ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
ص:2
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
x به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
x و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند
داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236
مقدمه (9)
آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز»
(10) مقدمه
است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
255 اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ مافِیالسَّمواتِ وَ مافِیالاَْرْضِ مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ
جزء سوّم (11)
عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِماشاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ
هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه زنده که قائمبه ذات خویشاست و موجوداتدیگر ، قائم به او هستند، هیچگاه خواب سبک و سنگینیاو را فرانمیگیرد(و لحظهایاز تدبیر جهان هستی ، غافل نمیماند) آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ، از آنِ او است ، کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟ ( بنابراین شفاعتِ شفاعتکنندگان برای آنها که شایسته شفاعتند ، از مالکیت مطلقه او نمیکاهد ) آنچه را در پیش روی آنها ( بندگان ) و پشتسرشان است ، میداند ( و گذشته و آینده در پیشگاهعلماو، یکساناست ) و کسیازعلم او آگاهنمیگردد،
(12) سوره بَقَره
جز به مقداری که او بخواهد ، ( او است که به همهچیز آگاه است و علم و دانش محدود دیگران ، پرتوی از علم بیپایان و
نامحدود او است )، تخت (حکومت) او ، آسمانها و زمین را در بر گرفته و نگاهداری آن دو ( آسمان و زمین ) او را خسته نمیکند، بلندیِ مقام و عظمت، مخصوص او است.
« حَیّ » از ماده « حَیات » به معنی زندگی است .
« سِنَةٌ » از ماده « وَسَن » به گفته بسیاری از مفسران به معنی سستی مخصوصی است که در آغاز خواب روی میدهد یا به تعبیر دیگر بهمعنی خواب سبک است و « نَوْم » به معنی خواب ، یعنی حالتی است که قسمت عمده حواسّ انسان از کار میافتد ، در واقع « سِنَة » خوابی است که به چشم عارض میشود ، اما وقتی عمیقتر شد و به قلب عارض شد ، « نَوْم » گفته میشود .
« کُرْسِیّ » از نظر ریشه لغوی از « کِرْس » گرفته شده که به معنی
جزء سوّم (13)
اصل و اساس میباشد و گاهی نیز به هر چیزی که به هم پیوسته و ترکیب شده است ، گفته میشود و به همین جهت به تختهای کوتاه ، « کُرْسِیّ » میگویند و نقطه مقابل آن ، « عَرْش » است که به معنی چیز مسقّف یا خود سقف و یا تخت پایهبلند میآید .
و از آنجا که استاد و معلم به هنگام تدریس و تعلیم بر کُرْسِیّ مینشیند ، گاهی کلمه « کُرْسِیّ » کنایه از علم میباشد و نظر به اینکه « کُرْسِیّ » تحت اختیار و زیر نفوذ و سیطره انسان است ، گاهی به
صورت کنایه از « حکومت » و « قدرت » و فرمانروایی بر منطقهای به کار میرود .
« یَؤُدُهُ »در اصل از ریشه « اَوْد » به معنی ثقل و سنگینیمیباشد .
دراهمیّتوفضیلتاینآیههمینبسکهازپیامبرگرامیاسلام صلیاللهعلیهوآله نقل شده است که از « اُبَیّ بن کَعْب » سؤال کرد و فرمود : « کدام آیه برترین آیه کتاب اللّه است » ؟ عرض کرد : « اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ
(14) سوره بَقَره
الْقَیُّومُ » ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله دست بر سینه او زد و فرمود : « دانش بر تو گوارا باد ، سوگند به کسی که جان محمد صلیاللهعلیهوآله در دست او است ، این آیه دارای دو زبان و دو لب است که در پایه عرش الهی تسبیح و تقدیس خدا میگوید ». در حدیث دیگری از علی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم که فرمود : « سَیِّدُ الْقُرْآنِ الْبَقَرَةُ وَ سَیِّدُ الْبَقَرَةِ آیَةُ الْکُرْسِی ، یا عَلِیُّ اِنَّ فیها لَخَمْسینَ کَلِمَةً فی کُلِّ کَلِمَةٍ خَمْسُونَ بَرَکَةً : برگزیده قرآن ، سوره بقره و برگزیده بقره ، آیةالکرسیّ است ، در آن پنجاه کلمه است و در هر کلمهای پنجاه برکت است » .
و در حدیث دیگری از امام باقر آمده است : « هرکس آیةالکرسیّ را یک بار بخواند ، خداوند هزار امر ناخوشآیند از امور ناخوشآیند دنیا و هزار امر ناخوشآیند از آخرت را از او برطرف میکند که آسانترین ناخوشآیند دنیا ، فقر و آسانترین
ناخوشآیند آخرت، عذاب قبر است » .(1)
جزء سوّم (15)
روایات در فضیلت این آیه شریفه بسیار زیاد است و در کتب علمای شیعه و اهل سنّت نقل شده است ، با دو حدیث دیگر از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله این بحث را پایان میدهیم ، فرمود : «اُعْطیتُ ایَةُ الْکُرْسی مِنْ کَنْزٍ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ لَمْ یُؤْتَها نَبِیٌّ کانَ قَبْلی : آیةالکرسیّ از گنجی زیر عرش الهی به من داده شده است و به هیچ پیامبری قبل از من داده نشده است » (2)
در حدیث دیگری آمده که دو برادر به حضور پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسیدند و عرض کردند : « برای تجارت به شام میرویم ، به ما تعلیم دهید چه بگوییم ( تا از شرّ اشرار مصون بمانیم ) » ، فرمود : « هنگامی که به منزلگاهی رسیدید و نماز عشاء را خواندید ، موقعی که یکی از شما در بستر قرار میگیرد ، تسبیح فاطمه زهرا علیهاالسلام بگوید و سپس آیةالکرسی بخواند ، " فَاِنَّهُ مَحْفُوظٌ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ حَتّی یُصْبِحَ : مسلما او از همه
(16) سوره بَقَره
چیز در امان خواهد بود تا صبحکند" » ، سپس در ذیل این حدیث آمده است که در یکی از منزلگاهها ، دزدان قصد هجوم به آنها را
داشتند ، اما هرچه تلاش کردند ، موفق نشدند (1)
ابتدا از ذات اقدس الهی و مسأله توحید و اسماء حسنی و صفات او شروع میکند ، میفرماید : « خداوند هیچ معبودی جز او نیست » (اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ) .
« اَللّهُ » نام مخصوص خداوند و به معنی ذاتی است که جامع همه صفات کمال و جلال و جمال است، او پدیدآورنده جهان هستی است ، به همین دلیل هیچ معبودی شایستگی پرستش جز او ندارد و از آنجا که در معنی « اللّه » یگانگی افتاده است ، جمله « لا اِلهَ اِلاّ هُوَ » تأکیدی بر آن است .
جزء سوّم (17)
سپس میافزاید : « خداوندی که زنده و قائم به ذات خویش است و موجودات دیگر عالَم، قائم بهاو هستند » ( اَلْحَیُّ الْقَیُّومُ ).
واژه « حَیّ » مانند هر صفت مُشْبِهَه دیگری دلالت بر دوام دارد و بدیهی است که حیات در خداوند ، حیات حقیقی است ، چراکه حیاتش عین ذات او است ، نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت که حیات آنها عارضی است و لذا گاهی زندهاند و سپس میمیرند ، اما در
1) « بحار الانوار » ، جلد 89 ، صفحه 266 ( با تلخیص ) .
خداوند چنین نیست ، چنانکه در آیه 58 سوره فرقان میخوانیم : « وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذی لا یَمُوتُ : توکل بر ذات زندهای کن که هرگز نمیمیرد » ، این از یکسو ، از سوی دیگر حیات کامل ، حیاتی است که آمیخته با مرگ نباشد ، بنابراین حیات حقیقی ، حیات او است که از ازل تا ابد ادامه دارد اما حیات انسان ، به خصوص در این جهان که آمیخته با مرگ است ، نمیتواند حیات حقیقی بوده باشد ، لذا در آیه 64 سوره عنکبوت میخوانیم : « وَ ما هذِهِ الْحَیوةُ الدُّنْیا اِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ
(18) سوره بَقَره
وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ : زندگی این جهان بازیچهای بیش نیست و زندگی حقیقی (از نظری) زندگی سراسری دیگر است » ، روی این دو جهت حیات و زندگی حقیقی ، مخصوص خدا است .
در تعبیرات معمولی ، موجود زنده به موجودی میگویند که دارای نموّ تغذیه تولید مثل و جذب و دفع و احیانا دارای حسّ و حرکت باشد ، ولی باید به این نکته توجّه داشت که ممکن است افراد کوتهبین حیات را در مورد خداوند نیزچنین فرض کنند ، با اینکه میدانیم او هیچیک از این صفات را ندارد و این همان قیاسی است که بشر را درباره خداشناسی ، به اشتباه میاندازد ، زیرا صفات خدا را با صفاتخود مقایسه میکند .
ولی حیات به معنی وسیع و واقعی کلمه عبارت است از « علم » و
« قدرت » ، بنابراین وجودی که دارای علم و قدرت بیپایان است ، حیات کامل دارد ، حیات خداوند مجموعه علم و قدرت او است و
جزء سوّم (19)
درحقیقت بهواسطه علم و قدرت موجود زنده از غیرزنده تشخیص داده میشود ، اما نموّ و حرکت و تغذیه و تولیدمثل از آثار موجوداتی است که ناقص و محدودند و دارای کمبودهایی هستند که به وسیله تغذیه و تولیدمثل و حرکت آن را تأمین میکنند ، اما آن کس که کمبودی ندارد ، این امور هم درباره او مطرح نیست .
و اما « قَیُّوم » صیغه مبالغه از ماده « قِیام » است ، به همین دلیل به وجودی گفته میشود که قیام او به ذات او است و قیام همه موجودات به او میباشد و علاوه بر این قائم به تدبیر امور مخلوقات نیز میباشد .
روشن است که قیام به معنی ایستادن است و در گفتگوهای روزمرّه به هیأت مخصوصی گفته میشود که مثلاً انسان را به حالت عمودی بر زمین نشان میدهد و از آنجا که این معنی درباره خداوند که از جسم و صفات جسمانی منزّه است ، مفهومی ندارد ، به معنی انجام کار خلقت و تدبیر و نگهداری است ، زیرا هنگامی که انسان میخواهد کاری را انجام دهد ، برمیخیزد ، آری او است که همه موجودات جهان را آفریده و تدبیر و نگاهداری و تربیت و پرورش آنها را بهعهده گرفته است و بهطور دائم و بدون هیچگونه وقفه قیام به این امور دارد .
(20) سوره بَقَره
در حقیقت « حَیّ » تمام صفات الهی مانند علم و
قدرت و سمیع و بصیر بودن و مانند آنرا شامل میشود و قیُّوم ، نیاز تمام موجودات را به او بازگو میکند و لذا گفتهاند : این دو با هم اسماعظم الهیاست .
سپس در ادامه آیه میافزاید: « هیچگاه خواب سبکو سنگینی او را فرانمیگیرد » و لحظهای از تدبیر جهان غافل نمیشود ( لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ ) .
جمله « لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ » تأکیدی است بر حیّ و قیّوم بودن خداوند ، زیرا قیام کامل مطلق به تدبیر امور عالَم هستی در صورتی است که حتی یک لحظه غفلت در آن نباشد و لذا هر چیز که با اصل قیّومیّت خداوند سازگار نباشد ، خود به خود از ساحت مقدّس او منتفی است ، حتّی ضعیفترین عاملی که موجب سستی در کار او باشد، مانند خواب سبک که در ذات پاک او نیست .
جزء سوّم (21)
اما اینکه چرا « سِنَة » بر « نَوْم » مقدّم داشته شده ، با اینکه قاعدتا فرد قویّتر را جلوتر ذکر میکنند و سپس به فرد ضعیف اشاره مینمایند ، به خاطر این است که از نظر ترتیب طبیعی نخست « سِنَة » ( خواب سبک ) دست میدهد و سپس عمیقتر شده ، تبدیل به « نَوْم » میگردد .
به هر حال این جمله اشاره به این حقیقت است که فیض و لطف تدبیر خداوند دائمیاست و لحظه قطع نمیگرددو همچون بندگان
نیست که بر اثر خوابهای سبک و سنگین یا عوامل دیگر غافل شود .
ضمنا تعبیر به « لا تَأْخُذُهُ » ( او را نمیگیرد ) در مورد خواب ، تعبیر جالبی است که چگونگی تسلّط خواب بر انسان را مجسّم میسازد، گوییخواب همچون موجود قویّپنجهایاست که انسان را در چنگال خود اسیر و گرفتار میسازد و ناتوانی قویّترین انسانها به هنگام بیتابی در برابر آن کاملاً محسوس است (1)
(22) سوره بَقَره
سپس بهمالکیت مطلقه خداوند اشاره کرده، میفرماید: « برای او است آنچه در آسمانها و زمین است » (لَهُ مافِی السَّمواتِ وَ ما فِیالاَْرْضِ) .
و این درواقع پنجمین وصف از اوصاف الهی است که در این آیه آمده است ، زیرا قبل از آن اشاره به توحید و حیّ و قیّوم بودن و عدم غلبه خواب بر ذات پاک او شده است .
درواقع این مالکیّت ، نتیجه همان قیّومیّت است ، زیرا هنگامی که قیام به امور عالم و تدبیر آنها و همچنین خالقیّت مخصوص ذات او باشد، مالکیّت همهچیز نیز از آنِ او است .
1) درباره حقیقت خواب و نظرات مختلفی که در این زمینه است ، در « تفسیر نمونه » ، سوره یوسف ، بحث مشروحی آمده است .
بنابراین آنچه انسان در اختیار دارد و از آن استفاده میکند ، ملک حقیقی او نیست ، تنها چند روزی این امانت با شرایطی که از ناحیه مالک حقیقی تعیین شده ، به دست او سپرده شده و حقّ تصرّف در آنها را دارد و به این ترتیب مالکان معمولی موظّفند شرایطی را که مالک حقیقی تعیین کرده ، کاملاً رعایت کنند وگرنه مالکیّت آنها باطل و تصرّفاتشان غیرمجاز است ، این شرایط همان احکامی است که خداوند برای امور مالی و اقتصادی تعیین کرده است .
جزء سوّم (23)
ناگفته پیدا است توجّه به این صفت که همهچیز مال خدا است ، اثر تربیّتی مهمّی در انسانها دارد ، زیرا هنگامی که بدانند آنچه دارند ، از خودشان نیست و چند روزی به عنوان عاریت یا امانت به دست آنها سپرده شده ، این عقیده به طور مسلّم انسان را از تجاوز به حقوق دیگران و استثمار و استعمار و احتکار و حرص و بُخل و طمع بازمیدارد .
در ششمین توصیف میفرماید : « کیست که در نزد او جز به فرمانش شفاعت کند » ( مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ ) .
این درواقع پاسخی است به ادّعای واهی بتپرستان که میگفتند :
(24) سوره بَقَره
ما اینها ( بتها ) را به خاطر آن میپرستیم که در پیشگاه خدا برای ما شفاعت کنند ، همانگونه که در آیه 3 سوره زمر آمده است : « ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِیُقَرِّبُونا اِلَی اللّهِ زُلْفی » .
در واقع با یک استفهام انکاری میگوید : هیچکس بدون فرمان خدا نمیتواند در پیشگاه او شفاعت کند .
در هفتمین توصیف میفرماید : « آنچه را پیش روی آنها ( بندگان ) و پشت سر آنها است ، میداند و از گذشته و آینده آنان آگاه است » ( یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ ) .
درواقع این جمله دلیلی است بر آنچه در جمله قبل پیرامون شفاعت آمده بود ، یعنی خداوند از گذشته و آینده شفیعان آگاه است و آنچه بر خود آنها نیز پنهان است ، میداند ، بنابراین آنها نمیتوانند موضوع تازهای درباره کسانی که میخواهند از آنها شفاعت کنند ، به پیشگاه خدا عرضه بدارند تا توجّه او را به شفاعتشدگان جلب کنند .
توضیح اینکه ؛ در شفاعتهای معمولی ، شفاعتکننده از یکی
جزء سوّم (25)
از دو طریق وارد میشود ؛ یا اطّلاعاتی درباره شایستگی و لیاقت شفاعتشونده دراختیار آنشخص بزرگ میگذارد و از وی میخواهد که در حکمش تجدید نظر کند یا رابطه شفاعتشونده با شفاعتکننده را بیانمیدارد تا بهخاطر علاقهایکه این شخص بزرگ به شفاعتکننده دارد ، حکمش را تغییر دهد ، روشن است که هریک از این دو موضوع، فرع بر این است که شفاعتکننده اطّلاعاتی داشته باشدکه نزد شخصیکه درپیشگاه او شفاعت میکند، وجود نداشته باشد اما اگر او احاطه کامل علمی به همهچیز و همهکس داشته باشد ، هیچکس
نمیتواند نزد او برای کسی شفاعت کند ، زیرا هم لیاقتهای افراد را میداند و هم ارتباط آنها با یکدیگر را ، بنابراین تنها با اذن او شفاعت صحیح است .
اینها همه در صورتی است که ضمیر در « ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ » به شفیعان و شفاعتشدگان برگردد ، ولی این احتمال نیز داده شده است که بازگشت ضمیر به تمام موجودات عاقل که در آسمانها و زمین قرار دارند ، برگردد که در ضمن به جمله « لَهُ ما فِیالسَّمواتِ وَ ما فِیالاَْرْضِ » آمدهبود و تأکیدیاست برقدرت کامله پروردگار بر همهچیز و عدم توانایی دیگران ، زیرا آن کسیکه ازگذشته و آینده خود بیخبراست و ازغیب آسمانها و زمین آگاهی ندارد ، قدرتش بسیار محدود است ، به عکس کسی که از همهچیز در هر عصر و زمان در گذشته و آینده آگاه است ، قدرتش بیپایان میباشد و به همین دلیل هر کاری حتی شفاعت باید به فرمان او صورت گیرد .
(26) سوره بَقَره
و به این ترتیب میان هر دو معنی میتوان جمع کرد .
در اینکه منظور از « ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ » چیست ، مفسّران احتمالات متعدّدی دادهاند ، بعضی گفتهاند : منظور از « ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ » ، امور دنیا است که در پیش روی انسان قرار دارد و « وَ ما خَلْفَهُمْ » به معنی امور آخرت است که پشت سر انسان میباشد و بعضی به عکس معنی کردهاند
ولی در آیه مورد بحث ممکن است اشاره به معنی جامعی بوده
جزء سوّم (27)
باشد که هردو را دربرگیرد ، یعنی خداوند آنچه در گذشته و آینده بوده و هست و همچنین آنچه در پیش روی مردم قرار دارد و از آن آگاه است و آنچه در پشت سر آنها است و از آنان پوشیده و پنهان است ، همه را میداند و از همه آگاه است و به این ترتیب پهنه زمان و مکان ، همه در پیشگاه علم او روشن است ، پس هر کار حتّی شفاعت باید به اذن او باشد .
در هشتمین توصیف میفرماید : « آنها جز به مقداری که او بخواهد ، احاطه به علم او ندارند » و تنها بخش کوچکی از علوم را که مصلحت دانسته در اختیار دیگران گذارده است ( وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِما شاءَ ) .
و به این ترتیب علم و دانش محدود دیگران ، پرتوی از علم بیپایاناواست .
این جمله نیز در حقیقت تأکیدی است بر جمله سابق ، در جهت محدود بودن علم شفیعان در برابر علم پروردگار ، زیرا آنها احاطه به معلومات خداوند ندارند و تنها به آن مقدار که او اراده کند ، باخبر میشوند .
(28) سوره بَقَره
از این جمله دو نکته دیگر نیز استفاده میشود ؛ نخست اینکه هیچکس از خود علمی ندارد و تمام علوم و دانشهای
بشری از ناحیه خدا است .
او است که تدریجا پرده از اسرار حیرتانگیز جهان آفرینش برمیدارد و حقایق جدیدی را در اختیار انسانها میگذارد و معلومات آنان را گسترش میبخشد .
دیگراینکه خداوندممکناست بعضیاز علوم پنهان و اسرار غیب را در اختیار کسانی که میخواهد ، قرار دهد و بنابراین پاسخی است به آنها که تصوّر میکنند ، علم غیب برای بشر غیرممکن است و نیز تفسیری است برای آیاتی که نفی علم غیب از بشر میکند ، یعنی انسان ذاتا چیزی از اسرار غیب نمیداند ، مگر به مقداری که خدا بخواهد و به او تعلیم دهد ( توضیح بیشتر و مشروحتر درباره این موضوع بهخواست خدا ، ذیل آیات مربوطبه علم غیب خصوصا آیه 26 سورهجنّ خواهدآمد ) .
تعبیربه « لا یُحیطُونَ » نیز اشاره لطیفی است به حقیقت علم که آن یک نوع احاطه است .
جزء سوّم (29)
در نهمین و دهمین توصیف ، میفرماید: « کرسیّ ( حکومت ) او آسمانها و زمین را دربرگرفته و حفظ و نگاهداری آسمان و زمین برای او گران نیست » ( وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما ) .
و در یازدهمین و دوازدهمین توصیف میگوید : « و او است
بلند مرتبه و باعظمت » (وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ) .
در این آیه خواندیم که کرسیّ خداوند ، همه آسمانها و زمین را دربرمیگیرد ، کرسی در اینجا به چند معنی میتواند باشد ؛
الف : منطقه قلمرو حکومت یعنی خداوند برهمه آسمانها و زمین حکومت میکند و منطقه نفوذ او همهجا را دربرگرفته و به این ترتیب کرسیّ خداوند مجموعه عالم مادّه اعمّ از زمین و ستارگان و کهکشانها و سحابیها است .
(30) سوره بَقَره
طبیعی است که عرش طبق این معنی باید مرحلهای بالاتر و عالیتر از جهان مادّه بوده باشد ( زیرا گفتیم عرش در لغت به معنی سقف و سایهبان و تختهای پایهبلند است و به عکس کرسیّ ) و در این صورت معنی عرش ، عالَم ارواح و فرشتگان و جهان ماوراءطبیعت خواهد بود ، البته این در صورتی است که عرش و کرسیّ در مقابل هم قرار بگیرند که یکی به معنی "عالم مادّه و طبیعت" و دیگری به معنی "عالم ماوراء طبیعت" است ، ولی چنانکه در ذیل آیه 54 سوره اعراف خواهد آمد ، عرش معانی دیگری نیز دارد و مخصوصا اگر در مقابل کرسیّ ذکر نشود ، ممکن است معنی مجموع عالم هستی بوده باشد .
