - سوره بقره- آیه 55
میخواهی به تو میبخشد. پس از او بخواه که ما را پیغمبر خود کند.» موسی دعا کرد و خداوند آن هفتاد تن را نیز در شمار پیامبران خویش درآورد.
و نیز گفته شده است:
رفتن این هفتاد تن به کوه پیش از آن بود که خداوند توبه بنی اسرائیل را بپذیرد. این گروه هنگامی که به وعدهگاه (یعنی به کوه طور) رفتند و پوزش خواستند، خداوند توبه ایشان را پذیرفت و فرمود که برخی از ایشان برخی دیگر را بکشند.
خداوند حقیقت را بهتر میداند.
هنگامی که موسی با توراة برگشت بنی اسرائیل به خاطر وظائف سنگین و سختی که توراة برای ایشان پیش میآورد از پذیرفتن و عمل کردن بدان خودداری کردند.
از این رو، جبرائیل به فرمان خداوند، در فلسطین به اندازه لشکریان بنی اسرائیل، به مساحت یک فرسنگ در یک فرسنگ کوهی را از زمین برکند و این کوه را به بلندی قامت یک مرد، مانند سایبان، در بالای سر بنی اسرائیل گرفت، آتشی نیز در پیش روی آنان برانگیخت، دریائی هم در پشت سرشان پدید آورد.
آنگاه موسی به ایشان گفت:
«آنچه را که ما برای شما آوردهایم، محکم بگیرید و گوش فرا دهید. آن را بپذیرید و هر چه را که فرمان داده شده به کار بندید. وگرنه در زیر این کوه، که بر سر شما فرود خواهد آمد، جان خواهید سپرد و در این آتش، که پیش روی شماست خواهید سوخت و در آن دریا که پشت سر دارید غرق خواهید شد.»
ص: 247
فرزندان اسرائیل وقتی دیدند گریز گاهی ندارند، توراة را پذیرفتند و با نهادن نیمی از روی خود بر زمین به سجده پرداختند و در حالی که بدان کوه مینگریستند و سجده میکردند، گفتند:
«ما اندرز تو را به جان میشنویم و فرمان میبریم.» از آن ببعد، در میان یهودیان این سنتی شد که هنگام سجود نیمی از روی خویش را بر زمین نهند.
هنگامی که موسی از راز و نیاز با خدا، به پیش بنی اسرائیل بازگشت. همه او را مرده میدیدند. برخی نیز گفتهاند که همه او را نابینا میدیدند. این بود که بر سر و روی خود روپوش مینهاد تا چهرهاش دیده نشود.
مردی از بنی اسرائیل که تنها وارث پسر عم خود محسوب میشد، برای دریافت میراث وی، او را کشت و جسدش را برد و در جای دیگری انداخت.
بامداد روز بعد گریبان برخی از فرزندان اسرائیل گرفت و پیش حضرت موسی برد و خون پسر عموی خود را خواست.
آنان کشتن این مرد را انکار کردند.
موسی برای داوری در این دعوی از پروردگار خویش چاره خواست.
خداوند به ایشان فرمود که گاوی را بکشند و موسی نیز فرمان خداوند را به ایشان رساند.
قالُوا: أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً؟ قالَ: أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ. (1)67
ص: 248
1) - سوره بقره- آیه 67
(به موسی گفتند:
«آیا ما را ریشخند میکنی؟- کشتن گاو به داوری درباره کشته شدن آدمیزاد چه ربطی دارد؟» موسی گفت:
«پناه میبرم به خدا از این که نادان باشم- و شما را ریشخند کنم.») باز گفتند:
«این گاو، چگونه گاوی باید باشد؟» آنان هر گاوی را که میکشتند، از ایشان پذیرفته میشد.
ولی درین باره سختگیری کردند و خواستند تمام صفات گاوی را که میبایست کشته شود بدانند.
در برابر تأکید ایشان، خداوند نیز تأکید فرمود و این از آن رو بود که مردی از ایشان مؤمن واقعی بود و داوری خداوند را میپذیرفت و فرمانبردار او بود و گاوی داشت دارای همان ویژگیهائی که میبایست باشد. در نتیجه، پیروی او از فرمان خدا به سود او تمام شد. چون گاوی بدان صفات نیافتند جز گاوی که او داشت. و آن را از او خریدند ببهای این که به اندازه گنجایش پوستش بدو طلا بدهند.
بنابر این هنگامی که از موسی پرسیدند: «این گاو چگونه گاوی باید باشد؟»، جواب داد:
إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ (1)(گاوی نه سالخورده و از کار افتاده، نه جوان کار نکرده)- نه بزرگ نه کوچک بلکه میانسال.68
ص: 249
1) - سوره بقره- آیه 68
قالُوا: ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما لَوْنُها. قالَ: إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ. قالُوا: ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما هِیَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا، وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ. قالَ: إِنَّهُ یَقُولُ: إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِیَةَ فِیها. قالُوا: الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ ... (1)(به موسی گفتند:
«به خاطر ما از پروردگار خود بخواه تا برای ما روشن کند که این گاو به چه رنگی باشد؟» گفت:
«خداوند میفرماید: گاو زرد زرینی باشد که رنگش بینندگان را شاد سازد.» باز گفتند:
«از پروردگار خود بخواه تا برای ما روشن کند که این گاو چه ویژگی داشته باشد زیرا گاوها در نظر ما با یک دیگر همانند هستند- بنابر این بهتر است درست چگونگی آن را بدانیم تا اگر خدا بخواهد بدان پی بریم.» گفت:
«خداوند میفرماید: این گاو آنقدر رام نباشد که زمین را شیار کند و آب به کشتزار دهد. همچنین بیعیب و یک رنگ باشد. یعنی بدنش دارای لکههای سپید نباشد.» گفتند:
«اکنون حقیقت را روشن ساختی- و ما دانستیم که چگونه گاوی را باید کشت.»)71
ص: 250
1) - سوره بقره- آیههای 69 تا 71
آنگاه به جست و جو پرداختند و هیچ جا چنان گاوی نیافتند جز در پیش آن مرد که از فرمان خدا و موسی پیروی میکرد.
هنگامی که خواستند آن را از او بخرند، برای گاو خویش بهای گزافی معین کرد.
سرانجام آن را از او گرفتند بدین بها که به اندازه پوست او به وی طلا بدهند.
آنگاه گاو را سر بریدند و زبان، یا به گفته برخی: عضو دیگر حیوان را به مردی زدند که کشته شده بود.
در نتیجه، آن مرد زنده شد و برخاست و گفت: «مرا فلان کس کشته است.» بعد، مرد.
ص: 251
خدای بزرگ به حضرت موسی علیه السلام فرمود تا بنی اسرائیل را به اریحا ببرد که شهر جباران بود و در سرزمین بیت المقدس قرار داشت.
فرزندان اسرائیل بدان سو روانه شدند تا این که به نزدیک جباران رسیدند.
موسی دوازده تن از فرماندهان گروههای بنی اسرائیل را به شهر اریحا فرستاد.
این دوازده تن به سوی اریحا رهسپار شدند تا خبری از آن جباران و گردنکشان بیاورند.
ص: 252
یکی از جباران که عوج بن عناق خوانده میشد- و قدی بلند و هیکلی غول آسا داشت- به آنان رسید و هر دوازده تن را گرفت و ایشان را پیش همسر خویش برد و گفت:
«به این مردم نگاه کن که گمان دارند میتوانند با ما بجنگند!» و میخواست آنها را زیر پای خود لگدمال کند که زنش او را از این کار بازداشت و گفت:
«آنها را رها کن تا برگردند و آنچه را که دیدهاند به کسان خود خبر دهند.» عوج بن عنق نیز چنین کرد.