ب : منطقه نفوذ علم یعنی علم خداوند به جمیع آسمانها و زمین احاطه دارد و چیزی از قلمرو نفوذ علم او بیرون نیست ، زیرا همانطور که گفتیم ، کرسیّ گاهی کنایه از علم میباشد ، در روایات
جزء سوّم (31)
متعدّدی نیز روی این معنی تکیه شده است ، از جمله « حَفْص بن غِیاث » از امام صادق نقل میکند که از آن حضرت پرسیدم : « منظور از " وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ " چیست»؟ فرمود: «منظور علماو است»(1)
ج : موجودی وسیعتراز تمام آسمانها و زمین که از هر سو آنها را احاطه کرده است و به این ترتیب معنی آیه چنین میشود : کرسی خداوند همه آسمانها و زمین را دربرگرفته و آنها را احاطه کرده است .
در حدیثی از امیر مؤمنان علی این تفسیر نقل شده ، آنجا که میفرماید : « اَلْکُرْسِیُّ مُحیطٌ بِالسَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّری : کرسیّ احاطه به زمین و آسمانها و آنچه مابین آنها و آنچه در زیر اعماق زمین قرار گرفته است ، دارد »(2)
(32) سوره بَقَره
حتّی از پارهای روایات استفاده میشود که کرسیّ به مراتب از آسمانها و زمین وسیعتر است ، به طوری که مجموعه آنها در برابر کرسی همچون حلقهای است که در وسط بیابانی قرار داشته باشد، از
جمله از امام صادق نقل شده که فرمود : « مَا السَّمواتُ وَالاَْرْضُ عِنْدَ الْکُرْسِیِّ اِلاّ کَحَلْقَةِ خاتَمٍ فی فَلاةٍ وَ مَا الْکُرْسِیُّ عِنْدَ الْعَرْشِ اِلاّ کَحَلْقَةٍ فی فَلاةٍ : آسمانها و زمین در برابر کرسیّ همچون حلقه انگشتری است در وسط یک بیابان و کرسیّ در برابر عرش همچون حلقهای است در وسط بیابان » (1)، البته معنی اول و دوم کاملاً مفهوم و روشن است ، ولی معنی سوّم چیزی است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از آن پرده بردارد ، زیرا وجود چنان عالمی که آسمانها و زمین را دربرگرفته باشد و به مراتب وسیعتر از جهان ما باشد ، هنوز از .
جزء سوّم (33)
طرق متداول علمی اثبات نشده است ، در عین حال هیچگونه دلیلی بر نفی آن نیز در دست نیست ، بلکه همه دانشمندان معترفند که وسعت آسمان و زمین در نظر ما با پیشرفت وسایل و ابزار مطالعات نجومی روز به روز بیشتر میشود و هیچکس نمیتواند ادعا کند که وسعت عالم هستی به همین اندازه است که علم امروز موفق به کشف آن شده است ، بلکه به احتمال قوی عوالم بیشمار دیگری وجود دارد که از قلمرو دید وسایل امروز ما بیرون است .
ناگفته نماند که تفسیرهای سهگانه بالا هیچ منافاتی باهم ندارند و جمله « وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ » میتواند هم اشاره به
1) «مجمعالبیان»، جلد1 و 2، صفحه362 .
نفوذ حکمت مطلقه و قدرت پروردگار در آسمانها و زمین باشد و هم نفوذ علمی او و هم جهانی وسیعتر از این جهان که آسمان و زمین را دربرگرفته است و در هر صورت این جمله ، جملههای ماقبل آیه را که درباره وسعت علم پروردگار بود ، تکمیل میکند .
نتیجه این که حکومت و قدرت پروردگار همه آسمانها و زمین را فراگرفته و کرسیّ علم و دانش او به همه این عوالم احاطه دارد و چیزی از قلمرو حکومت و نفوذ علمی او بیرون نیست .
(34) سوره بَقَره
جمله « وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما » یعنی حفظ آسمانها و زمین برای خداوند هیچگونه سنگینی و مشقّتی ندارد ، زیرا او همانند مخلوقات و بندگان خود نیست که قدرتشان محدود باشد و گاهی از نگهداری چیزی خسته و ناتوان شوند ، قدرت او نامحدود است و برای یک قدرت نامحدود اصولاً سنگینی و سبکی ، مشقّت و آسانی مفهومی ندارد ، این مفاهیم همه در مورد قدرتهای محدود صدق میکند .
ضمیر « یَؤُدُهُ » به خداوند برمیگردد ، جملههای سابق آیه و جمله بعد نیز گواه بر این معنی است ، زیرا ضمایر آنها نیز همه بازگشت به خداوند میکند ، بنابراین احتمال بازگشت ضمیر به کرسیّ ، به این معنی که « حفظ آسمانها و زمین برای کرسی سنگین و ثقیل نیست » ، بسیار ضعیف به نظر میرسد .
جزء سوّم (35)
جمله « وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ » درحقیقت دلیلی برای جملههای سابق است یعنی خداوندی که برتر و بالاتر از شبیه و شریک و هرگونه کمبود و عیب و نقصان است و خداوندی که عظیم و بزرگ و بینهایت است ، هیچ کاری برای او مشکل نیست و هیچگاه از اداره و تدبیر جهان هستی خسته و ناتوان و غافل و بیخبر نمیگردد و علم او به همهچیز احاطه دارد .
در اینجاسؤالی مطرحاست و آن اینکه؛ آیا آیةالکرسی همین یک آیهاستکهاز«اَللّهُ لااِلهَاِلاّهُوَ» شروعمیشودو به«وَهُوَالْعَلِیُالْعَظیمُ» ختممیگردد ، یا اینکه دو آیه بعد نیز جزءآناست، بنابرایناگر در جایی مثلنماز «لَیْلَةُالدَّفْن» دستورداده شده آیةالکرسیبخوانند، بایدهر سه آیه خوانده شود ؟
قرائنی در دست است که نشان میدهد همان یک آیه است ؛
تمام روایاتی که در فضیلت آن وارد شده و از آن
(36) سوره بَقَره
تعبیر به " آیةالکرسی" کرده ، همه نشان میدهد که یک آیه بیش نیست.
تعبیر به « کرسیّ » ، فقط در همان آیه اول است و نامگذاری به " آیةالکرسیّ" نیز مربوط به همین آیه است .
در بعضی از احادیث به همین معنی تصریح شده ، مانند
حدیثیکه در امالی شیخ از امیر مؤمنان علی نقل شده است که ضمن بیان فضیلت آیةالکرسی از « اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ » شروع فرمود تا « وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ » .
در « مستدرک سفینة البحار » از مجمع نقل میکند : « وَ ایَةُالْکُرْسِیِّ مَعْرُوفَةٌ وَهِیَ اِلی قَوْلِهِ وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ: آیةالکرسی معروف است و آن تا " وَ هُوَالْعَلِیُّ الْعَظیمُ" است ».(1)
در حدیثی از امام علی بن الحسین میخوانیم که
جزء سوّم (37)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود : « کسی که چهار آیه از اول سوره بقره و آیةالکرسی و دو آیه بعد از آن و سه آیه از آخر بقره را بخواند ، هرگز ناخوشایندی در خودش و مالش نمیبیند و شیطان به او نزدیک نمیشود و قرآن را فراموش نمیکند » .(2)
از این تعبیر نیز استفاده میشود که آیةالکرسی ، یک آیه است .
در بعضی از روایات وارد شده که : « آیةالکرسی ، پنجاه کلمه است و در هر کلمهای پنجاه برکت است »، (3)
شمارش کلمات آیه نیز نشان میدهد که تا " وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ " ، پنجاه کلمه است .
آری در بعضی روایات دستور داده شده است که تا « هُمْ فیها خالِدُونَ » بخواند ، بیآنکه عنوان " آیةالکرسی" مطرح باشد .
(38) سوره بَقَره
بههرحالآنچه از قرائن بالا استفاده میشود، ایناستکه آیةالکرسیّ، یکآیه بیشتر نیست .
256 لا اِکْراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْس-َکَ بِالْعُرْوَةِالْوُثْقی لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ
در قبول دین ، اکراهی نیست ، ( زیرا ) راه درست از راه انحرافی ، روشن شده است، بنابراین کسی که به طاغوت (بت و شیطان و هرموجود طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد ، به دستگیره محکمی چنگ زده است که گسستن برای آن نیست و خداوند، شنوا و دانا است .
« رُشْد » ازنظر لغت عبارت است از راهیابی و رسیدن به واقع ، در برابر « غَیّ » که به معنی انحراف از حقیقت و دور شدن از واقع است .
« طاغُوت » صیغه مبالغه از ماده « طُغْیان » به معنی تعدّی و تجاوز
جزء سوّم (39)
از حد و مرز است و به هر چیزی که سبب تجاوز از حدّ گردد ، گفته
میشود ، از اینرو شیاطین ، بتها ، حکّام جبّار و مستکبر و هر معبودی غیر از پروردگار و هر مسیری که به غیرحقّ منتهی میشود ، همه طاغوت است ( باید توجه داشت که این کلمه هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع به کار میرود ) .
از آنجا که دین و مذهب با روح و فکر مردم سر و کار دارد و اساس و شالودهاش بر ایمان و یقین استوار است ، خواه و ناخواه راهی جز منطق و استدلال نمیتواند داشته باشد و جمله «لا اِکْراهَ فِیالدّینِ» در واقع اشارهای به همین است .
بعضی از ناآگاهان از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله میخواستند که او همچون حکّام جبّار با زور و فشار اقدام به تغییر عقیده مردم ( هرچند در ظاهر ) کند ، آیه فوق صریحا به آنها پاسخ داد که دین و آیین چیزی نیست که با اکراه و اجبار تبلیغ گردد ، به خصوص اینکه در پرتو دلایل روشن و معجزات آشکار، راه حقّ از باطل آشکار شده و نیازی به این امور نیست .
(40) سوره بَقَره
این آیه پاسخ دندانشکنی است به آنها که تصوّر میکنند اسلام در بعضی از موارد جنبه تحمیلی و اجباری داشته و با زور و شمشیر و قدرت نظامی پیش رفته است .
جایی که اسلام اجازه نمیدهد پدری فرزند خویش را برای تغییر عقیده تحت فشار قرار دهد ، تکلیف دیگران روشن است ،
اگر چنین امری مجاز بود ، لازم بود این اجازه قبل از هرکس به پدر درباره فرزندش داده شود ، در حالی که چنین حقّی به او داده نشده است .
سپس به عنوان یک نتیجهگیری از جمله گذشته میافزاید : « پس کسی که به طاغوت ( بت و شیطان و انسانهای طغیانگر ) کافر شود و به خدا ایمان آورد ، به دستگیره محکمی دست زده است که گسستن برای آن وجود ندارد » ( فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی
جزء سوّم (41)
لاَ انْفِصامَ لَها ) .
در این جمله قرآن میگوید : هرکس به « طاغُوت » کافر شود و از آن رویگرداند و بهخدا ایمانآورد، بهدستگیره محکمی دست زده است که هرگز گسسته نمیشود .
منظور از « طاغُوت » هر موجود طغیانگر و هر آیین و مسیر انحرافی و نادرست میباشد.
آیه در حقیقت دلیلی است برای جملههای سابق که در دین و مذهب نیازی به اکراه نیست ، زیرا دین دعوت به سوی خدا که منبع هرخیر و برکت و هر سعادتی است ، میکند ، در حالی که دیگران دعوت به سوی ویرانگری و انحراف و فساد مینمایند و به هر حال دست زدن به دامن ایمان به خدا همانند دست زدن به
یک دستگیره محکم نجات است که هرگز امکان گسستن ندارد .
و در پایان میفرماید : « و خداوند شنوا و دانا است » ( وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ ) .
(42) سوره بَقَره
اشاره به اینکه مسأله کفر و ایمان چیزی نیست که با تظاهر انجام گیرد ، زیرا خداوند سخنان همه را اعمّ از آنچه آشکارا میگویند یا در جلسات خصوصی و نهانی ، همه را میشنود و همچنین از مکنون دلها و ضمایر آگاه است ، بنابراین کفر یا ایمان هرکس برای او روشن میباشد .
این جمله در حقیقت تشویقی است برای مؤمنان واقعی و تهدیدی است برای منافقان که از پوشش ظاهری اسلام سوء استفاده میکنند .
257 اَللّهُ وَلِیُّ الَّذینَ امَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَیالنُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا اَوْلِیاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُماتِ اوُلئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ
خداوند ولیّ و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند، آنها را ازظلمتها بهسوی نور بیرون میبرد، (امّا) کسانی
جزء سوّم (43)
که کافر شدند ، اولیای آنها طاغوتها هستند که آنها را از نور به سوی ظلمتها بیرون میبرند ، آنها
اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند .
« وَلْی » چنانکه بعدا به طور مشروح در ذیل آیه 55 سوره مائده خواهد آمد ، در اصل به معنی "نزدیکی و عدم جدایی" است ، به همین جهت به سرپرست و مربّی و راهبر ، « وَلِیّ » گفته میشود ، به دوستان و رفقای صمیمی نیز این واژه اطلاق میگردد ، اما روشن است که در آیه مورد بحث به معنی اوّل است و لذا میفرماید : « خداوند که ولیّ مؤمنان است ، آنها را از تاریکیها به نور هدایت میکند » .
ممکن است گفته شود که هدایت مؤمنان از ظلمتها به نور ، تحصیلحاصلاست، ولی باتوجّه به سلسله مراتب هدایت و ایمان روشن میشود که چنین نیست ، زیرا مؤمنان در مسیر هدایت و قرب اِلَی اللّه ، شدیدا محتاج راهنماییهای الهی در هر مرحله هستند و نیازمند هدایتهای او در هر قدم و در هر کار و برنامه هستند، درست شبیهآنچهشبانهروزدرنمازهامیگوییم:«اِهْدِنَاالصِّراطَالْمُسْتَقیمَ:خدایا پیوسته ما را به راه راست هدایت فرما » .
(44) سوره بَقَره
سپس میافزاید : « اما کسانی که کافر شدند ، اولیاء آنها طاغوت ( بت و شیطان و افراد جبّار و منحرف ) هستند که آنها را از نور به سوی ظلمتها بیرون میبرند » ( وَ الَّذینَ کَفَرُوا اَوْلِیاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُماتِ ) .
« به همین دلیل آنها اهل آتشند و برای همیشه در
آن خواهند بود » ( اوُلئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ ) .
تشبیه ایمان و کفر به "نور" و "ظلمت" ، رساترین تشبیهی استکه در اینمورد بهنظرمیرسد. نور، منبع حیات وهمه برکات و آثار حیاتی و سرچشمه رشد و نموّ و تکامل و جنبش و تحرک است . نور ، آرامبخش و مطمئنکننده و آگاهکننده و نشاندهنده است ، درحالیکه ظلمت ، رمز سکوت و مرگ ، خواب و نادانی ، ضلالت و وحشت میباشد، ایمان و کفر نیز چنین هستند .
جزء سوّم (45)
در این آیه و آیات مشابه آن در قرآن مجید ، ظلمت به صیغه "جمع" آورده شده (ظُلُمات) و نور به صیغه "مفرد" و این اشاره به آن است که در راه حقّ هیچگونه پراکندگی و دوگانگی وجود ندارد، بلکه سراسر وحدت و یگانگی است .
مسیر حقّ مانند خط مستقیمی است که میان دو نقطه کشیده شود که همیشه یکی است و تعدّد در آن ممکن نیست .
ولی باطل و کفر ، مرکز انواع اختلافها و پراکندگیها است ، حتّی اهل باطل در باطل خود هماهنگ نیستند و وحدت هدف ندارند ، درست مانند خطوط انحرافی است که در میان دو نقطه کشیده میشود که تعدّد آن در دو طرف « خط مستقیم » بیشمار و نامحدود است .
این احتمال را نیز بعضی دادهاند که صفوف باطل نسبت به اهل حق زیادتر است .
(46) سوره بَقَره
ممکن است گفته شود که کفّار نوری ندارند که از آن خارج شوند، ولی باتوجّه به اینکه نور ایمان در فطرت همه وجود دارد، این تعبیر کاملاً صحیح به نظر میرسد .
ناگفته پیدا است که خداوند نه به اجبار مؤمنان را از « ظُلُمات » ( گناه و جهل و صفات رذیله و دوری از حقّ ) به نور خارج میکند و نه کفّار را به اجبار از فطرت توحیدی بیرون میبرد ، بلکه اعمال آنها است که ایجاب چنین سرنوشتی را از سوی پروردگار میکند .
258 اَلَمْ تَرَ اِلَیالَّذی حاجَاِبْراهیمَ فی رَبِّهِ اَنْاتیهُاللّهُ الْمُلْکَ اِذْقالَ اِبْراهیمُ رَبِّیَالَّذی یُحْیی وَیُمیتُقالَاَنَا اُحْیی وَ اُمیتُ قالَ اِبْراهیمُ فَاِنَّ اللّهَ یَأْتی بِالشَّمْسِ مِنَالْمَشْرِقِفَأْتِبِهامِنَالْمَغْرِبِ فَبُهِتَالَّذیکَفَرَوَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ
آیا ندیدی ( و آگاهی نداری از ) کسی ( نمرود ) که با ابراهیم
جزء سوّم (47)
درباره پروردگارش محاجّه و گفتگو کرد ؟ زیرا خداوند بهاوحکومتداده بود ( و بر اثرکمیظرفیت ازبادهغرور سرمست شدهبود ) هنگامی که ابراهیم گفت : خدای من آن
کسی است که زنده میکند و میمیراند ، او گفت : من نیز زنده میکنم و میمیرانم ( و برای اثبات این کار و مشتبه ساختنبرمردم دستورداد دو زندانیرا حاضرکردند، فرمان آزادی یکی و قتلدیگریرا داد )، ابراهیمگفت : خداوند ، خورشید را از افق مشرق میآورد ( اگر راست میگویی که حاکم بر جهان هستی تویی، ) خورشید را از مغرب بیاور ( در اینجا ) آن مرد کافر مبهوت و وامانده شد و خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند .
این آیه در یک جمله اشاره به انگیزه اصلی این محاجّه میکند و میگوید : « به خاطر این بود که خداوند به او حکومت داده بود » و بر اثر کمی ظرفیت از باده کِبر و غرور ، سرمست شده بود
(48) سوره بَقَره
( اَنْ اتیهُ اللّهُ الْمُلْکَ ) .
و چه بسیارند کسانی که در حال عادی ، انسانهای معتدل ، سر به راه ، مؤمن و بیدارند ، اما هنگامی که به مال و مقام و نوایی برسند ، همه چیز را به دست فراموشی میسپارند و مهمّترین مقدّسات را زیر پا مینهند .
و در ادامه میافزاید : در آن هنگام از ابراهیم پرسید : خدای تو کیست که به سوی او دعوت میکنی ؟ « ابراهیم گفت : همان کسی است که زنده میکند و میمیراند » (اِذْ قالَ اِبْراهیمُ
رَبِّیَالَّذییُحْییوَ یُمیتُ) .
در حقیقت بزرگترین شاهکار آفرینش یعنی قانون حیات و مرگ را به عنوان نشانه روشنی از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت .
ولی نُمرود جبّار راهتزویر و سفسطه را پیش گرفت و برای اغفال مردم و اطرافیان خود ، « گفت : من نیز زنده میکنم و میمیرانم » و قانون حیات و مرگ در دست من است ( قالَ
جزء سوّم (49)
اَنَا اُحْیی وَ اُمیتُ ) .
و برای اثبات این مدّعای دروغین طبق روایت معروفی دست به حیلهای زد و دستور داد دو نفر زندانی را حاضرکردند و فرمان داد یکی را آزاد کنند و دیگری را به قتل برسانند ، سپس رو به ابراهیم و حاضران کرد و گفت: دیدید چگونه حیات و مرگ به دست من است ؟
ولی ابراهیم برای خنثی کردن این توطئه ، دست به استدلال دیگری زد که دشمن نتواند در برابر سادهلوحان در مورد آن مغالطه کند، « ابراهیم گفت : خداوند ، خورشید را ( از افق مشرق ) میآورد ( اگر راست میگوییکه حاکمبر جهان هستی میباشی ) خورشید را از طرف مغرب بیاور » (قالَ اِبْراهیمُ فَاِنَّ اللّهَ یَأْتی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ) .
اینجا بود که « آن مرد کافر ، مبهوت و وامانده شد » ( فَبُهِتَ الَّذی کَفَرَ ) .
آری «خداوند قوم ظالم را هدایت نمیکند» ( وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ ) .
(50) سوره بَقَره
و به این ترتیب آن مرد مست و مغرور سلطنت و مقام ، خاموش و مبهوت و ناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهیم سخنی بگوید و این بهترین راه برای خاموش کردن اینگونه افراد لجوج است .
با اینکه مسلّم است که مسأله حیات و مرگ از جهاتی مهمتر از مسأله طلوع و غروب آفتاب است و سند گویاتری بر علم و قدرت پروردگار محسوب میشود و به همین دلیل ابراهیم نخست به آن استدلال کرد و اگر افراد بافکر و روشنضمیری در آن مجلس بودند ، طبعا با این دلیل قانع میشدند ، زیرا هرکس میداند مسأله آزاد کردن و کشتن یک زندانی ، هیچگونه ربطی به مسأله حیات و مرگ طبیعی واقعی ندارد ، ولی برای آن دسته که درک کافی نداشتند و ممکن بود تحت تأثیر سفسطه آن جبّار حیلهگر قرار گیرند ، دست به استدلال دوّم زد و مسأله طلوع و
غروب خورشید را مطرح ساخت تا حقّ به هر دودسته روشنگردد.
جزء سوّم (51)
و چه خوب کرد ابراهیم که اول مسأله حیات و مرگ را پیش کشید تا آن جبّار مدّعی شرکت با پروردگار در تدبیر عالَم گردد ، سپس مسأله طلوع و غروب آفتاب را عنوان کرد که او در آن ، به کلّی وامانده شد .
چه کسی با ابراهیم در این جلسه روبهرو بود و با او محاجّه کرد ؟
در قرآن تصریح به نام او نشده ولی همین اندازه میفرماید : « اَنْ اتیهُ اللّهُ الْمُلْکَ » ، یعنی به خاطر غروری که از حکومت خودکامه پیدا کرده بود ، با ابراهیم به محاجّه برخاست ، ولی در روایتیکه از علیّ در تفسیر « دُرُّ الْمَنْثُور » نقل شده و همچنین در تواریخ آمده است ، نام او " نُمْرُود بن کَنْعان " بود .
اگرچه در آیه فوق زمان این بحث و گفتگو مشخص نشده است ، اما از قرائن برمیآید که این موضوع بعد از بتشکنی ابراهیم و
(52) سوره بَقَره
نجات او از آتش بوده است ، زیرا مسلّم است که قبل از به آتش افکندن ابراهیم مجالی برای این گفتگوها نبوده واصولاً بتپرستان حقّچنین مباحثهای را بهاونمیدادند و آنها ابراهیم را یک مجرم و گنهکار میشناختندکه میباید هرچه زودتر به کیفر اعمال خود و قیام بر ضدّ خدایان مقدّس برسد ، آنها در این موقع تنها از علت اقدام به بتشکنی پرسش کردند و سپس با نهایت عصبانیّت و خشونت دستور آتشسوزی او را صادر نمودند ، اما هنگامی که او از آتش به طرز شگفتانگیزی نجات یافت، توانست بهاصطلاح به حضور نُمرود برسد و با او به بحث و گفتگو بنشیند .
از آیه به خوبی برمیآید که نُمرود هرگز از این بحث و گفتگو در جستجوی حقیقت نبود ، بلکه میخواست گفتار باطل خود را به کرسیّ بنشاند و شاید به کار بردن کلمه «حاجَّ» نیز به همین منظور باشد ، زیرا این کلمه غالبا در همین موارد به کار میرود .
از آیه بهخوبی برمیآید که جبّار آنزمان مدّعی الوهیّت بود،
جزء سوّم (53)
نه تنها به این معنی که او را پرستش کنند ، بلکه علاوه بر این خود را آفریدگار عالم هستی نیز معرّفی میکرد ، یعنی هم خود را معبود میدانست و هم خالق .
و جای تعجّب هم نیست که هنگامی که مردم در برابر سنگ و چوب به سجده بیفتند و علاوه بر پرستش ، آنها را در امور جهان مؤثّر و سهیم بدانند ، این فرصت برای یک جبّار اغفالگر پیش میآید که از سادهلوحی مردم استفاده کند و آنها را به سوی خود دعوت نماید و خود را همچون بتی جلوه دهد که هم او را بپرستند و هم به خالقیت او گردن نهند .
259 اَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ اَنّییُحْیی هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَاَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْما اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ اِلی طَعامِکَ وَ
(54) سوره بَقَره
شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ اِلی حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ ایَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ اِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْما فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ اَعْلَمُ اَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ
یاهمانند کسیکهازکنار یک آبادی ( ویرانشده ) عبور کرد، درحالیکه دیوارهای آن به روی سقفها فروریخته بود ( و اجساد و استخوانهای اهل آن در هر سو پراکنده بود ، او با خود ) گفت: چگونهخدا اینهارا پساز مرگزنده میکند؟ ( در این هنگام ) خدا او را یکصد سال میراند ، سپس زنده کرد و بهاو گفت: چهقدر درنگ کردی ؟ گفت: یک روز یابخشیاز یک روز،فرمود:نه، بلکه یکصدسال درنگ کردی ، نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود ( که همراه داشتی ، با گذشت سالها ) هیچگونه تغییری نیافته است، ( خدایی که یکچنین مواد فاسدشدنی را در طول این مدت حفظ کرده ، بر
جزء سوّم (55)
همهچیز قادر است ) ولی به الاغ خود نگاه کن (که چگونه از هم متلاشی شده ، این زنده شدن تو پس از مرگ هم برای اطمینانخاطر تو است و هم) برایاینکه تو را نشانهای برای مردم ( در مورد معاد ) قرار دهیم ، ( اکنون ) به استخوانها( ی مرکب سواری خود ) نگاه کن که چگونه آنها را برداشته ، به هم پیوند میدهیم و گوشت بر آن میپوشانیم ، هنگامی
که ( این حقایق ) بر او آشکار شد ، گفت : میدانم خدابر هرکاری توانا است .
واژه « عُرُوش » جمع « عَرْش » در اینجا به معنی سقف است و « خاوِیَة » در اصل به معنی خالی است و در اینجا کنایه از ویران شدن است ، زیرا خانههای آباد معمولاً مسکونیاست و خانههایی که خالی میشود یا به خاطر ویرانی است و یا بر اثر خالی بودن ، تدریجا ویران خواهدشد .
« لَمْ یَتَسَنَّه » از ماده « سَنَه » به معنی سال است ، یعنی سال بر آن نگذشته است ولی در اینجا کنایه از عدم تغییر و فاسدنشدن است .
(56) سوره بَقَره
« نُنْشِزُها » از ماده « نُشُوز » به معنی مرتفع و بلند شدن است و در اینجا به معنی برداشتن از روی زمین و پیوستن آنها به یکدیگر است .
آیه اشاره به سرگذشت کسی میکند که در اثنای سفر خود در حالی که بر مرکبی سوار بود و مقداری آشامیدنی و خوراکی همراه داشت ، از کنار یک آبادی گذشت ، در حالی که به شکل وحشتناکی درهم ریخته و ویران شده بود و اجساد و استخوانهای پوسیده ساکنان آن به چشم میخورد ، هنگامی که این منظره وحشتزا را دید ، گفت : چگونه خداوند این مردگان را زنده میکند ؟
البتّه این سخن از روی انکار و تردید نبود ، بلکه از روی تعجّب بود، زیرا قرائن موجود در آیه نشان میدهد که او یکی از پیامبران علیهمالسلام بوده که در ذیل آیه میخوانیم : خداوند با او سخن گفته است و روایات نیز این حقیقت را تأیید میکند ، چنانکه بعدا اشاره خواهیم کرد .
جزء سوّم (57)
در این هنگام خداوند جان او را گرفت و یکصد سال بعد او را زنده کرد ، از او سؤال نمود : چهقدر در این بیابان بودهای ؟ او خیال میکرد مقدار کمی بیشتر در آنجا درنگ نکرده ، فورا در جواب عرض کرد : یک روز یا کمتر .
به او خطاب شد که : یکصد سال در اینجا بودهای ، اکنون به غذا و آشامیدنی خود نظری بیفکن و ببین چگونه در طول این مدّت به فرمان خداوند هیچگونه تغییری در آن پیدا نشده است ، ولی برای اینکه بدانی یکصد سال از مرگ تو گذشته است ، نگاهی به مرکب سواری خود کن و ببین از هم متلاشی و پراکنده شده و مشمول قوانین عادی طبیعت گشته و مرگ آن را از هم متفرّق ساختهاست ، سپس نگاهکن و ببین چگونه اجزای پراکنده آن را جمعآوری کرده و زنده میکنیم ، او هنگامی که این منظره را دید ، گفت : میدانم که خداوند بر هر چیزی توانا است ، یعنی هماکنون آرامش خاطر یافتم و مسأله رستاخیز مردگان در نظر من شکل حسّی به خود گرفت .
(58) سوره بَقَره
اکنون به تفسیر آیه برگردیم ؛
نخست میفرماید : « یا همانند کسی که از کنار یک آبادی عبور کرد ، در حالی که دیوارهای آن به روی سقفها فروریخته بود ( و اجساد و استخوانهای اهل آن در هر سو پراکنده بود ، او از روی تعجّب با خود ) گفت : چگونه خدا اینها را بعد از مرگ زنده میکند» (اَوْکَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ اَنّی یُحْیی هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها) .
جمله «وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها» چنین معنیمیدهد که خانههای آنان ویران شده بود ، به این صورت که نخست سقف آنها فرود آمده و سپس دیوارها به روی آنها افتاده بود ، این نوع ویرانی ، ویرانی کامل و تمامعیار است ، زیرا به هنگام ویرانی معمولاً نخست سقف آن ویران میگردد و بعد دیوارها مدّتی سرپا میایستد، سپس روی ویرانههای سقف فرومیغلتد.
جزء سوّم (59)
بعضی تصریح کردهاند که مفهوم « عَرْش » با « سَقْف » متفاوت است، سقف تنها به قسمت بالای عمارت گفته میشود، ولی عَرْش عبارت از سقفی است که همراه با پایهها باشد .
از قرائن چنین استفاده میشود که در این ماجرا کسی همراه آن پیامبر نبود و هنگامی که چشمش به استخوانهای متلاشی شده اهلقریه افتاد، به آنها اشاره کرد و این سؤال را از خویشتن نمود که چگونه خداوند اینها را بعد از مرگشان زنده میکند ؟
در ادامه آیه میفرماید : « خداوند او را یکصد سال میراند ، سپس او را زنده کرد و به او گفت : چهقدر درنگ کردی ؟ گفت : یک روز یا قسمتی از یک روز ، فرمود : ( نه ) بلکه یکصد سال درنگ کردی » ( فَاَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْما اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْلَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ ) .
اکثر مفسران از این جمله چنین فهمیدهاند که خداوند جان آن پیامبر راگرفت و بعدازیکصد سالاز نو زندهکرد و جمله «اَماتَهُ»
(60) سوره بَقَره
که از ماده « مَوْت » به معنی مرگ است ، همین مفهوم را میبخشد .
ظاهر آیه این است که پیامبر مزبور از دنیا رفت و پس از یکصد سال زندگی را از سر گرفت ، البتّه چنین مرگ و حیاتی یک موضوع کاملاً خارقالعاده است ، ولی در هر حال مُحال نیست و از طرفی حوادث خارقالعاده در قرآن نیز منحصر به این مورد نیست که بخواهیم آن را توجیه و یا تأویل کنیم .
جمله « لَبِثْتُ یَوْما اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ » نشان میدهد که آن پیامبر ، موقع مرگ و زنده شدنش در دو ساعت مختلف از روز بوده ، مثلاً مرگ او پیش از ظهر بوده و زنده شدنش بعد از ظهر و لذا به شک افتاد که آیا یک شبانهروز بر او گذشته یا تنها چند ساعتی از یک روز به همین دلیل با تردید گفت یک روز یا قسمتی از یک روز ، ولی به زودی به او خطاب شد که نه بلکه یکصد سال در اینجا ماندهای .
سپس برای اینکه آن پیامبر ، اطمینانبیشتری به این مسأله پیداکند، به او دستور داده شد که به غذا و نوشیدنی که همراه داشته و همچنین
جزء سوّم (61)
مرکب سواریش نگاهی بیفکند که اوّلی کاملاً سالم مانده بود و دوّمی به کلّی متلاشی شده بود تا هم گذشت زمان را مشاهده کند و هم قدرت خدا را بر نگهداری هرچه اراده داشته باشد ، میفرماید : به او گفته شد : « پس حالا نگاه کن به غذا و نوشیدنیت ( که همراه داشتی ببین که با گذشت سالها ) هیچ تغییری نیافته » ( فَانْظُرْ اِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهُ ) .
یعنی به آنها نگاه کن که با گذشت آن همه سال ، گویی سال و زمانی بر آن نگذشته و تغییری در آن حاصل نشده ، اشاره به اینکه خدایی که میتواند غذا و نوشیدنی تو را که قاعدتا باید زود فاسد گردد، به حال اوّل نگه دارد ، زنده کردن مردگان برای او مشکل نیست ، زیرا ادامه حیات چنین غذای فاسدشدنی که عمر آن معمولاً بسیار کوتاه است ، در این مدّت طولانی سادهتر از زنده کردن ، مردگان نیست .
در اینکه این غذا و نوشیدنی چه بوده ، در آیه منعکس نیست ، بعضی غذای او را انجیر و نوشیدنی او را یک نوع آب میوه ذکر کردهاند
(62) سوره بَقَره
و میدانیم که هر دو بسیار زود فاسد میشوند و بقای آنها در مدت طولانی موضوع مهمّی است، بعضی هم آن را انگور و شیر ذکر کردهاند.
سپس میافزاید : « ولی نگاه به الاغ خود کن ( که چگونه از هم
متلاشی شده ، برای اینکه اطمینان به زندگی پس از مرگ پیدا کنی ) و تو را نشانهای برای مردم قرار دهیم » ، آن را زنده میسازیم ( وَ انْظُرْ اِلی حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ ایَةً لِلنّاسِ ) .
البته قرآن بیش از این چیزی درباره مرکب آن پیامبر نگفته ، اما از جملههای بعد استفاده میشود که مرکب او با گذشت زمان به کلی متلاشی شده بود و تنها استخوانهای پوسیدهای از آن باقی مانده بود ، زیرا در غیر این صورت هیچگونه نشانهای برای گذشت یکصد سال وجود نداشت و این خود عجیب است که حیوانی که امکان عمر نسبتا طولانی دارد ، اینچنین از هم متلاشی شود، اما میوه و آب میوه یا شیر که به سرعت باید فاسد شود ، کمترین تغییری در طعم و بوی آن حاصل نگردد و این نهایت قدرتنمایی خدا در امر حیات و مرگ است .
جزء سوّم (63)
به هر حال در تکمیل همین مسأله میافزاید : « به استخوانها نگاه کن ( که از مرکب سواریت باقی مانده ) و ببین چگونه آنها رابرمیداریم و بههم پیوند میدهیم و گوشت بر آن میپوشانیم » ( وَ انْظُرْ اِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْما ) .
و اینکه بعضی از مفسّران احتمال دادهاند منظور ، استخوانهای خود آن پیامبر است ، بسیار عجیب و بعید به نظر میرسد ، زیرا این گفتگوها بعد از زنده شدن او میباشد ، همچنین احتمال اراده
استخوانهای پوسیده اهلآن آبادی ، (1) زیرا قبل از این جمله ، سخن از حِمار و مرکب سواری بوده نه مردم قریه .
در پایان آیه میفرماید: « هنگامیکه بامشاهده این نشانههای واضح ( همهچیز ) برای او روشن شد ، گفت : میدانم که خدا بر هر کاری قادر است » ( فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ اَعْلَمُ اَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ ) .
1 «کَشّاف»، جلد1، صفحه307.
(64) سوره بَقَره
یعنی علم و آگاهی من کامل شد و به مرحله شهود رسید و قابل توجّه اینکه نگفت : الآن دانستم (مانند گفتار زلیخا در موردیوسف ؛ «اَلاْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ : الآن حق آشکار گشت»(1)، بلکه گفت : میدانم، یعنی اعتراف به علم و آگاهی خود میکنم .
260 وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اَرِنی کَیْفَ تُحْیِیالْمَوْتی قالَ اَوَ لَمْتُؤْمِنْ قالَ بَلی وَلکِنْلِیَطْمَئِنَّ قَلْبی قالَفَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَالطَّیْرِ فَصُرْهُنَاِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاثُمَادْعُهُنَیَأْتینَکَسَعْیاوَاعْلَمْاَنَاللّهَعَزیزٌحَکیمٌ
و (به خاطر بیاور) هنگامیرا که ابراهیم گفت : خدایا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی ؟ فرمود : مگر
1) 51 / یوسف .
ایمان نیاوردهای ؟ عرض کرد : آری ، ولی میخواهم قلبم
جزء سوّم (65)
آرامش یابد ، فرمود : در این صورت چهار نوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را ( پس از ذبح کردن ) قطعه قطعه کن (و در هم بیامیز) سپس بر هرکوهی قسمتیاز آن را قرار بده، بعدآنهارا بخوان ، به سرعت به سوی تو میآیند و بدان کهخداوند قادر و حکیم است ( هم از ذرّات بدن مردگان آگاه است و همتوانایی برجمعآنهادارد ) .
جمله « صُرْهُنَّ » در اصل از ریشه « صَوْر » گرفته شده که به معنی قطع کردن و متمایل نمودن و بانگ زدناست کهاز میان این سه معنی در اینجا همان معنی نخست منظور است ، یعنی چهار مرغ را انتخاب کن و آنها را ذبح نموده و قطعه قطعه کرده و درهم بیامیز .
زیرا هدف این بوده که نمونه رستخیز و زنده شدن مردگان را به هنگامی که اجزای بدن آنها متلاشی میشود و هر ذرهای به گوشهای میافتد و با دیگر ذرات از بدنهای دیگر میآمیزد ، با چشم خود مشاهده کند .
(66) سوره بَقَره
نخستمیفرماید: « بهخاطربیاور هنگامی راکه ابراهیم گفت : خدایا بهمن نشان ده چگونه مردگان را زنده میکنی » ؟ ( وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اَرِنی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتی ) .
از جمله « اَرِنی کَیْفَ ... » ( به من نشان ده چگونه ... ) به خوبی
استفاده میشود که او میخواست با رؤیت و شهود ، ایمان خود را قویتر کند ، آنهم درباره چگونگی رستاخیز نه درباره اصل آن و لذا در آیات گذشته خواندیم که او باصراحت به نُمْرُود گفت : « پروردگار من کسی است که زنده میکند و میمیراند » .
به همین دلیل در ادامه این سخن ، هنگامی که خداوند « فرمود : آیا ایمان نیاوردهای » ؟ ( قالَ اَوَ لَمْ تُؤْمِنْ ) .
او در جواب عرض کرد : « آری ایمان آوردم ، ولی میخواهم قلبم آرامش یابد » ( قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبی ) .
گویی خدا میخواست این تقاضای ابراهیم در نظر مردم به عنوان تزلزل ایمان محسوب نشود ، لذا از او سؤال شد : مگر ایمان
جزء سوّم (67)
نیاوردهای ؟ تا او در این زمینه توضیح دهد و سوء تفاهمی برای کسی به وجود نیاید .
ضمنا از این جمله استفاده میشودکه استدلال و برهان علمی و منطقی ممکن است یقین بیاورد اما آرامش خاطر نیاورد ، زیرا استدلال عقل انسان را راضی میکند و چه بسا در اعماق دل و عواطف او نفوذ نکند ( درست مثل اینکه استدلال به انسان میگوید : کاری از مرده ساخته نیست ، ولی با این حال بعضی از افراد از مرده میترسند ، مخصوصا هنگام شب و تنهایی نمیتوانند در کنار مرده بمانند ، زیرا استدلال فوق در اعماق وجودشان نفوذ نکرده ، اما کسانی که دائما با
مردگان سر و کار دارند و به غسل و کفن و دفن مشغولند ، هرگز چنین ترسی را ندارند ) .
به هر حال آنچه عقل و دل را سیراب میکند ، شهود عینی است و این موضوع مهمّی است که در جای خود باید شرح بیشتری پیرامون آن داده شود .
(68) سوره بَقَره
تعبیر به اطمینان و آرامش نشان میدهد که افکار انسانی قبل از وصول به مرحله شهود دائما در حرکت و جولان و فراز و نشیب است، اما به مرحله شهود که رسید ، آرام میگیرد و تثبیت میشود .
در اینجا بهابراهیم دستور داده میشودکه برای رسیدن به مطلوبش ، دست به اقدام عجیبی بزند ، آنگونه که قرآن در ادامه این آیه بیان کرده ، خداوند فرمود : « حال که چنین است ، چهار نوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را ( پس از ذبح کردن ) قطعه قطعه کن ( و در هم بیامیز ) سپس بر هر کوهی قسمتی از آن قرار بده ، بعد آنها را بخوان ، به سرعت به سوی تو میآیند » ( قالَ فَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ اِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتینَکَ سَعْیا ) .
این را ببین « و بدان خداوند توانا و حکیم است » ( وَ اعْلَمْ اَنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ ) .
جزء سوّم (69)
هم تمامذرّات بدن مردگان را به خوبی میشناسد و هم توانایی بر جمعآنها دارد .
ابراهیم این کار را کرد و آنها را صدا زد ، در این هنگام اجزای پراکنده هریک ازمرغان، جدا و جمع شده وبههم آمیختند و زندگی را از سر گرفتند و این موضوع ، به ابراهیم نشان داد که همین صحنه در مقیاس بسیار وسیعتر در رستاخیز انجام خواهد شد .
بعضی خواستهاند از کلمه « سَعْیا » استفاده کنند که مرغان پس از زنده شدن پرواز نکردند ، بلکه با پای خود به سوی ابراهیم دویدند ، زیرا « سَعْی » معمولاً در لغت عرب به معنی راه رفتن سریع است ، از « خلیل بن احمد » ادیب معروف عرب نیز نقل شده است که ابراهیم در حال راه رفتن بود که مرغان به سوی او آمدند ( یعنی « سَعْیا » حال است از برای ابراهیم نه مرغان ) . (1)
(70) سوره بَقَره
ولی قرائن نشان میدهد که « سَعْیا » در اینجا کنایه از پرواز سریع است .
شکی نیست که مرغان چهارگانه مزبور از چهار نوع مختلف بودهاند ، زیرا در غیر این صورت هدف ابراهیم که بازگشت
1) « اَ لْبَحْرُ الْمُحیط » ، جلد 2 ، صفحه 300 ، ذیل آیه مورد بحث .
اجزای هریک به بدن اصلی خود بوده است ، تأمین نمیشد و طبق بعضی روایات معروف، این چهارمرغ "طاووس"، "خروس"، " کبوتر" و " کلاغ" بودهاند که از جهات گوناگون باهم اختلاف فراوان دارند و بعضی آنها را مظهر روحیّات و صفات مختلف انسانها میدانند ، طاووس مظهر خودنمایی ، زیبایی و تکبّر ، خروس ، مظهر تمایلات شدید جنسی ، کبوتر ، مظهر لهو و لعب و بازیگری و کلاغ ، مظهر آرزوهای دور و دراز .
تعداد کوههاییکه ابراهیم اجزای مرغانرا برآنها گذارد، در
جزء سوّم (71)
قرآن صریحا نیامده است ولی در روایات اهل بیت علیهمالسلام ده عدد معرفی شدهاند و به همین دلیل در روایات میخوانیم : اگر کسی وصیت کند جزئی از مال او را در موردی مصرف کنند و مقدار آن را معین نسازد ، دادن یک دهم کافی است (1)
انفاق ، مایه رشد آدمی است
261 مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فی سَبیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ
کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند ، همانند
1) « نُورُالثَّقَلَیْن » ، جلد 1 ، صفحه 278 .
بذری هستند که هفت خوشه برویاند که در هر خوشه، یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هرکس بخواهد ( و شایستگی داشته باشد ) ، دو یا چند برابر میکند و خدا ( از نظر قدرت و رحمت ) وسیع و ( به همه چیز ) دانا است .