آن دوازده تن همینکه رهائی یافتند و بیرون رفتند، به همدیگر گفتند:
«اگر بنی اسرائیل را از آنچه دیدهاید آگاه کنید در صدد بیکار با این مردم بر نخواهند آمد. بنابر این بهتر است که موضوع را از آنها پوشیده بدارید- و نگوئید که مردم اریحا دارای چه هیکل و چه نیروئی هستند.» درین باره با یک دیگر هم پیمان شدند و برگشتند. ولی ده تن از ایشان پیمان شکنی کردند و آنچه دیده بودند به بنی اسرائیل خبر دادند.
تنها دو تن از ایشان آن خبر را پنهان نگه داشتند. این دو تن یوشع بن نون کالب بن یوفنا، داماد موسی، بودند و به هیچ کس خبر ندادند جز به موسی و هارون.
فرزندان اسرائیل همینکه خبر جباران را شنیدند از رفتن به سوی ایشان خودداری کردند.
موسی به آنان گفت:
ص: 253
یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ. قالُوا: یا مُوسی، إِنَّ فِیها قَوْماً جَبَّارِینَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّی یَخْرُجُوا مِنْها، فَإِنْ یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنَّا داخِلُونَ. قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِینَ یَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمَا ادْخُلُوا عَلَیْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکُمْ غالِبُونَ وَ عَلَی اللَّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ. قالُوا: یا مُوسی، إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ. قالَ: رَبِّ، إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی وَ أَخِی، فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ. (1)(موسی گفت:
«ای مردم، به سرزمین مقدسی که خداوند در سرنوشت شما آورده، درآئید و برنگردید که زیانکار خواهید شد.» در پاسخ او گفتند:
«ای موسی، در آن جا گروهی جبار و زورمند و بیدادگر هستند. تا اینها از آن شهر بیرون نروند، ما بدان جا نخواهیم رفت هر وقت این گروه از آن شهر خارج شدند ما در آن جا داخل خواهیم شد.» درین هنگام دو مرد خدا ترس- یعنی: یوشع بن نون و کالب بن یوفنا- که خدا آنان را نعمتی بخشیده و فراخ روزی ساخته بود، گفتند:
«شما از آن دروازه که خدا فرموده داخل شهر شوید. و وقتی که داخل شدید بر آنها پیروز خواهید شد اگر به خدا گرویدهاید به خدا نیز توکل کنید- و باکی نداشته باشید.» ولی فرزندان اسرائیل گوش ندادند و گفتند:24
ص: 254
1) - سوره مائده- آیههای 21 تا 24
«ای موسی، تا هنگامی که آن زورمندان و گردنکشان در اریحا هستند ما بدان جا نخواهیم رفت.
ما در این جا مینشینیم. تو و پروردگارت بروید و با آنها بجنگید.» موسی نیز به خشم آمد و درباره ایشان نفرین کرد و گفت:
«پروردگارا، من جز خودم و برادرم، اختیار هیچ کس دیگر را ندارم. میان ما و این مردم تبهکار جدائی انداز.») این نفرین از شتابزدگی موسی بود.
قالَ: فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ (1)(خدا فرمود:
«در این صورت، آن سرزمین مدت چهل سال بر ایشان حرام خواهد بود و در این مدت در بیابان سرگردان خواهند ماند.» در این هنگام موسی از نفرینی که کرده بود، پشیمان شد.
فرزندان اسرائیل که در بیابان سرگردان مانده بودند، به موسی گفتند: «خوراک ما چگونه خواهد بود؟» خداوند، «من» و «سلوی» را برای خوراک ایشان فرو فرستاد.
درباره «من» گفتهاند که چیزی مانند صمغ است که بر درختان درمیآید و مزهای مانند مزه عسل دارد.
و نیز گفتهاند که ترنجبین است.
همچنین گفتهاند که نان نازک یا نان لواش است.
برخی نیز گفتهاند عسل است که برای هر یک از فرزندان26
ص: 255
1) - سوره مائده- آیه 26
اسرائیل یک پیمانه از آن فرستاده میشد.
اما «سلوی» پرندهای است مانند بلدرچین (یا کبک) فرزندان اسرائیل از حضرت موسی علیه السلام پرسیدند:
«آب از کجا به دست آوریم؟» خداوند به موسی فرمود که عصای خود را بر سنگی بزند.
موسی عصای خویش را بر آن سنگ زد و از آن دوازده چشمه آب روان شد تا هر چشمهای مورد استفاده یک گروه از فرزندان اسرائیل قرار گیرد.
بنی اسرائیل بعد گفتند: «سایه کجاست؟» در این هنگام ابری پدیدار شد و بر سرشان سایه افکند.
سپس پرسیدند: «جامه از کجا پیدا کنیم.» به خداست خداوند لباسشان بر تنشان دوام یافت و دیگر جامه هیچ کسی پاره و فرسوده نمیشد.
سرانجام گفتند:
یا مُوسی، لَنْ نَصْبِرَ عَلی طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها. قالَ: أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ؟ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ. (1)( «ای موسی، ما با یک خوراک نمیتوانیم بسازیم. از پروردگار خود بخواه تا برای ما آنچه را که از زمین میروید، مانند تره و خیار و سیر و عدس و پیاز، بفرستد.» موسی گفت:
«آیا میخواهید چیزهای بهتری را با چیزهای پست61
ص: 256
1) - سوره بقره- آیه 61
معاوضه کنید؟ در این صورت به مصر بروید که در آن جا هر چه میخواهید آماده است.» همینکه فرزندان اسرائیل از آن بیابان بیرون رفتند، مقرری «من و سلوی» از ایشان قطع شد.
هنگامی که حضرت موسی علیه السلام با عوج بن عناق روبرو گردید و خواست با او پیکار کند، ده ذرع به هوا پرید، عصای او نیز ده ذرع طول داشت. بلندی قامت او هم ده ذرع بود.
با آن قد بلند و چنان پرش و چنین عصای درازی، تنها توانست با عصای خود ضربتی به قوزک پای عوج بن عناق وارد آورد.
ولی با همان یک ضربه، کار او را ساخت و او را کشت.
گفته شده است که عوج بن عناق سه هزار سال در این جهان زندگی کرد.
بعد، خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی فرستاد و فرمود:
«من میخواهم هارون را از جهان ببرم. بنابر این او را با خود به کوهی که چنین و چنان است ببر.» موسی و هارون به سوی آن کوه روانه شدند و در دامنه آن کوه درختی دیدند که همانندش را ندیده بودند.
در آنجا، همچنین، خانهای ساخته شده بود و تختی داشت که بر آن فرشی گسترده شده بود و بوی خوشی میداد.
هارون از دیدن آن تخت دچار شگفتی شد و گفت:
«ای موسی، من میخواهم بر روی این تخت بخوابم.»
ص: 257
موسی بدو گفت:
«بخواب.» گفت:
«میترسم صاحب این خانه بیاید و بر من خشم گیرد.» گفت:
«نترس، چون من با تو خواهم بود.» گفت:
«پس تو هم با من بخواب.» هنگامی که با هم خفتند، هارون را مرگ فرا گرفت و وقتی دریافت که جان از تنش بیرون میرود، گفت:
«یا موسی، تو مرا فریب دادی!» بدین گونه هارون جان سپرد و با همان تخت به آسمان رفت.
و موسی پیش فرزندان اسرائیل بازگشت.