(72) سوره بَقَره
مسأله انفاق یکی از مهمّترین مسائلی است که اسلام و قرآن روی آن تأکید فراوان نموده است . آیه فوق نخستین آیه از یک مجموعه آیات است که در سوره بقره پیرامون انفاق سخن میگوید و شاید ذکر آنها پشت سر آیات مربوط به معاد از این نظر باشد که یکی از مهمّترین اسباب نجات در قیامت ، انفاق و بخشش در راه خدا است .
نخست میفرماید : « مثل کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند، همانند بذری است که هفت خوشه برویاند » (مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فی سَبیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ ) .
« و در هر خوشهای یکصد دانه باشد » که مجموعا از یک دانه ، هفتصد دانه برمیخیزد ( فی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ ) .
تازه پاداش آنها منحصر به این نیست ، بلکه « خداوند آن را برای
جزء سوّم (73)
هرکس بخواهد ( و شایستگی درآنها و انفاق آنها را ازنظر نیت و اخلاص و کیفیت و کمیت ببیند ) دو یا چند برابر میکند » ( وَ الّلهُ
یُضاعِفُلِمَنْیَشاءُ ) .
و اینهمه پاداش از سوی خدا عجیب نیست « چراکه او ( از نظر رحمت و قدرت ) وسیع و از همه چیز آگاه است » ( وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ ) .
« فی سَبیلِ اللّهِ » مفهوم وسیعی دارد که هر مصرف نیکی را شامل میشود، بهعلاوه آیات آینده نشان میدهدکه بحث انفاق در اینجا مستقلاًّ دنبال میشود و در روایات اسلامی نیز به تعمیم معنی آیه اشاره شده است .
262 اَلَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فی سَبیلِ اللّهِ ثُمَّ لا یُتْبِعُونَ مااَنْفَقُوا مَنّا وَلا اَذًی لَهُمْاَجْرُهُمْ عِنْدَرَبِّهِمْ وَ لاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ
(74) سوره بَقَره
کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند ، سپس به دنبال انفاقی که کردهاند، منّت نمیگذارند و آزاری نمیرسانند، پاداشآنها نزد پروردگارشان (محفوظ) است و نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند .
« مَنَّ » درلغت همان وزنه سنگین است ، سپس بهمعنای نعمت مهمّی بخشیدناست که اگر جنبه عملی داشته باشد، کاری بسیار خوب ( و منّتهای خداوند از این قبیل است ) و اگر جنبه لفظی و به
رخکشیدنداشته باشد، بسیار بد است و در آیه فوق منظور همین است .
ازآیه بهخوبی استفاده میشودکه انفاق در راهخدا درصورتی در پیشگاه پروردگار مورد قبول واقع میشود که به دنبال آن منّت و چیزی که موجب آزار و رنجش نیازمندان است ، نباشد .
بنابراینکسانیکه درراه خداوندبذل مالمیکنند ، ولی به دنبال آن منّت میگذارند یاکاریکه موجب آزار و رنجش است ، میکنند در حقیقت با این عمل ناپسند اجر و پاداش خود را از بین میبرند .
جزء سوّم (75)
آنچه در اینآیه بیشتر جلب توجه میکند، ایناست که قرآن در واقع سرمایه زندگی انسان را منحصر به سرمایههای مادّی نمیداند ، بلکه سرمایههای روانی و اجتماعی را نیز به حساب آورده است .
کسی که چیزی به دیگری میدهد و منّتی بر او میگذارد و یا با آزار خود او را شکستهدل میسازد ، در حقیقت چیزی به او نداده است زیرا اگر سرمایهای به او داده ، سرمایهای هم از او گرفته است و چهبسا آن تحقیرها و شکستهای روحی به مراتب بیش از مالی باشد که به او بخشیده است .
بنابراین اگر چنین اشخاصی اجر و پاداش نداشته باشند ، کاملاً طبیعی و عادلانه خواهد بود ، بلکه میتوان گفت چنین افرادی در بسیاری موارد بدهکارند نه طلبکار زیرا آبروی انسان به مراتب برتر و بالاتراز ثروت و مالاست .
جمله « لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ » ، اشاره به این است که آنها هیچ نوع نگرانی نخواهند داشت ، زیرا « خوف » نسبت به امور
(76) سوره بَقَره
آینده است و « حُزْن و اندوه » ، نسبت به امور گذشته، بنابراین باتوجهبهاینکهپاداش انفاقکنندگان درپیشگاهخدا محفوظ است، نه از آینده خود دررستاخیز ترسیدارند و نهازآنچه در راه خدا بخشیدهاند، اندوهی به دل راه میدهند .
263 قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُها اَذًی وَ اللّهُ غَنِیٌّ حَلیمٌ
گفتار پسندیده (در برابر نیازمندان) و عفو (و گذشت از خشونتهای آنها )، ازبخششیکهآزاریبهدنبالآن باشد، بهتر است و خداوند ، بینیاز و بردبار است .
« مَغْفِرَة » به معنی عفو و گذشت در برابر خشونت ارباب حاجت است .
آیه فوق منطق اسلام در مورد ارزشهای اجتماعی اشخاص و حیثیّت مردم را روشن میسازد و عمل آنهایی را که در حفظ این
جزء سوّم (77)
سرمایههای انسانی میکوشند و ارباب حاجت را باگفتار نیکو و احیانا راهنماییهای لازم بهرهمندکرده و هرگز اسرار آنها را فاش نمیسازند، از بخشش افراد خودخواه و کوتهنظری که در برابر کمک مختصری
هزارگونه زخم زبان به افراد آبرومند میزنند و شخصیّت آنها را در هم میشکنند ، برتر و بالاتر میشمرد . در حقیقت اینگونه اشخاص همانطور که اشاره کردیم ، بیش از اندازهای که نفع میرسانند ، ضرر میزنند و اگر سرمایهای میدهند ، سرمایههایی را نیز بر باد میدهند .
در تفسیر « مجمع البیان » از پیغمبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل شده که فرمود : « اِذا سَأَلَ السّائِلُ فَلا تَقْطَعُوا عَلَیْهِ مَسْأَلَتَهُ حَتّی یَفْرُغَ مِنْها ثُمَّ رُدُّوا عَلَیْهِ بِوَقارٍ وَ لینٍ اِمّا بَذْلٍ یَسیرٍ اَوْ رَدٍّ جَمیلٍ فَاِنَّهُ قَدْ یَأْتیکُمْ مَنْ لَیْسَ بِاِنْسٍ وَ لا جانٍّ یَنْظُرُونَ کَیْفَ صَنیعُکُمْ فیما خَوَّلَکُمُ الّلهُ تَعالی » .
در این حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله گوشهای از آداب انفاق را روشن
(78) سوره بَقَره
ساخته ، میفرماید : « هنگامی که حاجتمندی از شما چیزی بخواهد ، گفتار او را قطع نکنید تا تمام مقصود خویش را شرح دهد ، سپس با وقار و ادب و ملایمت به او پاسخ بگویید ، یا چیزی که در قدرت دارید ، در اختیارش بگذارید و یا به طرز شایستهای او را بازگردانید ، زیرا ممکن است سؤالکننده فرشتهای باشد که مأمور آزمایش شما است تا ببیند در برابرنعمتهاییکهخداوندبهشماارزانی داشته، چگونهعملمیکنید » (1)
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 375 .
264 یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا لاتُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذی کَالَّذی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لا یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَاَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لا یَقْدِرُونَ عَلی شَیْءٍ مِمّا کَسَبُوا وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ
جزء سوّم (79)
ایکسانیکه ایمان آوردهاید، بخششهای خود را با منّت و آزار باطل نسازید، همانند کسی که مال خود را برای نشاندادن به مردم، انفاق میکند و به خدا و روز رستاخیز ایمان نمیآورد ( کار او ) همچون قطعه سنگی است که بر آن (قشر نازکی از) خاکباشد (و بذرهایی در آن افشانده شود) و رگبار باران بهآنبرسد، (و همه خاکها و بذرها را بشوید،) و آنرا صاف(و خالیاز خاک و بذر) رهاکند، آنها از کاری که انجام دادهاند، چیزی بهدست نمیآورند و خداوند جمعیّت کافران را هدایتنمیکند.
« صَفْوان » به معنی قطعه سنگ بزرگ و صاف است که چیزی در آن نفوذ نمیکند و چیزی بر آن قرار نمیگیرد و « وابِل » به معنی باران سنگین دانهدرشت است و لذا به کارهای سخت و سنگین و مصیبتبار
نیز اطلاق شده است و « صَلْدا » نیز بهمعنی سنگ صافیاستکه چیزی بر آن نمیروید .
(80) سوره بَقَره
چه تعبیر لطیف و رسا و گویایی ، قطعه سنگ محکمی را در نظر بگیرید که قشر رقیقی از خاک روی آن را پوشانده باشد و بذرهای مستعدی نیز در آن خاک افشانده شود و در معرض هوای آزاد و تابش آفتاب قرار گیرد ، سپس باران دانهدرشت پربرکتی بر آن ببارد ، با اینکه تماموسایل نموّ و رشد در اینجا فراهم است، ولی به خاطر یک کمبود، همهچیز از بین میرود و این باران کاری جز این نمیکند که آن قشر باریک را همراه بذرها میشوید و پراکنده میسازد و سنگ سخت غیر قابل نفوذ را که هیچ گیاهی بر آن نمیروید ، با قیافه خشونتبارش آشکار میسازد ، چراکه بذرها در محل نامناسبی افشانده شده بود ، ظاهری آراسته و درونی خشن و غیرقابل نفوذ داشت و تنها قشرنازکی ازخاک روی آن را گرفته بود ، در حالی که پرورش گیاه و درخت ، نیاز به خاک عمیقی دارد که برای پذیرش ریشهها و ذخیره آب و تغذیه گیاه آماده باشد .
اینگونه است اعمال ریاکارانه و انفاقهای آمیخته با منّت و آزار که از دلهای سخت و قساوتمند سرچشمه میگیرد و صاحبانش هیچ بهرهای از آن نمیبرند و تمام زحماتشان بر باد میرود .
جزء سوّم (81)
از جمله « لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذی » ( انفاقهای خود را با منّت و آزار ، باطل نکنید ) استفاده میشود که پارهای از اعمال ممکن است نتایج اعمال نیک را از بین ببرد و این همان مسأله اِحْباط است که شرح آن در ذیل آیه 217 همین سوره گذشت .
تشبیه عمل ریاکارانه به قطعه سنگی که قشر نازکی از خاک روی آن را پوشانیده است، بسیار گویا میباشد، زیرا افراد ریاکار، باطن خشن و بیثمر خود را با چهرهای از خیرخواهی و نیکوکاری میپوشانند و اعمالی که هیچگونه ریشه ثابتی در وجود آنها ندارد ، انجام میدهند ، اما حوادث زندگی به زودی پرده را کنار میزند و باطن آنها را آشکار میسازد .
و در پایان آیه میفرماید : « و خداوند گروه کافران
(82) سوره بَقَره
را هدایت نمیکند » ( وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ ) .
اشاره به اینکه خداوند توفیق هدایت را از آنها میگیرد ، چراکه با پای خود راه کفر و ریا و منّت و آزار را پوییدند و چنین کسانی شایسته هدایتنیستند و به این ترتیب انفاقهای ریایی و آمیخته با منّت و آزار ، همه در یک ردیف قرار گرفتهاند .
265 وَ مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ تَثْبیتا مِنْ اَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ اَصابَها وابِلٌ فَاَتَتْ اُکُلَها ضِعْفَیْنِ فَاِنْ لَمْ یُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللّهُ
بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
و (کار) کسانیکه اموال خودرا برای خشنودی خدا و تثبیت (ملکاتانسانی در) روح خود، انفاقمیکنند، همچون باغی است که در نقطه بلندی باشد و بارانهای درشت به آن برسد ( و از هوای آزاد و نور آفتاب ، به حدّ کافی بهره گیرد ) و میوه خود را دو چندان دهد ( که همیشه شاداب و باطراوت
جزء سوّم (83)
است ) و اگر باران درشتی بر آن نبارد لااقل بارانهای ریز بر آن میبارد و خداوند به آنچه انجام میدهید، بینا است.
« طَلَّ » به معنی باران دانهریز است که گاه به صورت غبار به روی گیاهان میریزد و گاه به شبنم نیز گفته میشود .
جمله « اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ تَثْبیتا مِنْ اَنْفُسِهِمْ » انگیزههای انفاق صحیح و الهی را بیان میکند و آن ، دو چیز است ؛ « طلب خشنودی خدا » و « تقویت روح ایمان و ایجاد آرامش در دل و جان » .
این جمله میگوید : انفاقکنندگان واقعی کسانی هستند که تنها به خاطر خشنودی خدا و پرورش فضایل و تثبیت این صفات در درون جان خود و همچنین پایان دادن به اضطراب و ناراحتیهایی که بر اثر احساس مسؤولیّت در برابر محرومان در وجدان آنها پیدا میشود ، اقدام به انفاقمیکنند ( بنابراین « مِن » در آیه به معنی "فی" خواهد بود ) .
جمله « وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ » هشداری است به همه
کسانی که میخواهند عمل نیکی انجام دهند که مراقب باشند
(84) سوره بَقَره
کوچکترین آلودگی از نظر نیّت یا طرز کار پیدا نکنند ، زیرا خداوند کاملاً مراقب اعمال آنها است .
266 اَیَوَدُّاَحَدُکُمْ اَنْ تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْنَخیلٍ وَ اَعْنابٍ تَجْری مِنْتَحْتِهَاالاَْنْهارُلَهُفیهامِنْکُلِالثَّمَراتِوَاَصابَهُالْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفاءُ فَاَصابَها اِعْصارٌ فیهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْکَذلِکَ یُبَیِّنُاللّهُلَکُمُالاْیاتِلَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ
آیا کسی از شما دوست دارد که باغی از درختان خرما و انگور داشته باشد که از زیر درختان آن ، نهرها بگذرد و برای او در آن (باغ) از هرگونه میوهای وجود داشته باشد، درحالیکهبه سنّ پیریرسیده و فرزندانی(کوچک و) ضعیف دارد ( در این هنگام ) گردبادی ( کوبنده ) که در آن آتش (سوزانی) است، بهآن برخوردکند و شعلهورگردد و بسوزد ( همینطور است حال کسانی که انفاقهای خود را با ریا و منّت
جزء سوّم (85)
و آزار باطل میکنند ) اینچنین خداوند آیات خود را برای شما آشکار میسازد ، شاید بیندیشید ( و با اندیشه راه حقّ را بیابید ) .
« اِعْصار » در لغت به معنی گردباد است که به هنگام وزش باد از دو سوی مخالف تشکیل میگردد و به شکل عمودی است که یک سر آن به زمین چسبیده و سر دیگر آن در آسمان است و گاه بسیاری از اشیاء را با خود میبرد .
در این آیه مثال گویای دیگری برای مسأله انفاق آمیخته با ریاکاری و منّت و آزار و اینکه چگونه این کارهای نکوهیده آثار آن را از بین میبرد ، بیان شده است .
ترسیمی است بسیار زیبا از حال اینگونه اشخاص که با ریا و منّت و آزار ، خط بطلان بر انفاق خویش میکشند ، پیرمرد سالخوردهای را در نظر مجسّم میکند که فرزندان خردسال و کوچکی اطراف او را
(86) سوره بَقَره
گرفتهاند و تنها راه تأمین زندگی حال و آینده آنان ، باغ سرسبز و خرّمی است با درختان خرما و انگور و میوههای دیگر ، درختانی که پیوسته آب جاری از کنارش میگذرد و زحمتی برای آبیاری ندارد ، ناگهان گردباد آتشباری میوزد و آن را مبدّل به خاکستر میکند ، چنین انسانی چه حسرت و اندوه مرگباری دارد، حال کسانیکه اعمال نیکی انجام میدهند و سپس با ریا و منّت و آزار آن را از بین میبرند ، چنین است ، زحمت فراوانی کشیدهاند و در آن روز که نیاز به نتیجه آن دارند، همه را خاکستر میبینند، چرا که گردباد آتشبار ریا و منّت و آزار آن را سوزانده است .
ازجمله « وَ اَصابَهُ الْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفاءُ » ( صاحب آن باغ ، پیر و سالخورده باشد و فرزندانی کوچک و ناتوان داشته باشد ) استفاده میشود که انفاق و بخشش در راه خدا و کمک به نیازمندان همچون باغ خرّمی است که هم خود انسان از ثمرات آن بهرهمند میشود و هم فرزندان او ، در حالی که ریاکاری و منّت و آزار ، هم سبب محرومیّت
جزء سوّم (87)
خود او میشود و هم نسلهای آینده که بایداز ثمرات برکات اعمال نیک او بهرهمند گردند ، محروم خواهند شد و این خود دلیل بر آن است که نسلهای آینده در نتایج اعمال نیک نسلهای گذشته سهیم هستند ، از نظر اجتماعی نیز چنین است ، زیرا محبوبیّت و اعتمادی که پدران بر اثر کار نیک در افکار عمومی پیدا میکنند ، سرمایه بزرگی برای فرزندان آنها خواهد بود .
جمله « اِعْصارٌ فیهِ نارٌ » ( گردبادی که در آن آتشی باشد ) ممکن است اشاره به گردبادی که از روی خرمن آتشی بگذرد و طبق معمول که گردباد هرچه را بر سر راه خود بیابد ، با خود همراه میبرد ، آن را از زمین برداشته و به نقطه دیگری بپاشد و ممکن است اشاره به گردبادی باشد که به همراه صاعقه به نقطهای اصابت کند و همهچیز را تبدیل به خاکستر نماید و در هر حال اشاره به نابودی سریع و مطلق است .
(88) سوره بَقَره
267 یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَنْفِقُوا مِنْ طَیِّباتِ ما کَسَبْتُمْ وَ مِمّا اَخْرَجْنا لَکُمْ مِنَ الاَْرْضِ وَ لاتَیَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَلَسْتُمْ بِاخِذیهِ اِلاّاَنْتُغْمِضُوافیهِ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمیدٌ
ایکسانیکه ایمانآوردهاید، از قسمتهای پاکیزه اموالی که (از طریق تجارت) بهدست آوردهاید و ازآنچه از زمین برای شما خارج ساختهایم ( از منابع و معادن و درختان و گیاهان ) انفاق کنید و برای انفاق ، بهسراغ قسمتهای ناپاکنروید، درحالیکه خود شما ( بههنگام پذیرش اموال ) حاضر نیستید آنها را بپذیرید ، مگر از روی اغماض و کراهت و بدانید خداوند بینیاز و شایسته ستایش است .
« تَیَمُّم » در اصل به معنی قصد چیزی کردن است ، در اینجا نیز به همان معنی آمده است و « تَیَمُّم » معروف را از این جهت گفتهاند که
جزء سوّم (89)
انسان قصد میکند از خاک پاک زمین استفاده کند ، چنانکه قرآن میگوید : « فَتَیَمَّمُوا صَعیدا طَیِّبا » ( 43 / نساء ) .
جمله « ما کَسَبْتُمْ » ( آنچه کسب کردهاید ) اشاره به درآمدهای تجاری است و جمله « مِمّا اَخْرَجْنا لَکُمْ مِنَ الاَْرْضِ » ( از آنچه از زمین برای شما خارج ساختهایم ) اشاره به انواع درآمدهای زراعی و
کشاورزی و همچنین معادن زیرزمینی است ، بنابراین تمام انواع درآمدها را شامل میشود ، زیرا سرچشمه تمام اموالی که انسان دارد ، زمین و منابع گوناگون آن است ، حتی صنایع و دامداری و مانند آن ، همه از زمین مایه میگیرد. این تعبیر ضمنا اشارهای به این حقیقت است که ما منابع اینها را در اختیار شما گذاشتیم، بنابراین نباید از انفاقکردن بخشی از طیّبات و پاکیزهها و « سرگل » آن در راه خدا ، دریغ کنید .
سپس برای تأکید هرچه بیشتر میافزاید: « بهسراغ قسمتهای ناپاک نروید تا از آن انفاق کنید ، در حالی که شما حاضر نیستید آن را بپذیرید ، مگر از روی اغماض و کراهت » ( وَ لا تَیَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِاخِذیهِ اِلاّ اَنْ تُغْمِضُوا فیهِ ) .
(90) سوره بَقَره
از آنجا که بعضی از مردم عادت دارند همیشه از اموال بیارزش و آنچه تقریبا ازمصرف افتاده وقابل استفاده خودشان نیست ، انفاق کنند و ǙʙƢگونه انفاقها علاوه بر اینکه سود چندانی به حال نیازمندان ندارد ، یک نوع اهانت و تحقیر نسبت به آنها است و موجب تربیت معنوی و پرورش روح انسانی نیز نمیباشد ، این جمله صریحا مردم را از این کار نهی میکند و آن را با دلیل لطیفی همراه میسازد و آن اینکه شما خودتان حاضر نیستید اینگونه اموال را بپذیرید مگر از روی کراهت و ناچاری چرا درباره مسلمان و از آن بالاترخداییکه در راهاو انفاقمیکنید و همهچیز شما از او است، راضی به این کار میشوید.
در حقیقت آیه به نکته لطیفی اشاره میکند که انفاق در راه خدا ، یک طرفش مؤمنان نیازمند هستند و طرف دیگر خدا و با این حال اگر اموال پست و بیارزش انتخاب شود ، از یک سو تحقیری است نسبت به نیازمندان که ممکن است علیرغم تهیدستی ، مقام بلندی از نظر
جزء سوّم (91)
ایمان و انسانیّت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوی دیگر سوء ادبی است نسبت به مقام شامخ پروردگار .
جمله « لا تَیَمَّمُوا » ( قصد نکنید ) ممکن است اشاره به این باشد که اگر در لابهلای اموالی که انفاق میکنید ، بدون توجّه چیز نامرغوبی باشد ، مشمول این سخن نیست ، سخن این است که از روی عمد اقدام به چنین کاری نکنید .
تعبیر به « طَیِّبات » ( پاکیزهها ) هم پاکیزگی ظاهری را شامل میشود و ارزش داشتن برای مصرف وهم پاکیزگی معنوی ، یعنی اموال شبههناک و حرام ، زیرا افراد باایمان از پذیرش همه اینها کراهت دارند و جمله « اِلاّ اَنْ تُغْمِضُوا فیهِ » شامل همه میشود و اینکه بعضی از مفسّران آن را منحصر به یکی از این دو دانستهاند ، صحیح به نظر نمیرسد .
به هر حال باید این فرهنگ قرآنی در میان همه مسلمین زنده شود که برای انفاق ، بهترین را انتخاب نمایند .
(92) سوره بَقَره
268 اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ
شیطان شما را ( به هنگام انفاق ) ، وعده فقر و تهیدستی میدهد و به فحشاء ( و زشتیها ) امر میکند ، ولی خداوند وعده آمرزش و فزونی به شما میدهد و خداوند، قدرتش وسیع و ( به هر چیز ) دانا است ( به همین دلیل به وعدههای خود وفا میکند ) .
« فَحْشاء » به معنی هر کار زشت و بسیار قبیح است و در اینجا به تناسب بحث ، بهمعنی بخل و ترک انفاق که در بسیاری از موارد ، نوعی معصیت و گناه است ، آمده ( هرچند که واژه « فَحْشاء » در مواردیبهمعنی گناهبیعفتی آمده، ولیمیدانیم دراینجاتناسب چندانی ندارد ) حتی بعضیازمفسران تصریح کردهاند که عرب به شخص بخیل، " فاحِش" میگوید .(1)
جزء سوّم (93)
تعبیر به امر کردن شیطان ، اشاره به همان وسوسههای او است و اصولاً هر نوع فکر منفی و بازدارنده و کوتاهبیننده ، سرچشمهاش تسلیم دربرابر وسوسههای شیطانیاست ودرمقابل هرگونه فکر مثبت سازنده و
1) « رُوحُ الْبَیان » ، جلد 1 ، صفحه 431 .
آمیخته با بلندنظری ، سرچشمهاش الهامات الهی و فطرت پاک خدادادی است .
در تفسیر « مجمع البیان » از امام صادق نقل شده است که ؛ هنگام انفاق دو چیز از طرف خدا است و دو چیز از ناحیه شیطان، آنچه از جانب خدا است، یکی آمرزش گناهان و دیگری وسعت و افزونی اموال و آنچهازطرف شیطاناست، یکیوعدهفقر و تهیدستی و دیگری امر به فحشاء است .
بنابراین منظور از « مَغْفِرَة » ، آمرزش گناهان است
(94) سوره بَقَره
و منظور از « فَضْل » همانطوری که از « ابن عباس » نقل شده ، زیاد شدن سرمایهها در پرتو انفاق میباشد .
جالب توجه اینکه از امیر مؤمنان علی نقل شده که فرمود : « هنگامی که در سختی و تنگدستی افتادید، به وسیله انفاق کردن، با خدا معامله کنید » (انفاق کنید تا از تهیدستی نجات یابید) .(1)
و در پایان آیه میفرماید : « خداوند قادر و توانا و عالم است » ( وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ ) .
اشاره به این حقیقت است که چون خداوند قدرتی وسیع و علمی بیپایان دارد، میتواند بهوعده خویش عمل کند، بنابراین باید به وعده
1) نَهْجُ الْبَلاغَةِ » ، کلمات قِصار ، شماره 258 .
او دلگرم بود نه وعده شیطان فریبکار و ناتوان که انسان را به گناه میکشاند و چون از آینده آگاه نیست و قدرتی ندارد ، وعده او جز گمراهی و تشویق به نادانی نخواهد بود .
جزء سوّم (95)
271 اِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمّا هِیَ وَ اِنْتُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئاتِکُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ
اگرانفاقهاراآشکار کنید، خوباست و اگرآنهارا مخفی ساخته و بهنیازمندان بدهید، برایشما بهتر است و قسمتی از گناهان شما را میپوشاند ( و در پرتو بخشش در راه خدا، بخشوده خواهید شد ) و خداوند به آنچه انجام میدهید، آگاه است .
تردیدی نیست که انفاق علنی و آشکار در راه خدا و اختفای آن ، هرکدام اثر مفیدی دارد ، زیرا هنگامی که انسان به طور آشکار و علنی مال خود را در راه خدا انفاق میکند ، اگر انفاق واجب باشد ، گذشته از اینکه مردم تشویق به اینگونه کارهای نیک میشوند ، رفع این تهمت نیز از انسان میگردد که به وظیفه واجب خود عمل نکرده است .
(96) سوره بَقَره
و اگر انفاق مستحبّ باشد ، در حقیقت یک نحوه تبلیغ عملی است که مردم را به کارهای خیر و حمایت از محرومان و
انجام کارهای نیک اجتماعی و عامّالمنفعة تشویق میکند .
و چنانچه انفاق به طور مخفی و دور از انظار مردم انجام شود ، به طور قطع ریا و خودنمایی در آن کمتر است و خلوص بیشتری در آن خواهد بود، مخصوصا درباره کمک به محرومان ، آبروی آنها بهتر حفظ میشود و لذا آیه فوق میگوید : « هریک از دو کار در مورد خود ، خوب و شایسته است » .
در بعضی احادیث تصریح شده که انفاقهای واجب ، بهتر است اظهار گردد و اما انفاقهای مستحبّ ، بهتر است مخفیانه انجام گیرد .
از امام صادق نقل شده که فرمود : « زکات واجب را به طور آشکار از مال جدا کنید و به طور آشکار انفاق نمایید ، اما انفاقهای مستحب اگر مخفی باشد ، بهتر است » .(1).
جزء سوّم (97)
این احادیث با آنچه در بالاگفتیم ، منافات ندارد ، زیرا انجام وظایف واجب ، کمتر آمیخته به ریا میشود ، چون وظیفهای است که در محیط اسلامی هرکس ناچار است آن را انجام دهد و همچون یک مالیات قطعی است که باید همه بپردازند ، بنابراین اظهار آن بهتر است و اما انفاقهای مستحبّی چون جنبه الزامی ندارد ، ممکن است اظهار آن به خلوص نیّت صدمه بزند ، لذا اختفای آن شایستهتر میباشد .
1) «مجمعالبیان» ، جلد 1 و 2، صفحه 384 .
ازجمله « وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئاتِکُمْ » استفاده میشودکه انفاق در راه خدا ، در آمرزش گناهان اثر عمیق دارد ، زیرا بعد از دستور انفاق در این جمله میفرماید : « و گناهان شما را میپوشاند » .
البتّه مفهوم این سخن آن نیست که بر اثر انفاق کوچکی ، همه گناهان بخشوده خواهد شد ، بلکه با توجّه به کلمه « مِن » که معمولاً برای "تبعیض" به کار میرود ، استفاده میشود که انفاق قسمتی از گناهان را میپوشاند ، روشن است که آن قسمت بستگی به مقدار انفاق و میزان اخلاص دارد .
(98) سوره بَقَره
درباره اینکه انفاق سبب آمرزش میشود ، از اهل بیت علیهمالسلام و اهل تسنّن روایات زیادی وارد شده است ، از جمله در حدیثی آمده : « انفاق نهانی ، خشم خدا را فرومینشاند و همانطور که آب آتش را خاموش میکند ، گناه انسان را از بین میبرد » .
272 لَیْسَ عَلَیْکَ هُدیهُمْ وَ لکِنَّ اللّهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَلاَِنْفُسِکُمْ وَ ما تُنْفِقُونَ اِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللّهِ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ اِلَیْکُمْ وَ اَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ
هدایتآنها ( بهطوراجبار ) بر تو نیست ( بنابراین ترک انفاق به غیرمسلمانان ، برای اجبار به اسلام ، صحیح نیست ) ولی
خداوند هرکه را بخواهد ( و شایسته بداند ) ، هدایت میکند و آنچهاز خوبیها و اموالرا انفاق میکنید، برای
جزء سوّم (99)
خودتان است ( ولی ) جز برای رضای خدا انفاق نکنید و آنچه از خوبیها انفاق میکنید ، (پاداش آن) بهطورکامل به شما داده میشود و به شما ستم نخواهد شد.
آیه فوق میگوید: همانطورکه بخششهای الهی ونعمتهای او در این جهان شامل حال همه انسانها ( صرف نظر از عقیده و آیین آنها ) میشود ، مؤمنان هم باید به هنگام انفاقهای مستحبّی و رفع نیازمندیهای بینوایان در مواقع لزوم ، رعایت حال غیرمسلمانان را نیز بکنند .
البتّه این در صورتی است که انفاق بر غیر مسلمانان به خاطر یک کمک انسانی باشدو موجب تقویت کفر و پیشبرد نقشههای شوم دشمنان نگردد ، بلکه آنها را به روح انساندوستی اسلام آگاه سازد .
از آیه فوق حقیقت دیگری را نیز میتوان استفاده کرد و آن اینکه اگر در میان مسلمانان افرادی بعد از اینهمه تأکید درباره دوریاز ریاو منّت و آزار باز انفاقهای خود را آلوده به این امور سازند ، ناراحت
(100) سوره بَقَره
نباش وظیفه تو تنها بیان احکام و فراهم ساختن یک محیط اجتماعی سالم است و هرگز موظّف نیستی که آنها را مجبور به این امور سازی ، روشن است که این تفسیر منافاتی با تفسیر سابق ندارد و ممکن است
هر دو را از آیه استفاده کرد .
« وَجْه » در لغت به معنی صورت است و گاهی به معنی ذات به کار برده میشود ، بنابراین « وَجْهُ اللّه » یعنی ذات خدا . انفاقکنندگان نظرشان باید ذات پاک پروردگار باشد ، پس ذکر کلمه « وَجْه » در این آیه و مانند آن متضمّن یک نوع تأکید است ، زیرا هنگامی که گفته شود « برای ذات خدا » ، تأکید آن از « برای خدا » بیشتر است ، یعنی حتما برای خدا باشد و نه دیگری .
به علاوه معمولاً صورت انسان ، شریفترین قسمت ظاهری بدن او است ، زیرا اعضای مهمّ بینایی و گویایی در آن قرار گرفته است ، به همین دلیل هنگامی که کلمه « وَجْه » به کار برده
جزء سوّم (101)
شود ، شرافت و اهمیّت را میرساند ، در اینجا هم به طور کنایه در مورد خداوند به کار برده شده است و در واقع یک نوع احترام و اهمیّت از آن فهمیده میشود ، بدیهی است که خدا نه جسم است و نه صورت دارد .
273 لِلْفُقَراءِ الَّذینَ اُحْصِرُوا فی سَبیلِ اللّهِ لایَسْتَطیعُونَ ضَرْبافِیالاَْرْضِیَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُاَغْنِیاءَمِنَالتَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسیماهُمْ لا یَسْأَلُونَ النّاسَ اِلْحافا وَ ما
تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ
( انفاق شما ، مخصوصا باید ) برای نیازمندانی باشد که در راهخدا در تنگنا قرار گرفتهاند ( و توجّه به آیین خدا ، آنها را از وطنهایخویش آوارهساخته و شرکتدر میدانجهاد به آنها اجازه نمیدهد تا برای تأمین هزینه زندگی ، دست به کسب و تجارتی بزنند ) نمیتوانند مسافرتی کنند ( و سرمایهای به
(102) سوره بَقَره
دست آورند ) و از شدّت خویشتنداری ، افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند، اما آنها را از چهرههایشان میشناسی و هرگز با اصرار چیزی از مردم نمیخواهند (ایناست مشخصات آنها) و هرچیز خوبی در راه خدا انفاق کنید، خداوند از آن آگاه است.
« حَصْر » به معنی حبس و منع و تضییق است و در اینجا به معنی تمام اموری است که انسان را از تأمین معاش بازمیدارد .
« سیما » در لغت به معنی علامت و نشانه است و اینکه در فارسی امروز آن را به معنی چهره و صورت به کار میبرند ، معنی تازهای است وگرنه در مفهوم عربی آن ، چنین معنایی ذکر نشده است .
« اِلْحاف » از همان ماده « لِحاف » به معنی آن پوشش خاصّ
است
و اصرار در سؤال را از این جهت « اِلْحاف » گفتهاند که قلب انسان یاطرفمقابلرا میپوشاند .
جزء سوّم (103)
باز در ادامه آداب و احکام انفاق ، در این آیه بهترین مواردی که انفاق در آنجا باید صورت گیرد ، بیان شده است و آن کسانی هستند که دارای صفات سهگانهای که در این آیه آمده ، باشند . دربیان اوّلین وصف آنان میفرماید: انفاق شما بهخصوص « باید برای کسانی باشد که در راه خدا محصور شدهاند » ( لِلْفُقَراءِ الَّذینَ اُحْصِرُوا فی سَبیلِ اللّهِ ) .
یعنی کسانی که به خاطر اشتغال به جهاد در راه خدا و نبرد با دشمن و یادگیری فنون جنگی یا تحصیل علوم لازم دیگر از تلاش برای معاش و تأمین هزینه زندگی بازماندهاند که یک نمونه روشن آن ، اصحاب صُفَّة در عصر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بودند .
سپس برای تأکید میافزاید : « همانها که نمیتوانند سفری کنند » و سرمایهای به دست آورند ( لا یَسْتَطیعُونَ ضَرْبا فِی الاَْرْضِ ) .
تعبیر به « ضَرْب فِی الاَْرْض » به جای سفر ، به خاطر آن است که مسافران مخصوصا آنها که برای هدفهای مهمّی پیاده به سفر میروند ، پیوسته پای بر زمین میکوبند و پیش میروند .
بنابراین کسانی که میتوانند تأمین زندگی کنند ، باید مشقّت و رنج
سفر را تحمّل کرده ، از دسترنج دیگران استفاده نکنند ، مگر اینکه کار مهمّتری همچون جهاد در راه خدا یا فراگرفتن علوم واجب ، مانع از سفر گردد .
(104) سوره بَقَره
و در دوّمین وصف از آنان میفرماید : « کسانی که افراد نادان و بیاطّلاع ، آنهارا ازشدّت عفاف غنیّ میپندارند » ( یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ ) .
اما اینسخن بهآن مفهوم نیست که این نیازمندان باشخصیّت قابل شناخت نیستند ، لذا میافزاید : « آنها را از چهرههایشان میشناسی » (تَعْرِفُهُمْ بِسیماهُمْ) .
به هر حال منظور این است که آنها گرچه سخنی از حال خود نمیگویند ، ولی در چهرههایشان نشانههایی از رنجهای درونی وجود دارد که برای افراد فهمیده آشکار است ، آری « رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ درون » .
و در سومین توصیف از آنان میفرماید: آنها چنان بزرگوارند که : « هرگز چیزی بااصرار از مردم نمیخواهند » ( لا یَسْأَلُونَ النّاسَ اِلْحافا ) .
جزء سوّم (105)
اصولاً آنها از مردم چیزی نمیخواهند تا چه رسد به اینکه اصرار در سؤال داشته باشند و به تعبیر دیگر معمول نیازمندان عادّی اصرار در سؤال است اما آنها یک
نیازمند عادّی نیستند .
و در پایان آیه باز همگان را به انفاق از هرگونه خیرات تشویق کرده ، میفرماید : « و هر چیز خوبی در راه خدا انفاق کنید ، خداوند از آن آگاه است » ( وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ ) .
این جمله برای تشویق انفاقکنندگان است ، خصوصا انفاق به
(106) سوره بَقَره
افرادی که دارای عزّت نفس و طبع بلند هستند و چه بسا در این موارد بخششهایی در پوشش غیر انفاق ، ولی در واقع به قصد انفاق صورت میگیرد تاطرف مقابل ناراحت نشود، مسلّما خداوند از این نیّات پنهانی آگاه است و آنها را به تناسب نیّت و زحماتشان بهرهمند میسازد .
274 اَلَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرّا وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْاَجْرُهُمْعِنْدَرَبِّهِمْوَلاخَوْفٌعَلَیْهِمْوَلاهُمْیَحْزَنُونَ
آنها که اموال خود را شب و روز ، پنهان و آشکار انفاق میکنند ، مزدشان نزد پروردگارشان است ، نه ترسی بر آنها است و نه غمگین میشوند .
در احادیث بسیاری آمده که این آیه درباره علیّ نازل شده است، زیرا آن حضرت چهار درهم داشت ؛ درهمی را در شب و درهمیرا در روز و درهمیرا آشکارا و درهمی را در نهان انفاق کرد
و این آیه نازل شد .(1)(1)
جزء سوّم (107)
ولی میدانیم نزول آیه در یک مورد خاصّ ، مفهوم آن را محدود نمیکند و شمول حکم را نسبت به دیگران نفی نمینماید .
انتخاب این روشهای مختلف رعایت شرایط بهتر برای انفاق است ، یعنی انفاقکنندگان باید در انفاق خود به هنگام شب یا روز ، پنهان یا آشکار ، جهات اخلاقی و اجتماعی را در نظر بگیرند ، آنجا که انفاق به نیازمندان موجبی برای اظهار ندارد ، آن را مخفی سازند تا هم آبروی آنان حفظ شود و هم خلوص بیشتری در آن باشد و آنجا که مصالح دیگری مانند تعظیم شعائر و تشویق و ترغیب دیگران در کار است و انفاق جنبه شخصی ندارد تاهتک احترام کسی شود ( مانند انفاق برای جهاد و بناهای خیر و امثال آن ) و با اخلاص نیز منافات ندارد ، آشکارا انفاق نمایند .
(108) سوره بَقَره
بعید نیست که مقدّم داشتن شب بر روز و پنهان بر آشکار ( در آیه مورد بحث ) اشاره به این باشد که مخفی بودن انفاق بهتر است ، مگر موجبی برای اظهار باشد ، هرچند باید در همه حال و به هر شکل انفاق فراموش نشود .
1) « نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 290 و 291 .
مسلّما چیزی که نزد پروردگار است ( مخصوصا با تکیه بر صفت ربوبیّت که ناظر به پرورش و تکامل است ) چیز کم یا کمارزشی نخواهد بود و تناسب با الطاف و عنایات پروردگار خواهد داشت که هم برکات دنیا و هم حسنات آخرت و قُرب اِلَی اللّه را شامل میشود.
277 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّکوةَ لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاهُمْیَحْزَنُونَ
کسانیکه ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و نماز را برپا داشتند و زکات را پرداختند، اجرشان نزد پروردگارشان است و نه ترسی بر آنها است و
جزء سوّم (109)
نه غمگین میشوند .
کسانی که در پرتو ایمان ، خودپرستی را ترک گفته و عواطف فطریخود را زندهکرده و علاوه بر ارتباط با پروردگار و برپاداشتن نماز، به کمک و حمایت نیازمندان میشتابند و از این راه از تراکم ثروت و به وجود آمدن اختلافات طبقاتی و به دنبال آن هزار گونه جنایت جلوگیری میکنند ، پاداش خود را نزد پروردگار خواهند داشت و در هر دو جهان از نتیجه عمل نیک خود بهرهمند میشوند .
طبیعیاستدیگرعواملاضطراب و دلهره برای این دسته به وجود نمیآید، خطریکهدرراه سرمایهداران مفتخواربودو لعن و
نفرینهایی که به دنبال آن نثار آنها میشد، برای این دسته نیست .
و بالاخره از «آرامش کامل» برخوردار بوده، هیچگونه اضطراب و غمی نخواهندداشت ، همانگونه که در پایان آیه آمده ؛ « وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاهُمْیَحْزَنُونَ » .
(110) سوره بَقَره
285 امَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَاِلَیْهِ مِنْرَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ امَنَ بِاللّهِوَ مَلائِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لانُفَرِّقُ بَیْنَاَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ اِلَیْکَ الْمَصیرُ
پیامبر ، به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمانآوردهاست( واوبهتمامسخنانخودکاملاًمؤمن میباشد ) و همه مؤمنان ( نیز ) به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگانشایمانآوردهاند(و میگویند:)مادرمیان هیچیک از پیامبران او، فرق نمیگذاریم ( و به همه ایمان داریم ) و ( مؤمنان ) گفتند : ما شنیدیم و اطاعت کردیم، پروردگارا (انتظار) آمرزش تورا(داریم)و بازگشت(ما)بهسوی تو است.
در ابتدا میفرماید : « پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آنچه که از جانب پروردگارش نازل شده است ، ایمان آورده » ( امَنَ الرَّس-ُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ ) .
جزء سوّم (111)
و این از امتیازات انبیای الهی است که عموما به مرام و مکتب خویش ایمان قاطع داشته و هیچگونه تزلزلی در اعتقاد خود نداشتهاند ، قبل از همه خودشان مؤمن بودند و بیش از همه استقامت و پایمردی داشتند .
سپس میافزاید : « مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگان وی همگی ایمان آوردهاند و ( میگویند : ) ما در میان پیامبران او هیچگونه فرقی نمیگذاریم» و به همگی ایمان داریم (وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ امَنَبِاللّهِ وَمَلائِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ) .
برطبق آیه 150 سوره نساء ؛ « وَ یُریدُونَ اَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ : کسانی که میخواهند بین خدا و پیامبرانش جدایی بیفکنند و به بعضی ایمان بیاورند و بعضی را انکار کنند » ، مؤمنان برخلاف این دسته ، هیچگونه تفاوتیمیانرسولانالهینمیگذارندوهمهراازسویخدامیدانندو همگی را محترم میشمرند .
(112) سوره بَقَره
سپس میافزاید : مؤمنان علاوه بر ایمان راسخ و جامع ، در مقام عمل نیز « گفتند : ما شنیدیم و اطاعت کردیم پروردگارا ( انتظار ) آمرزش تو را ( داریم ) و بازگشت ( همه ما ) به سوی تو است » ( وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ اِلَیْکَ الْمَصیرُ ) .
« سَمِعْنا » دربعضی از موارد به معنی فهمیدیم و تصدیق کردیم آمدهاستکه یک نمونهاش همین آیه است ، یعنی دعوت پیامبرانت را با تمام وجود خود پذیرفتیم و در مقام اطاعت و پیروی درآمدیم .
ولیخداوندا،بالاخرهماانسانیموگاهغرایزوهوسهابرماچیره میشود و دچارلغزش میشویم، ازتو انتظارآمرزشداریم و میدانیم که سرانجام کار ما به سوی تو است .
286 لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا اِنْ نَسینا اَوْ اَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا اِصْرا کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْلَنا وَ ارْحَمْنا اَنْتَ مَوْلینا فَانْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرینَ
جزء سوّم (113)
خداوندهیچکسرا جزبهاندازه تواناییاش تکلیف نمیکند (انسان) هر کار (نیکی) را انجامدهد، برای خود انجام داده و هرکار ( بدی ) کند، به زیان خود کرده است، ( مؤمنان میگویند : ) پروردگارا، اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مؤاخذه مکن. پروردگارا تکلیف سنگینی بر ما قرار مده ، آنچنان که (بهخاطر گناه و طغیان،) بر کسانی که پیشاز ما بودند قراردادی ! پروردگارا، آنچه طاقت تحمل آنرا
نداریم، بر ما مقرر مدار و آثار گناه را از ما بشوی، ما را ببخش و در رحمتخود قرارده، تو مولا و سرپرستمایی، پس ما را بر جمعیّت کافران پیروز گردان .