بنی اسرائیل بدو گفتند:
«تو چون دیدی که ما هارون را بسیار دوست داریم، او را کشتی.» موسی گفت:
«وای بر شما! به من تهمت میزنید که برادرم را کشتهام؟» وقتی که فرزندان اسرائیل سخن خود را تکرار کردند و درین باره اصرار ورزیدند، موسی ناچار نماز خواند و به درگاه خداوند دعا کرد تا بیگناهی وی را به فرزندان اسرائیل نشان دهد.
خداوند نیز برای این که گفته موسی را باور کنند، آن تخت را- با هارون که بر رویش مرده بود- از آسمان فرو فرستاد
ص: 258
تا جائی که بنی اسرائیل در میان زمین و آسمان بدان نگریستند.
بدین گونه، خداوند ایشان را خبر داد که هارون مرده و موسی او را نکشته است.
به دیدن آن تخت، بنی اسرائیل گفته موسی را باور کردند.
مرگ هارون در آن بیابان روی داد.
ص: 259
گفته شده است:
حضرت موسی علیه السلام قدم میزد و یوشع بن نون، وصی او، نیز به دنبالش بود که ناگهان باد سیاهی وزیدن گرفت.
یوشع که چنین دید گمان برد که رستاخیز فرا رسیده است.
از این رو خود را به موسی رساند و گفت:
«تا هنگامی که من در کنار پیغمبر خدا هستم رستاخیز فرا نمیرسد.» ولی در همان دم موسی از پیرهن خود لغزید و بیرون شد و پیرهن در دست یوشع ماند.
همینکه یوشع پیرهن موسی را پیش فرزندان اسرائیل برد، او را گرفتند و گفتند:
«تو پیغمبر خدا را کشتهای!» یوشع به دفاع از خویش پرداخت و گفت:
«من او را نکشتم، بلکه او خود از درون این پیرهن بیرون رفت و از چشم من ناپدید شد.» ولی آنان گفته او را باور نکردند.
ص: 260
یوشع گفت:
«اگر حرف مرا باور نمیکنید، پس به من سه روز مهلت بدهید.» آنان دست ازو برداشتند و کسانی را به پاسداری او گماشتند.
یوشع درین سه روز به درگاه خداوند دعا کرد و از پروردگار خویش خواست تا او را از آن تهمت مبری فرماید.
در نتیجه، هر یک از مردانی که نگهبان او بودند، خوابی دیدند و خداوند در خواب به ایشان خبر داد که:
«یوشع موسی را نکشته، بلکه ما او را پیش خود بردهایم.» آنان، که چنان خوابی دیدند یوشع را رها کردند.
و نیز گفته شده است:
حضرت موسی علیه السلام از مرگ بیزار بود. خداوند خواست کاری کند که او مرگ را دوست بدارد. از این رو یوشع بن نون را به پیامبری گماشت و یک روز هنگامی که او با موسی قدم میزد و راه میسپرد، بدو وحی فرستاد.
هر بار که خداوند به یوشع وحی میفرستاد، حضرت موسی ازو میپرسید:
«خدا با تو چه گفت و چه رازی را برایت آشکار ساخت؟» آن روز، یوشع بن نون بدو پاسخ داد:
«ای پیغمبر خدا، آیا من در سالهائی چنین و چنان با تو همدم و همراه نبودم؟ آیا هیچ از تو پرسیدم که خداوند با تو چه گفته و چه رازی را برایت آشکار ساخته است؟» و از آنچه به وی وحی شده بود، با موسی هیچ حرفی نزد.
ص: 261
موسی که چنین دید از زندگی بیزار و به مرگ راغب شد.
و نیز گفته شده است:
حضرت موسی علیه السلام، تنها به گروهی از فرشتگان گذشت که گوری را میکندند.
فرشتگان را شناخت و ایستاد و نگریست.
او هیچ آرامگاهی از آن بهتر و سرسبزتر و فرح آورتر هرگز ندیده بود.
از آنان پرسید:
«ای فرشتگان، این گور را برای چه کسی میکنید؟» در پاسخ گفتند:
«برای بندهای که در پیش پروردگار خود گرامی است.» موسی گفت:
«براستی که چنین بندهای آرامگاهی گرامی دارد. چون من تا کنون خوابگاه و خانهای بدین خوبی هرگز ندیدهام.» فرشتگان پرسیدند:
«آیا دوست داری که این آرامگاه از آن تو باشد؟» پاسخ داد:
«آری. دوست دارم.» گفتند:
«پس فرود آی و درین جا بیارام و رو به سوی پروردگار خود کن و دمی برآور که آسانترین دمی خواهد بود که در زندگی خویش برآوردهای.» موسی در آن گور آرمید و روی به درگاه پروردگار خود نهاد و نفسی کشید.
ص: 262
خداوند جان او را گرفت. سپس فرشتگان آرامگاه او را هموار کردند.
حضرت موسی، صلی اللّه علیه و سلم، از دنیا پرهیز میکرد و به آنچه نزد خداوند بود میگروید از بس در برابر خدای بزرگ فروتن بود و خود را کوچک میشمرد، تنها در سایه داربستی که برای درختانی مانند تاک میسازند، یا در کلبهای چوبین یا نئین به سر میبرد و در ظرفی که از سنگ ساخته شده بود میخورد و میآشامید.
پیغمبر اکرم، صلی اللّه علیه و سلم، فرمود:
خداوند عزرائیل را فرستاد تا جان حضرت موسی علیه السلام را بگیرد. موسی به روی او چنان به سختی سیلی نواخت که یک چشم او کور شد.
عزرائیل برگشت و به خدا گفت:
«پروردگارا! مرا پیش بندهای فرستادی که مرگ را دوست ندارد.» خداوند بدو فرمود:
«برگرد و به او بگو که دست خود را بر پشت گاوی بگذارد.
در برابر هر موئی که زیر دست او قرار گیرد یک سال بدو عمر داده خواهد شد. آنگاه بدو اختیار بده که یا این قرار را بپذیرد یا هم اکنون بمیرد.» عزرائیل پیش موسی رفت و پیام خداوند را بدو رساند و بدو اختیار داد که یکی از آن دو راه را برگزیند.
موسی پرسید:
«اگر به آن اندازه موهای گاو که زیر دستم میآید عمر کنم، بعد چه خواهد شد؟»
ص: 263
جواب داد:
«بعد از آن مرگ است.» موسی گفت:
«درین صورت اگر اکنون بمیرم بهتر است.» درین هنگام، عزرائیل جان او را گرفت.
گفته بالا درست است زیرا به درستی از زبان پیامبر، صلی اللّه علیه و سلم، نقل شده است.
مرگ موسی در تیه، یعنی در آن بیابان، بود.
و نیز گفته شده است:
چنین نیست، بلکه او کسی است که از آن بیابان گذشت و شهر جباران را گشود چنان که ما به ذکر آن خواهیم پرداخت.» سراسر زندگانی موسی یکصد و بیست سال بود. از این مدت بیست سال در روزگار فرمانروائی فریدون و یکصد سال در عهد پادشاهی منوچهر گذشت.
از آغاز کار او- یعنی هنگامی که خداوند او را به پیغمبری برانگیخت تا سرانجام که از جهان رفت، عمرش همه در روزگار پادشاهی منوچهر سپری شد.
پس از او، خداوند یوشع بن نون را پیغمبری بخشید.
از دوره پیغمبری او نیز بیست سال در زمان منوچهر و هفت سال در زمان افراسیاب گذشت.
ص: 264
پس از درگذشت حضرت موسی علیه السلام، خداوند یوشع بن نون بن افرائیم بن یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل علیه السلام را به پیامبری و رهبری بنی اسرائیل برانگیخت و به او فرمود که به اریحا، شهر جباران، برود.