« اِصْر » در اصل به معنی نگهداری و محبوس ساختن است و به
(114) سوره بَقَره
هر کار سنگین که انسان را از فعالیّت بازمیدارد ، گفته میشود و نیز به عهد و پیمانها که آدمی را محدود میسازد، اطلاق میگردد ، به همین دلیل مجازات و کیفر را نیز گاهی « اِصْر » میگویند .
« عَفْو » در لغت به معنی محو کردن آثار چیزی است و غالبا به معنی محو آثار گناه میآید که هم شامل آثار طبیعی آن میشود و هم شامل مجازات آن ، در حالی که « مغفرت » تنها به معنی پوشاندن گناه است .
« وُسْع » از نظر لغت به معنی گشایش و قدرت است ، لذا آیه این حقیقت عقلی را تأیید میکند که وظایف و تکالیف الهی ، هیچگاه بالاتر از میزان قدرت و توانایی افراد نیست ، بنابراین باید گفت : تمام احکام با همین آیه تفسیر و تقیید میگردد و به مواردی که تحت قدرت انسان است ، اختصاص مییابد، بدیهی است یک قانونگذار حکیم و دادگر نمیتواند غیر از این قانون وضع کند .
جزء سوّم (115)
سپس میافزاید: «هر کار (نیکی) انجام دهد ، برای خود انجام داده و هرکار (بدی) کند ، به زیان خود کرده است» ( لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ ) .
آری هرکسی محصول عمل نیک و بد خود را میچیند و در این جهان و جهان دیگر با نتایج و عواقب آن روبهرو خواهد شد.
آیه فوق با این بیان مردم را به مسؤولیّت خود و عواقب کار خویش متوجّه میسازد و بر افسانه جبر و اقبال و طالع و موهومات دیگری از این قبیل که افرادی برای تبرئه خویش دست و پا کردهاند ، خط بطلان میکشد .
و به دنبال این دو اصل اساسی ( تکلیف به مقدار قدرت است و هرکسی مسؤولاعمال خویشاست ) از زبانمؤمنان هفت درخواست از درگاهپروردگار بیانمیکندکه در واقع آموزشی است برای همگان که چه
(116) سوره بَقَره
بگویند و چه بخواهند .
نخست میگوید : « پروردگارا ، اگر ما فراموش کردیم یا خطا نمودیم، ما را مؤاخذه مکن » ( رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا اِنْ نَسینا اَوْ اَخْطَأْنا ) .
آنهاچونمیدانندمسؤولاعمالخویش هستند،لذابا تضرّعی مخصوص ، خدا را به عنوان "رَبّ" و کسی که لطف ویژهای در
پرورششان داشته و دارد ، میخوانند و میگویند : زندگی به هر حال خالی از فراموشی و خطا و اشتباه نیست ، ما میکوشیم به سراغ گناه عمدی نرویم ، اما خطاها و لغزشها را تو بر ما ببخش .
بحثی که در اینجا مطرح میگردد ، این است که ؛ مگر امکان دارد که پروردگار کسی را در برابر لغزشی که از فراموشی یا عدم توجّه سرچشمه گرفته ، مجازات نماید تا زمینهای برای این درخواست بماند ؟
جزء سوّم (117)
در پاسخ این سؤال باید گفت : گاهی فراموشی ، نتیجه سهلانگاری خود انسان است که مسلما اینگونه فراموشیها از انسان سلب مسؤولیّت نمیکند، مانند اینکه در قرآن آمدهاست ؛ « فَذوُقُوا بِما نَسیتُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا : بچشید عذاب خدا را در برابر آنکه این روز را فراموش کردید » ( 14 / سجده ) .
بنابراین فراموشکاریهایی که زاییده سهلانگاری است ، قابل مجازات است .
موضوع دیگری که باید به آن توجّه داشت، این است که «نسیان» و «خطا»بایکدیگرفرقروشنیدارد .
« خطا » معمولاً به کارهایی گفته میشود که از روی غفلت و عدم توجّه از انسان سرمیزند ، مثل اینکه کسی به هنگام شکار ، تیری را
میزند و به انسانی بدون قصد اصابت میکند و او را مجروحمینماید، ولی«نسیان»درجایی گفتهمیشودکهانسان باتوجّهدنبالکار میرود، ولی مشخّصات حادثهرافراموشکرده، مثلاینکهفرد بیگناهیرامجازات کند
(118) سوره بَقَره
بهگمان اینکه گناهکار است، زیرا مشخصات گناهکار واقعی را فراموش نموده است .
سپسبهبیاندوّمین درخواستآنانپرداخته، میگوید:« پروردگارا ، بار سنگینی بر دوش ما قرار مده ، آنچنان که بر کسانی که پیش از ما بودند ( به کیفر گناهان و طغیانشان ) قرار دادی » (رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا اِصْرا کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا) .
دراین جمله مؤمنان از خداوند تقاضا دارند از تکالیف سنگین که گاهیموجب تخلّفافراداز اطاعتپروردگار میگردد، آنهارامعاف دارد واین همانچیزی است که درباره دستوراتاسلاماززبانپیغمبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده : « بُعِثْتُ بِالْحَنیفِیَّةِ السَّمْحَةِ السَّهَلَةِ : به آیینی مبعوث شدم که عمل به آن برای همه سهل و آسان است » .(1)
جزء سوّم (119)
در سوّمین درخواست میگویند : « پروردگارا ، مجازاتهایی که طاقت تحمّل آن را نداریم ، برای ما مقرّر مدار » ( رَبَّنا وَ لا
1) « بحار الانوار » ، جلد 65 ، صفحه 319 .
تُحَمِّلْناما لاطاقَةَلَنابِهِ ) .
این جمله ممکن است اشاره به آزمایشهای طاقتفرسا یا مجازاتهای سنگین دنیا و آخرت و یا هردو باشد و شاید تعبیر به «لاتَحْمِلْ» درجمله قبل و «لا تُحَمِّلْ» (با تشدید ) در این جمله به خاطر همین است ، زیرا تعبیر اول اشاره به مسایل مشکل و تعبیر دوم اشاره به مسایل طاقتفرسا است .
و در چهارمین و پنجمین و ششمین تقاضا میگویند : « ما را ببخش و گناهان مارا بپوشان و مشمول رحمت خود قرار بده » ( وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْلَنا وَ ارْحَمْنا ) .
بنابراین مؤمنان هم از خدا میخواهند گناهانشان را بپوشاند و هم آثار وضعی و تکوینی آن را از روح و روانشان بزداید و هم کیفر آن را از آنان بردارد و سپس از او میخواهند رحمت واسعهاش که همهچیز را دربرمیگیرد ، شامل حال آنان شود .
(120) سوره بَقَره
و بالاخره در هفتمین و آخرین درخواست میگویند : « تو مولی و سرپرست مایی : پس ما را بر جمعیّت کافران پیروز گردان » ( اَنْتَ مَوْلینا فَانْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرینَ ) .
بهاینترتیب تقاضای آنان شامل دنیا و آخرت و پیروزیهای فردی و اجتماعی و عفو و بخشش و رحمت الهی میگردد و این تقاضایی بسیار جامع میباشد .پایان سوره بَقَرَه
جزء سوّم (121)
6 هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُمْ فِی الاَْرْحامِ کَیْفَ یَشاءُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ
او کسی است که شما را در رحم ( مادران ) ، آنچنان که میخواهد ، تصویر میکند. معبودی جز خداوند عزیز و حکیم ، نیست .
صورتبندی انسان در شکم مادر و نقش بر آب زدن در آن محیط تاریک ظلمانی آنهم نقشهای بدیع وعجیب و پیدرپی، راستی شگفتآور است ، مخصوصا با آنهمه تنوعی که از نظر شکل و صورت و جنسیت و انواع استعدادهای متفاوت و صفات و غرایز مختلف وجود دارد .
و اگر میبینیم معبودی جز او نیست به خاطر همین است ، که شایسته عبودیّت جز ذات پاک او نمیباشد ، بنابراین چرا باید مخلوقاتی همچون مسیح مورد عبادت قرار گیرند و گویی این تعبیر اشاره به
(122) سوره آلِ عِمران
شأن نزولی است که در آغاز سوره ذکر شده که مسیحیان خودشان قبول دارند مسیح در رحم مادری همچون مریم تربیت شده پس او مخلوق است ، نه خالق ، بنابراین چگونه ممکن است معبود واقع شود .
« اَرْحام » جمع« رَحِم » دراصل بهمعنی محلیاست از شکم مادر
که بچه در آن پرورش مییابد ، سپس به تمام نزدیکانیکهدر اصل از یک مادر متولّد شدهاند ، اطلاق شده است و از آنجا که در میان آنها پیوند و محبّت و دوستی است، این واژه به هرگونه عطوفت و محبت اطلاق شدهاست، بعضینیز عقیدهای برعکس این دارند و میگویند مفهوم اصلی آن همان رقّت قلب و عطوفت و محبّت است و ازآنجا که خویشاوندان نزدیک دارای چنین عطوفتی نسبت به یکدیگر هستند، به محلپرورشفرزند، رَحِم گفتهشدهاست .
8 رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ اِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ
جزء سوّم (123)
رَحْمَةً اِنَّکَ اَنْتَ الْوَهّابُ
(راسخان در علم میگویند : ) پروردگارا ، دلهایمان را بعد از آنکه ما را هدایت کردی، (از راه حقّ) منحرف مگردان و ازسوی خود، رحمتی بر ما ببخش ، زیرا تو بخشندهای .
بسیارند دانشمندانی که غرور علمی ، آنان را از پای درمیآورد و یا وسوسههای شیاطین و هوای نفس آنها را به بیراههها میکشاند ، اینجا است که باید خود را به خدا سپرد و از او هدایت خواست .
حتّی در بعضی از روایات آمده که شخص پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله نیز خود را به خدا میسپرد و بسیار این دعا را تکرار میکرد : « یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبی عَلی دینِکَ : ای کسی که دلها را میگردانی ،
قلب من را بر دین خودت ثابت بدار » .(1)
9 رَبَّنا اِنَّکَ جامِعُ النّاسِ لِیَوْمٍ لا رَیْبَ فیهِ اِنَّ اللّهَ لا یُخْلِفُ الْمیعادَ
(124) سوره آلِ عِمران
پروردگارا، تو مردمرا برایروزیکه تردیدیدر آن نیست، جمع خواهی کرد، زیرا خداونداز وعده خودتخلّف نمیکند ( ما به تو و رحمت بیپایانت و به وعده رستاخیز و قیامت ایمان داریم) .
و از آنجا که عقیده به معاد و توجّه به روز رستاخیز ، از هر چیز برای کنترل امیال و هوسها مؤثّرتر است ، راسخون در علم به یاد آن روز میافتند .
و به این ترتیب از هوی و هوسها و احساسات افراطی که موجب لغزش میگردد ، خود را برکنار میدارند .
18 شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ اوُلُوا الْعِلْمِ قائِما بِالْقِسْطِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ
خداوند ( با ایجاد نظام واحد جهان هستی ، ) گواهی میدهد
جزء سوّم (125)
که معبودی جز او نیست و فرشتگان و صاحبان دانش
1) « تفسیر مراغی » ، جلد 3 ، صفحه 102 .
(هرکدام بهگونهای بر این مطلب) گواهی میدهند، درحالیکه ( خداوند در تمام عالم ) قیام به عدالت دارد ، معبودی جز او نیست که هم توانا و هم حکیم است .
منظور از شهادت خداوند ، شهادت عملی و فعلی است ، نه قولی، یعنی خداوند با پدید آوردن جهان آفرینش که نظام واحدی در آن حکومت میکند و قوانین آن در همهجایکسان و برنامه آن یکی است و در واقع « یک واحد به هم پیوسته » و « یک نظام یگانه » است،عملاً نشان داده که آفریدگار و معبود، درجهانیکی بیشنیست و همهاز یکمنبع، سرچشمه میگیرند ، بنابراین ایجاد این نظام واحد ، شهادت و گواهی خدا است بر یگانگی ذاتش .
اما شهادت وگواهی فرشتگان و دانشمندان، جنبه قولی دارد، چه اینکه آنها هرکدام با گفتاری شایسته خود ، اعتراف به این حقیقت میکنند واینگونهتفکیکدرآیات قرآن فراواناست، مثلاً درآیه« اِنَّ اللّهَ
(126) سوره آلِ عِمران
وَ مَلائِکَتَهُیُصَلُّونَعَلَیالنَّبِیِّ »(خدا و فرشتگان بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله درود میفرستند) ( 56 / احزاب ) ، درود از ناحیهخدا، چیزیاست و از ناحیه فرشتگان ، چیز دیگر ، از ناحیه خدا، فرستادن رحمت است و از ناحیه فرشتگان، تقاضای رحمت .
البته گواهی فرشتگان و دانشمندان ، جنبه عملی نیز دارد ، زیرا آنها تنها او را میپرستند و در برابر هیچ معبود دیگر ، سر تعظیم
فرود نمیآورند .
در این آیه ، دانشمندان واقعی در ردیف فرشتگان قرار گرفتهاند و این خود امتیاز دانشمندان بر دیگران را اعلام میکند و نیز از آیه استفاده میشود که امتیاز دانشمندان از این نظر است که در پرتو علم خود ، به حقایق اطّلاع یافته و به یگانگی خدا که بزرگترین حقیقت است ، معترفند .
« مرحوم طبرسی » در « مجمع البیان » ضمن تفسیر آیه ، از
جزء سوّم (127)
« جابر بن عبد اللّه انصاری » از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که فرمود : « ساعَةٌ مِنْ عالِمٍ یَتَّکِیءُ عَلی فِراشِهِ یَنْظُرُ فی عِلْمِهِ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ الْعابِدِ سَبْعینَ عاما : یک ساعت از زندگی دانشمندیکه بربستر خود تکیه کرده و در اندوختههای علمی خود میاندیشد، بهتر از هفتاد سال عبادت عابد است » .
اینآیهازآیاتیاستکههموارهموردتوجّهرسولگرامیاسلام صلیاللهعلیهوآله بوده و کرارا در مواقع مختلف آن را تلاوت میفرمود . « زبیر بن عوام » میگوید : « شب عرفه در خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بودم ، شنیدم که مکررا این آیه را میخواند » (1)
1) « مجمع البیان » ، جلد 2 ، صفحه 421 .
19 اِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذینَ اوُتُواالْکِتابَ اِلاّمِنْبَعْدِما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیا بَیْنَهُمْ
(128) سوره آلِ عِمران
وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیاتِ اللّهِ فَاِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ
دین در نزد خدا ، اسلام ( و تسلیم شدن در برابر حقّ ) است و کسانیکه کتاب آسمانی بهآنان داده شد ، اختلافی ( در آن ) ایجاد نکردند ، مگر بعد از آگاهی و علم ، آنهم به خاطر ظلم و ستم در میان خود و هرکس به آیات خدا کفر ورزد، (خدا به حساب او میرسد ، زیرا) خداوند، سریعالحساب است .
واژه « دین » در لغت به معنی جزا و پاداش است و به معنی اطاعت و پیروزی از فرمان نیز آمده است و در اصطلاح مذهبی ، عبارت از مجموعه قواعد و قوانین و آدابی است که انسان در سایه آنها میتواند به خدا نزدیکتر شود و به سعادت دو جهان برسد و از نظر اخلاقی و تربیتیدر مسیر صحیح گام بردارد .
واژه « اِسْلام » به معنی تسلیم است ، بنابراین معنی جمله « اِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ » این است که آیین حقیقی در پیشگاه خدا،
جزء سوّم (129)
همان تسلیم در برابر فرمان او است و در واقع روح دین در هر عصر و زمان ، چیزی جز تسلیم در برابر حقّ نبوده و نخواهد بود ، منتهی از
آنجاکهآیین پیامبر اسلام، آخرین و برترین آیینها است ، نام اسلام برای آن انتخاب شده است ، وگرنه از یک نظر همه ادیان الهی، اسلام است و همانگونه که سابقا نیز اشاره شد ، اصول ادیان آسمانی نیزیکیاست ، هرچند با تکامل جامعه بشری ، خداوند ادیان کاملتری را برای آنها فرستاده تا به مرحله نهایی تکامل که دین خاتم پیامبران ، پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله است ، رسیده .
سپس بهبیان سرچشمهاختلافهای مذهبی که علیرغم وحدت حقیقی دینالهی بهوجود آمده ، میپردازد و میفرماید : « آنها که کتاب آسمانی به آنها داده شده بود ، در آن اختلاف نکردند ، مگر بعد از آنکه آگاهی و علم به سراغشان آمد و این اختلاف به خاطر ظلم و ستم در میان آنها بود » ( وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذینَ اوُتُوا الْکِتابَ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیا بَیْنَهُمْ ).
(130) سوره آلِ عِمران
بنابراین ظهور اختلاف ، اوّلاً بعد از علم و آگاهی بود و ثانیا انگیزهای جز طغیان و ظلم و حسد نداشت .
منظور از « ایاتِ اللّهِ » در اینجا تمام آیات الهی و براهین او و کتابهای آسمانی است و حتّی احتمالاً آیات تکوینی الهی را نیز در عالم هستی شامل میشود و اینکه بعضی از مفسّران ، آن را به خصوص تورات یا انجیل و یا مانند آن تفسیر کردهاند ، هیچ دلیلی ندارد .
27 تُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ وَ
تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ
شبرا در روز داخلمیکنی و روز را در شب و زنده را از مرده بیرون میآوری و مرده را از زنده و به هر کس بخواهی ، بدون حساب روزی میبخشی .
« وُلُوج » در لغت به معنی دخول است ، این آیه میگوید : خداوند ، شب را در روز و روز را درشب داخلمیکند ( در چهار مورد
جزء سوّم (131)
دیگر قرآن نیز ، به این معنی اشاره شده است ) .
منظور از این جمله ، همان تغییر تدریجی محسوسی است که در شب و روز در طول سال ، مشاهده میکنیم ، این تغییر بر اثر انحراف محور کره زمین نسبت به مدار آن که کمی بیش از 23 درجه است و تفاوت زاویه تابش خورشید میباشد، لذا میبینیم در بلاد شمالی ( نقاط بالای خط اِسْتِوا ) در ابتدای زمستان ، روزها کمکمبلند و شبهاکوتاه میشود تااول تابستان، سپس بهعکس ، شبها بلند و روزها کوتاه میشود و تا اول زمستان ادامه دارد ، اما در بلاد جنوبی ( نقاط پایین خط استوا ) درست به عکس است .
اگر شب و روز همیشه یکسان بود ، نموّ و رشد بسیاری از گیاهان و حیوانات، دچار اختلال میشد و فصول چهارگانه که لازمه « اختلاف شب و روز » و « چگونگی زاویه تابش آفتاب » است ، ازبینمیرفت و
طبعا انسان از فواید اختلاف فصول بیبهره میماند .
جمله « تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ » و
(132) سوره آلِ عِمران
شبیه آن در چندین آیه از قرآنمجید به چشم میخوردکه میگوید: « خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون میآورد » .
منظوراز بیرون آوردن "زنده" از "مرده" ، همان پیدایش حیات از موجودات بیجان است ، زیرا میدانیم آن روز که زمین آماده پذیرشحیات شد، موجودات زندهاز موادّبیجان بهوجودآمدند ، از این گذشته دائما در بدن ما و همه موجودات زنده عالم ، موادّ بیجان جزء سلّولها شده ، تبدیل به موجود زنده میگردند .
پیدایش مردگان از موجودات زنده ، نیز دائما در مقابل چشم ما مجسّم است .
28 لایَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرینَ اَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَاللّهِ فی شَیْءٍ اِلاّ اَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقیةً وَ یُحَذِّرُکُمُاللّهُ نَفْسَهُ وَ اِلَیاللّهِ الْمَصیرُ
جزء سوّم (133)
افراد باایمان نباید به جای مؤمنان ، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هرکس چنین کند، هیچ رابطهای با خدا ندارد ( و پیوند او به کلّی از خدا گسسته
میشود ) مگر اینکه از آنها بپرهیزید ( و به خاطر هدفهای مهمّتری تقیّه کنید ) خداوند شما را از (نافرمانی) خود، برحذر میدارد و بازگشت ( شما ) به سوی خدا است .
«اَوْلِیاء» جمع «وَلِیّ» و در اینجا به معنی دوست و حامی و همپیمان و یار و یاور است .
این آیه در زمانی نازل شد که روابطی در میان مسلمانان و مشرکان با یهود و نصاری وجود داشت و چون ادامه این ارتباط ، برای مسلمین زیانبار بود ، مسلمانان از این کار نهی شدند ، این آیه در واقع یک درس مهمّ سیاسی اجتماعی به مسلمانان میدهدکه بیگانگان را به عنوان دوست و حامی و یار و یاور هرگز نپذیرند و فریب سخنان جذّاب و اظهار محبّتهای به ظاهر صمیمانه آنها
(134) سوره آلِ عِمران
را نخورند، زیرا ضربههای سنگینی که در طول تاریخ برافراد باایمان و با هدف واقع شده، در بسیاری از موارد از این رهگذر بوده است .
جمله « مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ » اشاره به این است که در زندگی اجتماعی هرکس نیاز به دوستان و یاورانی دارد ، ولی افراد باایمان باید اولیایخودرااز میان افراد باایمان انتخاب کنند و با وجود آنان ، چهنیازیبه کفّار بیرحم و ستمگر است و تکیهبر وصف ایمان و کفر ، اشاره به این است که این دو از یکدیگر بیگانه و
آشتی ناپذیرند .
جمله « فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فی شَیْءٍ » اشاره به این است که : افرادی که بادشمنان خدا پیوند دوستی و همکاری برقرار سازند، ارتباطشان با خداوند و خداپرستان گسسته میشود .
سپس بهعنوان یکاستثناء از این قانون کلّی میفرماید :« مگر اینکه از آنها بپرهیزید » و تقیّه کنید ( اِلاّ اَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقیةً ) .
جزء سوّم (135)
همان تقیّهای که برای حفظ نیروها و جلوگیری از هدر رفتن قوا و امکانات و سرانجام پیروزی بر دشمن است .