در این که اریحا به دست چه کسی گشوده شده است، علما اختلاف دارند.
عبد الله بن عباس گفته است:
«موسی و هارون در تیه، یعنی در آن بیابان درگذشتند و همهی کسانی که بدان صحرا راه یافته بودند، در ظرف بیست سال از جهان رفتند جز یوشع بن نون و کالب بن یوفنا.
همینکه چهل سال از ورود بنی اسرائیل به تیه گذشت،
ص: 265
خداوند به یوشع بن نون وحی فرستاد و فرمان داد که به شهر اریحا برود و آن جا را بگیرد.
یوشع نیز فرمان خدای بزرگ را به کار بست و به سوی اریحا رهسپار شد و آن شهر را گشود.» همانند آنچه ابن عباس در بالا گفته، قتاده و سدی و عکرمه نیز روایت کردهاند.
ولی دیگران گفتهاند:
«حضرت موسی علیه السلام زنده ماند تا هنگامی که از آن بیابان بیرون رفت و به سوی شهر جباران روانه شد و در حالیکه فرماندهی پیشروان لشگر او را یوشع بن نون بر عهده داشت، اریحا را گشود.» این گفتهی ابن اسحاق است.
ابن اسحاق میگوید:
موسی بن عمران، برای پیکار با جباران به سرزمین کنعان رفت. و یوشع بن نون و کالب بن یوفنا را پیشتر بدان شهر فرستاد.
کالب بن یوفنا، داماد خواهری موسی، یعنی شوهر خواهر موسی بود زیرا مریم، دختر عمران، زن او بود.
همینکه آنان به اریحا رسیدند، جباران در اطراف بلعم بن باعور- که از فرزندان لوط بود- گرد آمدند و بدو گفتند:
«بیگمان موسی بدین جا آمده تا با ما پیکار کند و ما را از شهر خود براند. درباره او و لشکریانش نفرین کن و خدا را به یاری فرا خوان تا ایشان را براندازد.» بلعم که نام بزرگ خدا یا اسم اعظم را میدانست- و با بردن این نام همیشه دعایش مستجاب میشد- به ایشان گفت:
«چگونه من درباره پیامبر خدا و مؤمنان بدو نفرین کنم
ص: 266
در حالیکه فرشتگان نیز با ایشان همراهند؟» آنان یک بار دیگر پیش او آمدند و درین باره از او خواهش کردند ولی او باز از پذیرفتن درخواستشان خودداری کرد.
آنان که چنین دیدند پیش زن بلعم رفتند و هدیهای بدو پیشکش کردند که پذیرفت.
آنگاه ازو خواستند که شوهرش را تشویق کند و به نفرین درباره بنی اسرائیل وادارد.
آن زن این موضوع را با شوهر خویش در میان گذاشت ولی شوهرش از پذیرفتن آن سر باز زد.
زن به اندازهای اصرار ورزید که سرانجام شوهرش گفت:
«در این باره استخاره میکنم.» از خدای بزرگ استخاره کرد و در خوابی که دید، خدا او را از آن کار باز داشت.
بلعم بن باعور زن خود را از خوابی که دیده بود آگاه ساخت.
زن گفت:
«یک بار دیگر از خدای خود درین باره بپرس.» بلعم باز هم استخاره خود را تکرار کرد ولی دیگر پاسخی بدو داده نشد.
همسر او گفت:
«اگر خدا میخواست که تو را ازین کار باز دارد، صریحا تو را منع میکرد. چنانچه پاسخی از سوی پروردگار برای تو نرسیده، دلیل آن است که این کار مانعی ندارد.»
ص: 267
زن بلعم همچنان در گفته خود پافشاری کرد و به فریب دادن شوهر پرداخت تا سرانجام او پذیرفت و سوار بر خر خود شد و رو به کوهی، که مشرف بر بنی اسرائیل بود، نهاد تا در آن جا بایستد و درباره فرزندان اسرائیل نفرین کند.
هنوز جز اندکی از راه خود را نپیموده بود که خر او به زانو درآمد.
بلعم بن باعور از خر خود پیاده شد و او را به اندازهای زد که باز برخاست.
دوباره سوار خر شد و به راه افتاد ولی خر کمی راه رفت و باز از پای درآمد.
این کار سه بار تکرار شد.
بار سوم که بلعم خر خود را به سختی زد، خداوند خر را به زبان آورد و خر بدو گفت:
«ای بلعم! وای بر تو! کجا میروی؟ آیا نمیبینی که فرشتگان، مرا از رفتن باز میدارند؟» ولی بلعم نشنید و از راهی که در پیش گرفته بود، بازنگشت.
سرانجام خداوند خر را رها کرد و راهش را باز گذاشت.
خر هم او را به جائی برد که مشرف بر بنی اسرائیل بود.
اما هر بار که بلعم میخواست درباره فرزندان اسرائیل نفرین کند، زبان او برمیگشت و نفرین او تبدیل به دعا در حق آنان میشد.
برعکس، هر گاه که میخواست درباره قوم خود دعا کند، دعای او بدل به نفرین در حقشان میشد.
همینکه سبب این کار را ازو پرسیدند، در پاسخ گفت:
«این پیشامدی است که خداوند ما را بر آن چیره خواهد ساخت.»
ص: 268
در این هنگام زبانش از دهن بدر آمد و بر سینهاش افتاد.
این بود که گفت:
«اکنون دیگر، هم دنیا از دست من رفته هم آخرت، و جز نیرنگ و فریب راهی برایم نمانده است.» آنگاه به مردم اریحا دستور داد تا زنان خود را بیارایند و کالاهائی به ایشان برای فروش بدهند و آنان را به لشکرگاه فرزندان اسرائیل بفرستند و سفارش کنند که هیچ زنی در برابر خواهش هیچ مردی خویشتن داری نکند و اگر کسی خواست ازو کام دل بگیرد، کام او را روا سازد.
بلعم بن باعور که این دستور را به مردم داد، گفت: «از فرزندان اسرائیل، حتی اگر یک مرد هم با زنی زنا کرد، برای پیروزی شما بر آنان بس است.» این دستور به کار بسته شد و زنان اریحا به میان لشکر بنی اسرائیل رفتند.
زمری بن شلوم، که پیشوای تیره شمعون بن یعقوب بود، دست زن زیبائی را گرفت و او را پیش حضرت موسی علیه السلام برد و بدو گفت:
«گمان میبرم که میخواهی بگویی این بر من حرام است.
به خدا سوگند که ما پند تو را گوش نمیدهیم و فرمان تو را نمیبریم.
زمری، زن را به سراپرده خویش برد و با او همبستر شد.
خداوند نیز طاعون را بر بنی اسرائیل فرستاد.
فنحاص بن عزار (یا به قول طبری: عیزار) بن هارون، که پیشکار عموی خود، موسی، محسوب میشد، در آن هنگام غایب بود. همینکه برگشت و دید طاعون در میان بنی اسرائیل افتاده،
ص: 269
از آنچه پیش آمده و سبب این بلا شده بود، آگاهی یافت.
او که بسیار نیرومند و خشن بود، پیش زمری رفت و او را با آن زن همبستر یافت.
با نیزهای که در دست داشت چنان ضربهای بر آن دو فرود آورد که هر دو را بیکدیگر دوخت.
بدین گونه، بلای طاعون از سر فرزندان اسرائیل برداشته شد. تا آن ساعت درست بیست هزار تن از آنان نابود شده بودند.
برخی نیز گفتهاند: هفتاد هزار تن.
از آن رو خداوند درباره بلعم بن باعور این آیه را نازل فرموده است:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ. (1)(و- ای پیغمبر خدا- بخوان بر مردم سرگذشت آن کس را- یعنی: بلعم بن باعور را- که ما آیات خود را بر او فرستادیم ولی او از آنها سرپیچید چنان که شیطان ازو پیروی کرد و از گمراهان گردید.) بعد، موسی یوشع را به فرماندهی بنی اسرائیل سوی اریحا فرستاد، که رفت و بسیاری از جباران را کشت تا وقتی که نزدیک غروب خورشید شد.
در این هنگام، ترسید که شب فرا رسد و دشمنان با استفاده از تاریکی شب او را زبون سازند و از پای درآورند. این بود که دست دعا به درگاه خدای بزرگ برداشت و از او خواست که خورشید را بر جای خود نگاه دارد تا او بر مردم اریحا پیروزی یابد.75
ص: 270
1) - سوره اعراف- آیه 175
خداوند نیز چنین کرد و خورشید را نگاه داشت تا او دشمنان خویش را از پای درآورد.
پس از دست یابی بر اریحا، حضرت موسی علیه السلام، بدان شهر درآمد و در آن جا ماند به اندازهای که خدا میخواست بماند.
در همین شهر بود که خدا او را به پیش خود برد و هیچ کس از بندگان خدا نمیداند که آرامگاه او کجاست.
اما کسانی که عقیده دارند موسی پیش از این رویداد درگذشته است، میگویند:
خداوند به یوشع فرمود تا به شهر جباران برود و او نیز با بنی اسرائیل بدان سوی روانه شد.
در راه مردی که او را بلعم بن باعور میخواندند و اسم اعظم را میدانست، از او کناره گرفت. برخی از سرگذشت بلعم، بدان گونه که گذشت، پیش از این گفته شد.
یوشع سرگرم پیکار با جباران گردید و هنگامی که میخواست پیروزی یابد، شب فرا رسید، آنهم شب شنبه بود.
یوشع- دید در تاریکی شب نمیتوان جنگید و روز بعد هم چون شنبه است و بنی اسرائیل درین روز به پیکار نمیپردازند و ممکن است دشمن فرصت را غنیمت شمارد و بر آنان چیره شود- این بود که از خداوند یاری خواست و خدا نیز خورشید را برای او برگرداند و یک ساعت به روز افزود تا جنگ ادامه یافت و جباران شکست خوردند.
یوشع وارد شهر شد و غنائم ایشان را گرد آورد تا بسوزد و قربانی کند. (زیرا استفاده از غنائم جنگی در شریعت موسی روا نبود و میبایست تمام غنائم را بسوزانند.) ولی آتش در نگرفت و آنها را نسوزاند.
ص: 271
یوشع که چنین دید، به ایشان گفت:
«معلوم میشود، چیزی ازین غنائم کم است و یکی از شما خیانت کرده و آن را برداشته است. بنابر این بیائید و با من بیعت کنید.» آنان به بیعت پرداختند و برای بیعت دست در دست او نهادند.
ناگهان دست یوشع به دست کسی که خیانت کرده بود، چسبید. او سر گاو زرین یاقوت نشانی را دزدیده بود که ناچار آن را باز آورد و به یوشع داد.
یوشع آن سر گاو را با آن مرد بر روی غنائم قرار داد.
درین هنگام آتش درگرفت و تمام غنائم، همچنین آن سر گاو و آن مرد، هر دو، را سوزاند و فرو برد.
و نیز گفته شده است:
«چنین نیست. بلکه یوشع و کسانش آن شهر را شش ماه در میان گرفتند و محاصره کردند. در ماه هفتم به سوی شهر تاختند و همه یکصدا فریادی بلند برآوردند که دیوار شهر فرو ریخت و داخل شهر شدند و جباران را شکست دادند و در میانشان دست به کشتار نهادند و بسیاری از ایشان را کشتند.
بعد گروهی از پادشاهان شام گرد هم آمدند و به یوشع حمله بردند، یوشع نیز با ایشان جنگید.
آنان درین جنگ شکست خوردند و به سوی غاری گریختند.
فرزندان اسرائیل، به دستور یوشع، همه را گرفتند و کشتند و به دار زدند.
یوشع پس از سرکوبی آن پادشاهان، بر سراسر شام دست یافت که در اختیار بنی اسرائیل قرار گرفت. آنگاه کار گزاران
ص: 272
خویش را به نواحی مختلف شام فرستاد.
یوشع، هنگامی که زندگانی را بدرود میگفت، کالب بن یوفنا را در میان بنی اسرائیل به جانشینی خویش گماشت.
عمر یوشع یکصد و بیست و شش سال بود و پس از موسی بیست و هفت سال به کار پیغمبری پرداخت.
بعد، افریقش بن قیس بن صیفی بن سبا بن کعب بن زید بن حمیر بن سبا بن یشجب بن یعرب بن قحطان، جبارانی را که از جنگ جان بدر برده و باز مانده بودند، با خود برد و رو به سوی افریقیه نهاد.
آنان را از کرانههای شام گذراند تا به افریقیه رساند و پادشاهش را که جرجیر (یا برحیر یا ابن حمیر) نام داشت کشت و یاران و همراهان خویش را در آن شهر جای داد.
آنان همین بربرها هستند.
از حمیر (به کسر حاء و فتح یاء)، که قبیلهای از قبائل بنی سیاست، دو تیره به نامهای صنهاجه و کتامه میان بربرها برخاستند.
این دو تیره تا امروز در میان آنان هستند.
ص: 273
او قارون بن یصهر بن قاهث، و پسر عموی موسی بن عمران بن قاهث بود.
و نیز گفته شده است که او عموی موسی بود.
ولی روایت نخستین درستتر است.
قارون دارائی بسیار و گنجهای بیشمار داشت. میگویند:
کلیدهای گنجینههای او را چهل استر حمل میکردند.
او به نیروی دارائی فراوان خویش به مردم ستم روا میداشت.
از این رو او را پند دادند و نکوهش کردند و آنچه را خدای بزرگ در کتاب خود حکایت فرموده، برای او گفتند که:
لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ. (1)77
ص: 274
1) - سوره قصص- آیههای 76 و 77
(به دارائی خود مناز که خدا نازندگان را دوست ندارد.
و به آنچه خدا تو را داده است سرای آخرت را بجوی و بهره خویش از این جهان را هم فراموش مکن. و نیکی کن چنان که خداوند به تو نیکی کرده است. و در روی زمین بگرد تباهی مگرد که خدا بیگمان تباهکاران را دوست ندارد.) ولی او به خاطر بردباری و گذشتی که خداوند درباره وی داشت، پاسخ غرور آمیز میداد و میگفت:
«این دارائی و گنجینهها برای آگاهی و آشنائی و دانشی که دارم به من داده شده است و اگر خدا از من خشنود نبود و از بزرگی و خردمندی من آگاهی نداشت این دارائی را به من نمیداد.» او از گمراهی خویش برنمیگشت و در گردنکشی خود پای میفشرد تا این که:
فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ (1)(با زر و زیور خویش به میان مردم در آمد.) در حالیکه بر یک نوع اسب ویژه موسوم به برذون، که رنگ سپید داشت، سوار بود. جامه سرخ رنگ بر تن داشت و ارابههای ارغوانی رنگ زرنگار در پی او رهنوردی میکردند.
سیصد زن ماهروی نیز همراه داشت که بر اسبهائی همانند برذون او سوار بودند. چهار هزار تن از یارانش نیز همیشه در التزام وی راه میسپردند.
قارون خانهای برای خویش ساخته و دیوارهای آن را با صفحات طلا پوشانده بود.
دروازه خانه خود را نیز از طلا ساخته بود.