در چنین موردی ، جایز است که مسلمانان با افراد بیایمان ، به خاطر حفظ جان خود و مانند آن ابراز دوستی کنند .
و در پایان آیه ، هشداری به همه مسلمانان داده ، میفرماید : « خداوند شما را از ( نافرمانی ) خود برحذر میدارد و بازگشت ( همه شما ) به سوی خدا است » ( وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَ اِلَی اللّهِ الْمَصیرُ ) .
این دو جمله، بر مسأله تحریم دوستی با دشمنان خدا تأکید میکند، از یک سو میگوید : از مجازات و خشم و غضب خداوند بپرهیزید و از سوی دیگرمیفرماید: « اگر مخالفت کنید ، بازگشت همه شما به سوی او است و نتیجه اعمال خود را خواهید گرفت » .
(136) سوره آلِ عِمران
31 قُلْاِنْکُنْتُمْ تُحِبُّونَاللّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُاللّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
بگو : اگر خدا را دوست میدارید ، از من پیروی کنید تا خدا ( نیز ) شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد و خدا آمرزنده مهربان است .
گروهی بودند که دم از دوستی پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله یا سایر انبیاء میزدند ، آیات فوق ، مفهوم دوستی واقعیرا تبیینمیکند و فرق آن را با محبّت کاذب و دروغین روشن میسازد .
نخست میفرماید : « بگو : اگر خدا را دوست میدارید ، از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد که خدا آمرزنده مهربان است » ( قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
یعنی محبّت ، تنها یک علاقه قلبی ضعیف و خالی از هرگونه اثر نیست ، بلکه باید آثار آن در عمل انسان منعکس باشد ، کسی که مدّعی عشق و علاقه به پروردگار است ، نخستین نشانهاش این است که از پیامبر و فرستاده او پیروی کند .
جزء سوّم (137)
در حقیقت این ، یک اثر طبیعی محبّت است که انسان را به سوی « محبوب » و خواستههای او میکشاند ، البتّه ممکن است محبّتهای
ضعیفی یافت شود که شعاع آن ، از قلب به بیرون نیفتد ، اما اینگونه محبّتها به قدری ناچیز است که نمیتوان نام محبّت بر آن گذاشت ، یک محبّت اساسی ، حتما آثار عملی دارد ، حتما دارنده آن را با محبوب پیوند میدهد و در مسیر خواستهای او به تلاش پرثمر وامیدارد .
آنها که سر تا پا آلوده گناهند ، با این حال قلب خود را مملو از عشق خدا ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، امیر مؤمنان و پیشوایان بزرگ میدانند و یا عقیده دارند که ایمان و عشق و محبّت ، تنها به قلب است و ارتباطی با عمل ندارد ، از منطق اسلام به کلی بیگانهاند .
32 قُلْ اَطیعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرینَ
(138) سوره آلِ عِمران
بگو : از خدا و فرستاده ( او ) اطاعت کنید و اگر سرپیچی کنید ، خداوند کافران را
دوست نمیدارد .
در این آیه بحثی را که در آیه قبل آمده بود ، تعقیب کرده ، میفرماید: « بگو : اطاعت کنید خدا و فرستاده او را » ( قُلْ اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ ) .
بنابراین چون شما مدّعی محبّت او هستید ، باید با اطاعت از فرمان او و پیامبرش این محبّت را عملاً اثبات کنید .
سپس میافزاید : « اگر آنها سرپیچی کنند ، خداوند کافران را دوست ندارد » ( فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرینَ ) .
سرپیچیآنها نشانمیدهدکه محبّتخدارا ندارند ، بنابراین خدا هم آنها را دوست ندارد، زیرا محبّت یک طرفه، بیمعنی است .
ضمنا از جمله « اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ » استفاده میشود که اطاعت خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله از هم جدا نیستند ، به همین دلیل در آیه قبل تنها سخن از پیروی و اطاعت پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود و در اینجا سخن از هردو است .
جزء سوّم (139)
51 اِنَّ اللّهَ رَبّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ
خداوند ، پروردگار من و شما است ، او را بپرستید ( نه من و نه چیز دیگر را ) این است راه راست .
در این آیه ، از زبان حضرت مسیح برای رفع هرگونه ابهام و اشتباه و برای اینکه تولّد استثنایی او را دستآویزی برای الوهیّت او قرار ندهند ، چنین نقل میکند : « مسلّما خداوند پروردگار من و پروردگار شما است ، پس او را پرستش کنید ( نه من و نه چیز دیگر را ) این راه راست است » ، راه توحید و یکتاپرستی ، نه راه شرک و دوگانه و چندگانهپرستی (اِنَّ اللّهَ رَبّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ) .
در آیات دیگر قرآن نیز کرارا آمده که ؛ حضرت مسیح روی مسأله عبودیّت و بندگی خود در پیشگاه خدا ، تکیه میفرمود و بر
(140) سوره آلِ عِمران
خلاف آنچه در انجیلهای تحریفیافته کنونی که از زبان مسیح نقل شده که او غالبا کلمه "پدر" را درباره خدا به کار میبرد ، قرآن مجید کلمه « رَبّ » ( پروردگار ) و مانند آن را از او نقل میکند که دلیلی است بر نهایت توجّه او نسبت به مبارزه با شرک و یا دعوی الوهیّت حضرت مسیح و لذا تا زمانی که حضرت مسیح در میان مردم بود ، هیچ کسی جرأت پیدانکرداو را یکیاز خدایان معرفی کند و حتی آثار تعلیمات مسیح در زمینه توحید ، به منحرفان اجازهنداد که تا دو قرن بعد از او نیز ، عقاید شرکآلود خود را ظاهر سازند و به اعتراف محققّان مسیحی ، مسأله تثلیث و اعتقاد به خدایان سهگانه ، از قرن سوم میلادی پیدا شد. ( شرح بیشتر در این زمینه در جلد چهارم « تفسیر نمونه » ، ذیل آیه 171 سوره نساء درج گردیده است )
53 رَبَّنا امَنّا بِما اَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاکْتُبْنا مَعَ الشّاهِدینَ
پروردگارا ، به آنچه نازل کردهای ، ایمان آوردیم و از فرستاده (تو) پیروی نمودیم، ما را در زمره گواهان بنویس.
جزء سوّم (141)
آنها نخست ایمان خود را به آنچه نازل شده بود ، اظهار داشتند ، ولی چون ایمان به تنهایی کافی نبود ، مسأله عمل به دستورهای آسمانی و پیروی از مسیح را که گواه زنده ایمان راسخ آنها بود، پیش آوردند، زیرا هنگامی که ایمان در روح و جانانسان رسوخ کند ، حتما
در عمل او انعکاس مییابد و بدون عمل ممکن است تنها یک ایمان پنداری باشد نه واقعی و سپس از خدا تقاضا کردند نام آنها را در زمره شاهدان و گواهان که در این جهان ، مقام رهبری امّتها را دارند و در جهان دیگر مقام شفاعت و گواهی بر اعمال را، ثبت نماید .
55 اِذْ قالَ اللّهُ یا عیسی اِنّی مُتَوَفّیکَ وَ رافِعُکَ اِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَالَّذینَ کَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذینَ اتَّبَعُوکَ فَوْقَ الَّذینَ کَفَرُوا اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ ثُمَّ اِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَاَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فیما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ
(142) سوره آلِ عِمران
( به یاد آورید ) هنگامی را که خدا به عیسی فرمود : من تو را برمیگیرم و به سوی خود، بالا میبرم و تو را از کسانی که کافرشدند، پاکمیسازم و کسانیراکه از تو پیروی کردند، تا روز رستاخیز برتر از کسانی که کافر شدند ، قرار میدهم، سپس بازگشت شما به سوی من است و در میان شما ، در آنچه اختلاف داشتید ، داوری میکنم .
این آیه همچنان ادامه آیات مربوط به زندگی مسیح است ، معروف در میان مفسّران اهل اسلام ، به استناد آیه 157 سوره نساء ، این است که مسیح هرگز کشته نشد ( و از توطئهای که یهود با همکاری بعضی از مسیحیان خیانتکار برای او چیده بودند ، رهایی
یافت ) و خداوند او را به آسمان برد ، هرچند مسیحیان طبق انجیلهای موجود ، میگویند : مسیح کشته شد و دفن گردید و سپس از میان مردگان برخاست و مدّت کوتاهی در زمین بود و بعد به آسمان صعود کرد .(1)
جزء سوّم (143)
آیه فوق ناظر به همین معنی است ، میفرماید : به یاد آورید « هنگامی را که خدا به عیسی گفت : من تو را برمیگیرم و به سوی خود بالا میبرم » ( اِذْ قالَ اللّهُ یا عیسی اِنّی مُتَوَفّیکَ وَ رافِعُکَ اِلَیَّ ) .
ماده « فَوْت » به معنی از دست رفتن ، ولی « تَوَفّی » از ماده « وَفی » به معنی تکمیل کردن چیزی است و اینکه عمل به عهد و پیمان را "وَفا " میگویند ، به خاطر تکمیل کردن و به انجام رسانیدن آن است و نیز به همین دلیل اگر کسی طلب خود را بهطور کامل ازدیگری بگیرد ، عرب میگوید : « تَوَفّی دَیْنَهُ : طلب خود را به طور کامل گرفت » .
در آیات قرآن نیز « تَوَفّی » به معنی گرفتن به طور مکرر به کار رفته است ، مانند ؛ « وَ هُوَ الَّذی یَتَوَفّیکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ : او کسی است که روح شما را در شب میگیرد و
(144) سوره آلِ عِمران
از آنچه در روز انجام میدهید ، آگاه است » ( 60 / انعام ) .
1) « انجیل مَرْقُس » ، باب 16 .
در این آیه مسأله خواب به عنوان « تَوَفّی » روح ذکر شده ، همین معنی در آیه 42 سوره زمر و آیات دیگر قرآن نیز آمده است ، درست است که واژه « تَوَفّی » گاهی به معنی مرگ آمده و « مُتَوَفّی » به معنی مرده است ، ولی حتّی در اینگونه موارد نیز حقیقتا به معنی مرگ نیست ، بلکه به معنی تحویل گرفتن روح میباشد و اصولاً در معنی « تَوَفّی » ، مرگ نیفتاده و ماده « فَوْت » از ماده «وَفی» به کلّی جدا است .
با توجّه به آنچه گفته شد ، معنی آیه مورد بحث روشن میشود که خداوند میفرماید : « ای عیسی ، تو را برمیگیرم و به سوی خود بالا میبرم » .
سپسمیافزاید : « و تو را از کسانی که کافر شدند ، پاک میسازم » ( وَ مُطَهِّرُکَ مِنَالَّذینَ کَفَرُوا ) .
منظور از این پاکیزگی ، یا نجات او از چنگال افراد پلید و بیایمان است و یا از تهمتهای ناروا و توطئههای ناجوانمردانه که در سایه
جزء سوّم (145)
پیروزیآیین او حاصل شد، همانگونه که در مورد پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله در سوره فتح میخوانیم : « اِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحا مُبینا لِیَغْفِرَ لَکَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ : ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم ساختیم تا خداوند گناهان گذشته و آینده تو را ببخشد » .
یعنی از گناهانی که به تو در گذشته نسبت میدادند و زمینه آن را برای آینده نیز فراهم ساخته بودند ، پاک سازد .
ونیز ممکن است منظور از پاکساختناو،بیرونبردنمسیح از آن محیط آلوده باشد .
سپس میافزاید : « ما پیروان تو را تا روز رستاخیز بر کافران برتری میدهیم » ( وَ جاعِلُ الَّذینَ اتَّبَعُوکَ فَوْقَ الَّذینَ کَفَرُوا اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ ) .
این بشارتی است که خدا به مسیح و پیروان او داد تا مایه دلگرمی آنان در مسیری که انتخاب کرده بودند ، گردد .
این آیه یکی از آیات اعجازآمیز و از پیشگوییها و اخبار
(146) سوره آلِ عِمران
غیبی قرآن است که میگوید : پیروان مسیح همواره بر یهود که مخالف مسیح بودند ، برتری خواهند داشت .
در دنیای کنونی ، این حقیقت را با چشم خود میبینیم که یهود و صهیونیستها بدون وابستگی و اتّکاء به مسیحیان ، حتّی یک روز نمیتوانند به حیات سیاسی و اجتماعی خود ادامه دهند ، روشن است که منظور از « اَلَّذینَ کَفَرُوا » ، جماعتی از یهود میباشند که به مسیح کافرشدند .
دراینجا سؤالی پیشمیآید که ؛ طبق این آیه ، یهود و نصاری تا دامنه قیامت در جهان خواهند بود و همواره ایندو مذهب به زندگی خود ادامه خواهند داد ، با اینکه در اخبار و روایات مربوط به ظهور حضرت مهدی " عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُالشَّریفُ " میخوانیم، که او همه ادیان را زیر نفوذ خود درمیآورد .
پاسخ این سؤال از دقّت در روایات مزبور روشن میشود ، زیرا در
جزء سوّم (147)
روایات مربوط به ظهور حضرت مهدی " عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفُ " میخوانیم که ؛ هیچ خانهای در شهر و بیابان نمیماند ، مگر اینکه توحید در آن نفوذ میکند ، یعنی اسلام به صورت یک آیین رسمی همه جهان را فرا خواهد گرفت و حکومت به صورت یک حکومت اسلامی درمیآید و غیر از قوانین اسلام ، چیزی بر جهان حکومت نخواهد داشت ولی هیچ مانعی ندارد که اقلیّتی از یهود و نصاری ، در پناه حکومت حضرت مهدی " عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفُ " با شرایط « اهل ذِمَّه » وجود داشته باشند .
زیرا میدانیم حضرت مهدی " عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفُ " مردم را از روی اجبار به اسلام نمیکشاند ، بلکه با منطق پیش میرود و توسّل او به قدرت و نیروی نظامی برای بسط عدالت و برانداختن حکومتهای ظلم و قرار دادن جهان در زیر پرچم عدالت اسلام است ، نه برای اجبار به پذیرفتن این آیین وگرنه آزادی و اختیار مفهومی نخواهد داشت .
(148) سوره آلِ عِمران
61 فَمَنْ حاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ماجاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَیالْکاذِبینَ
هرگاه بعد از علم و دانشی که ( درباره مسیح ) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند ، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم ، شما هم فرزندان خود را ، ما زنان خویش را دعوت نماییم ، شما هم زنان خود را ، ما از نفوس خود دعوت کنیم ، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم .
«مُباهَله» در اصلاز ماده «بَهْل» به معنی رها کردن و قید و بند را از چیزیبرداشتناست و به همین جهت هنگامی که حیوانی را به حال
جزء سوّم (149)
خود واگذارند و پستانآنرا در کیسه قرارندهند تانوزادش بتواندبهآزادی شیر بنوشد ، به آن « باهِل » میگویند و « اِبْتِهال » در دعا به معنی تضرع و واگذاری کار به خدا است .
و اگر آن را گاهی به معنی هلاکت و لعن و دوری از خدا گرفتهاند ، نیز به خاطر این است که رها کردن و واگذار کردن بنده بهحال خود این نتایج را بهدنبال میآورد، اینبود معنی « مُباهَلَه » از نظر ریشه لغت ، و از نظر مفهوم متداول که از آیه فوق گرفته شده ، به معنی نفرین کردن دو نفر به یکدیگر است ، بدینترتیب که افرادی که باهم گفتگو درباره یک مسأله مهمّ مذهبی دارند ، در یکجا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع
کنند و از او بخواهند که دروغگو را رسوا سازد و مجازات کند .
گفتهاند که این آیه و آیات قبل از آن درباره هیأت نجرانی مرکب از عاقب و سیّد و گروهیکه با آنها بودند ، نازل شده است ، آنها خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسیدند و عرض کردند : « آیا هرگز دیدهای فرزندی بدون پدر متولّدشود »؟ در این هنگام آیه « اِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللّهِ ... » نازل
(150) سوره آلِ عِمران
شد و هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنها را به مباهله دعوت کرد ، آنها تا فردای آنروز ازحضرتش مهلت خواستند و پس از مراجعه به شخصیّتهای نجران ، اسقف ( روحانی بزرگشان ) به آنها گفت : « شما فردا به محمد صلیاللهعلیهوآله نگاه کنید ، اگر با فرزندان و خانوادهاش برای مباهله آمد، از مباهله بااو بترسید و اگر بایارانش آمد ، با او مباهله کنید ، زیرا چیزی در بساط ندارد » ، فردا که شد ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد در حالی که دست علیّ بن ابی طالب را گرفته بود و حسن و حسین علیهماالسلام در پیش روی او راه میرفتند و فاطمه علیهاالسلام پشت سرش بود ، نصاری نیز بیرون آمدند در حالی که اسقف آنها پیشاپیششان بود ، هنگامی که نگاه کرد پیامبر صلیاللهعلیهوآله با آنچند نفر آمدند ، درباره آنها سؤال کرد ، به او گفتند : « این پسرعمو و داماد او و محبوبترین خلق خدا نزد او است و این دو پسر، فرزندان دختر او از علی هستند و آن بانوی جوان دخترشفاطمه علیهاالسلام است کهعزیزترین مردم نزد او و نزدیکترین افراد به قلب او است... » .
جزء سوّم (151)
سیّد به اسقف گفت : « برای مباهله قدم پیش گذار » .
گفت : « نه ، من مردی را میبینم که نسبت به مباهله با کمال جرأت اقدام میکند و من میترسم راستگو باشد و اگر راستگو باشد ، به خدا یک سال بر ما نمیگذرد ، در حالی که در تمام دنیا یک نصرانی که آب بنوشد ، وجودنداشته باشد » .
اسقف به پیامبر اسلام عرض کرد : « ای ابوالقاسم ، ما با تو مباهله نمیکنیم ، بلکه مصالحه میکنیم ، با ما مصالحه کن » ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله با آنها مصالحه کردکه دوهزار حُلَّه ( یکقواره پارچه خوب لباس ) که حدّاقلِّ قیمت هر حلّه ، چهل درهم باشد و عاریت دادن سی دست زره و سی شاخه نیزه و سی رأس اسب ، در صورتی که در سرزمین یمن ، توطئهای برای مسلمانان رخ دهد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله ضامن این عاریتها خواهد بود، تا آن را بازگرداند و عهدنامهای در این زمینه نوشته شد .
و در روایتی آمده است که اسقف مسیحیان به آنها گفت : « من
(152) سوره آلِ عِمران
صورتهاییرا میبینم که اگر از خداوند تقاضا کنند ، کوهها را از جا برکند ، چنین خواهد کرد ، هرگز با آنها مباهله نکنید که هلاک خواهید شد و یک نصرانی تا روز قیامت بر صفحه زمین نخواهد ماند » .
در روایات اسلامی وارد شده ؛ هنگامی که پای مباهله به میان آمد ، نمایندگان مسیحیان نجران ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله مهلت خواستند تا در اینباره بیندیشند و با بزرگان خود به شور بنشینند ، نتیجه مشاوره آنها که از یک نکته روانشناسی سرچشمه میگرفت ، این بود که ؛ به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده کردیدکه محمد صلیاللهعلیهوآله با سروصدا و جمعیت و جار و جنجال به مباهله آمد، با او مباهله کنید و نترسید، زیرا حقیقتی در کار او نیست که متوسّل به جار و جنجال شده است و اگر با نفرات بسیار محدودی از خاصّان نزدیک و فرزندان خردسالش به
جزء سوّم (153)
میعادگاه آمد ، بدانید که او پیامبر خدا است و از مباهله با او بپرهیزید که خطرناک است .
آنهابرطبققرار قبلیبه میعادگاهرفتند، ناگاهدیدندکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام را در پیش رو دارد و علی و فاطمه علیهاالسلام همراه او هستند و به آنها سفارش میکند، هرگاه من دعا کردم ، شما « آمین » بگویید ، مسیحیان هنگامی که این صحنه را مشاهده کردند ، سخت به وحشت افتادند و از اقدام به مباهله خودداری کرده ، حاضر به "مصالحه" شدند و به شرایط « ذِمَّة » و پرداختن مالیات ( جِزْیَه ) تن دردادند .
نویسنده تفسیر « کشّاف » که از بزرگان اهل تسنّن است ، در ذیل
آیه میگوید : « این آیه ، قویترین دلیلی است که فضیلت اهل کساء را ثابت میکند » .
شکّی نیست که آیه فوق یک دستور کلّی برای دعوت به مباهله به
(154) سوره آلِ عِمران
مسلمانان نمیدهد ، بلکه روی سخن در آن تنها به پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله است ، ولی این موضوع مانع از آن نخواهد بود که مباهله در برابر مخالفان یک حکم عمومی باشد و افراد باایمان که از تقوا و خداپرستی کامل برخوردارند ، هنگامی که استدلالات آنها دربرابر دشمنانبر اثر لجاجت به جایی نرسد ، از آنها دعوت به مباهله کنند .
از روایاتی که در منابع اسلامی نقل شده ، نیز عمومیّت این حکم استفادهمیشود؛ در تفسیر«نُورُالثَّقَلَیْن»، جلد 1 ، صفحه 351 ، حدیثی از امام صادق نقل شده که فرمود: « اگر سخنان حقّ شما را مخالفان نپذیرفتند ، آنها را به مباهله دعوت کنید » .
راوی میگوید : سؤال کردم ؛ « چگونه مباهله کنم » ؟ فرمود : « خود را سه روز اصلاح اخلاقی کن » و گمان میکنم که فرمود: « روزه بگیر و غسل کن و با کسی که میخواهی مباهله کنی ، به صحرا برو ، سپس انگشتان دست راستت را در انگشتان راست او بیفکن و از خودت آغاز کن و بگو : خداوندا ، تو پروردگار آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه و آگاه از اسرار نهان هستی و رحمان و رحیمی ، اگر مخالف من
حقّی را انکار کرده و ادّعای باطلی دارد ، بلایی از آسمان بر او بفرست و او را به عذاب دردناکی مبتلا ساز و بعد بار دیگر این دعا را تکرار کن و بگو : اگر این شخص حقّ را انکار کرده و ادّعای باطلی میکند ، بلایی از آسمان بر او بفرست و او را به عذابی مبتلا کن » .
جزء سوّم (155)
سپس فرمود: « چیزی نخواهد گذشت که نتیجه این دعا آشکار خواهدشد ، به خدا سوگند که هرگز نیافتم کسیرا که حاضر باشد اینچنین با من مباهله کند » .