ص: 275
1) - سوره قصص- آیه 79
مردم غافل و نادان آرزوی دارائی او را کردند ولی کسانی که خدا را میشناختند به نکوهش آنان پرداختند.
وقتی خدای بزرگ به قارون فرمود تا زکات بدهد، او از هر هزار دیناری که داشت یک دینار به موسی پرداخت و به همین قرار از هر هزار چیزی یک چیزش را بدو داد.
با این وصف، هنگامی که به خانه خویش برگشت، به اندک مالی که داده بود اندیشید و آن را بسیار یافت. از این رو چند تن از بنی اسرائیل را که مورد اعتمادش بودند گرد آورد و به ایشان گفت:
«این موسی هر چه را که به شما فرمان میدهد، میشنوید و پیروی میکنید. اکنون نیز میخواهد دارائی شما را از شما بگیرد.» آنان گفتند:
«چاره چیست؟ تو بزرگ و سرور ما هستی، هر چه میخواهی درین باره دستور بده تا آن را به کار بندیم.» قارون گفت:
«به شما دستور میدهم که فلان زن بد کار را حاضر کنید و به او رشوهای بدهید تا موسی را به تهمت همخوابگی با خویش رسوا کند.» ایشان نیز چنین کردند و آن زن پیشنهادشان را پذیرفت.
قارون پس از این توطئه پیش موسی رفت و بدو گفت:
«کسان تو در این جا گرد آمدهاند تا تو ایشان را به کار نیک اندرز دهی و از کار بد باز داری.» موسی نیز برای راهنمائی ایشان بیرون آمد و به موعظه پرداخت و گفت:
ص: 276
«هر که دزدی کند ما دستش را میبریم. و هر کس را که افترا زند، تازیانه میزنیم و هر کس را که زنا کند و زن نداشته باشد یکصد تازیانه میزنیم و اگر زن داشته باشد، سنگسار میکنیم تا بمیرد.» در این هنگام قارون بدو گفت: «اگر خودت چنین کاری کرده باشی چطور؟» موسی جواب داد:
«آری. اگر من نیز چنان گناهی کنم شایسته چنین کیفری خواهم بود.» قارون گفت:
«درین صورت بنی اسرائیل عقیده دارند که تو با فلان زن همبستر شدهای.» موسی گفت:
«آن زن را فراخوانید. اگر گفت من چنین کاری کردهام، سخن او را خواهم پذیرفت و آماده کیفر خواهم بود.» همینکه آن زن آمد، موسی بدو گفت:
«تو را به کسی که تورات را بر بنی اسرائیل فرستاده سوگند میدهم که راست بگویی و دروغ نگوئی. آیا من با تو کاری را کردهام که این مردم میگویند؟» زن در برابر آن سوگند ناچار شد که راست بگوید. از این رو گفت:
«نه. چنین نیست. آنان دروغ گفتهاند. راستش این است که به من رشوهای دادهاند تا تو را رسوا کنم.» موسی که این شنید به سجده افتاد و بر قارون و کسانش نفرین کرد.
ص: 277
در نتیجه، خداوند بدو وحی فرستاد و فرمود: «هر چه بر زمین فرمان بدهی اطاعت خواهد کرد.» موسی نیز گفت:
«ای زمین، آنان را فرو گیر.» و نیز گفته شده است:
موضوع آن توطئه به گوش موسی رسید و به درگاه خدای بزرگ درباره قارون نفرین کرد.
خدا نیز بدو وحی فرستاد و فرمود: «هر چه میخواهی به زمین فرمان بده که پیروی خواهد کرد.» موسی سپس پیش قارون رفت و همینکه بر او وارد شد، قارون زبانههای آتش خشم را در چهره موسی دید و بدو گفت:
«ای موسی، به من رحم کن.» موسی گفت: «ای زمین، همهشان را فرو گیر.» ناگهان خانه او به لرزه در آمد و فرو ریخت و زمین قارون و یارانش را تا قوزک پا در خود فرو برد.
قارون همچنان میگفت: «ای موسی، به من رحم کن.» ولی موسی باز گفت: «ای زمین، آنان را بگیر.» زمین آنان را تا زانو فرو برد.
قارون پی در پی از موسی میخواست که بدو رحم کند ولی موسی میگفت: «ای زمین، آنان را بگیر و فرو بر.» زمین آنان را بیشتر و بیشتر گرفت تا همه را سراپا فرو برد و نابود ساخت.
درین باره خدا به موسی وحی فرستاد و فرمود:
«ای موسی، تو چقدر سنگدلی! به عزتم سوگند که اگر قارون یک بار از من طلب رحم کرده بود، به فریادش میرسیدم.
ص: 278
پس از تو نیز دیگر هرگز نمیگذارم که زمین از دستور کسی پیروی کند.» باری، زمین قارون را هر روز فروتر و فروتر میبرد.
وقتی خداوند کیفر و خشم خود را فرو فرستاد، کسانی که به خدا ایمان آورده بودند، به نیایش پرداختند و کسانی که روز گذشته آرزوی دارائی قارون را داشتند، به خطای خویش پی بردند و توبه کردند و از خدا آمرزش خواستند.
ص: 279
پس از درگذشت منوچهر پادشاه ایران، افراسیاب بن فشنج (پشنگ) بن رستم، پادشاه ترک (توران زمین) به کشور ایران تاخت و بر آن دست یافت.
از آن جا به سرزمین بابل رفت و روزگاری دراز در آنجا و مهرجانقذق بماند.
او در کشور ایران تباهکاری بسیار کرد و آتش بیداد او بالا گرفت. هر جا را که آباد بود، ویران ساخت و رود و قناتها را از میان برد و با خاک یکسان کرد.
از پنجمین سال فرمانروائی او تا هنگامی که از کشور ایران بیرون رفت مردم دچار کمیابی و خشکسالی بودند.
پس از او نیز همچنان رنج میبردند و سختترین روزگار را میگذراندند تا این که زو پسر طهماسب به پادشاهی رسید.
منوچهر بر پسر خود، طهماسب، خشم گرفته و او را از
ص: 280
ایران رانده بود.
طهماسب، پس از رانده شدن از ایران، به توران زمین رفت و در شهرهای ترکستان، نزد پادشاهی، که او را وامن مینامیدند، ماند و با دختر او زناشوئی کرد.
زو پسر طهماسب، از این زناشوئی به جهان آمد.
ستاره شناسان به وامن، پادشاه ترک، گفتند که دخترش فرزندی خواهد زاد که او را خواهد کشت.
وامن به شنیدن این سخن دختر خود را به زندان انداخت.
دختر که از طهماسب آبستن بود، در زندان فرزندی آورد و آبستنی و زایمان خود را پنهان نگاه داشت تا هنگامی که منوچهر از پسر خویش، طهماسب، دوباره خشنود شد و او را به نزد خود فرا خواند.
طهماسب، هنگامی که میخواست به نزد پدر باز گردد، تدبیری اندیشید و همسر خویش و فرزند خود زو را از زندان بیرون برد و با خود به ایران آورد.
پس از چندی زو در برخی از جنگهائی که میان ایران و توران درگرفت، چنانکه گفته شد، نیای خود، وامن، را کشت و افراسیاب ترک را نیز از ایران راند و به ترکستان باز گرداند.
چیرگی افراسیاب بر سرزمین بابل و کشور ایران، از زمان درگذشت منوچهر تا هنگامی که زو او را راند، دوازده سال به درازا کشید.
راندن او نیز در روز آبان از ماه آبان انجام پذیرفت. از این رو ایرانیان آن روز را جشن گرفتند. (و آبانگان نامیدند) و
ص: 281
آن را، پس از دو جشن نوروز و مهرگان، سومین جشن قرار دادند.
زو در فرمانروائی خود ستوده و درباره مردم خود نیکوکار بود. دستور داد تا آنچه را که افراسیاب در کشور ایران تباه ساخته بود، سر و سامان دهند و دژها را از نو بسازند و آبراهههای ویران را آباد کنند و از آنها آب برآورند.
این دستورها به کار بسته شد تا شهرها به گونهای بهتر از آن که پیش بود درآمد.
زو همچنین خراج هفت سال را به مردم بخشید. از این رو در روزگار فرمانروائی او شهرها آباد شد و زندگی مردم از گشایش و فراوانی برخوردار گردید.
در شهر سواد نیز رودخانهای پدید آورد و آن را زاب نامید (که میگویند مخفف «زوآب» است یعنی آبی که به دست زو روان شده است.) زو بر کرانه رودخانه زاب نیز شهری ساخت که عتیقه خوانده میشود.
بر شهر عتیقه نیز سه روستا ساخت به نامهای زاب بالا و زاب میانه و زاب پائین.
زو نخستین کسی بود که خوراکهای رنگارنگ فراهم آورد و دستور داد تا مردم و صنفهای مختلف خوراکپز نیز ازو پیروی کنند و در پختن خوراک تنوع به کار برند.
آنچه را هم که از ترکان و دیگران به غنیمت گرفته بود.
ص: 282
به سرداران و سپاهیان خویش بخشید.
سراسر مدت پادشاهی او، تا هنگامی که روزگار او به سرآمد، سی سال بود.
گرشاسب بن انوط در دوره فرمانروائی زو، وزارت وی را بر عهده داشت و در کار کشور داری، او را یاوری میکرد.
و نیز گفته شده است که گرشاسب با زو در پادشاهی شریک بود. ولی گفتهی نخستین درستتر است.
گرشاسب در ایران پایهای بلند داشت. چیزی که بود، پادشاهی نکرد.
ص: 283
کیقباد بن راع بن میسرة بن نوذر بن منوچهر، پس از زو به پادشاهی رسید.
او آب رودخانهها و چشمهها را برای آبیاری زمینها اندازه گیری کرد.
شهرها را به نامهای ویژهای نامگذاری نمود و آنها را مرزبندی کرد. شهرستانهائی نیز ساخت و حوزه هر یک را روشن کرد.
از غلاتی که در هر شهری به دست میآمد، ده یک برای خوراک لشکریان خویش گرفت.
کیقباد- چنان که گفتهاند- به آبادکردن شهرها و پاسداری آنها از دستبرد دشمنان گرایش بسیار داشت.
همچنین، دارای گنجینههای فراوان بود.
و نیز گفته شده است:
پادشاهان کیانی و فرزندان و بازماندگان ایشان از پشت کیقباد بودهاند.
ص: 284
میان ترکان و کیقباد جنگهای بسیار در میگرفت، از این رو کیقباد در نزدیکی رود بلخ، که همان جیحون است، به سر میبرد تا ترکان را از دست اندازی به شهرهای کشور خویش باز دارد.
مدت پادشاهی کیقباد یکصد سال بود.
ص: 285
روی داد.
پس از درگذشت یوشع بن نون رشته کار بنی اسرائیل را کالب بن یوفنا به دست گرفت.
بعد از کالب بن یوفنا، حزقیل بن نوری جانشین وی شد.
ص:10
قیل کسی است که پسر پیر زن نامیده میشود و این نام را تنها از آن رو بر وی نهادهاند که مادرش پیر شده و هنوز فرزندی نیاورده بود. در روزگار پیری از خداوند درخواست کرد که او را فرزندی ببخشد. خداوند نیز درخواست او را پذیرفت و حزقیل را بدو داد.
حزقیل کسی است که از خداوند خواست تا گروهی را که مرده بودند زنده کند و خدا ایشان را زنده کرد.
سبب آن این بود که:
ص: 286
در قریهای به نام راورداره، یا راوودان، یا واوودان، طاعون افتاد و توده مردم آن گریختند و در ناحیه دیگری فرود آمدند.
کسانی که در قریه مانده بودند، بیشترشان از بیماری طاعون جان سپردند و گروهی اندک جان بدر بردند.
همینکه طاعون از میان رفت، کسانی که گریخته بودند، به قریه بازگشتند.
آنان که در قریه مانده بودند، پس از بازگشت این گروه گفتند:
«این یاران ما از ما دور اندیشتر بودند. اگر ما هم همان کاری را میکردیم که اینها کردند، اکنون همه زنده مانده بودیم و این همه مرگ و میر در میان ما نمیافتاد.» از این رو، سال بعد که باز طاعون آمد، همهی مردم- که سی و چند هزار تن، یا به گفتهای: سه هزار و به گفتهای چهار هزار تن بودند- گریختند و به همان جا رفتند که سال گذشته گروهی از ایشان رفته بودند.
ولی در آن جا فرشتهای فرود آمد و چنان فریادی بر ایشان زد که همه مردند و استخوانهای ایشان پوسید.
پس از چندی حزقیل از آن جا گذشت و استخوانهای پوسیده مردگان را نگریست و در اندیشه فرو رفت که آنان چگونه در روز رستاخیز زنده میشوند و برمیخیزند.
در این هنگام خداوند بدو وحی فرستاد فرمود:
«آیا میخواهی به تو نشان دهم که چگونه آنان را زنده میکنم؟» حزقیل عرض کرد: «آری.»
ص: 287
به او گفته شد: «به آنان بگو تا زنده شوند.» حزقیل چنین ندا در داد:
«ای استخوانهای پوسیده، خداوند به شما فرمان میدهد که گرد هم آئید.» ناگهان هر استخوانی از یک جا پرید و به استخوانی دیگر پیوست و چیزی نگذشت که آن زمین پر از پیکرهائی استخوانی شد.
حزقیل بعد به آنها خطاب کرد و گفت:
«ای استخوانها، خداوند به شما فرمان میدهد که خود را بپوشانید.» ناگهان استخوانها همه از گوشت و خون پوشیده شدند و همان جامهای را در بر کردند که در واپسین دم زندگی داشتند.
در سومین بار حزقیل گفت:
«ای روانها، خداوند به شما فرمان میدهد که به- پیکرهای خویش برگردید.» ناگهان جانها به تنها برگشتند و مردگان زنده شدند و برخاستند.
همینکه زندگی را از سر گرفتند، گفتند:
«پروردگارا! تو پاکی و سزاوار نیایشی و جز تو هیچ خدای دیگری نیست.» آنگاه به نزد کسان خویش بازگشتند. آنها این گروه را که مرده بودند، شناختند زیرا هنوز نشانه مرگ در چهرههای ایشان آشکار بود و جامهای بر تن نداشتند جز همان جامه که بر تنشان به گونهی کفنی چرب در آمده بود.
آنان بعد جان سپردند. حزقیل نیز درگذشت. طول مدت
ص: 288
پیغمبری او در میان بنی اسرائیل، هیچ جا ذکر نشده است.
و نیز گفتهاند:
آنان از کسان حزقیل بودند. پس از مرگشان حزقیل به گریه افتاد و گفت:
«پروردگارا، من در میان مردمی بودم که ترا میپرستیدند و از تو یاد میکردند. اکنون همه مردهاند و من تنها ماندهام.» خداوند فرمود:
«آیا میخواهی که آنان را زنده کنم؟» عرض کرد:
«آری.» خدا فرمود:
«اکنون من زندگانی ایشان را به دست تو میدهم.» درین هنگام حزقیل به مردگان خطاب کرد و گفت:
«به اجازه خدای بزرگ زنده شوید.» همه زندگی را از سر گرفتند.