64 قُلْ یااَهْلَالْکِتابِ تَعالَوْا اِلیکَلِمَةٍ سَواءٍبَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ اَلاّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئا وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضااَرْبابا مِنْ دُونِاللّهِ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِاَنّا مُسْلِمُونَ
بگو : ای اهل کتاب ، بیایید به سوی سخنی که میان ما و
(156) سوره آلِ عِمران
شما یکسان است، که جزخداوند یگانهرا نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما ، بعضی دیگر غیر ازخدای یگانه بهخدایی نپذیرید، هرگاه ( از این دعوت ) سر باز زنند، بگویید : گواه باشید که ما مسلمانیم .
در واقع قرآن بااین طرز استدلال به ما میآموزد ، اگر کسانی حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما همکاری کنند ، بکوشید لااقلّ در اهداف مهمّ مشترک ، همکاری آنها را جلب کنید و آن را پایهای
برای پیش برد اهداف مقدّستان قرار دهید .
آیه فوق یکندای وحدت دربرابر تماممذاهب آسمانیاست، به مسیحیان میگوید : شما مدّعی « توحید » هستید و حتّی میگویید : مسأله « تثلیث » ( اعتقاد به خدایان سهگانه ) منافاتی با توحید ندارد و لذا قائل به وحدت در تثلیث میباشید .
و همچنین یهود در عین سخنان شرکآمیز ، « عُزَیْر » را فرزند خدا پنداشتند ، مدّعی توحید بوده و هستند .
جزء سوّم (157)
قرآن به همه آنها اعلام میکند : ما و شما در اصل توحید مشترک هستیم ، بیایید دست به دست هم داده ، این اصل مشترک را بدون هیچ پیرایهای زنده کنیم واز تفسیرهای نابهجا که نتیجه آن ، شرک و دوری از توحید خالص است ، خودداری نماییم .
83 اَفَغَیْرَ دینِ اللّهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ طَوْعا وَ کَرْها وَ اِلَیْهِ یُرْجَعُونَ
آیا آنها غیر از آیین خدا میطلبند ؟ ( آیین او همین اسلام است ) و تمامکسانیکه در آسمانها و زمینهستند، از روی اختیار یا از روی اجبار، در برابر (فرمان) او تسلیمند و همه به سوی او بازگردانده میشوند .
در اینجا قرآن مجید اسلام را به معنی وسیعی تفسیر کرده و میگوید : تمام کسانی که در آسمان و زمینند و تمام موجوداتی که در
(158) سوره آلِ عِمران
آنها وجود دارند ، مسلمانند ، یعنی در برابر فرمان او تسلیمند ، زیرا روح اسلام همان تسلیم در برابر حق است ، منتها گروهی از روی اختیار ( طَوْعا ) در برابر « قوانین تشریعی » او تسلیمند وگروهی بیاختیار ( کَرْها ) دربرابر « قوانین تکوینی » او.
توضیح اینکه ؛ خداوند دو گونه فرمان در عالم هستی دارد ، یک سلسله از فرمانهای او به صورت قوانین طبیعی و مافوق طبیعی است که بر موجودات مختلف این جهان حکومت میکند و همه آنها مجبورند در برابر آن زانو زنند و لحظهای از این قوانین سرپیچی نکنند و اگر فرضا سرپیچی کنند ، ممکن است محو و نابود گردند ، یک نوع «اسلام و تسلیم» در برابر فرمان خدا است ، بنابراین اشعه آفتاب که به دریاها میتابد و بخار آب که از دریا برمیخیزد و قطعات ابر که به هم میپیوندند ، دانههای باران که از آسمان فرومیریزد، درختانیکه بر اثر آن نموّ میکنند و گلها که در پرتو آن شکفته میشوند ، همه مسلمانند ، زیرا هرکدام در برابر قانونی که آفرینش برای او تعیین کرده است ، تسلیمند .
جزء سوّم (159)
نوع دیگری از فرمان خدا هست که فرمان تشریعی نامیده میشود ، یعنی قوانینی که در تشریع آسمانی و تعلیمات انبیاء وجود داشته است،
تسلیم در برابر آنها جنبه « اختیاری » دارد و تنها افراد باایمان هستند که به خاطر تسلیم در مقابل آنها شایسته نام « مسلمان » میباشند ، البتّه سرپیچی از این قوانین نیز بِالْمَآل دست کمی از سرپیچی از قوانین آفرینش ندارد که این هم باعث انحطاط و عقبماندگی و یا نابودی است .
و از آنجا که جمله « اَسْلَمَ » در آیه فوق اشاره به معنی وسیع اسلام است که هر دو قسمت را دربرمیگیرد و لذا میفرماید :
جمعی از روی اختیار تسلیم میشوند ( طَوْعا ) مانند مؤمنان و جمعی از روی اجبار (کَرْها) مانند کافران نسبت به قوانین تکوینی ، بنابراین معنی آیه این است که کافران با اینکه از قبول اسلام در برابر بخشی از
(160) سوره آلِ عِمران
فرمانهای خدا سر باز زدهاند ، ناچار به قبول بخش دیگر شدهاند، پس چرا آنها دربرابر همه قوانین الهی و دین و آیین حقّ یکباره تسلیمنمیشوند ؟
احتمال دیگریکه درتفسیر آیهمیباشد و بسیاریاز مفسّران آن را ذکرکردهاند و درعینحال منافاتی با آنچه در بالا گفتیم ، ندارد ، این است که افراد باایمان درحال رفاه و آرامش از روی رغبت واختیار به سوی خدا میروند ، اما افراد بیایمان تنها به هنگام گرفتاری و مشکلات طاقتفرسا، به سوی او میشتابند و او را
میخوانند و با این که در حال معمولی شریکهایی برای او قائل میشوند، در آن لحظات سخت و حسّاس جز او کسی را نمیشناسند و نمیخوانند .
از آنچه گفتیم، معلوم شدکه « مَن » درجمله « مَنْ فِیالسَّمواتِ وَ الاَْرْضِ » هم شامل موجودات عاقل میشود و هم غیر عاقل و به اصطلاح این واژه که مخصوص موجودات عاقل است ، به عنوان تغلیب به معنی گستردهتری اطلاق شده است ) و « طَوْعا » اشاره به موجودات عاقل و مؤمن است و « کَرْها » اشاره به کافران و موجودات غیر عاقل .
جزء سوّم (161)
85 وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الاِْسْلامِ دینا فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِیالاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ
و هرکس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمانحقّ،) آیینی برای خودانتخابکند،ازاو پذیرفته نخواهدشد و او در آخرت، از زیان کاران است .
جمله « یَبْتَغِ » از ماده « اِبْتِغاء » به معنی تلاش و کوشش است که هم در موارد شایسته و هم ناشایسته به کار میرود و در هر مورد تابع قرائنی است که در آن مورد وجود دارد .
به این ترتیب از مفهوم عامّ اسلام به عنوان یک اصل کلّی که همان تسلیم در مقابل حقّ است ، به مفهوم خاصّ آن ، یعنی آیین اسلام منتقل
میشود که نمونه کامل و اَکمل آن است و میگوید : امروز جز آیین
(162) سوره آلِ عِمران
اسلام از هیچکس پذیرفته نیست و در عین احترام به همه ادیان الهی ، برنامه امروز اسلام است ، همانگونه که دانشجویان دوره دکترا در عین احترام به تمام دروسیکه در مقاطع مختلف تحصیلی مانند ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و دوره لیسانس خواندهاند ، تنها درسی را که باید دنبال کنند ، همان دروس سطح بالای مقطع نهایی خودشان است و پرداختن به غیر از آن ، جز زیان و خسران چیزی نخواهد داشت و آنها که با تقلید نابهجا و تعصّب جاهلی و مسائل نژادی و خرافات خود ساخته، پشت بهاینآیین کنند، بدون شکّ گرفتار زیان و خسران خواهند شد و جز تأسّف و ندامت، از سرمایههای عمر و حیاتکه بر باد دادهاند، نتیجهای نخواهند گرفت .
جمعیاز مفسّران گفتهاندکه: اینآیه دربارهدوازدهنفرازمنافقان نازل شدهکهاظهارایمانکردهبودندوسپسمرتدّشدندوازمدینهبهمکّةبازگشتند، آیه نازل شد و به آنها اعلام کرد که هرکس جز اسلام را بپذیرد ، زیانکار است .(1)
جزء سوّم (163)
در حدیثی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم که فرمود : « روز قیامت اعمال را یک به یک ( در دادگاه الهی) میآورند، هرکدام خود را
1) « تفسیر ابوالفتوح رازی » ، جلد 3 ، صفحه 100 .
معرفیمیکند، یکی میگوید : من نمازم، دیگریمیگوید : من روزهام و ... و سپس اسلام را میآورند و میگوید : پروردگارا ، تو سلامی و من اسلام ، خداوند میفرماید : ... امروز به واسطه ( مخالفت با ) تو مؤاخذه میکنم و به تو پاداش میدهم، خداوند در کتابش میفرماید : " وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَالاِْسْلامِدینا فَلَنْیُقْبَلَمِنْهُوَ هُوَفِیالاْخِرَةِ مِنَالْخاسِرینَ"».(1)(1)
درباره تفاوت میان اسلام و ایمان و ویژگیهای هرکدام و جمع میان این آیه و آیات مربوط به ایمان در ذیلآیه 14 سورهحُجُرات، این چنین آمده است :
قالَتِ الاَْعرابُ امَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوااَسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الاْیمانُ فی قُلُوبِکُمْوَ اِنْتُطیعُوااللّهَ وَرَسُولَهُ لایَلِتْکُمْ مِنْ اَعْمالِکُمْ شَیْئا اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
(164) سوره آلِ عِمران
عربهای بادیهنشین گفتند : ایمان آوردهایم ، بگو شما ایمان نیاوردهاید ولی بگویید اسلام آوردهایم، اما هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است و اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید، پاداش اعمال شما را به طور کامل میدهد ، خداوند غفور و رحیم است .
1) «دُرُّالْمَنْثُور»،جلد2،صفحه48.
طبق این آیه تفاوت « اسلام » و « ایمان » ، در این است که « اسلام » شکل ظاهری قانونی دارد و هر کس شهادتین را بر زبان جاری کند ، در سلک مسلمانان وارد میشود و احکام اسلام بر او جاری میگردد .
ولی « ایمان » یک امر واقعی و باطنی است و جایگاه آن قلب آدمی است ، نه زبان و ظاهر او .
« اسلام » ممکن است انگیزههای مختلفی داشته باشد ، حتی انگیزههای مادی و منافع شخصی ، ولی « ایمان » حتما از انگیزههای معنوی ، از علم و آگاهی ، سرچشمه میگیرد و همان است که میوه حیاتبخش تقوی بر شاخسارش ظاهر میشود .
جزء سوّم (165)
این همان چیزی است که در عبارت گویایی از پیغمبر صلیاللهعلیهوآله آمده است : « اَلاِْسْلامُ عَلانِیَّةٌ ، وَ الاْیمانُ فِی الْقَلْبِ : اسلام امر آشکاری است ، ولی جای ایمان دل است » .(1)
و نیز به همین دلیل است که در بعضی از روایات مفهوم « اسلام » منحصر به اقرار لفظی شمرده شده ، در حالی که ایمان اقرار تؤام با عمل معرفی شده است ( اَلاْیمانُ اِقْرارٌ وَ عَمَلٌ ، وَالاِْسْلامُ
1) «مجمعالبیان»،جلد9،صفحه138.
اِقْرارٌ بِلا عَمَلٍ ) .(1)
ولی این تفاوت مفهومی در صورتی است که این دو واژه در برابر هم قرار گیرند ، اما هر گاه جدا از هم ذکر شوند ، ممکن است اسلام بر همان چیزی اطلاق شود که ایمان بر آن اطلاق میشود ، یعنی هر دو واژه در یک معنی استعمال گردد .
1 «مجمعالبیان»،جلد9،صفحه138.
2 « کافی » ، جلد 2 ، باب اَنَّ الاِْسْلامَ یُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ ، حدیث 1 و 2 .
(166) سوره آلِ عِمران
سپس در آیه مورد بحث میافزاید : «اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید، ثواب اعمالتان را به طورکامل میدهد و چیزی از پاداش اعمال شما را فروگذار نمیکند» (وَ اِنْ تُطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ اَعْمالِکُمْ شَیْئا).
چراکه « خداوند غفور و رحیم است » ( اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
«لایَلْتِکُمْ»ازماده«لَیْت»(بروزن رَیْب)بهمعنی کمگذاردن حق است.
جملههای اخیر در حقیقت اشاره به یک اصل مسلم قرآنی است که شرط قبولی اعمال « ایمان » است ، میگوید ، اگر شما ایمان قلبی به خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله داشته باشید که نشانه آن اطاعت از فرمان خدا و رسول او است ، اعمال شما ارزش مییابد و خداوند حتی کوچکترین حسنات شما را میپذیرد و پاداش میدهد و حتی به برکت این ایمان گناهان شما را میبخشد که او غفور و رحیم است .
1) « کافی » ، جلد 2 ، باب اَنَّ الاِْسْلامَ یُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ ، حدیث 1 و 2 .
91 اِنَالَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَهُمْ کُفّارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ اَحَدِهِمْ مِلْءُ الاَْرْضِ ذَهَبا وَ لَوِ افْتَدی بِهِ اوُلئِکَ لَهُمْ
جزء سوّم (167)
عَذابٌ اَلیمٌ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ
کسانیکه کافر شدند و در حال کفر ازدنیا رفتند، اگرچه در روی زمین پر از طلا باشد و آن را به عنوان فدیه ( و کفّاره اعمال بد خویش ) بپردازند ، هرگز از هیچیک آنها قبول نخواهد شد و برای آنان، مجازات دردناک است و یاورانی ندارند .
روشن است کفر تمام اعمال نیک انسان را بر باد میدهد و اگر تمام روی زمین پر از طلا باشد و در راه خدا انفاق کنند ، پذیرفته نخواهد شد و صد البتّه اگر چنین چیزی در قیامت در اختیار آنها باشد و بدهند ، پذیرفته نیست .
بدیهی است منظور از این تعبیر ( تمام روی زمین پر از طلا باشد و انفاق کنند ) ، این استکه انفاقآنها هرقدر زیاد همباشد، باوجودآلودگی روح و جان و دشمنیباحقّ، بیفایده است وگرنه معلوماست که اگر مجموع زمین پر از طلا گردد ، در آن موقع ارزش طلا با خاک یکسانخواهد بود، بنابراینجمله بالا کنایهای برای بیان وسعت دایرهانفاق و بخشش است.
(168) سوره آلِ عِمران
در اینکه منظور از این انفاق ، در این جهان یا جهان دیگر است ،
مفسّران دو احتمال دادهاند ، ولی ممکن است آیه ناظر به هردو باشد ، چه تمام دنیا را در حال حیات خود انفاق کنند و چه در قیامت به عنوان فدیه بدهند ، پذیرفته نیست ، هرچند ظاهر آیه نشان میدهد که مربوط به جهان دیگر است ، زیرا میگوید : کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند ، یعنی پس از مرگ در حال کفر ، اگر فرضا بزرگترین ثروتهای جهان در اختیارشان باشد و تصوّر کنند همانند این جهان میتوانند با استفاده از ثروت ، مجازات الهی را از خود دور سازند ، سخت در اشتباهند و این جریمه مالی و فدیه ، به هیچ وجه در مجازات آنها اثرنخواهد داشت ، درواقع مضمون آیه شبیه چیزیاست که در آیه 15 سوره حدید آمده است که میگوید : « فَالْیَوْمَ لا ی-ُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لا مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا : امروز نه ازشما ( منافقان ) و نه از کافران ، فدیه و غرامتی گرفته ( و پذیرفته ) نمیشود » .
جزء سوّم (169)
و در پایان آیه به نکته دیگری اشاره فرموده ، میگوید : « آنها کسانی هستند که مجازات دردناک دارند و یاوری ندارند » ( اوُلئِکَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ ) .
یعنی نه تنها فدیه و انفاق به حال آنها سودی ندارد ، بلکهشفاعتِ شفاعتکنندگان نیز شامل حال آنها نمیشود ، زیرا شفاعت شرایطی دارد که یکی از مهمّترین آنها ، ایمان به خدا است و به همین دلیل اگر تمام شافعان روز قیامت جمع شوند تا برای فرد بیایمانی شفاعت کنند،
پذیرفته نخواهد شد و اصولاً چون شفاعت به اذن خدا است ، آنها هرگز از چنین افراد نالایقی شفاعت نمیکنند که شفاعت نیز لیاقتی لازم دارد ، چراکه اذن الهی شامل افراد نالایق نمیشود .
92 لَنْتَنالُوا الْبِرَّ حَتّیتُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَاِنَّ اللّهَ بِه عَلیمٌ
هرگز به(حقیقت)نیکوکاری نمیرسید مگر اینکه از آنچه دوست میدارید ( در راه خدا ) انفاق کنید و آنچه انفاق میکنید، خداوند از آن آگاه است .
(170) سوره آلِ عِمران
واژه « بِرّ » در اصل به معنی « وسعت » است و لذا صحراهای وسیعرا « بَرّ » میگویند و به همین جهت به کارهای نیک که نتیجه آن گستردهاست و بهدیگران میرسد « بِرّ » گفتهمیشود و تفاوت میان « بِرّ » و « خَیْر » ازنظر لغتعرب این است که « بِرّ » نیکوکاری باتوجّه و ازروی قصد و اختیاراست، ولی « خَیْر » به هر نوع نیکی که به دیگری بشود اگرچهبدونتوجّه باشد، اطلاقمیگردد.
در این که مقصود در اینجا از کلمه « بِرّ » چیست ؟ مفسّران گفتگوی بسیار دارند ، بعضی آنرا بهمعنی بهشت و بعضی به معنی پرهیزکاری و تقوی و بعضی بهمعنی پاداش نیک گرفتهاند ، ولی آنچه از آیات قرآن استفاده میشود این است که « بِرّ » معنی وسیعی دارد و به
تمام نیکیها اعم از ایمان و اعمال پاک گفته میشود ، چنانکه از آیه
جزء سوّم (171)
177 سوره بقره استفاده میشود که «ایمان به خدا و روز جزا و پیامبران و کمک به نیازمندان و نماز و روزه و وفایبهعهد و استقامت دربرابر مشکلات و حوادث» همه از شعب «بِرّ» محسوب میشوند.
بنابراین رسیدن به مقام نیکوکاران واقعی ، شرایط زیادی دارد که یکی از آنها انفاق کردن از اموالی است که مورد علاقه انسان است ، زیرا عشق و علاقه واقعی به خدا و احترام به اصول انسانیّتو اخلاق،آنگاهروشنمیشودکهانسان برسردوراهی قرار گیرد،در یک طرفمال و ثروت یامقام و منصبی قرارداشته باشد که مورد علاقه شدید اوست و در طرف مقابل خدا و حقیقت و عواطفانسانیّت و نیکوکاری، اگر از اوّلی به خاطر دوّمی صرفنظر کرد معلوم میشود که در عشق و علاقه خود صادق است و اگر تنها در این راه از موضوعات جزیی حاضر بود صرف نظر کند ، معلوم میشود عشق و علاقه معنوی او نیز به همان پایه است و این مقیاسی است برایسنجش ایمان و شخصیّت .
در پایان آیه برای جلب توجه انفاق کنندگان میفرماید: « آنچه
(172) سوره آلِ عِمران
در راه خدا انفاق میکنید ( کم یا زیاد از اموال مورد علاقه یا غیر مورد علاقه ) از همه آنها آگاه است : وَ ماتُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَاِنَاللّهَ بِهعَلیمٌ».
و بنابراین هرگز گم نخواهدشد و نیز چگونگیآن براو مخفی نخواهد ماند .
جزء سوّم (173)
موضوع صفحه
متن تأییدیه حضرتآیةاللّهالعظمیمکارمشیرازی••• 6
مقدمه••• 8
«آیةالکرسی» یکیاز مهمترین آیات قرآن••• 11
منظور از « عرش » و « کرسی » چیست ؟••• 12
مجموعهای از صفات جمال و جلال خدا••• 15
زنده بودن خداوند چه مفهومی دارد ؟••• 16
آیا آیةالکرسی، همین یک آیه است ؟••• 29
دین ، اجباری نیست••• 31
نور ایمان و ظلمات کفر••• 34
گفتگویابراهیم با نمرود، طاغوتزمان••• 37
داستانشگفتانگیز" عُزَیْر "••• 42
صحنه دیگری از معاد در این دنیا••• 50
(174)
انفاق، مایه رشد آدمی است••• 55
یک مساوی با هفتصد••• 56
چه انفاقی باارزش است ؟••• 57
(175)
فهرست مطالب
موضوع صفحه
برخوردخوب، بهترازانفاق با منّت است••• 59
مثال جالب در مورد انگیزههای انفاق••• 61
یکمثالجالبدیگر برای انفاقهایآلودهبهریا••• 65
از چه اموالی باید انفاق کرد ؟••• 68
مبارزه با موانع انفاق••• 71
چگونگی انفاقها••• 73
انفاقوکمکهایانسانیبهغیرمسلمانان••• 75
«وَجْهُاللّه» چه معنی دارد ؟••• 77
بهترین موردانفاق••• 77
شأن نزول••• 81
انفاقبه هرشکل و صورت مطلوباست••• 82
راه و رسم ایمان••• 84
(176)
شانس و جبر و اقبال مردود است••• 88
سوره آلِ عِمْران••• 92
(177)
فهرست مطالب
موضوع صفحه
رهاییاز لغزشها••• 93
شهادتخداوندبر یگانگیخویش، چگونهاست ؟••• 94
موقعیّت دانشمندان••• 96
روح دین ، همان تسلیم در برابر حقّ است••• 97
با دشمنان و افراد گمراه طرح دوستی نریزید••• 100
محبّت واقعی ، این است••• 103
بازگشت مسیح به سوی خداوند••• 107
آیاآیینمسیح تاپایانجهانباقیخواهدبود؟••• 110
شأن نزول••• 112
مباهله با مسیحیان نجران••• 115
آیا مباهله یک حکم عمومی است ؟••• 116
دعوت به سوی وحدت••• 117
(178)
برترین آیین الهی، اسلام است••• 118
فرق « اسلام » و « ایمان »••• 124
یک نشانه ایمان••• 128