ص: 289
پس از درگذشت حزقیل، پیشآمدهای بسیاری در میان بنی اسرائیل روی داد.
آنان رفته رفته پیمان خدا را کنار نهادند و به پرستش بتها پرداختند.
از این رو خداوند الیاس بن یاسین بن فنحاص بن عیزار بن هارون بن عمران را به پیغمبری و رهبری بنی اسرائیل برانگیخت.
پس از موسی بن عمران، پیغمبرانی که میان فرزندان اسرائیل برمیخاستند، به تازه کردن آنچه از تورات فراموش شده بود میپرداختند.
الیاس با یکی از پادشاهان بنی اسرائیل بود که اخاب خوانده میشد و سخنان الیاس را میشنود و باور میکرد. الیاس نیز- کارهای او را انجام میداد.
فرزندان اسرائیل بتی را برای پرستش برگزیده بودند که بعل نام داشت.
الیاس ایشان را به پرستش خدای یگانه فرا میخواند ولی
ص: 290
ایشان جز از آن پادشاه از کس دیگر هیچ سخنی نمیشنودند.
پادشاهان بنی اسرائیل پراکنده بودند و هر پادشاهی ناحیهای را گرفته و بر آن دست یافته بود.
آن پادشاه- که الیاس با وی بود- به الیاس گفت:
«به دیده من خدائی که تو مردم را به پرستش آن میخوانی جز باطل چیز دیگری نیست.» بعد برخی از پادشاهان بنی اسرائیل را نام برد و گفت:
«من میبینم فلان پادشاه و فلان پادشاه بتپرستی کردند و از این کار هیچ زیانی به ایشان نرسید. میخورند و میآشامند و از زندگانی بهره میبرند و این روش هم از جهان ایشان چیزی نکاسته است. ما نیز نمیبینیم که هیچ برتری بر آنان داشته باشیم.» الیاس که چنین دید، از اخاب کناره گرفت در صورتی که او باز الیاس را پیش خود فرا میخواند.
این پادشاه نیز بت میپرستید و همسایه نیکوکار خداپرستی داشت که خداپرستی خویش را پنهان میکرد. بوستانی در پهلوی کاخ پادشاه داشت و پادشاه از همسایگی او خوشش میآمد.
زن پادشاه که بسیار بد نهاد و خدا ناشناس بود میخواست بدان بوستان دست یابد و به پادشاه میگفت که باغ را از آن مرد بگیرد.
ولی او به سخن وی گوش نمیداد.
پادشاه هر گاه که از شهر خویش بیرون میرفت، همسر خود را جانشین خود میساخت و آن زن در میان مردم آشکار میشد و به فرمان روائی میپرداخت.
ص: 291
یک بار که پادشاه در شهر نبود، همسرش کسی را برانگیخت تا گواهی دهد که دارنده آن بستان به پادشاه دشنام داده است.
بعد، بدین تهمت او را کشت و بوستانش را گرفت.
همینکه شاه بازگشت و از آنچه روی داده بود آگاه شد، به هم برآمد و خشمگین گردید ولی زنش گفت:
«کار او دیگر از کار گذشته است.» ولی خداوند به الیاس وحی فرستاد و فرمود تا بدان پادشاه و همسرش بگوید که آن بوستان را به وارثان صاحبش برگردانند.
اگر چنین نکنند، خداوند به آن دو خشم خواهد گرفت و در آن بوستان نابودشان خواهد کرد و جز مدتی کوتاه از آن بهره نخواهند برد.
الیاس این مطلب را به پادشاه و همسرش خبر داد ولی آن دو تن از دادن حق وارثان خودداری کردند.
سرانجام الیاس که دید بنی اسرائیل جز از خداناشناسی و بیدادگری از هیچ کار دیگر دریغ نمیورزند، درباره ایشان نفرین کرد.
در پی این نفرین خداوند سه سال باران را از ایشان برید و از بیآبی چارپایان و پرندگان و خزندگان و حشرات و درختان نابود شدند و مردم سخت به تکاپو و رنج و سختی افتادند.
الیاس از بیم بنی اسرائیل پنهان میزیست. و روزی او میرسید.
شبی او به خانه زنی از بنی اسرائیل رفت که پسری به نام الیسع بن اخطوب داشت.
ص: 292
الیسع در مصیبتی سخت به سر میبرد. الیاس درباره وی دعا کرد و خدا او را از آن بدبختی رهائی بخشید.
الیسع که چنین کرامتی از الیاس دید، بدو گروید و پیرو او شد. همیشه همراه و همدم او بود و سخنانش را باور میکرد.
به الیاس، که به سالخوردگی رسیده بود، خداوند وحی فرستاد و فرمود:
«تو بسیاری از ددان و چارپایان و پرندگان و سایر موجودات را نابود کردی در صورتی که جز بنی اسرائیل آفریدگان دیگر به گردنکشی نپرداخته و از فرمان من سر نپیچیده بودند.
الیاس عرض کرد:
«پروردگارا، بگذار من کسی باشم که درباره آنان دعا کنم و گشایشی بخواهم شاید از بتپرستی دست بردارند و به خداپرستی برگردند.» بعد به نزد بنی اسرائیل رفت و به ایشان گفت:
«تا کنون گروهی از شما نابود شده و برای گناهی که شما میکنید چارپایان شما نیز از میان رفتهاند. اگر دوست دارید که بدانید خداوند از رفتار شما به خشم آمده و بر شما سخت گرفته و من هم که شما را به پرستش او میخوانم، راست میگویم و خدا بر حق است، بتهای خود را بیاورید و از آنها یاری جوئید.
چنانچه نیاز شما را برآوردند، پس معلوم میشود همچنان که شما میگوئید، بر حق هستند و بتپرستی شما بجاست. ولی اگر نتوانستند نیاز شما را برآورند، بدانید که به راه باطل میروید. از این راه خطا برگردید. من هم به دست دعا از خدا میخواهم تا آسیبی را
ص: 293
که گریبانگیر شما شده، از شما دور سازد.» گفتند: «درست میگوئی.» آنگاه بتهای خود را آوردند و از آنها درخواست کردند تا آن آسیب را از ایشان دور گردانند. بتها پاسخی ندادند و آن گزند را از سرشان دور نکردند.
از این رو بنی اسرائیل به الیاس گفتند:
«دیگر جان به لب ما رسیده است. از خدای خود بخواه تا به فریاد ما رسد.» الیاس نیز درباره ایشان دعا کرد تا در کارشان گشایشی فراهم آید و از آسمان باران ببارد و زمین تشنه ایشان را سیراب سازد.
هنوز دعای خود را به پایان نرسانده بود که پاره ابری بر آسمان پدیدار گردید و بزرگ شد تا سراسر آسمان را فرا گرفت در حالیکه بنی اسرائیل آن را مینگریستند.
از این ابر خداوند بارانی فرستاد که شهرهای ایشان را آباد و حاصلخیز کرد و به یاری پروردگار آسیبی که از خشکسالی به ایشان رسیده بود، پایان رفت.
ولی آنان باز از بتپرستی دست برنداشتند و به راه حق برنگشتند.
الیاس که چنین دید از خداوند درخواست کرد که او را از این برد و از دست آنان آسوده سازد.
خداوند نیز پیکرش را از پر پوشاند و تنش را نورانی ساخت چنان که فرشتهوش و آدمی صفت و آسمانی و زمینی
ص: 294
گردید.
خدا، همچنین، بر پادشاه و کسانش دشمنی را چیره کرد که ایشان را شکست داد و پادشاه و همسرش را در آن بوستان کشت و پیکرشان را در آنجا انداخت تا گوشتشان گندید.
ص: 295